عنوان اول : درشناختن نفس خویش ؛ عنوان دوم : در شناختن حق سیحأنه و تعالی : عنو ان سوم: درمعرفت دنیا ؛ سم عنوان حهارم: در معرفت آاخرت . عنو ان ال در شیاین نس حوور سس آو در [ن هیحجده‌فصل است] فصل اول ده( ازجند جیز آفر بده‌اند ؟ فصل دوم - شناختن حقیقت دل؛ فصل سوم - حقیقت دل فصل چرپارم- در بیان‌سبب احتیاج آدمی‌بکالید ؛ فص ۱ سجم - ببان شناختن مقصود ازاشگر دل تمثالی ؛ فصل ششم - راه درست بکاربردن شهپوت وغضب وتن وحواس و عقل ودل ؛ فصل هفتم - چگونگی پیداشدن صفتپای خوب وبددر آدمی فصل‌هشتم - مراقبت حسرکات و سکنات خود ؛ فصل نهیم - چگونه اصل آدمی ۳ هر قر شتکان هه فصل دهم - عجائب عالم دل؛ فصل بازد هم - روزت دل در بیداری نیز بعالم تک ت گشاده 1 دد ؛ فصل‌دوازدهم- هر آدمی برفطرت زائده میشود ؛ فصل سيزدهم - شرف دل ازروی قدرن 4 فصل چهاردهم - حقیقت نبوت و ولابت : فصل پانزدهم سعلم چگونه حجاب زراهست ؟ فصل شانزدهم"- سعادت | دمی در معرفت خدای تعالی ی فصل هفدهم سعجایب صنم‌خدای تمالی درتن آدمی ؛ فصل هجدهم- اد می‌در ین‌عالم‌در عنو ان (ادل) ‌ 9 ۳ م ۳۹ ۰ ۵ ( رسمه هدز (سض 2و دس بدانکه کلید معرفت خدای عزوحل معرفت نشس خویش است » و برای این 2 سیحانه وتعالی « سنر بهم ] یاتنا فی‌الافاق وفیا هم حتی مین (هم انهالحق» گفته اند : «هی عرف قسه فقد عرف ربه (0» و نیز برای‌اینست که گفت اب-زد رت نشانباء خود در عالم و در نفوس ایشان بایشان نمائیم تا حقیقت حق ایشانر| بدا شود . ۳ حماه هیج یر شو ار بو بر قوب کر نسمت » جو جو 32 ۱ نشناسی دا هون هایس دق انا که گوس یه ترا عم اشتامس وا هت 4۹ جنین شناختن کلد معر فت حق زر ۱ نشاید صده ستور از حجو شین همین اسان , که تو از حوشن سر و روگ و وشن و بای و 3 بوست ظاهر بیش نشناسی » و از باطن خود این فدر شناسی 4-5 جو 0 سنه شوی نان خوری » و جو 9 خشمت ید ی افتی ۰ 2 جو 9 سیو ث‌ غلیه کند سید نکاح ۳-1 و 48۵ ستوران یا نودرین بر ابر ند ۱ بس تر | حفقت حود طلب باید کر د + خود چ_4 ری 4 و از کسا ره 4 و کیحا خواهی و 2 اندرین سا بحه 7 4 و ترا تاه رورا : و سعادت تو چیست و در چبست , وشقاوت تو چیست و درچیست ؟ و ۱ سْ ضعات :ور باطن و جمم کر رن » بعضی بش وا ستو ران 0 و بعضی صفات ددگان 2 بعضی صفات دیوان » و بمضی صفات فر شتگان است ؛ تو آزین جمله کدامی ؟ و کداست که آن حقبفت گو هر ثست ؛ و د ان عربب عاربت‌آند » 0 چون این ندانی سعادت خود طلب نتوانی کرد جه هریکی را این غذایی‌دیگر رت وسعادتی ی : عذای ستوروسعادت دی خوردن وخفتن وک دق ۳ ات ۳ ای ستوری شب وروزحبد آن کن تاکارشکم وفرج راست داری ؛ اما غذاء )۱ هر که ود رأ شتاوت 4 بر ورد گار خو یش را میشناسد ۰ )۲( چم دده : جانوران در بدم , (۳) چفت شدن نروماده . ددان وسعادت یشان دربسدن و کشتن وخشم راندنست » وغذای دبوان شرانگختن و مگر نات درلشت 0 3 تو از ایشانی بکار ایشان مشغول شونا براحت و نیکبختی خویش رسی, وغذای فر شتگان وسعادت یشان مشاهدة حمال حضرت الپتست ,واز وخشم دصفات بهایم وسباع رابا ابشان راه ست ‏ هک هت دراصل‌خویش» جهد آن‌کن تا حضرت الپیت را بشناسی ؛ وخود را بمشاهدة آن جمال راه دهی ؛ و خویشتن را ازدست شپوت وغضب خلاص دهی ؛ وطلب آن کن تا بدانی که ابن‌صفات بپایم وسباع را درتواز برای تج | مر بیدا نی ؟ ایشاثر | توا ان اف وتان تا ترا اسر 3 و بخدمت خویش بر ند وشب ی ؟ با برای | نکه ۳ توابشانر | اسبر ۳1 » ودرسفر نکه ترا فرا پیش نهاده‌اند ایشانرا سخره گبر ی » واز پسکی کت خویش‌ساری » وازدیگر ی سالاح خویش‌سازی » واین روزی چند که درین منز لگاه باشی‌ایشانرا بکارداری » تا تخم سعادت خویش بمعاونت ایشان صید کنی » وچون تخم سعادت تقییت رز ردی ایشان را درزیر بای آو ری » وروی بقر ار گاه سعادت خویش آوری : آن قرار گاهی که عبارت خواص"(" از آن‌حضرتالپیتست» وعبارت عوا‌از آن شرب پس جمله این‌مسانی ترا دانستی است » تا ازخود چیزی اند شناخته باشی ؛ وهر که این ماگ۸ نصبب وی ازراه دین فقو ود واز حصفت والت ۴ در کم فصل (ادل) [ آدمی‌ر اً از ند دز آفر وده[ ذك ] ۱ ۳ خو اه ی که خودرا بشناسی» بدا نکه‌تو را که آفر بده| ندازدوچز آفر بده‌اند : یک | ین کالبدظاهر که آ نرا تن گویند»وویرابجشم‌ظاهرمیتوان‌دید؛ویکی‌معنی باطن که نرااقس 1 بندودجان ۳ ندودل بنده و | نر اببصیرت باطن نو ان‌شناخت.و بچشم‌ظاهر نتوآن‌دید» ۱( خدمتگز ار بیمز د ‌ بیگار . (۲) غار نها تم استفیال شدواست . ۳۱( جمم قشر به‌عنی نوست . ( هجز -- " وحقمقتتو | ن‌معنی باطنست؛ هر چه‌جز | نست‌همه‌تیم و شیت و شک و ی وا وست» که گاء | نر | روح گویند و گاه نشی؛ 2 بدین دل زه ۱ 0 داره میخواهیم که‌درسینه نپاده است ازحانب چب کها ۳ قدری‌نباشده و ۱ ن ستوران رانیز باشد زمر ده‌راباشد ۳ عالم‌شهادت گو بن. وحقیقت دل ازین عالم نیست» بدین عالم غریب آمده است؛ و براه گذر امده است:و آن گوشت باره ظاهرهر کب و الت‌دیست,وهمه اعضاء تن لشکر و یند»و بادشاه جمله‌تن‌ویست,ومعرفت‌خدای تعالی ومشاهدت‌حمال حضرت وی‌صفت ویست»وتکلیف برویست, وخطاب باویست و عتاب وعقاب برویست.و سعادت وشقاوت اصلی وبر است و تن اندرین همه تبع ویست » و معرفت حقیقث وی و معرفت صفات وی کلید معرفت خدای تعالی‌است جرد ۱ نکن تا وی را بشناسی که ۱ ن گوهر عز بز اتشت 92 از گوهر فرشتگانست و معدن اصلی‌وی حضرت‌الپیت است: از | نجاآمده است و بآنجا باز خواهد رفت. واینجابغربت آمده است و بتجارن وحرات | , ۱0 تجارن وحرائت را بشناسی» أنماعالله نعالی . فصل (و م) فقو انیت وس آزاین‌معنی [شناختن حفیقت دل] بدا نکهمعرفت‌حقیقت دل‌حاصل‌نیایدتا | نگاه که هستی ویبشناسی» پس‌حقیقت وی‌بشناسی کهچه چبر انشتاین لفکر ویر | بشناسی»بس علاقت وی‌بااین لشکر بشناسی رسد و بدین‌هريكاشارتی کرده | بد. اماهستی‌وی ظاهرست: که ۱ دمی را درهستی حوش هیچ شك نیست.و هستی‌وی نه بدین کالبدظاهر است که مر ده راهمین باشد» وحان‌نباشد! (۱)تابم‌وییرو. (۱) زراعت. ‏ ومایدین دل حشفقت دودح همیخ و آهیم» وجون این روح‌نباشد تن‌هرداری‌باشد. رم ی ۱ ۱ 8 سم ۱ وا و کش سم فرابیش کندو کالبد جودش را فُراموش کنده و ۱ سمالن زرمان زهر ٩‏ ۱ نر | بجشم بتوان درد فراموش کند : هستی جویبش بصر رت مسشناسد» واز خحویشتن باخبر بو د 1 اگرچه از کالید واز رمبن ۲ ۱ توا زور جه درو ست بی‌خدر بو د ۰ رجون 0 ندرین نيك تامل کنده چیزی از حقیقت آخرت بشناسد و بداند که روا بود که کالبدازوی بازستانند ووی‌برحای باشد و نت نشده‌باشد. فصل (سو م) جه چه | حفرفت دل] اماحققت ددح که وی<ه جبز ی وصفعت خاصو ی حتدست؛ شر بعت رحصت نداده است؛ دبرای‌این بود که رسول‌صلی‌النه علیه وسلم شرح نکرد چنانکه‌حق‌تعالی کف «ویساألو نكعی‌الروح قل‌ااروح می‌امرر بی * ببش آزین دستوری تتافت: 25 3 «ردح ازحمله کارهای ات و از«والم ام راست» ظّ از ان عالم آ مده 2 « 4 الخلق و الامر ۲** وعالم خلق جداست وعالم امرجدا؛ هرچه مساحت ومقدارو 1 را بوی راه‌بود ۳ ۱ لم خلق گویند» دخلق دراصل لفت بمعنی 2 و دلآدمی ر | مقدار 7 کمیت‌نباشده و برای این است فهقسمت بذیر نسست وا 3 هت پذیر بودیه روابودی که دريك جانب وی جهل بودی بجیزی ودر دیکر جانب علم‌هم بدان چیز ودريكث حالهم عالم بودی رهم حاهل» داین میحال باشد! این روح‌با آ نکه کت بل بر اءست.2 قفا 71 ۱ بوی ر امنیست: آفر بده‌است؛»و خاق آفریدن ر ۱ نمز گو راد چنانکه تقدایر 7 او ۳ بدین معنی ازحملهٌ خلق است دبدان دیگر معنی ازعالم امر است نهازعالم خلق که عالم اهرعبارت ازچیزهایست که مساحت ومقدار را بوی راه نباشد. شون گنت نیکه بنداشتند که رو 2 وقدیمست غاطگر دند» وکسا نیکه گفتند (7)۱ گاه باش که خلق و |مر خدیر است. ۲۱( | ندازه گر فتن. ۱ ا ‏ اه ط و وظ او ط ها وا اه و و وم وا و و و ان وا و و ها و و و و و و وا او و و و و و و و وا ها و او ماو و و و و و و و و و و و ها اه سا و وا و و ما ما وا وا بو و و او و و و و و و دا و او وم ماو و وا هد و او و اد وا ان سب و او و دم وا ود اه دا ۵ که عرض 1 ۸ م غلط کردند ۱ که عرص را بخود ۳ نبود » و تبع بود » و حان اصل 1 دمست » 2 همه قالب نیع وی اف عر ص ۹ زره بوده باشد ؟ 9 کسانسکه گفتند جسم القدانت هم غلط کر دند که جسم قسمت بذیر بود » و حان قسمت بذیرنسست ؛ اما جبری دبگر هست که | زرا روح گویند و ی بدیرست : ولیکن آن ددح ستوران نیز باشد ؛ اما روح که ۳۳ ول میسگوئيم محل معرفت خدای تعالی است ‏ و بهایم ۱1 91 نباشد » و | «نْ نهحسمست و عرص ؛ تلو و هر ست از حنس 5 هر قر شتکان» و حقیقت وی شناختن دشوار بود » و در شر ح کر دن‌آن رخصت نیست » و در استدای رفتن راه دین فا راهن سا مسر 15 ال ها دین محاهدنست ‏ و چون ۳ ی مجاهدت بشرط ۱ » خود این معرفت ویرا حاصل شود » بی که شود » و ن معرفت ازعیله ان هدایتی است که حق تعال 3 «والدی <) 4۵ و | وین نهد ام سیلنا) (۱ » و کسیکه محاهدت هنوز تمام نکر ده باشد » باوی حقبقت روح‌گفتن روا نباشد . اما پیش از مجاهدت لشکردل را بباید دانست که کس ی که لشکر دل را نداند حپاد نتواند کرد ۱ / فصل چها ر م) [ در بان سیب احشیاج آدمی بکالید] بدانکه نن‌مملکت ی 4 و ندرین مملکت دل را لشکر های مختافی ارت ۳ و ما (علم حنود ر بك الاهو () . و دل را که آ فربده‌اند برای اخرت آفریده‌انده و کار وی طلب سعادتست » و سعادت وی درمعرفت‌خدای تعالی ات ومعر فت‌خدای تعالی و بر | بمعر قت اتوزیج! خدایتعالی حاصل ۱ ند - 2 این حمله عسالم وتو و معر قت عجایب عالم ویر از رام حو اس حاصل 3 دس این حو اس ر وو ام بکالرد ات 4 سس فت صید2 دست ۳ حواس دام رست و کالد کیت ۳ <مال دام سرت : (۱) کسانیکه در مابکوشند 4 براهپای خود] نانر ار هیری ميکنيم ۰ ۲( و نمیشناسد لشکرهاي پر ورد کار تر| مگرخود او » مر و ۳ ,و از شرول سب آتش 2 ۳۹ و سس قصد دشمنالگ و ددگان عبر آن ۱ ذس ونر ۱ کی ۳ بِِ«۳ و نشنگی رطعام و سر اب حاحت اقتاد ۸ و بدین سیب بدو لشکر حاحت بود : بکی ظاهر جون دست وبا و دهان ودندان ومعده ‏ و بکی باطن » چون شهوت طعام وشراب ؛ و ویرابسبب‌دفع دشمنان پیرونی بدولشکرحاجت افتاد : یکی‌ظاهرچون‌دستدپا و سلاح ؛ دبکی باطن چون خشموغضب . وچون‌ممکن نماشد غذایبر | فهقتتت:طلی گر دن » ودشمنی که نیینددفع کردن » وبرا بادرا کات حاحت افتاد : مصی ظاهر و آن پنج حواس است : جون چشم و بینی و گوش و دوق و لمس 4 و بءضی باطن و آن نیز پنج است ؛ و منز لکاه آن دماعغست : چون وت خبال » وقوت تفکر » و قوت حفظ » وقوت تذ کر»وقوت‌توهم؛ هریکی را از این قوتهاکاریست خاص واگریکی بخلل شود .کار | دمی بخلل شود ؛ در دین و دنیا . و حمله‌این لشکرهای ظاهر و باطن بفرمان دل‌اند . ووی امیرو بادشاه همهاست: چون بان را فرمان دهد ؛ در حال سخن گوید؛ و چون دست را فرمان دهد بگرد و چون بای را فره‌ان دهد برود ؛ و چون چشم را فرمان دهد » 3 چون ووت تفکررا فرمات دهد » بیندیشد ؛ وهمه را بعطوع دطبع مطیع و فرمان بر دار او کردها ند » تأاتن را نگاهدارد چندانی که راد خویش وان وصیدخویش‌حاصل کند ؛ و تجارت آ خرت تمام کند» وتخم سعادت خویش بپراکند . طاعت داشتن ایسن لشکردل را » بطاعت داشتن فرشتگان ماند حق تعالی‌را .که خلاف نتوانند کر دن‌در هیچ فرمان » بلکه بطبع و طوع فرمان بردار باشند . فصل (پنجم) [ شناختن مقصود از لشکر دل بمثالی ] شناختن تفاصیل لشکر دل دراز است » دا نجه مقصودست ترا بمثالی معلوم شود ۱ بدانکه ممال این چون شهر یست و دست و بای و اعصا پیشه‌وران مسر نذا خی ۱ ۶ ۰ ۰ 4 5 شناختن نفس‌خویش ‏ پب۰ب۰ب۰ب۰بسسدسسدسس««««ب«««ا«ا ۳۰۰۰ ۷ ۱ و شهوت چون عامل خراج است » وغضب رن فد ِ" شهر است ‏ و دل بادشاه شهر است , و عقل‌وزبر بادشتاه اتت ۶ بسادشاه را بدین همه حاحتست نا فی کت شرت و ۱ ۳ لیکن شهو ن که عامل اخر اج ۷" است ) درو غ زن‌دتضولی و تخلیط کر "۳ است وهرچه وزیرعقل 1 "۳ بمخالفت آن میور 3 اوهمیشه خو اهان آن باشد که‌هر چه‌در مملکت مالاست همه‌ببانة خر اج تسحانت * واین غضب که میخمصهیر است شزیر وسیوت سدوسرز ات ۳ همه کشتن و هن ور خن دوست دار د . و همحنان 4 بادشاه ار مشاورت همهبا وزیر کند , وعامل دروغ‌زن زمطمع )4( رامالیده‌دارد وهر چه وی برخلاف وذیر گوید » نشنود » وشحنه را بسروی مسلط کند تاوی رااز فضول بازدارد ؛ و شحنه رانیز کوفته و شکسته دارد » تابای ازحد خویش بیرون نید وچون چنین کند کار ممکت:نظام بود-همچنین بادشاه‌دل‌چون کار باشارتوزیر عقل 3 وشهوت وعضیرا زیردست و مشرمان عقّل دارد»و عقل‌را مسخر ایشان‌نگر داند, کار مملکت تن راست بو د و راه سعادت و رسیدن بحضرت الپیت دسر وی بریده تقو وا گرعقل رااسیر شهوت وغضب گر داند ال کرت و ران شود و بادشاه‌بد بخت ۳1 ددو هالاك‌شو 9 فصل(ششی) آراه در ست بکار در دن شوت و فطب و ثن‌وحواس وعقل ودل] از این‌جمله که‌رفت بدانستی که شپوت وغضب بر ابرای‌طعام وشرابو نگاهداشتن تن آفریده‌اند ِ بس‌این هر دز خادم تن‌اند : و طعام وشرابعلف نن‌است ۰ دنن رابرای حمالی حواس آفریده‌اند : پس تن خادم حواس است . وحواس را بعرای جاسوسی عم آفریده‌اند» تادام وی باشد که بوی عجایب صنم‌خدایتعالی بداند : یس حواس خادم عقل‌آند » وعقل رایرایدل آفریده‌اند 0 شمع وچراغ وی باشد که بئور وی حضر ت‌الهست راسند که ببشت وبست . بس‌عقل‌خادم دل‌است . ودلرایرای نظار حمال حضرت ریوبمت فریدهاند دآروقه . طلاتر (1)اات ۰ (۳) باوه‌سرا واه کاد(ع) پرطیم بت ۱۵ مت سم تخت اد هدع نت ماه سا تج جع وج هه چاه داتس ساجک سره معا تباجا عاع هخا ع ‏ ه عاما عم اه اه اه دا فاد دج 6 جاج وا وا عطا هن ماهاط ع مه وا اهاط هب سای جاح سم ای ان ای شاه سس <جون رد ن مشفول باشد 4 بیشه و خادم در گا: الویتت باشد»و 1 ن<د4 حق‌تعالی گفت ی )۱( که : «وما خلقت‌الجن والانی الالیهیدون " » معنی دی این است . سس دل را بساق- ر بد ند 9 ادن ۰ و و اشسگر بسوی دادند 4 ۳ قح نْ را باسیری بوی دادند 5 از عالم ۳4 رگ 5 ِ ۳۹ علی ن ٩۱۰‏ ر خواهد 4 سح ادن نعمن بگزارد ۲ شرا ط درگ بحای 1 1 قب 5 وار در صدر مملکت بنشیند » و از حضرت البیت قیله و مقصد سازد ‏ و از آخرت وطن وقر ار گاه سازد ؛ و از دنیا منزل سازد و از تن هر کب سازد: و از دست و بای و اعضاء خدمتکار ان سازد » و از عفل ردیر سارد ؛ و از شپوت چام ۲ ۳۹ سازد ُّ: از یی شتا ساز وه هار تعوانی اسان ساروه فرهر بی زا مان سر موی 1 ان ۱ ۳ ۱ ی ۰ پا اخبار 1 عالم جمم همی کنند ,و از و-وت خبال 4 در بیش "1 دماغ 4 ۰ , است صاحب برید ِ» سازد . تا حاسوسان حمله اخبار نزدوی جمع همی کنند ؛ و از وت حفظ که در اخر دماغ است خر بطه ۳ سازد » تارقعه اخبار از رم ۰ نات صاحب دسر بل هی ق کت رن و #- میدارد ۸ و توت وش در ‌ دیر عم عسرص۵ می‌کند » و ود یر دسر ووق ان اخسار که از م‌ کت موی هبر سرد 4 تدیر کت و بل پیر سفر بادشاه تب ۱ جون بیند که یکی از لدگر ۱ جون سهوت و عضب و غیر ایشان - ب-اغی شدند بر رادشاه » و بای از اطاعت وی برون نادند وراه برژی بخو اه 9 زد 4 «دبیر آن‌کند که بیجم‌آدوی مشغول شود 4 س فصد کشتن ری ۳ بو میلکت ای اشان راست یایند 4 بلکه تذابیر آن‌کندکه ایشانر | رحل اطاعت اورد تا در سفری که ۳ بیش دارد باور باشند :4 خصم ۰ و رفیق باشند نه درد 5۳ راه رن جون چنین کند سنعیرل باشد 6 حق و باشد 1 و خلعن این تعمت بو قت حوش با ید ِ و ۳1 بخلاف این کند 9 بمو أفقت راه رنان ۳ دشمنان 4 یاغی گشته‌اند «سر حیزد 4 کافر نعمثت باشد 4 و9 شقی ی دد » و ز کال عفو یت ان بساید . (۱( و نیافر یدم جن وانس را جز بر ای نکه بر مش نما ند (۲) تحصیلد از و ما تور تج مالیات ۰ (۳) جلو و قدام (:) صاحت بر یله اصلا بمعنی رایس چایاران دو لنی بوده است » و بعداً سم مت رباست جاسو سا ذر | دار| شده است . (۵) خر بط4 بمعنی کیسة چر ی جای نامه ها وجز وه‌دان دوده اس و ای روش عبارت میتو ان خر بعطه دار را مامور بایگا نی و عر ض نامه ها بیادشاه در 4و نم ضر ود رت د| ست ه "۱ هت ی ۳ دپب«-پ««سسسسسسسسپسسسدپسصصسصسصسسصسددجسددپچسدسصصسسصصسصصسصسصععدصدسدس۳عس۳۳عععس۳س۳س۳۳س۳سسسسسسسسس۳س۳س۳۳۳-<-«-«-«-«-«-_«_«پ«ِ«_«ٍ«پس#«#:7 [جکُونگی بیدآشدن صفتمای سوو ب و بل در ۱ دمی | بدانکه دل ۱ دمی را ۲ هریکی اراین دواشکر که دردرولن ویست‌علاقتی أست» ودی رااز هریکی صفتی دخلقی ات ۱ ید : بعضی از ۱ ن اخلاق بد باختن که ویر اهالاله , کم رم کند 2 اعص ۳ ب‌اشد کهویر | سعادت‌رساند. وحمله ان‌اخلاق اگرچه سباراست ی اماچپار جنس | ذی : اخلاق بهایم ۱ واخلاق سباع ۳ اخلاق شباطین 24 اخلاق ملایکه ۳ 1 ۹1 ۱ هن جچه سسب ۱ نکه در3ی سشپوت از نباده| ند ؛ کار بهایم کند : جویل‌سره نمودل بر سر 7 چون‌ردن و کشتن ودرخلق افتادن بددست وربان : ژ دسیت ۱ #6 درودی مکر وحیلت وتلیس وتخلیط ونتنه انگیختن میان خلق ناده‌اند »کار دیوان‌کند و بسپپ | نکه‌در ویء2ل نپاده| ند کارفرشتگان کند ۰ جون دوست‌داشتن عم صالاح » و بر هیز ردن‌از کار هایزشت ‏ و صالاح‌جستن ممان‌خلق , وعزبزداشتن خو درااز کر های خسیس؛ وشاد بودن بمعر فت کار ها ۱ عب داشتن ازحیرل ونادانی : و بحفیقت گوئی که در «وست ادمی چپارجبز 0 ی وخو کی 4 دبوی»2 فر شته که رات که 0 ومد‌موم ات ۵ ن۵4 بر ی صورت ودست‌وبای بو ست‌رژی بو د.بل بدان‌صفتی کهدر و شک مفینان صفت‌درمر دم‌افتد: وخو ز نه سبب‌صورتمد هو م ارت 4 بل دسیب‌هعنی شره 9 ۱ زروحرص برجیزهای بلید ۲ وحشعت روح‌سکی و خو کی 1 معانی‌است »در ۱ 3 همن ان زهمحنن شرفت شیطانی وفرشتگی این معانی است که گفته امد ؛ 3 کف را فر موده‌اند که: به‌نور عقل که از | ثار انوار فر شتگانست تین ومکرشیطان کشف مب‌کند ؛ تاوی رسواشود ؛ وهیج فتنه نتو اند / ۳۹ انگیختن 4 چا نکه رسول صالی الله علبدو سلم گفت " «هر ۱ دمیراشطانست ۰ ومرآنیز هست ) لیکن خدایتعالی مرابروی نصرت داد تامقهپور شا کف ژهیچ‌شر نتو | ندفر مود و نبروی ۰ این‌خنز بر 2رص و شهوت راو کلب عضب | بادب دارد و (۱) حرس‌و میل‌شدید ۰ (۲) یعنی آدمی‌را فرموده‌اند . ۹ ریردست ‏ تاحز شرمان وی‌نخیز د ونتشیند اگر چنین کند ویر ااز این‌اخلاق وصفات 3 حاصل شو ده که آن‌تخم‌سعادت وی‌باشد.و اگر بخلاف این 9 ۳ خدمت آاشان بر بندد» دروی‌اخلاق بدیدید آیده که تخم‌شقاو ت و ۹ دو: واگر حالوی ویر ادر خواب‌پادر بیداری بمثالی کشف کنند » خودرا بیند کمر حدمت سته مش جو 1 باییش ب#- ۹ کسیکه مسلمانی ر ۱ آسبر 9 در دست کافر ی معلو ماستکه حالو ی چهبود ! 4 فر شترا در دست: رگ ه: جو ۵ ودیو اس کد حالوی‌ازین فاحشتر بوده‌باشد . وششتر حایء لد انصاف بدهند وححاب‌غفات بر ۳ ند شب‌وروز کمر خدعت بسته‌اند درمر ادوهوای نشسخو بش»وحال‌ایشان بحقیقت ایشست؛! 1 چه بصورن رامر دم مانند؛وفر دا در قيامت‌هعا ی أ شکار اشود؛وصورت بر نك معنی باشد» تا نکن ر 1 طاشن ت‌ و آزبروی عالب‌بود » فردابصورت خو کی‌بینند ۱ ون را که خشم بروی عالب‌است تق زیت در شتآ و برای این استکه کسی گرگی بخواب بیند» تعیبر آن مردی ظالم باشد» واگر خو کی بیند ) تعبار آن مردی یلید باشد . برای آانکه خواب‌نه‌ود گار مرگ 2 بدانقدر که تتت خواب‌ازین عالم دورتر میشود » صورت تبع‌هعنی مسباشدهتا هر کسیرا بدانصورت ببینند که باطن‌وی چنانست .واين سبیست بزرك » که این کتاب شرح‌آن احتمال‌نکند . فصل(هشتم) | مر مت جر کات و سکنات بو ۵ | وجون بدانستی که درباطن این چپار قبرمان و کار فرماست : مراقب باش حر کات وسکنات حویش را : تاازین چهارا ندرین حپان درطاعت کداهی ۰ سفنت بشناس که از هر و کف نا بکنی» صفتی‌در دل توحاصل شود صحه آن در نو بماند» ودر صحبت توبدان‌جپان آ یذ و آن‌صفات رااخلاق گو بند ؛ و همه اخلاق آزین چپارقبر مان شکافد. ۱ س۱۸- اگرطاءعت جنر در شپوت داری 4 در نو صفت بلیدی ی شرهی و حرصی و چابلو سی و منأققی وخسیسی و حسد و شمائت و غیر آن ت ۳ وا 5 ویر امقپو رِ 0 و بادب و زبردست عهل و شرع داری » درتو صعت ساعت وحوشتن داری و شرم و ارام وظریفی وبارسایی و کو ناه دستی و بی‌طعمی ی ۳ و او غعضب راطاعن داری» درتو کیروتپور و نابا کی ولاف ردنء بار نامه کرد (۱) و کید اوری ۱ و بزرأك وی ۳ و ی ۱۶ و استخفاف کردن و خوار داشتن خلق و در خلق افتادن 2 وا گراین سگک رابادب‌داری ؛ درتو صبر وبردباری و عفو وثبات و شجاعت و ساکنی و شپامت و کرم بدیدید ؛ و اگر آن‌شیطانرا که کاروی| نست که‌ایرسکت وخوله را ازجایی‌برانگیزد؛ و اشان‌را دلس همی کند ۳ حبلتو کر | مزا زد. طاعت داری» در تو صفت گر ف (*) و خانت و ۱ و بددرونی وفر یفتن و تلبیس نت ] نا وا گرویرا مقهور داری و بتلییس وی قر بفته نشوی » و (شکر عقل را نصرت حکنی 1 درنوزیر کی ومعرفت و علم و وصالاح حجستن خلق وبز ۳ و ریاست یدید ید . وا بن اخلاق تک که بانوبماند» ازجمله باقیات صالحات باشد » وتخم سعادت تو باشد . و این افعال که از وی اخلاق بد بدیدار 1 » ویر دعصیت 1 1 و انکه اخلاق 1 اروی وی ان ,آن راطاعت گویند . و حر کات و سکنات آدمی ازین دو خالی نبود . و دل همحو ن‌آيينة روشن است ‏ واین اخلاق زشت چون دودی وظلمتی‌است که بوی همیرسد » و ویر تاريك همیگر داند » تافر اراحضرت الپیت نبیندومحجوب شود ؛ و این اخلاق نبکونوریست که‌بدل میرسد » وویرا ازظلمت معصیت‌میزداید و از برای این گفت رسول علیه‌السللام : «اتبع السیئةا لحسنة ته‌حها» از پی هرزشتی نیکوگی بکر_تاا نرا محو کند ۰ . و درفامت دل‌باشد که بر 11 ون » اما ۲ روشن و اما تاريك : < جوا الامی ای ) له رقاب سلیم (۸) » (۱) بزدگی‌فروختن. (۲) مکروحیله وجنگجو تی۳(۰)خودر | بزرك پنداشتن ۰(ع)ظلم کر دن (6) کر بز چون‌هر مز : محیل و مکار ۰ (<) اشتباه کادی - یاوه سراگی ۰ (۷) با (۸) بس نجات نغواهد بافت مکر کسیکه بیاید پیش خدا با دلی سلیم . ۱ ۱ و ص۳۳ او وا و اه دا و واه دا و ماو و و و و شا بخ ت و مب ۰ ‌ ۰ دل آ دمی در ابتدای آفرینش 1 ون | هنست که از ۳ منه روسن د اد .که همه عالم فک نتت اقب | بر و چنانکه باید نگاهدارند _ و کرنه حمله زنگار بخورد » و چنان شو د که نمز از وی | بیذه تباید » جنانکه حق تعالی گفت 26 بل ران عای او بهم ما کانوا؛ کسیون (۱)» فصل (ذهم) [ حجگ و زه اصل [دم ی گو هر فرش بگا مت | شور هما نا گو بی که جو ن در | دمی صفت سباع و بپایم و شیاطین و ملایکه‌در ی بحه‌دانیم که اصل و ی گو هرفر ۳۹ است ‏ و دیگر ان غر بب‌اند وعارض؟ و بجه‌دانیم که ویر | بر ای اخلاق فرشتگان| فریده‌اند ۳9 ۱ ۷ حاصل کند ۵ بای ارت 1 بدان‌که| ین بدان‌شناسی کهدانی که | دمی‌شریفترو کاملترست از بهایم و سباع ‏ و هرچیزیرا که کمالی‌داده باشند» که ان نیات‌درحهو بود» ویرابرای ۱ ن افر بده‌باشند ) ها 15 است از حرش بفدر است» که خرر! برای باز کشیدن| فریده‌اند؛ و اسب بر ای دو بدن درحنگ وحیاد » نا درزیر سوارچنانکه مساید » میدود ومی‌پوید »ووی را قوت بار کشدن نیز داده‌آند ت همحون جر و کمالی زبادت نیز ویر اداده| ند 4 خررا نداده‌اند - اگروی از کمال خویش عاجز | ید از وی بالا نی سا ند »و با درحه ور افید : و یز هلالک و نقصان وی باشد . همچنان گروهی بنداشته| ند که آدمی ۳ ِ رای <-وردن و خمتن و ِ ردن وتمتع کردن آفریده‌اند: همه روز کار درین در ند !و گردهی بندارند که 2 بر برای علبه و استبالا ومقهور کردن دیگر چیزها | فر بده‌اند؛ چون: عرب و کرد و واین هردو خطاست ‏ که خوردن و جماع کردن , رأندن شپوت باشد » و 9 خود نو( ۳ داده‌اند» 3 خوردن شثر سشتر از خوردن مردست»وجماع بنجشك "پیش از جماع ۱ دمی اززاشت/ «س<ر ۱ ۱ دهی از اشان شر بقثر باشد؟ وغلیه و استبالا بعصبت باشد 1 داین مباع راداده‌اند . ۱ (۱) نی‌نی ابلکه زنك بسته است بردل ایشان ۰ [ نچه میکردند. (۲) کنجشك: _ تیم أ دمی را نحه سباع‌را وبپائم‌راداده‌اند هست. و زیادت از | ن ویر| کمالی داده‌اند ‏ وآن عمل است. که خدایر | تعالی بدان بشناسد ‏ و حمله صنع وی بداند » و بدان جویشتن از دست سوت وععب بر هأند 4 واین صفت فرشتکان 4 2 بدرن صفت‌وی بر بهایم و سباع مستولی است؛ وهمه مسخروینت باهرچه برروی مین است چنانکه<تعالی گفت: («و سر لکم مافی‌الارضش جمیعا(۱)» ۳ حقیقت آدمی | | نست که کمال وی وشرف وی بدوست. و 9 رصفتبا غریبو عاربتی‌است» وابشانر | دمر دوری وچاکری‌وی فر ستاده! ند» وان اقا شنت که حون بمبرد نه غضب‌ماند ونه شپوت ماند. و بی: اما جوهری روشن و نورانی اراسته بمعرفت سح تعالی برصورت ملایکه تالاحرم رفق اعان باشد ورفیق‌الملاءالاعلی این باشدو ایشان‌هميشه درحضرت الهست باشند: «قی مقعد صد ق‌عند ملیك مقتدر ۱ واماتار بت ۰ لقتتی ۰ و ۰ ۰ کی ۲ مظلم و ۳ نسار: تاریدی تقان ۱ تکار گرفته باشد ازظلمت معصیت ونگو نساری بدا نکه ۱ رام گرفته باشد بااخلاق شهوت و غصضب و هرچه شهوت وی بود درین حران مر ۰ ب‌گذاشته باشد» وروی دلوی ازسوی این جران باشده که شهو ات ومرادوی این‌جها نی باشد و این جپان زیر ان حپانست: بس‌سروی زیر بو دونگو سار باشد. ومعنی انکه حج» " ۱ ۱ 5 کشت «و لو ری ا۵|(م< رمون تفت ر و و سم عند ر يم (۳» این باشد»و ۹ که چنین باشد. باشیاطین ن مم درسحین باشنده و معی سجین ی زد| ند: 2 بر ای این گفت: « وماادر دلگ ما سیحیی (۶) 6 فصل (دهی) ۱ عجائپ والم‌دل ] عجایب عالمپاء دلرا نبایت نبست وشرفوی بدانست که عجبیتر ازهمه است ؛ وبیشتر خلق از آن عاول باشند؛ وشرف وی از دودرحه است: یکی از روی علم» دوم از روی قدرت: اما شرف وی ازروی عام بردوطبقه است : یکی | نست که حملهُ خلق (۱ مستر کرد «رای شم تام [ نحه را در زمین اسات . (۲) در تشست گاه راستین نز د پادشاه مقتدر(۳) واگر بینی‌هنگامیکه گذاهکاران سر بز بر باشند از دب ورد کار خویش؟!( )جاگی دردوزخ () وندانی که سجین چیست ٩‏ ۲۳ اوراتواند دانستنو دیگر ۱ سای ده در مت هر کی تشتاسان6نو آن‌غزات ترشت اما | نچه ظاهرست | نست که ویرا قوت معرفت حمله علمپا و صناعتپاست تابدان‌حمله صناعتها بدا ند وهرچه در کتایپاست برخواند و بدانده چون علم هندسه وحسابوطبت و نجوم وعلوم‌شریعت, وبا نکه وی‌يك چیزست که قسمت‌نیذیرد» این‌همه علمپا دروی ۱ گنده بلکه همهعالم دروی جون دره باشد در بیابانی * و دريكث احظه در فکرت و مه ۰ ۳۹ ۳۳ )۱ 4 ۳ ب ۰ ۳۹ آ. ۰ ۸ حر کت‌خویش‌ازثری بعلاشو د.و از مشرق بمغرب شود: با نکه درءالم خاله بازداشته ا کشت سماثر | شب ات ون ومقدار هرستارة بشناسد و مساحت ی فد 1 جند ک ست) وماهی را بحبلت از قءر درا بر ارد» دمرع را ازهوا بزمین | ورد)؛ و حبوانات بافوت را جون بیلو اشتر واسب مسخرخویش کند» رهر 42 درعالم عحاسا وعلمپاست ۱ بیشه وست داین حمله علمپاست که ویر| از راه‌پنج‌حواس حاصل شود» بدین‌سبب که ظاهرست. و همکنان 3 بوی دانند. وعجیبتر ‏ نست که اندرون دل روزنی کشاده است بعالم محسوسات که | نرا عالم جسمانی ک بند. و عالم 0 تن را روحاای 1 رجا عالم حسمانی محسوس راداننده واین‌خود مختصر ست. ودلیل بر | نکه‌اندرون دل زور فانک تفت علوم را دور یز ست: یکی‌خوابست ,که در خواب <ول راه حو اس منک گردد؛ ان در درونی کشاده شود واز عال-م ملکوت و از لوح محفوظ غیب نمودن کز 1 | نجه در مستفیل خو اهد بودن دشناسد و بینتت ‏ اما ر وشن همچنانکه خواهد بو د » و اما بمثالی که بشتعسر حاحت افتد ؛ و از | نا که ظاهرست 1 مردمان بندارند که کسی بیدار بود * بمعرفت اولیتر بود ؛ وهمی‌بیند که دربیداری غیب نبیند ,ودرخواب سبد ) زه ازراه حو اس وشرح حفیات خواب درین کتاب شک فست ۱ ۱ اما اینقدر بیاید دا 1 مبل دل جون ایند اتتدیت ومنل لوح محفو ظ جون اینه , که صورت م4 موحودات درو ست : چناننکه صور تا از يك ۱ نف دردرگر افتد_ چجون درمةابله ان بداری ِ مد ۰ صورتها از لوح میحمو ظ دردل بیدا | ید ؛جون صافی شود . ازمحسوسات فارغ شود ؛ و باوی مناسبت گیرد » و تا بمحسوسات مشغول بود ) ازهناسیت باعالم ملکوت محجوب بود؛ ودرخواب ازمحسوسات فارغ شودلاحرم ۳ ۱ ۱ نحه‌در گوهرویست ازمطالعةملکوت شتا شلان کرد ۱ ی اکرچه حواس بحوت خواب‌فرو استده خیال برحای خویش باشد » بدان سبب‌بو د که نحه بینددر کسوت‌مثال خیالی مد ۱ و نیع قاکوه زا وازعطا یوش خالی بو د *<ولمدرد به‌خبال ماندو نه<و اس ۱ نگاه ار هابی‌عطاو بی‌خبال بیند و باو و بند : «فکشفنا عك غطا ثكث فصر لد (,وم حدبد ٩۱‏ » 3 و «ر بدا ابص زا و سمعنا قار جعنا نعمل‌صا لح () «( دلیل دیگر | نست که‌هیچ کس نباشد که ویرافراستها وخاطرهای‌راست برسبیل البام دردل نبامده باشده که ان ره از راه <و اس باشد »بلکه ۳ دل بیدا ا ید ۰ نداند که از کحا اد ۱ و بدین مقدار بشناسد 45 علمها هم4 از ر آه محسو سیات نسست ) سل از عالم ملکوت ایزنت 1 وحواس _ که ویر | بر ای این عالم ۱ فر یده‌اند "۳ لاجر م حجاب‌وی بود از مطالعه ان عالم ملکوت ۱ از وی فارغ‌نشود 4 بدان عالم راه نیابد بهیچ حال. فصل (دا <7 ۲ ( :مهم [روزن دل در دار ی مزر الم ملگ ت کشاده کر دد ] گمان مبر که روزن دل تم کوزخ ۳ خواب ۳ ی مر لك کشاده نگردد که این جنن سبت ! بلکه| گر در سداز ی حجو بشتن ر ۱ ر‌ باضت کندو دل را ازدستغضب وشهوت واخلاق بد»و باست این‌حبان 0" ببرون کند ‏ و حای خالی سشنند » و چشم فراز کند 1 وحواس را تا وق ,ودلر | باعالم ملکوت مناسیت دهد ) بدا نکه النه له بر دو ام 9 ردل زه بز بان تاجنان شود که از جویشتن بی جر شود 4 واز همه عالم بی <بر شود , واز توس تس خبر ندارد ور از خدای عزوحل اجون چنان‌شود؛ ۳1 چه بیدار بود » آن روزن کگشاده شود و انحه درخواب بینند دیگران »وی در بردازی دنل 1 وارواح فرشتگان درصورتها نو و بر | بدیدار 2 4 و بیمیرانر ادیدن گیرد 1 و ازابشان فایده‌ها تاید ومددها گیرد »وملکوت رمین 2 ۱ مظان بو ی نمایند. وکسی راکه این راء گشاده‌شو د .کاری عظیم بیند که درحدوصف‌نباید.و | نکه )۱( پس بر گشادیم ازتو پرده ترا »بس‌چشم تو امروز نیز بین است . ۲۱ ای برو رد کار م اد بدیم و شنیدیم بس مارا باز گردان تا کار تيك کنیم , (۳) در غور ولایق‌این جپان » نا عنو آن‌آول رسول علیها لسلام گفت «روبت لی‌الارض فار بت مشارفها و مغار بها ۱۱و | نکه جح تعالی گفت : « و کد اكث نری ابر اهيم هلوت السموات والارض و لبون میا لمو قنین ۹99 هم درین حال بو دست . بلکهعلوم همه اثیتا ازاین راه بو ۵ زه‌ازراه حواس و تعلم :و بدأیت همه محاهده دو ده ات 4 جنانکه سح سبحانه ۳ تعالی گفت و «واذ کر اسیم ر بلث و تبتلا لا ایتبلا » بعنی از همه چیزها باك گر دد و کته »و همگی ۲ مم ۰۰ جو د بو ی ده و بتدسرد نبامشغول مگرد , که اوخود کار تو 3 ۰«رباله‌شرق و المغرب لاله الاهو فاتخذه و کیلا ۳۱) وچو ن دیرا و کیل کردی تافارغ گرد و باخلق‌میامبز و درشان میایز » «و اصیر علی ماو (ون و اهحر هم‌هحر آجمرلا(؟)» اشیمه تعلیم ریاضت و مجاهدنست » تا دل صافی شود از عداوت خلق و از شپوت دیا و از مشغله محسوسات راه صوفیان انیت 9 ی راه سو ست آما علم حاصل کردن بطریق تعلم راه مات 4 و ی ندر رز 3 ات 4 لیکن محتصر است باضافقت باراه نبوت و علم انسا و اولا که بسی و اسطه تعلیم ا دمسان » ۳ حصرت حق بردلپاء اشان هبر برد . ودرستی‌این‌راه هم بجر بت معلوم اه تفت »خلق سبارر| 4 رهم سر هان عفلی؛! گر ترا بذوق‌این حاصل‌نشده‌است : و بتعلیم نیز حاصل نشده است ؛ و ببرهان عفلی‌معلو م۶ نگشته‌است , باری کمتراز ان نبود که‌بدین ایمان داری و تصدایق کنی» 5 ازهر سه درحه محر 2م نباشی ۵ و کافر ۳ دی . و ۱ 9 ازعحابت عالامتاء ات 4 و بدین‌شرف دل آ دمی‌معلوم شود ۱ [هر آدمی بر طرت زایده هیشو د | کمان که این سیامبر آن مصوص است که گوهر هم-۵ | دمیان در اصل ۲ ستم ۲ ۰ سر )۱ سدیده و طو مار شد برای من زمن ُ «س نشان داد دمن مشر قها ومغر بپای آن را . ۳۱( بروردگار خاور ویاختر »یست خدائی جز او»بس اورا و کیل‌قرارده ۰ (۶) وشکیباگی کن ۳ [ نچه م کو رند ودودی کن ازایشان دوری کر دنی مکو : 2 ۱ اس | که از وی[ بینه در صو رت عالم ر کارت که 1 ِ ۱ نگ زنگاردرحوهروی عون کنق 9 ویر | نان کته : همجن هردل که <رص دلب و سپهوت ومعاصی بر ری ۲ رم : د )۱( غا ید 4 ۰ 5 1 رل رل ار ط ۱ لب ود » 2 در 2ی م دردد » بهدن بر » 2 در-< زین 2 ۳ 3 4 و این شایستسگیازوی باطل شود «و کل‌مو لو دیو لدعلیالفطر ۰فا بواه‌بهودا نه و بنصر انه و زمحسا نه(۱۲» و ازعمو م این شا حقتعالی خبر دادبدین ءماز ن که 8 «) لست ار نما قالوا بلی(۳)» چنانکه ا گر کسی گوید هرعاقل که‌با وی گویی : «نه دوازیکی بیشتر- ؟» گو ید که ۳ ۳ رو د» 1 رجه ه رعاقا بان وم باشد ِ بزبان نگفته باشد و لیکن همه درون وی بدین تصدبق أگنده باشد ؛ همحنانکه این قطر ت‌| دما نست ؛ معر نت که و رایخ ات هون : «ولان سألنهم می خلق‌السموات والارض لبقو لو الله*)» ودیگ رکفت : «فطر قالل4التی فطر الناس علیها (*)» وببرهانعقلیو بتجر بت‌معلو عشده‌است و این سبر انمخصوص نیست»چه بیغمبر هم آدمی‌است:«قل انماانا بشر مثلکم ()» ۱ لیکن کسی که ویرا این راه کشاده شد ؛ | کرصلاح جمله خلق وی را بنمایند؛ و بدان دعوت کنند | نحه ویر نمودند »ثرا شر («ت 1 ویر[ لیمیر کت و حاات ویرا معحز ه و ؛ وجون دعوت خاق مشغول شود » و بر و ای 3 ۱و حالات ویرا 5 رامات گونند ۱ وواحب 2 هر کر | 1 ۱ ن حال بدید اه بخلق و بدعوت مشغول شود ؛ 1 که در و کرو تعالی هست 4 ۳ | بدعو ت‌ خلق مشغوا 3 اهتا فد انیت ک۸ این بوقتی بو یک شر «عت نازه بود و بدعوت که حاحت نبود , و با بدان ِ" 4 دعوت را شر طی دیگر بو د که درین ۳ ی بس باید که ایمان درست داری بولایت و کرامت اولیا» و بدانی که اول کار بمحاهدت تعلق دارد ؛ و اختیاررا بوی راه هست ‏ ولکن زد هر که کارد » درود» ونه (۱) دین و طبم : : چرك و کنافت وزنگ . ۰ (۲) هرمو لودی برفطرت (اسلام) زائیده میشود پس در ومادرش و برا بپودی با نصررانی با مجوسی‌میگر دا ناد (۲)۳ با نیستم برورد کار شما ؟ گفدند آری . ۱( | گر ازایشان بیرسی آسمانها وژمین را که [ فر ید ؟ خواهند گفت خد | ۰ و) فطرت و کیش حخد | که خلق را بر آن فطرتآفرید . (د) بگومن آدمی‌هستم چون‌شما . -۵- و و و ۵ ۵ ۵ 6 ۵ و ها وا و و 8 و 6 و و و و و و و و و اد ال ما و و وا و ام و و و و و و و ها اد و و و و و ون ها و و و و تا و و و و و وا و و ما مس ار هر و اه و و و و و و و و و هه سم و ام و ام و و و و و و و و و و و و و وا و و و و او و و و و و و ی هر که رود » رسد یه هر که حجو رد بایث 4 ولکن هر کار که عر دز ار دود » شر ایسط ان بیشتر بود ؛ و بافتآن نادرتر بود »و آین شریفترین درحات ادمی است در متام معرفت 4 وطلب کردن 1 4 بی‌مجاهدت ر نی ببری راه رفته و رحته 4 اهنت تباید 9 جون این هر دز باشد ۳ توقیق مساعدت نکن ۱ و نا دون ارل و بر | بدبن سعادت حکم ۳ ده باشند »بمر اد نرسد . وبافتن درحت‌امامت » در علم‌ظاهر و درهمه کارهایاختباری فصل (سیز ددم ) ‌ ۰ ۰ ‌ [ شرف دل آزروی ودرت] نمو دگاری ۳۰ 9و هر 7۳ که آنر ۱ دل گو یند - درراه معرفت بشناختی . ا کنون بدانکه ازروی قدرت دیرا نیزشرفی است ,که انیم ازخاصمت ملابکه‌است و حیو نات د و اآن نباشد : و آن | نست که‌«محنانکه عالم احسام مسر مت ات15 را تا بدستوری ایزد تعالی؛ چون صواب بینند » وخلق را بدان محتاج تسقتبازان ۳ بوفت بپار؛ وباد ان‌گیزند وحیوانات ۳ دررحم و ذیات را دررمین صورت کنند و ببارایند ؛ و بپرجنسی ازین کارهاگروهی ازملایکه مو کل‌اند ؛ دل آدی نیز 4 ازجنس گوهرملابکه است:» و تور | نبزقدرتی داده‌اند ‏ زا بعصی از احسام عالم مسخر و باد . و عالم خاص‌هر و سست» و نن هسخر دلست که‌معلو ءاست که دل‌درانگشت نیست ‏ و علم وارادت در انگعت نسرن وجون دل بفر ماید انگشت بحنبد؛ وجون در دل صورت خشم و عرق ازهفت اندام گشاده شود: واین چون بارانست » ز جون صورت شهوت دردل‌بدید | بد» آ یده بادی مدید آ ید» یات شوت شود وچون | ندیشه طعام خوردن کند آن قوتی که درزبرز بانست خدمت برخیزد » و ر‌ بحخدن کر ۵ تاطعام‌ر ۱ بر کند‌چنانکه بو ان جو رو وین دوشیده شوت 15 تصرف دل درتن روا اسدت ) ون هسب<ر دلست: ولکن پباید دانست که روا بود که بعضی از ذلپا شریفتر وقویتر بودهوبجواهر ملابکساننده (۱) نموه ومثال . ....‏ یز ۳ ۱ تر بو دی که احسام د ۳ برون‌تن‌وی مطیع و 1 دد؛ نت وی‌مثلابر شبری‌افتد»شیر مطیع وربون وی گردد وهمت در سم‌اری نندد پر و د) و رهم بر ان درستی افکند مار شودواندیشه‌در کسی اف‌کند تابنزديك وی ۱ رد ) ۳ دار باطن | نکس‌بدیدار ان وهمت در ۱ ن بندد که باران ۱ ید بناید. انیم تِ ۳ شا ببرهان عقلی»و معلوم 11 ی ۰ ۱ ۰ است بتجر بت. و انکه اورا چشمر 11 بندو سحر تک ده هم‌از ین باست وازحمله ِ 4 ۳ تأثیر نفس | دمی‌است دراجسام دیگرتانفس ی که حسود خبیث باشد مثلاستوری نیکو تم یرم سم یبن شم حسل در ۱ ل ستور نگردوهاا* وی‌توهم کند؛ أ ل سنور درووت‌هلاكشود چنانکهدرخبرست: «ا لین تد خل ار جل القبر و ال<م لا لقدر (۱)» س‌این نسر ازعجایبت قدرتباء دلسست 9 وا ۰ ن <تین خاصت جون ۳ رابدید ند ۳1 داء ی خلق باشد تاره که واگر داعی تان < رامات گویند؛ 5 ر در کار ی واه تک را ی گویند یادلی ای » وا گر در کار ۳ ۳ را ات3 سحرو کر امات ومعچز ات ازخواص ودرن دل 1 دمی سرت اگرچه مبان ابشان فرقبای بسیارست که این کتاب ببان آن احتمال‌ن‌کنن(۱ فصل(چها رده) [ فیرشت مت ومو ‏ و و لا مت ] اگر ۳ 1 ن‌جمله که رفت‌نداند»ازحقیقت‌نبوت ویرا هیچ خبر نبود» الا بصورت وسماع؛ که نبوت وولابت یکی ازدرحات شرف ۳ دمی است؛ وال ا 4ات است؟ یکی نحه عموم خلق را در خواب کشف شود ویرا در بیداری کشف افتد دوم آنکه نفس عموم خلق جزدرتن ایشان ات ونفس وی دراحسامی که خارج‌آزتن قتفست ای گنه برطریقی که صالاح خلق در آن باشد» باسادی‌نبود در آن؛ سو که 1 نحه ازعلوم که عموم خلق را بتعل, م حاصل شود ویرابی تعلم از باطن خویش حاصل شو د. . و چون روا باشد که کم كٍ رد وسانی دم داشد» دعصر ی از علمبا بخاطر خویش ماش | راد بی 4 م» روا ۳ ی که صرا9 ی در وفوی‌نر باشفه همذعلما ی ر آن؛ (۱) چشم‌مر درا داخل گوروشتررا داخل‌دیك‌میکند. (۲)احته‌ال کردن بمعنی تحمل گردن‌و کفایت کردن‌است . ۳۵ پا بسیاری از ان از خود بشناسد ؛ و آثر ۱ ام لد یی ۳ ده حنا نکه حق تعالی گفت : 2 و علهم‌ناه‌می لد ناعلما (1۱» هر گرا این سهخاصیت‌جمع بود وی‌از بیغمیر ان بزرك باشده بااز اولبای‌بزرك وا 1 یکی بودازاین هرسف همین‌درحه حاصل باشده ودر هر یکی نیز تفاوت بسیارست که کسی‌باشد که ازهر بکی ویرا اند 1 باشد» و کسی‌بود که بسیاری. و کمال رسولما ۱ صلی اه علیهو سلم- بدان بو د که و بر این هر سهخاصیت بغایت کمال بود. و از دسیحانه وتعالی چون خواست که خلق را نبوت ویراه دهدتامتایعت وی کنند» وراه سعادت . ازوی باموزند» ازین هرسه خاصیت نمو د کار ی هر ۳ رابداد: خوات نمو دکاريك خاصیت تا و فر است ر ات (۲۲) غود کار آن ق و و خاطر ر است(۲) در عل-وم مود گار آن دیگر. 9 آدمی را ممکن 1 بان جبزی ایمان ۳ د که در ۱ چدس آن نباشد 1 که هر جه و بر | نمود کار آن یود » خود و بر | نت | 3 معفیوم نشود ؛ وبرای ا ات که هیچ ۳ ۱ نشناسد الاله تعالی » وشر ح این تحقیق‌درازست » و در کتاب «معا نی اسماء الله» برهان روشن بگفته‌ايم .‏ و متصود آنست اکنون که ما رو | داریم که رون ارت سه خاصت ‏ انساء و وا اما اش انار ایکا شا ود ار ان توس چنانکه‌میگو تیم که‌خدای را تعالی ۳۹ بیکمال ان فد وفع عز وحل آقت دز تیم که رسول دا علیه‌السلام کس بکمال نشناسد مگررسول و آنکه بدرجه فوق ویست : ۳ از | دمیان قدر پیمبرهم پیمبر شناسد » وما رااین مقداربیش معلوم نیست؛ چه اگر ما را خواب بو دی » ۹ ماراحکایت کردی که : ۳ سفتّد » و ی نکند . 2 سمل » و شود » و ون ُ ژ بدا ند که فر دا 4 خو اهد بو د » وجون شمو او پیت بو ۵ این فتاه انیت داشست »هر رز مااين را باور نداشتیمی - و ۳1 هرچه ندیده باشد باور نکند ؛ - وبرای این گفت حق تعالی : «بل کدذ بوا بمالم ب<یطوا بعامه و لما ی مینست تسس تست سس یس او تست سوه سییر بات سس جوا ات سس و و سس سس و اسراب رت (۱)و آمو ختیم|ورا از بیش‌خودمان دا نشی. ۲( فر است : داناگی و و و قوه| ستعد| ددریافت جو ادث بکمك حدس‌و کمان صحیح(۳ ) خاطر زاست معتی دهن و هو ش و سر‌شار است . -1۸- ات وا ات او و ها ما وم وا هه و و و مات و و اد و ماو وا و و ما ها او ما وا او و و و او هه و مخ و و و وا سم و و ها ای ما سر چم ام ارجام جوم مر و مه و و سا و و اه و و ساره مد ها هام سر سا و دج ما ها سا و ماو ماس ما و اه مد ماو با دم او ماو و وا دا ام و عم او ما وا وه مها خاک ط ۲ باتهم تأو بله(۱)» و گنت : « نز ای واه هدا فك قد یم (۱۲» و عجس مدار که انیا و اولبا راصفتی بان 25 فیی اثر ۱ از آن هیچ خبر نباشد» و ایشان از آن لذتبا و حالتماه شریف بابند که‌می‌پینی که کسی که‌ویر! دذوق‌شعرنیست بدان‌سبب لذت وزن‌سماع تنانه: وا کر کسی‌خواهد که‌ویرامعنی 2 تفویم کندنتو اند که وی‌ازحنس‌این‌خبر ندارد. همحنین اکمه سك گز معنی الوان و لخت‌دیدار آن‌فهم‌نکند. پس‌عجب مدار درقدرت خدای تعالی . که بعضی اذادراکات پس ازدرجهٌ نبوت آفربند. وییش ازاین کسی از آن خبر ندارد . 5 (پانز دهم) اقلم چگر وله س ی جاب راه (ست | ازین حمله که رفت شر ف گو هردل | دمی معلوم‌شد ؛ و راه صوفیان معلو م کشت که چسبت . و همانا که شسیده باشی از صو فبان که گو: دید : «علیم حجا است از ور آه» وانکار کرده باشی اک سخن را انکار مورصت ن که 1 ن <جق و ۰ جه محسوسات # هرعام که اژ راه محسوسات حاصل شود ً جون «دان مشغول و مستغرق باشی ؛ازین ۳ باشی ۰ ر منل دل جون حوصی ات 4 ومئل <و اس جون مج حجوی ی ,که‌اب از که این اب حمله ار وی ببردن کنی ۱ و کل سیاه که‌ازاثر این | ست هم ببرون کنی : راه همه جویپا ببندی تا نیز آب نیاید » و قعرحوص همی‌کنی تا اب صافی از درون حوص بدیدار اش 9 ۳ <وص بدان اب که از مرن در ۱ مدمه رت مشغول باشد 4 ممکن هو د اژ درون‌وی‌آب بر ابد 1 همچنن اینعلم که از درون دل‌بیر ون | ید» حاصل تباید ۳ ازهر جه از سرون در | مده ۳ خالی نشو د . اما عالم | گرخویشتن را خالی کند از علم | موخته , و دل بدان مشغول ندارد ۱ ۷ علم گذشته‌ویرا <یحاب نماشد ) 9 ممکن بو د که این فنح وی را بر ۱ درل همحنا که )۱( بلکه تکذیب کرد ند [ نچه را بدانستن آن احاطه نداشتند » و شاطراشان تیأمدمعنی و تأویل آن .(۲) دچون بأن راه نیافتند » میکوینداین درو غ کهنه‌ای است ۰ (۳) کورمادرزاد . -- جون دل از خبالات و محسوسات خالی کند , خبالات گنه ویر احجاب نکن ۱ ۱ و سیب تجیحان | شرت کفتج ن وم اعتقاد اهل سنت بیاموخت ‏ و دلیلپایوی جنانکه اندرحدل و مناظر ۳ بند بیاموخت و ۳۰ خوبش بدانن ۳ اعتقاد کر د‌ که ورای ادن حجود ۳ عام سس 1 وا گرچیزی دیگردر دل وی ید ۳ ِ» این خلاف ‏ نست که عن‌شنیده ام ؛ وهرچه خلاف آ نست‌باطل باشد » ممکن نشودکه این ۳ را هر سك <همقت کار ها معلو م شو د که : معر شت تما بود که زن حقایق از ان قالب همکشوش شود 9 سوزا که معز از دور سدت ۰ و ند نکه کس ی که طربق جدل در نصرت ان اعتماد بباه‌وزد 4 ویرا <هیعتی مکشوف نشده باشد : جون نندارد همه | نست که وی دارد » این بندار ححاب وی گر دد. وبحکم ۱ نکه‌پندارغالب‌شودبر کس یکه چبزی | موخته‌باشد » غالب آن‌بود که این قوع محجوب باشند ازین درجه »واین‌حال جدلیانست . بسا گر کسی از این دار سرون ابد ؛ علم ححاب او نباشد و نگاه جون این فتح ویر ابر اید ,درحه ری نشده باشد» بیشتر ان‌باشد که مدتی دراز دربند خیالی باطل بماند واندگ مایه‌شیهتی ویرا حجاب کند و عالم ازچنین خطرایمن باشد . پس معنی این که : «عام حعحا بست» باید ک۸ بدانی و انکار تن 4 حون از تن شسده باشی ک-٩‏ دی بدرحه مکاشفت رسیده باشد ۱ , (۱) ۰ (۲) 1 اما این اباحتسان داین مبطوقان ۱ بی‌حاصل که‌درین‌روز کار بشید ۱ مدهند» وهر گز ایشان | حود این حال مو ده اتیتت ولیکن عبارت رل ۱ از طامات (4) " صوفیان بگرفته‌ ند ,وشغل‌اشان ان باشد که خویشتن ر اهمه‌روزهیشو ند او یو وله (۴) (۱) کسانیکه بدلاایل غیر صحیح و نامشر و ع »مخالفت اوامر و نواهی شرع راجایز و مباح‌مید| نند. (۲) کسانیکه از هوای نفس پیروی میکنند ۰ (۳) مزبق شکل_ غیر ادبی کلمة «مزابق» میباشد ] و .عصود از آن سکه قلیی است که آب زیمق با ن‌داده باشندوظاهر آر استه داردو لی حقیقت آن‌فاسد است ود پنجا باید مزر ین وساخته و پرداخته معني کرد ۰ ()) کفتارهای پر یشان|راجیف .(ه)حله. لنك ۵ آه با وهر ۴ 9 علم راوعامارا ۱ ابعان کشت اون وشطان خلق‌اند 4 ردشمن خجدای ورسول‌اند» که خ | ورسول »علم را و علما ۳۷4 گفته‌اند » وهمه عالم‌ر ۱ بعلم‌دعو ت کر ده‌اند»این مدبر ِ" مطوقاباحتی *چون‌صاحب حالتی نباشده و علم حاصل گِ» ده باشد» دیرااین سخن ۳ روا باشد ؛ومثل‌وی‌چون ۳۳۹ تاشنت 49 قوف باد که کیمیا اززر متر بوده که ازوی زر نات رن وا زرییش‌وی نهند دست بوی نبرد و گو بد : «رز بحه کار ید وویر اچه‌قدر باشد؛ کیما تایق 2 آضان یت » زرفر انستاند » و کیمیاخود هر گز ندانسته بود »مدیرومفلس "َو ۳3 سنه بماند : واز شادی این‌سخن که «من‌خود بگفتم که کیمیا از زر بپتر بود» طرب می‌کند و لاف‌میز ند. ۳ ممال کدف انساو او لیا جو هاگ ۰ ومنال علمعاماچو ن زرست»وصاحب کیمیارا برین صاحب زرفضل است برجمله . ولکن ۰ اسنحا رگ دفسقه دیگرست. که 5۱ ۳ ی‌چندان کیمیا دارد که ازوی صد دیناز دد ش حاصل تباید » و را فضل نباشد و ۳ که وی‌هز ار دینار زردارد. جنانکه کت تسا وحدیث آن وطالب آن سبارست اوحشقت آن درروز گار درا بدست هر کمن ات وی حسا, که بطلب آن برخیز ند حاصل ایشان قلابی بود »کار صوفیان نیز همحنین باشد » و عزیز 2 و آنحه بود اند بود و نادر بودکه تما رسب , بس‌باید که بدین بهناسی که هر کس‌را که ازحالت صوفیان چیزی ,دید میاید اندك »ویرا برهمه‌عالم فضل نباشد :که بیشتر ایشان آن باشدکه ازاوایل کاربر یشان جبزی بدا آ یده و آنگاه ٍ نیشن ؛ وتمام نشود ؛وبعضی بان که سودابی و خیالی بریشان غالب شود » و آنر ۱ حقیقتی نماشد »و | بشان بندار ند که آن‌ار ست:وازده » نه چنین باشد.و چنا نکه‌در خو اب‌<قبقست و اضفاث احلام!* است؛در آن‌حال‌همحنین باشد بلکه‌فضل‌سر علما کسی رابود که‌دراندر ارشتتان چنان کامل‌شده باشد که‌هر علم که بدین تعلق‌دارد که‌دیگران رابتعلم بود ِ وی‌خودبی‌تعلم بداندهواین سجن نادر بود ۱ (۱) لباس وصله‌داد . (۲) نگون بشت . (۳) کاب . ()) خواببای پرریشان و بیمعنی . ی ۲۳ ی ای ینمی چپ ایب ی ی از و رز ی میج ی دی سس ام ار ی و ی ی ی و وی مس بای و ی ما ین ی زا ی اه وا ام اه اه او فا یا تاودا ها و و سس كت باصل, راه تصوف 4 و مصل اشان ابمان‌داری 4 سرت این مطوقان روز کار اعتقاد در ها تباه‌نکنی هر که ازابشان در علم و علما طعن کت بدانی که از بیحاصلی کند 1 فصل(شا نز ده) امتادت انس عریر قت خداشال ایتا هماناگو بی بچه معلوم شود که سعادت | دمی درمعرفت خدایتعالی است ؟بدانکه 1 ن بدان معلوم شوت دا بدانی که سعادت هرچیزی در انست که لذن وراحت وی در آن بود و لذت هر جبری 1۳ ست که مفتع ی بیع وی بود » و فرص ی طبع هر جسری تک و بر برای آن فر بده‌ا ند + چنانکه لذت شپوت ۳-۰ نست که با رزوی‌خوش رسد ؛ ولذت غعضب ۳ نست که انتقام کشد از دشمن » ولذت چشم در صورت های تا ۱ و لذت گوش در آوازها والعان خوش است ؛ همچنن لذت دل در آ نست که خاصیت وی است » و وی را بر ای آن آفر نده‌اند و آن معرفت حقیقت کار هاست ‏ که خاصمت دل ‏ دهی است . اما شبوت وعضب ودریافتن محسوسات بینج حواس ؛ این‌خود بهایم راست. و بر ای ات که آدمی هرجچه نداند » در طبم وی تقاضا وتجسس آن بود» تا بداند * وهرچه را داند » بدان شاد باشد » و تبجح 0 , و بدان فخر آورد ۱ واگر درجیرزی خسیس ود - چون شطر نج مثالا- ۳۹ راکه داند 3 دهد تعلیم مکن صبر دشو ار تو اند دن ‏ و از شادی | نکه بازی غریب بدانست ‏ خو اهدکه آن فخر اظپار کند . .و چون بدا پیت (.ذت دل در معرفت کارهاست ؛ دانی ۵.5 معرفت هر چند بحیزی بو وق شرفت بود » لذت بیشتر بود : که ۳ که وی از اسر ار ودیر خبر دارد 4 بدان شاد بود ؛ 2 او از اسر ار ملک خیر دارد 4 و اندیشة وی درسد در قح نداد » بدان شادتر بود . 2 آنکس که بعلم هندسه ) ان و یت بداند » بدان شادتر بود از | نکه علم شطر نج داند . و نک س که داند (۱) تبجح بروزن تصرف : شادی کردن. ی ار و هی ی اه ره مق مس مه جر اس مه ره مه ی هر یاه ور 8 ی ی ای کش هط مرک اه اهر سم د0ه قبا موه هلاه اه کدی مرتق هرت بو تاره مرو ماود وق تس و یت ی ی ره ی ید اه ی ی ی ی ی ای ی ی ی 3 که شطر ز نج چون باید نهاد و بنپاد » لذت بمشة رن بات 4 ۲1 نححکس که داند که چون بابد بازید ۱ همچنین هرچند معلوم شریفتر ) علم آن شریفتر » ولسذت هن 5 و هیچ موحود شر شتر ازان رش 15 شرف همه موحودات بویست ‏ و بادشاه و مالک همه عالم اوست ‏ و همه عحات عالم آ نار صنع وست ) پس هیچ معرفت ادین معرفت شریفتر و لین تر نیست » و هیسج نظاره خو شتر از نظار حضرت ریو بت نماشد 2 معتضی طبم آنست » برای آنکه هعتصی طبسم هر ج-بز خاصیت وی بود؛ که وی را برای آن | فریده‌اند : اگردلی باشد که دروی تفاضای این‌مءرفت باطل شده باشد ؛ همحون تنی باشد بیمار که دروی تقاضای غذا باطل - شده باشد و باشد که گل دوستتر دارد ازنان؛ و ۳ وب را علاج نکنند » تا شپوت طبیعی باز حای خویش آبد و این شپوت فاسد از دی بشود » بدیخت این جم-ان باشد ؛ و هلا کک شود . و آ ی شهوت دیگر جیزها بروی عالب‌تر از خواهش معرفت حضرت الپیت شده است ‏ بیمار است ‏ گر علاج ورن بدیخت حپان بود » و هاگ شود . و همه شپونها و لذتباء محسوسات که بتن بنی آدم تعلق دارد ؛ لاجرم بمرگگ باطل شود , و رنجی که در آن برده باشد باطل شود نج کن 1 و لذت معرفت که بدل ‏ تعاق دارد » بمر 4 اضعاف آن شود ؛ بلکه روشر ترشود ولذت اضعاف آن شود : که رحمت دیگرشپوتا برخیزد وشرح‌آن بتمامی‌دراصل محبت - در آخر کتاب - بیدا کرده شود انشاءالهتعالی. فصلی(هفدهی) [مجایب صنم خدای تعالی درئن آدمی] این مقدار که گفته آ مد از احوال لآ دمی» در چنین کتاب کفایت بود ؛ واگر ۳ ربادت شرحی<و اهد ؛ در کتاب «عحا ییا لقلب» گفتها بم * و بدین هردد کتاب‌هم آدمی خویشتن شناس تمام نگردد .که اينیمه شرح بعضی اوقت هلت .و این يك (۱) بازیدن بمعنی بازی کردن است. کی مر ۲5 بر رکن است ازوی» ودیگر ون آدمی تن است ؛ و اندر آفرنش لین عقات: سار است ‏ واندرهرعضوی ازظاهر و , اطن وی معانی عجیت است ؛ واندرهر یکی‌حکمتهاه غریب است . واندر تن آدمی چندهزار رگ وپیو استخوانست » هریکی برشکلی وصفتی دیگر «وهر یکی رای غرضی ۳ » وتو آزهمه بی‌خبر باشی ۰ بلکه این مقداردانی که : دست وبای برای گرفتن ورفتن و وربان برای گفتن آست ؛ اما | نکه چشم ازده طبقه مختلف تر کیب کر ده‌اند که اگر ازده جیگ شود دیدار بخلل‌شودندانی» و ندانی که آن هر طقه 1 ای چیست .و بحه وحه در دبدار بدان حاحتست : و مقدار چشم خود بیدا است که چندست ؛ وشرح علم وی در مجلد‌های بزرك گفته‌اند ؛ بلکه ا گراین ندانی عجیب‌نیست . و نیز ندانی که‌احشاء باطن‌چون کبد وطحال ومرارهو کلیه دغیر آن ازبرای چیست : کیدبر ای انست که طعام‌ای مختلف که ازمعده بوی‌رسده همه‌را يك صفت گرداند » بر نگ خون, تاشاستة اروت د که عذای هفت اندام‌شود» وچون خون‌در گر رخته‌شد, ؛ بارة دردی ازوی‌بماند .و آن سودا بود ؛ طحال برای آنستتا آن‌سودا ازوی بستاند؛ ویرسر وی گفی از زرداب گرداند و آن‌صفر ابود ۱ مر ارت‌بر تیا ان صفر اازوی بکشد وجون خون ازچگر ببرون ی » تنكتو رقیقو بی‌قوام بوده کلبه بای نست با ان آب‌ازوی بستاند » تاخون بی‌صفرا و بی‌سودا وباقوام بعروق رسد . ۱ اکن مرارت را ۳ رسد . صفرا با خون بماند : از وی علت برقان خبزد 4 و دیگر عاهاء صفر | ك دردی بدیدار أید ۳ ا گر طحال را آفتی رسد سوداباخون بماند : علتهپاء سودایی دروی تیف اوق وا گر کلبه راافتی وشن ات در خون بماند استسقا بدیدار فا وهمچنن هرحزوی راازاحز اعظاهر نف رای کاری آفریده‌اند » که تن بیان بخلل باشد 4 ؛ بلکه‌تن ۹۹۳ ی » بامختصری وی مثالی‌است ار همه عالم : که آازهر جهدر عالم آ فریده | ست ‏ اندروی نمود گاری است : : استخوان چون کوه | ست ؛ و عرق‌چون بارانست » وموی‌چون درختانست » ودماغ‌چون ی »وحواس عون از تا نت وتفصیل این نیز درازاست ‌ بل‌که‌همه اجناس 1 فرینش رادروی مفالی است : : چون‌خود کب شناختن : فقس خویش من ی ات وسنور 2دیو مبری وفر درز ۵ 29 ی کف 9 ۳21 ۲ هر بیشه‌ور بکه درعالم است » دروی نمو گاری درست : نوت که ۵2 معده اس »حون طباخ‌است » که طعام هضم کند 4و آ نکه صافی‌طعام رابچگر فرستد و ثقل ۱" را بامعا چون‌عصارست ؛و | که طعام ر | درحگر خون کند رنگ‌رزست 9 ۱ 1 خو زر | در سینُشیر تا کر داند» ودر اننبین از سود 1 داند »جو ن گازر شت ۹ 3 ۱ نکه ی ۶ , 71 1 ۰ درهر حزوی‌غن| ازحگر بخویشتن کشد ‏ چون‌حلاست ! * »و آنکه در کلبه اب از ۰ 1 11 ۰ تپ ۲ 5( کناس‌است » و | که صقر | وسو دا انگیزد در باط؛تا ان را ثباه 4 جون عبار یی ی صفر | و علتپا را دقع وان ر تس عاد ارت وشرحاین و مصود ار ۱ تات که بدا ی که جرد عامل‌هاست ۷ ۳ باطن تسوا هر یکی به کاری مشغول ؛ و تو در خواب خوش‌باشی ‏ و ایشان هیچ از خدمت تو نیاسایند » وتو نه‌ایشانرا بدانی ونه ۳ انکه ایشانرا به خدمت تویبای کرده اند دای ۱ وری ! اک کش با رور عم <وش را بج<دمت بو فرستّد ۰ همه رور بلکه همه عمر بشکر وی مشغول باشی و ۱ نرا که چدین جندین هز ار سثه زر را در درون و بخدمت و فر ستاده تن که در همه عمر توبک لحظه ازخدمت توفر و اسشمیل ,ازوی خودیاد نیاژری ! ودانستن تر کیب تن‌و منفعت اعضاء برا علم تشریح خوانند» و آن علمی - است عظیم , و خلق از ان غافل باشند ونخوانند» و آنکه خواند»برای‌آن خواندتا در علم طب‌استاد شود وطب و عم طب خو د مختصرست .و اگر چه بوی حاجتست . به راه دین علو ندارد . ۱ اما کسی که نظر در تن برای آن کند تا عجایب صنم خدای تعالی بیند : وی را سه صعت از صفات ات صردری ٍِ : فا ان که بداند نا 4 این 5 اسیمست. (۱) ته مانده ۰ (۲) دو بیضه . (۳) کسی که کر باس دا برای سفید کردن میشوید . (ء) جلاب کسی است که غلام و کنیز را از شهری بشهر دیگر برای خرید و فروش هیبرد ۰ (ه)هر زه کرد - - دزد () . قالب 9 ۱ فر ننده این شحص 1 گادوسدت بر کمال , که هیچ نهص وعحز ر | دقدرت‌وی راه سرت » که ازقطرء اب چنان شخص توآند افرید 1 و ۱ نکه این تواند 39 " رنده کردن نی مرگ برو |سانتر بود ؛ دوم انکه عالمی است که علم وی محبطست نومه کار ها که ۱ «ن چمین عجایبت ِ با چبن حکمتاه عر یب ) ممکن ِ دد) الایکمال علم ؛ سوم | نکه لطف ورحمت وعنایت دیرا ببند کان هیچ نبایت نیست ‏ که ازهرجه درمی‌بایست ‌ آفرید گاردر | فریدن هیچ‌چیز بازنگرفته است» بلکه| نچه بص رورت میبایست » چون : دل وجگرودماغ واصول حیوان ۳" بداد ؛ و آآنجه بوی‌حاجت بود مر سم اگرچه صردری مود » چجون : دست وپای رجچشم وربان ) همه بداد ؛ و ۱ نیجه زه بدان حاحت بود و نه ضرورت » ولکن دروی زبادت زیت بود » وبرآن وحه نب‌گونر بودا ان مر نداد » جون : سیاهی موی 2 سرخی لب ‌ گوژی ابروی وهمواری «سو گان چم وغبر آن . و ی بلکه با همه آفربد‌هاتاسار خلی(۳) این ۰ اف وعنات زه با دم ی‌ننپا رد 2 س ‏ تلیده یا همه٩‏ فر بد‌هاتاسارخك وز نبور ومکس , که هریکی ایشانرا هر چه بایست بداد » وهمه شکل ایشان وظاهر ایشانرا بنقشها ورنگپاه نیکوییار است . دس نظر در تفصبل آفرینش تن | دمی کلید معرقت صفات الپیت است ار «ر " وحه 2 بدین سیب این علم شر بهست ‏ نه بدان تست 25 طییان را بدان حاحتست : وهمحنا نکه غرایب شعرو تصنیف وصنعت » هرچند که بیشتر دانی » عظمت‌شاعر ومصذفوصا نع در دل‌توز یادت‌بود اعجایب‌صنع ایزد تعالی‌همحنین مقتاح علمست بعظمت صانع - جل جلاله -واین نیز بایی‌از معرفت نفس است ولکن مختصرست باضافت‌با علم دل ۳ که این علم ان از رن جون توت 2 دل جون سوار ۳4 مقصو د افرینش سوارست ره مر کب که هر کت برای سو ارست نه سوار بر ای مرکب.ولکن این مقدار نیز گفته امد تا بدانی که بدین اسانی خویشتن را بتمامی نتوان‌شناخت » با انکه بتو هیچ چیز نردیکتر ار نو نیست و کسی که خود را نشناخته باشد »و دعوی شناخت جبز دیگر کند » همحون مفلسی باشد که خود را طعام نتواند داد » دعوی‌آن اند که درو اشان شهر همه نان وی میور ند : و این هم‌زشت بو ۵ » وهم محال . (۱) لازم باشد ۰ (۲) زندگانی؛ (۳) پشه . جر ۱۳۳۳۵ شناسعتن هس سعو بش فصل ( مجدهی) و ۳ [ [ دمی دران عالم درغات وه وشصاست | ی مر ۳ ‌ئ ۰« ِِ چون شرف وعجز وبزر گی گوهر دل ادمی ازین حمله بدانستی » بدانکه این حجم -_ مر عز دز را و داده‌اند ‏ و تاه ویر | در نو بمو شیده‌آند ! جون طلب وی‌نکنی» 2 ویرا ضایع کنی؛ و ازوی غافل باشی » غبنی وخسرآنی عظیم باشد . جهد ان کن که دل خود را بازجویی » وازم ان ره دنبا برون‌اری ۰ و ویر| بکمال خویش رسانی : که شرف دعر دی در ۱ ‌ حپان بیدا خواهد رل ,که شادیی بیعد بی اندوه 4 وبقایی؛ بی‌فنا 4 وقدر: نی بیعجز » ومعر فتی بی‌شبهت , وحمال حضرنی بی کدو ۹ اما درین حپان » شرف وی,دانست که ویرا استعداد ۳۹۹ باشد که‌بدان شرف وعز حقیقی رسد » و گر نه از وی ناقص‌نر و بیچاره‌تر امروز 1 ؟ 4-5 آسیر ۳ وتشنگی و گرما وسرما و سماری ودرد واندوه ور نج‌وخشم و۱ زست »هر چه وب | در آن راحت است ولذت . زیان کار ویست : وهرچه ویرا منفعت کندباتلخی و کسی که عر در وشرف دود » بعلم نود » یا مهوت وقدرت 4 یا بمت ۴ ارادت ‏ با بجمال صورت : اگر در عام وی ت ی از وی حاهلتر سوت 1 ۱ ۳1 بك ر گ در دماغ وی 25 1( شود» وی در خطر هلاك و ات افتد , و وی ندان.د 4-5 از <4 خاست و عسلاج وی چست ؟ و باشد 4٩‏ عسالاج ان در پیش وی باشد وهمی سد و نداند . و اگردرقدرت و قون وی نگاه کنی از وی عاجزتر کیست ؛که‌با مگسی بر تباید 4 و ا گرسارخکی را بروی مسلط کندد ‏ در دست وی هللالد شود 4 وا گرزنبوری سر نیش فراوی کند » بی‌خواب ین قر ارشود ) و اگردر همت وی 0 بسك دانت سیم بازر که از وی بزبان ا رد » هتغیر شود و رنجور گردد ۵ واگريك شمه ازوی درگذرد ی مدهوش ون دازین سدت ی تر چه‌باشد 1 بر 9۳ و اگردر حمال رورت وی تون : بوستی ات برردی مز بله در کشیده» 5 اگر دو روز خوشتن ر نشوید » رسوائیپا بروی بیداشود که‌ازخویشتن شم 9 و گند از وی‌برخیزد » ورسواترو گنده‌تر از آن‌چه‌چیزست که وی همیشه در باطن‌خویش دارد وحمالودست ‏ روزی چندبار بدست خویش ازرخوشتن بشوید ؟! ۱ روزی شیخ] بو سعیدا بوالخیر ر حمةالهعلیهم یگنشت باصو قبان»فر اجائیر سید که‌چاه‌طپار نحل ی(۱) باكهمیکر دند؛ و تحجاسن درر ایو د:صو فان م۵ بيك‌سو ۳1 بحتدد و بینی ت 9 ؛ وشیخ باستاد و گفت . « ای قوم ‏ دانید که ابن نجاست فرامن چه فت بد ؟» ) ِ بد که :« دی در بازار بودم » همه تیاه خویش برمن‌همی‌افشاندید تا مرا بدست و ردید ؛ بت‌شب باشما صحبت بیش نگر دم » بدین صفت نم ۱ مرا از ما ۱ ورف باشما را ازمن ؟. و سدقیات چنین ات که | دمی در بن‌عالم 3 عات نصا وعحر و زا ۳ است؛ و روز باژاروی فر دا خواهد بود : ایکا سعادت بر گوهردل افکند با از درحه بهایم بدرحه فرشتگان رسد ؛ واگرروی بدنیا و شوت دنیاآ رد فرداسگ و خولك را بروی فصل بود که اشان همه‌خالك شو ند واز رنج برهند ووی درعذاب را ۱ ۱ پس جنانکه شرف خو د بشناخت ؛ باید که نقصان و ببحار ۳3 خو د بشناسد » که معر قت نهس ازین وحه هم مفتاحی انیت ار مفانیح معرفت حق‌تعالی ۱ و ایی‌مقدار کفایت بود در شر ح‌جخودشتن شناسی » که چنبین کتاب پیش‌ادان که گفته ] مد احتمال نکند . و باللها لتو فیق (۱) چاه مستر اح . 5 7 5 عنو آن دوم 4 ۳ ۶ ی جبه 8 ۱ ۱ ول مد من تق بعا ای آو ور ات «ده‌فصل است] فصل اول - معرفت‌نفس کلبدمعرفت ۱ فصل‌شثم- تشبه خلق تن هی حق‌تعالی ابیت ناییتا؛ فصل‌دوم - شن‌اختن تنزیه و | فصل‌هفتم - تشبیه کواکبدبروج تقدیس‌حق‌تعالی ازتنزیه و تقدیس | بدستگاه بادشاهی» خویش» فصل هشتم سشناختن معنی تسییحات فصل سوم ت معر وت بادشاهی ‌راندن چپار گا ۵ حق‌تالی» فصل هم - متابعت شریعت راه فصل چهار م- دنباله فصل‌ یش شعاد مت فصل بنحم نشییه طبیی ر مجم فصل دهم ‌ راهپای عاط ۲۳ حبل بمو زج اهل‌اباحت. شناسعتی سح زعا ای چا وا و وا سا و و و دا و و و و با مس سر سر سس و و سا سا خر سر سر سا و چم و سم سر سر و مج ما ان ها ۵ ۵ و وه و و اد و و و تاو و اس ها هس سا و او سا و مس سا و سا خر اس سا و سا ما سر سا و وا و و و جوا و و و و وت تا اه تن دار و اه و و و و و و ۵ ۴ ِ و9 ِ ۵ | هحر ات هس کلدد هعر مت و تدای است | بدانکه از لته ان گذشته معروفست این لفظ که‌باانسان گفت: با) نسان ۳ ۱ 1 ۲ هر ما ۲ اعر ف تفس تعرف ر بك !و در اخبار و آ ثار معروفست که: من‌عرف تسه فقدعرف ۲ سم ۱ سم سم ر به! آواین کاه هدلیل | نست که نفس | دمی‌چون سارت که هر که‌دروی‌نگرد.حنرا مییرند!»2 بسماز خلق در خو دمینگر د.وحق‌رانمی بیندپس لا بدست‌شناختن | ن‌وجهاز نظر ‌" که ۱ نأ بنهمه پوت است»و این بر دووحه‌است» نک ۳۳ ۱ نأ تفت 4 عامص ترشت )ورن هگ ۳۵ ِ ٍِ سواب ببودگفتن ‏ ۱ ی 1 ۷ رحه که همه ؟ شزا توا سِ تا بشناسد» واز صفات خو بش‌صفات حق ۷ و ۳۹ 9 و از تصرف در جوش و ۱ ۷ ان واعضایو دسن- صرف حن‌درحمله عالم شماسد ۱ سر 1 وشرح این ات ۸5 جون خودر | |ولا(؟) بوستی بشناخت ؛ و مسداند که ۳ ازین‌بسالی چندنیست‌بود و ازوی‌نه نام بو دو نه نمان,جچنانکه حق سبحانه و تعالی- ل «هلاتی عای‌الانسان حین‌منالدهر لم یکن شیتا مذ کور ا ۶ اناخلقنا الانسان می نطفه امشاح دتلیه» فحعلناه سمیعا بصیر ۰(۱)» هستی خویش دنه بود: قطر هب گنده ؛ دروی‌عتل نهه 0 و بصر ن۵,وسردست‌وبای وربان رجنم تس وركو, ی واستخوان بوست و گوشت نه؛ 1۳ بی بود سید بكث‌صفت. س‌این همه عجایب دروی تیک مه اماوی خودرا بدید | ورد 4 با قافن دشر دید ۱ ژرد. رجون بصر رت بشناسد که | کنون که بر درحه ۳ ۸ از ۱ فربدن رلک سرموی عاحز ست: دا ند که ۱ ن‌وقت که‌قطره ۱ ب بود‌عاحز نرو نافص تر بود:س اصر ورت و بر ا ار هست شدنذات خو زٍش‌هستی ذات حق سبحا نه و زها لی 1۶۸و م شود. (۱) ای انسان خودت راشناس » تا خایزت رابشناسی ۰ (۲) هر کس خودرا نشناخت هر ۲ ینه خدای خویش دانشناختهاست ۰ (۳) بعنی بایدشناخت که معر فت نفسازچهر| میتواند و سیبلهٌ‌عرفت خد| باشد و این‌مطلب وعبارت بامر اجءه ۳۹ ۱صفیحه ۳ 6 بو دی رو شن مشود . () | وله نی درا تدای آمر و ق.ل از هر < <مز ۰( 0 )( هر آ, .4 آمدبر آدعی هد ای از زمانه که رو د <بز داد ۷۳ بدرستی که ما آفر یدیم اسان را از نطفه در هم آمیشته ۰ که بیازما کیم او را . پس " گردا ندیم او را شنوا و نا . 2 وچون درعحاب تن خوشتن 9 د.ازروی‌ظاهر واز روی‌باطن چنا نکه بعصی شرح کرده شد_قدرت آفر بد کار خو یش ببیند؛ و بشناسد که: قدرتی بر کمالست که هرجه خواهده جنانکه خواهد ؛ تو اندافر بدن,؛ که قدر تی کاملتر از آن جه باشد؟ که ازچنان قطرءٌ | ب‌حقیرومپین " ؛چنین شخص با کمال وباجمال پربدایع وعجایب‌بیافریند وچون درغرایب صفات خوبش, ومنافع اعضای خویش نگر د » که هر یکی را بر ایچه حکمت آفریده‌اند » از اعضای ظاهر جون دست و پای‌وچشموزبان ودندان و از اعضاء باطن چون سیر ز و کی و زهره و عبر آن علیم 7 فر ید ار خویش (شناسد > کنات کبااست و بیمه‌جیزی محبطو بداند که‌ازچنین عالم هیچ جیزعایب نتواند بود . که | 1 همه عقلعقالا درهمز نند ,وایشانر | عمرهای‌دراز دهند؛ و ندرشه‌می‌کنند تايك عضوازجمله‌این اعضاوجهی دیگردر آفرینش آن بیرون‌آر نده بپترازین که‌هست ۳ خواهند » مثلا ؛ که صورتی درگ تقدیر کنند دندانرا که دندانپای پیش راسر‌ها نیزست تاطعام ببرد ؛ ودیگر نراسریهن است‌تا طماعر! آس‌کند :2 زبان دزیر وی‌جون محر فه ۲ آسیابان که طعام تانشا اندازو ؛ وقوتی که درزیر زبانست جونف خمیر که ۳۹ یزند » بدانوقت که بابد‌چندانکه اسف بزد ؛ تاطعام‌ترشود ‏ و ۹ فروخزد » ودر 4 نماند » همهعماء عالم هیچ‌صورت دیگر نتو اند اندیشیدن؛ بکمالتر ازین ونیکوترازین . و همچنین‌دست را پنج‌انگشت ‏ چپار دريك صف دابپام‌ازایشان دورتر و ببالااکپت چنانکه با هریکی ازیشانکارمیکند و برهمه می‌گردد » و هر یکی را سه بند ظاهرووی را دوبند ظاه چنان ساخته که اگر خواهد قبص کند ۸ و از وی محرفه سازد ؛ و خواهد هه ار وخواهد گردکند و سلاح سازد ؛ وخواهد پپن باز کند و کنحلیز *وطبق سازد » و از وجوه بسیاربکاردارد؛| گر همه عملاء عالم خواهند که و سود دیگر اندیشند ودر نپاد این انگشتها ,که همه در يكث صف » با ی از تیوه و دو ارکته 4 پااین که پنج‌است شش باست باچپارباینکه سه‌بند بایستی باچهار چنین هرچه‌اندیشیند و گویند همه ناقص بود » و کاملترین‌اینست ود ی (؛) کفچلیز بر وزن‌رستخیز : چمچه و کفگیر که‌خدای‌تعالی | ف ربده‌استد بدین معلوم‌شود که:عام ] فر بد ار بر ین شخص محیطست» و بر همه چیزی مطلع است . ۱ 2 در هر حر ری از احز ای ۱ دمی ۱ محنین حکمفباست ۹ هر ند( اک تن حکمتبا بیشترداند » تعحب وی ازعظمت علم خدای تعالی بیشتر بود . وچون 1 دمی در حاجتهای خویش نگرد ‏ اول‌باءضاء آ نکه‌بطعام ولباس وسکن ؛ وحاجت طعام‌پباران ۲ 29 1 ت 7 2 ِ" ۳ سرما و ما ی که |: رْ را پباج ار رد 4 مت تن لات سازند 4 و آ کار وی رده و #9 در 2 ند را 2 ازهر یکی چندان انو اع که‌ممکن بو دی که ۳1۹ نبافر بدی‌درخاطر هیچ کس‌در آمدی» یا درئو انستی خواست , ناخواسته ونادانسته همه بلطف ورحمت ساخته بیند:ازا بتتجا ویر | صفتی د معلوم گر دد که وه او ل, ۱ بدانست 19 : (ملف و رجمت و عنایت ات بهمه أفر بد گان 4 جنانکه گفت : « سیقت رحمتی غصبی (» و جنانگهر سول - علیهالسلم رت : «شذقت دای تعالی بر بند گان بیش است‌از شفقت ماذر بر ور ز ند " شیر خواره » تن از بدید | مدن دأت خوش * دات - حق سبحانه و تءالی ۳ # » و در سیاری تفاصیل و احر زاواطرف خو ۲ کیان قدرت <ق سند » 2 در ع<ا حکمتیاه ۳۳ منافع اص راف جو : س » کمال ع تا 4 ودراجتماع زی<۵ درمی تانشیت »صر ورت یا بحاحت ِ ؛ بابر ای نم وثی 2 رت اد که م۵4 ۳ صّ راهان 4 اف 9 رحمت سم خدای‌تعالی بیند :یس برین و ج4معر هت نفس ا: ده و کلیدمعرفت حق-سب‌ا زدو سس ی- باشد. فصل (<۵وم) 0 وی *ه هت « | مره سوم ل(مز 4۶ و هد اس ی تعالی ۱ جنانکه صفات حق - سبحانه وتعالی - ارصهات خویش بدانست ‏ ودات وی‌از دأان خوش "بدانست 1 تنر ره هدبس حق-سبحانه وتعالی - ازننزبه و 3 س <وبش بدآند 4 هعتی بذر رف و هدس ی ر<ی تعالی 1 نست که رال ومهء‌دی نت نت 4 دررهم )۱ هر آنداژه. ۰ (۱)۲بر(۳) ی گر و است یش من؛ ار شممن .۰ (ع) این قسمت درفصل هیجدهم عنوان اول گذشت . یز ۳۳۳ آید وخبال بندد » ومنز ه است از نکه ویرا باحای اضافت کنندا 1" چه‌هیج‌جای از تصرف وی‌خالی‌نیست - و آدمی نمو دگار این‌درخویشتن میبیند » کهحقیقت حان‌وی که ما ثر | دل کنتیم ۱ منز ات ۳ که دروهم و الب 9 گفتیم که ویر امقشدارو 2 نسدت ) وتو بذایر تست رجون جبرن باشد ,ویر ار نك نبود زهر <ه ویر نگ نیو د » ومقدار لبود » بپیج‌حال درخال نناید » در خبال‌جیز 15 چشم آنر ۱ و پاجنس آ نا دیده بود : وجزالوان در ولایت چشم وخیال نیست و این که طبم تقاضا کند که چیزی چگونه است ؟ معنی آن بود که‌چه شکل‌دارد خردست با ار کت روز که این صفت رابوی راه نبود » سژال چگونگی را در وی باطل ات اهی‌بدانی که چیزی‌باشد کهچگو ۳ بویراه نبود؛ درحقیقت خود نگر که أنحقت‌تو [ محل معرفتست »9سمت‌بذیر ثست» ومقدار و کمیت و کیفیت را وی راه ست . رش برسد که: «ر وح حگو نه چبز ست؟> وان ان رود کل «جگونگی رابوی راه یست!» چون خود رأبدین‌صفات‌بدانستی ۰ بدانکه حق‌تعالی بدین‌تقدیس وتنزیه او لیتر است » و مردمان عجب مبدارند که موحودی بود بی‌چون و بی‌چگونه » وایشان خود چنانند ۸ وخود را نمسشناسند ؛ بلکه آدمی اگر درتن خویشتن طلب کند » هزار چبزیاید همه بی‌چون 2 بی چگونه که ۳ خود چشم نسند » مثلا چون عشق ودرد که چشم نبیند » وا کر خواهد که چونی وچگونگی‌طلب‌کند نتواند» که چون این‌چیزها شکل ولون ندارد» این‌سئوال را وجپی‌نبود ؛ بل اگر کسیحقیقت آوازطلب کند »با حقشت بوی با حقبقت طعم ۷ چگو نه و عاحز أ ید 9 سیب آ نست که جون وچ‌گونه تقاضای خیالس ت که ازحاسةٌ چثم حاصل شده است »آ نسگاه ازهرچیزی نصیب چشم میجو بد ) و آنحه در ولایت گوش رت چون آ و ازمثلا - چشم را در وی هیچ نصیب نیست » بل طلب وی چونی وچگونگی آوازرا محالست : که | وازمنزه‌است از نصیب چشم » جنانکه لون و شکل منزه است ازنصیب گوش ۱ همجن آ نسکه حاحتست دل دریابد و بعقل بشناسد » منزه‌است‌از تمه نیت اس. وچو نیو یر نگی‌در محسوسات بود . واین ر تحقیقی وغوریست که در کتب معقولات شرح کرده‌ايم 4 ودرین کتاب این که 1 ۳ کفایت نو د ۰ومعصود ۱ انستکه |[ ۱ دم ی‌از ببحو نیو بیسگونگی‌خویش بیجونی‌دیسگو نگی حق‌تعالی بتواند شناخت ؛ وبداند که چنانکه جان موجودست ‏ ویادشاه تن است » و . هر جه از تن وی ویر چونی‌وچگونگی‌است همه مملکت ست ۵ ووی سچون 2بی- چگونه‌است ۹ همجن بادشاه عالم دون قای کو | رش 4 هر ج‌جو نی‌وچگونگی دارد جون محسوسات » همه قح وه زسیت ‏ دیگرنوع از تنز به | شدت ۸٩‏ ۳ وی جای اصات نکند 4 جنانکه جانرا با هیچ چیز اضافت نتو ان کرد ۵ و نتوان گنت که دردست است‌با دربای است با درسرست 2 با درحجای دبجر بلگ<4 همه ید مپاء بن سوت بل بر ست وودی #سمت تابر تست 4 وقسمت نایذیر درقسمت پذیرمحال باشد که فرو ید + نگاه ی نیز فسمت بذیرشود ! و با ۱ نکه‌پپیچ عضو اضافت نمد‌برد 1 وی عصو از تصرف وی خالی نیست 4 بلکه هجمه در ق مان ونصرف وید وروی بادشاه مش جنانکه هم-4 عالم در تصرف یادشاه عالم اشنت ووی هدر ه ۳ نکه ویر با حای خاص اضافت کنند . وتماء این ۳ ین ۱ ۱ بدان ‏ شکار| شود که خاصبت 2سرردح آشکر| بگوئی» واندر آن رخصت سرت ی تمامی | نکه : ان‌الله خلق آدم علی‌صور ته بدان | شکار شود . فصل (سوم) | محر وت بادشاهی رآزدن حعق تعالی جون هستی‌دات حق معلوم شیف 4 و صفات وی و با و تقدس وی از چونی 5 چگونگیمعلوم شد ‏ و تنزیه وی ازاضافت‌بامکان معلوم شد ؛ و کلید همه معرفت‌نفس آدمی آمد 4 زب باب دیگر ازمعرفت ماند ۳ و آن معرقفت بادشاهی ۳ راندن رس در مملکت , که ختکوزهآزرت 1 زر جه وحه‌است 4 و کارفررمودن وی ملابنکه را 4 وفرمان برداری ملایبکفو بر | » ورا ندن کارهابر دست ملانکه وفر ستادن‌فرمان از | سمالن بزهین» وجنبانیدن آسمانها وستار گان , ودر ستن کارهای اهل مین با سمانها » و کلید ارزاق بأسمان‌حوالت کردن که‌این‌جماه چگو نه‌است ۱ داین بابی‌عظیم است درمعرفت حق تعال و ر| « مهر قت افعال » گویند؛ چنان که[ آن یه مرا «معر وت ذات» 5و : ) ٩‏ 8 معر قت رات گویند. . و کلید این " بت یزهم معرفت نفس‌است .وجون‌ندانسته باشی که‌بادشاهی خوش‌در مملکت خو بش‌چون میرانی» چگونه خواهی‌دانستن که پادشاه عالم چون میراند ٩‏ او لا خویشتن را بشناس » و ينك فعل ۳ سدان : مثلا چون خواهی که «بسم »بر کاغذ بر ۳ » اول رغبتی و اردانی‌درتو تقایت !وا 4 پس‌<ر و حنیشی‌در دل‌تو ت نف رن - این دل‌ظاهر کهاز گو شتست » ودرحانب چپ است وحسمی لطیف ازو تضر. وت ونذ:2 بدماغ شود ؛ واین جسم اطیف راطسیان«روح» گو بند» که‌حمال‌قو تپاه حس وحر کنست داین روحیدیگرست که بپايم را بود » ومرك راه‌بدین راه‌بودو آن روح دیگرکه ما آنرا *دل» نام کرديم - بهایم زا نبود» و هرگزبنمیرد که آت محل مء رفت خداست تعالی : جول این‌رو ح ت 9 و صورت بسم له در حز ازه اول دساغ که حای‌قون خیااست بدا 1 مده باشد اثری از دماغ باعصاب پیو ندد که از وه راز | مه است 9 بحمله اطر اف زسیده » ودر سر رانگفتا بسته جون رشتما و بر ساعد کسی که تحیف بود بتوان‌دید - بس‌اعصاب بجنید » س‌سر انگشتا ترا بحنیاند » ی انگشت قام‌را بجشاند ) پس‌قلم حبر 9 را بجنباند : س صورت سمل ؛ بر وفق آنکه درخزا| ۴ خبالست بر کاغذ بدیدار آ ید : ۳ حواس ‏ تک چشم از حمله ‏ هدر بیشترحاحت بوی‌باشد ؛ ۱ پس‌چنان‌که اولاینکاررغیتی بود که‌در تو بدیدار امت‌اول همه کار ها صفتی است ازصفات حقتعالی ( » که عبارت‌از آن «ار ادت» 1 ید . وجنانکه اولاثر این‌ارادات دردل تویدید ۳ آنکه بو اسطه این بدیگرجایها زسته لول اي ارات و ال بر عرش دا یف ان بت آنتوسه: فانک جسمی لطیف‌چون بخاری‌از راه‌رگها دل‌این‌اثر بدماغ رساند - واین جسمرا « دوح » گویند -. حوهری لطیف ات حق‌تعالی راء که آن‌اثربعرش رساند» وازعرشبکرسی رساند :و آن حوهررا «فر شته خوانند ای 9 ٩‏ خوانند 9 2 روح ا لقدس» خوانند ۱ وجنانکه 3 ثردل بدماغ رسد » وه زير داش درحکم ولابت ونصرف اثر ارادأت اولاز حن‌تعالی کر سی‌رسد و کر سی زیر عر نت ۳۳9 هه (۱) مر کپ . كِ یا که‌فعل‌توخوانند »ومرادنست درخزانه اول‌ازدماغ بدید آ بد»وفعل‌بر وفق آن‌بدید آ ید صورت‌هر چه‌درعالم پدیدخواهد آمدهء‌اولانقش آن‌درلوح‌محفوظ تاو 3 وجنانکه قوتی که دردماغ استلطیف » اعصاب‌را بنباند ؛تااعصاب دست‌وانگشت رابجنباند :تا انگشت‌قلم را بجنباند » همحنین جواهر اطیف که برعرش و کر سی مو کلند :| سمان و ستارها رایحنبانند . وجنانکه قوت دماغ بر وابط اوتار (۱) واعصاب‌انگشت رابجنباند » تحار اطیف که‌ایشانر | ملایکه گویند - بواسطه کوا کب وروابط شعاعات ایشان‌بعالم‌سفلی؛ طبایم امپات "" عالم سفلی رابچنبانند که ن.راچهار طبع گویند و آن : حرارت و رطو بت‌و برودت ویموست است‌وجنا که قلم‌مداد َ" زایر اکنده که جمع کندتاصو رن بسم له یدید آید ۱ 1 جر ارت وبرودت » آی‌وخاله وامرات این‌هر کباترا بجنباند ۳ جنانکه کاغذ قول کند مدادرا جنانکه بروی بر ا کند باجمع کند » رطوبت شور .. هر کات را فابل‌شکل کند » وسوست راحافظ | کر داند ) تانگاه دار دورها نوی چها گر رطوبت نبودخود شکل‌نبذیرد » وا گر سوست نبود» شکل نگاه‌ندارد وچنانکه‌چون‌قلم کار خویش تمام‌بکرد »وحر کت خویش بسر بردصورت سم البروفق آن‌قش که درخزانخیال بوده‌است بدیدار 9 بمعاو نت حاسه چشم- همجنین چون حرارت و بر ودت این‌امپات مر کبات‌را تحريك کند - بمعاونت ملابکه صورت‌حیوانو نباتو غر آن درین عالم بدیدار آ ید بروفق آن‌صور ت که در لوح المحفوظ است . و چنانکه اول کار درجملهُ تن‌از دلخیزد ۰ آ نگاه بهمه‌اعضا پپراکند ؛ اول‌کارها درعالم اجسام درعرش پیدا آید » وازعرش بهمه عالم احسام‌رسد . وچنانکه آن‌خاصیت‌رااول اتود سس فاگ همه‌دون وی,دل‌رااضافتی‌دهدتاپندار ند که توسا کن دلی»همچنین چون‌استیلاء حق‌تعالی برهمه بواسطه‌عرش است , پندارند که وی‌ساکن عرش‌است . و همحنانکه چون‌تو بردل مستولی شدی , و کاردل راست شد » ندیسر همه‌مملکت - ثن بتوانی کرد» همجنین چون ایزد - عز وعلا - بآفرینش ع-رش‌برعرش مستولی شد و » عرش راست باستاد » ومستوی شد » هل کت ساخته‌شد » وعبارت چنین آم دکه: استوی علی‌العرش دب الامر . (۱) جمع و تر بمعنی سرماهیچه‌ها (عضلات). (۲ جمعام) پمعنی‌مادر ۳(۰) مر کب ۰ - ۷ و بخ مب جاور و او و ها وج و ها اه و و و ما 5 و و ود هل ار و ال اه و ما هل اک وا ۵ و و خر ی ان ۱ ۵ ۸ ۵ 8 ها هو و اه ها نس ام ماج چا و ری هر هس و ها خر ال ۱ مه لا ای و هب و و پا 8 ۵ هه و و و و هه وی ۸ و و و و و اه اد هد وس ما و سر او وج سا و بدا ۷ ۳ همه حقیقت ‏ و اهل بصيیرت را به مک ظاه ر معلوم - شده است »و این معنی به دانسته نت به حشقت که : ان الله‌عز و جل خلق ] دم علی صو ر آه , (۱) و بحقبقت بدان ؛ که بادشاه راو یادشاهی را" حز بادشاهان ندانند : | 3 ند آن بو دی که ثر ۱ یادشاهی داده بو دندی بر مملکت و شش 3 اسختی مختصر از کت و بادشاهی حذاه نن عالم بتو داده‌بود ندی ‏ هر گز خداو ند عالم نتوا نستی ار 7 تور آن‌بادشاهی را که‌تر ابیافر ید؛ ویادشاهی داد و مماکتی‌داد بر نمو دگارمملکت خویش, وازدل عرش‌توساخت,واز روح حیوانی_که منبع آن‌داست- اسرافیل‌توساخت واز دماغ کرسی توساخت. و ازخزانة خیالات لوحالمحفوظ توساخت»وازچشمو گوش وجملحواس فرشتگان توساخت وازقبةٌ دماغ که منبع اعصاب است | سمان وستارءتو ساخت واز انگشت وفلم ومداد طبایع مسخ رتوساخت» وترایگانه و بیحونو بیحگو نه ببافربد» و برهمه پادشاه کرد ؛ نگاه ترا گفت «زینهار؛ ازخویشتن وپادشاهی خویشتن غافل نباشی؛ که آ نگاه از آفرید کارخویش غافل شده‌باشی که. فان الله خلق آدمعلی صور ه - فاعر ف سك باانسان تعرف ر بك.» فصل(چها ر م) » ۵٩٩ ۱ دئباله فصل پیش‎ ۱ س‌آذین حمله که شرح مواژنه گفته | مد 1 مبان حصرت بادشاهی آدمی 3 مبان پادشاهی حضرت مالك الملك بدوعلم عظیم اشارت افتاد: یکی‌علم نفس آدمیو کیفیت تعلق اعضاء وی‌بقو نپا وصفاتودء»و ی تعلق صفات و وو تباء وی‌بدل,وایره علمی‌در از ات که تحفیق آن دزرحدد ن کتاب نتو ان گفت؛ و دیگر صیل 4 تیاط فا 25 بادشاه عالم پفرشتگان وارتباط فرشتگان بیکدیگر وارتباط سموات"* و کرسی وعرش با اسشان» واین علمی‌درازترست. ومعصود ارین اشارت | ۱ 1 نکه رس بوداین‌حمله اعتقاد کند وعظمت حقی- عز وحل- بدین حمله شناسد؛ و ۱ نکه ال و ون بدا ن رکه چگونه عافلست؛ وچگونه منبون؛ که ارمطالعت من حصر ! یی بااین (۱) هر آین ینه خدای عزو جل آفر ید آدم دابر صورت‌خود . (۲) جم سماء بمعنی [ سمان . (۳) کند ذهن کم هوش . ات حمال_ محروم مانده است. وازحمال حضرت‌الپیت خودخلق‌چه‌خبردارد؛ واین‌مقدار 4 گفته آ مد ازآن حمله که خلق سو | ند. شناخت » خودجست!؟ فصل (ینجم) | آشیده طییعی و معجم دهو 9 سحوث ۱ این سچاره طبیعی هحر ژ)»وهسجم محر وم کار ها باطبایع زنحوم حوالت کردند: منال اشان جون مورچه است که بر کاغن مر ود» و کاعدی مببیند که سیاه «یشو د۵) و بر وی نقشی اهنا بان واه کف سرقلمز ابیند» شادشودو گو بد: «حقیقت اینکار بشناختم» وفار غ‌شدم: این نقاشیقلم‌میسکند»و این مثل‌طبیعی است که هیچچیز ندانست ار تحر کات عالم» حز درحه بازبسین. بس چون مورچة دیگر بیامد؛ که چشمو ی فر اخج‌تر بود.2مسافت دیداروی‌مشتر گفتغلط کردی, که من این‌فلم مسر هیبیدم» وورای وی جبری دیگرهمی‌می‌بینم» که ادن نقاشی وی هی‌کنده» و بدین شادشد و گفت : حصفت اشتت 49 من ۳ نستم که شاش ازنگعت ۳ ن‌قلم وقلم هس‌چر ست») این منال همجم اسست که نظر وی‌بیشتر بکشید و بدید که طبایع مسخر کوا کب‌اند؛ ولکن ندانست که کوا کب مسر فرشت‌گانند ۵ و بدرحاتی که ورای‌آن بو دراه‌نیافت. و چذانکه ی تفاودت میأن طبیعی ومنجم از عالم اجسام افتاد » و ازوی خلافی خاست ؛ میان کسانی که بعالم ارو اح ترقی کردندهم‌این‌خلافست + که بیشتر خلق‌چون از عالم احسام ترقی کردند » وچیزی بیرون احسام بازب‌افتند» براول درجه فرود امدند؛ و راه معراج بعالم ارواح بریشان بسته شد ؛ و در عالم ارواح -که آن عالم انوار است - همحنین عقبات‌وحجب‌بسیاراست ؛ بعضی درجه وی چون کو کب و بعضی ۹ ۱ 0 (۱) ۳ السموات بایشان نماد ختانکه در حق خلیل علیه‌السلام خبر داد حق عزوجل : «.و کذد لث نری ابر اهیم ملکوت‌السموات والارض ٩‏ » تا انها که گفت : «انی و جهت و جهی للذی فطر السموات والارض (۱۳» (۱)جمم‌مر قات: تردبانها. ‏ (۲) واين چنین نمودیم با بر اهيم‌ماك آسمانها وزمپن‌دا. ‏ (۳)هر آننه متوجه ساختم روی‌خودرا پیکسیکه آفرید آسمانها وزمین‌را. سا و و برأی ات وک ۵ رسول علیه‌السلام گفت : «انلل4عز و جل‌سعیین حدا بامن تور او کشنها لا حتر قت سیحات‌و جعه کل‌هن زین وشرح این‌در 5 تاب‌مشو خ- الا نوار و ه‌صفاة) لاسر ار " گفته‌ايم ۱ از 1 زیحاأ طلب باید کرد و مقصو و رز 0 طبیعی بیحاره که‌چیزی باحرارت ورطوبت و برودت قسوست و الب پر رات هه راهان درمیانة اسباب الهی نبودندی» علم طب باطل بودی ؛ ولکن خطا از آن وجه کرد که چذم وی مختصر بود » باول منزل "7 و ۱۳ وازو اصلی ساخت نه مسیخر فصن اف نی شاست نهچا کر ی » و وی‌خود از جمله چاکران‌بازسین است که‌درصف العال""باشد . ومنجم که ستاره را درمیان اشان وود ۱ راست گفت ,که ا گر نه‌چنین بودی » شب و روز برابر بودی بکه آفتاب ۱ مرها یت که روشنایی و ۳1 می در عالم ارتستتت فرشتان و تابستان برابر بودی که ۳1 هی تاستان از انست که آفتاب تا آ سا نز ديكث شود و درزمستان‌دورشود . و آن خدای که درقدرتوی‌هست که | فتاب‌ر 1 م ورو شن آفر ید » چه عبت اک رحل را سر دوخشك آفر بند » و زهره‌را گرم وتر آفر بند : این‌دزهسلما هیچقدح! "نکند. منجم از نا غلط ۳ د که ازنحوم اصل وحو الت گاه ساخت » و مسر ۳ با تسد بد» و ندانست که : «والشمسی و القمر و النحوم مسر ات پامر م(1)» وسخر ان باشد که ویرا بکاردارند » بس ایشان کار گرانند » نه ازجپت‌خویش . بلکه بکارداشتکانند» ازجیت عمال فرشتگان ؛ چنانکه اعصاب مستعملت "در تحتتحر يك اطراف»ازجهت قوتی که‌اندردماغ‌است و کواکب‌هم ازچاکران‌بازیسین‌انده اگرچه‌دردرجهنقیبان ۲ اندو بصف| [رعال نه| زد چون‌چهارطبع ین هسخر آن‌باز پسیو | ند چون قل در 5 م۳ ف / شسي ( [ تشیبه حعلق بگر وهی ( زابیفا] یفتر خلاف درمیان خلق چنین است ) که همه از وی از است گفته باشند » ولکن بعضی نبینند ) بندار ند که همه بدید ند. ومدل یشان چون گردهی تایسنابان| ند (۱) هر آینه برای خدا - عزوجل - هفتاد پرده نوراست .که چون آنرا بر کشاید بزرگی رویش هر مننده‌ای را سوژاند ۰ (۲) ردیف کفش‌ها کفش کن - بائین اطاق درمپمانی با اجتماع دیگر ۳۱( غیت سر ژزنش ۰ (۶ و [فتاب وماه وستاد کان سار فر مان او یند (6) بکار واداشته شده )1( اعبان وسر‌شناسان ؛» روسا. ۱ ۳۳۹ که شنیده باشند که بشپرایشان بیل آمده است ‏ خواهند که ویر بشناسند » بندارند ناسنایان رسد ند وصعن بل از ,شغان در سید دد 4 ۱ زا دست بر بای تیاده بود گفت ماننده سنوی ات ۳ ۳ نکه وست بردندان نباده بو د گفت : ماندءه عمودی 1 ۳ نکه ۳ 3 ش ناده بو د .گت : مانندة ۳ ات ,صعازاست تین وه خطا: 1 دند ! که بند‌اشتند که حمله بیل را دریافته‌اند » و نیافته بودند .همحنین منجم و طبیب » هریکی راچشم بریگی ازچاکران در گاه حضرت الپی افتاد »ازساطنت و استیلاه وی ۶ داشید , گفتند * بادشاه خو داینست : هد ار بی (۲) 6 ۳۰ را که‌ویراراه باز دادند » تقصان همه ندید وورای‌ان درد و گفت ِ» این ول رن ط اشت 36 ۱ نحه در زير بود خدایی را نشاید : لا احب الا فلین (۲ فصل (هفتي ) ۹ ۱ ه 1 ۱ ۱ تشیبه وا کب وبرو ج ماه بادشاهی ] وت رطبایع و براج فاك کوا کب که بدو ازده قسمتست ‏ و عرش که ورای همه است » از وحپی چون مثال‌پادشاهی است ‏ که ویرا حجرء خاص - باشد» کهوزیر محر سم 9 ۱ 81 وی‌انجا نشیند ؛ و گردا گردآن حجره رواقی بود » بدو ازده بالگانه! 4 و بر هر بالکانة ناببی از ان وزیر نشسته ؛ و هفت شیب سوار؛ بیرون ان بالگانها گرد ان دوازده بال‌گانه می گرد ند» از بیرون ؛ وفرمان نایبان وزین که از وزیر بدیشان‌رسیده باشد » می‌شدو ند ؛ وچپار کمند در دست این چپاریياده نباده » تامی‌اندازند »و 3 وهی را بحکم فرمان بحصر ت می‌فر ستند 1 و گروهی را از حضرت دورمی‌کنند 0 و گردهی را خلعت می‌دهند » و ک دهی را عقوبت هب‌گنند»و عرش ححر مه خاص است و مستقر وزیر مملکت است ؛ که‌وی‌فر شتذقربترین‌است. و فلك الکواکب ان رواق است . 1 ان سک ۱ ودوازده برج .آن دوازده بالگانه‌است . و نایبان وذیرفریشتگان دیگرند که درحه (۱) پرماسیدن : لمس کردن ۰ (۲) این پرورد کارمن است ( قر آن : داستان حضرت ابراهیم دد ۱ موقعیکه آ فتاب و ماه را و پرورد کار خویش تصور میک د ( (۳( دوست نمپدارم نهان شونه کان وا (قي آن : داستان حضرت | بر اهیم علیه السلام )۰ (ع ددیچه - پنجره . ء و و و ود وه و او و و وا و و واه او وا و وا و هه وا و او وا او و واه و و وا و اش ها وا او ما و و ۵ و و و دا و ماه ماو و واه و و و ده و و اه و و مخ او ود ماو و و ماه و و دام وا و مه و هو دا ها واه و واه هو وا وا وود هو و هو اد وم جوا و چاو واه اد اوه درحه فر و ترفرشتة هقرب‌تر شست ) دببریگی‌عملی دیسگرمفوض | است . وهفت ستاره هفت سوارست ,که چون نقبان » همیشه گرد آن پالگانبا می بر آیند واز هر بالگانه فرمانی از نوع دیگر بدیشان مبرسد . ۳ نکه و نز ات ار ی کوت ۰ چون: آتش ۳ وباد وخاله » چون چپارچا کر پیاده| ند که ازدطن عیفر نگتتان و چپارطبایم حر ارت و برودت ورطوبت ویبوست » چون چپار کمندست دردست‌آدشان؛ مثلا چون حال بر کسی بگردد » که روی ازدنیایگر داند ؛ واندوه دبیم بروی‌مستولی قرو ؛ و نعمتپای دنما دردل‌وی‌ناخوش گر دد ؛ ویرااندوه عاقبت کارخویش بدبرد ».طبیب ۳3 بدکه: این بیمارست واین‌علت رامالیخولیا گو بند » وعلاج وی طبیخ ‏ افتیمو ست وطبیعی گوید + اصل این‌عات ازطبیعت خشکی‌خیزد که بردماغ مستولی‌شود » سیب ۱ بن خشکی‌هو ای زمستانست ؛ وتابپارنياید » ورطوبت برهوا غالب نشود » وی صلاح نمذ‌برو 4 ومنجم گوید : این سودایست که ویرا تا موادت , وسودا ازعطارد خبزد؛ که ویرا با مریخ مشاکلتی"" افتد نا محمود : تاآ نگاه که عطارد بمقفارنةٌ سعدین یا بتتلیت " ایشان‌نر سد »این حال بصللاح نیاید . وهمه راست که ند و لکن:ذ لك هبلخهم هی) لعلم 53 اما اینکه درحضرت الپیت وربوست سعادت وی حکم کردند " ودو نقیب حای و کاردان را که ایشانر | عطارد و مریخ گویند 5 از آن فر ستادند تا بسادة از بیاد گان در گاه ؛ که ویرا هوا گویند » کمند خشگی را بیندازد ودرسرودماغ وی انکند ) و روی وی آزهمه لذات دنبا بگرداند و بتازبان‌پیم وآندوه ‏ ویزم ام (۴) ارادت وطلب وبرا محضرت الپیت دعوت کند » این نه درعلم طب و نه درطبیعت ونه درنجوم باشد » بلکه از بحر علم لبوت بر ون ید ؛ که محبطست نیمه اطر اف مملکت ۰ و بممهعمال و نقیا وچا کر ان‌حضرت وشناخته است که‌هریکی بر ای‌چه‌شغلاند » و بچه‌فرمان‌ح رکت کنند » وخلق رابکا میخوانند » و از کجابازمیدار ند ؛ س‌هر یکی آنحه گفت راست گفت ؛ ولکن از سر , بادشاه هملکت ‏ وازن" حمله (۱) جوشانده ۰ )) موافقت ومطاقت. وطرزقرار گرفتن ۰ (۳)[مقار نه قرار گر فتن دوستاره‌است در يك نقطه [ سمان . مقصود | زسعدین زهر ه و مه‌تری فت ی تملیت. دو کو کت در موقمی است که فاصله آن دو با ندا(ءسه بر ح‌باشد : منلایکی درسنبله یت (6)این آنا ات کی است که به‌ان رسیدهز ند . ۰ (۱) دهانه و افسار. دآآ 9ات اسفپسالاران فا کرت خر نداشت , وحجق ؛ سبحانه وتعالی ؛بدین طریق بمالا و بیماری وسودا ومحنت ‏ خلق را بحضرت خویش میخواند » رمب‌گو ید : «اين نه‌بیماری است؛ که آن کمند لطف ماست , که‌اولیای خویش‌رابدان بحضرت خویش‌خوانيم 4« آنالبلاء مو کل بالانییاء ثم بالاولیاء ثمالامثل فالاهئل()» » بچشم بیماران فرا ایشان() منگرید که ایشان ازمااند . مزضت فلیم تعد نی( درحق ایشان بدین‌میاید» ار متال بیشین» منسیاج " پادشاهی آدمی بود دردرون تن خوش » و ابن مدا هم من-پاج مم(حکت وست بب-رون تن <وش .9و بدین وحه ‏ این معرفت یزهم از معرفت خویرش تعاس رن : بدین سیب بود که معرفت نفس خود عنوان اول ساختیم ۱ فص ل(هست) [ شا حون معء‌ی تسییحات چرار کانه] اکنون 2 : «سیحان‌الله وا لحمد لله‌و لاالهالاالله و الله! کبر » بشناسی» که‌این‌چپار کلم مختصرست ؛ جامع‌معرفت حضرت الپیت . چجون ازننز به خود ننزیه وی بشناختی» سبیحان | لل4 بشناختی» وجون ازیادشاهی خودنفصیل بادشاهی‌وی بشناختی» که همهاسیاب وسایط‌مسخر ویند ‏ چون قلم دردست کاتب - معنی | لحمدلله بشناختی: که چون مذعم‌جزوی نبوده حمد وشکرجزویرا نباشد )؛ و چون بشناختیک-4» هیجکس را از سرخویش فرم‌ان نیست » لاالسه الا بشناختی ؛ اکنون وقتآ نست که معنی‌الله! کبر بهناسیوبدانی که‌این‌همه‌بدانستة وازحق تعالی هی چیز بندانستی. کهعنی‌الها کب رآ نست که گوئی که‌خدای بزر گترست وحققت ات ان باشد که بزرگتر از آ نست که خلق ویراشیاس‌خویش تواند شناخت ؛ نه معنیش (۱) بلانعست برای پیغمبر انست » پس از آن برای اولیاء است ۰ پس از آن‌برای هر کس که در جه ورتبه اش فزو نتر وفضیلتش بیشتر باشد ۰ (۲) فرا دراینجا وغالب جا های دیگرعوس بای اضانه استعمال شده است : فرا! ایشان یعنی بایشان و بسوی ايشان . (۳) بیه‌ارشدم بعیادت من نیامدی : قسمتی |زخبر بست ؛ واین کلام خداو ند است بحضرت بیغمبر صلی اس علیه‌و آله » که بر طبق آن خداو ند مپر بان بیماری موّمن رابیماری خویش‌میغو اند وعیادت|زاورا عیادت‌ازخود. (4) راه زاست. - 6] ۱ نست که وی ازدیگری و که حروی 4 هیچ ه تفت ۳ وی از ۱ ۷ بر گتر بود . که هم 4 موحودات از نوروحود از مس نور ۱ فشاب جبری نباشد جر افتاب 1 3 نش آن کف ۱45 قتاب ازنورخویش کر یت بلکه معنی الل4 | گبر ۱ وتات تا که وی بزر ۳ از | نست که بقیاس عقل | دمی ویرا بتواند شُناخت ۰ معادالنه که "دیس و بر یه وی جون ت#دیس و سرب ۱ دمی بو د » رکه وی تا سس از مشاییت «وم-4 * آفریدها تا بادمی چه رسد ! و معادالنه که‌یادشاهی وی چون بادشاهی ادء‌ی باشد بر تن‌جوش 4 صفات وی جون علم وقدرن ودیگر صفات حون صفات | دمی‌بود!بلکه ۱ دن‌هم۵ نمو د کار اه ۱ جبری ازحمال‌حضر ك الییت » بر قدر ع<ر سر دت) ۱ 5 ۱ ۳ و ۰ ومئل این نمود گار جنانست که ار وود ما ر پرسد که : «لذن رباست ر‌ ول ۳ زان داش چگ نه لذئی باشد 5 ) باو ی گو ثیم: "همچو ی لذن‌جو گان ردن و گوی باژ «دن» 9 دی حز این لدذت نداند ؛ و هر چه ویرا نبود؛ بقیاس ان توا نف شناخت که ویر | باشد ۰ ومعلوهست که لذزت تا رت با لت چوگان ردن ی مناسیت ندارد 4 ولکن درحمله زام لذزت وضادی بر هر دو افتد سس در زام 1 از 2<بی حملی 1 ان باشد 1 بددن سیت تقو ار معرفت کودکانر | شاید . کار این نمود کار ۳ این مالیا همحنین همی‌دان . بس : حق را کمال و حقیقت جزوی تشناسد . فصل (ذهم) با نوت ث اه سحا۵ سم | هه نوت در (عمت و ۵ ور دسعت | صرح معرفت حق‌درارست »سبحا نه و تعالی : ودرچنان کتاب یرت نیایده دأین مقدار کفات تنبیه‌و تشویق رابطلب تمای این‌معرفت » جندانکه دردسع ۱ دمی باشد» که‌تمامی سعادت بدان بو د ؛ بلکه سعادت آدمی در معرفت حق است ‏ ودر کر وعیادت وت .2 وه ۱ رکه معرقت تیه در ابدست 4 از ۳ ان ۰ ایا ۱ نکه بند کی و عبادت سیب سعادت دهم بمپرد » با حق خواهد بود : و الیه المرجع و المصیر "" و هر که را قرارگاه با ۳ خواهد بو ۵ 4 سعادت وی ان بود که درس دار وی دود 4 و هر چند (۱) و باز کشت سوی اوست . - ۶ - دوست تر دارد ؛ سعادت وی بیشتر بود » از آنکه لت و راحن وی در مشاهده محبوب ریادت بود . و دوستی حق - تعالی - بردل غالب نشود . الابمعرفت و سیارید کر هر کنو ححه کسی زا دقست دازوع د کر وی بسیاز کند » هر جند د کر وی مسیار کند ۰ ویر | دوست‌دارتر شود . و برای این بود که وحی مد بداود علیهالسلم: « نا بد لها ثلار م فاز م بد ۵» یعنی : «چارة تو منم .و سرکار تو با منست » یکساعت از ذکر من ءاقل مباش» . ۱ ود کر بردل غالب از آن شود که برعبادت مواظیت کند ؛ و فراغت عبادت ‏ نگاه تباید و آن وقّت باید » که علایق شپوات از دل کته شود ؛ وعلایق شپوات‌بدان کسسته شود که ازمعاصی دست بدارد : پس دست تاک متام ار معصیت سیب قراعت دلست »9بحای آوردن فاتی سشیت الیل هد وراستل ۸ واین هر دو سیب محبت ات که نحم مرها و شرت 91 عمارت از وی (« #۵ » ۳ جنانکه حق تعالی گفت « ود اقلح می‌تز کی 6 وف کر اسم ر ۵4۱ فصلی 0( دچون همهاعمال » [ انشاید که عبادت بود » بلکه بعضی‌شاید و بعضی نشاید.و ارهمه شپو ات که تا دسن بداشتن-و نیز روانیست دست‌بداشتن - چها کر طء‌ام نخورد هلاكشود ‏ وا گر مباشرت نکند نسل‌منقطع شود » پس بعضی شهوات دست‌به داشتنی ِ وبعضی کردنی تن ِ س‌حدی باید که این از تن شود 1 واین‌حد از دو حال‌بیر ون نیود : با دمی‌ازعقل و هو | واحتاد و وت که ۰و بنظر خویش اختبار همی 9 باازدیگر هد د . ومحال بو د که باختبارو احتیادو ی گذار ند » چه هو ا که بروی عالب‌باشد » همیشه راه‌حق بروی بوشیده میدارد ؛ و هر چه مراد وی در آن بود » بصورت صواب بوی می‌نماید : بس باید که زمام اختبار بدست وی نباشد "بلکه بدست دیگر ۱[ آن را نماید » که‌بصیر ترین خلق‌باید و آن انسااند صلوات‌اله علیهم اجمعین . ۱ مس بضرورت » متایعت شریعت ؛ و ملازمت دود و احکام ضرورت راه 9 هر آبنه رستگار شد کسی که خو درا باك کر د ِ و نام برودگار حجو یش رابیاد آورد سس 9 ۳ و و چاو و و ان وخ او وا و و و و و و اه یج وا 6 و و و و اه ها او زا وا تا و و سا و و و و و 0 0 6 و سم هه و و ها مس ما مج و و و و و ما و و و چا و و وا وس سم و ها و و و وم سا مه ها و هر و و و و ماو اه وا و و وود اه و و و و وا سم ۵ و و واه دم و و و و و و وا و و و ۱ شعاد ات ؛ ومعنی کر ی آن بود » وهر ٩-5‏ از حدود شریعت در گذرد» بتصرف خویش در هلاه افتد » و بدین سیب گفت ایزد تعالی : « وم اتعد حدو دا لله فد ظلم فسه (۲۱» فصلی (دهم) [راهپای قاط وجیل اهل اباحت] کسانی که اراهل ایاحت ؛ ازحدود حکم خدا عزوحل - دس بداشتنه 4 علط وحیل‌ابشان ازهفت وحه بود . وجه اول - جهل گروهی است که بخدای عزوجل ایمان ندارند » چه‌ویرا از گنجنیةٌ خیال‌ووهم طلب کردند ؛ وچونی وچگونگی وی‌جستند : چون‌نیافتند انکار کر دند ؛رحوالت کارهابانجوم وطبیعت کر دند بنداشتند که ابن‌شخص آدمی‌ودیگر حبوانات » واین عالم‌عجیب بالین همه ح کت وتر یب ازخود یدید مد ؛باخود همیشه بود » بافعل طبیعی است که‌وی‌خود از خودبی‌خبر بود ؛ تابحیزی‌دیگر چه‌رسد اومثل این چون کسی است‌که خطی نیکو بیند نبشته » پنداردکه آن ازخود نبشته آمدهبی کانبی فادر رعالم و مربد , باخود همحنین همیشه نبشه بوده است تور که نابینایی ویتا بدین‌حد بود » ازراه ششعاوت زد رد ! و بوحه علط طبیعی ومنجم از بیش اشارت ۳ ۳ وه دو) - حبل ۳ دهی اه ت » که بنداشتند که آدمی‌چو ل ات و یا جول حیوانی دیگر : جون بمرد نست شود ,وبا وی نه‌عتاب بود و ن۵ عقاب و نه تواب . وسبب این » جپلست به نفس خویش . که از خویشترن همان می‌شناسد که از خرو کاو و گیاه 4 و آن روح که حقمقت آدمی ات آنرا نمی‌شناسد ,که آن ابدی‌است او هر گز نمبرد »سکن کالید ازوی بازستانند » و انرا مرآ کویند اوحققت آن‌در عنوان چپارم گفته آ ید ۱ وجه سیم جهل کسانی استکه ایشان بخدای‌تعالی و آخرت ایمان‌دارند ؛ ایمانی ضعیف » ولکن معنی‌شر یعت . نشناخته| ند ,و گویند که «خدای‌را عزوجل,عیادت ماجه‌حاحتست وازمعصت ماچهر ج که و ی‌رادشاهست ازعبادت خاق‌مستفنی »وعمادت (۱)وهر کسازاندازه وحدود خداو ند در گذرد » هر آینه بنفس خویش‌ظلم کرده است. یا 9 شناخة ۱ نسن ال 2 همعصرت ۳۳ وی هر در ان ۱ واین حاهلان دز قر از هن بینند که می گوید ۰ « ومی آز کی فانمایتز کی لنفسه و من جاهدفا نما یحاهد لنفسه و من‌عمل صا لجا فلنفسه(۱)» این مدیر خاهلیست بشر دعت " که می‌بندارد که معنی‌شریعت | فست کار برای‌خدایمی باید کرد 4 ره بر ای حویش ۹ واین همحنانست که سماز بر هبز نکندو گوید ۳ «طبیت رااز ان‌چه که فرمان وی‌بر م باثیر ع!» این سخن وت اولکن وی هلالک شود * نه ارتددت حاحت طبیت؛ ولکن از انکه رام هلاه وی‌برهیز تا ک وت طبیت ویر ادلالت کرده وراه نموده : ودلالرا از ان چه‌زیان که وی هلالشود ؛ وچنسانکه بیماری تن‌سبب‌هللاگ این‌جهان 1 بیماری‌دل سبب‌شقّاوت آن‌جپانست ۳ ت ) وجنانکه دارو زیر هر سبب‌سالامت : ی طاعت ومعرفت و برهیز معصیت نیز سیب سللامت دلست : «ولاینجوا الامناتی‌الله لب سلیم ۱ و سعه بار ) بت ان تما زد است هم دشر یعت اد دجبی دب 4 که گفته | ند : , شرع میفر ماید که دل ازشپوت رحشم وربا باك کدید 1 داین همکن تست + که ۱ دی را ازین آفریده‌اند ؛ واين همحنان باشد که کسی کلیم سیاه خواهد که سپیدکند : پس مشغول بودن بدین طلب میحال بو د ! » داین ا<مقان ندانستند که‌شرع بدین نفر موده است» بلکه فرموده است که خشم وشپوت را ادب‌کنند ؛ دچنان دارندکه برشرع و عقل غااب نباشد ؛ و سر ۳ نکند "وحدود شریعت نگاه دارد » و از کبایر دور باشده 5 صغایر از وی عفو کنند واز ری در گذار ند 9 ابسن هم‌کذست ‏ 2 تساو بدین رسمده‌اند . ورسول علیه السلم نگفت که . « حجشم ثباید و شهوت تباید ٩‏ وروی ره رن ور 3 میگفت :‏ آنا پشر اغضص! کم (خصب ۳ » من بشرم و خشمگین شوم چنانکه بشرخشمگان شود » ؛ دحق تعالی گفت : « والکاظمییا تغیظو العاویی عن‌الناس » تنا گفت بر کسی که خشم فرو خورد نه بر کسی که ویرا خشم نبود . وجه پنچم - جبل کسانی است بصفات حق‌تعالی .که گویند حق تعالی رحیمو )۱ وهر کس تز کیه نفس کند پس هر آینه برای خود تز کیه کرده است .. و کسی که مجاهده ۱ کند س هر ]رنه برای خود ما هده ک-رده است و هر ۳9 کار نکو کند دس «رای جو۵ کرده است. (۲) و نجات نخواهد یافت مکر آنکسی که با دل پاك پیش خد!آید . 9۷اب کر یم ای قور ات 45یا تفش مارحمت کند » و ندانند که چنانکه ۳1 م است شدید العقاست . و نمی بینذد که بسیار خلق رادر بلا ویماری و ۳1 ۳ مبدارد در بن‌حمان- با آنکه کريم ورهمست ؛ و نمی‌بینند که تا حرائت نگنند وتحارت ند مال ندست نمارند » و تا حید نننش علم نیاموزند وهر درطلب دنبا تقصیر ۳ نکر ید : «خدای عز وجل کریم ورحیمست » بی‌تجارت وحرائت روزی‌بدهد ‏ با آنکه خدای عز وحل روری ضمان ات 9 کت 3 :«وماهن دابةفی الارض الاعلی الله 5 رز قها )۱ 7 کار آخرت پاعمل حوالت هت وین : 2 و آن ایس (2 نسان - الاماسعی(۲ »چون 1 م وی ا,مان‌ندار ند » ازدناوطلب رزق‌دست بندار ند » و آنحه در ] خرت گویند ۰ بسر زبان‌باشد و تلقین‌شیطانی‌بود » داصلی ندارد . و سوه ششم ت خی و نی‌است که بخویشتن مغرور شوند» ر ۳ بسث : «مابجائی رسیدیم که‌معصیت ما رازیان ندارد . ودین ما دو قل ۲" گشته است» نجاست‌نپذیرد». و سشتر این احممان جنان مختصر باشند که اگر ۳ تدش كت سخن حشمت اشان رو نهد زرعو نت 8 اشان بشکند هم4عمر درعداوت وی نشسند » 2 ۳۹-3 ات (قمه که طمع کرده باشند » ازیشان در گذرد . جپان‌بر بشان نگ وناريك شود.داین ابلپان » که درمردی هنوز دو قله نشده‌اند ‏ که‌بدین‌چیزها باك ندار ند(" | ین‌دعوی ابشانر | کی‌مسلم باشد ؟ ی بمئل ی جنان سره است که عداوت پوت وربا رحشم گرد وی نگردد هم معذور یست بدین دعوی ‏ چه درحه وی از درحه اسا ورن‌گذز هه وایشان بسب خطا ومعصبت نو حه میکر دند ومی 1 ستند » و بعذر مشغول میشدند ! وصدیقان صحابه از صفاثر حذرمیکرد ند بلکه ازبیم‌شبتی ازحلال‌ی گر يختند. پساین احمق بحه دا نسته است که درحو ال" شیطان‌نیست » ودرحه‌وی‌ازدرحهارشان‌در گذشت؟ وا کون3 ۰«پیمیر آن « مح<نان بود ند» ولکن آ نجه‌میکرد ندبرای‌نصیب خلق‌میکردند» )۱ و یست چنینده‌ای در ژمین ‏ مگر اینکه برخداست روزی او . )۲( و نمست بر ای | نسان مکر ۲ نچه در آن‌میکوشد ۰ (۳) قله بعنی خم بزرك [ بست ودر اصطلاح فقه وحدیت » دو قله‌مقدار يك کر آب میباشد ۰ ۹3 رعو ات در لت بمعنی ومآً قت‌و سیکسری نگ 6 هما نطور که رعدادرفارسی بفلط بمعنی زیبا استعه‌ال میشود » رعونت نیز بجای حشمت وجلال وتکبر یا بغود بستن بزد کی که آن نیز نوعی |زاحمقی‌است بکار رفته است ۰ (ه) باك نداشتن بی‌اع::۱ بودن )٩(‏ مکروحیله. ۱۷ چرا دی مر بر ای تصیت خاق همان ایکند , که می‌سسند 4٩‏ هر ۹ و بر | هی بینند ىاه می‌شود ؟ وا کر گوید ِ» تباهی خلق مر زبان ندازد 0 چر | رسول علیه السلم _را| زبان می‌داشت ؛ وا کر زبان نمی‌داشت » خویشتن را در عقوبت تقوی چرا می‌داشت » و يك خرما از صدقه از دهان بیرون انداخت ‏ واگر بخوردی خلق را از آن چه زبان بو دی که همه رامیاح بو دی خوردن| ؟ وا گرزبان‌سداشت» چرا این احمق‌را ۳۳ ۰ )۱ ۳ .۰ 1 ۰ ِ موی مه ِ ۰ ۰ ۰۰ ۳۹ قدحپای نییند ‏ زیان نمیدارد؟ اخر درحه وی فوق درحه بیغمیران نیست »بیش از ۱ تست 2۱ درحه صرل قدح شراب وق درحه يك‌خر ما! بس‌چون خوبشتن را بددن بایگه بنپد که صد خم شر آب ویر انبه بنگرداند ۱و بیغمیر را علیه‌السلم - رن مختصر بنپاد » که یکخرماوبر| بگر داند » وقّت ان باشد که شیطان - باسیلت‌وی‌بازی ۲ .۰ ۱ میکند » وابلپان جهان ازوی ضحکه "" سازند که دریغ بودکه عقلا حدیث کنند »با بر2ی جرد ثل ۱ ۱ آما بزر گان ددن ارشانند که بشناسند که هر که هو | اسبروزیردست‌وی تمسدت» وی هیچ کس نسست 4 بلکه ستو ری ات سس بددن دشناسند که نهس | دمی‌مکارست وف بسنده ی 4 همه دعوی دروغ کند 1 ولاف زند 4 هن ریردستم ازوی برهانی خواهد . و برراستی وی هیچ برهان نیست البته حز انکه بحم خویش نباشد » و بحکم شرع باشد . ا گر بظوع همیشه تن درین دهد خود راست ش کون ,و کر بطات ۰ ۱ ۱ رحصت وتاو بل وحیلت ۱ مشغول سود ۰ بنده شبطانست 9 دعوی ولایت همی کند ۱ و این برهان تا باخر نفس از وی طلب هی باید کرد ؛ وا گر نه مفرور و فریفته باشد و هلاك شود و نداند ورنن در دادن نفس بمتابعت شربعت هنوز اول درح۸ مسلم‌انی 0 و سوه دفنم از عغفلت وشهوت خزد » نه از حهل » دانن اباحت گروهی ات که ابشان‌ازین شیتهاء گذشته خود هیج‌شنیده نماشند » و لکن گر هی راببند که‌ابشان برراه اباحت مبرژ ند 1 و فساد ۱1 9 سجن مر بق فس کوانتل 4 2- وی تصرف و ولابت من 4 وحامه ابشان مىدار ند ویر | نم این بطبع خوش اید ۰ که برطبم‌وی (۱) شر اب خرما ومو بز . (۲) کسی که مر دم بر و می خند ند (۳) مقصو و ازطلت رخصت و تأویل وحیلت پیدا کردن راهپای فراری است ازپیردی حکم شرع . ۳ نوان‌دوم اج سا یبای با انا از ها سس با الب و چاه با یدش ات ندهد برآنکه فسادکند» ونگویدکه: بق از اي عقوبتی خواهد بوده که آنگاه آن فساد بر وی تلخ شود » بلکه گوید : «اين خود فساد نیست که اين تهمت داین حدیست» ونه تبمت را معني داند ونه این‌حدیث را: این مردی باشدغافل پرشپوت وشیطان دروی کامبافته و بسخن باصلاح نیاید» که‌شبهت وی ۰ افتاده است . بیشتر این قوم اذین حمله باشند که‌حق‌تعالی کفت درحق همگنان: «انا <علنا رن اکنة آن بفتهوه » وفی آذانهم وقر اً 2 وان تدعهم الی الهدی فلن بهتدوا اذا ابداً (۱)»رنز میکوید : « و اذا ذ کرت ر بك فی القر ان وحده » و لو اعلی ادبارهم فورا ()» یس معاملت - باایشان بشمشیر اولیتر که بحجت. وسخن این جمله کفایت بود درنصیحت وغلط اهل اباحت » درین عنوان از آن گفته آمدکه سبب این جمله» یاجپل است بنفس خود ؛ یاجبلست بحق ؛ یا جبلست برفتن راه ازخود بحق که آنرا ق رت وین فا خی چون در کاری بود که موافق طبع بود.دشواز زابل شود: و بدین‌سبب است که گروهی اند که بی شبپتی برراه اباحت روند »و گویند : «که مامتحیریم»وا گر باوی گو؛ ی:«هتحیر درچه چیزی؟ نتو نته اند گفت ! کهویرا| خود. نهطلب بود و نشبپت » ومثل وی چون کسی بود که یک من‌بیمارم »ونگوی که چه‌بیماری‌است : علاج وی‌نتوان کردهتاپیدا نباید که‌چه بیماری است . ۱ بود که ویرا گویند : «در هرچه خواهی متحیر می‌باش » اما درین کهتو آفرید »و آفرید گار توعالموق ادرست وهرچه‌خواهدتواند کرد » اندرین‌بشك مباش» داين معنی ویرا بطریق برهان معلوم کند چن‌انکه شرح‌کرده آمد. )۱ بدرستيکه مانپاده‌ايم بردلهای ۲ نان پوششپائی تا نرا (قر آنرا) در نیا بند »ودر گوشهایآ نان سنگینی قرار داده‌ایم ه واگر نانر! براستی وهدی‌بخوانی » هر گز راه نيابند . (۲) وچون در قر آن ازیگانگی پرورد گارت باد کنی ۳ بشت کنند و بگر یز اد . نا عنو ان سوم در معر فت دنا و در آت بنج فصل است] فص اول بت شوت بودن ۳ در دنبا ؛ فصل دوم حقشفت دنباو افت‌دنیا وغرص دنیا ؛ فصل سو۵ - اصل دنیاسه‌چیزست: طعام ولباس ومسکن ؛ فصل چهارم - منالهادرجادوی‌دنیا وغفلت اهل دنا ؛ فصل پنجم - نهر چه در دنیاست مذهومست . فصل (او ‌( ۱ [ سیب بو دن آ دمی در دثما ] بدانکه دنیا منزلی‌است از منازل راه‌دین وراه گذری است مسافر انا بحضرت حق‌تعالی » و بازار ۳ استه» برسر بادیه نهاده تامسافرین آزوی‌راد خودیر گ 31 ودنباو آخرت عبار سرت ازدوحالت: ‏ نچه سمش از رت و آن‌نزدیکتر است» ۶ « ی زب » گوبند) و آنجه س‌از مرك آ نرا «۰"خرت»" گوبند؛ ومقصود از دنبازاد ۳-۹ تست که آدمی‌ر | در ابتدای آ فر اوه و 3( ناقص» و لکن‌شاستةآ نکه کمال‌حاصل کنده وصورت فك ت رانش دلخو بر دازد؛ جنا نکه شاسته حضرت البیت گردد بدان معنی که. راهیابده یایکی از نظار گیان جمال حضرت باشد. وعنتبی سعادت وی اینست. و بپشت‌وی اینست وویرا برای این آفر بده‌اید . و نظار ۳3 نتو اند بود؛ تاچشم‌وی بازنشود و آن‌حمالر | ادراك نکن و رت فت انا | بق ومعرفت حمال ا(ففت را کلمد معرفت عجاببت صنم ۳ 2 رصنع ا هتم را کید اول این حواس آدمی هه ی حواس ممکن ود ۷ درین کالید کت از ابو خاكایس بدین سبب بعالم آب وخاك افتاد تا این‌زادبر گیرد ؛ ومعرفت حق تعالی حاصل کند بکلید معرفت نفس خویش دععرفت حملٌ آفاق که مدر کست بحواس . تااین‌حواس با دی میباشد 4 وجاسوسی وی که کف ویرا که . «دردنباست» ِ رجون حو اس را وداء کند .ووی بان و آنحه صفت دات وست ی گوانتف : «وی‌باخرت رفت» .بس سبب بودن آدمی درذننا اسبتت : فصل (دوم) [حقیقت دیا و آفت دنا وفرض دبا ] بس ویرا در دنبا بدو چیز حاجتست ‏ یکی انکه دلرا از اساب هلا نگاه دارد 1 وغذای وی اضرا ریت و دیگر | نکه تن‌را ازمپلکات نگاه دارد 1 وغذای‌وی حاصل کند. وغذای دل معرفت ومحبت حق‌تعالی است که غذای هرچیزی مقتضی طبم‌وی (۱) درین تعریف معنی لذوی دو کامه دنیا(نزدیك) و آخرت ([ نچه ازپس‌درآید)منظور بوده‌است ۳ 30 3 4 و و و و و و وا و و ماو و عای و ‏ واو وان دام وا و و وه وان و و وا و 6 و و تا و و و و او ماو هجو و ود دا اد با جات اد ماد و و و هام و ود و سا و و و و و و وخ ها و و او و ها واو ج او و و ها وا و و و دا و و و و هه و ماو و و و و ها و وخ وا و ما و ها اج مد وا و وا وا ‌ ۳۳ ۱ 7 ۱۱۳ ۱ 1 باشده» که ۱ ۷ خاصت یو د؛ از فنشن بیدا کر ده ۱ / "که خاصت دل ۱ دمی اک ۷ 9 ۵ (۲), وسبب هاگ وی | نست که بدرستی چیزیجزحق‌تعالی مس‌عر ی سرو ۵. ژ بعرثف تن بر ای دل‌میباید» که تن فانی است. ودل باقی. وتن دلرا همحون اشترست حاحی را درراه حج که اشتر برای‌حاحی باید نهحاجی برای اشتر؛ وا گرچه حاحی رابضرورت‌نعهد ایا رک ورد بعلف و ۱ تب و حامه؛ ۱ نگاه که بکسه رسط) و ارر نج‌وی در 3 ولکن باید که تعرد اشتر بقدر حاحت کند: ۳-۹9 همه روز کار در علف دادن و اراستن 2 تعرد ۶ دن وی کند. ازقافله بازه‌اند» وهلال شود. همحنین | دمی | 3 همه روز کاردر تعهدتن کند» تاقون وی‌بجای دارد» واسباب هلااز وی دور دارد از سعادت خویش باز م‌اند. وحاحن نْ در دنا سراچر ست : خوردنی برای عذ‌است ؛ ژبوشیدنی و ۵ب کر ‌ برای سرها و کرما » تااسیاب مالك آزوی بازدارد . بس‌ضرورت ادمی ازدنیا برای‌تن ۰ ۳ ۱ بیش آزین نست 4 بلکه اصول دنیا خود انتشیت ۹ وعذای دل معرفت است 2 هر جدد بیش باشد بپتر ؛ وغذای تن طعام است » وا گر زیادت ازحد خویش بود » سیب هلا گردد , اما ۱ نست که حق‌تعالی سم‌و نی بر ۱ دهی مو کل کرده ات با متقاضی وی باشد درطعام ومسکن وحامه #تاتن‌وی که مر کب و ست‌هللاه شود , ی این شپوت چنانست که برحد خوش بناستد * و سیارخواهد » وعقلرا بیافریده است‌تاویرابرحد جورش بدارد 1 وشر عت را بفر ستاده بت برزبان ۳ علیپم الستلام ت تاحدودوی بیدا کند ۰ لك 1 شوت باول ۳ بمپباده و ۳ در کود کی - که بوی‌حاحت بود » وعقل ازیس افریده است . بس شهوت از بیش حای گرفته است وهستولی‌شده ومسکن مشغول نکند ِ و بدین سیب خودرا فر اموش نکند و بدا ند که این قوت و فر اموش نکند , پس اژزین جمله حقیقت دنا و افت دنیا وعرص دنیا بشناختی » بس ۱ کنو ۷ پاست که شاخنما رشعییاه دئیبا بشناسی ۱ (۱ بیدا کر دن ٍ شرج_دادن ورذکر کردن ۱ (۲), ننک هداری ور ‌سناری , یاوه تن دنا ۹0 پب۰ب۰۰ ۰ 7 ۱ [ اصل دذبا سه چیه است : طوام ولباس ومسکن ] بدانکه حون نظر ۳1 اندرتفاصصل دنا بدانی که دنبا عبارنست از سه چیز : یکی اعیان چیزها که برروی زمن آفریده‌اند : چون نبات ومعادن وحیوان »که اصل رمین بر ای مسکن وبرای منقعت رراعن می بابد» ومعادف چون مس وبرنجو آهن بر ایآ لات را . وحیوانات برای یت وبرای خوردن را و آدمی دل تن را بدین که ابر (۱) : اما دل بدوستی وطلب وی مشغول میدارد » واماتی را باصالاح ایهسات: گرا ن معفرل ماود و ازم‌شغول‌داشتن دل بدو ستی آن» دردل‌صفتبا بدید میاید ,که آن همه‌سیب هالاك‌بود » چون : حرص و بخل وحسد وعداوت وغبر آن ؛ و ازمشغول داشتن‌تن بدان» مشغولی دل بدید میأید » تاخودرا فراموش کند » وهمه را بکاردنیا مشغول‌دارد . وجنانکه اصل دنبا سه‌جیزست : طعام ولباسو سکن » اصل صناعت که‌ضرورت آد می است نیز سه چیزست : برز گری 2 جولاهی(" و بنایی لکن این هریکی را فروغ اند ؛ که بعضی 2 همی کنند » چون حلاج وریسندء ریسمان که ساز جولاه 3 ؛ و بعضی 1 ترا تمام تک چون درزی ِ که کار حولاه تمام کند . این همه را بالات حاحت افتاد » از چوب و آهن وبوست وغیر آن ۱ مدآ هت درورگ (») و خر از ها امد . وجون آننیمه بیدا امد ابشانر ابمعاونت ۲ رحاحت بود » که هر ی همه کار های‌خو د نمسو ۱ 3 : ؛ بس‌فر اهم ۱ تادرزی کارجو لاه و ۱ آهنگر هت تن و9 آهنگر کارهر دو 30 و وتات "هر ""هریکی کاری همی ۳ مبان اشان معاملتی ید ۹۳ » که از آن خصومتبا خاست : که هر یکی بحق خوش رضا نمیداد ؛ وقصد تست روز ؟ پس بسه نوع دیگرحاحت افتاد از صناعات : (۱) بطودیکه دراین‌چند سطر مشاهده میشود » پس ازقسیم دنیا بسه چیزظاه را اینطور بنظر میر سد که غیراز یکی که همان اعیان چیزها باشد دوم وسوم ذکر نشده ۰ ولی با مراجمه بفصل < بیان حفیقه | لد نیا » در کتاب سوم «احیاء‌علومالدین» و اضح میشود که دوم وسوم این قسیم علاقه و مشفولی دل آدمی وتن آدمی باين اعیان میباشد ؛ که بدون ذکر علامت تقسیم درهمین جانیز ملاحظه‌میشود . )۲( بافنه گی . ۰ (۳) خباط . ۰ (4) نتجار (ه) کفاش کسی که باجرم کارمی کند )۳( بپلوی یکدیگی مد لد اجتما غ کر ه ند (۷) بپمین قسم - از همین قر ار -٩- ط ۵۵ هه وه و و و هو و و و وا هو و او وا و و وا وا و و و و و و وا او وا و و وا او دا او و و و و و و و وا او وا وم او و و و وا و و هو و او واه وا و ماو و دا وا او و و او وا ماو وا تا و و ود وا و او وا ماو ما مد وج و و خن هد ۳ مناعت سامت سا مت ود ستاعت فا رحکو یت دیکر فقه که‌بدان‌قانو ن تعلق ندارد : بس بدین وه مشغلهاء دنا بسیارشد؛ژدرهم سوست 4 وخلق درمبان ۱ ن‌خویشتن راگ کردند 4 و نداانستند که‌اصل‌واولاین همه سه‌چیز بیش نبود . طعام ولباس‌ومسکن» این همه برای این سذمی باید » واین سیگ برای " ان ۰ ی‌باید » و تن برای دل می باید ‏ تا وی باشد ‏ و دل بر ای حق - عزوحل - می‌باید . سس خودرا وحق رافراموش کردند مائند حاجی که خودر| و کعبه را وسفررا فراموش کند » و همه روز کارخویش با تعپد آشتر آورد. )۲( . ۱ سس دنباو حشنتت دنباا ند ست که کته ۱ مرب هر که در ری بر سر ؛ ۳ ۳ مستوفر نباشد 1 رچشم بر آخرت ندارد 4 ومشغله‌دنیا دیش ازقدر ح<احت در بذبرد وی دئیا را نشناخته باشد . وسبب‌این‌حپاست »که رسول علبه‌السللام گفته‌است : « دنباحادوترست از هاروت ۱ ازوی حذر کنید (» وچون دنیابدین حادو ی است» قر بضه باشد مکروفریفتن و بر بدانستن 4 و :منال کار ری خلق را روشن کردن : سا کنون وقت انست که مثالهایوی بشنوی : فصل (چهار م) ‌ ۱ ۱ " شش ۰ [ ماما دور عادو ی دز,ا و قغالی اهل دثا] مثال اول ‏ بدان که اول‌جاددیی دنیاا نست که خویشتن رابتو نمایدچنانکه‌تو بنداریکه وی‌ساکن است وبا توقر ار گرفته » ووی حشبانست وبردوام ارو کش ات ولکن بتدریج ودره دره حر کت می کند . ومتل وی‌جون سابه‌است » که‌دروی‌نگری ساکن نماید » ووی بردوام همی‌رود . ومعلوست که عمرتو همحنن بر دام مبرود »و بندریج هرلحظتی کمترمی‌شود + و آن دنیاست که ازتو م ی گریزد ؛ وتراوداع یکنده و نو از آن بی‌خبر ؟ یال آخر - دیگر سحر دی آنست که خویشتن را به تو ددستی بنماید» (۱) آماده کوج کردن‌ودفتن (۲) کسیکه کسارش‌ر تما کردهاست ۰ (۳) هاروت وماروت در بایل تعلیم سحر و جادو میکرد ند . صیا اس و ۳ تو را نا 4 و فر ۱ تو را اید که تو را ساخته خواهد بود ‏ ۶ و ۹۹ نخو اهد شد و انگاه نا گاه از تو به دشمن تو شود. و مثل آن جون دنی نابکار مفسدست ‏ که مردانر | بخویشتن غره کزی () تا عاشق کند و انگاه به خانه برد و هلاك کند . ععسی ت علیهالسلم ۵ دنبارادید ک مکاشفات جوش درصورت ببردنی و «جند شوهرداری» گفت :«درعدد نایدا سیاری» گفت : «بمر دندیا طلاق‌داد ند» گفت «نه, که ٩۳۱‏ همهرا بت » گت :۸, دس‌عجب ازیناحمقان دیگ می‌بینند که ناویک ان چه‌میکنی ؛ و نکه‌در دور 7 میکنندو عسرت ی مر اف !» مثال 1 سور - دیگر سحر دنا 1 ست که ظاهر خویش هرد ۰و هر چه بلاو محجنت است بوشیده‌دارد : تاحاهل بظاهرو و دعره‌شود. ومئل‌وی جچو ۳ ی ات زشت که روی دربندد ؛ وحامما: دیباو پیر ایه "1 بسیار برخود کند : هر که از دورویر | سفن )0( شود » وجون جادراز وی باز کند بشیمان شود و فضایح وی می‌بیند . و در خبرست که : » دنبا رارور قيامت بیاورندیر صورت عجوزء زشت سبز چش‌ودندان هاء وی پیرال 1 و جون خلق در وی 1 : 9 : « نعود ام این چست بدین قضیحتی 2 بدین زشتی» ۹ ( ۳ بن آن دنیاست : که دسمت ۱ دن <سبتد زدشمعی ورریدید با ۹ » 2 خونبا رحشد » و دم بیر یدید » ژبوی عره شدید» آنگاه دیرابدوزخ اندار نزن 4 و وان . «خدایا کجااند دوستان ۱ بفرماید تاایشان را نیز بیر ندو بدورخ انداز ند .» مثال [ خر ۸5 حساب‌بر گبرد : تاجند بوده‌است ازازل که دردنبا نبود » ودر ابدچندست که نخو آهدیود ؛ وا دن روزی‌جند درمیان ازلوابد جندست ؛ داند که مثل دنیا چون راه مسافری است » که اول منزل وی مپد "۳" است و آخر منزل وی لمهدست ِ" ,ودر مبان وی منزلی جنداست معدژد : هرسالی جون منز لی ؛رهرماهی جون ۰ وهرروری چون میلی » هر نشسی چون کامی . ووی بردوام میرود . یکیرا آن راء‌فرسنگی صسانده و یکی‌راکم ؛ ویکی راییش و وی سا کن نشسته » (۱) کول زند . (1) بلکه . (۳) ذینت ۰ (ع) دلباخته وعاشق ۰ (0) گچواده ۰ (+) کور . طو ۳ که گویی هميشه اینجاخواهد بود؛ تدبی رکارهایی کند که تاده‌سال باشد که بدان‌محتاج نشود.ووی ناده‌روز زیر خالك خواهدشد ! ۱ میال آ خر بدا نك مثل‌اهل دنبادر لد نی که هسباشد ) باز آن "رسوایی‌درنج که‌از دنباخواهنددید ۳ خرت ؛ همحو گس راست کار ب وشبرین بسبار بخورد نامعدء وی باه شو ۳.۳ آنگاه فضیحتی از معده و نفس ووضا حاحت خوش می‌بیند .2 تشو فر می حجو رد » و بشیمان ‌ ی‌ضو د که | لذت گذشت و قصضیحت بماند 59 که هر چندطعام خوشتر » ثقل وی کنده‌تر ) » هرچند لذت دنبا سشتر » عاقیت د آن رسوائر » و این خو د دروقفت حان کندن بدیدار 1 ید »که : هر | تعمت و باغ وستان و 1 کان وغلامان وذردسیم بیش‌بود » بوقت جان کندن »رنج فراق بیش بود از | نکس که نداد دارد.و آن رنج وعذاب بمر لك زایل نشوده بلکة ریادت شود که آن دوستی صفت وت »ودل بر حای وش باشد »9 نمیرد 4 ما لآ عر - بدانکه کار های دنبا که‌یش | نت ؛ مختصر نماید » ومردم دار ند که شغل وی دراز نخواهد بود و باشد(" که ازصد کاروی یکی ردیدار ید وعمر در آن شود ! وعیسی- علیه‌السلم ی ف بد :«منل‌جو بنده دنباچون مثل‌خور ند آب‌در باست: هرجند بش<و رد نشنه بر مشود ؛ میخورد ومیحو ردنا هالاا* شود » هر گز ار ازوی بنشوده. ورسول‌ما - علیهافنلالصلوات وا کملالتحیات - میگوید : *همجنانکه روا نباشد که کسی در آب رود و تک ود » روا نباشد که کسی در دنب شود و آ لوده نگردد . الآ شر مثل کسی که در دنیاآید ؛ مثلکسی است که مهمان شود نزدیک میزبانی که عادت وی آن بود که همشه سرای آراسته دارد برای مپمانان ۱ و ایشانر | میخواند ؛ گردهی ۵ از گردهی ۰ و طبق درین پیش وی نهد »بروی نقل و مسر و( سیمین با عود وبخورا" تا وی معطرشوه وخوش بوی گردد » و نقل بخورد دطبق و هحمره بگذارد تا قوم دیگر دررسند ۰ پس ی رسم وی داند » وعاقل باشد » عود و بخور برافکند وخحوش بوی‌شود » و نقل بجورد؛ وطیقو محمره بدل جوش بگذارد 4 (۱) بازغالبً بهجای «با» استعمال شده‌است . (؟)خجلت - شرمساری . (۳)مسکن است . چه بسا . . (4) آنشدان - منقل ۰ (ه) چیز خدوشبوی کسه بر آتش سوزند . سا ۱ ۵ سر ر بگونده و بر ود؛ و کسی که | رله باشطه بندارد که ین بوی دادند ۱ با حویشتن ۰۰ ۰ ۰ ۰ رم ۰ ببرد» چون بوفت رفتن ازوی بارستانند» رنجورودل ۹ شود و فرباد در گیرد: دنا نیز همحنان مهمان سرای است- تنل تیار کتو نان تارا نانز کنر وق 2 در | نجه در سر ۱ سرت طمم 3 مثال 1 سعر تِ مثل‌اهل دنا ِ در مشغولی‌ابشان بکاردنیا وفراموش کردن ۱ جرت چون مثل قومی است دز ۳ باشند؛ و بجزیر#رسیدند» برای فصاحاجت وطپارت رون ۱ مد ند) ۳ بان منادی کر د که: «هیچ کس‌مباد که ۳9 بسباز بر ۵ رحر بطبارت مشغول شود که کشتی بتعصل خو اهد رفقت». بسابشان‌در ۱ ن‌جزیره‌بر | کنده اند گر و هی که عاقلتر بودند مسا طباز کر دزد و باز آمدند ‏ فار غ باتند » جایی که <وشتر ومو افق‌تر بو د بگرفتند) و گروهی دیگر در عجایب ان‌حز بره عبت دماندند» ۱ استادنده ودران هی و مرغان خوش ۱ واز و زیر های‌هنقش و ملو ن‌نگر ستند» چون‌باز امدند در کشتی‌هیچ حای‌فر 2 نیافتند»جای‌تنگت وتاريكت پنشستند» ور نج‌آن هی کشیدند؛ گر وهی دیگر نظاره اختصار ۳ دند؛ بلکه ان 2 ریزه‌های غر بت ونیکو ثر ۰ با خود بباوز د ند ول تم حای‌ان نبافتند» <ای کی ندشستتن وبار های آن «۳ یژها بر 3 دن نبادند. وچون يك‌دو روز بر امد آن رنگاء ی بگردید» و نار ملگ شد و بوبپاه ناخوش از ان | مدن گرفت.جای‌نیافتند که بیانداز ند پشیمانی خو رد ند» وبار ورنج‌ان بر گردن‌مسکشیدند و گردهی دیگر در عجایب آن حز بره متیحبرشد نده تا از دور افتادند » و کش برفت» و منادی کشتی‌بان نشنیدند » ودر جزیره میبودند » تابعضی هلاگ شدند از گرسنگی- وبعضی را سباع هاگ کرد آن گرده اول مثل موّمنان برهیز کارست ؛ و گروه باز سین مثل کافر ان؛ که‌خود وخدایر| عز وحل- و اخرت ر فر اموش_ کردند» وهمگی خود را دد‌نیا دادن که «استحبو الحیو قالدنیاعل ی الاخر ج(؟ 4 و أ ن دو گروه میانن مثل عاصیانست : که اصل ایمان نگاهداشتند » ولیکن دست از دنیا بنداشتند: گردهی ۳ دردیسشی تمتع گردند : و گردهی بائمتع بعمث سیاز جمع کردند .تا گران باز سل زل. (۱) وقف - مال همه . (۲) تماشا . (۳) چیدن : جمع کردن ۰ (ع) دوست‌تر داشتند زندکی دنیا را نست باخغرت ۰ ۳۳ ۵ و و اه ۵ ۱۵ و هه ۱ ۵ ۱5 ود لا وا ۵ 5 ها و ۵ 5 ۵ ۵ 5 5 5 با و ۵ 5 5 اک لا هک 8 و و و ار و و ها و و و دا و ما و ها و مس ار و و و و و ها ۵ هه و و ۵ ۱ ۱ ۱ ۵ ۲ 3 ود و و و 6 ۲ و و و و و و و و و و و دا و و و و وود | (4 هر هدر دژیاست مد‌مو مست ] بدین مذمت که دنیاز 1 ده | مده گمان هبر که هرجچه در دنیاست مذموم است بلکه در دنبا جیز هاست که ان نه دنباست چه‌علم وعمل در دنبا باشده و ن نه ردنا بوده که ان درصحبت آدمی باخرت رود؛ اماعلم بعینه باوی بماند و آما عمل اگرچه بعینه بنماند» اثر آن بماند. واین دوقسم رو د: یکی با وصفای جوهردل که ازتر کک معاصی حاصل شود و یکی ون ۳-1 دای عز وحل.- که ازمو اظت عبادت کر دن حاصل شود» بس ۱ 1 حملهاز حمله باقبات صالحانست گهحق_عز وحل گنت« و الباقیات_ الصالحات خبرعندربك». ولذت علم م ولذت مناحات ولذت انس بذ کر خدای تعالی تفت ستاو ان ۰ یرم از دنیاست » ونه از دنباست . بس همه لذنپا مذموم نیست» بلکه لذتی که بگذر د و بنماند . و ان نیز حمله مذموم نیست ‏ که این دووسمت : یکی انستکه | ۳3 جه وی و ۲ (۳( 5 از دنیاست 4 وبس‌از مرک بنماند 4 دلکن معین ات بر کاز اخرت زیر عم وعمل 2 در بساز 9 موّمنان » جو قو لب نکلح 3 لباس 9 مسکن _ که بهدر حاحت بو : که این شرط راه ا رتست ۱ ین کمن از دنب بردن قدر قناعت کند 4 و قصد وی آذین 4 فراعت بو د بر کاز دین 4 وی از اهل ون نیاشد ۰ سس مدموم از دئبا ۱ ن باشد که معصود ار وی نه کاردین باشد 4 رلکه وی سنبت ۰. (۶) هم ۱ ۱ ۰ 1 غفلت وبطر " و قرار گرفتن دل درین عالم ونفرت گرفتن وی از ان عالم بود .وبر ای این بود که رسول - علیه السلم گفت : « الد نیا ماعو نه » وماعون مافیهاالاذ کر الزه وما والاه » گفت : « دبا وهرجه در | و ملعو نست الاد کر خدای تعالی 4 و | نحه بر ان معاو نت کند » . آلن مقد ار از شرح حفقیقت و مقصود دابا افایت بود » بافی در سم سوم از ار کان معاملات » که ] را عقبات راه ۵ب گو بند بگو یم . (۱) وماندنیپای نیکو بهتراست نزد پرورد.گار و ۰ (۲) با خدا داز و نیاز کردن (۳) مدد کار یاود(ء) فراموش کردن وظابف در ترجه زبادی مت وفر وریعتن دراذات . ۳ عنو ان چپارم در معر فت آخر ت‌ (ودر [ت دانزده فصل است) فصل اول- بپشت ودوزخ کالبدی وروحانی ؛ فصل دوم - حقیقت مره ؛ فصل سوم - توئی نو رز بدین کالشنت ۱ فص ل!حپارم - نگاهداشتن فصل|پنجم - معنی حشر ونشر و بعت و اعاده 1 فصل ششم - مشاهده بپشت و دورخ در این دئبا؛ فصل هفتم - معنی عذاب قبر ؛ فصل هنم - <هسمت ودرحات فصل هم - اژدرهای گور رابچشم سرنتوآن دید؛ فصل دهم - عذاب قبر برای همه نسدت ؛ فصل پاز دهم - راه آزمایش‌ایمنی ان فصل دواد ذهم - سه جنس آتش ۱ ایمنی دوزخ روحانی فصل‌سیزد هم - آتش روحانی دردناکتر از آش جسمانی است؛ فصل چهاردهم - منازل‌سیروسفر روح‌در دنا ۱ فصل دا از دهم بگمان ضعیف هم و و و و و و و و وم و و و و و و و و و و و دا و و وا هو ور و وا و و و او وا ده ها وان وا و دا اه و و و و و وا و اه ها و نا ها ۲ و و و ما و وا ها ها و ها ها و ی وا هر و و ها و و و ها ها و سا ها ها ام و و و ۵ و و و ها و ده و داا ه و وا و وا و وا و ار ۵ ۵ 9 ۱ ار نا دا وا و۱ [مشت و دوز ی کالیدی ودو ححأفی ] بدانکه حقیقت آخرت هیچ کس نشناسد , تا حقیقت مر اولا نشناسد ؛ و حقیقت مرك نداند » تا حقیقت زند گانی نداند » وحقیقت زند گانسی نداند » تاحقیقت روح نداند . و معرقت حشبقت روح » معرقت نفس خودست » که بعضی از شرح وی گنته آمد. و بدانکه ار شرع کفته آمدکه: آدمی مر از دو اصل : ۳ روح؛ و دیگ رکالبد , روح‌چون‌سوارست »و کالبد چون‌مر کب .واين روح‌رادر آخرت‌بواسطة کالبدحالتی است »وپشتی ودوزخی است . و وبرا بسبب دات خود نیزحالتی‌است بی نکه‌غالب رادر آن شر کتی‌بود . وویرابرایقالب نیز بپشتی‌ودوزخی است »وسعادتیو شهاو تی‌است.9 ما نعیمو لذت‌دار | که 9 اسط4قا لب باشد تم «بهشت روحانی »ميکنيم ورنجوالم وشقاوتو برا که بی‌قالب بود ۰ تش‌روحانی» ميگوئيم ۱ اما پشت ودوزخ که قالب درمیان باشد » این خود ظاهرست ؛ وحاصل آن ۱ اشجار وانپار وحور وقصور ومطعوم وشروب دغیر آنست ؛ وحاصل - دورخ آتش ومار و کددم ورووم ۷" وغبر آن , وصفغت آن‌هر دودرقر آن واخبار مشهورست» دثیم همیگنان 2 ادریاید ؛ وفصیل آن در کتاب کر ا(موت» از ۴ « احیا » کنته‌ايم واینجابرین اقتصار کنیم , وحقیقت مرگشرح کنیم»2بمعنی برشت‌ودوزخ روحانی‌اشارت کنیم که این راهر کسی تاش ۱ واینکه گفت: «اعدت تعبادی ااصالحیی مالاعیی رت و لاادن‌سمعت ولا خطرعلسی قلب بشر " دزشسفت روحانی بود . واز درون دل رودنی ی بعالم ماوت , که از آن‌روزن این‌معانی آ شکارا شود 4 ودروی هیج شمپتی نماد ۱ و را که آن راه گشاده شود » ویر ا هَینی روشن بسعادت وشقاوت آخرت تون ۸ نه بطر قّ تلد و سماع : بل:بطر بصبر ت و مشاهدت بل همحنانکه طبیت بشناستد که (۱)درختی است که دو زخبان از آن خورند ۰ (۲ ) آماده کر ده‌ام بر ای بند کان تیکو کار خویش آ ذحه را که چشم زد بده 4 و کوشی نشمیده )و بردل آدمی گذشته است ‌ ر کل 2 ۷ مور قالب را سعادئی وشقاونی است درین حپان که ان را صیح<ت ومرض گویند - و ویر | اسبابی است چون دارو وبرهیز » وجون سیارخوردن و برهیز نا کردن همحنن معلوم شود بدین مشاهدت ,که دلر | عنی روحرا سعادتی است وشقاوتی .وعبادتو معرفت‌داروی ۱ ن‌سعادست »وحم لومعصت زهر ۱ ۱۹ واین‌علمی ات بفایت عزیره و سشتر را نی که | بشان ر اعلما گو درد ؛ از ن عاول باشنده بلکه| ین رد امنکر باشند وحزفرا پشت ودوزخ کالبد راه‌تیر ند » ودز معرفت أخرت جز سماع و تقلمد هیچ راه نشناسند .وما رااندر ین شرح وتحقیق این بر هان کتب است دراز - بتازی و اندرین کتاب چندان گفته ید » که کسی که زیرك بود.و باطن‌وی از لایش تعصبه تفلیدبا بود » این‌راه‌باز یاد؛و کاز خرت‌در دل‌وی ثابت ومحک‌شود که امان سشتر خلق باخر ث‌ صعف و هترلر لست 1 فصل (دوم ) جه چه | فیرعت هر ۳ اگرخواه ی که ازحقرقت مر گک اثری‌بدا نی که معبی‌ژی ست : بدانکه ۱ دی رادوروح ات : یکی ازجنس روح حیوانات ما ۱ نر | «روح‌حیوااسی» نام کنیم ۴ یکی ازحنس روح‌ملایکه ۵ 3 ما ۱ ترا یی انسانی ۹ نام کنيم واین‌دوح حیوانی را منبع‌دلست » آن گوشت که درجانب چپ‌نهاده است . ووی چون‌بخاری لطیفست از اخالاط باطن‌حیوان ,ووی را مزاحی معتدل | مده است و وی ازدل بواسطه عروق ضوارب 9 ۱ زر | ص وحر کت باشد ۰ بدماغ وجملهة اندامیا هیر سد وأیدن‌روح حمال و حس‌وحر کتست ۰ رجون بدماع رسرث ) حرارت‌وی کم شود ومعتدل گر ددو چشم ازوی‌قوت بصرپذیردو گوش‌ازوی قومُشنبدن‌بذبردو همحنین همه‌حو اس ,ومئل‌وی چون‌چراغی.است؛ که درخانهُ گردمی بر ۱ یله هر کجامیرسد ِ دیوارهای‌خانه ازوی‌ردشن هرشو ۵ بس‌چنانکه روشنائی‌چراغ دردیوار بیدامیاً ید ِ «#درت ایزد تعالی‌همحنین‌قوت " بینائی و شنوائی و حمله حواس آزین روح در اعضاء ظاهر بدید هیاید . اگردر بعضی (۱) ر گهای زننده . سرخ‌رك (شریان) نود ت ابا عروق » سدة و بندی آفتد» آن عضو که پ از 2 20 باشد ) ۱ "شودو مفلوج گردد و در وی ووت <س وحر کت نساشد 4 رطبیبت حبد آن کند که سره اند : ومثل این روح وان | چرآغ‌است 1 ومثل دل چون فتیله » ومثل غذاچون روغن : همچنانکه روغن از چراغ باز گیری چراغ بمیرد . چون غذا باز گیری مزاج معتدل این روح باطل شود » و حیوان توت 3 ؟ دهمچنانکه اکرچه روغن بود » فسله چون سبارروعن بخورد» تیاه شود » و نیز" "روغن نبذیرد : همحنین‌دل بر وز گاردراز جذان شود که قبول غذا نکند ؛ وهمحنانکه چیزی که برچراغ زنی‌چراغ فرومیر ود » اگرچه روغن‌وفتبله برحای‌بود » چون‌حیوانی‌را زخمی عظیم زسد بمیرد . و این روح تامزاج وی معتدل بود - چنانکه شرطست - معانی لطیف راچون قوت حس وحر کت‌قبول‌میکند » ازانوارملایکة سماوی » بدستوری ایزد تعالی. چون آن مزاج ازوی باطل شود - بغلبت حرارت یابرودت یابسببی دیگر - شایسته نباشد قبو ل آن آ تار را چو ن اه که زاروی وی راست وصافی باشد » صورتماقبو یت 3 ازهر چه صورت دارد » چون درست شود » و بخورد » آن صورت فبول نکند نه از آن سبب که صورتپا هالااگشد با غایب شد » لکن ها وی قبول | نراباطل شد . همچنین شایستگی این بخارلطیف‌معتدل که نرا روح حیوانی نام کردیم -در اعتدال مزاج وی‌بسته است : چون ازاعتدال‌باطل شود » قبول نکند » وچون‌قونهای حس وحر کت شول نکند » اعضااز اعطای انوار او محر وم ماند » بی‌حس و جر کت شود 0 : « (مرد > . ۱ منی مرک روح حیوانی این بوده رفراهم آورندء این اسیاب ) تااین مراج‌از اعتدال بر بیفتد ؛آفر بده‌است از آفرید های خدای ‏ عز وحل _ که ویر | «ملك‌الموت» فد و خلق ازوی‌نام دانند وحقیقت وی شناختن رت ۱ ۱ این معنی مرک حیوانانست : امامر گت آدهی بر وحه دیگرست : جه ور | این 3 حیوآنی هست ؛ وروح دب "که ما ۳ روح انسانی گوئيم » و دل نام گر دیم - دربعضی ازفصو ل گذشته -ووی نه ازجنس آن و رو<ست که آن<-می است چون هوای (طیف » وجون بخاری بخته شدء و صافی گشته و نج یافته » اما این (۱) ازکار مانده . (۲) دراینجا و درصفحه ۰ سطر ۷ نیز بمعنی : «دیگر »> استعمال شدهاست - تس "<< ا" ‏ نوان چبار) روح انسانی جسم نیست » چ94سمت بذیر نیست »ومعرفت حق - عزوحل . دروی فرود آید : چنانکه حق - عزوجل - قسمت‌نپذیرد ؛ ویکیست » محل معرفت یکی‌هم‌یکی باشد وسمت نبذیرد » پس درهیج جسم قسمت بذیرفرو نیاید » بل در چیزی بگانه ناقسمت پذیر فرود | ید . پس‌فتیله » و آ تش‌چراغ » ونورچراغ » هرسه تقدی رکن": فتبله چوزقالب‌دل ۳-1۳ چراغ مثل روح حیوانی ؛ و نور چراغ مثل روح انسانی اسان نور چراغ لطیفتراز چراغ بود. و گوتی بوی اشارت نتوان‌کسرد ۳" روح انسانی‌لطیفست باضاقت با روح حیوانی » ووی اشارت بذیرنیست . و این مثال راست بود » چون از روی اطافت‌نظر کنی » لکن ازوحمی و و و 25 نورچراغ تبع چراغست 2 فرع ری وجون چراغ باطل شود » وی‌باطل شود » و روح انسانی تبع‌روح‌حیوا نی تست ؛ بلکه اصل ودست ؛ وبباطل شدن وی باطل نشود » بلکه اگرمثالوی خواهی نوری تقدیر کن که ارچراغ لطیفتر باشد » و قو ام چراغ بوی بود » نه فوام وی بحراغ 0 تا این مثال راست‌آبد ! پس‌این روح حیوانی » چون مر کبست روح انسانی را » از وجهی * وازدجبی چون‌التی . چون این روح حیوانی ر مزاج باطل شود ؛ قالب بمیرد » وروح انسانی برحای خوش مماند » ولکن ی | نت و بی‌هر کب شود " ومر ك ۳ وتباهی لت 4 سوار را ضایع ومعدوم نگرداند » دلکن سکن و این آ لت که ویر دادند » برای آن دادند تا معرفت ومست حق - عزوحل صمد کید : ا تن درد است » هلاه شدن لت خبرو یست , نااز بار وی برهد . وآنکه رسول علیه| اسلم گفت : « مرگ تجفه و هد ب4 مومی است» آن‌بودکه کسی‌دام‌برای‌صید دارد » و بار آن همی کشد » چون صیف بدست ورد هلاك دامعشعمت وی باشد ؛ وا گر وا لعیاد بل ۱ بیش از آنکه نف تست | وود ۱ این آ لت باطل شود حسرت یت |( نپات نباشد » وین الم وحسرت اول عذاب قبر بود نعو< بلله‌منه (۱) فرش و تصور کن ۰ (۲) مقصود اینست که جسم نیست تا بتوان ]نرا باشاره نشان داد. یا ۷ج تا ان و دا او و دا واه و دوه و ده واه و و او وا و واه ها و و وا و و و و وا اس و و و و وه اه و و ها و و و و و و و او جوا اس مس و نم و و و و و و و و و سم ام ما اه ها و ها اه ما ها ان ار و سر و و و و مب با وا وا و و و و و وا و وی و تا و وه با و ماو و و سر 1 ار ی بو ره رل بن 5 لاست ۱ پس بدانکه اگر کسی را دست وپای مفلوج شود » وی برجای خویش باشد ؛ زیرا که « وی » نه دست وبایست » که دست و بای وی لت وسست . ووی مستعمل آنست ۱ وجنانکه حقیقت : «7وئی»تو» نه دست وبابست » همحنان نه بشت دشک وسرست ‏ ونه اين قالب تو است : اگر همه مفلوج شود . روا باشد که برجای‌باشی. و معنی مر ک آنست که همه تن‌مفلوج قافن کا معنی مفلوجی دست | نست که‌طاعت تو ندارد ؛ که ۳3 طاعت میداشت » بصفتی میداشت که نر | « قدر 2 گو ملد ) و آن صفت نوری بودکه از چراغ روح حیوانی‌بوی مبرسید : چون درعروق .که مسالی(") آن روح ی افتاد ؛ قدرت از وی بشد » و طاعت متعذر شد ۰ همچنین حماه قالب » همه طاعت تو که می‌دارد هم بو اسطه روح حبوانی می‌دارد » پس چون مزاج وی تباه شود » وطاعت ندارد » آنرا «مر گه» 1 » وتوبرحای‌خوش ۳ چه طاعت پذیر برجای خویش نیست. وحقیقت توئی تو این قالب چون باشد ؟ » وا گر اندیشه کنی » دانی که که این اجزاء تو نه آن اجزاست که در کودکی‌بوده است » که آن همه ببخار متحلل ٩۳‏ شده است ‏ واز غذا بدل آن ۰ بس : قالب همان‌نیست ؛ وتو همانی . بس »تو می نو نه بدین قالبست ؛ قالب اگرتباه شود » گوتباه شو؛ تو همچنان زنده بذات‌خویش. اما ار صاف تو دو سم است : یکی بمشار کت قالب » چون گر ِ۹- وتشنگی وخواب که این‌بی معدهو بی‌جسم راست نیاید » این بمر گ باطل شود ؛ دیکی آنکه قالب زادرا رشر کر زنوه » چون معرفت حق - تعالی - وحمال حضرت وی » و شادی بدان : این صفت دأت توست » با تو بماند »ومعنی « الباقدات )لصالحات » این‌بود واگر بدل این » حپل بود بخدای عزوحل » این نیز صفت‌دات تو است ‏ بماند 1۳ ناپینایی‌روح بود» و تخم‌شقادت توبود : «ومی کان‌فی‌هدهاعمی»3هو فی‌الاخر قاعمی واضل سبیلا ۲۷ » (۱) داهپا . (۲) تحلیل رفته - از بین رفته ۰ (۲) هر که دراین دلیان‌ایبنا باشد » در آن دنیانیز ثایینا و گمراهتر است . کم و ۲5 عنوان‌چهپار؟ اس ای ی قا بش تدای متا ماس و سای شش تم خی ری ره ون ی وه مس هش ریس وم را هرمع اک ودرا رد که کر رگا لس سک ی هک ی هن ی و ی بش ۳ سصسصسصصصصصصصصسص«ص«صسصسبب««ع««ح«ح«۰««ح«طحصحثسپثسبصبابساببساباباباحاتاااااا سب ۱ بس مج حال ؛ و حقیقت‌مر کی ندانی ۳۳ 1 دور ردح سبی ) وفرق‌مبان فصل (چهار م) ۱ نگاهداغتن (وتدال رو ح انسانی ] اکنون‌بدانکه ابن ددح حیوانی آزین عالم‌سفلیست که رمیات از اطافت خاز اخلاط ؛ و اخلاط چپارست : حون و بلغم و صفر | وسودا ؛ واصل این چپار »و اتشو خاك وهواست.واختلاف و اعتدالمز| ج ؛ازین تفاوت‌مقادیر < حرارت و برودت ورطوبت وبیوست یو کت ی | : نست که اعتدال این‌چپارطبع‌درین رح نگاهداره ۳ بدا سساسته تاقل که هر ات و 1 لت آن روح‌دیگر گردد ی هد 1 نر | روح| نسانی گفتیم ۳ ان ازین عالم مسرت ) بلکه‌از عالم علویست 94 از حواه-رملایکه ات 7 2 "هبو ط وی بدین عالم‌غر یب انش ازطصیعت دات ویو ل؟ ۰ ن‌این‌غر بت‌بر ای | است تا از اووض ‏ 1 خود بر گرد ۰ جنانکه عزوحل - گفت : « لا اهیطو امنها جم,عافأما با تینگم منی‌هدی فمی] آبع هدای فلا خوف علبهم و لاهم ب<ز نو ن« ۳۱( و آنکه حق عزوحل گنت : «آنی خالق بشر آ هیر طه وی ون هجوت به می روحی (؛)» شارت باختلاف این دو عالم روحست که یک 9 باطین " حوالت کرد و9 از اعتدال مز اج وی بدین‌عبارت کر دکه گفت : (( بیق م4 ۳ ویر اراست و میا بکرده» , و اعتدال این بود ؛ آنگاه گفت : «و فحت قیه مین روحی» این با حود اضافت کرد 2 «س ‌ 1 بر متال ان بود که کسی خرقه کر باس سو <4 ۲ کند 1 تاهپیا شود قبول آنش را انگاه نزديك انش برد» و نوی ٩۳‏ ۳ در وی افتد . وجنانکه آن ددح حیو| ی نی وسفلی را اعتدااسی است 4 وطبیب اسیاب ّ# )۱( فرود آمدن . (۲) هدایت وراهنمائی خدائی ( ۳ ) گفتیم فرود[ کید از[ نجا همه شما . پس چون‌بياید برشما ازمن‌هدایتی : کسانیکه هدایت مراپیروی کنند بیمی ندارند و اند و هگین نشو ند . (4) من میا فر ینم آدمی را از گل » پس چون اورا راست کردم ودمیدم دروی از روح‌خودم.() کل ۰ () سوخته : لته و کپنه پاره نییسوخته‌ای را گویند که برای کیر اندن آتش بکارمییر ند بت آ نش یر انه . مقصود ازاین جمله آنست که کسی قطعه کر پاسی را ریش‌دیش و نیمسوخته کنند تا برای گیر اندن آش مپیا شود . امام غزالی - رحمة‌الله علیه - تسویه وراست کردن گل دابرای فابلیت قبول دوح ۰ چرن سوخته کردن کر باس پرای قابلیت قبول [ تش‌دانسته است ۷۲(۰)دمیدن. 1 دا | ۳ بشناسده تایسماری‌از وی دفع کند ‌ 2در ۱ از اد ره : همچسن روح نسانی علوی را که از حقبمقت د لت اعتدالی ات که علم اخلاق ورباضت _ که از شربعت شناسند - اعتدال | ثر | نگاه دارد ؛ و ان صحت وی باشٌد ,چنانکه سس ازاین‌درمیان ار کان مسلمانی گفته | بد . سس معلو 1 شد که خا ا, <فبعت ار و اج ادفتن ۱ مس ۲۳ ۶ 4 ممکن یت 5 اخرت را ببصیرت تشتاتن عتا که ممکن نیست که حق را - عز وجل - بشناسد - تا خود را نقناسد : پس شناختن نفس خود کلید معرفت حق است ‏ و کلید معرفت یت . و اصل‌دین «2۷۱ مان باللهو الیو مالاخر (۱)» است. و بدین‌سبب این‌معرفت ۳ رف سر ازاسر ار اوصافی وی واصل ۱ نت که نگفتيم » که رخصت نبست‌در گفتن ان که افبام‌احتمال ان‌نکند .وتمامی‌معرفت‌حق ۳ عز وحل ت‌ رمعر نت ۱ جرت؛ بر آن موقوفست .جهد آن‌کن تاازخود »بطریق مجاهده وطلب بشناسی»ک-ها گر از ۳ سنوی 4 طاقت سماع ان نداری ۹ بسیار کس ان صفت درحق سح تعالی بشسبد ند » 2 باور نداشتنه 4 و انکار کر دند : و گفتند ف‌ این حود ممکن نست؟و این نه تن به اع یل( ات " پس توطاعت سماع ۱ ن درحق | دمی‌چون‌داری؛ بلکه‌آن صفت درحق حق » صریح , نه درقر | نست و نه دراخبار » هم بر اعاین سیب که چون بشنو ند انکار کنند . وانیما را گفته‌اند : « کلمو االناس علی‌قدر عقو لهم - با خلة ق‌آن‌گویید که طاقت آن دارند . » وبیعضی از انبیا وحی آمدکه : «اژ صفات ها جیزی که ۳۹ ۱ را قپم : نکنند را ,که ۱ آنگاه ات من : وایشانر | یان‌دار آن مقدار گوئی د که بدانئد 5 فصل (پنجم) [ هعثی عشر و (شرو : مث وافاده] ازین حمله ب‌ناختی که حقیقت حان ادمی قایم اش بذات جوش ی فالب ۹ (۱) کرو بدن بضداو روز قیامت ۰ (۲)پاك ومنزه دانستن خداوند. (۳) انکارصفات خداو ند کردن. -۷ ۳ عنوأن چبار) مخ ام اه شا ماع فرط واندرقوام ات خویش » دصفات خاص خویش ‏ مستغنی است ازقالب . ومعنی مر دنه نیستی وست ؛ بلکه معنی آن انقطاع تصرفویست ازفالب . ومعنی حشرو نشرو بعثد اعاده ) نه انستکه وبراس ازنستی باوجو ور یل آنست که ویرا قالب دهند » بدان معنی که قالبی‌را مپیاه قبول تصر ف وی تکار دیگی جنانکه درابتدا کرده بودند » این بار | سانتر بود : که اول هم قالب 0 و هم روح؛ و این بارخود روح برجای خویش است - اعنی")روح انسانی - و اجزاه قالب نیزبرجای خویش است» دجم آن آسان‌ترازاختراع آن - از نجاکه‌نظرماست- و از آ نحاکه حقیقتست » صفت‌انسانی را بفعل الپی‌راه نت :که | نجا که صفت‌دشو اری نباشد آسانی‌هم تن و شرط اعادت 1 نیست ده هم آن قالب 1 داشته است سا وی دهند » که قالب مر کب است , و اگرچه اسب بدل افتد » سوارهمان باشد . و از کودکی تاییری خودبدل افتاده باشد اجزای وی با اجزای عذایی دیگر ؛ ووی‌همان بود . س کسانی که این‌شرط کردند » تابریشان اشکالهاخاست » واز آن حوابهای ضعیف‌دادنده از آن تکلف‌مستفنی بودندکه ایشانراگنتندکه : «مرذمی مردمی بخورد ؛ همات احزا احز اء این‌دیگر شود » ازاین‌دو با کدام‌دهند وا گرعضوی ازوی ببر ند , وان‌گاه طاعتی کند » چون‌واب یابد ؛ این‌عضو بریده‌هم باوی باشد یانه؟ اگربای نباشد » در بهشت بی‌چشمو بی‌دست وبی‌بای چگونه بود؟ وا گربا وی‌باشد ه آناءضاء رادرین‌عالم نبازی نبود در طلعت وعمل » در تواب چگونه انبز بود» و از ين جنس ترهات ۲ گویند » وجواب تکلیف کنند . و بدین‌همه حاجت نیست‌چون حقیقت اعادت نیست, که بپمه‌قالب حاحن نمست » واین اشکالاز آن خاست که پنداشتند که نوگی‌تو وحقمقت نو قالب‌تو است »جو ن آن بعیذه برجای نباشد , آن نه‌نو باشی » بدین‌سسب دراشکال‌افتد واصل این‌سخن بخللست ‏ . )۱( با وجود ‏ طر زاسته‌مال تدیمی : «برجوده میباشد و درا کشر موارد این کتاب بع استعمال شده ,(۲) بعنی. (۳) سغنان بیپوده و هرزه - خرافات و مپملات , (ع) بخلل : باطل-فلط , 6 مه ۱ [مشاهده مشب ودوز حّ دراین دثیا | همانا که گو ۳ مذهب مشپور میان وبا ومت‌کا امان ات که حان آدمی 4 مركمعدوم شود نگاه وبرابا وحود باز آرند » واين مخالف توت هر ۳ س سخن کر ان شود » ناییناباشد . و زر کف ید » کهنه ازاهل تقلید باشد ۱ ِ نه ازاهل بصیرت ؛ که | 1 تن ازاهل تب ت بو دی بدانستی که هر دقالب » حقیفت آدهیرا یست نکند»وا کر ازاهل قلید.. بودی» از قر آن و اخبار ناخ که روح آدی‌پس ازمرك بجای خویش‌بود. که ارداح پس از مرت دوفسم یر ت : ارواح اششا »و ازواح شتا امانز اد اح‌سعدا 8۰ 1 محیدمية 3 («و لا تحسین الدیی تاو افی سبیل | لل4 امو ات ۰ بل ا حباء عذدر ب6م بر زقون 3 ما ۲ دم الله من وصله ور حین 2 مفر ماید : «میندار تشه وساتب 05 در رأحق کته شدند » آیشان‌مرده‌اند .بلکهز نده اند وشادمانند » بخلعتها که اژحضرت ربوست بافته‌اند 4 ویردواه از آن حضرت روزی‌خویش میستانند» . وامادر حق اشقیاء کافران بدر ۳" چون رسول - صلی‌النه علیه‌وسلم - واعحاب ایشانرا بکشتند » يك‌يك ایشان را آواز - مي‌داد ؛ وندا میکرد - وابشان کشته - ومیگفت : «بافلان » بافلان اوعده‌ها کهاز حق‌تعالی بافته بودم درقپر دشمنان‌وی ؛ همه راحق بافتم »رح تعاا ی‌تحقیق کرد و عدها که شمارا داده بودبعقو بت » س از مر كحق بافتئدبا نه۱» بای گفتند : "یشان مشتی‌مردار ند » باایشان چراسخن ب بی گت صلی ان علمهو سلم د :«بدان خدایکه نفس میحمد بدست قدرت و تست :15 اشان ۱ سجن ر ۱ شدواتر ند ازشما و لکن از حواب عاحز ند» . و هر که خفن ون ازاخبار که درحق مرد گان هت و آ گاه‌بودن ابشان ازاهل مانم‌وزیارت ار آ نجه‌درین عال‌رود ۰ بقطع داند که نیستی ابشان‌در شرع هت بلکها ان 1 هده‌است 4 صفت بگردد دد» ومنزل بگردد! "و گور » باغاری‌است ازغارهای دوزخ »پا روضه ازروضهای بپشت . ۳ پس‌بحقیقت بدانکه بمر گ‌هیچ چیزاز دات‌تو وازخو اص صفات‌تو باطل‌نشود؛ 5 (۱) هماناکه گولی بجای : <ان قات» عربي است که سابقا زیاد استعمال ۴( یکی ۷ او جنکپای حضرت یغمبر صلی ای علیه و آ له و سلم » (۳( گرذیدن : تغییر کردن عورضسن شهن ف اب مور آن حبار 1 لکن حواس‌وحرکات وتخییلات تو-که آن‌بواسطهٌ دماغ است » وبواسطه اعضا- باطل شود» وتو نجا بمانی فردو مجرد » هچنانکه ار اینیجا برفته و بدانکه اسب بمیرد گر سوارجولاه بود ققبه » دد ,وا گر تابینا پو دبیذا گردد بلکه بیاده گر دد وس . وفالب مر کیست - چون‌اسپ - وسوارتولی . و بدین سیب است که کسانی که از خود و از محسوسات غایب شوند » و بخود فروشوند وید کر خدای تعالی مستغرق شو ند جنانکه بدایت راتصوفسن_ اعوال ]ریخ اشان‌را بذوق مشاهده ساشد که آن روح حبوانی ایشان اگر اجه از اعتدال مزاج 0 اشد ‏ اکن تا سیده 1 شده باشد » و چون خدری " دروی | مه باشد » تا از <قسمّت دات ابشانر ایخو د هیچ مشغول ندارد » بس‌حال انشان بخال مردم: دبک باشت یس انعه دیگرانرا تمر ک مکفوف خواهد: شذا: ایشانراا ایک ف شو د .که چون‌باخو شتن ]ود باعالم‌هحسو سات آفتند »سشتر آن باشد که ازآن جیزی بریاد وی بنمانده باشد ولکن اثری ار آن با وی بمانده باشد اگر حقبقت بپشت باوی نموده‌باشند روح" "و راحن و نماط وشادی آن‌باوی باشد وا گر دورخ بروی عرص کرده باشند کوفتگی وخستگی آن با وی باشه وا گرچیزی‌از آن درد کر 0 بمانده باشد ) از خبر باز دهد ؛ و ۳1 خزانه خرال آن چیز را محاکانی 9 تک ده باشد » بر مثالی باشد که آن منال پتر درحفظ بمانده باشد » از آن‌خبر بازدهد . چنانکه رسول- علیه‌السلام - در نمازدست‌فر اخت "و گفت: 7 خوشه از انوز پشت برمن عر صه کردند » خواستم که دیور حپان آورم * و گمان مبر که حقیقتی که خوشغُانگورمحاکات آن کرده باشد بدیرهخیان توان آوزون؛ بلکه این‌خود محال باشد ‏ وا گر ممکن بودی بیاوردی , دلکن ویر | کشف افتاده بود بمشاهده . و حقیقت استحالت ۲ این شناختن دراز است » وترا طلب کر دن این حاجت نیست .‏ ۱ (۱) تسامیدن در لعذت ببعنی مضطرب و بیقر ار شدن است . در فرهنك [ نندراج درذیسل کلمهة " و تباسیدن » که آن را از رما بیخود شدن و بیشعوه کردیدن معنی کرده است‌تفسیدن راشکل ۱ دیگری ازین اعنت دانسته است واکر تاسیدن‌را نیز براين فیاس جر یف دیگر ی بدا نیم » شاید این معنی‌مناسبتر از اضطر اب و بیقر اری‌باشد.. (۲) سستی و بیحسی و بیخودی - خواب‌رفتن دست وپا . (۳) آسایش - شادی . ()) یاد - خاطر - حافظه . (۵) حکایت کردن - نمایش دادن ۰ (7) بلند کرد. (۷).محال‌بودن . .۱ ۳ تا وتفاوت مقامات علما چمین بو د , که یکی را ۳ 9 ۳ بدا ند که آن خوشه 4 انگور از بپپشت چه بود و چرا بود» که وی بدید ودی؟ ران. نسدیدند . و دبگران را نصبب از این و اقء-4 2 بش‌از آن مود صكه4 وی دست ۱ ۳ ژفعل | لقلیل ببطل | لصلو 4 » کر دار | زر[ باطل کید نمازرا »و اندر تفصیل این نظر دراز کند ِ ویندارد که علم او لین و ۱ خرین <ود ی ۵ و9 هر که این بدانست» وبدان قناعت نرد؛ و بدان دیبگرمشغول شد » وی خود معطلست ؛ و ازعلم شر بعت آمعر 1 مقصو دانست که کمان مبری که رسول - علیه السلم - از بپشت خبر بازداد؛ تلد و بسماع از جبر گیل » چنانکه‌تو معنی‌سماعدا نی‌ازحبرثئیل » که آن معنی نیزهمحون دیگر کارها شُناختة ! لکن رسول - علبه‌ااسلام - بپشت را بدید : و بیشت را بحقیقت دردن عالم نتوان دید ) بلکه وی‌,دان عالم سشث ) وازینعالمغایب شد ) و اين‌يك نوع‌از معر اج وی بو ۵ . لکن‌غاب شدلن در د و وه نت : یگی‌بمردن #2 حیوانیودیگر بأسیدن روح‌حیوانی : اما دردن ۰ عا م بپشت‌را نتوان دید ۲ جنانکه هفت | سمان‌وهفت رمن در بوست باه نکنجد 4 دره ار رات دراین حران نگنیجد ۹ بل جنانکه جانن4 س متیر نسم ۲ ۱ ستم مه حواس‌این‌حهانی از همه (ذات بپشن‌معز و است.وحواس ۱ ۷ جپانی خوددیگرست. | معنی‌فذ آب فیر ] اون وفت تست که معنی «عذابالقیر » بشناسی » وبدانی که‌عذابالقبر هم دوقسمت ۰ روحانی وحسمانی . آما <سمائی همه کسی بشناسد 4 وروحانی نشناسد الا که خودرا بثداخته باشد » وحقیقت روح وی بدا ها کفهع قایم است بذات خویش ‏ واز قالب مستغمی و درقوام خویش ‏ زد س ازمرلك » وی بافسست که‌هر ك و بر | دست نگرداند 4 لکن چشم ودست و بای و کوش وحمله حواس ازوی مر * باز : . ۱ 4 ۳ ستاند » وجون حواس از وی باز ستد» زن وفرزند ومال وضیاع ! ی 3 سور وخوبش ژبیو ند ‌ بلکه ۱ سمان ذمین هر جه ۱ ۳ بحو اس میتو ال بافت ,ازوی (۱) مقصود اینست که دیگران اذاین عمل‌عضرت پیشمبر نتیجه کر فثند که حر کت دادن دست نمازرا باطل نخو | هد کر د ۲۸۰ دوری لننده , (۳) ملك ‏ دادالی مر ۱ باز تبث : اگراین جیز ها معشوق بود 4 وهمگی‌خویش مدان داده یود ) درعذاب فراق بماند 4 «صر رت ۳ وا گر ازهمه فارغ بود ) ارجا هیج‌معشوق ی "بلکه ۱ ررومند هر ۳ د» بر احت افتاد؛ و 1 دو ستی‌خدایتعالی بافته بود»و رد تال 5 و ی‌حاصل کر ده وهم‌گی‌خویش بدوداده بود 4 واسباب دنیا ان‌بروی معغص ود 0"( هبد‌اشت ۹ جون دمر د نمعشوق رسد » ومزاحم رمشوش ان بر خاست 4 ورعادت رسیث . ۱ و ن اندیشه 8 تاممکن شو و خو درا رد ند و تناس وه وی بافی خواخهد بود که همه مراد ومعشوقی وی در دنیاست 5 و ننگاه درک باشد که چون‌از دنیا دید در رنج وعذاب خواهد بود - در فراق محبو بات خو یش ض جنانکه رسول علیه السلم گفیت : « اجببت مااحییت ‏ فا نك مفار قه (4)» ویاجون بداند که‌محیو ب وی همه حق تعالی است ‏ و دنا را و هرچه درودست دشمن دارد ‏ الا ان مقدار که راوفست » درك تو اند بود که چون از دنیا برود از رنج برهد وبراحت اوجد. قسن هر که این شناسد » ویر در عذاب اقب ر هیچ قاتا تما نان »که هست )4 و متقیانر | اسسرت ) بلکه دنیا دارانر است 0 و کساننکه همکی خوش بدنما داده‌اند » بدین ‌ معحی افین خبرمعلوم شود که : «] لد نیاسجی المومن و جنها لکافر (*۱» ۱ ۰ كت فصلل )‌ هستم ( ج چه ۱ ض ب ‌ِ تصدعت و دور سوات وب فار ۱ چنانکه اصل عذاب‌القبر بشناختی » که سست ی درسسی دنیاست : بدا که این عذاب متفاو تست : بهضی ر بیش بو د » وبعضیرا کم نود : بر قدر | نکه شهوت‌د سا باشد. س عذاب | نکه در همه‌دنیا بشتر ازيك چبز ندارد » که دل در ان سته‌است ءنه چنان باشد که‌عذاب کسی که ضیاع واسیاب و بنده وستور وحاه وحشمت وهمه تعمتراء دنا دارد؛ و دل‌در همه دسته باشد ۲ بلکه اگردرین جپان کسی‌را جبر أ ورند که اسبی از ان وی بردند » عذاب ورنج‌بردل‌وی کمتراز ان تاعد که که ی ه ات و۱ در فرز ند را بغارت بر ند 4 2 از ودایت معزول کنند 4 وویر| نبا زارف ۳ مره | سمت (۱)مکدر ضایع ۰ (۲) پریشان . (۳) اسباب نشویشدپریشانی ۰ (4) هرچه رامیخواه‌ی دوست هار ؛ هر آینه بایه از آن دوری گزینی ۰ (ه) دنیا زندان مومناست وفره وس‌کافر . ات که مال ۵ و دن فرز ند زهر جه در دنماست هم 4 راه ارت کند » 2 2ه ات بگذارد 9 معنی مر این بو د ۰ ۱ س‌ ععو بت ۳ واه کیش فنر کی ۳ ۱ وی بدثبا بو ۵. ۸ استاب د نما ویر| از همه حهتی مساعدت کند ) وهمگی خود بوی دهد ؛ جنانکه حق تعالی 0 «ذا لك با نهم استحبواالحیوةالد نیاعلی الا جر ه> عذاب‌وی‌سختعظیم بود » وعمارت از آأن چنن | مد که رسول - علیهالسلم گفت ۳3 دانی که در 4 معنی فرد آ مد اه | بط :0" فان له معرثه نک (۱)» گفتند که . دای عز وحل - ورسول. علمه! لس م -بهترد ند» گفت 2 عذاب کافردر گورست , که نودر ره ازدرهابوی ین او ت دانی که اژدرها چه بود؟ نودو نه ماربود ‏ ه ر ماری رانه‌سر! #یرا می دز ند و می‌لمسند و در وی میدمند » تاآن روز که ویر احشر کنند». راهل بصرت این ازدرها را بچشم بصبرت بدیده‌اند » و احمقان بی بصبر نش و ید که مادر 3 روی ۳ دیم » ازین هیچ نمی‌بینیم واگربودی _ چشم ما درستست - مانیر بدیدیمی . این احمق‌باید که بداند که این اژدرها در دأت روح مرده‌است " وازباطن حان وی بیردن نیست تا دیگری ببیند ؛ بلکه این اژدرها در درون وی بود - بیش آزمر له - ووی غافل‌بود از آن ۸ و نمندانست . وباید بدا ند که - این ازدرها مر از نس صفات وی» وعدد سرهای وی بقدر عدد آن شاخپاه اخلاق مذموم ویست ۰ واصل طینت آن اژدرها از حب دنیاست ‏ و آ نگاه سرها از وی متشعت مشود ؛ نفد ان اخلاق‌بد که از دوستی دنیا منشعی شود » چون : حقد وحسد ره و مکرو خداع و عداون ودوستی حاه وحشمت دعغیر آن. و اصل اناژدر هاو بسباز ی‌سر های‌وی شور بصبرت‌میتو آن‌شناخت) اما مقدار عدد آن بنور نوت توان شناخت , که برقدرعدد اخلاق مذموم محیط‌است» و مارا عدد اخلاق معلوم نیست " پس این اژدرها » اندرمیان جان کافرمتم‌کن است و دو مق ۵ ۵ ست 3 حاهلست بخدای وبررسو ل وبس ال سیب آنکه همگی خویش بدنیا داده است » جذانکه ح<ق تعا و کت : «ذالث با نهم ا-تحیواالحبوق ۱ سس رای او ست روزی ین شمه |نطور که در بسا نیز مشاهده مشود مقصو داز ی رت ۱ را عذات قیر دا نسته‌اند . ۳ عنرآن چهار ؟ الدنیا علی‌الاخرخ» دگفت : «اذهبتم طبباتکم‌فی حی و تکم آلدییا » و استعتم بها ۳ و ۱ تک چذان‌بو دی کها شّ ازدر هابرون‌وی‌بودی » یاب ناهن دمان بندار نده آسانتر بو دی» رّ اکه بو دی که رك ساعت‌دست‌آزوی‌بداشتی » لکن‌چو ن مر است درمبان حای وی - که‌آن خودازعن صفات‌ویست‌ازوی ك« نه ۳ :زد ؟؟ وجنا له کی که کر هر وشد : وانکه عاشق آید 0 ازدرها که درمبان حان وی همی‌گزد » هم‌عشق 5 دردل وی بوشیده بود »و نمیدانست تا کنون که فراز خم‌افتاد ؛ همحنین این نود ونه ازدرها در درون وی بود بیش از مرك ؛ و ذبر اخبر نبود تاا کنو ن که ز خموی‌پدید آمد 1 وجنانکه عین‌عشق سمبر احت وی بود» تابا معشوق بهم‌بود » همان‌سبب رنح گشت بوقت فراق »که ا گر عشق نبودی در فراق رنج نبودی » همحنان حب دنبا وعشق وی یت و [تخوا ان همان سمب عذاب‌شود : عشق جاه‌دل ویر امیگز د جو ن‌ازدر هایی ۱ وعشق‌مال جون ماری » وعشق سرای وخانه چون کرّدمی ؛وهم برین‌قیای‌میدان . وچنانکه عاشق‌کنيزك ,که درفراق‌خواهد خویشتن رادر آبو آتش افکند و خواهد که‌ویرا کژدمی‌در گزد ۸ تا از آن دردبر هد » همحنین آ نکه ویرادر گور عذاب خواهدبود , خواهد که بدل آن رنج کژدم ومار بودی )که درین جپان مرده‌ان‌دانند که این زخم برتن کند ؛ واز بیرون کند : و آن‌زخم برمیال جان کند ,واز درون کند 4 نف چشم‌ظاهر ویر ۱ ینت . ۱ تن بحقیقت هر کس سیب طرش باخودمیبرد ازاینجا بوآن درأندرون انشا نیت و بر ای این گفت مصطفقی صلو ات‌النهعلیه : « نماهی اعما لکم ار دالیکم» 9 «: آن عقوبت بیش از ان تست 5 هم‌از آن شمافرا بیش شمانهد» . و برای‌این گفت حق-عز وحل -: "| گر تما اعلم بقینستیی ؛ خود دو رخ ر آهیبینی 5 لو تعاد‌ون علم القیی ۶ (ترون الححیم؟ ثم لتر و نهاعین‌الیقین» .و برای این م گفت : « وان جهني له حیطة با لعا ور این» - دو ت بایشان محطست ‏ وباشان بهم است» »و اه نگفت: «محیط خواهد‌بود» . (۱) بردید خوشیپای خودر ادرز ند کانی دییای خودنان » واز آن بپر هدند شدید _ 9 9 ۳۹ نی ۳9 سای و و و هد 9 فف و هه ج د ‌ و و و وا و وا و دا و وا ها و و وا وا ۵ س و و و و و وا و اه و و و وا وا وا و ها و و و و سا و اد و و و ها ها و و سر و ها و و و مه و او و و و و ود و ۴ نت تت ده ِ ‌‌ه ۰ بت ت [آژدرهای کود را بچشم‌سر زو آن دزد | هماناکه گویی : ازظاهر شرع‌معلوم است که این ازدر ها اسرد چم سر آن ازدرها که درمبان حانست دیدن نست! بدانکه این ازدرها دید نیاست » ولکن هم ی مرده بینده و کسانیکه و عالم باشند نبینند اکه چبزیراکه از آن عالم باشد بحشم این عالم نتو آن‌دید ان اردرها ۱ مرده‌را متمعل ۱ 4 تاهمحنان می‌بیند که درین‌حهان میستند . و لکن دو تبیتی 4 جنانکه جوند بسیاز گ سند که ذیر ۱ مار مبگزد :1 آنکه در بر-وی نشسته باشد نمسند .و راز خفته رامو جودست.ور نج ویرا حاصل»ودر حق‌بدار معدوم‌است ؛ و از آنکاتداووی سوم ازر نج وی هیچ‌چیز کمتر نشود . وجون خفته بخواب بیاد که مارویر | ث ۵ آن‌زخم دشمنی اش که بروی ظفر خواهد یافت » و آن رنج روحانی بود ؛ و بردل باشد #ولکن مثال ان چون ار عالم بعاریت خواهند ۰ ماری‌باشد ؛ وباشد که چون آن دشمن بروی ظفریابد »گوید : تعمار خواب‌خویش بدیدم )اس و ۳-9 شر آمان کت رل »و بن دشمن برمن کام خویش نر اندی ؛ که این عذاب بردل وی از | نحه که برتن باشد » وارمار عظیم تر بود. پسا گر گوبی که :این‌مارمعدوم است : آ نجه وبرامیگزد خبالی‌است ؛بدانکه ایرن غلطیءظیم اتیتت که ان مار هو حجو دست . ۱ ومعنی موحود « بافته » بود.و معنی معدوم «زا بافته » بو د : وهرجه یافته‌تو نگ درخواب وتا نرامیبینی آن‌موجودست درحق تواگرچه هیچکس دیگر آ نرانتواند دیداوهر چهتو 1 انمیبینی ‏ نایافته و ناموحو د تست ااگر چه همه‌خلق از اهسیتند . ورجون عذاب:و سیب‌عذاب اهر دو مرده وخفعه‌را بافته‌است .از آنکه دیگری‌نسند در آن‌چه تقصان ‏ بد ؟ امااین هست که خفته زود بیداز شود واز آن برهد ؛ 7 آن راخیالی نام - ۳ » اما مرده در آن بماند ‏ که مر 4 را ۳ نیست » پس‌با او بماند ؛ و همحون محسوسات این عالم باشد درشات . ۱ ودرقر آن ودرشربعت نیست که آن مارو که دم واژدرها که در گورباشد "بدین (۱) برای‌مرده قابل احساس وقابل تصور است . -۸۷- ۱ اه وا و او و و دا و و ات و و و و و و و او و و و و و دا و اد ها سا ام اه و و و و او و و ام و و و ار و او و و وا و و و او وا وا و ۱ و و و و و او وا و و و و و و و و و و و و و و و و و و و سا و و ار هر و و و چشم دا رس بتواند دید تا درعال شپادت باشند ) اما تم که ازین 1 دورشود 145 بیق 0 حال این مر ده وی را کشف کنند 1 ویرا در مان مارو کژدم بیند . و تسیاء واولا بر در بیداری‌به بینند: که ۱ نحجه دیگرا ۳ درخو اب‌باشد» ایشانر | در دار ی باشد ‏ ۳ عالم محسو ساأت ابشانر | ارم‌شاهده کار های ان حبان پس‌این اطناب "بران میرود » که گروهی ازاحمقان » بدان مقدار که در گور نگ دد زجسری تسیل ی ی ظاه ر- عذابالقیر را انکار کنند 1 داین از انس ت که راه فر | کار آن حپان ندانند . فصل ( ره ( ۳ | عذاب فبر بر ی همه ثبست] همانا که گوبی: ا گرعذابالقبرازجهت علاقه وت باین عالم ۹ هیحکس ازاین خالی نباشد که رن وفرر ند و مال وجاه را درست دارد 1 س ظ۹4 را عذآبالق, رخواهد و 3 وهیحکس از بنْ ثر دود . حواب شرت کز : ره س من است ؛ که کسانی باشند کهاز دنیاسیر شده باشند 4 وایشانر | دردنبا ووسیح) هسوت گاه! آوهیچأً سبارش‌حای ۳ نده باشد ۹ وار زومند مره باشند . و بسیاری ازمسلمانان ؛ که درویش باشند » چنن باشند ؛ان وم که‌توا نگ باشند ار کرو هبباشند : گردهی باژ | 0 ات ادفسیت دارند ؛ خدایر | . 7 نیزدوست دارند » ایشانرا نیزعذابی نبود » ومثال ایشان چون کسی بود که سرایی‌دارد و شهری دارد که | نر | دوست ع داسکن ریاست و ترا یش و کوشاك 9 از آن ار یبد مر دراو 1 جون و بر | هرشور ف 2 برباست‌شپری دب‌گررسد ۰ ویر | ببرون شدن از آن دطن هیچ رنج نم اشد ‏ ک۵ دوستی‌خانه وسرای و شهپر ؛ در | ن دوستیر پاست که‌غالبتر ست اناجیز ۳۳ دد » و ناییدا شود » وهیج آثر بنماند. پس‌آنبیا واو لیا و بارسابان مسلمانان ا گرچه‌دل ابشانر ابزن وفرزند وشهرو وطن‌التفانی باشد » چون ددستی خدا بیدا ا ید بوی بیو ندد » آن همه ناچیز گردد واين لذت بمرك پیدا اید ؛ پس یشان ازین ایمن باشند . اماکسانیکه شهوات دنیا را )۱( زیاد روي در کفتار. (۲) جاي خوشی و لذت ۳(۰( با[ نکه ۰ 3 فررمان - حکم م0 دوستتر دارند »ازین‌عذاب نرهند - و بیشتراین باشند - 9 برای این گفت »ارزد -عز وعلا: « وان منکم‌الاواردها کان علی ر بك حتما مقضیبا ۶ ثم ننحی الذین اقواو نذر الظا ثم قیها جثیاً (۷ . این قوم را مدتی‌عذاب کنند » بس چون عمد ایشان ازدنبا درازشود » فراموش کنند لذت دنبا را ؛ واصل دوستی‌خدای تعالی که دردل‌بوده باشد »یا دتفا منت استد : ومثل وی چون ٩سی‏ بو د که وی سرآبی را دوستتر دارد ازسر ای دیگن یا شهری را ازشپری» با زنی را آززنی دیگر)؛ ولکن آن دیگررا دوست دارد ؛ چون ویر | از دوستترین دور کنند » وبدان دیگر اوفتد ؛ مدتی درفرأق آن رتجور باشده آ نگاه آ ثر ار اموش تن زو خوی‌فر اآن دیگر کند(" او اصل آن‌دو ستی که دردل بوده‌است‌بمدت درازیادیدار ۷" اما نکسی که خدای‌تعالی‌را اصلادوست ندارد ؛ وی‌اندر آن عذاب بماند؛ که دوستی‌وی همه باز آن‌بو د کهد‌ازو ی بازستدند » بحه سلزت! "از آن خلاص بابد : و ۳ ازاسباب | نکه عذاب کافرمخلداست اینست . و بدانتکه هر اسی دعوی ی کند که : م ر._ خدایرا ‏ عزوجل . دوست - دارم » با از دنبا دوستت ( "دارم 9 7 مذهب همه حپانست بزبان - دلکن این را محکی( و معباز ی" آهست که ندان نشناسند: و ین آن بو د که هر که نهس و شهوت ویرا چیزی فرماید» و شرع خدای خللاف آن فرماید ؛ اگر دل خود را شر مان خدای مش 4 سنده خودو بر | دوست میدارد. جنا تج دم 1 دو کس را دوست داردویکی را دوستتر دارد» چون مبان ایشان خلاف‌افتد » خودرا بحانب دوستتر مایلتر بیند» و خود را بدین بشناسد که وبرا دوستترمیدارد؛ وچون چنبره ن نبوده گفت بزبان‌هیچ‌سود ندارد که آن گفت درو غ بود. وبرای این گفت رسول. علیهالسلم- ک4: " ههرشه و بند مان لا له الله جو درا از عذ اب خدای- عزو جل- حمایت می کنند» تا]آنگاه که صففقةٌ ۲ دنا بر صفقه‌دان (۱) و نیست از شما کسی مکر وارد آن (دوزخ) شود أنن واست که ,نها باراده برورد کار تو انجام میشود + بس ازآن رهائی بخشیم کسانی راکه پرهیز کار ند » وست‌کران را بزانودر ۷ در آن میگذاریم )۲( بدیگری عادت کند ۰ (۳) اسیاب تسلی خاطر و تسکین و آرانش ۰ (4) نسخه‌ای که از آنرو چاپ میشود » همه جا دوستتر را با بك وت > باینش کل‌نوشته م : ودوستر»(ه) محك‌سنگی است که زر کر باآن اندازه‌غالص بودن زددا می‌نجد(+) معیاز وسیله تشغیس‌عبار یمنی مقدار زروسیم خالس است - ترازو اسباب سنچیدن . (۷) معامله. ‏ 0 عنوان چهار؟ اختبار کنند. چون ای بکنند» خدای.- عزو جل ابشانر او بد: «دروع‌میکو بد» که گفت لا لها لا۱لر4 باز ین معامات دروغ بو۵». پس‌ازین حملت بشناختی که اهل بصیرت » بمشاهدت باطن ببینند که از عذاب القبر کی خو هد رست )4 و بدانند که سشتر خلق نو اهند رست ولکن در مدت ودر شدت "ماوت سسارست جنا که درعلاقت ایشان بادئیا تفافت سبارست . فصل( را ۳ ده ) | راه ۱ زماش‌آیمنی از فد آبوبر | همانا که گروهی از احمقان ومغروران گویند که: «ا گرعذابالقبر باشده‌ماازین ۱ یمنیم» که مارا هیچعلاقتی نیت وهستیو نمستی آن نز ديك مایکی ات و این‌دءو ی محال باشده وتانبازماید بنداند. اگر چنانست که هرچه ویراهست حمله دزدببرد » و هر فبول که ویرا هست دش د ی سو ۵) از افران‌وی؛ وهرمر ید که ویر باشد اروی بگردد وو بر ا مذمت کند؛ از ان دردل وی هیچ‌اثری نکند و همحنان باشد که مال دیگرق بدزدند» وقبول دیگری باطل شود | ن‌گام این دعوی وی راست بود. و باشد که گوید که هن «ردن صهنم) ژزمعر ژر دود: تایندرد نده وازوی وگ بدا ند ۰ اس باید که مال ازخویشتن حدا کنده واز قبول بگریزد» وخودرا بمازماید | نگاه اعتمت اد کند . 4 از در بود که بنداشت که وی بازن و کنر آک هب ج علاقتی ندارد » چون ۷ داد و فتت ۷ ۳ عه 5 در دل وی بوشیده بود دا مد و دیوانه و س‌هر ۳۷ خواهد که ازعذاب القبر رسته‌باشده بابد که ویر بادنبا هیچ علاقتی مود الابضرورت_چنانکه کسی را بطهارت حای حاحت بود» ویر | دزست داردیضُر ورت و بخو اهد که از | ن‌برهد! بس باند که حرص وی بطعام بمعده رسانیدن همحنان‌بو د که برفارغ کردن معده از طعام _ که هر در ضر ور است-) وهمه کارهای دیگر «مچسبن. دس ۱ ۳1 دل ازین علافه خالی نتواند کرد» باید که بامو اظبت برعبادت وبرذ کر خدایتعالی انس‌د کر بردل و دش غالب گردانده جذانکه ی تر شوداین ِ درستی ‌ ردستی دندا.و اژ خو وش ن حجت دبرهان میخواهد برین معی نت د۴ فرمانحق‌بر )۱ مقبو لت ط رت وج بو دن ۱ بر ۳ هوای خویش: ک ۳ وی‌ویرا اطاعت دارد» برین معنی خود اعتماد کند که از عذاب القبر رست ‏ و اگر نه چنین بود؛ تن بعذاب لیر بنهده مگر که عفوابزد در رسد و او فصل(<و از ده) ٩‏ 1 هه 4 | سه حجدس دش در ری 5 ی | ون | نست که دورح رو<انی شرح کنیم:و بروحانی آن‌خواهيم که رو حراباشد خاص وتن‌درمیان نبود" و :« زار الله)لمو قدة التی تطلع علی الا فند (۱») یی باشد»و اانفی‌است که استبلاه وی بردل‌بود و آن انش که درتن آویزد »۱ نر | جسمانی گوید. شن بدانکه در دورخ روحانی سه جنس آتش بود : یکی انش فراق :د ۰ ۹1 ب )۱ ی 1 شهوات دنباوی » و دوم انش تشویر ۱ و خحلت رسواییپا؛ و سوم انش محروم - ماندن از حمال حصرت‌الپیت ونومید گشتن ازوی ۱ وادن هر سه بت را کار نتب حان ودل باشد ره باتن : و ات سر ح میت این هر سره ۳ ۹ از بنجا وا جو دشن چگونه بر ند زمعمی وی بمثالی که ازین عالم بعار به خواهیم نمو دن معلوم شود : آما صفت اول * ] تش فراق شهوات دنیاست » و سیب این در عذاب القبر ۲ ۲۳ گفته امد که عشق وا تتدیت 1 بهشت داست ) ددرح دل ۳ دپشدست ی ۳ معشوق بود» ودورخ است‌چون‌بی‌معشوق بود .بس‌عاشق‌دنیابا دنمادر بپشت: «9ا لد نیا جنه) لکافر (4) ودر آخرت در دورخ ات : که معشوق ویر | ازوی بازستد ند . س بل جیهم سیب افاترتت ؛ دهم سیب رنج » و لکن‌در دوحال مختلف : ومبال ان ۵ در دنیا ان ود ت مثاه ۹ که بادشاهی بو د 5 ۹1 همه رزوی زمان در طاعت وفرمان وی بود » وهمیشه بتمتع 9 روبان مشغول بود از کنیز کان و غلامان وزنان ۰ وهمیشه در تماشاء باغپاو کو را زیبا ؛ پس نا گاه دشمنی بیاید و ویر بگیرد تنل کی کیرد 1 در سس اهل مملکت وبراسگا نی‌فر ماد 4 ژدریسش‌دی ال و کنیز کان وبر| بکار می‌دارد , وغالامان ویر[ میفرماید تا بکار می‌دار ند » وهر جه درخزانة ی بردی عراز بر بود بدشمنان وی مبدهد . نگاه کن این هر د را برتن‌هیج ۱ (۱) ۲ تش‌افر و خته خدالی که طلوع میکند بر دلها. (۲( شر مند ی ۳( چیزی که مقتضی طبح وحال باشد ۰ (ع) بس دنیا بپشت کافراست . -۱* عنو آن‌چبار؟ رنج باشد؟ ۳۹ گر اق‌زنو ور زندوولاتءو لد وخز انهو نعمن‌درمیان‌حانو ی‌افتاده؛ وی مو کل کنندی 5 از اف رنج بر هدی . 0 ممال یگ ۱ سس اه هر جمد نعمت سشدر داشته باشد 4 و زر مش صافی درو ۵ آنه )۱( ۹ ۷1 ‌ ت ۱ مپناتر بو ده باشد ۰ اور ۱ س‌ سز بر بود . س هر که را بل نمتم در دنا سشثر بو ۵ رت نما ویر | صسراعدت 9 باشد , عشق ی‌صعت در بو د 4 و أ سس فراق ت مبان حان وی سودان‌تر بود و وممکن نگردد که فا ن واه حپان‌تو ان‌بافت» ۰ ۳ ۰ که ۳۳3 دل که دربن <مان بو دتمام از دل وحان ق ۱ 99 نشود , که حواسومشفله 1 <مان دلر | مشغول ممدارد 9 شغل چون‌حدابی بود دل را ما عذاب‌دروی‌متمکن تشو د ۰ وبرای ان باشد که ۱۳۹ اگر چشمو گوش بحیری مشغول بکند 1 ان‌رنج ۰ ‌ِ ۰ ۹" ۰ و از وی دم شود وجون فارغ شود زیادت گر دد . وبدین سیب بود که صاحب‌مصییت درخو اب ‌ بش از ننکه ۲ محروسات معاودت کند 1 هر جه بوی رسد اثر فتفی 7 اگر اوازی خوش شنود _ که ازخواب درا بد ‏ اثر دروی ند ۱ وسیت | ن‌صفای 3 ۱ موی ۱ دل باشد ازمحسوسات » وهر 1 تمام صافی تس دد درین حپان ؛ وچون بمیرد » مجرد نبری که آن آتش خواهدبودکه دردنیاست ‏ بلکه این انش را بیفتادا ب‌بهسته‌انده ۱ نگاه رل نبا گ ده صقت آنش‌دوم 6 و آن تش شر م و اشو بر باشدار رسواییها . و مشال این ان ده ۵ که ۳ بادشاهی مر د حفبر سس را بر کشد 4 ویر گزاینت 4 شسابت را <وش مد دهد » ووبرا در حریم جویش راه دهد ) نا هیحکس از وی‌<جاب سم ۰ ۰ ۰ 1 ندند وخزانپاء خوش بوی سمارد » و بیمه کازها بر وی‌اعتماد کند .بس چون ۱ ن نعمتها ۹ ۰ (۳) لک ۰ از ساب ِ درباطن باعی وطاعی سود ودرخز ازه وی نصرف کند ۵ 2 با اهل ر<ر؟ وی خبانت وفتاد ۳ و بظاهز امانت فر ا بادشاه هی مایت 4 ی رلک روز در مبان آن فساد که با حرم ویهیکند ؛ نگاه کند » و یادشاه زایه‌بیند که از رددنی می‌نگرد و (۱) گر اداتر (۲) حا گر فته . (۳) ون اب کسی که بفرمان حق ثیست : (۶) سر کش- دون 2 ۲ ویر ۱ می‌بیند » و بدا ند که هر روز همحنین می‌دیده 30 اور بر ای‌آن گر دواست تا خبانت وی عظیمتر شود تا ویرا بيك راه : عالی " گرداند و هلاك کند مد و2 که اندرین حال چ 4 ش تشویر اذین رسوایی دردل و حان مرد 1 وتن دی بسلامت ؛ که خواهدی که اندرین‌حال بزمین‌فروشودی » تا از | تش این تشویروخجلت وقضیحت بر هدی ! س ه«محنن تودرین عالم کار ۳ میکنی _ بعادت که ظاهر آن سور نماد » و ردح وحقیقت آن‌زشت‌ورسو است: جو ن‌روحوحفیقت آن‌چیز ۵ قیامت‌تر ام(شوف‌شود رسوا بی‌تو آشکار ۱ شود» و ئو ۳-1 تشویر سوختد ك دی مثالاامر و رت شین وفر دا در قیامت‌خو شتن را حنان نی که لس دربن حبان گو سشت <و «شتن میخو و بندار > که هر ۶ بربانست ‏ وجو تا وت و شت بر ادر مرده‌وی ناشن ۸5 میخو رد » یک چگو نه‌رسواگرددیو خه | نش تون وی‌رسد . و رودح و<ععت عست مت "این روح ازتویوشیده است : فر دا آشکر اشود. وبرای اتست که کی توا زره کشت مرده‌میخورد »تعبیر اشمت که غیبت کند . 51 رتو امروز ۹ ی‌در دبواری میا ندازی ی ترا خیر دهد که آن‌سنگي از دیوار بخانه‌تومی افتد » وچشم فررندان وت 3 درخانه شوی «چشم فرزندان عز یز بینی ازستکن کورقتن ۱ دانی که‌چه 7 نش دردل توافتد وجدونه زشر | کر 5 درین حپانه‌سل مانی ر ۱ خی » در قامت <و من 5 ۱ بردن صهفتو صورت دمذد که حفمعن <سد ورو ‌ و ی | نست که : نو وصد میکنی بدشمتی که ویر ۱ ربان نمیدارد » وژیان بائو هیا ید » ودین تو هللا مبکند ۰ وطاعتم‌ای نو که نورچشم تو در آن خواهد بود ) ۳ دیوان ‌" وی تقل‌می‌کنند 4 تائو ای طاعت بمانی وطاعت‌تر افر دا بکار هت خواهد بود از چشم فرزندان توامر وز : که آن سیب سعادتتو است,»وفر دا فررندان سیب سعادت‌تو نه‌اند . سس فردا که صورتپاتبع ارواح وحقایق شود اهر جزي که نمشد بصور نی 19 درجور معمّی وی داشد : فصضیحت و شویر آنیجا <و اود بو ۵. و بدان نیت ۸5 خواب بدان عالم ویک ات ؛ کارها درخواب بصور ی‌باشد (۱) نکال عقوبت وغفذابی است که برای عبرت دیگر ان بر کسی و ارد میسازند . (۲) دفتر . نامه عمل . 1 عنوآن‌چپار ومد ها اه همه وه اه واه واه ما و ها چام مت ما چم سا سم اس اه ی هم تعرس هه ها هط ای و و باه اه صاخ مه م خی ما هه دحا تمصع ات و سب ها سا اج ام دمحا ام ام دای مادم دهد ۵۵5 ۱ موافق‌ دی : 0 حیا که یکی نز درك ان سبر لن رفت گذ- ۳ بخو آب 9 ۱ رن بود در دست هن » ذهپر برفرج زنان و دهان مردان میتر‌ادی ۱» گفت : « توموّدنی در ماه رمضان » بیش از صیح با نگ نماز ی ٩‏ گفت: :جنان 8 اکنون نگاه کن که درخواب که روح وحمقت ۳ بروی عرضه گردند + 4-5 با نگ ی بصورت آوازی ود کری است ؛ ودرماه رمضان روح وحقبقت وی‌منم گردنست از خوردن و مباشرت کردن . وعجب آنکه در خواب این همه نمود گار از قیامت بتو نموده‌اند» . وترا از حقیقت دنا هیچ چا گاهی ی و ازین مع‌انی‌است که درخبرچنان است که «روزقامت دنبا را براور ند بصورت بهرز نی چنانو چنن»هر که‌ویر اببیند» گوید:« زعو ۵ بالله مك (۱)» گوبند: «این آند نیاست که تودرطلب وی خویشتن را هلاه میگردی ۰۱ جند آن‌تشو بر خور ند - هر | نکه‌ویرا مت که خواهند که ایشانر | ۳ بر ند ) تاازشرم آن بر هند» و مثال این رسواییپا چنانست که حکایت کنند که : یکی‌ازملوك پسرخویش را زن داده بود . پسر آن شب پیشان شراب خورده بود . چون مست شد بطلب عروس ببرون | مد ؛ قصد حجره کرد ؛ راه غلط کرد وازسرای بیردن افتاد » وهمحنن می تا جایی رسید » خانهٌ دید وچراغی پیدا مد ؛ پنداشت که خانة عروس بازيافت. چون درسد ) قوهی را د رد حجمنه ) هر چند آ واز ان کی <و اب نداد:بنداشت که‌در خوا بد. یکی را دید چادر نوی در کته : گفت ۱ بن عروس است ؛ در بروی بخفت » وجادراز وی باز کرد » بوی خوش به بینی وی رسید ,کشت « بی‌شك عر وس استه که بوی‌خوش بکارداشته است» . تاروز باوی‌مباشرت مبکرد » وزبان در دهان وی مبکر د.ورطوبتها از وی بوی مبرسید می‌بنداشت کهویرا مردمی شب 3 ۲و کلاب بروی میز ند؛چون روز بر | مدوب‌اهوش | مد؛نگاه کرد آن گورستان گیرگان‌بود؛ و آن‌خفتگان مردگان بودند .وآنکه چادر نوداشت که پنداشت که عروس است - پبرزنی بودزشت که‌در آن نزدیکی مرده بود » این بوی خوش‌ازحنوط "وی می آمد ,و آن رطو بتبا که ۱ بردی بدید می‌شده بود همه نجاستم‌ای دی بود . وچو ن‌نگاه 3 دهفت‌آندام‌خویش‌در (۱) بناه میبر پم بخدا ازتو (1) مردمی کون تارف کردن سا نیت کرد . (۳) صدر کانوری که ابهیي هی ۵ ۵ میما لاه ۰ ۳ |۱۳ نحاست دید » و در دهان خویش وگلو ازآب و وی تلخی و ۳ خوشی بافت : خواست که‌از تشویرورسواییو آ لودگی آن هلاكشود » وترسید که نباشد ! ۳ و لشگر ویرا سینند . تا در آن‌اندیشه‌بو د . بادشاه ومحتشمان لشکر در طلبو ی بباهده بودند » وویر | ان فضیحت بدبدند ) و أومیخواست که بزمین فرو شدی تااز آن فضبحت برستی : پس » فرادهمه اهل‌دنیا » لذنها دشروتهای دنیاهم برین صفت‌بینند . و اثری که ازملابست "" شروات دردل ایشان‌مانده باشد » همجون‌انر آن نجاستها وتلخیها بود که در گلووزبان واندام وی‌مانده بود ورسواتر وعظیمتر ! که‌تمامی وصعبی کار آن‌جهان مثالی نمارد » ولکن‌این ۳ اک رت شرح يكک | 9 » که دردلوحان افتد و کالمداز آن , ره که | انش شرموتشوه ی رن ۱ صفت [ تش سو م* ] تش <سرت‌محر و مما ندن بودار جمال حضرت‌الهیت » و نومید شدن‌اریافتن آن سعادت . کت بینایی وحپل باشد که ازا یبن حپان. 9 بو د » ک4معر فت‌حاصل‌نگر ده بود؛ بتعلیم ومجاهدهو نیز درا صافی ت ده باشدتاحمال حضرت‌الپیت دروی‌نماید» بس‌آزمر کت چنانکه‌در 1 رو شر نمایده که‌زنکار رورت وشموات دنیادلو بر | تاررك ۳1 ِِ باشدتادر نابیثایی بماند . ۱ ِ ومتال | ن| ش چنان‌بود که : تقده 5 نی تو که‌باقومی تفت تار رات جابی ٍ_ که[ ۳ سنت‌ریز ۵ یش از بوده که(ون وی نتو آن‌دید . بارانتو گوبند که : «چندانکه توا ی‌ادین؛ بردارد که‌ماشنیده‌ایم که در, اه تسیا بود) وه رکس ازایشان‌چندانکه توا فتان کینق ۰ وتوهیج‌بر نگیری گوبی: «حماقت‌تنمام باشد که‌ینقد رنج برخویشتن هم » وبار گران می‌کشم . وخود ندانم که فردا اين بکار آید یانه ۶» پس ایشان اینبار می دشند » واز ۳ بروند ‏ وتوتبی دست با ایشان همیروی و بریشان هی وق ۴ ایشانر | باحمقی گرفته بر بشان افسوس‌همداری ؛ دمیگویی 2 هر کرا عفل بودوزیر (۱) میادا ۰ (۲) ات ومیل‌شدید داشتن » 5 مق سه کی باشد 4 آسانو آسوده‌می‌رود : چنین که‌من هیر وم : وهر که‌احمق نود .ازخویشتن ۱ خری سازد و بار می کشد بر طمع محال !» . چون بروشنابی ر شود ار کنف: انش گوهر ویا قوت سرخ باشد » وقیمت هر : یکی از آن صد هز ار دیاز . آن و وم حسررت خورند که چ و بر نگرفتیم؛ دنو ازعین آنکه‌هیچ : بر نگرفتی هالاك شوی و اش ]ون ت‌درحان توافتد. س‌ابشان آن بفروشند ؛ وولات‌روی دمین ان نده ونعمتپا جنانکه می‌خو اهند می‌خور ند » و آنحاکه میخو آهند میباشند » و رت و تشنه و برهنه دار ند وبنند گی کرت و کار می‌فر مایند . هرچند نو گویی : «ازین نعمت "خویش مرا نصیبی کنید «افیضوا علینا من‌الماء اومما رز قکم الله » قالوا ان الژه حر مهما علیا اکافر ین 0 رن * نودوش نه برما میخندیدی ؛ ما آمروز بر تو هی‌خندیم - «آن تسخر وامنا قانا نسخر منکم کم-انخر ون ( 9 پس مثال حسرت فوت شدن نعمت بپشت ودیدار حق - عزوحل - اینست :واین <و اهر میا طاعتپاست » وا بن‌تار یکی مثالدنیاست کی نیکه‌حو اهر طاعت‌بر نداشتند که گفتند ۰ « درحال رنح ند چراکشیم » برای نعمت نسیه که درشك است ؟ » فردا فریاد همی کنند : « اقیضوا علینا من‌الماء » و چرا و نبر ند » که فردا چندانی انواع سعادت و نعمت ایزد - عزوعلا - براهل معرفت و طاعت ریزد» که همه نعمتهای دنبا در مقّا قابله بات ستاعت آن نباشد . بلکه آخرکسی را که آزدورح رون آورند چندان بوی دهند ۰ که ده‌بار مثل این دنیا بود . واین ممائلت نه بمساحت‌ومقدار بوده بلکه درروح نعمت دود » وان شاد :۸ چنانکه گویند ِ 7 منل دهد سار است در قیمت 2 » نه در ماهیت وورن و مساحت . )۱( بریز بد برما ازآب يا ازآنچه خدا شما دا روزی کرده اسث : گویند هر آینه خداآنها دا بر گاارآن حرام کرده اسث ( مکالمه .دوزخیان و بپشتیان ) ۰ (۲ ۲) اگر ما را استپزامیکنید ۰ پبس هر ]یه ما نیز شما را استمز | خر اهیم کرد تست ما را استهر | میگر دید ( مکا لمه لوح با لومش درحین ساختن كشني ) ۱ ۱ ۳ اه و و و او اه او و و و و وا و ان و و و ها زا وان و و ۵ ۵ و ان ۵ و 5 و 8 وه و اج و و ۵ 8 و و و ها هم و ها و وا و ها هه 6 و وا و ۵ و اه ۵ ۵ و ها اب وی وا ۵ ۵ و ها ها ۵ و 9 [ یی دوحانی دردناکتر از آتش جسمانی است] ایر_ سه‌نوع از آتش روحانی بشناختی . اکنون بدانکه اين آ تش‌عظیمتراز آن باشد که بر کالید بود » و کالید را از درد آ گاهی نبود » تا اثری بحان ذرسد » س درد آن کالید یجان رسد و بدان عظیم گردد : پس آنش و دردی ۵-5 از میا جان یرون ید لابد عظیتربود. و این آتش از میان‌جان برخیزه ازببرون‌درنياید. وعات همه دردها از آن بود که چبزی 4٩‏ مفتضی طبع 2ی دود » صدوی‌بر وی مستولی‌شود . ومقتضی‌طبع کالبد آ نس که این‌تر کیب باوی بماند ؛ واحزاء وی‌مجتمم باشد : وچون بجراحت ازیکدیگر جدا شود » ضد وی بدید ۳1 » ودردمندشود .و جراحت یك حای را ازیکدیگر جدا کند ۱ و اش درمبان همه احزا در شود » و از بکدیگر حدا کند ۰ دبس از «رجزوی دردی دیگرباید 4 و بدین‌سبب درد ۳ بود .بس آن جبزی که مقتضی طبع دل بود چون ضدوی متمکن‌شود : درد آ ن‌درمیان حان عظیم تر داشد . ومقتضی طبع دل معرفت حق ات ودیدار وی ؛ وجون نابینایی که رن | ترش از وی متمکن شود » درد و نات تاقوا ود نه اینستی که دلها درین عالم بسمار شود » پیش از مر ك هم دراین درد نایینایی بیافتی » ولکن چنانکه دست و بای تساسیده 9 ۰ و خدری در وی بدیدار ۳ ۳ اگر آش بوی رسد در حال بندانده جون حدر از وی بشود , و در آتش بود » بیلگ زر اه دری عظیم بسابد همحنان دلپا در دنیاتاسیده باشد » واین‌خدر بمرك بشود .بيك‌راه این آش ازمبان‌حان بر ۳ واین ازحای دیگر نیاید ؛ خود باخویشتن برده است ‏ ودردردن وی‌بود ولکن‌چون علم الیقبن نداشت ویرا ندید » اکنون که الق )٩(‏ شد بدانست :« لا او تعلمون عم | لقن لتر ون‌الجهيم» این بود . وسبت آنکه شریعت دو رخ و پشت <سمانی را شرس ت قفم گر ده آن‌بو ‌ )۱( غواب رفته و بیحس - دراینجا باملاحظه دست‌و بای بخوبی و اضحست که مقصود از تاسیدن خوابت رفتن و بیحال و بیخو دشدن است : بیاو رقی‌شماره )۸( صفحه (رص ۲ ۸) مر اجعه شو د . ۲۱( علم | لیقین دانشی است که یقن و باور آورد ؛ وعین‌الیقین باو دی است که ازدیدن ومشاهده‌و مکاشفه حاصل آید ۰ (۳) چنین نیست ؛ که| گر دا نش بقین داشتید »هر آینه جهیم ودوزخرامیدیدید. 5 که آن‌همه خلق بشناسند و فهم کنند؛ اما | بن سجن فر پراهر که كِ" 1۳ را حقیر دانده و صعبی و ۳ آن در تباید . مجنا انکه اک کواه 2 را گویی : « چیزی باموز ؛ نی نیاموری » ولات وریاست پدرتو بر تو نماند واز آن سعادت دورمانی ! ۱ رن خود ثم نکن و در دل وی عظیم تباید ) آما و وش : *استاد گوش تو بمالد 6 ازین بترسد ‏ که آن فیم کند .و چنانکه گو شمال استاد حق است ‏ و ۳ ,-ازم‌اندن از رباست بدر ی ۱ کو د کی ر ا که ادب - ار رد » همحنین دو رخ حسمانی حقست ) و آتش محروم مان-دن از حمال حضرت الپیت حقست . و دورخ حسمانی دریدن دورخ " مبحردم ماندن » چو ن کنو شماای تعرن نات در شش یار ها تین ار ولایت وریاست . ۱ فصل (چها ردهم) | مذاز ل سیر و صهر رو ح در دذا | همانا که گو 7 : که | ین شرح واين تصیل مخالف آنست که‌همه‌علما هی 1 شد ودر کتب آو رده‌اند؛ که ایشان گفته‌اند که :این کارها جز بتقلید وسماع نتوان‌دانستن.و بصیرت را بدان راه نباشد . بدانکه عذرایشان ازپیش پیداکرده آمدکه چیست . و این سخن مخالف آن نست که‌هر مج ۱ یشان گفته اند در سر ۳ ۳ تن درسنست و لکن ازشر ح محسو بای برون نشده‌اند : با روحانیات را ندانسته‌اند ,وبا | نکه بدانسته است شرح‌نکردهاست که ببشتر خلق‌در نبایند ۱ و هرچه حسمانی است جز بسماع و ملید از صاحب شرع معلوم شود ؛ اما این دیگرقسي‌فرع معرفت حقبقت روح‌است » و بدا نستن وی راهی است ‏ ازطریق بصبرت ومشاهده باطن و بدین کسی ر سد که از وطن خوش مفارت کند : | فد که مولد و معط ویست بناستد » وسفر راه دین فرا پیش گبرد . و بدین وطن نه شهر وخانه میخواهيم »که آن وطن قالبست » وسفر قالب را قدری نیست . لکن آن روح : که حقدقت وسر آدمی است. ویر قرار گاهی‌است » که ا زا نت 9 ودطن وی آنست ۱ وازاینجاویر اسفری است» وویرا در راه‌مناز است »هرمتزلی‌عاامی (۱) درجنب وددبرابر این دوزخ - ۸ و و و و و و و و و و ها ها و و و و ها نم اه هب و دا 8 ۵۵ 9 ۱ ۵ ۵ 3 و 5 و و ها دا ۵ و و ماو وا و و و و و و و و ۵ ۵ و و و و دا ۵ نم و زو سا و و و و با و و با ها ها ۵ ۱0 ۵ ۵ و ۵ ها او ۵ ۱ ۵ ۵ ها ۵ 8 و و ون دیگر ۰ ووطن‌وقفر ار گاه‌وی اول محسو سات است آنگه متخرلات .آنکه‌مو هومات ۲ نگه معقولات . ومعقولات منزل چپارم ویست ‏ و ازحقیقت خود رین عام چپارم خبریابده دیش ازین خبرندارد . واين عالمپا بمثالی فهم نو ان کر 3 وآن آنست که تا آدمی در عالم محسوسات بود » درحه ری جون درحه فر اشه ِ بود ) که حوشتن را برچراغ یز زد 0 که‌و بر | حس چشم هست ) ولکن خبال وحفظ ثست . که‌وی‌ازظلمت بگر عزد» ورورن طلب کید ۱ بندارد که چراغ دورن رت خویشتن برری همی ز ند 4 جون درد آتش بیاید آن درد در حفظ وی بنماند و در خیال وی بنایستد » که ویرا خیال وحفظ نیست ؛ و بدا درحه پر سبده است ۱ از آن سیب دیگر بار جو بشتن ر ۱ میز ند بر چر اغ‌تاهااگ شود . وا 3 ویر وت خیالوحفظمتخیلات بودی » چون‌يرك راه درد ناشدی‌معاودت نکردی که حیوانات دیگر را يك راه بزنند ؛ چون چوب بیند بگریزند » که خیال آن درد درحفظ آبشان بمانده باشد : پس مح<سوسدات‌منزل او لست . منزل دوم متعیلا تست ,و اد می درین درجه بود ؛ با بپیمه 1" برابر بود : تا از چیزی رنجور نشود» نداند که ازوی باید گریخت ۱ ولکن چون یکیار رنجور شود » دیگر بار بگریزد . ۱ منزل‌سوم مو هو ما است» و جون بدان درحجه رسد ؛ مت تن و اس بر ایرست )که باشد که از رنج ناد بده بگریزد : وبداند که‌دشمنست‌ورنج خواهدبود. که کو سفند که هر گر گ لك ندیده باشد ؛ و ات که هر گز شیر ندیده باشد » چون گر کی وشیر را بشد درز وندانتن: که دشنست؛ اگرچه از گاو وپیل داشتر که بشکل عظیمتر 1 نگریز ند . واین دیداری است که در باطن وی ناده‌اند ‏ که بدان دشمنخو: بش را ابید .و یا این‌همه ازچیزی که‌فر دا یی ۳ ند کردن؛ که 1 بن در منز ل جهارم باشد . ۱ این منزل‌معقولانست » چون آدمی اینجا رسد از جملهُ بپایم در گنرد . تا ایحا بپایم ؛ با وی هم اه بودزد » وارنها بحقیشت با ول عالم ات رسد » وجیزها می‌بیند که حس وتخییل ووهم را بدان راه نباشد » واز کارها که در مستقبل خواهد ۱( دام باون ۱ 2 عتوآن چهار؟ بود حذر کند وروح وحقیقت کارها از صورت بیرون کند ودریاید وحدود حقیقت‌هر چبز ی که حمله صور ور آن چبزراشامل بود دریابد . وجیز ها که‌در بن عالم تو آن‌دید» بی‌نبایت نبود ؛ چه هر چه محسوس بود جز دراجسام نبود "و اجسام جز متناهی نتواند بود . و بر دد ‌" ررودسشوید: رعالم محسو سارت همحو ن ر تن ات در زمین 4-۹۰ همه 3 ی‌توأند ؛ وروش‌وی‌درء الم چپارم)- درمحس ارو حوحفایق کارهاچون زفتنست بر 1 فت ونردد وی برموهومات » چون بو دن است‌در کشتی. که‌در جه وی میان آب‌وخا 1 وورای درحه معولات مقامی است که | ن‌مقام! نما واولما واهل نصوفست »که مثل آن چون رفتنست درهوا . وبرای آن بود که رسول را - علیها لسنلم _ گفتند که:« عیسی - عیه‌اسلم - بر آب برفت گفت : « و لو ازدادقیاً لمشی فی‌الهواع»اگر درچیقین وی زیادت شدی ‏ درهو | برفتی» . اس منازل سفر آدمی در عااممای ادر ا کات بود» 2 باخر مد-ارل <-وش باشد که بدرحه ملایکه رسد . س از ۳ درحه بپایم تا اعلی درحات ملانکه منازل ۱ معراج آدمی و هی و بالای کاردست : و وی در خطر است ۵-٩‏ باسفل ([ سافلن روشود یاباعل یعلبان زسبرد ,وعبارت‌اذین خم رچنان آهد ۰ «اعر صنا الاما نه علی‌السموات والارض والحبال ژابیی ان بحملنها و اشفتن مذهاو <ملعا الااسان انه کان ظلو ما جهو لا ۲۱)». هرچه جمادست درجئوی‌بنگردد!" ووی بی‌خبر بود؛ پس بی خطر بود. وملایکه درءلیین‌اند , و ایشانرا برون از درحه خود راه نیست ‏ بلکه درحه و بروی وقفست » چنانکه گفتند : « ومامناالاله مقام معلوم (4)» و بپایم‌در اسفلالسافلین! نده و ایشانرا بترقی راه نیست وآدی در وسط هر دواست و درخطر گاهست ؛ و ویر| مم‌کنست که بشر ۳ بدرحهُملایکه رسد » و بتنزل بادز حه با بم آید و معمبی تحمل‌امانت تقلید! عهده خطر باشد » س حز ۳ را خود «مکن تتعیت ناو امانت دق 5۳ مصو د 1۳ بسشتر این سیخنسا زرگزیه| نف ) نایدا 5 ات عبت (۱) آمد ورفت . ۱ ۲۱( هر [ ینه پیشنهاد کر دیم امانت را ۳ و مین و کو هرا 1 «س خوددادی کر دزد که [ زر | برداز ثد » و از آن ثر سرد زد » و انسان [ نرا برداشت ۰ بدرصتی ؟4 او سمن #یکار و نادانستی (۳۱) تغٍبر نکند . ۱( و نت ازما کسی مگر ابنکه برای اوست‌بايه معلو می ۰( ۵ ) چونلاده بر گردن گر فتن . ۳۹ ۳ نیست » که مسافرهميشه مخالف مقیمان باشد » وبیشترخلق مقیم باشند» ومسافرنادر بود ! و کسی که ازمحسوسات و متخیلات که منزلگاه اواست دطن و عستقر خویش سا<ت ) هر گز و بر حقایق و ارواح کارهامکشوف نگردد ۰و روحانی نشود »و احکام روحانیان بنداند . بدان‌سبب بود که شرح این در کتاها کمترشود » پس بدین مقدار اقتصار کنیم از شرح معرفت ۳ ت » که افپام بیش اذین احتمال نکند » بلکه بسشتر افپام این مقدار را خود احتمال نکند . فصل (پانزده) [ یگمان طرحیفی هم [یکار أ سرت رو أمست ] ۳1 وهی از ابلمان » که ابشانرانه‌قو ت آ نست که کار ها مصیرت خو یش شناسند » و ۵ توقیق با بند که ازشر بعت قبو ل ون در کار ۳ ت متحیر باشند » و شاك بریشان غالب بود» و باشد که‌چون‌شپوت‌غابت گیرد , وموافق طبم یشان آن نماید که آخرت را انکار کنند » در باطن| بشان آن| نکار بدیداز 0 و شیطان | تر 1 ریت 2:۵5 بندار ند که هرچه أ مده ی دورخ برای هراس دادن | مده است » وهرجه در بپشت گفتها ند همه عشو ۰ است . بدین سیب بمتابعت شپوت مشغول شوند » واز ورزیدن شریعت بازایستند » و در کسانی که‌شریعت ورزند بحشم حقارت نگرند »و گویند که ایشان درحو ال‌اند ور فته‌اند. وچنین احمق‌را کجاقوت‌این باشد که چنین اسر ار ببرهان معلو تو آند ۳ رن ویرا دعوت بایث کر د تادر ركث سخن ظاهر نرگ تأم لکند»و باو ۳ گویند : « اگرچه غالب ظن‌تو آ نس تکه این صده بیست و چپار هز ار بیفامبر وهمه او لیا و علما وحکیا غلط کر ند و مغر ور بو د ند 4 وتو بااحمقی و حال بدانستی» آشر ممکن نیست که این غلط تر | افتاده باشد ومغرور 2 دبی که حقیقت آخر ث ندانستة وعذاب روحانی هم نکرد » و وحه و مثال روحانبات از عالم محسوسات ندانسته 6 » گر چنانست که غلط خویش روا دارد و گوید : « چنانکه دانم که و از یکی سشتر بود» و همحنن دانم که روح را حقیفتی نیست ‏ ووی | بقایی نتو اند بود »‏ ویر هیچ راحتی ورنجی نتواند بود بس ازمر ک » نه روحانی و نه جسمانی» | نکس (۱) بکار ناپیدائی پرداختن (ر کوب‌الامرعلی غیر بیان : قاموس )- شاید بتوان] نرا مجازا< کول زدن »6 معنی کرد و درفادسی نیز ,مین معئی | مده است . ۷ ۳ ۹ هن آن چبار) ‌ را مز اج تباه شده باشد ؛ و آژوی نومید بابد شد ‏ که وی از آن فوم ار که ۳۷ تعالی گفت : « وان تدعهم الی‌الهدی فان بهتدوا اذاً ابدا 0۱» ؛ و اگر گوید : « محال بودن این مرا ضروری‌نیست ؛ چه این ممکنست ولکن بعیدست »وچون این حال مرایحقیقت معلوم‌نیست , و بظن غالب معلوم نیست » بگمانی ضعیف‌چر اخویشتن همه عمردرحجر " "تقوی کنم وازلذات‌بازایستم » باوی گوئیم که اکنون که‌بدین مقدار قرر ددی؛ برتو وجب شد»پسکمقل ,که ره شرفراپیشگیری که خطرچون عظیم باشد 6 ضعیف از وی ۳9 بزند : چه 1 توقصد طعای 5 بخوریو گو بد ماری دهان درین طعام کرده است » :و دست باز کشی ۳3۳ چه کمان آن بو د که وی در دع و بد » 2 بر ای آن می گو بد تا وی بخورد» و لکن چو ن همکن بود که راست 1 بد » با خو بشتن گو ۳ اگر نخورم رنج ۱ بن گر ۰ ی 2 و ا گر بخورم تباید ۳ که اوراست گفته باشد ومن «لاك شوم » . وهمحنین ا شهار شوی » و درخطر باشی » تعویذ شناسی ی «يك درم سیم بده » تا تراتعوین کنم بر کافنی و تقشی بر اف کنم که بتر وی هرچند که ظن غ-الب توآن بود هر آن قش با تن درستی هیچ مناسبت ندارد ‏ و کر ن گوبی : داش کته زاست می گوید 9 تراد آن یکدرم گفتن ی :۳۱ 3 اگرمنج گورد : «چون ماه فلا جای رسد فلان داروی تلخ بغور تا بپترشوی *؛ آن رنج بکشی بقول وی اگویی : ۱ « باشدٍ که راست می‌گوید » و اگردروغ می‌گوید » آن رنج سپلست > پس نزديك هیچ عاقل» قول صد ویست وچپارهزار بیغمیرواتفاق < حملهٌبزرگان عالم چون اولیا وحکماکمترازقول منجمی و تعویذ نویسی و طبیبی‌تر رسا ناد ,که بقول دی رنجی اند( برخود نید 5 ازرآنکهمظیمتراست ؛باشد که خللاصی بابد . ورنج وزیان که اند گردد » باضافت اندك کردد : چون کسی که حساب بر گیرد که‌عمر دنیا چندست » وازابد که | نرا اول نیست بنسیت با ازل که ترا آخرنیست وکا داند که این رنج کشیدن » اند باشد در جنب آن خطر عظیم »که با خویشتن گوید که: «اگر ابشان راست می گویند و من اندر چنان عذابی بمانم چکنم ؛ و مرا (۱) واکر ] نانرا براه راست پخوانی » هر کزهدایت نخواهند شد . (۲) منم -دامان (۳) مبادا ۰ (ع) دعانویس - طلسم‌ساز. (ه) مسیحی. ۱۰ این راحت دباکه روزی چند بگذاشته‌ام چه سود کند ؟ و ممکن ناخت ک4ز ات میگویند ِ« وابد را معنی آن باشد که‌ا گرهمه‌عالم پراز گاورس"" کنند » ومرغیرابفرمایند عم 11 ۰ ۳ هرهز ارسال کر دانهُ گاورس رت 5 ۳ ن گاورس در سل وازاید هیچ کم شود ۱ سس جندبن مشت عذاب ‏ اکرروحانی بو د »۳ ا مان دو ۵ 4 وا گر خیالی بود ‏ خی تهتران کش » وعمردنبا را درجنب أن جمدر باشد ؟ هیچ عاقلی نباشد که‌اندرین اندیشه تمام نکند که راه احتساط رفتن و حذر کردن از چنین خطرو اجب بو د » ۳1 جه با دلج بو د » وا گرچه‌با کمان‌بود . که خلق بر ای‌بازر گانی‌دردربا 3 وسفر هاء دراز میکنند» و رتجیاه بسیار ه. مه ان ت33 . اگر این مرد را «قمر تست بر کیا رورت هست ؟ سس ّ برخویشتن شهار دارد 4 باحتم ال ار ادن و برای این بود که امیر المق‌منبن علی - رضی‌النه عنه - هت ۱ مناظر ه روت ۱۵ وتات که ق و بی : هم تورستی دهم ما ؛ و اگر چنانست که م‌ می گوییم ِ ۳۳ رسیم و توافتبدی 2 در عذاب ابدی ماندی ۴ . و این سخن که امیر مق من علی - رضی‌آلله عنه - گفته‌است مقدارضعف عقل آن ملحد گفته‌است؛ نه بدانکه وی در گفته واعتقاد خویش‌درشك بود » لکن دانست کها نحه راه یقان‌است اتیت ان فانک احیال ین س بدا نکه هر که درعالم حزبز اد 1 حرت مشغو است »بات احمعست ۳ سیب آن ۷ و آندیشه نا کردن : که شپوات دنا ایشانر| خود جندان می‌فر و ن‌گذارد که اندرین اندیقه کنند » و گرنه 1 نک سکه‌یفن‌میداند؛ و آ نکس کهب؟ مان غالب‌میداند» و نکس که گمان ضیف میبرد »برهمه داجب‌باشد - بحکم عقل -که‌از آن‌خطر عظیم حذر کنند ؛ وراه ایمنی" واحتیاط گیرند ؛ نا سلامت‌پابند انشاءاله . تمام ءشد سجن در عنو آن مسلما نی» اد: معرفت ی _معر وت حق - جل حاز له وعظم‌شا نه وعز گبر یاوه ولااله غیره - ومعر فت دنبا ومعر فت ] خرت . سس ادن ار کان معامات مسلما نی ] غاز کنیم 6 ] نشاءا!ل4) لعز یز و حده ۰ (۱) نوعی دانه که بمر غ دهند و اور ف ار نیز کو یند . ادذن (8) (۲) بیدین . ۲۳ هم گ‌) ار آکان فا دا ۳ امک مک 7 حجوا بت از معر فت عنو ان مسلمهانی فار ع شدی » و خو در | بدانستی »۰ و حقنعا 3 رابشناختی »و دنیا و آخرت ر | بدانستی» تا ر ان معا فلت مهن نی‌مسخول داید شا ۰ جهاز آن جمله معلو م هد که مسعاوت اهاعی دور شاخحت حق‌تعالی امست » و در بند گی وی : و اصل‌شنا خت و معر فت‌از چهار عنو ان<اصل‌شد؛ و بندگی دشابن چهار دبع ۳ صلی و . ر کن‌عیادااست 4 دوم آنکه زندگانی و حراکت وسکون خویش باادب داری؛ و این در کنمعاملا تست ؛ سوم آنکه خویش رااز اخلاق نایسندیده با لک داری» و اینر کن مپالکانست؛ جهار مآنکه درل <و دش دصفات پستادیدده [ ر اس ٩‏ داری و این ر کن هتجباست: ۱۵ زر فن اول در عبادااست و آن ده اصل است اصل اول ‏ در درست کردن اصل ششم - درروزه ؛ اعتقاداهل سئت > اصل هفتم - در حج ؛ اصل دوم - درطلب علم 4 اصل‌هشتم - درقران خواندن ؛ اصل سوم - درطمارت؛ اصل نهم - درذ کر وتسبیح » اصل چهارم _ درنماز » اصل دهم _ دروردهاء ووفتبا اصل نحم _ در ز کات » که عبارتراست. اج اه دا و و و ها دا صاخ دا وا و وا ها و او اس ها هم و و ها هه و و هاش اه او و و وه ماد وا وا و و وا وه و ها و و مج و و ما ۵ هد هه و و و ۵ و و ۵ ۵ ۵ اب وا هت ها ها و وا و و ۵ و 5 او و وا وا اد ماو هو ۱ ۳9 در اءتقاد اهل سشی‌حاصل کر دن بدانکه هر که مسلمان شود *اول واجب بر وی آنست که معنی کلمه «لا۱ل4 الاالله - محمد ر سول الله» را که بزبان گفت - بدل بداند وباور کند ,چنانکه هیچ شت رابوی راه نبود ؛ وچون باور کرد » ودل دی برانةر ار گرفت چنانکه شك» را بدان راه نبود این کفایت بود در اصل مسلمانی . ودانستن بدلیل و برهان فرض عین ِ" نیست بر هرمسامانی » که‌رسول - عله مه السام - عرب‌را بطلب دلیل »وخواندن کلم " "۳ وحستن شبتپاوجواپ آن نفر مود بلکه تصدیقو باور داشتن کفایت کرد .9 درجه عموم‌خلق بیش‌ازین نباشد . اما لابدست که فرفی ِ باشد ؛ که ابشان راه‌سخن گفتن بدانند ؛ و اگر 0 شبپتی افکند تا عاهیر | از آن بیفکند » ایشانرا زبان آن باشد که آن شبپت را دفع رن« واین صذعت را « کلام » وگ داين فرص کفایت " بود ک4‌درهر شهر ی« دوتن بدین‌صفت باشند بس‌بود وعامی صاحب اعتقاد باشد» ومتکلم (0 شحده و بدر ۳ اعتقادوی باشد . آما حقبقت معر قت خود راهی دیگرست ۱ ورأی این هر دو مفّام . و مدمه آن محاهد ست : تا دشر اه محآهدت و ریاشت نرود » نمام‌وی بدان درحه نر سد»وهسلم نباشد ویرا بدان دعوی کرد » که زیان آن بیش از سود وی باشد . و مثال وی چون کسی بود 4-4 یش از بر هیز کردن دارو خورد: یم ان بود که هلال شود 4 4,2 آن دارو به صوهت اخلاط معده وی گردد 4 وازو شم حاصل ۳ نمایث 9۳ سماری زیادت کند و ۱ نحه در عنو ان مسلمانی گفتیم» نمو دار ۷" و نشانی است از حقبت معرفت» با کس, که اهل آن باشد طلب‌کند , ونتوا ند کرد طلب حقیقت آن الاکسی که 2 در ۱ در دنا یم علافت تباشد که مسعو ل کند ) و همه عمر ۳ مت‌عو ل تحو اهد بو د (۱) فرص عین واجبی است چون نمازو روژه که برهمه واجب است» ودر مقایل آن فرض کفایت است چون شستن مرده که ۱؟ ر کسی انجام داد از عبده دبگران ساقط میشود ۰ (۲) مقصود علم کلام است ؛ (۳) دسته‌هالی . (4) ءالمعلم کلام ۰" ۵) کسی ٩-۲‏ هسام ییا پیش کار و ان مبر فته است که ۲ نرااز حوادت نگاهداری‌نماید . (+) نمونه , هه اج و وچ و ۵ ۵ ۵ و ۵ ۵ ۵ اد ۵ ها اه هب ۵ و ۱ ۵ ۵ ۵ ۵ ۵ ۵ ۵ هد ال هب با با با هب ها هه ۵ و ها ۵ با ها ۵ و و ۵ و و و 8 اک با اه 5 اه لآ ان با هب ۵ ها و و اب با را ها کب ۵ با هر هب با با با ها و و ود و ۵ ۵ ۵ ۵ ۵ ۵ 33 6 ان هر ها و و و و و ۵ ۵ ۵ ۷ طلب حق‌تعالی ۳ ن کاری دشو / ودر از ست : بس بدانجه غذای‌حما4 خلق است اشار ت کنیم ۳۳ 1 ن‌اعتماد آها ات ۸ ناهر ۳ این‌اعتقاد دردل خودقر از دهد گه این اعتماد تخم‌سعادت وی‌خو اهدبود . دید اکرد ل بدانکه تو افریده وتورا آافر ید کار نیت که ] ور ؛د ار همهعالمو افتماد راابتدا نیست :وهمیشه باشد : که دجودویرا آخرنیست. وهستی ویدر ازلوابد که هرچه درعالمست اوست : ویکی است : که ویر اشريك وانبازنیست و بگا نه است ویر | همتانست ۰رهمیشه (وذه است : که هسنی او و فسوی ابزی‌راه‌نیست. هستیوی‌بذات‌خودست: که دیرابپیچ‌چیز نیاز نیست یچ چیز ازوی‌بی نیازنیست » بلکه‌قیام‌وی‌بذات‌خودست ؛ و قیام همه‌چیزهابوی است وی در ذات خود جوهر یست » و عرص نبست . و ویر در هیچ کالید رد و4 فرود آمدن‌نیست رو بپیچ‌چیزمانندنیست 4 و هیچ جیز مانند وی‌نست : و اورا صورت نبست .و چندی وچونی و چگونی را بوی زاه نیت » و هرچه در خیال آید ؛ و در خاطر ید - از کمیت و کیفیت وی از آن باکست :که آن همه صفات آفر بدگانو ست . ووی بصفت هیچ آفر بده نست ؛ بلکه هرچه و هم وخال صورت کند» و ی آفر بد گار آنست. وخردی و برر ۳1 مقدار را بوی راه ست؛ که‌اين نیزصفت احسام عالم است وری جسنم نیست ۰ وویرا باهیچ نم بو ند یست. و برحای نبست »و درحای نیست ‏ بلکه خود اصلا جای گیروجای بذیر نیست.و هر چه در عالم است ذیرعرش است » وعرش زیرقدرت وی مسخرست؛ ووی فوق عرش‌استه نه چنا: که سم ی فود ی <سمی:؛ باشد کهوی‌جسم دست ‏ 2 عر ان س‌‌ حامل بر دار نده‌وی تست بل کر و جم ۳1 عرش‌همه بر داشته‌ومحمول لملف وفدرت‌وی‌اند و امروزهم بدآن‌صفت ات ۸5 درازل‌بود- بش ازآنکه عرش را ببافر بد و نا اد همحنان خواهد بود :که تغبر و گردش را بوی ۶ صفات وی راه تست : که ا گر گردش بصفت قصائی د خدای را نشاید »و اگر بصفت کمالی باشد » از بیش ناقص بوده باشد » و حاحتمند این کمال بوده باشد» و محتاج [۳ بود , و خدایی را نشاید . و باز آنکه از همه صفات آفر بدگان 9 ۵ است درین حهان دانستنی است و در کر ان حپان دیدنی است ؛ و جنانکه درین حپان سچون و بیحگونه دانند ویر | ۸ در ان جپان نیز بی چون و بی چگو نه بینند ونر ا که ان دب‌دار از جنس دیدار این و باز نک مانند هیچ چیز نیست ؛ بر همه چیزها قسادرست » و توانایی ه‌ِ ۱ ۰۰ ۰ دربب وی پر کات که هیچ عح<ز و نصا و ضعف را بوی راه تست ) بلکه هر حج4 خواست کرد 4 و هرجه خواهد کند . وهفت مات و هفت زمین و عرش و کسرسی و هر چه هست » همه در قیضْهٌ قدرت وی مقهور و هسخرست ۰ و ب.دست هیچ کس نت <-ر و ی - سین جر نسرت ۳ ویر | در ار هیچ باز ۳ افیا ادنمیت اب > ِس ووی داناست بپرچه دانستی است » وعلم دی بیمه چیزها محیطست .واز ت ۰ (۲۱ کت سس نب )۲( 1 ۱ علم علا تاثری هیچ چیز بی‌دانش وی نرود " " ؛ چه‌همه از وی رود.و ار قدرت وی پدرد | بد . بلکه عددريك برابانادبر گ درختان واند,شهُدلها وذر های‌هو | درعلم وی جنذان مکد وت کت نتها نا . وا درعلم وی < و نم ژزهر جه در عالمشتت: همه بخواست وارادت ژ سدت . وی چبر) از ا نیژد ار ادت و بسیار ؛ وخرد وبزرگ , وخیر وشر » وطاعت 2 معصبت » و کفروایمان» وسود وزبان » وزیادت و نقصان ؛ و رنج وراحت » و بیماری و تن درستی » نرود الا بتقدیرومشیت وی ؛ و بقضا وحکموی ۱ اک همهعالم گرد ۱ یند - ازجن‌وانس وشیاطین و ملايك ‏ تا يكث دره از عالم بجنبانند » با برجای پدارند » یا یش کنند ؛ یا کم کنند » بی‌خواست وی‌همه عاجز باشند و نتوانند .بلکه حز آنکه وی خواهد در كِ9 نیاید , وهرچه وی خواست نباشد وهیچ چیزوهیج کس دفم ان نتوانند:هرچه ات ور هر 4 سود زرهرجه باشد همه بندبیر و تقدبر ور ست : و و چنانکه داناست بپرچه دانستنی است ‏ بینا و شنواست هر چه دیدنی ی و شنیدنی است . و دور و نزديك در شنوایی دی برابربود » و تاريك و و ۱ کِ رشن در بیغایی وی برابر بود. و آواز بای مورچه که درسارویهی: شب «بر در ژد آزشدوایی‌وی بیرولن‌نمود ؛ ورنگوصورت کر می که‌درتبوت|(فری (۳) )۱( از بلندی تا خاك (۲) انجام نشود ۳(۰) زبرخاك . ۳ 2 2 که ج چا هچ چا و و و و 0 و و و سا سا مان ۵ ۵ ماو ها و ۵ ۱ ۱ و و و هس هر سم و و سا و و وه و و سر عم و ۵ ۵ و و و ها تا اه هآ سم و چا و و و و و و ها و و و و سا ما ما و ای ۵ و ها ها مه و و و و و و ان و ما و و و او و و و و و و و و و اد وا و و او و بود رین د. و دبدار وی بحشم‌نبود ؛ وشنو ابیو ی ی ش نبو د: :چنانکه دانش وی بتدیر واندیشه نبود» و آفریدن وی با ات نود . و فرمان وی‌بر همه خلق واحب‌است.وخیروی ازهر چه خر دادراستست کلام و وعده و وعرد ۲ وی حق رت : و قرمان و خبرو وءد و وعید همه سین ویست . و وی » چنانکه ژنده و دانا و توانا وینا و شنو است » ات ۱ و با موسی - علیه السلم ۲ سخن گفت بی و اسطه . و سخن وی بکام و ربان ِ مت و دهان تست . وچن‌انکه سخن که در دل آ دعی بود حر ف وصوت ست» عنی آوازه نیست »سخن حق‌تعالی پا کترومنزه‌ترست ازین صفت » وقر آن وتورية وانحیل و زیور و همه کتب پیغمبر ان سخن ویست . و سخن وی صفت‌ویست‌وهمه صفات‌وی قدیم است و همیشه بوده است . و چنانکه‌داتا بزد -سبحانه و تعالی_در دل ما معلوع‌است »و بز بانمذ کورست؛ ۲ علم‌ما آفر رده‌ومعلوم قدرم ۰ د کرما آفر بده و مذ‌کو رقدیم ,ات سخن‌همجنن‌فديم است» ودردل مامحنوظاست»وبز بان‌ماومتر و ۳ در ت ‏ تن ب‌محفوظ نامخلوق وحفظمخلوق »ومقرونامخلوق و قراء مخلوق » ومکتوب . نامخلوقو کتابت‌مخلوق و هرجه در عالم ات آفریدة وست . و هر 4 آفرید جنان آفرید که (ثعال از آن بپتر و نیکو تر نباشد و | گ عقل همه عقاا در هم زنند و اندیشه 3 تأ این مملکت را صورنی دیگر ۳ ثر بیندیشند » با پتر آزین تدییری کنند » باچیزی تقصان کنند بازیادت کنند ؛ نتوانند و نچه‌اندیشند که بپتر ازین می بادخطا کنند ۳۳ ۳ حکمت ومصلحت آن عافل باشند ؛ بلکه مثلاشان چون نابینایی بود که درسرایی باشد وهرقماشی (*) برچای خویش باشد ووی نبیند : چون ۳ نجامی‌افتد ) کوک گر برراه نباده‌اند» ) ۳ ن‌خود برراه نباشد» دلکن وی خود راه ۳ بس هرچه آفرید بعدل وحعکت آفرید ,و جنان آفر ید که قتنا شبتت .واگر بکمال‌تر اژین ممکن بودی و نبافریدی از عجز بودی باازبخل » و اين هردو بروی محالست . بس‌هر چه آفر, دد » ازر نج وییم‌اری ددردیشی وحرل وعحز ‏ همه بعداست )۱ نپدید سس وعده لد ۰ (۲) خو آنده شده . (۳) و ر آن 3 وش و را گو یزد 4 برروی زمین‌است-اسیاب‌خانه . ۱ ام هد وچ و ود با و ها ها و و ما ها و ها ها و و و وا و و ماس و وا و و ها و و ماو و او و همم و و و سا و هن و و ما و و و دس و و سس و ماد ماوخ و ها و ها مد و ها و سا و و وا و و و و ها هس وب هو وا وج وب و و ام و و اد و و ها ماو و مه و و وه ها و و و هو و و و و و و و و و ای و و و و و ۵ وظا م خود از وی همکن سست ) که‌ظام آن باشد که درمملکت ی مکی تصرف # » واز وی تصرف کردن در ماک دیگری ممکن رو د که بای مالك دیگر محال باشد » چه : هرچه‌بودو هست و تواند بود » همه ماو | ند ۰ ومالك وستوس بی‌انبار دبی همتا . و عالم که آفرید از دو حد و عالم احساد رعالم ارواح و از عالم آخر ت‌ اند منزلگاه روح آدمیان ساخت » تا زاد آخرت ازین عالم برگیرند. و هر کسی را مدتی تقدیر کرد » که دراین عالم باشد ؛ و آخرت مدت اجل وی باشد » که زیادت و نقصان رابوی راه نباشد : چون احل در آید ؛ حانرا ازتن‌حدا کند . ودرقيامت ؛ کهروزحساب و مکافانست ؛ حاثرابکالید دهد ؛ وهمه رابر انگیزده وهر کسی کردارهای خویش بیند » درنامه بنوشته ؛ که‌هرچه کرده باشد همه‌را بایاد وی دهد . ومقدار معصیت وطاعت وی ویرا هعلوم گردانند » بتر اژویی که شايستة آن کار باشد: و آن ترازو باثر از وی این جهانی تهانن وت ههرا تصراط کنر فصات وی ابا ار رارسا مه زار صر اط شمشیر بود : هر که در این عالم برصراط مستقیم " رات ا نادمه تاش بآسانی‌بران صراط بگذرد ؛ وهر که رامراست‌نداشته باشد » بر صراط راه نیابد و بدورخ افتد ۰ وبرسر صر اط همه ۱ و برسند ازهرچه کر ده باشند وحفرفت‌صدق ازصادق طلب کنند » ومنافقان وم ائیاثر | ۳ تشویر دهند و فضیحت و و گردهی رابی ساب سپشت فر ستند 4 و گردهی را حساب کنند باسانی 3 گردهی راید‌شواری . وباخر حمله کنار رابدوزخ خرن 5 هر گز خلاصی نیا بند ومطیعان مسلمانانرا ببپشت فرستند » وعاصیانرا بدوزخ فرستند : هر که شفاعتانبیاو . بزر گان دین وبر| دریاید عفو کنند + وهر کرا شفاعت نبود بدورخ برند » و بر مقدار گناه عقو بت کنند وبآخر ببپشت پرند . و جون ایزد تعالی این تعدیر دز بود و اعمال تن جنان رانده ِ ۳۹ سود ده بعصی سیتب سعادن وی دود بعضی سیب شماوت ۵و ۱ دمی 9 ‌ ۱ رت ۱ ۱ از خویشتر ۰ اانت نتواند شناخت ۰ بعکم فسل و رحمت خویش (۱)راهراست. ۲۸( نگاهدار ند . ۳۱( ریا کاران . ۹۹۹ پیامبرانرا بیافرید ؛ و بفرمود تا کسانی راکه در ازل بکمال سعادت ایشان حکم - کرده‌بود اذین راز | گاه کنند » وایشانر اییفام داد و بخلق‌فر ستاد تاراه سعادت‌وشقاوت ایشانر | آشکارا کنند : تاهیحکس رایرخدای تعال ی حجت نماند. س‌باخر همه‌رسول مارا ۳ محمدعلءه | لصاو و |۱۱ میالم لو ق فرستاد ۰ ونسوت‌دی بدرحه کمال رسانید ً که هیچ ریادت رابوی راه تیوه ؟؛ و بدان سیت وی ر خانم انا درگ تنس ازوی هیچ پیغامیر نباشد . وحمله خلق راازجن‌دانس بمتابعت دی‌فرمود » وویراسید همه‌پیفمبران کرد 4 وباران واصحاب وی را پتر ین باران واصحاب بیغامیر ان کرد 1 صاو ات الله علبذو وعلی‌سایر النبین » وعلی | له واصحا با لطاهرین احمعن ۰ اصلل روم در طاب عم بدانکه رسول - صلی ال علیه‌وسلم - چنن گفته است که : « طلبالعلم فر بضة علی کل مسلم» حستن علم و ر بضه‌است بر همه مسلمانان» وهمه علما خلاف 5 ده‌اند که متکلمان رن کت این علم کلام ات 4 معرقت خدای تسالی بدین حاصل آ ید : وفقما می‌گویند که‌این علم فمهاست که حالال ازحر ام بدین‌جدا بود 1 و محد ان 1 ۹ بند که‌این‌علم کتاب وسنت " است» که‌اصل علم‌شر 2 تشت دصو فیان تک نز 5 علماحوال داست که بده راه» بحق‌تعالی و سات. وهر ی ازین فوم عل خو بش را تعظیم‌همی کنند» واختبار ما نست که‌بيك‌علم محصو ص ءست » و ۱ یبن همه‌علمپبا یز 2 اجب نست» 2 لکن این ر ۱ مزر تفصیلی هست که‌این اشکال بدان‌برخیزد : ۱ بدانکه هر که چاشتگاه. مثلا- مسلمان شود یابالغ شود این‌همه علمپابروی ۱ اموختن واحب نگردد؛ ولکن دروقت"""واجب شود که مرو ی کلمة : « ۱ (۵) )4 4 رسول)ل(ه(٩)‏ بدا ند؛ و ن بدان بود که آن‌اعتقاد اهزشتات نت که دراصل‌اول گفتیم (۱)عالمان باهادیث واخبار. (۲ حدیت ۳۱ فور آ؛بلافاصله. 4۹3 نیست معبو دی جز خد |» مدرد فرستاده ید | مویت . سا ۱ و | ۹۹۹۹۹٩‏ ۰ب۰ج۰+جصس«+««+«+«۰«۰«۰«۰««««««+«+«۰ب۰۰---سصصسصسصسصسصسدسسظحطظثسثسصسصسس ی تعاضل دنه نه بدان معنی که بدلیل بدا ند که آن واحب نست. و لکن بر <مل4‌صفات حقتعالی وصفات بغامیر صلی العلیهی وصفات 1 <ر ت زمشت 2 دورخ ژذحشر و نشر اعتقاد کند و بداند : که ویرا خدای است بدین صفت .۰ و ازجپت دی مطالب است‌بر ربان ۳ اگر طاعت کید بسعادنی رسد «س از مرگ 4 واگر معصبت کند جون ۳ بدا اسمت) پس‌آنین تا ازعلم واجت شدن گیرد: یکی بدل تعلق ۱ دارد» دیکی باعمال ۳/۳ ۱ و انکه باعمال جوارح تعلق‌دارده دوفسم باشد: بکه کر دنی و یکی نا گر دنی) واماعلم کردنی چمین بود ک4: چون‌چاشت‌گاه مسلمان شود ان ووفت راکه نماز سشین ۱ ند و اجب بودبرو یعلم‌طهار تن و تن ختن »ان مقدار که فر صه است ازین ۹ , . (۲) ۰ 1 ۰ و هو مر ۰ ح ت از ۵ دوعام) واماا نحه سرت ینت علم 0 هرب یش یه فر «صف. | کر مثلا ۳ رسد ۱ زگاه علم نماز شام واجب شود: که بدا زد که ۱ ن سره ر کعتست 1 2 سش از ۱ 9 واحجب نشود. جول دماه رمصان رسده علم روره رمضان واحب شو ۵: اینقدر که بداند که‌ثیت کردن واحست واز وفت صیح ۳ فروشدن افتاب خوردن و مباشرت کرد" "*حر ام ۳ واگر بیست دینار زر دارد علم ز کوة دروقت واحب نشود؛ لکن | نوت را که سالی نمام‌شود و اجب گر دد کهبداند کهز کو ه أل‌چندست وبکه باید دادن و شر طآن چسیت. دعلم ححجو اجب اشو د تا | نگاه که ۳ جو اهد کر د: که 9 قت‌آن در حمل4عمر مت وهمچنن‌هر کار که پیش‌میا؛ دل) بدان وفت علم 1 9 واحب میشو د: مثلاچون‌نکاح خو اهد کر دن؛ علم آن واحب شود جنا نکهیدا ند که حق‌زن برشوی جست ودر تک حبص یرت 4 قرب ار حبص ۳ طهارت ْ ند وهمحنین | زیحه بدا تعلق وا گر نمئل سشه دارد» علم 1 ل سشد برری واجب شود. ِِ ر بازر گان‌بود علمر بوا ۴ برری واجب شود بلکه واحب‌شود که حمله شروط بیم" تن ون باطل حذرتو اند رد. وبرای ان بود که عمر -رضی اله‌عنه- اهل‌بازارراد ‏ ۰ "همی‌زد و بطلب علمهیفر ستاد» و کات که. "هر که فته بیع نداند ) تباید که در بازار بو د .که ۱ نگاه که حر ام خورد وربو| جورد ویرا خبر نبود». ذهم‌حنین هرییشذرا علمی ات (۱) اعضای‌بدن. (۲) مستحب. (۳) جماع کردن. (4) زیادی. ربا.(ه) خریدو فر‌وش. (+)تازیانه. ۱۷۱۰ از ۳1 تجتام رو دمثلاه باید که بداند که‌چه‌چیز شاید از آدمی برد وجه دندان‌شاید که بکند» وتاچه غایت شاید که درداروی جراحتپا ارتکاب کند. وامثال این . واین علمپابحال‌هر کسی بگردد. و بریزاز واحب‌نبود که علم بیشهححجام بیاموزد ونه‌ححام واحب بود که علم بزازی بداند. مثال علم کارهای کردنی ات اما ناکردنی؛ علم آن نیز واجبست» ولکن بحال هرکس بکردد. اکرآن بود که آن‌ کس دیا ی باجایی دای نز خمر خورند با وت خو ک خورند» با در جایی باشد که بغصب ستده باشند ؛ يا مسالی حرام در دست دارد » واجب شود بر علماکه ویرا این علم بیاموزند. و بگویند که حرام ازان چیست تا دست بدارد . و اگر جابی باشد مثلا - که با زنان مخالطت تس دارد » بروی واحب شود که بدا ند که میحرم کیست و نا محرم 2 ۸ و نظر که روا نباشد . و اير" _ نیز بحال هار نع بگردد که هر کننم, در معرض کاری دیگر باشد بروی داجب نشود که علم کار دیگران بیاموزد :که بر زنان واحب نشود که بیاموزند که درحال حیض طلاق دادن روا نبود » و هر مردی که طلاق خواهد داد واجب شود که‌پیا‌وزد اما آنکه بدل تعلق دارد دو حنس ی یکی باحوال دل تعلق دارد » یکی باعتقادات ؛ ۱ ۳ آنحه باحوال دل تعلق دارد » معال آن ابن بود که واحجب بود که بداند که کبر و حسد حرام است » و گمان بد بردن و امثال این . واين فرض عان است برهمه خلق » که هیچ کس از چنین معانی خالی نباشد » مس عل آن و علم علاج آن واحجب بود » که این نوع سماری عام‌است ؛ وعلاج آن‌بیعلم راست ناد . واما علم بیم و سلم(*) ورهن واجارت واین اجناس که درفته گویند فرض کفایتست: فرض‌عین بر کسی‌شود که آن بمعاملت بخو اهد کرد » و یشترخلق از آن خالی‌تواند بود » اما ازین احوال‌دل‌خالی نتو اندبود) اما جنس دیگر که باعتقاد تعلق دارد» آن بود که اگر در اعتقاد وی را (۱) کار حجام در قدیم ختنه کردن ور ک زدن وغیر آن‌بوده است.(۲) پارچة ابریشمی که پوشیدن آن برمردان حرام است . (۳)آمیزش ۰ (4) پیش‌خرید . بز 5 کت بر بدیت آید؛ بر وی واحب بود ک۹ آن شکت از دل برد : هر گاء که آن شک در اعتقادی باشد که واحب بود دراصل خویش ‏ با در اعتقادی که شک در آن روا نبود . پس از | بر حمله معلوم شد که علم برهمه مسلمانان فریضه است ‏ ۵-5 هیچ مسلمان از جستن علم مستغنی نیست ) ولسکن آن علم یک حنس نست ‏ و در حق هر کسی برابر نیست؛ بلسکه باحوال و اوقات بگٌ-ردد . اما هیچ کس از نوعی حاجت بدین معء خالی نب‌اشد . س » ازین گفت رسول - علیه السلم )4 : « هیچ فسلمان بت 4.5 نه طلب علم بروی فریضه است » » بعنی‌طلب علمی که بعمل بان حاحتمند بود . _فصل. | وذر بی‌وامی دردین ذبرفته ثمست] چون معلوم شد که برهرکسی آموختن آن علم واحب است که در راه معاملت وت » بدانستی که عامی بو سته در خطر باشد که وبرا کاری در بیش اید و بنادانی بکند که نداند که اندر آن حکمتی هست ‏ و بدین معذور نباشد : هر که که حاحت بدان غالب بود و نادر نباشد . مثلا کسی درحال حیض مباشرت کند با مس ازحیص پیش از سرشستن » و گورد که این علم ندانستم : معذور نباشد . واز زنی که پیش ازصبح پاك شود ونمازشام ونمازخفتن قضا نکند » که نیاموخته‌باشد» یا مردی که‌زن را درحال حیض طلاق دهد و نیاموخته باشد که حرام است : معذور ثباشد . و با وی گویند : ترا گفته بودیم که طلب علم فریضه است » از این فر بضه چرا دست‌بداشتی‌تادر حر امافتادی ؛ ۳ کهو اقعه‌نادر باشدکه‌افتادن آن متو فم نبو د :| نگاه معذور باشد , _فصل. [ هیچ کاری بزر گواررازهلم نیست] چون دانستی که عامی بپیحوقت ازخطرخالی نباشد ‏ ازینجا معلوم شو د که‌هیچ کاریکه آدمی بدان مشغول‌خو اهد شد » فاضلترو بزر گوارترازعلم نخو اهد بود . وهر ۱۷ ۱ یه که‌بدان مشغول خواهد شد بر آی طلب دنبا خواهد بود : رعلم تتتی و را در دنیا نیزبرتر ازپیشه‌ها *چه‌متعلم ازچهارحال‌خالی‌نبود : با کقایت 9 دارد از دنیا بمیراثی با بجهتی ِ علم تقراییت ما 2ی بود : و سیب عزوی بود در دبا " و ست سعادت آ خرت بود . یکی‌این بود ؛ ۱ دیگر ی باشد که کفا «ت‌خویش ندارد » و لکن در وی‌فناعت باشد» که بدا نجه باشد کفابت تواند 5 د » وقدر درویشی بداند در مسلمانی ۹۹ ور وتم شید لس از توا نگران ببانصد سال دربرشت خواهند 2 علم درحق ۳۹ بش ات دنا و سعادت خر و سدیگر""کسی بودکه علم بیاموزد * وحق وی ازحلال بود» ازبیت‌المال یااز ات مسلمانان‌بوی رسد ؛ چندانکه کفایت وی باشد » بی آنکهو برا طلب <ر ای‌باید کرد با ازساطان ظالم چیزی طلب بایدکرد : پس این هر سه‌کس داطلبعلم دردین و دنیا آزهمه کارهابه‌باشد » ۰ چپارم کسی باشد که کفابت خود ندارد ؛ و مقصود وی از علم طلب دنبا باشد و ر وز گار چنات بو د که طلب نتو اند کر دن کفایت خویش الااز ادرار ِ سلطان که از وحوه خراج وظلم باشد » با ازمردمان ۴ رباو مذلت طلب نو اند کرد : ات که راو هرکرا مقصود از طلب علم مال وجاه باشد ؛ و بعلم تست آقد ارزو ان اولتر کهب کت مشغول شود - چون از علمی که فرض عان است ببرداخت که این چنان کس شیطانی شود از شیاطن‌انس » وخلقی بسیار بوی تباه شود » وهرعامی که‌در وی نگردکه وی حرام می‌ستاند همه حیلتها میکند درطلب دیا بوی‌اقتدا"*کند وفساد وی‌درمیان خلق بیش ازصلاح باشد : پس چنین دانشم‌ند هرچند کمتر بهتر.پس آن بپتر که دنیا از کارهای دنیایی طلب کند نه‌از کارهای دینی . اگر ۳ ید 45 : / علم ویرا از را‌دنیا باز خواندچذانکه گر وهی گفته‌اند « تعلمنا ! اعلي لغیر ) لله ذا ۳ العلم ان یکون‌الالل4» علم نه برای خدا آموختيم ؛ ولکن علم خود مارا برا‌خدابرد»» حو اب آ نست که آن‌علم کتاب وسنت و اسرار ر اما ت و حقابق شریعت بود که‌ابشانر | باز راه آخرت و باز راه خدای برد ؛ و آنگاه بایست آن در باطن ایشان بودکه (۱) نگاهداری (۲) سه دیگر- سوم . (۳) مواجب - شهریه ۰ (4) پیروی ۱۱۸ ند شره‌خویش را بدنیا ویزرگات دین را می‌دید ند که‌از دنبادور بودند؛ و ۱ یشان آر رومند بو دند که بایشان اقتدا کدند : چون علم آن بود وحال روز کار جنان بود امیدوار بود که ابمان نات ان علم گردند وعلم نیع ابشان نگردد ۱ اما این علمپاکه درین روزگار میخوانند» چون: خلاف مذهب و کلام‌دقصص و طامات و این معلمان که در رو ز کار ند که از علمی‌ای خورش دام دئیا ساخته‌اند » مخالطت با یشان تحصیل‌عام از یشان‌مردراازر اه نیابنگرداند. و لیس الخبر کاله‌ها نی9) نگاه کن تا بیشتراین وم ازعلمای دنیاا ند با از علمای خر ت ‏ و خلق را ازه‌شاهدة احو ال ایشان سودست با زیان ؟ اما | ۳ جابی کسی بو د . که تقو ی‌آر استه بود » و راه علماء سلف دارد .و بتعلیم علمی مشغو ل باشد که‌آندر ان نخو رف و تحذبر ان از عرور دنیا» صحبت ومشاهده این کس همه را نافع بود تا بتعلیم چه رسد . و چون علمی أ موزد که سودمند باشد »‏ از همه کار ها او لیتر باشد , و علم وید ان بود که ویرا حقارت دنا معلوم کند » و خطر کار خرت بوی نماید » و حپل وحماقت کسانی که اشان روی بدنبا ‏ ورده‌اندو از آخرت اعراض کرده‌اند | شکارا کند ۰ وت کیر وحسد و ربا ول و عبت 5 و حرص و شره وحب‌دنبا شام وعلاح آن بداند : این علم کسی را که بردنیاحریص بود » وی ان بود ۳ را وچون‌دارو بود سماز را اما مشفول بودن این کس بفقه وخلاف » ۳۲" و کلام وادب : همحون بیمارباشد که چیزی خورد که در علت وی زیادت کند » که بیشتر ازین علمبا تخم ند و زیاو میاهات ۱ و رعونت ۰ " نکر وطلب حاه در دل افکند و هر چند که بیشتر خواند ,آن در دل محگمتر می شود : چو ن‌مخالطت بافومی دارد از متفقبه ۲" که‌بدان مشغول میدارد » وچنان‌شودکه اگروقتی خواهدکه از آن‌راه توبه کند بروی‌دشوار آیدو نتواند . (۱) بیزاد - بی‌میل ۰ (۲) ونیست خبرمانند دیدن . (۳) تررساندن . () خودبینی - تکبروفرور. (ه) علم خلاف : علم بحث دراختلاف فتوی ورأی مذاهب و طریقه‌های مختلف دین اسلام است . () خود فروشی - بخود نازیدن » (۷) بیکدیگردشمن شدن ۰ (۸) آراستن ظاهر. (+) تسوق بعلم فقه مشغول میباشند یاچنین مینمایند . -۱ ۱ دا اد اد دا سا اد دا دا دا فا ور طبار ت است بدانکه‌خدای‌سحانهو تعالی‌میگو بد:«آن‌الله بحب‌التوا بین و بحبا لمتطظهر 9 خدای با کانر | دوست دارده . ورسول - صلی‌النه‌علیه گفت :۰« لطهور شطر الادمان- با کی بك‌نیمه‌سلمانیاست» "ونیزمیگو بد :؟ « بنیا ادن علیالنظافه - بنادعسلمانی بر با کی است». پس گمان هیر که این‌همه فص لو بزر ۳ با کی راست که درتن وحامه باشد » باسته‌مال این بلکه با ای بر جهار طبه است : طبقه أول با کی‌سر دلست * ازهر چه جز حق تعالی است ؛ چنانکه حق تعالی میگوید : «قل‌الله » تم ذرهم "۰ ومقصود ازیر_ آنست : تا چون از غبر حق‌تعالی خالی‌باشد بحق‌تعالیمشغول ومستغرق شود .واین تحقین کلمه« لا له) )له » بود »و این درحه ایمان‌صدیقانست. ویاکی ازغیرحق بك‌نیمة ایمانست: تاازغیر حق‌تعالی باك نشود ؛ بذ کرحق تعالی آراسته‌نگردد ۱ طبقه دو؟ با ی ظاهر دلستی ازاخلاق ناس بده ۱ چولن : حسدو کیر ور با وحرص و عداوت‌ورعو و عبر 1 1 تاآر استه‌شو دباخلاق بالو سدع رده <و لو اضع وقداعتو و به وصبر وخوف ورحا ومحبت دعیر آن 9 این‌در حه ایمانم:شبانست .و با کر ازاخلاقمنعوم يك‌نیمه ازایی‌انست ؛ طبقه سو ۲ با گی جوار ح است واندام‌های تن‌از معصیتپا» چون : عست و دردغع وحر ام خوردن وخیانت کردن ودر نامحرمنگریستن وعبر آن : تا راسته شود بادبو فرمان‌برداری در کارها . داین درحه ایمان. بارسایانست .و بالگ داشتن اندامپا از حملفحرامپا يك‌نیمة ایمانست . طیقه چبار) باك داشتن تن و جامه است ازنجاستبا تاجمله تن آراسته‌شود ۳ 5و عو سحودوارکان نماز : واین‌در حهُ با کی مسلمانی است , که‌فرق میان‌سلمان و کافر در معامات بدین نمازست ‏ واین‌با کی‌نیزيك‌نیمه ازایمانست . بدین ژجه معلوم‌شو د که در همه طبق‌ای ابمان ۳ بات شمه ا رواتشگ بحکم انکه‌نمة سشدن است » گفت » بنیا لد یی علیالتظافة بناء دین بردست. » (۱) بگوخدا » پس‌و|گذاد ایشانر | سره ۱۲- اه او و و و وا و و او و و و وا و و وا ما و ۵ و و تا وا او و و و ان و هه و او و وا جع او و و و و و و وا و و و ما از و ها ها سا ما ۵ و و با ۱ نس با ۵ ۵ ۵ 5 و ما ما ۵ ۵ ۵ و ۵ ۵ 8 و سا ار و و هو و وا ما ۵ ده و وا و و 6 با ۵ 8 و نا ۵ تاه و وا هه ۵ ۵ ۵ بس اين طبارت تن و جامه که همگنان روی ن آفخا نت و حپد همه در ی درجه باز بسن طبارتپاست و لکن از آنکه آسان‌تر است : و شی را نیز در وی نصیب است ؛ که کرک خوش باشد ؛ و نفس بهراحت بودآندر آن وهسر ۳۳ نبز آن رایند و بارسائی وی بدان بداند » بدین سیب‌بر مردمان آسانتر بود . امابا کی دل‌از <سد و کیر وربا ودوستی دنیا وبا کی ازمعصت و کناء نفس را در آن هیچ تصیب نیست ؛ وجشمپاه خلق‌بر آ ره فد : که آن نظاره گاه حقست ن-ه نت خلق » بدین‌سبب هر کسی در آن رغبت نکند . _فصل. [حتبااط موسر ازطی‌دو است ] این طبارت ظاهر | گر چه درحه بار بسین است ؛ فصل وی نیز بزر گت ۱ ولیکن بشرط آنکه ادب‌وی نگاه دارد » و وسوسه و ا سراف ِ را بدان راه‌ندهد چون بحد وسوسه و اسر اف زسد مکروه و ناسندیده بود و باشد 4 0 گردد . و این احتباطپا که عادت صوفیانست از جورب ۱" داشتن » و ازار بسردر گرفتن ت و ۳ بالگ به بقین طلب کردن 1 و آفتابه نگاهداشتن 5 ۳ دست بر وی فر انکنی همه ان 9 ان را از فقها و ان که آن نگاه ندارند » نست ِ" کهن یشان اغر ای بتهار فرظ آنمادرا کر نس که‌بر فقپا ودیگران که احتباط نکنند اعتراض کردن اصلا ؛ چه آناحتباطباننکوست» ولکن بشش‌شرط : ۳ طٌ او - آنکه سرت روز کار بردن ردان ؛ از کاری فاضلتر ازان ار نماند » جها ۳ ین را قدرت آن باشد که بامو ختن علمی مشغول شود » بابفشکر ۳1 مشغول‌شود که‌آن زیادت ۳ باشد » با ۳ مشغول شود که آن کفایت عبال وی بود تااورا ازخلق‌سوال نباید کردن وازدست مر دمان نیا,د خوردن » وروز گار بردن باحیتاط طهارت ویرا باز دارد ازین » نشاید که‌بدین احتیاطها مشغول شود کهاین‌همه (۱) زیاد روی ۰ (۲) کناهکار ۰ (۳) چوراب ۰ ()خودرادر پوششی پوشاندن که گردوغبار بسر وروی نرسد . (۵) روا نیست - چابز نیست . -۱۲۱- مهمتر است‌از احتیاط طبارت . و بحنن‌سبب بود که‌هر گز صحابه بحنین احتیاطهامشفول ال 1 که اشان بحراد و کات وطلب علم و بکارهای هپمدر ازین مشغول رو دند 9 برای این بود که بای بر هه برفتندی 4 وبررمین نماز کردندی 4 و بر خاله اشسشند‌ی ) و طعام‌خوردندی 1 ودست‌بر کف‌بای‌مالیدندی ,وازعرق ستوران حجذر ز دندی ‏ وحپد نیشتر دزی کی دل کردندی‌نه‌دربا کی تن وحامه : فا کر کست بتهصفت بود»‌صوفیانر | بروی اعتراص نرسد . و کسی که‌بکاهلی ازاحتباط دست‌بدارد » ویرا نشاید که پراهل احتباط اعتراض کند : که کردن احتیاط ازنا کردن فاضلترست ؛ شرط دو) -انکه خویشتن ازریا و رعونت این نگاه دارد » که‌هر ؟هاحتیاط کند 1 ازسر تابای وی منادی می‌کند که : «من بارساام که <جویشتن چنین باكمی‌دارم» 1 وویر | از ان شرفی ان ۱ اگربای بردهین نید 4 بااز افتابة 3 طهارت کند » ترسد کهاز چشم مردمان بیفتد . بابد که خویشتن رادرین بیازماید و درپیش مردمان بای برزمین نید » وراه رحعصت سرد » ودرسر تدار > احتباط بکند : اگرنفس وی‌در این منازعتی کند 4 بداند که افت‌ربا بوی راه‌بافته اه اکنون برری واحب بود که بای بر هذه‌رود؛ وبرزمین نماز کنده وازاحتاط دست بدارد؛ کهریاحرام ات واحتیاط سنت:چون ازحرامحذر نتواند الا 3 احتیاط بروی‌واحب‌بود تر داحتیاط گفتن ِ شرط سم ‌ ۱ که گاه گاه نمز راه‌رخصت هی زر د؛ و احتیاط برخویشتن فرصض نگر دازد؛ چنانکه رسول_صلی‌اله‌علیه- ازمطهر ِِ مشر کی طبارت کر ده‌است»وعمر رضی‌الله‌عنه_ازسبوی زنی‌ترسا طبارت کرده است. وایشان دربیشتر احوال برخال نماز کرده‌اند؛ و 9 که‌در خفتن مبان‌خویش ومیان‌خاه هیچحچاب نکر دی ویرابزر ۳۹ هه ۱ مارهان | )۲( ک. زاماست دا 7 امد داسنمدی. «سسجول‌سدرت بشانر م‌جور مش ساست داز د) ونصس‌2ی ۸۵سبام۸ع<2ب نکن" "مواففتایشانراه دلیل آن‌باشد که نفس‌درین احتیاط‌شرفی‌بافته است : مهم باشد هت ازین بدارد ۱ شر ط چپار- آنکه هر احتیاطی که‌در و نج مسلمانی باشددست بداز د . که رنجاندن دل‌خلق‌حر اماست» وتر احتباط حرام نیست: چنانکه کسی قصدان کند که دست‌ویبگیر د درساام بامعانقه 5 کز: ودست وروی‌وی عرق‌دارد» وی‌خویشتن باز )۱( آفتابه ۰ (۲) دور افتاده ۰ (۳) روا ندارد ۰ (۶) یکدیگررادر آغوش گر فتن ۲ ۳ وج و و اه ۱ و وه و او دا دا ان داد اه و و دج تا دا خر و ۵ وا و و ۵ و ۱ ۵ ۵ ۵ 5 ها ما 8 و ۵ ۵ 5 اج ها هه وس و و و و و و و ار و با ها ۵ ۱ ۵ ۵ ها ۵ ۵ و و و و و و ۵ و هخا و و ۳ کشده این‌حرامباشد ۳4 نز وتقرب نمودن نان مسلمان درین وفت‌ازهز ار احتباط مبار کتر بود وفاضلتر ؛ وهمحنین ا گر کسی بای برسجاده‌وی نهد واز آفتابوی طهارت کند» واز کوزءٌ و مگ رد نشاید که منم کند و کر اهیت ‌" اظپار کند؛ که رسول ‏ صلی الهعلیه. آبزمز ۴ خواست عباس_ر ضی العنه ۲ در آب‌کر دا ند شور یده کرده تاتر ادلوی خاص طلب کنم ۲ و آب بر کشم» 4 گفت «نی! من بر کت‌دست‌مسلمانان دوستتر دارم» . وبیشترقا آن " جاهل‌این دفایق نشناسند» وخویش‌آندر چینند () از 13 احتیاط نکندوو بر ابر نجانندو باشد که بابدرومادر ورفیقو بر ادرسخنهای درشت گویند» چون‌دست بآفتابه وحامة ایشان دراز کرده باشند . واین‌همه‌حراماست : چگونه روا باشد سیب احتیاطی که ۳ آن باشد که‌قو می کهاین کنند تک ی در سرایشان یبد کقرخ برمردمان نبند که ماخودچنن‌می کنیم و بغنسمت دار ند که‌خویشتن از کسی فراهم گرند ۳ تا ویرا برنحانند ) نا کر خویش عرضه کنند » و فخر خوش بدید آرند ۰ و دیگراترانس ۱۲ نام کنند » بدانکه چنانکه صحا ب۵ آسان فراکرفته باشند فراگیرد دا گر کسی در استنجا"" بسنگ اقتصارا" کند این خود از کبایرشناسند. واين همه ازخبائثاخلاقست » و دلیل نجاست باطن است» و دل راك داشتن ازین خبائت فربضه‌است . این همه سیب هالا کست ؛ واحتباط دست بداشتن سیب‌هلا کت ت شور ط پنجم آنکه همین احتباط در خوردنی و بوشیدنی و گفتنی نگاه دارد که آن‌مهمتر است » چون مپمتردست‌ندارد » دلبل تن د که این احتباط برای‌رعونت 8 برأی عادت مبکند ۰ چنانکه کسی طعام ورد 2۵ وق که کر ور ری صرورت نباشد »آنگاه تا دست و دهان نشو تق ار گیگ ۰ این مقدار نداند که هرچه‌نجس (ه) بی‌میلی شدید - تنفر خاطر.(+) چشههای است درمکه (۷)قرا.جمم قاری: زاهد- عابد(۸)خود راجمع کنند و بر کنارمی کیر ند ۲ لوده نشو ند ۰ (۱) در شش نس خطی کپنه که ضمن چاپ این کتاب مورد نظر بوده است ؛ همه جا بجای کلمه و نجس » کلماتی مخدوش باین اشکال : « بحسم - بخشم - بحجشم - بسخسم - بخشم - بججشم» نوشته بود و چون با رجوع بفر‌هنگهای‌فارسی و عربی از هیچ کدام ایسن تر کییات هیسر نشد که معنی‌مذاسب مقام گرفته شود» بامر اجمه بکتاب و«احیاء العلوم» » که دداین مورد و لقوه بالعذد > آورده است » کلمه « نجس » را مناسب دانستیم و درح کردیم ۰ (۲) پاك کردن نجاست‌از خود .(۳) کوتاه کردن - پس کردن . سر 3 ک است بی صرورت چرا میخورد ؟ 2 ایا دست چر| میشوید ۲ س برحامهُ که عامیان ۱۲ شسته باشند نمازمی نکند » وطعای‌که درخانه عوام بخته باشند چرا میخورد ؟ و احتاط در ۳ شمه مهمترست . و بشتر این قوم در خانه باز ار بان طعام یخته خور ند » و برحامه ابشان نماز نکنند ! و این نه نشان صدق باشد درین کار ؛ شرط هشم آانکه این احتباط بمنکرات و منپیات ادا نکند : چنانکه برسه بار زیادت کند در طبارت ‏ که بارچپارم نبی است ؛ با طپارت دراز بکشد و مسلمانی #ی با امام باشد اهل حماعت درانتظار دارد ؛ بامسلمانی را وعده داده باشد بکاری و آن دبری شود » با بسبب ان روز کارکسب وی می‌بشود و عیال وی ضایع می‌ماند که این ۰ ۶ ۰ ۰ ۰ ۲ چنین کارها بسبب‌احتیاطی که ور دص لهس.ت 1 مپاح‌نگردد؛ با سحاده فر اج فر وافکند! ( دز مسححبد ۳۳ امه بو ۹3 باز نز ند که ازین اه کر نود : یکی ۱ نکه بار ۵ از مسجد غصب کرد باشد ازمسلمانان» وحق وی بیش از ان نیست 4-٩‏ وی سجود برادر واروبیوسته * سو م که از مسلما نی‌حذر می کند چا نکه‌از سک و نجاستاحذر کید ۵ 9 این نشاید 1 رهمحنن منکرات س‌یار که بسی ور ای حاهل سیب احتباط ارتکب کنند و ندانند . اقسام طبار ت‌ ظادر ۱ جوف دانستی که طپارت ظاهر جندست ازطبارت باطن » وطبارت باطن سد ی بکی‌طپارت جوارح ازم‌عاصی ؛ دوم طبارت دل‌از اخلاق بد ) سوم طپارت‌سن از هر جه جرح<فست 4 بدانکه طبار ث‌ ظاهر نمر سر قسم‌است : یکی طبار ت‌ از حاست؛ ‌ ۳ ۰ 7 ۰ ۳ ۰ ۰ ما ۰ ۳ ۳ (۳) ۰ ۲1 . (4) دژم ار <دت و <بات : سوم از افزو نی تن جون ناخن موی 2سوح و عبر 9 (۱)عامی: بی سو |دردر ایحا مقصود کسی است که مسا ؟ل‌شر عی ر | ندا ند.(۲ ) فرش نمازخودر |جای‌و سیم پپن کند(۳) چر ك بدن(ع ) غالت‌مسا گلی که‌در ر کن‌عبادات‌این کتاب آ ورده شده بافتاوی‌علمای‌مذهب شیعه مفایرت دارد » وچون تصرف در کتاب دیگران بپیچ وجه جایز نبود » و ازطرف دیگر این کتات از ایجاظ طهارت و وضو و غسل وسایرتکالیی شر ی در چم مرطّالم4 زو | هد :ود ق وهمان طور که ناشراین کتاب بلحاظ اخلاقی و ادبی آن نظرداشته خوانند گان نیز همین توجه‌ر | خواهند داشت » بنابر این موارد اختلافی‌بپمان صورتیکه دراصل کتاب بودبدون‌تغییر بچاپ رسید 2 از و و و اه و واه او و و و و او و و و ماو و و و او و و ها ها 6 و و و و و و و 6 و و و و تا و و و و او و ۵ ۵ او و و و و و ات جوا و و وج و وا اک و و و و اه او و و و اه و و و و ها و و دا و و او او وا و و و ان و و و و و وا و ان و ۵ بدا نکه هرچه حق‌تعالی بیافریده است ازجمادات » همه با کست؛ ۹ شرابی که هستم آرد که اندگ و سیاروی بلیدست 0 وهرچه حانورست همه با یات ۷ سک و خود ۰ و هر حانوری که بمبرد بلیدست فك جم-از : آدمی و ماهی و ملخج و هر چه در تن وی خون روان نبست »چون مگس و زنبور و کهدم وکرم که در طعام افتد . و هرچه در باطن حانوران مستحیل و 1 دیده شود همه بلیدست مگر ۱ آنیجه اصل <انوران است چون منی وخایة‌مرغ و کرم‌ابریشم وهرچه گر دیده نباشد چون عرق و اشگک با بود . وهر جه بلیدست باآن نماز نشا بد کر 3« مگر نج نوع که از آن عفو کر ده‌ا ند بسیب‌دشواری ۱ تک اثر اشتتعا که از آنکه شهاگن بکارداشتی بماند بشر ط آنکه ازحایگاه‌خو بش فراتر نشده‌باشد » دوم گل شاه‌راه| ۳3 چه‌دروی تحاست بیقین هیبیند » لیکن آن‌مقدار که خویشتن ازآن نگاه‌تو آن‌داشت معفو سك د هیر ۳ که بیفتد باستوری حامهو ی تباه گنت ,که آن نادر باشدومعقو نبود ؛ سوم‌نجاست که برموزه ( "شود آن قدر که ازان‌حنر نتوان کر دمعفو بود چون‌با موژه نماژ کند »] نگاه که موزه‌درزمن‌مالد ؛ چهارم خون کيكثا ندلكو بسیار آن‌از حامة تووحامه د ۳ ی معمو بود » اگر چه‌باان عرق کرده‌باشد ؛ پنجم خوناب که از شرات ت ون آید که بوست آدمی ازان خالی نباشد و همحنن رطو بتی روشن که ازش ات جر ب‌برژن 2 و آنکه بز ره باشدواز وی ریمی 9 ببرون آید آن همحون دمل باشد و نادر بود » وشستن آن و احب‌بود 4 اگر اثری پساز شستن‌بماند» امیدواریم که معفوبود .اماا گر کسی ركزده باشدیاجراحتی رسیده باشدببایدشست خون آنرا : سر 1 اثری‌بماندو خطر بود درشستن » نمازقضا باید کرد که این‌عذری نادر باشد . (۱)نجس.(۲) بخشیده شده . (۲) کفش ۰ (4) زخمهای پوست‌بدن 0(۰) چرك‌زخم . -۱۲۵- عیاداث اي ات اد ای و و اد او دوم زا دام باه واه وا اه وا و وا و هه اه و و ها و و ها و و مه و سر و و هر و و واه وچ شاب و ۵ دب چپ رود ور هه ان ۵ هل بل و دج اک تس رون هنشت نها چ وه «و تچ ند هد اه یلا سر فصل ۰ ۱ 1 مای راكو تا باك] هر جاییکه نحس باشدیکیار 1 ب برو بگذر د باكشود که من نحاست بروی بمانده | اید شست‌ناعن نحاست شود و ۳1۹ نشستو بمالید و بناخن باری دو ۳ ندید » و باز 1 ن‌ بپم‌ر نت یابوی‌بماند بالگشد. وهر آب‌که خدای تعالی آفریده‌است با ۳ وپالك کننده‌است ماد ار یکی | آنکه بکیار در حدث به کار داشتی که آن با است بالك کننده‌نیست ‏ دوم آنکه در نجاست به کار داشتی که آن با کذنده لها ای بو ورن رطعم و ۹ درده اش اسب انیت با مس 4 سو م آنکه کمتر از دوست ونحاه من باشد و بلیدی در وی افتاد ۳4 چه متغیر نشد بلیت است بمذهب شا 2 اما ا؟ ر دوست و بنجاه من‌بیش باشد ‏ :۱ هتخس وان دد بنجاستی که در وی آفتد » ت_ نشود » جرارم آیی که بو ی ورنگ و طعم و دید به‌چیزی باك که ول | ازان نگاه نتو ال‌داشت چونزعفران وصابون‌واشنان آرد وغیر انکه ات باکست نهباك کننده» اما گر تغییر ویاندك بود بالگ کننده باشد . قسي یو م طرارت سول وش ([سری و ان-در وی بنج 0 ساید دانست : ادب قضا حاحت ‏ استنسا ‏ وضو اه 2 عسل ژ نیم . ۱ [داب وضا سا سومت باید کها گر درصحر | بوداز چشم خلق دورشود؛وا گر نواند دریس‌دیواری شود وعورت پیش‌از نشستن بر هنه‌نکند ,وروی سو ی | فتاب وماه نکند» وقبله‌را پس بشت نکند ؛ وروی فراقبله نکندمگر دربنایی باشدکه آن‌روا بود. ولکن اولیتر آن بود که‌قله برچب وراست‌بودو جایکه‌هر دمان | نجاگر دآ بندحدت‌نکند ۰ودر آب‌استاده و ۱- دا و زا اد و و و بط وا بط نا مان با وا ها و با اه چاو وا سا ها ها ها سب و و و سس هس و و دسج هم و سر هس هط و و و سس هس سر هم و ی اس سا سم وم مس مک و سر هو سس دام ماو و ما ه ای عم و هار اس سرخ ها و جوا ماو خا ماو وا و ماخ با ام اج تا هام مان ام ماد و و ماد ماع هو ماد داد شاه بول 0۳ ؛ ودر زیر درخت میوه ات نکزد » ودرهیچ سوراخ حدتث و بول‌نکنده و در زمین سخت و در برابر باد بول نکند تا بشنج بوی باز نياید» و بر پای اسستاده بول نکند ۷ بعذاری » و در نشستر اعتماد 0" بر بای چب کند » و حایی کهآ نا وضووغسل کنندبول نکند . وچون درطپارت جای شودیای چپ دریش نهد» وچون بیرون آید پای راست » وهیج چیز که نام خدای تعالی بروی نبشته‌بود با خود ندارد : وسر برهنه بمَضا حاحت نشود . وچون درشود ۳ : « اعوة بالزه * من‌الرجس النحس البیث لمبث » می الشیطان‌الر جيم ۲۱۱ » » و چون ببرون آ ید اب ,» الحمد لها لذی آذهب عنی مایوذینی واشی‌علی ما بنفهنی(۲)» . فصل دیگر در استنجا باید که سه‌کلوخ یا سه سنگک راست کر ده نات من ازقف-۱ حاحت » جون فارغ شود بدست چپ بگیرد 2 برجایی‌نبد که پلید نباشد نگاه میراند تا بموضع نحاست ؛ و آنحا مب‌گر داند و نحاست میر باید جنانکه فراترنبرد نحاست را اینچنن سه سنگک بکاردارد » واگر بالد نشود دودیگر بکاردارد تا طاق بود بآ نسگاه سنگی کرت تتی زیت زاشت وت چب بگیرد و بران سنگ فر از آورد سه‌باز» با بدیواری فر از آورد سه حای , ودست چب دبا ند )۱9 اگر ۱ شددن ۰ قناعت کند کفایت کند ؛ لیکن ۰ او له تر آن بودکه جمم کند میان آب و سنگ . 3 جون 1 ب‌بکارخو اهد واخت آزین‌جای‌برخیزدو جای دیگرشود که1 ۱ ب‌بر ری: تفای ی و بدست را ی متخ و نشست اسقی قید ان کر - چندانکه‌بداندکه‌هیچ اثر نماند ؛ چون دانست» آب سیارنر بزد ونر و کی( ۳ تاآب بباطن رسد ؛ وک بو قت استنحا خویشتن‌سست فر و گذار د. وهرچه بدین مقدار 1 بوی نر سدآن از ۱ باط ۰ ن است » و آنرا حکم نحاست تست ۳۳3 وسوسه را بخود راه ند‌هد . و همچنان ء (۱)ترشح.(۱)تکیه.