# عطار » الهی نامه » آغاز کتاب » بسم الله الرحمن الرحیم بنام کردگار هفت افلاک که پیدا کرد آدم از کفی خاک خداوندی که ذاتش بی زوالست خرد در وصف ذاتش گنگ و لالست زمین و آسمان از اوست پیدا نمود جسم و جان از اوست پیدا مه و خورشید نور هستی اوست فلک بالا زمین در پستی اوست ز وصفش جانها حیران بمانده خرد انگشت در دندان بمانده صفات لایزالش کس ندانست هر آن وصفی که گویی بیش ازانست دو عالم قدرت بیچون اویست درون جانها در گفت و گویست ز کنه ذات او کس را خبر نیست بجز دیدار او چیزی دگر نیست طلب گارش حقیقت جمله اشیا ز ناپیدایی او جمله پیدا جهان از نور ذات او مزین صفات از ذات او پیوسته روشن ز خاکی این همه اظهار کرد او ز دودی زینت پرگار کرد او ز صنعش آدم از گل رخ نموده زوی هر لحظه صد پاسخ شنوده ز علمش گشته آنجا صاحب اسرار خود اندر دید آدم کرده دیدار نه کس زو زاده نه او زاده از کس یکی ذاتست در هر دوجهان بس ز یکتایی خود بیچون حقیقت درون بگرفته و بیرون حقیقت حقیقت علم کل اوراست تحقیق دهد آن را که خواهد دوست توفیق بداند حاجت موری در اسرار همان دم حاجتش آرد پدیدار شده آتش طلب گار جلالش دمادم محو گشسته ازوصالش ز حکمش باد سرگردان بهر جا گهی در تحت و گاه اندر ثریا ز لطفش آب هرجایی روانست ز فضلش قوت روح و روانست ز دیدش خاک مسکین اوفتاده ازان در عز و تمکین اوفتاده ز شوقش کوه رفته پای در گل بمانده واله و حیران و بی دل ز ذوقش بحر در جوش و فغانست ازان پیوسته او گوهر فشانست نموده صنع خود در پاره خاک درونش عرش و فرش و هفت افلاک نهاده گنج معنی در درونش بسوی ذات کرده رهنمونش همه پیغمبران زو کرده پیدا نموده علم او بر جمله دانا که بود آدم کمال قدرت او بعالم یافته بد رفعت او دوعالم را درو پیدا نموده ازو این شور با غوغا نموده تعالی الله یکی بی مثل و مانند که خوانندت خداوندان خداوند تویی اول تویی آخر تعالی تویی باطن تویی ظاهر تعالی هزاران قرن عقل پیر در تاخت کمالت ذره ای زین راه نشناخت بسی کردت طلب اما ندیدت فتاد اندر پی گفت و شنیدت تو نوری در تمام آفرینش بتو بینا حقیقت عین بینش عجب پیدایی و پنهان بمانده درون جانی و بی جان بمانده همه جانها زتو پیداست ای دوست تویی مغز و حقیقت جملگی پوست تو مغزی در درون جان جمله ازان پیدایی و پنهان جمله ازان مغزی که دایم در درونی صفات خود در آنجا رهنمونی ندیدت هیچکس ظاهر در اینجا از آنی اول و آخر در اینجا جهان پر نام تو وز تو نشان نه بتو بیننده عقل و تو عیان نه نهان از عقل و پیدا در وجودی ز نور ذات خود عکسی نمودی ز دیدت یافته صورت نشانه نماند او تو مانی جاودانه یکی ذاتی که پیشانی نداری همه جانها تویی جانی نداری دویی را نیست در نزدیک تو راه حقیقت ذات پاکت قل هو الله مکان و کون را مویی نسنجی همه عالم طلسمند و تو گنجی تویی در جان و دل گنج نهانی تو گفتی کنت کنزا هم تو دانی دو عالم از تو پیدا و تو درجان همی گویی دمادم سر پنهان حقیقت عقل وصف تو بسی کرد به آخر ماند با جانی پر از درد زهی بنموده رخ از کاف و از نون فکنده نور خود بر هفت گردون زهی گویا ز تو کام و زبانم تویی هم آشکارا هم نهانم زهی بینا ز تونور دو دیده ترا در اندرون پرده دیده زهی از نور تو عالم منور ز عکس ذات تو آدم مصور زهی در جان و دل بنموده دیدار جمال خویش را هم خود طلب گار تو نور مجمع کون و مکانی تو جوهر می ندانم کز چه کانی تو ذاتی در صفاتی آشکاره همه جانها به سوی تو نظاره برافگن برقع و دیدار بنمای بجزو و کل یکی رخسار بنمای دل عشاق پر خونست از تو ازان از پرده بیرونست از تو همه جویای تو تو نیز جویا درون جمله از عشق گویا جمالت پرتوی در عالم انداخت خروشی در نهاد آدم انداخت از اول آدمت اینجا طلب کرد که آدم بود ازتو صاحب درد چو بنمودی جمال خود به آدم ورا گفتی بخود سر دمادم کرامت دادیش در آشنایی ز نورت یافت اینجا روشنایی که داند سر تو چون هم تودانی گهی پیدا شوی گاهی نهانی گهی پیدا شوی در رفعت خود گهی پنهان شوی در قربت خود گهی پیدا شوی اندر صفاتت گهی پنهان شوی در سوی ذاتت گهی پیدا شوی چون نور خورشید گهی پنهان شوی در عشق جاوید گهی پیدا شوی از عشق چون ماه گهی پنهان شوی در هفت خرگاه ز پیدایی خود پنهان بمانی ز پنهایی خود یکسان بمانی بهر کسوة که می خواهی برآیی زهر نقشی که می خواهی نمایی تو جان جانی ای در جان حقیقت همان در پرده ات پنهان حقیقت چه چیزی تو که ننمایی رخ خویش چو دم دم می دهی مان پاسخ خویش تو آن نوری که اندر هفت افلاک همی گشتی بگرد کره خاک تو آن نوری که در خورشیدی ای جان ازان در جزو و کل جاویدی ای جان تو آن نوری که در ماهی وانجم ز نورت ماه و انجم می شود گم تو آن نوری که لم تمسسه نار درون جان و دل دردی و دارو تو آن نوری که از غیرت فروزی وجود عاشقان خود بسوزی تو آن نوری که اعیان وجودی ازان پیدا و پنهان وجودی تو آن نوری که چون آیی پدیدار بسوزانی ز غیرت هفت پرگار تو آن نوری که جان انبیایی نمود اولیا و اصفیایی تو آن نوری که شمع ره روانی حقیقت روشنی هر روانی ز نورت عقل حیران مانده اینجا ز شرم خویش نادان مانده اینجا چو در وقت بهار آیی پدیدار حقیقت پرده برداری ز رخسار فروغ رویت اندازی سوی خاک عجایب نقشها سازی سوی خاک بهار و نسترن پیدا نماید ز رویت جوش گل غوغا نماید گل از شوق تو خندان در بهارست از آنش رنگهای بی شمارست نهی بر فرق نرگس تاجی از زر فشانی بر سر او زابر گوهر بنفشه خرقه پوش خانقاهت فگنده سر ببر از شوق راهت چو سوسن شکر گفت از هر زبانت ازان افراخت سر سوی جهانت ز عشقت لاله هر دم خون دل خورد ازاین ماندست دل پر خون و رخ زرد همه از شوق تو حیران برآیند به سوی خاک تو ریزان درآیند هر آن وصفی که گویم بیش ازانی یقین دانم که بی شک جان جانی تویی چیزی دگر اینجا ندانم بجز ذات ترا یکتا ندانم همه جانا تویی چه نیست چه هست ندیدم جز تو در کونین پیوست ز تو بیدارم و از خویش غافل مرا یا رب توانی کرد واصل منم از درد عشقت زار و مجروح تویی جانا حقیقت قوة روح منم حیران و سرگردان ذاتت فرومانده به دریای صفاتت منم در وصالت را طلب گار درین دریا بماندستم گرفتار درین دریا بماندم ناگهی من ندارم جز بسوی تو رهی من رهم بنمای تا در وصالت بدست آرم ز دریای جلالت تویی گوهر درون بحر بی شک تویی در عشق لطف و قهر بی شک همه از بود تست ای جوهر ذات که رخ بنموده در جمله ذرات همه از عشق تو حیران و زارند بجز تو در همه عالم ندارند نهان و آشکارایی تودر دل همه جایی و بی جایی تو در دل دل اینجا خانه ذات تو آمد نمود جمله ذرات تو آمد دل اینجا خانه راز تو باشد ازان در سوز و در ساز تو باشد تو گنجی در دل عشاق جانا همه بر گنج تو مشتاق جانا نصیبی ده ز گنج خود گدا را نوایی ده بلطفت بی نوارا گدای گنج عشق تست عطار تو بخشیدی مر او را گنج اسرار تو می خواهد ز تو ای جان حقیقت که در خویشش کنی پنهان حقیقت تو می خواهد ز تو هر دم بزاری سزد گر کار او اینجا برآری تو می خواهد زتو در شادمانی که سیر آمد دلش زین زندگانی تو می خواهد ز تو در هر دو عالم ز تو گوید بتو راز او دمادم تو می خواهد ز تو تا رخ نمایی ورا از جان و دل پاسخ نمایی تو می خواهد ز تو اینجا حقیقت که بنمایی بدو پیدا حقیقت تو می خواهد ز تو تا راز بیند ترا در گنج جان او باز بیند تو می خواهد ز تو در کوی دنیا که بیند روی تو در سوی دنیا تو می خواهد ز تو در کل اسرار که بنمایی در انجامش تو دیدار تو می خواهد ز تو ای ذات بیچون که بیند ذاتت ای جان بی چه و چون چنان درمانده ام در حضرت تو ندارم تاب دید قربت تو شب و روزم ز عشقت زار مانده بگرد خویش چون پرگار مانده طلب گار توام در جان و در دل نباشم یک دم از یاد تو غافل تو درجانی همیشه حاضر ای دوست تویی مغز و منم اینجایگه پوست دل عطار پر خون شد درین راه که تا شد از وصال دوست آگاه کنون چون در یقینم راه دادی مرا اینجا دلی آگاه دادی بجز وصفت نخواهم کرد ای جان که تا مانم به عشقت فرد ای جان اگر کامم نخواهی داد اینجا ز دست تو کنم فریاد اینجا مرا هم داده امید فضلت که بنمایی مرا در عشق وصلت همان وصل تو می خواهم من از تو که گردانم دل و جان روشن از تو تو خورشیدی و من چون سایه باشم در اینجا با تو من همسایه باشم نه آخر سایه خود محو آری چو نور جاودانی را تو داری دلم خون گشت در دریای امید بماندم زار و ناپروای امید بوصل خود دمی بخشایشم ده ز دردم یک نفس آسایشم ده تو امید منی درگاه و بیگاه کنون از کردها استغفرالله تو امید منی در عین طاعت مرا بخشا ز نور خود سعادت تو امید منی اندر قیامت ندارم گرچه جز درد وندامت تو امید منی اندر صراطم به فضل خویشتن بخشی نجاتم تو امید منی در پای میزان بلطف خویش بخشی جرم و عصیان چنان در دست نفسم بازمانده چو گنجشکی بدست باز مانده مرا این نفس سرکش خوار کردست شب و روزم بغم افگار کردست مرا زین سگ امانی ده درین راه ز دید خویشتن گردانش آگاه غم عشق تو خوردم هم تودانی شب و روز اندرین دردم تودانی ز درد عشق تو زار و زبونم بمانده اندرین غرقاب خونم دوایی چاره کن زین درد ما را ز لطف خود مگردان فرد ما را در آن دم کین دمم از جان برآید مرا آن لحظه دیدار تو باید مرا دیدار خود آن لحظه بنمای گره یکبارگیم از کار بگشای بمردم پیش ازان کاینجا بمیرم درین سر باش یا رب دستگیرم چراغی پیش دارم آن زمان تو که خواهی بردم از روی جهان تو تو می دانی که جز تو کس ندارم بجز ذات تو ای جان بس ندارم تویی بس زین جهان و آن جهانم تویی مقصود کلی زین و آنم الهی بر همه دانای رازی بفضل خود ز جمله بی نیازی الهی جز درت جایی نداریم کجا تازیم چون پایی نداریم الهی من کیم اینجا گدایی میان دوستانت آشنایی الهی این گدا بس ناتوانست بدرگاه تو مشتی استخوانست الهی جان عطارست حیران عجب در آتش مهر تو سوزان دلم خون شد ز مشتاقی تو دانی مرا فانی کن و باقی تو دانی فنای ما بقای تست آخر تویی بر جزو و کل پیوسته ناظر تو باشی من نباشم جاودانی نمانم من در آخر هم تو مانی # عطار » الهی نامه » آغاز کتاب » در نعت سید المرسلین صلی اللّه علیه و سلم ثنایی گو بر ارباب بینش سزای صدر وبدر آفرینش محمد آنکه نور جسم و جانست گزین و مهتر پیغامبرانست حبیب خالق بیچون اکبر درون جزو و کل او شاه و سرور ز نورش ذره خورشید و ماهست همه ذرات را پشت و پناهست فلک یک خرقه پوش خانقاهش بسر گردان شده در خاک راهش تمامت انبیا را پیشوا اوست حقیقت عاشقان را رهنما اوست ز نور اوست اصل عرش و کرسی چه کروبی چه روحانی چه قدسی طفیل اوست دنیا و آخرت هم جهان از نور ذات اوست خرم شده در نور پاکش عقل و جان گم ز عکس ذات او هر دو جهان گم حقیقت خاتم پیغمبرانست ز نورش ذره کون و مکانست ز بود آفرینش اوست مقصود ز لا در عین الا اوست موجود ز عکس ذات او دان آفرینش حقیقت اوست نور عین بینش هزار آدم طفیل اوست آنجا بمانده سوی خیل اوست آنجا طفیل خنده او آفتابست حقیقت ذره او ماهتابست مه از شرم رخش هر مه گذارد چو در راهش گذارد سر فرازد ندیده چشم عالم همچو او باز ازان آمد یقین شاه سرافراز زهی مثل ترا نادیده عالم نداده کس نشان از عهد آدم چو تو شاهی بگرد کره خاک که آمد سایه بانت هفت افلاک طفیل خاک پای تست دنیا حقیقت را نه جای تست دنیا تویی صاحب قران عین هستی که بت با بتکده در هم شکستی ازین سان دعوت کل کرده تو غم امت دمادم خورده تو تمام انبیا این عز ندیدند ز تو گفتند کل وز تو شنیدند تو اصل جوهری در اصل فطرت ترا دادست ایزد جاه و حرمت ز ذات خویش دیده لامکانت در آنجا بود کل عین العیانت زدی دم از عیان لامکانی یکی دیدی که گفتی من رآنی حقیقت واصل دو جهان تو باشی همه جانند و جان جان تو باشی خرد در راه تو طفلی بشیرست ز حکم شرع تو زار و اسیرست که دارد زهره تا گوید سخن باز ز سر شرعت ای شاه سرافراز در کلی گشادستی به تحقیق درین ره داد دادستی بتحقیق زهی مهتر که شاه انبیایی پناه اولیا و اصفیایی چو جبریل آمد ای جان چاکر تو شرف دارد ز نور گوهر تو طریق مصطفی گیر و دگر نه حقیقت را به جز او راهبر نه حقیقت جان پاکش راه بین دان دل پر نور او بحر یقین دان نباشد سایه را خورشید هرگز ولی خورشید او دارد چنین عز چو یک بین شد شب معراج در ذات ازان بر سر نهادش تاج از ذات دمادم کشف اسرارش عیان بود برون از کون جایش لامکان بود بمعجز کرد ماه آسمان شق نمود از ذات بیچون سر مطلق گهی در دست بد سنگش سخن گو گهی زنهار از وی خواست آهو گهی از سنگ نخلی کرد پیدا که آن در حال بار آورد خرما بوصف اندر نیاید معجزاتش به شرح اندر نیاید وصف ذاتش حقیقت گشت موسی امت او چو در توریت دیدش قربت او اگر نه او بدی عالم نبودی ملایک نامدی آدم نبودی زمین و آسمان معدوم بودی ز رحمت دوجهان محروم بودی چو نور پاک اوست از پرتو ذات نظر افکند سوی جمله ذرات ز نورش گشت پیدا کرسی و عرش یقین هم لوح و جنت نیز وهم فرش طلب می کرد ذات خویش آن نور چو شد مطلوب شد درجمله مشهور زهی صاحب قران دور گردون تویی نور دو عالم بی چه و چون یقین دانم که مغز کایناتی عیان اندر صفات نور ذاتی جمالت پرتوی در عالم انداخت خروشی در نهاد آدم انداخت کسی کو با تو اینجا آشنا شد در آخر بی شکی مرد خدا شد تویی واصل زوصل جاودانی ترا زیبد یقین صاحب قرانی شب معراج دیدی حق عیان تو رسیدی در خداوند جهان تو # عطار » الهی نامه » آغاز کتاب » در معراج حضرت رسالت علیه الصلوة والسلام شبی آمد برش جبریل خرم که هان آگاه باش ای صدر عالم ازین تاریکدان خیز و گذر کن بدار الملک ربانی سفر کن بسوی لامکان امشب قدم زن بگیر آن حلقه را و بر حرم زن جهانی بهرت امشب در خروشند همه کروبیان حلقه به گوشند ستاده انبیا و مرسلینند که تا امشب جمالت را به بینند بهشت و آسمان در برگشادست بسی دلها ز دیدار تو شادست در امشب آنچه مقصودست ازو خواه که خواهی دید بی شک امشب الله غم امت در امشب خور که دانی حقیقت جمله اسرار نهانی براقی بود چون برق آوریده که حق ازنور پاکش آفریده سرا پایش ز نور حق بد آباد ز تیزی خود سبق می بردی از باد نبی بر وی سوار اندر زمان شد مکان بگذاشت سوی لامکان شد فتاده غلغلی در عرش اعظم که آمد صدر و بدر هر دو عالم ملایک با طبقهای نثارش ستاده جمله از جان دوستدارش تمام انبیا را دیده در راه مر او را کرده از اسرار آگاه نمود آدم ز اول کل جمالش حقیقت خلعتی داد ازوصالش دگر نوحش بکرد از کل خبردار که تا شد از عیانش صاحب اسرار ز ابرهیم دید او خلت کل که تا بر وی عیان شد قربت کل چو اسمعیل او را تربیت کرد دگر اسحاقش از جان تقویت کرد دگر یعقوب کردش از غم آزاد که تا شد ذات او از عشق آباد دگر یوسف بصدقی راز گفتش ز شوق دوست شرحی باز گفتش چو موسی بودش از انوارمشتاق مر او را کرد اندر عشق کل طاق دگر داود بس راز نهان گفت سلیمانش بسی شرح و بیان گفت دگر عیسی چو دیدش ذات والا مر او را کرد اندر فقر یکتا یکایک انبیا را دست جودش یقین تشریف داد و ره نمودش چو گشت آگاه او از قربت دوست گذر کرد او به سوی حضرت دوست چو سوی سدره بیرون تاخت احمد ز ذات دوست سر افراخت احمد رفیقش آنکه جبریل امین بود که یک پر ز آسمانش تا زمین بود در آنجا باز ماند و مصطفی شد به سوی قرب ذات پادشا شد سؤالی کرد از جبریل آن شاه چرا ماندی قدم نه اندرین راه جوابش داد کای سلطان اسرار اجازت بیش ازینم نیست رفتار مجالم بیشتر زین نیست یک دم ترا باید شدن ای شاه عالم سر مویی اگر برتر بأعلی پرم سوزد پرم نور تجلی ترا باید شدن تا حضرت یار ترا زیبد که داری قربت یار روان شد سید و او را رها کرد دل خود را ز دون حق جدا کرد بشد چندان که چون دید از فرود او برش جبریل گنجشکی نمود او همی شد تا ازین نیز او گذر کرد ورای پرده غیبی نظر کرد نه جا دید و جهت نه عقل و ادراک نه عرش و فرش ونه هم کره خاک عیان لامکان بی جسم و جان دید در آنجاخویشتن را او نهان دید زتن بگذشت و ز جان هم سفر کرد چو بیخود شد ز خود در حق نظر کرد چو در آغاز دید اعیان انحام ندای کل شنید از یار پیغام ندا آمد ز ذات کل که فان آی رها کن جسم و جان بی جسم و جان آی درآ ای مقصد و مقصود ما تو نظر کن ذات ما را با لقا تو دران دهشت زبانش رفت از کار محمد از محمد گشت بیزار محمد خود ندید و جان جان دید لقای خالق کون و مکان دید نبود احمد خدا بود اندر آنجا عیان عین لقا بود اندر آنجا خطابش کرد کای صدر دو عالم تو چونی گفت بی چونم درین دم تو بی چونی من اینجا خود که باشم چو تو هستی حقیقة من چه باشم تویی و جز تو چیزی نیست اعیان تویی عقل و تویی قلب و تویی جان خطاب آمد که ای بود همه تو امان جمله و سود همه تو تویی مقصود ما در آفرینش چه می خواهی بخواه ای عین بینش محمد گفت ای دانای بی چون تویی سر درون و راز بیرون تو می دانی حقیقت سر رازم که بهر امت خود با نیازم حقیقت امتی دارم گنه گار ولی از فضل تو جمله خبردار خبردارند از دریای فضلت چه باشد گر کنی بر جمله رحمت خطاب آمد ز حضرت بار دیگر که بخشیدم سراسر ای مطهر مخور غم از برای امت خویش که هست از جرم ایشان فضل ما بیش حقیقت رحمت ما بی شمارست ز مخلوقات ما را با تو کارست مرا با تست کار از کل آفاق ترا بگزیدم و کردم ترا طاق تویی یکتا میان آفرینش تویی مر جمله را چون چشم بینش پس آنگه سر کل با او بیان کرد سه باره سی هزارش سر عیان کرد خطابش کرد کای محبوب بی چون ازین سه سی هزاران در مکنون بگو سی و مگو سی پیش یاران دگر سی خواه گو خواه مگو آن بهر کو مصلحت دانی عیان کن وگرنه در درون خود نهان کن چو رفت این بازگشت از لامکان او به سوی عالم سفلی روان او چو باز آمد ازان حضرة با شتاب هنوزش گرم بود آن جامه خواب # عطار » الهی نامه » آغاز کتاب » حکایت بأکافی یکی گفت ای سرافراز ز معراج نبی رمزی بگو باز بیان کن سر معراجش که چون بود بگفت او هم درون و هم برون بود یکی بد ذات او در بود آنجا یقین می دید او معبود آنجا مکانش در حقیقت لامکان بود چرا کاندر عیان او جان جان بود همه او بود لیکن در حقیقت شد او خاموش و دم زد از شریعت تو هم گر واقف اسرار گردی ز شرعش لایق دیدار گردی بقدر خود توانی دید جانان یکی گردی تو با توحید خوانان قدم از شرع او بیرون منه باز کزو گردی مگر تو صاحب راز ولی بر قدر هر کس راز باید نمودن تا دری او را گشاید زهی عطار کز نور محمد شدی مسعود و منصور و مؤید ازو در جان و در دل مغز داری ازان این درهای نغز داری زبان تو ازو آمد گهردار ز قعر بحر جان هردم گهربار یقین کز خدمت او کام یابی وزو در هر دو عالم نام یابی رسولا رهبر عطار از تست زسر عشق برخوردار از تست ز تو دارد گهرهای معانی بجز تو کس ندارد وین تو دانی یقین کز شاعرانم نشمری تو بچشم شاعرانم ننگری تو تو میدانی چه گویم بیش ازین من ترا می جستم اینجا پیش ازین من چو دیدم حضرت پاک تو اینجا شدم از عجز من خاک تو اینجا قبولم کن که تو از حق قبولی تو در سر یقین صاحب وصولی مران از حضرت پاکم حقیقت که من در حضرتت خاکم حقیقت چه باشد گر نهی پایی بدین خاک که بر سر داری از حق تاج لولاک منور کن دل عطار از خویش مر او را کن تو بر خوردار از خویش بحق چار یار برگزیده که دورم مفگن ای نور دو دیده # عطار » الهی نامه » آغاز کتاب » در فضیلت صدیق رضی الله عنه سر مردان دین صدیق اکبر امام صادق و سالار سرور مهین رحمت مهدات او بود که در دین سابق خیرات او بود شب خلوت قرین ویار غارست نثار راهش اول چل هزارست بدین بوبکر چون کردست آغاز بدو گردد همه اجر جهان باز ازان ایمان او در اصل خلقت همی چربد بر ایمانها ز سبقت مگر او درد دندان داشت ده سال پیمبر را نکرد آگه ازان حال چو حق گفت آن پیمبر را بتحقیق بدو گفت ای جهان حلم صدیق چرا با من نکردی این حکایت ز حق گفتا نکو نبود شکایت کسی کو دین حق زین سان نگه داشت بسر جان او جز حق که ره داشت همیشه بود سنگی در دهانش که تاگوهر نیفشاند زبانش میان سنگ در گوهر شنیدم ولی سنگی بگوهر در ندیدم چنان مستغرق حق بود جانش که کم رفتی حدیثی بر زبانش چو جانش بود مشغول اندر آیة ازو هجده حدیث آمد روایة سزد عالم اگر هجده هزارست که آن هجده حدیثش یادگارست حدیث او چو اصل عالم افتاد براهین حدوثش محکم افتاد ببین تا او چه عقل و چه بصر داشت که از آبستن و طفلی خبر داشت چو نابینای عاجز را دعا کرد به بیناییش حق حاجت روا کرد نفس هرگز در افزونی نمی زد که دم جز در اقیلونی نمی زد چو هنگام وفات آمد فرازش به پیش مصطفی بردند بازش ز صدیق آن کلید عالم راز درش بگشاد و قفل از پرده شد باز ز شوقش قفل چون زنجیر بگسست باستقبال او پرده برون جست کسی کاهن بصدقش مومن آید دل خصمش چرا چون آهن آید چو شد قفل از سر صدقش سرانداز چرا قفل دل خصمش نشد باز چو اصحاب اندر آن مشهد رسیدند فرو برده یکی خاکش بدیدند کسی کو در گزید مار یارست توان گفتن که این کس یار غارست چو پیغامبر ابوبکر و عمر را بصر خواند این یک و سمع آن دگر را نبی چون هر دو را سمع و بصر خواند کسی کین دو ندارد کور و کر ماند # عطار » الهی نامه » آغاز کتاب » در فضیلت فاروق رضی الله عنه امام مطلق و شمع دو عالم امیرالمؤمنین فاروق اعظم چو حق را وفق نام او کلامست ز فرقانست فاروق این تمامست دلش چون دید حق را درحرمگاه بدل پیوست عین عدل آنگاه چو عین عدل ودل افتاد با هم ز عدلش موج زن شد هر دو عالم چو در دربست جاویدان ستم را گشاد از عدل خود ملک عجم را عرب از وی قوی شد اول کار همه خلق عجم زو گشت دین دار چو آهن گشت از صلبی او موم گشاده کرد قفل رومی روم دو پیراهن چنان خصم تنش بود که در اسلام یک پیراهنش بود چو در دین آمد او یک پیرهن داشت چو آن یک برکشید این یک کفن داشت ز بس کو پاره بر آن پیرهن دوخت رسید آنجا که دلق هفده من دوخت ز بار هفده او را آشکاره رسد هجده هزارش پاره پاره چو شد هجده هزارش گرد بر پاس چرا از هفده من پوشید کرباس چو آن یک پیرهن سامان اوداشت حلاوة لاجرم ایمان او داشت نکیر و منکر از مردی و زورش نیارستند گشتن گرد گورش چو باشد محتسب فاروق عالی نگردد هیچ منکر در حوالی چو باشد محتسب در امر معروف به نهی منکر آید نیز موصوف پیمبر چشم خود خواندش زهی قدر چراغ خلد هم گفتش زهی صدر چراغش کرده شرق و غرب روشن که نه شرقیست ونه غربیش روغن چو او چشم و چراغ آمد ز درگاه تو بی چشم و چراغش چون روی راه اگر نبود ترا چشم و چراغی ز گلخن فرق نتوان کرد باغی ترا پیوسته چشم خویش باید چراغی نیز دایم پیش باید که گر نبود چراغ و چشم در راه ندانی چاه از ره راه از چاه تو بی این هر دو گر در راه افتی ز کوری عقابت درچاه افتی چو او از مصطفی چشمی چنان یافت زبانش نطق جبار جهان یافت گر از کوران نه ای تو هوش می دار چنین چشم و زبان را گوش می دار کسی کان نور نبود در دماغش بهشتی گر بود نبود چراغش چراغ چرخ خورشید منیرست چراغ خلد فاروق کبیرست ز نفخ صور فردا جاودانی فرو میرد چراغ آسمانی ولیکن این چراغ جنت افروز بود رخشنده تر از نور هر روز # عطار » الهی نامه » آغاز کتاب » در فضیلت ذی النورین رضی الله عنه اساسی کز حیا ایمان نهادست امیرالمؤمنین عثمان نهادست فلک از بحر علم او بخاری زمین از کوه حلم او غباری جهان معرفت جان مصور دو مغز آنگه ز دو نور پیمبر چه می گویم سه مغز آمد ز انوار ازان دو نور و از قرآن زهی کار کسی کو در حریم این سه نورست گرش روشن نه بیند خصم کورست که گر خورشید نقد عین دارد مدد از نور ذوالنورین دارد جز او کس را بنودست این تمامی ز پیغامبر در فرزند گرامی چو بر اندوه نازل گشت قرآن کسی را کاهل آنست اینست برهان که بر اندوه از دنیا شود دور چنین بودست آن خورشید ذوالنور کسی کو این کرامت از خدا یافت که دو چشم و چراغ مصطفی یافت چو ذوالنورین هم از خانه دان بود چگونه منکر صدقش توان بود کسی کز آسمانش این دو نورست مه و خورشید با او در حضورست دم از بغضش گر از دل می بر آری مه و خورشید را گل می برآری عصای او بزانو آنکه بشکست خوره در زانویش افتاد پیوست عصایی را که در معنی چنان شد که ثعبان وار خصم دشمنان شد گر او را دشمنی در کون باشد که باشد نایب فرعون باشد چنین گفت او که در بیعت مرا دست چو با دست نبی الله پیوست ز بهر حرمت دستش از آنگاه به مکروهی نبود آن دست را راه دلش دریای اعظم بود از علم تن او کوه راسخ بود از حلم حقیقت جامع قرآن دلش بود همه اسرار عالم حاصلش بود ز جامع بود جمعیت مدامش ز فرقان فرق کردن خاص و عامش چو در قرآن امام خاص و عامست چرا در حکم خویشان ناتمامت همه عمر او نخفتی و نخوردی که تا در هر شبی ختمی نکردی دران غوغا غلامانش بیکبار سلاح آور شدند از بهر پیگار بدیشان گفت هر بنده که امروز سلاح انداخت آزادست و پیروز چو شاهد بود قرآنش همیشه مدامش جمع جامع بود پیشه شهید قرب شاهد گشت آخر ز قرآن یافت خونش طشت آخر چو قرآن بود معشوقش ز آفاق شد آخر محو قرآن شمع عشاق اگرچه شمع جنت بود فاروق چو شمع او باخت سر در راه معشوق # عطار » الهی نامه » آغاز کتاب » در فضیلت مرتضی رضی الله عنه ز مشرق تا به مغرب گر امامست امیرالمؤمنین حیدر تمامست گرفته این جهان زخم سنانش گذشته زان جهان وصف سه نانش چو در سر عطا اخلاص او راست سه نان را هفده آیة خاص او راست سه قرصش چون دو قرص ماه و خورشید دو عالم را بخوان بنشاند جاوید ترا گر تیر باران بر دوامست علی جنة جنة تمامست پیمبر گفتش ای نور دو دیده ز یک نوریم هر دو آفریده چنان در شهر دانش باب آمد که جنت را بحق بواب آمد چنان مطلق شد اودر فقر وفاقه که زر و نقره دادش سه طلاقه اگرچه سیم و زر با حرمت آمد ولی گوساله این امت آمد کجا گوساله هرگز رنجه گردد که با شیری چنین هم پنجه گردد چنین نقلست کورا جوشنی بود که پشت و روی جوشن روشنی بود ازان چون روی بودش پشت جوشن که بر بستش بدان اندام روشن چنین گفت او که گر منبر نهندم بدستوری حق داور دهندم میان خلق عالم جاودانه کنم حکم از کتاب چارگانه چو هرچ او گفت از بهر یقین گفت زبان بگشاد روزی وچنین گفت که لو کشف الغطا دادست دستم خدا را تا نبینم کی پرستم زهی چشم و زهی علم و زهی کار زهی خورشید علم و بحر زخار دم شیر خدا می رفت تا چین ز علمش ناف آهو گشت مشکین ازین گفتند مرد داد و دین شو ز یثرب علم جستن را به چین شو اسد کو ناف خانه آفتابست ازان آهو دمش چون مشک نابست خطا گفتم که ازمشک خطایست که او هم نافه و شیر خدایست اگر علمش شدی بحری مصور درو یک قطره بودی بحر اخضر چو هیچش طاقت منت نبودی ز همت گشت مزدور جهودی کسی گفتش چرا کردی بر آشفت زبان بگشاد چون تیغ و چنین گفت لنقل الصخر من قلل الجبال احب الی من منن الرجال یقول الناس لی فی الکسب عار فقلت العار فی ذل السؤال همیشه چار رکن عالم آباد ز سعی دو خسر بود و دو داماد # عطار » الهی نامه » آغاز کتاب » آغاز کتاب الا ای مشک جان بگشای نافه که هستی نایب دارالخلافه چو روح امر ربانی توداری سریر ملک روحانی تو داری جهان هر دو بهم یک مشت خاکست فضای قدس دارالملک پاکست همه عالم به کلی بسته تست زمین و آسمان پیوسته تست تویی پیوسته و أز ما بریده ز دیده دور و اندر عین دیده بهشت و دوزخ و روز قیامت همه از بهر نامت یک علامت ملایک را برمزی معرفت بخش خلایق را بصد صورت صفت بخش تو چون صد آفتابی گر بتابی کند هر ذره ات صد آفتابی چو نور آفتابت در مزیدست ز ذراتت یکی عرش مجیدست چه نقشیخاص قیومی همیشه چه گویم من که معلومی همیشه عجب مرغی نمی دانم که چونی که از اثبات و نفی ما برونی چو نه در آسمان نه در زمینی کجایی نزد رب العالمینی همه چیزی تویی و هیچ هم تو چه گویم راستی و پیچ هم تو برآر ازدل دمی مشکین باخلاص که شد عمر از دم تو مجمر خاص تویی شاه و خلیفه جاودانه پسر داری شش و هر یک یگانه پسر هر یک ترا صاحب قرانیست که اندر فن خود هر یک جهانیست یکی نفسست و در محسوس جایش یکی شیطان و درموهوم رایش یکی عقلست و معقولات گوید یکی علمست و معلومات جوید یکی فقرست و معدومات خواهد یکی توحید و کل یک ذات خواهد چو این هر شش بفرمان راه یابند حضور جاودان آنگاه یابند چو دایم تاابد هستی خلیفه ز لطفت گشت عالم پر لطیفه سیه پوش خلافت شو چوآدم سفر در سینه خود کن چو عالم قدم چون خضر نه در راه مردان که گردت در نیابد چرخ گردان مکانت کشتی نوحست ای صدر زمانت والضحی ولیلة القدر سلیمان وش به مسند باز نه پشت ولی انگشترین کرده در انگشت جمال یوسفی را جلوه گر باش چو ابرهیم هفت اعضا بصر باش چو داود نبی این پرده بنواز چو عیسی زن نفس در عشق دمساز چو همدستی تو با موسی عمران همی ازجام جان خور آب حیوان دو پر در سایه سیمرغ کن باز بر ادریس بنشین کیمیا ساز چو کردی جد و جهد بی عدد تو ز نور مصطفی یابی مدد تو چو در دین حاصل آمد این کمالت سخن گفتن کنون باشد حلالت به چشم خرد منگر در سخن هیچ که خالی نیست دو گیتی ز کن هیچ اساس هر دوعالم جز سخن نیست که از کن هست گشت از لاتکن نیست سخن ازحق تعالی منزل آمد که فخر انبیای مرسل آمد اگر موسی کلیم روزگارست کلیم او کلام کردگارست اگر عیسی نبودی کلمة حق کجا بودی ز عزت روح مطلق محمد نیز کو مقصود کن بود شب معراج سلطان سخن بود سخن نقد دوعالم بیش و کم هست نکاحست و طلاق و بیع هم هست بوقت عرض ذریات عشاق سخن بودست اصل عهد و میثاق اگر مبصر و گرمسموع جویی وگر محسوس وگر معقول گویی اگر ملموس وگر موهوم گیری وگر محسوس وگر معلوم گیری وگر قسمیست فکرت یا خیالت وگر چیزیست ممکن یا محالت همه محدود باشد جز که ملفوظ محیط از لفظ آمد لوح محفوظ اگر موجود و گر معدوم باشد در انگشت سخن چون موم باشد ازین هر قسم در ذوق و اشارت بصد گونه توان کردن عبارت ازین حجت شود بر عقل پیدا که او کل سخن آمد ز اسما چو اصل آمد سخن اکنون تو می گوی سخن خواه و سخن پرس و سخن گوی # عطار » الهی نامه » بخش اول » المقالة الاولی جهان گر دیده ای گم کرده یاری سراسیمه دلی آشفته کاری خبر داد از کسی کان کس خبر داشت که وقتی یک خلیفه شش پسر داشت همه همت بلند افتاده بودند ز سر گردن کشی ننهاده بودند بهر علمی که باشد در زمانه همه بودند در هر یک یگانه چو هر یک ذوفنون عالمی بود چو هر یک در دو عالم آدمی بود پدر بنشاندشان یک روز با هم که هر یک واقفید از علم عالم خلیفه زاده اید و پادشاهید شما هر یک ز عالم می چه خواهید اگر صد آرزو دارید و گر یک مرا فی الجمله برگویید هر یک چو از هر یک بدانم اعتقادش بسازم کار هر یک بر مرادش بنطق آورد اول یک پسر راز که نقلست از بزرگان سرافراز که دارد شاه پریان دختری بکر که نتوان کرد مثلش ماه را ذکر به زیبایی عقل و لطف جانست نکو روی زمین و آسمانست اگر این آرزو یابم تمامت مرادم بس بود این تا قیامت کسی با این چنین صاحب جمالی ورای این کجا جوید کمالی کسی کو قربت خورشید دارد بقرب ذره کی امید دارد مراد اینست وگر اینم نباشد بجز دیوانگی دینم نباشد # عطار » الهی نامه » بخش اول » جواب پدر پدر گفتش زهی شهوت پرستی که از شهوت پرستی مست مستی دل مردی که قید فرج باشد همه نقد وجودش خرج باشد ولی هر زن که او مردانه آمد ازین شهوت بکل بیگانه آمد چنان کان زن که از شوهر جدا شد سر مردان درگاه خدا شد # عطار » الهی نامه » بخش اول » (۱) حکایت زن صالحه که شوهرش به سفر رفته بود زنی بودست با حسن و جمالی شب و روز از رخ و زلفش مثالی خوشی و خوبی بسیار بودش صلاح و زهد با آن یار بودش بخوبی در همه عالم علم بود ملاحت داشت شیرینیش هم بود بهر مویی که در زلف آن صنم داشت خم از پنجه فزون و شست هم داشت چو چشم و ابروی او صاد و نون بود دلیلش نص قاطع نه که نون بود چو بگشادی عقیق در فشان را به آب خضر کشتی سرکشان را صدف گویی لب خندان او بود که مرواریدش از دندان او بود چو مروارید زیر لعل خندانش گهر داری نمودی در دندانش زنخدانش چو سیمین سیب بودی ز سیبش قسم خلق آسیب بودی فلک از نقش روی او چنان بود که سرگردان چو عشاقش بجان بود کسانی کز سخن دری فشاندند بنام او را همی مرحومه خواندند زنی بودی که دور چرخ گردان شمردیش از شمار شیرمردان مگر شویی که آن زن داشت ناگاه برای حج روانه گشت در راه یکی کهتر برادر داشت آن مرد ولیکن بود مردی ناجوانمرد وصیت کرد از بهر عیالش که تا تیمار می دارد بمالش بحج شد عاقبت چون این سخن گفت برادر آنچه فرمودش پذیرفت برای حکم او بنهاد تن را بسی تیمارداری کرد زن را شبانروزی بکار او در استاد بنوهر ساعتش چیزی فرستاد نگاهی سوی آن زن کرد یک روز بدید از پرده روی آن دلفروز دلش از دست رفت و سرنگون شد غلط کردم چه گویم من که چون شد چنان در دام آن دلدار افتاد که صد عمرش بیک دم کار افتاد بسی با عقل خود زیر و زبر شد ولی هر لحظه عشقش گرمتر شد چو کار او ز زن می بر نیامد دمی با خویشتن می بر نیامد چوغالب گشت عشق و شد خرد زود گشاده کرد با زن کار خود زود بخود خواندش بزور و زر و زاری برون راند آن زن از پیشش بخواری بدو گفتا نداری ازخدا شرم برادر را چنین می داری آزرم ترا دین و دیانت داری اینست برادر را امانت داری اینست برو توبه گزین و با خدا گرد وزین اندیشه فاسد جدا گرد بزن آن مرد گفت این نیست سودت مرا خشنود باید کرد زودت وگرنه روی تابم از غم تو ترا رسواکنم گیرم کم تو هم اکنون در هلاک اندازمت من بکاری سهمناک اندازمت من زنش گفت از هلاکت نیست باکم هلاک این جهان به زان هلاکم مگر ترسید آن مرد بد افعال که بر گوید برادر را زن آن حال برفت آن شوم و دفع خویشتن را بزر بگرفت حالی چارتن را که تا دادند آن شومان گواهی که کردست از زنا این زن تباهی چو قاضی را قبول افتاد کارش معین کرد حالی سنگسارش ببردندش به صحرا بر سر راه روان کردند سنگ از چارسوگاه چو سنگ بی عدد بر زن روان شد گمان افتادشان کز زن روان شد برای عبرت خلق جهانش رها کردند آنجا هم چنانش زن بی چاره بر هامون بمانده میان خاک غرق خون بمانده چو شب بگذشت و روز افتاد آغاز زن آمد وقت صبح اندک بخود باز بزاری و نزاری ناله می کرد ز نرگس ارغوان پر لاله می کرد یک اعرابی بر اشتر صبح گاهی مگر آن روز می آمد ز راهی شنود آن ناله و بی خویشتن شد فرود آمد ز اشتر سوی زن شد بپرسیدش که ای زن کیستی تو که همچون مرده می زیستی تو زنش گفتا که من بیمار و زارم عرابی گفت من تیمار دارم نشاندش بر شتر بردش بتعجیل بسوی خانه خود کرد تحویل تعهد کرد بسیاری شب و روز که تا با حال خود شد آن دلفروز دگر ره دلبریش آغاز افتاد ز سر در همدم و همراز افتاد دگر ره تازه شد گلنار رویش ز سر در حلقه زد زنار مویش ز زیر سنگسار او آشکارا چنان آمد که لعل از سنگ خارا عرابی چون جمال او چنان دید بخون خویش حکم او روان دید ز عشق روی او بی خویشتن شد ز دردش پیرهن بر تن کفن شد بزن گفتا که شو جفت حلالم که مردم زنده گردان از وصالم زنش گفتا مرا چون شوی باشد چگونه شوی دیگر روی باشد چو از حد درگذشت آن مهربانی بخود خواند آخر آن زن را نهانی زنش گفت ای ز دین پیچیده سر تو نمی ترسی ز خشم دادگر تو مرا از بهر حق تیمار بردی کنون فرمان دیو خوار بردی چو خیری کرده بزیان میاور خلل در کعبه ایمان میاور که چون این را اجابت می نکردم بسی دیدم بلا و سنگ خوردم کنون تو نیز می خوانی بدینم نمی دانی که من چون پاک دینم اگر پاره کنی صد باره شخصم نیاید در تن پاکیزه نقصم برو از بهر یک شهوة که رانی مخر جان را عذاب جاودانی ز صدق آن زن پاکیزه گوهر گرفت آن مرد اعرابیش خواهر پشیمان گشت ازان اندیشه کردن که کار دیو بود آن پیشه کردن غلامی داشت اعرابی سیاهی درآمد آن سیه ناگه ز راهی چو دید او روی زن دل را بدو داد دل وجانش بسوخت و تن فرو داد دلش را وصل آن زن آرزو خاست ولیکن می نشد آن آرزو راست بزن گفتا شبم من تو چو ماهی چرا با من بهم بودن نخواهی زنش گفت این نگردد هرگزت راست که از من خواجه تو این بسی خواست چو او وصلم نیافت آنگاه مه روی کجا یابی تو آخر ای سیه روی غلامش گفت می گردانیم باز ز من نرهی تو تا نرهانیم باز وگر نه حیلتی سازم به مردی که حالی زین وثاق آواره گردی زنش گفت آنچه خواهی کن چه باکست که نندیشم اگر قسمم هلاکست غلام از وی بغایت خشمگین شد ز مهر او چنان بوده چنین شد شبی برخاست از کینی که اوداشت زن خواجه یکی طفل نکو داشت بکشت آن طفل را در گاهواره پس آنگه برد آن خونین کتاره بزیر بالش آن زن نهان کرد که یعنی خون زن نامهربان کرد سحرگه مادر آن کشته زار ز بهر شیردادن گشت بیدار بدید آن طفل را بریده سر باز برآورد از دل پر درد آواز فغانی و خروشی در جهان بست دو گیسو را بریده بر میان بست طلب کردند تاخود آن که کردست چنین بیچاره را بیجان که کردست ز زیر بالش زن آشکاره برون آمد یکی خونین کتاره همه گفتند زن کردست این کار بکشت این نابکار او را چنین زار غلام و مادر طفل آن جوان را نه چندان زد که بتوان گفت آن را عرابی آمد و گفت ای زن آخر چه بد کردم بجای تو من آخر که کشتی کودکی مانند ماهی نترسیدی ز خون بی گناهی زنش گفت این که در عالم نشان داد خدایت ای برادر عقل ازان داد که تا عقل و خرد را کار بندی که تا از عقل یابی بهره مندی ببین از چشم عقل ای پاک دامن تو چندینی نکویی کرده با من گرفته خواهر از بهر خدایم بسی انعامها کرده بجایم مکافات تو این باشد بیندیش ازین کشتن چه گردد حرمتم بیش عرابی چون خردمند جهان بود بدان گفتار زن هم داستان بود یقینش شد که آن زن بی گناهست ولی آنجا مقامش نه ز راهست بزن گفتا چو افتاد این چنین کار ترا دیدن بدل کرهست ازین بار زنم چون تهمت این بر تو افگند ز تو یاد آیدش هر دم ز فرزند بهر ساعت غم او تازه گردد مصیبت نیز بی اندازه گردد ترا بد گوید و نیکو ندارد وگر من دارمت نیک او ندارد ترا زینجا بباید رفت آزاد نهان سیصد درم حالی بوی داد که این را نفقه کن در راه برخویش درم بستد زن و آورد ره پیش چو لختی رفت آن غم دیده در راه پدید آمد دهی از دور ناگاه کنار راه داری دید بر پای برو گرد آمده مردم زهر جای جوانی را دلی پر خون جگرسوز مگر بر دار می کردند آن روز بپرسید آن زن از مردی که این کیست مرا آگاه کن تا جرم او چیست بدو گفتند ده خاص امیریست که در بیداد کردن بی نظیریست درین ده عادت آنست ای ممیز که هر کو از خراجی گشت عاجز کند بردارش این ظالم نگونسار کنون خواهد کشیدش بر سر دار زن او را گفت خود چندش خراجست که این ساعت بدانش احتیاجست بدو گفتند کین هر ساله پیداست خراج او بود سیصد درم راست بدل می گفت زن چون مهربانی که او را باز خر اکنون بجانی چو تو جستی بجان از سنگ وز دار بجان از دار شو او را خریدار بدیشان گفت اگر من بدهم این مال فروشندش بمن گفتند در حال بایشان داد آن سیصد درم زود که تا شد آن جوان فارغ ز غم زود درم چون داد زن حالی روان شد چو تیری از پی او آن جوان شد چو روی زن بدید از دور جانش بلب آمد بگردون شد فغانش سراسیمه شد و فریاد می کرد که از دارم چرا آزاد می کرد که گر جان دادمی بر دارناگاه نبودی هرگزم چون عشق این ماه بسی با زن بگفت و سود کی داشت که زن آتش نبود آن دود کی داشت بسی با زن برفت و کرد زاری نیاوردش ازان جز شرمساری زنش گفتا مراعات من اینست من این کردم مکافات من اینست جوان گفتش دلم بردی و جانی چگونه ازتو سر تابم زمانی زنش گفتا گر از من سر نتابی سر مویی ز وصل من نیابی بسی رفتند و گفتند و شنیدند که تا هر دو بدریایی رسیدند بدان ساحل یکی کشتی گران بود همه پر رخت و پر بازارگان بود چون از زن آن جوان نومید درماند یکی بازارگان را پیش خود خواند که دارم یک کنیزک همچو ماهی ندارد جز سرافرازی گناهی ندیدم کس به نافرمانی او مرا تا کی ز سرگردانی او اگرچه نیست کس مثلش پدیدار نیم خوی بدش را من خریدار بسی کوشیده ام تا چند کوشم کنونش گر تو خواهی می فروشم بدان بازارگان این گفت زنهار مرا از وی مشو هرگز خریدار که شوهر دارم وآزادم آخر رسید از دست او فریادم آخر سخن بازارگان نشنید از وی بدیناری صدش بخرید از وی بصد سختیش در کشتی نشاندند وزانجا در زمان کشتی براندند خرنده چون بدید آن قد و دیدار بزیر پرده از جان شد خریدار دران دریا دلش در شور آمد نهنگ شهوتش در زور آمد بزن نزدیک شد آن زن بیفتاد که فریادم رسید ای خلق فریاد مسلمانید و من هستم مسلمان بر ایمانید ومن هستم برایمان من آزادم مرا شوهر بجایست گواه صادقم این دم خدایست شما را مادر و خواهر بود نیز بزیر پرده در دختر بود نیز کسی این بد گر اندیشد بر ایشان شود حال شما بی شک پریشان چو نپسندید ایشان را درین کار مرا از چه پسندید این چنین بار غریب و عورة و درویش و خوارم ضعیف و عاجز و زار ونزارم مرنجانید این جان سوز را بیش که فرداییست مر امروز را پیش چو بود آن زن نکوگوی و نکو دل بسوخت آن اهل کشتی را بدو دل بیکبار اهل کشتی یار گشتند نگه دار زن غمخوار گشتند ولی هر کس که روی او بدیدی بصد دل عشق روی او خریدی بآخر اهل آن کشتی بیکبار شدند القصه بر وی عاشق زار بسی با یک دگر گفتند از وی بسی آن عشق بنهفتند از وی چو هر دل را بدو بود اشتیاقی بیک ره جمله کردند اتفاقی که آن زن را فرو گیرند ناگاه برآرند آرزوی خود باکراه چو زن از حال آن شومان خبر یافت همه دریا زخون دل جگر یافت زبان بگشاد کای دانای اسرار مرا از شر این شومان نگه دار ندارم از دو عالم جز تو کس را ازین سر ها برون بر این هوس را اگر روزی کنی مرگم توانی که مردن به بود زین زندگانی خلاصی ده مرا یا مرگ امروز که من طاقت ندارم اندرین سوز مرا تا چند گردانی بخون در نخواهی یافت از من سرنگون تر چو گفت این قصه و بی خویشتن شد ازان زن آب دریا موج زن شد برآمد آتشی زان آب سوزان که دریاگشت چون دوزخ فروزان بیک دم اهل کشتی را بیکبار بگردانید در آتش نگونسار همه خاکستری گشتند در حال ولیکن ماند باقی جمله را مال یکی بادی درآمد از کرانه به شهری کرد کشتی را روانه زن آن خاکستر از کشتی بینداخت چو مردان خویشتن را جامه ساخت که تا برهد ز دست عشق بازی کند بر شکل مردان سرفرازی بسی خلق آمدند از شهر در راه غلامی را همی دیدند چون ماه بتنهایی دران کشتی نشسته جهانی مال با وی تنگ بسته بپرسیدند ازان خورشید رخ حال که تنها آمدی با این همه مال بدیشان گفت تا شه نایدم پیش نگویم با دگر کس قصه خویش خبر دادند ازو شه را که امروز غلامی در رسید الحق دلفروز بتنهایی یکی کشتی پر از مال بیاورده نمی گوید دگر حال ترا می خواهد او تا حال گوید حدیث کشتی و آن مال گوید تعجب کرد شاه و شد روانه بیامد پیش آن ماه زمانه تفحص کرد حالش شاه هشیار چنین گفت او که ما بودیم بسیار به کشتی در نشستیم و بسی راه بپیمودیم دایم گاه و بیگاه چو بیکاران آن کشتیم دیدند بشهوة جمله مهر من گزیدند ز حق درخواستم تا حق چنان کرد که دفع شر مشتی بد گمان کرد درآمد آتشی و جمله را سوخت مرا برهاند و جانم را بر افروخت ببین اینک یکی برجایگاهست که مردم نیست انگشت سیاهست مرا زین عبرتی آمد پدیدار نیم من مال دنیا را خریدار همه برگیر مال بی شمارست ولی یک حاجتم از تو بکارست که سازی بر لب این بحرم امروز عبادت را یکی معبد دلفروز بکویی کز پلید و پاک دامن نباشد هیچ کس را کار با من که تا چون داد دست اینجا نشستم شبانروزی خدا را می پرستم شه و لشکر چو گفتارش شنیدند کرامات و مقاماتش بدیدند چنانش معتقد گشتند یکسر که از حکمش نه پیچیدند یک سر چنانش معبدی کردند بر پای که گفتی خانه کعبه ست بر جای در آنجا رفت و شد مشغول طاعت بسر می برد عمری در قناعت چو در دام اجل افتاد آن شاه وزیران و سپه را خواند آنگاه بدیشان گفت آن آید صوابم که چون من روی از دنیا بتابم شما را این جوان زاهد آنگاه بود بر جای من فرمان ده و شاه که تا آسوده گردد زو رعیت بجای آرید ای قوم این وصیت بگفت این و بر آمد جان پاکش فرو برد این زمین در زیر خاکش بیکبار آن وزیران جمع گشتند رعایا و امیران جمع گشتند بر آن زن شدند و راز گفتند ز شاهش آن وصیت باز گفتند بدو گفتند هر حکمی که خواهی توانی چون تراست این پادشاهی نکرد البته زن رغبت بدان کار که زاهد کی تواند شد جهاندار بدو گفتند ای عابد نشانه جهانداری گزین چند از بهانه بدیشان گفت زن چون نیست چاره مرا باید زنی چون ماه پاره یکی دختر بود جفت حلالم که می آید ز تنهایی ملالم بزرگانش چنین گفتند کای شاه ز ما هر کس که خواهی دختری خواه بدیشان گفت صد دختر فرستید ولیکن جمله با مادر فرستید که تامن نیز هر یک را ببینم ز جمله آنک خواهم بر گزینم بزرگانش بعشق دل همان روز فرستادند صد دختر دلفروز همه با مادر خود پیش رفتند ز شرم خویش بس بی خویش رفتند نمود آن زن بدیشان خویشتن را که شاهی چون بود شایسته زن را بگویید این سخن با شوهران باز رهانیدم ازین بار گران باز زنان سرگشته عزم راه کردند بزرگان را ازان آگاه کردند که و مه هرکسی کان می شنودند ز حال زن تعجب می نمودند فرستادند پیش او زنی باز که چون هستی ولیعهد سرافراز کسی را بر سر ما شاه گردان وگرنه پادشاهی کن چو مردان کسی را برگزید از جمله مقبول وزان پس شد بکار خویش مشغول بدست خویش شاهی کرد بر پای نجنبید از برای ملک از جای تو باشی ای پسر از بهر نانی کنی زیر و زبر حال جهانی نجنبید از برای ملک یک زن ز مردان این چنین بنمای یک تن شنید آوازه آن زن جهانی که هست اندر فلان جایی فلانی نظیرش مستجاب الدعوه کس نیست زنی کو را ز مردان هم نفس نیست بسی مفلوج از انفاسش چنان شد که با راه آمد و پایش روان شد بسی شد در جهان آوازه او نمی دانست کس اندازه او چو از حج باز آمد شوی آن زن ندید از هیچ سویی روی آن زن بیک ره کدخدایی دید ویران برادر گشته نابینا و حیران بر او نه دست می جنبید نه پای که مقعد گشته بود و مانده بر جای شب و روزش غم آن زن گرفته عذاب دوزخش دامن گرفته گه از حق برادر جانش می سوخت گهی از درد بی درمانش می سوخت برادر حال زن پرسید ازو باز سخن پیش برادر کرد آغاز که کرد آن زن زنا با یک سپاهی بدادند ای عجب قومی گواهی چو بشنید این سخن زان قوم قاضی بحکم سنگ سارش گشت راضی بزاری سنگ سارش کرد آنگاه تو باقی مان که او برخاست از راه چو بشنید این سخن آن مرد مهجور شد از مرگ و فسادش سخت رنجور چو هم بگریست هم بر خویشتن زد بکنجی رفت و ماتم کرد و تن زد برادر را چو می دید آنچنان زار نکردش هیچ عضو الا زبان کار بدو گفتا که ای بی دست و بی پای شنیدم من که این ساعت فلان جای زنی مشهور همچون آفتابست که پیش حق دعایش مستجابست بسی کور از دعایش دیده ور شد بسی مفلوج عاجز ره سپر شد اگر خواهی برم آنجایگاهت مگر باز آورد آن زن براهت دل آن مرد خوش شد گفت بشتاب شدم از دست اگر خواهیم دریاب مگر آن مرد نیک القصه خر داشت بران خر بست او را راه برداشت رسیدند از قضا روزی دران راه بر آن مرد اعرابی شبانگاه چو بود آن مرد اعرابی جوان مرد دران شب هر دو تن را میهمان کرد درآمد مرد اعرابی بگفتن کز اینجا تا کجا خواهید رفتن بدو گفتا شنیدم ماجرایی که می گوید زنی زاهد دعایی که نابینا بسی و مبتلا هم ازو به شد بتعویذ و دعا هم مرا نیز این برادر گشت بیمار به مفلوجی و کوری شد گرفتار بر آن زن برم او را مگر باز رونده گردد و صاحب بصر باز بدو گفت آنگه اعرابی که یک چند زنی افتاد اینجا بس خردمند غلام من برد او را بزوری ازان شومی شد او مفلوج و کوری کنون او را بیارم با شما نیز مگر به گردد او هم زان دعا نیز شدند آخر بسی منزل بریدند دران ده سوی آن منزل رسیدند که می کردند بر دار آن جوان را وثاقی بود بگرفتند آن را وثاقی لایق آن کاروان بود که ملک آن جفاپیشه جوان بود جوان بود ای عجب بر جای مانده نه بینایی نه دست و پای مانده بهم گفتند حال ما هم اینست که ما را این متاعست و غم اینست چو هم این نقد ما را حاصل آمد سزد کین جای ما را منزل آمد جوان را نیز مادر بود بر جای چو دید القصه دو بی دست و بی پای ز رنج و مبتلایی شان خبر خواست فرو گفتند حالی آن خبر راست بسی بگریست آن مادر که من نیز پسر دارم یکی چون این دو تن نیز بیایم با شما بر جست او هم پسر را بر ستوری بست محکم بهم هر سه روان گشتند در راه که تا رفتند پیش زن سحرگاه سحرگاهی نفس زد صبح دولت برون آمد زن زاهد ز خلوت بدید از دور شوی خویشتن را ز شادی سجده آمد کار زن را بسی بگریست زن گفتا کنون من ز خجلت چون توانم شد برون من چه سازم یا چه گویم شوی خود را که نتوانم نمودن روی خود را چو از پس تر نگه کرد آن سه تن دید سه خصم خون جان خویشتن دید بدل گفت او که اینم بس که شوهر گوا با خویش آوردست همبر بدین هر سه که بس صاحب گناهند دو دست و پای این هر سه گواهند چو چشم هر سه می بینم چه خواهم چه می گویم گواهم بس الهم زن آمد بس نظر بر شوی انداخت ولیکن برقعی بر روی انداخت بشوهر گفت بر گو خود چه خواهی جوابش داد آن مرد الهی که اینجا آمدم بهر دعایی که دارم کور چشمی مبتلایی زنش گفتا که مردیست این گنه کار اگر آرد گناه خود باقرار خلاصی باشدش زین رنج ناساز وگرنه کور ماند مبتلا باز بپرسید از برادر مرد حاجی که چون درمانده و پر احتیاجی گناه خود بگو تا رسته گردی وگرنه جفت غم پیوسته گردی برادر گفت درد و رنج صد سال مرا بهتر ازین بر گفتن حال بسی گفتند تا آخر به تشویر ز سر تا پای کرد آن حال تقریر منم زین جرم گفتا مانده برجای کنون خواهی بکش خواهی ببخشای برادر چون براندیشید لختی اگر چه آن برو افتاد سختی بدل گفتا چو زن شد ناپدیدار برادر را شوم باری خریدار ببخشید آخرش تا زن دعا کرد بیک ساعت ز صد رنجش رها کرد رونده گشت و پس گیرنده شد باز ز سر دو چشم او بیننده شد باز پس آنگه از غلام آن خواجه درخواست که برگوید گناه خویشتن راست غلامش گفت اگر قتلم کنی ساز نیارم گفت جرم خویشتن باز پس اعرابی بدو گفتا بگو راست که امروز از من این خوف تو برخاست ترا من عفو کردم جاودانه چه می ترسی چه می آری بهانه بگفت القصه آن راز آشکاره که طفلت کشتم اندر گاهواره نبود آن زن دران کشتن گنه کار ز فعل شوم خود گشتم گرفتار چو صدقش دید زن حالی دعا کرد همش بیننده هم حاجت روا کرد پسر را پیش برد آن پیرزن نیز بگفت آن مرد جرم خویشتن نیز بدو گفتا زنی شد چاره سازم که ناگاهی خرید از دار بازم خریده زن بجانم باز وانگاه منش بفروختم شد قصه کوتاه دعا کرد آن زنش تا آن جوان نیز بیک دم دیده ور گشت و روان نیز ازان پس جمله را بیرون فرستاد به شوهر گفت تا آنجا بایستاد به پیش او نقاب از روی برداشت بزد یک نعره شویش تا خبر داشت برفت از خویش چون با خویش آمد زن نیکو دلش در پیش آمد بدو گفتا چه افتادت که ناگاه شدی نعره زنان افتاده در راه بدو گفتا یکی زن داشتم من ترا این لحظه او پنداشتم من ز تو تا او همه اعضا چنانست که نتوان گفت مویی درمیانست بعینه آن زنی گویی بگفتار بدیدار و به بالا و برفتار اگر او نیستی ریزیده در خاک زن خود خواندیت این مرد غمناک زنش گفتا بشارت بادت ای مرد که آن زن نه خطا و نه زنا کرد منم آن زن که در دین ره سپردم نگشتم کشته از سنگ و نه مردم خداوند از بسی رنجم رهانید بفضل خود بدین گنجم رسانید کنون هر لحظه صد منت خدا را که این دیدار روزی کرد ما را به سجده اوفتاد آن مرد در خاک زبان بگشاد کای دارنده پاک چگونه شکر تو گوید زبانم که نیست آن حد دل یا حد جانم برفت و خواند همراهان خود را بگفت آن قصه و آن نیک و بد را علی الجمله خروشی و فغانی برامد تا فلک از هر زبانی غلام و آن برادر وان جوان نیز خجل گشتند اما شادمان نیز چو اول آن زن ایشان را خجل کرد به آخر مال شان داد و بحل کرد چو گردانید شوی خویش را شاه به اعرابی وزارت داد آنگاه چو بنهاد آن اساس بر سعادت هم آنجا گشت مشغول عبادت # عطار » الهی نامه » بخش دوم » المقالة الثانیة پسر گفتش گر این شهوت نباشد میان شوی و زن خلوة نباشد نباشد خلق عالم را دوامی نماند در همه گیتی نظامی اگر این حکمت و ترکیب نبود بساط ملک را ترتیب نبود یکی باید هزار و یک تن آراست که تا یک لقمه بنهی در دهان راست بحکمت کارفرمایان این راه ز ماهی کار می رانند تا ماه زمین از کف فلک تابد ز دودی که گر چیزی نبایستی نبودی اگر شهوة نبودی در میانه نه تو بودی و نه من در زمانه تو شهوة می براندازی ز مردان دلم را سر این معلوم گردان # عطار » الهی نامه » بخش دوم » جواب پدر پدر گفتش تو زنهار این میندیش که برگیرم خیال شهوة از پیش ولی چون تو ز عالم این گزیدی هم این گفتی و هم این را شنیدی بدان مانست کز صد عالم اسرار نه تو جز ز یک شهوة خبردار منت زان این سخن گفتم بخلوت که تا بیرون نهی گامی ز شهوت چو با عیسی توان هم راز بودن که خواهد با خری انباز بودن چرا با خر شریک آیی به شهوت چو با عیسی توان بودن بخلوت چو یک دم بیش نیست این شهوة آخر ازان به جاودانی خلوة آخر چودایم می کند باقیست خلوت زمانی در گذر یعنی ز شهوت ز شهوة نیست خلوة هیچ مطلوب کسی کین سر ندارد هست معیوب ولیکن چون رسد شهوة بغایت ز شهوة عشق زاید بی نهایت ولی چون عشق گردد سخت بسیار محبت از میان آید پدیدار محبت چون بحد خود رسد نیز شود جان تو در محبوب ناچیز ز شهوة درگذر چون نیست مطلوب که اصل جمله محبوبست محبوب اگر کشته شوی در راه او زار بسی به زانکه در شهوة گرفتار # عطار » الهی نامه » بخش دوم » (۱) حکایت آن زن که بر شهزاده عاشق شد شهی را سیمبر شهزاده ای بود ز زلفش مه به دام افتاده ای بود ندیدی هیچ مردم روی آن شاه که روی دل نکردی سوی آن ماه چنان اعجوبه آفاق بودی که آفاقش همه عشاق بودی دو ابرویش که هم شکل کمان بود دو حاجب بر در سلطان جان بود چو چشمی تیر مژگانش بدیدی دلش قربان شدی کیشش گزیدی که دیدی ابروی آن دلستان را که دل قربان نکردی آن کمان را دهانش سی گهر پیوند کرده ز دو لعل خوشابش بند کرده خطش فتوی ده عشاق بوده به زیبایی چو ابرو طاق بوده زنخدانش سر مردان فگنده بمردی گوی در میدان فگنده زنی در عشق آن بت سرنگون شد دلش بسیار کرد افغان و خون شد چو هجرش دست برد خویش بنمود ازان سرگشته و دلریش بنمود بزیر خویش خاکستر فرو کرد چو آتش بود مأواگه ازو کرد همه شب نوحه آن ماه کردی گهی خون ریختی گه آه کردی اگر روزی به صحرا رفتی آن ماه دوان گشتی زن بیچاره در راه چو گویی پیش اسپش می دویدی دو گیسو چون دو چوگان می کشیدی نگه می کردی از پس روی آن ماه چو باران می فشاندی اشک بر راه ز صد چاوش پیاپی چوب خوردی که نه فریاد و نه آشوب کردی به نظاره جهانی خلق بودی که آن زن را به مردان می نمودی همه مردان ازو حیران بمانده زن بیچاره سرگردان بمانده به آخر چون ز حد بگذشت این کار دل شهزاده غمگین گشت ازین بار پدر را گفت تا کی زین گدایی مرا از ننگ این زن ده رهایی چنین فرمود آنگه شاه عالی که در میدان برید آن کره حالی به پای کره در بندید مویش بتازید اسپ تیز از چارسویش که تا آن شوم گردد پاره پاره وزین کارش جهان گیرد کناره کشد چون پیل مستش اسپ در راه پیاده رخ نیارد نیز در شاه به میدان رفت شاه و شاهزاده جهانی خلق بودند ایستاده همه از درد زن خون بار گشته وزان خون خاک چون گلنار گشته چو لشکر خویش را بر هم فگندند که تا مویش به پای اسپ بندند زن سرگشته پیش شاه افتاد به حاجت خواستن در راه افتاد که چون بکشیم و آنگه بزاری مرا یک حاجتست آخر برآری شهش گفتا ترا گر حاجت آنست که جان بخشم بتو خود قصد جانست وگر گویی مکن گیسو کشانم بجز در پای اسپت خون نرانم وگر گویی امانم ده زمانی زمانی نیست ممکن بی امانی ور از شهزاده خواهی همنشینی زمانی نیز روی او نه بینی زنش گفتا که من جان می نخواهم زمانی نیز امان زان می نخواهم نمی گویم که ای شاه نکوکار مکش در پای اسپم سرنگونسار مر اگر شاه عالم می دهد دست برون زین چار حاجت حاجتی هست مرا جاوید آن حاجت تمامست شهش گفتا بگو آخر کدامست که گر زین چار حاجت سر بتابی جزین چیزی که می خواهی بیابی زنش گفتا اگر امروز ناچار بزیر پای اسپم می کشی زار مرا آنست حاجت ای خداوند که موی من به پای اسپ او بند که تا چون اسپ تازد بهر آن کار بزیر پای اسپم او کشد زار که چون من کشته آن ماه گردم همیشه زنده این راه گردم بلی گر کشته معشوق باشم ز نور عشق بر عیوق باشم زنی ام مردیی چندان ندارم دلم خون گشت گویی جان ندارم چنین وقتی چو من زن را که اهلست برآور این قدر حاجت که سهلست ز صدق و سوز او شه نرم دل شد چه می گویم ز اشکش خاک گل شد ببخشید و بایوانش فرستاد چو نو جانی بجانانش فرستاد بیا ای مرد اگر با ما رفیقی در آموز از زنی عشق حقیقی وگر کم از زنانی سر فرو پوش کم از حیزی نه این قصه بنیوش # عطار » الهی نامه » بخش دوم » (۲) حکایت علوی وعالم ومخنّث که در روم اسیر شدند یکی علوی یکی عالم یکی حیز بسوی روم می بردند هر چیز گرفتند این سه تن را کافران راه بخواری پیش بت بردند ناگاه بدان هر سه چنین گفتند کفار که بت را سجده باید کرد ناچار وگرنه هر سه تن را خون بریزیم امان ندهیم بل کاکنون بریزیم بدان کفار گفتند آن سه استاد که ما را یک شبی باید امان داد که خواهیم امشبی اندیشه کردن که شاید بت پرستی پیشه کردن امان دادند یک شب آن سه تن را که تا بینند هر یک خویشتن را زبان بگشاد علوی گفت ناچار به پیش بت بباید بست زنار که از جدم تمامست استطاعت کند در حق من فردا شفاعت زبان بگشاد عالم گفت من نیز نیارم گفت ترک جان و تن نیز که گر بت را نهم سر بر زمین من برانگیزم شفیع از علم دین من مخنث گفت من گمراه ماندم که بی عون شفاعت خواه ماندم شما را چون شفیعیست و مرا نیست ز من این سجده کردن پس روا نیست چو شمعی گر برندم سر چه باکست نیارم سجده بت کان هلاکست نیارم سر به پیش بت فرو خاک ورم خود سر زتن برند بی باک چو جان آن هر دو را درخورد آمد چنین جایی مخنث مرد آمد عجب کارا که وقت آزمایش مخنث راست در مردی ستایش چو قارونان درین ره عور آیند هزبران در پناه مور آیند ز حیزی گر کمی در عشق دلخواه نه آخر ز موری کم درین راه # عطار » الهی نامه » بخش دوم » (۳) حکایت سلیمان داود علیهما السلام با مور عاشق سلیمان با چنان کاری و باری به خیلی مور بگذشت از کناری همه موران به خدمت پیش رفتند به یک ساعت هزاران بیش رفتند مگر موری نیامد پیش زودش که تلی خاک پیش خانه بودش چو باد آن مور یک یک ذره خاک برون می برد تا آن تل شود پاک سلیمانش بخواند و گفت ای مور چو می بینم ترا بی طاقت و زور اگر تو عمر نوح و صبر ایوب به دست آری نگردد کار تو خوب به بازوی چو تو کس نیست این کار ز تو این تل نگردد ناپدیدار زبان بگشاد مور و گفت ای شاه به همت می توان رفتن درین راه تو منگر در نهاد و نبیت من نگه کن در کمال همت من یکی مورست کز من ناپدیدست به دام عشق خویشم در کشیده ست به من گفته ست گر تو این تل خاک ازینجا بفگنی و ره کنی پاک من این خرسنگ هجران تو از راه براندازم نشینم با تو آنگاه کنون این کار را بسته میانم بجز این خاک بردن می ندانم اگر این خاک گردد