# عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۱ - فی التوحید باری عز اسمه حمد پاک از جان پاک آن پاک را کو خلافت داد مشتی خاک را آن خرد بخشی که آدم خاک اوست جزو و کل برهان ذات پاک اوست آفتاب روح را تابان کند در گل آدم چنین پنهان کند چون گل آدم به صحرا آورد اینهمه اعجوبه پیدا آورد چون درون نطفه ای جانی نهد آفتابی در سپندانی نهد کلبه روح القدس قلبی کند قالبش چون دحیة الکلبی کند از بن انگشت عین او آورد بحر دل در اصبعین او آورد کوه را چون ظله آسان او کند بحر را گهواره جنبان او کند شیر از انگشت خلیل او آورد عیسیی از جبرییل او آورد طفل را در مهد پیغامبر کند وز همه پیرانش بالغ تر کند کوه را در گردن عوج افکند شور در یأجوج و مأجوج افکند شیرخواری را به تقریر آورد وز میان فرث و دم شیر آورد خاک را مهد بنی آدم کند باد را نه ماهه مریم کند آب موج آرنده را پل سازد او وآتش سوزنده را گل سازد او گرگ را بر پیرهن گویا کند وز دم پیراهنی بینا کند بنده ای را منصب شاهی دهد از چنان چاهی چنان جاهی دهد از عصایی سنگ را زمزم کند گندمی تخم عصی آدم کند مرده را از زنده پیدا آورد زنده از مرده به صحرا آورد برف و آتش جفت یکدیگر کند تا ز هر دو قدسیی سر برکند گربه را از عطسه شیر آورد گاو را از گربه در زیر آورد انگبین را پرده کافوری کند وانگهش آن پرده زنبوری کند ماه را بر رخ سیاهی او نهد گاو را بر پشت ماهی او نهد سنگ را از بیم خویش آبی کند آب را از خوف سیمابی کند صدهزاران راز در موری نهد در دلش از شوق خود شوری نهد گه ملک را گیرد و صلبش کند گه جناحش بشکند قلبش کند جعفر طیار را پر برنهد شهر دین را از علی در بر نهد گه زنی آرد ز مردی بی زنی گاه مردی از زنی بی بیزنی گاه از مرغی کند خنیاگری گاه از نحلی کند حلواگری او دهد سنگی و کرمی در میانش او نهد کرمی و برگی دردهانش دود را بی آتشی انجم کند سنگ آتش آرد و هیزم کند سنگ سرد از آتش دل گرم ازوست چوب خشک از میوه تر نرم ازوست گه ز ادهم اشهبی می آورد گاه از روزی شبی می آورد نیش را در نوش شمع او می نهد ماه را با مهر جمع او می نهد پشه ای را صف شکن می آورد در مصافش پیل تن می آورد تا سر یحیی است غارت می کند پس به حی ماندن اشارت میکند ملک در دست شبانی می نهد منت او بر جهانی می نهد دیو را انگشتری در می کند دیو مردم را پری در می کند صدهزاران ساله طاعت کردنی طوق لعنت می کند در گردنی ذات یونس را چو سر حوت داد در درون بطن حوتش قوت داد آب را در پای عیسی خاک کرد وز دمش در خاک جان پاک کرد آنچنان غیبی نهان پیدا نمود از بن جیبی ید بیضا نمود گه دو خاکی را به بالا راه داد گه سه قدسی را به شیب چاه داد شادی روحانیان از مهر اوست گریه کروبیان از قهر اوست قطره ای را در مکنون می دهد نقطه ای را دور گردون می دهد هم ز خونی منعقد دل می کند هم خلیفه از کفی گل می کند عقل سرکش را به شرع افکنده کرد تن به جان و جان به ایمان زنده کرد خوان گردون پیش درگاه او نهاد قرص مهر و کاسه ماه او نهاد چون در آب بحر موج آغاز کرد هر دو را زآمد شدن هم باز کرد از درخت سبز شمعی برفروخت تا چو پروانه کلیمش پر بسوخت آتشی در دست دشمن درگرفت تا خلیلش طبع اسمندر گرفت کلب را در کهف کلب روم کرد آهن و پولاد را چون موم کرد کره ای گردون به حق میآورد در ره او گر طبق می آورد گرد خاکی سرنگونش درکشید وز شفق دامن به خونش درکشید در غمش راهی که گردون می رود سرنگون در خاک و در خون می رود سنگ را و مرغ را هم ناله ساخت مرغ آورد و زسنگش ژاله ساخت مرغ مستش حرب پیل آغاز کرد در میان کعبه سنگ انداز کرد مور راهش از کمر چستی گرفت با سلیمان لاجرم کستی گرفت نحل او چون وحی او معلوم کرد بس که شیرین کاریی چون موم کرد عنکبوت او چو دام انداز شد آنچنان مرغی به دامش باز شد اوست آن یک کز دو حرف نامدار کرد پیدا در سه بعد ارکان چار پنج حس در شش جهت سالار کرد هفت را در هشتمین دوار کرد نه فلک چون ده یکی خواست از درش از دو عالم جای آمد بر ترش چون بهشتم در دو شش را بار داد چار را نه داد و نه را چار داد مردمی در آب شور و گوشه ای کز جهان پیه آبه بودش توشه ای آب حیوان بود در تاریکی اش تیز رو آورد در باریکی اش بر سیاه و بر سپیدش شاه کرد روشنش در تیرگی چون ماه کرد همچو ماهی چرخ بر طاقش نشاند خلق را در عهد و میثاقش نشاند گه چراغ و گاه چشمش نام کرد در چراغش روغن بادام کرد در خلافت جامه پوشیدش سیاه کرد دیبای سپیدش بارگاه ز ابروان کژ دو حاجب راست کرد هر دو را پیوستگی درخواست کرد زاندرون بنشاند فراشی به کار تا ز دل آبی زند وقت غبار از برون دو پرده دار طرفه کرد تا نیارد غول قصد غرفه کرد صف کشید از مژه و بر در نشاند تا کسی که اوباش بود از در براند همچو یوسف گرچه جایش چاه داد تا به هفتم آسمانش راه داد هر زمانی در تماشای نظر بر طبق میریختش نقد دگر در سوادش مردمی را زین داد بر طبق نقدی که دادش عین داد وهم را در راه او جاسوس ساخت تا ز نامحسوس صد محسوس ساخت در خزینه داری آوردش خیال تا همه چیزی بسازد حسب حال کرد مشرف حفظ چابک کار را تا نگهبانی کند اسرار را در دلش گنجی نهاد از معرفت دادش از جان جام جم عیسی صفت شاه چون در صدر هر کاری بکرد حل و عقد ملک بسیاری بکرد در درون پرده مفرش ساختش خواب را همخوابه خوش ساختش خواب چون در شاه شاهد کار کرد از سنان مژه در مسمار کرد دو صدف را روی بر رو برگشاد حقه سی و دو لؤلؤ برگشاد بیست و نه چشمه در افشان باز کرد رسته سی و دو در آغاز کرد از صدف لا را نهنگ آسا نمود تا دهن بگشاد الا الله نمود شد نهنگ لا به سرهنگی عزیز زان کمر دادش چو قاف و تیغ نیز کرد ظاهر قاف را عنقا نواز تا کند سیمرغ معنی بال باز عین را نونی در او پیدا نمود تا صدف را چشمه زیبا نمود بست بر فتراک موری طاوسین داد اهل سر خود را یا و سین چون صدف را پردگی بسیار بود پردگی را پرده فرض کار بود پس ده و دو پرده را بگشاد جای تا کسی ننهد برون از پرده پای بست لایق پرده عشاق را تا نوایی میدهد آفاق را چون مخالف دید ازو واخواست کرد تا پس پرده مخالف راست کرد آن یکی را در نهاوند اوفکند وان دگر را بسته دربند اوفکند پس زفان با تیغ و بانگ راه زن بر حسینی زد به آواز حسن عاقبت سوز فراق آمد پدید از سپاهان و عراق آمد پدید در صدف تیغ زفان بر کار کرد تا کله بنهاد هرکه انکار کرد بی چنین تیغی که دانستی به هش شور و تیز و تلخ و شیرین و ترش گر ترش تیزی کند وآید به زور تلخیش نکند ز شیرینی و شور در گهر افشاندن آویزش نمود با سر تیز او سر تیزش نمود نطق اگر بودش درشت و لفظ گرم خوش خورم کآمد چو تیغی چرب و نرم چون صدف شد راست گردان گشت تیغ گوهر افشانی برآمد بی دریغ چور اگر شکر نچیند گو مچین کور اگر گوهر نبیند گو مبین ای شده هر دو جهان از تو پدید ناپدید از جان و جان از تو پدید ای درون جان برون ناآمده وی برون جان درون ناآمده تو برونی و درون در تویی نه برون و نه درون بل هر دویی چون به ذات خویش بیچون آمدی نه درون رفتی نه بیرون آمدی هر دو عالم قدرت بی چون تست هم تویی چیزی اگر بیرون تست چون جهان را اول و آخر تویی جزو و کل را باطن و ظاهر تویی پس تو باشی جمله دیگر هیچ چیز چون تو باشی خود نباشد هیچ نیز ای ز جسم و جان نهان دیدار تو گم شده عقل و خرد در کار تو هست عقل و جان و دل محدود خویش کی رسد محدود در معبود خویش ای ز پیدایی خود بس آشکار چون تو هستی چون بود کس آشکار هم خرد بخش خردمندان تویی هم خداوند خداوندان تویی جمله را در خاک اندازی نخست پس به بادیشان کنی آخر درست بر در حکمت ز ماهی تا به ماه در کمر بینم ز کوهی تا به کاه عرش چون بویی نیافت از هیچ جای عرش را کرسی بشد در زیر پای کرسی از خود محو شد از بس که جست ثبت العرش اصل می باید نخست لوح را چون بی تو جان پر سوز شد با سر لوح نخستین روز شد تا قلم بشکافت از آلای تو چون قلم در خط شد از سودای تو می زند چرخ آسمان از شوق این می نگنجد در همه روی زمین از پی گردت زمین را هر زمان دست مانده ست از دعا بر آسمان مهر از بهر سگ کویت ز شرم شد ز رنگ و گرده ای آورد گرم مه که در اول چو نعلی زآتش است چون ز تست آن نعل در آتش خوش است صبحدم بر یاد تو یک خنده کرد خلق را از دم چو عیسی زنده کرد روز یافت از تو به نو جانی دگر زانکه هر روزی تو در شانی دگر زنگی شب چون نزولت هر شبست خنده زن دندان سپید از کوکبست ابر را بی تست دل پر برق رشک روی او و صدهزاران دانه اشک رعد را تسبیح آورده به جوش آب برده برقش آورده خروش برق را چون بی تو صافی درد بود لاجرم تا زاد حالی مرد زود آتش از سوز تو آب خویش برد تا چو آتش تشنه آب اندیش مرد باد آمد خاکساری پای بست خاک پاش کوی تو بادی به دست ابر را چون شوق تو آتش فروخت آبرویش ریخت چون آتش بسوخت خاک ره را باد سرد از بهر تست خاک بر سر سر به باد از قهر تست کوه را دل خون شد از تقریر تو آب ازو میریزد از تشویر تو بحر چون از آب شد لب خشک ماند کشتی از شوقت همه بر خشک راند جمله گلهای رنگارنگ پاک میٖ فرو ریزد ز شوق تو به خاک چون شکوفه از شکفتن سیر شد ز اشتیاقت روز طفلی پیر شد جام زر بر دست نرگس می نهی نقره ای را میر مجلس می نهی لاله را بر کوه کردی در کمر تا کلاه افکند در خون جگر یاسمین چون بر زمینت سر نهاد چار ترکی آسمان گون برنهاد شد بنفشه خرقه پوش کوی تو سر به بر در مست های و هوی تو سوسنت چون شکر گفت از ده زبان بنده گشت آزاد از هفت آسمان غنچه پیکان بود گل لعل ای عجب لعل پیکانیش دادی زین سبب دفتر گل بین که می خواند به حق حمد تو پر زر دهان از هر ورق چند گویم کآنچه گویم آن نه ای چند جویم کانچه جویم آن نه ای چون نمی دانم چگونه من ز تو چون نمی یابم چه جویم من ز تو جمله یک ذاتست اما متصف جمله یک حرف و عبارت مختلف جمله یک ذاتست من دانا نیم گرچه یک راهست من بینا نیم هر زمان این راه بی پایان تر است خلق هر ساعت در او حیران تر است تا ابد این راه منزل رفتنی ست جمله در خونابه دل رفتنی ست قصه ای که ان نه دل و نه جان شناخت کی توان دانست و کی بتوان شناخت هرکه او این راز مشکل پی برد گر بود صد جانش یک جان کی برد چاره این چیست در خون آمدن وز وجود خویش بیرون آمدن چون نمی یابم سر این رشته باز همچو سوزن مانده ام سرگشته باز نیست جز واماندگی بشتافتن زانکه هست این یافتن نایافتن چرخ می خواهد که این سر پی برد او به سرگردانی این ره کی برد حل و عقد اینچنین سلطانیی کی توان کردن به سر گردانیی چیست از سرگشتگی بیش این زمان گر نمی دانی بدان از آسمان گر فلک گر مهر و مه گر اختر است هر شب و هر روز سرگردان تر است در تو گر سرگشتگی را راه نیست جان تو از جان من آگاه نیست نیست آسان وصل یار بی نظیر گر امید وصل داری خود بمیر گر توانی یافت بی رنجی وصال صدق پیش آور برون رو از خیال در طریق عشق بی آویز شو خاک گرد و همچو آتش تیز شو تو چو طین لازبی در وقت کار لاجرم آویز داری بیشمار کار زآتش بایدت آموختن مذهبی دارد عجب در سوختن چون بسوزد هرچه میخواهد ز پیش جمله بگذارد شود با جای خویش دیو دل از سیم و زر برداشته ست سیم و زر جمله به تو بگذاشته ست زآنکه دیو از آتشست و تو ز خاک تو بگیری او بسوزد جمله پاک گرچه دنیای دنی اقطاع اوست آتشست او زآن ندارد هیچ دوست آن ندیدی تو که ابلیس لعین زآتشی ننهاد رویش بر زمین گفت من از آتش افروزنده ام سجده نکنم زآنکه من سوزنده ام حق چو آتش را سرافراز آفرید سر به سجده چون تواند آورید دوزخ از آتش چنین شد صعبناک از که دارد آتش سوزنده باک زندگانی گر خوش و گر ناخوشست در زمین و باد و آب و آتشست در میان چار خصم مختلف کی توانی شد به وحدت متصف گرمی ات در خشم و شهوت می کشد خشکی ات در کبر و نخوت می کشد سردی ات افسرده دارد بر دوام تربت رعنایی ات آرد مدام هر چهار از یکدگر پوشیده اند روز و شب با یکدگر کوشیده اند گاه این یک غالب آید گاه آن چون تو رفتی خواه این و خواه آن دشمن یکدیگرند این هر چهار کی شوندت هرگز ایشان دوستدار تو به هم با دشمنان در پوستی چشم می داری ز دشمن دوستی گر تو خواهی تا ز روی ایمنی پشت آرد در تو چندین دشمنی همچنان کز چار خصم مختلف شد تنت هم معتدل هم متصف جانت را عشقی بباید گرم گرم ذکر را رطب اللسانی چرب و نرم زهد خشکت باید از تقوی و دین وآه سردت باید از بردالیقین تا چو گرم و سرد و خشک و تر بود اعتدال جانت نیکوتر بود هرکه را جان معتدل شد اینچنین سنگ جسمش لعل دل شد اینچنین ور به عکس این بود ننگی بود ننگ نبود لعل اگر سنگی بود جهد کن ای از رعونت راه بین تا نگردی همچو ابلیس لعین از ملایک بوده شیطانی شوی ز اهرمن گردی و هامانی شوی از مقام بلعمی کلبت کنند یا نه چون بر صیصیا صلبت کنند جهد کن ای لعل بوده شاه را تا نگردی مسخ و ملعون راه را در چنین ره قلب بسیاری کنند از زری مس از گلی خاری کنند ساحران دیده عصایی را امین گفته آمنا برب العالمین پس جهودان کور در پیغامبری سجده کرده پیش گاوی از خری از عصایی ساحر ایمان یافته پس جهود از گاو کفران یافته تو چنان دانی که این بازار عشق هست چون بازار بغداد و دمشق زنده از بادی کفی خاک آدمست گر جز این چیزی دیگر هست آن دمست عشق را امروز و فردا کی بود کفر و دین اینجا و آنجا کی بود یارب آن خود چه نظر بوده ست پاک کآشکارا کرد آدم را ز خاک این همه اعجوبه در وی گرد کرد عرشیان را بر درش شاگرد کرد آنچه خاکی بود کز پستی فرش چون گهر از زیر بر شد فوق عرش آن به فوق العرش از آن تحویل خواست کز یدالله و پر جبریل خواست آسمان و عرش و عنصر چیست پوست خاک الحق جمله را مغزی نکوست بعد خاک از قرب آن کامل تر است کآنکه آن مهجورتر واصل تر است هر کمان کز پس کشندش بیشتر تیر او بیشک شود در پیشتر تا ز پس نرود به ره در حیله ساز کی تواند جست ز آب رود باز ز اشتیاقش ذره ذره بود خاک آتشش از جان برآورده هلاک دوزخش در مغز و تن ذره شده نه به خود چون دیگران غره شده لاجرم اندر امانت پیش شد قرب او را هر دو عالم بیش شد ملک را سلطان و مالک آمد او بلکه مسجود ملایک آمد او جسم آدم صورت جان آمده است گوهر جان جسم جانان آمده است لاجرم او جان جان آمد ترا بی جهان جان و جهان آمد ترا چون برون آیی ز جسم و جان تمام تو نمانی حق بماند والسلام گنج خود در قعر جان بایست برد تا کسی آنجا نیارد دست برد لیک چون ابلیس بوی جان نیافت برد دست و دست برد آن نیافت این چه درگاهیست قفلش بی کلید وین چه دریاییست قعرش ناپدید گر بدین دریا درآیی یک دمی حیرت جانسوز بینی عالمی یک دمت را صد جهان حیرت دهند ذره حیرت به صد حسرت دهند چون تو دریایی نه ای نظاره کن گرد خشکی گرد و کشتی پاره کن معرفت چه لایق هر ناکس است کلکم فی ذاته حمقی بس است هرچه دانی آن تو باشی بیشکی ور ندانی از خران باشی یکی ها ز باطن واو از ظاهر بود معنی هو اول و آخر بود گر به های هو اشارت می کنی ور ز واو او عبارت می کنی ها بیفکن واو را آزاد کن بنده شو بی ها و واوش یاد کن چون برونست او ز هر چیزی که هست جز خیالی نیست زو چیزی به دست تا چنان کآن هست ننماید ترا دیده و دانسته چون آید ترا هرچه بینی جز خیالی بیش نیست هرچه دانی جز محالی بیش نیست # عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل آن مریدی پیش شیخ نامدار نام حق میگفت بیرون از شمار شیخ اورا گفت ای بس ناتمام نیست حق را در حقیقت هیچ نام زآنکه هرچش آن تو خوانی آن نه اوست آن تویی و هرچه دانی آن نه اوست گر توصد دریا در آشامی بزور همچو کوهی باش و چون دریا مشور تو مباش آخر چنان کز جرعه ره به پهلو میروی چون رقعه هفت دریا نوش کن پس در زحیر ز آرزوی قطره دیگر بمیر تشنه او میر گر تو زنده خاک این درباش اگر تو بنده کاسه چندین ملیس ای بوالعجب چون بخوردی کاسه دیگر طلب هرکه آبستن نشد از درد این او زنی باشد نباشد مرد این ذره درد خدا در دل ترا بهتر از هر دو جهان حاصل ترا خلق در هر نوع و هر راهی که مرد چون همه جاوید آن خواهند برد من درین پستی درین دردم مقیم تا همین دردم بود فردا ندیم زنده زین دردم بدنیا هر نفس همدمم در گور این دردست و بس در قیامت مونسم این درد باد پیشه من مجلسم این درد باد گر بهشتی باشم و گر دوزخی باد جانم مست این درد ای اخی هرکرا این درد نیست او مرد نیست نیست درمان گر ترا این درد نیست خالقا بیچاره کوی توام سرنگون افتاده دل سوی توام ای جهانی درد همراهم ز تو درد دیگر وام میخواهم ز تو رنج برد کوی تو رنجی خوشست درد تو در قعر جان گنجی خوشست هرچه میخواهی توانی کرد تو بیش گردان هر دمم این درد تو گر نماند درد تو عطار را او نخواهد کافر و دین دار را درد تو باید که جان میسوزدش پای بر آتش جهان میسوزدش درد تو باید دلم را درد تو لیک نه در خورد من در خورد تو درد چندانی که داری میفرست لیک دل را نیز یاری میفرست دل کجا بی یاریت دردی کشید کاینچنین دردی نه هر مردی کشید خالقا تا این سگم در باطنست راه جانم سوی تو ناایمنست یا بحکم شرع در کارش فکن یا بکلی در نمکسارش فکن از خودی این سگ خودبین بسم گر نباشم من تو باشی این بسم تو بسی داری چو من در هر پسی من ندارم تا ابد جز تو کسی در میانم چون کشیدی از کنار در میانم بر کنار از اختیار در میان راه تنها مانده ام کس ندارم بی سر وپا مانده ام ای کس هر بی کسی بس بیکسم بی کسیم را کسی باشی بسم گر من بی کس ندارم هیچ کس همدم من تا ابد یاد تو بس # عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل چون همی شد غرقه فرعون آن زمان از لژن پر کرد جبریلش دهان نیمه قول شهادت گفته بود در دگر نیمه ز عالم رفته بود از کرم گفتی که ای روح الامین گر تمام این قول گفتی آن لعین چارصد سالش گناه کافری کردمی محو از کمال قادری خالقا گر ز اهل عادت بوده ام باری آخر در شهادت بوده ام پس مرا فرعون نفسی هست نیز کو ندارد جز شهادت هیچ چیز پیش از مرگ این شهادت گفته است برشهادت خاستست و خفته است محو گردان کبر و فرعونی او باز خر جان را ز صد لونی او جان چو صید تست در شستش مده زیر دست تست از دستش مده چون به کیلان ازل پیش ازگناه از گناه آمد گلیم دل سیاه من بدست خود سپیدش چون کنم وز در تو ناامیدش چون کنم تو توانی کرد مویی را چو قیر نه ببوی علتی همرنگ شیر گر سیاه آمد مرا رنگ گلیم تو سپیدش کن چو مویم ای کریم از در خویشم مگردان ناامید از سر لطفی سیاهی کن سپید در ره بیم و امید افتاده ام در سیاه و در سپید افتاده ام هر نفس جرمیم درهم میرسد وز تو انعامی دمادم میرسد هم در این عالم نکو میداریم هم در آن عالم فرو نگذاریم گر کنندم ذره ذره عالمی کی شوم غایب ز درگاهت دمی تا زفان ازگرمی گفتم بسوخت گفت چون آتش جهان بر من فروخت یارب از دست زفانم باز خر دست برنه وز جهانم باز خر مستم و بیهوش هشیاریم ده خفته ام بی خویش بیداریم ده چون در آوردی بآسایش رسان چون ببخشیدی ببخشایش رسان نفس اگر آلود در آرایشم تو بقدست پاک کن ز آلایشم گر ز بی آبی شدم آتش فروز چون زجودت تشنه ام جانم مسوز ور ز نادانی ببودم تیره هوش تو ز فضلت با من نادان مکوش ور بدست خود دریدم پرده باز تو ز سترت پرده کن بر من فراز ور بباد جهل دادم روزگار تو زعفوت در پذیر و درگذار ور شکستم شیشه چون طفلی اسیر تو زلطفت برچو من طفلی مگیر چون شکستم شیشه و روغن بریخت از تو جز در تو نمیدانم گریخت پای تا سر زاریم چه رگ چه پوست همچو چنگی زانکه میداری تودوست گر کنی در پای قهرت مضطرم صد نثار لطف ریزی بر سرم ور بتیغ عدل مجروحم کنی فضل خود را مرهم روحم کنی ور شکافی ز انتقامم سینه باز صد در مهرم کنی زان کینه باز خوف اگر یک عقبه بنمایی مرا از رجا صد عقده بگشایی مرا گرچه بنماییم بخل و خشم من جودت آری و رضادر چشم من از عذاب خویش اگر بیمم دهی درس زاری زود تعلیمم دهی ور رهی تاریک پیش آری مرا صد چراغ از لطف خویش آری مرا گر تو سر در بحر پرشورم دهی آشنا آموزی و زورم دهی در کشی با صد جهان جرمم ز راه تا دهم از ننگ خود باتو پناه گرچه جنبش از من آرام از تو است گر ز من گامی است صد گام از تو است گرچه هست از بخششت آسایشی هیچ بخشش نیست چون بخشایشی ای وفا بر تو جفا بر من مگیر وی عطا بر تو خطا بر من مگیر گر نخواهد خواست عذرم هیچکس عذر خواه جرم من عفو تو بس بود عین عفو تو عاصی طلب عرصه عصیان گرفتم زین سبب چون بستاریت دیدم کارساز هم بدست خود دریدم پرده باز رحمتت را تشنه دیدم آب خواه آب روی خویش بردم از گناه چون ترا محیی مطلق دیده ام خویشتن کشتن محقق دیده ام چشم بر صد بحر حب افکنده ام لاجرم خود را جنب افکنده ام تو معزی و دلیل آورده ام خویش را پیشت ذلیل آورده ام گشتم از دریای فضلت باخبر آمدم دستی تهی تشنه جگر دیده ام آب حیاتت عالمی می بمیرم ز آرزوی شبنمی میکنم طوفان جود تو طلب میرسم از خشک سالی خشک لب از کمان حکم و تقدیری که رفت جان هدف سازم بهر تیری که رفت من بیک تیر آیم از صد جان برون گر بدست خود کنی پیکان برون چون همه دانی چه میگویم ترا چون تو درجانی چه میجویم ترا زآنچه گفتم چون شدم بیخویش از آن هرچه گویم بیش از آنی بیش از آن خالقا آن دم که دم ماند دوام همدمی میباید از لطف توام چون درآید وقت آن وقت ای کریم تو مرا قوت ده آن وقت ای عظیم تادر آن وقت از جهان جانستان خویشتن را میفشانم جاودان گردرآید یک نسیم از سوی تو پای کوبان جان دهم درکوی تو یک دمم باتو در آن دم می تمام ای همه توآن دمم ده والسلام # عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۴ - فی نعت الرسول صلی اللّه علیه و سلم آنچه فرض دین نسل آدمست نعت صدر وبدر هر دو عالمست آفتاب عالم دین پروران خواجه فرمان ده پیغامبران پیشوای انبیا و مرسلین مقتدای اولین و آخرین صادق القول زمین و آسمان صد جهان در یک جهان پاک ازجهان مرجع خلق و امام کاینات فعل او هم حجت و هم معجزات گوهر دریای تقوی ذات او تا ابدداعی حق دعوات او پایمرد هر دو عالم آمده دستگیر نسل آدم آمده عقل کل جزوی ز عکس جان او کل شده هر جزو از ایمان او نوبت منشور او ادنی زده لانبی بعدی این طغرازده طفل راهش آدم پیر آمده سوی شرعش از پی شیر آمده جلوه کرده آفتاب روی او آسمان صد سجده برده سوی او نقطه و نوباوه کونین اوست قدوه و اعجوبه ثقلین اوست آنکه در صورت بمعنی عالمیست زافرینش آفرینش هر دمیست هشت جنت جرعه از جام او هر دوعالم از دومیم نام او نیست عالم را مگر یک میم قسم پس محمد را دومیم آمد ز اسم لاجرم یک عالم از یک میم اوست وان دوم عالم ز دیگر نیم اوست خواجه اولاد عالم اوست بس شمع جمع هر دو عالم اوست بس قطب اصل او بود پیدا و نهان سر از آن بر کرد از ناف جهان او نبی السیف از آن بی حیف بود کو علی دین کحدالسیف بود او نبی بود ازدرون واز برون قال نحن الاخرون السابقون حجتش کنت نبیا از درونست دعوتش مهر رسالت از برونست مایه بخش هر دوعالم نور اوست بر جهان و جان مقدم نور اوست پرتو هر دو جهان عکس دلش شش درهفت آسمان یک منزلش آنکه از دو ثلث دین اعزاز یافت سوزن از نورش بشب در بازیافت چیست والشمس آفتاب روی او چیست واللیل آیت گیسوی او نوش داروی همه دلها ازوست حل وعقد کل مشکلها ازوست هرکجا شق شد زمین مشکلات گشت طالع آفتاب کاینات چون زمین راشق بود اول بدو مشکل پوشیده گردد حل بدو قطب عرش و فرشو کرسی اوست بس چون گذشت از حق چه پرسی اوست بس بی صبا گل کی برآید از قبا او گل غیبست منصور از صبا ز ابتدا تا انتها در کار بود از قدم تا فرق در اسرار بود ز ملینی باخدیجه زابتداش کلمینی یا حمیرا ز انتهاش چون بیفزود او نبوت را جمال جان ماضی کرد از استقبال حال کار جسمش دق عظمی بود بس جانش ازواشتد شوقی زد نفس سینه او را برای فتح باب طشت آورد آفتاب و کوثر آب جان پاکش تا ابد ز آب حیات دست شست از جمله کون وکاینات تا که طشت از سینه او دور شد طشت چرخ از عکس او پرنور شد تا که شد نعل براق او هلال هر سر ماهی شود نو از کمال آفتاب از خوان او یک گرده بود گرچه از حد بیش گرمی کرده بود بود کیوان هندو چوبک زنش زنگی شب از قمر طبلک زنش زهره دایم خاک روبی بردرش مشتری اقضی القضاة لشکرش هم ز کین مریخ دشمن سوز او هم عطارد طفل نو آموز او در بر لطفش که جان عالمیست آب حیوان قطره و کوثر نیست در بر خلقش که خلق آنست و بس حله فردوس خلقانست و بس در بر جودش متاع خشک و تر یک جوآرد وزن اما خشک تر در بر علمش بدست کبریا هم ملایک خوشه چین هم انبیا در بر حلمش که کوه ساکنست در زمین صد لرزه ناایمنست چون زغیب الغیب سر از سر بتافت نور را همرنگ خود کرد آنچه یافت یوسف صدیق را بر روی زد خیمه خوبیش سو تا سوی زد حلق داود از خوشی پرجوش کرد خلق را از حلق او مدهوش کرد بر کف موسی زد و پیدا نمود تا همه عالم ید بیضا نمود سایه آنگه بر دم عیسی فکند شور ازو در جمله دنیا فکند چون محمد اصل پیشان اوفتاد آن او کافتاد بر جان اوفتاد از دو عالم لاجرم در پیش بود وین عجب تر جان او درویش بود جان چو آن حق بد آن او نبود جز بدرویشی نشان او نبود پادشاهی بود احمد از احد ملک او الفقر فخری تا ابد آفرینش را چو مقصود اوست بس او بود جاوید حق را دوست بس در همه آفاق پیغامبر نبود تا یکی پیغامبرش هم بر نبود لیک ختم جمله پیغامبران بود مستغنی نه همچون دیگران تا بود چون مصطفی پیغامبری چون بود در سایه او دیگری در فروع آفتاب خاوری چون کند آخر چراغی رهبری نه پیمبر گفت اگر اکنون کلیم زنده بودی پیروم بودی مقیم عیسی مریم که شد بر آسمان پس روی او کند آخر زمان هندو او شد مسیح نامدار زان مبشر نام کردش کردگار بعد ازو پیغامبری امکان نداشت پیش ازو کس بیش ازو ایمان نداشت یافت اندر عهد او ایمان کمال نیست برتر ازکمال الا زوال چون بحد ممکن خویش آمد او لاجرم از انبیا پیش آمد او بشنو از قرآن مشو بیهوده گم حجت الیوم اکملت لکم هیچ امت این شرف هرگز نیافت هیچ پیغامبر دگر این عز نیافت اختلاف امت آمد رحمتش خود چگویم ز اتفاق امتش # عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۵ - فی معراج النبی صلی الله علیه و اله و سلم یک شبی در تاخت جبریل امین گفت ای محبوب رب العالمین صد جهان جان منتظر بنشسته اند در گشاده دل بتو در بسته اند هفت طارم را ز دیدارت حیات تابرآیی زین رواق شش جهات انبیا را دیدهها روشن کنی قدسیان را جانها گلشن کنی این جهان و آن جهان درهم زنی پس علم در دزوه عالم زنی چون برفتی از جهان وز جان همی قربت جان و جهان یابی دمی مصطفی را کین سخن در گوش شد جان چون دریای او پرجوش شد از وثاق ام هانی ز اشتیاق در کشید ام الکتابش بر براق همچنان میزد عنان تا آسمان تا که بگذشت از زمان و از مکان هردو عالم خواستارش آمدند با طبقهای نثارش آمدند او در آن معراج جانی ننگریست زانکه سر کار دانست او که چیست بود سر تیز او چو سوزن لاجرم همچو سوزن بود چشمش بر قدم برنداشت او چشم چون سوزن ز پای یک سر سوزن نماند او هیچ جای لاجرم یک سوزنش دشمن نماند همچو عیسی بسته سوزن نماند تا نیابد سوزن این سررشته باز کی تواند رفت در راهی دراز حق تعالی از کرم چندان نمود کان بکس در قرنها نتوان نمود زان نمودش سر کل کاینات تا بداند خواجه خورشید ذات کین همه سرش چو مه بیرون زمیغ کرد روشن نیست یعنی زو دریغ لیک پیغامبر بدان میننگریست یعنی اوداند مرا مقصود چیست دیده را دیدار و جان را داغ بس ورنه بی اودیده را ما زاغ بس اول آدم را که طفل پیرزاد برگرفت از خاک و لطفش شیر داد بود آدم بی پدر بی مادری او بپروردش زهی جان پروری حله پوشیدش از عریان خویش چیست عریان یعنی از ایمان خویش اولش اسما همه تعلیم داد وز مسمی آخرش تعظیم داد بعد ازان در صدر شد تدریس را درس ما اوحی بگفت ادریس را در مصیبت نوح راتصدیق کرد نوحه شوق حقش تعلیق کرد روی از آنجا سوی ابراهیم داد صد سبق از خلتش تعلیم داد در عقب یعقوب را درمانش داد درد دین را کلبه احزانش داد سوی یوسف رفت هم سیر فلک وز ملاحت کرد حسنش خوش نمک سوی اسماعیل شد جانیش داد کشته بود از عشق قربانیش داد کار موسی را بسی غورش نمود برتر از صد طور صد طورش نمود از نبی داود را صد راز گفت سر مکنون زبورش باز گفت پس سلیمان را دران سلطان سری داد در شاهی فقر انگشتری کرد ایوب نبی را نومحل ملک کرمان با بهشتش زد بدل رهبر یونس شد از ماهی بماه کردش از مه تا بماهی پادشاه تشنه او بود خضر پاک ذات بر لبش زد قطره آب حیات چون سر بریده یحیی بدید با حسین خویش در سلکش کشید سوی عیسی آمد و مفتیش کرد در هدایت تا ابد مهدیش کرد گرچه داد او کارها را صد نظام ذره با او نبود او والسلام عاقبت چون پشت بر افلاک کرد عزم خلعت خانه لولاک کرد همچنان میرفت تا رفتن نماند محمدت میگفت تا گفتن نماند در کشش افتاد در هر جذبه قطع کردی صد چو عالم عقبه صد هزاران دم بزد آن جایگاه شد بهر دم صد هزاران ساله راه چون دگر یارای راه و دم نماند جز یکی اندر یکی محرم نماند کرسیش از نور بنهادند پیش بی نهایت پرده بگشادند پیش هیبت و عزت چو بیحد اوفتاد لرزه در جان احمد اوفتاد میم احمد محو شد پاک آن زمان تا احد ماندو شد احمد از میان چون زفان را میکند این حال لال از زبان لال باید گفت حال از چنین جایی که جای جای نیست قسم ما جز وای وای وای نیست چون زنم من زین مقام صعب لاف مور چون در پشت گیرد کوه قاف گرچه دارد مور چون کوهی کمر این دگر باشد بلاشک آن دگر زان کمر چون نسبتی آمد پدید عاشقان را رغبتی آمد پدید عاقبت با خویش دادندش ز خویش هرچه گویی بیش دادندش ز پیش چون محمد با خود آمد خود نبود ای عجب گویی که او خود خود نبود چون دو خواجه خواستندی در عرب دوستی یکدگر کردن طلب دو کمان بر هم فکندندی تمام یعنی خود این دو یکی شد بردوام چون دو تن در اصل یک ذات آمدی نام این عقد المساقات آمدی ای عجب این عقد چون بسته شدی خون وفعل و قول پیوسته شدی مال این یک مال آن یک آمدی حال این یک حال آن یک آمدی در یکی با یک دوی برخاستی هم منی و هم توی برخاستی همچنان آن شب سخن گوی الست با نبی عقد مساقاتی ببست دوکمان قاب قوسین ای عجب در هم افکندند از صدق و طلب چون چنین عقدیش حاصل شد ز دوست قول وفعلش جمله قول و فعل اوست دو کمان ابروش بنگر تو نخست تاشود آن قاب قوسینت درست گر در این عالم کمان را زاغ بود آن کمان را زاغ از مازاغ بود قاب قوسین از عدد آمد پدید طاق ابروش از احد آمد پدید جفت طاق او محقق اوفتاد جفت با خود طاق با حق اوفتاد قوس ابرو هر دوچون پیوسته شد طاق گشت و از دو بودن رسته شد قاب قوسین آیت دل بستگیست کانچه دو ابرو بیک پیوستگیست چون پیمبر بسته این عقد شد جانش را توحید مطلق نقد شد در رسید از حضرت عزت خطاب شد همی هر ذره صد آفتاب حق تعالی گفتش ای دلبند خلق گر بنام من بود سوگند خلق من بتو سوگند خوردم اینت قدر پس لعمرک یاد کردم اینت صدر زیر بنگر باز کن نرگس ز هم تا چه میبینی تو در زیر قدم مصطفی چون کرد فرمان را نگاه دید زیر خویش مشتی خاک راه گفت چندانی که افتادت نظر وانچه زیر پایت آمد سر بسر خاک پای تست ای صدر انام جمله در کار تو کردم والسلام گفت یا رب میکشد اینم همه زانکه مشتی خاک میبینم همه این چه وزن آرد که خاک پای تست دوستی را بخشم این چه جای تست مصطفی گفتا که در پیش خدای خواستم تا سجده آرم بجای چون بسجده سر فرو بردم براه خویش را دیدم میان خوابگاه چون دو عالم دید و صاحب راز گشت دید بستر گرم وقت باز گشت بسترش چون سرد گشتی آن زمان کو برون بود از زمان و از مکان ای برون هر دو عالم جای تو هر دو عالم چیست خاک پای تو آسمان یک حلقه از گیسوی تست خرقه پوش خانقاه کوی تست آسمان شد ای گل سرخت عرق از گل ده برگ رویت نه ورق ای قیام فاستقم معراج تو قم فانذر ای لعمرک تاج تو آمدت اقره ز دل خواننده وز الم نشرح بجان داننده تو نه طفل الف بی خواندن خط تست از لوح مولی خواندن لاجرم امی مطلق آمدی صامت از خود ناطق از حق آمدی هرکلامی کان تو گویی از حقست زانکه جانت از نور جانان مشتقست هر طعامی کان سوی حلقت رسید آن ز حلق خالق خلقت رسید گر نیابی تا ابدبوی طعام قوت یطعمنی و یسقینی تمام ای زمین و آسمان خاک درت عرش و کرسی خوشه چین جوهرت تا که یک جان دارم و تا زنده ام بند بندت را بصد جان بنده ام در زفانم جز ثنای تو مباد نقد جانم جز وفای تو مباد نیستم من مرد وصف ذات تو اینقدر هم هست از برکات تو وصف عقلم گر مبارز آمدست عقل قاصر وصف عاجز آمدست آنکه او وصف از خداداند شنید وصف کس آنجا کجا داند رسید من نمیگویم که حسان توام تا منم خاک سگی زان توام گر نخواهی کرد سوی ما نظر تا ابدخواهیم گفت این المفر امت خویشم شمر کین یک سخن مینمایم آنچه میخواهی بکن زانکه نقلست این حکایت زان تو از ثقات ساکن دیوان تو # عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۶ - فی الحكایة و التمثیل چون پیمبر آمد از معراج باز عایشه گفتش که ای دریای راز راز بشنودی بگوش جان زحق با دل من در میان نه یک سبق گفت حق گفت ای نبی از حرمتت گر بود یک دوزخی از امتت دارم آن یک دوزخی را دوستر از بهشتی صد ز یک امت دگر گر مرا در امتی خط میدهی با گناهم از کرم خط مینهی مینگویم کز کسی بیشم شمر از شمار امت خویشم شمر چون برات و قدر دو شب زان تست پس دو روز عید دو مهمان تست گر براتی میدهی از آتشم میرسد از قدر تو عیدی خوشم گر مرا کسریست در معنی دین جبر کسر من کن ای کسری دین چون شکستم جبر من دایم بود کسر را دانی که جر لازم بود بود طوفان شفاعت پیش تو آمدم با قحط طاعت پیش تو بر در تو کم بضاعت آمدم برامید یک شفاعت آمدم تا ز دریای شفاعت یک دمی بر لب خشگم چکانی شبنمی زان شفاعت چون شود نومید کس مشفع اندر آخرت هستی تو بس نیست گر بر خویشتن رحمت مرا رحمتت بس ای ولی نعمت مرا ای وجودت رحمت خلق آمدست درنگر جانم که بر حلق آمدست خلعتش ز ایمان روز افزون فرست آنگهش از حلق من بیرون فرست دست آن داری که جان را جان کنی درد دل را تا ابد درمان کنی گر رفیق جان کنی ایمان پاک جان بنازد تن بیاساید بخاک در بن چاه لحد ای شمع دین میبسم یک موی تو حبل المتین من بدان موی از زحیر آیم برون همچو مویی از خمیر آیم برون چون کنم یاد از گناه خویشتن ذکر دیوان سیاه خویشتن شرم میدارم کز آن یاد آورم دل از آن خجلت بفریاد آورم چند خواهم بود مست خویشتن داد میخواهم ز دست خویشتن بس بود در پیش چون تو پادشاه خامشی جان من فریاد خواه آتش تشویر من تادیده شد آب رویم از جگر بادیده شد نقد من قلبیست درویش از همه تو به کم بر گیر ای بیش از همه کار من از یک نظر گردان تمام زانکه کار تست کردن والسلام # عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۷ - فی فضیلة امیرالمؤمنین ابوبكر رضی الله عنه تا نبی صدیق را محرم گرفت صبح صادق عرصه عالم گرفت صبح صدق از مشرق عزت بتافت قاف تا قاف جهان عزت بیافت جمله عالم ازو پر نور گشت چشم بد یا کور شد یا دور گشت صدق میبارد ز یک یک کار او گر ندانی بحث کن اسرار او چون نبی از خوان حی لایموت در محیط صدر او میریخت قوت بسته بودش هفت سقف دلفروز کو نخوردی قوت جز تا هفت روز گاه مال و گاه جان میباخت او با رسول و با خدا میساخت او مصطفا گفتا خداوند جلیل بود و خواهد بود جاویدم خلیل گر مرا بودی خلیلی جز احد آن ابوبکر منستی تا ابد یک تجلی خلق را عام آمدست خاص آن او را ز انعام آمدست مرده گر میرود بر روی خاک هست از قول نبی صدیق پاک چون صفات نفس در وی مرده بود سر بصدق زندگی آورده بود او بدین عالم نیفتاده ز خویش جان بدان عالم فرستاده ز پیش جان او چون آن جهانی گشته بود غرق دریای معانی گشته بود آن جهانی داشت جان تا بود او برد هم جان همچنان تا بود او چون در آن عالم بود جان یکی هرچه گوید صدق گوید بی شکی لاجرم پیوسته در تحقیق بود هم خلیفه بود و هم صدیق بود جان او چون زان جهان میگفت راز صدق او در در خلافت کرد باز فتنه کز خواب نبی بیدار شد او بتنهایی خود در کار شد تانشاند از راه خویش آن فتنه را دست بگشاد و ببست آن رخنه را گر نبودی صدق ورای آن امام از مسلمانی نماندی بیش نام # عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۸ - فی فضایله در شب معراج پیش ذوالجلال مصطفا کرد از خداوند این سیوال گفت چونی یا علیم و ای عزیز گفت با بوبکر من چونی تو نیز # عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۹ - فی فضیلة امیرالمؤمنین عمر رضی الله عنه آنکه خاک پای او عیوق بود خواجه هر دو جهان فاروق بود عارفی در امر معروف آمده واقفی اما نه موقوف آمده حق تعالی جمله دادش داد بود لاجرم حق آنچه دادش داد بود عین دلش خلق را عین الحیات عین نامش حل عقد مشکلات این خطاب آن که حق کردی خطاب بر زفان روشن ترش از آفتاب چون زفان حق زفان او رواست دیده حق نیز آن او رواست چون زفان و دیده زین سان بود قصه یاساریه آسان بود گر سخن چون وحی خواهی قول اوست دیو گشته لال از لاحول اوست سایه ذاتش چنان سر تیز بود کز نهیبش دیو را پرهیز بود سایه کز بالای او چستی گرفت با همه دیوان بهم کستی گرفت سایه دین آفتاب رای اوست سایه باری چست بر بالای اوست هفده فرض آورده در پیش خدای در درون هفده من دلقی بجای مال و ملکش بود دلق و دره زان نمیترسید از کس ذره خشت میزد او و قیصر دل دو نیم دور ازو بر سنگ میزد سر ز بیم شب نخفت از بیم او یک شهریار او همه شب پاسبانی داشت کار زو شکسته دل جهانی صف شکن کرده اوسقایی هر بیوه زن گر نکردی عمر بر فرمان گذر عمر را عمره زدی زود از عمر تا بزد بولؤلؤش زخمی چو برق لؤلؤ خوشاب در خون کرد غرق روشنایی از جهان در پرده شد کان چراغ هشت جنت مرده شد نی نمرد او زنده جاوید گشت گر چراغی بود صد خورشید گشت او چراغی بود نور روشنش از درستی و درشتی روغنش # عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۱۰ - فی فضائله مصطفی کرد از خدا نقل این کلام گفت از خلقم مباهاتست عام پس بفاروقم مباهاتست خاص نیست از اخلاص کس را این خلاص # عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۱۱ - فی فضیلة امیرالمؤمنین عثمان رضی الله عنه چون خلافت رونق از عثمان گرفت شرق تا غرب جهان ایمان گرفت از کمال فضل حق وز جهد او شدجهان بر دین حق در عهد او بود دریای حیا و کوه حلم جان پاکش غرقه دریای علم در سخا همتاش در عالم نبود در وفای دین نظیرش هم نبود چون پسند خواجه کونین شد در دودامادیش ذی النورین شد بود هم خیلش دو نور راستین زان دو نورش دو علم برآستین آن دو نورش چون دو چشم جان او بل دو قطب عالم عرفان او آن دو نورش چون دو کونش معتبر پیش هر یک هر دو کونش مختصر چون پیمبر عین ایمان خواندش هم دم خود قاف قرآن خواندش تا ز صاد صور برناید نفس قاف قرآن را همی سیمرغ بس سخت بود از غصه مشتی عام را کو بود رحمت ذوی الارحام را آنکه هست اهل غضب در کل حال کی تواند دید رحمت را جمال او بقرآن خواندن بنشسته بود کشتی دریای قرآن بسته بود چون بتیغ کشتنش بردند دست او چنان کشته بکشتی درنشست لاجرم چون کرد بی سر دشمنش کرد قرآن ختم آن سر بی تنش چون بآخر برد قرآن تن بزد دشمنان خویش را گردن بزد عشق قرآن چون رگی با جانش داشت هم رگ و هم تن همه قرآنش داشت از رگش چندانکه دایم خون چکید تا اجل در عشق قرآن خون دوید لاجرم قران چو شاهد بر جمال تا ابد آن قطره خونش کرد خال نی که آن یک قطره خون چون گشت خشک مشک قرآن گشت گر خونست مشک نی که آن یک قطره چون بیرون فتاد قلب قرآن گشت و قلب از خون فتاد # عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۱۲ - فی فضائله حق تعالی گفت با روح الامین باز پرس از رحمة للعالمین کای نبی خشنودم ازعثمان خویش هست او خشنود از رحمن خویش # عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۱۳ - فی فضیلة امیرالمؤمنین علی رضی الله عنه رونقی کان دین پیغامبر گرفت از امیرمؤمنان حیدر گرفت چون امیر نحل شیر فحل شد ز آهن او سنگ موم نحل شد میر نحل از دست و جان خویش بود زانکه علمش نوش وتیغش نیش بود گفت اگر در رویم آید صد سپاه کس نبیند پشت من در حرب گاه روستم گر اهل و گر نااهل بود چون ز زالی یافت مردی سهل بود مردی او از خدای لایزال وان رستم یا ز دستان یا ز زال شیر حق با تیغ حق دین پروری همچو زال و رستم دستان گری او دو مغز است از حسین و از حسن بل دو مغز است او ازین هر دو سخن لافتی الا علیش از مصطفاست وز خداوند جهانش هل اتی است ازدو دستش لافتی آمد پدید وز سه قرصش هل اتی آمد پدید آن سه قرص او چون بیرون شد براه سرنگون آمد دو قرص مهر و ماه چون نبی موسی علی هارون بود گر برادرشان نگویی چون بود هر دو هم تخماند و هم دم آمده موسی و هارون همدم آمده او چو قلب آل یاسین آمدست قلب قران یا و سین زین آمدست قلب قرآن قلب پر قرآن اوست وال من والاه اندر شأن اوست ناقة الله بود در سنگ ای عجب سنگ شق شد ناقه آمد در طلب چون علی فزت و رب الکعبه گفت ناقة الله شیر حق را بر گرفت گر بحق میگویی الحق بود خوش اشتر حق شیر حق را بارکش گر شتر شد ریسمانی در دهن با حسین طفل از خلق حسن آنکه اشتر گشت از بهر پسر او فرستاد اشتر از بهر پدر اشتر حق کشته اشقی الاولین شیر حق را کشته اشقی الاخرین # عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۱۴ - فی فضائله مصطفا گفته ست چون آدم بعلم نوح فهم آنگاه ابراهیم حلم باز یحیی زهد و موسی بطش کیست گر نمیدانی شجاع دین علیست # عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۱۵ - فی فضیلة حسن رضی اللّه عنه نور چشم مصطفی و مرتضی شمع جمع انبیاء واولیا جمع کرده حسن خلق و حسن ظن جمله افعال چون نامش حسن روی او در گیسوی چون پر زاغ همچو خورشیدی همه چشم و چراغ در مروت چون جهان پرپیچ دید خواست تا جمله ببخشد هیچ دید جد وی کز وی دو عالم بود پر ساختی خود را برای او شتر در نمازش بر کتف بنشاندی قرة العین نمازش خواندی این چنین عالی اب و جد کان اوست جمله آفاق ابجد خوان اوست زهر را با جد خود شد این پسر قتل را شد آن دگر یک با پدر آن لبی کو شیر زهرا خورد باز مصطفی دادش بدان لب قبله باز چون توان کردن گذر که زهر را خون توان کردن جگر این قهر را نام خصمش گرچه پرسیدند باز تن زد و تن کشته در دل داد راز نوش کرد آن زهر و غمازی نکرد جان بداد و ترک جان بازی نکرد زهر شد زیر وبر افکند از زبر آن جگر گوشه پیمبر را جگر لخت لختش از جگر خون اوفتاد تاکه در خون جانش بیرون اوفتاد سرخدید از خون جان صد جای او هر که شد درخون جانش وای او # عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۱۶ - فی فضیلة حسین رضی الله عنه کیست حق را و پیمبر را ولی آن حسن سیرت حسین بن علی آفتاب آسمان معرفت آن محمد صورت و حیدر صفت نه فلک را تا ابد مخدوم بود زانکه او سلطان ده معصوم بود قرة العین امام مجتبی شاهد زهرا شهید کربلا تشنه او را دشنه آغشته بخون نیم کشته گشته سرگشته بخون آن چنان سرخود که برد بی دریغ کافتاب از درد آن شد زیر میغ گیسوی او تا بخون آلوده شد خون گردون از شفق پالوده شد کی کنند این کافران با این همه کو محمد کو علی کو فاطمه صد هزاران جان پاک انبیا صف زده بینم بخاک کربلا در تموز کربلا تشنه جگر سر بریدندش چه باشد زین بتر با جگر گوشه پیمبر این کنند وانگهی دعوی داد ودین کنند کفرم آید هرکه این را دین شمرد قطع باد از بن زفانی کین شمرد هرکه در رویی چنین آورد تیغ لعنتم از حق بدو آید دریغ کاشکی ای من سگ هندوی او کمترین سگ بودمی در کوی او یا درآن تشویر آبی گشتمی در جگر او را شرابی گشتمی # عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۱۷ - فی التعصب ای تعصب بند بندت کرده بند چند گویی چند از هفتاد و اند در سلامت هفتصد ملت ز تو لیک هفتاد و دو پر علت ز تو هست کیش و راه و ملت بیشمار تا تو بشماری نیابی روزگار هر زمان خونی دگر نتوان گرفت با همه کس تیغ بر نتوان گرفت تو یکی پس در یکی رو بیشکی تا یکی اندر یکی باشد یکی بی تعصب گرد و بی تقلید شو شرک سوز و غرقه توحید شو گر تو هستی دوربین و راز دان پس طبیعت از شریعت باز دان تا کنی تو پس روی صدیق را یا علی آن عالم تحقیق را چون تو بر تقلید باشی کار ساز شرع را از طبع کی دانی تو باز گر تو بر تقلید خواهی رفت راه کوه باشی نه جوی ارزی نه کاه کرهء خر بر شریعت کی رود یا رود جز بر طبیعت کی رود کرهء خر کز پس مادر رود چون بتقلیدی رود هم خر رود چون صحابه غرق توحید آمدند نه چو تو پس رو بتقلید آمدند تو در ایشان گرتصرف میکنی در چراغ چارمین پف میکنی چون صحابه یک بیک آزاده اند در هدایت چون نجوم افتاده اند گر کسی در یک تن از آن قوم پاک کرد طعنی بر ستاره ریخت خاک گر ستاره یک بیک خواهند رفت جمله آخر در فلک خواهند رفت هر یکی چون از فلک تابنده اند رهبرند و راهرو تا زنده اند نور بخشند و جهان افروز پاک گر تو کوری مینبینی زان چه باک # عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۱۸ - الحكایة و التمثیل نیک مردی بود از زن پای بست پیش رکن الدین اکافی نشست پس ز دست زن بسی بگریست زار گفت بی او یکدمم نبود قرار نه طلاقش میتوانم داد من نه توانم گشت از او آزاد من زانکه جانم زنده از دیدار اوست رونقم از نازش بسیار اوست لیک ترک دین و سنت میکند زانکه بر بوبکر لعنت میکند گرچه میرنجانمش هر وقت سخت مینگوید ترک این آن شور بخت نه ازو یک روز بتوانم برید نه ازو این قول بتوانم شنید میسزد گردل ازین پر خون کنم در میان این دو مشکل چون کنم خواجه گفت ای مرد اگر رنجانیش هر زمان سرگشته تر گردانیش گر بگویی از سر لطفیش راز او دگر نکند زفان هرگز دراز اعتقادی کژ درو بنشانده اند نقلهای کژ برو برخوانده اند گفته اند او را که بوبکر از مجاز کرد ظلم و حق ز حق میداشت باز باز کرد آل پیمبر را ز کار کرد بر باطل خلافت اختیار ملک بودش آرزو بگشاد دست نی بحق بر جای پیغمبر نشست او چنین بوبکر دانستست راست بر چنین بوبکر بس لعنت رواست لعنتی کو کرد ما هم میکنیم ما هم این لعنت دمادم میکنیم گر چنین جایی ابوبکری بود آن نه بوبکری که بومکری بود گر چنین بوبکر را دشمن شوی گر بدیده تیره روشن شوی لیک چون بوبکر صدیق آمدست جان او دریای تحقیق آمدست صبح صادق از دم جان سوز اوست آفتاب از سایه هر روز اوست صدق او سر دفتر هفت آسمانست قدس او سر جمله هر دو جهانست جان پاکش را دو عالم هیچ نیست ذره در جانش میل و پیچ نیست هست بوبکر این چنین نه آن چنان دوستان را می مپرس از دشمنان گر بدی گفتند مشتی بی فروغ در حق اوآن دروغست آن دروغ هست بوبکر آنکه بر سنت رود گر چنین نبود بر او لعنت رود گر چنین گویی زنت آید براه پس زفان در بند آید از گناه مرد شد شادان وبا زن گفت راز توبه کرد آن زن وزان ره گشت باز از صحابه سی هزار و سه هزار از میان جانش کردند اختیار او کجا در بندآب و جاه بود کاب و جاه او همه الله بود آنکه از عرش و فلک فارغ بود شک نباشد کز فدک فارغ بود # عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۱۹ - الحكایة ‌و التمثیل فاطمه خاتون جنت ناگهی پیش سید رفت در خلوتگهی گفت کرد از آس دستم آبله یک کنیزک از تو میخواهم صله تا مرا از آس رنجی کم رسد تا کیم از آس چندین غم رسد آس گردونم چو یک ارزن بود آس کردن خود چه کار من بود وی عجب در پیش حیدر روزگار بود آن ساعت غنیمت بیشمار دست بگشاد و ببخشید آن همه هیچ نگذاشت از برای فاطمه یک دعاش آموخت زیبا و عزیز گفت این بهتر ترازان جمله چیز چون نماند از انبیا میراث باز کار چندینی مکن برخود دراز هان چگویی ظلم بود این یا نبود بود این شفقت همه دین یا نبود آنکه او از فقر فخر آمد عزیز کی گذارد هیچ کس را هیچ چیز هست دنیا دشمن حق بی مجاز دشمن حق کی گذارد دوست باز گر سر دین داری ای بی پا و سر راه دین این نیست زین ره در گذر دین تو از بهر خلاص خویش دار در دو عالم درد خاص خویش دار بی شک این نادادن اینجا دین بود در فدک صدیق را هم این بود درد حق گر دامن جان گیردت این تعصب کی گریبان گیردت انس حضرت جانفزایت بس بود تا که تو هستی خدایت بس بود # عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۲۰ - الحكایة ‌و التمثیل کوفیی را گفت مرد راز جوی مذهب تو چیست با من باز گوی گفت این که پرسد ای کاره لقا باد پیوسته خدایم را بقا # عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۲۱ - فی الصفات عشق چیست از قطره دریا ساختن عقل نعل کفش سودا ساختن فکر چیست اسرار کلی حل شدن کوه کندن در دل خردل شدن ذوق چیست آگاه معنی آمدن نه بتقوی نه بفتوی آمدن صحو چیست از خود بخود ره یافتن پس زخود خود را منزه یافتن محو چیست ازخویش بی خویش آمدن پس ز هر دو نیز درویش آمدن وجد چیست از صبح صادق خوش شدن بی حضور آفتاب آتش شدن فقد چیست از صبح با شام آمدن هم ز عشق خویش در دام آمدن عیب چیست از عین پرده ساختن خویشتن را زنده مرده ساختن شکر چیست از خار گل پنداشتن جزو را نادیده کل پنداشتن عین چیست آیینه خویش آمدن خویش را بی خویش در پیش آمدن شوق چیست از خویش بیرون آمدن بر امید مشک در خون آمدن لطف چیست از ذره ذره شدن عذر کمتر ذره را غره شدن قهر چیست ازمور پیل انگاشتن پشه را جبرییل انگاشتن بسط چیست از هردو عالم سر زدن خویش بر صد عالم دیگر زدن قبض چیست ازجان و دل تن ساختن خانه در سوراخ سوزن ساختن قرب چیست اندر بر آتش شدن یا چو پروانه شدن تا خوش شدن بعد چیست ازجسم جان انگاشتن قعر دوزخ آسمان انگاشتن خوف چیست از امن آزاد آمدن در بهشت عدن ناشاد آمدن عمر چیست از مرگ بیرون زیستن مرگ از پس کردن اکنون زیستن عیش چیست از زندگی مرده شدن پیش هر دردی پس پرده شدن وقت چیست از یک سر موی آمدن صد بلا چون موی در روی آمدن حال چیست از نفس متواری شدن پس به استقبال جباری شدن راه چیست از جان پناهی یافتن گنج را دزدیده راهی یافتن سیر چیست از جزو خود بیرون شدن ذرهگی بگذاشتن گردون شدن حب چیست از پیش جان برخاستن پیش جانان جان فشان برخاستن انس چیست از خود رهایی یافتن در سویدا آشنایی یافتن مهر چیست از سنگ پستان ساختن طفل خود را هر دو کیهان ساختن وصل چیست از نیستی هست آمدن پس ازین هر دو برون مست آمدن نفخه چیست از لا هو الا هو شدن پس دو عالم ناف یک آهو شدن شرح چیست از غش بتحقیق آمدن موی را چون قرع و انبیق آمدن شرم چیست از لطف ناآمیختن سایه خود دیدن و بگریختن چاره چیست از بود نابود آمدن پس بهیچ از جمله خشنود آمدن جهد چیست از دیده دریا ریختن در روش از آب گرد انگیختن جذبه چیست از یک نظر ذره شدن بر پر جبریل بر سدره شدن جود چیست از جمله با هیچ آمدن هیچ را فی الجمله بی پیچ آمدن عدل چیست انصاف خود را خواستن هیچ انصاف از کسی ناخواستن فضل چیست اسرار را محرم شدن تا ابد جان پیش صورت کم شدن ذوق چیست از وعده شبنم داشتن چشم بر دریای اعظم داشتن امر چیست از بندگی جان داشتن ذره ذره محو فرمان داشتن نهی چیست از درد در دیر آمدن غیر دیدن در ولا غیر آمدن حسن چیست از رشح سرگردان شدن در رخ انموذجی حیران شدن قبح چیست آیینه را پشت آمدن از همه تن با یک انگشت آمدن نفع چیست از شمع کار آموختن جمله را افروختن خود سوختن صبر چیست آتش مزاجی داشتن سوختن مردن همه بگذاشتن جد چیست از جان وفادار آمدن بس بیک یک موی در کار آمدن هزل چیست آب فراست ریختن یا گلابی بر نجاست ریختن سهو چیست از پرده بر در ماندن زیر باران خفتن و تر ماندن حلم چیست از ذروه عرش آمدن گاو و ماهی را بهم فرش آمدن توبه چیست اینجمله را درهم زدن خیمه زین عالم بدان عالم زدن سجده چیست از ننگ خود در گل شدن در دل گل عرش جان حاصل شدن قصد چیست از دیده کوری ساختن مردمک سوراخ موری ساختن حج چیست از پا و سر بیرون شدن کعبه دل جستن و در خون شدن عفو چیست آزار جان برداشتن جرم خلقان جرم خود پنداشتن کبر چیست آبی بهاون کوفتن وز منی بر دوست و دشمن کوفتن عجب چیست آهن ز گرمی سوختن دیو را ابلیستی آموختن جنگ چیست از جان عنانی داشتن هر سر مویی سنانی داشتن صلح چیست از ذات خود پنهان شدن سایه گشتن نیک و بد یکسان شدن خشم چیست از خود خیالی داشتن دوزخی را بر سفالی داشتن کینه چیست از سینه زندان کردنست اژدها در حقه پنهان کردنست بخل چیست از تشنگی جان دادنست همچو بوتیمار بحر افتادنست جبن چیست از سایه پژمردنست چون شکوفه از دمی افسردنست مکر چیست از زهر حلوا کردنست وانگه آن حلوا ز سودا خوردنست امن چیست از جان طمع ببریدنست خویش را چون سایه بیجان دیدنست ذل چیست از نفس پاک افتادنست زیر پای سگ چو خاک افتادنست عز چیست از نیک خود گردیدنست در معز خویش خود را دیدنست صدق چیست در راستی به بودنست در کمانی سر بسر زه بودنست کذب چیست از یخ فقع جوشیدنست تیر را اندر کمان پوشیدنست حرص چیست از جهل گرد آوردنست چون شود کوهی بزیرش مردنست ذنب چیست از راه سر پیچیدنست با نجاست مشک در پیچیدنست قطع چیست از جان بسفل افتادنست شیشه از دست طفل افتادنست حدس چیست اصل خدایی دیدنست صدق صبح آشنایی دیدنست طبع چیست از گل بگل افتادنست همچو خر بر یک نسق استادنست یأس چیست آزردن دلخستگانست هم بریدن از همه پیوستگانست ضعف چیست از ضعف زیر افتادنست قوت پیلی را بموری دادنست کشف چیست از خاک در خون جستنست وز درون پرده بیرون جستنست برچیست از تشنگی خود مردنست جمله را سیراب احسان کردنست وعظ چیست از کوه چشمه زادنست گفتنت وصفیت آندادنست صمت چیست ازدام هستی جستنست هر دو لب از ما سوی الله بستنست خلق چیست از خاک مفرش کردنست با سگان همکاسگی خوش کردنست ربح چیست از بند مطلق گشتنست فانی خود باقی حق گشتنست خسر چیست از جهل گوهر سودنست یک نفس مشغول هستی بودنست صبر چیست آهن سکاهن کردنست پشم را در دیده آهن کردنست شکر چیست انعام دایم دیدنست پس در آن انعام منعم دیدنست علم چیست از ذره قافی کردنست تا ابد گردش طوافی کردنست زهد چیست آزاد دنیا بودنست دیده بان راه عقبی بودنست فقر چیست از گمرهی ره کردنست وز دو عالم دست کوته کردنست زرق چیست از نقطه ساکن بودنست وز بلای خویش ایمن بودنست رزق چیست از زهر قند آوردنست آسمان را در کمند آوردنست جوع چیست اصل دو عالم خوردنست هم ز جوع آخر بزاری مردنست روزه چیست از غیر درگه بستنست ازوجود و از عدم ره بستنست فرق چیست اندر جهان پیوستنست ذره ذره چیز در جان بستنست ذکر چیست از درد درمان بردنست بر در دل نقب بر جان بردنست قبله چیست آیات کبری دیدنست ذره ذره روی مولی دیدنست کعبه چیست اندر جوار افتادنست تو بتو در ناف عالم زادنست توشه چیست از کل کل پربودنست پس تهی بر هیچ ره پیمودنست حرف چیست از درد چیزی گفتنست شیرمردی پیش حیزی گفتنست قال چیست از قشر روغن خوردنست کوزه را با آب روشن خوردنست حیله چیست از عقل عزم جستنست پنبه و آهن بهم پیوستنست غصه چیست ازکور ره نادیدنست در سقر برف سیه نادیدنست قصه چیست از مشکلی آشفتنست وانچه نتوان گفت هرگز گفتنست شعر چیست این جمله در بگشادنست شرح چندینی عجایب دادنست گرچه بود اینجایگه جولان راز مصلحت نبود سخن کردن دراز هم برین صد بیت کردم اختصار زانکه گر گویم بچربد از هزار هر دلی را کین قدر معلوم شد آن دگرها نرم تر از موم شد چون صفات راه را پایان نبود بیش از این گفتن مرا امکان نبود # عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۲۲ - در شعر گوید شعر و عرش و شرع از هم خاستند تا دو عالم زین سه حرف آراستند نور گیرد چون زمین از آسمان زین سه حرف یک صفت هر دو جهان آفتاب ار چه سمایی گشته است در سنا جنس سنایی گشته است از کمال شعر و شوق شاعری چرخ را بین ازرقی و انوری باز کن چشم و ز شعر چون شکر از بهشت عدن فردوسی نگر شعر را اقبال جمشیدی ببین مهر را شمسی و خورشیدی ببین ور ز بالا سوی ارکان بنگری هم شهابی بینی و هم عنصری ور درین علمت کند شاهی هوس علم اگر در چین است خاقانی ت بس چون بهشت و آسمان و آفتاب چون عناصر باد و آتش خاک و آب نسبتی دارند با این شاعران پس جهان شاعر بود چون دیگران # عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۲۳ - الحكایة و التمثیل بود روزی حلقه پر اهل فضل هر کسی می کرد حرفی نیز نقل تا سخن آمد به شعر و شاعری هر کسی می گفت حرفی سرسری مدح و ذم شعر میگفتند باز شد سخن بر هر دو قوم آنجا دراز بو محمد ابن خازن پیش رفت در کمال شعر بیش اندیش رفت گفت هم موزون و هم زیباست شعر در حقیقت احسن الاشیاست شعر زانکه بر هر چیز کامیزد دروغ تا ابد آن چیز گردد بی فروغ گفت نیکو را کند در حال زشت ور بود نیکو نکوتر از بهشت کذب اگر در شعر گردد آشکار در جوار شعر گردد چون نگار آنچه کذب از وی چنین زیبا شود میسزد گر احسن الاشیا شود آنچه زیبا میشود ازوی دروغ صدق او را چون بود یارب فروغ چون شنیدند این دلیل اهل هنر متفق گشتند با او سر بسر شعر را کردند بهتر چیز نام کی تواند بود ازین برتر مقام شعر چون در عهد ما بد نام ماند پختگان رفتند و باقی خام ماند لاجرم اکنون سخن بی قیمتست مدح منسوخست وقت حکمتست دل ز منسوخ و ز ممدوحم گرفت ظلمت ممدوح در روحم گرفت تا ابد ممدوح من حکمت بس است در سر جان من این همت بس است # عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۲۴ - الحكایة و التمثیل آن امام دین چنین گفته ست راست کان چنان قربی که نزدیک خداست اهل لطف و طبع را کس در جهان آن نیابد آشکارا و نهان از زفانها هر سخن بیرون رود از زفان شاعران موزون رود آنکه بود او سرور پیغامبران گفت در زیر زفان شاعران هست حق را گنجهای بیشمار سر آن یک میندانند از هزار هم قوافی کان خوش و یکسان بود زان سخن بسیار در قرآن بود گر قوافی را رواجی نیستی بر سر هر خطبه تاجی نیستی نظم ونثری کان میان امتست از قوافی آن سخن را حرمتست گر پیمبرمی نخواندی شعر راست پادشا جولاهه گر نبود رواست چون جهودان ساحرش میخواندند بت پرستان شاعرش میخواندند حق تعالی گفت این بس ظاهرست کو بحق نه ساحر ونه شاعرست شاعری در منصب پیغامبری همچو حجامیست در اسکندری آنکه باشد هر دو کونش ارزنی خوشه چینی چون کند در خرمنی حق چو گفتش نیست شاعر زان نبود ورنه او را در سخن تاوان نبود بود او هم در عرب هم در عجم افصح الفصحاء فی کل الامم شاعران را نطق او خاموش کرد در لفظش حلقهشان در گوش کرد هم فصیحان پیش او الکن شدند هم ظریفان جهان کودن شدند باز با جبریل گفت ای محترم من نیم قاری نبود او لاجرم هر دو عالم زیر پایش بود خاک گر نبود او قاری و شاعر چه باک شعر از طبع آید و پیغامبران طبع کی دارند همچون دیگران روح قدسی را طبیعت کی بود انبیا را جز شریعت کی بود در سخن آمد بسی و اندکی گر بسنجی وزن گیرد بیشکی شعر گفتن همچو زر پختن بود در عروض آوردنش سختن بود لیکن آن کس را که زر باشد بسی کی تواند سختن آن هرگز کسی گر بسنجی زر زر موزون بود ور بسی باشد ز وزن افزون بود زر چو در میزان نمیگنجد بسی پس زر بسیار چون سنجد کسی زر بسی سختن نه بس کاری بود چون توان سختن چو بسیاری بود چون پیمبر خواجه اسرار بود در خور سرش سخن بسیار بود چون بسختن در نمیآید زرش همچنان ناسخته میشد از برش گر زر سخته دهد مرد کریم گرچه موزون باشد آن باشد سلیم چون زر ناسخته او پخته بود سخت اگر گفتی سخن هم سخته بود حاتم طی را ترازو کی نکوست لیک فرش بخل را زوطی نکوست پادشا را زور بازو بس بود دست زر پاشش ترازو بس بود # عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۲۵ - الحكایة و التمثیل گفت شهزادی مگر پیش پدر خواند یک روزی غلامی را بدر گفت برخیز ای غلام چست کار نیم جو زر تره خر پیش من آر شاه گفت ای مدبر و ای هیچکس تو خسیسی هیچ ناید از تو خس شاه را کز نیم جو اندیشه است گو ترا تره فروشی پیشه است زین قدر آنرا که آگاهی بود کی سزاوار شهنشاهی بود # عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۲۶ - فی الحكایة و التمثیل مصطفی کو بود دل جان را ز قدر منبری بنهاد حسان را ز قدر بر سر منبر فرستادش پگاه تا ادا میکرد شعر آنجایگاه گه ثنا گفتیش گه آراستی گاه از وی قطعه درخواستی بنگرید ای منکران بیوفا تا کرا بنهاد منبر مصطفی گفت حسان را ز احسان و کرم هست جبریل امین با تو بهم خواجه دنیا و دین شمع کرام خواند ایشان را امیران کلام شعر را جاوید چون نبود مزید اصدق قول عرب قول لبید مصطفی گفته ست شعر نامدار چون سخنهای دگر دارد شمار زشت او زشت و نکوی اونکوست زشت دشمن دار نیکو دار دوست از ابوبکر وعمر هم شعر خواست اشعر از هر دو علی مرتضا است نظم حسانی و اشعار حسن هست منقول از حسین و از حسن شافعی را شعر هم بسیار هست وز امامان دگر اشعار هست شعر اگر حکمت بود طاعت بود قیمتش هر روز و هر ساعت بود شعر بر حکمت پناهی یافتست کو به یؤتی الحکمه راهی یافتست شعر مدح و هزل گفتن هیچ نیست شعر حکمت به که در وی پیچ نیست # عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۲۷ - فی الحكایة و التمثیل بود درعهد عمر مردی قوی چون ادا کردی نماز معنوی خلق را در پیش خود بنشاندی شعر درمحراب خوش میخواندی خواندن اشعار او بعد از نماز منکران گفتند با فاروق باز گفت پیش او بریدم این زمان پیش او بردندش آخر مردمان چون عمر را دید مرد از جای جست دست او بگرفت و در پیشش نشست گفت فاروقش که تو بعد از نماز شعر خوانی شعرهای دلنواز گفت چیزی می درآید غیبیم همچنان میخوانم از بی عیبیم گفت برخوان مرد شعر آغاز کرد مرغ دل فاروق را پرواز کرد شعر او در ذم نفس خویش بود حکمت باریک و دور اندیش بود سخت دلخوش شد ز شعر او عمر حفظ کرد و باز میگفت آنقدر گفت این شعرم که برخواندی تمام هم عمر این شعر میگوید مدام شعر چون اینست تا بتوانیش جهد باید کرد تا میخوانیش شعر نیک و بد تو از خود میکنی نیک اگر بد میکنی بد میکنی # عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۲۸ - فی الحكایة و التمثیل اصمعی میرفت در راهی سوار دید کناسی شده مشغول کار نفس را میگفت ای نفس نفیس کردمت آزاد از کار خسیس هم ترا دایم گرامی داشتم هم برای نیک نامی داشتم اصمعی گفتش تو باری این مگوی این سخن اینجا در آن مسکین مگوی چون تو هستی در نجاست کارگر آن چه باشد در جهان زین خوارتر گفت باشد خوارتر افتادنم بر در همچون تویی استادنم هرکه پیش خلق خدمتگر بود