(۳) ناه میبرم بخدا از کنافت پلید نا پاك نا پاك کننده » از شیطان دانده شده * (6) ستایش خدائیٍ را که آنجه مرا زار میداد و 7 نجه بمن سودمند ات بر ای من بجا گذاشت ۰ (۵) راست کردن : آماده داشتن مر د مت داشتن ۰ (۰)آلت بول کردن . (۷) بشنجیدن : ترش کردن - (۸) فشار نیاورد - اصرارنکند - بخود زحمت ندهد . نم و 5" در استیر | ت هه بزیر قضیب فرو آورد ۸ وسه بار سفشاند ‏ وسه گام ۳ رود » و سه بار تنحنح"" کند» و بیش از این خویشتن را رنجه ندارد که وسواس بوی راه بایث . اگر ار ده‌باشد وهرزمان مییندار د که ازاستنیحا تری بدید من ۹ بر ازار ۳ بزدتا گوید از انست: ورسول_ صلی النه علبه‌و سلم - بدین‌فر موده‌است برای وسواس‌را. ۱ و جون از استنععا فار ع شود » دست بدیوار درمالد با بر زمین آنگاه بشوبد تا هیچ بوی نماند ؛ و ۳ در وفت استنجا : «الاهم‌طهر قلبی‌میا لنفاق _ حصی فرجی می او احش(*» کرقیت و صو چون از استنسا فارغ شید مسوا ک م۵ ها شات -راست: ور » دیره آ نگاه ان بجانب چب ‏ زبر آنگاه زیر نگاه درون دندان برهمان تر تبب» آانگاه بز بان و کم فر از او رد . ومسواك کر دن میم داند که درخبرست که : « يك نماز با مسواله باهفتاد نمازبی‌مسوالك برابربود». ونیت کندبوقت‌سواله "که راه گذرد کر حق‌تعالی باك کند . و پیچدفت که حدت کندازو ضو دست‌بندار د» کر سو ل_علیه السلم_-چنین ۳ دی و پر وقت که وضو کند هسو اک و 4 وا گروشونکند وداند که دردهان تغییر یدید آ هس یت | کر وین ده‌باشد » باسیار دهان برهم نیاده باشد باچیزی بوی داز خورده‌باشد؛ مسواك سنت باشد . ۱ 2 پس‌چون‌فار ع‌شده بر بالابی نشیند_روی‌شله_و نس بد: « بسماللها لر <هی | ار حبیم. اعوذ باث من‌همز ات لشباطین2: و اءوذ بكرب‌ان بحضرون "۲ وسه‌بارهردو دست 2 بد: «اللهما نی اسألك الیمنو البر کقو اعوذ بك هیا لش مو الهلة()» ۳ ۸ ۱ ۰ 1 ۱ ونیت استیاحت ۱ نماز کند باثیت زفع‌حدت کند 4 اون تابوقت روف سستن 4 (۱) پاك کردن‌خود از پیشاب (بول) . ۱ (۲) بروزن_دهن پر : بمانند سراف کوتاه صدا از گلو پافشاد در آوردن ۰ (۳) پای‌جامه‌زیرجامه . (ع) خدایاباك کن‌دل‌مراازدودو گی »ونکاهدار عورت مرا ازکارهای زشت ۰ (ه) مسو اك کردن. (+) پناه میبرم بتواز وسوسه شیاطین » و پناه میبرم بتو-ای‌برورد گارمن- ازاینکه حاضر شوند [در ۱ وقت‌نماز] (۷) خدایا ازتو میخواهم خجستگی و اراوانی دا » و بناه‌مییرم بتو از بدبختی وتباهی . (۸) استباحت بجیزی یعنی اقدام بان . ۱ ۳/۸ ۱ آنگاه ار در دهن یه بار » و آب کید 4 ر که‌روزه دارد - » وبگوید: د اللهم ارحنی رالحةالحنة وات عنی ر اض * پس‌سه‌بارروی بشوید وکوید « الاهم اعنی علی ذ کر لك وشکر لد و تلاوخ کذا بك (۲ » آ نگاه‌سه‌بار آب در بسی کند و بدمد دبگوید : «اللهم پیض‌و جهی بنوركه بوم‌تبیض وجوه او لیالك (۳)» و هرمو ی که برروست ۴ 2 رساند » مگر موی ایکا سباز باشدو ۳ بود ۷ بروی مجاسن فرو گذارد و انگعت در شیان موی کند : و تخلیل این باشد . و هرچه از جانب روی است - ازسر گوش تاكوشة پیشانی - درح روی باشد وانگعت بش چشم فراز کند 4 دردرون کوفه چشم بود - از اثر کحل"" وغر آن - ببرون آید. پس سه‌بار دست راست بشوید - تامیان بازو- وهر چند دیر بازو نز وم او لیتر» و ۳ ید : « اللهم اعطنی کتابی بنمینی و حاسینی یب با سیر 7 | نکاه دست چب همچنین بشوید » و انگشتر ی 3 1 دزیر وی درشود » ۳ : « االهم آنی اعوذ بك آن تعطینی کتابی بشمالی او می‌ور اء ظهری (1» . بس هردو دست ثر کند» و سرانگشتان‌بهم باز نپد و می‌برد تا فا ت وا نگاه بای خزیش آورد ‏ تا هردو روی موترشود » و اين یکبار بود» سه‌بارچنین کند » چنانکه همه سرهسح کذد هر باری توت : «اثلهم غشنی ب حمتاگ و انزل ءلی من بر کااك و اظانی آحت عرشك بوم لاظل الاظلك(۱۰)» . پس‌هردو گوش سه باز سح کند * و انگشت درسوراخ 9 و ۱۳۹ بمشت گوش‌فر از آورد 9 #۹ : «الاهم اجعانی می‌الدین بسته‌هون| لقو ل فتبعون | حسنه (0۱۲)» اس گکردن جمله‌مسح کندو 9 بد:« ] لاه قاك ر قبتی میا لنار»و اع وف باك میا لسلاسل و الاغلال(۱۳ پر شاع رای شوه هی از سا سا رسای مات ابفتان فلا که )۱( خدا یا ببویان بمن بوی بپشت را در حالتی که از من خشنود باشی ۰ (۲) خدایا باری فرما مرا بریاد کردنت و برسداس کز اردنت و برخواندن کتابت . (۳) خدایا سفید فرما روی مرا پنور خودت ؛ روزی که روهای‌دوستانت را سفید میگردانی ۰ (4) دیش.(۵) انبوه و زیاد .(»)سرمه. 02 خدایا کناب و نامه عمل مرا بدست راستم بده » و حسات مر | باسانی بکش ۰ (۸) خدایا پناه میبرم و ازاینکه کتابم را بدست چپ شتا ار نش سرم یمن بدهی ۰ )٩(‏ پشت‌سر. (ه ۱۰( خد | با بسوشان مرا بیخشایشت وفروریز برمن از برکانت و مرادر سایه عرشت قرارده ۰[ نروژی که هیچ سایه ای جزسایه تو یافت نمیشود ۰ (۱۱) انگشت شست .۰ (۱۲) خدایا بگردان مرا از کسانی که کفتار را میشنو ند واز نیکوتر آن پیروی میکنند . (۱۳ خدایا رها کن کردن مرا از آتش ۰ و بناه میبرم بتو از زنجیر‌ها و بندها . ث_ِ« عیادأت بانگشت کپین دست چپ از زیرانگشتان ؛ وابتدا بکپین انگشت بای راست ند » و ختم بکپین پای چپ »وبگوید : «الاهم ثبت قدمی عای‌الصر اط یوم ترلاقدام- المنافین 0۱» . چون فارغ شود بگوید : « اشهدان لاله ال الله و حده‌لاشر يك له و اشهد آن‌م<مدآعبده‌و رسوله ۰ الاهماجعانیمی التوابین و اجعلنی‌می المتطهر ی و اجعلنی من عبادك الصالحی ٩۳(‏ » و باید که معنی این دعا ها معلوم کند 2۵ تازی نداند ؛ تا بداند که چه نک 5۱ درخبرست که 8 هر که طپارت کند و ذ کر خدای تعالی میکند » حمله اندامپاء وی با شود از همه کناهان وخطاها که بروی رفته باشد ؛ وچون ذکر نبود؛ حز آنجاکه آب بوی رسیده باشد باكٌ نشود ». و باید که هر نمازی طبارت تازه کند - ۱ ۳9 4 حدث‌نگر ده باشد - چه درخبرست : « هر ک4طپارت تازه کند » حق‌تعالی‌ایمان وی تازه کند » . و چون طبار ت تمام بکند ؛ باید که بدا ند که‌ین نظاره گاه خلق است که پا کرد و نظاره‌گاه ح تعالی داست » چون دیرا بتوبه ازاخلاق‌ناسندیده بال نکند» مثل وی چون مثل کسی بودکه پادشاهی را مپمان خواهدکردن در سرایی؛ پبرونی بالك 2 پیشگاه سرای که نشستگاه بادشاه تک اهد بود یلید بگذار 3 فصل - ۱ در دصو شش چیز کر اهیت اس ۱ بدانکه دز رصو شش‌چیز کر اهبت ی سخن گفتن : و دست بر ری ردن 1 و دست برفشاندن » و از ابی که بافتاب گرم کرده باشد طیارت کر دن » و اب سیار ریختن »9 برسه‌بار زیادت کردن . اما روی خشك کردن بدان ثبت تا گرد ننشیند» با دست بداشتن تا اثشر عبادت بیشتر بماند » هر دو نقل کر ده| ند و هردو رخصت‌است: 0 . رن ودچون نیت‌این باشدهر دوفضیات است .وا خنور سفالین طبارت کردن اولیتر و بتواضع‌نزدیکتر از فتاه وطاس . (۱) خدایا استوارفرما کامپای مرا برصراط؛ در آ نروزیکه گامپای‌دو رویان میلفزد ۲(۰) گواهی میدهم که نمست پرورد کاری جز خد| 4 و کواهی میدهم که محمد ننده و فر ستاده او ست . دابا مرا از باز کشت کنند کان وبا کیز کان ۴ بند کان نیکو کارت قر از بده ۰ (۳) ظر فی هه ۲ کیت فسلل هر که صحبت کند ۳5 منی ازوی حدا شود - در خواب با در بیداری - عسل بر دی واحب شود .و فرضه وی هه تاه شوبد »‏ ۳ ره اصل موبا رساند ؛ و نیت رفم جنایت کند .و اما سنت آنست که : اول بسم له بگوید ,وسه بار دست بشوید ) وهرحاکه از نن‌وی نحس بود بالگ بشوید »و آنگاه وضو - چنانکه گفتم ناهمه ستتها بکند ۱ و بای شُستن 1 تااز عسل فارغ‌شود » +س ۳1 سه بار ۳ جانب راست ریزد وسه بار برجانب چپ وسه‌بار برسر ؛ وهرجا که دست‌بوی رسدبه ۱ مالد - بدست وحایپا که‌بر هم نشسته باشد» جرد تا ان بویر سد -کها بن‌فر بضه باشد ودست‌از عورت ۱ دارد . بدانکه هر ۶س که 9 باار ن مقدار بیش نداردحکه وی بارفیقان بخورد» یابرراه ددباشد یاکس ی که ازوی بیم بود » با آب ملك‌دیگری بودوبوی نفروشد الابه زیادت قیمت وی »باجر احتی‌دار د یابیماری داردکه اگر اب پرسدهللاه شود.يابيدراز گشتن بیماری نو ۵ 1 بابد که یرگن تاووت نمازدر ید 4 ] نگاه‌جای ی که خالباك باشد طلب ۳ س‌دو دست‌بروی ز ندچنانکه گر د برخیزد؛ و انگشتان هم باز نید »و نیت استیاحت نماز کند 1 وحمله روی‌:دو دست مسح کند »و تکلف آن‌نکندکه خالء بمیان مویپارسد بس! نگشتری بیرون کند ات اقب گر باره‌دو دست بر خاك زند؛ پس‌انگشد ازبکدیگر کشاده دارد +س مشت انگشتاه راست‌برشکم انگشتهامچب‌نید و دس انگشتهای چپ‌بر بشت ساعد راست براند» پس کف چپ بر روی ساعد راست براند » پس ابپام چپ بسر بشت ابهپام راست براند ین دست راست‌بر دست چب هم چنین بر اند ً پس کف هر در دست بهم‌در مالد» سس انکشتهابه مبان بکدیگر در گذارد و بمالد . جون چنین کند به بل صر بت کفایت افتد » اگر این نتواندرو| باشد که زیادت کند چنانکه غبار بجمله دست برسد تا به ارنج . چون بدین تیمم يك فریضه نی چت که خواهد سنتمیکنه ند »امااگرفریضاٌ دیکر خواهدکسرد نیمم بسر شود . ۱ -۳۷< و با ما اد را وا را و اد و ۱ و ان دو نوع رت ت ۳ ۱ 4 و ۱ ۱ ۱ این شاه و اب وگل و کرمابه ازالت توان کرد ۰ وهر گز درسعفر دحضر شانه از ۱ نکه‌در کوشة چشم گرد اید /دروفت وصو بانگفت راك باید کردن ودیگر | نکه در گوش ات ؛چون‌از گرمابه بر ۳ نر | تعد باید- کردن.و دیگر | ۵ دربینی باشد ۱ وبردندان باشد - آززردی - واینمسو الومشمضه " و استنشاق * بشود. ودیگر ۱ نجه بر بندان‌گشتان گرد آید 2 دشت بای باشنه,و | اجه درسر ناخن بو ۵ و تجهذبر همه‌تن باشد » ازالت این‌همه سنت است . مگر که بسیار شوددرزیر ناخن برخلاف عادت » آ نگاه‌باش که مانع‌بود ‌ با کی‌این شوخما باب گرم و گرمابه سنت است . -فصل.- | و اجیا وسااهای گر ۳ ۳ هر که در گر مابه شود »برودی چپارجیز و احست وده سمت : دوو اجب درعورت وی : که ازناف تا زانوازچشما نگاه دارد » وازدست خادم نیز نگاه دارد » که بسودن( آن ازدبدن فر اترست ؛ ودودرعورت دیگران : که جشم خویش زیگاه دارد » و ای عورت برهنه کند بروی یت گنز - چون بیمی نماشد - چها گر نکند عاصی 5 دد » و هر که | بن نکند عاصی از گر مابه‌بر ون آ ید . واز ۱ ۳1 عدر حکایت کرده‌اند که در گر مابه‌نشسته‌بود روزی » روی دردیواروچیزی بجشم (۱) نوع دوم‌درصفحه (؛ ۱۳) خواهدآمد.(۲) ازبین بردن - زدودن ۰ (۳) آب دردهان گرداندن (4) آب‌دد بینی کردن ۰ (ه) دست زدن - مالیدن . (+) نهی‌ازمنکر -۱۳۷- و ور مس در و ور ور و و هو هه و ور ود باز بسته . و برزنان همین واحب بود . دنبی ۳ 7 راما کناتساد بعذری ظاهر . واما سنتها آ نکه‌نیت کند که سنت‌پاکی بجای آرد » تابوقت نماز آراسته‌باشد نه برای چشم خلق را . وسیم ثِ۳ رمابه‌بان از نخست بدهد » تا اورا دل‌خوش بود باب - ریختن وی و بداند که چه‌بوی میدهد . یس بای چب درب بیش‌نبد که درشود وبگوید : 1 بسم الل4) (سر حمی‌الر <یم اعوذ باله هسن ار چس النحس ااخبیث الهخبث من ) لشیطان‌اثر جیم» ‏ چه گر مابه حای شیطانست : س حپد کند که گرمابه خالی - کنند بر ای وی ۰ با وقتی شود که خالی‌نر باشد ۱ س زود در خانه گرم شود تا سشتر عرق کند , و جون درشود دست بشوید دروقت » فان سیارنریزد » چندان ریزد که اگر گرمابه بان ببیند کر اهیتش نیاید . و چون در شود سالام نکن وا گردست فرا گرد با کی‌نبود ۰و اور کشت سلاء کند حواب دهد که : عافاهالله 2 سخن بسیار و رد وا تک قر آن خوا و از و ندارد ‏ واگ رازش.‌طان | ۲ کید باوازر و بود . ووفت ن‌ازشام و فرو شدن أفتاب ومه‌ان نمازشام و ۳ بگرمابه نرود » که این وقت انتشارشیطان باشد . و چون در خانه گرم شود از تش دودخ باد کند » و یکساعت زیاد تر ششیند تا بداند 45 در زندان دورخ چون خواهد بود » بلسکه عاقل آن بود که در هر چه نگاه کند از ۳ ت‌ باد کند : با | ۳ ثار یک بیند از ظطلمت کوز بادآ ورد وا گرماری بسد از مارهای دوزخ باد کند » و اگرصورتی رشت بیند از منگر ونکیر و زیانسه" باد کند و اگر آوازی هولناک" "شود از نفخه صور "بادآ ورد ۰ وا گرردو قبو لی بیند آزرد و قبول روز فیامت باد کند : سنتهاء شرعی‌اشست. اما ازحبت طب گفته | ند : هرماهی یک بار آ هک بکار داشتن سودمند بود . وچون بیرون یدب سرد بر پای ریزد ازقری" یمن و ورن سر 3 و آب سرد برسرنریزد ؟ و چون از گرمابه بیرون آآید - بتابستان ‏ و بخسبد : بجای شر بتی کار کند ۱ )۱( دول - مزد )۲( خد| تر | ازر نج و بلا نگا هد رد د (۳) اعوذباننه گفتن ۲ (4) دو فرشته‌ای که‌در گورسوال میکنند . (ه) فرشدگان عذاب دردوزخ ۰ (+) تر سناك . (۷) دمیدن صوردرروزقيامت ۰ (۸) قسبی بیماری پا که شخ را زمین کی رمیکند . -۱۳۲ ۵ او ود ها ۵ و ۵ ۵ ۵ 9 ۵ ۱ ۵ 9 و 9 ۵ ۵ 9 تا و و و و و و ۵ وا ۵ و 5 ۵ ۵ و و و ۵ ۵ 9 و 5 و و ها 5 و و و و دا و و وا و اد و و او و و و و و با ۵ و اب( و 6 9 ند ۵ 6 و تا نا 6 و نت 6۵ ۵ 9 ۵ 9 ها و وا ۵ با و 6 و و و اب ۵ ۲ و ع دوم طبارت از صلاات ققی() ]| ۱ ۳ ۱ آو ل ت موی سر ست ) وستر دن! "اولیترو بباکینزدبکتر مگراهل‌شرف را ۳۹۲ بعصضی‌ستردن و بعضی‌رها کردن وهرحابی‌موی پرا کنده گذاشتن‌عادت لشگر یانست» و ۰ ونبی آمده اتیت از ان ؛ قی 6 -سبلت‌با لب راست کردن سنت است: وف رو کذاشتن تب اد سو ۲ موی ریردست در چپل روز بکیار کندن 2 ۰ رجون در آبتدا عادت کند | سان باشد 4 گر عادت ۳ ده باشد ستردن اولیتر: نا خویشتن را تعذیب نگرده باشد ؛ چهار) - موی عانه ازچپهل روزتاخیرنکند )؛ بنجم ۳ ناخن ۱ باز دن ۳ شو خ در وی گر د نباید اس ۳ 1 دآید "است وازالت آن باهك يا بستردن سنت است » وباید که اند کی 5 طپارت باطل شود » سجه رسول صلبیلنه علیه وسلم ب ان شوخ بدید درناخن گروهی و بفرمود تا ناخن باز کنند : وقضای نماز نفرمود . درخیرست که : چون ناخن دراز شود نشست‌گاه شیطان بود . و بایدکه ابتدا بدان انگشت کندکه فاضلتررست : و تفت ار بای فاضلتر وراست از چپ ؛ و ان انگشت که اشارت شپادت بوی است فاضلترست ایتدا بوی کند 1 ۱ نگاه از انب ات وی مشود ۳ بوی رسد "هر دو می‌شود ۳ كِ وم پس از کپین چب ایتدا کند ۳ اپام ی ختم کند ۱ شم ناف بربدنست ‏ وان وقت ولادت باشد ) هفتم - ختنه کردن است مرد وزن را ۰ (۱) نوع ادل آن درصفحه (۱۳۲) ذکر شد. (۲۱) : اشیدن ۰ (۳) بت [ ات مردی وزنی . ۳ ۱ وا او و واه وا اه وا اه و وا واه وم وا و واو و س ج و دا و و و او و و و دا و جات سا ام و و و و و او وه و وا وا وا هو و و ها اد و مش مخ و و هآ و و وت و و و و هو و و ها و و اس و ان سا و و و ها و و دا و و اه ها و و و تا و و و و وا ها ها او او و و ی در داب میحاسن ] محاسن ۰ که دراز شود روا باشد که مقدار بك قبضه بگذار د ودی؟ ر بر د تااز حد بیرون نشود ؛ این عمر وجماعتی از تابعبان ۲ چنین کرده‌اند رضوان ال علیپم احمعن و کروهی گفته‌اند که فر | باید گذاشت . وبدانکه درمحاسن ده چیز کراهیت است . اول - خضاب سیاه کردن که درخبرست که این خضاب‌اهل‌دوزخ است وخضاب کافر انست ‏ اول کسی که این کرده‌است فرعون است :و اب عباس رو ایت‌میکند که : رسو 5 صلی‌النه علبه دسلم گنت که در ]خر الزمان قومی باشند که بسیاهی خضاب کنند وایشان بوی بپشت نیاید . و درخبرست که : بدترین بیران| نانند که‌خویشتن‌را بجو انان ماننده کنند؟ و بپترین جوانان | نانند که خویشتن‌را ببیران‌ماننده کنند دوسبب این ای ات 3 این تلییسی " است بفرص فاسد . دوم - خضاب سرخی وزردی است » و اين اگر غاژیسان ۱" کنند تا کفار بربشان دلیر نشوند » وبحشم ضعف وپیری بدیشان‌ننگر ند این سنت استوبدین غرض بعضی از علما نیز خضاب سیاهی کرده‌اند ؛ اما اگر این غرض نبود هم تلییس باشد : روا نبود؛ ۱ صو 8 - سبید کر دن محاسن بگوگرد » تا بندارند که ببر شده است و حرمت وی‌بیش دار ند » و این ازحماقت بود که : حرمتبعلم وعل باشد ‏ ویسیری وجوآنی‌نبود. دالس - رضی النه عذه - می گوید که : رسول -صلی النه علبه رسام فرمان بافت ۳ یه فوای وع ست هو سا فزو :6 سعهار ۴ که موی سپید را از م‌اسن بیرد واز بری ننگ دارد »و این چنانستی که از نوری که خدای تعالی ورا داده است ننگی مبدارد : و ات5 از حهل باشد . پنجم 9 کندن‌موی تت؟ مهوسسودا تا بابتدای جوانی‌بصورت بی‌دیشان نماید, : (۱) کسانیکه ۳ اصحاب ویاران بیعمدر همز مان بو ده| ند ۰ (۲) اشتاه کار ی (۳) مردان جنك . (4) وفات کرد . ۱ -۱۳۵- داین از حپل باشد که خدایر | ۳ تعالی حّ فربشت‌گا زند که نسبیح اشان ان باشد که: «سبحان می ز بنالر جال با للحی و النساء با لذو اف پاکست آن خدای که مردانرا بمحاسن ور ناثر | ی پبار است » ؛ ششم ۳۳ محاسم ِ بدو کارد "۷ گردکردن ت‌ جون دم کبوتر 5 درچشمز نان ۳ نماید » هفشم - | نکه از موی سر در محاسن افزاید؛ وزلف ازبنا گوش‌فرو گذارد زیادت از | نکه عادت اهل صللاح ابیت ۱ دشتم آنکه بحشم اعجاب در سیاهی با در سییدی وی ۳ د. که‌خدای‌تعالی دزست ندارد کسی راکه بعچت درخود نگرد 4 انکه بشانه کند برای چشم مردمات. نه برای بجا آوردن سنت ؛ دهم ۱ نکه و رف رزوی اظهار رهد تامر دمان بندار ند که وی‌<ود بدان نمی‌پردازد که موی بشانه کند . واين مقدار کفایتست دراحکام طبارت . اصلل چها رم در زمازسي بدأ نکه نمازاستون دین‌مسلمانی است 4 و بنیاددین است»وییشرو همهعبادتپاست. 2 هر که این پنج نماز فر بضد بشر.ط جویش و بوقت بجای | ورد عردست ویر ۳ ی تعالی 4 که در امان وحمات ۱ باشد» چجون از کبایر 0 دست باز داشت‌هر گناه‌دیگر که بروی روداین اک ۱۳ ی رسول - علیه‌السلم - وت : « مثل این پنج نماز همچون مثل آب روشنست که بر درسرای کسی مرژزد ,رهررور پنج‌بار خویشتن بدان اب بشو دد : ممکن شود که بر 2ی ۳ شوخ بماند ؟ 4 6 گفتند : 2 ره یا رسول‌الله » گفت 7 این مج نماز کناه را همچنان ببرد که اب شوخ را » ورسول - علیه‌السلم - گفت که : « نماز ستون‌دین است : هر که از نمار دست بداشت , دین خود را ویران کرد » برسیدند از وی که : داز کارها چه فاضاتر است ؟» گمت : « نماز وت خ-وبش بای داشتن »و گزت : (۱) دو کادد : قیچی ۰( ۲) گذاهان بزرك ۰ (۳) پوشاننده .- کفاره سا ۱۲ « کلیدیکت تخارست رو کفت :«حق‌تعالی بر بند گان مش د هیچ چیزفر 0 دا نیده پس‌از توحید » دوست تر نزديك وی از نماز ؛ و ا گر چیزی دوست‌تر ازین داشتی . فرشتگان خود را بدان مشغول گردانیدی» و ایشان همه در نماز باشند : گردهی در رکوع » گروهی در سجود ؛ گروهی بر بای » گردهی نشسته » . و گفت : « هر که نماز بعمد بم‌اند ِ کافر گشت» بعنی نزديك شدبدان که اصل ایمان وی بخلل‌شود » چنانکه گوبند: هر کر | در بادبه "1 ۷1 ضایع شدهالا شد‌یعنی نزديك رسیدپلا کت ودرخطر افتاد» .و گفت : «اول چیزی که شمار کنند روز قیامت ۰ نماز بو د : ا کر تمام بود و بشرط باشد بیذیرند :ودیگر عملپابتبعیت وی‌چنانکه باشدیپذیر ند ؛ وا گر ناقس بودبرروی وی‌باز -زنند باهمه اعمال دیگرش» و گفت : « هر که طبارتی نیکو کند او نمازیبوفت خویش بگذار د "ور کو ع وسجو دنیکو بجای آر د »و بدل خاشعو متو اضع باشد‌نماز وی میرودتابعرش ۹۹ سبیدوروشن تِ ومی گوید : دای تعالی ترا نگاه‌دارد چنانکه تومر | ۳ ۱ وهر که‌نماز نه به‌وقّت کند ۰وطبارت نیکون‌کند ۱ ور کوع وسجود دخضوع ودخشوع نمام‌بحای نبارد »ان‌نماز تا باسمان میرود . سیاه‌وتاريك . ومی‌گو ید خدای‌تعالی ترا ضایع کناد چنان که مراضایم کردع» 5 آنکه که سح تعالی خواهد مار وی جون حامه خلق 0 در هم به سچند و برروی وی باز زنند » . و نیز کشت رسول - علبه السلم - : «بدترین دردان آانست که از نماژ دزدد .» ۱ ی بدانکه ظاهر نماز چون کالبدست » و وی‌را حقیقتی است و سری - مگوت) ظاهر زا ۲ 2 آنست که چون ازطبارت تن وجامه ببر دازد :وعورت ببوشاند .جابی ات " که ان دح ارت و ما تست ظاهر نماز بکویمم ۳ اول بالك باستد , وروی شله ارد »ومبان دوقده بمقدار چپارانگشت کشاده دارد »و بشت و چون راست استاد ؛ ثل اعو ۵ پرب‌الناس م ۰ 4 ۰ ۳ بر خوانسد براندیشةٌ آنکه شیطانر! از خوددور کند :و آنگاه : اگر ممکن است که کسی‌بوی اقتدا خواهد کرد بان نماز " ۳ بواگر نه براقامت اقتصار کند » ونیت در و ۱ ۳ اب و ۵ عم بل هر و ۵ و و سا ار و اه و و و ها ۵ و اه اد و و و دا و ده و ها 8 اس ۵ ما و و و و مه وا تا 6 هو ردو و و وا هو و وش مه و ۸ اد و و و 8 و و و ها ما و ۵ اد ۸ و وا ار هر و و اه و وج و و وا وان دوب و 0 ۱۳ دل حاضر کند و بدل و1 که دک فر «ضه 4 نماز بیشین _مثلا - خدایر | - دحل» وچون معانی این لفظبا دردل وی‌حاضر شد دست بردارد تا به وک کر چنانکه سرانگشتان برابر گوش بود دسر ایپام برابر نرمی گوش بود و کف دست برابر کتف بود »و چون بدین‌جابگاه قرارگرفت ی ۱4۱ کبر » » و آنگاه دستپا بر دیر سینه نهد » ودست راست‌بر زیر چب‌نهد ,و انگشت شپادت دمیانگین ازراست بدرشت ساعد چب 3 ِ گذار ۵ ۰ و دیگر انگشتان سر ساعد چب حلقه کند و دست فر ونگذار ده نگاهباز سیئه برد ) بلکه هم درفر وآو ردن بسینه برد که‌درست‌تر اشتت:» 9 ورضان ادن‌دست نیفشاند » وبیش برون نیارد » ویجوانب بدرژن برد . و درتکییرمبالفت زکرل . جنانکه واوی ان ار الزه فیق یف پاالفی از یس بای | کیر " تاچنان شودکه گوبی ا کبار می‌گوید : این همه کارها موسوسان وجاهلان باشد » بل چنانکه برون‌نمازاین کلمه‌بگویدسبیتکاف ومبالغه- درنمازهه‌حنان گوید. و چون دست برهم ناد 9 : « الله | کیر کیبر آ » و الحمدلله کثیر آ » و سبحان الله بکر و اصیلا (۱)» [ نگاه وجهت و جهی() برخوا ندیو رس از آن‌بگوید « سیدا نك الاهم و بحمدك و تبارك اسمك و تعسالی جدلد و لااله‌غیر اد 0۳۰» تا میان همه مذهبپاو همه روایتپاجمع کرده باشد. پس:اعوذ بالله من| اشیطان الر جیم» ان‌الله‌هوا لسمیع الهليم ۷۰ بگوید و بسم الله الر <من الرحیم بگوید » پس الحمد برخواند » و هد وتشدیدها بجای آرد , ودرحروف مبالغت ندنل چنانکه بشولیده شود » و فرق بان ضاد وظا بای رد و ا گر نتواند روا باشد » وچون فارغ‌شود آمین کف او مگ باخرسورت ‏ اند مایه کسسته انگاه سوره دیگربرخواند» یا آنحه خواهد از قر آن . و دو رکعت بیشین از نماز بامدادین و نماز شام و نماز خفتن باوازبلند کند - مگ رکه ماه بود )۱( خدا بزرك است ؛ و سیاس فراوان خدایراست ؛ و تسپیح مراو راست و در بامداد و شام (۲) متوجه ساخنم روی خودرا .۰۰ (قر آن : سورة (نعام - :4 ۹ ) ۰ (۳) بروردگار من !:و پاکی شکرت گذارم » نامت مپار کست ؛ و بزرکی نو برتراست و معبودی جز تونیست ۰ (4) پناه میبرم بخد!ا از شیطان زانده شده » بدرستی که خداست شذو| و دانا ۰ (ه) زیاد روی -۱۳۸- اه او او و هد و هه و و ها ها داد ها و و و و و وی و و و و اس و وا سس دا مه ماس و وا اه هساو و و و و وخ و و و و و وه ها فاد وا و اد و وا و و واه دا دا وا و و اه ها و وا ۵ و ۵ 8 8اه هار و و ام و تا و و و و مد دا اه داد و و و 3۳۵ ان رکوع کند » چنانکه رت سوره بیوسته نباشد ؛ و دست بر د و ع 2 درین تکییر چنا: که در ادا » و تا می کند تا انگه‌که 4 رحد ۱ ر کوع رسد و کف هردو دست برزا: و نهد و انگشت‌در داستی قله رو گذارد - از هم گشاده - و زانو پدو درنیاورد: بلکه راست دارد ؛ د پشت و سر "وی چون لامی شود ؛ و دوباژواز دو راست مبدارد - چون تخته - جنانکه صورت پهلو دور دارد » و بازد بپپلو باز ننبد . چون‌چنین بایستد ‏ سه‌بار بگوید : سبحان . ر بی العظم و بحمده (6» و اگرامام نباشد هفت بار با ده‌باز تن زک بات : آنگاه از رکوع‌بر آ ید و دنت ابا تن ودست بر داردو بگوید : «سمع له لمی <مده(۳) و آرام‌گیرد و بریای و ان : «ر لا لك ا لحمدملاالسموات و ملاالارض وملا. ماشت هون شنی رید (4)» و در دوم ر کعت فربضه نماز بامداد قنوت بر خواند . س اس کزان سی<ود شود » جنانکه آنجه بردمین نزديت ترست م‌جوو و بیشتر برزمین‌نید : اولزا نو نگاه‌دستو أ نگاه‌پیشانی و بینی ودودست‌در 1۳ کم بررمین نید ۳ نگشتهاباز نماده ودوساعد برزمین 1 زد ومیان‌بازوو بپلو /ومیان‌شکمور ان گشاده‌دارد؛پس‌سه‌بار «سبحانر بی الاعلی‌و بحمده(*)» بت ید » و اگر اماء نباشد زیادت کند او لیتر» مس ۳ کند وازسجود بر آیدو بربای چب نشیند » و دو دست بردوران نید و رل ۰«رب آغفر لی‌و ار<ه‌نیو ار ز نی - و اهدنی و اجرنی‌وءافنی واءعف عنی(۰۱۳ ۰ وآنگاه دیگرسجود همچنین بکند » نی آزسنجود یار نتب تست باب و کر کنف: ناه چراق خر هو دیکر رکعت جون اول گز ارد واعوف بیش ازال<مد #9 ۱ ۱ ۱ پس چون از سجود دوم ر کعت فارع شد بتشهد بنشیند » و بر بای چب یلم ال نشیند - همحنا نکه درمیان سجود و دو دست همحنان برر آن‌نبدلیکن ایحا اب ۳۳۲ ۳ ۳ د کند ‏ الا نگشت‌شیاد تکه و گذار د )0 شکل ۹ با کست بروردگار بررك‌من وستایش ميکنم اورا ۳۱(۰) شنید کسی ۳ اد کرد ۰ (4) پروردگارما ! سباس ترا بپری آسهانها وپری زمین وبری هرچیزی که بخواهی بهد از آن . (ه یا کست پرورد گار بلند مررتبه من و اورا سپاسگز ارم ۰ )5 پر ورد گار | ! بیامرز و بعش و روزی ده وراهنماگی فرما وماًجوردار و ازبدو بلا نگاهدار و از من‌در گذر . -۱۳- و بوقّت شپادت اشارت کند ‏ نجا که گوبد : ال الزه 1 نهآ نجا که گوید : لا |( ) وایبام نیزا گرفر و گذارد روا بود . در شید دوم‌همحنین کند » لیکن هردو بای از دیرببرون ۰ ۰ ۲ ۹ ۰ چپ بر رمین نبد . ور در سید اول حول : آورد - بجانب راست ‏ وسرون ! الاهم صلعءلی م<مد و آلم<مد(۲) گفت »بر بای‌خبزد ؛وچون‌تشمد دوم تمام‌بخواند نا آخردعای معروف بگوید السالام‌علیکم ور حمةا!(۳(۵) و روی از جانب راست‌کند چنانکه کسی که دروفاء وی بوديك نیمه روی وی سیند ۳ ازجانب چب دیگر سلاء بگوید » وبدین هردو سلام نیت بیرون آمدن‌کند ازنماه نیت‌سلام برحاضران و قر بشتگان ۱ _فصل.- [ در ثماز ناد کر آهیت است | بدانکه چند کراهیت است درنماز: یکی‌در نماز ‏ مدن بوقت گر ۳۹ و -۳۰ وخشم وتقاضای بول و فصْا حاحت وهردل مشغو 0 از خشوع بازدارد ؛ ودو بای بهم باز نبادن مخت ۰ ويك بای از حای بر گرفتن - بر سر بای نشستن درسحود ؛ وبرسرژن نشستن ؛ ودو زانو با سین آوردن : ردست درز بر حامه داشتن ِ وبوقت سجود حامه آزییش دس گرفتن ِ ومبان بستن زیرجامه ؛ ودست فر و گذاشتن ارو نی یش ؛ و انگشت طرقانیدن "4 واندامپاخاریدن؛ و آسا کشیدن ۳ وبا موی محاسن بازی کر دن ؛ وسنگ ریزه‌راست کردن بر ای سحود ؛ و نفخ در زمبن بوقت سحود » وانگعتان درهم گذاشتن و شت بجایی باز ادن . ۱ ودرحمله جسم ودست وحمله‌اءضا باید که بادب باشد و بصف نمازباشد تا نماز تمام باشد » و زاد | خرت را شاید . اما فر بضه‌از حملهٌ آ نحه کنتیم دوازده چیز یش نیست : نیت ونکییراول وفام و خواندن فانحه ور کوع و آرام گرفتن دروی واعتدال ازر کوع و سود و آرام گرفتن دروی واعتدال ازو ی بنشستن ونشهد بازبسین وصلوات بررسول علیهالسلم ونشستن (۱)سرین - نشستگاه . (۲)خدایا درودبفرست برمحبد و آل محمد (۳) سلام برشما و بغعشایش‌خدا (4) تنگ . (ه) رک انگشتان شکستن , (+) خمیازه کشهدن . 5 ۲ دروی و لاه : جون این مقدار بکند پآ ۲ ذزشت نود بدا معنی که شمشیر از وی بیفند » اما پذیرفتن آن درخطر بود داین همحنان بود که کنیز کی بپدیه پیش ملکی بر ند اگرچه کوش و بینی ندارد ودست و بای ندارد دلیکن زنده باشد : خطر ان باشد که بذیر فته تباشد ۱ بیدا کرد حفرشت 6993 نماژز بدانکه! نچه گفتیم کالبد وصورت نمازست . واین‌صورت را حقیقتی‌است که آن روح وبست بر حمله .انگاه هرعملی را از اعمال نمازو هرذ کری را از اد کر روحی قا یت خاص که | گر اصل روح نساشد نماز همحو ی مرده باشد : کالب‌دی بی‌جان » و |؟ ر اصل باشد و1 ی آداب و اعمال تسام نباشد همحون آدمی چشم اد و گوش دبینی بر یه و اعسال باشد ولیسکن روح و 9 با وی بهم نباشد » همچنان بود که چشم دارد وبینایی‌ندارد و گوش‌دارد و شنوأیی ندارد. و اصل روح نمازخشوع است وحاضر بودن دل درحملهة نماژه که :2 مقصود نماز راست داشتن دلست با حق‌تعالی» ونازه کردن د کرحق‌تعالی برسبیل هست! وتعظیم» چناننکه حق‌تعالی گفت : « و اقمالصلوة لذ کری - نماز بیای‌داربر ای‌باد کرد مرا» ورسول گفت - علیها لسلام که «بساکساکه‌نصیب وی ار نمازجزر نج وماند گی نیست» و این آن بودکه بکالبد نماز کند و بدل غافل ؛ و گفت که : «بسیار بنده بودکه نماز کند وازنماز وی بیش ازده نك با شش يك ننویسند» و آن مقدار نویسند از نماژهر کسی که‌بدل در آن حاضرباشد » » و گفت : « نمازچنان‌ک ن که کسی را وداع خواهی کرد » , بعنی‌خود را و هوای خود را وداع کن » ب - هر<-4 جزحق استآنتا وداع کن 4 وهمگی‌خود بٌ-ماز ده » و برای این بود که عابشه - رضی ار عنپا- میگوید که : « رسول - صلی‌الهعلیه دسلم .با ما حدیث میکردی دما نیزبا وی .چون وقت نمازدر آمدی‌گفتی که هر گزما را نهناخته است » از مشغولی‌که بودی بعظمت خقتعلی ۰ ۱ عبادأت ۱ یا نت 5 علیهالسلام + _ رای کفتا جروت 1 ر لبود » مرت لون ۳1 9 ان ار 79 خلیل - صلو ات‌النعلیه - حون‌نماز کردی حوش‌دل وی‌از دومیل بشنیدندی .و عای -رضی ۳ - چون‌در نماز خواستی شد ؛ لرزه بروی افتادی » و کونه‌بر وی ی ۰ و گفتی آمدوقت | امانتسکه: رهفت آسمان‌وزمین عرضه کردندو ابشان‌طافت آن‌نداشتند "و سفن آوری تن بد که : «هر که درنماز خاشم نمودنمار ری‌درست نود» . <سی بصری 9 دث : «هر نمازف که‌دل‌در وی حاضر نبودمقوبت نز دیکتر بود » .و هعاذبن جبل 3 ید «هر که درنماز تفت کار کر نابداند که برراست وچب وی کیست ایستاده ؛ ورانماز نبود» .و ۳ و شاقعی - ر حمقا تعلی ما - و بیشترعلماه اگر چه‌گفته‌اند که نماز درست‌بود چونوقت کبیر دلحاضر آمد : این‌فتوی بسیب‌ضرورت کرده‌اندکه‌غنات بر خلق غالشت) ومعنی‌درستی و ی‌آن -باشد که شمشیرآزوی بر خاست » امازاد ]خر ت‌ رانشاید و زاد آ خر ت بدانمقدار شاید که دل‌حاضر بود؛ودر حمله جو ن‌نم‌از کند -ودل بو و سکمیر بیش‌حاضر ندارد - امیدباشد که حالوی ببتر بوداز حال کسینکه نماژن‌کند اصللا؛و لیکن آن‌بو دنیز که حالوی‌بتر بود : چه کسی که بتباون س بخدمتی‌حاذر 1 ۱ باشد که تشدیدبروی بیش . 3 از کسکه اصللا نیاید ؛ وازین سیب مه ی گوید حسن بصری - ر بارعا _ که ا, ن نماز عقوبت نز زدیکتر : بلکه درخ خبر استکه: 2 و ۳ | نماز از فحشا و مذکر باز ندارد » آن‌نماز ویراهیج فایده نبود ام از حقتعالی « س‌ازین ۰ حمله 1۳ 9 نمازتمام شا بود که ذلن‌هم4 حاضر بود 9 آن؟ه جزبوقت یر <.اض ر نبود » وی را ازروح جز رمقی ی : جون ز ند که‌دروی نشس‌ردنی بیش نباشد . ۱ درد کر دن سوق. #۵مي رو حاعما ل نماز بدانکه‌اول‌چیز بکه بتو ۲ سدبانگ نمازاست. دروقت که‌بشنوی» باید که‌معلق 9" 1 دی‌بدل اودرهر کار که باشی‌دست بداری» که سلف بوده‌اند که چو ن‌بانگ امازشنمد ندی ؛ آنکه‌آاهنگر بودیاگر بتك‌در هواداشتی فر ات ۴ کفشگر () صتی ویحالی [1) معتصری اززندگی نمی (۳) اند (4)پیشینا حا ۱6 اگردرفش ذ فرو برده بودی‌بر نیأوردی » و ارحای بحستی » 1۳ که از ین منادی‌ندای روزقيامت جز ندای بشارت‌بوی نرسد . اگردل خویش‌بشادی ورغبت | گنده بینی‌بدین منادی؛ بدا نکه در آن منادی‌همحنین باشی هی ": ۱ وسرّ طبارت آ نست که بدانیکه پساکی جامه وپوست باکی‌غلافست طبرارت و روح این طبارت باکی دلست - بتوبه و بشیمانی ودوری از اخلاق نابسندیده ‏ که نظر گاه حقاست »وجای حفیقت‌نماز دلست, وتن‌جای ّ رت نمازست . وور وی دی آستکه یحه ازظاهر آوزشتست ازچشم خاه ق ببوشی وروح و سروی آنستکه | نحه‌ازباطن تو زشت بوداز نظر ۳ بیوشی ,ودانیکه (و سید ن محچیز ازوی بوشیده نتو ان کر د <ز بدانکه‌باطن اران ناگ و »وباك بدان شود که کی ۵ بشیمانی‌خوریوعزم کنی که بدان‌بازنگر دی که : «التا آت من ال آب کمی لاذ نب له » تو به گناه راناچیز کند. | گر نتوانی »باریازخجلت و بیمو شرم برده-ازی وبر روی آن‌عو رات ت و گذاری شکسته دلو شر مسار بیش حق‌تعالی بایستی 4 چون بنده گر یه گناهکار که بادای برتشویر پیش‌خداوند خویش آید »وسراز بیش‌بر نیارداز فضیحتی خویش . اس ال ومعنی‌وی انسیکه روی ظاهر از همه حم4 بگردا ند ويك اجپت شود »وسر وی آ نستکه روی دلاز هرچه دردو عالمست ۳ داند و بحق‌تعالی مشغول یله گر داند » تايك‌صفت شو د.وچنانکه قبل‌ظاهر یکی است.قبله‌دل‌هم ۳ است : و نحق‌تعالی است.»و جون دل‌دروادی آندیشپاروان‌باشد؟ همحنان‌باشد کهروی‌ظاهر از وا اس 5 دان‌بود :وچنانکه‌این صورت نماز نبود؛این‌حقیقت‌نماز نبود » وبرایاین کفت لب صلی ان علیه وسلم - که : « هر که در نماز ایستد , وهوا وروی ودل وی با حق‌تعالی باشد ۰ از نماز باز گردد چنانکه گویی ازمادرزاده است یعنی بالكاز«مه گناهان». و بحقیقت بدانکه » چنانکه روی ظاهر ازقبله بر گردانیدن صورت نمازرا باطل کند » روی دل ازحق 11 دانیدن و اندیشهای گر بردن <قیقت روح نماررا باطل کند : چه ظاهرغلاف باطن است : ۰ کارهمه 1 ن دارد که درغلافست ۰ وعازف را بس‌قدری‌نیست. (۱) چیزهای‌پوشاندنی ۱ ۲ 0 | 77 ام بنده‌وار - فش فک نان ۳ از همه ح رت و ۳ فرو استد و ملاژم خدمت باشد - بر سبیل تعظیم وانکسار واندرین‌وقت باید که ازمقام خویش در قیامت بیش حق تعالی باد کند ‏ درآ نوقت که همه اسرار وی اشکارا کنند و بروی ءرضه کند - و بداند که. نیمه اسرار درینوقت حق تعالی را اشکرا است : هرچه در دل وی بوده است وهست می‌بیند و می‌داند »و بر باطن وظاهر وی مطلم است ۱ و عجب آنکه : اگر از اهل صلاح درین وقت در وی نظاره می‌کند تا نماز چون کند » همه اعضای خود بادب دارد» واز هیچ حاب انگردد , وشرم دارد ازوی که اندر نمازشتاب کند با التفات کند»ومی‌داندکه حق تعالی بوی می‌نگرد »و آنگاه از وی شرم ندارد ! وچه حپل باشد بیش‌از بر ۰ » که از بنده ببحاره که بدست وی هیچ چیز نیست - شرم دارد » و بسیب نظر وی بادب باشد » و بنظر ملك‌الملو باك ندارد و اسان فرا گرد ؟! ۱ وبرای این بود که بو هر بر ه گفت ت‌ رضی‌آله عنه _ ۰ ۲" یا رسول‌الله 1 ضر 6 از خدای تعالی چگونه باید داشت ؛ » گفت : « چنانکه از ان ۳ از اهل بیت‌خویش شر 6 داری : از ی سرم داری » , 2 سسب این نظیهست: که گ رون از صیحابه جنان ساکن بودندی در نماز که مرغ ازیمان نگریختی : پنداشتی که جمادست . و هرکرا عظمت حق تعالی در دل قرار 5 رفت » و می‌داند که ناظرست بوی » همه اطرأف وی خاشع گردد . و ارین بود که رسول - صلی ار علىه ۵ بیه لم - کسی را درد دست در محاسن می کرد در نماز » گفت 8 اگر دور دل‌وی خشوع بودی » دست وی ۱ 9 تفت دل بودی ! » ۱ ۷ ۰ به اه ارت ت. ۳1 روص خن ر ۲ خ بدانکه ظاهر وی واضع بتن » و معصود ری و اضع دلس و ۱ آنکه بداند که : روی بردهین نبادن تشک عزیز ارین ات بر خاله که آن خحوار تربن چیزهاست تا بدانه که اصل وی از خاکست مرجم وی بخالك خواهد بود : ی درخور اصل خویش کند و ناکسی د بیجار کی (۱) اهل تقوی وصلاح - نیکو کار . ۱ ات بر خود بشناسد . وهمحنین درهر کاری سری وحقیقنی است ‏ که جون زآن غافز باشف 4 از ان کار حز صورت‌نصمب وی نامده باشد . رود[ کردن حة,ت قراه ة وار کان نماز بدا بک هر کلمتی را که‌در نمازببا باید گفتن » حقیقتی| اشتت 49یا یش ۳ 2 د »و باید که 3 ده بدان صفت باشد نا صادق بود ؛* مثلا معنی «4(۱) کبر 6 آ نست که : « وی‌بزر 2 ۳ 1 این معنی نداندحاهل باشد » واگر داند ‏ ولیکن در دل وی جبز ست تناو وتر از حق تعالی صادق نباشد » و برا گویند : « این سخن راستست ؛ وتو دردع رن وان »۰ وهر گه که جیز دیگر ر مطیع تر باشد از آنکه حق‌تعالی ر | »آن چبز نز دیات کت » ومعبود واله وی آ نست کهو وی گفت :«او ر أبت‌هن اتخحذا لهههو به ۲ ۰ وچو ن گفت ۰ و جهت وجهی ۲ » معنی انست که روی دل از همه عا ۳ دانیدم دحق تعالی | وردم اگر دل وی درین وقت بهیچ‌چیز وگن یت این سخن‌وی دروعست : وچون او ل سین در مناحات باحق تعالی در دع بود خطر آن معلو مباشد» وچون گفت : « حنیفا مسعاما ۳ » دعوی مسلمانی کرد » و رسول - علیه السلام _گفت که : «مسلمان | نکن است که مسلمانان ازدستو زبان‌وی سلامت‌بابند بابد که بدین‌صفت بو ده باعزم کند که چنان کند ) وچون : « الجمد لله » 3 یف ) باید که نعمتهاحقتعالی بردل‌تازه گ دا ند, همه دل دی بصفت کر ده که‌این کلمفٌشکرست وشکر بدل بود؛ وجون :*) با زگ تعید» 9 بد » باید که حقیقتاخلاص‌بردل وی‌تازه شودوچون : « اهد نا * گو ید باید که دل‌وری بصفت "ضرع وزاری‌شو ٍ_ هدا بت‌میکند . دهر کلمتی ازتسییح "و و۳ وفر ا+ همچنان همچنان باید که باشدچنانکه‌میداند »و دل‌وی تفت ان معنی‌میگر دد :وشر حآن در ۷۳ («) آیا دیدی کسی را که خواهش خود را خداو ند خود ساخته است ! (۲) روی خود را متوجه ساختم ( بطرف خداو ند ):(۳) درحالیکه مسلمان و استوار در مسلمانی هستم ۰ ( یه [ یه و جپت وجپی ابتدای فانحه است ) . () سبحان‌ابٌ کفتن. (ه) لاله الاب کفتن . س۵ ۵ ۱ ۱ گر میباید که ازحقیقت نماز نصیب بابد»‌چنن باید که باشداو اک نه بصورت بی معنی قناعت کر ده باشد. نید[ کردن ولا ج‌دل ژاسعاطیر شو 3 بدانکه غفلت‌دل درنماز ازدو سبب بود : یکی‌از ظاهر بود » وبکی‌از باطن . اما نچه ظاهر بود آن‌باشدکه نماز حایی کند که چیز ی هسند بامیشنود ‏ که دل‌بدان مشغول می‌باشد : ودل نبع‌چشم وگو ش بود. علاج‌وی 0 د که نمازحایی کند که‌هیچ آوازنشنو د .وا ۳ جایی‌تاريك بودبپتر باشدتاچشم برهم‌نید و بسشتر عابدان عبادت راخانه‌ساخته باشنه خر دوتاريك : 45 در حای 3 اج دل بر | گنده‌تر باشف ۰ انعر - رضی‌النه عنهما - هر که که نماز کردی ؛ شمشیر و کتاب وهرقماشیکه بودی‌ازپیش بر ۳1 فتی » تاچشم بدان مشفول‌نشود . ۱ وسیت ۳۳ بود ,وان اندیشه وخواطر برا کنده‌بود واین دشوارتر و صعبترست » واین‌از دو گونه بود : یکی از کاری بود که وقتی‌دل بدان‌مشخول شود » وتدییر ان بو دکه نخست آن کارتمام کند ودل فارغ گر دانده تاد ند » ویرای این گفت رسول - علیهالسللام- ظْ حصر العشاء و العشاء فا بد وا بالعشاء چون طعام‌ییش ۳1 و نماز» نخجست صعام بخورید» ؟ همحنان 4 ۳۰ 1 ی سخنی دارد » باید که نخست‌سخن یت ازان آندشه فارغ کند . دیگرنوع اندیشه کاری باشد که كک‌ساعت نمام‌نشود » باخود اندیشه‌یر | گنده باشد که بردل عالب شده‌باشد بعادت » وعلاج ۱ ین آن بود که دل بمعانی - د کروقر آن خواندن مشغول میدارد ومعنی آن میس‌اندیشد ‏ تابدین اند شه آنرادفسم کند ۳۳ این » 9 ؛ اندیشة را که غالب نبودو شپوت آ ن کار قوی‌نباشد اماا گرشپوت وی باشد ‏ اندیشة آن نیز دفم نیوفتد » ال در آن تفت مسهلی خوردنا ماده آن علت ازباطن قمع 1 : ومسپل‌این آن بود که بتر 4 آن‌چز که اندیشه ازانست بگوید 4 تابر هد 4 وا گر نتواند» هر گز از آن | ندیشه نر هد , ونماز وی همشه آمیخته (۱) دیشه کن کردن . سا ۱ ۵ و اه مد دا ده دا دا ها اد هتسد دج واه وا مات دواد اه داوج ما تج اه و او نو و دس رم وا هسام مه مر سر جرج مر ماس سمخ و ماج اه ماو ات سا عا ع رس هراجا خ جر باس نصا هام خ رخا وا سا ها عم وا سرت ج او ع ام چام ج روحم هم جات ماو واه همادا ماد مشش و مان ده 6 م۵ بود باحدیث نفس : ومنل‌وی چون کسی بود که در زیر درختی به نشیند و خواهد که مشخله 4 گنجشگان نشنود» چوبی تن دو ایشانرامیر اند » و درحال باز مبآند اگر خواهد که برهد ؛ تدبیر آن بود که درخت از اصل بر کند : تا درخت می‌باشد » آن مشغله همچنان مبباشد . همچنن‌تاشمو ر ی بردی مستولی‌میباشد ااندیشه ۳ 20 و بصُرورت باویی‌بود . و ازا ین بو د که رسولرا - علیه‌السلم_جامه‌نیکو 1و رده بودندبردیه و علمی ۳ داشات » چشم‌وی بر آن علم ۳ افتاد درنماز »چون‌نماز بگز ار دان حامه بخداو ندداد وحامه دریوشید . و بر نعلین دی‌دوالی نوبسته بودند . چشم‌وی در نمار بر ان‌افتاد و وود شر مود تا ببرون کردندو آند دوال "کین باز آوردند ۳ بکیار نعلین نو ساختند » اورا بحشم نیک آمد ؛ سجده کر دو گفت «نو اضم 5 دم خدایرا تا مرادشمن نگیرد بدین نظر که کر دم»و بیرون آ مد و اول‌سایلرا که دیدبوی‌داد. و طاحه رضی ال عنه - درخرماستان خویش نمازمیکرد.مرغی‌دیدنیکودرمیان آن‌درختان میبرید و راه نمییافت » داش بدان‌مشنول‌شد وندانست که چند ر کعت کرد 3 میور ِ علبه | اسللام_و از دل‌خویش گله کر د. و کارت 1 اخر ماستان‌صدقه 7 د. وسلف چنین تسار ده‌اند وعلاج حاضر کردن‌دل‌این‌دانسته‌اند . و در جمله چون پیش از نماژ دکرحق تعالی بردل غالب نبود؛ در نماز حاضر تباید واندیشه که راه یافت ؛ بدانکه در نمار شود دل خالی نشود» هر که نماز خواهد با عفووادل» بابد که برون نماز دلر | علاج کرده باشد و خالی کرده » و این بدان بود که مشغلپاء دنبا از خود دور کرده باشد ؛ و در حاحت از دنیا قناعت کرده باشد . دمقصود دی نیز از آن قدر فراغت عبادت بود . چون چنین نبود» دل حاضر نبود الا در بعضی از نماز » بایدکه در نوافل " می‌افزاید . ودل حاضرمیکند‌تابقدر چپارر کمت مثلا دل حاضرشود : که نوافل جبر "* آن فرایش است. )۱ نقش و تکار . (۲) تسمه و بند کفش. (۳) نمازهای مستحب . (ع) جبر :شکسته بندی کردن . عوض‌واقع شدن . ۱ ۰۷- و ۵ج وا هش و هه ماه و و دا هه و و هه و و اس او اه و و ها هر و و و هس و سم و اه مس و اس ها و و وه او و وا ها و عم و ماد ما ماج ماو وه هه وا و و و و وج و ان و و ها و مه و و عم و ود سا و واه خن چا و و و و و ه ‏ اخاد خی و سم و ها و با ماج سا اجه وا ما شا ب م خ ان دام زرد ۳1 دل سینت جماآعت رسول گفت - علیه‌السلام - ۰« يك نماز بجماعت چون بسست وهفت است تنبا»؛ و گفت : «هر که نمازخفتن بجماعت کند» چنان‌بود که يك‌نيمه شب‌احا " ۳ ده بود؛ هر که نماز بامدادیحماعت کند » چنان‌بود که حمله شب ت_ ده باشد»؛ وفرمو که: د هر که جپل روزنماز بحماعت کند بردو ام که تکیر او ش فقوت نشود - دو براگت ات ؟ نو سندویر |: یکی‌ازدوزخ ویکی‌از شاق » :9 ازین‌سبب ِ- هر کر | از ۱۳ اول فوت شدی‌سه روزخود را تعزیت می کردی» وا گر حماعت فقوت شدی هفت روز. ز سهید ن | لهسیت تِ ید : «ستت سالست تابانگگ نماز نشنیدم الا آزییش به‌سجد 7 بودم * و بسبار ی از علما گفته‌اند: ک ۳ را که عذری نباشدو نمازتنبا کند درست‌نبود»۰ س حماعت هوم باید داشت ‏ و آداب امامت واقتدا زگاه بای داشت: : اول آ نست که امامی‌نکند الا بدل خوشی قوم : چون ویر کاره باشندحذر کند وچون از وی خواهند بی‌عذری دفم نکید که فصل امامی بزر گست ۸ و از موّدنی بیش است 4 وباید که در طپارت جامه احتیاط کند ؛ وبرای انتظار جماعت تأخیر نکند : که فضلت اول وفت از زآن پیش باشد . وصحابه . چون دوتن حاضر شدندی انتظار سیم نکردندی . وبرحناژه چون حاضر شدندی انتظار نکر دندی: : ورسول -علیه السلم 20 روز در تر 1 مد ) انتظار وی نکر دندی 4 رعید ا( ر<هی ! ن ءوف در پیش سل جون رسول - علبه ان در رسید بك ر گعت قوت شده بود » چون نماز تمام کرد ابشان سرسیدند از آن رسول بپٍٍٍِِ- - گفت که کر زنط باری همحنین کنید » . و باید که امامی برای حق‌تعالی کند با اخلاص - وهیج مزد نستاند . وتا صف رأست‌نشو دتکییر نکند » ودر ۹ ات آواژ بردارد » ونیت‌امامی کندتائو آب‌باید ,وا گر نشکند جماعت درست نبود وثواب :«ماعت نبود . (۱)شب‌زنده‌دادی (۲) بیزادی -دودی ۰ (۳) میل - رضایت . 2۸ | وقراءت در نماز ی "بآوازخواند 4و سه سکته 39 : یکی چون تس کت و <.هت 9 و عاموهان بفانحه خواندن مشغول شوند ؛ دوم چون فانحه برخواند » سورة ما کت کند جندا نکه کسی فا فانحه نخوانده بود با تمام نکرده بود تمام کمند ۱ 1 چون سورت برخواند » ی ۳ از سوه تسود ومأمون‌جزفاتحه‌هیج ج چیز نخواند سیس‌امام » مگر دوربایستد و آوازاماء نشنود . ور کوع وسجود نیاق ون وسهبار بیش نسبیح نکند ۰و انس گوید - رضی‌النه ق ی که هیچکس سبت نمازترو تمام ساوتراد سول - علیه السلم - نیود .و سیب آنستکه ار <ماعتبان ۳ باشد که ضعیف بود با شغلی دارد . و باید که ماموم سیس امام رود نه‌با وی : تابیشانی‌امام برزمین نرسد وی بسجود نشود وتا امام بحد ر کوع نرسد وی فصد ر کوع نکند که متایعت این بود» اما اک عمد دز بیش شود نماز باطل گر دد . وجون ساام بازدهد » چندان بیش شقن ۸5 1 بد : «اثاهم انتا لسالام و منك السلام تبار کتر بنا باذا)الحلال و الا کر ام 0 آنگاه سك بر خیز دوروی‌بموم کند ودعا گوید» وقوم بیش ازین باز نگرد ند که مکروهست ۱ ۳ [ دن ماز اد رز وفطایت آن بدانکه روز دینه روزی ور کت وفصل وی عظیم است و عیدمو منانست. و سول کف 5 علیهالسلم ه ر که‌سه جمعه بی‌عذری دست داد » اسلا‌را ازیس بشت انراخن و دل وی زنگار گرفت ۰ + و در خر سرت که : « خدایر | تعالی در هر آدینة ششصد هزار آزاد کرده است از آتش دوزخ » -و رسول ‏ علیه‌السلم -گفت : 2 دورخ را هررور نز دی رو ال آفتاب بتابا نند ) ایند درین وفت ‏ هو روز آدینه که دورخ‌در ند وزنتابانند )و گفت:«هر کهرو ز آدینه‌فر مان‌بابد » ویر امز دشییدی نووسند ‏ و از عذاب گورش نگاهدارند ۰ (۱) جهر بلند خواندن است چون درنمازصبح وشام (۲) خدایا سلام توئی وسلامتی ازتوست » توبا بر کت هستی ای بر ورد کارما که دار ای بزد کی و بش ‌میباشی -۱٩- ر کن‌اول ۳ ار سومروه بدانکه هرچه درنمازهای دبگر شرط باشد ؛ درین نماز شرط است» و برون ان شش شرط 1 است خاص : شرط اول ‏ وقتست :۱ ک اماع مثلا سلام پس ازوقت نماز دیگر تا فوت شود و نماز یشان نمام یابد ثردن ؛ شرط دوم جایگاه هست :که این نماز درصحرا نبندد »و در میان خیمپا نیندد ) 51 باید که درشری باشد یادردیپی که اندروی جپل مر دازا و بالغ هقیم باشد 4 و ا گر درسجد نباشد درست بود 4 ۱ شرط سوم - عددست :که تا چهل مرد آزاد مکلف مقیم حاضر نیاید درست ماشد ) اگرازین عدد کمترشود - درخطبه با درنماژ - ظاهر ‏ نست که درست ناشد ‏ شرط هار حماعت است: اکراین وو متا هریکی نماز کنند درست نناید » لیکن ۳ که ر ف باز بسین دربافت نمازوی درست بو ۱ ۳1 جه درر کعت دو‌نسا بود » وا گرر کوع دوم در نیابد » اقتدا کند برئیت نماز پیشین ۳ شرط پذجم آنکه بایدکه پیش از آن جمعهٌ دیگرنکرهه باشد : که در بكث شپر يك حمعه بیش نشاید کردن » همگر چنان بود که دريك هسحد نگنجند و دشوار بود » وا ان و دو حمعه کنند ۱ درست آن بود که کی اف از بیش کرده‌باشند)؛ شر ط شم _ دوخطه است بیش ار نماز ۰ و هردو فرضه‌است » و نشستن مان دوخطبه فریضه است ‏ وبرپای بودن درخطبه فریضه است . و درخطبهٌ اول‌چپار چیز فر یضه‌است : ی وا لحمد له کفایت بود ۰ وصلوات دادن‌پررسول -علیه‌السلم- و وصیت بتقوی اوصیکم بزقوی!(۰(4) کفایت بود» ويك آ بت ازقر آن ؛ و درخطه دوم همین فریضه است » لیکن نها رن ازقر آن دعا فریضْه‌است . و بدانکه این نماژبر کو دکان و زنان و بند گان ومسافر ان واحب نیست.وروا باشد دست بازداشتن " بعذر گل وباران و بیمار داری - چون بیمار را دارنده دیگر نبود - لیکن اولیتر آن‌بو د که نماز ی نار ان کید که مردمان ازجمعه‌فارغ‌شو ند. (۱) نماز عصر ۰ (۲) نماز ظهر ۳۱( "۳۳ خدا گفتن 6 3 سنارش م کنم شماز | پیر هیز ؟اری دا ۲ () خودداری و هت واه ۵ اه و واه وا وج دجاو دا و و و و و وا و و و و و ی ۵ و و و و و وه و و و ها و با و وا و ای و را و و 5 ها و و ۵ ما ها ما او و ۵ اه ها نا سا و و 8 5 بل و و و و اد ها ما سر و و هه ما راو ۵ او و و و و باید که در ده چیزسنت و آداب نگاه دارد : آدب او ل _انکه روز پنجشنبه حمعه را استقیال کندبدل و بساختن کار: چون حامه سیید راست کردن » وشغلی که باشد آزییش بر گر فتن تانافهافب اه سار اند شدال او نما قنگز روز نحشنبه خالی : نشستن و بتسبیح واستففار مشغول بو دن که فضل 1 ساعت‌عظیم 9 دتفا نله | تست تست 15 در روز آدینه‌است ت او گفته| ند که درین شب با اهل صحبت کرد سنت است 1 ن نیز تقاضای سل باشد هردو را روز آدینه ؛ آدب دوم آنستکه بامداد بفسل مشغول شود اگرزود بمسجد خواهد ‏ لت واگر نه‌تأخیر اولیتر) ورسول - علیه‌السللام - بفسل حمعه فرمو ده‌است ) فرمانهاء موکد ؛ تاگروهی ازعلماپنداشتها ندکه‌اینغسل‌فریضه‌است. و اهل مدینه » کسی راکه سخن درشت‌خواستندی گفت ‏ گفتندی : « توبتری از کسی که روز | دینه غسل‌نکند» ) و گر ۳-3 ی درین‌رورحنب باشد , چون ءسل‌حنات بکنداو لد تر آن بو د که بر نمت‌عسل <معه یی نازها ب برخویشتن‌ریزد ) کش | یت سل هردو نیت کند کفابت بود 2 فصل سل حمعه نیزحاصل شود ؛ ادب صو ۴ -آنس تکه ۱ راسته وبا کیزه ونیکوهیات ۳ ید؛ ۳ بدان بود که : موی بستردو ناخن باز کند وموی‌لب راست کند » وا گر نخست بگرمابه شده بود این بای | ورده کفایت بود 4 و آراستگی بدا بود که‌حامة سید ,وشد : که خدای‌تعالی ازجام‌احامه‌سید دوستتر دارد » و بوی‌خوش بکار دارد - برنیت تعظیم مسحجد و نماز ‏ تا ازوی بوی‌ناخوش نیاید 4 کنر رنجورشودیادرعرت‌افتد ؛ ادب چار ِ # رفتن است بجامع؛ که‌فضل| بن بز رکست ؛ ودرروز کاراول بوقت صبح بچراغ شد‌ندی ؛ و راهها اززحمت چنان بودی که دشوار توانستندی . و ابسو مسعود بکباز بمسجد شد » سهتن پیش ازوی | مده بودند » باخو پشتن عتاب‌میکر د‌ ومیگفت : « تودردرحه چپارم باشی ‏ کارتوچون بود ؟». وچنین گفتندی که‌اول‌بدءعت که در اسلام پدید آ مد این بود کها ین سنت را دست‌بداشتند . وچون‌جمودانو ترسایان (۱)صبحزود. ۱۵ روز شنبه ویکشنبه بگاه بکلیسا و کنشت شوند» و مسلمانان روز آدینه که روز ایشان باشد - تقصیر 5 چگرو نه‌باشد ؟ ! ورسو ل گفت - علیه‌السلام - : « هر که در ساعت اول ازینرو ریجامع شو د» جنان‌باشد که شتری‌قر بان کر ده‌باشد»و | 3 دوه‌ساعت خ‌ ۲ ۱۱( رود ,.گاوی قر بان کر ده‌باشد » ودرساعت سوم گوسفندی : ودرچپارمما کیانی ۰ و در پنم خابه مرغی » و چون خطیب فونهتیر | یف فربشت‌گانی که این فرمان ی نوسند صحایف در نوردند "و بسماع خطیه مشغول‌شو ند 9 هر که‌درین‌وقت ۱ [ <جز فضل نماز چیزی‌دیگرنیابد آدب پنجم | نکه‌بای‌بر ۳1 دن مردمان نید ژ دبر امده باشد- که‌در حبرست که هر که چنین کند» روزفیامت از وی پلی‌ساز ند که‌مردمان بر وی مرو ند؛ورسول- علیه السلم ت- یکی‌رادید که چنانی کرد وال از برد کت «چراتوجمعه‌نکردی:» گنت «بار سول‌اله باتوبهم بودم» .گفت : ۳ جون ددم ترا که بای بر گردن مردمان می‌نهادی 6 ) بعنی که کسی که در ۱ کند جنان بود که نماز نکر ده باشد ِ اماا گر صف اول خالی باشد ؛ روابود که قصد کند بصف اول :که تقصیر ایشان کردندکه‌ان صف بگذاشتند ِ آدب صشم ۱ نکه ور ی ی 5 نما هد 5 نگذر ۵ » 2جو سرد رل 1 ار پاستون نزديت نشیند » یز پبش‌وی‌راه نبود که تن از کی کش که نمازمی کند ؛ ودر خبرست که : اک رخاکستری گردد که باد ویرا» بیرا کند بپتر از أنکه پیش مصلی بگنرد ؛ آدب هفتم تست ال طلب کند ۱ ون هر چند نز دیکتر بپتر که فضل این بزر گست» مگر درصف اول لشکریان باشند که جامهٌ دیبا دارند ؛ با حامة سیاه خطیب ابر پشمین باشد »باشمشیر 2ی برر تاش 4 0 ی ۵ بگر باشد ۳ نگاه‌هر جرل ازان دور تر باشد اولیتر : که شاد باختیارجایی که‌منکری باشّد نشسدن ۳ آدب هشنم ۳ نیکه جو ن‌خطیت ببر ون أ دد نبرسجن نکو یبد » 2 «حجو اب موّدن مشغول تقو زرگاه بسماع خطیه 0 ور کش سین گوید ویر باشارت خاموش کند ۳ نه بز بان - که رسول - صلی الله‌علبه و سلم 8 : « هر که دیگری را گوید در وفت (۱) مر غ خانگی ۰ (۲) دفتررا جمع کنند . -۱0۵۲- ۰ ««««««پدصدصپدپدپدسپسپسسسسسپصسدصدسصصسصسصسصسصسصسصسصسصسبسسسپسسس ۰ بصحصحصص«««ث«ثحثحثأثحثسثسثسصس را خطبه که خاموش باش با گوش دارء فده وت هر ۳ درین وفت سپودء گفتو ۳ حمعه نیست» . وا گر دورباشد وخطه نمی‌شنود «م باید که خاموش باشد » و جایی که سخن گو بند نششیید » 2 درین وفت هیچ نمازنکند 3 : تحت سجد آدب #م- آنکه چون نماز کند هفت‌بار ا(<مد برخواند وهفت‌بارقل‌هو الل4 ومعوذتین ۳ :که دراثرست که این‌از جمعه حرزی " باشدو را ازشیطان »و بگوید « تلهم باغنی با <مید یاه‌یدی بامعید پار حیم پاو دود اغننی بی<الا (لثعی حر ا مك و (فضلاك عمی سو ال اک , که گویند هر که بدین‌دعا مداومت کند » ازجایی که نها ندیشد روزی وی بدید آیدو از خلق‌بی نباز گر دد » ویس ازین ش از کت زار دتوات ست رت هآ مقداراز رسول - علیه‌السلم حکابت کر ده‌اند . ادب دهم _ آ که درمسیحد می‌بانشد تانماز دیگر 3 ۱ واکسر تانماز شام بایستد فاضلتر » و گویندکه این بجای ححی و" عمره ِ" بایستددر واب ؛ واگر نتواند و بخانه‌شود » باید که ذ کر حق‌تعالی غافل ِ دد : تا آن ساعت عزیز که درحمله روز آدینه است‌ویرا درغفات نیابد که ازفشل آن محروم ماند . آداب‌ر ور آد ره درحمله باید که درحمله‌این‌روز هفت‌فضیات طلب کند: او ل ‏ آنکه بامداد بمجلس علم‌جاضر شود » واز قصه گو بان وحلهه آن دور باشد و9 بمجلس کسی حاضر شو د که سخنو سمرت ویرعت دنب کم 5 داندو باخر ث‌ دعو ن گرد وهر سخنی که نهچمین بو د آن زد مجلس علم بود»وجو ۷ جدال بو 9( جبر سرت که: بيك‌مجلس چنین حاضر آمدن‌فاضلتر ازهزارر کعت نماز کردن؛ دو ۲ ۳۰ ین رو زساعتی است‌عز بز وشر ب ؟4در خبر ست که: (هر کهدر بن ساعت‌حاجتی خواهدرو | شود» ؛ وخلافست که این‌ساعت کدام است : وقت بر آمدن افتابست یاوقت زوال » باوقت‌غر وب ؛ باوقت بانگ نمازیاوقت (۱) تحیت ب‌عنی سلام‌است و نماز تحیت مسجد یکی از نماز های مستحبی است هنگام در آمدن به همسیحد ۰ (۲) دو سوره آخرقر ان که با و قل اعوذ 4 شر و ع میشود : سورة الناس وسورها لفلق (۳) بناهگاه مدکم وسله تک جان ۰ (4) ای خدای بی نیاز ستوده بدنیا [ورنده باز گردا ننده مپر بان دوست : مرا با حلال خودت از حرام » و شا یشت از دیگران ؛ بینیاز فرما (ه) نوعی‌حج‌است ؛ -۱۲+ برمنیر شدن‌خطیب ‏ باوقت‌درنماز استادن » باوقت نماز دیگر بو درست آستکه این وقت‌معلوم نیست ومبیم است » همچون‌شب قدر:پس باید که همه‌روز مراقبب این‌باشد در هیچو ت ازد کر وعیادت خالی نباشد 1 سو ) - آنکه‌درین روزصلوات بسیاردهد بر مصطفی - علیه‌السللام_ که رسول گفت که: «هر که‌درین روز برمن‌هشتاد بار صلوات‌دهد؛ گناه‌هشتاد - سالهٌوی‌پیامرز ند» بر سیدند ۵5 : ی برتوصلو ات چگونه دهیم ۶» گت : دوه اللهم صل علی مخمد و علی آل محمد » صاوتکون لك رضاء و احقه‌اداء و اعطه ا لو سیلة و المقام المحمود الذی وعدته _اجزه عناه‌اهو اهله‌و اجز ه افصل ماجاز بت تیا عی‌امته وصل علی جمیع اخوانه من النبیین و الصالحین با ار حم الر احمیی (۱) » چبین ۳3 نید 4 هر 4 در هعت آدینه ۴۳ 1 هت باز 9 ید » شفاعت رسو 0 علبه السلم بیاید لامیحاله ۲" و اگر «اللهم صل علی محمد و آل م<مد» پیش نو ید کنات بود ؛ هار ) _ انکه درین روزقر آن برشتر خواند » وسورةالکهف بر خواند که در فضل ان اخبار بسیار و وعرادان سلف عادت داشته‌اند هزار بار قل‌هو اللهاحد خواندن ‏ و هزار بارصلوات دادن و هزار بار « سیحان الله و الحمد لله و لااله الاالله و اللها کبر» گفتن )؛ ۱ ۰ ۷5 4 و ۰ ۲ 0 ۰ ت 9 ۳ ِ انکه نمار وی ۲ کند درین رژر :2 درحیر جر 15 : " هر که‌در جامم شود » ودر وقت چپار رکعت نماز کند از هنن ر کعتی قاتحه بکبار و بنحاه از ول‌هو)لل4احد برخواند 1 ازاین حپان برودن‌نشود ۳ جایگاه وی از بپشت بوی‌نمایند» 5 قبط 1 و بر | خبر دهد » . ژمستجچبت ات درین رور چپار رکفت نماز بحهاز سوره الا تعام و الکهف و ط4 و سس ِ اک نتو آند » سس وسوره بح ه وسوره لقمی وسورءٌ الدخان و سور؛ الملك و ابر‌عباس نماز تسبیح بجای نماندی هر گز روز ا دینه ۱ واین نماز معر وف : واولیتر | نت که تاوقت زوال‌نمازمی کند ۱ و س‌از نمازتا نمازدیگر بمجلس علم شود » پس‌از آن تا شبانگاه : بتسبیح و استففار مشغول شود ؛ )۱( خدایا درود شرست برمدمده و آل او" درودی که توبدان خشنودباشی » وحق‌او بدان‌اداشود و ببخش‌او راوسیله (شفاعت) رمقام سندیده‌ای که باووعده داده‌ای : وجز ابده اورا ازماجزائی که شاسته ] نست 4 و بپتر ین یاداشی که ازامتی پبیكمبر آن | مات بر سرد :و درودفردت بر تمام «رادرانش ازپیبر آن و نیک کادان » ای‌بهشنده ترین بخشند گان . (۲) لابد . -۱۵۶2- ششم . انکه این روز از صدقه خالی نگذارد ۳ هم پاره بان ناشن که فضل صدقه درین‌روز زیادت باشد . وهرسایلی که بوقت خطبه‌چیزی خواهد »ورازجر گتفن : و کراهت باشد ویر | چیزی دادن ؛ ۱ هفتم - ۹ در حمله این بك روزاز هفته » آخرت را مسلم دارد . و همه روز بخیر مشغول شود و کار دنبای درباقی کند » وانکه حق تعالی ی « فاذ) قضیت الصلوخ فانتشر وافی‌الارض و ابتغو می فصّل‌الله ۱۷۱ انس دبک نی 5 مععبی این 1 خر بد و فروخت 5 دنیا نیت ) لیکن طلب علم یت 2 زیارت برادران وعیادت بیمار و نشییع حنازه ومثل این کارها ۱ (رعممم بدانکه آنچه لا بدست از نماز گفته مداو دیگر مسایل جون حاحت افتدبیات بر سبح : که درچنین کتاب شرح نتو ان کر د 4 اما زسوسه درو نت نماز سباز می‌باشد» بدین اشارتی کرده آ بد : . بدانکه وسوسه نیت کسی را بود که در عقل وی خللی باشد وسودایی بود » یا بشریعت حاهل باشد ومعنی نیت نداند : که نمت تو ان رغیت است کهتراروی‌شبله آ وردوبر بای‌انگیغت تا فرمان بجای آری و چنانکه ۳ ۳ گوید : « فلان عالم اید 1 ویر| بر بای حبز وحرمت‌دار ء نگوئی که 8 نیت کردم 4-٩‏ بر بای حجیزم فلان عالم را برای علم وی بفرمان فلان کس ؛ لیکن بر پای خیزی در وقت و این نیت حجود در دل دو باشد 1 بی | نکه بدل گویی یا بز بان ؛ هر جه بدل گویی جدبت نهس بودنه نیت بود» نیت آن رغبت بودکه ترا بربای انگیخت اما بایدکه بدانی که‌فرمان چیست )4 و بدانی که اداء نماژ سین یت با اداء نمازدیگر :«چون‌دل ازین عافل‌نبود » همی الله) آبر بگوگی 4 وا گر عافل بو د ؛حود را با باد دهی و کمان نبری که معنیاداء وفرض 1 و نماز بیشین هم سکبار مفصل در دل ۳۵ شود 4 لیکن جول نزديكث باشد نسکق نکن رون نماید 1 داین مقدار کفایت بود » 42 اور کشت تزا کویق ۳ فر صه‌نماز پیشین گزاری ؛ *گوبی ۳ «اری» ۰ درین وون که «داری» ۳ »حمله ان معانی‌دردل ۱ تو بو ۵ و تفصیل‌نبود» کت و با <وبشتن ۳ 3 باددهی 1 همحون گفت ۱ نکس‌بود؛و (۱) پس چون نماز تما شد » در زمين پرا کنده شویدو پجوئید فضل خداو ند را . -6 ۱حت الل4) کبر بحای ان بود که ۳ 2 اری» , سر ٩‏ سشتر استقصا کنی ول سك نماز بشو لیده شود : باید که اسان گیری »چون‌این مقدار کردی بپرصفت که بو د بدا نی که نماز در سرست 4 که ست نماز همحون نیت کارهای وت ۳ بدین سبیت بود که در ثیت یود » آنکس که این می‌ندا زد ازحیل 1 اصلی پنجم بدانکه زکوة رکنی ازارکان مسلمانی است » که‌رسول گفت - علیه‌السللام - : « بای مسلمانی بر پنج اشاست: له لاله ال( » مع<مد ر سو لاله : نماز‌وز کوت و روره » وحج» و در یت 0 کسانی که رروسیم دارند و ز کوة آن ند‌هند ) هر ۳ را داغی برسینه نپندچنانکه بپیشت بر ون ای وهر که چپار بای داردوز كوة ندهد » روز قیامت آن چپاربای‌انر | بروی مسلط کنند » تا فیراسرو " همی‌زنندودر زیریای می‌اندازند » و هر که که همه بروی برفتند و از رسید ۰ آن بیشین باز 1 دیگر باره » همچنین زیربای می‌سپر ند ومیروند » تا نگاه که حساب همه‌خلقبکنند» و این اخبار در «صیحاح» است : س علم ز کوة دانستن برخداو ند مال فریضه‌است . انوا ع زگوة وشرایط آن بدانکه شش نوع ز کوهُ و اجب فربضه است : نو ع اول ژ کوه چهار بابان ۳ آن شدر و کاوو 3 سفندست ‏ اما دراسب وخر و دیگر حبوانات ز کو نیست؟ واين ز کوة بحپار شرط واجب أ ید : شرط او ل - آنکه ءلفی نباشد ) بلکه بحر | گاه بود تا بسروی مو نت ِ (۱) کنجکاوی کردن و بدرون کاری فرو شدن .۰ (۲) شاخ کوسفند و گاو وجز آن . (۳) هز ینه خر ج . "۳ .۲ ۳ | سبار نرود : 1 ۳ حمله تال چندان-ی علف دهند تن آتر هو نتی شمر ند ۳ کو 5 فد 4 ۱ شرط دوم نکه یکسال در ملك وی بماند : | گردرمیانه از ملك وی‌بیرون شود ز کوة سفتد » اما سل و نتاج ۱0( مال - ۳1 جه آخر سال ۹ باشد در <ساب 93 ۱ وز کوة واجب ید شعیت اصل مال ؛ شرط سیم ۳ آنکه بدان مال خو نگ باشد » ودر تصرف وی بود آما اکرگ شده باشد پا ظالمی از وی‌ستده باشد » بروی ز کوة نباشد » مگر که حمله‌هر فایده که از وی حاصل باشد بوی رسد تا ز کوة گذشته واحب 3 » کر دنم جندان که مال دارد و ام " دارد : درست آنست که بروی ز كوة نبود : که وی بحقیقت درویش بود ‏ ۱ شور ط هار آنکه نصابی ِ" ناشن که بدان مقدار تو انگر باشد : که از مقدار اند ی حاصل نشود : اما شتر ‏ تا پنج نشود ز کوة واحب نیاید : ودر پنج يك گوسفند واجب 0 در ده شدر 9 کول | یت ۷ رن » در با نرده سه گوسفند در.ست جپار 4 واین گوسفند یک‌ساله کم نشاید,و اگر بز بوددو ساله کم نشاید » چون‌بیست‌وپنج شتر شود» شتری تکاله مادهو اجب ید ار ندارد دوساله نر بجای وی بایستد» وتا سی‌وشش نشودهیج چیزو اجب نیاید ؛ ودرسی‌وشش‌هاده دوساله‌و اجب آ ید ردرجپلوشش‌ماده سه‌ساله » ودرشصت ويكت ماده چپارساله ؛ ودرهفتاد وشش‌دوماده دوساله ودرنودو يك دوماده سه ساله » ودرصدو پست‌ويك شه مادء دوساله وپس‌ازاین‌حساب قرار 9( : در ه ربنجاهی‌سه‌ساله ماده » ودر هرچهلی مادء دوساله » ۳ اما گاو دروی هیچ چٍ چیزو اجب نشود تاسی نشود : ۳ آ نکه‌در وی بکالتواجب شود » ودوچرل دو سالهٌ » ودرشصت دو بکساله » ویس‌ازاین حساب قرار گیرد آدرهر جپل دوساله ودرهرسی تکساله 4 اما گوسفند : درچپل یکی ودر صدوبیست ویک دو ؛.ودر دویست‌ويك سه و درجپارصد جپاز ) و پس‌از این حساب کند ‏ و در هرصدی یکی : و بك ساله کم (۱) بچه کاو و گوسفند وشتر ۰ (۲) قرض ۳(1( حدی که چون بان حدرسد ز کوة و : -۱۵۷- ر کن‌اول و ربب 2 ۶ و دم ٩ ٩‏ ۰ > ۷ ۶ با لد یک 5 ات 933 ۳ نشاید . وجون بوک _ درهم آميخته دارند » وهردو از امل زک دیاختن 15 یکی کافر با "مکانب ۳" نباشد - هردوچون يك‌مال باشند : تا اگرهردوچهل بیش 1 هردوبهم یكث ال نف دو ع روم ز کوه معشر أت و 9 هر کر | هشتصد مر _ گندم‌بوده باجو ) تاه باخر ما باچیزی که‌قو ن (۳) قومی باشد که بدان کفایت تواننی و9 چون "ماای(*) و بر نج و نخوده باقلیوغیر آن» وی واجب ید 2 هر جه قوت نیو د د جون بنبه وحوز! و کتان موه های دیگن در وی عشر نبود . واگر چپار صد من گندم وچپارصد من حوبود »لازم نیاید : که نصاب ازیكث جنس باید که بود ) فا کر ان جوی و کاریز اب ۱ بلکه 1 بسد بودهد » نیم ده‌يك بیش واحب نیاید » و نشاند که ۱ 9 ورین( نف بلکه مویزو و خرما دهد مگرچنان بود که ازومویز تباید نگاه روابود . و باید که جاور رنگ‌گرفت , ودانه گندم وحوسخت شد ؛ در آن هیچ تصرف 0 » تا نخست ح<زر کند( و بداند که نصیب دروشان حجندست ) آ نگاه جون آن مقدار در بذیرفت و بدانست » ۷۲ رواباشد . نو سم ز کوه زرد 3 سیم است ۱ 1 در دو ست‌درمنفره بنج درم واجب‌آید 7 باخرسال. و در سمت‌دنار ررخالص نیم دینار» و آن‌جراريك ده رگ باشد؛ وجندانکه می‌اور "اید هم‌یدین حساب بود. و در ۱۰( ۰( نقره و<نور ررین‌وسیمین فسات ررو ۱ آن‌زر که‌بر سششمین باشد ودوات»و هر چه روا نباشد دا شتن » درهمه واجب آ ند » اماپیر اي که روا باشد داش من مرد وزن‌را در وی ز کوة واجب تباید ۱ (۱) بنده که با مالك خود قرار گذارده است یس از برداخت بهای خودآزاد شود . (۲) کشمش (۳) غذا .۰ () دانه ای شبیه نعود - (۵)رده يك . (+) گر دو )۷ قلات . (م) خ-رمای تاژه . )٩(‏ تخمین کردن و بحدس مقدار ووژن را معين کردن ۱۰(۰) شمشیی ۰ (۱۱) یراق زین اسب : 1 2۱6-۰ نو ع چهارم ز کوه تجار ت است چون مقدار بیست دین‌ارچیزی بنبت تجارت خرد ؛ و سال تمام شود » همان ز دوة نقد واجبآ ید , وهرچه سود کرده باشد در مبان سال ؛ توخییان | ین ۱ و آخر هرسالی بایدکه قیمت مال معلوم کند : آ نگاها گرسرمایه دراصل زربوده است یاسیم؛ هم از آن بدهد ‏ و اگر بنقد نخریده باشد» از ان نقد که در شهر غالب‌تر باشد بدهد. و چون متاعی دارد ونیت تجارت کند با بدان چیزی بخرد » اول سال درئی‌ایدز كوة واحب نشود)؛ اما اگر نقد بود ونصابی بود؛ اول تال ان وقت ملك نصاب بودوهر گاه درمیان سال عزم تجارت باطل گند ز کو و واحب نشود . دوع پم ز کرره ذطر ست هرمسلمانی که شب عید فطر بیش ازقوت خویش وقوت عبال خویش که‌در روز عبد بکار برد جبزی زیادت دارد - بیردن "سر ایوجامه و | نجهلابد بود - بروی‌صاغی تماع ازان جنس که میخورده است داجب‌آید : و آن سه من باشد کم سه يك‌منی . و ۹۱ رگندم خورده باشدحو نشاید ؛ وا گر حوخورده باشد گندم شاید ‏ واگرازهرجسی خورده باشد ‏ بر بن بدهد؛ ار بدل‌گندم آ ردوغیر آن‌نشاید. بنز درك شافهیدضی الدعتف و هر که نفةه وی برویو اجب ید , صدقه‌فطر وی واجب‌آید ..جون پدر ومادروفرزند وبنده ؛ و ز كوة بنده مشترك بر هردو شريك بود ؛ و زكوة بندء کافر واجب تبود؛ و اگرزن ز کوة خویش دهد شاید ‏ و اگرشوهربی دستوری "او بدهد روآبود. این‌قدر ازاحکام ز کوهٌ لابد دانستنی است تاا گر بیردن‌ازین واقعه‌افند » بداند که بیاید پرسید . فیتی مدادن زکوة باید که پنج‌چیز نگاه‌دارد درز کوة دادن : یکی آنکه بت ز کوة فرط 4 بکند 4 واگروکیل فرادارد + ؛ دروفت زا («) غیراز - بجز (۲) اجازه ۰ (۳) و کیل کردن . -۱0۵٩-‏ ر کن اول ۵ج اد و دود و و او و اه هه و وا و وا و و و و وا ات او و و اس و و مس و و و و و و هه ماه و ماو چا ماه مه اه واه ون ها ها و ها هس و او و و و مرو و وج و اه ها دا و ها ها و و اه و هه و و و و و و وه ها او و و واه مه واه ما هه وه هط وا هم هط با و ی ۱ باو کیبل را دستوری دهد تابوقت دادن نیت تن کند ,و چون و[ ی ز کوة مال طفل دهد ثبت کند . دوم آانکه چون سالی تماءشد شتاب کند : که ۳۳ بی‌عذری نشاید ؛وز كوة فطر از روزعید نشاید اک کردن و تعجیل آن درر مضان روا بود » دیش ازرمضان نشاید و تعحیل زکو 2 مال در حمله سال شاید » بشرط آن که شعانتنه تا آخر تالغ درویش به‌ماند . اگر پیش ازسال بمیرد »بانوانگر شوده یامرتد "۳" شود »زکوقدیگر باره‌بباید داد . صو ۲ انکهز کرو هرحنسی از آن حنس‌دهد : 1 زر بدل‌سیم دهدو گندم بدل حویامالی دیگر بمقدار قیمت » بمذهب‌شافعی رو انباشد . چپار) |نکه صدقه جایی‌دهد که مال آ نجاباشد .که درویشان چشمدرمالاو دار ند » وا گربشپری دیگر دهد درست آستکه ز 5وة ازو بفتد . پنجم اتکار 26 برهشت قوم قسمت کند » آن مقدار که بود : چنانکه ازهر قومی کم تباشد » حمله‌یست وخچار شود | ۳1 يك‌درم ز كوة بودبمذهب‌شافعی واحب‌,و د که بدین‌همه رساند » دبپشت قسم ی نگاه‌هر يك قسم میان سه آن‌قسمت کند 4 بازیادت جنانکه خواهد 4 اگرچه برابر نود .ودرین روز کار سدقوم ۳ بابد : عازی ومو لفه وعاملز کو امافقبرو مسکان ومکانبت و ابن السییل ووامدار باید : پس هر کسی راز كوة ببانزده کس کم نبایدداد - بنزديك شافهی رضی ان عنه - ومذهب شافعی‌درین دومسئله دشوار ست . آنکه بدل نشایده و آنکه یمه باید زسانید و بیشترمر دمان بمذهب | بو حنیفه ۳ ند درین دومسئله و ما امیددار یم که بدین ماخ ۹ نماشند انفاءال تعالی . ورد آر دن هرری این‌هشت کر و ۵ 8 صن فآ ول - فقبر ست» واینکسی بودکه هی‌چیز ندارد وهیچ کسب نتواند کرد ا گر قوتروزتمام‌دارد وحاماٌ تنتمام داد فرفتوه , واگر قوت‌بك روز ويك‌نیمه‌بیش ندارد » ولی‌بیراهن دارد بی‌دستار شش یادستار داردبی‌بیراهن درویش بود » کت )۱( ازدین «ر کته : (۲( مسئول -- مود هو اخهه ه (۳) دستار چیزی است که سو ند ند . ودر | بنجامقصود پوشید نیچای‌فیر از پیراهن بایدباشد : ۹ وج وم 9۳ ان ون ۷1 اد ندارد " دریش بو ۵) و طالب مگ 2 اگر سس مشغول شود از ان باز اند ۰ در ویش نود 1 2 بدین دردیشی ۳ 1 بابد - مگر اطفال را - تدبیر آن بو د که درودش معبل طلب ی 1 ققبر ازحپت ند اطفال بدو صنف دو ۲ ك مسکین است ۰ وهر کر خرج مپم ازدخل بش بو د اومسکین باشد واگر چه سراي و حامه دارد ولیکن کفایت تکاله ندارد > ۳۳ او بدان وفانکند روابود که‌چندانی بدو دهند که کفایت سا سالی تمام شود؛ ؛ وا گرفرشو خنوزخانه و کتب دارد 1 جول بدان محتاج بو ۵ 2 نود » 2 اکن ریبادت از حاحجت دارد مسکین نبود ؛ صنف سوع -کسانی باشند کهز کوة جمع کننده بدرویش رسانند :مزد ایشانرا از ز کوة دهد ؛ ۱ صزف چپار) ۷ مو لفه باشند ۳ این ینمی اف کتعسلمان شودا گرمالی رف پنجم س‌ آمکانب بو د : 9 بند گان باشند که حویشتن باز خر ند و بپاء هرنف صشم ۳ بو د که 2 ام دار ۵ , که یه بمعصیتی بکاز بر ۵ه باشد "ودر ذبش دو د 1 ی بو د ولیکن و ام بر ای مصلحتی کر ده باشد که بدان وه سدمند ِ (:) صنف ۳ - غازیا نی باشند که ایشانر اازدیوان‌جامگی "*" نبود:ا گرچه‌توانگر باشند » ساز 3 فک ز کوة بدیشان بدهند ) صینف دشتم - مسافر که زاد راه‌ندارد _ راه گذری باشد باازشپر خویش بسفری رود - مشدرزاد و کر بدو دهند . وه رکه گوید : من‌درودیشم يامسکینم 1 روابود که نو او فرا گر ند » چون معلو م نباشد که دردع 5 اسر زی | تفر 3 غزو "نرونده زکوة : از شان‌باز باند ستد ؛ امادیگر صنفبا ازقول معتم دزن ! "معلوم‌شود. (۱) سهم -- قسمت (۲) شخص بزر کگ ومعر وف‌وصاحبت اسمو ر سم.( )۳‏ قا - ارباب .(ع) حقوق - شهر به.(ه)هز ینه و خرح سفر .(*) کرایه ۰ (۷) جنك-جهاد ۸(۰) اشخاص درست وطرفب اعتماه . ۳ 1 کن‌اول امر ار ژ کوة د([دن با ها 0۱ هن ها ها جر ود چا خن ی هچ باه ور تا تا باق تن بل هل هام 0۵ ات سل[ بدا نکه همحنانکه نماز را صوز مستو <قیقتی _ که آن روح صو ات ار کو ۵ همحنین شیر 3 چون کسی سر وحقرقت ز کوة نداند ز کوة صورتی بود بی روح ؛ و سب او سه است : بکی آنکه لتق ما مو زو محعیت و دو ستی حع صالی 6 و هیچ موّمن تست 15 نه این دعو ی کند ) بلکه ۰ ر ندیدانکه هیچ چیزرادوستر ازخدای ندار ند چنانکه درقر آن همیگوید :«قل ان کان ]باق کمو ابناق کم و اخوانکم وازواجکم وعشر تکم و اموال افتر فنه‌وها و آحارة تعشون کسادها ومسا کی ترضو نهااحب الیکم مر الله ورسوله وجهاد فی‌سساه » فتر بصوا حتی‌دبانی الله بدامره ‏ و الله بهدی | لقوم) لفاه‌قیی (۱۱» و هیچ موّمن نیست که نه دعو خاقت دننک خدایر ااز همه چیز دوستر دارم » و رندارد که‌چنا نست : س بذشانی دبرهانی حاحت بود ؛ تاظر دنت بدعوی بی‌حاصل‌مغر ور نشود » بس‌مال بکیست ازمحبو بات دمی + آورا بدین ببازمودند و گفتند : «| گرصادقی در دعوی خود این يك معشوقه خودرا فدا کن »تا درچه خ.ود در دوستی مابدا نی * » مس کسانی‌که‌آن بشناختند سدطقه شدند : طقَه اول‌صد شان بودند ؛ که هر چه داشتند فذا کر دند و گفتند :ازدوست درم پنج‌در م دادن کار بخبالان باشد » برما و ات اه د که همه بدهیم در دوستی‌دوست» چنانکه ابو بر حمله مال بداد » رسول گفت : «عیال راچه بازنپادی ؛» گفت :«خدای ورسول خدای »۰ و عمر يك نیمه ساورد گفت: «عبال را چه گذاشتی». گفت:«نیمی» رسول - علیه‌السلام گفت : « بینکماها ببن کلمتیکما - تفاوت‌درجهٌ شما همحون تفاوت سخن شماست » ؛ طرقه دو نك مرداآن بو د لد ؟ کهاشان مال بکبا خر ج نکردند ۱ وقوت آن ات لیکرن نگاه همی‌داشتند ومنتظر حاحت فقر | ورحوه خران‌بودند » وخودرا با درویشان برابرمیداشتند ؛ و برقدرز كوة اقتصارنکردند» وچون درویشان رسیدند (۱) بگواگر بدران شما وپسران شما و برادران شماو زنان شما وخویشان شما و دارائی که بحك [ و رده‌اید 1 و بازر گانی که از نارو ای آن میت سید » و شاه هائیکه بدان خت‌نود هستید » از خدا و پیبرش وجهاد در داهش پیش شما ءز یز تر ند"» پس چشم براه باشید تا امر خدابر سد: و خداو ند کسانیر| که ازحد خارج شدها| ند راهنماگی نخواهد کرد . تآ ۱ ۱ اما ۱ زا شنت ‌ ال 2 د دانستند . طبقه سوم سره‌مردان( "یود زد ٩‏ که ابشان بیش‌از آن طاّت نداشتند ک-4 از دویست درم پنج درم بدهند » برفریضه اقتصار کردند » وفرمان بدل‌خوش و بزودی‌بجای آوردند » وهیج منت بر درو شان‌ننهاد ند » واین‌درجه وأبسین‌است که‌هر که‌ازدوست در م که خدای‌تعالی بدودهد » دلش ندهد که‌پنج درم بفر مان او بازدهد اور دردوستی حق بس‌نصیبی‌نبود » وچون بیش‌آزین نتواند داد » دوستیاوسخت ضعیف ""بود» واز جمل دوستان بخیل باشد . سر دوم نطبیرد است از لاش ونجاست بخل : که بخل دردل چون نجاستی انفتی کشت ی اوست قرب حضر ت حق را ؛ چنانکه‌نجاست ظاهر سیب بعد اوست از نماز وان نتجاست بخل با نشود الابخرج کردن مال : و بدین‌سیب ز کو: که تحاست خل ر سرد» جو ن‌ایست که بدو نحاست شسته آ ید . و بر ای نت که زکو ۵ و صدفه پررسول واهل ببت اوحر امست : که منصب وی | از اوساخ"اموال مردصمان ات کر ده‌اند . هار سوم شٌ کر فعمت ی أست * حه مال نعمتی است » چون در حق موّمن سیب راحت دنیا و آخرت باشد » بس‌چنانکه مار و جح و روزه هک توت رن _- ات ۶ ز کوة وت مالست : تا چون خود را بی‌نیاز بیند بدین نعمت » و مسلمانی دیگررا همحون خود درمانده بیند » با خود گوید : * اوئیز بنده خداست خن هرفن شک | دا هه از وی بی‌نیاز کرد و او را محتاج من کرد» بااو رفقی " "کنم .که‌نباید کهاین‌ازمن بشبی برود - اگرتقصیر کنم - ومرابسفتاو کرداننده واورابصفت من؟. پس‌هر کسی باید که‌این اسراربداند تا عبادت اوصورت بی‌معنی نباشد . [ داب ودقایق ز کوة دادن اکر کسی‌خواهد که عبادت اوزنده باشد و پی‌روح نبود ثواب أومضاءف باشده باید که هفت دظیفه‌نگاه دارد: (۱) کسی که نهیه وسایل زندگانی‌اووظیفه شخص‌میباشد . (۲) مردان باك وخالس . (۳) بسیارضیف . () کثافتبا وچر کها . (ه) نگاهدادی. () مدار اومپریانی. ۱ سا ۹ ۷ 4 1 ی درز کوة دادن ؛ و ۳ آنکه واحب شود ۷۷ سال و 2و8 اول چها گر ندهد معاقب باشد ,وان از بیم بود .نه‌آزدو ستی‌وشفعت ۱ مبدهد * و بدین سه قایده عا ۱ يد : یکی نکه‌اثررغیت‌عبادت بر وظاهر شود که‌دادنبس از و جوب‌ضر ورت باشده دوم | | نکه‌شادی‌بدل درو , شان رساندیزودی ‏ نا دعاباخلاص‌تر کنند _ که‌خادی ناگاه بینند - ودعای ایشان‌حصاری بود احملهٌ | فات . هبو 6 نکه‌ازعو ایق "روز کارا: ایمن شو د :که در تخیر فات‌بسیار سث ؛ و بو د که عایقی افتد و ازا, بن خبرمحروم ماند » وجون دردل رغیت چیزی بدید آمد بغنیمت باید داشت » که آن نظررا دوحرت بود» وزود بود که بلیس‌حمله آورد . قان قلبا(هومی ی اصبعین من اصا بع الر حمن(۲. یکیر | از پزر گان درطارت حای در دل‌افتاد ۵5 بیر هن بدردش‌دهد : مریدیرا آوازدادو پیراهن ۰ بر کشیدو بوی داد گفت و : «چر | ریقف تا سفن اتف + گشت: ۳۹ خاطری دیگردر | ند که م. | راازین بازدارد؟ . و ظ 2 آنکه اگرزکوة بجمله خواهد داد درماه محرم دهد که اول سالست و ۱ ماه حر اهست 4 با هاه رمصان + که وفت هرچند شر بفتر» و اب مصاعف‌تر . 9 9( رسول - علیه‌السلام - سخی‌ترین خلق‌بود » وهرچه داشتی میداد ؛ و در رمضان هیچ نگاه نداشتی ؛ 1 ی ۳ - ۳(۰۱), 0 9 ۲ و ظرفه انکه ز کوة در سر دهد ویر ملا ندهد تااز ریا دورتر باشدو باخلاص نز دیبکتر بود » ک‌صدقه مر خشم‌خدای‌را ششاند ۰ ودرخیر ست که:«هفت- سو ) ۳ فر دا درسانه عرش باشنتد : یکی‌از آن امام عادل بو د ) دیکی صدفه دهندء که دست چب اوخیر ندارد از | نجه دست راست داد » و بنگر کهچه درحه‌بود که بادرحه امام عادل برابربود !»4 ودرخبرست که : «هر که صدقه درسردهد. اورادر اعمال سر نویسند » وا گر ظاهردهد در اعمال ظاهر نو سند» وا گر باز گوید که من چنین ۳ «ِ_ِِ ۱ (۱) مانعپا. (۲) پس‌هر آینه دل مرمن میان دوانگشت ازانگشتان‌پرورد گارست ۰ (۳)آشکارا ۱ )4( رو زنامه ۳ روزنام» عمل ۳ اه درینپان داشتن صدقه چندان مبالغت کر ده‌اند که : تین بودی که ناییناطلب کردیو ۲ وت او نپادی وسخن نگفتی, که تایندا ز رت ۰و ۳ دو دی کهدر وش حفنه طلب کردی وبردست او نهادی وبرجامةٌ او بستی .که تاچوت بیدارشود نداند که داده آ مرت و کسی‌بودی که برراه درویش افکندی» و کس بودی که بو کیل‌دادی که برساند: این همه برای ‏ نکه درویش نداند . اما ازدیگری شهان داشتن مهم‌ترداشتندی: برای آنکه جون بر مالا دهندر پادر پاطن بدید [ ید 4 واکرچه بخل درباطن شکسته شود ریا برورده گردد » واین صفات حمله مپاك است » لیکن بخل برمثال کژدمی است و ریا برمثال ماری که وی قویترست : چون کردم را قوت مار کند تادرقوت ماربیفزاید از بك مماكرسته باشد و در دیگر 3 از آن صعیتر افتاده » و رخما ین صفات بردل-چون در 2 رشود ‏ برمتال رخم که دمومار خو اهدیو د.چنانکه درعنو ان‌مسلمانی بیدا کر دیم: ۳ شزا و بر ملا دهد از نفع بیش‌است ؛ ۳ مه آنکه اگر بظاهراز ریا ایمن باشد »و دل خودرا از آن باك کرده باشد ِ و داند که ا گر بر هلا دهد ال بدو اقتدا کند و رغتها زیادت شود:بر ۱ ملادادن آین‌چنیر کس‌رافاضلتر. واين کسی بود که مدح وم مردمان نز ديك وی برابربود » و درکارها بعلم حق تعالی کفایت کر ده باشد 4 و ظیه 4 | تکهضدقه حنظ ۹ دا ندبمنت‌ووحشت ‏ قال‌الله تعالی:«۷ تبطلوا صدقاتکم بالمی والاذی*۳*» .و معنی « اذی» آزردن درویش بود: ج بدانکه روی ترش کند وبیشانی فراهم کند وسخن 1 و اورا بسبب درویشی وسژال خواردارد وبچشم حقارت بدونگرد ؛ و اين از انواع جهل و حمافت خبزد : یکی آنکه دشوار بود بدومال از دست بدادن » و بدین سیب دل تنگی شود و سبخن بو جر گوید : وهر که بدو دشوار بود که دری بدهد وهز اربار ستاند »جزحاهل نبود ‏ واو بدین ز کوة » فردوس اعلی ورضاء باری تعالی خواهد کرد وخود را از دوزخ برهاند » چرا برودشوار بود » اگربدین ایمان دارد ؛ و دیگرحمات آنکه می‌بندارد که اورا بر درویش هت تتوانگری » خود (۱) باطل - بهدررفته ۰ (۲) تباه نکنید عدقات خودرا پامنت گذاردن و آزددن. (۳) درشتی . ت۱۵ ۰ ۰ ع زد ند که کسی که بسانصد‌سال بیش از ودر برشت خواهد روت اوست ‏ و درحهاو بزرگتن و نزديك خدای تعالی شرف وفخردرویش راست نه توانگررا ؛ ونشان شرفاو درین 1 و خیان | شت که : توانگر را پرنج س مشغله دئبا 0 وبال ان مشغول بکرده ات ۰ 2 نصیب وی از ۱ 0 همه‌قدرحاحت بیش لسدت ) وبروواحب کرده 3 قدر مه وه ت 5 7 ء (۳) ۳۹ ۰ ۰ حاحت بدرژدسش میرساند : بس تحفیعت نوا شیر سخره درس ات درین حپان؛ و دران حپان ببانصدسال بیش‌اژو بوشت خواهد رفت ؛ و ۳9 انکه ه وا مت رل استهق رصفت لت بت کف بندارد که بادرویش دوش در و نعمتی بدوداد» درویش زیردست‌اوشد دم وچون چنین پندارده نشان ان‌بود که چشم‌دارد که درویش اورا خدمت زبادت کنده ودر کارهای‌وی‌بایستدوسللام ابتدا کند» ودرحمله حرمتی زیادت چشم‌دار د‌ وا گردرحن‌وی‌تقصریکند» تعحب بیش از ۱ ن کند که ازاش رقف و باشد که‌باز گوید ۱ که‌من باوی چنین نیکویی کردم واین‌هم ازجپل بود . بلکه‌حقیقت ۱ ستکه دزردش بااو فیکویی کرد که صدلهاژو فول کرد » واورا از ۳ دوزخ بر هانید ؛ ودل اور| ی 4 از نی‌است بخل‌طبارت‌داد ۰ واگر حجامی اور| رایگان ت‌ <یحامت کند منن‌دارد : ج۵ ۱ ۵ <ود سیت هاا لاو خو است‌بود 1 بل نمز در باطن او 4 ومالز کوة دردست او 4 که‌ازو منت دارد . 71 ۷ ی ۳ دیگر انکه رسول-صلی‌اله‌علیه.می گوید : *صدقه‌اول‌دردست لطف‌باری افتد » پس‌دردست درویشی ۰ س‌چون‌حنز کو 2 بخدای‌می‌دهد ودر وش ناب‌خداست در قیصض حق‌وی» بابد که‌از درو ش منت‌دارد » نهمنت بردرویش نود . وچون‌در | ن سه سین ازاسرا ز كوة بیندیشده بداند که منت‌نپادن ازحپل بود . وبرای‌حذر کردن ازمنت؛ سلف مبالغت کرده‌اند» وبریای ایستاده‌اند پیش درویش , و بتواضعی‌تمام بیش او نپاده| ند: آ نگاه سوّ ال گر ده‌ا ند که ازمن‌قبول کن 4 و گروهی‌دست فراییش‌داشته| ندتادرویش بر گیر د» ودست‌درویش برزیر باشد که : « الید) لعلیا <یرمن )5 ۱ 9 بدا لسفلی» یز اس د که منت بر نود. (۱) کشیدن بار سنگین : ۲۱( سختی - صنکینی تج بدفر جامی " ۳۱ مسغرو درفرهان . 3 مفت ومجانی (۵) گرفتن مب ستدن ۰ )1) دستز بر ین نیکو ثر ازدستزیر ین‌است سا ۱- و۰۹۹۹ ۰۹۹۷۹۰۹۷۹۹ +سصصصصصصصجصجصصص«ص«سصصصص جح ۳۳۳ دعا بشه و ام سلمه سین مر «باد گیر ناچه دعا کندت تاهردعایی رابدعایی مکافات"" کننده تاصدقه‌خالس بماند-مکافات نا کرده-و طمع‌دعا بدروش روا نداشتندی که گمان بر آن‌بو د که احسانی گر ده باشند : ومحسن بحقیقت درویش بود که‌این ع‌ده‌از تو بر گرفت ؛ و ظرفم آنکه از مال آنچه پترونیکوتر وحلالتربود آن‌بدهد؛ کهآ نچه‌بشپت ودقریر| نشاید: که‌اوبا کست جز باكقبول‌نکند , و قدقال : «و لائیمه‌وا "۳ . الخبیث منه تنفقون و لستم بآخذیه الاان تغمضوافیه» ین ی‌آن چیز که‌اگر بشما دهندیکر اهت‌ستانید» چرا درنصیب خدای‌خرج کنید + وا گر تیه بتر بود پیش‌مپمان نمد» استخفافی تمام‌بود » چگو نهروا بود که بترین بخداوند دهد ببترین بند گان وی را بگذارد ؟ و بترین‌دادن دلیل آن‌بود که بکراهیت می‌دهد : و هر صدقه که بدل‌خوشی نبود » بیم آن‌باشد که قبول نیفتد . رسول_علیها لصلوة والسلام- 9 «رلت‌درءصدقه ناشتق که بر هز از تفت که 4 واین آن‌بود که بپترین دهد » 2 بدل‌خوشی دهده» . [ داب طلب تردن درو ش بدا نکه هر درویش کهز کوة بدودهی » فر بضه‌از گردن‌بفتده اما کسی که‌تجارت آخر ت‌کند . ازراه زیاده رنج دست بندارد . وچون صدقه بموضع بود ثواب مضاعف باشد : پس باید که ازپنج صفت یکی طلب کند : صغت آو | نکه‌بار ساومتقی بود؛ « قالر سولالل4-صلی الل4‌علیه‌و ] له و سلم اطعمو اطعامکم الاتقباع» گنت: *طعامبی رهیز کاران‌دهید» » بسیبآ نکه‌استعانت !۳ کنند بدانعه سخانتد بر طاعت‌خدای , واوشر يك باشد در آن‌طاعت که اعانت!" کرده باشد ۳ ۱ یکی‌ازب-زر کان صدقه‌خود بفقیر ان دادی و گفتی که : « این‌قوم اند که ایشانرا هیچهمت (*" نیست‌جز خدای ؛ چونابشانر! حاجتی‌بودانديشةُ ایشان‌پر| کنده شود ومن‌دلیراباحضر ت خدای‌برم دوستتر دارم‌ازمر اعات صددل که‌همت اودنیابود»» این‌سخن جنید را- رحمهاله _ حکابت کردند ؛ گفت "این سخن‌صاحب - دلیست از (۱) پاداش دادن ۰ (۲) كمك گرفتن ۰ (۳) کمك کردن . (4) منظور و مقصود . عم هب نس اولبا» این مرد ال بود : مفلس | مد که هر جد درو شال بجر بدندی بپانخو استی» چند مالی بدوفرستاد تاباسرتجارت . شود و گفت : «چون تومردرانجارت زیان‌ندارد». صفت‌دو ؟ ۳۹ آنکه ازاهل عم بود» که جون بصدوّه اوفر اعت علم با بد 6 او در و اب‌علم شريك بود ؛ صفت سو ) " آنکه نهفته با بود که درشی‌<ود بنهان‌دارد : و تحمل‌ز ند « این وم باشند که برده تحمل بر روی نگاه « (حسبهم | لیا هل اغنیاء مرا (روزنی (۱ داز ند »وجون صدفه ۳ دهد برده‌تحمل نگاه‌دار د . نه‌جنان بو د که بدرویشی دهد که‌از سوّال باك ندارد ؛ صفت‌چپار - آنکه معیل‌بود یابیمار بود: که هرچند حاجت ورنج بیش‌بود ؛ ی صمت بنجم ۳ از خو ,شاو ندان باشد : که هم صل4 رحم باشد و هم صدفه؛ و ین که با او ببرادری بود - بر دوستی حق :عالی او نیز بدرحه اقارب باشد . ۳۹ ۳1 تباید که این همه صفات » با بیشتر » درو باشد » او لیتر بود » و جون بحنن ان رساند؛ همت و | زدرشه ابشان و دعاء ابشان اور| حصی 0 باشد 9 این‌فایده او را آن وقت بود که بخل از خود بیرون کرده بود و شکر نعمت گزارده بود . و بابد که ز کوة بعلویان ندهد » ویکافرآن ندهد چهاین اوساخ مال مردم‌انست :9 علوی بدان دریغ بود و این صدقه بکافر دریغ بود . ۱ دب تا زرد ژ 5 ه ستاننده صدقه بابد که بنج و طفه ننگاه دارد : و ظرفه 1 نکه بداند که حق ‌ ی چون بند گاه ن خودرا متا ۳ آفر بل بمال بدان [ول کسب وحفظدنیا برتو ات ان نراد وایشانرا فرمود که‌قدر حاحت بیند گانی که‌عز )۳ س_ مال سیاز در دست بل کات نراد ِ لیکن گروهی که در حق ایة ان زیادت عنایتی بود » ایشانرا از مشغله ووبال دنیا صیانت کرد ,و بار ورنج مر سانند 4 1۶ نعز یزان از بار دنیارسته باشند 4 و رگ همتو ركث اندرشه باشند درطاءعت حول وچون بسبب حاحتی ثرا هقرت شو ندفدر حاحت از دست توا ن؟ ران (۱) کسی که نداند ایشانر | پسبب عفت نفسی که دار ند توانگر می پندار ند : (۲( قلعه ای -۱7۸- تتتشان هتر بان + عا ی کت‌ذعا وهمت ایشان کفارتی بودتو ۱ نگر از ارت لت در ویش أنچه تفا نت بانی کفی آن تنم سعاند که یکاش خود صرف کند . تافراغت طاعت بیابده و قدر این‌نمت نان ۸5 ۳۹ راسخرة وی کر ده‌اند تاوی بعیادت بردازد » و این چنان بود که ملوك دنیاغلامان خاص‌خودرا که نخواهند که‌هیچ ازخدمت غایب باشند ؛ نگذار: که میت دنبا مشغول شوند ) لیکن روستایبانرا و بازارب‌انر ۱ 1 خدعت خاص را نشابند » سخرء ایشان ار افصات ی خر اج و صز ۱ 1 هی‌ستانند و در جامگی علامان م کل و چنانکه مقصود ملك از همه استخدام این خواص بود . مراد حق تعالسی از جملة خلق عبادت حضرت ربوست است »و برای این گفت : « وما خلقت‌الجن والانس الا ایهیدوی 0 » س‌دروش بابد که آ نحه ستاند بدین‌نیت ستاند ؛ و بر ای‌این گفت رسول - صلی ان سلم که «مزد دهنده پیش ازمسزد ستاننده نیست » چون‌یحاحت ستاند» ادن اسنی بود که صدوی فراعت دین بود . و ظرة 1 2 1 نکه ستاننده ازحق تعالی فتیازن؛ وازو بیند» و توا ن 0 هسخر شناستد ار حرتو ی: کهو ی‌را بمو ۳ ام کر ده است‌تااین م بدودهد» ومو کلو ی‌ایمانی 93 است که وی را داده است با نکه سعادت ونحات او در صدفه سته است و اگر این موکل نبودی يك حبه بکس ندادی؛ پس منت از انست که وی دا مو کل الزام کرده است. وچون بدانست که دست توانگر داسطه ومسخر است باید کهو بر| نیز بو اسطه بیند وشکر گوید: (« ان موی لم پشکر الناس لم بشکر الله» ۳۱. که حق‌تعالی آنکه خالق اقعال بند کانست بر بشان تنامی 3 بد» حنا نکه‌کفت : « نما لعیدان4 او اب(؛آو گفت: «) نه کان صد بقا نس (*)»؛ و امئال این برای | نکه ی | و اسطه باخیری ۳1 دانیدویر اعزیز کرد چنانکه گفت: «طو بی لمی حلقته لاخیر و (سرتا لیر علی بد ی4 ۲۱۱ پس‌قدر عزیزان وی بباید شناخت؛ دمعنی شکر این‌بود و باید که ویرا (۱) مالیات - خراج - 0 (۲) و نیافر ید جن‌وانس‌راه‌گر برا یآ نکه پرستش نمایند . (۳) پس‌هر آینه آنکس که شکرمردم نگوید » شکرخدای نخواهد گفت (ع) چه خوب‌بنده‌ای بود؛ بدرستیکه او باز گدت کننده بود [مقصودحضرت ایوب است]. (ه) اد بود پیف.برراستگوی[متصود حضرت | بر اهیم پیغمبراست ]. (7) خو شا بحال کسی که اررا رای یکی [ فر بدم ونیکی را ,دستپای -۱1۹- و اه اه و و و و و واه و بر ۰-۰ پپسپپصپ-«-«-«_ح«ح«ح«ح«سبببب ربب وا اد دا اه | دعا گوید وبگوید: «طهر الله قلبك‌فی‌قاوبالابر ارءوز کیعملك فی‌عمل الاخبار و صلی‌علی رو حك‌فی ارواح الشهداع۱۱)». ۱ ودرخبرست که : هر که باشما تیکویی‌کند مکافات‌کنید » اگرنتوانید چندان دعا کنید که دانید کهمکافات تمام شده و نماشگر بدان بود که عیب صدقه بوشیده‌دازد واندك آن اند نداند وحقیر نشناسده چنانکه شر ط دهنده ‏ نست کهآ نحه دهد ۳1 چه بسیار بو دآنر احقیر دارد و بجشم تعظیم بدان نن‌گرد. 5 ظرفه آزکه هرجه ازحلال نباشد نستاند: ازمال ظالمان هیچ‌چیز ستاند و ازمال صو م ‏ کسی که ربوادهده واحتياط این‌بکند. و رو 4 آنکه چندان بیش نستاند که بدان محتاج بود: آحر بسیب سقری ستاند » بیش‌از زاد و کرا نستاند؛ و اگر وام دار بوده بیش‌ازان نستاند؛ و اگر در چپارم کفایت عیال اوده‌درم بیش نبایده بازده نستاند »که آن يك درم حرام بود و ( گر درخانه چیزی دارد ازقماش وجامهٌ بوشیدنی که‌زبادت بود- نشاید کهز کوقستاند وط : آنکها گر ز کوة دهنده عالم نباشد که از کدام سپم است » برسد که این ۲ از سمم سا می‌دهی باازسم عار مد مثلا تا گر وی ,دان صفت‌نباشد مجم ومقدار هشت‌.ك زکو خوش بو ی دهد نستاند که «مذهب شافعی جم له بيك‌تن تلو ان داد ذضیات صدئه دادن رسول گفت از علبهو له و سلم-: «صدفه دهد و ۳ همه يك‌خر مابود - که‌آن دروش را زنده کند و گناه را بکشد:چنانکه آب آتش را» و گفت: *بیرهیز ید از دوزخ» وا گرهمه نیم خرما باشد» واگر نتوا نیدبسخنی خوش» و گفت. «هیچ‌مسلمان ازحلال صدقه ندهد » که نه ایزد تعالی آنرا بردست لطف خود ستاند و می‌برورد - چنانکه شماچپار بای خویش بروزید تا نگاه که خرمابی ۳ کوه | حد‌شود» و گفت:لفر داهر ۳ در سابه‌صدقة خویش بو د. تا | نگاه که مبان خلق حکم نکنند» و گنت: «صدقه هفتاد درازدرهای شب ببندد» ویر سبدند 45: « کدام صدقه فاضلتر؟ > (۱) باکیزه کند خدای دل ترادردلبای نیکان» و پا کیزه کند عملت‌ر! درعمل خوبان؛ودرود فرستد برروان تودرروانپای شهیدان. (۲) قرض‌دار. (۳) با نداژه. ۹ 5 گفت: «ا که درتن‌درستی دهی- در وقتی که امیدز ند گانی داری واز درویشی نترسی نه | نکه نو( تاحان بحلق‌رسد | تاه توس این فلانر | و ان فلانر| : که ان‌خود فلانر اشده اگرتو گویی واگر نه». و عیسی- علیهالسللام - گفت: دهر که سایلی را نومید دارد وازدر باز گردانده ۳ هفعتن روزملایکه در ۱ ن‌خانه نشو نف » . و رسول تن علبه| لسللام ف دو کار باهیچ کس نگذاشتی‌بل‌که تست خود کردی صد 4۵ بدروش تست خود دادی 1 و اب‌طپارت سدت خود بنهادی ژسر بسوضیدی : و گت صلی النه‌علیه‌و | له _ . « هر که مسلمانی را حامه بوشاند در حول خدای می باشد یا از ان خر فه برده‌ی ماد ۴ . و عاشه بت رضی‌الله‌عنپا - بنجاه هزار درم بصدقه بداد ۱ سراهن باره بردوخته بود ۰ که خود را بیراهن نگر د . 2 ]لو مسعود بد که : * مردی هفتاد سال‌عیادت "۳ ده س گناه عظیم بر ری برفت که عبادت او حبط شد » بس‌دردیشی بگذشت ويك گر ده نان,دوداد: ان گناه او بیامرزیدند وعمل هفتاد ساله باوی دادند . و لقمی بسررا گنت » هر که که کناهی بر نو بردد» ددبی ۱ ن صده بده وتوبه کن 6 . وعید ال ان عمر شکر بصدقه بسیار دادی و گفتی: « خدای تعالی‌میگوید : لی تنا لوا البر حتی تنفقو امما تحبون(۱)» وخدای تعالی داند که من ۳ دوست دارم » . و بوسقیان گوید : «هر که خود را شو اب صد4۵ محتاج تر از ۱ ‌ نیا ند که دروش را صدفه ) ان صدف4 ازوی‌قبول نبوفتد؟. رحس صرق - رحمه‌ا لدع( ّ نتاسی "7 را دید ی کر نیکو ِ گشت : « بدودرم بفروشی ؟ *۰ گفت : « نه » گفت » خدای تعالی حور عین‌را بدژ حیه هی بفروشد؛ که ازين کنيزك بسیار نیکوتر اید » » یعنی صدقه . دروو ره ات بدانکه روره زب ی از ار کان مسلمانی ۲ ورسول گفت 3 علمه | لسلام که ن خدای تعا 1 : هر وت را رده مکافات گذند ‌ 9 و رم 15 ان مسیت 2 (۱) بلیکی هر کز نرسید ۰ تا آنکه از ۲آنچه دوست دارید بدیگران ببخشيد ۰ ( ۲ ) فروشنده غلام و کنیز . ۷ خاص ‏ و حزای آن من دهم ۰ وخدای تعالی گفت : "نما بوفی‌الصا برونا جرهم تغیر حسات»- مز وتان که صبر کنند از شهوت خود ؛ در هیچ حساب نیایت بلکه ازجد بیرون بود ۴ و گفت - علیه‌السلام - : « صبريك نیمه ایمانست ‏ وروزه یك‌نیمه صبرست ٩‏ و گفت ۳ علمه| (سیلام *بوی دهن روره‌دار ‏ نزديث خدای تعالی 4 از بوی مشک خوشترست » ؛ خدای تعالی گو بد ." بنْدهٌ من از طعام وشراب برای من دست باز داشته خاص ؛ حزای‌اومن توا مداد 6 و گفت علیه‌السلام .۰ «خواب روژه دار غاد ست * و گفت علبه لسالام ۰« جو ن ماه رمصان در ۳1 در هاءبیشت بگشایندو درهاء دورخ بیندند » وشیاطین را بند کنند بومنادی آو از دهد که: با طالب خر با که وفت تست وبا حوینده شر تانست که نه حای تست » . واز عظیمی فص افست: که این عبادت را بخ-ود نسبت خاص داد و گفت ۰(صومو انااجزی به(۱۱ » اگرچه همه عیادات او راست . چنانکه کعبه را خانه خود خواند. و اگر جچه‌همه عالم ملك اوست . وروره را در خاصت استت: که بدا مستجق این سسدت شود یکی آنکه حفیقت او ناخوردنست 4 وان باطن بو د » واز چشم خلق بو شیده باشد » وریا را بدو اتود یر یه ایا اس تساه او انیت 9 روزه لعکر او بعکند» که ضیفت روزه کر شپواشت #و سرای این کت رسول ت علء 4 لاسام که 8 شمطان در درون آدمی روانست جون خون در دن : راه گذر دی بردی تنسگک کنمد کت 4 وعا شه را گفت ِ"» از کوفتن در پشت هیچ میاسای» » گفت : (بیچه ۶ » گفت : «بگرسنگی» ْ ونیز گفت : « الصوم "جنة - روزه سیریست و گفت - علیه‌السلام - : "باب همه عبادات روزه است * . واين همه بر ای نست که مانع ازهمه عبادات شهو انست ؛ ومددشروات سیری است : و 3 ۳ شپوات راش‌کند . ۱ بدانکه شش‌چیز و احست ۳ ۱ ۱ دوزه از آن من است ومن باداش آثر | میدهم . که و ۱ ات بت برسی :و بر وول ۷ ۳ اعتماد بود » و در عبد ۷ کّ - نشاید » وهر کهازمعتمدی تشد _ که نز دیت افزاست و نید ۳ روژه‌بروواحب شد »۱ گرچه‌قاضی بقولاوحکم نکند ؛ وا گربشهری دیگردیده باشند کهبشانزده‌فرسنك دورتر بود »برین‌قوم واجب نبود ؛ وا گر کمتر بود واجب شود . ر وطه نیت است ‏ و هر شبی بابد نیت کند و با باد آورد دهد این روز ۱ رمصانست و فر بضه اسنت ۶ اداست ؛ 2 هر مسلمان که ین با ناد اورد» دو؟ خود دل‌اوازنیت خالی‌نبود . وشب شاكت اگر گوید که : «نیت کر دم که‌فر دا روزه دارم | ۳3 اول ماه رمضان باشد» .آن نیت درست نبو ۱ که‌شك بر خیزد ‏ ول معتمدی - ودرشب باز بسین روا بود » ا گر چه‌درشك‌بود + کهاصل | نست که‌رمضان هو زنگذشته‌است ۱ و کسی را که درجای تاريك بازداشته باشند » باندیشه واجتهاد وقت بجای ورد وبران اعتماد کند » درست بود . 2 اگر شب تن بدانکه جبزری بجورد ۰ باطل نشود» بلکه | 3 داند که حیص منقطع خو اهد شد » ثبت کند وحیض‌منفطع شو د‌ روژه درست بود . آنکه هیچ چیز بماط ن جو دار ساند؛ بعمد 9 بقصرطد ) وححامت کر دن و سرمه کشیدن وممل در 1 و دن ودشه‌در ار ف دن هیچ زبان ندار د که سوم باط ن‌آن بود که قرار گاه ه چیزی باشد چون دماغ وشکم ومعده ومثانه؛ و ذر ۱ وصركه اگر بی‌قصد اوچیزی بباطن رسدء‌چون مگسی که بیرد یاغبار راه يا آب مضمضه که‌با کام" "جهده ربان‌ندارد؛ . که‌دره‌ضمضه‌میالفت کند و 9 با کام برد؛ وا 3 هر أمو شی چیزی بخورد زیان ندارد امااگر بامدادیابانگاه بر گمان چیزی خورد آ نگاه‌بداند که س‌از صبح بوده است باییش ازشام روزه قضاباید کرد؛ - فر (ضه آنکه میاشرت نکند بااهل اگرچندان نزدیکی کند که غسل واجب | ید روزه باطل شود واگر روژه فراموش کرده باشد باطل نشود؛ واگر بشب چپارم صیحیت کند وعسل بس‌از صبح کند رو ابود؛ ۱ (۱) آلت بول گردن ۲(۰) حلق. . ۷۳2 ۱- و میم آن؟ه ۳ بق‌قصد نگند که‌عنی از وحدا شوده کر باهل + خوش نز نزدیکی ۱ کند. نه‌بصیحیت - و برنا 1 و درخطر انز ال( باشده جون انز ال افتد 62۳ روزه باطل شود؛ . انکه صد فی نکند» وا گر ی‌اختبار وی‌اوفتد» باطل نشود وا گر سیب ر کم پابسییی و بی ی " ازحاق بیرونأ ورد و سندازده زبان‌ندارد ۳ کهازینحذر کردن دشوار بوده مگ که‌چون بدهان رسدآنگاه بکلوفرو برد این روزمر | باطل کند. سزتهای‌دو ز وم زشش است تاخیر سحور وتعجیل افطار بخرما یاباب و مسواك دست بداشتن بس‌اززو ال وسخاو کر دن صدفه , وطعام دادن ؛ و #ر آن سار خواندن و سکاف (4) 9 خاصه در دهه باز بسین که شب قدر دروست - و رسول علیه الصلوة والسلام - درین ده روز جامةٌ خواب در نوشتی ۳" و _ازار بربستی عبادت را و از اهسل‌بیت او هیچ نیاسودندی‌آزعبادت. وشب‌فدر) یاسیتو یک است» یابیست‌وسه بیاپیستوینج » پاییست و«فت . واین‌ممکن پات واولیتر آن‌بودکه اعتکاف دراین ده‌رور سوسته‌دارد ۱و ۱ ۳3 نذر کرده‌است که بیوسته دارد لازم‌بود که حز بقضاحاحت برون نیاید» و آن‌قدر که‌وضو کند درخانه بیش نایستد » اک بنمار حنازه‌بابعیادت پیماری ۳ آهی بابتجدید طهارتی ببرو ان اعتکاف بریده‌شود؛ وازدست‌شستن‌ونان خوردن وخفتن درهسجد با ۳ نباشد» وهر که که باز آ ید ازقضا حاحت. باید که نبت‌تازه کند . سوورت و عبر روزه بد| من روژه برسه‌درحه‌است.روزهءوام وروزة‌خواص و بو نوی اما روز عوام | نست که گفته آ مد . وغایت آن نگاهداه شتن فرج و بطن و بن کمتر بن درحانست ؛ ۱ و اما روزه و خاس‌الخواس بلندترین درحانست . و ۰آن أ ست که دل خودرا از اندیشه هرچه جزخدایست نگاه دارد وهب؟ ی خود بدو دهد وازهرچه حز ارست (۱) جوان. (۲) فرودآمدن منی,(۳)بسته (ع) در مسجد ماندن. (ه))دونوشتن:جمم کردنو پیچیدن ۷۵ بظاهرو باطن روز دارد » و برر چها ندیشه کند 5 جز احدیت‌حق و آنحه بدوتعلق‌دارد - این روزه گشاده شود و ۳۹ در عرص دنبا اسدیشد 8 اگر <-4 مباح هه این روزه باطل شود » مگردنیابی که باوز وی باشد درراه دین ,که آن ازدئیا نبود . تا گفته‌اند که اگر بروز تدبیر آن کند که روزه بچه گشاید» خطایی بر نوسند ؛ که این دلیل آن بود که‌برزقی که اووعده کرده که بدوخواهددادن وایق ۱ + نیست تواین درجهاو لیا وصدیقانست » وهر کسی بربالای این نرسد ؛ اما روز؛ خواص آن‌بو د که جوارح خودرااز ناشایست نگاه‌دارد * وبربطن‌وفرج اقتصارن‌کند ؛ وتمامی آین‌ردده بشش نحزر بود : یکی | آنکه چشم نگاهدارد از هر چه او رااز خدای مشغول کند خاصه ازچیزی که ازان شهوت خیزد » که رسول - علیها لام - و : «نظرچشم‌پیکانی است از ببکانهاء ابایس - بز هر 7 داوفت هر که از بیم خدای از آن حذر _ کند او راخلعت ایمان دهند .که » حلاوت ۳ ات در دل خود بیابد ». وافس روایت کند که : رسول - علیه‌السلام - گفت که : «پنج‌چیز روزه بگشاید : دروغ؛» وغیبت » و سخن‌چینی ؛ سو گند بنا حق » ونظر بشپوت » ۱ دوم نکه زبان نگاه دارد ازییپوده وهرچه ازان مستفنی باشد . یا خاموش میبود » با بقر آآن خواندن مشفول شود؛ ومناظره ولجاج از جمله پیپوده‌هاء زیان کار بود . اما غیبت و دروغ - بمذهب بعضی ازعلما روز عوام را نیز باطل کند . و درخیر ست که . «دو زن روزه داشتند . جنات شدند - از" تفت _ که بیم هار[ بود » دسنتوری خو استند ازرسول صلی اند علیهو سلم - تاروره بهشاند قدحی بایشان فرستاد تادر آ نیحا ند از حلق هر ب؟ ی بارة خون سیاه برافتاد » مردمان تعجبت بماندند » رسول گفت ۰ ۱ بن دو زن از ها توا ی حللال کر ده بود روزه ان ؛ بدأنحه حرام کرده بودبگشاد ند » وبغیبت مشفول شدند » واینحه ازحلق آشای اد کشت مردمانست که خورده‌اند !»؛ سیم آنکه 3 ش‌ نگاهدار ۵ که‌هر چه گفتن نشایده شنیدلن‌هم نشایده زسمو نده شريك گو ینده بود» درمعصیت ودروغ وغیبت وغیر آن؛ -. ۱/۳ یب ؛؟ : شم موجه وحم وود ۱ نادساح سجن اه ات مه اهدص سس هن سا ان مسبت ات ما اج با دا ی چرارم ۱ آنکه دست وبای ور همه جوارح گاه دار ة 7۹ از ناشاست م4 هر که روزه دا ردوچنین کار ها کند » مثال‌او چو ن سماری‌بو د که و حذر کند وزهر خورد : که معصبت زهر ست 4 وطعام عذاست که سبارخوردن‌او زبان دار اما اصل‌اوربان کار اهسرت : ؛ وبرای این گفت رسول - صلی‌اله‌علیه وسلم _ که *پسیارروزه داربود که اورا از رودهحز .5 ۳ ونشتگی اصمب نست.» ؛ پنجم أ آنکه‌بوقت اقطارحرام وشبپت نخورد» وار حلال خالص‌نمز بسیار خورد که هر که دس ۱ نحه برور قوت سشده باشد ندار 4 کند 1 4 مقصو د حاصل ا ید ؟ که مقصو د از روره صعدی کردن شپو انست» وطعام 2۵ باز بركك‌باز خوردن شوت رازیادت کنده خاصه که الوان طعام جمع کنند؛ تام‌عده خالی نباشده دل صافی کی گردد ؛ بلکه ۳ ن بود که بر ور سباز تسده تااثر وک درخود ببایده و جول شب اند نخورد» زود درخواب شود ونمازشب نتواند کرد؛ وبرای این گفت - علیه‌السلام: «هیج_وعا "( که وونل نز د خدایتعالی دشمن نر ۲ نسیت ِ شم | نکه‌پس از افطار دل‌اوه‌یان بیمو امید معلق بود. که نداند که روزه‌مقبول خواهد بودبانه. حجسن لصر ک- ر<مه‌النه ۳ رورعید بقومی بگذشت که‌می‌خندید ۹ بازی‌میکرد كت کفت: «خدای تعالی ماه رمضان را میدانی‌ساخته ات تایند کان او درطاعت وی‌بیشی دییشی جویند گروهی ی و گردهی باز یس ماندند » عجب از کسانی که میخند‌ند وحهیقت حال‌خو د نمی داندد! بخدابی خدای که | برده‌ازروی کار ؛ 9 ند مقبولان بشادی خود مشغول شو لد و مردودان باندوه خود ماثم گیر ت96 هیچ اس بخنده و بازی نبردازد». پس, ازین جمله بشناسی که: هر که از روزه بناخوردن طعام وشراب‌اقتصار کند روره اوصورنی بی‌روح باشده وحقینت روزه | نست که خودر| بملایکه مانند کنی که ایشانر | شهوت تست اضااه و بهایم راشپوت غالمست و از بشان‌دور ند بدین سیب. وهر 1 ۸ 0 5 ب ‌. ۴ ب ۲ ادی که سپوت اوعالب بو د در درحه بهایم بو د؛ زجو لسهوت اوضعیف شین ( ۱ گرفت بملایکه و باین سبب بایشان نزديك شد نز دیکی بصفت» نه‌بمکان- و ملایکه (۱) ظرف .۰ (۲) شیاهت د هما نندی . 5 5 تزدیکند بحق تعالی: بس‌او تن تتونات کته ین مار شام تدارگ کند وشپوت را تمام مدد دهداز أ نه میخواهد» شهوت قوزی ً دد؛ نضعیف:و نحه روحر هر وت حاصل نیاید. [و ازم افطاد بدانکه قضا و کفارت وقدبه وامساك و ۸ بافطار درماه رمضان ؛ و لیکن هر یکی بای جو ك اما قضا اجب آید برهرمسلمان مکلف که روزه بگشاید. بعذری یابی‌عذری. بابر حایش ومسافر و بیمار و آبستن » و برمرند نیز هم و اجتا رد اما بردیو انه و کو ده واجب نیاید ؛ ۱ و اما کفار ت <ز بمباشر ن‌ آتاییر و ن‌او ردلن هی بر اختار احب تباید: و کفارت آن بو د که بندغ | زاد کنده ۳ 1 ندارد دوماه بو سته روزه دارد ,واگر نتو اند یت ضعفو بیمار ی - شصت "مدطعام شصت مسکین دهد وهرمدی منی باشد کم‌سه یکی 0 اما اما ۳ واحب بود که بی‌عذری روره بکشاید و برحایض واحجت نباید ؛ ا گرچه درمیان روزباك شود ؛ و برمسافر» ا گرچه‌متيم گردد » و بر سمار اگرچه بهترشود واجب تباید . وجون روزشك 2۳ تن گواهی دهد که ماه دبده ات هر که نان خورده بود واجب بود که بافی‌روز همچون روزه‌داران امساك کند . و هر که در موز اسف ادا کید ۰ نشاید که روره بگشاید ۱ واگر روژه کشاده درمبان روز بشپرشود » نشایدکه بگشاید؛ ومسافررا روزه‌اولیتر ازافطان مگ که‌نتواند؛ اما فدیه مدیازطعام باشد که تجت رت رساند » ویرحامل و ضم !"او اجب بود بافضابیم , چون روزه آزییم فرزند گشاده‌باشد » نه‌چون بیمار که از بیم خود گشاده باشد ؛ بر پبری که بغابت‌ضعیف بود وروزه نتو اند داشت همین‌قدر و اجب | بدبدل‌قضا؛ وهر که قضاء رمضان تأخبر کند تارمضان دیگربپرروزی قضامدی طعام | بد. وس یس سس )۱( برستاری ومحانظت - مقصود زینست که تیمارروزانة تن را ازحیت غذ| درخوراك شام تدارك وتلافی نماید (۲) سه يك - تلث ۰ (۳) ظبر. (ع) بچه شیرده . ۱ ۷ ۷ ه و ال هت | | رووه داشتن در روزهای شیر رف ] در روزهای شریف‌وفاضل روزه داشتن‌سنت است ‏ ۲ نجه در سال‌اوفتد: روز عر فه وعاشو را !"او نه روز اول دیالحجه و ده‌روزازاول محرم وحمله ماهپای‌رحجب وشعبان است . ودرخبرست که : «روزءُ يكك روزازماه حرام فاضلتر ازسی‌روز از ماهپاء دیگر ويك روز ازرمضان فاضاترازسی روز ازماه حرام» ؛ و گفت : «هر که پنجشنبهو آدینه وشنبه ازماه حرام روره دارد » اوراعیادت هفقصد ساله نو سند , و ماه حرام چپارست:دوال2عدهودو الحجه‌ومحرمورحب وفاضلتر ین دوالحجه‌است کهو قت‌حح‌است و درخیر ی «عبادت درهیحو فقت فاضلتر ودوستتر- نزدخدای - از عشر " اول دیا لحجه نیست: روره يك روز آزان‌چون روز يك‌سالست ‏ وقیام يك‌شب چون قیام لبلةالقدرست » گفتند بارسو الاله :۰« و نه‌نیزحیاد گفت.«آری ! نه نیز حیاده الا که اسب وی کته شود وخون دی واه | ون در <پاد؟. و گردهی ازصحابه کر آاهیت داشته‌اند که همه رجب روزه دار ند تاباماه رمصان مانند نبود : بدین سیب يك روز گفاده‌اند با زیادت . ۱ و درخبرست که ۳ «چون‌شعبان یه تیم رسد ) روزه اسدت وت ار 4 و در جمله | خرشعبان بگشادن نیکوست : تارمضان ازو کسسته شود ؛ اماباستقبال رمضان از اخر شعبان روزه داشتن کر اهیت است : مگر که سیبی باشدجز قصد استقبال ۰ ۳ روزهاء شر شاز ماه ایام ارت : سیزدهم 2 چپاردهم وبانزدهم و ار هفته : دوشنبه و بن<شنبه وحمعه . آما روز پیوسته داشتن همه‌سال جامع بود این همه را » لیکن پنج روز لابد بودکه بباید گشادن : دوروز عید" "و سه روز ایام تشریق " پس ازعید اضح؛ و باید که برخویشتن خر گنز در افطار که آن مکروه باشد : وه رکه روزه بسوسته )۱ نیم ذی | لبحسه 1 )۲( دهم ماه محرم ۰ (۳) دهه . (؛) روزهای سفید : مقصودروزهالی ازماه است که ماهتاب درشب |[ نها بیشترین‌ردشنی را دارد که همان‌سیز دهم‌وچباردهم وپانزدهم باشد . (ه) عید قر بان وعید فنطر.() خشك کردن گوشت دد آفتاب : اینعمل درسه روز پس از عید قربان انجام میشود . (۷) منع . - ۷۸۳ عرادات ها او دا و و و و و نا و ما با وه و وا و ما ها و با هر و با اه و اه او و وا حور و ود ای اد دا و دا و و و و و و 5 دا با و و 5 و و ها تن ۵ وا هن ۵ 0۸۵ ۱ نتواند داشتن» يك‌روز می‌دارد و رك‌روزی کشاید :این‌روره داود است‌علیه‌السلام -» قافتا وق از کیت « و درخبرست که «عید الل4 بی‌عمر و بین‌العاص می‌برسدازفاضلترین‌طریقی در روره » ويرا بدین قرمو د ‏ گفت ازین فاضلت رخو اهم گفت ازین فاضلترنیست »,ودون این ان باشد که روز دوشنبه و بنجشنبه می‌دارد » تا تزديك بود - با مساه رمضان بهم لت شال:.. ۱ وجو تس <شبقت روزه شناسد : که مقصو و کت شمو ات وصافی کر دن‌دل» باید که مر اقب دل خودمی‌باشد» وچون چنن باشد گاه بود که افطارفاضلتر بود » و گاه بود که روره » و بدین سب بو د که رسول - علمها لسلام گاه‌روزه داشتی تا کفتندی مگر بش نکشاید ,و گاه بگشادیتا گفتندی ف بیش نخو اهدداشت» و ترتیبی‌معلوم دی روزء ورا ؛ و علما کر اهست داشته‌اند که چپار روز زیادت نکشاید - بیوسته - و این رور عنل و ایام تشریق گر فته‌اند که چپار ور از 4 برای آ که بر دوام روزه بکشادن بیم بودکه دل سیاه کند وغفلت غالب شودو آ گاهی دل ضعیف شود . اصلی هنت او اسمت بداننکه حج ازار کان اسلام است » وعبادت عمراست؛ ورسول گفت‌علیه‌السلام: دهر که مرد وحج‌نکرد 9 خواه‌حپودمیر وخواه ترسا 6 و گفت :« هر که حج کند بی آنکه تن قآ لو ده کند وربان به بیپودهو ناشاست مشغو ل دارد » ازهمه کناهان بردن 1 همچون آن روز که از مادرزاد »» و گفت » بسیار کناهست که آ نراهیچ کفارت‌نیست » مگ ایستادن بم فات ِ" * و گفت - علیه‌السلام -: « شمطان‌رانسنند درهیچ روز خوارتروحقتروزرد روی‌تر از انکه در روزعرفه » ازبس رحمت که خدای تعالی برخلق نثار کند » وازبس کبایر عظیم که در گذارد » و گفت : « ه رکه از خانه برون 1 براندیشه حج و در راه بمیرد ؛ تا قبامت هرسالی ویر مزد حجی و عمره هی نو بسحد » وهر که در مئه بمیرد بادر مد‌ینه ویر انه‌عرض " بود نه <سابت» (۱) جائی است دردوازده میلی مکه ۰ (۲) دسید کی پکاروحساب . -۱۷٩س‎ و گفت + « رگ حج مبرژر ۳ از دنیا وهرچه‌دروی است » ووبر| هیچ حزا نست مگر اتقایت » و گفت : « هیچ تا عظیمتر از آن نسدت 2 زر و4 باستد و کمان برد که آمر زیده یت » . دعلی این موفق تن از بزر گان بوده ات۵ رت : « یلگ سال حج کردم شب عر قه دو فرشته را بخواب دیدم که از آسمان فرو د آمدند با حامپای سبز » یکی دیگر را گفت : دانی که امسال حاج چند بودند ؟ گفت : شذصد هزار بودند» گفت : دانی که حج چند تن پذیبر فتند ؛ گفت : نی ؛ گفت : حج شش تسن پذیرفتند وس » گفت : از خواب در اما ازهول این سخن » وسخت اندوهگن گشتم 9 کنتم هن بیج حال از این شش تن نباشم » در این آندیشه واندوه بمشعر الجر ام۲) رسیدم ودرخو اب شدم » همان دوفرشته را دیدم که همان حدیث تانکف تک گفتنه ‏ آنگاه آن یکی گفت : دانی که حق‌تعالی امشب چه<کم کر ده‌است میان‌خلق ؛گفت: ۱ گت . ببریکی ا شش ان صد هزار بخشید ودر کار ابشان زر » س‌از خواب بیدار دم شادان ؛ وشکر کردم خدایرا تعالی » . ورسول گفت - علیه‌السلام- که : «حق تعالی وعده داده است که‌هرسالی‌ششصدهز ار بنده‌این خانه را زبارت کنند بحج »واگر کمتر ازین باشند» از ملابکه چندانی بفرستندکه این عدد تمام شود » و کعبه را حشر کنند چون عروسی که‌جلوه خواهدکرد ؛ وهر که‌حج کرده‌باشد گردوی 1 دد » ودست دریر ده‌های وی زند » ۱۶ آنگاه که در بپشت شو د و اشان باوی در پشت شو ند ۵ ۰ شراب وار کان دك بدانکه هر مسامانی که حج کنددر وت جوش درست دود ) ووقت وی شوال ودوالعده ونه روز از دوا لحجه اف تا | نگاه که صیح پر اید روز عید : احراددین مدت بحج درست بود؛ و بیش‌آذین اگر بحج احرام اورد عمره باشد وحج حکو ده + درست بود ؛ وش خو اره را ول از وی احرام آورد "و مر فارد ِ" همیز درست بود : وشیرحواره را ژلی ار ری احرا اژرد. 2 بعرقات بردر بسعی وطواف درست‌بود : س‌شرط درستی حج مسلمانی دقت پیش نیست ؛ (۱) حجی که آمیخته بگناه‌نیست مقبول ۰ (۲) مقامی‌است بین‌منی‌وعرفات ۰ (۳) احرام : داخل‌شدن درکاری‌است که بعضی از حلالها دا بر شخص حرام میسازد ۰ (ع) دویدن( ازاعمال حج است ) . 2 گرد چیزی گشتن ( از اعمال حج ) ۱ ۵ اما شرط آنکه از حج اسللام سفتد و فررشه کزا رده شود پنج ات مسلمانی و آزادی وعمل و بلوغ و ازکه دروفت احر ام آورد : اکر کوداه احر ام آورد وبالغ شود . پیش ازایستادن هر فات -باینده آزاد شود - پیش ازین_کفایت بود از حج اسالام ؛ و همیر: _ شرایط بباید تا فرض ۵ بیفتد » الا وقت : که همه سال وقّت عمره است . اماشرطآنکه از رت حج کند یات آن‌بو د که نخستحجفرض اسللام گز ارده بود : اگر بیش از آن‌از دیگر یت کند اژو ی‌افتدنه‌از آن ۳ : ژبیشین حج اسلا‌بود» آنگاه‌قضا» آنگاه نذر ؛آنگاه نیابت » و برین ترتیب افتد: اگرچه نیت بخلاف این کند . اماشرطو سور بجع :اسلام‌استو۶ بلو ۶ وععلو ارادعه استطاعت. واستطاعت در نو عاست یکی آنکه توانابود که‌خو دحج کند شن‌خوش» و این سه‌چیز بود دیکی آنکه بتن‌درست بود ؛ دیگر آنکه‌راه ایمن بود . و برراه‌دریای خطر نالا ودشمنی که ازوی بیم‌مال یائن بود نباشد » ودیگر آنکه چندانی مال‌دارد که نَفقه ر فترن و آمدنر ۱ بس بود و نفقه عبال‌را جآناز | ید - سس از آنکه مهو اما گز ارده باشد- وباید که ستور دارد و بیاده‌رفتن لازم‌نیاید . امانوع‌دیگر آنس تکه بتن‌خویش نتو اند : که‌مفلوج‌بود یا برحای مانده بو دچنانکه امیدبپتر شدن نبو دالابنادر_ و استطاعت وی‌بدان‌بود که‌چندان مال‌دارد که نایبی بفرستد تاحجوی‌بکند ومزدوی بدهد ؛ کین وی‌دریذیرد که‌از وی‌حج کند رایگان 4 بروی‌لازم آیدکه دستوری دهد : کهخدمت بدر شرف باشد ۸ 2 ای ون ۲ که‌من‌مال‌بدهم تا کسی‌را اجارت گیری لازم‌نیاید قبول کردن : که‌درقبول مال‌منت‌بود» واگر بیگانةٌ ازوی ح‌خواهد کرد لازم‌نیاید منت‌دی‌پذیرفتن . وچون استطاعت حاصل‌شد بابد کهتعجیل گند» پیا گر تأخی رکند رواباشد» اگرتوفیق‌بای دکه سل ویک بکند ۳ ِ تأخیر 7 وبمیرد .بش از حج-عاصی بو ۵ واز تر 4 ۳ ویحج وین سامت وی_ا گر چه‌وصیت نکر ده باشد : که‌این‌وامی گشت بروی . عمر -رضی العنه گو ید که : «قصد آن‌خو استم [ د تابنو بسم که هر که مستطیع باشد درشیر‌ها و حج‌نکند ازوی گزیدی " همی ستانید؟ . (۱) مقصود اینست که پس گوید ۰ (۲) ۲ نچه‌ازمرده‌ميما ند - میرات ۰ (۳) خراح - جزیه‌مالیات » -۱۸۱- و دا ها و وج و اد و و او جع وا و و ۵۵ ۲ و ۵ ۵ و و و و و 9 و و ۵ و و و ۵ ۱ ۵ 0 و ۲ و ده و و و و و و و و و و ار و و دا ۵ ۵ سا و و و اد و هه ۵ و ۵ ۵ و ۵ ۵ و ۲ ان و ما وا و و و و و و و و و اه و و و وا ۵ و و و و ۲ ۵ 6 ۰ بدانکه ار ان حج که بان درست تباید پنج‌است احرام‌وطواف دس ازوی سعی‌و ایستادن بهر قات وموی ستردن » بريك‌قول . ود و اجیات حج که | ازان دست‌بدارد حج‌باطل نگر دد» و لیکن 3 دی و لازم آید؛ شش 2 احرام نت درسقات ت ۳ اک از ]تا در گذرد احر ام 1 ۹ واحب 1 4 9 رگ انداختن » و یت درکن (هر فات 1 آفتاب فروشدن » ومقام کردن شب زد ۳ وهمحنین بمنا 5 وطواف وداع؛ اندرین چپار باز سین رك فیرشت : که گوسفند لازم مارد _ جون دست بدارد لیکن سنت بود . واماوجوه گزاردن حج‌سه است : افرادو_قران وتمتم : و آفُراد فاضل‌تر + چنانکه جح اولا نبا بگذار د». حون تمام شود از حرم ببرون | و » احر ام عمره آردانگاه عمره ۳ . و احرام عمره از چعر ازه فاضل تراز آ نکه از تنعیم واز تنعیم فاضلتر از آ نکه از حدیبیه وازین‌هرسه‌جای سنت‌است؛ اما خران ان بود که گوید : «لبيكك بححه وعمرة تا به يك بار بپردو محر ۲ ۳ شود و اءعمال حج بحای اوردوبس ۰ عمره در وی عشی 2 9 شود »چنانکه وضو در غسل ‏ و هر ٩-5‏ چنین کند برو ی گو سفندی واجب آید» مگر ۱ نکه‌مکی َ بود , که بروی واحب تباید .4 میقات وی خود مکه است ؛ و هر که قران کند» ی 1 ۱ ان از روف عر ٩-9‏ طو اف و سعی کند 4 سعی محسوب بو د از 7 عمره » اما طواف پس از وقوف بعرفه اعادت باید کرد که شرط طواف ر کی انست که پس اما ثمثسم آن‌بود که چون بمیقا: 1 تموال !۲۸ واما تمقیم ان‌بود ده چون بمیقات رسد بعمره احرامادرد؛ و بمکه تحلل کند » تادر بثد احر ام نباشد ۱ نگاه هه وت حج هم نمکه احر ام حج بیاورد و بروی و واحب اد 1 نتواند سه‌روزروزه دارد - پیش از عبداضحی ۳ )۱( چایی که از آ نا |احرام شرواع ممشو د ۰ )۲ همان مشعر | احر ام اوح ۰ (۳) جای-ی ات نرديك مه .: )( باز خد| با آماده حج و عمره هستم . (۵( کسی که وارد احرام مشود . )) کنجیده . (۷) اپستادن ۰ (۸) کشودن احرام ۰ )٩(‏ عیدقسربان -۱۸۲- ج و و وه و و و وم و ور و و و و ها و واه و هو و و و و و وم و وا وا و و وه وا وا اد و ماو و و و و دس و وا مس و و و اد ها و و و و سا و و و و و ها و ها دج و و و و و و وخ وه و وا و و وخ او او و وس او و ها و و دم هه و و ها ما ومع 6 ندارد همچنین ده‌روز روزه دارد .و تمتع 0۷9 شود که احرام عمر ه‌درشوال یادر دو القعده باعشر ذوالحجه آرد ا زحمت کمتر بودحج رایو احرام حج از میقات خویش پیفکنده‌بود ؛پساگر مکی‌بودیاغریب‌بودو ه‌وقتحج بمیقات ید پاپامئل‌مسافت وی ؛ 1 سفندی بروی واجب تباید _ِِِ آما محظو رات ِ" حج شش‌است : ۱ یکی جامه پوشیدن» که این حرام است : بیراهن وموزه وشلوار و دستار نشاید » بلکه از از و ردا 0" و نعلین تاید 4 اک نعلین تباید کفش روا بود » و ا کر از ار نباشد شلوار روا بود ؛ و هنت اندام بازار بیوشد روا بود » مگر سر ؛ وزن را روا بود حامه داشتن بر عادت - ۳ روی » تاید که یوشد - و اگر در محمل ِ" ۳ باشد روابود ؛ دوم آنکه بوی خوش بکار ندارد : اگر بکار دارد یا جامه در بوشد؛ ک سفقندی و اک ان : میم موی نستردو ناخن‌باز نکند ‏ که‌| گر بکند گوسفندی واجب آ ید؛و گرمابه‌و فصد خی رن و موی فرو گشادن - چنانکه کنده تباید - روابود . حپار 1 جماع :۳ ۳1 بکند شتری با گاو ی با «فت 1 سفند واجب 1" ۰ حج تیاه شود . پنجم مقدمات مباشرت‌چون برماسیدن زن و بوسه دادن‌نشاید » وه رچه‌طپارت بشکند ازمالامست 4 دروی گو سقند‌ی واحب‌آید » ودر استمناه" آهمچنین وعقد نکاح نشاید محرم ر[؛ وا گر بکند درست نبود » ولیکن‌چیزی لازم نباید . شم صید کردن‌نشاید ف ارات : | گرصیدی رابکشد مانندوی واجب‌آ ید زشتریا گاویا گوسفند » تابحه چیز بهترماند . کوقیت ات بدا نکه‌صفت اعمال حج از اول تا آخر بباید دانست؛ فراص‌وسنن و اداب وم آمیخته 4 <نا نکه یه ۶ که‌هر که عرادت ند بعادت کند ) و ادب و فر دص همه نز درک وی‌برابر بود که متام محبت که رسد بدوافل وسئن رسد » چذا نکه‌رسول گفت ِ چیز ای حر ام وم 1 ۰ (۲) عبك جر 4 0 وت 0 تا سایه بان . ۱۸۲ علیه‌السلام که : «حق تعالی #۳ بد : بندگان من بهن هیچ تقرب نکنند بزرگتر از گز اردن فر سپاء من .وانکه بنده‌بود نیاساید هیچ ازتقرب کردن بنوافل وستن » تا بدان‌در حهرسد که سمحژ بصر ودست وربان یمن باشم : بمن شنود» ویمن بیند » و بمن کار د و تن برد ؟ . پس‌هم باشد | داب و سمن‌عبادات بجای و ردن » ودر هر جایی نگاه‌باید ی ۱ ۱ ۱ اول! داب‌راه و ساز آن باید که‌اول که عزم‌حج کند تو به کند » ومظالم ِ" بازدهد ‏ ووامیا بگزارد و عبال وفرز ند وهر کرابروی نققه است نفقات بدهد » ووصت‌نامه بنوسد» وزاد راه‌از وحبی حلال رت | و ردوازشپت " حذر کند :که گر حج تال با خاش 3 یم آن بود که نابدیرفته بود» وجندان ساز سازد که بادرویشان دثیق بتواند کرد درراه»و بیش ازببرون شدن سلامت راه‌را چیزی صدقه دهد » وشتری قوی تن » وهرچه‌بر خو اهد گر فت <مله :کار 1 نماید " زگ اهت نباشد» ورفیقی بصلاح‌بدست آر د که‌سفر کرده بودودردین مصالح‌ اه راز بود؛ ودوستانر اوداع کند وازابشان دءاخواهد وباهریکی 3 : «)ستودع الله دینك و اما نتك و خوائیم ءماك (*», وابشان با وی‌گویند: «فی حفظالله و کنفه » زودل الله النقوی و جنبك الردی وغفرذ نبك و و جهك لایر ا دیما تو جهت( ۰ وجون ازسرای برو رد خواهد | مد ۸ تست دو رکعت نما کند _ درز کعت نخستین قل با آبهاالکافرون ‏ و در دوم قل‌هو اللهاحد برخواند با قاتحه -وبآخر بگوید : «اللهم انت‌الصاحب قی‌السفرو افت الخایفة فیالاهل واامال والو لد احنطنا و اباهم می کل 4 . اللهم انا نسالك‌فی مسیر ناهد ا(بر و التقوی » و میا لعمل ما ترصی ۷ ». چون بدر سرایر ۰ بد: دبس الل4 » و کات علی‌الله» احول[‌و لا قوخ الابالله . الاهم بك| نتشر ت‌وعاك تو کات و بك اعتصمت واليك توجهت . الاهم رودنی النقوی » واغغرلی ذلبی (۱) چیز هائی که بنارو | گر فته شده ۰ (۲) مالی که حلال وحرام آن معین نیست . (۳( کر ابه دهندهحیوان ۰ (4) نمودن : نشاندادن (۵) بخدامیسپارم کیش . توو امانت تووفرجام کار ترا . (+) درنگاهداری واه خدا » توشه‌دهد خدا ترا از بر‌هیز کاری ودور دارد ترا از تباهی و گناهت بیامرزد و بپرجا رو کنی نیکی پیشت آرد .۰ (۷) خدایا تو یار سفری وجانشین در بستگان ودادالی و فرزندی :ماو [نانراازه_بلانگاهدار . خدایا درین راهگذر یکی و بر هیز کاری‌ر! از تومیخواهيم » و ازعمل [ نچه را که تو بپسندی . ب۱۸- و و <ه :ی (اعبر ا دما زو جهت(۱) ۴ رجون سار شید ون ب بسی الل4 ق بالله و الله) کب . سیحان الذی ستعر لناهد! و ما کناله مقر زن .و انا الی ر بنا منقلیون )2( 6 ودرحمله راه‌یذ کر رفر آن مشبغول باشده رجون ببالایی شفک وق «لاهم لك الشر ف‌علی کل‌الشرف و اک (حمد علی کل حال(۳)» » و چون ببیمی باشد درراه » ۲ کر سی و آمی‌الر سول ۰ .و ول هو الله و مهو ذ تین بر خو اند. [داپاحر ام ودعول مه جون بمیقات رسد که قایله از | تیحا احرام 9 » اول عسل کند ۰ 2موی و ناخن باژ گزد چنانکه <معد را گفتيم 5 وحامه ده 4 سرون کند 2 ازاری ردایی سییثد بر بندد ؛ دیش از احر ام بوی وش بکار دارد عِ چون برخیزد که بخو اهد روت اسر پران‌گند وروی‌براه | وردو یت حج کند وبزبان 9 ) (برلگ ۰ الاه-م لبیل » لا شر باك لك (یراك» آنا ل<مد و النهمه اك و ااماك لاشر ری ی (1) وهمحنین این کلمات را باواز عادت ی 3 ند وهر کید بالا , ی و نشیبی باشد » وهر کیجا واه بز<مت هم آیند کون 4 وجون نمکه نزديك رسیل غسل کند 1 ۱ ردرححج ز۵ اح رام را 1 ودخول مه را ,طو افز بارت را ۰ ووقوف زور 4۵ وه را 1 ِ نت را 1 وسه عسل , برای مکی ث انداختن سه چمر ه وطواف وداع رژ واماری ! "کر (<هر الهقبه عسل نیست . ۱ س چو ن‌غسل کند ودرمگه شود وجشمش بر خانه‌افتدوهنوزدرهیان‌شهر باشده 0 : ((2 دص"( و الله) کبر 4 الاهمانت السلام و هلگ ) (2(م و دار له دار السلام » تبار ات ر بنایاذا لحلال والا کر ام . الاهم‌هداببتك عظمته و کرمته و شر فته » اللهم فزده تعظدما وزده آشر فا و تکر بما وزده مهاب4 » وزد می ححه بر و کر امة .الاهمافتح‌لی ابواب رحمته وادخلنی جنتك واعذ ی میا اشیطان (۱) بنام خدا » خودر| بخدا سیردم » تواناگی و نیروئی جزبخد| نیست . خدایابباری تو بیرون آمدم و بتوتو کل کردم و درتوچنك زدم وروسوی تو کردم . خدایا برهیز گاری راتوشه من‌فرما . کناهم بیامر ژ وهرجارو کنم نیکی بررا هم گذار. (۲) بنام خد | و بخدا و خدا بزر کتاست . با کست کسی که این‌دا درفرمان ما کرد > درحالی که‌مابان تواناگی نتوانیم داد . و ماسوی برورد کار خویش باز گردند کانیم ۰ (۳) بار خدایا درهر بزر 9 بزد کی تراست » ودرهرحال ستاش مخصوص تست » (4) بفر مانم خدابا شرمان ؛ تر انیازی نیست بفرمانم سکن ونععت وجپانداري تراست بفرمانم > ترا انبازی‌نیست . (ه) پرتاب کردن سنکث و تیر . -۱۸۵ب ار جیم که در مسحد شود از باب اثی‌شیبه - وقصد حیدر اسو۵ لک و4 دهق )فا کر نو اند پیت زحمتت اقنشت»ووای :یر تن وبگوید ۰ «الاهم اما نتی ادیتها» ومیثاقی تعاهدته » افهدلی بالمواقاة ۲ بس‌بطواف مشغول شود . [داب طو آف بدانکه طواف همحون نمازست : دروی‌طبارت تن‌وحامه وسترعورت‌شرطست دلیکن سخر"_ دروی مباح است ‏ واول بابد که 0 اضطباع بحای اردو اضطباع ان بود که میان ازار در زیر دنت و ابیت 35 وهر دو کر انة وی‌بر کتف چب افکند ‏ پس خانه رابرجانب چپ کند واز ابتدای ححر | سود طواف ابتدا کند چنانکه میان خانه وسان وی‌سه گام باشد » تایای بر شاث روان " نید که آن حد خا 4 است؛ وجون طواف ابتدا کند ك ۰« لاهم ا یمان رلک و تصد قاً بکتا بك و و فاءبعهد لك و اتباعاً لسنه تبث میحمد صلی‌الله علیه و سلم» و جون بدر خانه‌رسد بخوید: «الاهم هذاالبیت ببتك » و هذاالحرم حرمك » و هذاالامی امنك * و هدا مقام خليك العایذ بك می النار »»" آوچون برکی عر اقی رسد گوید : «الاهم انی اعوذبك منالشر ك و ااشک و الکفر و النغاق والشقاق و سوء الاخلاق و سوء المنظرقی الاهل و المال و الو لد ۵ وت نساودان رسد گوید: < اللم اظلنی تحت ظل عرشك یوم لاظل الاظل عسرشک . اللهم اسقثی بکاس محمد صلی الله علیه و ] له و سلم شر بة لااظماً بهدها ابدا (0)» و چون بر کی شامی رسد آوید : «اللهم اجعاه ححا میروراً وسعیا مشکور | (۱) نیست معیودی جزخدا و خدا بزر گست . خدایا تو سلامی‌و از توست سلام » وخانه تو خانه آرامش وسلام‌است : پرورد کار ماتو میار کی ای دار نده شکوه و بغشایش ؛ خدایا این خانه‌ای است که آنرا بزرك و بزد گوار کردی » پس‌خدایا ببزرکی آن‌بیفزاو بزر گواری‌آن زیادکن و یکی و بغذایش حح کنند کان آنراافزون‌فرما . خدایا درهای بخشایشت رابرمن بگشاومرابپشت در "ر واز شیطان رانده شده نناهده . )۲( سنك‌سیاه ۳۱ دابا امانت خودرا سبردم و بیمان‌خود راا نجام دادم » پس برحق گزادی من گواه باش ۱ (ع) شادروان بمعنی پرده وسراپرده است ودر ابنجا نام مقامی است در کنار خانه کعبه .۰ (۵) خدایا (طواف میکنم)ازایمان بتووراست دانستن . کتاب‌تو ووفای پیمان تو وپیروی ازددش پیغمیر تومحمد صلی ال علیه‌و آله وسلم ۰ (*)بار خدایا این خانه خانه‌ تست واین‌حرم حرم تست واین امن (ازبلا) امن‌تست و این‌جایگاه دوس ست ؟4 از آ دش تو باه آور: )۷ خدایا یناه مسرم بو از مك بر شرك و کفر ودو رولی ودشمنی و بدخلقی و ,ظر بددر اهل و خانه و فر ز ند ودارالی )۸( خدا,اجای ده مر ادر ساأیه عرشت » روزی که هیچ سا :4 جز آن نست خدایا با چام بیغرت محمد. صلی | (1ه له و آ[ شربتی من بنوشان که یس از آن هر گز تشنه نشوم - ۱۸ وذنبا مغ ی | و تجارة لن تبور » باءز یز باغغور رباغ۵۶ر و ار حم و تحاور عما تعام انک انت‌الاعز الا کرم ۱) »وچون بر کی یمانی رسد گوبد: اللهم ای اعوذ بک می‌الگفر و اعوذبک می الفقر ومی‌عد ابا لقبر و می فتنه اله‌حیاو الممات و اءوذ‌ یک می‌الیجزی فی الدندا و الاخر ة ۰ الم ر دا ] تزا فی‌الد نبا حسنه و ۱ قیال خرة <سزة وونا ب حمتک عدابالقیر وعذاب‌النار ۲۲۱ > » هفت‌بار همحنان بگر ددوهر باری | بن‌دعاهامی گو بد ‏ وهر باریر اشو طی 3 ید 4 درسه شو می‌رود حلد وارو شفغاط وا گر بنز درك خانه زحمت بود دورتر شود تابشتاب‌تواند رفت » ودرچمار شوط بارسین آهسته رود . و هر باری ححجر را بوسه دهد و دست بر کن مانی فراز آورد» واگر نتواند از زحمت به‌دست اشارت کند ؛ چون هفت شوط تمام شود میان‌خا 4و سنگ باستد » دشکم وسینه حانب راست ازروی‌بر دیوار خانه نید ودودست زیرسر خوبش بدیوار بازنپاده بادراستار کعیه زند ‏ و این جایرا ملتز م گویند » ودعا اینجا مستجاب بود بگوید:«ا للهم باربالبیتالعتیق اعتق رقبتی می‌النار واعذ نی من کل سوء و قنهنی بما رزرقنی و بارك لی فیما ] تیتنی(*) و آنگاه صلوات دهد واستغفار کند و حاجتی که دردل دارد بخواهد » آنگاه در فسن مقام باستد ودور کعت نماز کند که "۳ ار کهتی | لطو اف گو بند وتمامی‌طو اف‌بدان بود _ درر کعت اول ال<مد وقل؛ا ابهاالکافر ون » ودردوم ا ل<مدوقل‌هوالل4اجد ویس از نماژ دعا کند » وناهفت شوط بشگردد بک‌طو اف نما نشود .وهر هفت باری‌این دور کعت نماز کند انگاه تاینز درگ جر شودوبوسه دهد وختم 7 بدین » و بسعی مشغول شود . آداب‌سحی ف ۰ ۰ باید که از درصفا ببرون شود » ودرحه چند بصفا برشود » حند| ۹ یه ۱ )۱( خد| با جح را در بذیر و سعی ر | سید ید و ساز و ناه رآ بیامر ز و آ نر | بازر گانی بدون تیاهی فرما ! ای بزرك وایآمرزنده » برورد گارا بیامرز و بعش واز آ نچه میدا نی در گذر » چون تو نز ركت و رتشا بنده‌ای ۱ ( ۲ ) خدایا اه مییرم نو از ؟-فر و درو یشی و عذاب ور و بلای ز ند کی ومر ك » و شاه مییر م به تو از ستی در دنا و آخرت : برود کارا در د ما و آخرت.ن نیکی رسان و بخشایشت مارا از رنج گور ور نج ۳-1 زگاهدار ۱ ۳۱( +کمر تده مقصود شتافتن () بر ده‌ها ۹" «و شش .۰ () خد | را ای برورد کار خانه کپن ۱ آزادکن گردن مر | از آنش »واز هر بدی مرا در ناه خود گر و بانجه روزی من کرده‌ای - ساز کارم ساز و در [ نچه بمن داده‌ای پر کت فرست . -۱۸۷- اه و و او و و او ها و ها ها تا ها ۵ ۵ ۵ ۰ ۵۵ وب و و و وتو و و و وی و و و و و مر مر و وا بل و ام و و اج و و و و وا دجاو دم و و 5 و ۵ ۵ 0 5 لخد و ام ۵ و ۵ و هد ها ۵ و و ۵ ۵ و ۵ ها با با و و و ات و و دا وه و را پیند » وروی سوی کعبه کند و ۳ : «لااله لاله و حدهلاشر یک له له الملك و له الحمد بح و یمیت » وهوحی لابم‌وت » بیده‌العر و هو علی کل شثی قدبر لاال4)ل4(۱ وحده » صدق وعده و نصر عبده و اعز جچنده وهزم‌الا حزاب و حمده ‏ لااثه الاالزه محلصیی له الدین و لو لره الکافرون ! 6 ودعا کندوحاجتی که دارد بخواهد » پس فرودا بدوسعی ابتدا کند تا بمروه و آهسته مبرژد 2 وو زان : "رب‌آغفر و ار حم و تحاوزعما هل انک اات‌الاعز-الا ارم . الاهم ربنا ] تنا فی‌الد نیا حسنة وفی‌الاخرة حسنة وقنا عذاب‌النار ٩‏ و آهسته میرود تا بمیلسبز رسد که بر گوشهٌ مسحد ست ؛ پیش ازان به‌قدارشش گز بشتاب رفتن کش د تا نگاه که بدان دوممل دیگر ر ۱ با هت ید 5 پمروه رسد بدانجا برشود و روی بصفا کند وهمان‌دعا گوید - واین‌یکبار بود - جون بهصفا 1 دوبار باشد : همحنین هفت باز ۰ هم بدین‌صفت ۱ چو ن ازین فارغ شود طواف قودوموسعی 1۳ 2 واین ی ودرحج . اماطو اف کهر کن و پسازوقوف بوده وطهارت درسعی‌سنت است ودرطواف واجبوسعی بدین گفابت‌آفتد» که‌شرط سعی تشیبت 25 س‌از وفوف بود» ولیکن بارد که بس‌ازطوافی باشد » اگرچه آن طو اف سنت باشد . آداب وقوف ِ بحر 4 ندانکه ا گر قافله روزعرفه رسد بعر قات » بطواف قدوم ‌» نیر دازند » و اگر پیش‌رسد طواف قدوم‌بجای | ر ند ؛ وروز تروبه ۹ از مکه بیرون ‏ بنده و آنشب‌دره‌نا باشند ودیگر روز بعر قات رو ند . ووقت دقوف بس‌اززوالدر آید روزعر فه تا انگاه که‌صبح روزعید بر 1 بدا ۱ گرپس ازصیح رسدححفوت مود . وروزعر فه‌غسل کند و نه‌از دیگر بانماز پیشین بهم گذارد و بازبدعا مشغول‌شود . واین‌روز روزه ندارد تاقوت‌پاید که‌در دعا مبالغت کی : هن جح اجتماع دلها وهمتپاء عزیز ۳ بن‌دفت شرف . )۱ نیست معبودی‌جز خد|» انباز ندارد » جبانداری و ستا بش مخصوصآو ست ۰ ز نده‌میکند و میمیر | ند و خودزنده‌ای است که هر گز نمیرد » نیکی بدست اوست و بهرچیزیتو|ناست ۰ نیست معبودی‌جز خدای تنها . وعدهاش راست بودو سندذاش باری کرد و لشگرش رابزرك داشت ت ودسته‌هادابتنهاگی شکست 4 ذرس‌مت خدالی جز خدا| ؛ دی بن خالص مرا وراست | گرچه کافرآن دوست دار ند . (۲)خدای من! بیأمر ز و بعش و از[ نجه ۱ غد| یا نوعز یز و بزر گی. پرورد کار مادردنیا ودرآخغرت بمانیکوئی رسان و از رن آتش ش مارانگاهدار ۳(۰) ایستادن ودر نگ کردن ۰ (ع) رسیدن ووارد شدن ۵(۰) هشتم ذی| لحچه . -۱۸۸- و و اه و ۵۱ و هچ و 8 و ها و نا مب سا ۵ ۲ ۵ با اب 5 و و او و ها و و و و و و و و و اس و سم مج و و و ام مس ما ما و و و وه ها ها و و و و ها مخ مج و و و وا و وه اه اس و و و ها ها ها و سم ام اس و و و و ها ها و سا و هد و و ها او و وه و و و و فات [- تربن مد کر ها کلمه لا له)لاالل4 است ۳۳۳ باید که ازووت زوال ناشانگاه در نصر و ور زار ی بودر استغغار کند وعذرهای گذشته حو اهود ولو ۵ تصو ند ۳ ودعوات اندرین‌وقت‌بسیاراست ونقل آن درازشود» ودر کتاباجا | ورده‌ايم » از | نیا یاد گیرد : یاهردعایی که باددارد درین وا نز که همه دعوات مائوره ۳ درین وگو هرق وا گر نتواند باد گرفت» بابد که اژنوشته میخواند با ی مبخواند و وی آمن می‌کند . وبیش‌از ا نکه افتاب فروشود ؛ ازحدود عرفات بیرون‌نشود . جه 6۵ ماه اومال صّ نار عرفات بمزدلمه شود وغسل کند + که مزد لفه از حرم است ؛ و نمسارشام تخر کند وبا نماز خفتن بجمم بکند - بيك بانك نماز ودو قامت : و اگر تواند »این شب بمزد لفه احیا کند ؛ که شریف وعزیزست »9ایستادن بشب اینجااز حملهعبادانست» وهر که متام نکند 3 نشتگساند دفت: :زار ارنجاهفتادسنگک ۳ ۳ دنا بمنا بنندازد: که اینجا چنان سنك بیشتریابد . ودر دیگر نیم شب قصد منا کند ونماز بامدادیگاه سك ۰ 1 ی ما« ۰ (۳) کنده وجون‌باخر مز ۵ لفه رسد ۱ نر | مشعر | (حر ام 3 ۳ بوقت اسفار باستد و دعا 3 فب از نیجا حای رسد که نر| و ادی محسر گویند : شتر بشتاب ثر براند وا گر بیاده باشد بشتاب‌تررود - چندانکه پپنای ان وادی ببرد -: که سنت‌چنین س‌بامداد کر 4 کاه نز )۹( می کند و گاه تلمیه 9 یا ننگاه صته بدان سربالا رسدکه | نرا جمرات کویند» ازان در گنرد تا ببالایی رسدکه از جانب راست راه است چون رد بقبله اردکه | نرا جمرةالعقبه گویند تا افتاب نیزه بالایی #۳ تن درین <مر هد اندازد ‏ وروی شله اولیتر » و اینجا تلییه ۳ تذل کی 0 وهرسنگی که بباندازد ۳ س اللهم تصد تا بکتا نی ال تیاعا لسنة نبیک "۰ » چون فارغ شود تلبیه و تکبیر بماند - مگر ازپس فرایض نما که تکبیر می‌کند - تا صبح بر آید باز پسین روز ایامالتشریق - و آن چپارم روز عید باشد -» بس بمنزلگاه شود وبدعا مشفول شود ؛ پس قربان کند - اگر خواهد )۱( راست (ستواد. (۲) دعاهائی که در [ ثار و اخبار وارد شده است ۰ (۳) روشن شدن صبح . (؛) ابا کبر گفتن . (ه) لبيك کفتن ۰ (+) خدایا برای‌تصدیق بکتاب‌توو پیروی‌از سنت پیغم‌برت , ام دوه " کن‌اول ی جات مزر جاو وب و ۱۳ ۵ ۵.۵ ۳ ۰ () بط فر بان نگاهدار د‌ ۰ آنگاه موی سترد. 2چون دمی وحات ! درین کرد و شرا روز کرد ؛ يك تال اه امد وهمه محظو راتاحر ام حالال شد. مگر مباشرت‌وصید ۳ ۱ شود وطواف ر کن بحای و د : و چون بت نیمه ازشب عبد بگذرد وقّت این طواف 1۳ ۱ لیکن اولیتر ان‌بودکه روز عبد کند» و آخروقت مقدر یت بلکه جندانکه بای کند فوت نشود : لیکن دیگرتحال‌حاصل‌نياید ومباشرت حرام‌بماند ؛ چون‌این‌طواف هم‌بدان صفت که طواف قدوم گفتیم بکند حجتمام شود ۰ ومباشرت دصیدحلال‌شود . وا گراز نخست‌سعی کرده‌باشد سعی‌نکند » واگرنه ؛ سعی‌رکن پس ازین‌طواف‌بکند . وچون ری وحلق ی وطواف کرد ححتمام شد وازاحرام بیرون امد . ۳ 0 وامارمی ایام نشریق و #۳ رما مس از زوال احر ام افید 4 9 و اسب از طو اف وسعی فارغ شد روز عبد بمنا ید و آن شب مقام کند : که این متام واجب - ۱ و دیگر روز سل کند بر ون ار زوال - برای رمی را » و هفت سنگی در - جمرهٌ پیشیوی اندازد که ازحانب عر فات است وانتگاه روی شله بایستد و دعا - می کند قدر سو زر ابقر ه 4 ۱ نگاه هفعت مگ در چمر ه میا نگین اندازد و دعا کید مستم ۱ یر 1 ۱ مستم ۲ ِ آانگاه هفت دیر در جمر ق) لعقبه اندازد » و آن شب مقام کند بمنا ‏ س‌سوم رود رد هم اردن تر سب سست 2 رگ دیدن سبه <مر ۵ اندازد 6 ا گر خواهد بر ین اقتصار کند و دمکه شود » وا کر مقام کند تا افتاب قرو هنشت نا وان شود » ودیگرروذهم انداختن سدت و رث مگ واحب شود : تمامی‌حج اشیت که گفته آ مد والسلام . کیفیت مر 0 چون‌خواهد که عمر ه ۱ رد تنل کی وحامهاحر ام در بو شد تَ جنانکه یم ر ت و بردن شود ارت که ۳ بمیقات عمر ه » وان هر | زه ات و آذهيي و حد امیه نبت‌عمره 1 کند قت کو ون : «لییک بعمرق» » و به‌سچجد عایشه ‏ رضی‌الله عنها دعن‌ابیها - شود و دور کعت نماز کند » وبا د.که اید ودرراه لك تور وان » وچون بدره‌سحد رود از (۱).سر تراشیدن . (۲)معین نشده است .۰ (۲) خواییدن درشب . اه - سا مت مه سا سس مه مه مخ مه جا 0 1۱ تلییه بماند وطواف کند رسعی کند جنا نکه ۳ 7 بت س‌موی سر د 2عمر ه بدین تمام شود . واین درهمه سالمیتوان کرد که کس ی که نحا باشد چنداننکه‌میتواند عمره میکند ؛ وا گر نتواند طو اف کت ۱9 در و در خانه می‌نگرد . رجون در خانه شود میان آن دوعمود تمازمی‌کند » وبای برهنه درشود ‏ وبا توفروحرمت ؛ و چندانکه ۳ رمز م مبخورد - چندانکه معده پرشود - که بپرنیت که خورد شفا تابث » 2 گوید ۰ : « هم اجعله شفاه من کل سقم وارزئداالاخلاص والقین و المعافاة فی الدنبا وال خرة" "*. طو اف وداع جون ءزم باز گشتن کند » شین رحل 9 شدده و باخر همه کارها خانه را طو اف کند : وطواف دداع هفت بار بود » و دور کعت نماز کند اران - جنان‌که در صفت طو اف گفته شد ‏ و دراین طواف اضطباع و رفتن بشتاب نب‌اشد » ۳ آنگاه بمله بملتز م شود ودعاکند و باز گردد ؛ چنانکه درخانه هه ی‌نگرد ومیشود تا از مسجد برژل شود . ر‌ رارت مك (م4 آنگاه قصد مدبنه کند » که رسول .. صلی النه علیه وسلم فر مود : 9 هر کهپس ازوفات من مرا زیارت کند » همحنان بودکه در حال حیات » » و گفت : « هر که قصد مد ننه کند . وعرض وی جززیارت نبود - حقی و را ثابت شود نزد خدای‌تعالی» کهمر | شفیم‌وی گرداند» : وچون ی میشود » صلوات بسیار مبدهد . چون چشم بدیو ار مد بنه افتد گوید : « الاهم ه_ذا عر ۲ رسو لك فاجعله لی وقایة من‌النار و اماثا من - العذاب و صو وا لحیبای(۳) 6 » و عتیل کند اول 1 ازیگاه در مد اه شود ۵ و بوی خوش بکار دارد : و حامهُ پاک و سسد در پوشد * و چون در شود بتواضم و )۱( خدابا بگردان [ نرا شفای ازهر بیماری : واخلاص‌و یقین وعافیت دردنیا و آخرت نصیب فرما . (۲) رحل دربستن . اسباب سفر پیچیدن . (۳) خدابا این حرم پیغبر تست » پس آنرا قرار بده نگاهدارمن از آتش ویناه ازعذاب وید فرجامی . 1۱ ر کن‌اول توقر باشد» و بگوید : « رب ادخانی مىدخل صدق واخرجنی مخرج صدق و اجعل لی‌من لد دك سلطانا (ص ۱ »‏ پس در هسحد شود و بنزديك منبردو - وت مار کتک جنانکه عمود منبر برایر دوش راست وی بود _ که موفف رسول_ علیه‌السلام - این بوده است . پس قصد زیارت‌کند وروی بدیوار مشهدآ رد - پشت با قبله - ؛ ودست بدیوار فر و او ردن و بوسه دادن سنت‌نمست‌بلکه دور استادن‌سرمت لز دیکتر بود » س بگو بد : « السلام عليلگ ۱ رسول الله . ااسالام عليك با نبی‌الته ااسالا حعليك با حبیب‌اللّه . السلام‌عليك باصفوةالته . ااسلام‌عليك باا کرم ولدآدم . اسالام عليك باسیدالمر سلین و خانم النبین و رسول رب العالمین السالام‌عليك و علی اصحابك الطاهربن‌و ازواجك الطاهرات - امعات المومنین - جز الاله عناافضل ماجزی‌نیا عن‌امته » وصلی‌عليك کلما ذ کر لك الذا کزون وغغل عنك الغافلون 0 » .و اگر وصرت کرده باشند ویرا بسلام رسانیدن » 9 : «السالام علياك هدن فالان و می فلان(؛) ۷ دوگز سشتر شود ویر ابوبگر وعمر - رضی رد عنیمما - یلام 9 دد ) و نو ید : « ( یتلام فایک‌ما با وز ری ر سو ل اه ِ صای له علسه ۳ والمعاونین له علی(لقباع بالدین - مادام حیاً - و القایمن فی امته بمده بامور الدین » تتیعان فی‌ذاك | تاره " وتعمللان سنه : فجزا کما خب‌ماجزی وزرابی وی د رنه" ۰ مس بات یر و دعا کند ‏ ربکا تواند )یس رز | ره ۳ بگورستان بیع شود » وزیارت‌بزرگان صحابه بکند » چون‌بازخواهد گشت دیگر باره زبارت رسول - علیه‌السلام - بکند ووداع کند ۱ (۱) پرو رد کارا مرادرون آر ددون‌بردن‌راستین » و برون آربرون برون راستین» وبرای‌من‌ازسوی خودت تسلطی را بارفره۱ ۲(۰) سلام بر توای فرستادة خدا.وسلام برتوای پیغامیر خدا. سلام بر توای دوست خدا » سلام برتوای بر کز یده خد[ . سلام برنوای پر ین فر ز ند آدم . سلام بر توای‌خو اجه فرستاد کان و ای تمام کننده پیغمیران و فرستاده پرورد کار چپانیان . سلام برتووبر یاران با کت و برزنان باکت مادران‌مومنان - خدا| ترا از ما بهترین باداش که بیغمیری دا از برای امتش میرسد بدهد : هر گاه که یاد کنند نان یادت کنند وغافلان ازتوغافل باشند ۳(۰) سلام برتوازسوی فلان وفلان ۰ (ع) باندازة . () سلام برشما ای وزیران پیغمپر که در زندکانی اوبرای بپاداشتن دین او بودید » و پس‌از او درکارهای دین امت او ایستادید وازو پیروی‌کردید و بسنت و آئین او کاد کردید ۰ پس پاداش دهد شمارا خدا بهترین پاداشی که پدو وزیر پیفبری میدهد . آسبر ار دقارق وت بدانکه اینچه یاد کر دیم صورت اعمال حح بود » و در هر یکی اذیر اعمال سدی است و مقصود از وی‌عبرتی است و -ذکیری وبا یاد آوردن کاری است از کارهاء آخرت : واصل حقبقت وی آنست که آدمی را چنان آفریده‌اند که بکمال سعادت خویش نرسد نا اختبار خویش در باقی‌ن‌کند ۵ چنانکه در عنوان مسلمانی تسد ۳3 دیم. ومتابعت هوا سبب هلاك وست وتا باختبار خویش باشد و آنحه کند نه بدستوری شرع کند ؛ در متابعت هوا بود و معامات وی بنده‌وار نود . وسعادت وی در بند کی است ؛ و بدین‌سبب بو دکه در فلع که ۱ وسباحت 9" #رمودندهر آمتی را تا عاد ۳ ابشمان از میان خلق رون شدندی وبا پرسو کو هی‌شد ندی » و همهعمر مجاهدت وریاضت کردندی . بس‌ازرسول ماعلیه‌السللاء - برسیدند که : « چراسیاحت و رهبائیت نست دردین ما گفت : «ما را حراد وحج فرموده‌اند ددل آن ۳ پس حق - سبحانه و تعالی - این امت را جح فرمود بدل رهبانیت که در وی هم متصود محاهدت حاصل است ۰ و هم عبر تپاء دیکر دروی ظاهرست ؛ که حق تعالی کعبه را شریف کرد و بخود اضافت کرد ؛ و برمثال حضرت ملول بنهاد؛ و از حانب وی حرم وی ساخت ‏ و صد ودرختان را حرام کرد تعظیم حرمت وی را - ۰ و عر فات برمتال میدان در گاه ماو لك در بیش حرم نپاد ,نا آنکه از همه جوانب عالم قصد خانه کنند - با آنکه دانند که وی منزه است از نزول درخانه و در مکان - و لیکن چون شوق عظیم بود » هر چه بدوست منسوب بود محبوب و مطلوب بود: پس اهل اسلا درین شوق اهل و مال و وطن خود گذاشتند و خطر بادبه (*) احتمال کردند؛ و بنده‌وار قصد حضرت کردند ؛ و درین عبادت ایشانرا کار ها فرمودند که هیچ عقل‌بدان راه‌نیابد : چون‌انداختن‌سنت ومیان صفا د مروه‌دویدن برای آنکه هرچه عقل‌بدان راه‌بابد »نفس بدان انسی‌باشد ۰ که‌داند که هرچه‌می کند 1 (۱) کوشه کیری از مردم پرای عبادت (۲) جپانکردی‌برای عبادت ورهبانیت ۰ (۳) پارسایان . " (4) بیابان. هه ۵ و و و ها ود ۵و ما او او دما اد و و وا و و وا وان و وا او وا و اه و وا و و و مد و و و و و ما و و و هد و خن ماو و و و و وان مر و مخ ها و وا مها و و و و و و و و سس و او و وا و هن وج مس هو و و سا و دش و وا مه و ها و شا و مد برای چه‌می کند چون ن بدا ۳ ِ رفق درو یشانست ‏ ودر نماز تواضع‌خدای حپانست» ودررور هر ۱ ۳ ره لشکر شیطانست : باشد که طبعو ی برمو ات عقل‌حر 1 لو د که بمحض‌فرمان کار کند؛ که هیچ‌متفاضی از باطن و ی‌بیدا تباید : و رمیو " بررو ار نی حمله ات که جر «محص ی نتواند کرد ؛ و ۳1 ین گفت‌ر سول - صلی له علیهو سل در حج بر خصوص « لییگ ریجحة حفا تعیدا ور ۷ این ر نعند و رق نام کرد : و آنگه گردهی عبت دارند که مقصود و مراد از ین اعمال چیست » آن از غغلت ایشان بود از حقيقت کار ها: که مقصود ازین بی‌مقصودی تم وعرض ازین بی عرضی ات تابند کی بدین بیدا شود »2 نظر وی <ر بمحص فرمان نباشد ؛ هیچ نصیب رو عقل راو طبم را - بدان راه نباشد ,تا آن خود حمله در باقی کند که سعادت وی در نیستیو بی نصیبیو تسش تا از وی<ز حق وفرمان حق‌هیج چیز نماند . | وبر باه حمجع | اماعیر نپاه حج نس که این‌سفر آزوجپی برمثال سفر ۳1 ت نپاده‌اند : که‌در بن سفر مقصد خانه است ؛ ودر آن سفر خداو ند خانه . بس از مقدمات واحوال انسفر باید که احوال آن سفریاد 0 : چون‌اهل و دوستانر | وداع کند بداند که بدان وداع ماند که در تا "" موت‌خواهدبود 4 و جنانکه باید ک-4 تخست‌دل از همه علایق فارغ کند س‌بدرون شوددر آخرعمر »و نیز باید که دل‌ار همه‌دنبا فارغ کند | گر بر بروی منغص بو د‌ ,وچون زادسفر ازهمه نوعپاساختن ۳1 د‌ و هم4 احتباطی بحای زو که تباید که در بادبه بی‌بر ‏ بماند ؛باید که‌بداند که بادیه قیامت درازتر و هولناك ترست . و أ نا بزادحاجت بیش‌است : زاد آن بسازد ؛ وچون هرچیزی که بزودی نباه خو اهدشد باخودبر نگیرد؛ که داند که باوی‌بنماند وزاد رانشاید » وهمحنین‌هرطاعت (۱) بخاك مالیدن و بزمین زدن ۰ (۲) آماده‌ام پرای‌حج براستی و بنده‌و اروفلامو ار (۳) بیپوشیهای 0 3 بی و سیله ۲ اماب ی ی ی ی ی ی ی ای سوب بت یز وه ی ی یا ی ی ی ی ی ی ی ی ی :3 که‌بربا 1 مرت بو د زاد آخرت رانشاید؛ رجون ۱۱ نشمند ؛یاید که زار ؟ باد کت که بیقین داند که فد او دران‌شر خواهدیو د» و باشد که بیش از آنکه ازحمازه فرود 1 ید » ووت حنازه وا ید باید که اف سفر وی‌چنان با شد که زاد 1 نسهر رابشاید : وجون حام4احر ام وتات 0 تاجون نزديث رسدحامه عادت ببرون کند ۱ و این‌در بوشد 9 ۱ 9 دو ازار سید بو د ًِ بابد که از کفن باد کند که حامه ان سفر نیز مخا [ف‌عادتاین خو اهد بود ؛ و جون عق.اتو خطر های بادیه دیند ) باید که ازمنکر نکیر وعة ات "" گوریاد کند : که ازلحدتا حشرباديهُ عظیم است باعة ونذیر وعهارب وحیات وریاد ده : که از ایحد:ا حشر بادبه عظیم است باعقمهای بسیار : وجنانکه بی بدرفه از ۱ وت بادبه‌سالامت تباید 4 همحین ازهولبای گور سالامت نی بدبی بدرقه‌طاعتها؛ و چنا نکه‌در بادبه‌از اه ل وف رز ندانو دوستان‌تنهاما ند»‌در گورهمحنین خواهدبود ؛وچون لبيکزدن گیرد بداند که‌این جواب‌نداء خدای‌تعالی است»وروزقيامت همجددن ندا بوی‌خو اهدرسیدازان‌هول مد دنشدل 1 و بای که بخطر این ستغرق باشد ۱ عای بو ا لحسمهن - رضی له عنهما - در وت احر ام زرد روی شدولرژه بروی افتاد و لبیک نتوانست زد» گفتند : «چرالبیک نگویی؟» ‏ گفت : « ترسم که اگر به گويم دویند : «لالییک ولاسعدیگ» . چون به گفت » از شتر سفتاد وبیپوش - گشت :و احمدبن ابی‌الحواری مرید ابو سلیمان دارانمی بوده حکایت‌میکند که : * پوسلیمان دران وقت لبيك 2 تا میلی برفتند و بیپوش شد » وپوش - امد گفت : ی تعالی ور سی_ - علیه| لسلام ۳ وحی کرد که ظاامان امت خود را بگوی که تا نام من مر ند و مرا باد نکنند : که هر که مرا باد کند من ورا یاد کنم 1 و چون ظالم باشد ایشانرا بلنت باد کنم ۰ و گفت : «دشنیده‌ام 4 هر که نفقَه حج از شببت کند » و آنگاه لبیک گوید ؛ او را گویند :لالبيك و لاسعديك » حتی‌تردما فی ید باك (*۲». و اما طواف و سعی بدان ماند که بیجار گان بدر گاه ملو 4 شو ند » و گرد کوشت"" ملاث میگر دند 5 فرصت بایند که حاحت خویش عرضه کنند » و در مبدان سر آی میشو ند ومی ایند و کسی را میجویند که ابشانر | شفاعت کند ۵ و امید مبدار ند )۱( شتر زددرو . (۲( تابوت : (۳( جمع حبه + مارها . (ع) لبيك و سعديك پذیرفته نیست :ا[آنچه دردست دادی‌بصاحبا نش ردنکنی. (۵) قصر. -۱٩۵-‏ نب ۳ ۳1| که مگرناگاه‌چشم ماك‌بر یشان أفتد و بایشان نظری کند : ومبان صفا ور وه مثل 1 ن‌ مبدان است . واما وقوف «هر فه واجتماع اصناف خلق از اطر اف ودعا کردن‌ایشان بز باناه مختلف بعر صات" آقیامت ماند : 45 همه خلایق جمع‌شاده باشت [ هر 3 بخو بشتن مشغو ل ۵ و متردد مبان رد وقول . و اما انداختن سنك » مقصود وی اظپار ۳ است - برسییل تعبد محض - و دبگر تشبه با بر اهیم - صلو تال علبه - که‌بدان جاب‌گاه ابلیی پیش وی آم.ده ات تا ویر | دشر ایند مش پروی اتداخته است ی اور ار ها بو که شیطان وبرا بیدا آ مد و مرا بیدا تیامده است : میوده سنك چه اندازم : بدان‌که این خاطر ترا از شیطان یبدا 1 شنک بیندازتا دشت وی بعکنی : که پعت وی بدان شکسته شود که تو بند فرمان بردارباشی » وهرچه ترا گویند چنان کن‌همحنان و تصرف خوش‌در بافی کنی» و بحقیقت‌بدانی کهبدین انداختن سنلت شیطان را مقپورمی کنی . این مقداراشارت کر ده امد از عبرنپای حج ‏ تا کسی‌چون راه این بشناسد ؛ بر و فهم وشدت شوق وته‌امی‌جهد در کار. ویرا امثال این معانی‌نمودن گرد » واز هریسکی نصیبی بافتر _ گبرد #« حیوة عبادت وی بدان بود؛ و از حد صورتبا دورتر شده بود . اصل هستم فرآن سوو افد است بدانکه قر آن خواندن فاضلترین عباداتست » خاصه که‌در نما بودبر پایایستاده؛ رسول گفت - علیه‌السلام - : « فاضلترین عبادت امت من قر آن خواندن - است » گفت : 2 هر که وبرا نعمت قر آن خواندن دادند ؛ و بندارد که هیحکس را ۳ ازان که وی را داده‌اند چیزی داده‌اند 7 داشته است چیزی راکه حق تعالی ۳ عظیم داشته است ٩!‏ و گنت : ۳۹1 بمثلو آن را در بوستی کنزد و در آتش سا ۱- انگنند ,انش گرد آن نگردد ۰ و گفت ۳ روز قیامت هیج شفیع نسءت - بنزديث حق تعالی - بزر گوارتراز قر آن : نهبیمیرو نه فرشته و نه غبر ایشان » ۸ و گفت : «حق تعالی میسگوید : هرکرا قر آن خواندن از دعاکردن مشفول کند » آنچه فاضلترین و اب شا کرت ویر عطا کنم » » و گنت رسول - علیهالسلام که: « این دلب زننگار بگیرد همحون هن » گفتند:« با رسول له ۱ بحه زدوده شود ؟ » گفت : « بخواندن فر آنو باد کردن مر 6 و گفت : « من رفتم وشما را دو واعظ مانعدم » که همشد شما را بند میدهند یکی گویا و یکی خ-اموش : واعظ گویا قر آد است و واعظ خاموش‌هر گست» . ۳ آ لن هسعو ۵ ویب رل آزه خت: : «قر آن برخوانید : که مزد هرحرفی دوحسنه است , ونگویم که الم يك حرفست ‏ لیکن الف حرفیست ولام حرفی وهیم حرفی*. و احمد زیم حنیل ی و آرمعته کون : «حق‌تعالیرابخواب دردم 4 گفتم زیارپ؛ تقرب‌بتو بچه چیز فاضلتر ؟ گفت :کلام فر ان گفتم :+۱ ۳1 معنی‌فهم کنند و ۳ نه گفت: اگرمعنی‌فهم کنند وا گرنه» . تلاوت " غاذللان بدانکه هر که قر ان ات درجه وی ی : باید که حرمت ژر آن نگاهدار د» وخو درا از >ارهای اشایست صانت کند ودرهمه احوال خویش بادب باشد ‏ وا ل زه ) بیم آن‌بو د که قر آن خص‌و ان ۱ ورسول_علیه‌السلام_گفته‌است : «یشترمنافقان امت‌من قر آن خوانان باشند». و بوسایم‌ان دارانی می ۳3 بد که: «زبانیه‌در قر آن خوان‌مفسدزودتر آو 3 داز آنکه دربت برستان» . ودر آوراة . حق تعالی ۳ : «باینده من ! شرم نداری که | گر نامه بر ادری‌بتورسدو تودرراه باشی» زو ناب و شوش یابنشنبیو يك‌حرف‌برخوانی و تامل ۳1 ؛ واین کتاب من ناممنست که بتو نوشتهام » تاتامل کنر و بدان کار ۳-7 2 نو از آن‌اعر اض‌همی 9 وبدان کار نکنی» و گر برخوآنی تأمل‌نکنی تاچسست ٩!‏ . و حسن بصری کون : ۶ کسانی که‌بیش‌ازشما بودند » قر آن رانامه‌دانستند (۱) خواندن (قر آن) . ۱ ۳ که‌ازحق‌تعالی بدیقان رسیدهاست : بعب‌تامل کر دندی ور وز بدان کار کردندی ؛ و شمادرس کر دنو بر | عمل ساخته‌اید : حرف و اعراپ" آوی‌درست ی کنید وفرمانهای وی اسان هم کنو ۱ 4 . ودرجمله بیابددانست که : مقصوداز قر آن» خواندن وی‌نیست » بلکه‌مقصو ۱ کار کردن بوی‌است . وخواندن‌برای‌باد داشتن می‌باید » ویاداشتن برای‌فرمان بردن: کی 5 فرمان نبرد ومیخواند» چون‌بند؛ بود که نامه خداو ند وی‌بوی رسد و ویر کارهافر موده بودوی‌بنشیندو با ۸ نامذر | می‌خواند ۱ و حرف‌درست میکند واز فرمان هیچ بجای‌نبارد : بی‌شك‌هستحق هشقت وعقو بت گردد . [ داب ولاوت باید که شش جبز ۱ نگاهدار 3( ظاهر : آنکه بحر مت خواند 0 ث<ست طرارت کند وروی له آرد ومتواضم وار نشدند ) چنانکه‌در نماز. علی- رضی الهعنه می گوید «هر که قر ان [ول درنماژ خواند ؛ ویر بپرحرفی صد حسنه نویسند » واگر نشسته‌خو ند درنماز بنجاه نوسند » وا گر برطبارت بود - نه‌درنمار- پیست وپنج » وا گربی‌طپارت خو ۱ ند» ده‌حسنه بیش نلوسند» . و آ نجه پشب خو اندودر نمان‌فاضلتر : که دل‌ثار غ‌تر بود . 11 1 > ۷ ِ (۳) ۰ ۰ مه آه ۰ ۰ زودختم کند » و گروهی شتاب‌کنند تاهرروزی ختمی باشد ؛ و رسول - دوم ۱ علبه| لسلام - وین «هر که فر آن پبش‌از سهروز ختم کند فقه قر آن نیابد » و آبیعباس می‌گوید - رضی الله عنه -: « اذا زلزلت و القارعه بر خوانم بآهستگی و تامل کنم » دوست‌تر دارم از البقره و ]لعمران بشتاب » . و عا یشه- رضی‌الله عنها - کسی رادیدکه قر آن بشتاب میخواند» گفت : « نه‌خاموش است دنه قر آن می‌خواند!». وا ۳ ی عجمی ۳ باشد - که‌معنی فر آن‌نداند.هم آهسته‌خو اند فاضلتر 1 نگاهداعت حرمت را 3 )۱ زیر وز بر حروف (۲) جمم اجن : آ و ازه ی ۳۱( ۶وررد-ی و اند مه و دوگ 6(۰) جز عرت ۰ -۱۸- 0٩٩4۹4٩4٩٩4۹٩4۹۹ ۰۹۹۹ ۹‏ ۰0۰0۰0۰پ۰پب۰ب۰«ب«س«س«س۳س۰سس۰پ.تح( ۵ ۳ -( ۳ ۳ ۳ ۳( ع ع ع ع ع ع« ع عصسصسصسصصصصصصصصصصصصصصصصصصصسصسص«سص««چس««««<««««««««««««««اا«اااآااب۳۹ ([وب و ست ؛ رسولم. گوید یهللا -: «قر آن برخوانبد و بگریید ۱ اگر 5 ریستن فراز نیاید تان » بتکلف ذ راز آورید » . و ابن‌عباس گفت دو ۲ رضی العنه : «چون سحده سبحان برخوانید » شتاب مکنید در سحود ۳ بند: | ۳ تب از اچشم تگر بد» باید که دلش‌بگر بد». ورسول گفت_علیهالسالام 3 « و آن برای اندوه فر ود مده است : چون برخوانید خوشتن‌اند وهگن کنید» ؛ و هر که وعده‌ووعید وفرمانپای قر آن تأمل کندو عجزخویش می‌بیند» ناچاراند وهگین شود : | گرغفات بروی مستولی نبود» آنکه ح ه 1 ی بگذارد » که رسول - علیه‌السلام - چون بایت_-عذاب رسیدی | ۳ "کر دی»چو ن با یت رحمترسیدی‌سوال کر دی‌ودر آ بت 3( تنزیه نسییح کردی ۳۳ درابتدا اعود کردی 4 چون‌فارع شدی بگفتی «الاهم ار حمنی با لقر آن» و اجعاه (ی اماماً و نور آوهدی ور <مه هید رای منه ما نسیت » و عام‌نی منه‌ماجهات »> وارز9نی تلاو خ 7 زاء اثایلو النهار » و اجفله آدب سا ح<حه لی بارب‌العاذمین »۱(‏ وچون با بات‌سجود رسدیچود کند : اول ی آنگاه سحود » وشر طهای‌نمازاز طبارت‌وسترعورت دروی‌نگاهدارد اوتکییر وسدود کقایت بود » بی‌نشهد . ایکا 1 ازمعنی ریادروی‌چیزی‌باشد فا کنی فیک را نمازشوریده‌خواهد کردن » اهیته خواند » که در تشلت که : فصل‌فرات سر بر حپر » چون عجم فضل‌صدقه سرزست بر علانبه ۱ وا کر اذین‌ایمن باشد ۱ اولیتر آن باشد که | واز برداردتا دیگری‌راکه بشنود ارسماع‌نصیب بود » وتاوی اهر بش‌یابد » وهمت آدب وی‌جمع‌تر باشد » وتانشاط‌بیفزاید : وخواب برمد,وخفتگان دیگربیدار شوند 4وا گر آین‌همه نیت‌هاجمم‌شود برهریکی ثوابی‌باید ۲ وا گراز مصحف خواندفاضلتر +4 چشم‌را کار قر مو ده‌باشد ۱ و گفته‌اند 1 ختمی‌از مصدف بپعت ختم بود ۳ دیکی ازفقهاء دصر در نزديكک‌شا فعی شدوویر ادرسجوددید_مصحفی نهاده_ گفت 42«۰شمارااز فر آن (۱) از خدا پناه خواستن . (۲ ) پر ورد گار | مرا هر آن رحمت کتن ؛ و آنرا پیشو| و راهنما و ر سحمت من گردان؛ دا با [ نچه‌ر | از آن فر اموش کردم بیاد من ۰ آر ۰ وبا نم<4 از آن ندا نسته ام دا نایم فرما » و خواندن آن رادرشب وروزروزیء ن‌فر ما » و [: را :رای من بر هان‌و << ی‌فرماای پرورد کار جپانیان ! ی ۳۵ مشغول ت 6 گنت ؛ « من که نماز خفتن کنم مصعدف بردست گیرم و تا رور فراز نکنم .» ۱ میخوا| زد گفت : «چر | اهته میخوا نی؟» , گفت + ۱ نکه‌باوی میگویم هیشنود» ؛ و عمر رادیدبا واز میخوازد , گفت : «چراباو از میخو | نی؛» گفت ۳ بيدارميکنم وشیطانر | دور کنم» »گت :هر 2۵ نیکو کردید» 1 س‌جدبن اعمال ۳ نیت بو د ۰جون نمت‌درهر لصو وود در هر در. "و اب‌بود. اد ۲ نکه‌جرد کند تاباو از خوش‌خواند که 5 - علیه! لسلام تن مب‌گوی دکه: «قرآن راباوازها‌خوش ببارائید».ورسول - علیه‌السلام مولی بو حذیفه را 9 جمم مت 03 ۰ ۰ ۰ ۳ دیدقر آن با وازخوش‌میخواند؛ گفت:«(حمد لله الذی جعل فی امتی هثله 1 وتنتشن اس که هرچند اواز خوشتر بود » اثر فر آن دردل بیش بود ری که‌محرابی خواند» اماا گر الحان‌بسیاردر مبان کامات‌وحروف افکند - چنانکه‌عادت 0" کی و ول قوالان اداب باطن اماا داب باطن‌در تلاوت‌نیز شش است انکه عظمت‌سخن بدا ند : که سخن‌خدای تعالی ارت 1۳ وقدیم است وصفت و قایم . وی_و | نحه برزبان تن رت تیا ندار د»همحنین حقرفت معا ۳ حرو وه ۳ شکار اشو د» هلت آسمان وههت ز مین طاقت‌تجلی آن‌ندارد » وازین‌بودکه حق‌تعالی گفت : «لوانز لنا هذا القر آن علی جبل لرایته خاشعا متصدعامی خشیة له (۳) ۱ ی ) ۲ ۰ ولیکن جمال و عظمت قر آن را بکسوت "" حروف بپوشیده‌اند تا زبانبا و دلا طافت ان بدارد » و جز درین کسوت حروف بادمی زسانیدن صورت ننندد » و این دلیل ان نکند که و رای <روف کاری عظیم سنت:۱ ) همحنانکه بهایم را (۱) سپاس خدایرز که درامت هنن که ی چون او نیاد ۰ (۲) مطر بان و ]وازه خوانان .۳(۰۰) اکر فر و میفر ستادیم این قر آن 0 ۰ هز آینه آ را میدیدی ترسئاك داز هم‌فرو ریغته ازترس خدای . (4) پوشش . لباس . 1 ۰ و و دام دا و و و و اد و و ۵ او او وا ۵ و اه اب شا ما ۵ ۵ ۵ ۵ و وا ها اد مخ ۵ ۵ ۵ ۵ 8 و اد ها و اه وا و دا و دا ها دا وا و و 6 و و و و اس وا اه و ها و ها ها ها و او او واه او و وود وا و و وا و وا و او و دا و وا ادا و و و او وا ماس ها سر راندن 7 دادن و کار فرمودن بسخن ادمی ممکن ات 15 ویرا طاقت فهم آن نت - لاجرم آو ازها نباده‌اند 1 نز ديك باواز بپابم » تا ایشانرا بدان آ گاهی‌دهند؛ واشان آو از بشنو ند و کار بکنند و یت ان ندانند : که گاو ببانگی که بروی میز نئد زمین نرم عبکند اقا مرت رمن نرم کردن نداند که مقصو د آنست تا هو ادر میان خالك شود و ردو أميختة شود » تا جون هر سه جمع شو ند ۲ شارد که عذای تبخم گردد وویرا ندت کنذ : نصیب بشتر آدمیان از قر آن هم آوازی و ظاهر معنی بیش نیست تاگردهی بنداشتند که قر آن خود حروفو اصوانست . واین‌غایت ضعف و سلیم دلی ات داین همحنان بود که کسی بندارد که <قدقت آش الف و نا وشان اشتت و نداند که آتش ا گر کاغذ را ببند سورد وطافقت وی ندارد » اما این حروف همیشه در کاعذ باشدو هیچ اثر نکند دروی. وچنانکه هر کالیدی را روحی‌است که باوی بماند» معنی حروف چون روحست وحروف چون‌کالبد » شرف کالیدبسبب روحست وشرف حروف بسبب روح معانی ۳ و دیدا کردن تماهی تحقیق این در چنین دتاب ممکن نگردد ۰ آدب آنکه عظمت‌حق تعالی 7 این سجن وست - دردل حاضر کند : سش از فرآن خواندن - و بداند که سخن که میخواند ودرچه خطری نشیند » دوم که وی می‌گوید : « لا پمسه الا لمظهر ون ۲۱ » » وچنانکه ظاهر مصحف را نساود ِ الادستی باك » حقیقت سخن حق را در نیابد الادلی با از نجاست اخلاق بدو 1 استه بنوز تعظیم وتوفر » و ازین بو د که‌هر که عکر 4 مصحف باز 1 دی وبراغشی افتادی و گفتی : هو 2۲مر بی »هو کلاهر بی (*) » » هیچکس عظمت قر آن نداند تا عظمت حق تعالی نشناسد ؛ واین عظمت دردل حاصل نیاید تاازصفات و افعال او باز نه آندشد» چون : عرش و کرسی وهفت آسمان و هفت زمین وهرجه در میان ایشانست از ملایکه وجن و انس وبپایم وحشرات‌وجمادات و نبانات واصناف خلایق دردل حاضر کند » و بداند که این قر آن کلام آ نست کها ین همه در قبضه‌قدرت اوست : که ۳1 همه را هلا کند باندارد؛ ودر کمال وی‌هیچ نقص نبود »2 آفر بددده (۱) نپادن: وضم کردن (۲) نباید آنرابدست گیر ند جزباکان ۰ (۳) لمس کردن ودست‌مالیدن. )) این کلام پرورد کار من‌است ه این کلام پرو رد کار من‌است ۰ 5 ۳ ۳ ر‌ کن‌اول ودارده و وروری 0۳ 1 0 ۳ شاد ۳۷۳ وی‌حاضر شود. ام دب اه ۵ بت ۵ ۳ نج اد ند ۵ ۵ ۵ با اب وچ ۵ نب ها هچ هت ۵ سوت ۱۳۵ آنکه دل حاضر دارد درخوا-ین , وغافل نشود ‏ و حسدیث‌النشس وی را ادبت ۱ بجانب پرا کنده ببر ول تبرد»ژ هر چه بغفلت خواند ناخوا نده داند ‏ و دیگر تسیا بار باز سرشو وکا این همحنان بو ک و بتماشا در بستانی شود و | نگاه غافل باشد از عجایب بستان تا ببرونآید »که این قرآن تماشاگاه‌مژمنانست ودر و و » که؟> سی که‌در آن تأمل کند بپیج‌چیز دیگر نبردازد ؛ پس اک 2 قر آن نداند نصیب و ماگ راشد لیکن باید که‌عظمت ت آن‌در دل‌وی حاضر بود ۳ تن اندیشه شوه . آدب اعادت هیکند ۱ ۳ ازوی لذتی یابد اعادت ی ؛ که‌آن اولیتر از سیار چپارم خواندن و ا او ذر م وگو 1 عرد _ که رسول - علبها لسلام بلگشب تاروزدر نمازاين يك ‏ اعادت‌میکرد : « آن تعد هم ۵ هم عرادكه » وان نغفر هم فا نی ات الفز بز ال<دکيم ( و « بسم الله الر حمن ال ر حیم 6 بست بازر اعادت 3 و سعید بن چبیر شبی درین ا یت کرد که :» و امتازوالیومابهاا(محر مون(۳)» وا گر ایتی میخواند ومعنی آیتی دیگر می‌اندیشد حق آن یت نگزارده باشد . عامر بن قیس از وسواس کله میکرد » گفتند 8 ان حجدیت د نبا بساشد ۹۹ ۱ 1 اگر کارد در پٍ# من تن ار صک ۳ از ۱ نکه در نماز <دبت دنبا اندیشم : ولیکن دل مشغول آید که مش حق تعالی حول ایستم رجون باز گردم ؟« 1 -ن از حمله وسواس هت تست 0 بحکم ۱ نکه هر کلمه که دز ات( می‌خواند باید که حجز ۱ ۷ هعنی در ۱ ون ووت سج چیر نهد شید 4 رجون ا تدیشه دیگر بود 4 اگر سوه هم از ددن دود وسواس بو د 4 بلکه‌باید که در هر ۱ ی جر ازه‌عانی دی 4[ ند بشد ِ و چون ا بات صفات حق تعالی‌خواند در أسرار صفات تامل کند تا معنی قذوس و عزیز راز وحکيم و امتال این‌چیست ۹ وچون ! یات افعال‌خو اند ,چون :«خاقا لسم‌وات (۱) از نو وازسر شر و ع کند . (۲) 1 7زا نو | ر اج دهی وزد کاوه ن آو اند » واگر 1 نانراپیامرزی نو عزیز وداناگی ۰ (۳) وجدا شوید امروز ای گناهکاران ۲۰۷۲ آنکه در معانی 8 ر کلمتی اند رشه میکند تا فم رت بیکبار فهم نکند ۱ و و اه ۵ از دا ۵ ۵ ۵ ۵ ۵ ۵ 6 5 ها و و ۲ و ۵ 6 8 ۵ ۵ ۱۵ ۱ نج ۵ و و ها و 5 0 6 5 و ها ۵ ۵ ۱ 8 ۵ و ۵ 8 نا ۵ و 9 ۵ و و و و و و ان و و ۵ شا و ها و ۵ ۵ و و ۵ ۵ ۵ و الارض ۲۱۲ » »ازعجایب خلق » عظمت خالق‌فهم ۳ و کمال علم وقدرت وی‌شناسده ۳ جان شود که درهر جه نگرد حق را سر وازوی سِِ_ زهمه بوی تسف 4 رجون ابن یت خواندکه : «انا خلقنا الانسان می نطفة (۱)» » درعجایب نطفه‌اندیشد :که بك قطر ایض صفّت ازوی رن نه چبز های‌مختلف بدید | بد 0 ۳ ن 3 شت ویوست ورگ واستخوان وغیر آن وانگاه ازوی اعضا چون سرودست دبای وچشم وزبانو غیر آن چون | فریده شد , و آنگاه عجایب جواهرمعانیچون سمع و به‌روحیات وغیر آن‌چون آفریده شد چون دید أ مد ً ۱ معبی قر آن همه شر ح کر دن دشوار بود » ومقصود ازین تیه برچشس تفشکر در قر آن دمعانی قر آن سه تن را ظاهر نشود : یکیآنکه اول تفسیر قر آن ظاهر نخوانده باشد » و عرست نشناخته باشد ؛ دیگر انکه بر کناهی بزرگ از کبایرمصت ۳ باشد » یعنی بدعتی اعتقاد کر ده باشد ؛ و دل وی تاريك شده بود بظلمت و ۱3 ومعصت ؛ ودیگر ۹« در ؟اام اعتشادی خوانده باشد » و برظاهر استاده ؛ و هرجچه بخلاف آن بدل وی بگذرد اران نفرت گیرد ۱ وممکن نگردد که او تون هر گزازان ظاهر فر اترشود . آنکه دل وی بصفتیاه مختاف و دد ‏ چنان که معانی ‏ یات گر دد - ادبت ۱ چون با بات خوف رسد همه دل وی یم و زاری گر دد » و چوبت. بابات ی د ٩‏ رحمت رسد شاد ور و خرمی دروی ۳ ید ؛ وچون صفات حق تعالی شنود » عان نو اضم و و دد ؛ وجو ن محالات کفار شدو د ‏ کهدر حق خدایتعالی گفتها ند چون شر مك وفررند »| واز نرم‌تر کند وباشرم وخحالت خواند . وهمحنان هر أیتی را هعنیی است و ۱ ۷ معی را مقتضای است ِ باید که‌بدان صقن میگردد ۳ خن ا بت که ازده ناشن ادت ۱ نکه‌قر ان جنان شنود که ازحق‌ته‌الی‌شنود : وتقدیر کند که‌ازوی 3 درحال . دیکی ازبزر گان شیب 3 « من قر آن میخواندم و حلاوت‌ان فر‌مریه ك ۳ : دج ۳ می‌نیافتم یا تقدیر کر دم که ازرسول میشیوم مس از ۱ ل فُراترشدم : تقدیر کر دم که‌از جبر یل میشنوم وحلاو ت زیادتبافتم )بس‌فر آترشدم و منز لت مپن‌رسیدم: (۱) آسمانها وژمین را آفرید . (۲) بدرستی که آفر یدیم آدمی دا اذنطفه ۰ (۳) اصر ارومیل شدبد داشته باشد . (ع) نپادن قاعده‌ای دردین که درشر ع نبوده است .۰ رخ 5 و اکنون چنان میخو انم که ازحقتعالی‌میشنوم - بیو اسطه ‏ وا کنو ن لذتی می بابم که هر گز نیافته بودم . اصلن دهم ذ کر حعق تعالی اسبی بدانکه لباب ومقصود عبادات یاد کر دحق‌تعالی است: کهماد سلمانی‌نمازست؛ ومقصودوید کرحق‌تعالی‌استچنانکه گفت: «آنا لصلوع آنهی عن الف<شاء و المنکی ولد کر الله) کبر ۱۱۱ »؛ و قر آن خواندن فاضلترین عبادانست 2 سخن‌حق تعالی است وک ۱ است» وهرچه درو ست همه‌سب تازه گر دانبدن د کرحق‌تعالی است ؛ دمقصود ازروزه کسرشم‌وانست ‏ تاچون‌دل از زحمت شهوت خاص یابدصافی 3 دی و 9 ار گاه دک 45 چون دل بشپو ات آ گندم (۲) باشدد کر ازوی ممکن نشود ودروی اثر نگند ؛ ومقصوداز حج که زبارن خانه خدای است ‏ حل‌حلاله - ۵ کر نیت خداو ند خانهرا و پییج شوق بلقای او , پس‌سر ژلیاب‌همه‌عیاداتد 1 ست؛ پس اصل‌مسلما 2 کلمه «لال4 الا 4۵1 محمد رسولاله» ات » دی عین د درست * و همه عبادات ۰ تا کید این د درس 2 یاد کر دحق‌تعالی تر 1 ثمر کر تست وبر ای| ین گفت‌حق‌تعالی :اف کرو نی اذ ار کم مرایاد کنید تامن‌شمارا باد کنم ۲ واین‌یاد کرد بردوام می‌باید » وا گر بردوام نبود در بیشتر احوال می‌باید که‌فلاح *آدروی سته‌است ‏ وبرای این گفت : «واذ کرو الله کثر ] (علکم فلجون» » ۹ ید : « گر امد فلاح مبد‌ارید » کلید وی 5 رز بسیارست نه اندگ ودریشتر احوال نه در کمتری ِ وبرای این گفت ۳ «ا لد ین بذ کر ون الل4 قیاما و قفودا و علی جذو بهم»: ثنا برین قوم کرد که ایشان بر بای و نشسته وخفته در هیچ حال غافل‌نباشند ؛ و گفت ؛ « و اذکرر بک فی‌ قسک تضرعاً و خيفة و دون - ال<هر من القول بالغدووالاصال و لاتکن می‌الغافلین گفت؟ «ورایاد کن بز اری و بیم وبترس بامداد و شدانگاه 2 بپیچوقت غافل‌مباش*. (۱) بدرستی که نماز بازمیدارد |ززشتی و بدی » وهر آینه‌یاد خدا بزر کتراست . (۲) اد آورنده . (۳) بر . 3 رستگاری 7 ۱ 9[ مس تدحو و وه مس دوجو و وه هم مجح ههام مهم و سس اک هم سم جر مس سا اج کم سم مه ورسولرا علیه‌السالام - برسیذند که : «از کار ها چه‌فاضلتر؟» گفت . ۳ نکه تم ور بان 2 توق ند کر حق‌تعالی> ,و گفت : «۱ آگاه‌نکنم شمارا از بپترین اعمال شماو بذیر فته‌ترین نز دبک بادشاه - حلحلا(4-_ ‏ وبزر کترین درحات‌شما » و آنچه‌بپتر اش (ررن سیم بصدقه دادن »و بتر است ازحاد ۳1 دن بدشمنان خدای » اگر چهگر د‌ های‌شمایز نندو 1 دنهای‌ایشان بز نید؟»» گفتند :«آن جیست بار سو ال : گفت*د کر 9 » یعنی باد کر د حق تعالی او گفت حق‌تعالی _« بد : «هر که کر من ویر ااز دعا مشغول کند .عطای وی نزديك من بزر ۳3 و فاضلتر از عطاء سابلان باشد» »و گفت : ی خدای‌تعالی در میانغافلان» چونز نده است‌میان‌مر د گان ؛ وچون‌درخت‌سزست در میان گیاه خث ک؛ وچون غازی‌است که بجنك‌بایستد میان گریختگان» . ومفاذ یر جبل رضی ال عذه-_ ۳ بد که ۰ هل برشت برهیچ‌چیز حسرت نخورند ۳ بر بکساعت که دردنبابر ؛ مان گذشته باشد» که د؟ رحق تعا ۳ ده باشد» . وم مت دکر بدانگهد کر ر اجبار در حه‌است . اول آانکه بز بان باشدودل غاذل واثر این ضعبف بو د ) دلیکن هم ازا؛ر خالی‌نباشد . چه زبانیرا که بخدمت مشغول باشد فضل‌بود برزبانی که ببیپوده مشفول 3 ددیا مب دار ۵ .۰ دو ۲ _ انکه دردل بود ؛ ولیکن متمکن نبود وقرارنگرفته باشد ۰ وچنین‌بود که‌دل را سکاف بر ان‌باید واشتت را ان‌حهد وتکلف‌نبود : دل بطبع خویش‌شود .از غفاتو دای نفس. سیم در سوه - ۱ نکهدذ کر قر ار کل ود باشد در دل وم‌ستو ۳ سره دمته‌کن گشته چنانکه بتکلفو را بکار دیگر باید بر د : داین عظیم بود ! مارم دو سوه ۳ ان بود که مستولی بردل مذ کور بود 2 سس : وان حق‌تعالی ات و۸ دذ کر که فرق بو د مبان آنکه همگی دل دوست دارد ومسان ۱ که کر درو ست دارد 4 بلکه کمال ۱ نستکه ذکر وا گاهی از دل شود 4 ومذ کوز ماند و بس : ۳ وو و موه ده اه اه وا دا اه ها ده ها ۵ ها ها هو و و و و او و وی و موه ده ههام وه هه دا و و او واه و واه و و واه و ها اه هه هه هام چاو هام سا که ذکر تازی بود یا پارسی .و این هردو از حدیث نفس خالی نباشد بلکه عن حدیث بود و اصل آنس تکه دل از حدیث بارسی و تازی هرچه هست خالی شود و همه وی‌گرددکه هیچ چیز دبگر را در وی گنج نماند » و این نتیحه محبت مفرط بود که آنرا عشق گویند وعاشق کرم را همگی معشوق دارد » و باشد که از مشغولی ؟ه بوی باشد نام وی فر اموش کند ) و جون چنان مستغرق شود : وخود را وهرچهرا که‌هست - حزحق‌تعالی - فراموش کند » باول راه تصوف رسد : واین‌حالت را صوفیان فا گویند و نیستی گویند » یعنی که هرچه هست ازد کروی نیست گشت و آن هم نیست گشت که خود را نیز فراموش کرد . وچنانکه خدایرا تعالی‌عالمپاست ححه ما را هیچ ازان خبر نسست و آن درحق ما نت است » هست ما آ نست که‌ها را از آن آگاهی است واز آن خبرست چون این‌عالمپا که هست خلق است کسی را فراموش شد » وی نیست گشت » وچون خودی خود را فراموش کرد » وی نیز درحق ود نت کت وجون باوی هیج جبز نماند مگر حق تعالی » هست 2ی حق باشد و یس . وجنانکه تو نگاه 9 و آسمان و رمن و آنحه درویست بیش نبینی » دوبی عالم بیش‌اذین نست وهمه ایشست » این کس نیز هیچ چیز را نبیند حز حق تعالی » و گوید همه اوست وجزوی خود نیست وبدینجایگاه جدایی از میان وی وحق‌برخیزد ویگانگی حاصل آید این اول عالم توحید ووحدائیت باشد » بعنی که خبرجدایی برخیزد ‏ که ویرا از خدای تعالی دوری وا کاهی نباشد : که جدایی کسی داند که دو جیزرا بداند »خود راوخدا را وان کس درین حال ازخودبی خبر ستوجز يك‌نمیشناسد جدایی جون دا ند ؟ و چون بدین درحه رسد صورت ملکوت بروی کدف شدن گرد ,و ارواح ملایکه و انبیا بصورتب‌ای نیکو ورا نمودن گیرد و آ نیجه خواست حضرت‌الپیت ات بیدا آمدن گرد ۳۳ احوال عظیم بیدا آید که از آن عبارت نتو ان کرد » وچون بخود ۳1 و کاهی‌کاریا تانق | با ار آن باوی بمازد وشوق آن‌حالت ۱ بروی غالب شود » ودنیا وهرچه در دنیاست وهرچه خلق در آ نند در دل وی اخوش 1 » و بتن درمیان مردمان باشذ ول غایب » وعجب میدارد از مردمان که بکارهای دنا مشغول‌اند ‏ و بنظر رحمت‌بدیشان هگ د که میداند که‌ازچه کار محر وم‌مانده| ند؛ س"1۰- اب7۹ ومردمان بروی مبخندند که چراوی نیز بکار دنیا مشغول نیست »و کمان هیبر ند که 4 ر ویرا حنونی وسوداء ی بدیدخواهد مد وس اک 9 ی بدرچه فنا و نیستی نرسد داین احوال ومکاشفات ویر بیدا نیاید ؛ لیکن ۵ کر بروی غالب ومستو ۳ ۳3 دد» این نیز کیمیای سعادت باشد , که جون د کر عالب شد نش محبت مستولی شد تا جنان شود که حق تعالی‌را ازهمه دنا و آنحه دروی است دوستر دارد ۱ واصل سعادت اشست که چون مرجم ومسبر بحق‌خو آهدبودا مر کمال لذت مشاهده وی برقدر محیت بود ۳ تک 4 محبوب دئبا باشد » رنج ودردی در فرأق‌دنبا درخور عشق‌وی بود دنا را جنانکه درعذو آن مسلم ا: ی گف: تهایم . اس گر ۹ ود کر سبیار میکند ,و او را آن احوال که صو فیانر | باشد پیدا نیاید . که نفور" ۲ گردد که سعادت : ر آن موقوف نسست ) که چون دل بنور د کسر آراسته‌ که ما هرا 2 یا شد ؛ هرچه درین حهان بیدا تیایث ؛ رگد 1 بد . باید که همیشه ملاژم باشد مر اقیت دلرا تابا حق‌تعال ی‌دارد د » هیچ عافل نباشده که ذکر بردوام کلید عجایب ملکو ت حضرت‌البیت است وم‌عنی اين که رسول - علیه‌السلام - گفت : « هر که خو اهد در روضم‌ای بپشت تماشا کند ؛ <کر خدایبسیار باید کرد 6 انیت 5 ۱ واز, بن اشار ت که کر درم معلو مشد که لباب‌همهعبادات ایست ۰و دک ر حفیقی آن‌بودکه بوقت‌امرو پی که "۳ 1 بد خدایرا یاد کند ) وبوقت‌معصیت دست‌بدارد ۱ و بوقت فرمانبجای آ رد اگردکرویرابدین ندارد: شان آن باش که حدیث فس بوده ات ودحقیهتی نداشته است و ۱ فضیالت تهلمل 5 فسپیم و و «جعمیال و .صلو ات و ستففار رسول ِ علیه| لسلام ت فبت ورن : هر نیکویی که ده کند درتر ازو تمد رور قیامت مگر کلم لااله الاالله : اگر ورادرترازو نهند برابرهفت آسمان وهفت‌زمان و آنحه دروی است‌زبادت آبده ,و گفت : * دوینده لااله الا الله اگر صادق بوددر آن و سیاری خالكزمین گناه‌دارد , ازوی در گذارند » » و گفت : «هر که ۷ له الا )4۳ (۱) گریزان و پریشان حال وافسرده ۳ ۳ وه او وا او و ما ما ۵ ها ۵ او و و اه مخ ما و او و و واه و اد ها اه ۵ ۵ ۵و و و وا اوه و ۵ و او ها و اب و و هد و و تاد و و و و و و و و و و او و و و و ۱ اه ها و و نا و و و ۵ و و ۱ و و و اس و و و ما ما هه و ۵ و 6 ۵ ها و و و و و و مق 7 مت در پشت‌شود؟؟ ۳ کشت «هر که‌ب‌گوید ۷ له ا لاله ودرا ۳5 (ه الماك و له‌الحمد و هوعلی کل‌شی قدبر ۰۱۱۱ هر روز صدبار برابر ده‌بنده باشد که ۱ زاد کرده‌بود 4 صدنیکی دردیوان یو سرد صد‌ددی بالگ کنند حرری بود این کلمه ویرا ازشیطان تاشبانگاه» ۰ ودر صحیح است که: «هر که‌این کلمه با چنان‌بود کهچپار بنده‌ازفر ز ندان اسمعیل آزاد کرده بود از بند گی» » ورسول وتف علیه‌السلام که : «هر که در روری‌صدبار 9 سیحان | لل4 و ابجمفی » همه گناهان ویعنو کنند 1 اگرچه سباری کت در یابود ۴ 6 و گفت : «هر که‌پس‌هر نماژی سی‌سه بار شواک که سیجان الزه رذسی و سره باز | لحمدلله وسی‌وسدبار الل4| کیر 4 وختم کند صدباز تمام بدین کلمه ۰ 4 ال له و حجده 2 شر بك (4 له | لماك و له) ل<مد وهوءلی کل‌شیء قد بر ظم4 گناهان وی بیامر ز ند » وا گر بسیاری کف دریایو د» : روایت کنند که : « مردی بنزديكك رسول - علیه‌السلام -آ مد و گفت : دنیا مرا فر و گذاشت ً تن‌گدست ودرودش‌شدم ودرماندم 3 ند پیرمن چیست ؟ گفت " کجایی‌تواز صلوات ملایکه و تسبیح خلایق که روزی بدان تاش وش : آن چیست با رسول‌اله ؟ گفت ۳ سبحان اللها لعظمم 5 سیحان | لل4 و ۵22۱ ه 6 استغفر الل4 6 هر روری صد ب-ار - بیش از نه‌از بامداد و پس ازصیح - تا دنبا روی بتو نید : اگرخواهی وا گر نه ؛ و حقتعالی از هر کلمة فرشتهُ آ فریند که تسبیح می‌ کنند تا قیامت » وئواب آن ثرا باشد » . ورسول گفت - علیه‌السلام -که: «باقیات صالحات این کلمانست :سبحان الله و | لحمد له و لااله)ال(4 و اللهاکیر » ؛ و رسول‌گفت - علیه‌السلام -: «من ایر:_کلمات بگویم دوست‌تردارم از هرچه در زیر گردش افتاب است » » و گفت : «دوست‌ترین کلمات نزدرک دای تعالی این چپار کلمه است » ؛ و گفت : « دو کلمه است که‌آن سیگ - است برزبان» و گرا نست درسزان » ومحبوست نزد رحمان :سیحانو (حمده‌سیحان الله) لعظيي و بحمده» . وفقر 1 رسول علیهالسالام . دی «توا ن؟ ران تواپ آ خرت م۵ بر د ند هر (۱) نیست‌خدایی جز پرورد کار واحد که‌شريك ندارد » پادشاهی وسپاس شایسته اوست د بر هر کاری تواناست , ۱ ض‌ ۳۰۸ و ور ۱۱ عبادتی که ما ميکنيم ایشان و ۶ مبکندد ۳۳ ۳۷۷ صدفه میدهند وما ثمیتو انیم و «شفا زا بسبب درویشی» هر تسبیحی وتبلیلی و تکیبری صدفه است ‏ و ۳۳9 ۲ هو ی صدقه است وا ۳1 یکی ازشما مه دردهان اهل‌خویش نهد صدقه‌است» . و ۱ بدانکه فضبات نسپیح وتحمید درحق درو شان » زبادت بدانست که دل درویش بظلمت دنبا تاريك نباشد و صافی تر بود :يك کامه که وی ۹ بد همحون تخمی باشد که‌درزمین بالگ افکنند نار کنر و مره بسیاردهن 4 ود کردردلی که‌بشبوت دنا | گنده بود ؛ همحون‌تخمی باشد که درشورستان ار کمتر کت ۱ صاو ات بکروز رسول ‏ علیه‌السلام - برون ۳۹ » واثر شادی در وی یبدا بود» گفت :جر ایل ۳ - علبه‌ااسلام - و گفت خدای‌تعالی ی ید :بسنده‌نکنی بدین که هر که از امت تو بر و صلو ات دهدمن ده‌بار بروی صلوات دهم ) وجون بر تو سالام کنند ده‌بار بروی سلام کنم ۹« سول وت - علبها لسللام -: «هر که برمن‌صلوات میدهد ‏ ملایکه حمله بررودی صلوات میدهند #- خواه بسبار دهو خواه اندك» ‏ و گفت : «اولیتر بمن ۳ بود که صلوات بیشتر دهد برمن؟* ؛ و گفت ِ :«هر 4 بر من‌صلو آن دهد )4 ده‌نیکو ی ورا بمو ؛ سمل وده‌زشتی از وی وس‌شر > ,و کفت : ۱ ر که درچیز بکه میئو مد صلوات‌برهن تویسد» ملایکه در ااستغفارمیکنند تانام‌هن‌در 1 ن‌ کتاب‌نوشته مانده‌است» . استخشار بو مسهو د ات و هنن ‌ رضی الهعنه - که : «در قر آن دو بت است که هیچ کس گناهی نکندواین‌دو ات زد و استغفار کند الا گناه‌وی بیامر ز ند : و الذ یی اذا فعاو افاحشه او ظلموا اقسهم.ذ کر و الله »قاستغفر و اف نو بهم (۱) الایه - ومی یعمل‌سوء او یظلم سه ثم یتفر الل4ه: بحدالله‌غغور آر حیما() وخدای تعالی رسولرا میگوید - علیه‌السلام :« فسبح بحمدر بك‌و استغفره انه کان‌تو اب () » »و بدین سبب رسول - علیه السلام - بسیار گفتی : (۱) وکمانی که چون کار زهکنندیبتشی خودستم رو دارند بیادخدا افتند » خداونه کناهانشان پیامر زد ۰۰۰۰ (۲) دهر کس کار بد کند یابر خود ستم‌روا دارد وپس از آن ازخدا طلب مغفرت کند ۳ را [مرزنده و بخشنده خواهد یافت ۰ (۳) تسبیح وستایش کن بروردگارت راو از او آمرزش بخواه که نو به ۳ میم بر د ۰ ۱ ۹ «سیحا زاك اللهم و ب<مدك ۰ اللهم اغفر لی : ازكانت التواب‌آثر حدم ِ ۳00 گفت - علیه‌السلام - : «هر که استغفار بسیار گوید ؛ درهراندوه که باشدفر یبد »ودر هرتنگی که باشد خلاص باید » وروریوی ازانحا که نه اندیشدبه وی رسده و گفت : «من روزی‌هفتادب‌ار استغفار وتوبه میکنم» » وچون‌وی چنین باشد » دیگرانر امعلوم باشدکر هیحوقت ازین خالی نمایدبود ! و گفت : «هر که دوان وقت که بخسید اسه بار دز :استغفر الله العظیم الذی لااژه الاهوالحیالقبوم!۲) همه گناهان وی بیامرزند | ح_ ی کف‌دربا,و دور يك بیابانو بر 4ددرختان وروزهای‌دنیا». و گفت: «هیچ‌بنده گناهی نکند » که‌طهار تی 3 ۱ ودور کعت نماز کند و استعفار کین الا آن گناه وی بیامرز ند» ۱ آداب ووا (۳) و رسول 8 ۳۹ بدانکه 2 دن به اضر ع و زاریازحمله ۳1 نانسدت علیدالسلام - که : «دعا مخ عبادنست» » واين بر ای | نست که ءقصود ازعیادت‌عبودیت توت » و عبودیت بدان بود که ۳ حود و عظمت حقّ تعالی هر دور هم ددم ۳ داند . ودردعا این‌هردو بیدا ید ؛ وهرچند بتضر ع تر باشد او تن و یامد که‌هشت آداب نگاه‌دارد. ۱ او ل ت آنکه حبد کندتادروقت شربف‌افتد»چون :عر فه‌ورمضان و آ دینه‌ووقت سیجر گاه در مبان شب ؛ دو ۲ - ۱ 1 احوال سر ۱ بف نگاهدارد جون : وقت‌مصاف کشیدن ِ عاریان و باز وت وووی نماد قر «ضه 5 درخبر ست که درهای بن و قت بگشایند» وهمحنین درمبان بانك‌نماز واقامت » ووقتی که روره دارد ووقتی که دلرفیق تر باشد: کهر قت‌دل دلبل کشادن د ررحمت بود ؛ سو ۲ 0 هردو دست بردارد ؛ باخر بروی قرو آرد ,که درخیرست که > «خدای تمالی ریم .از آنست که دستی کهبه وی بر داشتند تپی باز گرداند » , و رسول - علیه الصلوة و السلام - گفت ۱ «هر که دعا کند از سه چمز )۱( باك هستی تو ای خد| و تر امیستايم خدایا مرابیامرز نو بذیر نده توبه و بعشندهای . (۲)طلب آمر زش‌میکنم ازخدای ز رگ ی که برور کاری جزاو نیست و بزركو پایندهاست ۳(۰) نرديك کننده بخداو ند ۰ (4) ۳ ث_ّ و تادام‎ هط و هه اب ماسا ‏ وا چ طط ات عم وا و و سا و و و اه و و و و اوه و ها اه ماه ها ماه وا و و و و و و و اه و و داد امه مق و هام ها ۱ چم و سا و و و و و و او و و و و و و و و ام و وه وا ماه تا فا و و ام سا دا هجوج بای اه خالی نماند؛ یاگناهی بیامرزد » با در حال شرس رساند » با در هستقبل خیری بوی رسد > ؛ هار ) 1 دعابا تر "داد نکند» بلکه دل در آن دارد کهلابد احایت ۳۷ که رسول - علیه‌السلام - میگوید : « ادعواالله و انتم موقنون بالاجابة (۰0؛ پنجم ِ آنکه دعا بز اری و خشوع دل کند ؛ و ی رت که : « از دلغافل هیچ دعا نشنو ند » ) ۱ شم ۴ الجاح کند در دعا وتکرار ۳ و می آویزد و نگوید هنن () بار دا کردم و احابت نبود » .که وقت احابت ومصلعت آن ایزد تعالی بتر داند ؛ و چون احابت یابد سنت آنست که ۳ :۱ (<مد لل4 | لذی بنعم4 تنم الصا ل<ات »> (۳) وچون احابت دیرتر بود و ۰ (<مد لله‌عای کل حال(*۱» ؛ هفنم ۳ آنکه نیت تسبیح کندوصلوات دهد ) ورسول ‏ علیهالسالام - تلص از دءا بگفتی : « سیچان رز بی‌العلی الاعلی الوهاب (۰)» » و گفته است : * طر که دعا خواهد کرد » نخست باید ک۵برمن صلوات دهد ؛ که این‌دعا را احابت بودناچار و خدای تعالی کریم تراز | نست که از دو دعا یسکی احات کند و ب؟ ی‌هنم کند » ) هشتم . آنکه توبه‌کند واز مظالم ببرون آید » ودل بکلیت بحق تعالی برد : که بیشتر دعاکه رد افتد » از غفات دلپا بود وظلمت معصیتا . کی‌الاخبار میگوید : «قحطی‌بوددرزمن‌بنی‌اسرائیل » موسی - علیه‌السلام ‏ تا یت تفا ۲ وه بان انیت رخف اه سین علیه‌السالام _که:درمیان شما نمامی‌است وتا وی‌توبه نکنداجابت‌نکنم» گفت: بارخدایا آن‌کست تا اورا ازمیان‌ببرون کنیم ۰ گفت: من از نمامی نوج میکنم » نمامی چون کنم ؟ موسی کت : نو وف از سخن‌چینی همه توبه 9 دندو باز ان آ مدن ۳ فت؟ . ومالک +. دار کون : « دربنی اسرائیل فحطی بود» دو بار باستسقا شدند » اجایت نیفتاد » پسوحی آمد بسیغامیر ابشان که ایشانرابگوی که‌ببرون ‏ مده‌اندودعامی‌کنند (۱) خدا را بغوانید درحالی که پذیر فته شدن آن‌راباور داشته باشید (۲)چند . (۳) سپاس‌خدایی را که پسیت نعمت او کار های نمك تمام می‌شود ۰ (6) سیاس خدایر | در هر حال . (۵ ۵) منژه اش پرورد گار بزر کگ بلند مر " تبه سیار بخشنده من ۰ (+-) طلب آب : نماز طلب باران . -۲۱۱- دا ۱ با کالیدهای بلید و شکمای بر جر ام و دستهای بخون ناحق 1 ۲ ده : بدین رو ن‌آمدن خشم من زیادت شد وازمن دور گشتید . دور ات فرا رده بدانکه دعاهای مأئو رِ ۳۷ ات که رسو ل - علبهالسلام گفته ور موده ات » وسنت است خو اندن ابا مداد و شبانگاهو شتسار نمازهاودر اوقان‌مختلف» وبسیاری از آن جمع کر دم یم در کتاب احیا » و دعایی چند نسکو در در کناب بدا ی لهد ایه آو رده‌اسیم : اگرکسی خواهد از آنجا یاد گیرد که نبشتن آن درین ان درار شود 4 و تسیر آن معر وف باشد » و ی از آن چبزی باد گرفته باشد . ما دعایی چند ‏ که در میان حو ادن که افتد و کارهایی که ۳1 ده آید سنت ات و آن ۳ باد دارند ‏ بیاریم 1 باد گیر ند ومعنی آن بشناسند » و هر یکی بوقت خویش‌میگویند .که در هیجوقت نبایدکه بنده از حقتعالی غافل باشدوازتضرع ودعا خالی بود : چون از خانه بیرون آید بگوید : « بسم‌الله » رب اء-وذبک ار اضل‌او اظلم او اظلیم او اجهل او ب<هل علی. بسیم اللها ثر حمن اثر حدم لا حول و لاقوة الا بالله » التکلان علی!ل4 ۷۱ . چون در سجد شود بسگوید : اللهم صل عءلی محمد و ۲ ژه و سليم. اللهم اغفر لیذ نو بی وافتح‌لی ا بواب ر <متلگ(۱)» وبای راست پیش‌دارد. وچون در مجلسی نشمند که سخنپاه براگنده رود ؛ کفارت آن ۹ بد: سبحا نك اللهم و بحمددلك.اشهد ان لاالهالا۱فت» استففر لو ا توب اليك» عمات‌سوء وظلمت نفسی» فاغفر لی: انه‌لایفر الذنوب الاافت (6۳. چون دربازار شود بگو بد . *لاال4) )له و حده‌لاشر يك له» لهالملك و له لحمد؛ بحبی (۱) بنام خدا » پرورد کارا بناه میبرم بتو از کمراهی و کمراه کردن و از ستم کردن و ستمدیدن واز نادانی ومنسوب شدن بنادانی . بنام خداو ند بخشنده مپربان وا ای و نیر وی نیست جز بشدا| » تو کل کردم بر خدا ۰ (۲) خد | یا درودوسلام فرست بر محمدو [ لش؛ خدا یا کباها نم بیامر ز ودر های با یشت‌ر | بر و یم نگشا. ۳۸ خد | ,۱ توا کی و تورا سپاسگذارم - کواهی 7/0 خداگی جز تو نیست؛ زتو آ مر زش میخواهم و بتو باز میگر دم بد کردم و بنفس خودستمرو آداشتم» آذمن در کزر چه بخشاینده‌ای جز تونیست . ۱ -۱- و امرت» و هوحی لابم‌وت بیدها لیر رهو علی کل شیء قدار ۸ و چون‌حامة نسو دریوشد نت : ۰ ام دسو آنی‌هداالژوت فاك) لحمد. سالك مین <یره و خیر ماصنع (ه» و اعوذ باك می‌شره وشر ماضنع له )۳( ۲ . وچون ماه‌نو ید گ ۱ « ا(لهم اهله علینا پالامی و الادمان و السلامة و الاسلام . ربی ور يك | لله(۳)» وچون یادحید 9 : «اللهم‌انی اسأ لك خبر هدا الر بح و خیر مافیعا و خیر ما ار سات به . و هو بک می‌شر ها وشر مافیها وشر ماار سلت بو( وجون خیرم اد کسی‌شنود گوبدسبحان لحی‌الذی لابموت؛ انالاه واناالبه راجهوی(». وچون صدقه دهد گوید: «ربناتقبل‌منا: انك‌انت‌السمیع العليم "۳». و چون زیانی افتد بگوید : « عمیربناان یبدلناخیر آ منها: اناالی‌ربناراغبون *».چونابتدایکاری خواهد کردن بگوید: « ربناآتنا من‌لدنك رحمة وهییء لنامن‌ام نا رشداً ». و چون در آسمان نگرد گوید:« ربناماخاقت‌هذا باطلاسبحانك فقناعذابالنار نبا ر الذی‌جعل ف ی السماء بروجآوجعل‌فیهاسراجآوقم را منیرآ"». و چون آوازرعد شنود گوید : < سبحان من پسیح الر عد بحمدهو المالا نکمی خیفته (۰۰)»»و بوقت‌ساعقه گوید:«اللهم لا تفتلنا,خضباث» و لاتهلکنابعذابك, وعافناقبل ذلك ۲ ».و رو قت‌باران گو بد:«اللهماجعله سقیآهنیآ و صبأنافعا واجعله-ببر حمقولاتجعله بب‌عذاب ۳ . دروقت خشم گوید:ه اللهم اغفرلی ذنبی و آذهب غیظقلبی واجرنی من‌الشیطان الرجیم . دردقت ترس‌وبیم گوید: «اللهم‌انا نجعلك ثی نحور هم ونعوذباك من‌شر ورهم!* "». چون جایی‌درد کند. دست بروی‌نهد (۱( پیست خدایی جز دای و احدی که شر يك ندارد» ساطنت وستایش اوراست» زنسده ميکند: و میمیر اند» و اوز نده ایست که نمیمیرد» یکی بدست اوست و برهر کاری تواناست (۲) خدایا این جامه را بمن بوشاندی» پس سپاست میگزارم. ازتو نیکی آن رامیخواهم ومیخواهم درکار نیکی بکاررود ازشر آن نتو باه مییر ٩۵‏ و اژاینکه یکار بدی بکاز رود باژتتو ناه فیبرم. (۳) خدایا این ماه را با آنایش وایمان وسلامت و اسلام برماو اردکن. پرورد گار من وتو خداست. ())خدایا خوبیپای این باد وخوبیهایآ نچه دروست وخوبیهای[نچه‌ر| با آن فرستاده‌ای ازتو میخواهم» و ازثرآن وشر [ اجه درو ست و شر [ اجه با آن فررستاده‌ای و یتو پیاه مییر م . (ه) با است آن ز نده‌ای که هر کز نمیر د.مابرای خدائیم و بدو باز خواهیم گشت.(<) خدا| با از مادر پذیر : بدر ستی که توشنو او دا ناهستی 62 شاید بر و رد کار ما [نرا سپتری دل فرماید ما بیرورد کار خود گر ایده‌ایم. )۸( پرو رد کارا ازجانب خودیرما رحمت‌فرست وازکار ماو سیلهراهنماگی برای مافراهم فرما. )٩(‏ پرورد کادمااین را بیپوده نیافر یدی» توپا کی بس‌مار! ازد نج[ تش نگاهدارد مبار کست [ نکه در]سمان برجپانپاد ودرآن چراغ وماه روشنی بعشی قرار داد (۱۰) با کست [ نکهٌ رعد بستایش او تسبیح او فرشتگان ازتررسو. (۱۱) خدایا مارا بعشمت مکش» و باعذابت نابود مساژو بیش از این ازما در گذر. (۱۲) خدایا آ نرا سیب‌سیرابی گوارا وفروریختن سودمندی فرما و آ نراوسیلهٌ رحمت ساز ته‌اسیاب ر نج وعذاب۱۳(۰) خدایا کناهم را بش و خشمد ام فر و نشان ومرا ازشیطان رانده‌شده‌در یناه کیر . 3 ۱)خدایا ترابر کلو گاهپای ابشان قر ار میدهم وازآزارهای ایشان بو بناه یبرم . - 1] ار ۱ سیف بار‌گو رده (سیم | 4۵ *رهفت بار بگو بد:«اعو ذباالاه و قدررته‌من‌شرمااجد و احاذ !۱ وچون اندوهی رسد بگوید:«لاالهالااثلهالعلی الحکيم. لالهالا !لته رب العرش العظیم اه ۱ االته ربا(-موات والارص ورب آلورش الکریم!». جون بکاری‌درهاندب‌گوید دالاهمانی ۶ ,دك وان اعبد لش وابن‌امدك ناصیتی بیدكماض فی حکمك‌عدل فی‌قضاو ك اسأك بکل اسم‌سمیت؛؛ تفس ك او ان لته فی کتابكاو اعطیته احدآمن خلقك اواستأثرته فی علم ‏ لغیب‌عند:ان نجعل القر آن ربیع قلبی‌و نورصدری وجلاء غمی وذهاب حزئی و همی (۲) وچون‌در اینه‌نگر دبگو بد:«۱ ل<مد للهالذی خلقنی فاحسی خلقی»وصو رای 9 ۳ ۹ قاحسی صورتی "۰ . وچون بنده خرد » موی پیشانی‌وی بگیرد و بگوید: اللهمانی اسأاك جبر ه و۳ جبل علیه » و اعو ف نک دی شر ۵ و شر ه- <یل علره ۹۹۹3 وچون ۹ :رب ! باسمک وضعت جنبی و باسمنک ار قعه ؛ هذه #سی ات تتو وا ها » لک ممانها ومحیاها : ان امسکتها فاغةر لها » وان ارساتها فا- حفظها با تحفظ به. عبادل الصا(حیی ۰۲ . وچون بدارشود بگوید : الحمدلله الذی احیا نا ۳ ما اماتنا و الیهالاغور؟ ار نا و صیحا(ماک و ااعظمة و - الساطان له » و الهزة و ال2درخ 4 » اصیبحنا علی لفط قالا2۰م ی کامةالاخلاص و علی دین لبینا مجم‌د علیه)لسلام وعلی ملة ابینا اب اهیم حذیفا ومب) کانمن )۱( ناه میبرم بتخد| و توانالیش ازشر [ نچه مییایم و [ نچه از آن بیمنا کم ۰ (۲( نیست خدای جز غداو ندبلند مر تیه دا 4 امسیی آخد|؟ ی جز خد و ند صاحت 2 بزركت ۰ نیست خدالی جز خد | و زد بخشنده. پر ورد کار آسما نیاو ژمن وعرش . ۱ ۳ ۱ ۳( خد|یا هن بنده و سر ید ه وک بِِ اختمار من ند ست توست ۰ فرمان نو در من گذران است » ۶ضای تودرهن عين دادست »بحق هراسمی که‌خود رابدان نامیدی یا در کتابت فر و فرستادی با یکی از بند گانت بختشیدی 8 درعام غیت خودت آ نر | مخصوص گردانیدی » از تو میغواهم که قر آن را ی و رو شنی سینه ووسیلهً رفدن غصه و اندوه وبریشانی‌من فرمالی . (4) ستایش خدای را که چون مر |[ فر یده بنیکوتر صورت آفر ید 4 وچون ار هن صورت سبت ببپئر ین صورت امست ۰ (۰) خد| با ۱ ز نو خیر او و خم رسرشت (ورا میخواهم : و از ند او و بدی های سر شت او بتو باه میبر ) ۰ (). پرو رد کارا بنام. تو پپلو نیادم و بنام تو برخواهمآورد » این جان من است وتوتمام کننده و زک له ] رم هستی هُ مرك وزندکانی آن ترامنت : اگر گرفتی ۲ نر ا بیامر زو | کرر ها ساختی بدا نسان که بندکان نیکو کارت را نگاهداری ۲ نرا نیز نگاهدار (۷) سپاس خدایرا که پس از آنکه ما دا میر | ند دو باره ز نده ساخت و باز کشت بسوی اوست ؛ صبح کردیم ها درحالی که‌مملکت و بزد کی ۴ تسلط خدایر است ف وعزت ۳ توانالی ها مامت 4 صبح کر دیم فر 25 بش | سلام و کامه | خلاص و تردن پیامپر‌مسان محمد غلیه‌النلام و. بنرملت پدرم‌ان ابراهیم که مسلم ثایت دم مود و از مشر کین نبود ۳ 4 و و و و وا و و و و زوا و وا او و و وا ها و ها ها و اد ود و و ۵ ۵ ها اب وخ ار الا و ۵ ۵ او و چا اد و و و و و و و و و تا و ها ۵ و و و و اه و ار دیب ور د هاست ازا نحه درعنوان م-[ مانی گفتيم معلوم شد که 1 دمی رأبدین‌عالم غریب که عالم خاله و ۱ حارت ٩‏ فرستاده‌اند ! اگر نه حقبات روح علوی 9 آ تفا ماه ۸ ۳ زیحا خواهد اب 5 سر هایه وی ددین تحارت عمروی 9 این سرمایة است کهیر دوام بر قصانست ؛ ا گر فایده وسود هر نفسی ازوی نستاند تیان رف و هلاك شود؛و برای این گفت‌حق‌تعالی:۱(عصر ان الا نسان لفی خسر ۱۰لا لذ بی 7 منوا. الا . و مثال وی عون | رتیت 49 :ها ره وک بخ بود » در میان تاستاف و وخت ومنادی میکرد ومیگفت : «ای مسلمانان رحمت کنیدبر کسی که‌سرمایه‌وی 1 ههمچنن سر مایه عمر آدمی بردو ام می‌کدازد که خمله وی انفاسی معدودست در علم خدای تعالی؛ پس کسانی که خطر این کار بدیدند انفاس‌خو ۰ رامر اب بودند : که ذانستند که هريك نفس گوهری است که بوی-سعادت ابد صید توان کرد ؛ بروی مشفق ار از ان بودند 45 کسی برسرهابة زروسیم باشد ) وین ۰ شفهت بدان بودکه ۱ اوقات شب ب وروزراتوزیم کردند" " برخیر ات 1 هر جمری را وقتی‌تعیین کرد دند» وورد. و های مختاف بنهادند . اما اصل ورد ازان نپادند تا هیجوت ایشان ضایع نشود 4-۹ داستند که بسعادت أ خر ی ز‌ سك که ازین عالم بشود » و انس و محبت حق تعالی برو ی عالب بود ؛وانس چز بدوامد کر نبود؛ومحبت جز ,معرفت‌نبود وهعرفت جز بتفکر حاصل نشود. پس‌مداومت د کر وفکر تخم‌سعادتنت » وتر لگ دنا وثر اد شهوات معاصی بر ای آن میباید تافر اعت 13 ر کر بابد . ودواء ذ کر رادوطریق افتت: بکی آ نکه «الثهاله» پر دواء 0 بد ب بدل‌نه بز بان » بلکه دز تگو ند ) »که گفتن دل‌هم‌حدیث نفس نود بلکه همیشه در مشاهده‌بود . _ ۱ ب جنانکه هیچ‌عافل بایر؛ ول مگ ۳ سخت متعدر ۱۳9 بود» ر ۳ طا9ت‌این . ندارد که دل‌خور ۳ يكک‌صفت و يك‌حالت دار د » که از ان پیشتر خلقر [ ملال ۹ قسم سصر که انسان درز بانکاری است ور ۳ رک ۲(۰) کداختن آب شدن ۰ (۳ توزیم کردن : بعش و تقسیم کر دن ۰ - ۱ هت مت اس وا و و واه و و او او و وا و وج او و ماو و و اعد اه ه و و و و و وا ها او و و وه اه وا و و ها ها و و و و سم اه ها و و و و ری ها و و ها و و و ها او و وان و او او و و تاو و و و اه و و و و مد و نا و و و او و و و او و سا و و ان و 6 و و و اس هد سس و چم 0۵ گیرد . «س بدشسیب اوراد مختلف نباده| ند بعضی بکالید چون‌نماز » دبعضی بز بان‌چون قر آن خوا ندن وتسبیح » و بضی‌به‌دل چو ن‌تفکر »ناملا حاصل‌نیاید ؛ چه‌در هروقتی شفل دی باشد » ودر انتقال‌ارحالتیبحالت رس وان بود » فقای‌گر فد بااوفانی که‌یضرورت بحاحات دنب صرف‌باید کرد متمیز شود . و اصل | نست که اگرهمه اوقات بکار آخرت وفت تک ۱ باری بیشتر اوقات صرف کند تا کفهٌ حسنات راجح شود . که 1 بث نیمه اوقات,دنیا و نمتم درمیاجات صر ف گنذد » و يك نیمه در کار دین » بیم بو د که آن‌دیگر کقهر اجح شو د ) که طبع پار باشددر هر جه‌مقتضاء طبیع است » وصرف دل‌بکار دین برخلاف طبع است » واخلاص دران دشواراست . و بی‌اخلاص هرچه رود بی‌فایده بودو بسیار اعمال باید که تایکی باخلاص ازمیان بیرون آید ؛ پس بیشتر اوقات باید که‌در کار دین باشده و کاردنبا تبع‌باید که‌بود. وبر ایاین گفت‌حفتعمالی رسولراعلیها لام دومن اناء اللیل سبح واطر اف‌النهار لعلك ترضی (۱)»و گفت « و اذ کر اسمربك بکرة و اصیلا 2 ومن اللیلذاسجدله وسبحه لیلاطویلا (۱)>و گنت:<کانوا قلیلا من اثلیل مایهجعون ۰ ؛ ودر همه اشارت بدانست که‌بیشتر اوقات میباید که بحقتعالی مشغول بود.بس‌این رت ۱ اوقات روزوشب راست نیاید؛ پس‌بیان‌این لابدست : بیدا کردن ورده‌ای روز بدانکه درروزی‌پنج ورداست : ورد اول - از صبح استتا 2 آفتاب و این وقتی شریفست ‏ که حق تعالی بدین‌سو گند یاد کرده است که : « و الع‌بح اذا قنفس(*) »و گفت «قل آعوذ برب آلفلق ۱0 ۲»وگفت :«فالق الاصیاح "۰ ؛ همه درین آمده است‌باید که‌درین رقت‌همهانفاس خودرا مراقب بود : چون‌از خواب بیدارشود» باید که بگوید « لحمد له الذی احیانا بددما امائتا والیه الزشور» وجامه‌در بوشد و بذکر ودعا مشغول بود »ودر بوشیدن حامه نیت سترعورت و امتثال فرمان کند , و ازفصدر یاورعو نت 171 و از ساعت های ٍب + اسبیح کن و در کر انه های روز همجن 4 شا بد خشنود کر ده‌شوی (۲) ویاد کن نام کا را در بام وشام و وه نکامش او ر | سربوده کن و لس بیبح او کن درشب دراز . (۴) دو د ژد ( کسانی اژ مو مء نین ) که که ی ازشب رواب هیر درد )( حقصود قسمت کردن‌است ۰ ۳ ۵) سو گنر تر بیج ! وفتی که رف م له . (۲) بگو بنا؛ یدرم بپرورد کار 2 کاود ن بح (س بده) ۰ ۷2 >ا: رفن صیحها ۰ و ۵ و واه و و و و وان دا ها اه و و و و و و و و او وا وا او ماو و و او وج او او و اد او اه ۵ وا و و و و و و وا و ها او وا و و و با و و و وا او و و و وج ان و و 6 و هب ما ۵ و و و اد اب ۵ ۵ ۵ و و و و هن نا ود حذر کند ) فت ۳3۹ شودویای چپ بیش تٍِِِ وضو کند ,وسوااك چنانکه گنته‌ايم باحمله اذ کارودعوات وی‌بجای 1 ۰ پس‌سنت صبحدر خانه‌بکند نگاه بمسجد رود : که رسول علیه‌السلام چنین کردی ودعایی که ابو عباس روایت کرده ات یار نت6 چنانکه در کتاب بدایة الهد | به و احیا آوردیم باد 3 و رد کوند ؛ دس بمسحجد رودآهسته , ویای راست درند » ودعای دخول‌مسجد 0 ۳ قصدصف اول کزد 2 وت صبحبگز ارد .و اگر در خیانه 5 زار ده است اجدت هب جد کند ومنتظر حماعت‌نشیند بتسبیح ۳ مشغول‌شود بو چون فر ضه بد گزارد سشیند تا افتاب بر 1 ید . ۱ َ_ٍِِِ که رسول - علیه‌السلام - فت؟ه ید . «نشستر ۰ _ در هسچد تا آفتاب بر آید دو ستر دارم از آنکه چپار بنده آزادکنم » .وتا آفتاب برآید» باید که به‌چپار نوع دی مشغول باشد » دعا و تسبیح و -رآن خواندن وتفکر . چون سلام نماز بدهد ابتدا بدعا کند و گوید . «اللهم صل‌علی, محمد و ال م<مد.اللهمانتالسلام ومنک‌الملام واليك بعوداللام » جینا ربنا بالسلام وادخادا داراللام » تبار کت رینا بان) الجلال وال کر ام » » | نگاهدعاهای مأئو ردرین وفت <و اندن - ۳ د. واز کتاب دعوأت یاد گبرد . چون از دعا فارغ شود بتسبیح ونپلیل مشغول شود » وهريك ۳ پاهفتادبار با ده باز ک بد » وچون‌ده ذ کر هر یکی را ده‌بار ۳ ید » حمله‌صدبار باشد,و کمتر ازین نبا نیابدوا ين‌دهد کر که‌درفضل‌وی‌اخبار ۳ مده‌أاسن‌و تقل‌نکر د م1 تادر از نشود‌یکی لداله الاایثه و حدهلاشريك 4 » لهالماك والحمد. ۰ بحبی ویمیت و هوحی لایموت؛ پیده‌الخیر » وهوعلی کل‌شی » قدبر دو؛ : : « لاله الا ادته الملك الحق‌المبین (۱۱ 6 سوم: < سبحان‌الته والحمدلته ولاله الاالله وال کبر » لاحول ولاقوةالا بائله الهای العظیم > » چپارم : < سبحان‌الله و بحمده ۰ سبحان‌الاه‌العيم وبحمده» استغفر الله » پنجم : «سبوح قدوس رب‌الملانکه والروح »ششم : , استغفر الله الذی 2اه ال » ه-والحی‌القبوم ؛ و اسأثه‌التو بة؛ هفتم . « یاحیبافیوم» برحمتك استغیث الاتکلای الی نفسی طرفة عین » واصلح لی‌شأنی کله 0۱ هشتم < اللهم لامانع‌لما اعطیت (۱) نیست پرورد کاری جز خدای پادشاه برحق آشکار کننده ۰ (۲) ای زنده وای همیذه پاینده. برحمت توپناه مپیرم » باندازة يك چشم بپم زدن» مرا بخودم وامگذار وتمام حال مرا نيك کردان -۱۷-- و و و اد ها و و واه او و دا و و وت وان و وا وا او و و و و و ماو وا امد و و او و و و و و و وود و و او ماو و ماو و او او و ما و ها و و از وا سس دم مد مات و و و و و و و و و و وا وا و و و و ود دا ما ما وی او و و و او وا هوجو و و و ماو و و و و و وج و و هو دم و و و اه اه و و لامغطی اما منعت ؛ و لایتفع ذالحدمنك الحد ۰۰۱ نم .*اللهم صل‌علی‌محمد وعلی ال( محمد دهم 1 بسی الله) لذ ی لا بضر مع اسمه‌شیء فی‌الارض و لافی السماعی هوا لسمیع العلیم۲۱ »این ده کلمه هر رک ده بارباچندانکه تواند - و3 ,که هریکی را فضلی دیگرست» ودرهر یکی ! ۹ ی 9 أ نس و ۱ ویس‌ازین , مار از بر یاد ندارد: قوارع قر اث برخواند » چون ایةالکرسید و امن‌الرسول«شهد ا للهدوقل‌اللهم مالك‌الملك واول سورال<دید و آخر ال<شر وا تک چیز ی‌جامع‌خو اهد ) مسیعات عشر خو اند که ۱ )۳( قر ان و ذکر ودءاست » که خضر - علیه‌السلام . ابراهیم تیمی را بسام‌وخته است در مکاشفانی که‌او رابوده است نز امیخواند که در وی‌فضل سیارست و آن ده‌جیزست هریکی را هفت‌بار : الحمدالله ومعوذتین داخلاص و قل باایهاالکافرون و ابه‌الکرسی این شش از ور آن یات وچپارد کر 9 سبحان ا (ل4 و | لحمد لاه و لااژه )۱2۷ ۵1۱ و الله ا گیر *ردیگر « الاهم صل علی م<مد و ] ل م<مد ( دیگر«ا تلهم اغفر للمقمنین و اله‌ق‌منات * ودیگر «اللهم اغفرلی و لوالدیو ار<مهما وافعل بی‌و ب۵معا جلا و ۲ جا م۱ ات (» اهل . و لا فعل بنا مانحن ژه اهل » الک غفور رحم ! تک واندر فضل این حکارت دراز است ودر کتاب ا<,ا آورده‌ایم . ۱ وجون از بر ن فارغ شود بتفکر مشغول شود » ومحال 7 35 آخر ال تاب گفتم 1 بث . ۱ ایا نحه مهم است - درهر روز ۳ احل تفکر کند وبا خود گویدکه . « ممکن است که از احل يك روز بیش نمانده است »که ای این فکرت عظیم | که ار خلق 7 4 روی بددثبا 7 ار درازی امل " است ‏ وا گر سقین دادن 15 تا يك ماه با يك سال بخواهند مرد؛ از هر چه چه بدا مشفولند دور باشندی : و باشد که تا يك روز بخواهند مرد : و ایشان تدبیر ۱ خدانا برای بخغشش دو باژ و ی .سرت و جون توباز گیری بخشنده‌ای امسه مت و کسیر که نو <وشیغت گر دا نیده‌ای کو شش سودی ندهد ۰ (۲) نام‌خداو ندی که با نام او هیچ چیز درزمین ودر آسمان زیان تمیکند و ار شّدو | ودانامت خ (۳) مم ی تقوی شوار ع گو ده هت و در اصطلاح آ با تبرا که گو یند که بر ای حفظ از شباطین انس د جن خوانده میشود و چنانمت که شیاطین را سر کوبی میکند ‌ ۹3 خدا مردان و ژنان با ایمانر ۱ بیامر ژد » ۱ ۰۱) خدا یا مرا و پدر و مادرم ۳ بیامر ژ و رحمت کن وبا من و ]نان در دنیا و آخرت آن کن که خود اهل آتی» و ] نجه را ما شایسته ایم مکنا تو بخشنده مپربانی»(+) آرژو -۱۸- کاری مشغو لند ۹5 0 ده تال کار خوادود ۳ ! و برای این گفت حق تعالی (اولم نظروافی ملکوت السموات والارض وماخلق !»من شیء وانعسی ان بت قداقترب ا جلهم. ره( 9 چون دل صاه ی کند و این تأمل کند رغبت ساختن‌زاد آخرت دردل حر کت کزدا و باید که تفکر کند تادرین روز چندخیر م, تشر رو[ 3 بو د ویرا وازهر چه مصبت است حذر میباید کرد ودر گذشته چه تق و است که‌ی تدارباید کرد؛ واین همدرا بتدبروتفکر حاجت بود: تا کر کی 1 دا گشاده‌بود تادر ملکو ت آ سمانو زمین بو د. ودرعجایب صنع نی د.یلکه درجمال وجلالحضر ت الپیت نگرد این تف؟ رازههه عبادات و از همه تفکر ها فاضلتر ,که تمظیم وود بردل غالب شود وتاتعظیم غالب نشودهحبت غالب‌نشود؛ و کمال سعادت در کمالمحبت است؛ که این‌هر کسی تا و0 ( ن در بدل این باید که در نعمتم ایح تعالی که بروی است تف؟ ر کنده ودرمحنت‌ها که در عالمست از سماری و رونت و انو 2 عمّو بات که وراازان خلاص داده‌انده تابداند که ۳ بروی واحب است و ۹ ندان بو د که فر 2 دواز معصیتا دور باشد؛ ودرحمله ساعتی درا نا نگ 0 که پس از بر آمدن صبخ جزفریضه وسنت نماز هیچ نماز دیگر نشاید تا آفتاب بر آید" بدل ند کروتفکرست. ۱ ۱ ۱ ما ورددو)- از آفتاب بر آمدن ۳ فتگاه. ایکا در تو اند در «سجدصیر کند تا آفتاب یک نیزه بالا بر 13 ۱ وبه تسبییم مشغول باشد تا وت گراهیت نماز بگنزد » و آنگاه دو رکعت نمازکند ؛ وچون جاشتگاه فراخ‌شود -که چپار یکی ازروز بگذرد -- نمازچاشت آ نگاه فاضلتر . چپارر کمت نماز کند یا شش باهشت که این همه قل کر ده! ند. جون آفتان ارتفاع گرفت»و آن دور کعت نماز گزارد ۱ بخیرأتی که‌تعلق بخلق‌دار د‌ نت ل‌شود » چون؛ عیادت و: نشییح حناز موضاء حاحت فسلمانان‌با ۳ ردر مجلس علم آماوردسو ۷ - ازجاشتگاه تانماز پیشین این وردهامختلف بوددرحن‌هر دمان و ۳ چپار حال‌خالی تباشد .‏ ۱ بحالتاول - آزکه قادر باشد برتحصیل علم» وهیچ عبادت ازبر:_فاضاة ر (4۱ ]یا نظر نکرده| ند در سلطدت آسمان وزمین و [ نچهخدا [فر یده ات ازجبژها ود و اک -4 شایداجل آنان نزديك شده باشد . س- نباشد » بالکه کسی که برین‌قادر باشده‌چون ازفریضه بامداد پرداخت ‏ اولیتر آن‌بود که بتعلم مشخو ل شود لیکن علمی‌خو اند که نافم بود در 1 ت» و آن‌علمی بود کهر عبت دنیا راضعیف گرداند ورغیت آخرت زیاد کند 4 وعیوب و افات اعمال را کشف کند »و باخلاس دعوت کند ‏ اماعام جدلوخلاف وقصس وتذ کیر که بصنعت وسجم‌باز ناده باشد» ایتپمه حرص‌دنیا رازیادت کندودردل تخم‌حسد ومباهات پیدا کند ,راین‌علم نافم در کتاب احیا ودر کتاب جو آهر القر آن ودرین کتاب مجموع است . این‌حاصل باید کردن پیش‌از علمپای‌دیگر ۳ حالت دوم - آنکه قدرت این‌ندارد »ولیکن بذکر وتسبیحوعبادت مشغول تواندیود » که‌این درحهعابدان است؛ ومقام‌بزر گست خاصه که بذ کری‌مشغول‌تواند بود گهغالب باشد بر دل » ومتمکن وملازه بوددلر ا. سواات سیم - آرکه به‌چبزی مشغول شود که در آن راحت خلق بود » چون: خدمت صوفیان وفتپبا ودرویشان » واين ازنوافل عبادات فاضلتر * که | ین‌هم‌عبادت شش وهم راحت مسلمانان وهمععاونتایشان‌بود برعیادت؛ وبر کاتودعای‌ایشان اثری ظیم کل 5 ححالت جرار - آن بو د که برین نیزفادر نباشد ۳۹۹ مشغول‌باشد برای ۳ پش وعیال . چون امانتنگاه‌دارد » وخلق‌ازدست وذبان‌وی سلامت بابد» و حرص دنیاوبر ادر طلبزیادتی تن و هدر کفات قباعی کند » وی ندر از حمله‌عابدان بود»و دردرحه اصحابا ليمین بود»وا گر چه‌از سا ها و هقر بان )0( تباشد . ودرحه سالاهت را ملاژم بو دن » اقل‌درحانست ؛ اماآنکه روز گار ندر بن‌چپار قسم یکی بگذارد » ازحمله هالکان واتباع شمطانست . اما ورد چپار) - ازوقت زوالتا نمازدیگر بود » باید که‌بیش اززوال قبلم (م(۳) کند. که قیاوله مرنمازشب را همچون "سحود""بود دوزه را ؛ اما چون‌قیام شب‌نباشد قلوله کراهیت باشد : که بسیارخفتن مکروهست . وچون بیدارشودباید که پیش ازوقت طپارت کند » وجهد آن کند که‌پرش از بانكك نمازدرهسجد شود وتحیت مسجد بگزارد (۱) اشاره‌بدرجات مومنان درسوره واقعه ۰ (۲) خفتن درنیمروز۳(۰) خوراکی که‌برای روزه در ستحر شور اد . ۱ 5 ۳7 وحواب موّدن بازدهد 4 وچپارر کعت کند یش ازفرض که رسول - علیهالساام ۱ این چرارر کعت درازبکردی و کف ی: ددین 9 درهل | اور بکشایند . ودرخبرست که هر که این چپار رکعت بکند» هفتاد هزارفرشته‌با وی نماز کنندو تاشب ویرا آ مرزش خواهند س‌با امام فر یضه بگز اردودور کعت بت تک ۵ 2 تانمازدی؟ رجز بتعلم علم پا معاونت مسامانی با د کرو قرائت قر آن یا کسبی حلال بقدر حاجت‌مشغول‌نباشد : اما ورد پشچم . ازنمازدبگرتا فروشدن آفتاب بود : باید که‌پیش ازنمازدبگر نی 3 , وجپار ۵ کت تا دنت وود سو ل -علبه‌ااسلام - گفته‌است ؛ «خدای زحمت کند بر ۳ که‌بی ش آزفر ی 4عصر جراز وت مار کتفه , وجون فار غ‌شو د .حز بدا نحه گفتیم مشغول نشود "4-5 فضل این وت چو ن فضل بام‌دادست ‏ چنانکه گفت ‏ * و سبح بحمد ر تک قبل طلوعا(شصی و قبل ا لغر وب(" قارب وقّت باید که * و الشسی وضحیا» "و اللیل اذا یغشی » و« | لمعوذتن » برخواند و بابد که چون أفتاب فروشود وی دراستغفار بود . ودرحمله باید که‌اوقات و زع " باشد اک وت هه بدین بدید آ یل ۳۳ 1 که اوقات وی فر و گذاشته بود تسا درهروفتی حجه انفاق آفتد » عمروی‌ضایم شود . اما اورادشب‌سه‌است » وود او - ازنمازشام بود تا نمازخفتن *واحیاکردن را درمیان این دو نماز فضملت و کت و در خیرست که ۱ "تت<افی جنو بهم عن‌المضاجع درین آمده | ست ؛ بابد که بنماز مشغول شود تا فريضه نماز خفتن نگ زارد و بزر گان این فاضلترازآن داشته‌اند که روزروزه دارد ا درین وقت بان خوردن مشغول شود . وجون‌از 3 "فارغ‌شد : باید که بحدیث و لپومشغول نشود که خانمت‌شغل این باشد . آما ورد دو) ‏ خواب بود » هرچند که خواب ازحمله عبادات نیست » لیکن چون | راسته‌بودبآداب وسنن» از حمله عبادات‌بود کت آنست که‌روی بقبله خسبده وبردست راست‌خسسد باول » چنا نکه‌هردهر | درلحد خوابانند . وبداتکه خواب‌برادر مر کستو ببداری‌چون‌حشر ست ‏ و باشد که 1 ن‌روح که‌در خو اب‌قبص کر دزد باز ندهنده باید که ساخته باشد کار آخرت‌را ۰ و باید که برطبارت خسید وتوبه کند وعزم کید که (۱) پاکی و ستایش پرورد کارخود بکوی پیش‌ازبر آمدن و فروشدن آفتاب۰ (۲) تقیم شده. (۳) خالی‌میشود پهاوی ایشان ازخوابگاهپا . (؛) ازنمازهای مستحبی شب . -۲۲۱- بیش برسر هعصیت نرود - ا گر بیدارشود و وصیت‌نامه نبشته دارد - درزیر بالین نهاده و بتکلف خویشتن درخواب‌نکند,وجامه‌نر در بر نپوشد تاخواب‌غالب نشود » که‌خواب +تعطیل‌عمرست؛ و بابد که درشیوروزهشت‌ساعت بش نخسید» که بن سه يك بیست و جرار ساعت‌باشد» که‌چون چنین کند | گرشصت‌سال عمردارد بیست‌سال ضایع شود درخواب بیش‌آذاین نیاید که ضایع‌شو د .وباید که‌آب ومسواك بدست خوبش نپاده باشد تادرشب برای‌نماز برخیزد بابامداد بگاه بر خیزد؛ و باید که‌عزم کند بر قیاشب‌با یگاه‌خواستن» که چون این عزم کند ثواب حاصل آید؛ اگسر چه خواب غلبه کند .و چون بهلو برزمان‌نهد گوید . « رب دأسمك و صحوت جنیی و داأسمك ار ذءه. جنانکه در "دعوات گفته‌ايم ۰ و آیةالکرسی و آمن‌الرسول و معوذتیی و سورخ تبارك بر - خواند . چنانکه‌درخواب‌شود درمیان د کرو برطهارت باشد. و کسی که چنین کندروح ویر | برش بر ند ودرحمله ءصلبان نو سماد ویر | تایبداز شود .. اما ورد سو) - تحدست و آن نم‌ازشب بود س‌از بیداری در نیم‌شب ؛ که دو ر کعت درنیمة باز بسن شب‌فاضلتر ازبسیاری نماز دروقت دیگر . که در آن وقت دل صافی بود ومعخله دنبانود ودرهای رحمت از آسمان گشاده‌بود ؛ واخبار درفضل قبام شب بسبارست ؛ ودر کتاب احباآ ورده‌ايم ۱ ودرجمله باید که اوقات شب‌وروز هریکی‌را کاری معلوم بود وهیج‌ضایم گذاشته نبود ؛ وچون‌بك‌شبانه زوزچنین کرد هرروزی ازبمد آن چنین کند تابآخر عمر ؟ اگر بروی دشوار بود امل دراز درییش نگرد وبا خود گویدکه . «امروژاین ۰ بکنم باشد که‌|مشب بمبرم » و امشب بکنم باشد که فر دا را مرده‌باشم ۱ وهررودکهم چنین "رچون رنجور شود ازمواظت ‏ بداند که وی‌درسفرست و وطن‌وی آخرنست » ودرسفر رنج غر بت باشد» لیکرم تسلی بدان باشد که زودبگذرد و دروطن بیاساید . ومقدار عمر بدیدست که چندست باضافت باعمرحاودان که در ۳ ت‌خو اهد ۳ د. اگر نی يك سال‌رنج کشن بر ای راحت‌ده‌سال عجب نباشد » پسچه عجبا گر صدسال رنج‌بردبرای راحت صدهز ارسال » بلکه برایراحت جاودانه . تما)شدر کن‌اولاز کتاب کیمیاه سعادتو ,هد ازین ر کن دوم بابد ؛ و آن ر کن معاملاست. 5 رز ان زو م ر کی ۳ ولا مت و آن نیز ده اصل است اصل‌اول داب‌طعام‌خوردنست) اصل ششم - آداب ع لتست) اصل‌دوم - آب نکاح است ؛ اصل‌هفتم- آداب سفرست ؛ اقل سواغ ی اخات که اون اصل هتم - آداب سماع است ؛ است . اصل هم - امر بمعروف و نپی توس وکین منکرست ! اصل اول بدانکه راه عىادت هم از حمله عىادات است ؛ ورادهم از حمله راه است » ۳ هر جه راه دیدن را بدان حاحت دود هم از حمله ددن بود » راه ددن ر رطعام خوردن حاحت است ‏ چه مقصد همه سالکان‌دیدار حق‌تعالی اس » و تخم ۱ 3 عم رعملاست؛ و مواظبت برعلم‌و كِِ ی سامت ان همکن تست ) وسالامت ان بی‌طعام و شر آب ممکن مست 1 بلکه طعام <جوردن صر رت راه دبن 7 بس‌از حمله دین باشد 4 و برای ا؛ ۰ گفت حق تعالی : « کاوامی) (طییات وا عماو اصالحا» ؛ مبان خوردن و عمل صالح جمع کرد » مس هر که طعام برای آن خورد تا ویرا قوت علم وعمل بود و قدرت رفتن راه خرت بود » طعام خوردن وی عبادت بود ؛ و برای این گفت رسول - علمها لسلام - که : « موّمن را برهمه خبرات واب بود 5 در دهان خود نبد یبا در دهان اهل خود ». و این برای ان گفت که «قصود موّمن ازین همه راه . اخرت بو 2 ۰ ۱ و نشان انکه طعام خوردن از راه دین‌بود .ان باشد که پشر ه نخورد » واز حلال خورد ؛ و بقدر حاحت خورد واداب خوردن نگاهدارد : آ داب طوام خو ردن بدا که درخوردن سمتپ است : بعصی ار حوردن و بعضی س‌از حوردن و بعضی‌در مبان خوردن . ۳ ۹ ۰ ۰ 1[ داب تس از طعءام سوو و دن | اول "۳ ۱ نکه دست ودهان بو وف » 1 جون طعام خوردن بر یت زاد اخرت بود عبادت بود : این چون وضویی باشد پیش‌ازان » و نیز دست ودهان باكتر شود ؛ و کسن که بیش از طعام دست بشوید » درخبرست که از دردیشی ایمن بود ؛ دو ۲ مت ۱ که طعام در سقر ه نید ره برخوان که » رسول - علیهالسالام چنبهن 0 تا بمعنی حتی است . -۲۲۵- 5 ده است : که سفره از سفر باد دهد » وسفر دنا از سفر ۳ ت باد دهد ۰و نیز بتواضع دنکتر بود؛؟ س اگر برخوان خورد روا باشد که اذین نبی ناهده است ؛ اما عادت سلف سفره بوده است »ورسول ها - علیه‌السلام- بر سفره‌خورده‌است)؛ سیم - آنکه تن : زانور است بر آرد " وبرساق چب نشیند » وتکیه زده نخورد ؛ که رسول » علیه‌السلام و تکیه زده طعام نخورم : که من بنده‌ام » بنده‌وار خورم و نشینم » ؛ چهپار - آنکه نیت کند که طعام برای قوت عبادت خوردنه برای شهوت : | براهیم بی شیبان می‌گوید . « هشتاد سال است تا هیچ چیز بشهوت نخورده‌ام » و نشانی درستی این نیت آن بود که عزم کند براندك خوردن » که بسیار خوردن از عبادت باز دارد» که رسول 1 ید - علیه‌السلای. « لقمهٌ چند که ۳ راست دارد سنده 0 ۹ ۳3 بدین قناعت نکند » سه يك شکم طعام را و سه یکی شراب را وسهیکی نشس را ۳ پفچم - آنکه تا گرسنه نشود دست بطعام نبرد» و نیکوترین سنتی‌که بر- طعام تقدیم بابد ار د گر ۳ ات و۸ ۳ از گر ۳۰ خوردن منذموم و مکر وه است ؛ وهر که‌دستبطعام برد و گرسنه بود » و باز گیردوهنوز گرسنه 9 هر گز بطبیب حاحت تباید . ۱ ۱ ششم آنکه بما حضر ۳ قناعت بحکند » و کلف طعامپای خوش نکن : که مقصو د ممن‌نگاه واست قوت عبادت بود نه تنعم » وسنت است نانرا گرای‌داشتن که قوام آدی بدین است : و بپترین اکرام وی آ نست که در انتظار ناف - خورش ندار ندش ابلکه‌در انتظار نماز ندارند ‏ که چون نان حاضرشد نخست نان‌خور ند نگاه نماز کنند . ۱ ۱ : هفنم تک دست بطعام نیردتا کسی حاضر نياید کهبا وی‌خورد : که‌تنیا خوردن تست » وهر چند دست‌برطعام پیش بودبر کت بیش بود؛ و انس ۳3 - رضی ان عنه - که: «رسول 9 علمه| لسالام , هر گز طعام تنبا نخوردی؟. (۱) کافی ۰ (۷) هرچه موجود باشد ."- رز( 5 هو و ۱ و 1 ۳ و و و ۱۱ [آدات ووت نو ردن | اما آداب طعام خوردن | نست که : اول بسیم)لل4 بگوید و باخر الحمدلله و یوار آنست که باول (-4۰ 3 بد اسم)لل4 » و بدوم بسم‌اللهالر حمی و بسیم بسم الله الر <می الر حبم » وبآواز گوید تا دیگرانرا اد دهد » وبدست راست‌خورد وابتدابنمك کند وختم بنمك کند که‌در خبر آمده است‌این ‏ وتاشره را درابتدابکشند: بدا نکه بخلاف شهوت برك لغمذبر گبرد ؛ و يك شا ۱ وتا فرو نبرد دست بدیگر لقمه در ازنکند رهیج طعام را عبب‌نکند که رسول عدیها لسلام - هیچ طعام راعیب‌نکردی: اگرخوش آمدی بخو ردی وا گر نه دست باز گرفتی واز هش خود خورد » و که‌ازحوانب طبق روابودکهآن میختاف باشد؛ و ازه‌یان کاسةثر ید" "نخورد وازحوانب خورد , واز مبان نان تخورد : بلکه از کناره گرد و گردمی در ید ,و نان بکارد باره کی ی همحنین ۸ و کاسه وچیزی که خوردنی مود برنان ننید یر بان بالگ نکند , وجون لقمهبا طعامی‌دیگر ازدست بفتد بر ۳1 د و با کند و یخو رد » که‌در خبرست که : | 1 ۹ د شیطانر | مانده‌بود » و نخست| نگشت بلسد دردهان .که درازاری مالد : تاان اثر طعام که‌بود خورده شود : که بود که 9 خود در آن باقی بود » و در طعام گرم نفج ۵ لکن یر کدخ ۳ ود وجون خرما خورد با زردالویا چیزی که ازشمردنی بود » طاق‌خورد وهفت با بازده با بیست ويك ‏ تا همه کارهای وی با حق‌مناسبت گیرد » که وی طاق است واوراحفت نست » وهر کار کح تعالی بنوعیازانواع باز آن بهم نبود آن کارباطل وبی‌فایده بود : پس‌طاق ازجفت‌اه لیتر بدین‌سبب است کهبا وی مناسبت دارد ‏ ودانهة خرما با خرما دريك طبق جمع نکند ودردسس ح وهمحنان هرچه و | تفلی باشد وچیزی که نر ابیندازند , ودرمیان طعام آ ب بسیار نخورد . اما آداب آب خوردن ۱ آنست که کوزه بدست راست گیردو گوید؛ سم الل4 » و باریکک در کشد ؛ و بر بای نخورد » و ابتدا بکوزه فرونگرد تا خاشاکی وحیوانی نباشد دروی و اکر (۱) غاییدن » جریدن ۰ (۲) نان و آبسگوشت يا هرچه در آن نان غردکرده باشند . و و 5 و دحاو تا سم اس و و و و اه سا و هام هخا و ها ی و و و وس و و همم و و وم ی و ام دس دی وا سس ها و ها يس رب مه تس هد ی ها و سا که هه خی و که ورسخ ی مه ها ها سم اج ما ۵ و سس هه هد له مس ها مه ما 2 5 5 ای خورد وهر باری بسم الل4 9 وباخر الحمدللف وزیر کوزه گوش داود ی بجایی نچکاند » وچون تما رف ری : «) (ججمد لاه) لذ ی حعله عذ بافر | تأبر حمته و لیم تحعله ملجا اجاجا بد تو با (۲۳». اما داب پس‌از طعام انست که بیش ازسبری دست بدار د» وانگفت بدهان باك کند آ نگه بدستاز خوان پاك کند» ونانریزهابرچیند که درخبرست که: هر که چنان کند عیش بروی‌فراخ شود وفرزندان وی بسلامت بوند و بی‌عیب» و آن کارن *حو رالعن گر دد | نگاه خلال کند: هر چه بز بان بر آید فرو برد وهرچه بخلال برد ن ید ببندازده و کاسهیاك 1 بانگشت که درخبرست که: هر که کاسه بلیسد؛کاسه گوید: بارب تواورا از آتش آزاد 3 جنانکه او مرا ازدست دیوان آزاد کرد؛ واگر «شو ید ات ان بارخورد » چنان بود که بندة آ زاد کر ده‌باد؛ و بس‌از طعام 3 «) تمد لله) لذی اطعم:ا و سقا ناو انا و ]وانا و هوسد نا و مولانا(۲۰ » و قل‌هوالله احد و لابلاف قرش بخوآند» د چو ن طعام حلال بافته باشد ۹ کند وچون ازشپت بو دیگر ید وآأندوه حورد؛ و و که میخورد و ۹ بد» هجو ن ی بو د که مسبخورد وممحندد بغفلت)» 2 چون دست شوید آشنان بردست چب کند» وسه‌انگشت راست بشوید: اول بی‌اشنان» آنکه براشنان زند وبدندان ولبد کم فر از | ورد و نيك بمالد؛ و انگشتهارا بشوید ؛ آانگاه دهن بشو بد ازاشنان. [[داب‌طعام وردن بادیگر ان ] و این داب که گفتيم ۱ ان 3 - یعنی در خانه خودبود با اهل و فرزندان خود. یا باکسی دیگره اینپا نگاه باید داشت ؛ اما چون با دیگری خورد هفت امب دیگر درافر اید: آو لآ نکه دست بهعام فرآنیرد تا نگاه که کسی که بروی مقدم بود در علم (۱)آدوغ - هوایا غذا که بنیر و از کلوبر آید . (۲) گوش‌داشتن : نگاهداشتن ۰ (۳) سیاس خدایر| که ازداه بغشایشآنر| کوارا وشیر ین کرد و بواسطه کناهان ما آ نرا چون‌نمك تلخی نیافر ید . (؛) مپر یه زنان . (ه) سپاس خدایی‌ر| که ببا خوراك داد و آب نوشاند وازما پذیرائی کرد و بسا عجایگاه و بناهگاه داد واو آقای ما وصاخت ماست_ س۱ ات وج و و و و و او و و دا او و و و و و و او و ها و و وا و و و ۵ و و با و و و و لا هش و و ها و و وا و سس سم و اد و و و وا و لا ار و وج مد و و و با ما ما و و و و با و اش مد و و و ار و و و با چا ۵ اه و و و ۵ ۵ و چا ره و اب و و ام و با چا وق یا در عمر با دردرع پابسیبی فیدر بت نتفر ا ورد و 0 مقدم بود؛ دیگر آ نز | ازتظار ندارد؛ ۱ دوم نکه‌خاموش نباشده که آن‌سیرت عجم‌است لکن سخنهای‌خوش‌بگوید جون حکابات دار سابان و کلمات هت 3 لکن بس‌وده نگو بل سو ما نکه جانب هم کاسه ننگاه دارد؛ تابپیج حال بیش آزوی نخورد ,که آن ۱ حرام باشد چون طعام مشتر ك بو د؛ بلکه باید که اثار ۲ کند 2 بپتر بن بیش‌وی نبد؛ و اک رفق سسبت و آسته خورد» شاضا ون تاششاط خورد» وسه بار بیش ون » که زیاده ازین افراط بود والحاح"*؛ وسو کند برندهد» که طعام حقیرتراز آ نست که‌بدان سبت سو گند بر دهد؛ چپار ما نکه حاحت نیفکندرفیق را بدان که ویرا گوید بخور؛ لیکن‌موافقت ی همحنانکه او میبخورد؛ و با ید که از عادت خویش ۳ نکند در خوردن ,که‌آن ربا باشد؛ لیکن خودرا در تنپایی بادب دار د. چنانکه همحنین دربیش مردمان نواند خورد؛اها اکن بر قصد اساز کش خورد نیکو بود) وا گر زیاده خورد تادیگر انر | تشاط بود هم نیکو بود. اپنالمبار 2 رحمه‌الة چون درو یشان | دعوت کردی بخرما گفتی «هر گ۵بیش بخورد؛ بپردانه خرما کهزیاده‌دارد دری‌بوی دهم » و آنگاه‌دانپایشمردی تا که بیش‌دار د» پر یکی درمی دادی؛ چم نکه چشم درپیش دارد و درلممهُ دیگر ان ۹ ده وش از دیگر ان دست باز نگیرد» چون دیگران حشمت‌خواهند داشت ازوی» وا گر انداه خواره‌بود دست درابتدا کشمده دارده تابا خر بنشاط خوردن گیردوا گر نتواند ۳ تاخحل نشوند؛ ششم- ۳ نکه‌چیزی که‌دیگرانر ۱ از آن کراهیت ونفرت بودبطبم» نکن :در کاس دست نیفشانده ودهان فراکاسه ندارد؛ جنانکه چیزی ازدهان باز گر ددودروی‌آفتدو چون چیزی از دهان بیرون کند روی بگرداند؛ و لقمه روغن ‏ لوده‌درسر که نرند» و شمه که بدندان بار ه گر ده‌باشد باژ در کاسه نبرد که طبع ارو همه نفر ۳ دوحدث چبز های هستةذر و بده (۱) دیگری‌دا برخودکزیدن و ترجیح دادن(۲) اصراروالتماسی. (۳) کتیف و پلیدو ناساز کا باطیم. ۲ |۱7 هفتم .| نکه دست چون‌درطشت شوید | ب‌دهان بیش‌هر دمان درطشت نشفکند 3 ۳ 3 ا که محجنشم گردا نند» و ۱ بت حمله دستا جمم کنند» وهر | ۳ حدا نریز ند که این عادت عجماست» باشد تقدیم کند»وا گر ویرا اکرام کنند قبول کند» وازجانبراست وا گر وج دست بکیاز شو بنل او لیتر دبتواضع نزدیکت و ۱ ب‌ جون ازدهان‌برون ربرد برقق زبرد ا بی که بر جرد ۳ نر سد» و کسی که ۱ بت بر دست زیر د» بربای بود او لیتر از | ن>ه نشسمه بود. و درحمله این | داب باخبار و ا ار | مده است و فرق میان ‏ دمی و یمه «دان | داب‌بدید ایده که بپیمه بمقتضای طبم خورد و ۰ وزشت نشناسد که ادرا اين‌تمیز نداد ند»‌وجون ۱ دمی را اور تمیز داد ند و بکار ندارد ح<ق نعمت وععل و 9 باشد و کفر ان لعمت گر ده باشد. فطیلت طوام حور دن مادوستان و برادرآن ددن بدانکه میز بانی گر دن‌دوستی رابطعامی » از بسیاری صدقه فاضلتر شت» 985 زین است که برسه جمز حساب نکنند؛ بنده‌ر | <4 س<دور خوردو | ن<۵ بدان افطار کند و آ نجه بادوستان خورد. وجعفر بی‌محمد گوید : *چون بابرادران برخوان نشینی ؛ شتاب‌م‌گیر نامد تی‌در از کشد که ان‌مقدارر| ازحمله عمر <سب نءاشد». و <سی اصر ی گوید که: هر جه برده برحجویشتن ومادر و ,در نفةه کند» ۱ زر حساب بو د مگرطعامی که بیش دوستان برد». و بعضی از بزر گان عادت داشتی که چون بر ادرانر | خوان‌نهادی طعام بسیار برخوان نپادی و گفتی: «درخیر نت ۸5 هر که‌ازطعامی خو رد که ازدوستان مانده بود » در ۱ ل نان ن وزرا و ما میخواهيم که‌از ۱ ن‌خوریم بس ازاین که‌از بیش‌شما بر گرفته باشند». و امیر الق منینعلی- رضی‌الده‌عنه_ می‌گوید که: «يك‌صاع طعام بیش برادران‌نم دوستر دارم از | نکه ده آزاد بکنم». و درخبرست که: «حق تعالی ۳3 بد در فیامت : باین ۱ دم ! در -۳-1 سنه شدم مر اطعاهی ندادی» گو بد: الپی حر زد ۳ سنه شدی وتو خداو ند همه‌عالمی؟ گوید: برادز و گرسته‌بوده ۳ ورا طعام دادی مر اداده بودی». و رسول علیه‌السلام گفت: «ه رکه برادر مسلمان را طعام و شراب دهد تاسیر شود ایزد ۱ کی ز کا تعالی ور| ازا ی دور گرداند بهفت خندق. میان هر خندفی یانصدسالهراه» و گفت : « خیر کم من اطعمالطعام- بپترین شماا نست که طعام بیشتر دهد». [ داب طدام‌خو ردن‌دو مان که « بار ت‌ بکدیگر هدر و وال بدا نکه‌چپار اواشیت آندر 9 آدب‌او لا نکه قصدبکند که بوقت‌طعام درنزد ناک کش نشود؛ که درخبرست 4 «هر که قصدطعام کسی کند ناخوانده اندر | مدن فاسق است» ودر حوردن حرام خواره» اما اگر باتفاق فر از رسد ای دستوری نخجو رد» وا گر گویند بخور- ودا ند که ازدل نم کو ند هم نخورد که نشایده ولیکن تعللی کند و تلطف دست بدارد؛اما اگز قصد کند بخانة دوستی که بروی اعتماد دارده و از دلوی گاه بود» روا باشد » بلکه میان دوستان این سنت است. ورسول. علیه‌السلام_وابو بکر وعمر- رضی‌الله‌عنیما-در و بخانه ابوایوب انصاری وابوالهثم ا لته هان‌شدها ند و طعام‌خو استه واین اعانتی باشد میز بان را برخبر چون دانند که وی‌راغب است. ۱ واز بزر گان کس بو ده است کسصد وسصت دورست داشته‌است : هرشبی بخانة ۳ بودی ِ ون دو ده رتیت 5 سی دژست داشته ۳۹ بو ده است که هم دوست داشته هرشب از هفته بخانیکی بودی ؛ 2 ابن دوستان معلوم ایشان‌بود ندی‌بجای کسب وضیاع ؛ وایشان سب کسب فراغت عبادت این قوم بودندی » بلکه چون دوستی دینی افتاد» روابود کها گروی‌درخانه نباشداز طعام وی‌خورد . ورسول - علبها لسلام 5 درخانه بربره شد وازطعام وی بخورد در غیبت وی ؛ چه دانست که وی بدین شاد شود . و محمد ی و اس - رحمةالنه علیه ‏ ازبزرگان اهل ورع‌است »با اصحاب خویش بخانه حسی بصری شدندی - رحمةالنه علیه _ و | نحه‌یافتندی بخوردندی » چون وی بیامدی بدان که ۱ و کروهی‌درخانة سفیان ثوری چنان کر دند ) گفت: «اخلاق ساف‌بیاد من دادید » که‌ایشان‌چنن کرد زد». دب دوم -ا که ما <صر سش ارد ‏ چون دژستی بژبارت وی‌آ ید و هیچ تکلف نکند» واگر ندارد وام نکند» واگر بیش از آن نبود که ازعبال وی نماند » بگذارد از ! ۱ و کسی‌امیر اامق‌منین علی 5 رضی له عذه ‏ را میزبانی کرد گفت ۱ *بسه شرط آیم :که‌ازبازارهیچ نیاری واز آ نجه درخانه‌است هیچ بازنگیری * ونصیب 1۱ ۱ اه وا اه مج دا وج او وا و و وا و و وا و وخ سا دا هو و وا او و وا ام اه وا و وخ وا هه و و ها و وس با هن وس بش و مخ و و ماخ و و سس و او او و و و و و ها و و و و 6 وا و ود و و و و وا و وا و و و و او و ان و وا دا و و و ها مج و بر و اس و ده و و ده و بو و ها ۵ عبال تمام بابشان بگذار ی» . و اصیل عیاض ۳3 بد که : « مردمان که‌از تی ار بربده شده‌اند بتکلف بریده شده‌اند» اگرتکلف از میان برخیزد * استاح‌وار" یکدیگر را بتوانند دید» . دوستی با بکی‌ازبزر کان تکلف کرد گفت:(چون تما باشیادین نخوری» ومن تنها باشم هم نخورم » چون گرد یم چرابایداین کلف کرد ؟ با تکلف ازمیان‌بر کی یا شت | مان درباقی کنم ""». وسلمان - رضی‌اله ع4 8 ما را رسول -علمه| اسالام- فرمو ده است که تکلف نکنيم وازما حضر ۳۰ كِِ وصحابه ‏ رضو انار #ْ ۳ نان باره وخرمای خشك‌پیش ز ان بردندی و گفتندی ؛ «نداو نم کدام بزه کارتر است؛ آنکه حقیردارد 1 نراکه حاضر بود وفرا بیش نبارد ۳ نکه چون بیش وی آر ندحقیر دارد و نخورد ؟» . د بو نس پیغمبر- علیه‌السلام - نان پباره وتره که وی‌کشته بودی بیش مر دمان و ردی و گفتی « 1 نه [ نست که لعنت 1 دهاش خدای‌تعالی‌متکلفانر تکلف کردمی؟ . وقومی‌خصومتی داشتند ۰ ز کر ها - علیه‌السلام - را طلب داشتند :-ا میانجیایشان کند : بخانهُ وی شدند ؛ ورا ندیدند وزنی‌نیکورا دیدند » ععچب داشتنن که وی سمیرست وبا جنان زن ندعم کند 4 چون وب | طلب کر دند جایی مزدور بود» دیرا یافتند طعام میخورد » وایشان سخن مب‌گفتند وددی نگفت کهبا من نان خورید » چون برخاست پای برهنه‌بیرون آ مد .ایشانرا این‌هرسه کارازوی عجب آ مد »پرسیدند که‌این چیست +گفت : «آن زن‌باحمال از بر ای‌آن دارم تا دين مرا نگاهدار د دچشم ودل من بجای دیگر نگذار د» و شما را نگفتم که طعام خور بدکه آن هزد من بود ا کار کنم : که اکر کت هو زوش در کارا,شان تقصیر کر دی و آن فر بصه من بود » و بای برهنه ازان ر فتم که میان خداوندان زمین ها عداوت‌بود » نخواستم که خالك زمین در کش من زرد 9 4 و بدین معلوم شود که صدق وراستی در کارها از:کلف او لمتر: آدب سیم ۳ نکه‌بر میز بان تحکم ی چون داند که دشوارخواهد بود ‏ و اگرمخبر کند دیرا میان دوچن ته کند » که رسول ‏ علیه‌السلام - چنیرن ۱ 1 دی در همه کارها . ی نزدرت سلمان شد - رضی‌النه عذه‌بارة نان‌جوینو نمك‌بیش (۱) کستاخانه - بی بروا! و ملاحظه )0 در باقی کردن : مو قوف کر دن ۰ (۳) نی هر چه‌مو جود است پیش آودیم , و ۵ ۳ رت »گفت : ۳1 مر وی ۳ این وا به بودی » سامان جبزی نداشت » مطهره بسعتر گرو کرد » چون نان بخورد گفت 6« مد لل4) لد ی قنعنا نما رز ۲۱۲629 سلمان کت ۳ گرترا قناعت بودی مطهره من 7 اما جابی که داند که دشوار نبود » و | نکس‌شاد شود » روابود که از ودرخواهد ؛ شاذعی - مازعا - ,داد درخانه‌ز عفر ا نی بودی » وهرروز عفر | نی نسخت آلوان طعام بطیاخه دادی .يك روز شا ف.هی بخطخویش لونی‌طعام درافزود ؛ چون ز عفر انی آن‌خط دردست‌کنیزك بدید شاد خن و بشکر انه کنیز لد را | زادکرد. آدب جرار ۳ نکه خداو ندخانه ایشانر | گ بد ک4: چه‌خواهید هر زو کنید چون در دل راضی بود بدأنحه ابشان حکم ن که | نحه آرزوی ایشان بود» واب دران ببشتر بود؛ ورسول تست 9 «هر که 0 رزوی: رادری‌مسلمان قبام کند»اور| هار هزار حسنه بنوسندوهز از هزار سبئه ازوی ستر نده وهز ارهزار درحه ویرا بردارند ؛ و از سه ببشت دیرا نصیب کنند ردو س‌وعدن و خلد» آسا برسیدن که چیزی آورم بانه؛ آن مکروهست و مد‌موم) بلکه آ نچه داشد براورد؛ واگر نخورد باربر گیرد ۰ ۰ ضیات میزبانی بدانکه | نبحه کفتيم در ات کم ناخوانده بزیارت شود اما حکم دعوت کردن کشت ۱ و گفته‌اند که: چون مپمانی ببایده هیچ تکلف مکنید» وجون خوانید هیچ باز- کر تفیش هرتا تر ان بکتيق ففرشات یاف اغار شبار اسف استه ان برعادت عرب است‌که ایشان درسفر ۱۳ بر ِ« ۳ رسند» وحق جنان میمان گزاردن میم ات( وبرای این گفت رسول- علیها اسلا 2 گس ی که عره‌اندارنیستدر 2ی خر نست»» و گفت: "بر ای مهمان ات ۹( ۳۳ و ۱ ق کر ند: و هر که مپمانر ۱ دشمن دارد خدایر | دشمن داشته بود» و ه ر که خداء ۱ را دسمن دارد ؛ خدایتعال ی دبرآدشمن ۰ دارد». ومم‌مانی عزاشت 15 ور ارسده , رای‌ویواعی 5 ردنو : تکلفی )۱( مر ژه ۰ ۲ ما اس 2 روزی ما کرده ما رآ شکیبا ساوای ۰ (۳ حله ینکسر ۳۹ ونشدید وزبر لام بکدسته مهمان که یکد قعه و ار دشو ند ۳۲ کر دن‌رواباشدهاما برای‌دوستان که بزیارت بکدیگر ایند نیاید که ان سیب تقاطع؟؟ شود. ابور اقع» مولای رسول. علیه السلام- می‌گوید که. ۱, رسول ۳ علبهالسلام ۳۹ مرا گفت. فلان جهودرا بگوی تامرا رد وام دهد تاماه رجب که مرا مپمانی فرارسیده است» ان حهود گفت: ندهم تاگروی نباشد؛باز آمدموبگفتم. بارسول‌النه گر ومیخواهد رسول گفت.واللهمن در ۱ سمان امینم ودرزمین اهینم» اگر بدادی باز دادمی؛ | کنون‌زره من گرو کن؛ ببردم و گرو کردم». وابر اهیم - علیه‌السلام- بطلب مپمان يك‌دومیل بشدیو نان نخوردی تامپمان بیافتی و ازصدق‌وی درمدپدو ی آن‌ضیافت بمانده است. کهتاا ین ۶ابت‌هیح‌شب ارمپمان خالی نبوده است؛» و گاه‌بودکه صدودو ست یمان ود سا و بران‌دیپپاوقف کردها ند. آداب دعرت و اجابت بت کش 15 دعو ن‌کند | نست که ! <ز اهل‌صلاح را نخو اند » که طعام دادن قوت دادنست , و فاسق را قوت دادن اعانت کردن بود برفسق ‏ وفتر | را خواند نه توانگرانرا . رسول ‏ علیه‌السلام - میگوید ؛ «بدترین طعامما طعام ولیم است که توا نگرانرا خوانند و درو شانر | محر وم کنند» ۱ و یابد که خوبشان ودوستان نزديك را فرآموش نکند نت وحشت ‏ باشد ۰ وبدعوت فصد تفاخرولاف نکند لک اندیشة آن کندکه سنت‌بجای آ رد وراحت بدرویشان میرساند» وهر که را که داند که بروی دشو ارخواهدبود احابت ‏ ویرا نخواند » که سیب رنج گردد , وهر که دراحابت وی واعت نباشف 1 ویر نخو | دنل که اگراجابت‌کند 4 طعام وی بکراهیت خورده‌باشد» و ان سبب خطیکتی"" باشد . اما داب اجات انست که ؛ فر ق نکند مبان درویش ونوا بث«ِ , واز دعوت ء "۳ درو یس نرفع ۳ نکند . که رسول_علبه‌السلامسا کان رااحابت کردی ؛ر حسی بی‌علی رضی‌الله عن‌ما _ روری مهو هی درو بشان‌بر شت ‏ نان باز در بیش‌داشتندو میخو ردند» گفتند : « یاین رسول الله موافقت فرود امد از ستور وموافقت کرد و گفت : « خدای تعالی متکیرانر| دوست ندارد » ؛ چون بخورد گفت : «اکنون فردا شما نیز (۱) بریده شدن آمد وشد , (۷) کسی که قرارتازه دردین گذارده باشد . (۳) کناه کارزشت . (4) تکبر - دامن درچیدن . اه ۱۲ معاأملاات ۱ مرا احات کنید » ودیگر روز ایشانر | طعامهای یکو ساخت وینشست با ابشان هم » و بخحوردند . ۱ ۱ آدب دو ] انکه ۳3 داند که میزبان منت بروی خواهد ناد نزديك وی تعللی ت کندواحات نکند بلکه میز بان باید که اجابت وی فضلی و منتی شناسد؛ وهه‌چنین ۳ بداند که در مال وی شمهتی ات9 اک درآن موضع کر رت چون فرش دیبا و مجمر سیمین بابردیوار صورت جانورانست با بر سقف ‏ با سماع رودومز امیرست ۲ »یا کسی‌مسخر گی‌میکند با فحش میگوید » یا زنان جوان بنطارء مردان هی آیند » این همه مذموم است نشاید بحنین جای‌حاضر شدن » همحنان اگر میز بان مبتدع بود با فاسق با ظالم » با مقصودوی لاف ود تکیرست . باید که‌اجابت نوا وا گر احابت کند - وچیزی‌ازین #سنکرات بیند وهنم نتواند کر د ‏ واحب‌باشد رون آمدن ۳ ادب سیم که بسب دوری رز امعنع تک ۱ باکه هرچه احتمال‌تواند ار - در عادت - احتمال کند ودر تور به است که : « رگ مبل بروو سماز راعیادت کن , واز دومسل حناژه را تشییع کن ؛ و ازسه میل دعوت رااحابب کن ۱ و ازچمارمیل بر ادر دین را زیارت کن . دب چپار) ِ آنکه اگر روزه‌دار بود هنم نکن لیسکن حاضر شود وا گر میز بانر | وحشت نباشد » بر بوی‌خوش وحدیث خوش قناعت کند : که میز بانی‌روزه‌دار این باشد؛ و اگر رنجه خواهد شد بگشاید : که مزد شادی دل مسلماندی از روزه :افله سساز فاضلتر ؛ و رسول - علمها لسالام انکار و است بر ۳ که چنان کنو کته است که اور توس افته لت که وتو گوبی من‌روره‌دارم بزه کار باشی * ! ۱ آدب بنجم - انکه اجات بریت راندن شیو ت‌شکم نکند : که این کاربهايم بود » ولیکن فا هه لد هار۵ وارت حذر کند از آنکه زسول - علمهالسلام - گفته است که:«هر که دعو تاحابت نکند ؛ عاصی است درخدایو (۷) عذر وبپانه آوردن ۰ (۳) چنك وی (4)کسی که قرارتازه‌در دین گذازده باشد . (ه) منم کردن بجای امتناع ورزیدن : خوداری کردن . -1۳۵2- ۵ ۱ ۱ دا ۵ و و و 9 اب چا و ۵ ها ود 8 و و و سا ۵ ۵ و و و و و و و ۵ و و و وک ان و با لا و رک و نا و و و با ۲ با و و کل و و بنج 0 ۵ با و و و و و و ها ی و و واه و و و و و و و او و و ۵ و با 0 ۳ کند که بر ادر مسلمانی‌را ا کرام کند که درخبرست که : « هر که موّمن راا کر ام کند خدای تعالی‌ر | ا کرام کرده باشد» ؛ ونیت کند که شادی‌بدل وی رساند ؛ که‌درخبرست که : « هر 4 موّمنی را شاد کند » خدای تعالی را شاد کر ده باشد * » و نیت زیسارت میز بان کند , که ربارت بر ادران از حمله قر بات عظیم و بت صیانت ِ« خود .ار عست :۱۳۶ ت بند که از بدخوئی و ۳ نیامد . این شش نیت است که دیرا بر هر یکی ثوابی باشد » و مباحات درچنن نیات از حمله قر بات گردد »و بزر گان دین جرد کرده‌اند تا در هر حر کتی وت و تس ایشا را نیتی بوده است که با دین مناسبت دارد ؛ تا از انفاس ایشات. هیچ ضایع شود . [ما آداب حأطیر سل ن آنست که در انتطار ندارد » وتعحبل نکند » وبرحای بهتر ننشیند 53 نشیند که میز بان اشارت کند ؛ و | ۳1 دیگر مپمانان صدر موی تسلیم کنند * وی راه تواضع گیرد؛ ودز برابر ححرء ز نان ندشیند » ودرجایی که‌طعاماز آ نجابیرون آرند بسیاز شگرد و چون تفت ات را که بوی نز ديك باشد تحیت کند و بیرسد ؛ و اگرهشکری بید انکار کند » ۱ نتواند کرد برون آید . اجمد ی حنبل گفته است: «ا گر سرمه‌دانی سیمین بیند نشاید که بایتد». و چون‌شب‌بخواهد بایستد ءادب قتبان | تسس که قبله وطبارت حای بوی نماد . اما [ داب‌طاه‌نبادن او آاست که تعحرل کند » واین‌از حمله 9 اعمیمان باشد تادرانتغلار نبود وچون‌جمعی حاضرشدندو ی مانده باشد»حق‌حاضر ان او لیتر » مگر که غایب‌درویش باشد وشکسته‌دل : انگاه تاخیر بدین کت و بود » وحا تماصم گو بد : اشتاب از شبطاست‌مگر در ینج‌چیز : طعاممپمانو حپیزمر دگان و نکاح‌دختر ان و گزار دنو ام ۶ توبه‌از گناهان» ؛ودر و لیمه تعجل‌ستت است. )۱( نگاهداری ۳ 1 ۱۳ پ»پبد۰۰هب۰بپ۰ببپ۰بسص«صص«د«پسد«پسص«س«بسببحب(ب۰پحصب۰صب+ست ۱ دوم ۹۳ هیوه تقدیم کند اول وسفره‌از تره‌خالی نگذارد. : کهچون‌برسفره سیزی‌باشد »دراثر ست که ملایکه حاضرشوند ؛ باید که ازطعام‌ای خوشتربیش داردتا ازان‌سیر شوند ؛ وعادت‌بسیار خوارگان‌آن باشدکه غلیظدرییش دارند تابیشتر توان خورد » وا : بن مکر وهسن ‏ وعادت دهی آنست که حمله طعام‌ها سکیار بش سند نا هو نی ازان خورد که خواهد وچون الوان‌مینید ۱ باید که زود , وت که کسی باشد که هنوز سیر نشنده‌باشد از آن طعامپا . ادب‌سو ۵ انکه طعام اندك‌ننهد : که‌بی‌مرو تی‌باشد » و بسیارنیز ننپد که تسکیر باشده آن‌نیت که آنره بان حساب‌نبود ِ ۱ ابر اهیم ادهم - ر حم ان عله طعام سباز شاد ۳ گفت : *نترسی اسر اف باشد ؟» » ابر اهمم گفت : «درطیام اسراف نود» . وباید که نخست نصیب عیال بنهد » تاچشم ایشان بر خوان نباشد : که چون چیزی نماند زبان دراز کنند در مهمانات ؛ واين خیانت بود بپمان . و روا نباشد مهمانرا کهز لب" ۲۲۱ گرا نان که عادت گروهی از صو فیانست - مگر که مبزان صریح بگوید - نه سیب س ازیشان - وبادانند ازدلوی که راضی ات انا روا باشد» بشر ط آزسته بر همکاسه‌ظلم نکند : اگرزیادتی بر گیرد حرام‌باشد »واگر میز بان کره‌باشدحرام‌باشده و فر فی ز نبود ۷۷ 1 ن 2 مبان‌دز دیده » هر جه «مکاسه‌دست بدار د -شر م نه بهدلخو شی‌آن نیز حرام باشد . ِ ۱ اما[ داب‌ببرون امدن آ نست که به‌دستوری بیرون ید ومیزبان‌باید که تابه‌درسرای باوی‌بیرون | ید که‌رسول - علیه‌السلام - چنن‌فرموده است ۰و باید که میزبان سخن خوش کوبدو گشاده روی‌بود » ومیز بان 9 قصری بنددر گذارد و فرو بوشد بنیکوخویی ۱ که حسن خلق‌از بسیاری قر بات فاضلترست . در حکایت است که : استادچنید - رحمهالة را کو د کی بخواند به‌دعوت که بدرش کر ده بود» چون‌به درسر ای‌رسید‌ندیدرش‌وی‌را دز نگذاشت » وی‌باز گشت دیگر باره کودك دیرا بخواند » باز مد بدراندرنگذاشت همحنین تاچپار بارمیا مد تادل 3 دك خوش می‌شود » وبازمیکشت تادل بدرش‌خوش (۱) بصفحه[؛ ۲۳] سطر[ح۳] مراجعه شود. (۲)غذایی که بعدازمهما نی ازسفر بردار ندو باخود ببر ند. گم و ز ۳۵ می‌شود ووی ازدرسان فار‌واندرات هرردی دقبولی وبرا عبر ئی بود + که وی ۳1 ازحای دیگر هی‌دید . اصلل زو م بدانکه نکاح کر دن ازحمل4 راه‌دین است‌هه‌حون طعام خو ردن : که همحنا نکه راه دین را بحیات و ای شیعص آدمی حاحت‌است ‏ وحیات بی‌طعام وشر آب‌ممکن نیست_-همیحنان برقاء مس آدمی و نسل‌ویحاحت است.»واین‌بی نکاحهمکن نباشد:س نکاح سبب اصل وجودست وطعام سبب بقای وجود » ومباح‌کردت نکاح برای اینست نه برای شهو ان » بلکه شهو ن که آفر بده‌است هم بر ای آن‌آفر بده است تامو کل باشدو متقاضی ؛ تا خلق را بنکاح آرد :تاسالکات راء‌دین درجود همی آیندوراه دین میروند همه خلق‌برای دین آفریده‌اند ؛ وبرای این گفت ۰« وما حلقت‌الحی و الااس ]لا لیعبدوی». زهر <.د آدمی بیش شود » مد گان حصرتر بو ست سشتر مسشو ند؛.