ناپدیدار توانم گشت وصلش را خریدار وگر از من برآید جان درین باب نباشم مدعی باری و کذاب عزیزا عشق از موری بیاموز چنین بینایی از کوری بیاموز کلیم مور اگرچه بس سیاهست ولیکن از کرداران راهست به چشم خرد منگر سوی موری که او را نیز در دل هست شوری درین ره می ندانم کین چه حالست که شیری را ز موری گوشمالست # عطار » الهی نامه » بخش دوم » (۴) حکایت امیرالمؤمنین علی کرم الله وجهه بامور علی می رفت روزی گرمگاهی رسید آسیب او بر مور راهی مگر آن مور می زد پا و دستی ز عجزش در علی آمد شکستی بترسید و بغایت مضطرب شد چنان شیری ز موری منقلب شد بسی بگریست و حیلت کرد بسیار که تا آن مور باز آمد برفتار شبانگه مصطفی را دید در خواب بدو گفت ای علی در راه مشتاب که دو روز از پی یک مور دایم ز تو بود آسمانها پر ملایم نباشی از سلوک خویش آگاه که موری را کنی آزرده در راه چنان موری که معنی دار بودست همه ذکر خدایش کار بودست علی را لرزه بر اندام افتاد ز موری شیر حق در دام افتاد پیمبر گفت خوش باش و مکن شور که پیش حق شفیعت شد همان مور که یارب قصد حیدر در میان نیست اگر خصمی بمن بود این زمان نیست جوانمردا بدان کز درد دین بود که با موری چنان شیری چنین بود چو حیدر در شجاعت شیر زوری که دیدی بسته بر فتراک موری خنک جانی که او از حق خبر داشت قدم بر امر حق بنهاد و برداشت تو گر بر جهل مطلق در سلوکی گدای مطلقی ور ازملوکی نظر باید فگند آنگه قدم زد که نتوان بی نظر در ره قدم زد اگر تو بی نظر در ره زنی گام نگونساریت بار آرد سرانجام چوبر عمیا روی همچون خران تو نه ممتازی بعقل از دیگران تو قدم بشمرده نه گر مرد راهی که بشمرده ست از مه تا به ماهی اگر گامی نهی بی هیچ فرمان بسی دردت رسد بی هیچ درمان گر اینجا گام برگیری زمانی نباید رفت در گورت جهانی همی هر کس که اینجا یک زمان رفت همان انگار کانجا صد جهان رفت اگرچه حیرت اینجا یک دم افتد ولی آنجایگه صد عالم افتد اگر امروز گامی می نهی پاک نباید رفت صد فرسنگ در خاک دریغا می نبینی سود بسیار که گر بینی دمی ننشینی از کار بهر گامی که برگیری تو امروز ز حضرت تحفه یابی دلفروز چنین سودی چو هر دم می توان کرد چرا از کاهلی باید زیان کرد # عطار » الهی نامه » بخش دوم » (۵) حکایت نوشروان عادل با پیر بازیار فرس می راند نوشروان چو تیری به ره در چون کمانی دید پیری درختی چند می بنشاند آن پیر شهش گفتا چو کردی موی چون شیر چو روزی چند را باقی نمانی درخت اینجا چرا در می نشانی بشاه آن پیر گفتا حجتت بس چو کشتند از برای ما بسی کس که تا امروز ازینجا بهره داریم برای دیگران ما هم بکاریم بوسع خود بباید رفت گامی که در هر گام می باید نظامی خوش آمد شاه را گفتار آن پیر کفی پر کرد زر گفتا که این گیر بدو آن پیر گفت ای شاه پیروز درخت من ببار آمد هم امروز چه گر شد عمر من افزون ز هفتاد ازین کشتم تو دانی بد نیفتاد نداد این کشت ده سال انتظارم که هم امروز زر آورد بارم چو شه را خوشتر آمد این جوابش زمین وده بدو بخشید و آبش ترا امروز باید کرد کاری که بی کارت نخواهد بود باری قدم در راه دین باید نهادن رعونت بر زمین باید نهادن اگر مردی محاسن همچو مردان طهارت جای را جاروب گردان نداری شرم با این زور بازو نهادن سنگ خود را در ترازو تو کم باشی ز سگ بشنو سخن را گر از سگ بیش دانی خویشتن را # عطار » الهی نامه » بخش دوم » (۶) حکایت خواجۀ جندی با سگ یکی از خواجه جندی بپرسید که تو به یا سگی وز کس نترسید مریدانش دویدند آشکاره که تا آنجا کنندش پاره پاره بیک ره منع کرد آن جمله را پیر بدو گفتا نیم آگه ز تقدیر نشد معلومم ای جان پدر حال جوابت چون توان آورد در قال گر از اوباش راه ایمان برم من توانم گفت کز سگ بهترم من وگر ایمان نخواهم برد از اوباش چو مویی بود می از سگ من ای کاش چو پرده بر نیفتادست از پیش منه بر سگ بمویی منت از خویش که گر سگ را میان خاک راهست ولیکن با تو از یک جایگاهست # عطار » الهی نامه » بخش دوم » (۷) حکایت معشوق طوسی با سگ و مرد سوار مگر معشوق طوسی گرمگاهی چو بی خویشی برون می شد براهی یکی سگ پیش او آمد دران راه ز بی خویشی بزد سنگیش ناگاه سواری سبزجامه دید از دور درآمد از پسش رویی همه نور بزد یک تازیانه سخت بروی بدو گفتا که هان ای بیخبر هی نمی دانی که بر که می زنی سنگ که با او نیستی در اصل همرنگ نه از یک قالبی با او بهم تو چرا از خویش می داریش کم تو چو سگ از قالب قدرة جدا نیست فزونی کردنت بر سگ روا نیست سگان در پرده پنهانند ای دوست ببین گر پاک مغزی بیش ازین پوست که سگ گرچه بصورت ناپسندست ولیکن در صفت جانش بلندست بسی اسرار با سگ در میانست ولیکن ظاهر او سد آنست # عطار » الهی نامه » بخش دوم » (۸) مناظرۀ شیخ ابوسعید با صوفی و سگ یکی صوفی گذر می کرد ناگاه عصا را بر سگی زد در سر راه چو زخمی سخت بر دست سگ افتاد سگ آمد در خروش و در تگ افتاد به پیش بوسعید آمد خروشان بخاک افتاد دل از کینه جوشان چو دست خود بدو بنمود برخاست ازان صوفی غافل داد می خواست بصوفی گفت شیخ ای بی وفا مرد کسی با بی زبانی این جفا کرد شکستی دست او تا پست افتاد چنین عاجز شد وأز دست افتاد زبان بگشاد صوفی گفت ای پیر نبود از من که از سگ بود تقصیر چو کرد او جامه من نانمازی عصایی خورد از من نه ببازی کجا سگ می گرفت آرام آنجا فغان می کرد و می زد گام آنجا بسگ گفت آنگه آن شیخ یگانه که تو از هر چه کردی شادمانه بجان من می کشم آنرا غرامت بکن حکم و میفگن با قیامت وگر خواهی که من بدهم جوابش کنم از بهر تو اینجا عقابش نخواهم من که خشم آلود گردی چنان خواهم که تو خشنود گردی سگ آنگه گفت ای شیخ یگانه چو دیدم جامه او صوفیانه شدم ایمن کزو نبود گزندم چه دانستم که سوزد بند بندم اگر بودی قباپوشی درین راه مرا زو احترازی بودی آنگاه چو دیدم جامه اهل سلامت شدم ایمن ندانستم تمامت عقوبت گر کنی او را کنون کن وزو این جامه مردان برون کن که تا از شر او ایمن توان بود که از رندان ندیدم این زیان بود بکش زو خرقه اهل سلامت تمامست این عقوبت تا قیامت چو سگ را در ره او این مقامست فزونی جستنت بر سگ حرامست اگر تو خویش از سگ بیش دانی یقین دان کز سگی خویش دانی چو افگندند در خاکت چنین زار بباید اوفتادن سر نگون سار که تا تو سرکشی در پیش داری بلاشک سرنگونی بیش داری ز مشتی خاک چندین چیست لافت که بهر خاک می برند نافت همی هر کس که اینجا خاک تر بود یقین می دان که آنجا پاکتر بود چو مردان خویشتن را خاک کردند بمردی جان و تن را پاک کردند سرافرازان این ره زان بلندند که کلی سرکشی از سرفگندند # عطار » الهی نامه » بخش دوم » (۱۰) حکایت ابوالفضل حسن و کلمات او در وقت نزع چو بوالفضل حسن در نزع افتاد یکی گفتش که ای شرع از تو آباد چو برهد یوسف جان تو از چاه فلان جایی کنیمت دفن آنگاه زبان بگشاد شیخ و گفت زنهار که آن جای بزرگانست و ابرار که باشد همچو من صد بی سر و پای که خود را گور خواهد در چنان جای بدو گفتند ای نیکو دل پاک کجا خواهی که آنجا باشدت خاک زبان بگشاد با جانی همه شور که بر بالای آن تل بایدم گور که آنجا هم خراباتی بسی هست هم از دزدان بی حاصل کسی هست مقامر نیز بسیارند آنجا همی جمله گنه گارند آنجا کنیدم دفن هم در جای ایشان نهید آنگه سرم بر پای ایشان که من درخورد ایشانم همیشه که در معنی چو دزدانم همیشه میان این گنه گارانست کارم که با آن کاملان طاقت ندارم چه گر این قوم بس تاریک باشند بنور رحمتش نزدیک باشند چو جایی تشنگی باشد بغایت کشد در خویشتن آبی نهایت که هر جایی که عجزی پیش آید نظر آنجا ز رحمت بیش آید # عطار » الهی نامه » بخش سوم » المقالة الثالثة پسر گفتش که زن زانست مقصود که فرزندی شود شایسته موجود که چون کس راست فرزند یگانه بماند ذکر خیرش جاودانه اگر فرزند من آگاه باشد مرا فردا شفاعت خواه باشد چو فرزند خلف آید پدیدار بصد جانش توان گشتن خریدار همه کس را چنین فرزند باید به فرزندم چنین پیوند شاید # عطار » الهی نامه » بخش سوم » جواب پدر پدر گفتش که فرزندست مطلوب ولی وقتی که نبود مرد معیوب کسی کو مبتدی باشد درین کار گر آید هیچ فرزندش پدیدار شود معیوب و پس مفعول گردد ز سر معرفت معزول گردد ترا گر دین ابراهیم باشد بقربان پسر تعلیم باشد # عطار » الهی نامه » بخش سوم » (۱) سؤال ابراهیم ادهم از مرد درویش مگر یک روز ابراهیم ادهم بپرسید از یکی درویش پر غم که بودی با زن و فرزند هرگز چنین گفت او که نه گفتا زهی عز بدو درویش گفت ای مرد مردان چراگویی مرا آگاه گردان چنین گفت آنگه ابراهیم کای مرد هر آن درویش درمانده که زن کرد به کشتی در نشست او بی خور و خواب وگر فرزندش آمد گشت غرقاب دل از فرزند چون در بندت افتاد که شیرین دشمنی فرزندت افتاد اگرچه در ادب صاحب قرانی چو فرزندت پدید آمد نه آنی اگرچه زاهدی باشی گرامی چو فرزند آمدت رندی تمامی # عطار » الهی نامه » بخش سوم » (۲) حکایت شیخ گرگانی با گربه جهان صدق شیخ گورگانی که قطب وقت خود بود از معانی یکی گربه بدی در خانقاهش که دیدی شیخ روزی چند راهش مگر در دست و در پای از ادیمش غلافی کرده بودندی مقیمش که تا چون می رود هر لحظه از جای نه دست او شود آلوده نه پای زمانی در کنار شیخ رفتی زمانی بر سر سجاده خفتی چو بودی ساعتی در دادی آواز که تا خادم بر او آمدی باز بدست خود ببستی دستوانش وز آنجا آن زمان کردی روانش بمطبخ بود مأواگه گرفته نبودی گوشتی از وی نهفته نبردی هیچ چیز از پخته و خام مگر چیزی که دادندی بهنگام امین خانقاه و سفره بودی ندیدی کس که چیزی در ربودی مگر یک روز در مطبخ شبانگاه زتابه گوشتی بربود ناگاه به آخر خادم او را چون طلب کرد بسی گوشش بمالید و أدب کرد بیامد گربه پیش شیخ دیگر نشست از خشم در کنجی مجاور طلب کردش ز خادم شیخ آنگاه بگفتش خادم آنچ افتاد در راه بخواند آن گربه را شیخ وفادار بدو گفتا چرا کردی چنین کار مگر آن گربه بود آبستن آنگاه شد و آورد سه بچه به سه راه به پیش شیخشان بنهاد برخاک درختی دید آنجا سخت غمناک ز خشم خادم آنجا رفت و بنشست نظر بگشاد و لب از بانگ در بست چو شیخ آن دید از خادم برآشفت تعجب کرد شیخ و خویش را گفت که گربه بی شکی معذور بودست ز خورد خویشتن بس دور بودست ازو این که ترک ادب بود ولی از احتیاجش این طلب بود کسی را در ضرورة گر مقامست شود حالی مباحش گر حرامست برای بچه کم از عنکبوتی برآرد از دهان شیر قوتی ز گربه آنچه کرد او نه غریبست که پیوند بچه کاری عجیبست ترا تا بچه ظاهر نگردد غم یک بچه در خاطر نگردد بخادم گفت شیخ کار دیده که هست این بی زبان تیمار دیده ز چشم تو باستادست بر شاخ باستغفار گردد با تو گستاخ همی خادم ز سر دستار بنهاد بر گربه باستغفار استاد نه استغفار او را هیچ اثر بود نه در وی گربه را روی نظر بود به آخر شیخ شد حرفی برو خواند شفاعت کرد و از شاخش فرو خواند فرود آمد ز بالا گربه ناگاه به پای شیخ می غلطید در راه خروشی از میان جمع برخاست زهر دل آتشی چون شمع برخاست همه از گربه هم رنگ گشتند به شکر آن شکر هم تنگ گشتند اگر صد عالمت پیوند باشد نه چون پیوند یک فرزند باشد کسی کو فارغ از فرزند آمد خدای پاک بی مانند آمد # عطار » الهی نامه » بخش سوم » (۳) حکایت ترسا بچه یکی ترسای تاجر بود پر سیم که او را خواجگی بودی در اقلیم یکی زیبا پسر او را چنان بود که آن ترسا بچه شمع جهان بود بنفشه زلف مشک افشان ازو یافت گل نازک لب خندان ازو یافت نقابش چون ز رخ باز اوفتادی بشب در روز آغاز اوفتادی چو شست زلف مشکین تار بستی همه عشاق را زنار بستی ز بس کژی که زلف او نمودش سر یک راستی هرگز نبودش چو کردی حرب مژگانش بحربه فرو دادی دو گیتی را دو ضربه چو ابرویش بزه کردی کمان را ز تیرش بیم جان بودی جهان را شکر پاشیدن از لب مذهبش بود که دارالملک شیرینی لبش بود کنار عاشقان از لعل خندانش چو دریایی شده از در دندانش مگر بیمار شد آن زندگانی بمرد القصه در روز جوانی پدر از درد او می کشت خود را بدر افکند هم جان هم خرد را به آخر چون بشست و کرد پاکش مسلمان گشت و برد آنگه بخاکش چنین گفت او که گشت امروز ما را ز مرگ این پسر دین آشکارا که البته خدا را نیست فرزند مبراست از زن و از خویش و پیوند که گر او را یکی فرزند بودی بداغ من کجا خرسند بودی بدانستم که جز بی علتی نیست کسی کو نیست مؤمن دولتی نیست # عطار » الهی نامه » بخش سوم » (۴) حکایت پیر که پسر صاحب جمال داشت یکی پیری چو ماهی یک پسر داشت که با روی نکو خلق و هنر داشت پدر کو را چنان پنداشته بود حساب از وی بسی برداشته بود به آخر مرد و جان آن پدر سوخت چه می گویم جگر کو صد جگر سوخت پدر بی خود پی تابوت می شد که هم حیران و هم مبهوت می شد چو خاک افشاند بسیار و فغان کرد دلی پر درد سر بر آسمان کرد چنین گفت ای که پیوندت نبودست تو معذوری که فرزندت نبودست فراغت داری از درد من آنگه که هستی از پس پرده منزه گر استغفار بی پایان ندیدی حدیث کلبه احزان شنیدی پسر را چاه و زندانست آنجا پدر را بیت الاحزانست اینجا اگر همچون تو پیوندش نبودی نبودی شک که مانندش نبودی پسر را با پدر چل سال پیوست چرا سعی بدو ندهد دمی دست اگر خطی بود آن جز خطا نیست وگر حرفی بود آن هم روا نیست # عطار » الهی نامه » بخش سوم » (۵) حکایت یعقوب و یوسف علیهما السلام چو یعقوب و چو یوسف آن دو دلدار بهم دیگر رسیدند آخر کار پدر گفتش که ای چشم و چراغم چو از گریه بپالودی دماغم مرا در کلبه احزان نشاندی جهانی آتشم در جان فشاندی بچندین گاه خوش دم درکشیدی تو گویی هرگزم روزی ندیدی چرا کردی چنین بیدادی آخر بمن یک نامه نفرستادی آخر پدر در درد چندین گاه از تو دلت می داد بی آگاه از تو بخادم گفت یوسف ای تناور برو آن نامها نزد من آور شد آن مرد و برفتن کرد آهنگ هزاران نامه بیش آورد یکرنگ نوشته جمله بسم الله بر سر ولی چون برف آن باقی دیگر پدر را گفت ای شمع بهشتم من این جمله بسوی تو نوشتم ز شرح حال و احوال سلامت چو من بنوشتمی جمله تمامت بجز نام خدا بالای نامه نماندی خط ز سر تا پای نامه همه نامه برنگ برف گشتی که بی خط ماندی و بی حرف گشتی رسیدی جبرییل آنگه ز جبار که نفرستی بدو یک نامه زنهار که گر نامه فرستی سوی آن پیر شود خط چو قیر نامه چون شیر کنون عذر من مشتاق این بود که نامه نافرستادن چنین بود اگرچه خواستم من حق نمی خواست ازان کاری بدست من نشد راست اگر مهر پسر حاصل کنی تو چگر خوردن بسی در دل کنی تو پسر گرچه چو یوسف خوب باشد ترا غم خوردن یعقوب باشد که خواهد یافت فرزندی چو یوسف بسی یعقوب خورد از وی تأسف پدر هرگز نباشد همچو یعقوب بسی خون خورد بی آن یوسف خوب اگر هستی پسر جانت پدر سوخت وگر هستی پدر چشمت پسر دوخت ترا حجت درین کنه ولایت تمامست ای پسر این یک حکایت # عطار » الهی نامه » بخش سوم » (۶) حکایت یوسف و ابن یامین علیهما السلام چو پیش یوسف آمد ابن یامین نشاندش هم نفس بر تخت زرین نشسته بود یوسف در نقابی که نتوانی نهفتن آفتابی چه می دانست هرگز ابن یامین که دارد در بر خود جان شیرین گمان برد او که سلطان عزیزست چه می دانست کو جان عزیزست اگر او در عزیزی جان نبودی عزیز مصر جاویدان نبودی چه گر یوسف نشاندش در بر خویش ز حرمت بر نیاورد او سر خویش سخنها گفت یوسف خوب آنجا خبر پرسید از یعقوب آنجا یکی نامه بزیر پرده در داد ز سوز جان یعقوبش خبر داد چو یوسف نامه بستد نام زد شد وز آنجا پیش فرزندان خود شد چه گویم نامه بگشادند آخر بسی بر چشم بنهادند آخر دران جمع اوفتاد از شوق جوشی برآمد از میان بانگ و خروشی بسی خونابه حسرت فشاندند وزان حسرت بصد حیرت بماندند بآخر یوسف آنجا باز آمد بتخت خود بصد اعزاز آمد زمانی بود و خلقی در رسیدند میان صفه خوانی برکشیدند چنین فرمود یوسف شاه محبوب که جمع آیند فرزندان یعقوب ولی هر یک یکی را برگزینند بیک خوان دو برادر در نشینند چنان کو گفت بنشستند با هم نشاندند ابن یامین را بماتم چو تنها ماند آنجا ابن یامین ز یوسف یادش آمد گشت غمگین بسی بگریست از اندوه یوسف بسی خورد از فراق او تأسف ازو پرسید یوسف شاه احرار که ای کودک چرا گریی چنین زار چنین گفت او که چون تنها بماندم ازین اندوه خون باید فشاندم که بودست ای عزیزم یک برادر من و او هم پدر بودیم و مادر کنون او گم شدست از دیرگاهی بسوی او کسی را نیست راهی اگر او نیز با این خسته بودی بخوان با من بهم بنشسته بودی بگفت این و یکی خوان داشت در پیش همه پر آب کرد از دیده خویش نچندانی گریست از اشک دیده که هرگز دیده بود آن اشک دیده چو یوسف آنچنان گریان بدیدش چو جان خود دلی بریان بدیدش بدو گفتا که مگوی ای جوان تو مرا چون یوسفی گیر این زمان تو که تا هم کاسه باشم من عزیزت ز من هم کاسه بهتر چه چیزت زبان بگشاد خوانسالار آنگاه که این کاسه پر اشک اوست ای شاه بگو کین اشک خونین چون خوری تو روا داری که نان با خون خوری تو چنین گفت آنگهی یوسف که خاموش که خون من ازین غم می زند جوش دلم گویی ازین خون قوت جان یافت چنین خونی بخون خوردن توان یافت یتیمست او و جان می پرورم من اگر خونی یتیمی می خورم من چنین گفتند فرزندان یعقوب که خردست او اگرچه هست محبوب نداند هیچ آداب ملوک او بخدمت چون کند زیبا سلوک او ازان ترسیم ما و جای آنست که خردی پیش شاه خرده دانست چنین آمد جواب از یوسف خوب که شایسته بود فرزند یعقوب کسی کو را پدر یعقوب باشد ازو هرچیز کآید خوب باشد پس آنگه گفت هان ای ابن یامین چرا زردست روی تو بگو هین چنین گفت او که یوسف در فراقم بکشت وزرد کرد از اشتیاقم بدو گفتا که گر شد زرد رویت پشولیده چرا شد مشک مویت چنین گفت او که چون مادر ندارم پشولیدست موی و روزگارم پس آگه گفت چون دیدی پدر را که می گویند گم کرد او پسر را چنین گفت او که نابینا بماندست چو یوسف نیست او تنها بماندست جهانی آتشش بر جان نشسته میان کلبه احزان نشسته ز بس کز دیده او خوناب رانده ز خون و آب در گرداب مانده چو از یوسف فرا اندیش گیرد دران ساعت مرا در پیش گیرد چگویم من که آن ساعت بزاری چگونه گرید او از بیقراری اگر حاضر بود آن روز سنگی شود در حال خونی بی درنگی چو از یعقوب یوسف را خبر شد بیکره برقعش از اشک تر شد نهان می کرد آن اشک از تأسف که آمد پیگ حضرت پیش یوسف که رخ بنمای چندش رنجه داری که شیرین گویی و سر پنجه داری چو از اشک آن نقاب او بر آغشت ز روی خود نقاب آخر فرو هشت چو القصه بدیدش ابن یامین جدا شد زو تو گفتی جان شیرین چو دریایی دلش در جوش افتاد بزد یک نعره و بیهوش افتاد بصد حیلة چو باهوش آمد آنگاه ازو پرسید یوسف کای نکو خواه چه افتادت که بیهوش اوفتادی بیفسردی و در جوش اوفتادی چنین گفت او ندانم تو چه چیزی که گویی یوسفی گرچه غریزی بجای یوسفت بگزیده ام من تو گویی پیش ازینت دیده ام من به یوسف مانی از بهر خدا تو اگر هستی چه رنجانی مرا تو من بی کس ندارم این پر و بال نمی دانم تو می دانی بگو حال کسی کین قصه ام افسانه خواند خرد او را ز خود بیگانه داند ترا در پرده جان آشناییست که با او پیش ازینت ماجراییست اگر بازش شناسی یک دمی تو سبق بردی ز خلق عالمی تو وگر با او دلی بیگانه داری یقین طور مرا افسانه داری دل تو گر ندارد آشنایی نگیرد هیچ کارت روشنایی کسی کز آشنایی بوی دارد همو با قرب حضرت خوی دارد چو او با حق بود حق نیز جاوید ازان سایه ندارد دور خورشید # عطار » الهی نامه » بخش سوم » (۷) حکایت جوان گناه کار و ملایکۀ عذاب که برو موکّلند چنین خواندم که در محشر جوانی درآید وز خدا خواهد امانی بغایت جرم او بسیار باشد ولی قاضی فضلش یار باشد ملایک می کنند آنجا شتابش که پیش آرند در دوزخ عذابش همی حالی خطاب آید ز درگاه که از چه می کشید او را درین راه چنین گویند می تازیم او را که تا در دوزخ اندازیم او را خطاب آید دگر اما معما که هستیم ای عجب با او بهم ما شما را این نمی باید شنودن که ما هر دو بهم خواهیم بودن ملایک این سخن نشنیده باشند نه هرگز این کرامت دیده باشند ازین هیبت همه خاموش گردند بلرزند آنگهی بیهوش گردند خطاب آید جوان را کای پریشان چه می پایی هلا بگریز ازیشان جوان گوید خدایا در چنین جای که نه سر دارد این وادی ونه پای کجا یارم شدن از رستخیزی که نیست این جایگه راه گریزی خطاب آید که ای در عین مستی بیا در ما گریز از جمله رستی جوان گوید مرا این یارگی نیست که نقد من به جز بیچارگی نیست مگر تو فضل خود در کار آری مرا در پرده اسرار آری خداوندش بپوشد از کرامت کند پنهانش از خلق قیامت بدولت جای اسرارش رساند بخلوتگاه دیدارش رساند ملایک چون بهوش آیند آنگاه نه بینند آن جوان را بر سر راه بجویندش بسی اما نیابند بهر سویی بمردی می شتابند بحق گویند خصم ما کجا شد مگر در عالم باقی فنا شد بهشت و دوزخ این ساعت بجستیم نمی بینم و از وی دست شستیم تو میدانی الهی کو کجا شد اگر با ما نگویی جان ما شد خطاب آید که این از حکمت ماست که در پرده سرای عصمت ماست چو او را هست پیش ما قراری شما را نیست با او هیچ کاری کنون او داند و ما جاودانه شما را رفت باید از میانه عنایت چون ز پیشان یار باشد کجا اندر میان اغیار باشد ولی اول نبی را در هدایت نماید آفتابی در عنایت عنایت گر ترا با خاص گیرد همه نقصان تو اخلاص گیرد کند دیدار خویشت آشکاره که تا کارت نباشد جز نظاره # عطار » الهی نامه » بخش سوم » (۸) حکایت جوان صاحب معرفت وبهشت و لقای حق تعالی چنین نقلست در اخبار کان روز که برخیزد قیامت وان همه سوز جوانی در میان آید مزین بگرد او هزاران مقرعه زن زهر سو راه می جویند آنگاه جهانی می دهند از بهر او راه بخازن پس خطاب آید ز جبار که او را در فلان قصری فرود آر دران قصرش فرود آرند دلشاد همه حوران ز شوق او بفریاد دریچه باشد آن قصر نکو را هزار و دو هزار از هر سو او را بهر درکان جوان می بنگرد راست خدای خویش را بیند که آنجاست هزاران درگشاید هر زمانی زهر دو ظاهرش گردد جهانی ولی در هر جهان از مرد و زن او نه بیند جز خدای خویشتن او دوعالم را تمنای وصالست ولیک آن جمله سودای محالست نه هر کس را رسد بویی از آنجا نه هر چوگان زند گویی از آنجا دلی باید ز حق ترسان و بریان زبانی از رهش پرسان و ترسان ترا گر با تویی آنست پیشه که می ترسی و می پرسی همیشه نهادت جمله این اندیشه گیرد همه شهر دلت این پیشه گیرد که تا یک لحظه بوی آن توان برد ولیکن از مشام جان توان برد ترا عمر حقیقی آن زمانست که جانت در حضور دلستانست وگر عمر تو بیرون زین حسابست بهر دم در حسابت صد حجابست # عطار » الهی نامه » بخش سوم » (۹) سؤال کردن آن درویش از مجنون که سال عمر تو چندست مگر پرسید درویشی ز مجنون که چندست ای پسر سن تو اکنون جوابش داد آن شوریده احوال که سن من هزارست و چهل سال بدو گفتا چه می گویی تو غافل مگر دیوانه تر گشتی تو جاهل پس او گفتا بسی سر وقت بودست که لیلی یک نفس رویم نمودست چل عمر منست و این زیانست ولی عمر هزاران آن زمانست چو این چل سال من با خویش بودم ز نقد عمر خود درویش بودم ولی آن یک زمان سالی هزارست که با لیلی مرا خود بی شمارست هزاران سال یک دم باشد آنجا چه می گویم کزین کم باشد آنجا چو دریابد وجود بی نهایت دو عالم را عدم ماند ولایت ببین ای دوست تا این چه وجودست که یک یک ذره آن را در سجودست وجودست آنکه نه بیش ونه کم شد درو خواهد همه چیزی عدم شد زهی عالی وجودی کین وجودات درو معدوم خواهد شد بلذات چو مرد آنجایگه نابود گردد زیانش جمله آنجا سود گردد اگر دست آورد خلق جهانی یکی بر دامنش نرسد زمانی چو نه این کس بود نه دامن او که گردد یک زمان پیرامن او # عطار » الهی نامه » بخش سوم » (۱۰) حکایت آن مجنون که تب داشت یکی پرسید ازان مجنون که تب داشت که تب می گیردت مجنون عجب داشت جوابش داد آن شوریده مجنون که گر میرم کراگیرد تب اکنون # عطار » الهی نامه » بخش چهارم » المقالة الرابعة پسر گفتش دلم حیران بماندست که بی شه زاده پریان بماندست چو آن دختر محیا و عزیزست بگو باری بمن تا آن چه چیزست که من نادیده او را در فراقش چو شمعم جان بلب پر اشتیاقش پدر گفت این حکایة پیش او باز عروسی جلوه داد از پرده راز # عطار » الهی نامه » بخش چهارم » (۱) حکایت سرپاتک هندی به هندستان یکی را کودکی بود که عقلش بیش و عمرش اندکی بود ز هر علمی بسی تحصیل بودش ازان بر هر کسی تفضیل بودش اگرچه بود در هر علم سرکش ز جمله علم تنجیم آمدش خوش در آنجا وصف شاه چینیان بود ز حسن دخترش آنجا نشان بود به یک ره فتنه آن دلستان شد که آسان بر پری عاشق توان شد حکیمی بود در شهری دگر دور که در تنجیم و در طب بود مشهور ندادی در سرا کس را رهی باز نبودی هرگزش در خانه دمساز ازان تنها نشستی تا دگر کس نداند علم او او داند و بس پدر را گفت آن کودک که یک روز مرا بر پیش آن پیر دلفروز که می گویند می آید بر او شه پریان و آنگه دختر او دلم را آرزوی دیدن اوست بود کانجا به بینم چهره دوست که تا گردم ز هر علمی خبردار نمیرم همچو دنیادار مردار پدر گفت او نه زن دارد نه فرزند بدو هستند خلق آرزومند که او ره باز می ندهد کسی را چو تو بود آرزوی وی بسی را که می ترسد که گر یابد کسی راه ز علم و حکمت وی گردد آگاه پسر گفتا که آنجا بر نهانم که من خود حیلت این کار دانم پسر شد با پدر القصه در راه پسر کردش ز مکر خویش آگاه که پیش آن حکیم هندوان شو ز دل کینه برون کن مهربان شو بدو گو کودکی دارم کر و لال ندارم نعمتی هستم مقل حال برای آخرت بپذیرش از من چنین بار گران بر گیر از من که تا در خدمت تو روزگاری کند چونانکه فرماییش کاری گهت آتش کند گه آورد آب بیندازد به حرمت جامه خواب اگر بیرون روی در بسته دارد سر صد خدمتت پیوسته دارد به غایت زیرک ست اما کر و لال مگردان ناامیدم از همه حال چنین کس گر کسی برهان نماید وجودش با عدم یکسان نماید پدر پیش حکیم آمد بسی گفت که تا آخر حکیمش در پذیرفت حکیمش امتحانی کرد در حال که بشناسد که تا هست او کر و لال مگر داروی بیهوشی بدو داد چو کودک خورد حالی تن فرو داد طبیبی را ز در بیرون شد استاد بجست از جای آن کودک بایستاد بدانست او که هست آن امتحانش که مست خواب خواهد کرد جانش به گرد خانه همچون باد می گشت به کار خویشتن استاد می گشت ازان می گشت وزان بود آن شتابش کزان دارو نگیرد بو که خوابش چو آمد اوستاد و کرد در باز هم آنجا خواب کرد آن کودک آغاز میان خواب بانگ خفته می کرد نه خود را مست و نه آشفته می کرد چو استاد آمد و بنشست بر جای فرو بردش درفشی سخت در پای بجست از جای کودک پس بیفتاد به زاری همچو گنگان کرد فریاد چو بیرون آمدی بانگ از دهانش نشان دادی ز گنگی زبانش میان بانگ ازو پرسید استاد که ای کودک نگویی تا چه افتاد نداد البته آن کودک جوابش برفت از زیرکی کاری صوابش چو کرد آن امتحان استاد محتال یقینش شد که هم کرست و هم لال چه گویم روز و شب ده سال پیوست دران خانه بدین تدبیر بنشست اگر بیرون شدی از خانه استاد کتابش می گرفتی سر به سر یاد وگر استاد اندر خانه بودی بسی گفتی ز هر علم او شنیدی گرفتی یاد کودک آن سخن ها نوشتی چون شدی در خانه تنها به هر علمی چنان استاد شد او که از استاد خود آزاد شد او یکی صندوق بودی قفل کرده که استادش نهفتی زیر پرده نه مهرش برگرفتی نه گشادی نه چشم کس بر آنجا اوفتادی به دل می گفت آن کودک که پیداست که آن چیزی که می جویم من آنجاست ولی زهره نبود آن در گشادن که داد صبر می بایست دادن مگر شد شاهزاد شهر رنجور کسی آمد بر استاد مشهور که چیزی در سر این شاهزاده ست کزان شه زاده از پای اوفتاده ست چو حیوانی بجنبد گاه گاهی به علم آن کسی را نیست راهی اگر دریابدش استاد پیروز وگرنه زار خواهد مرد امروز ازان علت نبود آن کودک آگاه چو استادش روانه گشت در راه روان شد کودک و چادر برافکند که تا خود را بدان منظر درافکند چو رفت القصه پیش شاه استاد به بالایی بلند آن کودک استاد دران پرده که شه بیرون سر داشت ورم بود و درو یک جانور داشت همه مویش بچید و پرده بشکافت چو خرچنگی درو جنبنده ای یافت فرو برده به دیگر پرده چنگال یکی آلت حکیم آورد در حال که تا او را براندازد ز پرده مگر گردد به آهن دور کرده چو آهن بیشتر بردی فرا پیش فرو می برد او چنگل بسر بیش ز زخم چنگل او شاه زاده فغان می کرد از درد چکاده ز بالا آن همه شاگرد می دید به آخر صبر او زان کار برسید زبان بگشاد کای استاد عالم به آهن می کنی این بند محکم ولیکن گر رسد بر پشت داغش همه چنگل برآرد از دماغش چو آگه شد ز سر کار استاد ز غصه جان بدان عالم فرستاد چو مرد آن مرد کودک را بخواندند به اعزازش بجای او نشاندند به داغ آن جانور را دور انداخت ز اخلاطی که باید مرهمی ساخت چو بهتر گشت شاه از دردمندی نهادش نام سر پاتک به هندی بسی زر دادش و خلعت فرستاد بدو بخشید جای و رخت استاد بیامد کودک و بگشاد صندوق در آنجا دید وصف روی معشوق کتابی کان بود در علم تنجیم همه برخواند و شد استاد اقلیم به آخر ز آرزوی آن دل افروز نبودش صبر یک ساعت شب و روز کشید آخر خطی و در میانش نشست و شد ز هر سو خط روانش عزیمت خواند تا بعد از چهل روز پدید آمد پری زاد دل افروز بتی کز وصف او گوینده لال ست چه گویم زانکه وصف او محال ست چو سر پاتک ز سر تا پای او دید درون سینه خود جای او دید تعجب کرد ازان و گفت آنگاه چگونه جا گرفتی جانم ای ماه جوابش داد آن ماه دل افروز که با تو بوده ام من ز اولین روز منم نفس تو تو جوینده خود را چرا بینا نگردانی خرد را اگر بینی همه عالم تو باشی ز بیرون و درون همدم تو باشی حکیمش گفت هست از نفس معلوم که مار ست و سگ ست و خوک آن شوم تو زیبای زمین و آسمانی بدین خوبی به نفس کس نمانی پری گفتش اگر اماره باشم بتر از خوک و سگ صد باره باشم ولی وقتی که گردم مطمینه مبادا هیچکس را این مظنه ولی چون مطمینه گشتم آنگاه خطاب ارجعیم آید ز درگاه کنون نفس توام من ای یگانه اگر گردم پی شیطان روانه مرا اماره خوانند اهل ایمان مگر شیطان من گردد مسلمان اگر شیطان مسلمان گردد اینجا همه کاری به سامان گردد اینجا چو چندان رنج برد آن مرد طالب که تا شد جان او بر نفس غالب کسی کاو سر جان خواهد ز دلخواه بسا رنجا که او بیند درین راه کنون تو ای پسر چیزی که جستی همه در تست و تو در کار سستی اگر در کار حق مردانه باشی تو باشی جمله و هم خانه باشی تویی بی خویشتن گم گشته ناگاه که تو جوینده خویشی درین راه تویی معشوق خود با خویشتن آی مشو بیرون ز صحرا با وطن آی ازان حب الوطن ایمان پاک ست که معشوق اندرون جان پاک ست # عطار » الهی نامه » بخش چهارم » (۲) حکایت وزیر که پسر صاحب جمال داشت وزیری را یکی زیبا پسر بود که ماه از مهر او زیر و زبر بود جمالش ختم کرده دلبری را چشیده لب زلال کوثری را به خوبی همچو ابرو طاق بوده به نرگس ره زن عشاق بوده یکی صوفی ز عشقش ناتوان شد چنان کو شد ندانم تا توان شد نبود او را به هیچ انواع یارا که کردی سر عشقش آشکارا چنان همواره عشقش زار می سوخت که سر تا پای او هموار می سوخت چو هم دردی هم آوازی نبودش دران اندوه هم رازی نبودش درون دل نهان می داشت آن راز که تا از بی دلی هم ماند زان باز دو چشمش همچو باران گشت خونبار که تا شد هر دو نابینا به یکبار چو نابینایی آمد آشکارش به هر دردی زیادت شد هزارش به آخر راز او گشت آشکاره جهانی خلق شد بر وی نظاره چو تیره گشت چشم و روی زردش به درد آمد دل خلقی ز دردش بزرگان و امیرانی که بودند همه در دیدنش رغبت نمودند وزیر شاه می آمد ز راهی پسر با او رسید آنجایگاهی شنوده بود حال مرد عاشق پیاده گشت در پیش خلایق پسر را فارغ و آزاد با خویش خوشی بنشاند اندر پیش درویش پسر گر مردم چشم پدر بود ولیکن کار آن عاشق دگر بود که چشم عاشق از وی بود رفته ولی چشم پدر کی بود رفته وزیر نیک راضی گشت بی خشم که چشم کور یابد مردم چشم به نابینای عاجز گفت آنگاه که گر چشم تو شد زین روی چون ماه پسر اینک به پیش تو نشسته چه می خواهی دگر ای چشم بسته چو عاشق این سخن بشنود برجست بزد یک نعره و افتاد از دست نه چندان ریخت اشک آن کار دیده که ریزد ابر با بسیار دیده وزیرش گفت ای غافل ازین کار پسر با تو چه می گریی چنین زار زبان بگشاد نابینای دلتنگ که خون می گرید از درد دلم سنگ که می گردید عمری در سر من که یک دم این پسر آید بر من کنون چون آمد این مهر وی عشاق مرا دو چشم می باید ز آفاق اگر جویان او زین پیش گشتم کنون جویان چشم خویش گشتم مرا گر چشم خویش آید پدیدار به جان گردم جمالش را خریدار مرا گر چشم نبود در میانه چو خواهم کرد معشوق یگانه اگر عالم همه معبود باشد چو نبود چشم چه مقصود باشد مرا پس چشم می باید نه معشوق که پیش کور چه خالق چه مخلوق همه عالم جمال اندر جمالست ولیکن کور می گوید محالست اگر بیننده این راه گردی ز بینایی خویش آگاه گردی دلت گر پاک ازین زندان برآید زهر جزویت صد بستان برآید کند هر ذره خاک شوره تو مه و خورشید را مستوره تو تنت کورست و جان را چون عیان نیست که یک یک ذره چون صاحب قرانیست ز یک جوهر چو دو عالم برآید زهر ذره که خواهی هم برآید یقین می دان که هرجایی که خارست بزیر آن بهشتی چون نگارست ولیکن گر برون آید ز پرده شوند آن کور چشمان زخم خورده # عطار » الهی نامه » بخش چهارم » (۳) حکایت پادشاه که از سپاه بگریخت در افتادند در شهری سپاهی گریزان شد نهان زان شهر شاهی بشهری شد بگردانید جامه نه خاصه باز دانستش نه عامه بجای آورد او را آشنایی بدو گفتا چرایی چون گدایی بگو آخر که من شاهم بایشان چرا بنشسته خوار و پریشان شهش گفتا مگو آی در نظاره که گر گویم کنندم پاره پاره کسی کو دیده سلطان ندارد به سلطان رفتنش امکان ندارد اگر بی دیده جویی قربت شاه شوی درخون جان خویش آنگاه # عطار » الهی نامه » بخش چهارم » (۴) حکایت شه زاده که مرد سرهنگ بر وی عاشق شد یکی شهزاده چون مه پاره بود که مهر از رشک او آواره بود اگر خورشید روی او بدیدی چو مصروع از مه نو می تپیدی چو پیشانیش لوح سیم بودی برو از مشک جیم و میم بودی چو جیم و میم پیچ و خم گرفتی بجیم و میم ملک جم گرفتی بابرو حاجبی کردی قمر را بمژگان صیدگه دل گه جگر را چو فتنه نرگسش می دید شب رنگ بصید و شهسواری کردی آهنگ زهی شبرنگ و صید آخر که او یافت سوار و صید را الحق نکو یافت لبش هم انگبین و هم شکر بود که هر یک زین دو خوشتر زان دگر بود چو زنبور انگبینش را کمر بست برای آن شکر نی نیز در بست دو نسپه داشت سی مرجان رفیقش درخشنده چو سی در از عقیقش ز اوج عالم بالا ستاره ز هفتم آسمان کردی نظاره همی هر کس که روی او بدیدی اگر جان داشتی پیشش کشیدی یکی سرهنگ عاشق شد بران ماه دلش سرگشته گشت و عقل گمراه بدرد افتاد چون درمان نبودش که جانی درخور جانان نبودش بسی زیر و زبر آمد دران درد که هرگز کس نگشت آگاه ازان مرد نچندان گشت در خون آن ستم کش که هرگز گشته باشد هیچ غم کش مگر آن شاه را از کینه خواهان پدید آمد یکی دشمن ز شاهان پسر را پیش آن دشمن فرستاد چو ماهی ماه در جوشن فرستاد پسر شد با بسی لشکر یزک دار همه تشنه بخون دل فلک وار چو آن سرهنگ را حالی خبر شد نمی گویم بپای اما بسر شد چنان دلشاد شد ز آوازه جنگ که از آواز شادی مرد دلتنگ بدست آورد اسپی و روان شد ولی با جوشن و برگستوان شد میان لشکر آن شاه زاده تنش می شد سوار و جان پیاده تماشای رخش دزدیده می کرد نثارش هر زمان ازدیده می کرد زهی لذت خوشا آن زندگانی که روی یار خود بینی نهانی رخ یاری که دزدیده توان دید درون جانش و در دیده توان دید چو القصه سپه در هم رسیدند بیک حمله دو صف بر هم دریدند زمین تاریک شد از هر دو کشور فلک روشن نماند از گرد لشکر علی الجمله ز چرخ کوژ رفتار چنان شهزاده آمد گرفتار سپه بگریخت آن شهزاده درماند ز چندان خلق سرهنگ و پسر ماند کسی نگرفت آن سرهنگ را هیچ ولی او خویش را افکند در پیچ ببردند آن دو تن را در وثاقی یکی را وصل و دیگر را فراقی نهادند آن دو تن را بند بر پای بهم محبوسشان کردند یک جای پسر پرسید از سرهنگ آخر که تو کی آمدی در جنگ آخر نمی دانم ترا تو از چه خیلی و یا تو در سپاه من طفیلی زبان بگشاد آن سرهنگ گمراه که هستم شاه عالم را هواخواه چنان بود آرزو از دیرگاهم که بپذیرد بخدمت بو که شاهم چو شه را این سفر ناگاه افتاد مرا هم نیز عزم راه افتاد که گفتم در سفرحربی کنم سخت مگر پیش شهم یاری دهد بخت که تا نانی و نامی یابم از تو همه عمرم مقامی یابم از تو چو بشنید این سخن شهزاده از وی ز غم آزاد گشت و شاد از وی بسی دل گرمیش داد آن سر افراز خود او دل گرم بود از دیرگه باز دل سرهنگ از شادی چنان بود که گویی ملک نقدش صد جهان بود اگرچه بود آن سرگشته در بند بمردی خویشتن را می نیفکند شبانروزیش کار آن پسر بود بهر دم خدمت او بیشتر بود همه شب پای مالیدیش تا روز همه روزش سخن گفتی دلفروز چنان گستاخ شد با آن سمن بوی که نبود وصف آن کار سخن گوی دعا می کرد آن دلخسته هر روز که یارب این همه ناکامی و سوز زیادة کن که تا نبود جدایی وزین زندان مده ما را رهایی مرا چون هست این زندان بهشتی بنفروشم بصد بستانش خشتی چو شد آگاه ازان شهزاده آن شاه جهانش تیره شد بی روی آن ماه چنان دلبند چون در بند باشد پدر را صبر آخر چند باشد چو در راه این چنین خرسنگ افتاد بسی آن هر دو شه را جنگ افتاد چو عهدی رفت و صلحی شد پدیدار شد آن این را و این آن را خریدار قرار افتاد کان شاه خردمند دهد دختر بدان شهزاده در بند برفت آن شاه پیش شاه زاده بدو آن دختر چون ماه داده بخواند او را و آن سرهنگ را نیز که کاری نیست با ما جنگ را نیز نچندان کرد با هر دو نکویی که من آن شرح گویم یا تو گویی پس آنگه کار آن دختر چنان کرد که ده گنج روان با او روان کرد چو شهزاده بشهر خویش شد باز ز بند و حبس دستش داده دمساز میان خیل خود آن عالم افروز عروسی کرد و عشرت چل شبانروز گرفته بود در بر دلستانی دران مدت ندیدش کس زمانی دل سرهنگ هر ساعت چنان بود که با آن نیم جانش بیم جان بود نه صبرش بود یک دم نه قراری بخون می گشت پرخونش کناری دران چل روز و چل شب در تب و تاب چو شمعی بود یعنی بیخور و خواب ز بس کز رشک در خون می بغلتید بهر ساعت دگرگون می بگردید کسی خو کرده تنها با چنان یار نسوزد جانش افتاده چنان کار پس از چل روز شهزاده جوانبخت بکامی تاج بر سر رفت بر تخت باستادند جانداران سرافراز کشیده هر یکی تیغی سرانداز غلامان همچو مژگان صف کشیده سیه دل جمله و سرکش چو دیده دگر حال وزیرانش بپرسی همه چون عرش زیر آورده کرسی دل آن شاه زاد عالم افروز بدان سرهنگ شد مشغول آن روز به پیش خویش خواندش چون در آمد سلامش گفت وحالی در سر آمد بخاک افتاد و هوش از وی جدا شد ز حلقش نعره بی او رها شد چو با هوش آمد آن افتاده بر خاک ازو پرسید آن شهزاده پاک که ای سرهنگ آخر این چه حالست که کارت ناله و تن همچو نالست چنان گشتی که بیماریت بودست مگر بی من جگر خواریت بودست زبان بگشاد آن سرهنگ کای شاه دران زندان نبودم از تو آگاه چو من چل روز هجر تو کشیدم پس از چل روز امروزت بدیدم ترا دیدم میان کار و باری ز مشرق تا بمغرب گیر و داری چنان خو کرده بودم بی فراقت چنان بودم چنینم نیست طاقت دران جامه اگر آیی پدیدار توانم شد دگر بارت خریدار درین جامه که هستی گر بمانی میان خسروی و کامرانی کجا تاب آورد این جان پر جوش که با این سلطنت گردد هم آغوش بگفت این و معین شد هلاکش بصد زاری برآمد جان پاکش اگر تو همتی مردانه یابی شه آفاق را هم خانه یابی وگر تردامنی تو همچو سرهنگ ز ضعفت زود آید پای بر سنگ اگر تو ره روی ای دوست ره بین همه چیزی لباس پادشه بین که گر جامه بپوشد شه هزاران نگردی تو ز خیل بیقراران غلط مشنو یقین میدان چو مردان که شه را هست دایم جامه گردان جهان گر پر سفید و پر سیاهست همی دان کان لباس پادشاهست دو عالم چون لباس یک یگانست یکی بین کاحولی شرک مغانست بسی جامه ست شه را درخزانه مبین جامه تو شه را بین یگانه که هر کو ظاهری دارد نشان او ز باطن بازماند جاودان او کسانی کز خدا دل زنده باشند بچشم آخرت بیننده باشند چنین چشمی اگر باشد ترا نیز بچشم آخرت بینی همه چیز که چشم ظاهرت از نقش اوباش نپردازد سر مویی بنقاش ولی نقاش را آنست پیشه که نقش خود بپوشاند همیشه چو رویش را جمال بی حسابست جمالش را فروغ او حجابست که گرچه خوبی خورشید فاش است ولی هم نور رویش دور باشست جهانی گر بود تیغی کشیده به سلطان ره برند اصحاب دیده ترا با تیغ و بردابرد لشکر چه کارست از همه جز شاه منگر همه چیزی که می بینی پس و پیش گذر باید ترا زان چیز وز خویش که تا چون نقش برخیزد ز پیشت دهد نقاش مطلق قرب خویشت # عطار » الهی نامه » بخش چهارم » (۵) حکایت پیرمرد هیزم فروش و سلطان محمود مگر محمود با پنجه سواری به ره در باز می گشت از شکاری یکی خیمه دران ره درگشادند شکاری را بر آتش می نهادند بره در شاه پیری ناتوان دید که بارش پشته هیزم گران دید بر او رفت محمود از ترحم بدو گفتا بچند این پشته هیزم نمی دانست آن پیر رونده که محمودست آن هیزم خرنده زبان بگشاد مرد پیر کای میر بدو جو می فروشم بی دو جو گیر یکی همیان که صد دینار زر بود دو جو آن هر قراضه بیشتر بود شه آن بگشاد و پیش پیر بنشست نهادش یک قراضه بر کف دست بدو گفت این دو جو زر باشد ای پیر اگر خواهی ز من بستان و برگیر مگر گفتا دو جو افزون بود این ترازو نیست سختن چون بود این نهادش یک قراضه نیز در دست بدو گفتا ببین تا این دو جو هست جوابش داد کین باشد زیادت توان دانست ناسخته بعادت یکی دیگر بداد و گفت چونست چنین گفت او که این یک هم فزونست بدین ترتیب می دادش یکایک ولی دانست کافزونست بی شک چو القصه همه همیان بپرداخت دلش بگرفت ازان بر پیر انداخت که زر در صره کن کین صره اوست بسوی شهر بر کآنجا ترازوست دو جو برگیر و باقی در زمان زود بدست حاجب سلطان رسان زود مگر آن پیر زر می نستد از شاه شه از پیشش فرس افکند در راه چو روز دیگر آمد شاه بر تخت بدرگاه آمد آن پیر نگون بخت چو شه را دید دل در دامش افتاد ز هیبت لرزه بر اندامش افتاد یقینش شد که شاه آیینه اوست همین شاه آشنای دینه اوست چو شاهش دید گفتا ره دهیدش یکی کرسی به پیش صف نهیدش نشست القصه و شه گفت ای پیر چه کردی پیش من کن جمله تقریر چنین گفت او که ای شاه دلفروز گرسنه خفته ام من دوش تا روز شهش گفتا چرا گفتا دران راه نکردی هیچ بیعی با من آنگاه چو خویشم خواجه می پنداشتی تو که دوشم گرسنه بگذاشتی تو شهش گفتا برو آن زر نگه دار که خاص تست آن جمله بیکبار زبان بگشاد پیر و گفت ای شاه چو می دادی بمن آن زر بیک راه چرا دی می توانستی ندادی بیک یک بر کف من می نهادی شهش گفتا چو می خواندی مرا میر ندانستی که سلطانم من ای پیر بدل در آرزو آمد چنانم که بشناسی که من شاه جهانم چو از شاهی من آگاه گشتی بهر حاجت که داری شاه گشتی عزیزا پیر هیزم کش درین راه تویی و نور حق آن حضرت شاه ز حق یک یک نفس در زندگانی چو آن یک یک قراضه می ستانی چو فردا عمر جاویدان بیابی به پیش تخت آن همیان بیابی هزاران قرن ازان عمر گرامی دمی نبود چنین دان گرنه خامی چو آن دم را گذشتن روی نبود هزاران قرن پس یک موی نبود گر آنجا خسته گردی یک زمان تو بیابی ذوق عمر جاودان تو وگر بند زمان بر پای گیری زمانی باشی و بر جای میری # عطار » الهی نامه » بخش پنجم » المقالة الخامسة دوم فرزند آمد با پدر گفت که من در جادویی خواهم گهر سفت ز عالم جادویی می خواهدم دل مرا گر جادویی آید به حاصل تماشا می کنم در هر دیاری بشادی می زیم بر هر کناری گهی در صلح باشم گاه در حرب بود جولانگه من شرق تا غرب زمانی خویشتن را مرغ سازم زمانی همچو مردم سرفرازم زمانی کوه گیرم چون پلنگان زمانی بحر شورم چون نهنگان همه صاحب جمالان را به بینم درون پرده با هر یک نشینم بهر چیزی که باید راه یابم ز ماهی حکم خود تا ماه یابم درین منصب تأمل کن نکو تو ازین خوشتر کرا باشد بگو تو # عطار » الهی نامه » بخش پنجم » جواب پدر پدر گفتش که دیوت غالب آمد دلت زان جادویی را طالب آمد که از دیوت گر این حاصل نبودی ترا این آرزو در دل نبودی اگر زین دیو بگذشتی برستی وگرنه مدبری شیطان پرستی نداری از خدا آخر خبر هیچ که کار دیو می خواهی دگر هیچ خدا را گرده ندهی بدرویش هوا را باز گیری صد ره از خویش سخی باشی ریا را و هوا را ولیکن دوزخی باشی خدا را # عطار » الهی نامه » بخش پنجم » (۱) حکایت شبلی با مرد نانوا مگر بوده ست جایی نانوایی که بشنید او ز شبلی ماجرایی بسی بشنیده بود آوازه او ندیده بود روی تازه او بسی در شوق او بنشسته بودی که او را عاشقی پیوسته بودی نبود او عاشقش از روی دیدن ولیکن عاشقش بود از شنیدن مگر یک روز شبلی گرمگاهی در آمد گرم رو از دور راهی بر آن نانوا شد تا خبر داشت وزان دکان او یک گرده برداشت کشید از دست او آن نانوا نان که ندهم مر ترا ای بی نوا نان ندادش نان و شبلی زو گذر کرد کسی آن نانوا را زو خبر کرد که او شبلی ست گر تو سازگاری چرا یک گرده را زو باز داری دوید آن نانوا ره تا بیابان ازان تشویر پشت دست خایان به صد زاری به پای او درافتاد به هر ساعت به دستی دیگر افتاد بسی عذرش نمود و کرد اعزاز که تا آن را تدارک چون کند باز چو در ره دید شبلی گفتش آن گاه که گر خواهی که آن برخیزد از راه برو فردا و دعوت ساز ما را به یک ره مجمعی کن آشکارا برفت آن نانوا القصه حالی فرو آراست قصری سخت عالی یکی دعوت به زیبایی چنان کرد که صد دینار زر در خرج آن کرد نه چندان کرد هر چیزی تکلف که کس را می رسید آنجا تصرف ز هر نوعی بسی کس را خبر کرد که شبلی سوی ما خواهد گذر کرد به آخر چون همه بر خوان نشستند دعا چون گفت شبلی باز گشتند عزیزی بود بس شوریده حالی ز شبلی کرد آن ساعت سؤالی که نه خوبی شناسم من نه زشتی بگو تا دوزخی کیست و بهشتی جوابی داد شبلی آن اخی را که گر خواهی که بینی دوزخی را نگه کن سوی صاحب دعوت ما که دعوت ساخت بهر شهرت ما نداد او گرده ای بهر خدا را ولیکن داد صد دینار ما را کشید از بهر شبلی صد غرامت به حق یک گرده ندهد تا قیامت که گر یک گرده دادی بی درشتی نبودی دوزخی بودی بهشتی کنون گر دوزخی خواهی نگه کن همه آبش همه نانش سیه کن اگر خواهی که باشی دوزخی تو چنین کن تا شوی مرد سخی تو خدا را گر پرستی تو به اخلاص بکن جهدی که گردی از ریا خاص برای سگ توانی بود هاجر برای حق نه باشی اینت کافر # عطار » الهی نامه » بخش پنجم » (۲) حکایت مرد نمازی و مسجد و سگ شبی در مسجدی شد نیک مردی که در دین داشت اندک مایه دردی عزیمت کرد آن شب مرد دلسوز که نبود جز نمازش کار تا روز چو شب تاریک شد بانگی برآمد کسی گفتی بدان مسجد درآمد چنان پنداشت آنمرد نمازی که هست آن کاملی در کارسازی بدل گفتا چنین جایی چنین کس برای طاعت حق آید و بس مرا این مرد نیکو هوش دارد نماز و طاعتم را گوش دارد همه شب تا بروزش بود طاعت نیاسود از عبادت هیچ ساعت دعا و زاری بسیار کرد او گهی توبه گه استغفار کرد او بجای آورد آداب و سنن را نکو بنمود الحق خویشتن را چو صبح صادق از مشرق برآمد وزان نوری بدان مسجد درآمد گشاد آن مرد چشم آنجا نهفته یکی سگ بود در مسجد بخفته ازان تشویر خون در جانش افتاد چو باران اشک بر مژگانش افتاد دلش بر آتش حجلت چنان سوخت که از آه دلش کام و زبان سوخت زبان بگشاد گفت ای بی ادب مرد ترا امشب بدین سگ حق ادب کرد همه شب بهر سگ در کار بودی شبی حق را چنین بیدار بودی ندیدم یک شبت هرگز باخلاص که طاعت کردی از بهر خدا خاص بسی سگ بهتر از تو ای مرایی ببین تا سگ کجا و تو کجایی ز بی شرمی شدی غرق ریا تو نداری شرم آخر ازخدا تو چو پرده برفتد از پیش آخر چه گویی با خدای خویش آخر کنون چون پایگاه خود بدیدم امید از کار خود کلی بریدم ز من کاری نیاید در جهان نیز وگر آید سگان را شاید آن نیز چرا خواهی حریف دیو بودن ز نقش و از صفت کالیو بودن ازین ظلم آشیان دیو بگریز وزین زندان پر کالیو بگریز چه می خواهی ازین دجال بانان چه می جویی ازین مهدی نمایان ترا چون دشمنی از دوستانست خسک در راه تو از بوستانست بسی دجال مهدی روی هستند که چون دجال از پندار مستند پی دجال جادو چند گیری نه وقت آمد که آخر پندگیری اگر آخر زمان زین ناتمامی پی دجال گیرد هفت گامی چنین نقلست از داننده راز که نتواند که زو گردد دمی باز متابع گردد او را در همه حال بماند جاودان در خیل دجال کسی کو هفت گامی کان نه دینست پی دجال برگیرد چنین است کسی هفتاد سال از مکر و تلبیس نهد گام ای عجب بر گام ابلیس چو ابلیسست دجالی که او راست ندانم چون بود حالی که او راست چو دجالت یکی دیوست مکار یکی دنیا یکی نفس ستمگار کسی با این همه دجال سرکش چگونه زو برآید یک نفس خوش بسا مهدی دل پاکیزه رفتار کزین دجال دنیا شد گرفتار بسا خونا که این دجال کردش نه روزی ده هزاران سال کردش # عطار » الهی نامه » بخش پنجم » (۳) مناظرۀ عیسی علیه السلام با دنیا مسیح پاک کز دنیا علو داشت بسی دیدار دنیا آرزو داشت مگر می رفت روزی غرقه نور بره در پیر زالی دید از دور سپیدش گشته موی و پشت او خم فتاده جمله دندانش از هم دو چشمش ازرق و چون قیر رویش نجاست می دمید از چار سویش ببر درجامه صد رنگ بودش دلی پر کین میان چنگ بودش بصد رنگی نگارین کرده یک دست دگر دستش بخون آلوده پیوست بهر موییش منقار عقابی فرو هشته بروی او نقابی چو عیسی دید او را گفت ای زال بگو تا کیستی ای زشت مختال چنین گفت او که چون بس راستی تو منم آن آرزو که خواستی تو مسیحش گفت تو دنیای دونی منم گفتا چنین باری تو چونی مسیحش گفت چون در پرده تو چرا این جامه رنگین کرده تو چنین گفت او که در پرده ازانم که تا هرگز نه بیند کس عیانم که گر رویم بدین زشتی به بینند کجا یک لحظه پیش من نشینند ازان این جامه رنگین کرده ام من که گم ره عالمی زین کرده ام من مرا چون جامه رنگارنگ بینند همه ناکام مهر من گزینند مسیحش گفت ای زندان خواری چرا یک دست خون آلوده داری جوابش داد کای صدر یگانه ز بس شوهر که کشتم در زمانه مسیحش گفت پس ای زال سرمست نگار از بهر چه کردی تو بر دست چنین گفت او که چون شوهر فریبم بسی باید نگار از بهر زیبم مسیحش گفت چون کشتی جهانی بر ایشان رحمتت نامد زمانی چنین گفت او که من رحمت چه دانم من این دانم که خون جمله رانم مسیحش گفت چندان ای پریشان که ناری اندکی شفقت بر ایشان چنین گفت او که من شفقت شنودم ولی بر هیچکس مشفق نبودم منم در گرد عالم هر زمانی که می افتد بدام من جهانی همه کس را گلوگیر آمدم من مرید خویش را پیر آمدم من ازو عیسی عجب ماند و چنین گفت که من بیزار گشتم از چنین جفت ببین این احمقان بیخبر را که می خواهند دنیا یکدگر را نمی گیرند عبرت زین بلایه نمی سازند از تسلیم مایه دریغا خلق این معنی ندیدند که دین از دست شد دنیا ندیدند چو حرفی چند گفت آن پاک معصوم بگردانید روی از دنیی شوم چو مرداریست این دنیای غدار تو چون سگ گشته مشغول مردار چو در بند سگ و مردار باشی پس از هر دو بتر صد بار باشی گر این سگ می نگردد سیر مردار تو زین سگ می نگردی سیر یکبار اگر بندش کنی زو رسته باشی وگرنه روز و شب زو خسته باشی # عطار » الهی نامه » بخش پنجم » (۴) حکایت رهبان با شیخ ابوالقاسم همدانی یکی رهبان مگر دیری نکو کرد درش در بست و یک روزن فرو کرد در آنجا مدتی بنشست در کار ریاضت ها به جای آورد بسیار مگر بوالقاسم همدانی از راه درآمد گرد آن می گشت ناگاه ز هر سویی بسی می دادش آواز نیامد هیچ رهبان پیش او باز علی الجمله ز بس فریاد کاو کرد ز بالا مرد رهبان سر فرو کرد بدو گفتا که ای مرد فضولی من سرگشته را چندین چه شولی چه می خواهی ز من با من بگو راست به رهبان گفت شیخ آنست درخواست که معلومم کنی از دوست داری که تو اینجایگه اندر چه کاری زبان بگشاد رهبان گفت ای پیر کدامین کار ترک این سخن گیر سگی من دیده ام در خود گزنده به گرد شهر بیهوده دونده درین دیرش چنین محبوس کردم درش دربستم و مدروس کردم که در خلق جهان بسیار افتاد درین دیرم کنون این کار افتاد منم ترک زن و فرزند کرده به زندانی سگی در بند کرده تو نیزش بند کن تا هر زمانی نگردد گرد هر شوریده جانی سگت را بند کن تا کی ز سودا که تا مسخت نگردانند فردا چنین گفته ست پیغامبر به سایل که مسخ امت من هست در دل دلت قربان نفس زشت کیش است ترا زین کیش بس قربان که پیش است ترا افراسیاب نفس ناگاه چو بیژن کرد زندانی درین چاه ولی اکوان دیو آمد به جنگت نهاد او بر سر این چاه سنگت چنان سنگی که مردان جهان را نباشد زور جنبانیدن آن را ترا پس رستمی باید درین راه که این سنگ گران بر گیرد از چاه ترا زین چاه ظلمانی برآرد به خلوتگاه روحانی درآرد ز ترکستان پر مکر طبیعت کند رویت به ایران شریعت بر کیخسرو روحت دهد راه نهد جام جمت بر دست آنگاه که تا زان جام یک یک ذره جاوید به رأی العین می بینی چو خورشید تو را پس رستم این راه پیر ست که رخش دولت او را بارگیر ست سگ دیوانه را چون دم چنان است که در مردم اثر از وی عیان است بزرگی را که مرد کار باشد برش بنشین که اثر بسیار باشد که هر کاو دوستدار پیر گردد همه تقصیر او توفیر گردد ولیکن تو نه پیری نه مریدی که یک دم بایزیدی گه یزیدی تو تا کی برج دو جسدین باشی میان کفر و دین مابین باشی نه مرد خرقه ای نه مرد زنار نه اینی و نه آن هر دو به یکبار ز جلفی از مسلمانی بریده به ترسایی تمامت نارسیده # عطار » الهی نامه » بخش پنجم » (۵) حکایت مرد ترسا که مسلمان شد یکی ترسا مسلمان گشت و پیروز بمی خوردن شد آن جاهل دگر روز چو مادر مست دید او را ز دردی بدو گفت ای پسر آخر چه کردی که شد آزرده عیسی زود ازتو محمد ناشده خشنود از تو مخنث وار رفتن ره نکو نیست که هر رعنا مزاجی مرد او نیست بمردی رو دران دینی که هستی که نامردیست در دین بت پرستی # عطار » الهی نامه » بخش پنجم » (۶) حکایت امیرالمؤمنین عمر رضی الله عنه عمر یک جزو از توریت بگرفت پیمبر چون چنان دیدش چنین گفت که با توریت ممکن نیست بازی مگر خود را جهود صرف سازی جهود صرف باید بود ناکام که بهتر آن جهود از مردم خام نه اینی و نه آن اینت حرامست که در دین ناتمامی ناتمامست تو نه در کفر و نه در دین تمامی بگو آخر که تو در چه مقامی # عطار » الهی نامه » بخش پنجم » (۷) حکایت گبر که پُل ساخت یکی گبری که بودی پیر نامش که جدی بود در گبری تمامش یکی پل او زمال خویشتن کرد مسافر را محب از جان و تن کرد مگر سلطان دین محمود یک روز بدان پل در رسید از راه پیروز یکی شایسته پل از سوی ره دید که هم نیکو و هم بر جایگه دید کسی راگفت کین خیری بلندست که بنیاد چنین پل اوفکندست بدو گفتند گبری پیرنامی ز غیرت کرد شاه آنجا مقامی بخواندش گفت پیری تو ولیکن گمانم آن که هستی خصم مومن بیا هر زر که کردی خرج پل تو بهای آن ز من بستان بکل تو که چون گبری تو جانت بی درودست ترا چونین پلی زان سوی رودست وگر نستانی این زر بگذری تو کجا با من به پل بیرون بری تو زبان بگشاد آن گبر آشکاره که گر شخصم کند شه پاره پاره نه بفروشم نه زر بستانم این را که این بنیاد کردم بهر دین را شهش محبوس کرد و در عذابش نه نانی داد در زندان نه آبش بآخر چون عذاب از حد برون شد دل گبرش بخاک افتاد وخون شد بشه پیغام داد و گفت برخیز درآور پای این ساعت بشبدیز یکی استاد بر با خود گرامی که تا پل را کند قیمت تمامی ازین دلشاد شد شاه زمانه سوی پل گشت باخلقی روانه چو شاه آنجا رسید و خلق بسیار بران پل ایستاد آن گبر هشیار زبان بگشاد و آنگه گفت ای شاه تو اکنون قیمت این پل ز من خواه هلاک خود درین سر پل کنم ساز جواب تو دران سر پل دهم باز ببین اینک بها ای شاه عالی بگفت این و بآب افتاد حالی چو در آب اوفکند او خویشتن را ربودش آب و جان درباخت و تن را تن و جان باخت و دل از دین نپرداخت چو آن بودش غرض با این نپرداخت در آب افکند خویش آتش پرستی که تا در دین او ناید شکستی ولی تو در مسلمانی چنانی که بربودست آبت جاودانی چو گبری بیش دارد از تو این سوز مسلمانی پس از گبری بیاموز که خواهدداشت در آفاق زهره که پیش حق برد نقد نبهره قیامت را قوی نقدی بباید که آن معیار ناقد را بشاید در آن ساعت که از جسم تو جان شد دلی پر بت بر حق چون توان شد بینداز این همه بت با تو در پوست که با بتخانه نتوان شد بر دوست اگر پای کسی را خفتن آید ازو کی سوی منبر رفتن آید چو نتوان شد بمنبر پای خفته بحق نرسد دلی بر جای خفته اگر یک دم کسی بیدار باشد چه گر یکدم بود بسیار باشد همه عمرت بغفلت آرمیدی زمانی روی بیداری ندیدی کرا خوابی چنین بی برگ باشد که چون بیدار گردد مرگ باشد غم خویشت چو نیست ای مرد آخر غم تو پس که خواهد خورد آخر بکش بی سرکشی باری که داری بدست خویش کن کاری که داری که کس غم خواری کار تو نکند دمی حمالی بار تو نکند # عطار » الهی نامه » بخش پنجم » (۸) سؤال مرد درویش از جعفر صادق مگر پرسید آن درویش حالی به صدق از جعفر صادق سؤالی که از چیست این همه کارت شب و روز جوابش داد آن شمع دلفروز که چون کارم یکی دیگر نمی کرد کسی روزی من چون من نمی خورد چو کار من مرا بایست کردن فکندم کاهلی کردن ز گردن چو رزق من مرا افتاد ز آغاز مرا نه حرص باقی ماند و نه آز چو مرگ من مرا افتاد ناکام برای مرگ خود برداشتم گام چو در مردم وفایی می ندیدم به جان و دل وفای حق گزیدم جزین چیزی که می پنداشتم من چو می پنداشتم بگذاشتم من نمی دانم که تو با خود بس آیی ز چندین تفرقه کی واپس آیی سه پهلوست آرزوهای من و تو تو می خواهی که گردد چار پهلو چو کعبه یک جهت شو گر ز مایی به سان کعبتین آخر چرایی تو را نه بهر بازی آفریدند ز بهر سرفرازی آفریدند مده از دست عمر خویش زنهار مخور بر عمر خود زین بیش زنهار نمی دانی که هر شب صبح بشتافت تو را در خواب جیب عمر بشکافت ازان ترسم که چون بیدار گردی نبینی هیچ نقد و خوار گردی همه کار تو بازی می نماید نمازت نانمازی می نماید نمازی کان به غفلت کرده تو بهای آن نیابی گرده تو # عطار » الهی نامه » بخش پنجم » (۹) گفتار آن مجنون در نمازی که یک نان نیرزد یکی مجنون که رفتی در ملامت بدو گفتند فردای قیامت کسی باشد که ده ساله نماز او منادی می کند شیب و فراز او بیک گرده ازو نخرد کسی آن بگوید بر سر مجمع بسی آن جوابش داد مجنون کان نیرزد نمازش آن همه یک نان نیرزد که گر بخریدی آن را خلق وادی نبودی حاجت چندان منادی اگر صد کار باشد در مجازت نیاید یاد ازان جز در نمازت نمازت چون چنین باشد مجازی بود اندر حقیقت نانمازی # عطار » الهی نامه » بخش پنجم » (۱۰) حکایت دیوانه و نماز جمعه یکی دیوانه بود از اهل رازی نکردی هیچ جز تنها نمازی کسی آورد بسیاری شفاعت که تا آمد بجمعه در