کار من صد بار ازو بهتر بود گرچه ره جز سر بریدن نبودم گردن منت کشیدن نبودم # عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۲۹ - فی الحكایة و التمثیل گفت سقراط حکیم آن مرد پاک در رهی میشد پیاده دردناک سایلی گفتش ملوک روزگار جمله میجویندت و تو بر کنار معتقد داری بسی اسبی بخواه تا پیاده رفتنت نبود براه گفت هم بر پای من بار تنم به که بار منتی برگردنم هرچه در عالم طلب دارد یکی زان بسی بهتر فراغت بیشکی در سخن گرچه بلاغت باشدم آن بلاغت در فراغت باشدم گر شوم سرگشته هر بی خبر نه بلاغت ماندم نه شعر تر گرچه شه را منصب اسکندریست بنده کردن خویشتن را از خریست # عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۳۰ - فی الحكایة و التمثیل خسروی در کوه شد بهر شکار بود بقراط آن زمان در کنج غار همچو حیوانی گیه میخورد خوش هر سویی بیخود نگه میکرد خوش از حشم یک تن بدید اورا ز راه گفت عمری کرد استدعات شاه تا تو باشی همنشینش روز و شب میگریزی می نیایی در طلب نفس قانع کو گوایی میکند در حقیقت پادشایی میکند گفت بقراطش که ای مغرور شاه گر تو قانع بودیی هم از گیاه برگیه چون من بسنده کردیی کی تن آزاد بنده کردیی چون دهد نفسی بدین اندک رضا با چه کار آید مر او را پادشا تا چه خواهم کرد مشتی خام را بیقراری چند بی آرام را این دمم تا مرگ برگ خویش هست هرچه خواهم بیش از آنم پیش هست زر چه خواهم کرد اگر قارون نیم چند خواهم گشت اگر گردون نیم برگ عمرم هست بنشینم خوشی میگذارم عمر شیرینم خوشی عمر روزی پنج و شش می بگذرد خواه ناخوش خواه خوش میبگذرد چون چنین می بگذرد عمری که هست چیست جز باد از چنین عمری بدست # عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۳۱ - فی الحكایة و التمثیل سایلی در مجمعی بر پای خاست گفت در بصره حسن مهتر چراست گفت از آن کامروز در صدق و مجاز هست خلقی را بعلم او نیاز واو بیک جو نیست حاجتمند کس او بدنیا کی بود در بند کس او ز جمله فارغست از زاد وبرگ خلق حاجتمند او تا روز مرگ مهتری اینست در هر دو جهان لاجرم او مهتر آمد این زمان ای دل از خون می کن از جان جام ساز خلق را نه دم ده و نه دام ساز چون ترا نانی و خلقانی بود هر سر موی تو سلطانی بود هر که او از دست خوکان نان خورد هیچ شک نبود که خون جان خورد با سگان همسفرگی تا کی کنی آفتابی ذرهگی تا کی کنی زین بخیلان درگذر مردانه وار خویشتن بر شمع زن پروانه وار گر کنی زین قوم قولنجی حذر کی بود ز امساک ایشانت خبر خویش را پروانه کن وز پر مپرس جان فشان و تن زن و دیگر مپرس شیرنر چون دید آتش نیست چیر شیر پروانه بود پروانه شیر تو قدم در شیر مردی نه تمام تا کی از انعام این انعام عام مرد دین شو محرم اسرار گرد وز خیال فلسفی بیزار گرد نیست از شرع نبی هاشمی دورتر از فلسفی یک آدمی شرع فرمان پیمبر کردنست فلسفی را خاک بر سر کردنست فلسفی را شیوه زردشت دان فلسفه با شرع پشتاپشت دان فلسفی را عقل کل می بس بود عقل ما را امر قل می بس بود در حقیقت صد جهان عقل کل گم شود از هیبت یک امر قل عقل را گر امر ندهد زندگی کی تواند کرد عقلی بندگی رهبر عقلت از آن سست آمدست کو بنفس خویش خود رست آمدست عین عقل خویش را کن محو امر تا نگردد عین عقلت محو خمر عقل اگر از خمر ناپیدا شود کی بسر امر قل بینا شود عقل را قل باید و امر خدای تا شود هم رهبر و هم رهنمای عقل اگر جزو و اگر کل ماندت عین عقلت بفکنی قل ماندت عین عقلت چون زقل افتاد راست عقل اگر سر پیچد از قل این خطاست علم عقل تو بفرمان رفتنست نه بعقل فرد حیران رفتنست علم جز بهر حیات حق مخوان وز شفاخواندن نجات خود مدان علم دین فقه است و تفسیر و حدیث هرکه خواند غیر این گردد خبیث مرد دین صوفیست و مقری و فقیه گرنه این خوانی منت خوانم سفیه این سه علم پاک را مغز نجات حسن اخلاقست و تبدیل صفات این سه علمست اصل و این سه منبع است هرچه بگذشتی ازین لاینفع است این سخن حقا که از تهدید نیست این ز دیده میرود تقلید نیست من درین هر علم بویی برده ام پیش هر رنگی رکویی برده ام چون بدانستم که دین اینست و بس هیچ نیست آنها یقین اینست و بس ترک کردم اینهمه تا سوختند تا از آن ترکم کلاهی دوختند آسمان با ترک زر پشت دوتاه در کبودی شد ز سوک این کلاه این کلاه بی سرانست ای پسر گر دهندت با تو مینازی بسر گر کلاه فقر خواهی سر ببر وز خود و هر دو جهان یکسر ببر این سخن دانم که طامات آیدت ترهایی پر خرافات آیدت کی بود یارای آن خفاش را کو به بیند آفتاب فاش را عقل را در شرع باز و پاک باز بعد از آن در شوق حق شو بی مجاز تاچو عقل و شرع و شوق آید پدید آنچه میجویی بذوق آید پدید چل مقامت پیش خواهد آمدن جمله هم درخویش خواهد آمدن این چله چون در طریقت داشتی با حقیقت کرده آمد آشتی چون بجویی خویش را در چل مقام جمله در آخر تو باشی والسلام # عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۳۲ - آغاز كتاب گوش شو از پای تا سر بی حجاب تا نهم با تو اساس این کتاب بوی او گر هیچ بتوانی شنود گوی از کونین بتوانی ربود گر کسی را هست در ظاهر گمان کین سخن کژ میرود همچون کمان آن ز ظاهر گوژ میبیند ولیک هست در باطن بغایت نیک نیک آن که سالک با ملک گوید سخن وز زمین و آسمان جوید سخن یا گذر بر عرش و بر کرسی کند یا ازین و ان سخن پرسی کند استفادت گیرد او از انبیا بشنود از ذره ذره ماجرا از زبان حال باشد آن همه نه زبان قال باشد آن همه در زبان قال کذبست آن ولیک در زبان حال پر صدقست و نیک گر زفان حال نشناسی تمام تو زفان فکرتش خوان والسلام او چو این از حال گوید نه ز قال باورش دار و مگو این را محال چون روا باشد همه دیدن بخواب گر کسی در کشف بیند سر متاب گرچه در ره کشف شیطانی بود لیک هم ملکوت و روحانی بود ذوق و تقوی باید و شوق خدا تا کند دو نوع شرع این را جدا گر ترا روزی درین میدان کشند آن رقم بینی که بر مردان کشند آنگهی زین شیوه معنی صد هزار بینی و دانی و داری استوار هست این شیوه سخن چون اجتهاد نیک و بد را کرد باید اعتقاد یا خطاست و یا صواب این بیشکی پس بود این دو  جزا این را یکی زین بیان مقصود من آنست و بس تا که از سالک زنم با تو نفس کو بر جبریل رفت و فوق عرش باز فوق العرش آمد تا بفرش یا بر افلاک شد پیش ملک یا بزیر خاک شد سوی سمک آن همه بر کذب ننهی بشنوی نه ز قال از حال آن را بگروی اولت این اصل بر هم مینهم با تو این بنیاد محکم مینهم تا چو زین شیوه سخن بینی بسی بر سر انکار ننشینی بسی زانکه این زیبا کتاب خاص و عام هست ازین شیوه که گفتم والسلام راه رو را سالک ره فکر اوست فکرتی کان مستفاد از ذکر اوست ذکر باید گفت تا فکر آورد صد هزاران معنی بکر آورد فکرتی کز وهم عقل آید پدید آن نه غیبست آن ز نقل آید پدید فکرت عقلی بود کفار را فکرت قلبیست مرد کار را سالک فکرت که در کار آمدست نه ز عقل از دل پدیدار آمدست اهل دل را ذوق و فهمی دیگرست کان زفهم هر دو عالم برترست هرکه را آن فهم در کار افکند خویش در دریای اسرار افکند # عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۳۳ - الحكایة ‌و التمثیل کرد حیدر را حذیفه این سؤال گفت ای شیر حق و فحل رجال هیچ وحیی هست حق را در جهان در درون بیرون قرآن این زمان گفت وحیی نیست جز قرآن ولیک دوستان را داد فهمی نیک نیک تا بدان فهمی که همچون وحی خاست در کلام او سخن گویند راست فکرت قلبی که سالک آمده ست زبده کل ممالک آمده ست ز ابتدا تا انتهای کار او می بگویم فهم کن اسرار او در سه ظلمت نطفه ای نه دل نه دین از لوشن شد جمع وز ماء مهین گرد گشت آنگاه چون گویی نخست تاکند سرگشتگی بر خود درست در میان خون بنه ماه تمام ساخت از خون رحم خود را طعام عاقبت چیزی برو تافت آن مپرس جسم این بودت که گفتم جان مپرس سرنگونسار از رحم بیرون فتاد همچو خاکی در میان خون فتاد شد پدید آب مهین آغاز کار یعنی اومید چنان پاکی مدار در سه ظلمت می دوید و می نشست یعنی آن نورت نخواهد داد دست همچو گویی گرد بودن خوی کرد یعنی از سرگشتگی چون گوی گرد نه مه اندر خون تنش باز اوفتاد یعنی از خون خوردن آغاز اوفتاد سرنگون آمد به دنیا غرق خون یعنی از فرقت قدم کن سرنگون لب به شیر آورد آنگه اشک بار یعنی اشک افشان که هستی شیرخوار دید پستان را سیه تا چند گاه یعنی اکنون عیش کن تلخ و سیاه بعد از آن در شد بطفلی بی قرار یعنی از طفلان نیاید هیچ کار در جوانی رفت از بیگانگی یعنی این شاخی ست از دیوانگی بعد از آن عقلش شد از پیری تباه یعنی از پیر خرف دولت مخواه بعد از آن غافل فروشد زیر خاک یعنی او بویی نیافت از جان پاک هر که او در قید چندین پیچ پیچ جان نیابد باز میرد هیچ هیچ تا نیابی جان دوراندیش را کی توانی خواند مردم خویش را نیست مردم نطفه ای از آب و خاک هست مردم سر قدس و جان پاک صد جهان پرفرشته در وجود نطفه ای را کی کنند آخر سجود آرزو می نکندت ای مشت خاک تا شود این مشت خاکت جان پاک تا ز نطفه قرب جان یابد کسی درد باید برد بی درمان بسی چاره این کار سرگردانی است داروی این درد بی درمانی است ز ابتدای نطفه تا این جایگاه درنگر تا چند در پیش است راه هردلی را کاین طلب حاصل بود تا قیامت مست لایعقل بود سالک فکرت ز درد این طلب می نیاساید زمانی روز و شب میدود تا تن کند با جان بدل دررساند تن به جان پیش از اجل کار کار فکرت است این جایگاه زانکه یک دم سر نمی یپیچد ز راه کار فکرت لاجرم یک ساعتت بهتر از هفتادساله طاعتت سالک فکرت به جان درمانده سرنگون چون حلقه بر در مانده نه به پیری سر فرو می آمدش نه طریق خود نکو می آمدش نه ز خود خشنود نه از خلق هم نه خوش از زنار نه از دلق هم نه ز سگ دانست خود را بیشتر نه ز خود دیده کسی درویشتر نه همه نه هیچ نه جزو و نه کل نه بد ونه نیک نه عز و نه ذل نه کژ و نه راست ونه تقلید نیز نه تن ونه جان و نه توحید نیز نه گمانی نه یقینی نه شکی نه بسی نه اوسطی نه اندکی نه قرینی نه یکی نه همدمی نه رفیقی نه کسی نه محرمی نه دلی نه دیده نه سینه نه تنی نه مهری و نه کینه نه مسلمان دولتی نه کافری وین تحیر را نه پایی نه سری نه کم از یک قطره از پیشان نشان نه کم از یک ذره از پایان بیان نه کسی جوینده از پایندگان نه کسی گوینده از آیندگان نه ز حال رفتگان دل را خبر نه ز کار خفتگان جان را اثر نه ز چندان قافله گردی پدید نه میان مشغله مردی پدید نه کسی را کفر نه ایمان تمام نه یکی را درد و نه درمان تمام نه سری پیدا و نه راهی پدید راه را در هر قدم چاهی پدید نه نصیحت بوده دامن گیر کس نه شریعت دیده جز تقصیر کس جمله در غوغای غفلت مانده جمله در معلول و علت مانده صد هزاران خلق درهم آمده جمله در یغمای عالم آمده آن یکی زین میبرد این یک از آن آن یقین دارد ازین این شک از آن آن یکی چون خوک گمراهی شده وان دگر از حیله روباهی شده آن یکی چون پیل در زور آمده وآن دگر از حرص چون مور آمده آن یکی سگ طبع و سگ سیرت شده وآن دگر چون موش پر حیلت شده آن یکی از دانه در دام آمده وآن دگر از سوختن خام آمده آن یکی مردار خواری چون عقاب وآن دگر فریاد خواهی چون غراب آن یکی از غصه در خشم آمده وآن دگر از شرک بد چشم آمده آن یکی آبستن قاضی شده وآن بحیض شحنگی راضی شده آن یکی را عین مجهول آمده وآن دگر چون عین معلول آمده آن چو شیری طبل غریدن زده وآن چو گرگی بانگ دریدن زده این کشیده جمله در خود چون نهنگ وآن دریده جمله برخود چون پلنگ این چو ماهی تازه روی آب باز وآن چو مرغی در هوا پر کرده باز این ملک وش دیو مردم آمده و آن پری جفتی چو کژدم آمده این چو نمرودی بدوزخ ساختن و آن چو شداد از بهشت افراختن این مرصع ریش چون فرعون پیس وآن چو هامان گاوریشی کاسه لیس این ز کینه سینه تا سر غرور و آن ز اجره حجره تا در فجور این ز سردی همچو یخ افسرده کار و آن ز گرمی همچو آتش بیقرار این ز کوری همچونرگس جلوه کن و آن ز کری ناشنیده یک سخن آن ترش رویی چو سرکه آمده و آن لژن طبعی چو برکه آمده این همه از مکر افسون ساخته و آن همه از کبر معجون ساخته این سموم بخل را همدم شده و آن ریا و عجب را محرم شده این حسد را بر جسد طغرا زده و آن ریا را از هوا سودا زده این بعذری چون زنان درمانده و آن چون طفلان صد هجا برخوانده این چو خوشه در ربا خوردن عیان و آن چو داسی حرف علت در میان هم مدرس از دروغ قول خویش مانده در ادرار همچون بول خویش هم مذکر همچو مرغ چارچوب خلق مجلس دست زن او پای کوب عارفان هم گردن گاو آمده باسری هر یک چو غرقاوآمده صوفیان در صدق و صفوت پیچ پیچ اشتهاشان بوده صادق نیز هیچ زاهدان با روی همچون خار پشت راست چون در سرکه سوهان درشت عابدان دم از جو خوشه زده لیک چون فرزین بهرگوشه زده هم بزرگان جمله متواری شده هم عزیزان نقطه خواری شده پای مردان دست خوش گشته همه شاهبازان بار کش گشته همه اهل صفه گشته همدم کوف را صوف جسته پنبه کرده صوف را اهل دل با روی چون زر خشک لب تن زده تابوکه روز آید بشب روی در دیوار کرده اهل راز گفته راز خویش با دیوار باز هرکسی در مذهب و راهی دگر هر دلی از شبهه در چاهی دگر فلسفی در کیف و در کم مانده سفسطی در نفی عالم مانده جمله بر تقلید سر افراشته پیشوایان را چو خود پنداشته ای تعصب را توانش کرده نام شبهه را اسرارو دانش کرده نام این کلام آموخته بهر جدل و آن بمنطق در شده بهر حیل این خلاقی خوانده از بهر غلو و آن منجم گشته از بهر علو هر خسی غرقه شده تحصیل را لیک نه تحصیل را تفضیل را صد هزاران شهوت بی پا و سر حلقه کرده گرد جان از بام ودر سالک سرگشته بی عقل و هوش صد جهان میدید چون دریا بجوش دید یک یک ذره را طلاب حق اوفتاده جمله در گرداب حق خاک عالم جمله بر غربال کرد ترک عقل و شبهه و اشکال کرد خاک عالم صد هزاران بار بیخت در بی بر تخته دینار ریخت آخر از حق دستگیری آمدش با سر غربال پیری آمدش آفتابی در دو عالم تافته عالمی اختر ازو ره یافته محو گشته فانی مطلق شده در جهان عشق مستغرق شده هم منیت در هویت باخته هم سری در سرمدیت باخته تا بپیشان دیده ره را گام گام تا بپایان رفته در در بام بام نه زمانی در زمانی مانده در مکان نه در مکانی مانده دیده سر ذره ذره در دو کون ذره نادیده هیچ از هیچ لون در جهان و از جهان بیرون شده در میان و از میان بیرون شده ساکن دایم مسافر آمده غایبی پیوسته حاضر آمده همچو خورشیدی جهان زوغرق نور واو خود از سرگشتگی خود نفور پیر ره کبریت احمر آمدست سینه او بحر اخضر آمدست هرکه او کحلی نساخت از خاک پیر خواه پاک و خواه گو ناپاک میر راه دور است و پر آفت ای پسر راه رو را میبباید راهبر گر تو بی رهبر فرودایی براه گر همه شیری فرود افتی بچاه کور هرگز کی تواند رفت راست بی عصاکش کور را رفتن خطاست گر تو گویی نیست پیری آشکار تو طلب کن در هزار اندر هزار زانکه گر پیری نماند در جهان نه زمین بر جای ماند نه زمان پیر هم هست این زمان پنهان شده ننگ خلقان دیده در خلقان شده کی جهان بی قطب باشد پایدار آسیا از قطب باشد بر قرار گر نماند در زمین قطب جهان کی تواند گشت بی قطب آسمان گر ترا دردیست پیر آید پدید قفل دردت را پدید آید کلید پاکبازان را که سلطان میکنند از برای درد درمان میکنند چون نداری درد درمان کی رسد چون نه بنده تو فرمان کی رسد تا زدرد خود نگردی سوخته کی کند آتش ترا افروخته درد پیش آری تو درمان باشدت جان دهی اومید جانان باشدت سالک القصه چو پیری زنده یافت خویش را در پیش او افکنده یافت جانش از شادی او آمد بجوش از میان جانش شد حلقه بگوش سایه پیرش چنان بر جان فتاد کافتابش در تنورستان فتاد نور ظاهر گشت و ظلمت میگریخت عشق آمد عقل و حشمت میگریخت صد هزاران گل که در ناید بگفت در گلستان دل سالک شکفت چون چنین گلها درون جان بدید وز دو چشم خون فشان باران بدید همچو رعدی در خروش افتاد زار همچو برقی خنده میزد بی قرار گاه اندر خنده گه در گریه بود این نبود از کسب او این هدیه بود جذبه بود از عنایت در رسید کفر بگریخت و هدایت در رسید سالها باید که تا یک قطره آب در دل دریا شود در خوشاب قطره باران اگرچه پر بود بحر را در عمرها یک در بود گر شدی هر قطره در یتیم هر یتیمی مصطفا بودی مقیم عاقبت چون گشت سالک بی قرار در رهش افکند پیر نامدار گفت در ره رهزنانت خفته اند تو مخسب اینجا کن آنچت گفته اند راه دور است ای پسر هشیار باش خواب با گور افکن و بیدار باش کار هر کس هرکسی را اوفتاد همچو تو این غم بسی را اوفتاد جهد آن کن تا درین راه دراز تو بیک ذره نمانی بسته باز هرکجا کانجا بمانی بسته تو تا ابد آنجا بمانی خسته تو واعظت در سینه درد وداغ بس بلبل جان ترا مازاغ بس راست میروجهد میکن هوش دار بار میکش خار میخور گوش دار سالک عاشق مزاج و سخت کوش همچو آتش آمد از سودا بجوش هرچه بود از شور و سودا برفکند برهنه خود را بدریا درفکند چون سر شکر و شکایت بر نهاد سر براه بی نهایت در نهاد باز بود آن صبح دولت روز او طفل ره شد عقل پیراموز او صد هزاران راه گوناگون بدید صد هزاران قلزم پرخون بدید صد جهان میتافت از هر سوی او صد فلک میگشت در پهلوی او صد محیط موج زن با خویش داشت صد بهشت و دوزخ اندر پیش داشت گشت حیران سالک افتاده کار لاشه مرده راه دور افتاده بار گر بسی در زد کسش نگشاد در ور بسی پر زد کسش نگشاد پر میطپید و میچخید و میدوید میکشید و میبرید و میپرید گر بپایان رفت شد پیشان ز دست ور بپیشان رفت شد پایان ز دست گر نمیشد هر دمش میخواندند ور همی شد هر دمش میراندند در ره صد پیچ پیچی اوفتاد او همه میجست هیچی اوفتاد لاجرم عقلش شد و دیوانه گشت وز خرد یکبارگی بیگانه گشت نکته دیوانگان آغاز کرد بال و پر مرغ مستی باز کرد گفت ای دردی که درمان منی جان جانی کفرو ایمان منی گر مرا صد کوه بر گردن نهی آن همه بر جان خود بی من نهی من که باشم تا چنین دردی کشم دامن خود در چنین گردی کشم بس عجب دردی نمیدانم ترا این قدر دانم که میخوانم ترا گر بگریم گوییم از گریه چند ور بخندم گوییم بگری مخند گر نخفتم خواب بهتر بینیم ور بخفتم خواب دیگر بینیم گر کنم گویی مکن بشنو سخن ور نخواهم کرد خواهی گفت کن ور خورم گویی مخور ای بیخبر ور نخواهم خورد خواهی گفت خور با تو چتوان خورد نتوان خورد هیچ با تو چتوان کرد نتوان کرد هیچ خواستن از تو نه زشت و نه نکوست نه ترا دشمن توان گفتن نه دوست # عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۳۴ - الحكایة ‌و التمثیل پیش ذوالقرنین شد مردی دژم سیم خواست از شاه عالم یک درم شاه کان بشنود گفت ای بی خبر از چو من شاهی که خواهد این قدر گفت پس شهری ده و گنجی مرا تا براید کار بی رنجی مرا گفت چندینی بشاه چین دهند تو که باشی تا ترا چندین دهند سالک سرگشته چون اینجا رسید رخت همت هرچه بد اینجا کشید روی از پس رفتنش ممکن نبود ور ز پس میرفت دل ساکن نبود ره بپیشان بردنش امکان نداشت زانکه هیچ این ره سروپایان نداشت دید عالم عالم از خون موج زن گاه عرش و گاه گردون موج زن صد هزاران عالم پر شور بود جای زاری بد نه جای زور بود لاجرم انبان زاری برگرفت در بدر بی زور زاری درگرفت خویشتن را رسته دید اول ز بند لاجرم بر شد برین دود بلند پر شد از پندار وسودا در گرفت زان بدین زودی ز بالا درگرفت اول آغازی نهاد از جبرییل صدقه میجست او چو ابناء السبیل در بدر میرفت تا پایان کار بشنو اکنون قصه از پیشان کار # عطار » مصیبت نامه » بخش اول » بخش ۱ - المقالة الاولی سالک آمد تا جناب جبرییل همچو موری مرده پیش ژنده پیل گفت ای سلطان اسرار علوم نقش غیب الغیب را جان تو موم ای برادر خوانده خیل رسل مهدی اسلام و هادی سبل هم تو روح القدس و هم روح الامین هم امین وحی رب العالمین هم اولوالعزم از تو رفته پیش صف هم گرفته مرسلین از تو شرف حامل قرآن و تورات و زبور صد کتاب آورده از حق جمله نور خانه خاص تو خدر کبریا منزل پاک تو جان مصطفی صد هزاران پر طاوسی تراست در مقام قدس قدوسی تراست انبیا را ترجمانی کرده شرح صد عالم معانی کرده عاجزم وز خان و مان افتاده ام بی سرو بن در جهان افتاده ام در دلم دردیست ار درمانش هست چارهء کن چون رگی باجانش هست جبرییلش گفت راه خویش گیر در سلامت رو صلاحی پیش گیر ما درین دردیم همچون تو مدام تو برو خود درد ما ما را تمام یک مقام خاص دارم از هزار بیشتر زان نبودم یک ذره بار گر به انگشتی کنم زانجا گذر همچو انگشتم بسوزد بال و پر این دمم سدره ست باری منتها تا کیم آید خبر از مبتدا بر من از هیبت که آید هر نفس شرح نتوان داد آن با هیچکس زانکه کس طاقت ندارد آن سماع زان کند هر دوجهان جان را وداع تا که حمال کلام او شدم ذره ذره ز احترام او شدم نه توانم بار آن هرگز کشید نه توانم ذل بی آن عز کشید زین همه هیبت که بر جان منست آنچه بس پیداست پنهان منست من نیم از خوف شاد او هنوز می نیارم کرد یاد او هنوز تو سر خود گیر کاینجا راه نیست ورنه سر زن چون سرت آگاه نیست سالک آمد پیش پیر راهبر قصه خود بازگفتش سر بسر پیر گفتش هست جبریل امین روح یعنی امر رب العالمین ذره گر جبرییلی بایدت امر را جانی سبیلی بایدت مدتی جبریل طاعت کرد و کار سال آن هفتاد ره هر یک هزار تا خدا را یاد کردن زهره داشت پیش از آن دایم خموشی بهره داشت باز همچندان که اول کرد کار تا که حاجت خواه شد از کردگار عمرها در طاعت و در راه شد تا بنامش خواند و حاجت خواه شد این همه اورا چو میبایست کرد تو چه خواهی کرد ای فرتوت مرد جبرییل از بعد چندین ساله کار یافت گنج یاد کرد کردگار تو زننگ خویش نندیشی دمی بر تهور نام او گویی همی یاد او مغز همه سرمایهاست ذکر او ارواح را پیرایهاست گر ملایک را نبودی یاد او نیستندی بنده آزاد او # عطار » مصیبت نامه » بخش اول » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل ظالمان کردند مردی را اسیر ریختند آبی برو چون زمهریر میزدندش چوب و او میگفت زار دست من گیر ای خدای کامگار شیخ مهنه میگذشت آنجایگاه خادمی گفتش که ای سلطان راه گر از ایشانش شفاعت میکنی همچنان دانم که طاعت میکنی این شفاعت گفت چون آرم بجای کین زمان یاد آمد او را از خدای هر کرا این لحظه آید یاد ازو دل دریده سر بریده باد ازو یاد آن بهتر که آرام آورد مار را چون مور در دام آورد # عطار » مصیبت نامه » بخش اول » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل مار افسایی یکی حربه بدست کرده بد بر مار سوراخی نشست هر زمان میساخت معجونی دگر هر نفس میخواند افسونی دگر ناگهی عیسی برانجا درگذشت مار آمد پیش او در سر گذشت گفت ای روح الله ای شمع انام هست سیصد سال عمر من تمام مرد سی ساله مرا افسون کند تا زسوراخم مگر بیرون کند رفت عیسی عاقبت زانجایگاه چون دگر باره فرود آمد براه مرد را گفتا چه کردی کار را گفت اندر سله کردم مار را شد سر آن سله عیسی برگرفت چون بدید او را سخن از سرگرفت گفت ای مار از چه طاعت داشتی خاصه چندانی شجاعت داشتی آن همه دعوی که کردی از نخست از چه افتادی چنین در دام سست گفت من نفریفتم ز افسون او میتوانستم که ریزم خون او لیک چون بسیار حق را نام برد نام حق خوش خوش مرا در دام برد چون بنام حق شدم در دام او صد چو جان من فدای نام او وصل همچون آتشی جان سوزدت یاد باید تا جهان افروزدت # عطار » مصیبت نامه » بخش اول » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل آن یکی درخواند مجنون را ز راه گفت اگر خواهی تو لیلی را بخواه گفت هرگز مینباید زن مرا بس بود این زاری و شیون مرا گفت او را چون نمیخواهی برت این همه سودا برون کن از سرت یاد خوشتر گفت از لیلی مرا سرکشی او را و واویلی مرا مغز عشق عاشقان یادی بود هرچه بگذشتی ازین بادی بود من نیم زان عاشقی شهوت پرست تا کنم خالی زیاد دوست دست تاکه باشد یاد غیری در حساب ذکر مولی باشد از تو در حجاب چون همه یاد تو از مولی بود همچو مجنونت همه لیلی بود # عطار » مصیبت نامه » بخش اول » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل چون ز لیلی گشت مجنون بی قرار روز و شب در شهر میگردید خوار گفت لیلی را کسی کان خیره مرد جمله گرد شهر میگردد بدرد گفت اگر در عشق باشد استوار یک دمش با شهر گردیدن چکار بعدازان شد سر بصحرا در نهاد پای ناکامی بسودا در نهاد گشت میکردی بصحرا ژاله بار از سرشکش گشته صحرا لاله زار گفت لیلی هست او در عشق سست نیست صحرا گشتن از عاشق درست بعدازان در ناتوانی اوفتاد مردن او را زندگانی اوفتاد بودش از بی طاقتی بیم هلاک زار میخفتی میان خار و خاک گفت لیلی نیست او در عشق زار یک نفس با خواب عاشق را چه کار بعدازان شد عشق لیلی غالبش گم شد از مطلوب جان طالبش یکدمش فریاد واویلی نماند از قدم تا فرق جز لیلی نماند تن فرو داد و چنان در کار شد کز وجود خویشتن بیزار شد دل ز دستش رفت و در خون محو گشت جمله لیلی ماند مجنون محو گشت گر همی بودیش میل صد طعام خواندی آن جمله لیلی را بنام از زفانش البته هرگز یکدمی نامدی بیرون به جز لیلی همی در نمازش ای عجب بی عمد او ذکر لیلی آمدی الحمد او در تشهد در رکوع و در سجود نام لیلی بودی او را در وجود گر نشستی هیچ و گر برخاستی زو همه لیلی و لیلی خواستی این خبر گفتند با لیلی مگر گفت اکنون عشقش آمد کارگر تا که در گنجید چیزی دیگرش می نیامد عشق لیلی در خورش چون کنون برخاست اوکلی ز دست عشق من کلی بجای او نشست گنجدی در عشق اگر درگنجدی عاشق این جاسنجدی کم سنجدی تا بود یک ذره از هستی بجای کفر باشد گر نهی در عشق پای عشق در خود محو خواهد هر که هست ورنه نتوان برد سوی عشق دست هرکه انگشتی برد آنجایگاه همچو انگشتی بسوزد پیش راه عشق از فانی توان آموختن فانی آنجا کی تواند سوختن گر تو پیش عشق فانی میروی غرق آب زندگانی میروی ور ز هستی میبری یک ذره تو تا ابد زان ذره مانی غره تو تا بود یک ذره هستی در میان برکناری از صفای صوفیان صوفیی نتوان بکسب اندوختن در ازل آن خرقه باید دوختن # عطار » مصیبت نامه » بخش اول » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل پیره زالی برد پیش بوسعید کودکی را تا بود او را مرید آن جوان در کار مرد آمد ولیک زرد گشت و ناتوان از ضعف نیک برگ بی برگی و بی خویشی نداشت طاقت خواری و درویشی نداشت خاست مرد و شیخ را گفت این زمان صوفیم ناکرده کردی ناتوان خواستم تا صوفیی گردانیم همچو خویش از خویشتن برهانیم تو مرا در دام مرگ انداختی کار من جمله ز برگ انداختی گفت چون صوفی نشاند بوسعید صوفی او چون تو باشد ای مرید لیک چون صوفی نشاند کردگار لاجرم چون بوسعید آید بکار هرچه آن از من رود چون من بود دوست از من گر رود دشمن بود راست ناید صوفیی هرگز بکسب خر کجاگردد بجد و جهد اسب لیک اگر دولت رسد ازجای خویش یک خر عیسی بود صد اسب بیش جد وجهدت را چو رای دیگرست صوفیی کردن ز جای دیگرست جد وجهدت بی ثوابی کی بود لیک گنجشگی عقابی کی بود گر همه عالم ثواب تو بود تا تو باشی تو عذاب تو بود صوفیی سنگیست مبهوت آمده سنگ رفته لعل و یاقوت آمده تا بذات اندر تبدل نبودت جزو باشی ذات تو کل نبودت در حقیقت گرچه توکل آمدی لیک این ساعت همه ذل آمدی گر شود ذل تودر کل ناپدید تو بکلی کل شوی ذل ناپدید ور بماند ذره از ذل تو پس بود آن ذره ذلت غل تو هست صوفی ذل در کل باخته ذل و کل در کل کل انداخته کل کل در کل کلات آمده بی صفت بی فعل و بی ذات آمده پای ناگاهی فرو رفتن بگنج پیشه نبود که آموزی برنج هست صوفی مرد بی رنج آمده پای او ناگاه در گنج آمده صوفیی باید ترا اندیشه کن تا که دانی گنج یابی پیشه کن لیک جد و جهد میباید ترا تادر این گنج بگشاید ترا زانکه در راهی که سلطانان گنج گنجها دیدند بی رنج و برنج صد نشان دادند ازان ره پیش تو تا بجنبد نفس کافر کیش تو سر بدان راه آور و مردانه وار گنج میجو با دلی پرانتظار زانکه در راهی که گنج آنجا نهند هیچ نبود شک که رنج آنجا نهند گر تو در راهی دگر پوینده گنج نیست آنجا که تو جوینده در رهی رو کان نشانت داده اند جهد کن تا سر بدانت داده اند جهد میکن روز و شب در کوی رنج بو که ناگاهی ببینی روی گنج هان و هان گر گنج دین بینی تو مست ظن مبر کز جهد تو آمد بدست زانکه آنجا جهد را مقدار نیست گنج را جز گنج کس بر کار نیست هرکرا بنمود آن محض عطاست وانکه را ننمود از حکم قضاست # عطار » مصیبت نامه » بخش اول » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل پادشاهی دختری دارد چو ماه تو درون خانه باشی قعر چاه کی توانی دید هرگز روی او پس چه کن لازم شواندر کوی او تو چو لازم باشی آن درگاه را برتو افتد یک نظر آن ماه را در دوعالم بس بود آن یک نظر ور دگر خواهی دگر باشد دگر آن نظر از جهد تو ناید بدست لیک بر درگاه میباید نشست تو نمازی دار دایم سوخته تادرافتد آتشت افروخته جد و جهد تو نمازی کردنست آتش آوردن نه بازی کردنست لیک آتش هر رکوعی را نخواست کی بود بر هر رکوعی رنگ راست ای رکوعی نانمازی چند ازین نیست این کار مجازی چند ازین آن رکوعی مستحاضه از توبه نیم جو زر یک قراضه از تو به رهروان رفتند پیش گنج باز در مقامر خانه تو شش پنج باز رهروان رفتند تو درمانده حلقه سر زن که بر در مانده راه زد مشغولی عالم ترا نیست پروای خدا یکدم ترا چون نمیآیی بسر از خویش تو چون توانی شد خدا اندیش تو آخر از خواب امل بیدار شو یکدم ای مست هوا هشیار شو پس بدین وادی فرو رو مردوار تا به بینی صد هزاران مرد کار سر بسر سرگشتگان در کار او تو چنین آزاد از اسرار او چند گویم هرکه مرد دین بود در دلش یک ذره درد این بود لیک چون تو مرد درد دین نه دین چه دانی تو که جز عنین نه دین ندارد کار با عنین بسی هیچ حاصل نیست گفتن زین بسی # عطار » مصیبت نامه » بخش دوم » بخش ۱ - المقالة الثانیه سالک اسراف کرده در طلب پیش اسرافیل آمد جان به لب گفت ای در پرده همدم آمده هم مکرم هم معظم آمده ای به سر استاده قایم عرش را عرش کرده خاک پایت فرش را گه بمیرانی و گه زنده کنی گاه برداری گه افکنده کنی پرتو هفت آسمان از نور تست زندگی جسم و جان از صور تست صور اینست ازتو تنها نفخ نور کز نفخت فیه من روحیست صور چون دم رحمانست با صورت به هم میتوانی زد خوشی را صور دم چون در اول صبح صوری دردمی دیگر از عالم نیاید عالمی صعقه ای در جان عالم افکنی کل موجودات را بر هم زنی کوه برگیری به دریا درکشی گاو و ماهی را به بالا برکشی مهر و مه را روی گردانی سیاه اختران را افکنی در خاک راه هر دو عالم را به دامن درنهی در عدم افشانی و سر برنهی باز از صور دوم در هر دو کون جامه پوشی یک به یک را لون لون آنچه ازین صورت رود در کار و بار میکند شرحش قیامت آشکار ای به یک دم زنده کرده عالمی پس مرا هم زنده گردان از دمی یا مرا از یک دم خود زنده کن یا بمیران و به خاک افکنده کن زین سخن تفتی بر اسرافیل زد گفتی آن دم کرگدن بر پیل زد گفت ای از خویشتن سیر آمده همچو گربه در صف شیر آمده این طلب کز پرده جان تو خاست ای مخالف کی شود بر پرده راست من که عالم خردلیم آید مقیم هر نفس را خردلی آیم ز بیم تو که از عالم نباشی خردلی چون رسی آخر تو در بی اولی من که در پای دو کون افتاده ام صور بر لب منتظر استاده ام تا جهانی خلق را بی جان کنم بیت معمور از نفس ویران کنم این جهان و آن جهان با دم زنم چون دو شیشه هر دو را بر هم زنم چون شوم فارغ ز چندان رستخیز لرزه بر من افتد و من در گریز تا چو چندین کار بر عالم گذشت بر من عاجز چه خواهد هم گذشت تو برو تا نوحه ای فردا کنم بهر جانها ماتم تنها کنم سالک آمد پیش پیر پیشوا باز گفتش آنچه بودش ماجرا پیر گفتش هست اسرافیل پاک پرتو ایجاد و اعلام هلاک در عظیمی یک ملک همتاش نیست از شگرفی پا و سر پیداش نیست وی عجب هر روز از خوف اله کمتر از مرغی شود در پیشگاه ذره ای گر بیم او میبایدت تا ابد تسلیم او میبایدت # عطار » مصیبت نامه » بخش دوم » بخش ۲ - الحكایة ‌و التمثیل کرد در کشتی یکی گبری نشست موج برخاست و شد آن کشتی ز دست سخت میترسید گبر هیچ کس گفت ای آتش مرا فریاد رس گفت ملاحش خموش ای ژاژ خای آتش اینجا کی شناسد سر ز پای موج چون هم مردکش هم سرکش است در چنین موجی چه جای آتش است گر کند اینجایگه آتش قرار تا زند یک دم برآید زو دمار گبر گفت ای مرد پس تدبیر چیست گفت تسلیم است تا تقدیر چیست چون برآید بحر تقدیرش بجوش شیر گردد همچو مور آنجا خموش # عطار » مصیبت نامه » بخش دوم » بخش ۳ - الحكایة ‌و التمثیل کشتیی آورد در دریا شکست تخته زان جمله بر بالا نشست گربه و موشی بر آن تخته بماند کارشان با یکدگر پخته بماند نه ز گربه بیم بود آن موش را نه بموش آهنگ آن مغشوش را هر دو تن از هول دریا ای عجب در تحیر باز مانده خشک لب زهره جنبش نه و یارای سیر هر دو بیخود گشته نه عین و نه غیر در قیامت نیز این غوغا بود یعنی آنجا نه تو و نه ما بود هیبت این راه کار مشکلست صد جهان زین سهم پرخون دلست هرکه او نزدیک تر حیران ترست کار دوران پاره آسان ترست # عطار » مصیبت نامه » بخش دوم » بخش ۴ - الحكایة ‌و التمثیل بود شاهی را غلامی سیمبر هم ادب از پای تا سر هم هنر چون بخندیدی لب گلرنگ او گلشکر گشتی فراخ از تنگ او ماه را خورشید رویش مایه داد مهر را زلف سیاهش سایه داد دام مشکینش چوشست انداختی جان بهای و دل ز دست انداختی راستی از بس کژی کان شست بود صیدش از هفتاد فرقت شست بود ابروی او در کژی طاق آمده راستی محراب عشاق آمده مردمی چشم او در جادویی ترک تازش در میان هندویی از میانش بود دل در هیچ و بس وز دهانش روح در ضیق النفس لعل او را وصف کردن راه نیست زانکه کس از آب خضر آگاه نیست این غلام دلربای جان فزای پیش شاه خویش استادی بپای از قضا روزی مگر در پیش شاه کرد بسیاری همی در خود نگاه شاه حالی دشنه زد بر دلش جان بداد و آن جهان شد منزلش پس زفان در خشم او بگشاد شاه گفت تا چندی کنی بر خود نگاه گه علم میبینی و بازوی خویش گه نظاره میکنی بر موی خویش گه کنی در پا و در موزه نگاه گه نهی از پیش و گاه از پس کلاه گه شوی مشغول در انگشتری خودپرستی تو و یا خدمت گری چون چنین تو عاشق خویش آمدی بهر خدمت از چه در پیش آمدی ترک خدمت گیر و خود را میپرست بعدازین برخیز و با خود کن نشست دعوی خدمت کنی با شهریار خود ز عشق خویش باشی بی قرار گرچه خود را سخت بخرد میکنی در حقیقت خدمت خود میکنی من ز تو بر مینگیرم یک نظر تو زخود دیدن نمیآیی بسر مردم دیده چو خود بینی نکرد جای خود جز دیده میبینی نکرد کار نزدیکان خطر دارد بسی چون تواند جست نزدیکی کسی # عطار » مصیبت نامه » بخش دوم » بخش ۵ - الحكایة ‌و التمثیل داشت آن سلطان که محمودست نام سرکش و بی باک و خونی یک غلام عاقبت راهی زد آن بیروی و راه حالیش گردن زدن فرمود شاه لیک اول گفت شاه حق شناس تا از آن مجلس رود بیرون ایاس گفت از ما لطف دیدست او مدام کی تواند دید قهرم این غلام هرکه او در لطف ما پرورده شد از خیال قهر ما آزرده شد ای عجب چون این سخن بشنید ایاس گفت فرخ آنکه شاه حق شناس گردنش یکبار زد یکبار رست تا قیامت از غم و تیمار رست کار من بنگر که روزی چندبار میشوم از تیغ هیبت کشته زار با ادب در پیش سلطان تن زدن سخت تر باشد ز صد گردن زدن روز و شب در قهر میسوزد مدام وانگهم پرورده لطفست نام لطف او در حق هرک افزون بود بی شک آنکس غرقه تر در خون بود # عطار » مصیبت نامه » بخش دوم » بخش ۶ - الحكایة ‌و التمثیل گفت روزی شبلی افتاده کار در بردیوانگان شد سوکوار دید آنجا پس جوان دیوانه آشنا با حق نه چون بیگانه گفت شبلی را که مردی روشنی گر سحرگاهان مناجاتی کنی از زفان من بگو با کردگار کوفکندی در جهانم بی قرار دور کردی از پدر وز مادرم ژنده بگذاشتی اندر برم پرده عصمت ز من برداشتی در غریبی بی دلم بگذاشتی کردی آواره ز خان و مان مرا آتشی انداختی در جان مرا آتش تو گرچه در جانم خوشست برجگر بیآییم زان آتشست بستی از زنجیر سر تا پای من تا رهایی یابم ازتو وای من گر ترا گویم چه میسازی مرا در بلای دیگر اندازی مرا نه مرا جامه نه نانی میدهی نان چرا ندهی چو جانی میدهی چند باشم گرسنه این جایگاه گر نداری نان زجایی وام خواه این بگفت وپاره شد هوشیار بعد از آن بگریست لختی زار زار گفت ای شیخ آنچه گفتم بیشکی گر بگویی بو که درگیرد یکی رفت شبلی از برش گریان شده در تحیر مانده سرگردان شده چون برون رفت از در آن خانه زود دادش آواز از پس آن دیوانه زود گفت زنهار ای امام رهنمای تانگویی آنچه گفتم با خدای زانکه گر با او بگویی اینقدر زآنچه میکرد او کند صد ره بتر من نخواهم خواست از حق هیچ چیز زآنکه با او درنگیرد هیچ نیز او همه با خویش میسازد مدام هرچه گویی هیچ باشد والسلام دوستان را هر نفس جانی دهد لیک جان سوزد اگر نانی دهد هر بلا کین قوم راحق داده است زیر آن گنج کرم بنهاده است # عطار » مصیبت نامه » بخش دوم » بخش ۷ - الحكایة ‌و التمثیل سوی آن دیوانه شد مردی عزیز گفت هستت آرزوی هیچ چیز گفت ده روزست تا من گرسنه مانده ام لوتیم باید ده تنه گفت دل خوش کن که رفتم این زمانت از پی حلوا و بریانی و نانت گفت غلبه میمکن ای ژاژ خای نرم گو تا نشنود یعنی خدای گر نیم آهسته کن آواز را زانکه گر حق بشنود این راز را هیچ نگذارد که نانم آوری لیک گوید تا بجانم آوری دوست را زان گرسنه دارد مدام تا ز جان خویش سیر آید تمام چون زجان سیرآید او در درد کار گرسنه گردد بجانان بی قرار # عطار » مصیبت نامه » بخش دوم » بخش ۸ - الحكایة ‌و التمثیل بود مجنونی بغایت گرسنه سوی صحرا رفت سر پا برهنه نانش میبایست چون نانش نبود دردش افزون گشت درمانش نبود گفت یا رب آشکارا و نهان گرسنه تر هست از من در جهان هاتفی گفتش که میآیم ترا گرسنه تر از تو بنمایم ترا همچنان در دشت میشد یک تنه پیشش آمد پیر گرگی گرسنه گرگ کو را دید غریدن گرفت جامه دیوانه دریدن گرفت لرزه بر اندام مجنون اوفتاد در میان خاک در خون اوفتاد گفت یارب لطف کن زارم مکش جان عزیزست این چنین خوارم مکش گرسنه تر دیدم از خود این بسم وین زمان من سیر تر از هر کسم سیر شد امشب شکم بی نان مرا نیست نان در خورد ترازجان مرا بعد ازین جز جان نخواهم از تو من تا توانم نان نخواهم از تو من گرگ را تو بر سرم بگماشتی گر بفرمایی کند گرگ آشتی در چنین صحرا گرفتار بلا این چنین گرگیم باید آشنا این دمم با گرگ کردی در جوال هین رهایی ده مرا زین بد فعال این سخنها چون بگفت آن سرنگون گرگ از پیشش بصحرا شد برون گر تو خواهی تا بسر گرداندت چون فلک زیر و زبر گرداندت سرنگون نه پای در دریای او در شکن با شیوه و سودای او # عطار » مصیبت نامه » بخش دوم » بخش ۹ - الحكایة ‌و التمثیل خواجه ای در شهر ما دیوانه شد وز خرد یکبارگی بیگانه شد نه لباسی بودش و نه طعمه کس ندادش لقمه بی لطمه بود پنجه سال تادیوانه بود در زفان کودکان افسانه بود سیم رفته روی چون زر مانده در به در در خاک هر در مانده دیده پرخون دل پر آتش آمده لب فرو بسته بلاکش آمده دید یک روزی جوانی تازه را خویشتن آراسته آوازه را پای در مسجد نهاد آن سرفراز کان جوان را بود هنگام نماز پیر دیوانه بدو گفت ای پسر در رو ودر رو هلا زین زودتر زانکه من دررفته ام بسیار هم کرده ام چون تو بسی این کار هم هم نمازی بودم وهم حق پرست تاثریدی این چنینم درشکست گر چو من شوریده دین میبایدت ور ثریدی این چنین میبایدت پای در نه زود تا دستت دهند نه بهر وقتی که پیوستت دهند # عطار » مصیبت نامه » بخش سوم » بخش ۱ - المقالة الثالثه سالک همچون موکل بر سری پیش میکاییل شد چون مضطری گفت ای فرمانده هر مخزنی بی تو نتوان خورد هرگز ارزنی ای مفاتیح جهان در دست تو حامل عرشی و کرسی پست تو ابر و باران قطره عمان تست رزق و روزی ریزه از خوان تست هر شبی ازتودل افروزی رسد باز هر روزی ز نو روزی رسد گر ترا نبود بروزی هیچ برگ کی نشیند شبنمی بر هیچ برگ ور عنان باد پیچی یک دمی کی نسیم خوش جهد در عالمی تا ابد سرسبزی خلقان ز تست رعد و برق و برف و هم باران ز تست طفل بستان را چو از پستان میغ تازه گردانی ز شیری بیدریغ بر رخ بستانش از بهر فرح برکشی آن طفل را قوس قزح تا چو با این قوس بتواند نشست قاب قوسینش مگر آید بدست طفل عشقم تربیت کن هم مرا تا برون آری ازین ماتم مرا چون شنود القصه میکاییل راز گفت ای بیچاره بر راهی دراز من که میکاییلم اینجا برچه ام شوق حق را عشق دین را خود که ام گه بباران بازمانده گه ببرق روز و شب مشغول کار غرب و شرق رعد بانگیست از دل پر درد من باد یک شمه ز باد سرد من برف و باران اشک بسیار منست برق از جان شرر بار منست گه ز آهم میغ پرده میشود گه زنومیدی فسرده میشود سوز و جوش و اشک بسیارم نگر سر برار آخر سر و کارم نگر من چو خود سرگشته کار خودم روز و شب در درد و تیمار خودم تو برو کاین در ز من نگشایدت جز درون خویشتن نگشایدت سالک آمد پیش پیرو راز گفت حال خود با پیر یک یک بازگفت پیر گفتش آنکه میکاییل اوست لطف را و رزق را دادن نکوست هر دو عالم را مدد زو میرسد رزق دادن تا ابد زو میرسد رزق را از پادشاه دادگر جان میکاییل میبینم ممر هر که رزاقی ندید از پیشگاه هست او در شرک نیست او مرد راه # عطار » مصیبت نامه » بخش سوم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل کرد حاتم را سؤال آن مرد خام کز کجا آری تو هر روزی طعام گفت حاتم تا که جان دارم بجای هست قوت من ز انبان خدای مرد گفتش تو بسالوس و برنگ میکنی مال مسلمانان بچنگ روز و شب مال مسلمانان بری چون بخوردی عاقبت را ننگری حاتمش گفتا که ای مرد عزیز خورده ام زان تو هرگز هیچ چیز گفت نه گفتا مسلمان پس نه تن بزن چون این سخن را کس نه سایلش گفتا که حجت می میار گفت حجت خواهد از ما کردگار گفت میخواهی که چون کارت خطاست کاین خطاها را سخن بنهی تو راست گفت از هفت آسمان آمد سخن از خدا هم با میان آمد سخن مادرت چون شوهری کرد اختیار شدحلال از یک سخن آغاز کار سایلش گفتا تو کرده خوش نشست زآسمان ناید ترا روزی بدست گفت روزی همه خلق جهان همچو روزی من آید زآسمان کانکه او دارنده جان و جهانست گفت روزی همه در آسمانست گفت دایم پای در دامن ترا روزیی میناید از روزن ترا گفت بودم درشکم نه ماه من بردم از روزن بروزی راه من سایلش گفتا بخسب اکنون ستان تا درآید روزی تو در دهان گفت من قرب دو سال ای کوربین بوده ام در گاهواره همچنین من ستان خفته در آن مهد بزر در دهانم شیر میریخت از زبر سایلش گفتا که باید کشت زود هیچکس ناکشته هرگز چون درود حاتمش گفتا که ای سرگشته من موی سر میبدروم ناکشته من گفت ناپخته بخور تا بنگرم گفت ناپخته چو مرغان هم خورم گفت زیر آب شو روزی طلب گفت چون ماهی شوم نبود عجب مرد عاجز گشت ازو حیران بماند زان سخن انگشت در دندان بماند عاقبت بر دست حاتم بازگشت توبه کرد و همدم و همراز گشت لطف و رزق حق درین منزل طلب حل این مشکل درون دل طلب چون همه زآنجایگه بینی مدام کار تو زآنجایگه گردد تمام # عطار » مصیبت نامه » بخش سوم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل بود اندر عهد موسی کلیم برخ اسود بیدلی با دل دو نیم آنچنان سر سبزیی در برخ بود کز سوادش چهره دین سرخ بود شد تبه بر آل اسراییل کار زانکه آمد خشک سالی آشکار سایه می افکند قحطی سهمناک خواستند افتاد خلقی در هلاک خلقی آمد پیش موسی سر به سر تا به استسقا برون آید مگر رفت موسی سوی صحرا بی قرار خواست باران از خدای کامکار هم به استسقا نماز آغاز کرد هم ید بیضا دعا را باز کرد گرچه بسیاری دعا گفت آن زمان هیچ اثر پیدا نیامد در جهان رفت موسی بعد ازآن یک بار نیز برنیامد کار دیگر بار نیز خواست شد خلقی در آن تنگی هلاک رفت موسی گفت ای دانای پاک چیست دارو تا شود درمان پدید چیست فرمان تا شود باران پدید حق تعالی گفت با موسی به راز گر به بارانست قومت را نیاز بنده ای دارم که او گوید دعا از دعای او شود حاجت روا موسی آمد باز جست آن بنده را برخ دید آن بنده فرخنده را برخ را گفت ای لطیف نامدار چون جهان را قحطی آمد آشکار سوی صحرا رنجه شو فردا پگاه وز خدا از بهر باران ابر خواه زانکه گر زین سان بماند خشک سال عمر بر خلق جهان آید زوال روز دیگر برخ آمد سوی دشت پس جهانی خلق بر وی گرد گشت گفت یا رب خلق را در خون مکش هر زمان در رنج دیگرگون مکش خلق را از خاک چون برداشتی گرسنه آخر چرا بگذاشتی یا نبایست آفریدن خلق را یا نه بی شک لقمه باید حلق را لطف کم شد یا کرم گویی نماند وآن همه انعام و نیکویی نماند آن همه دریای بخشش کان تراست می نبخشی می نریزی آن کجاست گر تو زان می آوری این قحط سال تا دهی خلقان خود را گوشمال بعد ازین ترسی که نتوانی همی بل توانی کرد به آسانی همی لطف کن این خلق حیران را بدار جان چو دادی نان ده و جان را بدار تا بگفت این فصل را برخ سیاه مرد بالا گشت از باران گیاه جمله عالم ز باران تازه شد دل خوشی خلق بی اندازه شد روز دیگر موسی عمران مگر دید ناگه برخ را بر رهگذر گفت ای موسی بدیدی آن زمان با خدای تو چه گفتم آنچنان گرمی من دیدی و گفتار من مردی من دیدی و هنجار من زین سخن موسی چنان در تاب شد کآتش خشم آمدش وز آب شد جوش میزد خشم او چون بحر ژرف خواست تا او را برنجاند شگرف تا چنین شوریده نه سر نه بن اینچنین گستاخ چون گوید سخن جبرییل آمد که ای موسی متاب پس مرنجان برخ را از هیچ باب زانکه حق میگوید این برخ سیاه هست ما را بنده ای از دیرگاه لطف ما را او به هر روزی سه بار می بخنداند چو گلبرگ بهار لطف ما را خنده از گفتار اوست کار تو نیست این و لیکن کار اوست هر کسی خاصیتی یافت از اله بود این خاصیت برخ سیاه تو چه دانی سر عشق ای بی خبر چون نمیآیی ز خواب و خور به سر می نیاسایی ز خورد و خفت تو خود نداری کار جز برگفت تو شام خورد و بامدادان خفتنت هست پیشین تا دگر بد گفتنت چون خلیل آن یک دمی خفت ای عجب در پسر کشتن فتاد او زین سبب روز و شب میخسبی و خوش میخوری این خری باشد نه مردم پروری طبع خر داری نگویم مردمت جو خور ای خر ای دریغا گندمت مردم آخر خر چگونه اوفتاد قصه ای پس باشگونه اوفتاد تا به بازار جهانت خوانده اند باشگونه بر خرت بنشانده اند تا کی از کوری و تا چند از کری ای خر آخر باشگونه بر خری مانده ای دایم اسیر ننگ و نام وانگهی گویی که شد دوری تمام سال و مه خون میخوری در حرص و آز می نهی این را لقب عمری دراز روز و شب جان می کنی بی زاد و برگ زیستن می خوانی این را تو نه مرگ ای خضابت را جوانی کرده نام مرگ دل را زندگانی کرده نام وی ورم را نام کرده فربهی راست چون آزادی سرو سهی زرد را کرده ز گلگونه عزیز سرخ رویش خوانده و سر سبز نیز مشک را از باد رستی میدهی حیز را تعلیم کستی میدهی # عطار » مصیبت نامه » بخش سوم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل کاملی گفته ست در راه خدای هست بی حد رنجهای دلربای وی عجب از هیبت این کار تو میگریزی در پس دیوار تو گر شراب لطف او خواهی بجام قطع کن وادی قهر او تمام زانکه تا این نبودت آن نبودت بی بلا ودرد درمان نبودت گر بلطفت یک نظر در میرسد هر دمت جانی دگر در میرسد # عطار » مصیبت نامه » بخش سوم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل در رهی میرفت محمود از پگاه در میان راه خلقی دید شاه آن یکی را زار میآویختند سرنگون از دار میآویختند چون نظر افتاد بر وی شاه را خواست او مر عزم کردن راه را مرد حالی بانگ زد از زیر دار گفت میبینند خلقم ده هزار هم تو میبینی مرا ای دادگر نیست فرقی زین نظر تا آن نظر چون نظر از پادشاه آید پدید نیست ممکن گر گناه آید پدید آن سخن محمود را دلشاد کرد لاجرم دادش دیت و آزاد کرد چون کشنده گشت فارغ از گناه دست محکم کرد در فتراک شاه شاه گفتش چون برستی از خطر پای در ره نه چه میخواهی دگر گفت من زینجا کجادانم شدن یک زمان دور از تو نتوانم شدن گفت ای احمق ترا با من چکار گفت من خود با تودارم کار وبار زانکه من آزاد کرد خسروم از کرم تو داده جانی نوم از خودم گر دور گردانی بزور زنده انگارم که در کردی بگور ورنه گرمی دی بگو بخشیده خون تادر آویزند از دارم نگون هرکه شد آزاد کرد خاص تو بد نبیند نیز از اخلاص تو من کنون آزاد کرد این درم تا که جان دارم از این درنگذرم # عطار » مصیبت نامه » بخش چهارم » بخش ۱ - المقالة الرابعه سالک سرکش سر گردن کشان پیش عزراییل آمد جان فشان گفت ای جان تشنه دیدار تو نفس گو سر میزن اندر کار تو طاقت هجران نداری اینت خوش جان بجانان میسپاری اینت خوش فالق الاصباح فی الاشباح تو باسط الید قابض الارواح تو اول نام تو از نام عزیز یافته عزت چه خواهد بود نیز چون جمالت ذره دید آفتاب گشت سرگردان نمیآورد تاب خلق عالم چون ببینند آن جمال جان برافشانند جمله کرده حال هرکه رویت دید جان افشاند و رفت دامن از هر دو جهان افشاند و رفت خلق گوید مرد زو گم شد نشان زنده است او بر تو کرده جان فشان میسزد گر جان بر افشانیش تو تا بجانان زنده گردانیش تو زندگی کردن بجان زیبنده نیست جز بجانان زنده بودن زنده نیست چون بدست تست جان را زندگی مانده ام دل مرده در افکندگی جان بگیر و زنده دل گردان مرا زانکه بی جانان نباید جان مرا تا که عزراییل این پاسخ شنید راست گفتی روی عزراییل دید گفت اگر از درد من آگاهیی این چنین چیزی ز من کی خواهیی صد هزاران قرن شد تا روز و شب جان یک یک میستانم در تعب من بهر جانی که بستانم ز تن می بریزم خون جان خویشتن دم بدم از بسکه جان برداشتم دل بکلی از جهان برداشتم با که کردند آنچه با من کرده اند صد جهان خونم بگردن کرده اند گر بگویم خوف خود از صد یکی ذره ذره گردی اینجا بیشکی چون نمیآیم ز خوف خود بسر کی توان کردن طلب چیزی دگر تو برو کز خوف کار آگه نه در عزا بنشین که مرد ره نه سالک آمد پیش پیر کاردان داد شرح حال با بسیار دان پیر گفتش هست عزراییل پاک راه قهر و معدن مرگ و هلاک مرگ نه احمق نه بخرد را گذاشت نه یکی نیک و یکی بد را گذاشت گر تو زین قومی و گر زان دیگری همچو ایشان بگذری تا بنگری هرکه مرد و گشت زیر خاک پست هر کسش گوید بیاسود و برست مرگ را زرین نهنبن مینهند مردنت آسایش تن مینهند الحقت دنیا چه پر برگ اوفتاد کاولین آسایشش مرگ اوفتاد چون ترا زرین نهنبن هست مرگ دیگ را سر برگرفتن نیست برگ خیز تا گامی بگردون بر نهیم پس سر این دیگ پرخون برنهیم # عطار » مصیبت نامه » بخش چهارم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل دفن میکردند مردی را بخاک شد حسن در بصره پیش آن مغاک سوی آن گور و لحد میبنگریست بر سر آن گور برخود میگریست پس چنین گفت او که کاری مشکلست کاین جهان را گور آخر منزلست وان جهان را اولین منزل همیست اولین وآخرین زیر زمیست دل چه بندی در جهان جمله رنگ کاخرش اینست یعنی گور تنگ چون نترسی زان جهان صعبناک کاولش اینست یعنی زیر خاک چند ازین چون آخر این خواهد بدن وای ازان کاول چنین خواهد بدن هیچ مردم از پس این پرده نیست تا کسی او را بزاری مرده نیست گر دمی خواهی زدن در پرده با کسی زن کو ندارد مرده هر چراغی را که باشد باد پیش چون تواند برد راه آزاد پیش چون تو پرسودا دماغی میبری صرصری در ره چراغی میبری مینترسی کاین چراغ زود میر زود میری گر توانی زود گیر گر بمیرد این چراغت ناگهی ره بسر نابرده افتی در چهی ره بسر بر پیش ازان ای بی دماغ کز چنان بادت فرو میرد چراغ چون چراغ توبمرد ای بی خبر نه نشان ماند ازو و نه اثر گر چراغ مرده را جویی بسی در همه عالم نشان ندهد کسی هر چراغی را که بادی در ربود گر بسی بر سر زنی ازوی چه سود از چراغ مرده کس آگاه نیست چون بمرد او خواه هست و خواه نیست چون چراغ از جای بی جایی رسید چون بدانجا باز شد شد ناپدید راه بینا زین جهان تا آن جهان بیش یکدم نیست جان را بر میان از درونت چون برآید آندمی این جهانت آن جهان گردد همی زین جهان تا آن جهان بسیار نیست جز دمی اندر میان دیوار نیست چون برآید آن دمت از جان پاک سر نگونسارت در اندازد بخاک مرگ را بر خلق عزم جان مست جمله رادر خاک خفتن لازمست # عطار » مصیبت نامه » بخش چهارم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل بر سر گوری مگر بهلول خفت همچنان خفته از آنجا مینرفت آن یکی گفتش که برخیز ای پسر چند خواهی خفت اینجا بی خبر گفت بهلولش که من آنگه روم کاین همه سوگند از وی بشنوم گفت چه سوگند با من باز گوی گفت شد این مرده با من راز گوی میخورد سوگند و میگوید براز من نخواهم کرد خاک از خویش باز تا همه خلق جهان را تن به تن در نخوابانم بخون چون خویشتن # عطار » مصیبت نامه » بخش چهارم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل آن یکی دیوانه بر گوری بخفت از سر آن گور یک دم می نرفت سایلی گفتش که تو آشفته ای جمله عمر از چه اینجا خفته ای خیز سوی شهر آی ای بی قرار تا جهانی خلق بینی بی شمار گفت این مرده رهم ندهد به راه هیچ -می گوید- مرو زین جایگاه زآنکه از رفتن رهت گردد دراز عاقبت اینجات باید گشت باز شهریان را چون به گورستانست راه من چه خواهم کرد شهری پرگناه می روم گریان چو میغ از آمدن آه از رفتن دریغ از آمدن # عطار » مصیبت نامه » بخش چهارم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل آن یکی دیوانه را از اهل راز گشت وقت نزع جان کندن دراز از سر بی قوتی و اضطرار همچو ابری خون فشان بگریست زار گفت چون جان ای خدا آورده چون همی بردی چرا آورده گر نبودی جان من بر سودمی زین همه جان کندن ایمن بودمی نه مرا از زیستن مردن بدی نه ترا آوردن و بردن بدی کاشکی رنج شد آمد نیستی گر شد آمد نیستی بد نیستی چون ترا مرگست و آتش پیش در ظلم تا چندی کنی زین بیشتر مرگ گویی نیست جانت را تمام کاتشیش از ظلم در باید مدام # عطار » مصیبت نامه » بخش چهارم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل در زمستان یک شبی بهلول مست پای در گل میشد و کفشی بدست سایلی گفتش که سر داری براه تو کجا خواهی شدن زین جایگاه گفت دارم سوی گورستان شتاب زانکه آنجا ظالمیست اندر عذاب میروم چون گور او پر آتش است گرم گردم زانکه سر ما ناخوش است آن یکی را این چنین مرگی بود وان دگر را مرگ او برگی بود ظلم آتش در درونت افکند در میان خاک و خونت افکند گرچه راه ظلم از پیشان رود هرکه آن ره رفت سرگردان رود # عطار » مصیبت نامه » بخش چهارم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل بیدلی را گفت آن پیر کهن حق بود ظالم روا هست این سخن گفت ظالم نیست اما دایم او صد هزاران بنده دارد ظالم او هرچه جمع آری بظلم این جایگاه جمله برخیزد بیک ساعت ز راه # عطار » مصیبت نامه » بخش چهارم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل آب بسیار آن یکی در شیر کرد حق تعالی گاو را تقدیر کرد چون بیامد سر بسوی آب برد تا که دم زد گاو را سیلاب برد هرچه او صد باره گرد آورده بود جمله در یکبار آبش برده بود آب چون بر شیر بیش از پیش کرد جمع کرد و گاه را در پیش کرد هرکه او یکدم ز مرگ اندیشه داشت چون تواند ظلم کردن پیشه داشت چون براندیشم ز مردن گاه گاه عالمم بر چشم میگردد سیاه لیک وقتی هست کز شادی مرگ پای میکوبم ز سر سبزی چو برگ زانکه میدانم که آخر جان پاک باز خواهد رست از زندان خاک # عطار » مصیبت نامه » بخش چهارم » بخش ۹ - الحكایة و التمثیل بر سر خاکی زنی خوش میگریست گفت مجنونیش کاین گریه زچیست گفت چشمم تر دلم غمناک ماند زین جوان من که زیر خاک ماند گفت تو در خاکی او در خاک نیست کو کنون جز نور جان پاک نیست تا که در تن بود جایش خاک بود چون بمرد از خاک رست و پاک بود گرچه تن را نیست قدری پیش دوست یوسف جان در حریم خاص اوست چون بغایت بود رتبت روح را کردتنبیه از پی او نوح را # عطار » مصیبت نامه » بخش چهارم » بخش ۱۰ - الحكایة و التمثیل نوح پیغامبر چو از کفار رست با چهل تن کرد بر کوهی نشست بود یک تن زان چهل کس کوزه گر برگشاد او یک دکان پر کوزه در جبرییل آمد که می گوید خدای بشکنش این کوزه ها ای رهنمای نوح گفتش آن همه نتوان شکست کاین به صد خون دلش آمد به دست گرچه کوزه بشکنی گل بشکند در حقیقت مرد را دل بشکند باز جبریل آمد و دادش پیام گفت می گوید خداوندت سلام پس چنین می گوید او کای نیک بخت گر شکست کوزه ای چندست سخت این بسی زان سخت تر در کل یاب کز دعایی خلق را دادی به آب همتی را بر همه بگماشتی لاتذر گفتی و کس نگذاشتی یک دکان کوزه بشکستن خطاست یک جهان پر آدمی کشتن رواست خود دلت می داد ای شیخ کبار زان همه مردم برآوردن دمار کز پی آن بندگان بی قرار لطف ما چندان همی بگریست زار کاین زمانش در گرفت از گریه چشم تو مرو از کوزه چندین به خشم یا رب این خود چه عنایت کردن است این چه شکر اندر شکایت کردن است که به جان ها می کند چندین عتاب گاه جان ها می کند خون بی حساب صد هزاران بی سر و بن را بخواند جمله را در کشتی حیرت نشاند بعد از آن کشتی به دریا درفکند صد جهان جان را به غوغا درفکند بعد از آن باد مخالف روز و شب گرد کشتی می فرستاد ای عجب تا در آن دریای بی پایان همه سربه سر برخاستند از جان همه جمله را بگسست در دریا نفس از همه با سر نیامد هیچ کس گرچه فرض افتاد مردن پیشه کرد می ندارم زهره این اندیشه کرد # عطار » مصیبت نامه » بخش چهارم » بخش ۱۱ - الحكایة و التمثیل عیسی مریم که بودی شاد او چون زمرگ خویش کردی یاد او با چنان بسطی که بودی حاصلش آن چنان بیمی فتادی در دلش کز عرق آغشته گشتی جای او وان عرق خون بود سر تا پای او # عطار » مصیبت نامه » بخش چهارم » بخش ۱۲ - الحكایة و التمثیل چون برآمد جان باقی از خلیل باز پرسیدش خداوند جلیل کای ز کل خلق نیکو بخت تر در جهان چه چیز دیدی سخت تر گفت اگر کشتن پسر را سخت بود در سقر دیدن پدر را سخت بود در میان آتشم انداختی روزگاری با بلا درساختی گر بسی سختی و پیچاپیچ بود در بر جان دادن آنها هیچ بود حق تعالی کرد سوی او خطاب گفت اگر جان دادنت آمد عذاب از پس جان دادن و مردن ز خویش هست چندان سختی زاندازه بیش کانکه را شد نقد افتادن درو راحت روحست جان دادن درو چون چنین در کار مشکل مانده روز و شب بهر چه غافل مانده چاره این کار مشکل پیش گیر راه بر مرگست منزل پیش گیر ترک دنیا گیر و کار مرگ ساز راه بس دورست ره را برگ ساز زانکه دنیا گر همه بر هم نهی باز مانی عاقبت دستی تهی # عطار » مصیبت نامه » بخش چهارم » بخش ۱۳ - الحكایة و التمثیل چون سکندر را مسخر شد جهان وقت مرگ او درآمد ناگهان گفت تابوتی کنید از بهر من دخمه سازید پیش شهر من کف گشاده دست من بیرون کنید نوحه بر من هر زمان افزون کنید تا زمال و لشکر و ملک و شهی خلق میبینند دست من تهی گر جهان در دست من بودآن زمان در تهی دستی برفتم از جهان ملک و مال این جهان جز پیچ نیست گر همه یابی چو من جز هیچ نیست # عطار » مصیبت نامه » بخش پنجم » بخش ۱ - المقالة الخامسه سالک آمد پشت بر فرش آورید حمله بر حمله عرش آورید گفت ای عرش خدا بر دوش تو عرش روشن ازدل پرجوش تو زیر بار عرش اعظم آمدی بارکش تر از دو عالم آمدی عرش بر تو در تو پیچاپیچ نیست وی عجب در زیر پایت هیچ نیست گر بخواهد گشت طی این هفت فرش برنخواهی داشت رو از ساق عرش تو بتن ساکن تری از کوه قاف لیک از دل همچو بحری در طواف تن ستاده دل رونده چون تو کیست بال و پر بسته پرنده چون تو کیست در ظهوری عرش را ظاهر شده در بطون ذوالعرش را حاضر شده هم مقیم و هم مسافر هردوی غایبی از خویش و حاضر هر دوی چون تو بار عرش اکبر میکشی هم توانی بار من گر میکشی روز عمر من نگر بیگه شده رفته همراهان و من گمره شده چون کنم گمره بیک کس بازگشت پیش نتوان رفت و ز پس بازگشت حمله عرش این سخن چون گوش کرد عرش را از دوش خود پرجوش کرد گفت من در زیر بارم مانده همچو تو در درد کارم مانده عرش بر دوش است و پایم بر هواست طاقت این در همه عالم کراست بیم لرزش باشدم از نور عرش ور بلرزم میفرو افتم بفرش آنچنان باری زبردر زیر هیچ چون توان استاد خوش بی پیچ پیچ زیر بارم گر نه چالاک اوفتم بیم آن باشد که بر خاک اوفتم در چنین معرض که هستم من بپا کژنشین و راست گو کو کیمیا زیر بار عرش در جان باختن کیمیای عشق نتوان ساختن چون ملایک در زمین و آسمان بسته دارند از پی مردم میان جمله دل در خدمت او باختند خویشتن را خادم او ساختند عشق چون خاصیت انسان بود گر ملک عاشق شود انس آن بود انس انسان را بود از ما مخواه آنچه اینجانیست زین جا وامخواه سالک آمد پیش پیر نامدار قصه خود کرد بر وی آشکار پیر گفتش حمله و خیل ملک عالم کارند وطاعت یک بیک دایما در طاعت حق حاضرند با دلی پرخون و جانی ناظرند چون شوند از شوق حضرت بیقرار جان کنند آخر برآن حضرت نثار # عطار » مصیبت نامه » بخش پنجم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل این سخن نقلست در قوت القلوب زان بزرگ پای دین پاک از عیوب گفت هر روز ازملایک عالمی سوخته گردد ز نور حق همی ز ابتداتا انتهای روزگار چند دانی نسل آدم را شمار راست هم چندان بهر روزی ملک از سماک انگشت گردد تا سمک میبسوزند این همه روحانیان پس دگر میآید آنگه در میان ای عجب هر روز چندین سوخته خیل دیگر خویشتن بر دوخته چون ملایک حاضر و جمع آمدند سر بسر پروانه شمع آمدند این همه هر روز میسوزند پاک دیگران در آرزوی آن هلاک تاملک کردند آدم را سجود عشقشان یک ذره آمد در وجود ره بحق چون جان آدم یافتند تا ابد در خدمتش بشتافتند # عطار » مصیبت نامه » بخش پنجم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل چون ز دنیا شد جنید پاک دین پس جنازهش برگرفتند از زمین پر زنان مرغی سپید از آسمان بر جنازه او نشست اندر میان خلق چندان کاستین افشاندند مرغ را از نعش او میراندند مرغ یک ذره از آنجا بر نخاست لیک بگشاد او زفان در نطق راست گفت ای ارباب ذوق و اهل دین چند رنجانید خود را بیش ازین زانکه شد مسمار عشقی آشکار بر جنیدم دوخت تا روز شمار قالب او حصه کروبیانست لیک پای خلق این دم در میانست گر نبودی زحمت و شور شما قالبش با ما پریدی در هوا قالبش ماراست قلبش آن دوست مغز آن اوست وان ماست پوست گر شود یک ذره از قلبش پدید بس بود قفل دو عالم را کلید صد جهان پر فرشته هر نفس تشنه بویی شدند از پیش وپس تشنه میمیرند