و امت‌مصطفی علبه | لسلام - بیش میشوده وبرا ی این گفت رسول- عیهالسلام «نکاح‌کنود تابسیارشوید که‌من‌در قيامت‌مباهات کنم بشماباامت دیگر پیغامبران:تابکود کی که ازشکم ماد بیفتد 3 مباهات کنم» »یس‌ثواب کسیبکه سعی کند تایندٌدر افز ایدتادر ز اه‌بند گی ]ان بود وبرای‌اینس ت که حق‌پدربزر گست وحق‌استاد بزرگست :که پدرسبب وجودست واستادسب شناخت ر اماست » وبدین ۱ و هی گفته| ند که : «نکاح کر دن فاضلتر از آنکه بنوافل عبادات مشغول شدن . ۱ وجو ن‌معاو مشد که نکاسازجملثر امد ن است؛شر حآداب‌آن هم باشدو شر ح‌آن بشناختن‌سه باب حاصل ۳۳ ۱ باب اولمدرفوایدو آفات‌نکاح راب دوم در آداب عشد نکاح ؛ باب سوم در | اداب‌معشت وز ند گانی س‌از نکاح ۰ 8 بر 5 تنل داب هت دا و وا ها هد وا داد اه وا امه 6 دا و شاه و وا و و سره وخ ها ها ما و و و ما و ها و و وه ماه ود مار وا ماد تا ماو و وا سر و و و سم ام هه سر و و ود ما مج چا ماخ وخ ها ماج مه ماج هام ماد دم وم عم و داد دج اد ماو وخ شا ها ما دا 5 ۳ 1 و ات نکاح بدانکه فضل نکاح سیب قواید ویست ‏ وفواید نکاح پنجآم [فوایدنکا ح] فاقده ول - درف زندست وبسیب فرزندچپار گونه ثوابست واب اول - آنکه سعی‌کرده باشد در آنجه محبوب حق‌تعالی است‌از وجود آدمی و تناسلو ی؛ و هر که حکمت آفر ۳ بشناسف ۰ بر اهی‌شكت تفانت 45 بن‌محبوب حق‌تعالی است . که هر گاه که خداو ند زمینی که رراعت‌را شاید بیندة خویش‌دهد» و تخم بوی دهد وحفتی کاو و الات زراعت بوی تسلیم کند ؛ ومو ۳ باوی فر ستد که ویرا بزراعت می‌دارد | کربنده هیچ خرد دارد بداند که مقصود خداو ند از ین‌چست. اگرچه خداو ند بزبان باوی نود » وایزد تعالی 1 رحم بسافر بد ,و آلت مباشرت بیافربد» و تخم‌فر زند درپشت‌مردان وسینه زنان بیافرید * دشپوت‌را برمرد وزن‌مو کل 5 د» بر هیچعاقفل بوشیده نماند که مقصود ازا بن جبست. جون ۳۳۹ تخم‌ضایم کند» ومو کل‌را بحیلت ازخود دور کند» بی‌شك‌ازراه مقصود فطرت 3 باشد؛ وبر ای این بو د که سلفوصحابه ر 7 ان‌انهعلب م‌اجمعین کر اهیت داشته‌اند که عز ب هیر نده تامعاد را دورن فر مان یافت ! ""درطاعون و ویرانبز طاعون پدید مد » گفت . مرازن دهید بیش ۳ نکه بمیرم نخواهم که عزب‌باشم «میرم؛ ثواب دوم م بدا نکه سعی کرده باشددرموافقت رسول - علیه‌السلام > تاامت وی بیشتر 1 د » که‌بدان مباهات خواهد کرد » وبرای‌این نهی کرده است ۱ زنکاح دنی که‌عقيم ۲۳ بود وویرا کودکی نبود ؛ و گفته‌است که . «حصبری درخانه افکنده باشد بپتراززنی عقیم» , و گفته‌است که : «زن‌زشتی که زاینده‌باشد بپترازنیکویی عقیم» * و بدین معلوم شود که تکاح‌از ببر شپوت نیست » که زنی نیکومر شپوت را شایسته‌تر 0 (۱) فرمان یافتن : مردن ۰ (۲) ناذا . اب تواب سیم - ۲1 نکه‌ازفرز ز زد ها رده + که‌در خر سیگ 45 :1 جیاشخر 5 که‌تواب | ن‌منقطم نشود؛ یکی‌فرز زندصالح‌است که‌دعای‌وی پس ازمر كپدرو مادر بیوسته میباشد و بیدرومادر ی‌رسد» . ودرخیر ست که «دعار| برطیقهای نور برمر دگان عرص هی کنند و ترشیت متا رش ها می‌بایند» » ژواب‌چهارم - او . فرزند باشد که بیش از بدرومادر فرمان - باید ‏ تارنج آن ار 13 , وفرزند شفیع‌وی گردد » رسول - عامه السلام - می‌گوید که . «طفل را گوننه که در پشت سو » خویش را برحشم واندوه تیف وین 3 بی‌بدر ومادرالته‌درنشوم» ورسول- علیها لسلام _جامه کسی ت فت ومیسکشید و گفت : «چنین که‌تر | میکشم ۰ طفل بدرومادرخویش راسشت میکشد ۲ . ودر خبراست که : «اطفال بر در بپشت جمع‌شو ند و ار فریادبردارند ومادر ویدررا طلب کند ناه که‌ایشانر| دستوری باشد که درمبان جمع‌شو ند ۱ و هر کسدست بدرومادرخویش گیرد و امپشت ی : ۱ وبکی‌ازبزر گان از نکاح حذرمیکرد " تا شبی بخواب دید که: قیامت‌بود وخلق درر نج 0 مانده و گروهی اطفال قدحیای 7 وسیمین بردست ۳ میداد ند گروهی‌را سراف ات نهر استت: وبرا ندادند » گفتند - ترا درمیان ما هیچ فرز ندنیست» چون‌ازخو آب‌بیدارشد دروفت نکاح کرد . زارد دو) - در نکاح آنست که دین خویش را درحصار کند » و شهوت را که آ لت شبطانست ازخویشتن باز کند 4 و برای این گفت رسول - علیهالسلام _ که : « که نکاح کرد ی دیرن خود را درحصار کر د» ,و هرک ۵ نکاح نکند » غالب آن بود که چشم از نظر ودل ازوسوسه نگاه‌تتو اند داش( اگرچه فرج نگاه دارد » لیسکن باید که نکاح‌برنیت فرزندباشد نه« رای شهوت که‌محیوب خدای تعالی بحای آوردن برای فر مان | ته‌جنان بودکه برای دفم مو کل را که شهوت برای آن آفریده‌اند ۳ یت ۲ ومتقاضی‌بود؛ هر چند که دروی حکمتی‌هست؛ دیگر آنکه لذتی‌عظیم در ی تانمو دار لذتهای خر ت باشد چنانکه اش آفریده‌اند تار نجآن نمودار رنج ات آخر ت باشده ه رچندلذت مباشرت ورنج آش مختصر باشد درجنب لذتو ۲ رنج ۳ ت. وایز درا سبیحانه تعلی _درهر چه 1 فربده‌است <نه‌تپاست و باشد کهدر 5 انگیز نده - باعت . 2 سور اب۰۰ ۰ص۰صسصسصسصسصسصسصسصصسصصسصسصسص«پد<دسص+سص« سب صب۰+بصحصحببپب۰«-«(«ب(ح««سص«پ«ح«س(بصس«حسب۰ ۳ پچ حکمتاه بسیار بود و آن‌بوشيده بودالا بربزر گان‌غعلما . ورسول_علیه السللامی گوید که «هرزنی که‌می آ بد شبطانی باوی‌باشد : چون ی | راتکه وشن | نف » باید که بخانه رود و بااهل خودصحیت کند دروقت ؛ که _ زنان‌همه برابر باشند درین‌معنی » فاردة سوم . انس باشد بدیدار زنان» و راحتی که دلرا حاصل ید 6 سیب مجالست ومز اح ۷ باابشان .که‌آن تاش سبب آن‌باش دکه رعمت عمادت‌تاژه گر دد؛ کهمو اظبت بر عبادت ملالت آرد ودل دران ۳ فته‌شود » واین آشایشن آن قوت‌را باز ۳ د. و #لی ر ضی لنهعنه-هی 3 بد 45: «راحنو آساش بيت‌راه ازدلما باژمی‌گیر ند که‌دل ازان ثابینا شود» ؛ ورسول_علیه | لسلام- » وقت بو دی که اندران مکاشفات کاری عظیم بر وی‌در | مدی که‌قالب‌وی‌طاقت نداشتی» دست‌بر عایشه زدیو گفتی :* کامینی با عاشه ‏ بامن‌سخن گوی» » خواستی تافوتی دهد خودرا؛ تاطاقت کشبدن باردحی دارد » چونویرا باز بدین‌عالم داد ندی و آن قوت‌تمام شدی » تشنگی آن کار بروی غالب شدی گفتی : *ارحنا با بلال (۲) » تا روی بنماز آآوردی ؛ و گاه بودی که دماغ‌را ببوی خوش‌قوت دادی ؛ دبرای اين گفت : « "حبب الی من دنیا کم ثلاث : ا لطیب و التساء و فرة عینی فی الصلوة 6 گفت : «سه‌چیز را درین‌دنیا دوست من ساخته‌اند : بوی خوش و زنان و نماز »» ولیکرت_ تخصیص نماز را فرا نمود که مقصود | آنست ‏ که گفت : و ی چشم من در ۳ خوش وزنان آسایه ش تن است : تا قوت آن یاید که نت رسد و و اه ۰ در و ست تخاضل وین وبرای این‌بودکه رسول - علیهالسلام - ازجمم مال دنيامنم میکرد » عمرگفت رضی‌اله‌عنه - : «پسازینجا چه‌چیز گيريم :» .گفت : « لیتخذ احد کم لساناً ذاکر آ وقلباً شاکرآو زوجة مومنة » »گفت: زبانی دا کرودلی شاکر وزنی پارسا» :زن راقرین‌شکرود کر کرد ؛ فابدة چهار) آن بود که زن نیمار خانسه بدارد ؛ و کار رفتن و بختن و شستن کفایت کند . که اگر مردبدین مشغول شود . ازعلم وعمل عبادت بازماند» («) شوخی .۰ (۲) مارا آسایش ده‌ای‌بلال (بلال برای نماز پیغمبر صلی ال علیه‌و آ له اذان‌میگفته است ) ۰ (۳)روشنی‌چشم. ۱ ۳ ر کن‌دو) ویدین سسزن ن باربود درراه دین دبدین یت ارت که او سلیمان دار انی ۳9 اه نب بو و ی پات و او ۵ و جات مرن و اش ۵ ال سا و ات که «رن نيكث از دنبا تست 15 از آخرت‌است» ً یعنی که ترافارغ دار دنا بکار 1 خحرت ۱ پردازی ؛ د عم-ر 0« رضی‌آلنه‌عنه - : «یس ازایمان هیچ نعمت نیست بر کت از فاردة جم ِ ۱ که صبر کردن بر اخلاق رنان و کفایت کردن میمات اشان و نگاهداشتن ایشان برراه‌شرع» جز بمجاهدتی تمامنتوان کرد ,و آن مجاهدت ازفاضل رین عنادا تست ؛ ودر زمرت 25 : ۸ زمم4 ردن ار عبال از صدفه فاضلتر» 4 و بزرگان گفته‌اند که : « کسب حلال برای فرزند و عیال‌کار ابدالست ( و ابنالمیارگ در ۲ (۲( ان ۲ : غزو. ‏ بود ‏ باطبقه ازیز رگان _ رن ۳ سید که : « هیچ عمل هست فاضلتر آزاین که ما,دان مشغولیم + گفتند که :۰« همچ‌چیز فاضلتر اذین نمیدانیم 0 این المبار لگ گفت «من‌میدانم گس 45 ویر عبال وفررندان باشدو ایشان رادر صلاح بدارد » و یه شب‌از خواب‌بیدارشود » ایشانرا برهنه بیند حامه بریشان بو شد : آنعمل وی‌ادین فاضلتر ۰ و شر حافی گفت که : "امد حئیل را سه فضیات ات 5ه مرا ی یکی آنکه وی‌حلال‌طلب کندبر ای‌خویشو بر ای عبالو من بر ای‌خودطلب کنم وبس» ؛و درخبر ست که ۰«ازحملهُ گناهان گناهی کهحز ر نج عبال کشدن کثار ت‌آن نباشد» + و یکیر اازبزر گان‌زن‌فر مان‌یافت»هر چند نکاح بردی غر ضه کر دند قبو ۹ د گفت 33 تنهاگی دل‌حاضر تر وهمت را جمع تر میيابم»*شهی بخواب دید که‌در های سمان گشاده بودی کردهی‌مردان از بس‌یکد: ث؟ رفرومیامدند ودرهوامیر فتند 4 و0۳ یکی گفت ۳ نمرد هسشوم 9" است » دوم گفت آری ؛ سوم گفت ت این ا نمرد میشوم اه چپارم گفت آری؛ ورسید آزهییت ایشان که‌بیرسیدی , تاباز بسن ایشان‌پسری بود » ویراگفت این‌میشوم کر | همی کویند ؟ گت ترا که بیش ازین عنادات تو در حمله اعمال مجاهدان به آسمان میآوردنن » اکنون يك هفته است تا از حملةٌ مجاهدان بیرون کرده‌اند .ندانیم تاچه کر دء +چونزخواب بیدارشد» درحال نکاحی 3 ناازجملة (۱) مردان‌خدای ۰ (۲) جنك -جهاد (۳) نامبارک . 2 2 [[ذّات نکاح] واما آفات نکاح‌سه است :‏ آت او ل‌ آنکه :باشد که ازطلب <اال‌عاحز بود - خاصه در چنین‌روز کار ۱ و باشد ۹۹ سیب عیال شوت اوید بادرحر ام » و آن سیب هلاک دین وی بودو آن عمال وی » و هیچ فضبلت این زرا بت 0 ۸ 4 در خبر ست ؟-4: «ندهف‌را به نزديك تر ازو بدارند - وویرا اعمال نیکو بود؛ هر یکی چند کوهی ی وی دا برسند که : عبال را از کجا نفقه کر دی ؛ووبرا بدین که ند » تا همه حسنات‌وی‌بشود بدین سیب ) انگاه منادی‌کنند که : این آن هر دست که عبال وی حمله حستات وی بخورد ووی ك فتار شد » بودراثر ست که : «او ل کسی که در 1۳۹ بزد شامت عبال وی باشد » گوید : بارخدابا انصاف ما ازوی بستان که ما را طعام حرام داده است و ما ندانستیم » ومارا آ نجه آموختنی بود نیاموخت تا درجهل بماندیم *. پس‌هر کرا مالی مبراثی نباشد » با کسبی‌حلال نباشد » و یرا نشاید نکاح کر دن » الا بدانکه‌یقین داند که اگر نکند درزنا افین » ۱ آفت دو] که : قبام کردن‌بحق عبال نتوان الا بخلق نیکو وصبر کر دل‌بر محالات ایشان و احتمال کر دن رنج ایشان و بتدبیر کارهای ابشان قبام کردن» و این‌هر کسی نتواند » و باشد که ایشان را بر نجاند و بدان بزه کار شود یا ضایع فرو گذارد ؛ و درخبرست که : « کنی که ازعبال ۳ بزد همحو ن‌بنده گر بخته باشد : نماز وروزءوی مقبول نبود تا باز بنزديك ایشان نرود » ؛ ودر جمله باهر آ دمی‌نفسی اشتک ؛ کسی کهبا نفس خوش بر نیاید » اولیتر آن بود که درعپده نس دیگری نشود . بشر حافی را گفتند : « چرانکاح نکنی؛ » ؛گفت : « ازین یت می‌ترسکه: لهی مثل ااذی علیهی باامعر وف ۱۱ ۰؛ و ابر اهیم ادهم گفت ِ نکاح‌چگونه کنم» که مرا بزن حاجت نیست ؛ زنی‌را بخویشتن چون غره کنم ۶ » ؛ آفت سوم آنکه : دل باندیشه و تدبیر کار عیال مستغرق شود » و از ۳1 خدای تعالی وذکر آخرت وساختن زاد آخرت وقيامت بماند » وهرچه‌ترااز د کرحق تعالی مشغول کند آن سبب هلا تست ؛ وبرای این گفت حق تعالی : « باایهاا(ذین (۱) ژنان دا برمردان حق است » بدا اسان که مردان دا بر ایشانست . ۰۳ ۶ هد ده هه ما هم وه و واه اه وه وی و ها واه و مت هه اه وا و واه او و وا ها ون و و و و واه او و وا اه فا وا اه وا تاد دواد اه و و و ۵ وا و و اه هه و و و و او وا او وا او وه واه سا ۵ وا و و وا و ها وا اد هه و و و و ود و ام اه و و و واه و ] منوا لاتاهکم اموالکم‌و لااو لاد کم عی ذ کر الل4 ۱۱۱ ۰ پس‌هر کسی که وبرا قوت آن نبود که شغل عیال وبرا ازخدای‌تعالی مشغو ل نکندچنانکه رسول بودعلیها لسلام؛ وداند که اگر نکاح نکند همیشه برسرد کر وعبادت خواهد بود»واز حرام ایمن‌باشد نکاح نا کردن ویر فاضلتر » وا گر از زنا بترسد نکاح و بر | فاضلتر » هر که نت رسد نکاح ناکردن دیرا فاضلتر » خاصه کسی که برحلال قادر بود » و برخلق‌وشفقت‌خویش‌ایمن بو د وداند که نکاح ورا از د کرحق تعالی‌مشغول نخواهد کرد ونیز بردو ام بذ کر مشفول بخواهد بود . آب دوم در کفیت عفد و آداب آن وصفائی که نگاه باید داشت اما شرایط نکاح پنج است : اول ت ولی است که ین نکاح درست نود » 2 هر که 9 ندارد وی دی سلطان بو د ِ دو ۲ تس رضای رن ِ مگر که دوشره نود ؛ جون بدر ویر ید هد یا بدر؛برضای وی حاحت نباشد » وهم اولیتر آن باشد که بروی عرضه ۹ ۳ خاموش بود کفایت بو د ِ سو ۲ 9 دو گواه عدل بیاید که حاضر بو د 4 واولیتر آن‌بودکه جمعی از اهل‌صالاح حاضر شو ند و بردو اقتصار نکنند » بس ۳۹ دومرد باشد هستور 0 فسق اشان مرد و زن را معلوم نباشد» نکاح درست بود ؛ . چپارع - | نکه لفظ ایجاب و قبول بگویند ولی و شوی با و کیل ایشان چنانکه ک ۳ بود-۰ و لفظ نکاح یا تزویج با بارسی ان بت و سرت ات که ولی گوید - پس از انکه خطبه‌بر خوانده باشد ‏ : «بسم لله‌و بالله‌و ا لحمدلله» فلانر | پنکاح سو دادم بچندین کابین » 4 وشوی گوید ۳ بسی ا 4 و | (<مد له این نکلح بدین کابین پدیرفتم 6 واو لیتر ا ۷ بود که‌ز نز | بینذد بیش از عقد ۳ <ول سندد )۱ ای کسا یک 4 گرو بده‌اید مبادا اموال و فرز ندانتان شمارا از ناد ود | مشغول دارد ! (۲ پوشیده - کسی که مر دم ۳ برحال او آ گپی نیست . 2 عقد کند بالفت امیدوارتر بود ؛ و باید که قسدو یت وی از نکاح قررند باشد و که داشتن چشم ودل از ناشایست . وعقصود تمتع وهوا نبود . جم آنکه زن بصفتی بود که و بر | نکاح وی‌حالال بود » وقریب بیست‌صفت اس 45 تکاح بدان حرام بود : جه هرزنی که در نکاح دیگری باشد » با در عدت دیگری بود » بامر تد‌باشد » یابت پرست بود »یا زندیق باشد - که بقیامت‌وخدای ورسول ایمان ندارد » یا اباحتی باشد که روا دارد زنرا با مردان نشستن و نماز نا کردند گویدکه مارا این مسلم‌است و بدین ع2وبت نخواهد بود » با ترسا باشد با حپود از نسل کسانی که ایشان حپودی و ترسایی پس از فرستان رسول ما علیه‌السلام گرفته باشند » ویا بنده باشد ومردبر کابین زنی آزاد قادر باشد وبا از زنا ایمن بودبرخویشتن » یا درعلك این‌مرد بودجملةٌ وییا بعضی از وی - یبا خویشاو ند ومحرم مرد بود ؛ با بسیب شیرخوردن بروی حرامشده باشد »یا بهصاهر نت( حرام شده باشدچنانکه پیش ازین‌با فرزند وی نکاح کرده‌باشد با با مادر وحدة‌او نکاح کر ده باشد وصحبت نیز کرده . يا این زن در نکاح بدر یا در نکاح پسروی بوده باشد » یا مرد چپار زن دیگر دارد حز وی ووی زن نجم باشد ٍ با خواهر با عمه با خاله ویرا بزنی دار د که‌جمم کردن‌میان ایشان‌نشاید» وهردو زای که میان ایشان خویشاوندی بود که اگر یکی مرد بودی و یکی زن میان ایشان نکاح نبستی - روا نباشد که مردی میان ایشان جمع کند ؛ وبا درنکاح وی بوده باشد وسه طلاق داده باشد یا سه راه خرید وفر وخت کرده باشد تا شوی دیگر نکندحلال نشود » با میان ایشان لعان ۳" رفته باشد » يا این ژن با هرد محرم بود بحج با بعمره با این ذن یتیم باشدوطفل که تکاح وی نشایدتا بالغ نشود » حمله این زنانرا تکاح‌باطل سر شرابط حلالی‌ودرستی نکاح ۱ [ صفات ز نان درنکاح ] اما صفانی که سنت است نگاه داشت آن درزنان ؛ هشت است . ۰ و وی ۱ ن و ی‌وي ی 1 7 ِ اول ۱ و ۳ (۳) کدخد| مرد و بزز کی ود یس خانه است در مقابل کدبانو که زن غانه است . 3 فیرتت ۰ : ۱ سوعا- بدان مشوش‌شود بو گر دردن خبا نت کند : اکررد خاموش شود از نصا 3 1 ِِ میت " و نصان دین بو د» ومیان خلق ندو هیده‌وسیاه روی باشد وا گر خاموش نباشد عش‌همه منفص بود » وا ۳ طللاق دهد باشد که‌یدل او بخته بود ؛ وا ۳ با ناپارسایی نیکوبود این بلاعظیم‌تر بود ؛ وه رگه که چنین‌بود آن بیتر که طلاق‌دهده مگ رکه بدل آویخته باشد :که یکی‌گله کرد از نابارسایی زن خویش ‏ رسول گفت علمه| لسلام - 2 طلاق ده ویر گفت : «ویرا| دوست دارم »۰ گفت 3 نگاه‌داره» جه اگرطلاق دهد وی نسز درفساد افتد ازیس‌وی . ودرحسر ست که هر که زنیر | برای حمال یامال بخواهد ازهر دو محروم بماند؛ وچون برای دین خواهد مقصود مال وحمال خود حاصل آید . صفت خلق نیکوست: که زن بدخوی ناسپاس بود وسلیطه "۳" بود دطلب محال دوم ۱ کند ؛ وعیش با وی متغص‌بودوسیب فساد دین بود . ْ صفتی حمالست ی :> که سددت الفت ان باشد 4 2در ای اعت ناه دیدار بش از نکاح سدت اش 3 - علیهالسلام ۳ در چشم رنان انصار جبز ست ی ی که دل‌از ۱ آن‌نفرت گیرد:هر که یشان نک مخواهدکر دول انیت ص و گفته‌انی ) « هرنکاحی که بیش‌از دردار بود » آخر آن اندوه‌ویشیمانی بود ٩‏ ۰ ۱ و آنکه رسول 3 علمه! اسلام کته است که زنان‌رابدین بایدخو است ۳ بحمال هعنی أ نست کهبم‌جرد جمال‌نباید خواست‌بی‌دیانت ومعنی آن‌نیست که جمال‌نیز نگاه تیاندداشت ‏ اماا گر کسی رامقصود از نکاح فرزندبود بمحرد » وسنت‌حمال نگاه‌ندارد این‌بابی باشداززهد : ا<مد نی حنیل زن‌بيك چشمر ااختیار کرد برخواهروی که پاجمال بود) سب ۱ نکه گفتند که این یت چشم عاقلترست ۱ ۱ نکه کابین سيك باشد . رسول 3 - علیه| لسلام 0 : ۵ : "بپترین رنان 1 نانند که بکابن‌سك‌تر باشندو بروی و بر . و 6 یین گر ان کر دن‌مکر وه ری چپارم , جو, یش را مت وت نداده ۱ ات : رسول علیهااسلام - بعضی ازن‌کاحها بدهء‌درم کر ده است »وفرزندان ۷ خانه‌به ازر _ نز آید (0 سط مد تب داد مقر "-+- « ات تا وا اج و و و و ت و جاو و و و وا و او واه وا دا وا او داد وا ود زا و وان او و و دا و و و و و وا و و وا و و او وا و دا او و ود ده و وا و و و او و و و هس و ماو وخ و و و و دم و و و و و و و و مر هو و و و و و اج ها او ووبي ۱ #- دوسیزه نود که بالفت نزديك‌تر بو د 6 ۱ نکه شوی درده ۳ ِ ۱ » ده نیمه وا بود که دل‌وی بدان‌سشین ند حا ار ح_ رضی‌ال‌عنه تب دنی ۳ خواسته‌بود تّبه ۳" رسول ‏ علیه‌السلام -گفت چرا بکر نخواستی تاوی‌باتو بازی کردی وتو باوی . ۱ صرفيي ۱ نک از سیی محر ۲ ب‌اشد 5 ار سب دبدن ر صاللاح باشد + که بی‌اصل ۲ ادب نا یافته بود ؛ و اخلاق ناسندیده دارد , و باشد که آن خلق‌بفرزند ه۵ ۱ ۱ صویی انکه ازخویشاو ندان ۲ نز ديلك نبود : : درخیر است که رز ند ازان‌ضعف | بش ۱ ۲ سیت 0 ناشت و 4 سهو اهر سح جو ‏ شاو رل طعیف ار بو ۵ . اینست مد خودر | بز نی‌دهد ؛ برویواحب بود که‌مصلحت ویر | نکامدارد و کسیاختیا ار کند که شاسته باشد؛ واز مردبدخوورشت‌وعاجز از نفقه‌حذر کند اوچون و تباشد نکاح رو ا نبود » و بفاسق‌دادن روانبود : ورسول گفت. - علیه‌السلم تِ هر که فررند خویش باسق‌دهد ِ ر<م وی قطم گردد» 1 و گنت ۳ این نکاح بند کی 9 بدتا فرزندخود رابندة که میگردانید ». دا ب سیم در[ دب زند کانی کردن از نان از او ل تکاح ۳ سقر بدانکه چون معلو مش که نکاحاصلیاست ازاصول دین » باید که اداب‌دین‌در وی‌نگاه دارد ‏ | 71 نورق نباشدهیان‌نکاح آدمیانو ۳ سنوران »س‌در دوازده کار . ادب نگاه بایدداشت: ۱ [دب و لیمه‌است 4 واین سنتی‌موٌ کدست ۲ رسول ح علمه| لسلام ‌ عبد الر حمی‌عوف راگفت ۹ چون‌نکاح کر ده‌بود. : «او لام و او شاخ ف ولیمه کن ا گرهمه‌بيك زو ل و (ممه 5 دس ۱ 9 قدر 1 ممکن باشد درادت ۳ ۳۹ تعظیم کاز نکاحر او باید که از سه وف باشد ۳ وهر که کوسیند ندارد 1 ان‌قدر از طعام که بیش دوستان‌نپند (۱) زنی که دوشیزه و بکر نباشد ,(۲) همدوشو هم‌افق ۳(۰) آرد . ت2۷ روژاول درن‌گذراند 4 وا گر تأخر افتدازهفته بر ول شود . ث_- 1 ۱ وستت‌است دف‌ردن؛ و نکاح‌اظپار کر دن " و بدان‌شادی نمودن » کهعزیز رین خن برروی زمن | دميانند » وفتح باب افر بش‌ایشان نکاح‌است » بس‌این‌شادی‌درمحل خویش بود » وسماع‌ودف‌زدن درچنین وفت‌سنت است . روات‌است از ر ند48 بت مه ود که گفت ِ ان قب که مراعروس کردند دیگر روزرسول علیه‌السلام _در امد »و کنیزگان دف‌میزدندوسرود میگفتند » چون‌رسول را بدیدند سناء رسول - علیه | لسلم ۳ گفتند گرفتند بشعر » رسول گفت - علیهالسلام -: «همان گویید که می‌گفتید»»و نگذاشت که سناء وی گویندبردف : که‌جد ببازی | میختن «سد‌بده نباشد » وسناءوی د بن‌حد باشد فووی خوی نیکو پیش گرفتن با زنان .و معنی خوی نیکو ان باشدکه ایشان را نر نحانئد 4 بتکه ۱ نکه دنج ابشان تفن وق 1 و برمحال گفتن و ناسیاسی ت 2 ۱ ۲9 کردن اشان صیر کنند» که درخبرست ) ۲ «ر نان را از صعءف وعورت آ فریده‌اند : داروی ضعف آیشان‌خاموش بودنست » وداروی عورت ایشان‌خانه بریشان زندان کر دنست » . رسول ون . علیه السلم :« هر کهبرخوی بد اهل‌خویش‌صبر کند دیرا چندان ثواب دهند که ایوب را دادند بربلای وی ؛ و هرزن که برخوی بد شوی صبر کند » ثواب دی چون توب سیه زن فرعون بود» . و آخرین خبری کسه بوفقت وفات از رسول شنید ند این بود که در زیرزبان می‌گفت ِ نماز بیای داز ید 2 بند گانر | نیکودارید والدالنه درحدیث زنان که ایشان اسم‌انند دردست شما :باایشان زندگانی نیک وکنید » . - علیه‌السلام ‏ خشم و صفراء" آزنان اح: ! روزی زر و رسول ‏ علیه سلام - خشم و صفراء زنان حتمال کردی ؛ روری دنل عمر - رضی‌الهعنه - جواب وی‌بازداد درخشم » عمر گفت - رضی‌آلله عنه - : «یا لکاع "جواب بازمیدهی » " گفت : *] ری رسول ازتوبپترست » وزنان اورا حواب بازمیدهند» عمر گفت : «| گرچنین انش وای بر جوّهرث . که خا کسارشد ‌ نگاه <وصه را رد بل رسول را - علیهالسلام ۰ وبدختر ابو بکر ه نشوی که رسول علیه!اسلام - اورا )۱ مقم,ود [شکار ساختنعر و سی است . (۲( اوقفات تلهی (در پیش تصور مک عات آن از تثییر حالت صفرا میباشد) (۳) نا کس وفرومایه وزپان نافهم. ۳ 2 5 دوست دارد » ازوی احتمال کنده ؛ ويك روزدنی بخشم دست برسینه رسول زد » مادر وی با وی درشتی کرد که چرا| چنان کردی ؟ رسول - علیهالسلام _ گت : «بگذا رکه ابشان بیش‌آزین 3 من در گذارم» ۱ 2 تشون وت ِ علیهالسلم حبر ام خير کم لاهله » و اناخير کم لاهای - بترین‌شما آ نست که‌بااهل خویش بهترست ‏ و من‌بااهل خویش‌ازهمه بهترم» . اووی آنست که با ایشان مزاح کند وبازی‌کند و گرفته نباشد؛ وبدرجه عقل اشان‌باشد . و هیحکس بااهل چندان طببت ِ" ۳ دی که رسول علیه - ۳( السلم-» تا نجاکه با عا پشه بهم بدو یدنا که‌در بیش شود »رسول علیهالسلام در بیش‌شد » بکبار دیگر بازدو ید ۱ عایشه در بیش شد » رسول‌علیه | لسالام- گفت یکی کت این بدأن بشود » یعنی| کنو ن برایر بم و نات وزاو از زنگیان شنت ده زار شک دند و باک‌می کو فتند » عاشه ر اگفت. خو اهی ۳ + گفت : خو اه بر خاست و نز ديك دز ودست‌بیش‌داشت تا عایشه ز نخدان برساعد رسول-علیهالسلام - نهاد ۱ و نظاره کر د ساعتی‌در آن گفت : با عابشه س‌نباشد + گفت : خاموش. ناس باز بگفت آنگاه بسنده کرد. و عمر -ر ضی الهعنه_ باحدو درشتی‌وی در کار ۵ بد که :مرو بابد که بااهل‌خویش‌چون کو د باشد » وچون‌ازوی کدخدا بی خواهند چون مردان ‏ بود » و گفته‌اند : «مردباید که خندان باشد که درا رد ؛ وخاموش‌بود که ببرون‌شود » هرچه‌ابد بخورد, دازهرچه‌ناید نپرسده . آدب آنکهمز احو بازی بدان‌حدنرساند که هیبت وی بجملگی مفتد » و باایشان ۱ درهو اء باطل مساعدت‌نکند » بلکه چون کاری بیند که بخلاف مروت با چپ ( خلاف‌شریعت بو لبنت و ۰ چها گر بگذار د مسخر ابشان ۳۹ دد, که خدای‌تعالی فرموده‌است : «الر جال قو امون‌علیالنساء باید که مردبرژن‌مستولی باشد رسول گفت_علیهالسلام - .لس عبدالز و جه ۰ ان بت کستی, که بندهرن باشد». جهرن باید که بنده‌مرد بو د . و گفته‌اند که ؛ «بارنان مشاور فتابانت گر د و بازخلاف باید کرددر آنحه ِ بند»» وحقیقت نفس‌زن‌همچون نفس‌تست ‏ | ۳3 اند کی‌فر ابگذار ی از دست بشودوازحد در گذرد و زدار اه دشوار بود . (۱) شوخی و شیر ینز بانی . نا 4 | مج 1 1 ۱( ودر حمله‌در رنان صععفی است ؟-+ علاج ان احتمال نود و کوژی ۱ تفت 4 علاج ان سراست مر د باشد: مر د باید که جون طنیب استاد بود که هر علاحی بهوقت خویش نگاه میدارد ؛ ودر حمله صبر و احدمال غالب باید که بود که در <بر ست که ً «مدل رن همچوف استخو ان بپلوست ً اگر خواهی که وتات ‌‌ ۳1 بشکند . دب انست که در حدیث غرت اعتدال نگاه دارد ؛ واز هرچه ممکن بود که‌از 4 ان أفت خیزدبازدارد: تاتو| ند برون‌نگذارد » و بیا‌ودر نگذاردکه هیچ نا ( بیج ۱ 0 8 ۳ محرم‌ویرا بند» ونگذارد که‌به‌روزن و طاقحه بنظارء مردان‌شود : که | فت‌از چشم‌خیزد » و ان ازدرون خانه نخیزد » بلکه ازروزن وطافحه ودر وبام‌خیزد و شاید کهاین معنی آسان گذار د» ونباید که 3 نیت کمان بدبرد و تعنت ۲ کند ۱ دغیرت‌از حدنبرد ودر سس باطن کارها میالغت نکند . وفتی‌ر سول - علیه‌السلام - نزديك‌شهر بود که از سفری رسیده بود- نهی کردو گفت : «هیحکس امشب بخانه نرود نا گاه » وصیر کنید تافردا» » دوتن خالاف کردند: هریکی درخانه خوش کاری هی این .وعلی - رضی‌النهع:ه ِ می‌گوید که :عیرت برزنان‌از حدمبریدکه آ نگاه‌مردمان بدانندو بدانسیب زبان‌بایشان‌دراز کنند »؛راصل عبر ۳ بت وان اهوچشم ایشان‌از نامحرم بسته‌دارد . رسول - علبهالسلام _ 9اطمه ‏ علء مها لسلام - را گفت که , «ر نانر | جذم‌شر ٩‏ ) گفت: «آنکه هیچ مردایشانر | نبند» » رسولرا - علیه‌السلام - خوش آمد » ویرادر کنار گرفت و گفت: «ذرية بعضهامن بعض(۳)ومعأف ین جبل زن‌خویش‌رابزد که‌بروزنی فرونگریست وزنرا که یی رت , بارخودبخورد و باره بغلام‌داد » دیرابزد عمر ر ضی ال عنه - گفت : «زنانر | حامه نو مکنید که تادر خانه بنشینند » که چون حامة نیکودار ند 2 یرون شذ‌اقان رید 3 ون روز گار رسول - علیه| لسللام ‌ِ زنانرا دستوری بو دنا بوشبده بجماعت شدندی بم‌سیجد درصف بازیسیر: _ »در روز کار صحابه هنع کر دند ,عأشه ۳1 رضی ال ی «ا سر رسول ‏ علیه - السلم - بدیدیک-4 | کنوت زنان برچه صفت‌اند بمسجد: . واهر وزمنع‌از (۱) کجی ۲(۰) بدزبانی وسختگیری ۰ (۳)بعضی‌زاده بهضی دیگر ند (قر آن در وصف‌بر گز ید کان مس آدم) : ۳ ۳ مسجدو مجلس و نظاره فریضه‌ترست» ؟ ۳ نی کهجامة 7 ۳۹ پوشد که ازان خللی نباشد . و آفت‌بیشتر رنان ازمحلس نظاره خبزد پر <ا بی که بیم وتزه بود روانباشدزار ۱ کهچشم نگاه‌ندارد؛ که نابینایی درخانهر سول -علهالسالام ۳ وعابشه وزنی‌دیگر نشسته بودند » بر نخاستند و گفتند که ناساست » ژشول گنای - علیهلسللام - ۰ گروی ناییناست » شمانیز ناییتایید ؟» . آنکه نققه نیکو کند:تنكت‌نگیر دواسراف‌نکند ,و بدا ند که ثواب نفقه کردن آدب برعبال بیش از ثو اب صدفه رت رسول منکن : «دیناری که مردی‌درغز | ۵ و ۳( نفقه کند ,ودیناری که بدان‌بندة آ زاد کند ؛ ودیناری ۵-5 بر عبال نفقه کند » فاضلترین و نیرومندترین این‌دینار است که برعیال نفقه کند ». و باید که هیج‌طعام خوش‌نتنپا نخورد » وا 1 بخو اهدخر د ینهان دارد ؛وطعامی که‌نخواهد ساخت‌صفت آن‌در پیش‌ایشان نگوید. وابی‌سیرین می‌گوید که : «درهفتة بکبار باید که حلواباشیرینی سازد که ازحلاوت دست‌بازداشتن بیکبارگی ازمروت نباشد» ‏ و نان بااهل‌بهم خورد بجمع - چون‌مممانی دییگر ندارد که دراثر چنین ات وه : «خدایوفر پرشتگان صلوات‌میدهند براهل‌بیتی که طعام‌حمله تین رند؛ .و الا شبت که [ نحهنفقه کند اژحلال بدست آرد که هیچ‌خیا نت وحفابیش‌ازین نبود که ایشانرا بحرام برورد . ۱ دب آنکه هرچه زنانر| ازعلم دین در کار نماز وطپارت وحیض وغیر آن بکار آید ایشانرا بب‌اموزد ءوچون مردییاموخت زنرا روانباشد که بی‌دستوری ۳ بشودو بمرسد » وا گر ننامورد برزنو اجب شود که بیرو شودو سر سده وا گرمرد درین تقصیر کند مرد عاصی شود » که خدای تعالی ن کوز نان :«قو || فسکم و اهلیکم نار آ...الایه_خودراواهل‌خودرااز | تش‌دوزخ نگاهدارید» داین مقدار بابد که بیاموزد که‌چون‌بیش از آفتاب‌فر و شدن‌حیض‌هنقطع شودنماز سشین‌ود ۳ قضاباید کرد وچون بیش از صبح بر 9 حبص منقطم شد نمارشام وخفتن فضّا باید یر ژنان این‌ندانند . . ۱ -16۱- انکه گر دو زن دارد » مبان‌ایشان برایر دارد, که درخیرست که :«هر که بيك زن میل زیادت کند» روز قیامت می‌اید ويك نیمه وی کوژ شده» » 2 0 و بر| بری درعطا دادن وشب با اشان بو دن نگاه دارد ۳۹ در دورستی با ایشان ومباشرت کر دن واحب نیست : که این دراختبار نیاید . ۱ رسول 7 علمه لسالام ۳ هرشی بنزديك دنی می بو د اما ع بش4 را دژ سر داشتی ی رش ۰" بار خدایا أ نحه بدست هنت رل می کنم 4 [ما دل «دست من بسرت ۰ و ی از يكث زن سیر شده باشد و نخواهد که بروی شو د» بابد که طلاق دهد ودر بند ندارد . رسول - علیه‌السلام - سوده را طلاق خواست داد - که بزرك شده بود» گفت 7 من نو بت جویرش نها نش دادم .مر اطلاق مده لا درقامت ازحمله زنان‌تو باشم» ویرا طلاق نداد ودوشب‌بنزديك عابشه‌بود ويك شب بنزديك هرزنی . آدب انکه چوند نی‌بی‌فرمانی کند وطاعت‌شوی ندارد » ورا بتلطف ورفق بطاعت 11 ۱ اگرطاعت ندارد ره شم گبرد و درحامه خواب : بشت سوی وی کند ؛ زم 9 اگرطاعت ندارد سه شب جامه خواب حدا کند 5 کی "ندارد ویر | بز ند ) جنانکه برروی نزند وسیخعت نز زد که جابی بشکند ؛ و اور در نماز با کاردین تقصیر کند روا بود که ازوی خشم گبر د ماهی وچندا نکه باشد » که رسول علبه‌السلام- نوماه ازحمله رنان خشم گر وق . دب در ۳ تا بارد که روی از قله بگرداند و در ایتدا بحد بت و بازی و ۵ ۳ معائقت دل ویخو ش کند . رسو ل گفته است -علبهالسللام-: 9 ۳ ۱ گم 2 هرد تباید که «ردن افتد <و ل‌ سئور » بابد که‌در بیش صحیتر سو 7 باشد»؛ گفتدی «یارسول ال آن رسول چیست ؟ ۲ ؛ گفت : "بوسه دادن» س‌چون اتداخواهد کرد بگوید : « بسم ال(4)(علیا لعظیم . الله) کبر > الزه! کبر »وا گر قل‌هو ال(4احد خواندنخست نیکو ۳ 1 بدو #7 بد: «ا للهم جنینا | اشیطان» و جذب الشرطان‌ممار ز قنا»() که درخبرست که هر که 1 ت 5 9 که باشد ازشیطان ایمن باشد . ودروقت انز ۳ بندشد 45 : ال<مدللها لذی خاق مر آ لماء بشر ] فحعله اسیاو هر ]۲۱ ات ینس سح سیم بخ یی ممفیف فت ‏ س و ره ماد موری ما سوب ۳۹ بو سره ۰ (۲) خدا با شمطا نر | 1 م دور کن 4 9 هد ,طانر | از [ نیحه روزی ما کرده‌ای در زر ساژ . (۳) سیاس‌خدایی دا که از آب آدمی آفرید ۰ پس اودا کردانید صاحب نسب وپیوند دامادی . -16۵- 1 آ کار ه چو بت رالکر ۵ صد ین نا زار ۳ رانز ی رسو ان ون 9 سه‌جیز از عجز مر دباشد : ۳ ۱ نکه‌ کسیر ارشن که ذیرا دوست دارد و نام وی‌معلوم نکند » دو ۶ که 1 ادریو برا کر امت‌کند آن کراهت زد دید سوم بیش ازا نکه‌بو سذ ومعانقه مشغول شود صحبت کند و آ نگاه که حاجت وی رداشود صبرنکند تا حاحت زن نبز روا شود » و از اهیر الم و هنییعلیومعاو به وا بوهر ار ه روات کرده‌ان-د که صحبت درشب نخستین ماه وشب باریسین شب نیمه اهنت ات اه شیاطین درین شبپا حاضر آیند بوقت صحبت:. وباید که درحال حی خویشتن ازصحبت نگاه دارد اما بازن حائض برهنه خفتن روا باشد » و پیش ازغسل حیض نیز نشاید ؛ وچون یکبار صحبت گرد ودیگر باره و و ‌ د باید کهخو بشتن بشوه بد ؛ واگ رحنب جیزی‌خواهد خورد باید که طبارت کین ! بکند ‏ وچون بخو اهد خفتن ؛ نیز وضو کت | گر حجه حنب باشد ؛ که‌سنت چنین ات 9 از عسل موی و ناخن باژ نید #تابر حیا بت‌از وی حدا نشود ,واولیتر آ نست که آب‌برحم رساند و باز نگیرد وا گر عزل کند فسات آنست که حرام نباشد . ومردی از رسول - علیهالسلام از سید که م‌ ۳ تک خادمه و نمیخواهم که 1 بستن‌شود که از کار بماند اگفت عزل کن که او هدر ؟ رده باشد فرز ندخود پدید ید ؛ پس ازآن بیامد که فرزند بدید آمد. و جابر می‌گوید : کنا نعزل و القر آن نزل ماعزل هيکردیم ودحی می آمد ومارا پی‌نکر دند ۲ آد 9 مت فرز ندست : بابد که چون فرز هن در ِّ ش راست وی‌بانكت نماز ۲ ۱ ود و در 3 ش چب قامت کند ‏ که در جر ست که هر که چنان کند کو در بازدهم از بیه‌اری کود کان ایمن شود ؛ وویرا نام نینک + و درخبرست که : «دوستترین نامپا نزد خدای تعالی ید النه وعبدالرحمن وعبدا لرحیم وچنین نامپاست» ؛ و کودك اگر جه ازشک بیفتد سنت است درا نام نهادن ؛ و عقیقه ۲ "سنتی موْ کد است : دختر را شا کوستن سر را بدو گوسیند ۱ واگریکی بود هم رخصت است و عاشه ر ضی ال عنا - گفته است که : استخوان عقبقه را نباید شکست» ؛ وسنت آنست که : چون‌بیاید شیرینی بکام وی‌بباید در کردن » ورورهفتم موی وی‌بباید ستردن وهم‌سنت (۱)مقصود وضو است ۲(۰) ؟و سبندی که در هنگام تراشیدن موی سر فرزند تازه بدنیا آمده قر با نی گناد ۲ ۵ب موی زر یا سیم صدقه دادن ؛ و باید که‌بسیب دختر ِ اهت ننماید و سیرشادی سیار نکند »که نداند کهبپی در کدام است » ودخترسارتر بود وئواب دروی بیشتر بود ؛ ورسول گفت- علیه السلم «هر که ویرا سب د<تر بودیا سهخواهرور نج ابشان‌بکشد وشغل ابشان سازد» خدا بتعالی بسیب رحم وی بر بشانو برویرحمت کند».یکی گفت «یا رسول‌اله اگردودارد ؟؛« دیگری گفت « گریکی دارد » , گفت : اگریکی دارد نیز» . و نیزرسول گفت - علبه‌السلام - « هر كه‌يك دختردارد رنجورست ؛ و هر که دو دارد گران بارست ؛ وهر که سه دارد ای سلمانان ویراباری دهید ؛ که وی با من در بپشت همحون دوانگفت باشد» یعنی نز ديك ؛ و گفت : «هر که از بازار نو باوء! "خرد وبخانه‌برد همحون صدقه‌باشد » و باید که ابتدا بدختر کند ‏ ننگاه ی 5 هر دختری راشاد کند » همحنان بود که ازبیم خدای بگر پسته‌بود » و هر که از یم خدایتعالی بگر ید تن وی بر آتش‌حرام شود .* ادن آنکه تا بتواند طلاق ندهد »که خدای تعالی از حمله مباحات ۰ طلاق ر دشموی دارد » و در حم له رنج-انیدن کسی میاح نشو د ۷ و ( بصر ور نی جون حاحت افتدطلاق .باید که‌یکی تا ی مکروه | سرت . ودرحالحیصض طلاق دادن حر ام است ؛ ودرحال با کی که صحبت گر ده باشدهم دو از ده حرام بود » و باید که عذر ]زا د در طلاق برسبیل تلطف » و بخشم و استخماف طلاق ندهد » و آ نگاه هدیفٌدهد ویرا که‌دل وی‌بدان‌خوش‌شود » وس زن‌با هیحکس نگوید. و پیدانکند که پجه‌عیب طلاق مبدهد بیکی‌را پرسیدند که‌زنر | چرا طلاق میدهی؛ گفت سلازن خوش آشکار| نتوان کرد » جون طلاق داد گفتند چر | طلاق دادی ؛گفت مر ابا زن کسان چه کارتاحدیث وی کنم ۱ _ فصلی احق سور ی از زن | اینکه گنته مد حق زنست برشوی» اماحق مرد عظیم ترست برزن » که وی سر (۱) چیز نودر آمده ‏ میوه نورسیده ۰ سدع بحقیقت بندهمر دست ؛ ودرخبرست 4٩‏ » « گر سحودحزخدای راروابودی ز نانز اسحود فرمودندی برأی‌مردان » حق‌مردبررن آنست که: درخانه دمشماد ۰ وبی‌دسنوری(2ی سرول‌نشود 4 2 بدر وباع نشود » و باهمسایگان مخالطت و حدیث تسا نوت ۰ و بی‌ضرورتی‌در نرديك‌ایشان نشود » واز شوی خوش حز 0 7 نگو ید » و استاخی که مبان ابشان باشد - در معاشرت صحدت ب حکات نکند ۰ 2 بر همه کار برمراد وشادی ذی حر ص باشده ودر مالوی خیانت نکند وشفقت نگاه‌دار د» وچون دوست شویوی در تن بد جنان جو ان کز بد که و بر انشناسد » وروی‌ازحمله آشنابان شوی‌خویش بوشیده‌دارد تا ویر باز ندانند » و باشوی بدانحه بود وان کند و زیادنی طلب نکند , وحق وی ازحق خو رشاو ندان‌مقدم‌دار ده همیشه‌خویشتن اک مدارد_چنا نکه‌صیحیت ومعاشرتر ایشایده و خدمتی که بدست‌خویش بتواند کر د بکند » وباشوی بحمال خوش فخر نکند» و بر ننک بی که ازوی دبده باشد ناسیاسی نکند و نگ بد که ۰ من از توچه دیده‌ام ؟ وهر زمانی بی‌سببی طلب‌خر ید وفر وخت نکند وطلاق نو اهد » کهرسول می گوید - علیه السلاع ‏ «دردوزخ نگریستم سشتر رنانر | دیدم » گفتم‌چراچنین ات گفتندزیر ا که لعنت بسیار کنند و ازشوی‌خویش ناسیاسی و کله کنند» . امس در آ داب کسب و ارت آسری جون دنا منز لگاه راه اخرنست و دمی | مهوت و بوشخش حاحتست 4 و ۷ نت وهی هکت سرت ) با بد که ۱ دا یت شناست ؛ که‌هر که هم ی‌خو ابیت دبا مشغول کند بدبخت‌است وهر که‌همکی خودبا خرت‌دهد نبگیخت‌است؛ و لیکن معتدل‌ترین ات 5 هم بمعاش مشغول‌شو دهم بمعاد ) لیکن باید که مقصودمعا دبود و بیان کنیم » انشاءالتعالی + -166- باب‌اول - درفضیلت و واپ کسپ ؛ باب‌دوم - در شرطپای معاملت تا درست بود ؛ باب‌سوم - در بگاهد اشتن انصای در معامللات ؛ باب چهارم ‏ دریکو کاری که ورای انصای راشد باب‌زنجم - در بگاه‌داشت سدشتد دن وامجا مللات : ۱ باب‌اول درخطیلت و لو آب آسب بدانکه خود را وعیال خودرا ازروی خلق بی‌نیاز داشتن » و کفایت ایشان از حالال کسب 1 دن » ازحمله حپادست در راه دين » واز بسباری عبادات فاضلتر است که روزی‌رسول - علبه‌السللام - بااصحاب‌نشسته بود 4 ی ۲ باقوت ۱ بامداد,گاه برشان بگذفت و بدکان می‌شد » صعابه گفتند : «دریفا ۳1 1 بگاه‌خاستن درراه دین بودی ۱ رسول - علبه لاسام _ گفت که : «چنین مگوبید که اک از بر ای آن‌میرود تا خود را از روی خلق بی نمازدارد 4 یابدر ومادر خود را یا فرزند واهل خود راءوی در راه خدای تعالی است ؛ و اگر از برای تفاخر ولاف" و توانگری میشود در راه شیطانست». ورسول گفت - علیه‌السلام - : «هر که‌دنباه حلال طلب کند تاازخاق بی نیاز شود » ویا با هه‌سایه وخویشاو ندان تب‌کوش کنفا روزفیامت می آ یدوروی وی‌جون ماه شب چپارده بود» .ورسول گفت - علیه‌السلام - : «بازر گانان راست گوی‌روزقيامت باصدبقان دشپبدان برخیزد» و گفت : «خدای تعالی موّمن سشدور را دوست دارده ‏ وگفت «حللال‌تر ان چیزی سب سشه ورست » چول نصیحعت بای ۷ و گفت «نجارن کنید : که روزی‌خلق‌از ۳ نه در :خارت‌است» ؛ سول کت 5 علبهالسللام «هر که در سوال برخو د گشاده کند» خدایتعالی هفتاد در درفیشی بر وی کگشاده کشد». و عیسی علیه‌السلام - مردی را دید » گفت : نوچه کا کنی ؛ گفت :عبادت کنم ,گفت: وت از کجاخوری گفت 2 مرا برادزی است که وی قوت من و ات دارد» گفت زس بر ادرت از نوعابدتر است ! وعمر گو ید - زر ضی الهعنه که : «دست از ک ,مب بازمداز ید (۱) جوانی ۰ (۲) زیاده طلبی . سب" رز خدایتمالی روری دهد خحدلی تعالی 1 آسمان رر و سیم نهر ستّد» .و9 رقمان فرزند خجود را روصت کرد و گفت یت از وت بازمدان که هر که‌دردیش وحاحتمند شود بخلق » دین وی تنك شود وعقل وی ضعیف » ومروت وی باطل شود و خلق بحشم <قارن بدو ت ند» . و یکی ر از بز ر گان ۳ سیدند که : «عاید فاضلتر با بازر گان باامانت ٩‏ گفت : «بازر گان با امانت ؟ که وی درحپادست : 45 شبطان ازراه ترازو ودادن‌وستدن قصدوی کند و ویرا خلاف می کند» ۰ وعمر کت : «هیج جای که . مرا هر این دوست‌تر ازان ندار م 5هدر باژاز باشم‌و بر ای عیال‌خویش طلب‌حلال کنم». و ا<مل ان حنیل ط ۱ بر سیدند که «چه گو ی درمر دی که در هتسد تمد بعیادت و گو بد خدای‌تعالی‌روری بدید أر د 6 .گفت : «أآن مردی‌حاهل باشدو شرع تمد اند که رسول می گوید ِ علیه | اسلام : دای عز وحل روزی من درسایه نیزه من بسته ات +یعنی‌غز | کردن» ۰ و او راعی »ابر اصیم ادهم را دیدبا حزمه " هبز م بر گردن نپاده ؛گفت : 2 خو اهد نو ۵ افزا تست ۱ ‌ بر ادران سو انش یت از و کفایت کنند» » گفت : «خاموش که در خبرست که : هر که درموقف ۲ باستد درطلب حلال » شنت 2 در ۱ واجب شو د» ۰ سو ال ۳ ۳3 ی گوید که ۰ : «رسول علمه|لسالام و تن :۱ او حی‌الی انا جمع‌الامال و کن می‌التاجر ان »لکن اوحی الی آن : سبح بحمد ر بك و ان من الساجدین و اعبد ربك حتی يأْليكالیقیی» گفت : مرا نگفتند مال جمع کن و از بازر گانان باش » بلکه گفتند تسبیح کن واز ساجدان باشوعبادت کن خدایراتعالی نا باخر عمر » واین دلیلست بر آنکه عبادت از کسب فاضلترست > جر آب ۱ ستکه : «بدانی که‌هر که کفایت‌خویش وعبال خوش‌دارد ؛بی‌خارف ویرا عبادت از کسب فاضلتر : هر کسبی برای زیادت از کفایت بود در وی هیچ فضیلت نبود » بلکه نقصان بود ودل دردنیابستن باشد » واین سر همه کناهانست ؛ و | ۳۹ که مال‌ندارد ؛ ولیکن ۰ کفات‌وی ازمال مصالحد ارقاف بوی هیر سد یت ب‌نا کردن او لیتر 4 وان ن چپار کس را باشد با تقو راکه بعلمی نت بوده که خاق را از آن (۱) بشته ۰ (۲)جای‌پستی وخواری ۰ ۳ 5 رها منفعتی د دم ی :3 جون علوم شر یوت ) ۰ بامتقعت دنیا ی‌جون علم طبت ۳ یا دش که بولایت فضا واوفاف ومصالح خلق مشغول بود . ! یا کسی که و یر | در باطن راهی باشد یم کاشفات صوفیان ابا رش 3 باوراد وعبادات ظاهر مشغول‌بود درخاشاه که ووف باشد 4 «س‌جدان هر دمانر | کسب ناکردن اولیتر ِ دس ۳1 فقوت اشان از دست مردمان خو اهد بود 2 روز گاری بودکه مردمان درچنین‌خیر راغب باشند بی انکه بسوّال حاحت آیبد و هنتی قبول‌باید کردن ۱ هم کسب نا کردن او لیتر : که کسی‌بوده افنت ازیزر گان کهویر| سیصد وشصت دوست بوده است » همیشه بعیادت مشغول بودی وهرشبی مپمان یکی بودی »سیب آین عبادت دوستان وی بودندی که ویرا فار غ داشتندی » واین‌سببی بود که درجر بر خلق کشاده گرداند ۳۳۹ «و ده است که و بر | سی‌دژست بوده اتتنت در ماهی هر سد کردن ومذلت‌احتمال کردن رغمت نکنندد رکفایت وی » کسب کردن اولیتر - که‌سو ال ی نزديك یکی بودی ۰ اما جون روز گار جنان بود که مردمان ی سوّال ویرا فايدة بسیار بود ؛ ومدلت وی در طلب قوت اندكك بود ۰ آنگاه باشد که گوییم ی ناکردن اولیتر مرویرا) واما کسی که از وی حز عبادت ظاهر نباید ‏ و برا کسب اولیتر که حقیقت‌همه عباداتد کر حق تعالی است ودرمبان کسب دل باخدای تعالی توان داشت . ۱ 1 ۷1 ظت درعام سب کردن تابشرط سر غود بدانکه این باب دراز بو ۵) وحمله این در کتب قنه گفتهایم؛ آما درین کتاب آن مقدار که حاحت بدان عالب نود بگوییم 4 جندانکه هر که این بدآند اگر جصری مشکل‌شود بتو اند 9 9 هر که این نداند خود درحر ام و ربوا افتد؛ و دا ند که ۹ می‌بباید پر سید . ۱ ۱ وغالب کسب بر یف رین ام یازا وتات تاجن پس‌حمله ش رایط این‌عقود بگوییم ۵۸ !ات اه اه ده دا اه اهاط اه ها دا مه ده و وه و وا ماه اواج و و و و ما دام و واه ماو و و دس هجو وا وا هو ماج و مج ماس و و و و و وم موادت ماو و و و و و وان اد اد دا و دام وان وان تاو ماو ماع ماو اد ام اه هه باه و اه ها اه دهد ۵ هه عّد اورل و - اصبت و علم بیع حاصل کر دن ۲ بصه است. که‌هیحکس رااز بن حجاره نباشد ؛ وعمر - رضی الهعنه_در بازارشدی‌ودر «میزدیومی گفتی :«حیحکس مباد که‌درین باز ارمعاملت کند ‏ بش‌از | نکه قفه بیع بمامو زد ,5 ر نه‌درر بواافتد 1 رخواهد واگر نی» ۳ ۳ سهر کی است: یکی 4 ربدار 9 آ: گر ؛ دوم خریان که را معقو د ع کوش فر نم ملفظییع . ۳ (ول و]د(صیی باید که بازاری باپن‌تن معاملت‌نکند : کودلودیوانه و بندهو نابیناوحراخواره اما کودك - که‌بالغ نبود- بیم‌وی نزديك شافعی باطل‌بود ؛ اگرچه بدستور ولی وی بود ودیوانه همحاین:هرچه آزیشان‌ستاند » درضمان‌وی بودا گر هالاگشود و هر جه بایشان‌دهد برایشان‌تاوان‌نباشد ؛ که وی‌ضایع کر ده‌باشد که بایشان‌داد ؛وامابنده؛خرید وفروخت‌وی ؛ ی‌دستوریخداو ند وی‌باطل بود؛ وروانبودقصابو بقال ونانیا و رایشانرا که‌بابنده معاملت کنند ؛ تا آ نگاه که ازخواجه دستوری‌نشود » یا کسیسکه عدل‌بودخیر دهد » تافز ی معر وف‌شود ۵5 وی‌مادو نت : بسا گر بی‌دستوری جیزی‌ازوی دستاند بر وی‌تاوان بود» اگر بوی‌دهد تاوان‌نتو اندستدتاآنگاه که 1۳۹ اد نعود ؛ واماناییناه معاملت‌وی باطل‌بود » مگر که و کیلی‌بینا کند ۰ اما نحه بستاندیروی تاوان بود , که وی مکلف و آزادست‌واماج رام خوارچون‌ظالمان ودزدانء کسا نسکه ربوادهند وخمر فر وشند وغارن کنند ومطر بی ونوحه گری ان و کواه ی‌دروعدهند ورشوت‌ستانند » بااین همه معاعلت کر دن روانبود . بی| پس| کر کید , | گر به <قمقت دا ند کهملك‌وی‌نست باطل بو دبا کر درشك بو دنگاه کند: | ّ نا ترمالوی‌حلالستو أ نجه‌حر آمست کمترست معاملت‌در ست بو دو ازشبهت خالی نبو د. وا تک مشش ر جر ام‌است ۳۰ حلال » آدر ظاهر معاملت باطل‌نکنيم ؛ ولیکن‌این شبهتی‌باشد بحرام نزديك » وخطراین بزركبود . اماجپود وترسا معاملت ایشان درست‌بود » دلیکن بایدکه مصحف وبندء -۲۵٩- اس چا اه وج و 5 دا وا 4 ادا و ور و ور از و و اه و و و و و او و که ها و و و و و و و و و و و ها اه ها و و ان دا او وا دس و ها هر ما ما ها و و وا و و و و و و وا و و و و وا روهظ با ات مسلمان بابشان‌نفروشد »وا 3 اهل حرب‌باشند سلاح‌بایشان نفر وشد که تین ظاهر مذهب باطل‌بود »ووی عاصی شود » اماا گر اباحتبان‌وز ندیق باشندمعاملت‌باایشان باطل بو د» وحی؟ مایشان‌حکم مرت ندان باشد:وه ر که خمر خوردن وباز نان‌نامحرم‌نشستن و نمازنا؟ ردن رو اداردیش, شبهتی از آن‌هفت‌شبرت که درعنوان‌مسلما: ی گفتهایم- ویز ندیق بود »و مس و نکاحو ی‌نندد . ر کن‌دوم . مال‌بود که‌بروی معامات گنه , ودروی شش شرط نگاه باید 3 شرط آنکه بلید نبود که بیع‌ست وخود ۳ " واستخوا ن سلو مرو اورل درست آ نست که این‌هردو با کست ۰ [ شتو روعن مر دار باطل بود.اماروغن بالك‌بدا نکه نحاست‌در و ی‌افتدبیم حرام‌نشود » وحامه بلیدهمحنین » امائافه مشكوتخم کرم فز ۲" اروابود : که ب ۳ آثیت که دروی هنفعتی باشد که آنمتصود مب : بیع‌هوش و مار و کدمو ۳۹ " حشرات‌زمن باطل بو د 4 ومنفعتی که موی ۲ رادرماربود او[ ی‌ندارد » و 9( بيم‌يك دانه گندم باچیز ۳ که باند کی چنان بو د که در وی‌عرص‌درست نیایدهم باطل‌بود 4 اماییع گر به ورنبور وبوزو شیر وکرگک زهرچ؛در پوست بادروی منفعتی بود روابود و بیم‌طوطكت 9 وطاوس ومرغان‌نیکو روا بودومنفعت ایشان‌راحت دیذارو آوازایشان‌بود؛ وبیم بر بط وچناگو رباب "" باطل‌بود » که‌این‌منفعتهاحراماست و معدوم بود » وصورپا که از کل کرده باشند نا کودکان بدان بازی کنند هرچه‌صورت‌جانوران‌دارد بیم آن باطل‌بود وبهای آن‌حراموشکستن آن‌واحب اما صورتن‌درخت و نبات روا بود » اماطبق وجامه که بروی‌صورت‌بود بیم‌وی درست بود؛ واز آن حامه فرش کردن روابود و توقای راودا 5 اهیت . ۹ ط آنکه مالملث‌فر و شنده باشد : هر که مال دیگری‌فر وشدب‌اطل‌بود؛| گرچه ۳ شوی‌بود بایدر بود بافرز ند بت و بقر وشد ) بس‌از آن‌دستوری دهدهم و ر +۳ در ست‌نگر دد . کهدستوری ازاول‌باید » )۱ نجاست - فضولات ۰ (۲) کرم ابر یشم ۰ (۳) حقه باز کسی که برای جلب‌منفعت مار دا بمردم نمایش میدهد . (ع)طوطی ۰(و) آلات موسیقی سا لا را را را دا | 2 ظط ۱ نکه‌چیزی فُروشد که فادر بود برتسلیم " بیم‌یندم گر بخته وماهی‌در ابو هار مسجعم / ۱ مرغ‌در هواو بحه درشکم اسب‌و ۱ ب درشت هب )۱۱ باطل بود " که تسلیم << ۱ پ د( ابن‌دردست وی‌نبود درحال» و بیع پشم بر پشت حیوآن‌دشیر دریستان‌هم باطل نود - که بتسلیم کردن آ میخته گر دد بشیری که نو ری نا ۰ دیع چیزی که گرو ۱ ) کرده باشند بی‌دستوری مرتبرن ون - که‌تسلیم وی‌روا نبود دبیم کنیز کی که مادر فرز ند سده باشد باطل بو ۵ ب که تسلیم وی رو | نیو د 9 یج کنیز کی که فرزند خرد دارد بی‌فر ز ند » باییع فرزندبی مادرباطل بود. که جدا کردن مبان‌ابشان حرام بود . سر ط فاججم آنکه عن لا و مقدار آن وصفت وی معلوم باشد : 1 4 ۳( و 9 ر ب ِ : اما دا نستن عن آن باشد که گوید ۰ «گوسفندی از حمله این رمه یا کر باسی از ِ جملةٌ این کرباسپا -آ نکه‌توخواهی-بتوفروختم»» ابن باطل‌بود ۰ بلکه باید که‌خداوند باشارت بازفروشد ؛ واکر گوید: « ده گزازین زمین‌بتوفروختم»ازهرجانب کهخواهی» این باطل باشد . ۱ اما دانستن مقدار ‏ نجا باید که عبن بجشم بیند » چنانکه گوید : « بتو فروختم بحندان که فلان حامه خویش فروخته‌است » یابهم‌سنگ فلان چیززرباسیم ».ومقدار 1 آن نداند ) اما اک و «اين گندم بتوفروختم بدرن کف رریا سیم ۱و هی بیند » روا بود . اما دانستن صفت‌بدان امن | بل کر بسیئد : نیحه ندیده باشده با دیده باشد از روز کار دراز.و در مثل آن روز کار آن‌چیز متغیر شو د-ییم آآن‌باطل بو د:بیع‌نوزی!۳" در بلاس وحامه نوشته او کندم درخوشه باطل بود . وچون کنیز کی خرذباید که‌موی سرو دست و بای و آنیجه عادت نخاس اسجت 5ه عر 4 کدد ید ۳ ۳1 بعصی بیند بیع باطل بود ؛ اما بسع‌جوزبادامو باقلی و نارو خابه هرغ درست روابود - اگرچه بسوست بوشیده بود ‏ که مصاحت این چیزهاآن بود که چنن فروشند ؛ و بیع باقلی تر و حوزنر هردو دربوست روا بود » بر ای حاحت را ۰ و بیع فقاع " باطل بود ,که بوشیده‌است؛ لیکن خوردن وی بدستوری روابود ؛ ۱ ر (۱)ثر ۰ (۲) گرو گذار نده ۳(۰) جامه کتان ۰ (4) پیچیده ۰ (0) نوعی قادج - دنبلان . کت درط ۱ ن هر <ه خر بده بود 4 تاقیض: نکند » سج ان درست بر ۳ باید که ۲ ج هوشم اول در دست وی آیدا نگاه باز پفروشد . زر ن ۳ _ وود ای و ازلفظ آن چاره نیست : باید که بگو بد بز بان که : "این بتوفروختم»وخریدار و : خر بدم»: با : «این بتودادم» وی گو ید : سدع با رذیرفتم» بالفظی که‌معنی بیم‌هفپو م شودازو ی-ا گر چه‌صریحنبود - اک (مظدر مبان‌نبود * بیش ازد ادن‌وستدن نباشد » چنانکه عادنست ؛ اولیتر آنست که درمحترات این رابیم نهیم - بر ای‌رخصت را که این غالب شده است ‏ و مذهب او حیفه - رحمقالهعله با و گروهی از اصحاب شافعی نیزاین را قولی مخرج" "نهاده‌اند درمذهب‌شافهی ؛ وبرین فتوی دادن بعندنست سه‌سیت را : یکی آنکه حاحت بدین عام‌شده‌است ؛ دو م[ نکه گمان چنانست که در روز کارصحابه 1 رضوان ایهم اجمعین - «مچر عادت‌بوده‌است: چه | گر ۹ لفظ معتاد بودی بریشان دشواربو دی و زقل کر دندی و بوشیده نماندی) سو ,1 نکه محال نیست عل را بجای فول نهادن ‏ خون عادت ۳ دد ‏ جنانکه‌در هد ره معلوم است :که نحه دزد صعابه ورسول بردندی - صای الهعایهو رضیعنهم و ایجاب وقبول نبودی . و درهمه روز گارها چنن بوده است» و چون بی لفظی تملك نخاضا ام .انحاکه عوضی نبست » بحکم عادت ومحر د فعل آنحاکه عوضی‌بود هم محال نبود . ولیکن درهدبه فرق نبوده است مبان اند و سیار- درعادت - اما در بیع چیزی که قیمتی باشد . عادت بیع توت بلفظ چون : ضیاع " "و بنده وسرای وستور 2 حامهُ قیمتی 4 درچنن‌جیزها چون بلفظ بیع نکنند ازعادت‌سلف ببر ون‌بوده ملكك حاصل نناید ؛ ۱ اما نان و کوقت ومیوه وحج.زهای اندلک که برا گنده وب اندرین رحصتن دادن بحکم عادت و حاحت وحپی دارد . و مان محقرات وجیزهای قیمتی درحات باشد ‏ که بدانند این ازمیحة ائست بانه » واندر بن‌همج تقدیر نتوان کرد » لیکن‌چو ن مشکل شد راه احتیاط باید سبرد . 5 )۱( مقصود اینست که از حدیت استغر اج شده است ۰ (۲) جمع ضیعه" : زمین و "5 اه وا او دا و و و وا او و و و با و و و و و و وخ سا و و و اب ما و و و و و و با و ها و و و ها ها ها و و سا و و با و ها و ها هم ما ما و و ۵ ها ها و ها و و سا نا وا و و و و بو ها و و و 6 و و و و و 5 2 5 وا ان و و ما با وا و بدانکه اگر ۵ » مفلا 9 دبیم 20 ۱ این از محقر ات‌نباشده و بی‌بیم وی نشوده اماخوردن آن 00 ۲ ن‌حرام نبود: سس تسلیم ویاباحت ال | نف ۳1 جهملك‌حاصل نباید وا ۳ زا امپمان کندو آن دهد هم حالال‌بود : چه‌تسایم مالك‌دلیلست بر بنفحال بر انکه وراملك کرده‌است و لیکن بشرط عوط :12 گرصر یح‌بگفتی کهاین‌طعام بمهمان‌خو ده یزار ان‌بازده‌روابودی» وتاوان واحب‌بودی : چو ن‌فعل بدین‌دلیل کر ِ هم بن‌حاصل | بد ۰ پس بیع نا گر دزد لخن آن ین که‌ملك‌شو د) ۲ گر حجو اهد که و بفرو شد نتو اند» و اگر خداو ند خجو اهد که باز ستاند-بیش از انکه بخورد-تواند : همحون‌طعامی که‌بیش‌مهمانی برخو ان‌نهاده باشد . وبدانکه بیع بدان‌شرط درست‌بود که باوی رط دیگر نکند : اکر گوید این هیزمخر بدم بشر ط آنکه بخانه من‌بری» با«این گندم خربدم بشر ط آنکه‌آر ِ پاهر | حجبزی‌فام ۷" دهی» باشر ۳ کند ‏ بیم آن باطل‌شود؛ 2 شش‌شر ۰ ۳ آنکه بفروشد که‌فلان‌چیز گرو کندبوی» تا توا بر گ مرد؛ بافلانکس پاتهاش شش با بباء موحل ۳ کند ونخواهد ناوقة ی‌معلو باهر دو را اختیار بوددر سح :اسهروز با ؟ م‌از آن اماییش ازسه‌روز روانبود » وباعلام ی‌فر وشد بشرط أ که د بر مر بو دیاس مددازد ان شرطها بیم‌را باطل‌نکند . عم روم در بو بو ۵ و ربوا درنقد رود و درطعام : آمادر 2و دوچیزحراماست : یکی‌بنسیه فروختن روا نبود که زربزر با سیم بسیم بفروشد تاهر دوحاضر نباشد وبیش‌از حداشدن بکدیگر قیسش نگندد : اگر هم‌در مجلس فیض تال د » ود ۳ چون‌جنس بحنس‌ور وشد » ریادنی جر ام بو د: زماید که دیناری‌درست بدیذاری وحبه 7 ۰ بفر و شّد» ویادیناری نيك درناری رد بفر وشدبزیادتی »بلکه بدو نملث وشکسته ودرست با دد که بر آن و3 ؛ پساکر جابخره (۱) وام - قرض ۰ (۲) ضمانت ۰ (۳) وعده‌دار-دارای ال و مدت‌معین . (؛) زر و سیم. (ه) حبه یادانه‌یا دا زكازواحدهای وزن‌قدیم‌است ۰ قراضه خرده زرو سیمر | گو یند 1 ۱ بدیناری‌درست و آن‌جامه‌بدیناری ودا تک فراضه بازبدان ی فروشد درست بود و مقصو دخا تن | رد وزر که‌در وی‌نقر ه باشد نشاید که بزرخالص بفر وشد وزر هر بو "۳ بکه باید که جزی درمبان.کند وهرزرینه که رروی خالص مود همحنین. و عزن(۳) مروارید که دروی زر بود نشاید بزر فروختن ؛ وحامه بزرنشاید بزرفروختن » ژر آن قدر بو د که چون‌بر آتش‌عر ۳ چیزی حساصل نباید که آن‌مقصو دباشد؛ ۱ ۳ نشاید سیگ رطع ام فروختن » اگرچه دس سود » بلکه در مجلس ط- بایدکه هر ده قبش افتد ؛ و اگر يك‌جنس بود » چون‌گندم بگندم هم و 1 نسبه نشاید » و بزیادت نتم که برابر باید در بیمانه : اگر بترازو برابر شود روا نباشد » باه برابری درهر چیزی بدان نگاه دارند که عادت آن بود در عالب و وش 2صاب فروختن و رت ۳۳ گندم با نبا دادن ان ؛ و کنجد و جوز مغزفرا عصار دادن بردغن » این هم نشاید و بیع نبندد » لیسکن ۳ بیع نکند و بدهد نان که بستاند ویرا مباح بود خوردن » ولیکن ماك‌وی‌نشود و نتواند فروخت » و گندم نابارا مپاح بود که در 2ی تصرف کند 4 ولیکن بیم درست نبود » وخر بدار را گندم بر نانیا بود و نانبا را برخربدار بود : هر گاء که خو اهندطلب توانند کرد » اگریکدیگررا بجل‌کنند ‏ " کفایت نبود » چها گریکی گوبد:ه ترا بحل کردم بذرط أنکه تونیزمر ابحل کنی » این باطل بود ؛ وا گراین شرا ط صریح‌نگویده لیکن گوید : «بحل کر دم» جون می‌داند خصم وی که این شرط در داست وبی این يك‌من گندم بوی ندهد | ن بحلی حاصل نیاید آن‌جهانی-میانو ی و میان‌خدای‌تعالی ۱ که این رضابود بزبان نه‌بدل : و هررضا که بدل نبودآن حپانی را نشاید ؛ اما ار 0 «ترایحل کردم | گرتوهرابحل کنی‌بانکنی».ودردل‌همجنین‌می‌داردکه‌می گوید؛ 1 درست بو 8 اگر آن دیگر نیز بحل کند همحنین بود ؛ و اگر بکدیگر را بحل نکنند و قیمت هردوبرابر بود » آزین خصومتی‌نخیزد درین‌جپان»و در آن حمان نب قصاص افتد »اما 9 تفاو تی باشد » ازخصو مت این حپان و مظلمت آن‌جهان بیم بو د. ویدانکه هر چه از طعام می کنند , نشاید بدان طعام فروختر_ » اگرچه‌برابر بود : پس هرچه از گندم آید ‏ چون آرد وخمبردنان ۰ نشاید بگندم فروختن ؛ اگر (۱) دایج ۰ (۱) گردن‌بند .‏ (۲) در گذشتن - حلال کردن . ۱ ج۲۹۵- چه برابربود * و نشاید انگوربس رکه و نکیین ذر ختن ۰ ونشاید شیروشیر از" "بروغن فروختن ؛ بلکه ان ووبات و ووظت رطس برابر- فروختن نیزنشاید » تا موی نشود وخرما و3 و اندر ین تفصیلی فز ارت 4 وین دا رکه گنت خی نود | موختن: :تاجبزی که بش آیدکه بداند » بداند که می‌نداند ومی‌بباید برسیدوحذر م ی‌باید کر د.تانباید که درحر ام افتدو مع‌ذور نباشد ؛ ک طلب » همحنان فربصّه ۳9 ردن‌بعلم. را فر؛ )۱( اسي ۱ ومد ۳( فی ۳ و در وی ده شرط اصت که‌نگاه می‌باید داشت : ۵ 1 7 شرط و ل_ ۱ نکه در وون عمد بگوید که : «این سیم یااین رر یا این حاه4_ انچه باشد - سلم دادم درخر واری گندم مثلا - قیمت آن چنن‌وچنن» و هرصفت که ممکن بود که بدان قیمت بگردد مقصود بود و در آن هس آهیوت ار ۵2 درعادت همه و یا معلوم شود ۰ و آن دیگر گوید "پذیرفتم» ۱ وا گر بدل (فظ سام گوید: ۱ ی چبری ازتوخر بدم بدین صفت» و بدین‌صفت 1 هم‌رو | بود ۵ ۳ ۱ ۲ تست شر ط دوم ۳ نکه هر <4 می‌دهد بگزاف رد هی ) بلکه‌وزنوم‌قدار اان»علوم باید کرد » تا | گرحاحت ید که بازخواهد » داند که چه داده است ؛ شر ط ی ۲ ۱ نکه هم درمجلس عقد راساامال تسلیم کند ۰ ۵ :۰ سم شرف چهاو ع - آنکه بسم چیزی دهدکه بوسف حال وعسسلوم شود: چون وب و دیف و پشم و ابر بشم فقو وت و حیوان » ما هر ج4 تشون نود ازهر چیزی که «قدار هریکی ندانند چون غالیه " با مر کب بود ازهرچیزی چون‌کمان, با مصنوع بود چون کفش وموزه ونعلین وتبرتراشیده » سلم در وی‌باطل بود: که‌صفت نیذبرد 9۰ درست اس هنیا م درنان روابود 4 اگرچه آمیخته تن بنمك 2 ۳ 4 ولیکن آن مقدار مقعصود ۳ ی‌نبارد 4 شر ط چم » بر آنکه‌اگر باحل م ی‌خرد سای کته (۱) دوغ - ماست خیسکی ۰ (۲) پیش خرید ۹ - معلوط . (4) تر کیب سیاهی برای رنگین و خوشبوی کردن موی و ؟ود‌نگا‎ ‌ «ایر اه 0 ۳۹ 4 سای ۱ واگ وی پاش و دو نوروزر» هن وبا «ناحمادی» درست ود 0 و براول تیا کنون ۱ صر ط صشم - آنکه درجیزی سلم‌دهند که دروقت احل‌ساید . اگردرمیوه سلم دهد دروقتیکه در ا نوقت‌نر سیله ب‌اشد 1 باطل‌بود وا گر غالب آن بود که بر سرطه درست دود ۰ س اگر با تی‌باز سس‌افتد 4 5 رخواهد م‌ پلت دهد 1 وا گر خواهد فسخ کند ومال باز ستاند . ۱ ۱ شر ‏ هدنم ى آنکه بگوید که کجاتسليم کند ایأیشپر بابر وستا ۰ در ا نیحه ممکن است که در آن خلافی باشد <صو مت‌جیر د. سر ط هستم ت آنکه‌بپیچعین اشارت: مدا نگوید که‌اژانگور این بستان و کندم این‌زمین , که این باطل بود : سر ظ # نک هدر جیزی سلم ندهد که عز یز و نایافت بود . چون دانه مرو ار بد بزراك که میل آن تباید 1 با کنیزکی نیکو بافرزند بوم2 ماننداین ور ط دهم آنکه درهیچ طعامسام ندهد » چون رأس‌مال طعامی‌باشد - چو ل‌حو و گندم بکاو رس 2 عبر آن 1 بسلم زد هلاب . عقد جها رم اجارت است وویرادو ر کن‌است ۱ احرت و مهوت . اماعاقد و لفظعقد همچنانست که دربیم گفتیم ی هی گفتیم » وا گر سرایی‌بکرا- دهد بعمارت "" باطل بود - که مجپول بود » واجارت سلاخ بیوست گوسپند واجارت آسیابان سنیوس يا مقداری از آرد باطل بود » وهر چه‌حاصل شدن آن بعمل‌مز دور بود ؛ نشایدکه آن چیز مزدوی کنند»و اگر تک بد . «این‌دکان بتودادم هرماهی‌بدیناری» (۱) موقم‌دست آمدن . (۲) یمنی برجمادیالاولی ۰ (۳) ساختمان (بفلط تعبیر میگوید) . سب٩۲-‏ ۱ باطل بود , که جمله مدت اجارت معلوم‌نبود - پاید که بگویدسالی پادوسال : تا جمله معاوم شود . [را وزفویی ۱ بدانکه هرعملی که آن‌مباح بودو معلوم بو د ,و دروی رنجی رسد » و نیابت‌بوی راه‌یاید » احرت‌وی درست‌بود . پس بنج شرط دروی نگاه باید داشت . شر ط او ل ِِ آنکه عملر | فدریو قیمتی بود » ودرودی دنجی بود - اگر طعام کسی اجارت کند » تادکان بدان بیاراید ؛ یادرخت اجارت کند تاجامه‌بروی‌خشك کند» یاسیبیاجارت کند؛ تاباز بوید »این‌همه‌باطل بود که‌این راقدریوقیمتی‌نبوده‌همجون رگ دا نه کندم فروختن ۱ ۱ واگر بتاعی ۷" بود که ویر احاه و<شمت بود - که بيك‌سخن دیبیم ون ‌ ویرامزدی شرط کنند كه‌تايك سجن ب‌گوید وبیع پر آرد »باطل بود ۱ و آن‌مزدحرام‌بود. که‌در «نْ هیج‌ر نج نیو ۳ بلکه بیاعر ۱ و دلال 7 1 مز دآن و ت حالال بو 3 که چندان‌سخن ۳ ید که در آن دشو اری باشد ۳ ازاحر مدلواحب نشو د. اما ا نکه‌عادت آوردها ند که ده‌نیم بر گیر ند مثلا » و بام‌قدار مال‌سازند نه‌بامقدار رنج » این‌حر ام بود بس مال بیاعانل و دلالانکه برین وحه ستانند حرامبو د , دلال ازین مظلمت بدوطریق رهد : یکی‌از آنکه‌آنچه بوی‌دهند ستاند » ومکاس‌نگند 8 الا بمقدار رنج‌خویش» وامادر مقدار بهایکالا نیاویزد ؛ ودیگر آنکه ازاول بگوید که . «چون این بفروشم درمی‌خو اهم -مثلا- نادیتاری» » ۳ ۹ بر ضا بدهد » و نود بد که «ده نیم بپا خو اهم» که‌این محپول‌بود » که بپامعلو منباشد که بجندخر ند .| گرچنن گویدباطل‌بود ؛ وجز اجر منل‌ر نج ری لازم نیاید ) ُر ط دزم آنکه احارت بابد که برمنفعت بود » وعان درمیان نیاید - ار بستانی با رری باحارت بستاند تامیوه بر 0 س با گاو ی باحارت بستاند تاش و برابود» با کاو مه دهد تاتعرد م‌ ی کند ‌ بك نیمه شیر بر هی ک برد » 1" : ٍ باطل بو د ۵-5 علف وشیر هردو مجپولست ۰ ؛ اماا کر زنی را باجارت گرد تاکودل را شیر دهد »روا (۱) فروشنده - دکاندار ۰ (۱) چانه نزند , -1۷- بود - که مقصود داشتن کودك بود » وشیر تبع بود » همحون حبر ور أق و رشته خباط که آن قدر تبعیت روا بود ؛ ۳ ط سیم انکه برعملی اجارت کند که تسلیم آن ممکن ببود و مباح بود ‏ ۳3 صعیفی را بمزد گرد بر کاری که‌نتواند » باطل بود ؛ و اگر حایض را بمزد کد تافت متا برو بد» باطل بود : که این فعل حرام بود ؛ و ۳ باه گت 3 تنادندان درست بر 8 بادستی این همه باطل بود _ که این فعل حرام بود؛ و مزد این ستدن حرام بود ؛ وهمحنین ادرست بیرد » با کوش کوداه سوراخ کند برای حلقه ۰ آنکه عبار ان قه کته مردست مسورن وه فرو برند و سیاهی درنشانند ۰ و مزد کلاء‌دوزان که کلاه زیبا دوزند - برای مردان - ۰ مزد آن حرام بود ؛ ومزد در زیان که قیاء دیماوخاراء "1 وعتابی رال ابریشمین دوزند -برای‌مردان - حرام‌است»واحارت درین همه باطل بود ؛ وهمحنین اگر اجارت گیرد تا دبرا رسن بازی بیاموزد که ۱ 0 حر ام است ‏ و نظاره درین حرام 9 اس که جنان کند درخطر خون حویشتن است ؛ وهر که بنظاره وی باستد درخون شر ,لك ات که اس مر دم‌نظاره نکنندی وی آن خطرارتکاب‌نکنندی ؛ وهر که‌رسن‌بازی را ودار بازی را و کاردبازی را که کار های باخطر بی فایده کنند چیزی دهد عاصی بود ؛ و هه‌چنین مزد مسخره و مطرب و نوحه گر وشاعر ‏ که هجا کند - حرام بود ؛ ومزدفاضی برحکم ,و مزد گواه بر گواهی » حرام بود ؛ اماا گر قاضی سجل " نویسد و مزد کار خویشتن ستاند روا بود -که‌نوشتن این پروی واجب نیست ؛ لیکن بشرط آنکه دیگرانرا ازسجل‌نوشتن بازندارد »اگر منم کند وتنها پنویسد »و آنگاه سجلی راکه پيك ساعت بتوان نبشتن؛ ده‌دینار خواهد » این‌حر ام بود ؛ اما اورافب؟۱ نر | منم نکن وشرط کند که من بخط جورش ننویسم الا بده دیثار » روا بود ؛ واگر سحل دیگری نو سید »ووی نان کند 4 و آنرا جبزی خواهد و گوید 7 «اين زعران نبشئن برهمن واحب‌نستت» ِ این حر امبود چه درست آن تکه آن مدا رکه حقوق بدان محکم شود واجب بود » س اکر واحب نبود ,آن مقدار همحون يك ستبر کندم بود که آنرا قیمتی نبود » قيمت‌وی (۱) مر کیی که صحاف در ضمن صحافی بکار میپرد ۰ (۲) نوعی پارچه ابریشمی‌موج دار ساده . (۳) خاراء مخطط .۰ (ع) صورت نوشته معاملهة عقد واجاره وجز آن ۰ (ه) سیر . س۳۸- ود دح واه دا اد و نو دا وا سا و و سا وا و هه اه ما ما و و و و و و و و او و وا و وا او اد و یماسا نس ی پل نی بای ناوات سل ال لاس ی سا و ی ی سا نس( از نست که خط حاگمسن ‏ وه رچهاز جپت جاءوحکم بود » مزد آن نشابدستدن. اما مرد و کیل فاضی حلال بو د ۹۹ بشرط 1 نکه ای که نکزد که داندکه ۱ آن مبطل است » بلکه باید که و کیل محق باشد » که داند که حق است با نداند که باطل است ؛ بشر ط آنکه دروغ 0 شین وگ ؛ وقصد پوشیدن <-ق ۳ بلکه قصد دفم باطل کنت ِ دس جون حق بیدا آید خاموش باستتد 4 آما انکار جبری که |؟ ر اقرار دهند حقی باطل خواهد شد روابود . امامتوسط , که در میان دو کس میانجی کند » روا نبود که از هر دو حانب چیزی ستاند که دريك خصومت کارهردو شخص نتوان کرد » اما اگر از حانب بك شخص حپد کند » و در آن میانجی کند که تر اقیمتی بود»مزدوری حلال بود» بشرط آنکه دروغی که حرام‌بودنگوید» ونلبیس نکند ۵ وه ج‌چیز که حن بودازهردو جانب پوشیده‌ندارد » وهریکی دابباطل بیمی ندهدکه‌بدان سبب صلح‌کند - وا گرحقیقت حال بدانستی صلح نکردی - » وبدین توسط صلح بر نیاید برغالب » بس غالب توسط آن بود که از میل وظلم و دروغ وتلییس خالی بود» و مزدآن حرام نبود . و چون متو سط دانست که حق از کدام جانب است ‏ روانباشد که بحبله صاحب حق ابر آن دارد که صلح کند ۳ بکم از حق خوش ۰ اما اگرداند که ظلم خراهد ک دراه ور| بیم کند » :| ازقصد طلم قشت بدا د - درین‌رخصتی هسن . وهر که دبانت بروی غالب بود » داند که حساب هرسخنی که برزبان وی برود برخواهند گرفت ؛ که چرا گفت » و راست گفت یادردغ ؛ وفصدی درست‌داشت دراین.با باطل » کر نبود.» که توسط از وی بیاید , ووکالت وحکم ازدی بب‌اید . اما شفیع که بنزديك‌مپتر ان‌شغل وسی یگ ارد ‏ | 1 ر نجی کشد وبر آن‌مز دی ستاند روا بود» شرط آ که کاری کند که در وی دشواری بود» و عوص فخروحاه ستاند » و درکاری ستخن گوید که روا بود - اگردر نصرت ظالم گوید» بادر رسانیدن | درار در ام گو ید » بادر بوشیدن شپادت حق 5 بد » یا در کار ی که آن حر ام بوده عاصی بود ومزدوی حرام بوده ۱ این همه‌احکام در باب احارت‌دانستنی ات که دهندهو ستاننده‌هر دودر| بن‌عاصی (۱) شهر یه - مواجب و مستمری . 5 باشدّتد ۰ فصمل اس وزارت - بدین مقدار ) عامی محل اشکال <-وش بشناسد ) ط انکه آن‌کار بروی واحجب نبود. , واندر وی نیابت‌نرود - چه ا؟ رغازی را با باجارت 5. مرد برغزا روانبود» وجوی درصف حاضرشد ,واجی؟ ات ۳ ال ۵بروی ؛ ومزدفاضی و گو اوه من سییت روانبود _ که دردن مات نرود؛ زمر د یم روا نود این را که برحای مانده بود که امد به‌شدن نیو د "و احارت برتعلیم‌قر ۱ ن وتعلیم‌علمی معین روابود ۰ وبر گور کندن مر ده شستن و حنازه بر گرفتن و ۳ ( و رو ا بودها گر چه ازفر وض کفابانست؟ امابرامامی‌نمازتر او یی" و بر موّدنی‌درین‌خلافست- «مذ‌هب شا اعی روا بود وحرام نبود که درمقابله رنج وی بود که وون نگاهدارد و بمسیحد حاضر ابد» نه در مقابلهُ نماز و اذان بود» و لیکن از کر اهیت و شپت خالی نمو د ۰ ۵ ط ۱ ست که عمل باید که‌معلوم بو د: اکرسطوری رابگر اگیرد 5 باید که سینده در ۱ و مکاری بداند که باز جندی برخواهد نیاد ۱و کی بر خو اهد تست ) زهر لجع روری چند خواهد راند 4 ی در ان عادنی معروف بود که ات ودارت بود . وا ۳ زمینی باحارت ستاند ؛ تیف کت وه «د که چه خو اهد کاشت: که‌ضر رگاو رس بیش ازضرر کندم بو د ۱مگر که هادت معلو م بو د ؛ وهمع<نین همه احار تما باید که بنا 5 پرمعلو) ؛ رود ) تاخصو مت نخیز د :هر جه برجول‌بود که از آن خصومت خیزد باطل‌بود. عقد دنت< ؟ّ۳ قر اضش ِِ اسبت و ویرا سیه رکن ۳ ۱ سّ 5 ۴ ر لن اول- سرمابه است: باید که 9 زریاسیم)؛ امانشره وحامدو ء وا ۱ نشاید » و باید که وزت معلوم ؟ بود ۳۳ بابد که بعاملتسلیم افتد | گرمالک‌شرط کند که‌درد تم هر ی‌داردشا: درل ر آن دو ۲ - سودباید کها نیجه‌عامل راخواهدبودمعلوم کنده چون نیمهژ سه با ا گر گوید «رودرم مرایاتراو باقی‌قسمت کنیم» باطل‌بود . )۱ ازنمازهای نافلهةً شبم‌ایره‌ضان. )۲( مضار به - نوعی ی ۳(۰) جح عر ض: خو استه - متاع سر 5 رگن صو ‏ - عمل است : و ش ۳ بت کهآ ن‌عمل‌تحارت بود »و 0۳ بدو فروخت است نه یشه‌وری ) تا ۳ گندم بنا نیا دهد تا نانبایی کند: سود بدو نیم‌رو | ۱ نبود » و ا؟ 1 بعصار دهد همچنر._ .و اگر در تحمارنت ش رط کند که حز از فلان چبز نفروشد» و حز از فلا جبز تخرد ۱ ۳ ؛ وهر جه معاملت راتشک 1 رط أن روا نیود . و9 عقد آن بود که گوید ٍِ» و مال بتودادم ۳ تجارت کنی و سودوی بدو نیم*) و وی گوید ۱ «پذپرفتم» . چون عفد بست ‏ عامل و کىل وی باشد درخرید و فروخت؛ وهر گاه خواهد فسخ کند روا بود ؛ چون مالك فسیخ کرد اکر خملة مال ند بود وسود مود وت ان 3 اگرمال عرص بو دو سود نبود » بمالك دهد برعامل و احب‌نبود که بفر وشد ؛ و اگرعامل گوید که بفردشم‌مال را » مالك را روا بود که منم حکد.د» ار ۲ بافته باشد که سود بخر دیآ نگاه م: م نتواند کر دن » وچون ال بود ودروی‌سودیو د برعاملو اجب بو وک وشد» 0۳9 رمایه‌بو ده‌است نه‌ دی دیگر ۰ وجو ن‌مقدارسرمابه ند کر دبافی قسمت کند و برویو اجب نبودفروختن آن و چون یکسال بگذرد , واحب بود که فش مال بداند - برای زکوة ور کنو توت عامل‌برعامل بود . و نثاید که بی‌دستوری مالك سفر کند - اگر بکند درضمان‌مال‌بوده اگر پدستوری کند , نف راه‌برمال قراض بود چنان که نفقه کیال ووزان‌وحمالو کرای دکان بر مال بود -» وچون بار او سفره ومطهره و آنچه ازمال فراض خربده‌باشد؛ درمبان نید که مشتر ك بود . 58 عقد شسي ول هر کت (سبی چون مال مشترك بود » شر کت ان بود که بکدیگر را در تصرف دستووی ذهتن: آنداء سود بدو نیم بود » اگر مال هردو برایر است» و اگر متفادت است همحسان بود * و با شرط روا نبود که بگردانند ؛ گر انکه من کار خواهد (۱) خریداری که برغبت چیزی رامیخرد . ۷۱2 و ,اه روا بود که ویرا بسبب کار زیادئی شرط کنند» و ابر ۰ چون قراض بود ۳۷ بهم . اماسه شر کت ِ#« عادت استو آن‌باطل‌بود ۱ یکی شر کت حمالان و بیشه‌وران که شرط کنند که هرچه کسب کنندمشتر اد بود ؛ داين باطل بود . که مزد هر کسی خاص ملك وی بود؛ ۲ دیگرشر کت مفاوضه گویند که هر چه دار ند در میان نبند و کون " هر سود و زیانی که‌باشد بپم بود» ,آن نیز باطل بود » : و دیگر آ نکه یکی را مال بود یکی را جاه » ومال‌مسی بفروشد بقول صاحب جاه تا سود مشترك بود » این نیز باطل بود . این مقدار از علم معاملت و ختن واجب بود . که حاحت باین‌عام است اسا 1/ نچه بیرون‌ازاین است نادرافتد»وچون این بداند » هرچه بیوفتدتواند پرسیدوچون این نداند درحرا؟ افتد و نداند - | نگاه معذور نبود . داب سیم درودل و (نصاف نگاه داشین‌در معامات بدانکه آنجه گفتيم , شرط درستی معاملت بود - در اهر شرع نس از مه‌ساهلت بودکه فتوی دهیم که درست است » دلیکن آنکس درلعنت بود : وان معاهلتی بود که در آن رنج و زبان سلمانان بود ؛ و آن دوقسم است : یکی عام و یکی خاص . اما آنچه ر وج شام بود» و آن دو نوع است : او عاول اعتکاراسی ؛ ومحتکر ملعونست ) ومحتکر آن بود که‌طعام بخرد وبنید تاگران شود .آنگاه بفروشد . رسولگفت - علیه السلم -: « ه رکه چپل روز طعام نگاه دارد تاگران شود | نگاه همه بصدقه دهد ؛کفارت این نبود» ؛ و رسول گفت - علیه‌السلام -: «ه رکه طعام نگاه دارد ؛ خدای تعالی‌از وی بیزاراست ‏ ووی از خدای تعالی مزار است »؛ و: رسول گفت - علیه السلم : « هر که طعامی خرد و بشپری برد و بنرخ روز بفروشد » هم‌جنان‌بود که بصدفه داده باشد» ودریکی‌روایت: 5 ۱ همحنان بود که برده اراد دق بود » . 2 علی 9 " رضی‌النه ی هر که چهل روز طعامی بنود » دل وی سیاه گردد» , ووی را خبردادند ازطعام محتکری ۱ شر مود تااش اندر زدند اندر آن طعام ِِ و بعضی از سلف » بدست و کیل خویش » طعامی از و اسط ببصره فرستاد تسا بر وشد » جون در رسید سخت ارزان بود » يك هفته نیو ور تا باضعاف بشر وشد و هر وحت تفت که : «چنین کردم» 1 حواب نسشت که : «ما قناعت کر ده ۹ بودیم سود [ ناگ با تیا هر دیدن تشن 45 ودین ۳ در عوص سرو د سباردادی 4 این که کردی جنایتی عظیم اس اند ک یاه ان مال بصدقه دهی کفارت این را ونه همانا که هنوزازشومیاین‌سر بسر ت۳2 ۰ و بدا نکه سمت ۱ ین تحر بم ضرز خلق اه وه و ت‌ قو مادمی اتت حون می‌فروشد » هباح است همه خلق راخریدن ؛ و چون یکی بخرد و دربند کند » دست همه ازان کر تاه باشد » جثان باشد که ب‌مپاح دربند کند تا خلق‌تشنه 3 ندو بز بادت بخر ند . واین معصیت درخر یدن طعام است بدین نیت اما دهقان که ویرا طعام‌باشده آن خودخاصو بست ؛ هر گاه که خواهد شروشد » ویروی وأحب‌نیو د که‌زو د بقر و شده لبکن ۳ نکند اور وا گردر باطن رعبتی بود بدا نکه گران شود » این‌رعیت مذموم باشد . و بدانکه احتکار در داروها وچیزها که نه قوت باشد ونه حاحت بدان عام‌بود حرام نیست ‏ آما درقوت حرام است » اما نجه بوی‌نزديكت بود ۰ چون گوشت دردغن وامثال این ؛ خلاف است ؛ و درست آنست که از کر اهت خالی نبود » اما بدرحه قوت رسد ؛ ونگاه داشتن فوت نیز آن وقت حرام بود که طعام تنك بود » اما دقتی که هر وقت که خواهد خر اد اسان بیاید » نافر وختن حرام نباشد : که در آن ضرری نباشده و گر وهی گفته‌اند که درین وفت نیز حر ام بوذ » 2 درست آنست که مکروه بود : که درحمله انتظار گرانی می کند ۰ ور نج مردمانر | منتظر بودن مذ‌موم ومکروه بود ؛ ات مکروه داشته‌اند دو نوع تحارن را : یکی طعام فروختن » دیگر کفن فروختن ‏ که درانتطار مرك و رنج مردمان بودن مذموم است » ودو نوع بیشه مذموم (۱) مقصود اینست - وشاید بااینکارهم هنوزازشومی این گناه کاملا نرسته باشیم . ۱۷ داشته‌اند : قصابی که دازا بت رو تک ی‌که ار ام نا ک هار و ع دوم از رنج عام نبهر ۱(۵) داد است درععامات - چه ا گر بداند که می‌ستاند ۷" حود ظلم کرده باشد بروی » وا گرداند 4 باشد که وی‌بردیگری تلییس کند»و آن دیگربردیگری» دهمحنین تاروز گاردرازدردستها بماند» ومظلمت آن بوی باز گر دد؛ و برای‌این گفته‌است بکی‌از بزر گان که : «يك درم نبپره‌دادن» بتر از نکه صد درم دزدید » بر ای نکه آن‌معصیت دزدی برسد در وقّت » واين باشد که پس‌از مر می‌ردد : و بت رن نی که ری بمیرد ومعصت ری نمبرد ژمبرژد » و باشد که ان افیا و دوست سال بماند » و وبر ۱ در ۳ ر بدان ءذاب می کنند ۰ که اون ان از دست وی رفته باشد » . اکنون درزروسیم نبپره پنج‌چیز بباید دانست : او[ - آنکهچو ن نبپره بدست وی‌افتاد » باید که درجاه افکند ۰ ونشاید که بکسی دهد و گوید که : « ژیف ( است » که‌باشد که | نکس ان ی تلبیس کند؛ دوع آنکهو اجب‌بود بر بازاری که علم‌نقد بیاموزد : که بشناسد که بد کدام است 4 ن۵بر ای | نکه تانستاند » بلکه برای اکن ندهد بغلط » وحق مسامانی بزیان نبارد ؛ هر که‌پیام‌وزد : | کر بغلط بردست‌وی رود » حق‌مسلمانی بزیان نیارد » و هر که نس‌امورد » ۳3 بغلاط ۳ دست دی‌برود عاصی باشد : که‌طلب علم نصیحت " درهمه معامات که بنده‌بدان میتلاباشد و احب‌است ؛ سیم نک اگرزیف ستانن :۸ تذانت که رسول گفت-علبها اسالام _ : «رحم اللهامر آء سهل القضاء و سهل الاقتضاء (4) و بود ) لیکن بدان عزم که در چاه افکند اماا گر انديشه دارد که‌خر ج کند تلشانت ۱ کر هیر نن. تفر یش ایررت 6 چپار) ِ زیف آن‌بود که‌دروی‌سیم وزر بود؛اما ‏ نحه‌دروی زرو نقره بودولیکن ناقص بود ؛ واحب نباشد درچاه‌افکندن» بلکه‌ا گر خرج کنددوچیز واحب‌بود : یکی آنکه تن وبوشیده ندارد » دیگرانکه بکسی دهد که برامانت اواعتماد بود که ذی‌نمز شش -331 تک ۳ دا ند که بحلال دارد که خرح کند ۱ همحنان )۱( نسهر ه باز «ر نون و باسکه ا ناسر ه اتیت: (۲)قلب و ناسر ه (۳) درست کاری . 3 خد | بیامر زاد مردی‌ر | که کار داد وستدر | [آسان کند . (ه) یعنیدیگری‌خرح کردن ] نر امپاح و حلال‌شناسد ۰ ست۷- 0 ۱ و فقفت او ۹ ی ان ور ۱ وسلاح ۳ توا رأه‌خواهدزد : این‌حرامبود وبسمب‌دشواری امانت درمعاملت » سلف‌چنین گفته‌اند که: «بارر گان باامانت ازعاید فاضلتر است» ۳ ذسم‌دو 1 ظلم خاص امست. که رد نکس ی نتت: 3 شا هار باوی‌است » وهر معاملتی که بدان‌ضرری خاشن رن ظام بود وحر امبود . وفذاكت این نسن که باید هرچهروا ندارد که‌باوی کنند ‏ باهیچ‌مسلما نی نکند: که‌هر که مسلمانی راچبزی سندد که خودر | نسندد » ابمان‌وی تمام‌نیود ؛ اما تفصیل این‌چمار جیز است : مکی آ رکه بر کال 0 تون ربادت ازین که باشد: کدان هم‌دروغ بود وهم لین و ظلم اف و چون خربدار می‌داندبی ی وی : که‌این ببپوده باشد : « مایلفظ می‌قول‌الالدیه رقیب‌عتید ۰00 از هر سخنی که بگویند بخو اهندیر سید که کر ات2 ارت ن مهو ده گفته باشد هیجعذدر ش نود . امه کنن خوردن » اگردردغ‌بود از کیایر بود » واگر راست‌بود» برای کاری خسیس نام‌خد ای تعالی بر ده ,ود و این بی‌حرمتی بو د» و «وای‌بر بازر گانان ار لاو اله و بلی‌و الله » و دای بر سقه وران ازفر دا ویس فردا! ٩‏ و در خبرست گر ۳ کالاء خویش 0 ترو یج کند , خدای‌تعالی روزفیامت بو 0 ‌ وحکاینست از 4و اس یبد که وی‌خز فروخنی » وت توت کرد » يك‌روز سفط " فراز کرد برخریدار : وشاگرد وی گفت : «یارب‌مرا ازجاههای بپشت کرامت کر» او سفط ش نن و آن‌خز نفروخت : ترسید که این ثناباشد و بر کالا ؛ ۱ و همه بتمامی و راستی باوی و1 ۳ 5 ر سپان دارد خبانت کرده باشد 4 و نصمحت )۱ ) چا نکه ملاحظه‌ مشود از بنج چیز یکه در نبپر ه باید دا نست بیش ازچهار قسمتذ کر نشده ودر|حیاء العلوم ژ برعنوان «النالث» بادشده و ترجمه اش چنین‌است : سوم اگر نبپر هرا بدهد و بطرف معامله نیز نگو ید ۵ م‌از گناه‌خالی رن نمستاند جز برای [ نکه بدیگریبسیارد موی آ نکه و یر ایا گاهاند » و اگراین‌قصد ند" شتی هر گز در گر فتن آن رغیت نکر دی؛ پس بدین تر تیب‌تنها از گناهی که فقط باین‌معامله بسته‌است رهائی‌پیدا کرده است ۰ (۲) هیچ کلامی‌را تلفظ نمیکند آدمی مگر ۲ نکه نزديك‌او نگپبانی است‌مپیا ۰ (۳) جامه ۷۵ - نکرده باشد وظالم وعاصی بود ؛ زهر گّاه که روی‌ئیگوترین از حامه عرص کندبادر حای تاريك عر ضه کند تاتیکو تر نماید »با بای نیکوتر از کفش و موزه عرضه کند» ظالم وخاین بود ؛ رسول - علیه‌السلام - بمردی ۱۳ (دم می‌فروخت ؛ دست‌دز گندم 0 ۵ درون‌وی‌تر بود » گفت این چیست ؛ گفت 311 رسده‌است گفت : «یس جرا اتن نگر دی ؟ می‌غشنا فلیس نا هر که‌غش کنداژم‌انیست» ومردی اشتر بصددرم‌شفروخت» وبای وی عیب‌داشت »وو اثله بویا لاسقی از صحابه | تجابود استاده » غاقل ماند؛چون یت در بی‌خربداز شد و گفت بای وی عیبی داشت » مرد باز آ مد وازبایم صددرم بازستد ) بایم گت این بیع من‌چرا تباه کردی ؛ گفت از ببر آنکه‌آزرسو ل -علیها لسالام- شنیدم که گفت : «حلال ۱ چیزژی فر وشد وعیب 9 بنهان دارد ؛ و حلال سیت مر یر را که بداند و نگوید» بو گفت : «رسول ۰ علیهالسلم مارا سعت ستده است بر نصیعت مسلمانان وشفقت نگاه داشتن »وینپان داشتن از نصحت‌نبوده»؛ و بدانکه چنین معامات کر دن دشوار بود . و از مجاهدات بزرك بوده وبدو جبز ار شود . یکی[ نکه کلا باعیب نخرد ,دنه جرد دردل کند که 9 ۱ وا گزیروی 7 ده‌اند » بداند که آن ریان و بر اافتاد » تک ی نه‌افکند . واصل آنست که بداند که روزی ازتلبیس زیادت نشود » بلکه بر کت ازمال بشود و برخورداری ازمال نباشد » و هرچه ازط اری ۲ پراکنده بدست آید » بيك راه واقعة افتدکه‌همه‌بزیان ۳۹ ومظلمت بماند وچون آن مرد باد که 1 درشیر ف ده کله‌در کوه‌شد بيك راه متا و کله برد » آن کوده گنت که : دآن ۳1 برا کنده که در شیر کردی تیان جمع شد و گاوانرا ببرد» . ورسول - علیهااسلم - میگوید : «چون‌خیانت بمعامات راهیافت برکتبشد» ومعنی‌بر کت آن‌باش که : کس باشد که مال| ندلدارد » و بر | برخورداری بود » و سار ۳ از آن راحت بود » وبسیار خیر از وی بدید 1 ِ و کس‌بود که سار دارد »و ۱ آن مال بسیارسبب هلاكوی گردد .- در دنا ودر آخرت . وهیچ بر خورداری نبود »یس (۱) کیسه بری - نادرستی - دزدی . ع بر و 5 | یابد که توت د طلب کندنه زیادنی ؛ و فز ض ۳۳ که‌هر که بامانت معر وف‌شد همه‌ازوی خر ند »و بمعاملت ویرغیت کندد؛ وسودوی بسیارشود»وچون بخیانت‌معروف شدهمه‌از وی حذر کنند ۱ ۱ د‌ ۳3 1 بداند که مدت‌عمر وی‌صدسال بیش نخو آهد بود » وآخر ت‌رانپات لست : چگو ندرو ۱ بو د که عمر ۱ بدی<و دیر بان ار د- بر یز بادت سیم‌وز ر درین‌روری چند مختصر - همیشه‌ی‌باید که این معانی‌رابردل‌خویش تازه میدارد.تاطراری وخیانت دردل‌وی شیرین نشود. رسو هت ید -علیه السلم:«خلق‌در حمایت لاله الاله| ندازسیخط خدای‌تعالی ,تا نگاه که دنبار اازدین فرایبش بدارند : آنگاهچو ن ین کلمه و ید ) خدای‌تعالی گوید : درین کلمه دروغ‌می گویید و نه‌اید» ۱ ۴ همحنانکه در بیع فریصّه است عش ِ« نا کردن ؛ درهمه بیشه‌هافزیضه‌است .و کار قلب کردن حر ام است»مگر که بوشده ندارد ۱ ا<مد او حنبل رایرسیدند دررفو دنکن , گفت» «نشاید ) مگرکسی که برای,وشیدن دارد نه برای‌بیع ۱ هر که‌رفو کند برای تلبیس راء عاصی‌شود ومزدوی حرام بوده . ۱ و اج سیم آنکه‌در مقدار و زن‌هیج اه نکند وراسن‌سنجد . خدای‌تعالی شیک ان «و بل للم‌طفشی ا لین ی الایه_-وای‌برای کسانی که جون بدهند کم‌سنجنده وچون بستانندزیادت‌ستانند» . وسلف‌راعادت‌این بوده‌است که: هرچه‌ستدندی به‌نیم‌حبه ۳ ستندی » وجو ن بدادندی به نیم حبه زیادت دادندی و کفتندی که : « این نیم حبه حجابست میان‌ما و دوزخ» » کهترسیدند کهراست‌نتوانند سخت ۲۳ و گفتندی که : «بله کسی بود که بپشتی که‌یپنای وی‌چندهفت آ سمان‌وزمان باشد بفروشدبه نیم‌حبه‌و ابله کسی‌بود که به نیم حبطوبی ۷" ژاتویل ‏ بل کنده وهر که رسول . علیه‌السلام - چیزی خریدی گفتی : «ببابسنج‌وچرب‌بسنج»! و فعیل عیاض سر <و بشر ۱ درد که د نار ع) ی‌سنجصد تابکسی دهد وشوو ی که در نقش وی‌بود بالمی کرد ؛ گفت : «ای‌بسر این‌تر ااز دو حج و دوعمره فاضلتر !» و سلف گفتها ند که + «خواو نددوتر ارو - که‌بیکی ردهد و 0 سستاند ازهمه (۱)تلب‌تلییس ۰ (۲)سخنیدن : اندازه گرفتن- سنجیدن . (۳)ددخنی‌در بهشت ۰ (4)جانی‌دردوزخ . ۷۷۶ - فساق ۰ رت 2 وهر بزازی که کر باس‌بیماید تایخرد سست‌بماید وچون شروشد کشیده پیماید » اژین‌حمله باشد ؛ و هر قصابی که استخوان‌با گوشت سنجد. که عادت نبود - آزین‌حمله بود غله‌فر وشد ‏ و بروی‌خاك بود زیادت ازعادت - ازین‌جمله‌بود . و این‌همه حرام است ؛ بلکه‌این انصاف درهمه کارها و معاملتبا باخلقواحب است : که ه رکه سخنی بگوید که مثل آن اگر بشنود بکراهیت شنود » فرق کرد میان ستدن و دادن وانین بدان‌برهد که بپیچ‌چیز خودر ااز بر ادر خویش‌فر ابیش ندارد اندرمعاملت» این صعی‌و دشو از بود » وعظیم یت 4 وبرای انست که حق تعالی و ( و آن منکم‌الاوار دها کان‌علی ر يك‌حتما مقضیا - هیچ کس نیست الاکه ویرا در دوزخ گذار ست ۰ ) آنکس که ‌ اتقو که نز دنکتر بو دزودتر خلاص‌یاید ؛ و اجب ار ۳ | نست که‌در ثر خ کالا هیچ تلبیس نکند ودو شبده‌ندار د" ی 3 ده انتگ رسول - علر4 لسرالام 7 ازآنکه بیش کارو ان بازشود و نرخج شهر بان دارد و کلا ارزان‌خرد ؛ وهر که چنان کنده خداو ند کلارا رسد که بیم‌فسیخ کند ؛ و هی 1 ده‌است ازا نکه عریبی الا آر دویشهر ارزان‌بود » ۳ 3 بد بنزديرك من‌بمان تامن پس‌اژین بفروشم ؟ ونبی کر فواوت ار نهر دزی کت کشا ناف ری دار کهراست می‌گوید وبزیادت بخرد» وهر که این باخداو ند کالا راست کرده‌بود 0 کسی‌فریفته شود » چون‌بداند ویرا باشد که فسخ کند » وان عادتست که در بازار کالا در من‌بزید س بدیند و کسانی که‌انديشة خربداری‌ن‌کنند می‌افز ایند ؛ و این‌حر اماست؛ وهمچنان روانباشد کلا ازسلیم‌دلی ۹ خر بدن که بای کالا نداند بس‌ارژان‌فروشد » یا بسلیم‌دلی فر وختن که گر ان خرد و نداند که‌بپا چنداست » هرچند که‌فتوی کنیم که ظاهر 1 ایکن چو ن حقیقت کارازدی ننهان‌دارد بزه کار باشد . یکی ازتابعین در بصره بود» غلام‌وی‌از شپهرسوس " نامه نو شت که‌امسال ۳ راافت‌افتاد پیش از | نکه‌مر دمان بدانند ۳ بسیار بخر » وی سیاری تشر بخر بد وبوفت خویش بفروخت » سی هزار دزم‌سود کر د» بس‌باخو ی : «الپی‌باهسلمانان غدر کر دم ۱ و أفت‌شکر ازایشان لو شرده داشتم ۱ این چنان کی‌روا بو۵! » ان‌سی‌هزار (۱)فاسقان کسانی که واجبپای‌دینی رارعایت ۷ (۲) راست کردن: تیانی کردن .ساخت وساز کر دن . (۳) مز‌ایده م حراح : )( ساده‌لوح - بی اطلاع . (0) شوش - شوشتر ۰ ت۷۸( اه و وخ ها و و واه و اه ها ها ها وا و مج و ها با هه هه ها اه اد ده اه با و و وم خن ام او او و و و و وا و و وا سا ماو و ماخ ماس و وا و و و و و و و ها سا سم ما سا ماو و و و و و و و و اس ما زو ما سم و او اس دجاو و و و وا او و و و و و وا ها ه ‏ و و و و واو و و و و موجه درم ۵ وت و بنز دی بایم‌شکر ؛ 2 و گفت نت کف چرا| ؟ قصه باوی بگفت گفتا کنو ن من‌ترابحل کردم » چون بخانه هتفر که وت باشد که این‌مرد ازشرم گفته باشد من باوی غدر کردم » 9 روز باز او رد و باای می آو بخت‌تا آ نگه که حمله سی‌هز ار درم ازوی بستد » و بدانکه هر که خر بده ۷ 5 و بدباید کهر انفتت کر ردو هیچ‌تلییس نکند‌واگر عیبی بید | باشد کالا ر ات بد ؛ و اگر ک ان خر یده‌باشد - لکدتامیوت کر ده باشد به سیب دوستی بیع که باوی بودیا خوش‌وی بود- رون ج واگر عر ض داده‌باشد بده دینار - که بنه‌ارزد -نشاید که خریده گو ید »وا گر در آنو قت ارزان‌خر بده‌باشدو لیکن پس‌از آن‌نرخکللا بگردیدواکنون نه‌ارزدبباید گفت » وتفصیل این‌درازست » وددین باب بسیاری خیانتکنند بازاریان» و ندانندکه این خیاتست : واصلآ نست که آن بوالعجبی " اگر کسی با وی‌کند روا ندارد نهاید وی را که با دیگری نیز اف کته بباین: 5ه این معیار خود سازد » چه هر که به اعتماد خریده گفتر خرد ؛ از ان خرد ده مان 9 که وی استقصا " تام کرده بود و چنان خریده که ارزد ؛چون بوالعجبی در زیر آن باشد بدان راضی نباشد » واین طراری بودوخیانت کردن باشد . باب چهار م در اسان و شمکو کار ی در معا ملمی بدانکه خدای‌تعالی باحسان فر مو ده‌است جنا انکه بعدلفر مو ده است ؛ که : « وا لل4ه. باه ر باتعدل و الا حسان» : و آن باب گذشه ته همه‌در ببان‌عدل‌بود تااز ظام بگر بزد» و این باب‌دراحسان‌است ؛ خدای‌تعالی و ید : «انر حم4 الل4 قر هن | لمحسنیی »)4۱‏ وهر که‌بر عدلاقتصار کند» سرمایه نگاه‌داشته باشددردین ؛ آماسوددر احسان‌بو د .وعاول آن‌بو د که سو خر ت فرو نگذار د درهیج معاملرت. واحسان‌نیکو کار ی باشد که معا مل ف آدر آن‌منفتی باشد_و برتو واحب‌نبود ودرحه احسان بشش‌وحه حاصل آید : )۱ ور ند قبه‌ت ۰ (۲) نز و در لیر مر نك (۳) کنجکاوی غورد سی سمنتهای‌دات : (4) هر [ ینه بعشایش خداو ند نزديك نیکو کاراناست . (ه) معامله کننده : -۷۹- و سوه آنکه سودبسیاز کردن رواندارد اگر چه‌خر بدار بدان راضی باشد او سیب حاجتی که اورا بود .سریا لسقطی دکان داشتی » وروا نداشتی کهده نیم‌بیش سود کردی » یکباز بشصت‌دینار بادام خرید» بادام گران شد ودلال‌ازوی لت ره کت شون تفت قیته قیاق ای آن آسروز تودوتان اس کت من‌دل‌بدان راست کر ده‌ام که زیادت‌ده نیم نفروشم ,روآندارم آنءزم‌قض کردن کت من نیز رواندارم کالای توبکم‌فروختن » نه‌وی‌فروخت دنه سری بزیادت‌رضا داد. درحة احسان چنین بود ۱ ومحمد بی| لمنکدر ازبزر گان بوده‌است » ود کان‌دار بوده» جام‌ها داشت »بعضی بپابه پنج‌دینار و بعضی بده‌دینار هاگ دوی درغست‌وی‌حامه بده‌دینار باعرابی‌فروخت» چون باز آمد بدانست » درطلب اعرابی‌همه روزبگردید » ویرا باز یافت .گفت آن حامه مج دینار پتر نه‌ارزد گفت شاد که من‌رضادارم؛ من بو | امنگدر گفت آری» و لیکن چیزی که بخود نبسندم هیچ ت را ند با بیم سح كت با حامه ت تر ستان با بنج دینار از من ۰ : اعر آبی مج دار بازستد ؛ بس از کی بر سید که این‌هر ت ؟ گفت م<مد بن المنکدر گفت سبیحان آلنه که این‌مر دست که هر که که دریادیه باران تباید ماداستسقا ِ رویم و نام‌ودی بریم » در ساعت باران ]نف ! وسلف عادت کر ده‌اند که‌سوداندك کنند ومعاملت بسیارواین مبارك‌تر داشته| ند از انتظار سود بسیار . و علی 1 عده - در بازار کو فه می گردیدومی گفت : ای مردمساب سود اندك را رد شبن 25 از بسیار بیفتید . و عیداثر<هن بوعوف را پرسیدند که لو اتکی تو از چیست + گفت : سوداندرا رد نکنم ۱ وهر کهاز من‌حیوانی‌خواست 3 نکردم و بفروختم دررك روزهز آارشتر بفروختم بسرصمسابه » وبیش از هزار ژانو دیف نفع نکردم : هریکی بدرء‌ی می‌ارزبد ۰ 2درهی علف وی از من مفتاد : و هار درم سود بود . و سوه آن؟ه کالاء دره یشان 5 ران تر خرد تا ایشان شاد شوند : جون رسمان دو ۲ ببردنی وچون میوه از دست کود کی د دردیشی که بار دس ۳۹۳ باشد 1 ی ی یج سس سامت مس و تس سهرهر ده )۱( طلب‌باران و نماز آن : -1۸۰- اسف خسف که این مسامحه از صدفه فاضلتر » وهر که این ۳ دعای رسول - علیه‌السلم - بوی رسد : رسول گفته وی و «رحم‌الل4 امر اء سل الببی رت |۱۱ اما ازت‌انکر کلا بغین س خر بدن » شین نه مزد بودو نه سپأی . وضایع کردن فا بود » بلکه مکاس کردن وارزان خریسن اولیتر . حسین و حسین - زر ضی ال عذیمسا- حرد 1 ن کردندی 4-5 هرچه بخرند ارزان <ر ند » ودر آوشتندی ۳ ایشا راگفتندی : # در روزی‌چندین هز ار درم بدهید »درین مقدارج | ! چنین مکاس ه ی کنید ۶ گفتزن : « آنچه بدهیم برای خدای تعا! ی‌دهیم» و سار آن اندك بود » وامافین پذبرفتن دربیم نقصان عقل ومال بود » وجه در باستدن از سه گو نه احسان بود : یکی سو شکسته و نقدی که بدتر بودستدن» وسدیگر مپات‌دادن ورسو ل علیه السلم رتسا می گوید : ثر<مت خدای‌بر کسی باد که ۳ وداد اسان کند 3۹ ومی گوید :«هر که آسان گبرد . خدای تعالی کارهای‌وی آسان گیرد » - وهیچ احسان بیش از مپات‌دادن درویش نست -* اما اگر ندارد » مپلت دادن‌خود واحب‌بود » و آن از حمله عدل‌بود) اما ام دارد » دلیکن تا چیزی بزیان نفروشد با چیزی که بدان حاجتمندست نفر وشد نتواند داد » مپلت دادن وی ازاحسان بود و ازصدههپاء بزرك . رسو ل‌ گفت تّ علهالسلم 2 قیامت هر دی ر | سار ند که بر<و پشتن‌ظلم کر ده باشد در دین ودر دیوان ری هیچ حسنه نباشد ‏ ویرا گویند که : هر گز هیچ حسنه نکردی گوید : نکر ده‌ام مگر آنکه شا گردان خویش را گفتمی که هر که مرابر وی وامی ات 2 مپلت دهد و مسامحه کنید 1 یدای تعالی گوید ۱ س نو امروز معسر ودرمانده » وما اولیتر که بائو مسامحت کنیم » وویرا بیامرزد > . و درخبرست که : « هر که هر کر با اوامی دهد تا مدتی »هررو زی که‌مبگذر ‌ ویر| صدق4 داشد 4 رجون مدت بگذرد بپرروزی که یوار ان و دهد ) همحنان بود که گو ات مال بصدقه داده باشد » . واز سلف کسان بودندی که نخو استندی وام این باز دهند » بر ای آ نکه صدقه می‌نو یسند هر روزی ایشانر| تقراه نان ۱ ورسول علیهالسلم بِ گفت : ِ بردرپشت اوسته دردم 45 هردرهی دصر ۵ ده (۱) خدا بیامرزد کسی را که خر ید و فروش را آسان ۰ کند . )۲( زیان کردن درممامله + ۳۱ نگدست ۲۸۱-۰ درم 1 وهردرمی بو ام پحده درم »‏ 3 تسین نست که وام‌نکند مگر حاجتمند اما صدقه‌باشد 45 بدست محتاج نفتد . و سعه گزاردن وم » و احسان درین آن بو ۵ که سف‌اضا حاحت نباورد 4 وشتاب چپار ) کید 4 و نهد نیکوتر گزارد ۰ 2 ددست برساند»و بخانه خداو ند حق برد ِ کات وبرا ۳ تباید فرستاد » و در خیر نیت 5۰ .2 4 یی رت وه وام یکو ترگزارد» ؛ و در خبرست 4-٩‏ «هر که وام کند ۰و در دل کند که به نیکویی بگزارد» خدای تعالی چند فرشته فرستد تااورا نگاه می‌دارند ودعامیکنند اوراتاان وام گز ارده شوده ؛ اماا گرتواند که بگزاردوتاخیر کندیکساعت -بی‌رضای خداوند وام - ظالم وعاصی شود :| گر رنماژ مشغول شود وا گر بروزه وا گردرخواب بو د » درمیان همه در لعنت خدای بو د » وا بن م«صیتی باشد که وی‌خفته باو کابممد وو: وشرطتوانایی نه | نست که ند دارد بالکه چون‌چیزی بتواند فروخته فروشدعاصی شود ؛ وا گر ن‌دی نمهر ه دون باعرضی دهدا اب و خداو ند حق بکراهت کیرد عاصی شود »و تاخشنودی وی طلب گید ازمظامت نرهد » واین از گناهان بزراست +خلق ۱ سا ۳ وه راشد ۱ و حوه ۱ که باهر کسی که معاملتی کرد 0 و اکن بشیمان شود 4 افالت )۱ مجم کند تیه ل کفیت ت علبهالسالام ب «هر که سه و رافسخ کندو ناپر | رده ونا کرده انگارد ,خدای تعالی نا کرده انکارد» 1 وین واحب تست ولیکن مزد وی وجه آنکه درویشانرا بسیه چیزی می‌دهد و می‌فروشد - اکر همه اندله هشم باشد س برعزم | نکه باز نیخو اهد 4 وا گر غعز د«ممر ند در کار ابشان کند؛ ودر سلف کسانی بو دزن که ابشان دو باد گار ۲ داشتندی : یکی نامپای محهو ل بودندی که همه درویشان بودندی , نام ننوشتندی تا ۳ وی‌بمیرد کسی ازایشان چیزی باز نخواهد , واين قوم ازجملهُ بپتر ینان نداشتندی » بلکه بپترین آنرا داشتندی که‌خود باد کار تق‌ازه ی نام درو یشان | | کی ا؟ ر بازدادندی باز استندندی »9 | ۳3 نها طمع از آن کشت داشتندی . اهل دین‌درمعامات چنین بودند ‏ ودرحه‌مردان دین‌درمعاء‌لت (۱) فسخ کردن ۰ (۲) دفتر یادداشت -۲۸۲+ او و و و و وا و و وا و ۵ وا و و ۵ و و نا و ۵ ۵ و ۵ ۳ و ۵ و و اه و و و و و و و دا و و ود و و و و و وا 6 او ار او او دا و و و و سا و و اس و او و و و و و و و و و و و و دا و وا و و وم و ناب و و دنا بدرد اید ِ هر که بای بر رگ درم سمپوت ند ت‌ بر ای دین ۴ ک از حمله مردان در تن باب پنجم در تفت لر دل دودین در میان معأملت و بدانکه هر کهویرا تجارت‌دنبا از نجارت آخرت خشغول ون وی بد بخت‌است؛ وچگونه بودحال کسی که کوزء زرین بسیمین بدل کند؛ و مثل دنیاچون کوز؛ُ-فالین است که زشت است‌وزود بشکند» و 2 ت جوا ن کو ره زر س است که هم 9 ست دهم بسبازربماند و باینده بود » ویلکه هرگز بتر سد؟ وتجارت دنبازاد آخرت‌رانشایده بلکه جرد بسیار باید تاراه دور ۳ 9 دد .وسر ماية آدمی دین و آخر ت وست نباید که از ان‌غافل ماند و بردین خویش‌شفقت نبر ِ_ و و وی مشغلهتحارتو دهقانی ۳ د » واین شفقت بردین خوش آن وفت برده باشد که هفت احتباط کند احتباط | نکه هرروزی بامداد نیتباء نیکو بردل تازه‌کند :که ببازار بدان اول می‌شود که تاقوت خویش وعبال خویش بدست ارد تا از روی خلق بی‌نیاز بود و طمع ازخلق بسته‌دارد ؛ وتا چندان قوت و فراغت بدست 11 د که بخدای تعالی بردازد وراه ت برود »ونیت کند که آمر و ز شفةن و اصبحت وامانت باخلق نگاه دارد ؛ و نیت کند که امر معر ِ ونبی منک کند؛ و هر که خیانتی کند بروی کت ۲ و بدان‌رضا ندهد :چون این نیتها تن » این ازحمله اعمال ۳ ت‌بود رن بود» اگر دنیایی چیزی بدست آید ریادتی بود . احشاط آنکه بدا ند که وی رت رود زند گانی نتو اند کر دن ۳-۹ ْ هار دوم کس از ا دمیان " هر یکی بشفلی مشغول نباشد » چون نانبا و بت و حولاهه و آهنگر وحلاج ودیگر سشپاك وهمه کار وی 3 که و بر | بمه حاجت‌می باشد » و نشاید که دیگر ان در کار وی باشند » واوراازهمه منفعت باشد وهیج کس را ازوی منفعت نود :که همه عالم درین‌حمان درسفراند » و مسافران‌باید که‌دست تک دار ند که 9 وا بارباشتا + وق بر شت وه و4 من ببازار شوم و )۱( شفقت بردن بر چیزی تر سیدن ازتباه‌شدن [ نست ۰ (۲) نپی ازمنکر . ۱۸۳ ق ی‌کنم تامسلمانی را راحتی باشد » چنانکهسلمانان‌دیگر شغل من‌می کنند» که‌حملة شغلا ازفر و کنایانست , وی نبزنیت کندکه بیکی آزاین فروض قیام نماید؛ و نان درستی این نیت آن بو دکه‌بکار ی مشغول بود که خلق بدان حاحتمند بود که ۳1 آن نبود کار مردمان بخلل شود » نه‌چون زر گری و نقاشی و کچ و کنده گری » که‌این همه آرایش دنیاست » وباین حاجت نیست » ونا کردن این پترست - اگرچه میاح است- اما حامه دیبا دفختن وساخت زر کردن برای مردان» این خودحرام بود ؛ و ازییشپا ایتک (هتت داثته‌اند فروختن طعام است و کفن » وقصابی دصرافی که اردفایق ربوا خودرا دشوارنگاه توان _ داشت » وححای که در وحراحت کردنست آدمی رابر کمان ‏ نکه سود دارد - و باشد که‌ندارد - ۰ ودباغی‌و کناسی که جامه‌باك داشتن از آن دشوار - بود ‏ و نیزدلیل خسیس همتی است ۰ وستوربانی همحنین : ودلالی که‌از بسیار گفتن وزیادت گفتن حذرنتوان‌کردن . و درخبرست که بهترینکارها ونجارنها بزازی است » و بهترین پیشپا خرازی : آنکه مشك ومطره و امیال این دوزد . و درخبرست که ِ» اگر ات بازر گانی بودی‌بز آزی‌بودی» واگردر دوزخ‌بودی‌صرأفی بودی» » وچپار سشه را ر کيك‌داشته‌اند: جولاهکی و بنبه فروشی و دوك گر ی ومعلمی » و سبب آنست که معاملت این قوم با کودکان و زنان است و هر مخالطت با ضعیف عقلان بود ضعیف عمل شود . احتیاط آنکه بازار دنیا ویرا از بازار آخرت باز ندارد وبازار أخرت صیم «سجد‌هاست ‏ که خدای تعالی مک : « لا تاهکم آمو الکو لا او لاد کم عی ف کر الله » می گوید : «ببدار باشید تامشغله تحارت شمارا از کر حق تعالی باز ندارد :»‏ نگاه زبان کنند . عمر - دضی له عنه گنت : باز رگان » اول روز آخر ت را بگذارد وس‌ازآن دنبا را . و عادت سلف ان بو فا انیت ۸5 بامداد وشبانگاه آ خر ن را داشته‌اند : با در مسجد بودندی رد رواوراد مشغول 4 وا درممحلس علم ۱ ۱ وسر بریان ی 0 همه کودکان بااهل دمت "اف روختنبی : که در آن ووت مردان درهس‌حجد‌ها بو دندی : )۱ نوعی غذ| که ,| گوشت ساز زد 2 هلیم (۲) بابه‌منی آش است و سر بر بان باهمان است 4 امر وز کله باچه میگویند . (۳) کفاری که باشرایطی درمیان‌مسامین زند کی میکنند -1۸۶- ها ها و و و و و و و و و و و و و چا و با هم 6 اه و و و مخ و و وا و او او وا چاو وا و و و 9 ۱ 9 5 ۵ ۱۵ و و و و و و با جوا ماد او و و و و و و و وا وا و مب ها و وخ وخ و و و اج اب و چام وا و وا چا اد و 4 ان ۵ نا 6 اد و ۵ و درخیر یت 45 + «مالایکه چون صبحفه ده ۳ ۳ بر ند ؛ ودر اول روزو آخرروز خبر ی ور ده باسشد ۳ نیحه درمیانه باشد بوی بخشند»؛ و درخیر ست که : «ملایکاشبو ملایکه روز بامداد و شبان‌گاه بوم دسند : حق تعالی گو بد : چو ن گذاشتید بندگان مر | ۹ ملابکه گویند: چونبگذاشتيم نمازمی کردند» و چولن‌در رسیدیم نمازمی کردنده حق تعالی گوید + گواه کر دم شمارا که ابشانرا بیامرزیدم ». و باید که جون‌درمبال‌روز بانگ نمازشنید هیچ نه‌ایستد » ودرهر کاری که بود بماند و بمسجدرود و در تقسیر این بت که : « لا تاهیهم تحار ة و لا بیععذ کر الل4 »| مده اشت که : «قومی‌بودند کهآ هنگر ایشان بتك‌درهوا کر ده‌بودی» چون بانك نماز اف فرو نباوردی» وخر از درفش فرو برده بودی » چون بانك:مارشنیدی باز برد تکفندق : احتباط آنکه در بازاراز د 9 و نسبیحو باد کر سم عاول نماشد:جندا نکه چپار ) تواند زبان و دل بی کار ندارد و بداند که ۳1 سود که دین فوت شد همه حپان درممقا بل آن نناید » و د ۳ درمیان غافلان و اف ان بیش بود »و سول گفت - علیه‌السلم - : « ذکرخدای تعالی در میان غافلان » چون درخت سبز باشد درمبان درختان خشك » وجون زنده باشد درمیان مردگان وچون مبارز بوددر میان گر یختگان » و گفت رسول - علیه‌السام - :« هس رکه ببازار رسد و بگوید « 4۱۷ | لاله و حدلاشر يك له » له الماك و له الحمد » وهوحی لابمفوت » لبدها لیر و هوعلی کل‌شبیء قدیر» دیرا دو بار «زار هزارئواب نوسند » و جنید " رحمةاله علبه ‏ روزی می گفت که 8 سای کرت ات در بازار کها گرصوفی را گوش گبرد وبرجای او باستد اهل‌آن باشد» ,و گفت : ۳ دانیم که ورد وی هر ۳ باز ار سیصدز کشا نبا مت ویس ها ار آسبیح»وچنین گفته‌اند که: بدین‌خو در امی خو یت ودر حمله هر که دربازار برای قوت شود تافراغت دین‌یابد » چنین ود واصل مقصو د فرونگذارد ؛ وهر که بر ای‌زیادت‌دنباشود این ازوی نباید » بلکها کر درهسجد شودو نماز کند ۰ بس بشو لیده‌دل ویرا کنده بود ؛ و باحساب دکان‌بود . احشاط آنکه بر بازاز حر بص نباشده ات هنیک < ی بو د که‌در شود» پنجم ۳ کی وی بودکه‌ببرون أ: بد ؛ وسفر های دراز و باخطر ر کردن (۱)[نانراباز نمیداردیازر گانی‌ودادوستد از یادخداو ند . -1۸0- ودر دریا ندستن ومانند وی» این همهدلیلغایت حرص باشد . و مها بن بل ‌ رضی الن‌عنه_کهابلیس راسری و نام‌وی زلنبور 4 ایب‌وی‌است که در بازارها بود - (منه انم تقو ون که : «دربازار رو و دردع و یر 3 ومکروخیانت دردل ابشای بیارای » وبا کسی که اول‌ویر ود و آخروی برون :9 همرأه‌باش» س‌واحب اقتضای ن کند تااز مجلس علم و ورد باهداد و نمارجاشت نبردازد نشود ؛ وچون چندان سودکرد که کفایت روزبود باز گردد و بمسحد شود و کفا بت‌عمر آخر ت‌بدست آر 9 که آنعمر در از ار امن و حاحت بدان سشثر است و از زاد آن مفلس ترسست . <ماد ان سامه استاد ابو حنغه ب ر شا غلیا ممنعد ‌" فروختی » چون‌دو حبه‌سود کردی سفط فراز کردی و باز گشتی . ودرخبر است که : «بدترین حایبا باژ ار ات : و بدترین ابشان آنکه اولروز ای و آخر رون شود . ابر اهیم ی بشار فرا ابراهيم بی‌ادهم کات : «امروز بکار 1 مر وم ۲ گفت . "یا بن بشار تومی‌جویی ترا می‌جوبند : ۳ می‌جو بدازوی‌در نگذری » و آنچه *ومی<ودی ازنودرنگذرد 4 5 <ر بص هحر رم ند‌دده و کامل‌مرروق؟» گفت: «در ملكث من هیچ‌چیز نیست ت دا ۳ بر مقالی دارم» , گفت : « داری و آ نگاه بکار می‌شوی ؟ . ۱ ۱ ودر شلف گرا و هی چسن بو د ندی که در هفته‌دوروز یش ند دی بماز از 4 گر هی ۳ ژ ور (شد ندی و نماژ شین بر جا‌تندی 5۹ 3 و هی مار دیگر : هر ۳ جو ۷ نان (رر بدست ورد ندی بمس‌جد شدندی . احشاط. آنکه ازشممت دورباشد ؛ آما حرام | ۳1 گر د‌ آن گر دد »خودفاسقو ۱ ششم عاصی بود وهرچه در ان درشك باشد ؛ از دل‌خویش فتوی بر سدنه از مفتبان گر وی‌ازاهل دل است - واینءز یز بود - هرچه دردل‌خوش از آن کر اهتی بابد نخر د .و باظالمان و بیوستگان| یشان معاملت نکند»وهیچ‌ظال را ندیه کالانفروشده که | نگاه «مر لد وی‌اندو هکین شود و نشاید " دظالم اندو من شدن.و بتو انگر 1 وی شاد نشود ؛ و هرچه بایشان فروشد که داند اشان‌بدان استعانت‌خواهند کردن بر ظلم ۰ ویرا در آن‌شر یک باشد : مثللا ۳۹ کاغذ بمستو فبان ۲ ظالمان فروشد بدا مو ان د. ودرجمله باید که باهمه کس‌معاملت نکند » بلکه اهلمعاملت‌طاب کند . (۱) پارچه‌ای که زنان‌بر‌سر کنند . (۲)مستوفی»منشی - نویسنده -حسابدار.(۳) گر فته شده-مسوول. ۲/۱ ۱ 0 و چنین گفته| ند که روز ز کار ی بو بودی که ه رکه در ۳ ار شدی گفتی : «معاملت با کنم 1 گفتندی : «باهر که خو اهی که همه اهل احتباطاند» ابس از | آن‌رو زگازی بر آ مد که گفتند: «باهیچ کس معاملت مکن‌مگر بافلان‌وفلان» وبیم است کهروز گاری آیدکه با هیچ کس مجاهت نتوآن 1 د » وا بن بیش از رو زگار ما گفتها ند »وهمانا در ر وز کار ماچنین شده است که فرق بر گر فته‌ا ند درمعاملن , و دلیر شده‌اند » بدانکه از دانشمندان ناقص علم و ناقص دین‌شنیده‌اند که : «مال دنياهمه‌بيك رنك شده‌است» و همه حر ام ات 2 واین‌خطایی بزرك وی "و نهچنین است »وشرط این در کتاب‌حللال وحرام که پس از نت باق ور 4 انشاءا له تعالی وحده . احتیاط 9 باهر کسی معاملت کند حساب خویش باوی راست می‌دارد » هدتم در گنت و 1 د و داوو سرخط» 9 ,دا ند که قامت باهر یکی یحو اهند داش وانصاف هریکی ازوی طلب خواهند کرد یکی‌از بزرگان بازر گانی‌را بخواب دید گفت : «خدای‌تعالی با توجه کرد ۰۱ گفت : «پنجاه‌هزار صحیفه درپیش مر _ نهاد ؛ گفتم : بارخدایا این همه صحيفهٌ گناه است ؛ گفت : باپنجاه هزارکس معامات کرد؛ » هریکی صحیفهُ یکی است » گفت :در هر یکی صحیفه خویش دیدم باوی‌ازاول ۳113 ودر حملها گر دانگی در گردن‌وی بودکه بتلبیس ویرا زبان کرده باشدگرفتار شود » وهیچ‌چیز ویرا سودندارد تاازعهد؛ آن بیرون نبارد . ۱ ا شنت اه اف ور هفرعت که کنته امد درمعاملت - واین‌سنت برخاسته است ؛ ومعامات وعلم این‌ددین روز گارها فراموش کرده‌ا ند »هر که‌ازین يك‌سنت بحای آردئواب وی‌عظیم بود کهدرخبرست که و 5 علیه اسلام 3 «روز گاریآ ید هر که‌ده‌يت‌این احتیاط که‌شمامی‌کنید بکندو برا کفایت بو د, گفتندچر ٩‏ گفت:بر ایآ نکه شماباردارید برخیرآت » بدین‌سیب برشما آسان‌بود وایشان بارندارند وغرب‌باشند درمبانغافلان » واين بدان گفته آید 1 7 این بشنو ‌ نومید شود » و نگو بد ک4 این همه کی بجای‌میتو ان آوردن . که همان‌قدر که بجای تواند ورد بسیاربود »بلکه هر که ایمان‌داردیدان که آ خرت‌ازدنیابهتر » این‌همه‌بجای‌تواندآ ورد :که ازین‌احتباط جز درو یشی‌چیزی‌تو لدن‌کند»وهر درو بشی 45سبب‌پادشاهیبدبو دیتو ان کشد کهمردمان -۸۷ ۲1 اه هه ما اه و و و و و ادا ماو جوا و وا و وم واه وت ماه او ماو و و و و و وا و هه هه اه و و و و ما هس سا ما ها ۵ بخ ما اد مد مان و وا مد و تا ای تاه و واه تاو و و و و و ام ها او و و و وا وا او و دا هو وان تاه وان دا واه وا جات وا سس ها واج جام اد ود ها ۵ 6۵ ۵ ی گر کر ور نج‌سفرو مدارضی .عبت زدانایمالی رسند یابولایتی که اگر مر در ی‌همه ضایع‌شود؛ چندین کار نباشد اگر کسی‌برای پادشاهیابدرامعاملتی کند ۳ تن دوست‌نداردباوی کنند » وی‌نیز بامردمان نکند . اصل چها رم شناختی علال و حر ام و شبهت است رسو ل گفته است - علیه‌السلام - : »طلب‌حللالفر یضه‌است برهرمر دوزن‌مسلمان» وطلب حلال نتوانی کرد تاندانی که حلال چیست » و گفده‌است - علیه‌السللام - :«حلال روشن است وحر ام روشن ودرمیان هردوشمپتهای مشکل و بوشیده‌است ۱ وهر که گرد آن‌کردد ۱ یم آن بود که درحرام افتد . 3 بدا نکه این علمی درارست ؛ وما شرح ین در کتاب احبا گفتها بم بتفصیل که در هیچ کتابی ۹« یامد -ودرین کتاب آن‌مقدار »1 یم کهفیم عو ام طاقت آن بدارد و لین مقداردرچ,ار باب شر ح کنیم : باب اول - در ثوآب وفطلیت طلب حلال ؛ باب دوم - در درچات ور غ درحلال و حرام ؛ باب سوم - در پژوهیدن ازعلال و سثوال کردن از آن؛ باب چهارم _ در آدرار سلطان و کم مخالطت با اشان . باب اول در و آب و فضلرت طلب لا ل بدانکهخدای‌تعالی می گوید :«باایها ال سل کلوامیالطیبات‌و اعملو اصا لحا با رسولان» آنچه خورید حلال و یال خوربد » و أنحه کنید ازطاعت اقایسته کل ۰ و رسول - علیه‌السلام - برای این گفت که : «طلب حلال‌بر همه‌هسلمانان‌فر یضه است»؛ و گفت : + هر که چپل روزحلال خورد - که‌بهپیچ حرام نیامیزد - خدای‌تعالی دل وی | پرنور کذد » وجشمیاه حکمت از دل وی بگشاید ودريك روات - دوستی دنبااز دل وی بیرد » . و سعد از بزر گان‌صحابه بود ؛گفت : : «یارسول‌الهدعاکن ۰ تا دعاهء مرااحابت بود بپردعا که کنم گفت: : «حلال خور تادعامستجاب شود؟ ,ورسول گفت-علیه لسبلام - : -1۸۸- یب ۳ ۴ بسیار کس طعام وجامه وغذای وی حرام است » آ که دست برداشته دعا میکند ۱ چنین دعاکی اجابت کنند ؟ * ؛ و گفت : « خدای تعالی‌را فرشتهُ است بر ببتالمظدس هرشمی منادی مبکند که : هر که حرام خورد خدای تعالی از وی خشنود نباشد » واژ ‏ وی نه فر بع.4 بذیرد و نه سنت ۴ و گفت " هر که حامه خردبده درم _ که يك‌درم از وی حر ام بو د ِِ ۳ ان حامه بر ان وی بو ۵ نمازوی نبذیر ند»و گفت ۳ هر گوشتی که ازحر امرسته باشد ۳ بوی او لیتر » »و گفت ی هر که باك ندارد که مال از کحا بدست آرد خدای تعالی با ندارد که و برا از کحاکه خواهد پدوزخ افکند 6 و گفت : « عبادت حزوست » ه حزو از وی طلب‌حلال است » و گفت دهر که شب ریخانه شود - مانده از طلب حلال -۱ هرزیده خسید ‏ و بامداد که برخیزد خدای تعالی از وی حشنو دبود 6 ء و گنفت دای تعالی‌هی‌گوید ۳ از حرامیرهیز کنند» سر م دارم که با ابشان حساب کنم :۰ و گفت ۳ نک‌درم از ریواصعی‌ترسن از سی باز زناکه درمسلمانی بکنند »۰ و گفت : «هر که مالی‌ازحرام کسب کند » | گر بصدقه دهد نبذیر ند 4 وا گر سرد زادبود بدوزخ» : و ابو بکر صدیق - رضی‌الله عنه - از دست غلامی شربتی شبر بخورد ,و انگاه بدانست کهنه‌ازوحه است :انگشت بخلق فرو برد تاقی کرد » و؛ یمن بود که از رنج وسجخنتی آن ددح اروی حدآشدی 1 وگفت : بار خدایا پیو پناهم ی بماند که برون نیامد . و عمر رشن عنه همحنین کرد که بغلط ازشیر صدقه بوی دادند . و عیدالل4 این عمر - رضی‌اله‌عنهما تون ۳ | گرچندان‌نمازکنید که شتها کوژشود 4 وجندان روزه دار بد که جون موی‌شویدبباریکی سود ندارد 4 و نبذیر ند الا بپرهیز ازحرام»وسفیان ژوری‌میگوید : «ه رکه ازحرام صدقه‌دهد » یاخیری کند چون کسی باشد که حامه‌یلید ببول بشوید تا پلیدتر شود » . و بحیی بی معاذدازی رحمةاله علیه گوید : «طاعت‌خزانة خدای تعالی است » و کلید وی‌دعاست و دندانهای وی لقمه حلال است » دسهل بنعبدالله تستری رحمة النه علیه گوید : که هیچ کس ب<قبقت ابمان ار سدالا بچپارچیز ِ همه‌فر ایش بگذاردبشر طسنت 4 وحال‌خورد بشرع ودرع ۲" وازهمه‌ناشایستهادست بدارد بظاهر و باطن ۰ دهم برین صبر کند نامر ۰ (۱) تفوی و پرهیز کاری . -۸- ر‌ کن‌دو) _ تن تک 2 2 0 ت رور شیرت خورد » ۳ وی تاریكک ع شود و ۳ گیرد » و ای المءار ك گوید « يك درم از شیوت بخداو ند دهم دوستر دارم از آنکه صدهز ار درم بصدفه دهم » . و سهل تستری و دهر که حرام خورد » هفت اندام وی در معصبت افتد ناجاز - اگروی خواهد و اگر نخواهد - و هر که حلال خورد » همه اندام وی بطاعت بود » وتوفیق خبرات بوی بروسته باشد » . و اخبار و تار درین باب بسیارست ‏ و سیب این بود که اهل ورع احتیاطعظیم کرده‌اند ‏ دیکی‌ازیشان رهب بنا اور د بوده است ؛ که هیج‌چیز نخوردی که ند نستی از کجاست » يك روز مادرش قدحی‌شیر بوی داد » پرسید که از کجاست وبپا از کصا آو رده‌اند واز خر بده‌اند ؛ چون‌همه تقا تست کرت کو سفند چرا از کجا کرده است - وازجایی چراکرده‌بود که مسلمانان را در آن‌حقی‌بود - نخورد » مادرش گفت : بخور که‌خدای‌تعالی بر تورحمت کند » گفت تخواهم| گرچهرحمت کند : که نگاء برحمت ویر سیده باشم نم‌عصنت | دن نخو اهم. و اشر <افی را بر سیدند که‌از کجامی خوردیووی احتیاط کردی وت از آ نحاکه درگ ران می‌خور ند » ولیکن فرق بود مبان آنکه می‌خورد ومیگوید * ومیان | انکه می‌خورد د می خندد » و گفت : بپتر از آن نبود که دست کو تاه ثر و مه کمتر . باب دوم در در سعواأت سوالال و سر زم بدانکه حلالوحرام را درجاتست ؛ وهمه ازيك گونه‌نیست : بعضی‌حلالاست وبعضی حلال پاك است » وبعضی‌پاتر » وهمچنین‌ازحرام بعضی صعب‌تر است‌وپلیدتر وبعضی کمتر ؛ چنانکه بیماری که حرارت ویرا ذیان دارد » آ نجه گر‌تر باشد زبان پیشتر دارد 4 و گرمی بر درحات سود ۹ انگیین ن-ه جون قرر سود حر ام نمر همحنین است وطقات هیلوا : ۳ از < رام شمیت برینج درحه ی در سوه اول ور ع "ود و لست - و آن ورع عموم مسلمانانست » هرجه فتوی ظاهر 1 نرا حرام دارد از آن دور باشد » و این مرن درحائست , و هر که این ددع دست‌دارد عدالت‌دی باطل باشد واورافاسق وعاص ی گویندن . واین‌جای نز درحاست: 5 معأملات ۳ ی که مال دسگری‌ب‌قدی‌فاسد - برضای وی ستاند < 1 ۳ دلیکن 2 0 بقصب ستاند حرام‌تر ,واکر از بتیم ودرویشی ستاند عظیم‌تر » وعقد فاسد چون‌سبب ربوا بود حرامی آن عظیم تر : ۳۹ چه حرامی برهمه افتد. وهرچه حرام‌تر خطرعاقیت بیشتر وامید عفوضعفتر : چنانکه بیمار را که 0 خورد .خطروی بسفتر از نکه فاثبف وشکر خورد وجون بشترخورد خطروی بیش از آ نکه انداگ خورد . و فصبل آ نکه حرام کدامست وحلال کدام "کش 9 ند که همه فقه بر خواند » و اجب نیست هم234 4 برخواندن که | نکس که‌قوت وی نه‌ارمال عنیمت و نه از گزید اهل دمت است ‏ اورا جهحاحت بود یکتاب عنام وحزبه خواندن ) ولیکن بز هو سور آنو اجب باشد که بدان محتاج است : چون دخلزی از بیم دشراست» علم تم و شرا بروی واجب بود ؛ و گر مزدوری است » عم آن بیشه پروی واحب بود آموختن ۱ ۱ درجه‌دو) ور غ شا‌مر دانست - که‌ایشانر اصالحان گویند » واين آن‌بود که هر چه مفتی ون حرام ست ولیکن از شبهتی خنالی نیست . از آن‌نیز دست باز دارد . 5 ۱ وشبهت برسه‌قسم است : ی که واجب‌بود ازوی حذر کردن ؛ دبضی است که واحب نبود ولیکن مستحب بود » از واجب حذر کردن درجهٌ اولست واز ۳ درحه دوم ؛ وسیم آست که حذر کردن ازوی وسوسه باشد وبکار تباید : چنانکه کسی گوشت صیدنخوردو گوید که باشد که این‌ملك دیگری بوده‌باشد وازوی : بجسته باشد » باسرای بعاریت دارد » برون شود » که باشد که خداوند بمیرد و ملك بو ارث‌افتد » این‌چنن‌بی | نکه نشان بروی‌دلیل کند » وسو اس بوده بکار نیاید ۱ درجه سو) ور ع پرهی ز گارانست - که ایشانرا متقیان گویند : واين آن بودکه اجه نهحر ام بود و نهشبوت » بلکه حلال مطلق باشد ,و لیکن‌بيم آن بود که از آن درشمپتی دیگر افتد بادرحر ای » از آن نیز دست بدارد . رسول گفت - علیه‌السلام - : «بنده‌بدرجهُ متقیان نرسدتاا نکه چیزی‌که بدان هیچ باك‌نبود دست بندارد ؛ از بیم‌چیزی که بدان بابود » . و مر گفت-رضی الهعنه -۲۱ت «ماازحلال ازده نه‌دست بداشتیم از ببم آنکه درحر ام افتیم» » و بسبب این بود که صد درم بر 7 داشتی نود و نه‌پیش نستا ندی » کهنباید که اکرتمام ستاند چر بتر ستاند . علی لین ههبد می گو بد : «سرایی ِ» ۱ داشتم» نامه نو شتم» خو استم که آ نر | بالگ دیوار خشك کنم » بس گفتم‌دیو ار ملك‌من تست نکنم پس گفتم| زب را قدری‌نباشد : اند می خالدبروی نوشته کردم » بخوآب دیدم شخصی را که بامن گفتی ان ۸5 گویند ۳4 دیواری راچه‌قدر باشدقر دا ازقيامت بدانند» » و کسانسکه در ین‌درحه باشند» آزهر جه | دك بود ودرم‌حل‌مسامحت بو دحذر کنند : که‌باشد که چو ن‌راه گشاده شود بزیادت آن نزن ۰ دیگر آنکه ازدرجهمتقبان‌نیز بیفتنددر آخرت و بر ای این بود که جون حسین بی‌علی - رضی‌الهعنهما- ازمال‌صدقه‌خرهایی دردهان نهاد - و کودله بود -»رسول علیه | لسلم - *۲خ ما لقها» بمنی‌بینداز » وازغنیمت مفك و رده بودند یش عمر لن عید | لهوز لز تشر رگا ت39 گفت : "منقعت بویوی باشد و ابن‌همهحق‌هسلمانان وت یا بزر گان پیشین بربالین بیماری‌بود ۰ چون‌فرمان یافت چراغ بکشتو گفت موز ۳ ار ار ۱ دررو غن‌حق‌افتاد 9 #مر از صی اه مشك‌غنیمت‌در خانه بگذاشته بو دنارن عبر ای مسلمانان هی فر وشد ‏ ,ك‌روز در ۳1 از مفنم ویو ۳۹ ۰ گفت :۱ ٍن چیست 4 گنت ۱ مشك‌می‌سختم دستم دو ی گر وت در مقنم مالیدم مر مقنع ازوی بستد و می‌شست «درخال می‌مالید ومی‌بویید تاهیچ بوی نماند و آنگاه بوی داد ۱۳ بن مقدار درمحل‌مسامحت باشد ؛ و لیسکنعمر خو انیت که درین سته دارد تا بحیزی دیگر شسفتد وتااز بیم حرامی حلال گذاشته باشد » و ثو آب‌متقیان بیابك . واز احمد لبون حنبل بر سمدند که « کسی‌درهسجد باشد بخورمی‌سوز ند ارمال ساطان ؛ » 0 «بیرون‌باید | مد تابوی‌نشنود » و این خودبحر ام نز ديك بود » که آن مقدار بو ی که بو ی‌رسد ودر حامه گیر د بمقصود بود؛ که‌در محل مسامحت نباید» : وورا پر سید ند که : « کس 0 بابد اژاحادیت روا باشد که بو پسد ۱ وی ۱ ف رت 4 ث" ۱ ۱ و عمر را - رضی‌النه عنه - زنی بود که ویرا دوست داشتی , چون خللافت بوی رسید زنرا طلاق داد » ازييم آنکه نباید که در کاری شفاءت کند و ازخ-ویش آن قوت )۱ تر جمه احیاچنین اسمت [یارو است | گرورقی که حدیت‌دو آن نوشثه از۴ سی گم شود و کسی [نر | | مناد بدون اجازه صاحت ورقه از ۲ نرو بنویسد ؟ -۲۹۲- ت ۵ ها ها و و و هم ها و 8 لا ما ۵ ۵ و ار و و و ۵ و او و سا و و واه وا و و و و و و او و و ما او سا و و واه و و و و وا هو و و و و تا و و ها و و و و اد و و و و و و اه و وا و و و و و و و و وه و و و و و و و مر و وب و سا اب و چم نیابد که ۳ خلافی کند . و بدا نکهه ر هیا< ت متا باز گردد ازین بود: : که‌چون بدان مشغول شودویر ابکارهای دیگرافکند» بلکه هر که ازحلال ل سیر بخوردازدرحه متقبان محر وم ماند » بر ایآ نکه حلال که سیر بخورد شپوت را بجنا ند و آنکاه در طلب افکند ‏ . 1۳۰ بو د که باندیشه ناشایست‌در آید و ان بو د که نظر نایک ]5 دنگریستن درمال اهل‌دنیاو باغ‌و کوشك‌ایشان :ازین بودکه آن حرص دنیا راپجنبانده و آانگاه درطلب افکند و بحرام ادا کند .و برای این گفت ۷ " علبها لس لام ِ / حبا ژد نیا ر اس کل خطیة _ دوستی دنبا سرهمه خطاهااست» ‏ و بدان‌دنیای هپاح خو است که دوست داش دنبای میاح است که همگی دل تر استاند تادر طلب دنبای بسیارافکند ؛ و بی‌معصیت راست نیاید تاذ کرخدای تعالی رااز دل زحمت کند ‏ و سرهمه شقاوتها این ن بود که غمتاز خدای تعالی بردل لکد ؛ وبرای‌این بود که سفیان او ری بدرسر ای‌لنداز 1 ل‌محتشمی بگذعت > ی باو ی‌بود در ۱ آنجانگر دسات» ویرا نپی کرد و گفت : *۱ گرشما این نظر نکنید» ایشان‌این اسراف نکنندی» شماشر يك باشید درمظلمت آن اسراف ». ا<مد بی‌حنیل راپرسیدند ازدیوارهسجد وسرای بکچ کرد کت «امازمین رواباشد » تاخاك نخبزد » اما گچ کر دن‌دیواررا کار هام که آن آرایش بود؟ . وچنین گفته‌اند بزر گان سلف که : «هر کرا حامه تنك و باريكت بود» دین وی تنككتاريك‌بود»وجملهٌ این باب نست که ازحاال بالك‌دستبداردهازبيم آ نکه درحر ام کشد ۱ درچه چبار) ور ع صدیقانست که حذر کنند ازچیزی که حلال بود ؛ و بحرأمی ادا نکند نیز 9 لیکن درسببی ازاسباب‌حاصل شدن آن معصیتی رفته باشد : مثال این آن بو د که بشر حافی آب نخور دی‌ازحو ۳ هط ان ونم بودی »و 3 وهی در راه حج وی ازان حوضیا که‌سلطانسان کنده بودند » و گروهی‌انگور نوورد ندی» تن درجوییر ند بودی که‌سلطان کنده بو دی .و امد ان <نبل اهیت داشتی که درم عجد درزیی کنند ( 8 وی دوست نداشتی 4 2 بر سید‌زد ازدوك گر که در 3 ۳ رخانه سشیند ور اهیت داشن و گنت :گو ر خانه بر ای ۳ ۹ غلامی چراغی افروخت - ازخانة سلطان - خداوند آن خانه چراغ رابکشت‌ودوال نعلین یکی بکسست: مشعلهٌ سلطان می‌بردند» از آن روشنایی حذر کرد که آن‌دو ال را 5 سیرک ورن 5و2 می‌رشت , مععله سلطانی گذر کرد آن زن آزان دوك رشتن بازایستاد تا دران روشنایی دوك نرشته باشد .وذوالنون مصری - همان عسلیه - را بازداشتند در زندان » جندروز ۶ سثه بود ی بار ساکه مریدوی بو د از ر سمان حاال خویش طعامی فرستاد .نخورد » ۳ رن باوی عتات ورد و گفت: «دانستهکه آنحه هن فرستم حلال باشد ؛ وتو کرسنه بودی » چرانغوردی ؟» گفت : «از آ که بر طبق‌ظا(می بمن سید , وازدست زندا نبان بود این اران حذر کرد که سیب‌زسیدن بوی قوت دست ظالمی بود ) وآن قوت ازحرام حاصل ۳7 باشد . و این عظیمترین درحه ورع است اندرین باب » که تحفیق این نشناسد» باشد که این بوسو سه کشد تا ازدست همج فاسق طعام نحورد » این نه چسین است » که‌این بظالم مخصوص بو د + که وی حر ام خورد وووت وی ازحر ام بود » اما آنکه دیا ون تلا - فوت‌وی اززنا نبود » پس سبب رسیدن فونی تناشک که ازحرام بود . دسری‌السقطای وونل ۶ زوری دردشت با بی رسیدم و گیاهی دیدم گفتم این بخورم ‏ که اگرهر گزحلال خواهم 9 این خواهدبود هاتفی آ واز دک وت که ترا اینجا رسانیداز کجا | مد ؟ گفت بشیمان شدعو استغفار کردم » .اینست درحه صدیقان واشان| ندشهبار يك‌درچنین احتباطما کردندی وا 0 ن این بد ل‌افتاده است‌یا احتباط درحامه شستنو 91 بالك بیقین طلب ۳ دن ؛ وا ,شان آن آسان گر فتندی »و بای برهنه رفتندی »واز هر آبی که بافتندی‌طپارت کر دندی ؛ و لیسکن طپار 1۳ ایش بیرون است ‏ و نظاره گاه خلق است؛ اندران نفس را شرفی عظیم‌است ‏ بتلبیس مسلمانی را " بدان مشغول میدارد »و ایرن آرایش باطن ات ی هر واهع است : از ات دشوار باشد ۰ درحه مجم ور مقر دأآن آست وموعدان 0 که هر جه جزبرای خدای تعالی بود » ازخوردن وخفتن و گفتن اهمه بر خود حر امدانند ,و أین‌قوی‌باشند که‌ایشان يك‌همت و يكک‌صفت شده‌باشند » وموحد ۳ اشان باشند . از یی ان (<می کارت کنند که داروخورده‌بود » زن‌وی گفت گای‌چندبر ودر میان‌سرای 4 گفت این‌رفتن‌راو جپی‌ندان ؛ وسی‌سالست‌نامن حساب‌خویش نگاه‌می‌دارم تاجز برای دین <-رکتی نکنم » چون این قوم رانیتی دینی فراز نی‌اید هیچ حرکت ۳ و و او دا و و او و و و هو اه وا و و ه عان و ماو ها وا و و وا و وا اب و وس و او و و مب و لا و ام خر وه و و وا و و وا و و و و و و ام و ما نا و و ۵ سا ۲ اد ار و سا و و ام زج ان و او و وا و و و وک و وا اش و وا و با و و و و او و و و و و و وا ها و و وا و و هو و وت او و و وج دا با و هن و وا اه و۳9 نکنند کون انمقدار ۳2۳ عفل ۷۳۳ تت برحای بماند برای‌قوت عبادت » ورین 1 راه‌دین ابشان بود» وهرچه حزاین بود » همه بر خودحر ام‌دانند . ۱ اینست درحات 2۳ ۳ از آه نبود باری که بشنوی وبدانی خوشتن را و تا دس خویش بدانی ۱ واگر خواهی دردرحه اول ‏ که آن‌ورع اهنا اه باشی » تانام فاسقی برتو نیفتد » از آن عاجز آیی» وچون‌کار بحدیث رسد دهان‌فر اج باز کنی ۵ و سبخن همه از ملکوت‌کویی , و از سن ظاهر که ۳ علم شم ۶ ای داری » رلکه همه خو اهی که طامات وسخناء بات کو: 3 ,ودرخبرست که رسو و ۳ علیه‌السلام - : "بدترین خلق قومی‌اند که تر_ ایشان برنعمت راست ایستاده باشد؛ طعام‌های گون‌اگون می‌خورند» و جا‌هاء گوناگون می‌پوند» وآنگاه دهان‌فراخ" باز کنندو حدیثهاء نیکومی‌گویند» ایزد - سبحانه وتعالی - ما را ازاین فتنه نگاه داراد «منه و توقمقه . باب سبو م در دا ار دن الا ل از سور ٩‏ ام و لژ ود.دن (آن گردهی اجان و نخراند که مال دنیا همه حرام است با بیشتر حرام ‏ وسه قسم شده‌اند : آن‌قوم که احتءاط وورع بریشان عالب‌بوده است ‏ گفته‌اند هیچ‌چیز نخورید» گر نارکا دردشت باشدو 3 ست ماهی وصدومئل | ین * 2 ۳1 7 هی که ,طالتو شهوت بریشان عالب بو نت ؛ گفته| ند 3 ق‌نباید کر 2 آن‌همه هی بایدخورد و ۳3 هی که داعتدال نزدیکتر بودند گفتند آرتهنه نیاید خوردالا بمقدار ضرورت ؛ واين هرسه خطاست ها بلگه‌درست آنست که تحلالی روشنو <رأمی‌ردشن دشبهتی درمیانه میباشد تابقيامت » چنان که رسو ل گفته است - علبها لسللام :«آن کسن که می‌بندارد که ازمال دنیا حرام بیشتر است غلط می‌کند که حرام بسیارست لبکن تشر تشنیتی؟: وفرقست میان بسیار و پیشترءچنانکه بیمار ومسافرو لشکری بسیارند » ولیکن‌بیشتر ایشان نه‌اند » وظاامان‌سبارند و لیکن مظلو مان بیشتر ند ووجه اینغ(طدر کتاباحیا پشر حو برهان گفته‌ايم ۱ (۱) جستجو کردن . و وا او و و وا و و ۵ ۵ ۵ و وه ۲ ۵ 3 ۵ فا هط ۵ 5 ۵ دح و و و و و و اه دا و و مب ها و و ۵ ۵ 5 ۵ ۵ ۵۵ اب اد ما با اش و و و ها با ها چا و و و ۵ اه و هه و واصل | نست که بدانی که خلق‌را نفرموده‌اند که چیزی‌خورند که در علم خدای تعالی‌حاال باشد - که درطاقت س نیاید - بلکه فرموده‌اند که ان خورند که بندارند حلال‌است » وحرامی آن پیدانبود » واین‌همیشه اسان بدست اید. ودلیل برین‌ان است که ۱ رسول ۵ علیها لسلام 2 از مطبره مقر در طپارت کر ده ات 1 وعمر از سبوی زنی‌تر سا طبار گر ده است ‏ وا ۳۹ بشممه بودندی نخوردندی - و لیدخ‌و ردن حاال نیو د تّ وعالب ان‌بود که دسست ابشان بلیدبود _ که جمر خورده باشند ومر دار خورده ت و لیکن چون‌بلیدی ندانستند ببا کی 1 فتتت: و صحابه درهر سر ی 45 رسدندی ) طعام خر بدندی ومعاملت کر دزدی » یا ۱ ن که‌در روز گار ابشان‌دزدور بو ادهندهو خمرفروش‌همه بودند؛ و دست‌ازمال‌دنیا بنداشتنده و «مهر | نیز بر ابر تا زنل ۱ ب#درضرورت قناعن‌نکرد ند؛بس باید که بدانی که‌مردمان درحقتو شش فس‌اند : فسم ۳۳ ۹ مجپول بود , که‌از وی نه‌صالاح و نی و نه فساد بچنانکه اول در شهر غربب شوی , روا بود که از هر که خواهی نان خری و معاملت و که هر جه در دست وست ظاهر ات 4 ملک رذست 2 71 :1 ون کف توت ۰ <ر بمعاملتی 1 دلبل حرامی کند باطل نشو د ؛ اما ی ۱ درین توقف کند ۵ 2 طاف. کت کین که صلاح وی داند » ان از حمله ددع باشد 4 دلیکن واحب مود ۰ فسم انکه وی را بصلاح دانی ؛ و از مال وی خوردن روابود » وتوقف- دو ۲ کردن از درع نبود » بلکه از وسوسه بود : وا گر ان دنت توقف کردن نورتجور شو د 4 ان رنجانیدن همعصت بود 2 گمان درل بردن باهل صالاح خود معصیتی باشد. ۱ شم ۱ نکه او را طالم دانی 4 جون عمال ساطاننان 1 و بادا نی ک-4 حمله سوم مال وی یا بیشتر - حرام‌است ؛ ازمال وی‌حذر واحب بود» مگر ۱ نکه دانی که ازجایی حالال است : که‌اینجا ارحال وی علامتی عافریفیت ابش بر | نکه 3 عصب ی : ۱ -۹0- لضف | قسم آنکه دانی که بیشتر مال وی حلال است » ولیکر ۰ _ از حرام هار خالی نیست قطعا : بدانکه مردی دهتان بود ‏ و پکر عملی از آن سلطان دارد نیز » و یا بازرگانی بود و با سلطان معاملت کند نیز » مال وی حلال بود و روا بود گ4 بر بسشتر فرا گرد ولیکن ۰ حجذر کردن از ورع . مهم ات و کیل ءبدالل4 این المبارك از بصره بوی‌نیشت که : با ای معاملت کر ده میآید که ایشان با سلطانبان معاملت هم ند ۰ گفقت : | ۳1 حز با سلطانیان معاملت ندار ند » با ابشان معاملت ین ۱ وا گر با درگ رآن : نیز معاملت فسگنزن روا باشد با ایشان معاملت کردن . قسم آنکه ظالم وی نشناسی واز مال وی خبر نداری» اما اگر با وی پنجم علامت ظلم ببنی » چ-و ن کلاه و قبا و صورت لشکریان » این نیز علامتی ظاهر است : از معاملت ایشان حذر باید کر دن :ا | نگه که بدانی که ۷ مال که‌بتو می‌دهد از کیحا میارد . سم کسی که با وی‌علامت ظلم‌نبینی » ولیکن علامت‌فسق بینی با ششم حامه دبا بوشد یا ساخت زر دارد ‏ و دانی که شراب خورد و در رنان نا محرم نگرد » درست آنست که از مال وی حذر کردن واحب تباید ) که این " مال را حرام نگرداند ) بیش ازین تباشف که گویند ک-4 : چون این <لال دارد » باشد نیز که از<-رام حذر نید ۰ و بدین حکم نتوان کرد بحرآمی مال وی » که هیچ کس ازممصیت معصوم نیست و بسیار کس -بودکه ازمظالم حذرکند » ارچند از هت جر تکنتا, این قاعده در فرق میان حلال وحرام نگاه باید داشت : چون این نگاه‌داشت اک حرامی خورده که وی نداند» بدان رد نمود » همچنانکه نماز بانجا است روا نبود » ولیکن ۳3 نجاستی باشد که وی نداند بدان ماخوذ ‏ نمود ) تاا گر بس آن بداند » بر يك قول قضاء نماز واحب نشود» که رسول ‏ علیه السلام - در یا نماز نعلین رد کرد و نماز از سر آغاز تک رق ,و گفت : چبر ول مرا خبر داد که آلوده است 1 زا ۳ ح ۵ وا و اج اج ۵ و اد و دا و و و و وج و و و و وک و ۱ و وس ها هه و و ده و و و وس وس و و ان و و و و 9 ۵ ۵ ۵ و و و دا ما ۵ ها و و و و چا اه و اه وا و و و دا تا و ۵ ۵ و و وا و و وه و ۵ ۵ اف هم و ۳5۵ ۳ ا که کفتیم ك_ : «ورع از آن مم | تا اگر چه واحب تست 6 شاید ک-۵ سعّو ال را از کجاست ‏ بشرط آن که از آن رنجی حاصل باید » اگر آ نکس ازسئوال وی بخواهد رنجید » سژال حرام بود؛ که ورع احتیاط ات ورنجانیدن حرام » بلکه بایث تلطف کند و بپانه آردو تهورد» و ۳1 نتو اند و رنجور نشود » و ۳ از 9۳ دیگر بیر سی که ممکن باشد که بشنود » حرام بود : که این تجسس بود وغیبت و کمان بد واین همه حرامست » سرای احتیاط مباح حلال نشود . رسول - علیه‌السلم - مپمان شدی و نبرسیدی» الا <ایی که سیب شبرت‌ظاهر بو دی » ودر ابتدا که‌درمدننه شد أنچه ببر دندی‌سرسیدی که هدیه است با صدقه » بر ایآ نکه‌جای شت بو د, واز آن هیچکس رنحور نشدی . وبدانکه اگر دربازاری مال سلطانی طرح‌کنند ۳" با کوسپیدغارتی افتد ؛ وبداندکه بسشتر مال در آن بازارحرام است » باید که نخرد» تا نگاه که سژال کند و بپرسد که از کجاست واگر ببشتر حرام نباشد روا بود» ولیکن سوّال ازورع میم باشد . باب جها رح درادرار ِ" سلطان و سلام آردن برایشانو [ نچه‌از مال ایشان عللال باشد ستدن بدانکه هرجه دردست ساطانیان روز کار است» که‌از خر اج هسلما تان‌ستدها: با اژمصادره ۳" ورشوت ؛ همه حرام است ‏ و حلال در دست ایشان سه مال است : مالی که بغنیمت از کافر آن‌بستانند ‏ وبا بگزید از اهل دمت چون بشرط شرع‌ستانند» یا میراثی که اندر قشت امشان آفتد » از تن که بمیرد وورر | وارئی نباشد بیان مال مصالح را باشد » وچون روز گار چنانست که مال حلال نادرست » وبیشتر ازخراج و مصادره اسن ؛ نشاید از بشان هیچ چیز ستدن » تا ندانی که‌ازو جه‌حالال‌است» اما از غذیمت بااز گزید با از تر کات!* وروا باشد که نی نیز ملکی احیاکنده ات ویر | حلال باشد » ول لیکن گن مزدور به تا ۳ داشته باشد » شمرت بدان راه‌اید ) اگرچه < رام‌نگر دد ؛ وا کرضیاعی خر ددردمت‌هم ملك‌وی ,اشد ؛ و! مک چون با ازحر ام (۱) طرح کردن : بزور تقسیم, کر دن و فر و فروختن ۰ (۲) حقوق ماهانه - مواجب ‏ شهر یه (۳) ضبط کردن مال مردم . (4) جمم تر که : میرات ۰ (ه) کاز گر بیمزد . ۲ -۲۹۸- پبپبپ۰بپبپبسسسسسسصسص۳سسسسسسسس۳۳««سحسسب را گزارد 9 بدان راه باید :‏ هر که ازسلطان ۳9 دارد 5 ر برخاص ملک وی دارد 4 جند| نکه دارد رو| بو ۵ » ۳۷ برثر کات ومال مصالح بو ۵ » <اال نباشد تا| نگاه که این کس چنان‌بو د که‌مصلحتی از ان‌سلمانان دروی بسته بود» چون‌هفتی دفاضی ومتولی ووف وطبیب 4 ودرجهله کسی که بکاری مشغول بود کهخبر آنعام بو ۵) وطلیة علم درین شريك باشند 4 ۳ نیز که درژ بش بود واز کسب عاحجز بود» ویر| مر حق باشد درین » ولیکن اهل علم را ودیگر | نر | 4 این دان شرط روا بود که با عامل وبا سلطان دردین هیچ .مداهنت ۲ زکنند ۸ وبا ابشان در کارهای باطل هیج موافقت نکنند » وایشانر | برظلم 8 گنه نون ۰ بلکه نزديك ایشان نشو ند؛ واگر روند چنان رو ند که شرط شرع است ؛ جنانکه شرح کرده | ید . بدانکه علما را نقی علما را ۱ سااطین وعمال : سه حالست : حالت اول _ آانکه نه نز ديك ابشان شوند ونه ابشان بنزديك وی شوند : و سالامت دین‌درین باشد ۲ وا لت دو ) - آنکه بنزديك سلطا ن شوند 2 بر شا ۰ ن سالام کنند ۳ 4 و این دز ۱ شر بعت مدموم ات عظیم 1 ر صرودنی که بو ۵ + که رسول - علیهالسلم صفت‌آمر 1 ظالم میگفت : رکفت : «هر که ازا,شمان‌دوری حوید رهست ؛ ؛ و هر که با ابشان م در دنا افتد ۱ وی‌هم از یشان است» » و گفت 2 لر اون من سلطانان ظالم باشنداهر ۱ 1 بردروغ وظلم ابشان اعضا کند 0" وراضی باشد از من ارت 1 ویر| بحوصض هن‌در قیامت راه نسیت 5 و گفت:«دشمنترین ءلمانز دخدای تعالی علماعا ند که بنز ديك ا مرا شو ند 15 و گنت تردن امر | نانند که بنزدبر علما شو زد 1 و بددر دن علما ‏ نانند ۱ که بنزدبك امیر ان شدند».و گفت : « علما آمانت‌داران بیغمبر ان‌آندتا با امر امخالطت نکنند ‏ چون کردند خیانت کردند در امانت ‏ ازایشان حذر کنید ودور باشید » . و ابوذر گنت مر سامه را که : «دورباش ازدر گاه سلطان که ازدنباوی ویو وت 0 لا ریادت ۳ از دبن نو بشو ۵ ) و گفت ۳ "دون تب وادی ات و۸ ۹۹ و ۵ ۵ ۱۵ و ۵ ۵ و ۵ و و ۵ و و 6 ۵ اج چا و و هک و و و اف ۵ ۵ و و و و و بو ۵ وا 8 ۵ ۵ و ان و و و و و و و جوا او و او و وا و و و و ار و و و و و و ما و و و او و او و و ۵ ۵ و و و وا و و و و ون و و و و ده هیچ کس در 1 نحا نشود 9 علماء که بز بارت سلطانان شوند ». و عرادة بیالصامت می گوید:«دوستی علما وبارسایان امرا را دلیل نفاق‌بوده و دوستی ایشان‌بانوانگران دلیل ریا بود .والی مسعود ورگ " رضی‌اله عنه که : رد باشد که بادین درست بر ساطان ردددبی‌دین برد ند 6 » گفتند : 9 زه؟ ۳ گفت: « رضای بشان‌حویدبچیزی که سخط خدایتعالی در آن باشد» . فضیل می کون که «بخدای که‌همچند | نکه عالم بسلطان نزديك می‌شود :ازخدای‌تعالی‌دورمیشود» و وهب بن هنبه و بد که : «اين علماء که بنزديك سلطان می‌شوند » ضرر ایشان بر مسلمانان‌بیش است‌ازضرر مق مر ان( و ه<مد ی سلمه‌می گو ید که:9 هکس بر نحاست آدمی نکوتراز آنکه عالم بردرگاه سلطان». فصل - [ هو صیام ای نز + د راك ال ,ظاا لمان | با ن‌گهسیت این تشدیدها [ نست که‌هر که بنزديك سلطان شد » درخطرمعصیت افتاد اما در کردان واما در گفتار واما درخاموشی ؛ واما دراعتقاد : آما «عصیت کردار آن بود که : غالب آن بود که سرای ایشان مغصوب بود ‏ و نداید تا دزن ۱ فا کل درصحر | و دشت باشد خیمه وفرش ایشان‌حرام بود» نشاید درشدن وپای بران نادن؛ وا گربمّل درزمین «یاح‌بود - بی‌فرش‌وخیمه- ۱ ۳3 خدعت کندوس فرو د آوردظالمیر انو اضع کر ده‌باشد ؟ این این 4 بلبک4د ی بت کی ۱ ه رکه توانگری را تواضع کند ۱ جه طاا م نبود - برای و انگنق وکا- دوبپراندین وی بشود؟ بس حزسلام رواننود ؛ اما دست بوسه دادن و بشت‌دونا کردن وسرفر ود وردت. ۰ این همه نشاید » « که سلطان عادل را باعالم را با مت را که سیب دینی هستحق تو اضم بود . و بصی ازسلف مبالغت کر ده‌اند» وحواب سلام ظالمان نداده‌ا ند » تا استخفاف کر ده باشندبرایشان بسیب طلم ۱ ۱ اما هعصیت در کفتار بدان بود که ویر| وعا کند و گوید مثلا : « خدای ترا زندگانی درازدهاد , و بما ارزانی داراد» و امثال این »» و اين نشاید ؛ که رسول هی گوه ید - علیهالسلام - : «ه رکه ظالم رادعا کند بطول بقا؛ دوست داشته باشد که (۲) قمار بازان . . ۰ ی ۲ و ۵ سا ها و ان ۵ و وت و و وا او د وا وا وا وا ات اب دا مخ ها تا ها ها هه و و تاو واه و او و و سا و سس جع و وا هام هام و او فا اد هو و اد ماه مایخ داوم وا دا هد ومد ما و همیشه در زمن ۳۳ باشد که خدای را تعالی و میکند » پس هیچ دعا وثنا روا نباشد مکر گوید : « اصلحك الل4 او و فقك الل4 للخیر ات » او طول) 4 عمر له فی‌طاعته ۰۰۲۱۱ وچون از دعا فارغ شود » غالب آن بود که اشتیاق‌خویش بخدمت وی باز نماید » و گو ید که : هميشه میخو اهم که بخدمترسم: اگر این اشتیاق دردل ندارد» دروغی گفته باشد و نفاقی کرده - بی‌ضرورنی .» واگردر دل دارد » هردلی که‌بدیدار ظالمان‌مشتاق بود . از نورمسلمانی‌خالی باشد» بلکه هر که خدایرا تعالی خلاف کند » بابد که دبدار وی را همحنات کاره باشی که ۳ خلاف کند ؟ وچون ازین فارغ‌شود ثنا گفتن گرد بعدل وانصاف و کرم و آنچه بدین ماند » دایر ازدروغ و نفاق خالی نبود و کمتر نن آن باشد که دل ظاامی او 3 ده باشد » واین نشاید ؛ وچون‌ازین‌فار غ شود » غالب آن بو دکه آن‌ظالم محال هی 3 ید ؛ و ویرا سرمی‌باید درجنبانیده تصدیق باید کر د : 9 این همه معصبت است . آمامعصیتخامو شی آن‌باشد که درسرای وی‌فرش شاف و بر دیوارصورت برند» و بای حامهُ ابریشمین سل وانگشتری زر بنو کوزه سیمین نید » و باشد که از زبان وی فحش شنود ودروغ شنود » ودرین همه حسبت واجب بود» وخاموشی نت نزن ۱ وحولن‌تر سد ازحسیت معذور بود ) ولیکن درشدن‌بی‌ضرورتی معذور نماشد: که نشناید بی‌ضرورتی در جابی‌شدن که فعضست 3 وحسیت نو آن گر د‌. ۱ آمأمعضیت دل و اوتفاد آن بو د کهیو ی مبل کند ؛ وویر | دوست‌دارده» وتو اضم و ی‌اعتقاد کند » ودر نعمت‌وی ح د» ورعیت‌وی دردنیا بحنید . رسو لمی کوید -عله السلام- :« بامهشر الم‌هاجر بن » در نز ديك‌اهلد نباه‌شوبد » که برروزی که خدای‌تعالی داده است‌شما راخشم گبرده . وعیسی-صلو ات الهعلیه می گوید «درمالایندنیمنگرید که‌روشناگی دنبائی‌ایشان » شیرینی ایمان ازدل‌شما بیرد .» ۱ س از بان حمله باید که‌پدانی که در نز درك ه, طالم شدن رحصت نت مگر - ردو عذر : یکی آ نکه فرمانی باشد از سلطان - بالزام که 1 فرمان نبری یم آن باشد که بر تحانند ِ باحشمت‌سلطان باطل‌شو د ورعت دلیر ۳ دند ) دیگر در 1 رکه بتظلم‌شو د (۱) خدا ترا براستی آرد ؛ یاینمک و کاری کامیابت سازد ؛ باخداو ند غمر تر| در فر مانبرداری خودش دراز کند. ۱ س۱ه ۳ کم هیک 6 رن ام روصت رح ی ی کم و کر پر و مر رد ماما ار ی مرت ۱ هن رن رد اج دق ۱ ذرخق خویش ؛ ؛ یاشهاعت درحق مسلما: ی » آندرین رخصت بود ؛ بشرط ۱ آرک دروغ ی بدو ۹ بد و تصدیجت ذرشت بار ی د و| فرسد » نصیحت بتلطف باز ۳ د‌ و ۳1 دار ند که بول نباشد » باری‌از ثنا ودرو غ گفتن حجذر کند . و کس باشد که خود راءشوه‌دهد که من بر ای‌شفاعت می‌روم » واگر آن‌شفاعن دیگری ۳ ۵ ,ا دیگری راقیول بادیدار ا بدرتجورشوت واین‌نشان آ نست که بصر ورت مشود . عا لت سیم ت اک ديلك سللاطین نشو 3 لیکن سلاطین نز ديك‌وی آ بند» وشرط این آ نست که اسلا وه حواب دهد واگر ا کرام کند وبر بای‌خیزد روا باشد. که آ مدن‌وی کرام علمست وبدین‌نیکویی مستحق ا کرام است؛ چنانکه برظلم مستحق اهانت است ؛ اماا گر بر نخیزد وحقارت دئبا بماید اولیتر بود» هیر که نان که وبرا بر نجانند » باحشمت سلطان درمیان رعیت باطل‌شو د ؛ وچون بنشیند سه‌نوع نصیحت واحب‌شود : یکی | راکنا چیزی می کند که‌نداند که حرااست تعریف ‌" کند ؛ ودیگر انکه ۳ جبزی می کند که بداند حرام است ؛ چون ظلم وفتق: تخوف کند و بنددهد و ۳9 بد که : لت دنما بدان نه ار زد که ها وت ۳ ت‌ بدان بزیان آید ۰ و آ نحه‌بدان ماند» سیم آنکه اگر وحمی‌می دا نددرمر اعات‌مصلحت خلق - کموی‌از آن غافلست -اگر بداند که قبول‌کند » بر آن تنبیه کند ؛ این هرسه واجب‌است بر کسی که سلطان بنزديك‌وی‌شود : چون‌امیدقبول‌بود » وچون‌عالم بشرط بود» سخن‌وی‌ازفبول خالی‌نباشد» اماا گر بردنبای‌ایشان حریص‌باشدوراخاموشی و لیتر کمجز از 1 نکه بروی‌خند‌ند فابدٌ و دریگ رگ مقانل بی‌صالح گو ید که: نز ديك حماد و سلمه بودم بودر همه خانژوی‌مصحفی بو د و حضیزی وانیانی و مطپره 4 ۳ در بزد » گفتند محمد بر سامان ۸ خلیفه روز کار ۳۹۳ و سست و گفت: ازچه‌سب است که هر که ترابینم درون من برهمت شود؛ گفت : از آ نکه رسول - علیه‌السلم - گفته - است : « عالم که مقصود وی از علم‌خدای بود همه ؟ س از وی بترسد » و چون مقصود وی ازدنیا بود ؛ وی از همه بر سی؟ 1 س‌جمل‌هز ار دزم دز نم بیش او نهاد رکفت : : این درو جپیه صرف سکن » گفت : بر 22 بخداو ندان ده 4 ند کنن خورد که 0 این ارمیراث حاال بافته ام ,گفت :مر آبدین (۱) حالت‌اول ودومدرصفحه ۲۹۹ گذشت . (۲) تعربف کررن : شناساندن ۰ (۳) تر‌سانیدن . 5 ۳ معاملات قاعت تست کفت ۰ قسیمت وتان 0 کنات : باشد که به‌انصاف قسمت کنم رم ۱ و کسی گوید انصاف نگاه و و بزه کار گردد 4 ادن نیز نخو آهم»و ۱ ن‌از وی استد. حال وسخن علما باسالاطین جمین بو ده است 1 وجون‌در نز درك اشان شد ندی )4 چنان‌شدندی که طاوس شددر نزديك هشام بن عیدالمك که خلینه‌بود : چجون شام یه هید ای فا » کسی از صحابه نزديك‌من ۱ رید گفتندهمه مرده‌اند گفت ازتابمین طلب کنید 4 طاو س رانزديك‌وی اوردند جون‌در شدنعلین ببرون کرد و گفت: السلام‌عليك با هشام ‏ گن ۵ باهشام سس هشام خشم‌کین شدعظیم»و قصد ان کر د که‌اوراهلاك کند » گفتنداین حرم‌رسول‌است علیهالسلم ِ ۴ : مرداز بزر گان علماست 4 ادن نتوان کرد : بس ِ ای طاوس ‏ این بحه‌دلیر ی کردی ؟ گفت‌چه کر دم؟ خذمو یز بادشد؛ گفت : «چپار بر لادب ور دی : یکی ۱ که نعلین بر کنار سباط هن سرد ن کر دی و ۱ بن نزديك اشان‌زشت بود که‌پیش ایشان باموزهو نعله ۰ اشست وتا کنون درسر ای خلفارسم این بوده » ودیگر آ نکم | وا وشن ۱ متی » ودیگر آنکه در مش‌هن سشی بی‌دسنوری ؛ ودست من بو سه ندادی» طاوس ۳ ۰ «اما ‏ که نعلین ببرون کرده‌بیش نو 3 هررور پنج‌بار پیش‌رب‌العزه که خحداو ندهمه ات بیرون کنم 2برمن خشم نگیرد؟ و اما ۱ نکه امرالمومنین نگفتم 6 ان بود که همهم دمان بامیری‌توراضی نه‌اند » ترسیدم که دروغی گفته باشم واماانکه تر ابنام‌خواندم بگتیت نیخو | ندم»خدای تعالی دوستان‌خود رابنام‌خوانده‌است .کشت ۳ داوه وبا اجبی و با عدسیی »دشمسن خودرا توت خواند .گفت ثبت بدا از هن ۷ ؛ اماانکه دست بوسه ندادم » از امیر المومنمی علی و ضی للاعنه - شنمدم که گفت :روانیست دست‌هیج کس رابوسه دادن ؛ ۱ ر دسترن خو رد س بشووت ودست‌فرزند بر <مت ِ اما نکه سس نو بشستم از امیر المق‌منیی علی -رض العنه ی : هر که خو اهد که مر دی‌را بیند از اهل دورخ "کو در مردی ن ر که نشسته باشد ودریش وی قومی بر بای استاده » دشام راخوش آمد گت : هرا ایئدی ده کفت یهار علی ِِ رصی رد عده تس ی و شنمدم که کفت :+ « در دورخ ماران‌اند ؛ هر ت ی چند کوهی ؛ و کردم ات هر )۱( شکسته باد دودست ابو لپت ۰ ۳ ات لف‌ و و او و و وج اواج دا اد و و و و و و و و و و وج تا و و ام ۵ و وا و و و و و و ۵ و و و و ۵ و وا دا و دحا و و ها و اه هد سا و و ها و و و و و و و و سا و ها و و و و و سا ۵ اه ها و و و و و وس و و و ات او ها و و سر سا مسا جرد شتری 4 میجد ر امیری اند که با ارعیت وش ءدل نکن 4 این یگفت ۳ بر خاست وبرفت. ۳ سلیه‌ان ان عید | (م‌للگ خلفه رود » جون یف مد له زس.ثد » بو جار م را که از بزر گان علما بودیجو| ند و باوی گفت ۰ «چ4سیب‌است که ماهر را کاره‌ایم» 4 گفت از آنکه دنباا بادان کر دید و آخرت خراب : وهر کر | از آ بادانی بویرانی‌برند بر نج‌باشد بگفت ۳ «حال‌خلق‌چون خواهد رو د چون‌ بش خدایتعالی شو ند ۹4« گفت : «ما نیکو کار 4 چون کسی‌بود که از سفر باز ۱ بل بنز ديك عزیز ان خوش رسد » آما ند کار جون نده کر بخته‌باشد که اورا بارزژ و هپر بیش خداو ند در دب ‌ گفت کاشکی‌بدا نسممی که‌حال من‌چون‌خواهد بود؟» : گفت : خودرا برفر ۱ ن عرضه کن زابدا ۳ که‌درقر آن رل ان الا ثر ار (فی وم وان الفعار (فی چیه (۱) » گفت ۰ "بس‌رحمن‌خدای کی شود :۴ » لس 4 «آن ر حم4الله قر یب من (م<سنین - نزديك بودینیگو کاران»و سخنعلماء دین باسال(طین چنین بوده ات ۰ وعلماء دنبار | سین باایشان اردعا ۳ بو د ۹ ودرطلب آن باشد که چیزی‌گویند که‌ایشانر! خوش ید ؛ وحیلتی درخصتی جویند تا مراد ایشان حاصل‌شو د.وانکه بنددهند مقصود ایشان قبو لافتد » و نشان آن بود که اگر بنددیگری دهدایشانرا حسد‌آید . 9 صفت که باشد * نادیدن ظالمان او لیتر: با ایشان مخالطت نباید لد دن ‏ و با کسانی که باایشان مخالطت کنند هم نباید کردن » وا گر کسی قادر نباشد بر آنکه با ایشان مخالطت نکند- تا نگه که زاویة نگیرد" واز دیگران نبرد - باید که اوه گیرد ومخالطت با م۵ در باقی کند 5 رسول می گوید ت علیه السلم ت «همیشه‌اینامت در کنف حمایت باری باشند » تا | نکه که علماء ایشان بًامرا مخالطت نکنند» ؛ و در حمله سیب ساد رعمت ازفساد ملو أد دسلاطین بو د ؛ وفساد الاطین ازعلماء بو د ‏ که ایشانرا اصلاح نکنند وبریشان انکارنکنند . فصل - | در در ار مسرزدن مال از ماطان ۱ ۱ اگرساطانی مالی بنزديك عالمی فرستد » تاتفرقه کند برخبرات» اگرداندکه (۱) ندرستیکه نیکان‌در نهمت باشند ؛ وبدکاران دردوزخ ۰ (۱) زاویه گرفتن» گوشه گنری. انوو۱. ۹ نام داب وا و اه و هد وم ماو او ها اد و و و ده دا و و و وا وا دواد او و وا دا ماخ و و و و و و ۵ ام و و و او و وا و او ما و ام و و و و هه شاخ و و و و ها و و و و ها و او و و و و اس ماو وا و و و اد و و او و نس و و و وا و هو و و و و دا و و ی اه اد 7 ۱ مالکی است معین » نشاید که تفرقه کند ان تاک نددهد؛و ا گر مالك بدبدار نیا ژ 5 .گردهی ازعلما امتناع کر دها ند ازستدن وتفرقه کردن , و نز ديك‌ما او لیتر ۱ ۷" بود که ازشان ستاند وتفرقه کند برخبرات ازدست اشان رن شود والت ظلم ایشان نگردد » وتا درویشانرا راحتی بود »که حکم اين ال | نست 4-5 بدرویشان بای داد 4 ولیکن سیف شرط بود : شرط اول -آنکه بسب ستدن وی ساطان اعتقاد نکندکه مال وی‌خودحلال است ؛ 98 وی نستدی : که | نکه دلبر گردد هت ح<رام ؛.وشر این از خیر تفرفه بیش بود 4 شر ط دو ] ۱ که ار عال درمحل آن‌نباشد که دیگران درفر استدن وی‌بوی اقتدا کننی ٩۱‏ » واز تفرقه کردن وی غافل مانند چنا نکه‌ گر وهی حجت گر فته‌اند که شافعی مال خلفا فر استد » و ازین غافل باشند که وی | نهمه تفرقه کر دی و هب نو منبه وطاوس هردودرنزديك بر ادر ححاح شدند » بام‌دادی‌سرد بود؛ وطاوس بندمیداد ویر | » شُر مود تا طیلسانی ۷ ق یت طاو س افکندند ,و طاوس سجن شنت ۳ هی <سمبد 7 ن طملسان ار وی سفتاد 4 بر اذر ححاج بدانست 4 خشمگن شد» جون ون اخفانن فاقت ور : * با طاوس ۰ اگراین طیلسان بستدی و بدرو شی‌دادی» بپتراز ان بود که اور | بحشم ۱ وری» .گفت 7 "یمن بو دم بدا نکه کس بمن‌اقتدا کندو مال ابشان بستاند » و نداند که من بدرویشی دادم .» شر.ط سیم _ انکه دوستی ۱ ن ظالم دردل تو مدید أ ید ات آنکه مال بتو فرستاد ۳ تفرق4 کنی که دزسی طالمان مه بسیار معصیتما بو که سیب مداهنت دود » شین ان باشد که بر مر أك ۳ عزل وی اندوهکین شوی . وسست ریبادت <سشمت وولات وی شاد شوی ۲ وبرای این گفت رسول بت علیه السلم ک-4 و" بارخدایا 4 : قاحر را دست مده ایا من تیکویی کند .که آ نگاه‌دل‌من بوی‌میل کند» 4 این برأی‌این گفت که دل بضرورت میل کند بپر که نیکویی کند با تو. خدای تعالی ی « ولاتر کنوا الیا اد یی ظامو| فت‌سکم النار ۲۳۱ » و بعضی ازخلفاده هزار درم‌بنزديك (۱) پیروی‌کنند ۰ (۲) پوستین- شنل (۳) ومیل نکنید بسوی کسانیکه ستم‌کردند »تا آتش دوزخ بشما نرسد . 5 7 ما كت ۳۷۷ فرستاد» همه نفرقه کرد که بکدرم باز نگرفت ؛ محمد بن و اسع بدید؛ کفت توافت بگوی» تا دل نو هیچ میلی گرفت بدوستی وی بدین سیب ۰ گفت «گرفت» گنت . « ازین مبتر سمدم » آجرشوض ان مال کارخویش کرد باتو ! » دیکی از یزر گان بصر ه مال سلطان ستدی وتفرقه کردی ۱ ویرا گفتند «نترسی که دوستی ایشان در دل نو بجنید گفت ۳۹ دست من بگیردو در بپشت برد آنگاه که معصیت کند؛ ویر ا دشمن دارم و آن‌کس دشمن دارم که ورا سخر کرد تا دست من بگرفت و در پشت برد اچون کسی رااین قوت‌ود .باکی‌نبودا گرمال‌ایشان تفرقه کند » . اصلی نم در 1 آردن عق صحیت و حولق و نگاهداشتن حق سوو رشاو ند و هم-ارهو (وو ححقق‌در و (شان و بر آدر آن سود آلی بدانکهدنیامنز لی‌است ازمنازل راه‌خدای‌تعالی » وهمگنان درین منزلمسافر نده وفافله مسافران - چون مقصد سفرایشان یکی باشد حمله چون یکی باشد: بابد که میان ایشان الفت واتحاد ومعاو نت باشد » وحق یکدیگر نگاه‌دارند »و ماشرح صحبت باخلق درسه‌باب‌یاد کنیم : باب اول - درحقوق دوسنان و برادران خدایی ؛ باب دوم - درحقوق دوستان ؛ ۱ باب سیم - درحقوق مسلمانان وخویشان و بند کان و فیر آن. بات ارل در دو ستی وبرآدری که بر ای خعدای تعالی بود بدانکه با کسی‌برادری و دوستی‌داشتن ازبی رخدای تعالی » ازعبادنهای‌فاضلست و ازمعاملات بزرلدر دين . رسول گفت - علیه‌السلم - : « هر که خدای تعالی‌بوی‌خیری خواسته باشد » ویرا دوستی شایسنته روزی‌کند : تا اگر خدای تعالی را فراموش کند باش دهد » و اگر باد کند باروی باشد *‏ و گفت - علیه السام "9 «هیچ دو موّمن میا * ات ۱0 ره شیک سل ۸5 زه و از آن فایده باشد در دین» 4 و گفت « ه که ی را در راه خدای تعالی ببر ادری گرد » ویر آدر بپشت درحه رفیع بدهند که پپیچ عمل دیگر بدان درجه نرسد ۰ .و ابوادریی خولانی » معاف را گفت : «من ترادوست دارم بر ای خدای‌تعالی * گفت : « بشارت ترا که از رسول - علیه‌السلام - شنیدم که : روز قبامت کرسیپا بنبند گردا کرد عرش ؛ گردهی را که رویپای ایشان چون ماه شب چرارده بود » همه خلق درهول قیامت باشند وایشان | یمن » وهمه دربیم باشندواشان ساکن » وابدان اولبای خدای تعالی باشئد کهابشانر | نهبیم بود و نهان_دوه : گفتند : با رسولالله این قوم کیانند , گفت :المتحا بون فی4101 » ایشان کسانی اند که یکدیگر را بر ای خدای تعالی دوسن دارند » . و رسول گفت - علیه السلم ِِ» هیج دو کس برای خدای تعالی دوستی نگرفتند که نه دوسترین ایشان نزد خدای تعالی آن نود که‌آن دیگررا دوست ترداشت ۶ و گفت :+ « خدای شب ورن حق‌است دوستی من ۳ را که زبارت یر 99 بر امن » و 9 دوستی 3 برأی‌من » و با ۰۹ دز هال مسامیفت کنتن بر ای من » ویکدیگر رانصر بت کنتهیر ای‌من ۳ گفت: « خدای تعالی گوید در روزقفیامت کجااند آن کسان ی که بر ای‌من با ۹ دوسنی گر فتند » تاامروز که هیچ ساب یست که بنا‌خلق باشد ایشانر ادرسایه‌خویش بدارم؟» و گفت : «هفت تن » روزقيامت ‏ که‌هیچ کس را سایه نباشد» درظل‌خدای‌تعالی باشند: تکی آهبر عادل ؛ دوم حوانی که در ابتدای‌جوانی درعبادت بر اب باشد 4 سیم مردی که از هسیحد برو دل‌او تا سخته بو #9 3 برسد ؛ چهارم دوتن که برای خدای‌تعالی بایکدیگردوستی دارند ؛ بر آن‌گرد ایند و ؛ بر آن جدا شوند ؛ بنحم کسی که درخلوت خدای تعالی را باد کند » چشم وی پسر 91 شود ؛ ششم مردی که زنی با حشمت وحمال ویر ابخویشتن خواند » وی از ترس خدای‌تعالی احات‌نکند ؛ هفتم مر دی که صدقه بدهد بدست راست که دست جچب ویاز آن | گاه نباشد » > و گفت : «هیچ کس زبارت‌بر ادری نکنداز برای‌خدای‌تعالی» ۷ فرشته منادی می کندازپس وی که فر خ و مبارك بادتر | بپشت‌خدای‌تعالی» و گفت : «مردی بزیارت می‌شد بنزديك دوستی » خدای تعالی فرشته رابرراه فرستاد تا گفت کجا میروی؛ گفت: بز بارت فلان بر ادر » گفت : حاجتی‌دار ی بنز دیلو ی ؟ گفت. نه » گفت. س‌چر امروی» ۳۰۷ گفت . برای خدای تعالی ویر دوست دارم وی کوزت ! خدای تعالی مرا بنزديك تو فرستاد تا ترا بشارت دهم که خدای تعالی ترا دوست میدار د سیب دوستی تو ویراه وبیفت ترا واحب کرد یر خود * » ورسول گفت - علیه السلم : « استوارترین دست 1 )۱( ۱ ‌" ۱ ۱ اویزی درایمان » دوستی ودشمنی است برای خدای‌تعالی؟. و خدای‌تعالی وحی فر ستادیببعضی از انبیاه که «۱ بن‌زهد ۳ وه ۰ بدین‌راحت خویش تعجیل کر دی که‌ازدنیا ورنج‌وی برستی ,واماانکه بعبادت من ‌مشغول شدیه بدین‌عز جوش حاصل کردی 4 ليك‌بنگر تاهر گز بر ای من‌دوستان مر | دوست‌داشتی وبادشمنان من‌دشمنی کر دی :۰. و اقدسی علیهااسلم ِ حی‌ذر ستاد که :| 5 همه4عبادتراء اهل | سمان وزمین بجای!اری » ودرمیان دوستی‌ودشمنی برای من نباشد» آن‌همه صورت‌ندارد »4 وعیسی تب علیه السلم رن توت کر وف نز ديك خدای تعالی‌بدشمن داشتن عاصیان » و نز ديكك گر دانید خودرابخدای تعالی بدور بودن‌آزایشان؛ ورضای‌خدای تعالی‌طلب کنید بخشم گر فتن باا بشان» گفتند :از و حاللفه با کی نشینیی؟» گفت : «با کسی که دیدارایشان‌خدای‌را بایادشما دهد وسخن‌ایشان در علم شمازیادت "ور او کر دار اشان‌شمارا در ا ۳ کنده ,وخدایتعالی وحی‌فرستاد بداود با ۵اوة » چرااز مردمان رسدءٌوتنبا نشسته *گفت : بارخدایا دوستی‌تویاد خلق ازدل 1 ۰ )۲( ۳ ۳۹ ت ۰ ۰ ۰ من‌بیرد وازهمه نقور ‏ شدم دشن : یا داوه ؛ ببدارباش ؛ وخودرا برادران بدست ار » وهر که پارتو نباشد - درراه‌دین - ازوی‌دورباش » که‌دلت سیاه کند و ازمنت‌دور کند .ورسو ل‌ما گفت : علیهالسلم : «خدایراتعالی فرشته‌ایست يك‌نيمه وی‌از تشد رلک نیمه وی از برف تن بارخداباجنانکه غنان | بق وبرف‌الفت‌افکندی / مبان دل‌بند گان‌شاستة خویش الفت انکن» !و گفت : «کسانی که دوستی‌دار ند بر ای‌خدای تعالی ‌ بر آی‌ایشان عمو دی‌بر ند ازیافوت دنق 4 برسر ۱ ۷ هفتادهز ار کوشك 4 از | تیحا باهل‌بپشت فرونگر ند » نو رروی ایشان بر اهل فقعت افتی:: جنانکه نور افتاب دردنبا اهل بیترت گوشد ببایید تابنتظاره ایشان‌رویم : ابشان‌را تسمدیل حاماء ی شش سیر پوشیده » وبربیشانی ایشان نوشته : المتحا بوی‌فی‌الله - این‌دوستان خدای تعالی‌اند عزوجل؛» .و ابنالسمالك دروقت مركمیگفت : «بارخدایا ! دانی که در آن وقت که (۱) تکیه گاه . (۲) گریزان ۰ (۳) دیبا - پارچةٌ ابریشمین نازك . ۳ را ای اف | معصیت‌همی کر دم‌اهل‌طاعت " رادوست‌میداشتم؛ ايند نت ت آن‌کر» .و محاهد ۳3 رد که : «دوستان خدایتعالی چون درروی تیگ خند ند ) همحنانکه بر 2 ازدرخت فروریزد » گناه ایشان فروریزد» . بید[ تردن یقت دو سنی‌خدای تعالی که کدام‌باشد بدا که دوستی که اتفاق افتد با 5 بای در دببرستان 1 بادر سفر بادر مدرسه یادرمحلت بوده باشد ‏ و بدان سیب الفتی افتاده باشد » ازین‌حمله نبود :دهر کهرا بر ای آن دوست‌داری که صورنی تیکو دارد ؛ بادز سختن گفتن شیر ین‌بود » وبر دل سك بود» ده هم از این‌نبود اوهر کر ۱ برای آن دوست‌داری که تراآزوجاهی‌وحشمتی بود »بامالی باغرضی‌دنیاوی .ازین حمله‌نبود : که‌این‌همه‌صورت بندداز کسی که بخدای تعالی وباخرت ابمان‌ندارد ؛ ودوستی خدای آن بو د که بی‌ایمان صورت نندد واین پردو درجت‌بود : . درجدٌ_آن‌بود که کسی را دوست داری برای غرضی که در وی بسته بود » و او ل لیکن آن غرصض دینی بود و برای خدای تعالی بود + چنانکه استاد را دوست داری که تر اعلم آمو زد این ددستی خدایی بود» چون‌متصود نو ازعلم آ خر ت‌ بود زد <اه ومال 4 | کرمقصود دنیا بود » این دوستی‌ادین حمله شسود » 2 اگر شاگرد را دوست داری تا ازئو علم آ موزد وترا خشنودی خدای تعالی بتعلم خا | ی 4 این برای دای تعالی بو ) واگر برای <شمت‌دوست‌داری از بن حمله نبود 7 کنیم صد فه دهدو کسی‌را دوست دارد که آن بشرط بدرویشان برساند » یا درو بشانرامهمان کند و را دودست دارد که طیخم اء _ِ بزد » این دوستی خدابی بود ِ بلکه! گر دوست دارد که ویرا نان و حامه دهد و فارغ میدارد تا وی بعبادت بردازد» ‏ این دوستی‌خدایی بود » چجون مقصود وی فراغ عادست و سار گغاها وعتای یا توات‌عر ان دوستی‌داشته‌اند برای این غرض ؛ وهردو ازدوستان خدای تعالی بوده‌اند؛ بلکه اور کت رن خوش را دوست‌دارد بای نکه ویرا از فسادن‌گاه دارد »و سب ات فر زندی که ورادعاء تب 39 ۱ این دوستی بر ای خدای عال ی بود » و هر نفقه که بردی کند چون صد صد4 0 بود؟ بلکه اگر شا گرد را دوست دارد بدو سیب ؛ یکی ۳۹۹ دبستان. م مکتبغانه . هت 2 اد ی اد داسف دیف تا اینکه خدمت او می کند ودیگر آنکه‌ویرا فارغ میدارد تا بعبادت بردازد » اینقدر که برای عبادتست از حمله دوستی‌خدای تعالی بود» وبرین ثواپ بود ؛ دور سوه داین با کیت ۳ آن بود که کسی را دوست دارد » ۳ بی‌آنکه دو ] ورا هیچ عرض ازوی حاضل | ند نه از ری تعلیم کند و زد تعلم و زه فاید؛ فراغت دینی‌از وی حاصل آیده دلیکن بدان سب ب که وی مطیع خدایست‌ومحب خداست عزوحل ورا دوست دارد » بلکه سامت آنکه بنده خدای است و آفر ید خدای‌استعزو جل .این‌دوستی‌خدابی بود . داين عظیمتر بود » که این از محبت‌خدای تعالی‌خیزدکه بافراط بود » چنانکه بحدعشق رسد : چنانکه اگر کسی‌ب رکسی‌عاشق شود کوی ومحلت وی دوست دارد » ودیوار سرای‌ویر| دوست دارد ‏ بلکسکی که در کوی وی تون را ازسگان‌دیگر دوست‌تر دارد » ناجاره خود محب‌معشوق‌خویش ومحبوب معشوق خویش را و کسیراکه فرمان بردار معشوق بود » با چا کرو بنده‌وی بوده » با خویشاو ندی‌وی بود ؛ اینهمه رابضرورت دوست دارد : که هرچه باای‌نسبتی گرفت دوستی‌بدان سرایت کند ؛ وهرچند عشق عظیمتر بود سرایت آن بدیگران که سح معشوق بود وبوی تعلق دارد بیشتر بود . س هر که‌دو ستی‌خدای تعالی بروی‌عالب شود » تا بحد عشق‌رسد همه‌بند گان ویرادست دارد ؛ خاصه دوستان ویر رهمه آ فریدها رادوست دارد : که هرچه در وجودست » همه اثرقدرت وصنع محبوب ودیست » وعاشق خط معشوق را ووصفویرا دوست دارد . ورسول ‏ علیه‌السلام . چون نوباوه بوی بردندی » ی داشتیو بچشم فرومالیدی و گفتی . قریب عمدست بخداوند تعالی. ودوستی خداو ند تعالی نیز دوفسم : بعصی بر ای نتعمت دنما 9 ۱ <رت بو ۵ 4 وبعصی برای خدای تعالی بود و بس 9 هیچ جر درمیان شود . این تمامتر بود» و شرح این دراصل محیبت بگوییم ۱ درر کن‌چپارم از کیاب.. ودرحمله وت محبت خدای‌تعالی برقدر وت ایمان بود ؛وهر چند ایمان‌فویتر بود محیت 9وی‌تر بو د »و نگاه بدوستان خدای و تانق کات وی سرایت کند.و اگر دوستی حز بفایده خالی نبودی » دوستی مرد گان از انبیاء واولیا وعلما صورت‌نبستی» ودوستی همه دردل موّمن حاصلست . پس هر که دانشمندانرا وصوفیان راو بارسایانر | ۱ ۳ ۵ و هم ما ما ها مخ مه ها شخ ساسا وا وا و و وا و و و و و و مها او و دا او وا دا و و و و و و و و و اه وا ها ون و و وا و و تا ای دا و و و و و و و و و و و و او وا و و وا و او وا او و و و و و و و و و و او ود وج و و ات و و و و و و و وا و و و وج و و وا ۵ و خدمتگارانر | ودوستان ایشانر | دوست دارد» رف آخدای تعالی داشته باشد ولیکن مقدار دوستی بدا کر دن حاه ومال بدید ‌ بد . ۳1 بود که ایمان و دوستی دی چنان قوی‌بود که همه‌مال بسکیاز بدهد چون ابو بکر صدیق رضی اله‌عنه-و کس بود که‌چنان بود که‌يك نیمه بدهد ) چون ع۵ر - رضی النه عنه و کس بود که اند کی بیش نتواندداد ؛ ودل‌هیچ مومن از اصل‌این‌دوستی خالی‌نباشد اگرچه ضعیف بود . برد کردن دشمنی برای خدایتعالی که کدامبود بدانکه‌هر که‌مطیعانر ادوست‌داردبر ای‌خدای‌تعالی- بضر ورت کافر انر اوفاسقانر | وظالمانر | دشمن‌دارد: که‌هر که سر ادوست‌دارددوست‌ویر ادوست‌داردودشمن »۶ بر | دشمن‌دارد »و خدای‌تعالی این‌قوم رادشمن‌دارد » بی اگرمسلمانی باشد فاسق‌باید که برای‌مسلمانی وبرادوست دارد» و برای فسقو بر | دشمن‌دارد » ومیان دوستی ودشمتی جمع کند؛ چناننکها گر کسی‌يك فرزند ویرا خلعتی دهدو يك فرزند راحفا کند وبز ند » ازوجپی ویر ادوست‌دارد :وازوجهی دشمن‌دارد»و این‌محال‌نبود : چه| گر کسی‌سه‌فرزند دارد یکی‌زیر وفرمان‌بردار ویکی‌ابله و نافرمان‌بردار ویکی‌ابله‌فرمان‌بردار »یکی رادوست‌دارد » یکی را دشمن » واين سومرا ازوحپی دوست دارد وازوحپی‌دشمن. و اثر آن‌بمعامات تقف و تایححکی ر اا کر (ممی کند ویکیر ااهائت ‏ و آن‌دیگر را میان| کر ام و أهانت‌هبدارد. ودر حمله ۱ هر که باخدای‌تعالی خلاف کند بمعصیت ؛ باید که «محذان بود که باتو کند : بمقدار مخالفت ویر آدشمن داری و بمقدارمو افقت دوست‌می‌داری » باید که اثر آن درسخن ومخالطتومعامات‌بیدا ‏ بد : تاباعاصی گرفته روی‌باشی دسخن‌درشت گویی ؛ دباکسی که فسقش بیش ‌بود گرفته‌تر باشی ,وچون ازحد بیرون شودزبان ب-از ۳ کنی.ودر حق‌ظالم مبالغت‌پیشتر کنی از آنکه درحن‌فاسن‌مگر 0 که‌ظلم برخاص تو کند 4 آنگاه عذو کردن واحتمال کردن رن . وسیرت سلف درین‌مختلف بوده‌است :گر وه ی‌مبالغت کر ده‌اند دردرشتی :بر ای‌صلابت وسیاست‌شرع را و ا<مد لین <:بل از بره ن بود که با ۰ ی <شم 5 0 ۰ تصنیف گرد در (۱) بااو سغن یگو بی وازوی دودی‌جویبی -۳۱۱- را | جو ۳ ۱ بط آن‌شپیت برخو ۳ در دلو عافند .واحیی لین ههین س‌ من‌از کسی جیری نخواهم 4 اماا گر سلطان چبری‌یمن دهد بستانم 4 بادی‌خشم گرفتو ز بان‌باز گر وت ناازوی عذرخو است 8 رت نا : طیبت ومزاح!۲ ‌ ی کردم گفت :+<وردن آن‌از دین أست دبادیرن بازی کین ( "و گردهی بوده‌اند که همذر | بجشم مرحمت رن این بنیت ی : که کسی که نظر وی‌از توحید بود » همه‌رادر صقر ربو بت مضطر پیند » بحشم رحمت هد ولی؟ ن‌جای غره‌شدن احمقانست 4 باشد که مداهنت باشددر باطن‌وی ۳ بندار د که توحید ۶ و نشان توحبدآن بودکها گر وبرابز ند 4 ومال‌وی‌سرد سای کون + وربان بوی‌دراز کند 4 خشم ز 4 رهم بچسم شففت نگسرد : چون‌ازتوحید صر زرت خلق 1 ۳ چنانکهرسولرا - علبه| لسالام _ دندان بشکستند 4 وخون‌بردیدی فر می در بد ووی‌میگفت ۰« (اهم هد قو هی فا نهم لابعامون» (*) 1 جول‌در حق حوش خامو ۹ دد» ودر <ق خد ای تعا( ی‌خامو و دد این‌مداهنت و زماق‌و حمافت باشد» زد دو حید دس ن‌هر که‌توحیدچنان برویغالب نباشد»وفسق‌فاسق‌دیر ادردل 2ی‌دشمن: نگرداند دلیل‌ضعیف ایمانو دوستی ری وانشرن : جنا نکه 5 ی دوست د زاین نوحشم نگیری ۱ دلیل آن بود که اصلی ندارد . 9 ۲۳ | در سوات شم امدألفان دای تعالی ۱ بدانکه درجه مخالفان خدای تعالی متفاونست » خشم و تشدید با ایشان‌باید که متفاوت بود : درحه اول کافر آژند : | تک اهل‌حرب‌باشند» خوددشمنی ایشان‌فر یضه است .و معاملت‌با ایشان کشتن وبنده گر فتن اسر ۱ در چه دو ] اهل ذمت اد : دشمنی ۳ ایشان‌نیز و تصه اش 4 ومعامات بااشان ی ی یتسه )۱ ۳3 درعلم کلام دار ! ای مد ه خاصی بوده| ند ۰ (۲) شوخی و خوشمز گی . (۳) بامر [جمه بپمه نسمید4 هرا معدی سهانت اخبر جمله معلوم ۳ در)جراء ‌ م نبود ۰ )( یعنی خاق را در زار خود مضطرب وبچار میداند . (و) خدایا قوم ۷1 رهنه‌ائی فرما چه آنهپا نادانانند , -۳۱۲- آنست که ایشانرا حقیر دارند وا کرام نکنند وراه بریشان تنك‌کنند دررفتن ؛ اس دوستی با ایشان بغایت مکر وه است ‏ و باشد کهبه‌درحة تحریم رسد که خدایتعالی 3 <« ۷ تحد قو ما رو منوی الژه و البوم الاخر » بواذون هن <اد آلله و رسو له .۰ لاه (۱)» . ورسول ون ۳ علیه السلم -:«هر که بخدای تعالیو بقیامت ایمان دارد بادشمنان‌خدای‌تالی دوست نباشد » . اما بربشان اعتماد کردن و ایشان را به عمل و ولایت بر مسلمانان مسلط کردن » استخفاف بود بر مسلمانی » وازحمله کبایر بود. در جه سور 1 میتد باشد :که خلق‌ر ۱ سدعت دعو ت کند: اظار دشمنی‌ری س باشد ؛ تاخلق ازوی نفرت کر ند ۰ و او لیتر آن‌بود که ویر | سالام کید وباوی‌سخن نک یند » وساللام‌ویر| جواب‌ندهند : که‌چون دعوت کند شر اومتعدی‌باشد ت اما گر عامی بود ودعو ن‌نکند ؛ کاروی سمل‌باشد . درجه حرار معصیتی است که در آن رنج خلق باشد » چون ظلم و 5 اهی بدرو ۶ و حکم بمبل و هیحا ۳ دن در شعر و عیبت ۳ دن و توارط دن مبان مردمان » آذیر قوم اعراض کردن و با ابشان درشتی کردن سخت ثیب‌کو بود ۱و دوستی داشتن بااشان سخت مکروه‌بود : و ب‌درحه ح هی بر سد درظاهر فتوی - که‌این درضیط تکلیف نیاید . در جه‌پنجم - ۳ بود که بشر اب خوردن و ی کون مشغول بود ‏ و ۳۹ را از وی رنجی نباشد ؛ کار دی سپلتر بود » و باوی تلطف و نصحیت اولیتر - ۳1 آمید قبول بود - و اکیر نه » اعراض کردن از وی نبکوتر . اما حواب سللام باژ باید دادن » و لعنت نباید کردن - یکی در روز گار رسول - علیه‌السلام - چندبار شراب خورد و ویر حد زدند یکی از صحابه ویرا لعنت کرد و گفت چند خواهد بودن از فسادوی » رسول - علیهالسام - ویر | ی کرد و کت - ویرا خودشیطانی خصم بیاست » تونیز باورشیطان مباش‌بروی ! ۱ )۱ تعواهی یافت‌مر دمیر | که دود | وروزباز بسین یمان د اشده باشزد و معغالفان خداو (بمبر ش. ر ۱ دوست بدار ند . (۲( بدیگر ان سرایت کند و در سد , ۳ دان‌دو) باب دوم در حوو ق‌ هیحویت و شبر ابط آن بدانکه هر کسی‌دوستی وصحبت را نشاید »یلفهباید که صحبت‌با کسی داری که دروی سه خصلت بود : اول عقل بود : که درصحبت احمق هیچ فایده نبود »و باخر بوحشت کشد» که احمق آن وقت که خواهد که با 9 » باشد که کاری کند - باحمقی که دبان تودر آن بود و نداند 4و گفته‌اند: ۰ اراحمق دور بودن فت ات » ودر روی احمق نگربدن خطیئت است» ؛ واحمق آن بود که حقیفت کارها نداند ؛ وچون باوی بگوبی‌فیم نکند. خصات دو) خق‌نیکوبود: که‌ازبدخوسلامت‌نبود » وچون آن خوی بد وی بجنبد » حق‌توفر وماند و باكندارد . عصلی سو 6 زکه «صلاح دو و ؛ که هر ک۵بر معصیت مصر بو د ازخدای تعالی نترسد » وهر که ازخدای تعالی نترسد بر وی اعتماد نباشد . وخدای تعالی می‌گوید : «و لاتطع‌می اغفلنا قلبه‌عن ذ کر نا واتبع‌هویه» طاعت مدار کسی را که از ذکر خود غافل کرده‌ايم ۰ وازس‌هوای خویش است» ؛ وا گرمبتدع بود .ازوی دوربایدبود» که‌ردعت ری انش دون , وشومیژی بنو بر سد » هیچ بدعت عظیم‌تراز آن نبوده‌است که اکنون ند مه اشیت :گروهی| ند که از با خلق‌خدای تعالی‌داوری تباید کردن ؛ وهیحکس را ازفسق ومعصیت بازنباید داشت » که مسا رابا خلق‌خدای تعالی خصومت نیست ودریشان تصرف نیست ؛ و این‌سخن تخم اباحت است وسرز ندقه‌است » وازبدعت عظی ترست البته »با این‌قوم هیچ مخالطت نباید کردن :که‌این‌سخنی‌اس ت که موافق‌طبم‌است وشیطانبمعاونت آن برخیزد» واين را دردل‌بیاراید وبزودی‌باباحت صریح کشد .‏ و جعفر ۱ اصادق - ر ضی ال عنه گفتهاست که : * ازصیجیت پنج تن‌حذر کنید : یکی‌دروغ زن » که همیشه‌با وی درغرورباش ؛ و دیگراحمق ,که آن وقت که سود تو (۱) مقصود نزدیکی بغداست . ۱ ۱4- خو اهد » زیان کند و نداند ؛ و بخیل که‌بپترین وقت توازتو بیرد و ید دل(" که دروقت حاحت ترا ضایع بماند ؛ و فاسق که ترا بیکک لقمه بفروشد و بکمتر از یک (قمه »‏ گفتند : ۱« <یست ۶ » گفت : «طبم در آن"» . 2 <نرل می‌گوید ۰ ره علیه ‏ که : * صحبت با فاسق رکو و دوست تر دارم ازانکه با قزای بىد خوه . ث_ِ و بدانکه حمله این خصال کمتر جمع شود » ولیس‌کن باید که غرض صحیت بشناسی | کرمقصودانس است » خلق نیکوطلب کنی؛ وا کرمقصود دنبا است » سخاوت و کرم طلب کنی ؛ و اگرمقصود دینست علم و پرهیز گاری طلب کنی ؛ وهر یکی را شرطی دیهرست . بدانکه خلق ازسه جنس است - بعضی چون غذا اند» که ازوی نگر بر 93 بعضی‌چون دارواند ؛ که‌در بعضی احوال بدیشان‌حاحت‌افتد و بس, و بعضی‌چون علت‌اند» که‌بپیج وقت با ایشان حاحت نبود » ولیکن‌مردم بدیشان مستالا شوند » ومدارا میراید کردتا برهد . و درجمله » صحبت با کسی باید کرد » که او را از تو ف‌ایده دینی بود » یا ترا آزوی . بیدا کر دن سووو ق‌ صعیت و دو سعی بدانکه عمّد بر ادر ی وصحبت چون سته شد » همحون عقد نکاح است که بر | حقوق است . رسول - علیه السلم - میگوید : «مثل‌دو بر ادرچو ن مثل‌دودست است که بکدیگررا هیشویند» . واین‌حقوق ازده حنس است : سوق درمالست » ودرجه‌بزر کتر ات که حق وی را تقدیم کند و اثار کند » اول )۱( تر صو . 8 «عنی شیعص را حعی بطمم لقمه :4 حود امه ب نفر و شد ۰ (۳( ناجارو نا کز بر است. 63 باران «مغمدر |زاهل مد رنه ۰ درمقا بل مپاجر ین که 1 مکه با [ تحعضرت مپاجرت کردند( ۵ ( ۴ انانرا (مپاجران را ) برخود (انصاد)بر تری میدهند (در :سیم غنیء‌تهای چنگ)| کر چه خودنیازمندی دار ند ۰() مقصود درچه دوم درستی است. 1 ۰ ۱ (۳)4 2 جنانکه درحق‌آنصار ت افقی ات ۰ «و اف ار ون‌علی اقسهم و او کان ب6م خصاصه (۰)» ۹ دوم۲| نکه ویر همحون جویشتن ت دارد ِ ودمال مسان و ۳ حوش ووی 2 دارد 1 ودرجه‌باز سین | نست که اورا جون علام ۳ خادم <وش دازد راتکه از وی فزون | ید درکار و حاحت و هد ناتک ورا ساید خواست -؛ چون خواست و بگفتار حاحت افکند » این ازدر<-4 دوستی بیرون شد .که اندیشه و تیمار !وی ازدل وی برخاست » این صحبت عادتی باشد که" نرا قدری نباشد . عتبة | لغلام را دوستی بود » گفت مرا بحپارهز ار درم حاحتست 4 کت زا و دو هز ار درم 0 از وی اعراض کرد و گفت . شرم نداری دعوی دوستی خدایی کنی ۱ آانگاه دنبار| ایثارنکنی ! وقومی را ازصوفیان غمز کردند بنزدبلت یکی از خلفا سمشیر بباوردند تا همه را بکشند ابو الحسی نوری در آن‌میان‌بود 1 از بیش در آمد ۳ وش ۱ بکشندنست زا له کنیع جر ۱ چذین کر دی؛ گفت ۳ بشان ۳ ادر آن‌من اند اندردین » خو استم که حان‌پیش ایشان نثار کنم گفت . «کسانی که ابشان چنین باشند ابشان را قوان رت » وهمه را رها کرد ۱ و فنح مو صای بخ ن‌دو ستی‌شد ؛حاضر نیو 9 ویر اگفت تاصندو فده ساورد؛ تاانعه خواست بر گرفت » چون درشب بخانه باز آمد و بشنید که چه کرد » کنیز لکرا از شادیآزاد کرد . ویکی‌بنزديك بوهر یره آمد-رضی‌العنه -‏ گفت.میخواهم که را نودودستی وبرادری کنم 7 ۲ دانی که حق بر ادری <مست + گفت - آنکه 9 دزر سیم <ویش او لت از من نباشی ؛ گفت : بدین درحه بر سیده‌ام , گفت : س برو که‌این کار تونیست ۲ ان عمر گوید » رضی ال عده - «بکی را از صحابه‌سر بریان‌فرستاند؛ گفت 9 فان برادرمن ازمن او لیتر وحاحتمندترست ۳ وی ور ستاد ِ و أنکس‌بیرادری دیدر فرستاد ژهمحنان بحند دست بگشت تا | نگاه که‌باو ل باررسید» . ومبان سر وق و <یشمه بر آدری‌بود » وهریکیوام وان 6 این وام آن بگزارد _چنانکه آن‌ندانست و آن و ام این بگزارد چنانکه‌این ندانست . ۱ دعلی تن بد رز ضی ال عنه - «بیست درم در حق برادر ی کنم» دوستر دارم از آنکه‌صد درم‌بدرویشان دهم». درسول -علییه | لسلم- دنه تک ودومسواله باز کرد ۳ (۱ ) خدمت و غخو اری.(۲)غدز کردن: پشت‌سر کسی بد گوئی کردن. (۳)باز کر دن :چیدن . ۱ ۳ ت ی کژودیگرراست 1 ون؟ ی از صحایه با وی بو ۵ 1" 0 ۳ با وی 9 1 وکو ۵ اف , گت با تلد ! و بدین او لیتری »کشت -«هیچکس تایبا کر مت نکند » که‌نه ویراسوّال کنندازحق‌صحبت وی که‌نگاه داشت‌یا ضایع گذاشت»اشارت ِ دبدانکه -حق صحیت اتازاست و کفت - «هیچ دوتن تا مکی صحیت نکنند که نه دوستتر نزدخدای‌تعالی آن بود که رفیق‌تر بود». سوه باری دادن بود درهمه حاحتها ‏ مش‌از 1 نکه درخو اهد 8 بد ‏ وقبام ۴ کردن بمپمات »بدلی خوش تیه تفن وسلف چنن بوده‌اند -چون‌بدر 93 سر ای دوست شدندی » هررو رازاهل‌خانه‌سر سید‌ندی که _جه کاروجه شغل رت هیزمتان‌هست و تکار هست ونان‌وروعن‌هست ؛ و کاراشان هحون کار خویش مهم داشتندی» وچون بکردندی منت داشتندی . وحسی بصری 0 «برادران برماعز یز تر ازاهل وفرزندان‌اند؛ که اشان دین ساد میدهند؛ وفرر ندان دنا اد مید‌هند». و عظا گفته است که : « تن از سدرور بر ادران طلب کنید: | ۳3 مار باخند عبادت کنید؛ و اگ مشغول باشند باری دهید » و ۳1 فراموش کرده باشند باد دهید». و جعفر بن ۵4 رضی‌آلعنه - گ بد ز «من شتاب کنم تا حاحت دشمنی‌ازمن روا شود تا آزمن بی نباز نباشد- درحق دوست چه کنم؟» ۰ . و؟ س بوده است درسلف؛ که پس از مر گ بر ادر چپل سال اهل وفرزند ورا تیمار میداشته است » نگاه‌داشت حق صصت را. بو « نت بان ا یت که درحق بر ادران گرا وعوب اسشان بو شیده دارد؛ و ۲ ۳ کسی درعست <دبث ابشان کند حواب ندهد و جنان انکار د که و ۰ ِ سس دیوار هیشدو د: چنانکه خواهد که‌وی باشد درعمت او وی نیز درعست او همحنان باشده ومداهنت ند وچون سخن ک ید بشنود؛ وباوی خلاف و مناظر ۳ نکند و هیچ سر و ی آشکارا نکند_ گ چه پس‌از وحشت بود که لشیم بان ۱ وزبان ازغیت‌اهلوفرزند واسیاب وی کو تاه دارد»وا گر کسی بروی قدح‌کند!»باوی نگوید که رنج وی از رساندده بوده وچون ویر و و بند ازوی شنهان ندارد ۹ ۱۳۳۳ ۳۱۷ آن ۳ بود) ی گر دروی تقصیری رود کله نکند و ویرا معذور نت و از تقصبر خویش باز اندیشد که درطاعت خدای میکندهت از[ ان عحب ندار د که کسی‌در حق‌وی تقصبر کندیو بداند که ۱ [ کی ظلت کند که‌در ری هیچ #صیر نبود هر ۳ نباندو أنگاه از صحبت خلق بیوفند. ودرخبر قت 15 : "موّمن همه‌عذر حوید ومنافق همه عیب جو بد؛ و باید که رگ نیکویی ده تقصیر پپوشانده که رسول - علیه السام- میگوید: «پناه کنید ازپار بد: که چون شری بیند] شکارا کند ؛ وچون خیری بیند سوشد!» » و باید که هر گاه تقصیر را عذر و اند نپاد» عذر نید و بروحه ت ترین عمل کند» و گمان بدنبر د . که کگمان بد حرام است. رسول گفت: «خدای تعالی از مومن چپار چیز حرام کرده است: مال وخون و عرض و انکه توق مان ند بر ند». رعدسی شوگ علیه| لسلم. «چه کویی از کسی که برادرخویش را خفته بیند» جامه از عورت وی‌باز کند تابرهنه ماند ۶» ؛ گفتندیارسو ال که روا دارد که این کند؟» گفت: «شما! که آن عیب بر ادر شود بدانید آ شکار| کنید و و بیدا تادیگر ان بدانند». وچنین گفته‌اند که:«چون‌با کسی دوستی خواهی گرفت اورابخشم آن و آنگاه کسی راهان بوی فرست تاحدیث‌تو کنده | ک هیچ سرئو آشکارا کنده بدان‌که‌دو ستی را نشاید» و گفته‌اند که «محبت 1 که‌هر چه خدایتعالی ازتو بدانده ویا ۹ بداند» چنانکه خدای تعالی برتو بیوشانیده است وی بیوشاند». ویکی‌سری بادو‌ستی گنت باد 1 فتی؛ گفت: نهه فر امو #9 دم. و گفته‌اند : «ه ر که بائو درچار وفت بگردد وی دوستی را نشاید: دروفت رضا ودرخشم ودروفت نت و در وفت هرا و شهوت» بلکه باید که بدین سییها حق‌تو فرو ننپد». وعباس پسرخوش عبدالل4 را گت رضی‌اننه عنهما که :(عمر- رضی النعنه ترا بخود نز ديك می‌دارد دبر بران تقدیم می کند»ز نپار تاپن‌چیز نگاه‌داری: هیچ‌سر وی | شکارامکن» ودرییش وی عیبت مکن وباوی هیچ دردع مگوی» وهر چه فر ماند خلاف مکن و بایدکه هرگز ازتو هیچ خبانت وخلاف نبیند » و پدانکه هیچ چیز دوستی را چنان تباه نکن دکه مناظر ه وخلاف کردن درهر حدند یی َو معنی رد کردن ۲ ور ۵ سخن وفوست ان بود که وراحاهل واحمق گفته باشی وخودرا عافل وفاضل وبروی ۳ 3 ده‌باشی و بحشم حقارت‌دروی یسته» واین بدشمنی نزديك بودنه‌بدوستی. ورسول عتگ بد علیه‌السلام - «بایر ادر خوش در آنعهگو بد خلاف مکن»و بای مزاح مکن» ودر وعدم که دهی خلاف مکن». و بزر گان چنین گفته‌اند ۳ «چون برادر خویش را گویی برخیز‌وی گوید: تاکجا میروی؛ صحبت را نشاید» بلکه‌باید که برخیزد و نبر سد» اپوسلیمان دارانی میگو بد:دوستی داشتم»هرچه خواستمی‌بدادی یکیار گفتم بحیزی حاجت است ‏ گفت چند می‌باید؟ دوستی وی ازدل‌من برون‌شد. ودر حمله بدانکه قوام محبت بموافقت است درهرچه موافقت توان کرد . سوه آنکه بز بان شفقت و دوستی اظپار کند ۰ رسول - علیهالسلام - می گو ید . «اذااحب‌احد کم اخاه‌فلیخبر ه- هر که کسی‌را که دوست‌دارد باید که‌خبر چپارم دهد»؛ بر ای آن گفت‌تادو ستی تونیز در دلآنکس بدید أبدءو آ نگاه ازدیگر حانب دوستی مصاعف بود» پس‌باید که ازهمه احوال وی بز بان ببرسده و در شادی و آندوه باز نماید که باوی شر يك است ‏ واندوه وشادی وی‌چون|ندوه‌وشادی‌خود داند وچون ویرا آواز دهد بنام نیکوترین بایدکه بخواند؛ و اگراورا خطایی"" باشد 5 دوست دارد . عمر رضی ال عنه - گفت : * برادری بسه چیز صافی‌شود: آنکه اورا بنام نیکوترین خوانی ۸ و بسالام ابتدا کنی ودزاشست ویر تقدیم کنی» » واز این جمله آن بود که برژذی تنا گویی درعست وی جنانکه وی دوست دارد ۵ و همحنین بر اهل وفرزند واحوال وی وهرچه بو تعلق دارد تنا گویی که این اثری عظیم دارد در دوستی؛ د هر نیسکویی که کند شکر ّ؟ ی که علی ۳ ۳ ات که : « هر که بر ادرخویش را ریت بو شکر نکن بر نیکوهم شکر نکند و یاید که در غییت ویر | نصرت کگند وسخن متعنت (۲) بروی رد کند» وویرا همحون حویش دانن » وحفاء عظیم باشد که در بش وی سجن دوشن ون بزشنی»ووی خاموش مبباشد ۳۹ بٍن همیحنان‌باشد که بسند که و زا ند ووی باری نکندوخامو ش‌ می‌باشد که زخم سخن عظیم نر است .9 کی میگوید : « هر گز ازدوست من کسی سخن نگفت که نه تقدیر گر دم که وی حاضرست ومیشنود تا آن‌حنتم 5 -4 خواستم (۱) مقصود از خطاب لقب يا شهرتی‌است جز اسم ۰ (۲) بدکو ۱ ات که وی ب«شنود » . ابوالدردا رضی له عذه - دو گاو را درد که درزمین سته‌بودند » جون یکی باستادی 95 ی نبز باستادی» ی و گفت :برادران خدایی‌همچنن باشند ِ 8 3 در ۱ ستادن 13 فتن مو ات سوق ۱ نکه‌هرچه‌بدان حاحتمند باشد - درعلم‌ودین‌ویر| بیاموزد : که, رادرنر | از 1 ترا داشتن ۵ اولیتر از نکه‌ازر نج دنیا؛ و5 ر بیاموخت و بدان و کار ۳ د باب که نصیحت کند و بنددهد » و ویرا بخدای تعالی بترساند؛ لکن ۳ ید ک4 دن اصیحت در خلو ت بو دا ازشفقت باشتد 6 که نص<ءت بر مالا فقصضحت بود و انحه گو ی بلطف گویی یت ۸5 رسول میگو بد-علیهالسلم «مرمن ائینه موّمن بو ۵ بعنی که عیب و ن#صان جوش ۳ ازوی بداند؟) وجون برادر تو بشه‌هن‌عیب و درخلوت بائو یگ باید که منت‌داریو خشم نگیری که این همیحنان بود که‌تر | خبردهد که در درون حامه توماری ات با کژدهی 4 ازاین سحن حشم ی بلکه مت داری: و همه صفت‌ای دشد‌در ۱ دمی مار و کذدم ا ( لیکن رخم ۱ ن‌ در گور بدید ان بود. وعمر-رضی الله‌عنه- گفتی:«رحمت‌خدای تعالی بر | ن کس‌باد که عبب مر آبردبه مش‌من ۱ رد*» رجون سامان نز ديك‌وی ۱ مد گفت ۶یا سلما! وت رک تاج دیدی وحه شنیدی ازاحوال من که | ثرا کاره بودی؟» گفت: «مراعفو کن ازاین حدیث»: گفت «لا بد‌است» چونلحاح کرد گفت: «شنردم که برخوان تو دو نان خجورش بودبيك بار» ودوپیراهن داری» ت ی‌شب را ونک؟ ی‌روزر ا!»" گفت «آین‌هردو نیز نباشد !۳ دیگرهیچ چیز ۹ گفت نه. 2 حل رفة ۱ ون ۶مسی بر و سف اسباط نامه نوشت که «شنیدم که ددن خویش بدوحبه بفردختی دربزارچیزی‌خریداری کرد نکن گفت بدا ن؟ ی نو گفتی ست ی ۳ ۳۹ داد که تر | ی ۳ بر ای دین وصلاح‌تو کرد ناع ت ازسر باز کن‌واز خو اب‌ببدارشو» و بدا که هر که علمقر 1 نحاصل کرت و انگاه رغیت‌دنیا کرد - ایمن نبا شیم که از حمله مستمزیان باشد بایات خدای ۱ تعالی» ۰ س‌نشان‌رعیت دین 1 بود که ازچنین‌چیز ها مت دارد؛ وخدای:عا( ی‌میگوید: (۱) آشکارا در برابر مردمان (۲) سختی و خشونت ۰ (۳) دیگر نخواهد بود ۰ (4) چپار يك دانك وحبه (ه)یعنی‌چون ترا مي‌شناخت برای صلاح ودینداری تو بمعامله راضی شد . ()عر پوش و ۲ او هه و او واه و اه اه و و او پا و وا و اه و و و ۵ اه و ها ها ان ما ۵ ۵ اه ان اه هم دس و و ار ها ها وش ۵ و و و و ها ها و و و وا ام وا و و اه اه و و و ار و و و ما هط اد « و لح لا ت<ءون‌الذا صحین ۱۱ درصفت دروغرنان » وهر که ناصح‌رادوست ندارد از ان بود که رعو نت و کبر بردین وی غلبه دارد . و ار _ همه حایی باشد که أنکس عیب خویش نداند» چوت بداند » )۲( و ۱ شکار | 3 »واکر ان تکیت بدان بود که درحق نو رد باید داد دعر حبص تقصیر کرده باشد » اولیتر بوشیدن و نادا نسته انگاشتن بشرط انکه دلهتغیر نذود ۲ (۳( 5 ِ (4) هه دردوستی » اگر متغیر خو اهدشد » عتاب کردن " " در سب اولیتر ازقطیعت "‏ وقطیعت وه 2 : : بپتر از 2ضعت ۱ وربان دراز کردن ۰ و اند که مقصو د و ار صیحیت ان بو ۵ 4 خلق خوش ر هردب ۳ 5 باحتمال کر دن‌از بر ادر ان » نه انکه ازیغان نسکو ۳ چشم‌دار ی » ابو بکر دای 3 ید رحمهالله ت "مر دی بامن صیحرت گرد 2 بر دل من گران بود » دی ر ری بحشمدم تا آن گرانی ازدل من بر خیزد » بر نخاست ری بگرفتم و بخانه بردم و گفتم : کف بای برردی من ن۵ !گفت : الیته زینهان گفتم 4 لا بدچنین بابد کرد ۰ چنان کرد 85 ن‌گرانی ازدل من برخاست ‌. و بوعلی ر باطی گوید *باعید اللهر اری همر اه شدع‌در بادیه ؛ او کت آهیز: هن باشم درراه یائو 1 گفتم : و ,گفت ۱ بایث که پر 4 بگویم ات اعرن داری کفتم ۳ ۳9 وطاعه )0( 3 گفت ان و در ه ساوز 4 ساوردم وزاد وحامه هر ٩<‏ هر دوداشتیم در ۱ نحا نباد 2 بر هنت خود نراد 2 ی برد » هر رل 4 گفتهی شوی ٍ گنت : زه با تو بگفتهام ۹4 ابر همم 1 و فرمان بر دار باش 4 دیگر شب باران ۳ ۳ رور وی بر بای ایستاد ۳ ۳۹3 دیر مر ۰ می‌داشت ۳ بار ان برهن » هر گز اورا امیر نکردهی *. ۱ ۱ ۱ ه ۳ ۷ ۳ ۴ سوق عفو کر دن‌ازز ات " و تقصیر ؛ و بزر گان کفته‌انن , « ۳۳ بر آدری شم تقصبری درحجق نو کند هفتاد گو زد عذروی ازخویش بیخواه ِ اگر نس و نمدیرد 1 باخوبشتن گوی ۳ رت بدخویی وبد گو هر کسی که «ولی 4 برادر )۱ و لکن نصیحت کنند کان را دوست ندارند ۰ (۲) نگوشه و کنابه ۰ (۳) سرزنش کردن ۲ (4) بریدن (دوستی) ۰ (ه) بد گوئی ۰ (0) میشنوم وفرمانبردارم ۰ (۷) لغزش - خطا . ۵ مر اده 2 مازدی و هفتادعذر بیخو است و نیذیرفتی اک وا گر تصیر بدان بود که «ردی معصتی رود وی راباطف نصحیت کن تادست باز دارد » واگر دست ندارد و اصرار گناد خودنادیده انگار ِ واگر اصرار کند نصحیت کن» گر قابده نداد صحابه رادرین مس‌گلهاختالافست که جه باید کرد ۴ مذهب !رو ذر ۹ رضی‌آلد‌عنه ۳ ستکه‌ازوی پساید بر ید کف ورین «برای خدای تعالی وی‌را دوست‌داشتی ۱ کنون برای‌خدای تعالی دی‌را دشمن‌داره ؛و ابودر دا وحماعتی ازصحابه گفته‌ا ند که قطیعت نباید کرد »که‌امید آن باشد که از ان بگردد 4 اما در ایتدا بر ادری تیاه سمت ) جون هشن «ددن قطع نباید کرد و بر مایم دی هی‌گو ید مت «بگناهی که بر ادرت کند ورامپچور مکن 7 امروز بکندفر دا دست‌بدارت؟ . ودرخبرست که 5 «حذر کنیدازز لت عالم وازوی مترید و چشم‌می‌دار ید که زوداز ۱ 0 باز گر دد» ۲ ۱ دو بر آدربودند ازبزر کان دی یکی بو ای دل در مخلوقی متلاشد 4 آن‌دیگر بر ادر ر ۱ گفت ت دلمن مار سك )4 کد جو اهی که 3" بر ادر ی قطع کنی سکن 4 گفت. معاذالنه که من‌كت گناه‌از نو قطع کنم : و باخود عزم کر د که 9یج طعام وشر آب‌نخورد» ۱۳ نگاه که خدایتعالی اور | ازین بااعافیت‌دهد » چهل‌رور سوم نورد ۰ سس در سبط که ال چسیت؟ گفت ب همحنان واو ار و5 ۱ ۳ ؛ و تن‌وی ۲ ا | نگا که وی‌سامد و گفت ۹ تعالی کفایت 5 رد ودلمن 0 عشق 3 4 پر از انوا طعام خجورد ! و ۳ را گفتند - برادر و اژ دین بگردید و در معصیتی افتاد ۳ جر | از و نسری ۹ گفت وی را بیر در امروز <احتست 4 افناده است ؛ دست از وی جون باژ دارم ؛ بلکه تن کی ناو ر | ستلطف از داد برهانم . و در بثی اسر اثیل دو دوست بو د ند» توت کوخ عبادت کر دندی» یکی بشهر مد تاچیزی <ر ۵ 9 بررن خر ابانی افتاد وعاشه ق شد ودرماند ً باوی مشست جون <ند روزیر مد آن دیگر بطلب ویاً مد وحال وی بشنید» بنزديك وی‌شده وی ازشرم گفت: من‌خود ترا ۰ )۲( موه ۵ ۰ ۱ بو 1 ۰ ۰ مه ۱ نمی‌دانم , گفت‌ای بر ادر دل مشغول مدار که مرابرتو هر گز رشععمت ژدرستی نبوده است که اکنون هانست ) برخاست وتوبه کرد وباوی برقت ۰ س طریق بوذر سامت (۱) کداختن : آب‌شدن - لاغرشدن ۰ (۲) نمی‌شناسم . ۳ و ۳ # ات 6 هو وا دام و وم ماو و و ها و ما فا هس مخ مس با ها او ها ما و و و 8 و و و مه و و ما اد بخ داد مخ چا ها اه وه و هاوخ و ود وا وا و تاو هجو و و و وا وا او و تاو و وان وا وا او و ماو و و و و و و وی و وا ها ها ام دا ود اه 5 ۳۹ است ؛ اما این طریشت لطیف‌تر ات یه شرت ۵ 5 این لطف راهی بود بتو به وی و در رور درماند گی ببر ادران دین حاحت بود؛ چگونه فرو گذارند ؛ آما وحه فقه آ نست که عقّد دوستی چون بسته شدهمچون فرابت است و نشاید دعر <یم- کردن بسیب معصیت وبرای این گفت خدایتعالی:« فان ءصوله فقل‌انی بر یءهما تعملو ن-اکر عشیر ف ۳ خویشان توعاصی شوند درتو» 0 ی بیز ارم ازعمل‌شما؛نه ارشها بمز آرم». وابوالدردا را رضی النهءنه ی بر ادرت معصیت کرد ورادشمن نداری؛ گفت: معصیت ورا دشمن دارم اماوی برادر منست. اما در ابتدا باچنبن کسی برادری نباید کردن که برادری- نا کر دن حنایتی نیست» اماقطع کر دن حنایتی است وفر و گذاشتن حقی است که ثابت شده است؛ اما خلاف نیست که ا گر تقصیردرحق‌تو 3 ع او لت رجون عذر خو اهد -اگرچه دانی که دروغ گوید ساید بذبرفت»جه رسول ان - علیه‌السلاع : «هر که برادر وی آزوی عذر خواهد و نیذیرد بزه وی همحون بزه باشد کهدر راه از مسلمانان‌باج ستاند» ورسو ل گفت -علیه‌السلم-:مومن زود خشمکن شود وزود خشنود شود». وابوه‌لیم‌ان دارانی گوید مرید خویش را که «چون ار دوست حفا ببنی عتاب مکن که باشد که درعتاب سیخنی شنوی که از آن حفا عظیم تر بو ده گفت: جو ن بیاموزدم ه«چنان دید ۱ سوق آنکدد وست خویش را بدعا بادداری؛ درزند ار ۵ هم پس آزهر لد وهمیجنین ثم اهل وفرزندان دیرا؛ وچنانکه خود را دعاکنی؛ همچنان وبرا دعاکنی که وت ان خودرا کرده باشی؛ که رسول علیه‌السلام - ۹9 بد‌که : (هر که برادر خویش رادعا کند درعست؛ فرشته کو یه انز همحسین- ودر رت روات_ خدایتعالی كت بد: ابتدا کنم نو » و گفت: «دعای دوستان در غست ردنکنند» . | بو اژدر ذا فک رضی اله‌عنه_ «هفتاد دوست را نام برم درسجود وهمهرا دعا کنم بك بلت»» و گفتهاند که - «بر ادر آن بو د, که مس از مر * لو همگنان بمیر آث‌تو مشفول شوند ووی بدعا وحال تومشغول باشد ددل در آن بسته‌ که حن‌تعالی بانوچه میکند!». ورسول عایه | لسلم- ف بد که «مثل مرده چو ۳ باشد که غرق شده باشه ودست سس جابی میز ند» وی‌نیز منتظر دعایی باشد ازاهل وفر زندان ودوستان (۱) طایفه- قبیله. رز و 5 ۲ 0 ن‌ ۳۷ ۳ ان چون کوهپاه نور ۳ مردگان رسد»؛ ودر یر نیت 45 «هدبه دعا برمر دگان عرصض می کنند برطبقهاه» و قت 9 0 این هدبه فلان است. همحنان شاد میشو ند که زنده بیدیه». عق وفای دوستی نگاهداشتن ومعنی وفاداری یکی آن بو د که س‌آزهر داز هشنم اهل وفرزندان ودوستان وی غافل نباشی . ببرزنی بنزديك رسو لت علیه | لسلم_ رسول_ علیهالسلا۵- ویر ا کرام کرد عبت داشتند گفت- (ری درروز گار خد رح بدز درت ما ضت و 0 عرد از ات 0 :9 ی و فا آن بود صت 4 هر که بدوست وق تعلق دارد ؛ از فرز ند 2 ده و شا گرد ب-رهمه شفعغت نود و اثر آن در دل ببش بود » و دیگر آنکه اگرجاهی و حشمتی و ولایتی باشد ‏ همان تواضع ۰ شر کرد نگاه دارد ۱ و بر دوستان تصبر نکن ودیگر و آنکه دوستی بردو ام که دار د و بپیج چیز نب د » که‌شیطانر | هیچ کار مهم تر از ان‌نیست که میان بر ادران وحفت افکنن » چنان‌که دای تعالی ۹ بث * «آن | اشیطای دنز ع‌ تبنهم (۱».و بو سف گفت-علیه‌السلم-:«هن م بعدان ازع الشیطان ببنی و بمی ا خو تی () ودیگر وفا آن بود که‌با دشمن وی‌دوستی نکن لکه‌دشمن و بر | خود دشمن‌خویش داند , که هر که با کسی‌دوست‌بود و با دشمن ی ايز دشمن بود» 1 دوستی ضعیف بود ؛ ودیگر وفا آن بود که تخلیط هیچ کس درحن او نشنود ونتام ۳9 را دروغ زن دارد . که کات ار سان بر ۳ د " وبا دوست همحنان باشد که مها :| ۳3 سوق ۰ ۳ رضی‌اله عنه : « بدترین دوستان آن‌بودکه ترا حاجت بود بعذرخواستن ۰ (1)4 : ازبکدیگرهیچ <سشمت دار زد ان درستی ناقص‌بود ِ وعای 2 از وی وتکلف " درون بر ای ری » . زر جنر ی " بِ , سار در دم بر ادران 4 هیچ دوبرادر ندردم که در مبان حشمتی بود » که نه از آن بود که دریکی ازیشان علتی بود» ؛ و گفته‌اند : * زند گانی بااهل دنیا بادب‌کن » وبا اهل آخرت‌به‌لم, وبا اهل معرفت چنانکه خواهی » ؛ و گردهی ارصوفبان با ۹۹۹ صحن‌داشتها ند (۱) بدرستیکه شیطان میان شمارا بهم میز ند ۰ (۲) ازپس آنکه شیطان میان من و بر ادرانم‌فساد کرد (۳( سیخن چین ۰ 3 حشمت داشتن : خجلت کشیدن ملاحظ4 ورودربایستی داشتن ۰ ۱ مت وا شرط که ۳1 یکی بر دو ام روزه دارد بانان تخوردیا همه شب نماز کندبا نخسید؛ آن ویک چر | بو د ي ودر <.ل4 معنی دوستی‌خدایی 9 ۳ است ‏ و در ۳۹ تکافت: شا ۱ نکه‌خو د را ازهم؛‌دو تال دم شناسد ‏ واز شان هیچ‌چیز چشم ندار د‌. حق ی مسق مراعات بوشد 9 پم حها فرام کند و سس <<زرش میگفت و۵ ۱ ۳ که 4 ادر ان درین زور گار عز بز شده‌آند و نا بافت » چند باز یگفت ۰ جنید گفت : اگر کسی‌میخواهی که مت ورنج تا کی ود سفق ار کم میخو اهی که‌تو رنج وموّنت و ی گشی » این چنن بسیارند نزديك من . و برد کان‌چنین گفته‌انی که . « هر که خویشتن را فوق دوستان دارد بزه کار شود ؛ وایشان نیز بزه کار شوند درحق وی » وا گرخود مثل اسدان داد » هم اور نحور شود رهم ایشان ؛ و اگر دون‌ابهان‌داند» براحتوسلامت باشد هم‌ویژهم ایشان » .و ابو معاو ب4الاسود گفت : « دوستان من همه آزمن بپترند + که این مرا مقدم دارند برخوشتن » وفصل مرا میدانند » . 3 تِ تج در سوم کی ق مسا امانان و خو رشاو ندان وهمسابگان و ند کان بدا نکه حق هر کسی‌برقدر نزدیکی ری بود » و نزدیکی‌را درجانست و حقوق برمتداز ۱ 0 بو د ورابطه قوی‌تردن بر ادری خدایی است 4 وحعفوق این گفته ۱ مد‌ست: ۱ نکه هر <-4 ب<و یشتن نمسندد بهیچ‌مسلمان نسسدد رسول 3 اس ۱ ۳ عله ۵ لسلم ِ» منل موودان ان ملگ ان , ات ِ یت ری که از دورخ حلاص تابث 4 باید که جون ٍِ_ اور درباید کلم شهادت دریاید ۷ و هر جه نیسندد که باوی کنند 4 ۳ وداج فامت ‏ نکند ٩‏ زموسی ی ت‌ علیها لسلم ِ «بارب از بند گان و کدام عادل‌نر وشن + «انکه انصاف از خو بشتن بدهد * . سوق ۱ نکه‌هیچمسلمان‌از دست وزیان وی نر نجد .رسول گفت -علیه‌السلام -: دو) دانید که‌مسلمان که بود ؟ گفنند : خدای ورسول وی بهتر داند گفت : -۲۵ -ت آنکه مسلمانان از دست وزبان وی سالامت باد » گفتند س موّمن ۰ که بو ده گفت : آ که مسلمانا: را بروی ایمنی‌بود درتن ومال‌خویش » گفنند : : س‌مپاجر که‌بود؛ گفت: آنکه از کار ید برنذه‌بو د ۰ و گفت : «حلال نیست هیچ کس را که‌بيك نظر اشارت کند که مسلمانی از آن بر ند » وحلال نیست کهچیزی کند که مسلمانی بتر سد». محاهد و ضی له عنه- : «خدای تعالی‌خار و کر ف اهل دوزخ‌مسلط ۳ ۰ تاخوشتن میخارندچنا که استخو ان نید اون +بس منادی کند که دن‌رنجما وه انتت کوتد‌ضهی است ۱ کویتت این بان انیت که انار آم رها ینید دردنیا» . ورسول گفت - علیه‌السلام - «یکی را دیدم دربپشت می گشت -چنانکه می خواست که درختی ازراه مسلمانان بیریده بود ۳۹ را رنجی نرسد*. سوق آ نکه‌برهیچ کستکبرنکند ,که خدای تعالی متکیر را دشمن دارد 21 سیم رسولگفت- علیهال.ام که -«وحی آمذ بمن که - تواضع کن:تاهیچکس برهیچکس فخر نکنده »واژین‌بود که رسول - علیه‌السلم - بازن بیوه و بامکین‌میرفتی تا نگاه که حاجت ایشان روا کردی . ونباید که پیحکس بجشم حقارت نگرد,که باشد که آنک‌ود" خدای بود ووی نداند ‏ که خدای تعالی او لیا خویش‌رابوشیده روم است ۱ مسر سانشان فر. سعق آنکستن ذمام بر هیچ مسلمان‌نشنو د کهسخن از عدل با ند شنیدو نماء چپاره فاسق است ‏ و درخبرست که - هیچ نمام در بپشت‌نشوده» . وبب‌اید دانست که هر که کسی دا پیش‌توبد کوید؛ ترا نیز پیش دیگری بد گوید - از وی‌دور باید بود ویر باید دردغ زن باید داشت . سوق آنکه ربان ازهیج آشنا باز نکر د بیش ازسه روز » کهر سو ل-عامها لسلام- پنجم ‏ میگوید - «حلال نیست‌از برادرمسلمان بربدن‌بیش از سه‌روز».دبهترین اشان 1 بود که سلام ابتدا کند . و عکر مه گوید _ «خدای تعالی پوسف راگفت - «درجهُ تو ونامتو از آن بزرك گردانیدم که ازبرادران عفوکردی» . ودرخبرست که « نکه از بر ادرعنو کند + ویرا حز ءز و بزر گی تیفزاید *. حعق . آنکه‌باهر ک؛باشد نیکویی کند بدانحه تواند » دفرق نکند میان‌نيكتو ششم بد» که‌درخبراست که.. مش ام کن باهر که‌توانی گر 1 ن؟ س‌اهل آن (۱) ناخوشی وزخم پوست بدن - جرب ۰ . ۹ب خر ۹۳۳ نباشد » تواهل آنی» ؛ ودرخبرست که - «اصل عقل پس ازایمان » دوستی نمودن‌است باخلق و و 3 دنست بایارسا و نابارسا» و ابوهر یره -رض ی‌الله‌عنه_ 5 وید-هر که وس رسول ض علیه‌السلم ۰ فنی اباژی‌سخره ن‌ گوید ن وگ سرت ازوی‌حدا نکردی وصبر کردی تاتمام ۳ سوق ۱ نکه‌پیرانر احرمت دارد ‏ و بر ؟ودکان دتم و ,رسول گفت ‌ هتم علیهالسام_-«هر که‌پیرانرا جر مت ندارد سك بر کو دك رحجمت نکند از م۱ نسست ۶ و گفت ۷" ِ» احلال ۳ ۱( موی سمرط احلال خدای تعالی و كِ 4 و گت ‌- ی حوانی پیری راحرمت نداشت که نه‌خدای تعالی جوانی‌را بر ات - دروفت‌بیری وی _ نا حر مت ری نگاه دارد» 4 9 این شارت اتیت بعمر دراز که هر که توقبق توقیر مشایخ یایت دلیل ان بود که ب۵یبری خواهد رسید تامکافات ان سشد . ورسول - علیه السلم 5 جون از سقر باز ‏ مدی » کودکانر | ۳ او باز بر دددی 9 ابشان را دیش جویش بر سئور نشاندی ۳ بعصی را ارس جورش 1 وابشان با تیب ر فخر کردندی که رسول علیهالسلم هه در سس وس 5 ووی‌را بار مس ؛و کو ده جرد مش ی بر دندی تانام نزدودعا کند بکنار گرفتی ِ و بودی که آن کو دله بول کر دی "و اشان بانلك برردندی وقصد ان کردندی که از وی ستانند » بیغمبر - علیه السلم دک - بگذار, بد تا بو ل‌ تمام کند 1 برری ۳ دده گنت ‌ ۳ آنگاه 9۳ پیش ۱ ن؟ س اسستی تار ده - نو د»جون رون غدندی ار هر انکه با همه مسلمانان روی خوش و گشاده دارد ؛ و در روی همگنان خندان باشد . رسول گفت - علیه‌السلم - : « خدای تعالی گشاده‌روی آ سان مد سم ۲۳ گررا دردست دارد . و گفت - نبکو کاری که موحت فش اتف سای ۳ پیشانی کشاده و ربانی خوش . انس نت - رضی‌الله عذه - : < زنی در راه رسول امد - علیه السلم گفت: مرا با نو کاری 0 » گفت :درین کوی هر کجا که خواهی شین ۳ با توبنشین» | نگاه (۱) بزرك داشتن - احتر ام کر دن :۰ ۱۷ - اب مخت مق هو وت یتخس 6۵ ِ‌ کن‌دو سعقی ۲ 0 9ج تمتبانان ۳ و عده ۶ خلاف زد هب زا تیف ۰ سره ی ۵ که رز رود منافق است ‏ اگرچه نماز گز ارد و روزه دارد : رک و در حدبث دروغ گوید " و در وعده‌خلاف کند » ودرامانت خانت کند» . آنکه جر مت ۳ بدرحه او دارد : هر که عز بر ثر بود » ویر | در میان قِ مردمان عزیزتردارد » و باشد ؟هچون حامه ِِ دارد و اس‌وتحمل‌دارد ۳ بدان بداند که وی گرامی درسرت ۳-3 ِ رض النه عنبا ِ درسفری سود ) سقر ه بنبادند دردیشی بگذشت .گفت : #رصی دوی دهد ) ار بگذشت , گفت: ویر بخو انید گفتند : درویشی را بگذاشتیو توا دگری رایخواندی ؟ گفت:خدای‌تعالی تین را درحه داده‌است ؛ مارانیزحق آن در حجه نرگاه باید داشت؛ در ویشی#رصی شاد شود » وزشت بود با تو ات چنان کنند 1 باید کرد که وی نیزشاد شود. ۱ و درخبرست که : «چون عزیزفومی بنزديك هید » ویرا عزیز دارید ۰ و کت یود کات زشول علیهالسلم رداء خودرا بوی داد تابروی نشیند » وببر دنی که ویرا شیرداده بود بنزدرك وی‌آمد » بررداء خویش نشاند » وویرا گفت :مرح یامادر ! شفاعت کن وبخواه هرچه خواهی نا بدهم ) بس‌حصه که وبرا ازغنهمت‌رسیده بودیوی داد » و آن بصرد هز ار درم رعشمان ت رضی‌اله عنه - فروخت ۱ آنکه هردو هسلمانی که با بکدی؟ ر بو حشت باشند » حپد کند تامیان‌ایشان . صاح افکند. رسولگفت - علیه‌السلم -: «بگویم شمارا که چیست‌ازروزه بازدهم و صدفه و نمار فاضلتر 0 » گفتید ‏ 3 ی» گفت ِِ صلح افکندن دز میان مسلمانان » . اس ۳ رضی ال عذه - که - « رسول - علیه السلم 0 بخندید ‏ عمر گفت - رضي‌اله عنه - با رسول‌اله پدر ومادر من فدای‌تویادازچه دی +گفت مردی از آ هت من سش رب‌العزه در زانو درافتد 4 ت ی گوبد حق‌من از وی ستان» بارخدایا ظلم کر ده است » انصاف من اژوی بده » خدای تعالی وت - حق وی بده 2 ِ ان حسنات من همه خصمان بردند و مرا هیچ نماند » خدای تعالی متظلم را گوید - چه کند که حسنه می‌ندارد ؛ گوید - معصیتهای من‌بوی حواله کن » ۰ یس معصمت وی بروک ند 4 وهنوز ز مظلمتی بماند » ۴۳ | رش لس -۳۲۸- علیه السلم » ۳ تفت تفت اقویت عظیم روزی که هر ۳ حاحتمند آن باشد که باری از وی کل ۶ خدای تعالی متظام را گوبد 9 ۳ چه بینی ؟ گوید یارب شپرها می‌بینم از سیم 4 2 کوشکها هی بیدم از زر مرصم" "ومروارید ۱ آیا از آن کدام پیمیرست ؛ يا کدام صدیق‌را با کداع شهید راست » حق تعالی 9 ۱ اف است که بخرد و با بدهد» ۹ ود باز تیا ان کته اند داد ؟ ۹ ید و .گو بد: بارخدایا بچه ؟گو ند بدا نکه ازین برادر عفو ۳1 بد - بارخدایا عو کر دم گو ند شیر دست وق بط و هردو درپشت شوید ۹۹ رسول - علیه‌السلم گفت خاز خدای تعالی بترسید ودرمیان خلق‌صلح افکنید. که خدای تعالی درروزقیامت درمسبان مسلمانان‌صلح‌افکند ِ« سوق ۱ آنکه همه عبا وعورتهای مسلمانان رآیوشیده دارد که درخبرست دو آزدهم که «هر که‌در ین جمان‌ستر ۳ مسلمان نگاه دارد خدایتهء‌الی‌ستر در قیامت بر گناهان او نگاه دارد». وصد اق ق 0 رضی اله‌عنه_ «هر کرا بگیرم اک دزد بود و اگر میخو اره بود آن خواهم که خدایتعالی آن فاحشه "بروی بپوشده. ورسولگفت- علیهالسام - «یا کسانی که بزبان آیمان دارید» وهنوز ایمان در دل شمانشده است » مردمانرا غیبت مبکنیند؛ وعورت ابشان را تجسس مکنی د که هر که عورت مسلمانی بردارد تااشکرا کند» خدای‌تعالی عورت ویر | بردازد ۳ قصحت شود ) اگرچه دز "درون خازه خویش باشد ! » . | بن مسعود گو بد که «یاددارم که او ل کسی که بدزدی 13 فننده نزديك رسول - علیه السلم _آوردند نادست وی ببرد: رسول- علیه السلم ازلون- نکن یا رسول‌اله؛ کراهیت آمد ترااز این کار؛ گفت- چرانیاید» چرابار شیطان باشم در خصمی برادران خویش؟ ۳3 خواهید که خدای شمارا عفو کند و کگناه شما بیامرزد و بیوشاند» شما نيزگناه مردمان بیوشانید» که چون پیش سلطان رود چاره نباشد ازحداقامت"؟) کردن». دعمر- رضی‌الهعنه- بمسی (" می‌گشتی؛ آواز سرود شنید» بباء برشده چون (۱) جواهر نشان. (۲)پرده ۰ (۳)کارزشت ۰ (4) رنگش‌پرید ۰ (ه) حدمجازاتی است که درشرم برای سضی گناهان و خلافها معین شده واقامهٌ حد انجام دادن حداست بدست کسی که مجاز باشد (-) پاسبان کسی که‌مو اظب کار هایمردمان‌است_شبگرد. ۷ ۲ ات فروشد مردی را دید» ور باوی وخمر دید گفت- با دشمن خدایتعالی؟ بنداشتی که خدای‌نعالی چنین معصیتی برتو بو شد ؟ گفت یاامیرالمومنین شتاب مکن ,که اگر من رگ معصیت کر دم و سره معصیت گر دی-- خدای‌تعالی می گو بد- «و لا آجسسو | وتو تجس سکردیو گفته است_« و اتوالسوت‌من ابوابها ۲ موتواز بام‌در ا مدی» و گفت « لا ند جلوا و 0 غیر بو نکم حای تستأسو |» گفته است- «بی‌دستوری بخا نه کس در مشوبد.و سالام نت و نو بی‌دستوریدر ام و سالام 0 دی» عمر گفت- ر ضی له عنه اکنون اک عفو کنم توبه کنی» گفت-کنم» اگر عفو کنی هر گز بسراین گناه‌باز نشوم » بس‌وی عهو ال زد 2 2ی توبه کرد ۱ ورسول گفت علیه لسلم- «هر که گوش‌دارد بسخن مردمان» که بی‌ویچه گویند روز قیامت سرب گداخته در گوش وی ریز ند؟. حعق آنکه از راه تبمت دور باشد تادل‌مسلمانانر ا از گمان بد وزبان‌اشان سیز دهم را ازغیبت صیانت کرده باشد؛ که هر که سیب هه‌صیت ِ#« ی‌باشد » در آن معصیت شريك بود. رسول- علیه!لسلم- 1۳ «چگونه بود کسی کهمادر وبدر خوش را دشنام دهد؟» گفتتد_« که کندبار سو ل» گفت کسیکه‌مادر و بدر دیگر ی را دشنام دهد تا مادر و بدر ویرا دشنام دهند آن دشنام وی‌داده باشد». وعمر ۳ رد رضی لهعنه_«هر که بجای تپمت پات 9و آنستت وه علافت کند از ا که گمان‌بد برد برژری* زرسو ۳۹ علیه السلم 3 ار رمصان راصفیه سخن هت دره‌سحددو مرد بوی بگذشتند بشائر | بخو | ندو گفت- اون رن منست صفف گفتند ۳ تارسول 2 اک کنسم کمن بدبرد بار ی بر نو نبرد» کفت_شطان دران آدمی توا نیرت چولن‌خون. وعمر-رضی‌الهعنه مردی رادید که در راه سخن میگفت بازنی ؛ ورا بدره بزد ,گفت ۱ 91 رل قدات) گفت جر اسخن حای دیگر ۹ بی که ین سیرد؟ سوق آنکه‌اگروی ر حاهی باشد » شفاعت دریغ ندارد در حق هیچ مار دهم کس . رسول -علیهالسلم صحابه را گفت که : « از من حاجت خو اهید » که دردل دارم که بدهم و ۳ میکذم تاکسی ارشها شفاعت. کین با وی را مزد بود» شفاعت 3 تا و اب بودتان» ؛ و کت «صدفه فاضلتر از صدقه زبان (۱) کاوش‌نکنید (۲) بخانه‌هااز درهایشان فرود[ نید . ۱ ان و اه وووو وا وا و وا هه وا وا واه واه و و وج واه و دا وا وه تا وا و و هه اد او و و و و وا و وا و داد دای ام داد او و تا وس او اه او و وا هد وخ و و و وا وا واه و و ها و و وا ام ها ها و سای و و و و و ها ها واه ۵ ۵ وا و و وا ات ها واه نست» ی ون ؟گفت - اشفاعد ی که نتقیی لی معصوم ماند یامنقعتی كِ رسدیار نجی از نس باز دارد » . ۱ حعق انکه چون بشنود که ۳ در مسلمانی زبان دراز 9 و بوی بانزدهم ۳ یا دمال وی قصد میکند 2 ی عابب ارت ۳3 نایب ان 5 عایب باشد در جواب » و آن ظلم از وی باز دارد» که رسول - علیه‌السلم - میگوید - «هیج مسلمانی نت که نصر تن کند مسلمانی را جابی که سخن وی 3 یند بزشتی وحرمت وی قرو نبند که نه‌خدای‌تعالی وی‌را نصر نع تن | بدا که حاحتمندتر بود » رهیج مسلمانی شوت ۸5 نصرت فرو گذارد و خصمی‌نکند , که‌خدای تعالی‌ویرا ضایم نگذاردجاییکه دوستر دارد» . حق ۱ نکه جون بصحبت کسی بد‌همتالا شود ) محاملت ومدارا میکند 5 شانزدهم برهد » و با وی درشتی نکند مشافیه 2 اب عباس عت وان -رضی النه‌عنه - دره‌عنیآین ۱ بت که ت "و در وون با لحسنةالسیة» که: فحش را بسلام ومدارا مقابله کنید. وعا شه ت رضی‌النه‌عنا تن : مردی دستوری‌خواست تابنزدیت‌رسول علیهالسلم_در ۱ بد گفت_دستوری دهید که بدمر دست درمیان‌قوم‌خویش»چون‌در | مد جندان مراعات‌ومردمی کرد مرورا که پنداشتم که اورانز دبك وی منزلتی تا یت ۱ چون رون سمل گفتم - 3 بدمر داست ومراعات کردی 1 گفت ‌ یا عاشه بدبردن مردمان نزدخدای تعالی‌درقيامت کسی‌استکه از بيم شرویرا مراعات کنند . ودرخیرست که . «هرچه بدانعرض "1 خوبش ازز بان نک نگاه‌داری ‏ ان صدفه باشد» .و ا بوال-دددا گوید - رضی‌النهعنه که . «بسیارکس استکه مادرروی وی ميخنديم ودلما آور| لفتت هیکند ِ« سوق انکه نشست وخاست ودوستی با درو یشان دارد » و از مجالست هفدهم ات آن خنر ونن سول گفت_علیهالسلم -بامرد گان هنشینید ‏ گفتند ت ان کبانند گفت ان ۰ و سلیمان علیه | لسلم ت‌ درمملکت خویش هر کیجا هسکنی دیدی‌باوی بشستیو هی ار ی هیچ نام‌دوستر از آن‌نداشتی که گفتذدی .« یک تارسول ما - علیهالسلم گفت (۱) درو برو - درحضور ۰ (۲) آبرو. -۳۲۱- ( بارخدایا ناز نده داری مرامسکین‌دار ۱ جون بمیرآنی یب کت میرن 2 جون حشر ۳3 بامسکنا نکن) . ومو وت علیه‌السلم - بارخدایا ترا کجا طلب کنم ؟ گفت ۵ د شکسته دلان . 5 سوق اننکه حپد کند تاشادی بدل مسلمانی رساند ؛ و حاجتی از ان وی هژدهم قضا کند : رسو ۹ علیه السلم : «هر که حاجت مسلمانی روا کند هرحاحت مسلمانی‌روا کند 4 همحذان‌باشد که 4 عمر خدای تعالی راخدمت کر ده ات۷ و گفت «هر که چشم مومنی روشن کند : خدایتعالیدرفیامت چشم‌وی روشن کند» ۱و گفت : «هر که‌در حاحت یت تا نی برود» . ات ازر ور با ازشب؛ اگر حاحت بر ۱ دد یا ۵ در ۱ ید ) ور| اپثر از | که دو ماه‌درمسحد معت‌کف تشد ‌ و گفت :»هر که اندوهگینی را فرح دهد » با مظلومی را برهاند . خدای تعالی و بر هفتاد وسه مغفرت در افت کنق 6 و گفت ۱ بر ادرخویش را نصرت کن 1 ۳1 ظالم بو د 8 مظلوم » گفتند : چون ظالم بود چگونه نصرت کنیم گفت : باز داشتن وی ار ظلم نصرت وی بود؛ و گفت : «خدای تعالی هیچ طاعت دو ستر از ان ندارد که شادی بدل مسامانی‌رسانی » و گفت : « دو خصات‌است که هیچ شر ورای ان ست ‏ شرله اوردن وخلق را رنحاندن : ودوخصات است که هیج عبادت ورای ۱ ل سست : ایمان | وردن و فصیل را دیدند که می گر نات » گفتند , چرامی گر ِ , گفت - از اندوه آن فساهان ببحازه که برمن ظلم کرده مت که در قیامت سوّال کنندش» رسوا شود و 9 عذر یوت ندارد : معر وف لرخی ون 8 هر که هر رورسه ارت 3 ۱ ا لام اصلح امه می<می > ا لام ار <م 4-۱ میجمد ؟ الاهم فرح عن 4-۱ ۵<مد نام وی ازحمله ابدال نو سند » . انکه اور تست ساره آنجدا کنخ » بیش از سخن » ودست‌وی ِ 3 سعق 9 ما ۱ رسول گفت‌علمدالسلم هر که‌سخن و دد «مس‌ار سالام )2 تم دهد نو ژد ۱ 3 ود تا تست سلام کبذ ۰ +ون؟ بنز ديلك رسول امد ۱ علیهالسلم - وسلام ۱ ی ۰ تکرد ؛ گفت . « بیرون رو وباز درای وسلام‌کن»ء انس می گوید : «چون هشت سال ۲۱۲ ج ه حاا ه ۵ و ‏ اس ‏ ح ‏ ا س ‏ ا و و و ‏ هاو ووا و ‏ اهاه ا ‏ وو و و و ‏ واو و ‏ او ه وا ‏ ه و ‏ م و و ‏ س ‏ د و و دا ها و و و ی ۵ ۵ ۵ ۵ ۵ ۵ ۵ و و و وا و و و و و ماو و ات ما ها اک ما اد کات وا 8۱۵ خدمت کردم رسول را ع1 مها لسلم 5 کشت : با اس 7 پارت‌تمام کن تا عمرت توت ویر که رسی سللام کن‌تا <سنات تو بسیارشود ؛ وچون درخانه خود شوی بر اهل‌خانه سلام کن تا خیردرخانه تو سار شود . » و ۳ بنزديك رسو لا علیهالسلم - گفت » سللام علیکم یبا رسول ام گت : ویر | ده جسنه شید ) 9 در آمدو گفت سلامءلیکم و ر ار 4 گفت قسیدت سا تن 5 ی ی در ۳1 و گفت ستالام علیکم ور و کانه ؛ گفت هد اش 2 وسول کت - علیه | لسلم ۰« چون درجایی شوید سلام کنید » و چون بیردن ابید هم سالام کنید » که پیشین اوایتر از باز پسین نیست ۰۱ . وچون دو موّمن دست تتبر ندهفتاد رحمت میان این قسمت کنند » شستوز نها و ابود که‌خندان‌تر و گشادهر وی تر بود ؛ وجون‌دوهسامان بهم ‏ یت ی صد رحمت مان اتشان فسیت 3 ؛ نودو ۳ نرا که اشذا ون وده | نرا که حجو آن‌دهد ویزر گان دین را بوسه بر دست دادن سنت است؛ بوءبيدة جر اح بوسه بر دست عمر خطاب داد . اس 9 ی ازرسول ۳ علیهالسلم و جو نیگن گر رسیم شت ر حم دهیم 1 گفت نه گنتم بو سذدهيم ۹ گفت . به : کنتم . دست هد م۹ کت وه اما بوسه برروی دادن دروقت رسیدن از سفر ومعانقه کردن سنت‌است.و اس می ک ندز ضی نهءنه که‌هیچ کسر | ازوی دوستر نداشتیم » وویر| بر پای نیخاستیم» جه دا تیک زر | کاره باشد » یس ۳1 ۵ توتسل | گر ام کندجای که‌عادت‌شده‌باشد ۳ توف آها فاحل فرش ی ای است» سول کرت علیه السلم د " هر که دوست دارد که مردمان دربیش وی برپای ایستند و وی نشسته و خویش در دوزخبگیر . ۱ نکه کسی 7 اعطسه آ ید گو ید : أ لحمد لل4 . آلن ۵سعو در ید رصی ال - . رسول - علیه‌السام - مارا بیاموخ ت که کسی‌را چون عطسه آ ید ؛ وت با 9 بد که . الجمد له ر با ژها امین , جون | بن بگفت» ۳ صحه4 سوق شود ۰ : بر حمك الل4 0 جون گفتندوی 3 : بغفر الله لی و لکم(۲اوچون ۳ | (ع<مد 09 1 مستحق پر <م تا لنه نباشد 0 (۱) خدا بر تو ببخشد . ۷۱) خدا من و ترا ماهر زاد . و بر ۲۳ مه مر مه خی ری ی ری ده ی ۳ را علبها! اسلم - جون عءعسه آمدی آواز فروداشتی » ودست برروی بازنبادی . وا گر کسی را در میان قضای حاجت عطسه آید » بدل الحمد بباید گفت » و ابر اهیم ای گفته‌است : 3 بز بان نیز بگویدباله سست . اقب اخیار می گوید که «موسی کت 5 بارت ۱ رز دیکی تاسخن بر از گو پم » با دوری تا باواز گو بم ۲ گفت هر که‌مرا یادکندمن همنشین ویم »گفت - بار خدایا ما راحالهاست‌چوی‌جنابت وقضاء حاحت که تر ادر آن - حالت‌از باد کرد خویش اجلال کنیم 3 - بپرحال که باشد مرا یاد می کن و باك مدار». سوق ۳ برسان ِ" شود کسی را که آشنابود | گرچه‌دوست بود. هست رسول گفت - علیه‌السام . «هر که عیادت بیماری کند در میان بیشت ویگم ‏ _ نشست وچون باز گردد » هفتاد «زارفرشته‌بروی موکل‌کنند تا بروی صلوات می‌دهند اک اش 5 دست دردست بیمار نرد پابر بیشانی»و مرسد که < 7 ۲ و بگوید « بسم الل4هالر حمن‌الر حیم ؟ اعرذك بالله الاحدا لصمدالذی لم یلد و ثم زو لد و ام یکی له کفوا احدمن شر ما یحد "> »عشُمان می گویدرضی ل‌عنه ‏ «بیماز بودم» رسول - علیه السلم _ در ژ وصدبار این یگنت» , وسنت سمار آنست که 9 ؟ «اعو ۵ بعز خ)لل4 و در ه می‌شر ما اد( وچون کسی گوید که چگونه ؟ کلهنکند ۱ ودرخبرست کهچون بندةٌ بیمارشود » خدای تعالی دوفرشته بروی مو کل کند» تاچون ۳ بعیادت شود ۱ کند ها کات تک ید - | ۳ #9 2 ۳3 بدخیرست و الحمدت خدای تعالی گوید - برمن است‌بنده مرا » که اکر بر بر<مت حویش برم وبهشت برسانم » واگر عافیت دهم کناهان ویرا بدین بیه‌اری کفارت کنم » و گوشتی وخونی بپثر از آن‌که داشت تور ز ۱ ۳ علی می گوید- رضی‌اله‌عنه_ که «هر کر) درد شکم کند ءاززن خویش‌چیزی بخواهد از کایین وی » وبدان‌انکبین بخرد ؛ وبا آب باران بيامیزد دبخورد شفابابد- (۱) بیمار پرسان . عیادت . (۲) تورا اذشر [ نچه هست درپناه خداو ند یگانهٌ بی نیازی که :4 میز اید و نه زاایده میشود و نه کسی بااو همیایه. ات فرار میدهم ۰ (۳) از شر آنچه‌هست ببزرکی و تواناگی‌خداو ند پناه میبرم. ۱ ۱ ۳ و ور ۳ خدایتمالی اراز ۱ سار لك جو 2 9 ۳ نگبین رات ره ۱0 هنی ومری بعنی نوش و گوارنده » تااين سه‌بهم ید ناچار شفایابد» . کر کار 9 ۱ ودرجمله ادب بیمار | نست که - ذله نخنده وجزع نکند »وامیدیدان‌دارد که مماری کفارت گناه وی‌باشد وجون دارو خوردتو کل‌بر ۱ فرید گار داردنه‌بر دارو) وادب عیادت کننده انست که - بسبار ننشیند ؛ وبسیار تبرستد؛ و دعا کند بعاقیت » واز حویشتن ور نماید که ر حور ات سیب بمماری وی ) 9 از خانبا ۳ درها که در سرای باشد نگاه دارد 1 وجون «در سر ای رسد دستوری خواهد ۵ 9 درمقابله در ۵ ۱ دسسیل بلکه نو باستد 9 در بر وق رند ۴ ۳ بل - با عالام ۸-<9 و شب کسسنت؟ ت دی که ت همم 4 لیکن بجای ای علام رد - سسحان‌النهو | لحمدلنه 2هر که درژی بر ند 1 همحبین باید کرد سوق | نکهاز س حنازه وی برود . ورسول م ی گوید ِ علیه السلم 4 مت , هر که از بس حنازه رود » ویرا ف مراطی مزدست وا گر بااستدتادفن ردو کنند ؛ دوقیراط »وهرقیراطی چند کوه احجد؟ . وادب بسفیح ۱ نست که خاموش باشد و ده 2 مرت مشغول باشد ۵ و از مرك <وش اندیشه کند ۲ اعهش گوید - «ار سس حناژه رفتمی 9 ندانستمی که کرا : تعزیت کنم ک۹همه از بکدن؟ ر اندوه کین تر بو د ندی» ۲ وقومی بر مردهآندوهمیبردند» یکی از بو کان گنت - اندوه خویش بر دك » که وی سره هول از اس انداخت - روی م(ث | (موت دید و تلخی مر آچشید ۰ وآذبیم خانمت تفا وت و رسول - علیه السلم _ کگفت - « سه جبز از «س حیازه فرش شود اهل ومال و ؟ ر دار ؛ اهل ومال باز گردد و کردار با او رماند وبس » نکه بزبارت گورها رود ناماد یهار » وبدان عبرت گرد » و بداند که ایشان آزپیش برفتند و وی بزودی برود وحای وی همجون جای ایشان باشد و سقیان ور ی‌میگو ید که_«هر که‌از گور بسیاریاد کند گورخویش را روضه بابد أژ روضها؛ پشت » وهر که فر اموش کند غاری باید از غارهاء #معی مت ده ۳ دورخ » و ر بیع <یشم _ که بر بت او اطو س ات از بزرگان تابعین‌است 4 وی گوری )۱( ناله و فریاد شکایت آمیز . و ۳ سس« «9«9«ط«ط_«ط«9«۰ط«,۱«ف ۰«ط‌‌9‌۹ و ی ی دا اد | ۳ بود درخانه » هر که که از دل خویش فتر ی یافتی در 1 رخفتی وساء ی‌بودی» و آنگه‌گفتی - پارب مرا پدنیا فرست تا تقصیرهارا تدارك کنم , و | ۳ برخاستی و _هان‌ایر بیع !بازت‌فر ستادند ؛ جهد کن بیش از | نکه‌یکبار بود که‌بازت نفرستند. عمر گوید ی رضی ال رت ک4ی ومه لب علیه السلم 1 بگورستان شد و بر سر گوری‌بنهستو بسیاربگریست » ومن بوی نزدیکتر بودم اکفتم چراگریستی یا رسو لاله !گفت - | ین گو رمادرمنست ‏ از خدای تعالی دستوری خواستم تازیارت کنم و ورا آمرزش خواهم ؛ در زیارت دستوری داد و دردعا نداد ؛ شفقت فُرزندی‌در دل من بجنبید» بروی بگربستم . [ حقوق هه‌سایگان ] ایشست تفصیل حمله حقو ق مسلمانان که نگاه باید داشت * به‌جرد مسلمانی ؛ اما حقوق همسایگان در وی زیادتپا است . و رسول - علیه‌السام -گفته که -«همسایه است که ویرا يك حق است - و آن همسایه کافر است وهمسایه هست که ویرا دوحق است و ان مسامان است- وهمسابه‌هست کهو براسه حق است و آن‌هسابه مسلمان وخو بشاوند است» ؛ و گفت - « چ<برئیل علیهالسلم- در | همیشه بحق‌همسایه وصیت‌مبکرد یا پنداشتم که‌ویر امیر ات خواهدافتادازمن» ۱ و گفت ِ 2 هر که‌بخدای و قیامت ایمان دارد گوهمسای‌خویش را گرامی‌دار» , و گفت _ «موّمن‌نبود کسی که همسایه وی از رنجوی ایمن نبود ۰ و کفت ِ_» هر که ۳ در سگ‌هه‌سابه| نداخت دیرا بر نجاند » . و رسو ل را گفتند - علیه | لسلم _ «فلان زن روزه دارد » وشب نماز کندلیکن همسانه بر نجاند» کت 1 حای‌وی دورخ اشت | ؛ و گفت 9 تا چپل سرای همسایه بود - زهری ی گنته است - چپل از راستوچپل ازچپ وچمل ازپیش وچپل‌ازیسا. و بدانکه <ق همسایه نهآن بود که و بر| زر نجانی و بس » بلکه با وی نیکویی ۳ که درخبرست که ۳۹ درفیامت همسایة درش درتوانگر آویزد و گوید بار خدابا ورا بپرس تا چرا با مره ن نیکوبی نکرد و درسرای از من ببست :]. و یکی از بزر گان رنج‌بود موش ت 1 گفتند که - چرا گر به نداری ؟ گفت مه سم که‌موش (۱) سستی 2 آوازگر یه شود 1 بخاند همسایه شود 9 انگاه #۳ خودر | تدم "۷" بستندم ۲ و رسول گفت - علیهالسلم [ دانی که حق همسایه چیست ؟ا نکه ازتو باری خواهد باری دهی » اکروام خواهد و ام دهی » اگردرویش راشد مدد کنی 4 واگر سماز شود عیادت گنی وا؟ ر بهیردازس حناز وی برویه واگر شادیز سدش 7 و وا گر اندوهی رسدش و ودیوارخوش بلندی‌بر نداری‌تاراه باداژو ی سته _ رجون هموه خوری و بر | بفرستی 4 اگر تتوانی بان حجوری و دی که رز ند دو در دست گیرد وبرون شود » تا فرزند ویرا خشم نباید و ویرا بدود طبح خویش نر نجانی» هگر که و بر| از طمج جوش بهر ستی 6 . و گت ۰ دانی 4 خی همساید خسن ٩‏ نخان خدایی که حان من در بد قدرت اوست که بحق هم-ایه نرسد از بشید که جوای تعالی برری رحمت کرده باشد ب و بدانکه از حمله حفوق وی | تست ۸5 : از یام بخانه اوتگری 1 وا بو ان دیوار تو نهد منع نکنی » وراه ناودان او بسته نداری» واگر خاك پیش درسرای تو افگند رت نکنی 1 هر جه از عورات وی خبریابی بوشیده کنی ۵ و حجد بت و برا| ق ۳ نداری ِ دجسم از محر م وی‌نگاه داری ودر کنیز ك وی سیاز و 1 ابر هه سرون از حقوقی که درح<ق شا نان کنتيم زگاه داری : ۱ او ذرغفاری رضی‌الله عده - ورن که 8 ۳۳ دوسصست من رسول علییهالسلم وصیت کرده است که : جون طبخی کنی | ب‌ب-یار در کن » و همساه را از ۱ ن‌ هرست*» دیکی‌از عمد الل4 ممار لگ پرسید که همساید من از غلام من گله کند اگر اورا بیجتی بزنم بزه کارشوم» واگر نزنم همسایهرنجورشوده چکنم ؛ گفت :بباش تا غلام بی‌خردی بکند که مستوحب ادب‌باشد آن ادپ را تاخیر کن » تا همسایه گله کند | نگاه ویرا ادب کن تا حقوق هردو نگاه داشته باشی ‌ ۰ ۰ ۰ سجهو ق و شأوندان بدانکه رسول گفت - علبه‌السلام - که: نو تملی شت ورن : « من‌رحمنام وخویشی من د <م ای زام وی از زام خود شکفتم هر که حویشی بیوسته دارد ی سس بت سا )۱ مقعصو د اشتات. 45 کلب < رحم ‌ که اجهد ی خو دش است از ٩4016‏ رحمن که نام شداو تسد افینگه مسدقی وشکافته شد ۵ .۰ کم ور و ۳ ِد‌ گن‌دوم ۱ وی سوندم » وهر و بر یده روت از وی" ببرم 9 ۳ ۱ عمروی دراز شود وروزی وی فراج شود ؛ گو خو بشاو ندا نر | نبکودار ؟ هیج طاعت را بیش‌از آن ثواپ نیست که صلت رحم را . تا باشد که اهل‌بیتی باشد که بفسق وفجورمشغول باشد » چون صله ر حم کنند , مال ایشان وفرزندان ابشان از بر کت آن می‌افز ایند » ؛ و گنت : « هیچ صدقه فاضلتر از آن‌نبو د که بخو یشاو ندی دهی که باتو بخصومت‌بود » . وبدانکه پیوستن رحم آت بود که چوت ایشان از تو قطع کنند تسو بییوندی ؛ وهر که تو را محروم دارد تو او را عطا دهی » وهر که برتو ظام کند تو از زی در گذاری ۱ جعو ق مأدر و و2 و بدانکه حق ابشان عظیمترست : که نز دیکی اقا تست سول کشت وی ۳ ۰ ی حق بدر ۲ سا ی 2در ۱ ده تابث . ات ر و عمره و غزا» ‏ و ۳۳ ۱ و ‌ ۷" رام یت ۱ وقالم رحم نیابد »» وخدای تعالی دحی فرستاد بموسی عای السلم _ که : « هر که فرمان مادر وپدر برد » وفرمان من نبرد» ویرا فرمان برادر نویسم ؛ دهر که فرهان‌من بره وفرمان ایشان نبرد» ویرا نافرمان بر دار نویسم » . و گفت رسول ما - علیه‌السلم : * چه زبان دارد ۵ صدقة بدهد بمزد مادر و بدر ‏ تا ابشان را مزدبودوآزمزد وی‌هیج کم نشو د و یکی بنز درل رسول آمد علیهالسلم - گفت : « هرا بدر و مادر مرده‌اند چه حق مانده است ایشان را بر من تا بگذاره ؟ » گفت : « بریشان نهاز کنی و آمرزش خواهی ؛ وعهد ووصیتابشان‌بجای آ ری,ودوستان ایشانراگرامی داری » و خویشاو ندان ایشانر | نیکوداری» و گفت : «حق مادر دوچند حق بدرست *. ایوم تست (۱) یعنی فر زند باید خود را در مقایل پدر ومادر چون بنده‌ای داند قابل خرید وفر وش (۲) کسی که‌از پدر ومادر فرما نبرداری‌شکند وازو خشنود نباشند . و ور 5 و ه با یکی ازر سو ی علیه السلم - درسید که تبحکو ی با که کنم ۹ گفت : ۳ مادر و بدر گفت : هر ده‌اند ؛ گفت : بافر زند ) که تا 3 بدر راحق است فر زند راحق ۳ یکی ازحقوق فر زند ا نست که ورا ببدخوبی وش درعقوق " نداری,رسول گفت - علیه‌السلام : «خدای تعالی رحمت کناد بر پدری که بسر خویش را بنافرمانی نبارد» : اس می گوید ۳ رضی الهعنه که ۳ «رسول گفت -علیهالسلم ‌ بسری‌را که‌هفت روژه شد اورا عقیقه کنید و نام و کثیت ی وچون شش هالهشت ادت دنت وجو ن‌ هت ساله شد بنماژهر مائید » وجون نهساله شد حامه خو اپ سو | ننک » جون _ ده ساله شد بسیب نماز یز نید » چون شانزده ساله شد » بدر ویرازن دهد ودست وی گیرد و ون اویت کردم و آموختم وزن دادم ۰ بجدای تعالی درپناهم از تیه تو در دنیا وارعذاب تو در اخرت ‌, و ازحتوق فر زندان | نست که‌میان ایشان‌درءطا و بوسه دادن و در همه ۹ ۳ برآبردار ند » و کودكخرد رانواختن و بوسه دادن‌سنترسو لست - علیهالسلم -<سن را بوسه می‌داد » اقر ع بی‌حابس گفت : مراده فرز ندست ‏ هیچ کدام را بوسه ندادءام. تتتول کت 5 علیها لسلم ۳ هر که برفرزند رسجمن 7 بر وی رش نکنند». و رسول - علیها لسلم - پرمنیر بود ) سین بروی درافتاد » درحال ازمنبرفرو دو پدو و بر | رک وت و | بش بر خواند که : « اما اموالکم و او لاد کی فتنة ۷(‏ و بکبار رسول علیها لسلم ۳ نماژ هرن 3 4 جون بستجود شد‌حسن بای بگردن‌وی‌در آ ورد 4 رسول - علیه السلم چندان توقف کرد که‌صحابه بنداشتند که تک دحی آمده است که سحود رادرازمی باید کرد » جون‌سا‌داد باژ بر سید‌ند 45 وحی | مده است‌درسجود 1 ۳ ۱ حسی مرا شترخویش ساخته بود خواستم که بروی ری نکنم ۱ و درجمله حق مادروپدر مو کدترست * که تعظیم ایشان برفرزند اجب‌است» خدای‌تعالی | نر | باعبادت‌خودیاد کر ده‌است گفت : «و قضیر بك الا تعبدو االاایاه‌و - ی (۱) یعنی آ نقدر بدخو نباش که فرز ند ناچارعاق‌شود (۲)هر [ لینه داراگیپاو فرزندان شمافتنه هستنه , روز ور ۳ بالوالدبر . احلیا نا(۱) » و از عظیه ی حق ابعان دوجیز واحب ۱ یکی | ۹ سم عاها بر آنند کها گرطعامی باشد ازشیوت ِ ولیسکن حر ام محص نباشد ,که بدرر2 مادر فر مایندبخوردن ان طاعت با بدداشتو ببایدخورد که‌خشنودی ایشان‌مم‌مترست از شوت حذر کردن ۳ ؛ دیگر ۱ نکه مج سقر نشاید شدای , ی دسنوری اشان ‌ ۳ انکه فرص عان شّده باشد » چون عام نماز وروزه ‏ چون آ نجاکسی : تباید بو دورست انست که بحج اسلا نشاید شدن بی‌دستوری ابشان ۹ تاخبر آن مباح | 799 ج4 فر بضه رت ۱ و یکی ازرسول_علیهالسلم_دستوری خواست تابغزو رود گت و الددداری؛ گفت + دارم - گفت : بنزديك وی بنشن که پشت تو در زیرقدم ویست .و ۶ از من بیامد و دستوری خواست در ءرزو »گت - مادر و بدر داری من گنت : دارم .گفت تب باز رو و تو<سن دستوری خواه ‌ اک هن فرمان ابشان کن؛ که سن‌از توحید هیچ قربتی نبری بنزد خدای تعالی ببتراز آن . و بدانکه حق برادر مپین !۳" 1 : (۳ _ .۰ - بحق بدر نز دیکست؛و درخبرست:*حی بر آدرمپین بر گهین جون<ق بدرست رر فر زر ند؟. خویش : 1۳۳ طعام د هن ایشا رد جود خورید ) #9 ا تری ری و کاری مفرماگیدکه طاقت ندارند »اک رشاسته باشند نگاه‌دارید ؛ وا گر نه‌بفروشید» وخلق خدای رادرعذاب مدارید ,که خدای‌تعالی ابشان راینده‌وز بر قست‌شما گر دانیده ی ۳ ا گر بخواستی‌شمارازیردست ابشان گردا مدی؟. ۳ ی برسید 45-بارسو لاله روزی جید بارعفو کنیم از بند گان‌خویش؛ گفت: هفتاد باز و اخنف بی قیس را گفتند : بردباری از که | موختی ؛ گفت از قیس بر عاصم ۱ (۶) 1 7 اه ۱ که کنیز 2 باب رز اهنین بره بربان از وی او بخته‌می ورد » ار دست وی‌سفتاد؛ بر فرزند وی امد وهلاك شد » کن: (د ازبیم ان بیپوش سا را رز 1 راحرهی تست ) تر | ازاد کر دم از برای‌خدای تعالی ویکی از بزرگان 6 جون علام‌ودی (۱) و پرورد کار نوچنین خواسته است که جز او | نبر ستیدو بپدرومادر نیکو ی کذید ۱ 8 تال رن (۳) کوچکتر. (ع)سیخ کباب . ۳۶۰2 وج و و در وم وا و و و وا او اج و و و و ۵ ۵ هد انا و و وا و و و و و و را ها هن دا وا و و و و و و و و و شا وا اد و اه ان ها وا و و او و و اه و و و و و و و و و و و و و اه و و ۵ ۵ ۵ ۵ و ها ۵ 0 و نافرمان ؛ برداری کر دی گفتی که :عادت خو ا<ه خویش ۳ ومد 2 بچنانکه خو اجه تودرمولای خویش عاصی میشود تو نیز همچنان می کنی ؟ و ابوه‌سعودالانصاری غلامی داشت : اورا میزد » آوازی شنید که کسی می گفت : با | باسغقود ! دست بدار ازوی ‏ تسش » رسول را دید علیه السلم گفت . بدانکه خدای تعالی برتو قادرتر از نست که نو بروی. س‌حق مملو 4 " آنست که از نان ونان خورش و حامه ار " ندارد » و بحشم کبر در وی و ؛ وداند که اوهمحون وی‌آدمی است * وچون خطابی کند از خطای خویش ؛ بر اندیشد که درحق خدای تعالی می‌کند : : وچون‌خشمش بر أید اژ شرف انیت بروی : رتسول وت ۱ علیه السلم _ که « هر که زیردست وی و بر | طعام. ی ساخت ورنج ودود آن‌کشید و از وی باز داشت ‏ که ویر ۳ خویشتن شُشان تا بخورد » ۳1 هه 9 و در روء ن گرداند و بدست‌خویش ی وی نود وبگوید : : بخور > . اصلی شسي در آاداب زاو به گرفتن وازخاق عزات کردن نقات 1 علما را اختلافت که عزلت ۹" وزاو به گرفتن فاضلتر با مخالطت ؟ مد هب سفیان ثوری و ابر اهيم ادهم و داود طایی و فضیل عیاض و سلیم‌ان خواص و بو دف اسیباط و حل 4۵ مر عشی و شرحاقی وسیاری ازمتقیان و بزر گان 3 <مم له آ نست کهعز لت‌وراو به گر فتن فاضلتر ازمخااطت , و مذهی‌حماعت درگ از علمیاء ظاهر آ نت که مخااطات او لیتر ؛ وعمر دول رضی ال ی 2 تضتفت خویش ازعزلت نگاه دارید » و ابن‌سیر ان ۳۹ ید . « عزلت عبادنست » ویکی داود طایی را گفت : « از دنیا روزه گیرو مگشای تا وقت مرك واز مردمان ب زیر چنانکه از شه 3 » و حسی بصری می گویدکه موز بوز به‌است که . آدمی که قیاع 9 د بی‌نمازشد » و 1 از خلق عز ور قت سلامت بافت » و ۳ شهوت را زیر بای ورد 1 خرن واگر حسد را ماند مروت وی ظاهرشد و چون روری جند تن کر 3 برخورداری حاوید باات » . (۱) بندة زرخرید ۰ (۲) بی‌نصیب - بی‌بهرء ۰ (۳) از مردم بریدن کناره گر فتن . -۳۱- قاچ و وا وا وا وا اه و ۵ 5 و دا هه وا ۵ اه ها ها و ۵ 8 ۵ 5 و وا و وا و و ۵ ۵ اه و سا و لس دا ما و وا و و و و و و و دا ها ها و و وا و و ود ها و و و و و او و و کب و و و و ها او و و ۵ و اه و وهب ی الورد می گوبد ۱ نه‌درخاموشی انم ودهم در عر .و ر بیع ان حرشم و ابر ام احعهی چجنین گفته‌اند که 1 علم بسامور و گوشهٌ گبر از مردمان » . و مالك بن‌اسد بزیارت برادران و عبادت بیماران و تشبیم جنازه برفتی» بازيكيك‌را دستبداشت‌وزاو به گرفت» .و فضیل گفت.«منتیءظیم پذرفتم از ی که من سکن دوسالام بلند نکندو جو ن سمار شو م بعیادت‌نباید» . و سهد لین ای و قاص و سعید بی ز بد از بزر گان صحابه بودند ؛ بنزديك مدینه بودندی - جایی که آنرا عقیق گو بند و پجمعه نیامدندی ؟ هیچ کار دیگر در آ نا بمر دند . و یکی از اهنت ان جا م اصم ر اکفت حاحتی هست؛ گفت. خاسشت .گفت: چه ؟ کر ان مرا نبینی دمن‌تر انبینم. و 9 ی‌هر سهل آستری را گفت که: مرخو اهم که هبان ما صحیت باشده ۳۳ : چون یکی ازما بمیرد دیگر صیحیت با که ی اهدداشی ؛ اکنون هم بای بابد داشت. و 5 نکه خلاف دریر: _ همچنا ندت که خلاف در آ نکه نکاح 5 ردن فاضلتر با نا کردن » و حقیقت ی این باحو ال بگردد بو د که ویر | ی فاضلتر » و کس بود که ویرا مخالطت فاضلتر » و بیدا نشو د تا افات و فواید عز لت کفته نماید. بدانکه درءز لت شش‌فایده است: فایدة فراغت دکر دفکرت:که بزرگترین عبادات فکرتست درءجایب صنم آو ل حق‌تعالی ودر ملکو تسمان وزمن وشناختن اسر ار ایز دتعالی‌در دنما و ۳ ت» بلکه بزر بن آنت که هی؟ ی خو توت کر حق‌تعالی دهد تااز هرچه جزوی است بی‌خبر شود وازخود نیز بی‌خبر شود وحز باحق تعالی نماند» و این‌جز بخلو ت وعز ات‌ر اشت دا نقه که هرچه حز حق‌تعالی اهت اعن اش ار حق‌تعالی خاصه و راکه‌آن قوت ندارد که در مبال خلق با حق بود دبی خلق بود» چون انسیا - علیپم السلم-» وازین بود که رسول- عایهالسلم- درابتدای کار خویش عزات گرفت د 0 -۳:۲- ۱ تک و 9 بکو ۵ ۳۹ شد و ازخلق بریده تا | نگاه که نو ر بوت‌قو ت گر وت و بدان‌درحه ر شید که بسن باخلق بودو بدل باحق؛و گفت: ۱ ۳ ۳1 را بدو ی ور قتمی ا بو بحر را فتمی»و لیکن دوستیحق جای هیج‌دو کر نگذاشته است»ومر دمان بنداشتند که و ۳ ۱ باهر ین دور سحی ات و ره عجب ۱ ۳1 او لیا 9 بدین در ۵ 3 سند» که سول ستری میگوید که: سی‌سالست کهمن باحق تعالی سخن‌ميگويم؛ ومردمان می‌پندار ند که باخلق‌مب‌گو بم*2 ۱ «نْ محال 4 5 باشد که بر ۱ عشق مخلو قی جنان - 2 که درمیان مردمان باشد وسخن کس شنود ومر دمانرا نبیند» از دوستی ومشغولی » و لیکن هر ۳ رابدین غره نبایدشدن» که بیشتر آن باشد که‌در میان خلق ازسر کار سعند. یکی‌مررهبانی" "را گف تکه: و برتنهایی! گفت‌من تنهانه‌ام» همشین حق ام جون خواهم که باو ی راز گوم نما ز کنم» وجون خواهم که بامن راز گوبدقر ۱ ۷ خوانم . ویکی را پرسیدند که : اين وم از خلوت چه فایده گرفته‌اند؛ گفت : انس بحق تعالی ۱ ۱ رحس بصریرا گفتند : اینجا مردیست‌هميشه تنپا درپس ستونی نشسته‌باشد گفت : چون حاضر بود مرا خبردهید»ویرا خبر کردند» نزديك وی شده» گفت-همیشه تنپا می‌نشینی» چرا باخلق مخالطت‌نکنی ؛ گفت- مرا کاری افتاده است که آن مرا از خاق‌مشغول کرده ی گفت. چر| مر دی حسن نشوی وسحنژی نشنوی؟ گفت‌این کار مر | از حسن ومردمان مشغول کر ده گفت: ان <4 کارست , گفت : هیچ وقت‌نست کهنه ازخدایتعالی‌برمن نعمتی انیت ۸:9 ازمن گناهی ات ۱ ینعم را شکری‌میکنم وا ن کنساه را استغفار ميکنی نه بحسن می‌بردازم و نه بمردمان- گفت: جاینگاهدار د‌ که تو ار حسن فقیه‌نری! ۱ وهرم ای حیان بنز ديگ او ی قر نی شد ) او یس گفت : بحه امده؟ گفت : | مدم تابائو بياسایم گفت : هر ۳ ندانستم که کسی باشد ک4 خدای تعالی‌را بداند و بل ۳ ی بباسایت ۰ فصیل و ۰ «چون‌تاریکی در ۱ ند شاد بردل من‌در ۱ بد » گویم : تاروزدر (۱) کوهی است از ديك مکه. (۲) کسانیکه و کسیکه » بر ای عبادت حد| و ند [زمر دم کناره کر فته | ند, (۳) بزرك و عجیب این کلمه درمقابل وهای تعجبژبان عر بی و رده شده . ۱ -۳4۳- خلوت نشینم باخدای تعالی ؛ چون روشنایی روز تفاز | رن گویم ۱ اکنون مردمان مرااز وی مشغول کنند» . مالك دبنار گو بد که :«هر که حدیث گر دن باخدای‌تعالی بمناحات دوستر ندارد » ازحدیت کر دن بامخلوقات » علمو از کد وداش تاناست و عمرش طایع ات 9 یکی از 9 ۳ 3 ٍِ» هر کر | :ماصاء آن بود که ۳ را ند و با وی ششنند آن امصان ون است: که دل وی از 1 می یادف خالی است ؛ از ببرون مدد می‌خواهد» و گفته‌اند : هر ۳ بمر دهانست» وی از حمله مفلسانست؟ . بس ازین‌حمله‌بدا نی کههر که‌ویر اقدر ت | نست که بدواعد کر انی‌حاصل کندبحق تعالی باندوام فکر علمو معر فت‌حاصل کند بحلالو حمال وی | ین‌ازهر عبادتی که بخلق تعلق‌دارد بپترست وبزر ۳-1 ست ‏ که غات‌همه سعادتبا | نست ۳ بدان‌حمان‌شود وانس‌دمحبت حق‌تعالی بروی غالب‌باشد » وانس‌بذ کر تمامشود » ومحبت ثمره معرفت ارت 4 ومعرفت تمرءفکرت ۳ و این همه بخلوت راس ایرد ۳ وایده آانکه تشدتی عر ات‌از سیاری‌معصیت برهد »وچپار معصیت‌است‌در دو؟ مخالطت » که از ۱ ن‌هر کسی‌نجهد : موعیت او ل "۳ عبمت 0 دلن باشنمدن » و ۱ ان هلالدین ۱۳ معصیت دو) - امر معروف دنبی‌منکر : اگرخام‌وش بودفاسقوعاصی شوداو ا گرانکار کند در بسیاری خصومت ووحفت افتد . ۳۳۹۹ سیم ریاونفاق » که در مخااطت آن‌لازم 2 1 اک باخلق مدارا نکندویر | بر تحانند »وا گر مدارا کند زودیر یاافتد که حدا کردن مدارا وریاومداهنت ست دشوار 9 اگربا دوست و دشمن سخن گو ید ۱ اگر باییکی مو افقت کذد دورویی باشد » و اگر نکنداز دشمنی یشان خلاص نیابد »2 کمترین آن باشد که هر ۳1 | بیدد 9 ید که : مش 1 زومندم وغالب 0 د که‌درو غ گو بد و ۳ مثل آن تیه مستوحش شو ند وازتو نیز نفاقودروغ باشد ۱ و کمترنن آن‌باشد که ازهر کسی هییرسد که اچگو نه وقومت چکو نه‌اند ؟ وباطن از اندوه‌ایشان تاد نها ند فار غ باشد واین‌نفاق محص باشد . ۱ بآ ان ۵سوو ث ك ۳ رضی‌الله عنه « کس‌بود که بر ول‌شود 4 با کسی کاری‌دارد جندان ثذاء ددردهی ۹ ۱ 9 در‌درهدر ۱ ن کند 6 و بخانه این 6 حاحت رو | ناشد هوخدایر اتعالی‌بخشم اورده» .و سری سقطی گوید: * گر برادری‌بنزديكگ‌هن ا ید دست بمحاسن فرود ارم‌تاراست‌شود » بترسم که ناعمن درحريدء منافقان ثبت کنند!» و فصیل تذپا نشسته بود» یکی بئز درل وی | مدو گفت بچه | مدء ؛ گفت ؛ بوای: اسایین و موّانست بدیدار تو گفت : بخدای که این بوحشت نز ۳۹ ست ‏ نیامدء الابرای انا تو مرا موذهی کم بدروغ » دمن تر | مردمی کنم بدروغ » وتو دردعی برهن به بیمایی 2 منبکی پر او 1 تاتو ازایجا باز گردی یامن از اینیجا برحرم وهر که از چدن سخنپا حذر توا ند کرد » مخالطت کند زبان ندارد . ات چون ۹۹ ۳ را بدیدندی » ارحال دئیا برسیدندی» ازدین برسیدندی: جا ذم اصیم » حامد لفاف ر اگفت : چگو زد +گفت : سالامت وعافیت؛» کفت : سلاهت بس از ان بود که برصر اط ۳ وعافیت ان ووت بود که در پشت‌شوی ۳ ردجون سم عبسی ر اگفتند چگو ۴ گفت : آنحه سود من در ۱ نست دردست هن سس 2 ۹11 زبان من‌در أْ نست بردف آن فادر نیستم 4 ومن گرو کار خویشمو کار پدست هگ بس هیچ دردیتی نسیت درو ش ار از من ! وجون ر ابي <یذُم را گفتندی چگونه ؟ گفت ضعیف و گناه کار بروزی خود را می خورم وا< ل خود را چشم می‌دارم ۳۳ ابودردا راگفتندی : کون ۳ : خیراست ااگر از دوزخ ایمن شوم ! و او بی فر نی زر اگفتند : ب- نه ؟ گفت : چگو زد باشد کسی که نامداد برخیزد و نداند که شا از واه رتست باه قاتا نذانهباف‌داو را خراهن: رست‌سان ره ما (كد ناد ر اگفتند: جگونفه گفت : 1 نه باشد یه 15 عمرش می کاهد و کاهن. می‌افز ابد. و حکیمیر | گفتند: چگ نث گفت :جنانکهر وری‌خدای‌تعالی‌میخورموفرمان دشمن وی ابایس هی بر ۴ ۰ 2 هل ان و اسع را گفتند گونه ؛ گفت چگونه داشد ی که ع#ررور بأخرت نز دیسر می شود او دا کر می‌باشد . وحامد لفاف را گفتند چگونه + گفت : چگونه بو د <ال ۳-3 که سدفر در از می‌شود وراد زدارد و بگوری تاريك می‌شود ومونس ندارد » وبر پادشاه عادل می‌شود وححت ندارد . و جییان ان سنانر | گفتند: حور 4 گفت: در 1 و زی آنم که یك‌ر وز بعافیت باش گفتند سوه نه بعافیتی» گفت : عافیت روزی باشدک-ه برمن‌هعصیت نرود . ویکی را دروقت مر در سید ند که چگونة + گفت ت زن باشد کسی که لابدست ‌ را که «مبرد ؛ 2 ویر برانگد ند وحساب‌خواهند . و بر سر یکی راگفت چگونة ؟ گفت : چگونه بود کسی که بانصد درم و ام دارد وعبال دارد زهی‌چیز ندارد » الی‌سیریی درخانه شد وهزار درم بیاورد وبوی دادو گفت : پانصددرم باوام ده ویانصد درم برعیال نفقه کن» و عزق گر دم که ۳ ۳1 ر انگو بم که‌چگو نو این از ان د که تر سید که اک مماروی ندارد 1 در برسیدن مناقق بو ده باشد ۹ و بزرگان گفته‌اند که کسانی را دیدیم که هر گز فک را ساام نگردندیه ۳ ۰ ۰ ( و وه هم وا کریکی بردیگریحکم کردی 4 بررچه‌داشتی میم نکردی 0 وا کنون‌قومی‌اند که یکدیگررازیارت‌می کنندو تامرغ‌خانه‌می‌پرسندهوا گر پیکدرمبایکدیگر گستاخی‌کننده جر مسم نید »وین نماشد الانفاق - س چون خلق‌بدین صوان شدها نده‌هر که‌باایشان مخالطت کند اا گر موافقت کند درین نقاق ودرو غ‌شر يت بو د » وا گر مخالفت کذدو بر | فیک ندو ک ان‌حان دا ند »همه بغست زی هشغو ل شو ند »2دین ری درسر ۱ دمشان شود ودین ابشان درسروی ؛ معصیت چپار کر سینت مخالطت لازم ید » | نست که باهر که بنشینی‌صفت ون تور آیت کنی:؛ چنانکه ثرا خر نبود » رطبم تواز وی بدزدد» چنانکه‌توندانی- و ان باشد که تحم بسیاز معصمت باشد 1 جون رتیت بااهل عفلات بود که‌هر که‌اهل دنیا رابیند و حرص ایشان‌دردنیا » مثل آن دروی‌پدیدآید ,وهر که اهل‌فسق‌رابیند - ۱ گر چه آنرا منکر باشد - آن فسق چون بسیار بیند درچشم وی سبکتر شود »وهر معصیتی که سباز سد ازکر ان از دل پبو فد وازیشست که | گرعالمی را با حبه دییا سنند همه دلها انکار کنند »و باشد که ۱ بن عالم همه رور عس دیق واز ان‌انکار نکنند وغییت از ابر بشم پوشیدن بترست "یلکه ازز نا گر دن صعبترشت »و سل خوشده‌است از بسیار ی که رود ؛ بلکه شنیدن اجوال ال غفلت ژباث دارد؛ جذانکه شنیدن احوال صیحا به و بزرکان سوددارد 4 وبوفت د کر ارشان ر<مت‌بارد از ۱ سما»چنانکه درخبرست - «عندف کر الصا لحین آنزل‌الر حمة» وسیب رحمت آنست کهر عیستا درز ۱ (۱) یعنی بر ای اينکه پرسید اگراورا|زر نج خلاص نکنم » پرعش وی ازروی نفاق ورباودوددی بوده باشد . (۲) منم کردن امرور بشکل امتناع کردن‌استعمال میشود . ۲ ص بجنید ورعت نا و ر شود فکن اه و ال ابشان بشنود؛ وهمحنین بوقت:د کر اهل غفات لعنت بارده که سیب لعنت غفات ورغبت دنیاست» ود کر ایشان سبب‌این‌بود-یس دیدار ایشان عظیمتر بود ۰ وبرای این گفت رسول - علیه‌السلم که - «مثل‌هم نشین بد چون آهنگرست که ۳ حامه نسورد دود درتو گیرد ؛ ومتئل هم‌نشین نيك‌جوف عطارست که ا گر مشكت برتو ندهد بوی‌تودر گیرده ؛ بس بدانکه تنهائی به آزهم نشین بد رهم نشین نيك بهتر از تنهایی؛چنا نکه‌درخیر ست. پس‌هر کهمحالست‌ویرغیت‌دنباازتو ببرد؛ وتر ابخدای‌تعالی دعوت کند مخالطت باو ی‌غنیمتی بزركك بود»ملازم باوی‌باش؛وهر که حالوی‌بخلاف این بود ازوی دور باش.خاصه عالمی که‌بردنیاحر یص‌بود»و کردار وی‌با گفتار راست نبود که آن زهر قاتل باشد» وحرمت مسلمانی ازدل بیرد پاك چه‌باخود گو بد: اگر مسلمانی اصلی داشتی وی بدان اولیتر بودی» که ا گر ۳۹ لو ۱ 5 پیش دارد و بحرصی تمام میخورد وفر باد میکند کف ای مسلمانان دور باشید که ادن همه زهر است! هیچ کس ویرا باور ندارد» ودلیری وی درخوردن حجتی گردد بدان که در و ی‌رهر نست.2 بسیاز ۳ امتت ۸5 درحر 1 جوردنو معصمت 9 دن دش نباشد چون بشنود که عالمی آن میکند دلیر شود » و بدین تست آینت: ۸5 ز لتعالم رام است حکایت کر دن بدو دیب یکی آنکه عیست بود؛ دوم آنکه هر دمان را وت حن که‌آن بحجت گیر ند و بدان اقتدا کنند وشیطان بنصر ت‌آن برخیزد و گو تا جر نو از فلانقزاتر دیرهیز کار تر نخواهی بود؛ وشرط عامی آنست که چون از عالم قر بیئد دوچیز بندیشد - ت آنکه بداند که اگر عالم ت2صیر هب‌گند باشد که علم وی کمار ت‌آن باشد _ که علم شفیعی بزر کشت و عامی ر‌ ۱ علم نست حول عمل‌نکند بر 4 اعتماد کند؛ و دیگر ۲1 که بدا ند که دا نستن عالم که جر [ خوردن نشاید همحون دانستن عامی است که <مر ورنا شا بد؛ ودار ین دربن قدر که <مر ورنا نشا بل عالم است» وخمر خوردن عامی حجت - دد نا بدان کسی دلیر ۳1 دد» در ام خور دنعالم همجنان باشد. وبیشتر دایری حرام کسانی کنند که ايشان بنام عالم باشنده و ازحقیقت علم هیج خبر ندارند وغاول باشند و با اکه یب 3 عذری و تأدیلی د نند که عو ام فپ فد باید که عامی بدین چشم د تاولاك نشود. (۱) غذایا شیرینی که بامفز بادام«لوز» سازند. ۷ 7 مقصو ۳ نست که رور کار جنا شنت 15 از صحیت سشتر خلق حذر ۳ تن ت. ومدل و سی و خصر 9 عیهما اسلم که حصر ی راموراخ کرد وموسی | نکار کرد در قر آن برای این آورده‌انه - بس عزلت وزاویه گرفتن اولیتر ؛ بیشترخلق را . ژایده آنکه هیچ یر لا هام اد فتنه و خصومن‌وتعصب خالی نبوداوهر که سول عز لت گر فت رست وجو ن‌مخالطت گرد درخطر اذتر .عید الل4 پورعمر وعاص ّ رد زر ی مج( کف «رسو ی علیه| لسالام- جون مردمانر ۱ یت ۸5 چبین بهم ور ان و نکشتان درهم ۱ درون خانه مالازم کبر و زبان نگاهدار ۱ و آنحه دانی میکنو نحه ندانی‌می انداز؛و بکار خویش خاصه مشغول‌شو و دست از کارعامه بدار» و عمدالل4 سود روات مب‌کن دکه: «رسول. علیهالسلم -گفت که: روز گاری! بد ار - مر دمان؛ که مرد دین سالامت وی ار که ۹ بزدارحایی بجاییو از کو هی بنکو هی وار سوراخی بسوراخی .«جون رو باهی که‌خو بتن ازخلق می‌دزدد» گفتند- بازیس زار این کی‌باشد؛ کشت هه ن‌معبشت بی‌معصیت بدست نتو ان آور دا نگاه عزب بو دن<لال- شو ده گفتند_ بارسو لا چگو نه بود» وه‌ارا پشکاح فر مو د6؛ گفت- آنگاه هلالک مر د بردست مادر و بدر وی بوده؛ اگر مرده باشند بردست زن وفردند بوده ا نماشدبر- دست قرابت بو ده گفتند _ جر ایارسو لا کشت ویر ابتنگک دستی ودرویشی مالامت کننده وچیزی که طاقت آن ندارد از وی درخء اهند تاوی درهلا کت خوش افید »‏ داین حجد بت اگرچه درعرو ات ات عز ات نیزادین معلوم شود دأین زمان کهوعده داده است رسول- علیه‌السلم - پیش‌ازین بمدتی دراز در آمده است . سفیان‌ثوری - و ار خویش اه « و اثله لد حات‌العزو ره -بخدای که‌عزب بودن اکنون حلال گشت». ایدة آنکه از شرمردمان خلاص بابد و آسوده باشد . که تا در میان خلق‌باشد» جیار 1 از ر نج‌عییت و کمان بدا بشان‌خالی زماشد 1 واز طمع‌ای محال خلاص نشو د‌. واز آن خالی نباشد که ازوی چیزی بینند که‌عقل ایشان بدان نرسد وزبان دراز کنند؛ و ۳۹ خو اهد که بحق همه مردمان از نپنیت وتعزدت ومممانی فیام کند ؛ همه رو زکار (۱)یعنی حضرت رسول(ص) درمیان این گفتار انگشتان خو.ش در هم افکند و آمیزش مردمان را بآن همانند کر د. : َ‌- ۳۰9 نت شود و بکار خودنیردازد , واگ ر تخصیص کند بعضی را ۱ و ق مستو حش‌شو ند وویرا تراتخانتان حون ووشد کر ون از هام۵ بر هد همه حشنود باشند ) وال بو د که همشه از ۳3 رستان ودفتری خا ی‌نبودیو تنم‌انشستی » وبر ات چرا چنین م۳ ؟ گفت . هیچ حای بسللامت‌تر از تنهایی ندیدم ) و هیج و اعظ جو 3 ر ندیدم ۰ و هیچ هو نس به ار دفتر ندیدم . و ژابت بنانی از جملة اولیا بود ؛ بحسی بص ی نوشت که .