جماعت امام القصه چون برداشت آواز همی آن غر نبیدن کرد آغاز کسی بعد از نماز از وی بپرسید که جانت در نماز از حق نترسید که بانگ گاو کردی بر سر جمع سرت باید بریدن چون سر شمع چنین گفت او کامامم پیشوا بود بدو چون اقتدای من روا بود چو در الحمد گاوی می خرید او ز من هم بانگ گاوی می شنید او چو او را پیش رو کردم بهر چیز هر آنچ او می کند من می کنم نیز کسی پیش خطیب آمد بتعجیل سؤالش کرد ازان حالت بتفصیل خطیبش گفت چون تکبیر بستم دهی ملکست جایی دور دستم چو در الحمد خواندن کردم آغاز بخاطر اندر آمد گاو ده باز ندارم گاو گاوی می خریدم که از پس بانگ گاوی می شنیدم # عطار » الهی نامه » بخش ششم » المقالة السادسة پسر گفتش که هر خلقی که هستند همه دل در هوای خویش بستند قدم خود از هوابر می نگیرند که گامی بی ریا برمی نگیرند چو هست این دور دور نفس امروز نمی بینم دلی بر نفس پیروز گر از بهر هوای خویش من نیز کنم از سحر حاصل اندکی چیز چو در آخر بود توبه ازانم ندارد ای پدر چندین زیانم # عطار » الهی نامه » بخش ششم » جواب پدر پدر گفتش که ای مغرور مانده ز اسرا رحقیقت دور مانده مکن امروز ضایع زندگانی چو میدانی که تو فردا نمانی ببابل می روی ای مرد فرتوت که سحر آموزی از هاروت و ماروت هزاران سال شد کان دو فرشته نگونسارند در چه تشنه گشته وزیشان آنگهی تا آب آن چاه مسافت یک وجب نیست ای عجب راه چو نتوانند خود را آب دادن کجا در می توانندت گشادن چو استاد این چنین باشد پریشان که خواهد کرد شاگردی ایشان ترا امروز بینم دیو گشته نخواهی گشت در فردا فرشته مگرمرگت ببابل می دواند که سرگردان و غافل می دواند اگر مرگ تو در بابل نبودی ترا این آرزو در دل نبودی # عطار » الهی نامه » بخش ششم » (۱) حکایت عزرائیل و سلیمان علیهما السلام و آن مرد شنیدم من که عزراییل جانسوز در ایوان سلیمان رفت یک روز جوانی دید پیش او نشسته نظر بگشاد بر رویش فرشته چو او را دید از پیشش بدر شد جوان از بیم او زیر و زبر شد سلیمان را چنین گفت آن جوان زود که فرمان ده که تا میغ این زمان زود مرا زین جایگه جایی برد دور که گشتم از نهیب مرگ رنجور سلیمان گفت تا میغ آن زمانش ببرد از پارس تا هندوستانش چو یک روزی به سر آمد ازین راز به پیش تخت عزراییل شد باز سلیمان گفتش ای بی تیغ خون ریز چرا کردی نظر سوی جوان تیز جوابش داد عزراییل آنگاه که فرمانم چنین آمد ز درگاه که او را تا سه روز از راه برگیر به هندستانش جان ناگاه برگیر چو اینجا دیدمش ماندم در این سوز کز اینجا چون رود آنجا به سه روز چو میغ آورد تا هندوستانش شدم آنجا و کردم قبض جانش مدامت این حکایت حسب حال است که از حکم ازل گشتن محال است چه برخیزد ز تدبیری که کردند که ناکام است تقدیری که کردند تو اندر نقطه تقدیر اول نگه می کن مشو در کار احول چو کار او نه چون کار تو آید گلی گر بشکفد خار تو آید چو مشکر بود هر کو در دویی بود بلای من منی بود و تویی بود چو برخیزد دو بودن ازمیان راست یکی گردد بهم این خواست و آن خواست ز هر مژه اگر صد خون گشایی فرو بستند چشمت چون گشایی چو دستت بسته اند ای خسته آخر چه بگشاید ز دست بسته آخر گرفته درد دین اهل خرد را میان جادوی خواهی تو خود را همه اجزای عالم اهل دردند سر افشانان میدان نبردند تو یک دم درد دین داری نداری بجز سودای بیکاری نداری اگر یک ذره درد دین بدانی بمیری ز آرزوی زندگانی ولیکن بر جگر ناخورده تیغی نه هرگز درد دانی نه دریغی # عطار » الهی نامه » بخش ششم » (۲) حکایت آن جوان که از زخم سنگ منجیق بیفتاد جوانی داشت دیرینه رفیقی رسیدش زخم سنگ منجنیقی میان خاک و خون آغشته می گشت رسیده جان بلب سرگشته می گشت دمی دو مانده بود از زندگانیش رفیق اندر میان ناتوانیش بدو گفتا بگو تا چونی آخر جوابش داد تو مجنونی آخر اگر سنگی رسد از منجنیقت بدانی تو که چونست این رفیقت ولی ناخورده سنگی کی بدانی بگفت این و برست از زندگانی تو نشناسی که مردان در چه دردند ولی دانند درد آنها که مردند اگر درد مرا دانی دوایی بکن ور نه برو بنشین بجایی نصیب من چو ماهم زیر میغست دریغست ودریغست و دریغست مرا صد گونه اندوهست اینجا که هر یک مه ز صد کوهست اینجا اگر من قصه اندوه گویم بر دریا و پیش کوه گویم شود چون سیل کوه اینجا ز اندوه چو دریا اشک گردد جمله کوه چنین نقلی درست آمد ز اخبار که هر روزی که صبح آید پدیدار میان چار رکن و هفت دایر شود هفتاد میغ از غیب ظاهر بر آن دل کو ز حق اندوه دارد ز شست و نه برو اندوه بارد ولی هر دل که از حق باشدش صبر همه شادی برو بارد بیک ابر زمین و آسمان دریای دردست نگردد غرقه هر کو مرد مردست چو گیرم بر کنار بحر خانه ز موجم بیم باشد جاودانه فرو رفتم بدریایی من ای دوست که جان صد هزاران غرقه اوست چو چندین جان فرو شد هر زمانی کجا بادید آید نیم جانی عجب نبود که گم گردم بیکبار عجب باشد اگر آیم پدیدار # عطار » الهی نامه » بخش ششم » (۳) حکایت دیوانه به شهر مصر بشهر مصر در شوریده ای بود که در عین الیقینش دیده ای بود چنین گفت او که هر شوریده راه که میرد از غم معشوق ناگاه عجب نیست آن عجب اینست کین سوز گذارد عاشقی در زندگی روز اگر عاشق بماند زنده روزی بود چون شمع در اشکی و سوزی نگیرد کار عاشق روشنایی مگر چون شمع سوزد در جدایی چوسوز عاشق از صد شمع بیشست چو شمعش روشنی از شمع خویشست اگر معشوق یابد عاشق زار روان گردد بسر مانند پرگار # عطار » الهی نامه » بخش ششم » (۴) حکایت فخرالدین گرگانی و غلام سلطان بگرگان پادشاهی پیش بین بود که نیکو طبع بود و پاک دین بود چو بودش لطف طبع و جاه و حرمت درآمد فخر گرگانی بخدمت زبان در مدحت او گوش می داشت که آن شه نیز بس نیکوش می داشت غلامی داشت آن شاه زمانه چو یوسف در نکورویی یگانه دو زلفش چون دو ماهی بود مشکین چه می گویم دو هندو بود در چین رخش چون ماه بود و زلف ماهی زماهی تا بماهش پادشاهی اگر ابروی او چشمی بدیدی چو ابروی کژش چشمی رسیدی دو نرگس از مژه هم خانه خار دو لب همشیره یک دانه نار لب شیرینش چندانی شکر داشت که نی پیش لبش بسته کمر داشت دهانش ازچشم سوزن تنگتر بود ازان چشم از دهانش بیخبر بود مگر یک روز آن شاه سرافراز سپه را خواند و جشنی کرد آغاز نشسته بود شادان فخر آن روز درآمد آن غلام عالم افروز بخوبی ره زن هر جا که جانی به شیرنی شکر ریز جهانی هزاران دل به مژگان در ربوده بهر یک موی صد جان در ربوده کند زلف بر خاک او فکنده بلب شوری در افلاک اوفکنده چودیدش فخر رو تن را فرو داد همه جانش برفت و دل بدو داد ولی زهره نبود از بیم شاهش که در چشم آورد روی چو ماهش برفته هوش ازو و هوش می داشت بمردی چشم خود را گوش می داشت یقین دریافت حالی شاه آن راز ولی پرده نکرد از روی آن باز چو اهل جشن مست باده گشتند در آن مستی ز پای افتاده گشتند در آن مجلس زمی وز روی دلدار بفخر اندر دو مستی شد پدیدار چنان جانش ز آتش موج زن شد که جانش در سر آن سوختن شد میان سوز در شوریده جمعی نگه می داشت خود را همچو شمعی شه گرگان چو فخری را چنان دید دلش با عشق و آتش در میان دید غلام خود بدو بخشید در حال سخن ور گشت از شادی آن لال ز سوز عشق و شرم شاه عالی بگردید ای عجب صد رنگ حالی شهش گفتا چه افتادت که مردی غلام تست دستش گیر و بردی غلام و فخر هر دو شادمانه شدند از مجلس خسرو روانه اگرچه مست بود آن فخر بی خویش بکار آورد عقل حکمت اندیش بزرگانی که پیش شاه بودند همه از نیک و بد آگاه بودند بدیشان گفت امشب شاه مستست ز می نیز این غلام افتاده پستست گر امشب این غلام از حضرت شاه برم با خانه خود تا سحرگاه چو گردد روز دیگر شاه هشیار اگر باشد پشیمانیش ازین کار وگر کرده بود بر دل فراموش وگر از غیرت آید خونش در جوش غلامش چون بر من بوده باشد اگر گویم بسی بیهوده باشد بتهمت خون بریزد بی گناهم به پیش سگ دراندازد براهم مرا گوید ندانستی تو جاهل که نبود مست را گفتار عاقل چرا یک شب نکردی صبر تا روز که تا هشیار گردد شاه پیروز کنون او رانخواهم برد با خویش که شه مستست و ما را کار در پیش همه گفتند رای تو صوابست که امشب پیش شاهش جای خوابست بزیر تخت آن شاه معظم یکی سردابه بود از سنگ محکم در آن سردابه تختی بود زیبا برو ده دست جامه جمله دیبا غلام مست را در پیش آن جمع بخوابانید آنجا با دو سه شمع باعزازش دو شمع آنجا بر افروخت برون آمد ولی چون شمع می سوخت در سردابه را پس فخر گرگان ببست القصه در پیش بزرگان کلید آنگه بایشان داد و تا روز بر آن در خفت از عشق دلفروز بمی چون شاه دیگر روز بنشست درآمد فخر و خدمت را کمر بست بزرگان در سخن لب برگشادند کلید آنگه به پیش شه نهادند ز کار فخر گفتندش که چون کرد که الحق احتیاط از حد فزون کرد بمستی چون که شه داد آن غلامش نگه می داشت الحق احترامش بشب موقوف کردش پیش ده کس که تا شاهش چه فرماید ازین پس شهش گفت این ادب از وی تمامم ازان اوست خاصه این غلامم بغایت فخر شد زین شادمانه دلش می زد ازان شادی زبانه به آخر چون در سردابه بگشاد زهر چشمی بسی خونابه بگشاد که دید آن ماه رخ را زشت گشته ز سر تا پای او انگشت گشته مگر در جسته بود از شمع آتش فتاده در لحاف آن پری وش بیک ره سوخته زارش سر و پای نه جامه مانده و نه تخت برجای ز مستی شراب و مستی خواب شده در آتش سوزنده غرقاب چو روی دلستانش را چنان دید جهانی آتش آن دم نقد جان دید چو در آتش فتاده بود یارش در آتش اوفتادن بود کارش چه گویم من که چون دیوانه دل گشت بسی دیوانگی بر وی سجل گشت در آن دیوانگی در دشت افتاد چو گردون روز و شب درگشت افتاد چو عشق از حد بشد با درد خود ساخت حدیث ویس و رامین ورد خود ساخت غم خود را در آنجا می فرو گفت اگرچه قصه را بر نام او گفت به صحرا روز و شب می گفت و می گشت میان خاک و خون می خفت ومی گشت تو کار افتاده این ره نبودی ز سر عاشقان آگه نبودی چه می دانی که عاشق در چه کارست که سجده گاه او بالای دارست بباید کرد غسل از خون خویشت که تا آن سجده گاه آرند پیشت # عطار » الهی نامه » بخش ششم » (۵) حکایت حسین منصور حلاج بر سر دار چو ببریدند ناگه بر سر دار سر دو دست حلاج آن چنان زار بدان خونی که از دستش بپالود همه روی و همه ساعد بیالود پس او گفت آنکه سر عشق بشناخت نمازش را بخون باید وضو ساخت بدو گفتند ای شوریده ایام چراکردی بخون آلوده اندام که گر از خون وضوی آن بسازی بود عین نمازت نانمازی چو مردان پای نه در کوی معشوق مترس از نام و ننگ هیچ مخلوق که هر دل کو بقیومست قایم نترسد ذره از لؤم لایم بیا مردانه در کار خدا باش کم اغیار گیر و کار را باش چو گردون گرد عالم چند گردی ز خود کامی فراتر شو بمردی که گر عشقت چنین نامرد گیرد ز خجلت بند بندت درد گیرد بسا شیران که صاحب زور بودند بزور عشق در چون مور بودند تو کز موری کمی در زور و مقدار به پیش عشق چون آیی پدیدار # عطار » الهی نامه » بخش ششم » (۶) حکایت غلبهٔ عشق لیلی بر مجنون چو مجنون درگه لیلی بدیدی نبودی تاب آنش می دویدی شدی چون زعفران آن رنگ رویش سنان گشتی ز سر تا پای مویش فتادی بر همه اعضاش لرزه چو روباهی که بیند شیر شرزه بدو گفتند ای در انقطاعی نه بیند هیچکس چون تو شجاعی نه تو بیمی ز شیر بیشه داری نه هرگز از پلنگ اندیشه داری به صحرا و میان کوه گردی نترسی از همه عالم بمردی چو آید درگه لیلی پدیدار شوی زرد و بلرزی چون سپیدار چنین گفت آنگهی مجنون پر غم که آنکس کو نترسد از دو عالم ببین تا زور شیر عشق چندست که چون موریم در پای اوفکندست هر آن قوت که نقد هر نهادست به پیش زور دست عشق بادست اگر تو مرد آیی این سخن را تو باشی همنشین آن سرو بن را چو عاشق بر محک آید پدیدار شود معشوق جاویدش خریدار # عطار » الهی نامه » بخش ششم » (۷) حکایت پسر ماه روی با درویش صاحب نظر یکی زیبا پسر مهروی بوده ست که مشک از موی او یک موی بوده ست سر زلفش که دالی داشت در سر نبود آن دال جز دال علی الشر به رخ در آینه مه در نظر داشت به لب با لعل دستی در کمر داشت چو پیوسته به ابرو صید دل کرد ازهن پیوستگی او سجل کرد دهانش بود چون حرفی ز شنگرف شده از جزم وقفش بیست و نه حرف درو از ضیق حرفی چون نگنجد سزد کز بیست و نه بیرون نگنجد زمانی ثقبه در گوش گهر کرد زمانی حلقه در گوش قمر کرد یکی درویش در عشقش زبون شد دلی بود از همه نقدش که خون شد چو عشق گرم در آتش فکندش ز آتش گرم شد خود بند بندش چو آخر طاقت او طاق آمد بر آن دلبر آفاق آمد بگفتا درد من درمان ندارد که بی تو زیستن امکان ندارد نخواهم بی تو یک دم زندگانی مرا جانیست و بس دیگر تو دانی اگر می بخشیم افتاده ام من وگر می بکشیم استاده ام من مرا بی تو نه طاقت ماند نه تاب بکن کاری که خواهی کرد بشتاب چو بشنید آن پسر از عاشق این راز بدو گفتا اگر هستی تو جانباز کشم در تنگ بیز امتحانت ببینم احترام و قدر جانت چو درویش این سخن بشنود برخاست چو آتش گرم شد چون دود برخاست پسر بر اسپ شد حالی سواره به صحرا شد ز مردم بر کناره رسن در گردن درویش افکند پس آنگه اسپ را در پیش افکند بتازید اسپ چون درویش دیدش رسن در گردن از پی می دویدش بسی در تگ ز هر سویش دوانید بسی سختی به روی او رسانید چو بسیارش دوانید آخر کار به دشتی در کشیدش جمله پر خار شکست آن بی سر و بن را به صد جای چو شاخ گل هزاران خار در پای چو شد معشوق از سرش خبردار که هست آن عاشق بی دل گرفتار ندارد هیچ شهوت صادقست او به سر عشق بازی لایقست او فرود آمد ز اسپ آن عالم آرای نهادش بر کنار از مهر دل پای به دست خویش یک یک خار دلدوز برون می کرد از پایش همه روز به دل می گفت با خود عاشق زار چه بودی گر بدی هر خار صد خار که گر تن را جراحت بیش بودی دلم را روح و راحت بیش بودی همی گفت این سخن در دل نهفته ز خار پای چندان گل شکفته که گر این خار در پایم نبودی کنار این پسر جایم نبودی چو در پای تو خار از بهر یارست گلستانیست آن هر یک نه خارست بسی بر نام او تا کشته گردی همه اعضا به خون آغشته گردی چو نام او بود خون خواره تو کند بر خون تو نظاره تو # عطار » الهی نامه » بخش ششم » (۸) حکایت نابینا با شیخ نوری رحمه الله مگر پوشیده چشمی بود در راه که بگشاده زبان می گفت الله چو نام حق ازو بشنود نوری به پیش او دوید از ناصبوری بدو گفتا تو او را می چه دانی وگر دانی چرا تو زنده مانی بگفت این و چنان بی خویشتن شد که گفتی جان مشتاقش ز تن شد در آن شورش به صحرا رفت ناگاه نیستانی دروده بود در راه چنان بر نیستان زد خویشتن را که پاره پاره کرد از زخم تن را بآخر از تنش از بس که خون شد بزاری جان او با خون برون شد نگه کردند و او را کشته دیدند همه جایش بخون آغشته دیدند ز خون سینه آن کشته راه نوشته بر سر هر نی که الله چنین باید سماع نی شنودن زنی کشته شدن در خون غنودن چو نام دوست بنیوشی چنین شو بیک یک ذره بحری آتشین شو تو گر در دوستی جان در نبازی ترا آن دوستی باشد مجازی اگر در عشق اهل راز باشی ز صدق دوستی جانباز باشی # عطار » الهی نامه » بخش ششم » (۹) حکایت شیخ ابوالقاسم همدانی مگر بوالقاسم همدانی آنگاه که از همدان برون افتاد ناگاه سوی بت خانه آمد در نظاره ستاده دید خلقی بر کناره بر آتش دید دیگ پر ز روغن که می جوشید چون دریای کف زن زمانی بودترسایی درآمد بخدمت پیش آن بت در سر آمد بپرسیدند ازو کای سرفکنده خدا را کیستی تو گفت بنده بدو گفتند پس هدیه بنه زود نهاد القصه هدیه رفت چون دود یکی دیگر درآمد همچنان کرد بدین ترتیب ده کس را روان کرد بآخر دیگری در پیش آمد قوی بی قوت و بی خویش آمد نزار وزرد و خشک و لاغری بود تو گویی مرده بر بستری بود بپرسیدند کآخر کیستی تو که مرده گوییا می زیستی تو چنین گفت او که لختی پوستم من خدای خویشتن را دوستم من چو گفت او این سخن گفتند بنشین خوشی بنشست بر کرسی زرین بیاوردند آن روغن بیکبار همی کردند بر فرقش نگونسار ز تف دیگ روغن مرد مضطر به پای افکند حالی کاسه سر چو برخاست آن زمان کاسه ز ره زود تمامش سوختند آن جایگه زود که از خاکسترش گردی که باشد بود درمان هر دردی که باشد چو شیخ آن حال دید از دور بگریخت بسی با خود در آن قصه بر آویخت بدل می گفت کای مشغول بازی چو ترسا دوستی آمد مجازی برای دوستی جان باز آمد اگر جان تو اهل راز آمد تو هم در دوستی حق چنین باش وگرنه با مخنث هم نشین باش چو او در دوستی بت چنین است ترا گر دوستی حق یقینست بترک جان بگو یا ترک دین کن چو نتوانی چنان کردن چنین کن # عطار » الهی نامه » بخش هفتم » المقالة السّابعة پسر گفتش که این کاری بلندست که داند تا علو عشق چندست بقدر مایه برتر می توان شد بیک یک پایه بر سر می توان شد چنان اوجی که دارد عشق جان سوز کس آنجا کی رسد آخر بیک روز بدان شاخی که نرسد دستم آنجا چرا دعوی بود پیوستم آنجا خیال سحر نتوانم ز سر برد مرا این کار می باید بسر برد چو این می خواهدم دل چون کنم من وگر خالی شود دل خون کنم من # عطار » الهی نامه » بخش هفتم » جواب پدر پدر گفتش که چیزی بایدت خواست که آن در حضرت عزت بود راست که گر لایق نباشد آنچه خواهی ترا آن چیز نبود جز تباهی # عطار » الهی نامه » بخش هفتم » (۱) حکایت عیسی علیه السلام با آن مرد که اسم اعظم خواست ز عیسی آن یکی درخواست یک روز که نام مهتر حقم درآموز مسیحش گفت تو این را نشایی چه خواهی آنچه با آن برنیایی بسی آن مرد سوگندانش برداد که می باید ازین نامم خبر داد چو نام مهترش آخر در آموخت دلش چون شمع ازان شادی برافروخت مگر آن مرد روزی در بیابان گذر می کرد چون بادی شتابان میان ره گوی پر استخوان دید تفکر کرد و آنجا روی آن دید که ازنام مهین جوید نشانی کند از کهترین وجه امتحانی بدان نام از خدای خویش درخواست که تا زنده کند آن استخوان راست چو گفت آن نام حالی استخوان زود بهم پیوست و پیدا کرد جان زود پدید آمد یکی شیر از میانه که آتش می زد از چشمش زبانه بزد یک پنچه و آن مرد را کشت شکست از پنجه او مرد را پشت بخورد آنگه بزاری در زمانش میان ره رها کرد استخوانش هم آنجا کاستخوان شیر نر بود شد آن گو ز استخوان مرد پر زود چو بشنید این سخن عیسی بر آشفت زبان بگشاد با یاران چنین گفت که آنچ آنرا کسی نبود سزاوار ز حق خواهد نباشد حق روادار ز حق نتوان همه چیز نکو خواست که جز بر قدر خود نتوان ازو خواست تو گر شایستگی باخویش داری هر آن چیزی که خواهی بیش داری چه گر کار تو زاری و دعا است ولیکن کار او محض عطا است چه علت در میان آری پدیدار که خود بخشد اگر باشد خریدار # عطار » الهی نامه » بخش هفتم » (۲) حکایت ابرهیم علیه السلام با نمرود مگر نمرود را چون هشتصد سال برآمد تیره شد حالی بر او حال اگرچه از تکبر پیل تن بود ولی یک پشه او را راه زن بود یقینش شد که چون انکار کرده ست خدای این پشه را بر کار کرده ست به ابرهیم گفت او که آشکار ست که اکنون گنج من بیش از هزار ست همه پر زر سرخ است و جواهر به تو بخشم دعایی گوی آخر که تا از فضل و رحمت حق تعالی دهد از نور ایمانم کمالی خلیل آنجا نهادش روی بر خاک زبان بگشاد کای دارنده پاک ز دل برگیر قفل این بی خبر را بجنبان سلسله بگشای در را به ایمان تازه گردان جان مستش به فضل خود ممیران بت پرستش خطاب آمد ز حضرت کای پیمبر تو فارغ شو ازو و رنج کم بر که ما را نیست ایمان بهایی که هست این گوهر ایمان عطایی که چون خواهیم فرمانی درآید ز ترسایی مسلمانی برآید بزرگانی که استغناش دیدند نه شب خفتند و نه روز آرمیدند چو کور از نقطه اسرار بودند همه سرگشته چون پرگار بودند چو کس را از دم آخر خبر نیست ازان دم حصه جز خوف و خطر نیست # عطار » الهی نامه » بخش هفتم » (۳) حکایت مرد ترسا و شیخ بایزید یکی ترسا میان بسته به زنار به پیش بایزید آمد ز بازار مسلمان گشت و کرد از شک کناره پس آنگه کرد آن زنار پاره چو ببرید آن مسلمان گشته زنار بسی بگریست شیخ آنجایگه زار یکی گفتش که شیخا چون فتادی به گریه زانکه هست این جای شادی چنین گفت او که بر من گریه افتاد که چون باشد روا کز بعد هفتاد گشاید بند زنار از میانش به یک دم سود گرداند زیانش گر آن زنار بندد بر میانم چه سازم چون کنم گریان ازانم گر این زنار کاین دم کرد پاره ببندد دیگری را چیست چاره اگر زنار بگسستن خطا نیست چرا زنار بر بستن روا نیست هزاران زهره و دل آب و خون است که تا بیرون شود این کار چون است گر آنجا هیچ قدری داشتی جان نبودی موت انسان قتل حیوان اگر سر تا به گردون برفرازی وگر خود را وطن در چاه سازی وگر سر بشکنی ور سرکشی باز نه انجامت بگرداند نه آغاز ترا گر بی سری ور سرفرازی به یک نرخ آیدم در بی نیازی # عطار » الهی نامه » بخش هفتم » (۴) حکایت دیوانه‌ای که سر بر در کعبه می‬‌زد یکی دیوانه ای گریان و دل سوز شبی در پیش کعبه بود تا روز خوشی می گفت اگر نگشایی ام در بدین در همچو حلقه می زنم سر که تا آخر سرم بشکسته گردد دلم زین سوز دایم رسته گردد یکی هاتف زبان بگشاد آنگاه که پر بت بود این خانه دو سه راه شکسته گشت آن بت ها ی درونش شکسته گیر یک بت از برونش اگر می بشکنی سر از برون تو بتی باشی که گردی سرنگون تو درین راه از چنین سر کم نیاید که دریا بیش یک شبنم نیاید بزرگی چون شنید آواز هاتف بدان اسرار شد دزدیده واقف به خاک افتاد و چشمش خون روان کرد بسی جان از چنین غم خون توان کرد چو با او هیچ نتوانیم کوشید نمی باید به صد زاری خروشید # عطار » الهی نامه » بخش هفتم » (۵) حکایت ایّوب علیه السلام چنین نقل است که ایوب پیمبر که عمری در بلایی بود مضطر هم از گرگان دنیا رنج دیده هم از کرمان بسی سختی کشیده درآمد جبرییل و گفت ای پاک چه می باشی بنال از جان غمناک که گر باشد ترا هر دم هلاکی ازان حق را نباشد هیچ باکی اگر عمری صبوری پیش آری نه حق گر صبوری بیش داری چنان تقدیر گردان است پرگار ز وی کس نیست یک نقطه خبردار نه دل از دل خبر دارد نه جان هم ولی کاری روان بی این و آن هم # عطار » الهی نامه » بخش هفتم » (۶) حکایت یوسف همدانی علیه الرحمة چنین گفته ست آن شمع دل فروز همه دان یوسف همدان یکی روز که یوسف را چنین گفتند احرار که ای کرده زلیخا را دل افگار زنی شد عاجز و بی یار مانده ز بی تیماریت بیمار مانده ببردی دل ازو در زندگانی اگر بازش دهی دل می توانی چنین گفت آنگهی یوسف که هرگز نبردم من دل آن پیر عاجز نه از دل بردن او هستم آگاه نه هم جستم به قصد دلبری راه مرا نه با دل او کار بوده ست نه در من هرگز این پندار بوده ست مرا گویی که اکنون بیست سال است که دل گم کرده ام این خود محال است کسی کاو از دل خود نیست آگاه چگونه در دل دیگر برد راه # عطار » الهی نامه » بخش هفتم » (۷) حکایت زلیخا عزیزی از زلیخا کرد درخواست که چون یوسف ببردت دل بگو راست که گر این دل تو داری می کنی ناز اگر می خواهی از یوسف تو دل باز زلیخا خورد سوگندی قوی دست که گر موییم از دل آگهی هست نمی دانم دلم عاشق چرا شد وگر عاشق شد او باری کجا شد چو یوسف هیچ دل محکم ندارد زلیخا نیز این دل هم ندارد چو نه این یک نه آن بر کار بوده ست نه این دلبر نه آن دلدار بوده ست کنون این دل کجا شد در میانه چه گویم زین طلسم و این بهانه زهی چوگان که گویی را چنان کرد که از مشرق سوی مغرب دوان کرد پس آنگه گفت هان ای گوی چالاک به هش رو تا نیفتی در گو خاک که گر تو کژ روی ای گوی در راه بمانی تا ابد در آتش و چاه چو سیر گوی بی چوگان نباشد گناه از گوی سرگردان نباشد اگرچه آن گنه نه کردن تست ولیکن آن گنه در گردن تست # عطار » الهی نامه » بخش هفتم » (۸) تمثیل بزرگی گفت ازل همچون کمان است هزاران تیر هر دم زو روان است ز دیگر سو ابد آماج گاهی نه زین سو و نه زان امکان راهی همی هر تیر کآید از کمان راست عنایت بود تیر انداز را خواست ولی هر تیر کآید کوژ از راه همی بر تیر نفرین بارد آنگاه ازین حالی عجب تر می ندانم دلم خون گشت دیگر می ندانم # عطار » الهی نامه » بخش هفتم » (۹) حکایت ابوبکر سفاله چنین گفته ست بوبکر سفاله که با او هست پیوسته حواله همی گویند در آبم نشانده که هرگز تر مگرد ای باز مانده که گرچه غرقه ای اما چنانی که گر تر گردی از تر دامنانی مشو تر گرچه در آبی همیشه درین معرض چه سنجد شیر بیشه که داند تا درین اندوه مردان چگونه زار در خونند گردان اگر این درد بودی حاصل تو جهانی خون گرفتی از دل تو # عطار » الهی نامه » بخش هفتم » (۱۰) حکایت سلطان محمود با دیوانه در آن ویرانه شد محمود یک روز یکی دیوانه ای را دید پر سوز کلاهی از نمد بر سر نهاده بد و نیک جهان بر در نهاده بر او چون فرود آمد زمانی تو گفتی داشت اندوه جهانی نه یک لحظه سوی سلطان نظر کرد نه از اندوه خود یک دم گذر کرد شهش گفتا که چه اندوه داری که گویی بر دلت صد کوه داری زبان بگشاد مرد از پرده راز که ای پرورده در صد پرده ناز گرت هم زین نمد بودی کلاهی ترا بودی درین اندوه راهی ولیکن در میان پادشایی چه دانی سختی و درد جدایی که مومی با عسل خفته به صد ناز نه از آتش خبر دارد نه از گاز ولی هرگه که از وی شمع سازند ز سوز ش روشنی جمع سازند چو اشک از آتش آید افسر او بداند آنچه آید بر سر او تو هم این دم نه ای از خویش آگاه ولی آن دم که برگیرندت از راه به هر یک یک نفس روشن بدانی که مرده بوده ای در زندگانی # عطار » الهی نامه » بخش هفتم » (۱۱) حکایت درخت بریده درختی سبز را ببرید مردی برو بگذشت ناگه اهل دردی چنین گفت او که این شاخ برومند که ببریدند ازو این لحظه پیوند ازان ترست و تازه بر سر راه که این دم زین بریدن نیست آگاه هنوزش نیست آگاهی ز آزار شود یک هفته دیگر خبردار ز حال خود خبر نه این زمانت ولی چون بر لب آید مرغ جانت بدام از دانه بینی مرغ جان را که این دانه دهد مرغی چنان را چو آدم مرغ جان را داد دانه بیفتاد از بهشت جاودانه ولی آدم اگر گندم نخوردی همی مردم به جز مردم نخوردی ز تو گر مرغ و حیوان می گریزند چو زیشان می خوری زان می گریزند # عطار » الهی نامه » بخش هفتم » (۱۲) حکایت حسن بصری و رابعه رضی الله عنهما حسن یک روز رفت از بصره بیرون به پیش رابعه آمد به هامون بسی بز کوهی و نخچیر و آهو به گردش صف زده بودند هر سو حسن را چون ز راهی دور دیدند ز پیش رابعه یک سر رمیدند حسن چون دید آن در وی اثر کرد زمانی غیرتش زیر و زبر کرد به صدق از رابعه پرسید آنگاه که از بهر چه حیوانات این راه ز تو نگریختند از من رمیدند مگر با خود مرا نااهل دیدند ازو پس رابعه پرسید رازی که چه خوردی تو گفتا پی پیازی درین ساعت مرا ای پاک خاطر پیازی بود و اندک پیه حاضر به خون دل یکی پیه آبه کردم درین دم کآمدم بیرون بخوردم چو از وی رابعه بشنید این راز بر آورد ای عجب مردانه آواز که خوردی پیه این مشتی پریشان چگونه از تو نگریزند ایشان اگر کم خوردنی باشد چو مورت بود کم خوردن کرمان گورت اگر هر روز یک خرما کنی قوت مسلم مانی از کرمان تابوت چو کرمانت برای بند بندست به یک خرما ازین کرمان بسند ست چنین تو پشت کرم از آب و نانی شکم پر کرده در پهلو ازانی نه ای بی مبرز و بی مطبخ ای مرد دلت نگرفت ازین دو دوزخ ای مرد ز یک دوزخ به دیگر دوزخ آیی که از مبرز به سوی مطبخ آیی چو نشکیبی دمی از لوت و از لات به سودا چند پیمایی خیالات ترا گفتند جان را ده طهارت تو تن را می کنی دایم عمارت به باطن حرمتت باید همیشه که جز خدمت به ظاهر نیست پیشه کسی گفت آتشی در خویشتن زن چو خوردی لقمه ای بنشین و تن زن # عطار » الهی نامه » بخش هفتم » (۱۳) حکایت موسی علیه السلام به موسی گفت حق کای مرد اسرار چو تنها می نشینی دل نگه دار وگر با خلق باشی مهربان باش در آن ساعت نگهدار زبان باش وگر در ره روی سر پیش می دار نظر بر پیش چشم خویش می دار وگر ده سفره پیش آرند خلقت نگه می دار آنجا نیز حلقت چو تو بس بی طعام ناتمامی میان در بسته از بهر طعامی چنان کان طفل حیران می درآید به رزقش شیر پستان می فزاید همی کان طفل را تقدیر کردند به رزقش در دو پستان شیر کردند چو با تو رزق دایم همبر افتاد چرا این خلق در یکدیگر افتاد همه سودا ست ای سودایی آخر همی سودا چه می پیمایی آخر اگر تو عاقلی سودا بینداز تو امروزی غم فردا بینداز # عطار » الهی نامه » بخش هفتم » (۱۴) حکایت دیوانۀ خاموش یکی دیوانه در بغداد بودی که نه یک حرف گفتی نه شنودی بدو گفتند ای مجنون عاجز چرا حرفی نمی گویی تو هرگز چنین گفت او که حرفی با که گویم چو مردم نیست پاسخ از که جویم بدو گفتند خلقی کین زمانند نمی بینی که جمله مردمانند چنین گفت او نه اند این قوم مردم که مردم آن بود کو از تعظم غم دی و غم فرداش نبود ز کار بیهده سوداش نبود غم ناآمده هرگز ندارد ز رفته خویش را عاجز ندارد غم درویشی و روزیش نبود بجز یک غم شبانروزیش نبود که غم در هر دو عالم جز یکی نیست یقینست آنچه می گویم شکی نیست گرت امروز از فردا غمی هست بنقد امروز عمرت دادی از دست مخور غم چون جهان بی غمگسارست وگر غم می خوری هر دم هزارست خوشی در ناخوشی بودن کمالست که نقد دل خوشی جستن محالست چه خواهد بود آخر زین بتر نیز که صد غم هست و می آید دگر نیز ازان شادی که غم زاید چه خواهی وجودی کز عدم زاید چه خواهی ترا شادی بدو باید وگر نه غم بی دولتی می خور دگر نه بدو گر شاد می باشی زمانی تو داری نقد شادی جهانی وگرنامش نگویی یک زمان تو چه بدنامی براندی بر زبان تو # عطار » الهی نامه » بخش هفتم » (۱۵) سؤال آن مرد از مجنون در باب لیلی یکی پرسید ازان مجنون غمگین که از لیلی چه می گویی تو مسکین بخاک افتاد مجنون سر نگون سار بدو گفتا بگو لیلی دگر بار تو از من چند معنی جوی باشی ترا این بس که لیلی گوی باشی بسی گر در معنی سفته آید چنان نبود که لیلی گفته آید چو نام و نعت لیلی بازگفتی جهانی در جهانی راز گفتی چو دایم نام لیلی می توان گفت ز غیری کفرم آید یک زمان گفت کسی کو نام لیلی کردی آغاز بر مجنون همی عاقل شدی باز وگر جز نام لیلی یاد کردی شدی دیوانه و فریاد کردی اگر گم بودن خود یاد داری روا باشد که از وی یاد آری ولی تا از خودی سدیت پیشست اگر یادش کنی آن یاد خویشست # عطار » الهی نامه » بخش هفتم » (۱۶) حکایت مؤذّن و سؤال مرد از دیوانه خوش آوازی ز خیل نیکخواهان مؤذن بود در شهر سپاهان در آن شهر از بزرگی گنبدی بود که سر در گنبد گردنده می سود بر آن گنبد شد آن مرد سرافراز نماز فرض را می داد آواز یکی دیوانه می رفت در راه یکی پرسید ازو کای مرد آگاه چه می گوید برین گنبد مؤذن جوابش ده تو ای محبوب محسن که این جوزست از سر تا قدم پوست که می افشاند او بر گنبد ای دوست چو او از صدق معنی می نجنبد یقین می دان که چون جوزست و گنبد تو همچون جوزی از غفلت که داری نود نه نام بر حق می شماری چو در تو هیچ نامی را اثر نیست ز صد کم یک ترا صد یک خبر نیست چو نعمت بر تو نشمرد او هزاران تو هم مشمر بدو چون صرفه کاران چو نام خویشتن حق بی نشان کرد چه گونه یاد او هرگز توان کرد چو نتوانی ز کنه او نفس زد نمی باید نفس از هیچکس زد # عطار » الهی نامه » بخش هفتم » (۱۷) حکایت شیخ ابوسعید رحمةالله علیه چنین گفته ست شیخ مهنه یک روز که رفتم پیش پیری عالم افروز خموشش یافتم دایم بغایت فرو رفته به بحری بی نهایت بدو گفتم که حرفی گوی ای پیر که دل را تقویت باشد ز تقریر زمانی سر فرو برد از سر حال پس آنگه گفت ای پرسنده قال بجز حق هیچ دانی زان چه جویم گرانی گفت نکنم زان چه گویم ولی آن چیز کان حق الیقینست بنتوان گفت خاموشیم ازینست چو نتوان گفت چندین یاد از چیست چو نتوان یافت این فریاد از کیست نه یاد اوست کار هر زبانی نه خامش می توان بودن زمانی چنین کاری عجب در راه ازان بود که معشوقی بغایت دلستان بود یکی عاشق همی بایست پیوست که معشوقش کند گه نیست گه هست میان عاشق و معشوق کاریست که گفتن شرح آن لایق بما نیست اگر تو در فصیحی لال گردی سزد گر گرد شرح حال گردی چو معشوق از نکویی آنچنان بود که خورشید زمین و آسمان بود چو معشوق آمد اندر نیکویی طاق بلاشک عاشقی بایست مشتاق که چون معشوق آید در کرشمه کند چشم همه عشاق چشمه اگر معشوق را عاشق نبودی بمعشوقی خود لایق نبودی نیامد عاشقی بسته ز مخلوق که جز عاشق نداند قدر معشوق جمالی آنچنان در روز بازار ز شوق عاشقان آید پدیدار چو معشقوست عاشق آور خویش چو خود عاشق نبیند در خور خویش اگر معشوق خواهد شد بعیوق نه بینی هیچ عاشق غیر معشوق چو معشوقست خود را عاشق انگیز بجز معشوق نبود عاشقی نیز اگر عاشق شود جاوید ناچیز وگر گم گردد از هر دوجهان نیز اگر او نیست ور هستست او را دل معشوق در دستست او را # عطار » الهی نامه » بخش هفتم » (۱۸) حکایت سلطان محمود با ایاز سحرگاهی مگر محمود عادل ایاز خاص را گفت ای نکو دل مرا امروز آهنگ شکارست اگر تو هم بیایی نیک کارست غلامش گفت من بس یک شکارم که من اینجا شکاری کرده دارم شهش گفتا شکار تو کدامست جوابش داد کو محمود نامست شهش گفت این همه چابک سواری بچه بگرفته اینجا شکاری غلامش گفت ای شاه بلندم شکاری حاصل آمد از کمندم شهش گفتا کمند خویش بنمای سر زلف دراز افکند در پای کمندم گفت زلف بیقرارست شه عالم کمندم را شکارست اثر کرد این سخن در جان محمود فرو افکند سر می سوخت چون عود گهی چون مار می پیچید بر خویش گهی می زد چو گژدم از غمش نیش یکی را گفت تا سرو بلندش ز سر تا پای آرد در کمندش چو گویی آن سمن بر را فرو بست ولی پنهان بصد جان دل درو بست شهش گفت ای ایاز اینم تمامست شکاری در کمند از ما کدامست زبان بگشاد ایاز و گفت ای شاه اگر جاویدم اندازی فرو چاه وگر از من بریزی خون بزاری تو خواهی بود جاویدم شکاری شهش گفتا تویی افتاده در دام مرا از چه شکاری می نهی نام غلامش گفت تن فرعست و دل اصل تمامست از دل پاک توام وصل اگر یک دم تنم در دامت افتاد دل اندر دام من مادامت افتاد اگر زلفم ببری یا بسوزی دل خویشت نخواهد بود روزی یقین می دان که زاغ زلفم اکنون نخواهد خورد الا از دلت خون اگر خاکی شود بیچاره تو بود آن خاک هم خون خواره تو اگر معدوم اگر موجود باشم همی خون خوارهمحمود باشم چو پیوسته دلت باشد شکارم شکار خویش دایم کرده دارم اگر در شیوه خویشت کمالست دل از دستم برون کردن محالست وگر بکشی مرا دانم که ناچار چگونه خود کشی در ماتمم زار اگر من هستم وگرنه درین راه منم دلبر منم سرور منم شاه ولیکن گر گدا ور خسروم من بهر نوعی که هستم ازتوام من # عطار » الهی نامه » بخش هشتم » المقالة الثامنة پسر گفتش بگو تا جادویی چیست که نتوانم دمی بی شوق آن زیست چو سحرم این چنین محبوب آمد چرا نزدیک تو معیوب آمد مرا از سر سحرآگاه گردان پس آنگه با خودم همراه گردان # عطار » الهی نامه » بخش هشتم » جواب پدر پدر گنج سخن را کرد در باز پسر را گفت ای جوینده راز # عطار » الهی نامه » بخش هشتم » (۱) حکایت بچّۀ ابلیس با آدم و حوّا علیه السلام حکیم ترمذی کرد این حکایت ز حال آدم و حوا روایت که بعد از توبه چون با هم رسیدند ز فردوس آمده کنجی گزیدند مگر آدم بکاری رفت بیرون بر حوا دوید ابلیس ملعون یکی بچه بدش خناس نام او بحوا دادش و برداشت گام او چوآدم آمد و آن بچه را دید ز حوا خشمگین شد زو بپرسید که او را از چه پذرفتی ز ابلیس دگرباره شدی مغرور تلبیس بکشت آن بچه را و پاره کردش بصحرا برد و پس آواره کردش چو آدم شد دگر ره آمد ابلیس بخواند آن بچه خود را بتلبیس درآمد بچه او پاره پاره بهم پیوست تا گشت آشکاره چو زنده گشت زاری کرد بسیار که تا حوا پذیرفتش دگربار چو رفت ابلیس و آدم آمد آنجا بدید آن بچه او را هم آنجا برنجانید حوا را دگر بار که خواهی سوختن ما را دگر بار بکشت آن بچه و آتش برافروخت وزان پس بر سر آن آتشش سوخت همه خاکستر او داد بر باد برفت القصه از حوا بفریاد دگر بار آمد ابلیس سیه روی بخواند آن بچه خود را زهر سوی درآمد جمله خاکستر از راه بهم پیوسته شد آن بچه آنگاه چو شد زنده بسی سوگند دادش که بپذیر و مده دیگر ببادش که نتوانم بدادن سر براهش چو بازآیم برم زین جایگاهش بگفت این و برفت و آدم آمد ز خناسش دگر باره غم آمد ملامت کرد حوا را ز سر باز که از سر در شدی با دیو دمساز نمی دانم که شیطان ستمگار چه می سازد برای ما دگر بار بگفت این و بکشت آن بچه را باز پس آنگه قلیه زو کرد آغاز بخورد آن قلیه با حوا بهم خوش وزانجا شد بکاری دل پر آتش دگر بار آمد ابلیس لعین باز بخواند آن بچه خود را بآواز چو واقف گشت خناس از خطابش بداد از سینه حوا جوابش چو آوازش شنید ابلیس مکار مرا گفتا میسر شد همه کار مرا مقصود این بودست ما دام که گیرم در درون آدم آرام چو خود را در درون او فکندم شود فرزند آدم مستمندم گهی در سینه مردم ز خناس نهم صد دام رسوایی زوسواس گهی صدگونه شهوة در درونش برانگیزم شوم در رگ چو خونش گهی از بهر طاعت خوانمش خاص وزان طاعت ریا خواهم نه اخلاص هزاران جادویی آرم دگرگون که مردم را برم از راه بیرون چو شیطان در درونت رخت بنهاد بسلطانی نشست وتخت بنهاد ترا در جادویی همت قوی کرد که تا جانت هوای جادویی کرد اگر شیطان چنین ره زن نبودی چنین سلطان مرد و زن نبودی در افکندست خلقی را بغم در همه گیتی برآورده بهم بر بهر کنجی دلی در خواب کرده بهرجایی گلی در آب کرده ترا ره می زند وز درد این کار چوابرت چشم ازان گشتست خون بار گر آدم را که در یک دانه نگریست به سیصد سال می بایست بگریست ببین کابلیس را در لعن و در رشک ز دیده چند باید ریختن اشک # عطار » الهی نامه » بخش هشتم » (۲) حکایت ابلیس و زاری کردن او براه بادیه گفت آن یگانه دو جوی آب سیه دیدم روانه شدم بر پی روان تا آن چه آبست که چندینیش در رفتن شتابست بآخر چون بر سنگی رسیدم بخاک ابلیس را افتاده دیدم دو چشمش چون دو ابر خون فشان بود زهر چشمیش جویی خون روان بود چو باران می گریست و زار می گفت پیاپی این سخن همواره می گفت که این قصه نه زان روی چو ماهست ولی رنگ گلیم من سیاهست نمی خواهند طاعت کردن من نهند آنگه گنه بر گردن من چنین کاری کرا افتاد هرگز ندارد مثل این کس یاد هرگز # عطار » الهی نامه » بخش هشتم » (۳) حکایت یوسف علیه السلام با ابن یامین بزرگی گفت چون یوسف چنان خواست که خود با ابن یامین دل کند راست بدل با او یکی گردد باخلاص بتنهایی کند هم خلوتش خاص نهادش از پی آن صاع در بار بدزدی کرد منسوبش زهی کار چنین گفت آن بزرگ دین که مطلق همین رفتست با ابلیس الحق براندش از در واز بهر این راز بلعنت کردش از آفاق ممتاز ازان از قهر خویشش جامه پوشید که در قهرش ز چشم عامه پوشید بدین درگاه استادست پیوست گرفته حربه از قهر در دست نخستین تا اعوذی زو نخواهی قدم نتوان نهادن در الهی بدین در روز و شب زانست پیوست که تا تر دامنان را می زند دست محک نقد مردان در کف اوست ز مشرق تا به مغرب در صف اوست کسی کانجا برد نقدی نبهره خورد در حال از ابلیس دهره چنین گوید بصاحب نقد ابلیس که ای از من ربوده گوی تلبیس خداوندم هزاران ساله طاعت برویم باز زد در نیم ساعت تو زین یک ذره طاعت گشته گرم بر حق می بری و نیستت شرم اگر لعنت کنندم خلق عالم نگردد عشق جانم ذرهکم اگر خواند ترا یک تن بلعنت بیک ساعت فرو ریزی ز محنت از اول همچو مردان مرد ره شو پس آنگه جان فشان در پیش شه شو چرا در چشم تو خردست ابلیس که ره زن شد بزرگان را بتلبیس یقین میدان که میرانی که هستند که صد تن را چو تو گردن شکستند اگرچه بر سر تو پادشا اند ولی در خیل سلطان یک گدا اند گدای دیو چون شاه تو باشد مسلمانی کجا راه تو باشد دمی ابلیس خالی نیست زین سوز ز ابلیس لعین مردی درآموز چو در میدان مردی مرد آمد همه چیزش ز حق در خورد آمد # عطار » الهی نامه » بخش هشتم » (۴) حکایت سلطان محمود با ایاز نشسته بود ایاز و شاه پیروز ایازش پای می مالید تا روز بخدمت هر دم افزون بود رایش که می مالید و می بوسید پایش ایاز سیمبر را گفت محمود ترا زین پای بوسیدن چه مقصود ز هفت اعضا چرا بر پا دهی بوس دگر اعضا رها کردی بافسوس چو قدر روی می بینی که چونست چرا میلت بپای سرنگونست ایازش گفت این کاری عجیبست که خلقی را ز روی تو نصیبست که می بینند رویت جمله چون ماه نمی یابد بپای تو کسی راه چو اینجا نیست غیر این باخلاص بسی نزدیکتر این بایدم خاص همین ابلیس را افتاده بد نیز که قهر حق طلب کرد از همه چیز بسی می دید لطفش را خریدار ولی او بود قهرش را طلب گار چو تنها قهر حق را طالب آمد بمردی بر بسی کس غالب آمد چو در وجه حقیقی متهم شد کمر بست او و حالی با قدم شد چو لعنت خلعت درگاه او بود چو زان درگاه بود او را نکو بود بدان لعنت حریف مرد و زن شد بسی خلق جهان را راه زن شد ازان لعنت گرش قوتی نبودی کجا با خلق این قوت نمودی چو آن لعنت خوشش آمد امان خواست بجان بگزید و عمر جاودان خواست که با خلعت چو بستانند نازش بدان نازش بود عمر درازش نیامد بر کسی لعنت پدیدار که اوشد طوق لعنت را خریدار ز حق آن لعنتش پر برگ آمد اگرچه دیگران را مرگ آمد # عطار » الهی نامه » بخش هشتم » (۵) حکایت پسر صاحب جمال و عاشق شوریده حال یکی صاحب جمال دلستان بود که از رویش عرق بر بوستان بود بهاری بود در صحرا بمانده بزیر خیمه تنها بمانده ازو خیمه سپهری معتبر بود که زیر خیمه خورشیدی دگر بود جوانی را نظر ناگه بیفتاد ز عشق او دلش از ره بیفتاد چنان در عشق محکم گشت بندش که پند کس نیامد سودمندش نبودی صبر یک دم از جمالش ولی بویی نبردی از وصالش مگر بود اتفاق غم گساران که روزی اوفتاد آغاز باران همه صحرانشینان می دویدند بزیر خیمه سر در می کشیدند قضارا عاشق و معشوق دلبر دران یک خیمه افتادند همبر چو از اندازه باران بیشتر شد همی هر کس بزیر جامه در شد بزیر خیمه در آن هر دو دلخواه بزیر جامه رفتند آنگاه بچشم از یکدیگر جان می ربودند زلب بر همدگر جان می فزودند دعا می کرد هر سوزنده جانی که کم کن ای خدا باران زمانی ولی می گفت عاشق یا الهی زیادت کن نه کم چندانکه خواهی کنون کز ابر طوفانی روانست اگر کشتی برانم وقت آنست بسی بودست قحط غمگساران که تری نیست این ساعت ز باران اگر می بارد این تا روز محشر قیامت گردد از شادی میسر خدایا نقد گردان آن سعادت که گردد هر زمان باران زیادت چو حق ابلیس ملعون را همی خواست همان چیز او ز حق افزون همی خواست چو حق بی واسطه با او سخن گفت برای آن همه از خویشتن گفت چوامر سجده آمد آن لعین را بخوابانید چشم راه بین را بدو گفتند اسجد قال لاغیر برو خواندند اخسوا قال لاضیر اگرچه لعنتی از پی درآرم به پیش غیر او سر کی درآرم بغیری گرمرا بودی نگاهی نبودی حکمم از مه تا بماهی # عطار » الهی نامه » بخش هشتم » (۶) حکایت سلطان محمود و ایاز در حالت وفات در آن ساعت که محمود جهاندار برون می رفت ازدنیای غدار ایاز سیم بر را کرد درخواست که تا با او بگویم یک سخن راست بدو گفتند یک دم عمر بازست سخن گفتن هنوزت با ایازست چنین گفت او که گر نبود کنارش مرا دایم بخود با من چه کارش اگر از وی دل افروزیم باید برای این چنین روزیم باید هر آن عشقی که نه جاوید باشد بود یک ذره گر خورشید باشد چو عشق اوست عشق بی قیاسم برای آن جهان باید ایاسم بخواند آخر ایاز سیم بر را نهان در گوش او گفت این خبر را که ای همدم بحق عهد معبود که چون تابوت گردد مهد محمود که پیش کس کمر هرگز نه بندی که نپسندم من این گر تو پسندی زبان بگشاد ایاز و گفت آری اگر من بودمی مردار خواری نبودی همچو محمودی شکارم مگر پنداشتی مردار خوارم چو محمودی بمویی می توان بست نیارم پیش غیر او میان بست ایاز خاص تا موجود باشد مدامش عاقبت محمود باشد در آن ساعت که ملعون گشت ابلیس زبان بگشاد در تسبیح و تقدیس که لعنت خوشتر آید از تو صد بار که سر پیچیدن از تو سوی اغیار بزخمی گر سگی از در شود دور بود از استخوان پیوسته مهجور چه می گویم که چون لعنت شنید او ازان لعنت همه گرینده دید او کسی صافی هزاران سال خورده نه اندک جام مالامال خورده بیک دردی که در آخر کند نوش کجا آن صافها گردد فراموش اگرچه دردی لعنت چشید او در آن لعنت به جز ساقی ندید او چو در صافی هزاران سال آن دید کجا دردی ز غیر او توان دید ازان درگه چو لعنت قسم او بود وزان حضرت چو ملعون اسم او بود ندید او آن که زشتست این و نیکوست ولی این دید کان از درگه اوست چو لعنت بود تشریفش ز درگاه بجان پذرفت وشد افسانه کوتاه # عطار » الهی نامه » بخش هشتم » (۷) حکایت آن دزد که دستش بریدند ببریدند دزدی را مگر دست نزد دم دست خود بگرفت و برجست بدو گفتند ای محنت رسیده چه خواهی کرد این دست بریده چنین گفت او که نام دوستی خاص بر آنجا کرده بودم نقش ز اخلاص کنون تا زنده ام اینم تمامست که بی این زندگی بر من حرامست ز دستم گرچه قسمی جز الم نیست چو بر دستست نام دوست غم نیست چو ابلیس لعین اسرار دان بود اگر سجده نمی کرد او ازان بود ز خلق خود دریغش آمد آن راز نکرد آن سجده دعوی کرد آغاز که تا هم او وهم خلق جهان هم نه بینند آن در و آن آستان هم که تا نوری ازان در پرده عز نگردد در نظر آلوده هرگز # عطار » الهی نامه » بخش هشتم » (۸) حکایت ماه و رشک او برخورشید تو نشنیدی که پرسیدند از ماه که تو چه دوست تر داری درین راه چنین گفت او که آن خواهم که خورشید بگیرد تا بود در پرده جاوید همیشه روی خواهم زیر میغش که هم از چشم خود دارم دریغش # عطار » الهی نامه » بخش هشتم » (۹) سؤال کردن مردی از مجنون رفیقی گفت با مجنون گمراه که لیلی مرد گفت الحمدلله چنین گفت او که ای شوریده دین تو چو می سوزی چرا گویی چنین تو چنین گفت او که چون من بهره زان ماه ندیدستم نبیند هیچ بد خواه # عطار » الهی نامه » بخش هشتم » (۱۰) حکایت ابلیس کسی پرسید از ابلیس کای شوم چو ملعونی خویشت گشت معلوم چرا لعنت چنین در جان نهادی چو گنجی در دلش پنهان نهادی چنین گفت او که لعنت تیر شاهست ولی اول نظر بر جایگاهست نظر باید در اول بر نشانه که تا تیر از کمان گردد روانه تو این ساعت ازان تیری خبردار نظر گر چشم داری بر نظر دار # عطار » الهی نامه » بخش هشتم » (۱۱) حکایت سلطان محمود و آرزو خواستن بزرگان بزرگانی که سر در چرخ سودند همه در خدمت محمود بودند شه عالم بایشان کرد رویی که در خواهید هر یک آرزویی ز شهر و مال و ملک ومنصب و جاه بسی در خواستند آن روز از شاه چو نوبت با ایاز آمد کسی گفت که ای در حسن طاق و با هنر جفت چه خواهی آرزو گفتا که یک چیز برون زان یک نخواهم من دگر نیز من آن خواهم همیشه در زمانه که تیر شاه را باشم نشانه اگر این آرزو دستم دهد هیچ مرا هرگز نماند ذره پیچ بدو گفتند کای محروم مانده ز جهل از عقل نامعلوم مانده تو پشت پای خواهی زد خرد را که می خواهی نشانه شاه خود را تن خود را چرا خواهی نشانه کاسیر تیر گردی جاودانه زبان بگشاد ایاز و گفت آنگاه شما زین سر نه اید ای قوم آگاه مرا چون عالمی پر احترامست نشانه تیر شه بودن تمامست که اول بر نشانه چند ره شاه نظر می افکند پس تیر آنگاه چو اول آن نظر در کار آید در آخر زخم کی دشوار آید شما آن زخم می بینید در راه ولی من آن نظر می بینم از شاه چو باشد ده نظر از پیش رفته بزخمی کی روم از خویش رفته # عطار » الهی نامه » بخش هشتم » (۱۲) حکایت شبلی رحمة الله علیه چو شبلی را زیادت گشت شورش فرو بستند در قیدی به زورش گروهی پیش او رفتند ناگاه به نظاره باستادند در راه به ایشان گفت شبلی سخن ساز که چه قومید بر گویید هین راز همه گفتند خیل دوستانیم که ره جز دوستی تو ندانیم چو بشنید این سخن شبلی ز یاران بر ایشان کرد حالی سنگ باران همه یاران او چون سنگ دیدند ز بیم سنگ از پیشش رمیدند زبان بگشاد شبلی گفت آنگاه که ای جمله به هم کذاب و گمراه چو لاف از دوستی تان بود با من نبودید ای خسیسان پاک دامن که بگریزد ز زخم دوست آخر که زخم او نه رحم اوست آخر چو زخم دوست دید ابلیس نگریخت ولی از زخم او صد مرهم آمیخت به جان بپذیر هر زخمی که او زد که گر او زخم بر جان زد نکو زد اگر یک ذره عشق آمد پدیدار به صد جان زخم را گردی خریدار تو پنداری که زخمش رایگان است هزاران ساله طاعت نرخ آن است هزاران ساله گرچه طاعتش بود بهای لعنت یک ساعتش بود قوی شایسته باشی در خدایی اگر گویند تو ما را نشایی عزیزا قصه ابلیس بشنو زمانی ترک کن تلبیس بشنو گر این مردی ترا بودی زمانی ز تو زنده شدی هر دم جهانی اگرچه رانده و ملعون راه ست همیشه در حضور پادشاه ست چه لعنت می کنی او را شب و روز ازو باری مسلمانی درآموز # عطار » الهی نامه » بخش هشتم » (۱۳) حکایت موسی علیه السلام در کوه طور با ابلیس شبی موسی مگر می رفت بر طور به پیش او رسید ابلیس از دور چنین گفت آن لعین را کای همه دم چرا سجده نکردی پیش آدم لعینش گفت ای مقبول حضرت شدم بی علتی مردود قدرت اگر بودی بر آن سجده مرا راه کلیمی بودمی همچون تو آنگاه ولی چون حق تعالی این چنین خواست چه کژ گویم نیامد این چنین راست کلیمش گفت ای افتاده در بند بود هرگز ترا یاد خداوند لعینش گفت چون من مهربانی فراموشش کند هرگز زمانی که همچو نانک او را کینه نیست مرا مهرش درون سینه نیست بلعنت گرچه از درگاه دورست ولی از قول موسی در حضورست اگرچه کرد لعنت دلفروزش ازان لعنت زیادت گشت سوزش چو شیطان این چنین گرمست د رراه تو چونی ای پسر در عشق دلخواه اگر تو جادویی می خواهی امروز بلعنت شاد شو ورنه بیاموز ببین تا چند گه هاروت و ماروت بمانده سرنگون بی آب و بی قوت در آن چاهند دل پر خون و محبوس شده از روزگار خویش مأیوس چو ایشانند استاد زمانه شده در جادویی هر دو یگانه چو نتوانند کردن خویش آزاد کسی زان علم هرگز کی شود شاد اگر تو جادویی داری جهانی عصایی بس نهنگش در زمانی چو چندان سخر گم شد در عصایی نگردد گم درو جز ناسزایی ترا در سینه شیطانیست پیوست که گردد ز آرزوی جادویی مست اگر شیطان تو گردد مسلمان شود سحر تو فقه و کفر ایمان ز اهل خلد گردی جاودانه کند شیطان سجودت بی بهانه بیان کردم کنون سحر حلالت کزین سحرست جاویدان کمالت چو گرد این چنین سحری توان گشت چنین باید شدن نه آنچنان گشت # عطار » الهی نامه » بخش نهم » المقالة التاسعة سوم فرزند آمد با کمالی پدر را داد حالی شرح حالی که یک جامست در گیتی نمایی من آن خواهم نخواهم پادشایی شنودستم که آن جامی چنانست که در وی هرچه می جویی عیانست اگر باشد بسی سر نهانی دهد آن جامت از جمله نشانی ندانم آن چه آیینه ست زیبا که در وی نقش آفاقست پیدا بیک دم گر جهانی باشدت راز دهد از جمله چون روزت خبر باز چنین جامیم اگر در دست آید سپهرم با بلندی پست آید شود سر همه عالم عیانم بسا چیزا که من نادان بدانم # عطار » الهی نامه » بخش نهم » جواب پدر پدر گفتا که جهلت غالب آمد دلت این جام را زان طالب آمد که تا چون واقف آیی از همه راز شوی برجمله عالم سرافراز چو خود را بر فلک این جاه بینی همه خلق زمین در چاه بینی ز عجب جاه خود از خود شوی پر بمانی جاودانی در تکبر اگر در پیش داری جام جمشید که یک یک ذره می بینی چو خورشید چه گر زان جام بینی ذره ذره که چون مرگت نهد بر فرق اره نداری هیچ حاصل چون جم از جام که چون جم زار میری هم سرانجام چو هست این جام در چاه اوفتادن حرامت باد از راه اوفتادن # عطار » الهی نامه » بخش نهم » (۱) حکایت سلطان محمود با پیرزن مگر سلطان دین محمود غازی به تیزی با سپه میراند تازی بره در بیوه را دید جایی ببسته رقعه را بر عصایی ز دست ظالمان او داد می خواست وزان فریادرس فریاد می خواست چو دید آن پیرزن را شاه عالی نکردش التفات و رفت حالی مگر محمود آن شب دید در خواب که بود افتاده درچاهی بگرداب همی آن پیرزن گشتی پدیدار برای او عصا کردی نگونسار بدو گفتی که دستی در زن ای شاه برآی از قعر این گرداب و این چاه زدی شه در عصای زال دستی وزان چاه بلا آسان برستی چو آمد روز دیگر شاه بر تخت وزان خواب شبانگه تنگ دل سخت درگ ره پیر زن را دید مهجور که می آمد برای داد از دور عصا در دست و پشتش خم گرفته چو ابر از گریه چشمش نم گرفته بجست از جای شاه و خواند او را به پیش خویشتن بنشاند او را بلشکر گفت اگر دوش این نبودی نهنگی مرگ جانم در ربودی عصای او چو شد آویزگاهم خلاصی داد از گرداب و چاهم شما گر نیز می خواهید امروز که گردید از خدا جاوید پیروز زنید اندر عصای او همه دست که دست آویزتان اینست پیوست درافکندند لشکر خویش بر هم گرفتند آن عصا در دست محکم ز هر سویی درآمد هر زمانی برای آن عصا خلق جهانی نشسته پیرزن بر تخت با شاه گرفته آن عصار در دست آنگاه عصا در دست دست آویز کرده بسی بازار از وی تیز کرده چو موسی زان عصا پشتش قوی کرد که در دین چون عصای موسوی کرد شهش گفتا که هان ای زال مسکین تو بس بی قوتی و خلق چندین بعجز خویش با یک چوب پاره چه خواهی کرد چندین پشت واره بسی خلقند از بهر تو در کار تو نتوانی کشیدن این همه بار زبان بگشاد زال و گفت ای شاه کسی کو برکشد محمود از چاه همه کس را تواند بر کشیدن که ازتو این سخن نتوان شنیدن کسی کو برکشد از چاه پیلی ز مشتی پشه کی گردد بخیلی چوآنجا جاه بخشان کم زنانند همه یاری ده شاه زمانند چرا باید بدان مغرور بودن ز مجهولی چنین مشهور بودن ز هر دونی فغانی نیز کردن زهر شومی زیانی نیز خوردن ز غیری چون زنی لاف و ولا غیر انا خیری زهر دونی ولا خیر نمی دانی که چه در پیش داری ازان پروای ریش خویش داری اگر چون لام الف دستار بندی بسی زان به اگر زنار بندی که چون دستار بندی لام الف وار الف لام چلیپایست زنار دلت را نیست زان دستار آگاه که بر تابوت پیچندت بناگاه سر تو چون نشیمن گاه سوداست سر تابوت را دستار زیباست قصب بر فرق پیچیدن چه سودت که آخر در کفن پیچند زودت تو در دنیا بمقراضی نشین خوش سزای تو دهد مقراض آتش چرا جاهی و مالی محرم تست که آن تا واپسین دم همدم تست چو زان تو نخواهد بود هیچی چرا همچون کفن در خود نه پیچی # عطار » الهی نامه » بخش نهم » (۲) حکایت بهلول و گورستان مگر بهلول چوبی داشت در دست که بر هر گور می زد تا که بشکست بدو گفتند ای مرد پر آشوب چرا این گورها را می زنی چوب چنین گفت او که این قومی که رفتند دروغ بی عدد گفتند و خفتند گه این گفتی سرای و منظر من گه آن گفتی که اسباب و زر من گه این گفتی که اینک کشت و کرمم گر آن گفتی که اینک باغ و برمم خدا گفت این همه دعوی روا نیست که میراث منست آن شما نیست چو ایشان جمله آن خویش گفتند شدند و ترک جان خویش گفتند ازین شان می زنم من بی خورو خواب که بودند این همه یک مشت کذاب چو انجام همه بگذاشتن بود کجا دیدند ازان پنداشتن سود کسی جمع چنان چیزی چرا کرد که باید در پشیمانی رها کرد چرا در عالمی بندی دلت را که آخر خشت خواهد زد گلت را دو در دارد جهان همچون رباطی ازین در تا بدان در چون صراطی بدان ره گر نخواهی رفت هشیار فرو افتی بدوزخ سر نگونسار زمین را چون بیفتد سایه گاهی کند تاریک مه را در سیاهی اگرچه نیک روشن جرم ماهست به پیشش از زمین آب سیاهست زمین را چون عمل با ماه اینست چه سازد آنکه او غرق از زمینست بیک دم چون چنان نوری سیه کرد بعمری هم ترا داند تبه کرد تبه گشتی و روی آن ندارد که به گردی چو این امکان ندارد نگونساری تو بیرون ز پیشست که جانت را همه آفت ز خویشست ترا کاری که از وی همچنانست بدست خویش کردستی عیانست # عطار » الهی نامه » بخش نهم » (۳) حکایت پادشاه که علم نجوم دانست نجومی نیک می دانست آن شاه شد آگه کو فلان ساعت فلان ماه شود بیچاره در دست بلایی بکرد القصه او از سنگ جایی چو کرد از سنگ خارا خانه راست نگه دارنده بسیار درخواست چو در خانه شد آن را روزنی دید ز روزن خانه را چون روشنی دید بدست خویش روزن کرد مدروس که تا در خانه تنها ماند محبوس نبودش هیچ ره سرگشته آمد بآخر تا که دم زد کشته آمد اگر خواهی که پیش افتی بهرگام بترک خود بباید گفت ناکام تو گر ترک خود و عالم نگویی چو مرگ آید بگویی هم نگویی چو باقی نیست خفت و خورد آخر چو مرگ آید چه خواهی کرد آخر # عطار » الهی نامه » بخش نهم » (۴) حکایت چنین گفته ست آن پاکیزه ذاتی که گر یابد کسی از حق وفاتی از اول روز ماتم داریش تو دوم روز و سوم همداریش تو زماتم تا بهفتم می گدازی چو هفتم بگذرد هشتم چه سازی چو آخر روز باید بود تسلیم چه می پیچی در اول گیر تعلیم همه تن گر شود چون مار پایت گریزی نیست ممکن هیچ جایت ندیدی وقت رفتن مار را هیچ که در ره می رود پر تاب و پر پیچ ولیکن چون بسوراخ آورد روی درو کژی نماند یک سر موی که تا ننهد ز سر آن پیچ پیچی نیابد راه در سوراخ هیچی تو هم کژی ز خود بفکن پس آنگاه بسوراخت برد از راستی راه چو در کوری تو پی گم کرده مانی چو کوران از برون پرده مانی نه بینی خلق را نه پای و نه سر ز کوری زخم خورده مانده بر در الف چون مستقیم آید به کوفی چنان باید برأی العین صوفی تصوف چیست در صبر آرمیدن طمع از جمله عالم بریدن توکل چیست پی کردن زبان را ز خود به خواستن خلق جهان را فنا گشتن دل از جان برگرفتن همه انداختن آن برگرفتن # عطار » الهی نامه » بخش نهم » (۵) حکایت شقیق بلخی و سخن گفتن او در توکل شقیق بلخی آن شیخ مدرس مگر می گفت در بغداد مجلس سخنها در توکل پاک می گفت برفعت برتر از افلاک می گفت بمردم گفت در باب توکل قوی باشید و مندیشید از ذل که من در بادیه دلشاد رفتم توکل کردم و آزاد رفتم زمال و ملک با من یک درم بود که آن در جیب من با من بهم بود درآمد شد چو دل بر غیب دارم هنوز آن یک درم در جیب دارم به کعبه رفتم و باز آمدم شاد که بهر آن درم حاجت نیفتاد جوانی گرم رو از جای برخاست بدو گفتا که بشنو یک سخن راست در آن دم کان درم بستی تو در جیب کجا بود اعتماد جانت بر غیب کجا بود این توکل آن زمانت که افکند این درم در صد گمانت تو آن ساعت مگر مؤمن نبودی وگر بودی بدان ایمن نبودی شقیق این حرف چون بشنید از وی بمنبر بر فرو لرزید از وی بداد انصاف کین حجت عیانست چه گویم حق بدست این جوانست درین دیوان درم درمی نگنجد که مویی نیز هم در می نگنجد بسی خون خورد آن سرگشته او کنون چون شد بزاری کشته او رها کن در میان خاک و خونش که گلگونه چنین باید کنونش عجب کارا که این درویش سازد که گلگونه ز خون خویش سازد عجب کارا که تا مرده نگردد برو یک پیرهن پرده نگردد # عطار » الهی نامه » بخش نهم » (۶) حکایت دیوانۀ که از حق کرباس می‬خواست مگردیوانه شوریده برخاست برهنه بد ز حق کرباس می خواست کالهی پیرهن در تن ندارم وگر تو صبر داری من ندارم خطابی آمد آن بی خویشتن را که کرباست دهم اما کفن را زبان بگشاد آن مجنون مضطر که من دانم ترا ای بنده پرور که تا اول نمیرد مرد عاجز تو ندهی هیچ کرباسیش هرگز بباید مرد اول مفلس وعور که تا کرباس یابد از تو در گور دلاگرکشته این راه گردی بیک دم زنده الله گردی چو تو خونی شدی از پای تا فرق میان خاک شو در خون خود غرق هر