در دریا همه گوییا دارند استسقا همه # عطار » مصیبت نامه » بخش پنجم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل گفت چون هاروت و ماروت از گناه اوفتادند از فلک در قعر چاه هر دو تن را سرنگون آویختند تادرون چاه خون میریختند هر دو تن را تشنگی در جان فتاد زانکه آتش در دل ایشان فتاد تشنگی غالب چنان شد هر دو را کز غم یک آب جان شد هردو را هر دو تن از تشنگی میسوختند همچوآتش تشنه میافروختند بود ازآب زلال آن قعر چاه تا لب آن هر دویک انگشت راه نه لب ایشان بر انجا میرسید نه ز چاه آبی به بالا میرسید سرنگون آویخته در تف و تاب تشنه میمردند لب بر روی آب تشنگیشان گر یکی بود از شمار در بر آن آب میشد صد هزار بر لب آب آن دو تن را خشک لب تشنگی میسوخت جانها ای عجب هر زمانی تشنگیشان بیش بود وی عجب آبی چنان در پیش بود تشنگان عالم کون و فساد پیش دارند ای عجب آب مراد جمله درآبند و کس آگاه نیست یا نمیبینند یا خود راه نیست # عطار » مصیبت نامه » بخش پنجم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل کاملی گفته ست آن بیگانه را کاخر ای خر چند روبی خانه را چند داری روی خانه پاک تو خانه چاهی کن برافکن خاک تو تا چو خاک تیره برگیری ز راه چشمه روشن برون جوشد ز چاه آب نزدیکست چندینی متاب چون فرو بردی دو گز خاک اینت آب کار باید کرد مرد کار نیست ورنه تا آب از تو ره بسیار نیست ای دریغا روبهی شد شیر تو تشنه میمیری ودریا زیر تو تشنه ازدریا جدایی میکنی بر سر گنجی گدایی میکنی ای عجب چندان ملک در دردورنج بر سر گنجند و میجویند گنج تا نیامد جان آدم آشکار ره ندانستند سوی کردگار ره پدید آمد چو آدم شد پدید زو کلید هر دو عالم شد پدید آنچه حمله عرش میپنداشتند تا بتوفیق خدا برداشتند آن دل پر نور آدم بود و بس زانکه آدم هر دو عالم بود و بس # عطار » مصیبت نامه » بخش پنجم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل دید بوموسی مگر یک شب بخواب بر سر خود عرش همچون آفتاب روز دیگر رفت سوی بایزید زانکه بوموسی ز جان بودش مرید گفت تا تعبیر خوابم او کند مرهم جان خرابم او کند چون بر او رفت خلق آشفته بود زانکه شیخ آن شب ز دنیا رفته بود چون کفن کردند و شستندش پگاه بر جنازه بر گرفتندش ز راه گفت بوموسی که چندانی که من میزدم بر خلق ماتم خویشتن کز جنازه گوشه آرم بدوش مینداد آنکس بمن گشتم خموش زیر آن در رفتم و کردم مقام تا جنازه بر سر آوردم تمام چون جنازه بر سرم شد استوار گشت حالی بایزیدم آشکار گفت ای بیننده خواب صواب نیک بنگر آنک آن تعبیر خواب شخص ما عرش است برگیر وبرو فهم کن زان خواب تعبیر و برو گر ملک نزدیک تو کاملترست جانت از دل دل ز جان غافلترست در ملک از دیده دل کن نظر زانکه عقل این قول دارد مختصر هر دو عالم از برای آدمیست از ملک بی آدمی مقصود چیست زانکه صد عالم ملک بنشانده اند تا همه در کار مردم مانده اند گرچه امروز این گهر در خاک بود باک نبود زانکه گنجی پاک بود باش تا فردا محک کردگار نقد مردان را پدید آرد عیار # عطار » مصیبت نامه » بخش پنجم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل بود اندر مطبخ جم ای عجب دیگ و کاسه در خصومت روز و شب دیگ سنگین بود قصد جنگ کرد کاسه زرین بود قصد سنگ کرد هر دو تن از خشم در شور آمدند سنگ وزر بودند در زور آمدند دیگ گفتش گر اباگر روغن است شور وشیرین هرچه هست آن منست کار تو بی من کجا گیرد نظام گر منت ندهم تهی مانی مدام تو ز سنگ آیی در اول آشکار باز بر سنگت زنند اندر عیار گر ترا سنگی نباشد در نهاد دایما بی سنگ خواهی اوفتاد تو چنین زیباو سنگین از منی تو بسنگ و هنگ رنگین ازمنی کس سیه دیگم نمیخواند بنام چون سیه کاسه تویی در هر مقام چون شنیدی این دلیل دلپذیر دست چون من دیگر در کاسه مگیر این سخن چون کاسه را آمد بگوش همچو دیگی خون او آمد بجوش گفت تو از هرچه گفتی بیش و کم فارغم من چون منم در پیش جم خیز تا خود را بصرافان بریم تا زما هر دو کدامین برتریم چون محک پیدا شود صراف را خود محک گوید جواب این لاف را تو ببین وقت گرو در سنگ و زر تا ازین هر دو کدام ارزنده تر در گرو کهنه ز نو آید پدید کار در وقت گرو آید پدید تا سفر در خود نیاری پیش تو کی به کنه خود رسی از خویش تو گر به کنه خویش ره یابی تمام قدسیان را فرع خود یابی مدام لیک تا در خود سفر نبود ترا در حقیقت این نظر نبود ترا # عطار » مصیبت نامه » بخش پنجم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل رفت سوی آسیایی بوسعید آسیا را دید در گشتن مزید ساعتی استاد آخر بازگشت با گروه خویش صاحب راز گشت گفت هست این آسیا استاد نیک چشم نامحرم نمیبیند ولیک زانکه با من گفت این ساعت نهان کاین زمان صوفی منم اندر جهان در تصوف گر تو رنجی میبری من بسم پیر تو در صوفیگری روز و شب در خود کنم دایم سفر پای بر جایم ولیکن در گذر گرچه میجنبم نمیجنبم ز جای میروم از پا بسر از سر بپای میستانم بس درشت از هر کسی میدهم بس نرم و میگردم بسی گر همه عالم شود زیر و زبر نیست جز سرگشتگی کارم دگر لاجرم پیوسته در کار آمدم کار را همواره هموار آمدم همچو من شو گر تو هستی مرد کار ورنه بنشین چون نداری دردکار کار او پیوسته اندر جان نشست یک نفس بی کار مینتوان نشست او چو میداند که کار از بهر اوست گر برای او بخون گردم نکوست # عطار » مصیبت نامه » بخش پنجم » بخش ۹ - الحكایة و التمثیل چون ز لیلی گشت مجنون بی قرار روز و شب شد همچو گردون بی قرار خورد روز و خواب شب بدرود کرد دیده از دریای دل چون رود کرد پای در میدان رسوایی نهاد داغ دل بر عقل سودایی نهاد گفت یک روزش پدر کای بی خبر خویش را رسوا بکردی در بدر مانده در قید رسوایی مقیم هیچ کس نفروشدت نانی بسیم این سخن مجنون چو بشنود از پدر گفت چندینی غم و رنج و خطر کاین زمان من میکشم از بهر دوست دوست داند کاین همه از بهر اوست گفت داند گفت پس این میبسم تا قیامت هر نفس این میبسم گردلم را زین مصیبت خون کنند ازدلم این درد چون بیرون کنند # عطار » مصیبت نامه » بخش پنجم » بخش ۱۰ - الحكایة و التمثیل زین گدایی بر ایاز آشفته شد این سخن در پیش سلطان گفته شد پیش خویشش خواند حالی شهریار گفت ازین پس با ایازت نیست کار گر بود کاریت بیم کشتن است تو نمیدانی کایاز آن من است مرد گفت ای پادشاه حق شناس گر ازان تست این ساعت ایاس عشق نیست آن تو من اکنون شدم عشق بردم وز میان بیرون شدم گر کنی از وی فراقی حاصلم چون توانی برد عشقش از دلم # عطار » مصیبت نامه » بخش ششم » بخش ۱ - المقالة السادسه سالک آمد پیش عرش صعبناک گفت ای سر حد جسم و جان پاک هفت گلشن نقطه پرگار تو هشت جنت غرقه انوار تو اولین بنیاد در عالم تویی واپسین جسمی که ماند هم تویی جسم و جان را کار پرداز آمدی جزو و کل را قبه راز آمدی جمله ارواح را مرجع تویی جمله اشباح را مقطع تویی ای بقیومی حق قایم شده قدسیان را کعبه دایم شده صد هزاران جوهر کروبیند در محبی اند و در محبوبیند جمله ذاتت کعبه خود ساخته تاابد دل در طواف انداخته صد هزاران عنصر روحانیند در طواف تو بسر گردانیند رحمت از هر دو جهان قسمت تراست زانکه از رحمن همه رحمت تراست آنکه با چندین جلالت آید او میتواند گر رهی بنماید او عرش اعظم زین سخن از جای شد چون شفق از دیده خون پالای شد گفت بر من زین سخن جز نام نیست لاجرم یک ساعتم آرام نیست نیست از رحمن به جز نامی مرا چند الرحمن علی العرش استوی همچو گرگی گرسنه فرسوده ام در شکم هیچ ودهان آلوده ام چون زموت سعد لرزیدم ز جای چون توانم داشت طاقت با خدای گر ز پیشان آب روشن میرود تیره میگردد چو بر من میرود هر دمم دولت رسد صد قافله من نمیبینم یکی را حوصله لست ساقی روز میثاق آن مراست قصه والتفت الساق آن مراست هست اساس و اصل من برروی آب من برآبی مضطرب همچون حباب گرچه محراب ملایک گشته ام منصبی نیست این نه مالک گشته ام من از آن کرسی نهادم زیر پای تا رسد خود دست من بر هیچ جای خود ز زیر پای من کرسی برفت وز دماغم آنچه میپرسی برفت حال خود برگفتمت ای پاک مرد همچو من در خون نشین بر خاک درد سالک آمد پیش پیر خرده دان برگشاد از حال او با او زفان پیر گفتش هست عرش صعبناک عالم رحمت جهان نور پاک هرکجا در هر دو عالم رحمتست جمله را از عرش رحمن قسمتست منزل رحمت ز حق عرش آمدست پس زراه عرش در فرش آمدست هر که او امروز رحمت میکند حق ز عرشش نور قسمت میکند هرکه او بر زیردستان شد رحیم گشت دایم ایمن از خوف جحیم # عطار » مصیبت نامه » بخش ششم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل سوی اسپاهان براه مرغزار باز میآمد ملکشاه از شکار مرغزاری ودهی بد پیش راه کرد منزل وقت شام آنجایگاه از غلامان چند تن بشتافتند بر کنار راه گاوی یافتند ذبح کردند و بخوردندش بناز آمدند آنگه بلشگرگاه باز بود گاو پیر زالی دل دو نیم روز و شب درمانده با مشتی یتیم قوت او و آن یتیمان اسیر آن زمان بودی که دادی گاو شیر چند تن درگاو مینگریستند جمله بر پشتی او میزیستند پیرزن را چون خبر آمد ازان بی خبر گشت و بسر آمد ازان جمله شب در نفیر و آه بود پیش آن پل شد که پیش راه بود چون ملکشه بامداد آنجا رسید پیرزن پشت دوتا آنجا بدید موی همچون پنبه رویی چون زریر با یتیمان آمده آنجا اسیر با عصا در دست پشتی چون کمان گفت ای شهزاده الب ارسلان گر برین سر پل بدادی داد من رستی از درد دل و فریاد من ورنه پیش آن سر پل و ان صراط داد خواهم این زمان کن احتیاط گر ز ظلم تو زبون گردم ز تو پیش حق فردا بخون گردم ز تو من ز ظلمت میندانم سر ز پای گرچه شاهی بر نیایی با خدای هان و هان دادم برین پل ده تمام تا بران پل بر نمانی بر دوام از همه سود و زیان در پیش و پس مر یتیمان مرا این بود بس گرسنه بگذاشتی اطفال را پیش خلق انداختی این زال را در سحر یک ناله این پیر زال مردی صد رستم آرد در زوال این نه از شاه جهانم میرسد کاین ز دور آسمانم میرسد سخت کندم کرد چرخ تیز گرد چون توان با سرکشی آویز کرد این بگفت وهمچو باران بهار با یتیمان شد بزاری اشکبار هیبتی در جان شاه افتاد ازو سخت شوری در سپاه افتاد ازو گفت ای مادر مگردان دل ز شاه هرچه میخواهی برین سر پل بخواه تابراین پل بر تو برگویم جواب کان سر پل را ندارم هیچ تاب حال چیست ای زال گفت او حال خویش دادش او هفتاد گاو از مال خویش گفت این هفتاد گاو ای پیر زال در عوض بستان که هست این از حلال این بگفت وآن غلامان را بخواند زجر کرد و سبز خنگ از پل براند پیرزن را وقت چون شبگیر شد حق آن انعام دامن گیر شد غسل آورد و نماز آغاز کرد روی بر خاک ودر دل باز کرد گفت ای پروردگار دادگر چون ملکشه بادنیمی از بشر از کرم نگذاشت بر من مابقی تو که جاویدان کریم مطلقی فضل کن با او و در بندش مدار وانچه نپسندیده زو در گذار چون ملکشه رفت از آن جای خراب دیدش از عباد دین مردی بخواب گفت هان چون رفت حال ای پادشاه گفت اگر آن بیوه زال دادخواه از برای من نکردی آن دعا جز شقاوت نیستی دایم مرا نیک بختی گشت آن بدبختیم از دعای اونماند آن سختیم عالمی بار اوفتاد از گردنم تا ابد آزاد کرد آن زنم گرچه مرد ملک و مالی آمدم در پناه پیر زالی آمدم کس چه داند تا دعای پیر زن چون بود وقت سحرگه تیر زن آنچه زالی در سحر گاهی کند میندانم رستیم ماهی کند گر نبودی رحمت آن پادشاه باز ماندی تا ابد در قعر چاه ور نبودی آن دعای پیر زال دولت دین آمدی بروی زوال بود اول رحمت آن شهریار این دعا با او در آخر گشت یار لاجرم شه رستگار آمد مدام از رحیمی نیست برتر یک مقام # عطار » مصیبت نامه » بخش ششم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل دید طفلی را مگر سفیان پیر بلبلی را در قفس کرده اسیر بلبل آنجا خویشتن را ممتحن در قفس میزد بسی بی خویشتن هر زمانی میدوید از پیش و پس عالمی میجست بیرون از قفس با پریدن هر کرا بیگانگیست نیست او بلبل که مرغ خانگیست خواند سفیان کودک درویش را داد یک دینار آن دلریش را بلبل شوریده از کودک خرید کرد از دستش رها تا بر پرید روز آن بلبل سوی بستان شدی بازگشتی شب بر سفیان شدی کی بیاسودی بشب سفیان ز کار زانکه بودی طاعت او بیشمار در عبادت آمدی تا صبحگاه خیره میکردی درو بلبل نگاه مرغ را عمری برین هم برگذشت تا که سفیانش ز عالم در گذشت چون جنازه شد روان از کوی او مرغ میزد خویشتن بر روی او گرد او میگشت چون شوریده بانگ میزد اینت صاحب دیده عاقبت چون دفن کردندش بخاک بر سر خاکش نشست آن مرغ پاک یک زمان غایب نشد از خاک او تا برآمد نیز جان پاک او چون چنان مرغی ز دست آسان بداد خون ز منقارش چکید و جان بداد بیوفا مردا وفاداری ببین چشم بگشای و نکوکاری ببین کم نه از مرغکی ای بینوا پیش او تعلیم کن درس وفا یادگیر این قصه جانسوز ازو گر نمیدانی وفا آموز ازو رحمت سفیان چو آمد کارگر سر نپیچید ازدرش مرغی بپر کار مهرش تا بجان میساخت او تا که جان در راه مهرش باخت او جان اگر بر حلق میآید ترا رحمتی بر خلق میناید ترا هرکه از شفقت نگاهی میکند شیوه خلق الهی میکند در ترازو هیچ چیز از هیچ جای نیست بیش از خلق با خلق خدای # عطار » مصیبت نامه » بخش ششم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل باغبانی سه خیار آورد خرد تحفه را پیش نظام الملک برد خورد یک نوباوه را حالی نظام پس دوم خورد و سوم هم شد تمام بودش از هر سوی بسیار از کبار او نداد البته کس را زان خیار باغبان راداد سی دینار زر مرد خدمت کرد و بیرون شد بدر پس زفان بگشاد در مجمع نظام گفت خوردم این سه نوباوه تمام پس ندادم هیچکس را از کبار زانکه هر سه تلخ افتاد آن خیار میبترسیدم که گر گوید کسی آن جگر خسته برنجد زان بسی خوردم آن تنها و برخویش آمدم یک زمان من نیز درویش آمدم پیشوایانی که سر افراشتند پیش ازین یارب چه رحمت داشتند # عطار » مصیبت نامه » بخش ششم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل داد محمود آن یکی را مال خویش کرد او را سرور عمال خویش رفت مرد و مال او جمله بخورد بعد از آن در گوشه بنشست فرد شاه چون از کار او آگاه شد گفت تا برخاست پیش شاه شد شاه گفت ای بی خبر از حال من از چه خوردی تو پلید این مال من گفت بر پشتی آن خوردم که شاه مال دارد بی قیاس اینجایگاه من ندارم هیچ تو داری بسی نیستی چون من تو محتاج کسی چون بدان محتاج بودم خورده شد کار بر پشتی فضلت کرده شد گر ببخشی میتوانی من کیم ور بگیری هم تو دانی من کیم شاه را دل خوش شد از گفتار او عفو کرد ودر گذشت از کار او حجت دین گر سجل میبایدت رحمتی دایم ز دل میبایدت کم نه آخر ز فرعون لعین رحمتش بر زیردستان می ببین # عطار » مصیبت نامه » بخش ششم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل گفت چون تابوت موسی بر شتاب دید فرعونش که میآورد آب چارصد زیبا کنیزک همچو ماه ایستاده بود پیش او براه گفت با آن دلبران دلنواز هرکه آن تابوتم آرد پیش باز من ز ملک خویش آزادش کنم بی غمش گردانم و شادش کنم چارصد دلبر بیک ره تاختند خویش را در پیش آب انداختند گرچه رفتند آن همه یک دلنواز شد بسبقت پیش آن تابوت باز برگرفت از آب و در پیشش نهاد پیش فرعون جفا کیشش نهاد لاجرم فرعون عزم داد کرد چارصد مه روی را آزد کرد سایلی گفتا که ای عهدت درست گفته بودی هرکه تابوت از نخست پیشم آرد باز دلشادش کنم خلعتش در پوشم آزادش کنم کارچون زان یک کنیزک گشت راست چارصد را دادن آزادی چراست گفت اگرچه جمله درنایافتند نه ببوی یافتن بشتافتند جمله را چون بود امید یافتن بر همه باید چو شمعی تافتن گر یکی زان جمله ماندی ناامید شب شدی بر چشم او روز سپید لاجرم گردن گشادم جمله را خط آزادی بدادم جمله را آن لعین گر رحمتی در سینه داشت زان چه مقصودش چو حق را کینه داشت خلق عالم آشکارا و نهان جمله خواهانند حق رادر جهان جمله او را خواستند او مینخواست تا نخواهد او نیاید کار راست بادلی پر مهر فرعون لعین خواست از جان قرب رب العالمین لیک چون حق مینخواست او را چه سود کانچه بودش آرزو او را نبود کار از پیشان اگر بگشایدت هر دمی صد گونه در بگشایدت # عطار » مصیبت نامه » بخش هفتم » بخش ۱ - المقالة السابعه سالک آمد پیش کرسی دل شده خاک زیر پایش از خون گل شده پیش کرسی خیره بر جا ایستاد همچو کرسی بر سر پا ایستاد گفت ای صحن مرصع زان تو صد هزاران قبه سرگردان تو جمله در فلک در درج تست مهر خندان در ده و دو برج تست از تو میگردد فلک ذات البروج هم افول از تست ظاهر هم عروج در جهان گر ثابت و گر نایریست لازم درگاه چون تو سایریست منطقه بر بسته داری روز و شب می نیاسایی زمانی از طلب کهکشان پردانه زرین تر است در جهان تخم طلب چندین تراست گر ز یک قطبست عالم را قرار در جهان تو دو قطبست آشکار بر زمین وآسمان وسعت تراست واسع مطلق تویی رفعت تراست آیة الکرسی است اندر شان ترا بس بود این آیت و برهان ترا چون ترا چندین مقام و دولتست وین همه صدق و صفا و صولتست میتوانی گر مرا با این شکست ره نمایی سوی مقصودی که هست زین سخن کرسی قوی جنبنده شد گفتی از عرش مجید افکنده شد گفت من ره جسته ام هر جا ازین کرسیم زان مانده ام بر پا ازین آیة الکرسی چو از برکرده ام در دعا سر سوی عرش آورده ام میبباید تا هزاران ساله راه با چنین عمری رسم با جایگاه چون رسیدم بعد از آن با جای خویش راه با سر گیرم از سودای خویش میروم از سر به بن از بن به سر همچو گویی بام بام و در به در هر زمانم زخم چون گویی رسد میندانم تا کیم بویی رسد آنک ازین سرش سر یک موی نیست چون رساند دیگری را روی نیست سالک آمد پیش آن پیر رجال داد پیش پیر حالی شرح حال پیر گفتش ذات کرسی واسعست آسمان زو خافض و زو رافعست پای تا سر در مکنون آمدست نوربخش هفت گردون آمدست هست هر کوکب درو در طلب می نیاساید زمانی روز و شب میدود از شوق حضرت هر نفس میدواند آسمانها را ز پس هر کرا دایم چنین شوقی بود تحفه او هر زمان ذوقی بود پادشاهی ذوق معنی بردنست نه بزور خشک دینی بردنست گر چو کرسی سرفرازی بایدت ترک ملک نانمازی بایدت ملک دنیا را که بنیادی نهند گرچه بس عالیست بربادی نهند # عطار » مصیبت نامه » بخش هفتم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل در رهی میرفت هارون الرشید بود تابستان و آبی ناپدید تشنگی غالب شد و در تف و تاب چشم را بود ای عجب گربود آب عابدی گفتش که ای شاه جهان تشنگی چون برتو افتاد این زمان گر دلت از تشنگی گردد خراب ور نیابی فی المثل ده روز آب گر کسی یک نیمه خواهد ملک شاه تاترا یک شربت آب ارد براه از سر آن بر توانی خاست تو کژنشین با من بگو این راست تو گفت ملک خود کنم نیمی نثار تا رسد جانم بآب خوشگوار گفت اگر آن شربت آبت در درون ره نیابد تا بزیر آید برون گر طبیبی خواهد آن نیمی دگر تا دهد آن آب را در تو گذر آن دگر نیمه توانی داد خوش برتوانی خاست زان آزاد خوش گفت چون در من بود صد پیچ پیچ ملک با آن درد نبود هیچ هیچ من بگویم ترک ملک و مرد خویش تا خلاصی باشدم از درد خویش گفت آن ملکت که در دفع عذاب میتوان کردن عوض با یک من آب دل درو بیهوده چندینی مبند وز کفی دو آب چندینی مخند ملکتی کان یک من آب ارزد ترا دل برو چندین چرا لرزد ترا ملک عقبی خواه تا خرم بود ذره زان ملک صد عالم بود عدل کن تادر میان این نشست ذره زان مملکت آری بدست عدل نبود این که بنشینی خوشی میزنی در هر سرایی آتشی گر چو خود خواهی رعیت را مدام مملکت را عادلی باشی تمام # عطار » مصیبت نامه » بخش هفتم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل رفت نوشروان درآن ویرانه دید سر بر خاک ره دیوانه ناله میکرد و چونالی گشته بود حال گردیده بحالی گشته بود از همه رسم جهان و آیین او کوزه پر آب بر بالین او در میان خاک راه افتاده بود نیم خشتی زیر سر بنهاده بود ایستادش بر زبر نوشین روان ماند حیران در رخ آن ناتوان مرد دیوانه ز شور بیدلی گفت تو نوشین روان عادلی گفت میگویند این هر جایگاه گفت پرگردان دهانشان خاک راه تا نمیگویند بر تو این دروغ زانکه در عدلت نمیبینم فروغ عدل باشد اینکه سی سال تمام من درین ویرانه میباشم مدام قوت خود میسازم از برگ گیاه بالشم خشت است و خاکم خوابگاه گه بسوزم پای تا سر زآفتاب گاه افسرده شوم از برف و آب گاه بارانم کند آغشته گه غم نانم کند سرگشته گاه حیران گردم از سودای خویش گاه سیرآیم ز سر تا پای خویش من چنین باشم که گفتم خود ببین روزگارم جمله نیک و بد ببین تو چنان باشی که شب بر تخت زر خفته باشی گرد تو صد سیمبر شمع بر بالین و پایین باشدت در قدح جلاب مشکین باشدت جمله آفاق در فرمان ترا نه چو من در دل غم یک نان ترا تو چنان خوش من چنین بی حاصلی وآنگهی گویی که هستم عادلی آن من بین وآن خود عدل این بود این چنین عدلی کجا آیین بود نیستی عادل تو با عدلت چکار عدلیی به از چو تو عادل هزار گر توهستی عادل و پیروزگر همچو من در غم شبی با روز بر گر درین سختی و جوع و بیدلی طاقت آری پادشاه عادلی ورنه خود را می مده چندان غرور چندگویم از برم برخیز دور زان سخنها دیده نوشین روان کرد در دم اشک چون باران روان گفت تاتدبیر کار او کنند خدمت لیل ونهار او کنند همچنان می بود او برجایگاه هیچ نپذیرفت قول پادشاه گفت مپشولید این آشفته را برمگردانید کار رفته را هست این ویرانه جای مرگ من نیست جایی نیز رفتن برگ من این بگفت و سر بزیری در کشید تا شدند آن قوم دیری درکشید عادل آن باشد که در ملک جهان دادبستاند ز نفس خود نهان نبودش در عدل کردن خاص و عام خلق را چون خویشتن خواهد مدام گر بموری قصد غمخواری کند خویشتن را سرنگوساری کند # عطار » مصیبت نامه » بخش هفتم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل خسروی قصری معظم ساز کرد اوستاد کار کار آغاز کرد در بر آن قصر زالی خانه داشت از همه عالم همان ویرانه داشت شاه را گفتند ای صاحب کمال گر نباشد کلبه این پیر زال قصر نبود چار سو آن را بخر تا شود قصرت مربع در نظر پیرزن را خواند شاه سخت کوش گفت گشت این کلبه را واجب فروش تا مربع گردد این قصر بلند این زمانت رخت میباید فکند پیرزن گفتا که لا والله مگوی از فروش این بنا ای شه مگوی گر ترا ملک جهان گردد تمام کار حرص تو کجا گیرد نظام هر کرا حرص جهان ازجان نخاست کی شود کارش بدین یک کلبه راست ترک این گیر و مرا مپشول هیچ تا زآه من نگردی پیچ پیچ صبر کرد القصه روزی پادشاه تا برفت آن پیره زن زان جایگاه شاه گفت آن خانه راویران کنید چارسویش با زمین یکسان کنید هرچه دارد رخت او بر ره نهید پس بنای قصر من آنگه نهید پیره زن آخر چو باز آمد ز راه کلبه خود دید قصر پادشاه رخت خود بر راه دید انداخته کلبه را دیوار ایوان ساخته آتشی در جان آن غمگین فتاد چشم چون سیلاب ازان آتش گشاد با دلی پرخون زدست شهریار روی رادر خاک ره مالید زار گفت اگر اینجا نبودم ای اله تو نبودی نیز هم این جایگاه تن زدی تا کلبه احزان من در هم افکندند بی فرمان من این بگفت و با رخی تر خشک لب برکشید از حلق جان آهی عجب غلغلی در آسمان افتاد ازو سرنگون شد حالی آن بنیاد ازو حق تعالی کرد آن شه را هلاک در سرای خود فرو بردش بخاک عدل کن در ملک چون فرزانگان تا نگردی سخره دیوانگان # عطار » مصیبت نامه » بخش هفتم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل ناگهی بهلول را خشکی بخاست رفت پیش شاه ازوی دنبه خواست آزمایش کرد آن شاهش مگر تا شناسد هیچ باز از یکدیگر گفت شلغم پاره باید کرد خرد پاره کرد آن خادمیش و پیش برد اندکی چون نان و آن شلغم بخورد بر زمین افکند و مشتی غم بخورد شاه را گفتا که تا گشتی تو شاه چربی از دنبه برفت اینجایگاه بی حلاوت شد طعام از قهر تو میبباید شد برون از شهر تو # عطار » مصیبت نامه » بخش هفتم » بخش ۶ - فی التمثیل بامدادی شهریار شاد کام داد بهلول ستمکش را طعام او بسگ داد آن همه تا سگ بخورد آن یکی گفتش که هرگز این که کرد از چنین شاهی نداری آگهی چون طعام او سگان را میدهی این چنین بی حرمتی کردن خطاست کار بی حرمت نیاید هیچ راست گفت بهلولش خموش ای جمله پوست گر بدانندی سگان کاین آن اوست سر بسوی او نبردندی بسنگ یعلم الله گر بخوردندی ز ننگ # عطار » مصیبت نامه » بخش هفتم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل رفت سنجر پیش زاهر ناگهی گفت از وعظیم ده زاد رهی شیخ زاهر گفت بشنو این سخن چون شبانت کرد حق گرگی مکن خانه خلقی کنی زیر و زبر تا براندازی سرافساری بزر خون بریزی خلق را در صد مقام تا خوری یک لقمه وانگه حرام خوشه چین کوی درویشان تویی در گدا طبعی بتر زیشان تویی # عطار » مصیبت نامه » بخش هفتم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل یافت پیری یک درم سیم سیاه گفت بر باید گرفت این را ز راه هرکه او محتاج تر خواهد فتاد این درم اکنون بدو خواهیم داد کرد بسیاری ز هر سویی نگاه کس نبد محتاج تر از پادشاه از قضا آن روز روز بار بود پادشه در حکم گیر و دار بود پیر رفت و پیش او بنهاد سیم شاه شد در خشم و گفتش ای لییم چون منی را کی بدین باشد نیاز گفت ای خسرو مکن قصه دراز زانکه من بر کس نیفکندم نظر در همه عالم ز تو محتاج تر هیچ مسجد نی و بازار ای سلیم کز برای تو نمی خواهند سیم هر زمانت قسمتی دیگر بود هر دمت چیزی دگر درخور بود از همه درها گدایی می کنی تا زمانی پادشاهی می کنی با خود آی آخر دلت از سنگ نیست خود تو را زین نامداری ننگ نیست # عطار » مصیبت نامه » بخش هفتم » بخش ۹ - الحكایة و التمثیل خواجه اکافی آن برهان دین گفت سنجر را که ای سلطان دین واجبم آید بتو دادن زکات زانکه تو درویش حالی در حیات گر ترا ملک وزری هست این زمان هست آن جمله ازان مردمان کرده از خلق حاصل آن همه بر تو واجب میشود تاوان همه چون از آن خود نبودت هیچ چیز زین همه منصب چه سودت هیچ نیز از همه کس گرچه داری بیشتر میندانم کس ز تو درویشتر # عطار » مصیبت نامه » بخش هفتم » بخش ۱۰ - الحكایة و التمثیل شاه دین محمود سلطان جهان داشت استادی بغایت خرده دان بود نام او سدید عنبری ای عجب کافور مویش بر سری شاه یک روزی بدو گفت ای مقل وتعز من تشاء و تذل آیت زیباست معنی بازگوی از عزیز و از ذلیلم راز گوی پیر گفتش گوییا ای جان من آیتی در شأن تست و آن من قسم من عزست و آن تست ذل تو بجزوی قانعی و من بکل کوزه دارم من و یک بوریا فارغم از طمطراق و از ریا تا که در دنیا نفس باشد مرا بوریا وین کوزه بس باشد مرا باز تو بنگر بکار و بار خویش ملک و پیل و لشگر بسیار خویش آن همه داری دگر میبایدت بیشتر از پیشتر میبایدت من ندارم هیچ و آزادم ز کل تو بسی داری دگر خواهی ز ذل پس مرا عزت نصیب است از حبیب بی نصیبی تو زعزت بی نصیب ای دریغا ترک دولت کرده خواریت را نام عزت کرده بار هفت اقلیم در گردن کنی عالمی را قصد خون خوردن کنی تا دمی بر تخت بنشینی بناز میمزن چون مینیاری خورد باز # عطار » مصیبت نامه » بخش هفتم » بخش ۱۱ - الحكایة و التمثیل رفت یک روزی مگر بهلول مست در بر هارون و بر تختش نشست خیل او چندان زدندش چوب و سنگ کز تن او خون روان شد بیدرنگ چون بخورد آن چوب بگشاد او زفان گفت هارون را که ای شاه جهان یک زمان کاین جایگه بنشسته ام از قفا خوردن ببین چون خسته ام تو که اینجا کرده عمری نشست بس که یک یک بند خواهندت شکست یک نفس را من بخوردم آن خویش وای بر تو زانچه خواهی داشت پیش # عطار » مصیبت نامه » بخش هشتم » بخش ۱ - المقالة ‌الثامنه سالک آمد لوح را رهبر گرفت چون قلم سرگشته لوح از سرگرفت لوح را گفت ای همه ریحان و روح نیست هم تلویح تو در هیچ لوح قابلی آیات پر اسرار را حاملی الفاظ معنی دار را نقش بند حکم دیوان ازل جمله نقاشی علم و عمل تا ابد پیرایه ذات تو ساخت جمله اسرار آیات تو ساخت هرچه رفت و میرود در هر دو کون یک بیک پیداست بر تو لون لون جمله احکام خوش میخوان توراست چون نخوانی چون خط خوشخوان توراست چون محیطی جمله اسرار را چاره کاری کن این بیکار را زانکه گر از لوح نگشاید درم چون قلم از غصه دربازم سرم زین سخن در گشت لوح و گفت خیز آبروی خویش و آن ما مریز من چو اطفالم نشسته بی قرار بی خبر لوحی نهاده بر کنار از قلم هر خط که بیرون اوفتاد من فرو خوانم ز بیم اوستاد هر زمانی با دلی پررشک من میبشویم نقش لوح از اشک من گر کسی از لوح دیدی زندگی مرده را لوحیست در افکندگی حکم سابق صد جهان درهم سرشت هر دمم زان نقش لوحی در نبشت لاجرم آن لوح میخوانم زبر هر زمانی لوح میگیرم ز سر هر دمم سوی دگر دامن کشند درخطم از بسکه خط در من کشند می فرو گیرند در حرفم تمام مینهند انگشت بر حرفم مدام مانده ام حیران نه جان نه تن پدید تا چه نقش آید مرا از من پدید لوح بفکن ای چو کرسی سر فراز با دبیرستان نخواهی رفت باز گرچه بسیاریست خط درشان من نیست خط عشق در دیوان من درد من بین برفشان دامن برو خط بیزاری ستان از من برو سالک آمد پیش پیر دردناک شرح دادش حال خود از جان پاک پیر گفتش لوح محفوظ اله عالم علمست و نقش پیشگاه هرکجادر علم اسراری نهانست لوح رادر عکس او نقشی چنانست نقش محنت هست و نقش دولتست هرچه هست آنجایگه بی علتست کار بی علت از آنجا میرود محنت و دولت از آنجا میرود # عطار » مصیبت نامه » بخش هشتم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل گفت چون صحرا همه پربرف گشت رفت ذوالنون در چنان روزی بدشت دید گبری را ز ایمان بی خبر دامنی ارزن درافکنده بسر برف میرفت و بصحرا میدوید دانه میپاشید و هرجا میدوید گفت ذوالنونش که ای دهقان راه از چه میپاشی تو این ارزن پگاه گفت در برفست عالم ناپدید چینه مرغان شد این دم ناپدید مرغکان را چینه پاشم این قدر تا خدا رحمت کند بر من مگر گفت ذوالنونش که چون بیگانه کی پذیرد تو مگر دیوانه گفت اگر نپذیرد این بیند خدا گفت بیند گفت بس باشد مرا رفت ذوالنون سوی حج سالی دگر بر رخ آن گبر افتادش نظر دید او را عاشق آسا در طواف گفت ای ذوالنون چرا گفتی گزاف گفتی آن نپذیرد و بیند ولیک دید و بپسندید و بپذیرفت نیک هم مرا در آشنایی راه داد هم مرا جان ودلی آگاه داد هم مرا در خانه خود پیش خواند هم مرا حیران راه خویش خواند هست در بیت اللهم همخانگی باز رستم زان همه بیگانگی زان سخن حالی بشد ذوالنون ز جای گفت ارزان میفروشی ای خدای گبری چل ساله چون از گردنش می بیندازی بمشتی ارزنش دوستی خود بدشمن میدهی این چنین ارزان به ارزن میدهی هاتفی در سر او آواز داد کانکه او را خواند حق یا باز داد گر بخواندش نه بعلت خواندش ور براندش نه بعلت راندش کار خلقست آنکه ملت ملتست هرچه زان درگه رود بی علتست # عطار » مصیبت نامه » بخش هشتم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل بود خوش دیوانه در زیر دلق گفت هر چیزی که در وی ماند خلق علتست و من چو هستم دولتی میرسم از عالم بی علتی از ره بی علتیم آورده اند در جنون دولتیم آورده اند لاجرم کس را به سرم راه نیست از جنونم هیچ جان آگاه نیست هرکه در بی علتی حق فتاد در خوشی جاودان مطلق فتاد هرچه دید و هرچه بر وی رفت نیز خوش شمرد آن جمله چون جان عزیز # عطار » مصیبت نامه » بخش هشتم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل بود مردی چست خوش خوش نام او حق تعالی کرده نامش دام او گر کسی در جانش آتش میزدی او نرنجیدی و خوش خوش میزدی خانه بودش فرو افتاد پاک ماند فرزند و زنش در زیر خاک ایستاده بود خوش خوش برکنار وانگهی میگفت خوش خوش اینت کار چون همه چیزی ز پیشان دید او قول خوش خوش گفتن آسان دید او گر چو خوش خوش خوش نبینی هر چه هست خوش خوشی در ناخوشی افتی بشست گر شود همچون زمین پست آسمان تو خوشی خود طلب کن از میان # عطار » مصیبت نامه » بخش هشتم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل آن یکی دیوانه در بغداد شد یک دکان پر شیشه دید او شاد شد برگرفت آنگاه سنگی ده بدست وآن همه شیشه بیک ساعت شکست صدهزاران شیشه میشد سرنگون پس طراق و طمطراق آمد برون مرد سودایی که آن سوداش کرد از پسش خندید و بس صفراش کرد آن یکی گفتش که ای شوریده مرد این چرا کردی و هرگز این که کرد سود اوبر باد دادی این زمان مرد را درویش کردی زین زیان گفت من دیوانه بس سرکشم وین طراق و طمطراق آید خوشم چون خوشم این آمد اینم هست کار با زیانم نیست یا با سود کار در حقیقت زین همه طاق ورواق نیست کس آگاه جز از طمطراق هیچکس از سر کار آگاه نیست زانکه آنجا هیچکس را راه نیست نیست کس را از حقیقت آگهی جمله میمیرند بادستی تهی # عطار » مصیبت نامه » بخش هشتم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل ناگهی معشوق طوسی را مگر بود بر بازار عطاران گذر آن یکی عطار خوشتر از بهشت غالیه از مشک و عنبر می سرشت غالیه بستد ازو معشوق چست بود در پیشش خری ادبار و سست زیر دنبال خر آلوده بکرد بر پلیدی غالیه سوده بکرد سر این پرسید ازو مردی ز راه گفت این خلقی که هست اینجایگاه از خدادارند چندانی خبر کز دم این غالیه این لاشه خر از درخت ذات تو یک شاخ تر تا نپیوندد باصل کار در تو بریده مانی از اصل همه فصل باشد قسمت از وصل همه این زمان کن شاخ را پیوسته تو زانکه چون مردی بمانی بسته تو بسته نتواند بلاشک کار کرد کار اینجا بایدت نهمار کرد ور بدو پیوسته خواهی مرد تو زندگی پیوسته خواهی برد تو زنده بی مرگ بسیاری بود گر بمیری زنده این کاری بود بر در او چون توانی یافت بار چون ز بیکاری نه پردازی بکار نیستت پروای ریش خود دمی همچنین مردار خواهی شد همی # عطار » مصیبت نامه » بخش هشتم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل بود مجنونی بدست آیینه چون بکردی جمعه هر آدینه برگشادی پرده از آیینه باز تا چو بیرون آمدی خلق از نماز آینه در روی مردم داشتی چون شدی مردم بسی بگذاشتی خلق چون بسیار در چشم آمدیش آینه بفکندی و خشم آمدیش مردمان پیشش شدندی دلنواز پس بدادندیش آن آیینه باز باز چون آن خلق بسیار آمدی بار دیگر خشم در کار آمدی آینه در رهگذار انداختی خلق از سر باز با او ساختی گاه بگرفتی و گه بگذاشتی گاه بفکندی و گه برداشتی چون نبودی خلق را پروای او عاقبت غالب شدی سودای او گفتی آن باید مرا کاین مردمان روی خود بینند حاضر یک زمان لیک یک تن را همی نه کم نه بیش وا نمیگردد ز روی و ریش خویش هرکرا پروای خود نبود دمی هرگزش پروای حق باشد همی این چنین مشغول و سرگردان شده در غم شغل جهانت جان شده تا کی آخر جمع خواهی کرد تو جمع چندان کن که خواهی خورد تو ای که روزی میکنی چندین طلب جان شیرین جوی و نور دین طلب ای ترا هر لحظه تلبیسی دگر در بن هر مویت ابلیسی دگر در حقیقت رو ز عادت دور باش نی ز ابلیسی بخود مغرور باش # عطار » مصیبت نامه » بخش هشتم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل سجده میکرد ابلیس لعین گفت عیسی در چه کاری این چنین گفت من بیش از همه عمری دراز سجده عادت کرده ام زانگاه باز عادتم گشتست این زان میکنم گرهمه سجده ست تاوان میکنم عیسی مریم بدو گفت ای سقط می ندانی هیچ و ره کردی غلط تو یقین میدان که اندر راه او نیست عادت لایق درگاه او هرچه از عادت رود در روزگار نیست آن را با حقیقت هیچ کار وقف ابلیس است دنیا سر بسر تو ازو میباز دزدی در بدر هر که از ابلیس دزدد مال او خود توان دانست فردا حال او گر رود ابلیس از بازارها کی رود بازارها را کارها زانکه دنیا سر بسر بازار اوست بیشتر بیع و شری از کار اوست اوست مه بازار هر بازار و بس کار دنیا نیست بی او یک نفس # عطار » مصیبت نامه » بخش هشتم » بخش ۹ - الحكایة و التمثیل گفت یک روزی سلیمان کای اله بهر من ابلیس را آور براه تا چو هر دیوی شود فرمانبرم بی پری جفتی نهد سر در برم حق بدو گفتا مشو او را شفیع تاکنم در حکم تو او را مطیع عاقبت ابلیس شد فرمان برش گشت چون باد ای عجب خاک درش گرچه چندانی سلیمان کار داشت کز زمین تا عرش گیر و دار داشت مسکنت را قدر چون بشناخت او قوت از زنبیل بافی ساخت او خادمش یک روز در بازار شد از پی زنبیل او در کار شد گرچه بسیاری بگشت از پیش و پس عاقبت نخرید آن زنبیل کس بازگشت و سوی او آورد باز شد گرسنگی سلیمان را دراز روز دیگر دیگری بهتر ببافت تا خریداری تواند بو که یافت برد خادم هر دو بازاری نبود تا بشب گشت و خریداری نبود چون نمیآمد خریداری پدید ضعف شد القصه بسیاری پدید شد ز بی قوتی سلیمان دردناک آمدش بی قوتی در جان پاک حق تعالی گفتش آخر حال چیست کز ضعیفی بر تو دشوارست زیست گفت نان میبایدم ای کردگار گفت نان خور چند باشی بیقرار گفت یا رب نان ندارم در نگر گفت بفروش آن متاعت نان بخر گفت زنبیلم فرستادم بسی نیست این ساعت خریدارم کسی گفت کی زنبیل باید کار را بنده کرده مهتر بازار را بی شکی شیطان چو محبوس آیدت کار دنیا جمله مدروس آیدت چون بود در بند ابلیس پلید کی توان کردن فروشی یا خرید کار دنیا جمله موقوف ویست نهی منکر امر معروف ویست # عطار » مصیبت نامه » بخش نهم » بخش ۱ - المقالة التاسعة سالک آمد وانگهش از سر قدم چون قلم شد سرنگون پیش قلم گفت ای منشی اسرار آمده ناقد گفتار و کردار آمده ای بوقت کودکی همچون مسیح هم معز و هم متین و هم فصیح قوس قدرت را تویی زه لاجرم گشت نازل زین سبب نون و القلم حق تعالی هم بتو تعلیم داد هم ز قدرت احسن التقویم داد اولین استاد اسرار قدم تو شدی موجود از کتم عدم پای از سر کرده سر از زفان میخرامی از شبه گوهرفشان گه گهر داری نثار و گه شکر گاه خطت در و گاهی آب زر هست در تاریکیت آب حیات نی شکر بالحق تویی باری نبات پادشاهی تو مطلق آمدست خط تو جمله محقق آمدست در حقیقت بی مجاز و عیب و ریب ملهم لوح دلی نقاش غیب درد من بین باز کن بر من دری سر غیبم گوی و در جنبان سری زین سخن جان قلم شد تافته گشت از تیغ زفان بشکافته گفت آخر من کیم اسرار را سر بریده میدوم این کار را گرچه آبی روشن و کامل بود چون نداند ناودان غافل بود من چو ناوم وآب روشن میرود لیک دورم ز آنچه بر من میرود من کمر بسته بدیدار آمدم سرنگون از شوق این کار آمدم پس زفان گشته قلم بی روی و راه میروم وانگاه در آب سیاه چون از این سر ذره نشناختم عاقبت از عجز سر در باختم شرح حال دلپذیر من شنو باورم دار و صریر من شنو یا چو من حیران طریق خویش گیر یا قلم در من کش و ره پیش گیر سالک آمدپیش پیر و گفت حال تا شد آگاه آن امام حال و قال پیر گفتش هست در حضرت قلم رای قدرت کار بخش بیش و کم ذره با ذره گر کار داشت نقش آن نوک قلم داند نگاشت تانگردد از قلم نقشی عیان ذره برخود نجنبد در جهان چون قلم را داعی رفتن بخاست کارها از رفتن او گشت راست کرد دایم سرنگونی اختیار می نیاساید دمی از درد کار چون به لذت در رسید او از الم غرقه آن نور شد جف القلم هرکه او در کار بسیاری برفت آخر الامرش نکوکاری برفت چون قلم شو راست در رفتار خویش تا بکام خود رسی در کار خویش # عطار » مصیبت نامه » بخش نهم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل بود ذوالنون را مریدی پاکباز هم بمعنی اهل دل هم اهل راز در حضورش چل چله افتاده بود تا بچل موقف تمام استاده بود مدت چل سال جانی غرق راز پاسبان حجره دل بود باز نه درین چل سال حرفی گفته بود نه درین چل سال یکشب خفته بود روزی آمد پیش ذوالنون دردناک سرنهاد از عجز خود بر روی خاک طاعت چل ساله خود بر دوام آنچه کرده بود بر گفتش تمام گفت اگرچه هر چه گفتی کرده ام همچو روز اولین در پرده ام نه دری در سینه میبگشایدم نه جمالی روی میبنمایدم نه زحق خطی بنامم میرسد نه بدل از وی پیامم میرسد بر نمیگیرد بهیچم چون کنم چند سوزم چند پیچم چون کنم تا نگویی کاین شکایت کردنست لیک بدبختی حکایت کردنست دل گرفتن نیست از طاعت مرا لیک ذوقی نیست یک ساعت مرا تو طبیبی غمگنان را چاره کن داروی این عاشق خونخواره کن شیخ چون بشنود ازآن سرگشته راز گفت امشب ترک کن کلی نماز نان بخور سیر و بخسب امشب تمام تا گر از لطفت نمیآید پیام بو که از عنفی کند در تو نگاه زانکه پندارم بلطفت نیست راه هرکسی را از رهی دیگر برند گه زپای آرند و گه از سر برند این سخن درویش چون بشنود رفت بود تشنه سیر خورد و سیر خفت مصطفی رادید هم آن شب بخواب ای عجب در شب که بیند آفتاب گفت میگوید خداوندت سلام میدهد از حضرت خویشت پیام کی بهمت رنجها برده بسی کی کند هرگز زیان بر ما کسی تحفه خود یادگار تو نهم هرچه خواهی در کنار تو نهم گرچه تو چل ساله داری رنج راه گنج دولت بخشمت این جایگاه در عوض گنج کرم بازت دهم خلعت و انعام و اعزازت دهم لیکن از ماسوی ذوالنون برسلام گو که هان ای مدعی ناتمام ای همه تزویر و ناموس آمده پاک رفته پیش و سالوس آمده عاشقان را میکنی از ما نفور تا ز راه ما همی گردند دور همچو غول از رهزنی دم میزنی کار مشتی خسته بر هم میزنی گر نیندازم بصد رسواییت نی خدایم چند از رعناییت تا تو دست از رهزنی کوته کنی عاشقان را تا بکی گمره کنی زین سخن ذوالنون چنان دلشاد شد کز دو عالم تا ابد آزاد شد چون زکار خویش مرد آید یکی آنچه میجوید بیابد بی شکی چند خواهی بود نه پخته نه خام نیک خواهی کار میباید تمام هرکه او در کار خود کامل بود عاقبت مقصود او حاصل بود # عطار » مصیبت نامه » بخش نهم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل بود دزدی دزدی بسیار کرد تا خلیفه ش عاقبت بردار کرد میگذشت آنجایگه شبلی مگر چشم افتادش بران زیر و زبر اشک بر رویش ز کار او دوید نعره زد پیش دار او دوید بوسه بر پای او داد و برفت پیش او دستار بنهاد و برفت سر این پرسید از وی سایلی گفت بودست او بدزدی کاملی از کمال او دزدی بسیار کرد تا که جان را در سر این کار کرد هرکه او در کار خود باشد تمام جان خود در کار بازدوالسلام گرچه دزدی جاهل و غافل بدست لیک اندر کار خود کامل بدست چون تمام افتاد او در کار خویش زان نهادم پیش اودستار خویش چون بدیدم دار چوبین جای او بوسه زان دادم خوشی بر پای او او بکار خویش مرد خویش بود نه چو من نامرد درد خویش بود او بمردی بود پشت لشگری نه چو من آمد مخنث گوهری جان او او را جوی ارزیده بود نه چو من برجان خود لرزیده بود مرد باید خواه خاص و خواه عام کو بود در فن و کار خود تمام ذره گر نیک نامی بایدت در همه کاری تمامی بایدت در تمامی گر تو کاری بد کنی آن هم از بهر خلاص خود کنی # عطار » مصیبت نامه » بخش نهم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل آن یکی قلاب را بگرفت شاه خواست تادستش ببرد پیش راه قلب زن مرد مرقع پوش بود از حقیقت ذره باهوش بود گفت با خانه بریدم این زمان تا نهم مالی که دارم در میان چون بسوی خانه بردندش فراز او مرقع برکشید و گشت باز برهنه استاد پیش شهریار گفت اکنون کار باید کرد کار زانکه این قلاب را از هرچه هست ماحضر قلبیست این ساعت بدست شاه گفتش از چه میگفتی دروغ گفت تا در دین نباشم بی فروغ عیب خود پوشیدم از بیم هلاک در لباس خاص بی عیبان پاک از چنین عیبی چو در روی آمدم زان لباس پاک یکسوی آمدم تا نه بیند کس مرقع در برم اهل دل را بدنگوید بر سرم گر شدم بد نام در پیش سپاه جانب آن قوم میدارم نگاه زانکه بد نامی ایشان خواستن کفرم آید کفر نتوان خواستن شاه را از راستی آن جوان وقت خوش شد عفو کردش آن زمان چند خواهی بود مرد ناتمام نه بدو نه نیک و نه خاص ونه عام چون قلم شو عشق را بسته میان پس به سر عشق بگشاده زفان زانکه گر نبود ترا با عشق کار تو خری باشی بمعنی بی فسار # عطار » مصیبت نامه » بخش نهم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل بود در غزنی امامی از کرام نام بودش میره عبدالسلام چون سخن گفتی امام نامدار خلق آنجا جمع گشتی بی شمار هر کرا در شهر چیزی گم شدی روز مجلس پیش آن مردم شدی بانگ کردی آنچه گم کردی براه پس نشان جستی ز خلق آنجایگاه روز مجلس بود مردی سوگوار زانکه خر گم کرده بود آن بیقرار بر سر آن مردم مجلس نیوش مرد خر گم کرده آمد در خروش کای مسلمانان خری با جل که یافت چه خر و چه اسب آن دلدل که یافت چون نداد آنجا کسی از خر نشان مرد شد بر خاک از آن غم خون فشان آن امام القصه حرف آغاز کرد دفتر عشاق از هم باز کرد وصف عشق و عاشقان گفتن گرفت وز کمال عشق آشفتن گرفت پس چنین گفت او که ذرات جهان جمله در عشقند پیدا ونهان در جهان کس بود کو عاشق نبود یا کمال عشق را لایق نبود هست در مجلس کسی اینجایگاه کو بسر عشق کم بردست راه غافلی برخاست پنداشت آن سلیم کانکه عاشق نیست کاریست آن عظیم گفت اگر چه یافتم عمری تمام هرگزم عشقی نبودست ای امام میره گفت آن مرد خرگم کرده را روفساری آر و گیر این مرده را کانچه تو در جستنش بشتافتی منت ایزد را که اینجا یافتی مرد را بی عشق کاری چون بود این چنین خر بی فساری چون بود هر که عاشق نیست او را خر شمر خر بسی باشد ز خر کمتر شمر عاشقی در چستی و چالاکیست هرکه عاشق نیست کرمی خاکیست عشق را گاهی نوازش باشدت گاه چون شمعی گدازش باشدت تا نخواهی دید در اول گداز نیست درآخر ترا ممکن نواز # عطار » مصیبت نامه » بخش نهم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل بوسعید مهنه در آغاز کار پیش لقمان رفت روزی بی قرار سنگ در یک دست می افراشت او سوخته در دست دیگر داشت او شیخ گفتش چیست سنگ و سوخته گفت تا گردانمت آموخته میزنم این سنگ بر سر محکمت سوخته برمینهم چون مرهمت زانکه این دردی که این ساعت تراست این چنین درمانش خواهد گشت راست گه ز ضرب او جراحت میرسد گه ز مرهم نیز راحت میرسد گر ز ضرب او جراحت نبودت تا ابد اومید راحت نبودت راحت خود را شدی پیوسته دوست بی جراحت نیز فقرت آرزوست # عطار » مصیبت نامه » بخش نهم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل بر پلی میشد نظام الملک شاد چشم او ناگه بزیر پل فتاد بیدلی در سایه پل رفته بود فارغ از هر دو جهان خوش خفته بود گفت اگر عاقل اگر آشفته هرچه هستی فارغ و خوش خفته بیدل دیوانه گفتش ای نظام کی دو تیغ آید بهم در یک نیام ملک دنیا هست دین میبایدت آن همه داری و این میبایدت گر ترا دین باید از دنیا مناز هردو با هم راست ناید کژ مباز # عطار » مصیبت نامه » بخش دهم » بخش ۱ - المقالة العاشر سالک صادق دم نیکو سرشت آمد از صدق طلب پیش بهشت گفت ای خلوت سرا ی دوستان پای تا سر بوستان در بوستان خاک روب کوی تو باغ ارم تشنه یک قطره تو جام جم آب حیوان خاک باشد بر درت نیم مرده ز اشتیاق کوثر ت جمله تن روح و ریحانی همه جان عالم عالم جانی همه آسیای چرخ سرگردان ترا باغبانی خازن و رضوان ترا عالمی حوران و غلمان نقد تو جمله را دل بر وفای عقد تو آنچه هرگز آدمی نشنیده است نه کسی دانسته ونه دیده است آن نشان در سایه تو می دهند نور از سرمایه تو می دهند طوطی جان طالب معنی تو تا ابد طوبی له از طوبی تو دار حیوانی سرای زندگی ذره ذره از تو جای زندگی هرکجا سری ست در هر دو جهان هست در هر ذره تو بیش از آن مرغ بریانت چو خوردی زنده شد لاجرم چون زنده شد پرنده شد چون می و شیر و عسل داری روان آب در جوی تو بینم این زمان این همه زینت که از طاعت تراست وین همه عزت که هر ساعت تراست می توانی گر مرا درمان کنی کار جان دردمند آسان کنی شد بهشت از قول سالک بی قرار برکشید از سینه آهی مشکبار گفت ای جوینده زیبا سرشت من بهشتم آنچه دیدم از بهشت تا به کی بینی تو زیبایی شمع می نبینی سوز و تنهایی شمع من چو در دردم مرا درمان چه سود روح چون می سوزدم ریحان چه سود غیب خواهم سر به غیرم می دهد عشق خواهم لحم طیرم می دهد گه ز جوی می خرابم مانده گه ز شیری مست خوابم مانده طفل را در خواب از شیری کنند مست را از خمر تدبیری کنند بیشتر اصحابم ابله آمدند اهل دین از من منزه آمدند سلسله سازند رو یا روی من تا کشند اهل دلی را سوی من نیستم فی الجمله جز دار السلام گر رسد سلمان به من اینم تمام هرکه پیش من فرود آورد سر لقمه اول دهندش از جگر بار اول کوزه در دردی زنند تا جگر خواران دم خردی زنند آنکه از من راه زد یک گندمش هست سیصد سال نیش کژدمش سالکا از من چه می جویی برو من ندانم تا چه می گویی برو سالک آمد پیش پیر نیک نام حال خود برگفت پیش او تمام پیر گفتش هست فردوس منیر عرصه دعوت سرای دار و گیر در بهشت است آفتاب لایزال یعنی از حضرت تجلی جمال هرکه اینجا آشنایی یافت او زان تجلی روشنایی یافت او # عطار » مصیبت نامه » بخش دهم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل گرم شد یک روز شیخ بایزید گفت اگر خواهد خداوند مجید مدت هفتاد سالم را شمار من ازو خواهم شمار ده هزار زانکه سالی ده هزار ست از عدد تا الست ربکم گفته ست احد جمله را در شور آورد از الست وز بلی شان جز بلا نامد به دست هر بلا کان در زمین و آسمان ست از بلی گفتن نشان دوستان ست بعد از آن گفتا که می آید خطاب کاین سخن چون گفته شد بشنو جواب هفت اندامت کنم روز شمار جزو جزو و ذره ذره چون غبار پس به هر یک ذره دیدار ت دهم در خور هر دیده بارت دهم ده هزاران ساله را نقد شمار گویمت اینک نهادم در کنار تا به هر یک ذره کاری می کنی این چنین کن گر شماری می کنی هرکه را آن آفتاب اینجا بتافت آنچه آنجا وعده بود اینجا بیافت # عطار » مصیبت نامه » بخش دهم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل عاشقی می مرد چون دل زنده داشت لاجرم چون گل لبی پرخنده داشت سایلی گفتش که این خنده ز چیست خاصه در وقتی که می باید گریست گفت با معشوق خود چون عاشقم می زنم یک دم که صبحی صادقم صبح را خنده صواب آید صواب کاو درون سینه دارد آفتاب گرچه من خورشید دارم در میان بر طبق ننهاده ام چون آسمان آفتابی هر که را در جان بود گر بخندد همچو صبح آسان بود من که روزم آمد و شب در گذشت یارم آمد رب و یارب درگذشت گر کنم شادی و گر خندم رواست گر گشایم لب و گر بندم رواست چون شود خورشید عزت آشکار هشت جنت گردد آنجا ذره وار بی جهت چندانکه بینی پیش و پس از همه سویی یکی بینی و بس جمله او بینی چو دایم جمله اوست نیست در هر دو جهان بیرون ز دوست # عطار » مصیبت نامه » بخش دهم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل چون زلیخا شد ز یوسف بی قرار با میان آورد عشقش از کنار بر زلیخا شد همه عالم سیاه تا کند یوسف بسوی او نگاه ذره ای یوسف بدو می ننگریست تا زلیخا بر سر او می گریست هر زمان از پیش او برخاستی خویش از نوع دگر آراستی جلوه می کردی به پیش روی او ننگرستی هیچ یوسف سوی او چون زلیخا شد به جان درمانده حیلتی بر ساخت آن درمانده خانه ای فرمود بر هر سوی او کرده صورت جمله نقش روی او چار دیوارش چو سقف از هر کنار بود از نقش زلیخا پر نگار لایق آن خانه مفرش ساخت او هم ز نقش خود منقش ساخت او گفت یوسف قبله روی عزیز چون نمی بیند چه خواهد بود نیز چون رخم نقد عزیز عالم است نیل مصر جامعم را شبنم است چون عزیزم من چنین در چشم خود برکشم چون مصر نیل از چشم بد شش جهت در صورت خویش آورم یوسف صدیق را پیش آورم تا چو بیند نقش من از خانه او همچو من از من شود دیوانه او عاقبت چون حیله ساخت آن دلربای کرد یوسف را درون خانه جای یوسف از هر سوی که افکندی نظر نقش آن دلداده دیدی پیش در شش جهاتش صورت آن روی بود ای عجب یک صورت از شش سوی بود یوسف صدیق جان پاک تو در درون خانه پر خاک تو چون نگه می کرد از هر سوی او می ندید از شش جهت جز روی او دید در هر ذره ای انوار حق موج می زد جزو جزو اسرار حق لاجرم گر ماهی و گر ماه دید هر دو عالم نور وجه الله دید # عطار » مصیبت نامه » بخش دهم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل گشت مجنون هر زمان شوریده تر همچنان در کوی لیلی شد مگر هرچه را در کوی لیلی دید او بوسه بر می داد و می بوسید او گه در و دیوار در بر می گرفت گاه راه از پای تا سر می گرفت نعره می زد در میان کوی خوش خاک می افشاند از هر سوی خوش روز دیگر آن یکی گفتش که دوش از چه کردی آن همه بانگ و خروش هیچ دیوار و دری نگذاشتی می گرفتی در بر و می داشتی هیچ از در کار بر نگشایدت هیچ از دیوار در نگشایدت کرد مجنون یاد سوگندی عظیم گفت تا در کوی او گشتم مقیم من ندیدم در میان کوی او بر در و دیوار الا روی او بوسه گر بر در زنم لیلی بود خاک اگر بر سر کنم لیلی بود چون همه لیلی بود در کوی او کوی لیلی نبودم جز روی او هر زمانی صد بصر می بایدت هر بصر را صد نظر می بایدت تا بدان هر یک نگاهی می کنی صد تماشای الهی می کنی دل که دارد این نظر اندک قدر می نیاساید زمانی از نظر گر به جای یک نظر بودی هزار آن هزاران دیده بودی غرق کار # عطار » مصیبت نامه » بخش دهم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل بود مردی از عرب در کار خام خوش به پنج انگشت میخوردی طعام سایلی گفتش که ای بر بینوا هین مرا آگاه گردان تا چرا تو به پنج انگشت خوردی این طعام گفت زان کانگشت شش نیست ای غلام گر بجای پنج شش بودی مرا هر شش من بارکش بودی مرا گر هزاران دیده داری ای غلام آن نظر را باید آن جمله مدام گر شود هردو جهان زیر و زبر بس بود هر دو جهان را آن نظر گر شود هر دو جهان در خاک پست تا ابد این خاکیان را کار هست خاک را چون کار با پاک اوفتاد پیش آدم عرش در خاک اوفتاد # عطار » مصیبت نامه » بخش دهم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل بر سر منبر امامی رفته بود گرم گشته این سخن میگفته بود کو خداوندیست بی چون و چرا هرگزش بر دامن آن کبریا از مذلت ذره ننشست گرد نه نشیند نیز کو پاکست و فرد بیدلی را این سخن آمد بگوش بانگ بر زد گفت ای جاهل خموش زانکه خود گرد مذلت گر رواست دایما بر دامن آن کبریاست این همه خاکی نمیبینی مدام تا ابد گرد مذلت این تمام دامن آن کبریا کرده بدست کرده چون گردی بران دامن نشست آدمی را هست همچون حق یکی نیست حق را همچو خویشی بیشکی لاجرم مردم همه در کار اوست منتظر بنشسته دیدار اوست # عطار » مصیبت نامه » بخش دهم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل گفت محمود و ایاز سیمبر فخر کردند ای عجب با یکدگر گفت محمود از سر رعناییی کیست چون من در جهان آراییی سند و هند و ترک و روم آن منست هفتصد خسرو بفرمان منست لشگر و پیل مرا اندازه نیست هیچ سلطان را چنین آوازه نیست در زمان برجست ایاز نیک نام باز پس میرفت تا هفتاد گام گفت دارم یک سخن با شهریار هست دستوری شهش گفتا بیار گفت اگر داری جهان پر صف شکن لیک محمودی نداری همچو من گر ترا هر دوجهان پر کس بود این چه من دارم مرا می بس بود گر تجلی جمالت آرزوست پای تا سر دیده شو در پیش دوست تا بدان هر دیده در دارالسلام تا ابد دیدار بخشندت مدام دیده بیناست جان را زاد راه از خدای خویش دایم دیده خواه # عطار » مصیبت نامه » بخش دهم » بخش ۹ - الحكایة و التمثیل رهبری بودست الحق رهنمای میهمانی خواست یک روز از خدای گفت در سرش خداوند جهان کایدت فردا پگه یک میهمان روز دیگر مرد کار آغاز کرد هرچه باید میهمان را ساز کرد بعد از آن میکرد هر سویی نگاه پیش درآمد سگی عاجز ز راه مرد آن سگ را براند از پیش خوار همچنان میبود دل در انتظار تا مگر آن میهمان ظاهر شود هدیه حق زودتر حاضر شود کس نگشت البته از راه آشکار میزوان در خواب شد از اضطرار حق خطابش کرد کای حیران خویش چون فرستادم سگی را زان خویش تا تو مهمان داریش کردیش دور تا گرسنه رفت از پیشت نفور مرد چون بیدار شد سرگشته شد در میان اشک و خون آغشته شد میدوید از هر سویی و میشتافت عاقبت در گوشه سگ را بیافت پیش او رفت و بسی زاریش کرد عذر خواست و عزم دلداریش کرد سگ زفان بگشاد و گفت ای مرد راه میهمان میخواهی از حق دیده خواه اینکه از حق میهمان میبایدت دیده در خورتر از آن میبایدت زانکه گر یک ذره دیدارت دهند صد هزاران ساله مقدارت دهند گر نداری دیده از حق دیده خواه زانکه نتوانی شدن بی دیده راه # عطار » مصیبت نامه » بخش دهم » بخش ۱۰ - حكایت آن یکی دیوانه عالی مقام خضر او را گفت ای مرد تمام رای آن داری که باشی یار من گفت با تو برنیاید کار من زانکه خوردی آب حیوان چندگاه تا بماند جان تو تا دیرگاه من برآنم تا بگویم ترک جان زانکه بی جانان ندارم برگ جان چون تو اندر حفظ جانی مانده ای من بنو هر روز جان افشانده ای بهتر آن باشد که چون مرغان زدام دور میباشیم از هم والسلام # عطار » مصیبت نامه » بخش دهم » بخش ۱۱ - الحكایة و التمثیل گفت هارون عشق مجنون میشنود آن هوس او را چو مجنون در ربود خواست تا دیدار لیلی بیند او پیش لیلی یک نفس بنشیند او خواست لیلی را و چون کردش نگاه سهل آمد روی او در چشم شاه خواند مجنون را و گفت ای بیخبر نیست لیلی را جمالی بیشتر تو چنین مست جمال او شدی وز جنونی درجوال او شدی ترک او گیر و مدارش نیز دوست زانکه بر هم نیم ترکی صد چو اوست گفت تو کی دیدی آن رخسار را عشق مجنون باید آن دیدار را تا نیاید عشق مجنونی پدید کی شود لیلی بخاتونی پدید نیست نقصان در جمال آن نگار هست نقصان در نظر ای شهریار گر بچشم من ببینی روی او توتیا سازی ز خاک کوی او زشت بادا روی لیلی در جهان تا بماند خوبی او در نهان زشت اگر ننماید او ای پادشاه پس شود خلق جهان مجنون راه بود نابینا بسی در هر پسی لیک چون یعقوب بایستی کسی تا چو بوی پیرهن پیدا شود چشمش از بویی چنان بینا شود گر توانی ای امیرالمؤمنین جاودانم دیده ده دور بین تا بدان دیده ز یک یک ذره چیز نقد بینم روی لیلی جمله نیز # عطار » مصیبت نامه » بخش دهم » بخش ۱۲ - الحكایة و التمثیل سایلی پرسید از آن دانای پاک کاخرت چیست آرزو در زیر خاک گفت آنجا بایدم جان در میان در میان جان جمال حق عیان چشم از هر سویم آورده درو بی تشوش رویم آورده درو تا قیامت همچنان خوش مانده بی خبر از آب وآتش مانده گر دمی این زندگی میبایدت پای تا سر بندگی میبایدت بندگی از خود شناسی شد تمام نیست مرد بی ادب صاحب مقام # عطار » مصیبت نامه » بخش دهم » بخش ۱۳ - الحكایة و التمثیل داشتی در راه ایاز سیمبر خانه هر روز بگشادیش در در درون خانه رفتی او پگاه پس از انجا آمدی نزدیک شاه این سخن گفتند پیش شهریار شهریار آنجایگه شد بی قرار خواست تا معلوم گرداند تمام تادر آن خانه چه دارد آن غلام آمد و آن خانه رادر کرد باز پوستینی دید شاه سر فراز حال آن حالی بپرسید از ایاس گفت ای خسرو از اینم خودشناس روز اول چون گشاد این در مرا بوده است این پوستین در بر مرا روز اول کاین غلامت بنده بود در برش این پوستین ژنده بود باز چون امروز چندین قدر یافت نه زخود کزشاه عالی صدر یافت چون به بینم پوستین خود پگاه بعد از آن آیم بخدمت پیش شاه تا فراموشم نگردد کار خویش پای بیرون ننهم از مقدار خویش کآنکه پای از حد خود بیرون نهد پای بر گیرد ز جان در خون نهد # عطار » مصیبت نامه » بخش یازدهم » بخش ۱ - المقالة الحادیة عشر سالک جان پرور عالم فروز پیش دوزخ شد چو آتش جمله سوز گفت ای زندان محرومان راه مرجع بی دولتان پادشاه داغ جان خیل مهجوران تویی آتش افروز دل دوران تویی جوهر مدقوق را زهر آمدی نفس سگ را مطبخ قهر آمدی آتش عشق تو شد چون مشعله ساختی دیوانگان را سلسله آن سلاسل گرچه هم اعناق راست لیک لایق گردن عشاق راست جامه جنگ از چه در پوشیده می ندانم با که میکوشیده تو ز عشق از بس که آتش یافتی هر زمانی تشنه تر می تافتی چند تابی زلف دلبندان نه چند سوزی ز آرزومندان نهء ور همه از آرزو سوزی چنین پس چه میسوزی چه افروزی چنین گر خریدی سوز او تا سوختی آنچه بخریدی چرا بفروختی چون تو چندین سوز داری و گداز هم بسوز خویش کار من بساز زین سخن آتش بدوزخ درفتاد گفتیی دریا ببرزخ درفتاد گفت میسوزم من از اندوه خویش آتشین دارم درین غم کوه خویش بر جگر آبم نماند و در جحیم یا همه زقوم یابم یا حمیم من دو مغز افتاده ام در صد زحیر آن دو مغزم آتش است و زمهریر زآدمی و سنگ افروزم همه لیک من از بیم خود سوزم همه نه زملکم بیم ونه از مالک است بیم من از کل شیء هالک است گر برآرد عاشقی آهی ز دل من بسوزم زود ناگاهی ز دل چون دلم از خوف خود ناایمن است بر زفانم جمله جز یا مؤمن است این سررشته چو شمع ای اهل راز اندر آتش کی توانی یافت باز تو برو کاین جایگه جای تو نیست آتش دوزخ ببالای تو نیست سالک آمد پیش پیر دلفروز قصه ای برگفتش الحق جمله سوز پیر گفتش هست دوزخ بیشکی اصل دنیا گرچه باشد اندکی خلق میسوزند در وی جمله پاک هیچکس را نیست زو بیم هلاک گاه بیماریش رنگارنگ نقد گه ز درمانهاش سر از سنگ نقد گاه سرما کرده سردی بیشمار گه زگرمی کرده گرما بی قرار این چنین از عشق دنیا در وله چیست دنیا دار من لا دار له رنج دنیا جمله در خسران دینست ترک آن گفتن همی تحصیل اینست کس بدنیا در اگر باشد جنید هم نیارد کرد موشی مرده صید تا بدین در شاهبازی سر فراز از سر غفلت ندارد دست باز هرچه آن با تو فرو ناید بخاک آن همه دنیا بود نه دین پاک # عطار » مصیبت نامه » بخش یازدهم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل پاک دینی گفت این نیکو مثل کانکه دنیا جست هست او چون جعل جمع میآرد نجاست را مدام گرد میگرداند آن را بر دوام در زحیر آن بود پیوسته او دل درآن سرگین بصد جان بسته او چون بگرداند گه از پس گه ز پیش آردش تا بر سر سوراخ خویش آن متاع او اگر بیند کسی مهتر از سوراخ او باشد بسی چون دران روزن نگنجد آن متاع بر در روزن کند آن را وداع آن همه جان کنده بگذارد برون پس شود تنها بدان روزن درون هرچه گرد آورده باشد چند گاه جمله بگذارد شود در خاک راه این مثال آدمیست و مال او روشنت گردد از اینجا حال او آنکه عمری سیم و زر آرد بچنگ جمله بگذارد شود در گور تنگ ای به همت از جعل کم آمده نام جسته ننگ عالم آمده تو شده دنیای دون را غره و او وفاداری ندارد ذره پشت روی افتاده هر مویت درو برچه پشتی کرده رویت درو جمله را میآورد میپرورد میکشد در خاک و خونش میخورد چون ترا هم خون بخواهد خورد نیز خون دنیا کم خور آخر ای عزیز دل درین بیغوله دیوان مبند زار بگری و چو بیکاران مخند چند باشی در عذاب خویشتن چند خواهی برد آب خویشتن تو دل پاک خود و جان عزیز کرده در قید یک یک ذره چیز گر رهانی جانت را در رستخیز بانگت آید کای فلان جان رست خیز گر نباشد در همه دنیا جویت میتوان گفتن بمعنی