شنیدم که بحج مبروی » می‌خو اهم گاه گاه که درصحیت تو باشم» <سن گفت . بکذاز تا درسترخدای تعالی 39 ز ند گانی م جم کنیم » که بو د که جون بوم باشیم از نکد ۳۹ چبزی ببینیمو؛ ۰ را ۳۷ ۳1 م یکی ازفوا ید عر لت است :| برده مروت برحای بماندو باطنها بر هنه‌نگر دد؛ که باشد که جر هایی که ندیده‌باشد بدیدار آید قایده نکه‌طمم مردمان ازوی سس ته شود » و طمعو ی از هردمان » و از ین‌هردو سچم طمع سباری بر نج وهصست تولید شود: که هر که ال دا را 5 حرص در وی 0۳ » و طمع نیع ِ_ 9 خواری نیع طمع 4 و ازاین سیب آگفت دای تعالی . « ولا تمدن عبنيك الی ما منعنا به ارواجا دنچ .. الایه 6 » گفت: « منگرید بآن دنیای آراستة ایشان که آن‌فتنة ابشانست » . ورسول گفت علیها لسلم هر که فوق شماست دردنیا »بوی ۰« ند که نعمت‌خدای تعالی درچشم‌شما حفی رشود و هر که نعمت وان سد ) ۳1 در طلب آن افتد » خود بدست نباید و آخرت بژ بان [1 ,واگر طلب نکند » درمحاهدن و صی افتد ؛ و آن نیز دشوار ات ذایدة آنکه ازدیدارگرانان ۳" واحم‌قان و کسانی‌که دیدار ایشان بطبم مکروه ششم باشد برهد . اعمش راگفتند» چرا چشمت چنین بخلل شد گفت.ازبس که در گرانان ت ۳ . جالینوس ۹۹ ید . «چنانکه‌تن را تب‌است‌جان‌را نیزنب است ؛ وب حان‌دیدار گرانان است » .و شافعی ه‌گوید رحم؛ا لله 1 با هیچ دران ننشستم که نه آن حانب که با سوی وی بو و ان تر یافتم ۱ و این فایده اگر چه دنیایی است » لیکن دین نیز بوی بیوسته است» که (۱)کسانیکه آميزش با ايشان سنگین وسنعت و جانفر ساست ۷ او ده ها اه هو اه او و وچ و اه و دا و و اه و و و و هک اه و تا اد و و ۵ مد و 8 و و و و و ار او ۵ ۱ 8 و ما سا تا و و و و و و و و و هو وم هه ار ما ۵ ۵ و و و وب 9« ۳ بودکه ۳ که ۳ و <سشت بو ۵ ) بز بان یا بدل عیمت کردن گردهو چون نها بود ازیر._ همه سامت ماند . آ ات ظز لت بدانکه ازمقاصد دینی ودنیایی بضی‌است که حز زدی؟ ران حاصل‌نمیاید وحز بمخالطت راست نشود » ودر عزلت فوت آنست » وفوات ! " آن آفت عزات رت سر ۱ آ باز ماندن از علم خو اندن و تعلیم کر دنل . بدان که هر که علمی که بروی فریضه است نب‌اموخته باشد . اوراعزلت حرامست ‏ وا که | و کات دم نتواند کرد ۱ وخواهد که عزلت گبرد برای عبادت » رواباشد ؛ و ۳1 تواند که عاوم شرع تمام بیآموزد ‏ وی | عزلت گرفتن خسرانی عظیم باشد : چه هر که ۳ ازعلم‌حاصل کر لت ویر د» بیشتراوقات بخواب و بیکاری واندیشه برا کنده ضایع کند ۱ واکرهمه رور بعیادت مشغول بود» چون علم محکم نکرده باشدآزغر ور و همکر خالی نباشددرءیادت » و ازاندیشه‌خطاو محال خالی نباشد دراعتقاد .,وخواطری که ویرا در 0 دز حق‌خدای تعالی ۵ باشد که کفر باشد بابدعت ور وی نداند! ..."و درجملهزات علما راشاید» نهعوامرا :که عامی چون بیمار بود؛ ویرانشاید که ازطییب رو وخود طبیبی خویش کند » که زود هلال شود . ۱ اما تعلیم کردن » در حهّآن بزر گست عیسی هی ۳3 ید - علیه‌السلم - که: اهر که علم‌داند ؛ و بدان کار کند و دیگر انر ابیاموزد؛ ویر ادر که ت | سمانءظیم خو آنن» و تعلیم با عزلت راست نیاید» س تعلیم ازعزلت اولیتر واین برط آن بود که نیت فا نیت متعلم دین بود نه طلب حاه ومال » وباید که علمی تعلیم کند که در دین نافع بود » وانکه ههم تر بود «بش دارد » مثلا چون بطهارت ابتدا کرد بگوید که : طپارت حامه وبوست مختصرست ‏ ومقصود ازوی‌طپارت کرت ورای‌آن ۱ و آن طهارت چشمو گو ش‌ور بان ودست و جملها ندامپاست ازمعاصی ۳۳ تنل | تاصیر ید » و بفر ماید ۳ بدان کار کند ۱ داگر کارنکند وعلمی دب رطلب کند : مقصود وی حاه‌است؛ وچون از طهارت فارغ ند 45 وخ زین طبارت طبارتی دیگرست ورای‌آن و آن (۱) مردن - از دست رفتن. ساهو ات معا مللات هه ما با مد و ما بخ دب سا ماه و و و و و ۵ ۱ و ما ۵ و و ها ها ام و ها هس و وه ها ما و ام ماخ اد و سم که سا اوه ها هم و و و هه و هه و و و سم وس او و و و و وه او و هط دا اه و و و مج او طخ وه دا ده اه اه طپارت داست از دور ید نیاو ازهر چه‌حز حق ست‌تعالی ۳ حصفت له له انست که ویر | ۳ معمو ۵ نسعهء‌ت ۳ خدای تعالی و هر که در بندهو ای وش 4 فد اتحذ الهه هو به - هوای خویش‌رابخدایی کرده‌است »وا حشسعت کلمه لا لل4) لا الله محروم است؛ وو تن از هو انشناسدتاهر چه‌مادرر کن‌منجیاتو مرلکات اوردها یم بر نوا ند ) داین فرض ءِ همه‌خلق است: جون ای از ۱ نکه این علم فارغ 2 علم حبص وطلاق وخراج وفتادی خصومات طلب کند » با مذهب خلاف با عم کلام وحدلومناظر هطلب کند بامعتز له و کر امیان(۱)» بدانکه‌جاه‌ومال طلب‌می کند [- دبن 4 از وی دور یاید بود ۰ که سر دی عظیم بو د ؛ و جون باشمطان که و بر | بمالاآ* 2ی دعو ت ی کند مناظر رن( و با نشس <و بش که دشمن‌وست <صومت نکند 3 جو اهد که مناظر ه و حصحمی با) بو <ذیفه و شا وعی‌و معنز له کند » دلیل تفت ۸5 2 بر ۱ شیطان بدسن خو ۳ فته است و بروی می‌خندد .و صفاتی که در درونوست.جون: چون دل خو درا از | ن باه نکن و بدان‌مشغو ل شود که درفتاوی نکاح دطلاقد سلم و احارت کدام درست ترست و که در ان خطا کرده است بیش‌از ان نبست که مزد وی از دوبیکی | بد : 45رسول علیه السلم گفته است که ۱ هر احتهاد کردوصواب کردمز دوی‌دواست وا خطا کر دیکی! ه فان اک مذهب‌شافهی گر دیاان ابو حنیفه رضی‌الله عمیما ۳ صر ۵۵ ۳ از ین نیست» وچون‌این صفهات ازخویش محو نگند » صرفة این هلاك دین‌ودرست . و روز کارچنان شده است که درشپری بزرك دوتن بیش نیابد که وت کین درتعلیم برین وحه » سس مدرس‌رانیزءز 1 کف اولیترست: که‌هر که علم کسی را آ موزد که ۳ قصد دنا بود ) همیحنان بود که شمشیر بکسی فروشدکه وبرا قصد راه زدن‌بود ‏ اگر گوید که : باثد کهروزی فصرد دین کند ۱ هححنان بود که گوید شاید این فاطع طربق روری توبه کند و بغز | شود ,واگ و نش : شمشیر ویر | بو ب۵ نخو اند وعلم ویر بخدای خواند 4 این هم ام و که عم فتاوی خصو مات و معاملات و علم کلام رن<و ژر لغت هیچ کس را بخدای نخو اند .که اندرین تخربص 2 و عیتت اف دین نباشد » بلکه هریکی تخم <سد وماهات ی 2 هی (۱) بت رها سین اد ای ی ۵۱ آت کارد ومی‌برورد ؛و لس الخبر کاله‌ها زنه (۱) نگاه کن تا کسانی که بجنین علم مشخول بود ند چگونه بودند چگونه مردند ؟ آن علم که باخرت دعوت کند واز دنبا باز خواند» علم حدیثدعلم تاه 9۱ این علوم باشد که درمنجیات و مپلکات آورده‌ايم» لاجرم این علم را مندوب ۳ باید داشت که درهمه کس اثر کند الا بنا در کش که بغایت سبخت دل باشد . بس اگر بدین سر ط که گفته آ مد علم طلب کذد از وی حز ت 1 فتن از کیا بر عظیم باشد . س گر ۳ علم <دیث و تفسیرو آنجه‌مپم باشد برخواند. وهم طلب‌حاه بر خود غالب بیند, باید که از تعلیم بگریزد چها گر درتعلیم وی دیگرانرا خبر بسیار بود لیکن‌هلا کتوی بودو وی‌فدای دیگران باشد. واز آن‌حمله بو د که رسول- علیه | لسلم گفت که «خدای‌تمالی این دين رانصرت - کندبکسانی که ایشانرا از آن هیچ نصیب نبود» ومثل دی چون شمم بوده که سرأی بوی روشن بود ووی در سوختن و کاستن بود. و بدین تتمت و3 25 بثر حافی- ر ۶ هفت قمطر ی حجدیث که سماع داعت (۶) ۳ ال دقن کر دو حدیث روات نکرد و گفت "۳ از آن روایت نمی کنم که شوت روابت می‌بینم ٍِِ__ اگر شهوت خاموشی باقتمی روایت کردمی 9 چنین گفته‌ا ندبز ر‌ 1 ان که «حدنا!" با 9 ست از دنب دهر که گو, رل : حداناء‌میگوه ید مرا در بیشگاه نشانید». وامیر الءومنینعلی- رصی له عنه-بیکی بگذشت رن مجالی مک وه گفت- این میگوید «اعرفونی- مرابشناسید؛». یکی ازعمر دستوری خواست تا بامداد پس از نمازصبح‌مر دمانرا بند دهد دستوری‌تهاد» گفت-ازینددادن هی گفت آری ترسم که چنات. باد تگیر در خوشتن افکنی که ۳ رسی:و را بعه عدو یه» سفیان وری را گفتی: نيك‌هردی » اکرنه | نستی که دنا دوست داری ,گفت آن چست ۱ گفت روات <دیت دوست داری . و ) پوسله‌ان خطا ۳ هیگو ید «هر که خواهدکه باشما صحبت کند وعل آ موزد درین روزگار ازیشان حذرکنید ۱ ودور باشده که در ایشان نه مالست‌ونه حمال بظاهر تب مق دبباطن دشمر _ (۱) خبر گرفتن چون دیدن نباشد ۰ (۲) خوب- پسندیده- شریف (۳) کتا بدان- کتا بخانه . (ع) ازاستاد شنیده بود. (۵) دربین فقهامعروف است که چون حدیثی ازاستادی روایت کنند. گویند حدئنا یمنی چنین گفت پما وحدیت کرد . (*) مجلس کردن: موعظه کر دن. (۷) یکدسته از ستار کان ۱ ۱ .ی 5 در ری تا ید و بغییت ز و بشد » همه اهل ض وسخن جبدن و مگر و9 رهتن باشنقه غرض ایشان ات بود که ازتو نردبان خویش سازند باغراض فاسد خویش 3 ازیو ری سازنن تاذر هراق ارشان کرد یر هریم هدرب وی توت نو هنتی دأننی ۰و خو اهنزد که عز وحاه ومال خوش فدای ا.شان 1[ ۱ و بعو ۳ که ۱ بنزد,ك تو آیند بیمه حقوق‌ایشان وخویشاو ندان و بموستگان‌ایشان قبام‌کنیوسفیه ایشان باشی با دشمنان‌ایشان» راگر دریکی اذین خلاف کنی» | نگاه بینی که چه گویند در توو درعلم تو : وچگونه دشمنی آشکارا شو ند!». و<عقعت چنانست‌صکهوی گفت: که هیچ 2 رایگان امروز استاد را فول می‌نگند» اول احر | خواهد که روان" بود؛ و مسکین مدرس نه‌طاقت ‏ ن‌دار د که ادا گر دی بد که نگاه درچشم هر دمان محتشم ننم‌اید ونه احرای ایشانراست توا ند کر دب خدمت ظا(مان و مدا هنت باایشان ومسامانی بسرادشان دردهد» وازیشان خو دهیچ‌چیز نیابدس هر کهتعليم تو نک در دو ارین أفات دور تواند بو دتعلیم ازعز لت فاضلتر اکنو شر ط عامی 1 یت 45 : هر عالمی | که بیژد که محلس ودرس میکند 4 برو را د که | بن برای حاه ومال میکند بلکه باید که کمان ۳ د که بر ای‌خدای تعالی میکند» که فریضه وی | ینست که گمان چنین برد؛ وچون باطن بلید باشد ؛ مان نیك‌را حای نباشد: که ادن ازمردمان آن‌بندارد که در درون و بست.ب س این‌سخن تاخ ان مرو د تاعالم شرط خویش بداند» وعامی بحماقت‌ایرن ببانه نگره و در حرمت عاما تقصیر نکند که وی نیز «لاك شده باشد بدین گمان بدکه بوی‌برد. آفی آانست که ازمنفعت گرفتن ومنفعت رسانیدن بازماند: دو؟ [ما تفت کرفتوی کنست بود که بی مخالطت راست نیاید بوهر که‌عبال دارد و نات مشغول نشود ۲ عز 1 د »نشاید, که ضایع گذاشتن عبال‌از کمایر بود» و اگر قدر کفایت دارد باعمال ندارد » عزلت اولیتر . اما منقعت رسانبدن صدفه‌دادن بود و بعق‌مسلمانان قبام کردن » وا کردرءز لت حز بعبادت ظاهر مشغول نخواهد شده کسب‌حلال وصدقه دادن ویرا ازعزات‌فاضلتر » (۱) اجرای دوان یعنی وظیفه وستری ودستمزدیکه جاری ومرتب وهمیشگی باشد. ۵۲ ۳ در باطن و بر | را ه گشاده بمعر وت حالال حق تعالی وانس بمناحات‌و عه این از همه صدفات فاضلتر 4 ۹ مقصو د همه عبادتا ۱ سیت ۱ [ شی ۱ نست که از محاهدت و ریاضت که شمیت ی کنیول بر اخلاق مردمان سیم حاصل ۱ رد بازماند 4 و این فایده از ات کر را که‌هنوزتمام رباضت نیافته باشد» که‌خوی نیکو اصل همه عبادته‌است بی‌مخالطت‌پیدا نیاید ؛ که‌خو تک بو د که بر مجالات مر دمان صبر کند ؛ وخادمان صوفیان مخالطت بدین تن تابسو ال‌از عوام رعونت و کبر کت " و سفق صو فیان بخل رابش‌کنند » باحتمال ازبشان‌بدخوبی ازخویشتن ببرند» و بخدمت ایشان بر کت دعا وهمت ایشان حاصل کنند . اول کاراین بوده است ۳1 نخه | ونون تنت وا تذیقه یه است و بعضی را مقصود حاهوهال شده است: یس ا کر کس ریات یافده است »ویرا عزات فاشاتر » که «قصودازریاضت 4 اک همیشه رنج هی کشند » جنانکه مقصو د از دارو تلخی نیت »بلکه انست به لت شود جون علت برفت همیشه حویشتن در تلخی دارو داشتن شرط ثمست ؛ بلکه مقصودورای ریاضت‌است و آن همان حاصل کردن‌انس است بذکرخدای‌تعالی» ومقصو دریاضت آ نسث که هرچهویرا شاغل است ازانس ازخود دور 0 د. و بدا نکه نان تهوناعت و ردن لا بدست رباضت دادن تاش کردن‌دیگر ار هم ار ار کان‌دین است ‏ و این باعزلت راست نباید ‏ بلکه شیخ را از مخالطت با مریدان چاره نب‌اشد » وعزلت دی ازایشان شرط نبود ‏ ولیکن چنانکه از | فت‌ریاو طلب حاه حذر باید کر د علمارا » شیوخ را نیز حذر باید کرد »چونبشرط باشد»مخالطت اسشان"اولت: ارغر بسا 0 آنست که درعز لت وسو لکد »و باشد که دل نفر ت گر دازد و هار ) ملال افز اید ؛ و آن ۱۷ بامر دمان بر نخیزد . و ادو‌عباس می گو بد ‏ زر ضی الهعنپما - که : اگر اروسواس نترسمی بامرده‌ان نشینرمی. وعلی می گوید " رضی‌اله‌عنه که : راجت دل ازدل از کیان که چون دلر | بیکبارا کر اه کنی نابینا شود. پس باید که هرروزی یکساعت کسی‌باشد که بمژانست وی استر احتی‌باشده ۱ که آن درنشاط بیفزاید » دلیکن باید که آن کسی باشد که باوی همه حدیث دین‌بود؛ (۱) همنشینی - انس کرفتن . س ۵ ۲ 2 ۱ واحوال‌خویش در :#صبر «دن ودر :دسر سیر ۱ نات و ست. اماباعلنغلت نشستن _ ۳1 م٩‏ بکیاعت نود - زبان کاز بود » 2 آن‌صفانی که درحمله رور ۳ رده باشد توت دا ون ۳ علیه| اسلم 9 هر که «صفات دزست رم شین ص و بش : فا بابد که گوش دارد اه ددسحی ت ممدارد» ۰ [ فت انکه و اب عبادت و تشییم حنارز و شدن بدعوت و هنت ونمعزست و نجم حقوق مردمان قوت شود ؛ و آندرین کار ها یر افات است » ورسم نفاقو بوی راه بافته ارت ؟ س بو د که ِ 9 از آفات نگاه آن نو اند شش رو بشرط فیام نتواند نمود ۳ ۳ زا غر لت اولد ‏ همان ده ارتا وت چنین کر ده‌اند واین‌همه در باقی کر ده که هرارق خوش ِ دیده‌اند . ۳ آنکه درمخالطت کر دنو قبام بحقوق مردمای‌نوعی ازتواضم بود » درعز ات افت نوعی از ات۵( قیود که باع ازع ات رای رود اب کت خواهد بز بارتمردمان‌نز ود و مر دمان‌نیز بزبارت وی ببایند.روایت کر ده‌اند. که : در نی اسراثیل حکیمی بود بزرك و تیش فا ضت تعت وت ور ده بوددرحلطمت؛ ۳ بنداشت که نزد خدای تعالی ورا محلی تا اجان ودحی ۳ سمبر آن رو ز کار را که وب | 0 روی رمین بر 9 نك و زام خویش کردی ومن این بقیقه‌تر | قبول 5 س بدرسید ودست از ان ات ) و در سنه نت خالی #0 ی | کنون‌خدای تعالی ازمن خشنودشد » وحی مد که‌خشنود نشده‌ام آزدی » بس‌بیرون مد و ببازارهارفتن | ندر گرفت » باخلقمخالطت کر دو باایشان‌می نشست و برمیخاستو و خورد ‏ و حی مد که:| و ل حشدو دی‌من‌یافتی .مس بدان که: باشد که کسی خو د‌ ات ازتگیر کند ؛ که ترسد کهدر مجاهم وبرا حرمت ندارند » باترسد که‌نقصان وی در با درعمل سننتد .آن زاویبه رابردة نصان خوش‌سازد وهمیعه در آرزوی‌آن ناخت که در دمان بزبارت وی رو ند » وی قلر لک تن ودست وی بوسه دهند ) و این چین عزرلت‌عین نقاق باشد ؛ و مان | نکه عز لت بحق بود دوچیز بود: یکی‌آنکه در زاویه هیچ بیکارنباشد » بل بذکروتفکرمشغول باشد یابعلم و عبادت عشفول باشد ؛ (۱) آسان شدن - میسر شدن ۰ (۲) مواظب باشد . (۳) جاء طلبی - ریاست دوستی » (4) سرو صد | - شهرت کلام . (ه ۵) سوراخ و دغمه‌ ای و وم در کوه که درآن انسان يا حیوان منزل کند سوو ۳ با وگ آنکه ربارت مر دما: راکاره ی 4 بلزد یلك وی رواد ۹ 9 از وی فایدءدینی بود. | بو الحسن حأتمی از خواجگان‌طوس بود بسلام‌شیتخ) بو القاسم گر گانی شد ‏ ووی اراولبای بزرك بود -عذرخو و فت که : تقصیر میکنم که کمتر می‌رسم» و ای خء احه‌عذرمخو ام که همه از | مدن منت دار ند ومااز نا آمدن منت دار بم ) که مارا خود از آمدن‌آن مپتر بروای 1 نیست - بعنی ملك‌الموت . امبری نز ديلك حائم اصم وت : چه حاحت داری + گفت :که تومر | نبینی ومن‌ترا ؛و بدانکه در راو به نشستن بر ایا نکه تا مردمان تعظیم کنند » حهلی بز را بو د ‏ که ال در جات | نست که بدا ند که ار کار وی هیچ چیز بدست‌خلق تبدت ۳ و بداند که اکربرسرکوهی شود » عیب‌جوی گوید که . نفاق‌سکند : ۳ شودا نکه دوست ومر ید وی باشد گوید:راه ملامت میرود نا خودرا از چشم مردمان 3 . ودرهر چهباشد » مردمان درحق وی دو ۰ وه‌باشند .بابد که دل دردین خود شددنه در ۳ دمان . سهل تستر ی مریدی را دید کار ی فرمو کر انم از بیم مر دمان؛ سهل رودی باصحاب کر د ,گفت 9 بحقیقت این کار نرسد تا ازدوصفت یکی حاصل تا ام ازچشم وی بیفتد که حزخالق را نبیند - »یا شس وی ازچشم ۳ سفیّد که بالگ 19 د پر صفت که خلق و در ۱ بینند .حسن اضر ق ر | کفتند که : 9و می بمجلس توهی ایند و سخنهایاد م 3 تابدان اعتر اض کنند وعیب آن ق. کته ۱ گفت : من نشس ود را دیده‌ام که طمع فردوس اعلی ومحاورت حق تعالی مسکند ۳ هر ۳ طمع سالامت ازمر دمان‌نکند که آفر: ار ازز بان‌ایشان سلامت می نمابد! بس ازین حمله افار و فواید عز لت ۳99 : ‌ وت باید حساب خویش رن : و خودرابرینعرضه کند ۳ بدا ند که وبرا کدام اولبطاست : ۱ داب وز لی چو نس عز ای فت » باید که نیت کند که بدین عزلت شزخوش ازمردمان باز دارد ؛ وطلب سلامت کند ازشرمردمان ۸ وطلب فر اغت کند بعیادت حق تعالی » و باید که هیچ بیکارنباشد ؛ بلکه بن کروفکروعلم وعمل مشفول باشد ؛ و مسردمانرا بخود راه ندهده وازاخمار و اراجیف" "شهر نپرسد» واز حال‌مردمان نیرسد : چه‌هر (۱) میخانه . (۲) خبرهای گونه کون دروغ وزشت . ۱ س"۵ آت پب۰ب۰ب۰ب۰پبپبپپحصس-صسصسصسسصسسسصسس۳س۳۳۳س۳سسسسصسصسصسسسصس۳س۳۳س۳سسسس۳س۳۳« 2 چیز که دشدو ۵ جون نخمی ۳ در سته افتد » 0 خلوت دب ر ازسینه برز دل: و د میمترین ری درخاون فطع جدبت نس ات ۳ د کرصافی شود 4 واخبارمر دمان نخم حدات نفس ۱ سدات ۶ و باید که‌از قوتو کسوت‌باندك قناعت # » اگرنی ازمخالطت مردمان‌مستفنی نباشد ِ و باید که صبور باشد 1 پردنج قصات ار 1 بر جه درحق _-ازمدح 2 9 ۰ ۱ و - کوش ندارد ؛ ول در ان نبندد ) وا گرویرا درعزلت منافق و مرائی 2 با مخلص با متواضم با کیره وش بدان ندارد که ۱ ن هم4 روز گار سر د 0رمعصود از عزات ان باید که در اخرت مستغرق بود . اصلل هفتم ۱ داب هدر آسبی بدانکه سفر دواست یکی بباطن‌و یکی بظاهر. سفر باطن سفر دلست درملکوت اسمات و زمین وعجاب صنم‌ایز د تعالی «منازل راه دین ؛ وسفرمر وان انششت, 45 بسن درخانه نشسته ب‌اشند ‏ و در تفن و۸ بپذای ففت | شمان :2 زهن است‌حو لان می کنند ج4 عالمهای ملکوت بپشت رها نت ۱ یت ۸5 سم وفطع را بوی‌راه ی این سفردعوت می کند بدین بت که می گوید : 2۵۲ او لیم بنظر و ! فی ماعکوتالسموات والارض و ما خلق الله می شمی» (۲) وشن 5 ازیر. سفرعاحزاید» باید که بظاهر سفر کند و کالید را برد ِ ارجابی فایدة گیرد وس مدل ا رن چون کسی بود که ببای جوش تفه رسب ۰ومتل آن دیگرچون کسی بود که برحای نشسته , کعبه نزدبك وی 1 و گرد وی طواف می ۷ واسرار جوش باوی می گوید " و :ماوت میان او و أن بسمارست ۱ و ازین بود که شخ | بو هید ا بوالخر - ر 1 علسه - گفتی که : «نامردان را بای بل 1 دد و مردان را سرین ِ 9 2 ظاهر در بل کارت باد کنیم‌در دو باب که شرح سفر باطن دیق بود و در چنین کتاب شرح نمذیر د : باب او ل در ثبت سفرو آداب وائواع آن : باب دوم در علم ر خصیا9 سفر 0 یاک ۳( 9 ۷ ی و خداو ندازچیز ها | فریده است ؟ ۵۷ ات اج چا با و و و و وا و و اه ۵ و ما و وا وج و و و و و و و و و و و ۵ 3 ۵ نس ما ها سر وخ سا و و و و و و و وا و و و و و او وا وا او ها سا و و و و و و ۵ سا وا و و اس و و دا و و و و و وا او وا وا ان وا و و و و و و و و او و و او و و و و ادا وا دریت سفر و داب و او اج آن بدانکه سفر پنج قسم است : در درطلب علم است » واین سفر فر بصضه بود » جون تعلم علم گر بص۵ دود »2 او ل سنت بود » جون تعلم سنت بود . وسفر برای طلب علم برسه وحدیود : و سوه او ل ِ ۹۹1 علم شرع‌بیاموزد ۱ و درخبرست که: «هر که از خانه‌خویش بیرو ۳ ید بطالب علم ,وی درراه خدای‌تعالی است‌تاباز آ بد»و زیربت ۳:45 ور شتکان پرهای خویش گسترده دارند برای طالب علم» . و کس بوده‌است ازسلف که برای‌يك حدیث سفردراز کرده است . و سفمان ژوری می گوید : کش ازشام تازمی سفر کن بات یه بشنود که ویرا در راه‌دین از آن فایدهٌ باشد » سفروی ضایع نماشده 4 لیکن باید که‌سفر برایعلمی کند که زاد آخر ت بود » وهر عملی کهو برا ازدنیاباخرت نخو اند» و ازحر ص بقناعت نخو اند ,وارربا باخلاص نخو | ند واز برستیدن خلق سرستیدن حق نخواند 4 علم سیب تقصان بود ) وحعه دو) - ای کند تاخویشتن را و اخلاق خویشتن در ابشناسدتاپعلاج صفاتی که در وی مذموم بود مشغول شود وا بن نیز ههم است :که مردم تادر خانه <وش بو د ؛ و کارها بمر اد ذی هیر ژد » بخویشتن گمان 3 و بنداردکه نیکو اخلاق است ؛ ودرسفر برده آن اخلاق باطن برخیزد » واحوالی بیش آبد که ضء‌ف و بدخو بی 2 عأاجز ی خوش بشناسد » وجو ن علت بازیا د بعلاج‌مشغول تو ۱ ند شد.وهر که 2 باشد در کارها مردانه نباشد . بشر حاقی گفت : «ای قعایان ؛ سفر کنید تابالك شوید : که اگر آب بريك جای بماند بگردد» : ۱ وجه‌سیم 21 سفر کند تاعجایب صنع خدای‌تعالی در برو بحرو کوه‌وبیابان و اقالیم بیند» و آنو 2 آفر ید »ای‌مختلف ازحیوان و نباتات‌وغیر آن‌در نواحی عالم بثضاسشه ر‌ بیند که همه آفر بد کار <ودر اندمیح هی کنند و بیسگانگی ی اهی می‌دهمد»و ۳۹ را که این چشم گشاده شد که سخن حمادات ‏ که حروفست ونه‌صوت ‏ بتواندشنید و خط الپی که بر چپر همه موحودات‌نبشته است ‏ که نه‌حروفست‌ونه رقوم -برخوانده -۳۵۸- و اسر از مملکت ازو بو | سارت خود ویر | «دان حاحت نباشد ست 4 گرد دمین طواف » کند بلکه در ملکو استاز د که هر شبانروز گردوی طواف می کنند 3 اسر ار عجایبت <ویش بای تفن 9 منادی می کنند که : «و کابن‌می ۲ ب4 فی‌السمو ات و الارض دمرون ۱۵,۶ وهم عنها معر ضون(» 6 بلکه ام در عچایب آفر بش‌خوش و اعضا وصفات خویش نظاره کند » همه عمر خود ر انظار ان بسك ؛ بلکه عجایب خود آن وت بند که از چشم ظاهر در گذرد و چشم‌دل‌بار رت ۱ یکی از برر گان می ۳ ید که : «هر دمان هی 1 بند که چشم باز کنید تاعجارب بینید » وهن‌می ۳ پم که چشم ق از رت 0( تاعجایب بشید» وهردو حق انیت هر ل اول آ نست که چشم ظاهر باز کند و عجایب ظاهر پیند» آنگاه بدیگر منزل رسد . و عحایب ظاهر را نپابت است : که تعلق ۳ باخستام عالم افات ۵ 9 1 متناهی است ؛ وعجایب باطن را پابت نیست : که تعلی آن بارواح وحقایق است ؛ وحقایق رانپایت مت و باهرصورتی روحی د<عیقتی تست : صورت نصیب چشم ظاهر ست و <عمهت نصیب چشم باطن است » وصورت سخت مختصرست ‏ ومثال وی چنان بو د که : نی زبانی بیند یندار د که بار ۳ شنست ‏ ودلی بیند ؛ بندار د که بارة‌خون ۱ کن‌تاقدر ۱ بن که نصیی جشم ظاهر ست 4 در | زححه حفمفت ر‌ بان ۳ دلست‌جسات ۹ وهمه اجزا وذرات عالم همچنین است - هر که پیش ازچش‌ظاهر ندارد درحه وی‌بدرحه سقوری نزد 0 ۳ در بءضی‌خبر ها هست که‌چشم‌ظاهر وان چشم باطن است بدین صفت بر ای‌نظر درعجایب آ فرینش ازفايدة خالی نیست . صقر بر ای عمادنست 1 جون وی وعزو وزیارت کورانییا واو لیا و صیحابه و تابعین ‏ دوع بلکه زیارت علما وبزر گان دین » که‌نظردرروی ایشان عبادت بود و بر که دعای ایشان بزرك بود» و یکی از بر که مشاهدت | بشان آن بودکه رغبت اقتدا کردن بایشان ین : بس دبدارایشان هم عبادت بو د وهم‌تحم عبادنپای سیاربود » وچون فواید انفای""وسخنهای‌ایشان با آن بارشود فوایدمضاعف شود .وبزیارت گوربزر گان رفتن «صد روا بود » واینکه یرل 225 ی علییه ااسلم 1 « 2 تشد و الرحال ۸ (۱) وچه بس نشانه‌هائی در [سمانپا وزمین» که بر ] نها میگذر ند و از [ نپا غفلت دار ند ؟ (۲) فر از کردن : بستن ۰ (۳) جمع نقس «عنی دم و تنفساست‌و نفس‌مدجاز لو اب و منفعتی را گو بند که ۳ الی ثلثه مساجد(۱) عنی : مسحد مکه و مدینه و بت‌المقدس» دلیل | نست که ببقاع و مسباحدتیر ‏ همکنید که همذیر ابر است ‏ ۳ ۱ بنْ سهشعه » آما نه جنان باشد کهز بارت ۱ 11 (۲ ح علما که رنده باشند درین نیاند ۳ نبا که مر ده باشند هم درین تباید ِ سس بزیارت گور او لیا وعلما رفتن دصرد 4 وسفر کر دن بدین سیب روابود , سقر گریختن ازاسیابی که هشوش دین باشف » جون <.اه ومال وولابت وشغل حیم دنب وان سفرفر بطهبود درحق کسی که رقتن راه دین بردی هیسر نباشد با مشغله دنبا . وهرچند که ادمی‌هر گزفارغ‌نتواند بود ازضرور ات . وحاحات خوش ؛ ولیکن سبکبارتواند بود ؛ وقد نجاانمغفون -سبکباران رسته‌اند » | کرچه‌پیبار ۱ , ۳ سر ‌ سر ‌ زه‌آند ۱ وهر کرا حلبی «حشمت هت 99 ۱ درد ) عالب ۱ 9 بود که ویر | ار دای 7 ۱ ۱ ۲ 1 ۰ ۱ (4 تعالیمشغول کند . ستیان تور ی میگو ید که : «روز کاربدست خامل ومحپول را جایی روی که کس‌ترا نداند :»۰ وهم وبرا دبده‌انداتیان دریشت میرفت ؛ گفتند : کیجا میروی ؛ گفت : بفلان ده طعام اردان تر میدهند گفتند : چذین روا مبداری ؟گفت - هر کجا که‌معشت ف رأخ‌تر بود ۱ زبحا ر2 برد که ۱ زیحا| دین بساللامت‌تر بود ودل‌فارغتر بود.و ابر اهیم <واص رس شهرچول روربیش مقام نکرد ی سفر ‏ سفرتجارت بود درطلب دنا واین سفرهباح است» وا گرنیت آن باشد تا چپار) خود را وعیال‌خود را ازروی خلق بی‌نیازدارد ؛ اینسفرطاعت باشد ؛ وا گر طلب ربادت دنیاست بت بر ای تفاخر و تحمل ۳ این سفر درراه شبطانست 4 وغالب ان بو 3 رل ۳۳ همه عمردرر نج سفر باشد که زیادت کفایت ر نپایت ی لس مت ) و نا گاه در | خر راه برری دسر ند ۳ جایی‌عر بب بمبرد وسلطان فک : دنیکوترین ۱ 9 بود که وارن کرد ودرهو ا وشهوت خویش خرج کند وازوی باد نبارد ؛ وتا نواند وصیت بحای نیارد ووام نگزارد - و بال | خرت با وی بماند » وهیج عین بیش ازین شاخ که د نج همه وی کشد : وو بال همه ژزی برد وراحت همه دیگری مد . (۱) بار سفر نبندید مکر برای‌سه مسجد ۰ (۲) متصود اینست که چون‌دراین‌حدیت اززیارت دانشمندان زنده نپی نشده ۰ درژیارت مردکان انان هم هی نو اهد بود . (۳) سر شدای . هعر و قیت . (ع) کمنام ۲ ۱ یم 5 صقر سفرتهاشا وتفرج بود » و این‌سة ر-ماح بو ۵ - چون‌اندکی بودو گاه اه پنجم اما 2 ۳ کشتن درشهر ها عادت گیر ۳ ۱ هیچ غر ضی نماشد » ف نکه شپرهای نووه‌ردمان غریب را هیبیند » علما را درچنین سفرخلافست - گروهی گفته‌اند که‌این رنجانیدن خود باشدبی‌فایده واین‌نشاید » ودرست نزديك ماأانس تکه این حرام نباشد ‏ که تماشا غرضی‌است » اگرچه ی » و میاح هر کسی در خوروی بود ؛ وچنین مردم خسیس طبم باشد واین عرص نیز در خور وی باشد . اما گروهی اقتت ار ور آقم" )دار ان که عادت گرفت-هاند از شبری بشهری و از خانگاهی بخان‌گاهی‌میر و ند .پی آ نکه بقصد بیری باشند ٩ه‏ خدعت و یرا ملاژم گیر ند 0 دایکن مقصود ابشان تماشابود : که طاوّت مواظبت برعبادت ندارند » واز باطن راه ۱ بشان کشاده نشده باشد درمقامات تصوف ‏ و بحکم کاهلی و بطالت طاقت آن ندار ند که جگرگنی هرن تن بر ای در شرا می گر دنف ؟ ؟ وهرح-اکه سفره 1 باد ان‌تر بو ۳ نجا مقام کنند » وچو ۳ بادان نبود زبان بخادم درازمی 3 » وحایی دیگر که سفره بپتر نشان‌دهند أ نیا میر و ند و باشد که ربار ت‌گو ری بپانه گیر تدصت4 مقصود هب آسشتت:ب ونه آن باشد - این سَف | گر حر ام فسست عوهت + و آین‌فوم مذموعآند | 1 چه عاصی وفاسق‌نه‌اند » وهر که که نان صوفبان خور ند وسوّال کنند و خودرا برصورت صوفیان فر انمایند » فاسق وعاصی باشند ‏ و آنجه فا زرق حر ام باشد : که نه هر نس 45 هر فم در پوشد وینج تفا ون صوفی بود » بلکه صوفی بو د که ویر | طلبی باشد ‏ و روی دران‌کار آورده باشد » بابدان رسیده بود» ویادر گوشش آن بود که جز بضرورتی دی تقصیر نکند » یاکسی بودکه بخدمت ایر_ قوم مشغول باشد : نان صوفیان بیش ‌ازاین سه قوم ر حلال نبود . اماآنکه مرد عادتی بود » وباطن وی از طلبومحاهد:ٌدر آن طلب خالی باشد» و بخدمت مشغول نبو د. وی بدانگه مر قم بوشد صوفی نباشد » بلکه | گرچیزی بر طر اران وقف کر ده‌باشند ویرامیاح باشد : که خویشتن برصورت صوفی نمودن - بی آنکه بصفت ایشان باشی - محم‌نفاق وطراری بود ؛ و بدترین این قوم آن باشدکه سجخنی مد بعادت صو فان باد گر فته باشد 2 مهو ده و ً وپندارد که‌علم او لینو )۱( بت ات فر ومایه )۲( لباس وصله‌دار که نشان درویشان وصوفیان است . ۳ یج ۳۵ آ خر دن برو ی گشاده بو که‌آن سین هبتو اند گفت 9 باشد که شو می‌آن ورا بج‌ابی کشد که در علم و علما بچشم‌حقار ۳ د) و باشد که سر ع مر در چم ۶ ی‌هختصر ردد و گوید که : این‌خودبرای ضعفاست » و کسانی که در راه قوی‌شدند ایشانر | هیچ زبان ندارد » و دین ایشان دوقاه شد که بپیج چیز نجاست نبذیرد . رچون بدین‌درجهرسد کشتن وی فاضلتر از کشتن هزار کافردر روم وهند » که‌مردمان خوداز کافر خویشتن را تا دارند » اما این ملعون مسلمانی را هم بز بان مسلمانی باطل کند » وشیطان درین روز گار هیچ دام فرونکرد از وه عطفت ره و سار کسن درین دام افتادندو هلاك شدند. ۱ داب سأر آداب مسافر درظاهر- اراول تا خر وآن فعت: سس | که یرت مظالم بازدهد ؛ و ودیعتپا باز دهد وهر که را نفقه بر وی اجب بو د مه دهد وزادی حلال تقد ]ره و آن در بر گیرد که ۳ همراهان رفق تواند کرد : که طعام دادن و سخن خوش گفتن و با مکاری خاق نیکو کردن درسفراز حملهٌ مکارم اخلاقست . انکه رفیقی شاسته بدست آردکه در دین باراو دود . ورسول-علیهالسلم 1 ات ۵ مایت 5 یکی را امیر کنند » که درسفر اندیشپا مختلف افتد »و ادب رده است از سفر تنهأ 4 و گفته است: «سه تن حماعتی ات0 ,و گفته دو ۲ هرکار که سربند آن بایکی نشود تباه‌بود : اگرسر کارعاام با دوخدای بودی‌تباهبودی" و . را امیر کنند که بخلق 0 تریود وسفر بیش گرده بود . رماع تخر و وداع کند؛ و دیاء رسول علیه اسلم 3 باهریکی: آدب «استودع) لل4 ۵ بل و اما نك و جوا .م عملك»و رسول - علیهالسلم- و ] چون کسی از نزد وی سفر شدی گفتی : «رودده ا لها لروی وغهر ذ اباك وو جهك الی الیالخیر حبث آوجهت» ؛ ابن دعا سنت هقیم"" است و باید که چون وداع کند هه را بخدای تعالی‌سبارد . بك روزعمر - رضی النه ۶ - عطا می‌داد»مردی بياعد با کو دی ۱ عمر گفت : سییان نله ! هر 3 ححکس ندیدم که‌بکس ماند چنین که (۱) یادان شهر(حضرمقابل سفراست) ۰ (۲) کسیکه دراییاقامت دارد(دره‌قا بل مسافر). -۳۰۲- معاملات کوداه تفگ افیف ینش ۳ بر ۳ ابیت من بسفری میرفتم و مادر وی بستن - بو د ‏ گفت: مر ابدینحال‌می ۷ ی ؛گفتم استو دع الته‌مافی بطناك بخدای سبر دم آ یحه در ی م‌دار ی» جو ین مادروی مرده‌بود » يك شب‌حدیت- هی دردیم 1۲ نشی دبدم از ده در گفتم : این چیست ؟ گفتند : | این ازگورآن رن است؛ و هرشبی همحنین‌هی‌بينيم گفتم که وی نماز گز ار و روزه داربود» این چگو نه راشد؟! ر‌ فتم و ۳ رباز کر دم تا چیست » چراغی دیدم نهاده و این کو دك بازی می کر د ,او ازی شنیدم که مر اگفتند : این کوداك را بما سیردی » اگر مادرش را نیز بماسیر دی‌بازیافتی. ادپ آنکه دونماز بگزارد : یکی‌نماز استخار ۱" پیش از سفرء»و آن‌نماز چپار) ودعا معر وفست ‏ ودیگر بوفقت برون شدن جپار ات تفارک 4 انس می 1 بد - رضی لعنه و ۳ علیه السلم_و گفت: اندیشه سفر دارمووصیت نبشته‌ام ؛ بپدر دهم پاسسر پابیر ادر #رسو ل کت -علیه ال لم- که هیحکس که بسفرشد خلفة بحای خویش نگذاشت نژ خدای‌تعالی دوست‌تر از چپار و کت از ۸5 بگزارد . دران وفت که بار سسته باشد : « (حمد لله وقل هو الزه برخواند آنگه بگوید : «اللهم انی اتقرب بهناليك فاخلفنی بهن و في اهلی ۲ مالی : ذهی حلیفته 9 اهله وماله ودو رت <ول داره <تی بر جع‌الی اجره( 1 ادب ۰ جون بدرسر ای رسد ی « بسیم الل4 و بالله تو کاتعلی | لل4» پنجم و لاحول و افوقالا بالْه » رب اعوفذبك ان‌اصل او اضل او اظام او اظلم او اجهل او بحهل علی» » چون بر ستور نشیند ب‌گوید : «سبحان الذی سحر لناهدا! وما کنالههقر ین » وان الی ر بدا لمنقلبون» .و حید کند تا ابتدای سفر روز بنحشنبه بود بامدادان که رسول - علیه‌السلم - ابتدای سفر روزینجشنبه کردی د ان عباس گو بد : هر که سفری خواهد کر د یاحاجتی خواهد خواست ار دض ابگاه واید کر د» که رسول _ علیها لسلم دعاکر ده است که : «اثلهم بارگ لامتی فی‌بکورها (وم‌خمیسها کت نیز - الاهم بارك لامتی 9 ی بگور ها بوم‌السبت(۳» » بس بامداد )۱( طلب‌خیر و نیکی کر دن. ([۲ ۲( ها وک میجو یم با نب (سوره‌های قر آن) و #شن [ نبا ر۱ درخا نو اده و دار ۱ ی من‌جا: نشمن وا 3 «س آنها كُ وی ۴ ودور دا 4 او نگ رد ژد تابغانة خویش ,از کردد ۰ (۳) خدایادر بکاه ۳ ن‌امت من‌رو ز شنم و ده 4 بر | آنهایر کت فر ست ۰ طرایرت و ۱ سییه و سچشنبه مىارك ی آدب ۱ نکه سیور را بارسيك کند : و بر دشت سئور ناسیتد ودرخواب نشو ۵ ) شم وجوب برروی ستور نزند » وبامداد وشیانیگاه يك ساعت ساده برود تا بای دا وستور سك بار شود و دل مکار ی شاد شود . و بعضی ارات یر ۱ گرفتندی بشرط ‏ نکه فرودنیایندهیچ گاه گاه فرود | مدندی‌تاآان صدقه پاشدبرستور؛ و هر ستور را که‌بز ندبی سجمی ) 3 روز قرامت خصمی کند. | بو ا لد ر دا ۱ ۱ رضی‌النه عدد با شداری زد می گرفت‌ومی گفت : ای‌شتر ! ازمن شدای تعالی گله‌مکن» که دأنی که بار برطاقت تونپادم . وباید که هرچه بررستورخواهد نهاد برمکازی‌نه‌وده- باشد وشرط کرده ترامع ال ۱ مده باشد » ویر ۱ ن ریادت نکن د که نشاید ان المبار لگ برستو ره رود ۳ نامه بوی داد که این را بفلان حای برسان» ۲ ۱ 2 ّ 11 )۱ 0 گفت : با مکاری شرط نکرده‌ام و درسخن فقپا نه اویخت " "که این مقدار راوزنی نیو د و درمحل فسامیدی بو د 4 بلکه این در سدن از کمال 2دع ی ۰ سم ار ۱ ۱ دب ۱ نکه عادشه می گوید 9 رضی الله عر4 _ که رسول " علیه الم ‌- هر که هفتم که سفر کردی شانه و ۱ بر وسواك سر مد دان و مدری باخودبردی 1 ومدر ی‌آن بو د که موی برسر بدان راست_ کنند و در روا بشدیگر ناخن بر یو شمشه نم ابیت :: وصوفیان ان دلورا فزودند » و این عادت نبوده استتت شلف ر ۱‏ که ایشان هر کجا رسیدندی تیمم کر دندی» ودراستنجا برسنك اقتصار کردندی» واز هر ۵ که نجاست أن ندانستددی طرارت کردندی » و ره اک جه عادت‌نبوده است» درحق | بن قوم نیکو ست :سفرابشان همچنان‌باشد که بحنین احتیاطم‌اییر داز ند واحشاط ۳ ست - اماسفر سلف پیشتر درغز ووحماد و کارهای عظیم بودی و بحنین - احتیاطها مر داختندی . ۱ دپ چون رسول - علید السلم - ازسفر از چون چشم وی‌بر مد بنه افتادی هشنم گفتی : هم ا<عل لژ رما قر ارآ ورزقاً جریا (۳)» وانگاه از مش ۳1 بر ستادی » ونبی کر د از | نکه نا گاه ۳ درخانه درشود و دوئن خلاف کر دند (۱) یعنی باین فتوی فقهاتساك نکرد وبآن متوسل نشد . (۲) ریسمان . (۳) خدایایرای ما در آن آسایش و روزی نیکو فراهم فرما ۱ ست ات هر ۱ عارمشکری دید ند که‌بر نجید‌ند ) 2 جون باز اول در مسحد شدی و دو ر کعت نماز کردی» وجون درخانه شدی گفتی: «تو با نو با ثر بنا او با آو با لا بغا در علینا حو با (۱)» : وسنتی مو کد ابیت زاه آورد" بردن اهل خانه را نا درخیر میا ید که اگرچیزی ندارد ۳-۹ دراین توبره افکند + واین منلی است دنا کید این‌سنت ی ۴ ا تست داب سفر ظاهر ِ اما داب خواص درسفر باطن آنست که سقر ذ ۹ ند تا ۱ آ زگاه که داند که ره ادن دین زست درسفره رجون درراه 9 دل ود صانی دسدط باز گر دد 4 وئیت کند درهر شهری که شود تر بتهای "بزر گانر | زیارت کند ؛ وشیوخ را طلب کندو ازهریکی‌فایدة 5 ۹ ندال پپر | ۹ ۳ بحدت زد کورن بعنی که من مشایخ ر د ده‌ام ۳ ولیکن تا بدان کار کند 4 9 مج شپر یش ازده روره‌مام ۳ باشارت شیخی کهعقصو د‌ باشف ‏ واگربز بارت بر ادران رود سه روز باستد که حد مهمانی اشست - مگر که ری رنجو رخواهد شد اگرمتام و ؛ وجون بنزدیكت‌ببری شود » مك شیانه‌روز بیش مام نکند _ جون مقصود بت ار زبارت نباشد - وجون سلام شود » دوش ا غاب وزق وصبر کند وی بسرون | بد »و بپیچ کار انتدا نکند ۷ اول زارت وی نکند و در س‌‌ دی سحخن نگوید ۳ سر سل 4 ورجون تپرسیف ان در گوید که حواب نود 4 واگر سوّالی خواهد کرد رس دستوری‌خواهد * و دران شپر بعشرت هشعول نشود که اخلاص ربارت بر ژد و و راه بك گر و تسبیح مشغول باشد وشران خواندن درسر ۹ جنانکه کس ی نشنود - وچو ۳ باوی حدیث کند حو اب دی پم نر داند از و اگر درحضر بحیزی توت است 1 ۷ یی 3 ,که 1 ن کفر ن‌نست‌است. بات دوم در بیان علمی که مسبافر را بیس از مغر ایآ مو خت بروی واجب بود که علم رحجصن فا 3 , که 1 .۵ عر۳ دارد؟ -4 کار برخصت نکن باشد که بضر ورت‌بدان محتاج بود 4 وعلم قرله ووفت نماز ساید 1 مو توت )۱ تو به ميسکنم بپرورد گار ۴ نان دفیت «یکدم ۰ بدا تسان که هیچ گناهی بر ما فر و مگذارد : (۲( هد به وسوقات (۳) ال گور ۰ (6) علم‌ر خصت سفر مر بوط مسا #ل دیدی است که در سار برای آسانی بشکل دیکر در میا ید ۳ ۱۵- وسفر را فرطبارت دو رخصت‌اسن : ۴ ی‌هسح موره ودیگر تیمم) و در نم‌اردو: قصروجمع ؛ و درسنت ! و ۹ زاردن و دررفتن گز ازدن » و در روره یکی ۱ ۳ فطر سم س داین هفن زرخصت است : روصت هسح موزه : هر که برطبارتی تمام موره دوشید زا حدث درد » و بر | او ل شانک (4ورن مو ره «سح کشد ) تا ا نگاه که آزو وت حدث سه شبانرو رت د. وا گرهقیم باشد یکشبانروزبینج شرط : یگی | :که طپارت ته-ام کند آنسگاه موزه بوشد : اگر يك پای بشوید و درموزه ؟ ند پیش | ۸5 کر بای بشوید ‏ نزديكت شافهی این نشاید » پس جون دیگر بای بوید و در «وژه کند » باید ک4 اول بای ازه‌وزه ببرون کند و باز در پوشد . دو ۲ آنکه موزه چنان بود که‌بروی عادت بود اند کی رفتن » اگرچرم ندارد روا نبود . سو ؟ آ که تا کعب در وت بود 8 اگر در مقابله محل ۱۳ چیزی بیدا شود یا سوراخ دارد » نشاید نزديك شافعی , و نزديك مالك انست که اگرچ. ۵ در بده بود » جون بردی بتوان 4 رفتن رو | بود » این فولی قفدیم ات شاف-هی را 1 و نزديك ما این تست ,که موزه درراه سسار بدرد ودوختن آن وقتی ممکن نباشد . چپارع! نسکه موزه از بای رون نکند اگرهسج؟ رد و 5 ربیرون؟ ۹ اولیتر آن بو که طمارت از کیت واگر بپای شستن اقتصار کند ‏ ظاهر | نست که روا باشثد . #ر پنجم | نکه مسح برساق 5 اک اک دا مك انگشت مسح کند کفایت بود» و بسه انگشت اولیتربود ؛ و يك بار بیش سس سوه ۱۲ نکند وجولن بش ۳ نکه‌ببرون شود هسح کشد بر ينك شمانر وزاقتصار کند : ری ۱ نماز #ستاعوت (۲) | فطار کشردن ی ً (۳) موزه کفشیاست که | نراچکمه نیز کو یند و کت موزه [:جاست که بساق پا میرسد ()) جایی که‌در وضو مسح بر ] نجافر ض‌و و اجب‌است, با بو 5 هد ها فا اک و هو و او و ها و مه و وا وا وا دا و وا و و وا و و و و و و وا وا و و و با و و و و دای مدا دا وا و وا و ۵ ۵ ۵ ۵ هو ۵ ۵ ۵ و ۵ ۱ ۵ و اد و و ۵ 8 ات و و و و ی و و ما و ۵ و او وه و انس ت که ه رکه موژه در بای خواهد کرد » نخست ۷ سار کند : یلک روزرسول - علیه السلم - موزه در بای کرد کلاغی آ ن‌ و رن درربود ازوی و بیفشاند » ماری‌از درون موزه بیر ون افتاد ؛ رسول گفت علیه‌السلم -: «هر که بخدای‌تعالیو بقیامت‌ایمان دارد» ک موزه دریای مکن‌تاا نگاه که شا ند*. رخهت دوم تیمم است " وتفصیل اين‌درطهارت گفتهایم روصت سیم ]و .4 هرفر بشه که چبار ر وعت است دو ر کعت کند؛ اب بحهار شرط یگی‌انکه دروقت گزارد - اگرقضا شود درست آ نستکه قصرنشاید ۰ دو نکه تت هط 3:9 ۳-1 ان »با درشك افتد که یت تمام کرد بانه‌لاز م1 ید که‌تمام کند . سیم نکه نک ی‌افتدا نک دکه وی تمام مد ند 4 ور نبزلازم , بد. که تمام کند 1 بلکه گر کیان برد که |مام مقیم ۳ وتمام خوادد کرد 0 واو درشك‌بود 5 ویرا تمام کردن لازم‌است - که‌مسافررابازنوان دانست , اماچون دانست کهمسافرست ‏ | گر درشك‌بود که‌امامقصر خواهد کرد * ویر اروابود که‌قصر کند گر چه‌امام قصر نکند. کات بوشیده‌بود ودانستن آن شرطنتو ان کرد . ۱ چپارم | نکه سفر در از بود ومیاح ۱ وسفر کسی که پر اه زدن رود »با بطلب‌ادرار <ر ام شود.یابی‌دستوری مادرو بدرشود » حرامبود ورخصت دروی و وهمحنین کسی که‌ازو امخو 9 یز د. ودارد که‌بدهد . ودرحمله سفر بر أی‌غر ضی بود » جو نآن غرض که‌باعث ویست حرام بود . وسفر دراز آن باشد که خاژه فرسنك بود » ودر کم ازین فصر نشاید ؛ » و هر فرسنگی دوازده هزار گام بود » واول سفر آن بود که از عمارت شهر ۲" برون شود اگرچه از خر اب و بستانهپا ببرون‌نشده باشد و اسر ان بود که بعمارت وطن‌رسد با درشهر دیگر عزم اقامت کند _ سه روز با زیادت یرون از روز در شدن و برون ات ,وا گرعزم نکند» ولیکن در بند گز اردن کارها بود و نداند که کی گزارده‌شود؛ ۶ رهرردری چشم میدارد تا گزارده شود » وزیادت از سه روز تاخبر رود بريك ول که )۱( مجیفف که تیار معکوس ی واژ کو . )۲( آبادی وساختمانپای شهر ۰ ۷ آب ۱ 2 بباس ُزدیکتر است ؛ روا بود که قصر م می کند ,که او همحون مسافرت 9 بدل‌قر ار نگرفته است وعزم قرار ندارد . روصت جمع است, وروا بود درسغر دراز مباح که مار سشین ِ" گید مار ۲ کاناشاز ی ی بوم کند » و نماز دیگر تقدیم کند وبا پیشن بهم بگز ارد؛ ونماز شام وخفتن همحنین ۰ وچون نماز دیگر با پیشین بهم کند» بایدکه اول نماز ی ک ایام دار فیرر متفر وید سا مایا روا فسات آ دورن نشود » که فاید سفر بدان بر نیاید ِ ولیکن| گرخواهد » سنتها بر بشت و زهبگته با درمیان رفتن » دتر بت بودکه اول چپار ر کمت که‌سنت نماز پیشن است بکند» و آنگاه ان چپار ژفت هس ات بیش ازعصر 9 ار ایا بانکک نماژو قامت گنه وفر رضه زماز سشین بگز ارد زگاه قامن کند ‏ و اگر تیمم 3 اعادت میکند ۱ وفر بضه‌نه‌ازدی گر بکند ومیان هردو نماز بیش از تیهم وقامت روز کار نبرد ۰نکاهآن دو زر کعش ات وش از تب از شهنرهاسکیی ار تمار دیگر بکند» وچون ظیر ۳ کند تا عصر » همچنین کند » وا بکر دو بیش ازفر و شدن | فتاب بش ررسید عصر باز نکند ,و حکم نماز شام وخفتن‌همحنین است . و بريك قول جمع‌در سر کو تاه نیز روا بود . روصت 9 سنت بر بشت‌ستور روا بود »وواحجب نرود که روی شمله‌دارد پنجم _ بلکه راه بدل قبله است» اکر بقصد آن راه بگرداند در میان نماز و نه سوی قمله گرداند - نم از باطل شود وا کر سپو بود باستور و ۲ کند ۱ ربان ندارد » ور کوع وسجودباشارت‌می کید وبشت‌خم میکند 4 تا ی آذهد )4 وجندان شرط لست که درخطر باشد که سسفتّد د‌ وا ر درمر قد 8 ود ار کوع ژسحجود تمأم 2 روصت آنکه میر ود نماز ت قب؟ 3 ؛ ودر ابتداه تکییر روی شبله کند ششم که برو یآ سان بو دو بر ار را ۳ ددشو ار بودور کو عوسجود باشارت میکند »ودر وقت‌تشرد میرود والتحیات‌می خواندو نگاه‌دارد تا بای بر نجاست نید »و بروی واحجب ی تس نحاسات که در راه بود از راه ت دد و بر )۱( با ‌ ر اجهه یاحیاء| لعاوم معنی این جمله چمین می‌شود : سود سفر ز یا ثیر | کهاژذفوت شدن نوافل فراهم هی ود جبر آن نمیکند و ان بر نمیا ید ۰ ۲۱( جر ون ۰ اسب سر کش ۰ (۳) خوایگاه ه ات روان کجاوه ۳ ی لا معأمالات ٩ب‏ ۰ب ۰ب۰ب۰ب+ساصصسصسصصحصحجصصعصصعصععصسعصع۳عصعع۳ع۳ص۳ع۳ع۳۳۳ع۳۳--««-««««۰««۰««۰««۰اساببابباا سب تن خویشتن راه دشو ار کند. وهر که از دشن ؛ 92 م با در صف تال بود »با از 5 رگ 9 ۰ ویراروابود که گ بسضه کت در رفتن با در شت‌ستور ) همحسن که درسست گفتیم 4 و وس ۳ اجب نباید . ر سوصت روزه گعاد تن 9 مسافر ِ نت روره کرده باشد 1 اک نگ شاد دنم رو| بود » و ای «س از 6 از شر سرون 3 رو | نماشد که بگشاید ‌ و ۳ نو بشپررسد ‏ رواباشد که درشهر برو دنان خورد» وا گر نکشاده‌بود که بشپررسد » روا نبودکه بگشاید . وقصر کردن فاضاتر ازتمام کردن ؛ تا از شپت خلاف وا 3 ۸5 نز درك ا دو <زرفه - ر<مه‌النه ‏ انمام روا مود > اما روزه‌داشتن فاضلنر از افطار » تا درخطر قضا نیفتد » گر که بر خویشتن ترسدو طاقّت ندارد :| نگاه گشادن فاضلتر وازین هفت رخصت » سه در سفر دراز روا بود : قصر رفطر ومسح » وسه در هر وی ناه نیز روا بود : شا ون بر بشت ستوردررفتن و<معه ناکردن وئیمم کردن بی‌9ضاء نماز » اما در جمع‌میان دو نمار خالافهست »وظاهر 1 یت ۸3 درسفر کو تاه نشاید. ان علمما لا بل بود مسافرر | آموختن مش‌اد سهر : جون درسفر کسی‌نخواهد بود که از وی باموزد بووت حاحت ‏ و علم دلایل قبله و دلیل وقت نمازها نیز ایک آ مخت چون در راه دیب ان 1 مجر آب بوشیده نماند » واين مقدار باید بداند که بوقّت نمازپیشین آفتاب بکیسا باشد وجون‌روی باه ۳ وبوقت فر وشدن و بر ات زه باشد » وقطب چگونه افتد " وچون درراه کوهی باشدبدا ند که بردست‌راست قبله‌بود با بردست چب اژین مقدار چاره نبود که بداند . اصلل هستیم آداب سما خ و و حوال ات م سماع در دوباب یاد کنیم ان‌شاءابت تعالی باب او ل‌در اباحعت سما و مأن آنچه ازوی لا لست و آ هسیر |م؛ بأاب دو ۲ در ۳1 سماع و آداب آن ۰ (۱) (۱) سماع (بازبررسین) معنی شنیدن و کوش دادن آواز و سرود » ووجد حالیست که براثر سا ی بدید میا ید , ۱ 2 ببپصدج«««۰««_طح«سح«حیآ ۱ دراد حبی سدا ع و بران | نچه آزوی‌حلالست و آفچه حور ام بدانکه ایزد تعالی راسریست در دل آدمی که آن دروی هه‌حنان بوشیده‌است ؟ه آنش در آهن , وجنانکه بزخم سنكت بر آهن آن ّ آش آشکارا 9 ددو بصحر | افتد » همحنین سماع آو ازخوش وموزون آن‌گو هر آدمی را بجنباند و دروی‌چیزی بیدا د‌ بی أ نکه آدمی را در آن‌اختبار ی باشد » وسیت آن مناسبتی انفت که 5 هر دل آدمی را باعالم علوی‌که عالم ارواح‌گویند هست . وعالم علوی عالم حسن وجمال ار ؛ واصل حسن وحمال تناسب است »و هرچه متناسب اس نمو 3 ست ارحمال آنءالم ؛ چه‌هر حمال وحسن وتناسب که درین عالم محسوس است »همه ِ" حمال و حسن 1 عالم است : سس آو از خوش موزون متناسب هم شبهتی دارد از عجایب عالم » بدان‌سب آ گاهی در دل تق 3 وحر کته شو گ بدید أ بده که باشد که | د خو د نداند که آن چیست ‏ وأين در دای بود که ساده بود » وازعشقی وشوقی که‌بدان راه برد خالی باشد » اماچون خالی نباشد و بحیزی مشغول بود » آن درحر کت ید و جون آتشی که دم دروی دهند آفروخته‌تر ۳1 دد » وهر کر | دوستی خدای تعالی بردل غالب باشد سماع ویر| هم بود » که ان تیزتر گردد » وهر کر ادردل دوستی باطل بود » سماع رهر قاتل وی بودوبروی حرام بود . ۱ وعلما را خلافست درسماع که حلال است با حرام بزهر که حراع کرده است از اهل ظاهر بوده است که‌وبرا خود صورت نبسته است که دوستی حق‌تعالی بحقیقت‌در دلی فرود ‏ بد ؛ چه‌وی چنین گویدکه : آدمی حشی خود را دوست تواند داشت ‏ اما آنراکه نه حدس‌وی بود و نه‌هیج هانند وی بود ویر دوست جون تواند داشت ؟ سس نزديك وی دردل جر عشق مخلوق وارات ننندد » واگر عشق خالق صورت ننددبنابر خیال تشبیپی باطل باشد » بدین سب گوید که‌سماع یابازی بود با ازعشق‌مخلوقی‌بوده داين هردو دردین مذموم است ؛ وچونویرا پرسند که :معنی دوستی خدای تعالی که برخلق واحست چمست ؟ گو ید : فرمان‌برداری وطاعت‌داشتن) واین خطابی بزر کست که این قوم را افتاده است » وما درکتاب محبت آذر کن منجیات این پیدا کنيم ؛ س6 ۷ نب معاأمالات اما اینجا می‌گوييم که حکم سماع از دل پاید گرفت -که سماع هیچ چیزدردل نبارد که نباشد » بل آنراکه در دل باشد بجنبا ند ۱ هر کر| در دل بح زور ۸5 آن در شرع هحیوبست وفو ت‌آن مطلو بست» چون سماع 1 ازیادت کند ویرا ثواب باشد » وهر کر ادردل‌باطلی است که درشربعت آن «ذموم است ‏ ویر| درسماع عقاب بود ؛ و هر کرادلاز هردوخالی‌است » لیکن برسبیل‌بازی شنود دبحکم طبع بدان لذت یبد » سماعو یر امیاح‌است ۰ بس سماع پرسه‌قسم ات ۱ فسم آنکه بففلت شنود وبرطریق بازی » این کار اهل غفلت بود ‏ و دنا همه او لو وبازی است » واین نیز از آن بود » وروا نباشد که سماع حر ام باشد دان وت 1 خوش است ؛ که خوشیهپا حرام نیست 4 و انچه از خوشمما حرام است نه از آن حراماست که خوش است »بلکه از ان حرام است (هدروی ضرری‌است وفسادی» جوز مرغان خوش است وحرام نیست » بلکه سمژه و آب روان و نظاره درشکونه و گل‌خوش است وحرام نیست» پس آداز خوش درحق‌گوش » همجون سبزه و آب روان ات درحق چم ۰ وهمچون بوی مگ درح<ق یی 4 9 همحون طعام حوش در حق دوق . وهمحون حکمتراه ۳ در حق عمل ؛ دهریکی از 2 حواس را نوعی لذتست ‏ چرا باید که حرام باشد ؛ ودلیل بر آنکه طیبت وبازی و نظارء در آن‌حرام یت آنست که عابشه ‏ رضی لعنبا - روایت‌می کند که : روزعید دره‌سجد زنگیان بازی میکردند : رسول ‌ علیه‌السلم ۳ مراگفت ت خواهی, که بینی؟ گفتم ۱ خواهم.بردر بابستاد ودست‌پیش بداشتتا ز نخدان بردست وی نهادم ؛ وچندان نظاره کردم که‌چند بار بگفت که -س نباشد "گفتم - نی ! واین در صحاح است » وازین‌خبر پنج رخصن معلوم شد - یکی آ نکه بازی ولپو ونظاره دروی - چون گاه‌گاه باشد - حرام نیست و در بازی 0 رقص وسرود بود ؛ دوم آنکه درهسحد مبگر ون ۱ سو 6 آنکه‌درخبرست که - رسول - علیه‌السلم_ در آ نوقت که عابشه را | نسا برد گفت - «ببازی مشغول شوید» و این‌فرمان باشد» پس بر آنحه‌حر ام باشد چون‌فر ماید ؟ ۷۱ ات هو وی مه هو اه و وه هه هم وه مه هگا ود و و و و و وا او وا او اه اه اد ها و و و وا وا و و وا و واه اس و و وا امد و جوا و و اه و ها اد و ات ها و نا و و و و و وس سس شا جر ما هه ها و و و ماخ خ ج و واو و چاو چپار) ] نکه ابتدا کرد وعا بشه را - رضی رن عم گفت - خواهی کن ۱ این تقاضا باشد - نه‌چنان بافت 5 اگر وی نظاره کر دی ووی خاموش بودی __ که کسی گفتی که نخواست که دیرا برنجاند " که آن از بدخویی باشد ؛ پجم آ نکه‌خود باعايشه بایستادساعتی دراز »با نکه نظار بازی کار وی‌نباشد: ۱ 2 بدین معلوم شود که‌برای موافقت رنان و کودکان با فل ابشان خوش شود چنین کارها کردن ارخلق تیگو بود ۰ این فاضاتر بود از خویشتن فراهم گرفتن و بارسابی و ر ۱ تس ۳3 دن. رهم در صعاح است که عارقه روایت‌می کند که ۱ مر کود بودملمبت"" ببار استمی جنیین که عادت دختر آنست ند کوداند ت بْز ديلك من ۳ ندی»جون رسول - علیه السلم در اهدی کر دکان بازیس گ بختندی ۰ رسول - علیه | لسام-ایشانر ۱ بنزديك من فرستادی ؛ يك روز کودکی را گفت که - چیست این لعبتپا ؛گفت این دختر کان من‌آند گفت ج آناه یت رف آثرن است: حفتت تووبان است سول دمت > علیه‌السلم - اسب را بال از کجا بود ؛ گفت - نهنيده که سلیمان را اسب‌بود باپرو بال؛ رسول - علیه لسلم تبسم کر د ناهمه دندانپاء دی‌بیداشد . واین از پر آن روایت‌می کنم تا معلوم شود که قراس کرفق و ردی ترش داشتن وخویشتن ازچنین کارهاف راهم گرفتن از دین نیست ‏ خاصه‌با کودكو با کسی که کاری کند که‌اهل آن‌باشد واز وی زشت‌نبوده؛ واین خبر دلیل آن نیست که صورت کردن روابود » که لعبت کودکان از چوب وخرقه بو د که صو رت تمام ندارد که درخیر ست که بال اسب‌ازخرفه بود و هم عا دشه رواد می‌کند که : دو کنیز 4 من دی یرد ند سرد می گفتند 1 رسول - علیه‌السلم - درخانه آمد ویخفت و روی از دیگر جانب کرد ابو بکر در مد وایشانر | جر کرد و گفت_ خانةٌ رسول و _مزمار" "شیطان ؛ رسول گفت با ابابکر دست ازیشان بدار که روز عىدست » س دف زدن و سرو دگفتن آزین خبر مءلوم شد که مباح است » و شك نیست که بگو وضو له باه است 3 منم‌وی مراب پکر را از انکار آن دلیلی صریح است بر آن‌که مباح است . (۱) اباب بازی - عروسك (۲) آواز -۰سرود. نا ۷ آت شسم انکه در دل صفتی مذموم بود چنانکه را در دل دوستی ذنی بود دو) با کود کی بود ؛ سعاع ۳-3 در <طُور وی ۷ لذت ریبادت شود » با در عیمت وی برامید وصال تا شوق ریادت شود با سرودی شنود که دروی حدیث رلفوخالو حمال راشد ودر اندیشة خوش بروی‌فر و آورد : این‌حر ام اف و سشتر حوانان‌ادین جمله باشند» برایآنکه این اش عشق باطل را گرم‌تر کند » و آن آتش‌را فرو کشتن واحب ی برفروختن آن جون روا باشد ؛ اما اگراین عشق وی با زن خویش بودیا کت خویش بود » از حمله تمتم دنیا بود ومیاح بود » :۱ آنگاه 1 طلاق دهد با بقر وشد ؛ آنگاه حر ام شود . سم آنکه در دل صفتی محمو فا وه سماع ۳ | قوت دهد و أين ازجرار ۱ فو 6 او ل سرود واشعاز حاحان بو ددرصات کعیه و بادیه که آ نش شوق‌خانه خدایرا در دل بجنباند » وازین سماع مزد بودکسی راکه روا بود که بحج شود اما ۳ را که مادر و بدر دستوری ندهد » با سببی‌دیگ رکه ویر | حج نشایدر وا نبود که س سماع کید وا بن آرزه دردل‌خوش و ۳ داند» ِ 4 داند کها گر چه‌شوق عالب و فوی خواهد شد » وی قادربودبر | نکه نرود؛ وبدین نز دی بو دسر ودغاربان وسماع ایشان که خلق را بفزاوحنك کردن با دشمنان خدای تعالی وحان‌بر کف نهادن بردوستی و ی آر زومند گند وا ان ر نیزمز د باشد » وهمحنین اشعاری که عادنس تکه درمصاف ۳ تا مرددارشود وحزك کند و دلاوری را زیادت کند دروی» مزدبود چون حنك با کافر ان بود ؛ اما اکر بااهل حق بود این حرام بود ؛ ۱ تو 6 دوم سرود نوحه گر بود که رد و۱ ۳ زیادت کند ۱ واندرین نبر مرد بود » حون نوحه گری بر تقصیر خود کند درمسلمانی» ویر گناهان که نر ری رفته بود وبر آنجه ویرا فوت شده است ازدرحات بزر لك ازخشنودی حق‌تعالی» چنانکه نوحه داود بود - علیها لسلم که وی چندان نوحه کردی که جنازها ازییش وی بر گرفتندی ووی 1۳ العان بودی و خوش بودی ؛ اگراندوهی‌حرام باشد دردل » توحه حرام باشد ۱ جنانکه ویرا کسی‌مرده بان 15 خدای‌تعالی‌میگوید ۱ « لکلا تأسو اعلی مافااتکم - بر گذشته اندوه مخورید؟ چو ن کسی‌قضاء خدای‌تعالید | کاره‌باشدو بدان ۷۲ ۳- اندوهگین بو دتاآن اندوه زیادت شود بن< حرام بود ؛ و بسپب! زیت 25 مزدنو حه گر 1 ات ووی عاصه ی بود وه رکه آن بشمُود عاص 9 و سوم[ نکه در دل شادی باشد» و خواهد که ‌ ن‌ زیادت گند پسماع » و این نیز میا ح بود چون شادی بحیزی باشد که رواباشد کهبر 1 ن شاد شود جنانکه‌در عروسی وولمه وشوو قت | مدن فرزندووقت ختنه کر دن و بازرسیدن ازسفر »چنانکه زسو ل - علیه السلم - لصف 42 زسیت بیش بازشد‌ند ودف مبز د ند وشادی هگ دند و شعر مب‌گفتند که طایح البدر علینا من ثبات‌الوداع وجبااشکر هلا مادعیقه دا ع "۱ و همحنین بایام عبت شادی کردن روا بود » وسماع بدین رو| بود » و هء‌چنین چون دوستان بهم نشهنند بمو افقتی وخواهند که طعام خورند وخواهند که وقتشان با و خوش‌شود » سماع 1 ردن 2شادی نمودن‌مو افقت‌نکد تط رواباشد . نو ع چپارم واصل آ نکه کسی راکه دوستی حق‌تعالی بردل غالب شده باشد وبحد عشق رسیده » سماع ویر موم بود؛ و باشد که اثر آن از بسیاری خیرات رسمی بیش بود » وهرچه دوستیحق‌تعالی بدان زیاد شود مزدآن بیش بود » وسماع صوفیان دراصل که بو وه ات بدین سیب بوده است ) تک جه | لن بر سم آمیخته شده‌است» توت 5 دهی که بصورت ایشانند درظاهرومفلس‌اند ازمعانی ایشان در باطن » و سماع درافروختن اين آتش اثری عظیم دارد . و کس باشد ازایشان که درمیان سماع ویسرا مکاشفات ید نفد , وباو ی(اطفهار ود که بیرون سماع نیود . ۱ و 1 احو ال لطیف که ازعالم غیب بابشان بیوستن گیر د «سمتس سماع 2 ار حد ۳3 سد ) و باشد که دل اسان در سماع جنان ۴ و صاه ی شو د که نمره راجون در ۳ نپی » و آن سماع آ 27 رز گر دل افکند و همه کدورتبا ازدل 7 باشد که سبیازی ریاضت آن حاصل تباید که بسماع <اصل ید رسما ع ۳۹ ن سر ات :| 45 روج 1 دمی راهست با عالم ازداح بجنباند تابود که اورا بکلیت اذین عالم بستاند تاازهرچه درین عالم رد برححه بر شوه ۵ 4 وباشد که فوت اعساء وی نیز سراوط شود و فد و ازهوش برود» )۱ ماه برما از گردنه وداع (جائیست که‌در مد ینه مسافر آن مکه را تا نجا پدر قه میکر ده| ند) طلو ع کرد ۰ تا آنگاه که شو | نند کان خد | را بو | نذد 6 رما شکر و اجب ارت ۹ ی و آنجه اذیرن احوال درست باشد ویر اصل بو د » درجهآن موز دود » 2 را که بدان ایماث بودوحاضر بود؛ ازبر کات آن نیز می<ر وم‌نبود . و لیکن غلطا ندر ین نیز بسیارباشد » و رندارهاء خطا بسیارافند ؛ و نشانی حق و باط لت پیران بخته و راه رفته دانند ؛ ومرید را مسلم‌نباشدکه از سرخویش سماع‌کند بدانکه تقاضاء آن در دل وی بدیداً ۳ دعلی حلاح یکی بودازمر بدان شیخ ابو القا سم گر ۳ نی > دستوریخواست درسماع اگفت هیچ مخور » پس از آن طعام خوش بساز: اکرسماع اختیار کنی برطعام؛ آنگاه این تقاضاء سماع بحق باشد وترا مسلم بود . اما مریدی‌که ویرا هنوز احوال دل بیدا نیام‌ده باشد » و راه حق «معامات نداند » پاد مت باشد ‏ و لیکن شوت هنوز ازوی تمام شکتته نشده باشد ) واحب بود سیر که ور | از سماع منع کند ۹۹ زیان وی ازسود بیش بود . و بدا نکه هر که سماع را ووحد را واحوال صو فمانر | انکار کند ‏ از مختصری خویش انکار کند , ومعذور بود در آن انکار » که چیزی که ویرا نباشد » بدان ایمان دشوارتوان آ وردن ۱ واین‌همحون تفت ود که و بر | باور نیو د که در صحبت لذت هست ؛ چهلذت سوت شهوت درتوان یافت » چو ن ویرا شوت نیافر یده‌اند چگو زد داند ؟ وا گر نابینا لذت نظاره درسیزه و آب روان انکار کند چه‌عحجب ‏ که و بر | چشم نداده‌اند وان لذت بدان درتوان بافت ؛ واکر کودلذت ریاست و سلطنت وفرمان دادن ومملکت داشتن انکار کند چه عجب ,که وی راه بازی داند درمملکت داشتن چه راه برد ؟ وبدانکه خلق درانکاراحوال صوفیان أآنکه دانشمندست و آنکه عامی است- ومد چون کو دکان| ند که جمری را که بدان هدوز نر سیده| ند تک 3 : و آنکس ی که اندک مایه ی دارد ‏ ار اردهد و گوید که : مرا این‌حال نیست » ولیکن‌می‌دانم 4 ابشان راهست , باری بدان ایمان دارد و روا دارد ؛ اما آنکه هر جه او را نیود خود محال‌داند که دیگر انرا بود؛ بغابت حمایت‌باشد و ازآن قوم باشد که حق‌تعالی می‌گوید : « و افلم بهتدو! به فسیقولون هذا افك قدم۲)» (۱) کسی که مردی یا ژز نی او نا بداست ۰ (۲) وچون بدان راه ننافتند » میگو بند که این در و ۶ کهنه است , ی ۳۷۵-۰ فد و ۱ ۱ سم ع در کا حرأم و 9 بدا نکه نجا که سماع مباح گفتیم به پنج سیب حرام شود : باید که از آن حذر کند سیب آنکه ازز نی شدود بااز کود کی که درمحل شوت بود » کهاین حرامبود» او ل اگرچه کسی را که دل بکارحق هه بود؛ جه : شپهپوت دراصل فرش هست ‏ وچون صورتی - نیخودر چشم آید شیطان بمعاو نت آر برخیزد و سماع بحکم شهوت شنود وسماع ازکو 1 کهعحل فتنه نباشد میاح است واز زنی که‌زشت رو بود هیاح نیست : چه ویرامی بیند ) و نظر برزنان بر صفت که باشد حر اء است ؛ اما ا گر آوازشنود ارنقت برده » اگربیم ود بو د حرام بود » ر کر میاح - بود؛ قواخان آنکه + دو زن درخانه عایشه - رضی ال عنپا - سرود می گفتند » وبی‌شك رسول - علیهالدلم _آوازایشان می‌شنید . پس آواز زنان عورت - نیست چون روی‌کودکان » ۳ لیکن ۳ ستن در کو ۵ کان در سپو ت و جائی _ ۵ یم ورد باشد جر ام ی و آواز زنان نیزهمحنین است . واین اخوال سر دد : کس باشد که برخویشتن ایمن باشد » و ۳ باشد 45 بتر 29-6 «ن همحنان پاش که حلال خوش را بو 1 دادن در ماه رمصان : حللال‌بود کسی راکه ازشهوت جوش ایمن بود »وحر ام بود کسی را که بترسد که شهوت دیرا| درساشرت افکند با ازانز ال ترسد بمجرد بوسه دادن . سپ آنکه باسرود و ر باب وچنك‌وبر بط بود » و رودها باشد یا نای عراقی‌باشد دول که در وی هی [ ۳ است» نه سیب آنکه خوش باشد _ که | ی ۳ ناخوش نامو رون زند هم حرام بود _ لیکن بسیب آنکه این عادت شراب خو ار گان ات » هر جه بایشانمخصو ص باشد جر ام کر دو‌ا ند بتبعیت شر اب ۵ و بدان یت ٩ة‏ شراب بیاد خن زو رت » اماطیلوشاهین‌ودف - ات چه در وی‌حلاحل 0 بود حرام نیست ؛ که اندرین چیزی نیامده است » واين چون رودها نیست : این نه شعارشر اب خوار گان ات ۷ ی بر آن قباس نتوان کر د 4 رلکه دف خود زده‌اندیش رسول - علیه‌السلم دا کی بط است‌زدن اند عر2سی ۷۳ در افز ایند ()رنك ‏ زتگوله .‏ ی و 5" وا و و اوه و و وا و وا و و ۵ ماو و و او و و و و اه و و تاو و وا او و و و و و و او و و و او و و وا و وا وا زاو وا وا هوجو وا و وا وا و و ماو جات تاه و و وج وا و و وا و وان وا وا وا و وج ماه وا و وتو و واه و و وا وا زاو و او و و او و و او و و و و و او وج وطیل حاحیانر | وغازیانر | خود رسم است زدن » اما طبل مخنثان خود حر ام بود ,که آن شعار اشانست » و آن‌طبلی‌در از بود » میانه باريك وهر دوسر بپن »اماشاهین- اگربسرفروبود واگرنه - حرام نیست » که شبانان را عادت‌بوده است که می‌زده‌اند . و شافه-ی یگ بد : دلیل بر 1 که شاهین حلال‌است | نست که 91 از آن و ش‌رسول ۳ 5 علیه السلم 9 انگعت در کوش کرد و آبی.عدر را گنت : گوش‌داره جون دست بدارد مرا خبرده »یس رخصت دادن ان عمر را تا کوش دارد ؛ دلیلآ نست که میاح است» اما انگعت در گوش کردن وی دلیل نست که‌اورا در آن وقت‌حالی بو ده باشد شرف و بزر گوار که داسته باشد که آن آ وازاورا مشغول کند : که سماع اثری دارد در حنبانمدن شو ق سح تعالی» 59 نزدیکتر 3 ساند کسی ر ا که درعین آن کار نماشف ۵ و ۱ «نْ بزر گ‌بود باضافت‌با ضعفا که ایشانرا خود این‌حال نبود » اما کسی که درعین کارباشد » بود که سماع اورا شاغل بود ودرحق وی قصان بود : پس‌نا کردن سماع دلیل‌حرامی نکن که سیاز هیاح باشد که دست‌بدار ند ؛ اما دستوری دادن دلیل مباحی کند قطعا که آ زر | وجهی‌دیگر نباشد ۱ سیب آنکه درسرود قحش باشد »یا هجاباشد »با طعن بود دراهل دین » چون‌شعر سو؟ رو افش" که‌در صحابه گو یند »یا صفت زنی باشد معروف » که‌صفت ذنان‌بیش مردان گفتن روا نباشد ‏ اینیمه شعر ها گفتن وشنیدن وی حر اماست ؛ اما شعری که‌در وی صفت زلف وخال وحمال‌بود ؛ وحدیث وصالوفراق ‏ و نحه‌عادت عشاق‌است گفتن وشنیدن آن , حرام‌نیست » وحرام بدان گردد که کسی دراندیثة خو هن برذنی که ویرا توت داردیایر کود ؟ وفرودآرد ۴ آنگاه! اند یه وی حرام بود » اما اگربرزن و کنیزلخویش‌سماع کند حرام نبود . اما صوفیان و ای 6 اشان: بدوستی حق تصالی مستفرق باشند ‏ و سه‌اع رن کندن » این بیتپا ایشان را زیان ندارد .که ايشان ازهر یسکی معنتی فهم کنند که درخورحال اشان باشد : تا باشد 45 از زلف 9 ؛ و از نورروی نورایمان فیم کنند » و باشد که اززلف سلساهٌ اشکلحضرت الهیت فهم کنند ‏ جنانکه (۱) فرقه‌ای ازمسلمین - طایفة زیدیه . -۷۷آٍ- و ۵ ود و دا اه هد و او واه او و و ماوخ و و و وج ماو وا بو و و چا و و و و 6 و و و و و و ود وا عم سس وخ هه ها ها ها اه و و تاو او و و ۵ با ۵ و و و و و و و و اوح و هد دا هه ده وه گفتم بشمارم سر ینک حا4 زلفش تابو که شصیل سر حوله «-ر ارم که‌ازین زاف سلسلهاشکال‌حضر فتاسیت فوم کنند ی که‌خو اهد که ثصر ف عةّل بوی ۹ وبا که سرمویی ازعجایب حضرت‌األپیت بشناسد -بيک‌پیچ که بروی اوتد همه‌شمازها ۶(طشود و همه عقلپا مدهوش‌شود . وچون حجدیت شراب مستی بو د درشعر» زد ۱ ل ظاهر فپم کنند 1 مثللا جون شاعر گوید : گری در هزار رطل بر بیمایی ۳ می نجوری نماشدت شیدایی ان هم و کار دین بحدیث و تعلم راست نباید ‏ که بذوق راست. ایرد 4 ۳3۹ سباری حدبت محجدت و عشق و زهد ۳ ه ول و دینگر معانی بگوبی و )۱( مس 1 درین ۱ کتاب صنیف کنی» و اعد بسیاز درین سیاه کنی» ی سودت نگند ۳ بسدان صفعت ت دی . و نحه‌از ست‌ای خر ابات گویند هم‌چیزی دییگرفیم کنند 4 مثلاچون گویند : هر کو بخرابات نشد بی‌دین أست زیراکه خرابات‌اصول دین است ابشان ازین خر بات خر ای صفان دشر بت فهم کنند که اصول دین ۱ نست که این صفات که | بادانست خراب شود 4 ۳ ۱ نکه نامداست در گوهر ادمی بیدا 1 و | بادان شود . وشرح و فهم ان در از بود که هر کسی را درخورنظر خود فهم دیگر باشد 4 ولیکن سیب‌گفتن آنست که‌گروهی از ابلبان و گروهی از مبتدعان بسریشان تشنیم میز نند که ۳ ارشان حجدبت صمم وزاف وخال 2مسعی وخرا بات می گویند ومیت.و ند واين حرام باشد ؛ ومی بندار ند که این‌خود حجتی عظیم است که بگفتنده وطعنیءظیم بکرد ند که ازحال اشان خبر ندار ند بلکه سماع اشان خود باشد ب«ِ5 زد برمععی ست باشد ,که اد اواز بباشد : که از اواز شاهین خود سماع اوْتد گرچه معنی ندارد > ۱ ۱ (۱) درین باب - درین موضوع (۲) ممکن است - شاید ۳(۰۰) بلکه. ۳۷۸۰ واز بن بود ای که بازی (۱ 99 4 ایشانز ۱ ۳ بستهاء تاری سماع افید » و ابلهان می‌خندند که وی این نداند » سماع چرا میکند ؛ و این ابله این مقدار نداند که شتر یز نازی نذاند /وباشد که پسب ۱۷ عرب برماند 1 جنران بدود- مّوت سماع و نشاط - با آن بارگران ‏ که‌چون بمنزل رسد واز سماع دست بدار ند «درحال بیفتد وهلاگ شود » باید که این ابله باشتر حنك ومناظره کند ؛ که توتاری نمیدانی‌این چه نشاط است کهدر توییدا هی آید ۱ و باشد نیز که از بیت‌تازی چیزی فهم کنند که آن نه معنی‌تازی بود » یک چنانکه ابشان را خبال افتد » 4-5 نه مقصود ایشان تسیر شعرست . ۳۹ وت «ومازار نی فی‌النومالا خبالکم "۰*۳ صوفیی حال‌کرد » گفتند : حال‌چراکردی ؛ که خود ندانی که وی‌جه می‌گو ید ؟ گفت چرا ندانم ؟م ی گوید : مازار یم ! راست‌هی 1 همه زاریم ودرماندها: م ودرخطر: بم ۰ پس سماع ابشان ناف و4 چنین بود » وهر کر اکاری بردل 0 رفت » هرچه شنود آن شنود» و هعرچه بیند آن ند : و کت که آتش عشق - درحق بادر باطل ندیده باشد » این ویرا معاوم نشده باشد . سیب آنکه شنو نده باشد و شپوت بروی عالب » و دوستی <ق‌تعالی خود ار ۲ نشناسد » که غالب آن بو د که چجون<دیث زأفو خال وصورت گِ شنود ) شرطان بای بو رذن او نید وشهوت ویرا بحنباند » وعشق نیکوانر| دردل‌وی | راسته گرداند» و آن احوال عاشقان که همشنود ویر[ نیز خوش ید 4 و ارزو کند و درطلب آن ایستد » تاوی‌نیز بطریق عشق برخیزد. و بسیارند اززنان دمردان که حامهٌ صوفیان دار ند » و بدین کار مشغول شده‌انده و ۹ هم بعبارت طامات این را عذرها نپند » و گویند : فلان را سودانی و شوری تیا ماه است وخاشاکی درراه اوافتاده :و گویند که عش دام حق‌است » ویر ادردام کشیده‌اند ) 3 :ول وی ننگاه داشتن وحهد کردن تا وی ۰ءثوق خویش رابیند خیری بزر گست . قوادگی "" راظریفی و نیکو خویی نام کنند »وفست‌راولواطت"" را (۱) عر بی . (۲)] داز مخصوص ساربانان ۰ (۳) درخواب‌جزاندیشه توهیچ کس بدیدار من نیامد. )۶ قو اد : کسیکه زنان و مردان را رای دمو زد نامشر و ع راهنماتی میکند ۰ (0) با سر آن در آمیختن . : ۳۷۹۰ د گن‌دو؟ شوروسو سس ۱0 ۳ ۳1۷3 ارت عذر خوش ر 1 7 ۳9 بر ۷ بفلان کو 7 نظری بود » واین همیشه در راه بزرگان اقتاده است ؛ واین نه‌لواطت است که شاهد بازی است »۶ باشد که گو یند عین روح بازی باثد ؛ واژین ترهات‌بهم بازنپندتافضیحت خویش بحنین بپدها ببوشندءوهر که اعتقاد ندارد که‌این‌حرام است وفسق استاباحتی است ودخون ری هیاح است و انچه اریبر ان حکایت کنند که ایشان گ ۳1 و دی »یاو دغ باشد که تن بر ای عدر خوش وا باا گر نگر بسته باشند شهوت - نبوده باشده بلکه چنانکه کسی درسیب‌سرخ ۳ دبا در 1 و4 نکر د.ویاباشد که این بیررا نیزخطایی افتاده باشد که نه‌معصوم باشدب و تقاان که ببری‌را خطایی افتد وبا بروی معصیتی‌رود آن معصدت مباح تشو د» وحکایت قصه داو د بر ای آن گفتهاند تائو کیان تبر ی که هیج کس از چنین صفغایر ایمن شود اگرچه بزرك بود؛ و آن 0 و گریستن وتوبهوی‌از آن حکایت کرده‌ا ند تاآن بجعت ی وخود رامعنور نداری وتو دیگر هست و آن نادر باشده که: کسی باشد که ویرا در آن حالت که صوفیانر | باثد چیزها زمایند»و باشد که حواهر ملایکه وارو اح شتا ایشا | کقمت اوید بمتالی ۳۳ آنگاه آن کدف نی 45 بر صور ت‌آدمی باشد بغایت حمال که هر ال لا بل درخورحشیقت هعمی رو ۵ ردجون ۱ لمعنی تفای رهالست درمبان معا نی‌عالم‌ارواح میال وی ارعاا م صو رت بغابت <مال باشد؛ ودرعرب هیچ کس 5 ۳ از دحیه) لخایی سو ۵) ورسول- علیه لسلم ۳ حبرئیل را ی صوزت ری دید. ۱ نگاه باشد که چبری ازآن‌کشف قت ریبد ۲ مردی ۲ انیکوه‌واز آن لن: ی عطی زا م3 چون‌از آن حال بازدر آ ید آن معنی باز درحجاب شود ووی درشوق و طا ان معنی انتد که آن صورت‌مثال یو د؛ وباشدکه ان معبی باز تباید 5 آ نگاه اکرچشم ظاه روی‌برصورت نیکو افید که با 1 ۷ صورت‌مناسیت دارد» 1 9 حجاات «رری نازه شود ۳ 1 9 همنی گمشده را بازباید و ویرااز 1 ن وحدی وحالتی ان 1 بدایس روا باشد که کسی رعبت نموده باشد در آن که صو رت 1 دیدل برای باز بایتن 1 ن حاات ۳-39 ی 45 از ین اسرار جبر ندارد جون رعت وی‌سند؛ بندارد که زی‌هم از آن صفت #۷ 2 که صعت وی 9 و ۳ لو 5 نت که از آن دیگر خود خبر ندارد! ودرحمله کار صو فیانعظیم و باخطر ست»9 بغایت بوشبده‌است؛ ودر هیچ‌چیز جندان غلط راه‌نیابد که در ای این‌مقدار اشارت کر | وا تامعلوع‌شو د که بشان‌مظاومند؛ که مر دمان‌بندار زد که بشان‌ازین حنس بو ده‌ا ند که درین روز گار بای | قدنف ودرحقیقت مظلو م1 بود که‌چنن بندارد: که برخو پشتن‌ظلم کر ده باشد که درشان تصرف کند بابردیگران‌قیاس کند . سیب آنکه عوام که سماع بعادت کنددبر طریقعشرت بازی» این میاح باشد.لیکن چم بشر ط که صسشه ۳ دو بر آن مو اظیت‌نکنده که جذانکه بعضی از کناهان صفیره است؛ چول بسیار شود بدرحه کیره رسد. بعضی از جیزها مباح است بشرط نکه گاه گاه بودواندك بود چون بسبارشود حرام شود: که زنگیان پکباردره‌سجد بازی کردند رسول علیه السام- منع نکرد؛ اگر آن مسجدرا بازی گاه ساختندی منم کردیو عایشه رض ‌اله‌عنها _ از نظاره هنم نکر و ا؟ رهمیشه‌عادت کردی‌منم کر وی اگر ۳ همیشه باایشان ۹ دد و بیشه 5 ۳ دروانباشده ومزاح ۱ کر دن کاهگاه مباح ان 3 لیکن ۱ ۳1 همعشه عادت ۳1 د» مستخره باشد و نشاید. باب دوم در ار سما ع و آداب آن بدا نکه نان سره ماه اس اول فیم ‏ نگاه وجد آ نگاه جر کت» ۳ در هر یکی سین مه ممام شید ۵ ی 45سماع , بو ۱0 ؛ بابر اندیشا مخ وش کر ۲ اول خسیس: تراز آن‌بود که درفهم وحال وی ای و ۰ ما 1 نکه ۳ اندیشة دین باشد ورحب‌حق‌تعالی بود » این بردو درحه‌باشد : در حوه ٩‏ او ل در حهُمر؛ بدباشد که و و اف و بش9 سلو ك آه خور ش اح<و ال مختلف باشد » ازقیض و سط تاک ودشواری و ار 8بول و ا ثار رد وگ دل‌وی آن‌فر و ک ۳ باشد ۰ جون سخنی سمو د که دروی حجدت عتاب و ۳ ل و رد و وصل و ۳ 7 هحر وقرب و بعد و رضا وسخط وامید و نومیدی وفراق و وصال وخوف دامن و وا بعید و بیعبدی و شادی وصال و آندوه فراق دود و یحه بدین ماند -) براحوال خویش تنزیل کند» و نیوه‌در باطن و ی‌باشه افر و ختن 3 د. واحوال‌مختلف بر وی دید 1 » وویر| 8 اندیش‌ای مخفتلف بود» واگرقاعدء علم 2 ارمحکم نبود ۱ باشد که اندیش‌افتد ویر در سماع که آن کفر باشد » که‌در ح<ق‌حق تعالی‌چیزی سماع 1 ها ال باشد » جنانکه این ههار 45 ۱ رال مت لته آ نافیل اه وامروز ملول گشتی اذبپر چراست ؟ هرمربدی کهو برا بدایتی تبز وروان بوده باشد ۳۹۳ ضعیفتر شده باشده دار د که حق‌تعالی رابوی عنایتی و میلی بوده‌است وا کنون 9 دیده » واین تغفیر در ح<ق حق‌تعالی فیم کند : این کفر بود گر باید که داند ک:تغیر رایحق راه‌نبود نوی جر ۱۳ باید که‌دا ند که‌صفت‌وی بگردیده‌است » تا آن‌معنی که گشاده بود درححاب‌شد اما از آن‌جانب خود هر گز هنع وححاب وملال باشه ‏ بلکه در گاه گشاده‌است) بمثل‌جون آفتاب که نوروی‌ممذ و لست ِ و ا که سس دیواری شود واز ویدر<حاب افتد | ۱ دروی ام اه ندر آفتاب دایف که گو بد: خورشید بر ۳۳۹ ای نکارین دیرست ر بنده و از ادبیر است ی (۳) بابد که حواله حجاب بادپار وش ۳ ۰ و بتقصیر ی که بروی‌زفته باشد ‏ نه بحق‌تعالی . , مقصود ازین ۰ مثال [" 9 باید که هر چه‌صفات نقص ۹ وتغیرست در حق‌خوبش و نفس‌خویش فیم کند ۰ رهرچه‌جمالو. جلال دجودست در<ق حق‌تعالی‌فبم کند | گر این‌سرمابه ندار دازعلم 4 روددر کفر أفته و ندانه: و بدین‌سیب است که خطر سماع بزقوستی حق‌تعالی عظیم است ,‏ درجه دوم آن باشد که از درجهٌ مریدان در گذشته باشد " واحوال مقامات بازپس کرده‌باشد » و بنها بت | نحال‌رسیده بود که | نرا فنا گویند و تیسیه ی- چون‌اضافت کنند باهر جه جزحق‌است . ۵ و توحید گویند ویکانگی ِ رت چون بحق اضافت 1 سماع| ن ۹ بر مت فممعز ی باشه » بلکه‌چو ن‌ سماع بوی‌رسد آن‌حال (۱) گرداننده است و گردنده نیست ۰ (۲) بخشیده شدهاست .(۳) ادباد - بدیختی . ۳۸۲ نیستی ویگانگی بروی‌تازه‌شود » وبکلیتم ازخو ,شترغایب‌شو د . و ازاین عالم پیخبر شود و باشد بمثل| کردر 1: نش فد خبر ندارد : چنانکه ۵ ۳ خ ابوا لس نوری-رحمه ابهعلیه - درسماع‌بجایی دردوید که نی‌دروده بودند؛ وهمه‌بایش‌می برید ووی بی‌خبر 9 سماع ۱ 1 تمامتر دود » اماسماع مر بدان بصفاأت بشر ت ]وش بو د وا «ن آن بو د که ویر اازخود بت نان ۱ چنانکه آن زنان که او سف راآدیدند همه‌خو درافر اموش کردند ودست بر بدند ؛ ۱ و باید که این نیستی راانکار نکنی و گو یی : هن‌دیرا می‌بینم » تِ نه نیست‌شده ات ! صدهوی نهآ نست که تو می ببخی که آنشخص است وجو ۷ بمبرد هم هی ببنی و وی نیست شده » س <هیعت وی آن معنی اطیف میو.ل معرفت اش ۸ چون معرفت چیزها از وی غایب شد همه درحق وی نیست شد .و چوت حز د حق تعالی نماندهرچه فانی بود بشد وهرچه‌بافی‌بود بماند ؛ یس معنی تیان این بو د که چون<رحق تعالی‌را نبیند وگ همه‌خوداوست دمن نیم و باز گوبد هن خود اویم و گر وهی ازینجا غلط کر ده‌اند داین معنیر | بحلول 0 عمارت کرده‌ان.د ۸ ر گردهی باحاد عبارت کر ده‌اند» داین همچنان باشد که کسی‌هر گز | پنه ندیده باشد »در وی نگرد صورت حود سم 4 بندارد که در آبنه فرود ۳۳۹1 4 یا بنداردکه آن صورت جود صورت أبنه ایشت , که صفت | بنه خود آ نست که 9 زسیید شماید 1 ا گر بندارد که در آ بنه فرود مد این حلول بود » وا کرپندارد که آینه خود صورت وی شداین اتحاد بود » وهردو عاظط ات ۸ بلکه هر ۳ اینه صورت نشود وصورت: نه و3 ۳۳ لیکن چنان نماد ) وجنان بندار ٍ کسی که کار هاتمام شناخته او د ششر ح بن‌درچنین کتاب دشو ار نو ان گنت « که ع م این در از ست . 1 ید 0 ۱ مق چوت از : پم فارغ شده حالی است که از فهم ۱ مدید 3 که آ ترا وجد ۱ دو۲ ون ؛ وو<د یافتن بود » ومعنی آن بود ده 4 حالتی یافت که بیش ازین سود 2در حقیقت ۱ «نْ حالت سخن سبار ست که آن چست ) در ست‌آست که‌آن بك نوع نبو د. بلکه انو اع سیار بود» اما دوحنس باشد : یکی‌ازحنس احوال بود و 2 ازحنس مکاشفات . (۱) داغل شدن وفرورفتن - اعتقاد باینکه خداو ند تعالی دریدن اشخاص و اشیاء قرار میگیرد . کر بر ۳ ۰ سا را مس ۱ [,ا اعوال » جدان بود که‌صفتی از #روی عالب شود ووبرا چونمست گرداند» و۱ شوق بود و گاه وف ۱۳ نش‌عشق بود و گادطلب بود و گاه‌اندوهی بود و گاء حسرتی بود » و افسام این بسمارست ‏ اما چون آن آتش دردل غالب شد ‏ دودآن بردماغ شود » وحواس ویراعلبه کند تا نییند ونشنود - چون خفته ۰ با اک بسثف و بشمود از ان عاقل وعاب بود - چون همست ؛ و نوع دبگر مکاشفا ست ‏ که جبز ها نمودن گ, مد ۳ | نجه‌صوفیان را تاش ب‌ضی‌در 1 ال و بعضی‌صر یح » و ا رسه‌اع درآن ازان و 4 اس 4-5 دل‌ر| صافی کند و جون 1 رد باشد که گر دی بروی نعسمته باشد و بالگ کنند از ۱ آن‌گرد با 1 نصو رت‌دروی ۳ بد . وهرجه آزین معنی عبارت‌توان و » عله ی‌باشد؟ رقیاسی ومدالی »وحقبقت ان ان کن راسایه نود که وان توستنه بای ۱ آکا هر کس‌را قدم کاه‌خویش معلوم بود | ی دز دیگر ی نصر ف کند 4 قیاس قدم‌گاه وش 3 » وهر چه بقیاس باشد از ورق علم بود نه از درق ددق . اما این مقدار گفته می ید کی 1 ایشانر | ازین‌حال تذ"وق نباشد » باری باور کنند وانکارنکننه» که آن انکار ایشانرا زبان دارد » وسخت ابله بودکسی که بنداردکه هرچه در کنجینهٌ وی نبود درخزانه ملو 4 نیود » وابله‌تر از وی کسی‌بود که خویشتن را شتا مختصری خوش بادشاهی‌داند و گوید که من خود بیمه رسیدهام وهمه مرا کشت » و هرچه مرا پیست خود نیست : همه انکارها ازین دوابلپی خیزد . و بدانکه وحد باشد که بتکلف بود » و آن عین نفاق بود » همگر آ نکهتکلف انقات‌ان بدل م ی آر دنا باشد که حقیقت‌وحد بدید | بد. ودرخبرست؛: که چون‌قز آن شذوی بگربی » واگ گریستن نیاید تکلفکنی » معنی آنست که بتکلف اسباب حزن بدل آوری » واین کلف را ا؛ رست » باشد که بحشقت ت ادا کند . ستو توال؛ اگر 5 بد که‌چون سماع‌ایشان حق است وبرای حق‌استباید گه‌دردعوتهامقریانرا نشاندندی و قر آن‌خواندندینه قوالاا نرا( که‌سرود گوینده که قر آن کلام حق است : سماع ازوی اولیتر ور اب آنستکه سماع از آیات فر آ ن توت باشد ‏ و وش از آن سار (۱) قاری - قر آن خوان ۰ (۲) قوال » آواز خوان : -۳۸۵- زدید ار , و سار باشد که از سماع قزر آن بیپوش شوند؛ وبسیار کس بوده است 4-٩‏ در آن حان داده است ؛ وحکایات آن 1 دن درازست ‏ و در کتات اجیا سفصیل کنته‌ايم ؟اطاشیت آنکه بدل مقری قوال نشانند ‏ وبدل قرآن سرود گو سد پنج ۱ "۳ اول انکه یات قر آن همه با حال عاشقان مناسبت ندارد : که در قر آن قصه کافران و حکم معاملات اهل دیا و جیزهاء دیگر ینز است ‏ که قر آی شفای همه اصناف خلق راست ؛ چون مقری بمثل این ات بر خواند 4 : « مادر را از مبراث ات بود و خواهر را ثیمه بود؟ با این که 0 را شوی بمیرد » جمار ماه و ده زور عدت باید داشت» و امال این » آتش ۳ نگرداند ۱ ۳ ی ۹ بغایت عاشق بود » واز هرچبزی و بر سماع‌بود ۱ اگرچه از متصود دوربود » وآن چنان نادر بود . ۱ سیب دو ۲ آانکه فر آن بیشتریاد دار ندو سیار خوانند » وهرچه سیازشنیده ایکا کاهی بدل ندهددر بیشتراحوال » یابیتی که ف بسشین بار بشنود وبر آن حال 3 ؛ باردوم بدان‌حال‌حاضر نیاید » وسرودنو برتوان گفت و قرآن نوبرنتوان‌خواند وچونعرب‌میا مدنددر روز کارر سول علیه | لسلم-و ر آن تازه‌میشنیدند و کر ستند واحوال بر بشان,دیدمیآ مدا بو بکر گفت - رضی‌اله‌عنه -:« کذا کما کنتم ثم قست قلو بنا» گفت : مانیز همحون شمابودیم اکنون‌دل ماسخت‌شد؛ که با ر آن قرار گرفت وخو کرد:یس هر چهتازه‌بود اثر آن بیش بود . و برای این بود که عمر- رضی الدعنه حاج را فرمودی تا زودتر بشپر های خورش رو ند + گفت : ترسم که چوت خو کنند با کقیه زا حرمت آن از دل ایشان برخیزد . ۱ سیب سیم آنکه بیشتر دلپاحر کت نکندتاویر | بوزنیوالحانی نجنبانی »وبرای اینست که برحدیت‌سماع کم‌افتد ؛بلکه‌بر آواز خوش‌افتد » چون‌موزون بودهو بالحان بود» و آنگاه هردستانی ۲ وراهی اثردیگردارد 9۱ قر آن نشاید که بالحان افکند (۱) نفمه - آهنك - طرزآواز . ار 5 ۱ 2 رال‌دستا "۷ 3 و دروی ات تزا 1 2جودبی الحان بودسخن ۸< ردنماید ۰ مگر اتشی‌گرم بودکه بدان‌برافروزد . سیب چبار) ۱ نکه الحانر | نمر مدد باید داد باوازهاء درگ را اثر بیشتر کند 4 ی و ودف‌وشاهین 4 این صوزت ۷ زل‌دارد ِ 1 فر ان عن<۵دست وی دا ارت بابد کرد که باچبزی بار کنند ک-4۵ درچشم‌عوام ۲ ن صورت هزل دارد :جنان که رسو [ مت علیه | لسلم 5۳ خازه ر ثبی ات 4سهو ده سد ) ان کنیز کان دف هیر داد و سرود می گفتند چون ویرا بدیدند ثثاء وی بشعر گفتن ۳ فتند » گفت : خاموش باشید 4 همان 1 می‌گفتید تور بل که تاو ی عن‌حد بود؛ بر دف گفتن ۹ که صورت هزل‌دارد - نشاید . سیب مجم ۱ نک هر دنتیه را حالتی ناد 45 جر ص بود بر | نکه بیتی دنو د " موافق حال‌خویش » چون‌موافق نبود آنراعاره باشد » وباشدکه گوید : این‌سگوی و رم سم مستم حدم دیگری‌گوی » ونشاید ثر ان رادر معرض اوردن که از ان کر اهنت | ین ۱ و باشد که م4 ۱ ما موافق‌حال ی نماشد ِ کت مو افق‌حال وی‌نباشد 1 ویر وفق‌حال قر آن رانشاید که تنزیل کنی براندیشه‌خویش , و آن‌معنی قر | نی بگردانی پس سیب اختبار مشایخج وال ر این بوده | است که گفته ال ۵ 9 حاصل این تن دو . سریت اند : یکی صعف‌شنو نده ِ ودیگر موز ی سر مت فر آ ف‌ رانادر تصر ف و آندشه ننفتد . ممام درسماع حر کت ورفصوحامه در بدن است : و هر چه در ان مفلوب باشد سیم ۳ بی‌اختبار بو ۵ بدان ماخود مود هر جه باختبار کند ۳ دمر دم نماید که وی صاحب حالتست جقن و نباشد تِ این حر ام بود » و این‌عین نفاق بو ۵ . ابوالقاسم نصر ] بادی گفت : من میگویم : این قفوم بسماع مشفول بساشرد یر از ا نکه بغیبت » ابوعمر و بن احید گفت : ۱ ۳۹ شی‌سال‌غیبت کند » بدان نرسدکه در سماع حالتی نماید که بدر وغ بود. و بدانکه کاهلتر ان‌باشد که سماع می‌شنودو ساکن ك » که برظاهر وی بیدا ط 4 ۳۳ وی جنان باشد که خویشتن شتره نگاه مبتو آند ۳9 حا ۸ ات ممأمالات ۱ ۱ داشت .که آن حرکت و بانك گر بستن هم از ضعف بود » لیکن چنین قوت که‌تر باشد! وهماناه‌نی آنکه ابو بکر گفت: « انا کما کنتیم ثم فست قلو بنا» آن بود که: « قو بت قلو نا » بعنی سخت و مهو ت شد » که طاقت آن دار بم که خویشتن 8 تا داریم ۱ و انکس که خویشتن نگاه نتواند داشت ‏ باید که تا ضرورت نرسد خویشتن نگاه می‌دارد ۱ جوانی در صحبت جنبد بود ؛ چون سماع شنبد بانك کرد » چنید گفت : اکر ری و قو فر ات ها اه زوین اضر می کرد بجپدی عظیم تا يك‌روز چندان خویشتن ناه داشت که باخر یك بانك کرد و نت بشکافت وفر مان‌بافت 4 اما ا گر کسی که از خویشتن حالتی اظهار نمی کند » رقص کند یا بتکلف خویشدن یرت ار » روا بود» درقص میاح است که زنگیان در مسحد رقص می کر دند که ۶ بشه بنظاره شد . ورسول گت - علیه السلم :«باعلی » توازهنی ومن‌از توا از شادی | ین د قص کر د : چندبار بای بر مین رد » شتا عادت عرب ۳ در تقاط تخادعه کت وبا جهفر گفت : « و بمن مانی بخلق وخلق » وی‌نیزاز شادی رقص کرد ؛ و زیدبی حارثه را گفت : « توبرادرومولای‌مایی »۰ رقص کرد ازشادی؛ پس کسی که میگوید که این حرام است خطا مي کند » بلکه مایت این نست که‌بازی باشد » و بازی نیز حرام نیست ؛ و کسی که بدان سبب کند تا آن حالت که در دل وی فه ‏ | ون فوی‌ثر شود آن شود عجبود بود . ۱ اما جامه دریدن باختیار نشاید : که این ضایم کردن مال بود » اما چون مفلوب باشد رو | بود : وهر چند که حامه باختار درد ؛ لیکن باشد که در آن اختبار مضطر باشد : که چنان شود که ار خو اهد که نکند نتواند » که نالهُ بیمار اگر چه باختبار بود » لیکن اگرخواهد ده نکند زتواند » ونه هر چه بارادت و فصد بود آدمی از آن دست تواند داشت یمه وفتها: جونل چنین مغلوب شده باشد فاد نبود . اما آزکه صو فیان‌حامه خرقه کنند باختیار »و بازها قسمت کنند گر وهی‌اعتر اض کرده‌اند که این نشاید» وخطاکرده‌انده که کرباس نیز نشاید که پاره کنند تا پیراهن دورند ) ولیکن چون‌ضایع نکنند وبرای ۰قصودی‌باره کنند رو | باشد 4 همحنین‌جون بارها چپارسو کنند بایان غرص تاهمه رانصیب بود و بر سحاده و مرقم دوز ند » روا ۳ ۸۷- ۱ رها جات ات سا ی باشد 1 که کر کسی جامهٌ کر باسی ر بصدباره کند 2 بصد دردش دون ) میاح بودجون هر بارة چنان باشد که بکاز ۱ ید . آداب صما ع بدانکه در سماع سه چیز تاه باید داشت : زمان ومکان و اخو ان : ۱ که هروقت دل مشغولی باشد » با وت نماز بود » با وقت طعام خوردن‌بود »با دفتی ۳ د لیا فش 7 | کنده بود ومشغول باشد » سماع بی‌فایده بود اما مکان : چو ن راه گذر ی باشد » با حائی ناخوش‌وتاريك بود. با بخانه‌ظالمی بود همه وت شوریده بود . امااخو ان آن بو د که باید که هر که حاضر بود اعل سماع بود » وجون ۹ ی اراهل دنیا حاضر بود ۰ یات ای‌من‌کر باشد ‏ یامتکلفی حاضر بو د کذو یثر زمان کلف حال ورقص کند ؛ باقومی ازاهلغفات حاضر باشند که ایشان سماع بر انديشة باطل کنند یا بحدیث بیپده مشغول باشند و بپرحانبی می ۹ ند و بحرمت نباشند ‏ یا قومی از رنان نظار 1 باشند » و درمیان قوم حوانان باشند » ۳ از اندیشه بکقب 3 خالی نباشند » این چنین سماع بکار نیاید معنی‌این که چنید گفته است که در سماع رمان و مکان واخوان شر طست اینست . اما نشستن بجایی کهزنان حوان بنظار و ومردان‌جوان باشند ازاهل‌غفلت که شپوت‌بریشان عالب بود.حرام بود: که سماع درینوقت آنش شروت ازهر دوحانب تبز کند» وهز کسی شوت بجانبی بگرده و باشد نیز که دل آویخته شود 1 و آن نخم سباری فسق وفساد شود هر گز چنان سماع نباید کرد. س<و ن کسانی که اهل سماع باشند و بسماع اشیییل. ادب | نست که هم؛‌سر در پیشافکنند»ودریکد ی گر 0 ودست‌وسر نجنبانند» و تکلف هیچ حر کت 0 بلکه چنانکه درتشپد نماز نشینند» وهمه‌دل باحق تعالی دار ند؛ ومنتظر آن باشندکه چه فتوح پدید ید از غیبت بسیب سماع . وخویشتن نگاه دارند تاباحتیار برنخیزند و حرکت نکنند» و چون کسی بسبب‌غلبات وحد برخیزد باوی موافقت کنند » اگر دستارش بیفتد دستارها بنپند» واين همه اگرچه بدعت است واذصحابه و تابعین نقل ۸۸7 آٍ- ابا ها و و هام و چا چا و و و و و و اه دا ها اس ما مج چا و و و و و وا و و نا و اه هد 6 و و و و و و 5 وج 5 اه اه اه اجه ها با ما مر و مر و و و سا ها 8 و و او و و و و و نکرده! زد کرد ند نهر ج4 ددعت بو د شا وق 4 که ٍ بدعت ند و باشد , که شافعی شون 3 مد رحمةالهعلیه حماعت 9 تراویح رصع ۳ است- رضی‌النه عرف. و اد ۰ بدععی متا س :دعت مذ‌موم آن بود که بر مخالشت سمتی بو ۵ [ما حسن خلق و دل‌مردمان‌شاد کردن درشرع محمود است»وهرقومی را عادنی باشفه و باا بشانمخالفت با خلاقهم-باهر کسی زند گانی بروفق عادت وخوی وی کن» چون این ووم بدبر ۰ مو نت شاد شوند وآزین مخالفت مستوحش شوند» مو افثت ازسنت بود؛ و صحابه مر رسول را علیه السلم بربای بخاستندی که وی | نراکاره بود- و لیکن جو ن‌جایی‌عادت برتند 45 بر ناخاستن موح<ش.. بو ۵) برخاستن بر بای دلخوشی را اولیتر: که عادت عرت اصل ديام واین قطبی اش از اقطان د ین که همه انسار| بدین فرستاده‌اند » جون این موی ۱۳ شود وازمیان خاق برخیزد» همه شرع باطل شود) اماعلم این درسه باب یاد کنیم بادن‌النه تعالی: باب اول درواجبی وی؛ باپ دو در شروط حسبت؛ باب سو ۲ درهنگرات فا لست درعادت. باب اول در وجوب‌آن بدانکه امر معر رف دی هکرن اتخوررت: وهر که بوقت بی‌عدری بماندعاصی است: خدای تعالی کون «و اتکی منعم امة بدعون الی| تخیر و یأمر ون با اهر وف و اونعر | لمنکر ۲ فرمان دهد و ی بد که: «باید کهاز سما ۱ وهی باشند که کار اشان ۱ ۷ بود که خلن‌را| خر دعوت کنند ومعءر وف مر مایژی وار منگر بازدار نی»؛ و (۱) آذبین بر ود. ۳۸۹ ر گن‌دو؟ این دلیل است که فریضه است؛ ولیکن فرص کفایت است؛ که چون گروهی بدین‌قیام کنند کفارت باشد اما گر نکنند همه خلق بزه کار باشند . ومی‌ گوید : « الذین ان مکناهم فیالارض اقاموالصلوة و ۲ توالز کوة 0 نو وچ مب هد سا سا بر مر هد دنر و ۳ وامرواباله‌عروف و نهواعن‌اله‌نکر» » آمرمعروف را با نماز ور كوة ببم نباد واهل دین را بدین صفت کرد . ورسول گنت - علیه‌السلم -: « اهر معروف کنید» اگرنه؛ خدای تعالی بدترین شمارا بر شاهسای که اه چون برترین شمادعا کنند نشنوند ۱ . و صدیق روایت می‌کند که : رسول - علیه‌السام کت ۰« هیچ‌قوم‌نیست که در میان ایشان‌معصمت رود و نکار نکنند 0 که نزديك‌بود که‌خدای تعالی‌عذابی فرستد که همه۵ را بر سد ! * و گفت ِ همه کارهاء اک درحب غزا کردن جون قطره است‌در دربای عظیم» و ۳ دن درحنب‌آمر معروف جون قطر است دردربای عظیم » و گفت , هرسخن که آدمی گوید همه برودست س : هگ امرمعروف وت ات کر و باد کرد خدای تعالی ».و گفت : « خدای تعالی بیگناه را - از خواص - بسبب ع-وام عذاب نکن ۳ ۳ قّت که ۳ بمدند و منع نو ۱ ار دن و خاموش باشند ». و گفت :9 حابی فنیییت 45 جنس را بظلم می کشند 8 هی زنند : که لعنّت بارد بر آن 9 هی بیند و دقع نکند » و گفت : « تباید که هیچ کس جابی باستد که 3 ناشایستی رود و نه یت گنل : کهآن حسیت نه احل وی بیشتر آرد ونه روری وی کر کند ‏ وا بن دلیل است که‌در سر ای‌ظاامانو جایی که‌سنگر باشد و حسیت نتو ان ۳1 د نشاید رفتن بی‌ضرودنی : و این سیب بود که بسیاری از سلف عز ات ور فته‌آند » که بازارها وراهپا خالی از منکرات ندیده‌اند . ورسول گفت ۳ علیهالسلم رِ ظ هر که دریبشویمعصیتی رود » وروی کاره باشده همحنا بت که عابب باشد , وا 1 درعست وی رود ور اضی باشد ‏ همحنانست که گو ی بحضور وی می‌رود » و گزن ؛ « هیچ‌رسول‌نبود که ویرا حواریان بودند - بعنی‌صحابه که پس‌از وی بکتاب خدای تعالی وسنتِ رسول - علیه السلم - کار می‌کردند » تا آنگاه که قفون از یشان فقو هی «دید | مدند که برسر هنیرها می‌شد ندوسخن نیکو می‌گفتند ومعامات زشت می ۳3 دند» حق است و فریضه است برهر مومنی که حراد کند باایشان بت ۳۳ و ۵ ۵ و او و و هم و ۵ ۵ 6 ۵ اه اه ها ۵ و و وا و و ام سا با ها و ال ال ار و وا ها ها ها و و و و وخ و ما ام اه ۵ و ما اه و اه و و و و و و و وا و و ما ها و و وا و و او مس هام و و و و و و 5 بدست ؛ ۱ ر نتواند بزبان» وا ر نتواند » وورای ۳ خود مسلمانی نباشد » » و گت « خرای تعالی وحی فرستاد بفر شه 5 : قلان شهر زیر ودبر وم ! گفت : بار خدایا فلان کس که يك طرفةالمین گنه نکرده است در آ نجاست» چگونه کنم + گفت : بکن . که ۳ یلك رودی رش نکرد حجرت معصست دیگران ت و عایثه _ رضی‌الهعنها - روایت می کند ازرسول - علیه‌ا لسلم که گفت:«خدای تعالی اهل شپری را حمله عذاب فرستاد . که دروی هژده‌هزار مرد بود که عمل‌ایشان حون یل ی ان وفه کنتنع ابا رسرلات کنت دای که سیر ان براق خحدای تعالی حشم 0 ود وحست تگر دند » . «و عمید 6 جر اج می و بد که رسو ل را گفتم ۳ علیه السلم - که: از شهدا که‌فاضلتر + گفت و دی ۵۹بر سلطان حابر حسبت 0 تا ویر آبکشد ,و اگر نکشد ه 9 رن بروی قلم نرود » اگرچه سیار عمر بایث . ودر خبرست که . ایزد تعالی وحی فرستاد بیوشع بی نون - علیه السلم رح . صدهز ار مرد از قوم تو هلاك خواهم کرد , هشتاد هزار از نيك مردان و بست هزار اشران, گفت » بارخدایا نيك‌مردان راچرا هلاك می‌کنی ؛ گفت . از آ نکه‌با دییگران دشمنی ۳ دند واز خوردن وخاستن ومعاملت کردن باایشان حذر 5 دند . باب و م ور هدور ط سومممد متا بدا نکه حسیت بر همه ی و احست ؛ ابر علم حسیت و شرط آن و نستن 2 احب بو د ‏ که هر فر دص که شر ۱ بط آن تماش 3 ۳ ار دن آن ممکن نشود. و<سبت را چپار رکن است: یکی مجنست) ویکی آنکه چسیت بررست ۰ 2 یکی آنکه «سیت درژ سرت دیکی چگونگی احتسات. رن اول مس [سمت و شرط وی بیش از ۱ ن تشیدت 25 مسلمان ۳ مت باشد ,که سرت حق‌ددن گزاردنست:هر که ازاهل‌دین ات ها یت است. وخلافست که عدالت ودستوری ۱ سلطان شرط هست بانه؛ودرست نزديت ۳ ِ- شرط نبست: اماعدالت وبارسائی چگونه شرط بود.گه اگر حسبت کسی خواهد کرد که‌هیچ گناه نکن <و د هر گز «<سبت صو رت امددد و که هیچ کس از معصمت معصوم نباشد. سعید لین جبیز_ ر ضی آلهعنه - تن ید : اک ماحسیت أن و قت کنیم که هیچ کناه نکنیم» س‌هر گز حسبت‌نکنیم.حسن بصری ر ۱ گفتنن که: کسی گو ید که خلق ر‌ ادعو ت‌ 9 تانخست‌خو در ۱ باكنکنید؟ گفت:شمطان در 1 رو ی‌هیج چبر ثسیت» 4 رانکه این کلمه دردل 11 استه کند تادر حسیت بسته شود. وانصاف درین مسئله آنست که بدانی که حسبت ازدو گونه بود: بگی اعیحت ووفظٌه وهر که کاری‌مب‌کنده تن را ید‌ذهد و گوید مکن» حز آنکه بروی خندند هیچ فایده نبود ووعظوی هیچ او نکند: این حسیت فاسق را نشاید» بلکه باشد که بزه کار شود چون داندکه نشنوند وبروی خندنده که رو نق‌وعظ حشمت شرع درچشم‌مر دمان باطل شود. وبدین شی ات 5ا وعظ دانشمندانی که فسق ایشان ظاهر بود خلق‌را زیان دارد وایشان بدان بزه کار شونده و اذین بود که گفت رسو 1 عبیه السلم-: «آن‌ش که مر ۱ دمعر اج بر دند» فو یر ۱ آدردم که لسهای‌ابشان بناخن بر ی آتشن‌می: ر بد‌ند» گنتم شما تن گفتنده ماآ نیم 9 بخر می‌فر مودیم ژحود نمی ؟ ردیم» وازشر نپی 0۳3 وخود 0 . وحی 1 بعیسی- علیه السلم- که :یایسر مریم پیشتر خودرا بندده» | گر بیذیری | آنگاه ۳ بندده ‏ و اگر نه» ازمن شر م دار»؛ او ع دیگر جسیت آ نست که بدست بود و هپر» چنانکه مر بیند بریزد ‏ و چنك ورباب پشکند و کسیکه قصدفسادی‌کند ویرا بقبراز آن منم کند» این فاسق‌را روا باشد: که ان تلبت دسر واحست : بی ان خود کید ۵ و دیگریآنکه نگذار د که دیگر ی کند» اکن بی فست بدا فد سک ی‌را چرا باید داشت؟ اگر ۳ 9 بد.زشت بود هت حامها بریشمن بو شیده و باز حسبت کند و ازسر دیگر ی‌بر کشد وخود شراب مبخورد وشراب دیگران می‌ز یز د! وان | بت که : زشت دیگر بود و باطل دیگر » این ازان زشت باشد که مهمتری دست بداشت نه از انکه این نشاید که اگر کسی روزه دارد و نماز نکند این دنت باشد که از مهپمتری دست بداشت ۱ ات وا و و و ۵ ۵ و و ۵ و تج و 8 ۵ 8 و و و او وت و و و او ون ۵ تن اس مه ۵ ۵ ۵ ۵ ۵ ۵۱۵۵ ۵56۵ ۵ 0 ۵ ۵ 35 3 و و اب اه هه و هه ۵ نهاز آ نکه روزه داشتن باطل بوده لب 7۷ ۳ نماژ هیمتر است؟ همچنان کردن از فرمودن مپمتر ست» ولیکن هرد واحست دیکی در دیوش رظ نیست که‌این بدان ادا کند "که گوید: منم کردن ازخمر بروی واحب است باانکه وی نخورد» چون خورد این واحب ازو بیفتد» واین محال بود.. و اماشرط دو ۲ وآن دستوری‌سلطان ماه سوت رم این نیز شرط نیست که بزر گان سلف خود برسلطانان وخلفا حسبت کر ده‌اند » و حکایت آن دراز شو د. وحقبقت| بن‌مسئله بدان معلوم شو د که درحات حسیت بشناسی» وحست‌راچپار درحه است: در جه اول بنددادن است و ترسانیدن بخدای عروحل ؛ و این خود برهمه مسلمانان واجبست بمنشور چراحاجتآید؟بلکه فاضلرین‌عبادتی | نست که سلطانرا بنددهد و بخدای تعالی بترساند؛ درچة دوم سخن زشت‌است ,چنانکه گوید :یافاسق » باظالم.یااحمق»یاجاهل» ازخدای ۳ سی که‌چنین کنی ؟ وا نْ سخنپا همه راست استو درست در حق‌فاسق گفتن» بپیچ‌هنشور حاحت نیست ؛ ۱ درجه سیم آنکه بدست هنع کند:شر آب بر یز دور باب بشکندو دستارابر یشمن از سر وی بر گیرد » و این‌همحونءبادتاحب‌است. وهر چیز یکه در باب اول روایت 5 ردیم » دلیل کند » بر 1 نکه هر که هوّمن است ویرا این سلطنت داده | ست شرع » ی دستو ری سلطان ؛ درجه چبار) آنکه بزند وبزدن هم بیم 9 باشد که چون آن قوم در مقابله آیند ور مدد حاحت‌افتد !وهی راجمم کند 4 دایرن باشد که بعتنه ادا نز ۰ چون بی‌دستوری سلطان باشد - اولیتر آن‌بود که این بی‌دستوری سلطان نبود . و ز۵ عت ار در حات خحست گر ود : که 5 زگ ‌ ندی بر « در حسیت کنداو بر ۱ پیش از نصیحت بلطف مسام نباشد » حسی بصری میگوید : بنددهد وچو ن‌خشمکین خواهد شدخاموش باشد؛ اما سخن در یت که چون احمق وحاهل وماننداین نشاید ورد وی خود البته نشاید 4 کشتن وی ا گرچه کافر بود » وزدن‌وی درحد - اگرچه (۱) بدان ماند. مثل آنست. (۲) فرمان وحکم برای امرمعروف ونپی مذکر کردن. (۳) ترساندن - تهدید کردن را 5 ببس «ج۳۰۰۰ص۰۰۰د۰دجدجصسصسصسصدجدصصسصسصسص«سص«س«ع«««««««۰۱«(«۰(««»««۰« ۱(« (۰(«۰««۰ط«(۰«۰(_«۰«ط۰ثط۰ثطث«ث«ح۰ث«ح«ث«حساساا اب 77[ سر حلاد باشد - نشاید؛ این وی تواند که خمروی بریزدوحامها بریشم‌ین را درز باز کند وچیزی که از ادرار حرام ستده است بخداوند رساند و کوزء سیمین بشکند وصورت که بردیوارنقش کرده باشند تباه کندو امثال این » ظاهر آنست که‌این روا بود اگرچهیدر خشه گین‌شو د که کردن این حق است‌وخشم‌پدر باطل‌است.واین ۳ ۳ نیست‌دراس بدر چون ردن ودشنام دادن .و همکن بو ده ی 23 ند کهچو ن سخت زر یحور خواهد شد بدر » نکند <سی بصری می گوید ِ رحمةا له 7 جوف خشم‌کین جو اهد شد خامو ش‌ باشد ووعظ دست بدار 9 و بدانکه خسست <و اجه بر بنده 2<ستت نده بر <و اجه وحست رن بر شو هر وحسیت رععت بر سلطان همحنین بو د که <سیت فرزند بر بدر » که | بن‌حقوق‌هممو کد ا ات عظیم » آما سینت ۳ 3 د بر او ستاد آسان‌تر سرت چه آن جر مت مح<در ددین‌است چون بدانعلم که ازوی 2 خته است کار کند محال نباشد ؛ بلکه عالم که بعلمخو ۵ کارنکند حرمت خویش فرو نباده باشد . زر کون رورم [ تجچه حوسات دروی بو د بدانکه هر کاری که کر بود ودرحال موحود باشد ومحتسب ی تاو نامایست‌گی آن ببقین معلوم باشد » حسبت دروی روابود »وازین‌جمله‌چپار شرط دروی معلوم شود - شرط اول انکه منکر باشد » اگرچه مصبت نباشد » وا گرچه صفیره بود » که ۳۹ دیوانه با کود را بیند که باسیمة صحبت‌می کند » هنع ۳ دا گر چه‌این را معصبت یگ بند » که ایشان مکلف‌نه‌اند » و لیکن این فعل خود درشرع تک ست وفاحش ؛ وا گر دیوانه را بیندکه شراب می‌خورد یا کودك را بیند که مال‌کسی تلف می کند ‌ هم‌هدع بابد 1 9 آنچه معصمت بو دم | 11 4 صعیر ۵ باشد ۸<سیت باید ۵( چون‌عورت بر هنه کر دن در مابه واز پس رنان نو ستن و بخلوت باابشان| ستادنو انگشتری زرین وحامة ابر مشمین داشتن و از کوزه مش خوردن ‏ و مثل این صفایر همه حسیت باید کردن 4 تا شرط دوم آنکه مصیت درحال موجود بود : اما اگر کسی فارغ شد ازخمر خوردن » بس ازان‌نشاید ویرا رنجانیدن جز بنصیحت کردن : اما حد زدن‌حز صلطانر | نشاید 4 همحنان کسی که کین که آهقیشر اب بخورد نشاید دیرا رنحانیدن» حز نصیحت کردن؛ که باشد که‌نخورد ؛ وچون گو بد نخواهم خورد » نشاید گمان بدبردن؛ اما چون بازنی بخلوت بنشیند » حسبت روا بود پیش‌از انکه قرارشود » چه خلوت نقس معصیت اس بلکه اگر بردر گرم‌ابة رنان باستد ۳ چسون بیردن هی آیند ۱ می‌نگرد » حست باید کرد : که این استادن وت ات شر ط سیم آنکه معصیت ظاهر بود پی تجسس محتسب ‏ اما تچسن نشاید » و هر که درخانه شد ودربست ؛ نشاید بی دستوری‌درشدن 2 طلب کر دن تاچه‌هی کند» و ازراه درو با گوش داشتن تاآواز رود شنود وحسبت کند ؛ بلکه هرچه خدای‌تعالی ببوشانید بو یز باب داشت:: فّ که | واز رود و آو ازمستان بیرون مبر اه روا باشد بی دستوری‌درشدنوحسبت کردن ۱ وا گرفاسقی چیزی درزیردامن می‌برد - و روا بودکهخمر باشد - نشاید که گو ید : بنمای تاببینم که چیست ‏ این تجسس‌بود؛ و چون ممکن اشت که خن نباشدن‌ادیده بندارد ‏ اما | بوی خمر بباید روا بود که بریزد ؛ وا گر بربطی""داردکه‌بز ره بود» وحامه باريك بود که بتوان‌دانست ‏ روابود که تف‌کنن 4 و اگر ممکن انیت وه چیزی مخ نادیده باید انگاشت . و قصه عمر که با می‌فر وشدو یکیر ادیدباز نیو باخمر در کتاب‌حتو ق‌صحیت ساو ردیمو معروفست ويك روز برمنبررمشاورت باصحا ره کرد که ۰ بو نید که 5۱ رامام جشم خویش‌منکری پیدد روا بود که جل رند ؟ گروهی گفتزد + روا باشد 1 ای ی رصی ان عد1 _گفت : | : این کار ی که خدای عزوجل در دو عدل بسته است ‏ بيك‌تن کفایت نیفتد ,وروانداشت که آمام «عل م خو یش در وی کار کند و واحب داشت بوشیدن ) ۱ ۱ شر ۷ چرارم آ نکه معلوم بود بحقیقت که آن‌ناشایستاست.نه بگمانو| ۳۳ ون رس راروانبود که بر حنفی‌مذهب اعتراص کنده که بی و ! ی‌نکاح کندو: شفعه و "استاند وامثال این » اما اگرشافعی مذهباکاح که بی‌ولی کندبانبین خرماخورده برو یاعتر اص‌روابود؛ که مخالفت کر دن‌صاحبمذهب ۳ بش نز در هیچ سر و ان ِ (۱) ساز - تاد ۰ (۲) حٍ نقدمي که برای شريك ملکی درموقم فروش آن ملاك موجود است . -۵ آب و گروهی گفته‌اند که <سیت درخمر ور نا وجبزی روا بود که حرامی آن باتفاق وین بو د » نه آنکه باحتهاد بود » و این درست نمست » که اتفاق محصلان | نست که : هر که بخلاف احتهاد خویش ,با بخالافا<تهادصاحب مذهبخو ش کاز کندعاصی است » پس این بحقیقت حرام است هر کرا که در قبله احتهاد بجپتی ادا کند که پشت بان حانب کند و نماز گز ار د وعاصی بود | 5 جه دیگر ی می‌بندار د که و وت ۱۳ است . و آنکه می‌گوید که : روابود ی ۳ ۳ یت » اعتماد رِ ۱ نشاید 4 بلگه‌هر کسی مکلفست بدانکه بظطن جو بش کاز کنده مذهب هر که <و هد ِ اگر ۵ ) سرد وجون ظن وی 1 بود ‏ مثلا که ۳ فهی‌عالمتر ست» ویر ادرمخالفت و ی‌هیجعذز نباشد جزمحرد سهوت . اما هبتدع که‌وی‌خدایر اجسم گوید 4 و قر آن را مخلوق گوید 4 و گوبدخدایرا| نتو ان دید » و امثال‌این» بروی‌حسبت‌باید کرد؛! گر چه بو حننغفه مالك مت رون 4 خاء ۱ ۷ قوم قطع ات 4 و درفیه خطا قطع معلوم شود ِ ۳ دلیکن بر تنس حست‌درشهری باید کر د که هبتداع غریب ونادر بود » و سشتر مذهب سئت دارند » اما چون دو گروه باشند واگرتو ۳ حسیت کنی ۰ وی ترس هتخت کر وه 4 ادا 1 ۰ این چبرن نشاید 1 بدستوری شاظر تا( ووت 4 ۱ ر کن یم ۱ که یمه وت «ر وی رو 9 وشرط وی | نست که فا بود ۳ فعل وی معصت بود » 2 اور| حرمتی نباشد که مانم‌بود چون بدر که حرمت وی مأنع بود از<-بت کر دن بدست و اشفا » اما دیوانه و کودك را ازفواحش‌منع کنیم - چنانکه گفتیم - ولیکن این انام‌حسبت‌نبود بلکها گر سدو ور ابینیم کهغلهمسامانان میجو ۳ دمنم کنیم #۰ ای ناه داش هال‌قسا ما نان؛ و لیکن ايند اجب نبود » ار انگاه که سان‌بود وزیانی‌حاصل نیاید؛ بر ایحق‌مسلمانی» چنانکه اکرسالکسی ضایع خواهد شد » واورا شهادتی باشد وراه دور نباشد »بروی واجب‌بود گواهی برای حق شی لها نان (۱)مصیب بودن »برحق بودن - <ق داشتن. (۲) یمنی خطای‌دداعتقادیات (مثل‌خلق‌قر آن و جز آن) بةطع معلوم‌شود»و لی درمسائل فقهی از قبیل نکاح و جز آن خطا بقطع معلوم نشود . ۲ ۹" اما جون عاقلمالرکسی اتلاف کند ‏ این‌ظلم بود ومعصیت ؛ اگرچه دروی رنجی باشد حسیت باید کر د ‏ که آزمعصیت دست بداشتن و منع کر دن نج نباشد » و لابد ساید کشید ‏ هو که رنجی بود که طاقت آن ندار د و ازآن عاحز | ؛ و ‌قصود از ختو گر دن اظپارشعایر رتیت ستحمل رنج درین واحیست ‏ مثلا | 1 حایبی جمر سباز نود » 2 تاآن بر برد مانده خو اهد شد و اجب‌آید ۵ و اگر 3 سفندان سباز عله مسلمانی‌میخور ند » وچو ن گو سفندانر | ازعل۵بیر ون میکند روز گار وی‌تباه‌هیشود» نشاید که رو ژگار جو د درعو ص‌مال کسید ۳ ۳ باد دهد .ها و اجب‌بو د که‌در عٍِ صد نْ بدهد و ازمعصت منم کند ۱ ودرحسیت نز همه ر نجی تحمل گر دی و اجب تباید که در آن نمز تفصیلی است» و شا تست که ۱ اگر عاحز بو د معذور بود و حزانکار بدل و اجب تباید اما 1 عاحز نبود و لکن ترسد که ویرایز ناد » وبا داند که از سخن وی فایده نخواهد بود» این را چپار صور ست : یگی‌انکه داند که و یر بز ثند و ازمعصت دست ندار ند ۳ بر ری واجب نو د؛ ولکن مباح بودکه‌بدست يا بزبان احتساب‌کند و برزخم صبر کند » بلکه‌برین ثواب بابد » که درخبرست که - «هیچ شهید از آن فاضلتر نیست که‌برساطان ظالم‌حسبت کند ووبر ایکشند» دوم نکه دا ند که معصت منع‌تواند کرد وهیج یم لبود : وادرمطلق این بودو اک کید عاصی باشد . وم م آنکه‌معصیت دست‌بندار ند ولیکن م اورا توانند زد میت گر دن بز بان راد 1 رأی‌تعظیم‌شرع ر که جنا نکهازا نار پدلعاجزنیستازانکارب بان هم - که سخن‌وی شاید بشنو ند - عاجز نیت ۱ ۱ اد آنکه معصیت را باطل‌تواند رد» ولیکن ۰ اورا , ۳ برقرابه‌با خنب" "ورباب وچذك زند و بشکند ,این واجب نیاید» لیکن در حسبت 1 ور ات کر او ر ۱ بر نحانند آن ر نج کشیدن وصمر 1 دن فاضلتر ۱ اگر ور بد که: خدای میفرماید : « و لاتلقوا بایدیکم الی‌الت4۳۵ خویشتن در تپلکه میاف‌کنید » ) -۳۹۷- ۱ و آب آنست که ابو عباس و ید که: «عال نفقه کنید درراه خدایتا هالالگ : نشوید» و بر )ءبی‌عاذب شب ها ۹ رضی ال عذه - : معنی آنست که : «گناه کند و | آنسگاه‌گوید و به من‌قبو ل‌نکنند» » وا بو عمیده ۳ بد : هعنی 1 نست که « گناه کند و از ان هیچ خبر نکند». 2 بر حملهر و ابو د که‌يك مسلمان‌خو بشتن ر نز وت فاد رندو وب میکندتاکشته شود » اکرچه خوبشتن را درنپلکه افکنده باشد لیکن جون در آن فایده‌باشد - که او نیز یز ابکشد ۳ دل کفار شکسته شود » و گو نش 15 مسلمانان همه همحنین دلاوز باشند » درین تواب‌باشد ؛لما اگرنابینایی یا عاجزی خودرایرصف زند روانبود » که‌اين خود رابی‌فایده هلال کردن بود . وهمچنن ۳1 <سمت‌جایی کند که ویر ایز نندو بر نجانند ومعصیت دست‌بندارند؛ و بر آن صالابت (۱) که‌وی فرانماید دردی و ی دردل فاسقان بدید نخو اهد آمد و ۳ را رغیت‌خیبری نخواهد بود ؛ هم‌نشاید » که ضرری احتمال کردن بی‌فایده روا نبود ؛ و دراین قاعده‌دو اشکالست : بی تسار ست که هراس اواز بددلیو گمان بد و و دیگر آنکه باشد که اززدن نترسد » نگ ازحاه و مال و رنج خویشان ترسد ؛ اما دراول آ نست که اگر بغالب ظن‌داند که اورا بز ننده‌عذور باشد » واگرغالب ظن آن بود که نزنند » هر گز درین معذور نباشد : که‌این احتمال و گمان‌بد هر گر قتور نخیزد ؛ وا گر درشك بود » متحمل‌بود که گویيم : حسمت و اجب‌است بیقین » و بشك‌بر نخیزد ؛ وباشد که تک بیم : <سبت‌خودجاییو اجب آ ید که عالب سلامت بو د.امااشکال دیگر ا نت که: ضرزی که باشد» کاه بود که پرمال بود یابرساه ابر ریا برنخویعات وشاگردان : : پاییم آن باشد که بدو دراز کنن بابیم آن بود که درفایدة دید ی‌ودنیابی بروی بسته ید وافسام این بسیارست 4 وهریکی را حکمی است ؛ و ۳ نحه در حق خود ترسد دوقسم است یکی أ تکه‌ترسد که چیزی‌درمستقبل حاصل نیاید : چنانکه! گر بر استادحسبت کند درتعليم او تقصیر کند » وا گر پزطبیب نیت کر علاج اورا تیمارندارد » وا گربر خواجه حسبت کند ادراراو باز گیرد دیاچون ویراکاری افتد حمایت نکند » این همه (۱) سغتی . (۲) یعنی بواسطه کم دلی خیال میکنند که ا گر حسیت کند |ورا خواهند زد. ۲ 5 آنست که بدین‌معدور نباشد , که این ض ضرری یست » بلکه ‌ رای : قوت شدنر: زیادئی ای درمستقدل اما اگردر وفتی بود که بدان‌محتاج باشد » جیا نکه بسماز بو دوطییبت حامه ابرشمین دارد ‏ ا کتک داو نیاید‌وبا درویش وعاجز بود وقوت‌وتو کل ندارد » ويك ؟ رخ وی 5 اورا نفثه می‌دهد اس 1 بساز گیرد تفا فاگ شرت شر دری مانده باشد و رلت: ن بود که اور | حمات م‌ داز3 1 1 ن حاحتها دروفت ات بعید نبود اک او رابدینءذرهار خصت دهیم در خاهموشی : که این ضُرردروفت‌ظاهرست. و لیکن باحو ال ۳ دد ‏ و 1 باندیشه واحتهاد تعلق دارد : : باید که دین خودرانظر کند , واحتباط بحای 1 رد نا بی‌ض رورت ازحست دست بندارد ِ قسم‌دو 1 1 ن بود که نرسد که جیزی که‌حاصلست فوت شود ؛ چنا نکه مال‌فوت شود » بدانکه دا ند که مال ستا ند وسرای‌اوخر اب کنند ؛بأسالاعت‌فوت 15 بز ننده با تا فوت شود رد نکه ممالا بر هده بباز زارزش بر ند اا گر" ارسد » درین همهععدور بود) اما ا تموسن 5 درس وت( قدح تب رن ی و رعو نت را ربان دارد 4 چنانکه بیاده ببازار بر ندو نگذار ند کهحامهتحمل بوشد بادرروی‌اوسخن‌درشت ۱ ژد ۱ ین همه ر بادتی‌جاه - بود » و بحمبر, اسیاب معذور نماشد که مو ات ار چمین کار ۳ محمودنست در شرع اما حفظ مروت محمود است درشرع » آما اگراز آن ترسد که اورا عیب 3 وزبان‌دراز کنندو دشمن کِ ند ,ودر کارها اورامتایعت یت که این عذری تاشن .که هیچ حسبت از ین خالی نبود گر آن معصیت غییت بود » و داند که ۱ 1 خست کنفخست از ار بندار ند واورانیز و دن ۳ ند و درمعصست درافز ۳ نگاه‌درین عذررو | بود ؛ اما ا؟ رازین معانی ترسد درحق تست از وخوبشان خود : چون ن زاه‌دی که داند که اورا نز نده » ومال ندارد که ستانند ) لیکن بانتقام او خویشان 0 اور| بر نجانند » اورا ند رتیت 5 دن : چه‌ضرردر حق‌خودشاید ودر حن‌دیگر ان ندید دد بلکه ننگاه داشتن حوق اىشان حق دین بود » واین نیزمپم باشد ۱ و ار هن چهاد م جگو دی احزسیات آسري بداتکه خست را هفت درحه است:: (۱) آ برو . ۱ ۵ رل دا ۱ ال دا نستن حال « اعر بف گر دن ا تن ر آنگاه بنددان ۱ آنگاه شان در شث گفتن ۳۳ نگاه بدست شیر ۳ دن ) آنگاه‌بز <م بیم گر دل و یدید ۳3 دن» نگاه سالاخ بر کشیدن و باوران خواستن و حشر کردن " ؛ و درین ترتیب نگاه داشتن و احنست. : ۱ درچه ذانستن حال است : باید صه اول بیقین و تحقیق بدا ند که بی تسس اول ظاهر باشده» وازدروبام کوش ندارد »و ازهمسایگان سوّال نکند»وا گرچیزی در زیر دامر-_ دارند دست فر آزن‌کند » باکه | نگاه که آواز رود شنود بایبوی خمر شنود . بایبند » آنگاه تست ویک واگر دوعدل اورا خبردهند قبول کند؛وروا باشد که بی‌دستوری درخانه شود بقول دوعدل » اما بقول يك عدل آن اولیتر که‌نشود: که یز ای ملكث اوست و ول یك‌عدل حق ملاك او ل باطل نشود وگو 0 نقش ان‌شتری لقمی این بودکه:«بوشیدن | نحه‌دیدی ت۱۳ »اولیتر ازرسوا کردن‌بگمان»؛ درجه تعربف‌است: که باشد که کسی کاری کند و نمی داند که نشایت که روستایی دو] در مسحد نماز کند و ر کوع و سجود تمام بجای نباورد » با در کفش او نبحاست بود و ندانده اکرداشتت که این نمازدرست نیست خود نکردی ؛بس‌اورابباید ۳ و ادب آن است و۸ تفت ۳ زد :ا او رتحور نشود : که رنجانیدف مسلمانان‌بی ضرودتی نشاید .وهر "۳ اجیزی بیامو ختی ,او را بحیلو تادانی صفت کر دی عبت اوفراچشم اوداشتی 4 واین‌حراحت ۳ بی‌مر همی احتمال‌نتو ان کرد /ومرهم آن بود که عذری‌فراپیش‌داری و گوی ی که : هر که ازمادربزاید عالم نبود : لیکن بیاموزد؛ وهر که نداندتقصیری بود که ازمادر و بدر واوستاد باشد . مگر که‌درناحیت‌شما کسی تفت که بشما ]نا زد ؟ و باین و امتال این دل او خوش کند : وهر که‌چنن نکند تا کسی بر نحد ‏ ومثل ارچون کسی بود که خون ازتفخامه ببول می‌شوید ؛ با خواهد که‌خیری بکند وشری کرده باشد ! ۱ درسوه وعظ ونصیحت بود - برفق نه بعنف -» که چون‌داند که حراهمست ؛ درتعریف سیم فایده نبود؛ تخویف بایدکرد ؛ «لطف درین آن باشدکه مثلاچون کسی‌غیبت می کند» گوبد کیست ازما که دردی عیمی‌نیست ؟ پس بخویشتن‌مشغول بودن اولیتر ! با خبری‌برخواند درغییت. .‏ (۱) جمعیت‌جمع کردن , (۲) ظاهر . آشکارا ۹ ۱ معاملات خی م یه عاه س وم ‏ ع عیب عیاه ما س تما ات سح بت تا تاهج مج اعد اه هام سا وج همع مد رهطم اساسا قح هوهق وه بح بط هه مهس ندمت وه مج ده هو دا یی وود تن ۳ و ی‌عظیماستکه‌از آن سالامت نباید الا کس ی ؟4موفق بود»چه‌در نصیعت کردن دوشرف ارت یکی ۲ نکه عزعلم 22 جوش اظبار کند 4 دیگرعزتحکم و علو رفعت جو د بر 2 نمودن » و دن‌هر در از دور ستی حاه برد » و ۱ بن طبع آدمی است »و عالب آن باشد که او بندار د کدو عظ می‌دهد وطاعت شرع می‌دارد » و بحقیقت طاعت شپو ت وحاه داشته است :2معصیت که بروی رفته‌است ازا نحه آ نکس مب‌کند ‏ باشد که بتر بو د» وباید که بخود نظر کند: اگر تو ازسر نصیحت ۳ ی‌دوستر دارد از نکه‌از نیت او , و نصیحت خود را کاره است » ر هت اورامسلم‌است» واگر آن‌دوستردارد که بقول اودست بدارد » بایدکه ازخدای‌ترسد . چه‌بيم آ نست که بدین نصبحت بخود دعوت می کند ندیجق ؛ ۵ د طابی را گفتند : ون 45 ابر در نز ديا سلطان شود وتینتت وین 1 گفت : ار سم که بتازبانه بر نندش » گفتند : قو ت‌آن دار ده گت 5 نز سم که بگشندش 4 گفتند : قوت آن دار گفت: ترسم از آن 7 عظیم ثر ین و آن «عجبست . بو سلیمان دادالی گفت : برفلان خلیفه انکارخواستم کرد .و دا نستم که‌بکشد ,واز آن‌نترسیدم و لیکن مر دمان سسباز بودند » بر سبدم که خلق مر ۱ سید در ان صدق و صالات 9 آن نظرخلق دردل من‌شرین شو د» انگاه اخلاص کشته شوم ! درجه سون درشت گفتن است. و در این دو ادب است : یکی‌انکه ت‌ ستلطف هار میتو ان کرت و کفایت بود؛ درشت ۳ بد؛ و در آنکه فقحش ت بد» و حز راست نگو بد» وحز ظالم وفاسق ۶ احمق‌نگو بد» که هر که معصیت کند احمق بود: کهر سو ل گفت+- علیه | لسلم-ز بر ك | نست که‌حساب حودبر گر د رسوی مر ککامینگر د‌ واحمق آن بود که ازس هوای خودشود وخویشتن را عشوه ده و امید دارد که ازودر گذار ند»؛وسخ درشت آن وفت روابود که داند کهفاند خواهدداد» چون‌داند کارت تن و وی ترش کین و بحشم حقارت بوی نگرد وازو اعراض کند؛ درجه ‏ تغیر کردن بدست ‏ و در این دو ادبست : یکی آنکه تا تواند ۹ را بنجم فرماید که تفیر کند‌مثلا اورا گوید تادرزجامهُ دیبا باز کند؛ و از زمین غصب بیرون‌شود وخهربریزده واز فرش‌دیبا برخیزد»وا گر جنب است ازمسجد بیرون‌شود؛ (۱) گولز ند . افو ۵ دا ابا با باه بط با اواج با وا وا ما و و ما و وا وا و دا و و او و و وا دا و اه و وا او و و و و و و و و و و و و و سا ان مس سا و رم و و و جر سر من ما ما ۵ 8 ۵ اه ۵ هه اه ها اه ه واط د و اه ‏ ه ط طاو د ههه ‏ او ‏ ط ‏ اط ‏ ا ظ اج ادب‌دوم أ که اگر ازین عاحجز 1 بد ویر | نشراوان کبفاه وادب این 1 تِِ ری دن اقتصارکند: چون دست تواندگرفت که ببرون کند ریش نگیرد وبای نگیرد ونکشد رجون چنگ بیند مشگندوریزهریزه‌نگنده نز باز کند تابندرده وحای‌شر آب تقکند: 3 تواند که بریزد- وا گر نتواند» روا باشد که ۳-۹ 7 وزند و بشکند» وحن آن مال باطل شود واکر ابکینة سر نت باشد» وا گر بریختن مشغول شود اورا بگیرند ویزنند» روا بود که بشکندو بیکسو شود؛ ودر ابتدای تحریم خمرفرموده| ند تا حای خمن و لیکن آن منسوخ است. و نیز گفته‌اند که آن او . د که‌حز خمررا نشاید.اماامروزبیعذری شکستن آن روانبود وه رکه بشکند بر او تاوان‌بود . درجه هدید باشد؛ چنا نکه 3 ید: بریز آن خمرراو ۳۹ نه‌سرتر ابشکنمو باتو چنین شم وچنین کنم 4 داین آن وفت روابود که بدین حاحت ید و بلطف سر یرد : 2 ادپ این‌دوچیز بود : یکی آنکه بحیزی نهدید نکند که روا نباشد چنانکه گوید : حامه توبدرم و خانه توبکنم وزن وفرز ند تر| بر نجانم ؛ و دیگر آن‌گوید که تواند کرد ۳9۹ دردغ نماشده ونگوید "پردار کنم و گردن‌بزنم ومانند این »امه دروغ بود » اماا کرمبالغتی زیادت کند از نکه عم دارد » وداند که ازآن هر اسی ایشا | رن ِ» برای‌این‌مصلحت 0 را شاید » جنا: ۹ 2 میان دوتن صلح ۲ داد » اگر ریبادت و قصانی راهب بددر سحن ,روا نود ) درچه زدت. باشد بدست و ببای وبچوب ‏ و این روا بود بوقت حاحت و در هفنم . حاحت ‏ و وفت حاحت ی بود که دست از معصت ۳ ی زخم » جو ن دست بداشت ز خم نشاید» که عقو بت س ا رتیت نعز بر ۲ باشد وحل» وحز سلطان را نرسد . وادب این آ نست که تازدن بدست کفایت بود بحوب نزند و برروی ثر ند ,وا گر کفایت نشو د روابود که متیر نکن 4 وا و هقرت درز نی‌زده باشد ودست ازوی ندارد الا از بیم تیغ ؛ روا بود که تیغ برهنه کند وا گر مبان اوومحتسب جویی بود» تیر بر کمان نید و گوید : دسرت‌بداز ,9 گر نه بزنم :| نگاه | گردست‌بندارد بز ند » لیکن بایث که دست فراران وساق‌دارد؛ وازحایی که باخطر بود حذر کند (۱)-ظروف(۲) تنییه - نوعی مجاذات شرعی . 6 ۳ ۳ درحعه 1 ِ گر محتسب شا سننده تباید حشر 9 » ومردم فر اهم آر د وحنكت هتم کید » و باشد که فاسقان نیز قو مي جمح ساژ ند و تال ادا کید گر وهی گفته‌اند - چون‌چنین بود بی‌دستور سلطان‌نشاید - چون ازین فتنه‌خیز دو تال‌ادا کند» و گروهی گفته‌اند ‏ چنانکه روا بودکه گروهی بی‌دستوری اما بغزاء کفار شوندهروا بود که بجنك فاسقان روند » ومحتسب رانیز | ۳ بکشند شهید بود . | داب هویسی بدانکه محتسب را ازسه خصلت چاره نیست : علم وورع ۷" وحسن خلق که جون علم ندارد یر از معر وف باز نشناسد ؛ وچون درع نبود اک جه باز شناسد کار بغرض کند » وچون خلق نگ نمود چون اورا بر نحانند وخشم‌او 1۳ خدایر | ثر آمو ش‌ تن و بر حد بناستد * و آنجه خف بنصیب نس کند نه بنصمب حق : آنگاه چسیت او محضدت گر دد . وازین بود که امیر المومنین علی - رضی النعنه -کافری سفکند تا بکشد وی ۷ دهان در وی باشید » باز گشتو نکشت و گفت : خشم‌گین‌شدم » ترسیدم که‌بر ای خدای تعالی کته باشم ۰ و عمر - رضی اه ع۵ - یکی را دره بزد» ۳۳۹ دشناه داد ۹« 3 گمتزن.. چرا تقصیر کردی ؟ گفت : تا این زمان او را بحق زدم اکنون که از دشنام داد اگر ۳ هر زده باشم ۱ وبرای این گفت رسول - علیه السلم : حسبت نکند الامردی که فقیه بود "1 بدانحه فر ماید ودر | نحه نپی کند 9۰ حلیم بود در آنحه بر ماید ودر أ نحه‌نپیکند ورفیق بود در نجهفر ماید ودر | نحه ِ ن . وحسی بصر ی گوید:« هرچه‌بخواهی فرمود » بابد که اول فرمان برادر تو باشی که بدان کار کنی * »و این ازادبست ‏ اما شرط نیست ‏ که‌رسول - علیه‌السلم - را پرسیدندکه : امرمعروف ونبی‌منکرنکنيم تا اول همه بجای نیاریم ؟ گت نه اک همه بحای نب‌اورده باشد حسیت باز ۳ ید ! و از اداب محتست آانست که صیوز باشد و تن در رنج در دهد» که خدای تعا ی مبگوید : « واه ر بالمعروف وانه عی‌المنکر و اصبر علی‌ما اصايك ۲۳۱ » )۱( برهیز کاری 2 از غد[. )0 ءالم باشد .۰ (۳) مر وف بفرما و از منکر بازدار و بپر 1 نجه رسدت شکیا باش , ۱ کر ۳ 2 هر که بر رنج صبر نو اند کرد » <ست نو اند کرد . واز 11 داب مهم ۳ | نست که اندلعلایو کوتاه طمع بود: که هرحا طمع آمد حشقت باطل‌شد ۱ یکی از مشایخ‌عادت داشتی که هر روزاز فصابی عدد فر استدی‌برای گر به ِ» وزم‌نکری دیداز قصاب ‏ اول باخانه ‏ مد و گر به‌را ببرون کرد 4اه بر قصاب‌حسبت کر د» قصاب گذت : مادام که عددمیخواهی احتساب‌نتوانی 5 د گفت دمن اول گ به بیر ون کردم آنگاه 0 ۱ وهر که‌خواهد که‌مر دمان‌اورادوست‌دار ندو بر وتناگو بندو از و خشنود باشندحست تلو اند گر د. کم اخبار با بوسنم خولانی گفت : حال‌تو در میان قوم نو گر ز۵ است؟؛ گفت:؛ ۳۹ 0 در تور ره # بد؛ که هر که حسبت کند حالاودرمیان‌قوم آورشت بود گفت‌تو رب‌راست ب#« 1 بد که <سعت 1 هر که همحنین بود» وا بو مسلم دروع «ب‌گوید ۱ وبدانکه اصل حسیت است که محتسب‌اندو هگین بودذبر ای‌آن عاصی که بر و آن‌معصیت مبر ود » و بچشم‌شفقت نگر د» واو ر هم‌چنان هتم کند که کسی قر رزد حجو ۵ رأٌ ورفق نگاه‌دارد یکی‌برمآمون حسبت کر دوسخن زشت گفت» گفت :أی‌جوانمر د خدای بپتر ازئو به‌بتر از من فرستادو گفت سخن نرم گو . و موسی و هارون را علیهما السلام - به فرعون فرستاد و گفت : «فقولاله قولالینا» سخن نرم کویید تا باشد که قبول کند ؛ بلکه باید که برسول اقتدا کند : که بر نابی‌بنزديك وی آمدو گنت با رسول له ً مرا دستوری ده ۶ رنسا کنم : باران همه بان در امن و صد او کردند ۸ رسول گفت : دست. بداریدت او را نزديك خودنشاند - جنانکه زانو بزانو بازداد - و گفت : با حوانمرد » لو رواداری که کسی بامادرتواین کند 1 گفت + گفت مردمان نبزروآندارند بو گفت نمز : رواداری که بادختر تو کند » گفت:نه؛ گفت‌مردمان نبزرو | ندارند 4 و گفت - روا داری که کسی با خواهرتو کند ؟ گفت : نم گفت : روا داری که کسی با عمه تووخاله توچنین کند 4 و يك يك برشمرد » گفت : نه برسول گفت مردمان‌نیز رواندار ندیسر سو ل‌دست بدل‌اوفر ود آور د و گفت:بار خید| بادل‌او یال ۳3 دان وفرج اورا نگاه‌دارو کناه اورابیامرن مردباز گشت وهیچ‌چیز بر اودشمن‌ترازز نا نبود. ۷ ۳ 6 را دربیتالمالحق بیش از | توت از اورا درخلوت نصیحت کرد » سفیان گفت : با باعلی؛ گر چه ماازحمله صالحان نه‌ایم 4 لیکن‌صالحانر | دوست دار یم. و صله (ن اشرم نشسته‌بود با شا گردان » یکی بگذشت وازاردرزمین‌می کشید - چنانکه‌عادتمتکیران عرب‌باشدو | ن منهی ات - اصحاب‌اوقصد کردند که بااودر شتی کننده گفت:خامو ش‌ ۱ باشد که من این کفایت کنم , اواز داد که : با بر ادر 1 مرابا توحاحتی انب گفت : چست + گفت : ۱ نکه ارار 9 گفت . نعم و کر ام(" سس شا گرداف را گفت : ۳ بدرشتی تن 4 گفت ی که : نخو اهم کر د : ودشنام نیزدادی ! و مردی دست درر نی زده‌بود و کاردی کشیبده‌بود ‌ وهیج کس رهره ۱ ۷ نداشت که بنزديك وی بشود ,وان رن فر باد میکرد بس بشر حافی بگذشت ۰ چنانکه کتف او یکتف ۱ ن‌مرد باژ | مد » مر دبیفتاد وازهوش برفت وعرق ازورفتن گرفت ورن خلاص بافت اورا گفتند : تر اجه شد ؟ گفت ؟ ندانم ! مردی بءن ات وتن اوبمن داز ۱ مل » و هسته گفت : دای می‌بیند که کجایی وجه4 ۳# 1 ازهست این سخن از بای در ۱ مدم گفتند ۴ ۳ بشرحافی بو د 4 گفت : آه که ازخحالت در روی او نتوانم و ,و درحال اورا 3 و بیش ازيك هفته نزست . ۳ وی درمنکرات که فالیست ددمیان مردم بدانکه درین روز گارعالم پرازمنکرات است » وخلق نومید شده‌اندکه این صلاح بذیرد ۵ و فتشی | نکه بر همه‌قادر نه‌اند از | ن<۵ فادر ند ۱ قق کت که‌اهل دین‌اند چنین‌اند ‏ اما اهل غفلت خودبدان راضی‌اند ! و روا نباشد که‌بدانچه بینی‌خاموش باشی» ومابپرجنسی از ان اشارت کنیم , که حملهان گفتن تن ی دو.؛ و این‌منکر ات بعضی‌دره‌سجد هاست و بعضی‌در بازارها و بعضی‌درراهپا و بعضی‌در ۳1 مایا منیگر آت میم حول ان بود که کسی نماز کند و ر کوع وسحود تمام بچای‌نیاورد » یا قر آن خواند (۱) نهی شده ۰ (۲) بسیارخوب » از بزر گواری شما ممئو نم ۰ (۳) دوری کننده . س ۰ و اه وخطا کند » یامودنان » که قو هی بانك نماز هم کزن و بالحان سار همی کته که ان هی است؛و درووت حی‌علی ا لفلاح حمله تن ازقبله بگردانند :۱ ودیگر | نکه خطیب حامه سباه ابریشمین بو سل ودشمشیر بزردارد ؛ که‌این حر امست ودیگر نشاید که درسحدها هنکامه گیر ند وقصه گویند و شعر خو انند ً باتعو یف فر وشند یا جبزی دیگر) و دیکر امدن دیوا نکان ومستان درمسحد - چون! وازبردارند واهل‌مسحد را از شان رنح رس - اما کود کی که خاموش بود 2 دیوانه که ازو رنج لبود 2 مسعحد ۱ لوده نکن روا بود که‌درشوده اماا گر کودك بنادردرمسحد بازی کند منم و اجب‌نیاید» که زنگیان‌در سسمحد مدننه بحربتو در ق ازق 1 دند»و عایشه - رضی لله‌عنها نظاره می کرد 4 ولیکن| گر بازیگاه گیر ندمنم‌باید کرد ؛ وا گر کسی‌درزی کندباچیزی نویسد ‏ که مردم را از ان رنچی نباشد - روابود ولیسکن بد کان گرد همشه از ان رنجی نباشد ی روابود 4 ولیکن ا گربد کان گرد ۵ مدش مکر وه بود اما کاری که تستیت ۱ ن‌علبه درهسحجد دید ۱ بل : چونحکم کردن بردواموقباله نسشدن 1 نشایدمگر گاه کاه که جبکمی‌فرارسد؛ که رسول - علیهالسلمگاه گاه حکم کرده است؛ اما نکه گازر ان حامه‌در مسحد خشك کنند ور نک‌رزان حامه‌رنك کنند باخشك کننده این‌هم۵ ۳ ر باشد 1 بلکه کسانیکه در مسجد مجلس گویند وقصه گویند که در ان زیاده ۳ نقصان بود واز کتب حدیث که عنم دست برون‌بود ایشان‌رانیز رون باید کرد , که سلف‌چنان کر ده| ند 4 اما کسانی که خویشتن‌را سارایند ژشهوت و نار عالب‌بود ۵ و سخنهابسجع سر ودها رو تن ور نان‌جو ان‌درمحلس حاضر باشنبد ً ایناز کبایر بود و بیردن مسجدهم نشاید > بلکهو اعظ کسی باید که ظاهر صلاح بود » وزی وهبات ‌" اهل‌دین ووقاردارد» و بپر صفت که بو دروانیست که زنان‌جوان ومردان‌در مسجد بنشنمد ومیان‌ایشان حایلی نباشد » چنانکه عایثه - رضی‌اله‌عنها - درروز کار خود زنانرا از مسجدمنع کرد ت ودرروز کاررسول‌صلیالهعلیهوسلم‌همنوع ندو د ند گفت : اگر رسول بدبدی ک۳۹ امر وز حال چست منع ۳3 دی ! و از حمله منکر ان | ۳ مسحد دیو اه داز ناه فوسمت. کتن 2 غفاما ره روستایی راست دارند با تماشا. گاه سازند و بغییت و بیپوده گفتن مشغول‌شوند » این همه از منگر انست‌و بر خالاف (۱) غلط . (1) شثیروسپر. (۳) شکل - طرز . 0 تا یف ی درد اد مد شا ایا را اد فا ده اد دا سا ار او تا دا تا اد ۱ منگر آت از ار ما آ؟ ۰ ۰ 5 ۰ ۱/۹ ۰ ۰ ۰ ب ِ ۰ اک ۰ ری(4 در ده دردع و دسد 4 زعرب ۱ بنپان‌دارند 4 وتر اروو سنكو چوس گز ۱ ۱ ۱ راست‌ندارند » ودر کالا زوا کرو ٩)‏ وحنكو جغانه "( فروشند » وصورت حیوانات فروشند برای کودکان درعید » وشه‌شیروسیر چوبین فروشندیرای‌نوروز» وبوق‌سفالین ۲ ۳ ۰ 3 , ۰ براأی سد ۵ ۳( .و کالاه‌وقبایبریشمین‌فر وشندیر ای‌جامهمردان 1 وجامفرفو کرده‌و گازر شستهور و شید و 3 انمایند که نو ( ات 96 همحنین هر جه در ۱ ن تلییسی باشد » ومحمرهر کو زم‌ودوات واوا نی‌سیم وزرفر وشندو امثال‌این . وازین جبز‌ها بعصی <ر امست و بعصی مکروه : اماصورت حبوان بجر اهب ۵ و ۱ نحه بر ای‌سده و نورورفر وشند » چون‌سرژشمشیر چوبینودبوق سفالین 1 این‌در نفس خودحر ام نست ؛ و لیکن اظپار شعار ۳ ات ها شرعست وازاین حجپت نشاید 0 و ی (ع) 2 بلکه‌افر اط کردن در | راستن بازار بسیب‌نوروزو قطایف" " سیار کردن و نکلفهای نو ساختن برای نوروز نشاید » پلکه نوروز و سده باید که مندرس شود و ۳ نام آن‌نبرد : تا !۳" گروهی از سلف گنته‌اند که روژه بایدداشت » تااز آن طعامپا خورده نياید . و شب سده چراغ فرا نباید گرفت تااصلا آتش نبیند» و محققان گفته| ند + روزه داشتن این روز هم د کر این روز بود » و نشاید که نام این‌روز برند پیج و جه ) بلکه با روزهاء دیگر برایر بابدداشت » وشب‌سده همحنین » جنانکه ازو خودنام ونشان نماند . ثِ_ِ ۰ ۵ منگر آت شام رهبا ۱ نست که سئون درشاهر آه شرف ودکان کنند جنانکه راه 3 شود » ودرحت و )3 ی ۱ ‌ 1 ۱ کار ند وفابول ببرون رند : جنانکه ا گر کی برنتتوننواه در | نجا کوبد : وخروار هاء بار ند » وستور سند ند وراه تناک گردانند : و این نشاید الا شدر حاحت »چندانکه ف دنق وباخانه شل کنند . (۱) چیز خادجی دا خل‌جنس کنند )۲( نوعی‌ساز است ۳(۰) جشنی که ابر | نیان باستان‌در روز دهم ماه بهمن میگر فته اند .(:) نوعی‌شیرینی ۰ (ه)در بسیاریازجاهای این کتاب «:۱) بجای «حتی > عر بی آمده. (+) بیش آمدکی ساختمان‌از قبیل‌ناودوان وتیروجز آن . "> ۳ ۰ ۰۰بببااجبحص«صب«س««««««««»«««۰«۰۱۰ط«(۰ثط۰طثط۰طثط«ط«ح«(«(«حسحساب ار ار را و بار برستور نپادن 4 زیادت ۳ نکه طافت‌دارد نشاید 1 و کشتن گوسند فصابی رایرراه ت جنانکه مر دمانر | خطر بود نت شاد 4 بلکه‌باید که درد کانی حای آن بسازد 24 همحسسن دوست جر بزه «-ر راه افکندن با اب ردن جنانک4 در وی خطر باشد که بای مر د۲ بلغز د 1 رهمحنین هر که برف برراه افکند با ۱ بی که از بام او ۱ «دراه‌را بگیرد ۰ بر 2ی واحب بود که راه‌باك کند , اما ۱ نحه عام نو د بر همه بو ۵ » ووالی‌رارسد بیم باشد ؛ نشاید » وا گر جز ان رنج نباشد که راه پلید کند , از ان هنم نتوان کرد چه‌احتراز همکن بود» واگر براه بخسبد چنانکه راه‌تنك کند » این نشاید بلکه خداو ند او | گر بر راه ششیند و بخسید هم نشاید ! منگرات گر مابه , ن بود 45 عورت از زانو تاثاف دوشیده ندارد » وران در مش قایم تلد بر هیه کرده - تابمالد وشوخ باز کند » بلکه | گر دست درزیر ازار بر آن فرا گیردنش‌اید : که سودن بمعیی دیدن بو ۵ : (صورت حیوان بردیواز کرمابه منکر ات واحب‌بود تباه کردن آن‌بابیرون | مدن ؛ودیگردست وطاس‌وسطل یلید در | ب اندك کردن که ۳ باشد برمذهب شا وهی » وانکار نتوان کرد برمالکی ؛ که بمذهب اوروابود ؛ و اب‌سیار ریختن و ار اف تک دن‌از منکر است ؛ و هت ات یگ هست که در ۷ طهارت گفته‌ايم ۰ فرش ابرشمین ژزمحمر ه و کلاب‌دان سیمین وبرده‌های ا ویخته که‌بر آن صورت رو ۵ اماصورت برفرشو بالش رو | بو د» و مجمره‌بر صورت‌حیوأن‌منکر بوداما سماع ررده ور نظاره رنان در مردان جوان تحم وساد بو ۵ 1 خست اردن همه‌واحت اید سس اگر نتواندیبرون ۱ مدن‌واحجب بو د: احمبل حنبل بر ای‌سر مه‌دا: ی‌سیمین که رل بر خاست قیبر ون آ هن س همحنسن گ ر در مبمانی مردی بودکحامه دیسا دارد با ۱ نگشتری درین نشاید 1 تحا نشستن کر که کی همبر حامها بر بشمین‌دارد هم نشاید : که این حراهمست برد کور امت ؛ چنانکه خمر حراماست »ونیز چون خو فرا کند » شره ۲۳ ۳ ۳ ۱ معاملات _ ۳ بعد ۳7 بلوغ 79 0۳3 اما چون ممیز یود ر 1 در ۳۳ ۱ ی بو ۵) ولیکن همانا بدرح4 تحریم نرسد . وا گر درمم‌مانی مسخرهٌ باشد که مردمانر| بفحش ودروغ بخنده آورد نشاید نشستن با او . و تقصیل منکرات بسیار است : چون این بدانستی عنکرات مدارس و خان‌گاهیا و محاس حکم ودیو ان سلطان و یر آن بردن قیاس کن و رهم بدانکه ۱/۳ ه 0 9 حق‌است هار زمن جون برسیبیل ءدل بود - وچون از عدل و شفقت خالی بود خلافت ابلیس بود لعنه‌النه -‏ که هیچ سیب فساد عظیم نر از ظلم دالی ثیست . واصل 8 داشتن علم و عمل ات 9 علم ولات دراز است ؛ اماعنوان علمپا | نست که والی باید که بداند که اورا بدین‌عالم برای چه‌آورده‌اند» وقرار گاه او چیست ‏ و دنا منز لگاه اوست نه قر ار گاه او » واو بر صورت مسافر بست که رحم مادر بدایت منزل ات ولحد گور نیات| و 4 زر سالی وهر ماهی وروزی که‌میگذرد ازعمر او . چون‌مر حله‌ایست که بدان‌نزديك‌میشود برد ومنز لگاه فراموش کند بیعقل بو د: وعاقل آن بود که‌در منزلد ناحز بز ادراه‌مشغول نشود » واز دنیا هدر ضرورت وحا<ت قباعت کند » وهرجه بیش از ان بود همه زهر فادل بو ۵ » وبوقت مرگ خواهد که م4 جز این او برخا کستر بود ِ «س هر جرد ۳ بیش کند در دو <سرت بیش دود ژنصیب او <ر بقدر کفایت نیو د 4 وبافی همه‌وزرو و بال ان حهان باشد ودر وفت مر ك حان کندن بروسختتر دود » واين ان وفت بو د که حالال بو ۵ ۰ واگر ازحر ام بو د <ود عذاب وعموت «ر ین سرت بگذارد 1 9 ممکن نسیت از شهوات دنا صبر کردن ال بودع ۰ ولیکن چون ابمان درست بود بدا نکه تدت ۱ بن لذت که روری چندباشد و منخص و شود بود الذات آخرت فقوت خو اهد شد - و 1 ۵ بادشاهی ‌ ی‌نهاوت است که هیچ کدورت ر بدان‌راه مت 4 صبر کردن روزی جرد اسان بو ۵ " همجنانکه کسی‌معشوقی دارد » ِ اگوی سس ساسا هس اس سس اس موس ساسا سس سر سا 2 سس یخرس تست اج تست ریواصت سا وس سس وا )۱ بل ۰ (۲) زیادنی و فز ونتر مشود : سغتی آن از سختی سرت تجاوز سکن ,: هت اگر امشب نزديك اوشوی نیز هر گزاورا نبینی وا گر امشب صبر کنی هزارشب او را بو تسلیم کنیم بی‌رقیبو بی نگاه‌بان اگرچه ع#شق بافر اط بو د» صبر اف شب‌برو ۱ سانتثر ومدت دنبا هز اريث اخرت تست ) بلکه ود رم اسست ندارد ‌ ۹ انرا نبایت تیست ) ودرازی اد دررهم تباید ج4 اگر #دبر 5ه هشت آسمان و زمین پر گاورس کنی ‏ وبپرهزار سال مرغی از ان بکدانه برگیرد آن جماه گاورس برسد واز ابد هیحچیز بنرسد را عمر آدمی ‏ ا گر بمثل صد سال بزید . و روی زمان شرقاً وغربا اورا مسلم شود وصافی‌بی‌منادعی 4 آنرا چه در باشد درجنب‌عمر اخرت بی‌نهایت ٍ دس جون هر کسی را از دنیا اندکی مسلم باشد 1 وان نیز شتتر و فا بود » ودر هرچه بودیسیارخسیسان منازع او باشند» چهو اجب کند که پادشاهی‌جاو ید را برین کارخسیس ومنغص بفروشد ؟ این معنی‌باید که‌ژالی وغیروالی بردل خود تقربرمی کند ۳۳ بروی | سان‌شود روزی چند صبر کردن از شهوت دنبا دشفقت بردن بررعیت و و داشتن بند گان خدای وخلیفتی 0 بادشاه ار بحای اوردن ۰ جون این بدا سرت ) باید که‌بولایت داشتن مشغول شود 1 چنانکه فرموده‌اند ۵ زد ان وجه که صللاح دنب باشت 4 ۹5 هیچ عبادت و قربت نزد خدای بزر گتر ازولایت با عدل نیست : رسول گوید - علیه - الصلوةوالسلام ‏ : « يك روز ازعمر سلطان عادل فاضلتر ازعبادت شصت‌ساله بردوام »؛ و رسول گفت ‏ علیه الصلوة والسلام -: « سلطان عادل را هر روز عمل شصت صدیق مد در عبادت رفع کننده باسه‌ان بر ند 6 6 و گفت 1 درسترین و نزدیکترین بخدای امام عادلست » ودشمن ترین و معذب‌ترین اآمام جابر ست ‏ و گفت : « بدان خدای که نفس مح<مد بد قدرت اوست که هرروزی والی عادل را جندان عمل رفم کنند که عمل حملهُ رعیت او باشد ؛ وهر نمازی از ان او برفتاد هز ارنماز دیگران فر 3 ِ. چون چنین بود ؛ چه غنیمت بیش از | نکه ایزد تعالی کسی را منصب ولایت دهد واو را خلیفه ونایب خود سازد » تا یکساعت او بعمر دیگران بر اید ؟ چون کسی حقّ این )۱( ر سسن : تمام شدان . (۲( جانهینی ۳ ۲۳ نشناسد و بظلم وهوا دشپوت راندن مشغول باشد» ِ م بود که مستحق کر 5 واین عدل بدان زر است ید که ده قاعده نگاه دارد : اعد آنکه درواقعهٌ که اوراییش آید تقدیر کند که اورعیت است ودیگری‌والی» او ل و را نسندد هیچ مسلمانر | تلد 4 9 ۳1 سندد کش و خیانت کرده باشد درولایت داشتن . روز پدر ۳" رسول - علیه‌السلم - درسایه بود ,چبر ثیل آمد و گفت : «خدای می گوید : تو درسایهٌ وباران تودر آفتاب 4٩‏ بدین‌قدربااوعتاب کردند ) ورسولعلیه السلم گفت :«هر که خواهد که آزدوزخ خلاص یابد و در بیشت قرار گرد "باید که مر أ* اورا در یاید بر کلمة لااله الا : و بدانکه هر جه خودرانیسندد هیچ مسلمائرا نسندد» » و گنت «هر که بامدادیرخیزد واورا حزخدای همتی دیگر باشد ؛ نه‌مرد خدایست؛ واگر از کارمسلمانان تیمار داشت ایشان خالی بودازجملة انشان شست :۱ قاوده آ که انتظار ار باب حاحات بردر گاه خودخو ار ندارد و از خطر ۳ دوم کند » وتامسلمانی را حاحتی می‌باید هیچ عبادت نافله مشغول نشوددکه گذار دن حاحات ازهمه نوافل فاضلتر ؛ يك روز عمر عبدا لهز بر کار خلق می گز ارد ۷ وقت‌نماژ پیشین » مانده وضجر شده‌بود ؛ درخانه شد تا یکساعت بر آساید » سراو گفت ۳ جها یمنی که نه | دن تا هر ك دررسد و ۳ بردر گاه نو منتظر حاحتی بود و ثومقصر باشی درحق او گفت ای 0 درحال برخاست و ببرون شد ؛ اعد آنکه خویشتن عادت نکند که بشپوات مشغول شود » بدانکه حامة نيك سیم بوشید وطعام خوش خو رد » بلکه درهمه چیزها باید که قناعت نگاه‌دارد ؛ که بی‌قناعت عدل ممکن نشود . عمر خطاب - رضی‌النه عنه سامان را پرسید که : چه میشنوی از احوال من که نراکارهی + گفت + شنیدم که سکبار دونان خورش برخوان می‌نبی » وددییراهر داری 4 یکی روز را ویکی ست را » گفت : حزاین نیز هست؟ گفت _ 4 ) اعد آنکه بناء همه کارها تاتواند بررفق نهد نه بعنف . رسول گفت - صلی له علیه مارم وسلم ِ «والی که بارعبت رفق کند فر دا با اورفق کنند» ۱ ودعا کر دو گنت 5 -۱۱- و اوه ده اه اد دا و و ۵ نا و ۵ ۵ ۵ 5 5 با ۵ ۵ ۱ ۵ ۱۵ ۵ اه ام و سا ما و و ها ها ها با ۵ و ۵ ۵ ۵ و ۵ اه و ۵ ۵ ۵ ۵ ون و و و ما ۵ 0 5 و و با نا هد و 0 و و و «بارخدایاهروالی که‌بارعیت رفق ورزدتو باادرفق کن .وهر که‌عنف کندتوبااوعنف کن» و گفت - «نی‌گوچیزی انیت ولایت» کسی را که بحق آن قبام کند » و ب. دجری است و در کسیر اکه در آن قصیر کند» 4 و هشام بیی عبدالملكث ازخلفابود »ازا بو حازم که‌ازحملهُ علماءی زر بود بر سید چیبست تدبیر نجات درین کار «گفت - آنکه هر دری که بستا نی ازجایی بستانی که‌حلال بود وجابی بنپی که حق بود .گنت - آنکه طافّت دورخ ندارد ربپشت دوستر دارد؛ قاودة آنکه حبدکند تاهمه رعیت ازوخشنود باشند » باموافت شرع بهم؛ر سول پنجم ئ ید - علیها اسلم «بپترین | بمه | نند که‌شمار | دوست دارند وشماایشانر | دوست دارید ؛ وترین | ند که شما را دشمن دارند و لعنت کنند وشما ایشان-ر | لعنت نف ودشمن دار ید» . و باید که و بدان‌غر » نشود که :هر که بدورسد بر وتناگو دا پندارد که ازوخشنو د ند که آن هم از بیم بود؛ بلکه باید که‌معتمدانر افر | کند تانجسس می‌کنند واحوال او از خلق می‌پرسند : که‌عیب‌خود اززبان مردمان توان‌دانست: . اودة آنکه رضای هیچ کس طلب نکند برخلاف‌شرع :که هر که ازمخالفت‌شرع شم ناخشنود باشد آ ن‌ناخشنو دی‌اورا زیان نخو اهدداشت ..عمر خطات گو ید : هرروز که خیزم يك نیمهُخلقازمن ناخشنودباشند » ولابد هر که انصاف ازوی‌بستانند ناخشنو د بود » س هرد راخشنودنتوان کرد و جاهل کسی بود که بر ای رضاء خلق رضای حق فرو نید ۰ معاو یه نبشت بعایشه که : مر اوصیت کن و ند مختصرده ‏ عارشه نبشت که : از رسول شنیدم که ۲ که‌خشنو دی‌خدای جوبد بناخشنودی‌خلق»خدای ازو خشنود شود و خلق را ازو خشدو دگر داند ؛ وهر که‌خشنو دی‌خلق جوید ‏ خدای ناخشنود شود » وخلق را ارو ناخشنود گرداند 5 اعد آنکه بداند که خطرولایت‌داشتن صعب است ‏ و کارخلق خدای‌نيك کردن هفتم عظیم است ؛ و هر که توفیق یابد که بدان قیام نماید سعادتی یافت که وراء آن هیج سعادتی نبود » و اگر صیر کند شقاو ۳7 عافنت که کنو مثل ۱ نبیند ۱ ابی‌عباس گوید ِ رضی النهعنه - :۰ يك روز رسول - صلی لنهعلیه وسلم _ رادیدم که بیامد و حلقه در کعیه بگرفت » و درخازه وهی بودند از فرش تفه کت که : س بمه‌دسلاطین ازور یش باشند مادام کهسه کار می کنند: چون‌ازیشان رحمتخو اوه نت و و و و ۱ نا و با و و و و اج غاب اجه و او و اه وه سر و ی اه وا و و و 8 ان و ها و و 6 که با وا و اه ام و و ماو و و اه و ماه او وا و او هه و رد و وخ ۵ هه و و اد و 5 و ها 8 8 هه و و و ام 9 رچون حک خواهند عدل کنند » و انحه ۱۳ وهر که‌چنین نکند) لعنت خدای و فر ره عتکان وحمله مردمان برو باد » وخدای ازونه فرضه قبول 1 چگونه کاریءظيم بود که شوت هیچ عبادت‌قبول نکنند . و رسول گفت - صلی النهعلیه وسلم -: « هر که میان دو کس حکم کند و ظلم کند» لعنت خدای برظالم باد »» و گفت : « سه کس است که فردا شاه بایشان‌ننگرد: سلطان دروغ زن وپیرزالی و گدای متکبر» . و گفت یاران خودراکه : « زود بودکه حانب مشرق ومغرب فتح اوفتد وملك شما گردد » عاملان آن نواحی در ۳ ش باشند » الاانکه ازحرام ببرهیزد و راه فتوی گبرد وامانت بجای | رد 0 و گفت : « هیچ بنده نیست که خدای تعالی بند گان‌خودبده بسپارد واو باایشان‌خیانت کند وشفقت‌و نصحت بای نباورد؛ که نه‌خدای تعالی پشت بدوحر ام کر دا ند ۲ و گفت : «هر آنکس ی که اورا بر مسلمانان ولایت دادند » و ایشانرا ان نوا ندارد که اهل بت خویش را گوجای خویش از دوزخ فرا گیر؛»و گفت « دو کس فردا ازامت من ازشفاعت محروم ماند : یکی سلطان ظالم »و دوم مبتدع که له کنن وز دین تا ارحد بیرون گذرد» و گفت : « عذاب‌صعب‌ترین‌در روزقيامت ساطان‌ظالم راست » ؛ و گفت: « پنج کس‌اند که خدای با ایشان بخشم باشد » اگرخواهد درین جهان خشم خود بربشان براند؛ وا گر نه قرار گاها بشان آ نش بود : یکی امیرقومی که حق‌خویش از یشان بستاندو انصاف اشان از خود بندهد و ظلم از بشان‌باز نداد و دیگر بش رو قو می که‌ایشان او را طاعت دارند و اومیان‌قوی وضعیف ات نا ندارد وسخن تمیل تن ۱و دیگرهردی که زن وفرزند خویش را بطاعت خدای نفرماید و کارهاء دین بریشان نباموزد و باك ندارد که ایذان را طعام ازهرجایی دهد» ودیگرمردی که مزدوری فراگیرد و کار او تمام ۳ ومر د او تمام بندهد ) ودیگر مر دی که در کابین بر زن‌خو د ظلم کنند». و عمر خطات _ ر ضی له عنه- خو است که برجنازه نماز کند» 0 فر اییش شدو مار کرد؛ چو ن‌دفن کر دزد دست: و راو نرادو گفت: بارخدایا 1 عذایش 5 ی‌باشد که‌بتو عاصی شده باشد واگر رحمت کنیمحتاجر حمت‌تواست؛ خنكاتو" ای‌مرد که‌نه‌امیر بودی و نه ۹ و نه کالب ونه عوا ن""ونه < چاه ۲ نگاه ه آزچشم ناپدیدشد؛ عمر (۱) ازحد گذشتن . مبالفه کردن. (۲) تساوی و برابری .(۳) خوشابحال نو.(ع) معرف-کار گزار. (ه تحصیلدار- مأمور مالیات . هر مود تااور اک دند» نبافتنده گفتند: آن‌خضر بود. و و صلی‌النعلیه وسلم-: « وای برامیران» وای برعریفان» وای برامینان ! اینهاکسانی باشند که درقيامت خواهند که بذواب" خویش از آسمان آويخته بودندی وهر گز عمل نگردندی » » وگفت : «هیچ کس را برده ی ندهند که نه روز قیامت او را می آر ند دست ۳3 بر کشیده : ۳ تن کار مر ده باشد رها کنند » وا کر نه غلی‌دیگر درافر ایند». ۳ عمر گفت- رضی‌النه عنه: «وای‌بر داور زمن از فافر ایام روزی که اورا سند) مگر آنکه داد بدهد وحق بگزارد و نوا حکم نکند وحانب خویشان خود نگاه ندار دو به بیمو امیدحک نکند لیکن از کتاب خدای أ بنه ساردو پیش‌چشم‌خود بنپد وبدان حکم میکند»؛ ورسول صلی‌ال‌علیه وسلم -گفت : «روز قیامت والیان را ببارند» ایشانر | گویند: شما شبانان گوسفندان‌من بودید ,وخزانه دارانو لایت‌ومملکت زمبن‌بودید» چرا کسی را که‌حدزدید وعقوبت کردید یش‌از آن کردید که من‌فرموده؛ کر نند: بارخد| پاازخشم آ نکه‌تر اخلاف کرد نیس گویند: جر اخشم شماا زخشم‌هن بیش بیش باشد ؟ ودیگری را ببارند واورا گویند: > راحد کم‌زدی گوید: بارخدابا مر ابرو رحمت آمده گوید: چر اباید که رحمت‌تویش ازرحمت من باشد ؟ وهر دورا او ۰ هم نرا که افزوده دهم نراکه کاسته ۱ و کوشیاء دورخ بابشان فا کته ‌. حذ رفه گوید- رضی‌اله‌عنه.: : "من برهیچ دالی یا نگویم» نها نکه ۳ 9 آنکه ند بود آزویر سبدند که چرا؛ گفت زیر | که‌از رسول- صلی العلیه ۲ سلم_شنیدم که فردای قیامت همه والمان را ببار ند وهم | آنکه ظالم بو ده باشدوهم | آنکه عادل بوده باشد» وهمه رایرصر اطبدارنده وصر اطرافرمایند تا ایشانرا بیفشاند» يك‌افشاندن که هر که درحکم جور کرده باشد» پادرفضاء حکومات رشوت ستده باشد» با کوش زیاده فر ايك خصم بای باشد همه بیوفتند 193 هفتاد سال بدورخ فر وشوند تا برار گاه خود رسند. ودرخبرست که : داودییغمبر- علیه! لصلو وا اسلام ی آرفتی» چنانکه کس نیا نستی کهوبست.بیرون | | مدی‌وزهر کر ادبدی ازسیرتوزیست ومعاش‌ذاو ۵ هی بر سیدی» (۱)ک کل‌مویوسط سر (۲) دست‌بندی که بردست مقصران بندند.(۳) ناشناس . سل ات [۱۳ روزی‌جبر ثیل - علیه‌السلم- برصورت مردی پیش ۷7 داود ازو یز برسید.جواب دادکه: نيك مردی استاگرنه آن بودی که طعام از بیت‌المال میخوردی‌نه‌ازدستر نج خود» او بامحراب شد کر مت ومیگفت: بارخدایا مرا پیشه وحرفتی بیاموز که از دست رنج خود خورم حق‌تعالی حل‌حااله اورا زره گری یاموخت: وعمر خطاب رضی اله‌عنه - بجای عسی خود شب می گردید ۰ تاهر کجا خللی بیند بتداز آن‌مشنو لو تاو کشت:) کر کوسفتنی کر و کنارءفر ات‌بگذر انند وروغن در نمالند » ترسم که در روز فیامت که روز حساست مرا ازآن باز برسند ! و باز آنکه احتباط و عدل او چنین بود که هیچ آدمی بدات نتواند رسید ‏ عیدا لله 3 عمر وعاص گوید: من دعا کرده‌بو دم که خدای تعالی‌درخو اب عمررافرامن نماید» یس از دوازده سال او را بخواب - می مد که چون ی سته ۳ ده ان کر ده‌ب‌اشد و ازاریخو پشتن‌فر اگر فتد گفتم :یاامیرالمء‌ومنین »چون‌یافتی خدایر ا؟ گفت یا عبدالله . چندست که از نزديك شماییامده‌ام ؛گفتم : دوازده سال ؛ گفت : : | کنون درحساب بودم و یم آن بود که کارمن تباه شود » اگر نه آن بودی که رحمت او بودی : عمرچنین بود ‏ که درعالم ازاسباب ولایت درءٌ بیش نداشت ! و بزر جمهر (؛) رسولی فرستاد تا بنگرد که این چگونه هردست ر سیرت دی چیست » چون بهد انه رسید گفت : این ملك شما کحاست؟ کفتند مارا ملك‌نیست ؛ ماراامیری است بدرواژه بیرون شد ویرا دید در آفتاب خفته برزمین ودره زیرسر نپاده وعرق از بیشانی وی رفته چنانکه زمین ترشدبود» وان ان حال بدید بردل وی عظیم اثر کرد ی همه ملوك عالم ازوی بی قرارباشند ووی چنان باشد » پس گفت : عدل بکردیلاجرم ایمن بخفتی » وملك ماو ر‌ ۳13 ۰ لاجر #همشه بر سان باشد » و اهی دهم که دین‌حق دین شماست »وا گر نه [ نست که برسولی آمده‌ام درحال‌مسلمان شدمی» وا کنون خود س‌ازین از یم ومسلمان شوم . پس خطرولایت اینست ؛ وعلم‌این‌در ازست ووالی بدان سلامت بابد که‌هميشه بعلماء دی دار نز دی بود» تا راه دین ویرا هی ا مرن .و خطر این کار بروی بازه هی دارند , ۱ ۱ ث_ِ« (۱) گر. سا یاعد آنکه تشد باشدهمشه بد‌بداز علماء دین‌دار وحر ص بودبر شندل نصحت هشتم ارشان , وحثر کند همسشه از علماء جر یص بر دنا که ویر | عشوه دهند و بروی نا ور بند وخشنودی وی طلب کنند‌تاازان مردارحرام که دردست وست‌چیزی بمکروحیله تست ۱ رد . وعالم ددن دار ۱ ل‌ بود که بوی‌طمع نکندونصاف وی بد هد چنانکه شقیق بلعی بنزديك هر ون‌الر شید شد» گفت : تویی شقیق زاهد ‏ گفت : شدیق همم » آما زاهد نه! گفت مر نید ده ,گفت : خدای تعالی‌تر | ب<ای صد یق (۱) نشانده است ‏ وازتوصدق درخو اهد جنانکه ازوی » و سای فاروق انشانده است واز توفرق درخواهد میان حق و باطل‌چنانکه ازوی » و بحای ذو النور بی "نشانده تست وازتوشرم و کرم درخواهد جنانکه‌ازوی ویحای امیر ا ام منن علی مر تصی- رضی‌النه عنه - بنشانده است » وازتوعلم وحود وعدل درخواهد جنانکه ازوی ) گفت : بسفزای در بند گفت : خدای تعالی را سرایی است که | نر | دوزخ گویند , ازئو دربان ان سرای ساخته‌است » وسه چیزبتو داده‌است : مال‌بیت‌المالوشمشیروتازیانه ,و گفته است : خلق رابدین سه چیز ازدوزخ بازدار» هر حاحتمندی که بنز ديك تو اید این مال اروی بازهگیر» وهر که فرمان خدایرا خلاف کند بدین تاژبانه ویرا ادب کن » وهر که کسی رابناحق بکشد یر ا بدین شمشیر ۳ - بدستوری ولی وی - اگراین تن سس رودردورخ توباشی ودیگران از بی‌توهیاً بند گفت : زیادت کن و رید ده و چشمه‌توییوعمال درعالم جوی اند ) اگرچشمه روشن دود نیر گی‌جویها ربان ندارد ۰ وا گرتاريك‌بود بروشنی‌جویها هیچ امید نبود . وهرون‌الر شید با عباس که از جمله خواص وی بود بنزديك فضیل‌عیاض هیشد » جون بدرخانه رسرثل ور ان میخواند 4 بدین یت زسدده بود که :۵۰ جست ‌ الذ نی اجتر <و | لسرثات ان نحعلعم کالذ نی ] مذو او عملوا لصا (یحات سو )۰ محباهم و مما هم » ساء ما نحکمون !۱ ۲ معنی زیت ۱ تداشقد تاره کارهاء بد کردند» که ما ایشانر | برابرداریم با کسانسکه ایمان آوردند و کارهاء نيك کر دند » بد حکمی بود که‌ایشان کر دند 1« پشت کفات : دربزنل 1 عباس در بزد و گفت:امیرالمومنین را در باز کن » گفت : امیرالموژمنن نزديك من چه کند ؟ گفت : امیرالمومنین را طاعت دارپس در باز کرد شب بود) چراغ‌رابکشت , هار ون درتاریکی‌دست گر دمی‌بر اورد (۱) ابوبکر. (۲) صر. (۳) عئمان . سپ" ۱ب تا دستش بوی تارج رگفت : 1 : اه ازین و بدین نرهی» اگر ازعذاب تیجات باید ! آنگاه گفت: یاامیرالمومنین»جواب خدایتمالی را ساخته باش‌روز قیاعت که تراباهر يك مسلمانی يكيك بایستاندوانصاف ازتوطلبکند هادون بگریستن افتادعباس گفت: خاموش باش؛ که بکشتی امیرالمومنین را! گفت: با هامان" "تووقوم توویر | «لاك کردید ومرامیگوئی بکگشتی ویر ا؟ هر ون گفت که زر اهامان اران میگوید که مرا برابر فرعون ناد پس‌هز ار دینار درییش وی بنراد که ادن حالالست از مهرمادرم گفت: ۳ ۹ م‌از آ نجهداری‌دست‌بدارو بخداو ندان‌ده.توبمن‌دهی؟!و از پیش ویب رخاستو برفت. ۳ س ان عبد ا لهز بز در معحملد ان لب ثر طی راگفت: صفن عدل مرا کی ۹ گفت: ازهسلمانان هر که از تو 9 تست 3 را بدرباش؛ وهر که مپتر ست ور ۱ یز باش وهر که همحون نست اورا ,رادر باش » وعقوبت ها فیس درخور گناه و ووت وی کن وزنهار تابخشم يك تازیانه نزنی» که آ ننگاه جای تودوزخ بود! و یکی از زهاد بنز ديك خلیفه روز گار شد گفت: مرا بندی‌ده» گفت: من سفر چین رفته بودم ملك | نیحا ر اگو ش کر شده بو ۳ بست عظیم ومی‌گفت: نه آزین میگریم که شنوایی من بخلل شدهلیکن از آن میگريم که مظلوم بردرمن فرباد کند و من نشنوم» ولیکن چشم برجاست منادی کنند تاهر که تظلم خواهد کرد جامه سرخ بوشد» پس‌هر روری بر بیلی نشستی وبیزون | مدی» وهر که حامه سرخ داشتی وی را| بخواندی» باامیرالموه‌نین»این در کیش کافری بود که‌شفقت‌بر بند گان خدایتعالی‌چنین میبرد وتو موّمنی وازاهل‌بیت درسولی» نگاه کن تاشفقت نو چگو نه است؟ و )بو 24۵ به بنز دراک عمر عبد ا لعز یز شده گفت مر | بندده گفت: از روزگار آدمتا امرو رهیج خلیفه نمانده آارشای ۱ تو »گفت: ببفز ای» گفت: نخستین خلیفه که بخو آهدمز د نوخواهی بود رت بیفژ ای 1 گفت : ا گر خدای تعالی بائو بو دازچه ۳ واگر بائو و دبحه‌پناه کنی ؟ گفت: بسنده است این که‌گفتی. سلیمان بن عبدا لملك خلیفه بود» يك‌روز اندیشه کرد که درین‌دنیا چندین‌تنعم کردم حال من مشیامت چگونه بود؟ کسی بر بوحارم فرستاد که عالم و زاهد روز گار بود- وگفت: از نجه روزه بدان‌گشایی مراچیزی فرست؛پار؛ سبوس بربان کرده‌بوی (۱) نام وزیر فرعون. ۱ ۱ 2 فر ستاد و گفت: هن بشب ازین خور م.سلیمان چون آن‌بدید بویت وبردل ویءظیم کار کرد وسهروز روزه داشت که هیج جبز نخورد وسوم شب‌بدان روزه بگشاد؛ چنین ۳3 بند که | نشب بااهل‌صحیت کرد.سروی عبدا لعز از بدید آ مد,و ازویعهر عبد) لعز یز که بکانةٌ جپان بود درعدل ومانند عمرخطاب بود و گفتندکه آن از برکات آن نیت نیکو بو د که از ان طعام خورده‌بود. عمز ءبدالز یز را گفتند که: سیب تو ب۵ 4 توچه‌بود؟ گفت : روری علامی رازدم ‏ گفت: یاد کن ازآن شبی که بامدادوی قامت خواهد بوده و آن بردل من‌اثر کرد. و هر ون‌الر شید را یکی از بزر گان دید که درعر فات بای برهنه و سر برهنه برذیر سناگ ریزه ایستاده‌بود ودست بر داشته‌می‌گفت: بارخدایا؛ نوتویی دمن منم: کار من آنست که هرزمان بسر گناه شوم » و کار نو آنکه هر زمان بسر هغفر ت شوی» برهن ر <مت کن» بر گان گفتند: ۳ بد که حبار ذمین بیش حبار هفت آ سمان و زمین‌چه زاری میکند! دعمرعبدالعز از بز با بوحازم گت مر ۱ بندده» گفت د: برذمین <سب ومر کار - سر ده و هرچه روا داری که مرک تورادر ۹ تکاهداروهرچه روا نداری ازان دور باش» که باشد که خودمر گت نزديك باشد. ۷ ۱ پس‌باید که صاحب ولایت این حکایات پیش‌چشم دارد, واين پندهاکه دیگران را داده‌اند ببذیرد؛ وهرعالم ی را که بیند ازوی پندطلم نکن ۱ وهر که ابشانرا بیندیند ازدست ندهد و کلمهُ حق‌باز ز نگیرد و ایشانرا رد ندهد : که باایشان در آن مظلمیت 7 شريك باشد ‏ قاودخ 1 ۲ بدان قنامت نکند که خو د‌ ۳ ظلم دست 3 لیکن عاملانو تایبا م‌ سا ان خویش را مپذب کند و بظلم ایشان رضا ندهد : که ویر| ازظلم اشان ببرسند وایشانر ۱ از ظلم وی نبرسند. ۱ عمر خطاب نامه نوشت !ا بو هو سی الا شعری_ و وی عامل او بودب که : امایعده تیکیخت : نرین رععت داران کسی است که رعبت بدو نیکبخت اشتنگ؛ و بدبخت رین ۳۳1 است که رعیت بدو بدبخت است وزینبار تا فراخ نروی »که عمال تو آنگاه ات سم4۱۸- همچنان کته | تنامض زو چون ستوری باشد که : ه بیند 9 بسیار بخوردتافر به‌شود و آن فربپی سب هلاه وی گر دد: که بدان سیب ور | بکشند و بخورند ؛ و در تورية است که: هرظلم که ازعامل سلطان پرود وخاموش باشده این ظلم و ها خن و راخ د بود بدان و بابد که و الی بداند که هیچ کس مغمون‌تر وبیعقل‌تر ازان نباشد که دین و آخرت خویش بدنبای دیگران بفر وشد ؛ وهمه عمال وچاکران؛ خدمت بر آی نصیب دنبای خویش کنند» وظلم را درچشم والی آراسته کننده تا ویرا بدوزخ فرستند واشان بفرض خورش رسند» و کدام دشمن بود عظیم تر از آانکه درهاا* توسعی کند ۱ برای درمی جند که بدست آر ‌! ۱ ودرحمله, دررعت عدل نگاه ندارد کسی که عمال وجاکران خویش رابرعدل ندارد؛ واین کید الاک ۳ دردرون تن‌خوش عدل‌نگاه دارد؛ وعدل آن‌بود که ظلم شهوتوغضب ازعقل بازدارد؛ تاایشانر | اسبرعقل ودین گردانده نه‌عقل ودین‌را اسیر ایشان. و بیشتر خلق 1 نند که عقل‌را کمر خدمت بر بسته دارند برای‌شپوت وغضب‌با حبله استثباط مب‌کنند تاشهوتوغضب بمراد خویش‌رسند.وعقل ازجوهر فریشت‌گانست وازلشگر خدای‌تعالی است» وشپوتدغضب اشگرابلیس است کسی که‌لشگرخدای دا تعالی دردست لشگر لین آشتتن کنتگزیا درگ ران عدل چون کند؟ بس آفتاب عدل‌اول‌در ۳ ۳ انگاه‌نور آن باهل‌خانه‌وخو اص نون ات کی , آنگاه شعاع آن برعیب رسد هر که‌بی آفتاب شعاع چشم دارد طلب‌محال کر ده باشد ! و بدانکه عدل از کمال عقل‌خیزد » و کمال عقل آن بودکه کارهاچنانکه هست بیند وحقبقت و باطن آن دریاید و بظاهر آن‌غر ه‌نشود » مثلا چو ن‌عدل‌دست بداردبر ای دئبا » نگاه کند تامقصود وی‌ازدنبا چیست : | گرمقصنود آنست که طعام‌خوش خورد » باید که بداند که بپیمد باشددرصورت | دمی که‌شره‌خوردن کارستوران است ؛واگر ۱ بر ای آن کندتا حام‌دیبا بوشد ؛ این‌زنی‌بود درصورت‌مردی » کهرعنایی کارزنان بوو" واگر برای آن‌کند تاخشم خویش براند بردشمنان خویش » این‌سبعی بود درصورت آدمی, که‌خشم فتن ودرفتادن باخلق کار سباع است وا ۳ بر ای‌آن کند تاویر اخدمت کنند | ین‌حاهلی بوددرصورت عاقلی» کدا ۳ عمل‌دارد بدا زد که | نبمه‌چاکران‌خدمت شکم‌دفر 2 ودشهوت‌خویش میکنند ؛ وازوی‌دام شپوت‌خو د ساخته‌اند » و آن‌سجو رکه ۱ات هه ۵ هم و و هم ها ما وا ها عا و وا هه ها ها و اه اه هم ود و و و و و هه هد دس و و مد دا و و و و و و و دا و و دی او و و وا وا و وه و و و و و ات و ان و و و و وا و و مه و و و او و و و و بو و واه 6 ک تن خویشتن ر| ی و نشان 1 تست که 5۱ 9 ند که و لابت بدیگر ی می‌دهند همه‌ازوی اعر اضص کنند ۸ وبدان دیگر تقرب کردن گیرند ۱ وهرحا که ار ند که سیم آنجا خواهدبود خدمتوسحود | نیجاکنده س 0 ندمت ۳ دنس ) بلکه خندیدنست بروی ؛ و عاقل آن بو د که‌از کارها <ققت وروحآن بیند نه‌صورت وحقیغت این کار ها چنین‌است که گفته‌اند » هر که نه‌چنن‌داند عاقل‌نیست وهر که عاقل نیست عادل نیست وجای وی دوزخ است؛ وبدین سبب است که سرهمه سعادتها عل است؛ والهاعلم ۱ قاوده آست کهغاا الب‌بروالی تکیرباشده و اتکی رخشم عالب‌بود وو پر بانتقامع دعوت دهم کند,وخشم عو مولعقلاست, و أفت‌و علاج / ن‌در کتاب‌غضب‌درر کن مپاکات‌باد کنیم) اما چون این لت تن نارن که جرد کند تادرهمه کارها میل بجانب عفو کند؛ و گرم و بر دباری‌پیشه گیر د.۶ باید بدا ند که‌چو ن این 4 ی د مانند انسیا وصحابه و او لما باشد» ومانند مردمان ابله که مانند سباع وستوران باشند نباشد. حکارت کنند که: بوجعغر خلیفه‌بود بفرمودنایکی را بکشند که خیانتی کرده بود, هبار لگ بی فضا 4 حاضر بود گفت: یاامیر المومنین»نخست_خبری‌ازرسول_علیه السلام بشنوی ازمن *گفت:بگو ک» گفت : <سی اصری روا بت‌مسکند کهر سو ل گفت_علیهالسلم که : «روز قیامت- که همه خلق‌ر | دريك صحرا| جمع کنند منادی آو از دهد که‌هر که را بنزد خدای‌تعالی دستی است برخیژ دهیچ 0 بر نخیزد ۳ آنکه از کسیعفو ند گفت:دست ازوی بدارید که من ازوی عو کردم. وسشتر خشم‌ولاف ازان بود که و بایشان زبان دراز کند که خو اهند که درحون ری سعی کنند؛ ودرین وقّت باید کهیاد دارد از | نکه عیسی گفت - علیه‌السلام- مریحیی را -علیه‌السلام - که هر که تراچیزی و وراست ؟ و بد شیر که و اگر دروغ گوید شب ر عظیم‌تر کن ۰ که در دیوان تو عملی بیفزود بی‌رنج وه بعنی که عبادت آن؟ س بدیوان و بی‌ر نجتو . دیکی‌را درپیش رسول. علیه‌السلم - میگفتند که : اوعظیم باقوت مردی است؛ گفت: چر ا؛ گفتند: "باهر کسی کش ند اورایفکند و با ادن بد: رسول گفت- علیه‌السلم- : قوی ومردانه آن‌باشد که باخشم خویش بر ]رن نها نکه ک ۳ بیف‌کندا ورسو ل گفت - علیه‌السلم-: سره چیر ات ت که‌هر که بدان رسید ابمان ی تمام‌شد:چون كِِ« خشم گیرد قصد باطل نکند» 9 چون ِِ بو ۵ ی وجون فادر شود بیش از ۳ ق خویش ت‌تاند». زعهر گفت رصی ار ره ۳ #یر ای اعتماد مکن ۳3۹ بوفت حشم اور| نبینی» 2 ردان هیج کس اعتماد #3 تادر ووت طمع اور نبازمایی». دعلی ان ال<سین - رضی‌النه‌عنه-يك‌روز بم‌سحد هی‌شده یکی ویرا دشنام داد؛ علامان وی قصدوی کرد ند گفت: دست بدار ید اروی؛ اورا گفت: | نح4 ازما بر نو بوشیده‌است بسشتر است» هیچ حاجتی‌هست تر ۱ که بدست‌مابر اید؟ | ن‌مردخجل‌شد» سعلی لین | لسن رضی‌الله‌عنه حامه داشت بوی داد وهزار درم فرمود ویراءان مردی شد و فکفت : گواهی دهم که‌این حزفرز ند بیمیر آن فسرت. وهم‌ازوی روات اننت که غاام‌رادو بار واز داد» حواب نداد قش | کت نشنیدی؟ گفت: شنیدم » گفت : چرا حواب ندادی» ۳ ازخلق ایکوی توایمن بودم که مرا نرنجانی» گفت:ش کر خدایر | که بنده من‌از تس ایمن ات وغلامی بود او فد را بای گو سسندی بشکست گفت: چراکردی؟گفت : عمدا کردم تاترا بخشم ارم گفت: مناکنون ‏ نکس را بخشم ارم که‌ترا این پیاموخت‌یعنی ابلیس را.وو: راازاد کرد) دیکیویر ۱ دشنام‌داد؛ گفت ِ : ای حوانمرد» بمبان من‌ودوزخ عقبذ‌است» 5 ار عقره رگذاره بدین سرت ۰ ن و بالك ندارم؛ وا گر نتو از نم گذاشت» 9 بر از 1 نم که نو گفتی. ورسول. علیهالسام- گفت:*کس بو د که بحلم وعذو درحه صایم وقایم بیایدو ۳۹ بو د که نام وی‌درجریده جباران‌نویسند» هیچ ولادت_ندارد مگر براهل خانخویش» ورسو و علیها لسلم_ که: «رو زخر | دری است؛هیچ کس بدا راه نشو ۰۰ آنکه خشم خویش برخلاف فرمان شرع راند». وروایت ات 45: | بلیس دربیش ی -علیه السلم-و گفت: تراسه چیزییاموزم تامرا ازحق تعالی‌حاجت خواهی؛ موسی گفت _علیه لسلم: آن سه جیز چسست؟ گفت : از تبزی حذر کن ,که هر که ثیز سر بود من‌با وی جنان بازی کنم که کو د کان با 5 یه و از رنان <ذر زب , که هیج‌دام فرو ۰ دم‌خلق را که بدان‌اعتماد دارم چونز نان داز بخیلی حذر کن که هر که بخیل بودمن دین ودنیا هردو بروی بزبان آرم. 2 و رسول گفت - علیه‌السلم <ِ» هر که خشمی فروخورد ‏ و تواند که - پراند » خدای تعالی دل وبرا از امن وایمان پر کند ؛ هر که جامهٌ تجمل درنیوشد تا خدایر| تعالی تو اضم کرده باشد » خدای تعالی‌ویر ! حله (اکر آمت دریوشانده: ووسول گفت. علیه‌السلم ‏ : « وای پر آنکه خشمگان شود وخشم خدای تعالی برخویشتن فراموش کند ». ویکی رسول راگفت ۹ علیه السلم : مراکاری ساموز تا بدان ببپشت رسم » گفت : خشمگین مشووبرشت نراست » گفت : دیگر؟گفت: ازهیچ کس‌هیچ‌چیز مخواه وبیشت تراست » گفت: دیگر ؟گفت : شت از تمار درکن هفتاد باراستغفار کن تا گناه‌هفتاد ساله تراعفو کند » گفت :مرا گناه‌هفتادساله نیست ‏ گفت » کناه مادرت‌را » گفت که‌مادرم را چندین گناه‌نیست + گفت : گناه بدرت را » گفت : بدرم راچندین گناه شنت کات :؛ پر ادرانت را. وعیدالله نی مسعود می گوید ِ رضی له عنه : «رسول ‏ علیه السلم - مالسی قسمت کرد » یکی گفت که : این قسمتی‌است که نه برای‌خدای تعالیکرده‌اند بعنی که بانصاف نیست ؛ ابن مسعود حظ ان عنه رسول را حکایت کرد » وی خشمگین شد و روی وی سرخ شد » بیش‌آزین دشک که : خدای تعالی بر برادرم‌موسی رحمت کناده کهویراپیشازین بر نجانیدند وصبر کرد ». این جمله ازاخباروحکایات کفابت‌بود نصیحت اهل‌ولایت‌را؛ که‌چون اصل‌ایمان برجای باشد » این اثر کند» واگراثر نکند | نست که دل وی ازایمان خالی شده‌است وجزحدیئی بردل وبرزبان‌نمانده است ؛ وحدیث ایمان که‌در دل بود دیگرست‌وایمان ظاهر دیگر. و ندانم که <قبقت ابمان چگونه بود عاملی راکه وی سالی چندین هزار دینارحر ام ستاند و بدیگری دهد تا همه درضمان ری بود , و در قيامت همه از وی طلب کنند » ومنفعت آن بدیگری رسد ؛ واین نهایت غفلت ونامسلمانی بود » دالسلام. تمام شد ر کن اول و ددم از کتاب کیمیای سعادت » و الحمد له رب‌العالمین و صلی‌الله علی خبر خلقه محمدو ۲ لها اطیبین الطاهر بن» و سلم تسلیماً دایماً کثیر آ (۱) پارچة کرانبها . ۲ وت ریسفت التبا باوخ9 ,7 شا )متا م 1 71 7 من آهران - خرابان ناص خسرو لفون ۴۸۵۹۵۵ جاپ‌اول بدال هزاروسیصدونوزده و چاپذوم بدال‌هز اروسیصدوسی‌وسه‌هجری آفتابی 2 و ي‌ِ رم مر مت لا رم 4 ۳ ۳ 2 از کتاب کیمیای سعادت » اندرپیدا کر دنعقبات راه‌دین ,که | تر ۱ مپلکات گو ند که ان چیست وحجددست وعلاج أ ۷ بر چهوحه است ومدار این در برده‌اصلست : اصل‌اول - اندر بیدا کردن ریاضت‌نشس دعلاج خوی بدو تدبر بدست آوردن خو ی‌نیکو. اصل‌ذوم علاج شهو ت‌شکمو فر ج و کت شر ها ندر ین هردو » اصل سوم علاج شره بسیار- گفتن و آفتپاه زبان چون در دع و عیبت وغیر آن» اصل چهار ۵-علاج‌خشمو حول وحسدو افتیاءآن اصل نجم_ علاج دوستی دنیا وییدا کردن | نکه حب دنباسر همه گناهان است اصل ششم - علاج دوستی مال و ۱ فت بل اصل هفتم - علاج دوستی‌حاه وحشمت وافت ان » اصل هدْدم . ل‌هشتم - علاج دوستیریا ۱ ندر عبادتو جو دشن ببارسائی نمو دل؛ اصل هم -علاج کبر ۶ب + ببر حاصل دنل خلق ۳ و تواضع وفر وتنی نمودن» اصل دهم بیدا کردن عرورو فر بفتگیو ؟ ما 1 ۳ دل بجخو دشن نه‌یجای خویش. این ات اصول صفات هد‌موع) رهمه‌شاخیاء دی بازاین ده وصول اید ۱ هر که این ده‌عقبه بگذاشت طبار ت‌باطن کر د و از نجاست اخلاق بدبرست, ودل خودراشاسته ان گردانید که ۱ راسته شود بحقایق ایمان؛ جول: معرقت بو حبد وتو کل دغیر آن, و ام ۵ ۵ و ها و وس هو و سم و ها ها اه و دام وا واه وا و و و واه ها و ار اش داد و وا مها وا و دا و وت و و وه تاو و تا ما و و ها وا وا 8 ۵ ۵ ۵ ها هو و وا و دا اد سا ماو و ها 0 وا تا وا اه اه ام و و و اه و و و دا و او نصا [زدررباضت نس و طرارت از و یرد وما دراین اصل فسلخوی نیکو بگوئیم. پس‌حقیقت خوی‌نیکوپیدا کنیم » که ۹9 بدست آوردن همکن ات بر باشت س طریق آن بگویي که چیست ) س‌علامت خو عت نگ بیم+پس تل پیر آنکه ۷۳۹ عبب خودیشناسد ۱ بیم» پس‌علامت خوی نیکو پيداکنيم » پس طربق پروردن کودکان و تربیت ایشان بگوییم » پس راه مجاهدت مرید اندر ابتدای این کار پیداکنيم * وفضل وئواب خوی نیکو بگویيم » انشاءال تعالی . بیدا کردن فطل وژ و اب‌خوی نیکو بدانکه حق‌تعالی برمصطفی _ صلی ان علیه و آ له وسلم- تا گفت بخلق نیکو و گفت: « ]نك تعلی حلق‌عظیم 6 ورسول.- صلی النه وسلم- گفت: «مر | فرستاده‌اند تا : محاسن اخلاقر اتمام کنم» و گفت: «عظیم‌ترین‌چیزی که درترازو نبندخوی‌نیکوست». و یکی درییش رسو ِ" علیه السلم-» و گفت- «دین چیست؟» : گفت: «خلق نیکو» از راست وی‌اندر آمد وازچپ وی‌اندر آ مد و همحنان میپرسید ودی‌همجنان میگفت » باز بسین بار گفت: ین ندانی؛ آ نکه خشمگان نشو ی» . واز وی بر سیدند که: «فاضلترین اعمال چیست»؛ گفت: «خلق‌نبکو. یکی ول زا کت علیه| لسلم-: «مرا دصیتی کن» کت «هر کجاکه باشی از حق‌تعالی بپرهیز» »گفت: «دیگر» .گفت: *ازپس هربدی‌نیکی بکن‌تاآ نرا محوکند» گفت:«دیگر» گفت: «مخالطت‌باخلق نیکوکن» ورسول. علیه‌السلم گفت: «هرکرا خدایتعا! ی خلق نیکوداد؛ وروی که ویرا ارزانی داشت ری ش‌نکند». ورسول را -علیه السلم- گفتند: «ولان رن روز بروزه‌وشب بنماز ۳۷ بدخوی است» وهمسایگانر | بزبان بر نحاند» ؛ گفت : «جای وی دوزخست » ورسول گفت -علیه السلم-: «خوی‌بدطاءت راهمحنان تباه کند که سر که انگین را»» ورسول- علیه | لسلم- اندر دعا گفتی: «بارخدایا خلق من نیکو آفر بدی» خلقمن نیبکوبکن» و گفتی: «,ارخدایا؛ تن‌درستی وعاقیت وخوی‌نیکو ارزانی دار» » ویرسیدند رسول را- -۲۷- ۱ صلی لو علیه 3 سلم- که:«چه خر که حق‌نءالی سده زر ۱ بدهد[ گفت:« خلق ِ » » و گفت:«خلق #ِ نا راهمحنان نبست کند که | فتاب بخ را». وعبدالر <من ان سره -رط یی أللعنه- وید که: «نزدیاک رسول بودم. علیه | لسلم گت دوش نها عجیب دیدم: مردی را دیدم از امت‌خویش‌اندرزانو_افتاده» ومیان وی ومیان حق‌تعالی حجابی بوده خاق نیکویوی‌ببيامد وحجاب بررگرفت دویرابحق تعالی رس تر ل) و گفت: "ده بخاق‌نیگو در حه با رل چنانکه" کسی که برور بروزه باشد وش بنماز » ودرحات بز رگ اندر آخر ت سأیده ۳1 جچه ضعیف عبادت‌بود» . و كِ ۳7 بن‌خلقیر سول‌رابود عایها لسلم-: که رك روززنان اندر ییش‌وی بانك‌همیکر دزد وغلبه‌همی ی ععر - رضی عه - اندرشد» ِِ ختند گفت : «ای‌دشمنان‌خویش ازمن حشمت دار 1 واز رسو ل خدا حشمت ندار بد؟!» گفتند «توازوی تندنری و ۳ !». ورسول- علیهالسام - گفت: «یاا بنا لطاب بدان خدای که‌شی‌من بحکم و ست که هر گزتر| شیطان اندرراهی نیسند که نه ان راه بگذارد براهی دیگرشود ازهست‌نو؟. و فضیل رحمهالله گفت:«صحت بافاسق نیکوخو دوستردارم از آ نکه با قرای بدخو». ابی المبار ك رحمه‌الة بابدخویی اندرراه افتاه چون‌ازوی جداشد بگریست کفتند: "چر ۱ هگن دی ِ« , گفت , 1 ۷ بییحازه از نرديك‌من بر فته و 1 9 خوی بدهمیحنان باوی برفت واز وی‌حدانشد» وکا ز ی "صوفدی 3 هر که ازتو بخوی و ازتو صوفی نر» ۰ و حیی بن معاذا لر ازی کو بدرحمةاله علد : خوی بد معصیتی است ده باوی هیچ‌طاءعت سودندارد» وخوی نیکوطاعتی است که باوی‌هیچ ی معصت زبان ندارد. بدانکه حقیقت خوی‌نیکو - تا ان چیست و کدام است» سخن بسیارگفته‌اند» وهر یکی ر انچه ی ۷ رگفته‌است » وتمامی آن نگفته‌است : چنانکه 7 0 ند : ارو ی گشاده داشتن» 9۸ ؟ ی‌میگو بد:ثر نج‌عر دمان 5شیدن» ویکیمیگوید (۱) مانگوته- سل [1) حشتدافن: لاحظهکردن. بای 9 «مکافات‌ناکردن» است» وامثال‌این » واین‌همه بعضی از شاخهای ویست دنه حقیقت‌وی است‌وتمامی وی»وماحقیقت ویوحدتمامی وعاپیدا کنيم 5 بدانکه آدمی‌را ازدوجیز آفریده‌اند یکی کالبد که بجشم‌سر بتوان درد یکی 3 وح که بجز چشم دل اندر نتوان بافت ؛ وهر یکی راازاین دو زشتی و نیکو بی است یکی ر ۱ حسن خاق ۹3 سد و یکی را <سن آخلق » حسن خلق عباز ت‌ از صورت باطن تج جنان‌که حسن‌خلق عبارت از صورت ظاهر است ؛ وجنا نکه صورت‌ظاهر ۹ نباشد بدا نکه چم ت بود و بس ؛ دهان ۳ ۳ دوس + تا نگاه که و دهان و چم گ بو د حمله و زدر <ور فا بود » ه#مچنین صور ت‌باطن و نباشد تا گاه که چرارقو نب در انیر وی‌نبود : قو ت‌علم رقو ت خشم وفوت شوت و ووت‌عدل میان‌این هرسه . 5۹ ۱ ۱ ۱ اما وت طم +بدان زیر کی میخوآهیم ۱ ونیکویی وی بدان باشد که باساتی راست از دروغ باز داند در گفت‌ار ها .و نیکو از زشت باز داند در کردارها؛ و حق از باطل باز داند اندر اعتفاد ها ۸ جنس رکه 5 تعاا-ی گفت : : «ومی بوت الحکمة فقداوتی خبر آ ثرا (۷۱» . و سگو -«و (ٍی قو ث‌فطب بدان بو د که ندر فر مان شرع بود » 2 بدستو وی بر جرد و پدستوری شمیت ۱ ۱ وایکو بی دوث شهوت هم‌بدین بودکه سر کش نبود وبدستوری شرعوعقل بو د.جنانکه طاعت عل وشرع‌بردی ات ۱ ِ_ِ و ایگوبی‌عدل ات باشد که غضب و شپوت را ضبط همی کند اندرتعت اشارت‌دین وعقل . ۱ ومثل عضب جو اش ور است .ومثل شهوت چون‌اسب ۰و مثل‌عقل‌چو ن سو از . که تاه بو د که در دام بود » و گاه,ودکه فررمان‌بر دارد , وس گاه بود که آموخته‌بود و گاه بود که رطبع خودبود » ونااین آموخته نبوده وتاآن فرهخته ِ و سوارر | امد 1 ن‌ رن ۸5 صید‌بدست که به م آن‌بود که خو دهلااك شود کهسك اندروی‌افتدو اسبو بر ۱ بر مین افکند ۱و مامعنی عدل 1 ن باشد که اين ه ر دو )۱( هر که رادا ناگی دادها ند » هر آینه خمر فر او ان داده‌ا ند . )۲( از فر هختن و فر هیشتن : او کردن - تر بیت کردن - ۳ ۹ ار : سو) ۳[ را نت اطاعت عقل و دین دارد : گاه شهوت را بر خشم مسلط شا ۳۷ وی بشکند ؛ و گاه خشم را بر شپوت مساط کند تاشره وی بشکند ؛ و چون این هر چپار بدین‌صفت بود .این نیکو خویی مطلق بود .وا گر ازاین بعضی نیکو نباشد» این‌نیکو خوبی مطلق‌نباشد : همحنانکه کسی را که دهان نیکوبود وبینی‌زشت » این سکو وی مطلق نباشد . و بدانکه این هریکی چونز ت بود » ازوی خلقپای زشت و کارهای بد تولد کند . وزشه ی هر ؛ ؟ ی ازدوو جه‌بود : یکی‌از فرونی خبزد که ازحد نشده‌بود یکی از انکه ناقص بود : رقوت علم‌چو ن‌از حدبشود » واندر کارهای‌بدبکار دارند» ازوی گر بزی "و بسیار دانی‌خیز د» وچون‌ناقص‌شود »از ویابلپی وحماقت‌خیزد»و جون‌معتدل باشداز وی‌ند نیکوورأی درست‌واندبشه صو اب وفر ارت راست‌خنزد . وقوت خشم چون ازحدبشود ۰ آنراتهور ""گویند» وچون ناقص‌بود آنرا بد دلی‌د بیسمیتی"" گوبند , وچون معتدل‌بود - نه‌پیشو نه کم نراشجاعت گویند و از شجاعت ؛ کر مر بزرگ همتیودلیریوحلمو بردباری و آهستگی‌وفر وخور ردن خشم و امثال این اخلاق‌خیز د , وازتپور الافوعجبو کیر و کنداوریو بار نامه‌وخو پشتن اندر کارهای باخطر افکندن وامثال‌این خیزد » وچون نافص‌باشد » ازوی خوارخویة تنی‌وبیجار کی وجزع وتملق ومذلت خیزد . و اما قوت‌شهوت چون بافراط بود .آ نرا شره گویند واز وی شوخی "*وپلیدی بی مردتی و ناپا کی وحسد وخواری کشیدن از نوانگران و حقیر داشتن‌درویشان و امثال این خیزد ؛ وا کر ناقص بود ؛ از روی سستی ونامردی دبی خویشتنی " خیزد دچون معتدل بو د» آ نراعغت‌گویند» واز وی شر وقناعت‌ومسامحت وصبر وظر افت !"۲ و موافقت خیزد . وهریکی را از این دو کناره است که زشت و مذموم است ‏ و مبانه آن یکر وپسندیده‌است ۳۳ اسان در میائه‌دو کناره باریکترست از موی ؛ وصراطمستقی!" (۱) حیله گری ودفلکاری ازراه دانائی , )۲(‏ بی‌با کی )۳(۰‏ بی‌غیرتی ۰ (4) بی‌شرمی . (۵) بیپرشی - بیحسی ۰ (+) پا کدلی - پاك نپادی ۰ (۷) دراه رات . ۱ اه ات ا نات ارت ؛ بباریکی چون صر اط رت ۳19 برین صراط راست برود فردا بران صراط ایمن بود . وبرای اینست که خدای تعالی اندر همه اخلاق مب‌انه فرمود » واز هردوطرف منم وزجر کردو گفت : « و الذ یی اذا اققو) لم بسر فو | و لم اقتر وا وکان بمی ذاك قواماً » بنتود کسی‌را که اندر نفقه اندر نه تنگ گیرد و نه اسراف کند وبرمیانه بایستد ؛ ورسول را گفت - صلی النه علیه رسلم ۰ «و لا تحعل بد لك مغلو لةالی عنقك و لاتبسطها کل البسط» دست اندربندمدار ,چنانکه هیچ‌چیز بندهی» ۲ بیکبار ۳3 گشاده مدار » چنانکه همه بدهی و بی‌برك فرومانی » . پس بدانکه نیکو خوی مطلق آن بو د 4-5 این همه معانی اندر وی معتدل و راست بود , چنانکه نت روبی آن‌بود که‌همها ندامای وی راست ونیکو بود »وخلق اندرین بحپار گروهند : یکی آن نان 47 کمال این همه صفات وی را حاصل بود » و نیکو خوی بکمال باشد : همه خلق را بوی اقتدا باید کرد و او نبود الا پیمبر را صلی‌له علیه وسلم -۰ چنانکه نیکو رویی «طلق یوسف را بود -علیه‌السلم دوم آنکه این همه صفات آندر وی‌بفایت زشتی بود » داین بدخوی‌مطلق بود:و اجب بود دبرا از میان خلق بیرون کردن » که‌دی نزديك بود بصورت شیطان ؛ که‌شیطان بغایت زشتی است » ودزشتی شیطان زشتی‌باطنوصفات واخلاق است : سوم آنکه‌در میان این دو درجه باشد » ولیکن بنیکوتر نزدیکتر ! چهارم آنکه در میانه‌باشن لیکن بزشتی نزدیکتر بود ؛ وچنانکه اندرحسن ظاهر نیکویی بفایت و زشتی بغایت کمتر بود : وپیشتر آندر میانه باشد » اندر خلق نیکو همحنین بود : پس‌هر کسی را حپد باید کرد + تااگر بکمال نرسث » باشد که بدرحه کمال تزدیکتز بود ؛ وأگرهمه ۱ اخلاق وی نیکو نبود» باری بعضی یا بیشتر نیکو بود . وچنانکه تفاوت اندر نیکو رویی وزشت رویی نپایت ندارد » اندرخلق همحنین باشد . اینست معنی خلق یکو بتمامی » واين نه يك چیزست, نه ده » ونه صد» که بسیار است ؛دایکن اصل این با قوت علم و نضب و شهوت «عدل است » ودبکرهمه شاخیاه ری بود ۳ ۳۱ رک اک( دب سصصسصسصسصس۳۳۳۳۳۳س۳۳۳۳۳۳۳۳س۳سسس ۳« ِ_ِ«« بیداکردن 1 که سولق مکی رال سمت‌آوردن کشت بدانکه 3 وهی گفته‌اند : چنانکه خلق ظاهر 9 دد از ا نکه آفیر بده‌اند * کو تاه دراز شود بحیلت با دراز کوتاه نشود » وزشت ِ# نشود » همحنین اخلاق که صورت باطن است 9 دد » و این خطاست » ۳1 چنین بودی : تأدیب و رباضت و ون دادن و وت دون دز ۲۱ همه باطل بودی ؛ ورسول - علیه‌السلم 3 + حسنو| اخلافگم - خوی خوش را نیکو 7 ۳ ونه محال بود : 4 هرستور را از سرکشی با نرمی‌توان آور» دصید وحشی‌را فراانس‌توان داشت !وقیاس این بر خلقت باطل و 4 کار ها دوسم ی 4 بعصد تم که اختباز آدمی ر صی بدان راه. نت جنانک ۵ از استه خرما درخت سیب نتوان تن امااز وی درحت و مب توان کر ۳ بر برت ت ونگاه داشتن وشر وط آن همجورن اصل حشم وشهوت ممکن نت باختباز ۳ دمی ببردن ؛ اما خشم وشهوت را بر باضت با حد - اعتدال آو ردن ممکن اس واین شجربت معلو م است .اما درحق دم ی خلق‌دشو ار تر بود » ودشواری آن بدو سبت ود نک 0 نکه در اصل ۳ قوی تر افتاده بود ؛ودیکراً نکه مدتی دراز طاعت آن بود . وخلق اندر نْ بچپار در حهاند ؛ درچه اول آ نکه ساده دل باشد که هنوز نيك‌از بد نشناخته باشد » هنوز وی فر کار تركك وبد نکرده بود و لیکن بر فطرت اولست ؛ داین ۳ بذبر بود » وزود صلاح پذیرد: ویرا بکسی حاجت بود که تعلیم کند ؛ و آفت اخلاق بد با وی بگوید وزاه بوی نماد . و کودکانرا همه در ابتدای فطرت چنین بود » و راه ایشان یدز ومادر بزنند : که ایشان را بردنیا حریص کنند ؛ وفرا گذارند تا چنانکه خواهند زندگانی میکنند» خون دین ایشان در گردن مادران و بدران‌باشد : و برایاین گفت حق سبحا نه وتعالی : «قوا شسکم و اهلیکم زار 660 دورو سوه دو 1 1۳ بو د که ف ز‌ جبزی بد اعتةاد ۳ ده است» ۱ یکن متایمت - شهپوت وعضب خوی کرده باشد مدام [ مکن همی‌داند که تارفن است . کار وی صعمتر بود که وی را بدوچیز.حاحت است ۱ یکی ۱ آنکه خوی ُساد از وی بمرون گننده (۱) سفارش کردن (۲)خودتان و کسانتان را ازآتش نگاهدار ید ۳ نصّ لا ودرم ۱ 0 رید م صلاح أندر وی بکار ند؛ و لم یکن ۹ ۳ حد ی س بایستی بیدا 1 ود رود با صالاح آید » وخوی ازفساد باز کند ۱ در جه سو ۳ نکه خوی‌فر افساد کرده‌بود .نداند کها بن نا گر دنی است بلکه‌آن خوی| ندر چشم‌وی ۳ شده‌بود : | ین باصالاح نبایدالا بنادر . درحوه جرار 1 آنکه از ین‌همهفخر کند شاد و بندار د که کار ست‌جو ن‌کسانی که لاف‌ز ندد که ماچندین کس بکشتيم وچندین شرأب بخوردیم: اینعلاج‌پذیر نباشد ۹ رسعادنی سماوی| ندررسد که آدمی اندران راه‌نبرد ۳ 11 ول طر ی ماج بدانکه هر که خواهد که خلقی‌ر | ازخود ببرون کند » يك‌طریق پیش یست * و آن آست 1 هر جیز را که خلق همی فرماید خلاف آن همی کند کِ شهو تر | حز مخالفت نشکند » و هر چیز را ضدوی شکند: جنانکه عللاج علتبکه از ۳ هی خیز دسردی خوردن است ؛ه رءلت که از خشم‌خیز دعلاج‌وی‌بر دبار ک ‏ دن‌است ‏ وهرجه ۹ برخیزد علاج‌دی تواضع کر دن است »وهرچه ازیخل خیزدعلاج وی‌مال . دادنست » و همحنین ۱ ۲ پس‌هر که کاری نیکوعادت 9 هلوتبکو اندرو ی بان وسر اهروت ۱ بکار بت فرموده است اینست ‏ که هقصو دازین گردیدن داست‌از صورت‌زشت بصورت. ‏ لیکو ؛ وهرجه چه آدمی بتکاف عادت کند طع وی شود : که کودك ازابتدا از دببرستان. ‏ برمد » و ازتعلیم گریزان بود .وچون دیرابالزام فراتعلیم دارند » طبع ویشود بوچون بررل شود لذت وی اندرعلم بود » و از آن صمر نتواند کرد بلکه رن که کنو کز. داز , بدن با شطر ز نج باز بدن باقماز عادت کذد - جنا نکه طبع او ۰ دد _ همه راحثاء دنیتا و هرچ‌دارد آندر سر آن دهد » و دست ازان‌ندار بلکه چیزها که ب رخاف طبم تسشن عافت مت در 93 تا متا باشند که فخر کنند بر عناری ۱ و بر آنکه بر چوب خوردن و دست بریدن صبر کنند ؛ ومخنثان - بافشیحتی کارایشان. تا سر در مخنثی فخر 1 بلکه ۱ ۳1 ۳3 نظار ه کند مبان ححامان و کناسان هه حنان| ندر کارخو و فخر کننه که علماء وملو نکنند ,این همه ثمرءعادت 2 در تیا | 0 ی ان ردن خوفرا کند » چنان‌شود که از این نتواند کرد .و بر بیماری وخطر هلالك صبر قات 32 یس‌چون آ یه ضدو خلاف طمع است بعادت طبع‌همی 3 دد » آنحه بر مو افق طبع‌است » ودلر اهمچون طعام‌وشراب است تن‌راء اولیتر که بعادت‌حاصل ید ومعرفت حق تعالی وطاعت وی و زیر دست داشتن غضب و شهوت » بر مقتضی طبع دل هن است . که وی از گر وه و ۱ وآنکه مبل وی بخلاف ات . از آاست که ببمار شده است تا غذای وی تاخوش شده است نز ديك وی : وببمار باشد که طعام را دشمن دارد » و آنحه ویرا زیان دارد بر آن حرص ‏ پس‌هر که جبزی دیگرازمعرفت وطاءتحق‌تعالی دوست نر دارد بیمارا ست چنانکهحقتعالی گفت: «ذی ق1و 6ج ررض 9 و گنت : « الا من اتی الله بقلب سلیم () * وچذانکه تن بیمار در خعار هلاگ این جمانست ۰ دل بیمار درخطر هلال آن حپانست ؛ و چنانکه سمار را امید سلامت نبود الا بدانکه بر خلاف نفس‌داروی تلخ خوردشرمان طبیب »بیماری دل را تیزحیات نبو د الا بمخالفت ه-وای نفس مول صاحب شریعت عله السلم که طبیب دلم-اء خلق اوست . و برحمله طب تن وطب‌دل هردو یکی راه ِّ ؛ چنانکه کرمی را سر دی‌سازد وسردی راگرهی » همحنین کسی را #/ بروی غالب بود ۰ + بتکلف کردن تواضع شفا یابد؛ وا کر تواضم غالب بود » وبحد خسیسی رسیده باشد» تکلف ۳ تکیر وی ر شفا بود , ۱ کس بدانکه اخلاق ننک راسه سیب است یی اصل فظر نست » وآن عطا و فشل حق تعالی است ؟ که ؟ ار اندر اصل نت و خو ومتو اضم آفریند ۱و چنین سبارست » دوم آنکه افعال سکو بتکلف کر دن کبرد تا وبرا عادت شود ؛ سوم آننکه هدام کسانی را ند که افعال واخلاق‌اشان ی بوه ,وصحبت با ایشان‌دارد » بضر ورت آن صنات ایشان اندرطبم ری همی‌گیرد» اگرچه از آن خبر ندارد ؛ هر که‌این‌هرسه سعادت بیابد: که| ندر اصل خاقت نیکو خو باشد : صحبت با هل خیر دار د»و افعال خیر عادت کند. و ی ,در 4 کمالر سیده باشد؟ وهر که اراین هرسه محر ومماند : که‌در اصل‌فطرت )۱ در دلپای ابشان بیماری است (۱) 9 کسی راست ) 45 با دل باك ۳ خدارود . ۳۱( بر نج دست بکاری ژدن . ی ناقص بود » وصحبت با اشرار دارد» و نیز افعال رعادت کنداندر شماوت بدرحه کمال بود؛و میان‌این هردو » درحرابسیار بش ۸ در بعضی باشدو در بعضی ن4»سعادت و شقاوت‌هر بکی‌بهدار | ان‌باشد» وم (عمل هفقال ذر ق خیر آ بر ه»ومی بعهل»مقال ذر قشر آبر ۱(»۵) _فصل- ۱ او ل همه سوادات اعمال ط مر م ما اف ۱ بدانکه اگرچه اعمال بجوارح است » مقصود از آن گردش دلست : که داست که بدان عالم سفرخواهد کرد » وهمی باید که با کمال وجمال بود ؛ تا حضرت الهیت را بشاید » وچون | بنه روشن و بی‌زنگار بود تاصورت ملکوت اندر وی نماید تا حمالی دمن که آن بپذت که صفت وی‌شنیده است حقار 3 9 ۳1 چه تن رااندران عالم نیز نصبب است » ولیکن اضل,د است » وتن تبع است ؛ و بدانکه دل دیگرنت وئن دیگر : که ول از عالم‌مالکوتست » وتن از عالم شهادت» و این اندر نو ان کتاب ۱ گفته اد ۱ اما | گرچه دل از تن جداست» ولیکن دل را بوی علاقتی است »که از هر مءاهلتی هو 1 برئن برود نوری بدل‌بیو ندد » و 0 ر تخم‌سمادنست » وهر معاملتی رعت که یکت ظلمتی بدل بیو ندد ,و آن ظلمت تخم شقاونست ؛ وسیب این علاقه آدعی را بدین عالم آورده‌اند » تا ازاین تن دامی‌سازد و آلتی » تا خویشتن را صفات کمال حاصل کند, و بدانکه کتابت‌صنتی است‌کسه صفت دلست ‏ ولیکن فعل آن با انگفت افت:؛ اور گنت خواهد که‌خط وی نبگوشود ؛ تدییر آن بود که بتکلفخط ‏ هینوسد ‏ تا اندرون وی شش خط لیکو ببذیرد ؛ وچون پذیر فت ؛ انگشت وی آن صورت از باط : ن گرفتن 5 مر ۵ و نو یسث 4 پس همچنن ارفعل مکوی برژن ۳ ۱ وی خلق > اور وچون صفت وخلن دردن لیکو شد» آ نکه افمال بصفت آن خلق شود . سس اول همه مغفادات اعمال حبرست بتکلف ۵ و مره تت کف وت وی صمفت خیر گیرد » آنگاه نور آن‌باز بیر ون‌افتد واعمال خبر بطو عآندرپذیرفتن ایستد ۰ )۱( هر [ ننکس که بسنگینی ذره ای نیکی کند » آنر | بازبیند » وهر آنکسیکه بسنگینی ذره‌ای‌بدی کند ‏ آ نر | باز بیند . ۳ ها ۵ دج اد ده دا دا اه تا و و و وا و دا ات وا وا و و و و و و و وا دا و و و و وا و و و سس ها ما هو و و ما وا ها و او وس و جع اج و او و و مج و و و و ۵ ما ما ها سر و ما و ها و ار و و هس مه هوجو دا و و و و تا و و او و و هو او و و و و و و و و وسرایرن آن علاقهاست که مبان‌دل و نت که اندران اثرهمی کند و آن‌اندرین وبرای اشت که فعل که بغفات رود حبطه 0 ,که‌آن فعل‌دل ر اهیچ‌صفت ندهد که‌دل‌از آن‌غافل بود . -فصل- ۰ هه ۱ جح . ۰ | همه اخللاق نیو رارد که طبح‌شود و تلف بر خیزد | رد نکه بسماررا که سر دی‌باشد 4 نشاید که حر ارت جندانکه بودهمی خورد که باشد که حرارت نیز ور دد , بلکه ۳ ازوو معیاری استکه نگاه‌باندداشت .و باید دانست که مقصو د ۱ نت که مزاج معتدل نود که ۵ بگرهی مبل‌دارد زد سر دی ۸ و چونبحد اعتدال رسید علاج باژ ۳ دو جرد کند ؟۵بر ان‌اعتدال نگاه‌دار د. و جیزهای معتدل خورد 4 همحنین اخلاق دوطرف دارد : + ی؟ ی‌م<مو دست ویکی‌مذموم او مقصو د اعتدال است : مثالا بخیلر | فر ما. یم تامال همی دهد ۱:۱ | نگاه که دادن ب-روی با شود » ولیکن نه‌حنانکه بحد اسر اف رسد , که آن نیز مذ‌موم ( ۸ لیکن تر ازوی چهسرع فر ماید که بده » دادن ان ری اسان بود و دروی تاصای امسباگ کردنو نگاه‌داشتن نبود » وهرچه شرع فرماید که نسگاه بایدداشت ‏ اندروی تقاضاء دادن‌نبود تاه باشد. 0 اندروی تقاضاء ان همی نماند» دلیکن کلف نگنده هزور بیمار است»ولیکن‌محمودست که باری کلف داردبی ۳۹ فک + که این ۳ راءا دنت که طمع گردد ۱ 1 ۱ وبرای این گفترسول_ صلی لنه علبه وسلم- کد: «فر مان خدای تعالی‌بطوع کنید فآ گر نو انید بخره کنند» و نیزا ندران ۳ ۲ 2 و بدا نکه‌هر که مالتکلف وحن سحی نموه ً بلکه‌سخی ۱ ن‌ بود که‌دادن مال بر وی آسان بود؛ وهر که مال تکلف نگاه دارد بخل نبود؛ که بخمل ۱ ل‌ بود که طبم وی نگاهداشتن بود؛س همه اخلاق ۳ باید که طبع شود وتکلف بر<.زد؛ بلکه کمال خلق آن بود که‌عنان )۱( باطل- سپپوده. (۲( صبر کر دن درانجام کاری که بکره و بیمیلی | نجام میشو ۵. خوش بدست شرع دهد وفرمان برداری بروی ۱ بان بو ده واندرباطن وی‌هیج‌منازعت بنماند؛ جنا نکه حق‌تعالی گفت: « و ر دلگ لا رو منون حتی بحکمو لگ ویما شحر ابدیم لا بجد و | فی اسهم <ر جأ م۱ قصیت و سلمو | آسیلءه] گفت:«ا بمانا یشان دان تمام شود که تراحاکم خویش کنند واندر دل ابشان هیچ گرانی ۳ # ی نیو ۵ 6 این سری ات هرچند که این کتاب احتمال نکن ولیکن اشارنی بدان کرده ۱ بد: بدانکه سها ات ۱ دی ۱ تبرت 46 تصقت فرشتگان شود که وی‌از گوهر اتشاشعت واندرین عالمغریب ۱ مد ه است؟ ومعدن‌وی عالم فرشتگان‌خواهد بو د» وهر صفت‌عر ؛ بت که ازجا بردوبر ا از موافقت‌ابشان دور کند» میباید که‌چو نا نحا شود هم بصفت ایشان بو د) واز نحا هیچ‌صفت عر دب تمر ۵. هر 5 ر اشر ه نگاه‌داشتن مال [ هت وی:مال مشغول اسشت؛ وهر کرا شر ۵ خرج کردن ودام مشغولست بدان؛و هر که برتکبر کردن‌<ریص بو د بخلق مشغخو است‌وهر که بر توا صم<ر بص بودهم مشغول ی بخلقی) وملایکه رز بمال مشغول‌اند و نه بخلق؛ بلکه خود از عذق‌حضرت الپیت بپیچ‌چیز د ۳ التفات نکنند: بس‌میباید که علاقت‌دل آ دی ارغال فتاه وه وازخلق بر بده گردده ۳ از ۱ ن‌بجملگی بالگ شو د» وهر صفت که ۱ دم بت از ۷ 6 توا ذد بو ۰ ده بر مبانة ۱ ن‌باستد 4 تااز وحبی «دان م۱ نی 45 1۳4۹ ی باشد همحنا: ۳۹ ۱ ب گرم جون ازسردیو کرمی‌خالی تست ۱ نجه‌فا ار ۲ بودو معتدل بود؛ بدان‌ماند که » از هر در خلی ات ی۰ +س اعتدالومبانه اندرهمه صفا: ی که فرموده‌اند از برای‌این سرست.: پس نظر باید که‌بدل‌بوده تااز اه که من د. و ازخلق بر و دد؛ و بحق‌تعالی هستغر 0 دد» جنانکه گفت: «ول الاه» ثم‌ذر هم فی خو صهم بلعیون (۲۲۱» بلکه حققت لاله الا۱لاهخود اینست. وبسبب‌آنکه ممکن نیست که دمی ازهمهٌ | لایشی خالی بود کت «و ان‌منگم الاو ار دها کان‌علیر بك‌حتما هقضیا». دس ازا, ۰ مملوم شود که نپایت هم۵4 ریاضتها ومعصود هام4 محاهدتها ۱ ات 46کس ی 92 <,د رسد , که او را تیدد و «س ۰ واوراطاعت دارد 2 بس ‏ واندر باطن‌وی وی شاضایی بنما زیل درگ هً ر: جون چسسن شود 4 خلق نیکوحاصل کرده باشد ۹ شا عالم سشربت 2 باشد و بدفرعت حی رسرده ۰ )۱ نیمگرم. (۲) بگوخدا پس آنان‌ر! و | گذار که بااندیش»‌های‌خود بازی کند. -۳۷۰- فا دا در رل و ار و و ۱ [ راهپای رسیدن ,شا نیکو ] بدانکه ریاضت کاری دشوأراست » وجان کندنست . ولیکن اک رطبیباستاد - بو د ؛ و راه فر ادارویاطیف داند » دشوار | سانتر گردد 4 و اف ظییت بت که هر ون را باول درحه بسقیقت حق ننخواند »که طاقت بت ندارد: که اگر کوداك را گویند: بل پیر ستان شو تا بدرحه ریاست رسی » اوخود ریاست نداند که چه باشد؛ بدان کارچون رغت کند ۲ ولیکن باید گفت بر و ۱۶ شبانگاه چوگان و گوی بتودهسم تا بازی ۳۰ ؛ بدان تا کودك بحرص این بشود وچون رک و3 وی را ۳ تا هه نب 5و وزینت‌نادست از بازی‌ندارد وچون‌بزر گتر شود ویرا برباست و خو اجکی وعده دهند ؛ و 1 + حامه دسا کار رنان باشد ۰ ر جون 9 شود ان : خو اجکی و رباست اصلی ندارد » که همه بمر گ تیاه شو دا نگاه و برا| پیادشاهی حاو ید دعوت کنند 9 باد که مرید اندر| بتدای کار بر اخلاص تمام فادر نبود /ویر | رخصت دهند که مجاهدت همی ند ۳ نکه مردمان وی را بحه شم نیکونگر زد تا آرزوی ربا سره مال اندروی بشکند حول فارغ شود 4 رعونثی س وی ببدیدار 1 ,آنگاه شره رعو نت اندروی ,شکنده بدا که فرماید که دای ی کند ؛ وجونه بر | اندران قبولی پدیدار آید . از آن منم کند » وبخدتهاه خسیس مشغولگردانده‌چون شور طبار ث‌ <ای و عبر ان ۵ و 9 هر صفتی که اندر وی یدید اس »عالاج ا زره هی ور ماید ی »سکبارهمه ثر ماید ؛ که طاقت آن ندارد ۱ ویر آروزی ریا و نام و همه رنحپا بتوا نق نان که مثال ان همه چون مار و 3 دم است ‏ و مدال ربا چون ازدهاست ‏ که همه را فروبرد و ۳ ازصدمان بشو وت | ورد اکردن رل ومر و | و 23 اری دل‌و عبر ٩۵‏ به (#س | بدا که جنانکه درستی نْ و دست‌وبا و شم بدان بود که هریکی | نچهو بر | برأی‌ان افر یده‌اند بران فادر و ۵ بماعی 1 تاچشم تیه ويانيك و اد هوحن درستی دل بدان بود کها نحه‌خاصیت ویست دراصلفطرت » و ویرا بدان | فر یده‌اند» ۳۸ م خ اج داد وا ماو و و هک و و ها ها و ها و ها ماه هم مه اه اد ها و دح وه ام هو رو هس سا ما سا مس و اس و و ها نا دج ما مخ ناو ای ماد مان او دماج ود و وم جاج و ها اد 8 ام ام و و و اج و ماو اه و سم سا وخ و وخ و و و و اه و دس و و ان مج و دار ماو و و وا و و ات بروی آسان بود » ۳ نرا که طبع هت 991 اصل دوستداربود ؛؟ واين اندر دو چیز بقنه ان : یکی اندر ارادات ۰ یکی اندر8ون : آما اندر ارادت أ نکه ی چیز را دوستر ارحق تعالی ندارد که هعرفت‌حق- تعالی غذاء دل است » چنانکه طعام غذای تن است ؛ هرتن که شهوت طعام ازوی‌بشد با طهای سارت 1 وهردل که محبت‌حق تعالی از وی‌برفت با وت نان سمارست؛ و بر ای اینست کهحق‌تعالی گفت : «آن کان آ باق کم و ا باق کم‌الابه» گفت: اگربدران و سران ومال وتجارتوعشبرت" اوقرابت" وه چه‌دارید دوسترهمی دارید ازخدای و رسول وغزو کردن در راه اوه صبر همی کنیدتا فرمان خدای‌تعالی در رسدتاسینند»؛ و [ما [ندر قدر نف تست گر گ مانحق تعالی بررزی ۱ سان گشته باشداو حاحت ۱ ۱ تباید که جو بسن را ‌ رأن دارد 1 بلکه ود لذن وی باشد جنا نکه رسول‌صلی‌الله- علبه وسلم کرت . ۰ (( <وأت ور هی فیا لصلوة (۳ ی کمی 45 ۱ 1 دوم‌تی از و بشعن نیابد 4 علامتی درست بود در بسماز ول بعلاج مشغول بابد شد ؛ و باشد که بندار د که بدیین صفت است د نباشد : که ادی بعیب حوش نات یاعد : ۳ وج <جو یش بحهارطر ی بمو ان دانستن او - آنکه در دیش در ری <۵2 9 راه رفته ده شم سل 4 ۳ وی اندر وی ۳۹ 9 رعبوبت وی همی گوید 4 وایر, اندرین روزگار عربب و کر در اش دو۲ بدا نگ دوستی مشفق را برخویشتن رقیب * کند 4 چنانکه بمداهنت (۴) عیب او پسیوشد 4 2 «حسلد زسادت رن » و ات نبر غر بزرست : داو۵ طابی را من ننهان دارند ؟» . ِ- 13 ۱ نکه‌دشم‌نان‌خویش را سین بشنود : که چشم‌دشمن همه برعیب‌افتده! گر چه بدشمنی هبالغت کند ۱ لیکن‌سخن ویاز راست خالی نبود هار ) ی ۱ نکه‌اندرمردمان همی‌نگرد : هرعیب 45 ازان لسی #حی درتطف اخود سا با یی وا سوت سر سر تست .یس ما تست رای سل ان وم رت سر )۱ طابفه - قمیله ۰ (۲) نزدیکان خویشاو بدان ۰ (۳) و دچشم من‌در نماز ارت ۰ ۱ مراقب ۳۳ نگپبان . (۰) خوش آمد کوئی - سپل‌انگاری . با ۲۳ و اج وا او و و و و و وا و او وا دا و و او و و او و او و وا او و ها او و ادا وا وا وا اب او وا ۵ ۵ و و و وا او اه او و و و و و و و وم و او و و و و و او هد و و و سر و و و و و ۵ و و و و و وش 8 8 و یآ وا او تا دوواد ای و ند ها سر و جوم و و او و و و و مه و و اه ها وم او و و و او و و او و او و دا ما و ۵ او و و دا وا وا جات اب و وه ازان‌حذر همی کند ‏ و بخویشتن گمان هی « رد که وی‌نیز همحناز نست عیسی ۳ 0۳ السلم - گفتند 4 « تراادب که 1 ۳ هیچ کس هر چه‌ازدیگری زشت‌دیدم ازآن حذر ۹ دم » . و ردانکه هر که ابله‌تر بود » بخویشتن # مار بود » وهر که عاقل‌تر باشدبد کمان ناشن عمر -ر ضی له عزه_ از حذفه پرسید که:«رسول _علیه | لسلم سرمافقان بائو بگفته است برمن چهدیدی از تار نشاق ۱» »مس باید که هر تین طابءیب خود همی کند » که چون علت‌نداند علاج‌نتو اندک د . دهمه علاحپا بامخالفت شپوت ید چنانکه <ق‌تعالی همی گوید » واما می‌خاف ماهر به و هی ااشی عن‌الهوی » فان الجنة هی المأوی ".ورسول - علیه‌السام -سحابه‌را چون‌از غزاباز آمدندی ۳ «از حراد ام باجه‌اد مهن آمدیم» گفتند : «آن‌جست» گت > جیاد نشس ؟ . ورسول - علیه السام - گفت : «رنج‌خود ازنفس خودبازدار ؛ وهوایدی بوی مده‌اندر معصیت‌حق‌تعالی ) گهفر دا برتوخصمی کند وبرتوات کند ‏ تاهمه‌احجزای تو شیر 9 العنت‌همی کنند» .سون اصر ی - ر هر ِ همی گو بث : "هیچ‌ستو ز سر 53 ش بلگام سیخت او لیتر از نفس نیست؟. سر ی‌سقطی #« بد: «چهل‌سالست‌تانفس من‌همی‌خواهد که جوزی‌باا نگبین فرو نپم و بخورم هنوز نکر دهام» . ابر اهبم خواص"همی گوید که: ۲ندر و ‌ لبنان هحی شدم » نار دسیاز دبدم ) 11 رو یکی باز کر دم ثر ش «و 3 دست‌بداشتم و برفتم مردیرا دبدم‌آفتاده زبوربروی گرد آمده‌ووی راهمی گزبدند ۱ گفتم السلمءليك » گفت :و علیات سم با بر اهیم گفتم : مرابحه دانستی ؟ گفت :هر کهخدای‌تعالی ر اشناسد‌هیج جبز بروی بوشبدهنماند اگفتم : همی بینم که توبا حق‌تعالی حالتی‌داری چر انخواهی تالین ز نبوران ازتو بازدارد ؛ گفت : تونیز حالتی‌داری چرا در نخواهی تاشهوت‌نارازنو بازدارد » کهزخم شهوت‌نار آندران <ران‌بود » ورخمر ابور اندرین جپان ؟!» ۱ و بدانکه اگرچه نارمیاحست ) و لیکن اهل‌معنی حر ام‌داشتند » که‌شروت‌حلال وحرامیکی است ا گر در حلال‌بروی‌نبینندیدویراباحدغرورت‌نبردی طلی‌حر ام کند؛ ۳ درشهوت میاحات‌نیز برخود بسته‌اند تاازدست شهوت حر ام خلاص‌بابند» (۱) هر کس ازمقام پرورد کارخودیترسد ؛ و نفس راز هواباز دارد » در بپشت جایگزین شود . ۹ چنانکه‌عمر - رضی الن‌عنه - گفت : «هفت باز از حلالدست‌بداشتم ازبيم آن که درحر ام افتم» ۱ دیگر ان که نهس‌چون بتنعم خو کند درمیاحات » دئبارا دوست گیرد , ودل‌در | ن‌بندد ؛ ودنباپشت وی گردد ومر لابروی دشو آرشودو با (۱) وغفات اندردلوی بدیدآید ۱ واگر کر و مناجات کند لذت ان نیاید » و جون شهوات میاح ازوی باز داری » شکسته زر ندورشود و از دنا نفور گردد وشوق نعیم اخرت اندروی ردیل | یدواندرحال‌حزنو 0 يك‌ت-بیح‌چندان دردل اثر کند که اندرحال شادی و تنعم صدرث ۱ ۱ ن نکند : و مثل نس ‌همحو ن بازاست که‌تادته ی‌,دان کنند که مر ورااندر خانه کنند و چشم لو بدوزندتااز هر چه‌دور بو ده‌است‌خو باز کنده ۱ زنگام| زره | ندك گوشت‌همی‌دهندنابا بازداز الفت گیرد دمطیع‌و ی 9 دد ؛ همحنین نفس‌را باحقتعالی انس بیدا نیاید تا | نگاه کذاو راازهمه‌عادتا فطام )0( ۳ ورام‌چشمو گوش و ز بان ندر تبیدی ای کرش وخاموشی و بی‌خوابی وی‌رارباضت نکنی وان اندرایتدا برری دشوار بود چناننکه بر کودك که‌وی رااز شیر باز کنند ۳ پس از آن چنان شود که اگر نیز شیر بستم بوی‌دذهید تجو رد. ِ ۱ نحه برذی ءالب‌نر است | نر | لاف کند. ۱ نک س که شادی وی دیحاه هو گزم اسات 7 ان و نرا که شادی وی بمال وترو ست خرج کند 6ص همحنین هر کر| سلو ت گاهی است‌جز حق‌تعالی | نر ابقر ازخو دحدا کنده وملازم ان گردد که‌جاو بد ملازم أن خواهد بود؛ هر چه ویر وداع خواهد کرد روزمر - امروز بی‌م رل باختماز بابد که همه و داع کر ده شود؛ وملازمدی حن‌تعالی اسشت؛ چنان5ه حق _-سبحانه‌و تعالی- وحی کرد بد او دعلیه السل که : «یا داود ملازم توعنم» مرا ملاژم باش > . و رسول - علیه السلم گفت که ۰ چبر ثبل در درون من دمید که *اجیت من) <یدت فا نك مار 43 هر کر| خواهی‌ازد ثبا دوست دار که ازتو بازخو آهند شبن ۴ . علاامت و ی فیکو بدانکه علامات خوی نب؟ / نست کهحق‌تعالی در ور آن همی گو بد آندر صفت رت تس سس سس یی » مس صیانیت تچ ی سرت عي غیت تس پم وی و دپ وی . (۱) سر کشی و عصیان بواسطه فراوانی نست ۰ (۱) از شیر گرفتن کودك ۰ (۳) دلشادی - ۱-پاب تسلی خاطر. -2۶2- صفت موّمنان : «قدا فلحا له منون : الذ د. هم‌فی صلا تهم خاشعون و الدبی هم ع اللغو معر صون (» ناا نجا که صِ : «آو لك همالوار ون (»ودر | نجا که ۳۹ ۰ «(:)آبون العا بدونالجاه‌دون(۳)» هت نها که وتان : «و بشر اامو منین اِِ« وان که گنت : وعیادا حم‌الدین امشون علای‌الارض هو زا و اف خاطدهم الحاهاون (و اسلاما (6۶» و هرچه اندرعلامت منافقان گفته است ‏ همه علامت خوی بدست ؛ چنانکه رسول - علیه‌السلم گفت : «همت من نماز و ررزه وعبادت است ؛ وهمت منافق طعام و شراب 4 جون ول : حاتم‌اصم كت رحمه‌الله‌علءه و 2 «مومن ب ت و مشغول دو د 4 وم‌‌فق بحرص وامل » رمومن م ازهر کس ی یمن بو ۵ ۹ رازحق تعالی ومنافق 7 همه کس :, سان بود گر از حق‌تعالی ؛ وموّمن ار همه کس تومید بود ۳۹ از حق تعالی » ومنافق تیم ان امیددار دمگر بحق تعالی 4 و موّمن‌مال فدای‌دین کنده ومنافق دین فدای مال ؛ موّمن طاعت دار دو گر بد ومنافق یت نان وخندد؛مومن تنهائی وخلوت دوست دارد » ومنافق زحمت ومخااطت دوست‌دارد ؛ مومن همی کارد و گ‌ثر سرد که ندرود ) ومنافق نمیکارد وطمع آن دارد که بدزود ؟, و گفته‌اند : قکوتشو ان یه که شرهگان بود و ؟ م گوی و کم‌رنج و داتت هه گو ۳۰ صلاح‌جو یو مسارطاعت و اند زلی( ۱ اندكفصول » و یکو خواه‌بو دهمگنانر 1 2 9 هم ِ نب؟ و کر دار دمشفق و باوفار آهسته صور وفانع و شون و مب بار و تنك‌دل(" 1 شبن و کو با دستو کو ناه طمع بو ۵ 4 زه دشنام دهد و نه تن کنده تفن و ره سبخن چینی کند 4 ند فحش گوید و یه شتات رده بود » نه کین دار دونه حسود بود » تیش نی گشاده‌وز بان خوش » دوستی ودشمنی وخشنو دی و خشم- ی برای حق تعالی بود دبس 9 بدانکه تردن خوی‌بکوا ندر بردباری و احتمال دید ۱ رل 4 چنانکه‌رسول را علیهالسلم ۳ سسباز بر تحانید ندودندان بشکستند گت ت۳۰ رارخیدایا در شان‌رحمت- ۱۸ هر 11 مومنان رستگار بشرد زد : کسا سکه در نماز :ود خشو ع دار ند » و کسانیکه از سهوده دوری جویند ۰ (۲) این چنین کسان میراث بر ند(بهشت‌را) ۰ (۳) توبه کنندگان وعبادت کنند گان وسیاسگزاران () مزّده بده مومنان‌ر | (۵) بشد گان‌ر حمن ] نکسانند که با شر م و ]زرم و بر زمین روند» وچون با نادان گفتگودار ندسلام کو بند )2( <عاکاری. لغزش . (۷) نازك دل -رقیق| لقلب. کرد کن که نمی‌دا نند . ابر اهب ادهم 2 ها علیه 7 اندر دشت همی شد » کرک بوی ر سید اگفت : او بشده ؟ گفت آری » گفت آ بادانی کجاست ؛ اشارت بگسورستان کرد , گفت : من ۳ بادائی ۳۰ ی‌خواهم ! گفت زا جات 4 لهگری چوبی برسروی زد ۱ خون | ۳ ۱ جون‌اصحاب ابر اه.م ویر بدیدند گفتند ای ابله ابر اهیم ادهم ات لشگری ات فرود ره ویای وی بوسه دادو گفت: من بنده‌ام - گفت : ازان گفتم که بنده خدای تعالیام - وچو نآ بادانی برسیدم اشارت , گو ان کر د که آ بادانی تیجاست گفت : ازان گنتم که اين‌همه ویران خواهدشد پس‌گفت : چون سرمن بشکست او را دعاگفتم »گفتند : چرا ؛گفت : دانستم که هرا دران ثو اب خواهد بود سب وی »4 نخواستم که نصیبهن از وی‌نیکوتئی بو د 2 نصیب وی از من بدی بود ِ بوءثمان حبری رایکی به‌دعوت خواندتا ویرا بیازمایده چون بدر خانارسید اندرن‌گذاشت ‏ و گفت چیزی‌نمانده است » او برفت » چون بارء راه بشد ازعقب‌برفت ووی. | بخواند ی , وجندبار همحدین همی کرد ووی‌را| چون‌همی خواند باز میأمد و جون همی‌را زد باز هحی شد» گفت : نیمار ) ت حوانمردی ( گفت ِ این کهاز من دبدی 9 است جون بخوانند بناید 4 وجون پرانند برود » این‌را و ؟ و رك روز خاکستر ؛ بر سر وی‌بر جنرد از باهی 4 حامه را با کرد و 9 ۳1 د » گفتند : چر امک ۳1 دی ؛ گفت ۳۹ که مستحق آ نش بود . و باوی بخا کستر صلح کدند حای‌ش؟ ر یود . (یکی از بزرکان) برنك سیاه بود » ودر نیشابور بدر سرای ۱۳۳9 چون وی گر مابه شدی‌خالی بر د ندی - روزی خالی کردند وی اندر گر مابه‌شد» گرمابه بان‌غاول بود » روستائی در گرمابه‌شد " و یرادید » بنداشت 45٩‏ وی ۱ است از خادمان گرمابةٌ ؛گفت » خیز آب‌ببار » بیادرد» گفت: برخیز گل بیاور‌بیاورده وهمحنین2 ی‌را کار همی‌ذر مو د.ووی‌همی کر د » جونل ک مابه بان‌در آ مد و آوازروستایی تشک که وی‌را کارهمی قر ماید ) پترسیدو بگر: بخت ‏ چون‌بیرون 0 گفتند : گر مابه بان بت ازاین و امه » گفت : 5 مک کم | ان و است که‌تخم بنز ز دراگ نیز لكسیاه بنپاد . (۱)غلام - سیاه . ۳ عیدا لل4 در زی 7 اتقیقازر ِ از بزرگان بوده‌است 4 گیریویرا دررئی‌فرمودی چندبان وهر باز سیم قلب بوی دادی ووی ستدی » بکبار عایب بود » 9 دسیم‌قلب کِ۳ و 4 چو ن باز آمد گفت : چر ۱ چنین 1 دی , که چندین بار استکه وی با من همی کند ۱ وبروی آخکرا| نکردم واروی می‌ستدم » تامسلمانی دیگررا فر فته نگند او اس - رحمهالله علیه - همی رد ی و کودکان سك همی انداختندی اندروی» گفت باری ۲ سنکگ خر داندازید تاساق هن‌شکسته نشود که آ نگاه‌نماز برپا نتوانم کرد ۱ ث" یکیاحنف قیس رادشذامهمی‌داد ۱ و باوی‌همی‌رفت ووی‌خاموش »چجون‌بنز دی وا خویش‌رسید بایستاد و گفت : ا گر باقی‌مانده‌است اتخای اه بگوی که اگرقوم من بشنوند ترا بر نحانند . دنی مالک دیناررا گفت «ای هرایی .کب ناممن اهل بصره 3 کرده بودند » توبار پافتی ۱ اینست نشان کمال حسن.خلق که این‌قوم رابوده‌است ‏ واین‌صفت کسا نی باشد که خویشتن بریاضت ازعفات بشریت با کرده باشند » و حزحق تعالی را نبینند » وهرچه نیندازوی سنند و هر کسی که آزخویشتن نهاین بیند ونه چیزی اناد که مانند این‌بود - باید کهغر ه نشود و بخو بشتن گمان 1 خوبی نبرد ۰ ورد[ 1 دل بر وردن وادب ردن کو د کان بدانکه فرزند امانتی است اندر دست مادر ویدر» و دل وی باك است چون جوهر نفیس » و نقش بر جون موم و ازهمه نقثا خالی است » وجون زمین راك اش که هر تخم که اندروی افکنی برو بد : ا گر نخم خیر نک بسعادت دین و دیا رسد » و مادر و پدر و معلم اندر ثو اب شر يكت باشند و ۳ بخلاف این بودیدبخت باشد و ابشان بر هر چه بر ایشان رو د شر يك باشند که حق تعالی همی گو ید : «قوا اشسکم و اه ۳ نار آ» و کوداه رااز ی دنب نگاه داشته. ن اولیتر که از انش دوژح نگامدارندو: نگاهدا* - وی ابادب‌داردو اخلاق یکویوی آموزدراز ی قرینبدنگاه‌دارد: که‌اصل‌همه‌فسادها ازقردن بدخیزدواورااندرتتی وجامه‌نیکو آراستن خو نکند :که | نگاه‌از آن صبر نتواند کردن » وهمه‌عمر اندر طلب آن ضایع کند لکد تا او اندرابتدا حید کند : تاآن که ویرا شیردهد بصلاح ویکوخو وحلال خوار بود + که خوی بد از داره ند ارت درگ 4 وشیر که ازحر ام نز بلید بود» وچون گوشت وپوست کودا ازان بروید طبع ویرا باز آن مناسبتی پدیدآ ید که پس‌از بلوغ ظاهر شود » وجون ز بان دی گشاده گر دده باید که سخن وی الله باشد » واینو بر اتلقین ورن وجون چنان شود که از بعضی چیزها شرم دارد »این بشارنی بود » و دلیل آن بود که : هر 45 نور عقل بروی افتاد » ازشرم شحنه سازد ‏ که وبرا[ برهر چهزشت باشدتشویر ۳ دهد . ۱ و 3 ل‌جیز ی که بیداشو د شره‌طعام بود: باید که ادب‌خو ر ی رها تفت رات خورد » و بسن بووین » و شتاب نخورد» و سیار نخورد و خرد بخاید » و چشم بر شمه دیگر ان ندارد ونا يك شمه فرو نبرد دست بر در از نکند؛ و گاه گاه نان‌نپی ۱ دهد تاهمیشه خوبا نان‌خورش نکند؟ و بسیار خوردن! ندرچشم وی ز بت ناو گو بد که این کار ستوران وبی‌خردان باشد» و کودك بسیارخوار را اندرپیش وی عیب کند» . و کودكك باادب د اقا ک بد» تارگ میاهات اندروی بچند ووی نیز بخیان 3 وجامه سییدرااندر چشم‌وی بباراید» وحامه ابر یشمان ورنگینر انکو هیده‌دارد وگو بد: | ین کارز نان باشدو "رعدایان!" و خو بشتن آر ۱ کار فان دنه کار مردان. ٩‏ و نگاه داردتا کودکان که حامه ابر یشمین‌دار ند وتنعم کنند باوی .نیفتند و ایشانر انبیند که آ ن‌هلالدوی‌بوه که‌وی‌نیز آرزو کند؛ وار فرین بدنگاه دارد که هر کودك که و بر | 3 نگاه ندار ندشوخودروغ‌زن‌ودزد و لجوجو بیباك گرددو بروز گاردراز آن‌اژوی‌نشود. ۰ وچون‌بدبیر ستان دهد قر آن‌بیامو زد نگاه نا خبار وحکایات پار سایان سیر ۳3 صحایه و سلف‌مشخو ل گزد؛و ۱ # نگذار ۵ که‌باشعار که ۵ بت عشق رنان وصفث| تقان ۱ بود مشغول شو ده و نگاهدار دویرا ازادمی که که ید که‌بدان‌طبم اطیف شود که‌نه‌آن ۱ ادیب بوده بلکه آن شمطان بود ‏ که تخم فساد اندردل وی بکارد. رجو ن کو دك کاری نات بکنده ودحوی مکو «روی تفه و ور | اندر ان‌مدح 5 (۱) خجلت وشرمساری. (۲) نادانان- خودیسندان. (۳)مردان زن‌صفت. ۱ سوب آن‌سوی ۱0 جبزی‌دهدو برا که بدان‌شادشه دواندر و ی برو 0 ۱[ ۳ رخطایی ۷۳ باگوید زگ‌باذو نار نادیده‌انگارد تاسخن خوار نشود: که! کر بسیارباوی‌گفته ا بددلیر شودو آاشکار انکند؛و چو معاو دن کنده تیار اندر سر ئو بخ کند و 3 ید رنپار ۳ کسی ازتو این نبیند و نداند » که رسوا شوی میان مردمان؛ تر ابپیچ کس ندار ند! و بدر بایف که <شمت‌خوش باو ار دار د» ومادروبر ۱ در تر ساند» و نگذار 3 که بروز بخسبد: که کاهل شود؛ وشب برحای نرم نخواباند: تائن‌وی قوی شود ؛ وهر روز بکساعت اورا ازبازی بازندارد تافر هیخته شود ودلتنك نشود که ازان بدخوی گردد و کور دل شود واو راخوباز کند بای همه کس تواضع کند» و برسر کودکان‌فخر نکند ولاف نز ند واز کودکان چیزی فر انستانده بلکه بدیشان دهد؛ واورا گویند که ستدن کار گدایان باشد و بی‌همتان؛طمع‌زرو سیم که از کسی فراستاند البته راه‌باز ندهد که از آن‌هلاك شود واندر کارهاء زشت افتد؛ واورا بیاموزدکه آب بینی و دهان اندر بیش مردمان نبندازد؛ ویشت بامر دمان نکند» و باادب بنشیند ودست‌فر ازیر زنخدان نز نذ: که آن دلیل کاهلی بود» و بسبار وه ند» و الته سو گندنخو :9 تاثیر سید سخن کین وهر که م مپترازو بود اورا حرمت دارد واندر پیش وی‌ارود» وربان ازفهش و (عفت نگاه دارد. وچون متام ویرا بز ند و بد تافر باد وجزع ۰ بسیار» وشفیع ند نگیز اند وصبر گدد و گوید: : کارمردان این ۰ باشد» و بانك داش من کار رزان و رستاران باشد, وجون هفت‌ساله‌شدنماز وطهارت فرانمابه‌برفق ؛ وچون‌ده‌ساله‌شد » اثر کر نکن بر ندو ادپ کند ووزدی وعر امخوردن ودرو غ گفتن اندر بیش چشمو ی زشت کند از همیشه آنر اه ی نکوهد. چون‌چنن ؛ «رورند )ه رگه که ی انس راداین داب‌باوی بکو بژد ؛ که د«فصو داد ما نس که بندهر | لو ت‌بودبر 1 نگ طاعت‌خدای‌تعالی کند ۱ ومقه‌وداز دنیازاد آخرتاست » که‌دنیا با کسی‌نمیمانه » وهركبزودی وناگاه فر آیده و نيكبخت آن‌بود که ازدنبازاد آخرت‌بر کیرد ۳/۳ حقتعالی رسد » و صحبت بپشت ودورخ ویراگفتن گرد »و ثو اب وعقاب کار ها باوی‌همی گوید ۱ چون‌ابتدا باادب برور ند این‌سخنها چون‌قش اندرستگک باشد وا گر فرا گذاشته باشندچون‌خاله ازدیوار فرور بزد . ". .۵« ۱ 9 وه سوم ی ی ۰ ۰ بآ آ۰««ص«سحس سب سهل استر ی شب و رد زر حم ۵ - :«سه‌ساله‌بو 5 شب‌نظاره کر دم ی‌اندر خاكخویش مهد بو سو ار - ار علیقات هتهار اختشی و بکیار 3 ۳ ن خدا براکه ترا بیافرید یادنکنی‌ای پسبر ؛ گفتم که ارت و زد یاد کنم ؛گفت که : شب که اندرحامه‌خواب هه ۳ دی سذبار ۳ ی - بدل‌نه بز بان - که‌خدای باعن است وخدای (من‌همی ذ نورد وخدایهر امسند » گفت :چندشب آن همی گردم؛بس سك اه رشبی‌هفت. ‏ 2 4 همی گفتم مس حجلاون این زدردل من‌افتاد ۱ چون‌سالی ۳ ۱ افش کات 3 نجه‌تراکنتم بادداز همه مرا نگاه که ترادر گورن‌ند ؛ کهاین فسنت کته ترادرین حپانو گز آن حپان 1 جدسال آن‌همیکفتم تاحلاو بت ار درسرمن بد وک | مگ .بس بل رورخال‌مر ات : هر که حق‌تعالی باژی‌بود و بوی هه 9 د ووی‌راهم تا نکند » ز "۳ تامعصیت اکنی » گهری‌تر اهمی یت وف اهر ابه‌علم فرستاد » دلمن تراکنته میشد» گفتم وت کرقه بیش مر ستید 4 ۳ فر 1 شرس ای ساله بود چون‌ده ساله‌شدم ببوسته‌روزه ۳ ونان‌جوین خوردمی نتادوازده‌ساله شدم » سال سیزدهمه مرا مسهلُدردل‌افتاد. گفتم : رابه بصر ۵ فر ستید ثایر س سم » شدمو پرسیدمازجمله عاما»جل نکردند » به‌عرادان 0 ۳ نشان‌دادند 1 نحاشدم ‏ وی‌حل کرد امداتی بازی‌بودم »س بالستر ۹" آمدم و بيكك درم سیم<-و خربدمی و روزه 5 وبدان ۱ گشادمی نان خو و وتان بيك درم سیم تن گر دمی » بس‌عزم م کردم که سه شبانه‌رور هیچ نخو رم تایدان‌قادر شدعس‌فر | پنج‌شدم وفر آهفت‌شدم » تابتدر بج‌ببینت َو پنجر وزر سبانیدم که هیچ‌چیز نهوردهی »2 بیستوپنج سال‌بر بن‌حال صبر کردم بایستادم وهمه‌شب زنده‌داشتمی 6 اینحکایت برای‌اعن کررده آمدتا معلو کر دد که کاری که ِ بو د» نخم آن‌در ک اف‌کنده باشنث . بیدا کر دن‌شرابط مر بد آندر [بتدای‌مچاددت وگ نگی رفتن راه‌دین در 9 ماب بدانکه هر که بحق نرسید ازان بود که راه نرفت » و هر که راه‌نرفت ازان بود که طلب نکر د وهر که طلب نکردازان بود که زرا نست وایمان وی تمام نبود ) وهر که بدا ند که دنبا منغص است ؛ وروزی جند است ؛ و أخرت صافی استوحاو بد. ۱ (۱) آبادان خوزستان ۲(۰) شوشتر . 9۳ ۸ است ‏ ارادت زاد 7 اندروی تانق ار " وبروی دشوارنبود که جبزی حقیر اندر عوص چیزی نفیس دهد : که امروز کوزه سفالین بگذاشتن تافردا کوزه‌زرین فر استاند بس دشوار نبود . سی سیب همه "قصیرهای خاق ضعف ایمانست » وسیب‌ضعف ایمان‌نایرسیدن راه بانست که دلیل راه است » ودلیل برراه دین علماء و برهیز کرانند » واين معنی امروزه بوشیده است » بس‌چون راه‌برو دلیل‌نیست ,راه‌خالی نهاید » وخأق ازسعادت خویش باز مانده است »که دوستی دنبا بر علماء غالب شده‌است : دچون‌ایشان‌اندر طلب دنیا باشند ءخلق را از دئیابآخرت چون خوانند ؛ وراه دنیا حز ضد راه آخرت نمست : که دنیاو آخر ت جول مشرق ومغر ست که بر کدام که ار دیکتر هیشو د » از آن دیگر دورار هی دوف : سا کر کم را ارادت حق عزوحل » واز آ نله باشد که‌حق‌تعالی همی گوید ۱ «و من‌ار اد الاحر ‏ و سعی لها سعیها (۱) » بارف بداند که 7 که‌آن سعی رفتن راه است » و رو نده رااول‌شر | بظ فیت 5 بایدیسای و رد »و آنگاه بت آو 1 ی که بوی اعتصام 9 أ نگاه حصنی وحصاری که یناه با وی دهد : ایا شرط اول آنست که حجاب میان حق وخودبردارد » از آن قوم نباشد که حقتعالی‌همی گوید : «و جعانا من بن ایدیهم سد | و من حافهم بدا (۲)» وححجاب چپار ست : مال وجاه وتقلید دمعصیت : آما مال از آن حءبواب است که‌دل مشغول ممدارد ‏ وراه نتوان‌رفت الابفارغ دای : باید که مال از بهش بر کر و : مگر بمدار حاحت که اندر آن مشغله نباشد ) اگر کصی باشد 4 هییج جبز ندارد و تهمار وی دبگری می‌دارد ؛ راه وی زوة تر اتسام کند : [ما رواب واه و عشمت ندال برخیزد که بگریزد 4 وحجابی شود که وق را نشناسند » که چون نام‌دار شد هميشه بخلق و بلذت وقبول خلق مشذول باشد » هر که از خلق لذت یابد بحق نرسد . (۱) .هر که دیگر سرای را بهواهد و برای بدست آوددن آن بکوشد و بپوید . (۲) و نهادیم از از پیش روی ایشان بندی واز بشت سرایشان بندی . 9 ۱ ۱ ۰ بسصسصسصسپدپدپپدس«سصسصصسسصسدددپسحسص,٩ص+(صپ۰صبج-صص۰«ب«۰«۰حبد۰ححببساپسپبپبس‏ اس صسصحصدجصدعجصدعجععصعسعس۳س۳۳۳ع-عع۳ععع۳ععصععع۳س«س۳س۳«۳<س۳<۳-۳-ص-۳<۳<-«-«ح«ح_طح«طثحث۰ث_طد«ثحث«ثحث«ث«فث«فحثسفبساسا ۰ و ما ملد حعچاست . که چون مذ‌هب کسی اعتفاد 3 د» و برسییل حدل سخن وی بشنود » هیچ چیز دیگر را از-در دل وی حای نماند : باید که آن همه فراموش کند ‏ و بمعنی لا( 4۱۱۷۱ ایمان آورد ؛ و تحقیق این آن بود که وی را هیچ معبود نماند - که ویر طاعت دارد سر دای تعالی ۳ هر که ه-وا بر2ی عالب‌شد »هو ٍ_ د وی‌بود »چونا ین حالحقیقت شود » باید که کشف کارهاازمحاهدت حوید نه ازمعادلت آماموهیت ۳ ههین | سرت که‌هر که ِ ر فعصید ی ای ِ دل‌وی‌تار يك. ی بود» حق و بر | و1 ی شود ؛ خاصه قوت حر ام بکه آن اثر که فقوت < ال اندر نور دل کند » هیچ دریگ نکن ایا که ارفوت ولقمه < ام حذر کند و فوت حزحاال نخورد ۰ وه ر که خواهد که اس رار دین وشر بعت و را من‌کشف شود : بیش از آ نکه ظاهر شرع بداند و همه معامله تما | دوخ 1 همحون کسی بود که ون تسیر فر آن بخواند بیش از | نکه تازی بباموزد » وچون این‌حجابپا بر گرفت » عثل وی چون کسی بود که طپارت کرد وشايستة تفار گنک » اکنون ویرا بامام حاحت بود که بوی اقتدا 39 ۰ وایرن_ پپرست : که بی ببرراه رفن زاست تباید که راه بوشیده است ؛ وراه ش‌طان بر اه حق آ میختهاست ؛ و راه‌حق بر ات وراه باطل هار بی دلیل‌چگونه ممکن گردد راه بردل ؟ نخان مر وه ۰ کارخویش حمله باوی بگذارد. رت تصرف خود در کی ؛ و بدا نب که مذفعت وی درخطاه بر بیش از آست که در صواب <وش هر جه از بر بشنود که وحه آن ندآنده باید که از قصهُ هو سی و خر غلموما! لام باد 11 زد 4 4 آن حکابت دور اک‌پیر 2 مر وشست د 4 مشایخ آچیز ها بدا نسته‌اند که بعقل فر اسر آن نتو ان شد , | زدر روز گارجا لینوس بکی‌راا نکشت راسن دردخاست ) ۹ نافص‌دارو برانگشت وی مینپادند وهیج سود نداشت .جا ,نوس دارو بران آن انکشت ننباد ) زور کرت جچب وی ناد گفتند : چه ابلپی است » درد سنا ودارو | نجا چه‌سود دارد ؟ انگخت پترشد ؛ و 0 بود که وی دانسته بودکه خلل اندر اصل عصب افتاده س سجاه ست ساس وس بت )۱( تمام کند خانمه دهد ۰ (۲) پیران. ات است » و دانسته بود که اعصاب‌از دماغ ی اس ,وا نکه‌ازچی‌خیزد جانب‌راست رود » و آنکه از رات اید بحانب چب رود » و مقصود از این مثالی است تا بدانند که اندر باطن م مر ید وج تصرفی تیا تباید که بود . از خواجه بوعلی‌فار مدی شنبدم که گفت : * ,کر اه باشیخا بو القاسم گر گانی خوابی حکایت کر دم ؛ بامن خشم گر وت ويك ماه‌بامن‌سخن تن هیچ سیب ند نستم یا نگاه که تفت که : اندرحکایت خواب چنین گفتی که و که شیخی ؛ در خواب با هن سخنی گفتی اندر 1 ۷ خواب ۵ ن گفتم : ج چرا؛ گفت : : ا؟ راندر باطر- ن وجر ار | جای نمو دی اندرخو آب‌برر بان تو ار ۵د ی * ۱ جون کار به‌بیر تفویض کرد 4 اول کار ببر باید کهو بر || زار ورن که‌هیچ ۱ وب گرد وی نگردد ‌ و ان حصارجمار دبوار دار د : یک ی خلوت 2 یکی خاموشی دیکی ۹۹4 ون؟ ی‌یخوابی کی راه‌شیطان «سررگ دارد 4 و بیخوابی دلراروشن گرداند 4 وخاموشی ترا کین کر سجن از دل وی باز دارد 4 وخلوت ات خلق‌از دل ودی بگرداند و راه مد شم و گوش وی بسته گرداند . ۱ سهل لسثر ی ۳ رد که ا,دالاف که ابدال شدند »بعز لت و ۳3 9 خامشی ۳ بیخوابی شدند 4 [ جوف از راه مشفله ببر2 ای بر خاست 4 ۱ ۳ راه رفتن گیرد : واول راه ان بود که عقبات " راه‌پیشتر بر یدن گیرد وعقبات راه صفات مذموم است اندر دل» ۱ ۳ آن کارهاست که از ان بباید گر یخت » چون شره مال وحاه وشره معم و و آن نی تگیرو ریا زغیران » تا مادت مشغله از باظن قلعم افتد» و دل خالی شود و باشد که کسن ازاین همه خالی باشد وبيك چیز بیش آلو ده نباشد » پس جهد قطم آن‌کند» طریقی که شیخ و هقی توی کر واه کهرایه بخ لفق ۱ "اکئون چون زمین خاا ی کرد تخم پاشیدنگیرد ۳-۳ م د کرحق تعالی است » جون ازغیرحق تعالی خالی باشد » در زاذیه بنشیند وال ال کرد بردوام - بردل و زبان ‏ تا آنگاه که بز بان خاموس‌شود و بدل همی گوید بر دو ام ۰ آنکه دل نیزاز گفتن " ساز ایستد » ومعنی کلمه بردل عالب شود _آن معنی که حروف نبود » وتاری وبارسی (۱) گردنه‌ها ۰ (۲) ریشه . 2 ۱ دا مد ده سا دس مه وه و و وه و و هد ده مات ود ستاو و وا و و ماع و وس سا سس سا هه هد دجم ما جرج صاجام صاس د وا 0 اد هدام وم ده دم و و داد شام ده ده هه نیو د که گفتن بدل حجدبت بود» وحجدت عااف وت ]۲ ۷ نحم است ره عین تخم ) ان معی باید که اندر دل فت دا ومستولی شود ۲ عالب گر ات جنانکه تکلفی رشن دل رابران دارد - با که‌چنانعاشق شودکه دل را بتکلف ازان‌باز نتوان‌داشت. شبلی .۰ و به علره " بامر ید وش حصری گفت که ۷ اگراز حمعه را حمعه که بنز ديلك موه ن‌آبی»وجز حق‌تءالی بردل‌تو گذردحرام‌بودبرتو بنزديك‌من ۱ مدن.» س <ون دل ارخار وسو اس‌دنما خالی 13 رد » وین ن<م در وی بنهاد ) هیج‌چیز 9 باختبار تعلق دارد»ءاخشار داارنجا بود»بس از ینمنتظر همی باشد تاجدرو ردو جه بیدا ا ید وعا ب آن‌بود که‌این‌تخم ضاییم او د که <قتعالی همی گوبد«می کان بر زا ی جرا ت الاخر ة از د ژه قی <ر زد )‏ ی گو ند 1 ر که‌بکار ‏ خرت‌بردازد 4 و نخم بباشده ما ۳ ررادت اررانی داریم 6 و از بنیجا احوال مر بدان مختلف باشد : که کس باشد که و بر ا در مععی ادن کلمه اشکال بدید | مدن گیر د» وخیالاء باطل‌بیش وی‌اید ؛ و کس باشد که‌ازین‌رسته چنانکه اندر خواب بو د » با چشم باز کر ده بود که ۱ ن همی منت . ۳ قی ارشن احوال دیگر بودکه زج ۱ ل درازاست واندران فایده مود + که ان راه رفتن و نه راه گفتن 4 وهر کسی را ری دیگر نی ۱ رل ۱ و نکه راه مه خواهد رفت ؛ آن او لیت رکه‌از آن‌هیچ‌نشنیده باشد » که انتظار ان دل وی را مشغول نکند و <چاب گر 3 . ۱ آن‌‌قدار که تصرف ءام رانآن راه است نا اسحاست ‏ واز گفتن و اس ۳ ۲ بدین ایمان بدیدار أ رف که سشمر ع ما این را منکر ند زهر جه از تعلم عاد؛ ی‌اندر گذشت با ز نکنند اصل روم اودر ولا ج دهوت وفر ج و شکستن سره ان در دو بدانکه معده چون حوص ُن اش 1 وعروق که از وی همی شود بهفت‌اندام جون حوساست » ومنبع همه ش‌وتپا معده است ‏ داین غالبتر ین‌شهوتی ۳ دمی» ۵۱ شهونهه دیگرست : که جون شکم سیر شد شهوت نکاح یمان ک 3 » و سشپوت فرج فام نتو ان کرد الا بمال مس شره مال رد ید ۱ دید ) وم-ال ردست نتوان اورد الا بحاه 1 وحاه‌نگاه نتو ان واشت الا بخصو مت با خلق ؛ واز ان‌حسد وتعصب وعداوت و کیروریا سح دد دل اید . س معده‌فر راگنا تایه معصیتپاست » وزیر دست‌داشتن شکمو ۳3 بت عادت ۳ دن‌اصل‌همه خی رهاست. و ما اندرین اصل‌فضل کرسنگی ب؟ بیم پس فایدة گرسنگی‌بگوييم » پس‌اختلاف احوال مردم در آن‌بگوييم » پس‌طریق رباضت‌درانداه خوردن بگوئيم ۱ پس‌آفت شپوت ور فرج و ثواب کسی ؟ -4 خویشتن از آن نگاه دارد بگویيم » انشاءالة تعالی بدا کردن فضیات گرسنگی بدانکه رسول - صلی ال علیه و سلم _ گت : « حپاد کنید با خوبشتن بگر ۳ و تشنگی که‌تواب این ثواب‌جهادست با کفار ۰ و هیچ کردار نزديك خدای تعالی قوش از کیرات و تم؟ ی نیست ».و گفت : « هر ۵-5 ۵ شکم پر کرد ویر بملکو ۳ سمان راه ندهند» ؛اپرسیدند که + « که فاضلتر؟ ۰ گت ۳۳ نکه‌اندلدخورد و اندله خسبده و بعورت پوشی قناعت کند» » و گفت: «حامه کینه بوشید وطعام دشر اب خو ر بداندرئيم شکم. که آن‌جز وی است‌از نبو »و گفت: «ندیشه يك نیمه ازعبادنست و وود ردن‌«مه‌عیادت است ».2 گفت:«فاضل‌تر بن‌شمابنز ديك‌خدای‌تعالی 1 نست که‌تفکر و کر گیوی درازترست» ودشمن‌ترین شما بنزد يك‌خدای تعالی ‏ نست که طعام بسیار ورد و ب سبار خورد و بسیار خسیده و.گفت. *حق‌تعالی بافر بشتکان میاهات کند بکس ی که اند خورد و گوید: بد گرید که دیرا مبتلا کردم بشپوت طعام و او ازبر ای من دست بداشت» کو ا» باشید ای‌فر شتگان که بر همه که بگذاشت‌اندر ببشت درحه بوی دهم و گفت: «دلپاء خود مرده مگردانید ببسیاری طعام و شراب‌که دل همچون , کشته‌است که چون آب اندروی بسیار شود پژمرده شود»؛ و گفت.*]د دمی راهیچ‌چیز برنکنه بترازشکم بس‌بود آدمی الق چند که پشت‌وی راست همی دارد؛ | کرچارة -0۲- اب ۵ لضف نب ادا نبوده سیکی ازشکم‌طعامراوسیکی شراب زا تا و بروایت‌دیگر_دکررا». دعیسی علیه السلم گفت : «خو بشتن گر سنه وبرهنه داریده تاباشد که دلپاء شما حيّ ر | سند»؛ ورسول علمها لصلوة والسلم گفت: ب شیطان| ندرنن آدمی روا ست جون خون اندرر که راه گذر وی بگرسنگی تنک‌کنيد» و گفت: «موّمن پيك‌امعا خورد ومنافق ببفت امعا. وامما روده شکم بود» ومعنی آن است که: شپوت وخورش‌منافق هفت چندان بو دکه از آن موهن. ۱ وعا (42-رصی بدعتبا. گق بد که :رسول گفت_صلی ال‌علیه 9 سلم- که: ایو سته در بپشت می کو یبد نا درتان باز کنند» نتم : «*یا رسو لاه بحه؟ »گنت : « بتشنگی 2 بگرسنگی» ۱ بو حجیفه را پیش رسول -علیه‌السلمآروغی‌بر آمد» گفت: «دوردار این آروغ ۱ را ؛ که‌هر که دردنبا سار ار ۱ حهان گرسنه‌تر» و ع اشه- رضی‌الهعنها تّ همی گوید که رسول- علیه السلم- هر گز سبر <وردی » و بودی که مر | برری ی دی از ۹ 1 شگی تور بشکم وی فزود آدردمی ۰ و گفدمی 7 ان من فدای‌تو باد » چه باشد که‌از دنبا چندان تخوری که در 3 ۳۰ نباشی؛ کت یاء) بشه » الوالعز 7۷ 3 جمله‌برادران و پیغمبران پیش از من برفتند و از حق‌تعالی کرامتها بافتند؛ ترسم که| گر من تنعم کنم درحه من از اتکان زو باشد» روزی‌چند صبر کنم باند دوستر دار م از | آنکه حظ من‌در 1 خرت ناقص شود و هیچ برءن ازان دوستر نسمت که بیرادران رسم) عابشه گنت بخدای که رسول رن بسشتر ازيك هفته زندگانی نیاقت. فاطمه رضی ار عنپا بارء نان در دست داشت دریش ویو آ من صلی انن‌علیه وسلم گفت- این‌چیست گفت- اینيك‌فرص بخته بودم؛ نخواستم که بی‌توبخورم»رسول گز_ علیه‌السلم ازسه‌روز بازاین پیشین طعام است که ندر شکم پدر توخواهدرسید او هر , هد ۹9 بد رضی الندعنه- هر گز سهرور متصل نان گندمین نخو ردند در خانهُ رسول علیه‌السام. او دلیمان دارافی رحمه‌العلیه_ میگو بد که -يك لقمه ازشام کمتر خورم دوستر دار م که همه‌شبتاروز نماز کنم وفضل ر حمها له علیه باخو بشتن‌همیگفت ار چه همی تر س ۳ آن‌می: تر سر که گر 1 بمانی ِ هیپات که حق یکره لمع<مل )۱( بیغمبر ان مبران بزرك وصاحب‌شر یعت. 2۵1 واصحاب وی‌دهد وازتو وامثال تودریغ‌دارد. کهمش رحمه‌اندعله گفت بارخدایا مرا ۳8 سنه وبرهنه همی‌داری» این منز لت‌نزديك توبحه بافتم کها ین‌با اولبای‌خویش کنی» ۱ ما لك دبنار گفت- «خنك کسی را که چندان غله بودکه کفایت وی‌بود تا از خلق‌بی نیازشو ده محمد بن و اسع گفت_ر حمةالنهعلیه_«: یاخنك کسیر ابود که‌بامداد ۳ سثه بو د وشبانگا ۳ رسنه‌و ازحقتعالی بدان‌خشنو دبود», و سهل استری‌رحمهالنه‌علیه گفت : «یزرگان ویر کان دب ن‌نگاه کردند دردین ودنی هیچ‌چیز نافع تر از گر تن ند‌بدند دردئباً و هیچ‌چیز در آخرت زیانکارتر از سبری ندیدند». و عبدآلواحد گفت که «حق تعال ی هیچ کس رایدو ستی نکر فت‌مگر گر ب# » و هیچ کس ما و مگر ۳ ی واز بهر هیچ اکس‌زمیناندر ننو شتدد! اهب قورن بر ۳# کر واندر خبر ست گه- «موسی علیها لسلم- اندران چپلر وز که‌حق‌تعالی باوی‌سخن گفت و۱۳۳ بیدا تردن فراید گرسنگی و [ ات سیر ۵) بدانکه فشال گر ان نه از آنست که اندر وی رنج است » چذانکه فضل‌دارو ز۵ از آنست که تلخ اشتتت:: 7 انز کرت ی ده فایده تا قایده 1 که دل صافی کند نس ارت وسیری مرد را کوردل و کنداندیشه اول ام و بخاری که ازوی بدماغ شود مرد را کالیو !"" کند ۳ | ندیشه بشو لیده شود 4 واز این گفت رسول ‌ علیه‌السلم ۳ که :8 دلراه خویش زنده گردانید بادگ خوردن » وبا گردانید اکن » تا صافی وسمث شود» و گفت : « هر که خویشتن و دارد دل وی زاف ۳ شود واندیشه وی عظیم شود 6 . شیلی - رحمةالنه علیه ‏ همی گو ید : هیچ رو گر 1 ننشست لله راکه اندر دل خویش حکمتی دعبر نی تازه نیافتم : ورسول ی صی آلنه علیه‌وسلم - گفت: "سیر میخورید» که نور معرفت اندر 9 شما گشته شود ِ سس اش فکوامبشت او کرت در گاه معر فت است 1 ۳1 سس :۵ بودن ول ناکت و29 و 4 جنانکه رسول صلی له علیه وسلم - گفت : : « اد یمو ٩۱‏ ر‌ باب) اجنه ۲ ل<وع » سور سوه ز وس ممحبی و - (۱) در نوشتن : بیچیدن - در توشتن ی ذمین کنایه از برداشتن فاصله است برای بمودن مسافتپای ژیاد و رمدبت خیلی کم ۰ ( ۰ (۲) نادان - بیپوش - خرفت . 2 9 ذایدة آنکه دل رقیق شود » جنانکه اذت ۳ ۱ ومناحات ساب واز سبری‌قسوت دو ۳( وسختی دل خیز د ۱:4 هر کر که‌همی کند ۳ مر / بان‌باشد و اندر و ن‌دل‌نشو ‌ چنید ‏ ر توا عله - همی 1 رد که : هر که مبان خود و میان حيق تعالی تویره تام ان ات و | تسه اه کفلزت ساخات بانده هر گنه ان زمر فارده بطر و غفلت در دو زخ‌استو و بیحار گیو عاحزی یی است و سو ۳ سبر ی‌بطر و غفات و رد ک ۳ عاجزی دشکستگی ۳ ۵ تانده‌خو در ۱ بجشم‌عجز نسسند» که بك لقمه که ازوی در گذر د جهان بروی نك وتاريك شو 3 قدرت خداو ند نبیند وبرای این بود که کلید خزاین روی زمین بررسول عرض کردنده گفت: نخواهم » بلکه روزی گرسنه وروزی سیر دو ستردارم » چون گرسنه شوم صبر کنم وچون سیرشوم شک رکنم ۱ 5 فایده کت .سر بو 1 سنکا نر افر آمو شک خلق‌خدایتعالی شفقت نبر ده ار وعذاب ۳ ت فر امو ش کند ۸ وچو ن‌گر سنه شود از 1 ی اهل دوزخ باد آ ورد وجون تشه شود از ۳ ال ق#امت اد 3 وخوفب آخرت ۲ شغفقت ار خلق از در کاهاء اوسه تست ۰ 2 بدین بود که او سف ت علره السلام ۳ ر گفتزد که : خزانه روی‌زمین‌داری چرا کرسنه‌باشی ؛ گفت : ترسم که اک سمر شو درو بشان گرسنه را فراموشکنم . ۱ فایدة انست که سر همه سعادتپا آنست که نفس رازیردست خود کند وشقاوت سجم آنست که حویشتن را ۳ دست نهس 3 4 وجنانکه سئور سر کش‌راجز ار رام نتوان ب ی .آدمی همحنین باشد وین نه رک فایده اف 0 فوابدست جه همه معصید | از شپهوت خیزد » تن شپوت از سری‌خیزد 0 ذوالنون دصر ی - 1 ِ ق و 1۳ ۱ «هر گز سیر تخوردم »که نه معصیت کر دم باقصد معصیت کر دم » عابشه - رضی له عنپا -می ۳1 ید که : « او ل‌بدعنی که از س رسول - علمها لسالام ِ شنق اه سیری بود + که جون قوم سبر شد ندو سیر بخوردند هس امشان مد کفر. کرد 9 . واگر و فایده نبود » مگر آنکه شروت سخن بود وشپوت فرج صضعیف شود » تماء ات که هر که سبر بخورد بمصول گفتن رعیب حستن مشغول‌شود» -.۵9- و شهوت فرج عالب شود 4 و ۳ فرج زگاء دارد چم کِ ندارد 2 اگر شم نگاه دارد ازدرشه دل نگاه نتوان داشت ‏ و گرسنگی‌همه‌را کفایت کند اک ان گفتزد شزگان که "0 کش ان گوهری در خزانه حق تعمالی 4 بدان دهد که دوستش دارد » 2 پر 7۳1 ندهد؟ » 2 یکی از حکماگفته اش کر : "هرهر بد که یلگ سال نان تبی خورد ‏ و نیمه آن خورد که عادت وی باشد خدای‌تعالی اندیشه زنان‌از دلوی‌بر کنن: فایده آنداگ خفتن است : بدا نکه ئم خوردن‌اصل‌همهعبادنپاست » واصل مناحات ششم ود کر وتفگراست خاصه‌بشب » وهر که سیر بخورد خواب‌شب برویعغالب شود » دجون مرداری فد و عمر دی ضایع شود . یکی از ببرأن هر شب بر سفر ه منادی کر دی که : ای مر بدا سبدر مخو زر رد : که 21 سیار خورید 1 و آ نگاه سماز خسنید ) انگاهدر قیامت‌حسرت بسیار خوریدو هفتاد کس اتفاق کر ده‌ا ند که سیارخفتن 1 بسیار خورد ست . وسرمابة آدمی عمر ست ‏ و هر نش ی ازتو گوهری اسنت که‌ندان سعادات 1 زاصیدتو ان کرد ؛ وخواب عمرضایع کند و بزبان آ ورد » وچه چیز عزیزتر بود از ] نکه خواب‌را دفم ند؟ ودر که تبجد کند برسبری .لذت مناجات نیابد » وچون خواب غابه کند »باشد کهاحتلام افتد و شب عسل نتواند د حنب‌بماند واز عبادت‌باز ماند » واندرر نج‌عسل افتد » واگر در گر مابه شود باشد که مره م ندارد 4 و باشد که در گر مابه چشم ور افتدو بسیاری آفتپااز آن تون رگ بو سلیمان دار ) نی میگ و ید : احتالام عهو بشست , واز این‌سبب قکز نان که ن از سیری باشد . ذایده آنکه روز کار بروی فراخ شود » و بعلم وعمل بردازد و جون سار خورد هفتم خوردن ودختن وخریدن وساختن و انتظار همه رف وان خواهد » و آنگاه بطی‌ارت‌حای شدنو طپار ود دن این همه روز گار ببرد : و هر نی سر ماب است گوهری آدمی‌راه وضایع کردن آن‌بی‌ضرورتی ابلپی باشد سری سقطی و رحمف اله علیه - -- که: علی جرجانی را دیدم ساو 6 ی تا او ما مج او ها ی و و مخ وا و ها وا ما ما مخ و و و وا وه ها و و ی و ها ما و اه و و و و او هام ده هه واه مان ماه ماو و و و و و او و اب ها ها و و و و ۵ تا ها سا ما و او و و و ها ها اه و و و و و ۵ و ها ۳8 ست‌حو 9 0 ی‌انداخت گفتم: ج چرانان ۳ ر 3 : مبان این و مبان | 0 نان خورم هفتاد نسییح تفاوت است در روز ۳ 4 سیب جپل سالست نان - نخه ردم » تا نیاید بخاییدن این سود از من‌فوت شود .وشک تا وا هر 4-5 ۳3 ی عادت کند » روزه بر وی آسان شود » واندر مسحد اعتکاف و اند داشت وهمبشه برطپارت تواندبود : وچنین فایده‌ها نز دبک کسانیکه تجارت آخر ت کنند حفیر نبود . بو سلیمی دارانی همی گوید که : " هر که سبر ب<ورد شش جبز بوی دز - اف حلاوت عب‌ادت نیابد » و حفظ وی اندر قرآن بد شود و از شفقت بر خلق محروم ماند - که بندارد که همه حپان سیرست -۰ و عبادت بر وی گران شود 0و شرو تپای‌ویژ بادت شود » و همه موّمنان گر د‌ هسجدها 3 دند ووی ۳ د طبار ۹ و مز بله 3 دد» . فایده آانکه اندك خورد تن درست باشد ‏ و از رنج بیماری و دارو و نازطبیب دعس و رنج رادزدن و حجامت ور دن وداروی تلخ‌خو ردن رسته بود . وحکیمان ط مببان اتفاق کر ده اند که . : هیچ چبر + نیت که هام4 ث اسرتو | زدر دی هیچ ر: ر بان تست مگر اندك خوردن . دیکی‌از حکماگفته است‌که: بهترین‌چیزیکه آدمی خوردو نافمترین »نارست ومضرترین گوشت قدیدست» وجون‌قدید " اندكخوردبرتر است از نار که بسبارخورد واندر خبر ست که : روزه‌دار تانن درست باشی ذایدة آنکه هر که | تیگ خوردخرجوی‌اندك بود » ویمال بسیارحاحتمند نشود ) مم و همه فتپاومعصتباو دل‌مشغو لباز حاحت خیز دبمال ب.یار که چون‌خواهد که‌هرروز چیزهای‌خوش خوردو بسیارخورد همه‌روزدر ر نج آن‌باشد که تاچون‌بدست ۳1 : و باشد که اندرشبیت‌واندر طمعو اندر حر ام‌افتد . ۳ ازحکما هنت کر : چون‌من از کت ی وامخواهم کرد ازشکم خویش‌وام چگ نموت لك وام؛ ۳ مدیگری‌میگوید :هن بمشتر حاحتهای‌خو ش‌بدان‌روا کد م که‌بتراك آن آرزو بگویم . ابر اهیم آذهم برسیدی از نرخ جبزی ی کر ان ات و کر ۲۳۳ -29۷- مر ۱ ارحضوه با لتر لگ - ارران: 9 بدانکه ۳ بت ذایده ۱ آنکه جول بر شکم خودش فادر شد» بر صده دادثٌ وا بثار 7 دن و ۳3 , دهم ۱ ورزیدن قادرشد- چههر چه آندر شکم شد حای ق کت رود و هر چه بصدقه داد حای‌وی دست (طف حق‌تعالی رسول علیهالسلم اندریکی تا شکم فر ره داشت گفت اک این‌که درین حاکردء اندرجای د #9 1 دی بتر بودی بعنی‌آندر صدقه وراه حق‌تعالی. بیدا کردن ادب مرید اندر اندك خوردن بدا نگ در طعام - بس از آنکه حالال بود - بره‌رید فریضه بو د که سه احتباط نگاه دارد. احتیاط اول [ندر اندك خو ردن و نشاید که سکیا از سیار خوردن باندك خوردن شو د , که طافّت آن ندارد و زیان کار بو ده باکه بتدر یج باید ملاچون يك‌نان ازطعام کمتر خواهد کرد يك‌روزباید بت لقمد ت که ِ« روز دو مد وسیمر وز سهلقمه تا در مدت يك‌ماه از نانی دست بدارد؛ چون شته کی اسان بود وازان نصان نبیند و طبع بر آن راست‌باستد» آنگاه آن مقدار که بران ر ار ۳ د چپار درحه دارد در سوه عظیه‌تر بن درحه 4 صد شانست و آن | : نست که بمقدار ضر ور تن قناعت کند» و او ل | «ن اخاز سدهل استر ق است که و ی گفت‌عبادت بحیو استو سمل و و ن‌ِ ۰ تااز تقصان‌قوت نترسی‌طعام مخور؛ که نماز ندستهُ کسی که‌از ۳ دی اطعنت بودفاضلتر از نماز بر بای کسی که سبر بود آماچون ترسی که‌نفسر اباعقل راخللی بوده نبایدخوردن که بی‌عقل زک کر نتو 9 د» وجان خوداصل است. وویرا بر سیدند که توچون‌خوری گفت‌هر سال سفدرم‌خرج من بوده‌است. بيكك درم برنج وبيك‌درم ردغن‌و بيك‌در نگیین جمع کردهی و بسیصدوشصت گروهه! کردمی » دهرشبی یکی افطار کردمی گفتند اکنون چون همی کنی؛ گفت چندا نکه‌افتد. وأندرمیان رهبانان هستند که درروزیيك (۱)ستراح 2-7 گرده. -۵۸- درم سنگگ طعام بیش نخور ند وخویشتن بتدریج باز آن او رده‌اند» درچه آنکه برنیم مداقتصار کند و آن نانی وسیی است از آن نان که‌چمارمنی دوم بوده وهماناکه این سيك شکم باشده چنانکه رسول علیهالسلام گفت « فلث (اطعاع؛ و تلبت (اشرب و لث لا4س وبر و 2 دیگر و واث لاد گر . و بت ۱ رسول صلی لنه‌علیه وسام گفت همه چند کفایت است واین کم ازده‌ شمه بود» عمر رضی العنه مشتر ازنه‌شمه نخوردی » ۱ درسحه آنکه‌بر مداقتصار کند و آن بسه گرده‌نان نزديك بود؛ هماناآندر حق‌بشتر سوم این ازسبت معده | ند ر گذشته بود 2 بحدنیم رسیده» درحوه آنکه يك‌من تمام بود وممکن است که | نبحه زبادت ازمد بود اسراف‌بود» چپار؟ و اندرین یت که در فر آن گفته است «و لا سر قو اانه لابحبا لمسر قین (۲۱» ولیکن بوقت وبکالید و بکاریگر دد ۱ واندرحمله باید که دست ازطعام باز 3 د‌ چنانکه هنو زگر ۰ در وی بود و گردهی ی نکرده‌اند" ولیکن جهد کرده‌اند تا طعام نخورند الا گرسنه شده هنوت باز گیر ند جنانکه هذو 1 ۳ ۳۹ مقداری‌مانده بود. و نشان ۹ سنگی آن‌باشد که برنان بی‌نان خورش‌حریص‌باشده ونان‌جوین‌و گاد رسین "همه بحرص‌تواندخورد چون نان خورش جوید در ۰۹ صادق نبود. وصحابه پیشترین اذنیم مداندر نگذشتها ند» وجماعتی بوده‌اند که طعام ایشان هرهفته صاعی بو و وصاعی‌چپار مد باشد » وجون‌خر ماشو ردندی صاعی و یم ! نیم سیب دانه که بیفتد. و اوذد رضی لدعنه 0 ید طعام من از آدینه تا آدینه صاعی ازجو بوده است اندرعهد رسو ل-صلی ال علبه و سلم و بخدای که از بٍن گر دم نا آنگاهکه بوی سم وبر گروهی تشنیم *"همی وم تر تاه ورسول صلی ال علیهو سلم گفته بود که دوسترین 2 نزدیکترین رد کی باشد که هم‌برین بمیرد ی بر آن‌امرون آنگاه ابوذر گفت : بگردیدید» و آرد جو بپرویزن"" فروکردید » و نان نك پختید؛ و دونان خورش بیکبار برسفره هی نهید ؛ وپیراهن روز از پیرآهن (۱) زیاد روی نکنید او کسانیرا که اندازه‌نگاه نمیدارند دوعت ندارد (۲)اندزه معین نکرد,اند . (۱)۳رذنی. (4)سرزنش کردن (ه) گردیدن: تفییر حالت‌یافتن. (+) الك . -2۵٩- 6۵ و دحا و و بر ۵ اج وان وا و او و و و وان و و و وان و وا و و و وا و و و و و و و ور و و و و وا ما ها هد ها ها و و و ما اه و و وا و و و وا و و و ود ان و و با ۵ و وه و و و و و و و ان مش با و ۵ ۱ و و اب ۵و و ۵ و و با ۵ ۵ 8 ما ما و و و ود ها هر با هه مه و ۳9 شب جدا داشتید » واندر عهد وی چنین نبودید . وقوت اهل صفه(۱) برمدی خرما بودی میان دو تن » و دانه بیفتادی ! سهل تستر ی - فا علیه _ می گوبد که : اگر همه عالم خون گیرد ۰ قوت موّمن از حلال بود» و آن‌انست که موّمن حز قدر ضرورت نخورد ۰ آنکه این اناحتان هه ی گویندکه : حرام که فرا وی رسد حلال شود که ۳ خرما از صدفات فرا رسول ۳ - می‌رسبدوحلال نمیشد . احساط زوم [زدر وفت و ردن و این سه درحه اسن : درحةٌ آنست که ریادت سث روز یم چبر نخورد 4 وگن و است که رث همته اول و زبادت شده است از ده و دوازدهی و ۳3 بوده است ازتایبان که‌خو بشتن بدان درحه رسانیده بود که چپل رور نخوردی ؛ وصدیق - رضی‌اله عنه سار دود که شش روز هیچ نخورد ؛ ابر اهیم ادهم و وری هرسه روز خوردندی . ۱ و گفته‌اند که : هر که جپل روزهیج نخورد لابد چیژهای عجایب بروی | شکارا شود » و یکی از صیحابه باراهبی مناظره همی کرد مه چرا امی<مد - علیه السلم 9 ایمان نباوری » گت . زیرا که عیسی - علیهالسلم _ چپل روز هیچ نخورد و این حز بیغامبری‌صادق نتو ان کر د بیغامبرشمااین تفه اس گفت:من یکیام ازامت وی گر جپل روز بنشیتم دهیج نخو رم‌ایمان آوری؛ گفت: | ورم پنجاه‌روز پنشست ,گفت :زیادت کن» بشصت روز کرد تما که هیچ چیز نخو رد» و آن راهب ایمان ورد دای درجه عظیم است ‏ الااکسی‌نتواند کرد که ویراکاری‌بیردن اذاین عالم پدید آ مده‌باشده که‌آن وت وی ر 0 مید‌از د ومشغول همی تک داند که | گاهی تباید 4 درحه دو ۲ - آنکه دو روز هیج تجورد » واین ممکن ات وچنین سیار بوده است؛ درجه آنکه هرروز یکبارخورد؛ و این کمترین درجاتست » چون فرا دو بار صوم باشد باسراف رسد :که هیچوقت گرسنه نباشد . و رسول صلی النه علیه (۱) دسته‌ای ازیاران پیغمبر که درصفه مسجد منزل داشته | ند . 2 مبلکات و سلم - چون بامدادخوردی‌شا کت ردی » وچون‌شا بگای و ردی‌بامدادنغوردیه» و رسول - علیه‌الصلوة دالسلم عایثه را کفت : تا اسراف نکنی » که دوبار اندر يك روزخوردن اسراف بود . وچون بکبارخواهد خورد » اولیتر آن بود که سحر خورد » تا اندر نماز شام تسب گر تاد و دل صافی گردد ؛ وا گرچنانست ححه بطعام التفات بخواهد کرد » بکبار وقت افطار بخورد ویکبار بسحر احتماط سیم اندر جنس طعام و اعلی آن گندم اتدت نسشته ۱ و بن<و نا بیخته » ومانه <و بیخته *ومپین نان خور ش گو شت وشیرینی است » و کمتر ین‌سر که ونمك ؛ و میانه‌مزو 0 غن) و عادت کسانی که براه آً خرت‌رفتند آ نست که‌از نان خورش برهیز کردند»‌وهر چه‌اندران شهوت خویش دیدند نس را مخالفت کر ده‌اند ۰ وچنین گفته‌اندکه نفس‌چون‌شپوت خویش نا ند اندروی غر ور وغفات , تقیقح و بودن اندر دلب دوست دارد » و مرک دشمن دارد ۰ باید که دنیب رخویشتن‌تنکگ کرداندت زندان وی شود و پرکتان وی بود ازز ندان . ۱ ۱ واندرخبرست که «اشرارامثی الذینیاً کلون م ماطة. بدتراین‌امت‌هن آن باشند که مفز گندم حور ند » ) و آن حرام نسیت که کا وا هم خوردن ر روا بود» اما چون ب ردوام عادت کنند د تنم برطبع‌غالب شود » و بیم 7 بود که بنفلت و بط ر کشده 0 علیه‌الصلوة والسلام ‏ : « پدترین امت من گروهی اند. که 7 1 ن ایشان‌بر تنعم راست بایستاده باشد. وهمه همت یشان الوان طعام والوان حامه بود من مج ۳ ۱ ر‌ بموسی - علیهالسلم - 2حی 0 : «یاموسی دنه راز ۷ باید : که تن‌را ازشپوت بازداری» . وسلف ‌ 3 [ را اسباب‌تتعممساعدتکرده‌است وهرچه آرژوی وی بوده است‌میسرشده است نيك ندانسته‌اند . وهب بن منبه گوید. در آسمان چبرمدفرشتهفاه رسیدند یکی گفت :مروت مهی بداع یا ۳ ۱ |( کر ده . (۲) غذامی که گوشت ند | شنه یا شد. -۱- و مب تیه و 3 هخا اج ها دا و دا ام اج اواج ها و نا وا سا و مخ ها چا سا و هک و جر بل ۵ ها مر ما ها با مخ و و وا و وا در وا وا ان و بخ و با و و ام و و و و و ها وا ها ام اه و و و و ها ها و و و و با سا و ۳ فلان و د ان آن ده 2 3 ۳ گفت ۱ می‌روم ۳ کاسه ردعن بربزم » که فلان عاید آرژو کرده | شنت واب وباک وی آ ورده‌اند /. وقدحی 3 بانگبین شیر هر ده فر | عمر دادند» نخو و یتفن آرن این از من دور دارید ان عمر بیماربود اوراماهی‌بریان کرده ارزو بود » نافع گفت در مد رده بل سرت نرامد الا به بسیاریر نج 4 بدرهمید یم نفره بجر ددم وبریان کردمو بیش وی برد درد بش بر در آمد» گفت : ارف ده » گفتم : این ارزوی است و سسیاری نج مدست اوردم د بگذار ۳ ببای این وی دهم » گفت : ۵ ) این بو ی ده بوی دادم و از دس ریدم و بازخر بدعو بپابوی دادم ۰ جون باز آمدم و ساوردم گفت: با وی ده ویپا نیز بگذار بوی» که من شنیده‌ام از رسول - علیهالسلم - که گفت : 2 1 ۱ ی باشد و بخرد و آنگاه دست بدارد برای حق ۳ حق تعالی ویرا "ییاه مررد ِ عتبةا لقلام رحمةالنه علیه - خمیراندر افتاب کردی و بخوردی و نگذاشتی که بیختددی یا لذت ان تیاید ) واب از آفتاب در ۹ رن و هم‌چنان گرم بخوردی. ما لك د زار ر شیر ارزو می کر دجپل سال ژزنخورد 4 و کسی اورا رطف ورد 1 [ندر دست بگردانید بسیارو | آنگاه گفت که : شما حور بد که چپل شا ات ناه ن‌اخوردم. و احمد ان ای الجو ری مربد پوسلیم‌ان دارانی بود» ویر نان‌گرم آرزو کرش ۳ نمك بخورد ‏ پیاوردیم ۵ مه باز کرد و بس بنهاد و گریستن گرفتو گفت: بار خدایا ارزوی من در پیش من نپادی ؛ مگر عقوبت منست ۱۶ توبه کردم ؛ م راعفو کن . مالك بن صیغم ده ی : در باژ از (صر ه می‌شدم ؛ ثره دیدم ) شهوت آن دردل من بوحشسی 4 ۱ خوردم که نحوزم » جپل سالاندر آن صبر کر دم . ما ژلث ۵ بنار گنت بنجداه سالدت 5 د نبا زر طلاق و اندر آرزوی رك شر بت‌شمرو نخورده ام و نخواهم - ۳ ِ آنگه ‏ که بخدای ۳ ۳ ابی <: حثنه هم ی گوید دب وت داودطابی خرما له 5 ی » «ه ۷ یا ان » چون آندرشدم ۹ با وی نود )دا نستم که باخود ۵ ی گفت )۱( هو بج - زردك . ۳ هب مب چا ها سا و وا هط ها ها ها سا وا و ها و و اه و ۵ و 8 ای اه و ۵ ای 8 لا ها هس سس سم موه و و ند هام اجه حرط ماخ وخ ۵ اد رم رس وه عم هه ماع ده هم ده که اه سر اه مه ها هه جر 0۳0 3۳۳ ۱ عدیة) اقلا فر | عیدالواحد ون ز دد گفت , فلان از دل‌خود حالتی‌ صفت همی کید که مر | آن نسست » 1 11 نکه‌او نان تبی‌خورد وتونان‌وخرها خوری .