آن زن را که شیر آید پدیدار ببندد خون حیضش بر سر کار بگردانند خونش را نهانی که تا خون می خوری و شیر دانی چو آغاز تو بر خون خوردن آمد چو انجامت بخاک آوردن آمد کسی کو در میان خاک و خونست چرا سر می کشد چون سرنگونست اگر تو هیچکس دانی که چونی بهم بسرشته مشتی خاک و خونی ز خون و خاک آنگه پاک گردی که خونی می خوری تا خاک گردی چو نبود کار تو جز اشک و سوزی ز زلفش سایه افتد بر تو روزی # عطار » الهی نامه » بخش نهم » (۷) حکایت دیوانه که اشک می‬ریخت یکی دیوانه می ریخت اشک بسیار یکی گفتش چرا گریی چنین زار بگویم گفت ازانم خون فشانی که تا دل سوزدش بر من زمانی یکی گفتش که او را دل نباشد کسی کین گوید او عاقل نباشد جوابش داد آن دیوانه پیشه که او دارد همه دلها همیشه همه دلها که او دارد شگرفست چه گونه دل ندارد این چه حرفست همه چیزی که اینجا هست از آنجاست بدو نیک و بلند و پست از آنجاست پس این دلهای ما ز آنجا بود نیز دل تنها نمی گویم همه چیز ترا گر خیر و شر آید دوایت از آنجا می توان کردن روایت ببین تا خاک جبریل از چه خون کرد که قوم سامری را سرنگون کرد ولی چون باد ازو در مریم آمد ز روح الله حیات عالم آمد بدان اینجا که خیر و شر از آنجاست اگر نفعست از آنجا ضر از آنجاست تو زان رو بیخبر از قدس پاکی که اندر تنگنای آب و خاکی اگر تو زین خراب آزاد گردی چو گنجی در خراب آباد گردی هم اینجا گرچه زین دل خسته باشی بدل باری بحق پیوسته باشی # عطار » الهی نامه » بخش نهم » (۸) حکایت شیخ ابوبکر واسطی با دیوانه درآمد واسطی را انتباهی بدیوانه ستان در شد بگاهی یکی دیوانه را دید سرمست که گاهی نعره زد گه دست بر دست ز شادی می شدی او سرفکنده میان رقص یعنی بر جهنده به پاسخ واسطی گفت ای زره دور میان سخت بندی مانده مقهور چو در بندی تو این شادیت از چیست شدستی بنده آزادیت از چیست زبان بگشاد پیش شیخ مجنون که گر در بند دارم پای اکنون دلم در بند نیست واصلم اینست چو دل بگشاده دارم وصلم اینست یقین میدان که بس مشکل فتادست که گر بستند پایم دل گشادست دو عالم چیست بحری نام او دل تو در بحری بمانده پای در گل ببحر سینه خود شو زمانی که تا در خویش گم بینی جهانی چو باشد صد جهان در دل نهانت کجا در چشم آید صد جهانت زمین و آسمان آنجا بدانی که تو هم این جهان هم آن جهانی نمی دانم جهان در تو عیانست بجایی ننگرد کان یک زمانست اگر خواهی برای تو جهانی پدید آید ز قدرت در زمانی جهان بر تو ز اخلاطست و اسباب نوشته هفت اقلیمش بهفت آب در آن عالم نباشد مرغ از بیض سرای ازخاره و آنگه حور از حیض نباشد انگبین آنجا ز زنبور نه شیر از بز بود نه می ز انگور نه از آتش گشاید مرغ بریان نه از پختن برآید فرغ الوان وسایط چون زره برخیزد آنجا ز هیچی این همه می ریزد آنجا زهر نوع آنچه تو باشی خریدار شود از آرزوی تو پدیدار بچشم خرد منگر خویشتن را مدان هر دو جهان جز جان و تن را تویی جمله ز آتش چند ترسی دل تو عرش و صدرت هست کرسی چو دل اینجا ز عشق او فروزی کجا در آتش دوزخ بسوزی # عطار » الهی نامه » بخش نهم » (۹) حکایت پیر زال سوخته دل مگر یک روز در بازار بغداد بغایت آتشی سوزنده افتاد فغان برخاست از مردم بیکبار وزان آتش قیامت شد پدیدار بره در پیر زالی مبتلایی عصا در درست می آمد ز جایی کسی گفتش مرو دیوانه تو که افتاد آتشی در خانه تو زنش گفتا تویی دیوانه تن زن که حق هرگز نسوزد خانه من بآخر چون بسوخت آتش جهانی نبود آن زال را ز آتش زیانی بدو گفتند هان ای زال دمساز بگو کز چه بدانستی چنین راز چنین گفت آنگه آن زال فروتن که یا خانه بسوزد یا دل من چو سوخت از غم دل دیوانه را نخواهد سوخت آخر خانه را # عطار » الهی نامه » بخش نهم » (۱۰) حکایت آتش و سوخته چو سنگ و آهن افتادند درکار زهر دو آتشی آمد پدیدار درآمد سوخته کز سوز می زیست زبان بگشاد آتش گفت هین کیست جوابش داد آنجا سوخته باز که هستم آشنا ای یار دمساز پس آتش گفت کارم روشناییست تو تاریکی ترا چه آشناییست جوابش داد حالی سوخته خوش که تاریک از که ام الا ز آتش مرا تو سوختی در روشنایی کنون گویی نداری آشنایی چنین چون سوخته من از توام زار بلطفی سوخته خود را نگه دار چو عجن سوخته بشناخت آتش ز عالم دست با او کرد درکش اگر تو نیز زین غم برفروزی چو اینجا سوختی آنجا نسوزی که خشت پخته گرچه از زمین زاد ولیکن هست خشتی آتشین زاد چو خشت پخته خشتی آتشینست نشاید گور آن را کاهل دینست چو شرعت این قدر جایز ندارد برای آتشت هرگز ندارد چراغی گر بچشم آید چمن را کند پژمرده حالی یاسمن را چراغی کز در حق نازنینست مثالش چون چراغ یاسمینست اگرچه در مشقت می بود زیست ز ما نازکتر و بیچاره تر کیست اگر برگ گلی افتد بما بر ز ما کس را نه بینی بی نواتر # عطار » الهی نامه » بخش نهم » (۱۱) حکایت ابوعلی فارمدی چنین کرد آن قوی جان نکو عقل ز خواجه بوعلی فارمد نقل که مردی را خدا فردا بمحشر دهد نامه که هین بر خوان و بنگر چو مرد آن نامه بیند یک دو ساعت درو نه معصیت بیند نه طاعت زبان بگشاید و گوید الهی نوشته نیست در نامه چه خواهی خطاب آید که من عشاق خود را بنامه در نیارم نیک و بد را بدو نیک تو کم انگاشت جبار بهشت و دوزخی تو هم کم انگار چو برخیزد بهانه از میانه تو ما را ما ترا تا جاودانه وگر اینت نمی باید چه پیچی همه ما و همه ما پس تو هیچی وگر وحشی صفت در پیش آیی دهندت نامه تا با خویش آیی چو ما را تاب برگ گل نباشد بهر جزوی حیات کل نباشد چو باشد پیشوا امی مطلق نخواهد نامه بر خواندن زنا حق که چون از نامه گفتی و شنودی شوی گستاخ از معنی بزودی # عطار » الهی نامه » بخش نهم » (۱۲) حکایت گناه کار روز محشر چنین نقلی درستست از پیمبر که حق گوید بشخصی روز محشر که ای بنده بیا و نامه برخوان که تا چه کرده عمری فراوان چو بنده نامه برخواند سراسر نه بیند جز معاصی چیز دیگر چو در نامه نه بیند جز سیاهی زبان بگشاید و گوید الهی بدوزخ می روم زین عمر تاوان حقش گوید که پشت نامه برخوان چو پشت نامه برخواند بیکبار چنان یابد نوشته آخر کار بتوبه در پشیمان گشته باشد همه دردیش درمان گشته باشد بجای هر بدی داننده راز بداده باشدش ده نیکویی باز بدی را چون پشیمان گشته باشد خدا ده نیکویی بنوشته باشد چو بنده آن ببیند شاد گردد زهی بنده که چون آزاد گردد بحق گوید که ای قیوم مطلق ندیدم ازکرام الکاتبین حق که من دارم گنه زین بیش بسیار که ننوشتند بر من آن دو هشیار بگو کان بر من مسکین نوشتند مگر آن می ستردند این نوشتند که تا چندان که بد کردم ز آغاز بهر یک ده نکویی می دهی باز اگر چه من گناه آلود مردم ز فضلت بر گناهان سود کردم پیمبر از چنین گفتار و کردار بخندید و شدش دندان پدیدار پس آنگه گفت ای دارنده پاک زهی گستاخی آخر از کفی خاک ز سری کان میان جان پاکست اگرآگه شوی بیم هلاکست که می داند که این سر عجب چیست چنین سری عجایب را سبب چیست ترا در پیش چندین پیچ پیچی نه زان آمد که یعنی هیچ هیچی ولی این جمله زان افتاد در راه که تا از خویش گردی بو که آگاه چو تو معشوق بودی او چنان کرد که از چشم خود و خلقت نهان کرد هزاران پرده اسباب بنهاد درون جمله تخت خواب بنهاد تو با معشوق زیر پرده بر تخت توانی خفت بی غیری زهی بخت چو نتوان دید سر تا پای معشوق چنین بهتر که باشد جای معشوق که جلوه دادن معشوق هرگز مسلم نیست پنهان باید از عز # عطار » الهی نامه » بخش نهم » (۱۳) حکایت سلطان محمود و عرض سپاه مگر سلطان دین محمود پیروز سپه را خواست دادن عرض یک روز نبود آنجایگه حاضر ایاسش طلب می کرد شاه حق شناسش کسی شاه از برای او فرستاد که شاه اینجا برای تو باستاد بیا کاینجایگه عرض سپاهست غرض زین عرض آن روی چو ماهست رسول شاه رفت و گفت این راز جوابش داد ایاز سیمبر باز روان شد مرد تا نزدیک محمود شهش گفتا ندیدی روی مقصود چنین گفت او که دیدم می نیاید جوابی زو شنیدم می نیاید بدو گفتم بیا چون شاه پیروز سپه را عرض خواهد داد امروز مرا گفتا بگو با شاه گربز که کس معشوق ندهد عرض هرگز مرا گر عرض خواهی داد و گرنه مده جز عرضه خویش و دگر نه # عطار » الهی نامه » بخش دهم » المقالة العاشرة پسر گفتش گرت از جاه عارست که حب جاه مطلوب کبارست چو چشم از منصب و ازجاه برتافت کرا دیدی که او از جاه سر تافت ندیدی آنکه یوسف از بن چاه بتخت سلطنت افتاد و در جاه ندیدم در زمانه آدمی زاد ز حب جاه و حب مال آزاد زهر نوع آزمودم من بسی را که گلخن را نشد گلشن کسی را ور این هر دو کسی راگشت یکسان بود این شخص حیوانی نه انسان ولی چون آدمی ذوعقل باشد خری نبود بجاهش نقل باشد نه عیسی بر فلک رفتست از جاه فرشته دایم از جهلست در چاه # عطار » الهی نامه » بخش دهم » جواب پدر پدر گفتش درین شوریده زندان بطاعت می توان شد از بلندان اگر خواهی بلندی بر پر از چاه که آن از طاعتی یابی نه ازجاه پیمبر گفت آخر وصف مستور که آن از مغز صدیقان بود دور بلاشک حب جاه و حب مالست ترا این جاه جستن پس وبالست اگرچه در ره حق خاص خاصی شوی گر جاه یابی مرد عاصی چنان از تو برآرد جاه دودی که نبود از تدارک هیچ سودی # عطار » الهی نامه » بخش دهم » (۱) حکایت سلطان سنجر با عبّاسۀ طوسی مگر یک روز سنجر شاه عالی بر عباسه آمد جای خالی نیامد کار این با کار آن راست چو لختی پیش او بنشست برخاست کسی گفتش چرا خاموش بودی نگفتی تو حدیثی نه شنودی جوابش داد عباسه پس آنگاه که چشمم آن زمان کافتاد بر شاه جهانی پر ز شاخ تند دیدم بدستم داسکی بس کند دیدم بدان داسک نیارستم درودن ندیدم چاره جز خاموش بودن تو گر از جاه دنیا شادمانی ز جاه آخرت محروم مانی چو گرد تو برآید مال و جاهت شود مال تو مار و جاه چاهت دل تو چیست موسی نفس فرعون چو طشتی آتشین دنیا بصد لون اگر جبریل فرماید بود خوش ز موسی دست آوردن به آتش ولی گوینده گر فرعون باشد عذاب آتش صد لون باشد که گر در طاعتی کردی گناهی بود هر عضو تو بر تو گواهی نه کفر آنجا و نه ایمانت باشد کز اینجا آنچه بردی آنت باشد همان دروی که اینجا کشته باشی همان پوشی که اینجا رشته باشی ترا آنجا زیان و سود با تو همان باشد که اینجا بود با تو نیابی شادی ای درویش آنجا مگر شادی بری با خویش آنجا اگر در زهر و گر در نوش میری تو هم بار خود اندر دوش گیری چو یک یک ذره عالم حجابست ترا گر ذره باشد حسابست قدم بر جای سرگردان چو پرگار گران جانی مکن بگذر سبکبار # عطار » الهی نامه » بخش دهم » (۲) مناجات موسی با حق تعالی ودر خواستن او یکی از اولیا بحق گفتا کلیم عالم آرای کسیم از دوستان خویش بنمای که تا روشن شود چشم برویش که دل می سوزدم از آرزویش خطاب آمد که ما را اهل دردی بصدق اندر فلان وادیست مردی که او از خاصگان درگه ماست شبانروزی سلوکش در ره ماست روانه شد کلیم از بهر دیدار بدید آن مرد را مستغرق کار نهاده نیم خشتی زیر سر در پلاسی تا سر زانو ببر در هزاران مور و زنبور و مگس نیز برو گرد آمده از پیش و پس نیز سلامش کرد موسی گفت آنگاه که گر هستت بچیزی میل در خواه بدو گفت ای نبی الله بشتاب مرا از کوزه ات ده شربتی آب چو موسی از پی کوزه روان شد بیک دم از تن آن تشنه جان شد چو آب آورد پیشش موسی پاک بمرده دید او را روی بر خاک کلیم الله تعجب کرد و برخاست که تا کرباس و گور او کند راست چو باز آمد دریده بود شیرش دلش خورده شکم زو گشته سیرش بجوش آمد دل موسی ازان درد بسی دردش زیادت شد ازان مرد زبان بگشاد کای داننده راز گلی را تربیت دادی بصد ناز کجا سررشته این سر توان یافت که سر تو نه دل دید و نه جان یافت بگوش جان ز حق آمد جوابش که چون هر بار ما دادیم آبش همان بهتر که چون هر بار این بار ز دست ما خورد آب آن جگرخوار لباس او چو ما دادیم پیوست چگونه موسی آرد در میان دست کنون چون واسطه آمد پدیدار چرا کرد التفاتی سوی اغیار چو دید از حضرت چون ما عزیزی ز غیر ما چرا می خواست چیزی چو پای غیر آمد در میانه ربودیم از میانش جاودانه ولی تا باز ندهد آشکاره حساب آن پلاس و خشت پاره بعز عز ما گر قدر مویی ز ما بویش رسد از هیچ سویی عزیزا کار آسان نیست با او سخن جز در دل و جان نیست با او سخن با او چو درجان ودل آید سخن آنجا ز دنیا مشکل آید چو نتواند کسی بر جان قدم زد به مردی بر کسی نتوان رقم زد فلک را در صفش مشمر ز مردان زنی پیرست چرخی کرده گردان بهر چیزت چو صد پیوند باشد ترا پیوند اصلی چند باشد چو اینجا می کشد چندین نهنگت چگونه بر فلک باشد درنگت چو زنجیر زمین بر پای باشد کجا بر آسمانت جای باشد چو بر خیل سگان افتاد مهرت چه بگشاید ز سکان سپهرت کجا لایق بود در قدس پاکی کرام الکاتبین با جرم خاکی جمالی کان بزرگان را مباحست چه جای ساکنان مستراحست نه هر جانی بدان سر راه یابد نه هر کس ای پسر آن جاه یابد که در عالم هزاران جان درآید که تا یک جان درین سر با سر آید # عطار » الهی نامه » بخش دهم » (۳) حکایت در حال ارواح پیش از آفریدن اجسام چنین گفتند کان مدت که ارواح درو بود آفریده پیش از اشباح شمار مدتش سالی سه چارست که هر یک زان جهان او هزارست چنین نقلست کان جانهای عالی دران مدت که بود از جسم خالی بجمع آن جمله را پیوسته کردند بیک صفشان بهم در بسته کردند پس آنگه از پس جانها بیکبار برأی العین دنیا شد پدیدار چو آن جانها همه دنیا بدیدند بجان و دل سوی دنیا دویدند وزان قسمی که ماند آنجایگه باز بهشت افتاد شان بر راست آنجا چو این قسم ای عجب جنت بدیدند بده جان از بر دوزخ رمیدند بماندند اندکی ارواح بر جای که ایشان را نماند از هیچ سو رای نه دنیا را نه جنت را گزیدند نه از دوزخ سر مویی رمیدند خطاب آمد که ای جانهای مجنون شما اینجا چه می خواهید اکنون هم آزادید از دنیا و جنت هم از دوزخ شما را نیست محنت چه می باید شما را در ره ما که لازم شد شما را درگه ما خروشی زان همه جانها برآمد تو گفتی عمر بر جانها سرآمد که ای دارای عرش و فرش و کرسی چو تو داناتری از ما چه پرسی ترا خواهیم ما دیگر همه هیچ تویی حق الیقین دیگر همه هیچ خطاب آمد که گر خواهان مایید همه خواهان انواع بلایید همی چندان که موی جانور هست دگر دیگ بیابان سر بسر هست دگر چندان که دارد قطره باران دگر چندان که برگ شاخساران فزون زان بیش هر رنج و بلا من فرو ریزم بزاری بر شما من خسک سازم هزاران آتشین بیش نهم تان هر زمان بر سینه ریش چو آن جانها خطاب حق شنیدند ازان شادی خروشی برکشیدند که جان ما فدای آن بلا باد بما تو هرچه خواهی آن بماباد بلای تو بجان ما باز گیریم ز عمر جاودان آغاز گیریم چو با هر جانش سری در میانست گمان سر هر جانی چنانست که صاحب سر این درگه جز او نیست ز سر معرفت آگه جز او نیست چنان کارواح می دانند نیکوست ولی یک روح را دارد ازان دوست دگرها پرده آن روح باشند برای آن همه مجروح باشند چو مویی راه بر در می کشیدند وگر هجده هزاران می بریدند همه ارواح اگر چه یک صفت بود ولی مقصود اهل معرفت بود # عطار » الهی نامه » بخش دهم » (۴) حکایت زنان پیغامبر زنان مصطفی یک روز با هم بپرسیدند ازو کای صدر عالم کرا داری تو از ما بیشتر دوست اگر با ما بگویی حال نیکوست پیمبر گفت ای قوم دلفروز شما را صبر باید کرد امروز که تا فردا بگویم آنچه دانم جواب جمله بدهم گر توانم چو شب شد همچو روز هجر تاریک جدا زان هر یکی را خواند نزدیک نهانی هر زنی را خاتمی داد همی از بهر حاجت مرهمی داد ز هر یک حجتی بستد که یک دم نگوید با زن دیگر زخاتم پس پرده نهان می دارد آن راز نبگذارد برون از پرده آواز بآخر چون درآمد روز دیگر رسیدند آن زنان پیش پیمبر بپرسیدند ازان پاسخ دگر بار زبان بگشاد پیغمبر بگفتار که آن را دوست تر دارم ز عالم که او را داده ام در خفیه خاتم زنان چون این سخن از وی شنودند همه پنهان ز هم شادی نمودند نگه کردند در یکدیگر آنگاه ازان سر کس نبود البته آگاه جدا هر یک ز سر آن خبر داشت ولی با عایشه کاری دگر داشت اگر دل خواهدت ای مرد ناچار که کاری باشدت در پرده زنهار نواله از جگر کن شاد می باش ولی درخون دل آزاد می باش که تا تو خون ننوشی در جدایی نیابی ره بسر آشنایی # عطار » الهی نامه » بخش دهم » (۵) حکایت رابعه رحمها الله مگر چون رابعه صاحب مقامی نخورده بود یک هفته طعامی در آن یک هفته هیچ از پای ننشست صلوة و صوم بودش کار پیوست چو جوع افتادگی در پایش آورد شکستی سخت در اعضایش آورد یکی مستوره بودش در حوالی طعامش کاسه ای آورد حالی مگر شد رابعه در درد و داغی که تا در گیرد از جایی چراغی چو باز آمد مگر یک گربه ناگاه فکنده بود پست آن کاسه در راه دگر باره برفت از بهر کوزه که تا بگشاید آن دل تنگ روزه بیفتاد آن زمانش کوزه از دست جگر تشنه بماند و کوزه بشکست ز دل آهی برآورد آن جگر سوز که گفتی گشت عالم آتش افروز به صد سرگشتگی می گفت الهی ازین بیچاره مسکین چه خواهی فکندی در پریشانی مرا تو به خون در چند گردانی مرا تو خطاب آمد که گر این لحظه خواهی به تو بخشم من از مه تا به ماهی ولی اندوه چندین ساله خویش ز دل بیرون بریمت این بیندیش که اندوه من و دنیای محتال نیاید جمع در یک دل به صد سال گرت اندوه ما باید همیشه مدامت ترک دنیا باد پیشه ترا تا هست این یک روی آن نیست که اندوه الهی رایگان نیست # عطار » الهی نامه » بخش دهم » (۶) حکایت بهلول مگر شوریده دل بهلول بغداد ز دست کودکان آمد بفریاد پیاپی سنگ می انداختندش ز هر سویی بتگ می تاختندش چو عاجز گشت سنگی خرد از راه بایشان داد وخواهش کرد آنگاه که زین سان خرد اندازید سنگم ز سنگ مه مگردانید لنگم که گر پایم شود از سنگ خسته نمازم دست ندهد جز نشسته چو سنگی سختش آخر کارگر شد دلش ازدرد آن زیر و زبر شد چنان خون ریخت زان سنگ از دل تنگ که خونین شد ز درد او دل سنگ برای آنکه تا برهد ازیشان به بصره رفت لنگان و پریشان رسید القصه در بصره شبانگاه برای خواب یکسو رفت از راه بکنجی درشد آنجا کشته بود میان خاک و خون آغشته بود نمی دانست شد با کشته در خواب همه جامه زخونش گشت غرقاب چو دیگر روز خلق آمد پدیدار بدیدند اوفتاده کشته زار برش بهلول را دیدند بر پای بخون آغشته کرده جامه و جای چنین کردند حکم آنگه بیکبار که بهلول ای عجب کردست این کار بدو گفتند ای سگ از کجایی که در تو می نه بینیم آشنایی من از بغداد گفت اینجا رسیدم بر این کشته خفتم و آرمیدم مرا ازکشته روشن گشت آنگاه که روشن گشت عالم از سحرگاه بدو گفتند کز بغداد شبدیز به بصره تاختی از بهر خون ریز دو دستش سخت بر بستند و بردند بزندان بان بی شفقت سپردند بدل می گفت بهلول جگر سوز که هان ای دل چه خواهی کرد امروز ز سنگ کودکان بگریختی تو ولی اینجا بخون آویختی تو ببغدادت اگر تسلیم بودی ببصره کی بجانت بیم بودی بآخر شاه را کردند آگاه بزاری کشتن آمد امر از شاه چو زیر دار بردند آن زمانش نهاد آن مرد ظالم نردبانش رسن در حلق او چون خواست افکند به بالا کرد سرسوی خداوند بزیر لب بگفت آنگاه رازی بجست از گوشه زین پاک بازی فغان دربست و گفت او بی گناهست منش کشتم مرا کشتن براهست چنین باری کنون می بر نتابم بیک گردن دو خون می برنتابم ببردند آن دو تن را تا بر شاه وزیر شاه حاضر بود آنگاه شه بصره ز دیری گاه می خواست که با بهلول بنشیند دمی راست بروی او بسی بود آرزویش ولی هرگز ندیده بود رویش وزیرش چون بدید آنجا و بشناخت چو دیده بود رویش عیشها ساخت زبان بگشاد کای شاه مبارک اگر بهلول می جستی تو اینک شه از شادی بجست از جای حالی به پیش خویش کردش جای خالی سر و رویش ببوسید و بصد ناز قبولش کرد و بنشاندش باعزاز چو شرح قاتل و مقتول گفتند وزان پس قصه بهلول گفتند شه بصره بفرمود آن زمان زود که باید ریخت خون این جوان زود بشه بهلول گفت ای شاه غازی اگر سوز دلم را کار سازی معاذالله که خون او بریزی که گر خونش بریزی برنخیزی چو برخاست از سر صدقی که اوداشت فدای من شد از بهر نکو داشت برای جان من در باخت جان را چگونه خون توان ریخت این جوان را کسان کشته را شه خواند آنگاه بایشان گفت باید شد دیت خواه وگر خواهید کشت او را نکو نیست بجای او منم این کار او نیست اگرچه عاصیست اما مطیعست برای آنکه بهلولش شفیعست بزر آن چاره آخر زود کردند همه خصمانش را خشنود کردند بپرسید از جوان شاه زمانه که چون برخاستی تو از میانه چه افتادت که ترک جان بگفتی نترسیدی سخن آسان بگفتی جوان گفتا که دیدم اژدهایی که مثل آن ندیدم هیچ جایی دهان بگشاده و آتش فشان بود که سنگ خاره را زو بیم جان بود مرا گفتا که برخیز و بگو راست وگرنه این زمان گردی کم و کاست بخونت درکشم در یک زمان من بباشم در درونت جاودان من بمانی در عقوبت جاودانه کست فریاد نرسد در زمانه ز هول و بیم او از جای جستم بگفتم آنچه کردم تا برستم پس از بهلول پرسید آن جهاندار که تو باری چه گفتی بر سر دار چنین گفت او که دست از جان بشستم هلاک خویش شد حالی درستم بر آوردم سر و گفتم الهی ازین مسکین بی دل می چه خواهی فراکرده تویی اینها بیکبار اگر خواهند کشت این ساعتم زار من از تو خون بها خواهم نه زیشان چه گیرم دامن مشتی پریشان ترا دارم دگر کس را ندارم که از حکم تو خالی نیست کارم چو گفتم این سخن در پرده راز جوان برجست و پس در داد آواز به آوازم فرود آورد از دار به پاسخ برگرفت این پرده از کار اگرچه محنتم از حق تعالی مرا شوریده پیش آورد حالی بخونم کر بگردانید اول نیارم کرد با صد جان مقابل چو ناکامی مرا در پیشگاهست بصد جان پیش او رفتن ز راهست ولیکن تا تو مردی غیربینی همه از غیر شر و خیر بینی # عطار » الهی نامه » بخش دهم » (۷) حکایت لیث بوسنجه برون شد لیث بوسنجه به بازار قفایی خورد از ترکی ستمگار یکی گفتش که ای ترک این قفا چیست مگر تو خود نمی دانی که اوکیست فلانست او چو خورشیدی همه نور که وصلش پیش سلطان خوشتر از سور شنیده بود ترک آوازه او چو آگه شد ازان اندازه او پشیمان گشت و چون صاحب گناهان به پیش پیر آمد عذر خواهان که پشتم از گناه خویش بشکست ندانستم غلط کردم بدم مست جوابش داد آن پیر دلفگار که فارغ باش ای سرهنگ ازین کار که گر این از تو بینم جز سقط نیست ولی ز آنجا که رفت آنجا غلط نیست ز خضرت بین همه چیزی ولیکن مشو از بندگی یک لحظه ساکن نمی دانی که مردودی تو یانی ز حکم رفته مسعودی تو یانی ولی دانی که تا جان برقرارست ترا بر امر رفتن عین کارست تو این می دانی و آن می ندانی یقین نتوان فکندن بر گمانی خداوندی کبیرست و کریمست ترا با بندگی کاریست پیوست # عطار » الهی نامه » بخش دهم » (۸) حکایت موسی و مرد عابد یکی عابد نیاسودی ز طاعت نبودی بی عبادت هیچ ساعت شبانروزی عبادت بود کارش بسر شد در عبادت روزگارش بموسی وحی آمد از خداوند که عابد را بگو ای مرد خرسند چه مقصودست از طاعت مدامت که در دیوان بدبختانست نامت چو موسی آمد و او را خبر کرد عبادت مرد عابد بیشتر کرد چنان جدی دران کارش بیفزود که صد کارش بیکبارش بیفزود بدو گفتا چو تو از اشقیایی چنین مشغول در طاعت چرایی بموسی گفت آن سرگشته راه که ای طوطی طور و مرد درگاه چنان پنداشتم من روزگاری که هیچم من نیم در هیچ کاری چو دانستم که آخر در شمارم بیک طاعت زیادت شد هزارم چو نامم ز اشقیای او برآمد همه کاری مرا نیکوتر آمد اگرچه آب در آتش بود آن ازو هر چیز کآید خوش بود آن هر آن چیزی کزان درگاه آید چه بد چه نیک زاد راه آید اگر نورم بود از حق وگر نار خدایست او مرا با بندگی کار نمی اندیشم از نزدیک و دورش که دایم این چنینم در حضورش چو موسی سوی طور آمد دگر بار خطابش کرد حق از اوج اسرار که چون دیدم که این عابد چنین است ز سر تا پای او مشغول دینست پسندیدم ازو عهد عبادت ولی شد در عمل جدش زیادت چو او در بندگی خویش بفزود خداوندی خدا زو بیش بفزود کنون از نیک بختانش شمردم ز لوح اشقیا نامش ستردم رسانیدم بصاحب دولتانش بدو از من کنون مژده رسانش چو تو آگه نه از سر انسان سر مویی مکن انکار ایشان سری از جهل پر اقرار و انکار که فردا نقد خواهد شد پدیدار # عطار » الهی نامه » بخش دهم » (۹) حکایت پیر بخاری و مخنث یکی پیری بخاری بود در راه مخنث پیشه را دید ناگاه چو او را دید تر دامن بعالم کشید از ننگ او دامن فراهم مخنث گفت ای مرد بخارا نشد نقد من و تو آشکارا مشو امروز نقدت را خریدار که فردا نقدها گردد پدیدار چو مقبولی و مردودی عیان نیست ترا از خویش سود از من زیان نیست چو تو کوری خود می بینی امروز چرا دامن ز من در چینی امروز ولی امروز می باید مقامت که تا فردا رسد خطی بنامت چو بشنید این سخن آن مرد از وی بخاک افتاد دل پر درد از وی دلا امروز نقد تو که دیدست که دل از وی بظاهر در کشیدست تفحص گر کنی از نقد جانت تحیر بیش گردد هر زمانت بفرمان رو چو داری اختیاری دگر با هیچ کارت نیست کاری ازینجا گر نکو ور بد برندت چو بیخود آمدی بیخود برندت # عطار » الهی نامه » بخش دهم » (۱۰) حکایت غزالی و ملحد بغزالی مگر گفتند جمعی که ملحد خواهدت کشتن چو شمعی بترسید و درون خانه بنشست که تا خود روزگارش چون دهد دست چو در خانه نشستن گشت بسیار دلش بگرفت از خانه بیک بار کسی نزدیک بوشهدی فرستاد که ای در راه حق داننده استاد ز بیم ملحدان در خانه ماندم اگر عاقل بدم دیوانه ماندم چه فرمایی مرا تا آن کنم من مگر این درد را درمان کنم من ازان پیغام بوشهدی برآشفت بدان پیغام آرنده چنین گفت امام خواجه را گو ای زره دور چو تو حق را نه هم رازی نه دستور چو حق می کرد در اول پدیدت نپرسید از تو چون می آفریدت بمرگت هم نپرسد از تو هیچی تو خوش می باش حالی چند پیچی چو بی تو آوریدت در میانه ترا بی تو برد هم بر کرانه چو غزالی شنید این شیوه پیغام دلش خوش گشت و بیرون جست از دام چو راهت نیست در ملک الهی چنان نبود که تو خواهی چه خواهی # عطار » الهی نامه » بخش دهم » (۱۱) حکایت دعاگوی و دیوانه دعا می کرد آن دانننده دین جهانی خلق می گفتند آمین یکی دیوانه گفت آمین چه باشد که آگه نیستم تا این چه باشد بدو گفتند آمین آن بود راست کامام خواجه از حق هرچه درخواست چنان باد و چنان باد و چنان باد زبان بگشاد آن مجنون بفریاد که نبود آن چنان و این چنین هیچ کامام خواجه خواهد چند ازین پیچ ولیکن جز چنان نبود کم و بیش که حق خواهد چه می خواهید ازخویش گرت چیزی نخواهد بود روزی نباشد روزیت جز سینه سوزی اگر او خواهدت کاری برآید وگرنه از گلت خاری برآید # عطار » الهی نامه » بخش دهم » (۱۲) حکایت دیوانه که می‬گریست یکی دیوانه بودی بر سر راه نشسته بر سر خاکستر آنگاه زمانی اشک چون گوهر فشاندی زمای نیز خاکستر فشاندی یکی گفت ای بخاکستر گرفتار چرا پیوسته می گریی چنین زار چنین گفت او که پر شورست جانم چو شمعی غرقه اندر اشک ازانم که حق می بایدم بی غیر و بی پیچ ولی حق را نمی باید مرا هیچ # عطار » الهی نامه » بخش دهم » (۱۳) مناجاة دیوانه با حق تعالی بصحرا در یکی دیوانه بودی که چون دیوانگیش اندر ربودی بسوی آسمان کردی نگاهی بدرد دل بگفتی یا الهی ترا گر دوست داری نیست پیشه ولی من دوستت دارم همیشه ترا گرچه بود چون من بسی دوست بجز تو من نمی دارم کسی دوست چگونه گویمت ای عالم افروز که یک دم دوستی از من درآموز چنان می زی که هر دم صد جهان جمع ز شوق او چو پروانه ست زان شمع اگرچه نه بعلت می توان یافت ولیکن هم بدولت می توان یافت اگر یک ذره دولت کارگر شد به سوی آفتابت راهبر شد # عطار » الهی نامه » بخش دهم » (۱۴) گفتار شیخ در درآمدن دولت به شیخی گفت مردی کای نکوکار چه خواهی کرد اگر دولت بود یار چنین گفت او که گر دولت درآید بگوید آنچه شاید و آنچه باید هر آنکس را که دولت یار باشد همان دولت درو در کار باشد # عطار » الهی نامه » بخش یازدهم » المقالة الحادی عشر پسر گفتش اگر در جاه باشم چرا آشفته و گمراه باشم چو من در اعتدالی جاه جویم مکن منعم اگر این راه جویم اگر اندک بود در جاه میلم غرور جاه نرباید چو سیلم # عطار » الهی نامه » بخش یازدهم » جواب پدر پدر گفتش چه گر اندک بود جاه کزان اندک بسی مانی تو در چاه دگر ره گر بطاعت بنگری باز ترا حالی حجابی افتد آغاز چو از طاعت حجابی پیشت آید حجاب از جاه جستن بیشت آید # عطار » الهی نامه » بخش یازدهم » (۱) حکایت آن مرد که در بادیه تجرید می‬کرد بزرگی بود از اصحاب توحید که شد در بادیه عمری بتجرید نه با خود دلو و ابریق و رسن داشت نه آب و زاد ره با خویشتن داشت بآخر در ره آمد چون غریبان نهاده پاره نان در گریبان گهی بوییدی آن نان گه گرفتی گهی چون عاجزان لختی بخفتی یکی گفتش که چون بودت چنین زیست چنین بیچاره چون گشتی سبب چیست ببوی پاره نان هر زمان تو چنین چون گشتی آخر آنچنان تو چنین گفت او کزان شیوه بدردم کفارت می کنم آنرا که کردم که چون تجرید من پندار بودست غرور و غفلتم بسیار بودست ز من آن جمله دعوی بود دعوی کنون چون ذره در تافت معنی مرا داد از غرور خویش توبه کنون هر ساعت افزون بیش توبه برون حق بچیزی زنده بودن کجا باشد دلیل بنده بودن به چیزی دون حق گر زنده باشی بقطع آن چیز را تو بنده باشی بمویی گر ترا پیوند باشد هنوزت قدر مویی بند باشد تو می باید که کل برخیزی از پیش بهر دم می در افزایی تو در خویش چو می دانی که ناکامست مرگت چرا نبود بمرگ خویش برگت نه سر سبزتر از برگ برخیز بلرز وزرد شو وزهم فرو ریز بدین در گر بخواهی اوفتادن سرافرازیت ازین خواهد گشادن بدین در گر بیفتی چون خرابی چنان خیزی که گردی آفتابی # عطار » الهی نامه » بخش یازدهم » (۲) حکایت آن دیوانه که تابوتی دید یکی تابوت می بردند بر دست بدید از دور آن دیوانه مست یکی را گفت این مرده که بودست که ناگه شیر مرگش در ربودست بدو گفتند ای مجنون پر شور جوانی بود کشتی گیر پر زور بدیشان گفت دیوانه که برنا اگرچه بود در کشتی توانا ولیکن می ندانست آن جگرسوز که ناگه باکه در کشتی شد امروز حریفی بس تواناش اوفتادست بقوت بی محاباش اوفتادست چنان در خاکش افکندست و در خون که دیگر برنخواهد خاست اکنون ولی الحمدلله می توان کرد که جایی می توان دید این جوانمرد چو چاره نیسب ز افتادن کسی را بدین دریا درافتادن بسی را تو گر اینجا در افتی جان نداری چو در برخاستن ایمان نداری خوش آمد عالمت افراختی بال فرو بردی بدین مردار چنگال تو این ده نه گرفتی نه خریدی همان انگار کین ده را ندیدی نیاید هیچ عاقل در جهانی که بر مردم سرآید در زمانی چرا جانت بعالم باز بستست که این عالم بیک دم باز بستست جهان آنست گر تو مرد آنی شوی آنجا که هستی آن جهانی # عطار » الهی نامه » بخش یازدهم » (۳) حکایت گفتار پیغامبر در طفل نوزاد چنین گفته ست با یاران پیمبر که آن طفلی که می زاید زمادر چو بر روی زمین افکنده گردد بغایت عاجز و گرینده گردد ولی چون روشنی این جهان دید فراخی زمین و آسمان دید نخواهد او رحم هرگز دگر بار نگردد نیز در ظلمت گرفتار کسی کز بند این تنگ آشیان رفت بصحرای فراخ آن جهان رفت بعینه حال آن کس همچنانست که او را از رحم قصد جهانست چنان کان طفل آمد در جهانی نخواهد با شکم رفتن زمانی ز دنیا هر که سوی آن جهان شد بگفتم حال طفلت همچنان شد دلا چون نیست جانت این جهانی بر آتش نه جهان گر مرد جانی اگر قلبت نخواهد برد ره پیش چگونه ره بری در قالب خویش که گر راهی به پیشان می توان برد یقین می دان که از جان می توان برد درون دیر دل خلوتگهی ساز وزان خلوة به سوی حق رهی ساز اگر کاری کنی همرنگ جان کن مکن آن بر سر چوبی نهان کن تو گر جامه بگردانی روا نیست که او دوزد بدست تو قبا نیست ولیکن گر توانی همچو مردان ز جامه درگذر جان را بگردان # عطار » الهی نامه » بخش یازدهم » (۴) حکایت حسن و حسین رضی الله عنهما حسن می شد حسینش بود همبر بجیحون چون رسیدند آن دو سرور حسن چون بنگریست او را نمی یافت گهی از پس گهی از پیش بشتافت بآخر زان سوی جیحونش می دید مقام از خویشتن افزونش می دید بدو گفت ای حبیب و مرد درگاه ز من آموختی آخر تو این راه چنین برآب چون بشتافتی تو بچه چیز این کرامت یافتی تو حسینش گفت ای استاد مطلق بدان این یافتم من در ره حق که دل کردن سفیدم بود پیشه ترا کاغذ سیه کردن همیشه اگر دل را بگردانی چو مردان شود خورشید عشقت چرخ گردان دلی فارغ ز تشبیه وز تعطیل مبرا از همه تبدیل و تمثیل زمانی کل شده در قدس پاکی زمانی آمده در قید خاکی گهی با خود گهی بیخود دو حالش که تا هم زین بود هم زان کالش # عطار » الهی نامه » بخش یازدهم » (۵) حکایت شبلی با سائل رحمه الله مگر شبلی به مجلس بود یک روز یکی پرسید ازو کای عالم افروز بگو تا کیست عارف گفت آنست که گر در پیش او هر دو جهان است به یک موی مژه برگیرد از جای که عارف آورد هم بیش ازین پای یکی پرسید ازو روزی دگربار که عارف کیست ای استاد اسرار چنین گفت او که عارف ناتوانی که نارد تاب این دنیا زمانی یکی برجست و گفت ای عالم افروز تو عارف را چنین گفتی فلان روز کنون امروز می گویی چنین تو تناقض می نهی در راه دین تو جوابی داد شبلی روشن آن روز که ای سایل نبودم من من آن روز ولی چون من منم امروز عاشق ازین بهتر جوابت نیست صادق هر آنکو یک جهت بیند جمالی نباشد دیدن او را کمالی بباید دید نیکی و بدی هم مقامات خودی و بی خودی هم ولی چون آن همه پیوسته بینی بد و نیکش همه در بسته بینی اگر بینی بدی نیکو بود آن برای آنکه آن از او بود آن ز معشوقت مبین عضوی بریده به هم پیوسته بین چون اهل دیده ز یک عضوش مشو از دست زنهار که هفت اندام باید دید هموار که چون هم خانه و هم سقف بینی جهانی عشق بر خود وقف بینی # عطار » الهی نامه » بخش یازدهم » (۶) حکایت سلطان محمود با ایاز در گرمابه مگر روزی ایاز سیم اندام چو جانها سوخت تنها شد بحمام رفیقی گفت با محمود پیروز که محبوبت بحمامست امروز چو شه را این سخن در گوش آمد چو دریایی دلش در جوش آمد چو مردی حال کرده شاه عالی سوی حمام شد خالی و حالی بدید القصه روی آن پری وش وزو دیوار گرمابه پر آتش ز عکس صورتش دیوار حمام همه رقاص گشته از در و بام چو خسرو حسن سر تا پای او دید همه جان وقف یک یک جای او دید دلش چون ماهیی بر تابه افتاد وزان آتش دران گرمابه افتاد ایاز افتاد در پایش که ای شاه چه افتادت بگو امروز در راه که عقل تو که عقلی بود کامل چنان عقلی چو عقلی گشت زایل شهش گفتا چو رویت در نظر بود ز یک یک بند تو دل بیخبر بود کنون چون دیده آمد بنده بندت شدم چون بند بندت مستمندت مرا از عشق رویت جان همی سوخت کنون صد آتش دیگر برافروخت چو یک یک بندت آمد دلنوازم کنون من با کدامین عشق بازم دلا معشوق را در جان نشان تو نثارش کن ز چشم در فشان تو چو او بنشست بر تخت دل تو بینداخت آن همه رخت دل تو تو از شادی او از جای میرو گهی بر سر گهی بر پای میرو تماشا می کن و می خور جهانی که تو خوردی جهانی هر زمانی ولی گر خلق گرد آید هزاران کنند از جهل بر تو تیرباران چو معشوق تو با تو در حضورست اگر آهی کنی از کار دورست # عطار » الهی نامه » بخش یازدهم » (۷) حکایت شیخ بایزید و آن قلّاش که او را حدّ می‬زدند بکاری بایزید عالم افروز بصرافان گذر می کرد یک روز یکی قلاش را در پیش ره دید ز سر تا پای او غرق گنه دید چنان می زد کسی حدش بغایت که خون می ریخت بی حد و نهایت دران سختی نمی کرد آه قلاش که می خندید و پس می گفت ای کاش که دایم همچنینم می زدندی به تیغ آتشینم می زدندی چنان زان رند شیخ دین عجب ماند که در آن جایگه تا وقت شب ماند چو آخر حد او آمد بانجام ازو پرسید پنهان پیر بسطام که چندین زخم خورده خون برفته تو چون گل مانده خندان و شکفته نه آهی کرده نه اشکی فشانده منم در کار تو حیران بمانده مرا آگاه کن تا سر این چیست که در محنت توان خوش خوش چنین زیست چنین گفت آن زمان قلاش مهجور که بود ای شیخ معشوق من از دور ستاده بود جایی بر کناره نبودش هیچ کاری جز نظاره چو من می دیدمش استاده در راه نبودم آن زمان از درد آگاه مرا آن لحظه گر صد زخم بودی بچشمم چشم زخمی کی نمودی ستاده بهر من معشوق بر پای چگونه من نباشم پای بر جای چو بشنود این سخن مرد یگانه ز چشمش گشت سیل خون روانه بدل می گفت ای پیر سیه روز ازین قلاش راه دین بیاموز همه کار تو در دین باژگونه ست ببین تا خود تو چونی او چگونه ست ترا زین رند دین می باید آموخت گر آموزی چنین می باید آموخت بسی باشد که در دین اهل تسلیم ز کمتر بنده گیرند تعلیم # عطار » الهی نامه » بخش یازدهم » (۸) حکایت عبدالله مبارک با غلام مگر ابن المبارک بامدادی بره می رفت برفی بود و بادی غلامی دید یک پیراهن او را که می لرزید از سرما تن او را بدو گفتا چرا با خواجه این راز نگویی تا ترا جامه کند ساز غلامک گفت من با خواجه خویش چه گویم چون مرا بیند کم و پیش چو او می بیندم روشن چه گویم چو او به داند از من من چه جویم چو بشنید این سخن ابن المبارک برآمد آتش از جانش بتارک بزد یک نعره و بیهوش افتاد چنان گویا کسی خاموش افتاد زبان بگشاد چون با خویش آمد که ما را رهبری در پیش آمد الا ای راه بینان حقیقت درآموزید ازین هندو طریقت که می داند که در هر سینه چیست ز چندین خلق داغش بر دل کیست دلی کز داغ او آگاه گردد رهش در یک نفس کوتاه گردد که هر دل را که از داغش نشانست بیک دم پای کوبان جان فشانست چنان کان حبشی ازداغش خبر یافت بیک دم عمر ضایع کرده دریافت # عطار » الهی نامه » بخش یازدهم » (۹) حکایت حبشی که پیش پیغامبر آمد یکی حبشی بر پیغامبر آمد که توبه می کنم وقتش درآمد اگر عفوست وگر توبه قبولست مرا بر پشتی چون تو رسولست پیمبر گفت چون تو توبه کردی یقین می دان که آمرزیده گردی دگر ره گفت آن حبشی که آنگاه که بودم در گناه خویش گمراه گناهم حق چو نپسندیده باشد میان آن گناهم دیده باشد پیمبر گفت پس تو می ندانی که بر حق ذره نبود نهانی گناهت ذره ذره دیده باشد ولیکن از کرم پوشیده باشد چو حبشی این سخن بشنید ناگاه برآورد از دل پر خون یکی آه چنان آن آهش از دل تاختن کرد که مرغ جانش را بیخویشتن کرد به پیش مصطفی بر خاک افتاد سوی حق پاک رفت و پاک افتاد صلا در داد یاران را پیمبر که بشتابید ای اصحاب یکسر که تا برکشته حق غرق تشویر بگویید و بپیوندید تکبیر کسی کو کشته شرم و حیا شد اگر مرد او تن او توتیا شد اگر تو ذره خاکش ببویی بود صد بحر پر تشویر گویی # عطار » الهی نامه » بخش یازدهم » (۱۰) حکایت آن مرد که عروس خود را بکر نیافت عروسی خواست مردی چون نگاری بمهر خود ندیدش برقراری چو آن شوهر بمهر خود ندیدش نشان دختر بخرد ندیدش همه تن چون گلاب آنجا عرق کرد چو گل جان را بجای جامه شق کرد چو مرد از شرم زن را آنچنان دید وزان دلتنگی او را بیم جان دید دل آن مرد خست از خجلت او بصحت برگرفت آن علت او بدو گفتا که من ایمان ندارم اگر این سر تو پنهان ندارم نگردد مادرت زین راز آگاه پدر را خود کجا باشد درین راه چو خالی نیست از عیب آدمی زاد اگر عیبی ترا در راه افتاد بپوشم تا بپوشد کردگارم که من بیش از تو در تن عیب دارم تو دل خوش دار و چندین زین مکن یاد دگر هرگز مبادت زین سخن یاد چو شد روز دگر بگذشت این حال بریخت آن مرغ زرین را پر وبال چنان در ورطه بیماری افتاد که در یک روز در صد زاری افتاد رگ و پی همچو چنگش در فغان ماند همه مغزش چو خرما استخوان ماند چو شوهر دید روی چون زر او طبیب آورد حالی بر سر او کجا یک ذره درمان را اثر بود که هر دم زرد رویی تازه تر بود زبان بگشاد شوهر در نهانی که کشتی خویشتن را در جوانی اگر آن خواستی تا من بپوشم بپوشیدم وزین معنی خموشم وگر آن بود رای تو کزین کار مرا نبود خبر نابوده انگار چرا زین غم بسی تیمار خوردی که تا خود را چینن بیمار کردی چنین گفت آنگه آن زن کای نکوجفت ز چون تو مرد ناید جز نکو گفت تو آنچ از تو سزد گفتی و کردی غم جان من بیچاره خوردی ولی من این خجالت را چه سازم که می دانم که میدانی تو رازم چو تو هستی خبردار از گناهم کجا برخیزد این آتش ز راهم بگفت این وز خجلت بیخبر گشت سیه شد روزش و حالش دگر گشت چو چیزی را که بودش آن ببخشید نماندش هیچ چیزی جان ببخشید اگر یک قطره شد در بحر کل غرق چرا ریزی ازین غم خاک بر فرق مشو چون قطره زین غم بی سر و پا که اولیتر بود قطره بدریا چرا زادی چو می مردی چنین زار ترا نازاده مردن به شرروار چرا برخاستی چون می بخفتی چرا می آمدی چون می برفتی # عطار » الهی نامه » بخش یازدهم » (۱۱) حکایت اسکندر و کلمات حکیم بر سر او چو اسکندر بزاری در زمین خفت حکیمی بر سر خاکش چنین گفت که شاها تو سفر بسیار کردی ولیکن نه چنین کین بار کردی بسی گرد جهان گشتی چو افلاک کنون گشتی تو از گشت جهان پاک چرا چون می شدی می آمدی تو چرا می آمدی چون می شدی تو نه ازگنج آگهی اینجا که هستی نه آگه تا که آنجا می فرستی چرا بایست چندین بند آخر ازین آمد شدن تا چند آخر # عطار » الهی نامه » بخش یازدهم » (۱۲) حکایت دیوانه یکی دیوانه بی پا و سر بود که هر روزش زهر روزی بتر بود دلش بگرفته بود از خلق وز خویش نه از پس هیچ ره بودش نه از پیش زبان بگشاد کای داننده راز چو نیست این آفرینش را سری باز ترا تا کی ز بردن و آوریدن دلت نگرفت یا رب ز آفریدن مرا گویی چو رفتی زین جهان تو نشانی باز ده ما را بجان تو چو جانم بی جهان ماند از جهان باز کسی جوید نشان از بی نشان باز نمی دانم که درمانم چه چیزست دل من چیست یا جانم چه چیزست ندارد چاره این بیچاره خویش زناهمواری همواره خویش فرو رفتم بهر کویی وسویی ولی برنامدم از هیچ رویی بسی گرد جهان برگشته ام من برای این چنین سرگشته ام من ز بستان الستم باز کندند نگونسارم بدین زندان فکندند ازان سر گشته و گم کرده راهم که یک دم برکنار دایه خواهم از آنجا کامدم بی خویش و بی کس اگر آنجا رسم این دولتم بس اگر آنجا رسم ورنه درین سوز بسر می گردم از حیرت شب و روز دلم پر درد و جانم پر دریغست که روزم تیره ماهم زیر میغست اگر پایم درین منزل بماند دلم ناچیز گردد گل بماند ز کوری پشت بر اسرار کردیم بغفلت خرقه را زنار کردیم خرد دادیم و خر طبعی خریدیم ادب دادیم و گستاخی گزیدیم اگر دل هم درین سودا بماند تکاپویی بدست ما بماند چه سود از عمر چون سودی ندیدیم وگر دیدیم به بودی ندیدیم دلا چندم کشی چندم گدازی که نه سر می نهی نه می فرازی چو دردت هست مردی مرد بنشین بمردی بر سر این درد بنشین چو از دردی تو هردم سرنگون تر مرا تا چند گردانی بخون در چو شمعم هر زمان بر سر نهی گاز بدستی دیگرم جلوه دهی باز اگر از پای افتم گوییم خیز وگر در تگ دوم گویی مشو تیز اگر نزدیک وگر از دور باشم همی تا من منم مهجور باشم ندارم از ده و مه ده نشانی رهایی ده مرا زین ده زمانی چو بو ایوب خود را خانه ساز چو خانه ساختی در نه بهم باز که تا ناگاه مهد مصطفایی شود هم خانه چون تو گدایی اگر تو کافری ایمانت بخشد وگر درمانده درمانت بخشد ترا چون پیر رهبر دستگیرست مریدی کن که اصل مرد پیرست چو از حق پیر مرشد مطلق آمد بعینه کار او کار حق آمد # عطار » الهی نامه » بخش یازدهم » (۱۳) حکایت حسن بصری و شمعون حسن در بصره استاد جهان بود یکی همسایه گبرش ناتوان بود مگر هشتاد سال آتش پرستی گرفته بود پیشه جور و مستی بنام آن گبر شمعون بود در جمع همه سر پیش آتش داشت چون شمع چو بیماری او از حد برون شد حسن را درد دل در دل فزون شد بدل گفتا که باید رفت امروز عیادت را و پرسیدن در آن سوز چه گر گبری ز بی سرمایگانست ولیکن آخر از همسایگانست شد القصه حسن نزدیک شمعون میان خاک دیدش خفته در خون سیه گشته ز دود آتشش روی نه جامه در برش پاکیزه نه موی زبان بگشاد شیخ و گفت ای پیر بترس آخر ز حق تا کی ز تقصیر همه عمر از هوس بر باد دادی میان آتش و دود اوفتادی بیازردی خدای خویشتن را گرو کردی بدوزخ جان و تن را تو پنداری کز آتش سود دیدی نمی دانی کز آتش دود دیدی مکن ای خفته تا یابی رهایی که گر شیری تو با حق برنیایی چرا از آتشی دل می فروزی که گر بربایدت حالی بسوزی دران آتش که یک ذره وفا نیست ازو مویی وفا جستن روا نیست گر آتش را وفا بودی زمانی ترا دادی دمی باری امانی تو کآتش می پرستی روزگاریست بسوزد آخرت وین طرفه کاریست ولی من کز دل و جان حق پرستم بر آتش در نگر این لحظه دستم که تا آگه شوی تو ای گنه کار که جز حق نیست در عالم نگهدار بگفت این و در آتش برد دستی که در موییش نامد زان شکستی چو دست شیخ دید آن گبر فرتوت ز دست شیخ شد حیران و مبهوت بتافت از پرده صبح آشنایی چو شمعی یافت شمعون روشنایی حسن را گفت شیخا این چه حالست که اکنون مدت هفتاد سالست که من آتش پرستی پیشه دارم کنون از حق بسی اندیشه دارم درین معرض که جان بر لب رسیدست دل تاریک را صبحی دمیدست چه سازم چاره کارم چه دانی که بسیاری نماند از زندگانی زبان بگشاد شیخ و گفت ای پیر مسلمان شو ترا اینست تدبیر پس آنگه گفت شمعون کای نکوکار بسی آزرده ام حق را بگفتار اگر تو این زمانم یار گردی خطی بدهی و پذرفتار گردی که حق عفوم کند بی هیچ آزار دهد در جنتم تشریف دیدار من ایمان آرم و با راه آیم ولی چون خط دهی آنگاه آیم حسن بنوشت خطی و نکو کرد پذیرفتاری مقصود او کرد دگرباره بگفت ای شیخ دین دار عدول بصره می باید بیکبار که بنویسند بر این خط گواهی که می ترسم من از قهر الهی حسن فرمان آن گبر کهن کرد بزرگان را گواه آن سخن کرد خط آورد و بشمعون دادآنگاه مسلمان گشت شمعون نکو خواه چو خط بستد حسن را گفت ای پیر چو جانم در رباید مرگ تقدیر مرا چون پاک شستی در کفن نه بدست خویش در خاک کهن نه بگفت این و برآمد جان پاکش جهانی خلق گرد آمد بخاکش نهادند آن خطش در دست آنگاه نشستند آن جماعت تا شبانگاه نخفت آن شب حسن در فکر می بود همه شب در نماز و ذکر می بود بدل می گفت زیرک اوستادم که نادانسته خطی باز دادم دلیری کردم و از جهل بود آن ندانم تا قوی یا سهل بود آن چو می ترسم که من خود غرقه می رم چگونه غرقه را دست گیرم چو محرومم ز ملک آب و گل من چگونه ملک حق کردم سجل من درین اندیشه بود او تا سحرگاه رسولی در رسید از خواب ناگاه چنان درخواب دید آن شمع ایمان که شمعون بود در جنت خرامان ز عز پادشاهی تاج بر سر ز تشریف الهی حله در بر لبی خندان رخی تابان چو خورشید مسلم کرده دارالمک جاوید حسن گفتش که هین چونی درین دار چنین گفتا چه می پرسی ببین کار سرای من بهشت جاودان کرد بفضل خویش دیدارم عیان کرد کنون تو از پذیرفتاری خویش شدی فارغ بگیر این خط میندیش حسن گفتا چو گشتم باز هشیار خطم در دست بود و دیده بیدار اگر درمان کنی درمان چنین کن پذیرفتاری ایمان چنین کن # عطار » الهی نامه » بخش دوازدهم » المقالة الثانی عشر پسر گفتش اگر جاهم حرامست بگو تا جام جم باری کدامست که گر وجدان جام جم عزیزست ندانم جام جم باری چه چیزست # عطار » الهی نامه » بخش دوازدهم » جواب پدر پدر بگشاد الماس زبان را بسفت آنگه گهرهای بیان را پسر را گفت گر داری هدایت همه عمرت تمامست این حکایت # عطار » الهی نامه » بخش دوازدهم » (۱) حکایت کیخسرو و جام جم نشسته بود کیخسرو چو جمشید نهاده جام جم در پیش خورشید نگه می کرد سر هفت کشور وز آنجا شد به سیر هفت اختر نماند از نیک و بد چیزی نهانش که نه در جام جم می شد عیانش طلب بودش که جام جم ببیند همه عالم دمی درهم ببیند اگرچه جمله عالم همی دید ولی در جام جام جم نمی دید بسی زیر و زبر آمد در آن راز حجابی می نشد از پیش او باز به آخر گشت نقشی آشکارا که در ما کی توانی دید ما را چو ما فانی شدیم از خویشتن پاک که بیند نقش ما در عالم خاک چو فانی گشت از ما جسم و جان هم ز ما نه نام ماند و نه نشان هم تو باشی هرچه بینی ما نباشیم که ما هرگز دگر پیدا نباشیم چو نقش ما به بی نقشی بدل شد چه جویی نقش ما چون با ازل شد همه چیزی به ما زان می توان دید که ممکن نیست ما را در میان دید وجود ما اگر یک ذره بودی هنوز آن ذره در خود غره بودی نبیند کس ز ما یک ذره جاوید که از ذره نگردد ذره خورشید اگر از خویش می جویی خبر تو بمیر از خود مکن در خود نظر تو اگرچه لعبتان دیده خردند ولی از خویشتن پیش از تو مردند ازان یک ذره روی خود ندیدند که تا بودند مرگ خود گزیدند ازان پیوسته خویش از عز نبینند که خود را مردگان هرگز نبینند اگر در مرگ خواهی زندگانی گمان زندگانی مرگ دانی اگر خواهی تو نقش جاودان یافت چنان نقشی به بی نقشی توان یافت کنون گر همچو ما خواهی چو ما شو به ترک خود بگو از خود فنا شو حصاری از فنا باید درین کوی وگرنه بر تو زخم آید ز هر سوی چو کیخسرو ازان راز آگهی یافت ز ملک خویش دست خود تهی یافت یقینش شد که ملکش جز فنا نیست که در دنیا بقا را هم بقا نیست چو صحرای خودی را سد خود دید قبای بی خودی بر قد خود دید چو مردان ترک ملک کم بقا گفت شهادت گفت و بر دست فنا خفت مگر لهراسپ آنجا بود خواندش بجای خویش در ملکت نشاندش به غاری رفت و برد آن جام با خویش به زیر برف شد دیگر میندیش کسی کاو غرق شد از وی اثر نیست وزو ساحل نشینان را خبر نیست تو هم در عین گردابی بمانده نمی دانی که در خوابی بمانده که تو با ما یخی بر آفتابی و یا کف گلی بر روی آبی چو بی کشتی تو در دریا نشستی بگوید با تو دریا آنچه هستی # عطار » الهی نامه » بخش دوازدهم » (۲) حکایت سنگ و کلوخ مگر سنگ و کلوخی بود در راه بدریایی در افتادند ناگاه بزاری سنگ گفتا غرقه گشتم کنون با قعر گویم سرگذشتم ولیکن آن کلوخ از خود فنا شد ندانم تا کجا رفت و کجا شد کلوخ بی زبان آواز برداشت شنود آواز او هر کو خبر داشت که از من در دو عالم من نماندست وجودم یک سر سوزن نماندست ز من نه جان و نه تن می توان دید همه دریاست روشن می توان دید اگر همرنگ دریا گردی امروز شوی در وی تو هم در شب افروز ولیکن تا تو خواهی بود خود را نخواهی یافت جان را و خرد را # عطار » الهی نامه » بخش دوازدهم » (۳) حکایت شبلی با آن جوان در بادیه مگر شبلی چو شمعی سر بسر سوز به راه بادیه می رفت یک روز جوانی دید همچون شمع مجلس به دست آورده شاخی چند نرگس قصب بر سر یکی نعلین در پای خرامان با لباسی مجلس آرای قدم می زد به زیبایی و نازی چو کبکی کاو بود ایمن ز باز ی بر او رفت شبلی از سر مهر بدو گفت ای جوان مشتری چهر چنین گرم از کجا رفتی چنین شاد جوان ماه رو گفتش ز بغداد برون رفتم از آنجا صبحگاهی کنون در پیش دارم سخت راهی دو ساعت بود از بنگاه رفته برآمد پنج روز از راه رفته چو شد القصه شبلی تا حرم گاه یکی را دید مست افتاده در راه سته گشته ضعیف و ناتوان هم دلش رفته ز دست و بیم جان هم حکایت کرد شبلی نزد یاران که چون دید او مرا آهسته نالان مرا از پیش کعبه داد آواز که ای بوبکر می دانی مرا باز من آن نازک تن تازه جوانم که دیدی در فلان جایی چنانم مرا با صد هزاران ناز و اعزاز به پیش خویش خواند و کرد در باز به هر ساعت مرا گنجی دگر داد به هر دم آنچه جستم بیشتر داد کنون چون آمدم با خود به یکبار بگردانید بر فرقم چو پرگار دلم خون کرد و آتش در من انداخت ز صحن گلشنم در گلخن انداخت به بیماری و فقرم مبتلا کرد ز گردونم به یک ساعت جدا کرد نه دل ماند و نه دنیا و نه دینم چنین که امروز می بینی چنینم ازو پرسید شبلی کای جوانمرد چنین کت امر می آید چنان گرد جوابش داد کای شیخ یگانه که را این برگ باشد جاودانه نمی دانم من مست این معما که می گوید تو باشی جمله یا ما ازان می سوزم و زان می گدازم که مویی در نمی گنجد چه سازم تو خود در پیش چشم خود نشستی ز پیش چشم خود برخیز و رستی فرستادند بهر سودت اینجا ندیدم سود جز نابودت اینجا چو بهره از همه چیزیت هیچ است همه قسمت ز چندین پیچ پیچ است اگر تو ره روی عمری بسوزی که جز هیچت نخواهد بود روزی # عطار » الهی نامه » بخش دوازدهم » (۴) حکایت شوریده دل بر سر گور یکی شوریده می شد سحرگاه سر خاک بزرگی دید در راه بسی سنگ نکو بر هم نهاده یکی نقش قوی محکم نهاده زمانی نیک چون آنجا باستاد دل خود پیش جان او فرستاد چنین گفت او که این شخصی که خفتست ندارد هیچ ازان کارش نهفست چنین مردی قوی جان عزیزش نمی بینم درین ره هیچ چیزش جز این سنگی که بر گورش نهادند نصیبی از همه کونش ندادند بدو گفتند روشن کن تو ما را چنان کین راز گردد آشکارا چنین گفت او که این مردیست خفته بترک دنیی و عقبی گرفته نه دنیا دارد و نه آخرت نیز که او بودست خواهان دگر چیز ولی چه سود کان چیزیست کز عز بکس نرسید و نرسد نیز هرگز پس او گر راستی ور پیچ دارد همه از دست داده هیچ دارد جهانی را که چندین ضر و نفعست ببین تا حد او از خفض و رفعست بروز این جمله در چشمت نهد راست شبت در خشم گرداند کم و کاست بینداز این جهان پیچ بر پیچ چو بر خوان جهانی هیچ بر هیچ تو این بنهادن و برداشتن بین ز هیچی این همه پنداشتن بین طریقت چیست نقد جان فکندن که خود را در غلط نتوان فکندن چو چشمت نیست دایم در غلط باش که نقش راه زن آمد ز نقاش اگرچه درد بی اندازه هستست بکلی کی دهد معشوق دستست که تا عاشق بود پیوسته سوزان وزو پیوسته معشوقش فروزان همه کس را چو در خوردست معشوق بکلی کی رسد هرگز بمخلوق نباشد آگهی در خورد ما را ز شوق او بماند درد مارا تویی عاشق ترا به دل که سوزد تو دل می سوز تا او می فروزد اگر داری سر این گر نداری جز این ره هیچ ره دیگر نداری درو معدوم شو ای گشته موجود تو واو در نمی گنجد چه مقصود # عطار » الهی نامه » بخش دوازدهم » (۵) حکایت دیوانه که رازی با حق گفت یکی دیوانه کو بود در بند بلب می گفت رازی با خداوند یکی بر لب نهادش گوش حالی که تا واقف شود زان سر عالی بحق می گفت این دیوانه تو که بود او مدتی هم خانه تو چو در خانه نگنجیدی تو با او که در خانه تو می بایست یا او بحکم تو کنون زین خانه رفتم چو توهستی من دیوانه رفتم درین مذهب که جز این هیچ ره نیست بترکه ما و من شرک و گنه نیست برون آ ای پسر زین خانه تنگ که بار تو گرانست و خرت لنگ ازینجا رخت سوی لامکان کش براق عشق را در زیر ران کش که بار عشق را جان بارگیرست ولی میدان خلدش ناگزیرست ملازم باش این در راه که ناگاه بقرب خویشتن خاصت کند شاه حضور تست اصل تو و گر هیچ حضور تو همی باید دگر هیچ اگر تو حاضر درگاه گردی ز مقبولان قرب شاه گردی # عطار » الهی نامه » بخش دوازدهم » (۶) حکایت سلطان ملکشاه با پاسبان شبی برفی عظیم افتاد در راه سراپرده زده سلطان ملکشاه ز سرما مرغ و ماهی آرمیده همه در کوشها سر درکشیده براندیشید سلطان گفت امشب غم سلطان که خواهد خورد یا رب بباید رفت تا بینم نهفته که در سرما بدین درکیست خفته چو سلطان سر ازان خیمه بدر کرد درو هم برف و هم سرما اثر کرد ندید ازهیچ سو یک پاسبان را مگر یک خفته بیدار جان را قبایی از نمد افکند در بر ز میخ خیمه بالش خاک بر سر همه شب لالکا در پای مانده ز دست برف بر یک جای مانده ندانم تا شبی از درد دین تو بدین درگاه بودستی چنین تو اگر یک ذره دلسوزیت بودی شبی آخر چنین روزیت بودی ز بانگ پای سلطان مرد از راه بجست از جای و بانگی زد بران شاه که هان تو کیستی شه گفت حالی منم ای مهربان سلطان عالی تو باری کیستی ای مرد کاری که سلطان را چنین شب پاس داری زبان بگشاد مرد و گفت ای شاه منم مردی غریب بی وطنگاه وطنگاهم به جز درگاه شه نیست مرا جز خدمت شه هیچ ره نیست مرا تا جان و تن همراه باشد سرم آنجا که پای شاه باشد شهش گفتا که فرمان دادمت من عمیدی خراسان دادمت من چو سلطان یک شب از مردی خبر یافت ازو آن مرد نام معتبر یافت اگر تو هم شبی بر درگه یار بروز آری زهی دولت زهی کار اگر یک شب به بیداری رسی تو به سرحد وفاداری رسی تو ز فقرت خلعتی بخشند جاوید که یک یک ذره می بینی چو خورشید گر آن دیده بدست آری زمانی اگر کوری شوی صاحب قرانی بزرگان را که شد کاری مهیا بچشم نیستی دیدند اشیا چو چشم نیستی درکارت آید شکر زهرت شود گل خارت آید # عطار » الهی نامه » بخش دوازدهم » (۷) حکایت شیخ ابوسعید با معشوق خویش فرستادست شیخ مهنه سه چیز خلالی و کلاهی و شکر نیز بر معشوق چون معشوق آن دید بنپذیرفت کز مخلوق آن دید بخادم گفت با شیخت چنین گوی که ما را باز شد کلی ازین خوی خلال آن را بکار آید که پیوست بجز خون خوردنش چیزی دهد دست چو من خون خواره پیوسته باشم تو دانی کز خلالت رسته باشم شکر آن را بکار آید که از قهر نباید خوردنش یک شربتی زهر چو این تلخی نخواهد شد ز کامم تو دانی کین شکر باشد حرامم کلاه آن را بود لایق که سر داشت و یا از سر سرمویی خبر داشت کسی کو چون گریبان بی سر آید کجا هرگز کلاهش در خور آید سه چیز تو ترا ای زندگانی مرا یک چیز بس دیگر تو دانی کسی کو نقد خورشید الهی بدست آرد دگر داند ملاهی اگر تو برگ سر عشق داری به بی برگی تو دایم سردرآری که گر این سر همی خوانی جهانی نمی باید سر خویشت زمانی که چون از شمع سر یابد جدایی سواد جمع یابد روشنایی قلم را سر بریدن سخت زیباست وگرنه زو نه بیند کس خطی راست چو برخیزی ز باطل حق دهندت مقید بفگنی مطلق دهندت ز پیش خویشتن بر بایدت خاست که تا این کار بنشیند ترا راست که تا با خویش می آیی تو پیوست هم آنگاهی شود معشوق از دست # عطار » الهی نامه » بخش دوازدهم » (۸) حکایت ایاز با سلطان ایاز سیمبر در خواب خوش بود دلش چون دیده یک ساعت بیاسود ببالین آمدش محمود غازی که بود اندر سر او سرفرازی ز خواب خوش نکردش هیچ بیدار هزارش بوسه زد بر هر دو رخسار چو فارغ شد ز کار بوسه آن شاه همی مالید پایش تا سحرگاه بآخر چون زخواب خوش درآمد ز شرم شاه چون آتش برآمد چو شاهش دید گفت ای حسنت افزون چو تو باز آمدی من رفتم اکنون دران ساعت که تو بیخویش بودی زهر وصفت که گویم بیش بودی دران ساعت که دیدم جان فزایت نبودی تو که من بودم بجایت چو با خویش آمدی محبوب گم شد چو تو طالب شدی مطلوب گم شد مباش ای دوست تا محبوب باشی که گر باشی بخود محجوب باشی ز خود بگذر که بی خود جمله مایی چو بیخود خوش تری با خود چرایی چو معدومی همه موجود باشی چو بر هیچی همه محمود باشی همی تا با خودی از تو نگویند ولی تا بیخودی جز تو نجویند # عطار » الهی نامه » بخش دوازدهم » (۹) حکایت ماه و شوق او با آفتاب قمر گفتا که من در عشق خورشید جهان پر نور خواهم کرد جاوید بدو گفتند اگر هستی درین راست شبانروزی بتگ می بایدت خاست که تا در وی رسی و چون رسیدی درو فانی شوی در ناپدیدی بسوزی آن زمان تحت الشعاعش وجودت خفض گردد زارتفاعش چو ازتحت الشعاع آیی پدیدار شود خلقی جمالت را خریدار بانگشتت بیکدیگر نمایند بدیدارت نظرها برگشایند چه افتادست تا نوری بیک بار ز پیش نور می آید پدیدار یکی سرگشته فانی گشته بی باک هویدا شد ز جرم باقی خاک یکی خود سوخته تحت الشعاعی وصالی یافت بعد از انقطاعی شب دو گفته با چندان جمالش مدد گیرد ز نقصان هلالش چو این شب خویش آراید یقینست بدو کس ننگرد کو خویش بینست ولی هر گه که بینی چون خلالش درو بینند یعنی در هلالش تو تا هستی