خسرویت چون نباشی بسته یک جو مدام میتوان گفتن ترا خسرو تمام هرچه تو در بند آنی مانده بنده آن تا بجانی مانده ترک دنیا گیر تا سلطان شوی ورنه گر چرخی تو سرگردان شوی # عطار » مصیبت نامه » بخش یازدهم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل وقت غز خلقی بجان درمانده هر کسی دستی ز جان افشانده رخت میکردند پنهان هرکسی پیشوایان گم شده در هر پسی رفت آن دیوانه بر بام بلند ژنده را در سر چوبی فکند چوب گردانید گرد سر بسی مینیندیشید یک جو از کسی گفت ای دیوانگی من بینوا دارم از بر چنین روزی ترا در چنان روزی که جان را بیم بود مرد بیدل خسرو اقلیم بود تو نمیدانی که چون آهو ز سگ راه زن بگریزد از عریان بتک تا ترا نقدیست بند جان تست ور نداری هیچ جمله آن تست هرچه داری ترک کن یکبارگی تا برون آیی ازین بیچارگی # عطار » مصیبت نامه » بخش یازدهم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل شد بگورستان یکی دیوانه کیش ده جنازه پیشش آوردند بیش تا که بر یک مرده کردندی نماز مرده دیگر رسید از پی فراز هر زمانی مرده دیگر رسید تا یکی بردند دیگر در رسید مرد مجنون گفت بر مرده نماز چند باید کرد کاریست این دراز کی توان بر یک بیک تکبیر کرد جمله را باید کنون تدبیر کرد هرچه در هر دو جهان دون خداست بر همه تکبیر باید کرد راست بر در هر مرده نتوان نشست چار تکبیری بکن بر هر چه هست ورنه دنیا زود مردارت کند مرده تر از خویش صد بارت کند نقد دنیا گرچه بسیاری بود چون ز دستت رفت مرداری بود # عطار » مصیبت نامه » بخش یازدهم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل میدوید آن عامی زیر و زبر تا نماز مرده در یابد مگر آن یکی دیوانه چون او را بدید کو در آن تعجیل بیخود میدوید گفت چیزی سرد میگردد براه هین بدو تا در رسی آنجایگاه هستی از مردار دنیا ناصبور میروی چون مرده میبینی ز دور میخوری مردار دنیا ماه و سال وین خود از جوعست برمردان حلال تا که یک عاقل برآرد یک دمی جاهلان خوردند در هم عالمی تا بحکمت لقمه لقمان خورد در خیانت خاینی صد جان خورد اهل دنیا چون سگ دیوانه اند در گزندت زانکه بس بیگانه اند میخورند از جهل مرداری بناز میکنند آنگه کفن از مرده باز # عطار » مصیبت نامه » بخش یازدهم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل آن یکی دیوانه میشد غرق شور دفن میکردند مردی را بگور دید کرباسی کفن از دور جای گفت من عریانم از سر تا بپای درکشم از مرده کرباس کفن تا کنم خود را از آنجا پیرهن آن یکی بشنود گفت ای بینوا کی بود این در مسلمانی روا مرد مجنون گفت آخر ای عجب چون کفن بینم شما را روز وشب کز ضلالت میکنید از مرده باز بر من از بهر چه شد این در فراز خاک عالم جمع کن چون خاک بیز بر سر دنیای مردم خوار ریز گر سر اسرار دین داری بگوی ترک این دنیای مرداری بگوی زانکه گر یک لقمه نان بخشد ترا صد بلا مابعد آن بخشد ترا هر زمانی چون زیانی میدهد بو که سودت یک زمانی میدهد # عطار » مصیبت نامه » بخش یازدهم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل مرغکی بانگی زد و لختی بجست سر بجنبانید و بر شاخی نشست چون سلیمان بانگ آن مرغک شنود گفت میدانید تا او را چه بود میکندبرشاخ از دنیا گله زار میگرید که چند از مشغله کز همه دنیای عالم سوز من نیم خرما خورده ام امروز من خاک بر دنیا که سودا میدهد چون منی را نیم خرما میدهد چون زدنیا نیم خرما میبسست هرکه کرمان ملک خواهد ناکسست هرکه او از دار دنیا پاک شد نور مطلق گشت اگرچه خاک شد هرکه او دنیای دون را کم گرفت همچو صبح از صدق خود عالم گرفت # عطار » مصیبت نامه » بخش یازدهم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل بوسعید مهنه شیخ محترم بود در حمام با پیری بهم سخت حمامی خوش ودمساز بود زانکه آب و آتشش هم ساز بود پیر گفت ای شیخ حمامی خوشست وز خوشی هم دلگشا هم دلکشست شیخ گفتش هیچدانی خوش چراست گفت میدانم بگویم با تو راست چون درین حمام شیخی چون تو هست خوش شد و خوش گشت و خوش آمد نشست شیخ گفتش زین بهت خواهم بیان پای من چون آوریدی در میان پیر گفتش تو بگو شیخا جواب کانچه تو گویی جز آن نبود صواب گفت حمامیست خوش از حد برون کز متاع جمله دنیای دون نیست جز سطل و ازاری با تو چیز وانگهی آن هر دو نیست آن تو نیز # عطار » مصیبت نامه » بخش یازدهم » بخش ۹ - الحكایة و التمثیل در رهی میرفت هارون گرمگاه دید میلی سر بر آورده براه کرد هارون قصد میل سایه دار گشت بهلول از دگر سوی آشکار گفت بفکن طمطراق ای پرهوس چون ز دنیا سایه میلیت بس سوی باغ و منظر و ایوان و خیل چیست ان یکفیک ظل المیل میل چون فراسر میشود در سایه پس بود بسیار اندک مایه دنیی دون چون نهنگی سرکشید نیک و بد را تا بگردن درکشید جمله را تا حشر بر پیچید دست هیچکس از دام مکر او نجست جمله شیران بزنجیر ویند زیر دست حکم و تسخیر ویند گر ز بی مغزی تو دنیا دوستی چون پیازی پای تا سر پوستی # عطار » مصیبت نامه » بخش یازدهم » بخش ۱۰ - الحكایة و التمثیل عهد پیشین را یکی استاد بود چارصد صندوق علمش یاد بود کار او جز علم و جز طاعت نبود فارغ او زین هر دو یکساعت نبود بود اندر عهد او پیغامبری وحی حق بگشاد بر جانش دری گفت با آن مرد گوی ای بی قرار گرچه هستی روز وشب در علم وکار چون تو دنیا دوستی حق ذره از تو نپذیرد چه باشی غره چون ز دل دنیات دور افکنده نیست جای تو جز دوزخ سوزنده نیست صد جهان با علم و با معنی بهم دوزخ آرد بار با دنیا بهم تا بود یک ذره دنیا دوستی با تن دوزخ بهم هم پوستی میروی در سرنگونساری که چه دشمن مادوست میداری که چه چند نازی زین سرای خاکسار همچو مرداری و کرکس صد هزار هست دنیا گنده پیری گوژپشت صد هزاران شوی هر روزی بکشت هر زمان گلگونه دیگر کند هر نفس آهنگ صد شوهر کند از طلسم او نشد آگه کسی در میان خاک و خون دارد بسی # عطار » مصیبت نامه » بخش یازدهم » بخش ۱۱ - الحكایة و التمثیل هست در دریا یکی حیوان گرم نام بوقلمون و هفت اعضاش نرم نرمی اعضای او چندان بود کو هر آن شکلی که خواهد آن بود هر زمان شکلی دگر نیکو کند هرچه بیند خویش مثل او کند چون شود حیوان بحری آشکار او بدان صورت درآید از کنار چون همه چون خویش بینندش ز دور کی شوند از جنس خود هرگز نفور او درآید لاجرم از گوشه خویش را سازد از ایشان توشه چون طلسم او نگردد آشکار او بدین حیلت کند دایم شکار گر دلت آگاه معنی آمدست کار دینت ترک دنیا آمدست # عطار » مصیبت نامه » بخش یازدهم » بخش ۱۲ - الحكایة و التمثیل عیسی مریم به غاری رفته بود در میان غار مردی خفته بود گفت برخیز ای ز عالم بی خبر کار کن تا توشه یابی مگر گفت من کار دو عالم کرده ام تا ابد ملکی مسلم کرده ام گفت هین کار تو چیست ای مرد راه گفت دنیا شد مرا یکبرگ کاه جمله دنیا به نانی میدهم نان به سگ چون استخوانی میدهم مدتی شد تا ز دنیا فارغم نیستم من طفل بازی بالغم بالغم با لعب و با لهوم چکار فارغم با غفلت و سهوم چکار عیسی مریم چو بشنود این سخن گفت اکنون هرچه میخواهی بکن چون ز دنیا فارغی آزاد خفت خواب خوش بادت بخفت و شاد خفت چون ز دنیا نیستت غمخوارگی کرده داری کارها یکبارگی # عطار » مصیبت نامه » بخش دوازدهم » بخش ۱ - المقالة ‌الثانیة عشره سالک آمد با دو چشم خون فشان چون زمین افتاد پیش آسمان گفت ای سلطان عالم آمده پای تا سر طاق و طارم آمده جمله در تو گم تو بالای همه جمله چون قطره تو دریای همه هم قوی دل هم قوی همت تویی خلق عالم را ولی نعمت تویی چشم نگشادست کس چندین که تو خود که گشت از پیش و پس چندین که تو با هزاران دیده میگردیده لاجرم پیوسته صاحب دیده این همه گردیدنت مقصود چیست دایمت آمد شدی محدود چیست چند باشی ای فلک سرگشته تو چند گردی در شفق آغشته تو گرچه بسیاری بگردیدی مدام سیر از سیرت نگردیدی تمام چند آیی از زبر با زیر تو زین شد آمد مینگردی سیر تو هر شبی چون پر زاغت میبرند زاختران چندین چراغت میبرند زانچه میجویی مرا آگاه کن دست من گیر و مرا همراه کن من چو تو سرگشته ام با من بساز پرده کن از روی این مقصود باز چون فلک بشنود گفت ای بی قرار این همه با من ندارد هیچ کار تو چنین دانی که بویی برده ام نی که من سر تا قدم در پرده ام زآرزوی این نه سر دارم نه پای نیست یک ساعت قرارم هیچ جای روز در دود کبودم بی گناه جمله شب مانده در آب سیاه زین طلب درخون همی گردم مدام گر نمیبینی شفق بین والسلام روز و شب چون حلقه میگردد سرم تا که میگوید درون دل درم همچو گویی مانده در چوگان چنین چند خواهم بود سرگردان چنین حلقه ام گم شده پا و سرم لاجرم چون حلقه مانده بر درم دم به دم دست قضا میراندم گوش من بگرفته میگرداندم آنکه هر شب آسمان پر اخترست آسمان نیست این که طشت اخگرست چون ز قطران جامه سازد در برم برفشاند طشت اخگر بر سرم تا به کی چون صوفیان بی قرار چرخ خواهم زد درین میدان کار تا به کی سرگشتگی دین داشتن جامه در طاق از پی این داشتن قرنها گردیده ام شیب و فراز عاقبت طی کرده خواهم ماند باز گر بسی بنشینی ای سالک برم من در این راه از تو سرگردان ترم سالک آمد پیش پیر اوستاد حال خود برگفت آنچش اوفتاد پیر گفتش آسمان سرگشته است وز شفق در خون دل آغشته است آسیای او گر آوردی شکست نیستی سرگشتگی را پای بست # عطار » مصیبت نامه » بخش دوازدهم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل بامریدان شیخی از راه دراز آسیا سنگی همی آورد باز از قضا بشکست آن سنگ گران شیخ را حالت پدید آمد بر آن جمله اصحاب گفتند ای عجب جان ازین کندیم ما در روز و شب هم زر و هم رنج ما ضایع بماند خود مگیر این آسیا ضایع بماند این چه جای حالتست آخر بگوی ما نمیدانیم این ظاهر بگوی شیخ گفت این سنگ ازان این جا شکست تا زسرگردانی بسیار رست گر نبودی این شکستش اندکی روز و شب سرگشته بودی بیشکی چون شکستی آمد او را آشکار دایما آرام یافت آن بیقرار چون ز سنگ این حالتم معلوم گشت حالی از سنگم دلی چون موم گشت چون بگوش دل شنیدم راز از او اوفتاد این حالتم آغاز از او هرکرا سرگشتگی پیوسته شد چون شکست آورد کلی رسته شد هرکه او سرگشته و حیران بماند درد او جاوید بیدرمان بماند از همه کار جهان نومید شد کار او خون خوردن جاوید شد # عطار » مصیبت نامه » بخش دوازدهم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل شد بر دیوانه آن مرد پاک دید او را در میان خون و خاک همچو مستی واله و حیرانش دید سرنگونش یافت و سرگردانش دید گفت ای دیوانه بی روی و راه در چه کاری روز و شب اینجایگاه گفت هستم حق طلب در روز وشب مرد گفتش من همین دارم طلب مرد مجنون گفت پس پنجاه سال همچو من در خون نشین در کل حال کاسه پرخون تو میخور ای عزیز بعد از آن می ده بمن یک کاسه نیز تاکه این دریا شود پرداخته یا نه کار ما شود برساخته این گره را چون گشادن روی نیست هم بمردن هم بزادن روی نیست این قدر دانم که با این پیچ پیچ می ندانم می ندانم هیچ هیچ # عطار » مصیبت نامه » بخش دوازدهم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل آن یکی دیوانه میگفت زار کز همه عالم مرا اینست کار تا کنم بر روی خاکستر نشست خاک میریزم بسر از هر دو دست هم پلاسی را بگردن افکنم هم کنب را بر میان محکم کنم اشک میبارم بزاری بردوام چکنم و چکنم همی گویم مدام تاکسی کو پیشم آید راز جوی گویدم آخر چه بودت باز گوی من بدو گویم که ای صاحب مقام می ندانم می ندانم و السلام چکنم و چکنم همیشه جفت ماست می ندانم می ندانم گفت ماست گر در این میدان کشندت یک دمی برتو تابد از تحیر عالمی ور ره این پرده نگشاید ترا این همه افسانه آید ترا گر ترا دانش اگر نادانیست آخر کار تو سرگردانیست # عطار » مصیبت نامه » بخش دوازدهم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل کاملی گفته ست از پیران راه هر که عزم حج کند از جایگاه کرد باید خان ومانش را وداع فارغش باید شد از باغ وضیاع خصم را باید خوشی خشنود کرد گر زیانی کرده باشی سود کرد بعد از آن ره رفت روز و شب مدام تا شوی تو محرم بیت الحرام چون رسیدی کعبه دیدی چیست کار آنکه نه روزت بود نه شب قرار جز طوافت کار نبود بر دوام کار سرگردانیت باشد مدام تا بدانی تو که در پایان کار نیست کس الا که سرگردان کار عاقبت چون غرق خون افتادنست همچو گردون سرنگون افتادنست آنچه میجویی نمیآید بدست وز طلب یک لحظه مینتوان نشست # عطار » مصیبت نامه » بخش دوازدهم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل هست مرغی همچو آتش بیقرار روز و شب گردنده گرد شاخسار میزند منقار در شاخ درخت شاخ خواهی نرم باش و خواه سخت این چنین مرغی بشوق و شدتی بر سلیمان گشت عاشق مدتی هر زمانش بیقراری تازه شد هر دمش بی صبری از اندازه شد آمدی پیش سلیمان از پگاه سوی او دزدیده میکردی نگاه بال و پر از عشق او میسوختی پس بحیلت باز بر میدوختی خواند یک روزی سلیمان در برش کرد از آن یک خواندن عاشق ترش گفت میدانم که بر من عاشقی چون تویی عشق مرا کی لایقی گر نشان میباید از وصل منت تا ز وصلم چشم گردد روشنت حاجتی دارم روا کن بعد ازآن تو مرا و من ترا تا جاودان ور نگردانی تو آن حاجت روا نه مرا باشی تو و نه من ترا گفت من یک چوب خواهم از تو خواست نه تر و نه و خشک ونه کوژ و نه راست روز و شب آن مرغ عاشق بیقرار مست میگردد بگرد شاخسار میزند در شاخ منقار ای عجب میکند آن چوب هرجایی طلب گر هزاران قرن گردد در جهان از چنین چوبی کجا یابد نشان خلق عالم جمله در شیب و فراز این چنین چوبی همی جوینده باز این چنین چوبی نشان هرگز نداشت هیچ چوبی درجهان این عز نداشت این طلب در آب بحر انداز تو کاین چنین چوبی نیابی باز تو از چنین چوبی ترا نامی بس است سوی تو یک ذره پیغامی بس است چون بدست آوردنش کس را نبود تا ابد جز نام ازو کس را چه سود # عطار » مصیبت نامه » بخش دوازدهم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل پادشاهی دختری دلبند داشت هر دو عالم وقف یک یک بند داشت هر سر موییش خونی کرده بود سرکشان را سرنگونی کرده بود عاشقی آتش فشانش اوفتاد شور در دریای جانش اوفتاد بیقراری کرد در جانش قرار از میان خلق آمد با کنار عاقبت چون طاقت او طاق شد پیش آن مه پاره آفاق شد فرصتی جست و ز عشق جان خویش شمه برگفت با جانان خویش گفت اگر نبود وصالت رهبرم میندانم تا که جان آنگه برم دخترش گفتا اگر میبایدت کزوصال من دری بگشایدت یک جوال ارزنم در ره بریخت نه بقصدی بود خود ناگه بریخت سوزنی برگیر و یک یک دانه پاک از سر سوزن همه برچین ز خاک چون جوال این شیوه پرارزن کنی بامن آنگه دست در گردن کنی مرد عاشق سالها با سوزنی برنچیدست ای عجب یک ارزنی گر نکرد از سوزن ارزن در جوال درجوالش کرد آن زن از محال وی عجب این مرد با سوزن بدست جان بخواهدداد و جای آنش هست # عطار » مصیبت نامه » بخش دوازدهم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل صوفیی را گفت مردی از رجال کای جهان گردیده چون داری تو حال گفت سی سال ای اخی بشتافتم نه جوی زر دیدم و نه یافتم وی عجب کردم من این ساعت نشست تا مرا صد گنج زر آید بدست آنکه در عمری جوی هرگز نیافت دور نبود گر ز گنجی عز نیافت نیست رویت یک جو زر یافتن چون توانی گنج گوهر یافتن آنکه او را هیچ در ده راه نیست مه دهی گر جوید او آگاه نیست گر همه شب روز میباید ترا درد درمان سوز میباید ترا من که درد عشق در جان منست وی عجب این درد درمان منست مینیابم آنچه میجویم همی وین طلب ساکن نمیگردد دمی در میان این و آن درمانده ام تا که جان دارم بجان درمانده ام هست دریای محبت بی کنار لاجرم یک تشنگی شد صد هزار # عطار » مصیبت نامه » بخش دوازدهم » بخش ۹ - الحكایة و التمثیل داشت اندر خانه اسحق ندیم بنده در خدمت او مستقیم دایما هر روز پیش از آفتاب میکشیدی تا بشب از دجله آب چون نمیشد تشنگی و آب کم مینزد یک دم غلام از کار دم دید روزی خواجه او را بیقرار فارغ از خلق و شده مشغول کار خواجه گفتش کیف عیشک ای غلام گفت کاری سخت دارم بر دوام در میان دو بلا افتاده ام سرنگون در زیر پا افتاده ام هست از یک سویم آبی بی قیاس وز دگر سو تشنگان ناسپاس دجله را خالی بکردن روی نیست تشنه را سیری سر یک موی نیست در میان دجله و تشنه مدام مانده ام درآمد و شد والسلام در میان دین و دنیا مانده ام گه بمعنی گه به دعوا مانده ام نه ز دینم میرسد بویی تمام نه دمی دنیام میگیرد نظام من نه این نه آن ز راه افتاده باز خردغل باری گران راهی دراز # عطار » مصیبت نامه » بخش دوازدهم » بخش ۱۰ - الحكایة و التمثیل یک کلیچه یافت آن سگ در رهی ماه دید از سوی دیگر ناگهی آن کلیچه بر زمین افکند سگ تا بگیرد ماه بر گردون به تگ چون بسی تک زد ندادش دست ماه باز پس گردید و باز آمد به راه آن کلیچه جست بسیاری نیافت بار دیگر رفت و سوی مه شتافت نه کلیچه دست می دادش نه ماه از سر ره می شد او تا پای راه در میان راه حیران مانده گم شده نه این و نه آن مانده تا چنین دردی نیاید در دلت زندگی هرگز نگردد حاصلت درد می باید ترا در هر دمی اندکی نه عالمی در عالمی تا مگر این درد ره پیشت برد از وجود خویش بی خویشت برد # عطار » مصیبت نامه » بخش دوازدهم » بخش ۱۱ - الحكایة و التمثیل طالبی را کاو طلب می کرد راز گفت یک روزی اویس پاکباز روی آن دارد که تو در راه بیم تا که جان داری چنان باشی مقیم کاین همه خلق جهان را آشکار گوییا تو کشته از درد کار تا نباشد این چنین دردی ترا ننگ باشد خواندن مردی ترا # عطار » مصیبت نامه » بخش دوازدهم » بخش ۱۲ - الحكایة و التمثیل سایلی جوینده راه کمال کرد او از شیخ گرگانی سؤال گفت چون نبود ترا میل سماع گفت ما را از سماع است انقطاع زانکه هست اندر دلم یک نوحه گر کو زمانی گر ز دل آید به در جمله ذرات عرش و فرش پاک نوحه گر گردند دایم یا هلاک گر شود ظاهر چنین دردی که هست تا ابد باید در آن ماتم نشست با چنین دردی که درجان منست کی سماع و رقص درمان منست گر نیارم درد خویش امروز گفت قصه این غصه و این سوز گفت تن زنم تا بوکه مرگم در رسد ره بسوی روز برگم در رسد # عطار » مصیبت نامه » بخش دوازدهم » بخش ۱۳ - الحكایة و التمثیل بوعلی طوسی ز عشق آشفته بود همچو آب زر سخن میگفته بود عاقبت چون روز بس بیگاه شد گفت دردا کاین سخن کوتاه شد زانکه روزی را که شب در پی بود لایق این حرف هرگز کی بود صبر باید کرد تا روزی تمام در رسد کانرا نباشد شب مدام # عطار » مصیبت نامه » بخش سیزدهم » بخش ۱ - المقالة الثالثة عشره سالک سرگشته چون مستی خراب شد دلی پرتاب پیش آفتاب گفت ای سلطانسرگیتی نورد در جهان بسیار دیده گرم و سرد ای بفیض و روشنی برده سبق بوده برچارم سما زرین طبق گرم کردی ذات ذریات را عاشقی آموختی ذرات را گرنه سلطان علم چون میزنی کوس زرین صبحدم چون میزنی هست انگشتیت در هر روزنی ذره ذره دیده چون روشنی تو بحق چشم و چراغ عالمی این جهان را وان جهان را محرمی گاه سنگ از فیض گوهر میکنی گاه مس بی کیمیا زر میکنی رخش گردون زیر ران داری مدام ملکت هر دوجهان داری مدام پختگی جمله خامان ز تست زینت و زیب نکو نامان ز تست من ز مقصودم جدا افتاده ام سرنگون در صد بلا افتاده ام گر ز مقصودم نشانی میدهی مرده را انگار جانی میدهی آفتاب این قصه را چون کرد گوش بر رخش پروین اشک آمد بجوش گفت من هم نیز غمگینم چو تو دم بدم سرگشته اینم چو تو روی زردم زین غم و جامه کبود میزنم تک در فراز ودر فرود روز و شب زین عشق افروزنده ام سال و ماه از شوق این سوزنده ام پای از سر می ندانم سر ز پای میدوم هر ساعت از جایی بجای چشمه بی آب از این غم مانده ام دایما در تاب ازین غم مانده ام گه سپر بر آب اندازم ز میغ گه بقتل خویش دست آرم بتیغ گاه بر خاک اوفتم زین درد من گه برآیم سرخ و گاهی زرد من صد هزاران رنگ در کار آورم تا مگر بویی پدیدار آورم بی سر و بن گرچه میگردم چو گوی کار می برنایدم از رنگ و بوی من که چشمم وین همه گردیده ام کافرم گر هیچ بویی دیده ام گرده هر شب برم در کوی او تا مگر چیزی کند بر روی او من ز تو حیران ترم بگذر ز من زانکه نگشاید ترا این در ز من سالک آمد پیش پیر دیده ور کرد از حال خودش حالی خبر پیر گفتش آفتاب اندر صفت بارگاه همتست و معرفت هرکه صاحب همت آمد مرد شد همچو خورشید از بلندی فرد شد گر چو گوهر همت عالی بود بر سر زر جای تو خالی بود گر بهر چیزی فرود آیی براه کی توانی خورد جام از دست شاه # عطار » مصیبت نامه » بخش سیزدهم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل خسروی روزی غلامی میخرید کافتابش پیش مرکب میدوید در نکو رویی کسی همتا نداشت شد ز پهنا سرو کان بالا نداشت چون ببالا سرو وار استاده بود سرو او را بنده آزاده بود از رخ او هم قمر در وی گریخت وز لب او هم شکر درنی گریخت آفتابی بود از سر تا بپای کس ندیدست آفتابی در قبای گر سخن گفتی گهر میریختی ور بخندیدی شکر میریختی صد هزاران عاشقش درکوی بود زانکه روی آن بود چون آن روی بود کافر زلفش که از وی دین شدی حلقه او از در صد چین شدی نرگسش بادام را دو مغز داشت کافری و جادویی نغز داشت چون نمودی از صدف در عدن عقل را دندان شکستی در دهن چون گشادی درج لعل از خنده باز مرده صد ساله گشتی زنده باز گر سخن گویم ز تنگی دهانش درنگنجد هیچ مویی جز میانش آفتاب از شرم او رخ زرد بود صبح را از شوق او دم سرد بود موسم خوش بود و ایام بهار نازنینان چمن را روز بار روی صحرا جمله رنگارنگ بود سبزه بسیاری و عالم تنگ بود بلبل شوریده میگردید خوش پیش گل میگفت راه خارکش هم گل نازک لبی پرخنده داشت هم بنفشه سر به بر افکنده داشت یاسمین را یک زفان افزون فتاد زان ز تنگی دهان بیرون فتاد نرگس تر طشت زرین بر دماغ چشم بگشاده خوشی بر روی باغ گنج قارون بازبر افتاده بود آب خضراندر حضر افتاده بود در چنین وقتی چنین زیبا رخی میندانم تا توان زد شه رخی شاه را عزم چنین شه رخ فتاد عزم جشنی تازه و فرخ فتاد چون میاه باغ جشن آراستند آن غلام سیمبر را خواستند در میان جشن شاه نیک نام خواست تا گستاخ گردد آن غلام گفت ساقی را که یک ساغر شراب پیش او بر تا چسان آید ز آب برد ساقی پیش او در حال جام سر ببالا برنیاورد آن غلام شه اشارت کرد حاجب را که خیز تو بدو ده جام و گو در جانت ریز می ز حاجب نستد آن بدر منیر شاه گفتا هست این کار وزیر برد پیش او وزیر شاه جام عاقبت هم جام ازو نستد غلام شاه برخاست و بدست خویشتن برد جامی پیش سرو سیمتن هم بنستد زو و تن میزد خموش زین سبب خون وزیر آمد بجوش گفت آخر جام نستانی ز شاه بی ادب تر از تو نبود در سپاه شاه بر پا و تو سرافکنده بندگی را راستی زیبنده آن غلام آواز داد آن جایگاه گفت ازان در پیش من استاد شاه کز کسی نگرفته ام البته جام فخر من خود تا قیامت این تمام گر ز هرکس جام می بستانمی کی چنین شایسته سلطانمی از خموشی بد نمی افتد مرا نیک تر زین خود نمی افتد مرا چون نیامد جام اول در خورم شاه استادست آخر بر سرم گر باول جام قانع گشتمی از وزیر و شاه ضایع گشتمی گر کند فانی و یا باقی مرا تا ابد شه بس بود ساقی مرا شاه گفت الحق غلامی درخورست خلق او از خلق او نیکوترست روی خوب و همت عالیش هست با چنین کس جاودان باید نشست هرکه از همت درین راه آمدست گر گدایی میکند شاه آمدست # عطار » مصیبت نامه » بخش سیزدهم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل در رهی محمود میشد با سپاه دید پیری پشته در بسته براه پیش اوشد خسرو صاحب کمال گفت ای پیر این چه داری در جوال گفت تا شب ای شه پیروز من خوشه بر میچیده ام امروز من این جوال از خوشه پر درکرده ام روی سوی طفلکان آورده ام تا جوینی سازم این اطفال را ای گرامی با تو گفتم حال را شاه گفتش از برای توشه تو از کجا بر چیده این خوشه تو گفت بی شک چون مسلمانی بود از زمینی کان نه سلطانی بود زانکه باشد آن زمین بی شک حرام کی نهم من در زمین غصب گام هم نباشد خوشه ایشان حلال گر خورم زینجا بود وزر و وبال شاه گفت ای بدگمان ناتمام مال سلطان را چرا گویی حرام گفت با پیری و ضعف و افتقار آیدم از مال سلطانیت عار زان ندارم لقمه خود را روا کرده ام دایم برین حق را گوا تو که داری این همه پیل و سپاه هفت کشور را تویی امروز شاه نیست شرمت با همه ملک جهان از جهان قسمت ستانی هر زمان روز و شب از مال درویشان خوری روزی از خون دل ایشان خوری میستانی گاه از ده گه ز شهر زر بزخم چوب از مردم به قهر عالمی بر هم نهی وزر و وبال گویی این مال منست آنگه حلال اینهمه ملک و ضیاع و کار و بار کاین زمانت جمع شد ای شهریار مادرت از دوک رشتن گرد کرد یا پدر از دانه کشتن گرد کرد میبری مال مسلمانان به زور گوییا ایمان نداری تو به گور صد هزاران خصم درهم میکنی تا که یک لقمه مسلم میکنی هر که در آفاق سلطان آمدست سرور جمله سلیمان آمدست او برای قوت خود زنبیل بافت نه چو تو قالی قال و قیل بافت کار اوآمد بیک زنبیل راست وان تو ناید بپانصد پیل راست گرچه درویشم من و فرتوت تو ننگ دارم گر خورم از قوت تو تو که داری این همه وان تو نیست جز گدایی هیچ درمان تو نیست چون کنی دون همتی خود نظر پس بعالی همتی من نگر مال و ملکت میبباید سوختن پادشاهی از منت آموختن این بگفت ودرگذشت از پیش شاه شاه میکرد از پسش حیران نگاه از کمال آن سخن وز رشک او شد چو باران بهاری اشک او مرغ همت خاصه در راه صواب دانه بر دام داند آفتاب # عطار » مصیبت نامه » بخش سیزدهم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل سایلی خفاش را گفت ای ضعیف بیخبر ماندی ز خورشید شریف ای همه روزت شب تیره شده از فروغی چشم تو خیره شده در شب تیره بسی گردیده تو رشته تایی روشنی نادیده تو گر تو با خورشید میآمیزیی از فروغ او چنین نگریزیی چند در سوراخها سازی وطن در نگر در آفتاب موج زن تا ببینی آفتاب آتشین ذره با او شوی خلوت نشین ای عجب خفاش گفت ای بیخبر من چه خواهم کرد خورشید و قمر آفتابی را که خواهد شد سیاه وز غروبش بر لوش دادند راه روی زرد و جامه ماتم به بر در تک و پویی بمانده در به در تشنه تر از دیگران صد باره او وز شفق آغشته خونخواره او گر چنین خورشید ناید در نظر گو میا چون هست خورشیدی دگر تو مخسب ای مرد یک شب زنده دار تا بشب خورشید بینی آشکار روز من ای مرد غافل هر شبست کآفتاب ینزل الله در شبست چون پدید آید بشب آن آفتاب خلق عالم را کند مشغول خواب آفتاب از عکس چندانی ضیا روی در پوشد به جلباب حیا در گریز آید ز تشویر ای عجب روز و شب خوش میکند از بیم شب لیک هرکو همچو من محرم بود آفتابش در شب ماتم بود چون چنین خورشید در شب حاصلست گر زکوری میبخسبی مشکلست من نخفتم جمله شب تا بروز گرد آن خورشید میپرم ز سوز چون نماید روی خورشید مجاز ما بظلمت آشیان کردیم باز چون بشب نقدست خورشید اله آن چنان خورشید دیدن نیست راه گر چو بازان همتی آری بدست دست سلطانت بود جای نشست ور چو پشه باشی از دون همتی همچو پشه باشی از بیحرمتی لاجرم چون پشه نقصان باشدت بود با نابود یکسان باشدت # عطار » مصیبت نامه » بخش سیزدهم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل کردروزی چند سارخگی قرار بر درختی بس قوی یعنی چنار چون سفر را کرد آخر کار راست از چنار کوه پیکر عذر خواست گفت زحمت دادمت بسیار من زحمتی ندهم دگر این بار من مهر برداشت از زفان حالی چنار گفت خود را بیش ازین رنجه مدار فارغم از آمدن وز رفتنت نیست جز بیهوده درهم گفتنت زانکه گرچون تو درآید صد هزار یک دمم با آن نباشد هیچ کار خواه بامن صبر کن خواهی مکن تو که باشی تا ز من گویی سخن لیک اگر از عجز آیی پیش در زانچه میجویی بیابی بیشتر # عطار » مصیبت نامه » بخش سیزدهم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل پادشاهی در رهی میشد پگاه خاک بیزی میگذشت آنجایگاه پس زفان بگشاده بود آن خاک بیز کای خدا بر فرق کردم خاک ریز گر مرا بایست رفتن سوی کار تاکنون در کار بودم بی قرار ور پگه بایست کردن عزم راه کار را برخاستم اینک پگاه آنچه بر من بود آوردم بجای کار اکنون با تو افتاد ای خدای شاه خوش شد از حدیث خاک بیز گفت گیر این بدره در غربال ریز چون پگاهی کار را بشتافتی آنچه جستی بیشتر زان یافتی # عطار » مصیبت نامه » بخش چهاردهم » بخش ۱ - المقالة الرابعة عشرة سالک از خورشید چون آگاه شد عاقبت برخاست پیش ماه شد گفت هان ای چشمه افروخته بر منازل روز و شب آموخته هر زمان در منزلی دیگر روی گه به پا آیی و گه با سر شوی هر سر مه می شوی نو از کمال لاجرم روی تو می گیرند فال در شب تاریک تنها می روی مشعله در دست زیبا می روی زنگی شب را تو دادی گوشمال گرگ ظلمت را تو کردی در جوال خیمه ای داری ز نور آن را طناب از طناب او جهانی پر کلاب چون سلیمان باد در فرمان تراست لاجرم از نور شادروان تراست تو سلیمان وش به شادروان دری کرده ای از ماه نو انگشتری این چنین ملکی که حاصل کرده ای گوییا تو حل مشکل کرده ای کرده ای چشمی سپید از انتظار پس سیه کاسه مباش و شرم دار گر خبر داری ز درد و سوز من هین نشانی ده که شب شد روز من گفت ای پرسنده وقت کار رفت پیش از ما قافله سالار رفت چون ندیدم هیچ گرد از قافله روی من از اشک شد پر آبله اول مه عمر یک دم یافته ضحکه عالم شده غم یافته آخر هر ماه دل پر تفت و تاب زار بر زردم نشیند آفتاب چون برآید آفتاب روشنم آتش سخت افکند در خرمنم گه دهان شیر باشد جای من گاه کژدم سر نهد در پای من گاه در خوشه کشندم همچو داس گاه در گاوم چو از زر سنگ آس گاه بر میزان چنانم می کشند گه زهی در خرکمانم می کشند در میان این همه سختی و تاب باد پیمایم همه با ماهتاب از چنین کس کی گشاید عقده باز خاصه کاو را عقده دارد زیر گاز سالک آمد پیش پیر سالخورد گاه حال و گه بیان حال کرد پیر گفتش هست ماه از ضعف حال مانده سرگردان ز نقصان و کمال گه شود باریک و بی قدری شود گه جهان افروزد و بدری شود چون ندارد تاب خورشید سپهر می نماید داغ این نقصان ز چهر از پی او می رود سرگشته ای باز می جوید ازو سر رشته ای گرچه دارد حسن معشوقش کمال او ندارد تاب او از هیچ حال لاجرم در نور قرب او مدام فانی مطلق شود از خود تمام چون نباشد عاشقی را حوصله ذره ای وصلش دهد صد ولوله هرکه او در عشق آید ناتمام سعی خون خود کند سعی مدام # عطار » مصیبت نامه » بخش چهاردهم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل بود سنجر را یکی خواهر چو ماه صفیه خاتون کرده نامش پادشاه از جمال آن جهان دلبری ذره ای بود آفتاب خاوری از ملاحت وز حلاوت سر به سر هم نمک بود آن سمن بر هم شکر صد شکن در زلف آن دلبند بود هر شکن از چینش تا دربند بود چون سر یک موی او پیدا شدی عقل بینش بخش نابینا شدی از کژی زلف او گفتن خطاست زانکه آنجا می نیاید هیچ راست تخته پیشانی آن سیم بر بود سیم خام زیر تاج زر بود ابرویش چنان محکم کمان کان به زه در می نیامد یک زمان تیر مژگانش چنان سر تیز بود کز سر هر تیر صد خونریز بود جزع او در سحر یکدل آمده هر دو در جادوی بابل آمده زلف چون قارش به خون ها تشنه ای ذوالفقار از غمزه او دشنه ای زیر زلفش آفتاب روی او کرده روشن حسن یک یک موی او چهره همچون مه تابانش بود از زمین تا چرخ سرگردانش بود درج یاقوتش در شهوار داشت هر دری با هر دلی صد کار داشت پسته او داد یک خسته نداد هیچکس را جز در بسته نداد چشمه حیوان ز لعلش تنگدل مانده در دریای تاریکی خجل گر کسی دیدی زنخدان ش عیان گوی بردی از همه خلق جهان گرچه بردی گوی زیبایی تمام لیکن اندر چاه افتادی مدام عارضش از هند عاج آورده بود از همه رومش خراج آورده بود خال او هندوستان در روم داشت ترک تازی تا به چین معلوم داشت گر بگویم وصف او بسیار من هم مقصر مانم اندر کار من زانکه بود آن ماهرخ در دلبری خسرو جمله بتان بربری از جمال و ملک برخوردار بود مرو دارالملک آن دلدار بود در زیارت آمدی آن دلنواز روز هر آدینه ای بعد از نماز چاوشان از پیش رفتندی به در پاک کردندی ز مردم رهگذر بعد از آن خاتون به بازار آمدی عقل خفته فتنه بیدار آمدی از عرب شهزاده ای علمی تمام اندکی شوریده شرالدوله نام اوفتاد آخر به مرو و شد مقیم عقل اندک داشت تحصیل عظیم صفیه خاتونی که ماه پرده بود جمعه ای قصد زیارت کرده بود چاوشان در پیش می آویختند خلق از هر سوی می بگریختند لیک شرالدوله دور استاده بود چشم بر مهد به زر بنهاده بود چون برون آمد ز مهد آن آفتاب گشت شرالدوله از عشقش خراب نیم عقلی داشت پاک از دست شد نیم جانی داشت مست مست شد نعره ای از وی برآمد دردناک سرنگونش سر فرو آمد به خاک گرچه خاتون آن زمان آگاه شد تن زد و زانجا به خلوتگاه شد ناپدید آورد بر خود آنچه دید برد جان از عشق و تن زد آنچه دید عاقبت برخاست شرالدوله مست کرد از جایی مگر اسبی به دست برنشست آن اسب و می شد بی قرار باز گشته بود سنجر از شکار پیش رفت و خدمتی کرد آن زمان برگشاد آنگاه در تازی زفان خواهرش را کرد ازو خواهندگی تا خطی بدهد به نام بندگی چون نمی دانست تازی پادشاه بود میر طاهرش آن جایگاه گفت ای طاهر چه باید بنگرش گفت اگر گویم بیندازد سرش پس زفان بگشاد گفت ای شهریار هست این شوریده مردی بی قرار از هواخواهی ثنا می گویدت وز سر عجزی دعا می گویدت این بگفت و گفت تا بندش کنند بند کرده حبس یک چندش کنند تا مگر دیوانگی کم گرددش عقل را بنیاد محکم گرددش چون دگر آدینه شد خاتون به راه آن جوان را کرد هر سویی نگاه چون نه از چپ دید او را نه ز راست گفت آن برنای شوریده کجاست خادمی گفتش که در زندان است او پای در بندست و سرگردان است او گفت ما را عزم زندان اوفتاد زانکه آنجا صدقه ای خواهیم داد چون به زندان در شد آن یاقوت لب کرد شرالدوله را حالی طلب دید در زنجیر سر تا پای او گل شده از اشک خونین جای او برقع از چهره برافکند آن نگار شد زفان و عقل سودایی ز کار در فروغ و فر او فرتوت گشت عقل او زایل شد و مبهوت گشت سخت خاتون را خوش آمد درد او درد کردش دل ز روی زرد او خواست تا آنجا نشیند یک زمان لیک در زندان نبودش جای آن عاقبت با خانه آمد اشک ریز خواند یک فراش را و گفت خیز چون شب تاریک گردد آشکار در جوالی آن فلانی را بیار رفت فراش و نهادش در جوال بردش آخر پیش آن صاحب جمال آن جوان چون دید روی دلنواز هوش ازو شد عقل زایل گشت باز گشت از جان و خرد بیکار او شد بتر آن بار از هر بار او دید خاتون کاو ندارد آن کمال کآورد یک ذره تاب آن جمال پس فرستادش به سوی مدرسه گفت تا کم گرددش این وسوسه در میان اهل علم و قیل و قال بو که گیرد عقل او اندک کمال عاقبت در مدرسه بیمار شد بند بندش کلبه تیمار شد سخت کوشان قضا از چپ و راست رمح کشتن بر دلش کردند راست تنگ چشمانی ز درگاه آمدند خطش آوردند و جان خواه آمدند چون به خاتون زو خبرداری رسید چادری بر سر به دلداری رسید حاجبش گفتا که هستم در حساب گفت آنجا حاجبه آید حجاب مهددارش گفت مهد آرم به در گفت نه تا بوکه عهد آرم به سر آن دگر گفتش که مرکب زین کنم گفت نه تا عشق را تمکین کنم همچنان القصه شد تا مدرسه دید آن بیمار را در وسوسه آن جهان را سایه افتاده بر او سیل خونین دست بگشاده بر او کرد بر بالین او خاتون مقام گفت گیر این نامه و برخوان تمام چون جمالش دید شرالدوله باز گفت حالی بازگرد ای دلنواز زانکه گر اینجا کنی یکدم قرار مرگ از جانم برآرد صد دمار من ندارم طاقت دیدار تو عاجزم از ضعف خود در کار تو گفت چندین کرده بر خصمان گذر کی توان شد راضی آخر این قدر عاشق بیچاره گفت ای دلبرم چون تو از شفقت نشستی بر سرم پیشکش را از همه مال جهان من ندارم هیچ الا نیم جان گرچه نیست این پیشکش درخورد تو می کشم پیش تو جان از درد تو این بگفت و جان شیرین داد خوش خاک بر وی مرغزاری باد خوش چون چنین خاتون بدیدش دردناک گفت ای گشته ز ضعف خود هلاک من به سه دست آمدم بر تو برون تو ز هر سه دست گشتی سرنگون هیچ نامردی خود نشناختی تو بدین دل عشق من می باختی با چنین مردی که بودت در بنه نقد تو بایست عشق صد تنه چون به زندان آمدم پیش تو باز گشت بندت سخت تر کارت دراز چون به خلوت گاه خویش آوردمت صد بلا گویی که پیش آوردمت چون گرفتم بر سر بالینت جای می نگنجیدی تو با من در سرای چون نداری طاقت این درد نیز پس بگو با تو چه باید کرد نیز چون نبودت عشق ما را حوصله از چه می کردی تو چندان مشغله این بگفت و بازگشت از پیش او مرده مانده عاشق درویش او دفن فرمود و کفن کردش تمام شبنمی شد سوی دریا والسلام چون نداری هیچ مردی در مصاف می مزن چندین مبارز وار لاف زانکه گر مردی ببینی ای سلیم همچو حیزان در گریز آیی ز بیم # عطار » مصیبت نامه » بخش چهاردهم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل آن مخنث دید ماری را عظیم جست همچون باد بر بامی ز بیم گوییا جست آن زمان از زیر تیغ گفت کاو مردی و سنگی ای دریغ نیست نامردی تو در دست تو خود ندارد زور تیر از شست تو گرچه بسیاری نمایی رستمی نیست ممکن از مخنث محکمی گرچه نامی بس نکو کردت پدر لیک ننگی آمدی تو ای پسر # عطار » مصیبت نامه » بخش چهاردهم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل در وجود آمد بزرگی را پسر نام حالی روستم کردش پدر خود ز سستی سخت ناچیز آمد او نام بودش روستم حیز آمد او هرکه دون حق ترا نامی نهد تو یقین دان کان ترا دامی نهد گر مسلم می شدی کاری به نام می شدی از نام هرکاری تمام # عطار » مصیبت نامه » بخش چهاردهم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل بوسعید مهنه قبضی داشت سخت خادمی را گفت زود ای نیکبخت سخت بی خویشم دمی با خویشم آر هرکه را بینی برون شو پیشم آر تا سخن گوید ز هر جانی مرا راه بگشاید مگر جایی مرا رفت خادم دید گبری خواندش پیش شیخ آوردش و بنشاندش شیخ گفتش حال خویشم بازگوی نقد وقت خویش پیشم بازگوی گبر گفتش ای امام هر یکی در وجود آمد مرا دی کودکی کردمش من نام جاویدان زیاد دوش مرد و شیخ جاویدان زیاد # عطار » مصیبت نامه » بخش پانزدهم » بخش ۱ - المقالة الخامسة عشر سالک آمد پیش آتش سر زده آتشی از دل بخرمن در زده گفت ای مریخ طبع سر فراز گرم سیر و زود سوز وتیز تاز هم شهاب و برق از آثار تست گرم رفتن گرم بودن کارتست رجم شیطانی و شیطان هم زتو ای عجب دردی و درمان هم ز تو روح بخش روح حیوانی تویی میزبان نفس انسانی تویی از خطاب حق بهشت جان شدی باغ ابراهیم را ریحان شدی در درون سنگ و آهن ره تراست پاکبازی در جهان بالله تراست هیزمی لعل بدخشانی کنی آهنی یاقوت رمانی کنی عنصر عالی تو میآیی و بس با فلک پهلو تو میسایی و بس از سبک روحی خفیف مطلقی گر بسوزی گر بسازی بر حقی از درخت سبز سر بیرون کنی موسی مشتاق را مفتون کنی موسی از تو یافت راه از دورجای پس مرا در خورد من راهی نمای زین سخن برخاست زاتش رستخیز در دل او آتشی افتاد تیز آب از چشمش روان شد همچو ابر پای بر آتش نماندش هیچ صبر گفت من پیوسته جان سوز آمدم طالب این در شب و روز آمدم دایما در تاب و تب آتش فشان زین حقیقت باز میپرسم نشان چون بسوزم هرچه میآرم بدست بر سر خاکسترم بینی نشست من ازین غم بر سر خاکسترم دیگری را سر براهی چون برم کار من با تفت و با سوزست و بس وین همه عمری نه امروزست و بس من ز گرمی خشک و تر نگذاشتم چون ندیدم هیچ دل برداشتم تو ز من چیزی نیابی خیز رو راه دیگر گیر و خیز ای تیز رو سالک آمد پیش پیر رهنمای قصه خود گفتش از سر تا بپای پیر گفتش هست آتش حرص وآز کار کرده بر همه عالم دراز جمله را در حرص زر انداختست تا ز زر هر کس بتی برساختست بس که ایمان بس که جان در باختند تاجوی زر در میان انداختند # عطار » مصیبت نامه » بخش پانزدهم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل در رهی میرفت عیسی غرق نور همرهیش افتاد نیک از راه دور بود عیسی را سه گرده نان مگر خورد یک گرده بدو داد آن دگر پس ازان سه گرده یک گرده بماند در میان هر دو ناخورده بماند شد ز بهر آب عیسی سوی راه همرهش گرده بخورد آنجایگاه عسی مریم چو آمد سوی او میندید آن گرده در پهلوی او گفت آن گرده کجا شد ای پسر گفت من هرگز ندارم زان خبر میشدند آن هر دو تن زآنجایگاه تا یکی دریا پدید آمد براه دست او بگرفت عیسی آن زمان گشت با اوبر سر دریا روان چون بران دریاش داد آخر گذر گفت ای همره بحق دادگر پادشاهی کاین چنین برهان نمود کاین چنین برهان بخود نتوان نمود کاین زمان با من بگو ای مرد راه تا که خورد آن گرده را آنجایگاه مرد گفتا نیست آگاهی مرا چون نمیدانم چه میخواهی مرا همچنان میرفت عیسی زو نفور تا پدید آمد یکی آهو ز دور خواند عیسی آهوی چالاک را سرخ کرد از خون آهو خاک را کرد بریانش اندکی هم خورد نیز تا بگردن سیر شد آن مرد نیز بعد ازآن عیسی مریم استخوانش جمع کرد و در دمید اندر میانش آهو آن دم زندگی از سرگرفت کرد خدمت راه صحرا برگرفت هم درآن ساعت مسیح رهنمای گفت ای همره بحق آن خدای کاین چنین حجت نمودت آن زمان کآگهم کن تو ازان یک گرده نان گفت سودا دارد ای همره ترا چون ندانم چون کنم آگه ترا همچنان آن مرد را با خویش برد تا پدید آمد سه کوه خاک خرد کرد آن ساعت دعا عیسی پاک تا زر صامت شد آن سه پاره خاک گفت یک پاره ترا ای مرد راست وآن دگر پاره که میبینی مراست وان سیم پاره مرآنراست آن زمان کو نهان خوردست آن یک گرده نان مرد را چون نام زر آمد پدید ای عجب حالی دگر آمد پدید گفت پس آن گرده نان من خورده ام گرسنه بودم نهان من خورده ام چون ازو عیسی سخن بشنود راست گفت من بیزارم این هر سه تراست تو نمیشایی بهمراهی مرا خود نخواهم من اگر خواهی مرا این بگفت و زین سبب رنجور شد مرد را بگذاشت وز وی دور شد یک زمان بگذشت دو تن آمدند هر دو زر دیدند دشمن آمدند آن نخستین گفت جمله زرمراست وین دو تن گفتند این زر آن ماست گفت و گوی و جنگشان بسیار شد هم زفان هم دستشان از کار شد عاقبت راضی شدند آن هر سه خام تا بسه حصه کنند آن زر تمام گرسنه بودند آنجا هر سه کس بر نیامدشان ز گرسنگی نفس آن یکی گفتا که جان به از زرم رفتم اینک سوی شهر ونان خرم هر دو تن گفتند اگر نان آوری در تن رنجور ما جان آوری تو به نان رو چون رسی از ره فراز زر کنیم آن وقت از سه حصه باز مرد حالی زر بیار خود سپرد ره گرفت و دل بکار خود سپرد شد بشهر و نان خرید و خورد نیز پس بحیلت زهر در نان کرد نیز تا بمیرند آن دو تن از نان او واو بماند و آن همه زر زان او وین دو تن کردند عهد این جایگاه کاین دو برگیرند آن یک را ز راه پس کنند آن هر سه حصه از دوباز چون قرار افتاد مرد آمد فراز هر دو تن کشتند او را در زمان بعد ازآن مردند چون خوردند نان عیسی مریم چو باز آنجا رسید کشته و آن مرده را آنجا بدید گفت اگر این زر بماند بر قرار خلق ازین زر کشته گردد بیشمار پس دعا کرد آن زمان از جان پاک تا شد آن زر همچو اول باز خاک گفت ای زر گر تو یابی روزگار کشته گردانی بروزی صد هزار چه اگر از خاک زر نیکوترست آن نکوتر زر که خاکش برسرست زر اگر چه سرخ رو و دلکشست لیک تا در دست داری آتشست چون ندارد نرگس تو چشم راه سیم و زر میدارد ازکوری نگاه زر که چندین خلق در سودای اوست فرج استر یا سم خر جای اوست چون چنین زر میبیندازد ز راه این دو جا اولیتر او را جایگاه گر ترا صد گنج زر متواریست از همه مقصود برخورداریست گه ببر گاهی بخور گاهی بدار اینت برخورداریت از روزگار # عطار » مصیبت نامه » بخش پانزدهم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل در رهی محمود میشد با سپاه از سپاه و پیل او عالم سیاه هم زمین همچون فلک بود از شرار هم فلک همچون زمین بود از غبار گاو گردون و زمین از بانگ کوس هردو قانع گشته از یک من سبوس بود پیش راه در ویرانه بر سر دیوار اودیوانه چون بدید از دور روی شهریار گفت ای سرگشته فرتوت کار این همه پیل و سپاه و کار چیست وین همه آشوب و گیر و دار چیست گفت تا با این همه از پیش و پس گرده نان میخورم هر روز بس مرد مجنون گفت من خوش میخورم زانکه من بی این همه شش میخورم چون نصیبت زین همه یک مانده ست گرد کردن این همه بی فایده ست # عطار » مصیبت نامه » بخش پانزدهم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل گفت چون مسعود آن شاه درشت خشمگین شد از حسن زارش بکشت پیش قصری سرنگونش آویختند خون او با خاک می آمیختند او وزیر نیک بد محمود را بد شد از بی دولتی مسعود را کثرت دنیا و قلت بگذرد در دمی دوران دولت بگذرد آن همه دولت که در عهد حسن بود از که بود از جهد حسن باز این بی دولتی کاکنونش بود زو نبود این هم که از گردونش بود گر بسی خون پیش او میریختند عاقبت او را بخون آویختند کار دیوانم جنون آید همه کز وزارت بوی خون آید همه هم بیابی تو گدا اینجایگاه گرده بی آنکه گردی گرد شاه شاه دنیا بر مثال آتش است گرد او پروانه را کشتن خوش است چون حسن شد کشته خلقی بر سرش هر کسی میگفت عیبی دیگرش کشته شد وز ننگ عالم می نرست وز زفان مردمان هم می نرست هرخری در خرمنش میکرد گاو کشته را هرگز سگان ندهند تاو چون بسی عیبش بگفتند آن زمان ژنده پوشی بود برجست از میان گفت او را بود یک عیب دگر زین همه عیبی که بشنودم بتر گفت خالص بود کاریزش هزار پیش هر کاریز او را یک حصار جمله را در آهنین در قبله روی هر حصاری را دهی پرگفت و گوی کارگاهش بود ملک خود هزار جمله دیبا یافتندی چون نگار در شمار او هزار آمد غلام جمله در مردی و نیکویی تمام زان همه کاریز او در پیش و پس پنج من آبش نصیب افتاد و بس زان همه دیبا که بد بر اسم او ده گزی کرباس آمد قسم او زان همه نیکو غلام نیک نام بود بی شک چار حمالش تمام زان حصار و زان همه در آهنین حصه ده خشت آمدش زیر زمین زان همه دشت و زمین پست وبلند چار گز خاک لحد بودش پسند عیب او این بود کز فضل و بیان خرده دانی کرد دعوی در جهان گرچه جان در خرده دانی باخت او ذره عیب جهان نشناخت او خرده دان کو عیب دنیا ننگرد در غرور افتد به عقبی ننگرد لاجرم امروز خونش ریختند سرنگونسارش ز قصر آویختند او ندید و راه پیچاپیچ بود عیبش این بود آن دگرها هیچ بود گر بدیدی خوف ره بالغ شدی برفکندی جمله و فارغ شدی چون گلوی خود بدست خود فشرد لاجرم عاجز ز دست خود بمرد شکر کن کز حرص سرگردان نه روز تا شب بر در دکان نه در طریق حبه دزدیدن مدام دانه بنهاده از بهر دام دام جمله نه دکان داری بود دام تو در خرقه متواری بود آستین کوتاه کردی حیله ساز تا توانی کرد خوش دستی دراز شرع را از طبع نافرمان شدی کور بودی در کبودی زان شدی هرکه شد در خرقه شد حیله ساز پس دکان خویش را در کرد باز خلق اگر ظلمت اگر نور آمدند زین سخن بس دیر و بس دور آمدند شکر کن حق را کز ایشان نیستی خلوتی داری پریشان نیستی # عطار » مصیبت نامه » بخش پانزدهم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل بود مجنونی چو در کار آمدی گاه گاهی سوی بازار آمدی در نظاره آمدی حیران و مست چست بگرفتی سر بینی بدست آن یکی گفتش که ای شوریده دین بینی از بهر چه میگیری چنین گفت این شمغندی بازاریان سخت میدارد دماغم را زیان گفت در بازار پس کم کن نشست گفت نتوان چون مهم کاریم هست جمله آن خواهم که بینم روز روز مردم بازار را در تفت و سوز # عطار » مصیبت نامه » بخش شانزدهم » بخش ۱ - المقالة السادسة عشره سالک سلطان دل درویش زاد با سری پر خاک آمد پیش باد گفت ای جان پرور خلق آمده همدم و پیوسته حلق آمده هرکه عمری کامران دارد زتست زندگی هرکه جان دارد ز تست ره بسوی جان بحرمت میبری نور میآری و ظلمت میبری رفت و روب صحن جانها هم ز تست گفت و گوی در زبانها هم ز تست آتش افروز جوانی هم تویی مایه بخش زندگانی هم تویی تو سلیمان را ببالا برده تخت او شرقا و غربا برده عادیان را تو ز بن برکنده سرنگون کرده بخاک افکنده هم ترا لطفست و هم قوت بسی قوتم ده پس بلطفم کن کسی تو بسی گردیده گرد جهان بوی جانانم بجان من رسان چون ز سالک باد این پاسخ شنید زین دریغش باد سرد آمد پدید گفت من خود بر سر پایم مدام زین مصیبت باد پیمایم مدام خاک بر سر دارم و بادی بدست از غم این نیست یک جایم نشست در بدر میگردم و میجویمش روز تا شب این سخن میگویمش من درین ره سخت حیران آمدم همچو بادی سست پیمان آمدم این زمان بر باد دادم خوب و زشت من نه دوزخ خواهم اکنون نه بهشت گر ازین مقصود یابم بوی من از دو عالم در ربایم گوی من ور نخواهم یافت بویی یک نفس باد سردم کار خواهد بود و بس آتشم در دل فتاده زین غمست خرمنم بر باد داده زین غمست گر جهان صد باره پیمایم بسر هم نخواهد بود ازین سرم خبر تو بیفشان باری از من دامنت زآنکه کاری راست ناید از منت سالک آمد پیش پیر مقتدا کرد حال خویش پیش او ادا پیر گفتش باد خدمتگار جانست ریح از روحست روح او از آنست راحت او انس و جان را شاملست در دوعالم انس و جان زو کاملست طیب افتادست و طیبی دارد او وز دم رحمن نصیبی دارد او هرکه اورا یوسفی گم کرده نیست گرچه ایمان آورد آورده نیست یوسفی در مصر جان داری مقیم هر زمانت میرسد از وی نسیم گر نسیم او نیابی یک نفس آن نفس دانی که باشی هیچکس گر دو عالم خصم تو افتد مقیم بس بود از یوسف خویشت نسیم گر همه عالم شود زیر و زبر تو مکن از سایه یوسف گذر # عطار » مصیبت نامه » بخش شانزدهم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل گفت یک روزی همایی میپرید لشکر محمود هرکورا بدید سر بسر در سایه او تاختند خویش را بر یکدیگر انداختند تا ایاز آمد بر مقصود شد در پناه سایه محمود شد پس دران سایه میان خاک راه هر زمان در سر بگشتی پیش شاه آن یکی گفتش که ای شوریده رای نیست آنجا سایه پرهمای گفت سلطانم همای من بسست سایه او رهنمای من بسست چون بدانستم که کار اینست و بس در دو عالم روزگار اینست و بس سر نپیچم هرگز از درگاه او میروم بی پاو سر در راه او # عطار » مصیبت نامه » بخش شانزدهم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل بود دزدی دولتی در وقت خفت در وثاق احمد خضرویه رفت گرچه بسیاری بگرد خانه گشت می نیافت او هیچ از آن دیوانه گشت خواست تا بیرون رود آن بیخبر کرد دل برنا امیدی عزم در شیخ داد آواز و گفت ای رادمرد میروی بر ناامیدی باز گرد دلو برگیر آب برکش غسل ساز دم مزن تا روز روشن از نماز دزد بر فرمان او در کار شد در نماز و ذکر و استغفار شد چون درآمد نوبت روز دگر خواجه آورد صد دینار زر شیخ را داد و بدو گفت این تراست شیخ گفت این خاصه مهمان ماست زر به دزد انداخت گفت این خاص تست این جزای یک شبه اخلاص تست دزد را شد حالتی پیدا عجب اشک میبارید جانی پر طلب در زمین افتاد بی کبر و منی توبه کرد از دزدی و از ره زنی شیخ را گفتا که من دزد سقط کرده بودم از جهالت ره غلط یک شبی کز بهر حق بشتافتم آنچه در عمری نیابم یافتم یک شبی کز بهر او کردم نماز رستم از دزدی و گشتم بی نیاز گر به روز و شب کنم کار خدای نیکبختی یابم اندر دو سرای توبه کردم تا به روز مردنم نیست کار الا که فرمان بردنم این بگفت و مرد دولت یار گشت شد مرید شیخ و مرد کار گشت تا بدانی تو که در هر دو جهان نیست کس را بر خدا هرگز زیان چون تو از بالا بدین شیب آمدی چون زنان در زینت و زیب آمدی روی عالم شیب دارد سر بسر آسیا بر نه که شد آبت بدر گرچو گردون عزم این میدان کنی هرنفس صد آسیا گردان کنی ترک دنیا گیر تا دینت بود آن بده از دست تا اینت بود کآنچه از دستت برون شد از عزیز بار آنت از پشت باز افتاد نیز # عطار » مصیبت نامه » بخش شانزدهم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل آن یکی حمال خوش بنشسته بود رشته حمالیش بگسسته بود سایلی گفتش چرا ای مرد خام این چنین بیکار بنشستی مدام سیم از تو باز میافتد بسی چون کند بی سیم بیکاری کسی پس زفان بگشاد حمال دژم گفت باز افتد گر از من یک درم یک درم گر رفت صد من بار نیز باز میافتد ز پشتم ای عزیز بار تا چندی کشی بی بار باش گر دمی باقیست برخوردار باش # عطار » مصیبت نامه » بخش شانزدهم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل خونیی را زار میبردند و خوار تا درآویزند سر زیرش ز دار او طرب میکرد و بس دل زنده بود خنده میزد وان چه جای خنده بود سایلی گفتش که آزادی چرا وقت کشتن این چنین شادی چرا گفت چون عمر از قضاماند این قدر کی توان برد این قدر در غم بسر تا که این میگفت حق دادش نجات از ممات او برون آمد حیات هرچه برهم مینهی بر هم منه هیچ کس را هیچ بیش و کم منه هرچه داری جمله آنجا میفرست کم بود از نیم خرما میفرست زانکه هرچ آنجا فرستی آن تراست وانچه میداری نگه تاوان تراست # عطار » مصیبت نامه » بخش شانزدهم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل از نیاز بندگی آن پادشاه پیش مردی رفت از مردان راه گفت پندی ده که رهبر باشدم زین چنین صد ملک بهتر باشدم گفت بنگر تا ترا ای شهریار کار دنیا چند میآید بکار کار دنیا آنچه باشد ناگزیر آن قدر چون کرده شد آرام گیر کار عقبی نیز بنگر این زمان تا بعقبی چند محتاجی بدان آنچه در عقبی ترا آن درخورست کار آن کردن ترا لایق ترست کار دین و کار دنیا روز وشب تو بقدر احتیاج خود طلب آنچت اینجا احتیاجست آن بکن وانچه آنجا بایدت درمان بکن گر بمویی بستگی باشد ترا هم بمویی خستگی باشد ترا ور بکوهی بستگی پیش آیدت هم بکوهی خستگی بیش آیدت بر تو هر پیوند تو بندی بود تا ترا پیوند خود چندی بود باز بر پیوند سر تا پای تو تا توانی مرد ور نه وای تو # عطار » مصیبت نامه » بخش شانزدهم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل کاملی گفته ست دانی مرد کیست نیست مرد انک او تواند شاد زیست مرد آن باشد که جانی شادمان خوش تواند برد آزاد از جهان ای درین چنبر همه تاب آمده همچو شاگرد رسن تاب آمده چون گذر بر چنبر آمد جاودان چند در گیری رسن گرد جهان چند خواهی بیش ازین بر هم نهاد چون همه از هم فرو خواهد فتاد گر نخواهی کرد قارونی مدام خورد و پوشی تا لب گورت تمام انبیا چون این چنین کردند کار تو دکان بالای استادان مدار # عطار » مصیبت نامه » بخش شانزدهم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل عیسی مریم بخواب افتاده بود نیم خشتی زیر سر بنهاده بود چون گشاد از خواب خوش عیسی نظر دید ابلیس لعین را بر زبر گفت ای ملعون چرا استاده گفت خشتم زیر سر بنهاده جمله دنیا چو اقطاع منست هست آن خشت آن من این روشنست تا تصرف میکنی در ملک من خویش را آورده در سلک من عیسی آن از زیر سر پرتاب کرد روی را برخاک عزم خواب کرد چون فکند آن نیم خشت ابلیس گفت من کنون رفتم تو اکنون خوش بخفت چون پس خشت لحد خواهی فتاد خشت بر خشتی چرا خواهی نهاد چون گل از خونابه دل میکنی از پی دنیا چرا گل میکنی # عطار » مصیبت نامه » بخش شانزدهم » بخش ۹ - الحكایة و التمثیل کرد پیغامبر مگر روزی گذر ناودانی گل همی در زد عمر در گذشت ازوی نکرد او را سلام از پسش حالی عمر برداشت گام گفت آخر یا رسول الله چه بود کز عمر می بر شکستی زود زود گفت گشتی از عمارت غره تو بمرگ ایماننداری ذره تو بلاشک بیخ جانت میزنی گر گلی بر ناودانت میزنی هرکرا در گور باید گشت خاک گل کند آخر نترسد از هلاک از جهان بیرون همی باید شدن زیر خاک و خون همی باید شدن تانگردی پایمال خاک و خون کی رود سرگشتگیت از سر برون گر درختی گردد این هر ذره خاک بر دهد هر ذره صد جان پاک کس چه داند تا چه جانهای شگرف غوطه خوردست اندرین دریای ژرف کس چه داند تا چه دلهای عزیز خون شدست و خون شود آن تو نیز کس چه داند تا چه قالبهای پاک در میان خون فرو شد زیر خاک در دوعالم نیست حاصل جز دریغ هیچکس را نیست در دل جز دریغ در سرایی چون توان بنشست راست کز سر آن زود برخواهیم خاست کار عالم جز طلسم و پیچ نیست جز خرابی در خرابی هیچ نیست # عطار » مصیبت نامه » بخش شانزدهم » بخش ۱۰ - الحكایة و التمثیل بود شهری بس قوی اما خراب پای تا سر شوره خورده زآفتاب صد هزاران منظر و دیوار و در اوفتاده سرنگون بر یکدگر دید مجنونی مگر آن شهر را درعمل آورده چندان قهر را در تحیر ایستاد آنجایگاه شهر را میکرد هر سویی نگاه نیمروز آنجایگه منزل گرفت گویی آنجا پای او در گل گرفت سایلی گفتش که ای مجنون راه از چه حیران مانده این جایگاه سخت سرگردان و غمگین مانده می چه اندیشی که چنین مانده گفت ماندم در تعجب بیقرار کآنزمان کاین شهر بودست استوار وآنگهی پر خلق بودست این همه مصر جامع مینمودست این همه آن زمان کاین بود شهر مردمان من کجا بودم ندانم آن زمان وین زمان کاینجا شدم من آشکار تا کجا رفتند چندان خلق زار من کجا بودستم آخر آن زمان یا کجااند این زمان آن مردمان من نبودم آن زمان و ایشان بدند من چو پیدا آمدم پنهان شدند می ندانم این سخن را روی و راه این تعجب میکنم این جایگاه کس چه میداند که این پرگار چیست یا ازین پرگار بیرون کار چیست چون بسی رفتم ندیدم پیش باز گشتم اکنون بیدل و بیخویش باز هیچ دل را جز تحیر راه نیست وز شد آمد جان کس آگاه نیست # عطار » مصیبت نامه » بخش هفدهم » بخش ۱ - المقالة السابعة عشره سالک آمد پیش آب پاک رو گفت ای پاکیزه چالاک رو در جهان از تست یک یک هر چه هست وز تو بگشاید بلاشک هرچه هست هرکجا سر سبزیی آثار تست تازگی کردن طریق کار تست سلسبیل وکوثر و رضوان تراست زندگی چشمه حیوان تراست در ره جانان خوش و تر میروی لاجرم هر لحظه خوشتر میروی از کمال عشق جانان چون قلم سر نهی اول براه آنکه قدم هم طهور دایم و هم طاهری جسم و جانی باطنی و ظاهری در همه چیزی روانی همچو روح در دو عالم با سرافتاد از تو نوح هر کرا آبیست آنکس پست تست کآبروی هرکه هست از دست تست سخت تر زآهن نباشد تشنه از تو گردد آب داده دشنه آنکه آهن را چنین سیراب کرد هم تواند جان من بیتاب کرد از در او آگهی ده یکدمم تا بود آن یکدمم صد عالمم آب ازین چون آتشی در تاب شد آتشی برخاست زو وز آب شد گفت آخر من کیم تر دامنی از تر اندامی نه مردی نه زنی دست شسته جمله عالم ز من تر مزاجی بنی آدم ز من میروم سر پا برهنه روز و شب میکنم پیوسته این معنی طلب گه ز نومیدی چو نرمی میروم گاه از پندار گرمی میروم گاه در صد گونه جوشم زین سبب گاه در بانگ و خروشم زین سبب من که سر تا بن همه اشکم ازین بی سر و بن زآتش رشکم ازین مدتی رفتم بر امید بهی برنیامد کارم از آبی تهی گوییا دیدست مقصودم مرا لیک یکباری براه آسیا گر چو آتش گرم آیم در طلب گویدم بر ریگ رو ای بی ادب با چنین دردی ندیدم بوی او دیگری را چون برم ره سوی او سالک آمد پیش پیر دستگیر عرضه دادش گوهر درج ضمیر پیر گفتش آب پاک افتاده است کار او دایم طهارت دادنست آب چون از اصل پاکی زاد بود عرش را بر آب ازان بنیاد بود هرکه او در پاکی این ره بود جانش از پاکی حق آگه بود تو زنفس سگ پلید افتاده در نجاست ناپدید افتاده نیست یک ساعت چو فرعونت شکست گر نداری مصر فرعونیت هست تو بفرعونی چو مصر جامعی یار فرعونی که هامان طالعی عبد بطن و فرجیی مردار خوار جیفة اللیلی و بطال النهار آن سگ دوزخ که تو بشنوده در تو خفتست و تو خوش آسوده این سگ دوزخ که آتش میخورد هرچه او را میدهی خوش میخورد باش تا فردا سگ نفس و منیت سر ز دوزخ برکند در دشمنیت دشمن تست این سگ و از سگ بتر چند سگ را پروری ای بیخبر نفس را قوت از پی دل ده مدام تا نگردد قوت تو بر تو حرام قوت کی باشد حرامی گر خوری همچو مردان خور طعامی گر خوری # عطار » مصیبت نامه » بخش هفدهم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل احمد خضرویه گفت آن دیده ور دیده ام خلق جهان را سر بسر جمله بر یک آخورند از خاص و عام جمله را یک قوت میبینم مدام سایلی گفتش که ای شیخ کبار تو بر آن آخور نبودی هیچ بار گفت بودم گفت پس ای دیده ور چیست از تو فرق تا خلق دگر گفت فرقست آنکه خلقان دیگرند جمله شادی میکنند و میخورند می سکیزند ونمیدانند حال می بر افرازند سر از جاه و مال جمله میخندند و مینازند خوش جمله میمانند و میتازند خوش لیک من کم میخورم وز بهر زیست نیستم غافل که دانم حال چیست خون چو باران میفشانم هر زمان مینخندم میننازم از جهان فرق از من تا بدیشان این بسست توشه راه مسلمان این بسست نعمت دنیا مهلل آمدست بعد صد حکمت بحاصل آمدست پاکی و تهلیل وصف خاص اوست گر به تسبیحش رسانی بس نکوست ور برای سگ خوری نعمت مدام در حقیقت گردد آن نعمت حرام نعمتی در پاکی و در طاعتی باتو گر صحبت کند یک ساعتی از پلیدی ننگ عالم میشود نامش از عالم بیک دم میشود # عطار » مصیبت نامه » بخش هفدهم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل دید روزی بوسعید دیده ور مبرزی پرداخته در رهگذر پس عصا در سینه زد آنجایگاه همچنان میبود و میکرد آن نگاه هرکه آن میدید انکاریش بود خاصه منکر بود و بسیاریش بود کرد آخر یک مرید از وی سیوال خواست از سلطان حالت کشف حال شیخ گفتش چون نجاست دیده شد پس عجب رمزی ازو بشنیده شد گفت من صد گونه نعمت بوده ام هم بقوت هم بهمت بوده ام هم رسیده بودم از درگاه حق هم مهلل آمدم در راه حق بود رنگ و لذت و بویم بسی خواستندی صحبت من هر کسی یک زمان چون با تو صحبت داشتم آن همه سلطان سری بگذاشتم باز افتادم ز صد طاعت ز تو این چنین گشتم بیک ساعت ز تو صحبت تو این چنین زیبام کرد هم نجس هم شوم هم رسوام کرد گر چنینی مرد نعمت خواره تو آن من خود رفت ای بیچاره تو # عطار » مصیبت نامه » بخش هفدهم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل خواجه میرفت سر افراخته بود در ره مبرزی پرداخته بینی آنجا باستین محکم گرفت دامن دراعه را در هم گرفت بود مجنونی مگر در پیش راه گفت بینی می مگیر اینجایگاه کاین نجاست زود زود ای بیخبر پیش تو آرند وگویندت بخور میمگیر امروز ازو بینی فراز زانکه این هم خوش خوری فردا بناز آنچه فردا قوت عشرت باشدت زو چرا امروز نفرت باشدت ای میان خون و خلط آغشتگان معده خود کرده گور کشتگان گاه همچون سگ زهم می بردرند گه چو گرگان میکشند ومیخورند نعمتی طاهر نجاست میکنند وآنگهی عزم ریاست میکنند # عطار » مصیبت نامه » بخش هفدهم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل آن حکیمی در تفکر میگذشت دید