گفت: اگر دست بداره بدان درجه رسم + گفت : رسی » بدار ؛ دست بذاشت و وت گفتند : فلان بر ای خرها همی ۳1 ری ؟ عید | لواحد گفت . : نفسو کر ما دوست‌دارده وصدی عم او داند که سس بیش نخورد » از آن هی 1 ۱ ا بو بکر جلاء - رضی الله عزه ۳ همی گوید که ۳ دانم 4 نش وی را جیری آرژوست 4 همی گوید ده روز چبزی نخورم و صبر کنم مر آن ارزو ده ) ‌ ی گویدکه نخواهم که ده روز جبزی تجوری 4 دست ازین پوت بدار ۱ : ن است‌راه سالکان و بزر گان ؛ چون‌کسی باين درجه نرسد باری کمتر از ان نبود که ازبضی شهوات دست بدارد وایثار کند و فک خوردن فداوفت تین که علی - رضی رد عنه - رت 3 ۳ هر که جپل رور بردو ام کوشت حورد دل وی سحت شود و هر که جرل رور نخورد بدجو شود ۲ . ومعتدل آنست که #در گفت ۳ رضی ال عبه- سرخویش را که : یگ وه کشت و يك راه روغن و رك راه شیر ويك راه سر که ويك راه نان تپی . و هستحب | سرت که برسیری نخسبد » که میان دوغفلت جمم کرده باشد و در خیرست که . طعام را تود رید بهماز وذ کر و بر آن میخسیید که دل سیاه شود و گفته‌اند که . پس از طعام باید که چپار رکت نماز کسند ؛ با صد بار تسبیح کند * وبا جزوی قر آن بخواند . سفیان ثوری - رحمةالله علیه هرگاه که سیر بخوردی آن هس زا زنده‌داشتی و ۳3 : چون ستوررأ سیر نت دی کار #9 باید فر مود ویکی از بزرگان مریدانر | گفتی : شهوات راهخورید » وا گر خورید مجو برد » و 1 جویید دوست مدار ید . 1 بیدا کر دل سر رأین‌مجاهدت ولاف (مر و هر كِ‌ِ بدا نکه مقصود از ۳3 تاه شسسته‌شود وزیر دست گردد و ۳ شودوراست بایستد وازین بندها‌ستغنی شود » قفا ات کر مر رااین همهبه فر ماید وخو دنکند که مقصو د ۳7 بثِ۳ دست » مقصود آنست که چندان خو رد که معده گ ان نشود ونیز خن کر 9 تباید که ۳ دو شاعل‌بو د ؛و .ال اندر سْ آاست که نصیب‌ملابکه بود ؛ که ایشانر | نهرنج ۳۹ بودونه کرانی طعام ؛ ولیکن نفس با ۳۳ 720۳۳ ۱ این اعتدال نبا بدالا بدا نکه آندرابتدابروی:. 0 أ آ یک ه گردهی از بزر گان‌همیشه بخویشتن بد گمان بوده‌اند و راه حز م گر فته‌اند واین نا داشته‌اند » و | نکه کاملتر بوده‌است بر حداعتدال بایستاده است » ودلیل‌برین آنکهر سول صلی له علیه و سلم ۳ کاه‌پو دی که رو ره‌داشتی تا گفتندی 1 نیز نکما دد» و گاه بو دی که‌همی گشادیتا گفتندی که‌نیز ندارد , وچون‌از خانه چیزی طاب کردی | گر بودی بخوردی و اگر نبودی گفتی روزه‌دارم وا دوست داشتیو 3 شت دوست داشتی . د معروف لر خی را طعام خ-وش بردندی بخوردی و بشرحافی نخوردی ‏ از معسروف سوال کردند .گفت : پرادرمراپشر ورعبگرفته است وم را معرفت کشاده 7 هن‌ميمانم اندرسرای هو لی‌خویش ؛چون‌دهد همی‌خورم وچون‌ندهدصبر همی‌کنم » مراهیچ تصرف نمانده‌است وهیچ اعتراض‌نی؛و این‌جای غرور احمقان باشد که هر که طاوّتمحاهدت ندار دگو بد من‌عار فم چو ن مور و ف کر خی ؛؟ س‌دست ازه‌حاهدت نداردالادو کس : اما صدیقی که بر کارراست ایستاده باشد " واما احمقی که پنداردکه راشت ب‌ایستاده. است بومعروف کرخی راتصرف پرسیده ۲۳ بوداگر دروی خیانتی کر دندی بدست ور بان‌اندروی هیچ‌خشم جر 0 دیو از حق‌تعالی دبدی این سخن از چون اوبی درست آ.د دچون بشرحافی وسری‌سقطی ومالك‌دینار »ابر طمقه از نفس خود ایمن نبوده ب‌اشند وایشان محاهدت باز گ 429 باشند میحال بو د که 1 ی بحویشن این گمان‌برد . دا کردن آفات دعت بداشتن ازخپوات ۳9 ازین زو آفت ولد کند : دیکی | که و بعضی ازشپوات شادر - لباشد ۳ نخواهد که بدانند » اندرخاو ت بخوردو بر ملا نخورد داین عین نفاق باشد (۱) تام‌قده بود ۰ (۱) چنانکه مشاهده میشود دراین قسمت آفت دوم یادنشده و شاید بتعبیری در طی گلامبدون اشازه بهنوان آفت دوم آمده باشد " در نسغه‌ای که از روی آن چاپ‌میشود 3 شماره و ۲ که شقه | یم حاشیه الحافی بدین صورت دادد : ( وفر | نماید که باختیاردست بداشته ام واین‌عین درو غ بودودیگر که قادر بوه) ولی‌بنظر مصحح این الحا که در دیگر نمخه های خطی و چایی مو ردمر اجعه بافت مشود تامناه است و مطلب راتمام دیکند » همین جپت خلاصه آفث‌دومدا ازروی کتاب احیا برای‌روشن شدن مطلت‌در زیرمیاً وددیم . ود[ فت دوم 3 سل 0 بر دونسصت ده | شوه شوت تادر باشد 4 1 دارد که تلو دداری از شهور ث مدپورشود 6 هس از شهوت‌ضعفی که ش, وت خوردن باشد دسن بداردو بطاعت شپوت عطیمتری که شپوت‌جاهاست گر دن نهد . واین شپوت خفی و ناپیداست. چونازاین‌در نفس‌خود دیدشکستن آن را بایدبزر کتر ازشکستن‌شپوت طمام‌داند ..» 2 وبود که شیطان ویر آغروردهد که : این تخعر هراق باشد تابتو اقتدا کنند و این عرور محص‌است ؛ وس باشد که‌شهوت بخر دو بخانه‌بردتا ببینند » نگاه‌ینهانبصدقه دهدواین نپایت صدفه‌استو کار صدبقانست وعظیم دشو ار بوداین بر نفس»وشرطاخلاص آاست که این آسان شود » | گردشوار بودهئوزاندر دل رباء خفی مانده است » طاعت خود همی دارد نه طاعت حن » و هر که ازشپوت طعام بگریزدو اندرشپوت و ریا افتد چنان باشد که ازیاران حذر کند و در زیرنادوان نشیند؛ پس باید که چون‌اندر نفس وی این تقاضا تا اندرییش مردمان ار اه ا زره بخورد وهمه نخورد: :ا هم ریا شکسته شود وهم شهوت . «رد! کر دقن ۳ ‌ِ ۳ بدانکه شهوت صحت بر آدمی هبلط کر ده‌اند تامتقاضی باشد که تخم بپر | کند ال متقطع نشود وتانموداری بود از لذت بپشت وآفت این شهوت عظیم ی بلیس فر امو سی علیه‌السلام گفت: باهیچ زن‌بخلوت منشین که هیچ مردباز نی خلوت نکند که نه من ملازمو ی‌باشم تاو بر افتنه گر دا نم سابل لن ۵سرت میگو بد ک4: هیج‌پیغمبر بفرستاد حق تعالی که نه | بلیس بسیب زنان از وی نومید نبود » و من برخویشتن از هیچ چیزجنان نتر سم که‌از بن» ۶ بدین‌سیب‌جز اندرخانهخو س وخانه دخترخویش نشوم وبدانکه اندرین شپوت نیز افراطاست «تفریط «میانه افراط آن بود که‌چنان شود که از فو احش شرم نداردوهم‌گی‌خویش بدان دهد » وجون چنین بود واحب‌بود شتته ان بروزه» وا گر شکسته‌نشود نکاح کند؛ وتفربط آن بود که و بر اهیچ شپوت نماشد.و آن نیز نقصان بود»و اعتدال آن بود که‌شهو ت بودوریر دست بود. و اس‌بو د که حیز هاخورد:اشروت وی‌زیادت‌شود وا ین ازحپل بو ۵ ومتل‌دی‌جون کسی‌بو د‌ که آشیان زنمور شوراند تااندرو ی‌افتند_مگر کسی که نکاح کر ده بود ومقصود و ی‌نگاهداشتن حانب ژنان بود که حصن ایبشان مردانند ۱ ۱ واندر غرایب اخبارست که‌رسول گفت : صلی‌النهعلیه‌ و سلم - که: «ازدرخو دضعف شپوئی دبدم » چیر ابل علیه السلم‌هر | هر ۳ فر مو »سیب آن‌پو د که وی‌نه‌رن‌داشت وایشان برهمه عالم حرام شده بودند واعید ایشان ازهمه گسسته‌بود. (۱) نوعی آش - حلیم. -51۵- ویکی از آفات این‌شبوت عشق است ‏ آن سبب‌هعصیتهاء بسپارست؛ وا گر اندر ابتدای آن احتباط نکند ازدست اندر گذرد: و احتباط آن نگاهداشتن چشم است که ۴ ۳1 بانفاق‌چشم بیفتد نگاهداشتن آن 9 باز آسان بو د» اماا گر گ | گذار دباز گر قدن دشواآر بود ؛ ومثل نفس اندران چون ستوری اشت 49 انتدا فمین جائی کند» عنان ی بر تافترن آ سان‌بو د» وجون‌درشدد ان قُن و بر ون کشیدن دشواز بوده اف داشتن چشم بود سعیك ان گوبد که فتنه او دعلیه | لسلم ازچشم بود. ودآو۵باسر خویش گفت: رواباشد که بس‌شرواژدر ها فراشوی ولیکن باید که ازپی‌زنان‌فرانشوی و جمی لور کر لا راعلمپماااسلام بر سیدند که: ابتداء زنا از کحاخیزد گفت : از چشم 3 شهوت. ورسول علیهالسلم 5 «نگربستن تیر بست ازتیرهاء | بایس بزهر آب داده وهر 5ه از بیم حقتعالی چشم نگاه دارد و برا ایمانی دهند که حلاوت‌آن در دل یابد». ورسول علیه السلم گفت که:«پس از وفات خویش‌هیج فتنه نگذاشتم امت‌خویش را چون زنان» و رت «چشمز نا کند همحنان‌که فرج» وز ناه چشم 0 بستن است» . پس‌هر که چشم نگاه نتوا ند داشت بروی واحب بود که شهوت را رباضت دهد وعلاج این‌شهوت روزه داشتن است اگرنتواند نکاح کردن وا کرچش از کودکان تبکو روی نگاه نتواند داشت این آفت عظیم‌تر» که این‌خود حلال‌نتوان کرد. وهر که اندروی شهوتی حر کت کند واندرامردی نگرد وازآن راحتی تایف ۱ نگر پستن بردی حر ام است؛ راحت از آن جنس بو د که‌از و وشکو فه تقشیاه تبکو یابد که آن زیان ندارد و مان آن بود که اندروی تقاضاء نزد یکی نباشد که شکو فه و لگ جد شین بود هاضاء بوسه دادن و ۱ بر ماسیدن أن نباشده 2 چون ۱ پن‌تقاضا بدیداز ۳1 نشان شهو تست‌واو ل‌قدم لو اطه است و بکی‌ازه‌شایخ همی 1 ید که بر ٍ از شیر ی‌خشه‌ کین که بوی افتدچنان نثر سم که ازغلامی امر د‌. ویکی از مریدان گفت که: شهوت‌چنان غالب‌شد که طاقت آن نداشتم » زاری و دعا کردم سار سس شمی‌شخصی ر بیخو اب دردم که مراگفت : تر اجه بو ده ۱ با وی گفتم , او دست ۸ من فرود آورد چون بیدار شدم کفایت‌افتاده بود ؛چون یکسال بر آمد باز پدیدار آمد؛ همان شخص را بخواب دیدم که گفت : خواهی این از نو بشود ؟ گفتم خواهم ,گفت : ردن فراییش‌دار ؛ گردن فر اییش داشتم » شمشمری ساا ات و دق ی لوصا و و هه و۰ 8 او دم و و و 5 دا و و ۵ 8 و مس هه ها وه و و سم ماو ها سا سا مد ها 5 ۵ پر بو سب و و و و او ما سا و و و هو وا و و و و وا و و و و و و و اه هه هس و ها و و هد و او بر سب و 6 بیاورد وت ٍ برد 1 جون و نی بر ۷ بو د ؛ وجون پتسا یگنشت باز بدیداز 1 مد » زاری گر دم‌ناهه‌ان شخصر | بخواب دیدم که‌بامن گفت : تا کی‌خو آهی از حق تعألی دفم آن چیز ی که وی‌دوست‌ندار د؛ پس زن گر دم تااز آن خلاص یافتم. ۰ 9 ۳ ۵ ۹ ۰ بیدا گر دل او آب کسی که 1 سهو بت بگذار 9 بدانکه هرچند شهوت غالبترتواب‌اندره‌خالفت وی بیشتر» وهیچ شهوت‌غالبتر ازین یست؛ و لیکن مطلوب این شهوت ذشت‌است ؛ و ببشتر ون که این شهوت نرانند ۳ ازعحز بود باازشرم با ازهر اس یا ارمال بااژييم آنکه آشکار شود و زشت نام گردد» وهر که بدین سبب‌هاحثر کند ویر | و أب‌نبود , که این طاعت دنبایست نه‌طاعت‌شرع؛ و لیکن ء<ز | ند راسیاب معصیت‌سعادست که باری عمَوبت‌و بزه بیفتد ببر سیب ک4دست بدارد . اما اربی حرام هتمکن شود وهیچ مانع نباشد ۱ ۷ را دست بدارد؛ و اب وی بزر گست ۵ 2 ی ازان نت اکن باشد که در سایة عرش حقّ تعالی خواهند بود روز قیامت , و درحه وی درحه زوسف ود یل 37 » و درین معنی مقتداو امام ووسف علیه‌السلام ۱ سلیمان بن پندار سخت با حمال بود» وذنی خویشتن بروی عرضه کرد ,از وی ۳۰ بجعت ؛ گفت: «وسف را علیه لاسام - بو اب دیدم نتم تو بو سفی کت 1 ی من آن بو سفم که قصد کردم و , آن تن فصد نگر دی » و اشارت بدین آیت کرد : «و لقدهمت به و هم بها» ٩(‏ ۲ هم سلیمان می گوید که : : بحج گ‌ شدم جون ازمدینه برون شدیم‌جایی دمک ترا ابو ا گویند » رقیق من بشد تاطعاهی رد » رز نی‌از عرب‌بیامدچون اما گشادهو مر اگفت : هبن! رنداش: تم که نانی‌خو اهده سفره طلب کردم گت :آن می‌خواهم که زنان ازردان خواهند ۷ : من سراندر گریبان کشیدم و بگر بستن ایستادم ؛ تا چندان بگر بستم که آن زن بازگشت» چون رفبق باز آ مد برهن ار کته یل : گفت این چیست ؟گفتم اندیشه کودکان اندرییش من آمد از اندوه ایشان بگریستم .گفت توهمین ساعت ازین فارغ بودی » ترا واقعة افتاده است » با مره ن بگود! چون الحاح کز ‌ بکنتم وی یز و ۰ افتاد » گذ- م ت-و باری چر | رف ؛ گفت ۳ که مار مه سم کها 5 رادنه هردمن بودی نتوانستمی چنان )۱( وهر [ ینه ‏ قصد کردن آن زن بوی و قصد کرد وی بان زن. -1۷- ۱ و » شخصی دیدم‌بغایت حمال ؛ گشاده روی وخوش بوی ودرا بالا گفتم ت و کیستی؛ گت پوسف » گفتم یوسف صدیق ؛گفت آری؛ گفتم عجب‌کاری بوده آن قصهٌ تو با رن ع-ز از !گنت : قصه تو باان رن اعرایی ۶<مدر ! ان عمر کوء بد که -ر سول صلی ال ءلبذو سلم ی : «اندر روزگار گذشته سذمرد زد رشد ند ِ شب در 1 مد ) اندر غاری‌شد ند تاایمن باشند 1 ۳ عظیم از کوه ۱ سفتاد ۳ درعغار وگ وت که هیچ راه نماندوممکر نود آن‌سنك را حنبانیدن , گفتند ۱ این راه هیچ حبله مسرت 9 رانکه دعا کند م وهر 5 کرداری‌تبکواز ات سس ِ عرضه کنيم که باشد که بحق آن‌خدای کج دهد ؛ یکی گفت از ن سه‌مرد : بارخدایا دانی که مر | مادری ز بدری بود که ر ۳ ازاشان طعام نجوردهی وزن: فرزندان را ندادمی ۱ یلک روز بشغا ی‌مشغول شدم وشب ییاز ا هتم واشان خفته بود دند و آن قدح شیر که آورده بودم بردست من بود بامید بیداری ایشان ؛ و کودکان زاری همی 1 دند دهمی گر رکنات از [ 9 94 من گفتم ۳ بشان ببشتر نخورند شما را ندهم 4 وایشان ۳ صبح بیدار نشدند ومن آن پردست همی داشتم د هرن و کودکان گرسنه ۱ بارخدایا | گردانی که ان‌جز برضای تونبودمارا فرج ده! چون‌این بگفت سک بجنبید وداج بیدا م۳ دلیکن بیرون نتوانستند فان 4 آن دیگر گفت : : بارخدایادانی که مرا دخترء ی بود دمن بروی فتنه بو دم ومراطاعت نمی ی داشت ۳ سالی قحط یدید ۱ آمد اندرماند ان ۰ صدو پست‌دینار بوی دادم بشرط أ نکه مراطاعت ۳ د » چو بداان کار: نز ديكر رسیدیم گفت: نثرسی که‌هپر خدای‌تعالی شک ۳ گر مانحت؟ ترسیدم و رر بگذاشتم وقصدنگر دم ودر همه جپان برهیچ چیزحر ,ص نر از 1 ل نیو دم - بارخدایادانی کهخز بر ای تونبود » فرج فرست ! 35 بجنیید » باه دیگر کشاده شد هدو ر‌ کر تبود یرون شدن ؛ س آن‌دیگر گفت : بار خدایا دا نی کهمن بکبار ۳ ران داشتم زمرد همه بد‌آدم ۳ ی که بشد ومزد بگذاشت ِ بدان‌مز ددی ۳ سفندی خر بدم و تقات تجارت هم گر دم تامال بسیارشد ‏ وقد ورن مرد بطلب مزد آمد يكگ دشت : رازگاو و گوسنند واشترو بنده بود ۳ م این همه مزدتست ۳ من "۳ حندی اگنتم هک همه ازمال توحاصل شده است * حمله بوی سپردم هیچ 21۸ - ما وا و و ود ها و وا وا و واه سا ها ها هه وا وا هداعا واه وا او و و و ها ها ها و ها و و و و و او و و وا سا ها ها ها و و و و و ما و هن اد اد و و و و و و سس هه و هو دبس سا و و و و ها اه هه ان و و ام سا ۵ 8 ما ۵ 8 و و ۵ تا ۵ ۱0 چبز باز نگ رفتم » بارخدایا! گردانی کههمه از ی فرج فرست ! بس بس‌سنگکحر کت کرد و راه گشاده شت که‌بیرون آمدند ». ن؟ ر او عید الل4ا لمز ت رگ : مردی قصاب نود وبر کنیز لگ همسایه عاشق‌شده بود » یکروز کنیزك رایروستا فر ستادئد » وی از بس‌و ید رل واندروی آویخت کنیز لد گت : ای جوانم‌رد من برتوفتنه‌ترم که توبرهن » ولیکن ازخدای همی‌تزسم .گفت ؛ توهمی ترسی من چر ۱ نترسم ؟ تو به کر د و باز گشت» اندرراه تهشگی بر وی افتادوغلبه 5 و بیم هالاك بود ؛ ویر آمردی فرارسید که‌یکی از پیمبر ان روز گارویرا جایی‌فزستاده بود برسولی کت تر | چهرسند ؟ گت تشنکی » گفت سا تادعا کنیم تاخق تعالی منخی فر ستد چنانکه برسرما بایستد تابشپرزويم » گنتم من هیچ ندارم ازطاغت » تودعا کن ناهن آمان کنم چنان کر د‌ ندتامیغ 1 وبر سر ایشان‌بایستاد » همی‌رفتند تا أ نها که ازنکدیگر حد| شدند » میغ باقصاب وم برقت و آنر سول در آفتاب ماند ؛ وی گفت: ای <ء انمرد ؛ نگفتی که من طاعتی ندارم » وا کنون خود هیغ بر ای توبودست » حان خود مر | سکوق » گفت : هیچ چیز نمی‌دانم مگراین توبه که بکردم بقول آن کنیز ه : 0 : همحنین است» آن قبول که تایب را بود نزديك حق تعالی هیچ کس رابود . دبدا ار دن آذت نگر ستن بو نان و آنچه حرامست آزان بدانکه این نادربود که کسبی #درت باید آندر چنین کار و خویشتن نگاه تواید داشت » اولیتر آن بود که ابتداءکارنگاه دارد : وابتداءکارچشم است .علاء بن آزیناه همی گوید که : چشم برچادرهیچ زن میفکن که‌از آن شپوتی‌در دل توافتد . وحقیقت واحب بود حذر کردن ازنظر کردن درحامهٌ زنان وشنودن بوی خوش ابشان‌وشنیدن آو ازایشان » بلکه سغام فرستادن وشنیدن و بجایی گذشتن که ممکن بود که ایشان‌ترا تشی ات اگرچه توایشانر | نبینی که هر کیحا که حمال باشد » این همه تخم شهوت و ا ندیه بداندر دل افکندن بود . و زنرا ننز ازمر د پاجمال حذر تانق گر د. وهرنظر که بصد اد حرام بود انا (۱) ابر - یت تنس سس رنه سای لفات سا مت کیت دز معط سا اگرچشم بی‌اختباربرافتد بزه نبود » ولیکن دومین نظرحرام بود . رسول - صلی‌ال - علمهو تلم - گفت: «اول نظر تر استو دیگر در است و گفت: (هر 1 عاسق‌شو دوخویشتن نگاه دارد وپنپان دارد وازان رنج بمیرد شپیدبود ۰ وخویشتن نگاه‌داشتن آن بود که چون اول نظر باتفاق افتاده باشد» دوم نگاه دارد وشگرد وطلب نکند و آن در دل نگاه می‌دارد 5 بدانکه هیچ بحم فاد جو 9 نشستن داز نان اندر مجلس‌ها و مممانی هاو نظار ۳۹ یود چون مسان ابشان‌ححاب نیو د. و بدانکه رنان چادر ونقاب دارند کفایت‌نبود؛ بلکه چون چادرسفید دارند واندرنقاب نیز تکلف کنند شروت حر کت کند و باشد که توش نی تن ازانکه روی باز کنند * پس حرام است پرزنان بحادر سبید و روی‌بند تاره کلف آندر بسته برون شدلن ) وهرزن که چنین کند عاصی ات ۰ 2بدر ومادر برادر وشوهر که دارد وبدان راضی بود اندرآن معصبت باوی شر بك‌باشد : که‌بدان رضا داده بود . وروانیست هیچ مردی را حامه زنی که داشته بود اندز بوشد مشصد شپوت ؛ با دست فرا آن کند یاببویده پاشاسیرم ۳" یاسیب یاچیزیکه بدان ملاطفت کنند فرازنی دهد وفر استانده باسخنی نرم وخوش گوید. وروانست زنی‌را که سخنی باهرد گویدالا درشت وبزج چنانکه حق‌تعالی گوید: ان القیتن فلا تخضعی بالقول فیطمع‌الذی فی قد4مر ض وقلی ولا معر وفاً » رز نان بغمیررا همی گوید که ۱ «یأواز خوش‌با مردان سخن‌مگویید». و از کوزه که زنان آب خورند نشایدبقصد ازجای دهان ایشان ۳ حوردن و ازبافی میوه که وی دندان قرو برده باشد خوردن. وحکیمی همی گوبد که : ال ابوابوب انصاری- رضی الهعنه_ وفرز ندان‌وی هر کاس که از بیش رسوا ل بر ِ فیردی و انگعیتو دهان وی‌بدان رسیده بو دی‌انگشت فر ود آ وردندی‌تر 2 چون| ندرین ثواب باشدو در آ نحه فصد تلذدوخوشی کندبزه باشد. وازهیچ چیزحذر کر دن‌ممم تر از آن منت 29 از | نحه بز نان تعلق دارد.و بدان که هرزن و کوداه که ی شیطانی د2اضا کردن گبرد که ندر نگر ۷ و است: بابد که با شیطان‌مناظر 0 کند و گوید: چه‌نگر ۳ تک زشت باشد من ر نحورشوم (۱) نوعی گل است (ریسان) ۷ ی سا فا تا دا فا سب یا و بزه کار رگردم که من‌قصد ۱ آن کرده باشم 5 ۹ پودنواگر نب و بود جون حلال نت بژه کار شوم ووررو بزه‌حاصل 1 رل (<سرت 9 دج بامن بماند؛ 1 از سدع فر اشوم ددن مر «رسر ۱ ۷ وم و باشد که «مقصو د نرسم : ۱ گ رسول..صلی‌النهع(یه و سلم- را ب‌روراندر رآه‌چشم برر نی افتاد نیکیباز کشت و بارخانه شدو با اهل صحبت گرد 1 هم درحال سل .2 وبرون مد و گفت : «هر کر | دنیببش ۱ دف) جون شیطان‌حر کت ختیوات کر باخا ۹ شو ۵ و بااهل‌خویش صیحبت کند که | نحه بااهل شماست همحنانست که با آن‌زن سگانه» . اصل‌سیم از رفع 2۸ مبالکات‌شر ه هحون ور ,ٍ ی زبانست بدانکهز بان از عجایب‌صنم‌حق‌تعالی است؛ که بصورت پا گوشت استء بحقیقت هرچه اندر وحودست اندرذیر تصرف وست؛ بلکه | نحه اندر عدم است نیزهم ۱ که وی‌هم ازعدم عبارت 3 هم اژو حود) بلکه ناب عمل است» وهیج چبز ازاحاطت‌عقل رون یست وهرجه اندر عقل وا ندروهم واندر تال | 3 ربان از آن عبارت کند» و ۵ بگر اعضانه‌ چنن‌است: که حزالوان و اشکال درو لابت‌چشم تس ور آو ازدرولات گوش‌نیست؛ ودییگر اعضارا همچنن ولایت هریکی بريك گوشة مملکت بیش نیست؛»و ولات ربان اندرهمه رو| نست‌ههحون و لابت‌دل: چون وی‌اندر ما بله‌داست که‌صورن ها ازدل کی د وعبارت هم کنده همحنن صورنها نیز بدل میرساند وازهرچه‌وی ی ۳ بد دل از آن صفتی می گبر د. مثلا چون بزبان تضر ع وژاری کند و کلمات أَن گفتن 9 والف‌اظ نوحه گیری راندن گیرد م دل‌ازوی صفت رقت وسوزواندوه گرفتن گرد و بخار آیش دلصد دماغ کر دن گیر د و بحشم بیرو ن‌آمدن استد؛ وجون الفاظطربو فا ان در دنل ی د» در دل‌حر کات نشاطوشادی نه امن 7 دوسهوت<ر _ کردن گیرد؛ وهمحنین ازهر کلمه که بروی برود صفتی بروفق آن در دل بیدا آیدنتا چون شیاه رت مرت دل‌تار يك‌شود. وچون سخن حق گوید دل بروشن‌شدن‌استد و چون س< ن دروغ و که ۳ ی * گردد تاچیزها راست نبیند وهمجون ات کوژ شود: وبدین سیب خواب شاعر ودردغ رن بسفتر آن بود که شرت تباید 0 ۳ لضف ر کن‌سوم درون وی‌گو زشده‌باشد ازسخن درودع و کز هر که‌راست‌عادت د خواب‌وی‌راست ودرست. بود؛ همین هر که دز خواب راست سدد جون بدا حهان شود حصضرت الیت. که مشاهدت | ن غابت همه لذنباست. اندردل و 5 نمابد و راست نسیند و از سعادت آن لذتمحر وم‌ماند؛ بلکه جنا نکه روی و اندر آینه در زشت شود.جنا نکه اندر پپنا ودرازناء شمشیر نگر د لذت‌حمال صورت باطل‌شو د» کارهای ان‌حپانو کار الهی هم‌چنین بود . پس راستیو کژی دل‌تبع راستی و کژی ز بانست » و برای این گفت رسول - علیه | !سم : ایمان مستقیم وراست نبود تا دل راست نباشد » ودل راست‌نبود تا زب‌ان راست نبود » . بس‌از شره و آفت ربان‌حذر 1 دن از مپمات دین است و ما اندر بن اصل‌فصل خاموشی ۳ بیم ,وانگاه آافت سار گفتن وفضول گفتن و آفت حدل گفتن وخصومت کل دن و آفت فش ودشنام و دراز ربانی و آفت ات کر دن ومز اح وسخر بت 1 دن و أَفت دردغ گفتن وعیست وسخن جیدن ودوردبی کردن فت مدح هجو و آنچه بدین تعلق دار حمله سر ح‌کنيم و علاج آن نت میم 4 شاه تعالی ۱ بیدا تردن ژو اب خاه‌و شی بدانکه چون آفت زبان بسیارست وخود رااز آن نگاه داشتن دشوارست؛هیچ تدبیر نککو تر ازخاموشی نسست جندانکه بتوان کرد » پس بابد که آدمی را سخن‌حز بقدر ضرورت نباشد . وچنین گفته‌اندکه : ابدالآن باشند که گفتن وخوردن وخفتن ا,شان‌شدر ضرورت باشد وحق‌تعالی بیان کرده است که خبر فی کشبر من ن<و هم الامی امر بصدقه او معروقف او اصلاح بن‌الناس » گفته است : « در سخن خبر نیست مکر فرمودن بصدفه وفرمودن بخیر وصلح دادن میان م-ردمان ۰ . و رسول علیهالسلم - گفت : « مو,‌صمت اجا هر که خاموش باستاد برست 6 و گفت رسول علیه‌ا لصلوة والسلام _ : « هر که را از شرشکم دفرج وزبان نگاه داشتند نگاه‌داشتة تمسام است » . معاف‌جیل رن عنه - پرسید : که با رسول‌النه کدامعمل‌فاضلتترست؛ زبان از دهنان رون کشید وانگشت بر وی نراد بعنی خاءو شی. و۶هر -ر ضی همی گوید که: ۲ بو بکر را دیدم 8 بانگشت بگرفته دود و می کشید -۷۲- ۰ ۰ ۰ یت تیا 2 می م‌الید _ تن توا او تون کی , کفت 0( ۱ اف‌کنده این : ۱ ورسول " علیه السام ت گفت که : " پیشتن خطاهای‌بنی آ دم اندرربان و بست» ) و گفت : «خبر دهم شما رااز آنسانترینعبادتها :زبان خاموش داشتن وخوی‌نیکو» و کفت ۳ هر که بحق تعالی و بقیامت‌ایمان دارد 4 جزنیگویی مت باخاموش باش» ۳ عیسی - علیه‌السلم _ وا گفتند : ما را جبزی بیام‌وز که بدان بمرشت رسیم , گفت هرگز حدبت مکنید 4 گفتند نتوانیم 4 گفت : س جر حددت جبر مکنید ورسول ت علیه‌السلم - گفت : « چون مژْمنی خاموش وباو قار بینید بوی نزديك گردید که وی بی‌حکمت نباشد * .وعیسی ۳ علیه السلم ِ کفت: ب عبادت ده رت نه خاموشی‌است دیکی گریختن ازمر دمان » . ورسول - علیه‌السلم کر هر که بسیارسخن باشد بسیاز سعط بو د ۹ وهر که بسباز سقط بو د تسار اه نو ۵ 0 وهر که بسیاز گناه‌بود نش بوی او لیتر». و ازاین بود که ابو ب؟ رالصدیق -رضی الن‌عنه سنگی | ندردهان نهاده‌بودی ۳ سخن َو انس ی گفتن. ان مسعود گو ید : 8۵+ میم جبزبز ندان ا ول تر آزربان تست ۰ ۳ عبیك لی و نس گوید که : هیچکس ر ندیدم که گوش بز بان داشت ( کی اندر امه اعمالو بر | رد 1 مد , و نز ديك معاو ده س<ن می گفتند و اجنف خاموش بود» گفتند چرا سخن نگوئی ؛گفت : اگر دروغ می گویم ازحق می‌ترسم وا گرراست گویم از نقا هی‌ترسم ۰ ر بیع لن خشم تَّ رحم‌النه علمه ت برست‌سالجد رت دنا نکردوچون بامداد برخاستی وم و کاعذ بنپادی وهر سخن که بگفتی برخویشتن 9 و شبانگاه وبدانکه | ین همه فضل خاموشی را از | نست که افت ذبان بسیارست و همیشه س‌و ده فر| سرز بان می [ ید ۹ و گنتن ان خوش و اسان بو ۵ ۶ دمیز کردن مبان رل ۴۳ نك دشوارشود ۱ وبخاموشی از و بال ان سللامت باید ودل وهمت جمم باشدو بتفگر ود کر بردازد . وبدانکه سخن جم‌از سم رت ‌ یکی ۱ لت 45 همه ضررست؛ نی آنست که دروی هم صر زرست رهم مدع و9 بکی آست که دروی ۵4 صررست و زد منفعت ۱ (۲( گوش داشتن . مر اقت 27-۳ ۰ ۷ و ن سخن فصول بود- وضرر و ی‌همان کفایت.ت که روز کار ضایم کند» و سم چارم ات 5 منفعت محصض است- پس‌س۵ر بع ازسخن زا کف است وجپار یکی گفتنی؛و انا نست که‌کفت« الاهی امر بصد قه اومهر وف او لا اصالاح ببی‌الناس »وحقیقت بنشناسی عا آفت ربان برد نی وان با نزده فت است که رک ,لک بگوییم- ([فت‌ها ی رز ۳ ت‌( آشت او ل انکه سخنی کو بی که‌از آن مستغنی باشی , که | کّ نگو بی هیچ‌ضرر نبودبرتو اندر دین ودنیا وبدان از حسن اسالام بیرون شده باشی» که رسول‌صلی‌اللهعلیه‌وسلم ۹ بد: "هی حسی اسالامالمر ۶ ثر که مالا بعنیه »هر چه‌از آن‌همی ۳ بزد؛ دست‌بداشتن آن ازحسن اسلام است» ۰ ومثل این من چنان بودکه باقومی نشینی وحکایت سفر ۳ وحدت باغ وستان و ۳ ه کنی:و احوالی که گذشته باشد جنانکه زبادت: نقصان بوی راه نیابد این‌همه فضول بو د وازان گز بر باشد که اگر نکویی هیچ ضرر نبود؛ و همحنین اک کسی رابینی که ازوی چیزی برسی که ترا بان کار ی نبود؛ وین ۳1 وت بود که آفتی نبود اندرسوّال امااگر برسی که‌زوزه داری مثلا | گرراست گوید عبادت اظپار کرده باشد»و گ درو غ گو یدبزه کار شود وسیب‌تو بوده‌باشی واین خودناشایست بود همحنین اگر بیرسی که از کجا همی ۳1 وچه ك#« ۳ و4 فیگر دی؛ بود که آشکار| و اند وت واندر دروعی افتد - واین خودباطل بود وفضول آن‌بود کها ندر وی هیچ باطل نبود. وگو بند لقمن تال پیش‌ذاو ۵ همی‌شد علبه السلم ووی زره همی کرددلقمن همی خواست که ببر سرد و بداند که چبست ) ازوی نمر سید تانمام 9 اندر بو شید 3 کفت| رز نماث حامه ات جرب را من بشناخت و گنت خاهمو شی حکمت‌است‌ولیکن 3 اندروی رت سست. وسیب‌چنین سئُو ال آن باشد که خواهد احوال مردمان بداند یار امسخین گشاده شود تادوستی را اظپار کندو علاج این آنست که بداند که مرك فراپیش‌ویست نت تا و ها هه ها و و و و و هو و و و و و وا و ها و و ام هه و و و و او و او و و تاو و و سا هم سم ما ها هم سح اج مقر و و و و داد و و مخ و و ما ام مه شاه مس با هه ما وم و و و و ما ها مش و و و ۵ و و و و اس ده و ۵ و و ۵ ها ها و ها ام هم مخ هم هم ۵ ۵ 0 ۱۵ و نز ديلك است و هر سمیی< ی ود کر ی که 1 0 ی ۳3 بنپاده بود» جو ن‌ضایم کند ز‌ نان گر ده بود. و عالاج عملی آستکه باعز لت ۳ د‌ ات ی اندر دهان نید. واندر خبرست ای حرب احد بر نایی شهید شد؛ویرا یافتند سنگی‌برشکم بسته از گر سنگی»مادر خالك ازوی‌باز کردو گت «هنیتاً لك | احنةخوشت بادبپشت» رسو ل گت صلی اله‌علیه و سلیم- «چه‌دانی؟ باشد که بخیلی کر ده باشد. بحیز ی که ویر | بکار نمی 1 باسخنی گفته باشد اندرچیزی که ویر باز آن کار نبوده ب‌اشد ومعنی‌این آنست که حساب وی ازوی‌طلب کنند وخوش‌وهنی آن باشد که اندر ویر نج وحساب نباشد». ويك روز رسول صلی له علیه و سلم گفت «اين ساعت مردی ازاه-ل بپشت در آید» 4 شین عبدا 4 ان سالام فا ویرا خبر داد ند وبرسیدند که عملتو چیست ۲9 ول اف انق صحت: دلیکن هرچه مر اباز آن کار نیو د گرد آن نگردم و بد بمردمان نخو اهم. و بدانکه هرچه بيك کلمه با کسی بتو ان گت چون دراز تن و بدو کلمه ره آن دو کامه فضول بود دبرتو وبال بود. دیکی‌از صحابه همی گوید که-کس باشد که بامن سبخن گوید که حو اق بنزديك من‌خوشتر باشد که ۳1 سرد بنزديك نشنه ‏ وجواب ندهم ازییم آنکه فضولی بود.مطرفبن عبدالله رحمه‌النعلیه همی‌گوید باید که حلال حق‌تعالی اندر دل‌شما زیادتر ازآن بود که نام وی برید درهر سخن‌چنانکه ستور و ۳1 به را 3 بید خدایت چنانو چنان کناد. و رسول صلی ال علیه و سلم گفت «خنك [ نکس که‌سخن‌زیادتی‌در باقی کردومال زیادتی بداده‌یعنی که‌بنداز کیسه‌بر گرفت وبرسر ربان نهاد» 8 «هیچ‌ندادند ‏ دمی رابتر از زبان دراز». و بدانکه هر چهتو تن بی‌برتو میدو بسند-«ها بلفظ می ول الا لد به ز قیب عتید» اگر چنان بودی که فر شتگان را بگان ننوشتند و ندرحال نوشتن مزد خواستندی» از یم آن ازده بایکی کر دندی‌وریان ضایع شدن وفت‌در سیار گفتن بیشتر اززیاناجرت اشسته | ور ارت یدوز [فت دوم مین گفتن [ندر باطل وه اما باطل آن بود که اندز بدعتها سخن گوید» ومعصبت ۷۵ ۳ دا بو ۳ حکایت‌فسق وفساد خودو ۱ ن‌دیگران بگوید»ومحاسن‌شر اب وفساد حکایت کند 1 یا مجاسی که‌اندر ان مناظره روته راشد مان دق کر که بکدیگر را فحش گفته باشند و بر نیدا مه 1 یا احوالی حکایت کند در فحش که از ان خنده اید : این همه معصیت بود نه چون‌افت اول 4 که ان صان درحه تشن . ورسول صلی النه علبه وسلم بت کفت که .«؟ 7 سبو د که ينك سیخ ن بگوید که از آن خود بالگ ندارد ۳ نراقدری تشناست ‏ و آن‌سخن‌وی‌را همی‌بردتابعردورخ 1 و باشد که سخئی نگ وبدان با دارد و 1 9 سین وی ر | هحی در ۳ پات 6 . ۱ لاف و سعدل ومر ا5 ۱ خلاف گر دن اندر سجن و حدل کر دن , وا ثر ۱ هر اء گو, نف مس بو د 5هعادت‌وی ان بود که 2 ر که سرد ی بگوید درری رد 3 و گوید زد چمبن ات و 2۵ ان آن بود که : : نو احمقی و نادان 29 دروغ‌رن من روگ وعاال فژایت کوخ بدین کامه دو صفت مه باك را وت داده زا ۳ ود شوت 15 اندر ک یافتد»و: رای این . گفت رسول ۷ لها لسلم 2 هر که‌خلاف وخصومت آندرسخن دست ,داردو أ وه باطل بود 0 ویرا خانه اندربرشت بنا کنند و اگر انچه حق بود رن و بر | خازه در اعلی دپشت بنا کنند ۳ این و اب از ان زیادست که فت. در ول بر میحال ودرودع دشوارتر بود» و گفت ۳ صلی الله علیه وسام ۰ « ایمان مرد تما نشود تا کهاز خلاف دست شدارد 4 اگرچه «رحجق بود . و بدانکه این خلاف زه همه اندر مذاهب بو ۵ » بلکه اگر کسی 1 که این انارشیرین است وتوگویی ترش است و باگوید فلان جای فرسنگی است د توگوبی ثیست 4 این همه مذمو) رت ۳ ورسول - عا بهالسلم - گفته است که : « کفارت هراجاجی که باکسی کنی دو رکفت نار مت . ؛ و از حمله لجاج بود که کسی سخنی گوید خطایی بروی‌فرو گبری ر‌ خلل ان با وی نمایی ۰ وین همه حرام است : که از ان رنحانیدن حاصل رد و هیج سلمانر! نشاید بی‌ضرورتی رنجانیدن . واندرچنین چیزهأفر,ضه‌نیست خطا باز نمودن؛ بلکه خامو ش‌ .و دنل از کمال ۱ تهاشست ۰ ۲ پبب۰بپ۰بپ۰پ۰---پچپصسصحصصددجصدصسصدصعصص۳صصس۳ع۳عصعص۳۳۳صع۳ع۳۳-۳ ۳۳۳۳۳۳۳۳۳ صسص«صح«چ«ح«ط«ح«طح«(«(«ط«ط«طحطف«طحفطظطسثس ی اما آنحه اندرمذاهب بود آ نراجدل کویند ؛ واين نیز مذموماست»هگر آنکه بر طریق نصیحت اندر خلوت وجه حق کشف کنی چون امید قبول باشد وچون‌نباشد خاموش باشی . رسول - صلی‌اله علیه سلم - گفت : « هیچ قوم گمراه نشدند که نه حدل بر بشان عالب ۳ ۰ . (8مان سبر را گفت : 0 با علما حدل مکن که 77 ۱ دشمن ۱ کر ند » ) و بدانکه هیچ چیز آن وت ت اهد که خاموشی برمحال وباطل » و این از فصایل مجاهدا ست . در دود طایی ی ک وت ؛ بو حنیفه گفتر ۳ ۱ یرون نیایی + گفت: خویشتن رابمجاهدت ازجدل گفتن بازمیدارم؛ گفت : بمجلسها آی ومناظر هبشدو و سیخ ۰ 4 گفت‌چنان کر دم هیج‌مجاهدت صعبتر از 1 ن‌ندیدم. و هیچ آفت راز آن نبود که اندرشهری تعصب مذهبی بود » و گروهی که طلب ب جاءوتبع کنند فر ا ان که حدل کف من‌از دین است - و طبع تفت وک رخود تقاضاء آن‌همی کند و وف بندارد که ازدین‌است چنان آزدروی شر ی م شود که البته‌از آن صبر نتواند کرد : که‌شی را اند رآن چند گونه شرف ولذت بود . و مات بی انس تبث زر علیه - هه ی گود بد 4 : <دل ازدین نستوهم4- شوت ازحدل منع کرده‌اند 4 ولیکن ادن بو ده نت با آیات ور 1 ن‌ واخبارباوی سخن گفتها ند بی(جاج و بی‌تطویل ۰ چون سود نداشته است اعراض کرده‌اند . [فت‌چهار م وعو مت در مال خصومت اندرمال که اندرپیش‌قاضی رود یاجای دبکره و آفت این عظیم‌است؟؛ و رسول یک بان - علیهالسلام - : «هر که ۳ علم خصومت کند » اندر سط حق تعالی بود تا | نگاه که‌خاموش شوده 4و گفته‌اند که: هیچ‌چیز لشست 45 دل‌پرا گنده کند ولذت عیش ببرد ومروت دین‌را ببرد چنانکه خصومت اندرمال ؛ و گفته| ند که هیچ متو دع خصو هت تک وت اندرمال بدا نکه بید بادت گفتن خصو مت سر نر ود وورع‌زیادتی‌نگوید » وا گرهیچ چیزنبود باری باخصم سخن . خوش ننواندگفتن » و فضل سخن خوش گفتن ری دا ۳ راخصومتی بود ۹ رنواند مهم باشد دست بداشتن , واگ رنتواند حزراست وقصد رندانءدن نگ د و سجن دور نوی و زیادت‌نگوید : که‌همه هلاك دین بود . -4۷۷ | وت بنتجم فش گفتن ست رسول ۳ علیه‌السلم- گفت: , پشت حر ام کین که فحش گوید»»و گفت: « آندر دوزخ کسان باشتان که از دهان ابشان بلیدی همی‌رود جذانکه از گنه ان همه دوزخیان بفربادآ بند و گویند این کیست ؛ گویند این آنست که هر کجا سخنی فحش ویلید بو دی دوست‌داشتی وهمی حفتی " .ابر هی ان سره همی گ ید که : هر که‌فحش ۳۳3 ِ | ندرقیامت برصورت‌سکی خواهد بو د . و بدانکه بسشتر دن فحش اندران‌بود که ازمباشرت عبارنهاء رت تاو دا نکه‌عادت اهل فساد بود - و دشنام ۱ ن‌بو د که ۱ را بدا تن سو ۳ علیه‌السلام گفت هریت بر ۱ ۷ باد که مادر و بدر <و ۳ را دشنام دهد گفتند ۱ ین که کند ؟ گفت ۴ که مادر وبدر یکیر ۱ دش امدهد تا مادر و ,در ویرا دشنام دهند .ان خود وی داده باشد . ۳ بدانکه چنانکه حجدبث مباشرت ات باید گفت تافهحش نیو د 4 درهر جه زشت بود هم اشارت باید کرد وصریح نباید گفت » ون‌ام زنان صریح نباید گنت بلکه «برد گیان» بابد گفت ۳ را که علتی بود زشت چون بواسیر و برص و غیر ان «بیماری» بایدگفت وادب اندرچنین الفاظ نگاه بایدداشت :که‌این نوعیاست از فحش. افت شیم لعزت کردن اسبت ۱ بدانکه لعنت کردن مدموم است بر سور ومردم وحامه هر 4 بود. رسول. علیه السلم - می گوید : , موّمن و نکند» ه رن اندر نو با رسول صلی النه ءل وسلم ی را لعات ورد ِ وتو وفرت -‌ علیه‌السلم :ان شتر را برهنه کنید و ببر ون کذیدازقافله که ماعون‌است 4 مدتی | ن‌شترهمی گردیدهیچ کس گرد وی‌نگشت. بودر دا همی گوید ت رضی‌لله عنه بت هر گاء که ۱ دی رمین با چیزی را امه تن چیز گوید لونت در آن باد که اندر جح تعالی عاصی در مه ‌‌ از م۱ هر در*. ب-کروز ابو بکر صدیق - رضی‌الله عنه _ چیزی‌را لعنت کرد » رسول - علیه السلم بشنید» گفت: ۷۸ رد( پپصددصصصصصسسصسصصصسصصدصدصدصسصپصصسصصسصسصپصسصسدسص«سو««««« ۳۳۳۳ با ابو بگر »صدیق و لعنت » صدیق ولعشت؛ لورت الکو ,گفت ۱ و بندع آ زاد کر دکفارت] ترا . و بدانکه لسنت نشاید کرد مردمانرا الا ۳ حمله کسانی که مذموم‌اند ,چنانکه گویی :لعنت برظالمان وفاسقانو مبتدعان بادا؛ اما گفتن لعنت بره‌عتزلی و کرامی - باد » اندرین خطری باشد وازاین‌فسادی تولد کند » آزاین حذرباید کرد و آنکه اندر شرع اا ا مت از باشد بریشان . و اندرخری درست باشد ؛ اما شخصی را گفتن که لعنت بر توباد با برقلان باد » ی ر رواباشد که داند که فز کر مر ده ات » چون فر عون و «وجهل . رسول - صلی لنه علیه وسلم وی را نام بردولعنت کرد . که دانست که‌ایشات مسامان‌نخواهند شد ؛ اما حبودی راگفتن مثلا که‌لعنت ۱ بر تو باد » اندرین خطری بو د : که باشد که قیاه ان شود بیش از مر ک و اراهل‌بیشت بود و باشد که از بن ۳۹ بتر شود . و اگر کر و بد که مسلماثر اک تیم که رحمت‌بر توباد - اگرچه ممکن است که مرتد شود وبمیرد - «لیکن مااندرحال بگوئيم کافر زا نز اعرت بکنیم که کافر ست‌آندروقت این خطابو د : که معنی ر 0 که‌خدای تعالی ویر بر کافری بداراد : پس بدین لعنت نباید کرد . و اور دی دوز : لعنت بر پزید روا باشدیانه +گوئیم اين قدرروا باشدکه گوبی لعنت بر کشنده حسین بادا گر بمرد بیش ازتوبه ‏ که کشتن از کفربیش نبود و چون توبه کند لعنت نشاید کرد :که وحشی حمزه را بکشت و مسلمان شدولمنت از وی بیفتاد اما حال پزید خودمعلوم تفت ۸9 و ی کشت بانه : وهی گفتند که فر مود » و گر دی گفتند که نفر مود و لکن راضی بود » ونشاید کسی زا شوت یت لفت کون :5 این خود خیانتی 7 :و أندر بن رو زگار بسماری بزر گان‌ر ۱ بکشتند که هیچ کس انیت مه که مود ۷ حقیقت آن چون شناسند؟ وحق تعالی خلق را ازین فضولو ازین خطر هستغنی بکر ده است : 45 ای و ۰ همه عمر )بلیس ر | لعنت نکند اورا درقيامت نگویند که 0 ۰ اماا گر لعنت کند ۳ ندرخطر سئوال بود تا چراگفت وچرا کرد ! یکی ۳ رگان همی کوید که : اندرصحیفه من کاه۸ لاله ال بر 11 تالعثت- ۳ اندرقیامت ,کلم لاالهالا ال دوست‌تر دارم که و بو یکی رسول راگفت 1 2 دهد ۵ دا ها و و ۵ وا ۵ و و شا مر و ۵ اد بل ها ۵ ار هب با ۵ ره بر مب هد بل 8 ها ها لا ها و سس و و و وا و ان ۵ ۱۵ ۵ ۵ ۵ ۵ و و هن 5 و ها و نی ها ۵ اه مک ها و ای هر ها خر وچ ار هن ها جرخ ی ۵ ۵ سل وا نک نت ال ند ۳ : مرا وصیت کن ؛ گفت : لعنت مکن . و گفته‌اند 1 رت هن ور ی برابر بود 4 و گروهی گفته‌اند که این خبرست : س ی مشغول بودن او لیتر از | نکه بلعئت ا بلیس #۳ دج جه رسد . 2ه 4 ر لفتت گنل با خویشتن کو؛ رد که 7 ین دین ی ارغر ورشیطان باشد و قه همه 2 تر آن باشد که تعصب و هوا باشد . [فت هدفه [فت هفتم 1 دعر هصامت) و سر و۵ واندر کتاب سماع شرح کردیم که این‌حرام تست : که ازدر سس رسول شعر خوانده| ند وحسان را فرمود تا کافرانر | حواب دهد ازهحاء ایشان؟ اما نجه دروغ بود با هحاء مسلمانی باشد یا دروعی بود اندر مدح » آن نشاید ! آها آ نحه بر سبیل نشسیه 1 ان صنعت شعر بود - اگر چه صورت درودغ بود حرام باشد : که مقصود از ان نه ان بود که آن اعتقاد کنند » که این چنین شعر بتازی ببش رسول. علیه السلم 5 خوانده‌اند : ۱ [ فت هستم مزاح مت ۳ ی کر ده تن رسول- علیه السام ۹ ازمزاح کردن بر حمله 0 دلیکن اند کی از وی گاه گاه مپاح است ؛ وشرط نيك خوییاست ) بشرط آن که بعادت وبیشه نییرد و حرحق وت ۱ که مزاح بسیارروز گارضایم کند وخنده بسیار اورد و دل‌ازخندءه بسیارسیاه شود » و نیزهییت ووقارمرد بیردو دو باشد که‌نیز ازوی وحشت خیزد . ورسول. ص ‌الهعلیه وسلم گوید : «من ن مزاح‌گویم ولیک ن‌حق گویم *» و گفت ۰« کسی‌سخنی ۳ ی مردمان رید ند ۹ وی‌ازدرحه خویش‌فر و افتدبیش ۳ نکه از ثر با تابزهین» هر ججه رده سمار مذموعاست و جنده یش از تبسم نماد 9 وتو ل کت حت صلی‌النه علیه وسل : « اگر آن که من دانم شما بدانید اندك خندید وبسیار گریید * ۳ یکی دیگرراگفت ندانسته که لا رد بدوزخ کذرخواهد 2 ۰ که‌حق تعالی همی- بد : « وان منکم الا و ارذهاکان علی ر بك حتماً مقضیاً » گفت : دانیکه بناز سردن خواهی | مشلی ؛ گفت ِ نهه گفت‌:یس تشه تست ز حجه حای خنده است ؟ ۱ ۹ ۷ دعطاء سلهم‌ی - رحم‌الله‌علبه - در چپل سال‌نخندید . و ۵ب بن الورد.قومیرا دید که روز عمد رمصان هی <د ید ند 4 گفت ۰ ای این ور م رابیامر رز یدند وروزه‌فیول کردند این نه فعل شاکران است ‏ و اکر قبول نکرده‌اند این نه فعل خایفان است . الن عباس - دضی 1 عدمما - گفت هز که گناه کند و همی‌خندد » اسدر دو رخ شود. 3 همی گرید و 4ع2ممل ان و اسی گفت ۳ ۳1۹ ۳ اندر پسشت. همی گرید ععهب. باشد ۷ کفتند باشد » گفت : و سب 5 اندر دنبا بخندد ونداند که جای وی دوز است یا ر درخبرست که : اعر ابیی «ر شتر نش دت تانزديت شود بر مرول - علیه السلم 2 سرسد ویرا ؛ هر چند صد همیکر د شتر بار پس می‌جست و اصحاب همی خندیدنن ‏ س سر ویر 1 2 بمرد » اصحاب گفتند هِ بارسول‌الله ان مر د سفتاد و هشن کفت : اری 4 و دهان ۳9 از <ون وی پرست : بعنی که «ر2ی مد ود رل ۰ 2 مزر اعلی عبدالعز (-ز - رحه؛‌الله علمه 0 گفت : « از حق تعالی بدر سل ومزاح سکن کهکن ازدر دلما بدید ا ید و کارهاء زشت از وی تولد کند ؛ چون بنشینید اندر قر آن سیون گویید اگر نتوانید حدیث نيك از احوال نیک مردان همی گویید ». ءهر -رضی‌الند ۵ همیگو رد که : هر که با کسی مزاح: کند ۲ اندر چم وی خوار و بی‌هنست شود و اندر همه عمرازرسول صلی‌اله علیه و سلم- دوسه کلمه مزاح, تقل. کروه‌اند: ز‌ نی «ر عجوز را گفت که:. عجور آندر بپشت نشود » آن «بر زن‌بسگر ست "گفت:ای‌ژن هن ثر ۱ میخو اند گت : شوهر و مت 15 | ندر 2 چشم. ری سمیدق آزت 9 گفت ۵ دل همشغو ل مدار که بیشتر با جوانی بر ند نگاه. بمپشت: بر نف » وذنیویرا شوهر مرا چشم سپید نیست » گفت : هیچ کس نیست که اندر چشم وی‌اسییده نبوهبو: 2 : مرا بر شتر نشان » گفت : ترا بر بچه شتر نشانم , گفت : نخواهم که هرا بیندازد ؛ گفت : هیچ شتر نبود ۵5.نه بحه شتر بود؛ و کو دا کی بود طلحه.را بوعمیر نام بنجشگککی داشت بمرد» وی هی گریست» سول صلیاله علیه وسلم - وی را بدید گفت : با باعمیر* مافعل النعیر لنشبر نغیر بح بنجشگک بود - گفت : با باضمیر چون شدکار نغیر بانغیر ؟ و بیشتر این مزاحپا با کودکان دپیر زنسان داشتی برای دل خوشی انشان تا:از 21۱- هبدت وی نشور نشو زد ؛ و ۳ رنان خورش همین طبیت عادت داشتی دل خوشی ابشان ر عانشه _ رضی ال عنبا ۳ وب : او ده بمر ده | و ومن‌ارشیر چیزی رخته بودم » گفتم بخور » گفت نخواهم 4 گفتم اگر تخوری در تومالم 4 گفت زیوو رم دست فرا کردم و بارءٌ اندروی مالیدم » و رسول میان ما نشسته بود ؛ زانو فرا داشت ۴ وی نیز راه باید که مکافان کزده وی نمز اندر روک من مالید و رسول_ صلی اند علیه و سلم بخند‌ید . ضحالك بن سفیان مردی‌بود بفایت‌زشت بارسول- علیه‌السلم- نشسته‌بود » گفت: با رسولاله مرا دوزن است نیکوترازاین عایشه» اگرخواهی یکی‌را طلاق دهم تاتو بخواهی و بطیبت گفت چنانکه عایشه همی‌شنید عابشه گفت : ایشان نیکوتر ند یا تو ؛ کفت هن » رسول. علیهالسلم- بخند ید از گفتن ع دش » که ان مرد سخت‌زشت ود » دادن مش از آن بو دکه‌ایت حجابز نان‌فر ۳ . ورسول صلی‌الله علیهو سلم- یب ۱ ز‌ ارضی لله‌عنه_ گفت ‌ِِ" ماهمی <و ری با در دجم ؟ گس ۲ جانب د‌ رگ همی‌خو رم رسول_ صای ال علیه‌ و سلم_- بخزدید . وخو "ات ان چبیر- رارضی‌آللهءنه-بز نان‌میلی بودی» روزی اندر راء معه باقومی زنان ایستاده بوده رسول- صلی‌النه علیه‌وسل- فرا دسید ؛ وی خدل شد» گفت جه ۳-۹ + گفت شتّری سر ۳۰ دارم همی‌خو اهم تا رشتهتایزد این زنان آن شتر را پس بگذشت ی ویرا دید گفت ؛آخرآن اه کف ازسر کشی دست بنداشت ؟ گفت :شرم داشتم وخام‌وش بودم فش ار ان هر گاه که هرا بدیدی این بگفتی » تا مگ روزهمی آمدم برخر نشسته وهردوبای بيك حانب خر ت ده » گت : با فلان ۳ خبر آن شدر مه ۳9 واست ؟ کنم : بدا دای که‌تر ۱ بحق فرستاد که تا اسلام آورده‌ام نیزسر رکش نکگرده است» کت : اه گیر؛ اللبم اهدا «اعبداله . ر نعیمان) اصاری مزاح بسیار کردی وشراب جوردی سسباز 9 هر باری ویر بیاژردندی‌وییش ز سول علیبه| للم ویرابزدندی بنعلین؛ تايك راه یکی ازصحابه گفت لعنهال » تا چند خورد؟ سول رت لت مکن ویراکه‌وی خدا و رسول. را دوست دارد ؛ وویر | عادت بودی که ه ر گاه که درمدینه نو بری ‏ وردندی‌پیش رسول‌علبهالسلم- آوردی که این هدیه است ؛ آنگاه چون آ نکس بهاخواستی‌وی رابنزديك رسول علیه ۱ - السام_آو ردی و گفتی انشان خورده‌اند » طلب کن ارت بخذ‌بدی و باندادی ۰ س رسول -علیه السام- گفتی چر |آو ردی ؟ ۳ سیم نداشتم و نو استم که حز و فیر ی جورد؛ چه کنم ۹ انیت هر جه [ندر همه عمر اوحکایت کر ده‌ا ند از مطاسات و اندرین مج جمز زه باطل ابیت و اد ممکن ات 25 ر نجیرسد کسی ر ون همیت سرد » این جمین گاه اه زو بمادت گر ور وف فیستن: [فت دهم اس | و ند رون است استمز | و خندیدن ۳۳ وستخن‌وفعل دی حکایت کردن باواز مت " وی چنانکه ور و : واین جو ن نکس رنحور خواهد شدن حرام است که حق‌تعالی همی گو بد: « لا +سخر قو ممی قوم: عسی‌ان بو آو | خبر آمن‌م ِ هیچ کس ۹ بد بچشم حقارت » بر هیعکس مخندید » که بود که وی خود ازشما بپتر بود » و رسول علیه‌السام- گنت : «هر که کسیر | غیبت کند بگناهبکه از آن توبه کرده باشد» بنمیردتا بدان مبتلا نشود » و نپی کرده است ۳ بخجمد ند بدا نکهاز ؟ آوازی رهاشود؛ و گفت : چرا خندد کی از جبز 0 خود مثل آن کند ؛ و گنت : «کسانسکه استمز | ون وبرمردمان بخندند » رود قیامت دربیشت باز کنند وویر| ون ببا وا فرا شود در نگذارند " چون برود بازخوا| نثد ودری دیگر بگشایند ودی درمیان آن عم واندوه طمع‌همی کند , جون نز ديک‌شو د در همی پند ند » تاجنان‌شود که‌هر جند خ<و انند نبز نرود , که داند که بروی استخفاف کنند ِِ ۱ ۱ ۳ مِ ۱ 1 ۱ ۲ 4 و بدانکه بر سیر هد دلو بر کتین که از ان ر دور شود خر ام نیو دواز حمله مزاح باشد : حرام آن وقت بودکه کسی رنجور خواهد شد . آفت دهم وعدة درو غ است ۱ رسول_علیها!-ام_همی گوید 9 جبز است که هر که‌اندروی‌از آن سهیگی 3 -۸۳- بود.منافق بود اگرچه نماز کنه و روزه دارد : چون سیخن گوید دروغ گوید وجون وعده دهد خلاف کند ۰ وجون امانت بو ی دهند جات ون ٩‏ . و گفت : * وءدهو اهی است » خلاف تشاد کر د ۰ . حق تمالی بر اسماعیل- عایها لسلام- تا گن د کدو ی‌صادقالو عد بوده و ۳1 بنديك راه وعده کر د حایی و کنو شام ۸ وی بنشست و دو روزاأنتظار همی کر د.وبرانا بود کهوعده وفا کند . و ی‌همی گو ید : پررسول. علیهالسلام بیعت کر دم‌ووعده کر دم که افلان جا یم وفراموش کردم » سوم ر وز شدم وی | نجا بود , گفت : ای حوانمردازسه روزبازا نتظارتومی کنم. ورسول-صلی‌النه علیه السلم- بکی‌راوعده داده‌بود که چون‌بیایی حاجتی که داری روا کنم» اندرانوقت که‌غنیمت خیبر قسمت همی کردند بیامدو گفت: وعدة من با رسولال گفت : حکم کن هر چه تو خواهی» هشتاد گوسپند خواست » ۱ بوی‌داد گفت : مخت اندژه حکم کردی آن زن که مو سی- لها لب لا رانشان دادنا استخوان بوسف را علبهالسلام بازیافت و وعده کرد که حاحت توروا کنر‌حکم ۳ ازتو کرد و بش ازتوخواست ‏ که موسی- علمه | لسلام گفت چه خواهی +گنت :آنکه جوأنی بمن‌دهند و باتو بپم آندر بپشت باشیم ,| نگاه کار این هرد مثلی‌شد اندرعرب » که گفتندی : فلان آ سان گر 17 ست از خداو ند هشتاد 5 سئد . و بدانکه تا توانی وعده حزم نباید داد؛ رسول صلی‌لله یه السلم ۳ : « عسی.-بو ذ ِ نم کرد ».و جونوعده دادی‌ت‌انو انی خلاف‌نباید کرد جز بضرورنی» وجو نکسی را جائیو عده کر دی» علماء گفته‌اند تاوقت‌نمازیاندر آیدآ نجاهم بایدبو دن وبدانگه چیزی که بکسی‌دهنده؛ زشتتر ازبازستدن وعده بخلاف کر دنست؛و رسول- صلی‌اله‌علیه وسلم آن کس را ماننده کرده‌است بسگ ی که قی‌کند و با بخورد. آفت باز دهم ۱ سین بدرو ع و سو گید بر و 3 واین از گناهان‌بزر ک است,ورسول_علیه السلوقو السلام- گفت:«درو غ‌بابی است از ابواب نفاق» و گفتر سول_علیه السللام:"بنده بك رث درو غ »۳ 1 نگاه کهو برانزد (۱) مغفف ‏ بود که » شاید . -۸ هن خدای تعالی در وغ‌رن بنو سند؟) و گفت: «در دغ 7 زی,کاهد» و گفت: «تحارفحارند؛ بعتی بازر کابان تابکار زد گفتند جر ۱ ون وشر ی حلال است؛ گفت: از آنکه سو گند خور ند و بزه کار شو ند.وسخن گویند ودردع ک بند» و گفت:«وای بر ۳ که‌در دغ ون تامر دما دید اد وای بروی؛ وی بروی» و گفت: * مردی هسرا گفت بر حیز 4 برخاستم , دومرد را دیدم: یکی بربای و یکی تیه نکه بربای بود آهني سر کر اندر دهان این نشسته افکنده ويك گوشة دهان وی‌بکشيدي تابسر دوشدی برسيدي پس جانب دیگر بکشیدی همچنان وجانب پیشین بازجاي شبی وهمجنان‌همی کرد گفتند: دروغ‌زنی است هم این عذاب میکنند ویر تاروز قیامت». عبدالله بن جر ا۵ رسول را گفت صلی‌الهعلیه وسلم-: مومن زناکنده گفت : باشد که کنن کث: دروغ گوید ؟ گفت- نیءواین آبت برخواند «) نما فتري التکذبالدین لایق‌منون-دروغ کبسانی گویند که‌ایمان‌ندار ند» .عبدالل4 بن عامر همی گو بد که, کود کی خرد ببازی میرفت. گفتم- بیا تاچیز ی دهم ورسو ل-جلی ان ءلیه‌ویلم- ندرخانه مابود» گفت جه <و استی داد؛ گفتم جر ما گشت ۲ 1 ندادی درو عی بر نو نوشتندی. و گفت- «خب ردهم شمارا که او کترین گنای چیست_شرگ است وعفوق مادر وید وبکیه‌زده بود تا رابت تسیز کف الا وفولا ازور - سخن دروغ نیست ۰ . و گنفت رسول - صلی ال عله 3 سلم 9 بزده که در وغ گو بد فر شته از کند آن بيك میل دور شود » » وازین گفته اند که : هدر ووت سجن و بی باشد‌برد استی که انبر خبرست که : عطسه ازفرشته‌است‌و آساکشیدن ازشیطان » واگر سخن‌دروغ بودی فرشته‌جاذر نبو دی وعطسه نیامدی». و گفت:«هر که در وغ گویداندر حجکایت» يك دروغ‌رن‌ویست؟. و گفت ۱ (هر که بسو گند در دغ مال ۳ ببرد خدایر ۱ بیند زر وزقيامت که بخشم باشد دردی ؟. و گت : « وه خصلتی ممکن بود درمومن مگر نات ودردع ۳ و میه‌ون لیا لی شیبب همی گو بد که . نامه می نوشتم اکلمه فر از امدکها ۳1 ننوشتمی نامه آر استه نهدی - دلیکن دردغ بود - پس عز م کر دم که نتویسم ؛ منادی شنیدم که گفت « یثبت الل4 | لذ ین آ منوا با لقو لفیا لحیوة) لد نیاو فیالاخرة ان سمالهمی گو بد :مر آبردر دغ نا گفتن‌مز دی‌نباشد: که‌خو دننگ دار ماز | نکه‌در و غ کو بم. )۱ استوار میدارد خدا مومنان را در گفتار در دنیا ودر آخرت ۰ -۸9ي ی ۱ ۱ )6 مصالحت [ همز | بدانکه دروغ ازان حراهست که ون :ول کش و صورت دل کدرو تارب؟ کند ؛ ولیکن اگربدان حاجت افتد وبرقصد مصلحت گوید - و آثراکاره بود - حرام نبود برای | نکه چون کاره باشد دل ازوی اثر نبذیرد» وچون برقصد خبر گوید دل تاریک نشو د. و شک نت که چون مسلمانی از ظالمی ۳ برد نشابد که زاست کوک ابیت 4 بلکه دروغ ایزیجا واحجب بود . و رسول - صلی‌الهعلیه وسلم - | ندر دردغ رخصن داده است سه حای : یکی اندر حرب که عزم خویش باخصم نتوان گفت + ویکی چون میان دو تن صلح‌کنی سخن ت ۳ از هر تن فر ۱ دیگر اگر جهوی کته باشد 4 و دیگر هر که‌دوزن داردفر اهر یکی گوید تر ادوست‌دارم .یس بدانکه ا کرظاامی ازمال‌دیگری بیرسدرو | بود که بنهان دارد » واگر سر دیگری بیر سریف انکار کند روا باشد که شرع فر موده است که کار ها زشت بسوشد " وچون زن طاعت ندارد الا بوعده روابود که وعده دهد اگرچه قادر نبود بدان» وامثال این روابود » وحد این نست که :درو غ نا گفتنی است؛ دلیکن چون ازراست نیزچیزی تو لد کند 4 میحذور " بود » باید که اندر تراژوی عدل وانصاف سید : اگرنابودن آن چیزاندر شرع‌مقصود ثر اندت از نابودن دروغ » چون جنگ میان مردمان ووحشت میان زنوشوهر و ضایع شدن مال و آشکار ۱ شدن سر وفضیحت شدن معصیت رن و ۶ مباح گر دد که ۳ آن کار ها آزشر دروغ کل اتشت) واین همحنانست که مر دارحلال شوداز بیم‌جان : که نما ندن حان| ندرشر عمقصود برست از ناخوردن مردار) اماهر چه نهچمین بوددروغ‌بدان عباح نگ دد ْ پس‌هردروع که و ۳3 بد بر آی‌زیادت مالوحاه| ندر لافزدن‌خو ش‌وستودن در ج4حشمت خو ۱ حکایت کردن » این‌همه حراماست . ۱ ۱ و اسما - رضی‌الءنبا - گویدکه : زنی‌از رسول-صلیالهعلیه وسلمپرسی که : : هن شوهر خوش م مر اعانی حکایت کنم که نباشده و ۳ مر | حشم ۳1 روا باشد ؟ گفت ت: هر که چیزی برخویشتن: تم آن‌نباشد ۱ چون کسی باس د کهدرحامة ی ی مس زد زد وت :پیب داخقات تخس مس ور ( بلاو [فتی که بر‌هیز از آن ضرورت دارد ۰ (۱) هوو-دویا چندزن که يك‌شوهردار ند . سا دز ذیر بر هم دوش »بعنی: هم‌دروغ 25 ته باشد رهم ۳ را ۱۳۹ اف‌کنده باشد 1 تایو د که وی‌نبر حکایت کندو درو ۶ باشد ۱ ۱ و بدانکه کود گرا وعده‌دادنتابدییرستان شود روابود » اگرچه دروع‌بود »ودر یرامش ۸5 0 تن و لیکن آنجه مباح بو د نیز بنوسند تاچو نوی را گویندچرا ۳ » غرضی‌درست ٩‏ رانماید که بدان‌دروغ میاح‌بود . و بدانکه کسی که خبری روایت کند بامسئله ببرسند حواب‌باز دهد که بحقبات ند ند ) این حر ام بود ۰ که از 1 ن کند و رازیان ندارد ؛ر گروهی رو اداشته‌اند که اخبار دهند آزرسول - صلی له علیدو سلم_اندرفرمودن خیرات و نو ۷ یر حر ام اسب 25 رسول ‌ علیهالسلم- همی گوید " هر 4-5 برمن دروغ گوید ؛گو حای خو ار ۱ نددر دورخ» . وخود در دع حز بغرضی‌در ست که اندر شرع هقصود بود نشاید وان تیان توان دانست نه‌بیقین ‏ اولیتر آن بود که تایقینی ظاهر نبود -فصل.- [حیات‌های پمندرده رتاپندیده در درو خگفتن| وضرودای تمامدروغ‌نگوید ۱ بدانکه چون‌بزر گان‌را حاجت‌افتاده‌است‌بدروغ؛ حیات کرده‌اند و بالفاظراست طلب در ده‌اند » چنا نکه ۳۹ جبری د تر فهم کند که 2صودبوده و و بصض 9 تن وتان ور مطر ف اندر بیش امیر ام »وی کت چرا کمتر همی آ کت تااز نزديك "میر شده‌ام بپلو ازژمین بر نگر قتدام الا | نحه حق‌تعالی نیروداده است »تاوی بنداز د که بیمار بوده است ؛ و آن سخن‌راست بود .و شعهبی راجو ۳ طاب کر دی بردرسر ای 2 اه ر اگفتی تادابره بکشیدی ۳ کت اد بای اندر میان نبادی و گفتی 4 اندر یدحا تست ؛ و با گفتی که اندر میجد طلب کن و مها چو ن‌از عمل‌باز آمدی رن وی‌زا گفتی : چندین عمل بکردی مارا جه آوردی ؛ گفتی : نگاه بانی با هرن _ بود هیچ یز نتو ور اه ردن - یعنی حق تعایی ورن تا که باوی عمر - رضی للهعنه - هث ‌" فر ستاده و زن بخانه هر شد و عتاب کرد وی ۶ ی که : م۵9 دی دود بنزدرسول ع1 علهالسلم 9 بنز درك (و بر - رصی له چرابا سست ‏ وو پوس لوط و سیسوس . (۱) نگاه ءأن - فراقت ۰ -۸۷- اد آن‌سو) ‏ ۳۳ ی ؟ عمر معا ۹ ۷ ۱ یکی ام رخند رد نت بو ی‌دادتابان زن‌دهد . َو بدان‌که این نیز آنوقت روا بو د که حاحت باشد» چون‌حاحجت نبودمردمانر ااندر غلطافکندن روانبود» اکرچه لفظ راست باشد . عبدال4 ان عتبه -رحمة ال علیه- همی گو بد: باپدر بپم! ندر نز ديك عمرعیدالعزیز شدم» چون برو ن آمدم حامه نیکو داشتم» هر دمان گفتند که خلعت امبرالمو‌منین است گفتم حق‌تعالی امیرالمژمنین راجزای خیر دهاه پدرمرا گفت: زینهار » ای پسر دروغ مگوو مانند در دغ نیز ی بعنی‌این ماننددرو ۶ مت اما بفرص این اندك مباح‌شود چون‌طییت کردن و دا کدی خو ش گر دن» چنانکهر سول علیه‌السلم گفت- از زن اآندر بپشت نشود» وترا بر بحشتر نشانی واندر چشم‌شوهر توسپیدی است؛ اما | گراندروی ضرری باشد روانبود: چنانکه کسی را اندر جوال‌کند"" چنانکه گوید ذنی اندرتو رغبت کرده‌است تاوی‌دلبر ان‌بنهد» و امتال آن» اما ۳1 ضر ری‌نبود و برای هز اج دروعی #۳ بدبدرحه معصیت نرسدهء و[ یسکن ازدرحه کمالایمان بفتده که رسول علء 4السلم- همی گوید: «ایمان مردم ر تمام نشود | نگاه که خلق | ً ن‌ بسندد که خود را واز مز اح دردغ دست بدارد» ازین حنس باشد أ نکه سیاری گو یند برای دل‌خوشی را: صد بارتر | طلب کردم و بخانه آمدم؛ این بدرحه حرای‌نرسد: که داند که ازین طبر عدد نباشده اما | گر بسیاز طلب نگ ده باشد دردغ بو د» واینکه عادت بو دکه گو بند که چیزی بخور گوید نمی‌بایدم؛ این نشاید: چون‌شهوت اندروی بود. ورسول- علیه السلم ودحی شیر باز نان داد شب عروسی عایشه -ر ضی ان عنا گفتند: مار آهمی تیاید » دذفت : در دغ و اک هم جمع‌مکنید» گفتنه: بارسو لاله این مقدار دروغ بود و دردغ نویسند: گفت دروغکی نو بسند که دروغکی ان ی رادر دچشم بودوچبری‌در گر شه با ور د‌ 1 مده بو د» گفتزد اکرباك کنی چه‌باشد؟ گفت ت طمیت راگفته‌ام که دست ذ اراچشم کنما را دروغ گفته باشم. عبسبیب علیه‌السلم_ همی گوید: «از کبایریکی ی ۳0 بگوهی‌خواند (۱) ددجوال کردن؛ گول‌زدن . ۳ -۸۸- اج اج ود داد ات چام او خن و اه وا و ما ما ماو اد هم اد من متخ مه و و ماه و و مخ و اج وخ ما دحا مه و و و هم و و مج اه و و و اج اج و عم ماج دام نا تام ماخ ها وا تا هو واه ماج و تخد و وم ها اد و ماو ور وادام وا و جرج شم هام وخ وا مشاه ها مق باه و وان وی بدورع. که دای داند که‌چنن‌است,ونه خدان باشد؟. ۳ علیه‌السام_ کذ است که «هر که نردم کویة و بر | ائدر قیاعتتکلیف کنند تا بردانه جوزندو تراد ا وت دو آز دهم وبیت ینت و ایره سر برربان عالبست» و ی شاءانن از بان تفس تمابد وو بالعظیم است» وحق‌تعالی این را در ثر آن‌مانند همی 1 بکس ی که گو شت برادر مرده‌بخورد ورسول علیهالسلم_ گفت: «دور باشید ازغیبت که غیبت اززنا بدتراست: که توبه‌ازز نا بیذیر ند و ازغیت فرانمذیر ندتاآن بحل‌نکند»و کت ی اج بقومی بگذشتم که و 9 2ی‌خویش بناخن فر ود میاور دند » گفتم اینان که‌انزد , گفتند: آ نانتد که غیبت کنند مر دمانر ا*. سلیه‌ان چا بررضی ألدعنه بای ورس و[ راگنتم مر اچیزی بیاموز که‌م | دشات گیرد گفت کارخیر حقیر عدار اگر همه آن بودکه ازدلو خویش آب فراکوزء کسی کنی وبا برادر مسلمان پیشانی گشاده دار وچون ازپیش توبرخیزد غیبت هکن وحن تمالی بموسی - علیه السلم_و حی‌فر ستاد کف: «هر که غیبت کردوتو به‌نگر دو بمیرداو لین سی باشد اندر دو رخ شود وهر که نویه گ دو ,یرد باز سین باشد که‌اندر بپشت شود . وجابر همی گوید: بارسول‌خدا اندرسفر بودیم» بردو گور بگذشت گفت | هردو اندر عذابند» یکی +-رای غیبت و؛ بکی آنکه حامه از بشنج بول نگاه نداشتی آنکه چوبی‌تر بدو باره کرد قافتر کواز ایشان بزهین فرو بر د. گفت تاین و عذابا یشان سبکه ربود. ۱ وجون مردی اقر ار داد بز نا اورا سسسار فرمود » 3 ۵ راک ه چنان که‌سنگ رانشانندء برابنشاندند» پس‌رسول_ علیه السلم-بمر دار ی‌بگذشت گفت بخورید این مردار را گفتند مردار چگونه خوریم؛ گفت- آنجه از گوشت آن برادر میخوردید بتر ازینست و گنده: ر ازین‌است درمعصیت. وصحابه بروی گشاده ۳۹ را دیدندی وغیبت یکدی؟ زره ندی» واین از 7 بن عبادات دانستندی وخلاف این از نفاق شمردندی. ۸ و | وقتادم رد ی ان عنه هم ی کو؛ بد : عذأب| قبر سهقسم آمایت: یک ورب 1 رعست و 9 تلت آن سجن چبدن ؛ ؛ ویک 7 <امه از بول ناه نداشتن .وعمسی علیهالسلم- باحواریان بر ۳ مردار بگذشت ؛ گفتند : ۱ هک نده چیزیست ! عیسی علیه‌السلم -گفت :آن ممیدی دندان‌وی سخت نیکو چیزی است ‏ ایشانر | بیاموخت که از هرت آن کوک که تک توس بو کر برعیسی -علیه‌السلم- بگذشت گفت برد بسلامت؛ گفتند : بارو سالنه حو درا هم جنان می گو ی ؟ گفت : ربان خو د را جو فر | نکم حزرفر اخیر. وعای د.ال<سین -رضی ان عده- یکی رادید که غیست همی کرد ۱ گفت خاموش که این نان خورش ان دورخ است ۱ _فصل. [ گو زه های غیت ] بدانکه غیبت آن بود که تفت کسی دم اندر غیت وی که ۳ بشنود ویر | کراهیت | بدا گرچه راست گفته باشی وا گردروغ گفنته باشی آن را زور دبرتانگوینده و هر جه بنقصان کسی باز گردد و آن‌گویی عیبتاست ) اگرچه اندرنسب وحامه‌وا (در سور واندر سرای واندر کر دار وی گویبی : اما نحه در تن کویی ۱ چنانکه که گویی در ازست و سیاه ؛ و درنسب چنانکه گویی که وی هید 2 ب<ه تین وحمامی ب<۵ ۱ انیت و<ولاهه بیحه ات 3 درخلن کوب بدخوی ومت‌گیرو درارزبان و بددل وعاحز وامثال این ۱ و اندرفعل؟ دویی دزد است دخاینودبی نماز » و ر کوع و سحو دنام نکندو قر آن خطا خواند وجامه‌باك ندارد و ز کوة ندهد و حرام خورد وربان نگاه ندارد و بسیارخوردو بسیارخسبدونه بجای‌خویش تشرد دموا زدرچامة که‌وی‌داردگوب ی ستین‌ف راخ ودراز دامن است وشوخکر جامه است. وا ندرحمله‌رسول گفت علیه‌السلم- : « هرچه 5 بند که کسی كت اهیت أ بد چون بشنو رن عست است اور چه راست‌است». عایشه -رضی لهعنه_ هی 3 بد: ز نیز اگفتم گِ تاه است» رسو ل_علیه‌السلم- گفت: مت 7 دی ۳1 دهان سسنداز» بینداختم بارة خون سیاه بود ۰ و گر دهی گفته‌اند که : جون معصیت کب ی حکایت کنی‌این عسمت نباشد » که این مذمت هم ازدین | 9 این ات ,که نشاید که ۳ بند فاسق است وشراب خواره است و بی نمازست مگر ۹19 7 ص٩۹۷‏ ۰(بس+«+«+«»««+«س۳««_««««« سس ۰ اسف بعذری که > پس از زاین ۱۳۹ بد » ک۵ رسول علیالسلم_حد. غیبت این ات کت : ویر کراهیت" ۲ دد ) و آدین همه کر اهیت باشد ؛ ای فایده نباشد تباید گفت ا -۱۶ ۱ بت بچشم و ددرت و [دارت ۱ ۱ بدانکه غیبت همه نه آن باشد که بزبان باشد بلکه بحشم نیزو بذست‌وباشارت و بنوشتن هم حرام بود . عازشه _ر ضی ال عنها می ۳ بد: بدست آشارت ۳ دم که زنی کوتاه ات6 رو ل_علیه | لسلم_ گفت غیبت کردی ؛ و همحنان لنککر فتن و چشماحو ل‌ ۳13 دت. تا حال کسی معلوم شودهمه غیمت است؛ اماا گر نام نبرد و گو رل ی کرد غیبت نباشد ۰ مگ رکه حاضران بخواهند دانست که کرامی کو بشد نگاه حر تاقن:: که مقصود تفپیم بود » بپرچه بود . و گروهی از قرایان و پارسایان جاهل غیبت کنند و بندار ند که عیبت نست ؛ و باحدیث 5سی کید پیش وی و گوید ۰ الحمدلم که حق تعالی ما را نگاه داشته است‌از فلان‌چیز؛ ؛ تابدانند که اوچنین همی کند »و ۳ بد: « فلان مرد شنت نبکوست ۲ احوال اوخوبست ۳ : ن اونیزمبتلا شده است بخلق جنا نکه مانیز مینلا شده‌ايم ۰ وم ۳۹ ی خلاص باید آزفترت و آفت امتل‌این ۰ و باشد که خویشتن . مذمت گید ‌ مذمت دیگر ی حاصل أْ ید . و و باید که دزیر عبت کنتتاه كت بد : * سبحان له ۱ اینت عجب ؟ ) تاآن‌کس نشاط تر شود ویا دیگر ان که غافل بوده‌اند بشنوند؛ و وگو بد : « آندو هگن شده‌ام که‌فالانر ۱ چنین واعٌ اتفاق‌افتاده است » حق‌تعالی کفایت کناد » . ومقصود آن بود که واقعمویرا درگ ران‌بدانند. باشد که‌چون‌حدی تک 0 «خدای‌تعالی ماراتوبه دهاد 3 5 بدانند که وی معصیت ۳ 3 این همفعست بود ؛ لیکر ن چون چدین نبو د قای فا توت و »۳ بو د که خویشتن ببار سابی فر | نموده امن و بفیبت ناکر دن نا اف دورشود و وی بحپل خود بندارد که ۶ غیمت نکردهاست: و باشد که که غیبت کندویرا ۱ ند بد : * خاموش عسعت مکن ۰« و مدل اآ نراکار ه بو ده هم 1 ۲ هم عتیتی کی ده باشد : که غیبت شذو نده هم درغییت شريك است مگر که بدل کازه باشد . ۱ يك روز ابو بکر و غمر -رض له عنیما - بزم میشد میشدند ؛ يك‌دیگر راگفتند *قان‌بسار خسید» 4 سس از رسول - علیه‌السلم ۳ نان‌خورشی خواستند » گفت شمانان " ۳ وب ما اور وا ماو ما و وا و و جوا زاو وا او و و و وا او وا وا وا او اد دا و وا و و وا اد و و وا او و و و و و و وا وا و و و سا و و ها و و و وا اون ماج و و و و و او و وا وا و مخ و و وخ اه ماخ ها او و و و ام و و و چا ها و خر ما وج و و و ها ها ها هم ۱ بخوردید؛ گفتند نمی نیم که‌ماچه خوردرم ۳ ت بل ی گوشت بر ادرخو؛ رش <وردید »هر دور فر ام گر فت‌ مج کت بو ۳2 شنیده بو د , وا گر بدل کاره نماشدو ‏ بجشم‌یا بدست اشارت کند که خاموش ؛ هم‌تقصیر 5 کرده باشد » باید که بجدوصر از بدتااندر حق‌عایب معصر تبود » 1 ازدرخبرست که : ۵ رکه بر ادر هسلماثر | غست کند ووی 9 نکند و وی را فرو گذارد حق ماه وی را فرو گذارد انبر وفتی کته حاچتمند. بر و ۰ رفصلب.. [ذیبت کر دن بل همچنان سور ام‌است ۳ از ۰ بان ] ,دانکه شت ندال همحنان‌حر در اماست که بز بان » وجنانکه نشاید که تقصان کسي بادب؟ ۳ ؛ نشاید که و راخویش ر و ونیم . وعیبت بدل آن باشد که کمان‌بد برک؛ تک نا ازدی بچشم چیزی بینی بابگوش شنوی‌ايقین دانی رسول-صلی له علیه سس گفت : «<ی تءا ی خو ن‌مسلم‌ان ومالوی و آنکه‌پو ظ گمان بدبر دس حرام کر ده | ست » وهر چد دل‌افتد که آن‌نه یقین‌بود ونه ازفول‌دو عدل باشد » شیطان اندردل افگنده‌بود ۱ دحق‌تعالی همی گوبد«ان <ا ۶ کم فاسق با فتبینو) - ازحا 5 م فاسق سخن باور م؟ نید* هیچ فاسق‌چون شیطان نیست »وحر ام آن‌بودکه دل خویش رابدان قراردهی » اماخاطری که بی‌اختیار در آید وتو آنرا کاره‌باشی بدان مأخن: ماش #۲ 7 ان علبه دسلم.می ۷ مومن از گمان بدخالی نباشٌد» دلیکن سلامت‌وی از 1 ن‌بود که اند ردل خوش تحقیق نکند وتااحتمال راجای ومحال بودبر دجبی نیکو: نر <مل کند و نمان أ‌ آ که تحقیق کرده 1 رن د که برد وی ۳ آن ثر شود آنکس واندر مراعات وی تصر کردن ۳ د . اماچون بدلو زبانمعامات‌با وی هم بر آن باشد که بو دنشان | نست که تحقدق 3 ده‌است ؛ اماا گر ازيك عدل‌بشنود باید که توف کند ودر دغ‌رن ندار دوی‌ر| .که کمان بدبردن بدین عدل هم‌ر وانبود دنه ,مر شام ۳ ن گویدحال آنمردبرمن ٍبوشیده بود چونْ <-ال این‌مرد» اکنون‌نیز 17 وشیده‌است» پس‌اگرداند که میان| بشان عداوتی‌و حسدی باشدتوقف ارلیتر واگر 1 ان 3 در عم میدا ندجیل بو کش ن‌باید که بود ؛ در گاه که گمان بددر دل‌وي افتاد کی بی ‌< و و ۵۵ ۱ ۵ او و و ۱ 5 0 اس و و و وا ۵ 5 سا وم واه و و ‏ و و و و س ط اس او و سا سا و و و وا و وان او عم و و و و و وا وا هه هو و وا و و وا و و وا وا تا و و اد ات و دا و هو و و آن‌اولیتر بود که بواهک منن نار رب زیادت کندکههیطان راهم دد 2 ۱ آنگهان که رشود << ۷ بمفین 1 سمت عیست کید دلیکن بخلو ث‌ نییعت کند و باز نامه نکند اندر ۱ تصعبت: بلکه اند تصحت‌آندو هگن شود.تاهم بسیب مسلمانی اندوهگن شده‌باشدوهم نضیحت کر ده‌باشد 4 ومزدهر دوبیاید . -فصل | اندر ولا ج علمت | باهش ماعت. نو دل پیماری است وعلاج آن و اجب‌باشد و ارم آن | از دو تک و ِث" اول علاح عمای و آن‌دو جیز است : ت آنکه اندر بن اخبار که اندر یت اد استتامل ک بداند که و نت 5۸5 3 حسنات ازدیوان او ترا ول خو اهنن و د ورسو ل_علیه السلم - هم ی گو؛ بف : «عغییت <تنات بددهر| همحنان نیت کند که آ خی هیز م خمك را» . و باشد که وی را خو ؛ ديك خسنات پیشتر نباشد از سیثات»بدین غیت که بکند کفه‌سیآت وی زیادت شود و بدین سیف بدوزخ شود ث_ِِ ۱ آنکه از عینّت خود بندشد " بدا زنکه- 1 # ۳ اندر عبب همچناف معذو رست که وی وا گر هیچ عیب 1 ند خویش‌ر ۱ بدا ند که حمل وی تعیب ب از همه یا تن ی است ۳ پس اگر راست همی گوید هیچ عیب بیش از گوشت ت هردار خوزّدن نیست خویشتن‌بی عیّب را با غیت چراکند وبتکز مشغول شود"و بداندکه اکر وی تقظیر همی 39 در آن فعل هیچ یمه" از تقصیر ی خألی نیت "وجچوان خودا برحد: شزع ز رانست نمتو 3 بو ۵ ۳1 همه اندرصغیره بو و با خود همی . بر لماش ار دتگ را اجه عجب‌دازد: 11 و5 ر در آفرینش وی عب اش بداند که ین‌عیب‌سانع کرده باکت اکه‌آن‌بدستوی نیست‌تاو یر | سللاهت ژسث . ۳ : ۶ 7 را ۱ آما ولا جح تفصیلی آنست که نگاء کند که چهوبرابز غیبت‌هه ی‌دارد ۰۵ آ ناو هشت چیز ببر ون نبود : سیب آن بود که از وی خشمت‌اك بود بسبیی » باید: که بداند: که بزای خهم آو ل بت خویشتن رایدو رخ برد که از حمله <مافت بود و | از _ سنتیژه" ار ید :۲ ۵ سا خ ‏ اج د ه ه وظ ٩‏ ۹ ۹۰ سس سصسصحسسس ۰ «۰«۰ح«-«««««««««««««ساآ ۳ | با خویشتن و باشد . و رسول - علیه ااسلم بت گوایق ۱« هر ک‌ خشمی‌فر و خورد » حق تعالی روز فیامت ویرا بر سر ملا بخواند و گوید : اختیار کن از حوران هت آنحه توانی » سیب ۹ بود که موافقت دیگران طلب کند تا رضاء ابشان حاصل کند؛ و دوم علاج این آنست که بداند که سخط حق تعالی حاصل ۳ دن برضاءعر دمان حماقت وحپل بود » بل‌باید که رضاء <قتعالی بحوید بدانکه با ابشان خشم گیرد و بریشان انکار کند . آنکه ویرا بجنایتی گرفته باشند وی بادیگران اشارت کند تا خویشتن را سیم خلاس دهد باید که بلاء خشم خدای تعالی که اندر وقت بیقان حاصل - ]1 بد ید عظیم: ور اش که ازوی حذر فبکند : که خلاص خود یگمان است وخشم خدای تعالی بیفین دروقت حاصل 1 بد ) با رد که آن‌از خویشتن دفم ک. و5 ی ری حو| لت نگند؛: و باشد که گوید ا؟ ر من‌حراممی‌خور بامال‌سلطان‌فر ات مفلان: 3 وا ن‌حماقت‌بود که بمعصیت و ی‌افتدا تانق کر و ؛ وویرا در کت ای چه‌عذر بود؛ واگ کسی راهمی‌بینی که اندراآ سس همی‌سوزد تواز بس‌وی فراندوی‌وموافقت‌نکنی ۱ اندرهعصیت هو افئت همچنین باشد نتم 1 نکه‌عذر ی‌باطل بو د< 0 دیگر بکنی دغیبت بکنی مب آن‌بر دِ 3 ضن خو اهد که‌خو ورا بساید و نو ۳ ۳ راثر اعتدت کت تابدان چبرم ۳7 و برو ِ ی‌خو بش با پا کی‌خو بش ٩‏ [ رانه‌اید ۱ چذانکه گو, رد : فلان‌چیز کفوم ۱ نکندو فلاناز ر باحذر : ننکند 1 یعنی ! که من‌همی کم »باید که بداند[ نگه عاوّل بودبدین فسق‌وجول و ی‌اعتقاد نگ :دوذصل و نار سار ی‌وی ۰ 1 نکه بیع ل بو د اعتمادوی ج‌فایده دارد؟ بلکهفایده آن‌بو د 5 * خودشز 9 نی دبندء عاجزی که‌یدمت ۲ گاهیچ نیست 3 ز بادت کند ۱ : ۱ پبکّ سیب جسد ود : 4 کسر ی راجاهی وع می ومالی بود ومردمان اندر وی اعتفادی. پجم ت یکو دارند 1 بنتواند دید 4 عسی وی جستن کیرد ۳ بت وی بخ کدرده باشد ) و ندا ند که این ستمزه با خو د همی ار بتحقنق :که اندر ین حجران درعذات‌ر نج ۳ مبلکات و<سدبود ؛ میخو اهد که[ ن‌حپان نیز اندر عذاب‌غیبت بو دتااز نعمت‌هر دو حپان‌محروم ماندواین قدر نداند که : هر 1 | فسمتوحاهی: نقدیر کرده باشندحدحاسدان آن‌تاه را زیادت کند . ۱ سیب استمزا باشد ویا خندهو بازی که ۳ را فضیحت گر داند » و نداند که خود ششم بنزد حق‌تعالی بشتر فضیحت همی کند انگاه ویر بنزديك مرده‌ان.و اگر اندیشه کنی که روزقيامت وی گناهان خودبر گردن‌تونید وچنانکه خررارانند بدژوخ راند +دانی که تو او لیتر بکه برتوخند‌ندو دانیکه حال کسنکه این‌خواهد بود عافل بود بمازی و حجنده تر داز 3 ‌ سیب ان بو د که بروی کناهی رود اندوهگن شود برای <ق تعالی چنانکه‌عادت ههنم اهل دین است وراست همی گوید در آن اندوه ولکن در حکابت آن ناوی 2 بان وی برود وغاول ماند از که این عمیت است و نداند که ابایس و بر | ال 2 : 45 درا ند که و بر | ثواب خو اهد بودن بدان اندوه ِ نام وی ۳ ر بان بر اخد ۳ در ۵ آن غیمت آن مزد را حیطه کند . سبیب) ۱ که ویر | حجشم ۱ بدیر ای‌حق تعالی از معصیتی که کر ده‌باشد ۰ 8 عجیش آیده ۳۰ در ان عبت با در ۱ ۷ حشم نام ری بگوید ۳ مردمان بدا ند و ۴ ن ثواب ۳ شم حیطه بکند 1 بلکه راید که حجددت خشم و عبت 3 و نام وی باد آنکند ۱ 4 . ۴ بیدا کردن ر توصبتي بعیاتما عذرها بدان‌که غیبت حرام‌است «مچون دردغ ) وجز برای حاجت میاح شود و این شش عر مت : ۱ » ۱ عذر تظلم که پیش قاضی وساطان بکند داین روا باشد ؛ و, اندر تتقر کبس که اول از وی معاونت «می با اما خواهد مظلوم را نقاید که اندر پیش کسیکه‌از وی فایده نخواهد دود ظلم ظالم حکایت کند . ۳ آندر بش آبن سیر ان ظ م ححاج حکایت کرد ۰ وی گفت حسق تعالی انصاف حجاح از ۳ و ویر عییت بت همچنان بستا اند که انصاف ه ردمان از حجاج . عذر ۱ آ رکه حایی 7 همی بیند فر اکس ی بگویدکه فادر بود که خست کن و دو ۲ ازآن بازدارد .مر - رضی انهعنه_ , بر طاحه با عثمان بگذشت وسلام کرد 4 - ۵ حوأب نداد با بو بگر صدیق -رضی لهعنه_ که کر د تاویرا اندران من وت »ین راعست نداشتند . عذر فتوی برسیدن .که گوید : ذن یا پدر با فلانکس چنین هت امد ورین سیم با من» و اولیتر آن بودکه گوید چه‌گوبی‌اگر کسی‌چنین کند ؛ ولیکن‌اکر نام بر د رخصت است ‏ چه باشد که هفتی را اندران واقعه چون بعینه بداند خاطر فر از ار . هند فرا زسول_علیه السلام گفت که : بوسفیان مردی بخیل است کفابت من و فرز ندان تمام ندهد مک ر چیزی : ر گرم ۳ علم وی روا باشد ؟ گفت : جندانکه کذایت باشد بر گیر » وظلم بر فرزندان وبخیلی بگفتن غیبت بود» ول کر ن بء‌ذرفتوی روا داشت رسول - صلی ال علیه و سلم وذر 1 که خو اهد که ازشر وی حذر کنند چون 5 ی کههبتدع بودبا درد باشد و چپارء بروی اعتماد خواهد کِ د‌ 7 زنی بخواهد خواست بابنده خواهدخرید وداند که 5 رعمب‌ژی تگویداً ۳ ربان خو اهدداشت ب 1 ن عیب بکفتن اولیتر : که پنهان داشتن غش باشد درشفقت بردن بر مسلمانان و 0 ۳9 روا بود که ظین کنق انتر ۳ 4 وهمجنین کسی‌که‌با وی مشورت کنند . ورسولصلی‌اله علیه وسلم-گفته ات : *اندر فاسق | آ نجه‌هست بکویید تامردمان حذر کنند » . واین آ جا دنت است که بیم آفت بود ‏ اما یعذریر وا مود گفتن . و گفته‌اند اندرحق گنز غیمت نبود ؛ ان ظالم را 0 راو گنه ی که فسق آشکارا کند ‏ واين | ازانست کیاینة فو ۳ شمان نداز ند واز 1 نر ن«ور اشو ند که کسی #۹ وذر . آنکه کم معررف بود بنامی که آن نام عیب بود » چون : اعمش )1( و ۳ اعرج (" "او غبر آن» که .چون,هعررف شده باشد از آن ر حور نود ارلیت 017 بائد که ناعی و و ناشنا را بصیر و چشم پوشیده 9 ۲ مانند این بت عوذر 1 که فق اهر 9 : جون مخنث و خر ابانی و ۳ که از حور عیب شش 9 ذ کر ایشان روا باشد . )۱( مز ؟ 1 ی است که در ستی و نادرستی کواهان ر۱ یش تاضی آشکار سازو . (۲). کسی که دید چشوش کم است و آب از چشمش مير پزد (۳) انگگ. . بدانکه کفار ت غیمت بدان باشد که توبه کند دبشیمانی خورد تااز مطلماحق- تعالی بیرو نآ بد. رسول - علیه‌السلم_هي گو بد: «هر کرا مظامتی‌است‌اندر عرص بااندر مال‌بحلی باید خواست بیش از نکه‌روزی | بد که نه عرص‌بودو نه‌مالو نه دنیاسودی‌دارد جز آنکه حسنات وی ان همی‌دهنده وا گر نبود سیثات وی بروی نبنده». عا بشه رضی‌الهعنها- زنی را گفت که : دراز زبان‌است»رسول_علیه‌السلمگفت: غیبتی کردی از وی بحای‌خواه. اندر خبرست که هر که کسی را غیست کند بابد که اورا از خدایتعالی اس زش خواهد» و گر دهی بنداشتند که‌ازین خبر این کفایت بودو بحلی نبایدخو است این خطاباشدبدلیل دیگرچیزها؛ امااستغفار آ نجابود که ویزنده نبود- باید که‌استغفار کند از بپروی و بحا ۳19 بود که بتواضع وبه بشیمانی پیش‌وی‌شود و گویدکه : خطا کردم ودرو غ گفتم عفو کن» اگرنکند بروی ثنا کند» دمراعات همی‌باید کرد تادل وی خوش شود و بحل کند»! گرنکند حق‌وی است»ولیکن این مراعات را از جمله‌حسنات نویسند و باشد که بعوض اندر قيامت فراوی دهند» اما او لیتر آن بود که عفو کنند . و بعضی ازساف بوده‌اند که تخل گرا ده‌اند و گفته‌اند که اندر دبوان ماهیج‌حسنت به‌از بن ات و لب؟ ن در ست | نست که عفو کردن حسنتی است فاضلتر ازآن ؛ <سن بصری رای؟ ی‌غیبت کرد» طبقی خرما نز دوی فرستاد و گفت شنبدم که توعبادت خویش بمدیه بمن فرستادی» من‌نیز خواستم ۱ تم تامکافات آن بکنم ومعذور دار که نتو| نستم مکافات نمام کردن . دک هیآ وفت ۳ بود گه بگوید که چه کر ده‌ام : که ازمجپول بیزاز شدن درست نبود. (فت سیز رهم سین چیدن ونمامی بود خی تال هم کون _ «هماز مشاء بنمیم "» ومی‌گوید : «ویل لکل‌همزة لزق( » و میگوید « حما لا لحط ی (۳) » و بدین همه نمامی میگ ند .و رسول (۱) و ای بر کسی که عیب‌جولئی کند و بسفن‌چینی براءافتد ۰ (۷)دای برهرمیبجوی طمنژننده . (۳) هیزم کش (بر ایافروختن آ تش). ی اه و واه دا او و دا و او و و و و 0 ۵۵5 05۵ 5 ان با ها ان ۵ ۵ ۵ با 5 ۵ ۵ 5 ۵ ۵ 8 ۵ ۵ ۵ با ها اس ها اد اب ها اب ها ها ار ها ها ها ها با و و سا و او و و و و و وه و و و و صلی ال علیه وسلم 5 همی گوید که : 2 نمام در بپشت نشود» و گفت 9 خبردهم شما را که بترین ها تسه گفت: کسانی که میان شما نمامی کنند وتخلیط کنند و مردمر| بر همز نند»» و گفت: «چون حق تعالیبپشت را بیافر بد گفت سخن گو گفت: نمث بت است کسیکه بمن رسد حق تعالی گفت: بعزت و جلالمن که هت سا را بتوراه‌نبود خمر خواره وزنا کننده که‌بران بایستد - و نمام‌ودیوتوعو آنومخنثوفاطع رحمو آنکه گویدباخدای‌تعا! یعد کردم که‌نکنم ونکند». ودرخبرست که: در بنی اسر اثبل فحطی اقتاد؛ هو سی_علیه | لسلم-: باستستقاشد بارآن نیام‌د»وحی ۹1 او سی -علیه|! لسام که:هن :من ۱ هت شما کی احابت ک: م که اندر میان شما نمامی 0۳ بار خدایا مرا معلوم کن تااورا ۱0 نمام را دشمن دارم خودنمامی کد ,م۹ بس هو سی علیه السلم-فرمود تاهمه از نمامی توبه کردند وباران امد». یکی‌حکیمی راطلب 1 د وهفتصد فر سنگک برفت تااژوی بر سید که أ ن‌چست که ازسنگ سخت ر است» و ان چیست که زا فر اخ‌تر ست؛ و آن چیست که از رمین گ ان‌ترست و آن تختییت که از زمپریر سرد ترست و آن چست که از آتش گر متر است و آن‌چست که ازدربانو انگر ترست» و آن‌چیست که از یتیم خو ار ترست! تا تیب نا از زمان گر انترست وحق از آ سمان فراخ ترست. و دل درویش فانع ازدربا تو انگر ترست) وحسد از اتش‌ گر نرست» وحاحت برخو «شاو ندان که وذا ول ارف پرسردترست.ودل کلفر ۳ ست و نمام که سخن‌وی ننیوشند ازیتیم خوارترست. -فصل. | دربر ابر نمامچه‌باید کرد بدانکه نسامی نههمه آن بو د که سخن یکی بادیگر ی نکن بد ) بلکه هر که کاری آ شکار | کند که کسی از ان رنجور شود وی نمام است : خواه بسخن گیرو خواه بفعل وخواه بچیزی دیگر؛ وخواه بقول آ شکارا کند با باشارت یا بنوشتن » بلکه‌پردة آن چیزبرگرفتن که کسی از آن‌ر نجورشود نشاید » مگر آ نکه کسی خیانت کرده‌باشد اندرمال و بان » روا باشد آ شکار ۱ 1 دن » وهمحنین هرچه اندران زبان‌مسلمانان خواهد بود . ۱ شا بر دا رد۰۱ صسصسس«سصصصصصصصصصصصسصپپپپپپپآسسسصسصسصسصصصسصسدصدصسدسس««-«۰-ب۰-تب۰««۰««۰«۰«۰«۰«۰«تِ»ِ««««»»»««««۱۱۱۰««۰«۰ ۳3 ت۳۳ و هر که باوی ی سخنی نقل کند که فلانکس و۳ جر ین گفت ۳ با چنین مسا اندرحق تو » یامانند این » شش چیزویرا بجای باید آورد : اول ۱ آنکه باور ندارد : که نماع خود فاسق است ۰ دحق تعالی گفته است که فول فاسق مشنوید ؛ دوم_آنکه وبرا نصیحت کند واز آن‌گناه نبی کند ؛ سوم _آنکه یرا دشمن گیرد برای حق تعالی »که دشمنی نمام واجب است ؛ حپار 1 _آنکه بدان کس گمان بد ثبر د : که گمان بد جر ام است ؛ وتجو آنکه تسس نکند :أد رس 9 بداند : که حق تعالی ور ده‌است؛ صشم ۳ نکه‌خودراازا | ان نمسندد که‌دبگریر اننسندد و از نمامی وی ه 2 را حکایت نکند وبروی ببوشد » واين هرشش واجب است . یکی اندرپیش عمرعبد لعزیز نمامی کرد گفت: نگاه کنيم ۰ اگر دروغ است‌از اهل ۳ 5 : « ان‌جاء کم‌فاسق بنیاء » و ای ۳ از اهل 1 نافی که « هماز مشاء بنمیم » وا گر خواهی که‌توبه کنی‌عفو کنیم» گفت:تو به کردم‌یاامیر الموهنین یکی فر | حکیمی گفت که : فان ۳ تراچنین گفته است » گفت بزبار ت آمدیو سر خیانت کردی بر ادری را اندر دل من ناخوش کردی » و دل فارغ من مشغول کر دی وخودرابه نزديك من فاسق ومتمم کردی . سلیمان بیءبدالملك یکی راگفت : تومر| جبز ی گفتة 0 گفت : نی ؛ گفت : عدل «عتمدیحکایت کر د» رز هر ی نشسته بود » گفت با امیرالمومنن » نما عدل نباشد ؛ هر که سخن کسی بتو آورد سخن تونیز بدیگران برد از وی حذرباید کرد و بحقیعت ویرا دشمن بابدداشت که فعل وی همغیبت است ژهم عذر وخانت است و همعل وحسدست وهم نفاقو تخلیط است وفرشتن » و این‌همه ازخیانت است . ۱ ۱ و گفته‌اند : نمام وغماز | نست که راست اذهمه کس نیکو بود مگر از وی و موی ان ا لز بیر ۳ بد ۵5 : نرديك ماپذیرفتن غمز ۲ ازشمز شر ست که سعایت(" دلالت است وقبول اجازت‌است . ورسول علیه‌السل_گفت: « غمازحاال‌زاده‌نیست» .وبدانکه شر مخلط ونمام عظیم است»و بود که بسبب‌ایشان خونهار بخته‌شود:یکی غلامیمیفروخت» (۱) سخن‌چینی ۰ (۲) تیغ . هه سس جایتحا شب باه ر کن‌سوم وت تا ی ات ی وچ سس تا ماد ناماس سره کفت اندروی هیچ عیبی نیست الا نمامی وتخلیط 14 نکس بخرید وگفت ۳7 ی غلام فرازن گفت که این خواجه ترادوست‌نداردو کنیز کی خواهد خرید؛ا کنون‌چون بخسید استره" بر گیرو اززیرحلق‌وی موی باز کن تا من‌ترا جادویی آموزم تا عاشق تو گر دد ؛ و باخو احه گفت : این دزن بر کسی‌عاشق‌است‌ونر ا بخواهد کشت توخویشتن را خفته ساز تا ببینی » مرد خویشتن خفته‌ساخت: زن‌همی آمد واستره در ۹ فته تا دست فراکرد ومحاسن وی بر گرفت » مردشك نکرد که دیرا بخواهد کشت مرد برحست وزنر | دحفت ۰ خویشاو ندان زن بیامدند ومر درا بکشتند , وخویشان مرد بیامذند نك کردند و بسیارخونپا ربخته شد . آفت چهار دهم درو ی کردن است مان ( ۴ دسمن چنانکه پیش هر کس‌سخن چنان‌گویدکه‌ویر! خوش آید . و باشد که سخن‌این بازآن نقل‌کند وسخن آن‌باز این‌فرا هریکی نماید که من دوست‌دار توام » وایرن از نمامی پترست . رسول گفت - علیه السلی - : «هرکرا اندرین جپان دوروی باشد در آن جهان دو زبان آنشین باشد» و گفت ‏ صا ی ال علیه وسلم : : "بدترین بند گان نزد .خدلی تعالمی دو روی است » . بس بدانکه هر که با دو دشمن مخالطت دارد » ناید.که هرچه می‌شنود یا خاموش همی باشد یاا نحه‌حق و ۳ پیش آنکس یاس وی تاهنافق نباشد » وسخن هر یکی آن دیگر راحکات نکندو باهر کت ننماید کهمن یاورتوام . ان عمر را رضی اله عنه - گفتند 4-5 : مادر نزديك امیران شویم‌سخن‌ها "جنان بگویم که یرون آییم نگوییم » گفت : مااین را نفاق شمردیمی آندر عرد رسول- یالب ۱ وهر کرا ضرورتی نباشده نزديك سلاطین‌شودو آ نگه سیخ ی گوید دریش ایا که باژ مس نگوید ها باشد ودوروی» وچون ضرورتی باشد اندرین رخصت بود . ۱ ی ۰ 9ب اد سر و ار در و و و و و را ادا دا ار و 0 سدو دن هر دمان وفعالی "کر دن اسی ۱ واندروی‌شش آفت است : چپارا ندر گوبنده و شنو نده که عمدوح‌بود 0 اما آفت مادحيکی آن باشد که زیادت گوید ودودع زن گردد : اندراترست که «ه رکه اندرمدح مردمان‌افر اط کند ِ__ دیرازبانی دراز باشد جنا نکه‌اندر مین‌هی‌کشد وبای‌بردی همی نبدژهه ۳ ی ! ۱ دو آنکه باشد که اندروی نفاق‌بود وبمدح فرا نماید که ترادوست دارم و باشد که ندارد . ۱ سو ۲ آنکه باشد 45 چیزی گوبد که تحقیق ندا ند چنانکه بارسا دپرهیز کارد بر علم است ومثل این .یکیه مردی رامدح گفت ۰ رسولعلیهالسلم گفت بو پحلی (" گردن وی بزدی» پس گفت : اگر لابدست ومدح کسی خواهی گفت .گو بندارم که چنین است و برخدای کس راتز کیت 9 نکنم ۱ | ان وی‌بر خدایست اگرهمی بنداردو راست‌همی گوید ۱ ار ۳( آ که ی باشد که ممدو ۳ ظلم بو دو بسحن2 ی‌شاد شو دو زشا ید که ظالم‌ر ۱ شاد گردانی ؛ ورسول - علیه لسلم گفت : هچون‌فاسق رامدح گویند حق‌تعالی خشم گیرد 7 آنکس اماممدو جر ۱ ازدووجه زبان‌دارد : ۳ آ نکه عجبی وتکبری‌دروی بدید أ بد: عمر - رضی النه عنه نشسته‌بودبا دره » جارود مردی‌بود » آنیا فرود آمد یکی گفت این مپترر ایعه ۳ جون‌ شذست عمر-رضی الهعنه - وی‌رادره‌بزد گفت : باامبرالمومنین این‌چیست + گفت ؛ نشنیدی که این مر دج4 گفت ؟ ۶مر گفت : بر سیدم که چبر ی[ ندردل و افتد, آن‌عجب خواستم تم که در نو بشکنم و #۹ آ که چو بل و صالا حبر وی نا گویند کامل شوداندرهستقیل و گو بد: من‌خو دبکمالر سمدم؛»و از بن بود دور مش‌رسو [ تا ‌اله‌علیهو سلم- - ملاح کر دزد ) گفت؛ 1 (۱) کسی که برای پول‌دیگرانرابستاید (۲) شگرفیدن - لفزیدن (۳) وای برتو (4) کسی‌را بیا کی باد کر دن - (۵) بزرك قمیله ز بیعه 2 ۳1 دن‌وی بزدی» ۳۹ بشنود نیز فلاح‌ن‌کند. ورسو ل_علیه السلم- گفت: ۳3 ۳۹ با کاردی مر نود کم شودپتر از آن‌بودکه اندرروی وی‌تذا گوید» .و رداد بح اسلیم گوید هر که مدح بشنود شیطان اندرپیش وی‌آید ووی‌رااز جای‌بر گرد ؛ ولیکن مهن خویشتن شناس بودو تواضم کند ۱ اماا گرجای این‌شش آفت نباشد مدح کردن نیکوبود»ورسول- صلی‌النه‌علیه‌وسلم برصحاپه ثثا گفته است گفت : «یا عمر » اگر مرابخلق نفرستاد ندی‌ترا فرستادندی» و گفت :| گرایمان‌جملهعالم باایمان ابو بکر مقابله کنند » ایمان‌وی زیادتآید» وامثال این: که دانست که ایشانرا زیانی‌ندارد . وامائنا گفتن برخویشتن مذموم‌است وزشت بودوحق‌تعالی نبی کر ده‌استو گفته است :* 28 تز کوا | سکم " اماا گر کسی مقتدا بود وحال خویش تعر یف کند 5 ابشان توفیق قدون 0" یایند رواآبود چنانکه رسول- صلی ان علبه و سلم کر « اناسید ولد آدم ولافخر(» یعنی که بدین سیادت‌فخر نکنم »که بدان‌فخر کنم که مرااین داد 4 وبرای ۱ آ نت ناهمه‌متابعت‌وی کنند .و سف یال گفت. داجعلنی علی <زائن‌الارضش انی حفرظ عایم (؛)» . فصل بر 924 ح حوه ی ها لازم آست چون ین ۱ مدح کنند باید که از عجب و از کبر <-ذر کند وازخطر خاتمت بیندیشد » که آن هیچ کس نداند ‏ وهر که از دورخ نر هد سگکت وخواز وی‌فاضلتر و هیچ کس این نداند که رسته است » وباید که باز اندیشد که اگر مادح حملهٌ اسر از وی بدا ند مدح وی ۱ بد : بشکر مشغول باش دکهحق تعالی باطن وی‌بروی‌بیوشید» وباید که کر اهیت اظبار کند چون :دا وی گوید » وبدل نیز کاره باشد . یکی را از یز رگان تنا گفتند » گفت : بار خدا با ایشان همی نمی‌دانند وتو همی‌دانی ؛ ودیگری را مدح گفتند » گفت: بار خدایا این مرد بمن تقرب همی کند بجیزی که دشمن‌داری » ترا گواه گرفتم که بتو تفرب می‌کنم بدشمنی وی .و علی -را (۱) خودرا بپاکی‌نستایید (۲) بیروی کردن (۳) من خواجة زادگان آدمم وبدین فخر نمیکنم - 63 خدا با مر | بر کنجم‌ایزمین مسلط فر فا که من نگپیان دا ناگی هستم ۰ -۰۲- رضی العنه_ ثنا گفتدد » گفت : بارپ مر | گر بدانجه هی دنک از ثثاء من بدانحه همی‌ندانند »ومر را ترا نکن ۰ که ابشان‌همی بندارند ویکی علی -رارضی ر النه عنف دوشن تداشت بروی‌ثنا گفت بشاق , کشت من کمتراز آنم که‌بر ریان داریو بیشتر آن که بدل داری . اصل چهار م [ندر شم و حجعل و سل و ولا ج | ن‌ بدانکه خشم چون غالب بود صفتی مذموم است » واصل دیاز آتش است که رخم وی بردل بو کش آن با شیظان است جنانکه گفت : «+خلقتفی می نار و خلقته می‌طین 7" ۲ » ور | ش حر کنست و آرام زا؟ رفتن و کار 5 -ل سکینت و ارام است » وهر کرا خشم بر وی غالیست نسب‌وی با شیطان ظاهرتر از انست که با آدم واز آن بودکه ای عمر رسول راگفت علیه‌السل_ که : آن‌چه چیزست که‌مرااز خدای تعالی دورکند ؛ گت : آ نکه خشمناك شوی ؛ رسول را علیهالسلم گفت مرا کاری فرما مختصر و امیدوان گفت : خش م کین مشو » هر چند برسید همین ورسول گفت : علیه | لسلم * خشم ایمانر| همحنان تباه کند که 1 انگیین را ». و عیسی با ی - علیپم | (سالام_ گفت: و مشو گفت نتو انم که من خشمگان نشو گت : مال جمع مکن ات : این توا نم . و بدا نکه جون خالی شدل از خشم ممکن ن نست ‏ فرو خوردن خشم مهم است» قالال تعالی « و الکاظمین الغیظ والعافینعیالناس » تا گفت بر کسانی که خشم‌فرو خورند » ورسول. علیه السلم- گفت : «هر که‌خشم فرو گیرد حق تعالی عذاب خودازو فرو گرد وهر گهازحجنتعاا ی‌عذرخو اهد بیذیر ده وهر کهز بان: نگاه دار د< حق‌تعالی‌عورت بر وی ببوشد» 1 صلی ان علیه‌وسلم_« هر که خشم نتوآند راند وفروخوره ایزد سبحانه وتعالی روز قيامت دلوی از رضاء خود بر کند » » و گنت : «دورخ‌رادری ارت و۸ هیحکس بدان در اندر نشود الا کت که خشم خود بر خلاف شرع براند > و گت : 2 3 حرعه که بنده فر و خورد نزد حق تعالی دوستر از حجرعه خشم نیست» (۱) مرا ازآتش آفریدی و او دا ازکل قر آن قصهٌ آ فرینش ]دم و گفتار شیطان در برابرفرمان و وج کی ۳ ۱0۳ لاد دا دا ۰٩۹۴۰۰‏ ۰ س«س«۰۰»۰-بد-ب-<-»<-«س««_«س_«ح«ث«ث«ث«ث«ث«(«ث«ح(«ث«ح«ث«ث«ث«ث«(«ساسا سب | و هیچ بندة آن فرو نجورد الاکه حق تعالی دل وی بایمان بر کند . » و اصیل عباض و سفیان وری وجمعی‌ازین طایفه رحتاگ علیوم احمعین- اتفاق کر دهءاند که : هیچ کار نمست‌فاضلتر ازحلم در وقت خشم وصیر بوقت‌راندن‌انتقام. و نی با عمر عیدالهز یز -ر حمةالنهعلیه دفوتشت کرت وی سرآندر یش انگندو گنت: خواستی که مرا بخشم آوری و شیطان مرا بتگیر وسلطنت از جای بر گیرد تا امروز من باتو خشمی رانم تا فردا تو مکافات آن هن‌برانی ! این‌نبود هر گز :وخاموش‌بود یکی ار انییا ‏ صلوات ال علیوم اجمعین - گفت : کیست که از من در پذیرد و کفالت کند که خشمگن نشود » وس مرگ من که بمیرم خلیفت من باشده و اندر بپشت با من برابر باشد ؛یکیگفت : من کفالت کردموپذیرفتم دیگر باره بگفت او گفت پذیرفتم وویرا ذو الکفل نام کردند بدین سبب که این کفالت بکرد ۱ فص هم بح سم هر گر از بان ۲ رده یا ود نک حشم اندر آدمی آ ۱ فربده‌اند ۳ سالاح وی باشدتا چه و بر| ربان دارد َ« سم از وی باز دارد از خود جنانکه شپوت افریده‌اند تا الت دی باشد تا هرچه‌مر درا سودمندست بخویشتن کشد ‏ ودیرا ازین هردو چاره نیست و لیکن چون بافر اط بود زبان کار باشد » ومثْل | تشی بود که بردل‌زند ودود بر دماغر ود و جایگاه عل وآندشه ر تاريك کند تا فردا ورحه صواب نسند : جون دودی که أندر غاری افتدو تار يكث شود که فر | هیچ جای‌نتو اند دید » واين سخت مذموم بود »واز این گفته‌اند که : خشم‌غول عقلست : و باشد که این خشم صعیف ۷" دود » واين نمر مذموم بود که میت برحجرعو حمیت بردین با کفار از خشم خبرد 4 وخدای‌سحانه وتعالی رسول را صلی النه علبه و سلم- گفت: « جاهدالغار و اغلظ علیهم وصحابه را رضی‌الله عنهم- ثنا گفت و گنت : « اشداء علی‌الکفار ( ۲ واين همه نتیجهٌ خشم بود » پس‌بایدکه قوت خشم زه بافر اط بود و نه ضعرف » بلکه معتدل بود و باشارت عقل ودین بود . و گروهی , بدا شتز ی که مقصودازریاضت اصل‌خشم بیرون بردنست ,وین خطاست )۱ درمقا پل ی افراط 1 بکوش , با کافر ان و بر [ نپا درشتی وسختی کن . (۳) کسانی هستند که پر کفار سغت گیر ند . ( قر آن در وصف مومنان ) ۷۳ که خشم سلاح است وازوی چاره ثیست ؛ اصل خشم ۱ باطل شدن تا آدهی ۷ باشد همکن نیست » چنانکه باطل شدن اصل شپوت ممکن نیست ‏ لیکن روا باشد که اندر بش کارها و بعضی‌اوقات پوشیده شوداصلا چنانکه پندارند که خشم نیستگشت» ونفصیل این آنست که خشم ازچیزی خبزد که بدان‌حاحت باشد که کسی‌قصد آن 5 تا برد آما بحه حاحت نبود مثلا کسی را سگی‌باشد که‌از آن هستغنی است اک کته ویر بز ند یا بکشد روا باشد که خشمگین نشود؛ اما قوت‌ومسکن وحامه وئن‌درستی ومثل این» حاجت بدین هر گز منقطعنشود ۰ پس کسی که وبراجراحت کنندتاسلامت وی فوت شود » با خنته شود و حامه ووّوت وی بستانند لابد خشم تونداز ایک ؛ٍلکن هر کرا حاجت بیش بود خشم بیشتر بود دوی بیچاره‌تر ودرمانده تر بود چون کسی بمنع آن مشغول شود خشم از آن خبز د و هرچند بحاحت محتاج نر ببازستدن آن خشم زیادتر . که آزادی اندربی‌حاجتی است "هر چند حاحت بیشتر ین کر دیکتر وممکن باشد که بریاضت خویشتن را چنان سازد که حاجت وی با قدرضرورت‌افندو حاجت جاء ومال بسیار وزيادتپاه دنیا از پیش وی برخیزد» ولاجرم خشم که نب آن حاحت است برخیزد . و تفاوت‌میان خاق اندرین بسیارست که بیشتر خشماا ز سیب زیادت مال وحاه بو د » و | گر کت کار های خسیس 1 چون نرد وشطر نجو کر ثر بازی ومتل ۱ نا گر کی ور بد نيك نبازد یا شراب بسیار نخورد فلان خشمگان شود ,وشك نیست که هر چه از ابر جنس است برباضت از وی بتوان رسترن_ » لیکن آنییه لا بل آدمی است اصل خشم ۳ با باطل نشود و خود نباید که شود که محمود تاش 6 ون چنان نباید که اختیار از وی بستاند و بفران شرع دعفل نباشد ؛ و بریاضت خشم را با این درجه توان آورد دا برآنکه اصل این خشم بنشود و نباید که شو دانست که رسول صلی علمذو سل ازین‌خالی نبودیو گفتی که ۱ «من بشرام » (فضب کماشضنبآلیشر خشمگین شوم‌چنان کهآ دمی خشم‌گین شود » وهر آدمی که لمنت کنم باسخن‌درشت گویم در خشم با بزنم» بارخدایا آن‌ازهن‌سبب‌رحمت گردان بروک :6 . وعبدالل4 بیعمرو بیا لعاص گفت:ه رجیز که گویی بنوبسم بارسول ال اگرچه درخشم بود ؟ گنت : : پئویس ۰ بدان خدام ی ۹5 مرا بحق بخلق فرستاد 5 1 اگرچه‌خش با باشم برزبان من حرحق رود کت که ۸ راخشم ی ت ولکن سس ۵ واه و و و مج و و ی موم دمم موس ۳ خشم‌هر | ازحق‌بیر ون‌نبرد »و عا بشه-رضی‌الله‌عنها- یکر ور خشم‌گین‌شد رسول_صلی‌الله علیه‌وسلم گفت شیطان امد .گفت ۳ ۱ شیطان ثیست ؟ گفت: شات 9 لکن‌حن‌هر ۱ عضب نیست . _فصل- [ وه و حید خشم را یو‌شاند] بدانکه ۳1 ج4ه بیج خشم هر زد از باطن فد تباید » و لکن رو | باشد که کسی در بعضی احوال با دربیشتر احوال توحید برویغالب شود وهرچه بیندازحقتعالی بیند » پس خشم بدین‌توحید بوشیده شود و آزو ی هیچ جیز بیدا نیاید » چنانکه ۳1 سنگی بر ۳۳3 زنند بپیج حال بر مشک حشم ۰ 3 اگر .۵ بیج خشم در باطن 2ی بر حای خویش است. که آن جنابت‌ازسنگ‌نبینده از آن کس بیند که انداخت » و اگرسلطانی توقیم 4 را بکشند بر قلم خشمکن نشود که توقیم بوی کرد » زبرا که داند که قلم‌مسخرست‌وحر کت ازوی‌نیست| گرچه دروی‌است ؛ همجنین کسی که توحید بروی‌غالب‌بودبضرورت بشناسد کهخلق مضطرند در آن که بریشان‌میرود؛ چه حر کت ت اگرچه در بند ودرت ات لکن 8درت در برد ارادس‌وارادت باختبار ۱ آدمی نیست » و لکن داعيهُ بروی مسلط کر ده‌اند اکرخواهد وا گرنه » چون داعیه فرستادند وقدرت دادند فعل بضرورت 3 . س مثل وی «هچون سنگ‌است که در وی انداززد وازسنگک درد و رنج تال ی اما باوی خشم نبود » پس آکر ووت این ؟ س از گوسفندی‌بودو گوسفند بمبرد » رنحورشودولکن خشهگین نشوده وجو ی ار آرکشد بابد که همچنن باشد اگر: نورتوحید غالب بود ‏ و لکغلبة توحید تا بدین غایت بردوام نبود» بلکه چون برفی بود وطبع پشریت درالتفات با اسیاب که درممان سم ۱ در ب«ص ی‌احو ال چنین ۳ داین نهآن باشد که بیج خشم کنده آ مده بو ۹ ن چو ن از ین نمی بیند ز نج خث خشم‌پید| نیابد همحون ۳۹ کِ بر وی‌آید . بلکه باشد کها گرچه غلبت توحید نبود زو دی خود بکاری مهم ترچنان متنولبود 5 خشم بدأن بوشیده باشد ویدید نباید . (۱) امضاء کند . ۱ 9 ح سامان را - رضی له عنه - دشنام داد گفت : اگر کفه سیئات من درقيامت گرانتر آیدهن ازین که‌تومی گویی بترم » واکر ات سبکتر بود بسخن توچه‌بادارم وین که تومي گویی دون حق منست ؟ ر دع خفیم را دشنام دادند » گنت میان‌من و بپشت عقبهُ است وببریدن آن مشفولم » اگرببرم بسخن توچه باك دارم » واگرنه این که دمن # ۳ بی دون حق منست ؟ این هردوچنان با تفه | رن ت هستغر ق بودند که خشما بشان بدیدار نبامده‌است. و یکی ابو بر صدیق رار ضی له عنه- دشنام داد گفت: آنچه ازمابرتوبوشیده است‌بیشترست ‏ ازبس هشغولی که بخود است خشموی‌پدیدار نیامده است ؛ وزنی مااك دینار رامراگی فت » گفت : مر | هیچکس نشناخت ۳ نو . ویکی ذهبی را سخنی گفت گفت : اکر راست میگویی‌حن تعالی مرا بیامرزاد» واگردروغ میگویی خدای تعالی تراپیامرزاد . پس این احوال دلیل کند که رواباشد که خشم‌مقمورشود بدیناحوال‌ورواباشد ۱۳ بشناخته بو د که خدای تعالی دوست دارد ازوی که خشم نگیر د چون‌سببی رود » دوستی خدای تعالی آن خشم وی‌پوشيده کند » چنانکه کسی معشوقی دارد و فرزند ویرا حفا و وعاشن داند که وی میخو اهد که آن حفا تباید وفراگذارد : غلهُ عشق وبر | چنان کند که در و آن حفادر نبابد و خشمگین شود . یس باید که آدمی یکی از این اسیاب چنان شود که خشم خودرا مرده کند» و اگر نتواند باری قوث او را بشکند ۳7 نگردد و بر خلاف شرع و عقل عفر کت: زگره : ۱ -فصل- ۱ (علا ح خنسريم و اجب است) بدانکه‌علاج خشمو اجب‌است : که بیشترخلقر اخشم بدورخ برد علاج ویدو جنس‌است : بك‌جنس‌وی چونمسپل است که بیج ومادت آن ازباطن بر کند » وجنس دوم منئل سکنجبیان اننزی که یب ها 315 ومادت برد . رحنس اول که نت | نستکه نگاه کند که سیب‌خشم | ندر باطان‌چیست ۱ 4 ۷ تعظیم دی بود خشه‌ کین شود » باید که کیر را بتواضع بشکند ؛ وبداندکه وی از جنس بند گان دیگرست که‌فضل باخلاق نیکو بودو کبر از اخلاق بدسته جز بتواضع کبر باطل و ۱ ۱ سیب دو ۲ عجب است که | ندر شان‌خو بشتن اعتقادی دارد و علاج ۱ آستکه خو در ابشناسد ۳۳ تمامی‌علاج کبر وعجب بحای خود گفته‌شو کت سبپ سیم ه لح است - که اندر بیشتر احوال بخشم ادا کند » یاید که خو یشتن ر را بجدمشغو ل کند اندر شناختر . ر._ کار ۳ نو ۳ ردن کارواخلاق نیکو » و آزمزاح باز ایستد »و همحنین پر خندیدن و سخریت کردن بخشم ادا کند» بایدکه خود را از ا‌ضالت کته ۳ و بر وی آستیر | کید خود از آن اعراصض ۳ ۱ سیب چپار ملامت گردن و عیب لردناست.که‌این نوز سبب خشم گردد ازهر دوحانب و علاح آن‌بو د‌ که‌بداندبی عبب‌خدای تعالیاست وهر کر اعیب‌خود باشد عیب درگ ران رسد » وملامت همین سبیل » یس | گر بعیب وملامت خود مشذول‌شود تا خشم دیگری ازمیان برخیزد او لیتر؛ سیب پنجم سور صن و آز ود برز رادت ماو جاه که بدان حاحت‌سیار شود ۰و هر که بخیل بود با دانگ که ازوی بشود خشمگین گردد» هر که طامع بود بيك شمه که ازوی فوت شود خشمنااه گردد .این همه اخلاق بدست . و اصل خشم اینست وعلاج این‌همه علمی است و هم عملی : اما عامی آ نست که آفت وشروی بداند که ضرر آن بروی آندردینو دنب تابحه حدست ‏ تابدل‌از آن نفور شو د »انگاه بعلاح عملی‌مشغول گر دد ؛ و آن‌آن باشد که ازین صفات بمخالفت برخیزد : که علاج همه به‌خالفت هواوهوس واخلاق بدست چنانکة اندرریاضت نفس بکفتیم وانگیختن خشم واخلاق بدیسشتر از انس که مخالطت با گردهی کنند که خشم بریشان عالب باشد » و باشد که 1 ۳ شحاعت وصالابت نام کنند و بدان فخر آورند وحکایت کنند که : فلان بزركك بيك کلمه فلانر ابکشت باخان ومال او ببرد » که کس‌زهره نداشتی که برخلاف‌وی سخن گفتی , که وی مردی مردانه ,ود ومردان چنان باشند » و فراگذاشتن آن خواری وبی حمیتی وناکسی باشد ؛ پس خشم راکه خوی سکانست سوت حصد خاش ها ده مپلکات شجاعت وم دا ت نام نپاده باشد » و حلم که اخلاقبیغم‌بر انست‌نا ۳ و بیحمییی نام کند »و کار شیطان اینست که بتلبیس و بالفاظ زشت ازاخلاق نیکوبازمیدارد و بالفاظ نیکو باخلاق بددعو ت میکند » وعاقل داندکه۱ 3 راندن هیجان خشم‌ازمر دی بودی پایستی که زنان و کو دکان و پیران ضعیف نفسد بیماران بخشم نزدیکتر نمودندی و ملو) است که این قوم زود: ر خشم گیر ند ؛ بلکه هیچ مردی در آن برسد که کسی ۴ خشم خویش بر 1 ید » و این صفتآنبیاست - علیهم السلام و آن‌دیگر صفت کر دان‌وت رکان وعربو اه بسباعو بهایم از دن اند ) ۳ که ۳ ان باشد ؟همانندنییا باشی‌بامانند غافلانو ابلهان‌باشی تث_ّ فصل ولا ج علمی و عملی خشم بدانکه اینکه گفته‌اند مسمل آنست که قصد کند که مادت خشم ان گر ۳3 مادت خشم نتواند کند بایدکه تسکین کند . چون خشم هیحان گر فت تشک وی بسکنجبین باشد که از حلاوت‌علم ومر از ۷ برد ۲ کمت کدنا علاج همداخلاق معجون‌علم وعمل‌است : علم نستکه‌از آ بات اخبار که اندرغضب آمده‌است‌واندرئواب کسیکه خشم فروخورد اندیشه کند -چنانکه روایت کرده‌ايم ۲ وباخود گوبد که باق سبحانه‌وتعالی بر توقادر تر اژانست که بروی ؛ که مخالفت توباخدای تعالی سغترست چه‌ایمنی اکرخشم برانی که دررورفیامت خشم‌خود برتو براند ؟ وبدین تسنکین کند وواب‌فروخوردن خشم‌حاصل کند چنا نکه رسول - صلی اند علیه‌وسلم برسثار ی( بکاری‌فر ستادودیر باز | دک ؛گفت : : اگرنه فصاص قیامت‌بودی ترایز دی ؛ودیگر آنکه باخود گوید که این‌خشم نواز | نستکه کاری‌چنان رفت کهحق‌تعالی خواهدنه چنانکه توخواهی » وان منازعت‌بود آندرریوبیت ؛ ) 5۱ ر بدین اسیاب که باخرتتعاق داردخشم سا کن‌نشود » اغراض‌دنیافر! بیش‌خودداردو کو بد : | | گرخشم بر انم باشد که اندرخدمت ۱ تقصیر کند و نفورشود وياغدري ومکایدتی ! ۳ کزن ؛ * ونیز صورت زشتی‌خویش بایاد آورد که ظاهروی چون گر کی باشد با سکیکه اندر کنر ی افتده باطن وی‌همه آش گیردو بصورت‌س؟ ی گرسنه شود ؛ و سشتر آن بودکه جون عزم کند که فر انار (۱) تلخی )۲( خدمتکر زادی (۳) حیله و مکر ۳۹ و هه وا وا و واه هو وا او و و هخا ی و اه با و راو اه اه وا او وا و وا او وا اه نو و و اه نا ها ای و ها ها و ها ها ای و هه ماج هو و ما ۵ ۵ ۵ج ۵ تا ۵ تا 0 او 8 و هم ماد خن جاک و دا ها ماع با مخ هخا ان مه اه واگ و شیطان گوید که : | ن در عحز و خواری تو نبند و وحشت را ریان دارد و در چشم مر دمان حقیر شوی » دک گر بذ که : هیچ عزت در آن ار سد که کسی سیرت ابا علیم اسلا ۳ د و خشنودی خدایتعالی حو بدو گو: رده امر وز در دنیامردمان مرا خوار بندارند بپتر از آنکه فردا درقيامت خوار باشم » وامثال اين ؛ اين فلاج علمی است اما ملاج وملی آنستکه بزبان بگوید اعوذ بالله من‌الشیطان ار جیم و سنت استکه | گ بریای باشد بنشیند وا ۳ ندسته باشدیهپلو بر زمین‌هد و ۳1 بدین اد نشود بات سرد طبارت کند , که رسول ‏ علیه ااسلام گفت : «خشم از ۳-1 ات تن ؛ واندريكروایت‌استکه بایدسجود کند وروی بر خاك نید تا | گاهی نازه شود که وی‌از خاله است و نده است ووی‌را خشم نرسد ؛ ويك روز عم سب رضی‌الهءنه ِ خشمکین نشف ۸ ۳ خواست واندر بینی کرد و گفت خشم از شبطانست وبدین بشود ؛ ویحکث رور ابوذر - رضی الن‌عنه 7 با نت جنک کرد و گفت بابن- ۳ , مادر و راعیب کرد یعتی سر خست برنك بندگان ؛ رسول - صلی ال علمه وسلم کت : شنمدم که آمر وز 3 را یس در و بمادز بدانکه تو از هیچ سیاه و سرخ فاضلتر ۹ ت آنکه بتقوی آندر بیش وی باشی »بوذر - رضی اله‌عنه - بشدتا وی‌را عذر خزاغت | نک از بیش ببامدو بر )بوذر سلام کرد ؛ وچونعا بشه - رضی‌اله عذها- خشه کین شدیرسول ۲ علیه السلم- بینی‌وک بگرفتی 2 گفتی دایعا پشه بکو:الایم رب النبی محم‌د اقفر لی ذیسیو آذهب ضظ قلبی واجرای من‌مطلات أفتی » ۱ " ۳ ده زر ۰ مور ۱ فص ۱ تدم رازدن ‏ سوه سوال روامت ] بدانگه اگر کسی‌ظلمی کند باسخن زشت موحش گوید » آدلیتر آن باشد که مخاموش‌باشد وفحش نگوید وجواب‌ندهد ؛ ولیکن خاموشی واجب نیست واندر هر خجوآبی نی 1 خصت لنست ومقابله دشدام بدشنام وغیمت بفست فل ار روانبود که بدین شینبه اور ۳ دك ) اما کر سخن درشت گوید واندران دروعی نباشد رخصت (۱) نوعی خداو مجازات شرعی . ۱ 5 ات2 و آن‌چون قصاص‌بود ؛ وهرچند رسول - صلی الٌوسلم_ گفته است * گر کسی آو راعیب کندیدا یحه‌اندر تست توویر اعیب‌مکن بدانجه| ندرو یست»:این بر طر بقاستحبایست وواحب نیست نا گفتن _ چون دشنام دادن ونسبت بزنا نباشد ‏ دلیل برین آنست که رسول صلی الهعلیهو سم میگو بدها ل‌ستبان ماقالا و علی‌البادی‌حنی شعدی | (مطلوم هردو کس که‌بکدیگرراحفا گویندبر آ ن‌باشد کهابتدا کر دنا نگاه که‌مظلو م ازحددر گذر د» پس ویر اجوابی نهادییش از آنکه ازحددر گذر وعابشه‌رضی ادعتپا همی گو ید نات رسول- صلی‌الهعلیه سل ورضوان‌الهعلیین_فاطمه‌را- صلوات‌الهعلیها پیغامی داده بودند که رسول رابگو که انصاف ماو عارشه نگاه‌دار که‌توو بر| دوست‌همی‌داری وبوی میل همی کنی‌ورسول- علیه‌السام - خفته بود که فاطمه- رضی‌النه عنهاپیفام‌داه گنت : ما قاطمه | نبحه من دوست‌دار 6 نو تداری ؛ گفت دار م باز سو ال گفت + ءا رده را دوست‌دار که من دوست‌دارم ویرا» یس نزديك زنان شد و حکایت کر د ؛ گفتند ها این راسپری نکنيم یف را- رضی‌الهعنها -پفرستادند» هم ازجملةٌ زنان‌رسول‌بود - علیه السلم - وبامن دعوی برابری کردی اندردوستی رسول- علیه السلم - بيامد و گفت دختر ابو بکرچنین وردختر ابو بکر چنات وحفا همی گفت ومن خاموش همی‌بودم تا دستوری دادبسخن اندر آمدم وجواب همی دادم وحفا همی گفتم تا | نگاه که مرا دهان خشك شد ووی عاجز 3 ۰ سر سول علیه‌السلام گفت : وی دختر ابو بعرست و شما بسخن باوی‌بر نيایید . پس‌اين دلیل است که‌جواب رواباشد چون بحقر ودودروغ نباشد » چنانکه گوید: یااحمق یاجاهل شرم‌دار وخاموش‌باش» که هیچ | دمی‌از حماقت وجبل خالی نباشد و بابد که‌ز بانر | عادت فر الفظی کند که بس زشت نباشد که در وقت خشم آن گو بد » تافحش نرود برزبانش » چنا نکه 1 ید : با متخلف ومدبرو ناکس ون همواز وبی‌وفا و بی نوا و امتالاین . ودرحمله چون‌درجو ۳ بر حدبایستادن دشوار بود » بدین سبب حواب نادادن او لیتر بود 1 یت ر -رضی العنه در پیش رسول‌سلی نعلیه‌وسلم - جفامیگفت ووی خاموش‌می‌بود » وچون درجواب آمد رسول- صلی‌الهلیه‌وسلم- برخاست گفتنا| کنون می‌ندستی چون جواب‌گفتن گرفتم برخاستی » » کفت‌تاخامو د ش بودی حواب‌توفرشته میداد چون تو تو گفتن گر فتی‌شیطان ۲ نخواستم که باشیطان بنشینم ۱۱۰ هب ورسو 1۳۳۷ 1 و سلم گنت که : «1 مایت طبقات آفرب رفن ۷1 باشد که دیرخشهگن شود ودیر خشنود شود ۰ و کس باشد که زود خشمکین شودو رود <شدو د شود ۰ داین درمقابله ۱ ۳ افتد) 2 رین مرا ۱ 9 باشد که دبرخشم‌گین شودو زود حشنود شود 4 وبدترین آن بود که زود خشمکین شود و دیر<شنود شود : -فصل-ت 9 ذر ز زد شم است ۱ بدانکه ۱۷0 اماا گر ازعجزوضرورت فروخورد اندر باطن وی‌گردا ید وعقده گ-ردد» و رسول - علیه‌السلم- می گوید : « الم من لس بحقود» - یعنی مومن کین‌دارنبود؛ بس کین فرزند خشم‌است وازوی هشت اآفت بدید آ ید که هر یکی سیب هالاك دین بود : ۱ او سنت ) تابشادی| نکس اندو من بود و باندوه وی شادمانه بود؛ دوم - نکه‌شمانت کند وشادمانی کند که بلایی بوی رسد و | نر ااظهار کند؛ سو ؟ انکه زبان ازوی باز گبرد وسلام نکند وحواب سلام او باز ندهد ؛ چبارم آنکه بحشم حقارت و کوچك داشت بوی نگرد ِ پنجم 1 زبان بوی دراز کند بفیبت و دردغ وفحش و آشکارا کر دن‌عورت واسرار وی ؛ سشم آنکه ویر محاکات کند وسخریت کند ؛ هدنم آنکه اندر گز ار دن حق دی تعصر کند وصلت رحم باز گیر د و مظلمت "وی باز ندهدواز و ی‌حلالی نخو اهد * هشنم -آنکه ویرا بز ند وبر نحاند - چون فرصت بابد - واگردیگری زند و بر نجاند هنم نکند وبدان رضادهد : ۳1 بت باشد که دیانت بروی غالب باشد وهیچ چیز نکن که اندران 1 معصیتی بود» هم از آن خالی نباشد که احسان خود از وی باز گبرد وباوی رفق نکند ۳ و ت وی معین نباثد وبروی دعا وئنا تیکورن , از و اب اینیمه باز ماند ۵۱- و و ار ار | و در صان بود.وچون +سطح که‌خویش ابو بکر بود 9 و اقعه | لگ (۲) عا زشه را رش ال عمبا 9 و ابو بکر - رضی ال عذه - اورانفقه میدادی باز گرفت و سو کف خورد که نیز ند هد ابن ۱ ات فرود ۱ مد: «ولایاأتل او لواافصل دنکم تا | نیا که الا تحبو ق‌ آن (۶فر الزه دجم ۳ بعنی سو گید محو ۳ بد که یکو ۳ ت 9 وی ۳ 9 ۱ که حفا کرد دوست ندارید که خدای سبحانه وتعالی شمارا پیاه‌رزد» ابو بکر -درضی الله‌عذه_ کفت ایو النه دوست دارم و باسر نفقه دادن شد. بس هر ۳ را که از دیگر .1 کینه دردل بو د از ۵ حال خالی زمود. آو لمحا«ده کند باخویشتن ۲ بای نب بی کند ومر اعات بیفز اید - واین‌درجه صد شا نست دوم | که نیکی‌نکند ورشتی نیز رواندارد ونکند_ و ن در<ه 4 پارسا؛ را ۱ سیو ۲ 5 رس یو بدی ک رش وا ن درحه فاسمان وظالمانست و هیچ ور بت عظیمتر از 1 ن تست گنت و 7 ۳ با کی که باتوزشتی تن اگر نتوا ی باریعفو کنی؛ کهعفورا فضلت سب,ارستو بر رأكاست. ورسول -علیها لسلا- گفت سه<مر ات ۸5 ,ردان نت کن توانم خورد هیج‌مال از صد 49 دادن ناقص نشو د و هیچ کس عو تیان ون را که خدای سیحانه وتعالی ویرا زیادت دهد اندرقیامت و هیعکس در سوّال و کدا «ی بر جو 2 نکم ید که ندحق سبح نه و تعالی‌در درو ی بر وی ۱ نگشایدو ۳۹ [ -رضی له عنها- همیگوید هر گز ندیدم که‌رسول -علیهالسلم_ بر نج حق‌وی بود مکافات کر دالاا نحه حقوق و حدودشرع بود) ومیان هیچ دو کار ویر آمخبر نگردندی که نه ۱ سانترین برخلق اختیار کردی» مگر که معصیت بودی . عقیة بی‌عاهر و ضی آلله عذه و رسول -علیه‌السام- دست هن بگرفت و گفت: : آ گاه‌کنم ترا که فاضلتر بن اخلاق اهلد نبا و اخ رت ت چیست؟ گفتم آری‌بارسول‌النه گفت: هر که از تو بر ۵ توباوی‌به بیو ندوهر که ۳ میور وم کند تور | ۱۳ بوقت‌توانایی‌وهر که برتوظلم کند ۱ از بند کان تو کدام عز بر بر ند بنز ديك تو؟ گفت: | نکه‌عفو کند بائو| نایی. و گفت هر که برظالم خویشتن دعا+بد کرد حق‌<ویشعن باطل کرد. ورسول -صلی الده‌علیه وسلم_چون میک سمل برارش دس نافتد و باوی جنابسیار کرده بو ۵ اد 2همی ار سیدندودل از )۱( مانند کسی شدن در کفتار ورفتار - ادای کسیر | در آوردن ِ )۲( داستان و سنا نیکه |ژباز یس ۱ ماندن شثرءایشه ازقافاه بیفمیرو یاران وی سرزبا نپاافتاد ۱ -۵۱۲ 7۰ را ۱ حان بر گر فته بودند رسول صلی علیه وسلم - دست بردر کعیه نباد و گفت:خدای یخی است ووير اشريكت نیستوعد:خودر اتتت در د وبندهة خودرا نصرت دادودشمنان ات ام 4 چه‌همی بینمد و ههد ی گو: دیرط + گفتند فد ۳ 3 و رسو سس الله‌علیه‌و سام گفت: درقیامت ندا کنند و ازدهند که برخیز ید هر که عفو کرده است ومزدوی برحق‌سبحانه و تعالی‌است ۱ چندین‌هز ارخاق بر خیز ند و ببپشت شوند بی‌حساب که عذو کر ده باشند ازمرد وزن . ومعاو به گفت: اندر خشم صبر کف تافر صت ابید » چو ن گر صت‌بافتید و توانا شدید عفو کنید . و یکی دنت هشام |وردند که حنایتی ۳ ده بود » صحبت خو بشتن گفتن سب فت » هشام و مرن حدل میگوی, ؟گفت : «بوعتأای کل ی تحادل عم قسهاا > شتسه جدلد می‌تویی؟ دفت : ۳9۲ ای ل‌ سي تن وی امه 6 7 تعالی حدل شتا آن ور دراظ باو کردن عذرخو یش 4 چراییش تونتوان گنت؟ «گفت. وت خود چه‌میگویی» ۰ آبی‌مسعود را - رضی‌النه عذه چیزی بدژدیدند هردمان بر در کعیه تک ح- دو گنت : بارخدایا | ۳1 سیب حاجتی کر ده است مبار کش باد ؛ و ار بدایلی معصیت بر گرفته است خر گناهان وی‌باد . و ضیل - رحماله‌علیه_ همی و : مردی را ددم اندرطواف زر ود ببر نف اومیگر سمت نتم بزدهمی ۳ 1 ۳ گفت نف که تقدیر کر دم که | ندرقیامت یکی وی بامن دهد دهیج عذر ندارد ۵ مر | بروی ر<مت ۳ من واندر) نحیلاست که :هر که برظالم < جود س‌ م 1 مرزش خو اهدشیطان از ری هر دمت شود : سس بابد که جون خشم با عفو کند ۳ در کار ه-] رفق کزد تاخشم بیدا نشود ۲ ورسول ۳۹ صلی‌النهعلیه وسام گفت 8 ۶ شه هر کر | از رفن بپره‌مند کر دند بپره خویش از دین‌ودنیا بیافت » وهر کرا از رفقمحر وم کر دندازخیر دین ودنبا معروم ماند . و گفت : حق سبحانه وتعالی رفیق است رفق‌دوست دار و سس , ۱ ۱ ۱ نحه برفق دهد هر گز بعنف ندهد . و عابثه - رضی‌الده‌عنها -- همی گوید ؛ آندر همه کارها رفق نگاه دارید » که درهیچ کار رفق اندرنر سید که زه ۱ زر | اراسته گردانید ۰و از هیچ کار رفن بر بده مد که تر | رشت نگردا: مش . (۱) دوزیکه هر کس برای خود میکوشد. ومجادلم میکند (دیدعامط. ها 7 رل اد اد بیدا کر وال سوییرال و آ ات آن بدانکه از خشم حقد خیزد وازحقد حسد خیزد » وحسداز حمله مپلکانست . و رسو ل-عایه السلم- کت «حسد گر دار تک راناچیز 3 داند »و گفت :«سره‌چیزست که خاق از آن خالی‌نبود : گمان‌بدوفال بد وحسد» دشمارابیاموزم که‌علاج‌این‌چیست: تخول کیال ند بری باخویشتن تحقیق مکنو ترا افادست » وچون فال‌بدبینی بر ان‌اعتماد مکن " وچون حسد ۳ زبان ودست ازمعامله‌بدان نگاه‌دار 6 و گفت_صلی‌اله علیه رسلم : «|ندرمیان شما بیدا ۱ آمدن‌گرفت [ نکه امت بسیار یبد ش ازشماهلاك کرد ۱ ۴ ن حسد و دشمنی و عداوت است » و بدان خدای که حان حمد درحکم مت که درپشت نشوی تاایمان نداری » وایمان ندارید تا تیگ را دوست نباشد و خبردهم شمار اکه آن بجه‌حاصل آ پد:سلام بر بکدیگر فاش دار ید ». مو سی-علیه السلم- کون : مردی را دیدم اندرس‌ايه عرش » بر سیدم که وی کیست ؛ گفتند وی عزیزست نرديك حی سبحانه و تعالی ,که او هر گز سرد نگر ده است واندر بدرو مادرعاق نبوده است و نمامی نکرده است . وز کر یا- علیه‌السام -گوید که : حق سبحانه وتعالی همی فرماید که : حاسد دشمن نعمت_ من‌است دبرقضای من خشم همی 1 د وقسمت که من سان کان کن ده‌امهمی تسد . ورسو لِ_ علٍ4ا لسلم- همی ۳1 يب . فش گر وه بشش گذاه اندر دورخ شدند بی‌حساب : آمبران بجور» دعرب بتعصب ‏ ومال‌داران ِ- ۱ و بازر گانان بخبانت » واهل روستا بنادانی » وعلما پحسد . و انس - رضی‌اله‌عنه_همی گوید : يك‌روز بیش‌رسول - علیهالسلم - نشسته‌بودم » گفت : این ساعت کسی از اهل بپسشت اندر 1 ومر دیاز انصار در ان از دست چب در آ بخته و آبازمحاسن وی همی چکید » که طپارت کرده بود 4 دیگر روز آهمچنین بگفت وهم وی‌اندر آمده تا سه رور ود وعبدالله ان ۶ رو بین عاصی- رضی النه‌عنه ب خواست که بدا ند که‌و بر | جه ۳ دار ست » نز درک وی سشد و گفت ۳ بدر جنگ کر ده‌ام رهمی خو اهم که یه شب نزديك توباشم ,گفت روا بود ؛ اندران سهشب نگاه کرد وبرا عملی زیادت ندیدبجز 0 جون درخواب وا مدع حق سبحانه و تعالی رایاد کردی س دعراگفتمن چگ رت رود بو دم ولیکن آزرسول - علیه‌السلم - چنین شنیدم خواستم که عمل توبشناسم کت ات یا من که دبدی: چون‌برفت أ واز داد و گفت يك‌چیز هست: -۵۱6- ده و هو اه او و ود اه اه لا و اب ۹ با ها مس ۵ ۱ ۵ و وک ها هخا اد را هه ۵ ها و ۱ ۵ ۵ ها ۵ و و سر ار مج و و مه و و ۵( ۵ و وا ها و و وا ۵ و و هه با و اه هد و و اه و و و ها اج وه که 5 زگ برهیچ کس سل نکردع که خبری نوی زرسمده ی و سن | 911 درحه 1 نست وعون بی عبد الل4 - رضی ال #ِِ تن را ازملوك بند داد و گفت: دورباش از ۳ که اول‌همه معصتیا که کر ده‌اندار ۳ بو د که ابلیس از گنز سیدو د 9 د؛ و دور بان ازحررص , که دم را ۳ علیهالسلم ِ اروت <رص ببرون آورد ودور باش ارحسد که اول خون‌ناحق که ریختند بحسد بود : سر آدم برادر خویشر ا تیوقت ! وجون صفات با حق سبحانه وتعالی گویند یاحدیث صحابه کنند خاموش باش وزبان‌ازفضول و ۰ وایکر بی عید له گوید : ‌ ردی‌بود بئزد بادشاهم 9 هر روز :؛ ر خاستیو گفتی: بائیکو کار نیکو کاری کن که‌بد کرداررا کر دار بدو خن رد بادشاهو بر اعز برداشتی ۳ آن 4 بکی ویر ۱ حند کر د و گفت : وی همی گو بد که مک رِ | گنددهان‌همی ال ۱ گفت یت ؛ گفت آنکه رس ۱ ار درک خوش <و ۱ ۳ دست بیینی خویش باز نپد تا بوی نشنود ۰اه بیامد ون مرد را بخانه برد وطعامی داد که اندر ویسیر بود بس ملکو زا درک خود خواندوی دست بدهان باراد ملک تتفاکت ۸5 آن هر د راست گفته است » ملک را عادت بود که برات خلعت وسیاست هر دو بخط خویش نوشتی ومپر کرده بدادی » برات سیاست بنوشت و مپر کرد وبوی داد . او بنداشت که برات خلعت است : چون‌بیر ون مد همان مرد رفته بود تا بازداند که‌حال وی بح۵ | نحامد جون سرر ۳۹ 2 بر ات داشت گفت‌جچست ؟ گفت رات‌خلعت 2 گفت جون‌حن نان و مک دار م اشار بمن کن کی ت‌کر دم , از وی ستدو فیس عاهل بر د»گفت فرموده است که تر تفت وبوست بکاه با کنند ‏ گفت اله‌ال این در حق رداق نبشتهآ ند رجوع کن باملک » گفت درفرمان ۹۳ رجوع مود 1 ویر ابکشت» دیگرروز آن مرد پیشملک‌باستاد وهمان بگفت » مالک را عجبآمدگفت آن‌خط چه کر دی ؛ گفت فلان ازمن بخواست بوی بخشیدم ‏ گفت او میگو ید که تومر اچنن و چنین گفتی ؟ گفت نگفتم 9 دست بدهن‌چر | باز نیادی؟ کفت آن مر دمر اسبرداده بود ‏ ملک گفت‌سخن‌هر روره‌باز 3 ی» بار گفت که بد کر داررآبدخویش کفایت کنده گفت‌هر دی ک4<سدیر دومر ابگمان بداندازد تابی کزاه ی اهالاك کد مخود هالالاو ار لی؛ بدوی‌هم بوی باز رسد آ ون سبر ان 9 رحمةاله علبه - همی گوید : هیچ کس ۳ دنماحسید نکر دم باخود کف م اکر اهل بپشت باش م آن قدر همت مکدر جه‌قدر و اگر ۵۱ نعو ۳ ۳ هل دورخ باشم ۱ ۳ حمله دنیامر اباشد چه سود کند ؛ واز حسی بصری - 3 مالعا ره - بر سید ند که‌مومن جسد کند ۹ گفت : سیر ان اعقاو بت ر ۱ ۳ علیهم السللام- فثراموش کرده‌ای » کند » ولیکن چون رنجی بود در سینه دبیرون نهاف‌گند بمعاملت زبان ندارد . و بودر دا - رضی‌النهء: 2 ی : هر که ازمر ‏ بسیاریاد ورد و یر| نه شادی بودو نه حسد . ۱ ۱ ود ار دن مت یرال بدانکه حسد آن بود که کسی رانعمتی ی اکاره باشی‌و زوال آن‌نهمت راخواهان باشی » ابر حرام باشد بدلیل اخبار » وبدلیل آنکه‌کراهیت درقضا وحکم آفر بدگار ست » وخبث باطن‌است » که‌نعمتی که‌ترانخواهد بو ددیگر یرا زوال‌خواستن ره از خیت نباشد ؛ لیکن اگر آثر | زوال نخواهد و خودرا سل ان حو اهد و آن نعمت را کاره نماشد 4 ۳1 اغیطت و منافسه نیز 9 یندواین| ۳ در کاری دبنی باشد محمود بود » و باشد که‌واحب‌بود » کهحقتعالی‌میفرماید :۰« و فی ذاث یتنا سا متدا فسون(۱) و گفت که «سا والی مغغرة من‌ر بکم ۲ عنی‌خو پشتن رادر کار دین در پبش بکدیگر افکنید . ورسول - علیه‌السلم- گفت تیک تشه مگر اندردو چیز ۳ هر دی کهحق سبحازه و تعالی اور| عامیو مالی دهدواندر مال‌خویش بعلم کار همی کند ۳۳ 2 ی ر| عم و زهد بی‌مال دهد با مرانیز مال بودی همان کار کر دی » ه-رد و اندرم‌زد بر ابر ند » وا ۳1 مال درهعصیت نفقه کند ود : 9 ید ۳ مرانیز بودی هم آن کر دمی هر دو در بزه بر ابر ناسمه وس این مناقسه ر انیز حسد کو ند و لکن‌در وی هیچ کر آهست نعمت‌د ۳ ک نت رو درا هت تفع دیگر ان خود روانیست ار نعمتی بظالمی و فاسقی رسد که آلت وساد وظام وی‌باشد ؛ روابو د که زو الآن نعمت‌خو اهد و بحقیقت نابودن ظلم وفسق خواسته باشد نه‌زوال‌نعمت را نهان آن بو د که اگر توبه کند آن ِ آهدت نماندو دو ام تش اهد » وايتحادققة ات که مس رانعمتی دادند ووی خویشتن را آن نعمت بردل وی مذل آن خواهد » چون نبود باشد که نفاوت را کاره باشدیس برخاستن تفاوت بزوال هب۳ باشد از بماندن نعمت دبیم آن بو د که طبع ازین تاش خالی نبود» ولیکن جوف این را کاره باشد و جنان باشد که ار طسو سس سس (۱) دراین (بهشت) بایستی که رقابت‌وهمچشمی کنند رقیپان . .- 6۱۷-۰ اجه وج وج و و و با لا ۵ ۵ هر ۵ و و و و اه و مس و وق 0۵ و و ها ۵ ۵ ۵ ۵ ۵ و ۵ 9 9 ات 8 و و و ۵ ۵ که اب وا ار وا هه و مج و و ار هر ها و و زو هه و و و و و و وا ها و بدست وی نت ات نعمت از وی بنگردا نیدی بدان مقدار 4-5 در طبع باشد رن نبود . در 9 برد کردن ولا ج‌ح<سد بدانکه <سد بمماری عظیم است دل را و علاج ری هم معحون علم 9 آماعلمی آنست که بداند حسدژیان و بست اندردنئیا و آخرث ؛ وسود محسود وست اندردنا و آخرت ؛ اما نکه‌زیان‌دنیا وی‌است آنکه : همه یشهاندر غم‌واند, شه وعذاب باشد » که هیچ وفت خالی نبود از نعمتی که كِ همی‌رسد ) وچنانکه همی‌خواهد که دشمن وی دررنج باشد خودچنان باشد و بدان صفت بود که دشمن خود راچنان میخواهد » چه‌هیججغمعظیم ترازغم حسدنیست؛ پس‌چه بیعقلی‌باشد بیشاز آ نکه‌بسبب خصم خو بشتن راهمه روزر نحو رداری وخصمر | هیچ‌زیان نه‌ازحسد نو که آن تفت« مدتی‌است در ت#دیرو فصاه حق‌سبحا هو تعالی که نه بیش بود ونهس ونه کم بود و نه مش کشت تفای » ازلی ایو گر وهی | نر | ثیك‌طا بند؛ و پر صفتهمه که گویند متفق‌اند که تغبررابدان راه‌نیست . و بدین‌سبب بو دکه‌یکی ازانبیاء درمانده بودبازننکه او ظ ۱ سلطنتی بو در شکات راز میگر ۵ بخدای‌تعالی؛و حی آمد «ر آمن‌قدامها وی شقطی آیامپا_از بیش او ی یز نامدت‌او بگذر د» که آن مدت که درازل‌تقدیر کرده‌اند " گز ۱ دد . و ۳ ازانساء صلو اتالنهءلييم اجمعین - اندر ۳ دیسباریدعا و زار ی‌همی کر د تاو حی آمد بر وی که : آن‌ر و زکه آسمان و زمین ر اتقدیر 1 دم سمت تواین آمد ؛ چه گویی ؛ قسمت‌ازسر گیرمبرای‌تو ؛ و ۳ ۳۹ خو اهد که ب<سدوی نءمتی باطل‌شو دهم ربان‌باو ی گر دد, که آ نگاه مسددیگری نعمت‌وی نیز باطل‌شود ؛ویحسد کفارنیژ نعمت ایمان‌وی‌باطل‌شودچنانکه ح‌تعالی‌میگوید. «ودت طالفة من اهل الکتاب لو یضاو نکم ۲ #پس حسدعذاب حاسد است ند اما ضرر آخرت یشتر ‏ که خشم وی از قضاء خداست وانکاروی بر #سمتی که وی تکمال حکمت جو 3 ات 9 و ر ۱ قف ان ر‌ اه نداده ات 1 وچه حنایت بود در توحید بیش‌از اینو آانگاه شفعات و نصیحت مسلمانی دست نداشته (۱) آدژو کرده‌اند "گرومی ازدارنه گان کتاب که شماراکسهسازنه . ۵۱۸-۲ بود که ایشانرا بد خواسته بود وبا ابلیس درین خواست هماز " باشد وجه شومی بود بیش‌از این ؟؛ واما آنکه محسود را سوذدارد در دئبا آنست که : چه خواهدجز آنکه حخانرد وی در وب بود همیشه » وچه عذاب بود بیش‌از حسید که هیچ ظالم نست 45 ۳ مظلوم م۱ بر ۱ جر جاسد زمحسود 4 5 ر اژه‌ر کی توحجیر با ید راید بدا ند که ازعذاب حسد رستی رنجور تحت آن خواهد کهو ی در نعمن‌محسود باشدو تو در رنج حسد؛ وامامنغعت دینی م<سو د آن‌باشد که ۰ ویهمظلوم باشد بظلم حاسد»و باشد که‌حاسدیز بان و معاعلت نیز بسبت حسدتعدنی کند و بدان تعدی حسنات‌حاسد بادیوان محسود شودوسیآت+حسودبا گر دن‌حاسدنپند» بس خواسد تی که نعمت‌دنیاازوی شود سنشد و نعمت اودر 3 ت‌نیز بیفز ودوتر اعذاب‌ور ی غذاب 1 و ترا بنادافگندی» بس ؛ رل ره تی که دوست‌خودی ودشمن وی .«جون دردی بر ء عکس 1 مد :دشمن‌خودی ودوست دبی وخود را رنجور میداری و ابلیس ر | که‌دشمن‌هپین توست شادمیداری» که آبلیی چون دید که ترا نعمت عام وورع وجاه و مال نیست ترسید که اکر بدان راضی باشی ثواپ آخرت ال | رن خواست که و اب آخرت‌از و وت شودو کرد 4 که هر که ال عم ودین دوست دارد وبجاه وحشمت ایثان راضی بود فردا وی با ۱ «شان باشد که رسو اه صلی ال علردو سلم _ گفت که : هر نار | دوست دار دقر دا با وی بود » جه گفته‌اند ۱ مرد آنست که با عالم اشت نا متعلم با دوستدار اشانست و حاسد از نْ هرسه محروم است و مثل حاسد چو نی است که سنکی بر بالاا نداژد تا بدشمن خود زند : بر وی‌نبایدو باز گر و چشم راست وی ید و کو ر شودوخشم زباده شود » ری بار سخت ثر اندازد وهم باز گرددو برچشم در ۲ بار سخت‌تر اندازدو باز بر افتد و سرو ی‌بشکند و » «محنین 3 و دشمن سلامت » دشمنان دیرا می بسننف ومیخندند وا ین حال حاسدست‌وسخر بت شیطان بود :این‌همه آفت حسد است » پس اک تدان کشت که نذست ور نان تعذق کند وعست کنن ودروغ ک بد وارحق انکار کندمطلم آن خود سیار بود . س‌هر که بداند که حسدزهرقاتل امتت تا اگر عل دارد آن حسد از وی بشود . ۱ واما ولا جح عملی آنست که بمجاهدت اسبات حسد را از باطن خود بکند که (۱) انباز . شر يك . (۲) به‌ظلوم شبیه و همانند باشد . س۵۱- سیب <سد گر ست وع۶<ب وعداو ت ودوستی حاه و حشمو ۱ عبر آن اجنا که اندر حشم گفتیم باید که‌این اصول بمجاهده از دل قلم کند » وهسول این بود تا خود حسدنبود» اما چون حسد بدید مد ات ل بدانکه هرجه حسدف ماید بخلاف آن کند : چون ا:-در وی طعن وت 2 و بد و <-ون ۳ کید نو اضم کند و ون فرماید که اندر ازالت نعمت وی سعی کند ار باری دهد ؛وهیچعلاج‌چنان نبود که|ندر عیست وی ا گو بد و کار ویرا بالا همی‌دهد تا چون‌همی‌شنود دل وی خوش‌همی 3 دد وعداوت منقطم شود جنانکه حق سبحا نو تعالی‌فرموده است .دقع بالتی هی ا<سن فاذااذی ينك و بینه عداوة کانه ولی حمیم () وشیطان اینجاگوید اگر تواضم کنی و بروی اگوی آن برعجز تو نهند » پس نو مخیری خواه فرمان حق تعالی برو خواه فرمان ا بلیس و بدا که این دارو عظیم نافع ات۱ دلکن تلخ اه وصیر نتو ان ۱ کرو بروی الا بقوت عم » که بشناسد که نحات وی در دین ودنیا درین است وهلاهاو " در دین ودئبا در <سدست ) رهیج دازون صدر برتلخی ورنج ممکن تست طمع‌ازین بباید پرید » بس چون احتیاج بیماری ۳۳۹ پامید شفا با ر نج و تلخی دارو «می‌باید ساخت و الا لاه سماز باشد ۱ _فصل- [ رت حویممال راچگر ره از دل اد کند ] بدأ نکه سیاز ی‌مجاهدت بکنی غالب ۱ ۷ بو ۵ که بان ۵ که بر ار نحانیده باشد و کس 15 دوست باشد فرق‌یابی دردل و نعمت ومحنت هردو نزديك تو برایر نباشده بلکه نعمت وراحت دشمن را کار ه باشی بطبع؛ وتو ها بدانکه طبم ر بگردانی» که این | ندر قدرن نو نسدت؛ آما ردوجیر مکلفی: یکی! که مول وفعل‌این اظپار ۳ ودیگر | نکه بل این صفت را کاره‌باشی وخواهان ۱ ۷ باشی که‌این صفوعت مدموم از ئو بشود» چون این بکردی ارو بال حسسد برستی 4 وا ر سول و فعل اظ-ار ۷ که بدان با خی نباشی ۳ آنستکه ماخود باشی : که <سد حرام است واین‌عمل واندر باطوه ۳ اهیتی نماشد؛ این صفت را که درخود مییاد ی» گروهی گفته| ند (۱) بدی را بنیکی سزاده که آن در است ) ۳ آنکس که مين او و او دشه‌تی اسرات جون‌دو ست و خو پشاو ند تو شود . سه او دلست نه‌عمل تن‌وهر کهر نج مسلمانی خواهد و بشادی او اندوهکین باشدلابد باید ماخود بو ۵) مگر که این صفت را کاره باشد ۴۳ زنگاه از و بال این خلاص راید آما از سل تشه خلاص بابد که توحید بروی عالب باشد وویر | دوست و دشمن نبود وهمه ر! بچشم بندگی حق‌سبحانه وتعالی بیند داين حالتی نادر بباشد چون برق که 0 شود وغالب آن بود که ث.ات نکند. اصل‌پنجم ۱ دردلا ج دوسءی وزرا و بیدا کردن [ نکه سعب دذوأسر همه گراهان است بدانکه دنیا سرهمه شر هاست ودو ستی دی اصل همه رت و ٍ باشد از آن بثر که دشمن حقتعالید دشمن‌دوستان حق‌سحانه وتعالی بوده و دو ی وهای خدای بود : اما دشمنی بحقتعالی بدان گند که راه حق تعالی بر بند گان بز ند تابوی نرسند» ودشمنی‌با دوستان خدا بان کند که‌خو بشتن را حلو ه همی کند ودر چشما ندال همی آر ۱ ید تأدرصیر ازو ی شر بتراء تلخ همی خور ند ور نج‌آن همی کشند؛ و امادو سمی بادشمنان <ق‌سیحانه و تعالی بدان کند که | بشان را ۳-9 وحیلت بدرستی جو س‌ می‌کشد وجون عاشق وی شدند از | بشان دورهمی شود و بدست دشمنان ایشان‌ميشود. ژمثل‌او چو رن تایکازست 15 مرد بمرد همی گر دد تادرین جهان گاهی در تحملر نج بای بودنوتر یب اسیاب وی باشند و گاهی اندر فر اق وحسرت‌وی ‏ ودر آخر ت‌خشم سیحانه و تعالی وعذاب ویه«می بینئد واز دام وبلای دنیا نرهد الا کسیکه بحقیقت و بر | و افات دیرا بشناسد وازوی ببرهیز د چنانکه ازحادوان بیرهیزند» که رسو ل-صای ات علبه وسلم گفت: «بیرهیز ید از دنیا که اوجادوتر از هاروت وماروت‌است» وت حقیقت دنیا و آفات وی ومثال تلبیسهاء وی اندر عنوان سیوم دراول کتاب بگفته‌ايم و ۱ رجا اخبار ی که‌در مدمن اه ای 3 بیم؟ ‏ بات‌قر آن در آن سیاز ست» مصو د ر آن‌و کتب انریا وفرستادن ابشان همه آنست تاخلق را ازدنیا باخرت خوانند » و تا آفت وبلاها ومحنت دنبا باخلق بگو ید تااز آن حذر کنند. - ۵ ۱- ۱ بیدا 711 ول ملد ممي دز باخدار بدا نکه رسول - صلی ان له وسلم _ روری ۳ سفند مرده بگذشت , گفت «ببینید که این مردار چگونه ۳ ۱۳ بوی ننگرده بدان خدای که نفس محمد بدست قدرت وست که دئیا برحق سبحانه‌و تعالی‌خوارتر ازینست وا ک نز ديك وی دنیا را ببریشة محل بودی هیچ کافررا 1 ندادی». و گفت ت: «دوستی دنباسر همه گناهانست » و گفت: « دنیاماعو نست وهر چه دد روست ماو ز ها 1 نجه بر ی حق-بحانه‌تعالی باشد»و گفت:ه کهد نیادوست‌دارد آ خرت‌بزیان آوردوهر که آ خرت را دوست دارد دنبا را بزبان آ ورد سا نزن اختبار کنید بر آنحه نماند». و وید ان ارقم همی‌گوید:با ابو بکر رضی‌اله‌عنه_ بودم» ویر آب آوردند» باانگیین شیربرن_ کرده چون بدهان نزديك برد باز گرفت وبگریست بسیار چنانکه همه بگريستيم چون‌خاموش شددلیر عقافت که پرسیدی؛ چون‌چشم بستر د گفتند باخلیفه‌ر سول ار چه بو دگفت ۳ ور بارسو اس ی ان علرد و سلم- نشسته بو دیم دیدم که بدست چیزی را ازخود دورهمی کرد هیچ چ, ز ندیدم گفتم با سول ان آن چیست ؟ گنت دئیاس تکه خویشتن را برمن عرضه هه ی کنده باز ام و گنت + اگر توجستی اژ من کسانی که‌پس ازتو باشند نجپندا کنون‌ترسیدم که دنیا مرا یافت؛ تر ك کردم و 1 یستم و کفت سول تضای لعا ه وسلم: «حق سبحانه وتعالی هیچ چیزنیافرید برردی دمین دشمن تر بروی از دنیا؛ وتا دنیا آفر رد ه رگ ز بوی لدیکر یشت6: و گفت: «دنبا سرآی‌بی سرایانست ومال بی‌مالانست؛ وجمم کسی کند که آندر وی عقل نیست ؛ ودشمنی اندر طلب وی گس گناد که بی‌علم باشد» وحسد برو ۳ بر د که بی فه باشد وطلب وی ۳ کند که بی‌بقین است»۰ و گفت: «هر که باهمداد برخیژد و بشتر همت وی بر دنب باشد وی‌نه از دوستان خدای تعالی است وجپار خصات ملازم دل وی باشد : آندو هی که بر دده شود وشغلی که از ان فارغ نگردد ودرویشی که هر گز بتوانگری‌نرسده وامید ی که هر گز بشهایت نرسد؟ . و بوهریره گوید: يك‌روز -رسول صلی النه علبه وسلم فرمود : «خواهی که دنیابجملگی بتونمایم ؟ ومرا دست‌بدرفت 2 بسرسر گین دانی‌برد که‌اندر وی استخوان مردم و استخوان چپاریای وخرقه بارهاو بلیدیپای مردم بود » و گفت با اباهر بره این‌سرهای پرحرص و آزبودست همچون سر های شما وامروز کل ند ۲ ۲ قات ۱ ۵ ۵ و لا هه ال ۵ ۵ او وا اه ها ها و و هه و ما ۵ ۵ ۵ 8 ۵ اه هر 7 ها 8 اه اه ار ما و ۵ ما اه واه وا و و ها هه و ها روبص نک هه ۵ ۵ 8 اه ۵ ۵ ۵ ۵ 8 8 8 8 0 ۸ ۵ بر ۵ هه هه ۵ هل ۵ 0 ۵ وت ۵ ۵ بدست آو ردندو ۷ و 7 یز ند واین‌خر ۳۳ دا توانیه کهبادمیبرد 4 واین استخو ان‌ستوران ومر کب ایشاست که «ر دشت ایشان گردحهبان من در دیدند » اینست حملهٌ دنیاه‌ه رکه بردنیا همی گریدجای گربستن است ؛ پس‌هر که اش روا تنههه نگ یشان وزس ول صلی‌النه‌علیه وسلم گفت : «دنباراتابیافر بده‌آند مبان اسمان ورهین بیاو بخته‌اند که حقتعالی دروی‌نشگر یسته ات 1 ودرقیامت گوید مر | بکمترین ند گان وش ده؛ گوید خاموش ای‌ناجیز ِ ند ید درد نبا که 1 ۳ راباشی امر وز سندم ۲ و گفت - علیها لصلوة و ااسلام : «روزقيامت گردهی همی ۱ ند 1 کردارهاء ایشان چند کوهپاء تهامه "۰1 همه‌پدوزخ فرستند گفتند با رسول‌النه همه ال نماز باشند ؛ گفت‌نماز کنند وروژه‌دارند وشب‌نیز بیخواب باشند ولکن‌چون ازدنیا چیزی‌یابند دروی جپند؟ . روری رسول - صلی له علیه وسلم تشون ۳1 » صحابه ای ۱9 که خواهد که تا یناما تسیل وحق‌تعالی ویر انابینان‌گرداند ؟ ید نید :هر 45 ۱۳ کند 3 وامیددراز فرا کشد حی سح نه وتعالی برقدر ان دل وی کور کند بوهر که‌اندر دنب زاهد‌بود وامل کوتاه کند حق سیی‌از۵ وتعالی و بر اع(می بخشد بی | نکه از بش بیاموزد 4 وراه‌بوی‌نمایدبی | نکه دلبل | ندرمبان‌باشد و و رلک روز رسول ت علبها اسلام بیر ون | مد 4 آبی عببده جر اح از بجر ان | مدبودومالی ۱ ورده بودو انصارشنیده بودند درنماز بامدادزحمت دادند » چون‌از نماز سلام‌بداد همه ندربیش‌وی‌ایستادند » رسول ۱ ۱ ۱ سم . گفت بشارت باد شمارا که کارها خواهدبود که بر ۷ شادشوید »ومن برشما از دردیشی نتر سم ؛ از ان همی ترسم که دئبا برشما ربر ند جنانکه ان زر ند که بیش 1 ازشما بو دند» و آنگاه اندرآن مناقفت کنید چنانکه ایشان کردند» وهلاك شوید چنانکه ابشان‌شد زد . و گفت : ۵ : «دلبهییگو نه بیاددنیاهشغو ل مداریت که ازذ کر دسا ی کر دهاند » . ۱ ۱ ین رضی (۱) گو هی است در مه ۰ و ۷ ۱ : النه نگ 0 رسول را ِ صلی النه علبه وسلم ت-‌ شتری بو ۵ -۵۷۳- او دا او او و وا وا ده ها تا و و و و و و و و و شا ها سا و و ها ها ها اه ها ها اد ها ما ها اه ها اد ما و و و 5 نا ری و و اجب ما و و و و ار ان ۵ ما ۵ 0 و و و کهآ نر | عضیا گفتندی - وهیچ شتر با او ندویدی - بکر وز اعرابی شتر ی‌آو رده بودوبا آن بدوانید وا ندربیش شد » مسلمانان غمناگ شدند » رسول - علیه | لسلم گفت : حق است برخدای تعالی که هیچ چیزاندر دئیا بر نکشد که نه آثر اخوار 3 داند و گفت : 8 سس ازاین دنباروی دشما نید ودین شمارا بدورد چنانکه آتش هبزم جورد 6 عیسی علیه‌السلام - همی گو ید : « دنیا را بخدایی ۳ بد تا شمارا پیند کی ۳ د» و کنج چنان نید که از وی نترسید وبنزديك آن هید که ضایم نکند : که کنج دنیا از افت دور نبود و گنجی که برای حق تعالی نپید ایمن وت 5 9 و آخرت صد ۹ ند : چندانکه‌این را خشنو دشن آن ناخشنو د گر دد ». و عبسی - علیه| لسلم - گفت : « یاحواربان من دنیا اندربیش شما اندرخاك افکندم » ویرا باز مگیرید » که از پلیدی دیا یکی آنست که معصمت حق تعالی جر دژری نرژد » 2 دیگر پلیدی وی نست که بآخرت نرسید تا بترلث اونگویید » پس بیرون گذرید از دنیا و بع‌مارت وی مشغول مشوید : و بدانید که سرهمه خطاها دوستی دنبا است ». و گفت : , جنا نکه آب و اش افو 2 و ار بر ۵ درسنی دنب و آخرت اندر يكث دل‌جمع نیاید » . و عیسی را - علیه‌السلم _گفتند : چرا جامه نکنی »گت کمنة دیگران مرا کات بود . يكث روزباران ورعد ویر ابگرفت» تاهمی دورد تاحابی حو رد اخممهد ید آ سا و ۳ دیدیگر بخت ‏ عاری بودا تیا شد » شبری ات تب مور منت گفت : بارخدایرا هرچه آفرید؛ ویرا آرامگاهی است مگرمرا ‏ وحي آمد بوی‌که . 11 تاه ۳ هستقر رجمت فیست ات نی بپشت-اندر دموشت جار صد حور رز ۱ <فت نو خواهم کر دکه همه راندست لطف‌خویش [ فر یدام : وچپارهز ارسال ءردسی‌توخواهد بو د ِ هرروزی جند عمردنیا - ومنادی راب نمایم ئ ندا کند که کا اندر زاهدان دنبا تاهمه بیایندوعروسعدسی راستتت ویدار نز علیه السلم - باحو ار یان‌بشپری بگذشت امل‌آن شه ر همه مر ده واندرمیان راه افتاده . گفت : یا قوم | ین‌همه درخشم خدای سبحانه مرده‌اند » وا گر نه‌اندر زیر خاله بودندی و خواهیم که بدا نیم ۳ سبب آن چه بوده است ؛ آن شب عیسی - علیه‌السلام - پرسربالایی رفت و آواز داد ب ۱ ۲ ۰ که یااهل شهره یکی جواب داد که ابك باروح‌الله :گفت قصهٌ شماچیست ؛ گت شب -۵125- ۵ ۵ ۵ ۵ ۵ و و ۵ و و و و ان شا نا ان ها ۵ ۵ ۵ 8 ۵ ۵ و و ۵ ۵ ۱ ۳ 6 ۱۱ 6 5 ۵ و و و او و وا و و هه ۵ و وه ها ماوقا اد ان و وا ها و ۵ و و وا و و و دا اه و و و او و ون و ها بسلامت‌بودیم» بامداددرین عذاب افتادیم اک ی انکهد: نیادوست‌داشتيم واصل‌معصست را طاعت داشتیم » گفت دنبا را چگونه دوست داشتید ۶ گفت چنانکه کودكمادر را : چون‌بیا‌دی شاد می‌شدیمو چون برفتی غمناك می‌شديم اگفت‌دیگر ان چرا جواب ندادند گفت ایشان‌هریکی لگامی از انش در دهان دارند » گفت‌توچون نداری ؟ حو اب داد گفت من‌اندرمیان ایشان بودم لیکن نه‌ازایشان بودم چو ن‌عذاب بیامد من نیز درعذاب بماندم و اکنون بر کنار دو رخم ۰ ندانم نجات یابم بانه» عیسی علیهالسلم گفت باحو اریان : نان <و و نمك‌درشت وحاعه‌یلاس وخو ادا اندرمز رله بسیاربپتر بودباعافیت‌دنا و آخرت ؛ و گفت : بسنده کنید با دنیابی اندك باسلامت‌دین» جنا نکه د 9 ران 5 دند بدین اندك با سلامت دئبا ی : باکسانیکه دنبا طلب قب ین ناهد حترق ۱ گ دنیا دست بدارید مزد بسیاریایید و پیشتر بود . وسلیم‌ان بر داود - علیه‌السلم - روزی همی شد درمو کبی عظیم » ومرغان‌هوا و دیوو بری همه آندر خدمت وی همی شدند » بعابدی ازعیاد بنی اسر ائیل بگذشت گفت یا بی داود خدای سبحانه وتعالی ترا ملکی عظیم داده‌است » گفت ای عابديك تسبیح اندرصحیفه مومنی پتر ازهرچه فرا !ان داود داده‌اند :که آن تسبیح بماند و این فیلکت نماند , و اندرخبرست که : آدم - عایهالسلم - چون گندم ب-ورد قضا حاجچت بدید آمد » جابی همی حست که | نیجا بنهد » حق سبحانه وتعالی فر شته فرستاد که چه همی جوگی ؟ گفت این که اندر شکم دار ۶ همی خو اهم که جایی ۲ :5 و اندر هیچ‌طعام بپشت‌این ثفل ننپاده بودند ۳ در کندم ‏ گفت - ی نا کیسا بنبی » برعرش با بر سی با اندرحوپها وذیر در ختان بپشت ؟ برو بدنیا شو که حای تنیا | مت 9۰ درخبرست که : * جیر یل علیفالسلام فرا توح ِ علیهالسلم وت : یبا توح دنا را چون یافتی با این عمر دراز؛ گفت‌چون‌خا نه که‌دو دردارد ببکی اندرشدمو بدیگری برون شدم . و عبسی را - علیهالسلم گفتند ماراچیز 2 ز که حق سبحانه و تعالی مارا دوست گیرد » گفت : دنیا را دشمن ۳ ید تاحق تعالی شمارا دوست کیرد این در آشعبار درمذمت دنیا | کتفاکنيم اما آ ار : علی بن ابی طا لب گرم له وحپه - همی 5 وید : هر که -۵16- بآ گن‌سول سس جر ت ۳ ورن با اقو نگذاشت | اندرطالب پرشت ورین ۷ دورخ: ا ول آنکه حق سبحانه وتعالی راوطاعت وی را دوست داشت ؛ دوم شیطان رابدانسته بمخالفت وی بر خاست ۰ صیم حق بدانست که کدام‌است ودست اندروی زد چهار) باطل بدانست که کدامست ودست ازوی بداشت » پنچم دینا را بدانست و بینداخت شم آخرت را بدانست و اندر طلب وی ایستاد . وبکیازحکما همی‌گورد :هرچه از دنیا بتو دهند پیش ازتو کسی داشته باشدو س‌از ۳ خواهد داشت ؛ دل 9 چه هی که نصیب از دنبا چاشنی وشام ی بش ثیست ؛ برای این مقدار خودر| هالاا* مکن واز دنا بجیل؟ ی دوه گیر ودر آخرتبگشای ,که سرهایة دنا هو است وسود وی هاو به ث اس ویکی ابوحازم راگفت: چکنم که دنیا را دوست دارم‌تادهستی ان از شن فش ۵ ؟ گفت : هر چه بردست 1 ارحلال بدست 1 ر‌ و بحلال خرج ان که دوستی وی ترا زیان ندارد ؛ و این بحقیقت از آن گنته‌اند که دانسته‌انه که چون‌چنن کند حود دنیا بر2ی معغخص جود و اندر دل و ی ۹ شود ۶ (2ءی ی معا گو دم" دنیا دکان شیطان است » از دکان دی هدج بر مگیر اگرچه اندر 2 همی گوید : : اگر دنیا از زر بودی وفانی؛ و آخرت از سفال بودی وباقی »وواجب‌بودی بر عاقل که وال بافی دو ستر داشتی از ررفانی ۱ فکیف چون سفال فانی دنیاست‌وزر باقی آخرت؛ و ابوحازم میگوید که: حذر کنید ازدنیا که‌شنیدهام که هر که دنیارا بزر گ دارد در قيامت اورا بدارند و برسر او منادی می‌کنند که‌این آ نستکه‌چیزی که حق تعالی حقیر داشت او بزرك داشته است . ا رن مسعو۵ می‌گوید : هر که در دبا مپمانست و هر چه‌باوست عاریت ست ؛ ومرمان جز رفتن‌وعاریت را جز بازستدن عاقبتی دیمگر نباشد . لقمان سر خود را گفت : ای بسر دئیا باخرت بفروش تا هردو سود کنی , و آخرت را بدئیا مفروش که هردو زیان کنی ۱ بو امامة با هلی گویدکه چون‌رسول‌را . علیهااسلم. پیفمبری‌فرستادند لشکر ! بلیس‌دیرا گفتند چنین پیفمبری بزر گوار همان خلق امد 4 کشت دنما دوست دار ند ؛ گفتند دار ند » گفت بالگ مدارید اگر چه بت ابرستند که من بدوستید نیا ابشان‌را بر ان دارم که هر چه ستانددناحق ستانند وهرچه دهند ناحق دهند وهر چه‌نگاه دارند نه بحق نگاه دار ند » وهمهشر ها ظ (۱) دوذع ۰ ۱ مب"۵۲- ای ۱ تبع این سه کارست . و فصیل - رحمةالهعله هد و ۳ دنیابمن دهندحلال بی‌<ساب نگ دارم از وی چنانکه شماازمر داز نزل دار رد ۱ | او عبیده جر اح 1 رضی ال عنه - اش شام بود » جون عمر - رضی‌الهعنه آ نجا رسد اندر خانه وی هیچ جوز زی درد فد وق ی وسبری ور حلی؛ گفت چر ۱ در خانه نو ری نساختی ؟ گفت آنساکه ها مبرو 4 ۱ «نْ ات » عی نو ر. و <سی صر ی به عمر بی عبدالعز یز -ر حمقا له علیپما - نامه بئوشت و بیش‌ازین ننوشت ؟-4: آن ر وز آمده ۳ که باز تشف کب کی وی مر لك نوشته‌اند بمیرد » وی‌جواب با زنوشت که: رو زقا هه کنر که‌گو خود هر گز دنیانیوده است و ۳ ت هم.شه بوده‌است 1 قن اه است که فخیست ار دس کیان 15 دنیا باهیچ کس قرار نمی گیرد »دل‌بروی چگونه نید؟ ! وعجبت از کسی که داند که گور حق‌است ۰ دل ۳ ار وی‌مشفول دارد :وعجب از کسیکهدا نددوزخ حق است‌چگونه‌خندد؛ بو عجب از کسیکه‌داند که‌قدر حق است دل بر وزی‌چگو نهمشغول‌دارد؟! د)ودطا یر ار گفت: آدمی توبه‌وطاعت روز باز بس اف‌گندر است ۳3 2 تکار میکندتامنفعت آن‌دیگر براخواهدبود<سن بصری ر ماع له‌هم ی گو بد:هیج ۳ ازدنبا شو د که نیو ونم ر [#سه‌حسر ث‌ حلو و 3 یک تچه‌جمع کردسیر نشدو ‏ نحه امد هه مدافن بدان ر سید ,وزاد | آخرت‌چنانکه بات نساخت . و محمد لن | (منکدر و و +5 ر گس ی‌هم4 عمر سس باشد وشب بنمار بود وفر رضه حج وغزا بگذارد ودر متیر گنک 1 بن که | نیحه حق تعالی حقیر داشته بود وی عظیم داشت » کاروی‌چگونه بود ۷0۳ ماکه نه جنانست ‏ باز | آنکهگناه نار داریم ودر فر ایض مقصرانیم ؛و گفته‌اند : دنیا سرای ویران است ؛ وویران‌تر از آن دل ۳۹ که بطلب وی مشغول است»9 بپشت‌سر ای. ۱ آبادان افته و آبادانتراز آن دل کسی که بطلب وی مشغول است . ۱ ابر اهیم ادهم 5 ۳ علیه ِ یکی‌را گفت : دری دوست داری" ۱ زدر خواب 1 دی‌اری اندر بیداری ؛ گفت دین‌اری اندر بیداری» کفت : دروغ گویی ؛ که دنا خوا تیتبت: 9 آخرت بیداری ۰و آنچه در دنیاست دوسترداری اف بحبی ان معا ی علبه و + عاقل آنست که کار بکند : از دنیا دست بدارد بیش از آنکه -۵۲۷- ۳۳ ۳ ۱ دنیادست ازوی بدارد » و گورعمارت کند فستن از انکه بدورشود واز حق سبحانه وتعالی خشنودی‌طلب کند پیش از آنکه دیرابیند»و گفت : شومی‌دنیا بان‌درحه‌استکه ارزوی ان‌ازخدای‌سیحا نه وتعالی مشغو ل کین ؛ تابیافت‌وی چهرسد ؟! بکر بو‌عید الل4 ۱ وی رحمةاله علیه گوید : هر که خواهد خودرا بدنیااز دنیاباك کند » چنان باشد که اتش ۱ ۱ ۰« ۱۳ ۱ 1 بدورخ ۲ خاک فرو کند »و این دشواز باشد » علی بن ) ببطالب - رضی‌آله‌عنه - همی 1 : ۵ نما شش <بز ست <وردنی 2 ۱ شامیدنی ۳۲ بو تیدنی و بوشید نی و بر نشسته‌ی 9 بکاح خواستنی 4 شیر بن-رین خوردنمها انگین است و | ن از دهن هکس ابتق) و شر بفتر ین | شاهیدنی ۱ ت‌ اش وخاص وعام اندروی بر ابر ند ِ وشر بهتر ین بوشیدنیها جر درا مت و ۱ ن‌بافته ۳ ات هِ وشر هترین بویا مش‌ک‌است و ۱ ۷ از شون | هودی 0 وشر یفترین بر نشستنی اسب‌است و هج4 مر دان‌را اتف وق دقن ۳ وعظیمترین شمو نهایز نان‌استوحاصل ان‌شاشدانی استکه بشاشدانی مبرسد » زن از خوشتن‌هرچه ۳ ۱ تییکوترهمی اراد و توهر چه‌زشت تر ازوی‌ههی‌طلمیاو عمر عبد ال#ز از - رحمهالنه‌عله همی ید :ای‌مر دمان»شمارا بر ای کار یآ فر بده‌اند ‏ اکن بدان‌ایمان‌ندار ید کافرید»و اگر ایمان‌دار رد و سا فرا گر فته ایدا<مقمدوشمار | بر ای‌حاو بد بودن ۱ فریده‌آند دلیکن ۰ مه جه ۹ 9 ۱ (۵ر ۸( حه بدانکه این‌فصل درعئوان «معرفت‌دنیا» بگفته‌ايم ۹ و ایحا این مدار ننانن کر 1 ۳ ۱ که زسول. صلی له‌علیه وسلم گفته‌استکه . «دنباو هر 4 دردنباست ملعونست 1 ۷۱ آ یه از وی بر ای خدای سیعانه وتعالی است و بمایث داست که ان‌چیست که ای خدایست که آن مذموم‌نیست ‏ و آنچه برون‌از ا نست همه ملعونست ودوستی‌وست که سر همه کناهان یت 0 ۱ قسماول - انستکه ظاهر و باطن‌وی از فز اش که نتواند بود که ان‌برای )۱( »و علف خشك . | ۵ عه تنعی‌در مباحات اژین حمله است :که آن محض دنا است وتخم بطرو غفلت و ماية همه معصتهاست. فسم‌دو # -انست که بصورت خدایرا باشد »لیکن‌همکن بودکه بنیت ازحملة دنیابود و آن سه است» فکرست ود کرو مخالفت شوت ؛ اگر این‌سه بسیب دوستی آخرت و دوستی حق‌سبحانه وتعالی بود - 1 چه اندر دنباست - برأی حق‌سبحانه وتعالی بود » وا گر غرض‌از فکر طلب علم ارت تاقبول وحاه ومال حاصل شوداوغرض ازد کر رت تامردمان بحشم پارسائی فا 9 ؛ وغر ص‌ازدست بداشتن‌دنیا ا نستکه تاوی را بجشم‌زاهدی نگر ند » این‌از دنیاه مذموم دملعونست ؛ اگرچه بصورت چنان نماید که خدایر است . شسم‌سو م هت که بصورت برای حظ نس است فلیکن همکن باشد کهبه صدو ثبت خدایر ابودوازدنیانباشد » چون طعام‌خوردن که قصدبدان باشد تاقو ت‌عبادت بود.ونکاح‌کردن چون قصدبدان‌فر زند وفرمان حق‌تعالی بجای آوردن بود » اند کی مال‌طلب کر دن چون صدبدان فر اغت طاعت بودو بی‌نیازی ازروی خلق باشد .ورسول علیه السلام - فرمود: «هر که دنیارا برای لاف وتفاخرطلب کند خدای سبحانه وتعالی بروی بخشم باشد » و اگر بر ای آن کند تاازخلق بی ناژ باشد رواباشد » و هر چهآ خر ت را بدان حاحتست چون برای ۳ ت باشد نه از دنیاست » همحنانکه ءلف ستوراندر راه جح هم از جمله راد حح‌است وهر چهد نیاست‌حق‌سحانه ال 1 هوی گفته است ) که : «و نهی النفی عن الهوی‌فان ا لحنةهی‌المآوی ۱0( ويك حای دیگر جمله اندر پنج چیزجمم کرد و گفت : « اعامو | انما | لحیوخ الد نیا لمی و لهو وز بنةوتقاخر بینکم و تکاثرفی‌الاموال والاولاه - دنیا همه انندر پنج چیزست: بازی است ونشاط شپوتهاو آراستن خویشو بیشی‌جستن درمال‌وفرزندان» » وان چیز ها که این پنج در آن دسستة است در بكث ۸ در جمع کسرد و فر مود : « زیی ااناس حبالشهو ات ۰ الابه » بعنی اندر دل خلق دوستی این هفت است: زن وفرزند و زر وسیم واسب وضیاع وانعام بعنی کاو و گوسفند وشتر که این هر سه راانعام گویند _ ذاك متاعالحيوة الدئیا » اشست برخورداری خلق اندر دئیا . )۱( و هر که نفهس را ازخواهشها بازداشت 6 جایکاه در بپشت دارد . ورزر پس 3 نکه هر جه برای کار آآخرت است‌هم ۳ خرئست ؛ وهرچه تنعم‌وزیادت وت برای 1 <رت نود بلکه دنا برسه درحه ات مقدارضر وراست| ندر طعام وحامه ومسکن و ور ای آن‌مقدار حاحتست ) ور ای آن مقدار رسشت » وریادتتحمل است و آن آخر ندارد : هر که بدرحةٌ زیادتوتجمل شد افتاد درهاو یه که آ خر ندارده هر که برمقدارحاجت اقتصار کرد ازخطری خالی نیست » که حاجت را دوطرفست : تا 5 بضرورت نزدیکست‌ویکی آ نست که‌بتنمم نزديك » ومیان هر دودرحة است کهآن بگمان و احتهاد نو ان داست و باش د که ‌ بادنی که بدان حاحت بو داز ین حاحت د واندرخطر حساب افتد» و بزر گان واهل<زم بدین سبب‌بوده‌است که برقدرضرورت اقتصار کرده‌اند. وامام مقتدی او پس قر نی - رحمةالهعلیه - چنان تنگ فراگرفته بود که بيك سال ودوسال بودی‌که کس ویرا ندیدی : بوقت نماز ببرون شدیوساز نمارخفتن باژ | مدی و طعام وی هسته خرمابو دی کهازر اه بر چبدیه ۱ چندان خرما بافتی که بخوردی هسته بصدقه دادی وا گر نه با هسته چندان خرما خریدی که روزه گشادی , وحامه‌وی‌خرقه بودی که ازراه برچیدیو بشستی .و کودکان سنگ بر ۲ ی همی انداختندی که دیوانه است و اوهمی گفتی نکن خرد اندازید تا ساق نشکند وازنماز وطبارت بازنمانم » و برای این بود که رسول علیه‌السم - اورا ندیده بود وروی ثنا گفتی » وعمر خطاب را رضی الهعنه . وصیت کر ده بود اندرحق وی » چون عمر اهل عرفات راجمع بافت نو و وت بام‌ردمان هر که عرأقی‌است بنشیند » بنشستند : يك مرد بماند » گفت تواز قر فی"ا+گفت آری» گفت اوبی را دانی ؛ گفت دانم وی حقیر: تراز آنستکه‌توازوی سخن گوبی » اندرمبان ماهیچکس از وی ۳۷ ودیژانه‌تر و درویش‌تر وناکس‌ترنیست » عمر - رضی‌اناعنه - چون آن بشنید بگریست »گفت ویرا برای‌آن طلب‌همی کنم که‌ازرسول - علیهالسام- شنیدهام بعدد قسبلة ر بیعو «ضر ارمردمان بشفاعت‌وی در پشت شو ژد ‌" واين دوقسله بزرک بود چنانکه عدد ابشان بدیداز نبود - س هر م بی‌حیان - رحمه‌الله علبه - گفت‌چون این بشنیدم بکوفه شدم ویرا طلب کردم تا بر کنار فر ات ویرا یاف وضو همی کرد وحامه همی شست ‏ بر بازدا: نستم که صفت او؛ ود سا کرد » جرد واندر من تست ۱ ۳ فرا گرم بمن ندادهگفتم رحمات‌النه وغفر لك (۱) قرن جایی است نرديك کوفه . -۵۳۰- با ۵ هش ها نا ها هو اه نا و و اه و ۱ 8 5 هد بر هه ور و هه ۵ و بر هر ها ها ها و ۵ ما کر ار بخ وج ۵ 5 اد ۵ وک ۵ ۵ ۵ وج و و ۵ 5 5 و ۵ ۵ و ۵ باه با ۵ ۵ اجه بردی » 2ی نبردرمن نی یت و گفت حبالک النه بامر م ای حیان چگونة یابر ادر ؛ من گنتم نام من ونام بدر من چون دانستی و مرا بحه شناختی هرگز نا دیده ؟ گفت نبا نی | لعامم | لختببر ۴۳ ین که هیچ چیزاز علم وی وخبرت‌وی بیردن یست مر اخیر داد و رودح من روح ترایشناخت » و روح موّمنانر | ازیکدیگ خر بود وبا بکدیگر اشنا بامن اگرچه یکدیگررا ندیده باشند گفتم مرا خبری روایت کن از رسول - صلی الله علیه‌وسلم ۳ باد کارمن باشد 4 گفت ان وحان من فدای رسول تِ علیهالسلم- من ویرادرنيافتم واخباروی ازدیگران سشدم و نخواهم که راه روات حدیت از ان مهتر برخود گشاده بگردا م 1 و نخواهم که مددت ومذ کر سس هفتی باشم که مرا خود شغلی هست: 45 بدین نبر دازم گنتم ۱ یی بمن‌خوان تاارتویشنوم ومرا دعا کنو وصیتی ۰ ۳ بدان‌ کار کنم که من ترا بغایت دور سرت همی‌دارم برای خدای سبحانه‌و تعالی» پس دست من بگرفت و درکنار فر ات برد و گفت اعوذ بالله من الشیطان الرجیم ات 4 و که کفت : چندن همی گوید یداو ند هن 2 وحق‌نرین‌وراست رین سیخنان و سن ‏ وی همی گوید : * وماخاقناالسموات والارض وها بینهما لاعبهن: ماخلقنا هما الا با لحق‌و لیا اثر دم لا عادو و قة ان بوم) لصل متا تهم اجمعیی 9۶ - بو م لا یی مو لیعن مو لی‌شثاو لاهم بنصر و وتا لا می رح الله انه هوالعز بز اثر حیم (۱ بر خوا| بل و ۱ رگا رل بانگ بکرد که پنداشتم که‌ازهوش بشده گفت یا سر حیان بدرت <بان مر در نز دیکست که‌تو نیز بمیری‌باببپشت‌شوی‌پابدوزخ»وپدرت ۵۲ بمرد وعادرت حوا بمردو توح بمردو بر اهیم خلیل‌خدای‌سبحانه‌وتعالی بمردو دوسی همر ازخدای‌بمردو دا ود بمرد که‌خلیفه‌خدای بودومحمدرسول ویر گزیده حق سسبحأنه تعالی (مر ۵ دابو بکر خلینه بودیمر دوعهمر بر آدرمبمردو دوست‌من‌بودیس گفت یاعمراه" گفتم رحمك‌الله #مر نمرده‌است گفت حق‌سبحا نه دتءالی مر اخبر داد ازمر ک وک»بس این 3 و گفت‌من‌وتو نیزازمر د گانیی وصلو اقداد ودعای‌سباک بکر دو گفت: فضنت | شبت وه کیان خدای تعالی دراه اهل‌صلاح پیش گیریويك ساعت ازیاد کردن (۱) نیافریدیم آسمان ها و ذمین دا بباژی » آنپا را بحق آفریدیم و لیکن بیشتر مردم این دا نمیدا|نند » و عدهٌ همه [ نأن بر و زجدالی‌است ؛ روزی که دوست بدوست نمیرسد و باری‌در کار لیست» جز آنکه خدایش ببخشد »که او توانا و بخشنده است . ۱ ات موس‌نک‎ ‌ مرگ عافل بائی" : وجون کات قوم سس ی ایشانرا بل ده و اصحت ازخلی 2 باز کر و رگ قدم بای از حماعت باز کنر که ۱ آنگاه‌پی‌دین شوی و بدان| در دورخ افتی » ودعابی چندبکرد و گفت رفتم با هر م بی‌حیان » نیز نه تو هرا بینی‌ونه من ترا 4 ومر | بدعا داد دار که من تر | بدعا باد دارم » ولو ازین حانب برو نان ازحانب دیگر بروم؛ خواستم که‌یکساعت باوی بر وم نگذاشت‌ویگریست ومر| ره اورد» واندر ققای وی همی دگریستم بکوی اندر شد » وبیش‌ازان نیز خبروی نیافتم . تشن دا نی که افت دنا بشماختند بدانید که سیرت‌ایشان جبین بو ده‌است‌وراه انساء واولیاء ات وخداو ندان حزم ابشانند » اگر بدین درجه‌نرسی کمتر از ان‌نبود که بر 8-در حاحت اقتصار کنی و سکیار طریق تنعم فو ت کِ ی تا اندر خطر عظیم نبوفتی . پس این مقدار کفایت بود از حکم دنیا؛ باقی اندر عنوان مسلمانی گفتها, : ۳ ‌ : ل 7 ۵ ما ول چ وج وجمع کردن مال بدانکه شاخماه دئیا سبارست ً یکی از شاخیاء وی مال و نعمست ارت و یکی حاه‌وحشمت ۰ رهم شاخیاء دیگر دارد؛ اما فتنه‌مالعظیم است وعظیمترین فده ست:و خدای‌سبحانه‌وتعالی ویراعقبه خوانده‌استو گفته است «فلا انعم | لعشیه‌و ماادر راك وه هه ۰۰ هه 9 ۰ ۹ هه [۱ ۳ ۰ ما لعقبة ؛ دك ر ثبة » اواطعام فی‌بومذیهسشة ۱ » وهی عقبه‌سختت رآزین نیست: از انکه از وی جاره نت , که وی با انکه سیب فضاء شپهو تست زادا خرنست که از وت ولیاس ومسکن چاره نیست ؛ واين عین مالست و بمال بدست توان اورد ‏ س‌اندر نایافت وی صبر نسست‌واندر بافت وی سامت نیست : ک نباشد درویشی‌بود که از وی بوی وبیم کفرست 4 وا گر باشد توا دگری باشد که ا زدر دی خطر بطر ست. ودرویش را دو حالتست : یکی حرص ویکی فناعت » وقناعت محمودست » و حریص را ود حالزسن ْ یکی طمم بمردمان ی ددست حوش 1 این محمو داست وئو ۱ نگر را نیز دوحالشسن : تِ؟ ی‌بخل و اما ککودیگر دادن سخاوت ت کردن دن»و دهنده )۱ پس‌از گذر گاه و کردنه ستلان ار 6 و نمیدا نی که 0 چسست ر ی را آزاد کردن پا 1 در روز گرسنگی یتیم خویشاو ندی را نان دادن 05 و 2 ۱5۳ و چا چا ۵ ۵ و واه او و ها و و و و و و چا و اه و و و ها و و ما ها نا ها ام و ۵ و و و ها و و ماو و و وا اس و و با و و و و اه مب هد ها ها ها ها ماو و و ۵ و و و و و و و و و ها و و و و و ها و و و و هه و وان و و و و و و ود و و و و و و وا و و و ار و و را دو حالتست : یکی اسراف ودیگر اقتصار » وازین دوحالت ۳ مذموم است و بدان دیگر آمیخته است ‏ و شناختن این هم مهم است . اندر جمله مال ازفايده واز ادا خیا( ی نیست ؛ وفریضه است هردورا بشناختن تااز افات وی حذر کنندوطلب‌وی در فایدء وی کنند . بیدا گرن کراهمت دوسی مال خدای عزوجل همی‌گوبد : « پا ایراالذین آمنوالانلبکم امرالک‌ولا اولاد کم عن ذ کراقه » و من بفعل ذاك فاولنك هم الخاسرون - هر که مال وفرزندان ویر از د خدای سبحانه وتعالی غافل گر داند وی ازحمله زبان کاران است» ورسول-علیهالسلم- گفت: «دوستی جاه ومالنفاق را اندر دل‌چنان روباند که آب تره رویاند».و کفت-صلی ال علیه وسلم-:«دو گرا گرسنه در رمةٌ گوسفند چندان‌تباهی نکنند که دوستی مال وحاه در دین هر د مسلمان کند» . گفتند بارسو لد بدترین امت که‌اند ؛ گفت‌توانگران؛و گفت: «پس‌ازمن قومی بدید آیند کهعاعامپای‌خو شگوناگون وحاماء لو نالون ورنان که روی واسبان کر انمایه همی‌دار ند وشکم اشان باند کی سیر نشود و ببسیاری نیز قناعی نکنند همه‌همت ایشان دنبا باشد» دنبارا بخدا 5 فد باشند » هرچه کنند برای دنبا کننده عزیمت ۷ ازمن که محمدام که هر که ایشان را دریابد از فرزندان فرزندان شماکه‌بر یشان سلام نکنند و بیمار ایشانر | نیرسندو از شتا ء ایشان فرانشو ند و بزر گان | بشانر | حرمت ندارند» و هر که کند باور باشد برویران کردن مسلمانی» و گفت: «دنیا باهل دنا بگذار بد که هر که آزوی چیز ی‌فر ۱ گرفت بیش از کفایت خویش اندر هلاك افتاد» . و گفت: «آدمی همه گوید مال مر‌مال من چیست ثر | از مال‌تو حزانکه بخوری ونیست نی یاببوشی و کته کنو و بابصدفه بدهی وجاودانه بگذاری»». ویکی فرا رسول گفت -صلی‌اله علیه وسلم-که : چه‌سبب استکه هیچ گو تهبر کی مر ندار ۹ گفت‌مال داری؛ گفت دارم گفت از یبش بفرست یعنی بصدقه بده که دل مرد بان مال بیم باشن: اگر بگذارد خواهدکه بماند و اگر بفرستد خواهد که برود. و گت «دوستان آدمی سا ند: ت باوی وفا کند تایمر ک (۱) داجب است. (۲) برك داشتن: درفکرومهیا بودن- دوست داشتن. کر ور ۱5۳ ها و ۵ ۵ ۵ ۵ ۵ ۵ و و با ۵ با و از و و و ما ما ها 8 ۵ ۵ و ۵ ۵ اب و او ۵ و ۱ اب مر و ۵ وا و و ی و و سم اي در و مخ و و سا ما و ما با و 5 ۵ ار ان با هن ۵ ۵ ۵ 5 ۵ ۵ ۲ 0 ان با و و ۵ وا و و و و سم با ها و وا و و و هلر ال ۵ و و ها و ها و با و ۲ ویکی تابکنار گور» ویکی تابقیامت» آ نکه تام رگ بیش‌وفا ندارد مالست ونکت بلب گور پیش وفا ندارد اهل وفرزند وقرابتست و آنکه تا تا بقيامت باوی بود کردار وی بود» . و گفت: «چون| دمی بمبردمردمان گویند چه‌باز گذاشت وفرشتکان گویند چه ازبیش بفُرستاد؟». و گفت:«ضیاع مسازید که | نگاه دنبارادو تفت کف بد».وحو اریان فر ۱ عیسی- علیه السلم- گفتند سیب چست که توبر هی وی وما لمیتو انیم گفت : #در زر وسیم اندر دل شما چگونه است‌گفتند نیکو گفت نزدیک من‌باخاك برابرست. آثار یکی بودردا را - رضی ال عنه - بر نحانید گفت بازخدایا نن درستی وعمر دراز ومال بسیارش ارزانی دار » واين بدترین دعاهاست که هر کر این داد ندلا بدبطر وغنلت ویرا از آخرت غافل کندوهلاك شود. و علی باوضم المعذا درمی بر کف دست نباد و گفت: نو آ نی که‌ناازدست من ار ریمر اهیچ سو دنکن و سین (صر ی ر ما لزه علیه- بد: بخدای که هیچ کس زر وسیم را عزیز نداشت که نه خدای سبحانه و تعالیو پراخوار ودلیل‌نکرد. و چنین گفته‌اندکه اول درم ودینار که‌دردنیا بزدنداپلیس آثرا بر گرفت ودرچشم مالید و بوسه همی‌داد وهمی‌گنت: هر که‌تر | دوست داردینده منستو بحبی بی معاف ز تخرفان علية یگ بد: دینار ودرم که دم است ودست بوی‌مبرید تاافسون وی بندانید اگرنه زهر وی ترا هلاك کند گفتند افسون وی چیست گفت : دخلی ازحلال بود وخرحی بحقد مسامة بی عبدا (ماك اندر نز دیکعمر بو بدا لهز بز شد وقت وفات‌ویو گفت یاآهیر الموّمنین کار 0ِِ_ِ دی که‌هیچکس گر ده است :سیزده فرزند داری وایشان را درمی ودیناری بن‌گذاشتی کت مرا راست باز نشانید » ویرا باز نشاندند » گفت: ملک ابشائر | تیک ندادم و ملک دیگری بابشان ندادم » و فرزندان من ازدو بیرون‌نه اند: یاشاسته و مطییع باشند باناشاسته که شاسته و مطیم‌حق سبحانهوتعالی‌باشد ویرا خودحق سبحانه وتعالی‌بسنده‌است» دا گرناشایسته است بپرصفت که افتد باك ندارم. ومحمد بن کمبالقر کی مرحمهاله علیه_ مال بسیار داشت گفتند برای کود کان بگذار , گفت نه» که این مال برای خوبش بگذار ۶ نزد حق سبحانه تعالی» وخدایرا سبحانه و تعالی بگذارم برای فرزندان تا ایشانرا خود نیکو دار د. دبحیی وی معا ۳ بد دومصیبت است مال‌دار ۱ را بوقت مر ک که هیحکسر اآن نیست:یکی آنکه مال همه ازوی فر استاننده دیگر آنکه ویر یمه بگیر ند و ثعو 3 - بالله من‌ذلکت ِ# س [6- دوز وی هداب و واه اد سا او ها او 9 وا و و 9 و ۱9۱9 ۱۱ و ات تن ۵ و تا ات ون تا تن و ی ی و ری و و ی سا هم ی مق و ما و و و و و و و[ و و و و و و و و و و و وه ۵ و نم و وه ی اي و ی و | راه سلو دی بو دن ۳ ۳ بدانکه مال‌هرچندنکوهیده است‌بوجوه نیز ستوده است ازوجپی: که اندروی هم شزست و هم خبر » و از اینست که حق سبحانه وتعالی وی را خیر خوانده است در قر آن و گفته ۰ آن رگ خير أً الوصية ..... الایه » ورسول - علیه السلم- گفته است : نيك چیزی است مال‌شایسته مرد شایسته را » ؛ و کنت : * کادالفشران- یکون کف رابیم آ نست که درویشی بکفر ادا کند» وسبب آنست که کس ی که‌خویشتن را اندر مانده وحاجتمند يك من نان همی‌بیند و اندران حان همی کند وفرزندان و اهل خویش را رنجور همی بیند و آندر دنیا تعمتپاء سبار همی‌بیند شیطان باوی گوید : این چه عدلست و این چه انصافست که از خدای همی‌بینی داین چه قسمت ‏ ناهموار است که کرده است که ظالمی وفاسقی را چندان مال داده است که نداند که چه دارد وچه کند و بیجارء را از کت هلالک می کند ويك‌درم بوی نمی‌دهد ؟ گر حاحت تو نمی‌داند خوداندر علم خلل است واگر تواندو نمی‌دهد اندر جود ورحمت خلل اشت واگر برای آن‌نمی‌دهدتا اندر | خرت‌ئواب دهد بی‌ر نج -کرسنگی و اب 2 آ نداد چرا همی‌ندهد ؟ وا گر نمی‌تو اند داد پس قدرت بکمال نسست : ودر حمله : اعتفاد کردن که وی رحیم است وجود است و کریم است وهمه عالم را اندر رنج همی دارد وخزانه وی بر نعمت و نمی‌دهد » این دشوار بود دشیطان اینجا راه وسوسه یابد؛ ومستلهٌ قدر که سر آن برهمه پوشیده‌است فراپیش‌وی‌دارد تاباشد که خشم برویغالب شود » فلك را وروز کار را دشنام دادن گیرد و همی‌گوید : فلك خرف شده است و روز گار تعارز _ شده است و نعمت بنامستحقان می‌دهد » واگر با وی گویند که این فاكت و این روز کار مسخرهست آندر قدرت آفر ید کار ؟ اگر گوید نیت کر نود وأ کر گوید هست حفا بر خدای سیحانه وتعالی گفته باشد و آن نیز کفر بود . و ب-دین گفت رسول ‏ علیه السلم: « لا نسیوآلدهر ذان اه هو آلدهر - دهررا تارفن ۳ دهر خدای است »که آنکه شما تقو التگاه کار همی دانید و 1 | دهر نام کسر ده‌ادد خدای سبحانه وتعالی ۳ مس‌از درویشی‌بوی‌کفر آ ید , الا اندرحق کسی که ادمان -۵۳6- ۵ ۵۵۱ ۵ ۵ ۵ ۵ ۵ لابق با چام ۱۵ ۵ ۵ ۵ ۵ ۵ ما سا باب ۵ ۵ ۱ ان ها با بر ۵ 8 ۵ ۵ ۵ ۵ ۵ نا ۵ 5 و اه ار و و ۵ 8 ۵ ۵ 0 ار و 5 ۵ ۵ ۵ 0 و و و و ۵ اد را ار با هه و و و ۵ و و ۳ وی جنان غالب بود که از خدای‌تعالی بدردیشی‌راضی بود وداند که خبروی اندر ا ی که درویش بود »وچون بیشتر خلق بدین صفت نباشند اولیتر آن بودکه قدررکفایتی دارند» پس مال ازین سیب اژوجهی محمودست . وحه دیگر آنکه مقصود همه زیر کان سعادت | خر نست ؛ ورسیدن بدان‌مسکن مت پسه نوع نعمت : یکی‌اندر نفس است چون علم وخلق نیکو » و یکی اندر ن است وآن تن درستی وسلامتست یکی یرون تن‌است وان ازدنبافدر کیا شنت وخسیسترین آن نعمت است که بیرون‌تن است و آن مال است ؛ و خسیس‌ترین‌مال زر وسیم است که اندر وی هیچ منفعت نیست» لیکن‌از برای نان وجامه ‏ است ونان وحامه بر ای تست و تن بر ای حمالی حواس است و حواس برای آست که دام عفل باشد وعقل بر ای| نست که چر آغو نوردل است تافرا| حضر ت‌البیت بیند ومعر فت‌حاصل کند که هعرفت‌حق سبحانه و تعالی تخم همه سعادن است بس غابت همه خدای‌سیحانه و تعالی است : اول ودست و آخروی؛ این همه زاهست بوی » هر که این بدانست از مال دنیا آن مقدار فراگیردکه اندرین راه بکار آ ید وبافی زهر قانل شناسد : مال وی شایسته بود مرد شایسته را ومحمود باشد . وبرای این گفت رسول - علیه السلم که : پارب قوت آل‌محمد بقدر کفایت کن : که دانست که هرچه بیش‌از کفایت است از وی بوی کفر آید . یس هز که این بدانست هر گز مال دوست ندارد » هر که چیزی برای عرصض دیگر طلب کند آن غرص را دوست داشته باشد نه آن چیز را » پس‌هر که‌مال را دوست دارد اندر نشس خورش و ۳ ومعکوس است وحششت وی نشناخته است ؛ و ببرای این گفت دسول - صامي‌الة علیه و سل - : « تمس عبدالدینار و لهس عبدالدر هم - ت نسارست ده دیاز و ۳ نسارست نده درهم» 4-5 هر که اندربندچیزی بود ند آن بود . و برای این و ابر اهیم خلیل علیهالسلم « و اجنبنی‌و بنی الا تعبدالاصنام » یعنی: مراوفرزندان مرا اذبت‌پرستیدن‌نگاه‌دار بدین بت زر وسیم را خواست »که بت همه خلق اینست که روی بوی‌دار ندهچه‌منصب انبیا - علیپم السلم - بزرگتراز | نست که ازبت پرستیدن ترسند . سا۳م- بیدا کر دن فایدها و آذات مال‌بشر ح و تفصیل بدانکه مال همحون مارست : اندر وی‌هم زهر ست دهم تریاق » تازهر از تریاق | نکنيم ۰ وعلم دی بماعی آشکار نشود 4 دس واید و آفات وی مك سک تعففشالن ت 9 ۱ زا رد داه مال ۱ اما فایدهاء سال دوقسم تاه ی دنیاوی واين را بشرح حاجت نبود : که همه کس شناد و دیگر دینی است » و آن سه نوع است : ۱ بو 3 آو ل انست که برخویشتن نفقه کنی با اندرعبادت يا اندرساز عبادت؛ اما عبادت چون حج وغزا بود که مالی که برخویشتن بکار برد . آندرعین عیادت بود ؛ واماا نچه اندرساز عبادت بود نان و جامه و قدرکفایت بود که بدان سوت عبادتبا و فراعت همه عبادتما اما 3 که هرچه حز بدانببادت نتوان ر بت نمزعین عبادن بود وهر کرا در کفایت نبود همه‌روز بتن وبدل بطلب کفایت مشغول بود و از ءبادت که لباب آندذکر وفکرست بازماند : بس قدر کفایت که برای فراغت عبادت بود عبن عبادت بود وازفواید دین بود وازحمله دنیانباشد » واين درنیت واندیشه 1 دد) 7 له دل چه بود : اکرقبلة دل فراعت راه آخرت بود قدر کفایت زاد راه دود وهم‌از راه بود . شیخ بو القاسم گر ۳) نی رارحمةالهعلیه _ ضیاعی بود حلال که از آن کفایت ۲ یآ مدی 4 ت و هو رده بودند » از خو اجه ابو عایی فار مدی - ر حمةالنعله 5 شنبدم که از آن هت بر ۴1 فت‌و گفت این‌بانو کل ببشترمتو کلان عوض نکن و بحقبقت | ۳ شناسد که بمراقبت دل مشغول بود که بداند که فراغت از کفایت جه مددها دهند دز رفتن راه دین را . او ِ( دو م آنکه‌بمر دمان دهند ؛ واین چپار قسم بود : قسم او ل‌صدفه بوده وئو ات ار ویر کات دعاء دروشان وهمت اشان: خشنودی ایشان اندر دین و دنیا بزر ک بود » و کسی که مال ندارد ازین عاجز بود . قسم دوم مروت باشد :که میزبانی کند وبا برادران - اگرچه توانگر و ۵۷ شک بی کند وهدیه دهد ومواسات کند وبحق مردمان قیام کند و دسمپا بجای آورد» که این | ۳1 چه با توا ۳ ان بود محمود باشد ؛ وصفت سخا بدین ایا 1 وسخا بزرگترین اخلاقست چنانکه مدح وی بیاید . قسیم مه 1۳ عرص‌خویش بدان نگاه دارد» چنانکه مثلابشاءردهد ویعوان دهد وبکسانی که بوی طمع دارند وا گرندهد زبان درازکنند وغیبت گوبند و فحش دهند .و رسول - علیهالسلم کفته است: « هرچه بدان عرض خویش اززبان‌بد ذویان نگاه دارندات صدق‌بود که راه غیبت وفحش بریشان‌بسته بو د ,و افت دل‌مشغولی بدان ازخو یشتن بازداشته بو د » که | ۳3 نکند باشد که وی نبزاندر مکافات ‏ بدو عداوت نیزدرازشود » واين نیزجز بمال نتوان کرد ؛ فسم <هار م‌انکه ی نی‌دهد که‌خدمت وی کنند: که هر کر که همه کارهای خویش بدست خویش کند چون رفتن دشستن‌ویختن وخریدن وساختن دغبر آن‌همه روز کار وی بشود ؛ وفرض عین هر کسی آنست که دیگری بدان قبام نتواندکرد» وآن دکروفکرست , وهرچه نیابت را بدان راهست روز کاربدان ببردن دریغ بود: که مر مختصرست و احل نز دیکک و راه سفر آخرت دراز وزاد وی بسیارباید ‏ و هر نشسی عنیمتی ور کت ارت بپیچ کار که‌از آن گز پر بود مشغول نباید بود ؛ واین‌حز بمال راست نباید که اندر و حه خدمت‌کار ان کند تا این رنحیا از وی باز دارند ؛ و کارها بنفس خویش کردن سبب ثواب بود ولیکن این کار کسی بود که درجة وی چنان‌باشد که طاعت وی بتن باشد نه بدل » اما کسی که اهل معاملت‌بودبطریقعلم »کار وی باید که دیگری‌کند تاسبب فراغت وی بود بکاری‌که عزیزاز آن بود که بتن کند . «و 2 ماو م آن بو د که - معدن زد هی دلیکن خر ات عام کند : جو ۷ پلپا و رباطها و مساجد و بیمارستان و وقف بر دردیشان و غیر این » خبرات ع-ام بودوروز گار دراز بماند ودعاو بر کت‌ازس‌مر ک دی‌همی رسد » واین نیز جز بمال‌نتوان کرد : ایست فواید مالاندردین . امافو ایدوی اندردنیا پوشیده‌نیست که بدان‌عز یز بودوم‌کرم شودواز خاق‌بی نباز بو د وخلق بوی حاجتمند باشندودوستان؛ بر ادران بسیار بدست آو ردودر دل‌همکنان محیوب‌بود و بحشم حقارت بو ی‌نتگر ند و امثال‌این ۱ -۵۲ ۸- و و وه وا و اد و وا و ات اه و و و و و با هک هه مه ۵ ها و و و و و و و 5 8 ۵ و سا ۵ 8 ۵ ۵ نا و و و ۵ ۵ و اه و و و و و و و و ها ۵ ۵ و و هه 8 ۱ و و و ۱ و و و و و و و او و و هو 9 9 ۱ 1 نات ما ل و آفات‌وی بعضی‌درد نیاست و بعضی دردین ؛ امادیشی #9 نوع| 0 او م6 او ل 1 نکه راه معصبت وفست: بروی آسان کنده وشپوات اندرباطن آدمی متقاضی معاصی اج ولک. ن عجز بک ی ازاسباب ی ۰ جون قدرت ۳ یبد ا کردرمعصیت افتد هلاك شود و اک کته صبر با قدرت‌دشوار تر بود . نو دو؟ آنکه اگر مرداندردین قوی‌باشدواز معصیت خویشتن نگاه تواند داشت از تنم‌اندر مباحات نگاه نتواند داشت : و کرا این‌توانایی باشدک با قدرت توانگری‌نان‌جوین خوزد وحامد درشت بوشد چنانکه سلیمان - علیه السلم- همی کرد اندر‌ملکت وفرمانر دایی که از کسب‌دست باندك طعام‌مختصر وحامه درشت قانم بود داین کس چون درتنعم افتادوتن‌بران ژاست تا ستادوعادت‌فر | تنعم کرد اران صبر نتوان کر دودنبابیشت وی‌شود ومر درا کاره باشد » و همیشه‌اساب تنعی از حالال بدست نتواند آو ردواز شپات‌بدست 9 دن گر دو بی‌قوت‌سلطان بدست‌نتو اندآ ورد اندرمداهنت وریاو نفاقو خیانت‌سلاطین‌افتد» چون‌بایشان نزديك‌شوداندرخطر صدو کراهیت‌ایشان افتد ؛ وچون هقرب گر دد مراورا حسد کنند ودشمنان بدید آیندکه قصدوی کنند و بر نحانند )ووی نبز درمکافات آن ایستدو بعداوت برخیزد ومنافست ومحاسدت دید ا ۰ واین اخلاق سب‌همه معصیتپاست که در دغ وغیبت وبد خواستن خلق وحمله معاصی دل و ربان آزان‌بدید ید ؛ و معنی دوستی نا هن همه گناهانست اینست که‌این همه شاخپا فروع ویست. واین نه‌يك آفتست ونه دهو نه صد بل؟ ۰ خود اندر عددنیاید » که‌این‌هاویهٌاست که‌قعر آن‌یدا تسست» چنانکه‌هاو یه دورخ که برای این قوم آفریده‌اند ۱ نو 2 سوم وازاین هیحکس خلاص نیابد الاعش عصمه الاه ۳ : آنکه اگر معصیت نگندوتنعم نکندواز شبپات‌دور باشدوراهو رع نگاه‌دارد تاازحلال با رفس بنود ) آخر تک داشت آن دل مشغول‌بود و آن‌دل مشغو اورا ازد کر خدای‌سرحانه و تعالی و ازفکر درحلال وعظمت‌حق سیحانهو تعالی بازژدار د سر ولبات همه‌عیادات آنست که دکرحق تعالی برویغالب‌شود چنانکه‌انس بوی گرد واز هرچه جزوی‌است (۱) مکر نکه خدایش نگاه‌دارد . ۱ ما آ۵- مستغنی‌شود و این‌دلی فار غ‌خو اهد که هیچ‌چیز دیگر مشغول نیو د » ومال‌دار | ۳3 ضیاع دارد پیشتر اوقات اندرفکر عمارتوخصومت‌شرکاءو گز اردن خر اجومحاسبت برذیگران باشد » و اگر تچارت‌داردا ند رخصومت انبازو تقصبر وی‌وندیر سفر ومعاملتی طلب کردن کهسو دآن سار بود » همیشه درین ومثل | ین مشغول بود» وا ِِ کم سفدد و دیگر چپار بای‌دارد همین‌سبیل بود » هیچ مال بی‌«شغله‌تر از آن یود که بمثل کنجی‌دار د‌ ندر ر زمین و هدر حاحت <ر 6 مرکرزی » همست بنگاه داشتن آن و بیم آنکه ی د و طمع کند یابداند مشغول‌باید بود؛ووادیپاء اندیشه اهل‌دنیا رانهایت نبودو هر که تب اهد که بادنیا باشد وفار 2 بود همحنان‌باشد ی خواهد که در ات شودو تر نشودواین ممکن تشه دا ات و اید و آذات مال ۰ جون زیر کان دراین نگاه کر دند بدانستند که قدر کنایت ازوی تریاق است وزیادت آن همه زهرست ؛ ورسول - علیه‌السام - اهل بیت خویش را قدر کفایت خواست و گفت هر که از کفایت زیادت فرا گرفت هلال خویش همی گرد ونمی‌داند؛ اما بیکبار برانداختن تاهیچ نماند و بحاحت خویش دل‌مشغول باشد این مکر وه است ونشاید درشرع چنانکه حق تعالی گنت : و لاتسطع-ا کل السط فنقعد ماوما محسور] ۱ . ید[ ر دن [ ات طمح وحرص و ژایده ناوت یدانکه طمع ازجملهٌ اخلاقمذموم است » ومذلت اندر حال تقد بودوخجلت باخر کار جون طمع بر تیاید ۳ و سباراخلاق بل از وی تو لد کف : که هر که ۳ طمع دارد با وی مداهنت کند و نفاق کند وبعبارت ریا کند و براستخفاف وباطل وی یی دیف و ادمی را خرنسن | فرنتهآنن که بدانکه دارد هر کز قناعت نکند ۱و حز قناعت از حرص وطمم نرهد ۰ ورسول - صلی‌الة علیه وسلم -گفت : * اگر آدمی را رو وادی () برزر بود و ادی سیوم خواهد» وحز خال* اندرون | دمی برنگرداند 6 »و گفت - علیهالصلوة والسلام - : « همه‌چیز از آدمی ببر گردد الا دوچیز: امید زندگانی و ددستی مال » » و گفت : « خنبکک آنکسی که ۳ اسالام بوی نمودند و در کنات (۱) وآنرا (یعنی دستت راد بغشش) مکشا تا ملامت‌زده و حسرت‌خورده ناشینی(۲)وادی: دزه ه ساموت هه رف رن ده بط هه هه اه رن اه ۵ ۵ ۵ب هه ۵ ۵ 5 5 ۵ ۵ 85 ۵ ۵ هه ها هه ار هر ها ها هر اه هه ره هه اه هه مه مر مه جر هه هه ۵ همه هو با اه مه ها شا هه موسر هر هه هش هس ههد ۵ بوی دادند و بدان قناعت کرد ۰ و گفت : « روح‌القدس درمن دمید که هیچ بنده نمیرد تا روزی وی بتمام نرسد » ازخدای تعالی بشرسید وطلب دئیا بآهستگی کنید ۰ یعنی مبالغت برحر ص مکنیدو از حد میرید و کفت , «از شبهتها حذر کن‌تاعابدترین خلق باشی ؛ وبا نحه داری قناعت کن تاشا کرترین خلق توباشی» وخلقر اا رسد که خودراسندی نا مومن‌باشی » . وءوف بی‌مالك - ر ضی نع نه گفت : نز دبک‌رسو ل‌ علیهالسلم_ بودیم هفت با هت کن.: ات : سعت دکتنن بارسول خدای؛ گفتیم: بر جه سعت کنیم گت تفت نکنید که خدای رابیر ستیدوپنج نماز بمای‌دازید وهر چهفر مابد بسمع وطاعت یش‌ر وید ویک سخن آهسته گفت و ازهیحکس سئُو ال یت واین قوم س ازان جنان بودند که ۳ تازیانه از دست ایشان بیفتادی فرا کس نگفتندی که بمن ده وموسی علیه‌السلم -گفت :* یارب ازبندگان تو که توانگرترهگفت: آ نکه قناعت بکند بدانجه من بدهم ؛ گفت : کهعادل‌تر «کفت :| نکه انصاف از خود بدهد». و معجمد بی و اسی ‌ و علیه 5 نان خ یکت در آب‌کردی ومیخوردیومی گفتی 4٩‏ هر که بدین قناعت کند ازهمه خلق بی نباز بود . اب هسعو۵ ۷1 رضی‌النه عنه -: هرروز فرشته‌منادیکند که : یابسر آدم اندکی که ترا کفایت بود ببتراز بسیاری که‌ترا کفایت: توا د وازآن بطرو غفلت بود * و سمیط بن عجلان 1 بد که : شکم‌تو بدستی ۱ پیش نیست ‏ چرا باید که ترآبدوزخ برد ؛ و درخبرست 45 : حق تعالسی میگ بث » با بن آ دم ۳3 همه دنبا تر ادهم نصیب تواز ان حزقوتی نخواهد بود چون بیش ازقوت ندهم و مشغله وحساب‌بردیگر ان نبم چه نیسکوگی ف وم از ان بود که‌باتو 1 ده باشم ,و یکی اک 2 ید : هیچکس , بر نج صبورتر ازحر بص‌مطمع نبود ) و یک را عیش خوشتر از فانع نبود » 2 هیحکس اندوهکن ت-ر ازحسود نیو د 1 وهیچکس سبکبارتراز آ کس نبود که بترگ دنیا بگوید : وهبچکس پشیمانتر از عالم بد کردارنبود . شعبی - رحمةالعلیه - همی گوید که : صیادی گنجشکی بگرفت- گفت مرا چه خواهی ؟ رد + گفت‌بکشم وبخورم گفت ازخوردن من چیزی نیایده! گر مرا رهاکنی سه سخن بتوآموزم که‌ترا بپتراز خوردن من "گفت بگوی ؛ مرغ گفت رگ سخر دردست‌توبگو :9 ان قت که مرارها کنیو یکی آن‌وقت که بر کو ه شوم -۵۶۱- ی اولبگوتی گفت: هرچه ازدست تو بشدبدان‌حسرت مخورارها کرد و بر درخت ۱ نشست گفت‌دیگر گر ی» گفت‌محا ل‌هر کز باور مکن ویر بدو برسر کو ه ن#ستو گفت ای بدبخت اگرمرا بکشتی اندرشکم هن دودانه مرو آرید بود هریکی بست منقال » توا نگری شدی که هر گزدرهیشی‌بتوراه نیافتی » مهرد انگدت در دندان گرفتودریغ وحسرت همی‌خورد گفت باری سیوم بگوی . گفت تو آن‌دوسخن فراموش کردی‌سیوم چکنی ؛ ترا گفتم بر گذشته اندوه مخور و گفتم محال باورمکن » بدانکه‌پرو بال و ات من ده منقال ناشد ۰ اندرشکم من دو مروارید چپل منمال چگونه صورت بشدد و اگربودی چون از دست توبشد عم خوردن چهف‌ایده ؟! این بت وببر ید ) این مثل بر ای آن گفته همی آید تا معاوم شو د که چون طمع ید ان همه محالات باوز کذد . رای ا(سماگ - علیه_ گو رد: طمع رسنی‌است‌بر گردنو بندی‌است بربای رسن از گردن خود بیرون کن تابند ازپای برخیزد . بدا کر دن ولا ج سقر ص و طمح ۱ بدانکه داروی وی معجونی است از تلخی صیر و شیرینی علم و از دشواری عمل » وهمه داروهای بیماری‌دل ازین اخلاط باشد » وحاصل این‌علاج پنج چیزست : علاج عمل است : چنانکه خرج خویش با اندکی آورد : بجامه درشت ونان تهی اول قناعت کند ونان خورش گاه گاه .که ایتقدر بی‌طمع و بی‌حرص بت ۱ ورسول- علیه‌السلم - گفت : سه‌چیزست که نجات خلق اندر آنست ترسیدن ازخدای سبحانه وتعالی| ندرسة و آ شکاراء وخرج کردن بنو ِ" دردرو شید تو انگری»وانصاف دادن اندرخشم وخشنودی . و یکی ب-ودردا را دید رضی النه عنه - که هستهُ خرما می‌چید ومیگفت : رقق در معشت نگاهداشتن از فقه مرد بود . ورسول علیهالصلوة وسلم - گفت : «هر که خرج نوا کندحق تعالی اورا بی‌نیاز کند . وهر 45 خرج‌بی‌نوا کند وبرا درویشی‌داد» وهر که‌خدایرا باد کند حق تعالیو بر | دوست دارد » ؟ و گفت علیه‌الصلوة والسلام - : « خرج بتدییر و آهستگی بك نیمه معیشت است *. ولاج آنکه چون کفابت روز باقت دل ا زدر هستقمل جندان ی که امل وی دو) دراز شود و 1 ام نگیرد در طلب آن وشیطان اورا غلمه کند‌چنانکه گفت: " (۱) خرج کردن بنوا : اقتصاد ومیانه روی . --۵25۱- ا و و ا 3 ۵ و واو وو و و ا ‏ ن ‏ 5 ط [ هه ها و سا ها ها با اه و ۵ ۱ ۱ و و ۵ و و و و و ۵ ۵ و و و و 5 و و با هه ۵ و او تاو ۵و الشبطان بعد کم الفقر و بأه ر کم با لفحفاء (۱ ۰ ۳ ۳۳ نرا ازبیم رنج درویشی فر دا امروز ید اندر رنح دارد 2 بر توهمی‌خندد که باشد که حود فر دا نیارد ر‌ ۳-1 مایت رنج آن بیش‌از آن نو اهد بود که امروز بنقد خحود رادر آن اف‌کند 1 وحذرازین بدان بود که بداند روزی بسیب‌حرص‌حر بص زیادت شود 2 1 نچه معدرست لا بدبررسد رسول - صلیالنه علیه وسلم - با بو مسعوه بگذشت واوراسخت اندوهگان درد اور | گفت :غم بسیار بردل منه که هرچه تقدیر کرده باشد بشود و | نحه روزی تست برسد لاید ؛ وباید که بداند که روزی بنده بیشتراز جابی بود ؟ ۵ نیندارد » چنانکه گفت « ومن بتق‌الله بحعل 4-1 مخر جاو بر زق- 4 من حیث لا بحتسب (» وسفیان وری گفت : پرهیز گار باش که هر کز ز هیچ پرهیز کار از کرسد ی نمرد » یعنی حق سبحانه و تعا ی‌دل‌خلق ؛ بر لو چنان گر دا ند که بشغقت کفایت توناخواسته‌همی‌رسانند 2 رو حارم ۱ علبه گنت هر جه هست دوو-م وت : 1 نچه‌روری همست بی‌تعجیل من بر سده و ن<۵4 روری من نسست بحپب همه اهل ا سمان ورمین بمن ثر سرد ج ولا ج آنکه بداندکه اگر طمم نکند وصیر کند رنجور شود » وا گر طمع کند و سیو ۲ م09 هم خوار شود رهم رنجوروباین رملوم"" باشد وأندر خطر عقاب اخرت بو د 4 وبدان تواب باید زسنوده بو 1 اخر رنجی با ثواب وستود گی‌دعز نفس او لیتر از دنجی با مدلت ونکوهش دبیم عقوت . و رسول. صالی النه علیه‌وسلم گفت ِ «عزمومن اندران بود که ازخلق‌بی‌نیاز باشد » » د علی‌بن ابی‌طالب -کرم الله وجپه گوید که : « هر که ترا بوی حاجت است اسپروی گشتی ؛ وه کرا بتو حاجتست‌امیر وی‌گشتی > . ولاح آنکه اندیشه کند ۳ این حرص و طمع برای چه می کند : اگربرای تنعم ۱ چهار) شکم همی‌کند خر وگاو ازوی بیش خورد ؛ وا گر برای شوت فرجکند خو له وخرس ازوی بیش بود» وا گر بر ای تجمل وجامةٌ نیکو کند حپودانرا نی ند آن باشد ِ وا گرطمع‌ببرد وباند کی قناعت کندخویشتن را هیچ نظی نبیند گرا نبیا و او لیاء وچون مانند این قوم باشد بپتر که مانند حانوران . (۱) شیطان شما را بدرویشی وعده میدهد و بکارزشت فرمان میدهد ۲(۰) هر که ازخدا بتر سد راهی برایش میگذارد وازجایی که نمید| ند روزی او را میرساند.(۳) سر ژ نش شده . -6۶۲- ا نکه از افت مال‌باندیشد : که چون بسیاربود اندردنیا اندرخطر أفات بود واندر ۱ خرت بسانصد سال دس از درویشان در بات شود و باید که همیشه از کسیر نگردکه دون ودی باشد 5 د نبا و بدان شکر کل 4 ودرتو انکران ۳ د .و رسول - صلی النهءلیه و سلم ۳ 9 ید : « در ۳ ت بد که دون‌شما باشد در دنبا 6 ؛ وابلیی همدشف فر | می‌نماید که چرا صاعت کت فاان وفلان چندین مال دارند ؟؛ وچون کر رون چر | <ذر کنی» فلانرفلان‌عالم حذر نمی کنند وحر ام همی خورند ؟! ودردنیا کسی فرا پیش میدارد که نی رود » و در دین آن را که کم ازنو بود :وسعادت تواندو ۳۹ این‌بود ۱ که همیشه بابد اندر دین درز رگان هنقی نگه‌کنی تاخو بشعن 3 امقصر بینی ۳ در دنیا اندر در وشان نکه کنی‌تاخو تن ه ۹ ‌ ۰ دید کر دن ذطل و و آب مسیعاوت وه ۰ بدانکه هر که مال ندارد باید که حال وی قناعت بود نه حرص ‏ و چون دارد حال وی سخاوت بود نه بخل ‏ که رسول ‏ علیه‌السللام - فرموده است : «سخادرختی- ی اندر بپشت 4 هر که دی باشد دست اندرشاخ دی رده باشد و ویر | هحی بر د ۳ ببپزشت 4 و بخل‌درختی است‌آندر دورخ » وهر که بخمل نود اور هحی بردتابدوزخ» 1 و گفت : « دو خلق است که خدای سبحانه و تعالی نرا دوست همی‌دار د : رخاوخوی نملث » و دوخلق است که نرا دشمن‌دشمن همی‌دارد بل وحوی ید و گفت:«حن سبحانه وتعالی هیچ ولی نیافر ید بخبل و بدخو 6 و کفت : « گناه سخی فر | گذارند» که هرگاه که ویرا عسرتی بود دستگیر او حق تعالی باشد ». ورسول - علیه‌السلم - قومی را اندر غزا بگرفت و همه را بکشت الایکی ؛ علی رضی‌اله عنه - گفت : با رسولانةٌ چون همه راکیش یکی و گناه یکی وخدا یکی این یکی را چرانکشتی « گفت زیرا که چير یل ۳ علیهالسلم 7 مر <بر داد که دی سخی‌است و گفت ِ‌» طعام سخی‌داروست وطعام بخیلعلت» و گفت:«سخی بجدای‌سبحانه‌و تعالیو ببپشتو ب‌ردمان 3 دیکست واز دو رخ دور : وبخیل بخدای‌سبحانه وتعالیو بسپشت و بمردمان دورست و بدورخ نزديك »۰ و گفت - صلی له علیه وسلم : « حق تعالی جاهل سخی را دوستر -۵46- ۱ دارد ازعابد خیل » وبدترین علتما بخیلی ات ٩:‏ واندرخبرس ت که :اج تعالی 2حی کرد بموسی - علیه | لسلم - که سامری را بمکش که وی سخی است » آ زار : علی - رضی ال عنه - گوید «چون‌دننا بر نو اقال کند خرج کن که از خرج کم نشود » وجون ازتوبگریزدخرجکن که‌بنماند 1 .یکی قصهُّ نوشت بحسین بن‌علی رضی‌اله عنهما - » فراستد و گفت حاجت تو رواست » گفتند چرا نبشته برنخواندی ؛ ۳ سم ازخدای‌تعالی کهازدل| بستادناو بیش‌من اژمن برسد . ومحمد بی‌المنکدر رسوم4 ار علبه 9" روات کند از امذر ه خادم4 ۶ 4 - رضی الهعنها که وی گفت 4 عید الل4 ز بر - رضی | ره غنیا تب دواغر ارو( صد و هشتاد هزار درم سیم مش عا جه فرستاد » طبق خواست وهمه بمستحقان قسمت کرد » شبان‌گاه نان بردم و پارء روغن رت ۳ رو ژه گشاید و گفتم بااعالموهنین این همه‌خر ج کر دی | ۳3 بيكت درم‌مار| 3 شت خر بدی چه بو د : گفت 5 باددادی بخریدمی . و چون معاو 4 به مد زنه بگذشت <سین فر ۱ <سن - ز ضی‌الهعذهها گفت سالام بروی مکن چون معاو 4 بیرون‌شد <سی گفت مارا وام است از یس وی‌بشد و وام ود بگفت شتری از س مانده بود معاو به بر سید که باز آن‌چه است ؛ گفتند زرست هشتاد هز ار دینار » گفت همچنان (حسی تسلیم کنید تا در وح4 وام کند . وا وا ل<سی‌مداینی و : حسن و حسین و عیدا له <هفر ِ رضوان ۳ علیپم اجمعین هر سث بحج ممشدند ) سثر زاد بگذاشته بودند برحای 6 ونشنه بنزديك پیردنی اد عرب بگذشتند رن هیچ شراب داری ؛ گفت‌دارم » گو سفندی‌داشت بدوشید و شیر بایشان داد گفتند هیچ‌طعام داری؟ کفت ندارم فان کوسخا بکشید و بخورید بکفتنن و بخوردند ویکفتند مااز فربشیم چون‌ازین سفر باز یم نرديك ما تا باتونیکویی کنیم و برفتند ؛ چون‌شوهر وی باز مد خشمگن شد و کشت : گو سفندی بو می‌دادی که خود نمی‌دانی که اىشان که‌اند » پس روز گاری ی | ما پیر ذن و شوهر وی بسیب درویشی بمدینه افتادند و برای قوت سر کین شتر هی‌چیدند میفروختند و بدان روز کار همی کردند . يكث روز آن‌بیرزن 9۹ فروشد حسن بدرسر ای خویش نشسته بوداورا بشناخت گفت : ۳ ببرزن هر اهمی دانی گفت نه » گفت‌هن آن مپمان تو آمفلان ۰ س‌مرمود تاویر اهز ار (۱) کیسه - جوال -۵26- و با اه و و و ود اه و و ۵ ۵ ۵ ۵ ۹ ۱ ۱ هت و و ۵ کر 6 0 ۲ هب ۵ و و و اد ها ۵ ام هر ها ۵ ۵ و ۵ 8 و ان و ۵ 6 و اب و ۵ و ۵ ۱ و و و 8 زد و اه و و و و و و نا با و ار و اش و ۵ و اب ال 5 وا و سا اد ربب م۳ 1 وهز ار دینار بدهند و وی را باعلام <ویش نرديك چجسین - دضخی لد عم فر ستاد » گفت بر ادرم ترا چه داد ؛ گفت هزار گوسفند و هزار دیثار » حسین نیز هم چندان بداد وغلام‌خود همراه کرد تا بنزديك عبدالل4 ببی جعفر - رضی‌النه عنهما و حال یگفت ؛ گفت ایشان هر دوچند دادند ؛ گفت دوهزار 3 سفند و دو هزار دینار » کفت | گر ابتدا پیش ما رسیدی ایشانر | اندر رنج تفکندی : بعنی هم‌چندان‌بدادمی که ایشانر | بایستی داد » و شرمود تا دو هز ار دینار و دو هزار گوسفند بوی دأدند » رن نعمت‌بیش شوهرشد . مردی درعرب سخا معروف بود ؛ بمرد » قومی از قرف ند کر و دای ترس کوی ای فروی آهفم اه کته تن یی آز ابشان شتری داشت ۳ ده رابخواب دید که گفت ن شتر تو یت فرواشی ؟ گفت‌فر وشم وازروی نجیبی ۳ بازمانده بود باوفروخت و آن مر ده آن شتر را رابکشت , چون‌از خواب ببدار شدند شتر را کشته دیدند ديك بر نادند وسختند و بخوردند »چون باز گشتندکار دانی‌بیش اف یکی‌در مبان کاروآنان خداو ند شتر را آو ازمیداد و نام آومی‌برد ومیگفت هیچ نجیبی خریده ازفلان مرده ؛ گنت خربده ام لیکن درخو اب و قصه بگفت ؛ گفت آن نجیب اشست بگیر که من اورا بخو اب دیدم که گفت ۳ پسرمنی ۳1 تجیب هن بفلانکس ده . و )بو سعید خر گرشی روات کند که: اندرمصر مردی‌بود که‌دره بشان‌رابای‌مردی کردی» دردیشی رافر ژندی مد وهی چیز نداشت » گفت نز ديلك وی رفتم بیامد و از هر کس‌سئوال کرد هیج فتوح هودین برخاست ومرا برسر گوری برد و بنشست و گفت . خدای‌برتورحمت کناد ؛ توبودی که‌اندوهدرو یشان همی بردی وهرچه‌باستی همی‌دادی ؛ امروزیرای کودلاین مر دسیار جپل کردم هیچ فتوح نبود » پس برخاست ودیناری داشت بدو نیم کرد و راك نیمه بمن‌داد و گفت این باوام‌بتو دادم تاچیزی تن | یگ وان مردرا محتسب گفتندی گفت فراستدم و کار کودك تمام کردم وبساختم » محتسب آن‌شب مرده رایخواب دید که گفت هرچه کفتی شنیدم امروز لیکن ۳ درجواب دستوری‌نیست ؛ اکنون بخانه من‌شو و کودکان رابکی آنجاکه و 3 و یانصد دینار اثدر | تحاست بدان‌مرد دهند ‏ محتسب دیکر روز برفت و چنانکه شنیده بود بکرد و پانصد دینار (۱) نجیب : شترخوب واصیل ‏ سا" ؟۵- فان مانهه ف رتقانه وی اکن رایع مت واه زوشیار ات بر کر گفتندو ی مرده است و سخاوت می‌کندما زنده‌ایم بخیلی کنیم حمله نز ديك آن مرد برد چنانکه گفته‌بود » مرديك‌دینار بر گرفت و بدونيم کرد و يك نیمه از جهت وام با وی‌داد و گر نیمه‌خود باز گر وت ومابقی تن ۳3 و بدروشان ده که مر احاحت بیش اذین نبود » بوسعید خر گوشی گفت که ازینرمه نمیدا نم که کدام بهتر است و سحی نر ِ و گنت جون امصر رسیدم سرای اد طلب کردم ۳ کودکان وی مانده بودند ایشانر | بدیدم و برایشان سیمای خیر بود» این آبت مر | باد ‏ مد : « و کانا بو هما صالحاً ۱ وعجب مدار از بر کات سخاوت ۵٩‏ ازیس‌مر لك بماند و بطزیق خواب اعر بف افتد » که‌عادت خلیل - علیهالسلم -مهمان داشتن بود وان ضیافت س‌ازو قان وی تااین‌غایت بمانده است و ر بیع بن‌سلیمان حکایت کند که شافعی رحمةالنه علیه (مکه رسیدوده‌هزار دینار باوی‌بود» خیمه بیرون مکه بزد رن برر ازاری‌رخت هر کهو برا سلام 1 دی رک کف بو ی‌دادی تا نماز پیشین بکر د ازار بفشاند هیچ چیز نمانده بود یکی رلک روز ر کاب وی بگرفت تا بر نشست ؛ ر بیع راگفت چپار صد دینار بوی ده وعذرخواه . بگروز علی - رضی ال عذه - ات گفتندچر| همی 13 ی ۳0 هت رورست‌ناهیج مپمان‌در خانه من نر شیاه اشت یکی نر ديك دژزستی #«# و گفت جمار صد درم وام دارم » بوی‌داد روگ رن وی گفت : جون خواستی ۱ دادن ,گفت از آن می گریم که ازوی غافل مانده‌ام تاویر ابدان‌حاحت آمدکه برمن سئوال کرد . بیدا کردن مذمت بخل حق تعالی میگوید : « وهی بوق‌شح نفسه فاو لّك‌هما (مفلحون - آ نرا که از شح" 0( وا وانهترت بفالاح رسید 6 و گفت سبحانه و تمقدس و تعالی: ولا احسینا لد ین ببتحاون بما آ تیم ال(4 من فصله خیر لهم بل هوشر تلهم سیطو ون بما بداو! به نوم لقمامة *‏ گفت : « میندار آن‌کسان که بخیلی‌هه‌ی 9 باز آأنکه خدای ایشانر | داده است که آن خیر ابشانست ؛ بلکه شر ایشانست ‏ و زود باشد که هر چه بدان بخیلی همی تن طو قی کندد ودر ۳3 دن ابشان افکنند اندر قیامت » .و ۱- وپدرشان مردایکی بود - (۲) بخل آميخته بحرص 9۷ فا و و ۱ رسول - صلی 1 علیه وسام _ گفت : « دور باشید از بخل که آن قوم که یه بش از شا بوده‌اند ببخل هللالگ شدند ‏ و بخل ایشان را : ۳ داشت تا خونپا بریختند وحرام‌را حالال داشتند » و گفت + «سه چیز مپلك است : بخل چونمطاع بود » بعنیتو شرمان وی‌کار کنی وبا وی خلاف ۳ » وهوای باطل که از بی‌آن فر آشوی » و عجب‌مرد بحویشتن ۲ . 2 (و سهرل جدر ی - رحمةاله‌علیه -_ همی گوی که : 23 مهرد اندرنزديك رسول ِ صلی ان علبه وسام شید ثل دبای شتری بخو استند بداد جون بیرون شد ند بیش ۶هر شعر کر دند عهر حکابت کرد با زسول- صلی ان ءلیهوسام ۰۰ س رسول گفت ت فلان بیش‌آذین بستد وش؟ رنکرد ۱ فد گنت : : هر 45 از شما بیاید و بالصاح از من چیزی فرا ستاند و ببرد ان 7 ۳9 ۷ ش است چرا می‌دهی + گفت زیراکه الحاح کند دحق تعالی نسسندد که بخیل باشم و ندهم و گفت شما همی گوبید که بخیل معذورترازظالم‌بود؛ چه ظلم است نزديك حق تعالی عظیمتر از بخل » سو کند یاد کردست حق تعالی بعزت وعظمت خویش که هیچ بخیل را اندر رن نگذارد ۰ ,اک روزرسول - علیه|لسلم ۲ طواف‌همی کرد ۰ مک دست‌اندرحلقه کعره زده‌بود وهمی گفت: بحرمت این خانه که 0 | پیامر زه گفت کداه‌تو یت یگ ؟ گفت گناه منعظیمتر از ان‌است صفت‌نوان کرد گفت گناه‌تو عظیفعر نت باز هن 6 کف گناه‌من؛ گفت گناه‌تو عظبمتر است‌با | سمان؛ وت گناه‌من رت و عظیمتر ست باعرش ؟ گفت گناه هن » کشت کناه نو عظیمتر تا ۳ حق تعالی 1 گفت‌حق‌تعالی» گفت جست که چنین نومید شده آزرحمت حق تعالی + گفت مال سار دارم واگر سایلی بدیدار ۳۳۷ پندارم که آ تشی آمد که اندر من افتد رسول 5 علیهالسام _ گت : دورب‌ش‌از من تا مرا باتش خویش نسوزی بدان خدای‌که مرا براه راست فرستاد 4-5 اگکر میان د کن ومقام هزارسال نماز کنی وچندان بگر 7 0 ۷ چشم تو جویها روان شود ودرختپا برو ید 1۹۴ اندر بخیلی بمیری حای توحز دورخ نبود » و يمك " بخل از کفرست و کفر آندر ۹ ش است ؛ وبحك اشنيده که حق تعالی هم ی گوید : «ومی بل فا نما ببعلعن ای و می بو ق شیح فسه فاو لك وی ن» و آعت ۵ ی گوید که هررور بر هر جع دو فر شته مو کل اج ومنادی همی اد کت وایرتوه 7 شام بارت ۳1 مال نگاه دارد بروی تلف کن راکر یه کند 0 بو خلیفه - ر‌ ها علبه ‏ همی کو بدکه : بخیل را تعدیل نکنم ِ وگو اهی نشنوم که بخلو بر | بر آن دارد که استقصا (۳) کندوزیادت حق خودستاند دیحیی ان ذ کر با-علیهم السلام ۱ ابلیس را دید » کفت کیست که وبرا دشمن تر داری و یت وم ویرا دوسترداری؟؛ گفت پارسای‌بخیل‌را دوستردارم که جان همی کند و بخل | نراحبطه همی کند»و فاسق سخی را دشمن‌تر دارم که‌خو ش همی‌خور دوهمیرو ند همی ار سم که‌حق تعالی سیب سخاوت وی بروی رحمت کند با ویر | توبه دهد . بیدا کر دن لو آب ارثار بدانه ایثار از سخا عظیمتر ست » که سخی آن باشد که آنچه بدا محتاج نیاشد بدهد » واسار آن بود که با آانکه محتاج بود بدهد . وجنانکه کمال سخاوت اثارست و آن باشد که باز آنکه محتاج بو د بدهد » کمال بیخل بدان بود که باحاجت از خود دریغ دارد ‏ ۷ وا بود خود علاج آن نکند ؛ در دل وی آرژوها بود و منتظر همی‌باشد تا از کسی بخواهد » و ازمال خود بنتواند خربد . وئواب ایثار عظیم : است وحق‌تعالی برا نصار بدین ثنا گفت : « و بو رون علیافسهم و (وکان بهم خصاصه» و رسول - علیه السلم گفقت : « هر که جبزی یادد ۹6 ویب را آرژوی آن باشد آرزوی خویش اندر باقی کند ٩‏ وبدهد حق تعالی‌دیرا بیامرزد » عایشه رضی‌اله‌عنها می گوید : اندرخانه رسول -علییه | (سلم بر گر سیر نخوردیم » و توانستیم و لیکن‌ایثار کردیم . ورسول را علبیه السلم - مپمان فر | رسید واندرخانه هیچ‌چیز نبود » بکی‌از انصار در آ مدو ویرا بخانه برد وطعاماندك داشتند چر اغ بکشتند وطعام پیش‌وینهادند 2 دست همی آوردند 2همی بردند 2 نمی‌خورد ند ۳ مپمان ب<ورد » دیگرروز رسول- علییهالسلم - گفت : « حق تعالی عجب داشت از خلق شماو سخاء شما با ترشیت و این آیت فرود 1 : «و بق ثر ون‌عایا فسهم و لو کان ام خصاصة» و موی علیه ااسلم - گفت با رب منز ات مجمدفر امن نمای » گفت‌طاقت آن نداری لیکن ازدر حات وی یکی فراتو نمائیم چون فرا نمود یم آن بود که از نوز عظمت آن مدهوش شود ؛ گفت بار خدایا این بحه یافت ؛ گفت بایثار با خلق » گفت : با موسی هیچ پنده اندر (۱) جانشینوعوض. (۲)عادل نشناسم. (۳)موشکافی.(ع) درباقی کردن: تمام کردن‌و دست برداشتن. ساب ات عمر خویش ح ی ایثار گید که نه شرم دارم که با او حساب کنم ثو اب وی پشت باشد هر ککحا که خواهد . و عیدالل4 بن جعفر بکبار اندر خر ماستان فر ود آمد ؛ علام سیاه نگاه بان آن بود » سه ت نوی برای غلام » ندر 1 » غلام یکی فراوی انداخت بخورد» دیگر بینداخت بخورد ِِ« بینداخت بخورد ‏ عبدا له گفت اجر ۳ زو خناست ۲ کت این که دبدی ۱ گفت چر | حمله با سك دادی ؛ گفت: ی سك‌نبود » این‌ازجای دور آ مده‌بود نخواستم که 5 رسنه باشد گفتم توامروز چه خوری + گفت‌صبر کنم ؛گفت سبحان‌لله مرا از سخاوت‌ملامت همی‌کنند »این‌غلام ازمن‌سخی ترست : شرهود تا خرمااستانرا بخر بدند و آن غلاء‌را بخر بدند ) وبراآزاد کردو آن خرهااستانرا بوی داد . ورسو ل-صای الهعلیدو سلم از قصد کفر ان‌میگر بت علی رضی‌النه‌عنه - برجای وی بخفت نا اگر کافران قصد کنند خویشتن را فدا کرده باشده حق حلال حلاله وحی ۳ د احیر یل د میکاژیل که میان شما برادر ی‌افگندم وعمر یکی درازتر کردم » کیست ازشماکه‌ایثار کند ؛هریکی‌ازیشان آن عمردرازترین هی‌خو ات( پر خو د» حق تعال وت چر | جنان انکنید که علی 1 تن ۱ را محمد برادری دادم جان خویشتن فدا کرد وویرا ایثار کرد و برجای وی‌بخفت هردو بزمین شوید وویرا از دشمن نگاه دارید » بيآمدند » چیر ایسل نزديك‌سروی بایستاد و میکائیل نزديك پای وی‌گفت بخ بح "۲ با پسر بو طالب که حق تعالی بافرشتگان خویش بتو مباهات‌می کند» واين ابت فر ود مد که »ومی ألناس می بشری فسه) بتفاء مرضات‌الله ۱" ... الایه » . و حسی انطاکی رحماله علیه - از بزرگان مشایخ " بود » سی‌وچند کس از اصحاب وی 3 ۳۹۳ بودند ونان نمام نداشتند آنحه بو 3 پاره کردند وهمه اندر پیش بنهاد ندوچراغ بر گرفتندو بنشستند ,چون چراغ‌باز آوردند همه همچنان برحای بود وهریکی بمّصد ایثار دست بداشته بودند و نخورده تا رفیق بخجورد . و <ذ بفه‌عدو ی 2 علیه کون :رورجنگ تیو وه )٩(‏ یار خلق‌شپید شد‌ند ) من آب‌برگرفتم 2 پسرعم خوش راطلب کر دم و ۳ بنزديك وی بر دم » ویرا يك نفس‌مانده بود: گنتم آب‌خواهی ؟ گفت خواهم ۱ دیگری گفت آه ۱ اشارت کرد که (۱) مزد - حقوق .۰ (۲) خوشا بحال تو ۰ (۳) وازمردما ن کسانی هستزد که نفس‌خو درا بر ای بدست آوردن‌خشنودی دای 1۳ ی فر و شند ‌( تبوك چالی است‌میان شام و مدیذه یکی از گ ای حرت رسول سا نو ۵ه است سوت اد ۱ اول پیش او بر ۳ نجابرد) هشام بر العاص بود ۳ نز ديك شده‌بود ۳ اب ۳ دیگر ی‌کنت آه هشام کف دشر بای ده » چون نز ديك‌وی شدم‌حان‌بداده بو ۵ 4 باژ نز ديك‌وی ۱ مد بمر ده نو د باز نزديك بسرعم ۱ مدم دمر ده بو ۵ ۲ چنین گویند که هیحعکس از دنیا برون نشدچنانکه| ندر یبا آمدمگر بشر حافی کهدر وفت‌حاندادن سایلی‌درشد وچیزی ازوی‌خواست » هیچ چیز نداشت »۳ براهن 6 آن‌نیزیر کشید ۰ ۱ ربوی داد وحامه بعاریت‌خواست واندر بو شید وفر مان بافت ٩‏ ۱ ۰ ۰ ‌‌ ۰ بدا کر دل سول سیتوا وت و بل در ی بدانکه‌هر کسی <ویشتن سخحی پندارد ودیگران ویر بخیل بنداز ند ۱ پسلابد حقیقت‌این ساردشناخت ‏ کها بن بیماری عظیم است - تابدانندو عللاج کنند » و هیچکس نباشد که‌هر چه ازوی‌خو اهند بدهد ‏ اگر بدین بخیل شود همه بخیل باشد . واندرین سخن بسبار گفته| ند ولیکن بیشترین بر آنند که :هر که | نجه‌شرع‌بروی واجب کرده ات منم کندبخیل بامد 1 وچون اسان نتو اند دادیخیل باشد 4 و اون «سنده تیسرت : نرديك ماهر که نان را تانیا دهد و کشت باقصاب که بك‌سیر کم ات بخبل باشد 0 هر که نله زن وفر زندان چنان دهد که اضی ت#دیر کر ده‌باشد و اندريك لقمه ورای ان فا بت ون بخیل باشد 4 وهر که نان در بش دارد وجون درویشی از دور ببایت ینپان کند بخمل بود. س در سرت نست که‌بخیل ان‌بو د که ۱ نجه دادنی باشد در هب و مالاز برای‌حکمتی آفریده‌اند چون حکمت‌دادن اقتضاکند امساك بخیلی باشد ؛ و داد: شا بود کهشرع فرماید وبا مروت فرماید که ببایدداد وواجب‌شرع معلوماست وشرع «دان‌اقتصار ۳1 ده‌است 4٩‏ بخبلان‌طاقت ۲ ن دار ند جنا نکه گفت: « آن سا لکمو هرا فییتهم تیخلواو بر ح اصفا نکم (۲) * ؛ اما واحب مروت باحوال مردمان و بمقدار مال ویکسیکه بل بای باشد بگردد : س‌چیز ها بود که بعادت از توا نگران رت بود وازدرویشان نبود» و بااهل وعبال زشت بود وبا بیگانه نبود» وبا دوستان زشت بو د و بادبگران نمو ۵ ۰ وازیبر ال و بو ۵ وازحوانان نبود » 2 ازم‌ردان دش بود 2 اززنان نبود» وازمپمانان زشت بود ومثل آن در معامله و بیم زشت نبود» پس حد )۱ فرمان یافتن. اژ د نما رفن ۲(۰) مصو د آست که کسی گوشت و نان خر دده ۳ باین بپانه که کم داده‌انده س بد هد بغیل‌است (۴۳) اگر آنر | ) مالدنیارا ) ازشما بغواهند واصرار ورزند شل خواهید کرد و کینه های شما بر ون می | فتد -۵6٩- دب-+-پب---پ-سدپپپ۰سصصصسصصصسپپپبسسچ« .سس این 0 #مال تگاه داشتن مقصودست ) و لیکن ء غرص باشد که اناد داشتن مال‌مقصودنر بود » وچون‌عرض مپم نر بود امسالك بخل بود» و چون نگاه داشت مپمتر بودد<رح بتبذیر بو داین‌خودمدموم باشد 4 س‌چون‌مپمان فر ارسد مروت‌نگاهداشتن از مال نگاهداشتن هپمتر ‏ و هنع وی‌بدین عذر که منز 13 بدادهام زشت بود و بخل باشد» و چون همسایه گرسنه بود و ویرا طعاع بسیار بود منم بخل بود . و اما چون واجب‌شرع ومروت بدادی ومال بسیار بماند طلب ثواب آخرت بصدقات هپم ت0۳ و نگاهداشتن مال ازبپر نوایب "آروزگار نیز مپم است . لیکن تقدیم آن بر غرض و اب بخل است‌نزدیک بزر گان و نز درك عوامبخل‌نیشت » چه‌نظر عوام بیشترمقصود بر دئبا بود ۳ بنظر هر کسی بگرده" اگر برواجب ود ومردت اختصار کند از بخل خلاص بافت ؛ دلیکن م درحه با از پابد که , را بیقر ایک و جذداز نکه‌همی افزاید ویرا درسخاوت درحه ,دید همی آ ید » وثواب آن‌ساید اگر انداگ باشد و ۳ سساز » هریکی برهقدار خویش » وسخی آنبود که دادن بروی دشوار نمود که‌چون بتکلف‌دهد سخی نباشد » وا ۳1 تا و شکر ومکافات چذم دارد سخی نبود . وجواد و سخی آن بود که بیفرص دهد »واین از | دی‌محال‌است که این صفت حق تعالیاست و لیکن چون آدمی بدو ت و نامنیکو کفات کند ۳ ابمجازسخی کو برد که عوص اندر حال طلب نمیکند . سخی ندارد که حان فدا کند اندر دوستی حق تعالی واندر آخرت هیچ عوض چشم ندارد » اندر دنب این باشد اما مجی در دون ان‌بود کهباا بلکه دزسیجق تعالی خجود باعث ری بو دیس ۳ ود کر دن‌خود عین‌غرص بو دو لذت بود » و چون چیزی چشم داردمعاوضه بودنه سخاوت . [ما علم ۱ است که اول سیت خل شناسی : که هر بماری که سیب ی بدانی علاج ان پتوان 2 سب وی دردستی شهو نا ارت که بی مال بوی نتوان رسید و بامید ز ند گانی ح از بپم » که اگر بخیل بداند که ز ندگانی وی ركث روز با تال نمانده است خرج بر وی اسانتر شود ء گر که فرزند دارد که بقای فرزند هم‌چون -96- شای‌خو د داند و بخل وی‌محکمتر شود . وبرای این گفث ت رسول ۳ علمه السلم _ که : «فرز ندکان بخیلی وبددلی ۲و جهالتست » »ووقتی باشد که ازدوستی مال‌شهونی‌باطل تو لد کندیا بر ای شپوت مال‌خو دعین مال‌معشوق وی‌شود »نیز بسیار بو د که چندانکه بزید مال‌دارد وضیاع و اسپاب‌ودخل ضیاع که ویرا و زن وفرزند ویرانا بقيامت‌بسنده است - برون تقدبسیار که‌دارد ۳ وا گر بیمارشود خودر اعلاج نکند وز کوة بندهد ) و نگاهداشتن زر آندر زمین شپوت وی بود باز آنکه 1۳ که بمبرد و دشمنان وی و 9 ولیکن بخیل ویرا ازخرج کردن مانع بود ۰ و این بیماری‌عظيم است که کمتر علاج پذیر د وا کنو ن چون سیب بشناختی علاج دوستی شهو أت بقناعت توان گر د‌ باند کی وصبر برترك شهوات تاازمال مستغنی‌شود * وعلاحاهید زندگانی بدان کند که ازمر ك بسیار اندیشد واندرهم تایان خود نگردد که چگونه غافل وبیخبر مردند و حسرت بردند ومال دشمنان تفت گر دند ؛ وبیم‌در #یشی فر زندانر | بدان علاج کند که بدآند که | نکه ایشانرا بیافرید روزی‌ایشان‌بدیشان‌هم‌تقدیر کرد وا گر تقدیر بدرویشی کرده است ببخیلی وی :وا ت نشو ند 1" ن آن‌مال راضایم 5 در واگر توانگری تقد بر ۳-1 ده‌است ازحای دیگر بدست ند » ومی‌بیند که بسیار تو 2 کِ ند که اژ پدرهیچ هبر اث نیافتند و بسیار کسان مبراث بافتند وهمه اضایم کردند ‏ و بداند که | ۳1 فرزند مطیع حق‌تعالی بو دحود وی‌را کفایت کند و اگر ندروژشی مصلعت دین2 دنبای وی پاشد تامال اندر فساد پکارنبرد ودیگر دراخبار که درمذمت بخلومدح سضا آمده تامل کند و بمذدیشد که جای بخیلحجز ۳ ثست ۳ اه طاعت بسبار دارد واو را چه‌فایده خوا هد بو داز مال‌بیش از آنکه خودرااردو رخ و ناخشنودی حق‌تعالی بارخرد ودیگر اندر حال بخیلان تامل‌کندکه چگونه بردلپا گران باشد و همکنان ایشانرا دشمن‌دار ند ومذمت کنند : باید که بداند که وی‌نیز اندر چشم هر دمان همخنان ۳1 ان وخسیس وحفیر باشد . اینست علاجهای علمی » چون‌درین تأمل کند تماما گر بیماری بی‌حد نیست چنا که علاج‌به‌پذیر د رعبت خرج اندروی حر کت کند باید + تعمل مشفول شودوخاطر اول ۲۳ نگاه‌دار د وزود خرج کردن گیر د . آبوااحسن بوشنحی (۱) ترس (۲) چیزیکه نخسین‌بار بخاطر خطور کند . 6۵6 - درطبارت حای مر بدی راآواز داد که پیراهن من گیر و بدرویش ده » گفت‌چرا صبر نکردی تابیرون آمدی ؛ گفت ترسیدم که‌خاطری دیگر دز آیدکه ازان منم کند ؛ و همکن نبود که بخیلی بشود الابدادن مال » وجنانکه عاشق ازعشق نر هد تاسفر ی‌نکند کهاز معشوق حدآشود » علاج‌عشق مال‌هم حداشدن است ازمال » و بحقرقت ار در دربا اندازد واز عشق‌دی برهد او لیتر از آنکه ببخیلی نگاه‌دارد » واز حلیا وعلاج هاء لطیف یکی انس ت که خویشتن نام نیکو فر بفته کنف ید : خر ج کن تامردمان تراسخی‌دانند و نیکو گویند : شره‌ریا وجاه‌را برشره‌مال مسلط کند تاچون ازوی‌برهد آنگاه ریارا علاج کند » چنانکه کودکانر| ازشیر باز کنند و بچیزی سکوت دهند که وی‌دوست دارد تااندر مشفولی آن شبرر | فراموش کند واین طریقی نيك است اندر خبایث اخلاق که‌صفتی را برصفتی متا ات 3 تابقو ت آناز وی‌برهد » وان همحنان بود که خون‌ازحام4باب نشو ید پبول‌بشو و ابشورآندو ببر و ناهن لباب بشو ید وهر کهبخل بر باپبردیلدی برلی‌دی شسته باشد» لیکن چون,رر باق ار ۳ دسو و ده باشد »بلکها گر برریا قرار گیرد هم سودکرده باشد »| گرچه بخل ورءونت ثناءنیکو هر دو از کوی بشریت است ؛ ولیکن انز وتف یگنت نیز گلخن است و گلشن است ‏ و بخل گاخن کوی بشریت است و سخاات بریا گلشن کوی بشر یت است ؛ و سخاوت برای ریا حرام نیت که ربادر عبادت‌ح ام 9 بس‌ودادن وداشتر له رااز کوی بشریت‌بیرون است ومحه‌ودتمام اینست » س بخیل‌را نرسد که اعتر اض کند که فلان‌خرج بریا همی کند » که‌خر جبر با نیکوتر ازامسالو بخل‌بی‌ریا » چنانکه‌اندر گلشن بودن نیکوتر که اندر گلخن بودن . علاج بخل | پنست که گفته 1 دادن ت کلف ور نج‌پیشه 9 تا نگاه که‌طبم گر دد . بعضی‌از شیوخ علاج مربدان بدان کرده‌اند که هیچکس را بنگذاشتندی که زاو ,4 جداداشتی ودل بر آن بنیادی جون در دی که دل‌بر ان ناد ویرا بازاو بدیگر فرستادی وزوایهُ و ی‌بدیگر ی بخشدی ؛ و ۳1 دبدی که کفش‌نو در بای گر دی که دل ۱( ۳ وی‌بدان بازنگریستی گفتی تابدبگری‌دادی . ورسول - صلی‌الهعلیه‌وسلم - شرالد نعلین توبکرد ۰ | نگاه‌در نمار چشم‌وی بران افتاد » گت ان کته باز اورردو ن‌او ۱ )۱( سعه شش ۵4و را ها ار ار سا ان و و دا دا اس اسآ با بیرون کرد » وچون چنین کرد معلوم‌شد که 23 " راز مال هیچ علاجی نیست حز بجدا کردن ازخود » تادست ازمال فار غ نباشد دل‌فار غ نبود » وازین بو د که‌در دیش فر اخ‌دل‌بو د . چون‌مال بردی جمع‌شد لذت‌جمع بشناسدو بخیل گر دد » و هر چه‌نباشد دل‌ازان فارغ‌بود بکی‌بادشاهی‌را قدحی‌ببروزه مرصع بجو اهر هد ,هداد چنانکه اندر حپان نظطیر آن نیو ۵ » حکیمی حاضر بود گفت چگو نه همی بیمی ای حکیم : وت همی بیذم که مصیبتی است با درویشی کشت قتن ازین از هر دو | یمن بودی ‏ | تک بشکند مصیبتی اشت: ۸5 آن را مثل ئست و ۳ بدزدند درویشی و حاجتی تا آ نگاه کقیا ست ۳1 ۹۳ اتفاق افتاد که بشکست » عظیم رنجو ر شد و گفت: حکیم انیت گت : ۱ بیدا کر دن افسو ۳ مأل بدانکه مدّل مال همحو ن‌مارست کهاندروی زهرونر باك است - چنانکه گفتيم- وهر که افسون مارنداند و دست بوی برد هلاك‌شود بان شب است کهزو : رت که کسی گوید اندرصحابه 5انی بودند که تن چونء,دال <س ایعوف ر ضی العنه ؛ س درتو انگر ی عیبی نیست ,و۱ بن‌همحنان بو د که کو دی و هی" ب می بیند که دست فر امار کند واندر سله جمم همی کند ؛ بندار د که‌ازان همی بر و د‌ که نرم است واندر دست خوش است ‏ وی نیز بگرفتن ایستد وناگاه هلا شود . و افسون مال پنج است : او ل‌آنکه بدا که مال را بحه آفر بده‌آند چنانکه گفتیم که بر ای ساز قو ت‌ و حامه ومسکن که ضرورت تن آدمی اسشت وان بر ای حواس است ؛ وحواس برای عاست ‏ وعقل برای دل » تا بمعرفت حق‌تعالی ار استه شود ؛ چون این بدانست‌دل اندر وی مدز مصود وی بندد واندران معصود کت وی بکاردارد ؛ دو ؟ آنکه حرت دخل نگاه دارد تا ازحرام وشیت و ازحهتی که اندرمروت قح کند - چون رشوت و گدایی ومزد حمامی وامثال این - نبود ؛ سو ۲ آنکه دار وی گام داردا بش ازحاحت جمع نگنه ؛ وهر چهریادت کت ابیت که درگ راد راه دین,دان حاحتست حق اهل حاحت شذاعسد» چون 9ب ام و وا اد و و وا و وان وا و و هم 0 ۵ ها مرا اب و و اد وه ۵ ها و با ها خن ار هد لا و با ها و هل با و ار رب را نا ار ور سب و و و بو و ۵ و ۴ ۱ ۵ ۵ ۵ اب ها و چا و و اب نا اه ها و ها و ها دا با هر ان ۵ نا و ۱۲ مب با ما چپار 1 1 نکه ۳ ج ۳ داردتاجز باقتصار بکار نبر د و باندك قناعن کندو بحق خرح کند ؛ که خرج کردن نه بحق همجون کسب کردن نه ازحق است ؛ سسام پنجم آنکه ثبت اندر دخل وخرج ق 2 ات درست کند و نیکو + ۱ نحه تفش و رد برای فر اعت‌عیادت بدست او رد؛ و آنحه دست بدارد بر آیزهده استحقار- دنیا دست بدارد » وبرای آن تا دل ازانديشه وی‌صیانت کند که بذ کرحق‌تعالی‌پردازد» و أنحه نگاه دارد برای حاحتی میم نگاه دارد که آندر راه دین بود وا ندرفر اغت‌راه دین » ومنتظر حاحت باشد تاخر ج کند ! وجون چنین کند مال ویر زیان نداردو نصیب وی ازمال تریاق باشد نه زهر. و برای این گفت علی‌مر تضی- رضی‌النه عنه -: « اگر کسی‌هرچه روی زمین مالست‌ندست 1 وردویزاهدست اگرچه توا ۳ ۲ اک بتر د همه دک و نه برای‌حق تعالی است - وی زژاهد نیست» » باید که‌نیت کارعبادت و ر مگ ت بودتابرحر کت که کند-| 1 همه‌وضا حاحت بود با طعام‌خوردن بود - همه عبادت بود وبرهمه ثواب یابد که راه دين را بپمه حاحتست» ولیکن کار نیت دارد » وچون بسفترخلق ازین عاحز باشند واین افسون وعزایم " نشناسد _واگر شناسد بکارندارند - ازلیتر آن بودکه ازمال بسیاردور بوندتا توانند : که| گر بسیاری مال سیب بطروغفات بو دأخر از در حات آ خر وم بکند واین خسرا نی تمام باشد ۱ وچون‌عبدالرحمی عوف - رضی ال عنه - فرمان یافت بسیارمال ازوی بماند؛ ی ازصحابه گفتند که ما از وی همی‌ترسیم‌ازین مال بسیار که‌گذاشت کعب اخبار کنت ی ۵ ۵2 هی در سید ) ما الی که از حلال بدست آورد 2 سوق ۳ ر‌ 1 بگذاشت حلال بود چه بیم بود؟ خبربه اوذر رسید ) بیرون | مد خشمناگشد و استخوان‌شتری بذست ؟ 9 رز کی راهمی <ست تا بز ند » کب گت و سرای عذمان اندر شد و دررس بشت وی نان شد » بوذر اندر شد 1 : هان‌ای‌حپود بحه توهمی گویی چه‌زیان بدانکه‌از عبدالر <من وق بازمانده و رسولعلرهالسلم يك روز به "حد همی شد دمن باوی بودم » گفت با وذر نتم بارس اند »گت : 5 (۱) ورد قفا افشفیه . < ت۵8 و و وب هب اب هه هر و با اب که هه بخ با ۵ ۵ ۵ ۵ ۵ ۵ و ۵ اه نا 55 اه با 0 8 5 ۵ با ها ما ها سر و و ها با و هه و ود ۵ و و و و و و ها وا و و بای و از و و ها ما ما هه ۵ ۵ مال داران کمترینان و وایس ترینانند اندر قیامت » الا آنکه از راست ودچب ویش و پس اندر راه حق تعالی نفةه کنند » بابو ذر نخواهم که مرا چند و ه‌احد زر باشد و همه در راه خدای تعاای نفقه کنم و آن روز -4 بمیرم از من دو قراط باز ماند » رسول - علیه‌السلم ۳ چنان گفته باشد و ت-وجود بچه + چنینگویی دروغ رای این بگفت وهیحکس‌دیر ۱ حوأب‌نداد . يلك روز کاروانی ی ور ازبازر گانی از می باز رسبدند ‏ بانكوغلبه اندر مدینه افتاد» عا یشه - رضی ال عنپا - گفت این چیست ؟ بگفتن که شتر ان عبدآلر <می اند » گفت : ر است گفت زرسو ل - علیه‌السلم؛ خبر به عبد‌الر <می رسید » بدین کلمه دل مشغو ل شد » آندر وقت بیش عادشه و گفت : با عابشه رسول چه 1 : رسو ل گنت بپشت بمن نمودند درو یشان اصحاب را ددم همی شدند و همی‌دویدند پشتاب » وهیج توا نگر را نددم مگر عبدا ار سا ن عوف را که نمی‌توانست‌رفت 8۹ دلب بدست و بای ۳ اندریشت‌شد) ی ِ عیدالر حمن کرت این شتران و هرچه برین‌شتران است سبل کردم . و حملهغلامانر| آزاد کردم تا باشدکه من نیز با ایشان بهم بتوانم رفت . رسول - علیه‌السلم - گفت : افتفاین صن ار ۶و انگر آن امت من که ببپشت شوند تو باشی » اندر نتوانی شد مگر بجهد وحیله وخزیدن واز بزرگان یکی همی کوید که نخواهم که هرروز هزار دیثار کسب‌کنم از حالال واندر راه حق تعالی نفقه کنم » وا گرچه بدان از نماز وجماعت‌باز نمانم » گفتند چر ۱+ کفت تا اندر مو وف سوّال نگو یند : بنده من از کسا ۲۷ ردیو بحه خر ج 2 دی و بحه نفقه کر دي + گنت طاقت آن سئوال وحساب ندار م . رسو دصای ال علیه و سلم ۳ گفت : مردی را بیاورند روز قیامت که مال ازحر ام کسب ۳ [ ده باشد و بح ام خرج کردهو بدوزخ بر ند » ودیگری را بیاورند که مال از حالال کسب کرده باشد و بحرام خرج کرده و بدورخ برند » ودیگری را بیاورند که از حرام کسب کرده باشد و بحلال خرج‌کرده بدوزخ برند» پس‌چمارم را بیاورند که‌از حراع کسب کرده باشد و بحلال و بحق‌خرج کرده 4 ک 0 این را بدارید که اندر طلب این مال 2 کرده بود آندر طبار نی با اندر ر کوعی با اندر سحودی ونه بوقت خویش ونه بشرط 13 ده باشد ‏ گو: بد با رذب ازحلال کسب 5 ردم و بحق خر ج کر دم واندر هیچ فر 1 قصیر نردم » ون » باشد که حامه ابریشمین و آسپ و تحمل داشتی باشی و بر ت۵۷ سس ر گن‌سو) هك سبیل فخر و بار نامه بخرامیده باشی » گوید بار خدایا اندر هیچ فر یضه تقصیر نگر دم وبدین مال تفاخر ۳ دم ) ۳3 ید باشد که اندر حق یتیمی با یک با همسابه تا خویشی قصیر ۳1 ده باشی : 3 بد بارخداباازحلال بدست آو ردم و بحق جر ج کر دم و اندر فرایض تقصیر نکردم و بدین مال فخر نکردم و اندرحق همه تقصير نکردم مس این همه بیایند ودروی آ ویزندو گویند بارخدابا ویر ااندر میان ما مال دادی و نعمت دیرا ازحق ما بیر | هیچ تقصیر ۳ اش روتها کنون ۱ بااست و بش ۱ ین نعمت بباور و بپر شمه که بخوردی پر لذنی که بیافتی شکر آن ساور همحئین هی پر سنْد , وبدین سیب بوده است که هیج بزر کی را اندر توا نکر رغبت نبوده است :که اگر عذاب نباشد حساب باشدبدین صفت » باکه رسول -علبه السلم که قدوء ِ" مت‌است‌درو یشی بر ای‌این اختبار کر د تاامت بشناسند که‌در دیشی بپتر از تو ۳9 ٍَِِ عمر آن حصین 5 ید که مرا با رسول - علیه‌السلم گستاخی بود » یكث‌روز گفت ببا تابعیادت قاطمه شویم» چون بدرخانهو ی‌رسیدمدر بز دو گفت: السلامعلیکم,در آیم؟ گفت‌در آی گفت من ۳ رامیت یتنا رسر لاله بر همه ندامن‌هی‌چیز نیست مکر کلیمی کینه گفت بسراندر گیرو بخویشتن‌فرا گیر گفت| ۳ 6 بای‌برهنه‌بماند» ازاری کپنه بوی‌داد کهاین برس فر | ۳۹1 ۲ پس‌آندر شدو گفت‌چگو نفرزند عزیز ؟ وی گفت سخت بیمار ودردمند ؛ ورنج از آن زیادت همی‌شودکه گرسنه‌ام با این بیماری و هیچ چیز ندارم و نمی‌بابم که بخرم وطافت گرسنگی نمی‌دارم » رسول‌اله ات ۳ اس هجو ۱ و گفت ۳ مکن که بخدای که سیو6 روزست که هیچ نحشیدهام .من بر خدای‌تعالی از و گرامی‌ترم وا گرخواستهم‌ی بدادی ولیکن آ خرت بر دنبا اختیار کرده‌ام ؛ أنگاه دست بر دوش وی زد و گفت : بشارت باد تر | که سیده زنان اهل بوشتی » گفت آسیه زن ثر عون ومادر عءسی‌مر یم چهاند ؟ گفت‌هر یکی از ابشان سبده زنان‌عالم خویش‌اند وتو سیده زنان همه عالمی » وشما همه‌اندر خانها باشید بقصب ات و در وی‌نه بانگو نه ر نج و زه مشفله » سس کفت‌بسنه کن بپسرعمدن وشوه رجوش؛ که ر ۱ نقفت دش در ده‌ام که‌سیدست ازدرد نماو سدذ‌سرت اندر آخر ت.ورو | ت کر ده‌آند (۱) پیشوا ۰ (۲) ذبر چد [ میغته بیاتوت ) مقصود خانهای بوشتی است )۰ 7 ات ده ۰۹ ۰ ۰ ۰ ۰ ۰ ۰ ۰٩‏ ببس سصصسصسد«بد<«««-«س<«-<««««« ۰« ۱۳| " مردی ۳ با #بسی ف‌ علیه الم . کشت :خواهم که اندر صووعیت تو پاش م باوی‌بهم برفتند» ‌ ت‌ بکناره ۳ بکنار حجوی 4 و سره نان ض ۰ مر د 7 «دار درل رِ تکرمهبی - علیها لس بگذشتند آهویی همی آمد با دوبچه. عیسی - علیهالسلم - یکی را آواز داد نزديك و و بر ا نکد ت واندر دقت بریان شد وهردو 70099۴ شد مشُرمان خدای تعالی 4 پس آن مرد را گفت بدان خدای که این معحزه بتو نمود بگونا نان کجاشد ؛گفت ندانم» از نجابرفتندبرودی آب رسیدند » عیسی -علیه‌السلم دست وی ئ فت وهردو بررو ی آب بگذشتند گفت بدا خدای که 1 معحز ه شو نمود بگوتا نان کجا شد ؟گفت ندانم » ازانجا برفتند و بجائی رسیدند که ریک بسیار بود » عبسی علیه السلم آن ر یک جمح کر د‌ وگفت هر مان خدای زر کر د» همه۵رر شد» بس سه قسمت کرد و گفت يك قسمت مرا ويك قسمت ترا و يك قسمتآنراکه نان دارد » مرد از حرص زر که بدید مقر مد که نان من دارم » عبسی - علیهالسلم ۳ گفت هرسه ترا وبوی بگذاشت وبرفت » دومردفرا وی رسدند وخواستند که ویرا بکشند و زر ببر ند گفت مر مکشید وهریکی از ماسیکی ؛ بر گرد مس پس گفتندیکی را بفرستیم تا ما را طعامی آرد این مرد بشد و طعام خرید و بانخسویش گفت افسوس باشد که این زر ببرند » من‌زهراندرین طعام کنم تا ایشان بخورند و بمبرند ومن‌جمله زربر گیرم» و آن دو کس گفتند <ه بودست که زر بوی باید داد » چون باز 1 ویر بکشیم و زر ها بر گیریم چون باز آمد وبرا بکشتند وایشان هردو طعام بخوردندو بمردند » زر حمله بماند» عیسی - علیها لسلم 7 بر آ نا بگذشت زرحمله | تجا دیدو هر سه کشته ؛ گفت بااصحاب دنیا چنین باشد ازوی‌حذر کنید » پس آذین حکایت‌معلوم شد که اگراستاد باشد و معزم باشد اوامتر که اندرمال ننگرد و گردوی نگردد ت بقدر حاحت که مار افساء را خرهللاك بدست ماربود : -۵9٩- ۵ ها ها و با و داد اه دا و و اه ها اج ها و ها وا ود واه دا و وا وا و و او و و و ها و اه ها و و و وه و ها و ها و ما ۵ 8 ها و ها سا و و و هه ار و هس و و مج و هه ما او ها شا و و نا ها ار و و و و اس و و ود ام و اه ها ماه و ها هب هن [ندر ولا ج دور سمٌی‌جاه و سعشومی بدانکه بیشتر خلق که هااك شده‌اند اندر طلب حاه وحشمت ونام نیکو وئتاء خلق شده‌اند » و بدین‌سیب اندر منافست وعداوت ومعصیتپا سیار افتاده‌اند » و چون شهوت‌غالی‌شدراه دی بردده شدودل باق وخیایث اخلاق | لو ده‌شد. رسولعلیهالسلم- گفت : « حاهومال تفاق‌اندر دل چنان روباند که آب‌تیره‌روماندو گفت: دو کرك گرسنه اندر رمه ان‌تباهی نکن که درسنی حاه و مال‌اندردل مسلمانی کنده وبا علی -رضی الله‌عزه_ گفت که: «خلق‌رادوچیز هلال کرد:فر اشدن‌ازپی‌هواو دوست‌داشتن نا ۳ وازین ۱ فت‌خللاص کسی‌با بد که نام نركت نجو بد و بخمول ت قناعت کند ا«جفحق تعالی‌همی گوید: «تلك الدار آ لاخرةنجعلها للذین لاير یدون علواً فی الارض ...الابه» گفت: «اهل ی اب اندخاله آ لوده بشو لیده‌موی‌شوخگن "جامه که کسی ایشانراوزن‌ننهدها گر درسرای امبران دستوری‌خو اهند در نگذار نده وا گرطلب نکاح کنند کس‌دختر بایشان موج‌همیر ۹ وحوش 4 اگر نورایشان درهمه خلق قوش رن فر اهم؛‌زسد ‌( و گفت: «بساخاك | لو دمو خلیان ۱۳ حامه که گر سو گندبخدای دهد و بپشت خواهد بوی‌دهد وا گر دنیا خواهدبوی‌ندهد» ) و گفت:ه بسیار کس‌است ازامت‌من کها گرازشما دناری بادرمی یاحبهُ خواهدپوی ندهیدو ۳1 ازحق‌تعالی بپشت‌خواهد بوی دهد و اگر دنا خوآهدندهد » ونه‌ازخواری وی باشد که دنیا بوی ندهد » .عمر - رضی الده‌عنه اندر مسرعحل شد ) من را دید که کیت , گفت چر اهه ۳ ؛ گفت : ازرسول. ی صای‌اللهعلیه وسلم-شنیدم که‌:اند کی‌از ریاشر كاست وحق‌تعالی دوست‌داردیرهیز کاران پوشیده نام راکه | گرغایب شدند کسی ایشانرا نجوید وا کرحاضر ایند کسی ایشانرا بننشاند » دلرای | بشان چراغپای هدی باشد و از همه شیپتها و ظلمتما رسته باشند . و ابر هیم ادهم - رحمد‌الهءلیه کول : هر که شهوت و نام و ففتیت دارد وی‌اندر دین خدا صادق نیست .و ابوت - علیهالسام گفت : نشان‌صدق‌آن بودکه نخواهد (۱) کمنامی . (۲)چرك و کثیف ,.(۳) ژ نده‌و پاره ۱ سم ۵ و واه ۵اه اه او هه و ۵ و که هه و ها اش ام هه هه اه اس ها ها اه هام ها و ۵ اد او ها اه اه و و عم موو وو و وو هام حو هو و دهد دج وا جا نع هه اه وان ماو ماه ده وا ماه ساه ع ع اد داد موه واه هه هخا دا لام وان ی هط مه و هه که هیچ کس ویرا هناشن وقومی از ان کب فر | مرشد ند از شاگردان وی " ربی | ای ان #مر - رضی الهعنه - ویرا بدره‌یزد » گفت # با امیرالمومنن تا چه می‌کنی ؟ گفت: این ال ات باشد برس رو وفتنه باشد پیش ز ۳ ( .و<سی بصری - ر حمقال‌علیه_ ف 0 بد : هراحمقی که تو توهمی‌بینی‌از پس وی‌فر اشو ند بهیچ حال دل وی بر حای‌بنماند. و ابو با بسفری همی‌شد » فومی ازپس دیف شدند گفت ت‌اگر ۳ ستی که‌حقتعالی ازمن همی‌دا ین این را کاره‌ام ی ۳۸ 9 ترسیدم و سفیان توری همی گوید ۱ سلف کراهیت داشته‌اند اندر حامة که انگشت‌نمای خلق‌بو د ‏ بااندز کبنه بااندرنوی بلکه چنان‌بابد که حدیث آن نکنند . و بشر حا فی گو بد که : هیچ کس نباشد که‌دوست ۱ دارد که مردمان و بر | تشاستن که نه دین‌دی تیاه شود ورسوا گردد ۱ والداعلم پیداکر دن حقوقت جاه‌و حشمت ۱ بدا نکه‌جنانکه معنی تو ۱ نگر ۳ 1 ن‌باشد که‌اعمان مالم لو ی باشد واندر: تس ف وقدرت دی‌بود معني احتشام وخداو ندی حاه ‏ ن‌ بود که دلماء مردمان مت وی بود یعنی مسخروی باشد وتصرف وی‌اندران روان بوده دچو ن دل مسخر ی باشدتن و مال " نبع آن‌باشده ودل مسخر تس نشود تااندروی اعتقادی و نکنند بدانکه‌عظمت وی اندردل‌فرود ید بسیب کمالی که اندروی‌بودیا بعأم‌با بعبادت یابخلق نیکویابقوت یابحیزی که مردمان | زرا بز رک دانند» چون این اعتقاد کند دله‌سخر شود دبطوع گ رغست طاعت‌وی‌دار دوز بان برمدح 99 وتن‌را: رخدمت دارد وویرا ران‌داردکه ۱ مال فدا کند تاهمجنا نکه بنده مسخر مالك باشد وی‌همرید ودوست وهسخر زام وجاه بو د‌ بلکه هسخر ی بدده بقهر : ۳۳ وسخری وی بطو ع 9 طبع! معنی ماللااعبان است‌و معد شاه ماك دلپاء مردمان است» وحاه محبو بترست ارمال نزديك پیشتر خلق برای ‏ عازس یکی آنکه مال محبوب از آاست که همه 7 حاصل بوی توان کرد »و ۱ حاه «مچنین 0 بسا بدست ت | وردمال نی نیز بوی بدست آوردن آسان بود» اما اکرخسیس" خواهدکه بمال جاه بدست آورد این 1 بود؛ دو۴آ نکه مال اندرخط ر بود که هلا شود بادزد ببرد و بکاز شود و ۱ وحاه ازین ایمن بود؛ ۳90 ۳ برای کس ۱ که دنبال کسی مرر و ند و اری اب وحود | [نکس که دنبال او مبر و ند دچار ِ فده وو سوسه نفس خو | هدشد. )۲( غشب (۳) (سمت ۰ ۰ (6) بعنی در کار | فد و تمام شود. ۱ ۱و سوم" نکه مالزیادت نشود بی‌رنج تجارت وحرانت" بوجاه سرایت همی‌کندوزیادت همی‌شود: که هر که دل وی صبد نو شاد وی| ندر حپان همی گر دد و توهمی گوید ۳ دیگران نیزصید توهمی شوند نادیده وهرچند معروف‌تر همی شود حاه رزیادت همی گرد وتبع بیش همی شود 1 س‌حاه ۳ مال هر در مطلو بست برای ‏ نکه وسبلت ات بجمله حاحتپا و لیکر در طبع آدمی اندرست که نام وحاه دوست دارد بشپرهاء دور که داند که هرگز ‏ نا نخواهد رسید ودوست دارد که عالم ملك وی باشده اگر جهدا ند که بدان محتاح نخواهد بود» داین راسری عظیم است شنت تنتت که | وم از کوهر فرشتگانست و ازحملهُ کارهای البیت است»چنانکه گفت : «ول‌الر وح می‌اهرر لیس بسیب زیادتی مناسیت که باحضرت رز توت دارد ربویت‌حستن طبع و یست واندر باطن هر کسی‌بایست "۱ آ نکه‌فرعونگفت ۶نار نکم الاعلی» اندرست» پس‌هر کسیر بو بت بطبع دوست دار د ومعنی دبو بیت آ نست که همه وی‌باشد و باوی خو دهیج دیگر نبوده که چو ن‌دیگر ی‌بدید أ بدنقصان بو دیو کمال | فتاب | دنت کهیگی استو نورهمه ازو ست اگرباوی دیگری‌بودی‌ناقص‌بودی » این کمال که‌همه وی‌باشد خاصیت الپیت‌است که هست » بحقیقتاوست‌وبس ‏ واندروجود باوی جزوی هیچ چیزدبگر نیست » دهرچه هست نو رقدرت‌وست ؛ پستبع‌وی‌باشد نه‌باوی باشد , چناننکه‌نور آفتاب تبع آفتابست ووجوددیگر نبود اندرمقابلة فتاب‌باوی‌بهم 4 تاچون‌وی‌بدید | : بد تقصانی باشد واندر طبع آدمی هست که‌خواهد کههمه وی‌باشد » چون‌اذین عاجزست باریخو اهد که آن وی‌باشد یعنی که‌مسخروی بود واندرتصرف وارادت وی‌بود ۱ ولیکن ازین عاح<ز ست: چه‌موحودات دوقسمست : يك قسم آ نست که تصرف آدمی‌بوی رسد خون استا زا و ستار گان وحواهر ملایکه وشیاطیر و آ نحه در تحت زمین وقعر دربا دزیر کوهپاست » بس‌خواهد که بعلم برهمه‌هستولی بود تاهمه اندر تحث تصرف علم وی آید - اگر در تصرف قدرت‌وی‌نباید ۳۷۳ و بدین سیب بود که خواهد که ملکوت زمین و آسمان وعحایب بحر 2 بر حمله معلوم وی باشد » چنانکه کسی عا<ز باشد از نهادن شطر نج ولیکن خواهد باری که‌بداند که چگونه بادهاند ء که ایننیز نوعی از استیلا باشد : اما قسم دوم که آ دمی‌رااندران تصرف تواند بود روی رمین ات و آنحه بر وست از نبات و (۱) ذداعت. ‏ (۲)یمنی این اندیشه ضروری هر کسی است . ۵1۲ اج و مس هک 5 5 و هه و و اه او سا و ها ها ها با و هجو و وا وا ام و ام کر و ها وه ها هه و و و و و و وا درم و وم و هم ها ار و و ام اه دم لا له کر اه اه ال ال له ار ۵ ۵ 8 8 اه ها ها 8 را ها ی و هم هط ما و نم و ی شم ها و و ۱۵ حبوانوحماد و ۲ دی ) خواهد که‌همه 2 باشد تاویر اکمالقدرت واستبلا بود بر همه ؛ وازجله آنچه برزمبزاست فیس‌ترین دلآدمیانست » خواهد که آن‌یزمسغر وی‌باشد وجای‌تصرف دی‌بود تاهمیشه بذ کروی مشغول بوند » ومعنی جاه‌این‌بود . س آدمی بطبع ر بوبیت دوست دارد : که سب آن با وی همی کشد و از آن حضرت همی 1 بد » ومعنیر بو بیت آن بود که کمال همه ویرا باشد » و کمال ندراستیلا بود و استیلا همه با علم وقدرت آیدکه بمال وحاه‌بود » بش سیب دوستی‌وی‌ایست . ۳3۳ [خجلق‌در طلب‌جاه رهز بان‌میر و ند] ا گر سی گوید که‌چون طلب کمالربوینت طبع آدمی است و آن‌جز بعلم رقدرت نیست وطاب‌علم محمودست که آن‌طلب کمالست - باید که طلب جاه ومال‌نیزمحم‌ود باشد که | ن‌نیز طلب قدرنست وقدرت‌نیز ازجملهٌ کمااست وازصفات حق است‌همحون علم » و بنده بایان بحق تعالی ۳-9 بود » ات علم و قدرت ۱ هردو کمالست وازصفات ربوییت است ولیکن آدمی را راه است‌بعلمحقیقی وراه‌نییست بقدرت‌حقیقی » و علم کمالی | است که ویر ابحقیقت ممکن است که ۳1۹ 1 ید و آ نگاه با وی بماند » اما قدرت حاصل نیاید لیکن بندارد که حاصل آمد ۳۳ آ نگاه با وی شمان که درت بمال و بخلوه ق نعساق دارد و یمرک از وی منقطع شود و هرچه , بمر گ باطل‌شود ازحمله باقیات صالحات نیود وروز کار بردن اندرطلب آن حهل بود » پس‌از تت در بکار آ بد که وسیلت بود بتحصیل علم ) وقبام علم بدل است نهبتن » و حل باقی‌است وابدی » چونعالم آزین جپان بشود علم‌بماند » و آن‌علم نوری باشد که فرا <ضرت‌الهیت بیند تا لذتی یابد که لذت‌بهشت اندران مختصر شود ؛ و علم‌را بپیج‌چیز تعلو تست که آن بمر لك باطل‌شود » جهمتعلق علم نه مالست و نه دل خلق بلکه ات حق‌تعالی است وصفات وی‌اندر ملکوت و عجایب معقولات اندر حایزات و واحبات و مستحیلات که ازلی وابدی‌است » که‌هر ۳ ین ددوهر ۳1 واحب محال‌نشو دومحال‌حایز ی اماعلم ی که بحیزهای | فرید؛ وفانی تعلق دارد ۳ دزنی نبود چون عنم لغت مثلا که لغت‌فانی بود ووزن وی بدان‌بود که وسیلت معرفت کتاب وسنت بود ومعرفت ۵ - دا کناب وت وسیلت معر رفت‌حق تعالی 4 و بریدن عقبات راهو ی بود . بس‌هر ۳9 دش وفنا رابدان راه‌است علم وی‌مقصود نبودبلکه تابع علم ازلیات است که ازحملهباقیات صالحانست و از حضرت‌الهیت است کهازلی و ابدی‌استو تغیررابوی راه‌نیست؛ پس‌چندان که آدمی باژلیات عالمتر بو دیحق‌تعالی ۳ وان بود ‏ وویر | علم بحشمت است وقدرت بحقیقت نیست مگر ۳ ع ازقدرن د که آن ۳ از باقیات باشد و 0 حربت استو ۹1 اد شدن 1 دست شهوات » کههر آ دم ی کهاسیر شهو تست شدغ أ نست» ویر حاحد ی 45و ۳ بودنقصانی بود » پس آزادشدن از ن‌حاحت وفادرشدن برشپوات خویش کمالی است که بصفات‌حق‌تعالی و بملابکه نز دیکست‌ازانو حه که بدین سیب از تغیر و گر دش وحاحت دورتر بود » وهر چند که از تغبر و حاحت بعیدتر بود بملایکه ماننده‌تر بود» مس کال و علم و معرقتست ودیگر بت و آزادی ازدست شیوات ؛ امامال وحاه کمال نماد و نسنت ‏ و ۹9 بافی نباشد تن ازمر کب 6 مس خلق اندر طلت کدال معذورند بلکه‌بدان مامورند وروی‌بدان آورده‌اند ولیکن ندال حقیقی حاهلند و ] نیحه کمال است‌یشت با آن کردها ند ۰ بس همهراه زیان‌خود همی‌رو ند » وحق‌تعالی ازین گفت که «و العصر آن الانسان لفی خسر (۱]» ۱ -فصل.- آقدر کات از جاه‌مدمو م ثٍست | " بدانکه جاه‌چون مال‌است » وچنانکه مال‌همه مذموم‌نست , بلکهقدر کفایت‌از 9 آخرت است وبسیاری ازان‌چون دل‌ستغرق شود قاطم راه 1 <ر است ) جاء نیز همچنین است : که 1 دی راچاره ست از کسی که خدمت کند واز رفیقی که معاو نت کند واز ساطانیکه شرظالمان ازوی بازدارد » لابد ویر اباید که اندردل این‌قوم قدری باشن ۱ طلب‌جاه اندر دلاین و قو ,مبدان مقدار کها, ن‌هقصود اف بد روا باشد بچنانکه یوسف - علیهالسلم گفت که که «۱ نی حفیظعلیم» ! همحنین تاویرا! قدری‌نباشد اندر دل استادوی‌را تعلیم: نکند و تا| ندردل شاگردنبود ازوی‌تعلیم نکنده پس‌طلب‌قدر کفابت| ‌ جاهبااست چون‌طلب‌قدر کفایت ازمال . ۱ ولیکن جاه بحپار طریق‌طلب توان کرد » دوحرام است ودو میاح:اها آندو که ۱7۳ -۵1- او و و و و ها و ها و و و مب و و و و و و ها ما ۵ ۵ و و ۸ و ما و با ها ها ها ما ی وا وس سا دقاف 0 هو ۵ ۵ ۵ و و و ماو و و سا ۵ ما دا و هه و وس و و موه هه وا ان و و وم مه نا او و و و و با ۵ و و و بخ و و تس وج هن دعب ما حر امست نت 2 بو د که باظپار عبادت‌طلب حاه کند ِ بود ر ریا باشد» که عبادت باید که خالص دای را بود » چون‌حاه بدان طلب کند حر امبود » دوم ۳۹0 که رف ۳ کند وخویشتن ب صفتی فر | مایت که نمو د : مدا گوبد که من‌علویام یا از فلان ؛بشه دانم و نداند» و این همحنان باتان: 15 مالی بتلییس طلب کند . و اما ان دو که مباحست ان بودکه بحیزی طلب کند که اندران تلبیس نباشد و عبادتی بو د 4 و دیگر بدا نکه عیب جوش برو شل » ۳1 او فاسق بود 2 معصعت حویش بوشیده دارد تاوی را بنزديك ساطانی حاهی‌بود » نه‌بر ای | نکه‌تانندار د که بارساست» ان نیز 5 حون است ۰ بیدا کردن علا ج دوستی جاه بدانکه دور ستی حاه‌جو ل ار دل عالب‌شد بسماز ی دل باشد ۲ بعلاج حاجت این ۲ چه‌ان لابد بر باو نفاق ودردغ وتلبیس وعداوتوحسد ومنافست ومعاصی کشدهمحون | تقدر حاصل کند که سلاهت‌دین ودنءاء وی‌اندران بودو بیش از | ن نخو اهدوی بیماز یود که ب<فیات مال‌وحاه رادوست قل از شته باشد بلکه فر اغت کار دی را دوست‌داشته باشد » لیکن کسیکه حاه چنان دوست‌دار دکه همسشه اندیشغفوی بخلق‌ستفرق بودتا بوی‌چون همی‌نگر ند وچه‌همی گویند ازوی وجه اعتقاددارند اندروی - واندرهر چه بوددل با ۱ ۷ دارد ۳ مردمان چه گویند 4 ویرا علاج ۱ ۷" بیماری فربضه‌است ۰ ف است‌علاج وی ازعلم وعمل : ۱ : اما علمی آ نس ت که اندر 1 فتحاه تامل کند اندردنیا ودین ار دنیا هميشه طلب حاه| ندر رنج و مدا مر اعات دل خلق باشد 1 ۳ حاه حاصل نشو د خود دلیل بما ند 6 وا گر حاصل‌شود مقعصود ومحسود باشد وهمه اندر ر نح2 عدوات ورفع قصد وجمان باشد و از مکر 9 عداوت ابشان ایمن نو د ۰ هر که 3 فصد خالی نباشد ۳1 اندر حصومتی مغلوب شودخود اندر ال( باشد ۴ اگر عالب أید آ: نر | ۳۳ ۳ نبود» که حاه همه بدل خلق تعلق‌دارد ودك خلق زود,گردد وهمچون موج دریابود» وضعیف عزیبود که دزاء ۱ 9 پردل مدبری چدد ,ود که بخاطر ی ۵5 بدل وی در آ ید آن س۱ ۵ب تا وا ات و و و و و و و ان ام شم ار ها اد بل ما باب مه با مب چا با هه ۵ ۱ ۵ ۵ ۵ ۵ و ان و اش سر با مد جرج مر من سر مج مار سا با و نا با ها با با و ان و و و با دج ولو چا ها هر ما با هط ی با نو هه ها هن وا با با و ما ۵ ۵ عز بگردد 4 خاصه کسی که حاه دی بو لایتی باشد که عزل بذیرد ,که بيك‌خاطر که بر دلوالی درآ عزل کند ووی ذلیل گردد .پس طالب جاه‌هم اندر دنیااندر رنج‌بودو هماندر آخرت ‏ واین‌همه ضعیفان فپ توانند کرد » اماکسی راکه بصیرت تمام‌بودوی خود داند که اگر مملکت روی زمین آزشرق تا غرب ویرا مسلم وصافی شود وهمه حپانیان ویرا سجود کنند این خود شادبی نه‌ارزد که چون بمرد همه باطل شود وتا مداتی اند نه وی‌ماند و نه آنکه ویر اسجو و 5 ده بود دهم‌سلطان مر ده شود که ۳ ازیشان بادنکند ؛ آنگاه بدین لت روزی جند که پادشاهی یابد یادشاهی ابد بزیان آورده باشد » که هر که دل اندر جاه بست دوستی حق‌تعالی ازوی برفت ؛ و هر 4-5 بدان‌حبان شودوحز دوستی حق‌تعالی بردل وی‌چیزی غالب‌بود عذاب‌وی درازبود . و علاج علمی اینست . اما علاج عملی دواست : یکی آنکه ویراحاه بود بگریزد وحای دیگر شود که ویرا نشناسند» و این تمامتر بود؛ چه اگر اندر شهر خویش عزات گرد جون مردمان دانند که وی 2 حاه گنت از آن شری ۳ وی گردد ۰ وان آن بود ۹ جو ۷ اندر وی فدحی کنند با گو (_ ۱ 1 نشاق همی کند حزعی و از نجی ازدر دل ی یدید 1 وا ۳1 ویر بجر هی تست کلن عیر ارظل ی کز دا گر د- اگر همه بدز دغ بود ‏ تاخلق‌اندر وی اعتقاد بد نکنند » واین همه دلیل آن باشد که حب حاه برجای خویش است . علاج دیگر آن بود که راه «الامت سرد وچیزی کند که از چشم خلق بیفتد » نه‌آنکه حرام خورد چنانکه گروهی از ا خن فساد همی کنند و خوشتن ملاهتی نام کنند » بلکه چنانکه زاهدی بود که امیر شهر بسلام وی شد تا بوی تب 4 کید , چون آهبر از دور نید اک زاهد نان وتره خواست وشتاب خوردن وروت و شمه بزرك همی کرد چون امیر ویر بد ید وآن شره وی اعتقاد اندروی نان 35 و بار. کشت 4 ۵ ی ی را اندر شهر قبو ی بقایف | هل وخلق روی بو ی نهاد ند » پکر ور از 1 مابه بدز آمد ودستی حامه‌نیکو ازدبگر ی‌در بوشید و برون آمد وحابیاستاد تاو بر | بگرفتند وبسنگی بز دند وحامه باز ستدند و گفتدد این طر اری است » ین دیگر شر ۱ ای بر نك‌خمر ۱ ندر قدح ی دذهمی حور دتانندار ند که مر ست علاج‌شکستن شره جاه اینست دامثال این . تاه ۳ کردن ولا ج دوهی 9 و ماش خاق و کرادت نگو‌هش وق بدانکه کس باشد 4 برثناء خلق حریص بود و همیشه نام نیکو طلب کند اگر چه اندر کاری بود که بر خلاف شرع باشد » و نکوهش خلق را کار ه بود | گر 4 بر کاری باشد که آن حق یود » و این نیز بیماری دل است و علاج وی معل وم نگردد تاسبب لذت والم دردل مردمدرمدح ومذمت معلو مشود . بدانکه لذت مدج‌را جپاز سم سیب | سرت ؛ سیب اول آن که بگفتیم که آدمی کمال خودرا دوست دارد و نقصان‌خود را دشمن ؛ و تدادلیل کمال کند ‏ و باشد که اندر کمال خودبشك باشد ولذت وی‌تمام نبود چون از کش بشنود یفین گردد تا بدان مبلو آرام کیرد و آن لذت‌وی نمام‌شود ۹ چون ازخویشتن بوی کمال یافت اثر ربوبیت اندرخویشتن بدید » وربوبیت‌محبوبست بطبم ۰ وچون مذمت شنود آگاهی ازنقصان‌خود بیابد وبدین‌سبب رنجورشود ؛ پس اکرتنا ونکوهش اذکسی شنودکه دانا بوده گزاف گو نباشد چون‌استاد منصف‌عالم » بقول وی حاصل‌نشود : دیا دو آن که تراد لا لت میکند که دل گویزده ملک و هسحر ورس و اندر دل وی مرد ر ۱ محلی و جاهی ات 9 حاه معحبو بست ِ ی اسر محنشمی گوید از ثنا لذت بیش بودکه قدر ملك بر دل وی تمامتر باشد » وا گر خسیس گوید آن لذت نباشد . سیب سیم آ نکه‌تنا اورا بشارتی‌باشد بدانکه داپادیگر صیدوی خو اهدشد: که چون‌وی:نا همی گویددییگر ان‌نیز اعتقادهمی کنند ر ۱ ن‌سرایت‌همی کند ,پسا کر بر مالا بودواز کسی بود که سخن او ببذیر ند لذت آن‌بیشتر بود ۹ سیب چپار) آنکه دلیل بود بر آنکه تا دنه هقپور ویست بحکم شمت) وحشمت نیز هجو ست اگرچه ۳ یود که اگرچه دازد که نجه‌همی‌گوید اعتقاد ندارد و لیکن حاجدمندست وی | شا گفتن بروی » دوست‌دارد واز کمال قدرت خویش -97۷- داند»پساگر ۱ درثناچیزی بگو دد که داند که در دع همی گ ید 2 سفن ل‌نخو اهد ۳ د و ازدل نمی 3 بد و از بیم نیز مر ان بد بلکه بسخره همی 3 بد هیچ لذت نماندکه آن سبیپا بر خاست . اکنون چون سب این بدانستی علاج آسان بدانی ۳ جرد ۳1 اقا شش اول | نست که کمال خویش اعتماد نکنی ؛ وباید که اندیشه کنی که اگر ضفنت که دی همی گو بدجون عم 22 راست همی گو بدشادی و بد ین‌صفتما باید که ۳ ‌ و بدان خدای کهتر ۱۱ بن‌دادنه بقول‌او گهبقو داین‌زیادتو نقصان نشود ؛ و ی تنابر تو بتوانگری وخواجگی واسیاب دنیاهمی گوید این خود شادئی نیرزد وا گرارزدشادی بدان بود نه بمدح » بلکه عالم نیزا گرچه علم و ورع خویش داند بشادی نبردازد از ِم خانمت که آن معلوم نبست وتااین معلوم نشود همه ضایم بود » و کسی‌را که حای دورخ خواهد بود ج4 جای شادی ویر ؛ و آما اگر آن صفت داند 5 به در وی نست چون درع و ۳ م چون بدان شاد بود حماات باشد ومثل وی چذان بود که کسی دیا گویدکه این خواحه مردی عز بزست و همه اجماء وی عطرومشاك سرت و وی ذاند که نجاست و کبد وطحال است . وشاد ه هم ی بود بدین ِ_ ۰ این عبن جنون‌باشب ؛ و آما از هس دیگر : حاصل 1 ن دا وحشمت ددوستی ات علاح گفته شرف 3 اما اگر کسی ترا طلافت. گنن رنجورشدن وخشم گرفتن تا هه در بود : : چه‌اگروی ر‌ است‌همی کو بد فر شته است وا گر درو روع ‏ می‌گو بد و می‌داند که دروغ رب و بدشیطان ات واگرنمی که دروغ م و گوید خری دابلبی است» بدانکه خدای‌تعالی کسی و هسخم گردانید تاخری شود باشیطانی يافرشتة چراباید که تو رنجورشوی؟ پساگر و ات همی گوید رنجوربدان مان رات و کته اس هی مسان دینی أست نه ازسخن وی است وا گردنیایی است خود بنزديك اهل‌دین هذر بود نهعیب ؛ ودیگر علاح آن ِ د که اندیشه کنی که | نچه گفت ازسه حال خالی یواست کفت را مشفقت گفت آن گفت از وق هت سا یت واخت :۱ کر نت ثر اگو بد که اندر حامهٌ -و ماری است منت داری ؛ وعیب که اندر دین بود ازماربتر بود که از وی هاا* آخرت باشد » و | گر اندر نزديك پادشاهی همی روی ۳3 ۳ همی گو ید ای بلید جاعه بیشتر جامه پاك کن نگاه کنی جامه پرنجاست باشد واگرچنان پیش پادشاه شدیی‌اندرخطر ۱۲ ۱۳ ۵ 0 ض ۵ و ۵ ۵ ۵۵۵ ۵ 0 وا ۵ هب ۵ ۵ ۵ ۵ و ۵ ۵ ۵ ۵ 3 ۱ و 5 ۵ ۵ ۵ ۵ و و و با و اس ها ها ها و ها ما ما هد سا و و ۵ هن ۵ نا و با و هه با ها ۵ ۲ ۵ ۵ ون چا ما سم نب ابا ۵ و و وت سا نا ۵ و با ۱۲ ۵ ۵ ۱۵ بو تچ‎ ۱ مد به عقوبت بودیی آزان منت باید داشت که آزان خطررشتی ۱ واگ بقصد تعیت ٩!