خود در پیش داری بلای جاودان با خویش داری ز چرک شرکت آنگه دل بگیرد که دل در بیخودی منزل بگیرد زشیر شرک اگر خویت شود باز بلوغت افتد از توحید آغاز # عطار » الهی نامه » بخش دوازدهم » (۱۰) حکایت بایزید با آن مرد سائل که او را در خواب دید شبی در خواب دید آن مرد بیدار که ناگه بایزید آمد پدیدار بدو گفتا که ای شیخ زمانه چه گفتی با خداوند یگانه چنین گفت او که امر آمد ز درگاه که ای سالک چه آوردیم از راه بحق گفتم که آوردم گناهت ولی شرکت نیاوردم ز راهت بدنیا خورده بودم شربتی شیر شبم درد شکم آمد گلوگیر چو آن شب درد را آهنگ جان خاست بدل گفتم چو خوردم شیر ازان خاست حقم گفتا که می گویی که از راه ترا شرکی نیاوردم بدرگاه بدین زودی فراموشت شد ای پیر که آوردی نو شرک آخر دران شیر چو تو از شرک درد از شیر دیدی خطی در دفتر وحدت کشیدی مکن دعوی وحدت آشکاره که تو از شرک هستی شیرخواره کجا بوید گل توحید جانت که بوی شرک آید از دهانت تو وقتی در حقیقت بالغ آیی که پاک از شیر خوردن فارغ آیی # عطار » الهی نامه » بخش دوازدهم » (۱۱) سؤال آن درویش از شبلی یکی پرسید از شبلی که در راه که بودت بدرقه اول به درگاه سگی را گفت دیدم بر لب آب که یک ذره نداشت از تشنگی تاب چو دیدی روی خود در آب روشن گمان بردی سگی دیگر معین نخوردی آب از بیم دگر سگ بجستی از لب آن آب در تگ چو گشت از تشنگی دل بی قرار ش ز اندازه برون شد انتظار ش به آب افکند خود را ناگهانی که تا شد آن سگ دیگر نهانی چو او از پیش چشم خویش برخاست خود او بود آن حجاب از پیش برخاست چو برخاست این چنین روشن حسابم یقینم شد که من خود را حجابم ز خود فانی شدم کارم برآمد سگی در راهم اول رهبر آمد تو هم از راه چشم خویش برخیز حجاب تو تویی از پیش برخیز گرت مویی خودی برجای باشد ترا بندی گران بر پای باشد ترا آن به بدی ای مرد فرتوت که از گهواره بردندی به تابوت ازان موسی ز حق ان پایگه یافت که از گهواره در تابوت ره یافت حضور او اگر باید مدامت میا با خود دگر این می نمامت میا با خود بیا بی خود ز خود دور که هست آن بی خودی نور علی نور اگر تو بالغ اسرار گردی ز یک یک عضو برخوردار گردی نه طفی ماندت نه احولی نیز ازو گویی وزو بینی همه چیز # عطار » الهی نامه » بخش دوازدهم » (۱۲) حکایت ابراهیم ادهم مگر می رفت ابراهیم ادهم براهی در دو کس را دید با هم یکی چیزی بیک جو زان دگر خواست بیک جو می نیامد کار او راست دگر ره گفت بستان یک جو از من که هست این کار را بیرون شو از من پس آن یک گفت از تو من نپژهم بیک جو این بندهم این بندهم چو ابراهیم این بشنود درحال چو مرغی میزد از دهشت پر و بال گه از خود رفت و گه با خویش آمد ز مردانش یکی در پیش آمد ازو پرسید کای سلطان دین تو چه افتادت که افتادی چنین تو چنین گفتا که چون گفت این بندهم بدل گفتم مگر گفت ابن ادهم بیک جو این بندهم کرد آغاز بیک جو این ادهم آمد آواز اگر هر ذره دایم می خروشد دل بیدار خود آن را نیوشد گرفتم حالت مردان ندیدی حدیث نیک شان باری شنیدی اگر خواهی کمال حال مردان فنا شو در حدیث و قال مردان مباش ای ذره گر خواهی که جاوید بود قایم مقامت قرص خورشید اگر هستی تو حاصل نبودی ترا اینجایگه منزل نبودی که هر طفلی که درخردی بمرد او ره این چار چیز آسان سپرد او ترا پس این همه در پیش ازانست شب و روزت بلای خویش ازانست ولی گر جام خواهی تا بدانی بمیر از خویش اندر زندگانی شنیدم جام جم ای مرد هشیار که در گیتی نمایی بود بسیار بدان کان جام جم عقلست ای دوست که مغز تست و حس تست چون پوست هر آن ذره که در هر دوجهانست همه درجام عقل تو عیانست هزاران صنعت و اسرار و تعریف هزاران امر و نهی و حکم و تکلیف بنا بر عقل تست و این تمامست ازین روشن ترت هرگز چه جامست # عطار » الهی نامه » بخش سیزدهم » المقالة الثالث عشر در آمد چارمین فرزند زیبا همه آرام و آسایش سراپا پدر را گفت تا در کایناتم بصد دل طالب آب حیاتم اگر دستم دهد آن آب رستم وگر نه همچنین بادی بدستم ز شوقم آتشین شد جان ازان آب نه خور دارم بروز و نه بشب خواب ازین اندیشه دل پر تاب دارم شدم تشنه هوای آب دارم # عطار » الهی نامه » بخش سیزدهم » جواب پدر پدر گفتش امل چون غالب آمد دلت عمر ابد را طالب آمد از آنی آب حیوان را خریدار که جانت را امل آمد پدیدار اگر یک ذره نور صدق هستت امل باید که گردد زیر دستت # عطار » الهی نامه » بخش سیزدهم » (۱) حکایت اسکندر رومی با مرد فرزانه رسید اسکندر رومی بجایی طلب می کرد از آنجا آشنایی که تا چیزی ز حکمت یاد گیرد ز شاگردی یکی استاد گیرد رهت علمست اگر شاه جهانی تو ذوالقرنین گردی گر بدانی بدو گفتند اینجا هست مردی که در دین نیست او را هم نبردی گروهی مردمش دیوانه خوانند گروهی کامل و مردانه دانند وطن گه بر در دروازه دارد به عزلت در جهان آوازه دارد سکندر کس فرستاد و بخواندش کسی کانجا شد القصه براندش بدو گفتا رسول شه که برخیز ملک می خواندت منشین و مستیز اجابت کن چه گر بر تو گرانست که ذوالقرنین سلطان جهانست زبان بگشاد آن مرد یگانه که من آزادم از شاه زمانه که آن کس را که شاهت بنده اوست خداوندش منم کی دارمش دوست شهت از بندگان بنده ماست نباید رفت پیش او مرا راست رسول آمد بداد ازمرد پیغام بخشم آمد ازو شاه نکونام پس آنگه گفت یا دیوانه مردیست و یا از جاهلی بیگاه مردیست چو من هم بنده ام حق را و هم دوست که گوید حق تعالی بنده اوست نیارد خواند نه شاه و نه درویش مرا از بندگان بنده خویش بر او رفت و کرد آنگه سلامش جوابی داد درخورد مقامش شهش گفتا چرا گر کاردانی مرا از بندگان بنده خوانی جوابش داد مرد و گفت ای شاه بزیر پای کردی عالمی راه که تا بر آب حیوان دست یابی نمیری زندگی پیوست یابی کنون این را امل گویند ای شاه ترا چون بندگان افکنده در راه بهم آورده صد دست لشگر که تا مالک شوی بر هفت کشور کنون این حرص باشد گر بدانی که او را بنده بسته میانی چو در حرص و امل افکنده تن خداوند تو آمد بنده من چو از حرص و امل درنده باشی به پیش بنده من بنده باشی امل چون شاخ زد جاوید امان خواست ز تو آب حیات از بهر آن خواست ولی حرصت جهان می خواست ازتو سپه چندین ازان می خواست از تو کسی کو طالب جان و جهانست اگر جان و جهانش نیست زانست چو برجان و جهان خویش لرزی بر جان و جهان پس هیچ نرزی جهان و جان ترا بس جاودانی چو تو نه مرد این جان وجهانی زدو چشم سکندر خون روان شد دلش می گفت ازین غم خون توان شد سکندر گفت او دیوانه نیست که عاقل تر ازو فرزانه نیست بسا راحت که آمد زو بروحم تمامست از سفر این یک فتوحم ز بیم مرگ آب زندگانی سکندر جست و مرد اندر جوانی چه پرسی قصه سد سکندر تویی هم سد خویش از خویش بگذر وجود تو ترا سدیست در پیش تو پیوسته دران سد مانده در خویش تویی در سد خود یاجوج و ماجوج که طوق گردنت سدیست چون عوج تو گر برگیری از پیش این تتق را چو عوج بن عنق طوق عنق را اگر آزاد کردی گردن خویش برستی زین همه غم خوردن خویش وگرنه صد هزاران پرده بینی درون پرده جان مرده بینی وگر خواهی کز آتش بگذری تو بآتش گاه دنیا ننگری تو اگر مویی خیانت کرده باشی بکوهی آتشین در پرده باشی چو بر آتش گذشتن عین راهست چه پرسی گر سیاوش بی گناهست ترا گر حق محابا می نکردی بیک نفست تقاضا می نکردی نگونساری مردم از محاباست محابا گر نبودی کژ شدی راست ترا چندین بلا در پیش آخر چه می خواهی بگو از خویش آخر جهانی خصم گرد آورده تو بترس از مرگ آخر مرده تو # عطار » الهی نامه » بخش سیزدهم » (۲) حکایت یکی گفته ست از اهل سلامت که گر رسوا شود خلق قیامت عجب نیست این عجب آنست دایم که یک تن برهد از چندین مظالم # عطار » الهی نامه » بخش سیزدهم » (۳) حکایت قحط و جواب دادن طاوس مگر شد آشکارا قحط سالی به پیش خلق آمد تنگ حالی سراسیمه جهانی خلق محبوس شدند از بهر باران پیش طاوس که باران می نیاید آشکارا دعایی کن زحق در خواه ما را پس آنگه گفت طاوس ای عزیزان نگردد ابر بر بیهوده ریزان شما را گرچه جز باران طلب نیست اگر باران نمی بارد عجب نیست عجب اینست کز چندین گنه کار نبارد سنگ بر مردم بیکبار اگرچه میغ ترک آسمان کرد تعجب گر کنی زان می توان کرد که نکشافد زمین از شومی ما خورد ما را ز نامعلومی ما تو پنداری که ازمردان راهی کدامین مرد سرگردان راهی چو پندار تو برگیرند از پیش کسی مرده سگی برخیزد از خویش # عطار » الهی نامه » بخش سیزدهم » (۴) حکایت پیمبر در شب معراج پیمبر در شب معراج ناگاه یکی دریای اعظم دید در راه ملایک گرد آن استاده خیلی گشاده هر یکی از دیده سیلی پیمبر گفت ای پاکان بیکبار چرا گریید پیوسته چنین زار ز غیب الغیب چون فرمان بدادند زبان در پیش پیغامبر گشادند کز آنگه باز کین گردون خمیدست خدا از نور ما را آفریدست وز آنگه باز می گرییم از آنگاه بقومی ز امتت کایشان درین راه چنان دانند و در باری نباشند که درکارند و در کاری نباشند ندانند و ز پنداری که دارند دران پندار عمری می گذرانند بدین نقدی که تو داری و دانی چگونه می کنی بازارگانی اگر بودی غم دینت زمانی نبودی هر دمت در دین زیانی بکن کاری که اینجا مرد کاری که چون آنجا روی در زیر باری دریغا سود بسیارت زیان شد که راهت محو گشت و کاروان شد دریغا عمر خود بر باد دادی نه نیکو عمر خود را داد دادی دگر از حق چه خواهی زندگانی که قدر این قدر هم می ندانی کسی کو قدر یک جو عمر نشناخت بگنجی عمر نتواند سرافراخت مده بر باد عمرت رایگانی که بر بادست عمر و زندگانی چنین عمری که گر خواهی زمانی کسی نفروشدت هرگز بجانی # عطار » الهی نامه » بخش سیزدهم » (۵) حکایت مرد حریص و ملک الموت حریصی در میان مست و هشیار بسی جان کند و هم کوشید بسیار بروز و شب زیادت بود کارش که تا دینار شد سیصد هزارش فزون از صد هزارش بود املاک فزون از صد هزارش نقد در خاک فزون از صد هزار دیگرش بود که پیش مردمان کشورش بود چو مال خویش از حد بیش می دید سرای خویش و مال خویش می دید بدل گفتا که بنشین و همه سال بخور خوش تا ازان پس چون شود حال چو شد این مال خرج خورد و پوشم اگر باید دگر آنگه بکوشم چو خوش بنشست تا زر می خورد خوش بشادی نفس را می پرورد خوش چو با خود کرد این اندیشه ناگاه درآمد زود عزراییل جان خواه چو عزراییل را نزدیک دید او جهان بر چشم خود تاریک دید او زبان بگشاد و زاری کرد آغاز که عمری صرف کردم در تگ و تاز کنون بنشسته ام تا بهره گیرم روا داری که من بی بهره میرم کجا می گشت عزراییل ازو باز همی جان برگرفتن کرد آغاز بزاری مرد گفتا گر چنانست که ناچار این زمانت قصد جانست کنون دینار من سیصد هزارست دهم یک صد هزارت گر بکارست سه روزم مهل ده بر من ببخشای وزان پس پیش گیر آنچت بود رای کجا بشنید عزراییل این راز کشیدش عاقبت چون شمع در گاز دگر ره مرد گفتا دادم اقرار ترا دو صد هزار از نقد دینار دو روزم مهل ده چون هست این سهل نداد القصه عزراییل هم مهل مگر می داد خود سیصد هزاری که تا مهلش دهد یک روز باری بزاری گفت بسیارو شنید او نبودش مهل و مقصودی ندید او بآخر گفت می خواهم امانی که تا یک حرف بنویسم زمانی امانش داد چندانی که یک حرف نوشت از خون چشم خود بشنگرف که هان ای خلق عمر و روزگاری که می دادم بها سیصد هزاری که تا یک ساعتی دانم خریدن نبودم هیچ مقصود از چخیدن چنین عمری شما گر می توانید نکو دارید وقدر آن بدانید که گر از دست شد چون تیر از شست نه بفروشند و نه هرگز دهد دست کسی کو در چنین عمری زیان کرد بغفلت عمر شیرین را فشان کرد # عطار » الهی نامه » بخش سیزدهم » (۶) حکایت کشته شدن پسر مرزبان حکیم حکیمی بود کامل مرزبان نام که نوشروان بدو بودیش آرام پسر بودش یکی چون آفتابی بهر علمی دلش را فتح بابی سفیهی کشت ناگه آن پسر را بخست از درد جان آن پدر را مگر آن مرزبان را گفت خاصی که باید کرد آن سگ را قصاصی جوابی داد او را مرزبان زود که الحق نیست خون ریزی چنان سود که من شرکت کنم با او دران کار بریزم زنده را خون چنان زار بدو گفتند پس بستان دیت را نخواهم گفت هرگز آن دیت را نمی یارم پسر را با بها کرد که خون خوردن بود از خون بها خورد نه آن بد فعل کاری بس نکو کرد که می باید مرا هم کار او کرد گر از خون پسر خوردن روا نیست چرا پس خون خود خوردن خطا نیست ز خون خویش آنکس خورده باشد که عمر خویش ضایع کرده باشد ترا از عمر باقی یک دو هفته ست دگر آن چیز کان به بود رفته ست گرفتم توبه کردی یک دو هفته چه سازی چاره آن عمر رفته # عطار » الهی نامه » بخش سیزدهم » (۷) موعظه چنین گفته ست آن داننده پاک که هر کو در مقامر خانه خاک چنان در پاک بازی سر بر افراخت که هرچش بود با یک دیده در باخت گرفته توبه کرد و نیز نشکست نه بر بیهوده چشمی داد از دست بتوبه گرچه در پیش صف آید ولی چشم شده کی با کف آید عزیزا هر دمی کز دل برآری که آن بی ذکر حق ضایع گذاری چو چشمی دان که در می بازی آن را تدارک کی توان کرد این زیان را مده ازدست چیزی را که از عز نیاید نیز با دست تو هرگز # عطار » الهی نامه » بخش سیزدهم » (۸) حکایت بزرجمهر با انوشیروان چو از بوزرجمهر افتاد در خشم دل کسری کشیدش میل در چشم معمایی فرستادند از روم که گر آنجا کنند این راز معلوم خراجش می فرستیم واگرنه جفا بیند ز ما چیزی دگر نه حکیمان را بهم بنشاند کسری کسی زیشان نشد آگاه معنی همه گفتند این راز سپهرست چنین کار از پی بوزرجمهرست برون از وی کسی نشناسد این راز بپرسید این معما را ازو باز حکیم رانده را نوشیروان خواند بدان خواری عزیزش همچو جان خواند حکایت کرد حالی آن معماش که جز تو کس نیارد کرد پیداش حکیمش گفت یک حمام خواهم وزان پس ساعتی آرام خواهم تنم چون اعتدالی یافت یخ خواه به یخ بر من نویس این قصه آنگاه که گرچه چشم من کورست اما بدین حیلت بگویم این معما چنان کردند القصه که او گفت که تا گفت آن معما و نکو گفت بغایت شادمان شد زو دل شاه بدو گفتا که از من حاجتی خواه حکیمش گفت چون این روی دیدی که کورم کردی ومیلم کشیدی کنون آن خواهم از تو ای سرافراز که بس سرگشته ام چشمم دهی باز شهش گفتا که من این کی توانم تو خود دانی که من این می ندانم حکیمش گفت ای شاه سرافراز چو نتوانی که چشم من دهی باز مکن تندی ز کس چیزی ستان تو که گر خواهی توانی دادش آن تو چرا می بستدی چیزی که از عز عوض نتوانی آن را داد هرگز ترا هر یک نفس دری عزیزست وزین درت گرامی تر چه چیزست مده بر باد این گوهر ببازی که گر خواهی که بازآری چه سازی تو می باید که هر دم پیش آیی تو هر دم تا بکی با خویش آیی بنفشه چون نه نرگس نبودی چرا چون این و آن کور و کبودی همه چون رعد بانگی بی درنگی همه چون برج عقرب کور و لنگی ترا از تو هزاران پرده در پیش چگونه ره بری یک ذره در خویش تو بی خویشی اگر با خویش آیی ز خیل پس روان در پیش آیی نخواهندت بخود هرگز رها کرد ترا بس عمر می باید قضا کرد اگر روزی تو زینجا دور مانی چرا بیگانه و مهجور مانی یقین می دان که چون آن آشنایی پدید آید نماند این جدایی # عطار » الهی نامه » بخش سیزدهم » (۹) حکایت آن مرغ که در سالی چهل روز بیضه نهد یکی مرغیست اندر کوه پایه که در سالی نهد چل روز خایه به حد شام باشد جای او را به سوی بیضه نبود رای او را چو بنهد بیضه در چل روز بسیار شود از چشم مردم ناپدیدار یکی بیگانه مرغی آید از راه نشیند بر سر آن بیضه آنگاه چنان آن بیضها زیر پر آرد که تا روزی ازو بچه برآرد چنانشان پرورد آن دایه پیوست که ندهد هیچکس را آن قدر دست چو جوقی بچه او پر برآرند بیک ره روی در یکدیگر آرند درآید زود مادرشان بپرواز نشیند بر سر کوهی سرافراز کند بانگی عجب از دور ناگاه که آن خیل بچه گردند آگاه چو بنیوشند بانگ مادر خویش شوند از مرغ بیگانه برخویش بسوی مادر خود بازگردند وزان مرغ دگر ممتاز گردند اگر روزی دو سه ابلیس مغرور گرفتت زیر پر هستی تو معذور که چون گردد خطاب حق پدیدار بسوی حق شوی ز ابلیس ناچار چنان شو تو که گر آید اجل پیش تنت مانده بود جان رفته بی خویش اگر پیش از اجل مرگیت باشد ز مرگ جاودان برگیت باشد چراغی در بیابانست جانت که مشکات تن آمد سد آنت چو این مشکات برخاست آن بیابان شود جاوید چون خورشید تابان عجایب در دلت بیش از شمارست تو گر آگه شوی بسیار کارست بنو هر دم تو در دین پیش می آی ز خود میرو همی با خویش می آی که درهر بیخودی و در خودی تو کنی از پس جهانی پر بدی تو که تا از هر بدی اندر ره راز جهانی نیکویی یابی عوض باز بهرچت او دهد دلشاد می باش وگر ندهد خوش و آزاد می باش از آنجا هرچه آید باز ندهی وگر بد آیدت آواز ندهی # عطار » الهی نامه » بخش سیزدهم » (۱۰) حکایت بهلول و حلوا و بریان چو غالب گشت بر بهلول سوداش ز بیده داد بریانی و حلواش نشست و شاد می خورد آن یکی گفت که می ندهی کسی را او برآشفت که حق چون این طعامم این زمان داد چگونه این زمان با او توان داد ترا هرچ او دهد راضی بدان باش وگر دستت دهد هم داستان باش که هر حکت که از پیشان روانست تو نشاسی و درخورد تو آنست # عطار » الهی نامه » بخش سیزدهم » (۱۱) سؤال موسی از حق سبحانه و تعالی مگر پرسید موسی ازخداوند که ای داننده بی مثل و مانند ز خلقان کیست دشمن گیر یا دوست که هم محتاج و هم درویش تو اوست خدا گفت او رهین نعمت ماست کسی کو سرکشد از قسمت ماست کسی کز قسمت ما در نفیرست اگر روزست و گر شب در ز حیرست # عطار » الهی نامه » بخش سیزدهم » (۱۲) پند کسری چنین گفته ست کسری باربد را که بی اندوه اگر خواهی تو خود را حسد بیرون کن از دل شاد گشتی ز حق راضی شو و آزاد گشتی # عطار » الهی نامه » بخش سیزدهم » (۱۳) مناجات آن بزرگ با حق تعالی سحرگاهی بزرگی در مناجات زبان بگشاد وگفت ای قایم الذات من از تو راضیم هم روز و هم شب تو از من نیز راضی باش یا رب چنین گفت او که آوازی شنیدم که در دعوی ترا کذاب دیدم اگر خود بودیی راضی ز ما تو زما کی جستیی هرگز رضا تو اگر راضی شدی از ما تو مجنون رضای ما چرا جستی تو اکنون کسی کو در رضا عین کمالست چو راضیست او رضا جستن محالست اگر تو راضیی از ما چه جویی وگرنه خویش را راضی چه گویی رضا ده صبر کن بنشین و مخروش چه سودا می پزی مستیز و کم جوش زمانی در تمنای محالی زمانی در جوال صد خیالی سخن می نشنوی یک ذره آخر که گشتی از محالی غره آخر # عطار » الهی نامه » بخش سیزدهم » (۱۴) حکایت شعبی و آن مرد که صعوۀ گرفته بود چنین گفته ست شعبی مرد درگاه که شخصی صعوه بگرفت در راه بدو آن صعوه گفت ازمن چه خواهی وزین ساق و سر و گردن چه خواهی گرم آزاد گردانی ز بندت در آموزم سه حرف سودمندت یکی در دست تو گویم ولیکن دوم چو بر پرم بر شاخ ایمن سیم چون جای تیغ کوه جویم ز تیغ کوه آن با تو بگویم بصعوه گفت بر گوی اولین راز زبان بگشاد صعوه کرد آغاز که هرچ از دست شد گر هست جانی برو حسرت مخور هرگز زمانی رها کردش بقول خویش از دست که تا شد در زمان بر شاخ بنشست دوم گفتا محالی گر شنیدی مکن باور چون آن ظاهر ندیدی بگفت این و روان شد تا سر کوه بدو گفت ای ز بدبختی در اندوه درونم بود دو گوهر قوی حال که هر یک داشت وزن بیست مثقال مرا گر کشتیی گوهر ترا بود مرا از دست دادی بس خطا بود دل آن مرد خونین شد ز غیرت گرفت انگشت در دندان حیرت بصعوه گفت باری آن سیم حرف بگو چون گشت بحر حسرتم ژرف بدو گفتا نداری ذره هوش که شد دو حرف پیشینت فراموش چو زان دو حرف نشنیدی یکی راست سیم را ازچه باید کرد درخواست ترا گفتم مخور بر رفته حسرت مکن باور محال ای پاک سیرت تو بر رفته بسی اندوه خوردی محالی گفتمت تصدیق کردی دو مثقالم نباشد گوشت امروز چهل مثقال دو در شب افروز چگونه نقد باشد در درونم ترا دیوانه می آید کنونم بگفت این و بپرید از سر کوه بماند آن مرد در افسوس و اندوه کسی کو از محال اندیشه دارد شبانروزی تحیر پیشه دارد قدم نتوان نهاد آنجا که خواهی بفرمان رو بفرمان کن نگاهی که هر کو نه بامر حق قدم زد چو شمع از سر برآمد تا که دم زد # عطار » الهی نامه » بخش سیزدهم » (۱۵) حکایت زنبور با مور یکی زنبور می آمد ز خانه بغایت بیقرار و شادمانه مگر موری چنان دلشاد دیدش ز حکم بندگی آزاد دیدش بدو گفتا چرا شادی چنین تو که از شادی نگنجی در زمین تو جوابش داد آن زنبور کای مور چرا نبود ز شادی در دلم شور که هر جایی که می باید نشینم زهر خوردی که می خواهم گزینم بکام خویش می گردم جهانی چرا اندوهگین باشم زمانی بگفت این پاسخ و چون تیر پرتاب روان شد تا یکی دکان قصاب مگر از گوشت آنجا شهله بود در آن زنبور در زد نیش را زود همی زد از قضا قصاب ساطور ز زخم او دو نیمه گشت زنبور بخاک افتاد حالی تا خبر داشت درآمدمور ازو یک نیمه برداشت بزاری می کشیدش خوار در راه زبان برداشته می گفت آنگاه که هر کو آن خورد کو را بود رای نشیند بر مراد خویش هرجای همه آنچش نباید دید ناکام همه همچون تو آن بیند سرانجام کسی کو بر مراد خود کند زیست چو تو میرد ببین تا آخرت چیست چو گام از حد خود بیرون نهادی بنادانی قدم در خون نهادی غرور و کبر کم باید گرفتن ره خلق و کرم باید گرفتن کم از یک جو مر او را زور بازوست که وزن کوه قافش در ترازوست کم آزاری گزین و بردباری کزین نزدیکتر راهی نداری # عطار » الهی نامه » بخش سیزدهم » (۱۶) حکایت پیغامبر و کنیزک حبشی چنین نقلست از سلمان که یک روز نشسته بود صدر عالم افروز یکی حبشی کنیزک روی چون نیل درآمد از در مسجد بتعجیل ردای مصطفی بگرفت ناگاه که بامن نه زمانی پای در راه مهمی دارم و اکنون توان کرد ندارم خواجه اینجا چون توان کرد تویی هر بی کسی را یار امروز منم بی کس فتاده کار امروز سخن می گفت و گرم آنگاه می رفت ردایش می کشید و راه می رفت پیمبر دم نزد با او روان شد وزو نستد ردا و همچنان شد ز خلق خود نپرسیدش پیمبر کز اینجا تا کجا آیم بره بر خوشی می رفت با او چون خموشی که تا بردش بر گندم فروشی زبان بگشاد و گفت ای سید امروز ز گرسنگی دلی دارم همه سوز من اکنون رشته ام این پشم اندک بده وز بهر من گندم خر اینک پیمبر بستد و گندم خریدش برآورد و بدوش اندر کشیدش ببرد آن تا وثاق آن کنیزک بقبله کرد پس روی مبارک که یا رب گر درین کار پرستار مقصر آمدم ناکرده انگار بفضل خود درین کار و درین رای اگر تقصیر کردم عفو فرمای برای بنده گندم خریدم ز خلق و حلم حمالی گزیدم ز بس خجلت زبان با حق گشاده برای عذر بر پای ایستاده جوانمردا کرم بنگر وفا بین نظر بگشای و خلق مصطفی بین درین موضع ز جان و تن چه خیزد زرعنایان تر دامن چه خیزد # عطار » الهی نامه » بخش سیزدهم » (۱۷) حکایت آن مرد که پیش فضل ربیع آمد یکی پیری مشوش روزگاری بر فضل ربیع آمد بکاری ز شرم وخجلت و درویشی خویش ز عجز و پیری و بی خویشی خویش سنانی تیز بود اندر عصایش نهاد از بیخودی بر پشت پایش روان شد خون ز پای فضل حالی برآمد سرخ و زرد آن صدر عالی نزد دم تا سخن جمله بیان کرد بلطفی قصه زو بستد نشان کرد چو پیر از پیش او خوش دل روان شد ز زخمش فضل آنجا ناتوان شد بزرگی گفت آخر ای خداوند چرا بودی بدرد پای خرسند یکی فرتوت پایت خسته کرده تو گشته مستمع لب بسته کرده چو از پای تو آخر خون روان شد توان گفتن که از پس می توان شد چنین گفت او که ترسیدم که آن پیر خجل گردد خورد زان کار تشویر ز جرم خویشتن در قهر ماند ز حاجت خواستن بی بهر ماند ز بار فقر چندان خواری او را روا نبود چنین سرباری او را زهی مهر و وفا و بردباری وفاداری نگر گر چشم داری چنین فضلی که صد فصل ربیعست ز فضل حق نه از فضل ربیعست تو مردی ناجوانمردی شب و روز اگر مردی جوانمردی در آموز مجوی ای خاک چون آتش بلندی چو توخاکی مشو آتش بتندی اگر آن پیشگه می بایدت زود درین ره خاک ره می بایدت بود # عطار » الهی نامه » بخش سیزدهم » (۱۸) حکایت بهلول یکی می رفت در بغداد بر رخش تو گفتی بود در دعوی جهان بخش پس و پیشش بسی سرهنگ می شد بمردم بر ازو ره تنگ می شد ز هر سویی خروش طرقوا بود که بردابرد او از چارسو بود مگر بهلول مشتی خاک برداشت بشد وان خفیه اش پیش نظر داشت که چندین کبر از خاکی روا نیست که گر فرعون شد خواجه خدا نیست بدین ترتیب رو تا اهل بازار همه بنهاده دام از بهر مردار چو مطلوب کسی مردار باشد کجا با سر قدسش کار باشد # عطار » الهی نامه » بخش سیزدهم » (۱۹) حکایت مرد مجنون و رعنایان بره دربود مجنونی نشسته که می رفتند قومی یک دو رسته مگر آن قوم دنیاوار بودند که غرق جامه و دستار بودند ز رعنایی و کبر و نخوت و جاه چو کبکان می خرامیدند در راه چو آن دیوانه بی خان و بی مان بدید آن خیل خود بین را خرامان کشید از ننگ سر در جیب آنگاه که تا زان غافلان خالی شد آن راه چو بگذشتند سر بر کرد از جیب یکی پرسید ازو کای مرد بی عیب چرا چون روی رعنایان بدیدی شدی آشفته و سر درکشیدی چنین گفت او که سر را درکشیدم ز بس باد بروت اینجا که دیدم که ترسیدم که برباید مرا باد چو بگذشتند سر بر کردم آزاد ولی چون گند رعنایان شنیدم شدم بی طاقت و سر درکشیدم چو هفت اعضات رعنایی گرفتست جهانی از تو رسوایی گرفتست کسانی کین صفت از خویش بردند بدنیا کار عقبی پیش بردند # عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » المقالة الرابع عشر پسر گفتش اگر آب حیاتم نخواهد داد از مردن نجاتم نباید کم ازانم هیچ کاری که بشناسم که چیست آن آب باری گر از عین الحیاتم نیست روزی بود از علم آنم دلفروزی # عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » جواب پدر پدر بگشاد راهش در هدایت به پیش او فرو گفت این حکایت # عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » (۱) سکندر و وفات او سکندر در کتابی دید یک روز که هست آب حیات آبی دلفروز کسی کز وی خورد خورشید گردد بقای عمر او جاوید گردد دگر طبلیست با او سرمه دانی که هر دو هست با او خرده دانی شنیدم من ز استاد مدرس که بود آن سرمه وان طبل آن هرمس اگر قولنج کس سخت اوفتادی بر آن طبل ار زدی دستی گشادی کسی کز سرمه میلی درکشیدی ز ماهی تا بساق عرش دیدی سکندر را بغایت آرزو خاست که او را گردد این سه آرزو راست جهان می گشت با خیلی گروهی که تا روزی رسید آخر بکوهی نشانی داشت آنجا کوه بشکافت پس از ده روز و ده شب خانه یافت درش بگشاد و طاقی درمیان بود در او آن طبل بود و سرمه دان بود کشید آن سرمه وچشمش چنان شد که عرش و فرش در حالش عیان شد امیری بود پیشش ایستاده مگر زد دست بر طبل نهاده رها شد زو مگر بادی بآواز بدرید آن ز خجلت از سر ناز سکندر گرچه خامش کرد اما دریده گشت آن طبل معما شد القصه برای آب حیوان بهندستان و تاریکی چو کیوان چرا با تو کنم این قصه تکرار که این قصه شنیدستی تو صد بار چو شد عاجز در آن تاریکی راه بمانده هم سپه حیران و هم شاه پدید آمد قوی یکپاره یاقوت که در وی خیره شد آن مرد مبهوت هزاران مور را می دید هر سوی که می رفتند هر یک از دگر سوی چنان پنداشت کان یاقوت پاره برای عجز اوشد آشکاره خطاب آمد که این شمع فروزان برای خیل مورانست سوزان که تا بر نور آن موران گمراه شوند از جایگاه خویش آگاه مگر نومید گشت آنجا سکندر که چون شد بهر موری سنگ گوهر ز تاریکی برون آمد جگر خون دلش را هر نفس حالی دگرگون بجای منزلی دو منزل آمد که تا آخر بخاک بابل آمد نوشته داشت اسکندر که آنگاه که وقت مرگ برگیرندش از راه بود از جوشنش بالین نهاده ز آهن بستری زیرش فتاده بود از زمردان دیوار خانه ز زر سرخ آن را آسمانه ببابل آمدش قولنج پیدا ز درد آن فرود آمد به صحرا نیامد صبر چندانی براهش که کس بر پای کردی بارگاهش یکی زیبا زره زیرش گشادند سرش ز اندوه بر زانو نهادند در استادند خلقی گرد او در سپر بستند بر هم جمله از زر سکندر خویشتن را چون چنان دید در آن قولنج مرگ خود عیان دید بسی بگریست اما سود کی داشت که مرگ بی محابا را ز پی داشت ز شاگردان افلاطون حکیمی که ذوالقرنین را بودی ندیمی نشست و گفت مر شاه جهان را که آن طبلی که هرمس ساخت آن را چو تو در دست نااهلان نهادی بدست این چنین علت فتادی اگر آن را بکس ننمودیی تو بدین غم مبتلا کی بودیی تو بدان طالع که کرد آن طبل حاضر کجا آن وقت گردد نیز ظاهر چو قدر آن قدر نشناختی تو ز چشم خویش دور انداختی تو اگر آن همچو جان بودی عزیزت رسیدی شربتی زان چشمه نیزت ولیکن غم مخور دو حرف بنیوش که به از آب حیوان گر کنی نوش چنین ملکی و چندینی سیاست همه موقوف بادیست از نجاست چنین ملکی که کردی تو درو زیست ببین تا این زمان بنیاد بر چیست چنین ملکی چرا بنیاد باشد که گر باشد وگرنه باد باشد مخور زین غم مرو از دست بیرون که بادی میرود از پست بیرون در آن آب حیوان را که جستی اگرچه این زمان زو دست شستی تفکر کن مده خود را بسی پیچ که آن علم رزینست و دگر هیچ اگر آن علم بنماید بصورت بود آن آب حیوان بی کدورت ترا این علم حق دادست بسیار چو دانستی بمیر آزاد و هشیار چو بشنید این سخن از اوستاد او دلش خون شد بشادی جان بداد او مخور غم ای پسر تو نیز بسیار که هست آن آب علم و کشف اسرار اگر بر جان تو تابنده گردد دلت کونین را بیننده گردد اگر تو راه علم و عین دانی ترا آنست آب زندگانی اگر تو راه دان آن نباشی در آن بینش به جز شیطان نباشی کرامات تو شیطانی نماید همه نور تو ظلمانی نماید # عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » (۲) حکایت نمرود یکی کشتی شکست و هفتصد تن درآب افتاد و باقی ماند یک زن زنی برتخته آنجا مگر ماند بزاد القصه وز وی یک پسر ماند چو بنهاد آن زن آشفته دل بار فرو افتاد در دریا نگونسار بر آن تخته بماند آن کودک خرد پیاپی موجش از هر سو همی برد خطاب آمد بباد و موج و ماهی که این طفلیست در حفظ الهی نگه دارید تا نرسد بلاییش که می باید رسانیدن بجاییش همه روحانیان گفتند الهی چه شخصست این میان موج و ماهی خطاب آمد کزین شوریده ایام چو وقت آید شوید آگه بهنگام چو آخر بر کنار بحر افتاد بکف آورد صیادیش استاد به شیر و مرغ و ماهی کرد دم ساز بخون دل بپروردش باعزاز چو بالا برکشید و راه دان شد مگر یک روز در راهی روان شد بره در سرمه دانی یافت یاقوت که در خاصیتش شد عقل مبهوت چو میلی برکشید از سرمه پاک بیک ره عرش و کرسی دید و افلاک چو میلی نیز در چشم دگر کرد بگنج جمله عالم نظر کرد هزاران گنج زیر خاک می دید ز مه تا پشت ماهی پاک می دید ملایک جمله می گفتند کای پاک چه بنده ست این چنین شایسته ادراک چنین آمد ز غیب الغیب آواز که نمرودست این شخص سرافراز زند لاف خدایی و بصد رنگ برون آید بکین ما بصد جنگ ببین تا چون بپروردش درین راه چگونه خوار باز افکند ناگاه کسی را در دو عالم هر که خواهی وقوفی نیست بر سر الهی بعلت چیست خود مشغول بودن نخواهد بود جز معلول بودن وگر در چار طبعی هیچ شک نیست که کژ طبعی و هرگز چار یک نیست بدین دریا درآ و سرنگون آ هم از طبع و هم از علت برون آ نه ازچرخ برین برتر رود روز که او هم سرنگون آمد شب و روز همه کار جهان از ذره تا شمس چه می پرسی کأن لم تغن بالامس شکست آورد گردون از مجره سبک نکند که گردی ذره ذره جهان را رخش گردونست در زین که خورشیدست بر وی زین زرین چو عالم را فنا نزدیک گردد چو شب خورشید او تاریک گردد نهند آن زین او دانی چگونه برین مرکب ز مغرب باژگونه ازان بر عکس گردانند خورشید که این زین می نگردانند جاوید برآر از جان پر خون آه دلسوز که نه از شب خبرداری نه از روز شبت خوش باد وزین شب خوش چه سودت که روز روشنی هرگز نبودت اگرخواهی که باشی روز و شب شاد مکن تاتو تویی زین روز و شب یاد ولی تا تو تویی در خویش مانده نخواهی بود جز دل ریش مانده تو می باید که بیخود گردی از شور شوی پاک از خود و از کار خود کور که تا تو خویش را بر کار بینی اگردر خرقه زنار بینی # عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » (۳) حکایت آن مرد که صدقه بدرویشان می‬داد بزرگی گفت پر شوقست جانم که شد عمری که من دربند آنم که از من صدقه ای برسد به درویش که آن صدقه نبیند کس کم و بیش چو رفته ست این دقیقه بر زبانش چنین گفته ست هاتف آن زمانش که تو باید اگر صاحب یقینی که آن صدقه که بخشیدی نه بینی تو همچون مرده بد می نمایی که خود را مرده و زنده بلایی نخواهی زندگانی گر بدانی که مردن بهترت زین زندگانی اگر تو پیش دان و پیش بینی همه کم کاستی خویش بینی # عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » (۴) حکایت لقمۀ حلال رفیقی گفت با من کان فلانی حلالی می خورد قوت جهانی که جزیت از جهودان می ستاند وز آنجا می خورد به زین که داند بدو گفتم که من این می ندانم من آن دانم که من ننگ جهانم که باید صد جهود بس پریشان که تا خواهند از من جزیت ایشان تو گر کم کاستی خویش بینی بسی از خود سگی را بیش بینی وجودت با عدم درهم سرشتست که این یک دوزخ و آن یک بهشتست اگر یک بیخ ازین دوزخ نماندست بسی سگ بسته آن کخ بماندست اگر صد بار روزی غسل سازی چو با خویشی نه جز نانمازی # عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » (۵) حکایت پیرزن با شیخ و نصیحت او نشسته بود روزی پیر اصحاب ز پنداری و شهرة پیش محراب درآمد از در مسجد یکی زال ولی همچون الف با قد چون دال بدو گفتا که در عین هلاکی پلیدی می کنی دعوی پاکی بدین شیخی شدی مغرور اصحاب برون آی ای جنب از پیش محراب بسوز از عشق خود را ای گرامی وگر نه زاهدی باشی ز خامی ز زاهد پختگی جستن حرامست که زاهد همچو خشت پخته خامست ز سوز و اشک عاشق همچو شمعست ازان دراشک و سوز خویش جمعست ازان باشد همه شب اشک و سوزش که خواهد بود کشتن نیز روزش چو اشک و سوز و کشتن شد تمامش برآید کشته معشوق نامش شود در پرده هم دم هم نفس را نماند کار با او هیچ کس را # عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » (۶) حکایت امیرالمؤمنین عمرخطاب رضی الله عنه با جوان عاشق به حربی رفت فاروق و ظفر یافت وزآن کفار هر کس را که دریافت شهادة عرضه کردی گر شنیدی نکشتی ورنه حالی سر بریدی جوانی بود دل داده به معشوق بیاوردند او را پیش فاروق عمر گفتش به اسلام آر اقرار چنین گفت او که هستم عاشق زار دگر ره گفت ایمانت رهاند جوانش گفت عاشق این چه داند به دینش خواند عمر پس سیم بار چو هر باری به عشق آورد اقرار عمر فرمود تا کشتند زارش میان خاک افکندند خوارش چو پیش مصطفی آمد عمر باز پیمبر را کسی برگفت این راز پیمبر کین سخن بشنید از مرد درآن فکرت عمر را گفت از درد دلت داد ای عمر آخر چنین کار که کشتی عاشقی را آنچنان زار چو غم کشته ست او را وین خطا نیست دگر ره کشته را کشتن روا نیست ز حق کشتن نکو و از تو زشتست که این را دوزخ و آنرا بهشست اگر تو می کشی خود را نکو نیست که این کشتن نکو جز کار او نیست # عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » (۷) حکایت آن درویش که آرزوی طوفان کرد یکی پرسید ازان گستاخ درگاه که هان چیست آرزوی تو درین راه چنین گفت او که طوفانیم باید که خلق این جهان را در رباید نماند از وجود خلق آثار شود فانی دیار و دیر و دیار که تا این خلق در پندار مشغول شوند از بدعت و از شرک معزول که چون پروای حق یک دم ندارند همان بهتر که این عالم ندارند بدو گفتند اگر طوفان درآید جهان بر خلق سرگردان سرآید اگر فانی شوند اهل زمانه تو هم فانی شوی اندر میانه چنین گفت او که طوفان سود ماراست هلاک خویش اول بایدم خواست که این طوفان اگر گردد درستم هلاک خویشتن باید نخستم بدو گفتند رو رو حیله ساز تن خود را بدریایی درانداز که تا از هستی خود رسته گردی مگر با آرزو پیوسته گردی چنین گفت او که بس روشن بود آن که هرچ از من بود چون من بود آن هلاک خود بخود کردن نه نیکوست مگر عزم هلاک من کند دوست ز معشوق آنچه آید لایق آید که تاوانست هرچ از عاشق آید اگر معشوق بفروشد وگر نه ازو زیباست از هر کس دگر نه اگر بفروشدت صد بار دلدار تو هردم بیشی از جانش خریدار # عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » (۸) حکایت پیر عاشق با جوان گازر جوانی سرو بالا بود چون ماه ز مهر او جهانی گشته گمراه بخود از پیشه او راگازری بود همیشه کاراو خود دلبری بود چو خم دادی سر زلف زره وار میان گازری گشتی سیه دار چو بهر کار میزر بر میان زد میان آب آتش در جهان زد اگر جامه زدی در آب بر سنگ گرفتی عاشقان را جامه در جنگ همه عشاق را آهنگ او بود بیک ره دست زیر سنگ او بود یکی پیر اوفتادش عاشق زار ز عشقش گشت سرگردان چو پرگار چنان درکار آن برنا زبون گشت که عقل پیر او عین جنون گشت ز عشق روی او پشتش دو تاشد دلش گرداب دریای بلا شد بآخر خویشتن را وقف او کرد همه کاری بجای او نکو کرد اگر روزی ندیدی چهره او ز سوز دل برفتی زهره او بمزدوری شدی هر روز و آنگاه فتوح خود بدو دادی شبانگاه همی هرچیز کو را دست دادی بدان سیمین بر سرمست دادی مگر با پیر برنا گفت روزی که چون هر ساعتت بیشست سوزی نخواهد گشت کار تو چنین راست زر بسیار خواهم کرد درخواست ترا نیست از زر بسیار چاره که سیر آمد دلم زین پاره پاره زبان بگشاد پیر و گفت ای دوست ندارم نقد جز مشتی رگ و پوست مرا بفروش و زر بستان و برگیر تو خوش باش و کم این بیخبر گیر بسوی مصر بردش آن جوان زود یکی نخاس خانه در میان بود مگر کرسی نهادن رسم آنجاست که بنشیند فروشنده بر او راست بر آن کرسی نشست آن تازه برنا ستاد آنجایگه آن پیر برپا چنین گفت ای عجب آن پیر مدهوش که هرگز نکنم آن لذت فراموش که شخصی زان جوان پرسید آنگاه که هست این بنده تو بر سر راه جوابش داد آن برنا ز کرسی که هست او بنده من می چه پرسی کدامین نعمتی دانی تو زان بیش که خواند کردگارت بندهخویش تو آن دم از خدا دل زنده گردی که جاویدش بصد جان بنده گردی مگردر مصر مردی بود مرده پسر در روز مرگش عهد کرده که یک بنده کند بر گورش آزاد خرید آن پیر را حالی و زر داد بگور آن پدر آزاد کردش بسی زر دادش و دلشاد کردش بدو گفتا اگر خواهی هم اینجا نگردد مال ما از تو کم اینجا وگر آن خواجه پیشینه خواهی برو کازاد خویش و پادشاهی دوان شد پیر و سر سوی جوان داد دگر ره دل بدست دلستان داد نشد از پیش او غایب زمانی که روشن دید از رویش جهانی بصدق عشق نام او برآمد همه کامی بکام او برآمد اگر در عاشقی صادق نباشی تو جز بر خویشتن عاشق نباشی چنان باید کمال عشق جانان که گر عمری روان گردد در افشان ز معشوق تو گوید نقش تو راز چنان دانی که آن دم کرد آغاز # عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » (۹) حکایت مجنون با آن سائل که سؤال کرد چنین گفته ست مجنون آن یگانه که یک تن داد دادم در زمانه دگر بودند مشتی بی سلامت که می کردند در عشقم ملامت زنی پیش من آمد- گفت- یک روز کنارم پر ز خون بد سینه پر سوز میان خاک و خونم دید مانده چو گردون سرنگونم دید مانده مرا گفتا ز بهر چه چنینی که غرق خون بخاکستر نشینی بدو گفتم که لیلی را بدیدم بدادم عقل و رسوایی خریدم ز عشق روی لیلی ام چنین من که از عشقش نه دل دارم نه دین من مرا زن گفت ای شوریده مجنون من از نزدیک لیلی آیم اکنون اگر آنست نیکویی که او راست نخواهد گشت هرگز کار تو راست بتر زین بایدت بود این چه باشد بباید مرد دل غمگین چه باشد سزاوارست کز عشق چنان کس نباشد چون تو عاشق در جهان کس که روی آنست کز عشق چنان روی شوی چون موی از تاب چنان موی ازان زن مردیی دیدم که باید وزو حرفی پسندیدم که شاید حدیث عشق و دل کاری شگفتست یکیست این هر دو با هم درگرفته ست سخن از عشق و از دل بیم جانست مگر بر دار گویی جایش آنست دلم خون گشت ای ساقی تودانی حدیث دل مگو باقی تو دانی # عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » (۱۰) حکایت روباه که در دام افتاد بدام افتاد روباهی سحرگاه بروبه بازی اندیشید در راه که گر صیاد بیند همچنینم دهد حالی بگازر پوستینم پس آنگه مرده کرد او خویشتن را ز بیم جان فرو افکند تن را چو صیاد آمد او را مرده پنداشت نمی یارست روبه را کم انگاشت ز بن ببرید حالی گوش او لیک که گوش او بکار آید مرا نیک بدل روباه گفتا ترک غم گیر چو زنده مانده یک گوشه کم گیر یکی دیگر بیامد گفت این دم زبان او بکار آید مرا هم زبانش را برید آن مرد ناگاه نکرد از بیم جان یک ناله روباه دگر کس گفت ما را از همه چیز بکار آید همی دندان او نیز نزد دم تا که آهن درفکندند بسختی چند دندانش بکندند بدل روباه گفتا گر بمانم نه دندان باش ونه گوش و زبانم دگر کس آمد و گفت اختیارست دل روبه که رنجی را بکارست چو نام دل شنید از دور روباه جهان برچشم او شد تیره آنگاه بدل می گفت با دل نیست بازی کنون باید بکارم حیله سازی بگفت این و بصد دستان و تزویر بجست از دام همچون از کمان تیر حدیث دل حدیثی بس شگفتست که دو عالم حدیثش درگرفتست روا داری که در خونم نشانی حدیث دل مگو دیگر تو دانی چو دل خون شد بگو از دل چه گویم ز دل با مردم غافل چه گویم دلم آنجا که معشوقست آنجاست من آنجا کی رسم این کی شود راست دل من گم شد از من ناپدیدار نه من از دل نه دل از من خبردار چو دایم از دل خود بی نشانم نشانی کی بود از دلستانم # عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » (۱۱) حکایت سلطان محمود با ایاز مگر سلطان دین محمود یک روز ایاز خویش را گفت ای دلفروز کرا دانی تو از مه تا بماهی که ازمن بیش دارد پادشاهی غلامش گفت ای شاه جهاندار منم در مملکت بیش از تو صد بار چو ملکم این چنین زیر نگین است چه جای ملکت روی زمین است پس آنگه شاه گفت آن نازنین را که ای بنده چه حجت داری این را زبان بگشاد ایاز و گفت ای شاه چه می پرسی چو زین رازی تو آگاه اگرچه پادشاهی حاصل تست ولیکن پادشاه تو دل تست دل تو زیر دست این غلامست مرا این پادشاهی خود تمامست تویی شاه و دلت شاه تو امروز ولی من بر دل تو شاه پیروز فلک را رشک می آید ز جاهم که من پیوسته شاه شاه خواهم چه گرملک تو ملکی مطلق آمد ولی ملک ایازت بر حق آمد چو اصل تو دلست و دل نداری بگو تا مملکت را بر چه کاری # عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » (۱۲) حکایت محمد عیسی با دیوانه محمد ابن عیسی کز لطیفه سبق برد از ندیمان خلیفه مگر می رفت بر رخشی نشسته سر افساری مرصع تنگ بسته غلامانش شده یک سر سواره همه بغداد مانده در نظاره ز هر کنجی یکی می گفت این کیست که بس با زینت و با زیب و بازیست بره می رفت زالی با عصایی چنین گفتا که کیست این مبتلایی که حق از حضرتش مهجور کردست بمکر از پیش خویشش دور کردست که گر از خویش معزولش نکردی بدین بیهوده مشغولش نکردی شنید این راز مرد از هوشیاری فرود آمد ازان مرکب بزاری مقر آمد که حال من چنانست که شرحش پیرزن را در زبانست بگفت این و بتوبه راه برداشت بکلی دل ز مال و جاه برداشت نگونساری خویشش چون یقین شد بکنجی رفت و از مردان دین شد بسی تو خواجگی کردی نهانی گدایی خواجگی کردن ندانی بیک جو چو نداری حکم بر خویش که نتوانی جوی دادن بدرویش چو نتوانی که برخود حکم رانی چگونه بر کسی دیگر توانی # عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » (۱۳) حکایت سلطان محمود که با دیوانه نشست بر دیوانه محمود بنشست نهاد او چشم برهم شاه بشکست بدو گفت این چرا کردی چنین گفت که تا رویت نه بینم شه برآشفت بدو گفتا لقای شاه عالم نمی داری روا گفت آن خود هم چو خود بینی درین مذهب روا نیست اگر غیری به بینی جز خطا نیست شهش گفتا اولوالامر جهانم بود بر تو همه حکمی روانم بدو دیوانه گفتا هین بیندیش که امر تو روان چون نیست بر خویش نباشد بر دگر کس هم روانه مرا مبشول چند آری بهانه نمی آید ترا زین خواجگی ننگ که گرد آورده عمری دو من سنگ کسی باشد بمعنی مالک خویش که نه ناجی بود نه هالک خویش نمی دانی که کوژی ای مرایی چرا در راستی خود را نمایی # عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » (۱۴) حکایت دیوانه‌ای که گلیم فروخت گلیمی بود آن شوریده جان را بمردی داد تا بفروشد آن را بدو آن مرد گفت این بس درشتست بنرمی همچو پشت خارپشتست خرید آن مرد ارزان و هم آنگاه خریداری پدیدار آمد از راه بدو گفتا گلیمی نرم داری چنین گفتا که دارم تا زر آری چو زر القصه پیش آورد درویش نهادش آن گلیم آن مرد در پیش بدو گفتا گلیمی بی نظیرست که از نرمی بعینه چون حریرست یکی صوفی سوی او هوش می داشت خریدش تا فروشش گوش می داشت همی یک نعره زد گفت ای یگانه مرا بنشان درین صندوق خانه که می گردد حریر اینجا گلیمی سفالی می شود در یتیمی که من در جوهر خود چون سفالم ز صندوقت بگردد بو که حالم اگر بر تو نخواهد گشت حالت نخواهد بود عمرت جز وبالت چو در ظلمت گذاری زندگانی چه حیوانی چه تو چون می ندانی همه اعضای خود در بند دین کن اگر خود را چنان خواهی چنین کن مبین مشنو مگو الا بفرمان که تا کافر نمیری ای مسلمان چو مردت می نه بینم در هدایت ز کافر مردنت ترسم بغایت برای عبرتست این طاق و ایوان تو جز شهوت نمی بینی چو حیوان ببازاری که دایم سود جان بود چگونه بایدت دایم زیان بود # عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » (۱۵)حکایت آن زن که طواف کعبه می‬کرد و مردی که نظر برو کرد یکی عورت طواف خانه می کرد نظر افکند بر رویش یکی مرد زنش گفتا گر اهل رازیی تو چنین دم کی بمن پردازیی تو ولی آگه نه تو بی سر و پای که از که بازماندستی چنین جای گر از مردی خود بودی نشانیت سر زن نیستی اینجا زمانیت تو اینجا از پی سود آمدستی نه از بهر زیان بود آمدستی تو خود را روز بازاری چنین گرم زیان خواهی نداری از خدا شرم خداوند جهان پیوسته ناظر تو از وی غایب و او بر تو حاضر چو یک یک دم خدا از تست آگاه چرا چون ماه می پیچی سر از راه چو حق با تو بود در هر مقامی مزن جز درحضورش هیچ گامی اگر بی او زنی یک گام در راه بسی تشویر باید خوردت آنگاه # عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » (۱۶) حکایت مهستی دبیر با سلطان سنجر مهستی دبیر آن پاک جوهر مقرب بود پیش تخت سنجر اگرچه روی او بودی نه چون ماه ولیکن داشت پیوندی بدو شاه شبی در مرغزار رادکان بود به پیش سنجر خسرو نشان بود چو شب بگذشت پاسی شاه سنجر برای خواب آمد سوی بستر مهستی نیز رفت از خدمت شاه بسوی خیمه خاص آمد آنگاه مگر سنجر غلامی داشت ساقی که از خوبی ببودش هیچ باقی جمالش با ملاحت یار گشته ز هر دو شاه برخوردار گشته بصد دل بود شه دیوانه او حریف مهستی بد لیک مهرو درآمد شه ز خواب او را طلب کرد ندیدش قصد آن یاقوت لب کرد لپاچه نیم شب بر پشت انداخت بکینه تیغ هندی بر سر افراخت درآمد کرد در خیمه نگه شاه که مهستی در آنجا بود با ماه بر او دید ساقی را نشسته مهستی دل در آن مهروی بسته بزاری می نواخت از عشق رودش خوشی می گفت با خود این سرودش که در برگیرمت من بر لب کشت گر امشب بایدم دو ک کسان رشت چو سنجر گشت ازان احوال آگاه گرفت این بیت را زو یاد آنگاه بدل گفتا گر امشب من بتندی درین خیمه روم با تیغ هندی نماند زهره را این هر دو بر جای شوم در خون این دو بی سر و پای مشوش گشت و شد آخر بتعجیل به سوی خیمه خود کرد تحویل چو روزی ده برآمد شاه یک روز فرو آراست جشنی عالم افروز مهستی پیش سلطان چنگ می زد نوایی بس بلند آهنگ می زد ستاده بود ساقی نیز بر پای قدح بر دست و چشم افکنده بر جای شه آن بیت شبانه یاد می داشت ازو درخواست و خویش آزاد می داشت مهستی چون شنید این بیت از شاه بیفتاد از کنارش چنگ در راه چو برگی لرزه افتادش بر اندام برفت از هوش و عقلش ماند در دام شه آمد بر سر بالینش بنشست برویش بر گلاب افشاند از دست چو زن باهوش آمد باردیگر چو اول بار گشت از بیم سنجر چو باری ده زهش آمد بخود باز سر رشته نکرد او از خرد باز شهش گفتا اگر می ترسی از من بجان تو ایمنی ای خویش دشمن زنش گفتا که من زین می نترسم ولی این بیت یک شب بود درسم همه شب درس خود تکرار کردم گهی اقرار و گه انکار کردم از آنجا باز می یابم نشانی که بر من تنگ می گردد جهانی بدان ماند که یک شب درچنان کار نهفته بوده از من خبردار مرا گر تو بگیری ور برانی دلت ندهد دگر بارم بخوانی وگر بکشی مرا در تن درستی نجاتی باشدم از دست هستی مرا این ترس چندانی از آنست که سلطانی که رزاق جهانست چو او یک یک نفس با من همیشه ست مرا یک یک نفس بنگر چه پیشه ست چو حق پیش آورد صد ساله رازم من آن ساعت چه گویم با چه سازم چو حق می بیندت دایم شب و روز چو شمعی باش خوش می خند و می سوز دمی بی شکرش از دل برمیاور نفس بی یاد غافل بر میاور اگردر شکر کوشی هر چه خواهی بیابی نقد از جود الهی # عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » (۱۷) حکایت محمود و شمار کردن پیلان مگر یک روز محمود عدوبند پسر را گفت کای داننده فرزند ببین تا پیل چندست این زمانم که من اکنون عددشان می ندانم پسر بشمرد و گفتش ای خداوند هزار و چار صد پیلست در بند شهش گفتا که خود را یاد دارم که یک بز می نیامد در شمارم کنون گر تا بعرشم کار و بارست ز من نیست آن ز فضل کردگارست چو هستت نعمت حق بی کناره ترا از شکر منعم نیست چاره چو در حق تو نعمت بر دوامست دمی بی شکر حق بودن حرامست وگر نفس تودر شکرست کاهل دلت باید که این مشکل کند حل چو نفست کاهلی دارد همیشه دلت را هست جد و جهد پیشه چو نفست مرد کار خویش باشد دلت در کار خود درویش باشد نکو زان سود کرد و بد زیان کرد که هر کس آنچه دارد خرج آن کرد # عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » (۱۸) حکایت عیسی علیه السلام با جهودان بکویی می فرو شد عیسی پاک جهودانش بسی دشنام بی باک بدادند و خوشی آن پاک زاده دعا می گفتشان رویی گشاده یکی گفتش نمی کردی پریشان ز دشنام و دعاگویی بر ایشان مسیحش گفت هر دل جان که دارد از آن خود کند خرج آن که دارد ترا نقدی که در دریای جانست اگر موجی زند از جنس آنست ولیکن تا دم آخر نیاید ترا نقد درون ظاهر نیاید محک جان مردان آن زمانست که اعمی آن زمان صاحب عیانست غم فردا ترا امروز باید دلت از خوف آن جانسوز باید بباید هر دمت صد بار مردن که بتوانی تو این وادی سپردن اگر از ابر بارد بر توآتش تو می باید که باشی در میان خوش اگر در وقت جان دادن خوش آیی بمعنی گرم تر از آتش آیی # عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » (۱۹) حکایت آن دزد که گرفتار شد مگر شد ناگهی دزدی گرفتار ز گرد راه بردندش سوی دار امان می خواست از عجز و نیازی که ریزد آب و بگزارد نمازی که یا رب در چنین وقتی وجایی که می بینم بهر مویی بلایی ببین تاتیغ قهرت بر سر دار چه می آرد برویم آخر کار تو از قهرم چنین حیران گرفته من از مهر تو ترک جان گرفته چنینم من که گفتم تو چنانی کنون جان می دهم دیگر تو دانی چنین ده جان اگر جان می دهی تو وگرنه عمر تاوان می دهی تو اگر خونت زند از قهر او جوش مکن هرگز بلطف او را فراموش سبک رو چون گرانجانی زره نیست بشادی زو که غم رادستگه نیست عروسی جهان ماتم نیرزد که صد شادی او یک غم نیرزد چو خواهد کرد گردونت پیاده سواری را بکن ابرو گشاده # عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » (۲۰) حکایت دیوانۀ چوب سوار یکی دیوانه چوبی بر نشسته بتگ می شد چو اسپی تنگ بسته دهانی داشت همچون گل ز خنده چو بلبل جوش در عالم فکنده یکی پرسید ازو کای مرد درگاه چنین گرم ازچه می تازی تودر راه چنین گفت او که در میدان عالم هوس دارم سواری کرد یک دم که چون دستم فرو بندند ناکام نجنبد یک سر مویم بر اندام اگر هستی درین میدان تو بر کار نصیب خویشتن مردانه بردار چو از ماضی و مستقبل خبر نیست بجز عمر تو نقدی ما حضر نیست مده این نقد را بر نسیه بر باد که بر نسیه کسی ننهاد بنیاد چو یک نقطه ست از عمر تو بر کار هزاران چرخ زن بر وی چو پرگار خوشی با نقد این الوقت می ساز چو بیکاران به پیش و پس مشو باز اگر تو پس روی و پیش آیی بلای روزگار خویش آیی # عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » (۲۱) حکایت سپهدار که قلعۀ کرد با دیوانه سپهداری برای کوتوالی بجایی قلعه می کرد عالی یکی دیوانه آمد پدیدار به پیش خویش خواندش آن سپهدار بدو گفتا ببین کین قلعه چونست ز رفعت جفت طاق سر نگونست ازین قلعه کسی کاعزاز دارد ببین تا چه بلا زو باز دارد زبان بگشاد آن دیوانه حالی بدو گفتا تو مردی تیره حالی بلا چون ز آسمان می افتد آغاز بقلعه می روی پیش بلا باز بلای خویشتن چون تو تمامی بلایی نیز مطلب ای گرامی ز خویش و از بلای خویش آنگاه خلاصی باشدت کلی درین راه که افتاده شوی و پست گردی نمانی زنده تا که هست گردی # عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » (۲۲) حکایت سلطان محمود با مظلوم مگر محمود می شد بامدادی کسی آمد وزو می خواست دادی فغان می کرد و پیشش راه بگرفت درآمد پس عنان شاه بگرفت یکی پرسید کان مظلومت ای شاه فلان وقتت عنان بگرفت در راه عنان نکشیدی آنگه باز هیچی کنون پس این عنان بهر چه پیچی شهش گفتا که بودم آن زمان مست که بگرفت او عنان من بیک دست کنون هر موی این مظلوم دستیست که از هر موی وی بر من شکستیست چو چندین دست بینم در عنانم اگر دستم دهد چون اسپ رانم گرفتارم میان این همه دست نمی دانم که چون بیرون توان جست چو افتادن درین ره سود مردست بیفتد هر که اینجا اهل دردست بلندی چون درین ره پست گیرند عنان پادشه بی دست گیرند کسی باید بخون درگشته صد بار که تا گردد ز افتادن خبردار کسی کاندر میان ناز باشد کجا برهاندش در باز باشد # عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » (۲۳) حکایت مجنون یکی پرسید از مجنون که چونی که بس بیچاره و بس زبونی چنین گفت او که هستم من خری پیر بدن سوراخ از بار گلوگیر تنم گرچه نزار و ناتوانست همه روزی همه بارش گرانست وگر آسایشی را بعد صد غم ز پشتش جامه برگیرند یک دم هزاران خرمگس آید گزنده همه در ریش او نیش اوفکنده که گویم کاش این بیچاره هرگز ندیدی از چنین آسایشی عز اگر باشی تو کار افتاده راه چنین کارت بسی افتد باکراه چو کار افتادگی نبود بغایت ترا بس خنده آید زین حکایت چو مشغولی بناز و کامرانی تو کار افتادگی را می ندانی کسی باید مرا افتاده در کار بروزی ماتم خود کرده صد بار بحق زنده شده وز خویش مرده نه از پس ماندگان کز پیش مرده تو تا عاشق نگردی نیک جانباز نیابی سر کار افتادگان باز کسی کو در میان ناز ماندست ز جان بازان عاشق باز ماندست # عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » (۲۴) حکایت جوان نمک فروش که بر ایاز عاشق شد جوانی بود سرگردان همیشه نمک بفروختن بودیش پیشه بگرد شهر می کردی تگ و تاز بهر کوچه فرو می دادی آواز ایاز دلستان را دید یک روز بسوخت از پای تا فرقش در آن سوز جهان در عشق وی بر وی سیه شد ولیکن بود روشن کان ز مه شد جهان از مه سیه چون گردد آخر که تا دل زو بصد خون گردد آخر شبانروزی دلی پر خون چو مستی همه بر درگه سلطان نشستی میان خاک راه افتاده بودی نمک در پیش خود بنهاده بودی نبودی بی نمک در عشق آن ماه ازان افتاده شور افتاد در راه گهی آواز دردادی بخواری گهی کردی چو آتش بیقراری ایاز سیم بر چون بر گذشتی ز اشکش آب او از سرگذشتی بیفتادی و عقل از وی برفتی ز مدهوشیش جان از تن نهفتی ز سوز عشق آن مبهوت گمراه مگر محمود را کردند آگاه زمانی سر به پیش افکند محمود گهی نالید و گه می سوخت چون عود بدل با خویش گفت این حد او نیست که عشق و مال با شرکت نکو نیست بخواند القصه او را پادشا زود نمک بر سر درآمد آن گدا زود زبان بگشاد محمود و بدو گفت که بپذیر ای گدا از من نکو گفت بترک عشق این بت روی من گوی و یا نه ترک جان خویشتن گوی جوابش داد عاشق گفت ای شاه تو بر تختی و من استاده بر راه ایازت را تو داری جاودانه مرا زو نیست حاصل جز فسانه میان عز و ناز و پادشاهی نشسته پیش تست آن را که خواهی چوآن بت را تو داری من چه جویم چو او با تست من ترک که گویم مرا عشقست از وی جاودانه که دایم می زند در جان زبانه دمی گر عشق او بیشم نگردد بجز قربان شدن کیشم نگردد چو بکشد عشق او روزیم صد راه نترسم هم اگر می بکشدم شاه که عاشق هیچ برجانی نلرزد که در چشمش جوی جانی نیرزد شهش گفت ای ز سر تا پا همه ننگ تو با من کی توانی بود هم سنگ تو هرگز عشق نتوانی نکو باخت بچه سرمایه خواهی عشق او باخت گدا گفتش که این سرمایه پیوست ترا یک ذره نیست اما مرا هست تو چون پر آلتی از نوع شاهی ولیکن بی نمک چندان که خواهی چو من دارم نمک تا چند بازی ز عشق بی نمک چندین چه نازی تو مال و ملک و زر و زور داری نمک باید چو من گر شور داری شهش گفتا که حجت گوی عاشق ترا دیدم نه در عشق لایق گدا گفتش اگر من حجت آرم وگر عاشق شوم باکی ندارم تو از ملکت همی بر سر نیایی نپردازی بعشق از پادشایی من از عشق ایاز تو زمانی نپردازم به سودای جهانی من از وی می نپردازم بدو کون تو با وی می نپردازی ز صد لون کنون تو عشق خویش و عشق من بین تفاوت زین گدا و خویشتن بین شهش گفت ای گدای زینهاری کدامین جای او را دوست داری چنین گفت او که من زهره ندارم که عشق آن صنم در خاطر آرم ندارم جای آن هرگز چه سازم که با یک جای آن بت عشق بازم که گر یک موی او بینم زمانی شود هر موی من آتش فشانی ندارم طاقت یک جای او من چه گردم گرد سر تا پای او من شهش گفتا که از سر تا بپایش چو عاشق نیستی بر هیچ جایش ز عشق او چرا پس بیقراری بگو تا از کجاست این دوستداری چنین گفت او که جانم پر خروشش تو می دانی که چیست از در گوشش چو آمد حلقه گوشش پدیدار بجانم حلقه گوشش خریدار هوای عشق آن بت را نیم کس که عشق در گوش او مرا بس شهش گفت آنکه زین گوهر نشان یافت ز بحر جسم یا از بحر جان یافت گدا گفتش چنین در ای جهاندار ز بحر عشق او آمد پدیدار چو بحر عشق را غواص گردی بخلوت آن گهر را خاص گردی شهش گفتا درین بحر ای جوانمرد چگونه عزم غواصی توان کرد گداگفتش که تو با پیل و لشکر ز مشرق تا بمغرب ملک و کشور درین دریا ندانی بود غواص که این را مفردی باید باخلاص دو عالم را برافکنده بیک بار فرو رفته بدین دریا نگونسار نفس بگرفته دست از جان بشسته گهر در قعر دریا باز جسته تو بگشاده همه عالم پر و بال نیابی بوی آن در در همه حال شهش گفتا که سلطان هیچ نشتافت چنین دری که گفتی رایگان یافت ببین اینک که در گوش ایازست که آن حلقه بگوش حق شناسست مرا بی آنکه باید شد نگونسار چنین دری بدست آمد بیکبار تو جان می کن که این در خاصه ماست مرا در و ترا گرداب دریاست گدا گفتش که به زین کن تفکر تو هرگز کی بدست آورده در که این در آن تو آنگاه بودی که اندر گوش شاهنشاه بودی چو در گوش تو نبود ای سرافراز ترا با در چه کار این در مکن باز اگر شاه جهان بودی وفا کوش شهستی نه غلامش حلقه در گوش خوش اندر رفته عاشق تا بعیوق فکنده حلقه اندر