سرگین دان و گورستان بدشت نعره زد گفت ای نظارگان اینت نعمت اینت نعمت خوارگان ای عجب با این چنین نفسی درون میکند هم در خدایی سر برون زشتی عالم همه از خبث اوست وآنگهی دارد خدایی نیز دوست هست در هر نفس این دعوی ولیک خویش بر فرعون ظاهر کرد نیک # عطار » مصیبت نامه » بخش هفدهم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل شد بر فرعون ابلیس لعین یک کف پر ریگ برداشت از زمین پس نمود آن ریگ مروارید باز بعد از آنش ریگ گردانید باز گفت گیر این ریگ و گوهر کن تو نیز گفت ازین من میندانم هیچ چیز پس زفان بگشاد ابلیس لعین گفت تو با این سرو ریشی چنین زشتم آید گر گدایی میکنی از چه دعوی خدایی میکنی هر زمان ریشی مرصع بر نهی تخت خواهی تاج اقرع بر نهی با چنین ریشی چو گردی گرم تو اینت ریش آخر نداری شرم تو با چنین قدرت درین افکندگی می فرا نپذیردم در بندگی چون تو هم پیسی و هم کل تا بگوش در خدایی کی پذیرندت خموش نفس کافر را که در هر ساعتش آزمایش میکنم در طاعتش غرقه بهر خطر میبینمش هر نفس از بد بتر میبینمش آنچه با من این سگ شوم آن کند کافرم گر کافر روم آن کند نیست چون من خویش دشمن هیچکس بیخبر تر کیست از من هیچکس آنچه بر من میرود بر کس نرفت این سر افرازی هنوز از پس نرفت دولتم چون خشک میغی بود و بس حاصل از عمرم دریغی بود و بس تن که یک درد مرا مرهم نکرد همچو مویی گشت و مویی کم نکرد ای دریغا جان بتن در باختیم قیمت جان ذره نشناختیم تشنه میمیریم در طوفان همه وآنک آب از چشمه حیوان همه هم زمان عیش را سوری نماند هم چراغ عمر را نوری نماند درد را مرهم کجا خواهیم کرد عمر شد ماتم کجاخواهیم کرد خون شد آهن زآنکه این دردش بخاست دل که از خونست چون آهن چراست تا نگردی نقطه درد ای پسر کی توان گفتن ترا مرد ای پسر هرکه او در دیده خود خار نیست با گل غیب خدایش کار نیست میروی چون کافر درویش او کی توان شد این چنین در پیش او چون زدین و دل تهی داری سرای چون روی بی دین و دل پیش خدای چون ترا در خانه جای ماتمست در چنین جایی دلت چون خرمست # عطار » مصیبت نامه » بخش هفدهم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل بود درویشی یکی خانه تهی دزد در شد یافت درویش آگهی کرد بسیاری طلب تا هیچ هست هیچ جز بادش نمیآمد بدست کرد صد لاحول کار خویش را خنده آمد زان سبب درویش را دزد گفتش با چنین خانه تهی خنده چون میآیدت بس ابلهی با چنین خانه که در عالم کمست نیست جای خنده جای ماتمست خویش را از جهل میخوانی دلیر زانکه برگرمابه دیدستی توشیر چون ز بیشه بانگ شیر آید پدید حیز از مرد دلیر آید پدید در قدیمی راه محدث کی بود رستمی کار مخنث کی بود چون بتابد آفتاب آن جمال تو چه سنجی خوی کرده در خیال چون کند جلوه جمال بی نشان اولین و آخرین را جاودان سر به بحر بینهایت در نهد آنگهی آن بحر را سر بر نهد در میان این کف و این دود تو چون نخواهی بد که خواهی بود تو می بباید رفت آخر عاقبت بیخبر از خاتمت وز سابقت نه ز اول لحظه پیشان پدید نه ز آخر ذره پایان پدید من میان این و آن نه این نه آن بیخبر از جسم و جان نه این نه آن کفر در بنیاد و ایمانی ضعیف نفس غالب تن قوی جانی ضعیف چون کنم من چون کنم بسیار گشت بود حیرت عشق با او یار گشت این زمان در حیرت ودر حسرتم میکند از پرموری غیرتم می ندانم کین ندانم از کجاست زهد عقل و عشق جانم از کجاست می ندانم هیچ تا دانسته ام ور همه دانم کجا دانسته ام عین دانایی مرا نادانی است کل نادانی من حیرانی است جمله حیرانیم افسردگیست جمله افسردگی از مردگیست مرده را گر زندگی دین دهند دختر جمشید بی کابین دهند آب خوردن زهر مستسقی بود خاصه کاستسقای او دقی بود # عطار » مصیبت نامه » بخش هجدهم » بخش ۱ - المقالة الثامنة عشر سالک آمد پیش خاک بارکش گفت ای افکنده تیمارکش هر کجا سریست در هر دو جهان گر برون آری درون داری نهان توخمیر دست قدرت بوده حامل اسرار فطرت بوده چون ز چار ارکان بحق رکنی تراست نقد رکنی گر ز تو جویم رواست گرچه بار و رنج داری از برون لیک بار گنج داری از درون در کنارت گنج بینم صد هزار با میان آر آنچه داری در کنار هر کرا گنجی بود خاصه غریب دیگران را کی گذارد بی نصیب چون تو میدانی که هستم راز جوی سر گنج خویش با من باز گوی بر دل مستم دری بگشای تو سوی مقصودم رهی بنمای تو زین سخن چون خاک راه آگاه شد باد در کف همچو خاک راه شد گفت آخر من که باشم در جهان تا بود رازیم پیدا ونهان من ندارم هیچ جز افسردگی نیست بر من وقف الا مردگی بر نهاد من قضا بگشاد دست پس لبادم آمد و برگاو بست اولم از خاک ره برداشتند پس چو خاکم خاکسار انگاشتند من زنومیدی چنین افسرده ام خفته درخاکی وخاکی خورده ام گاو را چون دشمن من میکنند جمله را درخرمن من میکنند بر تن خود بار دارم همچو کوه باگروهی هر زمان گیرم گروه گرچه گشتم ذره ذره زیر پای ذره گردش ندیدم هیچ جای روز و شب از درد این افسرده ام می ندانم زنده ام یا مرده ام آنچه بر من رفت از ظلم و فساد در بدل خواهند از ننگم معاد در مضیقی بس خطرناکم ازین خاک بر سر بر سر خاکم ازین مردگان را جمله در من مینهند مرگ را زرین نهنبن مینهند من میان مردگانم بیخبر کی مرا از زندگی باشد اثر زندگی کی یابی از مرده دلی ترک من کن چون ندارم حاصلی سالک آمد پیش پیر پاک زاد شرح حال خویش پیش پیر داد پیر گفتش هست خاک بارکش عالم حلم و جهان خلق خوش گر تحمل میکنی چون خاک تو در دو عالم همچو آبی پاک تو ذره گر تو تحمل میکنی همچو خورشیدی تجمل میکنی هرکه او مویی تحمل خوی کرد مشک خلقش عالمی پر بوی کرد # عطار » مصیبت نامه » بخش هجدهم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل بود عبدالله طاهر در شکار باز میآمد بشهر آن نامدار بود در راهش پلی جای نشست پیر زالی از پس آن پل بجست اسب عبدالله سر بر زد ز راه بر زمین افکند از فرقش کلاه خشمگین شد سخت عبدالله ازو خواست تا خود را کند آگاه ازو گفت ای نادان چکارت اوفتاد کاین چنین جای اختیارت اوفتاد قصه دادش بدست آن پیرزن گفت فرزندیست بی جرم آن من مانده در زندان تو خوار و اسیر لطف کن او را برون آر ای امیر میبسوزد جان من از درد او شد سیه روزم ز روی زرد او پیرم و رفته بآخر روز من رحمتی کن بر دل پر سوز من خورد سوگند از سر خشم آن امیر کان پسر در حبس خواهد مرد اسیر برنیارم من ز زندان هرگزش همچنان میدارم آنجا عاجزش پیره زن گفت ای امیر کاردان نیست بر کاری خداوند جهان گر تو بر کاری خدا هم نیز هست قادر و داننده هر چیز هست من کنون با او گذارم کار خویش توبرو من نیز بردم بار خویش تا در چون حق جهانداری بود بر در تو آمدن عاری بود تن زدم جان سوخته رفتم ز جای تا تو بهتر آیی اکنون با خدای این سخن بر جان عبدالله زد اشک خونین بر غبار راه زد خورد سوگندی دگر آن مهربان کز سر پل نگذرم من این زمان تا نیارند آن پسر را سوی من تا ببینم روی او او روی من شد بزندان مرد و آوردش سوار چون جمال او بدید آن نامدار خلعتش بخشید وگفت آن سرفراز تا بگردانند در شهرش بناز پس منادی میکنند از چپ و راست کاین طلیق الله آزاد خداست این چنین کاری که کوهی کاه کرد رغم عبدالله را الله کرد گر تحمل هست نیکو از یکی هست نیکوتر ز شاهان بیشکی # عطار » مصیبت نامه » بخش هجدهم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل نصر احمد اندر ایام بهار داشت عزم باغ و قصد سبزه زار مطربان از پیش بفرستاده بود همره ایشان سماع و باده بود محتسب بود آن یکی الیاس نام سخت در تقوی و در معنی تمام پیش آمد قوم را دره بدست وانچه دید او هم بریخت و هم شکست نصر را زان حال حالی شد خبر کرد نصر الیاس را حاضر مگر گفت ای الیاسک شوریده دین گفت ای نصرک چه افتادست هین گفت این حسبت که فرمودت بگو گفت این شاهی ز که بودت بگو گفت از امر امیرالمؤمنین گفت آن من ز رب العالمین گفت گویی مینترسی ذره گفت از عالم منم وین دره نه طمع دارم بکس هرگز دمی نه مرا در چشم آید عالمی نه ز کشتن باشدم یک ذره بیم نه بترسم از بلا چون تو سلیم گر کسی خون ریزد و خون راندم خوش بود کان خون بحق برساندم خون ترا چون سوی حق رهبر بود در جهان چیزی ازین بهتر بود مشک هم خوش هم نکو آید ترا زانکه بوی خون ازو آید ترا نصر را الحق خوش آمد گفتنش محو شد از گفت او آشفتنش گفت شادم کردی اکنون شاد باش حاجتی خواه از من و آزاد باش گفت من حاجت ندارم بیش و کم گفت البته بباید خواست هم بر کنار حضرت شاه شریف بود استاده غلامی بس ضعیف کرد شیخ الیاس سوی او نگاه گفت حاجت زوست نه از پادشاه نصر گفتا پیش چون من شهریار زوچه خواهی حاجت آخر شرم دار گفت پس من شرم دارم این زمان کز تو خواهم با خداوند جهان کرد الحاحش که البته بخواه گفت میباید که این دم پادشاه بدهدم هژده کری گندم تمام زانکه اینم در سمرقندست وام نصر گفتا گندم به بنگرید پس به اشتر با سمرقندش برید بعد ازان الیاس گفت ای پادشاه من چنان خواهم که این گندم براه خود بگردن بر نهی بی سرکشی در سمرقندش بری با دلخوشی نصر گفتش تو ز من آگه نیی زانکه با من در رهی همره نیی گر روم در باغ خود افزون دو گام آبله گیرد همه پایم تمام چون توانم شد ز نیشابور من بار بر سر تا بجای دور من بعد از آن الیاس گفت این روشنست کاین قدر بارت اگر بر گردنست عاجزی گر تا سمرقندش بری ور بری دانم که تا چندش بری جمله بار خراسان روز و شب تا ابد بر گردن تست ای عجب چون قیامت باز اندازد بساط باچنین باری چه سازی بر صراط بار بینم عالمی بر گردنت تا بود یک گرده نان خوردنت با چنین باری چو دم نتوان زدن بر صراط حق قدم نتوان زدن نصر حالی توبه کرد و بازگشت ترک شاهی گفت و اهل راز گشت در تحمل هرکه او پاکی بود گر بود بر آسمان خاکی بود حلم او بار جهانی میکشد میکند سود و زیانی میکشد # عطار » مصیبت نامه » بخش هجدهم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل جاهلی میگفت احنف را متاب گر یکی گویی تو ده گویم جواب احنفش گفتا تو گر گویی دهم من یکی باتو نگویم این بهم خلق نبود این که تا یابی خبر از فروتر کس شوی زیر و زبر چون حقارت بر نتابی از حقیر چون کشی پس کبریای آن کبیر خلق چیست ز خلق خون نوشیدن است باز ناپوشیدن و کوشیدن است # عطار » مصیبت نامه » بخش هجدهم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل خانه داشت ای عجب خالی جنید دزد در شد مینیافت او هیچ صید عاقبت پیراهنی یافت وببرد روز دیگر را بدلالی سپرد پیرهن را چون خریداری رسید آشنا میخواست در وقت خرید میگذشت آنجا جنید راهبر گفت این را آشناام من بخر در تحمل بازگفتم حال خاک خاک شو تا درنماند جان پاک همچو بادی عمر تو بگذشت زود خاک شو چون خاک خواهی گشت زود گر ز بی آبی تیمم ساختی خاک خود مردیست تو خم ساختی از تیمم گر ترا گردی رسید بیشک از فرق جوانمردی رسید هیچ گردی نیست کان خاکی نبود هیچ خاکی نیست کان پاکی نبود هیچ پاکی نیست تا اوجان نداشت هیچ جانی نیست تا جانان نداشت این ببین تا تو قدم چون مینهی نیستی آگاه و در خون مینهی ذره ذره خاک شخص خفتگانست قطره قطره خون جان رفتگانست خاک را صد بار بر هم بیختند تا همه با خون دل آمیختند از زمین هرچ آن برون می آیدت از میان خاک و خون می آیدت هرچه یابی همچو آتش میخوری وز میان خاک و خون خوش میخوری خفتگان در خاک و خون چون میکنند خاک وخون گویی که معجون میکنند کاشکی یک تن بر آوردی سری یک سخن گفتی و بگشادی دری هست این سر هر زمان پوشیده تر خون جانها زین سبب جوشیده تر نیست از خون یک ذراع خاک پاک زانکه گورستانست سر تا پای خاک # عطار » مصیبت نامه » بخش هجدهم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل میشد ابراهیم ادهم در رهی پیش اوآمد سواری ناگهی گفت آبادانی ای رهرو کجاست اوبگورستان اشارت کرد راست شد سوار از قول اودر خشم سخت تازیانه کرد بر وی لخت لخت خون روان شد از سر واز روی او تا زخون گل گشت خاک کوی او چون بنزد شهر آمد آن سوار دید خلقی را دوان و بیقرار گفت این تعجیل چیست ای مردمان گفت ابراهیم ادهم این زمان میرود در پیش آگاهی رسید اسب داری گر درو خواهی رسید هرکه او رادید پیدا و نهان گشت ایمن از عذاب آن جهان زو صفت پرسید آن مرد سوار چون صفت گفتند او بگریست زار حال خودبرگفت کو را چون زدم جامه و دستم ازو در خون زدم شد خجل آن مرد و زانجا گشت باز دید او راجامه شستن کرده ساز خون زخود میشست پیشش شد سوار گشت درخاک و بسی بگریست زار عفو خواست او عفو دادش در زمان گفت آخر آن چرا گفتی چنان گفت آبادانی ای مرد تمام نیست جز در کوی گورستان مدام گورها هر روز آبادان ترست لیک هر دم شهرها ویران ترست گر همه آفاق آبادان کنند عاقبت می دان که گورستان کنند پس من آنچت گفتم ای نیکو سوار راست گفتم تو خیال کژ مدار # عطار » مصیبت نامه » بخش نوزدهم » بخش ۱ - المقالة التاسعة عشره سالک آمد پیش کوه گوهری گفت ای مشغول گوهر پروری ای مرصع کره از گوهر کمر تیغ داری هم ز آهن هم ز زر پای بر جایی نه جایی بدست زانکه داری بر سر گوهر نشست نی بگنجی در زمین ودر زمان برده از کبر سر در آسمان از تو میبینم زمین را استوار زانکه تو میخ زمینی از وقار لیک از عشق آن وقار تو برفت صبر جان بی قرار تو برفت لاجرم ساکن نه در هیچ باب در مروری روز و شب مرالسحاب چون توداری در همه عالم صفا ملک گوهر میشود صافی ترا کوه رحمت در همه دنیا تراست قاف و القرآن پرمعنی تراست گر لبی نان نیست در انبان ترا قطب عالم بس بود مهمان تو را گر کنم یک ذره وصف طور تو همچو خورشیدی شوم ازنور تو چون تو چندینی گهرداری بدست دست قوت و قوت جودیت هست روی عالم سر بسر طوفان گرفت کلبه بی جودیی نتوان گرفت جودیی داری بیک جودم رسان جان ترا بخشم بمقصودم رسان کوه کاین بشنود گفت ای بی وفا ناله من مینبینی در صدا زلزله زین درد در دیوان کیست یا جبال اوبی در شان کیست پای بسته آمدم تا رستخیز مبتلای سنگسار و سنگ ریز صد هزاران عقبه دارم سرفراز پای بسته چون روم راهی دراز هم فسرده هم خجل افتاده ام زانکه دایم سنگدل افتاده ام هر زمان چون نیستم دلریش او تیغ بنهم با کمردر پیش او نی که دل گر سنگ وآهن داشتم خون شد ولعل و عقیق انگاشتم گه کشم سختی ز پای ناکسان گه خورم میتین من از دست خسان میزنم چون پیر زن سنگی بدست فال میگیرم ز مقصودی که هست پس ز لاله سنگ می آرم بخون لیک باز از سنگ می آرم برون چون دلم از ناله خون می آورد سنگ را از لاله چون می آورد از طلب هرگه که دل تنگ آیدم از صدا بانگ سر و سنگ آیدم از چو من سنگی چه میباید ترا زانکه هیچ از سنگ نگشاید ترا سالک آمد پیش پیر دلپسند داد شرح حالش از جان نژند پیر گفتش هست کوه وکوهسار از قدم تا فرق آرام و وقار گرچه در صورت ثباتی دارد او در صفت جنبنده ذاتی دارد او گرچه بر فرقش نهادستند تیغ میرود بسته کمر دایم چو میغ در طلب از بس که ره پیموده کرد لاجرم نعلین آهن سوده کرد # عطار » مصیبت نامه » بخش نوزدهم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل طالبی مطلوب را گم کرده بود روز و شب سر در جهان آورده بود از غم جان وجهان بفریفته در جهان میرفت جانی شیفته پای از سر در طلب نشناخت او خویش را نعلین آهن ساخت او پس جهان صدباره چون پیموده کرد ای عجب نعلین آهن سوده کرد ذره ذره گشت در راهی دراز آهن نعلین او بی دلنواز گرچه بسیاری بگشت از درد او هم نیافت از هیچ راهی گرد او عاقبت در پیش او آمد سه راه بر سر هر راه او خطی سیاه بر سر یک ره نوشته کای غلام گر فرو آیی بدین ره تو تمام گرچه این راهیست دشوار و دراز هم برآیی عاقبت زین راه باز بر ره دیگر نبشته کای سلیم گر فرو آیی بدین راه عظیم یا برآیی زین ره آخر ناگهان یا ازین جا برنیایی جاودان بر سیم بنبشته بدکای مرد پاک گر فرود آیی بدین راه هلاک برنیایی تا ابد هرگز دگر نه نشان از تو بماند نه خبر محو گردی گم شوی ناچیز هم زین چه فانی تر بود آن نیز هم گفت چون در وصال اومید نیست کار جز نومیدی جاوید نیست این سیم راهست راه من مدام این بگفت و شد در آن ره والسلام راه اول در شریعت رفتن است در عبادت بی طبیعت رفتن است پس دوم راهت طریقت آمدست ور سیم خواهی حقیقت آمدست در حقیقت گر قدم خواهی زدن محو گردی تا که دم خواهی زدن هر که در راه حقیقت زد دو گام تا ابد نابود گردد والسلام گام اول را زخود مطلق شود پس بدیگر گام محو حق شود هر کرا زآنجایگه بویی بود در نگنجد گر همه مویی بود # عطار » مصیبت نامه » بخش نوزدهم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل صوفیی رادید یک روزی نظام در وفا و عهد و در صفوت تمام گفت از من هرچه میخواهی بخواه زآنکه تو محتاجی و من پادشاه گفت چون از حق نخواهم هیچ چیز از تو هم الحق نخواهم هیچ نیز گفت اگر چیزی نمیباید ترا حاجتی کن آن من باری روا آن نفس خالص که با حق باشدت کان نفس ملکی محقق باشدت آن نفس گر یاد آری از نظام آن نفس جاوید او را میتمام صوفیش گفت اینت مرد بی خبر آن نفس گر با خدای دادگر نقد من گردد مرا بیرون کند آنکه نبود هیچ یادت چون کند چون من آنجا در نگنجم بیشکی چون توانم رفت آنجا اندکی گنج مویی نیست کس را آن زمان گر همه مویی نگنجی در میان من چو برخیزم در آن ساعت ز راه دیگری را چون برم آنجایگاه # عطار » مصیبت نامه » بخش نوزدهم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل بس عجب دیوانه فرتوت بود دایمش نه جامه و نه قوت بود عاشقی خوش بود و مجنونی شگرف غرقه دیرینه این بحر ژرف روز و شب میسوختی از عشق دوست هرکه میسوزد ز عشق او نکوست روزگاری بود تا در صد عنا گرد او میگشت گرداب بلا لاجرم در جمله عمر دراز شادمان دستی بدل ننهاد باز از شراب نامرادی مست بود زیر پای پیل محنت پست بود دایما میگفت با چشم پر آب ای خدا بازت دهم آخر جواب وقت مردن بیدلی را خواند او پس وصیت کردش و بنشاند او گفت چون جانم برآید از تنم برکش از بهر کفن پیراهنم پیش دل بشکاف از بیرون من پس برون کن این دل پرخون من برکفن بر سنگ گور و خشت و خاک بر خط از خون دلم بنویس پاک کآخر این بیدل جوابت باز داد مرد و مشتی خاک و آبت باز داد مینگنجیدی تو با او در جهان با تو بگذاشت او جهان رفت از میان جانش شب خوش کرد و تن ناشاد شد وز جهان جان ستان آزاد شد گر جهان و جان شود در مفلسی دایما جان و جهان را تو بسی من چه خواهم کرد پیدا و نهان بی تو ای جان و جهان جان و جهان تامرا از عمر میماند نفس مذهبم الجار ثم الدار بس # عطار » مصیبت نامه » بخش نوزدهم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل هندویی بودست چون شوریده در مقام عشق صاحب دیده چون براه حج برون شد قافله دید قومی در میان مشغله گفت ای آشفتگان دلربای در چه کارید و کجا دارید رای آن یکی گفتش که این مردان راه عزم حج دارند هم زینجایگاه گفت حج چبود بگو ای رهنمای گفت جایی خانه دارد خدای هرکه آنجا یک نفس ساکن شود از عذاب جاودان ایمن شود شورشی در جان هندوی اوفتاد ز آرزوی کعبه در روی اوفتاد گفت ننشینم بروز و شب ز پای تا نیارم عاشق آسا حج بجای همچنان میرفت مست و بیقرار تا رسید آنجا که آنجا بود کار چون بدید او خانه گفتا کو خدای زانکه او را مینبینم هیچ جای حاجیان گفتند ای آشفته کار او کجا در خانه باشد شرم دار خانه آن اوست او در خانه نیست داند این سر هر که او دیوانه نیست زین سخن هندو چنان فرتوت شد کز تحیر عقل او مبهوت شد هر نفس میکرد هر ساعت فغان خویشتن بر سنگ میزد هر زمان زار میگفت ای مسلمانان مرا از چه آوردید سر گردان مرا من چه خواهم کرد بی او خانه را خانه گور آمد کنون دیوانه را گر من سرگشته آگه بودمی این همه راه از کجا پیمودمی چون مرا اینجایگه آورده اید بی سر وبن سر بره آورده اید یا مرا با خانه باید زین مقام یا خدای خانه باید والسلام هرچه او در چشم جز صانع بود گر همه صنعت بود ضایع بود تاکه جان داری ز صانع روز و شب جان خود را چشم صانع بین طلب # عطار » مصیبت نامه » بخش نوزدهم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل رابعه یک روز در وقت بهار شد درون خانه تاریک و تار سر فرو برد از همه عالم بزیر همچنان میبود خوش خوش تا بدیر پیش او شد زاهدی گفت این زمان خیز بیرون آی وبنگر در جهان تا ببینی صنع رنگارنگ او چند باشی بیش ازین دلتنگ او رابعه گفتش که تو در خانه آی تا به بینی صانع ای دیوانه رای تا چه خواهم کرد صنع بحر و بر صانعم نقدست با صنعم مبر گر بصانع در دلت راهی بود در بر آن صنع چون کاهی بود چون کسی را این چنین راهیست باز از چه باید کرد بر خود ره دراز کعبه جان روی جانان دیدنست روی او در کعبه جان دیدنست گر چنین بینی جهان بین خوانمت ورنه نابینای بی دین خوانمت # عطار » مصیبت نامه » بخش نوزدهم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل آن یکی پرسید از مجنون مگر کز کدامین سوی قبله ست ای پسر گفت اگر هستی کلوخی بیخبر اینکت کعبه ست در سنگی نگر کعبه عشاق مولی آمدست آن مجنون روی لیلی آمدست چون تو نه اینی نه آن هستی کلوخ قلبت از سنگ است ای بیشرم شوخ گرچه کعبه قبله خلق جهانست لیک دایم قبله جای کعبه جانست در حرم گاهی که قرب جان بود صد هزاران کعبه سرگردان بود # عطار » مصیبت نامه » بخش نوزدهم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل در حرم بادی مگر میجسته بود شیخ نصرآباد خوش بنشسته بود جمله استار کعبه در هوا خوش همی جنبید از باد صبا شیخ را خوش آمد آن از جای جست درگرفت آن دامن پرده بدست گفت ای رعنا عروس سر فراز در میان مکه بنشسته بناز جلوه داده چون عروسی خویش را کرده بیجان عالمی درویش را صد جهان مردم چو حیرانی ز تو گشته هر زیر مغیلانی ز تو عاشقی را هر نفس بندی کنی کشته چندین جلوه تا چندی کنی این تفاخر وین تکبر تا بکی ای میان تو تهی پر تا بکی گر ترا یکبار بیتی گفت یار گفت یا عبدی مرا هفتاد بار هرکه در سر محبت بنده شد تا ابد هم محرم و هم زنده شد سر او برتافت از پیشان کار دوستان را در ربود از نور و نار تا ز دوزخ فرد و آزاد آمدند بی بهشت عدن دلشاد آمدند # عطار » مصیبت نامه » بخش نوزدهم » بخش ۹ - الحكایة و التمثیل کرد عمرو قیس را مردی سؤال گفت اگر فردا خدای ذوالجلال سر بدوزخ در دهد ناگه ترا در چه شغلی ره بود آنگه ترا گفت برگیرم عصا و رکوه میزنم در گرد دوزخ خطوه زار میگویم که این زندان اوست وین سزای آنکه اورا داشت دوست دید آن شب حق تعالی را بخواب کرد عمرو قیس را حالی خطاب گفت هان ای بدگمان خلق آفرین کی کند با دوستان خود چنین دوستان آید بفردوسم دریغ کی ز دوزخشان نهم بر حلق تیغ # عطار » مصیبت نامه » بخش بیستم » بخش ۱ - المقالة العشرون سالک آمد پیش دریای پر آب گفت ای از شور او مست و خراب موج عشقت میکند زیر و زبر شور و شوقت میکند شیرین و تر تشنه سیراب از خویش آمده تو مزاجی خشک لب پیش آمده این همه خوردی دگر میبایدت حوصله داری اگر میبایدت در سراندازی سرافرازی تراست سرفرازی کن که جان بازی تراست گر کبودی صوفی کار آمدی عاشقی الحق گهردار آمدی گر نبودی شور در تو ای دریغ در کبودی گوهری بودی چو تیغ صوفی پیروزه پوش گوهری جوش میزن چون بجوشی خوش دری خویش را در شور مست آورده وآنچه میجویی بدست آورده چشم من بنگر چو ابر خون فشان ذره از بی نشانم ده نشان تو محیطی درمیان داری مدام هین مرا این ده گر آن داری مدام هم گهر هم آب داری همچو تیغ آب از تشنه چرا داری دریغ زین سخن افتاد در دریا خروش آب او چون آتشی آمد بجوش گفت آخر من کیم سرگشته خشک لب تر دامنی آغشته ای عجب در تشنگی آغشته ام وز خجالت در عرق گم گشته ام بر جگر آبم نماند از دلنواز همچو ماهی مانده ام در خشک باز تو نمیدانی که با این کار و بار ماهیان بر من همی گریند زار هر زمانی جوش دیگر میزنم کف درین اندوه بر سر میزنم مانده ام شوریده در سودای او قطره میجویم از دریای او جان به لب میآید از قالب مرا تا که او آبی زند بر لب مرا چون ندارد تشنگی من سری چون نشانم تشنگی دیگری از چو من تشنه چه میباید ترا رو که از من آب نگشاید ترا سالک آمد پیش پیر رهروان درس حال خویش برخواندش روان پیر گفتش بحر صاحب مشغله هست سر تا بن مثال حوصله نوش کرده آب چندان وز طلب مانده شوق قطره آن خشک لب هر کرا سیرابیی ناید تمام چاره نیست از تشنگی بر دوام تشنگی جان و دل میبایدت لیک هر دو معتدل میبایدت زآنکه گر ناقص و گر افزون شود از کمال خویشتن بیرون شود # عطار » مصیبت نامه » بخش بیستم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل این سخن نقل است زاسکندر که گفت هرچه گیری معتدل باید گرفت در میان رو نه بعز و نه بذل زآنکه جزویست اعتدال از عقل کل نه بنزدیک آی و نه میباش دور در وسط رو تا بود خیر الامور چون رسن رامعتدل افتاد تاب گر بود صد رشته گردد یک طناب ور دهی تابش ز اندازه بدر بگسلد پیوند او از یکدگر تو زخشک و تر نداری در جهان جز سخن سرد و دل گرم این زمان گرچه مردی سرد گویی گرم دل جهد کن تا بو که گردی معتدل گر همی خواهی که گیرد کار نور معتدل میباش در خیرالامور کار چون بیش آید از قدر عقول گر همه فضلی است پیش آرد فضول طعمه کان پاکبازان را دهند هرگز آن کی نونیازان را دهند # عطار » مصیبت نامه » بخش بیستم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل خواجه اکافی درآمد در سخن خلق میبالید ازو چون سرو بن منبرش گویی ورای عرش بود آسمان در جنب او چون فرش بود در بلندی سخن چندان برفت کان زمان از خلق گویی جان برفت چون بلندی سخن میداد دست مستمع بیهوش می افتاد پست کرد بر مجلس مگر مردی گذر گفت پیش آرید کار کفشگر خواجه کان بشنود شد با درد جفت گفت بشنو دید آنچ این مرد گفت زین سخن الهام آمد در دلم شد جهانی درد در دل حاصلم ملهمم گفت این سخنهای بلند نیست اندر خورد مشتی مستمند این سخن پرندگان زنده راست نه خر پالانی و خربنده راست رهروان را همچو مرغان می مسوز رهروان را پاره بر کفش دوز ره روانند اهل مجلس سر بسر پاره دوزی کن چو مرد کفشگر پشه را قوت پیلی میدهی مور را با جبرییلی مینهی راه رو را گر بخواهی دوخت کفش بس طپانچه میزنی تو با درفش کار چون از حد خویش افزون رود صاحب آن کار را در خون رود فی المثل عشق ار ز طاقت بیش شد صاحبش در خون جان خویش شد # عطار » مصیبت نامه » بخش بیستم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل شبلی آن کز مغز معنی راز گفت این حکایت از برادر باز گفت گفت بود اندر دبیرستان شهر میرزادی یوسف کنعان شهر هر دوعالم بر نکویی نقد او در نکویی هرچه گویی نقد او حسن او فهرست دیوان جمال وصف او بالای ایوان کمال او به مکتب پیش استاد آمده جمله شاگردان به فریاد آمده بود آنجا کودکی درویش حال کفشگر بودش پدر بی ملک و مال دل ز عشق آن پسر مستش بماند شد ز دست او و بر دستش بماند یک زمان نشکفت از دیدار او گرم تر شد هر نفس در کار او در هوای آن چراغ روزگار میگداخت از عشق همچون شمع زار کودکی ناخورده یک اندوه عشق چون کشد چون کاه گشته کوه عشق رفت یک روزی به مکتب میر داد کودکی را دید پیش میرزاد گفت این کودک بگو تا آن کیست گفت آن کفشگر مقصود چیست گفت آخر شرم دار ای اوستاد او بهم با میرزادی چون فتاد میر زاده چون کند با او نشست طبع او گیرد دهد همت ز دست کودک دلداده را مرد ادیب کرد از مکتب نشستن بی نصیب دور کردش از دبیرستان خویش تا شد آن بیچاره سرگردان خویش شد ز عشق آن پسر چون اخگری پس چو اخگر رفت در خاکستری چشم همچون ابر نوروز آمدش آه همچون برق جانسوز آمدش عاقبت از خویشتن دل برگرفت از برای مرگ منزل برگرفت میرزاد از حال او شد با خبر کس فرستادش که ای زیر و زبر از چه مینالی بگو با من چنین گفت دل در کار تو کردم یقین این زمان دوران جان دادن رسید نوبت در خاک افتادن رسید اشک چون گوگرد سرخ ای یار من کردهمچون زر مس رخسار من مدتی در انتظارم داشتی همچو آتش بی قرارم داشتی رفت پیش میرزاد آن مرد باز گفت میگوید که مردم در نیاز زآنکه در کار تو کردم دل ز عشق مرگ آمد بی توام حاصل ز عشق میرزادش داد پیغام دگر گفت اگر کردی تو دل زیر و زبر در سر کارم بنزد من فرست دانه دل را بدین خرمن فرست بازآمد مرد چون گفت این سخن کودکش گفتا زمانی صبر کن چون دلم خواهد ز من دلخواه من تا فرستادن نباشد راه من رفت کودک خانه را در خون گرفت سینه را بشکافت دل بیرون گرفت پس نهاد آن بر طبق پوشیده سر گفت گیر این پیش او پوشیده بر چون دل خود بر طبق حالی نهاد بودش از جان یک رمق حالی بداد میرزاد القصه چون دید آن طبق او نخوانده بود هرگز آن سبق آن دل پرخون او بیرون گرفت جمله مکتب ز چشمش خون گرفت شد قیامت آشکارا در دلش رستخیزی نقد آمد حاصلش عاقبت خود کشت و خود ماتم گرفت هم بنتوانست کردن هم گرفت خاک او را قبله جای خویش کرد هر زمانی ماتم او بیش کرد گرچه پنداری که پیر عالمی در ره عشق از چنین طفلی کمی گر تو مرد راه عشقی دل شکاف ورنه تن زن جان مکن چندین ملاف تا که جان داری بلای جان تست جان بده در درد کاین درمان تست منت تریاک تا چندی کشی زانکه جان از زهر افتد در خوشی تو همی محجوب از خود مانده تا ابد معیوب ازخود مانده چون تویی تو برافتد از میان تو بمانی بی حجاب جاودان # عطار » مصیبت نامه » بخش بیستم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل گفت ایاز آمد بر سلطان پگاه چهره گلناریش مانند کاه نه طراوت مانده در رخسار او نه حلاوت مانده در گفتار او گفت شاه آخر چه بودت ای ایاس کاتشم در دل فکندی بیقیاس بود پیش شاه خلقی بیشمار هر یکی از بهر کاری بیقرار گفت خلق بی حسابند این همه چون بگویم چون حجابند این همه شاه خالی کرد حالی جایگاه تا ایاز آنجا بماند و پادشاه گفت اکنون راز برگوی این زمان چون حجاب خلق برخاست از میان گفت شاها من حجابم چون کنم خویش را بو کز میان بیرون کنم چون حجاب خویش در عالم منم خلق بود آن دم حجاب این دم منم تا که میماند ز من یک موی باز نیست روی آنکه بتوان گفت راز چون نمانم من تو مانی جمله پاک راز من آنگه برون جو شد ز خاک پاکبازانی که درویش آمدند هر نفس در محو خود بیش آمدند در حقیقت جمله او را خواستند لاجرم خصمی خود را خاستند # عطار » مصیبت نامه » بخش بیستم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل کرد درویشی ز درویشی سؤال کآرزویت چیست ای درویش حال گفت از ملک دو عالم خشک و تر ناچخی میبایدم اما دو سر تا بیک سر وارهانم خویش را وز دگر سر خواجه درویش را تا چو نه تو باشی و نه من پدید حق شود بی ننگ ما روشن پدید تا درین حضرت خودی میماندت صد جهان پر بدی میماندت زانکه گر مویی بماند از خودیت هفت دوزخ پر برآید از بدیت # عطار » مصیبت نامه » بخش بیستم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل عاشقی روزی مگر خون میگریست زو کسی پرسید کاین گریه ز چیست گفت میگویند فردا کردگار چون کند تشریف رؤیت آشکار چل هزاران ساله بدهد بر دوام خاصگان قرب خود را بار عام یک زمان زانجا بخود آیند باز در نیاز افتند خو کرده بناز زان همی گریم که با خویشم دهند یک نفس در دیده خویشم نهند چون کنم آن یک نفس با خویشتن میتوانم کشت ازین غم خویش من باخدا باشم چو بیخود بینیم تاکه با خود بینیم بد بینیم آن زمان کز خود رهایی باشدم بیخودی عین خدایی باشدم هر که مویی پای آرد در میان باز ماند یک سر موی از عیان محو باید مرد در هر دو سرای پای از سر ناپدید و سر ز پای گر سر مویی تفاوت میبود جمله سر تاپای او بت میبود # عطار » مصیبت نامه » بخش بیستم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل بود مجنونی همیشه بی کلاه برهنه سر میشدی دایم براه سایلی گفتش که ای شوریده نام برهنه سر از چه میباشی مدام گفت سرپوشیده زن باشد نه مرد این سؤال بد که تو کردی که کرد گفت پایت از چه باری برهنهست گفت ای احمق سری کو یک تنهست چون برهنه میبود این سر مرا پای ازو نبود گرامی تر مرا چون درین ره پای و سر در باختی قدر بی قدری خود بشناختی خویشتن را در میان آوردنت هست سودی با زیان آوردنت # عطار » مصیبت نامه » بخش بیستم » بخش ۹ - الحكایة و التمثیل در رهی میرفت شبلی دردناک دید دو کودک در افتاده بخاک زانکه جوزی در میان افتاده بود هر دو را دعوی آن افتاده بود هر دو از یک جوز میکردند جنگ شیخ گفتا کرد میباید درنگ تا من این جوز محقر بشکنم پس میان هر دو تن قسمت کنم جوز بشکست و تهی آمد میانش برگسست آنجایگه آهی ز جانش گشت بیمغزی خویشش آشکار اشک میبارید و میشد بیقرار هاتفی گفتش که ای شوریده جان گر تو قسامی هلا قسمت کن آن چو نه صاحب نظر خامی مکن بعد از این دعوی قسامی مکن # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و یکم » بخش ۱ - المقالة الحادیة و العشرون سالک شوریده پاک اعتقاد آمد از دریا برون پیش جماد گفت ای افسرده از برد الیقین گاه سنگ و گاه آهن گه نگین از یقین هم ثابتی هم ساکنی نقد عالم چون تو داری ایمنی چون زمعدن میرسی پاک از منی هرچه داری هست جمله معدنی هست یک سنگ تو رحمن را یمین وان دگر سنگت سلیمان را نگین آن یکی فرمانده دیو و پری وان دگر را هر دو کون انگشتری آن یکی در فقر پوشیده سیاه وان دگر از عشق گشته پادشاه آن یکی را ملکت روی زمین وان دگر یک را یساری چون یمین آهنت آیینه اسکندریست گوهرت را ذوالفقار حیدریست یک نگینت نسخه هر دو سرای جام جمشیدی شده گیتی نمای نقد تو سیم و زر و در خوشاب لعل و یاقوت و زمرد بی حساب وصف الماس تو نه گفتن توان نه بالماس زفان سفتن توان گاه سرسبزی ز مینا روزیت گاه از پیروزه صد پیروزیت هم ز در شب چراغت روشنی هم ز لعلت سرخ روی گلشنی چون تو داری منصبی و رتبتی حاصلم کن سوی معنی قربتی چون تو داری در محک داری عمل نقد قلبم را به زری کن بدل چون جماد از راه رو بشنود راز چون جمادی ماند از اندیشه باز گفت من افسرده ام بیخبر نه نشان دارم ز معنی نه اثر گر یمین الله در عالم مراست حصن کعبه خانه خاص خداست چون میان کعبه بادی بیش نیست سنگ را از کعبه ره در پیش نیست چون کلوخ کعبه را شد بسته راه چون برد ره سوی او سنگ سیاه در سیاهی ساکنم زین غم مدام مانده ام در جامه ماتم مدام هر زمان از من بتی دیگر کنند خویشتن را و مرا کافر کنند گرچه من افسرده ام جانم بسوخت آتش دوزخ ز من خواهد فروخت این چنین دردی که آمد حاصلم پای ازان ماندست دایم درگلم درد من بین در میان من بی گناه وز چو من افسرده درمان مخواه سالک آمد پیش پیر منتهی داد از احوال خویشش آگهی پیر گفتش چون شود ظاهر جماد عالم افسردگی کن اعتقاد تا رگی افسردگی میماندت صد نشان از مردگی می ماندت چون ترا افسردگی زایل شود در جمادی زندگی حاصل شود زنده شو وین مردگی از خودببر گرم گرد افسردگی از خود ببر تو نمیترسی که همچون دیگران غرقه دنیا شوی بار گران # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و یکم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل کشتیی افتاد در غرقاب سخت بود در کشتی حریصی شور بخت نقدش آهن بود خرواری مگر بود با او همنشین مردی دگر نقد این پرحواصل بود و بس موج چون بسیار شد از پیش و پش آنکه داشت آهن همه بر پشت بست وین بدان پر حواصل بر نشست عاقبت چون گشت آن کشتی خراب مرد را افکند آن آهن در آب وان دگر یک راه ساحل برگرفت خوش خوشش پرحواصل برگرفت ای شده عمری گران بار گناه مینترسی پیش و پس آبی سیاه بادلی چون آهن و باری گران کی رسد کشتی ایمان با کران گر ز دریا راه ساحل بایدت بار چون پر حواصل بایدت ورنه در غرقاب خون افتاده گیر از گران باری نگون افتاده گیر کار خود در زندگانی کن ببرگ زانکه نتوان کرد کاری روز مرگ این زمان دریاب کآسان باشدت ور نه دشواری فراوان باشدت # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و یکم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل خواجه در نزع جمعی را بخواست گفت کار من کنید ای جمع راست هر یکی را کار دیگر راست کرد حاجتی از هر کسی درخواست کرد چون ز عمر خود نمیدید او امان زود زود آن حرف میگفت آن زمان بود بر بالین او شوریده گفت تو کوری نداری دیده آن ثریدی را که تو در کل حال در شکستی مدت هفتاد سال چون براری آنهمه در یک زمان هین فرو کن پای و جان ده زود جان در چنین عمری دراز ای بی هنر تو کجا بودی کنونت شد خبر جمله عمرت چنین بودست کار وین زمان هم درحسابی و شمار می بمیری خنده زن چون شمع میر زین بشولش تا کی آخر جمع میر # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و یکم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل آن وزیری را چو آمد مرگ پیش کرد حیران روی سوی قوم خویش گفت دردا و دریغا کز غرض آخرت با خواجگی کردم عوض زآرزوی این جهان میسوختم لاجرم آن یک بدین بفروختم میروم امروز جانی سوخته رفته دنیا و آخرت بفروخته ای دل غافل دمی بیدار شو چند بد مستی کنی هشیار شو رفتگان اندر نخستین منزلند منتظر بنشسته و مستعجلند بیش ازین در بند خودشان می مدار چندشان فرمایی آخر انتظار # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و یکم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل در رهی داود طایی بی قرار میشد و تعجیل بودش بیشمار آن یکی گفتش چرا داری شتاب گویی افتادست در دکانت آب گفت بر دروازه در بند منند میشتابم چون شتابم میکنند # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و یکم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل پیش آن دیوانه شد مردی جوان گفت دارم پیرمردی ناتوان فاتحه برخوان برای آن ضعیف تا شفا بخشد خداوند لطیف چوب را برداشت آن دیوانه زود گفت بیرون نه قدم زین خانه زود انبیا و اهل گورستان همه منتظر بنشسته اند ایشان همه تاکسی آنجا رود زین جایگاه تو چرا می باز گردانی ز راه ای دل آخر میبباید مرد زار کار کن کامروز داری روزگار بر پل دنیا چه منزل میکنی خیز اگر ره توشه حاصل میکنی # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و یکم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل بود بهلول از شراب عشق مست بر سر راهی مگر بر پل نشست میگذشت آنجایگه هارون مگر او خوشی میبود پیش افکنده سر گفت هارونش که ای بهلول مست خیز از اینجا چون توان بر پل نشست گفت این با خویشتن گو ای امیر تا چرا بر پل بماندی جای گیر جمله دنیا پلست و قنطره ست بر پلت بنگر که چندین منظره ست گر بسی بر پل کنی ایوان و در هست آبی زان سوی پل سر بسر گردنت را خانه بر پل چیست غل کی شود با مکر این بیرون به پل تا توانی زیر پل ساکن مباش چون شکست آورد پل ایمن مباش از مجره آسمان دارد شکست زودبگذر تا نگردی پست پست گنبدی بشکسته تو بنشسته زیر آمدستی گوییا از جانت سیر گنبد بشکسته چون زیر اوفتد کی جهد کس گر خود او شیر اوفتد مرگ از پیش و تو از پس میروی بهر مرداری چو کرکس میروی پاک شو از جیفه دنیا تمام ورنه چون مردار میمانی بدام زانکه هر چیزی که سودای تو است چون بمردی نقد فردای تو است # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و یکم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل رفت با بهلول هارون الرشید سوی گورستان بر خاکی رسید کله ای دیدند خشک آن کسی مرغ در وی خانه بنهاده بسی کرد هارونش ازان کله سؤال گفت بهلولش که پنهان نیست حال بوده است این مرد سر انداخته در کبوتر باختن جان باخته مرد چون در دوستی این بمرد چون بشد با خویشتن هم این ببرد چون نرفته ست این هوس از سر برونش بیضه مرغ است در کله کنونش هم دماغش بر کبوتر بازی است خاک گشته همچنان در بازی است از هوس گر کله خاکستر شود می ندانم تا هنوز از سر شود هرچه در دنیا خیالت آن بود تا ابد راه وصالت آن بود کار بر خود از امل کردی دراز بند کن پیش از اجل از خویش باز ورنه در مردن نه آسان باشدت هر نفس مرگی دگر سان باشدت جمله در باز و فرو کن پای راست گر کفن را هیچ نگذاری رواست # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و یکم » بخش ۹ - الحكایة و التمثیل بود مردی در سخاوت بی بدل هرچه بودی خرج کردی بی خلل مینداشت البته یک جو زر نگاه گفت یک روزیش مردی نیک خواه کای فلان آخر نترسی از هلاک کان زمان کز تو برآید جان پاک چون نمیداری نگه یک پیرهن پس فراهم بایدت کردن کفن گفت چون جانم برآید در پسی وان کفن کدیه کنند از هر کسی گر ز دروازه درآیم نیز من پس شما بر سر زنیدم آن کفن حرص مینگذاردت پاک ای پسر تا پلید آیی تو درخاک ای پسر دایما در خوی ناخوش مانده وز صفات بد در آتش مانده تا صفاتت باتو خواهد بود جمع تو نخواهی بود بی سوزی چو شمع # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و یکم » بخش ۱۰ - الحكایة و التمثیل پیش حیدر آمد آن درویش حال کرد ازان دریای دانش سه سؤال گفت از هفتاد فرسنگ آمدم هین جوابم ده که دلتنگ آمدم چیست درویشی و بیماری و مرگ داد حیدر سه جواب او ببرگ گفت درویشی تو جهل آمدست فقر تو گر عالمی سهل آمدست هست بیماری حسد بردن همه هست بد خویی تو مردن همه # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و یکم » بخش ۱۱ - الحكایة و التمثیل ابن سیرین گفت جانم در جسد بر کسی هرگز نبرد الحق حسد زانکه نیست از دو برون حال ای اخی یا بهشتیست این کس ویا دوزخی گر بهشتیست او پس آن چندان کمال کو بخواهد یافت آنگه بی زوال آن همه او راست دنیاش اندکی کی حسد باشد براندک بی شکی آن همه چون خواهدش آمد بدست من حسد ورزم ازین اندک که هست ور ز اهل دوزخست این مبتلا آنچه او را هست در پیش از بلا کی روا باشد حسد بردن برو نوحه باید یا دعا کردن برو چون ترا از گرده نانست زیست آخرت چندین حسد از بهر چیست چون ترا هر روز یک گرده تمام گرده چون حاصل آمد والسلام # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و یکم » بخش ۱۲ - الحكایة و التمثیل نان پزی دیوانه و بیچاره شد وز میان نان پزان آواره شد شهر میگشتی چو پی گم کرده گرده میخواستی بی کرده سایلی پرسید ازو کای حیله جوی گرده بی کرده چون باشد بگوی گفت تا من پختمی یک گرده نان گرده نو در رسیدی همچنان تا بپختی گرده ای بیخبر در بر ریشم نهادندی دگر چون سری پیدا نبد این گرده را سر بگردید از جنون این مرده را بر دلم چیزی درآمد از اله گفت صد گرده مپز یک گرده خواه روز تا شب گرده نان میبست گرده آخر رسد از صد کست خوش خوشی میرو میانراه تو گرده بی کرده میخواه تو چاره صد گرده میبایست کرد تا مرا یک گرده میبایست خورد این زمان هر روز شکر میخورم به زنان صد چیز دیگر میخورم گرترا نان نرسد از حق زان بود تادلت پیوسته سرگردان بود زانکه گر سرگشته نان خواهدش ندهدش نان زانکه گریان خواهدش # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و یکم » بخش ۱۳ - الحكایة و التمثیل میگریست آن بیدل دیوانه زار آن یکی گفتش چرایی اشکبار گفت گیرم میشکیبم برهنه چون نگریم زانکه هستم گرسنه گفت اگرچه میکند نانت هوس چون زگرسنگی بگرید چون تو کس گفت آخر چون نگریم ده تنه کاو ازان دارد چنینم گرسنه تا بگریم همچو ابر نوبهار لاجرم میگریم اکنون زار زار # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و دوم » بخش ۱ - المقالة الثانیة و العشرون سالک آمد چون شکر پیش نبات گفت ای سرسبزیت زآب حیات پاکیت چون آب ذاتی آمده قابل نفس نباتی آمده فالق الحب از نوا داده ترا حبه حب صد نوی داده ترا سبز پوشان را تو محرم آمدی لاجرم سر سبز عالم آمدی قوت ارواح و بینایی ز تست دلگشایی و دل افزایی ز تست در جهان نوباوه هر دم تراست صد بهشت عدن در عالم تراست جمله دارو و درمان از تو رست گل ز تو بشکفت و ریحان از تو رست نیست خاری از تو بی سرو سهی نیست ناری ظاهر از تو بی بهی نار چون از شاخ سبزت بردمید درد موسی را بهی آمد پدید قصه انی اناالله زان تست سدره و طوبی بهم درشان تست خواجه کونین منت از تو یافت در نماز انگور جنت از تو یافت عشق حنانه چو آتش از تو خاست آن حنین او چنین خوش از تو خاست کی بود شرح عصای تو مرا موسیی باید که گوید از عصا چون تو سر سبزی دولت یافتی موی در نشو و نما بشکافتی پس بسوی بحر جویی برده چون تو داری عود بویی برده یا ببویی زنده گردان جان من یا بساز از دارویی درمان من زین سخن بس تلخ شد عیش نبات نی شکر گفتی نماندش در حیات گفت تا کردم برون سر از زمین روز و شب از شوق مینالم چنین روزکی چندی چو سیرابی کنم بعد از آن رخساره چون آبی کنم چون به سر سبزی بیابم راستی سر نهم در زردی و در کاستی سر برآرم تازه در آغاز کار پس فرو ریزم به آخر زرد و زار گه نهندم اره بر سر سخت سخت گه ببرندم بسختی لخت لخت گه بسوزندم چو خاکستر کنند گاه از داسی تنم بی سر کنند گه خورند و گاه ریزندم بخاک شرح دادم قصه بس دردناک آنچه میجویی مرا با خویش نیست زانکه با من رنگ و بویی بیش نیست چون ندارد رنگ و بوی من سری کی گشاید از منت هرگز دری سالک آمد پیش پیر خوش زفان کرد حال خویش پیش او عیان پیر گفتش هست اشجار و نبات از صغار و از کبارش مثل ذات عاقل و کامل کبارش آمدند بیدل و مجنون صغارش آمدند هرکه جان را محرم دلخواه یافت چون شجر سرسبزی این راه یافت یا کمالی یافت بر درگاه او یا نه شد دیوانه دل در راه او هرکه او دیوانه شد از دلنواز هرچه دل میخواستش میگفت باز # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و دوم » بخش ۲ - الحكایة ‌و التمثیل بامدادی بود محمود از پگاه برنشست از بهر حربی با سپاه موج میزد لشکرش از کشورش جمع بود از چند کشور لشکرش قرب پانصد پیل در زنجیر داشت عالمی القصه دار و گیر داشت دید در کنجی یکی دیوانه مست شد پیاده شاه و پیش او نشست کرد دیوانه ز پیش و پس نگاه عالمی میدید پر پیل و سپاه کرد حالی روی سوی آسمان گفت شاهی زو درآموز این زمان گفت محمودش مگو این زینهار گفت آخر چون کنم ای شهریار کی کنی تو خاصه با پیل و سپاه از پی جنگ گدایی عزم راه بلکه گر شاهی ترا آید بجنگ تو بسازی جنگ او هم بیدرنگ پادشاه با پادشاه جنگی کند نه بیاید با گدا جنگی کند حق ترا تنها چنین بگذاشتست پس به سلطانیت سر افراشتست وآمده با من بجنگ آویخته من چنین از دست او بگریخته فارغست از شاهی تو ای عجب با گدایی می برآید روز و شب با من بیچاره میکوشد مدام من زبون تر آمدستم والسلام چون شود از درد دلشان بیقرار دل بپردازند خوش از کردگار # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و دوم » بخش ۳ - الحكایة ‌و التمثیل خواجه مجنون شد و مبهوت گشت بیدل و بی قوت و بی قوت گشت در گدایی و اسیری اوفتاد در بلا و رنج و پیری اوفتاد کوه نتواند همی هرگز کشید صد یک آن بار کان عاجز کشید یک شبی در راز آمد با خدای گفت ای هم رهبر و هم رهنمای این که تو هستی اگر من بودمی از خودت پیوسته میآسودمی یک دمت اندوهگین نگذارمی ای به از من به ازینت دارمی بیدلان چون گرم در کار آمدند از وجود خویش بیزار آمدند # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و دوم » بخش ۴ - الحكایة ‌و التمثیل بود آن دیوانه در اضطرار در مناجاتی شبی میگفت زار کای خدا از تو نخواهم هیچ من یا دهی یا ندهیم بشنو سخن سخت در خود مانده ام جان در خطر تا که از من این چه دادی واببر این وجودم را که داری در زحیر مینخواهم هیچ میگویم بگیر هرچه از دیوانه آید در وجود عفو فرمایند از دیوان جود گرچه نبود نیک بپذیرند ازو پس بچیزی نیک بر گیرند ازو هر بد او را مراعاتی کنند از نکو وجهی مکافاتی کنند # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و دوم » بخش ۵ - الحكایة ‌و التمثیل بود دیوانه مزاجی گرسنه در رهی میرفت سر پا برهنه نان طلب میکرد از جایی بجای هرکسی میگفت نان بدهد خدای اوفتاد از جوع در رنجوریی دید اندر مسجدی مغفوریی زود در پیچید و پس بر سر گرفت قصد بردن کرد و راه درگرفت عاقبت در راه بگرفتش کسی زجر کردش پس جفا گفتش بسی زو ستد آن جامه و کردش سؤال کاین چرا کردی بگو ای تیره حال گفت هر جایی که میرفتم دمی جمله میگفتند حق بدهد همی چون شدم درمانده بی دستوریش برگرفتم عاقبت مغفوریش تا بسازد کار من یکبارگی چند خواهم بود در بیچارگی خنده آمد مرد را از کار او برد نان و جامه را تیمار او دید آن دیوانه را مردی براه جامه در پوشید میآمد پگاه گفت جامه از کجا آورده کسب کردی یا عطا آورده گفت این جامه خدای آورد راست گفت هم اقبال و هم دولت تراست زانکه تادولت نباشد ما حضر این چنین جامه نبخشد دادگر مرد مجنون گفت کو یک دولتم کو نداد این جامه بی صد محنتم تا که بر نگرفتمش ناگه گرو نه شکم نان یافت نه تن جامه نو در نمیگیرد خوشی با او بسی تا گرو بر مینگیرد زو کسی بی گرو کار تو کی گیرد نوا جامه و نان بی گرو ندهد ترا ور گرو می بر نگیری تن زند آتشت در جان و در خرمن زند # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و دوم » بخش ۶ - الحكایة ‌و التمثیل بود صاحب عزلتی در گوشه ای از جهان نه زادی و نه توشه ای بر توکل روز و شب بنشسته بود رشته دل در قناعت بسته بود چون نمی پیچید هیچ از راه حق بود گستاخیش با درگاه حق گرسنه از ره رسیدندش دو کس واو نداشت از دخل و خرج الا نفس چون نشستند آن دو کس تا دیرگاه در نیامد هیچ معلومی ز راه چون بسی گشت آن دو تن را انتظار شیخ شد از شرم ایشان شرمسار عاقبت برجست از جای آن زمان کرد چون دیوانه سر بر آسمان گفت آخر من چه دارم بیش و کم میهمانم می فرستی دم به دم چون فرستادی دو روزی خواره را روزنی باید من بیچاره را گر فرستادی مرا روزی کنون وارهی از جنگ هر روزی کنون ورنه زین چوبی نهم بر گردنم جمله قندیل مسجد بشکنم چون بگفت این مرد دل برخاسته شد زره خوانی پدید آراسته در زمان آمد غلامی همچو ماه کرد خدمت خوان نهاد آن جایگاه چون شنودند آن دو تن گفتار او در تعجب آمدند از کار او هر دو گفتندش که گستاخی عظیم می نیارد هیچ گستاخیت بیم گفت دندانی بدو باید نمود تا که ننمایی ندارد هیچ سود عاشقانش پاک از نقص آمدند چون درختان جمله در رقص آمدند پاک همچون شاخ در گل می شدند لاجرم در قرب کامل می شدند # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و دوم » بخش ۷ - الحكایة ‌و التمثیل نازنین شوریده میشد ناگهی بود هم سرما و هم گل در رهی آن یکی گفتش که گل بگرفت راه خویش را بر خیز کفشی ژنده خواه گفت چون پا را کنم کفشی طلب خاصه اندر زیر میگیرند شب تا که در شخص تو میماند دلت هرگز آن دولت نیاید حاصلت چون بجای دل رسی بی دل مدام گردد این دولت ترا حاصل مدام # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و دوم » بخش ۸ - الحكایة ‌و التمثیل بود شوریده دلی دیوانه روی کرده در بن ویرانه همچو باران زار برخود میگریست سایلی گفتش که این گریه ز چیست که بمردت گفت دور از تو دلم دل بمرد و سخت تر شد مشکلم گفت دل چون مردت و چون شد زجای گفت چون اندوه بودش با خدای خوش بمرد و دور گشت از من نهان شد بر او و برون رفت از جهان تا به تنهایی مرا حیران گذاشت وین چنین افکنده سر گردان گذاشت ای عجب جایی که آنجا شد دلم رفتن آنجا مینماید مشکلم آرزوی من بدآنجا رفتن است لیک ره در قعر دریا رفتن است گر رسم آنجایگه یک روز من وارهم از گریه و از سوز من هر کرا این درد عالم سوز نیست در شبست و هرگز او را روز نیست درد میباید که بی درمان بود تا اگر درمان کنی آسان بود # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و دوم » بخش ۹ - الحكایة ‌و التمثیل شد مگر دیوانه شبلی چند گاه برد با دیوانه جایش پادشاه کرد شه در کار او لختی غلو کان فلان دارو کنیدش در گلو پس زفان بگشاد شبلی بی قرار گفت خود را بیهده رنجه مدار کاین نه زان دیوانگیست ای نیک مرد کان بدارو به شود گردم مگرد هر کجا دردی بود درمان پذیر آن نباشد درد کان باشد زحیر جان اگر نبود مرا جانان بسست داروی من درد بیدرمان بسست چون ترا با حق نیفتد هیچ کار تو چه دانی قیمت این روزگار چون بخون صد ره بگرداند ترا آنگهی یک دم برنجاند ترا صد رهت مرده کند پس زنده تاترا نانی دهد یا ژنده # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و دوم » بخش ۱۰ - الحكایة ‌و التمثیل در رهی میرفت مجنونی عجب بود پای و سر برهنه خشک لب شد ز سرما و گل ره بیقرار سر ببالا کرد و گفت ای کردگار یا دلم ده باز تا چند از بلا یا نه باری ژنده کفشی ده مرا # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و دوم » بخش ۱۱ - الحكایة ‌و التمثیل بود آن دیوانه دل برخاسته وز غم بی نانیش جان کاسته میگریست از غم که یک نانش نبود چون نبودش نان غم جانش نبود آن یکی گفتش که مگری ای نژند کان خداوندی که این سقف بلند بی ستونی در هوا بنهاد او روزی تو هم تواند داد او مرد مجنون گفت ای کاش این زمان از برای محکمی آسمان حق تعالی صد ستون بنهاده بی زحیری نان می میداده نان خورش میباید و نانم کنون من چه دانم آسمان بی ستون # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و دوم » بخش ۱۲ - الحكایة ‌و التمثیل بر شره میخورد مجنونی طعام شکر حق میگفت شکری بردوام کای خداوندی که جان و تن ز تست شکر تو از من طعام من ز تست تو طعامم میفرستی ز آسمان شکر من بر میفرستم هر زمان میفرست اینجا فرو هر دم طعام تا منت بر میفرستم بر دوام واسطه این قوم را برخاستست قول ایشان لاجرم بس راستست چون نمیبینند غیری جز مجاز جمله زو شنوند و زو گویند باز # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و دوم » بخش ۱۳ - الحكایة ‌و التمثیل نازنین شوریده درگاه بود پیشش آمد زاهدی در راه زود گفت میگوید خداوندت سلام نازنین گفتش که تو برگیر گام از فضولی دست کن کوتاه تو زانکه هیچ از حق نه آگاه تو کار حق بر تو کجا مبنی بود کز وکیلی چون تو مستغنی بود تو برون شو از میان کان ذات فرد بی رسولی تو داند گفت و کرد # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و سوم » بخش ۱ - المقالة الثالثة و العشرون سالک آمد نه درو عقل ونه هوش وحشی آسا تنگدل پیش وحوش گفت ای جنبندگان بحر و بر راه پیمایان عالم سر بسر پایمال هر خس ودون گشته اید در میان خاک در خون گشته اید در مقام نیستی افتاده اید چشم بر هستی حق بنهاده اید حق بلطف خود مثل زد از شما جوهر موری بدل زد از شما سورتی از نص قرآن قدم کرد گردن بند موری از کرم باز نحلی را چو شیر فحل کرد زآنکه نام سورتی النحل کرد عنکبوتی را همین تشریف داد سورتی را هم بدو تعریف داد مور را دل پر سخن در پیش کرد تا سلیمان را ازو بی خویش کرد چون شما را هست در اسرار دست شد مراهم چون زفان از کار دست دست من گیرید تا جایی رسم بو کزین پستی ببالایی رسم چون سلیمان پند گیرد از شما دل سخن از جان پذیرد از شما وحش چون بشنود از سالک سخن گفت فرمان کن حدیث من مکن من که باشم در همه روی زمین تا مرا نامی بود در کوی دین عمر کوتاهی ضعیفی بی تنی خرده گیری همچو چشم سوزنی عنکبوتی گر درآمد روز غار پس شد آن دو چشم دین را پرده دار عنکبوتی بر سطرلابست نیز کو نداند بر فلک یک ذره چیز خلق را روشن شود زو آفتاب واو نداند آفتاب از هیچ باب در همه عالم که جست از عنکبوت قصه حی الذی هو لایموت قصه مور ضعیف تیره حال هم برین منوال میدان و مثال نیک بین کز تشنگی مردن ترا بهتر است از نام ما بردن ترا گر کسی را از شکر تنگی بود یک شکر خواهد قوی ننگی بود عالمی پر عاشق شوریده اند جمله صاحب درد و صاحب دیده اند چه طلب داری تو از مور ومگس گوییا جز ما ندیدی هیچ کس تا سخن گفتیم ما را مرده گیر عمر رفته ره بسر نابرده گیر سالک آمد پیش پیر تیز هوش قصه برگفتش از خیل وحوش پیر گفتش هست وحش تنگ حال هر صفت را کان خفی باشد مثال هست در هر ذات صد عالم صفت لیک اصل جمله آمد معرفت معرفت را اصل توحید آمدست ره سوی توحید تفرید آمدست گر شوی چون وحش در ره پایمال تا ابد جان را بدست آری کمال کی دهد هرگز کمال جانت دست تا نگردی پاک نیست از هر چه هست تا تو با خویشی عدد بینی همه چون شوی فانی احد بینی همه # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و سوم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل بیدلی را بود مالی بر کسی در تقاضا رنج میدادش بسی گرچه میرنجید مرد وام دار زر بدودادن نبودش اختیار چون خصومت در میان بسیارشد بر دو خصم آن کار بس دشوار شد بود درویشی به بیدل گفت خیز تا بود در گردنش تا رستخیز زر قیامت بهترت آید بکار پس بدو بگذار و از وی کن کنار گفت بیدل در قیامت من ازو نقد نتوانم ستد روشن ازو هیچ او فردا بمن ندهد خموش زان شدم امروز با او سخت کوش مرد گفتا می ندانم سر این شرح ده تا این شکم گردد یقین گفت چون هردو برآییم از قفس او و من هر دو یکی باشیم و بس هر کجا توحید بنماید خدای شرک باشد گر دویی ماند بجای در حقیقت چون من او و او منم لاجرم آنجا نباشد دشمنم لیک اینجا نیست توحید آشکار زو ستانم چون زرم آید بکار این زمانش زر ستانم بیشکی بعد ازین هر دو شویم آنگه یکی گر عدد گردد احد کاری بود ورنه بی شک رنج بسیاری بود # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و سوم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل بیدل دیوانه در حال شد پیش دکان یکی بقال شد گفت بر دکان چرا داری نشست گفت تا آید مرا سودی بدست گفت چبود سود گفتا آنکه زود گر یکی داری دو گردد اینت سود گفت کورست آن دلت دو ماحضر گر یکی گردد ترا سود این شمر کار تو بر عکس این افتاد نیک نیستت توحید در شرکی ولیک چون دل و گل هر دو در حق گم شود آنگهی مردم بحق مردم شود # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و سوم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل نازنین میرفت و بس شوریده بود گفتی از سرباز خوابی دیده بود میگذشت او بر در مجلس گهی این سخن گفت آن مذکر آنگهی این گل آدم خدا از سرنوشت چل صباح از دست قدرت میسرشت بعد از آن گفتا دل مؤمن مدام هست در انگشت حق کرده مقام نازنین چون این سخن بشنود ازو زاتش جانش برآمد دود ازو گفت بیچاره چه سازد آدمی یا دلست او یا گلست او از زمی چون دل و چون گل بدست اوست بس پس بدست ما چه باشد جز هوس من دلی دارم ز عالم یا گلی هر دو او راست اینت مشکل مشکلی از دل و گل در جهان من برچه ام اوست جمله در میان من برچه ام هیچ هستم من ندانم یا نیم چون همه اوست آخر اینجا من کیم # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و سوم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل روستاییی بشهر مرو رفت در میان مسجد جامع بخفت بود بر پایش کدویی بسته چست تا نگردد گم در آن شهر از نخست دیگری آن باز کرد از پای او بست بر پا خفت بر بالای او مرد چون بیدار شد دل خسته دید کاین کدو بر پای آن کس بسته دید در تحیر آمد و سرگشته شد گفت یا رب روستایی گشته شد ای خدا گر او منم پس من چه ام ور منست او او نگوید من که ام در میان نفی و اثباتم مدام نه بمن شد کار و نه بی من تمام در میان این و آن درمانده ام در یقین و در گمان درمانده ام # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و سوم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل پیش شیخی رفت مردی نامدار از سر بی خویشیی بگریست زار گفت سیرم از عبودیت همی وز ربوبیت بمن نرسد دمی مانده ام بی این و بی آن من مدام چون کنم گفتا که سر می زن مدام این سخن را گر محل آید پدید از سر علم و عمل آید پدید چشم باید داشت بر لوح ازل چند دارم چشم بر علم و عمل # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و سوم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل بود ملاحی معمر کار دان زو کسی پرسید کای بسیار دان از عجایبهای دریا بازگوی گفتش آن ملاح کای اسرار جوی این عجبتر دیدهام من کز بحار در سلامت کشتی آید باکنار کشتیی بر روی غرقابی مدام موج میآید دمادم بر دوام ما میان موج و غرقابی سیاه منتظر تا باد چون آید ز راه بر نیاید هیچ کاری از حیل و اطلاعی نیست بر لوح ازل پس طریق تو بفرمان رفتن است بیخودی در وادی جان رفتن است بنده آن بهتر که بر فرمان رود کز خداوند آنچه خواهد آن رود # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و سوم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل در میان دشمنان پیری کهن دوستی راگفت ای نیکو سخن کاین همه خلقند دایم غم زده ترک شادی کرده و ماتم زده بیشتر غمشان ازان بینم مقیم تا چرا آخر خداوند کریم آن کند جمله که خود خواهد مدام وآنچه باید خلق را نکند تمام گر ز صد تن داعی یک کار خاست تا نخواهد حق نیاید کار راست # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و سوم » بخش ۹ - الحكایة و التمثیل دیر میآمد یکی از آب باز صوفیان کرده زفان در وی دراز بوسعید مهنه گفت ای مردمان آب چون آرد فلانی این زمان زانکه آب خوش که آن روزی ماست درنیامد تا شدی این کار راست چون درآید برکشد آن آب مرد چون توان بیوقت هرگز آب خورد حکم او راست و نگهدار اوست بس در نگهداری نکوکار اوست بس # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و سوم » بخش ۱۰ - الحكایة و التمثیل کرد ازمکه عمر عزم سفر در سرای آبستنی بودش مگر گفت الهی ای جهان روشن بتو رفتم و طفلم سپردم من بتو چون عمر القصه بازآمد ز راه مرده بود آبستنش از دیرگاه از سر گور زن آوازی رسید کانچه بسپردی بیا کامد پدید رفت امیرالمؤمنین بگشاد خاک دید آن زن نیمه ریزیده پاک نیم دیگر زنده بود و تازه بود طفل را زو شیر بی اندازه بود در گرفته بود طفلش آن زمان ای عجب پستان مادر در هان برگرفت او را عمر زان جایگاه هاتفیش آواز داد از پیشگاه کانچه بسپردی بحق با تو سپرد مادرش را چون بنسپردی بمرد عصمت حق گر نباشد دسترس خلق در عصمت نماند یک نفس # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و سوم » بخش ۱۱ - الحكایة و التمثیل گفت رکن الدین اکافی مگر می فشاند اندر سخن روزی گهر مجلس او پاره شوریده شد خواجه را آن از کسی پرسیده شد کاین چه افتادست وین شورش چراست ما نمیدانیم بر گویید راست آن یکی گفتش