‏ تاو فایدة خویش بافتی چو ن راست گفت وتعنت وی حنایتی است که بردین خود کرد » پس چون ترا منفعت است‌وویرا مضرنست خشم‌آندر وتف تست 4 ها آ کر دردغ گفته باشد باید اندیشه کنی که | بن عیب باسنارعیب دیگر داری که وی هی نداند » س بثف؟ 913 مشغول‌شو که حق‌تعالی برده بر دیگر عیب توفر و گذاشت ووی‌حسنات خود بتو «دیه کر دو ا گر ثنا بود ؛ همحون کشتن توبودی چرا| بکشتن شادشویو بپدیه رنجورشوی؟ واين کسی کند کهاز کارها صورت‌بیند ن‌معنی وروح » وهر که عل‌دارد ازبی عفل بدین بیدا شود که او از کارها حفقیفت و روح بیند نه‌ظاهروصورت و اندر حمله 5 طمع ازخلق بریده نشود این بیماری ازدل بر نخیزد . دید کر دن در ات هر دان آندر هد ح و دم بدانکه مردمان اندر شنیدن مدح و دم خو بش برچهاردر جهاند : در سوه او ۱ غیر )خلق‌اند که بمدح‌شادشو ندو دشک رگو؛ رف ویمذمت خشم کار ند و بمکافات مشغول شوند»و این بدترین در جانست ؛ ۱ درچة دو ) 1 ن پارسایان بو رد که بمدح شادشو ند وبدم خشمگین شو ندو لیکن بمعاملت اظار: رکنند وهردو را بظاهر برابردارند و لیکن بدل یکی ر ۱ دوست دار ند و یکی را دشمن ؛ ۱ ۱ ۱ ۱ ۱ ۱ آدرسه سیم درجه‌هتقبانست که‌هردو رابرابردارندهم بدل وهم‌بز بانو ارم هش هیچ خشم اندر دل نگیر ندو مادح راقیو کین زیادت: که دل | بان نه بمد حالتفات آکند ونه‌بذم . واین درحه خر کت روهی ءابدان بندار ند که ب-هین رسیده‌اند و خطا کنند و نان آن بو د که ک دم گو ض نرديك وی ببشتر نشیند بردل و ی گر انتر از مادح نباشد » و 1 در کاری از وی معاو نت خواهدیروی‌دشو ار تر لبود ازمعاو نت‌مادخ» ۲ اگر بز بارت کم‌تر رسد طلب وشاضاء دل ویر | کمتر ازقاضای مادح لبود » و اک «ه‌برد اندوه بمر وی کهتر از ِ نبود که‌بمیرد وا ۳1 یه وبرا بر نحاندهه‌چنانر نجور شو د که‌مادحر | و اک مادح‌زلتی کند بردل .وی‌باید که شعت فر نشود و ان سخت‌دشواز بود » و بود که عاید خودرا عرور دود و کوید که حشم من باوی‌از آ نست که وی بدین ۷۳ هچب «ب« سس« س_«_«س _« «-«_«_«‌«-««ط«ف ال دا اد اسلا ۱ مذّمت که کرد عاصی است ‏ و این تسشن شیطان است کها ندرحال بسیار کس است که یت کنیا نیز مذمت همی کند» چ وا کر اهیت نباید در خویشتن ۱ که درحق دیگر ان ؛ که آن خشم نس است نه خشم دین وعابد که حاهل بودبچنین دفایق بیشتر رنج وی ضایع باشد . در سوه 4 ار 6 درحه‌صدشانست که مادح را دشمن کنو ند و 4 هندهر آدوست دارند که ازوی سه فایده گرفتند : یکی عیب خود را ازوی بشنبدند » دیگر ۱ آنکه وی حسنات خود بپدیه بایشان فرستاد ؛ وایشان را حریص کرد بر انکه طلب تا 0 از آن عیب واز ‏ نحه ماندآاست ۱ واندرخیرست که رسول - علیهااسلم گفت: «وای برروده‌داز وبر آأنکه نماز شب کید وبر آنکه صوف ِ بوشد » و آنکه درون وی از ونیا کسسته باشد ومدح را دشمن دارد ومذمت را دوست دارد »؛ این حجدرت ا کر درست استکاری‌صعب‌است 44 بحنین درحه رسیدن سخت متعذر ست‌بلکه بدرحهٌ دوم رسیدن که بظاهر فرق تب اگرچه بدل فرق کند - هم دشوار است ؛ که غالب آن بو د که کازی بفتدو یجانب مرید و مادح مبل کند و بمعاملت نیز» و رسد بدین‌درجه‌باز پسین الا کسی که‌وی‌چندان عداوت ورزیده بود بانفس خویش که‌مالیده شده باشد ۰ چون از کسی‌عیب وی شنود شاد شود دزیر کی وعقل آنکس اعتشاد کند جنانکه از دنپ عبب دشمن خویش بشنود که بدان شاد گردد و این نادر بود » بلکه تس 3 ی همه عمرخویش حپد کند ۳9 مادح و دم بنز ديلك وی بر ابر شوند هنوز بدین دشوار یه ویدانکه وحه خط ر اندرین آنست که چون فرق بدید ا یشان مدح و مذمت‌طلب‌مدح بر دل ع۱۱ ۱ ۳ دد وحبات م آن ساختن کند و باشد که بسادت‌زبا کردن گیرد وا گر بمعسیت بدان تواند رسید بکند ؛ واين که گفت؛رسول_علیه‌السلم- که : وای برروزه‌دار و نماز کن ازین گفته باشد که چون‌بیخ این ازدل کنده نشودزود بمعصیت افتد ؛ اماکاره بودن مذمت ودوست داشتن مدح را اندر نقس خویش‌حرام نیست چون بسادی ادا نکند ؛«وسخت وک بودکه ادا نکند ! که بیشتر معاصی خلق از ح<ب مدح وبفض دم است » همیشه اندیهشخلق باین مد است که هرچه کنندبرو وربا خلق کنند ۱ وچون این ءالب شد بکارها ادا کند که آن ناشایست بود» و گر نه دل خلق نگاه داشتن و بدان التفات ك دن - که نه برسییل زیا باشد - حر ام ارت , (۱) بشم - پادچة پشی . سه 9۷ات م تا و وا و و و سا و و و ما و وا و و و و و وا ۵ کم عم و مس چا و و ما سا مه و سجن و و و اب و و واه و با هو ان و و و و مر و و و ده و هس تن ۵ و مخ ان بو ام بآ هي ۵ 2 ۱۳ ازدر ولا ج ریا در ات و عیادست بدانکه ر تا گر دن بطاعتم‌ایحق تعالی از کبایر ست و بشر لك نز ديك است »و هیچ بیماری بردل پارسایان غالبتر ازین نیست که چون عبادتی کنند خواهندکه مردمان از آن‌خبر یایند و بر حمله ایشانر! بار سااعتقاد کنند " وچون متصودازعبادت اعتقادمر دمان بود خود عبادت نبود که برستیدن خلق بود» واگر آن نیز مقصود باشد با برستیدن حق تعالی » شر ك بود ودیگری را با حق تعالی‌شريك کرده باشد اندر عبادت خویش» دحق تعالی‌همی گوید «قمی کان بر جوا ل2اء ر به فاعمل‌عمالا صا لحاو لایشر لك بعبادة ر به) حداً - دهر که بدیدار حق تعالی‌امید دارد گواندر عبادت حق تعالی هیچ‌شر کت میفگن » . وخدای تعالی همی گوید : « وویل لامصلیی » الدیی هم عی صاو هم ساهون» الذین‌هم بر اون و یمنعون الماعون - دای بر کسانی که ایشان نماژ با شروت وریا کنند » . ویکی پرسید از رسول - علیهالسلم _ که رست‌گاری اندر یت گفت : اندر آ که طاعت خدای‌تعالی‌دار ی وریاء مر دمان‌نکنی .و گفت : « روزقيامت یکی را بیاورند و گویند چه طاعت داری ؛ گوید جان خود اندر راه حق تعالی فدا ۳ ده‌ام تا اندر غزامر| بکشتند ۱ ۳ بنددر دغ 3 بی بر ای آن کر دی زک فلان‌مرد مردانه است » بسگیرید ویر | و بدورخ بربد 4 دیگری را بیاورند و گویند <-4 طاعت داری ؟ و3 هرچه‌داشتم بصدفه بدادم 199 دروغ گویی برای آن بکردی تا گویند فلان‌مرد سخی‌است ) بگار بدویر [ بدو رخ بر ند ؛ دیگر ی‌را بباورند و گو ند جدطاعت داری ؛ گوید علم و قر آن بیاموختم ورنج بسیار بردم » گویند دروغ گویی برای آن آموختی تا گویند فلان مرد عالم است » _ ویرا و بدورخ برید » . ورسول_علیه السلم _ گفت : از امت خویش‌از هیچ جیز چنان نترسم که از شر رنه ۱ گفتندآن چیست یا رسو لاله ؛ گفت ربا . و گفت روز قيامت حق تعالی گو ید : با مر ائیان‌نز ديك ال سا قو بد که عبادت‌برای ایشان کر دید وحزاء خودطلب کنید و گفت:بحق‌تعالی ناه کنيم از با لحزن یعنی غاراندوه ‏ گنتند با رسواله عبالحزن‌چیست ؛گفت وادیی‌است اندر دورخ ساخته برای‌فراء مرایی و گفت جح ءز وحجل همی گوید :هر که ۱ 6۷۱۰2 عبادتی کردو دیگر یرابامن شر کت‌داد من ازشريكت بی‌نبازم حمله بدان همیاز دادم رسول ب صلی‌انهعلیه وسلم گفت : خدای نیذیرد کر داری که اندر وی (ا دره ریا بو د اف همی گریست ‏ عمر گفت‌چر اهمی گر ۳ ؛ گت ازرسول - صلی ۳ علبه و سلم : شنیدم کها زدله ریاش لك است ؛ و گفت : مر یی را روز قیامت تا و آواژ دهند : یا مرآیی‌بانابکار باغدار » کردارت ضایع شد ومزدت باطل‌شد ‏ برو ومزداً نکس‌طلب کن که کار برای‌وی کر ده . شد اد بن اوس گو بد که رسول - علیهالسلم - را دیدم که‌همی گر تحت نتم با ر‌ سول ان چر اهمی ۳3 ۳ ؟ گفت هه سم که‌امت‌هن شر ك آورند : نه آ نکه بت پر ستند راما و آفتاب لیکن‌عبادت برو وریا کنند ۱ و گفت‌اندرظلءرش ّ آنروزکه هیچ ظطل نباشد. جز آن مردی نخو اهد بو دن که بدست‌راست صدقه بداد وخواست که ازدست چب ,نپان‌دارد و گفت و جون حق تعالیزمین را ببأفر بد بلرزید 4 کوو‌را بیافر ید تاو یر | فرو فت» ملایکه گفتندهیچ‌چیز نبافر بدحق تعالی‌فو بتراژ کوهفشن آهن رابیافر یدنا کوه راییر ید گفتند آهن‌قویترست ۰ تش‌رابیافرید تا آهرا بگداخت ‌ پس‌آب‌را بیافر ید تا آتش‌را بکشت 4 بس بادر | بفرمود تا آب ر برحای بداشت 4 1 و ملانکه خلاف 1 دند و گفتند پیرسیم ازحق تعالی که‌چیست از آفر بده های‌تو 1 هیچ‌چیز از آن‌قو ۳ ۳ پیست» گفت آ دمیکه صدقه بدهدبدستر است کهدست‌چب ۳ ی‌جبر ندار ۵ هیچ آفر دده قّ بتر آزوی‌نیسته نیافر بده‌ام . ومعاد همی گو بد که‌رسول -علیه السلم- گفت که: حقعز ژجل‌هفت فرشته‌بیش از آفریدن آسمانها بیافریدپس از آن آسمانیا پیافریدوهریکی را کردهو کل‌بر ۳ ودر بانی آن آسمان بوی‌داد» چون‌فر شتگان‌زمین که کر دار خلق نویسندو آ نان‌حفظه " اندعمل‌بنده که از بامدادتاشب کر ده باشد رفع کنند تا آ سمان‌اول برند و برطاعت وی‌ثناه بسیار گو بندو چندان‌عبادت کر ده‌باشد که نوروی‌چون‌نور آفتاب بود » آن‌فرشته که مو کل بود نز اتیتان اول گویداین طاعت برید و بر روی وی باز زنید که‌من نگاهبان اهل عیبتم مراحق تعالی فرموده‌است که‌هر که غیبت کندمگذار کهعملو ی بر نو بگذر د» س‌عمل دیگر ی ر فم کنند که‌غیبت نکر ده‌باشدنا با سمان‌دوم آن‌فر رت ۳ بد ببرید وبر روی وی‌باز زنید که این بر آی‌دنبا ۳ ده است‌واندر محالس (۱) شرنك ما نباز )۲( یمنی تابر جای خود سته و مندمدشد ۳( تگاهبانان ۱ تا ۵۷ ها ها ها و و و و ۵ ۱ اس سم مد ها هو و و و و و ۵ 8 او او سس و و وخ و اجه و اس و مب وا ما با اه نم مس اه و ور هه و ماخ و و و و وا او ی ما یی همم ض ام عقوم مق مس تک مه خططم و تکام تام سوم هت برمردمان فخر کرده ات وخ اف فرح ان که‌عمل‌وی‌را منم کنم؟ بس‌عمل دیگری‌رفم ۱ کنند که ندروی‌صدقه باشد وروزهو نماز» وحفظه ۶ب بمانده باشنداز نوروی » و ۳ ن بایان سیومرسدان فرشته ید کمن مو کلم‌بر » که من عمل‌متکه رانر | منع ووی برمردمانتکیر کر دی‌بس‌عمل‌دیگر عرفم کنند تاباسمان چپارم» آن فر ۳ بدا که‌من‌مو کلعجبمو عمل‌دی‌بی‌عجب نبودی» نگذار که‌عملو ی‌ادمن در گذر د» پس‌عمل دیگر ی ر فم کنند و آنعمل چونعءر وسی بو د که بشوهر تسلیم خو اهند کرد ۱ زایتما پنجم بر ند آن‌فرشته گوید که آ ن‌عمل‌برروی‌وی باززنیده بر گر دن وی‌نهید که من‌موکل ‏ حسدم‌هر ٩4در‏ عامو عمل ,در تَ ی‌رسبدی‌اور احسد کر دی» پس عمل د ت9۳ یر فع‌کنند ۱ وهیج منع و و باسمان‌ششم , ان ه رنه و بد ک۸ا: ن عمل‌سر بدو برروی وی بازز ثبد کهوی‌بر هیهکس 1 ونر ۱ بالابیر ز نع< جی‌رسیدیرحمت نکر دی بلکه‌شادی کردی» دمن ور 3 رحمت‌ام هر ۱ قرمو ده‌اند تا عمل ۳۹ منم کنم 4 وی ی ر فع کنند که نوروی چون نور فتاب بود وبا نك آن در آسما نبا افتاده باشد و هیحکس منم نتواند کرد » چون‌بآًسمان هفتم رسد آن‌فرشته‌گوید این عمل بر روی وی باز زنیدکه وی بدین‌عمل خدایر| تخواست بلکه‌مقصود وی حشمت بودنزديك علما » و نام وبانك بود اندرشرها ؛ وهرچه چنین بود ریا باشد وخدای تعالی عمل مرایی نیذیرد » پس‌عمل ‏ دیگری 9 واز آسمان هم م بر گذرانند واندر وی هم4 4 خلق ب؟ و بود و ذکر و تسبیح‌ژهمه و رشتگان اسان ک اهی دهند که اینعملبا کت و باخلاص اشت بحق ۱ تعال ی گوید شمانگاه بان عملید و من: دل » دکاین عمل نهبرای م ن کرده است واندر دل ثت دیگر داشت . لعنت من ۰ که خدا: م بروی باد » فرشتگان همه لعت . ۳ 0 و لعنت نو ولعنت ما بروی باد؛ و ۱ آسمانهاگویند لعنت ما بروی بد‌هفت ۱ آسمان وهرچه اندرهفت آسمان است بروی لعنت‌کنند . وامثال این اندر ربا سیار سر ۱ مشفه است ۲ 7 ۱ آبار ؛ عمر- رضی هه مردی‌را دید سردرییش ش آأفکنده رد ۷۳9 باژ سااه گفت ای خداو گر دن کذ راست از ك . که خشو ع ندر دل بود نهآ ندر گر دن. او امامه گر ست آندرسدود گفت‌چو ن نو که که بو ودی کر 0 9۷۲ ت‌ ۳ درد که در مسحد هی .| د کن‌سو ۳ اندر منجد همی‌کنی اندرخانه کردی ۷ علی - رضی - عنه 3 "۳ وان دو نشانست : چون تما ,ود کاهل بود رد چون مردمان را بیئد بنشاط بود ؛ وجون بروی ثنا گویند اندر عمل افزاید و چون ههد کمق. کناا ۱ ۷ افیف ۵سیب را گفت : 73 که مالسی بدهد برای مزد حق تعا ی و بسرای تناه خلق چه گوبی + گفت‌همی خواهد که حق تعالی ویرا دشمن گیرد ؛ گفت ت نه , گفت : پس چون کاری کند جز برای حق تعالی نبایدکرد . عمر- رضی‌العنه یکی رابدره بزد » پسگفت بیا وقصاصکن ومرا باززن » گفت بتو وبخدای بخشیدم ,گفت بکاری نیاید ؛ با بمن بخش تاحق آن بشناسم با بخدای بخش بی و فضیل گوید وفتی بدانجه همی کردند رباهمی ی کنند ریامی کنند ۱ قتاده گوید چون بنده ریا کندخدای تعالی کو ید بنگر بد که بندهُ من مر | چگو نه استپزا هی نف ربدا کر دن کاردا که بدان دبا۲ کردند وا کنون بدانچه نه بدانکه حفیقت ریا ۱ ۷ بود که خویشتن بمارسابی فر | مردمان نماد باخویشتن بمز ديك خلق آراسته کند و اندردل مردمان قبول گبرد خ ویرا جر هت دار ند وتعظیم کنند و بوی بجشم نیکونگرنده واین بدان‌بود که چیزی که دلیل پارسایی دبزد کی ات [ندر ددن برایشان عرصه می کند همی فر انم‌اید ۰ واین مج سس انیت وس صورت تن‌است جنانکه روی‌زرد کند تایندارند که‌بشب تسد ۰خویشتن اول نزارهمی کند ۳ پندار ند که‌مجاهدتیعظیم کند 0و روی گر فته داردتایندار ند که ازاندوه دبن چنانست » وموی بشانه تن تایندار ند که خود فراغت ان ندارد » واز خود با دنباورد و سخن | هسته گوید ۳ بندارند که اندر دل وی وفار دین ات۸ ولب هو آسیشه اف ۳ بندارند که‌روزه دارد وجون این سیمب بندارمردمان کنند نفس را اندر اظ پاراین‌شر بو لذت‌بود» وبدین گفت عییی 8 ۰ : «چون ؟سی روزه‌تار دیاید که موی بشانه کند وسرمه اندر چشم کشد ولتت ۳ لوده کناقبا ات نداند که روزه دارست *؛ چثئسی ‏ ریا باشد بحامه چنانکه صوف بوشد » و حامهُ درشت و کوناه وشوخکینو دو) دریده دارد تا بندار ند که زاهدت ) وحامه کبود وسحاده دمرقع صوفیان ,. (۱) لبی که از تشنگی کم خون وخشکیده باشد . ت۵۷ ج و ات و ۵ ۵ ۵ ۵ ۵ ۵ ۵ 5 ۵ ۵ ۵ ۵ ۵ ۵ ۵ با ۵ ۵ ۵ کت با ام اب اب با و ۵ با ال و ۸ و ۵ 8 8 و لا و و و و و چا ما و ما اس ها ها و وا او و وا ام وا دا لا ام ما چاه اش و او ها ها ار و ها و و و و و ماو و و و و و و مب و و و لب نا و ام سا بان و و و و وا و داد و ۵ ۵ ۳ بندار ند که صوی و باز ا ارمء: ی صوفیان 1 وی چیزی نباشد ۱ ویاازارسر دستاراندر 1 د‌ آوجو ر ب‌ادیم | 9 د تایندار ند که ندر طپارت محتاط استو ناماد ۳۳ در اعم(۳) و طیلسان"* دار دنایندار ند که دانمندست‌ونباشد ومرایبان اندرحامه دو گروه باشند : گروهی که #بول نزديك عامیان حویند و همیشه حامه دریده وکنه بوشند فا کر کت ایشائر | الزام کند 1 حامه نوزی ِ" وخز که حاال بود اندر پوشند ازجان کند نشان سخت تر آید اکه‌آنگاه مردمان گو بند از زاهدی بشیمان شد) و گر وهی که قبول‌هم نزديك عوام جویندوهم نزديك سلطان وغیر ایشان » کسی کهازین طقه باشد | 1 حامه کنه پوشد اندرچشم سلطان حق‌نماید » وا گرتجمل کند اندر چشمعو ام حقیر نماید» س‌حپد کندتاصو ها بار یگ و فو طهاء ۲ آبتقش بدست آو ر دچنانکه ر نك‌حامه اهل‌صللاح بودتا عوام تقانانگ ند و قیمت‌حامه بشیمت‌حامه تو انگر ان‌باشد تا سلطانان بحقار ت‌نشگر ند » و | ۳1 یکی را آزین‌قو م گو بند ک4حامه‌خز وبانوزیا ندر بو شش اگرچهبقیمت که‌تر ازفوطهٌ وی‌باشد » برابرسختی جان کندن‌بودبروی :و درجماهجامة که‌اندر بوشد که مردمان‌بندار ند کهو ی‌پشیمان‌شدازز اهدی» طاقت آن ندار درو آنا بله چون‌آندرخویشتن‌همی بند که حامه ک4حلال باشد ؛ واهل‌دین آن داشته‌اند اندر نتواند بوشیداین مقدار نداند که بدین خلق‌راهمی برستد و باشد که‌داندو لیکن بالك ندارد! جنس ریا بگفتار بود» چنا: که لب‌همی حنماند تایندار ند که از د؟ رهیچ‌نمیاًساید سیم و باشد که وید کر همی کند؛ ۳9 اگر خواهد که تدل کرت و ارت تحجنماند نتواندترسد که مردمان ندانند که‌وی ذکرهمی کند؛ و چنانکه خلسرت کنف در هر دمان واندرخلوت مثل آن‌همی کند؛ باطامات: عبارات‌صو قبان باد 0 د وهمی گو بدا بندار ند که عم تصو ف نيك داند؛ یاهرزمان سرفرو برد و بجنباند تایندارند که اندر وجدست؛ باباد سرد" "همی کشد یااندوه همی‌فر انماید سیب فلت مردمان ازمسلمانی؛ بااخبار وحکایات یاد گیرد وهمی گوید تا گو بند که علم‌ویبسیارست وپیرانرا بسیار دیده‌است وسفر بسیار کر و جنس ریابود 1 ید نماز نیکوتر کند وسرآندرپیش[ افکند پار) وأندر ر کوع و سجود ؛ سیح<ود ید شتر مقام کند و اندر هرسوی نشگرد و صدقه انذر (۱) عبا بر سر کند ۰ (۲) جورابت چر می ۳(۰) نوعی امه «شمین کرانمها ۰ (۶) نوعی لباس مانند شنل و اباس رسمی‌قاضیان 2 پارچة نازك کتانی. )2 جامپایر اه راه که ازهند میا وردزد ۰( ۷) [هسرد. 09۵۷۵ مایا پر ما رپیاه ها و اد رت ره مه ی ی یت ی ی ی و ی ی ی ری ی ی و یر ی ی 7 ی مک بیش‌مردمان دود وامءال این وچون فرارود هسته رود وس اندر بیش افکند ۲ وا گر تا رود بشتاب رود وازهرسو نگرد وچون کسی ازدور آید رک شود ؛ جنس آنکه فر انماید که ویر هر دد سبارست وشاگرد سار دارد و تب پنجم وامیران سلام وی همی ]یش وبوی تبرك همی تن ومشایخ ویرا حر ۱ همی , دار ند وبوی ی ۱ و باشد که این معانی برز بان ظاهر ک؟: ندتلچون با اس ی خصو مت کند گوه بد نو كِ ومر بدت کت 9 کت کرت ومن 0 دار دیده‌ام وچندین سال‌اندر پیش فلان ببربودهام وتو کر اد رده وامثال این ؛ و باین سیب رنجها برخویشتن نهد و اندرشرب! "وا ان هه اسنات بود: که راهب باش که خوشتن را با مقدار نخودی آورده باشد ازطعام و شر ب‌آنکه مردمان همی‌دانند وثناء وی همی گویند. وجمله این حرام است چون بءبادات بودو برای اظپار پارسایی‌بو د. که بارسایی برای حق‌تعالی»باید که باشده اما اگر قبول وجاه جوید بچیزی که نه عبادت بود روا باشد,چه‌هر که‌بیرون شود وحامه نیکوتردر بوشدو آراسته تر بود این میاح است‌بلکه سنت‌است ؛ که بدین حمال ومر وت خویش اظهار کند نه‌بارساگی» بلکه اگر فضل‌خویش اظار کند بعلم لغت‌و نحو وحساب وطب وچیزی که‌نه علم‌دین بود و نهبرای طاعت بود این ریا ماح بوده چه ریا طلب حاه است ت و گفتيم که طلب‌حاه چون ازحد بنشودمباح. بوده امانه بطاعت وعبادت ورسوللیها للم بشروز بیردن خواست شدن که اصحاب گرد مده بودنداندر ۳ ۹ نگرست وعمامه وموی راست بکرد عا عایشه گفت بارسو لاد این چنان‌همی گفت آر ی خدای تعالی‌دوست دارد بندء‌خودر اکه‌چون برادران خویش را خواهد دید ؛ رای‌ایشان‌تجمل کندوخویشتن ۰ را بباراید؛ وچون‌این فعل از رسول علیه السلم - بودهم اصل دین باشد که وی ماو بود بدا که خود 1 اندر دل دچشم ات دارد 2 میل زیادت کنند واقتدا بوی دار ندب لیکن ۱ اگر کر شب یز بر ای حمل کند باشد 9 بو د؛ 9 ی ازفوا دد اه ان پاشد که چون خویشتن بشولیده دارد د ومروت نگاه ندارد غنبت کنند دنفرت گر ۳ ازوی ووی ت 9 بوده باشد , اما ریا جون بعبادت بود<ر 1 باشد ب سم .یکی نکه و ۳ 1 (۲)شرب‌در | پنجا دمعد ی‌افت آ و رده شده و لی‌در کد شت لت یافت اشد . محتمل استر بارا چون ی ۱ تصور کرده رای ربا کادری شرت ر | ازشر ب دور استماره کر ده باشد. . معنی دیگری که در کتب لت ۱ باشرب مناسب بنظار هیر سك درو غ 9 ۰ (۱) شور ۵ . ۵ سب سس ۱ دا ۲ ۲ ِِ کر ده باشد که فرامردمان همی تقاین که ای است اندرین عبادت وچون دل وی بخلق ۱ د‌ مفلس بود 2 مخلص نست » 2 اک مر دمان بدانند که بر ای ابشان همی 9 ویرا دشمن ۳1 ند وقیو لنکننداد گر آنکه نماز وروزه وعبادت حنق‌راست ءزوجل» چون برای مخلوق کند استپزاء کرده باشد و بنده عاجز و ضعیف را مقصود داشته باشد اندر کاری که مقصو دآن حق‌تعالی باشد» ومثل‌وی چو ن کسی بو د که اندر پیش‌ملکی بر باایستد اندر صورت خدمت و غرض‌وی آن بود که اندر علامی با اندر ی نگر د»وفر املك همی‌نماید که بخدمت‌ایستاده است ومقصود چیز عدیگر این استخفاف و استپزاء بود بملك چه غرض دیگری بنزديك وی مممتر شده است از خدمت مك ؛ همجنین هر که نماز برياکند ؛ بحقیقتر کوع وسجود برای‌دیگری همی کند ۱ واگر سجود تعظیم آدمی«قصود بودی شر ک ظاهر بودی» ولیکن نعظیم آدمی ۳ آن وحه است که قبول وی مقصود شده است تا بدانکه خدای تعالی را سجود همی کند قبول وی نیز حاصل همی کند » بدین سب این ربا شراه خن ٩‏ است نه حلی ِ بیدا کردن در چات روا بدا نکه درحات ریا متفاو تست و ب«ضی عظیم تر ست وتفاوت آن از سه اصل حبرد : اصل آنکه قصد ریا بی‌قصد توب باشد » چنانکه نماژ کند و روزه دارد واگر اول نا بودی نکردی» و این سخت عظیم بود و عقاب این بزر ک باشد ؛ اما اگر قصد تواب دارد نیز ولیکن اگرتنپا بودی نکردی این نیز بدرحه اول نزديك‌بود داین قصد ضعیف ویر | از خشم‌حق تعالی بیروف نباورد ؛ اما ا کر قصدئواب غالب‌بود وا گرتنپابودی بکردی ولیکن چون کسی‌همی‌بیند اندر نشاط بیفزاید وبروی آساثتر بود » چنین امیددار یم که عبادت بدین باطل نشود وئواب حبطه نشود » اما بدان قدر که شرب ریا بوده ات ویر عقوبت کنند با بدان قدر از ثو اب وی کیت تفه اما ك هردو قصد برابر بود چنانکه یکی غالبتر نباشد این شر ک بوده و ظاهر اخباز (۱)بنان . (و) آشتکادا -۵۷۷- آنست که ازین بسلامت وسر بسر نجپد بلکه معاقب باشد . اصل تفاوت آنچه ریا بوی کنند و آن‌طاعت اش 1 ۳ سه درحه است : دوم درجاولرباباشد باصل ایماث .و این ایمان منافق بود» و کاروی صعیتر بود از کافر » که دی نیز بباطن کافرست و بظاهر ۳ همی کند » وچنین اندر ابتداء اسلام بسیار بوده‌اند وا کنون کمتر باشد » اما اباحتیان و کسانی که ماحد شده‌اند و بشریبعت و آخرت ایمان ندارند و بظاهر خلاف آن همی نمایند از حمله‌این منافقان باشند که جاوید بدوزخ باشند . ۱ درسوه دو ریا بود باصل عبادات : چون که نماز کید بی طهارت بش مردمان و باروزه‌دارد وا گر تنپابودی‌نکردی»و این نیز عظیم است و لیکن ی باصل‌ایمان. و برحمله چون‌منزات نزديك خاق‌دوستر میدار داز آنکه‌بنز ديك حق‌تعالی ایمان وی ضعیف‌بود » | گرچه کافر نیست‌ولیکن اندر وقت مرک اندرخطر کفر باشد ا گر نه توبه کند . درجه سوم آانکه ربا باصل ایمان و فرابض نکند ولیک-ن 0 چنانکه نماز شب کند وصدفه دهد و بحماعت شود وروز عرفه و عاشورا و دوشنبه و ینجشنبه‌روزه داردبر ای آنکه تاویر آمذمت تن باب وی‌ثنا گویند ۱ و باشد که گوید همان انگارم که نکردم که این برمن واحب نبود | کنون توابی نمی بیوسم 9 باید که عقابی نباشد » نه‌چنین استکه‌این‌عبادنپا برای حق تعالی است وخلق را در آن نصیبی نیست و -چون بر ای خلق کندخلق‌را قرافیشن داشته باشد آندر چیزی که آن حز حق تعالی رانیست » واین استیزا بودوسبب عقاب باشد | گرچه بدان صعبی نباشد که اندر فر ایض بود و نزديك باشدبدین آن‌ریاکه تستتیا کید که صفات‌عبادات‌بو د:چنانکه چون کب نوا سند ر کوع‌وسجودنیکوتر کند والتفات نکند بپیچ‌چیز وقراءت‌زیادت بکشد وطلب جماعت کندوتنها نکند وصف بیشین گیر دواندر ز کوة از آن‌دهد که بپتر باشد ۳۳ , )۳( واندرروزه زبان‌نگاه‌دارد 2 بخلوت شید 1 (۱) بیوسیدن : توقم‌داشتن - چشم داشتن ۰ (۲) مقصود آنست که زکوة را از جنسهای خوب دادن وزبان را در روزه نگاه داشتن اذ بیم مذمت خلق وریا کند نه برای خدا , س9۷۸- ار فا اصل سو ) ومعصیتی رسد » جنانکه امانت و تثویو حذر ازشیپات از خود فرانساید تفاوت مقصود مرایی بو د » کهلاید مرایی‌را عرضی باشد از ریا وان بر سه درحه است . درسوه اول انکه معصود وی جاهی باشد تا از ان بفسقی تا ولات اوقاف وقضا ووصایا و ودیعت واسانت ومال بتیم فراوی دهند تا اندرات خیانت ند » یبا مال فراوی دهند تا بز کوةو صدفه دهد و بستحق رساند یا در راه حج بر درویشان نفقه کند یا اندر خانقاه صوفیان خرج کند با بر مسجدورباط وعمارت آن صرف کند وبا مجاس کند و خود را ببارسایی فرا نماید و چشم برزنی اف‌کنده ب‌اشد که خو اهد 4-5 آن زن اندر وی رغعت کند با بفساد باوی‌ششننید ۳ بای تیه مقصو د وی‌آن باشد که اندرزنی باامردی‌نگرد وامثال‌این‌صعبترین مقصودها بود : که عبادت حق را راهی ساخته تابدان بمعصیت وی رسد ؛ دهمحنین باشد 45 کسی بمالی با بزنی ویرا تپمت کند » مال بصدقه بدهد ویر هیز فر انماید 1 تهمت‌راازخویش نکن تا گو ند دنم که‌مال‌خو شش بدهدمال‌دیگر ان‌جون بحلال‌دارد. در جه دوم | نکه غرض وی هباحی بود ؛ چون مدک ۲ وه خویشتن را بارسا نماید تا ویرا چیزی دهند یا زنی اندرنکاح وی رغبت کند ؛ واين نیزاندر سخط حق تعالی ات چه کار وی بدان صعبی نت که آن پیشین بود » چه این نبزطاءت‌حق‌تعالی را راهی ساخت بمتاعدنیا » وطاعت‌راه شرب بحضرت حق تعالی و یافت سعادت خر ت‌ بود » چون رأه دنیا ساخت خیانت وی بزرگ باشد . در سوه سوم ن که‌چیزی‌طلب نم ی کند ولیکن حذرهمیکند که وی رآبچشم‌حرمت ی ندچنانکهزاهدا نر اوصالحانر انگر ند:چنانکه زودرودوچون کسی ر ایند ] هسته رودو سر آندر بیش اف‌کند و شیخو ار ر فتن گبر دیا كت ند که وی ازاهل غفلت است و بندار ند که‌وی‌نیز اندرمیان کاردین است)؛ وباخواهد که بخندد فرو گیرد تانکو تن هزل بروی‌غالبست؛با باد سردی‌بکشدورنجی فر انمابدیابارء‌سرا ندرییش کشده استغفار کند و گو تقاسهات ار ازین غغلت دی مار اچه‌حای‌غفلت با نکه مارا فرا بیش‌است! وحق تعالی از دل وی داند که | گرتنها بودی آن تاسف و آن استغفار نبودی ؛ ویا اندر پیش وی‌کسی غیبت کند گوید : مردم را اژین مپم‌تر کارهست » بغیبت و عیب خود مشغول (۱) مقصبود مجلس موعظه ومجالس ديني است ۰ (۲) واعظ . ۳ رکن‌سوم شدلی اولیتره تا گویند که وی عییت نمی کند ۳۳۷ 3 هحمی 19 0۳3 ۳ از 0ص صصپصپصپ۰پ۰۰پپ هس ترأویح یا تمازشب با روز بنجشدیه و دوشنبه روزه همی دار ند واگروی ندارد کاهلش سمر ند اژ بیم این موافقت ند ؛ وبا اندر عر فه 2 عاشورا روزه ندارد و شمه قود ات نجورد ئ بندار ند 45 روره دازشت 9 با کین کون طعام خور گوید مر ا عذری استات یعنی روزه دارم وندارد و بدین دویلیدی جمع کند: یکی فاق که خود روزه ندارد ر‌ دیگر | که فرانماید که هن 0 هی نگویم که روره دارم وعیادت خویش‌همی بو شم که‌همی ک یم که‌عذر ی‌هطلاست نمی گو یم گ۵ر ور هداز همی جو اهد که‌خو تن مخاص نماد » و باشد که آب بخورد وصبرش نود وعذری گز: ن گیرد که : دوش ریجور بودم و امرورز روزه نتوانستم داشتن وبا فلان؟ س مرا روره بگشاد ؛ و باشد که اندر وفّت نگ بدکه | نگاه بدانند که رباست » ساعتی صبر کند و آنگاه سخنی از حتایی دیگر فراز ورد و گوید این دل مادرسخت‌ضعیف باشد و رندارد که اگرفرزند وی‌روزه‌دارد هلالك شود » یعنی که برای دل مادر روزه نمی دارم ؛ وبا گوید چون مردم روزه همی دارد بشثب زود خواب نمی گنرد واحیاء شب نمیتوانند کرد » و امثال این شیطان بر زبان راندن گیرد » چون پلیدی این ریا درباطن باشد و قراء مسکین ازین غافل ؛ که نداند که اصل دییخ‌خویش هه ار وعبادت بربا همی دهد ؛ این خود یل انجت که از ریا بعضی هست که از آواژ رفتن مورجه بوشیده‌تر است که ربر کال وعلما 2 ندر یافتن آن عاحز 0 زا | نگاه بعابدان ابله جه رسد ؟ ! بیدا کر ون دیأبی که از رفتن دو و 42 دور سیلهفر هدب بدانکه ریا بمضی ظاهرترست چنانکه کسی اندرمیان مردمان نهاز شب کند و اگرتنپا باشدنکند » ویوشیده‌ترازین 0 هرشب عادت دارد نماز کردنولکن چون کسی حاضر بود بنشاط تر باشد وسبکتربود ببروی ؛ و این نیز هم ظاهرست و دیب التمل " نیس ت که ا نتوان شناخت بلکه ازین بوشیده تر باشد جنانکه اندر نشاط نیفزاید و سبکتر نشود و چنان بود که هرشبی نماز کند و در حال هیچ علامت ظاهر نباشد ولیکن ریا اندرمیان دل بود چون آتشی اندر آهن ۱ دلیکن اثراین اندر (۱) جنبش مورچه . -#0- ۴ قت‌آن تین | رن کا چون مردمان بدانند که وی بدین صفت است شاد شود و اندر خویشتن و گشاد کی بیند ؛ واین‌شادی و کشاد گی‌دلیل | نست که ریا اندر باطن‌بو شیده است وا ۳ این شادی را بانکار و کر اهبت متقابله نکند بیم بود که این رگ بوشیده برخویهتن فرا جنبد وتقاضاه ریاه خفی کندتا سببی فرا سازد که مردمان | گاه‌شوند » و اگر صریح بتگوید تعریضی بگوید و اگر ی ۱ نگوید بشمایل فرا نماید و خویشتن شکسته و فروشده دارد تا بدانند که شب بیدار بوده است ؛ و باشد که‌ازین پوشیده‌تر بود و جنان باشد که شاد نشود باطلاع خلق ,و بروی نشاط زیادت نگرددکه خلق حاضر بود اما ریا ازباطن خالی نباشد و این چنان بود که کسی‌فرا وی بر سد و ابتدا بسلام نکند اندر باطن‌خود تعجبی ببند ؛ و اور یه حرمت وی فرو نهد بابنشاط بحاجت اوقیام‌نکند واندر خرید وفروخت باوی هیچ 1 یا دیرا جای‌نیکوتر مسلم نداردکه بنشیند » اندرباطن‌خود تعجبی بیند و انکاری» که ۳ آن عبادت بوشیده نکر دی این تعجب‌نبودی ؛ و ۳۹ بی‌نفس‌وی بز آن‌عیادت بوشیده تقاضاء خدمت‌همی ن . واندر حمله چون نابو دن‌آن عبادت و بو دن‌آن نز دیک دی برابر نبودهنوز باطن‌وی ازریاء خفی‌خالی نسست » چهاگروی هزار دینار فرا کسی‌دهد تاجیزی که‌صدهز اردیار ارزد ازوی‌ستاند هیچ‌منت بر ۳ ننبد وهیچ حرمت‌نبیوسد و کردوناکردوی اندردل وی‌برابر بوداندر حق‌مردمان چونخدایر | تعالی عبادت کند تابه سعادت ابدی اندر رسد اندر مقابلهٌآن چرا باید که از کسی‌حرمتی چشم دارد * س‌ریاه خفی‌ترین‌آین اسشت:: علی -ر ضی‌الله‌عذه 5 همی گو ید که رو زقيامت‌همی گو رد که : نهکالا را بر شما ارزانتر فر وختند ؟ نهاندرحاحتهاء شما قیام کردند ؛ نه ابتدا برشما سلام کر دند ؟ یعنی ۱ بنرمهحز اءعمل‌خو دست که بازستبد و خالص بن‌گذاشتید » و بکیاز کسانی که‌بگر خته است و بعبادت مشفول شده‌همی‌کوید ما ازفتنه بگريختيم و بیم آ نست که فتنه اندرین کار بماراه بابد که چون کسی‌راهمی‌بينيم خواهیم که ماراحرمت دارد وحق‌ما بجوید 2 بد ین‌سبب‌است که مخلصان‌حرد گر ده‌اند تاعبادت خویش‌چنان رنهان دارند کهفو احش ومعاصی » چه بشناخته‌اند که‌جز خالص نخواهد پذیرفت اندرقيامت » ومثل ایشان‌چون -۵6۸۱- تلکسا است که بحج شود وداند که اندر بادیه حززر خالص فرانستاند 7 نیم حان‌بود» زرخالص مغر بی بدست‌مباآورد وهرچه غش دارد هه ی اندازد و روز حاحت ران‌گاه می‌دارد وهیج روز نخواهدبود که‌خلق درمانده‌تر خواهدبود از روز قیامت هر که‌امروز عمل‌خالص بدست‌نباورد اندران روز ضایع ماند و عیکس وبرا دست نگیر د »وتافر ق‌همی کند که ع‌ادت‌وی ستوری بیند یا مردی ؛ ازریاخالی نیست - رسول ی اندر عبارت حق‌تعالی شر #افکند وهمبازی » چون بعلم خدای‌تعالی کفایت نکند علم دیکریعیادت وی‌اندر اثر کند : _فصل. [ چه وفت شادی ازاطلا 2 مر دمان بر هبادت‌ر و است | بدانکه‌هر که‌بدان شادباشد که مردمان‌را برعبادت وی‌اطلاع افتد از ریا خالی علیها(سلم ید می‌گوید : *اندك‌ترین ۳ بوشیده رین ربا شر #است 3 0 نیست » مگرشادی که بحق‌بود و آن ازچپار وحه است ۰ وجه‌اول | نکه شاداز ن‌شود که وی‌قصد کرد و ۳9 حق تعالی بی‌قصد وی‌اظپار کر د» ومعصیت و تقصبر که گر ده‌باشد حق تعالی اظی‌ار نکر ده بداند که با وی لطف‌میرود و فصل ؟ که‌هر چه ور ارت پوشیده همی دارد و هرچه کشت اظپار همی کند » شاد بفضل و لطف حق تعالی باشد نه ناو قبول مردمان » چنانکه گفت : « قل بفضل الله و برحمه فبذ لك فلیفر حوا» : ۱ و جه‌دو؟ آ نکه‌شادشود و ون زشتیپا برهن بوشیده کر د دردنبا دلیل آنست که‌اندر آخرت نیز بپوشاند ؛ که حق‌تعالی کریمتر از آ نست که‌گناهی بربنده بیوشاند درین‌جپان آ نگاه در آن جپان رسوا گرداند . ۳ بچه‌سیم آ نک‌شادشو داز آ نکه‌داند چون‌بدیدند بوی‌اقتدا کنند و ایشان‌نیز به سعادت ابدر سند تا اور آهم و اب‌سر بنوسند که‌قصد بنپان‌داشتن کر د دهم و آب‌علاثیت که‌بی‌خواست وی ظاهر شد . ۱ وجه‌چپارع1 نکه‌شادبود بدا رکه[ نت بروی‌تذا گوید واندرویاءتقاد نو گنف وی بقیه ناو اعتقادمطیمحق‌تعالی باشده و بطاعت حق تعالی شاد بودنه بجاه‌خویش نزديك‌وی » ونشان این ان د که گ برطاعت‌د گر ی اطلاع آفتدهمچنین‌شاد شود . -۵۸1- ۱ او و ما و و و بر و و ۵ ۵ ۵ ۵ و 5 کب اب اب با اب اه با ۵ او ان ۵ ۵ هه ۵ ما و وج و هن ۵ و ها و و و و و ۵ ها و و و و و و چا و و و وا با و و و ۵ و و ۵ وا ۵ ۵ و او سم چا ی ای نا 0 بیدا ۳ دنر زا ی که عمل را باطل کند بدانکه خطرریا اندراول‌عبادت بود یایش از فراغ با اندر میا عبادت : آنکه اندر اول عبادت بود آن‌عبادتر | باطل کند,چه‌اخلاص| ندر نیت‌شر طاست‌اخلاص بدین باطل‌شوده اما | گرربانه اندر اصل عبادت بود» چنا نکه‌مپادر ت کنداندرنماز اندر اول وقت سیب‌ریا وا گرتنپابودیاندراصل‌نمازقصیر نکر دی تواب‌اول وقت باطل شود اما اصل نماز باید که باطل نشو دودرست بود؛ که نیت‌وی| ندر اصل نماز بسیب‌دیانت محص است» همجنانکه کسی اندرسر ایغصب نماز کند فریضه گزارده آ ید. اگرچه‌عاصیاست‌لیکن عاصی‌بنفس نما نیست ؛ اینجا نیزمراگی بنفس نمازنیست بلکه بوقتست ‏ واماا گر نماز باخلاص مامت گنت پس‌خاطر ریا اندر آید واظپار گدد نماز گذشته باطل نشودو لیسکن بدین معاقب بود. روایت کرده‌اند که: یکی گفت دوش القبره برخواندهام ال مسعود رضی‌الاعنهگفت نصیب وی ازعبادت این‌بود؛ یعنی این اظپار که کرد. ویکی‌فرارسول -علیهالسام- گفت:ر وزه‌بیوسته‌دارم» گفت‌بر وزهو نه‌بروزه او گنته‌اند معنی آنست که‌چون بگفت عبادت‌باطل‌شد»وظاهر نزديك‌ما | نست که‌رسول-صلی‌اله‌علیه وسلم-وا بن‌مسعود از آن گنتهاند که بدین بدا نستهاند که ا ندروت عیادت ازریا خالی نبوده است؛اماچون خالی بود بعیدبود عبادتی که ف تن وتمام شدیس ازان باطل شود! و نیزاندرمعنی این حجدیتث گفتها ند اران کت که اندر روزره سوسته ی امد اتف اما آ نجه اندر میان عبادت اندر آید | کر ال ثبت عبادت را معدوم کند نماژ باطل‌شود » چنانکه نظاره فرا رسد ویاچیزیگم کرده باشد بایادش آید و اگرمردمان نبودندی نماز ببریدی» آزشرم نماز بکرد » این نماز باطل بود که نیت عبادت هزیمت کرد" و این ایستادن برای‌مردمانست اما اگراصل نیت برجای باشد لیکن از نظر مردمان نشاطی بدید أ بدو نماز یو ِ دن گیر د» نزديگ ما نست که‌نماز باطل‌نشود اگرچه بدین ریاعاصی است» اماا گر کسی‌عبادتویرابیند روی شاد شود بدان»حارث «حاسبی گو ید خلافست که نمازوی‌باطل شودیانه؛ واو میگو بد من‌متوقف بودم‌ددین واکنون غعالب ظن‌من آ نست که باطل شود» بس گفتا گر کسی کوید که مردی ازرسول (۱) از بین‌دفت - باطل‌شد. ۳ -صای اله علیه و سلم- برسید که من عمل بنپان دارم و لیکن چون‌بیدا ۳ دد شادشوم رسول -علیهالسلم- کفت تر ادومز دحاصل شود یکی‌مز د سرو ۳ مزدعالانیت؛؟! جوأب و ی آ نستکه این خبر مر و اسنادو ی متصل نسست و باشد که بدین ۳ استه باشد که پس‌از فر اغ ظاهر سک دد و باآن خواسته باشد که شاد بفضل‌حق‌تعالی شوداندر اظهار طاعت‌چنانکه پیش ازین گفتیم:بدلیل آ نکه هیچ کس‌نگوید که شادشدن‌باطلاع مردمان سبب آن باشد ۵5 مزد زیادت شود ۳1 چه سیب معصیت نبود » اینست سخن حارث محاسبی, وظاهر ترین نزديك ما | نست که بدین قدر که شاد شود چون اندر عمل چیزی نیفزاید واصل نیت برجای بود وعمل بحکم آن نیت همی‌کند » بدین‌نماز باطل نشو د پیدا تردن علا ج بیماری دلبر با بدانکه این بیماری عظیم است علاج این واجب است و جزبجدی تمام علاج بذیر د » که | بن علتی است بامز اج دل | دمی آمیختهو اندروی ر اسخ شده ؛ علاج دشوار پذیرد ؛ وسبب صعوبت این بیمار یآ نست که آدمی از کود کی‌بازمردمان را می‌بیند که رو ور یا ۳ تیگ نگاه‌میدار ند و جو در ۱ اندر چشمیکدیگر همی ۳1 ۱ بئد و همه شغل ایشان یابیشتر آن باشد ؛ این طبع اندر دل کودك رستن گیرد وهرروز ذیادت همی شود تا | نگاه که عاقلی نمام شود و بداند که ۱ بن کار زبان کارست ؛ و آن ء-ادت غاب شده باشد ومحو گر دن‌آن دشو ار کته باشد " و هیچ ۴ از بن سماز ی خالی نباشدو این‌مجاهدت فرص‌عن همه‌خلقست. واندرمعالجت دومقام است : ۱ که مادت این از باطن ببرد وقلم کند » واین مر کیست ازعلم وعمل : ما علمی | نست که ضروری بشناسد که آدمی آ نحه کند اران گنه که ویر الذتی باشد در وقت ؛ چون شناسد که ضر رآن اندرعاقیت بدرجه‌ایست که طاقت آن ندارد ادست بداشتن بروی‌سهل شود » چنانکه بدا ندکه در انگیان زهر فاتلست و ۳ جه بروی حریص بود از وی حذر کند . واصل ریاا گر چه برجمله با دوستی جاه‌ومنزات ۱( مر سل حدینی است که درسلسله روابت بيك تابعی هیر سرل واو میگو ید «معمدر چعین فر مود و هیچ کدام از اصمحاب دا ضمن روایت نقل نیکند ۰ (۲) مةام دوم این :سیم در صفحه ره سطر ۱۰ است . سذم۸ی- را سر 1 وف » ولیکن سر بیج دارد : بی‌دوستی معجدمدت ثنا» دومبیم نبکو نان و مدمت ) سیم طمع اندرمردمان » وبر ای | نْ بود که اعرابی‌رسو ل را گت که چه گو بی‌در مردی که حباد کند بر اق‌خست با بر ای | نکه‌مر دی وی رابسند با حدیث وی کنند #رسول. علیه السلم - گفت : هر که حباذ بدان‌کند تاکلمة توحبد غالب شود وی اندر راه حق تعالی‌است ؛ واين همه اشارت بطلب ذ کر وثنا وبیم مذمت است ؛ ورسول-علیه‌السلم- گت : « هر که غز | کند تا زائو بند شتری بشیرتت | ود و یر | حزآن نیست‌ازغر | که نیت ئ ده است ۲ ۰ پس حاصل ریا ازین‌سه اصل ۳ » اما شره ثثای خلق باید که بشکند بدانکه بیند بشد از فضیحتی خو یش اندرقيامت که برسرماا منادی کنند : با هر ايی بافاجر ۳ اه : شرم نداشتی که طاعت حق تعالی بحدیث مردمان بفروختی ودل ملق نگاه داشتی و برضاء خالق بالك نداشتی ودوری ازحق‌تعالی اختار 1 دی‌نا بخلق نزديك‌شوی وقبول خلق از فبول حق دوسترداشتیو بمذمت‌خالق رضا دادی با ثناء خلق !هبچکس نرديك‌تو ازحق‌تعالی خوارتر نبود ؛ که زضاء همه بجستی و بخط وی‌باك نداشتی » چون عاقل اذین فضیحت بیندیشددا ند که‌ثناء خلق بدین‌قیام نکند خاصه که با د که آن‌طاءعت که‌همی کند سیب ز حیحان که حسدات خواهد‌بود » چون‌بر یا کر دد سیب رححان کفه سیأت شود : اگراین ربانکردی رفیق انبیاه و اولیاء خواستی بود » | کنون بدین ریا اندزدست ز بانبه افتاد ورفیق مپجوران‌شد » و این‌همه برضا؛ خلق کرد و رضاء خلق‌هر ۳ خو دحاصل نیاید که‌تایکی حجشنود شو ددیگر ی نا خشنو د گر دد » و ۳1 یکی‌ثنا گو بل یکی‌مذعت کند ۱و آ نکاما ۳1 همئا گو ند بدستایشان زه‌روریو ست ونه‌عمر وی و نه‌سعادت‌دنبا و سعادت آخر ت‌؛ جهلی نمامبو د کهدل‌خود اندر حال‌بر | کنده کند واندر خطرعقاب ومقت افکند برای‌چنان غرص ؛ وامثال این باید که‌بر دل خود تازه‌همی‌دارد . و اماطمع‌ز ابدان که گفتها بماندر کتاب دوستی مال‌علاج کند و باخوشتن تقدیر کند که لین طمعو فان‌کندو کند بامذلت و منت بود و رضاءحقتعالی‌فوت‌شود بنقد ودلاه خلق مسخر نشود الا بمشیت حق‌تعالی » چون رضاءحق تعالی‌حاصل کندوی دلپارا خودسخروی 5 داند . وچون رضاء حق‌تعالی حاصل نکندفضیحتی‌وی آ شکار ۱ شو دودابا نز نفور گر دد. و اما علاج‌مذمت بدان کند که باخویشتن ۳1 ید : | 3 بنز ديلك (۱) فرشتگان عذاب دردوزخ. ۱ -۵#6- فا فا دا دا فا ام اس و رس ور و ال لا حق تعالی‌ستوده بو دنکو هش‌خلق‌ویرا زیان ندارد و اک نکو هیده بو دئناءخلق‌هیچ‌سو د‌ ندارد » وا گر راه اخلاص گرد ودل‌از بر | کند ۳1 خلق باك داردهمه‌داپا را حق‌تعالی بدو ستیو ی‌آر استه کند و ۳1 نکند جو د ژو دبو د که 0 باو نفاق‌و ی دشماسدد و آن‌مذمت که از آن‌همی‌ترسد بوی‌رسد درضاء حق تعالی فوت شود » وچون‌دل حاضر کند و يك همت وت ندیشه‌شو داندر اخلاص و ازمر اعات‌دل‌خلق خلاصی با بد» انواز بدل ی‌سوسته شود و لطایف ومدد عنایت‌متواتر شود وراه حلاوت ولذت آن‌بروی کشاده‌شود : اماعلاج‌عملی آن‌بو د‌ که‌خیر ان‌وطاعات خوش ر اهمچنان سنپان دارد که ۳ فو اش ومعاصی پنپان دارد تاعادت کند قناعت کر دن اندر طاعت ۳1 دن بعلم‌حقتعالی داین ۰ آندراتدا دشو اربو دولیکن‌چو ن‌حبد بر وی آسان‌شو د و لذتاخلاصو مناحات بیابد و چنان‌شو د که | گر خلق نیز بینند وی‌خو د ازخلقغافل باشد . مقام دوم نسکین خاطر ریاست . چون خاطرریا بدیدا بد اگر چه‌بمجاهدت جنان 5 و که طمع از مال‌خاق واز ثذاء خلق ببر بد وهمه آندر چشم و یحقبرشد ولیکن شیطان اندرمیانءبادت‌خاطر هاء ریاا ندز پیش آو ر دن گبرد : اول‌خاطر 1 د که بداند که‌کسی را اطلاع افتاد با امیدا نست که اطلاع افتد ؛ دوم رغبتی‌باشد که اندر نفس بدید اد که بدانند کهویرامنزلتی بود نزديك ایشان » سیوم قبول‌این رغبت‌بود تاعزم کند که تحقیق گرداند » و حید باید کر د تا اول خاطر را دفع کند دبگوید که اطلاع خلق چه کنم» که خالق مطلم‌است ومرااطلاع وی کفاتست و کارمن بدست خلق‌نیست » | گرخاطر دوم اندر رعیت لته نحه ازییش بر خویشتن‌تقدیر کرده است با باد آوردکه قبول ایشان با ردوعقت حق تعالی چه سود تا ازین اندیشه کر آهیتی ی یدید آیداندر نله ار وت پس آن‌شهرت‌ویرا ببول‌خلق‌همخو ند و 5 راهیت ویر | نم‌همی کند » وانکه غالب دی کر اهیت بود نفس مطیع وی گردد ؛ پس اندر مقابلة آن سه‌خطر سهکار دیگر باشد : یکی‌معرفت أ که ی هیکت بود ؛ دوم کر اهیتی که ازین معرفت‌تولد کند » سیوم بازای‌تادن ودفم کردن خاطر رباراء و باشد کهشهوت ریاچنان زحمت کند که اندر دل جای نماندمعرفت و کراهیت را وفرا دیدار نباید ۳ چهبیش از آن بسیار برخود تقدیر کرده باشد » دچون چنین بود دست شیطان را بود ؛ د این س0۵/1- همجنان بود که خویشتن را برحلم راست بنهد و آفت خشم با خویشتن تقدیر کند» چون فر | آن وقت رسد خشم غلبه گیر د وهمه فراموش کند » وباشد که معرفت‌حاضر شود وبداند که همه ریاستو لیکن‌چو ن شهوت قوی‌باشد کر اهیت بدید‌نباشد .وباشد که کراهیت نیز بود ولیکن پا آن شپوت بر نیابد و دفع نتواند کرد » وبقبول خلق میل کید ؛ و سماز عالم بو د که سخن‌همی گو بدو همی‌داند ۵5 بر یاهمی گو ند و آن خسران و ستو توبه تاخیر همی کند بل دقع ریابه‌قدارقوت کراهیت باشد » وقوت کر اهبت بمقدارقوت معرفت بود » دقوت معرفت بمقدار قوت ایمان بود ؛ ومدد این از ملانکه باشد؛وریابمقدارووت‌شپوت‌دنیاباشدو مددآن ازشیاطین شده ودل بنده میان دو لشگر متنازع بود» وویرا ببر یکی‌شبهتی است » چون يك شبهه بروی غالبتر بود اثر وی را قابلتر بودومیل بوی بیش کند و این شبمه ازییش‌فرا گرفته‌باشد : که بنده پیش ازنماز با خویشتن‌چنان کرده بودکه اخلاق‌ملابکه برویغالبتر باشد» یا چنانکه اخلاق‌شیاطین بروی غالبتر باشد » مس اندر میان عبادت چون خاطر ربا اندر رسد آن یدید ات گیرد » وتقدیر ازل ورأی این همه‌ویرآهمی تاز ند تابدانجا که نصیب وی آمده است از قسمت ازلی ازغلبهٌ شبههٌ ملایکه با شبپه‌شیاطین . فصل راه از بین بردن و سو سه‌ روا چون متقاضی‌شپوت ریا راخلاف کردیو بدل آ نرا کارهبودی اگر اندرطبع‌شهوت ووسوسة آن بماند تو بدان ماخود نباشی : که‌آن طبع آدمی است » وترانقرموده‌اند که طبع خویش را باطل کن * بلکه فرموده‌اند که ویرا مغلوب ومقپور و ذیر دست بکن تاتر | اندرهاوبه گنه ۰ چون قدر ت‌آن یافتی که | نحه فرمود گر دی دلیلست که وی مقهور وزیردست است ؛ این کفایت باشد اندرگزاردن حق تکلیفو کر اهیت ومخالقت‌تو تشز ت را کفار ت‌آن‌شیو تست بدلیل ‏ نکه صحابه‌رسول را.علیه‌السام- گفنتند که مارا خاطرها همی‌اندر آیدکه اگرما را از آ سمان بیندازند برما آسانتر بود از ات و ما آنرا کاره‌ایم , رسول ‏ علیه‌السلم - گفت ؛ هان یافتید این حال ؛گفتند آری گفت آن صریح ایمانمت و آن خاطرها اندر حق‌تعالی‌بوده است دصر بح‌ایمان -۵۸۷- کراهیت آنست نه آن؛ چون‌کراهیت آنرا کفادت می‌بود پس آنجه بوسواس خلق تعلق دارد اولیتر که بکراهیت محو افتد ؛ اما شبطان که کسی‌رابیند که‌قوت مخالفت نفس بافت ومخالفت شبطان اندر وسو سه شبطان‌ویر احسد کندو بوی‌نما ند که صلاح وی‌اندر آ نست که بمجادله‌با شیطان مشغول بود » اندرین و سو سه و آن دل مشفولی لذت مناجات را ببرد » واين خطاست ؛ و این بر چپار درجه باشد : یکی آنکه بمحادله با وی مشغول باشد ؛ داین روز کار شرد : دو 6[ نکه‌بر بن‌اقتصار کند کهو بر| تدنس کن ودفع کند و باسر مناحات شود ؛سیوم آنکه شکذب ودفع نیز مشغول نشو د , که داند که آن نبز بعضی روزگار ببرد » هم بو ی التفات نکند و اندر مناحات همی رود ؛ چپار) آنکه ریادت جپدی و حرصی بر اخلاص فرا بیش گرد , که داند که شیطای را از آن خشم آید " و بوی خود التفات نکند ۱ ونماهترین اشست » که شیطان چون از وی این بداند طمع از وی ببرد . و مثل این چون چپار کس بود که بطلب علم همی شوند » حاسدی اندز راه ایشان بایستد و یخی را منع همی کند و وی فرمان او نبرد ولیکن با وی بجنگ استد و روز گار ب.دان همی برد » وآن دیگررا منم کند وی دفم کند و یخصومت بنه‌ایستد » و آن سبوم خود بدفع نیز به أاستد همحنان مبرود تا هیچ روز گار وی نشود» وأن چبارم را منع کند واوخود بوی التفات نکند وهمحنان میر و دومشغول‌نشود ابلکه التقمان نکندو شتابر فتن گر ۵ این حاسدازدوی اول‌چیزی ازمر ادخودحاصل کرد ۲ وازسیوم هیچ مر ادحاصل‌نکرد و ازچپارم باانکه هیچ مراد حاصل نکرد زیادت چیزی ویر حاصل شد ,واگر از همه پشیمان نشود ازمنع این بازیسین پشیمان شود و گوبدکاشکی‌نکردی.بساولیتر آن بود که اندر وسوسه فا وان تا تو اند نه آویزد و بزودی با سرمناحات شود. ورد[ کردن رخصی آندد اظرار طاوت بدانکه اندرینهان داشتن طاعت فایده | نست که از ریا خلاص بابد » واندر اظپاز فایده ار کت ۵ 9 ۱ ۷ اقداء خلق ات بوی تحررث رعدت خلق افشت اندر خیره وبرای اینست که حق تعالی برهردو (ا گفته است که : « ان تبدوا ااصدقات فنهماهی وان تحنوها وتوتوها الفقراع فه-وخیر لکم » »گنت : «اگر صدفقه -۵۸۸- بد۰پ++صسصسسصسسصسصسصدس«سص«ص«پ«پپپ«پدپپدسددسس«سد««ب«««««««»««««««««««««ثاث اس سص«س«س«ص«ص«««پبججابب«««۰ ۰« صبسصسصسصرصبب ۳۹/۱ آ را ده دهی نء کست واگرپوشدهکنی و تر > ۳۳ روز رسول علی لس مالی میخو است ‏ انصاریی صرّه ِ" زر باورد ؟ چون مردمان بدیدند مال آوردن گر فتنن : رسول ‏ علیه‌السلم گفت : « ه رکه سنتی نیکوبنهد که ویرا بدان متابعت‌کنند » ویرا هم زد خود بد وه زد مواقت دیگران » » وهمچنکیکه نزخواهد شهب بحج خواهد شد بیقترساز آن ونان و یرون آید تا مردمان حریص شوند » ویاچون بشب نماز کند آ واز بردارد تا دیگر ان بیداز شوند . پس حقیقت أ نست که ای از ریا ایمن بود داظار سبب‌اقتدا و رغبت دیگران‌باشد این فاضلتر؛ واگرشهوت‌ریاح کت خواهد کرد ویرا رغیت دی؟ ران سودندارد » بوشیده داشتن اولیتر؛ یس هر که‌عبادت ظاهر خواهدکرد باید که جایی اظپار کند که ممکن بودکه کسی بوی اقتدا کند :که 0 باشد کهاهل وی‌بو ی اقتدا کند واهل باز ار نکننده و باشد که‌اهل بازار کنند؛ واهل‌وی‌نکنند ودیگر | نکه‌دل‌خویش رام راقبت کند: که بیشتر آن‌باش دکه‌شپوت اندر باطن «وشیده باشد »و ویرا بعذر اقتداء دیگر ان‌ف | اظبار کردن دارد تا هلاشود؛ دمثل این چون کسی باشد که سیاحت"" نداند وغرقه‌خواهد شد » دیگریرانیزدست گیرد تا هر دو هلا شو ند » و متّل مرد قوی چون سی باشد که استاد بودو سماحت خود برهد و دیگر انرا نیز بگذراند ؛ و این درجه انییا واالیاست ‏ و نباید که کسی بان غث ه شود و عبادتی که سهان توان داشت ندارد» وعلامت صدق آندرین آن بود که تقدیر 5 کید که | ل دیر اگوی بند توطاعت خو پش‌دار نامر دمان بدان عابد دیگر اقتدا کنندومزد تو همچون‌مز د اظپار باشد» اگراندرخویشتن رغیتی یابد اندراظپار [ نست که منزلت خویش همی‌جوید نه تواب آخرت ۱ طربق دیگر اندراظپار آن بود که پس ازفر اغ‌آن طاعت ت بد که‌چه کر ده‌ام و ازین نبز شس را لذت وشرب باشد» و باشد که زیادت حکایت کند واحجب باشد که ربان نگاه دارد واظیارنکند تاانگاه که تمه و دم خلق نز ديك ری برابر بو دوقبول و رد ابشان بکتان شود و انگاه جون داند که اندر گفتن تحر يك رعیت خبرست اندرد: ث ران‌بگوید» وچنین بسیار گفته‌ا ندبزر گانی که اهل‌قوت‌بوده‌اند : سعد بی معاف رضی‌النه عنه -گفت : تا مسلمان شدهام هیچ نمازنکردهام که اندر آن نفس من حدیثی و ۱3۳ -۵۸- کرده است حز آنکه با وی گفته | بد اندر آخرت و وی خواهد گفت اندرحواب» و هیچ جیز نشنیدهام از رسول - علیه‌السلم که نه بان دانستم که حق است ؛ و عمر - رضی‌النه عنه ‏ گفت : بالگ ندارم که بامداد برخیزم کارها برمن دشوار بود اسان بود» که ندانم خیرمن‌در کدامست ؛ و ابن مسعود گفت - رضی الهعنه - : بپرحال که بامداد برخیزم آرزو نکنم که رخلاف آن‌باشد ؛ و عثمان_رضیالهعنه - گفت : تابیعت کردهامب رسو ل-علیها لسلم-عو رت رابدست‌راست پر ماسیدهام وسر ودنگفته‌ام ودر دغ نگفته‌ام. بو سغبانر ضی‌اله‌عنه-بو قت‌مر گفت:مگر پید بر من که‌تاءسلمان‌شدهامهیچ گناه ی دهام؛ و عمر بن عبدا لعز یز رحماله علیه - گفت . هیچ قضا نکرد خدای عزوجل برمن که خواستمی که نکردی » و هیچ شادی نمانده است مرا ۳ در | نحه حق تعالی شیر کرده باشد . واین همه سخنهاء اهل قوت است ؛ ونباید که ضعفا بدین غره شوند و بدانکه خدایرا تعالی اندر کارهاتعبیپاست که کسی بدان‌راه‌ندارد ؛ و اندرزیر هرشری خیرات است که ما بدان راه‌نبریم » واندر ریا بسیارخیرات است خلق راا گر چه هلا مرایی است :که بسیار کس بریاکارها کنندکه دییگران بندار ند که‌باخلاص همی کنند و بدشان اقتدا کنند . و حکات کنند که اندر بصر ه بامداد چنان بودی که تفر 5و بی که فر وشندی أو از قر آن و ذ کر شنیدندی و بدان ریت ریادت همی شدی» پس تا کنات گنز داندر دقایق ریا و آن‌همه دست بداشتندورغیتها بدانسب فاثر ۳ شد » و گفتند که کاشکی این کتاب نکردی ! یس مرایی فدای دیگران باشد : که وی هلال می‌شود و دیگرانرا باخلاصس همی‌خواند . مدا کر دن روصت در بنبان داشتن محعصعت بدانکه ظاهر دن عبادت باشد که زیابود » امامعصیت بنپان‌داشتن دقتی روابود بسیب‌هفت‌عذر : ۳ ۱ عذر اول | نکه خدای تعالی فرموده است که فسق و معصبت نان دارید ؛ و رسول- علیه السام-گفت ۱ «هر کهچیزی از فو احش‌بروی برود باید که بردءحق تعالی بر آن‌نگاه دارد »۰ (۱) سست وضعیف . 9 عذردو 6 نکهچو ن درین حپان‌بوشیده بماند ۳ ی‌بو د که امید آن باشد که اندران حبان پیز بوشیده بماند . عذر سیم | نکه‌تر سد که ازملامت مردمان دل وی مشغول شود و بروی عبادت بشولیده گر دد ودلد کبر اکنده گ دد » عذرچهارع | نکه دل ازمالامت ومذمت رنحور شود؛ داین طبع آدمی است و رنجور بودن از ملامتوحذر کر دن‌ازوی حرام‌نیست » وبرابرداشتن مذعت ومحمدت ازنپات توحیدست وهر کس بدان نرسد ‏ اما طاعت کر دن ازبیم مذمت روا نبود که طاعت باید که باخلاص باشد » و صبر کردن بر آنکه حمدو ثنا نباشد ‏ سان‌بود » اما صبر کردن برمذمت دشوار بود» وذر پنچم آنکه رسد ک4بو گاضد کنند وویرا بر نحانند و شرعبدینرخصت داده‌است کها گر حد نیز بروی داحب بود بنهان دارد وتوبه کند » بس از شری دیگر <ذر کردن روا باشد 4 عذر ششم آ که شرم دارد ازمردمان » و شرم محمودست و از ابمانل است و شرم‌دیگرست وریا دیگر عذر هفتم آ نکه‌تر سد که‌چون اظبار کند فاسقان بوی اقتدا کنند و در هعصیت کردن دلیر شوند : چون بدین نیت‌ها بوشیده دارد معذور باشد : واگرنیتشآن بودئا خلق‌بندار ند که وی‌مردی باورع است‌آین ربا باشدوحرام بود » اماا گر کسی چنان‌بود . که‌ظاهر و باطن وی‌برابر بود این دز حه صدمهقانست » و این بدان باشد که اندر باطن هیچ‌معصیت نکند , اماچون کرده باشدا گر گوی دکه‌هرچه‌حق عز وحل میداند گوخلق نیزمی‌دان « این‌ازجهل بود ونشاید » بلکه سرحق تعالی نگاه‌داشتن واجب بود . بیدا 11 دن ر توصت دست داأشتن از خجیرأت از بیم ربا ۱ بدانکه طاعت برسه درحه است : کی انست که‌بخلق تعلق ندارد چون نمازو روزه ) یکی آ نست که بخلق‌تعاق داردچون خلافت وقضا وولات ‏ یکی آنست که‌هم درخلق اثر کند وهم|ندر عامل چون وعظ و تذ گیر ۱ (۱) فرشتکان علاب دردوزخ . ۳ تا ۵ 6 او وا ها و و و دا و دا و و و و سا و و ۵ ۵ و و اه و و اد ام ها و و اج و اه و ۵ و و و ۵ و و و ان و هرا اهر که مر هم ها و رک مر و ما ها ار و ار هر و و هر ۵ اه ۵ سر ها وه و ها و سم و سس و و اه و سا و سا ها و و ی و اس هه و ها ما ای _ که بح تعلق دارد چون نماز و روره وحج نشاید دست 3 از بیمریا ۱ ۳ اصبلا ۰ نفر یضه و نه‌سنت ) ولیکن خاطر ریا ۳3 ایتدای عیادت اندر آید با اندر میانه »حپد کند تادفم افتد » ونیت عادت تازه کند و بسیب دیدار خلق اندر عیادت نیفزاید و نکاهد » گر جایی که نیت عبادت خود هیچ نماند و همه ریا بود 1 این خود عبادت نبود اما تا اصل نیت همی ماند نشاید که عیادت دست بداردفضیل میگوید : ریا آن باشدکه ازءبادت دست بدارد از بیم نظر خلق » اما چون عبادت کند برای خلق آن شر لك بود و بدانکه شیطان آن خو اهد که تو عیادت نکنی و جون عاحز ۳ وگ : مردمان همی نگرند و این ریاست نه طاعت ‏ تا بتلییس‌تورا از اطاعت باز دارد» اگر بدین التفات‌کنی وبگریزی وبمثل اندر زیر زمبن شوی هم ابن نگ بد که : مردمان همی‌دانند که ۳ بخته وزاهدشده وین نه‌زهدست که این ریاست » س‌طریق باشد که باوی گو ی دل باخلق‌داشتنو از طاعت بگفتن سیب ایشان هم ز باست ؛ بلکه دیدن ونا دیدن خلق برابر است» همان عادت که داشتهام همی کنم وانگارم که خلق نمی‌بینند» چه‌دست بداشتن از بیم خلق‌چنان بو د که کسی گندم بغلام‌خو ددهد که با کن » وی بنه کندو 3 بد ار سیدم که اگر بالگ کردمی صافی تتواننهمی کردن 3 ای‌ابله | کنون اصل دست بداشتی و دراین نیزهم پاك کردن حاصل‌نیامد .پس بنده‌را باخلاص فرموده‌اند »,چون ازعمل‌دست بدارداز اخلاص دست بداشته بود که‌اخلاص اندرعمل بود. اما نجه ازا بر اهیم نخعی حکایت کر ده‌اند که :قر ان همی‌خواندی چون ۳ درشدی مصحف فر اهم ۳1 دی و گفتی نباید که ببیتند که ماهموار ه قر آن میخوانیم » این از آن بوده باشد که دانسته باشد که چون ۳ اندر و سخن بابد گفت واز قر آن خواندن دست بباید داشت » پس بو شیده داشتن اد لیتر دبده باشد . <سن بصری همی گو رد که ین بو دی که چون‌او را گریستن‌فرو | مدی‌بپوشیدی تامردمان‌ویرا نشناشند» واین‌روابودکه گریستن ظاهر بر نگاه داشتن ۳۹ پستره اندر باطن فضیلتی ندارد » که نه عیادنی ناش وت تاه بود ) ومی‌گوید که : کس بودی که خواستی: که جیزی ازراه بر گرد تس برنگرفتی تاویر | ببارسایی نشناسند » و این حکایت‌حال ضعیفی باشد که برخویشتن ترسیده‌باشد ۱ که خلق وبر ا بدا نتد وعبادت‌ها بروی بشولیده شود » اماازین حذر 1 دنل از پیم‌شیو ن‌ (۱) مقصود سنكك پا سابر چیز ها لیست که دررهگذر اسباب زحمت مردم‌را فر اهم‌میسازد ۵ ۲- نه‌نيك باشد » ی وریارادفم و ی ی که ضعیف باشد وصللاح خود اندران داند » واین صفت تقصان‌بود . قسم آن بود که بخاق‌دارد چون قضاوولایت و خلافت وین از عبادات بزر گست دو ۲ چون بعدل آ راسته بود»و چون‌بی‌عدل بوداز معاصی بزر لك است هر که ب رخویشتن ایمن نبو د 45 عدل‌تو اند کر دبر وی حر ام‌باشد قو و دن: که | فت| ندر بنعظیم تفت ۸0 جون نمازوروژه وصدقه که اندران لذتی نیست ‏ که‌لنتا, م‌اندر آن ۳ مردمان بسیتنداماو لایتز اندن‌را که لذتی‌عظیم استو نفس| ندزوی برورده قوف کنر وا شاید که خودایمن بود . اماا گر کسی خویشتن‌را آزموده‌باشد پیش اژولایت وامانت برزیدم(؟) بود اندر کار ها ولیکن ترسد که‌چون‌بولایت رسد متغیر شودواز بیم عزل مداهنت کند اندرین خلافست : گر وهی گفته‌اندقیو ل کند که | ين گمانی بیش نیست » چون خویشتن رن ده‌است اعتمادبر آن باشد .ودرست‌تر بنزديك ماآنست که نشاید قیو دن که نفی آنگاه که وعده دهد که بانصاف خو اهدبود باشد که این عشوه‌بود وچون بولایت رسد ب؟ ردد» وچون از پیش ۲ تددهمینمایدغالب آن بود که بگردد ۰ حذراو لیتر بو وولابت‌حز کاراهل قوت نباشد.و ابو بکر 9 رضی اله‌عنه - ور | راقع گنت که : هر گز ولایت قبول مکن‌و اگرهمه برده کس بود ؛ پس‌چون صدیق ولایت خلافت قبول کرد رافع گفت نه‌مرانپی کردی ,وا کنون خودقبول کردی ٩‏ گت : تراهنوزنهی میکنم ۱ و اعنت‌خدای بر ان‌باد 5هءدل‌ن‌کند ۰ومثل‌اعتر اض ضعیف‌چنان‌بود که مردی فر ز ندخود ر امنع کنداز آبکه بکذار گت د »وخو دمبان نگ د که سباحت‌داند ؛بس اک نو وه نبز همان کند‌هاك گر ددو هر گاه که‌ساطان ظالم بو د اندرقضا عدل‌نتواند کرد ومداهنت لازم آ بد: نشامدقضاقبو ل کردن و نه‌هیچ و لایت دی ۳۳ ۳3 قبول کند بیم عزل عذر نبود اندر مداهنت .بلکه عدل باید کر د تاعزل 5 ند » بعزل شادباید بود اگر ولات برای حق‌تعالی میکند . و وعظ و فتوی و :درس وروات حدت » واندرین نمز لذتی عظیم بود » ۳ وریا بدین بیشتر آزان راه‌یابد که نماز و روده » این بولایت نز دیکست ۴۳ واین‌مقدار فرقست که تذ کر ووعظ واخبار چنانکه شنونده را سود دارد ۰ - و زژبده . و و اد سا شا گوینده را نب ِِ_ دارد و ٍِ دعون ک؟: د‌واز ربا از دارد و ولایت چنمن نباشد » ۱ را درین ریا 3 دردست بداشتن ازین‌نظر است و گردهی نمزازین ۳ بخته‌آند : بسشتر صحابه که از یشانفتو ی بر سیدندی بادیگر ی حو الت کر دندی ‏ و بشرحافی چندین قمطره حدیث ز: رخاك کرد و گفت : شهوت محدثی می‌بینم در خود اگر ندیدمی روایت کردمی . وچنین گفتها ند ترلف که سول | بابی است از بابپای‌دنبا و هر که گو بد حف نا گو ید که مرا در ها نشایشد . و یکی از عمر- رضی له عنه ‏ دستوری خواست تا بامدادان مردمانر | پند دهد اورا منم کرد و گفت ترسم که بباد اندرخو بشتن اک نی که پشریار 0 راهم یمی هه ی کو؛ بد : چون شهوت سخن بینی - ن‌مکو وخاموش بائن» وچون شهوت +اموشی‌بینی سخن گوی پساختار تزدياک‌ا نست‌اندر 8 کر ۱ ندر دل خود نظر ۳۹1 [ هیچ مت‌طاعت حق‌تعالی بگفتار در دل خویش می بیندباخاطر ریابیم » دست بنداردوهمی‌گوید واین نیت‌درست اندر دل خودر ببت همی کند تا قوی ترهمی‌شود وی؟ م این حکم نمازسنت و نوافل بودکه بتعاطرریا دست بندارد ا گر اصل‌نیتی همی باب » بخلاف ولام که چون آميخته شداندیشه گریختن از آن‌او لیتر باشد که نیت باطل‌زود غالب شود » دبرای این بود که بو حشفه ر شمان علیه - ازولابت 1 بختد9ضابوی‌همی دادند گفت مر | 2 انشایی گفتند چرا؛گفت : ات همی گویم که نشایم خود نشایم و اگردردغ همی گویم دروغ زن فضا را هم نشاید » ووی از تعلیم و تعلم نگریخت و دست بنداشت . امااگر دردل‌هیج نمت طاعت وعبیادت نباید و باعث وی همه ربا وطلب حاه است بر وی فر ۱ بط بود دست بداشتن ؛ اما چون ازما برسند که چه کنیم نگ کنیم ؛ ا5 راندر سخن وی خلق را فایدة نبود چون کسی که تذ کیروی ازجنس ان وسجم ونکت‌وسخنها بود که‌خلق رابوعدءٌ رحمت برمعصیت‌دلیر کنديان‌ليم وی برای‌جدل وخلاف ومناظره باشد که 1 حسد ومیاهات اندر دل بر ویاند و بر | از ان منم کنم چه هنع وی خیری 0 اندر حق وی واندر حق مردمان» و اما ا گرسخن وی نافع بود خلق را و برقاعدء شرع بود ومر دما و بر | مخلصس شناسند و تعلیم وی اندرعلوم دینی نافع بود» و بر | رخصت ندهیم که‌دست بدارد : برای | نکه اندر اعر اض وی خسر ان دیگراست وایشان‌بسیارند ‏ و اندر گفتن ویضران وی‌بیش‌نیست ؛ وما را نجات صدتن بزر گتر -65- از نجات يك تن » پس ویرا فدای دیگران‌کنيم .که رسول - علیه‌السلام -گفت که : « خدای تعالی این‌دین‌را نصرت کندبقومی که ایشانرا ازان‌هیج نصیبی‌نبود » داین‌مراد از آن قوم باشد» باری بیش زاین نه افزاييم که گوييم دست بمدار وجهدکن تا از ریا دورباشی و ثیت درست بکنی و از وعظ خویشتن بیشترنوبند پذیری و از حق تعالی ی ننگاه درگ رانا ترسانی ۱ ۱ ۱ سئو ال: اک رکسی گویدبچه دانیم که‌نیتو اعظ درست‌است و نشان | ن‌چه‌باشد؛ ج و اپ گوییم که‌نیت فرفتت 0 بود که معصود وی 1 " بود که خلق راه خدای ۳3 ند وار دئیا اعر اه رن وشفقت را بر خلق بیدا کنند» و اگر ۳ تور 0 که وعظ وی نافع تر باش‌دوقبول سخن وی خلق راییشتر بود ؛ باید که بدان شاد شود: جه ۱۳ اندرچاهی افتاده باشد قوش جاه‌بود ووی هه ی خواهد که‌بحکم شفقت و بر | خلاص همی دهد و سنگ بر که ننک برد بجید سبارچو و بیدا 1 «د که این مگ , ر گبرده و بر | ازاین رنج کفایت کند بدان‌شادشود » چون ۱ بن‌واعظ شاد نشود واندر خو د <سد بیند بای دان نست که «قصو ووی | نست که بخو د دعو ن کند نه بخدای تعالی » ودبگرنشان آنکه چون اهل دنیا وولایت اندرمحاس‌وی بنگرد هم برعادت خویش همی‌باشد » ودیگر ا نکه چون سخنی فر از آ ید که خلق‌بدان نعره خواهند زد و بخواهنه گریست ؛ و آن سخن براصلی‌نباشد » بتر له آن ببایدگفت این و امثال این باید که اندرباطن خود تفقد میکند ا کر بیند که کر اهیت نیابدو ازین می‌نه‌اندشد » مرابی تام اس وا ور اهیتی مندآندرخویشتن دلیل| 3 بتی: دیگرست بان که حید کند تا1 ن دبگرنیت غالب شود . _فصل- [ تشاط عیادت همیشه ربا نبود ] بسیار وفت‌بود که بسیب‌مردمان‌ناط عبادت بدید أ ید ۳۳ آن‌نشاط درست باشد و از ریا نبود : که موّمن‌همیشها| ندرعبادتر اغب باشد ولیکن بود که عایقی ازان منم کند ؛ و باشد که سیب مردمان آن عایق برخیزد با آن نشاط‌حر کت کندچنانکه کسی اندر خانه بود تپجود " بروی دشوار بود : که با هل بخواب وحدیث مشغول شود )۱ ) بداری‌شب تپ عیادت ۱ ۳ با حامهٌ خو اب ساخته بود» وچون بخانه دیگر ی افتد این‌عوامق بر خیزد و نشاط عیادت بیدا اید 1 با اندر خازه عریب افید خو اب نماید بنماز مشغول شود 1 یا وی را بیند که همه بنماز مشغول‌اند نشاط وی‌نیز بجنید و 3 بدمن نیز موافقت کنم که مرانیز شواب حاحت کمتر از شان نسسعت 4 و با حای دیگر بود که روره هحمی دار ند و با ملعام بیر ك نیو د " تشاط روره‌بدید ۱ ۷ 4 بافومی ر بسند که آندر مس‌حد نما تراو یح‌میکنند واندر خانه کاهل باشد جون اشان ر | برد کاهلی بشود وت موافقت :وباروز دنه خلق را بیند همه بحق مشغول » وی نیز نماز ونسبیح کردن گرد زیادت از انکه هر روری : این‌هم4 ممکن بود که اندر وی هیچ ز با نمو د : رشء‌طان وی ر و : مکن انکه بسیب مردمان ددید اند این ریا باشد » و بو د که نشاط سیب مردمان بود نه برغیت حبرو روال عوایق 4 و شرطان ۳1 بد که هکن * و ملایکه گوبد که بکن ی » که 1 زست خود [ندر " نو دو ۵ ولیک ن عوا 1 اندر وم س بود 4 اکنون عوا 1 بر خاست بس باید که این هر دو از فک دا کند » و نشان آن بود که تقدیر کند که اگر آن فوم وی را نبینند ووی ایشان را همی ببند این نشاط همحنین بر جای‌باشد؛ اگربر جای خودبود سبب رغبت خیرست » اگر نبود ریاست پس باید که دست‌بدارد واگر هر دو باشد ۰ هم رعیت خبر و هم دوستی شاء خلق ال تا عالیتر کدام بات اعتماد ترآ کنن ؛ و همحنین باشد که ۳ بشنود و گروهی زا بیند که«می وی نیز به گرید و اب نها بودی ۳ این ربا نباشد : که دیدن ات 3 مردمان دل رارقیق نکن وجون خلق را اندوهگین بیند وی را نیز باد ا ید و گریستن گرد 4 و باشد که اصل گریستن از رت بود و اواز و ناله به‌ریا باشد تا ان دیگران بشنو ند ؛ و باشد که بیفتد از اندوه ولیکن در وقت قدرت یابد که برخیزد » وبر نخیزد و ِ_ِ_ تک بند این وجد وی اصلی نداشت ) ازین وقت هرأیی باشد و اندر اصل هر ی نباشد » وباشد که اندر رقص باشد و قوت می‌یابد ولیک و نز 7۳ ۹ همی ر ند و | رزخ همی رود ئ تن که سجن وی‌رود بگذشت ۵ 9 همحسن باشد که استغفار کند واعودباله گو بد 24 ۱ ۷ از گناهی گوید که باد ۱ مه باشد باتقصیر جویش برد بدأ که خلق رااندر عبادت مدب د 1 ن‌درست باشد 1 و باشد که ب۵ر با باشد 4 (۲) ببر ك نیودن : درست‌ و کامل و مطا 1 نبودن ۰ م4٩2۵‏ وج و و و وج دا و و اد دا او او و و و و و و و و و ام چا 8 و ها و و و دا و و وب ما و و و اس و و و و و 9 و و و وا او و او و وا وا ۵ ۵ او و او و و او و وس اه و و و و و و ان ها ۵ ها ما و وا اب با با ۵ ۱ ۵ ۱ و و و و و وه ا ینخاطر ها راباید که مراقب‌باشد ؛ که تست عیام - همی و : «ریا را هفتاد بابست» » وباید که هر که خاطرریا راپیافت تقدیر حق‌تعالی بر بلیدی باطن‌وی مطلم است واندرهقت وسخطحق‌تعالیاست +پس باید که جهد کندتا آن از خویشتن‌دور کندو باد کند از أنکه رسول. علیه‌السلم- گفت « و ذبافه هن سعشو 3 النفاق» ۳۳ ین آن‌بودکه تن بخشوع بودودل نبود . -فصل. هر کار که بر أی و آب است برد حالص ت۳0 و د] بدانکه هرچه طاعتست چون نماز وروزه اخلاص اندروی و احست وریاحرام اما نجه مباحست اگر خواهدکه ازان ثواب‌بابدهم اخلاس واجبست : مثلاچون اندر <اجت‌مسلمانی سعی کند بر ای‌ثو اب راءباید که عرصض خویش درست کند وازوی ۰ ومکاقاتو هیچ‌چیز چشم ندارد ؛ وهمحنین هر که تعلیم کند ۱ ای ب‌ثل تو قع کند از شاگرد که ِ ویة راشود و 4 عوض‌طلب کرد وثو اب نماد ۱ اماا گر هیچ خدمت ت نکند وا یکن‌وی خدمتی ۳3 اولیتر آن‌بود کهقبول‌نکند ۱ ی مقصو دنبوده است ظاه ۳ بو د که آن‌تواب حرطه‌نشود » چون هتعجب نباشد بر آن اعر اض اواز خدمت اگر اعراض کزد ؛ اما اهل حرم از این حذر کرده‌اند : تایکی ار بزرگان اتدرجاه افتادررسن آ وردندسو گند بر داد که هیچ کس که ازوی حد بث‌شنیده است‌با ر آن بروخوانده است‌دست‌فرارسن نکنده که‌تر سد که انعر ص وابراباطل کند.یکی بنزديك سفیین ثوری چیزی‌هدیه فرستاد » فر انستد » گفت من از نو هر ۳ حدبث نشنیده‌ام گفت بر ادرتوشنیده است‌تر سم که دلمن بروی مشفقتر اد دداز انکه بر دیگران‌ویکی‌دو بدره "زر بنزدیکی سفین برد گفت‌دانی که بدرم‌دوست‌تو بودوحللال- خوار بود» اکنون این مبراث حلال است‌ازمن قبول‌کن » چون‌قبول کرد نکس‌برفت سر خویش را از یی وی بفرستاد و بدرة زربار فرستاد ی ۳ بادش آمدکه دوستی با مدزرش بر ای خدای بو ات سر سفین گفت جون باز تیه م بو د گفتم این دل تو ۱ ر ازسنك‌است ! همی بینی که عبال دارم و هیج‌چیز ندارم وبرما رحمت تشک ؟ وت ت ای پسرتو همی خواهی که خوش بذوری ومرادرقيامت از آن بمرسند؛ مرابر له (۱) کیسه‌ای که در در آن با يك یا هفت با یا هفت ‏ یا ده ده هزار دینار باشد . -۵٩۷-‏ فا ابا این نیست . وهمخنین متعلم یاید نیز که حزرضاء حق تعالی طلب نکند اندر تعلم َ معلم هیچ چیز زامید ندارد » ان بندارد که طاعت خویش فرا معلم نه‌اید روا بود 5 اندرتعلیم وی مجد باشد» این خطاستوعن ریا بود بلکه باید که خنز لت بنز ديكت حق تعالی طلب کند بخجدمت معلم نه‌نز د معلم ؛ وهمحنان رضاء مادر وبدر بابد که بر ضاه ۳ حق تعالی بود وخودرا بریشان حلوه 5 بمارسایی که ازوی خشنود شوند : کهاین هعصیتی باخد تقد وپرجمله از هر کاری که طلب و اب خواهد کرد بابد که خالص اصل بهم خد.ایر | بود عزوحل . بدانکه کبروخویشتن بزر گی صفتی مذموم است و بحقیقت خصمی است باحق عزوجل : که کبرباد عظمت ویراسزد دبس ؛ و بدین سبب آندر قر آن مذمت ی جیار و یر را ء چنانک4 گفت : « کذ لك بطبع‌الله علی کل قاب - متگیر چبار» " "و گفت : « و قدخاب کل جبار عنید 0 4 و گفت: از ربان موسی - علیه السلم -: «انی‌عذت بر بی‌ود بکم من کل متکبر لابق من پیوعالحساب **.ورسول_ علیهالسلم گفت : «اندربپشت نشود کسی که اندر دل وی مقداريك حبه‌يايك‌خردل. ۳ باشد » ؛ و گفت : ۳ باشد که بز ره خویشتنی ببشه ۳ د تا نگاه که نام وی اندرجر بده جباران نویسند و همان عذاب بوی رسد که بایشان » . و اندرخبرست که: سلیمان 2 علیهالسلم - دیو وبری ومرغان‌ومردم همه را فرمود تا فان | رف دنت هزار آدمی و دویست‌هز ار بری گرد آ مدند ؛باد ویر | بوک فش و یا بنزدیاگ | سمان برد تا آواز ملابکه ونسبیح ایشان بشنید »و بررمین فروبرد تا بقعردربا برسید ۰ آنگاه آوازی شنق 5 اگر يك ذره کبر بودی در دل سلیمان وبرا بزمن فرو بردیمی پیش از آنکه‌برهوابردیمی . ورسول - علیهالسلم _گفت : « متکبرانرا اندرقیامت چنان کنند که برصورت موران در زیر پای‌خلق‌افتاده باشندازخواربی که باشند بنزديك‌حق‌تعالی»» و گفت: ‏ « اندردورخ و ادبی | استکهآ زر | نت 7 حق است برخدای تعالی که (۱) خداو ند «ر دل هرمتکیر کردنکش م مر مد و (۲) نومید و بی‌بپره شد هر گردنکش سیتز نده با حق . ۰ (۳) باه میبرم بخدای خودم و خدای شما |زهر متکیری که بروژزشه‌ارایمان ندارد .۰ ۳«ٍِ۳۹ را متکبرانر او حیارا: را ئجا فرود ورد 4 ۹۳ -علبها لسبا م- گوید که: گناهی که با آن هیچ طاعت سود ندارد کپرست ۳ رسول 5 هن علیه‌وسلم _ گفت که : « حق - تعالی ننگرد اندر کسی که‌جامه برژمین کشد برسبیل تکبروخرامیدن بفخر» »وگفت: ۱ بکبار مردی همی خر امیدو حامه فخریو نش بشتن فرو نگر بست ‏ حق تعالی‌وبر | بزمان فرو برد وهنوز می‌شود تا قیامت» » و گفت : +دهر که‌بز ره خویشتنی کند واندر زمین بخرامد » وخدای تعالی‌ویرا بیند پس‌روزقيامت خدایر ابیندباخویشتن بخشم *. ژ محمد بی و اسع بکبار بسررا دید که همی خرامیدو برا | واز داد و گفت : دانی که تو ۳1 ؟ مادرت را به دوست‌درم خر بدم بدر ت‌جنانست که اندر مبان‌مساما نان هر چئد چون ی مان ۵ بپتر باشد ؟ و مطرف ان‌مجمد مهاب را دید که همی خرامید » و این خدای تعالی اینچنین‌رفتن را دشمن دارد گفت:هان مر انمی- داني » گفت دانم : اول آبی‌گنده » آخرمرداری رسوا» اندر میانه حمال پلیدی . فضیات و اضع رسول - علیه‌السلم- گفت :«هییک؟ س او تواضع نگ د که خدای عز دجل اور ی نبفز ود » بو گفت : «هیچکس نیست که نه‌پرسروی لکامی | ست بدست دوفرشته »چون تواضع کند ایشان لگامبربالا کشند و گویند بارخدایا دیرابر کشیده دار ؛ داگرتکبر کند فرو کشند و ان بار خدایا فرود همگنانش دار » و کفت : « خنك آ نکس که نو اضع کند نه از بیچار ۳3 , و نفقه کند مالی که‌جمع کر و‌اسشت نه‌در ی و رحمت کندبر بیحار گان » ومخالطت دارد با حکیمان و عالم‌ان » .و بو مسلم‌مد نی گوید که از حدخو بش‌<کایت میکنم ۱ که‌وی گفت که‌رسول - علبیه السلم ۹ بززديك‌مامم‌مان بود و روزه داشت ؛ و برابروزه گشادن ور< ی شبر بردیم عسل اندر و کرده , چون بحشید شیر ید ی‌یافت گفت‌این‌چیست گفتیم عسل| ندرو 1 دم ام ؛ ازدست نراد و تخورد وکفت : نمیگويم که‌حرام استولیکن‌هر که‌حق راتعالیتواضع کند خدای ویرابر کشدو رفست دهد وه کیک ر کندخدای ویر احقیر گر داند وه ر که نفقه بئو | کندخدای تعالیو بر بی‌نبازدارد » وهر که بی‌نوا کند خدایتعالی ویرا دروش دارد هر که باد کر دخدای ۲۷ ویک اه درویشی افگار ۷ ۶ رسول. (۱) مجروح و آزرده‌دل وپریشان ‏ ۵ ۰ ۰ ۰ب۰بپ۰پ۰پب۰پ۰بح سس سب ۱ علیهااصلوة والسلام - سئوال کرد . ورسول -ءلیهالسلم - طعام‌همی خورد » ویرا اندر خواند » همه‌خویشتن فراهم گرفتند و یل 2 السلم _ وبرا برران خود نشاند و گفت بخور » و یکی‌از قریش ویرا استقذار 9 دو بگر اهیت بو کر ست ؛ شمرد تابدان علت مبتلا شد . ورسول - علیه‌السلم_گفت :«خدای‌تعالی مرامخیر بکردهیان آنکهر سولی باشم بنده یاملکی باشم‌نبی ,توف کردم ودوست من ازملایکه جبر ثیل بود - علیه‌السلم - بوی نگریستم .گفت حق‌تعالی راتواضم‌کن »گفتم آن خواهم که بنده باشم ورسول باشم ۰ . وحق تعالی امو سی وحی کرد که 4 ۱۳ بذبرم که متواضع باشد وباخلق بزركخویشتنی‌نکند ودل‌خودرا فراخوف دارد و روز کار همه بیاد کرد من گذارد وخویش رابرای‌من ازهمه شپوتها باز دارد » . ورسول گفت -علببه السلم « کرم‌اندر تقوی است وشرف‌اندر تواضم و زک اندر یقین » . و عیسی علیه السلم _ گفت : خنلک متواضعانر! اندر دنا که اصحاب منبر ها ایشان باشند اندر قیامت » و خذك کسانیکه میان مردمان صلح دهند اندر دنیا که دیدار حق‌تعالی حزاء ۱ بشانست و گفت رسو ل-علیهالسلم- "هر که ویرا حق‌تعالی باسلام راه نمود فصورت وی‌نیکو بیافر بد وحال وی‌نه چنان کر د که از وی نك بابد داشت و باز آن پ ۳ فروتنی داد , وی ازبر گزید گان خدای است» یکی زاین | مه در آ مدوقوم طعام همی‌حوردند ؛ بنز درک هر که شفیتق | نک از بروی بر خاستی » رسول -صلی له علیه وسلم - ویرا بنزد خودینشاند و گفت : سخت دوست دارم کسی را که حوائج بادست گیر د وباخانه برد » اهل ویر بر ۳1 باشد و بدین کبر ازوی ,بشود. و کفت یتا نا راکه: چیست که حلاو ت عبادت برشما نمی بینم ؟ زد حلاوت عبادت چست ؟ گفت تواضم ؛ و گفت : هر که متواضم را سید باوی تواضع کنید ۰ وچون متکرانرابینید ۳ [ تاحقارت ومذلت اشان بدید أ بد آثار_ عا یشه - رضی‌الة عنپا -میگوید: شما غافلید از فاضلترین‌عبادت»و آن تواضم است . و یل گفت : تو اضم آ نست که‌حق قبول کنی ازهر که باشد» | گرهمه کوداه واگر حاهلترین خا باشد . آبن المبارك کورد: تواضع آن‌باشد که‌هر که‌بدنیا ازتو کمتر باشد خویشتن از وی فرو تر داری تا فر انمایی که بزیادت دنبا خویشتن را (۱) پلیددانستن ۰ ۱ ۳ و و ماب و دا و وا ۱و وا و و وا و ود اج بو وج سر ها اش هم و دا و و ام ها و وا ما و و ۵ ار ها و ما نو وا ها او را ها 8 ۵ ۵ سا و و مس و و عم نج ها ورد او و ها و و او و او واه او و و او وا و و وا و و او و وا وا و و اد و و وا وا و و و ار و وا قدر نمیداری » وهر که دنیا پیش اژتو دارد خودرا ِ_ فزون‌تر داری نا فرانمایی که ور | تفت و ها نر ديلك تو هیچ دری‌نست . وخدای‌تعالی و< ی‌فرستاد ره عیسی تال ۵ السلم که : هر که که ترانعمتی فرستم ا گر بتواضم ۳ آن‌باز و نعمت بر توتمام کنم . ابو لسمالكشهر ون‌الر شید را گفت : يا امیرالمومنین هر کهحق تعالی وبرا مالی و حمالی وحشمتی داد اندر مال مو اسات کید وأندر حشمت تو اضع کند و |ندر ان بارسا باشد » حق‌تمالی بفر ماید که نام وی‌اندر دیوان خالصان نوسند» هرون قلم و کاغذ بخواست و بنئوشت . سلءمان- علیه السلم -اندرمملکت خوش بامدادتو ات اثر | سر سیدی» ‏ نگاه رنزدیات درویشان یی و زار كثِ ۳ بامسکینان اشقشت: »وتنک کر اریز رگان اندرتواضم سخن گفتند : جسی بصری گنت ِ تواضع آن بود که ببرون شوی هیچ کس‌را 0 وبرا برخود فضل دانی , ومالك دینار کفت اگر کسی بر در مسحد منادی که که کی 43 بدترین شماست بیرون آید هیحکس خویشتن را در یش من نه‌افگکند مگر بقپر » ابن المبار ك این بشنیده گفت : بزر مالك ازین بود ویکی اندر پیش شبلی مد ,گفت : من‌آفس » تو چه‌ای ؛ گفت آن نقطه که در زیر با باشده بعنی که از آن‌فر وتر چیزی‌نباشد و اراد اه شا هد لد خدای‌تر ۱ ار تین تو بر گبر اد که‌خویشتن را آخرتر بجای‌فرود آوردی ویکی از بزرگان علی‌را - رضی ال عنه - بخواب دید » گفت‌مراپند ده .گفت چه‌نیکو بود تواضع‌تو انگران بیش درو بشان‌برای و ان ار ت ؛ و کر تر از آنتکیر درویش بر تو انگر آن باعتماد فصل حق‌سیحانه و تعالی یی بن‌خا اد .کو ید که :گر م جون بارسا شود هتو اضع گر دد » و کون و سقءه چون‌بارسا شود تدگیر اندروی توف | بل . پیز بد مب‌گوید : تاینده هیچ چیز از خلق بتر از خویش همدا ند هت . و جثیل بکروز گفت اندر مجلس روز آدینه | گرنه ی ی که اندر خبر ست که ی زمان‌مپتر وم و ایشان باشده روا نداری‌شمار | مجلس گفتن . و جنیدهمی‌گوید : تواضم نزديك اهل توحید تکبرست یعن ی که‌تواضم آن‌بود که‌خو یهت تن رود 1 رد» وچون‌شر ودداشتن حاحت بود خودراجابی بشیاده باشد تا | آنگاه فرود آرد + و عطای سلمی < هر گه؟ ده بادی ورعدی بدیدا مدی برخاستی ۳۳ چون‌زن آ بستن‌دست بر شکم همی‌زدی ومب گنت اما همه از شومی, منست که بخلق . ۰۱ هیر سد. د گردهی ببش سامان فخر همی | وردنده وی گفت : اول هن نطفه است واخر مرداری 1 و نگاه که ترازو بر نف اگربترازو بدیداز ۱ بم ارت بزر گی که میم 4 وا گر پدیدار نیایم‌اینت‌ناکسیکهمنم. . 7 ۱ ۳ مره ‌‌ ۳ م ۰ ۰ فك کردن 22۲ ت لیر آفت آن بدا نکه ۳ خلقی است بد ؛ واخلاق صفت دلست ولیکن 9 بظاهر بیدا ید ؛ وحقیقت کبر | نست که خویشتن راز دیگران فرا بیش دارد و بپترداند وازین اندر وی باد نشاطی‌بدید | ید ,و ان‌بادرا که اندر وی بیدا 0 و رسول - علیه السلم - گفت : «(وو ذبرك من ها لکیر - بتو پناهم از باد کیر » و چون باد در درون بدید | ید دیگرانر| دون خود داند و بحشم خاده‌ان بدیشان نگرد ۸ 2 باشدنیز که اهل‌خدمت خویش نشناسد و کوبدتو که باشی کهخدمت مرا شایی ؟ چنانکه خلفا مسلم ندار ند هر کسی‌را که آستانة ابشانرا بوسه دهند و بابشان‌بنده نوبسند مىگرماو اه ر‌ ۱ » و این عابت ان ست و از کیر باه حق‌تعالی اندز کنشته رت : که‌وی همه ای ۱ رد بند گی زسدو د قول کند ۱ واگر ۳۹ و احمق بدین درحه نر سد تقد جو یبد اندر رفتن ودرنشستن ‏ وحرمت‌داشتن چشم دارد » و بدان رسد که اگر ویر نصیحت کنند نمذیرد واگرخود نصیعحت کرد بعتف گوید 1 وا گرویراتعليم کنندخشم گیردوچناننبمردم نگر د که‌ببمایم نگر د .ورسو در اعلیه‌السلم-پر سیذ‌ند که ۳۹ چست + گفت: | نکه‌حقر ۱ گردن‌نرم ندار ند واندر مردمان بچشم حقارت نگر ند 4 این خصلت حجابی عظیم ات میان وی و میان حق تعالی » و ازین‌همه‌اخلاق زشت تولدکند و از همه اخلاق تکبر نیکوباز ماند : که هر که خواجگی وعزیز نفسی و بزرأك خویشتنی بروی غالب‌شد هر چه خودرا ب‌ندد مسلمانانرا بیسندد » واین نه‌شرط موّمنانست ‏ و تا ی فروتنی ۱ نتو | ند کر د ۰ وین نه صفت متقبانست » وازحقد وحسد دست نتواند داشت * و خشم فرو نتوآند خوردن وزبان ازعیبت ننگاه نتواند داشنن و دل از غل وغعش باك نتواند 99 » که هر که تعظیم وی نک:د باوی کین اندر دل گرد و کمترین ان بود که‌همه روز بخویشتن برستبدن وببالا دادن کارخو یش مشغول بودو از تلییس‌هستغنی نباشد واز دروغ و نفاق » تاکارخویشاندرچشم مردمان‌بالا همی‌دهد.وحقیقت آن‌بود که‌هیچ کس ۰ ۳ رس | بوی‌هسامانی نشنود تاخو درافر امو ش‌نگند بلگهر اعای تنانت؟ ی‌از بز رگان #زن خواهی بوی بپشت بشنوی خودرا آزهمه بشری فر وتردار . اور کش ( دبدار دهند اندر در ون دل آن دو هتکیر که فر اهم‌ر سند » بیند که اندر هیچ مز بله آن کندو فضعت نباشد که اندر دل ایشان باشد » که باطن ایشان بصو رت سگان شده بود وظاهر خود اندر بکدی؟ ی ایندچون‌زنان.و آن| وم که مسلمانانر اباشد از مجالست نکدیگر ۱ هر گزمت‌کیرا: نر | نباشد » بلکه هر کراببنی راحت آن ووت یابی که همنگی تواندر وی ۳ 5 و همه تعظیم وی گردد , نادویمی برخیزد یکی بدید ید : وی ماندتونمانی» با وی| ندرتو برسده تومانیوی‌نماند ؛ ویا هردواندر حق برسیده باشید و بخود التفات ری و کمال این بود » وادین یگانگی کمال ر احت‌باشد ؛ و برحمله تادویمی‌همی‌بود راحت ممکن نماشد » وراحت اندر وحدانت و بگانگی بود» ایشست خقیقت گبر ۰ آفت آن ۱ بیدا کردن در جأت کبر بدانکه کبربمضی ازبعضی عظیمترست وفاحش‌ترست : وتفاوت این ازان خیزد که تکبروی با برخدای تعالی بود » پابررسول - علیه‌ااسلم -» ابر ت کان: . در سوه ی بخدای تعالی ۰ حون تکیر نمرود وفرعون وابلیس و 5 سانی کا ۵ اول بح رتیت دعوی گردند وازبند کی ننگداشتند ۱ وحق:عالی کت لون استنفا(هسیح ان یکون عبد الله و لاالمئلع المقر بون -نهعیسی ازبند گی نگ دارد و نه فرشتگان مقرب » ) در سود ره بررسول ۱ علیهالسلم 9 جنانکه کفار ار بش کردند و گفتند که : ما دو ۲ آدمتی را همچون خوشتن سرفرود نیاوریم + چرا فرشته بما نف ستادند » و با چرا گ دی محتشم رت دیتیمی فرستادند « وفا لوا اولا نز ل هداالة, رآن علی ر جل من القر تین ۳ ۰ واشان دو گو نه بودند :گر وهی کر حجاب| بشان گت ۳ خود تفگر ن؟ ردند یوت وی بدشداختند جنانکه و : « سا صرق عن - بای ا لد . ن بتکبرون ی الارض بغرالحق » گفت : * متکیرانر| راه‌ندهمتا یات است صاص تست نا سس (۱ بر سیلدن فانی ۵ شدن ۳۳ تمام شدن . ۲۱) و گفتند چر ا این قر آن در مر 3 بزر گی‌اذاین د و ۵ م (مکه وطایف) فرو نیامده . ۱ 1۰۳ ‌ کن‌سوم تخس جح نج نت تاو بل و رو و و ی با و 8 0 ۵ پل ۵ و تب و را و ان رو و تن نو و و رل و نی ۳۵ و ۳۳۹ ۳ بش مت و حق‌ببنند ۰ !و 3 وهی ی ی هم ۷۳3 دند و تم کی تدش 1 اة اردهند» چنانکه گفت: « و جحد وابعا واستبقتتها اسهم ظاها و علو ](۱) دو سوه آن بود که‌بر نشخ کات تن کننن و بجشم حقّارت نگر ند سجن ۱ بشان‌فبول سو ؟ تن وخویرا بپترشناسند وبزر گتردانند » واین اگرچه دون آن‌دودرحه است ولیکن عظیم است از دوسبب :یکی آنکه بزرگی صفت خدای تعالی است» پندهٌ ضعیف عاجزرا که از کار وی هیچ بدست وی نیست او را بزرگی از کجا رسد تا خویشتند و داند ؟ وچون خویشتن را بزرك داند خدایرا اندرصفت وی‌منازعت کرده باشد » و مثل وی چون غلامی‌بود که کلاه ماک برسر نهد و برتعت نفیندنگاه کن که چگو نه مستحق‌هقت وعقوبت بود ؛ وازین گفت حق تعالی : «1(ظ.4 ازاری - ۳ الکیر راو ردأنی من نازعنی شهما صمته » گنت : « عظمت و 3 باصفت خاص منست ‏ هر که با من‌در ین‌منازعت کندویر ۱ هلاك کنم * » پس ی بر بئد گان هیچ کس ر نرسد جز آفر بد کار رل | ۳1 ده وی بر بشان ۳ بکند منازعت کر ده راشد »جون کسی که غلامان خاص و دهت فر هایدکه آن جر بملك لایس نباشد و ی دیگر انست که ات کین مانع بود از آنکه حق قبول کند از دیگران ۰ تا قو می که بدین صفت باشنداندر مسائل دین مناظره همی کندد , چون حق بیداشود برزبان ۳ آن دیگران را کیر بران دارد که انکار کنند وقیول‌نکند و این اخلاق مداقغانست و آن کار آن » چنانکه گفت :۰« لا آسم‌عوالهدا العّر آن و الغو افیه لعلکم تغلبون "۰ وچنانکه گفت : «واذا قیل لهاتق الله اخذته‌الفرة بالائم - چون‌وی را گویند که ازخدای شرس » بزر گ <ویشتعی رعرت بدان دارد وی‌را که بر معصمت اصرار کند؟ . الی سوه تدای کنام: | رت که چون کسی را گویند که از خدای تعالی ببرهیز " گوید ترا با خویشتن کارست و مرا با من . و يك راه رسول- علیه السلم ۳ ۰ را و بدست راست خوز , گفت نمی‌نوانم , گفت نتواناد - ات که از کر گفت قوس وی ای هش که ق. دنه . بدانکه قصه اباسس که با تو گفته| زد نه برأی افسانه گفده‌اند» و لک ن بدان کنته‌ا ند که تا (۱)و آنرا 1 روی ستمگری و سر ؟ ۳ ۰« شد ند 4 درصورتیکه دلپایشان‌بان شین داشت .۰ (۲) «منافقان گفتند» باین قر آن کوش : ندهید ودرضمن خواندن. آن‌بیپوده گوئی کنید " شاید پیر وز م4نذ شو ید ۰62 ت ۵ و ۵ و و 5 و مد اه ها ۵ 8 و و[ ار ما ها ۵ ۵ و و ان ۵ ار ۵ ۵ 8 0 و و ها وا ره ۵ ۵ 8 ۵ و وا اه هه ما ها ازجا وخ هو وی و ی ود مه و تا او و و با اه اه ۵ و و 8 ۸ و ۵ 5 و 8 با 5 ۵ با با ۵ با وج اه و او چاو تاه قزر ون آفت 9 کیجا ب‌اشد » که بلیس ۳ ۳ و گفت : : « زا خیر هنه ۳ نارو خلقته من طیی ۷ " و کیر ویرا بدان‌کشید که برفرمان حق‌تعالی و فع کر د وسجو 3 تر دتا ملعون! بدشد . زبدا ار دن اسیاب کیر و ولا جآن بدا نکه ده ر که تن کند ازان کند که خودرا صفتی داند که دی ران را از ان دست , و 1 ن خفت کمال بود ؛ "۳ تر | هفت‌ سیب ی سرب اندر ۳ علم است : که عالم جون خویشتن کال 71 استه دسمد) دیگر ان اول رادر حق‌خودچون هایم ید وین بروی عالب شود واثراین آن بود که از مر دمان‌مر اعات و خدمتو تعظیمو تقدیم‌چشم‌دار د‌ اگر ان عحب‌داردو اگر وی‌بدرشان نگرد بابدعوت ۳۳۹ شود منتی داند بنزديك وی» وارعلم‌خویشتننتی برخلق نهد»و اندرحدیت آخرت خودرا ازیشان بپتر داند بنزد حق تعالیو کارخویش امیدو ار تر ند و بر بشان‌بتر سدو 7 بدهم؛ور آخودبدعاه من وار شادمن‌حاج ت‌است‌وازدوز ج بمن خلاص خو اهندیافتو بدین‌سب گفت : رسول علیه‌السلام «1 14۵ (علماع| لخبلاه»_ آفت علما بزر دخو مشععی است».باشد کهخطر کار ۳ بت بر امعطو م کندبار ببکی‌صر اط‌هستقیم بشناسد ما هر که ان یقت شداخت چنین ۳ ر اجاهل گفتن او لیتر از آنکه عالم: که علم‌حقیقی آن‌باشد که خطر کار ۳ ت ویر امعلوم کند و بار یکی صر اط هستقیم بشناسد » وهر که آنشناخت‌خو بشتنر اهمیشه‌از کبر دور ببندومقصر دا ندو از خطر عاقبت کار خو یش و ازهر اس آنکه علم بر وی‌حجب خو اهدبود اکن نیردازد » چنانکة گفت ابودر ۱۵ رضی‌اله ۳ عنه - که : بپر علمی که زیادت شود دردی زبادت شود . اما آن کسانیکه علم‌همی آموزند و کبر ایشان زیادت همی شود از دو وجه است . یکی [ نگه علم حقبقی‌علم. دین است نماموز ند » و آ نعلمی استکه بدان خود را شناسند وازین علم دردافز این و ۹۹ نهتگیر > آما جون علم طب و ساب و نحوم زنحوو لغت و علم جدل و خلاف آ ر 93 ازین جر ۳ ؛ نیفز اید : و قرب ترین 2 عزیز رین علمی علم فتاوی بود : چه آنعلم اصالاح خلق دئیاست س آنعلم دئیاست ؛ | کرچه دین‌را درانحاجت بودازان خوف نخیزد ۰ بلکه چون بر ان م<رد باستد و دیگز علم بخ اند دل تار بل (۱) من‌بپتر از ویم : مرااز آتش آفریدی اورا از گل ۵ سا شود و کیز غالب گردد » ولیس الخبز کاا»ماینه ۳" نظاره کن اندرین قوم که چگونه اند . و همحنین علم طبار ات مذ کر ان رسجع وطامات اشان و طلب سخنا که خلق‌ر ۱ 1 ۳ رد و نکتیا که بدان اندر مذاهپ تعصب کنند تا عوام بندارند که آن ازراه دین است ؛ این همه تخم ۳ وحسد و عداوت آندر دلبا بکارد و درد و کت نیفز ید : که باد بطر وفخر افزاید . و دیگر و سوه آنست که باشد ۵5 کسی عم نافم خو اند چون تفسیر قرآن و اخبار و سبر ت سلف وازین جنس علو م که در بن کتابودر کنات احیا بیادرده‌ایم وهم متگیر شود - وسیت آن نود که باطن وی اندر اصل خمیث افتاده است و اخلاق بددارد و همت وی‌از خواندن علم و گفتن درن‌گذشته بود تابدان وا نک نه‌برزیدنعلم - س‌جون داردیی که اندر معده اقتدییش ۲۳ بصفت خاط معده گردد وچو ۳ بیکه از ی بيایديك صفت بودو پر نبا باتیکه‌همی رسد صفت‌وی را همی افز اید؛ اگر بتلخج 9 تلخ‌تر شود , وا؟ ر بشیرین رسدشرینتر و 1۳ نعباس - رضی النعنه روایت‌میکند از رسول - صلی له وسلم که‌قوی باشند که فر آن خوانندواز حنجر؛ ابشان برنگذره ن که قرآن چون ما خوانده وکه داند آنکه مادانیم ؛ انگاه ّ اصحاب 9 و کفت ابشان ازشما باشند بااز امت من 6 ابشان همه ۷۷ دوزخ باشند .و عمر -رضی ار عنه کت ۱ از جباران علما میباشید و آ نگاه علم شما بجهل شما وفا نکند ۰ وخدای تعالی رسول راعلیه‌السلم-بتواضم فرمودو گفت : « و اخفض جناحك لمن اتبعك من‌المومنیی(۴ و بدین سیب ب صحابه برخوشتن هر اسان بودند از کیر : :1 حد رفه بکبار امامی کرد پس گفت‌اما 2 هي کر طلب کنید که اندر دل من همی هم آبدکه من از شماپترم. هر که که ایشان ازخال کی ترسئد درگ ران چرا نترسند وجون رهند ؟ دچنین‌عالم کی 3 اندرین روز کار بلکه ءزیز باشد عالمی که بداند که ن صفت مذموم اشت و از وی حذر هم همی باید کرد که بیشتر خلن اندرین غافل بوند و نمز بتک ۳ خویش وخر کنند و گویند : مافلان, | یک س ندادیم و ووزن : نمپیم واندر ری ننگریمو امتال این . ۳ راازین معنی | گاهی بود سخت عریز بود ودیدار وی‌عبادت بود دهمه‌کس رابوی‌تم ۶ باید کرد واگر ۳ یه ی کهاندر ریت 45 :«روز کار ری )۱( شنیدن کی بود مننده یدن 1 )1 بر هیز 9۹ جبز نعوردن . ۰ (۳) موه کی وخ تیه فرو ننی کن . ۳ بیاید که هر کهده ركث معاملت شما 9 نبدات باید» بیم و میدی بودی » و لیکن‌اندکی اندرین روز کار بسیارست : چه اندردین یاور نمانده است وحفایق دین مندرس شده استوهر که زافر و3 هرن آن‌,ود که مها رود وبارندارد ورنج وی‌مضاعف‌شود امس باید که باوی کفایت کند بدین ۱ سیب اندر کیر زهد وعبادت است . که عابد وزاهد دصوفی خالی نباشد از کبر » دوم ودیگران‌را بخدمت و زیارت خویش اولیتر بیند و منتی بر مردمان همی نبد از عبادت خویش » د باشد که بندارد که دیگران هلاه شدند وروی آمرزیده ات 9 باشد 45 کسی وی را بر نجاندووی راآفتی‌برسد بر کرامات خوش ندوجنان بندارد که پرای‌ویست . ۱ ورسول_صالی‌اله_علیه‌وسلم- می‌گوید که :*هر که‌مردمان‌همه‌هلاك شدا ندهااله وی شده‌باشد » یعنی‌بچشم حقارت پمردمان نکرد» و گفت :گذاهی تما باشد که کسی بر ادر مسلمان را حقبر بشد : وتفاوت مان وی و هبان کسیکه بوی ثبر ون وی رابپتر از خویش داند وبرای خدای وی‌را دوست دارد بسیار بود . و هر که خود را ۳ ازدیگران داند بیم آن بود که درحه وی خدای بایشان دهد و وی را از کت عبادت خویش محر وم کند ۱ چنانکه در نی اسر اثیل مردی بود که ازوی عایدتر نبود ودیدری بود که اروی فاسقثر نبود »این عابد وه بود و باره هیغ‌برسر وی افتتاد آن فاسق وف بروم و باوی پنشینم باغد که خدای تعالی ببر کات وی بر هن رحمت کند ‏ چون بیامد و بنشت عاید با خود گفت که اين کیست که در ی پنشست » و از وی نابکارتر کس نت واز مره عا نکر کین نیست» و بسن کفت برخیز ۶ برو » وفاسق برفت ومیع با ری مم برقت ۵ س 2<ی ۳1 برسول آن روز گار که ۹ ۷ هر دو کاررااز سر گبرند :که هرچه فاسقکرده بدان ایمان‌نیکوی وی عفوکردیم ؛ وهرچه عابد کرده بودبدان کر وی حبطه کر دیم .و کی بای‌برگردن عابدی نهاد » او گشفت بر گر که بخدایکه خدای‌بر تو رحمت‌نگند دحی آمد به بیفاهیر آنوقت که وی‌رابگوی که‌ای آنکه بر تج گرد تحکیم‌مییکن ی که وی‌را نیامرزم بلکه ترانیاه‌رزمو غالب آن بود که‌هر که عابدرابر نجاند بندارد که خدای‌زرحمت برو ی خواهد کر ده باشد که گوید که‌زود باشد که سثّد حزای‌این وجون افتی 9 ند دردیکه بای جه ۳ -۰۷- ۱ و یر ی ۱ یعنی ۳ آ, از 1 راهات هن‌بود ؛ واین احمق نداند که بسیار کفار رسول ر ۱ - علیه للم بر تجانبدند که خدایتعالی از امشان انتقا نکر د و بضی رام‌سلمانی روزی کرد رندارد که‌وی ۳ امی‌تر ست از بیفاهیر از بر ای‌وی ابتقام‌خواهند کرددو عابدان‌جاهل‌چنن بندار ند وزیر کان‌چنان‌باشند که‌هر چه بخلق رسداز بلایشار ند که‌ازشو هی کناهو تقصر یشان بوده است»چو نعمر -رضی له‌عنه - ات اخلاصکه داشت از حد 4 سر سید که بر من از نشان نفاق‌چه‌بینی راست‌بگوی ومیندیش. پس‌موّهن‌راه تقوی‌مبرودومیتر سدوعابد ا باه بظاهر عه‌لی‌میکندو دل‌پپلیدی و بندار 1 ده و از آن‌نتر سد . و بحقبقت‌هر که‌قطم کر دکهو ی ازد 9 ی‌بپتر ست عبادت‌خود بدین حهل‌حبطه کرد؛ که هیچ معصیت ارجهل عظیمتر یست . ویکروز صحابه بر مردی ثنا بسیار گفتند» باتفاق ساعتی ایر: هرد فرا ر تیق | اس ؛ گفتند : بارسو لاله آن مردنيك که همی گفتیم اه زارت علبیه السلم گفت : اندروی‌نشان نفاقهيبينيم 4 عحب بماند ند همه ) چون نز ديك رسیثد سول ورن بخدای برتو که راست و هیچ اندرخاطر توهمی ی که هیحکس اندرین قوم‌بپتر ارتو نیست + کفت | ید 4 هس رسولعلیه السلم - این‌خبث درباطن وی برروی وی‌بدید بنور نبوت واین را نفاق خواند . واين آفتیعظیم است علما و عبادرا » ولیکن ایشان اندرین برس طم4 | ند : طبقه‌او ل آن‌بو د که‌دل ازین‌خالی نتوان کرد » لیکن بمحاهده و اضع دبک و فعل کسی همی گوبد که ویرا از خود بپتر داند» تا هیچ بر معاملت وزبان وی بیدا نیاید : این‌هر د درخت کیر از باطن قلم نتواند کرد » اما شاخ‌ایوی‌جمله بز ند طیقه دوم نکه زبان نگاه دارد و اظپارنکند و گوید خویثتن را ازهمه کس و ایس تر دانم * و لیکن انفز ععانات وافعال وی چیزها بیدا آ ید که نان کیر باشد از باطن: چنانکه‌هر کحا که بود صدر حو بدواندر بیش‌رود » و آنکهعالم باشد سر بر تیه نید چنانکه نت همی‌دار د از مردمان » و آنکه عاید ۳ د روی ترش دار دکه گو ك با مردمان بخشم است » واين هردو ابله زدا ید که عام وعمل نه اندرسر کشیدن بود و نها ندر ترش روبی » بلکه اندر دل بود ویرئو نور آن بر ظاهر همه شفقت و تواضم و کشاد ۳1 باشد » که رسول - علیه السلم- عالم تر بن‌وهنقی ترین‌همه خلق‌بودو هیچهکس متو اضع ار و گشاده ردی ار از وی نبود» اندر هیجچکس ك بستی مگر بخدده و و ی وا و وا دا واه و و ام و واه و اد وا وا اه و وا ها و و ها و اس ۵ ۵ ۵ هل کل ۵ اک ۵ هر و و اد نا ور مه وا ان و ها ۵ ان اه وا و و و و و و اب و ها ما و و ما 6 و و ما ما ها و و و ما ها اد و ماه ۳۵ کشادگی ۱و باوی خطاب همی ات که : « و ۱۳۹90 ٩‏ و«می گنت <«قمزار حمة من الزه لات لهم ۰ لاه از رحمت حق تعالی ان بود که باهمه گشاده ومشفق ونرم بودی نا آزتو همه نفور نشداند > طبقه سو ؟ م آنکه برز بان یز اظپار و تفاخر ومباهات کنند وبرتخود ثنا گویند ۶ احوال و ؟ رامات‌دعوی کنند : عابد گوید فلا کسست وعبادت وی چیست ؟ دمن فحنثه بروژه باشم وشب بیدار باشم وهمه روز رختم کنم» دهیج کس قصد امن کی که هداد شود و فلان مر ابر نحاند و دید نچه دیدومال وفرر ند وی هاااد شد و باشد که‌لین ی دکند نا اگرقو هی رایند که نمازشب هیکند و ی حمد کند تا ابشان عجز ۲ رندو ۳ ل روزه دار ند وی مدئی ۳ سده بسشیند , و اما عالم 1 ند که من جندین نوععلم‌دانم» فلان جه‌داند و استاد و ی که‌بو وی و اس مناظر و کندا ندران کو بل ۶ تاخصنم رااسنیر آرد وا گرهمه بباطل بود »:وشب و روز اندران باشد تا عبارتی وسجعیغر بب‌باد-گیرد "تا ندر میدافل ف بدو بدان‌خویشتن را ندربیش دیگران‌افکند » که لغت-غربب:والفاظ اخباز یاد گیر د ‏ بردیگر ان زیادت و رد و تقصان ایشان فر! نماید .و آن کیدام عاند و عالم باشد که ازچنین معانی خالی‌باشداندلیا بسیا پس چون این همه‌بیندوهمی‌شنود کهرسو ل‌ علیه السلم - همی گو ید ۱:45 هر که‌در دل فقدار رك حیه کبر سمت ندمت ءروی احرام است » ویرا حزدردو یم و آندوه نیفز ایدو بتکیر نیر دازد و دانسته باشد که‌تای همی کوبف : « ترا نزد ما قدری است اگرترديك خویش بی‌قدری ,وا گر خودراقدری می‌شناسی نزدرك ما بی‌قدری » » زهر که ازحقایق دین این‌فهم 3 درا جاهل گفتن اولیتر از 1 نکه عالم سیپ کبر بنسب ناشد : تا گروهی که علوی باشند با خواجه زاده باشندندارهه سوق که مردمان همه عولا وغلام ایشانند | ۳1 چه بارسا باشند . و اغلب این ۳ اندر باطن ایشان باشد اگرچه اظپار تکنند و اسثال این . ابوفر -رضی النهعنه گنت با یکی جنگ کر دم و گنتم : «یایالسودا با سیاه‌یحه» » رسول صلی‌الله علیه و ستلع گفت تفت نت آبخه را پرسیاه بچه فصْلی نیست + ابوفد گفت بخفتم و آن مرد راکفتم بلی بر گردن و روی هن 4 بدین سخن که کفتم با بو , نک اکن که چون ویرا معلوم شد که این کبرست چه تواشتع .کرند تاآن‌کیررا بشکند :۱ و دو مرد -( ۵ اد ۵ و و با و هد سا ۵ ۵ زر و و و ۵ و اه 55 5 ۵ 5 و و ۵ 9 و ۵ ۵ ۵ 8 رخ اب با ان و و هه ان و وا ها ان ها ۵ ۵ و و ۵ ۵۵ ۵ ۵ ده و ۵ ۵ خر ۵ ۵ و ۵ و و کت 9 و و 5 5 ۵ تن 7۳۷ رسول - علیه السلم بای کته یکی کرت پسر فلان بن فلانم » تو کین ؛ رسول علیه‌السلم - گفت ایشان را که : دو کس اندر بیش موسی - علیه _السلم - فخر کردند ؛ یکیگفت که من پسر فلان بن فلانم و تا نهپدر بر شمرد از مپتران » به موسی -علیه السام-وحی آمدکه : اورا بکوکه هر ه اندردو خ‌اند وتو دهم‌ایشان ! و رسول_علیه‌السلم- گفت که :«کسانیکه اندر دورخ انگعت ۲ آشده‌اند فخر بدیشان دست بدارید ؛ اور نه‌خو ارتر باشید از گوزری ۲ که نجاست آدمی‌بیند همی بوید زهمی‌چشد . سیب کر بود بجمال » واین‌میان زنان بیشتر رود : چنانکه عایشه زنی‌را گفت که چهارم کوناه است *رسول - صلی‌العله‌وسلم -گفت که غیبت کردی دایذکبر بود ببالای‌خویش » ا گر کوناه بودی این نگفتی سیب کبر قا نک باشد : که گوید مال و نعمت من چنین است و نو پنجم تم ای مفلس » و اگر خواهم چون تو چندین غلام بخغرم و امثال این » و قصهُ آن دو برادر که در سور ةالکهف است که گفت : « زا اعز منك مالاو و لد » ازین جمله است . فیی: ۰ "نکر باشد بقوت بر اهل ضعف چنانکه رسول - صلی ال علیه و سلم ۳ ششم فرمود که : «قوت نه ا نت که کاس دیگری را بف‌کند + وت آنست که نفس‌وهوا را قر کند». صیب ‏ تگیر بتبع و شا گر دو غلام وچاکر ومر بدودرحمله ه رچه کسی آن‌رانعمت هفتم شنأسدو بدان فخر آرد آنکیر بود وجیز هاهست که کون نعمت نباشدهم فخر کنند » تامخثث‌نیز باسباب‌مخنتی بادیگرمحنثان فخر آورد . آیشست اسیاب ۳ + اماسیب آنکه ظاهر گردد عداوت بود و سید ۳ هر که آمی وی را دشمن داردخواهد که‌بروی تنیز وفخر کند 4 و باشد که سیب زیا بود : که اندر بیش مردمان تکیرکردن گرد تا بجشم تک بوی نگرند» یا بان مناظره کند که داند وی فاضلتر ست‌واندرباطن متوا ضع! باشد ‏ و لیکن بظاهر نوی و نامر دمان ندانند. | کنون‌چون‌این اسباب بدانستی علاح بباید شناخت » که‌علاج هرعل2 (۱) انگشت باکسر گاف زغال است ۰ (۱) جانوری‌است . ها هب وا و و ها و ما مش و وا و و اه و ها 6 وا و وا فا و و و و و 5 5 و و و و و ات تا رد و اد ان ۵ ۵۵ ۵۵۵۵ 5۵ 5 ۵۵ 39 او و و وا و ات و و و و وا ات و و ۵ 5 و ۵ و وا اد و و و و وا و و وا اه دافم بیدا کر ون علا ج لیر بدا نکه هر علتبکه قدر مك حیه‌ازوی راه‌سعادت بمددد وازمنخت محجوب کند علاج‌آن فرص‌عان بود وهیحکس از ین بیماری خالی‌نیست : وعلاج ان دونوع ی یکی‌بر جمله‌ودیگر بر تفصیل . فلا ج بر جماه ] اما علاج برجمله مر کب‌است ازمعجون علموعمل : [مبا علمي آنست که حق‌تعالی راشناسد تابداند که کر با وعظمت حز وی‌را نسزد » وخود را بناسد تابداند که ازوی حقبرتر وخوارتر ودلیل‌تر و نا کس‌تر هی چیز نیست واین هسپلی بو د که بیخ مادت علت ازباطن بکند | تک ۳ بتمامی‌این بداند او را يك آبت قر آن کفایت‌بود » اشکه گفت : «قتل الانسان ما | کفره» هن ای شیء خالقه فقدره » ثم السبیل اسره »ثم اماته‌فاقیره » ثم اذاشاء انشر م»(۱) حق‌تعالی ویرا قدرت خویش تعریف کرد واول و آخر «میانهٌ کار وی‌با وی‌بگفت:اما آو ل آنکه‌گفت : «می ای‌شی ءخلق4٩»‏ بابد که‌بداند که هیچ‌چیز ناجیزتر ازوی نیست ۱ و نباشد » ووی اىست بود که ویرانه نام بود و نه نشان > اندر کتم عدم بود اندرازل الا ازل‌تابوقت آفرینش» چنانکه گفت :«هلاتی‌علی الانسان‌حین می‌الدهر لم یکی‌شیناً مذ کود! ( »پس‌حقتعالی‌خالرابیافرید که ازوی خوارترنیست نطفه‌و علقه که پارء | بستوخو نست بیافر بد»وازوی‌بلید ترهیچ نیست,ووی راز نیست‌هست کردهواصل‌وی آب وخالد ذلیل وخون‌پلید ساخت » وپاره گوشت بود نه‌سمع دنه بصر ونه‌نطق ونه قوت و نهحرکت ؛ بلکه جمادی بود پر تا ی اور چه‌رسد » پس ویراسمم دبصر ودوق و نطق وقوت وقدرت ودست وبا و چشم و حمله‌اعضاء ببافرید » چنانکه همی بیند که‌ازین هبچ‌چیز نه اندرخاك و نه‌اندر نطفه و نه اندرخون . اندروی‌چندین عجایب وبدایم بیافر ید تاحلال وعظمت | فرید کار بدان بشناسد نه بذانتکبر کند » که (۱) کشته باد انسان که چه ناسباس است : ازچه‌چیز او را آفرید ۱ اورااز نطفه آفر ید وراه را برای اوهموار ساخت ؛ پس اورا میراند و در کور کرد » وهر گاه بخواهد اورابرمیانگیزد. ‏ (۲) مدتی‌از روز کار بود که در آن‌از آدمی نامو نشانی نبود . ۳ بد | زه 1 ورده است‌تابدان: ۳ ۱ ات « «ومی ]باته ان خلقدم می تر اب ام آذاا تم بشر نتتشرون» ‏ اول کاروی‌اشست » نگاه کن ای گت شنت ۳ حای | نکه از خو دندات دارد . و ما میانة کار وی‌انستکه دیرا اندرین عالم آ ورد ومدنی بداشت واین قونپا واین‌اندامپا بوی داد ا گر کاروی بدست وی کر دی و دی را بی‌نیناز کر دی رو| بودی که اندر غلطافتادی وینداشتی که ٩-ی‏ است این نیزنکرد بلکه گرسنگی وتشنگی وسرما و کرما و درد ورنج وضد هزار بلای مختلف بر وی معلق بیاو یخت تا اندر هیچ ساعت برخویشتن ایمن نبود که باشد که بمبرد یا کر ۳1 دد با کور شود یا دیوانه شود یابیمار باافکارشود ۳ از گرمشگی وتشنکی هالاك شود » و "تفع وی در داروهای تلخ کرد ۳ 3 درحال رنجور شود وزبان‌وی اندر "چیز هاء خوش نپاد تاا ۳1 لذانی یاید ز نج آن‌باز کشت زهی‌چیز از کار وی بدست وی نکرد 1 تا نجه‌خواهد که بداند شداند » و آنیکه خواهد که فر اموش کند نتواند » و آانحه خواهد که نیندیشد بر دل وی‌غلبه همی گرد و آ نحه که خواهد که بیندیشد دل‌وی از آن همی‌گریزد » و بااینیمه عجایب صنم وجمال و کمال که دیرا بیافریدچنان تعاحجزش 1 دانند که از و هر ثر ون ۳ و ادرمانده تر هینچ‌چیز نماشد . و اماآخر کار وی ستکه بممر ۵ » نهسمع ماند و نه نصر و نه قو ث رو تشز ونه تن و نه‌اعضا مررداری گنده شو د که همه ازو ک بینی فر | کر ند و نجاستی شود آندر شنکم کر م وحشر آت زممن ؛ نگاه بآنخرخاکی‌شو د خوار ودلیل‌وا ۳0 بدیین «مائدی سودکردی و باچپار پایان برابر بودی» این دولت نیز ثیافت بلکه ویرا حشر کنندو " اندرقيامت اندر مقام هیبت‌بدارند : آسمانپابیند شکافته دستار گان فرو ریزیدهو آفتاب وماهتاب گرفنهر کوهپاچون‌پشم غنده ""شده وزمین بدل گردانیده » وزبانیه کمندهمی اندازند ودوزخ همیغز د » و ملانکه 3 اندر دست يكيك همی‌نبد تاهرچه اندر ه«مهعمر کر ده باشند ازفضایح و رسو اکیبا همی‌بینند و یک يك همی خوانند و نشو بر هحی خورند وهمی‌گویند : یاجواب‌ده‌تلچر اگفتی وچر اخوردی وچرا نشستی وچراخاستی وچرا نگرستی وچرا اندیشیدی ؛ پساکر والعیادباله ازین عهده بیرون نتواند آمد (۱) وازآیات اویکی اینست که شمارا ازخاك آفرید تامرردمی شدید و در جپان پر | کنده گشتید . (۲) بدبخت ۰ (۳) پشم‌زده و حلاجی‌شده . -۱۲- و وا ها ۵ هو و ها ها ار و و و ها اه ها و و ها ها و با که ۵ ار با مقر و و و نا و ۵ و ماخ مه و ۵ ۱۲ و و ال ۵ و 5 0 و و 8 اب ای 5 و و مه و 8 و او وا نو وم وا ها ما وا و و لو و و و او و اواج و ار و و و او و و او و و او و و و وا و و و و و و و وا و و و و و او و ما و 9 یر ۱ بدوزخ انداز ند و کوید کاشکی من‌خو بو دمی ۳۰۹ باخا 9 که اینهمه ازین حال رسته‌اند» کسیکه ممکن است که حالوی ازحال سك وخوك بتر باشد ویرا چه بای مکی بود ورچ4 محل‌فخر بود : که گر همه درهای باس و زمین نو حه مصیبت ادباز وی گذند و منشور فضایح ورسواشپاء وی‌خوانند هو زمتصر باشد » وهر گزدیدی که بادشاهنی یکی‌را. بجنایتی بگرفت واندر زندان کر د واندرخط أ ن بود که وی را برردار کنند. و تکالی گرداننه. و وی‌اندرزندان, بتفاخر و کیر مشغول‌شود ؛ وهمهخلق‌دنیا اندرر ندان پادشاه عالم اندوحنات سار دارند وعاقیت نمی‌شذاسید » چه جای کبر و فخر بودباچنین حال »! هر که خودرا چنین بشناخت این‌معرفت مسپل وی‌باشد که‌یخ ۳ بکلیت ازباطن وی 9 و هیحکس را از خود تااکستر سند ) بلکه خو اد که خاکی بودی‌یامرعی‌بودی اوه دی‌واندرین‌خطر نبودی . اماعملي | نستکه راه‌متو اضعان ۳ د اندر همه‌احو ال وافعال : جنانکه رسولب علیه السلم - نان بر زمین خور دی وتکیه نردی و 3 ۰ « من بنده‌ام ؛ چنان نشیدم و چنان خورمکه بندگان خورند » . و سلیمان را گفتند جامهٌ نیکو اندر پوش »گفت بیدا | گرروزی آزادشوم‌اندر آخرت ازجامةٌ نواندر نمانم . وبدانکه‌يکي از اسرار نماز تو اضم است که بر کوع و سجود حاصل [ ید : که‌روی که عزیزست بر خالك تن که دلیل: ارست تا کنر بفکند » و در عرب چنان بود ۵5یث ی م‌ندادندی ؛ ۱ ِ» س این سجده قهری‌عظيم است بریشان : و باید که هر چه کیر فرماید ۳۷ ات ۳ ۳ کبر برصورت وبرر بان و برچشم و بریشت و برجامه بر همه حر کات و سکنات پیدا 1 ۱ باید که همه ازخو بشتن دور کند کلف 0 طبع گر دیق ثار ۳۹ بسیارست : یکی[ بکه خواهد که نبا فر | نرود تا ی ۱ با وی نباشد ۱ بابد که ازین حذر کند . <سن بصری 7 ۱ یا هر که بای رفتی بنگذاه ون دل با این برجاي بنماند . و بوذر همی‌گوید : چندانکه با توبیشتر همی‌روندتو از خدای تعالی‌دودتر همی‌شوی . درسول - علیه‌السلم - اندر میان قوم رفتی گاه بودی که ابشانرا دربیش کردی .و دیگر آ نکه خواهد که مردمان درپیش‌وی بایستند و از بیروی برپای‌خیزده رس بل ان علیه و سلم - کراهیت داشت‌که کسی پیش وی برپای خاستي . و امیر ا(مق‌منیی علی - رت 3 مد وحپه - و بد : هر که‌خواهد که دورخی را بیند » گو ۱ اندرمردی نگر نشسته‌ودیگری بربایایتاده‌یش وی . وهفیان وری به هکه رسیده ابر اهیم ادهم ویرا بخواند که بیا تا ما را حکایت کنی» سفیان بیامد ‏ ابر اهیم ادهم گفت خواستم که باز نمایم تواضع و بر | ودیگر آ نکه عواهد که درویشی پیش وی بنشیند » ورسول -علیهالسلم _دست بدرویش‌دادی وتادرو یش دست بنداشتی وی‌هه‌حنان می بودی » هر که‌بیمار و افکاربودی که دیگران‌ازویحنذر کردندی‌باوی‌نان‌خو ردی, دیگر آنکه درخانخود کارن‌کند , ورسول - علیه‌السلم - کار بکردی.وعمر عبدا لعزیز مپمانی داشت 4 چراغ همی بمرد؛ مپمان وت :روغن بیاورم + گت : نه که خدمت فرمودن مپمانر | آزمر وت‌نیست »گفت : علام را بیدار کنم ؟ گفت :نه که پیشین خوابست که بحفته است » مس خودبرخاست ودبه‌بیاورد وروعن اندر کرد » مهمان گفت :حود بیاوردی با امبرالمومنین « گفت : آری» بشدم عمر بودم ‏ و باز ا تفه همان عمر م . دیگر آنکه حوایج بر گیردکه با سرای برد » ورسول - علیه‌السلم - چیزی بر گرفته بود وهمی برد » یکی خواست که ازوی فرا ستاند نگذاشت و گفت :خداو ند کالابدین اولیتر . و بوهر بره هزم بریشت ناده بود» همی‌شد اندر بازار و همی گفت امیر را راه دهید اندرآن وقت که امیر بود .۶مر - رضی ال عنه - اندر بازار همی‌شد» دوشت اندر دست چب درآ ویخته بود ودره اندر دست راست . ددگر أ که بیردن نشودتا جامه بتحمل نبود . عمر را رضی الندعنه -دیدند آندر بازاروچپارده باره بر ازاروی دوخته بعضی ازادی-م .و امیر اامقمنیین علی - رضی ال عنه - حامه مختصر داشت ؛ با وی عتاب کر دند » گفت دل بدین خاشم شود ودیگران اقتدا کنند و درو بشانر | فرا دل خوشی بود . طاوس همی گوید : چون‌جامه بشویم دل‌خود را باز نیابم بچندروز تا شوخگن شود ؛ یعنی رعونتی‌د کبری يابماندر دل‌خویش, عمرعبدالعزیز را پیش از خلافت جامه خریدندی بپز ار درم » گفتی‌سخت شنکست ولیکن نرم‌ثرارین‌هیباست » وپس از خالافت حامه خر ,د ندی ره پنج درم ا کف تب کتییتا ۵ و لیکن ازین درشت بر هیبایست » پس از وی سوّ ال کر دند که از ری ۱8 کوزت آخدای تعالی هرا نفسی‌داده است چشنده وبا ۱ » هرچه بحشد بدرحه ِ« ,ازدو رای آن , تااکنون که خالافت بافت ۰ ورای این هیج 0 نسدت کنون بیادشاهی ابدی می‌بازد و ۱ ن‌طلب همست سه: )۱( یازیدن : هواومیل شدید بچیزی در سرداشتن . همی کند .و گمان میرکه حامهٌ یکو همه از تکیر بوذ : که کس باشد که نکویی اندرهمه چیز دوست دارد» و نشان آن بود که اندر خلوت نیز دوست دارد ؛ وکس باشدکه تکبر بجامهٌ کهنه کند که خویشتن را بزاهدی فرا نماید . عیسی -علیه السلم گفت : چیست که حامه رهبانان بوشیدید و باطنها بصورت یگ کردید» حامه ملولك اندر بوشید ودل از بیم خدای تعالی نرم گردانید ۱ عمر - رضی‌النه عنه - به شام رسید وحامه خاق داشت ؛ گفتند انجا دشمنانند اگر حامة ویر پوشی چه باشد ؟ گفت خدای تعالی ما را باسلام عزیز کردست ‏ اندر هیچ‌چیز دیگر ءزطلب‌نکنيم . واندرحمله‌هر که خواهد که تواضم بیاموژد » سیرت بیغاهبر- صلی‌العلیهوسلم بباید دانستن وبوی اقتدا کردن : بوسعید خدری همی‌گوید که : رسول_-علیهالسلم- ستور را علف دادی » وشترببستی وخانه برفتی » و ننک را بدوشیدی » و نعلین بر دوختی » وجامه را پاره برزدی » وباخادم خویش نان‌خوردی» وچون خادم‌مانده‌شدی از دستای کردن ویرا باری دادی » واز بازار چیزی خربدی واندر کوشة ازار باخانه بسردی» و بر درویش و تسوانگر وخرد و بزرگ ابتدا کردی بسلام و دست فترا ایفات دادی» و عیداتت ده و آزادو سیاه و سید آندر دین فزق نکردی ۱ وحامهُ شب و روز هردو داشتی » وهر بشو لیده وخاله | لودء که ویرا بدعوت خواندی احایت کردی » وهرچه‌یش‌وی نهادندی- اگرچه اندكگ بودی - حقار نداشتی » وطعام شب بامداد را ننپادی ؛ نس و رود و کریم طبم و نیکومعاشرت‌بود و گشاده ردی بود بی‌خنده » واندوهگین بود بی‌ترش‌رو ی » متواضم بود بی مذلت » 2 با هبیت بود بی درشتی؛ سخی بود بی اسر اف ۰ رحیم بو د برهمگنان وتشگک 9 بود » هميشه سراندرپیش افکنده داشتیدبپیچ کس طمم نداشتی . پس‌هر که سعادت خواهد بوی اقتدا کند»واز بن بود ک4حق‌تعالی بروی‌ثنا گفت:«وا نك لعلی خلق عظم (1۳» ۱ ول ج بتمصیل ۱ اماعلا جشفعیل | نست که‌نگاه کندتاتکیر بجه‌می کند:ا گر بسیب فسپ‌هم ی کنده بابد که نسب خویش بداند که حق تعالی ببان کر ده است و گفته :« و بدا خاقالانسان- می طبن » م جعل اسله هم سلالة من ماع مهین» گفت: اصل تو ازخاکست‌ونسب (۱) نازك‌دل رقیق لالب ۰ (۲) خلق وخوی تو بزرك است - ۳ ازنطفه » پس نطفه پدرست وخالك جد » وازین دوخوارتر نیست» اکرگویی آخر پدر اندرمیانست. میان تو وپدر تونطفه وعلقه ومضفه‌و بسیاری رسواییپاست » چرااندرین ننگری؛ وعجبتر آ نکه‌پدرت اگرخاك بیختی ۳" با حجامی کردی‌تواز وی‌نک‌داشتی که او دست بخاك وخون کرده است » و توخود ازخاك وخونی چرا فخرهمی کنی ؟! ورچون| ٍن بشناختی متل توچون کسی بو د که‌بندار دعلو ی است ‏ دو گو اه گو اهي‌دهند که او بنیه‌است رفرزند فلان‌حجاماست و دیراردشن گردانند که چنین است » چون ۱ ین بدانست دیگر ۳ نکندو نیز نتو اند کر د. ودیگر آنکه‌هر که پنسب نازدبدیگر ی ناژ ندیم بود» وفضل باید که درتو باشد ک اگرازبول آدمی‌کرهی خیزد ویر افضل نبود بر کرمی که از بول اسب خیزد ؛ و اگر گیر بییب جمال میکند ‏ باید که هر که بجمال خویش فخرمی کند اندر باطان خویش و ۳ فضایح سب ) ونگاه کند که اندرشکم وی واندرمتانه وی‌واندر رد وی واندربینی‌ویه گوش وی واندر همه‌اعضاء وی جه رسواییست که هرروزبدست حویش بشوید ازخو بشتن .که نه طافت آن دار دکه آن بحشم بیند بو ی‌آن شنود 2 هجیشه و ! و آنگاه نگاه کند که آفر ینش وی ازخون حیص و نطفه است ۶ بر آه گذر بول گذرد تااندر وحودآید . طا و وس یکی‌را دید که‌همی‌خر امید و این رفتن کسی‌نیس تکه‌داند که ندرشکم خود چه دارد . و آدمی اگريك‌روزخویشتن نشو یب همه هز بلها از وي پاکیز مر باشد » واندر مز بل هیچ پلید تر از ان شبات که از وی بیفتد » و آنگاه حمال صورت وی‌نه بوی است تابدان فخر کند » وزشتی کت ان ,د بان نیستبکه بریشان عیب کند » وجمال وی نیزاعتماد را نشاید » که بيك بیماری تبام گر دد و ابله وبرا از همه زب » بدین ضعیفی کبر نشاید آورد ۱ اما آ نیکه‌تیکتر شوت کند ۳ اندیشه کید که ار یت کت. ازوی‌بدرد خیزد هیچ کس از وی عاحزتر نباشد ‏ وا گرمگسی چیزی از وی اندر ربابد ازوی عاجز آ بده و اگريشة اندر گوش وی شود عاحز شود دبیم آن‌بود که هللالك شود » وا گرخاری دریای وی‌شود برحای بماند ؛ وا نگاه‌اگر بسیاری قوت دار د گاو وشررو بیل ازویفو یار بود» و چه فخربود بحیزی که گاو وخراندران سبقت دارد ؛ ۷ اما اکرتکبررتوانگریو چا کرو فلا و بولا بت‌ساطان کند * این همه‌چیزع بود که از دات وی بیرون بود ؛ ؛ اگرمال دزد برد و ویر | ازولایت عزل کنندببست‌دي جه داش شد ؟ و | ناسر جیود بود 45 مال بیشتر از وی دارد و بسبیازب بی عقل بودچون و دو احجلانی! "مردم که ده چند او ولایت دارد . و درحمله هرچه بتونبود از تونبود » وهرچه ازتو نبود تکیروفنعربدان زشت. بود » اینپمه عاریت باشد وانین هیچ چیز بتونیست » و نچه از حملة این اسیاب بوي تکبرتوان کرد اندر ظاهر عام‌وعبادنست وعلاج‌این دشوارترست» کهاین ن کم [ ی‌است و عم نز دخدای تعالی‌عز یز رعظیماست وازصفات حق‌ته‌الی است ِ» س دشواربود برعالم که بخویشتن التفات نکند + و این بدووحه آسان‌شود ۱ و سوه اول 1 5 بداند که حون برعالم عظیم: نرست وخطر وی فش ۱ که ازجاهل کارها فرو گذارندواز عال‌فرونگذارند . وجنایت‌عال‌فاش‌تر » واخباریکه اندرخطرعالم آ مده‌است‌تأمل بباید کرد» که‌اندر قر آن حق‌تعالیعالمرا که ندرعلمعقصر بودبخری فانندف کزن ۳۹ ی گوید: : «خرواری تاب‌در بشت‌دارد مد ُل الحمار یحمل ۱ اسغار آ». وحای دیگر سگ ث ماننده میکند دهمی کول کر خلت ان تجمل علیه الهث .او تتر که بلهث ۲ » یمنی اگر : داد واگر نداند طبع خویش نگذارد ِ واز سك وخرجه تین زر بود ؟ و بحقیقت ۳ اندر آخرت نات نخواهد بافت جمله‌جمادات از وی فاضلتر > تا بحیوانات چه ره د !و بدین بودکه از اصحابه یکی همی گفت : کاشت؟ ی من هر ی بو دمی ؛ و یکی همی گفت > کاش؟ ی گو سفندی ۳ دمی ان خر ارت اگر بداند بروای ۳ بو نو 3:: : تااگر ۳ 1 از خویشتن جاهل‌تر. ۱ 3 : وی ندانست » آندر معصبت معذورست ووی ازمن بهتر ؛ و اگر ۳ بیند که ۱ از وی عالم تر ب-ود» نا که هن ندانم و وی از من واگ دبري زاتتف کووة : وی جق تعالی را طاعت از من بیش کرده است و وی از من بپتر ؛ و اگر کودکی رابیندگوید : هن کناه بسیاردارم .او هنوز کودكك است وچندان که هن 9 ندارد و از هن بپترست ) رکه اگر کاری ز اند ۳۳۹۹ نکند و گو بدا باشد که مسلمه ان شود وعاقیت ق 1 بابد مر | خانمت کفه بود . چه سیار و هر وویسحت یت سس سرب سپس سوت اه سس تست : )۱ مرردمان پست . -1۱۲- رادید تن اژ اسلام که بروی تتکیر کرد و آن ۳۹ اندر علم خدای تعالی خطا بود . پس‌چون بزد گی اندر نحات آخرتست و آن غیب است ‏ ی بغوف آن مشغول‌باشد تابتکیر نیر دازد . ۱ در وه دوم آنکه بداند که کیر خدای رارسد و بس : هر که باوی منازعت کند خدای و ی | دشمن‌دارد ؛ که‌هر ۳ را گفت که ۳ نزديك من‌قدر آنو وت بود که‌تو خودر | قدرنشناسی؛ ۳ | گرعاقیت خویش‌همی داند که سعادت‌خواهد بودبمثل »بدین معرفت‌هم کبر ازوی بشود » و بدین‌سیب‌بود کهانبیا - علیپمالسلام , متوأضم‌بودند که دانستند که حقتعالی بز زیت و . و اما عاید باید که پرعالم ۱ ۳۹ چه عابدنبود 3 ۳ نکند و گوید که : با که ء علم شفیم وی ب‌اشد و سات وی 935 .و رسول - علیهالسلم کر «فصضل عالم بر عابد چون فصل منست بر یکی از اصحاب من» ؛ و | ۳ حاهل باشد و <ال وی هستور باشد گوید : بود او خود از من عابدترست و خویشتن مشپور نکرده است ‏ وا گر مفسدی باشد گوید : بسیار گذاه است که بردل من رود ازوسواس وخواطر که آن از فسق ظاهرتر بود» و باشدکه اندر باطن گناهی است که من از آن غافلم که همه عمل بدان حبطه شود وا ندر باطن وی خلفی لیکو ست که گناهان وی کفارت کند » بلکه باشد که وی تو به کند وخاتمت نبکو یابدوبرمن خطارود که انمان‌بدر ۰ رك اندر خطر افتد . واندر حمله چون‌روا باشد که نام‌وی بنزد حق تعالی از آشقیا بود که ر کردن از جپاست ‏ و ازین سیب استگه بزر گانو علماو وت ۱ همیشه متو اضغ بوده‌اند . ۱ ۱ بیدا گر دز دن و«جب تن آن بدانکه عجب از کارهای مذموم است . و رسول - علیه‌السلم - گفت :« سه چیز مپلك است : بخلو هواوعجب» و گنت : «ا گرمعصیت نگ ترسم بر شمااز چیزیکه بثر اشخار کاموهتضانت و آن عجب‌است» . وعا یمه را ر ضی الهعنها گفتند مرد کی بل گر دار باشد؛ گقت :چون‌بندارد که 9 و کر دار است‌و آن بندارعجب بود.ا بن مسعود رضی لنه‌عنه یت گر ید : هلاگمر داندر دو چیز ست : عجب ونومیدی . و ازین سیب ۸ بلکات گفته‌ا ند که : نومیداندر طلب‌سست بود اف خطوت ۳ همحنان ,که بندار د که خود بی نیازست ازطلب . و مطر ف 1 ید : همه‌شب بخسیم و بامداد شکسته وترسان برخیزم دوستر دارم از آانکه همه شب نماز کنم وبامداد تکیر و عجب کنم و بشر بو مخصور يك روزنماز بامداد در ازهمی کر د یکی بتعجب اندر عیادت‌وی نگر بست » چون‌سلام باز داد گفت : با حوانمرد تعجب‌هکن » که ابلیس مدنماء دراز عبادت همی کرد وخانمت وی‌دانیکه چه‌بود ۳ وبدانکه از عجب آفتبا تو لد کند : تکن گیل بود که خود را از دیگرال‌بپتر داند » و دیگر انکه گناهان خود را با باد تیاورد ؛ و آنجه با باد آورد بتدار اه آن مشذول نشو د و بندار د که‌خو ۳1۳ زیده است ‏ وآندر عبادت ك« گو ی نباشدو بندار د‌ که خود از آن , ی‌نیار ست ۱ و أفت عبادت خو د بنداند وطلب ند ویندار د که خود بی‌آفت | ست , وهراس از دل وی بشود وازمکر حق تعالی ایمن بود؛ و خویشتن را بنزد حق تمالی محلی به شک بعبادتی که آن خود نعمت حق تعالی اش بر وی او بر خویشتن نا گوید وتز کیت کند . وچون بعلم خویش معجب بود از کسی سوال‌نگند واگر با وی بخلاف رأی وی چیزی گویند نشنود و ناقص ماند و نصیحت کس‌نشنود . سوفرت ۶ب و ادلال بدانکه هر کر حق تعالی نعمتی داد چون علم وتوفیق عبادت دعر ۳9 ,و از روال آن هراسان بود وهمی: ترسد که ازوی بازستانند » این‌هعجب نبود» وا گر ترسان نباشد و بدان شاد بود ازآن وحه که نعمت وعطیت حق تعالی است نه ا زآن وحه که صفت ویست ‏ هم معجب نباشد » اما ا گر شاد بدان بودکه صفت ویست » واز آن‌غافل ماندکه این نعمت حق تعالی است ‏ و ازهراس آن خالی بود» این شادی بدین صفت عجب باشد ؛ واگر باز آن بوم خود را حقی دا ندبر خدای تمالی ۱ واین عبادت خویش خدمتی‌سندیده داند » این‌را ادلال(۴) کی » که خود راد"( (7) همی‌داند» وچون 2 را چیزی دهد وان عظیم بود آندر دل وی معجب بود ,واگربا 111 بوم ار وی حدمت وم کاقات بیو سل ادلال این بو ۵ . ورسول ۱ - علیه‌السام گفت که 8 3 ۳۹ )۱ کسی که وی‌را ف و ار ات ۲(۰) خدمت و کار خویش ناز بدن نت : دستاو بز وو سیله ناز ۰ تا تین و بت مه و و 0 ۳ ۵ ها و و و اج ها ار هه ی ۵ هر و و و وک بو ر ثی کن‌سو) بداندالت کند از سر وی : 9 4 ی * | گرهمی‌خندی و بتقصیر خویش مثری » بپتر از | آنکه #می گریی 5 1 ن کاری دانی » بیدا کردن ولا ج عجب بدانکه عجب بیمادیی است که علت آن حهل محص است ‏ و علاج اه فت محض است ؛ پس کسی که شب و روز اندر علم و عىادنست گوییم که : عجب تو از آنست که این برتو همی رود دتو راه گذر آنی یا از آنکه از تو در وجود می‌آید و قوت تو حاصل میشود؟ اگر از آزست که درتو میرود وتو راه کِ۳۹ نی ز راه گذری را عجب رسد » که راه گذر هسخری باشدو کار بوی‌نبود » ووی‌اندر میا نه که بود ۶و گر و یی هن همی کنم‌دبقو ت‌وقدرن هدست ‏ هیچ دا ی ۲ اين‌فو ت وقدرن‌وارادتو اعضا که این عمل بدان بود از کیجا آوردی + اکر گویی بخواست من بود این عمل » گویم این خواست ر واین داعبه را که آفرید و که مسلط کرد برتو و کی سلیبلة قپراندر ۱ کردن و افگند وفرا کار داشت »که هر کهرا داعیه بردی مسلط کر دند و را مو کلی فرستادند که خلاف آن نتواندکرد ؛ و داعیه نه ازدیست که دیرا بقپر فرا کار دارد؛ پس همه نعمت خداو ندستوعجب تو بخویشتن‌از حیلست» که بتو هیچ چیز نیست ۳ باید که تعجب تو بفضل حق تعالی بود» که بسیار خلق را غافل گرداند و داعیهُ ایشان بکارهاء بد صرف کرد ۳ از عنایت خویش استخلاض‌فرستاد وداعبه زا برتو مسلط کرد وترا بسلسلهة قپر بحضرت عزت خود همی‌برد » وا گر بادشاهی اندر غلامان‌خود نظر کند واز میان همه یکی را خلعت دهدبی‌سیبی وخدمتی که‌از پیش کرده بود‌باید که تعجب وی از فصل ملك بود که ۱ ی‌استحقاق وبر | تخصیص کرد نه‌بیخود , تین | کر گو ید : ملاك حکیماستتا اندر من صفت‌استحقاق‌ندیدی 1 ن‌خلعت خاص بمن نفر ستادی؛ گویند تو صفت استحقاق از کجا آوردی ؛ اگر همه از عطاء ماك است پس ترا جای عجب نیست ؛ و همحنان بو د که ملت‌تر | اسبی‌دهد عجب‌نیاوردی ؛ وانگاه غلزمی‌دهد عجب آور ی و گو ی مراعلامی داد که اسب داشتم و دیگر ان نداشتند » وچون اسب شرودی داده باشد حای عجب نود بلکه‌چنان ن و د که هرد بسك راز بتو دهد .همحنین ۱ 5 1 + مرا توفیق‌عباد تحت دادم اتتت کر وا فوتت داشتم » ؛ گوبنداین‌دوستی الا نیز ۳1 تو کی اف‌کند؛ اکر کوه ی‌دوست‌ازان وارمد شنم که هنشت ون ۳۳ ال وی‌ياش» گویند این معرفت و این دیدار که‌داد ؛ پس چون‌هحه از بست‌باید که عجب تو بخود نبود محود وفسل‌وی‌بود که‌این‌صفات در توبیافرید » و داعیه وقدرت وارادات‌بیافرید» اماتودر میان‌هیجکس نه‌ایو بتوهیچ‌چیز نیست‌جز آ نکر آه گنر قدرت‌حق‌تعالی‌ایو پس, _فصل. [ سلو ال و حجو اب ] سثو ال : ا گر کسی گوید که : چون هن نمی کنم و همه وی می‌کند » ثواب از کمجا بیوسم وبيابم » وبدین شك نیست که مارا ثواب از اعم‌ال مادهند که باختیار بود» چواب حقیقی آ نست که : تو راه گذرقدرتیو بس » و توهیج کس :هو مار مبت- اذ میت » و لک الله‌زمی» آ نحه کردی نت و کردی که وی‌کرد» ولکن چون‌حرکت بس ازعلم وقدرن وار ادت آفر یف ) بنداشتی که نو 5 دی » وسراین دقیق است و هم نکنی » وباشد که اندر کتاب تو کل وتوحید بدین اشارتی زود ؛ اما اکنون برخدفهم ۳7 مرا چبزی گفته ادید هسنامجت سر ده گیر وچنان گر که عمل تو قدرت تست ولیکن عمل توبی قدرت و ارادت وعلم ممکن ی بس‌کلید عمل تو این هرسه است ؛ و این هرسه عطیت خحق‌تعالی‌است . پس اکر خز یه باشد محکم واندر وی نعمت بسیار بود وتو ازان عاجز که کلید تونداری» خازن‌کاید بتودهد تو دست فراکنی وازان سب یی بر یی« پوت نبا تک نی کید بو داد بابک بدست فر | نی ؟ یایند بدانی که چون کلمد بدست تو 9 بدست فر اگرفتن ۳1 | س ق#دری نباشد ,قدرا نرا بود که‌کلید بتوداد» ونعمت ازجیت وی بود » پس ت قدرت و که کلید اعمال‌است‌عظا ازحق تعالی‌است ».یس تعیب از فضل وی کن که کلید خزبنه عطاعت بتوداد و ازهمه فاسقاین منح کرد 4 و کلرد هعصیت دست دیگران داد و در خز این طاعت بریشان بست بی آ نکه ازیشان حنایتی بود » بلکه بخدلی خودنکرد بی که از نوخدمتی؛بود» بلکه بفضل خویش کرد ؟ مس هر که حقیقت توحید؛شناخت هر گزویر| عجب نمود ۱ وعجب أ نکه عاقل دردیش تعجب کند که حاهل را مالی دهد» و گویه من عاقلم چرامرا مخروم کرد » واین قدرنشناسد که عقل بپترین نمتهاست و و و 5 ان ۵ سا طخ سب ها ها هماج و وا نا ما هخا او هخا شاد او تاو و و واه ۵ و ان و وا و و۵ و وا ها دا ان ۵ واه ان ۵ 0۵ و و 6 ی و و و و و ادها و و با 8 او و ۵ ام ام وا و وا جرا ار ها خر مه با سر سا خن نو وا و اه اجه جک سا ما نو وچ و و ماما 1 نیز وی داده ات ۱ اگرهردو بوی دادی و 1 ن‌ دیگررا ازهر دومحر وم کردی‌بعدل نزديك نبودی» و باشد که این عاقل که شکابت می کند اگر گویند عقل خویش بامال‌وی بدل کن نکند و ۳ نیکوودردیش رن‌زشتی ر سید بایبر ایة سباز وید این جه حکمت است که نعمت بزشتی دهد که بروی نزیبد ؛ واين مقدار نداند که | نکه بوی داده است بپترست ‏ وا گرهردو بوی دادی بعدل نزدیکتر نبودی ۱ داین چنان بود که بادشاهی یکی را اسبی دهدو دیگر ی را غلامی؛تعجب کند که اسب من دارم‌چر اعلام بدیگری می‌دهد ؟ این ازجهپاست ۳ ازین بود که داود - علبه‌السلام - تکبار کت بار خدایا هیچ شب نیاید که نه یکی از آل‌داوه تا روزنماز کند وهیچ روزنباید که ۳ یکی روزه دارد. وحی آ مد که‌ایشانر ااین از کیحا 9 اگرتوفیق ه ن نبود؟ اکتون ترا يك لحظه بخود باز گذارم » چون بوی باز گذاشت آن خطا برفت که‌اندرهمه عمر حسرت وندامت آن بود .و ابوب - علیه‌السلام د گفنت : بارخدایا این همه بلا بر من ریختی و مك دره هوای خویش بر مراد تو اختمار ت دم » میغی نا گاه بدیدا مدوازآن منادی شنید بده‌هز ار آو از که آن صبر لو از کجا مد ؛ چون بدانست بار ۳ سرکرد و گفت : بار خدایا از فضل تسو بود و توبه کردم . و حق تعالی همی گوید : )») و لو لاو لاله علیکمو رحمتههاز کي‌منکم می احدا بد آو لک الل4 یز کی من بشاء» « گرنه فضل ما بودی هیحکس دا پپاکی خود راه ندادیمی تا بکاری دیگررسد؛ ‏ و ِ سول - علیه|لسلام - ازین ۰ گفت که : هییی؟ س بعمل خویش بنجات درسید گفتند : ونه تو «گفت : ونه من‌الا پرحمت حق‌تعالی. وازین بود که بزر گان صحابه‌همی گفتند کاش؟ ی‌ماخاکی بودیمیو باخود نبودیم‌ی: ی که‌این بشناسدوی‌خودبعجب 22 -فصل. | وجب قدرت و جه او سب حمافت محض(مت | بدانکه ۳1 وهی راجهل‌بجایی باشد که‌عجب او رندبحیزی که‌آن بدیشان نست و بقدرت‌ایشان تعلق ندارد » چون‌3در ت وحمال ونسب ‏ واین‌حول است هرچه‌تمامتر چها در عالم و عابد گو بد که‌علم من‌<اصل کردم وعبادت‌من کردم خیال اورا جای‌هست اما این‌دیگر خودحماقت محض است . و کس بود که عجب بنسب ظالمان و سلاطین کند وا ۳ اشان را ببنندی که در دو رخ بحه‌صفت باشند و اندر قيامت که خصمان تا چ هت و و ۵ و و ۵ ۵ ۵ب با نب با ۵ نب جا جد چ ط0 17۳ 0 و و و وا و و ها و هب ام مج هب با ماه او و اه چا ۵ و ها و ۵ اه اه ۵ و و و اج چا اس ها ۵ ۵ و و ۵ و ۵ هت فا جه استخفاف کنند » ارءشان نگ ث دار ندی » پلکه هیچ سب شر یفتر ازنسب رسول - علیه السلاع - نیست وعجب بدان باطل است» و عجب گروهی بدانجا رسد که‌بندارند که ایشانر | خود معصیت زیان‌نداردو نخواهد داشت وهر چه‌خواهند همی : واین مقدار ندانند که‌چون خلاف جد وپدر خود کنند یات ک ازیشان قطم کرده باشند ؛ وایشان شرف درتقوی و درتواضم دانستند نه در نسب) و - ار شنت ایشان کسانی بودند که‌سگان دوزخ‌بوند ؛ ورسول-علیه‌السالام - منع کرد ازفخر نسب و گنت :« همه از آدم اند و آدم ازخالك ». وچون بلال بانك‌نماز کرد بزر گان‌قریش گفتند : این‌غلام سیاه‌راچه‌محل بود که این‌و یر | مسلم بود ؟ اد ات بیامد که :«آن) کر مکم عند الله اتقيکم ۰۳۲ , وچون‌این آ بت فرو آ مد که :« و انذر عشیر لك الاقر بیی»() فاطمه را - رضی‌الهعنپاگفت : با دختر محمد تدببر خودکن که‌فردا من‌ترا سودندارم وصفیه را که عمهٌوی‌بود گفت : باعمه‌محمد بکار مشفول شو که هن ترا دست نگیرم وا گر خویشانرا قرابت وی کفایت بودی بایستی که فاطمه را از رنج تقوی برهانیدی تاخوش‌همی زیستی‌وهردو جبان دیرا می‌بودی .اما اندر جمله قرابت رازیادت امیدی است شفاعت وی ؛ ولکن باشد که کناه چنان‌بود که شفاعت نبذبرد : و له همه کناهی شفاعت پذیرد » چنانکه‌<ق‌تعالی گفت : « و لابشفعون‌الالمن ار تضی (" و فران‌رفتن برامید شفاعت همحنان بودکه بیمار احتما نکند وهرچیز همی‌خورد بر اعتماد آنکه یدرم طبیب استادی است ؛ اورا گویند بیماری باشد که چنان گردد که علاج نپذیرد و استادی طیب سود ندارد ؛ باید که مزاج چنان‌بود که طبیب آ نراعلاج تواند کرد و نه هر که بنزديك ملوك مجلی دارد همه کناه را شماعت تواند کرد بالکه کسیکه ملك ویر دشمن دارد شفاعت هیحکس سذ‌برد » و هیچ گناهی نبودکه نتواند بود که سیب مقت باشد * که‌خدای‌تعالی سخط خویش اندر معصیت پوشیده بکرده است ؛ باشدکه آنحه‌کمتر دانی سیب مقت أن‌بود : چنانکه‌حق تعالی گفت :« و ت<سیو نه هینأوهو عند اللهءظیم » شما آ سان‌همی گرید و بنزديك خدای‌تعالی بزرك است » وهمهمسلمان را نیزامیدشفاعت‌هراس برنخیزد » و با هراس عجب‌ف راهم نیاید , «و الله اعلمواحکم » (۱) ارجند ترین شما پیش خداو ند پرهیز کار ترین شمایند . (۲) و بترسان خانواده و تزدیکان خود دا. ‏ (۳) میانجی نخواهند شد جز برای کسیکه خداو ندخشنود باشد . رز 5 ات۱ اصل هم ازدر علا ج فلت و لا ل وظرود وثر شتگی و گمان مسطو از دن بو شعن "ودآنگه هر که از سعادت آخخر ت محروم ماند از آن بود که راه ترفت :وهز که راه ثر فت از آن بود.که‌یا ندانست ویانتوانست وهر که‌نتوانست از آن‌پو د ک4اسیر شپوت بود و با شوت خود بر نیامد » وهر که‌ندانست از آن بود که با غاقل نود وبی خبر بود یار اه گم کرد ۳ هم اندر راه بو عی‌از بندار از راه بیفتاد اماآن شقاو ن که از نا نوانستن‌خیزد شرح کردیم » ومثل این قوم چنان بود که کسی‌را راهی بباندرفت وابرراه عقبهاء تتنک ودشوارست وی ضعیف بود وعقبه نتواند گذاشت وهلاك شود وعقبات این راه چون شپوت جاه است دشهوت‌مال وشپوت شنکم و فرج است »واین شپو ات که‌گفتيم کس باشد که یلك عقمه بنگذار د واندر دوم عاحز آرد ۰و و بود که دو بگذارد واندر سوم‌عاخز 1 بد وهمحئین تام عقبات باز نس‌بشت :۵4 اف‌کند بهقصد نرشاد » اهنا شقاوت که بسیب نادانستن است از سه جنس است :یکی ففات است و بی خبری که ۳ نادانی گو مد » و متال این جون کح بود 1 بر رام خفته ماند» قافله "برود خجون کی "ویرا بنداز نکند هلاك شود » دوم جنس علاای نت که انا ۱ گنراهی گونند ومثل | ین چون کسی نو د که معصد وی از سوای مشرق بودروی ۱ مانب ِ آورد دهمی‌رود هر جدد سشتر رود دور ار ماند ) واین ضلال [: بهبنل آویند » اما آ که از راست وجچب شود وصلاات بود ولیکن:بعید نباشد ما سس سور ونر باشدکه آنرافر یفتگی و نندار گو یند :و مثل این چون کسی‌بود که‌بنعج واه رفت ویر ادر بادیه بزرخالص حاحت بود ون جه دازدهمی‌فرو شد و بازر نمی کند ولنکن ژر که #قمی‌هنتاند لب بود یا هفشوش ۰ ووی نداند همی‌بندارد که زادحاضل کرد و مراد بخو اهسد بافت » چون بیاد-ه رسد زر عرضه ۳ ۰ هیچ ۳۹ اند روی د» حسرت 3 تشتو بر دزدست وی بماندو انسذر خحق این قو 0 اه «قرهل بتکم بالاخسر یی اعها لا لذ بر خل سعیهم فی‌الحیوه الد بناو هم حون صنعا» » گفت : خاسرترین‌اندر قیامت کسانی‌باشند کهرنج‌برده باشندو پندار ند که کاری ۳-1 دنه تاه کنر همه‌غاط کرده‌باشند» وتقصیر این کس از آن بوده‌باشد که اول همی ۳ عاضوا افی سامو ختی | ۹ ستدیتاخالص از نمیر هبشناختی ۱ ۳۹ امو ۱ سستی بر ۳ رافء رضه کردی» 5 رنتوانستی سناگ‌زر «دست ۱ وردی ۶ ص راف‌مل سر ست و استاد 1 داد کهبدرحه بران رسبل بااندر 4 مس بسبری باشد و کارخو : س عرص همیکند 4 ۳ ازین هردو عاحز أآ ید سنگک زر شهوت وبست ‏ هرجچه هوا| رطبع وی بدان میل کند باید که بدأ ند که باطلتت 1 واندرین نیز علاط افتد ولیکن عالس ۱ ن‌بود که صو اب ۱ ید بس نادانی اصل اواست اندر شقاوت » و این سه‌جنس است » و تفصیل این هر سه و علاج‌دی فر بضه بودشذاختن : که اصل نخستان شناختن داماشت | نگاه رفن راه وجون هر دو حاصل‌شو دهیچبافی نماند . وازین بود که ابو بکر - رضی‌الله ءنه_اندر دعا برین افتصار 1 دو گنت:«ار تا لوق سوه و ار دبا آثاعه»حن بمائما جنانکه‌هست؛ وقدرن وقوت ده‌تا ازبی وی بردیم » . وه‌ااندرین اصول که گذشت علاج نا توانستن بگفتيم 4 بیدا کر دن ولا ج عفات رنادآنی مدآنکه بسشتر خلق که محجوب‌اند بسبب غفان‌اند » وهماناکه ازصد نود و نه ازین باشد > و هعد 0 عفات آنست که از کار ارت خ, ندارند » وا گر خبردارندی تقصیر نگ دندی : که 1 دمی راچنان | فر بدا ند که چون‌خطر سد حذر کند اگرچه‌برنج بسیارحاجت آید ۱ دلیکن این‌خطر بنور نبوت بتواز‌دید پابمنادی نبوت که‌بدییگران رسد بابمنادی علما که ورثه انبیااند : هر که برسر راه خفته‌ماند وی‌را هیچعلاج‌نبود حز که سداری مشفق فر اوی رسد ووی‌را سدار کند » این ببدارمشفق بیغمبرست ونایبان وی علماء دیرن , وهمه انبیا را بدین فرستاده‌اند » چن‌انکه حق‌تعالی همی 9 بد : «لتنذر قوما ما انذر آباوهم فهیم غافاون» و کنت : « لتنذر قوماً ما اتبهم من ندبر ۳۳۰ قباك »هم ی گوید ‏ ترا که محمدی بدان فرستادیم تا خلق را از خواب عفلت بیدار کنی فقب ‏ : «ای الا سان لفی حسر » همه رایر کنار 1] دوزخ | فریده‌اند : فاما من طفی و ] ثر الحیوخ‌الد بافان لححیم هی‌اله‌آوی »و اما می خاف مقام ر به‌و نهی اللشی عن‌الهوی » فان الجنةهی‌المآوی ؛ هر که روی‌بدنیا ۱ ورد واذبی هو | فراشدن گبرد بدورخ افتاد ؛ که‌مژل هوای وی چوت. حصرری‌است بسرچاه دوزخ فراکرده » هر که برحصیر برود لابد اندر چاه افتد» وهر که شوت را خلاف کرد بسیشت افتاد . ومثل شپوت چون عقبهُ است برراه بپشت که هر که از وی اندر گذشت لا بدیمپشت سل , واز ین گفت صاحب‌شر ع-علیه السلام ت «عفت! لججنه_ بالمکاره و شتا لنار بالشهو ات ؛ مس هر که از خلق که اندر بادیه است جون عرتنقز زر 2 و کرد و امثال این وم که اندرمیان اشان علمانه‌اند » اندر خواب عفلت بماندند » که کس ایشانرا بیدار ثکر د , خود ازخطر آخر ت بی <برند بدان سیب راه نمی‌رو ند » و هر که اندر روستاهااند همحنین که عالم اندر میانه | بشان کمتر باشد » که روستا تقو رن ی هت ِ جنانکه اندرخبرست ٍ «امل الکفور هم اهل القبور» و هر که اندرشپری است که اندر وی عالم وواعظ برمنیرسخن گوی نیست » و یا عالم ان شپر بدنیاً مشغولست و به‌صیبت دین مشغول نیست هم اندرغفات بماندند » که این عالم نیزغافل‌وخفته‌است دیگری راچون پیدار کند » واگرعالم شهری برمنبرهمی‌رود ومجلس همی‌گوید چنانکه عادت مخ کران پی حاصلست : سجمی وطاماتی و نکتة و وعدهُ رحمتی وعشوهٌ همی‌دهد که‌مر دما | گمانی افتد که پر صفت باشد رحمت‌ایشانز | اندرخواهد بافت » حال این وم از حال عافلان بر شد 4 ومدل وی جون خفته است بر سرراه که کسی و پر | سدار کند وشرابی فر | وی دهد که مست شود و سفتد 4 این‌مد‌بر پیش‌ازین چنان‌بود که | سان‌بیدارشدی‌بپر اوازی که بشنیدی اکنون جذان ۳ بنجاه‌ل‌گدبر سر و یز نند | گاهی تیا بد » هر عاعی که درچنین مجلسی بشید بدین‌صفت شد که نیزخطر | خرت اندردل وی فرو نیایده وهرچه با وی گوبی گوید: ای مر دخدای کریم و رحیم است واز گناه من دیرا چه زیان » وببشت فراخ ازانست که مارااندران حای تیوه ؟ و امثال این ترهاتا ندز دماع اشان بر ژید ؛ ومنل وی جون طبیبی بود که ببمار را که‌اندرحرارت بر خطرهلاکست انگیین‌دهد و گوید انگیین شفاست »انگبین را شفاست که علت سردی بود ؛ و ابات واخبار رحا وامید خدای تعالی ششاشنت (۱)گردا کرد بپشت را سختیپا فر | گرفته است » و گردا گرد دوزخ دا شپوتها وخوشیها . ۶ ان وا ادا ۷۳ ر او 1 9 ۱ | نکه‌چندانمعصیت کر ده باشد که نومبد شده بود » وازنومیدی توبه نکند و گوید توب من هر گزنپذیرد این دیرا شفاست» که گفت : « قل‌یاعبادی الذین اسرفوا علی اسهم لاتقنطوا می‌ر حمةالل4 (۱)»بشرطآنکه آ نیت که‌بدین. پیوسته است برخوانی : « و انیبو! الی ر بکم و اسلمو آله می‌قبل ان‌یأتیکم العذاب ثم لا تتصرون(؟) » با دی بگونومید مش و کهحق‌تعالی گناهان‌بیامرزد چون‌باز گردی وتوبه کنی داحسی‌وماانزل "۳" را انباع " کنی » وبیماردیگ رکسی بود که‌خوف‌بروی غالب بود چنانکه هیچ ازعبادت نیاساید و بیم آن بودکه خودرا از جهد بسیار هلا کند : که بشب هیچ نخسید وطعام اندك مایه خورد وامماداین ؛ ویرا با بات رجامرهم باشد . اما چون این با غلافان و دلیران گوبی چون نمك بودکه برسوخته کرده‌باشند که علت زیادت کند » و چنانکه طبیب حرارت را بان‌گبین علاج کر ده باشد و اندر خون بیماری شده » این عالم همحنان اندرخون دین مردمان باشد درئیق دجال بود و مدد ! بلیس بود » و اندر هر شپری که عالمی چنین بود ابلیس در چنان شهر نشود + که خودوی نیات‌دارد .اما ا گرسخن واعظ بشرط شرع و تخویف و انزار(؟) بود ) لیکن سبرت وی مخالف گفتار بودو بردنیا حربص باشد » غفلت‌مردمان هم بسخن وی بر نخبزد . ومئل وی چون کسی بود که طبق لوزننه اندرپیش گیرد وهمی‌خورد و فرباد همی کند که ای مر دمان زنهار هیچ کس گرد این مگردید که بر زهرست : این ت ار شود که مردمان بران حریص‌شوند و کون این اران همی گوید تا همه‌ویر | باشد وهیچ کس بر وی زحمت نکند ؛ اما چون‌کردار و گنتار هردو بشرط بود و از جنس گفتار وسیرت سلف باشد » عافلان‌بقول وی ازخواب غفلت بیدارشو ند اگرویرا قبولی باشد اندرمیان خلق؛ اما | گر قبول نباشد» و با گر وهی سخن‌همی نشنو ند و ۳1 وهی حاضر نیایند » واندران غفات بمانند و اجب باشد که چندانکه تواند ازبس ایشان‌فرا- شود و بخانة ایشان همی شود و دعوت همی کند ۱ س‌اذین معلو مشد که خلق ازهز ار نبصده نودو نه اندرححاب غفلت‌اند وازخطر (۱) بکو ای بند گان من که بر نفس خود ستم کرده‌اید از بخشایش خداوندی نومید نباشيد ۰ (۲) و بخدا باز گردید وخودر| بدو باز گذارید پیش از [ نکه عذاب برشما پیاید ویار و ب-اوری نباشد . (۳ نیکو تر ین [ نچه ذر ستاده شده . ۰3 ببر وی کردن . (ه) ترساندن . ۷ و هچ و و ها هه واه هد هو ود و و اه ها و وا هه و ند و و اد ما ها وم نم سا و ها ها هط اه هه ما و هه ها سا ۵ و اه ها و و ها هم و ها ها سا اه یا سم و و ها و و و وا و با و هو و اس و و[ و ها ها سر و و هب و هر و و هه و و وا هر و و ها ی و چا و ها و و هر و و هب و و ها و و و و و ۱۳ کار ۱ خر ت‌ِ : خبر ند » و فلت علتیاست ک4علاج بدست بیمار است : حجه عافلر اازغفلت ی خودخبر نبود ؛ علاج ان چون جوید ! پس علاج ان بدست‌علماست » چنانکه کودلد که‌ازخواب عفلت سدار شود ول بدر ر مادر ومعلم شود 1 مردمان بمول و اعظان ۶ ۱ ۲ عالمان‌بیدار شوند ؛) وچون‌چنین عالم وواعظ عزیز شده‌اند لاحرم و ۱ شنم ات فخلی انتر صعان غنلت نماننها تذدوا در خدنت ارت ووتتن سر زر بان گویند وبر طریق رسم گویند و باطن ایشان‌از درداین مصیبت وهرایاین خطر بی‌خبر بود » واندرین هیچ منفعت ناشد ! بیدا کردن طللالت و گمراهی وعللاج آن بدآنگه گر وهی دیگر ند که‌از آخرت عافل| ندو لیکن اعتقادی کر ده| ند بر خالاف راستی واز راه حق بیفتادهاند و آن گمراهی‌حجاب ایشانست » دازین پنج عثال بگوييم نا معلوم شود : مثال آنکه ۳3 دهی ۳ ثن ر شک ند و اعتقاد کر ده‌اندکه آ دمی چو ل بمبردنسمت اول شود » همحون گیاهی که 24 شود و همحون چراغی که بمبرد» و بدین سیب لگام تقوی ازسر فرا کرده‌اند وخوش همی زیند ویندار ند که اینکه انیا -ءلیپم- السلام گفتها ند درین حپان طلب حاه و نبع کر ده‌اند » و باشد ۵5صر بح ۰ بند که: این حدیث دورخ چنان بودکه کود کی‌را گویند ۳ بدبیرستان نروی تر | در خانة مو شان کنتن » وان مدیر ۳3 اندرین ممال نگاه کند داند که آن اد بار که‌کو دك را افتد از ناشدن بدبیرستان از خانهٌ موشان بترست ‏ چنانکه اهل‌بصیرت بدانسته‌اند که ادبار ححاب ازحق تعالی ازدوزخ بترست » 3 متابعت هو است ‏ و لیکر انکار این موافق طبع است »راینغالب شده‌است برباطن بسیاری از خلق اندر آخرالزمان ؛ اگرچه برز بان تک » و باشد که برخویشتن نیز بوشیده دارند » ولیکن معاملت ایشان بر آن دلیل کند ؛ چه عقل ایشان سارت کهازبیم‌ر نج مستقیل|ندردنئیا سیار رنج بکشند ۰ | گرخطر ی در آخر ت اعتقاد دار ندی اسان ۳ ندی . و علاج ۱ 1 بودکه حقیقت آخرت وبرا معلوم شود ؛ و آنرا سه طریق است : (۱) کمپاپ . (1) زماندار - طولانی - صب‌الملاج . ۱1۸ طر بق‌آو ل انکه بمشاهدت بپشت ددو رخ جال مطییع و عاصی سدد ‏ وا بن به بیغمبران واولیا مخصوص باشد »که ایشان | گرچه اندرین جهان باشند اندران‌حالتی که بدیشان دراید که ثرا فناگو ند احوال آن حران بمشاهدت سنند» که حجاب اژ ان م+اهدرت شغل حواس اشت و ۳ شهو ات» رِ معتی این اشارتی کرده ا مده‌است اندرعنوان کتاب » واین‌بغایت عزیز بود» وانکه باخرت ایمان نداردبدین کجا ایمان دارد و کجا طلب کند و اگر طلب که رسد ؟! طر بق‌دو 1 ۱ نست که ببر هان بشناسد که حصیفت ۱ دمی‌چبست ورو ح ۲ ی‌چست» ۳ معلوم شود که ری حجوهری اتتیت قایم بمفس خود وادین قالب هستغیی اش و این قالب مر کب والت دیست نه قوام وی» و بنیستی وی‌نیست نشود » واین‌طریقی هست اس هت 29| ۳ ی اد ۱ م و اها- ژلد سحت دسوارست 2 راه و سس بت 0 ای 9 دی کرده اد اش اندر عنوان کتاب : طریق وم وان طریق عمو م خلق ادن 4 ۱ نست که تور این معرفت سترایت کند ازائنیا واولیا وراسخان! ندر عام بکسانبکهایشان را سندوبا ابشان صحبت کننده وین ر اجان وود ۰ هر که را صحیت سری رنه وبا عالمی منورع مساعدت کرد اندر شقاون نماند ) وهر چند که بر وعالم بزر گتر 4 ایمان که از سرایت تور وی‌باشد عظیم تر 1 وازین بود که نيك بخت ترین مر دم صیحا ره بو دند سیب سعادن مشاهدءٌاحو ال مصطفی ۷ صلی النه علیه ۳ سلم ار ۱ نگاه ۳ هین سیب‌سعادت مشاهده صییا ره وازین گفت رسول - علیه‌السلم - : «خیرالناس قرثی ثم الذین یلونهم ۰۳ و مثال این‌قوم جنان بود که کود کی ددر جودش را بیند که هر کیجا که ماری بیند از وی بگر .رد و خانه بوی بگذارد این بارها دیده باشد ؛ ویرا بشرورت ایمانی حاصل آ بدبدانکه مار ودست 9 ارو ی ۳ بحت 4 وجنان شو د که بطیع هر کیحاکه مار ستل ۳ درد بی| که حقبقت ضر ر ان بداند ؛و باشد که بشنو د که اندر وی زهرست و ازین زهر نام داند وحشقت نداند» و لیسکن خوفی تما حاصل ید ,و مئل مشاهده آاسا چنان بود که بیند که کسی را بگزیدو بمر ۵ ودیگری رایگزید ر نبر :مر د 1 ضر وری بمشاهدت وم سس اد هیوست یا ۳ و وس مومت سا ها ۲ وی وس سس مر وس .سم سس ساوسو سس سس سس سای اس اساسا سس ۵ ارم سل روژگار هن هستند و س‌ازیشان کسا تیکه بشت‌ سر [ نپا بیا یه 1 ۳ وی ی و و و و را را | معلوم شود » واین منتپاء مین بود ؛ ومثل عاماه راسخ جنان بود که این ندیده باشد » و لیکن بنوعی ازفیاس هز اجآدی بدا نسته باشد ومز اج مار بدانسته و مضتادت مبان ایشان بدانسته » وبدین نیزیشین حاصل 3 ولیکن نه چون مشاهدت بود و ایمان همه‌خل_الاء(ماءبز رك_همه‌ازسر ابت‌صحبت‌علماو بزر کان‌خیز د.وعلاج‌فر یب تر ین آینست» مبال ضلال ‏ : نست که گروهی آخرت را شک شاشند و نابودن وی بقطع ایمان. دوم نکرده‌اند و لیکن | ندران‌متحیر باشند و گوه بند بحقیقت نمی‌نوان شناخت؛ پس شیطان دلیل فراییش یشان نید تا گویند:دییا بقان‌استو آخرت شك ویفین بشك نتوان داد » واين باطل است » چه آخرت یقین است بنزديك اهل یقین رت این متخیر 1 : نست که گویند که تلخی دارو یقین است وشفا شك » و خطر نشستن اندر درا بقین است وسود تجارت ۳ ث ؛ و اگر کسی ترا گوید درحال تشنگی که‌این آب ۱ مخور که ماری دهان اندر وی کر ده | ت۳2 لذت آب مین است و زهرشكت » چرادست بداری؟ دلیکن کویی 5 راين مین‌ثر | گذارم‌زیان این سمل بود رسلیم: تر که ا گر حدیث زهر راست گوید «الاك باشد و بدان صبر نتوان کرد ؛ همحنین لذت دنیا بیش ازصدسال تست اوخوان ریات خوابی گردد ۰ و آخرت جاویدست وبارنج بازی نتوان کرد اگر در دغ است همان انکر که روزی چند اندردئیا تبودی جنانکه اندر ازل نبودیواندر ابد نباش ی » وا گرراست است ازءعذاب خداو ند برستی . وبدین بود که علی- رضی ان عنه - آن ملحدرا گفت : | کرچنین 7۳ و و در دوزخ افتادی ؛ مشال آنکه‌گروهی بآخرت ایمان دارند دلیکن گویندآن نسیه است و دنیا نقد سیم ونقد از نسیه بپتره واين مقدارندانند که نقدازنسیه پتربودکه هم‌چندان بود؛ اما | گر نسیه هزاربود و نقد 0 » نسیه بپتر بود » چنانکه همه خلن‌رامعاملت بنا بدیر: _ است ‏ واین نیز ازحملة ضللال باشد که این مقدار نشناسد ؛ مثال آنکه بآخرت ایمان دارد ولیکن چون این جپان بمراد وی باشد و نعمت چپار) دنیا بیند ِ بد چنانگهاینجا در نعمتم آ نجانیز درنعمت باشم , که خدای‌تعالی این نعمت مرا ازان داد که مرا همی دوست دارد فردا هم چنین کند » چنا نکه‌آن دو برادر که قصه ایشان اندر سورء الکهنف است که آن یکی گفت:« و لئن رددت الی- ی ۳ ربی لاجدن خیر ‏ منها منقلبا 600 و آن دیگر گفت : «ان‌لی‌عنده للحسنی(؟ا» و علاج این آ نست که بداند که کسی را فرزندی عزیز باشد و غلای دلیل ؛ فرزندرا همه روز اندربند دبیرستان وچوب معلم دارد وغللامفر و گذاشته باشد نا چنان که می‌خواهد همی زید : که باد بار وی‌بالك ندارد» ار این غلام بندارد که این بدوستی وی همی کند که و را ازفر ز ند عز یز ثرهمی دارد » این از <ماقت باشد » وسنت حق تعالی ‏ نست که دنبا را از اولیاء خود دریغ دارد وبردشمنان خود ریزد» ومثل آسایش و راحت وی چون کسی بود که نکارد و کاهلی کند ؛ لاحرم ندرود » ال 1 پنجم ابله نداند که چه کرم ورحمت بو دیش از | نف ااسیاب آن‌فر ادهد کهدانه نست که کوید: خدا کریم ررحیم ات بپشت ازهیچ کس‌دريخ‌نداردو ان اندرزمین افکنیتا هفتصد بدروی » ومدتی‌اندگ ورا عبادت کنی تایبادشاهی بی‌نپایت رسی ابدالابد » و اگرهعنی کرم و رحمت آنست که بی آنکه بکاری بدروی » حرائت و تحارت و طلب زرق چراهمی کنی ؟ بی کازهمی باش که خدای کریم و رحیم است و فادرست که‌بیتخمو برورش نبات‌بر و با ند»چون‌بدین کر ایمان‌نداری باانکه همی گو بد «ومامی‌دابفی الارضالاعلی الله‌رززقها ۰۳ . و آنگاه اندر آخرت این اعتقاد کنی بآ نکه‌همی گوید : « وان‌لیسی !۲ نسان‌الاماسعی ِ" ۲ این از نبایت گمراهی باشده چنانکه رسول گفت : « الاحمق منأنببع هسه هوپا وثعنی‌های أقه‌عز وجل ۰۳ وچنانکه کسی امید فرزند دارد بی آ نکه نکاح که ۸ با صحیت کند و نخم نگاه دارد ابله باشد - با آنکه خدای کریم 3 بر آفریدن فرزند بی‌تخم فادرست - و آنکه صحیت کند و تخم بشرد و براهید بنشیند تا بو د که حق تعالی آفت باز دارد تا فرزند بدید آید عاقل است ؛ همحنین آنکه ایمان نبارد » با ایمان آرد و عمل صالح نکند و امید نحات دارد ابله‌است »و آنکه ابن‌هر دو نون و امیدهمی‌داز د بفضل حق تعالی تا از صواعق باز دارداندر وقت مرلك تاایمان سللامت ببرد این عافل است و آن‌دیگر مغرور » و آن قوم که همی گویند که : خدای‌ما را اندرین حپان نبکو داشت اندر آن (۱) وچون بخدای خود بازگردم بیش‌اذاین بمن خیرو نیکی خواهد رسید ۰ (۲) برای من نزد پروردگارم نیکیهامی است ۳(۰) هیچ جنبنده‌ای در زمین نیست که خدای روزی وی دا نرساند . )( دست رای انسانی چز آن |ندازه که سعی و کر خش کرده | سرت , 2 احمق کسی اس 4 خواهش نقس را بیروی کند و بخدای چشم‌دار د ۰ ی ۳ ور ۱5 حران نبز تک دارد که خود کریم درحیم ی ۰ بحق تعالی عره شدها ند 1 فوم که همی گویند که : دنبا ۳ ذیقین است و آخرت اسرد وشاك بدنیا ءره شده‌اند ؛ و حق‌تعالی از هردو حذر فرموده است و گفته : « ب۷!بهاالناس ان‌وعد الله حق فلا فر- ننکیم الحیوالد نبا و لایغر نکم باللهالغر ور » بامردمان آنحه وعده داده‌امحق است: که هر که نيك کند نيك‌بیندوهر که بد کند بدبیند ؛ این‌وعذه حق است ‏ تا بدنیاغره نشوی وبحق تعالی غره نشوی » . بیدا کردن بندار رعلاجآن بدآنکه اهل بندار مغر ور ند وین قوم کسانی‌اند که بخویشتن وعمل خویشتن گمان نسکو بر ند واز آفت 1 عال باشند » و سره از خالص باز نشناسند » بدانکه صرافی تمام نیاموخته‌اند و بر نك دصورت غره شده‌اند » و آن کسانی که بعلم و عیادت مشغو لند واز حجاب غفلت وضلاات ٍِ ن‌اند , از صدنودو نه مغرورند ! و بدین بود که رسول - علیه السلم گفت : «روز قيامت آذدم را گویند : اصیب دوزخازفرزندان جویش ببردن کن 1 گوید ِ از ید جرد ؟ و : ازهز ارو ن,صدو نودو نه 1 داین ره آن باشند که همشه اندر دورخ بو ند » ولیکن ابشانر | از گذر بر دورخ جازه نبود : گروهی اهل‌غفلت باشند و گردهی اهل صلالت و گروهی‌اهل غرورهو گردهی‌اهل عحجز که اسبر شپوأت خویش‌اند اگر چه همی دا نستند که مقصر ند ؛ و اهل بندار سساز ند و اصناف ایشان اندر شمار نیاید » و لیکن ازچپار طبقه بیرون نه‌اند : علما و عابدان رضوفیان وارباب اموال : طبقَةٌ از ال پندار علمااند » که‌گروهی ازیشان روز کار خود همه در علم کنندتا او علوم حاصل کنند ؛ واندر معامله تقصیر کنند ودست وزبان وچشم وفرج از معاصی نگاه ندار ند » و بندار ند که ابشان اندر علم خو د بدرحه ر سیده | ند که ایشانر | عذاب نود و بمعامله ماخو د نباشنه » بلسکه بشفاعت ایشان همه نحات یابند » و مثل ایشان چون بیماری است‌که علم علت خویش برخواند و همه شب تکرار همی‌کند و بسجمی تیکو پیوسد و شروط داروی 0 نمث بداند و هر گز شر بت سخورد بر تلخغی دی صبر نکند ۰ تکرارصفت و ویرا کجا سود دارد ؟ وحق تعالی‌همی گوید: 1۲۲ ۱ «قداقلح موم نز ای » ودیگرهمی گوید: « و نم یا لشی عو ا(۵وی »‏ هم ی گوید: فلاح وسیر | بو د که راك 3 دد _ نه بدانکه علم با کی بیاموزد ‏ و اتتشات دیس رسد که هوای‌خود راخلاف کند ‏ نه | نکه‌بداند هو اراخالاف‌نباید کر د. واین سلییم دلر ااگر این بندار از آن‌اخبار خاسته باشد کهاندر فضل‌علم آ مده است؛ چر | آن‌اخبار که اندرحق‌علما بد آمده‌است برنخواند ؟ که اندرقر آن اورا بخرماننده کرده است که کتاب اندریشت دارد » و سك مانند کز ده تا ومی گوید 9 عالم بدر آدردورخ انداز ند جنانکه بشت و گردن وی بشکند ۳ آتش ویر | بگرداند جنانکه ۳۹ را گرداند » وهمه اهل دوزخ بروی گرد اً بند که ۳ واین چه تکاست ؟ گوید : من 5 که فرمودم و نکردم ۱ » . ورسول - علیه السلم ی همی گوید که : «عذاب‌هیچ کس در قیامت عظیم تر از عذاب عالمی تست ۸5 وی بعلم خوش کاد نکند ۰ و اسودر دا همی گوید + وای بر آانکه نداد بکیار ووای بر آنکه بداند و بدان کار نکند هفت باز یعنی که علم برری ححجثت شود ,2 گردهی اندر علم وعمل هر دو ت#صر نکردند 4 ولیکن همه اعمال ظاهر بجای آوردند واز طبارت دل غافل ماندند و اخلاق بد از باطن بیرون نکردند ؛چون کبروربا وحسدوطلب ریاست, بدخواستن افران خوش را وشاد شدن بر نج ابشان واندو هکین بو دن‌بر احت‌ایشان » و ازین اخباز غافل شدند که همی و رل : « اندك ربا شرلاست - واندربپشت نشود کسی که‌اندر دلوی يك دره کیرستوحسد . ایماثر | جنان نبا ام کند که 1 نش هزم ر ۳ نکه‌همی گوید: حق‌تعالی بصورت شما ننگرد بدلیاء شما ک ۰ پس مثل پن وم چون ی استکه چیزی بکارد و ویرا خار و گیاه از اصل هی بباید کند تاکشت وی قوت گیر د» پبس‌این خاشال سراد ذمین همی بر آرد سر ان همی‌درود وخ آن اندرزمین همی گذار ده هر جند که ب" دزیادت ود و بیخ اعمال بد اخلاق بدست و اس رت د که آن کنده شود بلکه مثال این چنا 4 کی باطن پلیددارد وظاهروی | راستهبچون طبارت جای باشد که برون گچ کرده باشدواندرون فزا که ور وتات باچون گور | راسته که بیرون از بود واندرون مردار وچون خانه تاریك که شمم بربام وی نباده باشد. وعیسی ‏ علبها( سم - عالم بدر اتشیبه ؟ رده است و گفته : چون ماش و و از ری ظم 3 زبرد وسیوس اندروی [۳ (۱) بالیدن : نمو کردن - برآمدن ۰ (۲) غریال . -۱۳۲- همی ماند» ایشان نیز سخن حکمت هرن وان 4بدبود در ایشان همی‌ماند. و گردهی دیگر دانسته باشذد که این اخلاق ندست 2 از این حذر باید کرد 2 دل ازین بالگ باید داشت» ولیکن پندار ند که دل ایشان ازین بالاست‌وایشان بزر گتر ازان,اشند که بچنین چیزی‌متلاشو ند که اشان علم ۱ 9 از همه پتر دانند؛ رجو ن‌آندر توعزیز نباشی اسلامعزیز نبود. واگر حامه سین اندر بوشند و اسپ وساخت و تجمل راز ند » گویند: این نه رعو نت‌است که این کوری دشمنان اهل دین است که مبتدعان بدین کور شوند که علما باتحمل باشند؛ ژزسبرت رسول علیها لسلام- ۴ | بو بکر ورعمر وعشمانو علی_رضی‌النه عنیم_وجامة خلقایشان‌فر اموش کنند»و بندار ند که ۱ نحه‌ابشان همی کردند خوار داشتن اسللام‌بود وا کنون اسلام بتجمل وی عزیز خواهدشد؟ واگر ۳سه ال اندریشان‌پدیدا ید کوید: این صلابت سدق است؛ وا گر ریایدید | ید گوید ۱ بن مصلمعت خاق است ناطاعت بشناسند و اقدا کنند 1 جول بحدمت سالاطین شو ند 9 این ره تواضع ات ظالم راکه ان حر ام ارت بلکه بر ای شماغعت مسلمانان است و مصلحت | بشان» و ۳1 مال جر ام ۱ بشان ستتا نت و سید ۱ بن حجر ام تست کها 1 را مالك نسست واندر مصالح باید کر د ومصاحت اسلام‌اندر من ستته‌است وا ک انصاف دهد وحساب بر گیرد داند که مصلحت دین بیش ازان نیست که خلق از دنیا اءراض کنند»و کسانی که سیّب‌وی‌اندر دبارغیت کرده‌باشند بیش‌ازان بود که از دنیااعراصض 1 ده باشند» پس‌عز اسلام اندر نابودن وی بسته باشد؛ ومصلحت آ نست اسلام را که وی وامیال وی ناشند. این وامثال این بندارها وغرورهاء‌باطل ات وعلاجوحقیقت ابن اندرین اصول که آزییش رفته ا تشگ بگفته‌ايم و باز گفتن آن دراز رو ۵. و گر وهی خود اندر نشس علم غلط کر ده‌باشند ‏ و نحه ازعلم میمتر بود چون تسیر و اخبار و علم معامله دل و علم اخلاق و طریق رباضت و نچه اندرین کتاب بیاورده‌ایم» واعوان و آفات معامله راه دین وطریق مراقبت دل که این همه فرص عین است خود حاصل نکرده‌باشند و ندانند که این ازجمله علوم‌است وهمه روز کار بااندر " جدل ومناظره وبا اندر تعصب کلام‌باا ندر فتاوی خصومات خلق اندر دنیا وحماهعلمها ۲ چا اس ۵ و اه ۵۱۲ ۵۵ و و نب و اد ۵ ۵ ام ها ۵ ۵ ۱ و اب ۵ ۵ 9 و و ها ۵ ۵ ۵ وا ۵ و و و با ۵ ۵ 8 نو و ۱ ۵ اب و اه ۵ و و و او وا وا وا ۵ ها 8 ۵ و اه ۵ هه و وخ و رن هو ان و صاخ ۵ ۳۵ که‌خو دعلم‌همه آ نست‌دهر که‌روی‌بدین دیگر آورد از علم اعراض کرد دعلم را میچور گردانید » وتفصیل این بندار هادرازست واندر کتاب غرور اندر احیا آورده‌ايم که این کتاب تفصیل احتمال نکند. ۱ و گروهیبعلم وعظ مشغول‌باشند وسخن اشان هماسجع وشعر و نکته‌وطامات بود وعبارت آن بدست همی آرند ومقصود ایشانآن بود تاخلق نعره زنند و بریشان تناگو بند » واين مقدار ندانند که اصل تذ کیر آنستکه‌آتش مصییتی اندردل نا | ول که خطر کار آخرت بسند پس‌بنوحه گری این مصیبت مشغول شود وتذ کیر واعظنوحه این مصیبت باشد؛ امانوحه گری که ماتم آ لود نباشد وسخن عاریتی همی‌گوید اندردل هیچ‌اثر نکند: ومفرور این وم نیز سیارند وشرح‌آن دراز بود. و گر دهی دیگر ر وزگار بفقه ظاهر بر ده‌اندو عناخته باشدد که حد فة4 پیش ار ان نیست که قانونی که بدان ساطان خلق را سیاست کند نگاه‌دارداما | نحه براه خرت تعلق دارد علم آن‌دیگر ست ‏ ویندار ند کههر چه اندرفته ظاهر راست بود اندر ۳ ت‌ سود دارد » ومثال این آن بودکه ؟سی مال ز کوة اتقو ا خرسال بزن فروشد ومالوی بخرد » فتوی ظاهر آن بودکه ز كوة از وی بیفتد » بعنی ساعی شاه رد 5 از وی ز کوة خواهد » چه نظروی بظاهرماك بود وملك بریده شد بیش ازتمای سال؛ و باشد که بدین فتوی‌کار کند داین مقدارنداند که آن ححکس که چنین کند بقصد 11 تا ز کوة بیفتد » اندر مقت حق تعالی بود وهمچون کسی بود که ز کوة بندهد : چ-ه بل هل یت و ز کوة طهارنست از پلیدی بخل » ومپلك بخلی بود که مطاع باشد ؛ وا بن حبلت نپادن طاعت بخل است » و چون بخل بدین مطاع کشت هلاک :مام شد » نجات چون یابد ! و«مجنین‌هرشوهری که بازن خویش خوی بد فراییش گیرد وویرا بر نجاندن گر دتاکاوین بدهد » اندرفتوی ظاهر که‌بمچلس حکم تعلق دارد این‌ابر ِ درست بود :که قاضی این جهان راه فرازبان دارد نه فرا دل اما دران جهان مأخود بود که این اپرا باکر اه بو ده باشد 4 زهمحدین جون در ها ۳ چبری خواهد ۳ .یر 5 بود » که فرق نبود میان | نکه بتازیانة شرم دل ویرا بزند تا از رنج دل ان مال بدهد ومیان | نکه بظاهر بحوب بز ند ومصادره کند ۰ این وامءال این سربارست 1 و کسی که حز فم۵ ظاهر ندا ند اندرین بندار بود واين دفایق ازسردین خیم نکند 4 طیقه ر‌ راهدن وعابدان‌اند » و اهل ۳۳ تیان مبان اشان سیارند : + گردهی وهی طهار ت‌باشد که بدان سیب نمازازو وت بیفکند » وم‌ادرو بدرورفیقراسخن‌درشت کر بد» و کمان رعیك اندر نحاست ان بنز ديك وی قرب بود » وچون فر | ۷۳ رسد بندارد همه جبزری حالس 4 و باشد که ازحر ام محص حذر نکند ‌ وبا بی‌با حبله س برزمین اسرد وحرام محض همی‌خورد » سرت صیحا ب۵ فراموش کند ِ وزعهر بّد رضی‌النه تمه ب گفت : هفتاد باز ازحلال دست بداشتم از پم ۱ نکه اندر حر ام نیفتم 4 و با این بهم از سبوی هیردنی‌ترسا طی‌ارت کرد ۰ «س این قوم احتباط همه ۳ احتبات ط پارت اورده‌اند و باشد که ا گر حامه که گازرشسته بیوشد بندار زدکه گزاه ی‌عظیم | ست »ورسول لها اسلا 5 امه که کار برد ,هو ستادنوی| ندر بوشیدی» وهرحامه که‌ازغدءمت کفار بیاوردندی در رو شیدی او و صیحارد ,وهرگز کس حکارت نکردکه بر ۱ بت بر ۱ ور ندی» بلکه سالاح کفار برمی‌ان بستندی و با آن نماز کر دندی ونگفتندی که باشد که آب فر | اهن داده باشند بالك"؟اندر وی کر ده‌باشند بایو توت 45 بر استه باشند بشر طنماز نکرده باشند؛ پس‌هر که‌اندر معده واندر زبان ودیگر اءضااین احتیاط نکند ودرین مسالغه کند آضیکه ۳ اشیظان بو د 4 بلکه اگرهمه بجا ۱ زردجون بآب ریختن باسر آف رسد بانماز از اول وفت در گذرد هم مغر رر باشد» وهر که این احتباط که اندر کتاب طبار ن گفتها| 8 بجای و اند ۱ 3 د کفا دت باشد" و گردهی که وسوسه بریشان غالب شود اندر نیت نماز تابانك همی دار ند با دوسمن هی اومانند باشگ کة ر کعمت اول قوت 1 و 1 ن مقدار زوا زد که ست نماز همحون است وام گزاردن وز کوة وادنست وهیچ کس ازیشان ز کوة اه بود تااز مخارج بیرون ورند » و ویرا دل‌با ععنی بایدداشت تابوقتالحمد همه شکر (۱) پاپوش-کنش, (۲)مادة چسنده‌ای که باآن دستهٌ شمشیر رابچسبانند (۳) اسیاب خنده. 2۳۹ رپ ۳/7 ٩۹7‏ > ««سس<<سس<س<س<<سسسس سس 1 دد بو وت‌اباه نهرد همه نو حیدوعجز گردد ۳ قت اهد نا همه نضر ع گر دد » و وی‌دل‌همه‌با آن دارد تااین ا بالگ ارمخرج رون آید چون نی 5 از بادشاهی حاحت خو اهد خواست همی گوید ایراالامیر ؟ واين شوت همی گوید ‌ اینها درست وت و میم امیر فراعت کین 4 بقاکا شتا 3 سیلی ومقت بود » و گروهی هررور ختمی کنند و قر آن پدر مه آهمی خو ۱ نند وهمی دوند سر ربان و دل از ان غافل» وهمه همت اشان آنکه تاختمی برخویشتن شمر ند که ما چندین ختم دیمو وامروز چندین هفت يك فر آن‌خوا ندیم ,و ندانند که ابن قر آن نامه‌ایست که بخلق نمشته‌اند» اندروی امرو نپی‌وعده و وع,دووعظ وتخوفو | زذاره مسیاید که بو توعد هم خوف گردد »و بوقت وعد همد نشاط گرد و بوقت مدل همه اعتبار گردد؛ و بووات وعظ همه گوش گردد؛ وبوقت تخو بف‌همههر اس گر دد» واین همه احوال دل‌است.بدان که سرزبان همه‌حنباند آندران چه فابده باشدوومئلوی جو نم باشد که بادشاهی بوی نامه نویسد واندروی فرمانپا بوده وی بنشیند و نامه ازبر بکند ود«می خواند و از ععانی آن عافل ؛ و گردهی 6 شو ند و مجاور بنشینند و روزه فا گیرند ۰ وحق روزه بگز ار ند فا داشت دل‌وزبان » وحق‌راه نگز ارنه بطاب زاد حلال » وهمشه دل ابشان‌باخلق باشد که‌ابشانر| ازمجاوران‌شناسند و بند ماچندین موقف باستاده| م وجندین سال محاور بنشستیم)» وین مقدار نداننتند که اندرخانة جوش باشوق کعبه بپتر ازان که در کعبه با شوق ریاء نکه خلق بدانند که وی مجاورست یاطمم آنکه چیزی بو ی دهند» و باهر مه که می‌ستاند بخلی اندروی تقی ید که ثر سك که کستی ازوی ستاند بابخواهد. و گردهی ِ راه زهد گیر ند ولباس درشت بوشند و طعام اند خورند و اندر مال زاهد باشند واندرحاه وقبول‌زاهد نیاشند» خلق بدیشان بر 4 همی کنند و بدان شادهمی باشدده وحال جو یش| ددر چشم خلق ار استه همی مند » و ۱ بن قدر بندا ند که جاه زبان کارتر از مال است و تر لك وی گفتن دشو ارتر ست 4 که همهرنجها کشیتان باهید جاه آسان بود و زاهدآن باشد که بتر ‏ حاه ت بد؛ و باشد که ویرا کسی چیز ی دهد فر انبذیرد که تباید که گو بند زاهد نست. وا گرویرا گوبندکه اندرظاهر فر استان (۱) بشتاب خواندن . 5 ور بت 71 . کن‌سوم معط ط بان تاه ها اه خط ات 5 مه من ها معا تا 6 اه و باس واه اج ستاو هت یک خسط جات و سس اه وه یت ع ود و وه ها چم ار و ۳ واندر سرفر | دردیش مستحق ده‌بردی صعبد ز یار کی اگرچه از حاا : بود) 2 آنگاه مردمان بندار ند که وی زاهد نیست بااین برم که حرمت توا ک آن بیش دارد از حرمن‌درو یشان وایشانر! مر اعاتزیادت کند» واین‌همه غرور باشد. و گروهی دیگر همه اعمال ظاهر بجای آورند » تاروزی بمثل هزار ر کعت‌نماز 3 وجندین هزار تسبیح کنند»وشب‌بیدار دار ند وروزبروزه باشند؛ ولیکن مراعات دل‌نکنند تا از اخلاق بدباك شود و باطن ایشان پر کیر وحسد وربا وعجب باشد و باخلق‌حق تعالی بخشم سبان ند و ۳ بی باهر یکی خشمی وجنگی دارند » و این ندانند که خوی بدهمه عبادات راحبطه کند باطل گرداند وسرهمه عبادتها خلق‌نیکو است واین مد؛ ۰ بی که من م متی از عبادت خود برخلق همی‌نبد و بحشم حمقّارت همی ۳ د‌ ببم گنان» وخویشتن ازخلق فر اهم کیر د 0 ۳ خویش بوی بازنز ند» واین‌قدر نداند که‌سر همه زاهدان وعابدان بیغمیر بو د-صلی النه‌علیه و سلم- وازهمه حپان کشاده روتر وخوش خوتر بودهوهر که شوخگینتر بودی که همه‌خویشتن ازوی‌فراگرفتندی رسول علیه السلم- اورا بنزديك خویش بنشاندی ودست فر آوی دادی ؛ و کدام احمق بوداحمق‌تراز | نکه بر ثر از استاد دکان گیرد؟ ۱ این‌سلیم دلان چون شرع بیغمیرورزند وسیرت ویر | خلاف کنند چه احمقی باشد از این بیشتر؟! طبقّ صوفانند واندر میان هیچ قوم چندان غرور نباشد که اندر میان ابشان» سیم که هرچندراه باریکتر باشد ومقصود عزیزتر بود غرور بیشترراه یابد: واول اف | تتگه سه درحه حاصل کرده بود » یکی آنکه نشس وی مقپور شده باشد واندروی نهشهوت مانده بود و نه خشم. نهآ نکه از اصل بشده بود ولیکن مغلوب شده‌باشد تااندروی هیچ تصرف نتوان کرد جز باشارت بر وفق شرع » چسون لعة که کشاده شود و اهل آن قلعه را نکدند دلیکر منقاد شوند » قلعهُ سینهٌ وی ه چنین بردست سلطان شرع فتح افتاده‌بود ۳ دوم[ نکه این حپان و آن حهان رااز پیش برخاسته بود اومعنی این آ نستکه ازعالم حس وخیال بر گذشته بود » که هرچه اندرحس وخیال | بد بپایم‌را اندران کی وهی لقتیت روخ وشکموفرج اسست» و بپشت نیزنصیب آن عالم حس وخیالببرون نیست » که هرچه جبت‌پذیر بود وخیالرا باوی کار باشد نزديك وی همحنان شده بو د که کاه نز ديك کسی که اوزینه ومر غ بریان س۸ 1 مبلکات بافته بود » چه بدانسته بود که هرچه اندرحسو ال سس است و نصیب‌ابلپان باشد : و [ آثر اهل | لچنةا له( » سوم[ نکه همگی‌ویراحق تعالی و جلادحضرت وی‌گرفته بود » واين آن باشد که جهت را ومکان را وحس را وخیال را باژی‌هیچ کار نبود » بلکه خیال و <س وعلمی را که ازین خیزد باوی همحنان کار باشد که چشم ر باواز و گوش را بالوان که بضر ورت ازان بی‌خبر بود » جون بدیحا رسید بسر کوی تصوف رسید » و ورای‌این مقامات و احوال باشدو بر باحق تعالی که ازان عبارت‌دشوار توان کرد : تا گروهی عبارت ازران بیگانگیواتحاد کنند ری کنند » و هر کر اقدم اندرعلم راسخ نباشد و آن حال اورا اب تمامی آن معنی عبارت نتوان کرد وهرچه گورد صریح کفر نماید ,و آن ندر نشفس‌خوش حق بود ولیکن و براقدرت عبارت نبود اژان » اینست نموداری از کارتصوف , و اکنون نگاه کن تا غرور و بندار ۳ كت بیمی : گروهی ازیشان ببش از مرقع وسجاده وسخن‌طامات ندیدند » آن‌بگرفته باشند و حامه تصوف وسیبرت ظاهر ایشان 9 فته » وهمحون | یشان برسرسجاده همی‌نشینند و سرهمی رو بر ند ) وباشد که وسوسه خیالی که آتتزنگ هی اه سرهمی‌جنبانند و همی بندار ند که کار ایشان خو دانست »۱ «ن چوت. برزنی عاحز بو د که کللاه بر سر نود " وقبادر بنددوسالاحاندرپوشد ‏ و بیاموخته باشد که مبارزان اندرمصاف جنك چون کنند وشعرورجزچون گویند » و همه حرکات ایشان بدانسته بود ؛ چون پیش سلطان شود تانام وی اندرحریده بنویسند » سلطان بود که بحامه و صورت ننگرد» بر هان خواهد وبرا برهنه کند یا یا کسی مبارزی فرماید » پبرزنی ضعیف مدبربیند» پفرمایدتا دیرافرا باک بیل‌افکنندتا نیزهیج کس‌زهر و آن ندارد که ببحضرت چنین بادشاهی استخفاف کند . و گر وهی باشند که ازین نیز عاجز آیند کهزی" " ظاهر | بثان‌نگاهدار ند:حامه خلق نموشندومر فعپاه نبکور زگ و کحلی " بدست آورندو خود پندارند که چون‌حامه رنك کردند این کفایت بود » ندانند کهایشان‌جامهُعودی " ازان کردند که اندره‌صیبتی بو دند آندر دین که کبو د بران دیق بود | بن مد بر جول‌جذان مستغرق یت کف بجامه (۱) پیشترهردم بهشت تادانانند . (۷) داخل شدن چیزی‌در چیز دیگر . حلو لیان آن کسانند که خدار ادر شخصی با شیتی مین داخل میدانند .(۳) هیاأًت وشکل‌ظاهر. (4) سرمه‌ای. () بر نك کدروتار . ور شستن بر دازد وچنان مصست زده نت که حامة سو ۳ دارد » وچنان عاحز نیست که هر کجا حامه‌بدرد خرقه‌اندر وی دهد تا مرقم "شود بلکه وطماء نو بقصد بازه کند تا مرقم‌دوزد. اندرظاهر صورت‌نیز باایشان موافقت نکرده باشد ؛ که‌اول مرقع‌دار مر بود - ز ضی آلنه‌عنه 45و حاهه وی چارده‌باره بردوخته بود وبعضی‌ار ان‌ادیم بو د و گر وهی تِ ازین فوم بتر باشند که چنانکه طاقت حامه حر و مختصر ندارند طاقت گز اردن فر ایض و تر معصیت نیز ندار ند»بر ۳ ندار ند که بفقر برخویشتن اقر ار دهند که اندر دست شیطان وشپوات اسیر ند ۵ کوش : کاردل دارد و بصورت‌نظر نیست » ودل ما هميشه آندرنمازست با حق تعالی ؛ دما را بدین عبادت واعمال حاحت تتدت ۵9:0 رآ مجاهدت کسانی فرموده‌اند که ایشان اسیر شی‌اند وما رانفس به‌رده است و دین ما دوقله شده است ۵5 بحنین چیزها | لوده نشود ومتغیر نگردد » و چون بعا بدان ۰ ند گو بند این مزدوران بی مزدند » وچون بعلما نت و نداینان آندر بند حدیث‌اند و راه فرا حقیقت ندانند . وچئین قو م کشتنی اند و کافر اند وخون‌ایشان باجماع امت میاح ات( و وهی دیگر بخجدمت صو قبان بر <مز ند » و حهیقت حدهن آن بو دکه کسی خودرا فدای این قوم کند و بجملگی‌خو درا فراموش کند اندرعشق ایشان» چو دص ازیشان مشغلی ۳ سازد تا بسبب ایشان مالی بدست آرد وایشان راتبع خویش سازد :| نام وی بخدمت ببرون شود ومردمان ویر احرمت‌دارند » وازهر کیحا باشدمی‌ستاند حلال و حر ام و بدیشان همی دهد با باز از وی تاه نشود و بوشیده بما ند که مغرورو فریفته بود » ۱ وگروهی هستند که ابشان راه ریات تمام بروند دشپوت خود را مقیور کنند و #9 خویشتن حق تعالی‌دهند و برسر کر اندر ژوایه بنشنند واحوال اقا یر ۱ نمودن نو د تا از چیزی که خواهند خبر بابند و اگر قصیر وت تنیبپی بینند » و باشد ِ ۰ ی ۱ ۰ 4 که بیغمیر ال اقفر شتگان بصو رت یذو دیدن 9 د. و باشد که خویشتن را بمشل در ۱ سمان توف ان نید ) وحقیقت‌این کار اکرچه در ست بود همحونخو ابی باشد که درست وراست بود » ولیکن این خفته را اندرخیالاید وان ببدار را اندرخیال (۱) عزا وماتم ۰ (۲)دصله‌دار. ‏ (۳) محقر و مختصسر. (ع)|سباب کار. ,5 2 ۰ 22ی بدین‌چنان عر ه شُو که گو ند : هر چها ندر هنت آسمان و رمین بو دجدین بار برمن عرضه کردند »9 بندارد که نبایت کار او لیاخود اینست ووی هنوز سريك‌موی از عجایب صنم حق تعالی‌اندر آفر ینش ندانسته باشد بندارد که خود تمام شد بشادی این مشغول شود واندرطلب فراتر نشود باشد که آن‌نفس که مقپورشده بوداندلا ندك بدیدار آ مدن گیرد ووی خود بندارد که چون جنان جیزها بوی نمودند وی خود از شس خویش آیمن شد وبکمالرسید وا ین غروری عظیم است ۰ بلکه برین هم‌اعتماد نبود » اعتماد بر آن بود که نباد وی بر ددو مطیم شرع شود که هیچ صفت ویر ااندر وی هیچ تصرف نماند . شیخ ابو ) لقاسم گر ای قدس ار و جه ‏ گفته است که : ۳ ۳1 رفتن واندر هوا شدن واز غیب خبر دادن این هیچ 5 امات نبود؛ که کر امات آن بود 45 کسی‌همه امر گردد 4 نی همگی وی طوع وفرمان سرع شود که بروی<ر ام نرود » داین اعتماد را شاید آما این دیگر همه ممکن بو د که از شبطان بود ؛ که شیطان را نیز از غیب خبر است 4و کسانی که‌ایشانر| کاهن گویند از بسیاری کارهاخیر دهند و چیزهاء عجب بریشان برود . واعتماد برین است که وی و بایست وی برخزد شرع بجای ن ت۳۵ ّ بر شیرنتوانی نشست با مار ان سك غضب که‌در ره نو است ویرا چون در زبریای ون ومشم‌ور کردی برثیر نشستی ؛ واگر از غیب خبر نتوانی داد باك مدار » که چون عیب وغرور فس خود بدانستی واز آفات و تلبیس وی | گاه شدی » عیب او غیب تست » چون غیب خود شناختی ازغیب خبر بافتی» واگر ات نتوانی رفت ودرهوا نتوانی پرید با مدار » چون ازوادیپاه دنیا پرستی و مشغله دنیا باز پس انداختی بادیه بگذاشتی » وا کر بیکبار بای برذبر کو ه نتوانی نباد با مدان که ا گر بای بربك درم شبهت بنهادی عقبه بگذاشتی , که حق تعالی در قر آن عفد این را گفته‌است ۱ ۰ قتح ) (عقبه وماادر مك ماا لعقه ۴اینست‌بعضی از انواع غرور در این قوم و تمام گفتن آن دراز شود . طبقةٌ توانگران و ارباب اموال‌اند» داهل پنداروغرور اندرین‌بسیارند :گروهی چهار) مال بر مسجد ورباط یل خرج همی کنند ۰ و بود که از حر ام خرج ک-رده باشد ‏ وقر صه آنست که با خداوند دهند » اندر عمار ت همی کنند | معصبت زبادت شود ) و بندارند که کاری نگردلف ۱ و گروهی ازحلال‌خرج کنند بر عمارت خیرولیکن اه ها و ۵ ۵ و هر هک و و ها و ها و 8 اه 5 و واه و ها اه و ما هر 8 5 سا 8 5 ها ها و ۵ و اه ار با ها و و اک ها اد وا شک ها ها 5 ها نا ها ار ها و اه ار هه ۵ و او وا را ۸ ای ار ها ار و ها و مه لا ار ما مس ام ها ما و ۵ و و و سوساج ود من نع مه مه بر مقصود ۳۳ ریا باشد ‌ اگر بك‌دینارخرج کنندچنان خواهند که نام جو ؛ سس برجشت بخته برانحا نو وسبث ) وا گر گویند منویی با نامی‌دب‌گر بنویس که دای تعالی خواهد دانست که ایتکه کر ده است ‏ نتواند شنید » و نشان این آن باشد که اندر قرابات و همسایگی وی باشد که وراک نان‌میحتا دود درو شان باشند و ان رد بشانفاض 2۳ یشان ؛ بد؛ بود و نتواند داد » که برحشت : ریجنف ك سشانی‌وی نتواند نوشت ۰ «بزاه) لشیخ فلان اطال الله قاه )۱ ۹4 و ۳ دهی مال حلال خر 3 ون با خلاص و لیکن بر شش و نار مسحجد ) و پندار ند که خبری است که همی کنند ,و از ان دو فساد حاصل آید : یکی انکه دل مردمان اندر نمار مشغول همی‌بود و از خشوع بیفتد » و قانکر انکه اخات ار مل ان اندرخانة خوبرش ارزو کند 8 اقا اندرچشم ایشان بباراسته بود و نندارد 4 جبری همی کند ۱ ورسول ت علیه السلم ت که اس : جون مسیع< کار ۳ و مصحف بزر و سیم بکنی ؛ دمار ۷ برشما بود » . و | بادا نی مسجد بدلهاء خاضع ۱ باشد که از دنبا نفورشده باشد هر جه خصوع سرد 2 دنبا ۱ راسته کند اندردلو بر | نی مسجد باشد » بس ۱ بن مد بر مسحجدی ویر ان فط دوهمی بندار د کهکاری ۳ ده‌است؛ دگ دهی دوست دارند که درویشانر ابردرسرای گردکنند تااوازه اندر شهر- افید ۵ یا صد ۵43 بکسانی دهند که ربان ۱ ور و معر رف باشند ۰ با حرح برجماعتی کفند که اندر راه حج خرج کنند : بااندر خانفاهی که ان م۵ بدانند فاد کهتهنوا گر ۱ 0 ۳ : این درسرفر | بتیمان دهی‌فاضلتر از انکه درراه حج خر ج کنی نو ۱ ند» ک۵5شر ب‌ وی تا وشکر ۱ ن‌قومبود ویندارد 45 خبری همی کند ۱ یکی باشر حافی مشورت‌همی کرد که دوهز ار درم ارحلال دارم بحج خواهم شد گفت تماشا همی‌شوی با برضاء حق تعالی +گفت برضاء حق‌تعالی »گفت برو ووام ده کسی را دبدو بگذار »یاف رايتیم‌ده با و راهر دی معبل ده که ۱ ل ر احن که بدل مسامانی رسد ارصد حج فاضلتر است‌پس از حج اسلام » گفت رعبت وم بیشترهمی نم اندردل , گفت ت ازانست که‌این ۰ مال 4 از رحه پدست آورد تابثا رحه خرح نکنی نفس قرارن‌گیرد : و گروهی خود چنان بخیل باشند که بیش‌از ز کوة بندهند» آنگاء آن ز کوة (۱) اینجادا فلان کس ساخت » خدا عمرش دراز کناد . (۷) هلاله 6 ای و واه وا اد اج و وا واه دا ام با هن ها هم 8 ۵ و ۵ و ها نا ها ها ۵ و و بر ۵ ان ۵ ۵ ۵ و ۵ ۵ و و 5 ۵ 6 و و دا ات و ما ۵ ۵ و و و ۵ و و و اب ها و و 6 3 ۱ و و 5 و نا و و 6 و ام و و چا هه رای عشر فر ور | کسا: ی‌دهند که‌اندر خدمت اشان اس ن معلم و شاک د. ناحشمت باجتمام ایشان برجای باشد » چون مدرس کهز کوة بطالب علمان‌خویش دهد وچون‌ازدری وی بشوند فرا ندهد » وأين بجای احرا باشد,وهمی‌داند که بعوض شاگردی همی‌دهد و همی بندارد که ز كوة بداد ‏ و باشد که بکسانی دهد که بغدمت خو احجگان سوسته باشند » بشفاعت ایشان‌فر | دهد تا بنزديك ایشان منتی باشد » بدین قدرز كوة چندین فرص خواهند که حاصل کنند ؛ و باشد که شخرو ثنا چشم دارند و بندار ند که ز کوة همی دهد ؟ و و هی دیگر جنان بل باشند که ر‌ 1 ۵ نمز ندهند ومال نگاه دار ندوردعوی باز سا 3 وشب تاک و روز روزه دارند : مثل ایشان چون کسی بود ی *ی که وبرا دردسر بو د ولاد(۱) بر باشنه نبد . این مدبر نداند که‌بیماری وی بخل است نه سیارخوردن ,وعلاج ان خرج کردنست به شیک کون این ۳ امثال این عرور ارباب اموال است » وهیچ صنف ازین رسته نباشند مگر آنکه علم حاصل کنند چنین که اندرین کتابست ‏ تا فت طاعت ازغرور نقس دمکرشیطان بشناسند» آنگاه دوستی حق تعالی بریشانغ الب بودودنیا از ییشایشان برخاسته باشدالا بقدر ضرورت» ومر ک اندرپیش خویش ناده باشند وحز باستعدادان مشغول نباشند » و این اسان بودبرهر که‌خداو ند حلحلاله بروی | سان کند فتاه لما توب و ار طی ۰ تما رل ر کن‌مهلکات کیه‌یای دعادتو | لحمدقه رب الا لمین و صلی افه- ولی مععدث و [۳ و صیعیه الا خبار ۰ (۱) دوای مالیدنی . رز ) ۳ ِ‌ ۱ 7 ‌ رک چهارم از ار کان مسلمانی اندر منجیات از حملة کتاب لیمیا و السعاد و ادن نیز ده اصل است اصل‌اول - اندر توبه ؛ اصل ششم - ان‌در محاسبت و مراقیت 4 اصل هذتم - اندرتشکر» اصل هشتم ‏ اندرتوحیدوتو کل اصل‌دوم - اندرصبروشکر ؛ اصل سو ِ اندر خوف ورحا ۱ اصل چهار م - اندر فتروزهد؛ :چم - اندر نت وصدو اصل ! ۰2 ندز یت صدی 2 اصل‌دهم ۹ اندرد کر مر لو احوال ترخا‎ اصل هم _ اندر شوق و هحبت » اخلاص » ۱ زا ۵ ۵ و اه و و و او و دوخ و وا ان او و و و و و( و و ۵۵ ۰۱ ۱ ۱ ۰ 6۱۱۹ 6 ۵ ۱ ۲ ۱ ۲ ۲ ۵ 6 ۵ ۰۱ ۱۱ ۰ ۱ ۱ او ات چا ۵ ۱ ۱ 6 9 و وا تا و ۲ ۱ وچ و چا ۵ ۵ وچ ۱۲ ۵ و ۵ 5 9 ۳9 اصل اول دود وه (ست دانگه توبه و باز گشتن بحق‌تعالی اول‌قد‌مر بدان‌است ‏ و بدایتر اه‌سالکانست وهیج آدمی را ازین چاره‌نیست: جه بالگ بودف از گناه‌ازاول آفرینش تابا خر کار فر شتگا نست » ومستفرق بودن درمعصیت ومخالات همهعمر بیشه شبطان است»و باز 0 ازراه معصبت باراه‌طاعت بحکم توبه و ندامت کار ] دم و آدمیانست » هر که به نویه گذشته را نداراگ کند نسب خویش باآذم درست کرد ؛ اما همه عمر اندر طاعت داش خو دآدمی را ممکن نیست :چه ویرا که بیافر پدندآندر ایتدا ناقص آفر بد ند وبیعقل ۰ اول شپوت رابروی مساط کردند که آ ات شیطان است ‏ 1۳ عقل که خصم شهوت ونور جوهر فرشتگانست بس از آن آفریدند که شبوت مستولی‌شده بود وقلعهُ سینه بتغلب فرو گرفته بود وشس باوی الفت گر فته وخو کرده » بس بضرورت‌عقل که‌پیدا آمذدیتو به ومجاهده حاجت افتاد تااین قامه‌فتح‌افتد داز دست شیطان بردن آید » پس‌توبه ضرورت آ دمیانست واول‌قدم سالکانست »یس از بیداری که حاصل ید از نو ر شرع وعقل تابدان راه‌ازبی راهی‌بشناسد هیچ‌فر بضه نیست جزتوبه که مت و ی باز گشتن است ازبی‌راهی و آمدن بازراه . قضیات ولو آب بو ره مدانکه حق تعالی‌همه‌خلق‌را بتو به فر موده ات و کته ۰و و وا الی‌الل4 جمرعاً ابا المومنون تعلجم آفلجون» گفته است : هر که امیدفلاح دارد توبه ورسول - علیه‌السلم دکفت هه که نویه کتن یام از انکه آفتاب از حانب مغرب بر 4 » توبه‌وی بذیرفته و کت : «بشیمانی توبه‌است» ,و گفت : «اندر راه‌گذر مر دم‌مایستید ‏ ۵5 از ۱ لاف گاه گو تد» که اکن باشد که باستد آنییا وهر ۳7 که بگذرد بروی خندند » دهرزن که فرارسد آندروی‌سخنهاء زشت همی گویند ۰ از آ نجا ۱ بر نیز د تا نگاه که دورخ وی‌را و اجب‌نگر دد > تو به کید ورسو - علیه السلم ۱ ر کن‌چپار گفت : «هرروز هفتاد بار توبه کنم واستعفارکنم» ؛ و گفت : هر که از کنامان توبه کند گناه وی فر امو 9 داند بردست وبای ویو بر انحا که اندروی فقضدت ار ده باشده تا چون حق رابیند بر وی هیچ گواه نباشد» ؛ و گفت : «خدای تعالی توبه‌بنده فرایذیرد پیش از آنکه حان‌بحلق رسد واندرغرغر افتد» » و گفت .«حق‌تعالی وت گر م کشاده است کسی راکه بروز کناه کرده است تابشب توبه کند وپیذیرد ؛ و کسی را که بشب گناه کند ویتارور توبه کند و سسذ‌برد » تا | نگاه که آفتاب از مغرب زد وف ورعمر - رضی الدءنه هم ی گو؛ رد که ك علت4 نی مِ- گفت : توبه کنید که من روری صد بار تو به میکنم » و گفت : هیچ آد سبت که نه گناه کار ۳ لیکن بپترین ۰ گناه کار ان تایبانند » و کت : ۸ ر که‌از گ 0 ی :و ۳ همچو 7 بو دکه‌اصا گناه‌نکر ده‌است» و گفت : :نو به ازگناه | نست که ه رگ باسر آن نشو ی »و گفت :با عاشه » اینکه‌خدای تعالی‌می‌گوید: * آن الدین ذار و ادبنهم و کانوا شیعاً (ست هنم ا هل بدعتاند هر که کناه دارد ویر ا توبه است مگر هبتدع را که ایشانرا توبه نیست » من ازیشان بیزارم و ایشان آزمن ؛ و گفت : چون ابر هیم را علیه | لسلم - بساسمان بردند مردی رادید باز نی ریا همی کرد » بریشان دعا کرد هلر شدند » 2 را دید که معصبت همی گر د بروی‌نیز دعا کر د» وحی رن کد با ابر اهیم بگذار سکس از سه کار , یکی ای دد : پاتو به کند بیذبرم ! بااستغفار کند بیامرزم » ویااز وی‌فر زندی 1 بد که مر برستد ومن‌ودی ر ۱ در کار او کنم " اشنیدی که از نامیاه هن یکی صیو رست ؟ 42۱2 - رضی له ی همی گو بقه رنه[ علیه | لسلم گفت که : "حق‌تعالی ؟ هیچ بنده را پشیمانی نداد از گناهی که ن‌وی‌را بیامرزد پیش ازانکه آ زش‌خو اهد» :و گفت:«۱ حانب‌مغرب‌دری است‌بناءو ی‌هفتادسالهر اه باجل‌سالهر اه بر ای‌تو به گشاده‌اندازان روز باز که آ سمان‌و زمین بیافر بده| ند؛و نینددتا | نگاه که آفتاب‌ازمفرب بر آبد»»و گفت:«روز دوشنبه و بنجشنبه اعمال بنده‌عرص کنند» هر که توبه کر ده باشدبیذیر ند وهر که آمر زش خواهد بیامرزند » و کسانبکه‌دل‌های بر کین دارند همحنان بگذار ند»؛ و گفت:«تایب 9 حق‌تعالیاست؛ وهر که توب ره ؟ ردهمچنانستکه ناه نگر ده است»؛ و کفت_صلی ان علیه وسلم: «خدای تعالی بتوبهُ بنده‌شادتر ازانست که مردی اعرابی اندر بادیةٌ خون (۱) کسانیکه دین‌خود رابراگنده کردند 7 بودند تواز ]نان نیستی . ۸ خوار سرفرو نید و بخسیدوشتری‌دارد وطعام وزاد و هرچه دارد بر ,شتو ی» چون‌بیدار شود شتر اسیند» برخیزد و سیاز طلب کند ۳ یم آن بود که ازنشتگی و 3 ۳۹ هلا شو د و دل ازحان بر ده گو درل باحای شو 2 سر بر ر‌ مین پم تابمیر عِ ان جو س‌ 1 وسر بر ساعدنرد تایمیر ۵ درخو اب‌شود وچون‌ازخواب‌اندر آید شتررا بیندبسلامت بازاد وراحله برسر وی استاده» خو اهد که شید کند و 3 بد: نو خدائی ومن بنده تو ازشادی غلط کند زبان و گوید توبندة دمن خدای تو» حق تعالی بتوبهٌ بنده خویش شادنر ازان مردبود بدان شتر وطعام خویش!». مه جه ۹ جروت ردو باه رد نگه آول توبه‌نورمعرفتست وایمان که تفر | رنه و ازان نوربینند که کناهها زهر قاتل است چون نگاه کند کهو ی ازین زهر سیار خوردء است و بپلاك نزد.ك. شنت بصر رت «شممان شود وهر اس اندر درون‌ودی تقنتار | بدا چون کسی رد ند که زهر بسیار خورده است‌بضرورت پشیمان شود وبترسد وبسبب آن انگشت بگلوفرو برد تاقی کند» و بسب آن هراس تدبیر آن ودارو ی آن کند» همحنین چون بیند که‌آن شروت که رانده است همچون انکیین بوده است که اندروی زهر باشد که اندرحال شیر ین بود قراخ بگراید» یشیمانی اندروی تقیوان | نف اندر گذشته و آتش خوف اندر میان حان‌وی افتد»‌خویشتن راهلاك بیند وازین نش خوف وبشیمانی شره شپوت و گناه‌اندر ری‌سو جرد شو د و آن شمو ت ب<سرت بدل شو د.وعر م کند که گذشتهر اتدار [ کند واندر مستقیل پیز پاسر آن نشود» لبای حفا بیرون کند و بساط وفا رت اند و همه حر کات وسکنات خوبش بدل کد: بیش ‌آذین همه بطرب وشادی وغفلت بود! کنون همه گر پستن واندوه دحسرت باشد و بیش ازین محبت با اهل غفلت داشت » (کو ن بااهل معرفت بود. س هس نو به بشیمانی ایتت اضرا دج نور معرفت امانشعت: وفرع وی بدلکردن احوال است ونقل کردن <مله احوالپا و اندامپا از معصیت و مشخالفت بموافتت واطاعت . 5) ر کن‌چپار) بیدا کردن | نکه و ب4 واجیست برهمه آس و [زدر همه وفی اماآنکه نو به واحست برهمه کس و درهمه وفت بدان شناسی که :هر که بالغ شد و کافرست واحبست بروی که از کفر توبه کنده و ۳۹ مسلمانست ومسلمانی بتقلید مادر ویدرست و برربان همی ۳3 ند و بدل از آن غافل است ؛ واجب بود که ازان غفلت نو به کید و جنان کند که دل وی ازحشقت ۱ یمان گاه شو د وخبر بابد » و بدین نه آن دلیل میخو آهم که اندر کلام گو ند » ثیامو زند که‌آن اجب ثیست بر همگنان لیکن آنکه سلطان ایمان بر دا وی غعالب وقاهر ۳3 دد تاحکم وبر ۱ باشد وبس, ویر احکم آن وت بود که هر جه رود اندر 3 ان همه بفرمان ارمان دود له بفرمان شیطان وهر که که معصیت کندایمان‌تمام نیود‌چنانکه رسول -عل4| لسملم- گفت: ینز نانکند وموّمن بو داندر وقت‌زنا , ودزدی نکند و موّمن بود اندروقت دزدی»؛ داذین نه آن میخو اهد ک4اندر بن <ال کافر است و لیکن ایماثر اغعب وشاخپاء بسبارست وازشاخه های و گییکی آن بو د که بداند که زنا زهر قاناست وهر که داند که زهر همی خورد نخورد» س‌اندر آن حال سلطان شوت ایمان ویر | از آنکهز نا مپلك است وهزدمت کرده است؛ بایففات آن ادمان نابدید نوتاه اتیک » بانور وی اندر دود شهوت‌بوشیده باشد.پس بدانستی کهاول توبه‌و احبست از کف وا گر کفر نبود از ادمان عادتی و تقلیدی پساگر این نیزنبود غالب آن بود که از معصبتی خالی نبود؛ ازان نیز توبه‌واجب بود وا گر همه ظاهر ازم‌صیت‌خالی بکرد باطن وی ازحسد و کبر وربا وامثال این‌مپلکات خالی نیست ‏ این همه حنایت داست واصول معاصی است ‏ و از این همه توبه اجب ۱ ارت تاهریکی ازین باحداعتدال برد » و مر ین شوت ۳ مطیع عهل وشرع گردا ند » و این محاهدت دراز بود 4 وا گرازین یز خالی باشد ازوسواسوحدیث تفس و اندیشهای ناکردنی خالی نبود ‏ از نزن همه توبه وأحیست ؛ و اگر اب نیز خالی باشد هم از غنات از ذ کر حق تعالی اندر بسضی احوال خالی نبود ‏ و اصل همه قصانها فراموش کردن حق تعالی ۳1 همه اندر يك لحظه بود » و ازین توبه کردن واجبست؛ اکنختان عف بول که همنقه پرسر دک وفکرشت وال یست» آنترد کر رفک ۵ و ار ۵ اس و ها اب با ون و و ام ما ها با مر و و و ۵ و را ۵ با ۸ و ۵ ما و و ما لا وخ و ما و با سا ی مخ 8 ۵ با ها و و و و و و سر مخ هن دا و اه ها ماه و و هم و و و او وه ها و ما ما مخ و ه ‏ ج ‏ ه ص و و ۵ مامت واه میت ۸9 هر یکی از آن درحات 2صانست ازع ۴ 1 نکه فوق 1 و و قناعت کر دن بدر حهُ تفصان باز 1 که تمام‌تر از 1 " ممکن است عبن<سر ات و نو بف از آن واحب بود ؛ از آن‌بود که رسول - علیهالسلم - گفت : «من اندر هر روز هفتاد بارتو به کنم و استغفار کنم » این بوده باشد که کار مهتر علیه‌السلم - اندردوام درترقی وزیادت بود ور قدم‌گاه که ر سیدی کمالی دردی که آن قدمگاه بیشین ازدر وی مختصر بو دع از از فتف اه ذشته توبه کر دیو استغفار کردی» چها گر کسی کازی کند ۹1 ازآن دری‌بدست تو اند آو رد» جون بدست آو رد شاد شود و ای بدا ند که‌دینار ی و تواند آ ورد ووی بدرمی قناعت کرد اندوهخین شود واز تقصیر خویش تشویر خورد تا آنگاه که دیناری یرت | ون وشاد شود بندارد که ورای و حود نمست» چون بدانست که گوهری بدست نو انست آورد که هزار دینار ارزد هم تشویر خورد و از تقصیر خوش بشیمان 1 ددو:و به کند » و بر ای این گفته‌اند«حسنات الا ور ار سأت. العقر ول ۶ کمال باز سایان اندر حق برر گان ت2صان بود : که از آن استغفار تن ۰ سمو ال ۳ ی 5و بد : از کفر ومعصیت و به کر د از غفلت و تصیر آندر یافتن فوتحاج بزرگک توبه کردن از فضایل است نه ازفر ایض چراگفتی که توبه ات نیز واجیست ؟ جو آب آنست که : واحب دو فسم است یکی اندر فتوی ظاهر گویبم برحد ودرحه عوام خلق : آن مقدار که ۳ بدان مشغول شوند عالم ویران نشودو بمعمذت دنبا بردازند ۱ داین آن بود که ایشا رااز عذاب دوزخ برهاند ؛ وواحب دوم آن بود که عموم خلق طاقت ندارند » هر که بدان قیاء نکنداز عذاب دودح برهاند 4وواحب دو من بو د که عموم خلق طافّت ندار ند » هر 1 بدان‌قدام نکند از عذاب دورخر 3 باشد * ولیکن از عذاب حسرت فوق خویش رسته نباشد؛چون اندر ‏ خرت قومی‌بیند فوق خویش ؛ چنانکه ستاره بسن اندر اسان آن عبن وحسرت که با و ۹ دد هم عذابی‌باشد ؛ این توبه که گفتیم واجب است‌اندر خلاص آزین عذاب و چنانکه‌همی‌بينيم اندرین جهان که چون بکی را از قر آن زیادت درجةٌ وجاهی پدیدآ ید جهان بر آن دیگر ان کی و تارركث همی‌شود و ازغین و حسرت آنشی اندر مبان حان وی اقدّد . » | گرچه از عذاب چوب ردن ودست بریدن ومصادره کردن رسته است ؛ و بدین‌سیب وه و و وا و و و او وا او و او و و وا ود و و و وا و وا و ها ها هخا ال سس و و و مب ها ها ه م ا ع خ هس ما و و و و و و و و یا و و وا او ام هس سا اس سا سم ام و سم هس ما وس سس و هاچ ها ها ها و وا و و و ود هه ها ها وا او و سس مس مد وا و ها و و ما و و و ها و و و و و و سر داهج و اج چا هو هر بر مب رور ز قيامت ۳ روز تغاین خو انده است ‏ که ۳ چ کس از غبنی خالی نباشن : ۹۹ طاعت نکرد تا چرا نکرد او نکه‌کرد تا چرا بیشتر نکرد . وازین بود که راه‌انبیاو اولیا آن بوده است که هرچه توانسته‌اند از طاعت هیچ باز نگرفته‌اندتا فردا حسرت تقصیر نبود ۱ چه گو ی ؛ زسول - علیهالسلم خویشتن را گر سنههمی‌داشت نمی‌دانست که نان خوردن حرام نیست ؛ تا عایشه رضی‌النه عنها - همی‌گوید - : دست بشکم وی فرو د او ردم ؛ مرا بر وق رت | هه بگر بستم و کنتم حان من فدای تو باد » چه‌بود اگر اذین طعام دنیا سیر بخوری ؟ گفت : با عا بشه . برادران من اواوالعزم از پیش من برفتاد و گر امتپا ودرحتها بافتند » تر سم که از دنبا نصیب با ۲ درحه من کمتر باشد از آن ایشان روژی چند صبر کنم دو ست‌تر دارم از آنکه از برادر ان خو پش باز مانم . عرسی علیه السلم - بخفت » ثِِ- فرازیزشر گرفت: ابلسن کفت ویرا ؛ نه بتر ک دنا کفته ۰ کنون تفای کش «گفت : چه کر دم ؛ گفت : سنگز برسر نادی و سیم 1 بینداخت ؛ گفت این نیز با دنیا بتو بگذاشتم . ورسول - علیهالسلم شر اک تعلین نو 1 ده بود » جو تا اندر چشم وی ۳ ۳1 بقر مو د ۱ ۹۹1 باز آوردند ۳ صداق رضی‌النه عنه " جونف شیر بخورد بدانست که اندر وی شیهتی بوده " انگشت بکلو فرو برد تا یم آن بود که جان وی با آن #م بر آیدچه گویی ۱ ندانست که اندر فتوی ظاهر عامه این واحب نیست ؟ و لیکن فتوی عامه دیگر ست و 8 ۰ ۱ خطر کار که,صدیقان دیده باشند د تک »وعارف ‌ترین خاق خدای تعالی بخدای و بمکر خدای ایشا ننک کیان مبر که بپرژه این رنجپا بر خود نپادند : اقتدا بدبشان 9 و اندر فوی عامه میامیز که‌آن <دینی دیگر سنت . س ازین حمله بشناختی که بنده بپیچ حال ازتو به هستغنی :۵ وا تکیت 5 بو سلیمان دارانی - ر خیفاز علیه - همی گو بد ؛: اگر بنده برهیچ چیز و گر بر نکه ضایم کرده است از روز گارخویش تا این غایت» خود این اندوه تماع است تا وقت مرک * پس چه گویی اندر کسی که هستقبل نیزچونگذشته ضاییم همی‌کند ۱ و بدانکه هر که گ هری نفیس دار د و از و ی ضایم شو د دیر احای گر سستن باشد » واگر با نکه ضایم شد نیز سبب‌عقوبت او رلای وی گردد گربستن زیادت شود.هر نفسی از عمر و ی است که بدان سعادت ابدصید توان کر د چو تین اندرمعصت کند و 09 او و ۱ ی ۲ سیب هاراژد وی شود حال وی چگونه بو ۵ 5 رازین معصت خبر یا ید 6 ولیک ن این ی « و افةوا مما ررفنا کم ه یبیل ان با یی احد یم الموت ی ای ۳ الی اجل قر یب فاصدقو اکن می الصا توت گفته‌اند که معنی این ات | نست کهبنده مصمید ارت که جر 1 نو 9ت بابد که‌حسرت‌سودندارد 1 واینکه و تعالی‌همی گوید: اندر وقت مرک ماكا(موت را ند و بداند که ووت رفتر: _ است» حسرتی بر دل وی فرود ا بد که | نوا نهایت نباشد » بگوید : با ملك الموت يك روز مرا مپلت‌ده تا توبه کنم وعذرخواهم » وید : روزهای‌بسیار پیش توبود کنون عمر بر سید هیچ نما ند گو رد مات مت ده .گو بد ساعتما پرسید هیچ ساعت نماند » چون ازئو به گردن آن شربت نومیدی بحشید » اصل ایمان وی اندراضطر اب افتد » | کرو العیاذبلنه ویرا اندر ازل شقاو نی حکم کر ده باشند ایمان وی برخطر بود بی شاث و بدبخت 1" دد » و ۶ سعادت حکم کر ده باشند اصل‌ایمان وی بسلامت بود»دازین گفت حقعز وحل : « و لدست التو به لاف ن. ی ب#هاون ااسیات حتی اذاحصر احدهم‌اله‌وت ال الی - بت الان ۲ وچنین کته اند که خدایر ۱ تعالی با هر بنده دوسر 9 یکی | نوقت که ۳ ما دراندر وحودا ید گوید » ترا بیافر یدم یال و اراسته ؛ و عمر بامانت بتوسیردم» کوش دارتا بوقت مرگ بازسیاری » و دی ربوقت م ور کف کوانان : بنده من آندر امانت چه کردی ؛ اگر نگاه داشتی جز ی ن بیابی »وا؟ رضایع کردی ساخته باش که‌دوزخ اندرانتظارست - بدا کر دنل قبو 1 بو 4۱ بدانگه چون توبه بشرط خویش بود بضرورت مقبول بود» چون‌توبه بکردی اندر قبول بشك مباش ‏ اندران بشك باش تا توبه بشرط هست یانه » و هر که حقیقت دل آ دمی بغناخت که چیست وعلاقه وی با تن بشناخت که برچه وحه است »ومناست وی با حضرت الوهیت که ۳ نه است و حجاب وی ازان بحیست ‏ اندرشك نباشد از | نکه‌کناه سبب‌حجابستوتو به سیب قبول: چه دل | دمی اندر اصل‌خو یش گو هر با است آرحنس هرفر شتگان و چو ناه که‌حضرت الپیت اندر وی بنماید چون‌ازین عالم ببرون شو د زنگار نگ فته ‏ وب رمعصیتی که هی کند ظلمتی بررو ی ینمی نشیند )۱ و ,4 بحال ؟سی سود مد نو | هد بود که ۳ دممر ك کار رگ قگ و » وجون مر كث را بیندد گو یند اکنون بخدای پاز کشت کنم . ر 5 ر کن‌چپار؛ هم ۱ ی ای | و پر طاعتی کم 1 نوری بدل‌هی بیو ندد » و آن‌ظلمت معصیت را ازدل‌دور ه کند ۳ 9 1۳ ار انوارطاعات هرت معاصی در 1 دی دل متعاقب همی باشد 4 چون‌ظلمت بسیارشد وتوبه کرد انوار طاعات ان ظلامت را هزیمت کند و دل باصفا و با خویش شود ) مگ رکه چندان اصر ار کر ده باشد که زنگار بجوهردل رسیده باشد واندر وی ۶وص کر ده که نیزعلاج نبد‌بر د» جون ۱ رنه که ۱ باطن‌وی شه راشد »ازچنین ۰ ۰ و دل حودتو به کردن تباید مگر که ربان دو ید توبه کردم 5 دل ار خبر ندارد و دروی هیچ ۳ ثبر نکند 4 وهمحنانکه حامهُ ی بصابون بشویی باك شود 1 دلازمعاصی حرش بانو ارطاعت بالشوده وبرای این گفت رسول ۳ علیها لسلام ت: «ازیس‌هرزشتی ننکویی‌کن ۳ ۱ نرا محو کند 15 و گفت ۳ اگر چندان گناه کن ی که باتتفت ان رسرل لیکن توبه کنی بیذبرد ۰ و گفت : بنده باشد که بسیب گناه اندر بپشت شود گفتند چگو زد + کفت گناهی 9 و اران بشیمان شو دوان اندر نس وچشم وی ماند -] دمم‌شمت شود 4 و گفت که : بایس گوید کاشکی من‌ویرااندر گناه 0 هی »ورسول- علیه‌السلام- گفت : ۷ نات تاش راجنان دیحو کند که اب و حامه را» 1 وت 1 م9 ابلیس ملعون شد گفت بعرت تو که ازدل ۱ دمی برژن نیایم تاحان| ندر تن بوده حق تعالی گفت بعزت‌من که درو به بر و نندم ۳ حان اندرتن وی بود ؟ . حدشی بش رسولآمد 5 صلی‌النهعلیه و سلم ۳9 ,.گفت : بر من فواقف از رفته است ِ مر دو یف بذیرد ؟ گفت بذیرد » چون برفت باز گشت و گفت : بدان وقت که آن همی کردم مرا هی دید + کشت 2 بل 4 حجیدی یکی نعر ه درد و سفتاد ر حان بداد : فصیل عباض ۳ رحمةالنه علیه ‏ همی گوید که حق تعالی گفته است یکی از بیغمیر ان را که : بشارت ده گناه کارانر | که | گر توبه کنند بیذیر م وبترسان صدیقانر | که ا گر بعدل با ایشان کار کنم هم۵4 را عقوبت کنم .طالق ان مب ۳1 رحمهالنه علىه بت همی گوید : حعوق خدای تعالی عظیم تر ست ازانکه بدان قیام توان کر د ؛ همی بامداد برتوبه برخیز یبد وشانگاه بر 1 سید ۲ در بو زا ات ۹ رحمهالزه علیه ۳۹ همی کوید که . گناهان بر بنده عرص کته فرا گناهی رسد گوید | همیشه آزنوهی تر سید ان کناه اندر کاروی کنند بدان نت که از آن تر سیده باشد واندرپنی اسر اثیل یکی گناه بسمارداشت ۰ خواست که )۱ 9 کار های زشت سو وا | ی ون و ندانست که بذیرد یانه » و برانشان دادند بعا ید رین‌روز کار ۰ ازو ی بیر سید که کناه سیار دارم » نود ونه کس را کشتهام و بود ؟ گفت نه » ویر | ی صد تمام شد » س ویرا نشان دادند بعالم‌ترین قزر وازه رفت وار وی سر سید , گفت مرا توبه بودکه صدکس راکشته‌ام +گفت بود ؛ و لیکن باید که از زمین خویش‌بجای دیگرشوی که این حای‌فسادست ؛ بفلان جای رو که آن‌جای صلاح‌است » وی برفته اندر میان راه فرمان یافت » فرشتگان عذاب ورحمت اندر وخلاف کردند و هریکی گنت از ولایت منست» حق تعالی فرمان داد تا آن زمین را پیمودند » ویر ب-زمین صالاح نزدی؟ در باوتد لک فا :306 رش گانرحمت‌حان‌وی ببر دند ) و ردب ن معلوم- شو را ط ثسست که کف با رت خالی بو داز گناه . لیکن باید که کفهٌ حسنات‌ژیادت بود ۳1 4۵ بمشدار اندلك باشت که بدان جات خاشان [ رد , «بدا کر دی گّزاه صخایر 5 1 دار بدانکه تو به از کناه بود , و گناه هر چند صغیره‌تر باشد سملتر بود چون اصر از نکند » و اندرخیر ست که نمازها؛ فر بضه کفار ن همه کناها ی 3 کیا » و نماز <معه وفار فینت همه گناهاثر ا ۱ کبائره وحق تعالی گفته است :« ان حتنیوا کبا ار - ما آنهون‌عنه نکر عنم سا تکم | ۳۹3 گتاشر اتود از بد صفابر عفو کنم». بس‌فریضه و بدانستن که کباثر کدام ار وصیحایه را درین خلاوست: بعضی گفته‌اند که‌هفت است وبعضی گفته‌اند که سعترست؛ و بمضی گفته | ند که کمتر . وابن‌عباس بشنید که ابسن عمرهمی و بد-رضی ال عنم که ۳ هفت‌است گفت بسفتاد ۳ دیکتر ست‌ازانکه رفت و بوطالب که قوت القلوب کرده است ه«می گوید:ازجمله اخبارو اقوالحابه جمع کرده‌ام هفده کییره است؛ چهار اندردل: کفروعزم اصرار کردن برمعصیت اگر جه صغیره بود جنانکه کس کاز بدهمی کند و اندر دل‌ندارد که هر گز و 4 مت و تیگ نو مبدی ازر چمت که | نراقنو ط کو: شد و دیگر ۱ یمنی ازمکر دای تعالی‌چنانکه‌سا کن شود که من خودایمن شد هآ وجپار اندر ربان یکی کوامی‌زور !"که حقی اندران باطل‌شود؛ دیگر قذف" صریح چنانکه حداندرانو اجب آیده سوم سوکند بدروغ (۱) باطل. (۲) کسیر ا که بز نا متهم کر دن. ۳۳۳ ۲1. 6 ۱ ر آن‌چبار) ۱ که بدان مالی باحقی از دس ببرد » هار حادو بی که آن نمز بکلمانی باشٌد که بر زبان برود؛ وسهاندر شکم: بگی‌خو ردن هر چه‌ستی آور ۵ ردیگر مال یتیم خو ردن؛ و ۳ رباخوردن ودادن؛ ودو اندرفر ج : زناولواطه؛ ودو اندر قشت: کر و دزدی کر دن بردجمی که حدو ات ان و یکی اندر یا و آن گر بختن است از صف کافران » چنا که یکی‌از دو بگریزد وده‌از بست اما چون زیادت شوند گریشترن روا بوده و یکی‌اندر حمله‌تن: وآن حقوق مادر و بدر ات و بدانکه این بدان بدانسته‌اند که بعضی اندروی حدو اجب‌است و بعضی بانگه اندر قر ]و اندروی تهدید عظیم است » واندر تفصیل ی هست که اندر کاب ) <یا بگفته| 0 واين کتاب ۳ احتمال نکند ۱ ومقصود از بدانستن ان نت تااندر این کتاب احتیاط بیشتر رود . وبباید دانستن که اصر اربر صغیره کبیره بود وا ۳1 جه گ ببم که فرایض کفارت بود صغایر را . خلاف نیست کها گر دانگی مظلمه اندر گردن دارد کثار ت نگند تاازعهده بیرون‌نباید و باز ندهد . و بر حمله هر معصت که بحق‌تعالی تعلق دارد بعفونز دیکتر ات از انکه بهظالم خاق تعلق دارد . ودر خبرست که دیوان گناهان سه است : دیوانی که نیامرزند وان بش یت 3 دیوانی که بیامرز ند و آن کناهی بود که میان بنده رحق تعالی‌بود» ودیوانیکه فرونگذارند و آن دیوان‌مظاام پندگانست ‏ و بدانکه هرچة بدان رنج مسلء‌انی حاصل آ ید اندرین جماه‌باشد » اگر درنفس بودو ۳1 اندرمال بودو اگر اندر مروت بود واگر اندر سجشمت وا گر اندر دین» چنا نکه کسی خلق رادعو ت کند ببدعت تادین‌آیشان برد و با کنتب؟ه محلس کندو سخنپا گوید که خلق‌بر معصیت دلیر شود . -فصل- بیدا کردن [ نچه صذایر بدان کدابر شود بدانکه‌صفیره امیدوار بودکه عنوویرادریابد » دلیکن ببعضی از اسبابءظیمتر گر ددوخطر آن‌یز صعب بود » و است : ۱ اول آنگه اصرار کند : چون کسی که بیوسته غیبت کند وجامهُ ابربشمین‌دارد پاسماع بر ملاهی کند : که جو ن‌ معصیتی بر دو ام رود 7 آن دربار یکی دول عظیم بود » همحنا نکه طاعتی که بردوام روداثر آن‌اندر روشنی‌عظیم بود . دبرای این‌بود که‌رسول- ۵1 ۱ و با وا و ها ار نم و و نوم و دا و و و و و دا و ۵ج و وا ها و جر جع ام ما او و اوح و و اد و و و ها و و و ود اس ما مه ما ما زج و و دم مه و و و و و و و ها و و سب نا و ها و ار و وخ سا سا و ها ها و و نی من سر و و مه و و و سا ما اد مد بط سا و ها و و و ام اک ‌ ۳ گفت : «بیترین کارها آ نست که پیوسته بوداگر چه اندك بود» ؛ ومئل‌این جون قطرم اب باشد که متواتر ی همی 1 » لاید سنك سوراخ :۱۱3 ۳ سکبازیر وی رشتننی آن| ثرنکردی» پس‌هر که‌بصغبرء هبتلاشود باید که استغفارهمی کندو بشیما نی‌همی‌خوردوعز ۴همی گذد که نیز کید | گفته‌اند که: کبیر باستغقار صفغیره استو صغیره باصر ار کیره » دو ۲ آزکه کناه را خرد دارد و بحشم 1 بوی همی نگرد 1 بدین ور شود ) وچون گناه را عظیم دارد خورد گردد 4 چه‌ءظیم داشتن از ایمان و خوف خیزده این درا حهات ون از ظلمت کناه تایس تن , وخرد داشتن ازغفلت و الفت گر فتن بود باگناه » و این دلیل آن ون ان ون همرت ۳1 قی اش 9 ممصود از همه دلست : هر 4 در دل اثر تم کرت آن عظیمتر ست ۱ واندر حبرست که «مومن گناه خویش راچون‌کوهی سند که برزیر وی‌باشد » و همی تر سد که بروی . وا ۰ ۰ ۰ ۰ ۰ گ. ۲ اد ؛ومنافق‌جون 2 بینف که (ر اده ردو پبر ۵ ؟ و گفته| رد : کناهی که نبامرز ند ۳ آنس‌که بنده کوک این سهل است ؛ کاشکی همه گناه من چنین بودی . و 2حی ۳۹1 ببعضی از انسیا که : بخر دی گناه ۳۹ بد » مزر ۳1 آن نکر بد که فرمان او را خلاف همی کنید » و هر بنده که بجلال حق تعالی عارف تر خطر این گناه نزديك وی عظبم‌تر . ۳ از صحابه همی گو ید ) شما کارها همی 1 که آن چون موی دانید او ما هریکی از آن چند کو هی دا نستیمی . وبر حم[ه‌سخط حق‌تعالی اندر معاصی ینهان ۵ هت درم است که اندر آنست که تو آثرا آسانتر همی بینی » چنانکه گفت : و آ<سرو زه هیناو هو عند الله عظیم » . سو ۲ آنکه شادشو دیگناه و آتر اعنیمتی دفتوحی داند و بدانفخر آو رد »9 باشد که سار نامه بد که فلانر اشر بفتم ومالوی ببردم ووی‌رابمالیدم ودشنام‌دادم وخجل کردم واندرمناظره وی‌رانشویر داد‌وامثال این؛وهر که بسبب‌هااخودشادشودوفخر کید دایل آن بو د که دل‌وی‌سیاه شده‌است ‏ وهلاگ ازان‌بود . چرارع آ نگه چون‌برده‌بر گناه وی‌نگاه‌داردبندارد که این خودعنایت است‌اندر حق‌وی » نثر سند از آنکه این‌امپال واستدراج"۱ بودتابتمامی هلاگشود . (۱) خرد‌خرده بالارفتن ۰ ۵ ۷ ر ان‌چبار) مجم آ که اظبار فغشت کز و ستر حق تعالی از جو بسن بر کیر د ) و باشد صته دی سمب وی نمز زعات گنل ووی را و بال رعیت ومعصت دیبگران‌حاصل 3 و اگر صر بح کسی زا رعت کنق او اسات آن سازد تا آندر وی ۳ زد » و بال مضاعف گردد . وسلف گفته‌اند :هیچ‌خیانت نیست بره‌سامان بیش از ا ههتضت وود چشم وی اسان کنر ۲ ضشم آنکه کناء ی 2 عالم بود و معتدی بود و سب ات دار وی دم ان دلیر شوند و گویند | گرنبایستی کردی وی‌نکردی : چذانکه عالم‌همه ابریشم بوشد و بنزديك سلطان شود ومالوی ستاند » واندر مناظر ه ز بان سفاهت اطلاق کند واندر افران خویش‌طعنذه ند وبکترت مالوحاه فخر کند همه گردان بوی افتدا کننده و بدیشان ندز جون استاد شو ند ی دان دیگر اقتدا کنند و ازهر یکی ناحیتی تباه شود که‌اهل‌هرشهری از ایشان 1 و ند ناچار و بال‌همه اندر دیوان مقتدی باشد» وبرای این گفتها ند: خنك آ نکس که بمبر دگناهو ی نیز بمبرد دهر که چنین گر دد گناه‌وی باشد که هزارسال پساز مرك وی‌بماند. یکی‌از علماء اثی‌اسر ائیل توبه‌ بکرد ۳ حی آ مد برسو ل‌آن رو ز کار که وبر او ی کها گر گناه‌میان من و توبودی ساعر زیدهی اکنون توخود توبه کردی آن قوم را که از راه بردی وچنین بمانهند| نرا چه‌کنی ؟ و برای اینستکه‌علما اندرخطر ند که گناه ایشان‌یکی هزار بود وطاعت ایشان یکی ببزار که ایشان را ثواپ کسانی یز که بدیشان اقتدا کنند حاصل آ بد ؛ و بدین سیب واحب 11 برعالم که معصیت نکند» وچون‌کند پنهان دارد» بلکه اگرخود مباحی باشد. که خلق بدان دایر شوند برغغلت ازان حذر کند . دهری همی گوید : ما آزپیش همی خندیدهمی اکنون مقتدا گشتیم»مار ۱ تبسم نیز روا نیست . وحنایتی بزرك بو 4 رت عالم حکابت کند ؛ که بدان سیب خلق بسیاراز راه بیفتند ودلرشوند » پسزات همه‌خلق واجب است پوشیدن وازان عالم واجب تر . ۱ -فصل. درریان و و در هعست و ولا مت آن ود آنگه اصل‌تو ب بشمانی است و نتسه آن ار ادنی است که بدید ا بد: آما مشیما را علامت أنست که پردوام اندر اندوه و حسرت بود و کاروی کریستن وزاری ۱ -16۸- ونضرع بود» چه کسی ور راهن اذل بیئد از حسرت و اندوه جگونه خالی راشد؟ و اگر او را ۳ رند بمماز بو د طبیبی تر نگ بد که ۱ بن سمار ی بر خطر نیت 9 بیم هلال است » معلوم است که چه آتش اندوه دبیم اندر میان حان‌پدر افتد؛ ومعلوم است که نفس وی بروی عزیزترست از فرزند» و حق تعالی و رسول - علیه‌السام ۳ صادقتر از طبیب ترسا , وییم هلال آخرت عظیمتر از بیماری مرك ودلالت معصیت بر سخط حق تعالی ظاهر نر از دلالت سماری بر مرك نوم اگر از ین خوف وحسرت نخیزد آن بو د که ایمان هنو ر از أَفت معصیت بدید نمامده است ؛ و هر حند که ۱ دن آش سوزان‌تر بوداثر وی‌اندر تکفیر گناهان عظیمتر بود چه آ نز نگار طلمت که بردل نشسته‌بود آزمعصیت ‏ حز ون ت و پشیمانی اب ۱ نگذار د. واندرین‌سوز دل‌صافی ور قیق‌شدن گیرد - واندرخبرست که : بانایبان‌نشیند که دلایشان‌رقیق‌تر بودره ید که دل‌صاه ر‌ شوداز معصیت تقو رثر همی‌شود وحلاوت معصیت | ندر دل ,۵ هی تلخی بدل همی‌شود.و یکی از انسساشفاعت کر دا ندر قبول‌تو بة یکی از بنی | بسر اتیل :دحی دک : بعزت‌من که ۳3 اهل آسمانبااندر حن‌و ی شفاعت کنند تیدیر متاحلاو ت‌آن گذاه| ندردل‌وی همی‌ما ند . و بدانکه و ج4 بطیع هشتهی بود و لیکن اندر حق تابب‌همحون| نکبین باشد که برزهر بو د» کسیکه بکیار ازان بحشیدور نج بسیاردیدچون "۳ بار ندیث4 آن کندمو سب و یبتی‌خیز داز کر اهیت آن ,وشهرت حااو ت‌آن بخو فزبان آن‌بو شیده شو دبا بد که | بنتلخی درهمه‌معاصی بابد :که آن معصیت که وی کرد . زهر ازان‌بود که | ندروی‌سخطحق تعالی باشد؛ وهمه معاصی‌همحنین بود . اماار ادنیکه ازین بشیمانی‌خیز دبسه چیز تعلق‌دار د , اندرحال وماضیومستقبل: اما حال | نکه بر لك همه معصیتما ۰ بد و هرچه بروی فرص است بدان مشغول - شو د [ما مستقیل آنکهعز م کند که ۳ عمر بر دخ‌صیر کند 9 با حق تعالی بظاهر وباطن عهدی محکم بکند که هر ۳ باسر معصیت نشود واندر فرابض 7صیر و چون بیمار که بداند که میوه وی‌را زیان میدارد عزم کند که نخورد » اندر عزم‌سستی ژنردد نو د )| ك <4 همکن 9 شپوت ۵ 3 3 ممکن نمو د که نو ی اد ٩ ر کن‌چمارم هد مد اب اه با ها و و با هه بخ اه ها اه سا اس شا نا ما ما ما و سا ما مس مس سم ما مخ سا و سر و سر سس سا سا و ما و ود از سر و و ار و و و هس ما مس سم و ما هد اس و و و و و و و و و و و و و و و و مس اه ها و ما و و و و و و و ها و ما هم و او و و و و و ام و و وا سا اج خر و و و اب و و و تقه کر بعز لت وخاموشی و م4 حلال که بداست آورده‌باشد 1۳ کش آن‌قادر بو د) وتا از شپات دست بندارد توبه تمام نبود وتا شمو ن راشکته تاش ندز توت بنتو ۱ تلداسشت: 9 همچنین گفته‌اند که : هر که شپوتی بروی هستو ۳ شود هفت‌بار به سم ی ۲ سس : سم ۱ حپددست بداردیروی اسان گرددبعد از ان .و اما ارادت سای خلق از انتعلن دارد که گذشته را تدارك کند بدانکه نظر کند تا چیست بروی از حقوق خدای عزو ۰ مه و ۰ ۰ ۳ یم <ل ۳ از حموی بند گان که | ندر: ن #صیر 9 است : اما حعوق حق تعالی دور فسم نت ۲ فرابض 2 بر ان معاصی . اما ه رأیض ۲ ۴ ابد که باز | زد یشب ازان روز که بالغ سده ی بت بت روزاگ از : فوت گر ده ات راحاهه ۳ زیر ات با یت وی‌درست و ده ِ که زی| دسره باشد تا ا در اصل اعتشاد دی خدلی 9 ۳ بو ده است که ندااسته باشد همه‌قضا کنده وز کوة از ان‌روز باز که قال‌دا 4 ا کر چه کودله بو ده اسان گزق زور ٩<‏ بندآده بایمستحقان تر سا رده وت ً واوانی‌ددین وسیمین که داشدته الریت وز کوة ۱ ۷ بنداده ۵ هم راجساب معلوم کند و بدهد؛و | گر روره‌ماهرمصان نم تقصیر کرده هت راثبت فر اموش کرده است بانه بشرط کرده است‌همجنین 4 وازین حمله | نچه بیفین داند قضا کند و هرچه اندرشك بودوعءالب ظن فر ۳ د. و احتیاد کید | نحه بمقین دازد خود رامحسوب داردو بافی قضا کند این‌تمامتر بود ۰ وا گر ۱ ده عالب ظن نود یر م<سوب دارد روا باشد ۰ امامعصتها اراول بلوغ بار<و ید ازچشم ۴ ۳ ار دس ور بات دمعده و حمله اعضانا ج۵ مققیست ‏ وو ات ۰ ای نک وه ات جونر نا و لواطت ودردی‌وذرب خمرو | (عج۵ حدخدای‌تعالی و اجب ۱ دلب تو به کنده وبروی واحب تست 2 افر ار دهدیش سلاطان تاحجد وی برانند ۱ بلکه سهان دارد و ندار [ه ان بطاعت بسیاز همی کند , وهر جه صغایر بو د همحهدن ۰ مثالا اگر بشامدر م ۳ سس باشد 4 یادست بی‌طهار ت‌ به‌مصحف کر ده باشد ۵ و9 با نب تلا هس شرسمه باشف باسماع رودها کر ده باشد » هر ت را کفارت کند بدانحه ضد وی‌باشد تاا نر | محو کند که خدای‌تعالی همی 3 بد :«آن | لحسنات ید هین السبات» ۱ لکن هر جه‌ضد بود ار ان مش بود : کفارت سماع رودها بسماع قر آی و مجحلس علم کند ۱ و کارت نشستن بسماع رودها بنشستن کند اندرمسحدها بمیادت واعتکاف » و کارت دست به مصحف ردن بی‌طبارت با کرام مصحف کند و بسیارخواندن قر آن و کفارت شراب خوردن بدان کند که شرا بی‌حالال که دوست دارد | ن نخوردو بصدقه دهد تایپر ظلمتی کت چا و وا او و وا او ماو و او و و و ما وا وا و وخ ما و و وچ و نا و من ها و اد و و ما و و و و ی مر اه ان و ما و و و ماو و ناخ و با و و مد هو ار و و و ها و پا وا ام و مر بو و با سا و و سا مر ما من سم و و هر و و ما وخ مر و ما و ما ها با و سب و وج و و و و و و و با ها وج مر با مر و و و 0 ۵ ۲ که ازان حاصل ۳ است نوری ازین حاصل آیدکه آنر | محو کند » بلکه کفارت هرشادی و بطری که بذنیا کرده است‌اندوهی ورنجی باشد که ازدنیا بکشد » چه‌بسیب شادی وراحت دنبا دل بدنیا آو بخته شود ودر وی که | ون بر ر نجی که بکشداز وی کسسته شود و نفور گردد ؛ ترا ابیت 45 انز رس که هررنجی که مومن ژارنیت ۳1 همه خاری بود که اندر بای او شود کفارت گناهان اوشود : ورسول _علبه السلم و نف کناء ات ۱۵5 زر احز اندوه کفارت نبود؛ و اندر يك خبر اندوه عبال ومعشت آ نرا کفارت کند . وعاشه - رضی‌النه عدا ۳ همی گوید : بنده راکه کناه سیاز بو دوطاعت ندارد که کنارت آن کند : خدای‌تعالی اندوه‌بردل وی‌افکندتا کفارت آن‌بود » و گمان مبر که این اندوه باختیاروی نیست وباشد که از کار دنیا اندوه کین باشد و نو 1 و این خود خطیکتی ات ار ت جون‌بو د؟ بدا نکه| بن ه چمین بو د.بلکه هر چهدل ترااز دنبانقور کند آن خر تست ا گر چه‌نه باختیارست کها گر بدل آن‌شادی راندن مر ادبودی دنیاپشت توبودی و بوسف - علیه | لسام- از چبر یل - علیه السلم- پرسید که : چو که اش ا ببر آندو هکین را +گنت باندوه صد مادرفرز ند کشته گفت ویرا عوض‌اندرین چیست ؟ گفت ثواب‌صد شهید . امادر مظالم بند گان بابد که <سابعامله خویش باهمه خلق بکند» باکه‌حسات موالست وسخن گفتن تاهر کر | برو ی<قیاست مالی ۳ ۳۳۹۹ بر از اه ات 9 ت و ده و ازعهده ی و 9 هر چه بازدادنی است بازدهد : وازهر که بحلی بباید خواست بخواهد .و ۳ را رد تسلیم کند فان کنزن راغقی کتین وه ره ی و خاسل ‏ یداز درمی,ادا نگی باحیه خداو ند | نز | درعالم‌طاب کند و بازدهدوا گر نیابدبو ارت دزم متفر ار وف تال ویارازان ماه اسان رداق ها کی دشو ار بود ندرحد بت‌غیت‌همهر ۱ طلب کر دن »وجون‌متءذر ش دهیچ‌طر بق دیگر نماند ۳ آنکه درطاءت‌همی افز | بدتاچندان‌طاعت‌جمم شود که چون‌این‌حموق ارطاعت‌وی بگذار ندا ندرقيامت ویر اقدر کفایت گناه بود . -فصل. | هشت کار بساز گناه کفارت ناه بو دا هر که اندر دوام توبه وی بر گناهی بو د باید که بر دی بکفارت و بتدار ك آن ۳ 5 نت فص ۱ مشغول شود و 1 ثار دلیل کند بر آنکه هد ت کاراست که چون س از گنا اه بر ود کفارت گناه بود ؛ چپار اندر داست : یکی نو به با ءزم اندر توبه » ودوستی 1 که دیگر بار آن نکید وی که بر آن معاقب باشد » و أمیدعفو ۶ وان بترم ات "۳ آنکه دو رکعت نماز بکند و بس‌ازآن هفتاد بار استغفار کند قصدبار بگوید سریحان اه العظیم و حعمده . و صدئه بدهد | ن‌مقدار که تواند » ويكگ روز روزه دارد , و اندر بعضی آبار ست که طهار ۳ 9 بکند و اندره‌سحد شو د و دو ر کعت نماز بکند) و اندر خیرست که چون گناهی کردی اندر سرطاعتی بکن [ | کفارتی‌بود : وچون آشکارا 1 دی طاعتی آ شکار ۱ بکن ) ؛ و بدانکه استغفار بز بان که دل اندر میان نباشد بس‌فایده ندهد » وشر ی دل بدان بو د که اندر وی هر اسی و نضرعی باشد اندر طلب مغقرت داز شویر و خجلت خالی نبود » وچون این بود ا کر چه‌عزم مصمم نکرده است‌امیدو ار بود » وبر جمله استغفار بزبان وغفلت دل هم از فایده خالی نباشد : که زبانر از یبوده منم کید و از خامو شی نیز بهتر بو د , که ربان چون بخیر عادت کر د میل موامهاستتمار بقل گنک از آنکه بلعب وهذبان وغیر آن مربدی بوعدمان‌مقر بی‌را گفت : ووت باشٌد که ربان‌من 3 همی‌رد ت شنت بر کن کهيك‌عضو ترا اندر خدعن بگذاشته| زن) وآندرین شیظان را تلییس است که : 210 : زبان از د کر خاموش کن که چون‌دل حاضر نباشد بی<ر متی باشد 4 وخله ق‌اندر حواب شیطان دسر سم شده | ند :بسگی‌سابق که گفت راست گوئی 4 لاجرم کوری ثرا دل‌نیز حاض رکنم »این نمك , بر < جر احت شطان ر اکند و ۱ ی‌ظالم که گفت ر ات ص , اندر جر کت ژبان فایدء نباشد » خاموش پاستد ویندار د که ریز 1 د .و بحقیفت بدوستی شیطان برخاست ‏ و سهن بر مقتصد که گفت اگر دل حاضر نتوانم کرد آخر ذکر برزبان بپتراز خاموشی؛ اکرچه کر بدل بپتراز آن » چنانکه پادشاهی بپتراز صرافی‌دصرافی برتراز کناسی » دشرط تست ههار 25 از پادشاهی عاحز شود از صرأفی نیز دست بدارد و بکناسی‌شود ۱ راك ۵( ۲ ردن 9 ولا جم اسماز, مه ( 4 «و ره ۵ گیل انست که بدانی که بحه‌سیب اصرارهمی کنند برهعصیت وتوبه چرا همی و و آن اسیاب بنج دهریکی ر۱ ءلاجی‌دبگرست هرب بت سیب آو ل آاست که باخر ت اممان ندارد 1 ۱ ندران‌شك بود »و علاج این‌اندر کتاب غرور اندر ۳ مرلکات بکفتيم سیب دو؟ آن بود که شهوت چنان غالب شده بود که طاقّت ندارد که بتر کت آن کت رد » ولذت چنان بروی مستو ۳ 2 باشدکه وبرا غافل می‌دار د از خطر کار آخرت 9 <حاب سشدر خلق از شهو انست .و بر ای این گفت رسول ِ علیه السلم ی «چون‌حق تعالی‌د و زخ را ببافر بد چیر یل را علیه | لسلم گفت ۳ » جو ۳ سمت گفت بعزرت نو 4 هیج ۳۹ صعت وی تین ور ا:-در آ یذ شود » س شهوأت را حق تعالی 13 9 1 دو رخ بیافر ید و گفت کت ت ستم * همی ثر سم که هیچ کس‌نماند که ندر دورخ افتد ؟ وبهشت را بافرید و گفت ۳ گفت ۳ بستم هیچ کس نبود که صفت این‌بشنود که نه بوی شتابد » پس‌مکاره‌را کارهاء تال را که درراه ی و و ۳1 د بپشت بافر بد و گفت ۳ » جون ۳ کت بهزتتو 1 همی‌ترسم که هیچ کس اندر برشت نرود از بس رنج که بر راه ویست » ری سیم آنکه آخرت وعده است ودنبا زود رطع آدمی دزد مابل است و هر <۵ سید ات 19 از جشم وی دژر ست ار دل ری مر دورست . ۱ ۱ سیب ار | آنکه ه ر که مومن ی ر عرم توبه است همه روز » ولیکن ۳ قب‌یق تا فردا وه مت 5 ۳ آید کو ین این 5 نم و نیز 0 سرب نجم ۱ آا نگ ۳ و اجب تست که ردو رخ بر د بلکه عفُو ب۹ ۰ است و 1 دمی | ندر نصیب خودنیکو کمان باشد » چون شهوت بروی عالب شد هه ن ک نت 15 حق تعالی عفو کند وامید همی‌دارد برحمت . اما عالاج سب اول که باخرت یمان ندارد گفته‌ايم . اما علاج ۳ آخرت نسیه پندارد وترك نقدهمی و آخرت‌که از چشم دورست از دل دور همی دارد آنست که بداند که هر <4 لا بد بو ات امک ماد 9 » و رن | شرت وا چم ۲ از کر د و بمرد ند شد ‏ و باشد که هم امر وز بود دهم این ساعت بو د که آن نسیه نقد گر دد وین زک کل 32 شود وچون خوابی ۳ دد . اما 3 بتر لك اذات همی بنتواند وت زارت که بداند که جون .كت ساءعت طاقّت صیر ٩‏ دن ازشهوات نمی‌دارد ۱ ازدردوزخ طاون آتش چون دارد . وطافت صب ازلذات پشت چون خواهد داشت ؟ را گر بیمارشود و ات ر کنچپار؟ هیچ چیز بنزديك وی خوشتراز آب 9 اگرطبیبی جهود ویرا گوید که این آب سرد ترا زیان دارد » ِ« نهشهوت‌خویش راخلاف کندبر امید شفا ؛ بس‌امیدبادشاهی این ول حق تعالی و رسول - علیه | لسلم ۲ او لیر کاشتیتت ترله شپوات بود 1 اندرتوبه‌نسو نف یر تفا ون ور 7 همی کنی تا فردا . و آمدن‌فر دابدست نو ئیست » باشد که تباید وتو هلاك شوی ۱ و بدین‌سبب است که اندزخبرست که:بیشتر فرباد اهل دورخ از تسویف است . وبا وی گویند : امروزچر | توبه هی و اگراز | نکه ترك شهوت بکفتن امروز دشوارست ‏ فردا همین خواهد بود » کهخدای تعالی هیج روز یافر نف ات وه بتر لك شهوات بگفتن آندر و ی آسان‌تر بود » و مثل‌تو جو نت بود که ویر آ وود ۸5 درختی از بیخ بکن گو بد که این درخت قوی است‌و من ضعیم» صبر کنم‌تا د‌ ۳ سال » 2 بند ی ابلهد 9 سال ووی‌ترشده باشد وتوضعف تر؛ درخت شپوات هرروز قوی‌تر شده‌باشد که‌بوی کار هی کی , وتوهرروزار مخالفت عا< زنر باشی ؛ هرچند که زودتر گیر متاز نف ۱و اما آنکه اعتماد بران همی کند که من مومنم و حق تعالی ازه‌ومنانءفوکند » گوییم : باشد که عفونکند ‏ وباشد که‌چون طاعت نکنی درخت ایمان ضعیف شود و بوقت مرگ اندر عو ات ۳ ات هر گ کنده آ بد : که ایمان درختی ات که ان از طاعت خورد » چو ۳1 ار وی باز گر ونه باشد اندرخطر بود ؛ بلکه‌ایمان‌بی‌طاعتو با معاصی بسیارچون حال بیماری بود باعلت ان » که هر ساعت بیم بو د کههااه شو ده اگر ایمان سلامت برد همکن است که عفو گزد و همکن است که‌عقو 0 امیدنهستن حماقت بود » ومئل‌وی‌چون ۳3 بود که هر چه‌دار دضایع کند وعبال ر ۳1 سیُه بگذار د 0 بد: باشد که ایشان‌اندر ویرانه‌شوند و کنجی بیابند » وبا چون‌شمرراغارت همی کنند کالا بنپان نکندو درسر ای باز گذارد و گوید این ظالم باشدکه بخانهٌ من که رسید بمیرد ویا غافل ماند و یاکور گردد و درخانه من نبیند » این همه یت نت ؛ وأمکان عفو نمزهست ) و اکن بدین اعتماد کردن و دست بداشتن از توبه حمافت بود . -فصل.- ۱ «و ۵ از حض گناهان درس (و 9 ۳ 43 ۱ بدانگه خلاف کرده‌اندر | نکه کسی ازبعضی گناهان توبه کند درست بودیانف خی دپ مساو سرت :سوه اس وه ره م2 (۱) امروز و فرداکردن . (۲) بادهای سخت وتند. 11 ی 9 ی و ی ی ی 1 دهی گفته | ندمحال بو ده ی از زناتو به کندو از خمر 1 ۳3 بر ای | ن همی کید که لین معصیت دا ۱ ۷ اعز هم معصین اش ۰ مس جنانکه میحال بود که از يت خم شر اب‌تو به کند و ازد ی نکند که‌هر دو برابرند-آن معصیت نیز هم‌چنین باشد ؛ و دریرت | 9 ممکن بود که این چمین تو به باشّد : بدانکه ۳۳ صغیر ار از <مر داند و ازصعب‌تر بن‌تو نا و ۳۳ بدانکه خمرشوم‌تر از ژنا داند که هم اندر ز نااف‌کند دهم اندر کارهاء دیگر؛ وباشد مثلاکه ازغییت توبه کند واز خمرنکند و گوبد این بخلق تعلق دارد دخطر این مشتر بود ۱ بلکه روابود که از بسیارخوردن حمر تو به گنت ره از اصل و گوید هر جید بیش حوری ععو بت ریبادت بو ۵ » من دراصل با شپوت وش هی ؛ر نیایم اندر ریادنی درخوردن می بر ۱ 8 ۵ و شرط یت ۸5 چون شیطان مر | عاحز | ورد اند رکاری‌اندران‌نیز که عاجز نباش موافقت وی کنم ؟ این‌هم‌هم‌کنست؛ اما امده است که الاب سویرب له و ۰ ان‌الله بیالتوابن و بح المتطهر ان ۳ ظاهر | ست 4٩‏ 1 درحه هت ی را بود که از هم ۵ تو به گزد و راك بو ۵. و نکه همی گوید که نو ره از بعصی درست تباید فیک اون کوک 4 والا هر صغیرء که از ۱ نو به نکند فُرایض کفارت ۱ ل صفیر شود و ۱ ۷ جون نابود گر ددوتو بهیکبار ازه‌عاصی دشو ار بود که بتدر یج بود وبدان قدر که یرک وا ژوأب بابد . اصل و م 9 ۵ [زدر شکگر و در رد آنگه تو به بی‌صبرراست تباید : بلکه گز اردن ون فر بصه رش روج معصیت بی‌صبر ات ۱ نساید : وبر ای این بو د که ازرسول علیه الم ِ برسیدند که بزر وفصل‌صبر ست که حقتعالی| ندرقر ان زیادت ازهفتادحای‌صیر رایاد کرده‌است هر درحه که وروت حواله باصبر کرده است 5 امامت اندرراه دبن حوال4 باصبر کردو گفت «و حعلزا هم امه اه دون (آهر ژا ژما صير و 1» ۷ مر د ببذهایت و .ساب <واله‌باصیر کر ده استو گفت: « نما وفی عدابر ون اجر هم روج حسات» وصاد | 3۳ وعده‌داد که‌وی‌بااشانست «آن ا له ءی | لصا ار ان » وصلوات‌ورحمت‌وهدایت هیحکس -1- ر کن‌چبارم راجمم‌نکردم گر صاب رانا و گفت : « او لرّث علیهم صلوات منر ب6 مور <م4و او لاك هم ا(۰ع:د ون »و از بزر ۳1 فضل‌صیر ست که حق‌تعالی | ی در دوببر کس‌نداد الا انر ؟ ی بدوستان وش " که رسول ۳ علیه | لسلم رکفت «أن اقل مااو ینم آلیقین‌و فز بمة ااصیر » * گفت : «اندكترین چبز نکه بشما داده‌اند یقین است دصبر » وهر که رااین‌هر دو بدادند گو با مدارا کر تمام زوروزه بسیار نداردوا گر پر | نحه‌هستی دآمروز بااصیحاب خر 0 و بنگردید دوستر دارم از نکه هریکی جندان‌طاعت کنید کهحملة شماگرده باشید ِ ولیکن ترسم که راه‌د تب برشما گشاده شود سس از من نابتتای رد مشود واهل 1 شهار | ی و نف 4 وهر که شم کل و آب تمام‌باید صبر کنید که دنیانماند وتواب حق‌تعالی بماند : «ماعند کم بنفدو ماعند الله باق و انجزین الذین صبر وا اجر هم با<سی ما کانوا ۱۳ این ۱ بتتهامبر خواندورسول. علبیهالسلم _ گفت که صبر گنجی انشتت از کنحراه ديشت 0 وگفت: « گرصیر مردی‌بودی هردی کر یم بودی» ,و گفت : «خدای‌تعالی‌صابر | ثر ادوست‌دارد؟. ووحی | مدبه داود - علیهالسلم که: «دراخلاق به‌من‌افتدا کن وازاخلاق من تن ا نست که صبورم » .و عیسیی - علیه‌السلم -گفت : «نیابی | نجه خواهی تاصبرنکنی برانحه خواهی» .ورسول علیه السام _ قومی را دید از انصار » گفت : مومنید ؛ گفتند : آری » گفت : نشان ایمان چست؟ گفتند: اندر نعمت 4 ر کنیم واندر ۲ دیما و رقفضای‌خدای‌تعالیر اضی باشیم ؛ گفت 2 دز معورن ۳ رب‌الکة ‏ 3 علی ف رضی آلنه ۶ - گفت 9 صبر از ایمان همحنانست که سرازنن هرک | سر نیست تن ها ها کر ات تست اىمان نسیت؟ . وفرورت صار ‌‌ ه‌ بدانکه‌صیر خاصت ادی است: که بپایم راصبر نیست که بس ناقص‌اند؛ و ملابکه ر بصبر حاحت یت 45 مس کاملآ نی و آزشهو ات رسته‌اند» بس هپیمه هسخر شهو ات و اندر وی هیچ متقاضی نیست الاشپوت .و مللا؛ که بعشق حضرت الهیت مستغفرق‌اند واشانر ۱ اران گت بات یستتا!4در دفم 1 ۷ مانع ی 1 3 اما آدمی را اندر | بت )۱( ]نبه دراد ۱ زمرت مشود ف 0 42 ۰ راز د ول اسر ۳ ما زد 4 و باداش میدهم‌صا بر دن رانیکو ترین [ نج» کر ده| ند ۰ (۲) 3 بعدای کمیه که شما مو میا نود ۰ ضا ۱ اه بصفت با بم آفر بدند وشهوت حامه وزیشت و لعب و اپورا ۳ وی مسلط کر دوانی 1 نگاه بووت بلوغ نوری از انوار ملایکة اندروی‌بدا ید که اندر آن زور عاقبت کارها ند بلکه دوفرشته را بروی مو کل کرده‌ا ند که بهایم‌آزان محر وا ند: فریشته ویر | هدایت همی کندوراه همی نماید بدا که از نو ار وی‌نوری بو ی‌سر | بت همی کند کهاندر ان‌عاقیت کار هاهمی‌شناست ومصاحت کارهاهمی بیند؛تا| ندر آن‌نورخودرا وخدایرابشناسدو بداند عاقبت شپو تبا هالاك است اگر چه اندروقت خوش‌است 9 بدا ند که‌خو شی وراحت وی زود بگذرد ورنج دراز بمانده واین هدایت بپیمه‌رانباشدولیکن این هدایت بکفایت نیست» که‌چون داند که زبان کارست و قدر توت ند اردچه‌ایده بود چون‌بمار که‌داند که بیماری وبرا زبان کارست ولیکن ۱ بدفم آآن قادر نبود؟: س‌حق نعا ۳ رفرشته را بروی‌مو کل کرده است تا ویراقوتوقدرت دهدونایید و تسدید کندتا نچه بدانست کهز بان کارست از آن دست بدازد دس زا نکه اندروی بایست آن بود که وی شوت راند ؛ بایستی دیگراندر وی بدیدآید که شپوتراخلاف کند تا از ضرر اندرهستقبل برهد » و این باٍیست مخالفت از ملایکه است ‏ و أن بایست شهوت راندن از لشگر ش,طان است ؛ وما ین باست مخالفت سم‌و ت را باعث دینی نام کنيم 9 باعث‌شپو ت‌ را باعث هوا نام کنیم ۳ مان دو لشکر هميشه حنات ومخالفست : آن همی وان بکن واین‌ههی گویدمکن » ووی اندرمیان دومتقاضی هار ات اگر باعث دبنی‌بای برحای دارد ازدر کار زار کردن با هو | و بات گید این ثبات و بر | کزان : و او باعث هوا را مغلوب کند و دفم کند * این غلبه کردن ویر اظفر 0 9 اگر اندر کاررار همی باشد با وی » این را حماد نة و ید ؛ پس‌هعنی صبربای داشتن باعث‌دین اشت | مقابله باعث هوا و هر کی که بن‌دو 1 مخالف نباشد ‏ نیا صیر امود» واز ات ارو را بصبر حاحت نیست دییمهو کودكرا قدرت صبر ثیست؛ و بدانکه ۱ بن هردو فر شته که گفتيم ۱ گر امالکاتین اشانند «وهر سك | راه نظر و استدلال کشاده ۱ گر دند بداند که‌هر جبزی را که حادت بود سییی بود » رجون دوجیر مختاف بود در سیب مختلف خواهد ؛ و همی‌بیند که کوداد را اندر ایتدا نه هدایت بود ونه معرفت که عاقّت کارها بداند ونه و داع.هوقون آ زکه ور رت ند یراق بلوغ هر دو بدید 5 ؛ بداند که این رابدوسب حاحت | بن 4 وان دوفرشته عبارت آزین دوسیب‌است؛ ی بت ر کن‌چپار؟ ونیز بداند که نخست هدایت است.و پیشتر و بست‌انگاه قدرت وارادت عمل بدان » پس آن فرشته که هدایت ازویست شریفتروفاضاترست » پس جانب راست اصدرباید که ویر مسلم بود » وصدرتویی که‌ایشان مو کلان‌تواند تن وی فرشته ی وچجون وی بر ای فاد تظ اک کوش بوی داری نا ازوی هدایت و معرفت حاصل کنی » این گوش داشتن تواحسانی بودکه کرده باشی که ویرا معطل ین‌گذاشته باشی» ۱ ٍن حسنتی بنوسند برئوه و اگر اعراص کنی 0 | معطل بگذار ی تاهمحو ن‌ بهایمو ۳ دکان از هدایت عواقب محروم مانی » این سیکتی باشد که بجای وی کر ده باشی و بجای خویش » وبرتو نویسند» وهمحنین آن قدرت که ازدیگرفرشته یافته باشی‌اندر- مخالفت شپوات بکارداری و خیند کت ۳ حسنتی باشد » و اگر نه سیعتی باشد . واین هردو احوال برتوهمی نوبسند بر صحیفه اندرون دل تو » ولیکن بوشیده از دل تو» واین دوفرشته وصحایف ایشان ازین عالم شپادت نهاند و ایشانر! بدین چشم نتو آن‌دید؛ چون مره اندر آبد واین چشم ظاهرفرازشود آن چشم دیگر که بدان عالم ملکوت توان دید بازشود ؛ این صحیفپا حاضر بینی دبتوانی دید » واندرقيامت کپین ازین‌خبر یابیاماتفصیل آن‌قيامت هبین‌بینی.وقيامت کین وقت مرك باشد» چنانکه‌رسولعلیهالسلم- گفت : « من مات فقد امت قامته » . رهرچه اندر قيامت مپین هست نمو دگار آن قیاعت کپین هست ‏ و 0 اندر کتاب احباء علوم دی بگفته! بم و ۱ ین کتاب احتمال آن‌نکنده ومعصو دانست که بدانی که صبرحایی تو ان کر د که‌جنگ بو ۵ وحنگ حابی‌بود که دو لشکر مختلف بود؛ واین‌دو اشکر یکی از خیل»اهکه بو دویکی ازخیل شیاطین " کهآ ندر نهآ دش جمع ۲ رت ۰ بس او ل ودم راه دین مشعو ل‌ شتال اسیت بدین حنگگ اچه صحر ای سینه رااندر کو ۳ ۳۰-۹ شیاطین فرو 3 فته‌است ‏ و لشکر ملایکه نز ديك بلو غ تقنق | ود سنا لشگر شهوت راقپر نت بسعادت‌نر سد؛ و تاحنگک نکندو اندرحنگ صبر نگندقپر نتوان کردهوهر که بدین جنگ شغول نیست ازانست که ولاات‌شیطان رامسلم داشته‌است ؛ وهر که شهوت‌زیردست دی‌شد دبطوع شرع گشت ویرااین‌فتح بر آمده چنانکه رسول- علهالسام_گفت: «لکناقه اداننی‌علی شبطانی- و اسلم نش . 9 بمشتر آن باشد که چون درحراد تاعتق داز ظفر بود و گاه‌هز دمت ۰و گاه دست شهوت را دود و گاه باعث دین را " جر بصیرو نبات این وه فتح نفد . (۱) خداو ند مرا در کار زار باشیطانم باری کرد تا تسلیم من شد . 2 بیدا کردن [ رکه صی باك تما ایمان حر است و روژزه ولك مه هدر ول است 1 بدانکه ابمان رک <مز رست ۰ بلکه شاخ اء بسیاژ دارد و افسام «سیار) حنا نکه اندرخیرست که : 8 ابمان هفتاد واندیاست ۰ بزر گتر بن کءفْلا له ان 4 رو خاشاله ازراه بر گرفتن» وهر چند که این افیام بسبارست؛ لیکن اصول وی ۳ انیت معارفست واحوالست و اعمالست؛ هیچ مقام ارمقامات‌دین آذین هر سه خالی‌نبود مثلا حقبغت توبه یشیمانی ات 9 بن حاان‌دلست. واصلو ی معر فتست که کناه زهر قاتلست»و فرعو ی | نست که‌دست از کناه بدار دو بطاعت‌مذغول‌شود» بس‌اژین حالتو آن معرفتو | ن‌عمل‌هر سه ایا ایمانستو ایمان‌عبارت بودارین‌هرسه ۱ و نکن باشد که بعرفتتخصیص کنند» چه‌اصلو ست که ازمعرفت حالت بدید أ بد»و ازحالت‌عمل بدرد 3 » بس‌معارف چون درخت است دتغییردل بسبب معرفت‌جو ن‌شاخ درخت‌است و کر دارها که از آن‌احوال بدید | ید چون‌ژمره‌است ؟ سن‌حمله ارمان‌دوجیزست : دبداز و کردار و کر دار بی‌صبر ممکن ت ها شین ماک نها مات وم ار ورین باید یکی از جنس شهوت یکی از جنس خشم » وروزه صبرست ازجنس‌شهوت ۰ پس وی‌يك نیمة صبرست. و ازوجبی دیگر؛ چون‌نظر همه بکردار بو وایمان عبارت‌آزوی در دارمومن آندرمحنت‌صبرست واندرنعمت ۳ , آزین‌وحه صبريك نیمه‌ایمان بود وشکر بك نیمه ایمان چنانکه اندرخبری قیگ ام است» وچون نظر بدان ۳ که مشکلترودشوارترست» و ویرا اصل گیری هیچ اصل دشوارتر ازصیر نیست؛ بدین وحه صیر حملة ابمانست چنانکه بر سمد ند ی ؛ گفت . صمر ) بعنی که دشوارترین اوست ‏ چنانکه گفت حج عرفه‌است بعنی که خطر سیب وست که دقوت آن فقوت شود و بدیگر ار کان فوت نشود . بیدا کر دنل حأاجی «صالر [زدر دمه [و ات بدآنگه بنده| ندرهمه احوال از چیزی خالی نبود که موافق هوای وی بود با مخالف هوای‌وی» واندرهر دوحال بصبر حاحتمند بود. اماانکه موافق هوای وی‌بود ۳ ۹ ر آن‌چبار) جون مال و نعمت وحاه وان درستی وزن وذرز ند بمراد و آنحه بدین ماند » صبر اندر مهم ثر ثست کها ؟ رخود را فرو ۳ دواندر تنعم فر اج فر ارود ودل‌بر آن و باز زاره رار گیرد» دروی بطر وطغیان ۳ بده چه‌گفته‌اند که همه کس اندر هحست‌صیر کنداما | ندر عافیت صدر نکندی؟ رصدیفی. و<و ل مال ونعمت ا زدر ور وان فا مش هن و تن مدتی که اندر محنت بودیم صبربپتر و انستیم کردن ازین که اکنون اندرنعمت وتوانائی وازین گفت حق‌تعالی , « ما امو الکم و او لاد کم فتنه» . ودر حمأژه نس درون باتو | ناگی دشوار بوده وعصمت مین 1۳ بو د که توانائی ندهد . و صمر اندرنعمت بدال بو د که دل بر ان ننید و بدأن‌شادی تعارز نکن و ,دا ند که‌عار بت است و زود از وی باژ خو اهند‌ستد ) بلکه خود آن تعمت نداند : که باشد که سیب صان درحات وی‌باشد آندر قیامت سس بفت؟ 1 مشغول شود تاحق خدای‌تعالی از د هد و اندرین هر ی اصدری حاحت بو ۵. ما مال وازتن و ازهر نعمت که دارد همی آن احوال که موافق هوا نبودسه نوع باشد: یکی نکه باختبار وی بود »جون‌طاعت ور ‌ معصست ) دو م1 نکه باختماز وی یود جو ن بلاو هصیدت) سیم نکه اصل باختیاز وی مود دلیکن اندر دفم ومکافات اختباز بود» چون ر نجانیدن مردمان ویر ا: اما بحه باختباز بو دجو ن طاعت. اندر وی بصبر حاحت بود» ج4 بعضی ازعبادات دشوار بود از کاهلی‌چون نماز» و عصی از بل جون ز کوته 2 بعصی از هر دو چودحج» و بی‌صبر ممکن نبود. و اندرهرطاعتی بصیر حاحت بود اندراول وی و اندرمیانه وی و اندر آ خر وی اما اول | نکه اخلاص اندر یت درست کند و ربا ازدلی دور کند ق ات دشوار بود و دیگر انکه | ندرمیانه تین .3325 و شرط و آداب وی‌با هیچ چیز آمیخته نگند که ا گر اندرنماز بود بپیج سو نشنگر د و از هیچ چیز نه!ندیشد» واما س از عبادت صیر کند ازظاهر کردن وبگفتن که جه کر دم وصیر کند ازعب بدان» واما تن هااشیت تفت قشم آن حز بصیر راست نیاید » وهر چدد که شروت قوی تر و آن معصیت آسانتر صبر بر ثر اد ان معصیت دشوارتر » واز - اتیتق کهاعیر ارعضت ربان وق راو اس که رانا تفن آسائینت ون مار کنیه] بد عادت شود 2 علدت یوت 5 دد» و کی از حنو د شیطان عادست وبدین سیب ژبان اندرغییت ودردغ وثنابر خویشتن وقدح/ بر ان واه‌ثال این‌روان ۱ ها وا ۵ و و او و و ۵ ۵ ۵ ۵ ۱ ۵ و و و و اب با سا اب وچ و ۱ با و اب و و ما و و یا و من و ما ما ما من ما ما ود و و و و وب ما ما نا ۸ و و و اه و و ان او و لاخ و و و و و و ود و و اد مس سا و و و و 0 ما ها و و و و و ها اه ها هه نم و #6 بود » واندر رك کلمه که فر اسر ژبان | ید وهر دماثر | ازاره غب ‏ آهف ‏ مذ و بخو اهند پسندید صبر آژان‌بر نج بسیاربود » و بیشتر ان‌بود که خودبا مخالطت ممکن نگر دد ‏ و به عزلت از آن سالاعت حوید . اما نوع دوم که بی‌اختیار وی بود » جون رنحانیدن مردمان ویر بدست‌وز بان و لیکن وی‌را اندر مکافات اختیاری است » بصبر تمام خاخت: ا ید :| مکافات نکند با بر<د خویش بایستد اندر مکافات . و یکی از صحابه همی گوید : ها ایمان را ایمان ۰ ندمرد مانی‌تابازان برم‌صابر نبود یمی بررنج مردمان . وبرای این بود که حق‌تمالی فر مود رسولرا - عایه| سم _ که دست بدارناتر اهمیر تحانند وتو کل کن «دعاذاهم و تو کل علی‌الل٩»‏ او ذفت : انز کر هن ویر[ ۳ اریذان بر - «و اصیر علیه۱ 2و لون و اهحر هم هحر ]ٌ <میالا » او گفت:همی دا: م کهاز-خن‌خصمان دل‌تنگک همی‌شوی » لیکن ن بتسمیح مشغو دشو «و لقد تعلم انك بعیق صدرك بما و لون » فسح بحمد رز بك» ‏ ویك راه مالی بت و۵ 9 کت : این قسمت نه بر ای خدای تعالی است ؛ که‌بی‌عدل است ؛ خبر برسول آوردند - علیه‌السلم - ءروی وی 0 یدز 3 آنگاه گنت : من تعالی بر بر آدرم مو سی - علیهالسلم ‌ رحمت گناد , که وی‌را پیش بر نجا نیدند 3 وخدای عزوحل همی گوید «| گر شما را عقوبتی ر سدومکفاتی کنید هم چندان کنید ؛ و اگر صیر ی نیکو در « وان عافبتم فعا ثبوا :هثل ما عو ثبتم » وش صبر آم لهو خیر للصابر ین »» و اندر ا نحیل دیدم نبشته که عبسی - علیه |[ سلم گفت : قومی پیش‌آزهن آمدند » گفتنت دس ی به‌دستی برید وچشم بحشم ودندان‌,دان » وم ن آن‌باطل نمیکنم ولیکن وصبت میکنم شمارا که ر وه رما رله هنن 4 بلکها؟ یز الب زمرق زندازروی شماحانب چب فر اییش دار رد ۳ وستار ۳ ستاند ببراهن نز دوی دهد 4 ۳ نو بستم بك‌میل شما ر ۱ باخو شعن برد دز مبل بااو شو بد و زسو علیهالسلم گفت : «هر که شماراه‌حر وم کندشماویراعطا دهید؛ وا گر کسی باشدباشما زشتی کند شماباوی 9 ی کنید» و ۱ 1 چمین صبر ور ح4‌صد تا اشایت ۱۱ ) خوشرولی ۰ م و بت اما نوع سوم که اول و اخر ره تملق ندارد عصسست است » جون مر * ۱ فرزند وهالاك شدن مال و تماه‌شدن انداما جو ن‌چشم و لد ش وحمله بلا های یر هیچ‌صبر فاضلتر ازین صیرنیست . و ای عباس - رضی النهء:ه ۰ همی گوید که صیر آندر قر آن برسه وحه است : صبر اندرطاعت سصددرحه اندر و آب‌بیفز اید ۱ ودیگر صر ۳ نحه حر ام‌است ششصد درحه ات سیم صير بر معصمت وین سرصد در <4 ات رو بدا نکه صبر بر بلا دز ره صدیقا نست » و ازین بو د 4 رسول - علیها لسام گفت اندر دعا ؛ « بارخدایا ها را چندان یمین ارزانی دار که مصایب برما آسان شود . و رسول - علره‌السلم - همی گو بد : «خدای :عالی گفت : هر بنده‌را که بلا فرستادم وصیر کر دو گله نکردفرا خلق » اگرببرم برحمن‌خویش ببرم» .و داوه - علیهالسلم- گفت: بارخداباچیست‌حز ایآ نکه درم‌صیءن‌صبر کندانر ای‌تو +گفت :| نکه و بر اخلعتآمان‌در بو شم که‌هر ۳1 بازنستانم.و گفت:خدا بتعالی‌همی گو بد: ار کهو برأمصیستی‌فرستادم‌اندرتن ویو با اندره‌ال وی ویا اندر فرزند وی تسف ]۶ 0 شرم دارم که باوی حساب کنمو وبرابمیژان ودیوان فرستم. ورسول -علیه| لسلام_ گفت : * نتظارفرج «صبر عبادنست»و گفت :«هر کر امصیبتی‌رسد بگو انا له و انا اثیه راجعون_اللیم اجرنی من هصسدءی و اعقنی شیر ۱ فتباه وان ۱ دن‌دعا ازوی احابت کند»و گفت: «خجدای تعالی تن چبر ثبل دانی که حز ای کسی که بینایی چم و ی‌بازستدم چست؛ ‏ نکهدیدار خویش‌ویرا کرامت کنم» ویکی از بزر گان‌بر کاغذی‌نوشته بودی: « وآصبر لحکم‌ذانك ربك پاعیتتا "۰*۳ وهررنجی که بوی رسیدی‌این کاغذازجیب بر آوردی و برخواندی. وزن فنح موصلی بیفتاد وناخن وی بشکست ریخب رد , گفت دردت نمی کند وش شادی ثو اب مر از درد عافل بکرد رو رسول دنه السلم - گفت + « از پورگ داشتن خدای تعالی یکی یکی‌همی 1 بث. سالم بو <-د مه را دیدم <جر احت رسبدهاندر مصاف وافتاده گفتم اب‌خو اهی ؟ گفت‌بای‌من گر و بدشمن نز دیکتر 9 و بت اندر سیو کن که دو ره دارم اورنفت رسم بخورم . 2 بدان که بدا نکه #ِ_ ۳ بدل اندوهگن شود وتات صمر (۱( ماازان خدا وم و باو باز میگر دیم» خد| و ند | ار مصعیت مر [مز د نده و ءوضی نیکو آر از آن فنایت فررما. ‏ (۲) بعکم‌پرورد کارت شکیبا باش؛ تودر برابر چشم‌ما هستی. ۷ ی ۱ قوت نشود » بلکه بدان فقوت شود که بانك کند وحامه بدرد وشکات کند که رسول - علیها لسلم 4 ۳ بست چون فرزند وی ابر اهیم فرمان بافت» گفتند نه‌ازین‌نپی کردی گفت‌نه که | بن‌رحمتست و خدای‌بر 1 کِ کهر حیم‌بود ر نعفت کندو: گفته‌اند که صیر حمبل آن بو د که صاحب مصبت رااز گر ان باز نشناسند » پسش‌جامه‌در بدن وبرروی زدن و بانك کردن حرام‌است » بلکه احوال بگردانیدن واذاربسر فرو گرفتن ودستار رک نشاید » بلکه باید که بداند که بندة بیافرید ی‌تو » وباد ببرد بی‌تو » جنانکه رمیضا ام سلیم ژن ابو طلح.4 گفت : شوهر من‌از خانه غایب بودو بسری از من فرمان یافت » حامه بردی پوشیدم » چون باز 1 کات شمان چگونه ات ؛ گفتم هیچ شب ببتر از امشب نبوده‌است » س‌طعام بیاوردم وسبر بخورد »و خویشتن بباراستم بپترازانکه هرشبی , تاحاجت خویش از من برگرفت » پ سکفتم : جبزی‌عاریت ملان همسایه‌دادم‌چون‌باز خو استم سبارفر باد ۳ د , گفت آین‌عجیست» سخت‌ابله مردمانند ؟ پس گفتم : ۱ توهدیة خدای تعالی‌بود و بنزديك‌ماعاریت بو د | کنون‌خدای‌تعالی بازخو است و سرد : گفت : اذالله و اناالبه ر اجعون ‏ وبامداد بارسول علیه السلم زج حکابت بکرد که دوش جه رفت گت شب دوشین بر شما مبارك بود که بزراك شبی‌بوده است» آنگاه رسول گفت -علیهالسلم -: اندربهشت شدم رمیضا زن | بو طلحهر آدیدم . س ازین جمله بدانستی که بنده درهیچ حال‌از صبر بی هار قمت ۵ یله گر از همه شهوات خالاص باید وعزلت گیرد » اندرعز لت صدهز ارو سوسه واندیشه مختلف ازاندرون سینه وی‌سر بر کندکه آنو ی رااز < کر حق‌تعالی‌مشغو ل کذد و آن‌اندیشه اگر چه اندر میاحات بود » جون و وت‌ضایع کرد وعمر که سرمایه و یست بز بان آو رد خسرانی تمام حاصل شد ‏ و تدبیر آ نست که خویشتن را بافراد مشغول همی دارد و اگراندر نماز جنان باشد باید که حید کند و نر هد ال بکاری که دل‌وی قرار گیرد .و اندر خبرست که حق تعالی جوان فارغ دا دشمن دارد ؛ اذاین سبب گفت هر جوانی که فارغ سشیند فارغ نبوداز وسوسه‌شیطان وشیطان فرین وی‌بود ودل وی آشمانه وسواس بود » جزیذ کر حق‌تعالی آ نا دفع‌نتواند کردن باید که بپیشة مشغول شودیا بخدمتی یابکاری که‌ویرا فرو گیرد » و نشایدچنین کس رابخلوت نشستن »بلکه ه رکه از کاردل عاجز بودباید که تثرا مشغول می‌دارد . سر اک ر کن‌چبارم دا یه اد اه ما ها و و با و دا او او و و و دا دا وا و بای و واه اه اد وا و و و او و و ها ما 8 ار و وا و ود و مد و و و و و ی نا مدانکه ابواب صمر > ثیست ؛ وصبر کر دن‌ازهر یکی دشواری دیگر دارد علاج وی دیگر بود » هر چند که جمله علاج وی معجون علم وعمل است :و هرچه اندر ربم مپلکات گفته! یم همه دار وی صبر ست ؛ وا بنحا بر سبیل مثال یکی‌بگو بیم که ان د گاری باشد که 0 ها از آن بقباس بدا نند : بدانکه گفتبم که معنی‌صبر ثبات باعث دیر است اندر مقایله باعث شپو تن 9 | ین نوعی از حنك است مران دوباعث و چو ن‌ ۳ دو ۳3 را اندر جنات افکند و خو اهد که بکی عالب 1 » تدیس آن بودکه آنر | که‌همی بابد که غالب شود قوت و مدد همی‌دهد تانق اش همی‌دارد ومدد آزوی باز می‌گیر د.