گوش معشوق اگر عاشق تویی چندین مزن جوش تو می باید که باشی حلقه در گوش چو تو در گوش آن حلقه نداری مزن از عشق دم گر هوشیاری ز خجلت شاه گویی غرق خون شد فرود آمد ز تخت و اندرون شد گدا را با نمک از پیش راندند ندانم تا سخن بر خویش خواندند # عطار » الهی نامه » بخش پانزدهم » المقالة الخامس عشر درآمد پنچمین فرزند هشیار پدر راگفت کای دریای اسرار من آن انگشتری خواهم باخلاص که در ملکت سلیمان گشت ازان خاص پری و دیو در فرمانش آمد بساط ملک شادروانش آمد زنام آن نگینش شد نه از غیر رموز مور کشف و منطق طیر گر آن انگشتری در دستم آید فلک با این بلندی پستم آید # عطار » الهی نامه » بخش پانزدهم » جواب پدر پدر گفتش چرا ملکت بکارست که گر دستت دهد ناپایدارست چنین ملکی چنان به هم تو دانی که در باقی کنی چون هست فانی وگر در ملک ظلمی کرده باشی که تا یک گرده روزی خورده باشی جهان چون حسرت آبادیست جمله کفی خاکست یا بادیست جمله مشو غره بملک باد و خاکی بجانی کرده پیوند هلاکی کرا آن زندگی با برگ باشد که انجامش بزاری مرگ باشد جهان پر نوش داروی الهی مکش خود را بزهر پادشاهی اگرچه روستم را دل بپژمرد چه سود ازنوش دارو چون پسر مرد طلب کن ای پسر ملکی دگر را که سر باید برید آنجا پسر را جهان را پادشاهانی که بودند که سر در گنبد گردنده سودند بملک اندر نبودی پشتشان گرم مگر بر پشتی آن پاره چرم همه در زیر چرم آرام کرده درفش کاویانش نام کرده ز ملکی چون نمی گیری کناره که بر پایست از یک چرم پاره چو شاهی از درفش لخت چرمست بغایت کفشگر زان پشت گرمست مرا ملکی که اصلش چرم باشد بدان گر فخر آرم شرم باشد چو سر کارها معلوم گردد بسا آهن که در دم موم گردد در آن موضع که عقل آنجاست مدهوش اگر کوهست گردد عهن منفوش چو ملک این جهانی بس جهانست چو نیکو بنگری ملک آن جهانست زهی آدم که پیگ عشق دریافت بیک گندم ز ملک خلد سر تافت اگر خواهی که یابی ملک جاوید ترا قرصی ز عالم بس چو خورشید # عطار » الهی نامه » بخش پانزدهم » (۱) حکایت سلطان محمود در شکار کردن مگر محمود می شد در شکاری جداماند او ز لشکر برکناری بنزدیکش یکی ده بود می دید بجایی بر سر ده دود می دید فرس می راند شه تا پیش آن زود نشسته دید زالی پیش آن دود بدو گفت آمدت مهمان خلیفه چه آتش میکنی هان ای عفیفه چنین دادش جواب آن زال آنگاه که خود را ملک می جوشم من ای شاه شهش گفتا بگو ای پیر عاجز که ملکم می دهی گفتا نه هرگز که من ملک از برای خویش جوشم بملکت ملک خود را کی فروشم نیم ملک ترا هرگز خریدار که ملک من به از ملک تو صد بار جهانی خصم دارد ملکت از پس مرا بی آن همه غم ملک خود بس چو شه در ملک پیر زال نگریست بسی از ملک خود برخویش بگریست بآخر یافت مشتی ملک ازان زال بدادش بدره و رفت در حال چو جوجو در حساب آرند یکسر ز ملک زال ملکی نیست برتر اگرچه روستم صاحب کمالیست ولی در آرزوی ملک زالیست طریقت چیست عین راه دیدن سبکباری کم آزاری گزیدن بمشتی ملک پر کردن شکم را جوی انگاشتن ملک و حشم را چو ملک بی زوالی نیست امروز چه جویی چون کمالی نیست امروز درین عالم کمال امکان ندارد که گرماهست جز نقصان ندارد در اول می فزاید تا دو هفته دو هفته نیز می گردد نهفته تو اکنون زین مثال آگاه گردی که دایم ناقصی گر ماه گردی ندارد هیچ اینجا پایداری پس اینجا خواه عزت خواه خواری چو ملک این جهان ناپایدارست ترا در بیقراری چون قرارست # عطار » الهی نامه » بخش پانزدهم » (۲) حکایت شیخ و مرغ همای مگر می رفت شیخی کاردیده بره در دید طاقی برکشیده همایی کرده از کج بر سر او بگسترده ز هم بال و پر او زبان بگشاد و گفت ای مرغ ناساز تو بی شرمک بدینجا آمدی باز بهر یک چند بگشایی پری تو نشینی پس بقصر دیگری تو نیاید از تو کس را سایه داری که نا پایندگی سرمایه داری اگر پایندگی بودی جهان را هویدایی نبودی عقل و جان را همه دنیا سرابی می نماید جهانی ملک خوابی می نماید خرت در گل ازان سخت اوفتادست که در تعبیر خر بخت اوفتادست چو خر باشد کسی را بخت اینجا بلاشک کار باشد سخت اینجا اگر غربال پندار خود از آب برآری عالمی بینی همه خواب # عطار » الهی نامه » بخش پانزدهم » (۳) حکایت محمد غزالی با سلطان سنجر بسنجر گفت غزالی که ای شاه برون نیست از دو حال تو درین راه اگر بیداری اینجا چون نشینی که تا برهم زنی دیده نه بینی وگر تو خفته این پادشایی نه بینی هیچ تا دیده گشایی بملکی چند نازی چند خندی که تا چشمی گشایی و ببندی ازو آثار در عالم نه بینی کم از هیچی بود آن هم نه بینی تو گر خود یزدجرد پادشایی بکشته عاقبت در آسیایی اگر آگه نه زان آسیا تو یکی بنگر بدین چرخ دو تا تو چو افتادی بدین چرخ دو تا در شوی آخر بپای آسیا در درین آتش چه عودی چه گیایی بخسپد شب چه شاهی چه گدایی # عطار » الهی نامه » بخش پانزدهم » (۴) حکایت سلطان محمود با آن مرد که همنام او بود مگر محمود می شد با سپاهی ز هامون تا بگردون پایگاهی سپه می راند هر سویی شتابان که تا صیدی بیابد در بیابان خمیده پشت پیری دید غمناک برهنه پای و سر با روی پر خاک درمنه می کشید و آه می کرد میان خار خود را راه می کرد شه آمد پیشش و گفت ای گرامی زبان بگشای و بر گو تا چه نامی چنین گفتا که من محمود نامم چو هم نام تو ام این خود تمامم شهش گفتا که ماندم در شکی من تو یک محمود باشی و یکی من تو یک محمود و من محمود دیگر کجا باشیم ما هر دو برابر جوابش داد پیر و گفت ای شاه همی چون هر دو برخیزیم از راه رویم اول دو گز زینجا فروتر بمحمودی شویم آنگه برابر برابر گر نیم با تو که خردم برابر گردم آن ساعت که مردم تو خوش بر تخت روکین نیلگون سقف کند از چوب تختت تخته وقف چه خواهی کرد ملکی درجهانی که نتوانی که خوش باشی زمانی بنتوانی شدن تنها براهی نه کارت راست آید بی سپاهی نه هم بی چاشنی گیری خوری آب نه شب بی پاسبانی آیدت خواب غم ملکی چرا چندان خوری تو که نتوانی که در وی نان خوری تو اگر همچون کیانت تخت عاجست وگر برتر ز نوشروانت تاجست نصیبت زان چنان تاجی و تختی نخواهد بود الا خاک لختی چه ملکست این و تو چه پادشایی که با میر اجل برمی نیایی اگر یک گرده هر روزت تمامست چو تو دو گرده می جویی حرامست # عطار » الهی نامه » بخش پانزدهم » (۵) حکایت سلطان محمود و گازر مگر می رفت محمود جهاندار بره درگازری را دید در کار کشیده پشته کرباس دربند بدو گفت این همه کرباس را چند جوابش دادگازر کای شهنشاه ترا کرباس ده گز بس درین راه چو زین جمله ترا ده گز پسندست چرا پرسی ز جمله تا بچندست چو این بشنید گریان گشت ازو شاه غریبی خشت زن را دید ناگاه رخ از خورشید چون انگشت کرده ره صحرا همه پر خشت کرده شهش گفتا همه خشتت بچندست چنین گفت او که ده خشتت پسندست چو ده خشتت ازین جمله تمامست چه می خواهی دگر جمله حرامست وبال تست اگر خوبی وگر زشت فزون از ده گزی کرباس وده خشت ز دنیا این دو چیزت هم وثاقست دگر چون زین گذشتی طم طراقست ترا زین کار اگر سودی رسیدست جهان انگار تا رودی رسیدست ز نف شوم بگذر با خردساز بترک ملک گوی و کارخود ساز چو تو از ملک جز یک دم نداری بکن کاری که این دم هم نداری چو شه بشنود گفت آن دو تن را بخاک افکند حالی خویشتن را بسی بگریست تا بی خویشتن شد بآخر کارساز آن دو تن شد بسی زر داد آن دو مهربان را بشهر آمد بگفت این داستان را چو قسمت این دو چیزست از زمانه چه خواهی کرد این مردارخانه اگر تو بر فلک بهرام زوری بروز واپسین بهرام گوری وگر از پرده رخشانی چو یاقوت شوی بهرام چوبین زیر تابوت بترس ای گورخان از گورخانه که باید خفت چند آری بهانه بنه رگ راست تا این کوژ رفتار نگرداند ترا در تو گرفتار # عطار » الهی نامه » بخش پانزدهم » (۶) حکایت حکیم با ذوالقرنین حکیمی دید ذوالقرنین در راه بذوالقرنین گفت آن مرد درگاه که آخر گرد عالم چند گردی که عالم جمله پر آشوب کردی سکندر گفت نیمی از اقالیم نهادم راست باقی ماند یک نیم کنون من می روم عزم من این راست که تا آن نیمه دیگر کنم راست حکیمش گفت نیست این داد دادن ترا رگ راست می باید نهادن چو می دانی که بر می بایدت خاست بنه رگ راست چون عالم نهی راست که تو گر فی المثل شیر نبردی چو راه گور گیری مور گردی چو در دنیا ترا اندک قرارست ولی درگور سالی صد هزارست بدنیا در چرا کاشانه سازی که هم در گور به گر خانه سازی چو کسری گر کنی طاق دلارام ز کسری جبر نپذیرد سر انجام نمی بینی که اینها کاخترانند چه گر بر فرق گردون خانه دانند همه سرگشته می گردند در سوز ازین خانه بدان خانه شب و روز چو می بینند کان جز دامشان نیست دمی در خانه آرامشان نیست اگرچه شاه عالی ذات گردند ولی در خانه هم مات گردند تو هم گر خانه سازی درین راه درو میری چو کرم پیله ناگاه بسی بارست ای دیوانه بر تو فرود آید بآخر خانه بر تو مشو دلشاد از کاشانه خویش مکن دل تنگ از ویرانه خویش که نه دلتنگ مانی تو نه شادی که هم این بگذرد هم آن چو بادی # عطار » الهی نامه » بخش پانزدهم » (۷) حکایت پادشاه و انگشتری جهان را پادشاهی پاک دین بود که ملک عالمش زیر نگین بود نبودش در همه عالم نظیری که بودش از همه عالم گزیری سواد ملکش از مه تا به ماهی ز شرقش تا به غربش پادشاهی حکیمانی که پیش شاه بودند که اجری خواره درگاه بودند چنین گفت ای عجب روزی به ایشان که حالی می رود بر من پریشان دلم را آرزویی بس عجب خاست نمی دانم که این از چه سبب خاست مرا سازید یک انگشتری پاک که هر وقتی که باشم نیک غمناک چو در وی بنگرم دل شاد گردم ز دست ترک غم آزاد گردم وگر دل شاد گردم نیز از بخت چو در وی بنگرم غمگین شوم سخت حکیمان زو امان جستند یک چند نشستند آن بزرگان خردمند بسی اندیشه و فکرت بکردند بسی خونابه حسرت بخوردند به آخر اتفاقی جزم کردند به یک ره بر نگینی عزم کردند که بنگارند بر وی این رقم زود که آخر بگذرد این نیز هم زود چو ملک این جهان ملکی رونده ست به ملک آن جهان شد هر که زنده ست اگر آن ملک خواهی این فدا کن به ابراهیم ادهم اقتدا کن # عطار » الهی نامه » بخش پانزدهم » (۸) حکایت ابراهیم ادهم با خضر علیه السلام نشسته بود ابراهیم ادهم پس و پیشش غلامان دست بر هم یکی تاج مرصع بر سر او بغلطاقی مغرق در بر او درآمد خضر بی فرمان در ایوان بصورة چون یکی مرد شتربان غلامان را ز بیمش دم فرو شد کسی کو را بدید از هم فرو شد چو ابرهیم او را دید ناگاه بدو گفتا که دادت ای گدا راه خضر گفتا که نبود جایم اینجا رباطیست این فرو می آیم اینجا زبان بگشاد ابراهیم ادهم که هست این قصر سلطان معظم رباطش از چه می خوانی تو غافل مگر دیوانه ای مرد عاقل زبان بگشاد خضر و گفت ای شاه کرا بودست اول این وطنگاه چنین گفت او که اول راه اینجا فلانی بود دایم شاه اینجا ز بعد او فلانی پس فلانی کنون اینجا منم شاه جهانی خضر گفتش که گر شه را خبر نیست رباط اینست و بس چیزی دگر نیست چو می آیند و می گذرند پیوست نشستن در رباطی چون دهد دست چو پیش از تو بسی شاهان گذشتند نکو خواهان و بد خواهان گذشتند ترا هم نیز جان خواهان درآیند وزین کهنه رباطت در ربایند درین کهنه رباط آسودنت چیست نه زینجایی تو اینجا بودنت چیست چو ابراهیم این بشنید در گشت چو گویی زین سخن زیر و زبر گشت روان شد خضر و او از پی دوان شد ز دام خضر بیرون کی توان شد بسی سوگند دادش کای جوانمرد قبولم کن کنون گر می توان کرد چو تخمی در دلم کشتی نهانی کنون آبی بده ای زندگانی بگفت این وز قفای او روان شد که تا مردی ز مردان جهان شد رباط کهنه دنیا برانداخت جهانداری بدرویشی درانداخت بزرگانی که سر فقر دیدند بملک نقد درویشی خریدند ز نقش پادشایی باز رستند بمعنی از گدایی باز رستند که گرچه ملک دنیی پادشاییست ولی چون بنگری اصلش گداییست # عطار » الهی نامه » بخش پانزدهم » (۹) حکایت محمود با درویش بر سر راه مگر محمود می شد با سپاهی رسیدش پیش درویشی براهی سلامی کرد شاه او را دران دشت علیکی گفت آن درویش و بگذشت بلشکر گفت شاه پاک عنصر که بینید آن گدا با آن تکبر بدو درویش گفت ار هوشمندی گدا خود چون تویی بر من چه بندی که در صد شهر وده افزون رسیدم بهر مسجد گدایی تودیدم چو جوجو نیم جو بر هر سرایی نوشتند از پی چون تو گدایی ندیدم هیچ بازار و دکانی که از ظلمت نبود آنجا فغانی کنون گر بینش چشمت تمامست ز ما هر دو گدا بنگر کدامست # عطار » الهی نامه » بخش پانزدهم » (۱۰) حکایت سنجر که پیش رکن الدین اکّاف رفت مگر شد سنجر پاکیزه اوصاف بخلوة پیش رکن الدین اکاف زبان بگشاد شیخ و گفت آنگاه کزین شاهی نیاید ننگت ای شاه که هرگز پیر زالی پر نیازی نسازد خویشتن را پی پیازی که تا زان پی پیاز آن زن زال بنستانی تو چیزی در همه حال شهش گفتا که شیخا من ندانم که چون از پی پیازی می ستانم چنین گفت او که زالی ناتوانی بخون دل بریسید ریسمانی چو بفروشد باندک سیم ای شاه خرد پیه و پیاز و هیزم آنگاه هم از بازار تره می ستانی هم از هیزم هم پی می ندانی ز یک یک بز مواشی می بخواهی گدایی به بسی زین پادشاهی شه آفاق نقد خویشتن یافت ز کوة از پی پیاز پیرزن یافت دل سنجر ازان تشویر خون شد ببخشید از سر ناز و برون شد گدا در راه او چون پادشاهست شه دنیا گدای خاک راهست گدای راه او با هیچ در دست بدان ماند که در دستش همه هست شهی کورا هزاران گنج کم نیست بدان ماند که نقدش یک درم نیست درین ره سیم و زر حرمت ندارد که حرمت جز قوی همت ندارد برای یک درم درمانده باشد ولی دست ازجهان افشانده باشد # عطار » الهی نامه » بخش پانزدهم » (۱۱) حکایت آن مرد که صرّۀ در میان درمنه یافت برای درمنه برخاست آن پاک درمنه چون برون می کرد از خاک برون افتاد حالی صره زر ازان غم دست می زد سخت بر سر بحق گفتا که کردی تیره روزم چه خواهم از تو چیزی تا بسوزم چرا چیزی دهی از پیشگاهم که در حالم بسوزد می نخواهم من از تو عدل می خواهم ستم نه درمنه بایدم اما درم نه اگر تو همتی داری چو مردان بهمت خویشتن را مرد گردان ز شاهت گر امید زر و سیمست دل و جان ترا پیوسته بیمست چرا باید طلب کردن زر و سیم چو آخر جانت باید کرد تسلیم بترک سیم و زر گو جان نگه دار که جان بهتر بسی از سیم بسیار چنین آوازه محمود ازان یافت که جان او ز درویشی نشان یافت که گر در ملک کردی کبر پیشه نکردی خلق ذکر او همیشه چو سلطان می شود از فقر مذکور توانی شد تو هم در فقر مشهور که شاهانی که سر فقر دیدند پناه از سایه زالی گزیدند # عطار » الهی نامه » بخش پانزدهم » (۱۲) حکایت سلطان محمود با پیرزن مگر یک روز محمود نکو روی ز لشکر اوفتاده بود یک سوی بره در پیشش آمد پیرزالی عصایی چون الف قدی چو دالی یکی انبان بگردن برنهاده که سوی آسیا می شد پیاده شهش گفتا چو در تو زور و تگ نیست که در انبان رگست و در تو رگ نیست بیار انبان چو سر محکم ببستی به پیش اسب من نه باز رستی نهاد آن پیرزن انبانش در پیش چو بادی شد روان یک رانش از پیش چو پیشی یافت اسب شاه ازان زال زبان بگشاد وشه را گفت در حال که گر با من نه استی ای شه امروز نه استم با تو من فردا در آن سوز چو ابرش گرم کردی در دویدن که در گرد تو می نتوان رسیدن اگر فردا بسی مرکب بتازی تو هم در گرد من نرسی چه سازی مکن امروز این تعجیل ای شاه که تا فردا بهم باشیم در راه شه از گفتار آن زن خون فشان شد عنان برتافت با او هم عنان شد اگر درس وفا تعلیق داری چو محمودت دهد توفیق یاری کرم اینست و عهد این و وفا این نکوکاری و تسلیم و رضا این اگر زین نافه هرگز بوی بردی ز نه چوگان گردون گوی بردی وگر نه اوفتادی در ندامت که هرگز برنخیزی تا قیامت تو ای مرد گدا احسان درآموز گدایی از چینن سلطان درآموز # عطار » الهی نامه » بخش شانزدهم » المقالة السادس عشر پسر گفتش که هرگز آدمی زاد ندیدم ز آرزوی ملک آزاد نمی دانم من از مه تا بماهی کسی را کو نخواهد پادشاهی کمال ملک نتوان داد از دست که بهر ملک تن جان داد از دست نکو گفت آن حکیم مشتری فش که گر شاهی بود روزی بود خوش # عطار » الهی نامه » بخش شانزدهم » جواب پدر پدر گفتش که ملک این جهانی که ملکی است بی پاداش فانی برای آن چنین بگزیده تو که ملک آخرت نشنیده تو اگر زان ملک تو آگاه گردی هم اینجا بر دو عالم شاه گردی بزرگانی که ملک آن ملک دیدند بیک جو ملک دنیا کی خریدند چو می دیدند ملک جاودانی برافشاندند ملک این جهانی # عطار » الهی نامه » بخش شانزدهم » (۱) حکایت پسر هارون الرشید زبیده را ز هارون یک پسر بود که در خلوت ز عالم بیخبر بود برون نگذاشتی مادر ز ایوانش که زیر پرده می پرورد چون جانش چو قوت یافت عقل بی قیاسش به جوش آمد دل حکمت شناسش بمادر گفت عالم این سرایست و یا بیرون این بسیار جایست جز این جایی اگر هست آشکاره بگو تا پیش گیرم من نظاره دل مادر بسوخت الحق برو سخت بدو گفت ای گرامی و نکوبخت ز قصر این لحظه بیرونت فرستم بصحرا و بهامونت فرستم برای او خری مصری بیاراست غلامی و دو خادم کرد درخواست برون بردند تنها آن پسر را که تا بگشاد بر عالم نظر را ندیده بود عالم آن یگانه تعجب کرد از رسم زمانه قضا را دید تابوتی که در راه گروهی خلق می بردند ناگاه همه در گریه و زاری بمانده ز گریه در جگرخواری بمانده پسر پرسید آن ساعت زخادم که مردن بر همه خلقست لازم جوابش داد کان جسمی که جان یافت ز دست مرگ نتواند امان یافت نباشد مرگ را عامی و خاصی کزو ممکن نشد کس را خلاصی پسر گفتا چنین کاریم در پیش چرا جانم نترسد سخت بر خویش چو سنگ از مرگ خواهد گشت چون موم بباید کرد زود این حال معلوم چو شیر مرگ را بر وی کمین بود تماشا کردن کودک چنین بود شبانگاهی چو پیش مادر آمد نشاط و دلخوشی بر وی سرآمد همه شب می نخفت از هیبت مرگ شکسته شاخ می لرزید چون برگ بوقت صبحدم بگریخت از شهر بترک لطف گفت از هیبت قهر طلب می کرد هارون هر زمانش نمی یافت از کسی نام و نشانش چنین گفت آنکه مردی پاک دل بود که وقتی در سرایم کار گل بود ز خانه چون برون رفتم ببازار یکی مزدور را گشتم طلبکار جوانی را نحیف و زرد دیدم ز سر تا پاش عین درد دیدم نهاده تیشه و زنبیل در پیش شده واله نه با خویش و نه بی خویش بدو گفتم توانی کار گل کرد توانم گفت اما نه بدل کرد بدو گفتم مرا شاید تو برخیز چنین گفت آن جوانمرد بپرهیز که من شنبه کنم کار و دگر نه مرا خواهی همین روز و اگر نه چو روز شنبهش بودی سر کار به سبتی زین سبب شد نام بردار ببردم آخر او را سوی خانه دو مرده کار من کرد آن یگانه شدم در هفته دیگر به بازار طلب کردم زهر سوییش بسیار مرا گفتند او دیوانه باشد همیشه در فلان ویرانه باشد شدم او را در آن ویرانه دیدم ز خلق عالمش بیگانه دیدم بزاری و نزاری اوفتاده بدام مرگ و خواری اوفتاده بدو گفتم که چون بیمار و زاری ز من آید ترا تیمار دادی بیا درخانه ما آی امروز که کس را می نه بینم بر تودلسوز اجابت می نکرد القصه برخاست برای من بجای آورد درخواست چو آمد در وثاق من چنان شد کزان سان ناتوان خود کی توان شد جهانی درد مجری گشت در وی نشان مرگ پیدا گشت بر وی مرا گفتا سه حاجت دارم ای دوست برون می باید آمد با تو از پوست بدو گفتم که هر حاجت که خواهی بخواه ای محرم سر الهی بمن گفت آن زمان کم جان برآید ز قعر چاه این زندان برآید رسن در گردنم بند و برویم درافکن پس بکش بر چار سویم بگو کین کار کار اهل دینست جزای من عصی الجبار اینست کسی کو عاصی جبار باشد چنین هم سرنگون هم خوار باشد دوم کهنه گلیمی هست پاکم کفن زین ساز و با این نه بخاکم که با این طاعت بسیار کردم مگر در خاک برخوردار کردم سیم این مصحفم بستان و بشناس که بودست آن عبدالله عباس که هارون این حمایل کرده بودی ز چشم دیگران در پرده بودی بر هارون بر این مصحف ببغداد بدو گوی آنکه این مصحف بمن داد سلامت گفت و گفتا گوش میدار که در غفلت نمیری همچو من زار که من در غفلت و پندار مردم ندیدم زندگی مردار مردم بگوی مادرم را کز دعایی فراموشم مکن در هیچ جایی بگفت این و بکرد آهی و جان داد عفاالله جز چنین جان چون توان داد بدل گفتم که می باید رسن خواست که حالی آن وصیت راکنم راست رسن در گردنش کردم بزاری کشیدم روی بر خاکش بخواری یکی هاتف زبان بگشاد ناگاه که ای از جهل محض افتاده از راه نداری شرم تو از جهل بسیار کنی با دوستان ما چنین کار رسن در گردن شخصی میفگن که چون چنبر نهادش چرخ گردن چه می خواهی ازین غم کشته راه فلا تحزن فانا قد غفرناه چو بشنیدم من آن آواز عالی ز هیبت شد دو دستم سست حالی بدل گفتم که ای غافل بپرهیز چه جای این رسن بازیست برخیز شدم یاران خود را پیش خواندم سخن از حال آن درویش راندم همه جمع آمدند و با دلی پاک گلیمش را کفن کردند در خاک چو فارغ گشتم از کار جوان من گرفتم مصحف و گشتم روان من ستادم بر در هارون سحرگاه که تا هارون پدیدار آمد از راه نمودم مصحف و بستد ز من شاد مرا گفتا چه کس این مصحفت داد بدو گفتم یکی مزدورکاری جوانی لاغری زردی نزاری چو گفتم ای عجب مزدورکارش پدید آمد دو چشم سیل بارش بسی بگریست تا شد هوش از وی چو بنشست اندکی آن جوش از وی مرا گفتا کجاست آن سرو آزاد بدو گفتم که سلطان را بقا باد چو این بشنید بخروشید بسیار برفت از هوش آن داننده هشیار نه چندان ریخت اشک و کرد فریاد که آن هرگز کسی را خود بود یاد بگردون می رسید آواز آهش نگه می داشت از هر سو سپاهش پس آنگه گفت آن ساعت که جان داد چه گفت از من ترا و چه نشان داد بدو گفتم که آن ساعت چنین گفت که باید با امیرالمؤمنین گفت کزین شاهی مشو زنهار مغرور سخن بشنو ازین درویش مزدور در آن کن جهد کز من پند گیری میان ملک مرداری نمیری که گر مردار میری ای یگانه چو مرداری بمانی جاودانه بدنیا مبتلا تا چند باشی پی دین گیر تا خرسند باشی که دنیا پرده جان تو باشد ولی دین شمع ایمان تو باشد اگرملک همه عالم بگیری همه بر تو نشنید چون بمیری تو مردی نازکی پرورده در ناز ز حمالی خلقی خوی کن باز کنون من گفتم و رفتم تو مپسند که ننیوشی چنین وقتی چنین پند ز سر در درد هارون تازه تر شد ز حیرت هر دم از نوعی دگر شد بآخر با وثاقش برد با خویش که تا بنشست پیش پرده درویش زبیده در پس آن پرده آمد که تا پیشش حکایت کرده آمد چنین گفت او که چون آنجا رسیدم که در خاکش فکندم می کشیدم برآمد از پس پرده خروشی چو دریا زان زنان برخاست جوشی زبیده گفت ای فریادم از تو خدا بستاند آخر دادم از تو جگرگوشه مرا در مستمندی نترسیدی که بر روی او فکندی خلیفه زاده را نشناختی تو رسن در گردنش انداختی تو دریغا ای غریب و ای جوانم دریغا نور چشم و شمع جانم چو بادی عزم ره ناگاه کردی که جان مادر آتشگاه کردی دریغا ای لطیف نازنینم که ماندی همچو گنجی در زمینم چه گویم گورش القصه نشان خواست بزینت مشهدی کرد آن زمان راست خبر گوینده را بسیار زر داد ولی هارونش از زن بیشتر داد توانگر گشت آن مرد خبرگوی کنون این رفت اگر داری دگرگوی چه خواهی کرد ملکی را که ناکام بلای جان تو باشد سرانجام اگر شاهی عالم خانه داری شوی شهمات آن خانه بزاری چرا در کلبه بنشسته راست کزو ناکام بر می بایدت خاست چرا معشوقه خواهی که پیوست غم آن عاقبت گرداندت پست چرا جمع آوری چیزی بصد عز که یک جو زان نخواهی خورد هرگز اگر تو دشمن ملکی پدر باش وگر در ملک هارونی پسر باش ز حال آن پسر دادم نشانیت کنون حال پدر گویم زمانیت # عطار » الهی نامه » بخش شانزدهم » (۲) حکایت هارون با بهلول مگر روزی گذر می کرد هارون رسید آنجایگه بهلول مجنون زبان بگشاد کای هارون غم خوار قوی در خشم شد هارون بیکبار سپه را گفت کیست این بی سر و پای که می خواند بنامم در چنین جای بدو گفتند بهلولست ای شاه روان شد پیش او هارون هم آنگاه بدو گفتا ندانی احترامم که می خوانی تو بی حاصل بنامم نمی دانی مرا ای مرد مجنون که بر خاکت بریزم خون هم اکنون جوابش داد مرد پر معانی که می دانم تو این نیکو توانی که در مشرق اگر زالیست باقی که بر سنگ آیدش پای اتفاقی وگر جایی پلی باشد شکسته که گرداند بزی را پای بسته تو گر در مغربی از تو نترسند بترس ای بیخبر کز تو بپرسند بسی بگریست زو هارون بزاری بدو گفتا اگر تو وام داری بگو تا جمله بگزارم بیکبار جوابش داد بهلول نکوکار که تو وامی بوامی می گزاری چو مال خویشتن یک جو نداری ترا گر مال مال مردمانست که نیست آن تو هر چت این زمانست برو مال مسلمانان ز پس ده که گفتت مال کس بستان بکس ده نصیحت خواست از بهلول هارون بدو گفت آن زمان بهلول مجنون که ای استاده در دنیا چنین راست نشان اهل دوزخ در تو پیداست ز رویت محو گردان آن نشانی وگرنه گفتم و رفتم تو دانی دگر ره گفت اگر دوزخ نشینم کجا شد آن همه اعمال دینم بدو گفتا ببین هر ماه و هر سال که همچون اهل دوزخ داری احوال دگر ره گفت اگرچه بوالفضولم نسب نقدست باری از رسولم بدو گفتا که چون قرآن شنیدی فلا انساب بینهم ندیدی دگر ره گفت هان ای کم بضاعت امیدم منقطع نیست از شفاعت بدو گفتا که بی اذن الهی شفاعت نکند او زین می چه خواهی سپه را گفت هارون هین برانید که او ما را بکشت و می ندانید چو نه ملکست اینجا و نه مالک نجات تست اگر گردی تو هالک چو سنگی صد هزاران سال برجای بمی ماند نمی مانی تو بر پای چه خواهی کرد درجایی درنگی که آنجا بیش ماند از تو سنگی دلا کم گیر چرخ سرنگون را چه خواهی کرد این دریای خون را زهی خوش طعم دیگ چرب روغن که از مرگش بود زرین نهنبن قدم باید بگردون بر نهادن سر این دیگ پر خون بر نهادن چو پر خون اوفتاد این دیگ پر جوش مزن انگشت در وی سر فرو پوش شفق خونست و دایم چرخ گردون سر بریده می گردد در آن خون جهانی خلق بین در هم فتاده همه از بهر زیر خاک زاده همه خاک زمین خون سیاهست سیاوش وار خلقی بی گناهست عیان بینی اگر باشی تو با هش ز یک یک ذره خون صد سیاوش # عطار » الهی نامه » بخش شانزدهم » (۳) حکایت سلیمان و طلب کردن کوزه سلیمان کوزه می خواست روزی که تا آبی خورد بی هیچ سوزی که آن کوزه نبوده باشد آنگاه ز خاک مردگان افتاده در راه چنین خاکی طلب کردند بسیار ندیدند ای عجب از یک طلب کار یکی دیوی درآمد گفت این خاک بیارم من ز خاک مردگان پاک بدریایی فرو شد سرنگون سار هزاران گز فرو برد او بیکبار ز قعر آن همه خاکی برانداخت ازان گل کرد و آخر کوزه ساخت سلیمان کوزه را چون آب در کرد ز حال خویشش آن کوزه خبر کرد که من هستم فلان بن فلانی بخور آبی چه می پرسی نشانی کز اینجا تا به پشت گاو و ماهی تن خلقست چندانی که خواهی ازان خاکی که شخص آن واین نیست اگر تو کوزه خواهی در زمین نیست ترا گر کوزه وگر تنوریست یقین می دان که آن از خاک گوریست خنک آن گل که گرچه یافت تابی ولیکن کوزه شد از بهر آبی بتر آن گل که سازندش تنوری که هر ساعت بتابندش بزوری بگورستان نگر تا درد بینی جهانی زن جهانی مرد بینی همه در خاک و در خون باز مانده درون ره نی ز بیرون باز مانده اگر بیناییت ازجان پاکست ببین تا خاک گورستان چه خاکست که هر ذره ز خاکش گر بجویی ز خسرة صد جهان یابی تو گویی چو گورستان نخستین منزل آمد ببین تا آخرین چه مشکل آمد اگر خواهی صفای آن جهانی بگورستان گذر تا می توانی که دل زنده شود از مرده دیدن شود نقدت بدان عالم رسیدن # عطار » الهی نامه » بخش شانزدهم » (۴) حکایت پادشاه که از درویش در خشم شد شهی در خشم رفت از مرد درویش براندش با دلی پر درد از پیش بدو گفتا ترا ندهم امانی چو اندر ملک من باشی زمانی برفت از پیش او مرد تهی دست بگورستان شد و آزاد بنشست چو شه بشنود حالی داد پیغام که نه فرمودم ای شوریده ایام که بیرون شو ز ملکم می ستیزی مگر خواهی که خود را خون بریزی جوابش داد کین پذرفته ام من که از ملک تو بیرون رفته ام من قیامت را که راهی مشکل آمد نه گورستان نخستین منزل آمد نخستین منزل محشر نه آنست نه ملک تست ملک آن جهانست چو افتد زن بدرد زه از آغاز چنین گویند خلق از حال او باز که این زن در میان دو جهانست که یک پایش درین دیگر درآنست تو هم ای بی خبر تا درجهانی میان دو دمت دایم چنانی گر این دم شد دگر دم برنیاید نشان تو ز عالم برنیاید مزن بانگ و مکن نوحه بیارام که ناید باز مرغ رفته در دام چو تن شد مرغ جان را دامگاهی چرا زین دام کرد آرامگاهی # عطار » الهی نامه » بخش شانزدهم » (۵) حکایت آن جوان که زن صاحب جمال خواست و بمرد جوانی را زنی دادند چون ماه که عقل کس نبود از وصفش آگاه جمالش آیة دلخستگان بود لبش جان داروی لب بستگان بود قضا را آن عروس همچو مه مرد نبودش علتی در درد زه مرد چو القصه بخاکش کرد شویش بگل بنهفت آن خورشید رویش یکی شیشه گلابش بود آنگاه که شسته بود روزی پای آن ماه بدان شیشه سر آن گور گل کرد ولی با اشک خونین معتدل کرد چرا شد پای بند آن دلارام که باید شست دست از وی بناکام چرا اندر عروسی شست پایش چو دست از وی بشستن بود رایش چگویم از تو و از خود دریغا دریغا از شد و آمد دریغا # عطار » الهی نامه » بخش هفدهم » المقالة السابع عشر پسر گفتش بر محبوب و معیوب تو می دانی که ملکت هست مطلوب بزرگان و حکیمان زبردست بایشان قوت می جویند پیوست نه هرگز جمع دیدم نه پریشان که فارغ بود از درگاه ایشان # عطار » الهی نامه » بخش هفدهم » جواب پدر پدر گفتش عزیزا چند گویی ز غفلت ملک فانی چند جویی چو باقی نیست ملکت جز زمانی مکن در گردنت بار جهانی چو بار خود بتنها بر نتابی ببار خلق عالم چون شتابی ز درویشی چو مردن هست دشوار ز شاهی چون بمیری آخر کار چو می بینی زوال پادشاهی عجب می آیدم تا می چه خواهی # عطار » الهی نامه » بخش هفدهم » (۱) حکایت گوسفندان و قصّاب چنین گفت آن امیر دردمندان که نیست این بس عجب از گوسفندان که می آرند ایشان را بخواری که تا برند سرهاشان بزاری که بی عقلند و ایشان می ندانند ازان سوی مقابر چون روانند ازان قصاب می باید عجب داشت که او هم علم دارد هم طلب داشت چو می داند که او را نیز ناگاه بخواهندش بریدن سر درین راه چگونه فارغ و ایمن نشستست نمی جنبد خوشی ساکن نشستست نگه کن تا بآدم پشت بر پشت که چندین طفل عالم در شکم کشت بسی میرند جسم مور داده بسی شیرند تن در گور داده جهان را ذره در مغز هش نیست که او جز رستمی سهراب کش نیست چه می گویم خطا گفتم چو مستان که او زالیست سر تا پای دستان ترا می پرورد از بهر خوردن بنه این تیغ را ناکام گردن مکش گردن فلک سیلی زن تست که گر سیلی خوری در گردن تست بسیلی کردنت پرورده گردی که تا فربه شوی وخورده گردی # عطار » الهی نامه » بخش هفدهم » (۲) حکایت باز با مرغ خانگی ز مرغ خانگی بازی برآشفت بمرغ خانگی آنگه چنین گفت که مردم داردت تیمارخانه دمی نگذاردت بی آب و دانه نگه می دارد از اعدات پیوست که تابر تو نیابد دشمنی دست تو پیوسته ز مردم می گریزی چنین بد عهد از بهر چه چیزی وفای تست مردم را همیشه ترا جز بی وفایی نیست پیشه نیامیزی تو با مردم زمانی چو تو نشنیده ام نامهربانی مرا باری اگر مردم بصد بار ز پیش خویش بفرستد بصد کار درآیم عهد ایشان را بپرواز بزودی هم بر ایشان رسم باز وفایی نیست مرغ خانگی را که پیشه می کند بیگانگی را چو مرغ خانگی بشنید این راز جواب باز داد اندر زمان باز که ای بی دانش بی قدر و مقدار نه بینی باز کشته سر نگون سار ولی صد مرغ بینی سر بریده به پای آویخته سینه دریده وفای آدمی گر این چنینست ازان بیزار گشتم این یقینست چنین عهد و وفا را در زمانه چه بهتر خاک بر سر جاودانه چه گر این ساعتم می پرورد لیک برای کشتنم می پرورد نیک تو گر این را وفا دانی جفا به بسی کفر از چنین مهر و وفا به ز دیری گه ترا ای چرخ گردان روانست آسیا برخون مردان شگفتا کار تو ای چرخ ناساز که در خاک افکنی پرورده ناز جهانا حاصل پروردن ما چه خواهد بود جز خون خوردن ما کس از خون خوردن تو نیست آگاه که پنهان می کنی در خاک و در چاه جهانا چون حیات تو مماتست وفا ازتو طمع کردن وفاتست جفات اول مرا در شور انداخت وفات آخر مرا در گور انداخت نمی دانم که تا این بی در وبام برای چیست گردان بام تا شام عجایب نامه این هفت پرگار مرا در خون بگردانید صد بار ز سر تا پای رفتم هر زمان من نمی دانم سراپای جهان من چو گویی بی سر و بی پای ازانم که سر از پای و پای از سر ندانم چو جان اینجا نفس از خود نهان زد چگونه لاف دانش می توان زد # عطار » الهی نامه » بخش هفدهم » (۳) حکایت آن بیننده که از احوال مردگان خبر می‬داد یکی بیننده معروف بودی که ارواحش همه مکشوف بودی دمی گر بر سر گوری رسیدی در آن گور آنچه می رفتی بدیدی بزرگی امتحانی کرد خردش بخاک عمر خیام بردش بدو گفتا چه می بینی درین خاک مرا آگه کن ای بیننده پاک جوابش داد آن مرد گرامی که این مردیست اندر ناتمامی بدان درگه که روی آورده بودست مگر دعوی دانش کرده بودست کنون چون گشت جهل خود عیانش عرق می ریزد ازتشویر جانش میان خجلت و تشویر ماندست وزان تحصیل در تقصیر ماندست بر آن در حلقه چون هفت آسمان زد ز دانش لاف آنجا کی توان زد چو نه انجام پیداست و نه آغاز نیابد کس سر و پای جهان باز فلک گوییست و گر عمری شتابی چو گویش پای و سر هرگز نیابی که داند تا درین وادی منکر چگونه می روم از پای تا سر سراپای جهان صد باره گشتم ندیدم چاره بیچاره گشتم سراپای جهان درد و دریغست که گر وقتیت هست آن نیز تیغست مرا این چرخ چون صندوق ساعت ز بازیچه رها نکند بطاعت # عطار » الهی نامه » بخش هفدهم » (۴) حکایت جواب آن شوریده حال در کار جهان یکی پرسید آن شوریده جان را که چون می بینی این کار جهان را چنین گفت این جهان پر غم و رنج به عینه آیدم چون نطع شطرنج گهی آرایشی بیند بصف در گهی بر هم زنندش چون دو صفدر یکی را می برند از خانه خویش دگر را می نهند آن خانه در پیش گهی بر شه درآیند از حوالی به صد زاری کنندش خانه خالی چنین پیوسته تا آنگه که دانند که این نطع مزخرف برفشانند چنان لهو و لعب کردست مغرور شدی مشغول مال و ملک و منشور تو شهبازی گشاده کن پر و بال بپر زین دامگاه لعب اطفال # عطار » الهی نامه » بخش هفدهم » (۵) حکایت سؤال کردن آن مرد دیوانه از کار حق تعالی یکی پرسید ازان دیوانه ساری که ای دیوانه حق را چیست کاری چنین گفت او که لوح کودکان را اگر دیدی چنان می دان جهان را که گاه آن لوح بنگارد ز آغاز گهی آن نقش کلی بسترد باز درین اشغال باشد روزگاری بجز اثبات و محوش نیست کاری فغان از خلق و فریاد از زمانه نفیر از نقش لوح کودکانه نگاری کان زنان بر دست دارند اگرچه زان نکویی چون نگارند دل آن بهتر کزان دربند نبود که آن هم بیش روزی چند نبود نگاری کان نخواهد ماند بر جای نه بر دستست زیبنده نه بر پای نگاری کان بسان درهم آید چو زهر جانست جان زو پر غم آید اگرچه ذوق دنیا بی شمارست ولیکن در بقا چون آن نگارست سر مردان عالم مصطفی بود ببین تا در ره دنیا کجا بود چو اندر ملک درویشی سرافراخت قبای مسکنت را در بر انداخت طعام جوع را صد خوان بگسترد بملک فقر شادروان بگسترد چنان بر ملک دنیا خاک انداخت که رخت از خاک بر افلاک انداخت کمال ملک درویشی چنان داشت که آن طاقت ندانم تا توان داشت # عطار » الهی نامه » بخش هفدهم » (۶) حکایت جهاز فاطمه رضی الله عنها اسامه گفت سید داد فرمان که بوبکر و عمر را پیش من خوان چو پیش آمد ابوبکر و عمر نیز پیمبر گفت زهرا را دگر نیز برو بابا جهازت هرچه داری چنان خواهم که در پیش من آری اگرچه نور چشمی ای دلفروز بحیدر می کنم تسلیمت امروز شد و یک سنگ دست آس آن یگانه برون آورد در ساعت ز خانه یکی کهنه حصیر از برگ خرما یکی مسواک و نعلینی مطرا یکی کاسه ز چوب آورد با هم یکی بالش ز جلد میش محکم یکی چادر ولیکن هفت پاره همه بنهاد و آمد در نظاره پیمبر خواجه انواع و اجناس بگردن بر نهاد آن سنگ دست آس ابوبکر آن حصیر آنگاه برداشت عمر آن بالش اندر راه برداشت پس آنگه فاطمه نور پیمبر بشد بر سر فکند آن کهنه چادر پس آن نعلین را در پای خود بست پس آن مسواک را بگرفت در دست اسامه گفت من آن کاسه آنگاه گرفتم پس روان گشتم در آن راه به پیش حجره حیدر رسیدم ز گریه روی مردم می ندیدم پیمبر گفت ای مرد نکوکار چرا می گریی آخر این چنین زار بدو گفتم ز درویشی زهرا مرا جان و جگر شد خون و خارا کسی کو خواجه هر دو جهانست جهاز دخترش اینک عیانست ببین تا قیصر و کسری چه دارد ولی پیغمبر از دنیی چه دارد مرا گفت ای اسامه این قدر نیز چو باید مرد هست این هم بسی چیز چو پای و دست و روی و جسم و جانت نخواهد ماند گو این هم ممانت جگرگوشه پیمبر را عروسی چو زین سانست تو در چه فسوسی شنودی حال پیغمبر زمانی تو می خواهی که گرد آری جهانی چو کار این جهان خون خوردن تست چه گرد آری که بار گردن تست چو خورشیدت اگر باشد کمالی بود آن ملک را آخر زوالی اگرچه آفتاب عالم افروز بتخت سلطنت بنشست هر روز ز دست آسمان با روی چون ماه کله را بر زمین زد هر شبانگاه اگر این پرده نیلی نبودی نه کوژی یافتی کس نه کبودی فلک کوژست از سر تا به پایی نیابی راستش در هیچ جایی چو بگرفتست ازو کوژی جهانی نیابی راستی از وی زمانی فلک در خون مردان چرخ زن شد زدلوش حلق مردان در رسن شد زمین بر گاو افتادست مادام ولی گردون ندارد هیچ آرام نمی دانم چه کارست اوفتاده که گردون می دود گاو ایستاده فلک را قصد جان تو ازانست که با تو پای گاوش در میانست زمین بر گاو مانده دشمن تست که دایم گاو او درخرمن تست میان گاو چندینی چه خفتی لباده برفکن بر گاو و رفتی گوی گاوی درو گویی برین گاو فلک چوگان که یابد یک نفس داو ولی ازجسم دل مرده پریشان شکم پر کرده هم از پشت ایشان بچرخ چنبری ره نیست هیچی بخودبر چون رسن تا چند پیچی اگر مهر فلک عمری بورزی بدوزد یا بدرد همچو درزی تنوری تافته ست از قرص آتش که از خوانش نیابی گرده خوش کجا ازماه سنگت لعل گیرد که او هر ماه خود را نعل گیرد که می داند که این گردنده پرگار چه بازی می نهد هر لحظه در کار سپهرا عمر مشتی بی سر و پای بپیمای و بپیمای و بپیمای ازین پیمانه پیمودن بادوار نمی آرد ترا سرگشتگی بار نکوکاری نکردی ای نگون کار که در بازی کنی عالم نگونسار چو طشتی خون به سر سرپوش می باش پیاپی می کش و خاموش می باش چرا افسوس میداری همیشه چو جز کشتن نداری هیچ پیشه سپهر پیر چون شش روزه طفلی ز علو افکنده ناگاهت به سفلی تویی ای شصت ساله تیره حالی که این شش روزه کردت درجوالی نه چون بچه شش روزه آگاه که این شش روزه طفلت برد از راه چه گرامروز پیر ناتوانی ولی درگور طفل آن جهانی بنیروی اسد تا چند نازی که تو سرگشته گر سرفرازی چو طفلی و ترا نه تن نه زورست قماط تو کفن گهواره گورست چو پنبه گشت مویت ای یگانه که پنبه خواهدت کردن زمانه جوان چون آتشست ای پیر عاجز تو چون پنبه نسازد هر دو هرگز # عطار » الهی نامه » بخش هفدهم » (۷) حکایت آن پیر که دختر جوان خواست مگر پیری یکی دختر جوان خواست نیامد کار این با کار آن راست به خود می خواندش بهر بوسه آن پیر نمی آمیخت با او چون می و شیر رفیقی داشت پیر سال خورده بدو گفت ای بسی تیمار برده بگو تا حال تو با زن چه گونه ست تو پیر و او جوان این باژگونه ست چنین گفت او که گمراهم من از وی که هر ساعت که بوسی خواهم از وی مرا گوید ندارم موی تو دوست که پنبه در دهان مرده نیکوست چو تو در بوسه آیی هر زمانم نهی چون پنبه موی اندر دهانم برو پنبه خوشی از گوش برکش که پنبه گرد موی تو ترا خوش مگر پنبه ز گوشت برکشیدی که موی خویش همچون پنبه دیدی ازان پشتت به پیری چون کمان شد که چون تیر از گناهت سرگران شد ز حق پیش از اجل بیداری یی خواه چو مست غفلتی هشیاری یی خواه برافشان هرچه داری همچو مردان چه سازی چون زنان با چرخ گردان اگر داری گل اندر سر چه شویی سرت در گل نخواهد ریخت گویی حجابت از تن ویرانه بردار طبق پوش از طبق مردانه بردار که تا ویرانه جای شرک و علت شود معموره دین اینت دولت اگر در شرک میری وای بر تو که خون گریند سر تا پای بر تو کسی عمری در ایمان ره سپرده در آخر چون بود کافر بمرده # عطار » الهی نامه » بخش هفدهم » (۸) حکایت آن درویش با ابوبکر ورّاق شبی در خواب دید آن مرد مشتاق که بس گریانستی بوبکر وراق بدو گفتا که ای مرد خدایی بدین زاری چنین گریان چرایی چنین گفت او که چون گریان نباشم ز پای افتاده سر گردان نباشم که امروزی درین جایی نشستم درین یک پاره گورستان که هستم ز ده مرده که آوردند امروز یکی ایمان نبرد این بس بود سوز کسی را دین بود هفتاد ساله به کفرش چون توان دیدن حواله کنون هم گریه و هم سوزم اینست چه گویم نقد امروزم هم اینست عزیزا کار مشکل می نماید ولیکن خلق غافل می نماید ز خوف عاقبت هر کاو خبر یافت به نو هر لحظه اندوهی دگر یافت ز خوف ره میان کفر و ایمان نه کافر خواند خود را نه مسلمان میان کفر و دین بنشست ناکام که تا آن آب چون آید سر انجام # عطار » الهی نامه » بخش هفدهم » (۹) حکایت آن پیر که خواست که او را میان دو گورستان دفن کنند چو بود آن شیخ سالی شصت هفتاد ز بعد آن مگر در نزع افتاد یکی گفت ای بدان عالم قدم زن کجا دفنت کنم جایی رقم زن چنین گفت او که من شوریده ایمان نخواهم در بر جمعی مسلمان چو من نور مسلمانان ندارم به گورستان دین داران چه کارم نمی خواهم جهودان نیز هم بر که بیزار ست از ایشان پیمبر میان این دو گورستان زمینم به دست آور که من زان نه نه زینم مرا نه در مسلمانی قدم بود نه در راه جهودی نیز هم بود میان این و آن باید چنین کس که تا خود حال چون گردد ازین پس نرفتی یک قدم این راه آخر کجا بودی تو چندین گاه آخر نداری هیچ کاری کارت آنجاست به ره بر عقبه بسیارت آنجاست نه چندان عقبه در پیش ست آنجا که هرگز روی انجام ست آنجا ازین وادی که در وی بیم جان است اگر خونی شود جان جای آن است چه دریایی ست این در جان پدیدار نه سر پیدا و نه پایان پدیدار هزاران دل اگر خون شد درین راه ولی زان جمله جانی نیست آگاه که می داند که هر دل چون چراغی چه سودا می پزد در هر دماغی همی هر لحظه غم بیش ست ما را ازین راهی که در پیش ست ما را چراغ نور ایمان بر سر راه چه سازی گر فرو میرد به ناگاه # عطار » الهی نامه » بخش هفدهم » (۱۰) حکایت سفیان ثوری رحمه الله مگر سفیان ثوری چون جوان بود ز کوژی قامت او چون کمان بود یکی گفت ای امام آن جهانی چرا پشتت دو تا شد در جوانی به صورت وقت این پشت دو تا نیست که پشت تو چنین دیدن روا نیست چه افتاده ست ما را حال برگوی نشانی ده بیانی کن خبر گوی چنین گفت او که استادیم بوده ست که دایم راه رفته ست و نموده ست چو وقت مرگ او آمد پدیدار به بالینش شدم می دیدمش زار به غایت اضطرابی در درونش که می جوشید همچون بحر خونش همه جان و دلش پر آتش رشک به یک یک مژه صد صد دانه اشک میان جامه در لرزیده چون برگ دل او را امیدی بر در مرگ بدو گفتم که شیخا این چه حال است زبان بگشاد که ایمان در وبال است به پنجه سال در خون گشته ام من کنون از تیغ مرگ آغشته ام من خطاب آمد که تو مردود مایی تو زین در دور شو ما را نشایی چو زو بشنیدم این خود را بکشتم طراقی زان برون آمد ز پشتم چو قول او چنان وقتی چنین بود چنین شد پشت من چون روی این بود نصیب اوستادم چون چنین است کجا شاگرد را امید دین است چو شد انجام استاد این درستم من از شاگردی خود دست شستم چراغی را که ره بر باد باشد نمی دانم که چون آزاد باشد چراغ روح تو چون مرد ناگاه نیابی سوی او یا بوی او راه چراغ مرده را چندانکه جویی نیابی هیچ جایی چند پویی چراغ مرده را ماتم مکن تو که افسوس ست هین مشنو سخن تو خنک آن سگ که مر دور ست از غم ولی بیچاره این فرزند آدم ز مردن غم نصیب کس نبودی اگر انگیختن از پس نبودی ازین وادی خاموشان خبر خواه وگر داری خبر زیشان عبر خواه به دانش زنده شو یکبار آخر بمیر ای مرده دل ز اغیار آخر جهودی را که کارش اوفتاده ست به خوان مصطفی راهش گشاده ست ترا گر نیز کار افتد به زودی درین معنی نه کمتر از جهودی # عطار » الهی نامه » بخش هفدهم » (۱۱) حکایت مسلمان شدن یهودی وحال او یکی پیر معمر بود در شام که چون تورات می خواندی بهنگام چو پیش نام پیغامبر رسیدی از آنجا محو کردی یا بریدی چو مصحف باز کردی روز دیگر نوشته یافتی نام پیمبر دگر ره محو نامش کردی آغاز دگر روز آن نوشته یافتی باز دلش بگرفت یک روز و بدل گفت که نتوانم بگل خورشید بنهفت مگر حقست این رهبر که برخاست بیامد تا مدینه یک ره راست رسید آنجا بوقت گرمگاهی نمی دانست خود را روی و راهی چو پیش مسجد پیغمبر آمد دلی بریان انس را همبر آمد انس را گفت ای پاکیزه گوهر دلالت کن مرا پیش پیمبر انس او را به مسجد برد گریان بدید آن قوم را بنشسته حیران ردا افکنده در محراب صدیق نشسته گرد او اصحاب تحقیق چنان پنداشت آن مرد معمر که صدیقست در پیشان پیمبر بدو گفت ای رسول خاص درگاه سلامت می کند این پیر گمراه همه چون نام پیغمبر شنیدند چو مرغ نیم بسمل می طپیدند ز دیده اشک خون باران فشاندند زهی طوفان که آن یاران فشاندند خروشی از میان جمع برخاست زهر دل گفتیی صد شمع برخاست همی شد آن غریب پای بسته ازان زاری ایشان دل شکسته بایشان گفت من مردی غریبم جهودم وز شریعت بی نصیبم مگر ناگفتنی چیزی بگفتم که می بایست آن اندر نهفتم وگرنه از چه می گریید چندین که من آگه نیم زین شیوه دین عمر گفتش که این گریه نه زانست که از تو هیچ خرده درمیانست ولیکن هفته ایست ای مرد مضطر که تا رفتست از دنیا پیمبر چو بشنیدیم نامش از زبانت همه جانها بخست از غم چو جانت گهی در آتشیم از اشتیاقش گهی در زمهریریم از فراقش دریغا نور چشم عالم افروز که بی اوذره گشتیم امروز دریغا آنچنان دریای اعظم که بی او مانده ایم از قطره کم چو گشت آن پیر را راز آشکاره بیک ره کرد جامه پاره پاره نه چندان ریخت او از چشم باران که ابر از چشم ریزد در بهاران ز واشوقاه و واویلاه در سوز ز سر در ماتمی نو گشت آن روز علی الجمله چو آخر شور کم شد درآمد عقل و دلرا زور کم شد یهودی گفت یک کارم برآرید مرا یک جامه پیغامبر آرید که گر دستم نداد آن روی دیدن توانم بوی او باری شنیدن عمر گفتش که این جامه توان خواست ولیکن باید از زهرا نشان خواست علی گفتا که یارد شد بر او که شد یکبارگی بسته در او درین یک هفته سردر پیش دارد که او از جمله حسرت بیش دارد نمی گوید سخن از سوگواری زمانی می نیاساید ز زاری همه یاران در آن اندوه و محنت شدند آخر بر خاتون جنت کسی آن در بزد بانگی برآمد که ما را روز رفت و شب درآمد که می کوبد در چون من یتیمی بمانده در پس ژنده گلیمی که می کوبد در چون من اسیری نشسته بر سر کهنه حصیری که می کوبد در چون من حزینی گشاده مرگ بر جانم کمینی بگفتند آنچه بود القصه یکسر چنین گفت او که حق گوید پیمبر که آن ساعت که جان با دادگر داد بزیر لب ازین حالم خبر داد که ما را عاشقی می آید از راه ولی رویم نه بیند آن نکوخواه بدو ده این مرقع کین تمامش به نیکویی ز ما برسان سلامش مرقع چون بدو دادند پوشید چو بوی او بدو زد خوش بجوشید چو بوی آن بصدقش آشنا خواست مسلمان گشت وخاک مصطفی خواست ببردندش از آنجا تا بدان خاک دلی برخاسته بنشست آن پاک چو بشنود آن مسلمان بوی خاکش فرو رفت و بر آمد جان پاکش بزاری جان بداد آن پیر غم خور نهاده روی برخاک پیمبر اگر تو عاشقی مذهب چنین گیر چو شمع از شوق معشوق این چنین میر # عطار » الهی نامه » بخش هجدهم » المقالة الثامن عشر پسر گفتش چو آن خاتم عزیزست بگو باری که سر آن چه چیزست که گر دستم نداد آن خاتم امروز شوم از علم آن باری دلفروز # عطار » الهی نامه » بخش هجدهم » جواب پدر پدر بگشاد مهر از حقه لعل در افشان گشت و کرد این قصه را نقل # عطار » الهی نامه » بخش هجدهم » (۱) حکایت بلُقیا و عفّان برای خاتم ملک سلیمان بلقیا رفت و با او بود عفان میان هفت دریا بود غاری بدانجا راه جستن سخت کاری چو ماری یک پری آمد پدیدار زبان بگشاد با عفان بگفتار که آب برگ شاخی در فلان جای اگر جمع آری و مالی تو بر پای چنان گردی روان بر روی دریا که مرد تیز تگ بر روی صحرا بدان موضع شدند آن هر دو همراه به پای آن آب مالیدند آنگاه چنان رفتند هر دو بر سر آب که از شستی بقوة تیر پرتاب بآخر چون میان هفت دریا بکام دل رسیدند آن دو شیدا یکی غاری پدید آمد سرافراز بهیبت تیغ کوه او سرانداز اگرچه آن دو همره یار بودند ولی آنجا نه یار غار بودند نهاده بود پیش غار تختی جوانی خفته بر وی نیک بختی در انگشتش یکی انگشتری بود که نقدش بیشتر از مشتری بود به پای تخت خفته اژدهایی شده حلقه نه سر پیدا نه پایی چو دید آن مرد را بیدار گشت او دمی بدمید و آتش بارگشت او چنان عفان بترسید از نهیبش که پیدا گشت دردی ناشکیبش به یار خویشتن گفتا مرو پیش مخور زنهار بر جانت بیندیش مده جان د رغم مهر سلیمان چو مردی چه کنی ملک ای مسلمان نبردش هیچ فرمان و روان شد به پیش تخت سلطان جهان شد بدان انگشتری چون کرد آهنگ شد آن ثعبان چو انگشتی سیه رنگ بجست از بیم عفان و هم آنگاه تفکر کرد تا زان سر شد آگاه خطابش آمد از درگاه ایمان که گر می بایدت ملک سلیمان قناعت کن که آن ملکیست جاوید که زیر سایه دارد قرص خورشید سلیمان با چنان ملکی که اوداشت به نیروی قناعت می فرو داشت # عطار » الهی نامه » بخش هجدهم » (۲) حکایت سلیمان علیه السلام و شادروانش مگر یک روز می شد با سپاهی ولی بر روی شادروان براهی درآمد خاطرش از ملک ناگاه که کیست امروز در عالم چو من شاه فرو شد گوشه زان قصر عالی سلیمان بانگ زد بر باد حالی که شادروان چرا کردی چنین تو کرا افکند خواهی بر زمین تو نیم گفت ای سلیمان من گنه کار تو زان اندیشه کژ دل نگه دار چنین دارم من از درگاه فرمان که چون دل را نگه دارد سلیمان نگه می دار شادروان او را وگرنه سر منه فرمان او را بسوی ملک چون کردی دمی رای ز شادروانت شد یک گوشه از جای قناعت بایدت پیوسته حاصل که تا بر تو نگردد ملک زایل که مغز ملک و ملک استطاعت نخواهد بود چیزی جز قناعت ولی مغز قناعت فقر آمد تو شاهی گر بفقرت فخر آمد اگر خواهی تو هم ملک جهانی مکن کبر و قناعت کن زمانی قناعت بود آن خاتم که او داشت بخاتم یافت آن عالم که او داشت چنان ملکی عظیمش بود صافی که قانع بود در زنبیل بافی ازان خورشید سلطانی بلندست که از آفاق یک قرصش پسندست ازان در ملک مه را احترامست که او را گرده ماهی تمامست چو پای از دست دادی پی چه خواهی ملک چون هست ملک وی چه خواهی تراگر بی ملک ملک جهانست ازاین شومیت و هردم بیم جانست # عطار » الهی نامه » بخش هجدهم » (۳) حکایت مأمون خلیفه با غلام غلامی داشت مأمون خلیفه کزو مهمل نماندی یک لطیفه چو خورشیدی به نیکویی جمالش خلایق جمله مایل بر وصالش خم زلفش که دام عنبرین داشت همه هندوستان در زیر چین داشت بلی گر زلف او در چین نبودی نثارش نافه مشکین نبودی چه گویم ز ابروی همچون کمانش که زاغی بود زلف دلستانش ز عشق ثقبه لعلش ز لولو هزاران ثقبه در دل مانده هر سو در آن ثقبه چرا و چون نگنجد که از تنگی نفس بیرون نگنجد ز دیری گه مگر می خواست مأمون که آید آن غلام از پوست بیرون که تا مأمون بداند کان پری چهر قدم چون می زند با شاه در مهر دلش در مهر مامونست یا نه ز خط عهد بیرونست یا نه بمعشوقی وفای عشق دارد باستحقاق جای عشق دارد مگر قومی دلی پر درد و پر سوز به بغداد آمدند از بصره آن روز کامیر المؤمنین ما را دهد داد که ماراست از امیر بصره فریاد نه چندان ظلم کرد و ما کشیدیم که دیدیم از کسی یا ما شنیدیم اگر نستانی از وی داد ما تو مشوش گردی از فریاد ما تو نهان آن قوم را فرمود مأمون که خواهید این غلامم را هم اکنون مگر او در پذیرد این امیری کند زین پس شما را دستگیری ز شه درخواستند آن قوم آنگاه که ما را این غلامت گر بود شاه همه از حکم او دلشاد گردیم ز ظلم آن امیر آزاد گردیم نگه کرد آن زمان سوی غلام او که تا در عهد عشق آید تمام او غلام سیمبر را گفت مأمون درین منصب چه می گویی تو اکنون اگر مرکب سوی آن خطه رانی خطی بنویسمت در پهلوانی غلم آنجایگه می بود خاموش دلش آمد ز شوق بصره در جوش بدانست آن زمان مأمون که آن ماه بغایت فارغست از عشق آن شاه دل مأمون ازان دلبر بگردید ز کار آن نگارش سر بگردید ز عشق او پشیمانی برآورد وز آن حاصل پریشانی برآورد بدل می گفت عشق من غلط بود چه دانستم که معشوقی سقط بود به دست خویشتن در جای خالی بعامل نامه ای بنوشت حالی که چون آید غلام من بآنجا خطی آرد بنام خود بر آنجا چنان باید که کوی شهر و بازار همه بصره بیارایی بیکبار جلاب آرید و در وی زهر آنگاه برو ریزید و برگیریدش از راه منادی گر زهر سو برنشانید که می گویند واسپش می دوانید که هرکش بر ملک ملک اختیارست سزای او بتر زین صد هزارست چو حق از بهر خویشت آفریدست برای قرب خویشت آوریدست بنگذارد تو مرد بی خبر را که باشی یک نفس چیزی دگر را وگر بگذاردت کارت فتادست که صاعی خفیه در بارت نهادست چرا می آید این رفتن گرانت که می گوید خداوند جهانت که گر آیی به پیش من رونده باستقبالت آیم من دونده خدا می خواندت تو خفته آخر چرا می پایی ای آشفته آخر کم از اشتر نه ای مرد درگاه که بر بانگ درایی می رود راه # عطار » الهی نامه » بخش هجدهم » (۴) حکایت اصمعی با آن مرد صاحب ضیف و زنگی حادی چنین گفت اصمعی پیر یگانه که یک شب در عرب گشتم روانه کریمی کرد مهمانم دگر روز بر او زنگیی دیدم همه سوز کشیده پای تا فرقش بزنجیر بزاری ناله می کرد چون زیر دلی چون دیده موری ز تنگی همه زنگی دلی رفته ز زنگی بپرسیدم از آن زنگی خسته که از بهر چه گشتی پای بسته مرا گفتا گناهی کرده ام من که زین زنجیر و غل آزرده ام من بنزد خواجه من میهمان را بود حقی که نتوان گفت آن را اگر از وی بخواهی این زمانم ببخشد از برای میهمانم چو آوردند نان و خواجه بنشست بسوی نان نمی برد اصمعی دست که نتوانم که خون جان خورم من اگر او را ببخشی نان خورم من چنین گفت اصمعی را میزبانش که زنگی را پر آتش باد جانش بجانش نزد این دلخسته بیمست چه گویم چون گناه او عظیمست گناهش چیست گفت ای خواجه بر گو چنین گفتا که این زنگی بدخو براهی چارصد اشتری قوی حال همه در گرمگاه وزیر اثقال بعجلت کرم میراندست در راه حدایی زار می خواندست آنگاه که تا آن اشتران بی خورد و بی خواب سپس کردند ده منزل در آن تاب حدایی زار و زنگی خوش آواز همه آن اشتران را داده پرواز چو او قصد حدی پیوست کرده ز لذت اشتران را مست کرده چو در سختی چنین راهی سپردند بهم هر چار صد آنجا بمردند بزاری اشتران را بار بر پشت حدی می گفت تا در تشنگی کشت به بانگی چارصد اشتر چو جان داد منت زین غصه نتوانم نشان داد چو حیوان می بمرد از درد این راه چگونه گیرمت من مرد این راه جوانمردا شتر را گر حدی هست ترا از حضرت حق صد ندا هست چو حیوانی بمیرد از یک آواز تویی اندر دو عالم محرم راز پیاپی می رسد از حق پیامت ز حیوانی کمست آخر مقامت خدای از بهر خویشت آفریده ز تو هم نفس وهم مالت خریده تو مشغول وجود خویش گشته بخودبینی ز شیطان بیش گشته ترا صد گنج حق داده زهستی تو با شیطان بهم خورده زمستی خدا خوانده بخویشت جاودانه تو گشته از پی شیطان روانه خدا فعل تو یک یک ذره دیده تو چون ذره هوای خود گزیده زیان کردی همه عمر جهانی که قدر آن ندانستی زمانی ولیکن هست صبر آنکه ناگاه برافتد پرده از چشم تو در راه چو رسوایی خود گردد عیانت بسوزد آتش تشویر جانت # عطار » الهی نامه » بخش هجدهم » (۵) حکایت جبریل با یوسف علیهما السلام چو یوسف را در افکندند در چاه درآمد جبرییل از سدره ناگاه که دل خوش دار در درد جدایی که خواهد بود زین چاهت رهایی تو را برهاند از غم حق تعالی دهد از ملکت مصرت کمالی نهد تاجی ز عزت بر سر تو فرستد مصریان را بر در تو جهان در زیر فرمان تو آرد جهانی خلق مهمان تو آرد بیارد ده برادر را که داری برای نان به پیش تو بخواری علی الجمله بگو با من درین چاه که چون چشمت برایشان افتد آنگاه بزندان شان کنی یا دار سازی و یا از بهر کشتن کارسازی و یا از زخم چوب و تازیانه ز هر یک خون کنی جویی روانه چنین گفت آن زمان یوسف بجبریل که چون آیند خوانمشان بتعجیل نه از بفروختن گویم نه ازچاه براندازم نقاب از روی آنگاه اگر سازند پیشم خویش را خم چه گویم هل علمتم ما فعلتم شما آخر تأسف می نخوردید ز درد آنکه با یوسف چه کردید بر ایشان بر گشادن این کمین بس عذاب سخت ایشان را همین بس اگر دلهای ایشان خاره گردد ازین تشویر حالی پاره گردد دلت مرده ست اگر زین درد فردست که بی شک زنده را احساس در دست تو خامی زین حدیثت خوش نیفتد که جز در سوخته آتش نیفتد چو مومی روز و شب در سوختن باش که تا آتش کند افروختن فاش چو در غیری ندیدی هیچ خیری چرا مشغول می گردی بغیری چو کارت با خود افتادست پیوست سفر در خویش کن بی پای و بی دست اگر در خویشتن یک دم بگردی چو صد دل دان که در عالم بگردی ترا یک ذره در خود عیب دیدن به از صد نور غیب الغیب دیدن # عطار » الهی نامه » بخش هجدهم » (۶) حکایت پیر خالو سرخسی سرخسی بود پیری خالوش نام بسی بردی بسر با خضر ایام مگر جایی جوانی گرم رو بود که او نو بود و جانش نیز نو بود دلی بود از حقیقت غرق نورش نبودی هیچ کاری جز حضورش خضر می شد بر آن پیر درویش بره بر آن جوان را برد با خویش جوان بنشست و پیر از بهر یاری بدو گفت ای جوان تو در چه کاری جوان گفتش جوان اینجا کدامست که اکنون قرب ده سال تمامست که تا من لحظه ز اندیشه دوست نه از مغزم خبر دارم نه از پوست چو بشنید این سخن زو پیر دانا بدو گفت ای جوانمرد توانا مرا اندیشه کردن زو محالست من این دانم که اکنون شست سالست که تا دایم چنان در عیب خویشم که یکدم نر نمی خیزد ز پیشم چو خود را جمله ننگ و عیب بینم چگونه در نجاست غیب بینم مرا این گر نکو و گر نکو نیست دمی از ننگ خود پروای او نیست اگر مبرز بپردازم ز مردار روا باشد که یار آید پدیدار ولیکن با چنین مردار در بر نیاید دولت این کار در بر اگر پاکیت باید پاک گردی وگرنه خون خوری در خاک گردی چه خواهی کرد آخر این ریاست چو خورشیدی که تابد بر نجاست نخستین پاک گرد آنگاه بنگر مرو بر جهل چاه و راه بنگر کسی کو در نجاست مشک جوید میان بحر خاک خشک جوید جوان را این سخن در دل چنان شد که گفتی از دلش زان ننگ جان شد بلرزید و بغرید و نگون گشت چنان شد کین چنین سرگشته خون گشت خضر گفتش که ای پیر دلفروز مزن او را بدین تیغ جگرسوز که این کار بزرگان جهانست نه کار نازنینان جوانست بلا شک مست را باید امان داد کمان بر قوت بازو توان داد تو این دم مست عشق دلنوازی گهی سرمست و گاهی سرفرازی میی باید ز مخموران خاصت که تا از خود دهد کلی خلاصت همی هرچت کند از خویشتن دور می تو آن بود نه آب انگور کسی چون مستیی یابد برو دست چنانداند که فانی گشت هر هست چو از مستی فنا بشناختی باز تو مستی در فنا سر بر میفراز # عطار » الهی نامه » بخش هجدهم » (۷) حکایت