فلان مرد نه خرد در نهان کفشی بدزدید و ببرد کفش ازو میبستدیم اینجایگاه شورشی برخاست زان گم کرده راه خواجه میگفتش مکن قصه دراز زانکه گر روزی خدای بی نیاز برفکندی پرده عصمت ز ما کفش دزد اولستی این گدا کس چه داند تا چه حکمت میرود هر وجودی را چه قسمت میرود خون صدیقان ازین حسرت بریخت وآسمان بر فرق ایشان خاک بیخت گرچه ره جستند هر سویی ازین پی نبردند ای عجب مویی ازین صد جهان حسرت بجان پاک در میتوان دیدن بزیر خاک در # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و سوم » بخش ۱۲ - الحكایة و التمثیل مرتضی را گفت مردی نامور تو چه میدانی بعالم بیشتر گفت طاعت بیشتر بر آسمانست زانکه آنجا منزل روحانیانست لیک بر روی زمین از خشک و تر هیچم از غفلت نیاید بیشتر ور ز زیر خاک میپرسیم نیز نیست بیش از حسرت آنجا هیچ چیز آنکه را از خاک و خون بندی بود در نگر تاحسرتش چندی بود کار عالم زادنست و مردنست گه پدید آوردن و گه بردنست لاجرم این کار بی پایان فتاد تا ابد این درد بیدرمان فتاد این چنین کاری که بیش از حدماست از زحیر ما نخواهد گشت راست # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و سوم » بخش ۱۳ - الحكایة و التمثیل سالخورده پیر زالی تنگدست کرده بودی پیش گورستان نشست سال و ماهش خرقه در پیش بود صد هزاران بخیه بر وی بیش بود هر دمش چون مرده در میرسید او بهر یک بخیه بر میکشید گر شدی یک مرده گر ده آشکار او بهر یک بخیه بردی بکار چون همی افتاد مرگی هر زمان خرقه شد در بخیه صد پاره نهان عاقبت روزی بسی مرگ اوفتاد پیره زن را کار از برگ اوفتاد مرده آوردند بسیارش به پیش در غلط افتاد زن در کار خویش گشت عاجز برد در فریاد دست رشته را بگسست و سوزن را شکست گفت نیست این کار کار چون منی تا کیم از رشته و سوزنی نیزم از سوزن نباید دوختن خرقه بر آتش بخواهم سوختن این چنین کاری که هر ساعت مراست کی شود از سوزن و از رشته راست چون فلک میبایدم سرگشته کاین نه کار سوزنست و رشته چون تو دایم مانده بی عقل و هوش در نیاری این سخن هرگز بگوش زآنک اگر تو بشنوی زین یک سخن در بر تو پیرهن گردد کفن # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و سوم » بخش ۱۴ - الحكایة و التمثیل آن یکی پرسید از عباسه باز گفت ای نطقت کلید گنج راز نیست کس از سیم داران مونست می نیاید خواجه در مجلست گفت کی آید بر من سیم دار کز منش بر هم نماند کار و بار سیم داری کو بمجلس آیدم گر همه چون زر بود مس آیدم جیب در گردن رسن گردانمش پیرهن در بر کفن گردانمش از زفان من بچشم سیم دار چون لحد گردد سرای زرنگار عیب او پوشید نتوانم برو دین او را کفر گردانم برو این چنین کس کی کند رغبت بمن کی درست آید چنین نسبت بمن سوی هر ظالم بود رغبت ترا کی توان کردن بمن نسبت ترا درگه ظالم چه جای مؤمن است هرکه در آتش رود ناایمن است # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و سوم » بخش ۱۵ - الحكایة و التمثیل مفتیی را دید آن پرهیزگار بر در سلطان نشسته روز بار فتویی پرسید ازو مرد حلیم گفت این چه جای فتویست ای سلیم مرد گفتش بر در شاه و امیر هم چه جای مفتیانست ای خرده گیر # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و چهارم » بخش ۱ - المقالة الرابعة و العشرون سالک طیار شد پیش طیور گفت ای پرندگان نار و نور ای برون جسته ز دام پر بلا صف کشیده جمله فی جوالسما هم زفان مرغ در شهر شماست هم نوا و نور از بهر شماست زآشیان بی صفت پریده اید در جهان معرفت گردیده اید هم ز بال و پر قفس بشکسته اید هم ز دام و بند بیرون جسته اید از شما شد هدهد دلاله کار صاحب انگشتری را راز دار این شما را بس که هدهد یافتست وز چنان شاهی تفقد یافتست شب هوای طشت پروین میکنید تا سحرگه خایه زرین میکنید ای همه بیواسطه بشتافته چینه از تغدوا خماصا یافته زیر سایه غرب تا شرق شما سایه سیمرغ بر فرق شما چون شما را صحبت سیمرغ هست هرچه خواهم تا به شیر مرغ هست طفل راهم چاره شیری کنید می بمیرم تشنه تدبیری کنید چون شنیدند این سخن مرغان باغ شد جهان بر چشمشان چون پر زاغ مرغ گفت ای بیخبر از حال من زین مصیبت سوخت پر وبال من زین غمم در خون و درگل مانده همچو مرغی نیم بسمل مانده جمله عالم به پر پیموده ام پر و منقارم بخون آلوده ام روز تا شب این طلب میکرده ام خواب را شب خوش بشب میکرده ام عاقبت همچون تو حیران مانده ام بال و پر زین جست و جو افشانده ام هست مرغ عاشق ما عندلیب واو ندارد هیچ جز دستان نصیب گر همایست استخوانی میخورد تا ازو شاهی جهانی میخورد جلوه طاوس منگر این نگر کو فرو آرد بیک میویز سر هدهد از خود نیز در سر میکند در سرش چیزیست سر بر میکند چون شتر مرغی ما سیمرغ دید لاجرم از ننگ ما عزلت گزید گر تو پریدن بپر ما کنی پر بریزی خویش را رسوا کنی سالک آمد پیش پیر بی نظیر داد حالی شرح از زاری چو زیر پیر گفتش هست مرغ از بس کمال جمله معنی علوی را مثال معنیی کان از سر خیری بود صورتش را آخرت طیری بود ذات جان را معنی بسیار هست لیک تا نقد تو گردد کار هست هر معانی کان ترا درجان بود تا نپیوندد به تن پنهان بود چون بتن پیوست آن خاص آن تست نیست خاص آن تو گر در جان تست دولت دین گر میسر گرددت نقد جان با تن برابر گرددت # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و چهارم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل گفت محمود آن جهان را پادشاه در شکاری دور افتاد از سپاه در دهی افتاد ویران سر بسر پیر زالی دید پیش رهگذر گاو میدوشید رویی چون بهی گفت ای زن شربتی شیرم دهی پیرزن گفتش که ای میر اجل شیر را آخر کجاباشد محل شوهر من گر بدی اینجایگاه گاو کردی پیش تو قربان راه گر شتابت نیست مهمانت کنم نقد من گاویست قربانت کنم زان سخن محمود خوش دل گشت ازو شد پیاده زود بر نگذشت ازو گاو را در حال دوشیدن گرفت شیر از پستانش جوشیدن گرفت دست شاه آن لحظه چندان شیر ریخت کان بماهی دست زال پیر ریخت پیرزن چون دید آن بسیار شیر گفت تو شیر از چه خواهی ای امیر زانکه هر انگشت تو گویی عیان چشمه پر شیر دارد در میان با چنین دستی که این ساعت تراست شیرت از بهر چه میبایست خواست دولتی داری چو دریا بی کنار من ندانم تا چه مردی ای سوار شیرخور نه از من از بازوی خویش زانکه خواهی خورد از پهلوی خویش خویشتن را نقد چندین شیر ازو من بماهی دیده ام ای میر ازو این همه شیرم که از دست تو زاد این نه پستان داد کاین دست تو داد تا در پی بودند صحرایی سپاه از همه سویی درآمد گرد شاه سجده میبردند پیش روی او حلقه میکردند از هر سوی او پیرزن را حال اومعلوم گشت همچو سنگی بود همچون موم گشت دست و پایش پیش شاه از کار شد خجلت و تشویر او بسیار شد گفت تااکنون که مینشناختم گاو را قربان تو میساختم چون بدانستم برای جان تو خویشتن را میکنم قربان تو از حدیث پیرزن خوش گشت شاه گفت هر حاجت که میباید بخواه گفت آن خواهم که گه گه شهریار اوفتد از لشکر خود بر کنار آیدم مهمان به تنهایی خویش فرد آید سوی سودایی خویش زانکه من بی طاقتم سر تا قدم می ندارم طاقت کوس و علم شاه آن ده را عمارت ساز کرد از برای پیر زن آغاز کرد ده بدو بخشید و زانجا در گذشت پیرزن را این سخن شد سرگذشت چون نبد محمود را دولت مجاز هر کجا میشد بدو میگشت باز دولت آمد اصل مردم هوش دار این قدر دولت که داری گوش دار ور نداری گوش آن اندک قدر چشم بد در حال آید کارگر # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و چهارم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل شهریاری بود عالی شیوه در جوارش بود کنج بیوه بیوه هر روزی برافکندی سپند در تعجب ماندی شاه بلند خادمی را خواند روزی شهریار داد صد دینارش از زر عیار گفت رو این پیرزن را ده زشاه پس بپرس از وی که هر روزی پگاه این سپند از بهر چه سوزی همی چون نداری یک شبه روزی همی رفت خادم زر بداد و گفت راز پیر زن در حال گفت ای سرفراز هرچه در کل جهان نامش بری عاقبت چشمش رسد تا بنگری از گدایی گرچه جان میسوختم این سپند از بهر آن میسوختم چون گدایی خود آمد در خورم گفتمش چشمی رسد تا بنگرم اینکم تو زر نهادی در کنار آن گدایی رفت و گشتم سیم دار دیدی آخر چون مرا چشمی بدید آن گدایی مرا چشمی رسید فارغ از عالم گدایی راندن بهتر از صد پادشایی راندن چون بود هر روز یک نانت پسند هیچ قیدی نیز درجانت مبند # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و چهارم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل چون به چین افتاد اسکندر ز راه داشتش فغفور چین در چین نگاه کرد بزمی آنچنان شاهانه راست کان صفت ناید بصد افسانه راست چند کاسه پیش اسکندر نهاد پر در و پر لعل و پر گوهر نهاد گفت بسم الله بکن دستی دراز تا کنند آنگه سپه دستی فراز گفت اسکندر که پیشم قوت نیست کاسه جز پر لعل و پر یاقوت نیست کاسه پر جوهر چرا کردی بگو کی خورد مردم چنین خوردی بگو شاه چین گفتش که ای بحر علوم تو نسازی قوت خود جوهر به روم گفت جوهر چون تواند خورد کس گرده دو نان مرا قوتست و بس کار من بی شک چو کار خاص و عام میشود روزی بدو گرده تمام شاه گفتش چون نمیخوردی گهر می نبایستت دو گرده بیشتر مینشد در روم این دو گرده راست کز چنان جاییت بر بایست خاست جمله عالم بزیر پای کرد عزم یک یک شهر و یک یک جای کرد راه میپیمود با چندین سپاه کرد چندینی رعیت را تباه این دو گرده راست میبایست کرد هم به روم آزاد میبایست خورد چون ازو بشنود اسکندر دلیل کرد از آنجا هم در آن ساعت رحیل در سفر گفت این فتوحم بس بود تا قیامت قوت روحم بس بود ترک گفتم من سفر یکبارگی عزلتی جویم ازین آوارگی هیچکس را در جهان بحر و بر از قناعت نیست ملکی بیشتر # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و چهارم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل عامربن قیس قطب نه فلک تره یک روز می زد بر نمک پس خوشی میخورد بی نان تره او مینشد از جای خود یک ذره او سایلی گفتش که ای مرد بلند گشته آخر بدین تره پسند عامرش گفتا که در عالم بسی قانعند الحق بکم زین هم بسی گفت کیست آخر بگو از مردمان کو بکم زین هست قانع این زمان گفت دنیا هرکه بر عقبی گزید شد بکم زین غره چون دنیا گزید زانکه دنیا در بر دین ذره ای ست صد هزاران ذره در هر تره ای ست پس کسی کو کرد دنیا اختیار گشت قانع او بکم زین صد هزار چون بکم زین می نشاید غره بود پس ز دنیا بیشتر در تره بود آنچه بیشست از همه دنیا مراست گر خورم بیش از همه دنیا رواست هرکه در راه قناعت مرد شد ملک عالم بر دل او سرد شد خشک یا تر گرده چون زد بر پنیر فارغ آمد از وزیر و از امیر # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و چهارم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل پیش آن دیوانه شد پادشا گفت از من حاجتی خواه ای گدا گفت دارم من دو حاجت در جهان بو که از شاهم برآید این زمان اول از دوزخ چو خوش برهانیم در بهشتم آری و بنشانیم پادشاهش گفت ای حیران راه هست این کار خدا از من مخواه بود مجنون را یکی خم پیش در شاه آن خم را ستاده بر زبر گفت دور از پیش خم تا نرم نرم خم شود از تابش خورشید گرم زانکه شب تا روز در خم میشوم گرم و خوش میخسبم و گم میشوم جامه خوابم خمست ای نامور دور ازان سر تا نگردد سردتر نه مرا شد از تو یک حاجت روا نه ز تو درد مرا آمد دوا چون نکردی داروی این درد تو جامه خوابم را مگردان سرد تو آنکه صد تیمار دارش نیست بس چون تواند داشتن تیمار کس # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و چهارم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل آن یکی دیوانه را می تاختند کودکانش سنگ می انداختند درگریخت او زود در قصر عمید بود او در صدر آن قصر مشید دید در پیشش نشسته چند کس باز می راندند از رویش مگس بانگ بر وی زد عمید از جایگاه گفت ای مدبر که داد این جات راه گفت بود از دیده من خون چکان زانکه سنگم می زدند این کودکان آمدم کز کودکان بازم خری خود تو صد باره ز من عاجزتری چون ترا در پیش باید چند کس تا ز رویت باز می راند مگس کودکان را چون ز من داری تو باز سرنگونی تو به حق نه سرفراز تو نه ای میری اسیری دایمی زانکه محکومی بحق نه حاکمی میر آن باشد که با او در کمال دیگری را نبود از میری مجال نیست باقی سلطنت بر هیچکس تا بدانی تو که یک سلطانست بس # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و چهارم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل کودکی با خویش تنها ساختی جوز با خود جمله تنها باختی آن یکی پرسید از وی کای غلام از چه تنها جوز میبازی مدام گفت میری دوست میدارم بسی تا همه من میر باشم نه کسی # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و پنجم » بخش ۱ - المقالة الخامسة و العشرون سالک آمد پیش حیوان دردناک نه امید امن ونه بیم هلاک طالب اوحی شده دل پر شعاع سبع هشتم باز میجست از سباع گفت ای جویندگان راهبر در رکوع استاده جمله کارگر از چرا و چند معزول آمده در چرای خویش مشغول آمده در زمین گاو سیاهی از شماست زیر بار گاو ماهی از شماست بر فلکتان گاو و ماهی نیز هست دب و شیر و هرچه خواهی نیز هست زیر و بالا سر بسر بگرفته اید کوه و صحرا خشک و تر بگرفته اید گه شما را نیز ظاهر یک خلف ناقة الله بس بود در پیش صف خود مپرسید از سگ اصحاب کهف زانکه جانی دارد او بر عشق وقف از شما پیغامبری را اینت نام گوسفندی میشود قایم مقام وز شما یک ماهی پاکیزه جای یونسی را میشود خلوت سرای وز شما بزغاله بریان به زهر میکند آگاه احمد را ز قهر شاخ دولت از شما بر میدهد مشک آهو گاو عنبر میدهد چون کسی در راه دولت یار گشت دیگری را هم تواند یار گشت هست روی دولت از سوی شما دولتی میخواهم از کوی شما چون شنید این حال مشکل جانور شد زخود زین حال حالی بیخبر گفت ای هم بی خبر هم بی ادب کس ز گاو و خر گهر دارد طلب ما همه دزد ره یکدیگریم یکدگر را میکشیم و میخوریم سر بعالم در نهاده بیقرار نیست ما را جز خور و جز خفت کار آنچه میجویی تو اینجا آن مجوی گوهر دریایی از صحرا مجوی صد هزار از ما بمیرد زار بار تا شود یک ره براقی آشکار گر بلندی یافتست از ما کسی حکم نتوان کرد بر نادر بسی از خر و از گاو نتوان یافت راز پس سر خود گیر زود ای سرفراز سالک آمد پیش پیر بخردان قصه بر گفتش از خیل ددان پیر گفتش هست حیوان و سباع ز آتش نفس مجوسی یک شعاع نفس کافر سرکشی دارد مدام گر سر اندازیش سر بنهد تمام گه مسلمانی دهی گه زر دهی تا که یک لقمه بدین کافر دهی گر طعام نفس خوش گر ناخوشست چون گذر بر نفس دارد آتشست خوش مده نفس مجوسی را طعام تا نبینی ناخوشی او تمام # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و پنجم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل شیر دین سفیان ثوری شمع شرع گفت قوم خویش را کای جمع شرع لذت و خوشی خوردن در طعام بیش چندان نیست کز لب تا بکام این قدر ره صبر کن آسان بود تا خوش و ناخوش ترا یکسان بود میزنی بیهوده همچون سگ تگی تو کیی در صورت مردم سگی تا ترا یک استخوان آید بدست عمر و جانت از دست شد ای سگ پرست تو همای روح را ده استخوان زانکه بس افسوس باشد سگ بدان قوت مردان روح را جان دادنست چیست قوت تو به سگ نان دادنست ای به سگ مشغول گشته ماه و سال چند خواهی بود با سگ در جوال گر به امر سگ شوی در کار تیز از سگان خیزی به روز رستخیز # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و پنجم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل موسی عمران یکی شاگرد داشت کو به استادی بسی سر میفراشت شد به شهری دور از موسی مگر مینیامد دیرگاه از وی خبر جست بسیاری ازو موسی نشان محو شد گفتی نشانش از جهان در رهی یک روز موسی میدوید دید مردی را که خوکی میکشید گفت موسی کز کجایی ای غلام گفت هستم از فلان شهر ای امام گفت شاگرد منست آنجایگاه گفت آن شاگرد تست این خوک راه در تعجب ماند موسی زان حدیث تا چگونه گشت خوکی آن خبیث در مناجات آمد او پیش خدای گفت سر این بگو ای رهنمای گفت علم دین که این مرد از تو یافت جانش از دون همتی می بر نتافت رفت از وی دنیی دون صید کرد دین مطلق را بدنیا قید کرد مرد دنیا بود با دنیا بساخت دین خود در شیوه دنیا بباخت لاجرم من مسخ گردانیدمش جامه چون خوک پوشانیدمش امت پیغامبر آخر زمان یافتند از مسخ گردیدن امان آنکه در دنیا امانشان داده ام تا بروز دین زمانشان داده ام گر کسی از امت او این کند خویش را در حشر مسخ دین کند گر نخواهد کرد توبه مرد راه بس که خواهد بود خوک آنجایگاه چند خواهی نفس را پرورد تو صحبت خوکی چه خواهی کرد تو خر ز بیم خوک بگریزد مدام چون تو نگریزی خری باشی تمام # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و پنجم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل آن یکی را دیگری سخت بز گرفتی تو مرا ای شور بخت گفت مجنونیش چون هستی تو خر گر بزی بیشت نگیرد غم مخور هرکه او صورت پرستی پیشه کرد کی تواند از صفت اندیشه کرد اصل صورت نفس شهوانی تست اصل معنی جان روحانی تست ترک صورت گیر در عشق صفت تا بتابد آفتاب معرفت صورتت جز خلط و خونی بیش نیست مرد صورت مرد دور اندیش نیست هرچه آن از خلط و خون زیبا بود مبتلای آن شدی سودا بود # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و پنجم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل بود برنایی بغایت کاردان تیز فهم و زیرک و بسیار دان از شره پیوسته در تحصیل بود سال تا سالش دو شب تعطیل بود با همه خلق جهان کاری نداشت کار جز تعلیق و تکراری نداشت بود روشن چشم استادش ازو زانکه الحق نیک افتادش ازو هم ز شاگردانش افزون داشتی هم سخن با او دگرگون داشتی داشت استادش بزیر پرده در یک کنیزک همچو خورشیدی دگر تنگ چشمی دلبری جان پروری عالم آرایی عجایب پیکری صورتی از پای تا سر جمله روح لطف در لطف و فتوح اندر فتوح هم بشیرینی شکر را کرده بند هم بتلخی هر ترش را کرده قند دو کندش بر زمین افتاده بود نه ز قصدی خود چنین افتاده بود از دو لعل او شکر میریختی طوطیان را بال و پر میریختی از دو چشمش تیر بیرون میشدی کشته خون آلود در خون میشدی چشم این شاگرد بروی اوفتاد گفت من شاگردم و او اوستاد در جهان استاد نیست اکنون کسم این زمان شاگردی این بت بسم گر بگوید درس عشقم اوستاد بر ره شاگرد خواهم اوفتاد ور نخواهد گفت درس عشق باز من نخواهم کرد درسی نیز ساز روز و شب در عشق آن بت اوفتاد کرد کلی ترک درس و اوستاد شد چو شاخ زعفران از درد او گشت هم رنگ زریری زرد او عشقش آمد عقل او در زیر کرد گر دلی داشت او زجانش سیر کرد گرچه بسیاری بدانش داد داد ذره عشق آن همه بر باد داد علم خوانی کبر و غوغا آورد عشق ورزی شور و سودا آورد هرکه را بی عشق علمی راه داد علم او را حب مال وجاه داد عاقبت یکبارگی بیمار شد بند بندش کلبه تیمار شد آنچه او را با کنیزک اوفتاد واقف آنگشت آخر اوستاد از سر دانش بحیلت قصد کرد از دودست آن کنیزک فصد کرد مسهلی دادش که در کار آمدش بعد ازان حیضی پدیدار آمدش آن کنیزک شد چو شاخ خیزران گشت گلنارش چو برگ زعفران نه نکویی ماند در دیدار او نه طراوت ماند در رخسار او از جمالش ذره باقی نماند آن قدح بشکست و آن ساقی نماند قرب سی مجلس که دارو خورده داشت جمله در یک طشت بر هم کرده داشت خون فصد و حیض هم در طشت بود تا بسر آن طشت درهم گشت بود خواجه آن شاگرد زیرک را بخواند وز پس پرده کنیزک را بخواند اول آن شاگرد را چون جای کرد آن کنیزک پیش او بر پای کرد چون بدید آن مرد برنا روی او نیز دیگر ننگرست از سوی او در تعجب ماند کان زیبا نگار چون چنین بی بهره شد از روزگار سردیی از وی پدیدار آمدش گرمی تحصیل در کار آمدش آن همه بیماری او باد گشت از کنیزک تا ابد آزاد گشت چون بدید استاد آزادی او بر غمش غالب شده شادی او گرمی شاگرد زیرک گشت سرد جانش از عشق کنیزک گشت فرد گفت تا آن طشت آوردند زود سرگشاده پیش او بردند زود گفت ای برنا چه کارت اوفتاد بیقراری شد قرارت اوفتاد آن همه در عشق دل گرمیت کو وانهمه شوخی و بی شرمیت کو روز و شب بود این کنیزک آرزوت سربرآر از پیش و اینک آرزوت روی تو از عشق او زرد از چه شد وان چنین عشقی چنین سرد از چه شد تو همانی و کنیزک نیز هم لیک کم شد از وی این یک چیزهم آنچه دور از روی تو کم گشت ازو درنگر اینک پرست این طشت ازو چون جدا گشت از کنیزک این همه سرد شد عشق تو اینک این همه بر کنیزک باد میپیموده در حقیقت عاشق این بوده تو بره در بی فراست آمدی عاشق خون ونجاست آمدی حالی آن شاگرد مرد کار شد توبه کرد وبا سر تکرار شد چون توحمال نجاست آمدی از چه در صدر ریاست آمدی کار تو گر مملکت راندن بود ور ره تو علم دین خواندن بود چون برای نفس باشد کار تو از سگی در نگذرد مقدار تو # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و پنجم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل در رهی می شد سنایی بی قرار دید کناسی شده مشغول کار سوی دیگر چون نظر افکند باز یک مؤذن دید در بانگ نماز گفت نیست این کار خالی از خلل هر دو را می بینم اندر یک عمل زآنکه هست این بی خبر چون آن دگر از برای یک دو من نان کارگر چون برای نان است کار این دو خام هر دو را یک کار می بینم مدام بلکه این کناس در کار است راست وآن مؤذن غره روی و ریا ست پس درین معنی بلاشک ای عزیز از مؤذن به بود کناس نیز تا تو با نفسی و شیطانی ندیم پیشه خواهی داشت کناسی مقیم گر درخت دیو از دل برکنی جانت را زین بند مشکل برکنی ور درخت دیو می داری به جای با سگ و با دیو باشی هم سرا ی # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و پنجم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل مرگ را مردی بجان مشتاق شد پیش خواجه بوعلی دقاق شد گفت من از دست شیطان رجیم می ندارم ذره از مرگ بیم هر دمم جان گوییا شیطان برد مرگ نیکوتر بود گر جان برد خواجه گفت ای چاره خواه نیکبخت در سرایت از میان بر کن درخت تا برو گنجشگ ننشیند دگر بی درختت دیو کی بیند دگر تا درونت آشیان دیو هست دایمت از دیو سر کالیو هست چون بسوزی آشیان دیو پاک دیو را با تو چه کار ای دردناک # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و ششم » بخش ۱ - المقالة السادسة و العشرون سالک آمد پیش شیطان رجیم گفت ای مردود رحمن و رحیم ای در اول مقتدای خواندگان وی در آخر پیشوای راندگان ای به یک بیحرمتی مفتون شده وی به یک ترک ادب ملعون شده هفتصد باره هزاران سال تو جمع کردی سر حال و قال تو قال تو اغلال شد حالت محال مسخ گشتی تا نه پرماندی نه بال گر جرس جنبان دولت بوده چون جرس اکنون همه بیهوده نیست کس از تو مصیبت دیده تر خشک لب بنشین مدام ودیده تر در بهشت عدن بودی اوستاد کار تو با قعر دوزخ اوفتاد آنچنان بوده چنین چون آمدی دی ملک امروز ملعون آمدی آتش کفر تو در دین اوفتاد در همه عالم کرا این اوفتاد چون فرشته خویش را دانی دلیر دیوی تو آشکار آمد نه دیر ای فرشته دیو مردم آمدی در پری جفتی چو کژدم آمدی گر بسی بر دیگران فرقت نهند هم کلاه دیو بر فرقت نهند هم دل مؤمن تو داری در دهان هم تویی با خون دل در رگ روان هم ز ماهی جایگه تا مه تراست هم ز مشرق تا بمغرب ره تراست چون جهانی درگرفتی پیش تو آگهم گردان ز کار خویش تو گر رهی دزدیده داری سوی گنج شرح ده تا من برون آیم ز رنج زین سخن ابلیس در خون اوفتاد آتشش از سینه بیرون اوفتاد گفت اول صد هزاران سال من خورده ام این جام مالامال من تا به آخر جام کردم سرنگون درد لعنت آمد از زیرش برون در دو عالم نیست از سر تا به پای هیچ جایی تا نکردم سجده جای بس که بر ابلیس لعنت کردمی خویشتن را شکر نعمت کردمی من چه دانستم که این بد میکنم روز تا شب لعنت خود میکنم ناگهی سیلاب محنت در رسید پس شبیخونی ز لعنت در رسید صد هزاران ساله اعمالم که بود در عزازیلی پر و بالم که بود جمله را سیلاب لعنت پیش کرد تا مرا هم مسخ و هم بی خویش کرد لاجرم ملعون و نافرمان شدم گر فرشته بوده ام شیطان شدم آنکه اول حور را همخوابه کرد این زمانش دیو در گرمابه کرد پای تا سر عین حسرت گشته ام در همه آفاق عبرت گشته ام گر تو از من عبرتی گیری رواست ور بکاری نیز میآیی خطاست صد جهان رحمت چرا بگذاشتی راه لعنت بی خبر برداشتی من ز لعنت دارم الحق دور باش تو نداری تاب لعنت دور باش سالک آمد پیش پیر رهبران قصه برگفت صد عبرت در آن پیر گفتش هست ابلیس دژم عالم رشک و منی سر تا قدم زانکه گفتندش که ای افتاده دور چون شدی در غایت دوری صبور گفت دور استاده ام تیغی بدست باز میرانم از آن در هر که هست تا نگردد گرد آن در هیچکس در همه عالم مرا این کار بس دور استادم دو دیده همچو میغ زآنکه آن رویم بخویش آید دریغ دور استادم که نتوانم که کس روی او بیند به جز من یک نفس دور استادم که من در راه او نیستم شایسته درگاه او دور استادم نه پا نه سر ازو چون بسوزم دور اولیتر ازو دور استادم ز هجران تیره حال چون ندارم تاب قرب آن وصال گرچه هستم رانده در گاه او سر نه پیچم ذره از راه او تا نهادستم قدم در کوی یار ننگرستم هیچ سو جز سوی یار چون شدم با سر معنی هم نفس ننگرم هرگز سر مویی بکس # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و ششم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل آن شنودی تو که مردی از رجال کرد از ابلیس سرگردان سؤال گفت فرمودت خداوند ودود از چه آدم را نکردی آن سجود گفت میشد صوفیی در منزلی بود در مهد بزر سنگین دلی ماه رویی دختر سلطان عهد برفتاد از باد ناگه پیش مهد چشم صوفی بر جمال او فتاد آتشی در پر و بال او فتاد دید رویی کآفتابش بنده بود صبح صادق را از آن لب خنده بود در دل آن صوفی شوریده حال آتشی بس سخت افکند آن جمال عشق آن سلطان سر جادو پرست در دل صوفی به سلطانی نشست هر زمانش درد دیگر تازه کرد دست کاریهای بی اندازه کرد دل نبود از عشق در فرمان او دل شد و برخاست آمد جان او دختر القصه ازو آگاه شد پیش مهدش خواند تا همراه شد گفت ای صوفی چرا حیران شدی این چه افتادت که سرگردان شدی گفت صوفی را نباشد جز دلی دل تو بردی اینت مشکل مشکلی عشق تو دل برد و جان میخواهدم جان ره عشقت نشان میخواهدم شور ما از ماه تا ماهی رسید هین اگر فریاد می خواهی رسید گر توام درمان کنی من جان برم نی بجان تو که گر درمان برم دخترش گفتا که چندینی مگوی وصل من در پرده چندینی مجوی گرچه شیرینی و نیکوییم هست در فشانی در سخن گوییم هست گر به بینی خواهرم را یک زمان تیر مژگانش کند پشتت کمان آنچه آن را صوفیان گویند آن از جمال خواهرم جویند آن گر تو هستی صوفی اکنون آن طلب ورنه مردی هرزه گویی نان طلب بنگر اکنون گر نداری باورم کز پسم میآید اینک خواهرم گر ببینی روی آن زیبا نگار ننگری در روی چون من صد هزار بنگرست آخر ز پس آن سست عهد تا فرو افکند دختر پیش مهد گفت اگر عاشق بدی یک ذره او کی شدی هرگز به غیری غره او صوفی پخته نبود او خام بود مرد دم بود او و مرغ دام بود خوش بود در عشق من گشتن تباه پس به روی دیگری کردن نگاه این چنین کس را ادب کردن نکوست سر فرو افکندن از گردن نکوست ظن چنان بردم که بس چست آمد او امتحانش کردم و سست آمد او خادمی را خواند و گفتا تن بزن زود صوفی را ببر گردن بزن تا کسی در عشق چون من دلنواز ننگرد هرگز بسوی هیچ باز قصه ابلیس و این قصه یکیست می ندانم تا کرا اینجا شکیست گرچه مردودست هم نومید نیست لعنت او را گوییا جاوید نیست گرچه این دم هست نومیدیش کار در امیدی میگذارد روزگار # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و ششم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل بامدادی رفت ابلیس لعین تا به درگاه نبی العالمین هم ز سلمان هم ز حیدر بارخواست برنیامد کوژ رو را کار راست گفت پیغامبر که او را بار نیست گو برو کو را بر من کار نیست کی بود ابلیس ملعون مرد من یا تواند دید هرگز گرد من عاقبت جبریل میآمد دوان گفت ره ده آن لعین را یک زمان تا غم مهجوری خود گویدت حال درد دوری خود گویدت راه دادش سید و صدر انام چون درآمد کرد سید را سلام گفت میدانم که نوشت باد نوش این که تو رفتی سوی معراج دوش سیدش گفتا که رفتم ای لعین گفت دیدی عرش رب العالمین گفت دیدم عرش و کرسی و فلک جمله اسرار و آیات ملک گفت دیدی عرش را از دست راست گفت دیدم عالم نور و نواست گفت دیدی بر چپ عرش اله وادی منکر بیابانی سیاه گفت دیدم دور بود از راه من گفت بود آن دشت مجلس گاه من گفت دیدی آن علم را سرنگون آن علم آن منست ای رهنمون گفت دیدی منبر بشکسته را حق نهاده بود این دل خسته را منبرم آن بود مجلس گفتمی خویش را زر خلق را مس گفتمی از ملایک هفتصد ره صد هزار زیر آن منبر گرفتندی قرار من روایت از خدا میکردمی یک بیک را آشنا میکردمی من چه دانستم که بیگانه منم عاقل ایشانند و دیوانه منم ظن چنان بردم که هستم دولتی بیخبر بودم ز طوق لعنتی لعنتی را پنج حرف آمد شمار لام و عین ونون و تا و یا کنار دوش سلطانی که معراجت نهاد از لعمرک بر سرت تاجت نهاد پنج حرف آمد لعمرک ای عزیز لام و عین و میم و راو کاف نیز پنج آن تست و پنج آن منست راحت آن تست و رنج آن منست طوق من پنجست و تاج تست پنج آن من خاکست و آن تست گنج گرچه هستی هم رسول و هم امین طوق من میبین و ایمن کم نشین زانکه من هرچند هستم هیچ چیز تاج تو بینم نیم نومید نیز من نیم نومید تو ایمن مباش بی نیازی مینگر ساکن مباش منصبی کآغاز کار ابلیس داشت قدر آن نشناخت ازآن سر میفراشت چون ازان منصب بخاک افتاد خوار قدر دان شد لیک داد از دست کار دیده خورشید بین خیره بود آب چون بر در رود تیره بود # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و ششم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل صاحب اطفالی ز غم میسوختی خار کندی تا شب و بفروختی بود بس درویش و پیر و ناتوان مانده در اطفال و در جفتی جوان تا که نشکستی تنش صد ره نخست دست کی دادیش یک نان درست خانه او در میان دشت بود ناگهی موسی برو بگذشت زود دید موسی را که میشد سوی طور گفت از بهر خداوند غفور از خدا در خواه تا هر روزیم میفرستد بی زحیری روزیم زانکه تا یک گرده دستم میدهد دور گردون صد شکستم میدهد خار باید کند هر روزی مرا تا بدست آید مگر روزی مرا از خدای خویش آن میبایدم کز سر فضلی دری بگشایدم چون بشد موسی و با حق راز گفت قصه آن پیر عاجز باز گفت حق تعالی گفت هرچ آن پیر خواست هیچ در دنیا نخواهد گشت راست لیک دو حاجت که من میدانمش گر بخواهد آن روا گردانمش باز آمد موسی و گفت از خدا نیست جز دو حاجتت اینجا روا چون دوحاجت امرت آمد از اله غیر دنیا هرچه میخواهی بخواه مرد شد در دشت تا خار آورد وآن دو حاجت نیز در کار آورد پادشاهی از قضا در دشت بود بر زن آن خارکش بگذشت زود صورتی میدید بس صاحب جمال در صفت ناید که چون شد در جوال شاه گفتا کیست او را بارکش آن یکی گفتا که پیری خارکش شاه گفتا نیست او در خورد او کس نمیدانم به جز خود مرد او در زمان فرمود زن را شاه دهر تا که در صندوق بردندش به شهر چون نماز دیگری آن خارکش سوی کنج خویش آمد بارکش دید طفلان را جگر بریان شده در غم مادر همه گریان شده باز پرسید او که مادرتان کجاست قصه پیش پیر برگفتند راست پیر سرگردان شد و خون میگریست زانکه بی زن هیچ نتوانست زیست گفت یا رب بر دلم بخشوده وین دوحاجت هم توام فرموده یا رب آن زن را تو میدانی همی این زمان خرسیش گردانی همی گفت این و رفت با عیشی چو زهر از برای نان طفلان سوی شهر شاه چون با شهر آمد از شکار گفت آن صندوق ای خادم بیار چون در صندوق بگشادند باز روی خرسی دید شاه سرفراز گفت گویی او پری دارد مگر هر زمانش صورتی باشد دگر هین برید او را بجای خویش باز تا مگر بر ما پری ناید فراز خارکش در شهر چون بفروخت خار نان خرید و سوی طفلان رفت زار دید خرسی را میان کودکان در گریز از بیم او آن طفلکان خارکش چون خرس را آنجا بدید گفتیی صد تشنه یک دریا بدید گفت یا رب حاجتی ماندست و بس همچنانش کن که بود او این نفس خرس شد حالی چنان کز پیش بود در نکویی گوییا زان بیش بود چون شد آن اطفال را مادر پدید هر یکی را دل ز شادی بر پرید مرد را چون آن دو حاجت شد روا آمد آن فرتوت غافل در دعا ناسپاسی ترک گفت آن ناسپاس کرد حق را شکرهای بی قیاس گفت یارب تا نکو میداریم قانعم گر همچنین بگذاریم پیش ازین از ناسپاسی میگداخت قدر آن کز پیش بود اکنون شناخت # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هفتم » بخش ۱ - المقالة السابعة‌و العشرون سالک دلداده بیدل دلیر پیش جن آمد ز جان خویش سیر گفت ای پوشیده از غیرت جمال خیمه خاص تو از خدر خیال تو چو جان از انس پنهان آمدی نه غلط کردم تو خود جان آمدی مصطفی را لیلةالجن دیده قصه ثقلین ازو پرسیده انس جان انس و جان دانسته در نهان سرجهان دانسته از لطافت نامدی در غور جسم جان رود در جسم و جان داری تو اسم پیش از آدم بعالم بوده تا بعهد مصطفی هم بوده سورتی و سورتی قرآن تراست هر زفانی در دهن گردان تراست هر زفانی مختلف کان در جهانست هم بدانی هم بدان حکمت روانست گر هنر بخشند وگر عیبت دهند بازگویی آنچه از غیبت دهند قبه ملک سلیمان دیده حل وعقد درد ودرمان دیده حصه ثقلین تکلیف آمدست گاه دوزخ گاه تشریف آمدست در دو عالم کار ایشان را فتاد کانچه افتاد انس را جان رافتاد آدمی را چون توانی اوفکند هم توانی نیز ازو برداشت بند بسته بند خودم بندم گشای سوی سر حق دری چندم گشای پیش تو بر بوی آن زین آمدم راستی خواهی بجان زین آمدم جن چو بشنود این سخن جانش نماند یک پری گویی مسلمانش نماند گفت آخر من پری جفت آمده ره بمردم جسته در گفت آمده گر سخن گویم زفان او بود هرچه گویم حال جان او بود گرچه عمری و جهانی دیده ام قوت و قوت ز استخوانی دیده ام هر زمان در خط و در خوابم کنند وز فسون درشیشه آبم کنند آتش من چون بود آب شما من نیارم لحظه تاب شما لاجرم بی صبر و بی آرام من زود سر بر خط نهم ناکام من گه بود کز نور شرع و نور غیب گاه گویم از هنر گاهی ز عیب لیکن این رازی که میجویی تو باز هرگز از غیبم نبود این شیوه راز روزگار خویش و من چندی بری درگذر چون نیست این کار پری سالک آمد پیش پیر کار ساز آنچه پیش آمد ز جنش گفت باز پیر گفتش تا که گشتم رهنمون فعل مس الجن میبینم جنون هرکرا بوی جنون آمد پدید همچو گویی سرنگون آمد پدید هرکه او شوریده چون دریا بود هرچه گوید از سر سودا بود چون بگستاخی رود ز ایشان سخن مرد چون دیوانه باشد رد مکن # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هفتم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل گفت با مجنون شبی لیلی براز کای بعشق من ز عقل افتاده باز تا توانی با خرد بیگانه باش عقل را غارت کن و دیوانه باش زآنک اگر تو عاقل آیی سوی من زخم بسیاری خوری در کوی من لیک اگر دیوانه آیی در شمار هیچکس را با تو نبود هیچ کار # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هفتم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل بود مجنونی عجب نه سر نه بن کز جنون گستاخ میگفتی سخن زاهدی گفتش که ای گستاخ مرد این مگوی و گرد گستاخی مگرد بس خطاست این ره که میجویی مجوی هم روا نیست اینچه میگویی مگوی گفت ایزد چون مرا دیوانه خواست هرچه آن دیوانه گوید آن رواست گر سخنهای خطا باشد مرا چون نیم عاقل روا باشد مرا هیچ عاقل را نباشد یارگی کو بپردازد دلی یکبارگی با جنون از بهر او در ساختم تادلم یکبارگی پرداختم عاقلان را شرع تکلیف آمدست بیدلان را عشق تشریف آمدست تو برو ای زاهد و کم گوی تو مرد نفسی زر طلب زن جوی تو بیدلان را با زر و با زن چکار شرع را و عقل را با من چکار # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هفتم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل گفت آن دیوانه با عیشی چو زهر روز عیدی بود بیرون شد ز شهر دید خلقی بی عدد آراسته هر یک از دستی دگر برخاسته او میان جمله میشد بی خبر ژنده در بر برهنه پا و سر آرزو کردش که چون آن خلق راه جامه نو باشدش در عیدگاه رفت القصه سوی ویرانه پس خوشی آغاز کرد افسانه در دعا آمد که ای دانای راز جامه و نان مرا کاری بساز چون بروز عید آن میخواستی کاین جهان خلق را آراستی من چو خلقان نیز جان دارم ببین نه لباسی ونه نان دارم ببین نقد کن عیدی برای چون منی کفشی و دستاری و پیراهنی گر دهیم این هرچه گفتم ماحضر می نخواهم هیچ تاعید دگر گرچه بسیاری بگفت آن بیقرار می نشد چیزی که میخواست آشکار گفت دستاریم کن این لحظه راست جامه و کفشم اگر ندهی رواست مدبری بر بام آن ویرانه بود این سخن بشنود از دیوانه زود ژنده دستاریش بود اندر جهان سوی او انداخت و از وی شد نهان چون بدید آن ژنده مجنون از شگفت گشت سودایی و صفرا درگرفت زود در پیچید نومید و اسیر سوی بام انداخت گفتا هین بگیر این چو من دیوانه چون بر سر نهد جبرییلت را ده این تادر نهد عاقلی گر گوید این شیوه سخن هم بشرعش حد زن و هم زجر کن این سخن گر عاقلی گوید خطاست لیکن از دیوانه و عاشق رواست این سخن دیوانگان را خوش بود عاشقان را گرمی و آتش بود # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هفتم » بخش ۵ - فی التمثیل موسی عاشق امام غرب و شرق چون همه تن بودش اندر عشق غرق بر زمین زد لوح توریت و شکست کرد محکم ریش هارون را بدست چون زعشق افتاد آمد راستش حق نه این کرد ونه زان وا خواستش تا بدانی کانچه عاشق را رواست گر کسی دیگر روادارد خطاست گه بود کان یک سخن گستاخ وار از بسی طاعت فزون آید بکار # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هفتم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل بیدلی بودست جانی بیقرار سربرآوردی و گفتی زار زار کای خدا گر مینداند هیچکس آنچه با من کرده در هر نفس باری این دانم که تو دانی همه پس بکن چیزی که بتوانی همه این چه با من میکنی در هر دمی می برآید از دلت آخر همی عزم جان داری ز من بربوده دل اینچه کردی هرگزت نکنم بحل # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هفتم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل آن یکی دیوانه سرافراشته سر بسوی آسمان برداشته خوش زفان بگشاد و گفت ای کردگار گر ترا نگرفت دل زین کار و بار دل مرا بگرفت تا چندت ازین دل نشد سیر ای خداوندت ازین # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هفتم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل آن یکی دیوانه در برفی نشست همچو آتش برف میخورد از دو دست آن یکی گفتش چرا این میخوری چیزی الحق چرب و شیرین میخوری گفت چکنم گرسنه دارم شکم گفت از برف آن نگردد هیچ کم گفت حق را گو که میگوید بخور تا شود گرسنگیت آهسته تر هیچ دیوانه نگوید این سخن میخورم نه سر پدید این را نه بن گفت من سیرت کنم بی نان شگرف کرد سیرم راست گفت اما زبرف # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هفتم » بخش ۹ - الحكایة و التمثیل آن یکی دیوانه یک گرده خواست گفت من بی برگم این کار خداست مرد مجنون گفتش ای شوریده حال من خدا را آزمودم قحط سال بود وقت غز ز هر سو مرده و او نداد از بی نیازی گرده # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هفتم » بخش ۱۰ - الحكایة و التمثیل آن یکی دیوانه پرسید راز کای فلان حق را شناسی بی مجاز گفت چون نشناسمش صد باره من زانک ازو گشتم چنین آواره من هم ز شهر و هم زخویشان دور کرد دل زمن برد و مرا مهجور کرد روز و شب در دست دارد دامنم جمله من او را شناسم تا منم # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هفتم » بخش ۱۱ - الحكایة و التمثیل بود ازان اعرابی شوریده رنگ کرد روزی حلقه کعبه بچنگ گفت یارب بنده تو برهنه ست وی عجب برهنگیم نه یک تنه ست کودکانم نیز عریان آمدند لاجرم پیوسته گریان آمدند من ز مردم شرم میدارم بسی تو نمیداری چه گویم با کسی چند داری برهنه آخر مرا جامه ده این زمان فاخر مرا مردمان چون آن سخن کردند گوش برزدندش بانگ کای جاهل خموش از طواف آن قوم چون گشتند باز مرد اعرابی همی آمد به ناز از قصب دستار وز خز جامه داشت گوییا ملک جهان را نامه داشت باز پرسیدند ازو کای بی نوا این که دادت گفت این که دهد خدا چون من آن گفتم مرا این داد او وین فرو بسته درم بگشاد او آنچه گفتم بود آن ساعت روا زآنکه به دانم من او را از شما # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هفتم » بخش ۱۲ - الحكایة و التمثیل بود مجنونی نکردی یک نماز کرد یک روزی نماز آغاز باز سایلی گفتش که ای شوریده رای گوییا خشنودی امروز از خدای کاین چنین گرمی بطاعت کردنش سر نمیپیچی ز فرمان بردنش گفت آری گرسنه بودم چو شیر چون مرا امروز حق کردست سیر میگزارم پیش او نیکو نماز زآنکه او با من نکویی کرد ساز کار گو چون مردمان کن هر زمان تا کنم من نیز هم چون مردمان عشق میبارد ازین شیوه سخن خواه تو انکار کن خواهی مکن شرع چون دیوانه را آزاد کرد تو به انکارش نیاری یاد کرد # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هفتم » بخش ۱۳ - الحكایة و التمثیل چون تجلی بر رخ موسی فتاد شور ازو در جمله دنیا فتاد هرکه را بر رویش افتادی نظر پیش او در باختی حالی بصر چون تجلی از رخش پیدا شدی هرکه دیدی زود نابینا شدی گرچه میبستی ز هر نوعی نقاب همچنان میتافتی آن آفتاب گر نهان بودی رخش گر آشکار می ربودی دیدهها را برقرار رفت سوی حضرت و گفت ای خدای چون کنم با این رخ دیده ربای دیده و سر در سر این شد بسی می نیارد دید روی من کسی امرش آمد از خدای ذوالجلال کآنکه در شوری کند ناگاه حال پس بدرد خرقه در شور عشق بی سر و بن گم شود در زور عشق گر ازان خرقه کنی خود را نقاب برنیاید زآن نقاب آن آفتاب گر به شور عشق نیست ایمان ترا این حکایت بس بود برهان ترا گر ازین مجلس ترا یک درد نیست در ره او شور و سودا خرد نیست اهل سودا را که هستند اهل راز هست با او گه عتاب و گاه ناز ناز ایشان ذره در قرب حق بر جهانی زاهدی دارد سبق # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هفتم » بخش ۱۴ - الحكایة و التمثیل گفت آن دیوانه بس بی برگ بود زیستن بر وی بتر از مرگ بود در شکم نان برجگر آبی نداشت در همه عالم خور و خوابی نداشت از قضا یک روز بس خوار و خجل سوی نیشابور میشد تنگدل دید از گاوان همه صحرا سیاه همچو صحرای دل از ظلم و گناه باز پرسید او که این گاوان کراست گفت این ملک عمید شهر ماست رفت از آنجا چشمها خیره شده دید صحرای دگر تیره شده بود زیر اسب صحرایی نهان اسب گفتی باز میگیرد جهان گفت این اسبان کراست اینجایگاه گفت هست آن عمید پادشاه رفت لختی نیز آن ناهوشمند دید صحرایی دگر پر گوسفند گفت آن کیست چندینی رمه مرد گفت آن عمیدست این همه رفت لختی نیز چون دروازه دید ماه وش ترکان بی اندازه دید هر یکی رویی چو ماه آراسته جمله همچون سرو قد پیراسته دل ز در گوش ایشان در خروش خواجگان شهرشان حلقه بگوش در جهان حسن آن هر لشگری ختم کرده نیکویی و دلبری گفت مجنون کاین غلامان آن کیست وین همه سرو خرامان آن کیست گفت شهر آرای عمیدند این همه بنده خاص عمیدند این همه چون درون شهر رفت آن ناتوان دید ایوانی سرش در آسمان کرده دکانی ز هر سویی دراز عالمی سرهنگ آنجا سر فراز هر زمان خلقی فراوان میرسید شور ازان ایوان به کیوان میرسید کرد آن دیوانه از مردی سؤال کآن کیست این قصر با چندین کمال گفت این قصر عمیدست ای پسر تو که باشی چون ندانی این قدر مرد مجنون دید خود رانیم جان وز تهی دستی نبودش نیم نان آتشی در جان آن مجنون فتاد خشمگین گشت و دلش درخون فتاد ژنده داشت او ز سر بر کند زود پس به سوی آسمان افکند زود گفت گیر این ژنده دستار اینت غم تا عمیدت را دهی این نیز هم چون همه چیزی عمدیت را سزاست در سرم این ژنده گر نبود رواست # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هفتم » بخش ۱۵ - الحكایة و التمثیل بیدلی از خویش دست افشانده بود تنگدل از دست تنگی مانده بود چون برو شد دور بی برگی دراز رفت سوی مسجدی دل پر نیاز روی را در خاک میمالید زار همچو زیر چنگ مینالید زار زار میگفت ای سمیع و ای بصیر زود دیناری صدم ده بی زحیر زانکه میدانی که چون درمانده ام در میان خاک و خون درمانده ام گفت بسیاری ولی سودی نداشت خشمگین شد زآنکه بهبودی نداشت گفت یارب گر نمیبخشی زرم این توانی مسجد افکن بر سرم زین سخن دیوانه در شست اوفتاد زانکه اندر سقف چرست اوفتاد بام مسجدخاک ریزی ساز کرد مرد مجنون کان بدید آغاز کرد گفت یا رب جلدی آن را کاین زمان بر سرم اندازی این سقف گران هرکه زر خواهد تو انکارش کنی بام مسجد بر سر انبارش کنی چونکه این را جلدی و آن را نه گر مرا بکشی تو تاوان را نه عاقبت چون خاک ریز آغاز کرد جامه در دندان گریز آغاز کرد نیست چون بی روستایی هیچ عید عید این دیوانگان دارد مزید زآنکه چون دیوانگان وقت بیان روستاییی درآمد در میان # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هفتم » بخش ۱۶ - الحكایة و التمثیل گاو ریشی بود در برزیگری داشت جفتی گاو و او طاق از خری از قضا در ده وبای گاو خاست از اجل آن روستایی داو خواست گاو را بفروخت حالی خر خرید گاویش بود و خری بر سر خرید چون گذشت از بیع ده روز از شمار شد وبای خر در آن ده آشکار مرد ابله گفت ای دانای راز گاو را از خر نمیدانی تو باز # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هشتم » بخش ۱ - المقالة الثامنة و العشرون سالک از خون کرد ادیم چهره رنگ رفت پیش آدمی با عیش تنگ گفت ای خورشید بینش آمده قطب کل آفرینش آمده قابل بار امانت آمدی در امانت بی خیانت آمدی این جهان را وان جهان را سروری وی عجب تو خود ز هر دو برتری هم ملایک جمله در خدمت تراست هم دو گیتی جمله پرنعمت تراست هم قیامت عرض لشکرگاه تست دوزخ و جنت سر دو راه تست هم کلام و رؤیت از حضرت تراست کن فکان در قبضه قدرت تراست طی شود هم آسمان و هم زمی وز تو مویی را نخواهد بد کمی جمله را در کار تو خواهند باخت تا ابد با کار تو خواهند ساخت از ازل ملک ابد خوردن تراست خوشتر از خوشتر طلب کردن تراست از تو شد ای اهل گنج و مرد کار گنج مخفی حقیقت آشکار چون کمالی بود برتر از جهان ناقصی بایست آن را تشنه جان تا گرفت آن کند بر قدر خویش از هلال آرد بصحرا بدر خویش قدر داند قرب را از بعد راه قرب را دایم بجان دارد نگاه مردم آمد از دو عالم مرد این نیست کس جز آدمی در خورد این چون چنین ره سوی گنجی برده در طریق گنج رنجی برده گر بسوی گنج راهم میدهی تا ابد از چاه جاهم میدهی زین سخن شد آدمی بیهوش ازو دل چو دریا آمدش در جوش ازو گفت آخر زآشکارا و نهان کیست سرگردانتر از ما در جهان بسته تکلیف و پندار آمده نه شده گم نه پدیدار آمده با جهانی پر عقوبت پیش در هر زمان بیم صعوبت بیشتر هم درین عالم بزیر صد حجاب هم دران عالم اسیر صد حساب آفتاب ما شود تاریک حال گر بود یک ذره ایمان را زوال زین چنین کاری که ما را اوفتاد آتشی در سنگ خارا اوفتاد سنگ نتوانست بار آن کشید وآدمی باری چنان از جان کشید ای دریغا رنج برد ما همه زندگی نیست اینکه مرد ما همه غرقه دریای حیرت آمدیم پای تا سر عین حسرت آمدیم مانده گه در حرص و گه در آز باز کشته گشته در غم ناز ونیاز دور شو از ما چه میخواهی رهی ورنه همچون ما در افتی درچهی زآدمی این راه مشکل کم طلب گر رهی میبایدت زآدم طلب سالک آمد پیش پیر و بار خواست پیش او برگفت آن اسرار راست پیر گفتش هست جان آدمی کل کل و خرمی در خرمی هرکه او در جان مردم اوفتاد هر دوعالم در دلش گم اوفتاد هرکه او در عالم جان ره برد از ره جان سوی جانان ره برد ره بجان بردن بجانان بردنست لیک اول ره سوی جان بردنست هست جانان را بجان راهی نهان لیک دزدیده ست آن راه از جهان جان گران ره باز یابد سوی او تا ابد دزدیده بیند روی او چون جهانی غیرت از هر سوی بود روی او دزدیده دیدن روی بود هست راهی سوی هر دل شاه را لیک ره نبود دل گمراه را گر برون حجره شه بیگانه بود غم مخور چون در درون هم خانه بود # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هشتم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل چون ایاز از چشم بدرنجور شد عاقبت از چشم سلطان دور شد ناتوان بر بستر زاری فتاد در بلا و رنج و بیماری فتاد چون خبر آمد به محمود از ایاس خادمی را خواند شاه حق شناس گفت میرو تا به نزدیک ایاز پس بدو گوی ای ز شاه افتاده باز دور از روی تو زآن دورم ز تو کز غم رنج تو رنجورم ز تو تاکه رنجوریت فکرت میکنم تا تو رنجوی ندانم یا منم گر تنم دور اوفتاد از هم نفس جان مشتاقم بدو نزدیک بس مانده ام مشتاق جانی از تو من نیستم غایب زمانی از تو من چشم بد بدکاری بسیار کرد نازنینی را چو تو بیمار کرد این بگفت و گفت در ره زود رو همچو آتش آی و همچون دود رو پس مکن در ره توقف زینهار همچو آب از برق میرو برق وار گر کنی در راه یک ساعت درنگ ما دو عالم بر تو گردانیم تنگ خادم سرگشته در راه ایستاد تا بنزدیک ایاز آمد چو باد دید سلطان را نشسته پیش او مضطرب شد عقل دوراندیش او لرزه بر اندام خادم اوفتاد گوییا در رنج دایم اوفتاد گفت با شه چون توان آویختن این زمان خونم بخواهد ریختن خورد سوگندان که در ره هیچ جای نه باستادم نه بنشستم ز پای می ندانم ذره تا پادشاه پیش ازمن چون رسید اینجایگاه شاه اگردارد وگرنه باورم گر در این تقصیر کردم کافرم شاه گفتش نیستی محرم درین کی بری تو راه ای خادم درین من رهی دزدیده دارم سوی او زانکه نشکیبم دمی بی روی او هر زمان زان ره بدو آیم نهان تا خبر نبود کسی را در جهان راه دزدیده میان ما بسی است رازها در ضمن جان ما بسی است از برون گرچه خبر خواهم ازو در درون پرده آگاهم ازو راز اگر میپرسم از بیرونیان در درون با اوست جانم در میان جان چو گردد محو در جانان تمام جان همه جانان بگیرد بر دوام گرچه در صورت بود رنگ دوی جز یکی نبود ولیکن معنوی گر دو تار ریسمان پیدا شود چون تو برهم تابیش یکتا شود # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هشتم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل گشت محمود و ایاز دلنواز هردو در میدان غزنین گوی باز هر دو با هم گوی تنها باختند گوی همچون عشق زیبا باختند گاه این یک اسب تاخت و گاه آن گاه این یک گوی باخت و گاه آن ز آرزوی آن غلام و پادشاه گشت چوگان آسمان و گوی ماه گرد میدان عالمی نظارگی فتنه هر دو شده یکبارگی چون بماندند آن دو مرغ دلنواز در بر یکدیگر استادند باز شاه گفتش ای جهان روشن ز تو به تو میبازی ز من یا من ز تو گفت شه فتوی کند از رای خویش شه یکی نظارگی را خواند پیش گفت گوی از ما که به بازد بگوی اسب در میدان که به تازد بگوی بود آن نظارگی صاحب نظر گفت چشمم کور باد ای دادگر گر شما را من دو تن میدیده ام جز یکی نیست اینچه من میدیده ام چون نگه کردم بشاه حق شناس بود از سر تا قدم جمله ایاس چون ایاست را نگه کردم نهان بود هفت اعضای او شاه جهان گر دو تن را در نظر آوردمی در میان هر دو حکمی کردمی لیک چون هر دو یکی دیدم عیان حکم نتوان کرد هرگز درمیان چون سخن شایسته گفت آن مرد راه گوهر بازو درو انداخت شاه تا بود معشوق را در خود نظر عاشق از وی کی تواند خورد بر تا نظر معشوق را بر عاشق است جان عاشق عشق او را لایق است هر دو را بر یکدگر باید نظر تاخورد آن بر ازین این زان دگر هر دو میباینده یک ذات آمده بی دو بودن در ملاقات آمده # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هشتم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل کودکی بود از جمالش بهره مهر و مه در جنب رویش زهره از لطافت وز ملاحت وز خوشی وز سراندازی بتیغ سرکشی آنچه او داشت ای عجب کس آن نداشت گر کسی بیدل نشد زو جان نداشت عاشقیش افتاد همچون سنگ رست در کمال عشق چون معشوق جست هرچه بودش در ره معشوق باخت وز دو گیتی با غم معشوق ساخت خلق را گر اندک و بسیار نیست از غم معشوق بهتر کار نیست رفته بود القصه آن شیرین پسر سوی گرمابه چو میآمد بدر کرد روی خود در آیینه نگاه دید الحق رویی از خوبی چو ماه از دو رخ دو رخ نهاده مهر را ماه دو رخ بر زمین آن چهر را سخت زیبا آمدش رخسار خویش شد بصد دل عاشق دیدار خویش خواست تاعاشق ببیند روی او رفت نازان و خرامان سوی او بر رخ چون مه نقاب انداخته آتشی در آفتاب انداخته عاشقش را چون ازو آمد خبر چون قلم پیش پسر آمد بسر گفت یا رب این چه فتح الباب بود گوییا بخت بدم در خواب بود از چه گشتی رنجه و چون آمدی در کدامین شغل بیرون آمدی گفت از حمام بر رفتم چو ماه روی خود در آینه کردم نگاه سخت خوب آمد مرا دیدار خویش خواستم شد همچو تو در کار خویش دل چنانم خواست کز خلق جهان جز تو رویم کس نبیند این زمان لاجرم از رخ فرو هشتم نقاب تاتو بینی روی من چون آفتاب این بگفت و پرده از رخ برفکند چون شکر پاسخ به پاسخ درفکند عاشقش گفتا شبت خوش باد رو من شدم آزاد تو آزاد رو عشق من بر تو ازآن بود ای پسر کز جمال خویش بودی بیخبر نه ترا بر خود نظر افتاده بود نه لبت ازخود فقع بگشاده بود چون تو این دم خویش را خوب آمدی لاجرم معشوق معیوب آمدی من شدم فارغ تو هم با خویش ساز عاشق خود باش و عشق خویش باز شرط هر معشوق خود نادیدنست شرط هر عاشق بخون گردیدنست شرط معشوقی چو بشنودی تمام شرط عاشق چیست بی صبری مدام عاشق آن بهتر که بی صبری بود دل چو برق و دیده چون ابری بود ور بود در عشق یک ساعت صبور نیست عاشق هست از معشوق دور # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هشتم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل گفت روزی پادشاه عصر خویش بر کنار بام شد بر قصر خویش کودکی را دید زیبا و لطیف مشت میزد سخت پیری را ضعیف زیر قصر آمد وزو پرسید حال کز چه او را میدهی این گوشمال گفت او را میبباید زد بسی تا نیارد کرد این دعوی کسی دعوی عشق منش میبوده است پس سه روز و شب فرو آسوده است نه طلب کرده مرا نه جسته باز مانده در عشق این چنین آهسته باز از همه عالم گزیدست او مرا شد سه روز اکنون که دیدست او مرا کرده او دعوی من از دیرگاه زین بتر در عشق کی باشد گناه شاه گفتا زین بتر باید زدن هر دم از نوعی دگر باید زدن صبر از معشوق عاشق چون کند کی تواند کرد تا اکنون کند هرکه بی معشوق میگیرد قرار کی توان بر ضرب کردن اختصار زان که هر کو نان این دیوان خورد بس قفا کو در قفای آن خورد # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هشتم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل صوفیی میرفت و جانی پرغمش پای بازی زد قفایی محکمش چون قفای سخت خورد آنجایگاه کرد آن صوفی مگر از پس نگاه مرد گفت از چه ز پس نگرنده کاینت باید خورد تا تو زنده # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و نهم » بخش ۱ - المقالة التاسعة و العشرون سالک آمد پیش آدم خون فشان تا ازان دم یابد از آدم نشان گفت ای بنیاد فطرت ذات تو دو جهان پر شور ذریات تو تا ابد اعجوبه عالم تویی اصل کرمنا بنی آدم تویی در زمین و آسمان لشکر تراست جسم و جان و جزو و کل یکسر تراست مرکز دنیا و دین مطلق تویی نقطه عالم صفی حق تویی هم تویی بر صورت اصل آمده صورتی از صورتش فصل آمده هم خمیر دست حق دایم تراست جان بحق بیواسطه قایم تراست هم دلت را اصبعین قدرتست جان پاکت مرغ خاص حضرتست چون تو داد نقطه مردم دهی هشت جنت را بیک گندم دهی طفل ره بودی که در زیر و زبر سجده کردندت ملایک سر بسر باز چون در راه دین بالغ شدی از دوعالم تا ابد فارغ شدی گرملک بسیار عالم دیده بود کس بنامی زان همه نرسیده بود جمله را تعلیم هر اسم از تو خاست وز مسمی ذره قسم از تو خاست چون تو استاد ملایک آمدی جمله مملوک و تو مالک آمدی از مسمی ابجدی در حد من در من آموز ای اب و هم جد من چند سوزم جان پرسوزم ببین روز من شب شد شب و روزم ببین آدم معصوم گفت ای مرد راه می بباید شد ترا تا پیشگاه پیشگاه دولت دین مصطفاست پیش او شو تا شود این کار راست گرچه میدانم دوای این طلب نیست با او این دوا کردن ادب درحضور او ز ما دولت مخواه دولت آنجا جوی و آنجا جوی راه زانکه فردا انبیا و اولیاش جمله ره جویند در زیر لواش هرکه در راه محمد ره نیافت تا ابد گردی ازین درگه نیافت دولت دنیا و دین درگاه اوست انبیا را قبله خلوتگاه اوست دولت آنجا جوی و دین آنجا طلب مرجع اهل یقین آنجا طلب پیش گیر اکنون ره و عالم ببین نوح بر راهست او را هم ببین سالک آمد پیش پیر سرفراز در میان آورد با او نقد راز پیر گفتش هست آدم اصل کل عز را بفروخته بخریده ذل جسته از تخت خداوندی کنار بندگی را کرده در دل اختیار از بهشت عدن آزاد آمده در غم بنده شدن شاد آمده بود نور قدسی هم پیراهنش خواست کان بیرون فتد از گردنش زانکه او را بندگی مطلوب بود لاجرم در بندگی محبوب بود بندگی راترک جنت گفت پاک عاشق آسا از بهشت آمد بخاک # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و نهم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل بنده را امتحان میکرد شاه خواند یک روزیش پیش خود پگاه گفت این دم دامن من بر سرآر با من از یک جیب آنگه سربرآر تا چو با من یک گریبانت بود هرچه آن من بود آنت بود چون میان ما یکی حاصل شود گر خیالست ازدویی باطل شود جسم وجانم جسم و جان تو بود هرچه هست آن من آن تو بود بنده نادان بجست از جایگاه کرد بیرون سر ز جیب پادشاه گشت با شاه جهان هم پیرهن ذره نشناخت حد خویشتن چون برون آورد سر از جیب شاه خویشتن را سر ندید آنجایگاه شه چو در بیحرمتی بشناختش تاکه دم زد سر ز تن انداختش هرکه پای از حد خود برتر نهد سر دهد بر بادو دین بر سر نهد هرکه در بی حرمتی گامی نهاد در شقاوت خویش را دامی نهاد بنده را تا ادب نبود نخست بندگی از وی کجا آید درست چون بلای قرب دید آدم ز دور سوی ظلمت آشیان آمد ز نور دید دنیا کشت زار خویشتن لاجرم کرد اختیار خویشتن نیست دنیا بد اگر کاری کنی بد شود گر عزم دیناری کنی # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و نهم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل آن یکی در پیش شیر دادگر ذم دنیا کرد بسیاری مگر حیدرش گفتا که دنیا نیست بد بد تویی زیرا که دوری از خرد هست دنیا بر مثال کشتزار هم شب و هم روز باید کشت و کار زانکه عز و دولت دین سر بسر جمله از دنیاتوان برد ای پسر تخم امروزینه فردا بر دهد ور نکاری ای دریغا بر دهد گر ز دنیا دین نخواهی برد تو زندگی نادیده خواهی مرد تو دایما در غصه خواهی ماند باز کار سخت و مرد سست و ره دراز پس نکوتر جای تو دنیای تست زانکه دنیا توشه عقبای تست تو بدنیا در مشو مشغول خویش لیک در وی کار عقبی گیر پیش چون چنین کردی ترا دنیا نکوست پس برای دین تو دنیا دار دوست هیچ بیکاری نه بیند روی او کار کن تا ره دهندت سوی او # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و نهم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل پور ادهم کو دلی بیخویش داشت قرب صد اشهب در آخور بیش داشت گرچه دارالملک حکمش بلخ شد بلخ شد تصحیف یعنی تلخ شد جان شیرینش که پر تعظیم بود یافت قلب بلخ کابراهیم بود چون غم فقرش درآمد شاد شد فقر چون دید از همه آزاد شد گرچه روی دین ازو آراستند شد سوی حمام سیمش خواستند بر درحمام در حال اوفتاد همچو مرغی بی پر وبال اوفتاد گفت چون در خانه شیطان مرا نیست با دستی تهی فرمان مرا رایگان در خانه رحمن شدن کی توان نتوان شدن نتوان شدن چون بدید آدم که سرکار چیست قصد دنیا کرد و عمری خون گریست گر توهم فرزند اویی خون گری کم مباش از ابر ز ابر افزون گری خون گری چون نیست بر گریه مزید کآب چشم افتاد چون خون شهید نرگس چشمت گر آرد شبنمی نقد گردد آب رویت عالمی قطره اشک تو در سودا و شور آتش دوزخ بمیراند بزور هرچه زاینجا میبری آن زان تست نیک و بد درد تو و درمان تست توشه ز اینجا بر که آدم گوهری کان بری آنجا کز اینجا آن بری # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و نهم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل گفت بوسعد آن امام ارنبی مجلسی میگفت از قول نبی ره زده از در درآمد قافله ترک کرده حج دلی پر مشغله آمدند آن جمع بهر زاد راه بر در مجلس که ما را زاد خواه زانکه ما را ره زدند و کاروان در ره حج بازگشتیم از میان خواجه گفتا چون توان رفتن بشهر عزم کرده حج اسلام اینت قهر بازگشتن از ره حج راه نیست هرکه زین ره بازگشت آگاه نیست گفت چندی مال بودست از قیاس کز شما بردند مشتی ناسپاس گفت هرچ از ما ببردند از شمار میبراید چون دو باره ده هزار خواجه گفتا کیست از اصحاب جمع کو برافروزد دل خلقی چو شمع این چه زیشان برده اند آسان دهد هیچ تاوان نیست اگر تاوان دهد عورتی از گوشه آواز داد کاین چنین تاوان توانم باز داد جمع الحق در تعجب آمدند در دعا گوییش از حب آمدند رفت و درجی پیش او زود آورید هر زر و زرینه کش بود آورید خواجه آن بنهاد سه روز و سه شب گفت اگر گردد پشیمان چه عجب نیست این زر بیست دینار از شمار بیست دینارست هر یک زو هزار عورتی گر زین پشیمانی خورد کی توان گفتن ز نادانی خورد پیش آمد بعد سه روز آن زنش پس نهاد آنجا دو دست ابرنجنش خواجه را گفت ای بحق پشت و پناه آن زر آخر ازچه میداری نگاه خواجه گفت این من ندیدم از کسی از پشیمانیت ترسیدم بسی گفت مندیش این معاذالله مگوی این بدیشان ده دگر زین ره مگوی بر سر آن نه دو دست ابرنجنم تا شود آزاد کلی گردنم گفت دست ابرنجنم ای نامدار بوده است از مادر خود یادگار زان همه زرینه آنیک بیش بود لاجرم روز و شبم با خویش بود خویشتن رادوش میدیدم بخواب در بهشت عدن همچون آفتاب این همه زرینه در گرد تنم میندیدم این دو دست ابرنجنم گفتم آخر یادگار مادرم مینبینم می نباید دیگرم حور جنت گفت ازان دیگر مگوی این فرستادی و بس دیگر مجوی آنچه تو