اکنون چو ی را شهوت مباشرت غالی‌شد با فرج نگاه نمی‌نواند داشت و صبر نمی‌تواند داشت ؛ و ار چه خواهد چشم از نظر و دل از اندیشه نگاه نمیتواند داشت وصبر نمیتواند کرد » تدبیر آن بود 4-4 اول باعث شروت را ضعیف گردانیم 9 آن سبه چیز بود . بگی آنکه دانیم که مدد وی از غذا وطعام خوش خیزد » پس مدد بازگریم وروزه فرماییم ؛ چنانکه شبانگاه نان تپی خورد و 1 شت و طعام مقوی البته نخورد »» دو 6 نکر آه اسیاب که‌هبیحان شهوات از آن‌خزد ببندیم * وهرحان از نظر بود رت و 4 «سر بانک وتو ات وا وچشم نگاه دارد و از زآه ند ژنان و کودکان برخیزد » سیم آ نکه ویر | تسگین کند نود 1 تابدان‌ار سهو آت‌حر ام بر هد »2 نکاح کند که شپوتر ۱ بدانس‌کین افتد ۸ سشثر ان بود که بی نکاح ازین شپوت نر هد ,و متل شس چون ستوز سر ۳ است 4 دیرا ریاضت ,دان دهیم که اول علف از وی باز گیريم تا رام شود و دیگر آنکه علف از وی دور داریم تا ند ) ودیگر آنکه قدری بوی بدهیم که سکون یابد؛این هرسه علاج شهو تست , وا ات 5 دن باعث شپوانست . اما قوی کردی باعث دین بدو چیز بود : یکی آنکه ویرا اندر فايدة ۱۳ 3 شوت طمع افکنی بدان اخبار که اندر ثواب‌کسی که ازین صبر کند آمده است چون اذین قوت‌گیرد تأمل کند ,دانکه فایده شهوتبك ساعت خواهد بود وفایدءصبر ازوی بادشاهی ابدخواهده بود » تا باعث دین قوت گیرد پرقدر قوت این ایمان ؛ ودیگر آنکه ویرا عادت کند س ۷ و و مس رد دا تیف نی اند اندكك تا دلیر شود » ونکت که خواهدکه ‏ ود ۳1۳07 قوت را می آزماید وکارهاه قوی بتدریج می‌کند تا پار باره فراتر همی شود چنانکه کسی که کشتی خواهد گرفت‌بامردی قوی ؛ بابد که از بیش با کسانی که ضعیفتر باشد کشتی همی گیرد و قوت همی آزماید که از آن قوت زیادت شود و برای این بود که وت کسانی کهکار نات کنتن امه وفع وعلاج صبر بدست اوردن اندرهمه کارها آیئست . بیدا کر ول ۵ خضیلت > ر و سحمرم شت آن ۱ بدآنگه‌شکر مقامی عزیز است و درحه 4 آن بلند است 0 بحقیقت آن نرسد؛ و برآی این گفت حق عزوحل : « وقلیل مو‌عبادی الشکور » ۳ و ابلیس طمن کرد آدمی را و گنت : « و لاتحدا کثرهم شا کر بی*بیشتر ایشان شاکر نباشند » و بدانکه آن صفات که نرامنجیات کفته‌ايم دوقسم است :يك قسم از مقدمات راه‌دین است و اندر نفس خویش مقصود نیست » چون توبه وصبر وخوف وزهدومحاسبت‌دفقر که این همه وسیلت است بکاری که ورای اینست ؛ و ۳ قسم مقاصد و نپابانست که اندر نفس خویش مقصود است نه از پر آن تا وسیلت کاری دیگر باشد » چون محبت وشوق ورضا وتوحبدوتو کل» وشکرازین جمله است , وهر ج4مقصود بود اندر آخرت بماند چنانکه گنت : « و آخر دعويهم ان الحمدلله ربالعالمین (» پس چنان وا<ب کر دی که با خر کتاب گفته آمدی ۱ لکن ۱ صبر بشکر تعلق‌دارد اینجاکفته امد و نشان بزر کی‌در حه وی آنست که حق تعالی ویرا باد کر د و گفت : « فا ذ کرو نی اذکر کم و اشکروالی ولاتکفرون ۰۳ ورسول - علیه‌السلم-گفت: « درحه آنکه طعام خورد « شا کر باشد همحون درحه آنست که روزه دارد و صابر باشد 6 و گفت زر قیامت‌ندا کنند که« لیقما لحامدون» 5 1 هیچ کس بر نخیز د مک آنکه حق را عزوجل شکربکرده باشد اندرهمه احوال » . وچون‌ایر_ آیت فرود امد اندرنهادن گنج دنبی از آن که ِ» و الذین بکنزونالذهو افضه». عمر رضی‌النه عنه -گفت : یا رسولاله پس چه جمم کنیم از مال «گفت زبانی داکر و دلی )۱( اند کی از بند گان من‌شکر کز ار ند . (۲)و آ خر ین‌دعای ایشان‌شکر پرورد کار دو جپان است . (۳)مر ایا[ ورید تاشمارا یاد کنم ؛ومر اسپاسکز ادیدو کفر آن‌نکنید (:) شکر کز اد ان بر پای‌خیز ند. هت ر‌ کن‌چبارم اه ادا هو هم هه و 8 0 وان هم و و و او و وا او و و اه و اد هه و و و تاه واه و وا و او وا واه و ار نصا ها ها و وا و و ما او و و و و ها ها او و ها ها ۵ 8 وا و هه او ۵ و و وا او وا و و وا و و ها و و و و ها و او و جک شاک 9 هو ند ِ یعنی که اندر دنا بدین سه چبر قناعت کن ۱ که دنی هو منه باور بباشد اندر فراغت کهبدان دکرودش؟ بات و ان مسعود- رضی النهعنه -همی- گوید که شکر يك نیمه ایم‌انست . عطا همی 5 وید: اندر نزديك عایشه شدم - رضی‌اله عپبا ۳ و گنتم از عجایب احوال رسول 2 علیه السلم ۷" چبری حکایت کن 4 ۱ گفت : جه بود از احوال وی که ره ع۶عجب بود یشب ت‌ من‌درح‌امه خواب‌در مد جنانکه تن وی برهنه بتن من رسید : رکفت : با عا بشه بگذار ۳1 بروم و خدای جویش را عبادت کنم گفتم : هن ادن ۳9 سو نزدیکتر ب‌اشم ‌ ل؟ ی -رر 3 برخاست واز مشك اب برون کرد و وضو ساخت و ی اندك تال کرد در نمازاستاد ونماز ی کرد و ی گر و تا ا نگاه که ۳ بیامد تاشماز بامدآدرود کنتم + خدای 1۳ ی مر زیده ات چر | میگر 1 کت : سس نه بنده‌ای‌شا کر باشم چر از ۳ یم که ات ات در م ن فر ود مده | مت «آن و ی حاق السمو آت و الارض- و اختلاف الیل ۳۳ لابات لاولی الالماب) لدبی دد کر رود الله‌قیاهاً و عو دا الا به ۳ بعنی که ِ اولو الا لباب مه و ندسثه وبربای بذ گرحق تعالی مشغول باشند و در عیجا ملکو ت | سمان نظار ‌ هتکنتذو ۳ 1 نکه ۱ ان در 4 بافتند کر بدا از شادی و از بیم چنانکه روا نت دشن کهیکی از بیغاهیر ان نت( خرد بگذشت که آتنیار از وی همی آمد ۱ خحدای تعالی نا بسخر آورد و گفت تااين یت فرود آمده است : « وقو دها الناس والححاره ‏ که مردم و سنك وعلف دوزخ خواهند بود»؛» من همچنین همی‌گریم گفت: بارخدایا ویرا آزین‌خوف ایمن گردان, آن احابت کر دند 4 وقتی دییگر بگذشت»همجنان آب می آمد 4 کفت | کنون‌باری چرامی گریی؟ گفت : آن گریستن‌خوف بوداین گریستن 3 واین‌نلی است دل ۱ دمی‌را که‌از سحت ار ست باید که‌می گرید گاه‌ازاندوهو گاه ارشادی» تاثر مشود ۲ ۱ سحقدعت شگر ۱ بدآنکه کنتها یم که همه‌قامات‌دین ناتغان ۱ یف علموحال وعمل .علماصلست واز وی حال خیزد واز حال عمل خیزد. وهمچنین علم شکر #ناخت نعمت است از خداو ند » وحالت شادی؛ داست بدان‌ عمت ؛ وعمل بکار داشتن 5 آ نحه مر ادخداو ندست »و انعمل هم پدل تعلق دارد وهم بژ بان وهم این ؛ وا حمله 1 ۱ 5 تک س۳- معلوم‌نشود حقیقیت شکر معاوم‌نشود : وهیچ کس را باوی اندران شر کت نیست وتا کسی رااندر میانه اسباب‌می‌بینی‌دهی نکر واز دی چیزی می‌بینی این معرفت واین شکر تمام نبود : که چون ملکی تورا خاعتی دهد وچنان دانی که آن بعنایتوزیر بوده‌است » شکرتو ملك‌را صافی نباشده بلکه بعصی ورن را بو د وشادی نو همه ملك‌ر | نیو ۵ ) اما اگر جد دانیکه خلعتو توقیم )۱( ۳ رسید 1 و توقیم بقلم و کاعن دو ۵ » این نقصان نرارد که دانیکه قلم و کاغف هسخر بود و باایشان چیزی نبود» بلکه اگر دانی که خزانه‌دار بو رسانید هم ربان ندارد ؛ که دانی که بدست خر انه‌دار جیزی نباشد ؛ وی مسخر باشد چون فسر مو دند خلاف نتواند کرد اگر نفر ماید نتم اند د اد - وی‌نیز چون فامتت " وهمچنین ۳-1 نعمت روی دمین او باران بینی وباران از هیغ بیشی » و نجات کشتی از باد ر است بینی » »۳ از او درس نباید 1 اماچون وشمامه ی که‌باران دمیع و راد و افتاب وماهو کوا کب و هر < ۵2 هست همه در مضه ودر ت‌ خداو ند جنان هسحر ند که ۳ م در سرت کاب _ که لا هیچ - ی نباشد این در گر نقصان نباورد ؛ ؛ وا گر نعمتی بتورسد که آدمی آن دمو دهد و 1 " از و و« 0 حپل بودر ححاب بوداز مقام شکر » * باید که بدانی که وی ازان بتو داد که خدایتعالی ذیر ۱ مو کلی فرستاد تا بالز ام ویرا: بران دارد » که هر چندخواست که با 1 ن مو کل خلاف کند نتوانست » واگرتوا نستی‌يک حبه بتو ندادی و أن مو کل داعية است که دردل وی افکند وفر | پیش وی‌داشت که خبرتو در دین و دنیادر آ نست که این بوی دهی :تاوی بطمم انکه بفرض خویش رسد درین جبان با دران حپان , آن بتو داد » و حقیقت وی نه خویشتن داد , که ان وسیلت ساخت به غرص خویشتن؛ اما حقتعالی‌بتوداد که دیرا چنین‌مو کلی فرستاد » وحق راهیچغرضی نیست درعوض آن پس‌چون بحقیقت بشناسی که همه ادمیان هم‌چون خازنها اند وخازن همچون قلم‌است ؛ و بدست همه هیچ‌چیز نیست مگر انکه ایشانرا بالزام‌می فر مایند 9۹ شگر توانی کرد بر دن مت حی ر| تعالی 4 بلکه این‌معرفت خود عین قو ات جنانکه موسی - علیها لسلام _ درمناحات گفت : بارخدایا ۸۵7 رابدست (۱) فرمان -حکم. ۱۷۷ متا از داد دا ۹ب ۰ب سصسص-صسسصسصصسسصسصصصصص«ص«سص«سصسصسصسصسصسپسسصسصسصسسصدسدسصدسددسسس( ۳ قدر ت‌خود ببافر ,دی وباو ی‌چنین وچنین کر دی شدر نو جک نه کر د‌ ؛گفت که بدانست که[ ن‌از جپت‌منست ؛ دانستن‌وی شکره من بود . و بدانکه ابواب‌معارف ایمان‌بسیار است:آو لتقدیس است که بدانی که‌خداو ند عالم ازصفات همه آفر بدگان زار هرچه دروهم وخیال 3 بالك ومنزه‌است » وعبارت ازوی سیعان الله است ؛ دوم آنکه بدانی‌که بااین پاکی یگانه است و باوی هیچ شريك نیست . وعبارت ازوی لاله الاالله است ؛ و سیم آنکه بدانی که هرچه هست همه از ادست و نعمت وی است ‏ و عبارت ازین حالت الحعمدلله باشد واين 2 رأی ات هر دو است و آن هر دو معرفت در حت وی در آید ؛ و بر ای این گفت رسول - صاوات‌اله‌علیه - : «سیحان الله ده حسنت است ‏ لاله الالله بیست <سنت و الحعمد له سی‌حسنت؟ » این‌حسنات‌نهحر کات زبانست‌بدین کلمات » بلکه‌ان معرفتپاست که این کاماتعبار ت از آ نست . آینست‌هعنی علم‌شکر اما حال‌شکر آن فرح است‌که اندر دل پدید آید ازین معرفت : که هر که از ۳ نعمتی بیند بوی شاد شود ؛ ولکن این شادی از سه وحه تواند بود : 45 اگر علکی بسفری خواهد شد ؛ چاگری از آن خویش را اسبی دهد اگر این چاکر شاد شود بسیپ سب که وی را ۳ حاجت بود بیافت - این شادی نه ِِِ ملك بود : اگر این اسب‌در صحرای‌افتی خود همحنین شاد شدی ؛ دبگر آنکه شاد بدان شود که بدین عنابت ملك درح خود بشناسد و دیرا امید نعمتهای دیگرافتد » این‌شادیست‌بمنعم لکن‌نه ازبرای منعم ؛بلکه برای‌امیدو انعام وی» این‌جمله شکرست ولکن نافص است» درجاسیم | نکه شاد بدان بود که‌اين اسب بر تواند نشست تابخدمت مك رود و دیرا می‌بیند »که از وی‌خود جز وی چیزی دیگر نمی خواهد این شادی بملك باشد واين تمامءشکر بود . همحنین کسی که خدای تعالی ویرا نعمتی دهده بدان نعمت شاد شود نه بمنعم » این زد شر بود و اگر بمنعم شاد شود و لکن بر انکه دلیل رضا و عنایت گردد » این شکر بود ولکن ناقص بود ؛ و اگرازان بود نا این نعمت سبب فراغت دین شود تا بعبادت و عأم‌پر دازد وطلب قرب کند بحضرت دیاین کمال شکر بود ِ و نشان‌این آن بود که‌هردنرا که‌ویراازویه2خول کندبدان اندوهگین شود و آن نعمت نشناسد » بلکه نارسیدن آن نعمت شناسد و بران شکر کند » مس -/۸- هه و هس و وج و واه هس و و و و سا و سر و ی خر ۵ هم ما هه ها سا ۵ وج سا سا ما هه و اس ۵ 5 سا و وه هخا ها ار و مرس و و و ها سا اه اه را ها و سس ۵ ار 8 ۳ هه و و او ها و و و و 8 ۵8 و و و و ها و ها وش و هه ۵ واه و و توص سس سر سس و سس ما مر سل اج چبز که باار وی ناشد در راه دین بدان ۳ شود . وبرای این گفت شبلی - علیه الرحمه که : + شکرآن بود که نعمت را نبید ی » هذعم راید ینی ؛ وهر که را (ذت جزدر‌حسوسات نبود چون شپوت‌شکم دچشم دفرج » از وی این شکرممکن نشود؛ پس کمترازان نبود که اندر درحه دوم بود که اول درحه آن حمله تقو لت ۲ واما عمل شکر بدل بود و بز بان وش : اما بدل آن بود که همه خلق را خر خواهد و در نعمت برهیچ کس حسد نکند ؛ و اما بز بان | نکه شیدرفی. کر وا لحمدله ق و بد و درهمه احوال وشادی بمنعم اظپاره-ی 9 . و رسول - صلو ان‌اله عله - ۰ را گفت چگو نه‌ای ؟ گفت بخبر ,گفت تجگ نه » گفت بخبر و الحمدلنه گفت این می‌جستم . وغرض سلف که نکر را گفتندی چگو نه‌ای این بودی تاجواب بشکر بودی وهم گوینده وهم پرستنده درئواب شريك بودندی . وهر که شکایت کند بزه کار باشد ‏ اگرچه در بلابود » وچه زشت‌تراز | نکه از خداو ند هه عالم گله کند بمدبری که بدست وی هیچ‌چیز بو د !بلکه بیالا کر بابد کر د که باشد که آن سیب سعادت‌وی بود؛ وا گر نتواند باری صبر کند . واما عمل بتن آ نست که همه اعضا نعمتست ازحیت وی اندران بکارداری که بر ای آن آفر بده‌است ؛ وهمه را بر ای | خر ت‌آفر بده است؛ و محبوب وی از تو آست که بدان‌مشغو ل باشی » جولن‌نعمت ری درمحبوب ی صر ف‌ کردی شکر گزاردی ۰ باز انکه او را دران هیچ حظ و نصیب ثبست : که وی اذین منزه است » لکن مثل این‌چنانست که پادشاهی رادرح غلامی عنایتی باشد و آن‌غلام از وی دور بود » ویرا اسب‌فرستد و زاد راه فرستدتابنزديك وی آ بد ق بت از دی بحضرت وی محتشم شودو درحه بلند یابد» ویادشاه را دوری ونزدیکی درحق‌خویش هردو یکی بود .که درمملکت وی ار وی جیزی نیفز اید و نکاهد » لکن از بر ای غلام خواهد تا ویرا نيك افتد که چون مك کریم بودنيك افتاد. «مه‌خلن‌را خواهان بود برای ابشان نه برای خویش ؛ پس ۱ آن علام بر است نشیند و روی بحضرت ملك آورد و زاد در راه بکاربرد شکر نعمت امستت :9 زاد گز ارده بود » وا گربر نشیندویشت بر حضرت مك کند تا دورتر افتد کفر ان عمت او رده باشد » و اگر معطل بگذار د‌ و ن4 نردیکتر شود و ده دور تر هم گنران بود اگرچه ب-دان درحه نبود . همحنین چون بنده نععت خدای تعءالی درطاءت وی بکار دارد تابدان درحه‌قر بت‌باید ۳۳ دکنجاده آپبپآپ۳۳ بحصرت ات شا کر بود وا گر درمعصیت خرج کند تا دورثر شود کفر آن بود؛ و اگر معطل بگذار دیا ندرتنعم مباح کند هم کفر ان بو دا گرچه بدان‌درحه نبود. وچون معلوم شد که شد هر نعمتی بدان باشد که درمحبوب حق تعالی صرف کند » این نتواند الا کسی که همحبوب‌حق تعالی ازمکر وه بازشناسد و لین علمی دقبق است و باريك نا حکمت آفر پنش درهرچیزی نشناسد این معنی معلوم نشود » وما بمثالی چند مختصر درین کتاب اشارت کنیم 4 ۳ زیادتی خواهد از کتاب احیاء طلب کند ,که این کتاب پیش ازین احتمال نکند . بیدا کردن آنکه کفران هر (عمتی آن باشد که وبرا از راه حعکمت و ق؛ بگر دورد و دور آن و سوه 45 و «ر ۱ ار اي آن آفربده‌اند صرف نکن: بدا نکصر ف‌ ۳ دن نهمت‌خدای‌تعالی درمحبوب خدای شکر ست ر در مکر و کفران است » و محبوب از مکروه بتفصیل تماع جز بشرط نتوان دانست » پس شرط آنست که نعمت درطاءت‌صرف کند چنانکه‌فر هانست . اما اهل بصیرت‌را راهیست که دران حکمت کار ها بنظر و استدلال وبر سیل‌الپام بشناسد» جه ممکنست که (۶) کسی بشناسد 45 حکمت در آفر بش هیغ بارانست‌ودر آفر ینش باران نبانست ودر آفر نش نبات غذاء جانورانست » وحکمت در آفر ۳ آفتاب بدید آ مدن شب و روزاست تأشب سکون را بود و روز معیشت را ؛ این و امثال این ر وشن است که‌همه کسی بشناسدهاما در آفتاب تاو کم ارت بردن این که هرکسی انیت موی اسان همست که هدر کی نخان که حکمت آفر ینش آن چیست ‏ چنانکه هر ۳ بدا ند از اعضاء خویش که دست برای گرفتن است ویای برای دفتن وچشم برای دیدن . و باشد که نداند که چگر 2 سبرز بر ای چیست و نداند که چشم‌از ده طبنه ‏ فریده| ند ۰ بس این حکمتبا بعضی بار یکتر » همانگو نه که درمقدمه‌یاد "ور شدیم نسخه‌ای که‌اين کتاب‌را از روی آن بچاپ میرسد نسخه کامل نیست و تااینجا بپایان میرسد . خوشختانه شنیده شد در کتابغانةژ استادی چناب آقای اصغر <کمت تس 4 بسیار گر انبهالی ازین کتاب هو جود امعت 4 بس زمر | جعه خواهوش مصحح را با کمال کشاده رولی ول فر موده نسخه مز بور را باختیارش گذاشته : ۳ در این لازم هرد | زد نپایت تشکروامتنان خودر! خدمت جناب معظم‌له تقدیم دارد . - ۸۰ بود که جز خواصض| نا ندانند » و شرح این دراد بود » واما این مقدار لابدست که بیاید دانستن که آ دی رابر ای آخر تآفر بده‌اند نه برای دنیا دهر چه‌آ دی را ازآن نصیب است در دنیا بر ای آن آفر بده‌اند تازادو ی باشد با خر ت ؛ و گمان تباید برد که همه چیزی برای وی آفر بده‌اند ۷ چون درچیزی خودرا فارده فمیند گوید این چ, | آفر بده‌آزد ؟ 7 ید بمثل 5 مورچه و مس را چر اآفر بده‌اند ؟ باید که مورچه نیز تفت ی که با شرآ هر بده‌اند تا پر راه بای بروی می نپی وی کشی ۱ و تعجب توهم چون تعجب وی است ؛ بلکه از کمال حود البیت لازمست که هرچه ممکنست که در وجودا ید برنیکوترین دجبی در وجود اید آزهمه احناس وانواع‌ازحیوا ناتو نبانات از معادنوغبر آن و آنگاه‌هر یکی را درخور ضرورت وی ودرحات وی‌اززشت واراشتم. وی در ودجو دأید ۱ که | نجا هن وبخغل نیست ‏ وهرچه در وجود نیایداز کمال وزینت ازان بود که محل قابل آن نبود» که بضد آن صفت مشفول بود » و باشد که آن‌شد همه ق تودیر ای کازی دی که آتش را ممکن‌نیست که‌سردی ولطافت 1 قبول کند .که گر ۶ سردی‌نیذیر د که ضد وی است ‏ و رن نبزمقصود است‌ازوی اراات ون دن قصانی بود. و رحفیقت آن‌ز طوبت 45 ۳ از و ی آفر بد ژد مگس‌ازان رطو بت کامل‌ترست » و آن رطو بت قابل | ین کمال بو د از وق باز نداشتند که آن هنم بخل باشد » وازان کاملترست که در وی حیات وقدرت وحس وحر کت واشکال اعضاء غریبست که دران رطوبت نیست » دازان آدمی از وی نیافریدند که بارگاه آفرینش آدمی نداشت و قابل آن نبود که در دی صفاتی بو دکه ضد آن صفات بود که شرط آفرینش آدهی است ؛ اما هرچه بدان ۳ را حاحت بود از وی باز نداشت ‏ از بر وبال و دست وبای وچشم ودهان وسروشکم وجایی که غذا درشود وحایی که ۵۶ در وی قرار گیرد تا هصم افتد وجایی که باژ بیر ون بد » وهرچه تن ویر شاشستارعی اطیفی وسیکی از وی باز نداشت » وچون ویرا بدیدارحاحت بود سروی خرد بود که چشمی که 21 دار د احتمال‌نکند » ویرا دو نگینه آفر «دابی بل چو نا نان ریا در وی بنماید وببیند» چون پلك‌برا ی‌آن بود تا گردی که‌برچشم نشیند آزوی‌می‌سترد وجون اه 0 باشد ) وویر | باك نبود بدل‌آن دو دست‌ریادت بیافربدندوو بر | رات ۲[ تا هرساعت بدان دودست آن‌دو نگینه راباكمی کند و انگاه دو دست درهم می مالد تا گرد از دست وی شود ؟ ومقصود از گفتن ات ۳ بدانی که رحمن ولطف و ارت الپی عام است و بادمی مخصو اتتیست 2 25 هر کر می و سار خکی را آنعه هن باست همه بکمال بداده‌اند » تا بریشه‌ای همان صورت بکر ده‌اند که برییلی» وابن نه برای آدمی آوونه اند که ویرا برای خود 1 اند چنانکه ترا برای تو آفر بده‌اند که نه پیش از آفر پنش وسیلتی وقرابتی داشتی که بدان مستحق آفر شش بو دی که دیگر ان نداشتند ‏ و لکن بهر البیت خو دآن وفت محبط بو د که در وی‌همه چیزی بود » دیکی ازچیزها تویی دیکی مورچه‌است ویکی مس دیکی پیل‌دیکی مرغ وهمچنین ؛ و اگرچه ازین جماه آ نچه ناقس است فداءکامل کرده‌اند ؛ و آ دمی کامل تر ین اس لاجر م چیزها فداء وی‌استامادرزیر زمین و قعر دربا تسار ی‌چیز هاست که آدمی را در وی هیچ نصیب ثبست ؛ وباوی همان لطف کر ده‌اند در 9 پیش‌ظاهر وباطن وی ؛ و باشد که چندان نش و نگار برظاهرو ی کر ده‌باشند که آ دمیان از ان‌عاحز آیند , وا کنون این بدزیاهاه علوم‌تعلق‌دارد که‌عامااز انعاجز باشندو شرح ایور از بود. وم‌مقصو دانست که بابد که خوبشتن ر اگز بده حضرت الپیت‌نام نکنی تاهمه بر خویشتن زاست دس هر جچه ترا دران فایده نباشد گویی چرا آفریدند ودروی خود حکمت نیست ‏ و چون بدانستی که مورچه را برای تونیافربدند بدانکه آفتاب وماه وستار گان و یات و ملانکه و این همه برای تونمست | ۳3 چه نرا در بعضی آزیشان نصیبی هست ‏ چنانکه هس را برای نو نیافریدند » اگر چه ترا ازوی نصیب است :ا هر چه ناخوش و گنده‌است وعفن گشته میخورد تابویپاء ناخوش وعفونت کمتر میشود وقصاب رابرای كت« تباقر بدند » اگرچه مکس رادروی نصب است . و گمان‌تو بر آنکه آفتاب‌هر روزی برای توهی بر 1 هم<و ن گمان رت که بندار د که قصاب هرروز برای وی‌بردکان میشو د تاوی ازان خونو نجاستپا سر بخورد » وقصاب‌روی به کاری دیگر دارد که ۲ ۳ بادنیاورد » اکرچه قصاب حیات وغذ!ء ۳۹ اسیری 4 آفتاب نز درطو اف و بر دش خویش‌روی بحضرت البیت دارد که از توخود بادنیاورد» ۱ ۳1 چه ارفطلات نوروی چشم توبیناشو د وازفضلات حرارت‌وی‌مز اج زمین‌معتدل‌شود تانبات که عذاءنست بروید بس‌ها راخکمت آفر شش چرزی ۵5 بتو تعلق ندارد دره‌عنی -1۸۲- منجیات ۵ ۵ ۵ ۵ ۵ ۵ ۵ ۵ ت0۳ تا ها بت ۱6 ی وسترم ن شکر بکاری‌نیاید » و ۳1 نحه بتو ۳۹ ۳۷ دلیز ۳ نت همه نز وان بگفت : ۱ مثالی چند ب به گویبم : یکی‌آنکه‌ترا چشم آفریدند برای‌دو کان یکی نکه تاراه فراحاجت‌خویش دانی‌درین جهان » ودیگرتا در عجایب صنم‌حق تعالی‌نظاره‌کنی وبدان عظمت وی بشناسی» چون‌در نامحرمی نگرعهکفر آن نء‌مت‌چشم کردی بلکه نعمت چشم‌بی آفتاب «مام‌نیست که بی‌وی فرانبیند » و آفتاب ی آسمان‌وز مین ممکن نیست که شب‌وروز از آسمان‌وزمین ؛ تقیق | بد » وتوبدین مك‌نظر درنعمت چشمو | آفتاب بلکه درن همت آسمان وزمین کفران 1 وردی» وازیشست که درخیرست که : هر که‌معصیت کند قاتا ق وی‌لعنت کند »وتر آدست بر ای آن‌داده| ندتاعار خویشتن بدانر است 9 :طعام‌خوری وخویشتن بشوبی دمثل‌این ؛ چون‌تو بدان معصیت کنی کفران نعمت کردی ‏ بلکه‌مثلا ۱ ۳1 بدست راست استتنیها 3 بدست‌چپ محصف فراستائی کفر ان آوری که‌ازمحبوب حق‌تعالی بردن شدی ‏ که محبوبد ی عدلست » وعدل آ نست که شربف را بود وحقار <تبررابود ؛ واز دودست نو بکی‌قو یاثر آفر بد » درغالب آن شریفتررست ‏ و کارهاءتو دو قسمتست » بعضی <قبر و بعضی‌شرف ) بابد که آ نده شر بهست بر است کنی و آنحه حقیرست بحب ‏ تاعدل بای آو رده‌باشی » | 1 نه بپمدو ار حکمت وعدل ازمیان بر گرفته باشی . واگر آب‌دهان ازسوی قبله‌اندازی نعمت‌جهان راو نعمت قبله زا کفران آور دی » 5هحپات‌همه برابر بود وحق‌تعالی برای‌صلاح :و یکیر اشر یف کرد تادرعبادت روی‌بو ی آر ی‌تاسب تبات‌وسکو ن توبود » وخانه‌ای که درین جبت بنهاد بغوداضافت کرد ؛وتراکارهاء حقیرست چون‌قضاءحاجتو آب‌دهان انداختن » و کارهاه شریف‌چون طبارت و نماز . جون هب۵ برابر داری ایدم وار زندگانی کرده باشی ِ و حق نعمت عقل که عدلوحکمت‌دروی‌بیدا آ ید وحن نعمت قبله باطل کر ده باشی ؛ و اگر بمثل از درختی‌شاخی بشکنی‌بی حاجتی‌باشکوفه‌ای بستانی » نعمت دست راونعمت درخت را باطل کر دی که آ شاخ ر بیأفر بدندو دروی عر وق‌ساختند تاغذاء خویش می‌کشد ودر وی‌قوت غذاخوردن وقوتپاء دیگر که‌آفر بدند بر ای کاریست که چو ن‌بکمالرسدیدان کاربکمال رسد ؛ چون‌آن بروی قطع کنیکفرات بوده مگر که بدان حاجت بود ترا در کمالکار خویش آ نگاه کمال وی فدای‌کمال تو باشدکه عدل آن بودکه ناقصس فداء کامل بود _واگر ازماك‌دیگری بشکنی کفرات بود اگرچه‌تراحاجت بود : که -۸- ر کن‌چپار) حاحت مالك‌از حاحت توفر اترست واولیتر » هرچند که بنده‌را ملك بحقیقت یست » لیگ ندنیا چون‌خوانیست نپاده و نعمت‌دنبا چون طعاپابروی وبند گان خدای‌تعالی مهمانان بر آن‌خوان , که هیجکس ملك ندارد » ولکن چون‌هر لقمه‌ای بهمه‌وفانکنده هرچه برك مپمان بدست فراگر فت بادر دهان‌نیاد وروی رانغاید که ازوی‌ستانده ملك‌بند گان بیش ازین سست ؛ و چنانکه مپمانر ۱ نباشد که طعاممی بر کر د‌ وجایی‌هینید که‌دست کس بفان تسده هیحکس رانیست که ازدنیابیش از حاحت‌خویش نگاهدارد ودر خزانه نهدو بمحتاجان ندهد : لکن‌این درفتوی ظاهر نیاید »که حاجته-ر کسی معلوم نباشد » وا گراین‌راه کشاده کنيم هر کسی کالاء دیگری هیستاند ومی گوید وی‌را حاحت ثیست ‏ پسبحکم صرور ت‌این بگذاشته‌ایمو لکن بر خلاف‌حکمت افتزتت : واپی ازجمع مال‌بدین آمده است » خاصه‌در جمع‌طمام که قوام خلقست : که‌هر که جمع کند تا گران بفروشد درلءنت خدای تعالی باشده بلکه هر که دروی بازر گانی کند که‌طعام بطعام بفر وشد برسبیل ربادر لعنت خدای‌بود ؛که آن‌قوام خاق‌است» چون‌ازانتجارت سازددر بندافدد ورودبمعتاجان بر سد ‏ وا نْ نبز درزر سیم حر امست ؛ بر ایآ نکه ۱ خدای‌تءالی زر سیم بر ای‌دو حکمت آفر بده‌است : یکی‌قیمت کلا بو ی‌بدید أ بد؛ که بت نداند که‌اسیی چند غلاع ارزدوغلامی چندحامه ارزد ؛ این سکدیگر ببایدفروخت پس‌بجیزی حاحت بود که همه‌بقیای وی بدانند ؛ وژر رسیم برای آن سافر ید تا جون حاکمی باشد که مقدار هر <مز ی بيداميکند هر که و یر ۱ در گنج نهد چنان بو دصته حاکم مسلمانانرا درحبس کند » و ه رکه ازان کوزه و آفتابه کند چنان‌بود که حاکم مسلمانانرا حمالی وجولاهکی فرمایده که آفتابه‌برای آنست‌نا آب نگاهدارد ؛ لین خودار سفال ومس‌بتوان کرد 4 دتگن حدمت آنکه دو گوهر عز یز اند که بارشان‌همه کس درایشان‌رغبن کند: کههر که‌زرداردچیزی‌دارد و باشد که کسی حامه دارد و بطعام حاحتمندست و آنکی که‌طعام‌دار د رجامه‌حاجتم‌ندست» پس خدای تعالی‌زر وسیم بیافر بدو عزیز کرد تامعاملتهابدان‌روان باشد تابایشانکه‌هیچحاجت نیست‌هرچه بدان‌حاجتست بدست آو رند.جو ن‌زر بز رووسیمبسیم‌فر و خن ۳ زد| سپر دور بیکدیگر هشْغو ل‌شو ند ودر بندیکدیگر بمانندوسیاتد ت کارهانباشند؛بس گمان‌میر که درشرع چیز ی استکه از حکمتو عدل‌پبرو نست بلکه هر چه‌هست‌چنان‌مباید که‌هست.لکن بعضی‌ازان حکتها -1۸6- باريك بود کهحز پیغامبر ان‌ندانندو بعضی‌حز علما بزر ۳ ندانند»وهر عالم که کار هار ابتقلید و بصورت‌فرا گرفتن بودناقص بودوبعوام نزديك‌بود .وچون‌این حکمتهابشناخت اینکه فقپا | نرا مکروه‌شناسند ایشان‌حرام شناسند : تایکی ازبزرگان بسموپای چب اول‌در کفش کر د کفارت 1 اچندین خر وار گندم‌بداد ۱ و آنکها عای‌شاخی در خت بشکند "تا آب دهان‌ازسوی‌قبلهاندازدیابدستچپ مصحف بستاندبروی‌چندان اعتراض‌نکيي) که آن نقصان عامی‌است وعامی ببهايم نزدیکست وطاقت‌اینکارها ندارد,چه احوال‌وی خودچنان دورباشد ازحکمت که چنین دقایق‌دروی‌هیج‌چیز ننماید‌چها ۳3 ۳ آزاد روش روز زر قت بانك نماز » باویعتاب‌نکنند که درینو قت بیع مکر وهست» که جنایت آزاد فروختن اين کر اهیت رافرو پوشد وا گر کسی درمحراب مسجد قضا حاحت کند بشت‌باقبله » اینعتاب را که بت باقبله قضاحاجت کر دی حای نماند» 4-5 حذایت وی‌خود چنان‌زشتست کها ین‌دقیقه دران‌پبدانباید و آسان 9 فتن کارعو ام اژین است؛ فتوی ظاهر برایءوام است » اماسالك‌راه آخرت‌باید که بفتوی‌ظاهر ننگرددو این همه دقایق‌نگاه‌دار د تابمالاه نکه نزديك‌شو ددرعدل‌وحکمت ‏ وا گر نه همحون‌عامی بمپمیه نز ديلك بوددر گذا شتگی . ۱ بیدا کر دن حقرفت تعمت ک4 کد آهست ] بدانکه هرچه خدای‌تعالی آفر بده‌است دز حق‌آدمی چپار قسم هه یکی آاست که هم اندر بن حپان‌سو دمندست و هم‌در آنجپان » جو نعلمو خلق ۱ »درین حپان‌نعمت بحقبقت اشست ؛ دو ۶ نکه درهر دو حپانزبانکارست جو ن‌نادانیو خو ی بدیو بلابحیقت اینست سیم آ نکه‌در ین‌جهان باراحت است ودرا نجهان‌بار نج چون بسیاری نعمت‌د نیاو تمتع بدان» واین نعمت‌است نزديكابلهانو بلاست نز ترديك عاز فان »ومثل‌این تجون ور سئه‌است که | ۳ ن‌یابد کهزه ردروی‌بود: 5 رابله‌بودو نداندکه درویز هرست ثعمت‌شمارد وا 1 عاوّل‌بود بلاشمرد» چرار ۱ آنکه‌در بن حجپان‌بار نج‌بو د ودرآن‌حپان‌با راحت.جون رباضتومخالفت شپوت» وین نعمت شنت نزديك عارفان» چون‌دارو. تلخ نزديك بیمارعاقل واین‌بلاست نزديكابلهان " 1۸9 دگنچاد؟ ‏ -فصل. [ روا بود که جیوری در عق کسی نعمت بود ] یدق + ما یه ِ- تفا 5 : : پچ ایک ی یت نب بر مه لت ۵ 7و ۵ هه و ور چم يا اب بت ی هنت هب هو با وت چم بت ۵ ودر حق دیگری بلا بدانکه اسیاب‌دنیا بیشتر ۱ هیخته بو د که دروی هم‌شر بوددهم خر 2 لکن‌هر چه‌منفعت بوی‌بیشتر آزضرر بود ان نعمتست ‏ واین بمردمان بگردد : که‌مال بقدر کفابت منفعت وی‌بیشتر ازضرر وزیادت از کفایت‌ضرر آن بیشتردرحق بیشترمردمان »و کش باشد که اند نیز ویر ازیان‌دارد که سبب آن بود که حرص زیادت‌بروی غالب‌شود -و اگرهیچ نخواستی - و کس بودکه کامل بودر بسیارو بر | زیان ندارد که بوقت حاحت تواندداد . بس بدا نیکه روابود که چیزی درحق کسی نعمت بود وهمان در<ق‌دیگری -فصل. ۲ سور تمامثر ان علم است و هر زم‌اهثر دن جهل ( بدآنگه‌هرچه خلق | نرا خبر داند از سه حال بیردن نبود : با خوش است دز بلا بود . حال » با سودمندست درهستقیل » یا توت در نفس‌خویسش ؛ و هرچه | نرا شردانند با ناخوش است در وت یا زیان کارست در مستقبل » یا زشتست درنفس خویش»پس خیر تمامترین آ نس ت که این همه در دی جمع است ‏ که هم حجوشست رز هم نیکوو هم و و این نیست مگرعلم وحکمت ؛ وشرتمامترین حهلست که هم ناخوش است وهم زشت رهم زیانکار . و بدانکه هیچ چیز از علم خوشتر نست لکن نزديك ۱ دسر که دل وی بیماز نمود 1 وبدانکه حپل درد کند درحال و ناخوش بود » که هر که چیزی نداند وخز اهد که ذاند درد جاهلی‌خویش می‌یابد » وجهل زشتست ولکن‌این زشثی در وی ظاهر یست اما در درون داست که صورت دل را کوژ گرداند . واین از زشتی ظاهر زشت ثرست ‏ و چیز بود که نافع بود و لکن ناخوش بود چون بربدن انگشت از یم آنکه دست‌تباه شود » وچیز بود که از دحپی‌سود دارد و آزوجهی‌زیان چون کسی که مال بدربا اندازد وچون کشتی غرق خواهد شد ناخویشتن‌سلامت‌ابد . ۱ ۸ و ۵ او با ۵ کر و اد سا اد | و و و و و ما وا ماه و و ای او و ها اه ما مد مه ی و اهاط هه ان او و و وا و سس ما سا شا ها ۵ 6 هد ماو وا ۱ 4و [ شعوشهاو لذتئها بر مه درحه است ] مر دمان چنین گو بند که هرجه وش بو د آن‌نعمت بود » وجو شبها و لذ‌تها بر سه درحه‌است : یکی آاست که آن ست پر هت و آن لذت شکم و فرج است که خلق نتفر آن دانند و بدان‌مشغو ل باشند وهر چه‌طلب کنند بر ای آن کنند , ودلیل‌خسیسی اشت که همه بپایم درین شر ث باشند و درپیش آدمی‌اند درین لذت » که خورش و کی یو انات بیش است » بلکه # ومور باآدمی شر ۹9 اندرین چو ۳ همکی خوش بدین دهد بدر حه حشر ات زمین کفا 2 ده باشد ؛ در سوه دوع لذت غامه و رباست وبپتر آمدنست‌ازدیگر ان که آن‌قو ت‌خشم‌است» ۲ ]۳۷ جه‌شر بهترست ازلنت شکم وفرج لکن هم خسیس است »که‌بمضی ازحیوانات درین شریکست: که ۳ همه ر | نسمت شیر وبلنك را ۳ و کی وعلیه کر دل و پثر آمدن هست ؛ در 4 سیم لذت علم وحکمت ومعرفت حق تعالی وعجایب صنع ویست » واین شریفست ‏ کهاین هیچ بهمیه رانست » بلکه این صفت ملایکه است ‏ و بلکه ازصفات حق تعالی‌است» هرکرا لذْت وی درین است‌کاماست وهر کرا درین هیچ لذت نیست ناقص است‌بلکه بیمارست وهالك . و بیشترم‌ومنان آزین دو قسم باشند که هم لذث این یابند رهم لزت دیگر جبزها چون لذت ریاست و شپوت » ولکن هر کر | بردی غالب لذت‌معرفت بود آن دیگربدین مستور ومنفور بود . وهر کرا آن دیگرغالب بود واين بتکلف‌بود بدرحه نقصان نز دبکتر بود اگر حید آن نکند تااین غالب ایند ؛ و معنی رححان کفه حستات این بود . [ بدا کردن جملةٌ اقسام نعمت و در جات آن ] بدانکه نعمتحقیقی سعادت آ خر ست که آن مطلو بست درنقس خوش تهبر ای ۹ وراء ات دأآت چپارچیزست: بقابی که فنا را بوی راه نبود.وشادیی 1 باندوه آمیخته نبود » 2 ء(می و کشفی که اندر وی کدورت و ظطلمت حبل شود »و س بی نیازیی که مرو نیاز را بوی راه نود 4 وفن لك «ن ۳ لذت مشاهده حضرت‌اآلپیت ا ید که ملال را وزیانرا بوی راه نبود ؛ نعمت حقیقی ات کوشلت وراه اشیت (۱) جماع کردن .۰ (۲) خلاصه - ۵( ر کن‌چپاره اه ات اه هه اس سا اهاط دا او اه اه لامتحا 2 ۵ ۵ ۵ هب ۵ هک هه مه هر مج ها و و ما ماه و و وا وان وش و هوجو و و وا و ۵ ۵ ها اه و اه ها ام 5 ها 5 اس و هو اه ار ها نا ما ام و ۵ و و هه ها ها نا اه و اد اه مر ها ما ای ها ۵ اه و و خی و و و درنفس خویش مطلوب لت » و نعمت تمازاین بود که از وی ویر میتی دیگر را 4 وبرای این گفت رسول ت صلو ات‌اله علیه ت7۳ آلعیش فش الا خرة : داين کلمه يك راه رسول - صلو ات له علیه - درغایت شدت بود » گفت تاخودراازرنج دنیا ۱۳ دهد » و مك راه درغایت شادی در حج وداع که دین بک‌ال زرسیده بود و همه خلق روی بو ی‌آور ده بو دزد وی بر شت اشتر بود واز و یاءمال‌حج هی پر سمد ند جوف کمال بدید این کلمه بگفت تا دل وی به لذت دنا باز ننگرد ۱ دیکی گفت بارخدایا ۱ استاك تماما (نعمة " ؛ رسول . صلو ات‌النهعله ِ بشنیده گفت دانی که نمام عمت جه باشد ؟ گفت نف گفت آنکه در بپشت شوی ؛ اما آن نعمتمأ که دردنبا باشد هر جاوی ات ت آخرت ثیست بحقیقت 1 لته تست 9 نحه‌وسیات آ خر نست فاریق ان با شانژده چبز 1 بد : چپار در دل وچپار درتن وچپار رون تن وجم-ار جمع بود میان این دوارده » اما آ نجه در دلست عم مکاشفه است وعلم معاملت است وعفت وعدل : اما عام مکاشفه | نست که خدای‌راتعالی و صفات ارو ملایکه ورسل‌وی‌بشناسد ؛ وعلم معاملت ۱0۳0 5 تاب بگفته: بم که عقات راه‌راجنانکه در زک مپلکانست ‏ و زاد راه جنانکه در ز ور عبادات و ۳ ۸ و منازل راه جنانکه در ر 1 منها ست همه بشناستد بته‌امی اما عفت آنست که تمام حسن‌خلق حاصل کند درشکستن قوت شپوت وقوت غضب هردو , وعدل [ نست که شپوتخشم را از مبان برنگیرد »که این خسران بود » دمسلط نگذارد تا از حد بشودکه این طغیان بود » بلکه بتر ازو راست می‌سنجد چنانکه حق‌تعالی گفت «)لاتطفقی افی المیز آن و اقیموالوزن بالقسط و لانخسر والمیزان ۲۳ واين هر چپار تمام نشودالاینع‌تها که درتن باشد و آن چپارست : تندرستی وقوت ژحمالودعمر دراز : آما حاحت‌سعادت ۳ ت بتندر ستی و قوت مر درز پوشیده نیست که علمدعملدخلق نبکود آن‌فضایل که در دل آدمی بگفتيم بکمال بی این بدست نیاید» اما جمال بوی حاجت کمتر افند» ولکن حاجت نیکو روی رداتر بود ؛ وجمال نیز هحون مال دجاه بود بدین معنی » وهرجه درحاحات میم دنیا ۳ در آخرت 4 7 باشد : که مپمات دنیا سبب (۱) زندکی زندگی آن جهانست ۰ (۲) تسلی‌و آاسایش خاطر. (۳) ازتومیجواهم‌تمام نعمت را . (4) تقسیمات .۰ (ه) برای آنکه اذاندازه نگذرید و ترازوراست سنجید واز روی انصاف » ودر آن نقصان وزیان روا مدارید . --2۸۵- و راغ ۱0۳1 ودنبا مزرعه 3۳ مر 36 دور ت_ زر اه ۳0 ن بی باطن بو ۵ : آن نور عنایتی اتدش ۸5 در وقّت ولادت سا بد » و غالب آن بو د که چون ظاهر ببار است باطن بر بخلق که بیاراید؛ وازین گفته اند که: هیچ زشت نبینی که نه ازهر جچه در ژی بود رژزی قسکوایر بود ! ورسول -صاو ات له علیه - گت : « حاحت‌ از یکو رویان خواهید ». و عمر - رضی النه عذه - گفت : جون رسولی حای فرستید نیکو روی و ۳ نام با ید که باشد . و ها گفته‌اند : چون صفات‌ایمه درنماز برابربود در علم وفر امت‌دورع تک روی‌اولیتر مودبامامت » وبدان که بدین آن میخو اهم که شهوت ر | ب<نما ند 2 صفتز نان بود - لکن بالاء تمام کشیدهوصورت راست‌متناسب‌چنا نکه دلهاو جشمیا ازو ی نفزت ۳ . و اما نعمتهایی که ببرون تنست و دیرا بدان حاحت است ؛ مال وحاه و اهل و ءشیرت و بزر گی‌نسب است : اماحاجت آخرت بمال اذان وجه استکه کس ی که‌چیزی ندارد و همه روز بطلب قوت مشغول بود * بعلم دعمل کی پردازد ؛ پس قدر کفایت از مال نعمت دینی است »و اما جاه بدان حاحتست که هر که حاه ندارد همیشه دردل واستخفاف باشد وایمن نبود ازدشمنان » لکن آفت در زیادتی مال وحاهست »و بر ای ا وم کت + رسول - صلوات له علیه - : « هر که بامداد بر خیزد وتن درست بود 2 امن و وت روز دار اف است که همه دنب وی دارد» ) داین بی‌مال و حاه زاست تباید . و رسول - صاو ات ان علبه _ گفت : « نعم العون علی تقوی‌اقه المال - نك باوری است مال بر برهیز کاری» , امااهل وفرزند نعمتست دردین ,که اتف خی ود از هقف بسازوست ان از شوت عازن کت سول صلو ات‌الهعلیه * تباث باور ست دردین زن‌شاسته» ۰ هر - دضی لندعنه د کت :جه جمع کنیم ار مال دنیا ؛ گفت ربان دا کر ودل ۳-۹ وزن موّمنه . و فرزند سببدعاه یر بوددس ازمر ک ودر حملة زندگانی ناور بود ؛ وفرزندان نت‌چون دست ویای ویر وبال مردباشند که کارها را کفایت کنند ؛ واين نعمت باشد » اکر از آفت ایشان روی بادنبانیاورد . وامانسب مخترم از نعمتست که امامت باسب قرش مخصوصست و رسو ل - صلوات انتعایه _ گفته است : « عبر و التطشکم الا کثاه و آبا کم و طر ا۶ الدمن» ؛گفته است‌که : «نخم جای شایسته ثپید واز سیژه که بر سر مزیله ب ر گنچپار) باشد ببرهیز بد» ؛ گفتند این‌چیست ؟ گت : زن‌نیکو ازنسب بی‌اصل ,وبدان که بدین تسب تسب خواجگی دنیانمیخواهیم ۱ یلکه سب دین که بااهل صلاحواهل ءلم‌شود 4 و ون نمز نعمتی است» و اخالاق بیشتر سر ابیت 3 اراصل »و صلاح اصل دلیل‌صلاح‌فر ع بود؛ چنانکه‌خدای‌تعالی گفت . "و کاین) بوهما صالحاً ۰۲ . و اماآن چپاز نعمت که مبان این دوازده جمم کذد ؛ هداشست و رشد و نت وتسدید» که‌جملهٌ این‌را توفیق گویند » وهیچ نعمت بی توفیق نعمت‌نیست ومعنی‌توفیق موافقت انگندن است میان قضّاء خدای ومیان ارادت بنده » واین هم درشر بود و هم درخبر و لکن بحکم عادت بهءیادت خاص گشته 9 آن جمع کر دن است مبان ارادت ننده وقضای خدای در آن چبز که خر بنده بود ؛ و این بحهار چیز تمام شود : نیست »که اکر کسی طالب سعادت آخرت باشد 4 جون راه ان نداند دی راهی‌ازراه دشاشت جه وایده بود 0 ۳ فر بدن‌اسیاب اول هدایت, که‌هیچ کس از هدات هستغ: ی ی هدایت راست نیاید » و برای این منت ناد بپردو و گفت :۰« لدی‌اعطی کل‌شینی ۳ ِ و بدانکه‌این‌هدایت برسه درحجه خلقه ثم هدی 0" و گفت : « قدر فهدی » ست: اول] نست که فرق کند هیان شر وخ » دأین همه عاقلان را داده است» بعضی را بقلو بعضی‌رابرربان بیغمبران » این که گفت : «وهه پناه لنحدیی » آین‌خواسته است که راه خبروشر بوی‌نموده؛ واين که گفت : «و اما مود قهد ینا هم فا ستحبواا لعمی علی الهدی (*) * این خواست ؛ و هر که ازین هدایت محرومست یایب حسدو کبرست يا بسبب شغل دنیا ,که کوش بانیبا و اولیا و علما : ند اگر نه هیچ عاقل ازین عاحز نیست. درجه دوم هدایت خاص است که درمیان مجاهدت و معاملت‌دین اندك اندلی پیدا می‌آید و راه حکمت کشاده می‌گردد ,و این ثمرت محاهدنست چنانکه گفت :«و الدیی جاهد وا شنا لنهد بنهم سیلنا » گفت ؛ جون مجاهدت کنند ایشان_ | براه خود تین ۳ ۳ بخود هدایت کنیم » و این ک ۵ گفت : « والدذیی اهندو ارادهم هری ۲" »هم این باشد: درجه‌سوهدایت خاص‌خاص ات داین نور در عالم نبوت و ولابت پیدا ید ۰ واین هدایت بود بحق تعالی » داین (۱) بدر [ نان نيك نود . (۲)خداو ند بپر چیز [ فر بنش‌خاصی بخشید» پس [ نرابر اه[ ورد ۳(۰) بانداژه کرد و راه نمود . (4) ما بقوم مود راه نمود:م ؛ ولی خودشان کوری را بجای هدایت کز یدند (ه) کسانیکه دنبالراه کششمد 9 بر هدایت ایشان | از ود . ۳ ین رک ت‌ 1 دانمو د که بخو دبویر سد»9 وانی گفت :0 قل‌ان یوار ۹ هوالهدی (۲» این خواست ‏ که هدی مطلق‌اینست ‏ و این را حبات خوا اندو کنت: « اقمن کان میا قاحسناه و حعلناله نور] #مشی به فی | لناس )٩(‏ » . اما رشدآن بود که با هدایت در وی تقاضاء رفتن راهی که بدانست بدید ید ؛ چنان‌که گفت :« و لقد ۲ بدا | بر هبم رشده (۲۳ ۰ و کودك که بالغ شود » اگرداندکه‌مال چون :نگاهداره و ندارد » ویرا رشید ی ند ) 1 جه هدایت بافست.واما تیف | رد بو د ک4حر کات اعضاء ویرا از حانب صواب باسانی حر کت دهند تا بزددی بمقصود میرسد » پس از ثمرت هدایت درمعرفتست وثمرت رشد در داعیه وارادت وثمرت تسدید در قدرت و آلات حرکت . واما تأیید عبارتست از مدد فرستادن ازغیب درباطن بتیزی بصبرت و درظاهر بقوت ۳ وحر کت؛چنانکه گفت: « و ابدك بروح)لقدس ۰۱ »وعصمت بدین نزديك بود ؛ و ازان باشد که در بساطن وی مانعی یدید آید از راه معصیت و شر لك » اما مانم نداند بتمای که از کجاا مد ۱ چنانکه گفت : « و لقد همت به وهم- بهالو لا ادر ی بر هان ر به (00» اشیت تعمتهاء دثبا که زادر اما تست و این راباسیابد ك حاحتستو آن اسباب رااسپاب دیگی تا نگه که با خر بدلیلالمتحیرین‌ورب‌الارباب رسد کههسبب_ الاسیاب هت » وشر ۳ حمله حلقهاء شلسله اسیاب درازست و این قدر | ها ما ستیت: بیدا کر دن میب ت#صدر سوق درشگر بدآنگه تقصیرخلق در ۰ از دوسیت است ‏ تدر بات ببسیاری نعمت که نعمتهاء خدای تعالی راکس حد واندازه وشمار نداند» چنانکه گنت : «و ان تعدوا - نهمة الله لاتحصوها۷» و ما در کتاب احیا بعضی از آن‌نعمتهاکه حق تعالی رااست بگفته! بم‌تابقیاس آن بدانند که همکن نیست که‌همه نعمتها توانند شناختن و این کتاب آن احتمال نکند . وستت دیگر نست که آدمی‌هر تفت 25 عام باشد بنعمت نشناسد وهرگزشکرنکند :که این هوای لطیف که بنفس میکشد و روح را که در دل است (۱) نگ و که هدایت خدایی‌هدایت است . (۲) ]با کسی که مرده بود و اوراز نده کردیم و باو نوری دادیم که با آن درمیان مردم میرود ۰ (۳) بابرهیم رشد و رسیدکی بخشيدیم . (ع) غلبه تسلط . (ه)ویادی کرد تر | بروحالقدس(جبر گیل) (+) قصد او کرد آن‌زن (زلیغا)؛و قصد اومی کرد( یوسف) اگرراه دا دوشن برورد کارش‌رانمی‌دید. (۷) اکر نعیتپای برورد کاررا شمارید شمارهٌ آن ندانید . ۳ سس ۰ و گن‌چهار) مدد می دهدوحرار ت‌دل رامعتدل هی گر داند واگر, رک نم س منقطم شود هلا گر دد دد» بلکه ۱ بن خود نعمثی نشناسد » وچنن صد هز ار است که نداند مگر که يك ساعت‌در چاهی شود که هواء آن غلبظ بود و دم فرو گرد با در رمابهُ گرم ویرا حبس کنند که هو اء آن ۳1 م بود» جون‌دست باز کر زد باشد که آن ساعت قدر این نعمت بشناسد» بلکه خود ۳ چشم نا نکند تادر د چشم ساید با ناسنا شود » وهم چون بنده‌ای‌بود که تا ویرا نز نند قدر نعمت نداند وچون نز نند بطر وفغلت زقانت | نز 1 تقسر ان بو د که نعمتهاه حق تعالی بردل خوش تاره میدارد چنا که تفصیل بعضی‌در آاتاب احجیا کنته‌ايم » این مرد کامل را بشاید ؛ و اما تدییر ناقص آن بود که هر روز سبمارستان رود و بزندان سلطان و 3 تیان ما بارها بعهشات شونع باه مر مشغول‌شود : چو تک رستان‌شود بداند که آن همه مر د گان‌در 71 زوء يك روزعمر اند تا قصیر ها را بدانتدارك کنند نمی با بند ,و روزهاء دراز فراییش وی نهاده‌اند ووی قدر نمی‌داند . و اما انکه در نءمتماء عام ۳ نمی کند چون هوا و آفتاب وچشم ۳ وهمه نعمت مال داند و آنیحه بوی مخصوص بود - باید که بداند که این حهلست ؛ که نعمت که عام بود از نعمت بنشود » پس اگر اندیشه کند نعمت خاص بروی بسیارست : که هیحکس تست 15 زه کگمان بر د که چو ن عءهل وی هیج عهل نیست وجو ل خلن‌و ی هیچ خلق نیست ‏ واذین بود که دیگر ان را ابله و بدخوی گویدکه خویشتن را چنان نمی بندارد » پس پاید که بشکر این مشغول باشد نه بعیب مر دمان » بلکه هیچ ۳ همست کدو بر فضا بح یات که‌آن وی داند و ۳-1 نداند که خدای تعالی بر ده بدان ۹ داشته است ؛ بلکه ا گر آنکه بر خاطر واندیشه گذر کند مردمان بداننه جای بسیار تشویر وأندیشه بود» واین درحق هر یکی خیری خاص بود » باید 45 شیر آن نکن وهمسشه | ندیشه باز آن‌ندار د که‌از آن‌محر ومست ا از #۹ محر وم نماند بل‌باید که در آن نگر د که بو ی داده‌اند تی‌استحقاق ۱ بکی‌پیش بزر گی‌ازدرو یشی گله کرد؛ گفت‌خواهی که‌چشم نداری‌ودو ازده‌هز اردرم دار ی ؟ گفت نه گفت عفل + گفت نه .گفت گو ش؟ گفت نه گفت دست وبای ؟ گفت نه. رت وبرانزديك تو بنحاه هزار درم عوض است . چر اکله فک ؛ بلکه ببشتر خلق را اگرگویی حال خویش با حال فلانعوض کنی‌نکند و بحال بیشترین خلق‌رضاندهده ی چون یه ویرا داده‌اندیشتر خلق را نداده‌اندجای شکر باشد . -آ-- و دا سا اه کب آب | [ [ بر بلانپزشگرباید کرد ] دأشکه در بلائنزشگر باید کر د, کهحز کفر ۳ معصیت یچ بالا نسدت کهنه ممکن بو د که اندران خبر ی باشد که نو ندانی 9 خدای تعالی جبر نو پتر داند » بلکه درهر بلاگی از پنج گونه واردت : یکی آ که مصیبت 45 بو د دران بو ۵ 5 در کار دئبا و در کاردین نیو د یکی سهل استری را گفت + دزد درخانه‌من رفت و کلاببرد .کشت ار شیطان در دل‌شدی وایمان ببردی چه کردی ؟ . دو؟ آ که ی سماری و بالانست که ره بتر ازان تو اند بود ‏ شکر بابد کرد که بتراران نبود + که هر که سوق هز ار وب بود که بر اعد جون صرد ۳ نر ندد ویرا جای شکربود . یکی را ازهشایخ طشتی خاکستر بسرفرو کردند » گفت : چون مستحقی ۱ س‌ بو دم بخا ؟ستر صلح تک دنل نعممی تفاهست:؟ سو ۲ آنکه هیج عقو بت نیست کها گر باخرت افتادی عظیم تر بودی » قوریانت کردکه در دنبا بود ؛ واین سبب‌آن بودکه بسیاری عقوبت اخرت از وی بیفتد . و رسول 9 صاو ات‌الله علر۵ _ گفت : هر گرا در دنیا عفو بت کر دند در اخرت نکنند ۵2 الا کفارت گناهانست 1 چون‌بی کناه گردد عمو بت از کیها نود » بس یت که تراداروی تلخ د هد وفصد کند اگرچه با رفح بود حای شکر بود : که بدین ر نج از دلج بمازی سیات بررستی ِ چپار) آ که این مصبیت بر نو زمسم ۵ بو ۵ درلوح محفو ظ ورن راه بود.جون از راه برخاست وبازیس کرده ۱ مرن حای ود ,شخ | (و سر از خر در افتاد گفت | لیجمدلله , گفتند چرا + گفت از انکه بالاباز سن پشت افتاد 4 یعنی که واحب بود کهاین ببود ‏ که در قضاء ادلی حک کر ده بود ؛ زنب [ که سرت ثواب ۱ <رت باشد ازدو ر<4 ۰ بکی! نکهتواب بزر گک بو ۵ جنانکه دز اخبار ۱ فا ۳ ودبگر | که سرهمه گناهان الفت گرفتن افت ,ا دنم چنانکه دنیابپشت توشود و رفتن بحسر ت‌الپت‌زندان توشود وهر کرا در دنیایبلاها کر یا 5 ر‌ کن‌چپارم ۵ و ۵ و زا و و اد و ه و از و و سر و و ۲ و و هس و و ۵ و ها و اد و و هو ۵ و اه شا ها ۸ و و و اه ما ها ال هر و و 8 ها ام ام و و و و ها مه مه و و ما هه ما و و سا سر و ۵ و و و و و ها ار ها اد ۵ و و ۵ ۵ ها جر هل مر لا که وس ها هر هه ۵ 0 و و ج اج هو جر وخ ود ۷ نت وی ازدنیا نفورشود ۱و هیچ بالانست که نه تأدیبی است ازحق تعالی» و کودك عاقل بود » چون ویر اادب کنند بداند که‌فایده 1 ن‌بسیاربود . ودرخیرست که : « خدای تعالی ببلا دوستان خویش را تعپد کند » چنانکه شما بیمار را بشرابو طعام تعپد کنید ِ. یکی رسول را صلو ات ال علیه _ گفت که مال هن ببردنده گفت * خبرنیست فز کش 5 مال وی نشود وتن وی بیمارنگردد که خدای تعالی جون بنده‌ای را دوست دارد بلا بروی ریزد ٩‏ و گفت : «* بسیار درجانست در تفت که رده بجپد‌خویش بدا نتو اند زرسید » خدایتعالی ویر اببلا رساید . و رك روزرسون- صلو ات‌اله علیه - بایان می نگر ید » بخندید و گفت : « عچب بماندم از قضاء خدای تعالی درحق موّمن که ا گر بنهمت حکم کندوا گر ببله رضا دهد وخیروی باشد »یعنی که برین صبر کند وبران شکر و درهردو خیروی بود »۰ و گفت : « اهل عافیت در فیامت خواهند که در ره امشان بناخن برای سر ددندی از دس درحات که اهل بلا رابینند » . دیکی ازپیغامبران گفت : « بار خدایا نعمت بر کافران می دیزی و نالا بر موهنان چه سب است ؟گفت : بنده وبلا ونعمت همه آزان منند » موّمن را گناه بود » خواهم که‌بوقت‌مر گی‌پاك وبی‌گناه مرابیند » گناهان‌دیرا ببلاف این جهان کفارت ۱ کنم » و کافر را نیکوییپابود خواهم که مکافات آن بنعمت دنیا باز کنم , تا چون مر[ دید ویر | هیج حقق نمانده باشد » ۱ عمو بت وی مام بتوأنم کرد ۰ . و جونل این آیت فرود | مد که« هر که بدی کندجزابیند مسق بعمل سوء ] لاجر (-۸ » صسد بلق گفت: با رسولاه چگونه خلاص یابیم ؟گفت : نه بیمازشو بدو نه اندوهگین شوید » حزای اه مومن این بود . سلیمی را - صلوات ال ءلبه - فرزندی بود فرمان بافت» رنجور شد » دوفریشته برصورت دو خصم بیش و ی | مدند 4 ۳ گفت : تجم دررمین افنگندم این دیگردر زیر بای آ ورد وتباه درد؛ دیگری گفت: تخم درشاه راه اف‌گنده بود ».جون از چپ و راست نبود راه در زیر بای آوردم » سلیمن - علبه| لسالام _ گفت : ندانستی ک۹ نخم در شاه راه افکنی از رو ندگان خ بالی نبود + گفتند بس توندانستی 4 آد دمی در شاه راه مر کست که بمر گ سر حامه ماتم در بوشیدی ؟ دس سایمی و به کرد و ۳ زش خواست . عمر 4 عبدالعز بز بسرخویش را بیمار دید برخطر مرگ گنت ای سرتو از ریش برو تا در ترازو ی من باشی که من دوستر دارم از آنکه من‌در ۳۹ ترازو توباشم ,گفت ای بدزمن آن خواهم که تودو ستر داری: ابی‌عباس راخبردادند که دخترت بمرد ؛ گفت انالله و انا البه راجعون » عورتی‌بیوشیدوموّنتی کفایت کرد ۱ و وابی ند گشت ؛ بس برخاست و دو رکعت نماژ کرد و گفت : چنین فر موده ات که : « استهینو! بالصبر و الصلوة(۱) »ماهردو بجا آوردیم. و حاتم‌اصم گفت:خدای تعالی درقامت بحپار 1 س برچهار ك وه حجت کند : بسایمان بر تو انگر ان او ارو سف بربند گان و بعیسی بردرویشان ‏ و بابوب بر اهل بلا . این قدر ۳۳ ۱ بو د درین کتاب 1 وال اعلم بالصو اب ایس دور سوو فب ورجا مدانگه خوف ورحا چون دو جناح است سالك راه را که بهمه مقاماءمحمود که رسد هو ت ویر سد ‏ که عقرات که ححابست ازحضرت الهیت سخت بلندست ‏ تا اومیدی صادقو چشمی برلذت جمال‌حضرتنباشد آن عقبات‌قطع نتواندکرد »وشروات برراه دورخ غالیست وفریینده و کشنده‌است ؛ ودام وی گبر نده ومشکل‌است تا هراس بر دل‌ویعءالب نشو داروی حذر نتو اک د سیب شست که‌فشل‌خو ف ورحا عظیم‌است: " کهرجاچو ن‌زمامست که بنده‌ای‌رامیکشد » وخوف چون تازبانه‌است که وی‌رامیتازه وماحک‌رجا اول‌بگوييم آ نگاه حکم خوف . ذصیلت رجا بدانگه عبادت خدای تعالی براومید کرم وفصل ۳ ازعبادت برهر اس از عموبت : که ازاو میدهحبت خیزد هیچ مقام‌از مقام‌محبت فراتر نیست ؛ وار خوف بیم و نفرت بود » و بر ی این گفت رسول صلو آت‌النه علیه ‏ : «لا موی احد کم ۱ و هو حعسن الظن «ر به - هیچ کس مبادا که دمیرد و بخدای تعالی # گمان نبرد» » و وت : «خدای تعالی ف ید : من نجاام که بنده‌ام گمان‌بر د» هر گمان که خواهی بمن می‌بر* . ورسول - صلو اتلد عل.۵ - یکید ا گت دروقت جان کندن که خویشتن راچگونه مییابی؛گفت چنانکه از گناهان خوبش میترسم وبرحمت وی اومید میدارم (۱) از شکیبائی و نماز باری‌جو نید . ۱ ۵ات ر ن‌چپارم گفت دردل هیحکس ۱ بٍن‌جمع نشود که نهحق‌تعالی دی‌را ایمن کند از | نحه میتر سد و بدهد | نحه بخواهد. وحق تعالی وحی فرستادبه «قوب - علیهالسلم که : دانی که زو سف رااز توچر | حدا کر دم 0 از | نکه گفتی : < خاف‌ان با کله الذ آت‌و | ندیم غافاون ( ۳ سم که گر ک وی‌را بخورد » از گر ک ترسیدی و بمن او میدنداشتی , وازغفات برادران وی اندیشیدی واز حفظ من باد نکردی . علی - رضی‌الله عنه - یکی رادید توهیف ازنساری گنه عویش کفت تومید هو که زححمت وی از ناه بو عظیمترست. ورسول - صلو ات‌الله علیه _ گنت که «خدایتعالی رور قیامت درده را گوید چر امنکر دیدی حسیت نکردی؟ ات خدای تعالی <ججت بزبانل وی دهد و ک رد از خلق نرسیدم و بتواومیدرحمت میداشتم بروی رحمت کند» . و رسول - صلوات‌الله علیه - يك روز گفت : «اگر | نجه من دانم شم دنق اتداه خف نک فسیار کرسده بصحر آشوید ودست برسینه میزنید وراری میکنیده پس جبر .ال - علیر4 | لسام پیاهد و گفت : خدای تعالی می‌گوید چر| بند گان مر | نومیدمیکنی ازرحمت من» س مرن امدو امیدهای گر دادازفمل‌خدای تعالی. وخدایتعالی‌وحیذر ستاد به داو۵ -علیه السلام که : مرادوست دار ومرادردل بندگان دوست گردان گفت و هدوت گردانم ۱ گفت : فصل ونعمت هن بایاد اىشان ده که ازمن حز ی ند یده | ند 9 ۱ ۳۳ ۱ ۱ ی لن ا دم را بخو آب د بد زد » گفتند خدای‌تعالی بانوچه کرد + کفت در موقف سوّال بداشت مر او گفت 2 باشیخج تیاه گر دی و چبون 4 ۳ سی عضلیم بر من عالب سرد ) پس گفتم بار خدایا مارا از توخبر نه‌چنین دادند :؛ فرمان امد که چون دادند و گفتم سلم- از جبر بل از و که گفتی: صس باینده ان کنم که بهمن گمان‌برد واز ی ور ۵ دمن چشم داشتم که ببز من رحمت 3 » گفت : راست گفت جبر یل و راست گفت ۲ ۱ ۰ ۱ : رسول و ر ات ک تن وراست گُفت ذهر ی و راست گفت م#مر موسر کت عبدالر داق 0 در لو رحمت کردم 4 پس‌مر | لورت رو شید زد واز خادمان پشت سش‌من میرفتند » شادیی دردم که مل ان یود . ودر خبرست که «یکی از بثی | بر | بل مردمان را ازرحمت خدای نومید کر دی و کار بریشان سخت ۴ روزقيیامت خ-دای شاوی وت تخس ای بو ارو و سس وروت تست بت ماس سس سرت سس رویسر سر سا تست تس سس میس مس سد تست سس .- (۱) محل . ایستگاه . > ۱ 1 یر و ی ۱ تعالی باوی 4 بد امروز ترا اآزرحمت چنان‌نومید کنم که بند گان‌هر | نوهید کردی» : و درخبرست که ِ مردی‌هز ارسال‌دردورخ بو د ِ نس گویت داحذان‌بامنان جبر ل‌را گو ید برو و بنده مرا بیاور ) گوید حای خویش در دورخ چون بافتی ؟ 9 بترین حایها گوبدوی‌را بادو رخ برید 1 چون‌بادورخ‌میبر ند بارپس ۳ 0 خدای‌تعالی گویدچر | #۳ ۱ 1 1/ ی میدری "کمفت جمان بردم که بس‌ازا که م۱ ففر قرن اوردی بار نفرستی ؛ گوید ویر | ببوشت ببرید » وبدین آومید نجات‌یابد . .. مه جه ۱ سوه رهمت و سو بدانکه هر که در مستقبل‌نیگویی چشم دارد این چشم‌داشت ویرا باشد کهرجا 3 بند و باشد که تمنی ک بندو باشد که‌غرور ۳ بند » واحمقان وابلیان اینباازیکذیگر فار ندازر و بندار ند که این همه اومیدست و رحای محمودست ‏ واین نه چنانست » بلکه گ ر گسی تخمی نمك طل وو ای نرم انگند وخار و کیاه بالگ کند وبوفت 91 دهد دجسم داردکه ارتفاع ٩۷‏ بر دارد 4 جون دای تعالی صواعق نگاه دارد 2 آفت دفع کت , | این چشم داشتن راامید ۳3 دند و اگر تخم لیکو طلب نکن ودرز هین نرم نهاف‌گزد و ازخار و گیاه با نکند و ب ندهد و ارتفاع چشم دارد » این راغرور حمافت نهر حا : واگر دجم نيك در رمین راك انگکند ورمین از خار و گیاه بالد گند دلکن ۱ ب‌‌ ندارد وچشم‌می‌دارد که باران ۱ بد.حای که باران | تجاغالب نباشدولکن محال نیز نباشداینر انمنی کو بند» همحنین هر که تخم ایمان درست درصحر ای‌سنه پنمد وسیده از خاراخلاق بدیاك بکندو بمو اظبت بر طاعت درخت ایمان‌را | ب دهد؛ وچشم‌دارد از وصل دای تعالی ۳ ۱ فان دژر دارد ۳ بوفت هر گ««حنین بماند وایمان سلامت برد » این را اوهید کویند 4 ونشان این ۱ ۷ بود که در مستهیل پر چه همکن تسین تقصیر نکند ونعید باز ِ د »که فر و گذاشت تن کت از نومیدی بود نهازاومید اما اگر نخم ابمان «و سیده بود » ی بقین درست نمو د 1 با در ست بو د لکن سین از اخلاق بد با نکند و بطاعات آب نسدهد چشم داشتن رحمت ازحمافت بود نه از ارمسد جنا رکه رسول 5 صلی النه علبه گفت «لاحمق ملآنبیع (مسسه هو اها و امنی علی‌اقه فزو جل ا<مق آن بود که هرچه خواهدکند ورحمت چشم می‌دارد »؛ که (۱) محصول - فایده . ر گن‌چپار) حق تعالی می‌گوید « فخلف مو بعد هم خلف و رز ژوالکتات بأخذون عر ض‌هدذ | الادنی و بةو ذون سغفر لنا » مذمت کرد کسانی را که پس‌از انبیا علم بایشان رسید و لکن بدنیا مشغول شدند و گفتند چشم داریم که خدای تعالی ترمااوحفت. تابن هرچه اسبابست از انحه باختیار بنده تعلق دارد . چون تمام شد ثمرت چشم داشتن رحا باشد » وجون اسبابو بران باشد چشم داشتن‌حمافت بود وغرور ! وا گر نه ویران بود و نه | بادان آرزو باشد» ورسول - صلوات‌اله علیه گفت : « لبس‌الدین بالتمنی کار دین بارزو راست نیاید *. بس‌هر که توبه کند باید که اومید قبول دازد» وهر که و به نکرد لکن پسبب معصیت خوداندوهگین‌ور نجور بود دچشم می‌دارد که‌خدای تعالی ویرا توبه دهد این رحاست ؛ که رنجوری دی سبب آنست که بتوبه کشد » اما گر رنجور نبود وتوبه چشم دارد غرور بود اگرچهابلبان اومرد نام کنندخدای تعالی که 3 : «و الذین‌ها جرو او جاهدو افی فی‌سیل‌الله او لك بر جون رحمة الله کیان که ایمان آوردند و آرژو» خویش درشپر وسرای خویش بگذاشتند و غربت اختبار کردندو با کفارجهاد نمودند.ایشان را حای‌اومیدست برحمت ما » .بحبی ی معاذ ژ" بد : هیچ حماقت نیست بیش‌از آنکه تخم آش هی‌بر اکند و بپشت چشم می‌د ار ده وسرای مطیعان‌می‌جوید و کار عاصیان‌می کند + وعمل نا کرده رائواب می‌بیوسد دیکی بود که وبرا زر بدالخیل گفتندی رسول را - صلو ات‌اله علیه گفت : آمده‌ام تا از تو بپرسم که نشان آنکه‌خدای تعالی بوی شر خو استه باشد چیست ‏ ونفان | نکه‌بوی خیر خواهد و : هرروزی برخیزی بحه صفت باشی ؟ گفت چنانکه‌خیر را واهل خیر را دوست دارم » واکر حیری پدید ا ید برردی بکنم و ئواب آن بیفین بشناسم وا گر از من فوت شود اندوهگین باشم ودر آرزوی آن بمانم فت کت نشان آنکه پتو خیر خو استه است و اک کاری دیگر خواستی ترابدان مشغول کردی 2 راك نداشتی که در کدام وادی ازوادیپاء دئیا تر | هااآه کردی ۱ ولا ج حاصل ؟ ردن روا بدانکه بدین‌دارو هیچ کس را حاحت نست مگر دو بمار را : یکی 1 نکه از بسیاری گناه نومید شده است وتوبه نمی کند و ه‌گو ین نمذیر ند » و دیگر آنکه از بسیاری حپد وطاعت خو بشترن هالاله می کند ورنج بسیار میگخد که طاقت ندارد. و اه و و ۵ و دا اه شا رخ ار ی و ۱ ۴ ۵ ۵ و ام ما و اب اس ها هم و و و و ۵ 8 ۵ ۸ ۵ ال ال و لب و ۱0 هه ها ره چا و و با ۵ ۵ ۵ ۵ ۵ ۵ با بل ۵ با سم شاد سا ۵ هه بت این دو بیمار را بدین‌دارو حاجتست» اما اهل ۷ را رن دارو نبود بلکه زهرقائل بود . وامید غالب بدو سیب شود : اول اعتبارست ( 5 اندیشه کنددر عجایب دنیاو آفرینش نبات وحیوان وانواع نعمت - چنانکه درکتاب شک رگفتیم - تا رحمتی‌پیندو عنایتی و لطفی که ورای آن نتو اند بود: که اگردر خویشتن نگرد هرچه ویر امییاست چگونه 7 است ‏ نا آنحه بضرورت بود چون سر و دل » با بدا حاحت ب-ود بی‌ضرورت چون دست وپای ؛ و آرایش بود بی‌حاجت چون سرخی لب و کژی ابرود سیاهی وراستی مز چشم چون آفریده است »واین‌رحمت‌با حبوانات همه بکردست ‏ تا بر زنبوری چندان‌اطافت صنم است‌در تناسب شکل وی در نیکوبی قش وی‌ودر هدایت که ویر داده است نا خانه خویش شا کت وعسل در وی جمع اند وطاعت بادشاه خوش چون دارد ویادشاه سیاست ایشان چون کند ؛هر که در چنین عجابب‌در ظاهر و باطن خویش ودرهمه آفر پنش تامل کند » داند که رحمت عظیم تر از آ نست که نومیدی را جای بود وبا باید که خوف غالب بو د » بلکه باید که خوف ورحابرابر بود » ست | 1 رحا عالب باشد جای آن هست‌و باز اطف ور<مت حق تعالی‌در آفر بنش نبایت ندارد » تا یکی از بزرگان می‌گوید : هیچ بت در قر آن اومید وارتراز یت مایت( یت 15 حق تعالی درازترین آیتی‌در قر آن قرو فر ستادست نا مال چون نگاه‌دار ند وچگونه یا وام‌دهند که ضایع شود » چگونه ممکن گردد با چنین‌عنایتی از آمر زش ما قاصربود تا همه بدوزخ رویم ؟ این يك علاج بود حاصل کردن رجارا؛ وسیوت عظیم وبی نوات است و هر ۳ ی بدین درحه نرسد صیپ‌دو؟ تامل است در 1 بات و اخبار رجا که آن نز نیز از حدد ببردنست چنانکه در قر نس ت که همی گوید ۱ «هیچ کس ازرحمت من‌نومید مشوید لاتقنطوامی رحمهالله »فرشتگان آ زش شما میخواهند ستغفرون‌لمن‌فیالارض »و « دوذخ بر ای آنست تاکفاررا آنجا فرو آرند, اما شمارا بدان ترسانند - ذلك بخوف‌الله .به عباده » ورسول - صلو تاه علیه - هر گز از اهر رش‌خواستن امت خویش نباسود » تالین آ یتفر ود آمد: (0) عبرت گرفتن ۷(۰) مداینت ؛ وام دادن و گرفتن - مقصود اینست که آن بزر کت کذنه است که در بزرکترپن آیه قرآن ( سوره بقره ۲به ۲۸۲ ) خداو ند راه نکاهداشتن مال ووام دادن را بتفصیل بیند کان آموخته وتا این اندازه در اندیشهٌ ]نان بوده است » ۳ تواندبود که رحت عام او شامل بند کان نشود تا پسیبت طفیان مستحعق عذاب‌و آ نش دوزحخ شو ند . تا ۳ دك؟ث۳۳ زر ان‌چهار؟ ‏ «و ان باك لو مقر عللناس ع ی ظلمهم 0 ۲ وچون ان ای ۳99 فر ود ۷7 ۳ «و لسوف بعطرگ ر بلگ فتر ض ی (۱۳» : گفت » مححمل راضی تباشد تا از امت وی در دوزخ يك تن‌بود » وچنین آیات‌بسیار ست واما اخبار 1 نست که رسول - صلو ات‌اله علیه م‌ ی گوید :۰ «امت من امتی م مرحومست ‏ عذاب ایشان در دنیا باشد - فتنه وراز له -و چون رور ز قیامت | ید بدست هر یکی کافری باز دهند و گویند اين فداء نست‌آزدوزخ» و گت : ه ودب از جوش‌دوزخ استو نصبب موّمن از دودخ آ وه » و اس میگوید که : رسول_صلو ات‌اله علبه_ گفت : بار خدا باحساب‌امت‌من دمن کننا کسی‌مساو ی ایشان نبیند » گفت : ایشان امت تو اند وبند گان منند .ومن برایشان رحیم ترم نخواهم که مساوی ایشان کسی بیند » نه تو و نه دیگری و گفت - صلی النه علیه ‏ که : « حیات هن خیر ی اگر رنده باشم‌شر بعت بشما م و رم » وا گر مر ده باشم اعمال نا بر هن عر ص4 می‌کنند 1 آ نحه تیگ بود <مد و ان هی کنم 1 و آنحه ید بود زش می‌خواهم ۰ . ويك روز رسول - صاو ات ال علیه_ گفت با کریمالعفو ۲ جبر سل گفت وا که معنی این چه بو دم آنکه زشتی-مُو کن وبنیدویی بدل کند . و گفت :«چون بنده گناه کند واستغفار کند » خدای تعالی گوید : ای فرشتگان نگاه کنید۵-5 بنده من گناهی کر د و داست که ویرا خداو ندیست که بگناه ۳ د و باستغفار بیامرزد » گواء گرفتم شا را که و بر | و 6 و گفت : « یدای تعالی هن : اگر بنده‌من اه کف ی آسمان» چون استغفارمی کند اومید میدارد » دبرا هی ات زم» .و گفت: , ۳1 یه ری زمین گناه دارد : هن سری رمین برای او ر<جمت دارم » . و گفت : « فرشته گداه بده نئوسد تا شش ساعت ‏ 5۱ رگا را استغفار کند اصللا تنو بسد»وچون تقو نکند و طاعت نکند ۰ فریشته دست راست‌گوید آن ۳ راکه : ؟: ناه آزدیو ان وی بیفگن ۰ ی من نیز وک ترا نم عوض آن ۰ وهر حسنتی رده سیده بود .ند ویر ارماند»و گفت: جو 35 بر وی نویسند اعرابیی گفت | 1 نو به کند؟ گفت میعو کنند»! گر باسرشود؟ گفت بنویسنده گفت اگرتوبه کنده گفتمحو کنند» گفت‌تاکی ؛ گفتتااستففارمیکند:خدایتعالی‌را از آ مرزش‌مالال نگیر ده بنده را از استففارملال نگیرد. وچون قصد نیکی کندفر بشته‌حسنت بنویسدپیش ازانکه‌بکند ؛ اگربکند بدء‌پنوسد )۱( برورد گار نو در برابر ستممگری مردمان رای ایشان آمرزش دارد . (۲) خد|و زد نقدر بتو بخشد که راضی شوی . ۳۱ بدیپا - پدکار یها . اه ات اه دا اد وا اد و وا اس وه و ای و ای واه ماه دام و و وا ۵ 0 وا دا و توا و و ۵ ها و و ۵ ۵ اک و و و اه و و و و ها ها و اه و سا و و و و و و هه وا و و و اه تا ها و و و ماه وا و اه وا اه و 6 وانکاه زیادت‌همی کند تاسفتصد ) وچون که قصد تفت کنر نو سره اگر بکند یکی بمو سرد وویرا عفوخدای بود , زمر دی رسول ۳ صاو ات‌انه‌علیه _ گفت که ۳ ن‌ماه رمضان روزه دارم وبس » وینج نماز کنم و برین نیفزایم » وخدای را تعالی بر من ز کوت وحج‌نیست که مال ندارم .فردا یا باشم ؟ رسول - صلو ات‌النه‌علیه بخندید و ۲ 5 ۰ 3-۹ » (۱) 8 و گفت : بامن باشی | فردل از دوچیزن‌گاهداری ازغل .‏ وحسد و زبان‌ازدو چیژ نگاهداری 4 عبمت ودرودع 1 دچشم از دوجیز نگاهداری 4 شامحرم نکر یدوو بخلق دای بچشم حمّارت نگاه کردن 0 ۴ من‌در پشت پم باشی برین کف دست‌جو د عر بزت دارم ۱ و اعرایبی‌رسول را بت صلو ات الله علیه گنت که 2 حساب خلق فردا که کند؟ گفت خداء:تعالی گفت بخودی ود + گفت ۱ ری ‌ اعر ابی رد رل ) رسول. صلي الله ت عابه گفت ای اعرابی بخندیدی ؟گفت اری کریم چون دست بس‌ابد عفو کند وچون ساب کند مسامحت کند » رسول - صلو ات الله علبه - گفت : راست گفت هیچ ۳ کره ۶ از شریف و بزركگ کرده است ؛ اکر بنده‌ای نرا وبران کند وسناگ از سنك جدا گرداند و بسورد 4 جر ۲ دی بدان‌در<4 نبود که بولیی ازاولسای یدای استخفاف نماید»اعرابی ار خدای لسدت ) و این اعر 1 ی ققبه 0 بر کف که خدای کعبه را وت اولبای خدای کیانند ؟ گفت همه موّمنان او لیاء ویند » نشنیده‌ای این أ بت‌«ا لل4 - و لی‌الذ ای ] منوا » . و گفت « خدای می گو بد : خلق را بر ای آن آفر بده‌ام تا بر من ای 35 نهتا من بریشان سود کنم » . و گفت: خدای تعالی برخود نبشته است‌بیش از نکه‌خلق را بیافرید که: رحمت من برخشم من غابه دارد». و گنت : «هر که لا 41 ال الله بکفت‌دریشت شود وهر کهآ خر کلمه وی این بو دا ۱ ۳ بی شر اد ی در 71 من وگ ۰ و گنت : « اک شا کار نکردید خدای تعالی خلقی دبگربیافریدی تاگناه کنند تابریشان رحمت‌کند» . و گفت: « خدای‌تعالی وی | نبنند » وهر که س بر بنده رحیم تر ازانست که مادرمشفق برفرزند». و گنت : «خدای تعالی چندان‌رحمت اظهار کند روز قیامت که هر گز در دلن‌گذشتست » تابجایی که ابلیس گردن‌برافرازد اوسدرحمتر ا»و گنت: « خدای را تعالی صد رحمت است . نودونه نپاده است قیامت را » و رك‌رحمت بیش ‌اظپار ۳ ده‌است‌در بنعالم »همه دلپابدان يك رحمت رحمست؛ (۱) خیانت و دو رولی . ۷۰۱ ر گن‌چپارم | رحمت مادر برفرزند واستور بر بچههم از آن رحمتست ‏ و رود قیامت این زحمت بازان نودو نه جمع کنند وبرخلق بگستر ند » هرر<مت‌چند ۳ و در آن روزهیچ کس هلاك نشود ۳ اندرازل هلاك بود » و کفت :«شفاعت خویش نباده‌اماهل کبایرراازامت خویش؛ بندارید که برای مطیعان و برهیز گارانست» 1 سمان ۳ زمین» بلکه برای لود گان ومخلطان است» . سعد بی بلال دو مرد را از دورخ ببردن آو رند » خدای تعالی گو ید آنجه دیدید از فعل خویش دیدید که من ظلم نکم ۳ بند گان و بفرمایدتاایشان را بدوزخ بر ند » یکی بشتاب برود باسلاسل و اغلال,ودیگر باز بس می‌استد » هردو را باز آو رند ویر تیف ۸5 چرا چنین کر دید + نکه‌شتاب کر ده باشد گویه و بال نافرمانی و ت#صیر چشیدم اکنون ازان بشر سبدم ‏ و دیگرگوید گمان نیکوبردم اومیدداشتم که‌چون‌ببرون آوردی‌بازدوزخ باز نفرستی» پس هردو راببیشت فر ستند . و رسو لِ- علیه السلم - گفت که : « مناد بی‌روز قامت ندا کند که باامت ۵ حجمل من حق خویش رادر کارشما کر دم وحقوق شما بر 9 بماند در کار بکدیگر کنید وهمه ببپشت شوید ۰ وگفت : «یکی‌را ازامت مرن‌حاضر کنند روزقیامت بر سر خلایق ز نو دو ند نع ۱۳ هریگ چندانکه چشم بکشد - همه گناهان بر ری عرضه کنند و ۱ گویند ازین همه هیچ انکارمیسکنی» فریشتگان از نوشتن اینپاهیچ ظلم کردهاند ؟ گو ید نه بارب » باز کویتن هیچ عذرداری ؟ گوید نه بارب و دل بردودخ نپد » <-دای تعالی یل تر | نزد من حسنتی هست بر تو ظلم نکنم » پس رقعتی بیاور ند وبران نوشعه : اشبد ان‌لااله الاائه و اشبد ان محمداً رسو لاه . بنده گوید این رقعت با این سجلات کحا کفار ت کند 9 بد بر نو ظلم ینید 4 آن همه سحلات 9 بك کنه نبمد 2 آزر قعه‌در آن دیگر بر قعه‌همه‌راازجای بر ۳ دو ازهمه گ ان‌ثر آید که‌هیچ در مقابله توحیدخدای‌تعالینیاید». و گفت:« خدایتعالی‌فر بشتگان ر اف ماد که:هر که‌دردل‌وی‌یت منقال‌خبر ست‌ازدو زخ‌بیر و ن‌ار بد؛پیرو ن‌آو ر ندخلق سیاررا تن 5 یند که‌هیچ کس زماند» نو کون :هر کر ادردلثقال ۳ يلك دره خیرست از دوزخ‌بیرون وان بیرون | ورند و کون هیچ کس نماند كه‌يك‌دره خیرداشته است » گویند شفاعت بیغامبر ان وشفاعت ممنان‌همه برسید واجابت کرده شد . نماند مگررحمت‌ارحم ال راحمین » يك‌قبضه از (۱) طبقه‌ها ۰ (۲) امضای قاضی درپای سندی برای‌گواهی صحت آن .۰ (۳) بسنگینی . ۷۰۲ اه ۵ ها ها و هوجو او و و و ها وه ۵ و وا و و 8 اس نا و و وب وا سا و وا و ۵ ۵ ۱ و و بش ی تس و هب ما و و ما و ها ها وا وا و ۵ اه و و ۵ و مه هم مک ۵ فا 6 و دوزخ فرا گیرد دقومی رابیرون آوردکه ۹ هیچ خیر: نکرده باشند بقدريك درهو همه چون انگشت شده » ایشان‌را درجویی افکند ازحویهاه پشت که 1 نرانپر الحيوة خو انتد از | نا ببرو ن | یند بالوروشن جنانکه سیزه‌از میان‌سیلاب بیرون ]و3 ۰ هم چون مروارید ردشن مپرها در گر دن که اهل‌بپشت همه بشناسند و گویند اینباآزاد کرد گان حن تعاا ی‌اندکه هر گز هیچ خیرنکرده‌اند پس گوید دربپشت شوید وهر چیز : که سید شماراست گو بد بارخدابا مار آن‌دادی که هیچکش : اندادی‌در عالم» وت را نزديك‌من ازین بزر گ: خر هنت ؛گویند جه باشد ازین بزرگتر گویدرضاه من که آزشما خشنودباشم که « ر 5 ز ناخشنود نشوم»؛واین بر درضتج بخار ی و هسلم اه . وعمرو وحم وید که : روز رسول - صلو ات‌النه‌علیه - غایب‌می‌بود که حز مار فربضه بیرون نیأمدی " چون روز جچپارم بود رون آمدو گنت « «خدای‌تعالی مراوعده داد که هفتادهز ار ازامت توبی‌حساب پیامر زم ودر ببشت شوند ومن درین سه‌روز زیادت‌خواستم » خدای رانعالیکریم وبزرگوار یافتم‌بهر یکی ازین‌هفتادهزار دیگر داد مر گفتم : بارخدایا امت هن‌چندین باشند ! گفت این‌عددتمام کنم ازحمله اعر اب» , و روایت کرده‌اند که کود کیرا دربعضی ار غزوات اسیر گ-رفته بودند و در ی نپاده درروزی گرم بغات »زنی‌را از خیم؛‌چشم بروی‌افتاد؛ میدو ید واهل آن خیمه از بس وی میدویدند » تا کودك را گ فتو بسینه خویش باز نراد خویشتن راسایه‌بان وی کرد تا گر هابکود نرسد ومیگنت این بسرمنئست ‏ مردمان ۳-9 4 این بدیدند ودست از کازها بداشتتد ازعظیمی شفقت بروی» بس رسول صلوات الهعلیه - آ نجا فرارسید وقصه‌با وی‌بگفتند وشادشد ازرحیم دلی ایشان واز. گریستن ایشان بر ای کو دك » و گفت : عجب آمدشما رااز شفقت ورحمت | زپ زن ؛ گفتند ۳1 1 گفت : حق‌تعالی بر هم کنان‌شمار حیم تر ست اذانکه این‌زن‌بررسر خویش »ومسلمانان از آنا پرا کنده شدند بشادی تمام که مثل آن نبوده بود . و ابر اهیم بن ادهم - رحمةالنه علیه "گفت : شبی درطواف خالی بماندم و باران می‌آمد » گفتم بار خدایا مرااز گناه نگاه‌دار تاهیچ معصیت نکنم ۱ آوازی شنیدم از خاه کعبه که :نو عصمت میخواهی و همه‌بند گان همین خواهند ۰ اگرهمه را از گناه نگاه دارم فضل 2 رحمت خویش بر که آشکارا کنم؛ (۱) مزایده . ار شم 5 5 کن‌چماره اب۰۰ ۰ب سپ سصسصسسا ۰ «پ۰««سپ«پ۰-«ص«ص«ح«_«ح«ص«حد«ح_ح_سپد«ث_ثصحثحثحث_ثحث_سحثحسفحثسح | و بدا ۳ چشین اخبار دسبارست ) و کسیکه خوف بروی ۶ عالب بود این‌شفاء وی است» و کسبکهغفلت بر ویعالب بو دباید که بدانف با دن همه‌اخباز که معلو مست که بعضی از مو منان در دورخ خواهند شد و باز تیه کین آن‌بود که مس‌از هت هز ار سال ببرو نآ ید ۳۳ اگر همه يك کس بیش . دردورخ نخو اهدشد »جو ن‌در حق‌هر (سی ممگنست که آنو ی باشد‌باید که راه‌حزم و احتیاط کبر د و آنیحه بتواند گر دازحدبکند تاوی 1 نکس نباشد ۹ اگر همهلذات د نبا بباید گذاشت تاد شب در دورخ نبایدبو د‌ حای‌آن ل باشد تابیفت هز ار سال جه رسد ! ودر حمله باید که خوف ورحامعتدل بود) چنانکه عمر - رضی‌اله‌عنه -گفت :اگر منادی‌کنند که هیچکس در برشت‌نخواهد شد ۱ ۳ » گمان‌بر م که آنمن باشم» 3 اور ک بند که هیحکس دردو رخ‌نخو هدشد مگر يك کس» تردم که‌آن من‌باشم " بیدا کردن فطیات خوف وحفقیقت واقدام آن بدانکه خوف از مقامات بزر گست ؛ و فضیلت وی در خور اسباب و ثمرات شنت آها تست ویعلم و معر تست - چنانکه شرح کرده 01 وبرای این گفت‌حق تعالی : « زها بحشی الله مین عبادها لعاما» ار صلو ات‌اله‌علیه گفت: «راس.- الحیکمة میاه ا(له ۱۱ ۸ ود اما ثمرات وی عفست ددرع وفوی » داین همه تخم سعادنست :که بی‌ترلك شپوات وصبر ازاف راه آخرت نتوان بافت » وهیچچیز شوت را چنان نسوزد که خوف » و برای ایشست که حق‌تعالی خایفان را هدی و رحمت وعلم و رضوان )۳ جمم کرد در سه۵ آبت و گفت: «هد‌ی ور حمة للذ بنهم لر بهم پرهیون - وانما یخشی آلله من عباده العلماء - رضی الل4 عنهم‌ور ضواعنه ذلك امن خشی دبه » » ونقوی‌که برت خوف است حق تعالی با خود اضافت کرد و گفت ۰«ولکن ری منکم # ورسول - صلو ات علمه گفت : « اف که خلق را فش قیامت جمع 0 منادی فر ماید 1 شان را مار چنا نهد دور و نزديك بشنوند و گو ید : با مردمان سخن شما همه بشنیدم از آن روز شما را (۱)۱زخدادا نشمندان بند گانش میتر سند ۲(۰) سر حکمت و دا نامی تر س از خداست۳(۰) رضایت- خر سندی. 3 ۳ شما در آن ( قر با نی کردن ( نصمیت 4 ۰" در سوره حح است که وقتی ثر بانی کنید گوشت ورخون آن بنخد| امیرسد ؛ بلکه برهیز گاری قر با نی کننده بخدا میر سد ) (۵) زمین بلند . ۱ ۹ ۳۹ ۹ب ۰ سپ ددد«ددددجپپجس«+سصسسصسصسصسسدد۰۳۳۳۳«#س«ِ«‎ ۱ ٩۹ 9۳ ۳۷ 7 من من شیو ید و گوش دارید که "کار ها+ شا ور شش شماخواهم ۱ است . شما گفتید نه که بزر ک شنت ۸5 فلان بن فلان است امروز نسب خوش برمیکنم دنب شم فردنيم »ین مقون -کجاند پیز گران + پس علمی پا کنند ودریش مر ند دیرهیز کاران‌بس ۱ ل مرو زد حمله بی‌حساب در بپشت‌شواند » و بدین‌سبب‌است که و اب‌خاشان‌مضاءعغست که گفت : «و امی خاف مقاعر :4 حنتان ! از ورسول - صلو ات‌الله علبه رگفت که « خدای تعالی می گوید : بءزت من که دز خوف 3 امن در برك ده تج نکنم . اکن ازمن ترسد در د نبا و أ حرت ابمن دارهش وا گر ایمن باشد در ۱ خرت درخوف دارمش , ورسول ۹ صلی الله علمه وسلم - گفت : هر که از خدای ترسد همه چیزی از وی ترسد ؛ وهر که ازخدای نتر سد درا بیمه جبری بتر سانشد» و گشفت 8 تما عل‌نر ین ها ار سره تردن وا ارخدای‌تعالی» ۰ و گفت» مومن ابیت ۸5 بك قطره ات از چشم وی بیاید ۳۳ ۳ مه چند «-ز مکسی باشد که ۱ 3 بررودی دی رسد که نه‌ روی وی سر ۳ حرام شود . و هرت : « چون بنده را از بیم خدای‌تعالی موی بتن برخیزدو براندیشد . گناهان وق‌همجنان رو ریزد که بر گک از درخت ۰ . وگفت : ه 5 س که‌وی از بیم حق تعالی بگریست‌در اه س شود ۳ یوب 1 مشه باشد ور ستان ب و عِ بر ص اقب بی‌حساب کت شود .که ازگناه خو خویش بادا 3 رون ساواط علمه _ که + « هیچ قطره از دخدای تعالی دوستر از وطرء اشلت نبو د از بیم خدایعالی و از قطره خون که در راه حق تعالی بریزد» . و گنت : « هفت کی در سايةٌ خداثق تمالی باشند . یکی آنکس بودکه خدای را تعالی درخلوت یاد کند و آب از چنشم وق بریزد ۰ . و حزططلله می گوید که : نز ديكت‌رسول صلو ات النه‌علمه - بودر ما رایندمیداد جذانکه تپ تنگ شده و آب از سب روان گشت؛ بس با خانه ۳ ال بامن )۱ سم مس بثر سد در بهشت ۰ ۳5 | - 9 ر گن‌چپار؛ باد آ فد » واز 13 ستن خود بیرون آمدم و فرباد همی کردم کهآ حنظله مدافق‌شد » ابو بکر ۹۳ نف ]و » گفت نه منافق شدی‌درنزديك رسول -علبه السام َ رفتمو گفتم حزخاله منافق شد ‏ گفت : لالم سنافق سورظاله ۷ س حنظله ک رل ۱ ۳ حال وبر ۱ حکایت کردم ؛ گفت : با حنظله اگربر آ نکه دربیش‌مایافتی‌بماندی‌فریشتکان آسمان با شما مصافحه کردندی در راهپا ودر خانها » دلکن حنظله ساعتی وساعتی ۰ ۲۱ ۴ شبلی ی گو ید ره علبه - : هیچ روز نبود که خوف برمن عالب شد 4 نه آن رور دری ازحکمت وعبرت بر دلمن ۰ گشاده شد . ب<یی پی‌معاف - ر ار علیه 9 بد کناه موْمن‌میان بیم وعتوبت وامیدرحمت چون روباهی بود میان‌دوشیره وهم وی‌گفت : سک ۱ دمی ,5 سار دوزخ‌چنان بترسیدی که از درویشی »در برشت شدی ! وبرا گفتند : فردا که‌ایمن تر؟ گفت: آنکه امروز ترسان‌تر. ۳-۹ <سی‌را گفت: چه 3 بی درمجلس وی که مارا چندین می‌تر سانند که دلپاء ما بساره میشو د ؟گفت : امرو ۲ با قو یی صحبت کشد که ها ۱۹ بثر سانند وفردا بامن رسید پتر از آنکه صیحبت فومی صحبت کنید که شما را ایمن دارند و فردا بخوف زسید . ) بوسلیمان‌دارانی - رحبةالهعلیه - می گوید - هیچ دل از خوف خالی نشد که نه ویران شد. و عابشثه - ۱ ضی‌اله‌عن- گفت که‌رسول راصلو تال علبه - گفتم این چیست کهدرقر آن ه ی گو: بد که ۰« می‌کنند و می ترسند - والدیی و تون مااتوا و قلو بهم و جلة» : این ۰ دزدی در زناست؛ گفت نه نمازور وزهو صدفه‌هی کنندو می تر سدد که نین: ر ند.و محمد بن المنکدر چون بگروزشق اشك‌درروی مالیدی و گفتی :شنیدم که ۹ ر کجا که اشك‌بوی‌رسدهر 1 نسو ۲ د: وصدیق م می گو: بد: بگرریید»و 5 رنتوانید خویشتن ۳ بان‌سازیدو اه‌الاخبار . گویدکه: بخدای که بگریم چندانکه آب بردی من فروریزد دوست‌تر دارم از انکه بمقدار کوهی زرصدفه بدهم وعبدالر حمن عمر کوانف : قطر 5 ءازاشك که ارییم خدای ‏ تعالی‌فروریزد دوستردارم ازهز از دیناررصدقه . ۱ " [ححقیقت و ف :۲ ۳ ازاحوال دل ,و آن آتش دور نیست که اندر دل پدید ایب و آنر اسببی ات وثمره‌ای : اما سبب وی علم و معرفتست بدانکه خطر کار (۱) هر کزحنظله منافق نشد ۰ (۲) یعنی هر ساعتی بحالی . ۷۰ 1 حرت سل تین حلاله جو : سس حاضر وعالب نات 1 س‌ در ۳ وی مدید 3 ‌ داین ازدومعرفت حبزد 4 یکی ۱ آبکه خودرا رعبوب و کناهان حود را 2 فت‌طاعات و خبائت اخلاق <و د ر ایحقیقت ی 9 ۳ ۱ بن ت#صار ها نعمت حق‌تعالی بر خوبشتن بیند ؛ مثل وی چو ۳۹ بود که از بادشاهی نعمت وخلعت سار بافته بود نگاه درحرم وخزانه وی خیانتبا کند ین نا گاه بذا ند که بادشاه وی‌را دران‌خانت هرد‌بده است , وداند که ماك‌غبور شرت ومنتقم ات و بی‌باك , و خود را نزديك وی هیچ شفیع نداند 4 و فشعات وفر بت ندارد لابد 7 ش درمیان‌حان وی بدیدا بد چون خطر کار <ویش دید » اما معر فت‌دو م1 ۷ بود که از صفت وی زد » لکن‌از ای با و در ت‌ ان خرز د که ازو ی هبتر سد: ما نکه کسی در چنگال مر افتد 2 در سط از گناه خویش لکن از انکه صفت شیر میداندکه طبع وی هلاك کردن ویست :و ۱ نکه بوی وضعیفی وی وی راك ندارد 4 داین خوف تمامتر وفاضلتر ۲ وهر که‌صفات حق‌تعالی شناخت ‏ وجلال وبزرگی وی وتوانائی وبی‌باکی وی بدانست » که | گرهمه عالم را هلاک کند وحاوید دردورخ داردبرك‌دره ازه‌ملکت دی کم شود » و نید ان رارفت وشفقت گویند از حقبقت ان دان وی‌صزه ای حای ان‌بود که در سد »وین خوف انییاء را باشد اگر جذ دانند که از معاصی معصوع| ی » هر که بخدای تعالی عارف تر بو د ار سان‌تر بود » ورسول صلو ات‌النه علیه ‌ ازین گفت («عارف رین شماا ۳ ترسا-ترین» 4 وازین گفت ِ ۰ زم) بخشی الل4 هو عباثه) لعلماء 5 وهر که جاهل تر وا بود " یه د او د علیهالسلم - دحی ۱ مد که : با ۵ او د ازءن‌چنان‌ترس که سیت خوف 7 ۳۳ ً اما مره وی در دست در ش رد جوارح اف دل 1 که شهوات ۱۳ بروا: ۱ ‌ مر ۵) که اک کت وا شهوت:ز نی باطعاهی باشده چو ن‌درچنگالاسیر افتادیادرز ندان‌ساطان‌قاهر افتاد؛ و برایرو ای‌شهوت نما ند؛ بل‌حال دل درخوف همه‌خضو ع و خشوع بودوهمه مر اقبت ومحاسبت بو ۵ ونظر درعافت بود؛ نه کین ماند نهحسده نه‌شرو نه دنیاو نه‌غفلت. اماثه‌رتویدرتن‌وی شکستگی و نز اری‌وزردی بود ونمرت‌ویدرجوارح راك داشتن بو ۵ ارمعاصیو بادب‌داشتن درطاعات . ۱ ودرحات خوف متفاات بود : اگراز شپوأت بازداردنام وی‌عفت‌بود » واگر از ۷۰۷ ۳ ااس«ااپاسبدب««بدپپسس«پپپپپپددصپصدص‎ ۳0 دارد 9 ورع بود؛ و5 راز شمیات بازداردو بااز حالال اداردکه وین حرامبود نام‌دی تقوی‌بود » وا گر ازهر چه‌حز زرادراهسن بازداردنام‌وی صندق بود و نام آن؟ س‌صدیق بو ۵ » وعفت ددع درریر وی ۳ 4 وین همه درزیر شا | دز .خوف بحقیقت| ین باشد اما که اش؟ 3 مود و بستر د . و گوید : حول و لاقوة الا بالله العلی العظیم وباسرغفلت شود اینرا تنك‌دلی زنان گویند» این‌خوف‌نباشد که هر 1 از جیزی‌ترسد ازانبگر بزد »و ۳ چبزی در دنه دارد و هام کندماری باشد ) همکن نبودکه بر لاحو[و لا قوخ الابالله اقتصار کند بلکه بیندازد 3 ذوالرون ر اگفتند : سده‌خایف که باشد +گفت: | نکه خوشتن زایمارهسیند که از همه شیو ات‌حذر مب‌کند از بیم‌هر | در یات وف ] رد آنکه خوف‌راسه درحتست : ضعیفوقو یو معتدل » ومحمود ازوی‌معتداست وضعیف آن بود که ور | کارندارد چون رفت زنان » وقوی آن بود که از وی بیم - نومیدی وقنوط بود وبیم بیماری وبی‌هوشی ومر کگ بود » و این هردو مذموم است » که خوف را درنفس خویش کمالی نیست ؛ و نه چون توحید و معرفت ومحبت است» وبرای انیت 4٩‏ این درصهات خدای‌تعالی روا نبود ۰ که خوف بیحمل وبی‌عجز نبود» که تا عاقبت محپول نبود واز حذر کردن از خطر عجز نبود خوف نبود» لکن‌خوف کمالی است باضافت با حال غافلان » که | بن همحو ن تازبانه‌ای أست که‌کو دکان را ور | تعلیم دارد وستور را فر اراه »,چون چنان ضعیف بو د که دردی‌نگند ق اتعلم ندار د‌ و بر راه ندارد , وا گرچنان قوی بود که کو دك راوستوررا حابی افکار کندبابش‌کند » 1 هردو اقص بود ؛ بلکه باید که معتدل باشد تا از معاصی باز دارد و بر طاعت حریص کند؛ زمر جا زود خوف وی معتدل ار بود که چون‌بافر اط رسدازاساب رجابازاندیشد وچون ضعیف‌شود ازخطر کار باز ناندیشد »وهر که‌خایف نبودو خویشتن ر اعالم نام کند] ست که ]/ نجه 1 مو خته بیپو دهاست نهعلم همجو ن‌فال گو ی‌باز از که‌خو پشتن ر احکیم نام کندو ازحکمت‌هيج‌خبر ندارد که‌او ل همه معرفتپا 1 است که‌خو دراوخدای راتعالح بشناسد ؛ خود را بعیب و عفر وخدای را بدلال و عظمت و با ناداشتن س۸ ۷ ب۰پ۰ب۰ب۰ ۰۰ ۰چپ۰« بر ی ار برالاك عالم ۰ واز ین دو معرفت حز خوف نزاید ) 7 این گنت - صلواتالعلیه - : «او لالم !سر لجبار یآ خر العمقو بض لاله گنت: «اول عم آنست که خدایراتعالی بجباریوقپار بشناسی»و آخرین آ نکه بنده وارکاربوی تفویض کنو بدانی که توهیج چیزنه‌ای و بتو هیچ نیست» وچگو نه همکن گر دد که کسی‌این‌دا ندو نترسد [ بیدا کردن آنو(عخوف] بدانگه خوف از معرفت خطر خیزد و ه درا دزن بیش خطری دیگری آید :کس بود که دوزخ درپیش‌ویآید وخوف ویاز آن بودو کس بود که‌چیزی که راه دورخست در بیش وی‌آید ِ چنانکه ترسد که بیش‌از و تضر 3 یا ترسد که باز در معصیت افتد با دل ویر اغفات و ۳ ۹ بدید آ ید با عادت ویرا با سر و بر دبا بطر بر وی غالب شود بسبب نعمت یادر قيامت بمظالم گرفتارشود با فضایح‌او آشکارا گردد ورسوا شود » با تر سد که بر آندیشه‌وی چیزی رود که خدای تعالی می‌بینده آن ناسندیده بود . وفایدة هر بکی‌آن بود که‌بدان مشفول شو دکه از آن هی" رسد:چون ‏ از عادت ترسد که ویرا با سر معصیت برد از راه عادت می گریزد » وچ-ون از اطلاع حق تعالی نرسد بر دل» وی پاك دارد ؛ وهمحنین » وعالب‌تر ٍن بربیشترین خایفان‌بيم خائمت بو د که نیاید که اسلام بسالاعت » نبرد » و تمامتر آزین خوف سایق است تا در ارل حکم چه کر دم نددر سرعادتو شةقاون وی و فر ع سایق است و اصل | نست» که رسول صلو ات علبه - بر مثبر گفت که : «خدای‌تعالی کتابی نبشته است و نام‌اهل بپشت دروی ؛ ودست راست فر از کرد و کفت کتان ق یر یشته است ونام اهل‌دو رخ و نشانو نسب‌ایشان دروی» ودست چب فر از کردو گفت که: اندرین نه‌افز ایدو بنکاهد» و کفت : « اهل سعادت‌باشدکه عمل‌اهل‌شقاو ت‌می کند تاهمه گویند که‌وی از ا ست: س خدای تعالی دیرا پیش از مرک - اگرهمه ساعتی بود از ان راه بر گرداند وبا راه سعادت بر د » و گفت . «سعیث أ نست که در قضاء ازلی سعیدست » دشقی آنست که در قضاء ازاسی شقی است »» و کار خاتمت دارد » پس بدین سیب خوف اهل بصیرت ار شست واین تماهترست چنا ۹ خو ف ازخدای :ما : نیرت صفت‌حلالویتماهترست ار خو یت اه و : که آن خوف عر گر بر نخیزد » وچون از کناه رسد یاف (۱) سفت دلی . ۷۰6 ر‌ کنچبار م که غره شود و کوید گناه دست بداشتم چر| ترسم ؟! ودر حمله هر که بشناسد که رسول - صلو ات ال علبه _ در اعلی‌در حات خو اود بود و بوجهل در درك اسفل ؛ و هردو ببش‌از آفرینش وسیلتی و حنایتی نداشتند » وچون بیافرید راه معرفت‌وطاعت رسول علیها(سام- رامیسر کرد بی‌سیبی ازجرت اف این بالزام بود که داعیه وی بدان صرف کرد و نتو انستی که آ نچه که دانست که‌زهر قانل است از آن دور نباشد ,و ابوجهل که راه دیداز بر وی بستندنتو 2 بییئث رجون بدید نو انست که شپو ات دست بدازد بی آنکه آفت آن مشناسد ) «س هرد مصطر بودند» لکن چنانکه خواست بی‌سیبی بشقاو تیکی حکم کر ۳ وبر اهمی تاخت ۳ «دو ر‌ خ ۵ و یکی ر ۱ بعادت حکم کر د و می بر ود ۳ علی علیین ساسلة گبر ۰ 2 هر که حکم جنان کند که خود خواهد واز نو بالگ ندارد ‏ از وی ترسمدن لا بد باشد و ازین گفت داود را - علیهالسلم که آرمن جذان بترس که شیر غران ترسی: که ۳ اگر هاگ کند با ندارد ونه بسیب حنایت تو کند» ولجن سلطانی شبری وی حکم کند» واگر دست بدارد نه از شفقت وغرابت بود که با تو دارد ولیکن از بی‌وذنی‌تو باشد نزديك وی» وهر که این صفات از حق تعالی بدانست ممکن نبود که از خوف خالی بود . ۱ [ بیدا کر 9 ل‌سو و حجأئمت ا بدانکه بیشتر خایفان ازخانمت ترسمده‌اند» برای 1 نکه دل آدمی ۳1 دانست و وفت مرك دفتی عظیمست ‏ ونتوان دانست که دل‌بر چه قرار ۳1 د در آن وقت » تایکی از عارفان می‌گوید : ا گر کسی را پنجاه سال بتوحید بدانسته باشم » چون چندان از من غایب شد که از بس دیواری شده گو اهی ندهم ویرابتوحید » که حالدل گردانست؛ ندانم ریچه ك دد؛:ودیگر ی می گوید:| ۳1 ۳ بند که شیهادت ۷" بردزسر ای‌دو ستر دار ی امرگ برمسلمانی بردرحجره: گویم مرك بردرحجره ‏ که ندانم تابدرسر ای‌اسلام ماند رانه . و ابوا(دردا سو ون خو ردی که : هیحکس ایمن نباشد از آ نکها ,مان‌وی دوقت ۰ ۳ بارستانند دسهل استری م 0 : صدیةان درهر #سی از سوء خانمت هی تر سند 2 فیان - رحمةالله له - بوقت مر أك جزع ‌ 3 وم ی گریست » کید 0 )۱ مقصود شبید شدن است ۰ ۱ یی لا مگری که عُوخدای تعالی از گناه توعطیی: ای کت : اگردانمی که ی م2 ببال ندارم اگ چند کوهها گناه‌دار می . و یکی از بز ر گان‌وصمت کرد وجیزی که‌داشت کسی را داد و گفت : نشانآ نکه برتوحید بمیرم فلان چیزست , اگر آن نشانبینید بدین مال شکرومنز بادام بخروبر کودکان شهزافشان و بگوی‌که این عرس فلانست که بساللامت بچست ؛ واگراین نبنی مردمان رایگوی تابرهن نماز نکنندوغره‌نشوند. بمن » 1 بس از مر 4 باری مرابی نباشم ۰ دسهل تستر ی گوید که : مربد ازآن ترسد که درمعصیت آفتد » و عارف از آنکه در کفر افتد . | بو ر بد گوید : جون مسحدی شوم برمیان‌خو یش زناری بینم که ترسم که‌مر | یکلیسایر د : :| نگاه که درمسحدروم؛ و هرروز پنج بارهمحنین باشم .و عیسی - علیهااسلم حواریانر اکفت : شماازمعصیت ترسید وماییغامیر ان از کفر ترسیم. و یکی از بیغامبر ان بگر ۳ و تشنگی وبر هنگی و محنت بسیارمبتلا بود سالپاه بسیار پس بخدای تعالی بنالید » حق گفت دلت از کفر نگاه می دارم بدین‌خرسند نه‌ای که دنیا می‌خواهی ؛ گفت بارخدابا تو به کر دم‌وخر سند شدم وخاك برسر کرد ازتشویرسوال خویش . ویکی از دلاغل سوء خانمت نفاق بوده و ازین بود که صحابه همیشه برخویشتن هی ترسیدند ارنقاق . و حسن بصری کوید اگر بدانمی که درمن نفاق نیست ازهر چه در روی زمان است دوستردار می 4 و گفت : اختلاف باطن وظاهر و دل و زبان از نقافست . _فصل.- [ اسیات سو ۶ سامت ۱ بدانگه معنی سوء خانمت که همه ازان‌تر ات که ابمان وی‌بازستانند بوقت دفتن ۰ واین را اسباب بسیارست وعلم این بوشیده است ؛ ولکن أ نحه اندرین کتاب بتوان گفت آ نست که‌این از ددسبب خیزد : یکی[ فکه کسی بدعتیباطل‌اعتفاد 19 وعمربر آن‌بگذارد و گمان‌نبرد که آن خودخطا نواند بو در نزدیکی مرک کارها کشف‌افتد » باشد که ویر اخطاء وی کشف کنند » و بدان سیب در دیگر اعتقاد ها که داشته است نیزبدك افتد» که اعتماد بر خیزد ازاعتقاد خویش وبرین شث برود » وین خطرهبتدع را بود » و کسی را که راه کلام و دلیل سبرد اگرچه باورع.و پارسا ۷۱۱۰ ر گنچهارم مر اد را در ۱ باشد ؛ اما ابلمان واهل سلامت که مسله انی بظاهر- جنانکه در قر آن واخرارست - بگر فته باشند» ازین ایمن باشند و از ن گفت رسول_صلو ات‌الهعلیه «ولیکم بدین| لمجاقر ۷ و :.8 الثر امل الچنهالله ۹ ‌ ِ اسان بدین سیب سیب بود که نت و بحت<ست حوی جقیقت کار ها هنم ۳1 دندی که دانستندی که هر ۳ طافت آن دار ۵ و دش بدعتی اند . سبب دیگر آن بود که ایمان در اصل ضعیف باشد و دوستی دنیا غالب و دوستی خدای تمالی ضعیف باشد » بوقت مر گک‌چون بیند که همه شپوتهاء وی‌ازوی باز می‌ستانند واز دنیادیرابقیر ببردن می‌برند وجایی میبرند که نمی‌خواهد » باشد که بذین سبب 7 اهتی از آانکه باوی| می کند بای باز 1" دد ؛ و آن دوستی‌ضعیف نیز باطل شود » چون کسی که‌فرزندی را دوست دارد واکن دوستی ضعیف » چون‌فرزند چیزی را که معشوق وی بود وازفرزند دوستر دارد از وی باز ستاند فرزند را دشمن کر د و آن مقدار دوستی که‌بو دباطل‌شود » و برای‌اینست کهدرحه شهادت‌عظبه‌ست که دران وقت دنیا آزییش برخاسته باشد وحب خدای تعالی غالب شده ودل بر مرک نپاده » در چنین حال مر گ در رسد و داند عندمتی بزر گت بود » چه ات چنین حال نود بگردد و دل بران صفت نماند . پس هر کرا دوستی حق تعالی غالب‌ترشود اذهر چیزی, لابدو یر اازان بازداشته باشد که‌همگی‌خویش بدنیا دهده وی‌ازین خطرایمن‌تر بود وجون بوقت مرک رسد و داند که وفت‌دبدار دو ان مرگ را کاره نباشدو دوستی حق‌تعالی عالب‌تر شود و دو ستی‌دنیا باطل و نایدا شوده‌این نشان‌حسن خاتمت بود ؟ س هر که خو اهد که این خطر دور باشد باید که از بدعت دور 7 دد ؛ و بدا نحه در ار 11 و اخبارست ایمان | وود » هر جه چه بداند فول کر( 2هر جه زدازی تسلیم کند و بجمله ایمان ً زرد » رجمد 1 ین ۳ دوستی خدای تعالی بروی عالب شود ودوستی دنیا ضعیف شود ؛ وین بان ضعیف‌شود که‌حدو د شرع نگاه می‌دارد تاد نیابروی‌منفص شودواز وی نفرت گیرد و دوستی دای تمالی در دل قوی گردد که همرشد ذکروی همی کند وصحبت بادوستان وی دارد نه بادوستان دنیا ؛ پس ا کر دوستی دیا غالب‌تر بود کار درخطر بود » چنانکه در قر آن گفت که : گر بدر ومادر ومال و نعمت دوستر داریدا زخدای‌ساخته باشدتافرمان‌خدایتعالی‌دررسد.فتر تصو احتی پاتی الله بامر »۰ (۱) پرشا باد بدین پیرزنان ۰ (۷) بیشتراهل بهشت ابلپانند .‏ ۲ ولا چ سووو ف‌ نا ردن] ‏ ودانکه اول‌مقام ازمقامات دین یقین‌است ومعرفت پس‌ازمعرفت خوف خیزد و از خوف زهدوصیر وتو به وصدق واخلاص ومواظبت برد کر وفکر بردوام بفید | 3 ۱و ازان انس و محبت خیزد » داین نیایت تامانست , ورضاه تفوصض وشوق اینبمه خود تبع محبت باشد؛ بس کیمیای‌سعادت پس‌ازیقین ومعرفت- که‌خودرا وخدارا بشناخت.- خوفست ؛ وهرچه بس‌ازانست بی‌وی‌راست نیاید» و این به‌طریق بدست:آ ید : یکیب-ام ومعرفت, که‌چون خودرا وحجق‌تعالی را بشناخت بضردرت بترسد: که هر که در جنگال شیر افتاد وشیررا بشناسد اور بپیچ عالاج و حبله حاحت‌نباشد تا بترسد» بلکه عین‌خوف گردد؛ وهر که‌خدای‌رانعالی بکمال وجلال وقدرت وبی‌نیازی ازخلق بشناخت» وخودرا ببیحاز ۳3 و در ماند کی بشناخت » خویشتن را بحقیقت در چنگال شیر بدید؛ بلکه‌هر که حکم خدای تعالی بشناخت که‌هر چه خواهد بودتابقيامت حکم‌بکر د‌است» بعضی‌ر اسعادتبی‌وسیلتی وبعضی ر اشقاوت‌بی‌جنایتی 4 بلکه چنانکه خواستء آن هرگز بنگردد : لابد ترسد. وبراکاین گفت رسول صلوات‌اله‌علیه که : «موسی- علیه‌السلام - با ]دم - علبه‌السلام - حجت آورد ؛ آدم موسی رانیز آورد موسی گفت : خدای‌ترا در بپشت فرود آورد وباتوچنین وچنین کرد چراعاصی شدی تاخو درا ومارا در بلا افنکندی : آدم گنت آن معصیت برهن نءشته بود دراول ؛ حکم ویر اخلاف نو انستم کر د ضعاج آدم 9 مور صی - سخن فقاتی دردست دم منقطم شدو حواب‌نداشت» . وابواب معرفت که‌ازان‌خوف خیزد بسیارست» وهر که عارف‌تر خایف‌تر تادررو ایتست که جیر یل ورسول-علیپما لصلوةو السلام - هردومی گررستند» و حی آمدکه چر امی گر بید شمارا ایمن کر ده‌ام ۶ گفتند‌بارخدایا ازمکر توایمن لیم گفت همحنین می‌باشید ؛ و از کمال معرفت ایشان بودکه گفتند نباید که آنحه مارا گفته‌اند که ایمن باشید آز مایشی باشد ودر:حت‌وی سری‌باشد که ماآزدریافت آن‌عاجز باشیم ودرروز در ابتدالشکر مسلمانان ضعیف شدند » رسول ‏ علیه‌السلام ترسید » گفت : بارخدایا | گراین‌مسامانان هلاكثر ند برروی زمین کسی نماند که‌ترا پپرستد هبل (قِ گفت سس گید بر خدای تعالی‌چه‌دهی که ۳ ۱ مصرت وعده داده ات لا بل ‌ عده -۷۱۳- ر‌ کن‌چپارم بخ او و و با مج و با نا وچ با و چا وا نا و اد و ۵ و و و و و با ۵ ۵ ۵ ۵ 5 ۵ اقب و ۸ ماخ ماخ و ۵ 9 ار و و و و و سا مب ما و و و و و ات و و و چ ۵ ب ۵‏ نق و و و و و اج و ها ۳ خودراست کند: مقام صدیق دزین‌دفت اعتمادیود بروعده‌بکرم , ومقآ‌رسول_صلوات- تین رت زک داینتماهتر بود ,که‌دا تست که ک ی اسر از کار های هی ٩‏ ی آوی‌درتدییر مملکت وسر ره ۳ تهدیروی باز تباید ِ طر بق دوغ آ نست که‌چونازمعرفت عاجز ] ید صحبت بااهل‌خوف کند تاخوف ایشان بوی رات کنن 1 وازاهل عفات دور باشد 4 وازین خوف‌حاصل 1 بل اگر جه بتقلید بود » چون‌خوف کودكه ازمار که بدر رادیده پاش که از آن ه 0 وی‌نمز بر سد و 0 4 اکر چه صفت مار نداند ؛ و این صعیف نر بود ازخوف عارف : کها گر کودك باری چند مءزم رابیند که دست بمار هی‌بر د, چنانکه تقلید ترسد هم بنقلید ایمنشودو دست بدان برد» و آ نکه‌صفت‌ماردا ندازین ایمن بود» پس‌باید که‌مقاد درخوف ازصحبت اهل امن‌وغنات حذر کند ؛ خاصه‌از کسی که بصورت اهل‌علم باشد . طریق سیم آنکه چون این قوم نیابدکه با ایشان صحبت کند- که درین سای ماندها ند _ حال ایشان بشنود ۰ کتب ایشان ۳ خواند » وما بداین سیب 1 احوال انییاو او لیا درخوف حکایت کنیم ۳-۹۳ ر که | زیای مایه‌خرد دارد ود[ رف س ان عاقل " او ردان وعارف‌ترین خلق بودندوچنان‌ترسیدند 6 ۵ ۳ اولی‌تر بود که تن 5 ۱ [عکا رات بیشامیر آن و ولا بکه] ۳ روایسست که چون ا بلیس ماعون سل چبر یل ر‌ میکاثیل دایم میگر بستند تخداي تعالی بایان 2حی فرستاد چر | می کریید 1 گفتند ازمگر تو ایمن نه‌ایم؛ گفت چنین باید » ایمن مباشید . و محمد بی‌الهمنکدر می‌گوید : چون دوزخ بیافرید همه فر, و تکان ب؟ ربستن استاد ند» چو قا فان ر ۱ بیافر ؛ بدا نگاه خامو ش‌شد ند » دانستند کهزه برای 1 شان آفرید , ورسول - علیه‌السام- گفت ِ «هر گز جير ثبل بر من نیاهد ۷ ارزه‌بروی از یم خدایتالی « . انس گوید که رسول_صلوات‌اله‌علیه 3 : : از جبر بل زر نله که چرا مرکا ثیل را هر ک ز خندان نم نم ؟ گفت ۳ آتش را بیافر بده | سرت وی هر گز نخند رده است . وجون خلبل ی در زماز ارستادی حوش‌دل وی از دوسل بشنید ندی . محاهد گوید که : ۵و۵ - علیه‌السلم جیل‌رور می گریست سر در (۱) و سایلکار رافراهم ساختن . ۳ 9 ازاشك‌وی بر ست» ندا آمد که ‌ ۰ ۵ چر 3 ۳ ۱ اگر گرسته‌ای ۳ نات دهم وا ر برهنه‌ای تاحامه‌ات قر سر متم » يك‌نالیدنی ۴ بنالید که آتش نوی چوب راسو خت » بس خدایتعالی تو بو یبذبرفت » گفت‌بار خدایا گناه‌من بر کف‌دست‌من تقش کن تا گناه فراموش نکنم , اجابت کر د » دست بپیچ‌طعام وشراب نکردیکه نه آن ۱ باول بدیدی و ت بستی ؛ و گاه بودی که قدح 0 بوی دادندی پر نبودی ازاشك وی برشدی . وروایست کهداود - صلوات‌النه‌علیه نچنان بو یست که طاقتش نماند» گفت بارخدایا بر گر بستن هن رحمت نکنی 0 وحی | مد که‌حدیث ی هی ۳ .مگر گناه فراموش کردی ؛ گفت بار خدایا چگو نه فر آموش 7 پیش از گناه‌چون:ز بور خواندمی آب‌رو ان‌درجوی‌بایستادی ومرغان‌برسرعن آمدندی ووحوش صحرابمحراب آمدندی» ۱ که ن ازین همه‌هیج چیز نیست. بارخدایا اینچه‌وحشت است؛ گفت: آن ازانس‌طاعت بود و این و حشت معصیت‌است یا اود » ]دم بنده‌من بودو یر ابیدقدرت‌خود پیأفر بدم وروح خود دروی دمیدم وملایکه راسچود وی فرمودم دخلعت کرامت در وی‌پوشیدم وتاج وقار برسرش نمادم داز تنهائی خود گله کرد حوا را پیافزیدم. وهر دورا دربپشت فر ودآور دم» يك کناه کرد خوار وبرهنه‌ازحسرت خودبراندم . باداوه بشذو و بحق بشنو : طاعت‌ها داشتی‌طاعت تو داشتیمو آ نجه خو استی بدادیم کناه کردی مرلت دادیم » اکنون با ین همه بما باز گردی قبول کنیم. پحیی بن ابی کثیر گوید که: ردایتست که داوث - علیه‌السلم .چون خواستی که بر گناه خورش نوحه کند هفت‌روز هیچ نبخوردی و گرد رنان نگشتی » پس بسحر !| مدی سلومی را تا تا منادی 1" دی تا خلق خدای هر که‌خو اهد که نوحه داو۵ شنودبب‌اید» پس آدمیان ازشهر ۳ و مرغان از آشیانها و وحوش ازییابانها و کوهپا روی‌بدانجا نهادندی » وی‌ابتدا کردی بنای خدای تعالی و خلق قر ؛ راد همی [ دندی 1۳ انگاه صفت برشت و دوز خ م بگفتی » آنگاه نوحه گناه خویش بکردی‌تا خلق بسیار بمر دندی از خوف وه راس | آنگاه دلیمن برسروی باستادی و ۳ با پدر بش ؛ که‌خلق بسیار هالااك‌شدند 5۰ منادی فر مودندی تا جنازه ها پیاوردندی و هرکس مرد؛ خویش برگرفتی » تا يك روز چپل هزار مرد درمجا س بود سی‌هزار مرده بودند . «زیرا دو کنیز لد بود کارایشانآآن ۳۷ ۱ (۱) واوحالاست » یمنی‌وحال آ"نکه . 5 ۱ ۰ ۳ لا در وقّت خوفه برافرو ۳ فتندیو نگاهد اشتندیتااعضای‌ویاز هم نشو د .و بجبی بیز کر با علیهماالسبام - درییت)لمقدس عبادت کردی و کودك بود » چون کودکان وبرا ببازی خواندندی گفتی مرا برای بازی نیافر ده‌اند » چون پانزده ساله شد بصحرا رفت واذ ۱ میان خلق دور شد ؛ يك روز پدرش ازپس وی برفت » ویرا دید پای در آب نهاده و ازتشنگی هلال می‌شد ومی گفت بعزت نو که آب نشور م تا ندانم که جای‌من بنزديك ۱ تو چیست ؛ وچندان کربسته بود که برروی‌وی گو شت نما نده بود و دندانا بیدا آمده و بارة نمدبرروی‌نشاندی‌تاخلق نبینند ؛ وامثالاین اجوال‌درحکایات‌پیغامبر ان بسیارست. [ حوکابات صیحا به وسلف ] بدآنگه چون صدیق بابزرگی وی‌مرغی‌را دبدی گفتی : کاشکی‌من توبودمی و بوذر گفت کاشکی‌من‌درختی بودمی . وعا یثه گفتی کاش مرانامو نشان‌نبودیو عمر گاه‌بودی که یت قر آن بشنیدی بیفنتادی داز هوش بشدی وچند روزمردمان بمیادت وی رفتندی و بر روی او دوخط سیاه بودی از گریستن : و گفتی کاشکی هر عمر را مادرنزادی »وياک راءبدرسرایی بگذشت » یکی قر آن‌همی خواند در نمازاینجا رسیده‌بود : 9 آن عذاب ر بلك لواقع ۵ از ستور خوشتن درافکند از بی‌طاقتی وویرا بخانه بردند» يك‌هاه بیمار بود که کسی سیب بیماری وی ندانست . و علی بن <سین ز‌ أن ا(عا ید لون جون طهار ت‌ کر دی روی‌وی زردشدی ,گفتندی ۱ بن‌چیست؟ گفت نمی‌دانید که بیش که خو اهم رفت . دمسور بن‌مغر به طاقت قر آن شنیدن نداشتی » يلك روز مردی غریب ندانست » این آیت را بر خواند : «بوم نحشر المتقین الی الر جمن وقدا و سوقالمحرمین الی‌جهنم‌وردا ۰۳ گفت من از مجرمان‌ام نه‌از متةبان؛ رلک اهدیگر برخوان ؛ برخواند بانگی بکرد وحان بداد . حاتم اصم گوید تجات‌کاه تيك غره مشو ؛ که هیچ حای‌برتر از بپشت نیست > دانی کهآدم جه دید ؟ و به بسیاری عبادت غره‌مشو ‏ که دانی که ابلیس چه‌دید که چندین هزار سال عبادت کرده بود ؟ و بعلم بسبارغرههشو ‏ که بلعم ّ ور در علم بجائی بود که نام‌مپین خدادانست ۳ در <ق‌ژی‌چمین ام « لمذل الکلت ان ن<مل عایه باهث او تتر که بیهعث و بباز ۱ ۱ )هر ] ینه‌عذاب پر ورد کار توشدلیاست (۲)روزی که برا نگیز یم بر هیز کار آنر! «مپها نی بر ورد کار وروانه سازیم کنا هکارانر | تنه بجپنم . ح ۱ ۷ ی ی ی ی نك مردان غره‌هشو » که خویشاوند رسول - صلوات‌اللة یه - وی‌را سار بدبدند و : صحبت گر دند ومسلمان نشدند . سری سقطیی گوید: هرروز چندبار در بینی‌خویش نگاه کنم » گویم مگررویم سیاه‌شده است . و عطاءسلمی از خایفان بود ؛ چهل سال نخندید وبا سمان 9 » بگراه بر آسمان نگرید ازبیم بیفتاد » وهرشب چندبار . دست بخویشتن فرود آوردی تامسخ شده‌است‌یانه ؛ وچون‌قحطی وبلائی‌بخلق‌رسیدی گفتی همه آزشوهی نسست » ۳1 من بمردمی خلق برستندی . احمد حنبل َو ید : دعا کردم تايك‌باب‌از خوف برمن گشاده کند » اجابت افتاده بترسیدم واز عقل‌جدا خواستم شدو گفتم بارخدایا بقدرطاقت؛ بس ساکن‌شدم .و یکی رادیدند ‏ ازءیاد که‌میگر ست گفتند جو هگ نزن + گت ازییم آن ساعت که منادی کنند که خان‌ر ۱ عرضخو اهندداد در فیامت . یکی از حسی بصر ی برسید که تک ندای + گفت ‏ كِ# نه بودحال که با قومی در کشتی باشد و کشتی بشکند وهر کسی برتخته‌ای بماند ؟گفت صعب» گفت حال من‌چنانست ۲ ؟ وهم او کنته که درخبرست که : یکی‌راازدوزخ بیرف 1 ورند س از هزار سال» و کاشکی هن 1 نکن بودهی؛ داین از آن گفت که ازیم‌سوه محانفت ازدوزخ حاوید می‌تز سید کنیز کی نودعمر عبدالفز ۳ "را بکر ور ازخو اب بر خاست: گفت با امیرالمژمنین خوابی عجب دیدم .گفت هیرن_ بگوی» گفت دیدمکه دوز بتافتندی‌وصراط برسر وی بردندی وخلفا را بیاورد‌ند؛ اول عبدالماك مر وان رادیدم که بیاوردند و گفتند برو » بس‌نرفت که دردورخ افتاد ؛ گفت هین .گفت پس پنروی راو لید بی. عبد! لملك بیاوردند .رهم خنین, برفت ودر خال بیفتاد » گفت هین » گت سلیمن بن عید‌الملگک را یبازردند وهم‌چنین بیفتاد گفت‌هان »گفت س سرا تا امیرالممنین بیادردند» و این بگفت وعمر يك‌نعره بزدازهوش بشد وبیفتاد کنیز له فریاد هه 7 که بخدای ترا دیدم که بسلامت بگذشترنه کی زک بانگ‌همی 9 و وی افتاده و دست و بای همی زد . حسن بصری سالپاء بسیاز نخندیبد و چون‌اسری بودکه 0 باشند تا گردن بز نند » ویر| گفتندی چر| چنین سوخته‌ای بااین همه عبادت و جپد ؟ گفتی ایمن نیم که حق تعالی از من کاری دیده باشد که مرا دشمن گرفته باشد » گوبد هر چه خواهی بکن که بر تو رحمت نخواهم کرد ؛ من‌جان‌بی‌فایده ميکنم. ۱۷ ۷ات ر کنچپار) ۳ این واهثال این حکایات ات ۱ اکنون نگ هگ ن 45 ان مت نز وتو ایمنیبیا از انست که ایشان را معصیت بسیاربود وترانیست» باازانکه ایشان رامعرفت با بو دو: نرانیست »وتو بحک ابلهید اف ی‌ایمنی بامعصیت بسبار ؛ و ابشان بحکم بصبرت و معر فت‌ه مراسان بود ی _فصل.- | از وف و رجا کدام فاضلتر 1 همانا که کسی گو ید که اخبار در فضل خو فو رحا بسیارست » دام فاضلتر آزین هر دو و کدام باید که غالب بود ؛ بدانکه خوف ورحا همحون دو داروست ؛ و ۳ ورا فاضل ۰ بد و لکن نافع ی ند » کهخو ف ور جاچنانکه گفتیم ازهفات اقص 7 ات و کمال آدمی بدانست که درمست حق تعالی هستغرق بود * و ذکروی همگی وی را فرو گرفته باشد » وازخائمت وساشت خود هیچ ایندیشد ) بلکه وفت نگردو دقت هم انگردبخداه ند وقت نگرد ؛ چون بخوف ورجا التفات کند این حجابی باشد» و ن چنین حالت نادربود . بس هر که بوقت مر کی نز درك بود بابد که رحا برری غالب بود» که این مت را زیادت گرداند و هر که ازین حپان شود باید که محت خدای تعالی بود تالقاء وی سعادت وی گردد ,که لذت در لقاء محبوب باشد ؛ اما در دیگروقتپا اگرمرد از اهل غفلتست باید که خوف بروی غالب بود ‏ که غلبةٌ رجا زهر قاتل وی باشد ۹ وا گرازاهل نوی ی و احوال وی یذ بست باید که خوف و رجا معتدل دی را باشد که 9 حال درمناحات ازمحیت بو د و رجا سمت معدعت بود؛ اما ور وقت معصمت باید که خوف‌غالب بو د »بلکه در وقتعبرهای میاح نیز باید کهخوف غالببودچون‌مر ذازاهل عبادت‌بود -ا گر نه‌درمعصیت افتد. پسآین‌داردئیست که‌منفت وی‌باحوالواشخاس بکردد ,وجوآب‌این‌مطلق نباشد . ۷۱۸۰ منجیات ٩‏ هه .۱ اصل چهار ‌ | در خر وزهدست ] بدانکه مدار راه‌دین بر چماز اصل است که در عنوان عسلمانی گفتهايم و نفس تووحق تعالی ودنبا و اخرت : و ازجپار دو حستن ات ود و <ستن: از نس خودبرای حستن حق‌تعالی ۰ وحستن‌ازد نمابر ای‌حستن ۱ رت . سر ازوی‌از نفس خودبحق تعالی *ریاید ورد »وروی اردنبا باخر ت ماد ۱ ورد؛وصبر و خوف وتو به‌«مه‌مقامات‌اسست »9 دوستی‌دنیااز مپلکانت‌چنانکه‌علاج ۱ ن گفته‌ایمو دشمنی‌وی و بر بدن ازه ی‌ازمنجیانست وا کنون‌شرح این‌خواهیم گفت ۱ وعبارت‌ازاین فقرستوزهد»س باید که اولفضیاتوی ۱ و حقیفت وی بشناسی [ حهیعتزفر وزددست | بدانکه ققیر أل بو د که چیزی ؟4وبرابدان حاحت بود ندارد و بدست‌وی‌نبود 3 ۱ دی را اول بو حود <ود <احتست ۰ ۱ نگاه بسقاء خو دحاحتست ۰ ۱ نیگاه بغذاو بمال ِ ژ بحیز هاء سمار » و آزین همه هیچ جیز بدست وی نست ‏ وی درین همه نبازمندست وغنی آن بودکه ازغیرخود بی نیاز بود ؛ واین جزیکی نیست جل‌جلاله » و دیگرهر که در وجودا بد از حن‌وانس وملانگهو شیاطین همه هستی اشان و بقاء ابشان‌با,شان نیست » پس بحقیقت همه فقیر ند » و برای این گفت : ظ و الله) لغنی"واقتع الفقر اع - ی نماز خدای تعالی ۱۹ همه درو شید ۰ .۰ عبسی - علیهالسلم فقر را بدین تفسی کرد و گنت : « اصیحت مر نا بعملی و الا مر ید غیری ؛ فلاشیر افقرمنی » گفت ً من گر و کردار خویشمو کلید کردارمن بدست دیگری ات » کدام درو سشست * درو ش ترا ازمن ؟ بلکه خدای تعالی ببان این همی کردو گفت : « و ر دك الغنی - ۱ ذو الر حمة ان با زٍذهیکم و پستخاف من بعد کم مایشاء » گفت : عنی اننت کته | گرخواهد همه هلا کند دقومی دیگررا ساقر بند ۰ س همه خلق فقیر اند .ولکن 1 مه ان مور تس م مم ۰" خاخ 5 بت سپ ای خن ۵ ب ن جه چد ستت جل بقل اسر بیع 6 شنت و ما خی نوی له سم وق منت هل ۳:1[ غالب باشد که بداند که هیچ جیزبدست وی یست درین حپان و دران حپان » نه در اصل آفرینش و نه در دوام| فرینش » اما این که گر وهی ازاحمقان می گویند : بر ان وقت فقیر باشد ۵5 هیچ طاعت نکند ؛ که چون طاعت کند ثواب ان خودرا ۹ ویر اجیزی باشده فقیر نباشد ‏ | بن نخمز ندقه واباحتست کهشیطان در دل ایشان افکنده انشت ‌ وشیطان ابلهان را که دعوی زیر کی کنند از راه بدین گید 45 وب ر برلفظ نیکو بندد تا ابله بدان غره شود وینداردکه این خود زیر کی است » واین چنان بود که کسی کویدکه هر که خدای را دارد در همه چیز را دارد » باید که ازخدای بیزار ‏ شود تافقیر باشد بلکه فقبر آن بود که طاعت می کند ۰ جنانکه عبسی ۳ علییه السلم 7 می گو ید که : طاعت نیزازمن نیست وبدست من‌نیست ومن گر و نم . و درحمله بیان عععی فقر که صوفیان‌خو اهند درین موصعم معصود نسمت » ٩‏ له نیز بیان فتر | دمی‌در همه چیزها » بلکه فقرازمال شرح خواهیم کرد » وازهزاران حاجت که | دمی راست که از همه فقیر است مال یکی از تست تون بدانکه نابودن مال با ازان بودکه مرد دست از وی بدارد باختیار 4 باازان بود که بدست تباید ِ | ورقنت اران بدازد این را رهد وت 4 وا گرخود بدست نماید این را فةر گویند وفتیر را سه حالتست : یکی| نکه مال ندارد » ولکن چندانکه تواند طلب می کند » داین را فقبرحریص گویند ؛ دوم انکه طلب نکند وا گر بوی دهند نستاند و | ثرا کاره باشد واین را زاهد گویند.وسیم ۱ نکه رب طلی گید و به رد کذد ‌ اگر بدهند بستاندوا گر نه جر سئد بود » 1 راقیر- قانع گویند . و ما اول فضیلت فقربگویيم» | نگاه فضیلت زهد » چه نابودن مال راا کر چه مرد بران جریس بود هم فضیلتی باشد . ۱ ۱ قضیات درو شی آ بداشتکه خدای تحالی می گوید : « للفقر اء اممهاجریی »:درویشی‌را فرا پیش داشت از هرن . و رسول. علیهالسلم گفت : « خدای تعالی دوست دازد درویش معبل ویلزسا را *» و گفت ِ» یابلال حبد کن ۳ جون بخواهی رفت ازیس حپان ۰ درویش باشی نه توانگره و گفت : « درویغان امت. من پیش از توانگران به پانصد.- سال: در پشت شدند» » ودريك‌روایت بحپل‌سال . و ك بدین‌دزودیش حر یص خو استه. باشد و بدان دیگردرویش‌خزسند و راضی ۰ و گفت : * بپترین امت من درویشان‌اند ی لا ی ین بگردد ضعیفان‌اند » » و گفت : « مرا دوییشه ۷ ۳ از آن هردو تاه ات مر | دوسن داشته است : دردیشی وغزا» . وروایست که جبر بل - علیه السلم گفت : با مجمد ؛ خدای تعالی ثرا سلام می کند و می گوید: خواهی که کوهپاء روی زمین زر گردانم تا هر کجا تومی روی بانومی آیند ؛گفت : با جبر یل نف که دنیا سرای‌بی سرایان است ومال‌بی مالانست وجمع مال در وی کاربی- ۱ عقلانست ؛کفت : با محمد ثبتك الله بالقول‌الثابت ۳ . و عیسی علیه‌السلم - بخفتة بگذشت » گفت برخیزوخدای تعالی را یادکن» گفت ازمن چه خواهی ‏ من‌دنیا باهل دنا بگذاشته‌ام ۱ اش کنات بخسب وخوش بخسب . وموسی - علیه‌السلم - برخفته‌ای بتفت برخال خفته وخشتی بزیرسرنپاده وحز لنش نداشت ‏ گفت بار خدایا این ده تو ضایم ات هیچ جيز ندارد» وحی آمدکه : یا موسی » ندانی که هر که یمه روی برمن اقبال کنددنباازوی‌باز دار ابوراقع می گو رد کهیر سول اصلو ات‌الدعلیه مهمانی برسید وهیج‌نداشت » گفت نز ديك فلان حپود رو دبگوی تا مارا بارء | رد وام دهد تا باول رجب ‏ برفتم وبگنتم ؛ حپود گفت : لاوالنه و روز ندهم ؛ با رسول - صلوات‌الهعلیه - بگفتم ءگفت : بخدای که امینم در آسمان ودر زمین » اگر بدادی باز دادی ؛ اکنون برو داين زره‌من گرو کن ۰ برفتم و کرو کردم » برأی‌دل‌خوشی دیاین آیت فرودا مد. « و لاتمدن عينيك ای مامتعنا به ارو اجهمر هر ع) لحیوةا لد نیا... الایه » .گنت : «بگو شه‌چشم نباید که بدنیاو اهل‌دنیانگر ی, که آن همه فتن‌ایشانست» و آنحه ترانیاده است » نزد خدای تعالی بپترو باقی‌ترست ».و کعبالاحبار گوید : وحی آمد به‌مو سی - علیه‌السلم که : چون دردیشی روی‌بتونرد کوی«مر حبایشعار الصالحین 0 .و رسول - صلو ات النه‌علیه گفت : : «بپشت بمن نمودند » بیشتر اهل بپشت درژیشان بودند » و دوزخ بمن نم‌ودند» بیشتراهل دوزخ توا نگران‌بودند » . و گفت : « در بپشت زنان را کمتردیدم و گنتم کجااند ؛ گنتند : شفلپن الااعمران : الذهب والزضران - ایثانرا مشغول بکرده است زرینه و دربندکرده است حامة ر نکین » .و رو ات که بیامیری بکنار درب بگذشت صیادیر | دید که دامی ب, سنداخت (۱) ای محمد » ؛ خداترا بر گفتار محکمی استوار داشته است . (۲) خوشا بحال تو که ؛ بر هیأت نیک و کارانی . -۷ ۲۱- ر کن‌چهبارم |۳1 و گنت بنام شیطان » ماهی بسیار درافتاد .و یکی دیگر دای در انداخت و گفت بنام ر حمون » ماهی اندكك دز افتاد » گفت : بارخدایا این همه ستوست ولکن این چیست ؟ خدای‌تعالی فر شتگان را گفت حال‌این‌هردو درپشت ودورخ برویعرضه کنید » چون بدید گفت راضی‌شدم . ورسول‌ما - صلوات‌اله‌علیه _کفت : «بازپسین کس از پیفامبران که‌دربپشت شود سلیمن بوده وبازیسین‌صحابة من که‌دربیشت شودعبدالر حمن بن‌عوف بود سب و انگر ی ایشان» .وعیسی - علیه السلم کت : تو انگر بسختی - نمبامدز بپشت شود » ورسول - صلو ات‌النهعلیه - گفت . خدای‌تعالی بنده‌ای‌را که دوست دارد ‏ ویرا بیلا مبتلاگر داند وا گر دوستی تمامتر بود اقتنا ۲۳ کند . گفتند : نازسولانه اقتنا جه‌باشد وگشت آنکه ویرانه مال گذارد و نه‌اهل . و موسی - علبه السام گفت ۰ بار خدایا دوستان تو از خلق کمستند تاابشان‌را بدوستی کر م ؟ گفت : هر کجادرویشی هست ؛ درویش یعنی دردرویشی تمام . ورسول - صلوات‌الله‌علیه - کفت « درویشی را روزقيامت بیاورند وچنانکه مردمان ازيك دیگر عذرخواهند خدای‌تعالی ازوی عذر خواهد ؛ و گوید : بندهُ من نه‌از خواری توبود که دنیا ازتو باز داشتم ؛ ولکن ازان تاخلعتپا و کر امتپاء من پیابی » میان صف‌خلایق دررو وهر که ترابرای من‌طعامی‌داد یا جامه‌ای داد دست ویگیر که ویرا در کارتو کردم وخلق آن‌روزدرعرق‌غرق‌باشند - در شود وهر که‌باوی نیکوگی کرقه انتت‌کاست وی گیرد وبرون آورد» ۱ و کفت_علیه‌السلم بادرویشان آشنائی گیرید وباایشان نیکومی کنید» که ایشان‌را دولت‌در راهست گفتند آچست ؛ گفت روزقيامت ایشانر | ژ بند هر که شمارا باره‌ای نان‌داد وخرقه‌ای داد وشربتی آب‌داد +دست ایشان گیر بد ودر بپشت‌برید وامیر الم منن‌علی -ر ضی النهعنه روایت کند ازرسول - صلو ات‌النهعلیه _ که : «هر گاه که خلق روی بجمع دنیا وعمارت آن‌آورند ودروشان رادشم‌ن دارند , خدایتعالی ایشان رابحپار خصلت میتلا کند: فحط زمان : وجور سلطان » وخبانت قاضان وه شو کت وقوت کافر ان ودشمنان» . و آپن‌عباس- رضی‌العنه گوید : ملعونست کسی که بسیب درویشی کسی خوار داد و بسپب توانگری عزیز . و گویند : توانگر درهیچ مجلس‌خوارتر نبودی که در مجلس سفیان ثوری ؛ ایشانر | فراپیش نگذاشتی دریسترین صف‌بودندی» ودرویش را نرديكث (۱) بی‌نیاز کردن . ۱ 8 ۸ ۵ کا تفت دز و لقمان پسر راگفت : باپسر » بدانکه کسه 0 ۷ ۳ خی رمدار که‌خدای توو آن‌وی هر دو تکرام ۱ و یحبی ان معا - گوید مسکین آدمی اگر ازدورخ چنان ترسیدی که از درویشی ازهر دوایمن بودی ؛ وا گر طلب ٍِِ_ چنان کردی که طلب دنیا » بپردو برسیدی» واگر درباطن ازخدای‌تعالی چنان ترسیدی که درظاهر ازخلق »درهر دوسر ای‌نيك خت‌بودی. ویکیده هز آردرم‌ییش ابر هیم ای ادهم آورد» نستده الحاح بسیار کرد » گفت :میخواهی که بدین نام‌خویش ازدیوان‌درویشان بيشگنی هر گز این نکنم , ورسول - صلو ات‌النه‌علیه عایشه راگفت : : اگرخواه ی که مرادریابی درویش وارزند کی کن ن وازنشست باتوانگران دورباش وهیج‌پیر اهن ببرون مکن‌تاباره بر ندوزی . ۱ | فطیات درو اش خر سند ] رسول گفت - صلوات‌اله علیه - : «خنك آن کس که وی را باسلام راه‌نمودند و قدر کفایت بوی دادند و بدان قناعت کر 5 ,و گفت , «با درودشان » از مبان دل بدوریشی رضاً دهید تا ثواب فقر بابید؛ و ۳ نه نیایید» » واین اشارتست که‌درویش حریص را ئواب نبود» ولکن اخبار دیگر صر بح است در آنکه وی را ؛واپ بود : و گنت : «هر چیز ی را کلیدی است ؛ و کلید ببشت » دوستی درویشان صاير است ‏ که اشان‌روز قامت هم نشینان حق: لی| ند» و گفت : «دوسترین بندگان نزد حق تعالی درویشی استکه بدأنچه دارد فانم است وازخدای تعالی در ردزی که میدهد راضی است » و گفت: دفردا در قیامت ی توانگر و درو یش نباشد که نه وی را ارژو کند که در دنیابیش ار قوت نیافتی .و خدای تعالی دحی فرستاد باسماعیل - علیهالسلم- که . مرا نز ديت شکسته ۳ ی گفت آن کبانند ؟ گفت: درویشان صادق‌ورسول - صلو ات‌النهعلیه _ گت : « حق‌تعالی گو رد خاصگان‌ویز رگان وبر گز بدگان من ازخلق دربپشت برید ‏ فر شتکان ۳3 ند ملکا کیند ؟ گو بد : دروشان مسلمانالگ که بعطاء من راضی بودند » همه را ببپشت بر ند وهنوزهمه خلق‌درحساب باشند».د) بوا لدر دا می گوید که : هیچ کس‌نیست که نه درعقلوی نقصانست که بدنیا زیادت شودشادشود » و بعمر که‌بردوام کمترمی‌شود اندوهگین نشود » ای‌سبیحان ال ! چه خیر باشد دردنبا که زبادت هم ی شود و عمر کمترمی شود ویکی به‌عامر بن عبد قیس بگذشت 4 نان و رم 5 ر کن‌چبارم نونمم ود 4اه اه دای دا و دا و و ام وا فش اه و ها و وا ها و و وا و اک هک اه و اه و اس ام ی اه وچ اس ها نا ۵ 0 ما و و و اد ها نا و مس چا چا و ما یطوط ها اج پا مخ ها و و و و اد سر جع عا ند مد بو ره م ی‌خورد » گفت باعامر ازدنیا بدین قناعت کردی ۲ او گفت ۳ دانم که‌بکمتر و بتر ازین قناعت کر دست . ورك رود بوذر نشسته‌بود با مردمان حدبث دا ,رن وی پیامد و گفت : تواینحا نشسته و شدای که درخازه هیچ چیزنیست » گفت : بان » درییش ما عشه‌ای تشد است , از وی نگذرد الا کسی که از و » زن خشنود شد و باز گشت ۰ _فصل. دروش صایر ذاضاتربا و انگر شا کر مدانکه خلاف کرده‌اند که درو یش‌صابر فاضلتر یا وگن شا ور ۱ ودرست آنست که درداش صابر فاضلتر از تو انگر شا گر »وان اخیارحمله دلیل | نست . اما اگر خو اهی که سر کار بدانی حقیقت | نست که هرچه ترا ازد کرمحبت حق تعالی مان است آن مذموم بود ۳ باشد که مانع وی دروشی بود : ون باشد 45 مانع وی زر بود؛ وفضیل این | نست که درمقدار کفایت‌بودن از نابودن اولیتره چه این قدرازدنیا چاره نیست و زاد و ۰ وازاین گفت رسول - صلو ات النهعلیه که : «یارب » قوت آلمحمد قدر کفایت کن» اماهرچه زیادت‌از آ نست نابودن‌اولیتر چون‌درحرص وقناعت حال هردو برابر باشد : چه فقرحریص‌وچه تو ان حرص‌هر دو وه مالند وبدان مشغولند ؛ اما درویش را صفات بشریت کوفته همی‌شود وبرنجی که می‌بیند از دنبا نقور می‌شود » وجون دنب زندان وی‌شود - اکرچه وی کاره آن بود ۳ بوقت‌مر کک دل وی با دنیاک التفات کند » وتوانگر برخورداری‌بر گرفت ازدنیا وباآن انس گرفت ی اقآن بروی دشخوارترشد و دروقت‌مر ک » بسیارفرق‌باشد میان‌این‌دو دل ؛بلکه در وقت عیادت ومناحات هم چنین ,که آن لذت که دروزش بابد هر کز توا نکر بای 4 وتا دل اسیرو کوفته نشود ودراندوءور نج گداخته نگردد لذت د کر در باطن فر و نیاید ؛ ژزهمحنین ۱ 3 هر دودرفناعت بر ابر باشند هم‌درویش فاضلتر 1 اماا گر درو بش ح<ر بص باشد و توانگرشا گر وفانم بود » واگر آن مال از وی‌حداشود چندان رنجورنشودوبشکر آن فیام همی کند و دل وی بشکر وفناعت طبارت‌می‌یابد » ودل درو یش حریص بحرص آ لوده همی شود دلکن‌بکوفتگیرنجواندوه‌طپارت‌ی‌یابد» ان بيك دیگر نزدیکتر ۷] أفتد » و بحقیقت دوری هریکی ۴ نزدیکی بحق تعالی بقدر گسستگی دل و آدیختگی آن باشد بدنبا » اما اکرتوان‌گری‌چنان بود که ویرآبودن ونابودن مال‌هردو یکی‌بود و دل وی اران خارج بود » و آنچه دارد برای حاحت خلق دارد ‏ چنانکه عا شه - رضی ال عنپا ‏ يك روز صدهز ار درم خرج کرد وخویشتن را بيك درم گوشت نخر بد که روژه گشانید تَ این در حه از درحه درویشی که دل دی بدین صفت نبود اولی‌تر 4 اما چون احوال برابرتقدی رکنی درویش‌فاضلتر: که بیشتر کار توانگر آن بود که‌صدقه دهد وخبر کند . و در خبرست که : درو یشان گله کر دند و رسولسی بنزديك رسول - صلوات‌اله‌علبه - فرستادند که توانگران خبردنیا و آخرت ببردند » که صدقه و ز کوة می دهند وحج وغزا می کنند و ما نمی‌توانیم رسول - صاو ات‌النهءلیه - رسول‌ایشان رابنواختو گفت : مرعبأبك و من جنت من‌هندهم "ازنزديك قومی آمدی که من ایشانرا دوست دارم » ایشانرا بگوی‌که هر که بدرویشی‌صبر کند برای خدای‌تعالی » ویرا سه خصات بود که هر گزتوان‌گران را نیود : یکی‌آنکه دربپشت کوشکپاباشد که اهل بیشت | نرا چنان بینند که اهل دنیاستاره‌را و آن نیست الا بیغامبری‌درویش را با شپیدی‌درویش را با مومنی‌دروش را و دیگر آنکه با نصدسال هت در پیت سُو زد » و سیم آنکه جولن‌درر ۳2 بکیار ۱ بد:سیحان هو الحمد لو لالهلا اش ۳ وافه اگیر و توا نگر هم چنان بگوید , هر گزبدرجهُ وی نرسدا گرچه ده هزاردرم صدفه با دهد » سس دروشات گفتند رطینا - خشنود شدیم و اسن از آن گفت! که دذکر تخمی است که چون دل فارغ از دنیا واندو هگین و شکسته‌باید در وی اثر عظیم کند ؛ واز دل توانگر که شاد باشد بدنیا هم چنان بازجیددکه آباز سنگ سخت . پس‌چون درجٌهریکی بقدرنزدیکی دلوی است‌بحق تعالی ومشفولی بذ کر ومحیت . و آن مشغولی بقدر فراعت بود ازانس بچیزی دیگری ؛ ودل توانگر از انس خالی‌نباشد هر گز کی برابر باشد :؛ اما بودکه توانگر خویشتن گمان بردکه وی در میان مال ازمال فارغ است » واین غرور باشد ؛ و نشان درستی این آن بود که عادشه کرد که مال همه خرح کرد جون خالك ) وا گر چنین بودی که ممکن بودی دنیا داشتن با فراغت از آن » پیغمبران چندین حذر چرا کردندی وچرا فرمودندی ؛ (۱) خوشا برتو دبر کسانیکه پیام ابشانر | آوردی . -۷۱۵- ر کن‌چبارم تا رسول ‏ صلو ات‌اله علیة کت : دور از من » دور از من ؛ که دنیا درچشم وی مت بود وخویشتن بروی عرضه میکرد . عیسی علیهالسلم ‌ ت و : در مالاهل دنبا منگر ی دکه ترش ان حلاوت ایمان از دل شماببرد . وین از آن گنت که چون آن حلاوت در دل بیدا 1 حلاوت د کر حق تعالی رازحمت کند » 45 دو حلاوت دريك دل گرد نباید ؛ ودنبا خود دوچیز بیش نیست : حقست وغیرحق ؛ چون دل درغیر حق بستی بدان قدر ازحق کته شو د » و بدان‌قدر که از عبر وی اسسته شد بحق‌تعالی نزديك‌تر می‌شود . ابوسلیمان دار انی گوید که آن‌يك نشی سرد که از دل دردیش بر آید بوقت آر ۳ که از آن‌عاجز آیده فاضلتر از هز ار سال‌عبادت تو ان ی .ویکی بشرحافی را گفت : هرا دعاکن » که عبال دارم وهیچ جبز ندارم , گفت : در آنوقت که عیال ترااگوید که نان نیست و آرد نیست وتو از آن عاجز باشی ودرد آن با دل تو ۱ گردد » مرادران وقت دعاکن که دعاء تو در آنوقت از دعاء من فاضلتر بود . [[ داب درو بشی | بدانگه اوات درویشی در باطن رضاست ودر ظاهر | نکه کله نکند . ویرادر باطن سه حالتست : یکی انکه بدزویشی شاد باشد وشاکر ۰ داند که ابن صرف عنایتست ازحق تعالی که با اولیاء خویش کند ‏ در چة دوع آنکه اگرشاکرنبود باری کاره نبود فعل خدایرا تعالی اگرچه درویشی‌راکاره بود » چنانکه کسی حجامت کند کاره بود درد آنر | ولکن از ححام ناخشنود نبود» داین نیز بر کت ؛ سیم آنکه از خدای تعالی کاره بود بدین » و این حراهست و سواب فقر را باطل کند ؛ بلکه بپمه وقتی واحب است که اعتفاد کند 4-5 حق تعالی آن کند که باید کرد و ۳ را با وی کراهیتی وانکاری نر سد . اما درظاهر باید که کله نکند و برده تحمل نگاه دارد و علی _ ر ضی له عنه - هی 1 ید که: درو یشی باشد که4عقو بت‌بود » و ارو ۳ وشکایت وحشم بر قضاء خدای بود . و باشد که سعادت بود » و نشان آن نیک <ویی2 گله نا کردن وشکر گزاردن بود » ودرخبرست که : مان داشتن دردسشی از کنجهای پرست ؛ ودیگر آنکه با توانگران مخالطت نکند وابشان را تواضع شماید و درحق ایشان مداهنت نکند : سفیان میگوید: چون درویش گرد توانگر گردد بدان که‌مرایی است ؛ و چون گرد سلطان گردد بدان که دردست: دیگر انکه در بمضی احوال آ نجه سا توازد «صدقه بدهد وازخوشتن باز گیرد : رسول صلو ات‌اله علیه 9 می گوید که : يك درم باشد که بیش صد هر آردرم اوفتد » گفتدد کیحا 0 گفت‌مردی که بیش ازدو درم‌ندارد يكث درم از آن بدهد » این فاضلتر از آنکه مال بسیار دارد وصدهز ار درم بدهد . ۱ آداب ستدن عطا ] اما آداب ستدن عطا آنست که هرچه‌از شبپت بود نستاند » وهرچه زیادت‌از حاحت وی بود طلب نکند و نستانده‌مگر که بیخدمت درویشان مشغول بود » نش | در ملا بستاند ودر سر بدهد این درحه صدقانست ‏ وا گر طافت این ندارد که خود بدهد با خداو ند هل تا بمستحق رساند ؛ اما هپم است نیت دهنده ۳ داشتن که آن بردیه بود با بصدفه یا بریا : اما آنجه ببدیه بود قبول کردن سنت است چون از منت خالی باشد » واگر داند که بعضی از منت خالی باشد و بعضی نه » آنقدر بیش نستاند که دروی منت نبود :ویکیر سولرا_صلو اعد علبه رو رن آ ور دو گو سبندی» 1 بازداد وروغن قبول کرد » دیکی فتح موصلی راینجاه درم آورد » گفت‌اندر خبرست که هر که وبرا بی‌سوال چیزی دهند ورد کندبر خدای رد کرده باشد يك‌درم بر گرفت و بافی باز داد و <سن بصری هم ا تبون حدیث را روات کرد » ولکن مردی يك روز يك کیسه سیم بسیار وجامه‌ای نیکو نزديك وی برد قبول نکرو گفت : هر که‌مجلس کند وازمردمان چیزی‌خواهد » روزقيامت چون‌خدایرابیند ويرانزديك وی‌هیچ نصیب‌نبو د» واین‌ازان قیو کر ده باشد که نیتءی‌از مجاس‌ئواب بوده‌باشد و دانسته‌بود که این بسبب‌مجلس است. نخواست که اخلاص باطل‌شود . یکی‌در ویشی را چیزی‌داد گت : بگذار و نگاه کن » اگر قدرمن دردل‌تو بیشتر خواهدشد که قبول کنم تاقبول کنم . سفیان از کسی چیزی ستدی و گفتی : اگردانمی که بازنگوید بستانمی ؛ یعنی کهلافز ند ومنت‌نهد . و کس بودی که‌ازدوستان خاص بستدی و ازدیگر ان‌نستدی» وهمه ازمنت حذر کر دندی بشر حافی می 3 ید که ازهیچ کش سوال نگر دم‌مگر از سری سقطی کهزهدوی‌داسته بو دم که بدان‌شادشو د که چیزی ازدست‌وی‌ببرون‌شود؛ اماا گر بر نیتریادهند ناستدن اولی‌تر .و یکی ازبزر گان چیزی رد کرد باای عتاب - کردند » گفت‌شفقتی‌بودکه بر ایشان‌بردم : کهایشان‌را کویند : مال‌بشود ومردیشود . اماا گر بقصدصدقه بد‌هرد اک اهل آن‌نباشد نستاند وا 1 محتاج باشدرد کردن نشاید وم ۳ ر کنچبارم درخبرست که: «ه رکه‌بی‌سوال ویر اچیزی‌دادنده آن رزقی‌است که خدای‌تعالی فرستاده است؟ . و گفتها ند که هِ هر که دهندش و ستاند ) میتلاشود بدانکه خواهد ۶ /ذد‌هنث . سری بپردقتی چیزی فرستادی آحمدبن حنبل را نستدی » گفتی با احمد حذر کن ازآفتر د‌ ۳1 دن » گفتدی گر بار ۳ بگفت» تأمل 1 د و بس فت : يك‌ماه‌را کفات دارم این نگاهدار چون برسد بستانم ۱ ۱ وید[ دن | نکه‌سو ال بی‌صدر ودت سور آمست ] بدا نکه‌رسول_صلوات‌الهعلیه_ گفت: سوالاژفو |حش است و فواحش جز بضرورت " حلال‌نشود؛ و سیب أنکه ازئو احش است أ نست کهدر آن سه کار بدست : یکی آنکه اظهار درویشی شکایت است ازحق‌تعالی » وا گرغلام کسی ازدیگری چیزی بستاند با خواهد درخواحه طعن کرده‌است " و کفارت این | نست که حز صرورت ۹ و بر ۱ رد دیگر آ که خودراخواز کر ده باشد» و نمست‌هو منر اکه خویشتن راجزییش‌حق‌تعالی خوار کند , وخلاص اذین بدان بابد که تانواند سوال بردوستی و خویشاو ندی وفراخدلی و کسی کند که بحشم حتارت بو ۹« د وییش‌وی دلءل نشود؛ وچون‌نتواند جز بضرورت نگوید سوم نکه دروی رنجانیدن آن کس باشد» که‌بود که نحه دهداز شرم‌رهد و بریادهد که ازملامت ترسد» پساگردهد رنجور شود واز دل‌ندهدوا گر ندهد دررنج شرموملامت افتد وخلاص‌ازین بدان‌بود که صر بح‌نگو بده معار ضه( کند» چنانکذا گر آن ۳۹ خواهدخو بشتن‌غافل تواندساخت» وچون‌صریح گوید تعیین نکند » بر جمله گوید. مگر كه‌يك کس‌حاضر باشد که‌توانگر بودکه همه چشم بوی‌دار ندوا گر ندهد ملامت کندد؛ که‌این نیز چون‌تعبین بود؛ اماا گر برای کسی دیگرخواهد که مستحق زكوة بودو داندکه با نکس زكوة واجبست روابوده اگر چه‌رنج رسدش ؛ وچون خود مستحق ز کات‌بود همچنین؛ اما آنحه از پیم ملامت بااز شر دهد حرامبو دستدن آن که آن‌هم چو ن‌مصادره‌بود » ودرفتوی درظاهر زبان‌نگر ند امااین درا ین‌حپان بکار آ یداو در آن‌حبان‌در فتو ی‌دل اعتماد کننده چون گو اهی مرد‌هد که بکراهیت می‌دهد حر ام بود . س‌اذین <مله معلوم‌شد که شو ال‌حر اعست الا ,رورت بابحاجتی مهم‌امابر ای (۱) بتعریض و کنایه گفتن. ۱ ۸ منصات #تِ ات ۱ ی ۵ ۵ 0 از 00 ۱1۳ ۱ ۵ 5۵ ۵ 0 ۳ 2 زیادئی "۳ ۳1 رای خ خوش نیت شن 0۳ 0 دننز 7 شاید که عاجز بود هیچ چیز چیز ندارد دهیج کسب نتواند کرد » باا ؟ ات تواند کرد بطلب‌علم مشغولست وبکسب آزان بازماند اماا گر بعبادت مشغول باشد نشاید سوال 5 دن؛ دی ,وا ر مهوت حاجت آ ید و ل؟ ن درخانه 9 دارد و «دان محتاج نیست ثست ؛ با مجاده‌ای زیادتی دارد با مرفعی افزون بافوطه باره‌ای 5 با مثل اینو بدان محتاج نسعت ؛ این‌سوال حر امبود وباید که بسشتر این‌خرج کند . اما ۱ گ رسوال‌برای آن کندتا کودکان راو خویشتن ۰ راتحمل سازد این‌حر امبود ؛ ورسول - صلو ات‌النهء له ی «هر که‌چیزی دارد وخواهد » روزفيامت همی 1 ند و رزوی او همه‌استخو ان‌بودو گوشت ازوشده» و گفت «هر که‌خواهد ودارد» آن] تش‌دوزخست کهمی‌ستاند , خواهد بسیارستاند وخواهد اندك» . از رسول -صلی اندعلیه - برسید ند که چند باید تا سوال نشاید ؟ در يك خبر است که شام و چاشت ‏ و در يك خبر بنجاه‌درم . ما | ین که بتجاه درم گفته است معنی این بنجاه درم نقره باشد را که تنهابود» که اینکنات يك ساله بود » چون اینةدر ندار د و موسم صدقات یکوقت بود واگر نخواهد جمله سال ضایع‌ماند ‏ اینه‌قدار سوال روابود » اماچاشت وشام در خق کنو گفته باشد که هر روز سوال میتواند کرد ؛ که روزدر حق‌وی جون ۱ سال‌بود درحق آن دیگر ؛ وان درحق مدت است . اما حنی حاحت ؛ اصل وی سه تست وجامه‌ومسکن . رسول - صلو ات‌النهعلیه گفت ین آدم‌را دردنیاهیچ حق نیست مگر درسه چبز : طعامیکه شت وی‌راست‌دارد » وحامه‌ایکه عورت‌وی به بوشد » ومسکن ی که | نجامقام ساژد» اما[ نجه درخانه لا بدبود ارمتاع خانه‌هم درین معنی بود » اماا گر نمد وحصیر دارد و برای‌ذیلو سوال کند نشاید »وا گر سفالینه دارد و برای ‏ فتابه سوال کندنشایده وممات‌متفاوتست ودرتقدیر نیاید»و لکن باید که بیحاجتی مهم چیز ی که فاحش است نکند . _فصل. [ درجات دروشان] بدآنگه درحان درو: شان متهاو:ست . بشر حافی ۳ که ایشان برسه درحه‌اند» بکي آنکه تخو اهنت وا ۳1 دالرنتتا زیت 9 این‌قو م ,ارو حانبان در علیین س۷۲- ۱ ر ان‌چپار) اک ۱ ۲۳ 1 ۷ ۳ 3 دهند 9 ۷۷ بامق 8 درفردوس 0۳9 وسوع نکه‌خواهد»ولکن بضرورت خواهد»واین ا زاصحاب‌الیمین باشد.| بر اهیم اذهم از شقیق پرسیدکه : فقرا را درشهر خویش چون گذاشتی ؛گفت برنیکوترین حال ؛ ۱ ۳3 بایندخور ندو اگر نبایند صبر کنند» ابر اهم گفت سکان ما بیلخ هم‌چنین کننده شقیق گنت درویشان شما چگو نه کنند ؟ گفت : اگر نا نتفگ کنند و اگر بابنداساز کت شقیق گفت حقیقت ایست وبوسه برسروی داد . دیکی ابوالحسن نوری ۵ ی ای انس میندار که وی دست فراداشته است ازخلق چیزی میخواهد » بلکه ازحق از بر ایشان ثواپ و نیکویی میخو اهد وابشاثر | نك افتد » و بر آن ربان ندارد ؛ پس حنید گفت ترازبیاوره بیاورد صددرم بسخت و آ نگاه کفی‌سیم‌دییگر بروی ریخت و گنت این به نزديك نوری بر » مر اعجب آمد که ورن برای آن‌بود تا مقدار معلوم شود چرا چیزی بگزاف برانجا کرد : و گفت‌نزديك وری بردم » ترازو بخواست وصد درم‌بر سخت و گنت این باوی دهو باقی بر گر فت؛ و کفت آر ی <ذید هردی رت می خواهد که رسن از هردوسو ننگاه دارد د. گفتم این عجبتر » با نزدیک جنید برد و حکایت کر دم , گفت و ال4) (مستعان : : آنجه وی‌را بودبر گرفتتو ‏ نچه مارابود بازداد برسیدم که ادن چمست ؛ گت 2 ای و آب رون و آنحه گ زاف بودبر ی خدای‌تعالی ۳ نجه لهبودقبول کرد و[ نجه‌برای خوددادیم بازداد - درویشان دران روز کار چنین بودند - لاجرمدلایایشان‌جنان‌صافی بود که بی ترجمان" از بان‌ازانديشة ۹ خر مییافتند ‏ | ۳1 ۳۳ بدین‌صفت نبودباری کمتر ازان‌نبود که در زوءاین بود وا گر این نبودباری بدین ابمان‌دارد . [ بیدا کر دن زدد و حع,رقت و فضللات ان بدآنکه هر که‌یخ‌دارد وقت کرما و تاجون تشنه شود ات بدان سر د کتدت یک بیاید گ۵بر ابر رر بخر د أن‌حر ص وی‌شود درعشق‌رر و 3 ثث تشر وز آبگرم خورموصبر کنم واین‌زر که همهعمربامن بماند بستانم اولی تر ازانکه این‌یخ نگاه‌دارم » که‌خودنماند وشبانگاه بگداخته بوده این ناخواستن ۳ درمقابله چیزی )۱ ترجم - مترجمی ۰ 5 ۱ ۷۳ و اس با چا و و جرا و سای دا و و و و و ۵ ۵ و و و و و و و ها ۵ و و ۵ ۵ ۵ و و و و ها ۵ ۵ ۵ ۵ 8 و با ما ما ها ۵ ها ام ۵ هچ ها و تن و و و و و و و و و و و و و و 3 ۵ که بپتراز آنست آ نرازهد گویند دریخ : حالعارف ردام چنین باشد» که ببیند که‌دنیادر گذار ست» که بردو امهمی و دو همی گداز د ودروفت مر تمام بر سد» چون آخرت بیند بافی دصافی که هر گز نبرسد و ینمی فروشند الا بتر ‏ دنیا دنا اندرچشم وی حقبر شود ودست ازان بدارد درعوض آخر تکه بپترست ازان» این‌حالت رازهد ی ط آ نکهاین‌زهددر مباحات دنباباشده واما ازمحظو رات(؟ خود فر بضهبود دیگر آنکه باقدرت باشد؛ اماآانکه بردنبا قادر نبود صورت نبندد زهدازوی ‏ مگر چنانکه! گر بوی‌دهندنستاند؛و لکن این تانیازمایندنتوان‌دانستن» که‌چون‌قدرت دید آ ید نقس بصفتی دیگر می‌شود و آنءشو ه که‌داده باشدبر وداودیگر شر طآنکه مال ازدست بدهدو گاه نداردوحاه نیز ازدست بدهد کهزاهدمطلق آن‌بو د که‌همه‌لذتا,دنبادر باقی کندو بالذت | خر ت‌عوص کند؛ واین‌معاملتی و بیعی‌باشد» ولکن‌در بن بیم‌سو دسبارست؛ چنانکه حق‌تعالی گفت : « ان ((4 اشتری‌می | ام منیا قسهم و امو الهم بان لهم الحنة آنگاه گفت : « 9استیشر وا هگم الذی بارعتم به » می گو ید که : « خدای تعالی از ممنان تن ومال بخرید ببپشت *۰ و گنت : * مبارك باد این بیم برشما و شاد باشید بتدین که سود سیار دارید درین > و بدانکه هر که بتر لدنیا بگو بد برای اظپار سخاوت با بایستی دیگر جز طلب ۳ ت » وی زاهد نبو د ؛ و بدانکه فردختن دنیا باخرت زهدی عظیمست ‏ اما ضعیف است بنزديك‌اهل معرفت » بلکه‌عارف آن‌بود که خرت ازپیش وی برخیزدهه‌حنانکه دنبا » که بیشت نیز هم نصیب شهوت چشم و فر ج و شکم امت اه رکه بدین هم بجشم حقارن نگرد وخود رابزرگتر از آن دارد که هر چه بپایم را در آن رت باشد از شهوت بدان التفات کند » بلکه از دنا و آخرت‌جزحق‌تعالی. را نخو اهد : وجز بم‌عرفت ومشذاهدت وی قیاعت نکند» وهر چه حزوی است‌درچشم وی حقیر گردد » و این‌زهد عارفانست , وروا باشد که این‌عارف چدان باشد که از مال نگر بزد وحذر نکند بللکه ۱ می‌ستاند / بهوصع وش هی نهد و بمستحمان هی‌دهد ؛ چنانکه #هر - رضی‌النه عنه ِ که مالباء رو یرمین م همه‌دردست‌وی بود وو ی‌از آن فار غ »بل جنانکة عابشه _رض له عتبا که:ضق ها از درم خرج کرد و بيك درم خود را گوشت خر بد . بش باشد که عارف ۰۰۹۰۰ ‌تةكةتةةةت٩ث٩كةتث٩ب٩۰‏ ۵ ۰۹(نقلقلقللچظححك_ ما۳ (۱) چیز های‌سمنو ع وحرام‌شده . -۷۳۱- ر کن‌چپارم و با و او و و ماو وا و و وا و ۵ وا اب ها نا ها با ها ای ال مه و و ۵ ها ۵ ۵ ۵ 0 0 سا وا بو و سا ها اس ها ها و اه و ار و و هر مر ۵ هم ام و و هم و ها ام ی چا اب مب ۵ ها ۵ و و بو وب بآ باق نب و و ما وه ند ۳0 ۵ ۳۳۵ ۱۳ پانصد هزار درم دردست دارد وزاهد بود ودیگری يك‌درم ندارد وزاهد نبود‌بلکه کمال در آن بودکه دل از دنیا کسسته‌بود تا بطلب وی مشغول نبودو نه بگر یختن ازوی نذ بای بحنك بود ور ز۵ بصلح ۵ نه وبر ادوست دارد رنه دشمن , که‌هرچیزی‌را که‌دشمن داری هم بوی مشغو [ چنانکه آنکس راکه دوسن داری و کمال در أ: ست که از هرچه <ر ز ازحق است فارغ باشی ومال دنبانزديك نو چون 11 دربا باشد» ودست‌تو چون خزانه خدای تعالی بود : گر بیش بود واگ رک لک رآید واگر شود » تواز آن فارغ .کمال اینست ولکن محل غرور احمقانست : که ه رکه بترك مال بتواند گفت خویشتن را این عشوه دادن کیرد که من از مال فارغم وجون فرق 5 میا آنکه مستحق مال وی بر گیرد با آب از دریا بر گیرد با مال د؛ ی بر گیرد ؛ در غرورست وبایست مال در باطن وی است ؛ پس‌اصل آنست که دل از مال بدارد با توانائی» واز وی بگریزد . تا ازجادوی دی برهد . یکی عبدالله‌مبارك را گفت یا زاهد» گفت‌زاهد عمر عبدالعز یز است که مال دنبا در دست‌وی است و باز آ نکه بر آن فادرست در آن زاهد است » اما من‌چیزی ندارم ؛ از من زاهدی چون درست آید ۶و ابن‌ا یی لیای‌فر | ابی‌شبرمه گفت : ببنی‌که این ابووحنیفه » این جولاهه بحه هرچه ما بدان فتوی کنيم برمارد کند , گفت : ندانم جولاهه بحه است با چیست ‏ اما این‌دانم که دئیا روی بوی آورده است ووی از آن می گریزد » وروی از ما بگردانیده وما آنرا هی‌جوییم . و الن مسعود گفت : هر گز ندانستم که در مبان ۳ است که دنبا دوست دارد ‏ تا این آیت فرود آمد : «و لوانا کتبناعلیهم ان اقتلو! انفسکم او اخر جوامن‌دیار کم مافعلوه الافلیل منهم ۳ چو ن‌مسلمانان گفتند : | ۳1 بدانستیمی که‌محت خدای تعالی‌درچیست همه آن کر دیمی | ۳ بت آنو قت فر ودامد . و ,دا نکه بخ بزر فروختن چندین‌سرمایه خو اهد که‌همه‌عاقلی آن نو ۱ ند‌ونست دنیابآاخرت کمترست ازنسبت یخ بازد » دلکن‌خلق ازین محجوب اند بسه سبب:یکی ضعف آممان» ویکیغلبة شهوت درحال » دیکی تسویف وتأخیر کردن وخود را وعده دادن که پس‌ازین بکنم ؛ وسبب پیشتر غلبةٌ شپوت بود» که درحال با وی بر نیاید نقد ه دازد و نسیه فراموش کند . (۱) اگر بر آن بو یسم که ۲۷ با از خانه‌های خود بیرون شوبد * این کاز رانگزند جز کمی ازیشان . -۷۳۷- ۱ قضیای هل | بدانکه هر چه در دم دوستی دنیا بیادرده‌ایم دلدل انششت:ه لکن دوستی دنبا از فل ادن ودشمنی وی از منحیات » این اخباری که در دشمنی وی رت بیاوریم , وثاء مپین‌زهدست که بااهل علم اضافت کرده است ویرا در قر آن , که‌چون قار ون بیرون | مد در مو کب خویش آراسته»هر کسی‌همی گفت و ۹ اين‌مر ابودی» «قال) لذ بن او تو االعلم‌و بلکم و اب الل4 خیر » آن وم که اهل‌علم بودند گفتند که‌تواب آخرت ازین همه بپتر . و ازین گفته‌ا ند : هر که چپل روز در دنبا زاهد شود جشمیاء حکمت در دل وی گشاده گردد؛ و رسول - صلو ات ال ء له گفت :«اگر خواهی که خدای ءز وحل ترا دوست دارد در دنیا زاهد شو » . وچجون حار ژه رسول را - صلو ات‌الهعلیه گفت که من موّمنم حفاً , گفت نشان آن ریت ۱ وت این نفس من جنان زاهدست که زرو سنگانز ديك من ۳ ی دربپشت و دوزرخ‌می ۳ مِ گفت نيك نگاه دار کهیافتی تا نت 1 فت : این‌بنده‌ای است که‌خدای تعالی دل وی منور کرده عبد نو راله‌3لبه . وچون ان ات فرود مد ۰" ومی- بر دالله ان بهد به پشر ح‌صدره لاسام > » گفتندبارسو لاله این‌شر ح چیست؟ گفت: نوریست که در دل اوفتد وسینه بدان فر اخ شو د » گفتند نقان آن چیست «+گفت | نکه دل ازین سرای غرور رمیده‌شود وروی بسرای جاوید آورد وساز مر کی بیش‌آزهر ک سبازد . و رسول - صاو ات ال علیه - گفت که : ازخدای تعالی شرم دارید چنانکه‌حق حباست گفتند نه شرع هی داریم ؟ گفت پس چرا جمم مب‌کنید مالی که بخوردن آن نخواهید زسید » وجرا| بنایی همی کنید که سکن ۳۹ آن نخواهد بود ؟ ويك روز رسو ل - صلوات‌النهعلیه خطبه میکر د .گنت : هر که لاله الاقّه بسلامت‌بیاورد بحیز عدیگر نا آمیخته بپشت ویراست ؛ علی -ر ضی‌اله‌عنه بر خاستو گفت :یارسو لاله سر تاآن چیست که بوی نمی بانق اختتت ؛ گفت دوستی دنیا وجستن آن_که قومی باشند که سخن ایشان سخن بیغمیران بود و کردارایشان کر دارجبارانهر که لاله ۱۷۲۱ زله بباموزد واین دروی نبود حای‌وی‌در پشتست. ورسول صلو ات‌الهعلیه_ گفت: هر که در دنیا زاهد شود خدای تعالی درحکمت بردل‌وی بگشاید وربان (۱) بکسی که خدا بخواهد راه بنماید سینهة ویرا برای اسلام فراخ و وسیم میکند . ۷۳ ی وا و و ما ماو دا وم هام وا و و باه اه وج و ات و اه با اه او هه ره ها ام چا ها و و هر و اه هم واه ها و جر و و و چا ان و هن و با و و ام ها و و و چا و وا و و و و و و وا و و اه و ام دا اد دا ام دص هب ود و اش ویر | بدان گوبا گرداند » و علت ودارو و درمان‌دنیابوی نماید »و ازدنباویرا بسلامت بدارا لسلام برد » . و رسول - صلو ات النه‌علیه باصحابه بهم بود» رمه‌ای اسر آن نت ۸ و ]شاه ب‌هذشت» وعزیزترینمالعرب‌ان باشد که‌هم‌مال بودو هم‌شیر وم 1 شت‌دهم پشم » روی آزان بگردانید و در آن نشگرید » گفتند : پارسول‌الله » این عزیزترین مال ماست چرا بدین 1 ی ؟ گفت : مرا خدای تعالی از ۳ بدن‌نبی کر ده‌است» و گفت : « ولائمدن عبتبك . . .الابه» . و عیسی ر اعلیهالسام- میت اور هستوز دهی ۳ خانه‌ای کنیم چندانکه تو دران عبادت کنی ؟ گت بر وید و برروی آب خانه با کنید گفتند : این چون توان کرد ؟ گفت با دوستی دنبا عبادت چون توان کرد. و رسول ‏ صلو ات‌اله علیه گفت : « گر خواهید که خدای تعالی شمارا دوست دارد رت از دنب بدارید ‏ و | گرخواهید که مردمان شما را دوست دارند دست از آ نحه اشان دارند بدارید »حفصه بدرخوش عمر را گفت : چون مال غنیمت ازشپرها در رسد جامه‌ای نرم‌ترازاین دریوش وطعامی خوشتر ازین‌ساز » تا این کسان که با تواند بخورند » گفت یا حفصه حال شوهرهیچ کس بهتراز زن نداند » توحال رسول بهتراز همه دانی » بخدای برتو که رسول - صلو ات‌النهءلیه - چند سال درنبوت بود که وی و اهل وی چون بامداد سیر بودندی قتایاه کته بودندی ؛ بخدای برتو که جندسال بروی بگذشت وخرماه سیر نیافت » تا نگاه که فتح خیبر افقتاد » بعدای برئو که دانی که يك روز طعام برخوان پیش وی نادند » وی از کراهیت متغیر ببود نا آنگاه که ان تا برزمین نادند » بخحدای برتو که چون بخفتی بر گلیمی خفتی دو نوی » يكث روزچرارتو کردند نرم‌تربود» گفت‌دوش‌مر انرمی‌این ازنمازشب بازداشت » هم‌چنانکه بوددو نو بیش مکنید» بخد ی بر تو که‌دانی کهحامهو ی شس‌تندیو بلال باننگ نماز کر دی تا جامه خشك نشدی بیرون نتوانستی تم آمدن که حامه 4 دیگر نداشتی ؛ بخدای برتو که دانی که زنی از بنی نضیر وبرا ازاری و ردایی‌بافت » ه ار کر جر دو تمام شین بفرستاد » رسول - علیه‌السلم - بیرون آمد آن‌پشت فراگرفته بیش گره برزده دجز آن هیج نداشت » <فصه گفت : همه همحنین دانم بس جندان ۰ ست مر و حفصه با وی که ازهوش بشد » پس گفت دویاراز بیش رفته‌اند : محمدو ابو بکی و ایشان براهی می‌رفتند » ا تیاه ایشان روم بایشان‌رسم ,وا گر نه مرااز راهی‌دیگر ۷۴ ببر نده من‌هم بران عیش سخت ایشان‌صبر کنم تا آن عیش براحت وحاوید ۷۳۷9 بهم دريابم . و بعضی ازصحابه اول طبقه تابعبان را گفت : عبادت شما بیش است از عیادت صحایه ‏ لکن ایشان ازشما بپتر ند » که‌ازشما زاهدتر بودند در دنیا "و عمر گفتز هد در دنبا هم راحن‌داست وهمراحت تن . و ابن‌مسعود 3 ید : دور کعت اززاهدفاضلتر از عبادت همه‌مجتپدان تا بآخرعمر. سهل تستری گوید: عمل باخلاص آن وقت‌توانی کرد که آزچپارچیز نترسی 1 ار کیت وبرهنگی و دردسشی وخواری [ رید[ کر دن در چات زهد ] «دانگه زهد را سه‌درحه است: یکی آنکه دنیا دست بدارد ودل‌باوی‌مینگر د‌ ولکن مجاهدت وصبر می کند : این را متز هد گویند نه راهد » ولکن اول زهد این بود؛ دوم نکه دل باوی ننگرد ولکن با هد هی‌نگرد و زهد خویش را کاری‌داند: این ز اهدست ولکن از نقصان خالی نست ‏ در جةسیم | نکه درزهد نیرز زاهدباشد » یعنی که زهد خویش نبیند و آن کار ی نداند و مثل وی چون کسی بود که قصد خانة بادشاهی کند تا بوزارت بنشیند » ت بردرسر ای وی را منع کند » لقمه‌ای نان بوی اندازد و ویرا ازخویشتن باز کند و آ نگاه بوزارت رسد » ممکن نباشد که آن‌لقمه‌را نز ديك وی قدری باشد : دنیا لشمه‌ایست وشیطان 5 بردر گاه بانگ می دارد چون‌باره نان‌بوی‌انداختی ازتوباشد » وهمهٌ دنیا در جنب آخر ت کمتر از | نست که(قمه در وزارت :که آخرت را نپایت نست ودنبا زا پات وبانبات هیچ نسیت ندارد با بی‌نهایت . واز| بن بو د که ابو یز بد را ر نار علیه_گفتند که : فلان‌در زهدسخن می گوید ؛ گفت زهد درچه ؟ گفتند در دنبا » گفت : دنیا نه چيزست که در وی زهد توان کرد اول چیزی باید که ۷ ژهد در وی توان کرد اما درحات زهد درحق آنحه که رهد بر آی‌وست ها + یکی آ نگه‌زاهد شود تا ازعذاب آ خرت‌برهدو بسا گرو برا با عدم‌بر ندروادارد ؛ واين زهدخایفانست: ‏ لك روز ما لكدبنار گفت : دوش دلبری عظیم بکرده‌ام بر حق تعالی و از وی هشت - خو استهام » دیگر [ نکه برای تواب آ خرت باشد » واین تمامتر بود که این ژهد برجا ومحبت برد واين زهد را جیانست ؛ سوم درجه کمال آ نست » که در دل وی نهپیم: سن۷۳- و و دج ور اد دش ۱ دورخ بو و نه او میف پشت ) بلکه دو سنی حق تعالی دو ستی دابا و 1 خر ن‌ ازدل دی بر گرفته بود؛ و از هر چه‌حزوی است‌ننگ‌دارد که‌بدان التفات کند ؛ جنانکه را رعه که با وی حدیث پشت رازن کت ۳ الجارمٍ الدار» به نی خداو ند خانه بپتر از خانه . و ۳ که لذت محبت حق‌تعالی وير آبدید آمت لذنت بپشت درچشم‌وی‌همجون لذت بازی کردن کودك بو د با بنحشگک‌در جنب لذت بادشاهیر اندن » و باشد که کو دك آن بازی از پادشاهی دوستر دارده که ازلذت بادشاهی خود خبر ندارد » سیب آنکه هنوزناقص است » دهر که‌جز مشاهدءٌ حضرت‌البیت ویرا چیزی مانده است هنوزناقس است » بالغ نشده است وبدرجة مردی نرسیده . اما درجات زهد درحق آ نجه بترك وی بگویند هم مختلف است » که کس باشد که بتر ل* بعط بعضی از دنیا و وتماهی | تست که چه نفس وبرا| در آن حظی ات که ویرا ضرورتی نیست و در راه ‏ خرت بدان<احت نمست بترلد آن وونل : که‌دنیا عبارنست از حظوظ شس از مال وجاء وخوردن وپوشیدن و گفتن وخفتن و بامردمان نشستن » و درس ومجلس وروابت‌حدیث وهرچه‌برای شرب نفس بود همه‌ازدنیاست» الا | نکه «قصود دعوت بود بحق‌تعالی . | بوسلیمان دارانی می گوید : در زهد سباز سخن شنیده‌ام و لکن‌زهدبنز ديك‌ما | نست کهآ نحه ترا از خدای تعالی مشغول کند بترك آن بکویی ؛ و گفت : هر که بنکاح وسفروحدیث نبشتن مشغول شد روی بدنیا آورد » ویرا برسیدند که : الا من‌اتی لل4) قاب سلیم چیست ؟ گفت سلیم ۴ ی بود که جزخدای‌تعالی‌هیچ‌چیزدردی نبود . بحیی بن ز کر بسا -علیپهاالسلم-پلاسی پو شردی ۳ نرهی جامه ویرا براحت ندارد که آن حظ نفس است ؛ بس مادر وی درخواست تا حامه بشمین در بوشد که ش وی از بلاس ریش شده بود » در بوسید ۰ سس وحی آمد : با یحبی دنیابر من اختیار کردی؟ تک بست باژ بلاس بوشید . بدانکه‌این نپابت‌زهدست و کس بدین درحه‌نرسد ‏ و لکن درجه هر ۳ هدز نست که بتر لد آن بگفته‌است ۱ وچنانکه توبه ازب‌ضی درست بود زهدنیز از بضی‌درست بود » بدان معنی که‌بی ثواب و بی فایده نبود » اما آن مقامی که در آخرت موعودست تایب را و زاهد را آن کس را , دکه از حمله دست بدارد یا ازهمه توبه کند . ۷۳۹-۰ اد اه بو اه اد دا وا اد و ای وا ود و ای او و و و و ۵ و و تا ها ها ها ان 8 8 ۵ اج و ۵ ۵ ۵ 8 ۵ ۵ و ۵ و ۵ وا و با ۵ اه و و ام ها ما اجه ها ۵ مد [ بیدا[ کردن ۵ [ نچه زاددرا بدان ناوت داد کرد در دیا بدانکه خلق درهاو به افتادها ند , ووادیا را نبایت نست » لکن مپم‌دردنیا قع خن آسیت : خوردنی ویوشیدنی ومسکن وخنورخانه و زن ومال وحاه : ۱ مهم آو ل درجنس‌وقدرو نان‌خورش‌نظرست:اماجنس کمترین چیزی‌بود که غذادهدو طمامست اگر همه‌سیوس بود؛ومیانه نان‌حوینو کاو رسین:و مپین‌نان کندمن بو دنایخته » جون‌بیختهشداززهد بیر ون‌شدو بتنعمر سید اماهقدار کمتر بن ده‌ستبر بود»و میانه‌نیم‌هن 9۰ اقصر 4 و تقدیرشر عدر حق‌درو اش ۱ و برین ز بادت کندزهد در معده وت شو دهوامانگاه داشتن‌مستقیل را بزر ۳ بن‌در حه‌آنست که بیش از که 1 تال دفع کرد هیچ‌چیز نگاه ندارد » که اصل‌زهد کو تاهی اماست » وممانه آن بو د که فوت‌ماهی با جرل روز نگاه دارد ‏ و من ین درحه آنست که بکسال نگاه دار د اگر آزب‌ادت یکسال نگاه دارد از زهدمحروم ماند, که‌هر که اومیدعمر پیش‌از یکسال داردازوی زهدراست نیاید. ورسول صلوات‌الله علیه يك‌ساله بر ای‌عیال بنهادیاز آ نکهابشان‌طاقت تکاله نداشتندی اما برای خویش شبان‌گاه هیچ نگذاشتی و نان خورش کمترین سر که و ره اش ومبانه روعن و آنحه از وی کنند ۴ قت کو هت وا گر بر دوام خورد زهدرفت وا گر در هفته يك یا دوبار بیش نتخورد از درحهٌ زهد یکلیت برون نیفتد . اما وقت خوردن: باید که درروزی بك بار بیش نخورد » وا گر در دو روزیبار خوردتمامتر بوده اما چون روری دوبار خورد این زهد نبود . وهر که خواهد که زهد بداند ؛ باید که احوالرسول - صلوات‌ال‌علیه - بداند : عایشه می گوید که : وقت‌بودی که بچپل شب درخانةٌ رسول - صلوات‌النه علیه - چراغ نبودی » و طعام نبودی » مکر خرما و نت و عیسی - علیهالسلم گفت : هر که طلب فردهوس‌کند » ویرا نان جوین وخفتن برسرگین دان باسگان بسیاربود » وبا حواریان‌گفتی : نان جوین وتره‌خورید و کرد گندم نگردید که بشکر آن فام تتوانید کرد ۰ مهم دوم زاهد را بایدکه جامه یکی‌پیش نبود » چون بشوید باید که برهنه بودهچون جامهاست دوشد زاهد نبود » و کمترین این بیراهنی و کلاهی و کفشیبود وبیشترین آنکه باز این دستاری و ازرار یایی بود . واما عنسن کمتر ین ۳ #۳ ۰ ومیانه‌پشم (۱) پلاس جامه موئین ودرشت باشد. ۷ ۷ ر گن‌چبار؛ ۳ درشت ‏ واعلی‌پنبه بود درشت » چون نرم ز باريك باشد ژهد نبود . و در آن وقت که رسول - صاو ات‌النهعلبه فرمان یافت » عابشه کا بمی و ازاری بیاورد و گفت این کارت خاصه وی وبس.ودرخبرست که 2 هیچ کس حامه شهوت در نیوشد که نه خدای‌تعالی ار دی اعراض کند ۱ ۳1 جه‌دوست بود نزديك وی تا آ نگاه که ببرون 2 قیمت دوحامه رسول ‏ صلو ات‌الن علیه - بانز ده درهم بیش بو دی و گاه بودی که‌حامة وی جان شوخکن بودی جون حامه روغن گر 4 و رلک راه حامه آوردند ۱ ویر برد وف ق ‏ ره موه » دربوشید ویس بگفت این بنزديك ابو <هم بر بد 2۳ گلیم‌وی بیاورید که این علم ۳ چشم‌هر | مشغول ۳ د . ویکبار شراك نعلین وی نو بگردند» کفت آن کینه باژ او رید که اين نخو اهم : که در نماز چم من بدین باز ت بد.و بر منیر ان‌گشتر ی از انگشت | آن‌افتاد . ویکیار اورانعلین نیکو آوردند » خدایر | تعالی سجده کرد و بیردن ۳۹1 واول درویشی را که مدید بدو داد ,و گفت شک ام بحشثم من ترسبدم که خدای تعالی مر دشمن گیرد سود از آن کردم . و عایشه راگفت : اگرخواهی که‌مر دریابیبقدر زاد مسافری قناعت کن هیج پیر اهن ببر دن‌مکن ۳ باز ه ننهی؛ برحامه . عمر -ر ضی‌اله‌عنه_چپار ده بار ه بر دوخته بود » ر علی - رصی 0 بروز گار خالافت سبه درم راهن <جر دد واز آستن هر جه از دست گذشته بود دور کردو گفت شکر آن‌خدایرا که‌این خلم 2 کی‌می‌گوید: هرحاهه که بر بفیان وری بو د قیمت کر دند,ك‌درمو چپار دانك را .ودرحبرست که : « هر که برحامهٌ تحمل قادر بود وتواضم‌خدای‌رادست بدارد , حق است‌برخدای تعالی که ویرا عبقری ‌" بپشت بر تختهای "1 با قوت بدل‌دهد » . و علی - رضی النهعنه_ گفت + دای تعالی عیرد فرو گرفت برایمهٌ هدی که حامهُ اشان حامهُ کمتر بن‌مردمان بود تا ك« بدو اقتدا کند و درویش دل شکسته نشود : فضاله بی‌عمیر امیر مصر بود» ویر دبدزد بای بر هنه‌میرفت با جامه‌ای مختصر اه اک اف چنین‌مکن! گفت : رسوان - صاو ات الهعلیه _ مارا از تنغم درگ ات وثر موده است که گاه گاه بای بر هده رو ید ۰ محمد بر و اسی در نز ديك قتیبه ان مسام رفت با حامه صوف ِ گفت ۱ چراصوف پوشیدی ؟ خاموش بود » گفت چرا حواب ندهی؛ گفت نخواهم که گویم از (۱) علم قش ونکار پارچه است ۰ (۲) بارچة حریر بسیار عالی . (۳) تخت جامه دان است . ۷۳۸ وا اد اد هه و وا ات او او و و و و و و و و و و اه هس ها ها اد ها ها ها اه اه ان ها ها و ها اه ها ما ها ها وا ما هن او و اد او وا او و و و و و و و و و و و و و و مد و تا و و ام سلیمن را علیهالسلم گفتند چر | نی نبوشضی ۳4 ده را با با ی کار؟ که نماز کر دی » وبروز نداشتی ۳ خلق نسیندد » حسن بصری > فر قد سبی راگفت. می‌بنداری که ۳ بدین گلیم ی که در بوشیدی و بردیگران 1 شنبدم که‌دوزخیان دشر گلیم بو شان باشدف . ۰ و که‌ترین این ۱ و بر سم خاص هیچ جابی ندارد ویگوشه مسح<دی 2 ض سدو ۳ سم َ ۱ ر باطیقناعت کند»و بیشتر | نکه <جر های‌دارد دملك‌با باحارت )شدرحا <جت (گرعی: ۲ ی مگ ۳ که بلندنبودو تکار کر ده‌نزد و بیش ازمقدارحاحت نبود وچون-قف بیش ازشش کز رفع کردو بکچ کرد از هد بفتاد و در جملهقصودهسکن | نیت کفتتیو نها ۳ گرما و باران باز دارد ؛ حزاین طلب نباید کرد . گفتهاند که اول چیزی که ارطول امل سس ازرول ت صلو ات‌النه‌علمه_ بدرد ۱ مدبنا کردن بکچ‌بود درز حامه باز نوشته ! ی که در ۱ عرد بیش از ركث درر نیو دی 9 عیاس ۳ رضی‌الده‌عنه ت منظره‌ای‌بلاد کر ده دود / رسول ۳ صاو ات‌آلنه‌علره بح بهر مود ۳ از که و مك راه یکدی رد بگذشت گفت این کراست ؛ گفتند فلان را : پس از آن مرد بنزديك رسول - علیه‌السام -آمد» در وی پیت وت بان کی ی باز برسید » باو بگفتند ‏ آن کنید را باز 3 ۲ ننگاه رسول ی صاو ات‌اللنه علیه :3 ۳ او دل خوش کرد و اورا دعا گفت و <سن هی گو بد - ر ضی اله‌عنه ک۵ر سول - صلو ات‌النه علبه - درهمه عمرخشتی بر خشتی ننهاد با چوبی برچوبی ۳ رسول مس صلو آت‌الهءلیه_ گفت 2 هر که خدای تعالی بوی‌شرزی خواهد مال وی دراب وخاك هلاك کند ». و عبدالله بن عمر می گویدکه رسول - صلو ات آلده علمه من بر گذشت گفت این چست که هن ۹ کنتم خانه‌است تماه سشده مرهت می کنم » گفت : کار از ۱ ل نزدیکترست که مرلت بذبرد 1 یعنی که مر ک و رسول - صلو ات‌النه‌علبه گفت : « هر که بنا کند بیش ارحاحت درقيامت ویر اتکلیف ک 0 بر گیرد 6 و گفت : درهمهنفقترا مزداست‌الادر | نچه 3 وخاله کنند».و نوح علیها! سلم ۳ خانه‌ای کرد ازنی ,گفتند ا> راز خشت‌بودی چه بودی هتکن (۱) دو درزه دوختن بای شلال کردن ۰ (۲) باز کردن : خراب کردن . ۷۳۷۷ ر کن‌چبار؛ راکه هی بیاید مر د این بسباراست : ورسول ت علیه السلم _ گفت هل هربنایی که رده " کند درقیامت بروی و بالست» الا نکه ویر | از گرما و سرها ننگاه دارد » د عمر - دصی له‌عنه در رز آه شام کو شک درد ازخشت بخته ,گفت هر گز ندانستم که در این امت این بنا کنند که هامان کرد ازبپر فر عون ؛ که خشت بخته او خواست و گفت : «او قدلی پاهامان ءلبی| (طین » و دراثرست که : جون بشده با ازش گززیادت بالا نهد فر یشته‌ای‌منادی کنداز | سمان که : یافاسق‌ترین‌همه فاسقان کجا می یی » یعن ی که ترا بزهین فرود میباید شد دوز ؛ ازحانب آسهمان کیتا ی ۳ ؟ و <سن می گوید : درخانهاه رسول - صلو اتاله علیه - همه دست سقف زسیدی . و فصیل هی گوید : عچب از آن ندارم که 99 3 می گذار ند ) از آن ۶ب دارم که می سدد 2 عبرت امی‌گیر ند درحه اعلی در ارفر ح4 عیی - صلو ات‌اله‌علیه - بوده است که هیچ‌نداشت مهم چپار ؟ 3 مگر شانه‌ایو کو ره‌ای یکی ر ادید که‌بانگشتان هحاسن شانه مهی و دشانه سونو و وا زه ی دیگررا دید بدست‌می‌خورد و کوژه سداخت : ومبانه ۱ ن است که از هر <ه درم بود کی داردازچوب وسنال وا گراز‌س بر نج بود نه رهد بو 2.۵ سلف‌جمد گر دندتارك چیز درجدجیر بکار دار ند.ورسو ل ر ا.صلو ات‌النهءلیه بالشی از ادیم بو دو حشو آن لیف بود ؛ وفرش و ی کلیه‌ی‌دو نو کرده . وعهر -رضی ان عنه - يك روز بپلوی وی دید نشان‌حصرخر ما گر فته 0 گفت چرامی گریی؛ و قیصر و کسری در نعمتهاء دای تعالی و دشمنان وی ؛ وتو رسول و اه خدای دردن دشخواریها ؛ گفت ۷ <ر سند نباشی بدا نکه مارا در آخرت بو د وابشان‌را در دنیا ؟ گفت باشم » گفت مس بدان که چنین است . و یکی در خانهُ بوذر شد و در همه خانه هیچ چیز نبود » گفت درین خازه تو هیچ چیز نیست ‏ گفت مارا خانه‌است که هر جه شست | 9 نید فر ستیم ً بعنی آن حبان 4 کرت ۳0 درین منزل باشید جار ۵ نباشد ازمتاعی گفت خداو ند خانه‌مارااینحانغو اهد گذاشت. و چون عمر بی‌سعد آمیر حمص بو د ۳ ندرك عمر ز سمل .گفت سرت از دنا رت عصایی دارم که برری تکیه زنم وماررا بدان بکشم وانبانی دارم که طعام در وی نهم » و کاسه‌ای دارم که‌از | نسا (۱) چیزی چون بنته جز آن که در بالش و توشك ریز ند . کل تایوثم‎ ۵ مب با ار هه اب بل اه ۵ با هو اج و وج و و فا و ما ۵ و و و یس و وی و ما ها هه اد و و و و او و وا او و و اه هه و و ها و اه دم وه حورم وطبارت کنم ۸ <ه هر جه و از دنب هم سم اشست که من دارم ۱ و رسول - صلو انا علبهو سلم - ازسفری باز او » بدر خیازه فاطمه شد ‏ برده‌ای‌دید درخانه وی و حلقه‌ای سیمین در دست وی » باز گردید از کراهیت آن چون فاطمه بدانست آن حلقه را بدرمی‌و نیم بفروخت و باژ آن پرده بهم بصدفه بداد » س‌رسول - علیه السلم دل بروی خوش کرد و گت نبکو کردی . و درخانةٌ عایشه رضی‌اله‌عنها . برده‌ای بود » رسول - علیه السلم _ گفت : هر گاه که‌چشم من بدین برده افتد دئیابایاد آمدن گرد » ببرید وبفلان کس دهید و عايشه - رضی‌اله عنها - می‌کویدکه : رسول صلو ات‌الهعلیه ت۳۳ کلیمی‌دوتو خفتی» يك‌شب‌فر اشی نوفرو کردم » همه شب برخویشتن همی بیچید 4 دیگرروزگفت : دوش خواب آزمن بمر ۵ » همان کلیم باز ۳ : و يت راه زن آ وود بودند همه قسمت کرد ؛ شش دینار بماند » همه شب بی‌خواب بود تا باخر شب آن بکسی فر سبتاد و ب<و اب حو ش درشد ,کا ,گنت : حِ نه بو دی حال من ۱ ۳ دمر دمی و #نْ شش‌دینار باهن سس اصری می ۳3 بد: هفتاد کس‌ر اازصیعابه‌در بافتم که هیحکس جز از يك‌جامه نداشت کهیوشیده‌بود وهر گزمبان خویش و خاحجاب نگر دندی » بپلو بر خالك نهاد دی 45 رخه‌تددی و آن حامه بر خو بشتن افگندندی. سهل تستری گوید» و سفیان بن‌عیینه وجمعی گفته‌اند که : درنکاح زهد مم پنجم نک حاست نیست» چه زاهدترین خلق رسول - صلوات اله‌علیه - بودوزنان رادوست داشتی و نه‌زن‌داشت . و ای رضی‌النهعنه - بازهدوی چپارزن‌داشت وده ۲ 2 ۱ س__ دوازده سر بت (٩)‏ ِ و ردانکه بدین | ن‌خواسته باشند که‌روا| نبود که کسی‌دست ار نکاح بدارد تاویر | لذت مباشرت نبود برطریق زهد : که نکاح سیب فرزنداست و در وی فارده‌سساز و بای نسل‌است 4 این‌همحنان بود که کسی نان‌و ۱ بت نورد اصلاتاو بر الذتی نباشد» و بدین‌وی‌هالاكشود و بدان نسل‌منفطع‌شو د؛ اما ۳1 کف ز انکاح ازخدای‌تعالی بازخواهد داشت ناکردن اولی‌تر ؛ وا گرشپوت عالب‌بود زهد ان‌بود که زنی خواهد کهباحمال نباشد وشهوتنشان باشدنه‌شپو ت‌انگیز احمد <نیل رازنی می‌داد ندنیکو و گفتندا| ون زن‌خواهری‌دارد ازین عافل تر اکن بكت‌چشم است ۰ ن‌عاقل‌تر دن بحو ازتدت جنید می 3 بد: آن‌دوستر میدارم کهمر یدهیتدی دل‌نگاه‌دار دازسه‌چیز: کسب ونکاح و نیشتن حدیث) و گفت: دو ست‌ندارم که‌صوفی خواندو نویسد ‏ کها ندیشه بر اگنده‌شود -۷۶۱- ر کن‌چبارم مم ششمال ودر ر کن مهلکات بگفته ارم که «ن‌هر دوز هر قاناست و آن‌قدر ۱0 ۳ 7 بافست؛ و 1 ۷ دنا نسسمت) بلکه ظ 4 لا رل دنت بر از دشسس ۰ یس ی ده 0 ‌ ۰ ۳ ی ۰ س ۳ ۰ " وجاهست صلو ات‌الله‌علمه_از دوستی وامی خو است ؛ وحی امد که چرا ازخلیل‌خو د‌ نخو استی + گفت: باز خدایا ۳ نستم که‌دنیادشمن‌دار ی» ار سبدم کهاز تو دنیاخو اهم گفت: هرچه بدان‌حاحت بود ازدنیا نبود. ودرحمله‌چون شهوات وزیادتما درباقی کرد و ازمال وحاه بقدر لابد کفایت کر دودل وی‌ازان کسسته بود» دنیارادوست نداشته‌باشده ومقصود انست که‌چون‌بدان‌حپان شودسر 9 نساز نبود وروی‌باز س نبود که بادنیامی د‌ ۳ بازنگرد که دنیا ۱ سایش گاه‌وی‌بوده باشده اماجون درحق وی‌«محون طبارت حای باشد که حجزبوقت‌حاجت ویرانخو اهده که‌وی‌بمر ک ازین‌حاجت گاه بر ست» کحا بو ی‌التفات کند ؟ اما کی که دل دردنبا می‌بندد؛ مثل‌وی چون باشد که جایی که ویر| نخو هد گذاش‌سلسلهپاازا زیدا بر گردن خویش‌محکم می کند» باهموی‌سرخو ش پر انجا هی بندد ومحک‌تر می کند؛ تاچون‌ازا نیا بر 3 «موی‌خوسش ۱ و بخته بماند ۱ تا نگاه که همهاز یج کنده تباید ازانیدا ار هد» 2 ۱ گام حراحت ۱ ۷ باوی‌بماند جسن می گوید فومی را دریافتم که ارشان برلاشادتر ازان بودند که شمانعمت) وا گر شمار | دیدندی گفتند : نیندالا شیطان » و ك شماایشان‌را دیدید گفتید : نه‌اند الادیو انگان و دن‌فو م رغیت دربلااز ال‌سکر دند تادل‌ابدان ازدنبا وخو استه سسته شو د» تابوقت هر گ بپیچ | ق‌ِ رحنه نباشند ۱ تسم ۳ مد 611 « َ -۲ع۷- ایض ما فا فد دا اد ی و دا اد اف اد اد ۱۳ بدانگه اهل بصیرت مکشوف شده است که خلن‌همه‌هااك شده‌اند الا عابدان وهمه عابدات هلال شده‌اند الا عالمان » وهمه عالمان هلا شده‌اند الامخلصان » ومخلصان برخطر ی‌عظیم اند : بس‌بی‌اخلاص همه رنجپا ضا بیع است ؛ و اخلاص‌وصدق حز در نیت نباشد » هر که بت نداند اخلاص در وی چون نگاه‌دارد وما دربك‌باب هعنی نیت سر ح دهیم ۱ ودربابی دیگر حقبقت اخلاص ؛ ودربابی‌دبگرحفیقت صدق . ۱ باب ادل - ور دست] اول باید که فضل نیت بدانی : که روح همه اعمال نیت است وحکم ویراست؛ رْ نظر جح تعالی از عمل ددعت انفت و رسول ت صلو ات‌النه علیه ی ازین گفت که: « خدای تمالی بصورت ومال شمانن‌گرد»بدل و کر دارشما نگرد 3 ونظر بدل از انست که محل نیت اوست و گفت - صلوات‌الهعلبه - که : «کاربنیت است ؛ و هر رز ا از عبادت خود انست که نیت آن دارد : هر که هجرت کند بعنی که شپرخوش بذاز د و بعژ | شود یا 2ج شود برای خدای تعالی » هعدرت وی بر ای خجد‌است 4 دهر که برای ان کندتا مالی بدست ارد با ز نی نکاح کند هجرت وی برای خدای نست بدانست که می‌<و رد ۴ , و گت 8 سشتر شپینان امت هن بر ستروبالین مر زد ۴ , و گفت ۶ بیده بسیار کر دارهاء نیگن ۳ ملاینکه ان رفع کنند خدای تعالی گوید از صحیفة ی پیف‌کنید که نه برای من کرده است » فلان عمل و فلان عمل دیا بنویسید ؛ گویندبار خدابا وی این نکرده تدت 4 نگ ست این کرده‌است 6 . و گفت : ۱ مر دمان‌چهاراند یکی مالی دارد کم عم خرج میکند دیگری و و اگر من نبر داشتمی چسین کردمی ؛ هردو در مزد برابر ند ؛ ودیگری مالی دارد نه بشرط نله میکند ادیگری گوید اگرمن مر داشتمی‌چنین کردمی» هر دژ در بره بر ابر ند زیعنی که نیت‌هم‌چنانست ۱ ۱ که با عمل س 9 اس می گوید ری الله عدد که رسول بت صلو آت‌اللهعلٍهوسلم_در غزاء تبوك بیرون آمد و گفت در مدبنه مردمان بسیارند که درمزد با ما شريک‌اند از ۳ ۷- ر کن‌چپار) ات اس و رو و و دش اش یش سا اما 2 بعذر باز 3 وت ارخانه م چون نیت ی . ودر نی اسرائیل ۳9۹ ببکو هی ر بت بگذشت , وقت قحط بود » گفت : اگر این همه گندم بودی‌من همه بدرویشان دادمی» وحی ۳۰ سول ان روز کار که‌بگو یویر | که‌خدای تعالی صدفات تو پدیر فت وچندان ثواب داد ترا که اگر نو داشتیو صدق4بدادی همان بودی.ورسول صلو ات‌النعلیه گفت : «هر ۳ انیت وهمت وی دنبا بود درویشی در پیش چشم وی باشد» و از دنیا بشود عاشق دنبا ؛ و هر کرا همت ونبت آخرت باشد خدای تعالی ویر انگاه دارد واز دنیا بشود وزاهد بود در وی » . و گفت : « چون مسل‌انان بمصاف باستند با کفار ؛ فریشتگان نا مپانبشتن گیر ند که : فلان کس‌ جنگ بتعصب مبکند» فلان کس یمیت ان همی کندکه گویند که فلان در راه‌خدای‌کشته شد »هر که جنگ برای آن کندتاظلمت توحیدغالب‌شودوی درراه‌خداست » .و گفت : «* هر که نکاح کنه ودرنیت دارد که کابین ندهد زا است ؛ هر که و ام خواهد و نت کند که باز ندهددزدست . و بدانکهعلما گفته‌اند که , اول ثبت عمل بیاموزید انا عمل کنرد . و بت می‌گفت مرا عملی بیاهوزید که شب وروزبدان مشفول باشم » تا هیجوقت از خیرخالی نباشم » گفتند چون خبر نمی‌تو الش کون د نیت خیر هی بر دوام » تا ثواب آن حاصل هی آید . وابوهر ره 5و بد : خلق‌راروزقیامت بر نیتهاهایشان‌حشر خواهند کرد . و جسی اصر ی می کو . رشت حاو دد ای آخر این عمل رو ری جرف ات ۵ بر ثیت ات2 ست که آنر ۱ ۳ ی ۱ [ یهت ثیت | پدانگه از آدمی‌هیچ حرکت بوجود نیاید تا سه حاجت درپیش نباشد : علم و ارادت ؛ یعنی:دانش وخواست وتوانایی » مثلا چون طعامی نبیند نخوردوچو ن‌بدیدا گر بایست وخواست هم نبود نخورد » ایو ات بودچون دست‌مفلو ج‌بود که کار نکند نخورد + که قدرت ندارد . یس این سه حاحت درپیش‌همهٌحر کات‌می‌رود» لکن حر کت تبع قدرست ؛ و قدرت تبع خواست و ارادست که باست قدرت را بکار دارد ؛ وباست نبع علم تست که سمیاز <یز بیدد و نخواهد : اکن بسیعام خواستن نیز صورت ننندد که چبزی که نداند ورن خواهد ؟ و ذرت از 1 هر سره ءبارت از خواست است نه از قدرت وعلم ؛ وخواست آنست که ویرا بر پبای انگیزد ودر کار ۷44 ار و و ۰ 7ب ۳7| دارد : گاه بو د که یکی بو د و گاه بودحده؛ دو غرص دریك‌چیزفر اهم اند اما نکه یکی بو ۵ ۳ خالص گوبند ومتل این ان بود 45 کسی ۵ بود 1 شبری فصدوی کنده بر خیزد 2برژد عرصض وت وی مك چیر بش سست یات است؛ ات لا اکرام وی بر + خالس بود . ی 9 نوع بو ۵ : یکی نکه هرغرضی ص جنان بود که 1 تنهابودی فراکارداشتی » چنا نکه‌خویشاو ندی درویش درمی‌خواهد بدهد برای خویشاوندی ددردیشی » واز دل‌خویش داند که اگر درو ش نبودی هم بدادی واگر درودش بودی وخویشاوند نبودی «م بدادی ۰ این‌دو عرص بود در نیت دشر صتّ . دیگر نوع | ۹ داند که! گر خو یشاو ند بودی نه‌درویش با دزاوسن بودی نه خویشاوند ندادی » لکره ن چون این هردو فراهم آمدویرافر ادادن ی 4 ومدل اول جذان بود که دوران مد 3 ۴ هرب؟ ی تا خود بران فادر بود » ومتئل این دیگر چنان بود 45 دوصعدف بباوری ۳ بکدیگر ِ# کت نی که هریکی از ان عاحز باشند سیم نوع انکه بك غرصض ضعیف بود 2 فرا کار دارد و یکی ووی جنانکه تا بکار دارد 4 لکن دسعت ان یکی کار ا شاک باشد ۰ جذانکه اف شب نماز کند تنهاه ولکن جون فومی‌حاضر ۱ دل بر2ی | سان‌تر بود شخاط بر باشد» اما برای نظر ایشان نماز نکند اگر ادمید ثواب نیستی » ومثل این چنان بود رد فوی تا ی بر توأند گرفت ۱ لکن‌ضعیفی با وی نیز باری دهد تا | سان‌ترشوده و ۳ هر یکی حکم دیگر دارد چنانکه در اخلاص گفته ۱ ید » و مقصو د است که بدانی که معنی نیت غرض باعث و محرلك باشد . واين گاه خالس بود و گاه آمیخته . فصل [ چرانیت مومن بپتراز کرداد و بست] بدانکه رسول - صلوات‌الله علیه - گفته است :« ثیة المل‌من خبرمن عمله - نبت موّمن بپتر از کردار ویست »۰ و بدین ان نخواسته است که نیت بی کردار بپتر از کر داز بی نیت ,که این حود رو شیده نماند که کر داربی نبت‌عرادت مود ۳ ثت!: که از طاعت ؛ بلکه معنی | نست که طاعت وی بنن أست و بدل 1 وین دو جررست 2۰ آزین 0( ۳۹ ر کن‌جبارم هر در ۱ ن بک یکه مداست ابر ۰ ژ سردرب این ۱ نست که معصو د از عمل ات ۳ صفت دل‌بگر دد » ومقصو د از نیت و عمل دل آن نیست تا صفت تن #۹ دد » ومردمان‌چنان پندارند که نیت برای عمل‌می‌بایدوحقیقت | نست که عمل برای‌نیت می‌باید ؛ که‌مقصود همه گر دش داستوسعادت‌وشقاوت ویر است ‏ وتن اک جه در میان خواهد بودو لکن اعوسات 1 همحون ۳ جه وه بی‌دی تست ولکن حاجی ینس و گردش‌دل خود يك چیز بیش نسست ) انکه ردی از دنیا باخرت اورد بلکه از دنباو اخرت بخدای تعالی آورد » وردی دل بیش از خواست وارادت وی نیست » چون غالب بردل وی دنیا بود روی با دنیا بود . وعلاقت وی بدنما خواست وی بود ودر ابتداء | فرینش چنین است » چون خواست حق‌تعالی‌ودیدار ا خرت غالب شد صفت وی بگش‌وروی با دیگر حانب کرد : بس‌از ومد اعمال‌مقصود گردش وت از س<و 5 نف مقصو د ۱ سین که پیشانی بگردد تا ازهوابرزمین زتفه ال اه رت بگردد وازتکیر بتواضم‌میل گزن ِ ومقصود از لها کبر ره ۱ نست که ربان بگردد و یل 1 بل | نکه دل از تعظیم خویش بگردد دمعظم خدای تعالی شود 4 ومع‌صود ازسشگک انداختن در حج نذ ۱ نس تاحای مگ ریزه زیادت شود با دست‌<ر کت گنه »بلکه انکه دل بر بد ۳1 داتت باستد ومتایعت واصرف عقل حوش در باقی کند دطوع فرمان شود وعنان خویش از دست 2و سا ند هر ی مان ده تا نکن کت « لك محیوه سوم مسر ۰ب مس ۰ و ۰ ۰و ۰ ۰ و 2 سم سم از مه بو یشوه ۱ وشفعهت بحانوران بحکم طبع نداریو بحکم فرمان‌داری» که‌چون ی تن بش نگوبی که این نبحازه چه رده اروت و تعذیب ۳ چرا کنم 4 اکن ان خویشتن حمله دربافی کنی و بمحقیات ءسن‌شوی » که خود نیستی » چه‌بنده در حق خوش یست بو د و هست‌خداو ند بود بحعیقت » وهمحنین حمله عبادات‌چنین ات 1 لکن دل را جنان افریده‌اند که جون درودی ارادنی وخواستی بدید | [_ ون 9 بموافقت آن برخیزد چون‌دست سر اژفر ود اورد از رحجمت قوی‌تر شود و | گاهی دلزبادت‌شود 4 وجون هعمی تواضع ۱ ن‌صهت دردل‌ثابت‌تر ومحکمتر شود م٩‏ جون موکدثر گر دد . ونیت‌همه عیادات خواست خیرانست که روی بدنیاندارد بآخرت‌دارد ی وعمل‌بدان ثیت آن خواست راثابت‌ومو کدبکند: شویل برای‌تا کید خواستو نبت استا گر چههم از نیت‌خیزد ۰ ودچون چنین‌است بیدا بود که نیت بپتر از عمل‌بود» چه نست حود در نس داست وعمل ازحای وگ سرایت خواهد کرد بدل 4 اگر سرایت کند بکار اید » وا گر نکند و بففلت بود حرطه بود 1 رت بی‌عمل ازین بو د که حرطه نماشد » واین همحنان بود که در معده دردی باشد » چون دارو بخورد بوی رسد و اک ۳ سرییزگ ط" 9 ۳ اثر بوی سرایت کند هم سود دارد 4 ۳ ا نحه بنفس معده رسد لاید بیتر باشد که | نیحه بسینه‌رسد . مقصود از وی نه سینه است بلکه موده است ؛ لاحرم حبطه بودا گر بوی سرایت نک و انحه معده رسد اگر چه بسینه نر سد حبطهنباشد . میداک دن [ ژحه‌معف داشد از حدت شس ووم !۱ 4 9 1 ی ‌ ‌ ی 09 و ض و ۰ 6 4 ۰ ‌ ۰ ۳ آند رشه بل *و [ نچه‌بدان اگیر نطو محععو یو د بدآنگه رسول -صاو ات‌الله‌علیه گفت که (*امت‌مر اعفو کرده‌اند ازهر چه‌حدیث نهس بو ده واندر هر دز صحیج ات » که (هر که اصدمعصبت کند و نکند ملایکهر ۱ گویدبروی هدورس" وا گر قصدخیر ؟نديك حست موس اگرچه‌نکند 4 وچونبکند ده بو س- در بعصی ازاخبار ست 4٩‏ تضعیف میکندتابپفتصد» ۳ ازینجا گر 2هی بنداشتند که‌هر چه بدل رود ازقصد واندیشه بدان‌ماخود نبود؛ و آن خطاست : که پیدا کردیم که اصل دلست وتن تبع وخدای سبحانه وتعالی و ون : « گر ۱ نحه دردل‌داری بیدا کنی یا ان داری حساب ان ون ۳ ان ید وا مافیا نفس؟-م او تعفوه بحاسکم بهالله» » ومی گویدکه «ارچشم و کوش ودل هرسه بیرسند - آن السمع و الصر و الفو اد کا او لك کان عنه مسئو ۷ ب ومیگوید:«درسو گند باغوز بان نگیر ند که بدل قصد کرده باشد -لایواخذ کم الله باللغوفی ایمانکم » و لکن بواخذ کم بما عقد تم فی الایمان» » وخلاف نیست که کبر وریاوعجبد<سد بدین هم دک و این همه اعمال داست 0 بسحقرقت درین‌فصل ۱ ست که بدانی که ۱ ن<۵ بردل رود بر چپار درحه‌است : ر کن‌چپار) آنکه درخاطر آ ید ؛ مثلا چون درراهی همی روی‌که زنی ازپس همی آید ؛ اگر باز نگری ببینی این‌خاطر را حدیث نفس گویند : دوم آنکه رغبتی در طبم تن که بازنگری » این را میل طبع‌گویند و آن حرکت شهوت بود» سیم آنکه دلحکم کند که بازباید نگرید ۰ واین آنیحا حکم کند که بیمی وشرهی مانع نباشد ؛ که نهر چه شپو ت تقاضا کند دل حکم کند که بباید کر 3 »بلکه باشد که گو بد که این نا کر دنی است »واین ر احکم دل نام کنیم حرار ۹۳ قصد کندوعز م کزد واين عز رودهصمم شود ۳ آن حکم دل راردنکند بدانکه بخدای‌با بخلق سر ساند تا آن‌حکم راباطل ۳9 ۳ آن دو حالت اول که ۳ ۱ حدیث نشس ومیل طبع گفتیم بدان‌ماخو دنبود » که‌آن بدست وی‌نست؛ وخدای‌تعالی‌میگوید ۱ « لا یکلف الزه نفسا الاو سعها !۱ واین حدیث هس چنان بود که عثمان بن مظعون رسول را.صلوات‌اله علبه گفت که : این نفس‌میگو بد که‌خو بشتن خصی " بکنتاازشمو ت‌برهی ,گنت که حصی ۳ دن‌امت‌من ر‌ وژه‌است گفت : نشس هی ۳3 ید که زن‌را طلاق‌ده ,گت آهسته باش که نکاح یت مت کت : مس من « ید که باکو هشو چون راهبان ,گفت : مکن که رهبانت أمت‌هن‌حجو عز است: کشت نس هن میگو ید ثبز 3 شت مور ۰ گفت : نه من گو شت دوست دارم و ار بافتمی خوردمی و اگر از خدای تعالی خواستمی بدادی پس این خاطر ها که وی را در راه آ اد است حدیث :هس باشد و این معفو بود , که عزم ره بود ده بکند و مشازرت از آن 3 , اها آن دو که در اختبار همی آید و آن حکم دل است بدانکه ۳ کرد است و قصد دل بکردن آن » تدین هر دو هد باشد ؛ اگر چه نکند بسبب شرم و هزاس و عایقی ان نه برای خدای تعالی » و معنی آن که بنده ماخود بو د نه انس که ی را ازوی خشم 1 کنون وی را بانتقام عقوبت کند که حضرت الپیت از خشم وانتقام هنزه ات لکرن معنی آانست که بدین قصد که کرددل وی ضفش گر فت که‌ازحضرت البیت دور افتادءاین شقاوستکه از دز شرح کردیم ,که سعادت‌وی | نستکه روی از دنباواز خود با حق‌تءالی اند ؛ وروی وی خواست وی‌است وعلافت دی آنست (۱) خدا بر هر کس باندازه تواناگی او کلیف می‌کند ۰( ۲) انسان یا حیوانی که بیضه‌اش را در آورند . ۱ که بپر خواستی و قصدی که می کند که بدنیا تعلق دارد علاقت وی با دنبا محکم نز میشود و از انحه می‌باید دور تری‌افتد » و معتی که مگ ذ شد و ملعون شدایست که گرفته‌ترشد و دورترشد ؛ واین‌کاریست هم از وی وبا وی و دروی ؛ اما نه کس را از طاعت وی شادیست ونه ازمعصیت وی‌خش‌تاویرا بانتقام بگیرد » دلکن برقدرعقل خلق عبارت چنان | بد ؛ وهر که این اسر ار بدانست هیچ شك نماند ویرا که بدیر_ احوال دل مأخود بود » و دلیل ش | تک رسول - صلو ات النه‌علیه گفت که : جون دو مرد با تک بشم‌شهر جنگ کر دزد و یکی کشته ید " کشنده و کذته هر دو بدورخ باشنت گفتند : کشته باری جر ا+گفت : ۳ نخه‌می جو تن ۸5 بکشد اک و انستی و دیگر گفت : « مردی‌مالی نه بعلم نفقه کندو « ی 5و رد ان هن نمزداشتمی‌هه‌حنان کردی هردو دربزه برابرند » » واین هم قصد دل‌بیش نیست : | گر کسی برجامه‌خواب 9 یاید وباوی صیحیت کند بر کمان | نکه‌بیکا تیاس بزه کارشود » اک چه آن‌زن از بلکه ای طهارت نماز کند و آب بود چون نندارد که طهارت دارد » و اگر بندار دکه طبارت نداردو نماز کندبزه کارشود اک جه با باد | بد که طپارت داشته‌است این همه احوال دلست . اما اگرقصده‌عصیتی‌کند و آنگاه نکند ازییم حق‌تعالی» ویرا چسمتی بو سبید جنانکه درحرست : جون صد بر موافقت طبع ات و دست بداشتن بر خلاف طبع مجاهده‌ای 7 آن درروشن ک دانیدن دل بیش است از اثر آن قصد درتاريك کردن دل » ومعنی‌نبشتن حسنه این بود وععنی اشست ؛ اماا گر بسیب عحز دست بدازر دا ثر | هیچ کفار ت نبود و آن ظلم ازو ننفتد و بدان ۳-۳ د بود » همچو ن کشته که بسیب عحجز ار خصم خویش بازماند و کش آید ۱ | دا ار دن آچه بشعت بگر دداز اعم‌ال] بدانگه اعمال سه قسم است : طاعات 2معاصی وماحات ؛ و باشد که آزین که زو لب ا‌النهعلیه _کنت : « الا عمال بالیات » پندارند که معصیت یز بثبت خیر ۱ از حمله خر ات شود » و این خطاست » بلکه این قسم نیت را در وی‌اثر نیست»ولکن ۱ نیت بد ویرا خبیث‌تر گرداند . مثال این چنانست که.کسی غیبت کند برای شادی دل کسی» با مسجد و رباط ومدرسه کند از مال حرامو گوید نیت من خیرست داین‌قدر -۷2- ر کن‌چپار؟ و ها ها و و و و و ها و وش و ۵ هد زا ۵ ان و نا و و ما ام سا و و و ما و و ۵ اب اک ها و ۵ و 6 او ان با و و ۵ ۵ ۵ و ۵ ار با و لا و ها او اد ها و و و ۳ با من ار و و مج ام ها اب سر مخ دق نداند که دصد بر ۳ دن بش رش ۵ کیدیگر باشٌد ) اگر داند خود ۳ .و ۳1 فد د‌ که این خبری است هم فاسق است ؛ که طلب عام فریضه است و بیشتر ها خلق از حولست ۸ و از [ گفت سل لمثر ی که ۰ هیچ معصیت عفیم تر از حپل نیست و حول بخول ازحول عظیم نر که چون نداند که نداند هر گز نبامورد و آن ححاب وسد وی گردد ؛ وهمجنین تعلیم کردن شاگردی راکه دانی مقصود وی | نست تا ازقضاواوقاف ومال ایتام و مال سلطان دنیا بدست آ ورد وبمیاحات ومنافست مشفول‌شود حراهست» وا گرمدرس گوید : مت هن نشر ء علمست اگروی درفساد بکار دارد هن مار نمت خوش باشم ۳ بن حرل محض باشد همحو تفش باشد که شمشمر ی ِ_ بوشد که راه ز ند وانگوربکسی بخشد که‌خمر کند ؛ و گوید مقصود هن سخاوتست‌وخدای تعالي هیچ خلق دوست‌ترسخاوت ندارد » این ازجهل وی بود» بلکه چون داند که‌راه خواهد زدن شمشیر از دست وی بیرون باید کرد » چگونه روا بود که بوی دهد ؟ و م4 سلف بخد ای تعالی پناهیده | ندازعالمفا جر؛ و هر 2 دی که‌ازو ی آثر معصیت‌دبده‌اند مپجوربکر ده‌اند تا اجمد حشل شاکردی قدرم را مرجوریکرد نت | تسف سرای در کاه گل گرفت و گفت يك ناخن از شاه راه مسلمانان فرا گرفتی نشاید علم آموختن . بس معصیت بت خیر نگردد ۳ بود که فرمان بران بود . فسم دو ] و ثیت دددن از در و<4 اثردارد یکی آنکه اصل‌وی بنست درست آید ۵ درطاعات و دیگر آنکه هر جند یت سشتر می شود توب مضاعف همی شود ؟ و هر که علم نیت بیاموزد » پيك طاعت چند نیت نیکو بتواندکرد تاآن <ماعه طاعت شود : مثلا چون در مسحد اعتکاف کرد بت وین که این خانه خدای است وهر که در اینجاشودیز بارت‌خدای‌شده بود» کهر سو ها ات‌النهعلیه_ گفته است: «هر که در سیدد شدبزیارت خدایرفت».وحقست برهمه کس که‌زابر راا کرام کند؛دو آنکهاتتظار دیگر نمازهمی کند کهدر خبر ست که:«منتظز نمازدر نماز ست»؛سيم آ نکه ثبت کند که بدین‌چشم و گو ش‌وز بان ودست: بای‌ازحر کات بازداز دبو این نو عی‌ازر وره است »که درخبر ست 4٩٩‏ : *نشستن‌در مسحدر هبانیتامت‌منست؛ هار ۳ نکه‌شفا پاازخو دشعن‌دور کندتاهی؟ ی‌خو 2۵ حق تعالی دهد و بفگر و ذکر مناحات مشغول شود » پنجم 1 نکه از مخالطت و شر مردمان سامت بابد ششم اک ؟ ر دره‌سیحدی ۱ ی بیند هی کند وا واگر خیری ۳۹ ۵ و ۵ ۵ ام هه 5 8 اب با 8 وج و او و ار اب ما و و و و ها و 8 ۵ هو و و و هه ام عم ام و جوا ها اه اک ی اد اه ها ها ها و ما ها اه مس ما ه ج د جا ماد و مخ ماخ و و و وج و و و خر ها اد دام ها م۵ بیند بفرماید واگر کسی نمازبد کند اورابیاموزد؛ هفنم 1 نکه باشد که اهل دینی را بیند بأویبر ادری کر ددردین ۱ 4 هسیحد 9۳ دیست؛ هشتم 1 نکه از خدای‌تعالی شرم دارد که‌در خانهوی گناه کند و بداندیشد » وبدین قیای کن حمله طاعات را » که‌در هر یکی نست سیار توان کرد تائواب مضاعف‌شود . » و هیچ عاقل میاد که عافل وار چون بهایم در مباحات می‌رود واز نیت نیکوغافل‌ماند , که‌خسران آن عظیم بود: که ازهمه حر کاتسوّال خواهند کر دودرهه4مباحات‌حساب خواهد بود» اگر نیت بد بودبروی بود؛ وا گر شسم َ میاحعات او 9 نيك بود ویر ابود » وا گر سر بستر بود ؛ ولکن وفت ضایم کر ده باشد که بدان‌صرف کرده باشد واژ وی فایده نگرفته ؛ وخلاف کرده باشد اين آیت را : که : ولاتنی نصيبك می اد نیا *۰ یعنی که دنیا گذرانست تو نصیب خود ازوی بستان تاباتوبم‌اند» ورسول - صلو ات‌اللهعلیه 0 : « بنده را پیرسند از هرچه کر ده باشد ,۰ آن قدر که سرمه در چشم کند با باری کلو خ بانگشت بمالد با دست فرا حامهبر ادری کند » وعلم نیت هباحات نیز در ازست بباید | موخت » ومثال این آنکه بوی خوش بکار داشتن هباحست» وروا بو دکه کسی روز آ دینه سکار دارد وقصد وی تفاخر بودبیتو ۱ 99 با رباء خلق یا جای حستن در دل زنان بسگانه بر اندیشة فساد » واما نبتباء نیکو آن بود که‌صدحر مت‌داشته تعظیم خانه‌خدای کندو نیت‌راحتی کند که بمسا بگان‌ویرسد 5 رود شو ند و آنکه بوی ناخوش از خود دور کند تا رنجور نشوند وقادر معصرت عیبت نیفتند » و نبت آن کند که دماغ را قوت دهد تاصافی شود و بر فگر ود کر قادرثر شود » این و امثال این نیت فراز ید کسی‌راکه قصد خبرات بروی غالب بود و اذین هریکی فر بتی بود ؛ وبزرگان ات چنین بوده‌اند که قصد کر ده‌اند ۳ اشان رابرنان خوردن و بطبارت جای شدن وبا اهل صحبت کردن درهریکی نیتی بود : که هیچ چیز خالی از آن تتیدت 25 نه سمب‌خیری است . چو ن‌آن خیر مقصود خود سازد آن‌تو آب حاصل آید » چنانکه‌از صحبت‌اهل‌یت فرزند کند که تکتراعت مصطفی -صلو ات‌اله علمه_-بود»و نیت‌ز احت‌اهل کند ونگاه داشت ابشان وخویش ازمعصیت . و سغیان اوری يك روز حامه باشگونه دریوشیده بود ؛ دیرا گفتند ؛ دست فرا کرد تا راست کندپس باز ابستاد و گفت : این برای خدای در بوشیدم نخواهم که نه برای خدای بگردانم ۷۵۱ و ز کریا - علیه‌السام جایی مزدور بود» قومی در نزديك وی شدند و نان می‌خورد ؛ ایشان را نگفت که بخورید تا تمام بخورد ؛ آنگاه بگفت اگر تمام نخوردمی از کار ابشان عاحز 1 هی و تمام نکر دمی و از بر ای‌سنتی‌فر بضه‌ای دست‌بداشتمی‌سفیان ژوری نان می‌خورد : یکی درشد ) ویرانگنت بخور تا تمام‌بخورد» شه گفت اگرنه آن‌بودی که وام کرده بو دم بخور : و گفت هر که کسی را کوید که بخور و بدل ۳1 کاره باشد ) اگر آ نکس نشورد يت بزه بکر دو آن (#اقست » واگر بخورد دوبزه کرد: یی نفاق ودیگر آنکه ویرا درخوردن چیزی افگز دکه اوردانتی نخو ردی باوی خیانت کرد ۱ [ بیدا ردن آ رکه فست در اختیار زرا رف ] 7 کن ات اون که ددانکه مر د سلیم دل چونبهنود که در هرمیاحی ی هه بدل با بز بان گویدکه نیت کردم که نکاح کنم برای خدای با نان خورم برای خدای با در س کنم یا مجاس برای خدای ‏ و بندارد که این نیت بود » این با حدیت‌زبان بود با حدیت نقش »که ست دی و میلی باشد که در دل بدید أ ید که آن مرو را در کار دارد چون متقاضی که الحاح‌کند » تاتن باجابت آن برخیزد و آن کاربکند واين آن وقت بیدا آ بد که غرص بدبدار ۹1 وغالب شود » چون این متقاضی نباه‌دنیت بحدیث چنان بودکه کسی‌سیر بود گوید نیت کردم که گرسنه باشم» یا از کسی فارغ بود گوید که ویرا دوست دارم واين محال بود " همچنن کسی که شبوت دیرا فرا صحبت دارد گوید نبت کردم که صحیت بر ای فرزند کنم بوده بود » وچون باعث وی بر عفد شروت بو دگو رل 9 دم که عهد بر ای سنت کنم این یروده بود ) بلکه باید که اول امان بشوع ووی باشد أ نگاه دراخیار اه است درو اب نکاح سیب فرژ ندتأمل کنت تا حرص آن واب درباطن وی حر کت کند جنانکه ویر| فرانکاح دارد » آنگاه این خود نیت بود ۳ نکه وی بگوید» و هر که حرص فرمان برداری ویرا بر پبای انگیخت تا در نماز استاد این خود ثیت بود » بز بان گفتن که ثیت کردم بیپوده بود » چنانکه کرسنه گویدکه نان خورم بای ۹ ببوده بود . که چون گرسنه بود خود خوردن بر ای آن باشدناجار وهر<ای که حظنفس زد ت‌دشخو از فراز ید : مکو که کار آخرت برحمله غالب افتاده باشد » پس متصود آنست که فک ]۵۲ ۷-. هه ها و وا اه نا اه و وا ماخ ور ها ام هط م6 لا ها مه و و اد شا ها و او و ور و هس هم اه و هه و و و اج هه ها ها ها و و هه و ها سا هه ار ما ها مد و ام ها مر هه من و شا ها نها ها سس سا هل سا ما ار و سر هس ها هس ی ده ال ۵ و هس هر او و وه و ها با هه ام و ی وا ما و و او مخ ما هم ما وا و هر ۳ ۹ و وی ۳ ِ اما 9۳۳ تو بدست نو نیست 15 اگرخواهی خواهی و اگر تخواهی نخواهی 4 بل خواست باشد که افریند و باشد که نیافر بند »2 سیب بدید ‏ مدن وی | ن بو د که ترا اعتقاد افتد که‌غر ص تو درین حپان‌بادر ان حمان در کاری سته است ‏ تا باشد که خواهان ان گردی : و کسی که این اسر ار ندانست فواید سبارطاعت دست بدارد که نت حاضر نیابد ۰ آبن سبر لین بر جناره جسی بصری‌نمازنکردو گفت‌نیت نمی‌بابم .سفیان ود ی را گفتند برجناز حماد بی‌سلیمان نمازنکنی و از علماء کوفه بود ؛ گفت اگرنیت بود کردهی و کسی از طاوس دعاخو است .گفت تانیت فراز اید » وچون ازوی روایت حدیث خواستندی بودی که نکردی ؛ و وقت بودی که نا گاه روایت کردی و گفتی در انتظار یت باشم تا فراژ آید . ویکی می گفت ماهیست تا در | نم 4-5 ی ی کنم درعیادت فالان بیمارهنوز نشده است ۰ و درحمله احرص دین ۳۳ عالب نود ویر | درهرخیری ثبت فر از تباید » بلکه‌در فرایض نیز بحپد فر از ابد ‏ و باشد که تا از ۳ دورخ باز نه‌اندیشدوخویشین را بدان نترساندفر از نیاید . وجو ۳۹ ابن‌حقایق بدانست » باشد که‌فضابل‌بگذار و بماحات شود »که درمباح نیت یابد : چنانکه کسی درقصاص نیت یابد و در عفو نبابد قصاص درحق وی فاضلتر باشد » و باشد که نیت نمازشب نبابد ونیت خواب باید تا بامداد بگاه برخیزد خواب ویرا فاضلتر ۱ بلکه اکن ازعیادت ملول شود و داند که | گرساعتی با اهل خویش تفرج کند یا با کسی حدیت وطیبت کند نشاط وی باز اید » آن طیبت ویرا فاضلتر ازینعبادت‌باملال . ابو الدردا می‌گوید : من گاه گاه‌خویشتن سم -_ ۱ را بلهو | سایش دهم | شاط حق باز اید ۱ علی - رطی‌الله‌عنه می‌گوید : چون دل را بر دوام بکره فر ا کاری داری تاییتا شود ۱ این همحنان بو د که طبیب باشد که بماز را وت دهد - اگرچه‌محر وربود ‏ تا قوت وی باز ید وطاقت دارو دارد ‏ و کسی‌در ف قتال بپزیمت شود" تاخصم ایس اوبرود و انگاه ناگاه پر 5 ززن » صف 58 پر دم سود ۳ج دس بر ژد ر باه بر ردد بردی رد و استادان چنین حیلتها بسیار کنند ؛ در راه دین همه جنگ دمناظره است با نفسو (۱) هزیمت : فرار درجنگگ . -۷۵۳- رِ کن‌چبارم ما | یا با فبطان" 4 و تالف و حبلت حاتتت | رد 9 آن نز ديك بزر گان دین « دسرث شاه 1 مد 1 اگرچه علماء ناقص راه دان نبر اد ۱ -فصل. [ بلاده «سند وه هر چه گند بر ای خدای گنه ] چون بدانستی که‌معنی نیت باعث است برعمل » بدان که کس بود که باعثوی برطاعت بیم قور تخت و کون ود 46 تاعبت ری نععت. فدنست 4 اهر که کاری برای بهشت کند بندهُ شکم وفرجست » خودرا می کشد تا جایی افتد که کارشکم دفرج‌مهیا دارد 1 و آانکه بر ای بیم دوزخ کند جون نونف ات که ال از بیم کار نگند»راین‌هردو را برای خدای تعالی بس کار یت له و2 وف و بو د که آ نحه کند بر ای خحدای کند نه بر ای بپشت ور دو رخ ۰ ومثل | بن جنان بو ۱۳ بمعشوق <-وش 1 د برای معشوق ۰ دنه بر ای آن تامعشوق وبر اسیم و زر دهد آ نکه بر ای‌سیمو رر نکر د مقصود وی سیم‌وررست . پس هر که حمال وحلال حضرت الپیت محبوب و معشوق 2ی نت از وی چین نیت صورت نددد ً و انکس که جدین شلد عبادت دی تفشگر بود در حمال حق و مناحات بود باو ی( 1 طاعتی کند نز بر ای ان کند که 1 ما " بردن محبوب نیز دوست دارد » و أنکه خواهد که تن را تیزریاضت دهد و در بند کی و ۱ ۳1 معصیتی دست بدارد از آن بدارد که داند که متابعت شپوات ویرا حجاب کند از لذت مشاهدت ومناحات » و عارف بحققت | ین بود . احمد بن خضر و یه حق را سبحانه و تعالی بخواب دید که گفت : همه مردمان ازمن می‌طلبند ۳ بو برید که مرا می‌طلبد شبلبی را بخو اب دیدند ؛ گفتند خدای تعالی با تو چه کرد ؟ گفت بامن عتاب کر د » که تراد برربان من برفت که : چه ربان است بیش از انکه ببشت فوت‌شود 4 گفت : له » جه زیانست بیش از آنکه دیدار من فوت شود ؟ وحقیت این دوستی واین لذت دراصل محبت گفته اید » ان‌شاءاله‌تعالی . -۷۵- باب دوم .. ۱ در لاصو فضیات و حقیشت ودو جأت آن ۱ اما فضیلت اخلاص : بدانکه خدای تعالی گفت : « و ماامرو)الالیعبد واالله محاصیی ثه الدین .0 گفت: )) ال ند یی | ل<ا لص 4 گفت : «خلق رانفر موده‌اند که 8 خدای تعالی ۳ وت اخلاص سر ست از اسر ار هن » در دل بنده‌ای که و بر | دوست دارم نادهاء » و معاذ را گنت که : «عمل باخلاص کن نا اند کی کفایت بود *. وهر چیز که در دم ریا آور ده‌ايم همه در اخلاص است ‏ که نظرخلق یکی از شارت که اخلاص را برد ؛ وسیپهای 3 هست . وه‌هر وف ار خی خویشتن رابتازبانه می‌زد ومی گفت : «بانفس|خلصتخاصی - اخلاص کن تا خلاص یابی » .وا بوسلیه‌ن هی گو ید + خدكت | نکه بك خطو ۳ درهمه عمر باخلاص‌ویر ادرست آید» که بدان‌جز خدایراتعالی نخو استه‌باشد . و ابوایوب‌سحستا نی‌می گوید :اخلاص در نبت‌دشخوار تر از اصل نمث . ویکی‌را بیخو آب‌دبدند 4 گفتند خدای تعالی بائو چه کرد ً گفت‌هرچه بر ای وی کرده بودم در کفه حسنات دیدم » تا بکدانه نار که از راهی بر 3 فته بودعو ۳۹ به‌ای که درخانهٌ مابمرده‌بود ؛ و يك رشته ابر یشم که در کلاه من بود در کفه‌سیات دبدم : و خر ی مرده بود مرا قیمت آن صد دینار ؛ ان در کفه حسنات ندیدم گفتم ای سبحان الله .گر به‌ای درحسنات بود وحری نود ؟ ۱ گفتند انا نیحا اسف که فر ستادی : چون شنیدیکه بمرد گفتی الی لعنةالله . وا گر گفتی فی‌سبیل‌الله باز یافتی ؛ و صدقه‌ای بدادم برای خدای و لکن مردمان می‌نگر پدند , آن‌نظر مردمان مرا خوش آمد:آن (#- مر بو د و ره «رمن 4 سفبان و ری گفت : دولتی بزر ک بافت که ان نه برری بود. یکی می‌گوید بغز| هی‌شدم در دریا » رفیقی از ۱ ن‌ما تو پره| ی می‌فرودخت 1 گفتم بخرم ربکار می‌دارم وبفلان شهر بفردشم سودی بود » آن شب بخواب دیدم که دو شخص از | سمان‌فرود آمدندی» تشر را گفت که‌بنو بس نامغازیان‌راه بنویس کهفلان بتماشا ان است وفلان بتجارت اد اشتت :9 فلان بر یا امده 92 انگاه در من در وت و گنت که بنویس که فلان بتجارت آمده است » گنت لنهالنه در کارمن نظری (۱) گام - قدم . س6 ۷۵ ر کن‌چبارم کن که من هیچ چیز ندارم ببازر گانی چگونه امدم من برای خدای ا فتاه کت با شیخ آن توبره نه برای سود خریدی ؟ گفت من‌بگریستم و گفتم زینپارمن بازر گان نیم » آن‌دیگر َ ا کت س بغز اف است در راه توبره خرید تا سود کند تا خدای تعالی حکم وی بکند چنانکه خواهد » و اذین گفته اندکه : در اخلاص یکساعت زحات ابدست ؛ ولکن اخلاص عزيزست ؛ و گفته‌اند که : تخم ات ها زرع و اخلاص آ ان و در بنی‌اسر الیل عابدی بود » ویر| گفتند فلان حای درختی ات 9 قوه-ی ۳ | هی‌برستند و بخدا ۵ فته‌اند » خشمناكگ شد وبرخاست دتبر بردوش نهاد تا ۲ درخت تن » ابلیس درصورت ببری در زاه وی آمد و گنت کحا می‌رودی ؛ گفت آن درخت بکنم "| خدای را بر تیم کرت برو و بعیادت مشغو ل شو که این ترا دپتر از آن ,گفت نه که بربدن این در خت او ۳ کج من نگذار م و باوی‌درحنت ابستاد » عابد ویرا برزمین زد و برسینه وی نشست , ابلیس گفت دست بدار کا بات سخن بگو بم دشت بداشت: کرت با عابد خدایرا بیغامبر ان هستند | گر می‌بایستی کندن ایشان را فرستادی» ترابدین نفره‌وده‌ا ند مکن» 3 لابدبکنم , گفت‌نگذار 6 در حنگی آمدند 4 دیگر باره ویر ۱ بیفگند 4 گفت بگذار تا مكت سخن دیگر و پم ۳۹ بنده تباید پس هرچه خواهی‌بکن , گفت تومردی درویشی وعابد و موّنت تو مردمان, می کشند ؛ اگر ترا چیزی باشد که بکاربری بر عابدان ۳9 ند ۳1 بپتر از آن درخت کندن . که | 1 آن‌بکنی ابشان ری ی بکار ندوایشانر اهی‌زیان نبو د دست بدار تا هرروز دو دینار درزیربالشتو هم » عابد گفت راست می گو ید یکی از آن رصدف۵ دهم ویکی بکار برم بهتراز آنکه‌این درجت سرم » ومر | بدین نفر مو ده| ند و من نه پیامبرم وبا برمن واجبست » پس برین باز گشت » دیگرروز بامداد دو دینار دید کرو » رور دبگردو دینار دید بر گرفت گفت نرلت آمدکه من این درخت نکندم » رود سیم هیچ ندبدخشمگان شدو تبر بر گفت ۰ ابلیس ۳ 12 و گفت کحا گفت آن درخت بکنم » گفت دروغ گویی و بخدای که هرگز نتوانی کند در حنگت آمدند ؛ عاید را بیفگند چنانکه در دست وی چوت کنجشکی بود گفت باز گرد و گرنه هرا کذرن سرت برم چون گونپند ؛ گفت دست بدار تابروم ولکن #۲ ۳ ساه۷- و ان وخ و وج و و و وا ما اج و اه و و ۵ ۵ اب هر با 8 و ۵ با و سا ها 8 و و ود و ها اه بخ ها چا وب و ۵ 6 ۵ 6 و و مد سر با اه ها و و و وا و و و و و و با اه و و ام با ها و و و مس و و و و و و و و و نا و و وا شا ها و و و و و آن دو بارچرا من پتر آمدمواین بارتو 7 بر ای خدای عز و حل‌خشه‌گین بودی مرا مسخرتو کرد ؛ که هر که کاری برای خدا کند مارا بروی دست نبود » این بار برای خویشتن وبرای‌دنیاخشمگین‌شدی » وهر که‌تبم هواء خویش بودبامابر نياید. [ حقءشت حلاص ] بدآنکه چو 0 ت بشناختی که باعث برعمل وست ومتقاضی وست » آن متقاضی | 3 یکی ۳ دآن را خالس گو ید » وجون‌دو باشد آميخته باشد وخالص نبود» مثلا هر که روزه دارد برای خدای تعالی ولکن پرهیز ازخوردن نیزمقصود بود برای ان درستی » با کم موّ نتی مقصود بود نیز ,با آنکه اور [ در طمج و طعام ساختن در نج نر سرد با نکه کاری دارد تابدان‌پر داژد : فان ره و کاری بتواند کرد ؛ بابنده‌ای آزاد کند تا از نفقه وی بر هد باازخویبد وی بر هد ؟ یاحج کند نا در راه قوی ونن‌درست شود با تماشا کید وشهر ها ند با از رنج رن وفرزندیر آساید با از ر نج دشمنی بر هد یا شب نماز کند تا خوابش نگیرد تا کالا نگاه تواند داشت » یا علم آموزد تاکفایت خویش بدست تواند آ ورد با اسباب وضیاع نگاه تواند داشت ناعز یز وم< تشم باشد » یا درس و مجلس کند تا از رنج خاموشی برهد و دلتنک نشود ‏ با مصحف نوسد تا خطش هستقیم شود » با حج پیاده کند تا کر ۳ سود باشد » باطپار ت کند تا خنكت شود وباکیزه گردد » با غسل کند تا خوش بوی شود » یا درسجد اعتکاف گیردتاکر| جایش نبایدداد؛ باسایل را صدفه دهد تا از ایر ام وی بر هد » بادرو یشی راچیزی‌دهد که از منع وی شر #می‌دار د » بابعیادت‌بسمارشود ۷ جون وی‌بیمارشو دبسادت وی ایند ۳ وی‌عتابنکنندو راز ۳ ند » باخبر ی کند که بصالاح‌معر وف‌شود » این‌ریا باشدوحکم ریا گفته‌ايم ؛ آما این همه اندشها اخلاص را باطل کند ا گر اند بود یا بسیاز » بلکه خالص آن بود که در وی نفس را هیچ نصیب‌نبود » بلکه برای خدای تعالی‌بود وبس» چنانکه از رسول - صلوأت‌الهعلیه - برسیدند که اخلاص چیست ؛گفت آنکه گویی ربی‌اقه م تستقیم کما آمرت ِ5 ی خدا و بس وراه زاشت کر چنانکه‌فررموده| ند. واز, بن گفتها ند که : هیچ چبز صعب‌ثر ودشخوارتر از اخلاص نسست و ۹ همه عمر يث خطو ءباخلاص‌درست‌شو د امیدنحات‌بود ! د بحقمةت کار ی‌صافی و خالص از مباناء راض ااهیایک)ال‎ -۷۵۷- وصفات بشریت ببر ون آوردن همچون بیردن آوردن‌شیر ست ازمیان فرث ودم() چنانکه گفت : « من‌بن فرث ودم لبناً خالصاً ساتغاً للشار بین» پس علاج‌اینست که دل از دنیا کسسته کند تا دوستی حق تعالی غالب شود و چون عاشقی شود که هر ج-4 خواهد برایمعشوق‌خواهد : این کسا کر طعام‌خوردیا بقضاء حاجت شود مثلاه ممکن بود که اخلاص تواند کرد اندران , و آنکه دوستی دنبابروی غالب بود در نمازوروزه اخلاص دشخو ارتواند کرد » که همه اعمال صفت دل ۳ د وبدان‌جانب میل کند که‌دل بدا مبل دارد 1 وهر که حاه بردی عالب شد همه کاو های وی روی در خلق و ۰ تا بامداد که روی بشویدوحاعه در بوشد برای خلق باشد و اخلاص در هیچ کار دشخوارتر ازان نیست ک4درمحلس ودرس‌وروایت حدت و آ نحه روی درخلق دارد که پیشتر آن بو د که باعث أن قبول خلق بود با بدان ‏ ميخته بو د »| نکاه فصد قبول‌چون قصد تقرب بود یاقوی‌تر بود»باضعیف‌تر»اماازان اندیشه‌صافی داشتن بیشتر علماعاجز ند الا ابلپان که بندار ند که مخلص‌اند وبدان فررفته می‌شوند وعیب خسویش نشناسند » بلکه بسیاری زیر کان ازین عاجزباشند : یکی ازیبران هی گوید : سی ساله نماز قضا کردم + که همه درصف کاشرن درگه بودم لکن يك روز دیرتررسیدم درصف‌باز بسین بماندم درباطن خود خجلتی بافتم ازمر دمان که گو بند ک4دیر ۹ ات نستم که شرب من همه از نظرمردمان بودست که مرادرصف شین بینند . بس اخلاص | نست که بدانستن آن دشخوارست و کر دن‌آن دشخو ارتر»وهر چه بشر کتست بی اخلاصست و نایذیرفته است . -فصل. [ وش درعیادت جپهار درجه دارد ] بدانگه گفته‌اند زیر کان که دو ر کعت نماز ازعالمی فاضلتر از عبادت یکسالة حاهل » بر ای آنکه حاهل آفات عمل نداند و آمیختگی وی باغراض نداند و همه را خالس پندارد »که غش‌در عبادت‌هم‌چون غشاست در زر .که بعضی باشد که‌صیرفی نیز در غلط افتدا الا صیرفی استاد » اما همه جا«لان خود بندار ند که زر آن باشد که زرد بود وصورت زردارد . ۱ (۱) فرث ودم : سر کین و خون . -ه۸ح۷- وعش در عبادت که‌اخلاص را ببرد جپاز دز جح دارد » بعضی بوشیده‌تر وغامضص ترست ‏ واین درریاصورت کنیم‌تا بیدا شود : درجه‌او ل‌آانکه بنده‌نماز همی کندقومی فر ارسند » شیطان گو بتک بر کر تاملامت نکنند واين خود ظاهرست * در چاه دوم آنکه این بشناسدواز این حذرکند , شیطان کویدنیکوترکن ا بتو اقتدا کنند وترا ثواب باشد باقتدا کردن ایشان : وباشد که این عشوه بخرد و نداند که ثواب اقتدا آن وقّت باشد که نورخشوع وی بدیگران سرایت کند. اما چون خاشم نباشد ودیگران چنان نندارند ایشان را واب بود ووی بنفاق خویش ماود بود » در جه سیم آ نکه بدانسته باشد که در خلوت برخلاف مالا نماز کردن‌نفاقست‌خویشتن را در خلوت بران راست بنبد که ماز که کید تا در ملا همحنان تواند کرد » واين عام‌نرست رهم رباست ولکن‌این‌روی ور ویرا در حجویشتن مسباید » که‌ازخویشتن شر م می دارد که درتنپایی مخالف جمع باشد » بر ایآ نکه در مالا ۳ کند در تنپایی نیزچنان ی کند » و بندارد که‌ازر باء ملابرست ‏ و بحقیقت خو ددرتنهایی نیزم رآیی باشده درجهچپار )و این پوشیده‌تر ست آ نکه: بداند که خشوع درخللا وملا برای خلق بکار نیاید .شعظان ویرا گو بد از عظمت‌حقتعالی بازاندیش» مگر نمیدانی که کجاایستاده‌ای» تا باز اندیشد و خاشع دود ودرچشم‌مر دمان ار استه‌شود ‏ | ۳1 چنانست که‌درخلوت این جنین خاطر بردل- وی بعادت هی درنباید سیب این ریاست 4 دلکن شم‌طان ویوا بداین دست بیر ون آو ردنایوشیده‌بماند » چو ن‌از عظمت آن‌وقت باد ور د که‌خلق رابیند بکارنباید بلکه باید که نظرهمه خلق و نظرستوری نزديك وی برابر باشد » اگرهیچ فرق یابد هنوز از ربا خالی نیست . این مثال درریا بگفتیم » دراغراض ذنگر کیش ازین بگفتها بم همچنین تلبیس بسیارست » هر که‌این‌دقایق نشناسده‌زدور بی مزد بوده حان می کند و آنحه می کند ضایع است » ودرحق ویست این : « و بدالهم می‌الل4- مالم بکو نو ابحتسون (0۱» -فصلن- [ فیت ۱ موه أز لو آب حالی با شد ۱ مدانکه چون نیت أ میخته‌شد ۱ اگر ربایا عر رت عالب بر بود از نیت‌عبادت» این سبب عةو بت بود » وا گر باوی بر ابر بود نه سیب عموبت نود نه سیب ژو اب ,وا گر (۲)۱شکار شد ایشان را ازخدا چیزهائی که هیچ کمان[آنرا نمیکردند . سا" ۷۵- سس ی ر کن‌چبار) ضعیف ر بود 8 از تواب خالی ای تحت اخبار دپ "۳ ۲ بی‌کندکه چون شر کت ۱ طلب 5 که برایویکردی» ولکن ظاهر نزديكك ما[ نست که بدین آن می‌خواهد که چون هردوقصد برابربود مزد نبود » چون طلب کندگویند از | نکس طلب‌کن »و | نجاکه خبردلیل عقوبتست مراد آن باشد که همه قصد ریا باشد یات غالب‌ترباشد » اما چون باعث اصلی قصد تقرب باشدو آن وک رت بود نباید که بی وآب‌بود » اگرچه ثواپ‌بدرجذ | نکه خااص باشدنر سد. و این اختیار بدو دلیل می‌کنيم پکی آنکه ما را ببرهان معلوم شده است که معنی عقو بت دوری داست از ها حضرت‌الپیت » و آنست سیب آنکه ۳ حجاب سوخته شود » وقصد قرب تخم سعادنست وقصد دنیا تخم شقاو نست » واحابت آین‌دو قصد مدد دادن اشانست ‏ دیکی ویرا دورهمی کند ویکی نزديك » چون برایر باشد؟ و بیکی تدش ۲۳ دور تک دد ازان و بان دیگر نديكث ۳ دد باز آن‌جای شو د که‌بو ۵ و اگر بنیم بدست نزديك 3 دد خسر انی‌و ۹ ۳ اگر نیم بدست‌دور گر دد نزدیکی دماند : چون برمار ۵5 حرارتی بخوردو برودت هم جندان بخورد برابرشود» وا گر کمترخورد چبزی ازحر ارت بیفز اد وا گر نه جبزی ازحر ارت کمترشود ۱ و این معصیت وطاعت در روشنی وتار یکی دل همحون‌اثر داروهاست‌درمز اج که یك‌دره‌ازوی ضایع نشودو بر ازوی‌عدلرححانو تقصان آ ن‌بیداشو د.« 9می بعمل همقل ذر خیر ایر ه» این باشد » اما حزم احتیاط است » که باشد که شرب غرض قوی تر بود وی ضعیف‌تر بندارد و سلامت در آن بو دکه لت غر زیت 5 داند . و دلیل دیگر آ نکه‌پاجماع اکز شتو: در راه ح تجارتی دارد حج وی ضایع نبود » لکن ثواب وی جچون واب مخلص نباشد » دلکن چون قصد اصلی وی حج است و آن دیگرتبم است و ابو بر | بجمله حبطه نکند اگرچه‌قصانی آره‌واگر کسی‌غزا برای خدای تعالی می‌کندولکن از دو حانب می‌توان شد که یکی توا ِ" ان‌اند وغنیمت بسار باشد ازایشان و یکی‌از درویشان » بجانب توانگران شود نباید که غزاء وی حبطه شود بجملگی اکه آدمی از آن خالی نباشد که درخویشتن فرقی یابد یا نیابد . والعیاذبنه اگرایین شرط بود در بافتن ثو اب بیم بو د که دین شرط هیج ۶ملی درست نیاید خاصه ملس درس و (۱) بدست : وجپ . ی 5 تصذیف و آنجه روی درخلق دارد ؛ که ا 0 را بيك راه ازخویشتن فرانستاند این خالی نیاشد که مثالا تصنرف وی ۹« ی اضافت کنزدو سبخن ی بر فک ی‌ندند که‌از آنآ گاهی بابد ۹ اگرچه ان ۱ گاهی را کاره ماش ۰ باب‌سیم | در صلدق | مدآنگه صدق باخلاص‌نزدیکست و درحهٌ وی بزر گست » وهر که نکیل ان رسد نام وی صدیق است و خدای تعالی در قر آن بروی شاکرده است و گفته : «ر جال‌صدقو اماعاهدو له عله ۱ و گفت : « لیسئل الصادقیعن صدذهم " و رسول را - صلو ات‌اله علیه بر سید‌ند که : کمال در چست + گفت گفتار بحق و 1 دار بصدق : پس معنی صدق شناختن هیم است » و معنی صدق راستی است واین صدق و راستی درشش چیز بود » هر ۵5 درهمه بکمال رسد وی صدیق بود : درزهد‌است که هیچ در دغ ی بد » نه درخیر که از گذشته دهد واز حال صلی اول خویش ؛ نه در وعده که‌دهد درمستقبل » کهپیش ازین گفته‌ایم که دل‌ازز بان صفت گیرد » از سخن که گفتن که گردد ؛ و از و اش راست گردد ؛ و کمال این صدق بدوچیزست : یکی آنکه بتعاریش نیزنگوید چنانکه گوبی راست کوید و ۳۳ چیزدیگرفهم کند ولکن حایی بود که‌راست گفتن مصلحت نباشد » چنان‌که‌در حرب و مبان دو زن و درصلح دادن مردمان در دردغ رخصدسن » اه کمال | فش که درچنین جای تا تواند تعریض‌کند و صریح دروغ نگوید » پس اگرگوید چون صادق بود وقصد و نیت برای خدایتعالی بودوبرای مصلعت 2 بدازدرجه صدق‌نیفتد» کمالد و ۴ | نکه‌درمناجات باحق‌تعالی‌صدق ا زخودطلب کند: چون گوبد :جهتو جهی و روی دل وی با دنیا بود دروغ گفته باشد و روی بخدای تعالی نیاورده باشد».وچون گورد : اباگ نعید ‏ یعنی که‌بندة نو ام وترأمی‌پرستم و انگاه دربند دنبا بود بادر ند شروات بود وشرو ات زیردست وی نباشد بلکه وی ‌ پردست شوت بو د,دروغ گفته_ باشد ؛ که وی بنده | نست که در ند آ نست ۰ و ازین گفت رسول - صاسو اتلد علبه - : (۱) مردانی که برپیمان با خدا راست ایستادند . (۲) ناخدای‌پر سدراست‌گویان را ازراستی‌ایشان ۷اه ر کن‌چهارم «نمس عبدالدرهم و اس وید[ لد بثار » و برا بنده زروسیم خوازد ؛ بلکه تا از همه دنیا آ زادی نیابد بِندهٌ حق نشود؛» وتمامی این آزادی وحر بت آن بود که از شود نیز آزاد شود چنانکه ازخلن آزاد شد ‏ و بدانجه با 2 اضی بود » واين تماء‌صدق بو ۰ در ق ‏ » 2 ۳۹ 2 | که این بو د نام صدیق نبود بلکه نام صادق نیز نماشد » در یت ود که هرچه بدان تقرب کند حجز خدای تعالی نخواهد بدان و صلی | میخته نکند " این اخلاص بود واخلاص را تر نی وتان که هر که‌در دو؟ : ۱ ۱ ضمیر وی[ ند دش دیگر باشد <ر تارب ؛ کلاب نود درعبادت که #مدماید 4 صدق درعر )یود 2 عزم کند که ۳3 وبرا و لایتی باشد عدل کند و گر مالی باشد بصدفه بدهد و | گ ۳ دید آیدکه بولایت یا بمجلس با بتدریس ۳ او لی‌تر بود تسلیم کند , واین عزم ت بو د که وی وحازم د » و گاه بسوده ک در وی ضعفی وترددی باشد : آن و ی بی‌ترددرا صدق عز م و نف جما نکه 3 ند این شهوت کلذب است بعنی اصلی ندارد » وصادق است یعنی فوی است . وصدیق آن بود که همیشهعزم خبرات در خویشتن بغایت‌فو ت‌باید» چنانکه عمر گفت -دضی له‌عنه_ که مرا گردن بز نند دوستر آزان دارم که امیر باشم بر قومی که ابو بکسر دران میان بود که وی عزم قوی یافت از خویشتن برصبر کردن بر گردن زدن ‏ و کس باشد که اگرویرا مخبر کنند میان کشتن وی ومبان و ) بو بگر حیات خود دوستر دارد » وچند فرق بود میان‌این‌ومیان | نکه کشتن خویش بر امری ابو بکر دوستردارم ؟ درو و «ود «هز 1 که باشد که عز موو ی بود بر ۱ نکه در جنک حان‌فدا! کند وچون مقدمی‌بدید أ بدو لابت تسلیم کند ۳ لکن چو ن بدان وقت رسدنشس سا بار ۲ ِ در ندهد . واندرین گفت : «رجال‌صدقواماعاهدو الل4علیه» . یعن ی بعزم خویش وفا کردند و خوشتن فدا کر دند ۳۳ درحق گروهی که ءزم کر دند که‌مال بذل کنند و بدا وفا 0 دند چنین گفت : «وه‌نه‌می‌عاهدو الله لش ] تبنامی فصله- لاصدقی و لتکو نی می‌الصالحینت#فلما آتیهم‌من فضله بخلوابه "تا آ نجاکه گفت: اماکا نوا بکذ بون ایشان را کلذب خواند آندرین وعده (۱) ؟سانی ازایشان با مود | بیمان ستند که جون با نان از سل خو د برشرد صد4۶ د هند و از تیکو- کاران باشند ه پس خدا بایشان ازفضل خود غایت فرمود بخل ورزر ید ند و ی و دش ۵ ۵ ۵۰ ۵ 0ب ۵ ۵ ان 6 ۵ب زد ۵ 5 5 100 0۵ سل 622 ۱۳۳ هو و منجیات س_ ۳19 بو ۳3 هیچ چیزدر مالفر ۱ اقتا نت تسس ۰ + ما گر ۱ ۳۳۹ آهرته رود و در باطن‌وی آن وقارنبود صادق نبود‌واین صدق براست ۳( داشتن سروعلانیت حاصل [ ید ؛ واين کسی را بود که سروباطن وی بپتر از ظاهر بود با همجون ظاهربود»هوازین گفت رسول_صلوات‌الهعلیه:«بارخدایاسریرت هن بپتر از علانیت گردان ؛ و علانیت من نیکوکن »۰ هر که بدان صفت نبود در دلالت کردن ظاهر بر باطن کلذب بود واز صدیق بیفتد ؛ وا گرچه مقصود وی ریا نبود » آنکه در مقامات دین حقیقت آن‌ازخو یشتن طلب کید وباوایل وظو آهر آن قباعت نکند چون رهد و محبت وتو کلوخوف و رجاو رضاو شوق که هیچ مزمن از اندك این احوال خالی نبود ؛ ولکن ضیف بود آنکه درین قوی باشد او صادق بود , چنانکه گنت : «ا نما المقمنونلذین ]منوا بالله ور سو له ثم لم بر تا بو !۲۱ تا نجاکه گت : «او لك‌هم الصادقون» » و کم را که‌ایمان وی بتمامی بود ویر | صادق گفت ومدل این آن‌بود که کسی از جیزی رسد نمان آن بودکه می‌لرزد و روی وی زرد بود وطعام وشراب نتواند خورد » اگر کسی چنین از خدای بترسد گویند این خوف صادق است اما ا گر گوبدکه از معصیت‌می ترسم‌ودست صدق 4۵ وج ازان ندارد این راکاذاب گویند ۳ درهمه مقامات همحنین ماوت سیبارست . س هر که درین هرشش صادق بود و ا آنگاه بکمال بود ویر[ صد ور ت20 ۱ نکه در بعصی ازین صادق بودویر | صدیق نگویندو لکن درجفوی رقعدرصدق ژی‌بود. (۱) مومنان [ نکسانند کهبغدا و بیامیرش ایه‌ان ] ورد ند و س‌از آن شیهه نکر د ند این چنین کسان صادقان وراستکو یا نند . ات ر کنچبار) | در مح سبت و در آفیت أ بدا نکه دای تعالی میگوه بد: * در قيامت ترازوها راست بنبیم وبرهیحکس اظم نکنیم وه رکه متقال یک حبه خیر کرده است یا شر بیاورم‌ودر ترازو نپیمحساب خلایق را میتی - « و نضع المو از ین القط لیوم القیمه فلانظلم فیس شیف 6 پس چو ن اين وعده پدادخلقر ۱ بف رمو د تا درین جپان بحساب‌خویش نظر کنندو گفت ؛ 1 « ولتظرقی‌ما قدمت لفد » 1 ۰«عاقلأ نست که ویرا چپارساعت بود : ساعتی در حساب‌خور ۳ کید 9 رساعتی باحق مالي مناحات ت کند ۰ وساعتی در ندیسر ۱ ماش خویش کند » وساعتیبرآ نجه ویر ااز دنیا مباح کرده‌اند پیاساید ».2امیرالمومنین ۱ - رضی له عنه - گفت ؛ 1 : «حاسیو ااشسکم‌فیل آن حاسیو|» حساب‌خویش ش بکنید 1 ۳۳ نگ ان شما بکنند» ,وخدای تعالی«یگوید بهااند آمنو ااصبر وا وصابرواورابطوا - صب رکنید؛ وصابروا ۳ نس وشپوت خویش زركت رگ 5 پثرآیید ۱ ورابطوا » پای برجای بدارید درین جهاد »۰ پس‌اهل بصبرت وبزر گان‌این بشناختند کِ در بن جهان باز ۲ گانی آمده‌اند 7 متا ایشان با نفس است وسودو زیان این معاملت پیشت ودوزخ است 4 بلکه سعادت وشقاوف اپدست مس نفس‌خود رابجای تبازبنهادهاند ۱ وچنانکه با انبازاول‌شر رط‌کنند ‏ آنگاه ویراگوش دارند آ نگاه حناب کنند واگر خیانت کرده باشدعقوبت وعتاب کنند ؛ایشان نیز بانفس خویش‌بدین س‌ مقام باستادند ِ مشارطت ومراقت ومحاست ومعافیت ومیحاهدت ومعائیت ۰ مقام اول ور مشار طت بدآنگه چنانکه انباز که مال بوی دهند یا ورست درحصول ربح ولکن باشد که خصم شود چون زغبت خیانت کند » وچنانکه با انباز اول شرط باید کرد و گوش بابد داشت بوی‌بر دواء و آنگاه در حساب مکاس 1 باید کرد» نقس بدین اولیتر: که سود این معاملت ابدی بود وسود معاملت دنیایی روزی چند ویو بنماند نزديك (۱) زسیذگی بحساب - ماقم . 5 ۱ ۳ ۷۲۷ عاقل بی‌قدرست ؛بلکه گفته‌اند یک بیترازخیزی که زیباننا *ویزنهرهی ازانفاس عمر 1 هری‌نفیس است که‌ازوی گنجی بتوان نماد رو ی‌حسابو مکاس‌اولنثر ۹ پس عاقل آن بودکه هرروز پس‌از نماز بامداد يك ساعت این از را فل کنر نفس خویش بگوید که مرا هیچ بضاعت نیست مگر عمروهرنفسی که رفت 9 3 که انقاس معدود است درعلم خدای تعالی‌و نیفز | بد الیته » و جون عمر گذشت ِ مجارت نتوان کرد » و کار | کنونست که روز کار ات ودز | خرت‌روز کار 0 اج ور ۱ نیست » وامروز روز کارنست که خدای عزوحل عمر داد وا گر اجل: در رسیدی ور" رت روزمپات دهند تا کارخورشراست کنی, اکنون تاد ۱ زینپا رای‌نفستا این سرمایبه زابزرگ داری وضایع تکنی که بای که فردا کهمپلت نباشد جز حسرت نماند؛ امروز همان انگار که بمردی ودرخو وأستی ی ز رززدیگر فلت دهند ودادند » چه زبان باشد بیش‌از 1 نکه وقت خایع شود 0 خویش از وی حاصل نکنی ؟ و در خبرست که : «فردا هر روزی راکه بیست و چپار ساعتست بیست وچهار خز انه پیش بنده ند *ینکی ار 9 را دز باز کنند بر نو ۳ فد از خدنات که‌در آن ساعت کرده باشف جندان شادی وراحت ژنقاط بدل وی رسد ۳ آنکه گر رآن" شادی براهل دوزخ قسمت کردندیاز آ ۳ بی‌خبر شدندی » واین‌شادی ازان که داندکه این انوار وسیلت قبول وی خواهدبود نز ديكك حق تعالی دورك خزانة دریگ در باز کنند سیاه ومظلم وم‌کدر و گندی عظیم از وی همی آبدکه همه بینی از آن‌ف از" همی گیر نده و آن ساعت معصیت باشد» چندان هول خجلت وتشویرابدل وی رسدگه:" بر اهل بپشت تفت ای هت بر همه منغض‌شود ؛ ویکی‌دب؟ ر درباژکنند فارغ‌نود: ۱ نه طلمت ونه نور ؛ و ن ساعتی باشد که ضایم کرده باشد ؛ چندان حسرت وشین‌بدن* : وی رسد که ؟ سی بر مملکنی‌عظیمو بر گنجی بژز کت‌قادر : نو ده باشد و بیپوده‌بگذارد" و" تا ضایع شود ؛ وهمه عمروی يك‌يك ساعت بروی عرضه کنند ۱ ٩)‏ : پانشن . ۱ این چنین بیستو چپار خزانه امروز پنش تو نهادند . زینهار تا هیچ فارغ تگذازی" که حسرت آن را طاوت نداری . بزر گان گفته‌اند : بر که از تو عفو کنند» هزات درحة نبکو کاران فوت شود وئو درغین آن بمانی؟ مس 9 افضاء خوش را تس ات فان و ون ی ۱ : ۷ ‌ کن‌پهار+ ند رل ۱ بوی 3 و زینهار تاز بان نگاهداری وچشم: نگاه داری وهمحنن هفت وت که اينکه گفته‌اندکه دوزخ‌را هفت درحت درهاء وی‌این‌اعضاءتس ت که بپریکیازوی بدوزخ نوان‌شد»پس‌معاصی این اعضابا باد آورد و تعذیر کند ؛ ب پس اورا درعبادتی که دورین روز تواند کرد بایاد آ ورد و بدان تحریصض تست نزن بترساند نفش را که‌اگر خلاف کند ویرا عقوبت کنده که نفس هر چند جموح است و سرکش است دلکن بند نبذیرد و رباضت دروی اثر کند ؛ و این‌همه محاسبت است که پیش‌ازعمل باشد, چنانکه حق‌تعالی گفت : «و اعلمو! آنالل4 یعلم مافیاقسکم فاحذروه(»» و رسول- صلو ات‌الهعلیه_ گنت: «زیر آ نست که حساب خویش بکند وچنان کند که‌بس مرگ را شاید» و گفت:«هر کار که پیش بدییندیش اگرراستست بکن وا کر بی‌راهی است ازوی دورباش» . پش‌هر روز بامداد نفس‌را بچنین شرط حاجت بود مگ کسی کهر است‌بایستاد | نگاه نیزهرروز از کاری‌نوخالی نبود که در آن‌نیز بشرط حاحت‌بود. [مقا مدوم -هر مر اقمت] ومعنی مراقبت پاسبانی ونگاهداشتن بود وچنانکه بضاعت بشريك سپردندو باوی شرط کردند باید که ازوی غافل‌نمانند و گوش بوی میدارنده نفس‌را نیز بگوش داشتن هر لحظتی حاحت باشد که ۱ گر ازوی عغافل مانی باسر طبع‌خویش شو داز کاهلی وشپوت راندن . واصل مراقبت اینست که بداند که خدای عزوجل بروی مطلع است درهرچه میکند ومی‌اندیشد » و خلق ظاهر وی‌می‌بینند وحق تعالی ظاهر و باطن‌وی هیبیند؛ هر که این بشناخت وبردل وی‌این معرفت غالب شدظاهر و پاطن‌وی بادب‌شود: چه | نکه‌بدین ایمان ندارد کافرست وا گر ایمان دارد دلیریءظيم است مخالفت کردن وحق‌تعالی میگوید: « الم بعلم باناللهیری- نمی‌دانی که خداوند تعالی‌ترا میبیند؛ » ۴ آن حبشی که رسول را صلو ات‌العلیه گفت: گناه بسیار دارم مراتو به باشد ؟ گفت باشده گفت در آن وقت که میکردم او میدید ؛ گفت دید گفت آه » يك‌نعره بزد وحان بداد. درسول -صلو اتلد علیه_ گفت: «خدایر | چنان پرست که تو ویرآ هی‌بینی» اک تنوانی باری بدان که وی‌ترا میبینده؛ و جز بدانکه بدانی که وی برتو رقیب است در همه احوال کار راست نیابد:چنانکه گفت : « آن‌الله کان‌علیکمر قیبا » بلکه تمامتر آن (۱) بدانیه[ نچه راد نفس شماست خداو ند میدا ند » پس‌ا(ذوی بتر سید. سی۳۱- اه و ها ۵ ما و ما ها دس وخ تا و و هو اه و ها امد هه ام او ها و و ها سا و و ها هس و ها و و هم ها ها ما و و 8 سر اه سوه و هب و هر که هد و و اه و و ها و خر و وخ و خر و ماو مش هاج ‏ ه خاخ خا 6 و تا اد طخ ۵ باشد که پر دو ام دره‌شاهده وی‌باشی وو ۳ 2 را از ب, را مر بدی بود که‌وی را ازدیگر مریدان مر اعات بسش‌میکرددیگر مر بدان را عبرت ۹۹1 مرعی ببریکی داد که این بکشید چنانکه کسی نبیند؟ همهحای ننپاشد ند وبکشتند ۱ ل هر بد مرغ‌بار اورد گفت چر انکشتی؛ گفت‌هیچ جای نیافتم که کشتمی که کسی‌نبیند؛ که وی همه‌جا می‌ببند» س‌در حهُ وی بدین معلو م 3 و نمد ِ#« ان را که وی‌همشه دره‌شاهده است وک دیگر التفات نمی کند . و چون زلیخا یوسف را - علیه‌السلام - بخود دعوت کرد اول ات و ۱ لت را که بخدایی ات روی بمو سم بو سف-علبه السالام گفت: تو ارت شرم میداری» هن ازافر بل از هفت ‏ سمان و زمین که هی بیندش رم ندازم؟ یکی جنید را گفت: چشم نگاه نممتو انم داشت» بحه نگاه دارم؛ گنت : بدانکه ۰ ۱ ءِ۰ مر مه ۳ ۸ .ی .۰ ۰ ۰ ۰ دانی که نظرحق‌تعالی بتو بیش از نظر توست بدانس ودرخبرست که خدایتمالی گفت که‌بپشت‌عدن کسانی راست که جون قصد‌معصت کنند از ءظمت من باد ۱ ور ند تسشن وشرم دار ند و عبد لل4 پی دبنار گوید : باعمر بن خطظاب - رضی‌الله‌عنه _ در راه 1 بو دم جابی فرودا مدیم علام شا وت از کوه فرود ۱ ورد عهر گفت یک کوسینت 7 بمن فروش» گفت من بنده ام داین ملک رتست کات خواحه را گوی که گر اد سر دزی چهدا ند؟ گفت خدای داند | 1 وی ندانده عمر »۳ بست» خواحه ویرا طلب کرد و او را بحر بد و ازاد کرد و کفت این سبح<ن تر ادر این حهان | زاد کرد و در ان حپان مر ازاد کند ان‌شاءاله تعالی. فصل- ۵ ها ۳ [ مراقبت صدبقان ومر اقبت پار-ابان] بدانکه مراقیت بردو وحه‌است: بگی‌مر اقت صدشانست که دل ابشان‌بعظمت حق تعالی مستغرق بود ودر هیبت وی شکسته بود ودر وی حای التفات بغیر نباشد» این مر اقبت کوتاه نود جون دل و باسیتاد وجوارح خود نیم بو د از مناحات‌بار ماند ب‌عاصی چون بردازد ‌ ویرا سد یر وحیلت<احت نمو د ی جوارح را نگاه دارد؛ این ات بود که رسول ض صلو ات‌الله علبه ۳ گفت 9 من‌اصبح و همو م4 هم و اعد ۰ كُ ۰ ‌ ماه همومالدشاو الاخر هر که بامداد به يك همت‌خیزد » همه کارهایو بر | ۱۷ ام کفات کنند » و ۳۹1 باشد که دین مستفرق چنان باشد که با وی سجن ك پی نشنود و کسی پیش فرا شود و پر | نبیند ا گرچه چشم باز دارد . عیدالل4 بی زید را گفتند : هیچ کس را دانی که وی از خلق مشغول شده است بحال خویش ؛ گفت یکی رادانم که‌این‌ساعت در آید » عتیةا لف/لام در ۳ ! ویر اگفت درراه کر ادیدی ؟ گفت‌هیچکس را وراه وی دربازار بود . و بحیی بی ز کرد برذنی بگذشت دستی بوی زدبردی افتاد » گفتند چرا چنین کردی ؛ گفت پنداشتم که دیواری است و یکی رن 4 مومی ؛ ذشتم که ثبر میانداختند » ویکی دور نشسته‌بوداز ایشان» خواستم که باوی سخن گویم »گفت دکر خدای تعالی اولیتر از سخن گفتن » گفتم تو تنهایی ؟ گفت: نه که خدای تعالی با منست ودو فر بشته گفتم از قو م سبق 0 برد ؛ گنت آنکه یدای تعالیو برا بیامرزید گفتم که راه از کدام حانست:روی باسه‌ان کر دو بر خاست ویرفت و گفت : بارخدایا ۳ خلق تو شاعلند از تو شبلی درنزديك ثوری رسد - رحمقالنه علیپما - ویرا دید بمراقبت نشسته ساکن که موی برتن وی حر کت‌؛میکرده گفت این مراقبت بدین نیکویی از که آموختی ؛ گفت از گربه‌ای که دیرا بسوراخ موش‌دیدم»درانتظار موش‌سا کن‌ترازین بود . ابوعبد الله حفیف - قدس‌البهروحه‌العزیز 1 بد که مرا نشان دادند که در صور بیریو جوا نی بمراقبت نشسته| ند بردو ام نا شدم دوشخص را دیدم رو بقبله » سه‌بارسللام کردم حواب ندادند ؛ گفتم بخدای بر شما که حواب سالاء دهید » ۱ جوان شور | وود و گفت يا بن <فیف : دنیا اندگ است و ازین اندك اند کی بیش نمانده است » ازین اند نصیب خود بسیار ستان »با بن حفیف نیمار فارغی که بسلام ما همی پردازی ؟ این بگفت و سرفرو برد » گرسنه و تشنه بودع گرسنگی فراموش کردم وهمگی من ایشان بگرفتند » بایستادم وبا ایشان نمازپیشن و نماز دیگر بکردم کنتم مرا ند ده » گفت با اب <فیف ما اهل مصیبت‌ایم ما را زبان بت یود » سه رور ای باستادم که هیج‌چیری نحوردیم و ز۵ خفتیم بس با جویشتن کف تم سو 9 بر ایشان دهم تا مرا بندی دهند » آن جوان سر بر آور د و گفت :صحبت کس را طلب کن که دبدار وی ترا ازخدای تعالی‌باد دهد ن۵ رز ز بان گفتار؛ اشتت حال ودرحه مر أقیت صدبقان که همگی ایشان بحق تعالی مستغرق یت ۱ تست وا ۲ ۷۲۱۸۰ و و دی و هن و هم هم ما هخا ۵ ۵ و و و اد اه و اجه و اد و دم وود دا و سا هط سا با ما درسیة د و مراقیت بارسایان و اصحاب‌الیمین است » و این کسانی باشند کهدانند که خدای تعالی بر ایشان مطلع است واز وی شرم هه ولکن در عظمت وحلال وی مدهوش ۶ مستغر را 25 از خود واحوال عالم با خیر باشند ,ومتل ۱ 1 جنا نکه کسی تنپا کار ی کدو <و مشُن بر هنه دار 3 »کو ۵ و ژ ۱ دسر ازو شر مداز 2۵ باختبار خویش بیوشد : ومثل آن دیگر آ نکه ناگاه پادشاهی فراوی‌رسد که ویراخود این از حای ندازد ومدهوش شود از هیبت وی. 1 درین درحه بود ور احوال وخواطر دحر کات خوش همه مراقبت‌بابد کرد » ودر هر کاری که بخو اهد کرد ویرا دو نظر بود : رظ راول بش از ٍ نکه نت ناول خاطر که دردل ید گوش دارد » وهمشه دل را مراقت می کند تا دروی چه اندیشه بدید می ید ؛ نگاه کند اک خدای تعالی ی وت ام کنهغوا گر در هواء نفس است بایستد واز خدای تعالی شرم دارد وخودرا ملامت کند که چرا این رغیت در وی بدید آمد وقضیحت وعقو بت‌آن بر خودتقر بر می‌کند . و در ابتداء همه اندیشها این مراقبت فریضه است » که در خبرست که درهر حر ۳ ۴ کت که بنده باختبار خویش 9 سه دیوان در بیش وی نهند : یکی که چر | ,ودیگر که جون» سه‌دیگر که کر | ؟ معنی اول چراآن بود که گوینداین بر تو بودکه برای خدای تعالی بکنی با بشپوت نفس دموافقت شیطان کردی؛ اگر ایسن سامت باید وبروی بو ده باشد خدا ۳۳ 9و سد چون » بعنی که‌چو ن تک دی؟ که هر حقی را شر طی و ات آنحه 1 دی جنانکه شر طعلم بود ۳3 دی یا رل اسان گرفتی »اگر از این سلامت یابد و بشرط کرده باشد » گویند کرا؛ یعنی که برتو داحب بود که باخلاص کنی و خدایر! تعالی کنی وس برای وی کردی تا جزا بابی بابربا کر دی تامزد ازانکس طلب 9 با بنصیب دنیا کردی تامزدت بیفتد؛ وا گر برای دب که کر دی دره‌شقتوعقو بت‌افتادی که با: کفته بودند: « الالل4ا (د یی| لا لص " و کنته بودند: « آنا لد ین تدعون‌می‌دون الل4 عراو( "اه" هر که این بشناخت | گرعاقل باشد از مراقیت دل غافل نباشد. واصل | نست که خاطر اول نگاه دارد ؛ که اگر دفم نکند رغیت ازوی بدیدا بد؛ | نگاه همت گردت ‏ نگاه فصدشود وبرجوارح برژد . و )۱( دنیا خالس خدایراست. (۲) کسانیر| که جز خدا میخوانید بند گانند. -۷ ر‌ کن‌چبارم لا دا با رسول - صلو آت‌النه علبه_ کنت«قق أفه وند دك اذاهممت از آن وفت که همت کار بدید أ بد بیرهیز و ازخدای برس *. وبدانکه شناختن انکه از خواطر چیست که از حبت حق‌است وجست که از هواء نفس‌است علمی معگل وعزیز است » و کسی‌راکه قوت آن نباشد باید که همیشه درصحبت عالمی باشد باورع تاانوار وی بوی سرایت - داده باشد . خدای تعالی وحی فرستاد به ۵او د-علبه‌السلام که با دادو از عالمی که درستی دنبا وبر| مسبت بکرده اش سوّال مکن, که وی تر | از درستی من ننفگنن ِ ابشان راه زر نان ۹ بر بند گان‌من. ورسول صلو ات‌الله‌علیه_ گفت: «خعدای تعالی‌دوست دار ی را که درشیپت نیز بین باشد ودر وقت‌غلبه شپوت کامل عقّل باشد » 45 کمال در شْ هر دوست ,4 حفرفت حال سصر ت‌ ناقد ۱( و آزگاه بعقل کامل شهو 0( ۱ دفع کنده واین هردو خود بم‌رود وهر کر| عقلی نباشد دافع شمو اتزا اور بصرت ب1 عقلی ازوی‌حداشد که هر گر باز نیابد»: و عیسی - صلو ات‌النه علیه_ گفت؛ کار ها تفانشت حقی روشن بجای | ور و باطلی رشن ۹ 1 ومشکل ان باعالم گذار ۰ نظردوم مراقبت‌باشد دروقت عمل, وهمه‌اعمال وی ازسه خالی نبود: یا طاعتی 1 بودیامعصیتی یامباحی. مراقبت درطاعت آن بودکه باخلاص کند و باحضور دل بود؛ و آن‌تمام‌نگیدار دو بپیچ چیز که دروی‌زیادت فضیلتی باشد دست ازان ندار د؛ ومراقیت درمعصیت آن بود که شرم دارد وتوبه کند وبکفارت مشغول شود؛ ومراقبت در مباح آن بو د که ۳ باشد ودر نعمت خدای منعم راسدو بداند که در همه و قتی درحضرت وی است. مثلا ی بادب نذیند وا گر بخسید بردست راست رزوی شله خسید وبمثل اگرطعامی خورد بدل فارغ ازتفکر نباشد که آن ازهمه اعمال فاضلتر :که در . طعامی چندان عجایب صنع‌است در آفر ینش صورت ورننكوبوی وطعم وشکل ودر اعضاء آدمی که آ ن‌طعام بکاردارد جون انکفت ودهان ودندان وحلق و معده وحگر ومثانه و آ نجه برای‌قبول‌طعام است‌و | نحه بر ای حفظ آ نست تاهضم افتد و آنچه برای دفم ثفل است واین‌همه عجایب صنعت وی است وتفکر درین عبادت بر گست ؛ و این درحة ست ؛ و گروهی چنان باشند که چون این عجایب صنع بینند بعظمت صانم ترقی ۳۷ کنند ودرحلال دجمال و کمال وی مستخرق شوند» واين درجه موحدان وصدیقانست و گروهی درطعام بچشم‌حشم و کراهیت تن 4 وبرخلاف شهوت ودرضر ورت‌جحوش ت ند » وبدان مشغول باشند که کاشکی بدین محتاج نبودندی» و در ضرورت تفشکر کننده واین‌درحه زاهدا تفگ وهی بچشم شپو ت‌نگر ند و همه اندیشه‌بازان آو رند که چگونه کنند تابپترین وخوشترین بیخورند وریادت خور ند» و آانگاه باشد که طبخح را وطباخ را ومیوه را وطعام را عبت دنت : ندانند که این هم‌صنعت حق تعالی است وعیب صنعت عیب صانع بود» واين درجه اهلعفلت بود ودرهمه میاحات همین‌درحات فراپی ش آید. مق سیم [ ما میت است پسآزذعمل] باید که بنده را باخر روز وقت خفتن ساعتی باشد که با نفس خویش حساب کند حمله روز راء تاسرمایه از سود وزیان حدا شود . و سرمایه فرایض است و سود نوافل وزیان معاصی؛ وچنانکه باشريك مکاس کند تا بروی غش نرود باید که بانفس خویش احتیاطبیش کند» که نفس‌را طرارومکار و بسیار حیلتست » غرض خویش‌بطاعت برئو شمرد تایندار ی که آن سود است وباشد که زبان باشد. يلکه درهمه مباحات‌باید که حساب بازخواهد که چرا کردی؛ پس| گر تابان ‌" ببند برنفس خویش بروی تابان افکند وغرامت ازوی طلب کند. ابیالصمة ازبزرگان بود؛ حساب خویش بکردشست ساله بود» ساب ور بیست و ي‌هز ار وشخصد روزبود؛ گفت آه اگرهرروزی يك گناه پیش ۳ دهم از بیست ويك هز ازوشفصد گناه چون دهم , خاصه که‌روزبوده است که هزار گناه‌بوده‌است بس بانگی بکرد و بیفتاد » فرا شدند مرده‌بود . ولکنآدمی فارغ ازانست که حساب خویش می‌برنگیرد» اگر پر کناهی که توزد سنگی‌درسرای افکند بمدتی اند سرای برشود » داگر کر امالکاتبهعن از وی مزد نبشتن‌خواهند هرچه دارد دران شود » ولکن‌وی اگر باری چند سبحان اله باغفلت یخو اهد گفت زسمیح افگند ومی‌شمرد و گوید صد بار گفتم و همه رود بپوده می‌گوید -۷۷۱- ر کن‌چبارم ها او و وا و و و او اه او و اه ام او او دا او او و اجه اس ها ی و و ود اب و ۵ ۵ 8 اه و سر با اه ۵ ی اد ام ما ما و و و ام مج و و و نو و شخ مر و و و و و و و و ها سر ما وخ وا و و ما و سا وخ و با نم اسب ۳ ۱ هیچ تسبیح دردست يف‌گنده است تا بداند که ازهز ار در گذشته تفه ناه چون اومید دارد که کفه حسنات زیادت باشد از بی‌عقلی بود » و برای این گفت عمر رضی‌النة عنه که : اعسال خویش وزن‌کنید بیش از آن-که برشما وزن‌کنند . وعمر چون شب در مدی‌در ه بر بای خویش میزدی ومیگفتی امر وزچه کرده‌ای . و عابثه ِ رضی‌اله مهاب و اون : ابو بگکر - رضی ان عنه - دروقت وفات گفت : هیحکس بر من دوست :ر ازعمر تست » س گفت و یه کنتم ؟گفتم با وی .گفت : زب ) هیحکس برهمن عر یز تر ازعمر نسست ) اندرین : قدر<ساب بکرد ۰ <جون رادت نبود تدارك کرد. وال سالام بشد هه هیزم بر گردن نباد و ببرون‌برد گفتند ۶رمان ارت کنو تم را می‌بیامورم تا درین چگو نه‌باشد . اس رک عمر را دیدم درس دیواری و با خوشتن میگفت : بخ بخ ! ترا امیرالمومنین قت بند » بخدای کهیا ازخدای بترسی یا عقوبت ویرا ساخته‌باشی . و حسن گفت کهالشی الاو امه آن باشدکه خویشتن را مالامت میکند که‌فلان کار ۳1 دی وفلان طعام‌خوردی » چر ی دی وجرا خوردی وخود را ملامت میکند .پس‌حساب کردن بر گذشته‌ازمپمانست . مق م جها رم | در مد عاذبت ۰ سست ] بدانکه جون ازحساب نفس‌فارغ شدی ) و تقصیری کرده باشد فرا گذاری ۳ ۲ »1 )۱ "۳ ۳ بشبپت خورده باشد ویر | رود قوبت کنی کر نا ی 7 ین 0۳ یو دست فر | ز کرد رت در فر | ۲ ۳ ۳ وعابدی در بنی اسر ا یل مدتی درصومعه بود » زنی‌خویشتن بر وی عرضه کرد 4 بای از صو معه‌بیرون نهاد تا نزديك وی رود » پس از خدای بترسید و توبه کرد وخواست که باز گر دد .گفت نه » این بای بمعصبت بیرون شد نیزدرصومعه نیاید »پیرون بگذاشت تا درسرها و آفتاب تباه شد و بیفتاد . چنید ی گوید که بن) لکر یبی گفت‌شبی احتلامم ۷۷ - افتاد » خواستم که ان دروفت » شیی سرد بود » این شس من کاهلی کرد و گفت خویشتن هالاك مکن نیو 5 تا بام‌داد بگرمابه روی» قسم خوردم که حز با مرقع #_ِ" نکنم ومر قمع همحنان می‌دار م و نفشارم تا همحنان بر تن من‌خشكت شود » وچنان کردم و گفتم این سزاء نفسی است که درحق خدای تعالی تقصیر کند . دیکی ۳ ات س مشیمان شلد ) تقو 3 خورد که عقو بت این را هر گز ۳1 سرد تجورم ونجورد ‏ و حسان لن ابی‌سنان به‌نظری‌بگذشت و گفت اینکه کرده ات۳ بو کت ازچیزی که ترا با آن کاری نیست چه می‌پرسی ؛ بخدای که ترا عقوبت کنم بيك‌سال که روزه دارم و )بوطلحه در خرماستان نماز همی کر د .از در بی که بود عاول‌ماند تا درعدد ر کعات درشك‌افتاد »خر ماستان‌جمله بصدقه‌بداد . و مالك بی ضيغم‌می‌گوید که : رباحالقیسی پیامد و بدر مرا طلب کرد بس‌از نماز دیگر گفتم که خفته است ‏ گفت چه وقّت خوابست و باز گشت ار وی برفتم » هی گفت‌ای‌نفس فصو ۳۹ ی چه وقت خوابست , ترا با این چه کار ؟ عرد کردم که بکسال نگذار م که سر پربالش نبی ومی‌رفت گنت ومی گفت که ازخدای نخواهی ترسید . و میم‌داری يك شب خفته ماند تا نماز شب فوت شد » بکسالعید کرد که هیچ نخبد بشب ۰و طلحه روایت کرد که مر دی جویشتن بر هنه کرده بو وق ریره گرم می گر دید ومیگفت . یا مردار بغب بطال بروز تاکی از دست تو + رسول - صلوات‌اله علیه از آنجا فراز ۳ گفت جر ۱ جنین ۳ دی ؟ گفت نس مر ۱ غلبه می کند 4 گفت دریسن شاعت درهاء آسمان برای تو بگشادند وخدای تعالی با فریشتکات تو مباهات‌میکند پ س‌آصحاب راگفت راد خوش از عفر گنک همی می‌رفتند ومی گفتندمارادعا کن» وی یگ بك را دعا همی کرد 1 رسول صاو ات‌النه علیه ۹ کشت همه را یج دعاکن ۹ گفت‌بارخدایا تقوی‌زاد ایشان کن وهمه را پرراه راست‌بدار: رسول کفت -صلی النهعلیه وسلم : پار خدایا ویرا تسدید کن - یعنی دعایی که بپتر بود برزبان ویدار - گفت بار خدایا بپشت قر ار گاه| بشان کن . و محمع از بزر گان‌بو د نک نا کاوی بام‌نگر ید رز را ندید غیت کرو که نیز هر گز بر آسمان ود ۱ و احنف بی یس شب چراغ بر گرفتی وهرزمان انگشت فر | چراغ داشتی و گفتی فلان رور فلان کار چراکردی و فلان چیز چرا خوردی ؛ اهل حزم چنین بودند که دانسته‌انه که نفس سر کش اس ۷۲ ۷ ر کن‌چپار؛ ۵ هر ۵ ۵ ۵ دا و ۱ 5 ۵ ۵ ۵ 5 7 اک مه اج مد هر ۵ ها ها هد ها ها ۵ و ۵ ۵ 6 ۵ ۵ را ها اه و 5 ها اب وس و سم اس و و و و و موی و و اب با سا ی ان بخ و ۵ نا ۵ 1 و ود مب چا با مد مد اه سا ام مد ما ما ۵ هه ۵ ۵ ۵ خن ۵ ۵ ۵ و ۵ ۵ یدق ند نس ند بل بو او با وب ود ۵ اگر عقوبت نکنی برتو غلیه کند وهلاك گرداند» با وی بسیاست بوده‌اند . مقام پنجم | میحاهدت است | بدانکه گردهی جون از نس خو رش کاهلی دیدند عهوبت وی بدأن کر دند که عبادت بسیار بروی ناده‌اند بالزام : اب عمر را هروقت که يك نماز حماعت‌فوت شدی يك شب ۳ رور سدار داشتی » و نعمر را جماعتی وت شیف ) ضیاعی بصدق4 ید آد؛ قیمت آن دویست‌هزار درم » و ابی عمر شبی نماز شام تاخیر کرد تا دوستاره بدید » در سده ازاد کرد ۹ رچنین حکابات سبارست 1 وجون نهس تن در ند هد درین عیادت علاج ان بو د که در صحبت محتمدی "1 باشد ثا ویر می بیند وراعی می‌شود ۱ یکی می گو بد که هر گاه که کاهل‌شو م در احتیاد به محمد لیم و آسع نکر م تا يک‌هفته‌رغیت عبادت بامن بماند » پس|! ۳1 چنین کس نیابد باید که احوال وحکایاتمجتپدان‌میخواند» وما بیعضی از ان اشارت کنيم : داود طایی - رحمه‌الله علیه - نان‌نخور دیو فترت(۲) در اب کر دی بباشامیدی گفتی : میان این و نان خوردن بنجاه أْیه توان خوانت» روز کار چرا ضایع کنم ؛ جایم اندران ننگرسته‌ام و ین بی‌فایده کراهیت داشته‌اند . احمد بی‌رز یی از باهداد تا نماژ ۰ بنشست که از هیچ سو ریق . گفتند که چر| چنین کنی ؟ گفت نظر کندخطایی بری‌نو ستد :۱ ادبو‌الدر دا می گویدکه ز ند گانی‌برای س‌جبز دست دارم وبس :سجود بشیپاه دراز و ۹۹ بر وزهاءدراز و نشستن با قو هی که سیخن | «شان همه گز یده وحکمت بود . وعلقم بر قیسی را گفتند چر | این نقس حوبرش را جددین عذاب می‌داری ؛ گفت از دوستبی که ویرا دارم ازدوزخ اورا نگاه‌می‌دارم.وی را گفتند اینیمه بر و امهاده آ ند »گفتی | نجه‌توانم بکنمتا فُر دا هیج حسرت نباشد که چرانکردم نیال گو ید : عچبتر ازسر ی سقطی 9 ند ردم که‌نو دوهشت سال‌عمر وی بو دهیچکس (۱) کسی که مداهده می کندو در عبادت میکوشد 1 )۲ خر ده نان (۳) شاه تبر ساف -۷۷ دیرا بپلو بر ذمين ندید مگر وقت مرگ . و ابومحمد حریری یك‌سال بمکه مقام کرد که سخن نگنت ونخفت وشت باز نگذاشت وبای دراز نکرد ۱ ابوبکر کتا نی ویراگفت این چون توانستی ؛ گفت : صدق باطن من بدانست ظاهر | مرا قوت داد . یکی میگوید که قنح موصلی را دبدم که کت و آب دیده با خون آمیخته ۰ کنتم این خیست ٩‏ مت مدئی بر کناهان آب کر بستم اکنو ن‌خون می ۳۹ یم بر آن‌اشات خویش که تباید باخلاص‌نبوده باشد » ویرا بخواب دبدند گفتند که‌خدای تعالی باتوجه 1 د ‏ گفت مر اعزیز کرد بدان ۳3 نبا »و گفت بعزت من که چپل‌سال صحیفه اعمال توملایکه بیاوردند دروی‌هیچ‌خطا نیود . داوه طا ی را گفتند | گرمحاسن بان مت جه باشد + گفت آ نگاه فارغ مردی باشم که بدین پردارم او یی ثر نی قسمت کرده بودی سب را : گفتی امثب‌شب ر کوع‌است ودر رك ر کوع سر آوردی ۰ و گفتیامشب شب سحودست در یت‌سحده پروز آ وردی سس عتبة ال-لام هیچ طعام وشر آب‌نخوردی از حپد سار ؛ مادر ویرا یگفت که با خویشتن دفق .گنت رفق خویش می‌جويم: روزی چند اند رنج کشم جاوید در راحت باشم .ر بیع می‌گوید برفتم تا اوسی را بیینم ۳ نماز بامدادان بود » چون فار 2 شد گفتم سخن نکه بم :| از تسپیح بسردازد و صبر هی کردم » همحنان از حای بر نخاست تا نماز بیشین بکر دو نمازدیگر 9 دو دیگرروزنه‌از کرد چشم وی اند کید خواب شد. واز خواب در آ مدو گنت بتوپناهم ازچشم بسیار خواب و از شکم بسیار خوار » گفتم مرا این بسنده است ‏ باژ کشت ۱ ابو بکر بن عباش جپل سال بپلو بر رمبن ننهاد » آزگاه ات سباه در چشم وی 4 ان اهل خویش ننپان داشت وهرروز بانصد و کت نماز وردوی بود ودر شبان روزی هزاربار قل‌هوالة احد برخواندی . و کرز بن و بره احملهٌ ابدال بود و حپد وی چذان بود که روزی سه ختم کردی» ویرا گفتند رنج بسیار بر خود نهاده‌ای» گفت عمر دنا جه هست ؟ گفتند هفت هز ار ال کات مدت روز قامت جندست ؟ گفتند بنجاه هز ارسال» گنت آن کت که‌هفت روو رنج نکید تا بنجاه روز نیاساید؟ بعنی اگر هفت‌هز ار سال بزیم وبرای روز قیامت جید کنم هنوز اندگ باشد تا بابدچه رسد که بایان ندارد » خاصه بدین‌عمر هختصر کمن دارم . سفبی ژوری ی گو یف :شمی نزدرك راب4۶ شدم ‏ وی در نماز ایستاد تا روزنماز کرد ۱ ومن‌در گوشه‌ای ازخانه نماز -۷۷۵- ر ان‌چبار؟ بت ۰ نب نت ۵ لش شوت کب هن و تن خن رود ان لا چا نش که شود پر سل لا سا اد وان ارو له له لا بخ اد نت و او از اس ند سار ون ۵ لت سب ۴ تا بوقت سر ؛ گنت بحه 0 رکنم ناگ مارا این قوف ۷5 شب ویر ا نماز می کردیم ؛ گفت بدان که فُردا روزه داریم ۱ اینست احوال مجتهدان » و امثال این بسیار است » و حکایت آن دراز شود و در کتاب احیا ازین سشتر آورده‌ايم : باید که بنده ۳۹1 احوال نمی بیشد باری می شنود تا تقصیر خوش بشناسد و رععت خر دروی <ر کت کند و با نس مقاومت بتواند کرد مقا ۰ شسي | در معا ره نس و لو بج وی | بدانگهاب. ن نفس راجنان آفر بده‌ا ند که ازخیر گر بز ان باشد » وطبعوی کاهلی وشپوت راندن است ؛ وترا فرموده‌اند تاویر | ازین صفت ب ۳ واو را ا ره وش از بی‌راهی » واین با وی بعضی بعنف توان‌ کرد و بعضی بلطف دبعضی بکرداز و بعضی بگفتار » جه در طبیع وی آفر ۳ زد که جون خر جو س‌ در کار ی سند قصد آن 3 و اگر چهبار نج بود بررنج صبر کند و لکن حجاب وی بیشتر حپاست وغفلت؛ وچون ویرا ازخواب غفات بیدار کنی و این روشن فرا روی ویداری قبول کند؛ وبرای این گفت حق تعالی : «وذ کر فان‌الذ کری تنع المق‌هنین ۰ . ونفس توهم ازجنس نفس دیگر انست آخرتوبیخ و بند دروی اثر کند ۰ س خویشتن را اولا نندده و عتاب کن» بل بیج وفت عتاب وتو بیخ‌ازو 1 بازه‌گیر و باای‌بگو : یانفس » دعوی زیر گی‌هن ۳ وا گر کسی ترا احمق‌گوید خشم گیری :وازتو احمق‌ترکیست»؛ که ا گرکسی ببازی و خنده مشغول باشد دروقتی که لشکر بردرشهر باشد ومنتظر ویو کس فرستاده‌تافیر| بیررند وهلاك کنند ووی ببازی مشغول باشد ازوی احمق‌تر که باشد ؟ لشکر مرد کان بردرشهر منتظر تواند وعهد کرده‌اند تا ترانیرند برنخیز ند» ودوزخ وبپشت برای تدو آفریده‌اند» و باشد که هم امروز ترا ببرند وا گر امروز نبرند فردا ببرند ‏ و کاری که بخواهد بود ببوده‌گیر :ومر گث باکس میعاد ننپد که بشب یم یابرود بزودآیم بادیر» رمستان آیم باناستان » و همه را نا گاه برد » دفتی ِ د که ایمن‌تر باشد» چون ویرا ساخته نباشی چه حماقت بود بیش ازین »ويحك یانفس همه‌روز بمعاصی مشغولی! اگر )۱( پندده که پند مومنان را سود دارد . سا۷۷- و و اه و ما و ها و اس و وم با و و و اس هو و و و و ۵ و و و هه 8 ار اه لا با وا ها هه ند ده او و و و ماو وا ۲ 0 6 و و و و و وخ و و و و و و سر با وه هه هم اه ۵ ۵ را اد ۵ ۵ اه هه ۵ ۱ ۵ اه 8 ۵ ها ده و و و و و و و و و او و و و ۵ هر و می‌بنداری که دای تعالی نمی بیند کافرک» واگر ه هی ۳ ی که هی بینف سخت‌دلیریوبی شرم که از اطلاع وی باك نمیداری ؛ اگر غلامی از آن تو درحق تسو این نافرمانی کند خشم تو باوی چون بود ؟؛ازخشم‌وی بحه‌ایمن شده‌ای ؛ اگر میپنداری که طاقت‌عذاب وی داری انگشت پیش چراغ‌دار با يك ساعت در آفتاب بنشین یا درخانة گرم گر مابه قرار گیر ۳ بیجار گی وبی‌طاقتی خویش بینی گر هی بنداری که بپرچه کنی ترابدان نجو اهند گر فت س بقر آ ن کافری و خدایر ۱ وصدو بیست چپارهز ار پیفاهیر رادروغ‌زن میداری که قف وق : « هی بعمل سوء ] بحز به هر که بد کند بد بیند» » ويحك » همانا می گوبی وی رحیم و کریمست مرا عقویت نکند» چرا صدهزار کس را دررنج 5 ۳ و بسماری و بله‌میدارد وجرا هر که نمیکارد نسدرود 1 وچرا چون‌فر آشوت رسی حبلتا روی زمین بکنی تاسیم بدست آوری ونگویی که دای رحیمست‌خود ی‌رنج من کار راست‌کند ؛ وبحك هماناگوبی چنین است ولکن طاقت رنج‌نمیدارم»و ندانی کهر نج اندكك کشیدن بر کسی کهر نج نتواند کشیدن فریضه‌تر تافردا ازر نج‌دوزخ برهد ؟؟ هر که رنج نکود ازر نج نرهد » چون اهر ور طاوت این مقدار رنج نمیداری فرٌا طاقت رنج دوزخ ومذاتوخواری وراندگی وملعو نی چون داری ؟ ويحك » چرا در طلب سیم ر زر نجو مذلت سیاز بکشی‌ودر طلب‌تن درستی بقو لطبیبی جاهل‌همهش و ات خویش‌دست‌بداری؛ این #درندانی که دورخ از بیماری و درو یشی‌صعب‌نرو مدت خر ت‌ ازعمر دنیا درازتر ؟ وهمانا گوبی که اندر اندرشه آن که توبه کنم وبپترازین کاری فر | دست اک م6 باشد که تائو به کنی هر کت ناگاه دراید وحسرت بدست بماند ؟! و اگر هی پنداری که فردا تو به آسال‌تر خواهد بود از امروز این ازجپلست که هرچند تشک دشخو ار تر بود » 1۳ چون مرگ نزديك رسد چنان بود که استور را سایان ۳ حودهی سو د ندارد ! و مثال توجو کت بو د که بطلب علم شو دکاهلی می‌کند ومبگوید که آن رور بسن که باشهر خورش خواهم شد جهد کنم واین قدر نداند که علم آمو ختن را روز گار ی دراز باید ؛ هم‌چنین نس مرد تایب را روز کار دراز دریوته محاهدت باید نپاد تاباك گر دد و تابدرحه معرفت و انس و محبت رسد و حمله عقپپا؛ را بگذارد وجون عون کورت و ضایع شدبی مرلت این چون نوانی ؟! چرا جوانی یش از بیری وتندرستی یش ار بسماری وفر اعت : ند ش ازشغل و زندکانی (۱) آخر گردنه . ..‏ ۷۷ ۷حت ر کن‌چپار) پیش ازمر گبفنیمت نداری ؛؛ ويحك چرادر تابستان کارهاه زمستان راست کنی و تاخیر نکنی و برفضل وکرم خدای تعالی اعتماد نکنی » آخر زمپریر دوزخ کمتر از سرماء زمستان نیست و کر ماه وی کمتراز گرماء ثایستان نیست ؛ اندرین هیچ تقصیر ۳ ودز کار آخرت تقصیر کنی » نه همانا که این را سببی أست » 1 بروز قيامت و باخرت ایمان نداری » این گفت درباطن داری و برخویشتن بوشیده می‌داری وایرن سبب هللاك ابدی تو باشد . هر که بندارد که بی آنکه در حمایت حبه نور هعرفت‌شود نارشهوت‌س آزمر گ درمیان‌جان وی‌نیفتد» چنان‌بود که بندار د کهبی آنکه درحمایت حبه‌شودسرماء زمستان 3 د بوست‌ودی نگر ددبفضلو کر مخدای‌تعالی» واین قدر نداند که فضل‌وی بدانست که چون زمستان آفر بده بود تر اجه بیافر ید واسیاتب آن‌راست بگردنه برای آن‌بودکه بی‌جبه‌سرها دفع افتد ! و یحت , گمان مبر که این معصیت‌تر| بعمو بت از آن برد که خدای تعالی را از مخالفت تو خشم آید تا گویی ویر ازمعصیت من چه که این نه چنانست ؛ بلکه آتش دورخ در درون تو هم از شپوت تو تولد کند نه از آنکه طبیب خشمگین شود بسبب مخالفت و فرمان ویرا ! و بساکسیز آن ثیست که با لذت دنبا و نعمت دنا قرار گرفته‌ای و بدل عاشق و فریفته و بسته‌وی شده‌ای » | گر بدوزخ وپشت ایمان نداری باری بمر کک ایمان داری که این همه ازتو بازستانند وتو درفراق وی سوخته شوی » چندانکه خواهی دوستی این در دلمحکم ار رن کت ! وا گر همه دنبا بتو دهند از مشرق تا مفرب و همه ترا سحود کنندتامدتی اندك تو با ایشان همه خاکی شوی که کس از تو یاد نیارد چنانکه از ملوك گذشته یاد می‌نیاز ند » چون از دنیا جز اند کی بتو ندهند و آن‌نیز منغص و مکدر » وبرشت حاویدان را بدین می‌فردشی ؛ وبحك؛ | گر ۱۳ ۳ هری‌حاو یذ نخر د بو نه بردی خندی : دنبا سفال ۳ است و نا گاه شکته گر و آن گوهر جاوید فوت شده گیر ودرحسرت بمانده گیر؛ اين‌وامثال این عتابها با فس خودهمیشه می کند تا حق خود گزارده باشد ودر وعظ ابتدا بخویشتن کرده باشد . ۷۷۸۰2 درتشکر دنه رسول ‏ صلو اتاله علره - گفته است : « تشکر سرافتة خسرهن عباده من - يك ساعت تفکر بپتر از یکسال عبادت »۰ و در قر آن جایهاء بسیارست که تدبیر و نظر و اعتبار ۳ فرموده‌اند » و این همه تفگر بود . و هرکسی فضل تفگر بشناسد و لکن حقیقت وی وچگو نگی وی نشناسد » که این تفکر درچیست و بر ای چیست و ثمرت وی‌چیست : پس شرح آن ی است ‏ وما اول فضیلت وی تون مپس حقبقت وی پس آنحه ف؟ ر برای ویست پس آنچه تک و کزاو فتاه فطیلت تشک بدانکه که کاری که يك ساعت از آن‌ازعبادت سالی فاضلتر بود درجئُوی‌بزرک بود . و ابی‌عباس - رضی‌اله عذه - گوبد که : قوهی ۳۹۹ می کر دند در خدای تعالی» رسو صلو ات‌الر عل۵ 5 گفت 9 خلق وی تفگر کنید در وی تفگر مکنید که طاقت آن ندارید وقدر وی‌نتوانید شناخت » . و عایثه - رضی ال عنه - میگوید که: رسول ‏ صلو ات‌النه علیه - نماز می کرد ومی گریست» گفتم چرا می گربی که گناهان تو عفو کرده‌اند ؛ گفت چرا نگر بم این آبت برمن ر ود آمده است : * آن‌فی خلق السموات و الارض و اختلافاللیل و النهار لایات لاولی الالباب»۳" پس‌گفت‌وای بر آنکس که برخواند وتفگر 19 .۰ عدسی را علیهالسلم گفتند که برروی زمن منثل توهست با روح‌له ۹ کگفت هست : هر که سخن وی هم4 ۳-1 بود 2 خام‌وشی‌وی همه فکر بود ونظر وی همه عبرت » مثل منست . ورسول - صلو ات‌النه علیه گفت : چشمهاء خویش را از عبادت نصیب دهید » گفتند چگونه ! گفت بخواندن قر آن از مصحف وتفکر اندر آن‌وعبرت ازعجایب وی . ابوسلیمان دارانی میگویدتفکردر دنبا جوان | خ؛ نست‌وتفگر در ۳ ت‌ثمر ت وی حکمتست وزند گانی‌دلپا.داو دطالی (۱) عبرت گرفتن ۰ (۲) در آفرینش آسمانپا وزمین و بسی‌هم شدن شب وروز نشانه‌هالی است برای خردمندان . 6 م م 5 ر کن‌چبارم در ملکو ت آسمان تفکر می‌کرد و می گر بت تا بسرای همسابه فرو افتاده همسایه برجست دشمشیر بر گرفت بنداشت که‌دزدست » چون ویر ا دید گفت ترا که‌انداخت؛ کت بی‌خبر بودم ندانم سحفرهمي تشگر بدآنگه معنی تفکر طلب علمست ؛ وهر علم که از بدیپه معلوم نبودوی راطلب می‌باید کرد » و آن ممکن نیست الا بدان که ومعرفت دیگر را با یکدیگرجمع کنی و مان ۱ بشانتا لیف اک 9 جوت ۹1 ند واز مبان ان دومعر فت سیمی و زد کندچنانکه مبان نرو ماده بحه‌تو لد کند ۰ آن‌دومعر وت <.ن دو اصل باشد أ دن‌معر وت سیمز ا ۱ 9 با دیگری جمنم کند 9 از وی چپار هی‌بد ید اید 4 همچبرن تماممل علوم ای نپابت می‌افز اید وهر که بدین طریق علوم‌حاصل نتواند کرد از | نست که راه بدان علوم که اصو است‌نمی‌برد ومثل وی چون کسی بود که سرمایه ندارد تجارن‌چون کند | گر می‌داند و لکن نمی‌داند که میان ایشان جمع چون باید داشت » چون کت بود که سرمایه دارد و لکن باژ از ان زدا ند » وشرح حقیقت این درازست » ودرین يك‌مثال بگویم نش 45 خواهد که بداند که | خرت بپتر از دنبا ۳ تا | نگاهکه دوچیز نداند اردنما یکی | نکه بداند که باقی از فانی بپتردیگر | نکه بداند که | خرت باقی ات ودنبا فانی ۰ جون این دو اصل بدانست بصر ورت این دیگرعلم که اخرت بعر از دنیاست از وی تولد کند ۰ بدین تولد نمی‌خواهیم انکه معتز له می‌خواهند .و شرح این درازرست . س حقیقت همه تفکر ها طلب علمست اژاحضار دو علم در دل » و لکن‌چنانکه از 9 اس که حفت گبر ند گوسیندی نو لد رگید هم‌چنین از هر در علم که باشدهرعلم که خواهی تولد نکند» بلکه هرنوعی را از علم دو اصل دیگرست. تا آن دو اصل در دل حاض ن؟ ۱ ر‌ ی این فرع پدید نیاید . بیدا کر دن تفر 4 ۳ [ی سوه می‌با ود بدآنگه آدمی را درظلمت وحپل آفر بده‌اند» ودرحپل ویرا بنوری‌حاحتست که ازآن ظامت‌بیرون 1 وراه بکاز خویش داند که ۵ می‌باید کر دو از کدام سیو بارد ۰/۳ رفت - از سوی‌دنبایا ازسو ی أخر ت - و بخود مشغو ۳ دیا بحق ؟ واین‌بیدانشود الا بنورمعرفت »و نور معرفت از تفگر بدید أ بد‌چنانکه ۳ درتار یکی عاجز باشدوراه نبرد سنگ بر آهن زندتا ازوی نور آتش نی | نفد چر اغ بر افروزد؛ از آن چر اغ‌حالت وی بگرددتا ببناشود وراه‌از بی رأهی بشناسد یس رفتن گیرد ۰ همحنین مثل آن دوعام که اصاست ومیان | پشان‌جمم می‌باید ردنا معرفت‌سیم‌تو لد کند چو ن سنگت و آهن است ؛ ومثل ۳ چون زدن سک است‌بر آهن » ومتل ۳ وت جون نو ر است که اژوی تانق رین ۳ ازآن حالت دل 9 دد.وچو حالت دل ۳ دد کار وعمل ۰ دد» جون تاک ت پترست‌شت‌با دنکن ورو ی‌ب خر تآر دِ. فننی تفکر برای سه چیزست » معرفتیوحالتی‌دعملی ؛ و لکن عمل آبع‌حالتست وحالت 7 معر فتست ومعر وت تبع تفگرست ی تفگر اصل و کلید همه خبرائست وفضیات وی بدین بیدا شود ۰ دید| کردن میدان فکرت که درچه باشد و کجارود بدانگه مجال دمیدان فکرت بی نهایتست ۸ که علوم را ثبایت ثست و فکرت درهمه رواست ؛ ولکن هرچه نه بر اه دین تعلق دارد ما را شرح آن مقصود نت اما آنحه براه دین تعلق دارد اگر چه :#صیل آن بی‌نبایتست و لکن فنلك آن بتوان گفت ۰و بدانکه براه دین معاملت بنده میخواهیم که عیان وی ومیان حق تعالی اشتت: ۸5 آن راه وست که بدان بحق رسد . وشفکر شده با در خود بود با در حق » ۱ ۳ در حق بود یا دردات وصفاث وی بود با در افعال وعجایب مصنوعات وی » وا گر درخود تفگر کند با در صفانی است که آن مکر ومحقست وویرا ارحق دور کند؛و آن معاصی ومپلکانست » ویادر | نحه محبوب حق است که برانزديك گردا ندبوی»و اف طاعت وهنجیانست ؛ بس‌فدلك این چپار میدانست " . ومدل بنده‌هم جون عاشق است که اندیشة وی یا درحمال معشوق 2<سن صورتوژی بود وبا درافعال واقو ال واخلاق وی بود ,واگر درخود اندیشد ۳ از آن اندیشد که ویرا نزديك معشوق قبول زیادت یا در آانکه ویر از آن کراهیت و تا از آن حذر کند ؛ هر اندیشه 45 بعکم عشق بود از «ن چپار ۳ ون مو د اندیشه عشق دین ودو سنو <قّ تعالی همچنون بود" (۱) این چپار میدان دا پس‌ازین در دو میدان آورده است . سا۷۸- ر کن‌چبارم و ‏ ظ و ادا اج و هط و ان داوج و او و و و و 5 و ما وم ما ام و مب ام ال و هم 0 و مه 6 6 نس ما و ان هه ور و ان هه اب و اس سس ۵ ۵ و و اه ها و ۵ و هه و ها سر ۵ و ها سا ۵ ۵ 8 سا سر و اد ها هر و و و دم و و و و و م و فاد مد تاو و و ماو او هو وا وا ماو و وا وم و خر ها مر آن ۳1 د گه ازخود اندیشد تاصفاتو اعمال‌مکر وه‌وی چیست تاخوشتن از آن باك کند ۰ واین‌معاصی‌ظاهر باشد با خم‌ایث اخلاق باشد درباطن » داین فیبارشت؛ که معاصی ظاهر بعصی برقت اندام تعلق دارد جون زبان رچشم ودست وغیر آن 4 و ب«ضی بحمله تن ؛ وخبایث باطن همحنان ؛ ودرهریکی آزین اندیشه‌را سه حال بود : یکی آنکه فلان کار و فلان صفت مگروه است بان که این همه جایپا روشن نبود و کر : نوان شناخت »دو 1 ا نت ن مکر وهست‌هن بدین‌صفت هستم یانه » که‌صفت نشس نبز 1 سان نتو ان شناخت‌الابتفکر ؛وسوم ۱ راک با مفت مه مو صوف‌استتدبیر خلاص ازین چیست . بس هرروز بامداد باید که یکی ساعت در تفکر این کند و انديشه اول در معاصی ظاهر کند : از زبان اندیشه کند که اندرین روز سخن مبتلا خواهد شد و باشد که‌درغییت ودردغ افزد » تدببر آن‌باندیشد که‌ازین جون حذر کنده وهمحنان اکر درخطر است که درلقمه حرام افتد ی باندیشد که از " حذر چو ن کند» وهم‌چنین ازهمهُ انداماء خویشتن تحص کند ودرهمه طاعات بندیشدو چون از این فادع شد در فصابل اندیشه کند تا همهیجای آرد :مثلا گوید اینز بان‌برای د کروراحت افادان است و برای آن آفر یدهاند . ومن قادرم که فلان د کر کنم و فلان سخن خوش گو: بم تا کسی‌بیاساید » وچشم بان فریدن تا دام‌وی باشد که بدان‌سعادت صید کنم و بدین چشم‌در فلان عالم: نگر ) بجشم نعظیم ودر فلان‌فاسق نگر م بجشم تحقیر » تاحق‌چشم شم گز ارده باشم , ومال‌برای راحت رت آفریده‌اند م فلان صدفه بد ه م دار مر احاجتست صبر کنموایثار کنم » این وامثال أین‌هر روزاندیشه کند اف باندشة بك ساعت ویر خاطری در 1 ید که همه عمر هعصیتی دست بدارد بس‌ازینست که تفکر بك‌ساعت ازطاعات يك ساله ببترست که فایدژوی جهله‌ع‌ر را باشد . وچون ازتفکر طاعات ومعاصی ظاهر بپرداخت بباطن شودواز اخالاق بف ند دشتد تادر باطن وی‌ازان چیست » واز منجبات‌چست که قش ‏ ستدت ت تاطلب کند ۰و آن درازاست ‏ و لکن اصل مپلکات ده‌است » ک ازین خلاص‌بابد تمام‌بو د : بخل و کبرو عجب وریا وحسد دئیزی‌چشم وشره‌طعام وشره‌سخن و دوستی مالو دوستی‌جاه دار _ُ۷۸۲- هک اه وا و و ام سب هب 8 ۵ اه تا و و ها ار ال 8 ها اب اه هه ما هام ما مها و و و و و وا و و چا و اه و و سس ان رل بر اه اه و و و و ار 8 0 و ان ۵ و ما 8 ار ۵ب و ما و چا و اوه سا سر نید دو‌است : بشیمانی بر گناهوضیر : بر بلا ورضا رما وشکر بر نعمت و برابر دام شتن خوف ورحاوزرهد درد نباو اخلاص‌در طاعت و خلق 9 یا با خلق ودوستی‌خدای تعالی ؛ ودرین هریکی مجال‌تفگر بسیاز است؛ وان بر کسی گشاده بود که علوم ابن صفات چنانکه در بن کتاب گفتها یم بشناسد ؛ و باید که بنده حریده‌ای دارد خوشتن را این‌صفات بروی‌نبشته . چوناز معالجهْبکی‌فارغ شود خطبروی کشد و بدیگر مشفول گردد » وباشد که هر کسی‌را بعضی‌آزین |ندیشم۱ هپمتر بود مثلاءالم‌با ورع که از بن‌همه بر سته باشدغالب آن بود که خالی نباشد ازانکه بعلم‌خو یش مینازد و نام‌وجاه‌میجوید اظهار آن » وعبادت وصورت‌خویش‌در چشم خلق آراسته‌میداردو بقبول خلق‌شادمیباشد واگر کسی درودی طعن کندباو ی <قددردل #- د و مکافات مشغول‌مبشود ؛ واینیمه خیائت است و لکن‌پو شیده تر وهمه‌تخ‌فساد دینست .س‌هر روز ,اید که‌در بن‌فدرت‌هی کندتاازین‌چون گریزد و بودن‌دنابودن خلق نزديك‌خویش برابر کند تانظروی‌همه بحق بود»وا ندرین‌مجالفکرت بسیارست . ۳۹ ازین حمله معلو مشد که تفشکر ر | که‌بنده‌در صفات خوش کند درین دو<نس نپایت نیست » امانفسیل آن‌ممکن نبود گفتن. مات رورم فگر ث در حق تعالی است وتفکر با درذات وصمات وی‌بود یادر افعال ومصنوعات‌وی و مقام بزد گترین تک دردات و صفات‌وی‌است » ولکن‌چو ن خل‌طافت آن ندار ندوعقو دبدان رسد » شرربعت نون کرده است و گفته که : در وی تفشکر مکنيد» «ذانکم لن تمد روا قدره».واین‌دشواری نه‌ار توش کر حالال‌حقست؛» بلکه‌از روشنی‌است: که س‌ردشن است و بصبرت ضعیف است ؛ طاقت آن نداردیلکه اندرآن‌مدهوش ومتحیر شود هی‌چنانکه خفاش بروزنبرد: که‌چشم‌وی ضعیفاست وطقت‌نور آفتاب ندارد و بروزفرا ند امابخر روز که نور فتاب اند کی‌مانده‌باشدفر اییند» وعوام‌خلق درین‌درحه‌اند» اماصدیقان وبزرگان راطاقت‌نظر باشد دلکن بردوامنه که هم بیطاقت شوند» چون مردم که درچشمهُ آفتاب‌تو انند ۳ بست لکن اگر مداومت کنند بیم نابینائی بود »هم -۷۸۲- ر کن‌چپار ۱ چنین اندر ین نظر هم بیم بی‌عقلی باشدیس آنجه‌یز ر کان از حقایق‌صفات حق‌تعالی بدانند ۱ هم رخصت‌نیست باخلق گفتن الاهم ب(فظیکه بصفات‌خلق نزديك باشد» چنانکه گو بی عالمر هرید ومتکلم , واو ازین چیزی قهم [ هم‌جنس صفات خوش ۰ و آن تشییی بود؛ ولکن این مقدار بساید گفت که سخن وی نه‌چون سخن 1 حرف و صوت بود و دروی ۳ ۳ بود» و چون این ۳ باشد که طافّت ندارد و انکار کند؛ چنانکه چون باای گویی که دات وی نه حوهر بود و نعرص ونه درحای بود و نه بی‌جای و نه درجپت 2 نه بعالم متصل ونه‌منفصل) و نه رون عالم و نه‌دردرون عالم باشد که ۱ دن نیز ۱ انکار کندو گو ند | بن خود ممکن ثمسمت ) میت 1۱0 برحویشتن قیاس کند واز بن‌هیچ عظمت‌فهم شکنده چه‌عظمتی که ابشان دیده باشند عظمت‌سلطانان دانند که برتختی نشینند وغلامان پیش‌ایشان بایستند » همچنین درحق‌وی تقدیر کنند تاباشد که گویند لا بدویرا| نیزدست ویای دچشم ودهان وربان باشده وا گرهکس‌راهم چنین عقلی بو دی که این قوم راهست گفتی باید که آفر ید گار مرا پرو یال باشد که محال باشد که مرا چیزی باشدکه آن قدرت وقوت من‌بود و دبرا نبود پس آدمی 3 همحنین همه کار ها برخوشتن قباس کند» وار بن سیب شر ۶ منع کر د از بن فکر ت : و سلف منم کرده‌اند از کلام وروانداشتند صریح بگفتن این که درعالم نیست و بیرون عالم نیسته پیوسته نیست وهنفصل‌نیست بلکه بدین قناعت کردند که: «لیس کدثله شیء» که باهیچ چیز نماند وهیج‌چیز باای نماند»» این برحمله گفتند بی تفصیل » و تفصیل بدعتست یت 15 عقول بیشتر ین خلق احتمال نکند؛ دبرای این بود که وحی ۳۳1 بیعضی انبیا که: بند گان مرا ازصفات من‌خبر مده که انکار کنند » با ایشان آن بگوی که قهم توا رف اور ان نوی که این سن و3 ودرین یگ 25 بکمال باشد و انگاه او با خر کار نیز بدهشت وحبرث افتدلاید. پس‌عظمت وی‌باید که‌از عجایب و ی‌طلب کند» که هر چه دروحودست همه نوری است از انوار قدرت وغظمت‌وی»واگر کسی طاقت آن ندارد که در آفتاب نگردطاقت ان‌دارد که درنور نگردکه برزمین افتاده ی ۷۸۶۵ ۱۳| 0 ۳[ ۳[ دج دج هت طان 5‏ نخه ها هو ات نا اس | اه و بیدا کر دن یگ ردر هیا دب ای شدای تعالی ودآنگه‌هرچه درزحودست تج وی‌است همه عجصب وعر سست» همح.- ذره‌نیست ازذرهاء آ سمان وزمین که نه برزبان‌حال تسبیح وتقدیس همی‌کنند آ فرید گار خودرا ومیگویند: ایشت قدرت بر کمال واینت علمی بی‌هایت داین سار از | یت که تفصیل بذیرد » بلکه اک همه دربا ها مداد شود و درختان قام و حمله آفر بد گان کاب شوند ویعمر هه دراز هی نو بسنده أ نحه گو؛ وان ؟ ی‌باشداز آ نجه هست.جنانکه 9 *قل لو کانا لب<ر مد اد لکلمات ر ای .. الایه»و لکن برجمله بدان که ( ۹ ها پردوقسم است: ن: وك سم خودمارا از آن هیچ خبر نست دروی تشکر نتوانیم کرد ۰ چنانکه گفت:ه سبجان الدی خلق‌الارواج لها آنبت الارض ومی اسهم و مما لا عامو ۹ و اماا نحه مارا از آن خبرست دو سم ات یکی آنکه‌بچشم نتو آن‌دید چون عرش و کرسی وملابکه ودیو وپری واجناس اين؛ وتفکر نیز درین مختصربود و دشخوار» پس‌بر آن‌اختصار کنیم که دیدنی است و آن آسمان و آفتاب وماه وستارگان وزمین اش و آنجه بروی ی چون کوه و بیابان وشی ها ودر یاه و آنحه در کوه‌ها است ازحواهر ومعادنو | نحه برروی زمین است از انواع نیاتات» و آنحه در بر و بحر ات ار انواع حیوانات جز آدمی تابادمی رسد و وی‌ازهمه‌عجیترست ؛ و آنچه میان آسمانوزمین است"جون میغو بارانو بر فو ۳ ک رعد وبرق وقو س‌ فزحوعلاماتی که‌در هو | بدید أ بد» بس‌حمله‌ و فذلك اینست وددین هر یکی مجال تفکر ست» جه‌همه عحایب صنع حق‌تعالی است» س‌ببعضی از ین اشارتی مختصر بکنیم » این همه یات حقتعالی ات که ترا فرموده است تادر آن نظر کنی و تفکر کنی» چنانکه گفت:و کاین می آ یه قی‌السمو ات و الارض مر ون علبها و هم عنها معر ضون "۳ و گفت : «او لم بنظروافی ملکوت السموات والارض و ماخلق‌الله من شیتی "و گفت: « ان 8 ات ای ری نمی و ی لاه ۰ و چنین 1 بات بسیارست» پس ۱ اندرین آ ایات تفکر کن : ایت اول که بتو نزدیکترست (۱) پا کست ۲ که ۷۳ بد انواع [فر ید کارا از رو ید نی و آزمردمان و از [ نچه که نمیدا نید. (۲)و چه بسیار بر شا نپای [ سمان وزمین میگذر زد و بدا نها نوجهی ند|ر ند؟ ۳۱ چر | نمینگر ند درملکوت [سمان وزمین‌و در [ نجه خداو ند آفریده است؟! ۷۸۵ ر‌ کنچهارم هه دا اه اک و و و مس ۵ ۵ ۵ هب ها ها و ها و وان و و و و و ها ۵ و و ما 8 اه و ها ها و و ها ها و و و و و وا و و وا و و ها ها هد ۵ ۵ 8 ۵ 5 ۱ هب ۵ ۵ ۵ ۱ ۵ مه ۵ بل اه ۸ با ما ۵ ۵ ۸ هط نا و با جاا طا طا ی توبی و ازتو عجب‌تر برردی زمین هیچ نیست وئواز خود عافل» ومنادی همی ید که : «بخویشتن‌فرو نگر بدتاعظمت وجلال ببینندهو فی | فسکم افلا تبصرون» س‌درابتدای خویش تفکر کن که از کجایی, که اول ترا ازقطره‌ای‌بیافر یده‌اند و آن آب را قرار گاه اول پشت پدروسینة مادر کرد پس آن تخم آفرینش توساخت » پس شپوت را بر نرو ماده مو 9 ده واز رحم مادرزمین ساخت و از ای پشت مرد تخم ساخت وشروت را برهردو مو کل گر د‌ تانخم در زمین اف‌کنده بس ازخون ی سا تخم ساخت و ترا ازنطفه دخون حیص بافرید اول باره‌ای خون بسته گر دا نید که | نر | ءلقه گویند مس گو شت گر دانید که آ نر [ مصفه گو ود مس حان دروی دمید » س از آن حونو 71 یكٌ‌صفت درنو چیزهاء مختاف بدید آو رد چون‌بوست و گو شت ورك وبی واستخوان س‌ازین حمله انداهپاء توصورت کر د: سری مدور ژ در دست و بای دراز وهریکی به پنج شاخ بیافرید؛ پس‌برببرون چشم و گوش ودهان وبینیوذبان ودیگر اعضا بیافرید ودر باطن تومعده و کلیه وسیرز ورحم ومتانه وروده یار بیافر ید هریکی برشکلی ۱ دیگر و بمقداری دیگر ؛ پس‌هر یکی ازین بحند قسمت بکر د: هر | نگشتی سه بندوهر عضوی مر کب از تفت و گوشت‌ورله وبیو استخوان «وچشم که چند مقدارلوزی‌بیش ست بهفت مه فد رطب‌ای بسفتی دیگر که اگر یکی ازآن تا شود جهن برتو تاريك شود واگر شرح عجایب چشم تنها بگوييم ورقباه بسنبار سیاه باید کرد . بس‌نگاه کن باستخوان که چگونه جسمی سخت ومحکم ازین آب لطیف نك پیافرید وهر باره‌ای از وی‌بر شکلی ومقداری» بعضی گر دو بعضی درازه بعضی پپن وب‌ضی‌میان هی د به‌صی میانأ کنده وهمه بریکدیکر تر کیب کرد ودر مقدار وشکل رصورت هریکی حکمتی بلکه حکمتاه سمار؛ و انگاه استخوان را ستون تن توساخت وهم بران بناکرد » اگز بيك لخت بودی پشت دوتا نتوانستی کرد و اکر پراکنده بودی بشت راست باز نتوانستی داشت و برپ‌ای نتوانستی ایستاد » پبس آنرا مبره مپره بیافرید تا دوتا شود » و آ نگاه‌دره‌ساخت و پی و رگ بروی سچید و محکم بکرد تاه‌محنان بت لخت راست باستد چون حا<ت بود » 2 درسر هر مپره‌ای جوف نر و ماده‌ای بساخت تادرهم نشینند و بایکدیگر محکم شوند » واز حوانب مپرها چون ۷۸ ۱ جناحها ۷ توت آ ورد تاییپا ضعیف که بزوگاپتعدهاست احکم ٩‏ ویر ابر وی تک زند» و حمله سر را از بنجاه وینج بباره استخوان بیافر ید و در هم پیوست بیند‌های بار بت نا اگر اف کون را آفتی رسد آن دیگران سالامت بمانند و همه شکسته نشود » ودندانها بیافر ید بعضی سر پپن تا (مم4 ۳ کند 0 و بعضی را سر باريك وتیز تا طعام خرد کند و برد و باسیا اندازد » پس ۳1 دن از هفت مپره بیافرید و بر کی رن که بر وی پیجید محکم بکرد وسر بر وی ثر این ناد و وشت از بستوجپاز هر ه بیأفر ید و گردن بر وی ناد ۰ مس استخوانیاه سین بباة قر بد ؛ بر ب‌ناودز رن ها ساخت ؛ ر«محنسین -ِ استخو انیا وشرح آن درازست در حمله نن و دوزاست وچپل دهشت استخوان بیافرید هر یکی بر ای حکمتی فارگ تا کار تو راست‌وس‌اخته باشد » و اینهمه ازین آب سخیف آفرید؛ اگر یکی از استخوانپاکمتر شودبازاز کار بازمانی » واگر یکی زیادت شود باز آن در مانی . پس چون ترا در جنبانیدن این استخوانپا واندامپاحاحت بود » درحمله اندامپاء تویانصد و پیست وهفت‌عضله‌پیافرید هریکی بر شکلی » بعضی برشکل ماهی میان ستبر و سر باريك ‏ بهضی خرد وبعضی بزر کی ۱ مت از کشت دبی وار برده‌ای که علاف وی باشد : بستو چپار ازبر ای آشست تانوچشمو پاك از همه حوانب توأنی جنبانید ) ودیگران برین قیاس 7 که شرح آن نیز درازاست . پس‌در توسه حوض بیافرید و از وی جویبا بجملفتن کشاده 7 ۳ ۳ دماغ که ازان حویپای اعصاب رون 0 و بهمه ن رسد تا قدرت چس و حرکت دران میرود » و از دی جویی بدرون مپره‌هاء بشت بیردن نپاد تا اعصاب از مغزدور شود والا خشك شدی و ۳ حوصض چگر ,واز وی رکپا بیفت‌آندام کگداده کرد تاغذا در وی روان باشد » و سیم حوصض دل ,و از وی ر کبا پم تن کگشاده کرد تاروح دروی روان باشد و از دل بپفت اندام میرسد . پس تفگر در يك عضو خویش کن که هریکی چون آفرید و برای چه آفرید : چشم را از هفت - طبقه بیافرید بر هیات ولونی که ازان نیکوتر نباشد » ویلکپا بیآفرید تاگرد از وی میشوید ومیسترد » و مژه‌ها را بیافرید راست و سیاه تا نیکوتر باشد وتا دبدار چشم بدان قوت میگیرد و تا چون غباری باشد بپم در گذاری تاگردبوی نرسد » وازمیان (۱) جناح :بال (۲] مصکم کردن . ۱ -۷۸۲۷- اه هم و و و و اه و و و و و سا اه ها ها سم ها بط هب ها ۵ و و و او و ها سا هش ام ده ها ما و مه ها و و و او و هو هر دا و و ۳۳0 آن ببرون توان 3 ,و خاشاکیکه از بالا فرود 1 ۳ نر | نگاه دارد وجون پرچین‌چشم باشد » وعجب‌ترازین 1 که حدقه‌چندعدسی بیش نیست‌صودت آسمان وزمین بدین فر اخی دروی‌بردا ]/ بد » 7ادريك لحظه که‌چشم باژ 1 ی آسمان‌بادو ری‌وی بینی » وا کر عجایب دیدارچشم ودبدار ) رنه و1 نحه‌دروی بدا ان خن محلدهاء . بسیار تو ان گفت. سس 3 ش را بیافرید و از تلخ‌در زی‌نهاد تاهیچ‌حیو آن بوی‌فرو نشو دو آنگاه صدف گو ش بیأفرید :ا | واز جمع کند و بسور اج کو ش رساند » ودروی یچ تحر ۹ بشتان نیا فر: بد تاا گر خفته‌باشد ومورچه‌ای قصد آن کند راه بروی درازشود وبسیار گرد بر ن تاتر | آگاه ی بود وا گرشرح ودهان و بینی ودیگر اعصا بکوییم « هم‌در از شود » ومتصودازین [ ی تاراه بازیابیودزهر یکی ازدیشه‌میکه ی که این برای‌چیست؛ و بدان ازحکمت وعظمت و لطفورحمت و عم و فدرت 1 فر بد کار گاه میشو ی که از سرتابای همه عجایست . وعجاب باطن وخزانباء دماغ وقوتهاء حس که دروی نپاده‌است از همه عجبتر بلکه آنچه در سسبه و شکم است و همحنین: که معده | سافر بدجون د یکی ۳3 م ۵5بر دواممیحوشد تاطعام‌دروی بخته میگر دد و چگر آن طعامر | خو 7 داندور کپاآن خونر ایپفتاندام‌میر ساند » وزهر م کف أآن‌خو نر| که‌چون‌صفر ابود میستاند »سیر ز درد آن‌خو ثر ا که ِ دابو دازوی همست ذد » و کلیه آب‌از و ی‌حدامی‌کند و بمنانه‌میفر سرد » و ع<اببز حرو 1 لاتو لادت‌همچنین. وعجایب معانی وفو نا دروی آ فریدچون بیناگی وشنوائی و عقل ول » وامثال این بیشتر » پس با سبحان ال اگر کسی صورتی نیکوبر دیواری‌کند از استادی وی عجب بمانی و بردی ثنابسیار کنی » ومیبینی که برقط ره آب‌این‌همه تقش در ظاهر باطن وی پیدا میاید که نهقلم رابینی و نه‌تقاش راواز عظمت‌این تقاش عجب نمانی ودر کمال قدرت و علم وی مدهوش نشوی واز جمال و کمال وشفقت درحمت وی تعجب‌نکنی؟! که ترا چون بغذا حاجت بود در رحم » اگر دهان باز کردی وخون حیض نه‌باندازه بم‌عده تورسیدی تیاه شدی ) پس‌از راه گذر ناف غذاء تو استت در وجون ازرحم رون 1 تاف زرا دنت وان ی مادر غذا بمّدر خویش تواند داد ۱ کجی - انحر اف . -۷۸۸- پس‌چون‌تن‌تودران‌وقت ضعیف و نازك بود و طاقت‌طغاما نداشت ازشیر مادر که‌لطیف باشدغذاء توساخت‌ویستان مادر بیافر ید وسوراخهاء تنك‌در وی‌بیآفرید تاشیربر و نیرو نکند » و گازری در درون سینه‌نهاند تا آن خون سرخ 4 بوی میرسد وی سبید میکند وبا و لطیف بتو میفرستد » وشفقت را بر مادر تو مو کل کردتااگر يك ی شوی قر از و ارام ازو بشود » س چون شیر را بدندان‌حاحت نبود دندان نیا فرید #| سینه مادر را حراحت میکنی ۱ و آنگاه که فوت طعام‌خوردن بدید آمد بوقت خویش دندان بیآفریدنا بر طعام سخت قادر شوی» اینت کور و نا بیناکه این هیبیند و در عظمت آفر بد گار مدهوش نشو دو از کمال و لطف وشفقت او هتحر نگردد د بربرن حمال وحلال عاشق نماند ! و انت غافل ویر شهوت و ستور طبع کسبکه اندرین‌تفگر نکندوازین خود نبدشد وآن عقل که بوی‌داده‌اند که عزیزترین چیزهاست ضایع کند ۰ وبیش‌ازین نداند که چون گر سنه شودنان‌خورد وجون خشم گیرد دز کتوم افتد وهم چون بپایم از تماشا کردن در ستان معرفت حق تعالی محر وم‌ماند ! این قدرت کفایت باشدتنبیه‌را ؛ وبیشتر ازین اژعجایب آفر ینش و ۳۰۹ ازصد هزار نیست » و بیشتر این‌عجایب درهمه حیوانات موحودست » ازیشه‌در گیر تاییل » و شر حآن دراز بود . بت 9 بگر مین آسبی و آنچه در و 1 ولو است اگر خواهی که از عجایب خویش فراترشوی درزمین نگاه کن که چگو نه بساط توساخته است وجوانب وی فراخ کسترانیده؛ که چندانکه روی بکناروی نرسی؛ و کوهپار | اوتاد!" و ی ساخته‌ناار ام کر ددرزیر بای‌توو نجنید؛وار ذیر تفت را لطیف روان کر ده تابرروی زمین‌می‌رودو بتدریج بر ون‌ساً ید کها گ بش کستهی ارت گرفته نیو دی بك‌راه ‏ مدی تاحجهان غرق نس بیش از آنکه‌مز ار ع بتدر یچ آبخو ردی برسیدی؛ ودر وقت بپار بنگر وتفکر کن که روی زمین همه خاك کثیف باشده چون باز ان برو ۷۳ چگو نه زنده شود وجون دببای هفت:ر نگ‌گر دد بلکه هر ار 3 نگ شود نکر کن درآن نانهاکهبدیدآید ودان شکونبا وگلا هریکی برنگیدیکر (۱) میخها. -۷۸۸- ر کن‌چبارم هریکی از دیگری زیباتر؛ پس در درختان ومیوه هاه آن تفکر کن و جمال و صورت هر یکی وبوی ومنفعت هر یکی بلکه آن گیاها که او آتر ۱ نام کمتر دانی‌عجایب ‌منفعتها دروی تعبیه‌چون کرده‌اند: یکی‌تلخ ویکی شیرین ویکی ترش یکی بیمار راتندرست کند ویکی مار کنده یکی زند گانی نگاهدارد ویکی بیرد چون زهر یکی‌صفرارا بجنباند ویکی صفر ارا هزیمت کند» یکی سودارا از اقصاء عروق بیرون آورد و یکی سودا انگیزد یکی گرم دیکی سرد؛ یکی‌خشك ویکی نر م» 0 خواب آورد ویکی خواپ ببرد؛ یکی شادی ‏ ورد دیکی اه و یکی غذاء نو و یکی غفاء ستوران دیکی عذاء مرغان؛ ۳۱ 1 تااین چند هز ارست ودرهر یکی ازین چندهز ارعجاب؛ تا کمال قدر ت بینی که عقّلپا باید که ازوی مدهوش شو ده واین نیز بی‌نپایشست. [ [ بت‌دیگر ۱ ودیعتپاه عزیز و نفیس است کهدر زیر کو هب فتهان گرا دست که آثر | معادن گ بند آنجه ازوی آ رایش راشاید جون رردسیم و لعل و بیر وزه و بلخش" آوشبه ویشم و بلور و آنحه ازوی‌اوانی را شاید چو نآ هن ومس و بر نج وروی و آرزیز 9 و آنچه ازوی کارهاء دیگر آید از معادن چون نك و و گردو نفط وقر» و رید ان نمك است که طعام‌بدان گو ار بده‌شود؛ وا گردرشهر ی‌آن نیابند همه‌طعامپا تیاه شود و همه لذنهاء طعام بشو د وهمه بیماز [ دند و بیم ها بود» س‌در لطف ورحمت نگاه کن که طعام تو اگرچه غذا داد لکن چون در خوشی وی چیزی در میبایست دریغ تا این نمكك از ۳11 صافی باران بیافرید که بر زمین جمع شود و نمك میگردد و بینپایت است. ۱ [ 1 ت‌دیگر 1 جانوران‌اند برروی زمین؛ که بعضی مبرو ندو برخی مییرند و بعضی میخز ند و بعصی ردو یا هسشو زد و ب«صی بحپاز بای و بعصی پشکم و بعصی بیا باه سسار و و مرغان هو| و <شر آت رمین ر هریکی توقای وت ۶ برصورنی دیگر و همه از مك دگر سور هریکی‌را ۱ <4 بکار باید داد وهریکی را بساموخته که عذاء وش (۱) شاید لمل باشد؛ (دربرهان: زاج سیاه). (۲) قلمی . 5 چون بدست آورد و بحه را جون ن‌گاه دارد تا بزر گ شود و آشیان خویش جولن.- کند؛ در مورچه نگاه‌کن که بوقت خویش غذا چو ن جمع کند آنحه گندم بود بداند که | ۳ درست بگذار ۵ تباه‌شو ده نز ۱ بدو ثیمه کند تاشیشه‌در نیفتد» و کشنیز که‌در ست نباشد تباه شود را درست بگذارد؛ ودرعنکبوت نگاه کن که خان خویش چگونه کند وهندسه درتناسب آن چون نگاه دارد : که از لعاب خویش ریسمان سازد و دو گوشهٌ دیوار طلب‌کند وازيك جانب بنیاد افکند و بدیگر برد تاتار تماع بنپد؛ آنگاه بودبر گردن گیرد ومیان نخپاراست دارد تابمشی دورتر وبعضی و دیسگتر بو دتانیکو و باندام بود | نگاه خویشتن بر و3 ازك کوشْةُ در آویزد منتظر آنکه تامگسی ۱ ببردکه‌غذاوی آن‌بود س‌خوشتن بپروی اندازد وویرا صید کند و آن رشته بردست وپای وی پیجد تااز گریختن‌ایمن شود پس‌بنهد و بطلب‌دبگری‌شود؛ ودر زنبور نگاه کن که خانه خویش شبتش کته که ار ختارشه کید کف خانه خالی د ضایع ماند» واگر گردکند چون مدورات بهم باز نبی ببردن فرجتبا(۲ ضایع باشد» ودرهمه اکن هیچ‌شکلی ندست که بمدور نز ديك‌نر بود وهمو ار ار هگ ۰ هدس و این بسر هان هندسی‌معلوم کرده‌اند؛ و خداو ند عالم ب(طف ورحمت خویش چندان عنایت داردبدین حیوان مختصر که ویرا الپام‌دهد. ویشه راالپام دهد تابداند که غذاء وی‌خون ویوست نست» دیرا خرطومی تیزو باريك و مجوف بیافرید که تابپوست توفرو بردو آن خون مب‌کشده و ویراحسی‌نیز بداد تاچون دست بجنبانی که ویر| بگیری بدا ند و بگریزده و ویرا دویر لطیف بیافرید تابتواندیریدن وزود بتواند کریختن وزود بار تواندآمدن اگر ویرا عقل وزبانستی چندان‌ازفشل وعنایت آفریدگار شکر کندی که همه آدمیان عجب مانندی » لکن‌پیوسته بز بان‌حال شکرمیگوید و نسپیح میکند»و لکی لایفقهون تسیحهم ۳ واین سس عجایب دز هابت ندارده کر زهره آن بود که طمم آن کزد که از صدهزار یکی بشناسد و ِِ_. » چه گوبی» این حیوانات با شکلبای عریبب وصورنهاء عحیب ولو نپاء‌مختلف واندام ام راست‌خو دآفر بدند خویشتن را یائو آفر بدی ابشان را؛ مستخان ان خدایی که بااین روشنی چشمپارا کور تواند کرد تائمبنند و دلپا را غافل تواند داشت تانیندیشند» بجشم‌سر می‌بیناد و بجشم دل عبرت ۰ ند سمع (۱) شش کوش. ‏ (۲) فرجه: سوراخ- کشادکی. (۳)ولی تسبیعآنهارا فهم نبپکنند . ۷۱ زر کن‌چبار) ۳۷ ۷۳ با نحه‌باید شنید» ناهم جون ۳۷ جر آواز نشنو ند #۷ رغان که دروی صورت حر وف نبود راه نبر ند» وچشم ابشان معز ول از 9 نحه بایددید ناهر خط که آن حروف ورفوم وسیاهی وسبیدی نبود نبینند » واين خط‌ای الپی که نه <جرفست و نه رقم» بر ظاهر وباطن همه‌درهاء عالم نبشته است راه بدان نبر ند » در آن خايةٌ مورچه که چند دذره‌ای‌بیش نیست نگاه کن و گوش دار تاچه میگوید» که بز بان فصیح فریاد همی کند که : ای سلیم دل از صورتی بردیواری کند از استادی و نقاشی وی ۳ ؟ ییا وددمن ن ر تانقاشی بینی وصورت گری بینی که من خوديك‌دره بیش ز نیستم که نقاش در ابتدای 1 فر ندشن که از من مورچه‌ای خواهد ساخت بنگر که قافن من جون قسمت گند تامر | سر ودست وبای و اندامپای صورت زد 4 ودرسر ودماغ من چندین غر فه و گنه بنا کند که در یکی قو ت دوق برد ودر یکی قوت شم بنپد ودریکی قوت سمم بنید و از بیرون سرمن منظری فرونید و بروی نگینه‌ای صو رت کند» وسور اج چشم ودهان که منك طعاهمست صو رت کند ودست و پای ازمن‌بیرون آورد. ودرباطن جایی که غذا بوی رسدهضم افتد وجایی که تقل‌ازوی بیرو ن‌آید و حماه آلات آن ببافر بنده و انگاه شکل‌مر | چابك و باندام برسه طبقه بنا کند ودر یکدیگر بیوندد و مر | حاحت مذدواز کمر خدمت برمبان بندد و قباء سیاه بوشد وبدین عالم که تومی‌بنداری که برای تو آفر یده است بیرو ن‌آر د تادر نعمت‌وی چون توبگر دم. بلکه ترا مسخر من کند تاشب وروز کشت کنی و تخم پاشی و زمین راست کنی تاجو و گزدم وجوب ودانها ومغز ها بدست آوری» و هر کجا که سپان ۳ مر اراه آن بیامو زد تااز درون خانه خویش در زیر زمین بو ی‌آن بشنوم باسر آن‌شو م وتوخود باهمهر نج که‌طمام یک.. له نداری من طعام یکساله بر ك" # و بیشتر و محکم نیم آ نگاهبر ای خویش بصحر ااور م تاچون نمی‌رسبده باشد خشث کنم پیش از آ نکه باران | بد آفریدگار من مرا الهام دهد تادانه کر وبا حای برم» واگر تراخرهنی بصعحر | نپاده باشد وسیلر اآ نا راه باشد ترا از آن هیچ خبر نبود تاهمه ضایم شود بس چگونه شک رکنم خداو ندی را که هر ااز دره‌ای بدین چا ت و دیبائی بیافر ؛ و چون تویی را بوزگری مره بربای کرد تا طعام من میکاری و می‌دروی و رنج میکشی و من برمیخورم . هیچ حیوان از حیوانات‌خرده بزرك نیست که نه بز بانال روم 5 4 پر حلال آفر ید کار خوش این ۳ میکند 1 بلکه هیچ نبات نیست که نه این مسادی مبکند » بلکه هیچ دره از ذرهاء عالم اگرچه جمادست نیست که این منادی نمیکند» و آدمیان از سماع این منادی غافل «فانهم عن السمع لمعز ولون و آن من شییء الا یسیح بحمدخ و لکن لافةهون تسی‌حهم» : واین نیزعاامی است‌از عجایب‌بینهایت دشرح‌این خودهمکن نشود . ۱ [[ بت‌دیگر ۲۱ درباداست که برروی زهیاست و هر یکی جزوی است‌ازدریاء محیط که گرد زمان در آمده است : وهمتزمن درمیان دریا چد گ بی بیش نیست ) ودر خبر رت که زمان دردریا چند اصطیلی است در زمین » پس چون از نظار؛ ءجایب بّفارغ شدی بجایب بحر نگر » که چندانکه دربا اززمین مپتر عجایب وی بیشتر ؛ چه هر حیوان که بر روی زمینست همه را در ۳ نظرست » و بسیاری حیوانات دیگر که خودبر روی زمين نباشد » هر یگی ازیشان برشکلی و برطبعی دیگر : بکی بخردی جنانکه چشم ۳ 9 نیابد ‏ و ۰ مزر ۳3 چنانکه کشتی بر شت وی فر ود آبدکه بندار در هیاست » جون اش کنند بر پشت وی گاهی یابد و بجنبدبدانند که‌حیوانست ! ودر عجایب بحر کتابپاکرده‌اند شرح آن چون توان گفت . دیبرون حبوان نگاه کن در قعر دریا حیوانی بیآف-رید که صدف بوست ویست ‏ وویرا الهام داد تابوقت باران بکتار دریا 1 و بوست از هم باز کند تا قطرهاء باراف که خوش بود و چون 1 دریا شور نبود در درون وی شود بس بوست فراهم کشد و با دربارود آن رها رادر درون خویش‌مبدارد چنانکه نط فد در رحم و آنرا مییرورد » و آن حوهر صدف بر صفت مروارید آفریده است 4 آن فوت بوی سرایت تن تن دراز اهر قطره‌ای مرو ار یدی شود » بعصضی خرد و بعضی بزرگ و نو از آن ببرایه و آرایش سازی ؛ ودردرون دربا از سنگگ نباتی برویاند سرخ ۰ که صورت نبات دارد وحوهرسنك .که | نرامرجان گویند واز کف دریاحوهری باساحل‌افتد که آنر اعتبر گو بند »وعجایب‌این حواهر بیرون‌حیوان ۳۱ وراندن کش بر روی دربا وساختن وشکل آن چنانکه فرو نشود » وهدایت کشتی بآن تا باد که از راست بشناسد؛ و آفریدت ستاره نا دلیل وی بود آنجا که هم عالم ۳1 بود و هیچ شان نبود از همه عجیب‌نر . بلکه آفر نش صور ۳۳ در لطیفی و روشنی ویو کر احز اء وی بیکدیگر , ودر بستن حیات همه خلق از حیوان ونبات در وی از همه عجیب‌تر: که | ۳ بيك‌شر بت‌محتاج‌شو یو نیابی همه‌مالهاه روی‌زمین‌بدهی‌واگر آن شربت را که در باطن‌نست راه‌بسته‌شود که بیرون‌نتو اند مد 1 هر چه‌داری بذل کنی‌تا از ان‌خلاصبابی . ودرحمله انب ان دریاهم ن‌ نپایشت . [آ بت دایگر] هو ا و [ نچه درو وست ‏ و هوا نیز دریایی است که موج هیز ند » و باد موج ردن وی است ؛ جسمی بدین اطیفی که چشم ویرا در نیابد و دیدار چشم را حجاب نکند و غذای جان تو بردوام - که بطعام و شراب در روزی يك بار حاجت افتد و اگر يك ساعت نفس نزنی و غذاء هوا بباطن نرسد هلا شوی - و تو از وی غافل ؛ و یکی ازخاصیت هوا آنست که 9 از وی آويخته است که‌نگذاردکه باب‌فروشود 4 وشرح‌چگونگی این دراز است . ونگاه ک۹ ن درین هو به بیش از انکه باسمان رسی چه آ وت است از میغ و باران و برف و برق رعد» و و باه کنن ور ان میغ کثیف که ناگاه از میان هواء لطیف بدرد 1 باشد که از زمن برخیزد و آب بر گیرد ؛ و باشد که بر سبیل بخار از کوه‌ها : ات و باشد که از نفس‌هو | بدیداید » وجایپا که از کوه دربا وچشمپا دورست برانحاریزد قطره قطره بتدریج » هر قطره دایکه ما هیاآید خی ۳ در تقدیر ویراجایی معلوم فرموده‌اند که آنجا فرودا ید 5 #۳ تشه انیت سیرشود وفلان تخمر ۱ اتتحاحتت ۳1 دهدو فلان نبات خشك خواهد شدتر شود » وفلان میو ه برسر درخت خشك میشو د باید که ببیخ‌در حجت شودو بباطن و یدز شود و از راه عروق وی که هریکی چون موبی باشد بارت؟تر: مشود تا بدان هیوه رسد و ثرا ترو تازه دارد که توبخوری بنفلت وبی‌خبر از لطف ورحمت ؛ وبر هر یکی سفته که کسا فرود آید و روزی کیست ۱ اگر همه عالم خواهند تا عدد آن ی 9۵ اشفا دشباستد نتو اند » و أ آ زگاه 5 ات باران , ت 0 "۳ وبگذرد نبانها ر میج )۳۹ بر سر ۰ دس بوقت سر م آروه ن باران بساید وسرها را بر 2ی مسلط کند تادر راه | نر | برف گرداند 4 هم جون پنبه زده دره دره شزا 3 و از کو ها انسار ۳2 وی ساخته تا نجاجمع‌شوددسردتر بود تارودار نگذارد ۱ نگاه جون حر ارت بدید | یدپتدریج می‌گذارد و جویپا روان همی شود برمقدار حاجت » تاهمةٌ تابستان ازان آب‌بتدر یج برمز ار ع نققه‌می‌کزی؟ که اگر نه چنین بودی‌بر ده ام باران‌بایستی که‌میآمدی ور نج بسپب ان‌بسیاربودی» اک بيک‌دفعه بیأمدی‌همه سال‌نیات تشنه نما ندی » دربرف چندین لطف ور <مست ژ در هر ری هم چنین؛ بلکه‌همه احز ۰ رمین و ۱ سمال همه بحق و جکمت وعدل افربده است ‏ وبرای این گفت : «وما حلقنا السموات والارض و ما بینعها لا عبین ة ما حاقنا هم) / بالحق ببازی نیا فریده‌ايم ؛بحق آفریده‌ايم» 0 بعنی‌چنان آفریدیم که میبایست . [‏ بت‌دیگر ] ملکو ت ۱ سمالل وستار گان و عجایب سرت که رمین ۳ ۱ ید4 اندر زمیشست در ان مختصرست ؛ و همه فر آن تنبیه است بر تفکر در عجایب اسمان و نجو , چنانکه گفت : «و جعلزا السماء ستفاً محفوضاً و همع ] با نهامهر ضون ِ« .و گفت : «لخلق السموات و الارض اکبر من‌خلق الناس ۲ » ترافرموده ندتا در عجایب آسمان تفکر کنی نه ازبیر آنکه تاکبودی آسمان وسپیدی ستاره‌هابینی وچشم‌فر از ۳ , که خودبهارم این یز سسست 4 دلکن چونتو خودرا وعجایب خودرا که بتو نزديك ترست واز حمله عجایب آسمانو رمین بك‌ذره نباشد‌نشناسی » عجایبماکو تا سمان را جون شناسی ِ بلکه باید که بنددیج ترقی ۳ سشتر خوبشتن را شناسی ۰ سس زمین وحیوان و نبات ومعادن ؛ پس هوا ومیغ وعجایب آن» پس آسمانها و کواکب» یز اریز وعرش » بسی‌از عالم احسام‌ببرون شوی‌ودر عالم ارو اح‌شوی ۳ نگاه‌ملایکه ر بشناسی وستار گان وشیاطیثر | وحنرا و درحات فر بشتگان ومقامات مختلف ابشان سن بابد 46 در | سمان وستار گان وحر کت و 5 دش ابشان ومشارق ومخارب ابشان <۱) آسانرا چون سقف محفوظی آفر یدیم واز "بات آن رو کردانند ۰ 4۲ آفرینش آسمانها وزمین‌بزر کتراز آفرینش آدمیاست . ی ۳ سس دس تفکر کنی وبنگری تا آن خود چیست‌وبرای چیست ونگاه کنی در بسیاری کوا کب که کس عدد آن اعناست زهر بکیرا دنگی دیگر 4 بعصی سرح و بعصی مد سیید و بعصی خرد و به‌ضی بزره "و آنگاه برایشان صورت هریکی برشکلی دیگر کرده » بعصی بر طورت‌حملو بعضی برصورت ثور وبعضی برصورت عقرب وهمچنین : بل‌هر صورتیکه برزمین‌است ازاشکال آنراآ نجا مثالی‌هست » آنگاه‌سیر وروش ایشان مختلف »بعضی بيك‌ماه همه‌فلاك ببرد و بعضی بالی و بعضی بدوازده سال و بعضی بسی سال و بیشتر نا آنکه بسی‌هزار سال فلك‌بگذارد » وعجایب علوم آنرا نهایت نیست . وچون عجایب زمین بدانستی بدا نکه تفاوت درخور تفاوت شکل ایشانست: که زمین‌بدان فر اخیست که هیعکس سمای وی‌ن رسد و آفتاب‌صدو شست‌اند بار چند زمین است ؛ وبدین بدا نی که مسافت‌چگو زه‌دور است که‌چنین خر دهینماید ٩‏ بدین بدا نی که چگو نه زود ت میکند که در مقدار نیم ساعت که قر ص آفتاب حمله‌اززمین براید مسافت صد وشست واندبار چند زمینست که ببریده‌باشد » وازین بود که رسول - صلو ا‌النه‌علیه _ یکروز از جبر یل - علیهالسلم - بپرسید اززوال ,گنت لافعم » گفث نه آری ؛ گفت این چگو نه بو د + گفت ازانو قت که گفتم لائا ا کنو ن که کفتم نعم پانصد سالهرفته بو د وستاره هست بر آسمان‌که صدبار چندزمین است وازبلندی چنان خرد نماید » چون ستاره‌چنین بود فاك‌قیاس کن که چندبود . این‌همه بااین همه‌بزر ۳ در چشم توبدین خر دی صورت کی ده‌اند تابدین عظمت و بادشاهی آفر بد گار پشناسی . بس در ستاره حکمتی است ودر رنك وی‌ودر رفتن وی ورجوع واستقامت وی وطلوع وغروبوی حکمتی است ) و ] نحه روشن ترست حکمت آفتایست که فلكو بر | میلی داده‌اند از فلك‌مپین » تادر بعضی‌از سال‌بمیان سر نزديك‌بودودر بمضی‌دوربود تاازوی هوامختلف شود » گاه‌سرد بودو گاه گرم و گاه معتدل » وسیب‌اینست که شب‌وروز مختلف بود .گاه درازتر و گاه کوناه‌تر » و رت آن اگر شرح کنیم دراز شود » و آنجه ایزد تعالی ما را ازین علمپا روزی کردست درین عمر مختصر اگر شرح دهیم روز های دراز در خواهد » وهر 4 ما دا یم حقیر و مختصرست در حنب آنکه حمله علما و اولبارا معلوم #بوده است ؛ وعلم همه 4 علما و او لا مختصر بود در حنب علم آنسا بتفصیل ‏ آفرینش ۲ وعلم انب مختصر بود درجنب ءلم فرشتگان مقرب ‏ وع! م این م۵4 اگر ۳ وت یی با م حوتمالی خود ارزد که آنرا ء تن آن خدایی که خلق را چندین علم بداد و | نگاه همه راداغ نادانی بر نپاد و گفت : : : «ومااو تیتم می | تعلیم) لاق1یلا 1 این قدرت نمود کاری از مجاری فکرت گفته آ مدتاغفلت خویش بشنا‌ی که اگر در خاناٌ امیری شوی‌که بنقش و گچکنده کرده باشند ؛ روز گاری دراز صفت آن ۳ و تعجب کنی ؛ دهميشه در خانة خدایی هیچ تعجب نکنی و آين عالم احسام خانه خدای است ‏ و فرش وی زمینست دلکن سقفی بیستون داین عجب"ر- است ؛ و خزانةٌ وی کوهپاسته گنجینه وی دریاهاوخنور و اوانی این‌خانه‌حیوانات و نبانپاست ‏ و چراغ وی ماهست و شعله وی آفتاب و فندیل های وی ستارگان و مشمله داران وی فریشتگان » و تو از عجایب این غافل ؛ که خانه بس بزرگست و چشم تو بس مختصر » ودر وی نمب‌گنجد ؛ ومثل‌نو چون مورچه‌ای است که در قصر ملکی سوراخی دارد » جز ازسوراخح خویش وغذاء خویش وباران خویش هیچ خبر ندارد »اما از حمال‌صورت‌فصر و بسیاری غلامانهسر بر ملثو پادشاهی وی‌هیچخبر ندار ده اگر خواهی که بدرجهمورچه قناعت کنی میباش . واگر نهراهت داده‌اند تادربستان معرفت حق تعال! ی تماشا کنی وببرون آبی ؛چشم با کر. ن تاعجایب بینی ۳9 متسر متحیر شوی,و السلم . )۱ بشمااند کی علم آموخته ۲ ۷ ۷ ر‌ کن‌چبارم [ در تو حیدو تو کل] بدانکه توکل از جملهُ مقامات مقربان است ودرجٌ وی بزرگ ‏ ولکن علم وی در نفس خویش باريك ومشکل استوعمل وی دشخوارست. و اشکل وی‌ازانست که هر که هیچ جیز را حجز حق‌تعالی در کارهااثری پیند درتوحیدوی تقصانست؛ واگر جملهُ اسباب نیزاز میان‌بر گیرد در شر یعت‌طعن کرده باشد» وا گر اسباب را نیز هسببی نبیند باعل ۳ ۳ 0 9 ده‌باشد» وچون بیند باشد که بحیز ی از اسیاب‌تو کل کند ودر توحید نصان افتد. ٍِ_ ح تو کل چا نکه‌عقل وتوحید وشر ع‌درهم تک رد ومبان «مه جمم کند علمی غامض است وهر ۳ نشناسد ‏ و ما اول فضیلت یقن بگویيم آ نگاه حفیفت وی آنگاه احوال و اعمال وک. بدا نگه خدایتعالی همه را بتو کل‌فر مودو آن شرط ایمان گر د و گنت« وعای الزه‌فتو کلو | ان کنتم م‌منین 6 و گفت : «خحدای تعالی متو کلان را دوست دارد. آن | لزه پسالمتو کلین » و گفت: «هر 45 پروی تو کل کند سنده است.- وم نو کل علی الل4 فهو حسیه»؛ و گنت: تدای سننده است بندٌخودرا؟-السی ال(4 بکاف‌عبده» وچنین بات سیار است. ورسول - صلو ات‌النه‌علیه_ گفت: امتپا را بمن نمودنده امت خویش را دبدم که کوه وبیابان آزیشان پربود » عجب داشتم از بسیاری ایشان وشاد شدم» هر اکفتند حشنود شدی؟ کنتم شدم, گفتند با بن ببم هفتاد هز ار در پشت شوند بی‌<ساب گفتند!) آن کیندهکفتآ نها که کار هارا بر افسونو داغ وفال نکننده و لکن جز برخدایتعالی‌اعتماد وتو کل نکنند؛ پسعکاشه برخاست و گفت بارسول‌اله دعاکن تا مرا ازایشان کند» گفت بارخدایا ویرا از ایشان‌کن» دیگری بر بای خاست و همین دعا خو است» گفت سيقك ماعکاشه یعنی عکاشه‌سیق برد ورسول صلو ات‌ال علیه گفت:*۱ گر چنانکه حق‌تو کل‌است شما برخدای تعالی تو کل کنید روزی بشم‌ارساند چنانکه بمرغان میرساند: که بامداد بروندهم» شکمها تهی و گرسنه‌وشبانگاه‌باز آیند (۱) حلاف ودشمنی کردن. (۲) مقصود اینست که اصحات بیغمیر واص 6 کفتند, 5 شکما پروسیر » )و گنت : «هر که بناه بخدای ۳۳ دهد خدای همه موّ تتپای ویر| کفایت کند و روزی وی ازحا: که اومید نداد بوی رساند؛ و هر که بناه بادئیا دهد خدای تعالی ویرا بادنیاگذارد» . وچون خلیل را - صلو ات له علیه - بگرفتند تا در منجنیق‌نبند و باتش انداز ند گنت : حسبی الله و نعم الو کیل » چون درهوابودجبریل -علیه‌السلام گفت هیچ حاجت داری؛ گفت اماليك فلا - یعنی بتونه تاوفاکرده باشد بدین که گفت حسبی الل4» و بدین‌سبب دیرا بوفاصفت کرد و گفت:و ابر اهیمالذی‌وفی و بداود علیه‌السلم- وحی اد که باداود هیچ‌بنده‌نیست که‌از میان همه دست‌درمن زندکه اگر همه آسمان وزمین بکید و مکر باوی برخیزد نه دیرا اذان فرج دهم . سید اون چیبر می گوید: مرا کژدمی بزد‌مادر سو گند داد که دست‌بده تاافسون‌کنند» آن دست دیگر که بسلامت بود بافسون گر دادم » و این بای آن کرد که زشول صلو ات‌اله‌عله_ گفته است متو کل نباشدکسی که افسون و داغ کند. و ابر اهیم اذهم رهبانی را دید» برسید که‌قوت از کجا میخوری ؛ گفت ازوبرس که روزی میدهد که‌از کجا می‌فر ستد که این علم مر آئیست . دیکی را گفتند همیشه در عبادت باشی قوت از کجا خوری؛اشارت کرد بدندانو گنت آنکه آسا پیافر ید بارمیفرستد. و هر م بن‌حبان او یی‌راگفت کجا فرمایی که‌مقام کنم؛ گنت بشام گفت ‏ نجامعیشت چون‌باشد؟او یس گفت : : آ ی یذ ها لوب قدخا لطبا! اشك فلاتفعبا المو عظة - شك‌برین دلها غالب شده است پندنپذیرد. حقرقت و حید که «نای تو کل برویاست بدانگه توکل حالتی است ازاحوال دل» و آن مره ایمانست وایمان راابواب سیارست؛ دلکن تو کل ازجملآن بردو ایمان بناست: یکی ایمان توحید و دیگر ایمان بکمال لطف ورحمت حق‌تعالی؛ اما شر ۳ توحید دراز استوعل وی ‌- علمپاست؛ لکن ماآن مقدار که تشه و کش ا شنت اشارت کنیم: باید که بدانی که‌توحید برچپار درجه‌است: دیرا نت 1 مغزرامغزی تس است و ویرا پوستی است ‏ و آن پوست را پوستی» پس دو مفز دارد و دو پوست » درمثل‌وی‌چون گو زتر بودکه‌مفز و دو پوست وی معلومست و روغن مغزمنزویست. درجهاول | نست که بز بان ۱ له الا الزه بگوید وبدل اعتقادندارد؛واین توحید سا۳- اأاأاأاص|«"« در کن‌چبارم و و درد اد ار و شش و ار اف ۳ تسا 9 آنکه معنی آین بدل اعتقاد کند - چون عام ی چون‌متکلم»درجهة سوماْ نکه‌مشاهده بیند که همه از يك‌اصل می‌رودو فاعل‌یکی هش نیست وهیچ کس دیگر را فعل نست؛ دأین نوری بود که در دل تفا | نا دران تور این مشاهده حاا | نا و ین نه‌چو ن اعتقاد عامی ومتکا م بو د که اعتقاد اشان سدی باشد که بر دل افکننه بحیلت تفلمد بابحیلت دلیل و این مشاهده شرح دل بود و بزدهمه بر گبرد ؟ وفرق بود میان کسی که خویشتن را بران دارد وبا اعتقاد کند که فلان خواجه در سرای است بسیب آ نکه فلان کس‌می‌گوید که در سرای است -و این تقلید عامی بو د که از مادر و یدر شنیده باشد و میان آ نکه استدلال کند که وی در ند ای است بدلیل آ نکه اسب وغلام بردرسر ای است- واین نظبر اعتقاد متکلم بود - و میان آنکه و بر ۱ درسر ای بمشاهده سند. وا ین مثل تو حید عارفانست؛ وا ین توحید ا کرچه بدرحه مت ولکن دروی خلق را هی بیند وخااق را مسند و می‌دأند ۱ س‌ددین تتتار ویر ت هست. تادز می‌بیند در تفرفه باشد وجمع سود ؛ و کمال توحید درحه چپاره‌ست که حز یکی‌را نید وهمه را خود یکی سند و یکی شناد و تفر فه را بدین هیچ‌راز نبود.واین‌را صوفیان فنا گویند درتوحید چنانکه‌حسین حلاج» خواص را دید که در بیأبان هب‌گردید ؛ گفت چه میکنی ؛ گفت قدم خویش در تو کل درست میکنم گفت همه عمر در آ بادانی باطن بگذاشتی» س درنو حید کی رسی؟ پس این چپار مقامست : آ ول توحید منافق است و آن بوست بوست است ‏ چنانکه پوست ببرون گو ز ۳1 بخوری ناخوش بود , وا؟ ر درباطن دی نگری رشت وا که هاش سیخ بود واگر بسوزی دود کند و 7 تش بکشد وا کر درخانه ۱ ۵ وجایگاه تیگ و : وهیچ کار را نشایدمگر [ نکه‌روزی‌چند بگذارد تاپوست درونی را تازه میدارد و از آفت نگاه می‌دارد : توفیق منافق نیز هیچ کار را نشاید مگر آنکه بوست ویر | نگاه میدارد از شمشیر » ویوست وی کالید وی است وبدین سبب از شمشیر خلاص‌بافت ؛ و اما چون کالبد بشد وجان بماند آن توحید هیچ سود ندارد ؛ وجنانکه بوست درو : ی‌گو زسوختن راشاید و آ نا شاید که برمغز بگذار ندناهغز همیشه در خانه وی باشد و تاه‌نشود و لکن درحنب مغز مختصر بود » توحید عامی ومتکلم نیز آنرا شاید که مغزویرا - و آن‌جان‌ویست . از آ تش‌دوزخ‌نگاه ۳ ۳۲ جات( تا ات و مایق بط 9 ۱ اگر. چه‌ایر کار 3 ازلطافت. مفزوروغن ال باشد ؛ ی مغز ۳ زمقصودستوعزیزست » دلکن چون‌با ردعن اضافت کنی‌از کنجاد ۳ خالسی نیست‌ودر نفس خویش بکمال‌صفانررسیده است» درج4ُسي در توحیدنیز ازتفر قه و کثرت وزبادی خالی‌نیست ‏ بللکه‌صافی بکمال‌توحید چپارم‌است .که اندران ۳ وبس‌وجزیکی‌را نبیندوخودرا نیز فر اموش کند » ودرحی‌دیدار 9 شو دجنا: نکه _فصل. [آدمی درنهس اختبار سوو ای مططر ست ] دی رچیزهانست شد دردیداروی . همانا که گوبی که : ایندرجات توحید برمن‌مشکلست اینراشرح باید کردن تا بدا نم که‌همه ازیکی‌چو ن بینند ؟ واسیاب‌بسیار هیبینم همهرا یکی‌چو ن‌بنند بو آسمان وزمین وخلقر | میبیند داین‌همه یکی تشت ۳( بدانکه‌تو حید منافقان بز بانست وتوحد عام باعتقاد و توحید متکلم بدلیل » این‌سه فهم‌توانی کرد » اشکال درین توحید باز بسان است . اماتوحید چپارمتوکل رابدان حاجت‌نیست وتوکل راتوحید سیم کفایت است » این توحبد چپارم در عبارت | وشرح کردن ۳ که بدان نرسیده باشد دشخوار بود » امادر جمله این «قداربدانکه رواباشد که چیزهاه بسیار باشدلکن آن چیزها راييك دیگر نوعی‌از ارتباط بود که بدان‌ارتباط چون يك‌چیز شود» وچون‌در دیدار عارف آن‌وحه آ ید یکی دیده‌باشد و سساری ندیده‌باشد ‏ جنانکه درمر دمچیز هاء بسیارست از گوشت دپوست وسرویای ومعده وجگر وغیر آن » ولکن‌در معضی مردم‌يك جیزاست تاباشد که کسی مر دمیر | داندواز تفاصیل اعضاء وی‌باباد نباوردا گر دیرا گویند چه‌دیدی گوید يك چیز بیش ندیدم » مرده-ی دیدم ؛ واگ رگویند ازچه میاندیشی گوید ازيك‌چیز بیش نمیاندیشم » از معشوق خویش میا ندیشم * پس‌همگی وی‌معشوق وی گردد و آن يكك چیز بوه " پس بدا نکه‌‌قامی است درمعرفت که کسبکه بدان‌رسد بحقیقت‌ببیند که هرچه دروجودست بيك‌دیگرمرتبط است دجمله چون‌يك حیوانست » ونسبتاجزا» عالمچون آسمان وزمین وستارگان بایکدیگر چون نسبت اندامپاء يك حیوانست بايك دیگر و نت عالم باهذ‌پر آن - ازوحپی نه‌ازهمه‌وحوم (۱) تقل - تناله . ۱ ۳ ر‌ گن‌چهارم ۵ هط ها هم اه ام ار وچ و اه و ۵ 6 دا دا سا و هو وا و ۵ 8 و سر او و وا اه و اه ها و و و ۵ اک 6 کف اه ام 8 ۵ مد ۵ اب ها ها ها ها و و و ۵۵ ۲ 3 و و ۵ ار با و مق جول نسمت مملکت شن حیو ای باز و حوی که مدبر آنست 4 وتاکسی این نمناسد که آن اثّه تمالی حولتی آدم علی صورثه این درفبم دی نیاید ودر عنوان بحیزی‌ازین اشارت کرده‌ايم وسخن کوناه کردن درین اولیتر: که این‌سلسله دیوا نگانرا بحشاند و کسی‌طاقت فهم این ندارد . امائوحید سیم که آلتو حیدست درفعل » شرحی دراز گفته| یم در کتان احیا ‏ اگر اهل ۳ از | تجاطلب اکن » و آن متدار که‌در اصل شکر گفته‌ايم انتخا کفاتتیت: که‌ید| نی که | فتاب وماه‌وستار گان دمیغ وباد وهرچه از اسیاب دانی همه مسخراند چون قلم در دست کانب » وهیچ بخود نمیباشند » که ایشانر امیجنبانندبوقت خویشو در خویش چنانکهمیاید پس‌حوالت کارهابا یشان خطاست‌همچون‌حوالتتوقیع خلت اقلمو با کافنه اما نچه‌درمحل نظر است‌اختیارحیوانات استء که‌پنداری که‌پدست آدمي چیزی است داین خطاست که آدمی در نس اختبارخویش مجبورومضطر است‌چنانکه گفته| یم که کاز وی‌در بندقدرست‌ و قدرت‌مسخر از ادنستتاآن کند کهخو اهد»و لکن چون خو ات است‌بیأفرینده اگر خواهدوا گر نخواهد ! بس‌چون‌قدرتسخر ارادت‌استو کلیداز ادت‌بدست وی نیست پس هیچ‌چیز بدست وی‌نبود.وتمامیاین‌بدان بشناسی که بدانیکهفهلی که‌بآدمی حواات کنندبر سهو ۳ بای؛ رآب‌دفر و شودگویند آب‌را خرق بکرد وازيك دیگر جدا کرد اینرا فعل طبیعی گویند؛ و دیگر أنکهگو بندا دمی نهس بزد» و ایثر افعل ار ادتی 5و بشد 4 سیم ۱ آنکه‌گو یندسچن گفت ویرفت واینرا فعل اختیاری گو بند ۱ اماآن فعل طبیعی بوشیده نیست که بوی بت + که جون وی بر روری ۳11 حاضر خواهد ۳۳ دنتشست که از گرانی وی 1 از هم شکافته شود این نه‌بوی بود که اگر خواهد نه چنین بود ) بلکه اگر تن پرروی ات باب فروشود » فروشدن نه‌فعل سنکست ! آما فعل ارادنی‌چون نفس زدن است» چون تأمل کنی همحنین است » که اگر خواهد که نفس باژ گیرد نتواند» که ویرا چنان | فریده‌اند که ارادت نقس دروی بدید هیا ید 5 ر خواهد و اگر نه 4 و 3 ی که قصد کند که سودنی در چشم کسی رند از دور » بضر ورت | آ نکن جشم پرهم زدن گیرد» وا گر خو اهد که نز نف نتواند؛ : که ۳ چنان آفریده‌اند که آن ارادتبه ضرژرت بدید می1 بد در وی» چنانکه ویر چنان | فریده‌اند که باب + فرو شود چون‌بر -۸۰۲- روی آب ری اصط رار آدمی درین هر دو معلوم شد ‏ اما فعل 0۳۳ چون رفتن و گفتن اشکال درین است که اگر خواهد کند وا گر نخواهد نکن ولکن باید که بدانی کها گر خو اعد آن وقت خواهد کهعتل دیحکم کند که‌خیر تودرین‌است» این ارادت بصروزت مدید أ ید و اعضاء را حنانیدن گذرد ۰ هم جول چشم برهم ردن دقتی که سوزن ازدور 0 نکن جون عل آنکه سوزن ضرر چشم اشنت و برهم زدن خیرست همیشه حاضرست‌و بر بدیپه معلو یت از اباندیشه حاحت نبود که بی‌آندیشه خود دا نست که آن‌خیر است ازدا نستن خیر دران ار ادت‌بدید | بد و ازان ارادت‌قدرت بضر ورت در کار آید » ایحا جو ن‌آن آندرشه شدهم بدان صفت کشت که نجا بودرهم آن ضرورت بدید آمد جه ۱۳ چوبی و و کسی را میزند او میگریزد بطبع» تاا گر بکنار بامی رسد و داند که جستن | سانتر از چوب خوردن بچید وا گر ۱ داند که آن عظیم‌تر است بضرورت پای‌وی بایستد وطاعت ندارد که حر کت کند ؛ که حر کت بای دربند ارادت است وارادت دربند أ نکه بدا ندکه آن بپتر است؛ و برای اینست که کسی خویشتن را ت نتواند کشت اگرچه دست دارد و کرد دارد : که قدرت دست در بند ارادت استهء ارادت دربن نکه عقل بگوید که‌این خر مت ور دی است . وعقل نیز مشطرست ‏ که چون آینه‌ای است که آ نچه شناسد دروی صورت‌آن ۳ بد» چون کشتن خود - خیر نباشدعقل‌حکم‌نکندوأ ان ار ادت بدیدنیایدسگر دقتی که‌دربلایی باشد که طاقت آن ندارد که کشتن م ازان بپتر نباشد .یس این رافعل اختباری اران گفتند که خبر وی در امیز بدید آیده و گرنه صر رت این جول یدید آمد هم چون ضرورت نفس ددن رچشم برهم زدن است وصر ورت‌آن هم چون ضردرت باب فروشدن است. واین اسیاب درهم سته است و حلقپاه سل اسیاب سبارست وشرح آن‌در کتاباجیا بگفته‌ايم اما قدرت کهدر 1 دمی ۱ آفریده اندیکی ازحلقهله شاه ات ار اشجا کمان برد که بوی چبزی است ‏ وان خطای محصض است : که تیاه آن بوی‌بیش ازین نیست که وی محل آ نست و راه گذر آ نست ۰ پس وی راه گذر اختبارست که در وی می‌آفرینند و راه گذر قدرت و اراد تکه دروی می آفرینند» س‌چون درخت که از باد میچنید و در وی قدرت و ارادت نیافریدند وویر | میا نساختند» ضرورت کر ۵ 0 ر گنچپار) رک ی که اد ۱ آنرا اضطر ارمحض نام کردند»چون‌ایزد تعالی 1 نحه کند قدرت وی‌در بندهی‌چیز نیست بیرون‌وی 1 ۳ اختراع گفتند ۰ ان نحنین بود و نه چنان ؛ که‌قدرت‌وارادت وی باسبابی دیگر تعلق دار دکه‌آن نه بدست وی بود؛ فعل وی مانند فعل خدا بتعالی نبود تا آنرا خلق و اختراع گوینده و چون وی محل قدرت وارادت بود که بصر ورت دروی‌میافرینند ماننددرخت نبود تافعل ویرا اضطرار معض 1 بند » بل قسمتی‌دیگر بود ویر | نام دیگر طلب کر دند کت گفتند. وازین حمله معلوم شد کها گرچه ظاهر کار آدمی باختبار وست ؛ ولکن خود درنفس اختیار خویش مصضطرست - اگر خواهد واگر نخواهد - س‌بدست وی‌چیزی نیست. فصلات [مدان شر غ و عهل و و سرد دج زا قضی اعست | همانا که گویی که اگر چنین است ثواب وعقاب چراست و برای چیست ؛ که بدست کس هیچ‌چیز نیست؟ بدان که‌این جایگاهی است که توحید در شر ع گو ند و شرع‌در توحیده و در میان این ضعفاء بسیار غرق شوند وأذاین مپلکه کسی‌خلاص یابد که اگربرروی آب نتواندرفت باری سباحت تواندکرد » وبیشتر خلق‌سلامت‌ازان یافتند که‌خود درین دریا ننشستندتاغرق نشدنده عوام خلق بیشتر آنند که خودندانند وشفقت بریشان‌آن بود که اشان را بساحل این دریا نگذارند که نا گاه عرق شوند و کسانی که در دریاء توحید نشستند بیشتر غرق بدان شدند که سباحت نشناختند » و بود نیز که فهم آن ندارند که بیاموز ند باخود بخویشتن غره باشند طلب نکنند و اندرین‌دربا غرق شو ند» که‌بدست‌ها هیچ‌چیز نیست وهمه اومي‌کنده و آنر اکه‌شقاوت حکم کر ده‌است بجید ازان‌بنگر دد.و ا اکه سعادت‌حکم کرده است بجپدحاحت‌نبود واین‌همه حهلوضاالاست وسبب‌هاااست؛ و حقمقن‌انکار ها شناختن‌هر چند که آن‌ر ۱ نشاند که از کت اسف لکن‌چو ن سخن باینجا کشید شمه‌ای گفته | بد ۱ بدانکه اينکه گنتی که تواب و غقاب پس چراست» بدان که نه از انست که تو کاری زشت کردی که کسی با تو خشم گرفت و تو را بانقام عقوبت میکند یا ازتو شاد شد ترا بمکافات خلعت میدهد ۰ که این از صفات الپیت دورست »لکن چنانکه خلط یا خون یا صفرا یا دیگری در باطن تو غلبه کند از ان چیزی تولد ۱ ۱ ۲ ۹ هب ۵ رب با اب ۱ شا و اب ۵ ۵ 8 ۵ ۵ ۵ ۵ با ۵ ۵ ۵ ان ها 8 ۱6 ۵ 8 ۵ ۵ ۵ 5 و و ۵ 8 و و دش ۱۵ کب با سا بل ۵ب 0ج نی و با سابعلا زب بل کند که آن را بیماری گویند » و چون دارو غلبه گیرد چیزی از ان تولد کند که آن را.تن درستی گویند » هم چنین چون شوت و خشم بر تو غالب شد و تو اسیر آن شدی ازان ۴ تو لد کند که در میان حان توافتد که سیب هالاگ تو باشد » و برای این گفت رسول صلو ات‌اله‌علیه _ :9 الضب قطمه من النار» گنت : « آن‌نخشم است که تو ۳ برخویشتن مسلط کرده‌ای » که آن باره‌ای ۳1 اشتت 2 وجنانکه نور عقل چون قوت گیرد آتش شهوت وحشم فرو کشد 4 تا گوید «جر با موّمن.فان ور اطفا اری 0 ۰ دورخ از ایمان‌فر باد کند وحدیث درمیان نه ‏ بلکه جون طافت نور وی ندارد بپزیمت شود جنانکه شهار بادهزیمت شود نار شهوت هم از نور عقل بپزیمت شود . س از حای دیگر جیزی تخواهند 0 برای تو ؛ هم ازان توبتو خواهند داد : « !نما ی اعمالکم [ ۳ ا لیکم « | و ۳ تست و این بانو در درون بوست تست ؛ دا گر علم یمان‌دانی میبینی چنا: نکه گفت « کلا لو تعلمون علمالیقیی » (تر ون الجحیم» سس بدانگه چنانکه زهر آدمی رایسماری بر دو بیماری وی‌را بگورستان بردو خشم و انتقام در میان ثه - معصت وشپوت دل ار | سمار کند و آن سماری آتشو ی گردد »و آن ش از جنس آش دورخ‌باشد نه‌از جنس 1 تش این جپان »وبحکم موانست چنانکه مغناطیس آهن بخویشتن کشد » دوزخ دوزخی رابخویشتن کشید. وهی خشم در میان‌نه . و حانب ثواب نیز همحنان میدان که‌شرحآکردن دراز بود . و این حواب 1 نست که گفتی که ثو ات وعقات چر است؛ ۳۳ نچه گفتی : س‌شریعت و فرستادن بیفامبران چیست؟ بدآنکه آن‌نیز قپر ک‌اسشت تاخلق‌ر ۱ سلسله رت بررند » جنانکه رسول - صاوات الله علیه ۳ ۰ «العجب من‌فوم شادون الی الجنه بااسلاسل» ۰ و بکمند قهر نگاء دارد تابدوزخ نشو ند ) جنانکه کت :9 انم تتهافتون‌علی انار وان غذ بعجر کم - شماچون پروانه خویشتن بر آش‌ميزنید و من ک-مر شماگرفته نمیگذارم» . پس بدانکه یکی از حلقهٌ سلسلهٌ جباری سخن پیغامبرانست که ازان فهم تو تولد کند تاراه ازیی‌راهی بشناسی واز تخویفوی هراس تولد کند» واین معرفت و هراس غبار ازروی أْبنهٌ عقل فروشوید تااین حکم که راه آخر ت‌ 3 فتن بپتر ازراه دنباست درویدمایده وادین نمودن ارادت‌رفتن راه‌تولد کند» (۱) ای‌مومن‌بکذر » که نورتوآتش‌مرا خاموش کرد ۰ (۱) ذ نجیر . -۰۵- واز ارادت اعضا در کار افتدکه مسبخر آنست - اگر خواهدو اگرنه - وبدین سلسله ترا بقهر ازدورخ بازمبدار ند و ببشت میدار ند . وانبیاچون شبانی اند که رم گو سیف دارد » بر راست وی مرغزاری سیزست وبرچب وی غاری که دروی گر بسیارست » این شبان بر کنار غار پایستد و چوب میجنباند تا گوسپند ان بضرورت از هراس چوپ بازبس هیشو ند ومیجهند واز حانب غاریجانب‌مرغز ار میافتند ۰ معنی فرستادن پیغامبران اینست اما آنچه گفتی که: اگر شقادت حکم کسرده است حد چه سود دارد ؛ سخنی درستست و از ودحپی باطل اأست ) و ادن سخن درست سبب هلا کت نوست » که نشان آ نکه شقاوت ۹3 ی حکم کرده | و ت آن بود ک۹ این سخن در دل وی انگند نکند و نکارد و ندرود » ونشان آنکه به مرگ کسی حکم کرده بود از ۳ #۳ کی آن بو د که این سخن دردل وی افکند که اگر درازل 4 کردست که از ۳2 بمیرم مرأنان چه‌سود دارد و نان نخوردتا بضرررت بمیرد » و گویدکها گر بدرویشی < کم ۳ دم است وو تخم باشیردن‌چه فادده باشد ‏ نکاردتاندرود و ۱ ا که سعادت وی ات وی‌را فر احراات ودارت ونان خوردن‌دارد » بس‌این حکم بپرزه‌نست تکاس ب‌است وهر موز ا که کار ی را آفر: بده‌اند اسراب 1 نویر اهیسر میکنندنه ین بدان کار میرسانند » و بر ای ین گفت ۰« اعملو افکل هدسر لما لتق له »۳ توازاعمال واحوال خویش که‌برتومیرانند بقهر بشارت عاقبت خویش می بر خوان» چون جهد وتگرار غالب شد برتو » بدان که این بشارتی است که میباید ترا بسعادت حکم کرده‌اند اگر تمام بسر بری ؛ و اگر بطالت و عطلت برتو غالب کرده‌اند و اين بیپوده در دل تو افنگندند که گویی که اگر در ازل بجهل من حکم کرده‌اند تکرار چه سود دارد ؟ ازینجا منشور حپالت خویش برخوان » و نشان | نست که هرگز بدرحه‌ای نخواهی رسید . ودر حمله تن بر دنبا قیاس کن «ماحلقکم وه-ابعنکمالا کنشی و احسدعج (۲۲۱) - وسواء محياهم ومماتهم» () وجون این بشناختی این هرسه اشکل برخیزد وتوحید قرار گیرد » و معلوم شود که مبان شرع وعقل و توحید هیچ تناقص نیست‌بنز درك کسی که ویر ا چشم بصير ت کشاده کرده‌اند. واندرین بیش ازین اطناب‌نکنيم» که این کتاب‌این چنین سخنهااحتمال نکند . (۱) عم رکنید » که‌را هر کس بر [ نچه برای‌او ۲ فر یده‌شده [سانست .۰ (۲) آفرینش وانگیزش شبا چون یکتن است .۰ (۳) وزیستن ومردن ایشان برابراست . سبا"۰م [ بدا کردن ادم ان‌دیگر که بناوتو کل بر افست ] دآنگه گفتيم که 5 را بنابردو ایمانست :یکی و <ید و 1 ۷ شرح گردیم ۳ دیگر 1 نکه بدا ۳ آفرید کار 2بست و م۵4 بوی یت ر‌ ۳ این همه زرسمست و حکیم و لطیفست , وعنایت وشفقت وی در حق هر مورچه‌آی‌ویشه‌ای » تا بادمی‌زسد سشترست از عنات وشفقت مادر بر فرز ند 2 چنانکه درحبر امده اف ۵ و بدانی که عالم وهرجه در عالم ات بروحهی ۱ قر ده ات از کمال وحمال و (طلف وحکمت 2 که وراء این ت نمود » و بدان ی که وت چبر از رجمت 2 ابا باز نگرفته ات 4 وهرچه افریده است چنان می‌باید که آ فریده است " وا گرهمه لا روی زمین‌جمع شو ند و واشان را 1 علوزیر کی راه‌دهند 4 اندیشه کنند ی سر مویی 8 بریشه‌ای هست که ره چنا نکه هی باید ۳ می باید یا هپدر با نیکو 7 بر نر یا زشت‌تر 4 این نبابد وبدانند که همه جدان 0 باید ۵5 نامسا ُ ۳ زحد۵ ی کمال در 1 اس ن که زشت بود واگر نبودی افص بودی ۶ حکمتی قوت شدی ‏ که اگر زشت نبودی مثاا ۳۹1 خود قدر نیگویی ندانستی‌و از أن راجت نیافتی 4 وا گر ناقص‌نبودی خود کال نبودی» که کامل وناقص باضافت توان شناخت ‏ جنانکه چون سر نبود ,در نبود وچون‌بدر بو د سیر سود ,که این جیز ها در مقابله مك دیگر ند 4 ومقابله میان دو چیز بود ر چون ددبی برخیزد یکی در مقابله نیایدو | نگاه‌مقابله باطل شود . و بدانکه‌حکمت کار ها روا بود که بر خلق بوشیده بو ۵ »ولکن باید که ادمان بو د بدانکه خیرت در ان باشد که وی حکم کرده است وجنان می‌باید که هست ؛ بس‌هرجه در عالم ار ۶ عجزست ‏ بلکه معصبت و کفرست وهلاك و #صانست . وفقر ودرد ورنحست درهر یکی تست وچدان‌می باید : که | نر | که درو ش آفرید از ان بود که صالاح وی‌در دردسی بو ۵ » که 5۱ ۳۰ «دودی باه شدی ) و ۱ ترا که توانگر | فریدهم‌چنین » د‌ ین یز ۳ یت یی 0 داین 5 29 شود ِ اما سر حمله بمان‌و یاب سور بوک 1 نیز دادن ۳/۹ : ۱ فر و رفتن. ۷ ۱ بیدا کر دل یات و کل بدانگه تو کل حالتی است از احوال دل » و آن ثمره ایمانست بتوحید و کمال لعف أَفر بد کار ۱ ومعنی آن حالت اعتماد دلست برو کیل و استوار داشتن وی و آرام گرفتن با وی 7 دل دروی بندد وبسیب خال شدن ۳ اسیاب ظاهر شکسته دل‌نشود بلکه بر خداو ند اعتماد دارد که‌روزی بوی‌رساند . ومثل این آ نست که بر کسی دعوی باطل کنند بتلییس » و کیلی فرا کند تاآن تلییس دفع کند؛ اگر ویرابسه صفت و کیل ایمان بود دل وی برو کیل اعتماد کند وایمن بود ؟ یکی[ نکه‌عالم بود بوحوه‌تلییسات بعلمی تمام » دیگر آنکه قدرت‌دارد بر اظپار آ یحه دا ندیدو چیو : یکی بقوت دل که دلیر بود . ودیگر بنصاحت زبان » که کس باشد که داندولکن نکند از بددلی ۳ با از کند زبانی ؛ و سیم آنکه مشفق تمام بود بر مو کل تا حریص باشد بر نگاه داشت حق وی » چون این سه اعتقاد دارد بدلایمن بود واعتماد کند بروی واز جپت‌خویش حیله و ند بیر درباقی کند" ""؟هم چنین‌هر که‌معنی «نعم المو لی و اعم الو کیل »* بشناخت وایمان آورد که هر چیز که هست بخدای است دهیج فاعل دیگر نیست ؛ و بازاینیمه در علم و قدرت هیچ نقصان نیست ورحمت و عنات چندانست که و راء آن نتو اند » بو د ‏ بدلاعدماد کند برفصل خدای‌تعالیو حبلت و تدبیر دز باقی کند ؛ و بداند که روژی وی مقدر است و بوقت‌خویش بوی‌مبرسد , و کار هاء وی چنانکه در خورفضلو کرم وبزد کی وخداو ندی وی‌است ساخته کرده‌اند » و باشد که این بقین باشد بدین‌صفات» و لکن در طبع بددلی باشد که هر اسان‌باشد: که نه هر چه‌آدمی بقین داند طبعو ی‌آن یقین را طاعت دارد » بلکه باشد که طاعت همی دارد که بیقین می‌داند که خطاست » چنانکه اگر حلو| میخورد کسی بنحاست تشبیه کند چنان شود که نتواند خورده! گر جه میداند که دروعست » دا گر خواهد که با مرده‌ای درخانه تحسید نتواند 4 اگرچه بیقین داند که که مرده چون حمادست و بر نخیزد؛ پس تو کل راهم قوت بقین باید رهم قوت دل » نا آنگاهآن اضطر ار از دل بشود و تاآراء و اعتقاد تمام حاصل شود توکل نبود: معنی تو کل اعتماد دلست برحق تعالی در کارها و خلیل - صلوات‌اله‌علیه - (۱) خراب شدن . (۲) ترس ۰ (۲) درباقی کردن : تمام کردن دست برداشتن ۰ (4) خوب قا و مولی وخوب و کیلی است (خداو ند.) س۰۸م- ۰۰۹ ۰ب سسسسسسسسسسسسسسسسصسپسصدسسسپسسسو«سححح سس« ۱ را ایمان وین نمام بود » لک کت + اربارنی کیف تحیو الموتی ثال او دم توومی » قال بلی و لکن لبطمتن قلبی "۳ »گفت: یقین هست و لکن تادل آرام گیرده که‌آراء دل‌تبع تخل <س باشد در یداه حال | آنگاه جون پات رسری دلنیز هم ان شود ور بمشاهدت ظاهر حاحت نیاید. ۱ [ در جات و کل ] بدآنگه‌تو کل برسه درجتست: یکی آنکه حال وی چو ن حال آن مرد باشد که در خصوعت و کیل فراز کند جلد و هادی وفصیح و دلیر و مشفق که ایمن باشد بروی درجه‌دوم آنکه حال‌وی جون باشد که در هرجه فر اوی رسد ح<جز مادر نداند اکتا شود ویر | خواند » وآن طبع‌وی باشد ونه بتکلیف اختیار کند » واین مت و کلی باشد از توکل خویش بی‌خبر » از مستفرقی که باشد بو کیل » اماآن اول را ازئو کل خویش خبر بود و تکلف واختبار خویشتن را فراتو کل آو رده باشد‌د رس سو 6 که ‌حالو ی‌جو ن هرده باشد بیش مرده شوی : خویشتنر ۱ هرده‌ای بیندمتحر 4 بمّدرت از ط نه‌بخود » چنانکه مرده متحرك بر کت عاسل باشد | گر کاری بش‌وی ]ی دعا نیزن‌کند » نهچون کودکی که مادر را خواند باکه چون کودکی بود که‌داند که اگر مادر را نخواند ءادر خود دازد و تدبیر وی‌کند.پس در متام بازیسین هیچ اخبار نبود » ودرمقام دوم هیچ اختبار نبود ۳ ۱ و دعا ودست‌درو کیل‌زدن و در مقام اول اختیار بود ولکن در تدبیر اسبایی که ازسنتوعادت و کیل معلوم‌شده است. مثلا چو ن داند که عادت و کیل | نست که تازی حاضر نیابد و سجل حاضر نکند وی خصو عت نکند لابد این سنت بجای و ر‌ د.انگاه همه انتظار گر دد او کی لجه 1 وچه کند» و آنجه رود همه از و کیل بسد و احضار سحل نیزهم ازوی داند که از اشارت وی شناخته است » پس سی که در تو کل درین مقام بود تجارت وحرات و اسباب ظاهر که از سنت خدای تعالی معلوم شده است دست ندارد ؛ و لکن بازان بهم متو کل بود» واعتماد برتجارت وحرات خویش ندارد بلکه برفضل خداو نددارد که از حرائت وتجارت بمقصود رساند » چنانکه حرکات و أسباب حراثت بروی بر اند )۱( خدایا یمن ینم که چگو نه مردگان را زندهٌ میسازی گفت دخدا مگرایمان نماورده‌ای ؟ گفت «ابراهیم» آری ولکن برایآنکه دلم آرام کیرد . (۲) تضرع وزاری ودعا. -4۸۰۹- ر‌ کن‌چهارم زا ۱ سب« ا«(اآچ ‏ سس« «ط«۰«۰«9«9«9«ط«ط«9«ط1 9,((99ف9 ۰ ۰ بسچ سصسسصسصصسسسسسسسه۳ وچنانکه ویرا هدایت آن دارده پس‌اين کارها میکند و آ نجه بیند از خدای تعالی‌بیند چنانکه شرح این بیاید » دعنی لاحول ولاقونالابالله اين بود که حول حرکت بود وقوت قدرت بود» چوت داند که حر کت وقدرت وی هردو بوی نبست بلکه بآفربد گارست آنحه بیندازوی‌بیند . ودرجمله چون حوالتست کارها بااسباب از نظر وی برون شد تاهیچ چیز حزحق تعالی سید متو کل بود. اما اعلی مقامات وی آنست که بایزید بسطامی گفته است که! بوموسی دیلمی 1 بد ویرا بر سیدم که تو کل چیست؛؟ گفت تو چه‌میگو بی؛ گفت مشایخ کفته‌اند: آنکه اک چب وراست همه مار و که دم واژدها بود سردل وی‌حر کت‌نکنده» گفت ابن‌سپل است ولکن اگر اهل دوزخ را جمله درعذاب بیند و اهل بپشت را همه در نعمت» ومیان ایشال بدل تمیز کند متو کل نباشد. اما آنحه ابوموسی گفته است اعلی‌مقامات تو و ات : وشرط و ین نمست که حذر نکند: که صدیق ۱ در سور اج مار نراد نت وقت که در غار بوده و وی‌متو کل‌بود ولکن هراس وی نه‌از مار بودبلکه از آفرید کار مار بود که مار را وی قوت و حر کت دهد و لاحول و لاقوخ الابالزه درحق همه نمیند؛ اماا نچه ابو بز دد گفته است بدان ایمان که اصل تو کاست‌اشارت کرفه است: واین ایمان عزیزست و آن‌ایمانست بمدلوحکمت وفطل‌ورحمت که داند که هرچه کند چذان‌میباید که‌میکندپس‌درین‌معنی‌میان عذاب ونعمت فرق نکند . بیدا کردن اعمال متو کل بدانگه همه مقامات دین برسه اصل : علم وحال وعمل . اماعلم وحال تو کل شرح کرده ۳ » و عمل ماند : و باشد که کسی تخل کند که شرط تو کل آن باشد که همه کارها باخدای‌تعالی گذارد وباختیار خویش هیچ کار نکندالبته ؛ تاکسب نکند » وهیچ چیز فردا راننید واز مار و که دم وشیر نگریزد وا گر بیمار شود دارو نکنداین همه خطاست که«مه بر خلاف شرعست : وشر برتو کل ثنا کرده! ی نه مخالف باشد شر را 5 ۱ بلکه‌اختبر اد سرا ردن ملی یی د .بادر سای ‌ بود وازسوی دیگر 1 بررخدا با پاشنة پا این کار ی بو د. ۳ ِ_ِ بادز دفع‌ضر ری ک4حاصل نیامده‌است » بادراز الت‌ضر ِ ی که حاصل | مده‌است ,وتو کل‌در هر بکی‌حکمی‌دارد ۰ واین چ,ارمقاملا بد شرح‌باید کرد ۳ مقام او ل | در آسب‌و لب مه موبي ۱ و برسه درحه بو د : او لسبیی ؛ که‌از میت خن دانسته‌ايم که بی ت ی حاصل نباید » دست بداشتن آن از حنون بود نه از تو کل » چنانکه ۳ دست بطعام ثبر دودر دهان‌ننید تاخدای تعالی سیری بیافر بند یاطعام راحر ۳1 دهدتا بدهان وی شود » با دنبن نکاح و میت تک تاخدای‌تعالی فرزند بب‌افریند ۷ بندارد که این توکلست این حماقت بود » بلکه هر سبب که قطعی است توکل دردی بعمل و کردار نیست بلکه بعلم و حال بود . آما علم آنکه بداند که دست و طعام وقدرت حرکت دهان و دندان هم خدای تعالی آفریده است ؛ وحال آنکه اعتماد دل دکبر فضل خدای تعالی بود نه بفر طعام و بر دست ‏ که باشد که در حال دست مفلو ج شود 9 عبت 5 ۵ پس باید که نظر وی مصل وی بود در 1 رش آن‌ردر نکا» شت آن‌نه برحول وقوت خویش . درسوه دو) اسبابی که قطعی نبود و لکن در غالب متصود بی آن‌حاصل نیاید و ننادر 7 ن برد که بی آن حاصل ا : چون بر گرفتن راد در سفر ؛ این دست بداشتن شرطتو کل نیست : که اين‌سنت رسول -صلواتاله علیه - است وسیرت_سلفه نکن متو کل بدان بود که اعتماد دل وی برزاد نبود » که باشد که ببر ند » بلکه‌اعتماد ۳ آفریننده و نگاه دارنده آن بود » لکن اگر ۳ ژاد در بیابان شود روا بود و از کمال توکل بود » نه چون طمام ناخوردن که آن توکل نیست» ولکن این کسی را روا بودکه در وی دو صفت باشد : یکی آنکه چندان قوت کسب کرده باشد که‌ا گر رث هفته گرسنه ؛ بایث بودبتو | زد ) ودبگر آنکه بخوردن کاه زندگانی‌توا ند کرد که مدتی‌چون‌چنین بودغالب آن‌بو دکهبادی‌ازان خالینبو دتا آنگاه که طعام‌از جایی که آن تییوسید بدید أ ید . ۱ و خواص از متو کلان بود و بدین صفت بودی ودر بادیه رفتی تنها بی‌زاد» -4۱۱۰- ۵ اج با چم مدب جرب و ها هب ها ها چا و و و و ۵ ۵ ۵ ۵ تا 6 ۳ 5 اه ۵ 5 3 ۵ 8 و ۵ ۵ ۵ و 0 ۵ ۵ ۵ مب ۳ 0 نب ما ها ۵ ۵ ۵ ۵ ۱ ۵ با ۵ نینچ نا و با 5 با با بابلا بو سل نی اما همیشه سوزان و ناخن پیرای وحبل وداوبادی بودی » که این از اسباب قطعی - است : که آب بی‌دلو از چاه بیرون نیاید و در بادیه حبل و دلو نباشد » و چون حامه دزیده شود چیز دیگر بهای سوزن کار نکند » س تو کل در چدن اسیاب به ۳ آن نبود » بلکه اعتماد دل بر فضل خدای تعالی بود نه بران » بس ار کی در عاری نشیندکه آن راه‌گذر خلق نبود و آنجا گیاه نبود و گوید توکل میکنم ؛ اين حرام بود دخویشتن هلاك کر ده بودوسنت‌خدای تعالی ندانسته باشد » همحون‌هم و کلی بود درخصومت که سجل بنزديك و کیل نبرد » واز عادت‌وی دانسته باشد که بیسجل سخن نگوید . و یکی اززهاد در ر وز کار گذشته از شهر برون شد ودرغاری نشست‌وتو کل کرد تأارودی بویرسد » يك هفته بر 1 مد و نزديك‌شدپپلا کت و چیزی بیدا نیامد ۲ وحی آهد برسول آن روزگار که وی‌را #9 بعزت من که روزی ندهم تاباشهر نروی و در میان خلق نه‌ایستی » چون باشپر شد از هر جابی چبزی آوردند » چیزی در دل وی افتاد » وحی آمد که وی را 9 خواستی که بزهد خویش حکم من باطل بکنی ندانستیکه چون روزی بندء خویش ازدست بندگان دیگر دهم دوستر دارم اژانکه‌از دست‌قدرت‌خویش ‏ دهمحنن ا گر کسی در شهر پنپان شود ودرخانه در بندد و بو ول کنل این حرام بود ,که شأید که از راه استاب قطعی ان خیزد : اما چون درنبندد و بتو کل نشند روا بود » بشرط آنکه همه چشم وی‌بردر نبودتا کسی چیزی آورد و همه دل وی با مردمان نبود ؛ بلکه دل با خدای تعالی دارد و بعبادت مشذول باشد » وبحقیقت شناسد که چون از راه اسباب بجملگی بر نخاست از روزی درنماند » واینحا آن درست ید که گفته‌اندکه ا گر بنده‌ای از روزی کته روزی ویرا طلب‌کند » و اگر ازخدای تعالی‌سئوال‌کند تا ویرا روزی بدهد گوید :ای حاهل ترا بیافر یدیم رروزی ندهیم ؟ این هر گز نبود! بس تو کل بدان بود که از راه اسیاب بر نخیزد و آ نگاه‌روژی از اسیاب‌نیند ؛ از مسیب الاسباب بیند ؛ که خلق همه روزی خدای تعالی هی‌<و رزد ؟ لکن ب#صی دمالت وسوال و بعصی بر نج وانتظارچو ن‌ بازر گانان » و بعصی نگ ۳ ورنج کشیدن جون د.شه وران وب«صی بعزیزی جون -۸۱۲- ر‌ کنچپارم ‏ صسصسصجج<<س<س<س<س<س<س«س<«س«س«سص«س«<«جصعسص-صصصص۳۳۳۳۳ع۰۳_۳-۳«««(«««س««بپبپبا(««باب«بببباباابباا 1۳۳۹ وتان بیان برحق تعلی دارند و آنچه بایشان رسد ازحق فر ستانند وخلق‌را ‏ در میان نبینند . درجهٌ سوم اسبابی که نه قطعی باشد ونه در غالب بدان حاجت بود » بلکه آن از حمله حبلت و استقصا شناسند » و نیت وی با کسب‌همجون نسبت فالدافسون ۱ وداغ بود با بسماری؛ که رسول - صلوات النه علیه - متو کلان را وصف‌بدان کرد که افسون وداغ نکنند » نه بدانکه کسب‌نکنند واز شپرها بیرون شوند و بیادبه‌شو ند ۱ پس درین مقام سه مرتبت است تو کل را : ول درحهٌ خواص که در بادية می گردید »این بلندتر ؛ واین بدان قوت بود که ره می‌باشد با گیاه می‌خورد و اگر نیاید با ندارد ؛ و بداند که خبرت وی در آ نست » که انس که زاد ۱ که از وی بستانند تا بمیرد » احتمال نادر همیشه برراه بو د واژ آن حذر واحب نیست دو) مرتبت آنست که کسب نکندو لکن در بادیه نیز نشود » بلکه در مسجدی در شپری می باشد دچشم برمردمان ندارد » بلکه بر لطف خدای تعالی‌دارد سوم مرتبت | نست که بکسب‌بیرون شودولکن کسب بسنت و ادب شرع کندچنانکه کر دتات کست بگفته‌ايم , واز استقصا وحبلت و تسدبیرهاء باريك واستادی در بدست آوردن رزق حذر کند ؛ اگر بحنینآسیاب مشغول شود دردرحه کسی بود که افسون خواند وداغ کند ومتو کل نبود . ودلیل بر آنکه‌دست بداشتن سب شرط نو کل‌نیست] آنکه صد یق ازمتو کلان بود دازین درحه بپیچ حال محر وم نبود » و جون خلافت قبول کرد رزمة ۱" حامه بر گرفت و سازار شد تا حارت کند » گفتند درخلافت این چون کنی : گفت پس اگر عیال خویش را ضایم گذارم دیگران‌را زودتر ضایم گذارم ۰ پس ویراقوتی‌ازیبتالمال پیدا کردند بس روز کار جمله بخارفت داد » پس‌تو کل وی بدان‌بودکه برمال‌حریص ثبود و | نچه حاصل آمدی از کفایت وسرمایةٌ خویش ندیدی » بلکه وت ۳9 ومال خود دوستر ازمال دیگران نداشتی و درحمله تو کل بی‌زهد راست نیاید » پس زهد شرط ترکلست اگرچهتو کل شرط ن بست ابو حفص حداد دير جنمد بود واز متو کلان بود » گفت سست سال ۱ سر 5 9 زر ری ی و | تسوکل نان داشتم هرروز ببازار بث دیثار کسبکسردمی که مك قیراط از ۳1 ت مابه‌نشدمی ۱ بلکه همه بصدفه بدادمی . و جنید بحصور وی‌درنو کل‌سخن ۳ 7 گفتی که شر م دارم که دربش ی <دبت و 1 کنم که آن مقام و ست ؛ اماصوفیان که درخانگاهپا نشینند وخادم بیردن شود توگل ایشان ضعیف بود : همحون تو کل کنر که یهن کتان و آن را شرط بسیار بود تا تو کل باز آن درست آید اما اگر برفتوح بنشیند این بتو کل نزدیکتر بود» اماچون جای معروف شد آن هم‌چون بازاری باشد و بیم بودکه سکون دل بر آن بود » اما اگر دل را بدان‌التفاتی نبودهم و دل کت باشد » واصل آنست که چشم بر مردمان ندارد و برهیج سیب اعتماد ندارد « بر مسیب الاسیاب . خدواص گوید : خضر را دیدم دبصحبت من راضی بود» و لکن و بر | بگذاشتم که‌دل‌بو ی اعتماد کند و آر ام گیر دو تو کل من نااص‌شود. و )ح<مد بو حنبل مزدوری داشت» شاک درا گفت از یادت ازمزدوی‌جیزی بوی دهد » فر انستد » چون برون شد احمد کشت از بی3کا بمر که ستاند » گفت چر ۱ ؟ گفت آن وقت در باطر خویش طمع آن بدیده بود از آن نستد » چون طمم گسسته شد ستاند . ۱ ودرحمله تو کل مکتسب‌آن بود که اعتماد وی بر سرمایه نبود» و نشان آن بو د که که بدژدند دل وی‌نگر دد و نومیدی‌از ررق بدیدار نياید» چو ن اعتمادبرفضل خدای است داند که از حای که نییوسید ردید 1 واگر نباورد آن بود که‌خیرت ویْ در آن بود. ۱ [علا ج "۳ ست آوردن آین‌حالت ] ودانگه‌این سخت عزیز حالتی بود هکس بضاعتی دارد اگر بدزدندو بزیان آید دل وی بر حای میباشد ؛ لکن اگر چه عزیزست و نادرست محال نیست » و این بدان بو د که ابمانو بقّن حاصل 3 تتکمال فصل ورحمت و بکمال قدرت :تابداند. که بسیار کس را بی‌سرمایه روزی میدهد و بسیار سرمایه که‌سبب هللا ۳۹ سب س خبرت باشد 5 در هلا شدن آن بود . رسول - صلو ات له علبه گفت که : بنده باشد که شب انديشة کاری میکند که هلا وی دران باشد » خدای ع-زو جل: -#۱ 2 ر کن‌چبار ‏ ازفوق عرش بنظر عنایت بوی نگرد و آن از وی صرف کند» بامداد و ۳ خیزد و کمان بدمییرد 45 این که کرد وچرا کرد ؛ واین‌قصدی بودکه همسایه گرد ؛ و اینعمرو کرد وفلان کرد » و آن‌رحمت خدای‌تعالی‌بود که بوی‌رسیده است . واذین‌بود که عمر گفتی ِ رضی آننعنه - : باكندارم که بامداد درویش خیزم باتوانگر » که‌ندانم که‌خبرت در کداهست . ۲ دیگر آنکه بداند که بیم دردیشیو کمان بدتلقین شیطان است که:*۱ (شیطان رود کم الفقر و اعتم‌اد در چنان نظر حق کمال معر فدست ) خاصه که بدا سته است که روزی از اسباب خفی نیز که کسی را بدان نبرد بسیار است. و در جمله‌براسباب خفی نیز اعتمادن‌کند باکه‌بر ضمان خداوند اسیاب کند . عابدیمتو کل درمسحدی بود » اماع چند بار گفت که تو چیزی نداری اگر کسب کنی فاضل تر » گفت جهودی درین غسا گر هر روز ضمان دو نان کر ده است که دمن مبرساند » گفت اگر چنان است اکنون روا بود اگر ۶ و ای حوانمرد تو باری اگر امامی نکنی اولیتر . که ضمان جپودی نزديك تو از ضمان حق تعالی قوی‌ترست ! امامی مسحدی بدیگری ده » گنت نان از کجا خوری + گفت صبر کن تا اول نمازی که از پس تو کرده‌ام باز کنم » یعنی که ترا بضمان خدای تعالی یمان نیست . و کسانی که این آزموده‌اند از حایکه نبیوسند فتوحپا دیده اند و ایمان ایشان بدین .که : « و ما می دابه فی‌الارض الا علی‌الل4 رز قها» محکم شده است .حذیفه‌مرعشی ر را برسیدند که چه عجبت دبده‌ای از 1 رهیم ادهم 4 لو خدمت وی کرده‌ای ؛ گنت در راه مکه گر سنگی‌صعب کشيديم ۰ چون در کو فه آمدیم ثرآنبرمن بدید گفت ضعیف شدی از کرتنک‌ هر ؛گفتم ون ۰ کفت کغن و دوات بیاور» یاو رد‌بنوشت بسم الله الر حمی الر حیم ای | که همه مقصود در احوال توبی و اشارت همه‌بتوست من :نا گوی وشاکرم براکرام تو ولکن گرسنه وتشنه وبرهنه‌ام » من‌این‌سه که نصیب منست ضامن آنم » ات سهکه نصیب توست توضامن باش » ورقعه بمن داد و گفت ببرون شو و دل در هیچ خلق مبند جز در حق س‌الی ؛ و هر کر| ال بینی بوی ده ) چون بیرون شدم یکی را دیدم بر اشتری نشسته بوی دادم برخواند و بگریست و سدق #۱ ار | گت ۱ خداو ند رقعه ؟ گنتم در مسجد د کیسه ای زر بمن ۷ شحضان ۳۷ ۱ پرسیدم که این کی کیت ؟ گفتند ترسایی » نزديك ابر هیم آمدم وحکارت کردم : گفت دست وی ان هم کنون خداو ند این پیاید» در وقت ترسا بیامد ویریای وی‌بوسه داد و مسلمان شد : ابو هتوب گوید ده روز در حرم گرسنه بودم » بی‌طاقت شدم سردن تفه ۰ شلغمی انداخته دیدم گفتم بر گیرم , گفد ی از باطر می‌گوید که ده روز کته بوده‌ای آنگاه نصیب تو شلخمی بوسیده ؟ ! دست وبا مسجد آمدم » شخصی را دیدم که قعطره شکر ومفز بادام پیش من بنهاد و گفت در دریا بودم بادی بر آمد نذر کر دم که ا گر سلامت پابم این باول دزدیش دهم که بینم» ازهریکی کفی بر گرفتم و گنتم باقی بو بخشیدم » و باخسود گفتم که باد را فرموده‌اند در میان دریا که روزی توراست کند وتو ازجای دیگر طلب میکنی ؟ پس شداختن امثال اين نوا درایمان را قوی گر داند. 1 بیدا کر دن ۳1 کل‌معیل ۱ بدانگه معیل را مسلم نیست که در بوادی شود و اسیاب کسب دست بدارد » بلکه تو کل‌معیل جز بدرحه سیم نبودو آن‌تو کل‌مکتسب است جنانکه صدیق‌می‌کرد برای | نکه کمال تو کل بدومعنی مسلم بوددیکی آنکه ی صبر تو اند کردو بررچه بود قناعت تواند کرد ا کر چه گیاه بود و دیگر آنکه ابمان دارد که باشد که روری وی‌گر »1 هر کست وحبرت وی‌در آانست , وعبال را بدین نتو ان داشت » يكلکه بحقیقت نشس وی نیز عبال ویست» ا گر قوت صبر ندارد بر 5 سنگی و اضط راب خواهدکرد ویرا توکل بترگ کسب نشایده واگر عیال نبژ قوت صبر دارد و بتو کل رضا دهد هم تركك کسب روا نبود ؛بس فرق بیش‌ازین نست که خوه بشتن را بقهر فر| 2 داشتن‌روا بود اما عیال راروا نبود ؛ وچون کسی راایمان تمام بود وستقوی مشغول گر دد» اکرچه کسب نکند اساب رزق وی ظاهر بود : چنانکه کوده دررخم مادر عاجز است از کسب روزیوی از راه ناف بوی‌مپرسد » چون بیرون آید ازسينة مادر.می رساند » چون طعام دیگ؟ ز تواند خورد بوقت خویش دندان ببافریند» اگر مادر و پدر بمیر ند ویتیم ماند بچنانکه شفقت را برمادر توت ات تم در دل -۱1- خلق بدیدار آ ید » بیش آزین مشفق ۳ بود و دیگران بوی باز گذاشته بودند » جون مادر 2 بدر برقت صد هزاران را مشففعت بر انگیخت : حون مپتر شد وی را تفت کلمت داده و باست آنرا بروی مسلط کرد ناخود را نیماردارد بشفقتی که‌بروی موکل است » چنانکه مادر تیمار میداشت بشففتی که بزوی موکل بود » اگر این بایست آژوی بر 1 د تااز کسب‌خویش بتیم شودوروی بتقوی آو ردهمه دلپاراازشفقت وی پر کند » تاهمه 1 ید این مردبخدای تعالی مشفولست هرچه بپتر ونیکو تر بوی باید داد» پیش ازین مشفق‌وی تنپابود برخویشتن » اکنون همهخلق بروی‌شفقت‌بردن استند چتاتکه بریتیم » اما | گر کسب تواند کرد وببطالت و کاها-ی مشغول بود این شفقترادر دلما بدیدنی‌اور د» وی‌را تو کل بترك کسب روانبود » که‌چون بنفس خویش مشفواست‌بابد که تممارخویش‌دارد » | گرروی بسح و ردو آزخویشتن بتيم شو ده آ نگاه خدایتعالی دلهار ابر وی دحیمو مقر 5 دا ند » و بدین‌سیب‌است که هر گز هیچ‌هنقیر ۱ ندیدند که از [ كِِ«- هالالك شد . بس هر 5 درین‌تدبیر محکم نگاه کندکه خداو ند هملکت کار ملك وملکو ت‌ چون تدبیر کرده است وچگونه کال نپاده‌است ‏ بضرورت این ایت وی‌را مشاهد.- شود که گفت : «و ما می دابة فی‌الار ض الا علیالل4 ر زق‌ها » ؛ وبداند که کار - مملکت چنان‌ذیبا وبتدییر کرده است که هیچکس ضایم‌نماند ؛ مگر بنادر »و آن از آن باشد که خیرت وی‌دران‌بود » وازان نباشد که کسب دست‌بداشت »۵-6 | نکه مال نان کت کرده باشدنیز بنادر باشد که ضا بع شود وهلال گر دد . و <سن بصر ی 4-5 این حال‌بمشاهده بدید گفت که : خو اهم که همه بصر ه عیامن تماشتهتف داز گندم بدیناری بود . و هب بنالورد گنت که اگر آسمان آهنین شود ورمین ردو من اندر خویشتن اندوه‌روزی خودبینم‌هشر لك باشم ۱ وخدای‌تعالی‌ردق با سمان‌حوالت کرد تایدا نند که هیجکس راه‌بدان‌نیرد .حماعتی‌در نز ديل جنید رفتند» گفتند روزی‌خویش راچکنيم ؛ گنت اگر دانید که کجاست طلب‌کنید » گفتنداز خدای‌تمالی روزی‌خویش راسوال کنيم ؛ گفت ! گردانید که فراموش کرده است‌بایادوی‌دهید .گفتند ت و کل کنیم‌و می‌نگوييم ناخود چه‌بود. گفت تو کل‌بآزمایش شك‌بود گفتندپس حیلت‌چیست ؛ گفت دست ازحبلت‌بداشتن . پس‌در حقیقت ضمان رزق کقایتست , هر که اورابشامن آورد باید که‌روی بو ی آورد . #۱۷ ر کن‌چپارم جوا 1 اه و اه هد وج وه وی وا و وی واه و و ها اه ماو وه او هه و وا و و ها ها ها و و ها هه و ۵ 8 و ار ها ها ها اه هس و و او و اه هم و و اه وخ اه و و و ها سا و ها و و وا و و ها وا اد و و و و و را هه ماع ها ماو و و هو نگاهداشتن وادخار است بدانگه هر که يك ساله کفایت خویش بنهاد ازتو کل بیفتاد که اسباب‌خفی‌سپرد واعتماد بر اسیاب ظاهر کرد که هرسالی مکرر شود » اماانکه بصررورت وفقت قناعت 7 دِ ازطعام چندانکه سیر شود واز حامه‌چندانکه بوشیده‌ماند » وی‌بتو کلوفا کرد امااگر ادخار کند ۷" قدرچهل روزرا رواست» خواص میگوید که تو کلبدین باطل نشودهگر که‌زیادت‌شود ‏ دسهل تستری میگویدادخارتو کل راباطل کند ») بو طالب مکی ور رد که اگر جهل زیادت شود تو 11 باطل نشود چون اعتماد بر ادخار نگند .و حسین مار لسی از مر بدان بشر بود » گفت نک ررزم.ردی 3 1 د‌ مش بر [ » او یک کف سیم من داد و گفت بدین طعام خر هرچه خوشتر و 9 تر وه ۳ این ریش ۰ ن ازو ی نشینده بودم بر فتمر طعام ساو ردم‌تاوی بخورد » وه ۳-۳ ندیده بو دم که با کس ی چیزی خورده بود » جون بخورد بسیاری‌طمام بماند» آن مردکپل همه فر اهم کرد فت و بر داشت وببرد» ومراءجب امد که بیدستور ی‌چنین کرد ,بشر گفت ترا عجب آمد ؛گفتم آری؛گفت این فتح موصلی بود؛ امروز از وصل بزیار تما مده‌است .طعام‌بر گرفت تاماراببآموزد که چونتو کل‌درست‌شد ادخار ربان ندارد ۱ پس‌حقیقت آنست که اصل‌توکل کوتاه است ؛ دحکم این آن است که آنشاز نکند س اور کت ومال در دست خوش هم جنان داند که در خزانه خدای تعالی و بدان اعتماد نکند تو کل باطل نشود و اینکه گفتيم حهم مرد تنهاست آما معبل بدان که رلک ساله بشید تو کل وی باطل نشود » مگر که زبادت کند . رسول - صلوات‌الهعلیه - برای عیال وضعف دل ایشان يك سال بنهادی وبرای خویش ازبامدادتا شباناهناه نداشتی ,واگر نگاه داشتی تو کل دیرا زیان نداشتی :که بو دن | ن‌در دست وی ودر دست دیگری نزديك وی هردو بکی‌بودی ۰ لکن‌خلق را بیاموخت‌بر در جه 9 ایشان‌ودرخبرست ت که یکی از اصحاب صفه ! فرمان بافت » درمبان‌حامة )۱( ادخار . دخیره کردن . ۰ (۲) بر ۰ (۳) اصحاب صغه مومنان ۵ ی جدز ی بودند که در ۳ مخمیر (ص) از ی خانما نی در صفه مسحجدمنز ل‌داشتند ۰ ۱۸ منجیاث ۲ ی ۳۹ دار رف ۱ بافتند » ردول صلو اتا له عا, رف کت نو وا بود » و #۷ دوو حدر ی است بیکی | انکه‌خو بشتن رابمجردی فرانم‌وده‌باشد بتلییس ‏ این دو داغ بو دازا ۳ برسممل عذاب ۵ ۵ بگر آنکه تفش نگر ده باشد و نکن أ‌ بنْ ادخار ویر ۱ ن#صان‌درحه ۱ اد رد در آن حپان؛ جنانکه نشان دو داغ ۳ روی ازحمال قصان کند » چنانکه در حق درو ش دیگر گفت حون فر مان بات که درقیامت همی ید روی وی جون ماه شب‌چپارده ؛ واگريك خصلت نبودی چون آفتاب بودی :آ نکه جامهٌ زمستانی زمستان دیگر را بنهادی و تابستانی تابستان دیگر را و گفت که شما را هیچچیز کمترازیقین وصبر نداده‌اند یعنی که نگاه‌داشتن جامه از نقصان‌یقین باشد . اعا هیچ خلاف نیست که در کوژه وسفره ومطهره و آنجه بر دوام کارا و .ادخار روابود ۰ 4٩‏ سبت خدای تعالی بدان رفته است که هر سالی نان وحامه 2 ازو جی ۳ اما هرساعتی این خنورهاء تازه پدیدار نیاید ؛ وسنت خدای تعالی خلاف کردن را نبود ؛ اماجامه تابستان در زمستان ورستان در تناستان بکار نماد نگاهداشتن درین وقت‌ازضءف یقین باشد . فصل [ ادخار بر ای سجه ان او لی ثر است ] بدآنگه اگر کسی چنان‌بودکه ادخار نکند دلدیمضطرب خواهد شدوچشم برخلق خواهد داشت » ویرا ادخار ادلی تر ؛ بلکه ۳ چنان بود 46 دل وی آرام 2 د وبذ کر وفکر مشغول نشود مگر که ضیاعی دارد که کنات وی در آید ؛ ویرا این او لیتر که نقدر کفایت‌ضیاع دارد : که مقصو د ازین همه‌داست نا بذ کر خدای‌تعالی هستغرق شود . و بعشی از دلپا چنانست که بودن ال ویر | مشغول دارد ودز دردیشی شا ؟ ر بود» 1 ن شر بف بود » بمعصی آنکه بی قدر کفات شاکر نود این کس‌راضياع اولیتر ۱ اما بی زیادنی وی شا کر ناشن این دل نه از حمله دلیاه اه دینست این خود درحساب نیاید . ۹ ر تن‌چپارم [ شا حوعنل اسیات ور دشح ضر و بدانکه هرسیب که قطعی با غالیست از راه ۳ خاستن شرط نیست‌درتو کل» بلکه اگر متو کل درخانه ببندد وقفل بر نرد نادزد کالا نبرد تو کل باطل نشودوا گر سالاح بر گیردو از خصم حذر کند هم‌چنین ؛ 2 اکر جبه بر کیرد تا در راه سرما نباید همحنین ؛ وا گر سیرخورد مثلا تا حرارت باطن در راه اثر سرا کمتر کند این‌چنین اسساب دقبق مناقض تو کل بو 3۵ مجون داع و افسون 1 اما یه ار اساب ظاهرست وست بداشتن آن شرط نیست . اء عرأیبی درییش رسول - صلو ات‌الله علم۵ تن اشتر چه کردی ؛ گفت بگذاشتم وتوکل کردم » گفت ببند وت وکل‌کن . اما اگررنجی رسد اژ آدمی احتمال کردن ددئم نا کردن از تو کلست ۰ حنانکه خدای‌تعالی گفت: «و دع‌اذیبهم و تو کل علی ا(4» و گفت : « و لنصیرن علی‌ما ۲ ذیتمو سا و علی‌الل4 فارتو کل‌المتو کاون» / اما ۳3 د از مار و کخدم وسیاع نود صمر ونم دل 1 دفع‌باید 1 د : بس هر که سالاح بر در فت درحذر 13 دن از عدو » متو ۴ بدان بو د که اعتماد برقوتو سلاح‌نکندوچو ن‌بر درففل نیاداعتمادیر قفل نکند ۰ 4 سار قثل باشد که‌دزد را دفم نکند»ونشان‌مت و کل آن‌بود که| گر باخانه‌شوددزدکالا برده‌باشدراضی بود بقضاء خدای‌تعالی‌ور نجور نشود» بلکه بیر ون‌شود بزبان حال می ۳1 بد که ققل نه بر ای آن بر می‌نهم تا قضاء تو دفع‌کند * لکن تاسنت ترا موافقت‌کنم » بار خدایا اگر کسی را بدواین مالسلط کنی‌را 2 ۱ ضیم ‏ پعک | انکه‌ندا: نم که این برای وین یا ین وبعاریت «من‌سبردی یابمن 1 فر بدیاس اگر #۷ نداد ورجون باژ آید ۱/3 درخانه نییند و رتجور شود قایده وی | ست که فدانتیت 4 کل وی درست‌نسمت و ان عشوه بود که شس وی‌میداد.اما اک خاموش بود و گله‌نکند باری‌درحه صير بیافت» ۱ وا گر در شکایت کردن‌ایستدودر طلب قرو ان نماد از درحه صمر ثیز سفتاد ر بدانست کموی نیز نه‌از صابران‌است و زره از متو کلان 4 "اباری دعوی در باقی کند ک ۳ این فایده تمام باشد که از دزدحاصل ید ۱ ۳ 5 سئو ال | کر کسی گویدکه اگر بدان محتاج‌نبودی در ابستی ونگاه نداشتی 4 چون نگاه داشت برای حاحت و بردند چگو زه ممکن گر دد که رئجور نشود؟ جر اب: | نیت که بدان همکن گر دد که : تا خدای تعالی بدو داده بو د مان _ میبرد که مگر خیرت وی در آ نست که این با وی بود » و نشان‌این [ نکه خدای تعالی بوی داده بود » و ا کنون خیرت‌وی در آنست که باوی نبود » ونشان‌این آ نکه‌از وی بازستد » بس بخیرت خویش در هردو حال شاد باشد و ایمان آورد بدانکه خداو ند نکرد در حق وی الا | نکه خیرت وی بود؛ وی خیرت وی نداند خداو ند بپتر داند چون بمار که‌بدر ی مشفق دارد وطییب 5 ر طعاءو 5 شت دهد وی شاد شود .و رن اگر ۳ نستی که | بار تندرستی هی ند ندادی و 5 و شت باز ۳ د شاد شو ده گو, رد اگر نهآ نستی که میداندکه زیان من‌در آ نست بازنگرفتی ۰ وتا اين ایمان نباشدتوکل درست نباشد وح<دیث بی‌اصل بود. [ داب همو کل جو ن کا(۷ا درد دار ۴ ودا لگه‌متو کل باید شش ادب‌نگاهدارد: بکی آنکه ۱ گر چه در سندد تا و بند بسیار تنرد وا همسا ۳ پاسبانی نخواهد ل؟ ن اسان و راگیرد: : ما لك بن ۵اررشته‌ای بردر خانه بتتر و گر 5 از شنیت ها تتودش یخی : ادب دوم انکه هر چه داند که نیس بود ودرد بر آن حریص درخانه ننهد » که آن سیب ترغیب درد بود در معصبت: ما اك بن دینار را ز کوة فرستادند پیش آن ۹1 فر ستاد که باز بر 3 که شیطان وسواس بردل‌من ان‌کند که درد ببرد » نخو اشتت که او در وسواس بود و دزد در معصیت افتد : چون ابوسلیمان دارانی این بشنید گفت این از ضعف دل صوفیان است » وی در دنیا زاهد است ویرا اذان چه که دزد بیرد؟! بدین سبت آین نظر تمامترست. آدب سیم آنکه چون ببرو ن‌آید ثبت کند که اک دزد ببرد بحل است:تاباشد که اک درویش باشدحاحت وی بدان بر ایده وا گر توانگر بود بدین شی: اباشتق 5 مال دیگری ندزدد ومال وی فداء مال دیگری باشده» واین شفقتی باشد بردزد دهم‌بر ۱ -۸۲۱- ر کن‌چبارم ۵ هه و وش مب و ۸ 0 و ۵ با مد اب اب ۵ و و و و و شا ها مر و و و و ۱ ۵ ان و سا و و اه سا اه و و و وا و و ان ها ها نا ها نا ۵ کب با ۵ 1 ۵ و مش نی ها اد ار و اه ۵ ۵ و و و و و وم و و و ۵ ها ۵ رز ها ها و و و اه و و و وا هار مال دیگر عتالمان ۳ تا بدین نیت صاء خدای تعاا ۳ دد » و همچنن وبر ۱ و اب صدفه حاصل | بد بجای درمی‌هفتصد» ۳1 ببر ند و اگر نه که وک یت خویش بکرد چنانکه درخیرست که : کس ی درصحبت بازن عزل نکند و تخم بنهد» اگرفرزند 1 ید وا گر ن۵ )ویر امزد علامی نویسند که در راه خدای تعالی جنگ تون 3 ویرا بکشند» ۰ آین بدان شیتت آسبت. کون آنحه بوی بود بگرد؛ اما ا؟ ر فرزند ۳/0 خلق وحبات وی بوی بودی وئواب وی‌برفعل وی بودی . آدب چهار 1 آنکه اندوهگین نشود و بداند که خبرت وی‌آن بود که بیردند و گر گو بد که در سبیل خدای‌تعالی ل دم طلب نگنده» و اک باوی دهد نیز باز نستاند وا گر باز ستاند ملك وی بودء که بمجر د نیت از ملك وی نشود ولکن ۰ در مقام‌تو کل محیوب نباشد. الن عمر را اشتری بدزدیدند» بحست تا تابامداد | آنگاه کشت فی‌سبیل ال وبا مسچد مد و نما ۹ ۵ یکی بیامد که اشتر فلان حایست » نملین در بای کر د و س گت استتفر 4و بنشست و گفت: گفته بودم که در سبیل خدای تعالی کردم کنون گردآن نگردم ۱ ویکی از مءشایخ گوید که برادری را بخواب دیدم در بپشت ولکن اندوهگینگفتم در بیشت چرا اندوهگینی؛ گفت این اندوه تاقيامت بامن‌خواهدبود که مقامات عظیم ؛ بمن نمودند در علیین که در همه هشت آن بو د» شاد شدم» جو ن‌فصد آن کردم منادی ‏ مد که وبر | باز گردانید که ین را بود که سبیل زانده نیود » . گفتم سبیل راندن کدام بود ؟ گفت : تو گفتی که فلان چیز در سبیل دای و | آ نگاه بسر نبردی » اگر توتمام کردی این‌نیز تمام بتودادندی. ویکی در مکه از خواب‌بیدار شا هامیانی زر داشته بود ندید » یکی از بزر گان عابدان | نجا بود ویر | متهم کرد ۱ آنکس ویر بخانه برد و گفقت زرچندبو د گفت چندین , جندان که وی گفت بو ی‌داد چون‌بیرون مد خبر شنید که هامیان وی یکی ازیاران‌وی‌ببازی بر گرفتست,باز گشت وزربانزديك وی برد هر چند گفت فبول نگ دگنت آن در نیت خوش سبیل دم » آخر بفر مود تاهمه بدرویشان دادند . وهم‌چنین اگر کسترثالی میبرد تابدرویش‌دهد درویش رفته باشد کراهیت داشته‌اند باخانه بردن وبخور دن»بدرویش دیگرداده‌اند. آدب پزچم | نکه «ردزد وظالم دءای بدنگورده که‌پدین‌هم تو کل باطل‌شود ژهم زهد (۱) همیان- کيسة دراز چرمی‌جای‌پول که بر کم بندند . ۸۲۲ که هر که بر گذشته تاسف خورد زاهد نبود . ر بوٍع بن خیم را اسبی ببردند که چندین هز ار درم از زیده گفت می‌دبدم که میبردنده حاضران که بودند بروی دعای بد کردند .گفت مکنید که من ویرا بحل کر دم و رصدفه بوی داده‌ام یکی را گفتند ظالم خویش را دعای‌بد کن گفت ظلم بر خویشتن کرده است ه‌برمن ؛ویراآن شر کفایتست زبادت تو انم گفت بروی . و درخر 7 *بنده بر ظالم دعاء بدمیکند ناحق خویش بتمامی قصاص کند» و باشد که ظالم را چیزی بروی بماند!» آدب ششم آ نکه‌اندو هکن شودیر ای دزد وشفقت آر د پروی که بروی‌هعصیتی برفت و در عذاب آن گر فتار شود و ۳ کند که وی مظلو همست و ظالم سست» و آن صان که در مال افتاد در دین نیفتاده و اگر اندو 5 معصیتی ز | حلال داشت‌دل را همشغو 5 کید اژ نصبیحت وشفعت بر خلق دست بداشته بود. فصیل بر را درد که ۱ کالاش ببرده بودند هب‌گریست گفت بر کالا می گریی ؟ گفت نه » برای آن مسکان که چنین کار ی ۳ د ودرفیامت 2در ۱ هیچ حجت نبود ! مق م‌ چم | ر‌ِ م‌ | در ولا چ وازالت ضرر ی 4 حاصل [ مده باشّد | بدآنکه عللاج برسه درحه است : یکی قطعی : که علاج ۳ ی بثان و علاج مکی 1۳ و علاج آ تش که دز جابی افتد رد نکه 1 در وی زنی» دست بدأشتن ۱ 1 از تو کل 3 بلکه حر امست. دو 6 که ۵ قطعی باشد و نهظنی »9 لکن محتمل بود که اثر کند » چون افسون‌وثال و داغ قرط هگن دست بداشتن | شست_چنانکه ۱ درخبر و چه کر دن | نشان استقصا بود دراسیاب و اعتماد بران ؛ دفوی‌ترین ۱ ان داغ است ا نگاه افسون» وضعیفترین فااست که آنر ا طیر و۲ بذث. درجةٌ سیم میان این هردو درجه است: | نکه قطعی نبود ولکن غالب‌ظن بود چون فصد وححجامت وسپل‌خوردن وعلاج گر هی بسردی وعلاج سردی ۳ می‌دست بداشتن » این حرام نیست وشرط تو کل نیز یست و بودکه در بعضی از احوال کردن آن از نا کردن اولی‌تر بود ودر بعضی نا کر دن‌او لیتره ودلیل بر آنکه شرط تو کل‌تر ( این نیست قول زسول - علبه السلم_- است وفعل وی: ۱ (۱) فال زدن بطیر ان و بریدن طیوز. -۸۲۳- ۵ و وا و و هر بر و ما هر و و و ها اب اک سا سر و و ۵ ۵ ۵ 5 و ات 5 و 8 ار ار و با ها ها ۸ و و و ها و اماقو لآ نکهگفت: «بایند گان خدای تعالی دار و بکار دارید» » و گفت: «هیچ علت نیست که نه | نرا دارویی ۹ مرگ را » لکن باشد که دانند و باشد که ندانند» » ویر سیدند که‌دارو و افسو ن‌فدر خدای تعالی ۳ داند؛ گفت این نیز از در بو د» و گفت: «بپیچ فو مازملایکه بر نگذشتم که نگفتند امت خویش را ححامت‌فرمای را هلاك کند » بگفت که‌خون سبب هللاکست بفرمان خدای تعالی» دفرق نیست‌میان انکه خون ادتن ببرون کنیدیامار ازحامه باا نش ازخانه فرو کشد که ابن‌همه اسیاب هلا کست ۱ و زر این شرط تو کل ات و گفت: ( حیحاهمت سه شنیه همدهم ماه علت بك بدال۵ مر د*- این درخبری فطع )٩(‏ روایت کرده‌اند زسعد ل معاف وا قصدفر مود ۱ ۱ دعلی را رضی‌النه عبه‌چشم درد بوده گفت. ازین محور بعمی رطب» و ازین خور بعنی ار گ چفغیدر بکشك‌جو بون۵ زصه بر ۱ گفت: جر ما هیخو ری رجشم درد؟ کف تیگ جانب میخورم؛ بخندید. و اما فعل وی انت که «هرشبی سر هه در کردی وهرسالی دارو <وردی و چون وحی آمدی سر او بدردا مدی در سر حثا بسسنی؛ و چون جاگی رش شدی حد تا پر آن‌نهادی و وقت بودی که خالك بر کردی و این بسیار است دطبالنبی کتابی‌است که کر ده اند . دموسی را صلوات‌اله علیه علتی پدید امد » بنی اسرائیل گفتند که داروی این فلانست. گذت دارو نکنم تا ویعافیت فرستد » ان علت دراز بکشید گفتدد دارو این هعرووست محر ست ودرحال رف شود گفت نخواهم علت بماند وحی امد که : بعرت من ۳ دارو تحوری عاقبت نهر ستم «جورد وبمتر شده جیزی در دل وی افتاد 1 2حی ۱ مد 45 خواستی که حکمت من و کل خویش کنی؟ همفعتما در ۱ داروها که نپاد جزمن؛ دیکی از انبیا شکایت کرد ازضعف وحی | مد که گوشت خورو شیر * وقومی گله کردند آززشتی‌فرر ندان برسول روز کار وحی امد که 1 تار نان ۵ اه 1 ۰ (۲) . ۰ ۰ ۰ 0 ۰ هب ۱ ۰ اشان در | بستنی بهی خور ند بخور دند وفرزندان نیو شدند » پس بعداز ان در ۱ بستثی بپی خور ند ودر ناس رطب. پس ازین‌جمات معلوم شد که‌دارو سیب شفاست‌چنانکه نان و آب سیب‌سیری (۱) خبری که سلسله راویان آن دروسط قطع شده باشد. ۲۱( بپی‌همان به‌است. - ۸۲۶ است وهمه بتدییر مسیب الاسیاب است. ۶ دزخبر سث که موسی - علیه‌السلم گفت یا رب,ماری از نت رصعت از کشت گفت هردو از منست. گفت : س طمیب بچه کاز هی آید وت ایشان نان و روری هن میخور ند وبندگان مرا دل خوشی می‌دهند.یس :و کل درین نیز بعلم ژ بجا لس تج که اعتماد بر آفر ید گار دارو کند نه‌بردارو که تیا ۳3 دارو خورد وهللاك شد. ۱ فصل - [جرا ازدا غ نهی آ مده است ] بدانکه داغ نیز عادنست‌گروهی را ؛ ولکن کردن آن از توکل بیفکندبلکه ا در احتی باخطر ست واز سرایت آن‌بیم یود ) نجون فصد وححامت 4 ومتیت ان نبر جنان‌ظاهر ازان خود نپی | مده است » واز افسون نهی‌نیست» یت | نکه سوختن ی 15 منععت <حامت ۵ در کرک ی بتشاش ار باسبد . هر ان لن الحصین ر‌ ۱ علتی افتاد » گفتند داغ کن نکرد چون الحاح کردند بکردو گفت پیش ازین ‌نوری مرد‌بدم و آو ازی می‌شنیدم و ملانکه برمن سلام می کردند تااین داغ بگر دم | نیمه اژ من درحجاب شدند؛ آنگاه توبه و استغفار کرد دمطر ف ان عبد الله را گنت بعد از مدتی خدای تعالی آن کر امت بامن داد. [ بیدا کر دن [ زکه دار رناخو ردن در حطی از آحو ال فاضاتر و ن‌ مخالشی رسو ل ب صلو ات اه عابه ‌ تبو د| ود آفشگه بسیاری از بزر گان علاج نکردند ِ و باشد که کسی گوید: اگر این کمالی بودی رسول ت صاو ات اله علیه دارو ن<وردی ۱ بس‌این اشکال بدان برخیزد که بدانی که دارو ناخوردن را شش سب است : او ل آ که مکاشف بود و بداندته بود که احل فر | رسیده است »۰ و آزین بود که صد یق را گفتند طبیبی را بخوانیم ۹ گفت طنیب هر | دید و گفت : «افی افمل ماار بد» - من آن‌کنم که خواهم ه #بدیب) دو ) آنکه سمار بخوف أخرت مشغول بود ودل علاج ندارد 4 جنانکه ابو !در دا را گفتند ازچه می‌نالی *گفت از گناهان ؟ گفتند جه او داری ؛ گفت ۵ ر کن‌چمارم رحمت 2 تعالی ؛ گفتند طمیب را خوا یم + گفت مرا طبیب بیماز ۳ ده است. و ااو الدر دا را حه شم بدر د آ مد گفتند علاج نکنی گفت شغل دارم ازین مپمتر . ومتال این‌چنان بو دک راید ش‌ملکی هی بر ند ترشیت ویک ویر ۳ ید نان‌نب#وری ۳3 بدچه بروای نان و 3 ۳9 نباشد در ۹ که نان خوردومخالفت وی ابود ؛ واین مستغرقی همحنانست که سپل را گفتند قوت چیست ؛ گفت دذ کر حی قبوم رن ترا از سوام هی پرسیم + گفت قوام عم است ؛ کگفتند از غفا هی بر سیم ؛ گفت غذا دکرست ‏ گفتند از طعام تن هی‌برسیم ؛ گفت دست از تن بدار و بصانم تسلیم کن . سیب یل 1 ۳ علت مزمن بود» نزديث مار آن دارو چون افسون بود که هنفعت ۳ ن نادر بود و 05 طب نداند باشد که بیشتر داروهاچنین نی د ر بیع بن خثیم گو بد که‌قصد کر دم کعلاج کنم‌علت خو بش را لکن اندیشه کر دم که عادو مود و گذخیکان باطبیبان بسیار درمبان‌ایشان همه‌بمردند وطب‌سود نداشت , ظاهر آنست کهوی طب را از اسباب ظاهر نمی‌شناختست. سیب هار ) آنکه بسماز بخواهد که سماری زابل شود » تانواب بیماری ویر | میبود» وخویشتن در صبر بیازماید » که در خبرست که : « خدای تعالی بنده را بیلا ببازماید چنانکه زر باتش ببازماینده کس بودکه از اه نش خالص‌بیر ون آ بد و کس‌بود که تیاه رون آید» سهل دب ران‌را دارو فرمودی وخود علتی ی ی دارو نکر دی گفت: بیمار نغسته بارضا بییماری فاضلتر از بیمار بریای باتن در رون سیب نجم آ که کناه بسبار دار دو خو اهد که سماز ی کفار ان باشد که دزخبر منت که : آب در بنده آو بزد تا آانگاه که ویر | از گناهان باك کند که بروی هیچ تا بو د جنانکه بر ت کی هیچ گر د نبود . وعیسی - علیه السلم 5 عالم ننود هر که بر سماری ومصست آندز تن ومال شاد نبو د در اومید کفار ت گناهان و هو سی علیه‌السلم در بیماری 9 ست و گفت : بارخدایا پروی رحمت نکنی؟ گفت : چگو ند رحمت کنم بروی در چبزی که رحمت بروی بدا خواهم کرد ؟ که گناه ویر | کفارت ْ بدین کنم . ۱ ۱ صیب شم آنکه فان و نن درستی بطر وغفلت خیزد و طغیان ؛ خواهد 0 که بیماری بماند تاباسر غفات نیفتد؛ وهر که بوی خیر خواسته باشند همیشه وی را تنمیه 3 بمالا و بیماری؛ وازین گفته | ند که موّمن خالی نبود از سهچیز: درویشی و سماری و خواری. ودر خبر مرت و خدای تعالی کت نیمار ی بند منست ودرویشی زندان من کسی را در بند وزندان کنم که دو شبت داز 6 »بس چون تن درستی بمعصیت گشد عافیت در بیمازی بود. امیرالموّمنین علی بن ابی‌طا لب ۹ رضیالنهعنه " قومی را دید آراسته ؛ گفت این چیست ؛ گفتند روز عید ایشانست ‏ گفت : آن روز که معصیت نکم روز عبد من است. یکی از بزر گان کسی ر بر سید که چگو نه‌ای گفت بعافیت گفت: آن روز کهمعصت نکنی بعاقیت باشی » وا ی ۳ آن کدام‌بیمار ی است‌صعب‌تر از آنو کنته‌اند که فرءون‌دعوی خدایی از آن کرد که‌چپارصدسال بزیست وبراهر گز نی تبی آهد و زد دردسری گرفت » و اگرویرا ركث شاغت درد شفیقه بگرفتی پرواء آن قضو ۳ نبودی و گفته| ند که چون بده يك دو بار ببمار شود وتو به نکندملاك | اموت 1 بد باغاقل » جندبار رسول خود فرستادم وسود نداشت ؛ او گفته| ند نباید که‌مومن چپل روز خالی باشد از رنجی یابیماریی یاخوفی بازبانی, رسول -صلوات‌لعلیه زنی را نکاح خو است کرد گفتند دیرا هر گز بیماری نبوده است » پنداشتند که این ثنایی است » گفت نخواهم ویرا. ويك روز درپیش سول - علیها!ملم- حدیث صداع‌میرفت اغز ایس گنت صداع چه باشد که مرا هر گزنبوده الییت) گفت.دوراز هن‌اهر که‌خواهد که در اهل دورخ نگرد دروی وت و عااشه برسید از رسول - صلو ات‌النه علیه که هیچ کس در درحه شرمدان باشد؟ گفت باشد» کسی که‌در روزی بست‌بار ازمر ک بادآ ور ۵ وک ناست 4٩‏ تمارک هر گ را بیش‌با باد ور 3 شزس تاه میات گر وهی علاج تقهآنت اه وس لب‌ضل ات‌اله علیه - بدین ِ نبود علاج از ان کر د. ودرحمله حذر از اسیاب ظاهر مخالف توکل نیست عمر رضی ال عذه بشام مرفت » خبر ژاشنک 5 1 نصا طاعونءفايم رت گروه ی گفتندنرویم و هی کفتند از قدر حذر نکنيم ۰ #هر گفت از و هدر یدای رقدر دای ت 01 م 4 و گفت! گر یکی را از شما دووادی بود یکی بر باه و یکی خشك بپر کدام که گو من برد در برده‌باشد» دس عبدالر <من ار ءوف را طلب کرد تاوی چه گوید وی گفت که من از رسول - صلو ات‌اله عأیه - شنیدم که : چون بشنو بد که جایی وباست ی 4۲۷۰ ر کن‌چمارم هرود » وچون | نجا باشرث هم آ نجا هام کنید و کر س عمر سر کرد که رای وی موافق خبر بود » و صحابه برین اتفاق گردند» اما نپی‌از ببرون آمدنآ نست که چون تن درستان بیرو ۳ بیماران ضایم مانند و هلاك نشوند » و انگاه چون هوا درباطن اثر کرد بیرون آمدن سود ندارد . و در بعضی از اخبارست که گریختن ازین هم‌چنانست که کسی از مصاف گاه بگریزد داین‌بآنست که دلهای بیماران تنگ شود و کس نبود که ایشان را طعام دشر اب دهد وببقان هللا شوند » وخلاص آ نکس که بگریزد درشك باشد. _ فصل - [ دنمان داشتن بیمادی شرطنئی کاست] بدآنکه نهان داشتن بیماری شرط توکل است بلکه‌اظپار و گله کردن‌هکروه ا لا بعذری» چنان که‌طبیب راگوید و یاخوآهد که‌ضعف خویش اظپار کند ورعونت و جلدی را یکسو نید » چنانکه ءلی را بقض نز له عنه - برسیدند در بیم‌اری که بپتر هستی و بخیر هستی؟ گفت‌نه » در بکدیگر نگاه کردند و عجب داشتند ‏ گفت س باخدای تعالی جلدی ومردی نمایم؛ ! این بحال وی لابق بودکه باآن قوت و بزدگی عجز خو بش مینم‌اید»واذین بو د که گفت : بارپ‌صبر روزی کن . ورسول. صلو ات‌اننهعلیه گفت: « از خدای تعالی عافیت خواه بلا مخواه» . پس چون عذری نبود اگر بیماری اظپار کند برسبیل شکایت حرام بود واگر شکایت‌نبود رواباشد» ولکن اولی‌تردست بداشتن بو د. که باشد که دروی زیادئی ۳ بد و باشد که کمان گله‌افتد» و گفته‌اند که ناله بر بیمار بنوسند , که آن اظپاری باشد. و ابلیس از ابوب -علییهالسلم - هیچ نیافت مگر ناله. دفضیل بن عیاض و بشر و وهیب‌بن‌الوره چون بیمار شدندی در سرای ببستندی‌تا ای ندانده و گفتندی نخو اهیم ی بعسادت ال "که آ ناه گله باید گر د از سماری. ‌ ۲۸ رگ ثایجنم‎ شش ۵ خن با سر ح له هت ی وت صوتت ۳ ۳ ۷۳ [ در محبت وشوق ورضا] بدآنکه دوستی حق‌تعالی عالی ترین مقامات است » بلکه مقصود همه عقامات ۱ انیت چه ربع مپلکات برای طپارنست ازهرجه از دوستی حق‌تعالی مشغول کند و همه منحیات که پیش‌آزین گفتهايم مقدمات آینست » چون توبه وزهد وصبر و خوف و غبر آن و آنحه س‌از بنست ثمرت وتبع اینست چون شوق درضا » وغایت کمال‌بنده آنست که دوستی حق‌تعالی بروی غالب شود جذانکه همگی وی فراگیرد 4 اگر نبود باری غالب‌تر بود از دوستی دیگر جیژها . وشناختن حقیقت میجمت چنانمش کل است که گردهی از مت‌کلمان انکار کر ده‌ا ند و گفته‌اند که : 3 از حذس‌تو نبود وبر [دوست نتوان داشتن ومعنی دوستی دای و رمان بردارست و بس» وه ر که‌چنن بندارد از اصل دین چیزی ندانسته بوده وشرح این مپمست وما اول شواهد شرع بر اثبات دوستی دای تعالی بکوییم] نگاه حقمقت واحکم‌وی بگویم. [ فطیات دومتی دای تعالی] «دآنگه‌همه اهل‌اسلام را اتفاقست بر[ نکه‌دوست داشتن خدای عزوجل‌فریضه ۱ است وخدای تعالی مب‌گکوید :. «بحبهم و بحبو نه " » و رسول- صلو ات‌النه علیه ِ می گو بد: «۱ یمان کس‌در ست ست تا نگاه که خدای را ورسول ویرا ازهر جه هست دوست‌تر ندارد» ‏ و برسیدند که ابمان جمست + گفت: آنکه خدا ورسول را از هرجه جز آنست دوستر داری » و گفت» «بنده موّمن یست تا | نگاه که خدایر | ورسول رااز اهل ومال و حمله خلق دوستر ندارد» . وخدای تعالی مدید کرد و گفت + اگریدرو فرزند دهرچه‌هست‌از مسکنومال وتجارت ازخدای تعالی‌ورسول دوست تر شنف ده ساخته باشید تافرمان‌من‌در رسد «قل‌ان کان] باق کم و ابناق کم واخوانکم...الابه» یکی رسول را -صلوات‌لله علیه _گفت ترا دوست دارم » گفت درویشی را ساخته‌باش گفت خدا را دوست دارم گفت بلاز | ساخته باش و درخبرست که : ملك الموت - علیه‌السلام - جان خلیل می‌ستد» خلیل - ۶ السلام- گفت هر گز دبدی که خن ۷ (۱) ایشانرا دوست دارد (خدا) واو را ددست دارند (مومنان). (۲) دوست. -۸۲۹۰- 5 ن‌چبار ۲ ناه ود و هچب بدا ها هه چا ها وا وا و ماو ماو او و هعموص ی دس ما و و اه ما ام و سا ما اس سم و و وا و ۵ و ها هد دا ما 5 وا ها ما ون و ما ها هه و و ها اه و دا و و مخ وخ مس سم وای جا ام ماج ما هط ما ها اما عم ماه ده ۱ ۷ ۳ 1 استاند؟ دحی آمدکه هر گزدیدی که خلیل دیدارخلیل را کاره ۷ اکنون <ان سر رضادارم.ودردءا رسول -صلو ات‌اله‌علیه گفت که ِ «لاهم ارز نی سورلت و ویب مالك و سوب هن دشر ۱ ی الی ,لت و اجعل حبکت احپ‌الی من (لما؛ آلبارد» گفت: «پارخدایا هر ۱ روزی کن " 9۵ مه ی خو؛ س‌ و ی دوستان خوش و دوستی آنکه هر | ید وس ی‌تو نرديك گر داند » و دوس ور برء ن دوستر ۴ ردان از أ ب‌ 3 در دشه۹ ٩‏ . واعر ابیی ۳۳9 9 0 بارسول الم و ات 5 ایوگ گفت [ ان 9 چه‌بنهاده‌ای گفت نماز وروزه‌ سار ندارم اما ۳ ورسول وت دارم »گنت فر دا قزر دس با 1 ن بود که ویرا دوست دارد. دصداق -رضی‌النهعنه- گفت هر 1 خو اهد که خااص مرت حق ۳ بت بدشد از دنبا قار ۶ شو و و ار خلق مپحور . <من بصر ی گفت: هر که‌خدای تعالی را بدناخت ویرا دوست دارد » و هر که دبا را بشعاخت و بر | دشمن دار ده ومومن تاغافل نشو د شاد نشود»جون اندیشه کند اندوهگن ۳ زد . و عسی -علمه| لسالام موی بگذشت زار و طصت گنت شمارا چه ر شنت کمتتن ازییم حق‌تعالی بکداختيم گفت حق‌است برخدای تعالی که شمارا ایمن کند ازعذاب » بعومی دیگر بگذشت از اشان زارتر ونزارتر تفت کت شمار | چهرسیله‌است گفتند آرزوء بپشت مارا بگداخت» گفت حق‌است برخدای تعالی که شما را بارزف خویش در رساند» بقومی دیگر بگذشت ازین هردو ضعیف‌تر ونزار تر وروی‌ایشان چون نور می‌تافت » کت شم را چه رسیده اتیت گفتند دزسمی دای تعالی م۱ ر بگداخت با ۱ ات۶ گفت‌شماهقر بانیدمر أ۱ محالست شمافر مو ده‌اند. سر ی‌سقصای 2 فردا هر ۳ را بانبیا بازخوانند و 3 بند: یاامت‌موسی» یا امت‌عیسی » یا امت مع<مد» مگر دوستان خدای ر اکه کویند : بااو لیاء الله ببایید نزديك خدای تعالی‌دلهای ایشان از شادی منخلم ی د. ودربعضی از کتبانبیاست که بنده من‌تراددست دارم بحق من که تومرا دوست داری. عقوت دو سای ۱ بدانکه‌این جنان هشکلست که گروهی انکار کر دم‌اند درحق‌خدای تعاا ی»شرح این مهم بود ؛ | گرچه سخن دراین با بکست وهر کسی نداند دم نکند ولکن ما بت سس ۳ (۱)دوست. (۲) اذجاکنده شود. 4 ۱ و ار ۱ بمالبا جنان روشن کنیم که هر کسی که حبد کند ی گند : بدانکه اصل دو سمی سدر با ید شناخت که یسات: بدان کهمعنی دور سنی‌میل طیعست بحیزی که خوش بود » ۳1 ان مرل فوی باشد آنرا عشق گوبند : و دشمنی نفرت طبع ات ازچیزی که ناخوش بود ‏ و انیجا که خوش و ناخوش نبود دوستی و دشنمد ی نبود اکنون بأید که 1 ی که خوشی جچه بود : بدان که چیزها تون ات پرسهسمست : بعصی آست که موافق ط چم بوست 2 را آن سازد 4 بلکه تماضا آن مسکند ۹ آن موأفق و وش وگ أِ_ ‏ معصی است که ۳ موأفق و ناساز کار است 9 برخلاف مقتضی طبعست » آنرا ناخوش گویند ؛ و انحه نه موافق بود و نه مخالف نه خو شگویم ور ره ناخوش . اکنون بابد که بدا ی که هیچ در ترا خوش 3 ۳ اران گاهی ۳ و | کاه بودن ازچیزها بحواس بود و بعقلوحواس س پنج 9 را لذنی اتف نشف آن لذت ویر | دوست دار ند » بعد ی که طبم دا میل‌کند :لت حاسه چشم درصوریپاء نیکوست ودرسیزه و آب روان‌ومشل این الاحجرم این رادوست دار نر؛ ولذت گوش در 1 و ازهاء خوش‌است ومورون ؛ ولذت شم دریویهاه خوش»و لذت دوق درمطعما ۳ و لذت لمس در ملموسات نرم ۰ واین همه محیو بست بعنی که طبع را بدان میاست واین همه بپایم را باشد . اکنون ,-دان که حاسة ششم هست در دل ده ی‌که | ۳ عقل گویند و نور گویند رازه کون 4 8 رعبار که خواهی هی گوء؛ 1 نحه اآدمی بدا ممیر و از بايم ویر نهر مدر کات است که آن‌دیر ۱ خوشآ: بد و آن محعبوب دی باشده چنانکه این رل لزات مواوق حواس : 2 اقا بو ۵. وارین بود که رسول 9 صلو ات‌النه‌علبه گفت : #سهچیر دردنیا دوست من کرد ه[ند:ژزنان 2 بو ی<و ش ۰ ورودشنائی چم من در نمازست», نهاز را ر بادت در حه نپاد . و هر که چون بهایم بود واز دل بی‌خبر بود حز حواس نداند » هرگز باور نکن دکه نماز خوش بود » نظاره بحشم باطن درجمال حضرت البیت وعجایب صنم وی وجلال داتوصفات وی دوستر دارد از نظازه بجشم ظاهر درصورتهاء یکر و در سبزه و آب روان» بلکه این همه لذنها در چشم وی حقیر گردد جون حمال حصرت الست بوی مکشوف‌شود. ۸۳۱ و اج با لا شا مه اعدا 600 و بات الا وم :۱۹۳ و ی مس ر ان‌چبار؟ ید[ کردن اسباب دوستی ا از [ تجا معلوم شود 1 مساععق دو سعی جر حعق وا ۳ اعسمت بدأنگه‌اساب دوستی پنج ار رش سیب اول انست که آدمی خود را دوست دارد و بقاء خود دوست دارد و هلا خوددشمن دارد - اگر چه‌عدمی باشد بی‌الم ورنج ,وچرا دوست ندارد؛وجچون علت دوستی موافقت طبم است » چه‌جیز بود ویر | موافق‌تر وساز کارتر از هستی وی و دوام هستی وی و کمال صفات وی ؟ وجه بود مخالف تر و ناساز کار ثر از نیستی وی و نیستی سفات کمال وی؟ بدین سیب نیز فرزند را دوست دارد که با وی هم چون‌شاء خود داند چون‌ار با خودعاحزست أ بچه برقاء وی ماند بوجپی ان | نمزدوست‌دارد » و بحقیقات خود را دوست می‌دار د که آن آلت وی باشددرمقاء وی ودر شاء صفات وی واقارنرا دوست دارد و نیزمال‌را دوست‌دار دک آلت وی باشد در مای وی ودربقاه صفات. و ایشان را بال و برخویس داند وخود را بایشان کامل شناسد . یپ دویم نیک و کاریست که‌هر که باوی نیکویی کرده‌باشد ویرا دوست‌دارد بطبع» وازین گفته‌اند . «الافسان عبیدالاعسان > ورسول - صاو ات‌اله‌علیه_ گفت : «بار ب هیچ فاحر را برمن شم 7 بامن تن شَ کید که آ نگاه‌دلمن ویر ادوست 9 ‌" ۲ بحقیقت این نیز بازان آیدکه خود را دوست داشته باشد : که ا<سان آن بود که کاری کند که سبب بقاء وی بود با سیب کمال صفات وی بود #رلکن آدمی ۷ درستی دوست دارد نه بعلتی» وطبیب را دوست دارد بعلت تن درستی وبرای آنم چنان خویشتن را دوست دارد نه بعلتی تین را که باوی شیوی کران دوست دارد برای یکو ور گر دن . : سیب سیم آ نکه نیکو کار را دوست دارد اگرچه با وی نب بی نکر ده‌باشد؛ چه | ۳1 ۳ «شخو د که درم‌غرب بادشاهی تّ کارست و عالم وعادل وهمه‌خلق‌ازوی پر اخت‌اند » طبع بوی میل گرد » اگرچه داند هر گز بمفرب نخواهد رسید واحسان وی نخواهد دید . (۱) آدمی بنهة تیکواری اسش ۰ ۳ سیب مارم نکه کسیر ادوست دارد که تِ‌ وبود. نه برای چیزی که ازوی حاصل کند » ولکن برای دات ویو نیکوه ای وی : که حمال خود محبوبست بطبع در شس خوبش و روا بود که کسی صورت ثبکودوست دارد » نه برای شوت چنانکه سمزه ۳ روان دوست دارد , و نه بای نکه بخورد » دلکن چشم را خود حمال وی لذنی بو د وحمال و <سن محبوست ؛ ‌ ا گر حمال حق تعالی معلوم شود درست شود که ویرا دوست توان داشت » و معنی حمال پس ازين گفته آبدکه <یست . سیب نجم در دوستی مناسیت است مبان دوطبع > که کین بود که طبع وی با دیگری موافق بود و وبرا دهوست دارد نه از ۱ ۰ این هناستت کار بود که ظاهر بود » چنانکه کو ده تون بکوده بود و بازاری را سازاری دعالم را بعالم و هر کسی را با جنس‌خویش » و گاه‌بودکه بوشیده , ودراصل فطرت و درأسیاب‌سماوی 1 در وقت ولادت‌هستولی باشدمناسیتی افتاده باشد که کس راه بدان نبر د. جنانکه رسول ‏ علیه السلم گفت واز ان عبارت کر د که «[ ۷ رواح جنود مجندة " فماً - تماری منها اثتاف و مائنا کرمنها اختلف » ,عنیکه‌ارواح را با يك دیگر آشنایی باشد وبیگانگی باشد : چون دراصل آشنابی افتاده باشد با یکدیگرالفت گیرند» د این ۳ عبارت ازان مناسبت است که گفته آ مد که راه بتفصىل آن نتوان برد . | رود | 1 ردن حقیقت تیکو بی که جمست | بد آنگه کسی که بسا بم نز دیکست و راه حز باحساس چشم نداند » باشد که گوید تبون هیچ معنی ندارد حز آنکه روی سرخ وسیید و اعضا متناسب بود و خاین ان باشکل ولون آید , وهرچه شکل ولون ندارد ممکن نبود که نیکو بود » و این خطا است : چه عقلا گویند که این خطی نیکوست و آوازی نیکو و اسبی نیکو و سرای دشهربی نیکو دباغی نیکو ؟ پس معنی نیکویی آن بود که هر کمال که بوی لابق بود حاصل بود و هیچ چیز درنباید » و کمال خط تناسب حروف وی بود و دیگر معانی . و شك نیست که در و بخط نیکو و سرای نیکو و اسب یر لذتی است » بس نیکو بی بصورت‌روی مخصوص ثبست ؛ کن این‌همه‌محسوس.- است بحشم ظاهر و باشد که کسی بدین اقر ار دهد ولکن گوید که چیزی که بجشم آن را نتوان دید نیکوچون بود ؛ واین نیزجهل است : که ما می گویم که‌فلان خلق و ۳ ر تن‌چپارم نیکو دار د 2 مرو نی نیکو داره ‌ وگو دس علم با 2دع سوت تیکو بود» 2 شحاعت با سخاوت سخت سک بود » و برهبز کار ی رقناعتو کو ناه طمعی‌از همه چیز تن ره این وامیال این معر وفست و بن همه بحشم ظاهر نتوان دید » بلکه ببصبرت عقل در توان یافت ‏ و در کتاب ر یاضةالشی بگفته‌ايم که صورت دو است : ظاهر و باطن » و خلق کن صورت باطنست ومحیو ست بطبع » و دلیل بدین آنه کین شافعی را دوست دارد بلکه ابو بکر و عمر را دوست دارد محال نبود » و چگونه محال بود » که کس بود که درین دوستی مال وحان بذل گند ؛ وین دوستی برای شگلوصو رت ایشان نبود » که ایشان را خود ندبده سوت ابغان اکنون خاکی شاخ ات بلکه این دوستی بر ای حمال صورت باطن ات انس و آن عم و نوی و سباستست و امثال ادن » وهم‌چنین ببخاهیر ان را بدین دوست دارند ؛ و هر که صدرق را دوست دارد بپرصورت که باشد دوست دارد ؛ که وبرا بدان صفت دوست دارد کهو ی صد لق بدانست » و صدق و علم صفت يك جزوست از دات صدیق که جزه لابتجزی گویند » این نه شکل دارد و نه لون ؛ واین نزديك گردهی جای گیرست و نزديك گروهی‌جای 5 ات ایس تفت که یرت ویر اون ولون نست ومحبو تک نه بوست و 0 ظاهر. پس هر که را عقل بود حمال باطن انکار نکند و ۳ دوست‌نردارد از صورت ظاهر که سیارفرق بود مبان کسی که صودای را دور ست دارد که بردیو ار نقش کنند و میان کسی که بیغامیری را دوست دارد » بلکه کو دلد خرد چون خ.واهند که ی را دوست دارد از مردگان چشم و ابروی و بر | ات بلکه سخاوتو علم و قدرت وی صفت کنند » وچون خواهند که دشمن دارد زشتی باطل وی حکایت گنند ز۵ رشتی ظاهر ۰ 2 بدین سیب صحاب۵ را 3 ست دار ند و ابو جهل را دشمن ۱ س بیدا شد که حمال دو است : ظاهرو باطن ‏ وحمال صورت باطن محبوبست هم‌چون ظاهر 4 بلکه محبوب ترست نزديك آنکه اند کی‌عقل دارد . ۱ [بیدا کر دن | نکه مستحق دوستی بحقیقت ] سول ی سم هرز و جل بدانکه مستحق دوستی جز خدای تعالی نیست و هر که دیگری را - ۳ ات سرت دازحپل‌بو دمگر بدانو حه که تمان‌بوی دار ی سول‌را _صلو اداطفله دوست داشتن هم چون دوستی وی‌بود ؛ که هر که ۳ را دوست دارد رسول ذیرا ومحبوب ویرا دوست دارد » بس‌دوستی علما ومتقیان همان دوستی خدای تعالی بود ؛ واین بدان بدانی که باسباب دوستی نگاه و : اماسیب اول| نست که دود را و کمال خود را دورس دارد» واز ضرورت‌این آنستکه حق‌تعالی را دوست دارد: که هستی وی وهستی کمالدی و صفات وی همه از هستی‌و ست » گر نه فضل وی بودی بأفرینش وی هست نبودی ‏ و اگر نه فصل‌او بودی نگاداشتو ی‌نماندی‌وا گر نه فضل‌او بودی‌بافرینش اعضا واوصاف و کمالوی از دی ناقص ثر نبودی» سءجب از آن کسی که از گر ما کرد وسابة , رگ درختی را دوست دارد و درخت را که قوام سایه‌بویست دوست ندارد ‏ خود نداند که قو ام هسنی دات و صفات ودعابحق است‌چگو نویر | دوس ندارد؛ مگر که‌این‌خودنداند و شك‌نمست که حاهل ویرا دوست ندارد که دوستی وی ثمرت معرفت وی است سیب دوع نکه کسی را دوست دارد که باای نیگویی کند ؛ و بدیر _ سیب ون ۱5 دوست دارد جز حق تعالی از حپل باشد: که باوی هیچ کس نیکویی تتواند کرد و نکرده ات مگرحق تعالی» وانواع احسان وی بابند گان خود درشمارنداند 1 ردن ؛ جنا نکه در کتاب یر و تفشکر گفته| مه اما آن احسان که از دیگر ان میبینی آن از حهلست: 1 هیچ بتو ندهد تا نگاه که ذیرا مو 7 بشر ستد که خلاف آن‌نتو ان کرد: که دردل وی‌افکند که‌صواب ومنععت ری دردین ودنبا در آنست که‌چیزی‌فراوی دهد تابمر ادخوه بش رسده‌یس آن‌وی‌بخو به: بشتئن داد که ازتوسبیی ساخت تاباواب آخرت رسید بایثنا و نام تیکو باغیر آن .اما آن بحقیقت حق‌سبحانه وتعالی بتوداد که بی‌غرضی ویر | مو کلی کرد و بدین اعتقاد داعبه گماشت 5 آن بتوتسلیم کرد ؛ وا بن دراصل‌شکر بیان کرده‌ايم . سیب سیم آنکه شوه گر را دوست دارد اکرچه بای نیکویی نکرده باشد چنانکه هر که بشنود که درمغرب مثلا بادشاهی نیکو کارست عادل ومشفق برخلق که خزانه حوش بر ای دروشان دارد و رضا ندهد که هیچ کس ظلم کند در مملکت‌وی ضر ورت طبع ویرا دوست دارد | گرچه داند که هرگز ویرا نخواهد دید و از وی ۱ ۰ 0 ۳.- ر کن‌چپارم نیکویی نخواهد رسمد) بدرن سب حزحق‌تعالی ر دوست داشتن ای 3 احسان خو دز ازوی‌نست,وهر که درعالم احسان کند بالژ ام وفر مان وی گنده | آنگاه ان نعمت که بدست خلق خدای است خود چندست؛ احسان| نست که همه خلایق را بیافر ید وهمه را هرچه بایست بداد تاا نچه نیزحاحت نبود و لکن و و ار این ور ۱ ل بود بداد؛ وان بدان‌,داند که در ملکوت ۱ سمان ورمین‌ودر نیات وحیوان‌تأمل کند ناوات ند وانعام واحسان سشهایت سد, سوب چهار ۱ فتای که اسی ر بر ای حمال دورست دارد؛ ۳ بر أی‌حمال هعانی ِ چنانکه شافعی را وعلی را دوستن دارد 9 دیگری اف 2 عمر رادوست- آدارد» و دیگری هم ۵4 ۳ دزست دارد 4 بلکه بیغه‌یر آن را دوست دارد 4 رسیت ابر دوستی حمال معانی و صفات دات اشانست و حاصل‌ان جون تا با سه - جزء | رد: یکی جمالعام که علم وعالم هجو بست از | نکه #« ۳ وش دفست» هر جدد علم بیشتر ومعلوم شریفتر ان جمال بیشتر ؛ و شریفترین علمها معرفت خدای تعالی - است ومع رفت حضرت‌الپیت. که مشتمل است برملابکه و کتب ورسل و شرایم و انسا ۰ و تذدبیر ملك و ملکوت ۳ دنبا و حرت ‏ و صدمان وانسا م<بوب از انندکه اشان را دردن معلوم کمالی یت : درم با قدرت ۱ ر[_ جون قدرت ارشان دسر اصلاح نفس خود و اصالاح ند گان خدای تعالی و سیاست | بشان و ننظام‌داشتن فا دنبا و نظام حعیقت در 4 سیم بائدز به ۱ رل و پا کی از عیتب ر‌ نقص س خبایث اخلاق بان ۲ و 9 از ابشان این فا ور نه افعال ابشان 4 که هرفعل که ره ذسشمبت ۱ 9 ما بودان محمود نیو د: : چون فعلی که بنقاق بو د بایغفلت بو ۵ » س هثر که بددور * صفأث پکمال" تربود دوستی وی زیادت بود, وازینست که مثلا صدیق را از شافعسی دوستر دارد و پیفامبر را از صدیق دوستردارد ۱ وا کنون درین سه صفت نگاه کن ۳ خدای تعالی مستحق‌این دزستی هست ویر | این صفات هطست : وت هیچ سلیم‌دل‌نیست که نه این ۳ داند که علم او لین و اوه ء از آدمیان وفرشتگان در حثب علم حق تعالی ناچیزست هم راگفته ی "و مااو نیتم می | لعلي | لا قایلا » بلکه همه عالم ا کرفراهم ایند تا عجایب حکمت وی در آفرینش مورچه بدانند نتوانند : و ان -۸۳۰- صرصب بر ۱ در که‌دا نندازوی‌دانند که‌در ایشان‌بسافر بدچنا 7 ۳ ت«حلق الا نسان‌عامه ‏ لبیان! ۱( و آنگاه علوم خلق متناهی | ست وعلم وی بی نهایت » با 1 ن جه اشافت گنرد ؟ و عم خلق از ویست بس همه علم و وعلم وی‌ازخلق نست ‏ اما اگردرقدرت‌نگری قدرت نیزمحبو ست وبدین سب اقتهاعت علی را دوست دارند وسیاست عمر را که آن نوعی از درس , وقدرت همه خلق درحنب قدرت حق‌تعالی چه ب‌اشد ) بلکه همه عاحزاند الاآن در که وی ابشان را قدرت داد » وچون همه رااژ آن عاجز کرد که | ۳1 فک ازیشان چیزی بر بایدباز نتوانندستد » همه عاحز باشند ۰ پس قدرت‌وی ش ثهایت | است که سمان وذمین و هر چه درمیان | نست ازجن وانس وحیوان ونبات ۱ همه از قدرت دست ‏ و بر امثال این الی غیر نبایت فادرزت ‏ پس چگونه روا بود ۳ سبب فدرت دیگری را جزوی دوسن دارند ؟ اما صفت ندز به وپاکی از عبوب 3 ۱ دمی مم راکمال این کجا : او ازی بود ؟ و اول نقصان وی نست که رژده است وهستی وی ۱ بوی نبست ؛ بلکه آفریده است وچه نقص بود از , وا آنگاه جاهلست بباطسن خویش ابحیزی دیگرچه رسد ۰ گرب رگ را در دماع وی خلال رسد دیوانه شود قدارن جنشت تست وب‌اشد که‌علاج آن‌پیش وی بود و نداند » وعجزوی وجپل وی جو ن <ساب بر 1 ی که جندست ) علم وقدر ت وی در آن محتصر ل دد اکر جه صدیق است واگر چه بیغاهیر رت » بس با ازعیو ب‌آنست که علم وی بی نپایتست که ۱ کدورت حپل را بوی راه نیست وقدرت وی بکمال از انست که هفت آسمان و دمین درقبضه قدرت وی است وا گرهمه را هلا کند دربزر کی و بادشاهی وی هیچ نقصان نبود » وا کرصدهزارعالم دیگر را دریلث لحظه بیافریند تواند و يك دره برعظمت وی زیادت نشود » که زیادت را بدان راه نیست بلکه نقصان خود درحق بس هر که ویرا دوست ندارد بلکه دیگری را دوستردارد آزغایت جپاست و این دوسنی کیال ار از آنکه بسیب احسان بود :که آن بژ بادت و قصان نعمت می‌افز | ید ومی‌کاهد » دچون سیب این بود درهمه احوال عشق وی بکمال بود » و برای‌این‌بود که بداود - علیه‌السلم وحی آمدکه دوسترین بندگان من کسی است که‌عرانه برای اه ۷ ر کن‌چبار) بیم دطمم برستد ولکن تاحق ربوبیت من گز ارده باشد : و در ز بور ات 29 وت ظالمتر از ا نکه مرا برای بیشت ودودخ شرت ور بپشت‌ودوزخ نیافریدمی مستحق طاعت نبودهی ؟ سبپ پنجم در دوستی‌مناسیت است ‏ و آدمی را نیز باحق تعالی مناسبتی‌خاص هست که «قل‌الروح می‌امر ر بی» اثارت بدانست » وان‌اله ملق آ دم علی و ر ره اشارت بدانست و بن که گفت : ده هن بمن تقرب می کند تا ویرا دوست گیرم»چون اورا اس تسه شمو بصروز بان‌وی باشم» وا ین که گفت :مر طت‌فلم تمد : فی- با مو سی بیمار شدم بعیادت نیامدی ؛ گفت توخداو ند عاله ی چگو نه بیمارشو ی گفت فلات بنده بیمار بود | گر وی | عیادت کر دی مر | عبادت کر ده‌بودی » و حدیث‌مناسیت صورتآدم با حضرت الپیت درعنوان کتاب بعضی شر ح کر مرا رن و آن‌دیگر معا: ات شرح‌نتوان کرد ,که افپام‌خلق‌طاقت 1 ن ندارد » که زیرکان سیار درین ی بعص میگ افتاذه| ند که بتدأ عقهانن صورت حرصورت ظاهر نیاشد ی وبعبی بحلول وانیاد افتاده‌اند ۰ دفیم آن همه دشخوار بود . ر‌ مقصود أْ نست ؟4چون اسبابدو سد ی‌دانستی بدانی که ‌ رد2ستی که ح: ردرستی ۱ حق. تعالی ات از حرل و 2بدین سلیم دلی آن متکلم بشناسی که گفت ءِ جرزجدس خو درا دوست‌نتوان داشت » چون‌وی جنس مائیست دوستی همکن نیست . پس‌معنی دی فرمان برداری بود که این بیحار] بله ار دسنی حزشپوت که رنان رابدوست دار ند فپم نکرده است » دشک نیست که‌این شپوت مجانست خواهد ؛ اما این‌ددستی که ما شرح کردیم جمال و کمال معانی است نه مجانست درصورت ‏ که | نکه‌پیفا‌بررا دوست دارد نه بدان دارد که ی تدرهم جون وی سرو روی و دست و بای دارد » بلکه ازانکه درمعانی‌مناسبت دارد » که دی نیزهم جون وی حیوعالم وم رید ومتکلم وسمیع 2 «صر ست این صفات در وی بکمالست واصل این همانخت اینیجا نیز هست دلکن تفاودت در کمال صفات بی نپایتست ‏ وهرتباعد و دوری که از زیادت کمال خیزد دوستی کند » اما اصل دی را که با بر مناسیت بو د منقطم نکند وهمه کس‌بدین قدر مناسبت هن ۱ دف و بشتاسنتد اگر چه ان که سر و حقبقت مذاسیت است که‌ان ال تسالی خلق آدم علی صورثه نشناسند . س۸۳۸- ۱ ۰ [ یل | کر دن آ زکهم بجلذت چو ن‌لذت‌دیدار ] ‌ سعق تعالی نیست بدآنکه این مذهب همه مسلمانانست بزبان» و لکن ۳1 از خویشتن تحقیق این جویند تا دیداز چیزی که بویت ِ" نبود وشکل ولون ندارد چه لذت دارد؛ این زدا نزن ولکن ز بان اثرار می دهند از "۳ نکه درشرع ۹ است ؛ ولکن م در باطن وی هیچ شوق نبود ؛ بدا نکه آ نحه نداند بدان مشتاق چون باشد ؟ وهرچند تحفیق این سر در کتاب دشیخوار بود لکن ما باشارتی معتصر تعر یف کنیم + بدا 5 -۵ این بر چپار اصل است : يکي آنکه بدانی که دیدار خدای تعالی از دیدار هرچ-ه <زوست خوشتر » و دور بم آ نکه‌پدا نی هعر تخد | یتعالی از معر فت‌هر چه‌حز و بست خو شترو صیم آنکه ۳ نی که دار ادر علم و معرفت راجت و خوشی‌است بی آنکه ش را و چشم را در آن نصمب بود » چپارم آنکه بدا نی که <وشی -4 از خاصیت دل بود از هر خوشی که از چشم و گوش و حواس را باشد غالب تر و قوی‌تر» چون اینهمه بدانیبضر ور ت معلوم‌شود که ممکن فسات 15 خوتر از دیدار حق‌تعالی چیزی بود . اصل اورل [آنکه 5 وت دل‌درمعر وي ات ی 4 و + ۱ [زدر ان ] اد ی ای 1 ی ن بدانکه در آدمی قوتها نپاده| ند دهریکی را بر ی کار ی | فریده‌اند و هقتصی طبم که ویر اندران لذت وی است ‏ و لذت وی در مقتضی طبیع وی است : جنانکه قوت خشم را برای غلبه وانتقام آفریده است ولذت وی در انست » وقوت سمع و بصر ودیگر را بدین قیاس‌کن که این هریکی لذتی دارد» واين لذات مختلف‌اند که لنت مباشرت مخالف لذت خشم راندن است "و نیز تفاوت است درقوت ؛ که ب‌ضی قوی- ترست که لذت چشم از صورتهاء نیکو غالب ترست از لذت بینی از بویهاه خوش ؛ و در دل ادمی نیز وئی آفریده‌اند که ار اعفل گویندونور گویند » و آنرا بر ای‌عر فت )۱ طرف مکان مه ۲- و ام جیز ها افریده‌اند ۵5 در 2 تباید » وطبع وی نیز انست و لذت وی در | اسمت ) تابدان بدا ند که‌این عالم ۱ فر بده‌است وویرا «مدبری حکیم وفادر حاحتست زهمسته باو فائم اس 1 رهمحنین صفات صانع وحکمت‌وی دز افراش بدا ژد این هم 4 درحس وخبال تباید 1 بلکه صنعتهاه باريك ین وت بداند و استنماط کند » ول نیادن اصل سخن و نبادن کتات و نیادن هندیته وعلما؛ دبگر باريك » وی را دربن همه لذت بود تا اگر بروی تا گنند بعلم چیزی ازرآء وحقیر شاد شود وا کر گویند نداند رنجور شود » که علم کمال خود شناسد » بلکه 5۱ ر برسرشطر نج بنشیند ویرا گوبند که تعلیم مکن وبا وی شرطها بسیار برود طاقت آن ندارد , که از شادیو لذت آن مقدار علم خسیس‌بی‌طاقت بو د وخواهد که بدأن‌تفاخر گزد ‌ وچگونه علم حوش نباشد وبدان تفاخر کید 1 وعلم صعن حق‌تعالی است _ + چبر باشد نز درك 1 دمی خوشتر از کمال وی ؛ و چه کمال بود عظیم تر تر از کمالی که «صفت حق تعالی حاصل ۱ د؟ دبس بدین اصل بدانستی که در حمله دل ر از دوع رفت لذتست که چشم ر وتن ر در آن : نصیب نباشد . اصل دروم [ نکه اذت و علمو معر ذت که بدل ور داز لذت ] محجیو سأت و (ذت سوت و گر ژو 9 بدانکه هر که شطر نج هی بازد وهمه روز نان اخورده» ویرا گویند نان ۳ ی‌<ورد دورد وهمحنان ی‌بازد 0 تابدانیم که لذزت وی در شطر نج ووی‌تر و بپترست از و9 خوردن 2 بدین سیت ۲ راد کرد‌قوت لذت بدان شاد یم که جولن‌هر دو فراه آیند یکی‌را تقدیم کند ۰ جون این بدانستی بدان که تا لذت قو تاه باطن بروی مستولی‌تر:چه| گرعاقل را مخیر کنندمیانآ نکه لوزینه ومرغ بربان‌خورد باکاری بکند که در آن دشمنی مغلوب شود وز ناش ویر | هسلم گردد » البته ریاست 1 وغلیه اختبار کند 4 مگر که «ور نظروی تمام نشده باشد» چون 5و داد که هرد نشده با بعتوه "پس آنکس را که هم شپوت طعام باشد رهم شهوت حاه و زباست و طلب حاه فراییش دارد» بدانیم م که این لذت + قوک‌تر و همحنینعالم‌را کهعلم ساب خواند (۱) له - یل ۲ ۳ باهندسه باطب باعام شر «عت با نیجه باشد 4 و بر | در آن‌لذتی‌باشده جون ناو۵ص یود 2 بکمال بو د ۱ ‌ بر همه لذنها تقدیم کند؛ مگر که در علم نافص بودو لذت ان تمام نبافته. پس‌بدین معلوم شد که‌لذت علم وععرفت از همه لذتهاددیگرغالبترست » لکن کسی‌را 1 ناقص نبود وهردو شپو تن دروی | فر یده باشند. که 1 چه کو ود لذت گو زباختن بر لذت مباشرت ولذت ریاست تقدیم کند» مادرشك نیو فتیم که این از نقصان دی‌است» که ویر | ۱ ن شپوت مت بدلیل | نکه جون هردوشروت‌فراهم اید ان تقدیم کند که اصل‌سیم آیکه هعر وی نی فعالی از همه هر راو دبگر سوو مر وب مت نزد او رتست : چون بدانستی کهعلمو معرفت‌خوش است‌شك‌نیست که بعضی ازعلوم‌خوشترست که هر جند معلوم بزر گتر وشر فتر علم وی‌خوشتر : که علم نبادن شطر نج ازعلم باختن شطرنج خوشتر؛ وءلم مبیاست مملکت و وزارت از ءام درزی وبرزگری خوشترس علم معانی شرع و اسرار ان از علم نحو ولغت خوشتره و اسرار کار «ذیر در وزارت رد نستن از دانستن کارهاه احل بازار خوشتر و اسر از سلطان دا نستن از اسراروزیر ۳ استن خو شدر ».یس ‌هر جدد معلو 6 شر بفتر علو ی لذیذثر و خوشتر؟ س نگاه کن که در وجود هیچ چیز شریفتر و عظیم‌تر وبا کمال تر و با حلال تر از خداو ند عالم که آفریدگار همه کمالبا 3 جمالیا وی است هست ؛ وتدبیر هیچ سلطان در نگاه داشت هملکت خود چو ن :دبیروی در ملگوت آسمان و زمین و نظام کار این حبان ؟ و هیچ حضرت ۰ ثر وبا کمال‌تر از <ضرت العنت هست ۱ ! س تک ۳ همکن بو د که نظارچیز خوشتر ازنظار؛ این حضرت باشد - اگر کسی‌را چشم آن‌باشد - یا دانستن اسر از مملکتی خوشتر از دانستن اسر ار این مملکت باشد ؟ س بدین معلو م شد که معرفت حقتعالی ومعرفت صفات وی ومعر فت‌ملکو ت‌ ومملکت وی ومعروفت اسرار البیت وی از همه معر فتم آخوشتر که مع(وم این معروت : ۲ ۲ ۱ از همه شریفتر ؛ و این گفتن ان ۱ اضافت کنی استحقاق آن نماند که شربف گوبی بانوانی گفتن که‌این شریفتر. پس‌عارف (۱) خطا - فلط . ۱ -۸6۱- ر کن‌چپار؟ در بن <پان‌هممشه4در بپشتی راشد 45« عر صها آهر ض السموات و الارض ۰ که ببشتر بود که بپناء| سمالو دمین متناهی‌است و مىدان هعر فت‌متناهی نیست ۸ بستانی که نماشا گاه عار فا یمه مت کناره ندارد ۳ أ سمان وزمین کناره دارد» و میو هاء این ستان زه مقطوع بود و نه ممنوع بلکه بردو ام : و«قطو ها دانی»" بود که نر ديك‌تر ارچیزی 1 هم از دات وی‌بود جه باشد؛ ومز احمت وعل و حسد را بدین راه نبود که‌هر چند عارف بیشتر بود انس ببشتر باشد » وچنان پشت بود که بسبباری اهل‌وی تنگ نشود بلکه فر اخ‌تر شود . اصل چهار م [ [ نگه(دت فظر از ات معر فت مبشتر ] بدانگه‌دانستنی بردو قسم است : بعضی آنست که در خیال آید چون الوان و اشکال» 2 «صی لو بر | درباید 5 درخیال‌نباید چون حق‌تعالی‌وصفات وی) بلکه‌چون بعضی از صفات توجون درت وعلم وارادت و <,وة ۵5 این همه را چگونگی نیت در خرال نیارد بلکه‌خشم وعشق وشهوت ودرد وراحت وا اک نکی زدارد و در خیال نیاید عقل‌همه را دریابد ؛ وهرچه در خیال آید ادرالك تو انرا بر دو درچه است:ییکی | نکه‌درخیال‌حاضر | یدچنانکه گویی که‌در وی مین‌گری» واین ناقص‌نرست ودیگر | نکه درچشم اید واين کاملتر ستءلاجرم [ذزن دردیبذار معشوق‌بیش از | سم که لذت درخیال وی ؛ نه۵ از | نکه در دیدار صورتی دیگرست مخالف ان یا ۳ از ان » بلکه همانست و لکن روشن‌تر ست ؛ چنانکه از معشوق بوقت چاشتگاه‌لنت بیش‌بابی از أ نکه بوفت تست بر | مدن به از | نکه صورت میگردد ولکن از ۱ نگ روشن‌تر شود » هه‌حنین ۱ نحه درخبال نیاید وعقل ۱ زر | درباید دودرحه‌دارد .یکی‌را هعرفت گویند , ورای این درحه‌ای ذن‌گرشت که | نرا ریت ومذاهده گویند ۰ ونسمت ان ۳ معرفت در کمال روشتی هم جون دیدارست با خرال ‌ بلکه چشم ححاست از دبدار ز۵ از خبال تااز بش بر نخیزد ان مشاهده‌ممکن نگردد همحنین علافه ۱ دهی با این تن که توبات از اب و خاک و مشغولی وی بشپو ات این عالسم 4 ححا:ست از (۱) بپشتی که بپنای آن حون پهنای [ سما نها و زمین !سرت ۰ (۲( همو ه های آن‌در دستر س‌است ۲ ی و ی ار و با عم اس و با و ال و و ها ما اج و اس و ما هه ها سا وم و ما ها ما جع وس سم سس سس اس و و و رخ سم و و ۵ ال ما ها و و و او و و ود هد و و و ۵ ۵ ۵ و ۵ ۵ ار و لا ۵ ۵ ها ۳ مشاهده نه از معر فت 6 و ۳ این ححاب بر تحمر ۵ تک ۱ دد )» و از ین گفت :۵ (۱) : ِ 3 موی را ۳ علی4ا اسلم 3 ۳ "6 س‌جون مشاهده تماهترست 2 روسمتر » لا بل لذت‌ ان مر 4 همچنان که در دبدار وخبال ۰ و بدآنگه حقیقت انست که همین معر فت ات ط4/دز۱ ن جمان بصفتی دیگر شود که با اول هیچ نزدیکی ندارد ؛ چنانکه نطفه که مردمی شود و دانهُ خرماکه درختی شود وبگمال رسد وبا اپن گردش بغابت روشن شود )9 نر | مشاهده و نظر ودیدار گو یند : چه دیدار عبارنست از کمالادراك» واين مشاهده کمال این‌ادرا کست و بر ای | نستکه این مشاهده حبت ۲ اقتضا نکند جنا نکه معرفت درین حپان حبت افتضا تک د.پس تخم دیدار معرفتست وهر کرا معرفت نیست از دب-دارمحجوبست <یوا, ابدی که ‌ که لك ندارد زر صو رت زدد ) و وه ؟ امه وت "ماه مشاهده ج ی "۱ ر ‌ 1 ی 7 ر تمامتر ۹ ی کمن مبر که دم ۵ خلق در دمدار ولذت دردار ۳ بر باشٌند بلکه ۳ را بر قدر معرت وی بود .و «ان‌الله وتحای (لناس عامه ولابی بکر خاصة این بود ؛ نه آن که وی تنها بسند و دیگران تتتیتت:؟ بلکه انکه وی بیزد دیگران حجود تسد ,که ان حاصل وی بود که نح<م ان هعرفتی بود که یر ان نداشتند 4 و انکه گفت : « فصل و بکر نه بمازو نهروزره سیار ست‌ولکن بدآن‌سر که دردل‌وی قرار گرفتست » آن سرنوعی از معرفتست وتخم آن‌دیدارست که خاصیگی ویراخواهد بو ۵ ۰ (س ماوت دردازر خلق با ۱ نکه دبدار خلق ات چون تقاوت صورتا بو ۵ که در | پینهاء مختلف بدیدار ید از يك‌صورت : که بعضی که بود و بعضی «4 »9 بعضی روسثر و بعصی تار یك‌ثر ۹ وبعضی کوز و ب‌ضی‌راست ۹ تابود که در کی بجایی‌رسد که سر ناخوش و کربه نو ۵ 4 2 هر که این دل <وش مدان عاام بر د وتاريث بو د یا که ۹ انجه راحت دیگران باشد هم آن بعینه سبب رنج وی‌گردد ؛ یس مان مبر که آن لذت که ببغامیر ان با بنداز دردار دیگر ان بیابند ۵ و ۱ ن<۵4 عالمان بابئد دیگر ان‌ازءوام بیاید 4 9 ۱ نحه عالمان متقی رمجبت تباید عالمان ی و ماون مبان عارفی که (۱) هر کز مر | ندواهی ۵ رد . ۲۱( طرف ۳9 و مکان ۰ ) ۳( خداو ند تجلی میکند بر ای هر دم بطور عموم و برای ابوبکر بشکل خاص . -۸۳- ر کن‌چبارم دوستی حق تعالی بروی غالب بود ومیان عارفی که دوستی بروی چنان غالب نبود در لذت بود نه در دیدار ‏ که هردو بک تن که تخم دیداز هعرفتست و تخم «ردو برابر است ‏ و لکن مثل آیشان چون دو دزن باشد که دبدار چشم ایشان برابر بود » نیکویی را دمددط ولکن یکی عاشق بو د ودیگر نیو د » لا یف لذت عاشق بیش بود » 2 اگر یکی عاشق تربود لذت وی بیشتر بود. پس معرفت در کمال سعادت کفایت‌نیست تاهج تزا | افو دو محبت بدان غالب شود که محیت دنیا از دل وی باك شود ؛ واین حز بزهدو تموی‌حاصل نیاید یس عارف زاهد را لذت کاملتر بود . فصل ۱ تاو ت لت دردار / لژزت هعر بت 1 همانا که گوبی که اگر لذت دیدار از جنس لذت معرفتست این پس لذ:-ی نیست ؛ وین از آن‌گو بی که از لذات معرفت خود خبر نداری » لکن باشد که سخنی چند بپم باژ نهاده باشی دیادگرفته باشی ازکتابی یا از کسی بباموخته و آنرا معرفت نام کر ده » بیج حال از آن لذت نیابی » و بدانکه کسی ترینة 1 را لوزینه نام کند وی از آن لذت لوزينة نیابد . اما آنکه حقیقت معرفت بحشد در آن چندان لذت یابد که | ۳3 درین جپان بپشت بءو‌ویر | دهندمعرفت دو ستر دارد » جنانکه عاقل لذت ماطنت از لذت فرج وشکم دوستر دارد :ابا اگر چه لذت معرفت عظیمست‌ولکن بالذت دیدار آخرت هیچ نزدیکی ندارد؛ واین‌خود نان هم توان کرد: عاشقی‌تقدیر کن که در معشوق می‌نگرد بوقت صبیح که هنوز روشن نشده است » بوقعی که عشق بروی ضعیف بود وشهوت ناقص ودرحامةهُ دی که دم وزنبور بود » و بر | می‌گز دو بازان نیز بکارهاء دیگر مشغول بو د واز هرجبری می‌هر اسف »شكت شنت ۸5 لذت وی‌ضعیف بود» شیر نا گاه آفتب براید و بغایت روشن شود و شوت وعشق وی بغایت فوی شود ومشفله وهر اس از دل وی شود واز درد زنبور خلاص یابد » لذتی عظیم یابسد که باز آ نکه ازییش بو د هیج نزدیکی ون »حالعارف درد ابا چسسن ات »وتاریکی مثال ضعف معرفت است درین حران .که کویی که از «س‌برده ببرون می‌نگر د.وضعیفی عشق سیب نقصان اخقست که ‌ درین <ران بود ناقص بود و آن عشق پمال نر سرد ) (۱) خوراك فقیرانه ای است که از نان خشکه وسبزی و ادویه وسر که سازند . مر ‌ م4 ٩.‏ ۲ ی یه وه ۲ تم ی وج و ۵ هچ ها و 5 با ۵ و و 5 بل هه و و ۵ 8 و و ۵ وا و اد با و و او و و ۵ او و و اس و ۵ج با ۵ 5 با ۵ با و که با هه ۵ و ها ها سا و و 8ج سر ار ون ها ام ها و اج او وا مد و و اج و و و و و و وا ۳3 ورنبور متل شپوات دنماست؛ وعم رن کت هیباشد س ۳ معر قتست ؛ ومشغله و هر اس‌مثل اندیشه / زند گانی‌وهعشیت و بدست 1 وردن قوتو امثال استتت 4 ویمر گ امه برخزد رشهوب دیدارتمام شود وپوشید کی بکشف بدل‌شود ۱ دعم و اندوه ومشفله دئیا منقطع شود ۰ 2 بدین سب آن لذت بغایت کمال رسداگرچه بر قدر معر وت ۳ نت 4 وجنا: ننکه لن: که گرسنه 5 از بوی طعام با لذت حجوردن ت نصل تِ | حود ۹ ت :4 سول سود دزیا : ۳۴ سم ۲ عرت 4 ول چسم دلیا او هم ک بی که معر فت دردل دو د ودردار در چم 4 ادن چگو زد بود ؟ ۳ ۹ دبدار را د,دار ۳ آن گنت اند که تال رسیدن خیال بود؛ نه بدانگه در چم بود ) که اگر دبدار در بیشانی آفریدندی هم‌دیدار بودی » س درحای وی آدیختن فضول بود ) بلکه چون لفظ دیدار آمده است‌وظاهر ۱ ل ۳ ات بابد که أاعتة اد کنی که‌در آخرت چشم رااندران نصءب 2 4 وبدانی که چشم آخرت نهچون چشم دنیابود : که این چشم جز جوت نبیند وان چشم بی‌جهت بیند» و بیش‌ازین روا نیست عامی را که ازین گوید و بحث کنده که این بر فدر فقوت وی نات : 45 درود گری کار پوزینه نسست. هر دانشمند که رنج درفته وحدیث ونفسسر برده است درین معنی‌هم عامی است این نه کارویست, بلکه | نکه رنج در کلام برده است‌هم‌درحقیقت این عامیست چهمتکلم شحنه و بدرقه عامیست ‏ تا[ نجاعامی اعتقاد کرده است وی بحدیث بر وی نگاه‌دارد سر دوه ازوی دفع می کند و راه ان درحیل بدا ند 1 اما معرفت خود گویی دیگر بدین اقتصار کنیم ۱ ۱ - فصل - | لدت هعر هت و دو سئی شدای ر اچگو ده هو ان بدست و رد| هماناگویی که لذتی که لذت ببشت دران فراموش شود هیچ‌گونه نزديك من صورت نمی دشد - هر چند که سخ<ن بسیاز ددان بگفتها: نش ند پتر هن چست | 5 ر آن لذت مود بازی ابمان بدان تا | رن بدانکه عللاج این چپاز جبز ست : ۲ ۳ ر گن‌چپار اه ات ات وا ما واه وا ها و وا ها و ها او ها و سا و و سا ما و ۵ 8 اه 8 و 8 ار ال ام دا ها و او وا و وا ام ها و عم سس سا و و مد و و ها 5 سا ور سا ها و و ها و و و و هه و اد ما و و اس ها معا و و و وا وا و و اه و و و وا هو مها و ۵ یکی آنکه این سخنپا که کفته ‏ اف ات و در وی بسسار | اندیشه کنی هت معلوم شود ,که بيك 4 ك راه که سخنی در گوش ره دردل فرو مایت دو که بدانی که صفات آ دی در 9 ت و لذت‌بيك راه نیأفر بده‌ا ند : ول شهوت کود 4 درخوردن بود وحز آن نداند؟ چون بانزده‌ساله شد لذت و شروت‌زنان دروی بدیدار آید تاهمه را در طلب آن فرو گذارد چون نزديك بت ساله شد لذت رباست وتفاخر و نکاثر وطلب‌حاه دروی تا و ن ۳ درحات (ذات دنیاست ‏ جنانکه در قر آن گفت:« نما لحیو ة) لد ایا لو لو وزینة و تفاخر بینکم و تکاثر یا لاموال و الاو لاد» س‌چون آذین بر گذرد اکردنیا 9 باطن وبرا تبتاه نکید ودل وی سمار نگ داند لذت معر فت علم‌و آفر بد گار عالمو اسر ار ماو ملکو ت‌ دردی بدید | ید » و چنانکه هرجه باز س بو د گذشته دران مختصر بود » ان نیز همه دران مختصر شود ولذت پشت اذت‌شکم وفر ج وچشم بیش تست که در بستانی تماشا م ی کند وطعام می‌خورد ودر سبزه ۳ روان و کوشکیاء نارین می‌نگرد » و این ی خود دراین حهان‌درحنب شهوت ریاست واستیلا و فرمان دادن حقیر ومختصر شُو د» :ا بمعرفت چه‌رسد : که رهبان باشد که صومعه برخوشتن زندان کند وقوت خویش با قدرنخودی آ ورد درشره حاه وقبول ولذت آن ۰ بس‌وی لذت جاه از بپشت دوستر میدارد؛ که بپشت بیش‌از لذت فر ج و شکم وچشم نیست. پس لذت حاه کههمه شهوأت را مختصر »۳ د درلذت معرفت‌فروشود و بدین همه ایمان داری که بدین همه رسیده‌ای » و کودك که بشهوت جاه نرسیده باشد بدین ایمان ندارد وا کرخواه ی که ۱ بر! لذت ریاست معلوم کنی نتوانی کرد . عارف دردست‌تو و نایناه ی توه‌چنانست که تودر دست کودك دلکن ِا راندك مایه عقل داری وتامل ک: نی این بوشیده‌نماند. ولا سیم آ: نکه در احوال عارفان نظاره کد ی دسخن اشان بشنوی» کمخت ۳ عزین (۱ اگر چه از شهوت مباشرت‌ولذت آن خبر ندارد لک ن چوق مردان می بید که هرچه دارند درطلب آن خرج همی‌کنند» دیرا علمی ضروری حاصل آبد که ایشان را لذفی ژشهونی ( رل این‌که وبر است. ر ! رعه زنی‌بود» باوی حجل بت 3 گفت: « لچار ثم الدار - اول خداو ند سرای ! نگاه سرای» ,و ابوسلیمان دارانی در یدکه : خدای تعالی بندگاقاند که بیم دوزخ و ادمید بپشت ایشان راازخدای (۱) کسیکه کار مردی|ژو ساخثه نیست . ۸ هشغوا ل نکند؛ و یکی از دوستان معر وف ار <ی بو ی گفت که: نک ی‌آن چیست 4٩‏ ترا ازدنیا و ازخلق چنین نفور کرده است و بعبادت مشغول گشته‌ای بیم هر کشت زا بیم دو زخو اومرد ببشت؛ گفت ۱ بن چیست؟ ! پادشاهی که ۱ بن همه بدست ویست اگر دوستی‌دی بحشی ۱ ون همفر امو ش کی ۳۳ اک ار ۱ باو ی معرفتو ا ان بدید | بداز بن همه‌ننگ‌داری. بشر حافی‌رابخواب دیدنده ویراگفتن که :| (و نصر تمار عیدالوهاب و راق را کار چگو نه أست ؟ گفت ۴ سن ساعت اشانرا در بیشت بک‌ذاشتم طعام ببشت همی خو ردند » گفتند: و وه ؟ گفت: خدای تعالی دانست که مرابطع‌ام‌وشر آب بپشت رغیتی نیست ‏ مرادیدار خویش بداد . و علی تن‌الموفق بگ بد که : بیشت را بخو اب دیدم وخلق طعام بسیار همی‌خوردند وفر بشتگان ازهمه طیدات طعام دردهان ایشان می‌نپادند » و بکی را دیدم درییش حظیرهالقدس چشم از سر بیفتاده و میپوت ك بد؛ رضوای را گفتم که این چست؟ گفت معروف کر خی است که عمادت‌وی زد از بیم دوزخ کرد و نه باامید اتف ورد + ویر| نظرمپاح بکرده است . وا بو‌سایمن دار انی و3 هر که امروز بخویشتن مشخولست فرداهم چنین بود .2 (حبی بن‌معاد #۳ بد بك شب بایز ید را دیدم از نماز شام و نماز خفتن فار غ شد تابامداد بر سر دویای تشسته » باشنه از حای بر ثِِ وه و چشم ازسر مبپوت وار خبره بمانده » باخر سجده‌ای دراز بکرد وسر بر آورد و گفت : بارخدایا گروهی ترا طلب گر دند » ایشان را کر امات دادی ۹۳ رفتند و درهوا| بربدند » وهن بتو پناهم ازان » و گروهی را کنجیاه زمین دادی و گر وهی ر آن‌بدادی که پيك شب مسافت‌بسیار برفتند و خشنود شدند » ومن بتو پناهم ازین» بس باز نگر بد مرا دید گفت ۳ بحیی اینجائی؛ کنتم آر ی گفت از ی باز ؛گفتم ازدیری و کنتم س‌چیزی این احوال بامن 1 12 گفت آنکه ترا شاید بگویم و گفت: مرا در ملکوت اعلی و ملکوت اسفنل بکردا نیدند وعرشو کرسی 3 مات و پشتا همه بگر دا نید ند و گفتند بخو اه آرین ِ" هر جه خواهی‌تر | دهیم گفتم ازین‌همه‌هیچ نخواهم گفت : توبنده منی حمقا, وا بو ار اب تحشبی‌رامربدی بود عظیم هستغرق در کار خویش ؛ بکبار ابو تر اب دیراگفت اگر بایز پدرا بینی روا بو ده گفت‌هن مشغو 1 از با یز بد.یس‌چندبار دیگر #ِ هر بد گفت‌من خدای‌با بز بد را می‌بینم بایز پد راچکنم: بوتر اب گفت بکبار با یز ید رابینی‌ترابهتراز آ نکه‌هفتادبار 4۶۷ ر‌ آن‌چبار) ۳ رایینی ۸ مرید متحیر ۳7 گفت مگ ؟ 3 ۷۷ توخدای 7 پرمقدار تو ترا ظاهر شود و بایز درا نزد خدای تعالی بینی‌برقدر وی‌بینی » ۷ 1 دگفت تابر د یم برفتند» با یز بد در بیشه‌ای بود چون سرو ن مد یوستینی باشگو ۵ درپوشیده بود » مرید دروی نگرید ويك نعره بزد دجان بداد؛ گفتم یابایزید بيك نظرت کشتی ؟ گفت نه که مربد صادق بود ودر وی سری بودکه | شکارا نمی‌شد بقوت وی» چون مارا بدید بيك راه آشکارا شد و ضعیف بود ظاقت نداشت هلاک شد . و 9 از بد گفت: ۱ گ خلت ابر اهیم ومناحات موسی‌و روحانمت عیسی بتو دهند باز ی د که وراء آن کارها دارد. بایز پد را دوستی بوده کی » ویرا گفت سی سالت تاشب نماز همی کنم و روزه می‌دارم و ازین هر چه تومی‌گوئی مراهیچ بدیرد | و ۰ گفت | ۳۹ سمصد‌سال بکنی هم پدید نیایده گفت چر ۱ / گفت رن ا که یود محجوی » گفت علاج آن روز نتو ۱ نی 1 د گفت ۹ تابکنم 4 گفت تن ۰ گفت آخر بگوی گفت این ساعت برو نزديك حجام‌شو تامحاسن توجمله فروسترد و برهنه بباش وازاری برمیان بند وتو بره‌ای‌بر گو زدر گردن آویز ودر بازار منادی کن که هر کو داد که سیلی در گردن‌بمنزند چندین گوز ویر دهم و«مچنین نزديك قاضی وعدولشوه این » هرد کفات سبحان له که این چست که مییگوبی ؛ !با پزید گفت شراء آوردی بدین سخن ۰ که ۳ سنبعحان اون که ن از تعظیم خوه ۳ کشت چبزی دیگر بنگو ی که این نتوانم هت علاج اول اینست » گفت این نتو انم گفت‌هن خو د گنتم که این‌نتوانی وان ازان گنت که آن مرد بکیر و طلب جاه مشغول ومغلوب بوده است و این علاج وی باشد . ۱ ودرخبرست که وحی 1 مد ایب علیهالسلم- که جون در دل‌بنده‌نگرم هد نما ینم نه آ خرت دوستی خویش آ نجا بنهم و متولی حفظ وی باشم و ابراهیم اد گنت بارخدایا دانی که ببشت نزديك من پریشه‌ای نیرزد در <ذب محبت تو که مرا ارزانی داشتی وانسی که مر | بل کر خویش دادی . و ر ابعه را گفتندرسول را چگونه دوست داری؛ گفت صعب ولکن دوستی خالق مرا از دوستی مخلوقان مشغول بکرده‌است و عیسی را برسبدند که ار اعمال کدام اضل ر! گفت‌دو ی‌خدای ورضا بدانحهو ی کند 8 و ی که اژخود تم نعر یف می ۳ ۵۸ ۰ ودر جمله چنین اخبار و حکایات بسیارست و بقرینه احوال این قوم بضرورت معلوم شد که‌لذت معرفت و دوستی و ک‌از بیشت ببشتر ست؛ باید که اندرین تامل ۳-1 ۱ [ بیدا کردن سیب پوشيد گی معرفت حق‌ثعالی ] . آنگه چیز ی که شناختن دی متعذر شو د از دوسنب بود: یکی آنکه بوشتشه باشد وروشن نبوده ردیگر آنکه بغایت روشن باشد وچشم طاقت آن ندارد ؛ وبدین سیب است که خفاش بروز هیچ نبیند و بشب بیند » نه‌از | نکه بشب چیزها ظاهر است لکن بروز بس‌ظاهر است وچشم وی ضعیف است » پس دشواری معرفت حق‌تعالی از روشنی است ‏ که از بس روشن است دلپا طافت در بافت آن نمی‌دار د وروشنیوظپو 9 حق‌تعالی بدان شناسی که قیاس کنی که اگر خطی نبشته بینی یاجامه‌ای دوخته » هیچ جبز نز درك نو روشن‌نر از ودرت وعلم و<یوه وارادت کاب وبا درری نباشد » که‌این فعل وی این صفات را ازباطن‌وی چنان روشن گرداند که علم ذروری حاصل أ بد:! گر خدای تمالی درهمه عالم يك‌مر غ بیش نبآفریدی هر که دروی نگر بدی ویر ا کمال علم وقدرت و حاال‌صا نم وی ضروری شدی» که دلالت این از دلالت خط بر کاتب‌ظاهر تر ات ولکن هرجه دروحودست از آسمان ورمین و حیوان و نبات و سکف دوخ بلکه هر چه آفر رده آست و دررهم و شزا | رن همه يك صفتست که گو اهی همی دهد بر حمال صانم و از بسیاری دلیل و روشنی‌پوشیده است : که اگر بعضی فعل‌دی‌بودی وبعضی‌نبودی أ نگاه‌ظاهر بودی» جون همه يلك صفت شد بوشیده شدو هل این آنکه مج چیز روشن ثر از آفتاب تت که همه‌جیزی‌بوی ظاهر شود » ولکن اکر آفتاب بشب فرو نشدی وبا بسیب سایه محجوب نشدی‌هیچ کس ندانستی که برروی زهین‌متّلا نو ری‌هست که حزسفیدی و سبزی و رنگهاه دیگر ندیدندی‌گفتندی بیش‌ازین‌نیست پس این که بدانستند که نور چیزیست برون الوان که الوان بدان پیدا شود ازان‌بود که‌بشب الوان بوشیده شدو در سایه پوشیده‌تر بود از آنکه در آفتاب پس‌از ضدوی را بشناختند ؟ همحنین اگر آفرید کاررا غبمت وعدم ممکن بودی آسمان وذمین برهم اوفتادی و ناجیز شدی | نگاه ویرا رورت بشناختندی » لکن چون همه چیزها نك صفت است در شپادت این شپادت بردوامست بس روشنست ‏ بس‌از ردشنی نوشیده تفه ات ودیگر آ نکه‌در کودکی این درچشم قرار گرفته است - در دقتی که عقل سا۸ب ر کن‌چبارم هه و و او و و و و و و و و او وا وا وا اه اه ها اه اه ها ۵ و ها ها ها ۲ دا اه ها ها 5 ۵ و اه ها ان اب انا 5 نا و من و وا سا سب ۵ 8 داح و چم اه این نبوده است که شهادت این بشنود - چون خوفرا کرد والف گرفت پس از شهادت آگاهی نیابد مگر حیوانی غریب بیند یابنایی غریب » آنکاه پی‌اختیاروی سبحان له از دهان وی بجهد که شپادت آن] گاهی بدل وی‌دهد س‌هر 2 ۱ چشم ضعیف ثیست هرچه بیند از صنع او بیند نه‌از آن جذس که | سمان ورمین یل که از آن‌بند که صنم ویست» چنانکه کسی که خطی بیند نه‌ازان روی که خبرست و کاغن» که این‌چنین 3 بیند که خط نداند بلکه از آن روی ند که خط منظومست نادر وی کاب را هی‌بینده چنانکه در تصنیف مصذف رابیند نه‌خط وچون چنین‌شد درهرجه 9 دخدای رایند: که هیچ خن زرریزت که نه صنعو ی است » بلکه همه عالم تصئیف وصنءعت‌ویست اگرخواهی , درچیزی نگریکه نه‌اروی است ونه بوی است نتوانی» و همه بز بان‌فصیح که آ نا زبان حال گویند گواهی می‌دهند بکمال وقدرت وجم‌الوعظمت وی « اذین روشنتر هیچ‌چیز نسست ولکن عجز خلق از ین از ضعف اشانست. ۱ بیدا تردن ولا چ معیت | بدانکه چون محبت بزر ۳ بن مقاماتستعلاج وی شناختن مهم است.و هر که خواهد 45 بر نییکویی عاشق شود تدیبر او آن بود که روی از هر چه حز وی است بگرداند» پس بردوام در وی نظاره می‌کند » چون روی وی می‌بیند ‏ و دست و بای وموی وی بوشیده بود و آن نون ۰ جهد آن کند تاآن نیز سید » تا هر حمال که می بیند میلی زیادت می‌افتد » چون بدین‌مو اظبت کند در وی میلی بدید أ بدا نداد یا بسیار » پس محبت خدای تعالی‌نیزهم‌چنین است : شر ط اول آ نست که‌روی‌از فا داند ودل ازدوستی آن پا کند : که دوستی حزحق از دوستی وی‌مانعبود 4 داین جون باك کردن زمین بود ارخار و کاه. آ نگاه طلب معرفت وی‌کند ؛ که هر که ویرا دوست ندارد از آن بودکه دیرا نشناسد »اگر چه کمال وحمال بطبع محیو بست » تا کسی که صدیق و فاروق را بشناسد نتواند که ابمان را دوست ندارد » که محامد وناب ایشان بطبع محیو بست ؛ و معرفت‌حاصل کردن چون تخم در زمین نپادنست » آنگاه بر دوام ین ؟ ر وفکر در وی‌مشغول بوده واین چون آب دادن باشده که‌هر که‌یاد کسی بسیار کند لابد ویرا با وی انسی‌پیدا آید. و بدانکه هیچ مومن از اصل محبت‌خالی نیست » ولکن تفاوت ازین‌سه‌سبب وم سن ۱ است :یکی آدکه در تسش ومشغولی دنیا متفاوت‌اند ودوستی هرچه بود دردوستی دیگری تقصان ورد 4 ودیگر آنکه درمعرفت متفاوت‌اند »که عاعی شافعی رادوست دارد بدانکه برجمله داندکه وی عالمی بزر گست ‏ ولکن فقیه که ازتفصیلعلوم وی بعضی خبردارد ویرا دوستردارد که ویرابپترشناسد ؛ و دیگر آ نکه در ذ کر وعبادت که انس بدان تخاب متفاوت باشند ۳ تفاوت محیت ازین سه‌سیب خیزد . اما آنکه دوست ندارد اصلا »| نست که و بر | نداند اصلا » که چنانکه تیکوبی صورت ظاهر بطبع محبوبست‌نیکویی صورت‌باطن‌همچنین است . پس محبت‌ثمرت معرفتست » و کمال معرفت حاصل کردن بدو طریق بود : یکی بطریق صوفیان و آن مچاهده باشد و باطن‌صافی داشتن بن کر دو ام ۳ خودراوهر چه جزحق است‌فر موش کند 4 آ نگاه در باطن وی‌کارها بدید امک د که بدان عظمت حق تعالی روشن شود و چون مشاهدتی گردد. ومثل وی چون فرو کردن دام باشد ؛ که تا بود که صبدی درافتد و بو د که در نفتد » و باشد که موشی درافتد و باشد که بازی » و ماوت درین عظیمستو بر حسب دولت و روزی بود . وطریق دیگر آمو ختن علم معرفتست ‏ نه علم کلام 2 عامپاه دیگر و ادل این تفکر بود عجایب صنع چنانکه درکتاب تفکراشارت کردیم» بمد از آن ترقی کند و تفکردرجمالو جلالذاتوی‌تا حقایق‌اسما وصفات ویرامکشوف گردد » و این علمی درازست ولکن زیر 4 را بدین فشنتکان قم کیت چون استادی عارف باید » اما بلید " بدین رسد . واین نه چون دامفرو کردنست که باشد که‌صید در افتد و باشد که نه‌افتد » بلکه ین چون تجارت وحرائت است و کسب » وچنانست که کین ۳3 سیندی تست | ر د نر وماده ودر تناسل‌افگکند» از ْ لا ید مال زیادت‌شود؛ مگر بصاعقه هالالكشود.وهر کز معرفت طلب‌کندجز ازطریق محبت طلب محال می‌کند» و هر که معرفت جزازین دوطریق طلب کند نیابد ؛ وهر که بندارد که بی محبت حق تعالی بسعادت خر ت رسد علط بندارد که‌آخر ت‌ بیش از آن کشت که بخدای‌رستی» وهر که بحیزی رسد اگر | نرا ازپیش دوست داشته باشد ولکن بسبب عوایق از آن و نب او 3 و روزگار درشوق آن گذاشته باشد . چون بدان رسبد دعوایق برخیزد درلذنی عظیم افتد وسعادت این‌بود » وا گرددست‌نداشته باشد هیچ لذت نباید ,وا گر (۱) کند ذهن - نا فهم . #0۵۱ ازداد دوست داشته باشد اندك لذتی یابد . بس سعادت بر قدر عشق و هحبت باشد » و اگروالعیاة باله درون خویش چنان بکرده باشدکه بحیزی که | نست ضد آشناشده والف ومناسیت گرفته ۱ یجه در اخرت بیدا أید ضد وی باشد ‏ و ان هلاك وی بود و در رنج والم افتد و انحه دیگران بدان سعید شوند وی بعین آن شقی شود و هوش دشد ) امدند و گلاب و مشك‌بروی هیر بحتند ری «ثرمی شید ) تایک ی که وفتی ونان ی کرده بوو [ ییا رسد ) بدانست» باری یماس 1 دمی در وه سی ژع) مالید ؛باهوش ۳۹1 و گفت اشعت <وش بوبی 4 سس هر که با لذزت د نبا کرت عاآن معشوق‌وی کشت هم چنان آن کناس است ‏ و چنانکه در باز از عطار ان از ۱ ۷ تباید بلکه هر ج4 ۱ نجا بود ضد طبع‌وی بود و رنج وی از ان زیادت‌شود ؛ و ان نحاست که باان الف گر فته‌بود | تحازبایت در اخرت نیزاز ان شهوات دنا هیچ تباید و | یجه | نحاباشد همه صد طبع باشد . مس همه سیب رنج وشماوت وی بود . وسعید کسی است که ایتجا طبع خودر| با ۱ ۷ مناسمت داده باشد 0 ۱ ۷ مو افق‌وی بود؛ و همه ریاضتپا و عبادنها و معرفتپا برای این مناسبت است , «قداقلح‌منز کیها»(۱) مودسها(! » این بود . 2 ال بصبرت منیتشیوت ۳ اعد تقد در گذشته‌انده دلین از صدق بیفامیر بشناخته‌آند » بلکه صدق بی معجزه بضرورت بدین شناخته‌ا ند چنانکه کسی که طب داند چون سخن طبیب بشنود بضرورت بداند که طبیب است » 2 جو ۷ سجن حکیمی بازاز نشان مشدو ۵ بدا ند که حاهاست ‏ سس نمی ر ۱ از هشسیی 3 دردع رن بصر ورت بدین طریق بشناسند ۲ و۱ نگاه | نیحه بصبرت حخود بتواند داست بیشتر | نست که از نبی‌شناسد » واين علم ضروری است نه چنان علم که از آن حاصل آیدکه عصائعبان "*" شود :که آن علم درخطر آن بودکه بدانکه گوساله بانگ‌کند باطل شود » که ی معحر ه از سحجر بدین آسا: ی نبو د دروفین 0 اژدها . -۸۲- [فلا‌ات محبت] بدانکه محمت 95 هری عز بزست ودعوی محست آسان ات سس نباید کهآ دمی گمان‌برد که از حملهُ محبان است؛ دلکن محبت را نشان و برهانست باید که ‌ خود طلب کند ؛ و آن‌هفت شت # اول آنکه مرك را کاره‌نباشده و رسول_صلو أتاندعلیه گت : : «هر که دبداز خدای دوست دارد مرك را کاره نباشد». بو یطی یکی رااز زاهدان گفت مر رادوست داری؟ تو قف کرد گفت اگر صادق‌بودی دوست‌داشتی؛ اما روا بودکه محبت‌بوده کاره بود تعجیل مرك را نه اصل مرك را :که زاد آن هنوز نساخته باشد» تاساخته کنده و شان آن‌بو د که درساختن‌زاد بو‌قرار بود . ولامت دو؟ آن بود که محبوب‌حق تءالی برمحبوب خویش ایثار کند»وهرچه داند که سیب قربت‌وی است نزديك محبوب فر ونگذار د» وهرچه سیب بعدوی‌است‌از آن دور بود؛ ایام دش بود کهخدای راتعالی بیمه دل دوست دارد جنانکه رسول - صلو ات النهعلیه کت : «هر که خواهد که کسی را 1 خدای را بپمه دل دوست دارد گو درسالم نگر مولی حذ فه»؛ توا کش معصیتی کند دلیل نکندیر آن که هحب نیست » بل‌بر آنکه دوستی وی بپمه دل‌نیست »ودلیل برین آنکه اعیمان راچند ۱ بارحدیزدند سیب شرب خوردن » یکی وی را لعنت کر د؛ رسول - صلو ات العله 8 گت لعنت مک نکه‌وی خدای راورسول را دوست دارد . و فطیل گفت _ که ترا گویند خدای تعالی‌را دوست‌داری خاموش‌باش کها گر گویی نه کافر شوی »واگ رگو ۳ دارم فعل :و باافءال دوستان نماند . علاامت سیم آنکه همشه خدای تعالی بردل وی‌تازه بود ودران‌مو لع بود بی تکلف که هر که چیزی دوست دارد د کر ار کند؛ و اگر دوستینمام بود خود هیچ فر اموش نکند؟ سس اگر دل‌تکاف و ۳ می باید داشت یم آ نست که‌محبو ب‌ وی آنست که دکر اوبردل وی غالبست »پس باشد که دوستی خدایتعالی غالب نیستلکن دوستی وی غالیست که وی م ی‌خو اهد ۵5 دو سرت دارد ؛ و دوس رم و دوستی ۴ #4۵ - ر کن‌چبارم ات و وا اه سب اد و ان و و و و ۵ 0 وس و و و و وا و و وه ۵ ۵ ۵ ۵ ۵ ها اه هه ها ها ما اه ها ماه و سر وس و چا ۵ رآ و ۵ 5 و و و هم مد سا ۵ ۵ ۵ ۵ ۵ ۵ و 9 و سم ۳۵ علامت چهار) آنکه قر آن راکه کلام وی" "است ورسول ویرا وهرچه بوی منسوبست دوست دارد وچون دوستی قوی شد همه خلق را دوست دارد »4-5 همه بندگان‌وی| ند» بلکه همه‌موحودات را دوست داردکه همه آفر بدء وست : چذانکه هر که تم را دوست دارد تصنیف وخط وی دوست دارد . علامت پنجم آنکه برخلوت ومناجات حریص باشده و آرزومند باشد که‌شب ۳ بد تازحمت‌عوایق برخیزدووی بخلوت بادوست‌مناحات کند؛ چون خوآبوحدیث ازخلوت بشب‌وروردوستر دارد دوستی وی ضعیف بود.وحی 1 هد بداود - علیهالسلم_ که با داوة باهیچ کس ازخلق خدای انس مگیر که ازمن هنقطم‌شو ء» بتخصیص‌بادو کس: یکی آنکه تعجیل کنددر طلبو آب‌وچون‌دیر بوی‌رسد کاهل شودود بگر آنکه مرا فراموش کند و بحال خویش قناعت نماید ونشان آن بودکه ویرا باخود گذارمودر دنیاش حیران میدارم؛ پس چون دوستی تمام بود بپیچ چیز دیگر انس نماند . و در نی اسر الیل عابدی بشب‌نماز خویش‌بزیر درختی بردی‌که مرغی خوش آواز آنجا بانگ می گر د» وحی‌آهد برسول آن‌روزگار که ویر بگوی که بمخلوقی آتین گرفت درجه‌ای ازتو بیفتاد که هیچ عمل بدان‌نرسی .و گر وهی درانس بوی در مناجات بدان درحه رسیده‌اند که 11 نش دردیگر حانب‌سر ای افتاده است خبر نداشته‌اند . ویکی را بسپب علتی درنمازیای ازوی‌ببر یده‌اند آگاه نشده‌است وحی آمد بداود -علیهلسلم که:دروغ گفت کسی که‌دعو ی دو ستی‌هن 1 دوهمه‌شب جفت »نه دوست دیدار دوست خواهد؟ وهر که هرا جوید من‌باویم ۱ وموسی گفت: بارب کجایی تاثر اطلب کنم؟» گفت قصدطلب کردی بافتی . ولامت ششم آنکه عبادت بروی آسان شود و ال آن از وی بیفتد ویکی کوایقا پیت ِ خویشتن بجان‌کندن فرا عبادت داشتم آنگاه بیست سال بدان تنعم کردم . وچون دوستی قوی شد هیچ لذت‌در عبادت نرسد » دشخوارچگون‌باشد؛ علاامت هفتم آ نکه همه‌بند گان مطیع ویر ۱ دوست دار دو بر همه رحیم ومشفق بود و همیشه‌عاصیانر | و کافران را دشمن دارد ؛ چذ‌اننکه گفت: * اشداء علی الکفار ر حماء‌بینهم» .ویکی از بیغامبران پرسید که بار خدایا اولبا ودوستان تو کیند ؛گفت آپبا که چنانکه کودك برمادر شیفته بادمن‌شیفته باشندوچنانکه مرغ پناءبا آشیان مقصود ازوی ذکر است نه‌خد| . ۱ ساهم4 دهد ایشان با دکرمن دهند؛ و چنانکه بلئك خه مگان شود که بپیچ چیز بالك ندارد ابشان خشمگان شوند که کسی معصیتی کند . ۱ این وامثال اینعلامات‌بسیار است» هر که‌دوستی وی :مام بو دهمه دروی‌موحود بو د ,وآنکه دروی به‌ضی‌آزین بود ددستی وی بقدر آن بود . [یبد! کر دنل هعنی صو #و ق رود ای تعاای ۱ بدانگه هر که محبت انکار کرد شوق نیز انکر کرد ؛ در دعاء رسول است - صلوات‌النه علیه - : « استاك الشوق‌الیلقاك و اذةاانظر الی و جبكااگریم" و گفت : << دای تعالی همی ی : طال شوق‌الابرار الی‌(قائی و انی‌الی هام لا شدشو فا دراز شد او نركك مردان بمن ومن بایشان آ رزومندترم از ايشان * پس باید که معنی شوق بشناسی که شوق بخدای تعالی چیست » که محبت بی‌شوق نبود » و لکن هر کر اصلا ندانند شوق بوی نبود» و ار دانند وحاضر بود وهمی‌بینند هم‌شوق نبود » پس شوق بجیزی بود که از و جهی حاضر بود و از وجپی غایب » چون معشوق که درخیال حاضر بود داز چشم غایب » ومعنی شوق تفاضاوطلب آن بود که در چشم حاضر 3 نا ادرال تمام‌شود ؛ بس‌از | ین بشناسی که شوق‌بخدای تعالی در دنیا ممکن نگردد که برسد :که وی در معرفت حاضرست ولکن ازهشاهده غایبست ومشاهده کمال‌معرذتست چنانکه دیدار کمال خیالست , واين شوق‌جز بمر گ بر خیزد . و نوعی دیگر از شوق بماند که در اون نمز برنخیزد . که تقصان ادرال درین حپان ازدو وجه است : یکی آنکه معرفت ادرا کیست مانند دیداریس پرده‌ای باريك ۲ با دیدار بوقت اسفار ۲" پیش‌از آنکه آفتاب براید واين در آخرت‌روشن شود وین شوق منقطع شود » دیگر آنکه کسی معشوقی دارد 4۹ روی وی ددده باشد ولکن موی واعضاء وی نددده داشد وداند که آنمه شوق دبدار آن باشد» همچنین جمال<ضرت‌الهیت را نپایت نیست ؛ واگر کسی بسیاریداند آ نحه مانده‌باشد زیادت بود » چه معلومات ویرا نپایت نیست وتا همه را نداند جمال حضرت در نیافته باشد ) دابن آدمی را نه درب ن جپان ممکن ۰ است ونه در آن حپان ؛ که هرگ علم آدمی بی‌نهایت نشود ؛ ؛ س هرج چند که در ۳ ت دبداز م ی‌افز این لذت ‌ ی‌افزا ایید ,9 )۱( خد | ,ا ار نو میغو آاهم شوق دبدار و لذت ناه ار وی بزر گو ادت 1 ۱(۰) وت رقیق . (۳) روشنی سیيدة صبح . -46- آن بی‌نهایت بود » چون نظر دل بدان بود که حاضر است حال همه فرخ وشادی‌بود بدان ؛ و 1 ۳ انس گویند , وچون نظر بدان بود که‌مانده است حال دل تقاضا وطلب بود و آنرا شوق گویند» واین شوق را آخر نیست نهدراین جبان ونه در آن جهان؛ وهمسشه در آخرت می گویند ۵ ربناانمم لثانو رثا 1۳ ۰6 جه هر جه آشکارا مشود از جمال حضرت‌الهیت همه انوار بود وایشان را طلب‌تمامی آن میباشد و لکن بار گاه ندارند » که ۳ خدای را بکمال حز خدای نشناست چون مکمال نتو ان شناخت بکمال‌هم‌نتوان دیده لکن مشتاقان راراه گشاده‌بود تابردوام آن کشفو آن‌دبدار می- افزاید حقیقت لنت‌بی نهایت در بپشت‌این بو واگر نهاینبودی هماناکه آگاهی لذت بشدی» 45 هرچه‌دایم شدودل‌فر | آن کردازلنت آ نآ گاهی نیابدتا | نگاه که مازه‌چیزی بوی‌هی‌رسد. پس نعیم اهل بپشت هر لحوظه‌تازه میشودچنانکه‌در حاضر گذشتهر | مختصر می‌بیند » که هرروززبادت بود . و ازاین اصل‌نی زمعنی انس بشناختی که‌انس‌اضافت حالت دلست باز آ نجه‌حاضرست,چون التات‌نکند بدانحه مانده‌است ۰ چون‌التفات کندحالت شوق بود » بس‌ه4۰محبان حق:عالی درین‌حپانو در آن‌جبان میانانس‌وشوق‌هی ۳3 داد و در اخباره‌اوه است-علیه‌السلام که : خدای تعالی گفت‌با داود اهل زمین‌راخبرده اژمن که دوست] نم که مرادوست دارد؛ وهم‌نشین آن که بامن بخلوت بنشیند» ومونس آنم که بیاد کرد من‌انسکیرد »درفیق آنم که رفیق‌منست‌و گزیدث آنم که مرابر گزیند وفزمان بردار آ م که مرافرمان برد ؛ وهیچ بنده مرا دوست ندارد ‏ ومن از دلوی داتستم - که نه وه ۳۳ ان مقدم داشتم هر که مرا جوید بحق‌بیاید و رکه دیگری را < جوید مرا نیابد » یا اهل مین بای ندارید درین کارها که بدان فریفته شده‌اید و روی بصحبت و مجالست و موّانست هن آورید و بمن انس گیرید تا بشما انس‌گیرم که من طینت‌دوستان خوبش از طینت ابراهیم آفریدم دوست‌هن ودموسی همر آزمن و محمد بر گزیده من . ودل مشتاقان خویش از نور خود آفریدم و بجلال خود بروردم . و بیعضی انبیاوحی آمد که مرابند گان‌اند که مرا دوست‌دار ند و من ایشان را دوست دارم » و آرزومند منند دمن اررفته ایشان » مرا باد کنندو من یشان را یاد کنم » نظر ایشان بمنست ونظر من بایشان» اکر شما نیز راه‌ایشان (۱) پرورد کار دوشنی دا برای ما کامل کن . ما4۵ منجیات ۷ ۳ از راء ابعان تن ارا یت نرق 1 «-ن در امثال این اخبار در محبت وشوق بسیارست واین قدر اینجا کفایت بود . | لید! کر دل سوير هت ی رضا و 3ط: بلي آن] بدانگه رضا بقضاه حق تعالی بلندترین مقامانست و هیچ مقام وراه آن‌نیست چه محبت مقام بپترین است و رضا بقضاء خدای تعالی ثمرء محبت است ‏ :4.۰ ثمرةه هر محبتی بل ثمر محبتی است که بر کمال بود» داذین گفت دسول - صلوات‌النهعلیه « الر ضا بالقضا باب( الاعظم »کنت : « در گاه مبین حق‌تعالی رضاست بقضاوی وچون رسول - صلو ات‌النه‌علیه - از قومی ببرسید که ار انتان شا مرت ؛ گفتند در بلاصبر کنیم و بر متشگ کنیمو هصارضا دهیم ,گت : حکمااند وعلماه نز دیکست ازعظیمی قوت ایشان که انبیا باشند » و گفت : « چون قیامت‌بود گروهی را ازامتعن پروبال آفریند تا ببپشت برند » فریشتگان ایشان‌راگویند حساب و ترازو دصراطهمه رید یف؟ گو بذد ازین همه هیچ چیز ندیدیم » گ شلاقما کستین » 5 بند از امت محمد نم و بند بس عمل شما چه بو د که اینیمه کرامت بافتید : وس بئد درما دوخصات بود : یکی | انکه درخلوت شرم داشتیم که ممصیت ؟ نیم » ودیگر آ ی بودیم برزق اندكك که خدای تعالی داد ما را : ملایک 4 ین <قست شما را درحه ؟ . و-وم موسی - علیه‌السلم بت قز | گفتندکه ازخدای تعالی بیرس نا آن چیست که خدنودی وی در نت تا آن کنيم ۲ وحی آمد که از من خشنود باشید تا 4 خشنود باشم وحی آمد زد او۵ - ال که او لیاء مرا با اندوه و نیایت ‏ * کارست ۰ 7 حلاوت مناحات من در دل ایشان بیفزاید » با داود من از دوستان خو: ش آن دف شت دارم که روحانی باشند : ۶ مهیچ‌چیز نخورند ودل درهیج چیز از دنبا نبندند » و گفت رسول خدای - صلو ات له علیه - که: « خدای تعالی می گو ید : ه م آن دا ی گ4جز من خدای نیست : هر که بر۶4* من صبر نکند و 3 ۳4 بجای نیاردو بقضا هن‌براضی نباشد » اورا گوی‌خدای دیگر طلب 1 ۰ و گفت : « خدای تعال ی می گوید تقدبر بگر دم و تدییر کر دم وصنع خویش #۷ بکر دم و بر چه خواهد بود حکم کردم 4 هر ۵5 رات رصاء من‌ویر است ۱ «ر که تدتدت خشم هن‌ویر | ۳ ۱ ۳ (۱) نوحه وزاری کردن . -0۷۰- ر کنچپار) که مرا بیند » » و گفت : « خدای گفت : خیروشر بیافرربدم » خنك آنکه او را برای خیر آفریدم 2 بردست ری خیر آسان بکرد » ووای بر آنکه ویرا برای شر آفرید ۳ بردست ری شر آسان بکردم » ووای بر آنکه گوید چرا وچون ؟! ویکی از اثبیا پیت سال ۳ ۳ و بر هنگی ومحنت سیار مبتلا بود.‌ودعا میکرد اجابت نود » وحی آمدکه بیش از آ نکه تن و زمین آفریدم نصیب تو از قسمت و تقدیر من آين بود» می‌خواهی که آفریدن آسمان وذمین وتدبیر مملکت‌با سرشوم برای تو و آنحه حکم کر ده‌ام بدل کنم تاآن بود که تو خواهی نهآن بود که من » و کار چنان بودکه تو دوست‌داری نه چنانکه من ؟ بعزت من | ۳ این نیز دردل تو بجنبد نام تو از دیوان نبوت‌محوکنم . و انس می‌گوید : پیست‌سال خدمت کردم رسول را صاو ات اله‌علیه که هیچ جیز را که بکردم نگزت که چراکردی و آنکه نکردم نگنت که چرا نکردی » لکن چون با من کسی خصومتی کردی .گفتی کها گر هنت ور ده بودی کر ده آمدی . و وحی آمد بداوف علیه | اسلم که : با داو د نوخو اهی ومن خواهم » ونبود الا آنچه من خواهم اگرتسلیم کنی بآ نچه من خواهم کفایت کنم آنحه توخواهی» و انگاه نبود الا آ نحه من خواهم . عمر بن عبدالعز یز گفت :شادی هن در ا نست که تقدیرست ‏ تا تقدیر چه بود + و گفتند ج4 خواهی ؟ گفت آنجه وی قضاکر ده است . ا!-ی مسعوث گو ید : ۳ خورم دوستردارم از آنکهچز ی که بو ‌ گویم کاشت بودی باچیزی که نبود گویم کاشك بودی . و یکی ازعباد بنی اسر الیل حید بسیاز 3 د در عبادت روز کار ی دراز» بس بخو اب دید که رفیق نو در برشت‌فلان زنست » پس ویراطلب کرد تا عبادت بیند ازوی» نه نماز شب دید و نه روزه روزمگر فرایض گفت مرا بگوی‌کردار نو چیست گفت‌اینکه‌دیدی» تا بسیاری الحاح کرد آخر یادآورد و گفت يك خصلتکی درمنست :که اگر دربلا وییماری باشم نخواهم که در عافت باشم واگردر فتاب‌باشم نخوا که درسایه‌باش وا گردرسایه‌باش نخواهم که در آفتاب باشم ۸ و بدانچه و ی کند راضی باشم » عابد دست‌بر سرنهاد و گفت این خصلت؟ ی تقینت که خصلتی بر کست ۱ ۵۸۰ و ۵ اي و ما و ۵ 5 و ۵ 5 را ۵ ۸ 0 ۵ ۵ ۵ ۱ ۵ 5 اس و ۵ ۵ 5 8 که اه اب ۵ ها ۵ و خر ۵ ما و رب و و و و 0 ۱ ۱ ۱ ۵ ۵ 3 و ۵ ۵ 8 ۱ 3 ۵ سم بدآنکه گروهی گفتها ند که رضا ببالا و انحه بخلاف هو | باشد ممکن نت بلکه نغایت آن صبراست » و این خطاست ؛ بلکه چون دوستی غالب شد رضا بخلاف هوا ممکست از دو وحه: یکی آنکه چنان مستغرق ومدهوش‌شودبه‌شق که ازخود گاهی مایت ) چنانکه 7 حنك چنان بخشم مشغول شود که از حراحت دردنباید و باشد که حراحت رسد حور ندارد تا چون بچشم سیتث ) ۳ درخدمتی میر ودو خار دریای وی می‌شو دأ گاهی نیابد» وچون دل مشغول‌شو دا گاهی‌گر سنگیو تشنگی بشود » وچون این همه درعشق مخلوق وحرص دنیا همکنست چرا درءشق حق‌تعالی ودوستی آخر ت‌ ممکن نیست ؟ ومعلوهست که‌جمال صورت‌معانی در باطن عظیم تر ست از حمال صورا؛ ظاهر که بحقیقت پوستی است بر مز بله‌ای کشیده » و چشم بصیرت که بدان جمال باطن دریابند روشن‌ترست از چشم ظاهر که غلط بسیار کند : تایز را را خرد بینئد و دوررا نزديك وحه دیگر آنکه الم دریابد ولکن‌چون داند که‌رضاء دوست وی در آست بدان راضی باشد چنانکه اگر دوست ویرافر ماید که ححامت 1 با داروی تلخ خور بدان راضی شود درشر که رضاء دوست حاصل کند .یس هر که داند که رضاء حق‌تعالی در آنست که با نحه با وی کند رضا دهد و بدرویشی و بیماری وبلاصیر کند 4 راضی شود » چنانکه <ر بص دنم بر دئج سر و خطر درباو کار هاء دشخو ار راضی بود . ومحبان بسیار بدین درحه رسیده‌اند : رن 3ح۰و صلی را ناخن بشکست که سفتّاد بخندید» گفتند در دنیا فتی ؛ گفت شادیژو اب‌اين أگاهی درد پبرد . سهل آستری علقی داشتی دارو نکردی گفتند چرا دارو نکنی + گفت ای دوست ندا نی که زخم دوست دردنکند ؟ <نیل گفت سری سقطی ر اکفتم که‌محب الم باید ؟ گفت نه ‏ گفتم وا گر ۳ بز ند ؟ گفت نه و 13 هفتاد ضر بت از شمشیر بز نند . ویکی ول : هرچه وی دوست دارد من دوست دارم و اون خواهد که در دورخ شوم بدان راضی باشم و دوست دارم . ۳ هی گوی-د : ؛ 9 در رد اد هزار جوب بزدند که ستان نگفت » کنتم چرا| بانگ کرو ؟ گفت معشوق حاضر بود ون بد گنت | گر هعشوق مپین را بدیدی چه کردی *يك نعره بزد وحان‌بداد. (شر می گوید » در بدایت ارادت بعبادان می‌شدم» مردی را دیدم مجذوم دیوانه بر 4*9٩ ر کن‌چبارم كت تمرم ون زب ببس سصسصسصسصسصسصسصسصسصسصصسصص«پپ«سس ۰ ه۰۰ اسب ص۳۳ زمین افتاده ۳ گوشت وی می‌خوردند؛ سروی‌بر کنار گرفتم و بروی‌رحمت کردم » چون با هوش آمد گفت ت این کدام‌فضو ۳ است که‌خو بشتن درمیان من و خداو ند من افگند ؟ ودر قرآن معلومست که آن زنان که در بوسف هی نگرید ند از عظمت وجلال وی دست ببریدند وخبر نداشتند . ودر مصر قحط بود » چو نگ سنه‌شد ندی بدیدار یوسف رفتئدی کت ی فراموش کردندی » این اثر جمال مخلوقیست ‏ اگر حمال خالق کسی را مکشوف ف شود چه ععب اگر از ِ" بی‌خبر شود ؟ عردی ۴ د‌ در بادیه که هرچه خدای تعالی حکم کردی فد تی خیردر ات ۳ وافت پاسبان رحل وی بود وخری که بار بروی نهادی وخروسی که ايشان را بیدار ‌_ دی» گرگی بیامد وشکم خر بدرید »گفت خیرت ؛ و سك خروس را بکشت گفت خیرت ‏ وسك نیز پِّ دیگر هلال شد ؛ گفت خبرت » اهل وی اندوهگن شدند و گفتند هرچه هیباشد تو گوگی خیرت » این چه خبرت باشد ‏ که دست وبای ما این بود که هالاك شد ؛ گفت باشد که خیرت درین باشد » بس دیگر روز بر خاستند هر که گرد ایشان در بود همه را دزدان کشته بودند و کالا برده بسیب آواز خر وخروس و سك وایشان را باز نیافته بودند » گفت‌دیدی که خیرت خدای تعالی ك۳ ند ند :! و عيسی علیه | لسلم - بمر دی بگذشت نابینا ومجذوم وهردو جانب وی مفلو ج و دست وپبای نه , وی‌گفت شکر آن خدایی که مرا عافیت داده است از آن بلا که خلق بسیار در آن مبتلایند » عیسی گنت چه مانده است که تر | از آن ءافبت داده است ‏ گفت بعافیت ترم از کسی که در دل وی آن معرفت نیافرید که دردل من » پل دست بوی فر ود ورد ۳ درست‌دنیگوی روی شد و با عیی بهم صحبت کر دمداتی وعبادت‌میکر ۵ باوی . و شبلی را در سمارستان باز داشته بودند که‌دیوانه نت1 قومی در نزديك‌وی شدند » گفت شماکیستید ؟ گفتند دوست‌داران تو ۱ نگ در ایشان انداختن گر فت» بگربختند " گفت دروغ گفتید | گر 4 بر بلاک هن صیر کردید ۱ سا 1 دوا منأقضی رضا رت / گردهی گفته‌ا ند که شرطظ رضا ات که وعا نکنی و هرجه نءست از خدای نخواهید وبدانجه هست راضی باشید وبر معصیت وفسق‌انکار نکنیدکه آن نیز قضاء ۱ 1 اه ی اه ها داد و و اه ها ۵ و ها وا 8 دوجو وا دسا ها اس سا ها ها ما ام اد ها ها ما ۵ مه و ها ۵ و هش هس مخ و و و ماج جع بل مد و مه هد ها هه و شخ اد ود و هه هک هه و و اد ام و ما مس و هه ام اه و ۵ و هد داد و و و خدای تعالی ای که با وبا و بلا نگریزید که این گریختن بود از قضْا ‏ واین همه خطاست : اما دعا رسول - صلو ات‌النه علیه کر ده‌است و گفته که : « دعا مخ عباددنست »۰ و بحقیقت آن سبب‌است که در دل رقتو شکستگی و نضرع وعجز وتواضم والتحاء بحق تعالی ,دید آید » این همه صفات محمودست ‏ وجنانکه خوردن 1 تا نشنه نشود و خوردن نان 7 نشود و بوشیدن حامه تا سرما دفع کندخلاف رضا نیو دیس‌دءا کر دنتا بلابر ودهمین؛ باشد» رکه ه رچه آ: نراسیبی ساختند و بدان‌فر موده‌مخالف آن‌فر مان بر خلاف‌رضابو ی »امارضادادنبمعصست ی نه روا بو دو از آن‌نبی آمده | استو گفته که ۳ که بدان رضادهداندران شر يك بود ۲ و گفته است ا؟ ربنده‌ای را بمشرق بکشند کسی بمغرب ,دان رضا دهد اندران شر؛ وت ۰ سس ه هر چند که معصیت فضّاء خدایتعالی است و لکن م ویر ادوروست : یکی تابنده‌داند که بن باختبازو ست.و نان | نست کهوی‌ههقو ح( <فستو نی ۳ بداند که مضاو تقدیر حق‌تعالی است» بس بدان‌وجه که‌قضا کر ده‌است کهعام از معصیتو گفر خالی نیاشد بدین رضا باید داد » اما بدان وحه که اختبار بنده است وصفت و ست ونشان آنست که دای تعالی وبر| دشمن دارد بدین رضا نباید داد و این متناقض نبود : 1 ار وت را دشمنی بمیرد که نیز دشمن دشمن او بود هم اندوهگ. من شود و 3 ۱ شاد » ولک. ن بوجبی اندوهگ من شود وبوجهی‌دیگر اندوهگ ن نشود» و متناقض آن وقت بود که هردو از يك وحه بود» وهمچنیرن از اه ی که معصمت عالب‌بودمپم است گریختن » چنانکه گفت : « اخر جنا می‌هذهالقر بهالظالم اهلها (۱)».وهمینه سلف آزچنین‌شهر که معصیت‌سرابت کندو | گر نکندعقو بت آن سرایت کندچنانکه گفت « و اتقوافتنه لاتصیب‌الذین ظلموا متکم خاصة ۷ » گریخته‌اندهواگر کسی‌جایی بود که چشم وی بنامحرمی‌افتد از آنییا بگریزداین مخالفت رضا نود وا کردرشپر فحط بود وتنکی .روا بود که بشود» مگر که طاعون بود که از آن نبی است » که ۱۳ درستان بشوند پیماران ضایع مانند »اها دیگر بلاها چنان نیست » پلکه‌اسباب چنانکه نیاده است بجای‌میباید ند بروفق فرمان و بدا نحه حکم وی بود ؛ س‌از ۱ نکه فرمان بجای | وردی راضی‌می‌بایدبود ومی باید دک خبرت (۱) دشمن داشته ۰ (۲) (خدایا) ما دا اذین قریه که مردمش ستمگر ندبیرون‌بر ۳(۰) بتر سید از بلایی که‌تنها دامنگیر کسانی ازشما که ستم کرد ند نخواهد شد . با 0 نك" هك ر آنچپار) _ اصلدهي [باد کر دنل در ۳ بان هر که شناخت که ۳1 کار دی یمه حال مر ی و فر ار گاه ری گورست ومو کل ری منکرو تکیر وموعدوی قيامت ومورد وی بپشت است با دوزخ» هیچ اندیشه ویرا هپمتر ازاندیشة مر گ بو د وهیچ تدپبری عالیتر از ندپرزادمر گگ‌نبود گرعاقل بود بِ_ رسول صلوات‌اله علیه _کگفت - : « الکیس من دان نفسه وعمل لما بمدالموت" . و ه رکه باد مرک کند ناچار بساختن زاد آن مشغول - باشد و گورروضه‌ای با بد از روضیاه بپشت ؛ و هر که مر گی ر فراموش کند وی همه دنیا باشد واززاد آ خرت غفل ماند .گورغاری با بدارغارهای دوزخ . وبدین سیب کهیاد کرد مر 4 فضلی بزر گست 6 کرو لب صاو ات له علیه_گفت: ۱ کیر وامن ذ گر هادعاللذات » ای کسانبکه بلذت دنیا مشفولید یاد کنید ازانکه همه‌لذتپا را غارت کند ؛ و گفت : « اگر ترا ۷ از حدیث مر گک آن بدانندی 4 شما دانید هرک کوفات فربه نخوردیتال» . وعا رشه گفت 4 رس لاه هیچ کس دردرحهشهیدان باشد ؟ گفت باشد 5 در روزی بیست بارازمر کک‌باد کند . ورسول - صلو ات‌انه علیه - قوعی را دید که آوازخنده ایشان بلند شده بود ۰ گفت این انشس‌خویش آمیخته ۱ نکتیز تنا گر کل تفر ه کنند همه اذپا گفتندآن چست ؟ گفت مر ک .و اس می گو بد که رسول - صلو انار علیه گفت : «یاد مر گ سیار کهآن ترا در دنیبا زاهد گرداند و کناهان ترا کفارت بود » و گت : « آفی بال‌وت واعظاً ِ مرگ اه است که خلق ر‌ ۱ رف دهد > . و صیحاأ به بر یکی ثا؛ سباز گفتند » گفت حدت مر کت بردل ری جون بود ؟ گفتند نشنیده‌ایم ستن مر ک اروی . گفت پس نه‌چنانست که شما می پندارید . و ابن‌عمر 3 : هن باده کس نز ديك رسول - صلو ات‌اله علمه_ بودیم » ۳ از انصار گفت زیر کترین و کریم فرین مردمان کیت +گفت : آنکه از مر گ بیشتر باد کند و در ساختن زادآن حپان بشکو ان » ایشانند زیر کان که شرف دنبا و کرامت آخرت بیردند . ابر هیم تیمی گوید که دوچیزست که راحت دنا )۱( ز برك کسی است که نفس‌خود را درفرمان آورد و برای پس ازمر کگ کار کرد ۰ (۲) مقصوداز ستوردراینجا کاوو گوسفند است. (۳) شکول بروژن دخول » چایکی - جلدی . - ۰4۲ یه ۵ ۵ اه ۵ ها و 8 8 8 و اد هه ۸ 8 8 ۵ ۱ و ها و هر هه ۵ ۵ و اه لد ما ما ها ۵ 8 ۵ ۵ ۵ ۵ 8 8 وا ام 8 ۵ اه هه 8 ۵ 8 ۵ 8 نا با ۵ 5 ۵ و و و و و وا با و و و و و و و و و و بل مرچ اردل من ببرد : یکی د کر مر 4 و یکی خوفایستادن‌پیش‌حق‌تعالی ۱ وعمر ». عبدا لعز یز هرشب فقپا راگردکردی و حدیث مر و قبامت را مذاکره می‌کردی» تا چندان بگریستندی که کسانی که جنازه درپیش ایشان باشد . وسخن حسن بصری که‌نشستی همه ازمر ك بودی و از آخرت واز دورخ . ودنی پیش ع) بشه گله کرد از سخت ذلی خویش »گفت مرك را بسیار یاد کن تا نك دل شوی » همچنان کرد آن #ساوت از وی بشد » باژ ‏ مد 3 . در بیع بن حثم درسر ای خویش گوری کنده بود » هرروز چند بار درآ نجا خفتیت-ا مرك بردل وی تازه کند » و گفتی اگريك ساعت مرك بردل فراموش کنم دلم سیاه شود . و مر بنعبد العز از ۳ را گفت : باد هر 4 بسیار کن ۰ اگردرمحنت باشی آن سلوت‌بود » اکردرنمت‌باشیآن برتومنفص کند . . وا بوسایمان دار انی گفت که : ام هر ون راگفتم مر لذر | دوست داری ؟ گفت نه کفتم چرا| گفت: اگردر آدمیی عاصی شوم دیدار وی تخواهم که‌بینم ؛بس دیدارحق چون خواهم بااین فصل - [راد کرد مگ ثر مه و سوه آست ] ود آنگه‌باد کر دن مر گ پرسه وحه است : پگی‌باد کر د غافل بدنبا که مشغول ۱ بود » باد کند و آنراکاره بو د ازییم آنکه ازشپوت دنبا بازماند » پس‌مر گ ران‌کوهد و گوید این بد کاریست که در پیش است » و دریغا که این دنبا بدین‌خوشی‌هی بب‌اید گذاشت ‏ و این د کر بدین وحه ویرا از خدای عزوجل دورتر میکند » ولکن اگر تٍ_ وی از دئیا ور گرد تیه خای نباشد 4 معصیت بسماز؟! وت مر وت بود دار دای بر بود؛ وتایب مرک راکاره نباشد لکن تمجیل مر گ را کاره باشد اژبیم آ نکهناساخته تباید رفت » و کراهیت بدین‌وحه زان ندارد ؛ ! سیم یاد کردن عارف » حه ازان بود که وعدهٌ دیدار پس از مر کست و وعده گاه دوست فراموش نشود همیشه چشم بران دارد ؛ بلکه درآ رزوی آن باشده چنانکه حد شه در وت مرگ گفت : «حجبیب حواء (۱) حر یص تر . سرا ۳ ر کن‌چپار؛ اد ۱ علي اف 6 دوست آمد و بوقت حاحت مد ؛ ؛ و گت : : باز خدایا گردانی دردیشی دوستر دارم از تو انگر ی و بیماری دوستر دارم از تن درستی و هر گ دوستر دارم از زندکانی مر گ بر من اسان کن تا بدیدار تو پیاسایم . و وراء این درحه درحه بزر گتر ازین : که مرگ را نه کاره باشد ونه طالب ‏ و نه تال از اون :4 من ۱ بلکه‌ ان دوستردارد که خداو ند حک کر ده‌است » وتصرف و باست وی در باقي‌شده باشد و بمقام رضا نسلیم زسیده ) واین | نوقت‌بود که مر گگ‌با باد وی آ بدودر بیشتر احوال ازمر گ نیندشد که خود درین حران درمشاهده باشد ود کر وی بر دل وی عالب : ومر ک وزند گانی نزديك وی یکی بود : که درهمه احوال هستغر ق‌خو اهد بود بذ کر ودوستی‌حق‌تعالی ۱ اعلاج اثر کردن ذکرمرك دردل| ود آنگه مرك کاری عظیمست وخطری بزره و خل‌از آن غافاند» وا گریاد کنند دردل ایشان بس اثر ون : که دل بمشغله دنیا چنان مستغفرق باشد که چیزی د ت را جای نمانده باشد ودازین بود که از د کر و تسبیح نیز لذت نیابد. بس علاج آن‌بو د که خلوتی‌طلب کند و يك‌ساعت دل‌این کار را فارغ کند - چنانکه کسی که‌دربادیه بخواهد شد ی ۸ دل ازد, گر چیزها فارغ کند ۹ و باخویشتن گوید که: مرک نز دیت‌رسید و باشد که امروز بود؛ وا کر ترا گویند که در لاش از يك‌شو که ندانی که در آن‌دهلیز ۱ چاهست باس ۳1 درراهست باهیچ خلل نمست زهره نو بشود» ار بوشیده نسست که کارنو یس ازمر لك وخطر تو در گور کمترازین همست , غفلت ت ازین بحه دلیری است؟! و علام تشر آن بود که دراقران خویش ۳ د که مر ده‌اند» وازصورت‌ایشان 1۳ رد که دردنیاور ت درمنصب و کار خویش چگو نه بودند» واندوه وشادی‌ایشان دردنیا بجه مبلغ بود وغفلت ایشان ازمرك چگونه بو پس ناگاه وناساختةٌ اشخاص مرك بیامد وایشان را بر بود وا کنون در کورانديشه کن که‌صورت ایشان‌چگونه‌است و اعضاء اسشان چکونه ارهم فروشده است و کرم در و پوست و چشم وربان ابشان چه تصرف کرده است» ایشان بدین‌حال شدند ووارث ایشان‌مال قسمت کر ده و خوش میخورند وزن ابشان باشوهر ۳ زماشا قب‌کین ویرا فراموش کرده» بس‌ازيك -- ره و ام و ام ما هم اد و ها ار و و ی رک اه مه و سس ها و اه هه و ۵ هه و سر هعرج اک و و کل نس سس و هو هه و ره و هه ها ۵ و مه هر ۵‏ ه ‏ ج به ه ه ۵‏ حا و اه باه ها ما ما نطاب سس با هط وا وا و وت وا يت اقفر ان خویش بیندبشد و از تماشاوخنده ی ومشفه و لی‌ایشان بتد پبر کاری که‌بیست ۱ سال بدان خو استند رسید وازان رنج سیاز هب‌کشیدند ۳۳ کفن اشان در دکان کازر شسته واشان رن ی خبر؛ س باخو بشتن و ید ک4: توثیر همچون ایشانی وغفات و حرص وحماقت توهم‌چو ن غفلت ایشانست را این‌دو لت‌بر آمد که ۱ بشان‌از بیش‌شدزد تاعبرت گیری «فان‌السعید من وعظ پثیره » نيك‌بخت آنست که ویرا بدیگری بند دهند» بس دردست وبای وانگشتان خویش ودرچشم وزبان‌خویش اندیشه کند که‌همه از 9« حدا خواهد شد هرچه زودتر وعلف کر م وحشرات زمین خواهد بوده و صورت خوش‌در گو ر درخیال خو بش آو رد: مردار ی گزده واه شده و از هم فر وشده ) این وامثالاین هرروزيك ساعت باخویشتن‌می گوبدتاباشد که باطن وی اذمرك آ گاهی یابد» که یاد کر دبظاهر دردل اثری‌ندارد و آدمی‌همیشه می‌دبده است که‌جنازه‌میبر ند همیشه خویشتن را نظار ۳ هر ک دیده است بندارد که همیشه نظارءٌ مر کّ خواهد گر وخویشتن زاهک هرده ندیدست وهر جه ندیده باشددر هم وی‌نباید.ورسول_ صلو ات‌اله‌علیه _ از ین گفت در خطبه 45: «ر 1 ۳ ۱ بن هر کی نه‌بر ها نیشته‌اند»و این جنازها که همی بر ند راست گویی مسافر انند که زود بازخواهند | مد» ایشان رادرخاله همی کنیم دمبراث ایشان همی‌خوریم وازخویشتن غافل!» و بیشتر سبب یادنا کردن‌طول اماست واصل همه فسادها و ست . [ یدا گر دول تطیات امل کو اه ] بدآنگه‌هر که‌دردل خوش صورت کرد که‌زند گانی بسیار خواهد یافتن‌تادیری بز ید ومر گک وی نیخو اهد بود» اردی هیچ کار دینی تباید که وی می گوید با خویشتن کِ روز کار در بیش اشفت هر گاه که خواهی می‌توان کرد درحال راه تا که و جون هم ر گک‌خو بش نز ديت‌بندار د همه‌<ال بتدییر مشغول‌باشد واین اصل‌همه‌سعادنپاست. رسول صلو ات‌النهءلیه - ان عهر را گفت «ب‌امداد که بر خیزی با خویشتن . مگوی که شبانگاه راز نده باشی»و ازز ند گانی زادمر ک بستانو ازتن درستی‌زاد بیماری‌بر گیر» که ندا " که‌فر دا نام‌تو نز د یدای تعالی چه‌خواهد بود ۱ و گفت -صلیانعلیه‌وسلم.: "ازهیچ‌چیز برشما چنان نمی‌ترسم که ازدوخصلت: ازپس هوافراشدن و اومیدزند گانی -.۸1۵- سا نله جع تچ ج چ رورت و پورمم سا هم ر کن‌چپار) دراز داشتن» و اسامه چیزی خرید بنسیه تا بك ماه » رسول صاو ات له علیه ‏ گفت: "عهب نمائید از اسامه که‌تايك‌هاه جیز ی‌جر رد ه نت «لن آسامه لطو یل الا مل» نبمار دراز اومیدست درزند گانی» بدان‌خدای که نفس من بدست ویست که چشم برهم نزنم که نه‌یندارم که بیش از انکه ازهم بر ۳ م وچش‌ازهم ۳ ی م که نیندارم که پیش از بر هم نبادن هر گ در 1 ۵و هیج ۳ در دهان ننپم که نه بندار ِ ۹ سیب هر ک در کلوه هن بخواهد ماند - آنگاه گفت- : با مردمان اکن عقل دارید خویشتن مرده انگار بد» که بخدایی که جان من بدست ویست که آنحه شمارا وعده کرده‌اند ساید واز آن خلاص نیابید». ورسول - او ات الله علبه - چون اتتا. ۰ ۳1 دی درو قت‌تیمم ۳1 دی گفتندی آب از دیکست؛ گفت تبایت که تا آنو فت ۷ نباشم. وعید الل4 بن هسعود می گو بد که رسول‌صلو ات‌اله علبه - خطی هر بع بکشید ودرمیان آن خطی راست‌دازهردوجانب آن خط خطهای‌خرد بکشید و گفت این خطدردرون مربع آدمیست» واین‌خط مربم اجلست گر دوی‌گرفته که ازدی نجرد» و این خطهای خرد ازهر دوحانب آفت وبلاست بر راه ری کد 3 ازیکی ب<پل ازدیگری نجپد.تا آنگاه که سفتد افتادن مرک و آن ۳ ببردنی مر بع امل و امیدوست 4-5 همشه اندیشه کاری کند که آن در علم خدای تعالی بس از اجل وی خواهد بود ۰ و رسول - صلو ات‌النه کفت: «آدمی هرروز «برتر میشود ودوچیز آزوی جوان می‌شو و بایست(٩)‏ مال ژ بایست‌عمر» ودرخبرست که عیسی - علیه‌السلم ببری را دید بیل دردست و کار هک ده گنت بارخدایا امل ازدلوی برون کن» ببل از دست‌وی بیفتاد و بخفت. چون ساعتی بو دگفت بار خدایا امل باوی‌ده»بیر بر خاست ودر کارایستاد» عیسی ازدی‌ببر سید که این چه‌بو د؟ گفت دردل من ند که کار چرامی ۳-1 ببرشده‌ای زودبمبری» بیل‌بنهادم؛ پس دیگربار دردل من آمدکهلابد ترانان‌باید تابمیری بازبرخاستم .ورسول‌صلوات‌ال علیه _ گفت : خواهید که دربپشت شوید؟ گفتند خو اهیم» گفت:امل کو تاه کنید ومر گ درییش چشم خویش داربد ببوسته وازخدای تعالی شرم دارید چنان که حق ویست . بری از ری نامه ای شفت بکسی که : اما بعد » دنیا خواست و خرت‌بیداری و در ماه مر گک» وهرچه مادرانیم همه اضفاث احلام "وااسلم : (۱) تاختن : ریختن؛ آب تاختن : ادراز کردن ۰ (۲) حرص ۰ (۳) خوابهای شوریده و پریشان با | اه وا وج وا وا اه و و ما سا اه شا ما اش ۵ ام و مه ۵ ۵ و و ۵ و اه و ها مه و و و ی ها 8 ها ما و اه 8 مه و و اه ها ۵ و و ام ها و ۵ و وخ ما و سا ما او ون اج و مه و وب هار هب چام ه دا [اسیات طو ل(مل] بدانکه آدمی زند گانی دراز در دل خویش صورت کرده است از دوسبب : یکی‌جبل دیگی دوستی دنبا . اما دوستی دنبا چون غالب شد مرک دوست وبرا| از وی بستاند » ویرا دشمن دارد و موافق وی نبودو آدمی هرچه موافق وی نب‌اشد از خویشتن دور می| ندازدوخو بشتن‌ر | عشوه میدهد وهمه در دل خویش اتض رت کند که بروفق آرزوه وی بود » بس هميشه زندگانی‌ومال و زن وفرزند و اسباب‌دنیا با خیال خود تقدیر هی کند که بر حای‌باشد» ومر ک‌را که مخالف ار زوء ویست‌فر آموش کند ‏ ا گردقتی بخاطر وی راید تسویف ۲ کند و گوید : ای مرد روز کار در بیش است کار مر گک بتوان‌ساخت ؛ چون‌بزر گ بباشد گوید ای مرد صبر کن تاپیری »چون پیرشود گوید چندانکه این عمارت تمام شود واین فرزند را حپاز سازی و دل از وی فارغ کنی واين ضیاع را آب بیرون‌کنی تا دل از قوت فارغ شود تا لذت عبادت یایی ؛ و ۱ ین دشمن را که شمانت 1 ده است‌مالش‌دهی» و هم‌چننتأخیر می کند تا قار غ‌شو 1۳ واز هرشنلی ده شغل دیگرنیز تولدکند ؛ و آن ابله نداندکه از دنیا هرگز فراغت نو ۵ الا 21 وی 4 وبندارد که 9 فارغ خواهد شد 4 هم چنین هرروزتأخیرمیکند انا گاه هر گ‌در رسدوحسرت‌بماند . و ازینست که ببشتر فریاد اهل دو زخازتسو بفست. واصل آسنیمه جب دئیاست وغفلت ازین که رسول ِ صاو ات ال علیه گت + 2 هر کر می‌خواهی دوست می‌دار که آزتو بازخو اهند ستدن !4. و اما جهل 1 نست که برجوانی اعتماد کند داین تناس تاییری بمیردهز از کوده و حوان بمیرند؛ و در شهرعده بیر ان کمتر باشد : از 1 نکه ببیری نرسند الا - اند کی » و دیکر آنکه اندرتن درستی مرک مفاحا بعید پندارد » واين مقدار نداند ‏ که | گر مر گ مفاجات‌نادرست بیماری مفاجا نادر نیست ‏ که همه بیماریپا مفاجاباشده چون بیمار ۳۹۳ هر که بیماری باشد نادرنیست . پس همیشه نقد برهر گمی کند در پیش‌خویش اما چون آفتاب» نه چون سایه که‌درپیش وی می رود هميشه که‌هز گز . در وی نر سد . ایا ۲ ر‌ کن‌چپارم [ ولا ج‌طو ل امل] بدانکه علاج دفع سیب بود» چون سیب بدانستی ب‌دفع ان مشغول باشید.اما سرت درستی دنبا را علاج بدان کند که گفته‌ايم در کتاب سب دنا و در حمله هر که دنبا را بداند دنا را دوست ندارد : که بداند که لذت وی روزی جند است که‌بمر گ ۱ ناجار باطل شود 4 و انگاه درحال منخص و ی و از رنج خالی مست وهر گز ۳ را صافی تته ارت وهر که از طول آخرت سید بشید واز مختصر ی عمر ؛ دا ند که فر وختن اخرت بدنیا هم‌چنان بود که ۳ دری در خواب دوستردارد از دیناری در ببداری ,که دنبا جون خوابست . (ا(داس زرام» ادا ماو اشهو( )را حرل *ی نوقت ساید که خواهد ۳۳ برحوانی اعتماد نکند با بر کاری دیگر. [در جات طو ل امل | بد انکه خلق اندرین متفاوت‌اند ۳۹ بود که ان خواهد که ههمشه در دنا ر علاج شکرصافی سس #عر 9ت<قمقه کند : که بداند که مر گ‌چونکه دذ‌ست ریانءست 1 می‌بود » جنانکه حقق تعالی گفت : « بود احدهم (و بعمر الف سنف(؟1» ؛ و تشن ۹ بود که خواهد که بیر شود ؛ و کس بودکه بکسال امید بیش ندارد تدبر دیگر سال نکن ۵ و 2 د که رو زی‌بش آمیت ندار دند ببر 3 دان‌کنده جنانکه عیسی -علیه السلم گفت:اندوه‌روزی‌فرداءبرید که| گر اجل‌مانده‌باشد»روزی‌مانده باشد » وا گرزندگانی نمانده باشدر نجز ور کدیگر ان‌ج4 ِ) و باشد کفنگساعت قزر امید ندارد؛ چنانکه رسول - صلو ات له علیه - تیمم کرد ۳ تاختن که نباید که باب نرسد و کس بود که مرگ در پیش چشم وی باشد وهیج عایب نبود 4 جنانکه رسول ۳ صلو ات التعلیه_ معاذ را فرسیک از حقیقت ایمان وی » گفت هیچ گام بر نگرفتم که ن۵ پنداشتم که دیگر بر ۳ . و اسو د <یشی نمازمی کر دیو آزهر جایی‌می نگر ددی» گفتندی‌چه‌می نگر ی گفتی : زا مللت | لموت از کدام 3 ۳ ودر حمله خلق درین متفاوت‌اند وهر که اومید يك ماه بیش ندارد ویرا فضل است آنکس حه امید چپل روز دارد مثلا » و اثر ات در معامات وی بیدا )۱( مردمان خفتگا نند دچون بمیر ند بیدارشو ند ۰ (۲) یکی ازایشان دوست دارد که چه شود تا هزار سال زست کند . سمهجم۸ آید : که کسیرا دوبرادر باشد غایب » یکی‌ناماهی پدو رسد ویکی تاسالی » تدبیر کار ابن کند که تاماهی می ید در تدپیر آن‌دیگر تاخیر کند »پس‌هر کسی باشد که‌بندار د‌ که‌کوتاه املست » ولکن نشان آن شتاب و مبادرت است بعمل و بغنیمت داشتن يك نفس که ات عی‌د هد ) چنانکه رسول ِ صلی ان علیه ی گفت 7 «پنج چیز پیش از پنچ چیز بفنیمت گیربد: جوانی پیش‌از پیری وتندرستی پیش از بیماری وتوانگری پیش از درو یشی وفراغت پیش ازشغل‌وزند گانی بیش از مرگ 3 و گفت :+ « دو نعمتست که بشفتر خلق مفبو ننددران : ان‌درستی وفراغت » . و رسول- صاو ات‌اللهعلیه - چون‌اثر غفلتی دیدی ازصحابه ‏ منادی گر دی مبان ایشان که مر تک آ مد ۳ ۳۷ رد اما شقاوت و اما سعادت و حد فه می گو ید » هیچ روز نیست که نه با‌داد منادی می کند که ای مردمان ألرحعیلالرحیل, "۱ و داو دطایی را دیدند که بشتاب می‌شد بنماز گفتند این چه شتاب است ؛گفت لشکردر درشپرست هنتظرمنند » یعنی مردگان گورستان‌تا . مرا بر ند بر تخواهند خاست ازاینجا . ابوموسی اشعری رز بدیار همی کرد , گفتند اگردفق‌کنی چه بود ؟ گفت : اسب را که بدوانند همه حپد هاء ضویش با دنکن ۰ واین (۳ میدان عمرمنست ‏ که مر گ نزديك رسید » ازین حهد هیچ بازنگیرم [ ید[ کردن سکرات مر گت و شدت جان کندن] . بدانکه اگر آادمی را هیچ چیزی فراییش نیست مسگران مر گ و حان- کندن وشدت آن ‏ بایستی اگرعقل‌داشتی ازیيم آن از دنیا هیچ لذت نیافتی :که اگر ترسد که ۳ از درخانه درخواهد آمد که ويرا يك دبوس " بز ند » ار خوردن و خفتن أذت نیابد ازبیم آن وباشد که خود نباید » و آمدن ماث] لموت وحان‌ستدن یقن است و این همانا هول ترست از دبوس ترکان» ولکر_ ۰ تا نرسیدن زین از غفلت است .و رنج حان کندن چنانست که همه اتفاق 7 دو‌اند کت تر اژان - باشد که کسی را بشه‌شیرپاره کنندیا اورا ازمیان بدونیم ۳ ای آ نکه دردحراحت ازا نس‌که نها که جر ات ر سردآ گاهی بروح دهد ؛ و بیدا بود ‏ که چه مقدار روح رابیند شم‌شیر درمحل حر احت؛و در داش ازان ریبادت بو د ,که وکا مد (۱) آماده بامید برای کوج کردن ۰ (۲) کرز - چماق - ۱ ساا۸- ر کن‌چپارم اجز| درشود " و حان کندن دردست که در نهس دودح بدیدار ا ید که م۵ ا<ز اء وی دران مستخرق شود» وخاموشی | شود و عقل‌مدهو 9 دد؛و لکن کسی‌دا ند که‌چشیده باشد یا بئور نبوت‌پیش ازچشیدن نکس ازبی‌طافتی بود : که ذبان از صعبی آن گنک ببیند » چنانکه عیسی هی گو بد : باحواریان دعا کنیدتاخدای‌سیحانه وتعالی حان کندن برهن آسان‌کند» که چندان ازمرگ می‌ترسم که ازبیم هدرگ بمیرم و رسول ها - صاو ات‌اله یه دران وقت می گفت: «للهم‌هو ن‌علی محم‌د سکر آتالموت ۲ . و عایشه می گوید جان‌کندن آسان بود بدان هیج‌امید ندارم ؛ ازصعبی جان کندن‌رسول صلوات‌النعلیه که دیدم » ودر آ نوقت می‌گفت : این روح از میان استخوان و پی من بیر ون آور که بر مرن آسان ۳1 دان | بن دنج را » ورسول - صلو ات‌النه‌علیه_ صفت‌در دآن همی ۳1 د دمی گفت:هم چو ل‌سصدضر ب#ست بشمشیر هر حان کند نی» گفت:ه آ سان تر بن مر گه چو نخسات" "است که‌دریشم آویز د که همکن نیو د که باسانی ازو ی‌بیرو ن‌آید ورسول ما - صلوات الهعلیه - درپیش بیس اری‌شد وییماردر نزع بود » گفت من‌دانم که دی درچیست : هیچ رگ سست برئن وی که نه دروی حدا گانه دردست : و علی میگوید : جنگ کنید تاکشته شوید »که هزارضربت شمشبر بر من آسان تر از جان کندن . و گردهی ازانبیاه پنیاسر اثیل بگورستانی بگذشتند , دعا کردند تا یکیرا خدای تعالی زنده کرد » برخاست و گفت : پامردمان چه خواستیدازمن بنجاه سااست تأمر دهم وهنوزتلخی حان کندن باهنست ! ودراثرست که موّمن راکه درحات مان-ده باشد که بعمل خویش بدان نرسیده باشد جان کندن بروی دشخوار کنند تابدان‌رسد» و کاف رکه نیکویی‌کرده باشدبعوض آن‌جان کندن‌بروی آسان کنند تاهیچ حاجتی‌نماند ویرا ودرخبرست که: « چون موسی راعلیه‌السلام وفات رسید حق‌باوی گفت‌خویشتن درمر گت چون یافتی ؟ گفت چون مرغ زنده که بربان گنند ؛ نه بتواند برید ونه بمیرد چنانکه شاخی برخاردرون جامه کسی کنند وهر خاری دررگی آویزدومردی قوی آن خار می کشد . ۱ [ دادره های ان کندن] بدانکه بیرون ازین رنج سه داهیة ۳ در پیش است ؛: یکی آنکه صورت (۱) خدایا سختی جان کندن را برمعمدآسان‌فرما. (۲) خار. (۲) مصیبت وبلای بزدك و ترسنالك. ۷۰ ۵ از و و و مه و و و و ها ها ای و و 5 ۵ ۵ و اه ان و ها و ۵ و ها هب خر و ۵ ۵ ۵ و با ها و و و و ها ها ۵ با ام ۵ ۵ و و و ۵ 5 ال و و و و و ۵ 6 نا ها ۵ ۵ 9 و و و و وا وه و اه ها چا و اه ما سا و هو و دا وا و و و با ما 7 9 ۲ 0ج نا باس ۵ ملك الموت بسند ؛ ؛ ودرخبرست که : ابر اهیم علی لس - ملك الموت را گفت خواهم که در آن صورت‌که جان گناه‌کاران بستانی :سرا ببینم «گفت طاقت نسداری» گفت لابدست » خویشتن بدان صورت بوی نمود: شخصی‌دبد سیاه و گنده مویپا بریای خاسته وجامپاه سیاه بوشیده ودود وا ش‌از بینی ودهان وی پیرونعی آید» ابر اهیم ازهوش بشد و ببفتاد » چون ات باصورت خویش‌شده بو گفت : باملك الموت ا گرعاصی بیش ازصورت نو نخواهد دید سخده است ! وبدان که مطیعان ازین ه-ول رسته باشند ویر برنیکوترین صورنی پینند » چنانکه | گرهیچ راحت نخواهد دید مگرحمال صورت وی کفایت بود . دسلیمن‌بن داود- علیه‌السام گفت ماك الموت راکه چرامیان مردمان‌عدل نکنی» یکی بزودی می‌بری ویکی را بسیارمی گذاری ؛ گفت این بدست من نیست » بر نام هریکی صحبفه‌ای بدست من‌دهند » چنانکه فرمایند می کنم وهب بن عنبه گوید بادشاهی رث روز برخواست 3/۳ حام4 می‌در بوشید » صد گو نه حامه بیاوردند هیچ نیسندید تا آنجه نبک؟ وف وتشیت و آ شین ب بیاوردند تا نحه نیکوتر بود بر نشست ۰ .س‌درهو عظیم بیر و نا مد داز کبر هیچ ۳ نمی نگر بد » ملك الموت برصورت درویشی شو خکن جامه پیشو | هن وبروی سللام کرد » جواب نداد .لگام اسب وی ت فت گفت دست بداز مگر نمی‌دانی چه‌میکنی ؟! اگفت هم مر احاجتی است ‏ گفت‌صبر کن‌تافرود یمه گفت نه اکنون» گفت‌بگوی » سرفراگوش‌وی برد و کفت منم ملك | لموت ‏ ۷۳۷ تاهمین ساعت جانت بستانم » پادشاه رارنك ازردی بشد » گفت جندان بگذار تا با خانه شوم ورن وفرزند راوداعی کنم مپلت نداد ودرحال حانش بستد وازاسب بیفتاد ؛ وملك الموت ‏ علیه‌السلام - از آ نجا برفت مژمنی رادیسد» گفت بائو رازی دارم » گفت چیست ؟ گفت هنم ملك الموت ‏ گفت هر حبادیر ست در انتظارتو أم وهیچ کس عزیزتر ازتونزديك من نخواست آمدن » هین جان بر گیر» گفت ال حاجتی و کاری که داری بگذار گفت من هیچ کار «پم ترازین ندارم که خداو ند خویش را بینم» اکنون بر نحال که‌توخواهی جان من بر گیره و گفت‌صبر کنتاطهارت کنیونباز ند سجود حان من بر کِ » چنان کر د. و هب بن‌منبه گنت که : در رمین -4۷۱۰- ر کن‌چبار) 0[ حاحاها صات سا مات جات اس سا سا مارح سازه پا صا جاک هط رهاط اج صاتا سس باس ها ام ۳ بادشاه ی بود که ازوی بزر گتر نبود » ماثك الموت <ان وی بستد » چون بسأسمان رسید فر فرشتکان گفتند ۰ را هر ی سی رحمت آمدکه حان وی ستدی گفت : دنی دربیابانی | بستن بود کودك بنپاد» مرافرم‌ودند که حان وی هر ۱ حان مادر بستدم و آن کودك راضایم بگذاشتم » بران مادر رحمتآمد از غربت وی و بران کو وه ازتنبایی و ضایعی که دماند » او ر اگفتند این بادشاه دبدی ؟-4 در روی زمین چون او و نبود ؛ گفت دردم » گفتند آن کو داد بود که در بیابان بگذاشی : گفت ؛ سیحان ال اطیف لمایشاء و در اثرست که شب‌نيمه شعبان صحیفه‌ای بدست ملك الاموت دهند هر 5 وا وز آن سال حان برباید گرفت ام وی نسئته در وی ؛ کدی ۳۹ عرر سی میکند و یکی خصو هن هش کید ۳ عسادت ۸ ی ی ونام‌هاه ایشان در آ نجا نبشته . و اعمش گوید که ماكاله‌وت دربیش سلیمن شد؛ ثیز در یکی وت از ندیمان جون برودن شد آن ندیم گفت آن که بود 45 چنان تبز در من ین ؟ گفت ماك الموت , گفت ۳ جانم بخواهد ستدن ‏ باد را شُرمای تا مرا بزمین هندوستان برد چون باز 1 مرا نبیند » شرمود تاچنان کرد ۰ بس جون ملك الموت بار ۳۹ سلیهن - علبه السلم _ گفت : در آن ندیم من تبز نکر نوی چه سیب بود ؛ گفت مرا فرموده‌آند که اين ساعت بهندوستان حان وی بر ۳ » وی اینجا بود گنتم در يك ساعت بهند‌وستان چون خواهد شد؟ چون آنیجا شدم ویر | آنییا دیدم عچب داشتم ۸ و معصود ازین حکابت آست که از دیدار ماك الموت جاره ثیست . دأهية دیگر دبدار این دو فرشته است که بر دنر مو کل‌اند : ک4درخبر است که باخرمر اد هردر دردبدار وی بند 1 اکرمطیمباشد گویندجز ال الله یی[ بسیار طاعت در پیش ما بکردی وراحت بمارسانیدی»وا گر عاصی‌بود گویند لا جز ال اللهعیر ! سماز فضایح دمعاصی که در بیش مابکردی » دراین وقت بود که چشم‌هرده ‏ بپوابمانده باشد که نیزبر هم نز ند . دأهبة سیم آنکه جایگاه خوش در بپشت و دورخ بسند ۰ که ملك الموت مطیع را گوید با دوست خدای تمالی ترا بشارت باد ببپشت » و گناه کاز را گوید (۱) خداتر [ پاداش نيك‌دهد . -۸۷۲- ای دشمن دای تعالی بشارت بادت بدورخ 1 سس رنج ان ار رنج حان کندن باز گردد و العباد بالله » این احوالست که در دنبا بیئد ‏ و این معتصر ست در ان-4 در گوربیند وس ازان ۱ ۱ [ بیدا تردن سجن کور بامرده] ۱ ۱ رسول ح صلو ات‌الله علیه گفت : «دران ووت که مر ده را در گور 9 کون : و بحث با بن ادم ‌ ید۵4 عره شدی بمن ۰ ندا نستی که من خانه محستم و خانه ظامتم و خانه تنها ای ام و خانه مم» بجه فریفته شدی که برهن می گذشتی‌متحیر ۰ و ار يلك بای سش می‌نهادی ویکی سی ؟ اگر مصلح بو د ۳ از وی حواب دهد که چه 5وئی یا کود ؟ کف وی بصلاح بود دامر معروف ونبی منکر کرد » گویدلاجرم بر ی بوستان کردم سم ) ۱ نگاه ان وی نوری گردد دح وی باسمان شو د» 2 در اثرست که : مر ده را در گوز نپدد و عذاب کنزد 1 همسایگان وی اواز دهزد که ۳ تولف او باری باز سس ماندی و ما از بش بيامدیم ۹ چر | بما عبرت نگرفتی 4 . . 6 /1 ۱ ۵ ندددی که ما پیامدیم و اعمال ما هنقطع سل و بو مپلت یافتی 4 چر| ۱ نح4 ما پر وت شید توندا رگ نکردی ۹ دهم‌چنین هد شا رمین ندا گید 1 ای فريفته دنا چر | عبرت‌نگرفتی بکسانیکه‌ازیش توب فتند رهم چوننو فر یفته سره بو ۵ نی ؟ ودرخرست که ِ برد6 شاوسته را جون در گور نیدرف کر دارها؛ که که بر گرد فرو گیرند 9 ویر | نگاه میدار ند 1 جون ملایکة عذاب از حجاب بای درایند نماز دش ۱ [_ و گوید: بسیاری بر بای استتاده ات برای خدای رجون از حانب ی گر ایند روزه گوید : زد سیاری تشنگی کشیده است دردنیا , وچون از حانب تن‌دراید حجو غزا 1 ند : نف ر نج ,بسیار کشیده است بتن » وچون از حانب دست دراید صدقه گو بد: دست از وی بدارید که بدین دس صدق4ه بسیاز داده ات 4 ملایکه گویند جوش و مبار کت باد 4 باز گردند و ملایکهة رحمت باشد و بر | فرشی از بپشت باورند و 3 و گور بروی فر اخ کنند جندانکه چشم بررسد » و قندیلی ازشت بیاورند تادر نوز ان‌میبو د‌ ۳ روز فیامت» و عیدا لل4 ان عدرل گوید که رسول س صاو ات‌الله علیه سب گفت که :مر ده ر 9 گور نبند آواز پای مردمان می‌شنود که از بس جنازه فراز آمده باشند؛ وهیچکس ر کن‌چپار) 7 7۳۳۹۳۲ ز من,چه ساخته‌ای برای‌من ؟» . [سق‌ال منگر و نگیر ] رسول_صلوات لد علیه گفت : « چون بنده بمیرد دو فریشته بیاشد بر وی اه و بجشم اررق؛ یکید انام منکر و یکی را نکر گویند «چهمی گفتی‌در بیغامیر؟ اگر مومن بو دگو ید بنده ورسو ل خدای بود .گو اهی دهم که خدای بکستو محمد رسول وست » هفتاد اه در هفتاد ارش گوربروی فراخ کنند و روشن ویرنور » و گویند بخسب خفتنی عروس‌دار چنانکه هیچ چیزترا بیدارنکند مکرآنکه و مر داری , وا تک منافق بو دگو بد ندانم 4 می‌شنیدم از هر دمان که چبزی می گفتند هن نیز می گفتم ؟ پس دمین را کویند تا بروی تنگ فراهم آید چنانکه بپلوها پهم زسند » و هم‌چنان‌در عذاب‌هی بوذ * . ورسو ۳3 صلو ات الهعلیه #هر را گنت که ۳ با عدر ۳ ذ بینی خویشتن‌را که چون‌بمیریو ترا گو ری‌چپار کز دريك گز بکنند ا نگاه تر ابشویند و در گفن و در ۳ ر اند و خال برسر کف تا برشود و باز گر دند » و آنگاه‌منکر و تگیر تاه ار از ایشان چون رعد وچشمپاء ایشان چون برق ‏ مویپا در زمین ی کشند و بدندان خالك گور ری ۱۳ و ثرا فرا حنبانند + گفت : تاره ناه عقل بامن باشد ؟ گفت باشد » گفت بس بالك ندارم واشان را کفایت کنم ۳ در خبرست که : دو حانور بر کافر مسلط کین در گو ر.هردو 1 رو ۳ و دردست‌هر یی عمودی از آهن‌ستبر ۳ اوچون دلو که اشتران را بدان آب می‌دهند » می‌زنند ویراتاقيامت نه‌چشم دارند که ویرا یناد تا رحمت کنند ونه گوش دارند که آوازوی بشئو ند . و عایشه‌می گوید که: رسوّل - صلوات‌اله‌علیه گفت که :گوررا افشاردنی است که رده را بیفشارد ؛ و اگر - هیچ کس اران برستی سعد لین معاذبرستی . و انس گوید که : ر بنب دختر مصطفی - صلو ات‌اله‌علیه_ فرمان بافت » وبرادر کورنهاد و روی وی زرد شد عظیم , چون‌ببرون آمد و رن وی‌ب‌ازحای شد گنتم ؛ با رسول‌اله این چه حال‌بود ؟ گفت :ازافشردن گو ر وعذاب آن یاد کردم » مرا خبردادند که بر وی‌آسان بگر دند , وبازاین فشاردنی ببفشار دگو ر ویر اکه بانگ وی همه حپان ,منبدند . رسول - صلوات‌الهعلیه - گفت : (۱) ذدع . (۲) شوراندن : ذیروز بر کردن ۰ (۳) کلفتی - ضامت . -#۷2- عذاب کافر در گو ر آن بو د که نودو نه آزدها بر وی گمار ند دانی که ازدها جه بود ؟ نود و نه مار بود که هریکی زد سر دارد هط وبرا می گز ند ومی‌لیسند و در وی می‌دهند تا روو قیامت » . و رسو ل‌صلوات‌الهعلیه - گفت «گوراول منز ل آخر جنشت | گرا سنا وبدانکه آ نحه سس ارت : اول هول ۳ صورست ۳ ننگاه هول روژقیامت و فزاری او ک ماو عر ق‌آن ۰ هولعر ض دادن واز گناهان بر سیدن آ نگاه هول نامپابدست راستو دست‌چب دادن آنگاه هول فضیحت ورسوائی که‌ازان‌بیند 4 وحواب ایشان .ناه هول صر اط .انگاه «ول دوزخ و زبانبه و اعلال وانکل 0 وزفوم و مارو کزدم.وعذابیا دو نوعست: جیی‌ما لیست‌و, و حا نی اما نجه جم‌سانست در اخر کتاب احیا شرح ۳3 ده‌ایم بتفصیل‌وهرخبر که در آن بیامده است بیاور ده‌ایم» و نحه روحانیست درعنوان این کتاب ۱ ورده‌ایم 4 ره«محهین <قیقت مر گت که جه‌بود و حفرقت دح واحوال وی سس مرک همه در عنوان شرح کرده‌ايم 4 هر که خواهد که تفصیل عذاب<سمانی بدانداژ ا<یا طلب‌باید کرد؛وهر که خواهد کهر وحانی بداند از عنوان دراین کتاب بداند . وما بدین‌قدر که گنته امد اقتصار خو اهیم کرد تا دراز شود رختم کنیم کتابرا بخوابپائی که حکاین کر ده ند بزر گان در احوال مرد گان 4 که راه نیست این علم را بمعرفتاحوال مردگان ۷ از راه مکاشفه باطن.امادر خو اب و اما ۳ 4 اما ازراه <واس راه بایشان نمسدت 5 ۵اسشان بعالمی شدند که‌حمله این حواس از دریافتن ۱ 9 همچنان معز ول بودکه گوش معزو لست از ادر ال رنگا 5 چشم معزو لست از ادر ال ۱ وارها ۳ بلکه در | دی رك خاصت است صته بدان اهل ان عاام را پتواند یافت » اکن ان خاصیت پوشیده است بزحمت حواس ومشغلهدنیا چون ازان مشغله درخواب خلاصی یابد حالت‌وی بایشان نز ديك گر دد واحوال‌ایشان کشف افتد » وبدان خاصیت است که ایشان را از ما خبر بود تا باعمال نیکوی ماشاد. باشند و بمعاصی‌مااندو هگین_چنانکه اندراخباز آمده است . و حقیقت آ نست که‌خیرها (۱) زنجیر‌ها ۰ (۲) بیداری . -۷۵- ر کن‌چپار) لوح محفوظ نرشته ات ۰ جون باطن ۱ دمی ر ۴ ۱ ۷ مناسمتی اند در خواب ا<-وال ابعان را از | نجایداند 4 وچونایشان‌رامناسبتی افتداحوال‌ما بدا مد ) ومثل لوح‌محفوظ چون اینه است , که صورت همه چیزها دروی است؛ وروح ادمی ی چون ابنه است 4 2دوح هر ده هم‌چنین 1 پسثم جنان که در آ ینه جبزری از اینه دیگر ید رف اید ازلو ح‌محفو ظدرما ودر | مشان یدید ۱ بد * و کمات‌شز که لو ح‌محفو ظ حجسمی باشد‌هر بع از جوب بااژ نی 5 جمز دیگر چنانکه بدشم ظاهر وبرابتوان دید و شتبا که برر ست برتوان خواند 4 لکن اگر خواهی هم از خویشتن طلب کن , که درو نمود گارهرچه در افر ینش است هست نا بدا ۳0 ره بودیمعروفت همه ) لکن‌از خودغافلیدیگری جون شنأسی نمود گارآن دماغ‌ومقری انتت ۲ که ومد قرآن باد دارد و گوئی‌در وی ندشته است و می‌بیند انر| و حروف انر| و اگر کسی دماغ وی دره دره ود وبدین چشم ظاهر نگاه کندهیج حای‌فر ۱ ن نسندس نقش‌شدن کارها در لو ح‌هحفو ظ باید که ازین حنس دانی: که کار های بی‌نبایت دروی نقش است وچشم تو حز متناهی نماشد و نا متئاهی در متناهی در نهش م<سوس ممکن نگرددکه صورت توان کرد : سس لوح وی رقم وی وردست وی هیچ چیر بازان نو ما درف 4 چنانکه وی نیز بائو نماند» که جنانست که شاعر گفت : ازخانه , ببدخدای ماند همه جمز . ومعصود 11 سم که محال نداری که ابشان را از م۱ خبر نود و ما را از نس جنانکه درخواب می بدحی و بخو آب دیدن مردگان بر احوال ویفات ۴ احوال دیگر ۹ برهانی عظیمست ۳ نکه‌ایشان زنده‌اند ۳ اما در نعمته آها در عذاب نعود بالله»و ایست نبیند ومر ده نییند» چنانکه گت : « و لاتحسی. الذه. قتلوافی سا الله امو ات ۳ وت ان و جن ادلی دق 2 مو بلاحیاء عندر بهم پر قون » ۵ کر دن و [ ۱ شم فب شلد 1 اکر ‌ ۱ :5 لمرد گان که مکشو فش ۳ آسی بر ای نوو آب ر سول ی صلو ات‌النه علیه گفت : «هر که مرا بخو اب بسن مرا سند» که‌شیطان برصورت من نتواند آمدن » . و عمر رسول را - صلوات‌النه علیه - بخواب‌دیدسر بروی گران» #هر گفت چه بودست ؟ کفت نتوانی که درروزه اهل خویشتن رابوسه‌دهی (۱) قران غوان . سا ۷ و ۵ و و اه و ره و ها 8 ها هب و ۵ و اه ۵ هد 3 7 ۱ ان و نا و اه اه ها ها و و و سا ۵ ها و که 8 و و و ود 8 و هرا ها و ۵ ماه و و و وا و سا ماع ۳ نیز عمر آن ننکرد » هرچند که این < حر ام نیست و ن نا کردن زیخ 4 ۳۹ صدیقان چنین دفایق مسامحت نکنند اگر ج4 با دیگ؟ ران کنند .عباس ه 1 بدمر با عمر دوستی ۳ تم که س هر گک ویر یحو اب بینم ) ۰ بس‌از 2 دبدم چشم نی 7 0 ۹ اکنون فارغ شدم و کار درخطر بود اگر ۵ آن بودی که خدای کر م بود . و عباس هی گو بد : ابو لهب را بخواب دیدم‌در آنش هیسوخت؛ کفتم چگو نه‌ای ؟ گت همیشه در عذابم‌مگر شب دوشتهه که رسول را صلو ات‌النهعلیه شب دوشنمه بزادند مرابشارت دادنداز شادی بنده‌ای آزادکر دم‌بئو آب آن‌ش‌دو شنبه عذاب از من بر گرفتند . و عمر بی عبدالعز بز و ات ال علبه -بخواب دیدم با ابو بکر و عمر نشسته » چون با ایشان بنشستم ناگهان علی - علیه‌السلام - در ۳1 وهعاو ببه را بیاوردند ودر خانه فرزستادند ودر بستند در وفت علی نزن ۳۹ و گفت؛ «قعط یی و : بالکمبه» بعنی کهحق مرا نپادند» «س برودی معاو به ببر و ن آمدو گفت : عفر لی‌و ر‌ با یکمیه » هر ۱ نیز عهو گر دزد و بیامرز بدند این عباس يك‌راه ازخواب‌در | مدپیش از آ نکه حسیی را بکشتندو گنت ثالله‌و اناالیه‌ر اجهون» گفتند جه افتاد + گفت حببن را کشتند گفتند چر ۱+ کگشتر سول را صلو ات‌العلیه دیدم وبا وی 5و زه‌ای آبکنه بر از خون گفت بینی که امت‌من بس‌آزمن‌چه 1 دزد فرز ندم ون را بکشتند و این حون وی و اصحاب وست بتظلم بیش خدای رم » بس‌از بست وچپار رود خبر مد که <سین را بکشتند . وصدیق را بخواب دیدند ویر گفتند : تو هميشه اشارت بز بان همی کردی ومی کفتی که این کارها در بیش من نپاده | ست » گفت و ۷ ال که کند تم بپشت دریش من ناد ند . و بوسفابن ا لحسیی را بخو اب دیدند » گفتندخدای 1۳۳ ی باتو چه کر ‌؟ ۳ رحمت ؟ ر د» گفتند بحده ؛ گفت بداننکه هر گز حد بپزل آمیشته ۳ دم وه‌نصور لن انتفشل دود : عید الل4 بر از را بخواب دیدم گفتم خدای تعالی با تو چه کر د؟ گفت هر گناه که بدان اقر اردادم بیامرزیدند تِ يكث کناه شرم داشتم که اقر ار دهم مرآدر ۱ عرق بر بای‌بداشتندتا گو شت روی‌من همه بیفتاد گفتند آن‌چه‌بو ده گفت: یت راه‌در علامی نگریدم نیکو آهد مرا شرم داشتم که اقراردهم . | بو جعفر صیدلا ی می‌ گوید که : (۱) پاك می‌کرد ۰ #4۷۲۷ ات ۳0 ۲ ناگ دردم و گروهی درویشان بعنی صوفیان باوی نشسته » دوف ریشته از اسان فرو آمدند» یکی‌طشتی‌ویکی ابریقی داشت ؛ رسول - علیه ااسلم دست بشست ودرو بشان اشس‌شل) یش من نماد زد تاپشویم 4 یکی گفت‌ویراآب مریز که وی‌ازاشان تفت کفتم بارسو لاله ازتوروانست که ۳ هر که قومی را دوست دارد با ایشان باشد » ومن این قوم را دوست دارم ؛ رسول - صاو ات‌اله علیه گفت 1 بریز که وی ازایشانست . محمع را بخواب دیدند و گفتند کارچون دیدی ؟ گفت : خیر تن ت و خیردنیا زاهدان سردند . زرارةبن‌ابی او فی‌را بخواب دردند گفتند از اعمال جه فاضلء ر؟ گفت : : رضابیی؟ م خدای‌تعالیو امل کو تاه و بز ند بن مذعور ۳3 بد ک4 اوزراعی رابغواب دیدم گفتممرا خبرده ازعملی که بپتراست تابدان تقرب کنم گفت هیچ درجه نگ از درحه 4 علما ما ندید و از آن گنه ته درحه 4 اندوهگنان » این از بك مردی ببر بود بس‌از 1 ن هميشه می ۳3 بستی تافرمان یافت چشم تاريك شده . این عیینه ۳ ید پرادر را بخواب دید گفتم خدای باتوچه کرد ؟گفت هر گناه که از آن‌استغفار کرده بودم بیامرزید وهرچه استغفار نکرده بودم نیامرژید . ز ده را بخواب دبدند گفتند که خدای بانوچه کرد ؟ گفت بیامررزید ورحمت کرد گفتند بدان مالپا که درراه مکه نقه کر دی ؟ گفت مزدآن با خداو ندان شد مر | بثیت من ببامرز بدند : سفیان وری را بغواب دبدند » گفتند که خدای تعالی باتوچه کرد ؟گفت يك قدم بر صر اط نپادم ودبگردربوشت . احمد بی‌ابیالحواری می گوید : زنی‌رابخواب دیدم که بجمال وی هر گز ندیده بودم وروی وی همجون نور همی تافت گفتم این روشنی روی‌تو از چیست ؟ گنت بادداری که فلان شب خدای رایاد کردی و بگریستی؛ گفتم دارم ی چشم تودر روی خویش مالیدم این همه نور از آنست . کتا یی می گوید چنید را بخو اب دیدم گفتم خدای بائو چه کرد ؟گفت برمن رحمت کرد 4 و آن همه عبارات واشارات باد ببرد هیچ حاصل یامد مگر آن دو رکعت نماز که ات می 5 ردم ز لیده رایخو اب دیدند سب خدای تعالی بائو چه کر د؟ گفت برهحن ر حمت کر د بدین چمار کلمه که‌همی ؟ تم « لا ۱4لا( لاه ای ماعمر ی ؟ ۳ ادل مافبری ۹ ل۷ ۱ (۱۰ ۱۷۷ (ژه ۷ وسعد‌ی لاا ۱4 لاله اه ی بباربی( » . اسر (۱) بالاا له الاانه 99 تمام کنم وباآن داخل گورشوم وبا آن خلوت کنم وباآن پرورد کار ودرا ملاقات کنم - #۷۸۰ منجیات و بخواب دید ند گفتند که خدای تعالی باتو چه کرد ؛گفت زسمت کرد و گفت 2 یر رم نداشتی ازمن بان سخی ازمر: ن ترسیدی ؟ و ابو سلیمن ی دبدند گفتند خدای تعالی باتوچه کر ۳ رحمت کرد وه راهیچ آن زیادن ی ی () * که اشارت‌ابر قوم بمن بود » بعنی انگعت نمای بودم درمیان اهل دین و | (و سعید حر از ونان ابلیس رایخواب دیدم » عصا بر گرفتم تا ویر | بزنم » هاتفی و ازداد که وی ازعصا نترسد » وی از نوری رسد که دردل باشد مسوحی ین ا بلیس را بخواب ددم برهنه ‏ گفتم شرم نداری ازمردمان ؛ گفت اینان مردم نیند » | گرمردم بودندی چن‌انکه کو ده با بازی کند من با ایشان بازی و مر دمان 1 وهی د و زد که مر ا زار و نزار بکردند و اشارت بصوفبان کرد . ۱ و بوسعید خراز گوید بد مشق بودم» رسولراصلوات الهعایه - بخواب دیدم ۳۹۳9 وتکیه بر ابو بکروعمر زده » ومن بیتی ده ی گفتم می و برسینه‌می‌زدهی ۲ گفت : شراین ازخیر بیش ات . شیلی ر ایخو اب دید ند گفتند که شدای تعالی باتوحه ۳ د؛ گت حساب نگ برمن‌فر اگر فت تانومید شدم؛» چون‌نومیدی بدید برهنرحمت کرد . سغیان ثوری را بخو اب دیدند گفتند که خدای تعالی باتوچه کر د؟گفت رحمت 1 د گفتند حال عبد الل4 ور مبار ژد چیست ؟ گفتو بر اهرروزه دوراه باردهند تاخدای تعالی را پیند . وماك بی‌انس را بخواب دیدند» گفتند خدای تعالی با توچه کرد ؛ گفت رخمت کرد بکلمتی که از عثمان عغان شنیده بودم ؛ که بگفتی چون جنازء بدیدی : سیحان العی الذی لا بموت . و دران شب که حسی بصری فرمان بافت . بخو آب‌دیدند که درهای ان کگشاده بودندو ندامی کردند که <سن خدایرابدیدو ازوی خشنودبود . دجنید ابلیس رابخوأب دید برهنه .گفت شرع‌نداری ازمر دمان ؟ گفت این‌مردم نه‌اندمردم آ نانند کهدر مسحد‌شو یز به‌اند که مرا زار ونزار کردند» : گفت بامداد (مسحدشو نیز به رفتم»چو ن‌ازدر درشدم‌ایشانر | دیدم‌در تفکر سر بژ انو نهاده . او از دادند که : غره‌هشو بسخن اه ملعون . » عتبة الفغلام یکی رااز حور پشت بخواب‌دید برصودتی نیکو گفت یاعتبه بر توعاشقم زنهار تاکاری نکنیکه بتونرسم دمرااز توبازدارند ! گفت‌دنیارا سه‌طلاق‌دادم (۱) مقصودآنست که‌این انگشت نمامی بزیان من تمام شد . 4۷ دکن‌چهاد) سس دی 2 دابتو رسم . . ابوادوب سای حنازه مر دی مسر دید » بر ۳ شد تابروی نماز نکند » آن مرده را بخواب دید ند گفتند خدای تعالی بائو چه کرد ؛ گفت ر<مت کرد و گفت ا بوا+وب رابگوی « لوانتم تملکون خزالن رحمه ر بی اذالامسکتم خشیة الانفاق» » یعنی اگر خزاین‌رحمت خدای بدست شمابودی از بخیلی هیچ نفقه نکر دی . و آن شب که داود طایسی فرمان‌بافت یکی بخو آب‌دید که‌ملایکة تما می ۳۹ ند وهمر فتند گفت این چه‌شب است ؟ گفتندامشب ذاو د طا ی فر مان یافته‌است و بپشتهابر ای‌وی بباراسته وا بو سعیدشحام گو بد:سهل‌صعاو ای رابخواب دردم + گفتم با خواحه امام 6 گفت خو اجکی دست بدار که آن همه رفت ‏ گفتم آن همه کار هاء توو دارهاء تو بکجار سید + گفت هیچ سودنداشت مگر ح<و اب نمسائل که بیرزنان مییرسیدندی . ر بیی بی‌سلیمان گ ت: شافعی رابخواب‌دیدم کنتم خدای تعالی با توچه کرد ؛ گفت مرابر کرستی نشاند اززرومرواریدتر برمن‌همی افشاند .و شافعءی گوید : مراکاری سخت بیش هر فا در ان درماندم » بخواب‌دیدم یکی بیامد و گفت : یا مد بن آذدر ای ؛ کوی« لبم لا اماك لنفسی ماو لا راو لا موثا و۷ حبوة ولاشور ولا استطبعان آ خدالاها اعطبتنی‌ولاان انقی الاماوفیتنی * اللبم وفشنی اما نحب‌و ترضی من‌القول و المعل‌فیهافبة» "۰ چونبرخاستم ابن دعا بکردم وقت چاشتگاه آن کار برمن سهل شد » باید که این دعا فر امو ش‌نکنی دیکی کوید بعتية الغلام را بخواب دیدم کفتم که خدای تعالی بانو چه کرد ؟ گفت مرا بیامرزید بدان دعاکه بر دیوار خانهُ تونیشته است » چون بیدار شدم نگاه کردم بخط عتبه الغلام دیده‌بر دیوار نبشته :باهادی اله‌طلینو بار اعم الم نبینو بامقیل رات الماثرین * ارحم‌عبدك ذا الخطر العظیم » و السلهین کلیم اجمعین و اجلعنامع الا حیاء| مر زوین" لذین انعمت‌علیهم من‌النبیین و ااصدیقین وااشمدا و الصا لحین؛ آمین‌بارب‌العالمین ۰ (۱) خداو ندا سود وزیان.مردن و زیسئن و دوباره برخاستن من بدست من ننک : چیزی را نتوانم گر فت مکر تو بمن ارذانی داری » واز چیزی خود را نگاه نتوانم داشت جسز آنچه و از آن نگاهم داری » خدایا مرا بر ۲ نچه دوست داری ومی‌پسندی » از گفتار و کردار نيك موفق و کامیات سازد . ۱ اف " منجیات_ کتات کیییای ی مسعاوت -<: تم کرد ده م۱ 2 اومید نا سرت که هر 45 در ی ئ بت مطا لعت گند»صنف رافراموش نکند »ویر | آمرزش خواهد تااگر سهوی و زللی بگفتا رراءیافته باشد؛ یانکلفی و ریایی‌با اندیشه [ میخته‌شده با شد حق‌تعالی در کگذارد و از و اب این گتاب بی‌نصیب نکند : که‌هیچ‌عیبی بیش از این‌نبو ن ۹5 ۱ ۶سی خلق رابخدا دعو ت‌کند آنگاوسسب نظر بخلق از حق وب شون ِ نعو دا للن من دللی فقو لفی خانمة الکتاب اللهم اانعو 3 بععو 3 ون و2 ما رل وخعود بر وا فص ماه و (عو ذراك مات ك * لا تصی او وارلت ؟ ازمی کما 3 مت زهساك » و | مد له و سول و ۰ -۸۱- بر میت مماا لب : موصوع صفح4ه رفن سو ‏ - مهیلکات اصول آولر باضت‌فس فشل خوی نیکو. ۷ اول‌همه‌سعادات اعمال‌خیر است ۳0۵ همه اخلاق یکو ۳ رل بتکلف‌خیزد-۳؟ راه رسددن بحجوی ۳ ۰:۳۸ شناختن بیماری دل . ۳۸ علامت خو 0 33 پردردن کودکان . 334 شرایط هرید . ۲ اصل دو؛ - شهوت شکم وفر ج شلات کرفنت کر ۱ آ‌ فات سبری . 9 اند خوردن . ۶-2۸ وقت خوردن . 1 جنس طعام . .۰ شپوت فرج . 1۵ آفت نگر یستن بزنان. 2٩۵‏ اصل دمم ج ره سجون و اب خاموشی . ۱ ۰:۷۳ ۸۸۲ موضوع صفحه آفتهای ذبان . ۷ سخن گفتن درباطل . .‏ ۷۵؟ خصومت اندرمال . ۷۷ فحش گفتن ۱ ۷۸ اعتت در وز: ۷۸« مزاح . ۸۰« استپز | وخندیدن . ۸۳ وعده در دغ ۱ ۸۳ سین وسوگند دردغ ۱ 24 در وغ‌مصلحت آمیز ۱ ۰۸2۹ غیبت . ۸۹ غیبت بحشم و دست ‏ .۰ ۹۲ علاج غیبت . ۹ رخصت درعیست . ۹۵ کفارء عبت . ۷ سخن چیدن و نمامی ٩۷ .‏ دوزویی . نی ستودن مردمان . ۹ اصل چپار م_خشمو سول و سوسك علاج خشم و اچست . ۰۳ علاج عملی و علمی . 0.۹ فپر ست مطالب ۱ 1 ۰ موصوع صفحه ‏ ۳ ضو ح‌ صفدد خشم راندن جایز . ۱۰ قدر کفایت از جاه . 1 کین فرزند خشم است ۰ 0۱۲ ۱ علاج دوستی جاه . 16 سید و ۰آفات آن ۱ ۱9 ۱ علاج دوستی ستایش خلق ۵0۷ حقیقت حسد . 2۷ درجات مردان درمدح و ۵71٩.82‏ علاج حجسد . 2۸ اصل‌هشتم- ر‌ بادر عبادت 1۷۰ ۱ اصل پنجم . دو سنی دثیا ریا درجه کار ها رود . ۰۷۱ مذمت دنبا باخیار . 91 درحات ربا . ۷۷ حقیئت دنبای مذموم. ‏ ۰۲۸ ریای خفی . ۸۰ اصل ششم - بل و جمع مال علاج بیماری دل پریا . 4 [ اهیت دوستی مال . ۰۳۲ رخصت دراظپار طاعت . ۰ ۵۸۸ فایده مال . ۳۷ رخصت دریوشیدن معصیت . ۵٩۰‏ آفات مال . ۰۳۹ نشاط عبادت ریا نبود .‏ 0۹0 آفات حرص وفاید؛ قناعت . ۰عه اصل‌نهم-علاج کبر و هجب ۵۹۸ علاج حرص و طمع .. ۵۶۳ فضیات تواضم . ۹ فصل ساوت . 4 تفت کیزی. .2 مذمت بخل . 9:۷ درحات کبر. ۰۳ ثواب آیثار . ۹ اش ان و ‌ِ حد سخاوت و بخل . ۰ ۵۱ ۵ علاج کبر . 1۱ علاج بخل . ات علاج بتفصیل . و1 افسون مال . 0۰۵ «جب و آفت آن . 1۸ اصل دتم جأه و عشعت ۰1۰ حقیقت عجب وادلال . ۹۹ حقیقت حاه . 2 علاج عجب . 1 اقاراد هر سرمت) مطالب و یس و رو و رو و ی سس اد و و وس و رس ات ی ی ار ی و سر رن ی و و ی أ موصوع صرو<٩‏ ۱ موصوع صفی<ه اصل‌دهم ۳ علا ج‌ضفغاتو طللال 1۲ مرس قصیر خاق در ۳ : 1۹۱ ضلاات وعلا اد ار دعلاج ِ ۸ اصرل تم ۳ در خو ف ور جاه ۹٩‏ پنداروعلاج! نِِ نز ۱ ۱ مد ۳ ۱ حقیقت رجا . ۹۷ اصل او ل _ در لو ره 13 عالاج حاصل کردن رجا. 1۹۸ ۱ ات << ف‌ ۰ 1 ,۷ فضیات و به . ۷ : 2 " 5 جنهت خوف ۲ >« ۷۳ توبه واجیست . 2.9 اه ٍِِ«پ" قبول توبه ۳ انواع خوف : ۷۰۹ صغایر و کیایر 1 و۹۵ سوء حجانمت . ۷۳۱ کثار نام ۳ 3۹ علاج بدست آو ردن خوف . ۷۱۳ توبه از بمضی گناهان. ‏ 6 حکابات بیغامبر ان وملایکه ۰ ۷۱۶ (ص لد و ت‌ رد رشگروصیر 319 حکابات‌صحا ره وسلف ‌ ۷۳۱۹ حقیقت صبر . رد خوف فاضلتر یا رحا. ۷۸ حاجت بصبر . ۹ ۱ احرل چپار ) - در ذفر وز ۷۱۹۵ اد شن ۷ ۳۹ فضیلت شکر . ۷9 1 یات شکر . فضیلت درویشی . ۷۰ نت تست فضیلت دروش خرسند. ‏ ۷۲۳ حقیقت ست ۸۵ آداب درویشی . تش درحات خوشی‌ولذت : ۷ ۱ سوّال بی‌ضرورت حر امست ۷۳۸۰ اقسام نعمت . ۷ درحات درو یشان . ۷۱۹ اهر ور مت «طالب ۱ وس ورن سوت ورب سوت و تست فد هیجوت سس سس هیر زرط و وس فص و بو سس زرم سس سس موضو ى‌ صذحه ۱ موصوع صفحه حقیقت زهد . ۰ِپآ۷ هام ششم در معاأتبت نفس. ۷۷۹ ضیلت زهد . ۷۳۳۳ ۱ اصل‌هفتم‌در شکر ۷۳۷۹ درحات زهد . ۷۳ ۱ فضیلت تفگر ۱ ۷۷۹ زاهدبایددرچه‌چیز هاقناعت کند ۷۳۷ حقبات فکر ۷/۰ اناوت میدانهای فکر. ۲۸۱ تفکر در عجایب خلق . ۷/۳۵ بت و صدق و اخلاص ِ تفگر در ساختمان آدمی ۷۸ باپ ال در نیت . ۷ تفکر در رمین . ۱ ۷۸۹ حقیقت نیت . تثف تفکر درحانوران و گیاهان . ۷۹۰ نیت موّمن به از کرداروی ۷۶۵ شکر در دریاها . ۷۹۳ نیت عمل را بگرداند. ‏ ۷4 رفن هرا : ۷۳۹۶ نیت در اختیار نیاید . ۷1 تفکر در ملکوت آسمان ۷۹9۵ باب دوم در اخلاص . ۷90 اه ل هشنم- درو عندو او کل ۷۹۸ اي فا وکا ۳5۸ نیت آمیخته بی‌ثواب نیست ۷۵۹۰ حقیقت توحید . ۳۹۹ باب‌سیم درصدق . ِ اضطر ار در اختیار . ۸۱.۱ اصل غشم.در معا سبهو مر آثبه ۷۹6 حقیقت تو کل . ۸۸ مقام اول در مشارطت . ۷۹ درجات تو کل . ِ« و ی ات اعمال متو کل .ِ٩ُِ‏ ۱۰ مراقیت صدمقان و بارسایان ۷۰۷ مقام اول در کسب . ۹ تب ۳ و و تنل ۹ مقام چرار ِ- معاثیت نشس . ۷۷۳ مقام دیگر | دخار . ۸ مقّام پنجم در مجاهدت. ۰ ۷۷۶ مقام سیم در دفع ضرز . ۱۰ ۸۸۵ هر ست مطالب ۰ ۰ ۰ ص«ص«ص«ص«9پ9جصصصصسصسصسص۳۳۳۳۳۳۳--۳ ۳۳۳۳۳۳۳ 8 ا ‏ ح اه و وج ها دای اه و و موصوع صفحه ۱ موضوع . صفحه آدات متو کل در بر ابردرد ۸۲۱ پیدا کر دن علاج محبت . ۸۵۰ مقام جپارم در علاج ضرر. ۸۲۳ ۱ علامات محبت . از(-۹ دارو ناخوردن بیمار . ۵ مصسی شوق بخدای تعالی ۰ ۸۵۵ بنپان داشتن بیماری . ۸ فضیلت رضا . ۸2۷ اصل نم مبحث و شوق ور ضا ۸۲۹ ی فت فضیلت دوستی خدا . ۸۳۹ دعا مناقض رضانیست . ۱1۰ حقیقت دوستی . ۱ ۷۳۰ اصل‌دهم_یاد و دن هر گت ۸۰۲ حقیقت نیکویی. ۱۳۳ علاج باد کر دن‌مرگک: ‏ ۸۸۲ مستحق دوستی خداست. ۸۳۶ فضیات امل کوتاه . ۸0۵ لذت دیدارحق . ۸۳۹ اسباب طول امل . ۸۷ راحت دل درمعرفت حق .۰ ۸۳٩‏ علاج طول امل . ۸4۸ لذت عام بپتر از لذت شهوت ۸۶۰ سکرات مرگ . ۸2۹ معرفت حقآزهرمعرفتی بتر. ۸۶۲ داهیه های جان‌کندن . ۰ ۸۷۰ لذت نظرازلذتمعرفت‌بیشتر.ع+۸ سخن گود بامرده . ۸۷۳ چشم آخرت نهچون‌چشمدنیاسته ۸ و ال هی 22 سبب پوشیدگی معرفت‌حق ۸4 دانستن احوال مرد کان‌بخواب ۸۷ بایان فهرست اول محرم‌سال ۱۳۳۶ ٩شهر‏ ور ۱۳۳۳۴ 44۵ یه مج ) درچاپ اول