شیخ یحیی معاذ با بایزید رحمهما الله ز یحیی بن المعاذ آن شمع اسلام خطی آمد به سوی پیر بسطام که شیخ دین چه می گوید در آنکس که خورد او شربتی پاک مقدس که سی سالست تا لیل و نهارش سری بودست بگرفته خمارش رسید از بایزید او را جوابی که اینجا هست مردی را شرابی که دریا و زمین و عرش و کرسی بیکدم خورد ازو دیگر چه پرسی هنوزش نعره هل من مزیدست گر او را می ندانی بایزیدست چرا ناخورده می از دست رفتی که هشیار آمدی و مست رفتی بسی خود را تهی دستی نمایی که ازجام تهی مستی نمایی هزاران بحر نقد این جهانست سراسر پر برای خاص جانست چو اینجا مست از یک می توان شد بدریا نوش کردن کی توان شد اگر تو مست عشق دلفروزی بیک فرمان بمیری و بسوزی وگرنه مست خویشی همچو مستان بره رفتن چه برخیزد ز مستان بفرمان رو اگر داری مقامی که گر مستی نیاری رفت گامی که هر عاشق که بر فرمان نباشد اگر دردش بود درمان نباشد # عطار » الهی نامه » بخش هجدهم » (۸) حکایت شیخ علی رودباری چنین گفتند جمعی هم دیاری ز لفظ بوعلی رودباری که در حمام رفتم من یکی روز جوانی تازه دیدم بس دلفروز برخساره چو ماه آسمان بود به بالا همچو سرو بوستان بود سر زلفش بپای افکنده دیدم بروی او جهانی زنده دیدم چو خورشید رخش تابنده گشتی نگشتی آسمان تا بنده گشتی بزلفش صد هزاران پیچ بودی اگر بودی درو جان هیچ بودی نظر می خواند بر رویش ز دو عین بلا و رنج خود چون از صحیحین ولی دل گفت ازان دو چشم بیمار صحیحت کی شود این رنج و تیمار چو بیماریش در عین اوفتادست صحیحینم سقیمین اوفتادست بجان و دل خطش را خط روان بود بلی باشد روان چون روی آن بود خطش سر سبزی باغ ارم داشت لب او سرخ رویی نیز هم داشت بدندان استخوانی لولوش بود که مروارید کمتر هندوش بود بکش آورده پای آن سیم اندام نشسته از تکبر سوی حمام یکی صوفی بخدمت ایستاده نظر بر روی آن برنا گشاده زمانی بر سرش می ریخت آبی زمانی سرد می کردش شرابی گهی دست و قفای او بمالید گهی بر سنگ پای او بمالید چو شد از شوخ پاک آن سیم اندام چو خورشیدی برون آمد ز حمام دوید آن صوفی و او را درآورد برای خشک کردن میزر آورد مصلی نماز آنگاه خرسند بزیر پای آن دلخواه بفکند پس آنگه جامه اندر بر فکندش بخور عود در مجمر فکندش گلاب آورد و پس بر روی او ریخت ذریره بر شکنج موی او بیخت بزودی باد بیزن هم روان کرد چو بادی بر سر آن گل فشان کرد اگرچه خدمتش هر دم فزون بود ولی درچشم آن زیبا زبون بود زبان بگشاد صوفی گفت ای ماه چه می خواهی تو زین صوفی گمراه چه باید تا پسندت آید از من بگو کین خشم چندت آید از من بمن می ننگری از ناز هرگز چه سازد با تو این مسکین عاجز چو از صوفی پسر بشنید این راز بدو گفتا بمیر ورستی از ناز چو بشنید این سخن صوفی ازان ماه یکی آهی بکرد و مرد ناگاه چنان مرد از کمال عشق زود او که گفتی در جهان هرگز نبود او تو گر نتوانی ای مسکین چنین رفت چگونه خواهی اندر آن زمین رفت اگر تو این چنین مردی برستی وگرنه تا قیامت پای بستی بآخر بوعلی او را کفن ساخت وز آنجا رفت و کار خویشتن ساخت مگر می رفت روزی بوعلی خوش میان بادیه تنها چو آتش جوان را دید با دلقی جگر خون رخی چون زعفران حالی دگرگون بر شیخ آمد و گفت آن جوانم که از دعوی کشنده آن فلانم بکشتم آن چنان مردی قوی را چنین گشتم کنون از بدخویی را کنون عهدیست با حق این جوان را که هر سالی کند حجی فلان را برای او کنم حجی پیاده دگر بر گور او باشم فتاده دریغا مرد زر و زور بودم کمال او ندیدم کور بودم کنون هر دم ازان دردم دریغست شبانروزی ازان مردم دریغست اگر تو ذره داری ازین درد زمان عشق بازی این چنین گرد چه می گویم تو چه مرد نبردی که تو در عاشق نه زن نه مردی درین مجلس نیاری جمع مردن مگو دل سوخته چون شمع مردن ز پیش خویشتن بر بایدت خاست نیاید عاشقی با عافیت راست # عطار » الهی نامه » بخش هجدهم » (۹) حکایت سلطان محمود با مرد دوالک باز مگر محمود با اعزاز می شد بره مردی دوالک باز می شد شهش گفتا که ای طرار ره زن ترا می بیند اینجا چشم درمن که بنشینی میان خاک در راه دوالک بازی آموزی تو با شاه دوالک باز گفتش ای جهاندار برو بنشین چه می خواهی ازین کار نخواهد گشت چون پروانه با شمع دوالک بازی و کوس و علم جمع مجرد گرد و پس این پیشه می کن وگر نه همچنین اندیشه می کن درین منزل که کس نه دل نه جان یافت کمال از پاک بازی می توان یافت # عطار » الهی نامه » بخش هجدهم » (۱۰) حکایت شیخ ابوسعید با قمار باز بصحرا رفت شیخ مهنه ناگاه گروهی گرم رو را دید در راه که می رفتند بر یک شیوه یک جای ازار پای چرمین کرده در پای یکی را شاد بر گردن گرفته بسی رندانش پیرامن گرفته مگر پرسید آن شیخ زمانه که کیست این مرد گفتند ای یگانه امیر جمله اهل قمارست که او در پیشه خود مرد کارست ازو پرسید شیخ عالم افروز که از چه یافتی این میری امروز جوابش داد رند نانمازی که من این یافتم از پاک بازی بزد یک نعره شیخ و گفت دانی که دارد پاک بازی را نشانی امیرست و سرافراز جهانست که کژبازی بلای ناگهانست همه شیران که مرد راه بودند جهان عشق را روباه بودند بهش رو نیک بنگر با خبر باش بلا می بارد اینجا بر حذر باش اگر داری سر گردن نهادن برای جان فشانی تن نهادن مسلم باشدت این پاک بازی وگر نه ناقصی و نانمازی اگر چون پاک بازان میکنی کار چو عیسی سوزنی با خود بمگذار اگر جز سوزنی با تو بهم نیست جز آن سوزن حجابت بیش و کم نیست # عطار » الهی نامه » بخش هجدهم » (۱۱) حکایت مجنون و لیلی مگر یک روز مجنون فرصتی یافت بر لیلی نشستن رخصتی یافت ز مجنون کرد لیلی خواستاری که ای عاشق بیاور تا چه داری زبان بگشاد مجنون گفت ای ماه نه آبم ماند در عشق تو نه چاه ندارم در جگر آبی که باشد نه در دیده شبی خوابی که باشد چو عشقت کرد نقد عقل غارت کنون جانیست وز تو یک اشارت اگر جان خواهی اینک می دهم من یقین می دان که بی شک می دهم من زبان بگشاد لیلی دلاور کز اینت کی خرم چیزی بیاور یکی سوزن بلیلی داد مجنون که از دو کون این دارم من اکنون مرا در جمله اقلیم هستی همین نقدست و دیگر تنگدستی من این نیز از برای آن نهادم که در صحرا بسی می اوفتادم بسی در جست و جوی چون تودلدار شکستی همچو گل در پای من خار بدین سوزن من افتاده بر جای برون می کردمی آن خار از پای چنین گفت آن زمان لیلی به مجنون که این می جستم از تو تا باکنون اگر در عشق صادق بوده ای تو بدین سوزن چه لایق بوده ای تو اگر در جستن چون من نگاری شود در پایت ای شوریده خاری بسوزن آن برون کردن روا نیست وگر بیرون کنی باری وفا نیست یکی خاری که چندانش کمالست که دایم چاوش راه وصالست بسوزن آن برون کردن دریغست ترا جز خون دل خوردن دریغست چو در پای تو خار از بهر ما شد گلی می دان که با تو در قبا شد کمی تو از درخت گل درین کار که سالی بر امید گل کشد خار ز لیلی خار در پایت شکسته به از صد گل ز غیری دسته بسته # عطار » الهی نامه » بخش نوزدهم » المقالة التاسع عشر ششم فرزند آمد دل پر اسرار ز الماس زبان گشته گهربار پدر را گفت آن خواهم همیشه که باشد کیمیا سازیم پیشه اگر یابم بعلم کیمیا راه شوند از من جهانی کیمیا خواه گر آن دولت بیابم دین بیابم که چون آن یک دهد دست این بیابم جهان پر ایمن گردانم از خویش فقیران را غنی گردانم از خویش # عطار » الهی نامه » بخش نوزدهم » جواب پدر پدر گفتش که حرصت غالب آمد دلت زان کیمیا را طالب آمد چه خواهی کرد دنیای دنی را سرای مکر و جای دشمنی را که دنیا هست زالی هفت پرده برای صید تو هر هفت کرده همی بینم ز حرصت رفته آرام بیارام ای چو مرغ افتاده در دام که مرغ حرص را خاکست دانه ز خاکش سیری آید جاودانه # عطار » الهی نامه » بخش نوزدهم » (۱) حکایت آن حیوان که آن را هَلوع خوانند عطا گفته ست آن مرد خراسان که حیوانیست با صد کوه یکسان پس کوهی که آن را قاف نامست مگر آنجایگه او را مقامست بر او هفت صحرا پر گیاهست پس او هفت دریا پیش راهست در آنجا هست حیوانی قوی تن که او را نیست کاری جز که خوردن بیاید بامدادان پگاه او خورد آن هفت صحرا پر گیاه او چو خالی کرد حالی هفت صحرا بیاشامد بیک دم هفت دریا چو فارغ گردد از خوردن بیکبار نخفتد شب دمی از رنج و تیمار که من فردا چه خواهم خورد اینجا همه خوردم چه خواهم کرد اینجا دگر روز از برای او جهاندار کند صحرا و دریا پر دگر بار چو حرص آدمی دارد کمالی خود ایمان نیستش بر حق تعالی چگونه ذره آتش سرافراز چو در هیزم فتد از پس رسد باز ترا گر ذره حرصست امروز به پس می باز خواهد رفت از سوز ترا پس آن نکوتر گر بدانی که آبی بر سر آتش فشانی وگر نه تو نه هشیاری نه مستی بمانی جاودان آتش پرستی وگر یک جو حرامت در میانست بهر یک جو عذابی جاودانست # عطار » الهی نامه » بخش نوزدهم » (۲) حکایت عیسی علیه السلام مگر روح الله آن شمع دلفروز به گورستان گذر می کرد یک روز ز گوری ناله ای آمد به گوشش دل از زاری آن آمد به جوشش دعا کرد آن زمان تا حق تعالی به یک دم زنده کردش چون خیالی یکی پیر خمیده چون کمانی سلامش گفت و ساکن شد زمانی مسیحش گفت پیرا کیستی تو چه وقتی مردی و کی زیستی تو پس آنگه گفت ای بحر پر اسرار منم حیان بن معبد چنین زار هزار و هشتصد سالست ای پاک که تا من مرده ام افتاده در خاک ازین سختی نیاسودم زمانی ندیدم خویش را یک دم امانی مسیحش گفت ای شوریده خوابت چرا کردند چندینی عذابت بدو گفت این عذاب من کالیمست برای دانگی مال یتیمست مسیحش گفت بی ایمان بمردی که از دانگی تو چندین رنج بردی چنین گفت او که بر اسلام مردم که چندین سال چندین رنج بردم دعا کرد آن زمان عیسی پاکش که تا خوش خفت و شد با زیر خاکش مسلمانان مسلمانی گر اینست ندانم کانچه می بینم چه دینست گرت یک جو حرام ناصوابست هزار و هشتصد سالت عذابست وگر خود مال سر تا سر حرامست چگویم خود عذابت بر دوامست عزیزا چون وفاداری نداری غم خود خور چو غم خواری نداری نداری هیچ گردن سر میفراز حساب خصم از گردن بینداز که چون بر سر نداری عیسی پاک بسی بینی عذاب از خصم بی باک ندانی هیچ کار خویش کردن بجز عمرت کم و زر بیش کردن نمی دانی که تا تو سیم کوشی بغفلت عمر زرین می فروشی مکن زر جمع چون سیماب درتاب که خواهی گشت ناگه همچو سیماب ازان زر بیشتر در زیر خاکست که از وی بیشتر مردم هلاکست زری کان سنگ در کوه و کمر داشت بخیل از سنگ آن زر سخت تر داشت بده از مردمی صد گنج پیوست ولی یک جو بمردی کم ده از دست خسی کو نان ده آمد از کسی به که یک نان ده ز فرمان ده بسی به ولی کشته شدن در پای پیلان به از نان خوردن از دست بخیلان # عطار » الهی نامه » بخش نوزدهم » (۳) حکایت نوشروان عادل چنین گفته ست نوشروان عادل که گر میری ز درویشی قاتل ترا بهتر بود آن زخم شمشیر که از نان فرومایه شوی سیر مشو با اهل دنیا در ستیزه که مرداریست و مشتی کرم ریزه بیک ره اهل دنیا در ریاست چو کرمانند در عین نجاست زر و سیم و قبول و کار و بارت نیاید در دم آخر بکارت اگر اخلاص باشد آن زمانت بکار آید وگرنه وای جانت بهر چیزی که در دنیا کمالست یقین می دان که آن در دین وبالست # عطار » الهی نامه » بخش نوزدهم » (۴) حکایت در ذمّ دنیا چنین دادست صاحب شرع فتوی که هر کو یک سخن گوید ز دنیی به پانصد سال ره کانرا شمارست ز جنت دور افتد این چه کارست ز دنیا یک سخن خود چون بود آن که گر افزون بود افزون بود آن کسی کو عمر در دنیی بسر برد قوی مردی بود در دین اگر مرد چو کشتی در ره دنیا تو خود را خری باشی که باشی گول و خود را ز دنیی جزپشیمانی چه خیزد نمی دانی ز نادانی چه خیزد # عطار » الهی نامه » بخش نوزدهم » (۵) حکایت در ذمّ دنیا چنین گفته ست آن پاکیزه گوهر که دینی دوست از سگ هست کمتر چو مرداریست این دنیای غدار سگان هنگامه کرده گرد مردار چو سگ زان سیر شد بگذارد آنرا که تا یک سگ دگر بردارد آنرا ذخیره نهد او از هیچ رویی نیندیشد ز فردا نیز مویی ولی هر کس که دنیاجوی باشد همیشه در طلب چون گوی باشد چو گویی می دود دایم ز عادت که تا یک دم کند دنیا زیادت امید عمر یک روزش نه وانگاه غم صد ساله بر جانش بیک راه # عطار » الهی نامه » بخش نوزدهم » (۶) گفتار عبّاسۀ طوسی در دنیا چنین گفته ست عباسه که دنیی چو مرداریست در گلخن به معنی چو زین مردار شیران سیر خوردند پلنگان آمدند و قصد کردند پلنگان چون بخوردند و رمیدند سگان کرد و گرگان در رسیدند چو اندک چیز از وی بر سر آمد کلاغ از هر سویی جوقی درآمد بخوردند آن کلاغان آن قدر نیز بماند آخر ازیشان اندکی چیز جعل نیز آمد و آن روث و آن خون بگردانید هر سویی دگرگون چو ماند استخوانی بی کبابی درو تابد بگرمی آفتابی ازو اندک قدر چربی برآید بسی مور از همه سویی درآید چو آن موران خورند آن چربی آنگاه بماند استخوانی خشک بر راه چنین گفت او که شاهانند شیران ز بعد او پلنگانند امیران سگ و گرگند اعوانان ایشان کلاغانند شاگردان اعوان جعل آن عامل مالست در کار ولیکن مور باشند اهل بازار عزیزا می ندانم تو چه نامی ببین تاتو ازینها خود کدامی همه دنیا چو مرداریست ای دوست وزو مردارتر آنک از پی اوست کسی کو از پی مردار باشد ز مرداری بتر صد بار باشد # عطار » الهی نامه » بخش نوزدهم » (۷) گفتار جعفر صادق چنین کردند اصحاب ولایت ز لفظ جعفر صادق روایت که ویرانیست این دنیای مردار وزو ویران ترست آن دل بصد بار که او ویرانه دنیا گزیند که تا در مسند دنیا نشیند ولیکن هست عقبی جای معمور وزو معمورتر آن دل که از نور نخواهد جز بعقبی در عمارت شود قانع دهد دنیا بغارت # عطار » الهی نامه » بخش نوزدهم » (۸) حکایت یحیی معاذ رازی مگر یحیی معاذ آن مرد محرم براهی بر دهی بگذشت خرم یکی گفتش که هست این ده دهی خوش زبان بگشاد یحیی همچو آتش کزین خوشتر دل مردیست بالغ که هست او از ده خوش سخت فارغ # عطار » الهی نامه » بخش نوزدهم » (۹) حکایت در ذمّ دنیا یکی پرسید ازان دانای فتوی که چه بهتر بود از مال دنیی چنین گفت او که مالی کان نباشد که گر باشد به جز تاوان نباشد که گر مالی ز دنیا افتد آغاز ترا آن مال دارد از خدا باز ولی کی ارزد آن مال جهانی که از حق باز مانی تو زمانی چو از حق باز می دارد ترا مال پس آن بهتر که نبود در همه حال ترا چون عیش دنیا راه زن شد کجا در دین توانی بت شکن شد همه عمرت شبست ای خفته راه نه از روزی نه از بیداری آگاه چو روزت صبح گرداند بزودی که تو در عشق بازی با که بودی هر آن ساعت که نه در عشق دینی حریف اژدهای آتشینی # عطار » الهی نامه » بخش نوزدهم » (۱۰) حکایت شاهزاده و عروس یکی شه زاده خورشید فر بود که بینایی دو چشم پدر بود مگر آن شاه بهر شاه زاده عروسی خواست داد حسن داده بخوبی در همه عالم مثل بود سر خوبان نقاش ازل بود سرایی را مزین کرد آن شاه سرایی نه بهشتی بهر آن ماه سرایی پای تا سر حور در حور ز بس مهر و ز بس مه نور در نور ز بس شمع معنبر روی در روی معین گشته آن شب موی در موی ز بحر شعر وصوت رود هر دم خروش بحر و رود افتاده در هم ز سوق سبع الوانش اتفاقا خجل سبع سموات طباقا عروسی این چنین جشنی چنین خوش چنین جمعی همه زیبا و دلکش نشسته منتظر یک خلد پر حور که تا شه زاده کی آید بدان سور مگر از شادیی آن شاه زاده نشسته بود با جمعی بباده ز بس کان شب بشادی کرد می نوش وجودش بر دل او شد فراموش بجست از جای سرافکنده در بر خیال آن عروس افتاده در سر دران غوغا ز مستی شد سواره براند او از در دروازه باره نه پیدا بود در پیشش طریقی نه همبر در رکاب او رفیقی مگر از دور دیری دید عالی منور از چراغ او را حوالی چنان پنداشت آن سرمست مهجور که آن قصر عروس اوست از دور ولی آن دخمه گبران کرده بودند که از هر سوی خیلی مرده بودند دران دخمه چراغی چند می سوخت دل آتش پرستان می بر افروخت نهاده بود پیش دخمه تختی بدان تخت اوفتاده شوربختی یکی زن بود پوشیده کفن را چو شه زاده بدید از دور زن را چنان پنداشت از مستی باده که اینست آن عروس شاه زاده ز مستی پای از سر می ندانست ره بام از ره در می ندانست کفن از روی آن نو مرده برداشت محل شهوتش را پرده برداشت چو زیر آهنگ را در پرده افکند زبان را در دهان مرده افکند شبی در صحبتش بگذاشت تا روز خوشی لب بر لبش میداشت تا روز همه شب منتظر صد ماه پیکر نشسته تا کی آید شاه از در چو ناپیدا شد آن شه زاد عالی پدر را زو خبر دادند حالی پدر بر خاست با خیلی سواران بصحرا رفت همچون بیقراران همه ارکان دولت در رسیدند ز دور آن اسپ شهزاده بدیدند پدر چون دید اسپ شاه زاده نهاد آنجا رخ آنگه شد پیاده پسر را دید با آن مرده بر تخت بدلداری کشیده در برش سخت چو خسرو با سپاه او را چنان دید تو گفتی آتشی در قعر جان دید پسر چون پاره با خویش آمد شهش با لشکری در پیش آمد گشاد از خواب مستی چشم حالی بدید آن خلوت و آن جای خالی گرفته مرده راتنگ در بر ستاده بر سر او شاه و لشکر بجای آورد آنچ افتاده بودش همی بایست مرگ خویش زودش چو الحق قصه ناکامش افتاد ز خجلت لرزه بر اندامش افتاد همه آن بود میلش از دل پاک که بشکافد زمین او را کند خاک ولیکن کار چون افتاده بودش نبود از خجلت و تشویر سودش مرا هم هست صبر ای مرد غم خور که تا آید ببالین تو لشکر دران ساعت بدانی و به بینی که با که کرده این هم نشینی چو ابرهیم در دین بت شکن باش بتان آزری را راه زن باش که ابرهیم چون آهنگ آن کرد خداوند جهانش امتحان کرد ترا گر امتحان خواهند کردن نگونسار جهان خواهند کردن # عطار » الهی نامه » بخش نوزدهم » (۱۱) حکایت ابرهیم علیه السلام نوشته در قصص اینم عیان بود که ابرهیم پیغامبر چنان بود که بودی چل هزارش از غلامان سگی آن هر غلامی را بفرمان قلاده جمله را زرین ولیکن شمار گوسفندش نیست ممکن ملایک چشم بر کارش گشادند ز کارش در گمانی اوفتادند که او مشغول چندین گوسفندست خدا می گوید او پاک و بلندست گر او مستغرق رب جلیلست بنگذارد خلیلی چون خلیلست بجبریل امین حق گفت برخیز به پیش او زبان ز آواز کن تیز که تا چون بینی او را در ره ما چه زو بینی به پیش درگه ما چو مردی گشت روح القدس محسوس بآوازی خوش الحان گفت قدوس خلیل الله چون بشنیدش آواز ز پای افتاد گفتی آن سرافراز بدو بخشید ثلثی گوسفندان بدو گفت ای دوای دردمندان بگو یکبار دیگر نام یارم که این نامست دایم غم گسارم دگر ره گفت روح القدس آنگاه دگر ره اوفتاد از شوق در راه بدو بخشید آن تاج بلندان دوم ثلثی که بود از گوسفندان دگر ره گفت نام حق دگر بار بگو چون به ازین نبود دگر کار دگر ره گفت قدوسی بآواز دگر ره بی خودش افتاد آغاز بدو بخشید یکسر گوسفندان کم از میشی همی نگذاشت چندان درآمد جبرییل و گفت ای پاک منم روح القدس در عالم خاک مرا این گوسفندان نیست در خور تراست این جمله ای پاک مطهر که جبریل امین در هیچ بابی نبودست آرزومند کبابی خلیلش گفت آگاهی ازین راز که چیزی داده نستانم ز کس باز بدو جبریل گفت از من شبانی نیاید من کنون رفتم تو دانی خلیلش گفت من نیز این همه پاک رهاکردم رها کردی تو بی باک خطاب آمد ز حق سوی ملایک که هان چون بود ابرهیم مالک که چون جبریل نام ما ندا کرد بنام ما همه نقدی فدا کرد یقین تان شد که او جز بنده نبود بما زنده بمالی زنده نبود ملایک باز گفتند ای خداوند مگر دل زندگی دارد بفرزند پس آنگه کرد حق از راه خوابش بتسلیم پسر کشتن خطابش پسر را چون برای کشتن آورد زمین را چون فلک در گشتن آورد برآمد از ملایک بانگ و فریاد که او از مال و فرزندست آزاد ولیکن ایمنی او بخویشست بسی آن زندگی از جمله بیشست چنان تقدیر رفت از غیب دانش که در آتش کنند از امتحانش بآخر چون بآتش شد گرفتار درآمد جبرییل از اوج اسرار که هان در خواه هر حاجت که داری بتو گفتا ندارم چون نه یاری اگر از غیر حاجت خواه باشم پس از اغیار این درگاه باشم من از غم فارغم بشنو سخن راست خدا داند کند آنچش بود خواست ملایک چون مقام او بدیدند ز صدق او خروشی برکشیدند کالهی پاک جسم و پاک جانست بهر چش آزمودی بیش ازانست چنان در حکم تو دیدیم نرمش که آتش سرد شد از عشق گرمش بهشتی گشت دوزخ از دل او زهی خلت که آمد حاصل او گرش خوانی خلیل خویش شاید گرش جلوه دهی زین بیش شاید گر از دین خلیلت رهبری نیست ترا پس جز طریق آزری نیست گرت بی سیمیست و بی زری هم ترا نمرودیست و آزری هم عجب داری که نمرودی چنان شد که بهر حرب حق بر آسمان شد که گر کاریت ناگه کوژ گردد دلت نمرود ره آن روز گردد چنان در چشم آید خشم و کینه ت که بر گردون رسد صندوق سینه ت ترا چون کر گس و صندوق هم هست بنمرودیت در عالم علم هست چو هر دم می رسد صد تیر انکار چو نمرودت بدین گردنده پرگار تو پس در کار خود نمرود خویشی بنیک و بد زیان و سود خویشی تویی در بند افزونی بمانده ملایک غرق بی چونی بمانده چوعمرت رفت آخر چون کنی تو که بنشستی که زر افزون کنی تو همه عمرت زیان بودست ای دوست که تا یک جو زرت سودست ای دوست چو همت جای مردی یک قراضه ست بسی کم از زنان مستحاضه ست توانگر را پیمبر مرده خوانده ست کسی کو سیم دارد مرده مانده ست چو سگ از پس مکن چندین جهانی که این سگ را تمامست استخوانی ترا این نفس همچون گبر زردشت بزیر پای ناگه خواهدت کشت بکاری گر نمی داریش مشغول شوی از دست او از کار معزول # عطار » الهی نامه » بخش نوزدهم » (۱۲) حکایت حلّاج با پسر پسر را گفت حلاج نکوکار بچیزی نفس را مشغول میدار وگرنه او ترا معزول دارد بصد ناکردنی مشغول دارد که تو در ره نه مرد قوی ذات که تنها دم توانی زد بمیقات تو را تا نفس می ماند خیالی بود در مولشش دایم کمالی اگر این سگ زمانی سیر گردد عجب اینست کاینجا شیر گردد شکم چون سیر گردد یک زمانش به غیبت گرسنه گردد زبانش چو تیغی تیز بگشاید زبانی بغیبت می کشد خلق جهانی بسی گرچه فرو گویی بگوشش نیاری کرد یک ساعت خموشش # عطار » الهی نامه » بخش نوزدهم » (۱۳) در معنی آن که غیبت گناهی بزرگ است چنین نقلست در توراة کان کس که او غیبت کند آنگاه ازان پس ازان توبه کند آخر کسی اوست که در صحن بهشتش ره دهد دوست وگر خود توبه نکند اولین کس که در دوزخ رود او باشد و بس اگر تیغ زبانش چون زبانه شود چون رمح خطی راست خانه نشان راستی دل بود آن که دل را اولین منزل بود آن درین مجلس بزرگان جهان را چو خاموشی شرابی نیست جان را # عطار » الهی نامه » بخش نوزدهم » (۱۴) سخن گفتن آن مرد در غیبت بزرگی بود می گفت و شنود او بسی گرد جهان گردیده بود او یکی گفتش که ای دانای دمساز کرا دیدی کزو گویی سخن باز چنین گفت او که گشتم هفت اقلیم ندیدم در جهان جز یک کس و نیم یکی آن بود مانده در پسی او که نه نیک و نه بد گفت از کسی او ولکین نیمه آن بود کز عز بجز نیکو نگفت از خلق هرگز ترا تانیک و بد همراه باشد نه دل بینا نه جان آگاه باشد ولیکن چون نه این ماند نه آنت بسر قدس مشغولست جانت # عطار » الهی نامه » بخش بیستم » المقالة العشرون پسر گفتش که درویشی بسیار بسی باشد که آرد کافری بار بزر چون دین و دنیا می شود راست ز حق هم کیمیا هم زر توان خواست # عطار » الهی نامه » بخش بیستم » جواب پدر پدر گفتش که چون زر سایه افکند ترا از گوهر و از پایه افکند نیاید دنیی و دین راست هر دو ز حق می دان که نتوان خواست هر دو # عطار » الهی نامه » بخش بیستم » (۱) حکایت شیخ با ترسا یکی شیخی نکو دل صاحب اسرار شبانگاهی برون آمد ببازار که لختی تره برچیند ز راهی که گر سنگیش می بد گاه گاهی یکی ترسا کمیتی بر نشسته بر او زینی مرصع تنگ بسته غلامان پیش و پس بسیار با او دو چاری خورد در بازار با او چو شیخ آن دید حالی گرم دل شد ز درویشی خویش الحق خجل شد خطابی کرد سوی حق کالهی چنین خواهی مرا او را نخواهی منم از دوستان وز دشمنان او چنین خواهی که من باشم چنان او یکی ترساست در ناز و زر و عز مسلمانی چنین بی برگ و عاجز محبت را نصیب از تو گدازش عدو را هم نواو هم نوازش ز تو نه نان نه جامه خوانده را ولی اسپ و عمامه رانده را چو گفت آن پیر در خون مانده این راز شنود از هاتفی در سینه آواز که ای مؤمن اگر خواهی همه چیز بدل کن تا کند ترسا بدل نیز تو زان خود بده چون تنگدستی وزان او همه بستان و رستی مسلمانی بترسایی بدل کن بده فقر و غنا گیر و عمل کن اگر او را درم دادیم و دینار ترا ای مرد دین دادیم ودیدار ز دین بیزار شو دینار بستان بیفکن خرقه و زنار بستان چو این سر در دل آن پاک افتاد ز خود بیخود شد و در خاک افتاد چو با خویش آمد آن از خویش رفته وجود از پس خرد از پیش رفته فغان در بست و گفتا ای الهم نخواهم این بدل هرگز نخواهم نخواهم این بدل من توبه کردم دگر هرگز بگرد این نگردم بصد صنعت نکو کردست دمساز میفکن آن نکویی را ز خود باز بخودرایی تو خودرای و مستی برآی از خود خدا را باش و رستی اگر یک مویت از ایشان نشان هست بیابی هرچه در هر دو جهان هست # عطار » الهی نامه » بخش بیستم » (۲) گفتار بزرگی در شناختن حق بزرگی گفت از پیران این راه که تا بشناختم حق را از آنگاه مرا نه امن و نه ناایمنی هست نه با کس دوستی نه دشمنی هست کنون من گفتم اسراری که شاید تو هم زین پس بکن کاری که باید # عطار » الهی نامه » بخش بیستم » (۳) حکایت مرد صوفی که بر زبیده عاشق شد زبیده بود در هودج نشسته بحج می رفت بر فالی خجسته ز بادی آن سر هودج برافتاد یکی صوفی بدیدش بر سر افتاد چنان فریاد و شوری در جهان بست که نتوانست او را کس دهان بست ازان صوفی زبیده گشت آگاه نهفته خادمی را گفت آنگاه مرا از نعره او باز خر زود وگر خرجت شود بسیار زر زود یکی همیان زر خادم بدو داد ستد چون بدره شد تن را فرو داد زبیده گفت هان او را بدانید بسی سیلی بروی او برانید فغان می کرد کآخر من چه کردم که چندین زخم بی اندازه خوردم زبیده گفت ای عاشق تو برخویش چه خواهی کرد ای کذاب ازین بیش تو کردی دعوی عشق چو من کس چو زر دیدی بسی بودت ز من بس ز سر تا پا همه دعویت دیدم که در دعویت بی معنیت دیدم مرا بایست جست و چون نجستی یقینم شد که اندر کار سستی مرا گر جستتی اسباب و املاک زر و سیمم ترا بودی همه پاک ولیکن چون مرا بفروختی باز سزای همت تو کردم آغاز مرا بایست جست ای بی خبر یار که تا جمله ترا بودی بیکبار تو درحق بند دل تا رسته گردی چو دل در خلق بندی خسته گردی همه درها بگل بر خود فرو بند در او گیر و کلی دل در او بند که تا از میغ تاریک جدایی بتابد نور صبح آشنایی اگر آن روشنایی بازیابی طریق آشنایی بازیابی بزرگانی که سر بر ماه بردند بنور آشنایی راه بردند # عطار » الهی نامه » بخش بیستم » (۴) حکایت اردشیر و موبد و پسر شاپور شنیدم پادشاهی یک زنی داشت که آن زن شاه را چون دشمنی داشت مگر یک روز آن زن از سر قهر طعامی برد شه را کرده پر زهر چو در راهش نظر بر شاه افتاد ز دستش کاسه بر درگاه افتاد بلرزید و برفت آن رنگ رویش ازان زن درگمان افتاد شویش طعام او به مرغی داد آن شاه بمرد آن مرغ حیران ماند آنگاه به موبد داد زن را شاه حالی که قالب کن ز قلبش زود خالی بریزش خون و در خاکش بینداز دل من زین سگ بی دین بپرداز زن آبستن بد از شاه خردمند نبود آن شاه را هم هیچ فرزند بیندیشید موبد کین شهنشاه اگر افتد بدام مرگ ناگاه چو نبود هیچ فرزندی بجایش بود طوفان و غوغا در سرایش همان بهتر که این زن را نهان من بدارم تا چه بینم از جهان من ولی ترسید کز راه محالی کسی را بعد ازان افتد خیالی ز راه تهمت بدخواه برخاست چنان کان تهمتش از راه برخاست چو شاه او را بدان کشتن وصی کرد برفت آن موبد و خود را خصی کرد نهاد آن عضو خود درحقه راست به پیش شاه برد و مهر او خواست بمهر شاه شد آن حقه سر بست شهش گفتا چه دارد موبد از دست جوابش داد موبد کای جهاندار چو وقت آید شود بر تو پدیدار سر حقه بنام شاه پیروز فرو بستم بدین تاریخ امروز چو گفت این حرف آن مرد یگانه فرستادش همی سوی خزانه چو ماهی چند بگذشت آن زن شاه یکی زیبا پسر آورد چون ماه تو گفتی آفتابی بود رویش که در شب می برآمد میغ مویش همه فرهنگ و فر و نیکویی بود که الحق زان ضعیفه بس قوی بود چو موبد دید روی طفل از دور نهادش بر سعادت نام شاپور بصد نازش درون پرده راز همی پرورد روز و شب باعزاز چو القصه رسید آنجا که باید نشاندش اوستاد آنجا که شاید دلش از علم چون آتش برافروخت بزودی کیش زردشتش درآموخت چو از تعلیم و تدبیرش بپرداخت بچوگان و بگوی و تیر انداخت بتیغ و نیزه استاد جهان شد بهر وصفش که گویم بیش ازان شد کشیده قد چون سرو روان گشت رخش بر سرو ماهی دلستان گشت چو عنبر در رکاب موی او بود بحکم جادویی هندوی او بود لب او داشت جام لعل پر می که بودش شادیی سرسبز در پی فشاندی آستینی هر زمانی که در زیر علم بودش جهانی مگر شاه جهان یک روز غمگین نشسته بود ابرو کرده پر چین ازو پرسید موبد کای جهاندار شه ما را چه غم آمد پدیدار که شادانت نمی بینم چو هر روز دلم ندهد که بنشینی درین سوز شهش گفتا نیم از سنگ خاره ز رفتن هیچکس را نیست چاره غمم آنست کز جور زمانه ندارم هیچ فرزند یگانه که چون مرگ افکند در حلق دامم بود بعد من او قایم مقامم چو بشنود این سخن مرد یگانه ز چشمش گشت سیل خون روانه بشه گفتا مرا رازی نهانست که آن هم از شگفت این جهانست اگر پیمان رسد از شهریارم بگویم ور نه هم در پرده دارم چو پیمان کرد شه القصه با او بگفت اندر زمان آن غصه با او بفرمود آنگه آن مرد یگانه که تا آن حقه آرند ازخزانه چو شاه عالم از بیم خیانت ز موبد دید آن دین و دیانت دگر آوازه فرزند بشنود خروش مهر آن پیوند بشنود نمی دانست کز شادی چه گوید وزان موبد هم آزادی چه جوید بموبد گفت صد کودک بیارای همه مانند شاپورم بیک جای همه هم جامه و هم زاد و همبر همه هم مرکب و هم ترک و هم سر که تاجانم ز زیر پرده راز تواند یافت آن خویشتن باز که مردم را بنور آشنایی توان دیدن ز یکدیگر جدایی بشد آن موبد دانا دگر روز بمیدان برد صد کودک دلفروز همه هم جامه و همرنگ و هم سر چنان کش گفته بود آن شاه سرور چو در نظاره آمد شاه آفاق پسر را دید حالی در میان طاق بیک دیدن که او را دید بشناخت برخود خواندش و بگرفت و بنواخت بدو بخشید حالی مادرش را بسی غم خورد پیر غم خورش را ازین قصه بدان کز آشناییست کزو هر ذره در روشناییست اگر ذره نیابد روی خورشید شود محجوب چون بیگانه جاوید وگر یک ذره یابد آشنایی ز خورشیدش بود صد روشنایی # عطار » الهی نامه » بخش بیستم » (۵) حکایت ایاز و درد چشم او مگر از چشم زخم چشم اغیار بدرد چشم ایاز آمد گرفتار ز درد چشم چشمش همچو خون شد دو نرگسدان چشمش لاله گون شد علی الجمله چو روزی ده برآمد ز درد چشم چشمش در سر آمد چنان از درد چشمی ممتحن گشت که صفرا کردش و بی خویشتن گشت کسی محمود را از وی خبر کرد سواره گشت محمود و گذر کرد ببالین ایاز آمد نهان او نهاد انگشت بر لب در زمان او بدان بیمارداران گفت زنهار مگردانید از شاهش خبردار چو بنشست آن زمان محمود غازی بجست از جا ایاز از دلنوازی زهم بگشاد چشم و شاد بنشست زهی بنده که چون آزاد بنشست بدو گفتند ای از خویش رفته تن از پس مانده جان از پیش رفته ز درد چشم سرگردان بمانده میان جان و تن حیران بمانده چو شه بنشست بر بالینت از پای تو صفرا کرده چون برجستی ازجای نگفتت کس نبودت چشم بر راه چگونه گشتی ازمحمود آگاه چنین گفت او که چه حاجت شنیدن ندارم احتیاجی هم بدیدن ز گوش و چشم آزادست جانم که من از جان ببویش باز دانم چو بوی او ز جان خود شنودم شدم زنده اگرچه مرده بودم ندیدی آنکه یعقوب پیمبر ببویش گشت روشن چشم در سر تو می باید که چشم از درد سازی ز درد چشم تو خود می گدازی چو بوی آشنایی یافتی تو بر آفاق دو عالم تافتی تو که آن یک ذره نور آشنایی چو صد خورشید دارد روشنایی چو دایم دوستی حق چنانست که یک ذره به از هر دو جهانست خدایی آنچنان میداردت دوست ازان شادی توان گنجید در پوست بزرگانی که این پرگار دیدند بصد جان نقطه دردش گزیدند هزاران جان برای یک خطابش برافشاندند دل پر اضطرابش # عطار » الهی نامه » بخش بیستم » (۶) حکایت جرجیس علیه السلام سه بار آن کافر اندر آتش و خون بگردانید بر جرجیس گردون تنش شد ذره ذره چون غباری ز خاک او برآمد لاله زاری میان این همه رنج و عذابش رسید از هاتف عزت خطابش که هرگز دوستی ما زند لاف نخواهد خورد بی دردی می صاف سزای دوستان اینست مادام که گردونشان رود بر هفت اندام بدو گفتند ای جرجیس و ای پاک ترا هیچ آرزویی هست در خاک مرا گفت آرزو آنست اکنون که یک بار دگر در زیر گردون کنندم پاره پاره در عذابی که تا آید دگر بارم خطابی که چندین رنج در جانم رقم زد که او در دوستی ما قدم زد تو قدر دوستان او ندانی که مردی غافلی در زندگانی کسی کز دوستی دم زد تو آن باش و یا نه ز دوستان دوستان باش # عطار » الهی نامه » بخش بیستم » (۷) حکایت یوسف با زلیخا علیه السلام مگر یک روز می شد یوسف پاک زلیخا را نشسته دید بر خاک شده پوشیده از چشمش جهانی ولی پوشیده چشم خاکدانی به بیماری و درویشی گرفتار ز صد گونه به بی خویشی گرفتار بهردم صد تأسف بیش خورده غم یوسف ز یوسف بیش خورده بره بنشسته چون امید واری که از خاک رهش یابد غباری که تا بو کز غبار راه آن شاه غباری گر بود برخیزد از راه چو یوسف دید او را گفت الهی ازین فرتوت نابینا چه خواهی چرا او را نگردانی کم و کاست که او بدنامی پیغمبری خواست درآمد جبرییل و گفت آنگاه که او را بر نمی گیریم از راه که او آنرا که ما را دوست دارد جهانی دوستی در پوست دارد چو او را دوستی تست پیوست مرا بهر تو با اودوستی هست که گفتت مرگ گل در بوستان خواه هلاک دوستان دوستان خواه که گر عمری بجان گردانمش من برای تو جوان گردانمش من چو او جان عزیز خود ترا داد دلیلش چون کنم باید ترا داد چو او بر یوسف ما مهربانست کرا در کینه او قصد جانست گرش در عشق تو دیده تباهست دو چشم آب ریزش دو گواهست چو این عاشق گوا با خویش دارد بنو هر روز رونق بیش دارد اگر واقف شوی از جان فشانی زسر عاشقان یابی نشانی وگر از جان فشاندن نیست بویت ندارد هیچ سودی گفت و گویت وگر جان برفشاند بر تو حالی ستاند از تو تیغ لاابالی # عطار » الهی نامه » بخش بیستم » (۸) حکایت ابرهیم ادهم در بادیه چنین گفته ست ابرهیم ادهم که می رفتم بحج دلشاد و خرم چو چشم من بذات العرق افتاد مرقع پوش دیدم مرده هفتاد همه ازگوش و بینی خون گشاده میان رنج و خواری جان بداده چو لختی گرد ایشان در دویدم یکی را نیم مرده زنده دیدم برفته جان و پیوندش بمانده شده عمر و دمی چندش بمانده شدم آهسته پیش او خبرجوی که حالت چیست آخر حال برگوی زبان بگشاد وگفتا ای براهیم بترس از دوستی کز تیغ تعظیم بزاری جان ما راکشت بی باک بسان کافران روم در خاک غزای او همه با حاجیانست که با او جان اینها در میانست بدان شیخا که ما بودیم هفتاد که ما را سوی کعبه عزم افتاد همه پیش از سفر با هم نشسته بخاموشی گزیدن عهد بسته دگر گفتیم یک ساعت درین راه نیندیشیم چیزی جز که الله بغیری ننگریم و جمع باشیم چو پروانه غریق شمع باشیم چو روی اندر بیابان در نهادیم بذات العرق با خضر اوفتادیم سلامی کرد خضر پاک ما را جوابی گشت ازما آشکارا چو ما از خضر استقبال دیدیم ازین نیکو سفر اقبال دیدیم بجان ما چون این خاطر درآمد ز پس در هاتفی آخر درآمد که هان ای کژ روان بی خور و خواب همه هم مدعی هم جمله کذاب شما را نیست عهد و قول مقبول که غیر ما شما را کرد مشغول چو از میثاق ما یک ذره گشتید ز بد عهدی بغیری غره گشتید شما را تا نریزم خون به زاری نخواهد بود روی صلح و یاری کنون این جمله را خون ریخت بر خاک نمی دارد ز خون عاشقان باک ازو پرسید ابرهیم ادهم که تو از مرگ چون ماندی مسلم چنین گفت او که می گفتند خامی نبینی تیغ ما چون ناتمامی چو پخته گردی ای بی روی بی راه به ایشان در رسانیمت هم آنگاه بگفت این و برآمد جان او نیز نشان گم گشت چون ایشان ازو نیز چه وزن آرد در این ره خون مردان که اینجا آسیا از خونست گردان گروهی در ره او دیده بازند گروهی جان محنت دیده بازند چو تو نه دیده در بازی و نه جان که باشی تو نه این باشی و نه آن # عطار » الهی نامه » بخش بیستم » (۹) حکایت شعیب علیه السلام شعیب از شوق حق ده سال بگریست ازان پس چشم پوشیده همی زیست خدا بیناش کرد از بعد آن باز که شد ده سال دیگر خون فشان باز دگر ره تیره شد دو چشم گریانش دگر ره چشم روزی کرد یزدانش دگر ره سال دیگر زار بگریست دگر ره نیز نتوانست نگریست چو نابینا شد و گریان بیفتاد خداوند جهان وحیش فرستاد که گر از بیم دوزخ خون فشانی ترا آزاد کردم جاودانی وگر بهر بهشتی زار گریان ترا بخشم بهشت و حور و رضوان شعیب آنگه زبان بگشاد حالی که ای حکم تو حکم لایزالی من از شوق تو می گریم چنین زار که من بس فارغم ازنور و از نار نه یکدم از بهشتم یاد آید نه از دوزخ مرا فریاد آید مرا قرب تو باید جاودانی بگفتم درد خود دیگر تو دانی خطاب آمد ز اوج آشنایی که چون گریان برای شوق مایی کنون خوش می گری و می گری زار که کارت سخت دشوارست دشوار پس آنگه گفت ای داننده راز مده بینایی من بعد ازین باز که تا وقتی که آن دیدار نبود مرا با دیدنی خود کار نبود عزیزا چون نه این دیدار داری بسی بگری که عمری کار داری که چندانی که در دل رشک بیشست بچشم عاشقان در اشک بیشت # عطار » الهی نامه » بخش بیستم » (۱۰) حکایت در اهل دوزخ چنین نقلست کز آحاد امت گروهی را کند بی بهره رحمت خطاب آید که ایشان را هم اکنون سوی دوزخ برید آغشته در خون بآخر بر لب دوزخ بیکبار ز حق خواهند مهل اندک نه بسیار خطاب آید ز حضرت آشکارا که کاری می نگردد دیر ما را کنون سالی هزاری نه بعلت بفضل این خلق را دادیم مهلت چنین نقلست ازان قوم جگر سوز که می گریند این مدت شب و روز چو این سالی هزار آید بسرشان ز حضرت مهلتی باید دگرشان دوی دیگر ز حق مهلت ستانند که تا بر درد خود خون می فشانند مدام این سه هزاران سال افزون همی گریند و می گردند در خون که کس یک لحظه با آن قوم مسکین نگوید کز چه می گریید چندین بزرگی گفت صد جان پریشان چو جان من فدای اشک ایشان که دردی را که آن درمان ندارد ز حضرت جز دل ایشان ندارد ترا تا درد بی درمان نباشد بدرمان کردنت فرمان نباشد همی یک دردش از صد جان ترا به که دردش از بسی درمان ترا به ترا گر بو عبیده هست جراح دلت را بر جراحت نیست اصلاح بپای انداز خود را سرنگونسار مگر از خاک برگیرد ترا یار اگر تو برنگیری سر ز پایش بدست آری کمند دلربایش # عطار » الهی نامه » بخش بیستم » (۱۱) حکایت سلطان محمود و ایاز مگر سلطان دین محمود پیروز ایاز خویش را پرسید یک روز که از چه رشک آید در جهانت جوابی راست خواهم زین میانت چنین گفت او که در رشکم همه جای ازان سنگی که مالی در کف پای دلم از رشک سنگت می بنالد که او رخ در کف پای تو مالد اگر هرگز دهد این دولتم دست نهم سر در کف پای تو پیوست چو رویم در کف پای تو باشد همیشه روی من جای تو باشد اگر روی ایاز آید ترا جای نهد بر آسمان هفتمین پای چو نه سر می خرد یار و نه دستار بطراری و دستانش بدست آر ندیدی آنکه رستم از گزستان چه با اسفندیاری کرد دستان به باطن هرچه بتوان کرد میکن بظاهر ترک خواب و خورد میکن بدستان و بحیلت پیش می رو بصدق معرفت بیخویش می رو مگر راهی بدستان بازیابی دمی با همدمی دمساز یابی اگر با همدمت یک دم بهم تو نشانی خویش را رستی ز غم تو تو بنگر کو کجا و تو کجایی عجب نبود اگر باشد جدایی # عطار » الهی نامه » بخش بیستم » (۱۲) حکایت مجنون و لیلی مگر یک روز مجنون در نشاطی نشسته بود در پیش رباطی یکی دیوار بود از گج ببسته در آنجا لیلی ومجنون نشسته خوشی می گفت اگر عمری دویدم هم آخر هر دو را با هم بدیدم مگر در خواب می بینم من اکنون نشسته پیش هم لیلی و مجنون بهم این هر دو را هرگز که دیدست خدایا در جهان این عز که دیدست # عطار » الهی نامه » بخش بیست و یکم » المقالة الحادی و العشرون پسر گفتش بهر پندم که دادی بهر پندی مرابندی گشادی مرا صد مشکل از پند تو حل شد مس من با زر رکنی بدل شد سخنهای تو یکسر سودمندست بغایت هم مفید و هم بلندست ولی زانم هوای کیمیا خاست کزو هم دین و هم دنیا شود راست که چون دنیا و دین بر هم زند دست بدست آید مرا معشوق پیوست که تادنیا و دینم یار نبود مرا از یار استظهار نبود # عطار » الهی نامه » بخش بیست و یکم » جواب پدر پدر گفتش دماغت پر غرورست که این اندیشه از تحقیق دورست که تا هرنیک و هر بد در نبازی نباشی عاشقی الا مجازی اگر در عشق می باید کمالت بباید گشت دایم در سه حالت یکی اشک و دوم آتش سیم خون اگر آیی ازین سه بحر بیرون درون پرده معشوقت دهد بار وگرنه بس که معشوقت دهد کار اگر آگه نگشتی زین روایت ترا دایم تمامست این حکایت # عطار » الهی نامه » بخش بیست و یکم » (۱) حکایت امیر بلخ و عاشق شدن دختر او امیری سخت عالی رای بودی که در سر حد بلخش جای بودی بعدل و داد امیری پاک دین بود که حد او فلک را در زمین بود بمردی و بلشکر صعب بودی بنام آن کعبه دین کعب بودی ز رایش فیض و فر شمس و قمر را ز جودش نام و نان اهل هنر را ز عدلش میش و گرگ اندر حوالی بهم گرگ آشتی کردند حالی ز سهمش آب دریاها پر از جوش شدی چون آتش اندر سنگ خاموش ز زحمت گر کهن بودی جهانی ز خاطر محو کردی در زمانی ز قهرش آتش ار افسرده بودی چو انگشتی شدی اندر کبودی ز جاه او بلندی مانده در چاه چه می گویم جهت گم گشت ازان جاه ز حلمش کوه بر جای ایستاده زمین بر خاک رویی اوفتاده ز خشمش رفته آتش با دلی تنگ ولیکن چشم پر نم در دل سنگ ز تابش برده خورشید فلک نور جهان را روشنی بخشیده از دور ز جودش بحر و کان تشویر خورده گهر در صلب بحر و کان فشرده ز لطفش برگ گل در یوزه کرده ولیک از شرم او در زیر پرده ز خلقش مشک در دنیی دمیده ز دنیی نیز بر عقبی رسیده امیر نیک دل را یک پسر بود که در خوبی بعالم در سمر بود رخی چون آفتابی آن پسر داشت که کمتر بنده پیش خود قمر داشت نهاده نام حارث شاه او را کمر بسته چو جوزا ماه او را یکی دختر بپرده بود نیزش که چون جان بود شیرین و عزیزش بنام آن سیم بر زین العرب بود دل آشوبی و دلبندی عجب بود جمالش ملک خوبی در جهان داشت بخوبی درجهان او بود کآن داشت خرد در عشق او دیوانه بودی بخوبی در جهان افسانه بودی کسی کو نام او بردی بجایی شدی هر ذره یوسف نمایی مه نو چون بدیدی ز آسمانش زدی چون مشک زانو هر زمانش اگر پیشانیش رضوان بدیدی بهشت عدن را بی شان بدیدی سر زلفش چو در خاک اوفتادی ازو پیچی در افلاک اوفتادی دو نرگس داشت نرگس دان ز بادام چو دو جادو دو زنگی بچه در دام دو زنگی بچه هر یک با کمانی بتیر انداختن هر جا که جانی چو تیر غمزه او زه بره کرد دل عشاق را آماج گه کرد شکر از لعل او طعمی دگر داشت که لعلش ز هر دارو در شکر داشت دهانش درج مروارید تر بود که هر یک گوهری تر زان دگر بود چو سی دندان او مرجان نمودی نثار او شدی هر جان که بودی لب لعلش که جام گوهری بود شرابش از زلال کوثری بود فلک گر گوی سیمینش ندیدی چو گوی بی سر و بن کی دویدی جمالش را صفت گفتن محالست که از من آن صفت کردن خیالست بلطف طبع او مردم نبودی که هر چیزی که از مردم شنودی همه در نظم آوردی بیک دم بپیوستی چو مروارید در هم چنان در شعر گفتن خوش زبان بود که گویی از لبش طعمی در آن بود پدر پیوسته دل در کار اوداشت بدلداری بسی تیمار اوداشت چو وقت مرگ پیش آمد پدر را به پیش خویش بنشاند آن پسر را بدو بسپرد دختر را که زنهار ز من بپذیرش و تیمار میدار زهر وجهی که باید ساخت کارش بساز و تازه گردان روزگارش که از من خواستندش نام داران بسی گردن کشان و شهریاران ندادم من بکس گر تو توانی که شایسته کسی یابی تو دانی گواه این سخن کردم خدا را پشولیده مگردان جان ما را چو هر نوعی سخن پیش پسر گفت پذیرفت آن پسر هرچش پدر گفت بآخر جانی شیرین زو جدا شد ندانم تا چرا آمد چرا شد بسی زیر و زبر آمد چو افلاک که تا پای و سرش افکند در خاک کمان حق ببازوی بشر نیست کزین آمد شدن کس را خبر نیست که می داند که بودن تا بکی داشت کسی کآمد چرا رفتن ز پی داشت پدر چون شد بایوان الهی پسر بنشست در دیوان شاهی بعدل وداد کردن در جهان تافت جهان از وی دم نوشیروان یافت رعیت را و لشکر را درم داد بسی سالار را کوس و علم داد بسی سودا زهر مغزی برون کرد بسی بیدادگر را سرنگون کرد بخوبی و بناز و نیک نامی چو جان می داشت خواهر را گرامی کنون بشنو که این گردنده پرگار ز بهر او چه بازی کرد برکار غلامی بود حارث را یگانه که او بودی نگهدار خزانه بنام آن ماه وش بکتاش بودی ندانم تا کسی همتاش بودی بخوبی در جهان اعجوبه بود غم عشقش عجب منصوبه بود مثل بودی بزیبایی جمالش همه عالم طلب گاروصالش اگر عکس رخش گشتی پدیدار بجنبش آمدی صورت ز دیوار چو زلف هندوش در کین نشستی چو جعد زنگیان در چین نشستی چو زلفش سر کشان را بنده می داشت چنان نقدی ز پس افکنده می داشت چو دو ابروش پیوسته به آمد کمانی بود کاول در زه آمد غنیمی چرب چشم او ازان بود که با بادام نقدش در میان بود صف مژگانش صف کردی شکسته بزخم تیرباران از دو رسته دهانی داشت همچون لعل سفته درو سی در ناسفته نهفته یکی گر سفته شد لعل دهانش نبود آن جز بالماس زبانش لبش خط داده عمر جاودان را که آن لب بود آب خضر جان را ز دندانش توان کردن روایت که در یک میم دارد سی دو آیت چو یوسف بود گویی در نکویی خود ازگوی زنخدانش چه گویی ز گویش تا بکی بیهوش باشم چو در گوی آمدم خاموش باشم به پیش قصر باغی بود عالی بهشتی نقد او را در حوالی همه شب می نخفت از عشق بلبل طریق خارکش می گفت با گل گل از غنچه بصد غنج و بصد ناز شکر خنده بسی می کرد آغاز چنان آمد که طفلی مانده در خون گل سرخ از قماط سبز بیرون صبا همچون زلیخا در دویده چو یوسف گل ازو دامن دریده چو بادی خضر بر صحرا گذشته خضر بگذشته صحرا سبز گشته شهاب و برق را گشته سنان تیز ز باران ابر کرده صد عنان ریز کشیده دست بر هم سبزه زاران ولی آن دست پر گوهر ز باران بنفشه سر بخدمت پیش کرده ولیکن پای بوس خویش کرده بیک ره ارغوان آغشته در خون بخون ریز آمده بر خویش بیرون بدست آورده نرگس جام زر را ز باران خورده شیر چون شکر را سر لاله چو در پای اوفتاده کلاهش با کمر جای اوفتاده هزاران یوسف از گلشن رسیده ز کنعان بوی پیراهن شنیده همه مرغان درافکنده خروشی ز جانان بی نوا نامانده گوشی بوقت صبحگاهی باد مشکین چو سوهان کرده روی آب پرچین مگر افراسیاب آب زره یافت که آب از باد نوروزی زره یافت ز هر سو کوثری دیگر روان بود که آب خضر کمتر رشح آن بود ز پیش باغ طاقی تا بکیوان نهاده تخت حارث پیش ایوان شه حارث چو خورشیدی خجسته سلیمان وار در پیشان نشسته چو جوزا در کمر دست غلامان ببالا هر یکی سروی خرامان ستاده صف زده ترکان سرکش بخدمت کرده هر یک دست درکش ندیمان سرافراز نکورای بخدمت چشمها افکنده بر پای شریفان همه عالم وضیعش نظام عالم از رای رفیعش ز بیداری بختش فتنه در خواب ز بیم خشمش آتش چشم پر آب زحل کین مشتری وش ماه طلعت عطارد قدر و هم خورشید رفعت مگر بر بام آمد دختر کعب شکوه جشن در چشم آمدش صعب چو لختی کرد هر سویی نظاره بدید آخر رخ آن ماه پاره چو روی و عارض بکتاش را دید چو سروی در قبا بالاش را دید جهان حسن وقف چهره او همه خوبی چو یوسف بهره او بساقی پیش شاه استاده بر جای سر زلفش دراز افتاده بر پای ز مستی روی چون گلنار کرده مژه در چشم عاشق خار کرده شکر از چشمه نوشین فشانده عرق از ماه بر پروین فشانده گهی سرمست می دادی شرابی گهی بنواختی خوش خوش ربابی گهی برداشتی چون بلبل آواز گهی چون گل گرفتی شیوه و ناز بدان خوبی چو دختر روی اودید دل خود وقف یک یک موی اودید درآمد آتشی از عشق زودش بغارت برد کلی هرچه بودش چنان آن آتشش در جان اثر کرد که آن آتش تنش را بیخبر کرد دلش عاشق شد و جان متهم گشت ز سر تا پا وجود او عدم گشت زدو نرگس چو ابری خون فشان کرد بیک ساعت بسی طوفان روان کرد چنان برکند عشق او ز بیخش که کلی کرد گویی چار میخش چنان از یک نظر در دام او شد که شب خواب و بروز آرام او شد چنان بیچاره شد از چاره ساز او که می نشناخت سر از پای باز او همه شب خون فشان و نوحه گر بود چو شمعش هر نفس سوزی دگر بود ز بس آتش که در جان وی افتاد چو آتش شد ازان سر از پی افتاد علی الجمله ز دست رنج و تیمار چنان ماهی بسالی گشت بیمار طبیب آورد حارث سود کی داشت که آن بت درد بی درمان ز پی داشت چنان دردی کجا درمان پذیرد که جان درمان هم از جانان پذیرد درون پرده دختر دایه داشت که در حیلت گری سرمایه داشت بصد حیلت ازان مهروی درخواست که ای دختر چه افتادت بگو راست نمی آمد مقر البته آن ماه بآخر هم زبان بگشاد ناگاه که من بکتاش را دیدم فلان روز بزلف و چهره جانسوز و دلفروز چو سرمستی ربابی داشت در بر من از وی چون ربابی دست بر سر بزخم زخمه در راهی که او خواست مخالف را بقولی کرد رگ راست مخالف راست گر نبود بعالم در آن پرده بسازد زیر بامم دل من چون مخالف شد چه سازم نیامد راست این پرده نوازم کنون سرگشته آفاق گشتم که ز اهل پرده عشاق گشتم چو بشنودم ازان سرکش سرودی ز چشمم ساختم بر پرده رودی چنان عشقش مرا بی خویش آورد که صد ساله غمم در پیش آورد چنان زلفش پریشان کرد حالم که آمد ملک جمعیت زوالم چنانم حلقه زلفش کمر بست که دل خون گشت تا همچون جگر بست چنین بیمار و سرگردان ازانم که می دانم که قدرش می ندانم بخوبی کس چو بکتاش آن ندارد که کس زو خوبتر امکان ندارد سخن چون می توان زان سرو بن گفت چرا باید ز دیگر کس سخن گفت چو پیشانی او میدان سیمست گر از زلفش کنم چوگان چه بیمست درآن میدان بدان سرگشته چوگانش بخواهم برد گویی از زنخدانش اگر از زلف چوگان می کند او سرم چون گوی گردان می کند او اگر رویش بتابد آشکاره شود هر ذره صد ماه پاره هلال عارضش چون هاله انداخت مه نو از غمش در ناله انداخت چو زلفش دلربایی حلقه ور شد بهر یک حلقه صد جان در کمر شد سوادی یافت مردم نرگس او ازان شد معتکلف در مجلس او چو تیر غمزه او کارگر شد ز سهمش رمح و زو پین در کمر شد خطی دارد بدان سی پاره دندان بخون من لبش ز آنست خندان صدف را دید آن در یتیمش بدندان باز ماند از درج سیمش دهانش پسته تنگست خندان که آن را کعبتین افتاد دندان چو صبح ار خنده آرد در تباشیر مزاج استخوان گیرد طباشیر لبش را صد هزاران بنده بیشست که او از آب حیوان زنده بیشست خط سبزش محقق اوفتادست ز خط نسخ مطلق اوفتادست جهان زیر نگین دارد لب او فلک در زیر زین سی کوکب او ز سیبش بر بهی کردم روانه ازین شکل صنوبر نار دانه چو آزادیم ازان سرو سهی نیست بهی شد رویم و روی بهی نیست کنون ای دایه برخیز و روان شو میان این دو دلبر در میان شو برو این قصه با او در میان نه اساس عشق این دو مهربان نه بگوی این رازش و گر خشم گیرد بصد جانش دلم بر چشم گیرد کنون بنشان بهم ما هر دو تن را کزان نبود خبر یک مرد و زن را بگفت این و یکی نامه اداکرد بخون دل نکونامی رها کرد الا ای غایب حاضر کجایی به پیش من نه آخر کجایی دو چشمم روشنایی از تو دارد دلم نیز آشنایی از تو دارد بیا و چشم و دل را میهمان کن وگرنه تیغ گیر وقصد جان کن بنقد از نعمت ملک جهانی نمی بینم کنون جز نیم جانی چرا این نیم جان در تو نبازم که بی تو من ز صد جان بی نیازم دلم بردی وگر بودی هزارم نبودی جز فشاندن بر تو کارم ز تو یک لحظه دل زان برنگیرم که من هرگز دل ازجان برنگیرم غم عشق تو درجان می نهم من سر از تو در بیابان می نهم من چو بی رویت نه دل ماند و نه دینم چرا سرگشته میداری چنینم منم بی روی تو رویی چو دینار ز عشق روی تورویی بدیوار ترا دیدم که همتایی ندیدم نظیرت سرو بالایی ندیدم اگر آیی بدستم باز رستم وگرنه می روم هر جا که هستم بهر انگشت درگیرم چراغی ترا می جویم از هر دشت و باغی اگر پیشم چو شمع آیی پدیدار وگرنه چون چراغم مرده انگار نوشت این نامه و بنگاشت آنگاه یکی صورت ز نقش خویش آن ماه بدایه داد تا دایه روان شد بر آن ماه روی مهربان شد چو نقش او بدید و شعر بر خواند ز لطف طبع و نقش او عجب ماند بیک ساعت دل از دستش برون شد چو عشق آمد دل او بحر خون شد نهنگ عشق درحالش ز بون کرد برای خود دلش دریای خون کرد چنان بی روی او روی جهان دید که گفتی نه زمین نه آسمان دید چو گویی بی سر و بی پای مضطر کله در پای کرد و کفش بر سر بدایه گفت برخیز ای نکوگوی بر آن بت رو و از من بدو گوی ندارم دیده روی تودیدن ندارم صبر بی تو آرمیدن مرا اکنون چه باید کرد بی تو که نتوان برد چندین درد بی تو چو زلف تو دریده پرده ام من که بر روی تو عشق آورده ام من ازان زلف توام زیر و زبر کرد که با زلف تو عمرم سر به سر کرد ترا نادیده درجان چون نشستی دلم برخاست تادر خون نشستی چو تو درجان من پنهانی آخر چرا تشنه بخون جانی آخر چو صبحم دم مده ای ماه در میغ مکش چون آفتاب از سرکشی تیغ اگر روشن کنی چشمم بدیدار بصد جانت توانم شد خریدار نمیرم در غمت ای زندگانی اگر دریابیم باقی تو دانی روان شد دایه تا نزدیک آن ماه ز عشق آن غلامش کرد آگاه که او از تو بسی عاشق تر افتاد که ازگرمی او آتش در افتاد اگر گردد دلت از عشقش آگاه دلت زو درد عشق آموزد آنگاه دل دختر بغایت شادمان شد ز شادی اشک بر رویش روان شد نمی دانست کاری آن دلفروز بجز بیت وغزل گفتن شب و روز روان می گفت شعر و می فرستاد بخوانده بود آن گفتی بر استاد غلام آنگه بهر شعری که خواندی شدی عاشق تر و حیران بماندی برین چون مدتی بگذشت یک روز بدهلیزی برون شد آن دلفروز بدیدش ناگهی بکتاش و بشناخت که عمری عشق با نقش رخش باخت گرفتش دامن ودختر برآشفت برافشاند آستین آنگه بدو گفت که هان ای بی ادب این چه دلیریست تو روباهی ترا چه جای شیریست که باشی تو که گیری دامن من که ترسد سایه از پیرامن من غلامش گفت ای من خاک کویت چو می داری ز من پوشیده رویت چرا شعرم فرستادی شب و روز دلم بردی بدان نقش دلفروز چو در اول مرا دیوانه کردی چرا درآخرم بیگانه کردی جوابش داد آن سیمین بر آنگاه که یک ذره نه زین راز آگاه مرا در سینه کاری اوفتادست ولیکن بر تو آن کارم گشادست چنین کاری چه جای صد غلامست بتو دادم برون اینت تمامست ترا آن بس نباشد در زمانه که تو این کار را باشی بهانه اساسی کوژ بنهادی درین راز بشهوة بازی افتادی ازین باز بگفت این وز پیش او بدر شد بصد دل آن غلامش فتنه تر شد ز لفظ بوسعید مهنه دیدم که او گفته ست من آنجا رسیدم بپرسیدم ز حال دختر کعب که عارف گشته بود او عارفی صعب چنین گفت او که معلومم چنان شد که آن شعری که بر لفظش روان شد زسوز عشق معشوق مجازی بنگشاید چنان شعری ببازی نداشت آن شعر با مخلوق کاری که او را بود با حق روزگاری کمالی بود در معنی تمامش بهانه بود در راه آن غلامش بآخر دختر عاشق در آن سوز بزاری شعر می گفتی شب و روز مگر میگشت روزی در چمنها خوشی می خواند این اشعار تنها الا ای باد شبگیری گذر کن ز من آن ترک یغما را خبر کن بگو کز تشنگی خوابم ببردی ببردی آبم و آبم ببردی یکی سقاش بودی سرخ رویی که هر وقت آبش آوردی سبویی بجای ترک یغما خاصه چون ماه نهاد آن سرخ سقا را هم آنگاه برادر را چنان در تهمت افکند که بر خواهر نظر بی حرمت افکند چو القصه ازین بگذشت ماهی درآمد حرب حارث را سپاهی سپاهی و شمارش از عدد بیش چو دوران فلک از حصر و حد بیش سپاهی موج زن از تیغ و جوشن جهان از تیغ و جوشن گشته روشن درآمد لشکری از کوه و شخ در کهشد گاو زمین چون خر به یخ در ز دیگر سوی حارث با سپاهی ز دروازه برون آمد پگاهی چو بخت او جوان یکسر سپاهش چو رایش مرتفع چتر و کلاهش ظفر می شد ز یک سو حلقه در گوش ز یک سو فتح و نصرة دوش بر دوش سپه القصه افتادند در هم بکشتن دست بگشادند برهم غباری از همه صحرا برآمد فغان تا گنبد خضرا برآمد خروش کوس گوش چرخ کر کرد زمین چون آسمان زیر و زبر کرد زمین از خون خصمان لاله زاری هوا از تیرباران ژاله باری جهان را پرده برغاب جسته ز کشته پیش برغی باز بسته اجل چنگال بر جان تیز کرده قضا پر کینه دندان تیز کرده هویدا از قیامت صد علامت گرفته دیو قامت زان قیامت درآمد پیش آن صف حارث آنگاه جهانی پر سپاه آورد در راه سپه را چون بیکره جمله کرد او درآمد همچو شیر و حمله کرد او سپهر تند با چندین ستاره شده از شاخ رمحش پاره پاره چو تیغی بر سر آمد از کرامت فرو شد فتنه را سر تا قیامت چو تیغش خصم را چون گل بخون شست گل نصرت ز تیغ او برون رست چو تیرش سوی چرخ نیلگون شد ز چشم سوزن عیسی برون شد وزان سوی دگر بکتاش مهروی دودستی تیغ می زد از همه سوی بآخر چشم زخمی کارگر گشت سرش از زخم تیغی سخت درگشت همی نزدیک شد کان خوب رفتار بدست دشمنان گردد گرفتار درآن صف بود دختر روی بسته سلاحی داشت بر اسپی نشسته به پیش صف درآمد همچو کوهی وزو افتاد در هر دل شکوهی نمی دانست کس کان سیمبر کیست زبان بگشاد و گفت این کاهلی چیست من آن شاهم که فرزینم سپهرست پیاده در رکابم ماه و مهرست اگر اسپ افکنم بر نطع گردان دو رخ طرحش نهم چون شیر مردان سری کو سرکشد از حکم این ذات بپای پیلش اندازم بشهمات اگر شمشیر بران برکشم من جگر از شیر غران بر کشم من چو تیغ آتش افشانم دهد تاب ز بیمش زهره آتش شود آب چومار رمح را در کف به پیچیم نیاید هیچکس در صف بهیچم اگر سندانم آید پیش نیزه شود از زخم زخمم ریزه ریزه ز زخم ار زور سندانی نماند ز سندانی سپندانی نماند چو مرغ تیر من از زه درآید ز حلق مرغ گردون زه برآید چو بگشایم کمند از روی فتراک چو بادآرم عدو را روی ب رخاک بتازم رخش و بگشایم در فصل که من در رزم رستم رستمم ز اصل بگفت این و چو مردان بر نشست او ازان مردان تنی را ده بخست او بر بکتاش آمد تیغ در کف وز آنجا برگرفتش برد با صف نهادش پس نهان شد در میانه کسش نشناخت از اهل زمانه چو آن بت روی در کنجی نهان شد سپاه خصم چون دریا روان شد همی نزدیک آمد تا بیکبار نماند شهره اندر شهر دیار چو حارث را مدد گشت آشکارا بسی خلق از بر شاه بخارا هزیمت شد سپاه دشمن شاه دگر کشته فتاده خوار در راه چو شه با شهر آمد شاد و پیروز طلب کرد آن سوار چست آن روز نداد از وی نشانی هیچ مردم همه گفتند شد همچون پری گم علی الجمله چو آمد زنگی شب نهاده نصفیی از ماه بر لب همه شب قرص مه چون قرص صابون همی انداخت کفک از نور بیرون بدان صابون بخون دیده تا روز ز جان می شست دست آن عالم افروز چو زاغ شب درآمد زان دلارام دل دختر چو مرغی بود در دام دل از زخم غلامش آنچنان سوخت که در یک چشم زخمش نیز جان سوخت نبودش چشم زخمی خواب و آرام که بر سر داشت زخمی آن دلارام کجا می شد دل او آرمیده یکی نامه نوشت از خون دیده چنین آورد در نظم آن سمن بوی که بشنو قصه گنگی سخن گوی سری کز سروری تاج کبارست سر پیکان در آن سر در چه کارست سر خصمت که بادا بی سر و کار