اینجا فرستادی بناز لاجرم آن پیشت آوردیم باز فی المثل گر صد جهانست آن تو آنچه بفرستی تو آنست آن تو گر درین ره بنده گر آزاده تو نبینی آنچه نفرستاده # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و نهم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل آن جوانی بود الحق بی خبر رفت پیش شیخ حلوایی مگر گفت من عمری بخون گردیده ام بی سر و بن سرنگون گردیده ام هم ریاضتها کشیدم بیشمار هم شب و هم روز بودم بیقرار نه بدیدم هیچ در عمری دراز نه رسیدم من بهیچی مانده باز شیخ گفتش تو غلط کردی مگر کانچه جستی یافتی جان پدر تو بهر کاری که رؤیت داشتی یافتی چون کار آن پنداشتی آنچه تو جویی درین ره آن دهند کفر ورزی کی ترا ایمان دهند خواجه بس کورست و ناقد بس بصیر هرچه خواهی برد خواهد گفت گیر گر نخواهی برد چشمی زین جهان کور میری کور خیزی جاودان هر زمان زخمی زنی برجان خود درد میدانی مگر درمان خود یک نفس گویی غم جان نیستت هر نفس جز ماتم نان نیستت آنچه آدم را ز گندم اوفتاد عقل را از نفس مردم اوفتاد یاد کرد نفس را در هر نفس گوییا نام مهین نانست و بس # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و نهم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل سایلی پرسید از آن شوریده حال گفت اگر نام مهین ذوالجلال می شناسی بازگوی ای مرد نیک گفت نان است این بنتوان گفت لیک مرد گفتش احمقی و بی قرار کی بود نام مهین نان شرم دار گفت در قحط نشابور ای عجب می گذشتم گرسنه چل روز و شب نه شنودم هیچ جا بانگ نماز نه دری بر هیچ مسجد بود باز من بدانستم که نان نام مهینست نقطه جمعیت و بنیاد دینست از پی نان نیستت چون سگ قرار حق چو رزقت می دهد تو حق گزار حق چو رزقت داد و کارت کرد راست تو بخور وز کس مپرس این از کجاست # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و نهم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل ابن ادهم کرد ازان رهبان سؤال کز کجا سازی تو قوتی حسب حال گفت از روزی دهنده بازپرس روزیم او میدهد زو راز پرس چون بظاهر روزییی بینی حلال میمکن از باطن روزی سؤال ترک جان پاک هر روزی کنی تا زجایی چاره روزی کنی ای شده غافل ز مجروحی خویش چند در بازی سبک روحی خویش ای سبک دل گشته از خواب گران وی بخورد و خواب قانع چون خران تا نیایی تو به همرنگی برون کی شود از تو گران سنگی برون چون به همرنگی سبک گردی چو کاه در کشندت زود سوی بارگاه کاه چون با کهربا همرنگ بود کهربا را زآن بدو آهنگ بود بود مغناطیس چون آهن برنگ زآن بهم رنگی درآوردش به تنگ چون کسی در اصل همرنگ اوفتاد دولتش زآغاز هم تنگ اوفتاد # عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و نهم » بخش ۹ - الحكایة و التمثیل شیخ گرگانی مگر آن شمع شرع میشد اندر شارعی با جمع شرع بود آن وقتی نظام الملک خرد اطلسش مییافتند او زیر برد با گروهی کودکان بیخبر گوی میزد در میان رهگذر شیخ را با قوم چون از دور دید از میان رهگذر یکسو دوید گفت بنشانید از ره گرد را زانکه گر گردی رسد این مرد را جمله را بدبختی آرد بار از آن هیچکس را برنیاید کار ازآن شیخ کان بشنود و آن حرمت بدید از چنان طفلی چنان همت بدید از بزرگی پیر گفت ای طفل خرد بفکن آن چوگان که بختت گوی برد خلق میکوشند تا طاقت کنند تا نظام الملک آفاقت کنند زین ادب زین حرمت وزین خوی تو ای نظام الملک بردی گوی تو گوی چون بردی برو دیگر مباز خواجه چوگان بیفکن سرفراز # عطار » مصیبت نامه » بخش سیهم » بخش ۱ - المقالة الثلثون سالک آمد نوحه گر در پیش نوح گفت ای شیخ شیوخ و روح روح عالمی دردی و دریای دوا آدم ثانی و شیخ انبیا خشک سال عالم از کنعان تراست وی عجب عالم پر از طوفان تراست اشک تو در نوحه چون بسیار شد تا تنوری گرم طوفان بار شد کشتی اهل سلامت خاص تست تا ابد دریای دین اخلاص تست گر در آن کشتی نیامد هرکست سر بسم الله مجریها بست تشنه تر از تو ندیدم هیچکس لاجرم طوفانت آمد پیش و پس گرچه عالم گشت پر طوفان تو بیشتر شد تشنگی جان تو تا به سر عشق در کار آمدی تشنه دریای اسرار آمدی چون بصورت آمد آن دریا ز زور در جهان افکند طوفان تو شور چون جهان را تشنگی بنشاندی کشتی اهل سلامت راندی مرده عشقم مرا جانی فرست تشنه خواهم مرد طوفانی فرست نوح گفت ای بیقرار نوحه گر بازکن چشم از هم و در من نگر تک زدم در راه او سالی هزار تا که داد از خیل کفارم کنار زخم خوردم روز و شب عمری دراز تا بصد زاری در من کرد باز تو بدین زودی بدان در چون رسی وز نخستین پایه برتر چون رسی صبر میباید ترا ناچار کرد تا توانی چاره این کار کرد گر دری خواهی که بگشاید ترا وآنچه جویی روی بنماید ترا از در پیغامبر آخر زمان همچو حلقه سرمگردان یک زمان زآنکه تا خورشید باشد راهبر بر ستاره چون توان کردن سفر ذره راه در خورشید گیر راه آن سلطانی جاوید گیر گر به قرب مصطفی جویی تو راه پیش ابراهیم رو زین جایگاه سالک آمد پیش پیر ارجمند قصه برگفتش الحق دردمند پیر گفتش هست نوح آرام روح حق نهاده نام او از نوحه نوح در مصیبت بود دایم مرد کار نوحه بودش روز و شب از درد کار تا نیاید درد این کارت پدید قصه این درد نتوانی شنید گر تو خواهی تا شوی مرد ای پسر هیچ درمان نیست جز درد ای پسر # عطار » مصیبت نامه » بخش سیهم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل کاملی گفته ست از اهل یقین گر جهودان جمله بگزینند دین زآن مرا چندان نیاید دلخوشی کز سر دردی کسی بی سرکشی در ره این درد آید دردناک هم درین دردش بود رفتن بخاک زیسته در درد و رفته هم به درد رفته زین عالم بدان عالم به درد # عطار » مصیبت نامه » بخش سیهم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل مرغکیست استاده چست افتاده کار نیست بر شاخش چو هر مرغی قرار جمله شب تا بروز او نعره زن می در آویزد به یک پا خویشتن جمله شب بی قراری میکند ناله خوش خوش به زاری میکند چون همه شب بر نیاید کار او خون چکد یک قطره از منقار او چون رود یک قطره خون از دل برونش دل چو دریایی شود زان قطره خونش شور ازآن یک قطره در دریا فتد وآتشی زان شور در صحرا فتد پس دگر شب با سر کار آید او همچنان در ناله زار آید او چون نه سر دارد نه پای آن کار او کی رسد آن نالهای زار او تاترا کاری نیفتد مردوار کی توانی ناله کرد از درد کار # عطار » مصیبت نامه » بخش سیهم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل پیر زالی بود با پشتی دو تاه کشته بودندش جوانی همچو ماه پیش مادر آن پسر را بر سپر باز آوردند در خون جگر پیرزن آمد بضعف از موی کم سر برهنه موی کنده روی هم کرده خون آلود روی و جامه را گرد خویش آورده صد هنگامه را گرچه پشتی کوژ بودش چون کمان تیر آهش میگذشت از آسمان آن یکی گفتش که هان ای پیرزن رخ بپوش و چادری در سرفکن زآنکه نبود این عمل هرگز روا پیرزن در حال گفت ای بینوا گر ترا این آتشستی بر جگر هم روا میداریی زین بیشتر تا نیاید آتش من در دلت این روا بودن نیاید حاصلت چون نبودی مادر کشته دمی کی توانی کرد چون من ماتمی چون ترا میبینم از آزادگان کی شناسی کار درد افتادگان # عطار » مصیبت نامه » بخش سیهم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل بود مجنونی به نیشابور در زو ندیدم در جهان رنجورتر محنت و بیماری ده ساله داشت تن چو نالی و زفان بی ناله داشت سینه پر سوز و دل پر درد او لب بخون برهم بسی میخورد او آنچه در سرما و در گرما کشید کی تواند کوه آن تنها کشید نور از رویش بگردون میشدی هر نفس حالش دگرگون میشدی زو بپرسیدم من آشفته کار کاین جنونت از کجا شد آشکار گفت یک روزی درآمد آفتاب درگلویم رفت و من گشتم خراب خویشتن را کرده ام زان روز گم گم شود هر دو جهان زان سوز گم بر سر او رفت در وقت وفات نیک مردی گفتش ای پاکیزه ذات این زمان چونی که جان خواهی سپرد گفت آنگه تو چه دانی و بمرد گر ز کار افتادگی گویم بسی تا نیفتد کار کی داند کسی # عطار » مصیبت نامه » بخش سیهم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل گفت دزدی را گرفت آن سر فراز در میان جمع دستش کرد باز دزد نه دم زد از آن نه آه کرد برگرفت آن دست و عزم راه کرد همچنان خاموش میبرید راه تا رباطی بود رفت آنجایگاه چون رسید آنجاخروشی درگرفت ناله و فریاد و جوشی در گرفت در فغان آمد بصد زاری زار وز نفیر خویشتن شد بی قرار سایلی گفتش تو با چندین خروش زیر دار آخر چرا بودی خموش گفت آنجا هیچ همدردم نبود دست ببریده یکی مردم نبود گر من آنجا سخت میجوشیدمی یا بصد فریاد بخروشیدمی گر بسی فریاد بودی آن همه خلق را چون باد بودی آن همه لیک اینجا یک بریده دست هست کس چه داند او بداند درد دست لاجرم گر پیش او نالم رواست کو بداند ناله من از کجاست تا نیاید هیچ همدردی پدید ناله همدرد نتواند شنید ذره این درد اگر برخیزدت دل بصد درد دگر برخیزدت گر شود این درد دامنگیر تو بس بود این درد دایم پیر تو ور نگیرد دامنت این درد زود گفت و گوی این ندارد هیچ سود # عطار » مصیبت نامه » بخش سیهم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل ناقلی در پیش آن شیخ کبیر گفت هر روزی یکی داننده پیر میکند ختمی و در عمری دراز کار او انیست گفتم با تو باز شیخ گفتش زان همه قرآن دمی دامنش نگرفت یک آیت همی گر گرفتی آیتی زان دامنش نیستی پروای خواندن چون منش درد او گر دامنت گیرد دمی رستگاری یابی از عالم همی بوی این درد از دل سرمست تو گر توانی برد بردی دست تو عاشقان این درد از راه دراز میشناسند ای عجب از بوی باز # عطار » مصیبت نامه » بخش سیهم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل گشت لیلی پیش از مجنون هلاک بود غایب آن زمان مجنون پاک عاقبت مجنون چو با آنجا رسید آنچه نتوانست دید آنجا شنید آن یکی گفت ای دلت پر شور او خیز تا با تو نمایم گور او گفت حاجت نیست این با من مگوی زانکه من آن خاک بشناسم ببوی این بگفت و راه گورستان گرفت نعره زن شد شیوه مستان گرفت خاک میبویید و در ره میشتافت تا که گور لیلی آخر باز یافت ماتم آن ماه را تاوان بداد ساعتی بی خود شد آخر جان بداد چون بپاکی زو برآمد جان پاک در بر اودفن کردندش بخاک زنده او از عشق جانان بود و بس لاجرم بی او فرو رفتش نفس # عطار » مصیبت نامه » بخش سیهم » بخش ۹ - الحكایة و التمثیل بود سلطان را زنی همسایه کز نکویی داشت آن زن مایه لشکر عشقش درآمد بی قیاس شد بصد دل عاشق روی ایاس از وصالش ذره بهره نداشت ور سخن میگفت ازین زهره نداشت روز و شب از عشق او میسوختی گه فرو مردی و گاه افروختی روزنی بودیش دایم روز و شب سر بران روزن نهادی خشک لب گاه بودی کو بدیدی روی او برگرفتی تیغ یک یک موی او دل برفتی عقل ازو زایل شدی خاک زیر پایش از خون گل شدی زار میگفتی مرا تدبیر چیست وین چنین دیوانه را زنجیر چیست هیچکس را نیست از عشقم خبر عشق پنهان چون کنم زین بیشتر ای ایاز ماهرو در من نگر درد بین زاری شنو شیون نگر چند گردانیم در خون بیش ازین من ندارم طاقت اکنون بیش ازین بر دل من ناوک مژگان مزن وآتش هجر خودم در جان مزن عاقبت چون مدتی بگذشت ازین طاقتش شد طاق و عاجز گشت ازین کار عمرش جمله بی برگ اوفتاد خوش خوشی در پنجه مرگ اوفتاد میگذشت القصه محمودو سپاه آن زن از روزن بزاری گفت آه آه او محمود را در گوش شد گفتیی از درد او مدهوش شد گفت ای عورت چه کارت اوفتاد کاین چنین جان بی قرارت اوفتاد گفت دور عمر من آمد بسر حاجتی دارم ز شاه دادگر راست گردان از کرم این مایه را زآنکه حق واجب بود همسایه را شاه گفت ای عورت عاجز بخواه هرچه دل میخواهدت از پادشاه گفت میخواهم مفرح شربتی کز ایاست خورد جانم ضربتی مینشاند بر زمینم هر زمان زآنکه میتابد چو ماه آسمان شاه کار من بسازد یک نفس زآنکه در عالم ندارم هیچکس زود بفرستد شه حکمت شناس آن مفرح لیک بر دست ایاس شاه گفتا گر دلت میخواستست شربتی از من مفرح راستست لیک تو گر مردی و گر زیستی تو ایازم را نگویی کیستی گفت من آنم ایازت را که شاه هر دو بر وی عاشقیم از دیرگاه گفت من او را بزر بخریده ام گفت من او را بجان بگزیده ام گفت اگر او را خریدی تو بجان پس تو بیجان زنده چونی درجهان گفت جز از عشق پاینده نیم زنده عشقم بجان زنده نیم شاه گفتش ای سرافکنده به عشق چون تواند بود کس زنده به عشق زن چو بشنود این سخن گفتا که آه عاشقت پنداشتم ای پادشاه من گمان بردم که مرد عاشقی نیستت در عشق بوی صادقی نیستی در عشق محرم چون کنم هستی ای مرد از زنی کم چون کنم پادشاهی جهان آزادگیست نه چو من جانسوز کار افتادگیست این بگفت و سر بروزن درکشید جان بداد و روی در چادر کشید پادشاه از مرگ او سرگشته شد پیش زین از چشم او آغشته شد چون زمانی اشک چون کوکب براند دفن او فرمود پس مرکب براند در زمان فرمود شاه حق شناس تا بدست خویش دفنش کرد ایاس هرکه او خواهان درد کار نیست از درخت عشق برخوردار نیست گر تو هستی اهل عشق و مرد راه درد خواه و درد خواه و درد خواه # عطار » مصیبت نامه » بخش سیهم » بخش ۱۰ - الحكایة و التمثیل برد مجنون را سوی کعبه پدر تادعا گوید شفا یابد مگر چون رسید آنجایگه مجنون ز راه گفت اینجا کن دعا اینجایگاه گو خداوندا مرا بی درد کن عشق لیلی بر دل من سرد کن تو دعا کن تا پدر آمین کند بوکه حق این مهربانی کین کند دست برداشت آن زمان مجنون مست گفت یارب عشق لیلی زآنچه هست میتوانی کرد و صد چندان کنی هر زمانم بیش سرگردان کنی درد عشق او چو افزون گرددت هرچه داری تا بدل خون گرددت چون همه عالم شود همرنگ خون زآن همه خون یک دلت آید برون آن دل آنگه در حضور افتد مدام شادی دل تا ابد گردد تمام # عطار » مصیبت نامه » بخش سیهم » بخش ۱۱ - الحكایة و التمثیل شد جوانی پیش پیری نامدار دید او را کرده در کنجی قرار بود تنها هیچکس با او نبود یک نفس یک همنفس با او نبود گفت تنها مینگردی تنگدل پیر گفتش ای جوان سنگدل با خدای خویش دایم در حضور چون توان شد تنگدل از پیش دور هرکه او با همدم خود همبرست یک دم از ملک دو کونش خوشترست # عطار » مصیبت نامه » بخش سیهم » بخش ۱۲ - الحكایة و التمثیل لشکر محمود نیرو یافتند در ظفر یک طفل هندو یافتند طرفه شکلی داشت آن طفل سیاه از ملاحت فتنه او شد سپاه آخرش بردند پیش شهریار عاشق او گشت شاه نامدار همچو آتش گرم شد در کار او یک نفس نشکیفت از دیدار او هر زمان شاخ نو از بختش نشاند لاجرم با خویش بر تختش نشاند در و جوهر ریخت در پیشش بسی وعده خوش داد از خویشش بسی طفل هندو در میان عز و ناز کرد چون ابر بهاری گریه ساز شاه گفتش از چه میگریی برم گفت ازآن گریم که گه گه مادرم کردی از محمودم از صد گونه بیم گفت بدهد او سزای تو مقیم زآن همی گریم که چندین گاه من بودم از محمود بی آگاه من مادرم کو تا براندازد نظر پیش شه بیند مرا بر تخت زر ای دریغا بیخبر بودم بسی زنده بی محمود چون ماند کسی # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و یکم » بخش ۱ - المقالة الحادیة الثلثون سالک جان کرده بر خلعت سبیل چون خلالی باز شد پیش خلیل گفت ای دارای دارالملک جان خاک پایت قبله خلق جهان از سه کوژت راستی هر دو کون راست تر زان کژ که دید از هیچ لون هم اب ملت ز دولت آمدی هم سر اصحاب خلت آمدی خویش در اصل اصول انداختی مهر و مه را در افول انداختی جمله ملکوت چون دیدی عیان جان نهادی پیش جانان در میان چون شدی از خویش وز فرزند فرد لاجرم جبریل را گفتی که برد پرده از روی جهان برداشتی بی جهان راز نهان برداشتی چون جهان بر یکدگر انداختی حجت از وجهت وجهی ساختی چون نبودی مرد دیوان پدر قرب دادت حق ز قربان پسر از وجود خویشتن پاک آمدی زان درآتش چست و چالاک آمدی در جهان معرفت بالغ شدی از خود و از این و آن فارغ شدی چون خلیل مطلقی در راه تو هم ز جانی هم ز تن آگاه تو چون ندارم من زجان و تن نشان از رهت گردی بجان من رسان آمدم مهمانت با کرباس و تیغ تو نداری هیچ از مهمان دریغ خواجه خلت بدو گفت ای پسر تا ننالی مدتی زیر و زبر راه ننمایند یک ساعت ترا می بباید عالمی طاعت ترا گرچه دولت دادنش بی علت است طاعت حق کار صاحب دولت است گر تو باشی دولتی طاعت کنی ورنه طاعت نیز یک ساعت کنی چون چنین رفتست سنت کار کن کارکن و اندک مکن بسیار کن چون تو مرد کار باشی روز و شب زود بگشاید در تو این طلب گر رهی میبایدت اندر وفا حلقه فرزند من زن مصطفی دست از فتراک اویک دم مدار گر قبولت کرد هرگز غم مدار گر قبول اومسلم گرددت کمترین ملکی دو عالم گرددت گر بسوی مصطفی داری سفر بر در موسی عمران کن گذر سالک آمد پیش پیر پیش بین پیش او برگفت حالی درد دین پیر گفتش هست ابراهیم پاک بحر خلت عالم تسلیم پاک هرکرا یک ذره خلت دست داد هردمش صد گونه دولت دست داد اول خلت محبت آمدست آخرش تشریف خلت آمدست از مودت در محبت ره دهند وز محبت خلتت آنگه دهند گر محبت ذره پیدا شود کوه از نیروی او دریا شود # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و یکم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل عیسی مریم بمردی برگذشت دید او را معبدی کرده بدشت معبدی زیبا و محرابی درو سبزه زاری چشمه آبی درو گفت هان ای زاهد یزدان پرست درچه کاری کرده اینجا نشست گفت عمری برگذشت ای نامدار تا بطاعت میگذارم روزگار حاجتی دارم درین عمر دراز بر نمیآرد خدای کارساز گفت چه حاجت همی خواهی ز دوست گفت یک ذره محبت کان اوست عیسی آن حاجت برای او بخواست پس برفت و حاجتش افتاد راست بعد ازان عیسی رسید آنجایگاه دید آن معبد نهان در خاک او خشک بوده چشمه آبش همه پاره پاره گشته محرابش همه گفت الهی روشنم گردان و راست کو کجاشد وین خرابی از کجاست گفت اینک بر سر کوهست او پای تا سر کوه اندوهست او رفت عیسی بر سر کوه ای عجب دید او را زرد روی و خشک لب در تحیر مانده و افسرده باز میندانستش مسیح از مرده باز بر تنش هر موی بر دردی دگر هر زمان بر روی او گردی دگر سرنگون درخون و خاک افتاده بود هر دوچشمش در مغاک افتاده بود کرد عیسی هم سلامش هم خطاب نه علیک آمد ازو و نه جواب حق تعالی گفت با عیسی براز کان چنانی این چنین شد از نیاز ذره از دوستی میخواست او چون بدادم از همه برخاست او از وجود خویش ناپروا بماند محو گشت و بی سر و بی پا بماند گر زیادت کردمی یک ذره من ذره ذره گشتی این بی خویشتن با محبت درنگنجد ذره نیست مرد دوستی هر غره در محبت تا که غیری ماندست در درون کعبه دیری ماندست چون نماند در دل از اغیار نام پرده از محبوب بر خیزد تمام # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و یکم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل پادشاهی بود مجنون را بخواند پیش تخت خویش بر کرسی نشاند گفت چندین درجهان صاحب جمال تو چرا گشتی ز لیلی گنگ و لال پس بتان را خواند از هر سوی او عرضه شان میداد پیش روی او گفت ای مجنون ببین کاین یک نگار هست نیکوتر ز چون لیلی هزار لیک مجنون سرفکنده بود و بس ننگرست از سوی یک بت یک نفس پادشاهش گفت آخر درنگر پس ببین چندین نگار سیمبر تا زهم بگشاید آخر مشکلت عشق لیلی سرد گردد بر دلت از سر دردی زفان مجنون گشاد از دو چشم سیل بارش خون گشاد گفت شاها عشق لیلی سرفراز در میان جانم استادست باز پس گرفته برهنه تیغی بدست میخورد سوگند کای مغرور مست گر بغیر ما کنی یک دم نظر خون جان خود بریزی بی خبر روی یوسف دیدن و بر زیستن وآنگهی سوی دگر نگریستن چون بود دیدار یوسف ماحضر در نیاید هیچ پیوندی دگر گر تو خواهی بود مرد اهل راز تا ابد منگر بسوی هیچ باز زانکه گر جایی نظر خواهی فکند در کنار خویش سرخواهی فکند # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و یکم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل پادشاهی را غلامی خوب بود گوییا نوباوه یعقوب بود رنگ رویش رنگرز گلنار را پیچ مویش زهر داده مار را مردم چشمش که مشک اندام بود چرب و خشک از مشک و از بادام بود از دهان او سخن در پیچ پیچ چون رسیدی با میانش هیچ هیچ چون دهانش نقطه موهوم بود عقل اگر زو گفت نامعلوم بود آب کوثر بی لب او تشنه تیغ حیدر نرگسش را دشنه عشق گرم او که جان را ساختی عقل را در زهد خشک انداختی پادشاه از عشق اودلداده بود کارش افتاده ز کار افتاده بود شب چو جامه برکشیدی پادشاه آن غلامش جامه پوشیدی پگاه آبش آوردی و شستی پا و دست جامه افکندیش بر جای نشست عود و جلابش نهادی پیش در خدمتش هر لحظه کردی بیشتر شه چو بنشستی بتخت بارگاه تکیه کردی بر غلام همچو ماه سوی او هر لحظه مینگریستی پیش او میمردی و میزیستی میندانست او که با او چون کند این قدر دانست کو دل خون کند تا چو در خون خوردن آید آن نگار بوکه درد دلبرش گیرد قرار بامدادی پیش شاه آمد وزیر دید پیش شه سر آن بی نظیر سر بریده آن غلام همچو ماه پس چو ابری زار گریان پادشاه حال پرسید از شه عالی مقام گفت آری بامدادی این غلام رفت تا آیینه آرد سوی شاه کرد در راه اندر آیینه نگاه روی آیینه سیه بود از دمش کشتمش از خشم و کردم ماتمش تادگر بی حرمتی نکند غلام شاه راحرمت نگهدارد تمام من چو بودم همدمش در عالمی زآینه میساخت خود را همدمی هرکرا آیینه باشد پادشاه کفر باشد گر کند در خود نگاه روی از بهر چه میدید آن غلام من نبودم آینه وی را تمام گر بخلت خواهی آمد پیش تو پیش آی از ذات خود بی خویش تو تا گرت جبریل آرد دور باش بر سر آتش تو گویی دور باش در وجود خویش منگر ذره تابدان ذره نگردی غره چون وجودت نیست ذاتت را بخویش از چه میآیی بموجودی تو پیش گر خلیلت پیش آرد پیش آی ورنه با خویشی همه با خویش آی # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و یکم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل علتی محمود را گشت آشکار شد ز مدهوشی سه روز و شب ز کار در سه روز و شب نجنبید او زجای عقل زایل تن در افتاده ز پای وی عجب آنگه که شاه حق شناس شد ز هوش از هوش رفته بد ایاس روز چارم شاه چون هشیار گشت آن غلام از بیهشی بیدار گشت چشم چون بگشاد از هم پادشاه دید ایاز خویش را آنجایگاه گفت تو کی آمدستی ای غلام گفت این ساعت زهی عالی مقام ای گدای صحبت سلطان طلب تا درآموزی توبی حاصل ادب چون خلیفه زاده حقی ترا کی کند اندر گدا طبعی رها بود بر بالین او حاضر وزیر گفت ای بخشنده تاج و سریر شد سه روز و شب که بر بالین شاه هست بیهوش او چو شاه اینجایگاه نه ازو یک ذره جنبش دیده ایم نه ازو حرفی سخن بشنیده ایم وآنگهی گوید که اکنون آمدم من کنون زین کذب بیرون آمدم شاه گفتش ای غلام بی فروغ بر سر من از چه میگویی دروغ گفت هرگز در دروغم نیست راه لیک چون باشد وجودم غرق شاه شاه چون بیخود شود بیخود شوم چون بخود باز آید او بخرد شوم از سر خویشم وجود خاص نیست این سخن جز از سر اخلاص نیست چون وجود من بود از شهریار کی شود بی او وجودم آشکار بنده دایم از تو موجودست و بس خود که باشد بنده محمودست و بس جهد کن پیش از اجل ای خود پرست تا زخلت ذره آری بدست گر شود یک ذره خلت حاصلت باز خندد آفتابی در دلت # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و یکم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل از سریست این سر که در روز جزا باز خوانند امتان با انبیا لیک فردا دوستانش را بناز تا ابد دایم بحق خوانند باز دوستی نبود که در وقت بلا از خلیل خویش یاد آید ترا گر ترا نقدست در خلت مقام نقد جانت ذکر حق باید مدام # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و یکم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل خواجه را طوطی چالاک بود زهر با سر سبزیش تریاک بود مدت یکسال میدادش شکر تا بنطق آید شکر ریزد مگر روز و شب در کار او دل بسته بود ز اشتیاق نطق اودل خسته بود گرچه میدادش شکر سالی تمام او نگفت از هیچ وجهی یک کلام عاقبت کاری قوی ناخوش فتاد در سرای آن خواجه را آتش فتاد چون بگرد آن قفس آتش رسید تفت آن در طوطی دلکش رسید گفت هین ای خواجه زنهار الامان ورنه در آتش بسوزم این زمان خواجه گفتش چون چنین کاری فتاد آمدت از من چنین در وقت یاد درکشیدی دم شبان روزی تمام از کجا آوردی اکنون این کلام چون ز بیم جان خود درماندی از قصور عجز خویشم خواندی از برای خویش پیشم خوانده دفع آتش را بخویشم خوانده گرنکردی آتشت جان بی قرار با منت هرگز نبودی هیچ کار یاد من پیوسته چون باد آمدت این چنین وقتی ز من یاد آمدت چون بکردی یاد من بیگانه وار تن کنون در سوز ده پروانه وار هرکه در آتش چو ابراهیم نیست گر بسوزد همچو طوطی بیم نیست تانیفتد کار در کار ای پسر کی ز کار افتادگی یابی خبر هست خلت عین کار افتادگی گر خلیلی کم طلب آزادگی راه تو زیر و زبر افتادنست زآنکه بهبودت بتر افتادنست # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و یکم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل کرد آن دیوانه رامردی سؤال گفت هان چونی تو ای شوریده حال گفت بر هر پهلویی گشتم براه هم بتر من آمدم بیگاه و گاه # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و دوم » بخش ۱ - المقالة الثانیة و الثلثون سالک آمد پیش موسی ناصبور موسم موسی بدید از کوه طور گفت ای نور دو عالم ذات تو نه فلک ده یک زنه آیات تو ای بشب گنج الهی یافته از شبانی پادشاهی یافته در شبانی گر رمه کردی بدست بلکه در یک شب همه کردی بدست تو چه دانستی که با چندین رمه آن همه حاصل کنی با این همه از گلیمی آمدی بیرون کلیم در شبانی پادشا گشتی مقیم در همه آفاق روزان و شبان این چنین روزی نیابد یک شبان روزیت چون در شبانی شد قوی در شبانی ختم کردی شبروی چون شنود انی انا الله گوش تو هفت دریا خاست از یک جوش تو آتش حضرت ز راهت در ربود کهربای حق چو کاهت در ربود بود تا آتش ز تو صد ساله راه تو بیک جذبه شدی آنجایگاه کرد آن آتش جهان بر تو فراخ ای همه سر سبزی آن سبز شاخ چون شدی بیخود ز کاس اصطناع کرد جان تو کلام حق سماع از حجب چون آن کلام آمد بدر گشت یک یک ذره داودی دگر صد جهان پرعقل بایستی و هوش تا شدی آنجایگه جاوید گوش این چنین دولت که جاویدان تراست خاص سلطانی و خود سلطان تراست گر کنی یک ذره دولت قسم من در دو عالم با سر آید اسم من موسی عمرانش گفت ای سوخته تانگردی آتشی افروخته جان نسوزی تن نفرسایی تمام ره نیابی سوی جانان والسلام اول از هستی خود بیزار شو پس بعشق نیستی در کار شو گر شوی در نیستی صاحب نظر در جهان فقر گردی دیده ور فقر کلی نقد خاص مصطفاست بی قبول او نیاید کار راست چون بدیدم فقر و صاحب همتیش خواستم از حق تعالی امتیش چون تو هستی امت او شاد باش بندگی او کن و آزاد باش راه او گیر و هوای او طلب در رضای حق رضای او طلب مرده دل مردی تو و راهیست دور زنده کن جان از دم صاحب زبور سالک آمد پیش پیر پاک ذات شرح دادش آنچه بود از مشکلات پیر گفتش جان موسی کلیم عالم عشق است و دریای عظیم در جهان عشق او دارد سبق عشق را او میسزد الحق بحق عشق دولت خانه هر دو جهانست هرکه عاشق نیست داوش در میانست روی میباید بخون خویش شست تا بود در عشق مرغ جانت چست عاشقی در عشق اگر نیکو بود خویشتن کشتن طریق او بود هر کرا با عشق دمسازی فتاد کمترین چیزیش جانبازی فتاد # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و دوم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل میرزادی بود بس خورشید چهر از قدم تا فرق چون خورشید مهر مشک مویی تنگ چشمی دلبری هر دو لعلش شیر و شهد و شکری چون بترکی گفتنش رای آمدی درد دندانش شکر خای آمدی هر زمان عمدا ز پس کردی نگاه و او فکندی پیش دو زلف سیاه هرکه زلف او به پیش افکنده دید خویش را در پیش زلفش بنده دید بامدادان کو برون میآمدی از لب او بوی خون میآمدی با کمان و تیر آن عالم فروز برگرفتی راه صحرا روز روز چون کژ استادی و تیر انداختی عالمی را در نفیر انداختی چون نهادی تیر سرکش در کمان خلق سرگردان شدندی هر زمان هرکژی کز ناوک مژگانش خاست ابروی همچون کمانش کرد راست جمله میمردند چون راهی نبود هیچکس را زهره آهی نبود عاشقیش افتاد آتش پاره بی قراری بی دلی خون خواره جان او میسوخت دل خود رفته بود زانکه بیش از جان دلش آشفته بود گفت تا جانست با دمساز خویش کی توانم گفت هرگز راز خویش چون بیک جو مینسنجد عالمش کی بود از عالمی یک جو غمش می نبودش صبر بی آن در پاک کرد از شوق رخش عزم هلاک موضعی کان میرزاد آنجایگاه تیر میانداخت هر روزی پگاه بود از بهر هدف یک کوره خاک شد نهان در خاک عاشق دردناک خویش رادر خاک پنهان کرد چست مرگ را بنشست ودست از جان بشست چون دگر روز آمد آن مه پاره باز خاک کرد از تیر آن خونخواره باز آنچنان تیریش زد بر سینه سخت کز شگرفی تیر او شد لخت لخت عاشقش از خاک بیرون کرد سر جمله آن خاک در خون کرد تر میرزاده کان بدید او دور جای باز مینشناخت زان غم سر ز پای سوی عاشق رفت و گفت ای شوخ مرد این چرا کردی و هرگز این که کرد مرد عاشق چون شنید آواز او پس بدید آن نیکوی و ناز او همچو باران گریه بر وی فتاد راست گفتی آتش اندر نی فتاد گفت ازاین این کار کردم بر یقین تا توم گویی چرا کردی چنین تیر چون از دست تو آمد برون گو بریز از سینه من جوی خون هرچه ازدست تو آید خوش بود گر همه دریای پر آتش بود بود با زلف توم رازی نهان هیچ محرم می ندیدم در جهان دور دیدم زلف چون زنجیر تو بازگفتم راز دل با تیر تو من چه سگ باشم ترا ناسازگار تا مرا تیر تو باشد راز دار کاشکی من صاحب صد جانمی تا همه بر تیر تو افشانمی نیم جانی بود از عالم مرا از هزاران جان به است این دم مرا کی کنم از نیم جانی یاد من کز هزاران جان شدم آزاد من گر بجان آمد مرا درعشق کار پیش جانان خوش توانم مرد زار چون بگفت این راز خود خوش جان بداد جان گران نخریده بود ارزان بداد ای که برجان لرزی و بر تن مدام خود بیک ارزن نمیارزی تمام گه تو بر جان لرزی و گه بر تنی چند لرزی چون نیرزی ارزنی تا بکی همچون زنان پردگی مرد عاشق باش بی افسردگی زندگانی این چنین کن گر کنی جانفشانی این چنین کن گر کنی # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و دوم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل نوح منصور آن شهشنشاه جهان یک پسر داشت ای عجب ماه جهان یوسفی کز نوح یعقوبیش بود بیش از اندازه بسی خوبیش بود رخش حسن او چو گرد انگیختی از نفسها باد سرد انگیختی چون بشیرینی جمال افروختی ازحیا چون نی شکر میسوختی زلف او در سر فکندن کاملی سر در افکنده بهر مویش دلی چنبر زلفش رسن اندر رسن حلقه در حلقه شکن اندر شکن صد هزاران تاب بر وی بیش بود آری آن بت آفتاب خویش بود پرده از رویش چو فتح الباب کرد مهر و مه را روی او درتاب کرد تخته پیشانیش از سیم بود جمله را تابود از آنجا بیم بود زلف او چون کافری پیوسته داشت تخته سیمین ازان بر بسته داشت قوس او با زاغ همچون پر زاغ هر نفس صد باز صید او براغ تیر چشمش تنگ چشمی کرده داشت عقل را در تنگ تیر آورده داشت خال او در روی او در حال بود عقل و جان سر بر خط آن خال بود از دهانش خود سخن گفتن خطاست زانکه آنجا تنگنا در تنگناست بسدش مخدوم دایم آمده لعل ازو یاقوت خادم آمده رسته دندان او در بسته بود در همه بازار حسن آن رسته بود گر بخندیدی دمی آن سیمبر در زمان از سنگ رستی نیشکر از زنخدانش سخن حیرانی است زانکه آنجا کوی سرگردانیست برده گوی حسن رویش تا بماه گوی او بر ماه و پس در گوی چاه در میان گوی او چاه آمده وی عجب آن چاه پرماه آمده از خط او هیچ نقصانی نبود ماه را از عقده تاوانی نبود لیک گرد لوح سیمین آن ملیح خط بزد یعنی بیاض آمد صحیح گرچه عقلم شرح او نیکو دهد لیکن او باید که شرح او دهد آنچنان رویی که آن او سزد شرح آن هم از زبان او سزد گشت مردی از سپاه شهریار عاشق او عاشقی بس بی قرار بی رخش از بس که خون بگریستی همچو لاله غرقه در خون زیستی بی لبش از بس که ماتم داشتی گوییا صد مرده درهم داشتی بی خطش از بس که در خون آمدی از شفق گویی که بیرون آمدی در غمش از بس که سرگردان شدی گوییا یک گوی و صد چوگان شدی هر زمان یک درد او صد بیش گشت خویش را میکشت تا بیخویش گشت شاه را آمد ز عشق او خبر پاره آنجا فرو افکند سر گفت فرمایند تا فردا پگاه در فلان صحرا بود عرض سپاه پس پسر را گفت شاه نامور جامه زیبا فرو پوش ای پسر شانه کن مرغول زلفت از گلاب گرد بفشان از رخ چون آفتاب اندک آرایش مکن بسیار کن هرچه بتوانی همه بر کار کن مرکبی رهوار و زیبا برنشین عرض خواهد بود فردا برنشین روز دیگر سوی صحرا رفت شاه عرض میکرد از همه سویی سپاه شاه با شهزاده و صاحب خبر هر دمی میکرد از بالا نظر شاه با صاحب خبر گفت آن زمان کان جوان عاشق آید در میان دست بر زانوی من زن آن نفس تا بدانم من که کیست آن هیچکس چون زمانی بود هم پهلوی او دست زد آهسته بر زانوی او کرد شاه آنجایگه حالی نگاه بود برنایی چو سروی زیر ماه گرد مه خطی سیاه آورده بود سر بخط بر جان براه آورده بود هم قبایی سخت نیکو در برش هم کلاه شوشه زر بر سرش هم سلاحش چست هم او چست بود گوییا از عشق بیرون رست بود چون فرود آمدمیان عرض گاه در پسر میکرد دزدیده نگاه شه پسر را گفت از اسب آی زیر بازکن بند قبا در رو دلیر در میان این سپاه ای نیک بخت در برش گیر و بسی بفشار سخت روی بر رویش همی نه هر نفس همچنان میباش تا گویم که بس آن پسر حالی بجای آورد راز میشد وبند قبا میکرد باز ای عجب هر بند کو بر میگشاد صد گره برجان عاشق میفتاد شد بر برنا بغارت کردنش دست چنبر کرد گرد گردنش بعد از آنش آورد در زیر قبا محکمش میداشت از بیم فنا تا بدیری همچنان میداشتش از بر خود هیچ مینگذاشتش گه نهادی روی خود بر روی او گاه بستی موی خود بر موی او وی عجب از پیش و پس چندان سپاه خیره میکردند در هر دو نگاه تا که آواز آمدش از شهریار کای گرامی دست ازو اکنون بدار چون پسر کرد از بر خویشش رها بر زمین افتاد و جان زو شد جدا چون جدا میگشت جانان از برش رفت باجانان بهم جان از برش زان قبا تنگ آمدش با جان خویش کو قبا پوشید با جانان خویش جان با جانان بهم در یک قبا چون تواند گشت یک دم زو جدا لاجرم جانان چو عزم راه کرد پیش ازو جان قصد منزل گاه کرد بر سر ره مشهدی بود آن شاه هم پدر هم مادرش آنجایگاه شه جوان را گفت تا شستند پاک پس در آن مشهد نهادندش بخاک سایلی پرسید ازان زیر و زبر گفت دعوی کرد عشق این پسر خواستم تا باخبر گردم ز راز کان حقیقت بود اصلا یا مجاز خود حقیقت بود و مرد کار بود لاجرم از عشق برخوردار بود گفت چون برنای عاشق شد هلاک اندران مشهد چرا کردی بخاک شاه گفتش هرکه بر درگاه ما کشته شد در دوستی و راه ما هم ز ما باشد یکی از ما بود گر چنین عاشق شوی زیبا بود هرکه او در عشق آتش بار نیست ذره با سر عشقش کار نیست آتش از گرمی عاشق مرده شد پس زخجلت همچو یخ افسرده شد # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و دوم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل گشت مجنون در بیابانی مقیم بود آنگاهی زمستانی عظیم آتشی بر کرده بود آن بی خبر گرم می شد دل ز آتش گرم تر از بر لیلی کسی آمد فراز گفت ای از یار خود افتاده باز چه خبر داری ز لیلی باز گوی من نیم بیگانه با من راز گوی گفت این دارم خبر کان سیمبر هست از جان کندن من بی خبر این بگفت و دست در اخگر گرفت تا که اخگر جمله خاکستر گرفت # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و دوم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل گفت چون یعقوب بر عزم سفر رفت از کنعان برون پیش پسر مصریان بی پا و سر برخاستند پای تا سر مصر را آراستند چون زلیخا را خبر آمد ازآن نه بپای اما بسر آمد دوان ژنده بر سر فکند آن بی قرار بر میان خاک ره بنشست خوار یوسف صدیق را بر رهگذر اوفتاد آخر برآن بی دل نظر تازیانه بود بر اسبش بدست برد حالی سوی آن مجنون مست برکشید از دل دمی آن سوخته تازیانش گشت از آن افروخته ای عجب چون گشت از آن آتش بلند تازیانه یوسف از دست اوفکند تا زلیخا گفت ای پاکیزه دین نیست در خورد جوانمردیت این آتشی کز جان من آمد براه تو بدست اندر نمی داری نگاه سالها زین آتشم پر بود جان گو ترا در دست باش این یک زمان آنچه از عشق تو از جانم دمید یک نفس در دست نتوانی کشید تو سر مردان دینی من زنی این وفاداری بود با چون منی شرح دادن حال عاشق جاودان از عبارت برترست و از بیان گر زفان گردد دو گیتی سالها هم نیارد داد شرح حالها # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و دوم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل یک شبی محمود شاه حق شناس اشک می افشاند بر روی ایاس جامه چون از اشک خود درخون کشید موزه او عاقبت بیرون کشید طشت آورد و گلاب آن نیک نام شست اندر طشت زر پای غلام گرچه بسیاری گلابش پیش بود صد ره اشکش از گلابش بیش بود چون بدامن خشک کردی پای او تر شدی از چشم خون پالای او روی آخر بر کف پایش نهاد پس ز دست عشق در پایش فتاد تا به روز از پای او سر بر نداشت پای او از دیده تر برنداشت میگریست از آتش سودای او بوسه میزد هر نفس بر پای او شمع باشه نیز خوش خوش میگریست همچو شه جانی پر آتش میگریست شاهد و شب بود و شاه و شمع بود هرچه باید جمله آن شب جمع بود وی عجب شه در چنان عیشی تمام روی میمالید در پای غلام عشق چون جایی چنین زوری کند شیر را دندان کنان موری کند گر نبودی این چنین شب هرگزت من نخوانم جز گدایی عاجزت قدر این شب عاشقان دانند و بس ذوق سیمرغی کجا داند مگس عاقبت چون گشت هشیار آن غلام گشته بد بیهش شاه نیک نام چون نگه کرد آن غلام از سوی او دید پای خویشتن بر روی او پای از روی شهنشه برنداشت زآنکه او در خویش مویی سر نداشت همچنان میبود تا شاه بلند گشت از بیهوشی خود هوشمند چون به هوش آمد شه عالی مقام گفت چه بی حرمتیست این ای غلام گفت این بی حرمتی در کل حال هست شاه هفت کشور را کمال زآنکه شاهی بندگی میبایدت سرکشی افکندگی میبایدت داشتی از پادشاهی زندگی آمدی اندر لباس بندگی از خداوندی دلت بگرفته بود لاجرم بر بندگی آشتفه بود چون همه بودی همه میخواستی شاه بودی بندگی را خاستی بنده را کردی به می بیخود تمام تا شبی در بندگی کردی قیام خیز کز تو بندگی زیبنده نیست من بسم بنده که سلطان بنده نیست بندگی چون نیست بر بالای تو خیز با سر شو که نیست این جای تو سرنشینی بس بود شه را مدام پای بوسیدن رها کن با غلام این بگفت و گفت شاها هر نفس بر دل خود میدهی تو بوس و بس چون دلت این خواست تو دانی و دل من کیم تا در میان گردم خجل بند بندم جمله در فرمان تست بوسه بر هر جا که دادی زان تست # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و سوم » بخش ۱ - المقالة الثالثة و الثلثون سالک جان بر لب دل پر نیاز گفت با داود داء ود باز کای به داودی جهان معرفت از ودودت ود میبینم صفت جمع شد سر محبت صد جهان نام آن داود آمد در زفان دی که روز عرض ذریات بود ذره تو انور الذرات بود نور عشقت از جهان قدس و راز بود همره جانت را زان وقت باز بود در جانت جهانی را ز نور آن همه حق شرح دادت در زبور لاجرم آن رازهای غمگسار جمله در آوازت آمد آشکار ای خوش آوازیت با جان ساخته خلق از حلق تو جان در باخته ای دل پاک تو دریای علوم زآتش عشق تو آهن گشته موم آتشی کآهن تواند نرم کرد هردو عالم را تواند گرم کرد آن چه آتش بود کآمد آشکار تا زبانش گشت بی دل چل هزار راه گم کردم مرا آگاه کن ذره زان آتشم همراه کن تا میان پیچ پیچی جهان راه یابم سوی آن گنج نهان گفت داودش که یک کار ملوک راست نامد در ره حق بی سلوک پادشاهانی که در دین آمدند جمله در کار از پی این آمدند گر برین درگاه باری بایدت عزم راهی قصد کاری بایدت گر باخلاصی فرو آیی براه مصطفی راهت دهد تا پیشگاه در ره او باز اگر هستیت هست دامن او گیر اگر دستیت هست گر گدای او شوی شاهت کند ور نه آگاه آگاهت کند چون گذشتی در حقیقت از احد احمد آید مرجع تو تا ابد راهرو را سوی او باید شدن معتکف در کوی او باید شدن چون تو گشتی بر در او معتکف مختلف بینی بوحدت متصف مرده دل آنجا مرو ناتن درست زندگی حاصل کن از عیسی نخست سالک آمد پیش پیر دل فروز بازگفتش حال خود از درد و سوز پیر گفتش جان داود نبی هست دریای مودت مذهبی در مودت درد دایم خاص اوست موم گشته آهن از اخلاص اوست # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و سوم » بخش ۲ - فی الحكایة خواند داود پیامبر شست سال بر سر خلقان زبور ذوالجلال ای عجب آواز چون برداشتی عقل رابر جای خود نگذاشتی باد از رفتن باستادی خموش برگهای شاخ گشتی جمله گوش آب فارغ از دویدن آمدی مرغ معزول از پریدند آمدی گرچه خوش آوازیش بسیار بود لیک از ماتم نبود از کار بود لاجرم یک آدمی نگریستی میشنودی خلق و خوش میزیستی عاقبت چون ضربتی خورد از قدر شد دل و جانش همه زیر و زبر نوحه خود را بصحرا شد برون شد روان ازنوحه او جوی خون چون شد آواز خوش او دردناک ای عجب شد چل هزار آنجا هلاک هرکه آن آواز بشنیدی ز دور گشتی اندر جان فشاندن ناصبور تا خطاب آمد که ای داود پاک آدمی شد چل هزار از تو هلاک پیش ازین کس رانمیشد دیده تر این زمان بنگر که چون شد کارگر لاجرم اکنون چو کارت اوفتاد آتشی در روزگارت اوفتاد نوحه تو چون برفت ازدرد کار بر سر تو جان فشاندم چل هزار بود آواز خوشت زین بیشتر نوحه ماتم دگر باشد دگر هرچه از دردی هویدا آید آن خلق کشتن را بصحرا آید آن ما ز آدم درد دین میخواستیم تا جهانی را بدو آراستیم او چو مرد درد آمد در سرشت پاک شد از رنگ و از بوی بهشت زن کند رنگی و بویی اختیار مرد را با رنگ و با بویی چکار لاجرم چون اهبطوش آمد خطاب پای تا سر درد آمد و اضطراب هر کرا دل در مودت زنده شد در خصوصیت خدا را بنده شد سر نه پیچید از ادب تا زنده بود لاجرم پیوسته سر افکنده بود # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و سوم » بخش ۳ - الحكایة ‌و التمثیل گفت محمود آن خدیو کامگار میخرید از بهر خود برده هزار پس ایاز پاک دل را آن زمان در مکاس جمله بستد رایگان آن غلامان میشدند از دور پیش عرضه میکردند خصلتهای خویش گفت آن یک من کمانکش آمدم گفت این در تیر آرش آمدم گفت آن یک نیزه گردان مراست گفت این یک خنجر بران مراست گفت این یک من بدرم صد مصاف گفت آن یک بشکنم من کوه قاف گفت مردی از سر طعنه مگر کای ایاز اینجا چه داری تو هنر گفت ای سایل هنر دارم یکی کز دو عالم بهتر ارزد بیشکی بود جاسوسی مگر بشنود راز رفت و گفت آن راز با محمود باز شه بخواند او را و گفتش ای غلام چه هنر داری بگو با من تمام گفت اگر تاج خودم بر سر نهی جایگه سازی مرا تخت شهی هفت کشور زیر فرمانم کنی بر همه آفاق سلطانم کنی من نیفتم در غلط تا زنده ام زآنکه من دانم که دایم بنده ام در زمین و آسمان خاص و عام نیست از فرمان بری برتر مقام # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و سوم » بخش ۴ - الحكایة ‌و التمثیل بود جامی لعل در دست ایاس قیمت او برتر از حد و قیاس شاه گفتش بر زمین زن پیش خویش بر زمین زد تا که شد صد پاره بیش شور در خیل و سپاه افتاد ازو کان همه کس را گناه افتاد ازو هرکسش میگفت ای شوریده رای قیمت این کس نداند جز خدای تو چنین بشکستی آخر شرم دار عزتش بردی و افکندیش خوار شاه از آن حرکت تبسم مینمود خویش را فارغ بمردم مینمود آن یکی گفت این جهان افروز جام از چه بشکستی چنین خوار ای غلام گفت فرمان بردن این شه مرا برتر از ماهی بود تا مه مرا تو بسوی جام میکردی نگاه لیک من از جان بسوی قول شاه بنده آن بهتر که بر فرمان رود جام چبود چون سخن درجان رود بنده او باش تا باشی کسی ور سگ او باشی این باشد بسی # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و سوم » بخش ۵ - الحكایة ‌و التمثیل بود آن دیوانه از عشق مست کرد بر بالای خاکستر نشست هر زمانی باز میخندید خوش استخوانی باز میرندید خوش سایلی گفتش که هین برگوی حال گفت درخون گشته ام هفتاد سال تا مرا بر روی خاکستر نشاند چون سگم با استخوان بر در نشاند گرچه چون سگ نیست ره سوی ویم خوشدلم چون هم سگ کوی ویم یک اضافت گر ازو حاصل کنی جان خود را تا ابد کامل کنی # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و سوم » بخش ۶ - الحكایة ‌و التمثیل بود اندر خدمت سلطان کسی کرده بود او خدمت سلطان بسی خواندش یک روز شاه حق شناس گفت کردی خدمت ما بی قیاس چون تو حاجتمندی و من پادشاه هرچه میخواهی ازین حضرت بخواه گفت چون حاضر بوددربار عام هم وزیر و هم امیر و هم امام هم بگرد شاه گرد آید سپاه هم جهانی خلق پیش آید زراه بر سر آن جمله خلق بیشمار پیش خویشم خوان و سر در گوشم آر یک سخن با من بگو چه کژ چه راست گر همه دشنام باشد آن رواست تا درین حضرت بدانندم همه راز دار شاه خوانندم همه هرچه زان حضرت رسد چه بد چه نیک بد نباشد این بنتوان گفت لیک گرچه زیر پای گردی پست او یادگاری بایدت از دست او # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و سوم » بخش ۷ - الحكایة ‌و التمثیل عاشقی میرفت سوی حج مگر شد بر معشوق بر عزم سفر گفت اینک در سفر افتاده ام هرچه فرمایی بجان استاده ام در زمان معشوق آن مرد نژند نیم خشتی سخت در عاشق فکند همچو دریش از زمین برداشت مرد بوسه بر داد و درو سوراخ کرد پس بگردن درفکند آن را بناز مینکرد از خویشتن یک لحظه باز هرکه زو پرسید کاین چیست ای عزیز گفت ازین بیشم چه خواهد بود نیز در همه عالم بدین گیرم قرار کاینم از معشوق آمد یادگار هرکرا بویی رسد از سوی او هر دو عالم چیست خاک کوی او گر ازو راهی بود سوی تو باز تو ازین دولت توانی کرد ناز گر ترا آن راه گردد آشکار هرچه تو گویی بود از عین کار # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و سوم » بخش ۸ - الحكایة ‌و التمثیل موسی عمران همی شد سوی طور زاهدی را دید در ره غرق نور گفت ای موسی بگو با کردگار کآنچه گفتی کرده شد رحمت بیار بعد از آن چون شد از آنجا دورتر عاشقی را دید ازو مخمور تر گفت با حق گوی کاین بی مغز و پوست دوستدار تست تو داریش دوست عاقبت موسی چو شد آنجایگاه دید دیوانه دلی را پیش راه برهنه پای و سر و گستاخ وار گفت این ساعت بگو با کردگار چند سوداییم داری بیش ازین من ندارم برگ خواری بیش ازین جان من از غصه بر لب آمدست روز شادی مرا شب آمدست من بترک تو بگفتم ای عزیز تو بترک من توانی گفت نیز چون سخن دیوانه را نیکو نبود هیچ موسی را جواب او نبود چون بطور آمد کلیم کار ساز گفت وبشنید و چو میگردید باز قصه آن عابد و عاشق بگفت حق جواب هر دو تن لایق بگفت گفت آن عابد برای رحمت است مرد عاشق را محبت قسمت است هر دو را مقصود اینجا حاصل است هرچه میخواهند از ما حاصل است کرد موسی سجده و گردید باز حق تعالی گفت دیگر چیست راز قصه دیوانه پنهان کرده تو درین پیغام تاوان کرده گفت یا رب آن سخن بنهفته به گرچه میدانی تو آن ناگفته به چون گشایم من درآن پیغام لب زآنکه هست اینجایگه ترک ادب حق بدو گفتا جوابش بازده سوی او از سوی ما آواز ده گو خدا میگویدت ای بی قرار گر بگویی تو بترک کردگار من بترک تو نخواهم گفت هیچ خواه سر پیچ از من و خواهی مپیچ قصه دیوانگان آزادگیست جمله گستاخی و کار افتادگیست آنچه فارغ میبگوید بیدلی کی تواند گفت هرگز عاقلی # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و سوم » بخش ۹ - الحكایة ‌و التمثیل عشق لقمان سرخسی زور کرد سوی صحرا بردش و در شور کرد شد چو طفلی خرد بر چوبی سوار کرد چوبی نیز در دست استوار گفت خواهم شد بجنگ امروز من بو که یکباری شوم پیروز من با دلی پر شور میشد همچنان عاقبت ترکیش بگرفت آن زمان ترک زود آن چوب از دستش بکند پس بزخم چوب در بستش فکند جامه و رویش همه درخون گرفت بعد ازآن رفت و ره هامون گرفت عاقبت برخاست لقمان شرمسار جامه و رویش ز خون چون لاله زار سوی شهر آمد بخون غرقه شده خلق گرداگرد او حلقه شده سایلی گفتش که جنگت چون برفت گفت بد یا نیک باری خون برفت گفت تو به آمدی یا او بحرب گفت هم رویم ببین هم خرقه ضرب چون من اندر جنگ بودم مرد مرد زین چنین گلگونه رویم سرخ کرد غرقه خونم همی بنگر مپرس جامه و رویم ببین دیگر مپرس می نیارست او بخود این کار کرد آمد و ترکیم با خود یار کرد # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و چهارم » بخش ۱ - المقالة الرابعة و الثلثون سالک دل مرده درمان طلب پیش روح الله آمد جان به لب گفت ای روح مجرد ذات تو زندگی در زندگی آیات تو تا ابد فتح و فتوح مطلقی از قدم تا فرق روح مطلقی پرتو خورشید عکس جان تست آب حیوان دست شویی زآن تست ای ورای جسم وجوهر جای تو در طهارت نیست کس بالای تو چون دم رحمن مسلم آمدت مهر همبر صبح همدم آمدت صبغة الله از درون می آوری وز خم وحدت برون می آوری صبغةالله را بخود ره داده ای زآنکه ابرص نور اکمه داده ای گرچه رنگت را رکوعی بایدم برنخواهم گشت بویی بایدم عالم جانی تو جانی ده مرا گر سگی ام استخوانی ده مرا من بسوزم ز آرزوی زندگی چون تو داری زندگی وبندگی آمدم تا بنده خاصم کنی زنده یک ذره اخلاصم کنی عیسی مریم دمی بر کار کرد مست ره را از دمی هشیار کرد گفت از هستی طهارت بایدت ور خرابی صد عمارت بایدت پاک گرد از هستی ذات و صفات تا بیابی هم طهارت هم نجات زآنکه گر یک ذره هستی در رهست در حقیقت بت پرستی در رهست گر ز جان خود فنا باید ترا نور جان مصطفی باید ترا تا زنور جان او سلطان شوی تا ابد شایسته عرفان شوی من که او را یک مبشر آمدم در بشارت هم مقصر آمدم بر در او رو بشارت این بست خاک او گشتی طهارت این بست سالک آمد پیش پیر کاینات قصه برگفت سر تا سر حیات پیر گفتش هست عیسی را بحق در کرم در لطف ودرپاکی سبق زهر را از صدق خود تریاک دید هرچه دید از پاکی خود پاک دید # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و چهارم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل آن سگی مرده براه افتاده بود مرگ دندانش ز هم بگشاده بود بوی ناخوش زان سگ الحق میدمید عیسی مریم چو پیش او رسید همرهی را گفت این سگ آن اوست و آن سپیدی بین که در دندان اوست نه بدی نه زشت بویی دید او و آن همه زشتی نکویی دید او پاک بینی پیشه کن گر بنده پاک بین گر بنده بیننده جمله را یک رنگ و یک مقدار بین مار مهره بین نه مهره ماربین هم نکویی هم نکوکاری گزین مهربانی و وفاداری گزین گر خدا را میشناسی بنده باش حق گزار نعمت دارنده باش نعمت او میخوری در سال و ماه حق آن نعمت نمیداری نگاه # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و چهارم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل با رفیقی شب روی فرزانه شد بدزدی نیم شب درخانه ناگهی آن یار خود راگفت زود پای بیرون نه ازین خانه چو دود یار ازو پرسید کآخر حال چیست نیست کس بیدار پرهیزت ز کیست گفت میکردم طلب تا هیچ هست پاره نانم مگر آمد بدست بر فراموشی نهادم در دهان چون بخوردم یادم آمد در زمان کآخر اینجا خورده شد نان و نمک گر بد اندیشی شوی رد فلک کاملان در راه خود خون خورده اند بندگی و حق گزاری کرده اند لاجرم در بندگی سلطان شدند بهتر خلق جهان ایشان شدند بندگی و چاه باید حبس نیز تا شوی در مصر چون یوسف عزیز گر چو جعفر آمدی صادق بباش ور چو معشوق آمدی عاشق بباش چون حسن شو هم بعلم و هم بکار تا حسن آیی تونیز اندر شمار لعب کم کن چند بازی کعب را تا چو کعب آیی تو کار صعب را نیست ازتو چون ربیع آیی بدیع چون خریف نفس رفت اینک ربیع اعجمی شو چون حبیب از غیر دور تا حبیبت نام آید از غیور گر چو معروف از خدا واقف شوی زود هم معروف و هم عارف شوی گر چو ابراهیم ادهم بایدت اشهب تقوی مسلم بایدت گر چو ثوری بایدت در دل چراغ طالع ثوری برون کن از دماغ گر چو طاووس یمانی بایدت پر طاووس معانی بایدت گر ترا چون فتح میباید مقام کار کن تا فتح بینی والسلام گر تو خود را سهل خواهی اهل باش دین چو سهل افتاد هم چون سهل باش گر تو در دین چون سری داری سری این سری را ترک کن چون آن سری ور ترا همچون شه کرمانست سوز پس شه کرمان تویی و نیمروز ور عطا دانی تو نه کسب و جزا پس ابوالفضلی تو و ابن عطا ور کمال و صفو نوری بایدت از زر تاریک دوری بایدت هرکه او مالک بوددینار را مالک دینار نبود کار را چون نمانی و بمانی این همه گر نمیدانی بدانی این همه چون بدانی هیچ نادانی مکن تا توانی هرچه بتوانی مکن لطف و شفقت مهربانی پیش گیر راه از بهر صلاح خویش گیر ذره گر شفقت جانت دهند پایگاه آل عمرانت دهند # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و چهارم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل گشت پیدا یک کبوتر نازنین رفت موسی را همی در آستین از پسش بازی درآمد سرفراز گفت ای موسی بمن ده صید باز رزق من اوست ازمنش پنهان مدار لطف کن روزی من با من گذار گشت حیران موسی عمران ازین میتوان شد ای عجب حیران ازین گفت این یک را امانم حاصل است واندگر یک گرسنست این مشکلست زینهاری پیش دشمن چون کنم هست دشمن گرسنه من چون کنم گفت اکنون هیچ دیگر بایدت گوشتت یا این کبوتر بایدت باز گفتا گوشتی گر باشدم راضیم به از کبوتر باشدم کز لکی خواست از پی مهمان خویش تا ببرد پاره از ران خویش باز چون گشت ای عجب واقف زراز شد فرشته صورت و گم گشت باز گفت ما هر دو فرشته بودهایم تا ابد از خورد و خفت آسودهایم لیک ما را حق فرستاد این زمان تا کند معلوم اهل آسمان شفقت تو درامانت داشتن رحمت تو در دیانت داشتن هرکرا چشمی بشفقت باز شد در حریم قرب صاحب راز شد عفو آمد مذهبش تا بود او بی کرم یک دم نمیآسود او # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و چهارم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل در مصافی پادشاه حق شناس یافت از خیل اسیران بی قیاس با وزیر خویشتن گفت ای وزیر چیست رای تو درین مشتی اسیر گفت چون دادت خدای دادگر آنچه بودت دوستر یعنی ظفر آنچه آن حق دوستر دارد مدام تو بکن آن نیز یعنی عفو عام # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و چهارم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل آن زنی اندر زنا افتاده بود وز ندامت تن بخون در داده بود از پشیمانی که بود آن مستمند خویشتن میکشت و درخون میفکند عاقبت شد سوی پیغامبر همی شرمناک از قصه خود زد دمی سر بگردانید پیغامبر ز راه در برابر رفت و گفت آنجایگاه از دگر سو سر بگردانید باز از دگر سو آمدش این زن فراز قصه برگفت و بس بگریست زار وز نبی درخواست خود را سنگسار مصطفی گفتش که ای شوریده جان نیست وقت سنگسارت این زمان تا بشویی سر بپردازی شکم زانکه فرزندی تواند بود هم رفت آن زن همچنان میسوخت زار تا شد آبستن بحکم کردگار آن بلا و رنج یک چندی کشید تا که از وی گشت فرزندی پدید پیش سید برد طفل خویش را گفت برهان این زن درویش را مصطفی گفتش برو با صبر ساز تاکنی این طفل را از شیر باز زانکه گر شیر دگر شکر بود از همه شیر تو لایق تر بود رفت آن زن با بلا دمساز شد تاکه آن کودک ز شیرش باز شد باز برد آن طفل را آنجایگاه گفت برگیرید این زن را زراه چند سوزم بیش ازین تابم نماند زآتش دل بر جگر آبم نماند مصطفی گفتش که وقت کار نیست طفل را در جمع پذرفتار نیست نیست کس تا هفت سال اینجایگاه کو ز آب و آتشش دارد نگاه هم تو اولیتر چو او بی کس بود هفت سالش چون بداری بس بود بود شخصی در پی آن کار شد طفل را برداشت و پذرفتار شد مصطفی را سخت ناخوش آمد آن زانکه کاری بس مشوش آمد آن چون کسی شد طفل را پروردگار شد بشرع آن لحظه بروی سنگسار مصطفی فرمود تا مردم بسی برگرفت از راه سنگی هر کسی عاقبت کردند زن را سنگسار تا گرفت آن تایب صادق قرار از پس تابوت زن آن رهنمای گام میزد برسر انگشت پای گفت غوغای ملک بگرفت راه گام می نتوان نهاد اینجایگاه کس نکرد این توبه اندر روزگار بود آن زن در حقیقت مردکار عاقبت چون کرد پیغامبر نماز دفن کرد آن کشته راو گشت باز مرتضی دید آن شب آن زن را بخواب گفت هان چون کرد حق با تو خطاب گفت حق گفتا ندانستی مگر کانبیا را زان فرستادم بدر تا شریعت را اساس ایشان نهند آنچه چندان گفتم آن چندان نهند چون محمد بود امین روزگار ترک نتوانست کردن سنگسار ای ز بی انصافی خود خورده سنگ با خدای خویشتن بودی بجنگ سوی او ده بار رفتی وانگهی سوی ما گفتی ندانستی رهی گر نهان یکبار با ما گشتیی از گناه خود مبرا گشتیی جبرییل آنگاه بفرستادمی تا ابد منشور عفوت دادمی # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و چهارم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل کافری پیش خلیل آمد فراز گفت نانی ده بدین صاحب نیاز گفت اگر مؤمن شوی وآیی براه هرچه دل میخواهدت از من بخواه این سخن کافر چو بشنود از خلیل درگذشت اوحالی آمد جبرییل گفت حق میگوید این کافر مدام از کجا میخورد تا اکنون طعام او که چندین گاه نان مییافتست ازخداوند جهان مییافتست این زمان کو از درت نان خواه شد تن زدی تا گرسنه در راه شد چون تویی دایم خلیل کردگار باخلیل خویش شو در جود یار چون تو فارغ از بخیلی آمدی جود کن چون در خلیلی آمدی یا رب این انعام و بخشایش نگر عین آرایش برآلایش نگر با چنین فضلی ترا در پیشگاه کی توان ترسید از بیم گناه زآنکه آن دریا چو در جوش آیدت نیک و بد جمله فراموش آیدت # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و چهارم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل گفت ذوالنون است کان دانای راز چون کند از هم بساط مجد باز گر گناه اولین و آخرین بیش باشد ز آسمانها و زمین برحواشی بساطش آن گناه محو گردد جمله بر یک جایگاه گر شود خورشیدنور افشان دمی محو گردد صد جهان ظلمت همی قطره چند ازگنه گر شد پلید در چنان دریا کجا آید پدید نه همه آنجایگه طاعت خرند عجز نیز و ضعف هر ساعت خرند # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و چهارم » بخش ۹ - الحكایة و التمثیل شد جوانی را حج اسلام فوت از دلش آهی برون آمد بصوت بود سفیان حاضر آنجا غم زده آن جوان را گفت ای ماتم زده چار حج دارم برین درگاه من میفروشم آن بدین یک آه من آن جوان گفتا خریدم و او فروخت آن نکو بخرید وین نیکو فروخت دید آن شب ای عجب سفیان بخواب کآمدی از حق تعالیش این خطاب کز تجارت سود بسیار آمدت گر بکاری آمد این بار آمدت شد همه حجها قبول از سود تو تو زحق خشنود و او خشنود تو کعبه اکنون خاک جان پاک تست گر حجست امروز برفتراک تست # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و پنجم » بخش ۱ - المقالة الخامسة و الثلثون سالک آمد موج زن جان از وفا پیش صدر و بدر عالم مصطفی حال او اینجا دگرگون اوفتاد خاک بر سر کرد و در خون اوفتاد گفت ای سلطان دارالملک دین وی رسول خاص رب العالمین ای دل افروز همه دین گستران وی سپیدار همه پیغامبران ای ملک را بوده استاد ادب وی فلک را کرده ارشاد طلب ای مه و خورشید عکس روی تو عرش و کرسی جفته در کوی تو آفرینش را تویی مقصود بس چون تو اصلی پس تویی موجود بس بهترین جمله وز حرمتت بهترین امتان شد امتت بهترین شهرها هم شهر تست بهترین قرنها از بهر تست بهترین هر کتاب از حق تراست بهترین هر زفان مطلق تراست بهترین خانها بیت الله است وآن ترا هم قبله هم خلوتگه است چون بهینی در بهینی یا بهین پیشت آمد قطره ماء مهین گرچه ننگی ام ولی زان توام عاشق دیرینه حیران توام گرچه دارم بی عدد بی حرمتی تو منه بیرون مرا از امتی از درت گر هیچ درماند یکی هیچ در دیگر نماند بی شکی از درت آن را که نگشاید دری تا ابد نگشایدش در دیگری گرچه راهت پای تا سر نور بود لیک راهی سخت دورادور بود من بهر در میشدم در راه تو تا رسیدم من بدین درگاه تو زان بهر در رفتم و هر گوشه تا دهندم در ره تو توشه زان همه درها که آن در راه تست تا ابد مقصود من درگاه تست چون به عون تو بدین درآمدم وز در تو خاک بر سر آمدم گر دهی یک ذره جانم را عیان از میان جان نهم جان بر میان چون دو عالم سایه پرورد تواند هم زمین هم آسمان گرد تواند از در تو من کجا دیگر شوم گر شوم بی امر تو کافر شوم چون بهشتم جز سر این کوی نیست از چنین در ناامیدی روی نیست از هدایت کسر من پیوند کن هدیه بخش و مرا خرسند کن مصطفای مجتبی سلطان دین چون شنود این سر ز سرگردان دین دید کان سالک تظلم مینمود رحمتش آمد تبسم مینمود گفت تا با تو تویی ره نبودت عقل عاشق جان آگه نبودت یکسر موی از تو تا باقی بود کار تو مستی و مشتاقی بود لیک اگر فقر و فنا میبایدت نیست در هست خدا میبایدت سایه شو گم شده در آفتاب هیچ شو والله اعلم بالصواب لیک راه تو درین منزل شدن نیست الا در درون دل شدن گر چو مردان حال مردان بایدت قرب وصل حال گردان بایدت اول از حس بگذر آنگه از خیال آنگه از عقل آنگه از دل اینت حال حال حاصل در میان جان شود در مقام جانت کار آسان شود پنج منزل درنهاد تو تراست راستی تو بر تو است از چپ و راست اولش حس و دوم از وی خیال پس سیم عقلست جای قیل وقال منزل چارم ازو جای دلست پنجمین جانست راه مشکلست نفس خود را چون چنین بشناختی جان خود در حق شناسی باختی چون تو زین هر پنج بیرون آمدی خرقه بخش هفت گردون آمدی خویشتن بی خویشتن بینی مدام عقل و جان بی عقل و جان بینی تمام جمله میبینی به چشم دیگری جمله میشنوی و تو باشی کری هم سخن گویی زفان آن تو نه هم بمانی زنده جان آن تو نه گر بدانی کاین کدامین منبع است قصه بی یبصر و بی یسمع است چون تو باشی در تجلی گم شده تو نباشی مردم ای مردم شده موسی آن ساعت که بیهوش اوفتاد در نبود و بود خاموش اوفتاد در حلول اینجا مرو گر ره روی در تجلی رو تو تا آگه روی چون بدین منزل رسیدی پاکباز گر همه بر گویمت گردد دراز چون ره جان بی نهایت اوفتاد شرح آن بی حد و غایت اوفتاد آنچه آنجا بینی از انواع راز صد هزاران سال نتوان گفت باز چون تو خود اینجا رسی بینی همه حل شود دنیایی و دینی همه پس برو اکنون و راه خویش گیر پنج وادی در درون در پیش گیر چون شدت آیات آفاقی عیان زود بند آیات انفس را میان داد یک یک عضو خود نیکو بده ظلم