مباد از سر کشد جز بر سر دار سری را کز وجودت سروری نیست نگونساری آن سر سرسری نیست سری کان سر نه خاک این درآید بجان و سر که آن سر در سر آید حسود سرکشت گر سرنشین است چو مارش سر بکف کان سرچنین است وگر سر درکشد خصم سبک سر سرش بر نه سرش درکش سبک تر سری کان سر ندارد با تو سر راست مبادش سر که رنج او ز سر خاست چو سر بنهد عدو کز سردرآید سر آن دارد او کز سر بر آید اگر سر نفکند از سرسرت پیش سر مویی ندارد سر سر خویش سر سبزت که تاج از وی سری یافت ز سر سبزیش هر سر سروری یافت سپهر سرنگون زان شد سرافراز که هر دم سر نهد پیشت ز سر باز اگر درد سرم درد سرت داد سر خصمان بریده بر درت باد نهادم پیش آن سر بر زمین سر فدای آن چنان سر صد چنین سر کسی کز زخم خذلان کینه ور گشت اگر برگشت از قهر تو درگشت کسی کز شاخسار عیش برخورد اگر می خورد بی یادت جگر خورد کسی کز جهل خود لاف خرد زد اگر زر زد نه بر نام تو بد زد کسی کو سوی حج کردن هوا کرد اگر حج کرد بی امرت خطا کرد چه افتادت که افتادی بخون در چو من زین غم نه بینی سرنگون تر همه شب همچو شمعم سوز در بر چو شب بگذشت مرگ روز بر سر چو شمع از عشق هر دم باز خندم به پیش چشم برقع باز بندم چو شمع از عشق جانی زنده دارد میان اشک و آتش خنده دارد شبم را گر امید روز بودی مرا بودی که کمتر سوز بودی ازان آتش که بر جانم رسیدست بسی پایان مجو کآنم رسیدست ازان آتش که چندین تاب خیزد عجب نبود که چندین آب خیزد چه می خواهی ز من با این همه سوز که نه شب بوده ام بی سوز نه روز میان خاک در خونم مگردان سراسیمه چو گردونم مگردان چو سرگردانیم میدانی آخر بخونم در چه می گردانی آخر چو میدانی که سرمست توام من ز پای افتاده از دست توام من من خون خواره خونی چون نگردم چرا جز در میان خون نگردم چنان گشتم ز سودای تو بی خویش که از پس می ندانم راه و از پیش دلی دارم ز درد خویش خسته به بیت الحزن در بر خویش بسته بزای بند بندم چند سوزی بر آتش چون سپندم چند سوزی اگر امید وصل تو نبودی نه گردی ماندی از من نه دودی مرا تر دامنی آمد بجان زیست که بر بوی وصال تو توان زیست دل من داغ هجران بر نتابد که دل خود وصل جانان برنتابد ز درد خویشتن چون بیقراران یکی با تو بگفتم از هزاران دگر گویم اگر یابم رهی باز وگرنه می کشم در جان من این راز روان شد دایه و این نامه هم برد بسر شد راه بر سر چون قلم برد سر بکتاش با چندان جراحت ز سر نامه مرهم یافت و راحت ز چشمش گشت سیل خون روانه بسی پیغام دادش عاشقانه که جانا تا کیم تنها گذاری سر بیمار پرسیدن نداری چو داری خوی مردم چون لبیبان دمی بنشین به بالین غریبان اگر یک زخم دارم بر سر امروز هزارم هست برجان ای دلفروز ز شوقت پیرهن بر من کفن شد بگفت این وز خود بی خویشتن شد چو روزی چند را بکتاش دمساز ز مجروحی بجای خویش شد باز نشسته بود آن دختر دلفروز براه و رودکی می رفت یک روز اگر بیتی چو آب زر بگفتی بسی دختر ازان بهتر بگفتی بسی اشعار گفت آن روز استاد که آن دختر مجاباتش فرستاد ز لطف طبع آن دلداده دمساز تعجب ماند آنجا رودکی باز ز عشق آن سمنبر گشت آگاه نهاد آنگاه از آنجا پای در راه چو شد بر رودکی راز آشکارا از آنجا رفت تا شهر بخارا بخدمت شد روان تا پیش آن شاه که حارث را مدد او کرد آنگاه رسیده بود پیش شاه عالی برای عذر حارث نیز حالی مگر شاهانه جشنی بود آن روز چه می گویم بهشتی بد دلفروز مگر از رودکی شه شعر درخواست زبان بگشاد آن استاد و برخاست چو بودش یاد شعر دختر کعب همه بر خواند و مجلس گرم شد صعب شهش گفتا بگو تا این که گفته ست که مروارید را ماند که سفته ست ز حارث رودکی آگاه کی بود که او خود گرم شعر و مست می بود ز سرمستی زبان بگشاد آنگاه که شعر دختر کعبست ای شاه بصد دل عاشقست او بر غلامی در افتادست چون مرغی بدامی زمانی خوردن و خفتن ندارد بجز بیت و غزل گفتن ندارد اگر صد شعر گوید پر معانی بر او می فرستد در نهانی اگر آن عشق چون آتش نبودی ازو این شعر گفتن خوش نبودی چو حارث این سخن بشنود بشکست ولیکن ساخت خود را آن زمان مست چو القصه بشهر خویش شد باز ز خواهر در نهان می داشت این راز ولی پیوسته می جوشید جانش نگه می داشت پنهان هر زمانش که تا بر وی فرو گیرد گناهی بریزد خون او برجایگاهی هر آن شعری که گفته بود آن ماه فرستاده بر بکتاش آنگاه نهاده بود در درجی باعزاز سرش بسته که نتوان کرد سرباز رفیقی داشت بکتاش سمن بر چنان پنداشت کان درجیست گوهر سرش بگشاد وآن خطها فرو خواند به پیش حارث آورد و برو خواند دل حارث پر آتش گشت ازان راز هلاک خواهر خود کرد آغاز در اول آن غلام خاص را شاه به بند اندر فکند و کرد در چاه در آخر گفت تا یک خانه حمام بتابند از پی آن سیم اندام شه آنگه گفت تا از هر دو دستش بزد فصاد رگ اما نه بستش در آن گرمابه کرد آنگاه شاهش فرو بست از کچ و از سنگ راهش بسی فریاد کرد آن سرو آزاد نبودش هیچ مقصودی ز فریاد که داند تا که دل چون می شد ازوی جهانی را جگر خون می شد از وی چنین قصه که دارد یاد هرگز چنین کاری کرا افتاد هرگز بدین زاری بدین درد و بدین سوز که هرگز در جهان بودست یک روز بیا گر عاشقی تا درد بینی طریق عاشقان مرد بینی درآمد چند آتش گرد آن ماه فرو شد زان همه آتش بیک راه یکی آتش ازان حمام ناخوش دگر آتش ازان شعر چو آتش یکی آتش ز آثار جوانی دگر آتش ز چندین خون فشانی یکی آتش ز سوز عشق و غیرت دگر آتش ز رسوایی و حسرت یکی آتش ز بیماری و سستی دگر آتش ز دل گرمی و مستی که بنشاند چنین آتش بصد آب کرا با این همه آتش بود تاب سر انگشت در خون می زد آن ماه بسی اشعار خود بنوشت آنگاه ز خون خود همه دیوار بنوشت بدرد دل بسی اشعار بنوشت چو در گرمابه دیواری نماندش ز خون هم نیز بسیاری نماندش همه دیوار چون پر کرد ز اشعار فرو افتاد چون یک پاره دیوار میان خون وعشق و آتش و اشک بر آمد جان شیرینش بصد رشک چو بگشادند گرمابه دگر روز چه گویم من که چون بود آن دلفروز چو شاخی زعفران از پای تا فرق ولی از پای تا فرقش بخون غرق ببردند و بآبش پاک کردند دلی پر خونش زیر خاک کردند نگه کردند بر دیوار آن روز نوشته بود این شعر جگر سوز نگارا بی تو چشمم چشمه سارست همه رویم بخون دل نگارست ز مژگانم به سیلابی سپردی غلط کردم همه آبم ببردی ربودی جان و در وی خوش نشستی غلط کردم که بر آتش نشستی چو در دل آمدی بیرون نیایی غلط کردم که تو در خون نیایی چو از دو چشم من دو جوی دادی بگرمابه مرا سرشوی دادی منم چون ماهیی بر تابه آخر نمی آیی بدین گرمابه آخر نصیب عشق این آمد ز درگاه که در دوزخ کنندش زنده آنگاه که تا در دوزخ اسراری که دارد میان سوز و آتش چون نگارد تو کی دانی که چون باید نوشتن چنین قصه بخون باید نوشتن چو در دوزخ بعشقت روی دارم بهشتی نقد از هر سوی دارم چو دوزخ آمد از حق حصه من بهشت عاشقان شد قصه من سه ره دارد جهان عشق اکنون یکی آتش یکی اشک و یکی خون کنون من بر سر آتش ازانم که گه خون ریزم و گه اشک رانم بآتش خواستم جانم که سوزد چو جای تست نتوانم که سوزد باشکم پای جانان می بشویم بخونم دست از جان می بشویم بدین آتش که ازجان می فروزم همه خامان عالم را بسوزم ازین غم آنچه می آید برویم همه ناشسته رویان را بشویم ازین خون گر شود این راه بازم همه عشاق را گلگونه سازم ازین آتش که من دارم درین سوز نمایم هفت دوزخ را که بین سوز ازین اشکم که طوفانیست خونبار دهم تعلیم باران را که چون بار ازین خونم که دریاییست گویی درآموزم شفق را سرخ رویی ازین آتش چنان کردم زمانه که دوزخ خواست از من صد زبانه ازین اشکم دو گیتی را تمامت گلی در آب کردم تا قیامت ازین خون باز بستم راه گردون که تا گشت آسیای چرخ بر خون ازین گردی که بود آن نازنین را ز اشکی آب بر بندم زمین را بجز نقش خیال دلفروزم بدین آتش همه نقشی بسوزم بخوردی خون جان من تمامی که نوشت باد ای یار گرامی کنون در آتش و در اشک و در خون برفتم زین جهان جیفه بیرون مرا بی تو سرآمد زندگانی منت رفتم تو جاویدان بمانی چو بنوشت این بخون فرمان درآمد که تا زان بی سر و بن جان برآمد دریغا نه دریغی صد هزاران ز مرگ زار آن تاج سواران بآخر فرصتی می جست بکتاش که بخت از زیر چاه آورد بالاش نهان رفت و سر حارث شبانگاه ببرید و روانه شد هم آنگاه بخاک دختر آمد جامه بر زد یکی دشنه گرفت و بر جگر زد ازین دنیای فانی رخت برداشت دل از زندان و بند سخت برداشت نبودش صبر بی یار یگانه بدو پیوست و کوته شد فسانه # عطار » الهی نامه » بخش بیست و دوم » المقالة الثانی و العشرون پسر گفت ای پدر این کیمیا چیست که بی اودست می ندهد مرا زیست بیان کیمیا کن تا بدانم که بی آن دست می ندهد جهانم # عطار » الهی نامه » بخش بیست و دوم » جواب پدر پدر در پیش او کرد این حکایت ز افلاطون یونانی روایت # عطار » الهی نامه » بخش بیست و دوم » (۱) حکایت افلاطون و اسکندر فلاطون آنکه استاد جهان بود مگر در ابتدا کارش چنان بود که استخراج زر تدبیر سازد ز مس شوشه کند اکسیر سازد به پنجه سال شد در گوشه گم ز قشر بیضه و ازموی مردم چنان اکسیر کرد و معتبر کرد که ز اندک کیمیا بسیار زر کرد چو زر کردن چنان آسان شد او را بقیمت خاک و زر یکسان شد او را بدل یک روز گفت ای دل بیندیش که اکسیری کنی در جوهر خویش چو قشر بیضه و موی سر امروز ز جهدت کیمیایی گشت مکنوز گر اکسیری کنی از جوهر خویش بود آن کیمیا از عالمی بیش نه کم آمد ز قشر بیضه جانت نه موی سر فزونست از روانت چو پنجه سال این اکسیر کردی نخفتی روز و شب تدبیر کردی کنون گر عاقلی این کیمیا ساز دو عالم در ره این کیمیا باز چو عزمش جزم شد سالی هزار او ز خلق عالم آمد بر کنار او چنان از جوهر خود کیمیا کرد که از نورش دو عالم پر ضیا کرد برو شد روشن از مه تا بماهی بدو شد کشف اسرار الهی دو پانصد سال در اسرار بنشست شبانروزی ز درد کار ننشست زمستان دارویی بودیش در پیش که مالیدی ز سر تا پای برخویش برستی همچو موی بز بر اعضاش ز مستان دفع این بودی ز سرماش سرشته بود یک داروی دیگر که تابستان بمالیدی بخود در بریزیدی ازو آن موی اندام بدادی تف تابستانش آرام یکی دارو دگر برکار کردی بهر شش سال ازو یکبار خوردی باستادی مزاج او بتعدیل نیفتادی رطوبت هیچ تحلیل اگرچه افضل روی زمین بود خور و پوشش دو پانصد سال این بود بر وی رفت ارسطالیس آنگاه سکندر نیز با او بود همراه نشسته بود افلاطون در اندوه بغاری سهمگین از شش جهت کوه نغولی بود وزیرش چشمه آب فلاطون مانده آنجا سینه پر تاب سکندر با ارسطالیس بسیار نشست و دم نزد آن پیر هشیار سکندر گفت آخر یک سخن گوی که هر دو آمدیم اینجا سخن جوی جوابش داد آن استاد ایام که خاموشیست نقد ما سرانجام چو خاموشیست رنگ جاودانی برنگ جاودان شو تا بمانی سکندر گفت اگر خواهی طعامی مرا باشد ازان عالی مقامی چنین دادش جواب آن مرد مردان که ای خسرو تنم مبرز مگردان مخور کین خوردن آن کردن نیرزد بمبرز رفتنت خوردن نیرزد شکم چون باشدم چاه نجاست درو کی علم گنجد یا فراست سکندر گفت ای مرد جهان تو بخفت آسایشی را یک زمان تو جوابش داد پیر حکمت اندیش که چندانی مرا خوابست در پیش که نتوان گفت کان چندست و چونست مرا ازعمر بیداری کنونست چو هر دم می دهندم تازه جانی روا نبود اگر خفتم زمانی چو گشت از گفت و گویش دل پریشان بکوهی بر شد و بگریخت زیشان سکندر با ارسطالیس هشیار بهم بگریستند از درد بسیار اگر تو کیمیای عالم افروز نمی دانی ز افلاطون درآموز چه سازی کیمیای سیم و زر هم ز قشر بیضه و از موی سر هم تنت را دل کن ودل درد گردان کزین سان کیمیا سازند مردان # عطار » الهی نامه » بخش بیست و دوم » (۲) حکایت آن بزرگ با خواجه علی طوسی بزرگی هم نکودل هم نکو عقل ز خواجه بوعلی طوسی کند نقل که این ساعت تو در عین بلایی که از سر تا قدم جمله فنایی همه پشتی همه رو گرد در راه همه رؤیت همه دیده شو آنگاه همه دیده همه دل شو بیکبار که تا آگه شوی زین رمز بسیار اگر تو جمله دل درد گردی همه درمان شوی و مرد گردی اگر تو درد خواهی تا بدانی ترا مرگست روی ای زندگانی ولی میدان که عین درد آنست که هرگز در دو عالم کس ندانست # عطار » الهی نامه » بخش بیست و دوم » (۳) حکایت آن دیوانه که ازو پرسیدند که درد چیست یکی پرسید ازان دیوانه مردی که چه بود درد چون داری تو دردی چنین گفت او که دردآنست پیوست که چون باید بریده دست را دست و یا آن تشنه ده روزه را نیز چگونه آب باید از همه چیز کسی را هم چنان باید خدا را ترا گر نیست این این هست ما را همی درد آن بود ای زندگانی که چیزی بایدت کانرا ندانی ندانی آن و آن خواهی همیشه ندانم کین چه کارست و چه پیشه جز او هرچت بود باشد همه پیچ که آن خواهی و آن خواهی دگر هیچ # عطار » الهی نامه » بخش بیست و دوم » (۴) حکایت آن طفل که با مادر ببازار آمد و گم شد زنی آورد طفلی را ببازار ز مادر گم شد و بگریست بسیار زمانی خاک بر سر زود می ریخت زمانی اشک خون آلود می ریخت چو می دیدند غرق خون و خاکش بترسیدند از بیم هلاکش بدو گفتند مادر را چه نامست بگو گفتا ندانم کوکدامست بدو گفتند بس دیوانه تو کجاست آخر نگویی خانه تو چنین گفت آن بچه افتاده گمراه که یک ذره نیم زان خانه آگاه بدو گفتند نام آن محلت بگو تا فارغ آیی زین مذلت چنین گفت او که پر دردست جانم که نام آن محلت هم ندانم بدو گفتند پس با تو چه سازیم که تو می سوزی و ما می گدازیم چنین گفت او که من سرگشته راه نیم از مادر و از نامش آگاه محلت می ندانم خانه هم نیز بجز مادر نمی دانم دگر چیز من این دانم چنین در مانده بی کس که اینجا مادرم می باید و بس من این دانم که پر خونست جانم که مادر بایدم دیگر ندانم اگر تو مرد صاحب درد گردی حریم وصل را در خورد گردی ولی چون تو ننوشی خون علی الحق نه بینی در جهان مطلوب مطلق ولی تو تو نه تو عکس اویی ازان تو هم جمیل و هم نکویی اگرچه تو نکویی ای نکوبین چو تو عکسی نه خود آن او بین به بین احوال خود تا بر چه سانست نه نیکویی تو او نیکونهانست تو خود را منگر و این جان و تن را نهاد او نگر نه خویشتن را # عطار » الهی نامه » بخش بیست و دوم » (۵) حکایت یوسف علیه السلام و نظر کردن او در آینه مگر یوسف در آیینه نگه کرد بسی تحسین آن روی چو مه کرد ولی آیینه پنداشت اینت نااهل که او را می کند تحسین زهی جهل چه گر یوسف جمال تهنیت داشت ولی آیینه جای تعزیت داشت اگر معشوق آیینه ندیدی جمال خود معایینه ندیدی وگر برخاستی آیینه از راه که گشتی از جمال خویش آگاه وگر یوسف جمال خود بدیدی ترنج و دست را بر هم بریدی چو روی او عیان او نمی شد ز عشق خویش جان او نمی شد چو هم در خود نظر کردن نبودش ز عشق خویش خون خوردن نبودش ولی گر دیگری نظاره کردی ترنج و دست را یک پاره کردی ترا گر یوسف محبوب باید نخستت دیده یعقوب باید که تا آیینه ات زیبا نماید جمال خویشتن پیدا نماید جمال خویش را برقع برانداخت ز آدم خویش را آیینه ساخت چو روی خود در آیینه عیان دید جمال بی نشانی در نشان دید جمال خویش را تحسین بسی کرد مبر آن ظن که تحسین کسی کرد اگر یک آدمی زاد از خیالی نهد خود را لقب صاحب جمالی چو آن آیینه در عین غلط ماند ز نقش دایره بیرون خط ماند اگر صد قرن در خلوت نشینی که تا تو روی خود بینی نه بینی کسی دیدی که روی خویش دیدست کسی نشنید کین سر کس شنیدست اگر عکسی در آیینه به بینی کجا رویت هر آیینه به بینی چو روی تو نه باقیست و نه فانی چگونه روی خود دیدن توانی چو ممکن نیست روی خویش دیدن بجز آیینه در پیش دیدن مکن زنهار پیش آینه آه که تاتیره نه بینی روی چون ماه دم سردت درون جان نگه دار چو غواصان نفس پنهان نگه دار اگر یک ذره در خود پیچ یابی همی آن عکس خود را هیچ یابی نه مرده باش نه خفته نه بیدار همی اصلا مباش این یاد می دار تو داری آنچه می جویی در آفاق تو گم شو تا بیابی همچو عشاق # عطار » الهی نامه » بخش بیست و دوم » (۶) حکایت احمد غزالی به پیش پاک بازان دلفروز چنین گفت احمد غزال یک روز که چون بهر جمال یوسف خوب بمصر آمد زبیت الحزن یعقوب درآمد تنگ یوسف پیش او در گرفت آن تنگ دل را تنگ در بر فغان در بسته بد یعقوب ناگاه که کو یوسف مگر افتاد در چاه بدو گفتند آخر می چه گویی گرفته در بر او را می چه جویی ز کنعان بوی پیراهن شنیدی چو دیدی این دمش گویی ندیدی جواب این داد یعقوب پیمبر که من یوسف شدم امروز یکسر ز یوسف لاجرم بویی شنودم که من خود بنده یعقوب بودم همه من بوده ام یوسف کدامست چو خود را یافتم اینم تمامست بخود گر سر فرود آری زمانی بیابی زانچه می گوی نشانی ولی چون از همه آزاد گردی تو نه غمگین شوی نه شاد گردی ز زیر چرخ گردانت بر آرند برنگ کار مردانت برآرند # عطار » الهی نامه » بخش بیست و دوم » (۷) حکایت ابوعلی فارمدی چنین دادند ره بینان دمساز خبر از بوعلی فاربد باز که گفت ای مرد نه خوش شو بخواندن نه دل ناخوش کن از خسران و راندن قبول خویش را مشمر غنیمت مشو گر رد شوی هرگز هزیمت که چون نفریبی از نعمت دمی تو نگردی از بلا پست غمی تو برون این همه رنگ دگرگون برنگی دیگرت آرند بیرون اگر این رنگ افتد بر رگویت دو عالم عنبرین گردد ز بویت اگر این رنگ یابی ای یگانه نباید هیچ چیزت جاودانه همه چیزی چو ازتو چیز گردد ترا کی میل چیزی نیز گردد چو تو دایم تو باشی بی بهانه همه چیزی توداری جاودانه چو دایم محو باشی در الهی ز تو خواهند اما تو نخواهی # عطار » الهی نامه » بخش بیست و دوم » (۸) سؤال کردن سائل از مجنون بمجنون گفت آن یاری ز یاری که لیلی را تو چندین دوست داری بدو گفتا بحق عرش و کرسی که گر من دوستش دارم چه پرسی رفیقش گفت چندین شعر گفتن شبانروزیت نه خوردن نه خفتن میان خاک و خون بودن بزاری چه بودست این همه بر دوستداری جوابش دادکان بگذشت اکنون که مجنون لیلی و لیلیست مجنون دویی برخاست اکنون از میانه همه لیلیست مجنون بر کرانه چو شیر و می بهم پیوسته گردند ز نقصان دو بودن رسته گردند یکی چون آشکارا گشت اینجا دویی را نیست یارا گشت اینجا اگر هستی بجان او را خریدار چو تو گم گشتی او آمد پدیدار چنان گم شو که دیگر تا توانی نیابی خویش را در زندگانی # عطار » الهی نامه » بخش بیست و دوم » (۹) حکایت بایزید با مرد مسافر برای بایزید آمد ز جایی غریبی در بزد چون آشنایی میان خانه در شیخ نکورای بفکرت ایستاده بوده بر پای بدو گفتا نگویی کز کجا ام غریبش گفت مردی آشناام غریبم آمده بهر لقایی ببوی بایزید از دور جایی جوابش داد شیخ عالم افروز که ای درویش سی سالست امروز که من در آرزوی بایزیدم بسی جستم ولی گردش ندیدم ندانم تا چه افتاد و کجا شد نمی بینم مگر از چشم ما شد چنان در زر وجودش گشت خاموش که می شد قرب سی سالش فراموش کسی کو جاودانه محو زر شد ز خود هرگز نداند با خبر شد ولیکن کیمیا آنست مادام که نور الله نهندش سالکان نام اگر بر کافری تابد زمانی فرو گیرد ز نور او جهانی چو زد بر سحره فرعون آن نور چنان نزدیک گشتند آن چنان دور اگر بر پیرزن تابد زمانی کند چون رابعه ش مرد جهانی وگر بر بیل زن تابد باعزاز چو خرقانیش گرداند سرافراز وگر یک ذره با معروف گردد ز ترسایی بدین موصوف گردد وگر پیش فضیل آید پدیدار شود از ره زنی ره دان اسرار وگر درجان ابن ادهم آید دلش سلطان هر دو عالم آید وگر بر تن زند دل گردد آن خاک وگر بر دل زند جانی شود پاک چو جان در خویشتن آن نور یابد دو گیتی را ز هستی دور یابد چو جان زان نور گردد محو مطلق به سبحانی برون آید و اناالحق چو در صحن بهشت آید باخلاص خطابش این بود از حضرت خاص که هست این نامه از شاه یگانه به سوی پادشاه جاودانه چو از خاص خودش پوشند جامه ز قدوسی بقدوسیست نامه چو قدوسی توانی جاودان گشت همه تن دل همه دل نیز جان گشت چو دادت صورة خوب و صفت هم بیا تا بدهدت این معرفت هم # عطار » الهی نامه » بخش بیست و دوم » (۱۰) حکایت محمود با شیخ خرقانی مگر محمود می آمد ز راهی درآمد پیش خرقانی پگاهی ولیکن امتحان شیخ را شاه ایاز خاص خود را خواند آنگاه لباس خود درو پوشید آن روز که من جان دارم او شاه دلفروز ولی چون کرد خرقانی نگاهی بدو گفتا نه ای جاندار شاهی بیا تا پیش من ای شاه درویش که حق اکنون ترا کردست فاپیش تو ای محمود اگرچه پادشایی ولیکن دل همی خواهد گدایی همه ملک جهان داری مسلم همه در دست و این می بایدت هم چو تو در ملک عالم پادشاهی چو درویشان چرا نان پاره خواهی نه بینی آنکه محمود ازل بود که او را نیز گویی این عمل بود چو دریاهای بی پایان صفت داشت جهان پر عارف و پر معرفت داشت رها کرد آن همه از بهر آدم برون آمد بدست خلق عالم بپاکی آن صفت را شد خریدار بدست آن صفت آمد پدیدار چو من بیمار گشتم هان چه بودت که خود بیمارپرس من نبودت چو نان و آب جستم از در تو شدم بی این و بی آن از بر تو که از تو مال و نفس خود خرم باز که از تو وام می خواهم زهی راز منم با این همه مشتاقم و دوست اگر مشتاق من باشی تو نیکوست عزیزا می ندانم کین چه کارست چه درد است این چه عشق است این چه نار است باستغنا ربوبیت بباید ولیکن در عبودیت بباید خداوندا قوی کاری است اما کسی را نیست معلوم این معما بنی آدم حقیقت چون ایاز است که او را خاص محمودش لباس است در اول چون بدادت صورت خویش صفات خویش آرد آخرت پیش گهی نام تو نام خویشتن کرد گه اسم خویش اسم ما و من کرد دگر چون نیست دستوری چه گویم خدا نزدیک و تو دوری چه گویم بحق تا باخودی ره کی توان برد ولی گر بیخودی این پی توان برد # عطار » الهی نامه » بخش بیست و دوم » (۱۱) حکایت آهو که مشک از وی حاصل می‬شود چنین گفتند استادان پیروز که آهوییست کاندر چل شبانروز در منه می خورد خاشاک و خاری گل خوش بوی جوید یک دو باری چو دارد این چله در پاکی آنگاه سر خود سوی صبح آرد سحرگاه چو آندم بگذرد بر خون جانش شود از ناف او نافه روانش ازان دم مشک ازو آید پدیدار وزان دم گرددش خلقی خریدار که دارد آنچنان دم در جهانی که خون زو مشک گردد در زمانی چو خونی مشک گردد از دم پاک بود ممکن که زو جانی شود خاک بلی چون نور حق در جان درآید تنت حالی برنگ جان برآید چه گویم بیش ازین امکان ندارد که جانم بیش ازین فرمان ندارد اگر تو کیمیا سازی چنین ساز ولی این کیمیا در راه دین باز چو نیست این کیمیا در عرش و کرسی ز جان خود طلب دیگر چه پرسی بساز این کیمیاگر مرد راهی که جان را کیمیاییست از الهی ورای این ترا اسرار گفتن روا نبود مگر بردار گفتن ورای این مقاماتی دگر هست ندانم تا کسی را زان خبر هست بخود رفتن بدان راهی ندارم که جز دستوری آهی ندارم بشرح آن اگر اذن آید آواز بگویم ورنه اندر پرده به راز # عطار » الهی نامه » بخش پایانی » خاتمۀ کتاب سخن گر برتر از عرش مجیدست فروتر پایه شعر فریدست ز عالمهای علوی یک مجاهز نگوید آنچه ما گفتیم هرگز رسانیدم سخن تا جایگاهی که کس را نیست آنجا هیچ راهی دم عیسی ترا پیدا نمودم چو صبح از دم ید بیضا نمودم ز چندین باغ کز من یادگارست جهان چون باغ جنت پرنگارست جوانمردان بسی شبهای تا روز شوند از باغهای من دلفروز کسی کز گفته خود لاف می زد نفس چون صبح از دل صاف می زد اگر تا دور من می زیستی او بمردی چون بدین نگریستی او بلی چون آفتاب آید پدیدار نماند صبح را یک ذره مقدار چو بحر شعر من کامل فتادست هزاران چشمه بر ساحل فتادست چو بحر چشم من برهر کناری پدید آورد هر دم چشمه ساری ازان یک چشمه خورشید بلندست که بدل خویش گیتی درفکندست مدد از بحر شعرم گر نبردی ز تیغ خویش هرگز سر نبردی قیامت تیره خواهد گشت خورشید ولی روشن بود این شعر جاوید که تا درخلد حوران دلفروز بلحن عشق می خوانند هر روز چو شعر من همه توحید پاکست اگر در خلد برخوانی چه باکست در گنج الهی برگشادم الهی نامه نام این نهادم بزرگانی که در هفت آسمانند الهی نامه عطار خوانند ز فخر این کتابم پادشاهیست کالهی نامه از فیض الهیست بنو هر ساعتم جانی فرستد ز غیبم هر نفس خوانی فرستد چو من از غیب روزی خواره باشم چرادر بند هر بیچاره باشم دلی درس لدنی نرم کرده نخواهد خوردنی گرم کرده منم وحشی صفت در گوشه بی کس ز عالم مردی حمزه مرا بس چو این وحشی ز حمزه بیقرارست مرا با حمزه و وحشی چه کارست چو من محبوس این پیروزه بامم بدنیا در یکی خانه تمامم چه خواهم کرد طول و عرض دنیا کبودی سما و ارض دنیا مرا ملکی که من دارم پسندست وگر در بایدم چیزی سپندست چو در ملک قناعت پادشاهم توانم کرد دایم هرچه خواهم # عطار » الهی نامه » بخش پایانی » (۱) حکایت آن مرد که بر مکتب گذر کرد بزرگی بر یکی مکتب گذر کرد مگر ناگه بدو کودک نظر کرد یکی را پیش نان و نان خورش بود دگر را نان تنها پرورش بود مگر این یک ازان یک نان خورش خواست که کارش می نشد بی نان خورش راست دگر یک گفت اگر باشی سگ من که هم چون سگ زنی تگ بر تگ من بیابی نان خورش از من وگرنه ترا بس نان تنها و دگر نه چو راضی گشت آن کودک بدان کار دوان شد همچو سگ در ره برفتار نهادش رشته بر گردن که سگ باش ببانگ سگ درآی و تیز تگ باش چنان کالقصه فرمودش چنان کرد که تا آن نان خورش بر روی نان کرد بزرگ دینش گفت ای خرد کودک اگر تو بودتی در کار زیرک قناعت کردتی بر نان زمانی وزین سگ بودنت بودی امانی بترک نان خورش بایست گفتن که تا چون سگ نبایستیت رفتن چو سگ تا کی کنم از پس جهانی برای جیفه و استخوانی اگر محمود اخبار عجم را بداد آن پیل واری سه درم را چه کرد آن پیل وارش کم نیرزید بر شاعر فقاعی هم نیرزید زهی همت که شاعر داشت آنگاه کنون بنگر که چون برخاست از راه بحمدالله که در دین بالغم من بدنیا از همه کس فارغم من هر آن چیزی که باید بیش ازان هست چرا یازم بسوی این و آن دست # عطار » الهی نامه » بخش پایانی » (۲) گفتار مرد خدای پرست چنین گفته ست روزی حق پرستی که او را بود در اسرار دستی که هر چیزی که هست و بایدت نیز ازان چیزت فراغت به ازان چیز ترا چیزی که در هر دو جهانست به از بودش بسی نابود آنست اگر هر دو جهان دار السلامست تماشا گاه جانم این تمامست چو جان پاک من فردوس باشد مرا صد مشتری در قوس باشد بهشتی این چنین و همدمی نه دلی پر سر عشق و محرمی نه چو هر همدم که می بینم حجابست مرا پس هر دمی همدم کتابست چو کس را می نبینم همدم خویش در آنجا می فرو گویم غم خویش مرا درمغز دل دردیست تنها کزو می زاید این چندین سخنها اگر کم گویم و گر بیش گویم چه می جویم کسی با خویش گویم برآوردم بگرد عالمی دست نداد از هیچ نوعم همدمی دست وگر داد ودهد یک همدمم داد نداد اوداد لیکن هم دمم داد ز چندین آدمی درهیچ جایی نمی بینم سر مویی وفایی چو در من نیز یک ذره وفا نیست ز غیری این وفا جستن رو انیست چو من محرم نیم خود را زمانی که باشد محرم من در جهانی ز همراهان دین مردی ندیدم زاخوان صفا گردی ندیدم بسی رفتم هم آنجا ام که بودم نمی دانم کزین رفتن چه سودم دلا چون هم نشینانت برفتند رفیقان و قرینانت برفتند تو تا کی باد پیمایی ز سودا برو تا کی کنی امروز و فردا بخوردی همچو بیکاران جهانی غم کارت نمی بینم زمانی اگرچه صبحدم را هم دمی هست ولی صادق نداد آن همدمش دست بکن کاری که وقت امروز داری برافروز آتشی چون سوز داری همه خفتند چه مست و چه هشیار تو کی خواهی شدن از خواب بیدار ترا تا چند ازین باریک گفتن که می باید ترا با ریگ رفتن چو ابرهیم گفتار آمدی تو چرا نمرود رفتار آمدی تو چو نتوانی که مرد کار میری زهی حسرت اگر مردار میری به گرد قال آخر چند گردی قدم در حال نه گر شیر مردی دل تو گر ز قال آرام گیرد کجا از حال مردان نام گیرد چو قشری بیش نیست این قال آخر طلب کن همچومردان حال آخر چو تو عمر عزیز خود بیکبار همه در گفت کردیکی کنی کار بت تو شعر می بینم همیشه ترا جز بت پرستی نیست پیشه # عطار » الهی نامه » بخش پایانی » (۳) حکایت آن مرد که از اویس سؤال کرد بپرسید از اویس آن پاک جانی که می گویند سی سال آن فلانی فرو بردست گوری خویشتن را فرو آویخته آنجا کفن را نشسته بر سر آن گور پیوست ز گریه می ندارد یک زمان دست بروز آرام و شب خوابش نماندست بچشم اشک ریز آبش نماندست بخوف و ترس او در روزگاری نیفتادست هرگز ترسگاری تو او را دیده ای پاک گوهر ورا گفتا مرا آن جایگه بر چو رفت آن جایگه او را چنان دید ز بیم تیغ مرگش بیم جان دید بزاری و نزاری چون خیالی تنی لاغر بمانند هلالی ز هر چشمش چو سیلی خون روانه دلی پر تف زبانی چون زبانه کفن در پیش و گوری کنده در بر بشکل مرده بنشسته بر سر اویسش گفت ای نامحرم راز بدین گور و کفن ماندی ز حق باز خیال خویشتن را می پرستی همه گور و کفن را می پرستی ترا گور و کفن مشغول کرده بسی سالت زحق معزول کرده ترا سی سال بت گور و کفن بود که در راه خدایت راه زن بود چوآن آفت بدید آن مرد درخویش برآمد جان ازان دل داده درویش چو از سر حقیقت کور افتاد بزد یک نعره ودر گور افتاد چو مرغی بر پرید از دام هستی بمرد و باز رست از بت پرستی چنین کس را که زهدی بی حسابست چو ازگور و کفن چندین حجابست حجاب تو ز شعر افتاد آغاز که مانی تو بدین بت از خدا باز بسی بت بود گوناگون شکستم کنون در پیش شعرم بت پرستم هزاران بند چوبین برفکندم کنون از بند زرینست بندم بپرم گر بترک بند گیرم وگرنه سرنگون در بند میرم به بت چون از خدا می باز گردم چگونه با خدا هم راز گردم بلایی کان مرا در گردن آمد یقین دانم که آن هم از من آمد سخن چندین که بر تو خواند عطار اگر بر خویش خواندی هیچ یکبار بقدر ازچرخ هفتم درگذشتی ز خیل قدسیان برتر گذشتی زهی قصه که از شومی گفتار سگی برهد شود مردم گرفتار دلا چون نیست منزلگاهت اینجا نگونساریست آب وجاهت اینجا سر از آبی و جاهی برمیاور فرو برخون و آهی برمیاور زبان بودی بسی اکنون چو مردان ز سر تا پای خود را گوش گردان بسا آفت که گویا از زبان یافت چو صامت بود زر عزت ازان یافت قلم را سر زدن دایم ازانست که او را در دهانی دو زبانست ترازو چون زبان بیرون زد از کام بیک یک جو حسابش کرد ایام زهر عضو تو فردا روز محشر زبانت بند خواهد کرد داور ازان سوسن بآزادی رسیدست که او با ده زبان گنگی گزیدست چوخواهی گشت همچون کوه خاموش کفی بر لب چو دریایی مزن جوش # عطار » الهی نامه » بخش پایانی » (۴) حکایت وفات اسکندر رومی چو اسکندر ز دنیا رفت بیرون حکیمی گفت ای شاه همایون چو زیر خاک می گشتی چنین گم چرا می کردی آن چندان تنعم دریغا و دریغا روزگارم که دایم جز دریغا نیست کارم چو نقد روزگار خود بدیدم امید از خویشتن کلی بریدم همه در خون جان خویش بودم که تا بودم زیان خویش بودم بامید بهی تا کم خبر بود همه عمرم بسر شد ور بتر بود جهان چون صحتم بستد مرض داد جوانی برد و پیری در عوض داد چو من هم نیستم از جسم و جانی نخواهم من که من باشم زمانی بجز مردن مرا رویی نماندست ازان کم زندگی مویی نماندست اگرچه از فنا مویی ندیدم بجز فانی شدن رویی ندیدم مرا گه ماتمست و گاه عیدست که گاهم وعده و گاهی وعیدست دلی بود از همه ملک جهانم همه خون گشت ودیگر می ندانم زهی اندوه گوناگون که دلراست زهی این آتش و این خون که دلراست فرو رفتن بدین دریا یقینست ولی تا چون برآیم بیم اینست چرا از مرگ دل پر پیچ دارم چو بر هیچم نه دل بر هیچ دارم همه عمرم درافسانه بسر شد که خواهد از پی عمری دگر شد تهی دستم که کارم پر خلل ماند ز حیرت پای جانم در وحل ماند چو قوم موسی ام در تیه مانده هم از تعطیل در تشبیه مانده همی نه خوانده ام نه رانده ام من میان کفر و ایمان مانده ام من کنون در گوشه حیران نشستم ستون کردم بزیر روی دستم گرت اندوه می باید جهانی ننزدیک دلم بنشین زمانی که چندانی غم و اندوه دارم که گویی بر دلی صد کوه دارم مرا در دست هر ساعت هزاران که بر دل درد می بارد چو باران گل عمر عزیزم بر سر خار به پایان بردم و من بر سر کار چو نتوان داد شرح سرگذشتم نفس با کام بردم گنگ گشتم چه گویم کانچه گفتم هست گفته کرا گویم خلایق جمله خفته زبان علم می جوشد چو خورشید زبان معرفت گنگست جاوید چو مستی حیرت خود باز گفتم چو مشتی خاک زیر خاک خفتم مرا گویی مگو دیگر نگویم چه سازم من بسوزم گر نگویم ز من دایم سخن پرسید آخر ز سوز من نمی ترسید آخر عزیزا با تو گفتم ماجرایی مدار آخر دریغ ازمن دعایی گر از تو یک دعایی پاک آید مرا صد نور ازان درخاک آید کسی را چون بچیزی دست نرسد وگر گه گه رسد پیوست نرسد همان بهتر که بی روی و ریایی سحرگاهان بسازد با دعایی کنون از اهل دل درخلوة خاص دعای خویش می خواهم باخلاص غرض زین گفت و گویم جز دعا نیست که کار بی غرض جز از خدا نیست عزیزا با تو گفتم حال مردان تو گر مردی فراموشم مگردان ترا گر ذره زین راز روزیست همه ساز تودایم سینه سوزیست اگر ماتم زده باشی درین کار ترا نوحه گری باشد سزاوار ولی تو خود ز رعنایی چنانی که نوحه بشنوی بازیچه دانی چو نوحه لایق آزادگانست که نوحه کار کار افتادگانست اگر تو عاشقی گم کرده یاری تو آن سرگشته افتاده کاری چو می جویی نشان از بی نشان باز ازین جستن نه استی یک زمان باز چو چیزی گم نکردی ای عجب تو چه می جویی تو با چندین طلب تو # عطار » الهی نامه » بخش پایانی » (۵) حکایت مرد خاک بیز چنین گفت آن یکی با خاک بیزی که می آید شگفتم ازتو چیزی که گم ناکرده می جویی تو عاجز نیابی چیز گم ناکرده هرگز عجبتر گفت زین چیزی دگر هست که گم ناکرده گر ندهدم دست بغایت می برنجم وین شگفتی بسی بیشست ازان اول که گفتی نه بتوان یافت نه گم می توان کرد نه خاموشی رهست و نه بیان کرد غرض آنست زین تا تو نباشی نه این باشی نه آن هر دو تو باشی # عطار » الهی نامه » بخش پایانی » (۶) حکایت ایّوب پیغامبر بزرگی گفت ایوب پیمبر که چندین سال گشت از کرم مضطر ز چندان رنج آهی بود مقصود چو کرد آهی نجاتش داد معبود زکریا اره بر سر بزاری بدوگفتا اگر آهی برآری کنم از انبیا بسترده نامت مزن دم تا کند اره تمامت عجایب بین کزان یک آه می خواست وزین یک خامشی را ز آه می خواست نه آهی می توان کرد از بر خویش نه خامش می توان بودن بیندیش چو دریاییست این دو چشم و جانی نه سر پیدا ونه بن نه میانی درین دریا نه خاموشی نه گفتار نه ساکن بودنت لایق نه رفتار جوانمردا تو چندین پیچ پیچی چگونه می بری چون هیچ هیچی هزاران پرده بیش از ظلمت و نور چگونه منقطع گردد رهی دور هزاران بند داری تا قیامت چگونه ره بری راه سلامت مگر از پیش برخیزد حجابی ز لطف حق بتابد آفتابی که چون آن لطف از پیشان نباشد جهانی درد را درمان نباشد # عطار » الهی نامه » بخش پایانی » (۷) حکایت اعرابی در حضرت نبوّت یکی اعرابی آمد پیش مهتر کنار خویش محکم کرده در بر بدو گفتا که من اسلام آرم اگر گویی چه دارم در کنارم پیمبر گفت داری یک کبوتر گرفته دو کبوتر بچه در بر ز صدق معجز آن صدر عالی به صدق دل مسلمان گشت حالی بدو گفت این که گفتت ای پیمبر پیمبر گفت حق سلطان اکبر در آن دم هر که آنجا از عرب بود ز بهر آن کبوتر در عجب بود که آن هر دو کبوتر بچه در هم بزیر پرکشیده بود محکم پیمبر گفت ای اصحاب و انصار شما را چه عجب آید ازین کار بحق آن خدایی کاشکارا بخلق خود فرستادست ما را که بر هر عاصیی کاندر جهانست خدا صد بار مشفق تر ازانست که این مادر بدین دو بچه امروز کزو گشتید جمله شفقت آموز # عطار » الهی نامه » بخش پایانی » (۸) حکایت آن زن در حضرت رسالت پیمبر گفت بس مفسد زنی بود که در دین همچو گل تر دامنی بود مگر می رفت در صحرا براهی پدید آمد میان راه چاهی سگی را دید آنجا ایستاده زبانش از تشنگی بیرون فتاده بشفقت ترک کار خویشتن کرد ز موزه دلو و از چادر رسن کرد کشید آبی به سگ داد و خدایش گرامی کرد در هر دو سرایش شب معراج دیدم هچو ماهش بهشت عدن گشته جایگاهش زنی مفسد سگی راداد آبی جزا بودش ز حق چندین ثوابی اگر یک دل کنی آسوده یک دم ثوابش برنتابد هر دو عالم برای آنکه دل با خویش باشد ثوابش از دو گیتی بیش باشد ز ابلیسی خود گر پاک گردی چو آدم سخت نیکو خاک گردی چو ابلیسی منی آورد جانت کی از رحمت بود بر جاودانت # عطار » الهی نامه » بخش پایانی » (۹) حکایت شبلی با ابلیس در عرفات مگر شبلی امام عالم افروز گذر می کرد در عرفات یک روز فتادش چشم بر ابلیس ناگاه بدو گفتا که ای ملعون درگاه چو نه اسلام داری ونه طاعت چرا گردی میان این جماعت بگو چون شد ازین تاریک روزت امیدی می بود از حق هنوزت چو بشنید این سخن ابلیس پر غم زبان بگشاد و گفت ای شیخ عالم چو حق را صدهزاران سال جاوید پرستیدم میان خوف و امید ملایک را به حضرت ره نمودم بهر سرگشته او در گشودم دلی پر داشتم از عزت او مقر بودم به وحدانیت او اگر بی علتی با این همه کار براند از درگه خویشم به یکبار که کس زهره نداشت از خلق درگاه که گوید از چه رد کردیش ناگاه اگر بی علتی بپذیردم باز عجب نبود که نتوان داد آواز چو بی علت شدستم رانده او شوم بی علتی هم خوانده او چو در کار خدا چون و چرا نیست امید از حق بریدن هم روا نیست چو قهرش حکم کرد و راندم آغاز عجب نبود که لطفش خواندم باز نمی دانم نمی دانم الهی تو دانی و تو دانی تا چه خواهی یکی را خوانده ای با صد نوازش یکی را رانده ای با صد گدازش نه زین یک طاعتی نه زان گناهی به سر تو کسی را نیست راهی به حق آنکه تو کس را نمانی که آن ساعت که تو کس را نمانی ز جرم و ناکسی من گذر کن به فضلت در من ناکس نظر کن مکش در پای پیل قهر زارم که من خود طاقت موری ندارم مرا چون پهلوی یک مور نبود به پیش پیل قهرت زور نبود من غم کشته را دلشاد گردان مکش وین گردنم آزاد گردان اگر کردم بدی با خویش کردم نه از فضل تو من بد بیش کردم اگر نیک و اگر بد کرده ام من تو می دانی که با خود کرده ام من چو از نیک و بد ما بی نیازی ز هر دو بگذری کارم بسازی اگرچه بسته نیک و بدم لیک نمی گویم ز نیک و بد بد و نیک چو بی علت بسی دولت دهی تو کنون هم نیز بی علت دهی تو چو بی علت عطا دادی وجودم همی بی علتی کن غرق جودم چو نیست از رنج من آسایش تو که علت نیست در بخشایش تو مدر از کرده من پرده من خطی درکش به گرد کرده من نه آن کافر که او دیندار گردد در اول روز مرد کار گردد ز چندین ساله کفرش از شهادت دهد غسل دلش عین سعادت خدایا گرچه در خون آمدم من همان انگار که اکنون آمدم من چو آن کافر پشیمانیم انگار همی چون نو مسلمانیم انگار # عطار » الهی نامه » بخش پایانی » (۱۰) حکایت بایزید و زنّار بستن او چو در نزع اوفتاد آن پیر بسطام بیاران گفت کای قوم نکوکام یکی زنار آریدم هم اکنون که تا بر بندد این مسکین مجنون خروشی از میان قوم برخاست که از زنار ناید کار تو راست چگونه باشد ای سلطان اسرار میان بایزید آنگاه و زنار دگر ره خواست زناری ز اصحاب نمی آورد کس آن کار را تاب بآخر کرد شیخ الحاح بسیار نمی دانست کس درمان آن کار همه گفتند اگر بر شیخ تقدیر شقاوة خواستست آنرا چه تدبیر یکی زنار آوردند اصحاب که تا بر بست و بگشاد ازدو چشم آب پس آنگه روی را در خاک مالید بسوز جان و درد دل بنالید بسی افشاند خون ازچشم خونبار وزان پس از میان ببرید زنار زبان بگشاد کای قیوم مطلق بحق آنکه جاویدان تویی حق که چون این دم بریدم بند زنار همان هفتاد ساله گبرم انگار نه گبری کو درین دم باز گردد بیک فضل تو صاحب راز گردد من آن گبرم که این دم بازگشتم چه گر دیر آمدم هم باز گشتم بگفت این و شهادة تازه کرد او بسی زاری بی اندازه کرد او اگرچه راه افزون آمدم من همان انگار کاکنون آمدم من چو میدانی که من هیچم الهی ز هیچی این همه پس می چه خواهی چه دارم درد بی اندازه دارم ز مال و ملک قلبی تازه دارم چو دل دارم خرابی و کبابی چه می خواهی خراجی از خرابی اگر توعجز می خواهی بسی هست ندانم تا چو من عاجز کسی هست غمم جز تو دگر کس می نداند تو می دانی اگرکس می نداند چه می گویم چو دانم ناظری تو چه می جویم چو دانم حاضری تو تو خود بخشی اگر جویم وگرنه تو خود دانی اگر گویم وگرنه همه بی سر تنیم افتاده در بند چه برخیزد ازین بی سر تنی چند چو از خلقت نه سود ونه زیانست همه رحمت برای عاصیانست # عطار » الهی نامه » بخش پایانی » (۱۱) مناجات ابراهیم ادهم به پیش کعبه ابراهیم ادهم بحق می گفت کای دارای عالم مرا معصوم خواه و بی گنه دار گناهی کان رود زانم نگه دار یکی هاتف خطابش کرد آنگاه که این عصمت که می خواهی تو در راه همین بودست از من خلق را خواست اگر کار تو و ایشان کنم راست که تا جمله بهم معصوم مانید همه از رحمتم محروم مانید هزاران بحر رحمت بی قیاسست ولیکن بنده را جای هراسست ندارم از جهان جز بیم جان من ز درد او زبان ترجمان من چو من از عمر بهبودی ندیدم زیان دیدم ولی سودی ندیدم بمردن راضیم زین زندگانی اگر بازم رهانی می توانی ز سر تا پای من جای نظر نیست که بروی هر زمان زخمی دگر نیست # عطار » الهی نامه » بخش پایانی » (۱۲) حکایت رندی که از دکانی چیزی می‬‌خواست یکی رندی میان داغ و دردی ستاده بود بر دکان مردی ازو می خواست چیزی می ندادش بسی بر پیش دکان ایستادش زبان بگشاد دکاندار پر پیچ که تا تو زخم نکنی ندهمت هیچ چو کردی زخم از من نقد می جوی وگر نه همچنین می باش و می گوی برهنه کرد رند اندام حالی بدو گفتا نگه کن از حوالی اگر بر من ز سر درگیر تا پای توانی دید بی صد زخم یک جای بگو کانجایگه زخمی رسانم که بی صد زخم جایی می ندانم اگر بی زخم هستم جایگاهی نباشد چشم زخم از تو گناهی چو نیست از پای تا سر بی جراحت بده چیزی که یابم از تو راحت تنم چون جمله مجروحست اکنون ازین پس نوبة روحست اکنون خدایا من چو آن رند گدایم که بر تن نیست بی صد زخم جایم ز سر تا پای من چندان که جویی جراحت پر بود چندان که گویی دمی هرگز براحت برنیارم که سر از صد جراحت بر نیارم دمی گر صد جراحت می نیابم ز عمر خویش راحت می نیابم اگر خود پای تا سر عین دردم ز دردی کافرم گر سیر گردم غم تو بایدم از عالم تو ندارم غم چو من دارم غم تو دریغا جان ندارم صد هزاران که در پای غمت ریزم چو باران چو حرف ها و هو آید بگوشم همه در ها و هو و در خروشم ترا دیدم خودی خود ستردم بتو زنده شدم وز خویش مردم اگردایم چنین باشم کمالست وگر با خویشتن رفتم زوالست خدایا دست این شوریده دل گیر خلاصم ده ازین زندان دلگیر در آن ساعت که جان آید بحلقم نماند هیچ امیدی بخلقم تنم را روشنایی لحد بخش دلم را آشنایی ابد بخش چو زایل گردد این ملک وجودم مکن بی بهره از دریای جودم # عطار » الهی نامه » بخش پایانی » (۱۳) حکایت عبدالله بن مسعود با کنیزک کنیزی داشت عبدالله مسعود که صد گونه هنر بودیش موجود مگر چون احتیاج آمدش دینار طلب کرد آن کنیزک را خریدار کنیزک را چنین گفت ای دلاور برو جامه بشوی و شانه کن سر که می بفروشمت زانک احتیاجست که تن را بر خراب دل خراجست کنیزک در زمان فرمان او کرد دو سه موی سفید از سر فرو کرد بآخر چشم چون بر مویش افتاد هزاران اشک خون بر رویش افتاد چو عبدالله مسعودش چنان دید دو چشمش همچو ابری خون فشان دید بدو گفتا چرا گرینده تو که می بفروشمت چون بنده تو کنون من عهد کردم با تو خاموش که نفروشم ترا مگری و مخروش کنیزک گفت من گریان نه زانم که درحکم فروش تست جانم ولیکن زان سبب گریم چنین زار که عمری کرده ام پیش کسی کار که یافت ازخدمتش مویم سپیدی بآخر کار آمد نا امیدی چرا بودم به آخر پیش مردی که بفروشد مرا آخر به دردی چراکردم جوانی خرج جایی که در پیری نهندم در بهایی چرا بودم بجایی روزگاری که آن خدمت فروش آورد باری چرا بر درگه غیریم ره بود چو درگاهی چنان در پیشگه بود کسی را کان چنان درگاه باشد بدرگاهی دگر چون راه باشد تو ای خواجه حدیث من بمنیوش اگرچه می نیرزم هیچ بفروش درآمد جبرییل و گفت حالی به پیش صدر و بدر لایزالی که عبدالله را گوی ای وفادار مباش این درد را آخر روا دار سپیدی یافت در اسلام مویش جز آزادی نخواهد بود رویش خدایا چون ترا حلقه بگوشم میفکن روز پیری در فروشم گر از طاعت ندارم هیچ رویی سپیدم هست در اسلام مویی اگر بفروشیم جان سوختن راست که دوزخ این زمان افروختن راست ز جان سوزی و دلسوزی چه خیزد ز موری درچنان روزی چه خیزد بحق عزت ای داننده راز که اندر خندق عجزم مینداز بدست قهر چون مومم مگردان ز فضل خویش محرومم مگردان همه نیک و بدم ناکرده انگار ز فضلت کن مرا بی من بیکبار که هر نیک و بدی کان از من آید مرا ناکام غل گردن آید مرا گر تو نخواهی کرد بیدار بخواب غفلتم در مرده انگار چو من سرگشته پستم تو بلندی بلندم کن چو پستم اوفکندی گرفتار توام از دیرگاهی مرا بنمای سوی خویش راهی درم بگشای و فرتوت خودم کن دلم بربای و مبهوت خودم کن ز من بر من بسی آمد تباهی الهی نجنی منی الهی مرا برهان ز من گر می رهانی که هر چیزی که می خواهی توانی مرا با خود مدار و بیخودم دار ز خود سیر آمدم این خود کم انگار بحق آنکه میدانی که چونم که بیرون آر ازین غرقاب خونم مرا بیخود بخود گردان گرفتار میاور با خودم هرگز دگر بار سگم خوان و مران از آستانم که در کویت سگ یک استخوانم اگر یابم زکویت استخوانی کشم در پیش چرخ پیرخوانی # عطار » الهی نامه » بخش پایانی » (۱۴) حکایت بشر حافی که نام حق تعالی بمشک بیالود در اول روز می شد بشر حافی ز دردی مست اما جانش صافی مگر یکپاره کاغذ یافت در راه بر آن کاغذ نوشته نام الله ز عالم جز جوی حاصل نبودش بداد و مشک بستد اینت سودش شبانگه نام حق را مرد حق جوی بمشک خود معطر کرد وخوش بوی در آن شب دید وقت صبح خوابی که کردندی به سوی او خطابی که ای برداشته نام من از خاک بحرمت کرده هم خوش بوی و هم پاک ترا مرد حقیقت جوی کردیم همت پاک و همت خوش بوی کردیم خدایا بس که این عطار خوش گوی بعطر نظم نامت کرد خوش بوی چه گر عطار ازان خوش گوی بودست که نامت جاودان خوش بوی بودست تو هم از فضل خاک آن درش کن بنام خویشتن نام آورش کن که جز از فضل تو رویی ندارد گر از طاعت سر مویی ندار # عطار » الهی نامه » روایت دیگر دیباچۀ الهی‌نامه » ابیات برگزیدهٔ از روایت دوم دیباچۀ الهی نامه از روی نسخه‌های دیگر بنام آنک ملکش بی زوالست بوصفش نطق صاحب عقل لالست مفرح نامه جانهاست نامش سر فهرست دیوانهاست نامش ز نامش پر شکر شد کام جانها زیادش پر گهر تیغ زبانها اگر بی یاد او بوییست رنگیست وگر بی نام او نامیست ننگیست خداوندی که چندانی که هستیست همه در جنب ذاتش عین پستیست چو ذاتش برترست از هرچه دانیم چگونه شرح آن کردن توانیم بدست صنع گوی مرکز خاک فکنده درخم چوگان افلاک چو عقل هیچ کس بالای او نیست کسی داننده آلای او نیست همه نفی جهان اثباتش آمد همه عالم دلیل ذاتش آمد صفاتش ذات و ذاتش چون صفاتست چو نیکو بنگری خود جمله ذاتست وجود جمله ظل حضرت اوست همه آثار صنع قدرت اوست نکوگویی نکو گفته ست در ذات که التوحید اسقاط الاضافات زهی رتبت که ازمه تا بماهی بود پیشش چو مویی از سیاهی زهی عزت که چندان بی نیازیست که چندین عقل و جان آنجا ببازیست زهی حشمت که گر در جان درآید ز هر یک ذره صد طوفان برآید زهی وحدت که مویی در نگنجد در آن وحدت جهان مویی نسنجد زهی رحمت که گر یک ذره ابلیس بیابد گوی برباید ز ادریس زهی غیرت که گر بر عالم افتد بیک ساعت دو عالم برهم افتد زهی هیبت که گر یک ذره خورشید نیابد گم شود در سایه جاوید زهی حرمت که ازتعظیم آن جاه نیابد کس ورای اوبدان راه زهی ملکت که واجب گشت لابد که نه نقصان یذیرد نه تزاید زهی قوت که گرخواهد بیک دم زمین چون موم گرداند فلک هم زهی شربت که در خون می زند جان بامید سقاکم ربکم خوان زهی ساحت که گر عالم نبودی سر مویی از آنجا کم نبودی زهی غایت که چشم عقل و ادراک بماند از بعد آن افکنده بر خاک زهی مهلت که چون هنگام آید بمویی عالمی دردام آید زهی شدت بحجت برگرفتن نه برگ خامشی نه روی گفتن زهی عزلت که چندانی زن و مرد دویدند و ندیدند از رهش گرد زهی غفلت که ما را کرد زنجیر وگرنه نیست ازما هیچ تقصیر زهی طاقت که گر ما زین امانت برون آییم ناکرده خیانت زهی حسرت که خواهد بود ما را ولی حسرت ندارد سود ما را جهان عشق را پای و سری نیست بجز خون دل او را رهبری نیست کسی عاشق بود کز پای تا فرق چوگل در خون شود اول قدم غرق خداوندا بسی بیهوده گفتم فراوان بوده و نابوده گفتم اگرچه جرم عاصی صد جهانست ولی یک ذره فضلت بیش ازانست چو ما را نیست جز تقصیر طاعت چه وزن آریم مشتی کم بضاعت کنون چون اوفتاد این کار ما را خداوندا بما مگذار ما را مبرا از کم و چون و چرایی ورای عالم و خلقی ورایی خدایا رحمتت در یای عام است از آنجا قطره ما را تمام است اگر آلایش خلق گنه کار در آن دریا فرو شویی بیکبار نگردد تیره آن دریا زمانی ولی روشن شود کار جهانی چه کم گردد ازان دریای رحمت که یک قطره کنی بر خلق قسمت خوشا هایی ز حق و ز بنده هویی میان بنده و حق های و هویی نداری در همه عالم کسی تو چرا بر خود نمی گریی بسی تو اگر صد آشنا درخانه داری چو مردی آن همه بیگانه داری بآسانیت این اندوه ندهند بدست کاه برگی کوه ندهند گرت یک ذره این اندوه باید صفای بحر و صبر کوه باید اگر پیش از اجل یک دم بمیری در آن یک دم همه عالم بگیری اگر آگه شوی ای مرد مهجور که ازنزد که ماندی این چنین دور ز حسرت داغ بر پهلو نهی تو سر تشویش بر زانو نهی تو اگر شایسته راه خدا را بکلی میل کش چشم هوا را چو نابینا شود چشم هوایت بحق بینا شود چشم هدایت تحیر را نهایت نیست پیدا که یابد باز یک سوزن ز دریا جهان را چون رباطی با دو در دان که چون زین در درآیی بگذری زان توغافل خفته وز هیچت خبر نه بخواهی مرد اگر خواهی وگرنه ترا گر خود گدایی ور شهنشاه سه گز کرباس و ده خشتست همراه بسی کردست گردون شعله کاری نخواهد بود کس را رستگاری زهر چیزی که داری کام و ناکام جدا می بایدت گشتن سرانجام وگر ملکت ز ماهی تا بماهست سرانجامت بدین دروازه راهست وگر اسکندری دنیای فانیت کند روزی کفن اسکندرانیت عزیزا بی تو گنجی پادشایی برای خویشتن بنهاد جایی اگر رایش بود بر دارد آن گنج وگرنه همچنان بگذارد آن گنج جهان بی وفا نوری ندارد دمی بی ماتمی سوری ندارد اگر سیمت ببخشد سنگ باشد وگر عذریت خواهد لنگ باشد وصالی بی فراقی قسم کس نیست که گل بی خار و شکر بی مگس نیست نمی دانم کسی را بی غمی من که تادستی برو مالم دمی من برو تن در غم بار گران نه بسی جان کن چو جان خواهند جان ده نمی بینم ترا آن مردی و زور که بر گردون شوی نا رفته درگور نه ششصد سال آدم ماند غمناک ز بهر گندمی خون ریخت برخاک چو او را گندمی بی صد بلا نیست ترا هم لقمه بی غم روا نیست زیان آمد همه سود من و تو فغان از زاد و از بود من و تو جهانا کیست کز جور تو شادست همه جور تو و دور تو بادست جهان چون نیست از کار تو غمناک چرا بر سر کنی از دست او خاک جهان چون تو بسی داماد دارد بسی عید و عروسی یاددارد مرا عمریست تادربند آنم که تا با همدمی رمزی برانم نمی بینم یکی هم دم موافق فغان زین هم نشینان منافق چو بهر خاک زادستی ز مادر درین پستی چه سازی کاخ و منظر چو جسمت سوده خواهد گشت در خاک سر منظر چه افرازی بر افلاک اگر آگنده از سیم و زر گنج نخواهی خورد یک دم آب بی رنج غم خود خور که کس را ازتو غم نیست چه می گویم ترا حقا که هم نیست اگرچه جای تو در زیر خاکست ولیکن جان پاک از خاک پاکست نه مسجود ملایک گوهر تست نه تاجی از خلافت بر سر تست خلیفه زاده گلخن رها کن بگلشن شو گران جانی رها کن بمصر اندر برای تست شاهی تو چون یوسف چرا در قعر چاهی ازان بر ملک خویشت نیست فرمان که دیوت هست برجای سلیمان تو شاهی هم در آخر هم در اول ولی بیننده را چشمست احول دو می بینی یکی را و دو صد صد چه یک چه دو چه صد جمله تویی خود تو یک دل داری ای مسکین و صد بار بیک دل چون توانی کرد صد کار ترا اندوه نان و جامه تا کی ترا از نام و ننگ عامه تا کی نهادی بوالعجب داری تو در اصل پلاسی کرده اندر اطلسی وصل اگر هر دم حضوری را بکوشی زواسجدواقترب خلعت بپوشی ز بس کاندیشه بیهوده کردی نهاد خویش را فرسوده کردی الا ای خفته گر هستی خردمند دربایست خود برخود فرو بند زهی حرص دل فرزند آدم زهی حیران و سرگردان عالم الا ای از حریصی با دل کور بماندی در حرص را مرگست مرهم تو نامرده نگردد حرص تو کم چه خواهی کرد چندین مال دنیا چشیدی جام مالامال دنیا متاع جمله دنیا بیک جو نیرزد بالله اندر چشم رهرو همه چون کرکسان دربند مردار فغان زین مور طبعان سخن چین چو موران جمله نه رهبر نه ره بین فغان از حرص مشتی استخوان رند همه سگ سیرتان موش پیوند الا ای روز و شب غمخواره مانده بدست حرص در بیچاره مانده حریصی بر سرت کرده فساری ترا حرصست و اشتر را مهاری تو بر رزاق ایمن باش آخر صبوری ورز و ساکن باش آخر ز کافر او نگیرد رزق خود باز کجا گیرد ز مرد پر خرد باز مکن در وقت صبح ای دوست سستی چو داری ایمنی و تن درستی چو تو بیدار باشی صبحگاهی بیابی هر چه آن ساعت بخواهی هر آن خلعت کز آن درگاه پوشند چو آید صبح گاه آنگاه پوشند در روضه سحرگاهان گشایند جمال او بمشتاقان نمایند گرت باید در آن دم پادشایی ز درگاه محمد کن گدایی # عطار » الهی نامه » روایت دیگر دیباچۀ الهی‌نامه » در آغاز آلهی نامه آلهی نامه را آغاز کردم بنامت باب نامه باز کردم زبان را در فصاحت راه دادم دهان را در بلاغت برگشادم توکل بر خدا تقصیر بر خویش نهادم این نهایت نامه در پیش دل حاضر بتحریرش سپردم اگر خوش گوی کردم گوی بر دم در گنج عبارت برگشادم آلهی نامه نام این نهادم آلهی نام تو و نامه تست بلی جف القلم در خامه تست بآغازش تو دادستی نهایت بانجامش تو کن این را کفایت رفیق خاطرم کن فضل و توفیق میفکن خاطرم در فکر و تعویق که تا آخر کنم این داستان را بانس جان نمایم انس و جان را تویی هادی خلق جاودانی نهان و آشکارا جمله دانی بانجام آوری آغاز رازم که تا گردن کشم گردن فرازم آلهی فضل خود را یار ما کن ز رحمت یک نظر درکار ما کن که تا مطلوب جانم حاصل آید مگر قولم قبول یک دل آید اگر یک دل شود زین شعر خشنود مراد جان برآید کام دل زود سخن بر من هدایت بر خداوند خداوندا جدایی را بپیوند بلطفت می کنم این را حوالت نگه دارش خدایا از بطالت پسند خویش کن این گفت و گو را قبولم کن فزون ده رغبتم را مهیا کن مراد روح پیشم کرامت کن عطیتهای خویشم مرا در وصف وحدت ترجمان ده برب خویش خاطر را نشان ده نشان ده بی نشانا تا درآیم بکام دل زبان را برگشایم در الحان آورم طوطی جان را شکر بخشم ز شعر خود بیان را بشغل روح تو مشغول گردم ز ننگ بحر و کان معزول گردم همه جان گردم و تن را بمانم روان را از دل و جان وا رهانم ز سر تا پای کلی نور گردم اگر مشکم مگر کافور گردم خدایا در زبان من صواب آر دعای بنده خود مستجاب آر دل پر دردیم را صاف گردان بما بین شکر من لاف گردان مرا در حضرت خود کامران دار ز کج گفتن زبانم در امان دار مرا توفیق ده تا حمد خوانم صفات ذات تو بر لفظ رانم ز درگاهت همین دارم امانی مرا یا رب بدین مقصد رسانی سخن انجام شد آغاز توحید کنم از حمد و از تمجید و تخمید بنالم همچو بلبل در بهاران ببارانم ز ابر دیده باران بجنبانم سلاسل جان و دل را کنم روح و روانی آب و گل را برآرم دست دعوت در مناجات بزاری گویم ای قاضی حاجات مرادر حمد خود صاحب قران کن زبان من چو شعر من روان کن روان کن کار من در کامرانی زبان را ده برات ترجمانی خدایا از حکایت خسته گردم بساط انبساط اندر نوردم دهان بگشایم اندر وصف ذاتت کنم آغاز اوصاف صفاتت خداوندا عطاهای تو عام است عنایتهای عامت بر دوام است ز مشتی خاک ما را آفریدی کلی بر کل کونم بر گزیدی بگفت خیر امت سر فرازیم ازان برجامه طوعت طرازیم بدین تشریف و خلعت شهریاریم بکرمنا کبیر و کامگاریم خداوندا تویی دانا و داور صفات ذات تست الله اکبر منزه از زن و از خویش و فرزند مبرا از شریک و مثل و مانند قدیم بی ولد قیوم بی خویش تولای توانگر فخر درویش ز دودی آسمان را آفریدی ز خاکی کل انسان آفریدی سما را بی ستون بنیاد دادی ترابی بر سرابی تو نهادی ز بادی عیسی مریم تو کردی زناری دشمن آدم تو کردی ز کاف و نون تو کردی کون کون را جهان و جان تودادی انس و جان را مسالک هوش و مستی از تو دارند ممالک ملک هستی از تو دارند خلایق جمله ازجام تو مستند همه مأمور فرمان الستند ترا می زیبد الحق پادشاهی که پیدا آوری ماهی ز ماهی تویی رزاق هر پیدا و پنهان تویی خلاق هر دانا و نادان وما من دابة منشور شاهیست الم تعلم نفاد پادشاهیت توبودی و نبد جنات و نیران توبودی و نبود ایوان و کیوان تو بودی ونبود افلاک و کونین تو بودی و نبود این قاب قوسین تویی باقی و فانی هرچه هستند بتقدیرت نه بالا بل که پستند تویی خلاق هر بالا و پستی تویی پیدا و پنهان هرچه هستی تویی گیرنده و میرنده ماییم تویی سلطان و ما مشتی گداییم گنه کاریم اما مستمندیم مسلمانیم ازان ره شهر بندیم جهان زندان سرای مؤمنانست ولی مال و منال مؤمن آنست اگر فضلت قرین حال گردد خرابم جمله جا و مال گردد چه باشد بنده مقرون انابت کند طاعت کند دعوت اجابت اگر بابنده عدل وداد ورزد عبادتهای صد ساله چه ارزد خداوندا تویی حامی و حاضر بحال بندگان خویش ناظر خطی از فضل گرد این خطا کش قلم در نامه کردار ما کش اگر بر ما ببخشایی کریمی وگر تعظیم فرمایی عظیمی گر از ما زلتی آید هم ا زماست فراموشی ما ازحجت ماست اگر حوا وآدم سهو کردند نه لعبت بازی و نه لهو کردند بنسیان اندر افتادند آنها عفو کردی ازیشان پادشاها ز ما بیچارگان گر درگذاری گناهی کرده باشد شهریاری جلیس خاک این درگاه ماییم انیس آه و واویلاه ماییم امانت را نهاده بر کف دست زبان در ذکر می داریم پیوست ثنای ذات پاکت می سراییم دهان در شرح ذکرت می سراییم بصد فریاد و واویلا و زاری همی جوییم راه رستگاری بادعونی توسل کردگانیم بامر استجب اخبار خوانیم الها جز تو ما کس را نخواهیم ازان رو در پناهت می پناهیم دعای ما اجابت کن الها انیس ما امامت کن الها دل عطار را بیت الحرم کن بتشریف حضورش محترم کن بتضمین بشنوید این بیت نامی اگرذکری دهد این را تمامی قدم در کلبه احزان ما نه وزان پس منتی بر جان ما نه دل عطار از دردت خرابست گذر سوی خرابیها صوابست خداوندا نظر درجان ما کن گذر در کلبه احزان ما کن بعشق خویش ما را مبتلا دار خرد را مالک راه رضا دار # عطار » الهی نامه » روایت دیگر دیباچۀ الهی‌نامه » فی نعت النبی صلی الله علیه و آله و صحبه و سلم این فصل در نسخه کتابخانه سلطان محمد فاتح استانبول عبارت از ۳۲۲ بیت است بیت اول و آخرش بروجه ذیل است محمد مقتدای هر دو عالم محمد مهتر اولاد آدم وگر در خورد آب تو نیم من فرا آبم مده والله اعلم در نسخه کتابخانه موزه انگلستان بجای این فصل ۱۷ بیت وجود دارد که اول و آخرش نیز بروجه ذیل است محمد کو سرافراز عرب بود وجودش در دریای طلب بود چو هم دستی تو با موسی عمران همی از جام جان خور آب حیوان