کن بر نفس و داد او بده زانکه حق فردا ز یک یک عضو تو باز پرسد بل ز یک یک جزو تو چون دل سالک قرین راز گشت از پس آمد کرد خدمت بازگشت سالک آمد پیش پیر محترم بازگفتش قصه خود بیش و کم پیر گفتش مصطفی دایم بحق در جهان مسکنت دارد سبق نقطه فقر آفتاب خاص اوست در دو کونش فخر از اخلاص اوست فقر اگر چه محض بی سرمایگی ست باخدای خویشتن همسایگی ست این چه بی سرمایگی باشد که هست تا ابد هر دو جهانش زیر دست چون بچیزی سر فرو نارد فقیر پس ز بی سرمایگی نبود گزیر سر بسر هستند خلقان جهان جمله مردان حق را میهمان هرچه از گردون گردان میرسد از برای جان مردان میرسد خلق عالم را برای اهل راز خوان کشیدستند شرق و غرب باز وی عجب ایشان برای گرده روز و شب از نفس خود آزرده # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و پنجم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل مصطفی چون آمد از معراج در وام میخواست از جهودی جومگر از برای قوت جو میخواستش وان جهود سگ گرو میخواستش هر دو عالم دید آن شب ارزنی روز دیگر جو نبودش یک منی لاجرم چون این و آن یکسانش بود هر دو عالم زیر یک فرمانش بود ضعف ایمان باشدت ای ناتوان تو چه دانی سر فقر شب روان جان آدم نیز سر فقر سوخت هشت جنت را بیک گندم فروخت # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و پنجم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل از اکابر بود شیخی نامدار دید در خواب آن بزرگ کامگار کو براهی میشدی روشن چو ماه یک فرشته آمدی پیشش براه پس بدو گفتی که عزمت تا کجاست گفت عزم من بدرگاه خداست آن فرشته گفتش آخر شرم دار تو شده مشغول چندین کار و بار این همه اسباب و املاکت بود پس هوای حضرت پاکت بود کار و بار خویش میداری عزیز قرب حق باید بسر باریت نیز این همه لنگر ز تو آویخته چون شوی با نور حق آمیخته روز دیگر مرد از آن غم شد هلاک هرچه بودش سر بسر در باخت پاک یک نمد پاره که از وی جامه ساخت آن نگه داشت و دگر جمله بباخت چون شب دیگر بخفت آن پاکباز آن فرشته در رهش افتاد باز گفت هان قصد کجا داری چنین گفت قصد قرب رب العالمین گفت آخر بی خرد آنجا روی با چنین ژنده نمد آنجا روی با نمد آنجا مرو ای حق شناس با خداوند جهان آخر پلاس شد حجاب راه عیسی سوزنی از نمدسازی تو خود را جوشنی روز دیگر مرد آتش بر فروخت وان نمد پاره بیاورد و بسوخت دید القصه شب دیگر بخواب کآن فرشته کرد سوی او شتاب گفت عزم تو کجاست ای نامدار گفت نزدیک خدای کامگار آن فرشته گفت ای بس پاکباز چون تو کردی هرچه بود از خویش باز تو کنون بنشین مرو زین جایگاه چون تو بنشستی بیاید پادشاه چون همه سوی حق آمد پوی تو حق خود آید بیشک اکنون سوی تو پاک شو از هرچه داری و بباز تا حقت در پاکی آید پیش باز تا نتابد نقطه درویشیت نبود از قرب خدا بی خویشیت نقطه فقرست پیشان همه فقر جانسوزست درمان همه گر به فقرت نیست فخری چون رسول هست دینت شرک و فضل تو فضول فقر همچون کعبه چار ارکان نمود پنجمش جز ذات حق نتوان نمود در زمان مصطفی این هر چهار بر صحابه بود دایم آشکار جوع و جان بازی و ذل و غربتست چون گذشت این چار پنجم قربتست جمله را بی جوع آرامی نبود هیچ کس در نان و در نامی نبود جمله اصحاب جانباز آمدند عاشق و مرد و سرانداز آمدند جمله را عزی که بود از ذل بود لاجرم هر جزو ایشان کل بود جمله در غربت وطن بگذاشتند دل ز زاد و بود خود برداشتند لاجرم در فقر سلطان آمدند بهترین خلق دو جهان آمدند در بیابانی که صعلوکان راه در رکاب آرند پای آن جایگاه خواجگان از عشق دستار آن زمان جمله در خانه گریزند از میان گر تو هستی مرغ عشق و مرد راه از در حق صد هزاران دیده خواه تا بدان هر دیده عمری بنگری خویشتن بینی مخنث گوهری هر زمانت تازه انکاری دگر در بن هر موی زناری دگر پس بچندان چشم چون کردی نگاه بار دیگر صد هزاران گوش خواه تا بدان هر گوش در لیل ونهار بشنوی از درگه حق آشکار کای مخنث گوهر اینجا بار نیست عشق حق را با مخنث کار نیست مرد میباید نه سر او را نه پای جمله گم گشته درو او در خدای گر بود یک ذره در فقرت منی نبودت جاوید روی ایمنی # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و پنجم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل بایزید از خانه میآمد پگاه اوفتاد آنجا سگی با او براه شیخ حالی جامه را در هم گرفت زانکه سگ را سخت نامحرم گرفت سگ زفان حال بگشاد آن زمان گفت اگر خشکم مکش از من عنان ورترم هفت آب و یک خاک ای سلیم صلح اندازد میان ما مقیم گر تو را سهل است با من زان چه باک کار تو با تست کاری خوفناک گر بخود دامن زنی یک ذره باز پس ز صد دریا کنی غسل نماز زآن جنابت هم نگردی هیچ پاک پاک میگردی ز من از آب و خاک اینکه تو دامن ز من داری نگاه جهد کن کز خویشتن داری نگاه شیخ گفتش ظاهری داری پلید هست آن در باطن من ناپدید عزم کن تا هر دو یک منزل کنیم بو کز آنجا پاکیی حاصل کنیم گر دوجا آب نجس بر هم شود چون بدو قله رسد محرم شود همرهی کن ای بظاهر باطنم تا شود از پاکی دل ایمنم سگ بدو گفت ای امام راهبر من نشایم همرهی را در گذر زآنکه من رد جهانم این زمان وآنگهی هستی تو مقبول جهان هرکرا بینم مرا کوبی رسد با لگد یا سنگ یا چوبی رسد هر کرا بینی تو گردد خاک تو شکر گوید ز اعتقاد پاک تو از پی فردای خود تا زاده ام استخوانی خویش را ننهاده ام تو مگر شکاک راه افتاده لاجرم گندم دو خم بنهاده تا بود گندم مگر فردات را سر نمیگردد چنین سودات را شیخ کاین بشنود مشتی آه کرد روی و ره نه روی سوی راه کرد گفت چون من مینشایم زابلهی تا کنم با یک سگ او همرهی همرهی لایزال و لم یزل چون توانم کرد با چندین خلل تا که میماند من ومایی ترا روی نبود ایمنی جایی ترا چون ز ما و من برون آیی تمام هر دو عالم کل تو باشی والسلام # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و پنجم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل دعویی بد صوفی درویش را سوی قاضی برد خصم خویش را صوفی آن دعوی چو کرد آنجایگاه بینت را خواستش قاضی گواه رفت صوفی ودل از بند آورید در گواهی صوفیی چند آورید قاضیش گفتادگر باید گواه برد ده صوفی دگر آنجایگاه باز قاضی گفت ای مرد مجاز صوفیان را می میار اینجا فراز زانکه هر صوفی که با خود آوری یک تنند ایشان اگر صد آوری چون عدد نبود میان آن گروه دو گواه آور نه زان آن گروه کاین گروهی اند چون یک تن شده وز میانشان رسم ما و من شده هر که یک دم اوفتاد این جایگاه تا ابد جاوید برخیزد ز راه نام او از هر دو عالم گم شود همچو یک شبنم که در قلزم شود # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و پنجم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل عورتی را کودکی گم گشته بود دل از آن دردش بخون آغشته بود در میان راه میشد بیقرار وز غم آن طفل مینالید زار صوفیی گفتش منال ای نیک زن پیشه کن تسلیم و فال نیک زن غم مخور گر تو نیابی ای درش باز یابی در جهان دیگرش چون سخن بشنود زن آمد بجوش گفت ای صوفی چه میگویی خموش من ندانم این که هرک اینجایگاه کم بود فردا شود پیش دو راه زانکه من دانم که خلق روزگار زین دو عالم در یکی دارد قرار بی شکی هم آدمی هم دیگران یا درین عالم بود یا نه دران صوفیش گفتا بدان گر اندکی در میان صوفیان افتد یکی نیز کس در هر دو عالم جاودان نه خبر یابد نه نام ونه نشان هر که او با صوفیان دارد قرار هست او از هر دو عالم برکنار تو از آن غم خور که آن طفل لطیف در میان صوفیان افتد حریف محو گردد جاودان نامش همی در دو عالم نبود آرامش همی هر که قرب حق بدست آرد دمی همچو دریایی نماید شبنمی قطره کو غرقه دریا بود هر دو کونش جز خدا سودا بود آب دریا باشد از شش سوی او واو بمیرد تشنه دل در کوی او قرب جوی ای دوست وز دوران مباش وصل خواه از خیل مهجوران مباش گر نیاید قرب اینجا حاصلت پیش آرد بعد کاری مشکلت گر مقام قرب حق میبایدت بر نکوکاران سبق میبایدت خورد روز و خواب شب گردان حرام تا مگر در قرب حق یابی مقام # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و پنجم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل مالک دینار شب بیدار بود روز نیز از سوز دل در کار بود چون بروز آورد شبهای دراز همچو شبها در گرفت از روز باز روز و شب صبر وقرارش رفته بود این چنین کس چون تواند خفته بود دختری بودش جگر سوز از پدر گفت آخر شب بخفت و غم مخور خلق خفته جمله تو چون کوکبی از چه معنی مینخفتی یک شبی گفت خفتن نیست درمان پدر کز شبیخون ترسم ای جان پدر خواب اگر در شارع سیلی بود چون شوی بیدار واویلی بود می ندانم کاین چه مردان بوده اند کز عمل یک دم نمی آسوده اند گر ترا یک دم غم ایشانستی تا ابد درد تو بی درمانستی درد ایشان نیست از کسب و عطاست کی چنان دردی شود از کسب راست # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و پنجم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل بود درویشی بغایت غم زده آن یکی گفتش که ای ماتم زده غم به در کن زآنکه من هم کرده ام گفت چندین غم نه من آورده ام این زمان من روز و شب در ماتمم کآن تواند برد کآورد این غمم این همه غم کز دل پرخون خورم چون نه من آورده ام من چون برم من ندانم هیچ غم در روزگار چون فراق و سخت تر زین نیست کار گم شود صد عالم غم باتفاق در بر یک ذره غم از فراق ذره تا هستی خویشت بود صد فراق سخت در پیشت بود # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و پنجم » بخش ۹ - الحكایة و التمثیل در میان جمع یک صاحب کمال کرد محی الدین یحیی را سؤال کان همه منصب که پیدا ونهان مصطفی را بود در هر دوجهان از چه گفت او کاشکی از بحر جود حق نیاوردی مرا اندر وجود آنکه جمله از برای او بود هر دوعالم خاک پای او بود این چرا گوید چه حکمت دانی این شرح ده چندان که می بتوانی این گفت دو لوری بچه مرد و زنی کرده در خرگه بصحرا مسکنی بود دو خرگه برابر هر دو را وصل یکدیگر میسر هر دو را هر دو در خوبی کمالی داشتند هم ملاحت هم جمالی داشتند هر دو مست روی یکدیگر شدند صید شست موی یکدیگر شدند روز و شب در عشق هم میسوختند سال و مه سر تا قدم میسوختند بر جمال یکدیگر میزیستند دایما در هم همی نگریستند یک دم از همشان شکیبایی نبود زانکه عشق هر دو هر جایی نبود عاقبت آن هر دو را از روزگار گوسفند و گاو شد بیش از شمار کار و بار هر دو تن بسیار شد هر دو خرگه جای گیر و دار شد چون زیادت گشت هر ساعت مقام بیشتر شد هر زمان خیل وغلام آمدند از دشت سوی شهر باز شد میسرشان دو قصر سرفراز پرده دار و حاجبان بنشاندند پادشاهی جهان میراندند کار هر دو در گذشت از آسمان زآنکه بود آن در ترقی هر زمان زین سبب آن هر دو مرغ دلنواز اوفتادند از بر هم دور باز هر دو را از کار و بار و گیر دار وصل رفت و هجر آمد آشکار در میان هر دو راهی دور ماند این از آن و آن ازین مهجور ماند در فراق یکدگر میسوختند هر دم از نوع دگر میسوختند هیچکس از دردشان آگه نبود هیچ سوی یکدگرشان ره نبود هر دو مشتاق گدایی آمدند دشمن آن پادشایی آمدند درگدایی هر دوچون شیر و شکر تازه و خوش میشدند از یکدگر لیک چون منشور شاهی خواندند از سپیدی در سیاهی ماندند در گداییشان بسی به بود کار پادشاهیشان نیامد سازگار در گدایی عشق با هم باختند در شهی با هم نمیپرداختند عاقبت از گردش لیل ونهار هر دو تن را کرد مفلس روزگار پادشاهی رفت وآن بیشی نماند حاصلی جز نقد درویشی نماند شهر را بیخویشتن بگذاشتند راه صحرا هر دو تن برداشتند هر دوچون محروم و مسکین آمدند با سر جای نخستین آمدند همچو اول بار دو خرگه تمام برکشیدند آن دو تن در یک مقام بار دیگر هر دو دلبر بی تعب در برابر اوفتادند ای عجب هر دو از سر باز در هم گم شدند وز همه عالم بیک دم گم شدند نقد وصل وگنج جان برداشتند زحمت هجر از میان برداشتند هر زمان ذوقی دگرگون یافتند هر نفس صد لذت افزون یافتند برگشادند آن دو مرغ آنجا زفان شکرها گفتند حق را هر زمان کز شهی با این گدایی آمدیم با سر این آشنایی آمدیم پادشاهی دام ما افتاده بود تا دو مرغ از هم جدا افتاده بود خاک درویشی شدیم از جان پاک بر سر آن پادشاهی باد خاک کاش آن شاهی نبودی وآن کمال تا نبردی روزگار این وصال کاش بی کوس و علم می بودمی تا چنین دایم بهم میبودمی گر همه عالم مسلم بودن است از همه مقصود با هم بودن است هر دو چون باهم رسیدیم این نفس فارغیم از جمله کار اینست و بس # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و ششم » بخش ۱ - المقالة السادتة و الثلثون سالکی کاسرار قدسش دایه بود پیش حس آمد که اول پایه بود گفت ای جاسوس ظاهر نام تو سوی باطن دایما آرام تو پنج نوبت در همه عالم تراست شش جهت در زیر فرمان هم تراست از قدم تا فرق ذات تو منیست از منی بیرون ذاتت ایمنیست هر کجا هستیست آنجا ذات تست نیستی بالای محسوسات تست چون نمیآمد منی در قرب راست لاجرم در تو منی از بعد خاست چون ترا بعد فراوان پیش بود تشنگی تو زجمله بیش بود دایه عقلی و عقل پیر کار هست از پستان تو یک شیر خوار دایما در نقل میبینم ترا در نثار عقل میبینم ترا تا تو در ظاهر نگردی کار ساز عقل در باطن نگردد اهل راز چون زحکمت عقل صاحب راز گشت پیش درگاه تو باید بازگشت تا مرا از راز آگاهی دهی در گدایی خلعت شاهی دهی حس که بشنود این سخن افسرده شد شمع پنج ادراکش از غم مرده شد گفت چون عین منی ذات منست شرک و بدعت از اضافات منست کی شراب صرف توحیدم رسد گر رسد بویی ز تقلیدم رسد صد هزاران شاخم از هر سوی من چون شوم یک قبله و یک روی من کی بود از کثرتم بگسستگی تا بگردن در عدد پیوستگی ذره آگاهی معنام نیست جز حیات ظاهر و دنیام نیست آنکه او را زندگی در ظاهرست گر ز باطن بوی یابد نادرست چون مرا از سر معنی نیست بوی کرده ام بر صورت اعداد خوی چون مرا از مشک معنی بوی نیست حس مشرک لایق این کوی نیست حس ناقص چون دهد کس را کمال گر گزیرت نیست زوبازی خیال سالک آمد پیش پیر بحر و بر حال خود را داد شرحی معتبر پیر گفتش حس منی اندر منی است راه او بر وادی ناایمنی است عالمی پر تفرقه ست از پیش و پس ندهد او یک ذره جمعیت بکس بازکن خوی ای پسر از تفرقه تا نگردد خرقه تو مخرقه دولت جاوید جمعیت شناس هرچه بشناسی بدین نیت شناس تامنی تو زبون میداردت باد ریشت سرنگون میداردت تا که از پندار آیی مست خواب خاک می بس باد ریشت را جواب # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و ششم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل گفت وقت حلق خلقی در حجاز بهر سنت موی میکردند باز از یکی پرسید آن مجنون راه کز چه اندازید موی اینجایگاه گفت موی افکندن اینجا سنت است ترک این سنت دلیل محنت است چون شنود القصه آن دیوانه راز گفت ای مشتی گدای بی نیاز حلقه سر گر سنتی آمد نه خرد پس فریضه ریش میباید سترد زانکه در ریش تو چندان باد هست کان بلای صد دل آزاد هست زین چه گفتم بر شما صد منت است کاین فریضه بهتر از صد سنت است کار کن چون وقت کارت این دمست زآنکه این یک دم ترا صد عالمست تاکی از خواب هوس بیدار شو همچو بیداران دین در کار شو گر نخواهی کشت کرد امروز تو چون کنی فردا میان سوز تو # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و ششم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل غافلی میشد بصحرا روز برف دید مردی را ز مردان شگرف برف میرفت آن بزرگ و میگذشت دانه میپاشید در صحرا ودشت برف در گرمی چو آتش میفشاند مرغکان را دانه خوش میفشاند غافل او را گفت ای بس بی خبر نیست وقت کشت این ناید ببر در چنین فصلی که کارد دانه ور کسی کارد بود دیوانه مرد گفتش این چه گویم زشت نیست کشت اینست و جزین خود کشت نیست وقت کشت من کنونست ای پسر گر تو نشناسی جنونست ای پسر این زمین کاین تخم افکندم درو از سرشکم آب میبندم درو آن درو چون وقتش آید من کنم وآن زمین را گاو در خرمن کنم تا به کی از خام بودن سوز کو چند از تاریکی شب روز کو ای نمازت نانمازی آمده پاک بازی تو بازی آمده چون نماز تو چنین پرتفرقه ست ترک کن کاین نیست ادا این مخرقه ست # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و ششم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل ابن ادهم چون ادا کردی نماز دست بنهادی به روی خویش باز روی گفتی من بپوشم از خطر تاب رویم باز نتوان زد مگر زآنکه میدانم که دست بی نیاز باز خواهد زد به روی من نماز # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و ششم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل رفت آن غافل سوی مسجد فراز تا کسی دم زد بپرداخت از نماز نه سجودی کرد لایق نه رکوع خواست کز مسجد کند عزم رجوع بود در مسجد یکی مجنون مست بادلی پر شور و با سنگی بدست مرد را گفتا که هین ای حیله جوی این نماز اینجا کرا کردی بگوی گفت آن کاهل نمازش کاین نماز کردم از بهر خدای بی نیاز مرد مجنون گفت از آن گویم همی وین نشان از تو از آن جویم همی کاین نماز از بهر حق گر کرده ای بس که این سنگم تو بر سر خورده ای مرد گفتا روز بس بیگاه بود زان نماز من چنین کوتاه بود نیستت یک ذره آگاهی ز خویش دشمن خویشی چه میجویی ز خویش خلق کشتن بر اجل نتوان نهاد این عمل جز بر امل نتوان نهاد چون امل بسیار و چون عمر اندکست گر بسی اندک شود کم چه شکست هفته ماندست و باقی رفته عمر تو چه خواهی کرد این یک هفته عمر در چنین عمری که بیش از برق نیست گر بخندی گر بگریی فرق نیست عمر چون بگذشت اگر شیر آمدی از سر یک موی در زیر آمدی # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و ششم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل بود کشتی گیر برنایی چو ماه سرکشان را سرنگون کردی براه عاقبت از گردش لیل و نهار شد ز یک مویش سپیدی آشکار موی را بر کند و بر دستش نهاد پس سرشک از چشم خون افشان گشاد گفت در کشتی چو سرافراختم سرکشان را سرنگون انداختم ای عجب این موی سرافراختست سرنگونم بر زمین انداختست با همه مردان بکوشم وقت کار نیستم در پیش مویی پایدار ساختستم با بتر در صبح و شام وز بتر بهتر همی جویم مدام با بتر تا چند خواهی ساخت تو در بتر بهتر چه خواهی باخت تو بهترین چیزی که عمرست آن دراز در بتر چیزی که دنیاست آن مباز ای بیک جو بهر دنیا جان فروش بوده یوسف را چنین ارزان فروش چون تو یوسف را بجان نخریده لاجرم او را بجان نگزیده یوسف جان را کسی سلطان کند کو خریداری او از جان کند یوسف جانت عزیزست ای پسر بهترت از وی چه چیزست ای پسر قدر یوسف کور نتواند شناخت جز دلی پر شور نتواند شناخت # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و ششم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل آن غریبی را وزارت داد شاه یافت عمری در وزارت آب و جاه عاقبت چون پیری آمد کارگر خواست آن دستور دستوری مگر گفت خواهم کرد عزلت اختیار زانکه میترسم ز مرگ ای شهریار منع نکند پادشاه سرفراز تا روم زینجا بجای خویش باز میگذارم روز و شب در طاعتی پس دعا میگویمت هر ساعتی شاه گفتش تو که اول آمدی در تهی دستی معطل آمدی هرچه داری جمله کن تسلیم شاه همچو اول روز رو زینجایگاه چون تو اینجاآمدی دستی تهی میروی با این همه گنج آنگهی مرد گفتا گر وزارت ساختم نقد عمرم در ره تو باختم نقد من با من ده آن خویش گیر ورنه تن زن ترک آن خویش گیر کس چه داند تا چه نقدی بس عزیز باختم من در ره ملک تو نیز چون همه سرمایه تو عمر بود پس چرا بر باد دادی عمر زود چون چنین سرمایه از دستت برفت هرچه آن بودست یا هستت برفت تو چه دانی قدر عمر ای هیچکس مردگان دانند قدر عمر بس باز پرس از اهل گورستان تو نیز تا چه میگویند از عمر عزیز # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و ششم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل دید شیخی پاک دینی را بخواب چون سلامش گفت نشنود او جواب گفت آخر ای بزرگ نیک نام از چه میندهی جوابم را سلام چون تو میدانی که فرض است این جواب پس جوابم باز ده سر بر متاب گفت میدانم که فرض است ای امام لیک بر ما بسته شد این در تمام چون جواب تو توانم داد باز چون در طاعت فراز آمد فراز هیچ طاعت نه رکوع و نه سجود تا ابد از ما نیاید در وجود گر چو تو در دار دنیا بودمی یک دم از طاعت کجا آسودمی پیش ازین بودیم مشتی بیخبر قدر اکنون می بدانیم این قدر ای دریغا راه طاعت بسته شد دم گسسته گشت و غم پیوسته شد نه بسوی طاعتم راهی بماند نه دلم را زهره آهی بماند ای دریغا فوت شد عمر دراز غصه ماند و قصه نتوان گفت باز هر نفس صد کوه رادرنده بود لیک از مادر بوش افکنده بود ای دریغا می ندانستیم ما کار کردن میتوانستیم ما لاجرم امروز حیران مانده ایم در پشیمانی به زندان مانده ایم مرغ قدر بال و پر اندک قدر آن زمان داند که سوزد بال و پر تو ز کوری ره نمیدانی ز چاه خیز از حق دیده بیننده خواه کار تو یارب که چون زیبا کنند گر به کوری خودت بینا کنند کوپله بحری تو پر باد آمده وانگهت بر باد بنیاد آمده مانده پر باد این دم بیخبر باش تا بادت برون آید ز سر # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و ششم » بخش ۹ - الحكایة و التمثیل آن یکی دیوانه حیران میشتافت کله در راه گورستان بیافت کرد پرخاک و نهفتش بر زمین آن یکی گفتش چرا کردی چنین گفت مجنونش که ای از کار دور بوده است این کله پر باد غرور میکنم پرخاک این سر تا مگر چون در آمد خاک باد آید به در گرچه سر بر آسمان داری کنون در زمین چون آسمان گردی نگون کار و بار تو در این عالم بود چون تو رفتی آن همه ماتم بود نیست آنجا جز فنا را هیچ روی زآنکه آنجا در نگنجد هیچ موی # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و ششم » بخش ۱۰ - الحكایة و التمثیل کرد مجنونی بگورستان نشست مرده را سر در آورده بدست موی از آن سر پاک برمیکند زود در میان خاک می افکند زود سایلی گفتش چه میجویی ازین گفت ای غافل چرا گویی چنین می نگنجیدست این سر در جهان لیک مویی در نگنجد این زمان همچو گویی کرده ای گم پا و سر این چه سرگردانی است ای بیخبر بر کنار آی از همه کار جهان پیش از آن کت در ربایند از میان هیچ را چون پایداری روی نیست دشمنی و دوستداری روی نیست گوییا آس فلک سود و نسود هرچه هست ای جان من بود و نبود روی را چون نیست روی اینجا بدن فرق نبود زشت یا زیبا بدن موی را چون نیست در بودن امید پس کنون خواهی سیه خواهی سپید گر کسی آمد به بالا بازگشت قطره دان کو به دریا بازگشت غم مخور گر خنده زد برقی و مرد شبنمی افتاد در غرق و بمرد کار و بار عالم حس هیچ نیست تا توان کوشید زر مس هیچ نیست زندگی عالم حس عالمی هست در جنب حقیقت یک دمی هرچه آن یک لحظه باشد خوب و زشت من نخواهم گر همه باشد بهشت # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و ششم » بخش ۱۱ - الحكایة و التمثیل آن یکی عیسی مریم را چه گفت گفت ای طاق ترا خورشید جفت از چه خود را مینسازی خانه گفت آخر من نیم دیوانه هرچه نبود تا ابد همبر مرا آن کجا هرگز بود در خور مرا هرچه آن با تو فرو ناید به راه فرق نبود چه گدا آنجا چه شاه # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و ششم » بخش ۱۲ - الحكایة و التمثیل خسروی میرفت در صحرا و شخ با سپاهی در عدد مور و ملخ جمله صحرا غبار و گرد بود بانگ پیل و کوس و بردا برد بود بود بر ره شاه را ویرانه خفته بر دیوار آن دیوانه شاه چون پیش آمدش او برنخاست همچنان میبود کرده پای راست شاه گفتش ای گدای خاک راه تو چرا حرمت نمیداری نگاه شاه میبینی و لشکر پیش و پس برنخیزد چون منی را چون تو کس پیش شه دیوانه آزادوش همچنان خفته زبان بگشاد خوش گفت آخر از چه دارم حرمتت یا کجا در چشمم آید نعمتت گر به قارونی برون خواهی شدن همچو قارون سرنگون خواهی شدن ور چو نمرودی تو از ملک و سپاه همچو او گردی بیک پشه تباه ور نکو روییست در غایت ترا کافری باشی ز ترکان ختا ور ترا علمست و با آن کار نیست از تو تا ابلیس ره بسیار نیست ور تو همچون صاحب عادی به زور سردهد چون عوج یک سنگت بگور ور بهشت آمد سرایت خشت خشت همچو شدادت کشند اندر بهشت ور نداری این همه عیب و بدی پس چو هم باشیم هر دو در خودی هر دو از یک آب در خون آمدیم هر دو از یک راه بیرون آمدیم هر دو از یک زاد بر پاییم ما هر دو از یک باد برجاییم ما هر دو در یک گز زمین افتاده ایم هر دو اندر یک کمین افتاده ایم هر دو از یک مرگ خیره میشویم هر دو با یک خاک تیره میشویم در همه نوعی چو با تو همدمم من چرا برخیزم از تو چه کمم # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هفتم » بخش ۱ - المقالة السابعة و الثلثون سالک آتش دل شوریده حال شد ز خیل حس برون پیش خیال گفت ای در اصل یک ذات آمده پنج محسوست مقامات آمده تو یکی و جمله پاک و نجس میکنی ادراک همچون پنج حس شم و ذوق و لمس با سمع و بصر کرده یک لوح ترا ذات الصور آنچه حاجت بود پنج آلت برونش تو بیک آلت گرفتی در درونش پاره چون دور بودی از عدد پنج مدرک نقدت آمد از احد چون زمانی و مکانی آمدی پنج ره در خرده دانی آمدی گرچه بودت پنج محسوس آشکار مدرکت هر پنج شد در پنج یار چون نیارستی بیک ره پنج دید از زمان ذات تو چندین رنج دید وی عجب از پنج ادراک قوی صورتی ماند از زمانه معنوی چون بوحدت آمدی نزدیک تر بود راه تو ز حس باریک تر پس به وحدت از عدد درکش مرا ره به من بنمای و کن دلخوش مرا تا برون آیم ز چندین تفرقه خرقه بر آتش نهم از مخرقه سر به وادی محبت آورم ره درین غربت به قربت آورم زین سخن همچون خیالی شد خیال حال بر وی گشت حالی زین محال گفت من زین نقد بس دور آمدم زینچه میجویی تو مهجور آمدم چون به من در خواب می آید خطاب کی توانم دید بیداری به خواب هیچ صورت هیچ معنی هیچ کار نیست جز در پرده بر من آشکار آنکه در پرده بود فریاد خواه دیگری را چون دهد در پرده راه هیچ نگشاید ز من در هیچ حال من خیالم چند پیمایی خیال گر طلبکاری ازینجا نقل کن پای نه بر حس و ره بر عقل کن سالک آمد پیش پیر مهربان حال خود با او نهاد اندر میان پیر گفتش هست دیوان خیال از حس و از عقل پر خیل مثال هرکجا صورت جمال آرد پدید زو مثالی در خیال آرد پدید قسم حس آمد فراق اما خیال نقد دارد از همه عالم وصال هرچه خواهد جمله در پیشش بود وینچنین وصلی هم از خویشش بود حس چنان در بعد افتادست طاق کز وصال نقد بیند صد فراق نانهاده یک قدم در وصل خویش صد فراقش آید از هر سوی پیش # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هفتم » بخش ۲ - الحكایة ‌و التمثیل بوعلی دقاق آن شیخ جهان شد بنزدیک مریدی میهمان آن مرید از عشق او میسوخت زار کرده بودش روزگاری انتظار شیخ بنشست آن مرید نونیاز گفت شیخا کی بخواهی رفت باز گفت ناافتاده وصلی اتفاق پیش باز آوردی آواز فراق # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هفتم » بخش ۳ - الحكایة ‌و التمثیل کاملی گفته ست کز بیم گناه گر نبودی پیش حاصل رنج راه یا زجان کندن بلا بودی و بس یا عذاب گور بودی پیش و پس یا صراطستی و یا میزانستی هرچه هستی آن همه آسانستی این همه سهل است اگر نبود فراق چون بود فرقت دلی پر اشتیاق هر عذابی کان همی داند یکی جمله در جنب فراقست اندکی تو چه دانی ای پسر سوز فراق عاشقی داند دلی پراشتیاق تو چو عاشق نیستی دل مرده دعوی عشق از چه در سرکرده # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هفتم » بخش ۴ - الحكایة ‌و التمثیل خواندمحمود را سر بی خویشیی عاشقی را مانده در درویشیی عاشق درویش بود و سوخته سینه همچون چراغ افروخته گفت ای درویش با من راز گوی نکته از عشق وعاشق بازگوی زانکه میگویند مرد عاشقست هرچه تو در عشق گویی لایقست بود ایاز ماهروی آنجایگاه چست بر پای ایستاده پیش شاه عاشق درویش گفت ای شهریار تو نه عاشق ترا با این چکار نکته عشاق عاشق را سزاست گر نپرسی چون نه عاشق رواست شاه گفت آخر چرا عاشق نیم عاشقی را به ز تو لایق نیم گفت اگر تو هیچ عاشق بوده شاد بنشسته نمی آسوده خوش بود عاشق نشسته دل بجای بر سرش استاده معشوقش بپای عشق را گر بودیی صاحب یقین نیستی استاده معشوقت چنین کار و بار سلطنت داری تو دوست پس بسر باریت عشقی آرزوست عشق در درویشی و خواری دهند نه بکار و بار سر باری دهند خسروی بس باشدت ای شهریار عشق و درویشی برو با من گذار عشق در معشوق فانی گشتن است مردن او را زندگانی گشتن است زندگانی گر ترا از مرگ نیست عاشقی ورزیدنت پر برگ نیست در مقام عشق اگر بالغ شوی از عذاب جاودان فارغ شوی # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هفتم » بخش ۵ - الحكایة ‌و التمثیل یک شبی میگفت یحیی ابن المعاد گر مرا بخشند دوزخ در معاد هیچ عاشق را نسوزم تا ابد زانکه صد ره سوختست او از احد هر که او یکبار نه صد بار سوخت چون توان از بهر او آتش فروخت سایلی گفتش اگر کار اوفتد عاشقی را جرم بسیار اوفتد سوزیش یانه چو باشد جرم کار گفت نه کان جرم نبود اختیار کار عاشق اضطراری اوفتد زان ز فرط دوستداری اوفتد هیچ عاشق را ملامت روی نیست سوختن او را قیامت روی نیست نیست رنج زیرکان در هیچ حال سخت تر از صبر کردن بر محال لیک عاشق کز محالی دم زند گرمی او عالمی بر هم زند گرمحالی گوید او واجب بود ور حجابی افتدش حاجب بود # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هفتم » بخش ۶ - الحكایة ‌و التمثیل در رهی میشد سلیمان با سپاه دید جفتی صعوه را یک جایگاه هر دو عشق یکدگر میباختند هر دو با دل سوختن میساختند گاه این یک ناز کرد و گاه آن گاه این آغاز کرد و گاه آن صعوه عاشق زفان بگشاد و گفت تو به نیکویی مرا طاقی و جفت هرچه فرمودی چنان کردم همه کارهای تو بجان کردم همه ور دگر فرماییم فرمان کنم هرچه تو حکمم کنی از جان کنم گر توام گویی فرو آرم بخود قبه ملک سلیمان از لگد چون سلیمان رفت با ایوان خویش گفت تا آن صعوه را خواندند پیش صعوه چون آمد بدید آن کار و بار شد ز لرزیدن چو برقی بیقرار پس سلیمان گفت چندینی ملاف صعوه را لاف مه از کوه قاف تو که قادر نیستی یک حبه را از لگد چون بشکنی این قبه را از سلیمان صعوه چون بشنود راز گفت ای در دین و دنیا سرفراز نامه ناموس عاشق را مدام مهری از یطوی و لایحکی تمام عاشقان از بس که غیرت داشتند جان خود را غرق حیرت داشتند از سر جان پاک بر میخاستند هرچه شان بایست در میخواستند # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هفتم » بخش ۷ - الحكایة ‌و التمثیل در مناجات آن بزرگ کاردان گفت ای داننده اسرار دان کور گردان خلق را در رستخیز پس مرا جاوید چشمی بخش نیز تا نبیند هیچکس جز من ترا تا توانم دید بی دشمن ترا بعد از آن چون مدتی بگذشت ازین زینچه میخواست او ز حق برگشت ازین گفت ای یاری ده هر دم مرا در قیامت کور گردان هم مرا تا نبینم آن جمال پر فروغ کان بخویش آید دریغم بی دروغ گرچه غیرت بردن از عاشق نکوست غیرت معشوق دایم بیش ازوست # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هفتم » بخش ۸ - الحكایة ‌و التمثیل یوسف صدیق در زندان شاه دید روح القدس را آنجایگاه گفت ای سر تاقدم جان نفیس در چه کاری تو دراینجای خسیس در میان عاصیان چون آمدی کز کنار سدره بیرون آمدی گفت پیشت آمدم ای رهنمای تا بگویم من که میگوید خدای تو چه بد دیدی ز ما کاین جایگاه جسته از ما بغیر ما پناه مرد را خواندی چه خواهد بود نیز تا برد پیغام تو سوی عزیز چون بوددر کار رب العزه یار کی گشاید از عزیز مصر کار کی عزیز مصر داند کار تو بس بود چون من عزیزی یار تو یار تو چون من عزیزی کارساز با عزیزی آن چنان گویی تو راز در عتاب اینت اگر من چند سال حبس نکنم نه خدایم ذوالجلال ناز معشوقان اگر آتش بود تو بجان میکش که نازی خوش بود # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هفتم » بخش ۹ - الحكایة ‌و التمثیل کرد محمود از برای احترام یک شبی آزاد بسیاری غلام گفت خواهی ای ایاز اینجایگاه تاکند آزادت امشب پادشاه دست زد در زلف ایاز ماهروی حلقه بگرفته از زنجیر موی گفت اگر مردی چه باشی غرقه تو جانت را آزاد کن زین حلقه تو ای شده زلف مرا حلقه بگوش خویش را آزاد کن چندین مکوش شیوه معشوق خون خوردن بود وین ز فرط دوستی کردن بود دوستی باشد همه در پوستش دوست دارد آنکه داری دوستش # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هفتم » بخش ۱۰ - الحكایة ‌و التمثیل در رهی میرفت بس زیبا زنی دید مردی چشم زن چون رهزنی چشم زن در چشم زخمی ره زدش تیر مژگان برجگر ناگه زدش زن روان شد مرد بر پی شد روان زن نگه کرد از پس و گفت ای جوان چیست حالت گفت چشم رهزنت زد رهم چون چشم گفتم روشنت زن برانداخت آن زمان از رخ نقاب تا بدید آن چهره چون آفتاب مرد شد کلی ز دست آنجایگاه جزو جزوش گشت مست آنجایگاه زن چو آخر در سرای خویش شد عاشقش بر در حال اندیش شد عاقبت سنگی در انداخت از غرور زن برون آمد که ای شوریده دور رو سر خود گیر ای سرگشته رای تا نبرندت سر اهل این سرای مرد گفتش چون نمیبودی مرا روی از بهر چه بنمودی مرا گفت الحق دوست میدارم بسی این که دایم دوستم دارد کسی چون بنای دوستی محکم کنی خویشتن را درحرم محرم کنی تا چو دوران فنای تو بود دوستت بی تو بجای تو بود # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هفتم » بخش ۱۱ - الحكایة ‌و التمثیل رفت دزدی در سرای رابعه خفته بود آن مرغ صاحب واقعه چادرش برداشت راه در نیافت باز بنهاد و بسوی در شتافت بازبرداشت و بیامد ره ندید باز چون بنهاد شد درگه پدید گشت عاجز هاتفیش آواز داد گفت چادر باید این دم باز داد زانکه گر شد دوستی درخواب مست دوستی دیگر چنین بیدار هست چادرش بنهی اگر در بایدت ورنه بنشینی چو چادر بایدت هرچه هستت چون برای او بود دوستی تو سزای او بود ور تو خود را دوستر داری ازو دشمنی تو گر خبر داری ازو # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هفتم » بخش ۱۲ - الحكایة ‌و التمثیل شد مگر معشوق طوسی ناتوان در عیادت رفت پیشش یک جوان فاتحه آغاز کرد آنجایگاه تا دمد بادی بران مجنون راه گفت اگر دادم بخواهی داد تو چون بخوانی بر حق افکن داد تو هیچ درخور نیست این درویش را جمله او را بایدم نه خویش را هرچه هست و بود خواهد بود نیز هست اورا جمله زیبا و عزیز نقد بود آنجا همه چیزی ولیک بندگی و ذل میبایست نیک لاجرم در قالب آدم دمید بندگی رادر خداوندی کشید شور در بازار عالم اوفکند جمله آفاق در هم اوفکند صد جهان بد پر خداوندی بزور از جهان بندگی برخاست شور # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هفتم » بخش ۱۳ - الحكایة ‌و التمثیل بود محمود و حسن در بارگاه گشته هم خلوت وزیر و پادشاه نه یکی آمد نه یک تن راه خواست نه گدایی قرب شاهنشاه خواست هیچکس در دادخواهی ره نجست هم رعیت هم سپاهی ره نجست بود بر درگاه آرامی عظیم نه امیدی هیچکس را و نه بیم با وزیر خویش گفت آن شهریار بر در ما کو نشان کار و بار نه کسی فریاد میخواهد زما نه گدایی داد میخواهد ز ما هر کرا زینسان در عالی بود کی روا باشد اگر خالی بود این چنین درگاه عالی ای وزیر نیست خوش از شور خالی ای وزیر آن وزیرش گفت عدلی این چنین کز تو ظاهر گشت درروی زمین چون جهان پر عدل دارد پادشاه کی تواند بود هرگز دادخواه شاه گفتا راست گفتی این زمان شور اندازم جهانی در جهان این بگفت و لشکری را راست کرد پس ز هر شهر و دهی درخواست کرد جوش و شوری در همه عالم فتاد درگه محمود خالی کم فتاد شد در او موج زن از کار و بار آنچه آن میخواست آن گشت آشکار # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هشتم » بخش ۱ - المقالة ‌الثامنة و الثلثون سالک بگذشته از خیل خیال پیش عقل آمد بجسته از عقال گفت ای دستور حل و عقد ملک نیست رایج بی تو هرگز نقد ملک خرقه تکلیف دین بر قد تست تا بحد نیستی سر حد تست ذره گر نیستی بگرفته ای ذره تکلیف نپذیرفته ای اقبل و ادبر خطاب تست خاص گاه در قیدی و گاهی در خلاص چون شود در نیستی چشم تو باز اقبلت گرداند از خود پاک باز چون شوی در عین هستی دیده ور ادبرت هر دم کند قیدی دگر هرچه تو داری ز نقصان و کمال حس ترا بخشیده از راه خیال حس عدد آمد بصورت در عدد پس خیال آمد عدد اندر احد تو احد بودی عدد را معنوی کز زمان و از مکان دوری قوی پنج مدرک را خیال از پنج بار کرد ادراک تو یکدم صد هزار تو همه در یک نفس داننده گرچه شاگردی ز خود خواننده گرچه حسن افتادت اول اوستاد زاوستادت کار برتر اوفتاد حس به معنی در حقیقت از تو خاست لیک کار صورتت او کرد راست چون تو او را زنده کردی در صفت داد او در صورتت صد معرفت چون ترا در زنده کردن دست هست در دلم این مردگی پیوست هست زندگی بخش و به مقصودم رسان در عبودیت به معبودم رسان عقل گفتش تو نداری عقل هیچ می نبینی این همه در عقل پیچ کیش و دین از عقل آمد مختلف بر در او چون توان شد معتکف صد هزاران حجت آرد بی مجاز عالمی شبهت فرستد پیش باز در تزلزل دایما سرگشته در تردد طالب سر رشته از وجود عقل خاست انکارها وز نمود عقل بود اقرارها عقل را گر هیچ بودی اتفاق چون دلستی پای تا سر اشتیاق عقل اندر حق شناسی کاملست لیک کاملتر ازو جان و دلست گر کمال عشق میباید ترا جز ز دل این پرده نگشاد ترا سالک آمد پیش پیر نامور نامه از کشف برخواندش زبر پیر گفتش عقل از حق ترجمانست قاضی عدل زمین و آسمانست نافذ آمد حکم او در کاینات هست حکم او کلید مشکلات بر درخت عقل هر شاخی که هست آفتاب آنجا نیارد برد دست هرکه او از عقل لافی میزند از سر کذب و گزافی میزند زآنکه هر کس را که گردد عقل صاف در سرش نه کذب ماند نه گزاف کی تواند گشت مرد از قیل و قال در مقام عقل خود صاحب کمال سالها باید که تا یک نیکنام عقل را بی عقده گرداند تمام # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هشتم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل چون سکندر با حکیم و با خفیر ماند اندر غار تاریکی اسیر هیچکس البته ره نشناخت باز جمله درماندند و شد کاری دراز متفق گشتند آخر سر بسر تا خری در پیش باشد راهبر پیش در کردند خر تا راه برد جمله را زآنجا به لشگرگاه برد ای عجب ایشان حیکمان جهان با خبر از سر پیدا و نهان در چنان ره راهبرشان شد خری تا به حکمت لاف نزند دیگری چون نمود آن قوم را اسرار خویش گفت ای بی حاصلان کار خویش گرچه هر یک مرد پیش اندیش بود از شما باری خری در پیش بود چون خری از عاقلان افزون بود دیگران را کاردانی چون بود عقل اگر جاهل بود جانت برد ور تکبر آرد ایمانت برد عقل آن بهتر که فرمان بر شود ورنه گر کامل شود کافر شود # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هشتم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل بلعمی کو مرد عهد خویش بود چارصد سالش عبادت بیش بود کرده بود او چار صد پاره کتاب جمله در توحید و در رفع حجاب چارصد روز و شبش در یک سجود غرقه کرده بود دریای وجود یک شب از شبها شبی بس سهمگین روی خود برداشت از خاک زمین صد دلیل نفی صانع بیش گفت شمع گردون را خدای خویش گفت روی خویش آورد سوی آفتاب سجده کردش صار کلب من کلاب عقل چون از حد امکان بگذرد بلعمی گردد زایمان بگذرد عقل در حد سلامت بایدت فارغ از مدح و ملامت بایدت گرتو عقل ساده مییابی ز خویش از چنان صد عقل دم بریده بیش گرچه عقلت ساده باشد بی نظام لیک مقصود تو گرداند تمام دورتر باشد چنین عقل از خطر وی عجب مقصود یابد زودتر # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هشتم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل بود پیری عاجز و حیران شده سخت کوش چرخ سرگردان شده دست تنگی پایمالش کرده بود گرگ پیری در جوالش کرده بود بود نالان همچو چنگی ز اضطراب پیشه او از همه نقلی رباب نه یکی بانگ ربابش میخرید نه کسی نان ثوابش میخرید گرسنه مانده نه خوردی و نه خواب برهنه مانده نه نانی و نه آب چون نبودش هیچ روی از هیچ سوی برگرفت آخر رباب و شد بکوی مسجدی بود از همه نوعی خراب رفت آنجا و بزد لختی رباب رخ بقبله زخمه را بر کار کرد پس سرودی نیز با آن یار کرد چون بزد لختی رباب آن بیقرار گفت یا رب من ندانم هیچ کار این چه میدانستم آن آوردمت خوش سماعی با میان آوردمت عاجزم پیرم ضعیفم بی کسم چون ندارم هیچ نان جان می بسم نه کسم میخواند از بهر رباب نه کسم نان میدهد بهر ثواب من چو کردم آن خود بر تو نثار تو کریمی نیز آن خود بیار در همه دنیا ندارم هیچ چیز رایگان مشنو سماع من تو نیز کار من آماده کن یکبارگی تا رهایی یابم از غمخوارگی چون ز بس گفتن دلش در تاب شد هم دران مسجد خوشی درخواب شد صوفیان بوسعید آن پیر راه گرسنه بودند جمله چند گاه چشم در ره تا فتوحی دررسد قوت تن قوت روحی در رسد عاقبت مردی درآمد با خبر پیش شیخ آورد صد دینار زر بوسه داد و گفت اصحاب تراست تا کنندامروز وجه سفره راست شد دل اصحاب الحق خوش ازان رویشان بفروخت چون آتش ازآن شیخ آن زر داد خادم را و گفت در فلان مسجد یکی پیری بخفت با ربابی زیر سر پیری نکوست این زر او را ده که این زر آن اوست رفت خادم برد زر درویش را گرسنه بگذاشت قوم خویش را آن همه زر چون بدید آن پیر زار سر بخاک آورد و گفت ای کردگار از کرم نیکو غنیمی میکنی با چو من خاکی کریمی میکنی بعد از اینم گر نیارد مرگ خواب جمله از بهر تو خواهم زد رباب میشناسی قدر استادان تو نیک هیچکس مثل تو نشناسد ولیک چون تو خود بستوده چه ستایمت لیک چون زر برسدم باز آیمت هر کرا در عقل نقصان اوفتد کار او فی الجمله آسان اوفتد لاجرم دیوانه را گرچه خطاست هرچه میگوید بگستاخی رواست خیر و شر چون جمله زینجا میرود نوحه دیوانه زیبا میرود # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هشتم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل در بر دیوانه شد عاقلی دید آن دیوانه را غمگین دلی گفت غمگین از که گفت از خدای کز غم او می ندانم سر ز پای میبترسم زو و گر دیدن بود جمله را زو روی ترسیدن بود چون نترسند از کسی خلقان همه کو چو گرگان را دهد سر در رمه تا شبان بنشیند و ماتم کند چه عجب گر از چنین کس غم کند کرد امروزم چنین شوریده دین تا چه خواهد کرد با من بعد ازین ای عجب دیوانه نیز از بیم او میکند چون عاقلان تسلیم او بیم او چون دل شکافی میکند عقل را از عقل صافی میکند تا زهیبت عقل مجنون میرود وز جنون خویش در خون میرود # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هشتم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل در شبی کز میغ شد عالم سیاه بود مجنونی در افتاده به راه در بیابانی میان رعد و برق کرده برقش سوخته بارانش غرق دیده پرخون راه میبرید سخت بادلی پر بیم میترسید سخت هاتفیش آواز داد از قعر جان گفت حق با تست کم ترس ای جوان گفت پس گر می بباید گفت راست من ازآن ترسم که تا بامن چراست من چنین از بیم او ترسنده ام هرچه خواهد گو بکن تا زنده ام چون بمیرم سخت گیرم دامنش بو که آخر دل بسوزد برمنش هرکه زین یک ذره آتش باشدش نوحه دیوانگان خوش باشدش زآنکه کار جمله شان دل دادگیست سرنگونساری و کار افتادگیست هرچه میبینند خوابی بیش نیست خلق عالمشان سرابی بیش نیست عالمی پر شور و فریاد آمده جمله همچون دبه پر باد آمده # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هشتم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل بود مجنونی همه در دشت گشت گاه گاهی سوی شهر آمد ز دشت چون رسیدی سوی شهر آن بیخبر خوش باستادی و میکردی نظر صد هزاران خلق بودی پیش و پس میدویدندی همه سر پر هوس او نظر میکردی استاده خموش خیره گشتی زآن همه جوش و خروش چون باستادی چنان روزی تمام سیر گشتی هم ز خاص و هم ز عام نعره کردی و در جستی ز جای وز سر حیرت بگفتی وای وای وای هم از دبه هم از دبه گر هست چندین دبه میآرد دگر این چنین خواهد شدن گر حبه میخرد آن را که باید دبه می مزن از دبه و زنبیل لاف گر سلیمانی برو زنبیل باف کار کن مخلص شو از غش و عیوب زآنکه بر دبه نیاید درز خوب تو شتر مرغ رهی نه بنده دبه در پای شتر افکنده جمله عالم پر از تعجیل تست دبدبه از دبه و زنبیل تست نرسد از تو گرده آسان به کس جان بدادی وندادی نان به کس گرچه از خود می نیاسایی دمی می نیاسایی ز کار خود همی دین زردشتی گرفتی پیش در نیست این دین محمد ای پسر # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هشتم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل بر زفان میراند یحیی بن المعاد کای خداوندان علم و اعتقاد قصرهاتان هست یکسر قیصری خانه هاتان کسروی نه حیدری جامه هاتان جمله خاتونی شده مرکبانتان جمله قارونی شده رویهاتان گشته ظلمانی همه خویهاتان جمله شیطانی همه هم عروسیهای فرعونی کنید ماتم گبرانه صد لونی کنید هم بعادتهای شدادی درید هم به کبر و نخوت عادی درید این همه دارید و هم زین بیش نیز احمدی تان نیست آخر هیچ چیز روز و شب مشغول رسم و کار و بار نیستتان با دین احمد هیچ کار # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هشتم » بخش ۹ - الحكایة و التمثیل خلق از حجاج بسیاری گریست زآنکه با او کس نمی یارست زیست جمله را خواند آن زمان حجاج و گفت از شما من راز نتوانم نهفت خویشتن را بنگرید ای مردمان تا چه بد خلقید حق را این زمان کو چو من خلقی برون آورده است بر سر جمله مسلط کرده است ظلم و عدل و زشت و خوب و کفر و دین از جهان عقل میخیزد یقین گر جهان عقل را بر هم نهی ذره عشقش کند دستی تهی عشق را جان صرف کردی محو گیر عقل را چون صرف خواندی نحو گیر چون زعین عشق گردی دردناک پاک گردی پاک از اوصاف پاک چون نماند در ره عشقت صفات ذات معشوقت دهد بی تو حیات لاجرم تا یک نفس باشد ترا هستی معشوق بس باشد ترا # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هشتم » بخش ۱۰ - الحكایة و التمثیل بامدادی شد بر سلطان ایاس خوبیش بیحد و ملحش بی قیاس صد شکن در گرد ماه افکنده بود هر شکن صد پادشاه افکنده بود شاه را پیوسته رو با روی او حاجبی نزدیکتر ابروی او شاه درچشم سیاهش خیره بود ماه درجنب جمالش تیره بود هر دو لعل او کلید مشکلات این چو آب کوثر آن آب حیات آفتاب روی او از نیکوی شاه را الحق بچشم آمد قوی گفت هان ای چشم من روشن ز تو تو ز من نیکوتری یا من ز تو گفت من نیکوترم ای شهریار پادشاهش گفت رو آیینه آر گفت آیینه کژ آید بیشتر حکم کژ هرگز نباشد معتبر گفت چون سازیم حکم این جمال گفت از آیینه دل پرس حال حکم دل بینندگان را جان فزود هرچه دل گوید برآن نتوان فزود شاه گفتش کز دل خود کن سؤال تامنم بیش از تو یا تو در جمال چون برآمد ساعتی آنگه ایاس گفت من نیکوترم ای حق شناس شاه گفت ای حاجت هر بی قرار این چه میگوید دلت حجت بیار گفت چندانی که من در پیش شاه میکنم در بند بند خود نگاه من نبینم هیچ جز سلطان مدام ذره از خود نمیبینم تمام چون همه شاه مظفر آمدم لاجرم بی شک نکوتر آمدم در نکویی کار تو دیگر بود عاقبت محمود نیکوتر بود گر شود عالم سراسر پر غلام عاقبت محمود باید والسلام # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و نهم » بخش ۱ - المقالة التاسعة و الثلثون سالک بیدل فغان برداشته پیش دل شد دل ز جان برداشته گفت ای حایل میان جسم و جان عکس اسرار تو ذرات جهان جمله اسرار هست و نیست راست تا ابد از ذات تو حاصل تراست هست آن ذرات جمله معنوی دایما پاک از یکی و از دوی وی عجب آنجا یک و دو نیز هست نیست تمییز و همه تمییز هست گر نبودی هست و نیست آیات تو جزو بودی کل نبودی ذات تو جمله داری و نداری هیچ چیز تا چو هر بودت بود نابود نیز با احد دور از عدد چون شنیدی همچو جمعه نی خودی نه بیخودی چون یسار تو یمین آمد همه هرچه آن را گویی این آمدهمه این و آنت نقد آن و این بس است حجت کلت ایدیه این بس است در میان اصبعین افتاده لاجرم غیری و عین افتاده اصبعینت را یمین سلطان بسست این دو حجت دایمت برهان بسست چون چنین قربی مسلم آمدت کمترین بعدی دو عالم آمدت قربتی ده این بعید افتاده را بیدلی در من یزید افتاده را دل ز بیدل چون شنود اسرار او همچو دل سرگشته شد در کار او گفت من عکسی ام از خورشید جان مست جاوید از می جاوید جان دل ز اصبع جان ز نفخ خاص خاست کی کند ظاهر چو باطن کار راست قلب از آنم من که میگردم مقیم تا رسد از نفخ روحم یک نسیم قلب از آنم من که میگردم مدام تا رسد از قرب جانم یک سلام قلب از آنم من که میگردم چو گوی تا رسد ازجان مرا یک ذره بوی دایما بی باده مست افتاده ام کز چنان باطن بدست افتاده ام باطنی کانرا نهایت روی نیست اهل ظاهر را ازو یک موی نیست جان ز باطن میرسد من چون کنم لاجرم زین غصه خود را خون کنم یک نفس گر قرب من میبایدت در میان خون وطن میبایدت ورنه ترک خون و ترک خاک گیر پاک گرد و راه جان پاک گیر سالک آمد پیش پیر هوشیار حال خود برگفت دل پر اضطرار پیر گفتش هست دل دریای عشق موج او پرگوهر سودای عشق درد عشق آمد دوای هر دلی حل نشد بی عشق هرگز مشکلی عشق در دل بین و دل در جان نهان صد جهان در صد جهان درصد جهان در کلیدانی چه میباشی همی این جهانها راتماشا کن دمی چند اندیشی بدین میدان درآی همچو گویی گرد و سرگردان درآی مصلحت اندیش نبود مرد عشق بیقراری خواهد از تو درد عشق # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و نهم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل عاشقی را بود معشوقی چو ماه مهر کرده ترک پیش او کلاه مدتی در انتظارش بوده بود جان به لب پرخون دل پالوده بود داد آخر وعده وصلیش یار گفت خواهد بودت امشب روز بار مرد آمد تا در دلخواه خویش اوفتادش مشکلی در راه پیش گفت اگر این حلقه را بر در زنم گویدم آن کیست من گویم منم گویدم پس چون تویی با خویش ساز عشق اگر بازی همه با خویش باز ور بدو گویم نیم من این توی گویدم پس تو برو گر میروی در میان این دو مشکل چون کنم خویش را بیخویش حاصل چون کنم از شبانگه بر در آن دلفروز هم درین اندیشه بود او تا به روز این سخن گفتند پیش صادقی گفت عاقل بود او نه عاشقی زآنکه همچون عاقلان صد گونه حال گشت بر وی در جواب و در سؤال لیک اگر بودیش عشقی کارگر درشکستی زود و در رفتی بدر تا براندیشی تو کار از بد دلی حاصلت گردد همه بی حاصلی عاشقان را نیست با اندیشه کار مصلحت اندیش باشد پیشه کار عاشق جانسوز خواهد سوز عشق روز محشر شب شود در روز عشق عشق بر معشوق چشم افتادنست بعد از آن از بیدلی جان دادنست # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و نهم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل خسروی کاعجوبه آفاق بود خسروی او علی الاطلاق بود دختری چون ماه زیر پرده داشت از غمش خورشید ره گم کرده داشت پای تا سر لطف و زیبایی و ناز دلفروز و دلفریب و دلنواز آفتاب روی او افروخته مهر و مه را ذره گی آموخته کرده آهو یاد زلفش در تتار تا قیامت ناف آهو نافه دار شب ز شبگون حلقهای شست او حلقه در گوش هلال از دست او حلقه هندوی او چون مقبلی صد در از هر حلقه در هر دلی چون کمان ابرویش بس کوژ خاست هر زفانی را زهی بنشست راست ازکمانش تیر اگر رفتی برون هرکه خوردی در زمان خفتی بخون تیر مژگانش زسر تیزی که بود بود ازو صد گونه خونریزی که بود تاکه چشم نرگسین را برگشاد بر همه جانها کمین را برگشاد شورشی در جادوان افتاد ازو های و هو در آهوان افتاد ازو بود چون میمی دهان تنگ او سر بمهر از لعل گوهر رنگ او در نمیگنجید مویی در دهانش گر همه بودی خود آن موی میانش گر سخن گویم ز نطق او خطاست زانکه تلخ است و بنتوان گفت راست تلخی و شیرینیش آمیختست کز نمکدانش شکر میریختست آب حیوان تشنه گفتار او چشم رضوان عاشق دیدار او از لب او گر صفت میبایدت صدجهان پر معرفت میبایدت چون دهم شرحش چگویم یا ربش نیست شیرین هرچه گویم جز لبش خود چه گویم چون کنم من یاد ازو زآنکه ممکن نیست جز فریاد ازو بود باغی آن صنم را چون بهشت پر درخت و پر گل عنبر سرشت خادمی آورده بود اندر بهار از برای باغ صد مزدور کار کار میکردند چون آتش همه وز خوشی آن چمن دلخوش همه تا که آن دختر برون آمد به باغ همچنان کآید به شب چارم چراغ همچو کبکی میخرامید از خوشی همچو شهبازی سری پر سرکشی اطلسش در خاک دامن میکشید گیسوش عنبر بخرمن میکشید چونکه شد گردان سمن بر نرم نرم جمله گلها بخاک آمد ز شرم در میان آن همه مزدور کار بود برنایی چو آتش بیقرار عشق دختر در میان جان نهاد عشق او در جان چرا نتوان نهاد عشق دختر آتشی درجانش زد جانش غارت کرد و بر ایمانش زد رفت مرد از دست و در پای اوفتاد دست و پایش سست بر جای اوفتاد جامه در سیلاب اشکش غرق شد آه آتش پاش او چون برق شد دل شد و جان بیقرارش اوفتاد کارش افتاد و چه کارش اوفتاد آه او کز پرده پیدا آمدی دوزخی دیگر به صحرا آمدی اشک او کز دیده بیرون ریختی ابر بودی ابر اگر خون ریختی گاه سر بر سنگ میزد بیقرار گاه بر دل سنگ میزد بیشمار گاه جان میداد جانی مست عشق گاه میخایید دست از دست عشق عاقبت درخاک و خون بیهوش گشت همچنان تا نیم شب خاموش گشت دختر آگه شد ز عشق آن جوان خادمی را گفت هین او را بخوان تا زمانی خوش برو خندیم ما تا مگر خود را برو بندیم ما رفت خادم وان جوان را پیش برد سوی گورش هم بپای خویش برد چون درآمد آن جوان بیقرار مجلسی میدید الحق چون نگار ماهرویان ایستاده پیش و پس جمله همدم همنشین و هم نفس در میان میگشت جامی پر شراب همچنان کز چرخ گردد آفتاب شمعهای عنبر آتش میفشاند عود هر دم دامنی خوش میفشاند مرغ بریان پیش خوبان آمده پس ز لبشان پای کوبان آمده گشته موسیقار را رازی که بود ظاهر از داود آوازی که بود بانگ چنگ و ناله نایش ز پی معتدل با یکدگر چون شیر و می از خوشی و مستی و آواز خوش وز جمال لعبتان ماه وش جوش و شوری در میان افتاده بود های و هویی در جهان افتاده بود وآن صنم بنشسته چون مه پاره جلوه میکرد آنچنان رخساره دل جمالش را بصد جان میخرید ذره دردش بدرمان میخرید آن جوان چون آنچنان مجلس بدید در چنان مجلس چنان مونس بدید لرزه بر اندام او افتاد سخت سخت میلرزید چون برگ درخت همچو ابر نوبهاری میگریست زار میسوخت و بزاری میگریست خواست تا فریاد بر گیرد چو مست یک قدح پر باده دادندش بدست آن قدح چون نوش کرد از دست شد مست بود از عشق کلی مست شد همچنان با ژنده مست و خراب بادلی پر آتش و چشمی پر آب سوی او دزدیده مینگریستی خود کجا دیدیش چون بگریستی دختر آمد پیش او جامی بدست جانش را میزد چو در پیشش نشست زلف خود در دست آن مسکین نهاد در دگر دستش می سنگین نهاد گفت زلفم سخت دار و می بنوش غم مخور امشبت خوشتر به ز دوش آن جوان آنجا چو ننگ خویش دید زلف او در دست و او را پیش دید میندانست آن گدای بیقرار تا کدامین چیز بیند زان نگار چشم بیند یا خم ابروی او روی بیند یا شکنج موی او خنده بیند یا دو لعل آبدار غمزه بیند یا دو زلف تابدار در چنان جایی شکیبایی نداشت طاقت غوغای زیبایی نداشت عاقبت از بیخودی پست اوفتاد جان بداد و جامش از دست اوفتاد زین جهان جان ستان آزاد شد شد بخاک و عشق او چون باد شد چون نداری زور عشق دلبران بیخبر مردی که داری دل بران چون نداری مردی این کار را میفروشی هر زمانی یار را هرکه یار مهربان خواهد فروخت پیش آب خضر جان خواهد فروخت # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و نهم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل گشت یک روز از ایاز نازنین در میان جمع سلطان خشمگین خواند پیش خود حسن را شهریار گفت ازین پس با ایازم نیست کار جان من میجوشد از وی چون کنم تخت بندش بر نهم یا خون کنم یا کنم آزادش و سر در دهم یا برانم از درش سر بر نهم هرچه اورا سخت تر آید ز من این دمش بیشک بسر آید ز من چون وزیرش دید الحق سخت کوش گفت باشد سخت تر چیزی فروش آن سخن از وی خوش آمده شاه را گفت بفروشید این گمراه را چون سوی بازار بردندش دوان شد خریدار از همه سویی روان عاقبت بخرید مردی نامدار آن سمن بر را بدیناری هزار چون برین بگذشت آخر چندروز شد پشیمان خسرو گیتی فروز خواجه راگفتا ایازم را بیار خواجه آمد با ایاز شهریار چون بدید از دور سلطان روی او دید جان را موی یک یک موی او شد خجل از کرده خود شهریار اشک بر رویش روان شد صد هزار مرد را گفتا که بودی تو پلید تا ایازم را توانستی خرید تو ندانستی که هر نااهل و اهل کی خرد معشوق شاهان را ز جهل او سزای آن بود کز زخم تیغ خون بریزندش بزاری بیدریغ در سخن آمد ایاز نامدار در میان گریه گفت ای شهریار هرکه او معشوق را خواهد خرید می بباید ازتن او سر برید هرکه او معشوق را خواهد فروخت شرح ده این همه که جان من بسوخت چون خریدن را سزایی خون بود گر کسی بفروشد او خود چون بود عاشقی باید بمعنی پادشاه تا تواند داشت معشوقی نگاه کعبه کان خاص عشاق آمدست از دو عالم مرد آن طاق آمدست کعبه ای کانجا طواف جان بود هرکسی را کی محل آن بود مینترسی تو که چون نبود محل هشت فردوست نهند اندر بغل گر نبودی نور دل در پیش کار هشت جنت را نبودی کار و بار زندگی دل ز عشق جان بود عشق جان از غمزه جانان بود هرچه ازجانان بعاشق میرسد گر همه کفرست لایق میرسد # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و نهم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل آن یکی پرسید از مجنون مگر کز سخنها تو چه داری دوستر گفت من لا دوستر دارم مدام تاکه جان دارم مرا لا می تمام گفت تا باشد نعم ای بیخبر لا تو از بهر چه داری دوستر گفت وقتی کردم از لیلی سؤال کای رخت خورشید را داده زوال دوستم داری چنین گفتا که لا میکشم بر پشتی آن لا بلا از زفانش تا که لا بشنوده ام از دل و جان عاشق لا بوده ام نیست لایق لاجرم اصلا مرا یک سخن لا والله الا لا مرا عشق را جانی بباید آتشین دوزخی با آتش او همنشین تا دل عشاق افروزنده شد از تف آتش چنین سوزنده شد آتش از عشقست در سوز آمده گرم در عشق دلفروز آمده جمله ذرات پیدا ونهان نقطه عشقست در هر دوجهان # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و نهم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل کاملی بگذشت در آتش گهی چون بدید آتش زهش شد ناگهی چون به هوش آمد رفیقی بر رسید کز چه مرغ عقلت از بر برپرید گفت چون آتش بدیدم آن زمان برگشاد از حال خود آتش زفان گفت هان تا در من از دون همتی ننگری از دیده بیحرمتی زآنکه چندانیم تاب وسوز هست وآنگهی این هر شب و هر روز هست ز تف و سوزی که من هستم درآن می نپردازم بدین مشتی خران هرکه او درعشق چون آتش نشد عیش او درعشق هرگز خوش نشد گرم باید مرد عاشق در هلاک محو باید گشت در معشوق پاک در ره معشوق خود شو بی نشان تا همه معشوق باشی جاودان # عطار » مصیبت نامه » بخش سی و نهم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل کره میتاخت سلطان در شکار میگریخت از وی شکار بیقرار بر ایاز افتاد اشک آنجایگاه شاه گفتش ای غلام نیک خواه از چه پیدا شد چو باران اشک تو گفت چون پنهان نماند از رشک تو تا چرا تو بادتک تازی به راه از پی چیزی که بگریزد ز شاه چون تویی خواهنده این بینوا واو ز تو بگریزد این نبود روا گفت اسب اندر عقب زان تازمش تا بگیرم یا فرو اندازمش گفت شد یک رشک من اینجا هزار تا مرا گیری نه او را در شکار گفت ازآنش می بگیرم دردناک تا کشم اورا و خون ریزم بخاک گفت اکنون رشک من شد صد هزار تا چرا نکشی مرا وآنگاه زار گفت ازآنش میکشم من ای غلام تاخورم او را که خواهد این مقام گفت شد رشک من اینجا بی قیاس تا چرا قوتی نسازی از ایاس گفت اگر من قوت سازم از تنت محو گردی هیچ ناید از منت گفت لا والله اگر شاه جهان قوت خود سازد ازین شوریده جان گر کنون هستم غلامی ناکسم آن زمان محمود گردم این بسم # عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۱ - المقالة الاربعون سالک راحت طلب ریحان راه پیش روح آمد به صد دل روح خواه گفت ای عکسی ز خورشید جلال پرتوی از آفتاب لایزال هرچه در توحید مطلق آمده ست آن همه در تو محقق آمده ست چون برونی تو ز عقل و معرفت نه تو در شرح آیی ونه در صفت چون تو بی ذات و صفت باشی مدام هم صفت هم ذات جاویدت تمام بی نشانی پاک و بی نامی توراست هست بر قد تو غیب الغیب راست نیست بالای تو مخلوقی دگر نیست بیرون تو معشوقی دگر در فروغ آفتاب معرفت کی چراغی را توان کردن صفت محو در محوی تو و گم در گمی وز گمی توست پیدا آدمی چون همه داری و هستی هیچ تو چون همه هیچی نداری پیچ تو نه که از هیچ وهمه پاکی مدام وی عجب از پاک پاکی بردوام سالکان را آخرین منزل تویی صد جهان در صد جهان حاصل تویی صد جهان در صد جهان بر سر گذشت در جهان های تو می خواهند گشت هر نفس در صد جهان خواهند تاخت در تماشای تو جان خواهند باخت چون تو هم جان هم جهان مطلقی هم دم رحمان و هم نفخ حقی من در آن وسعت به واسع ره برم رفعتم ده تا به رافع ره برم جان من یک شعبه از دریای توست می بمیرم رای اکنون رای توست گر مرا در زندگی وسعت دهی همچو خویشم جاودان رفعت دهی روح گفت ای سالک شوریده جان گرچه گردیدی بسی گرد جهان صد جهان گشتی تو در سودای من تا رسیدی بر لب دریای من گر سوی هر ذره ای خواهی شدن نیست راه از ماه تا ماهی شدن آن چه تو گم کرده ای گر کرده ای هست آن در تو تو خود را پرده ای آدم اول سوی هر ذره شتافت تا به خود در ره نیافت او ره نیافت گرچه بسیاری بگشتی پیش و پس درنهادت ره نبردی یک نفس این زمان کاینجا رسیدی مرد باش غرقه دریای من شو فرد باش من چو بحری بی نهایت آمدم تا ابد بی حد و غایت آمدم بر لب بحرم قدم از فرق کن دل ز جان برگیر و خود را غرق کن چون در این دریا شوی غرقه تمام هر زمانی غرق تر می شو مدام زآن که هرگز تا که می باشی جدای تو ازین دریا نه سر بینی نه پای تا بدین دریای بی پایان دری ای عجب تا غرقه تر تشنه تری قطره را پیوسته استسقا بود زآن که می خواهد که چون دریا بود قطره ای کز بحر بیرون می رود در چرا و در چه و چون می رود لیک چون آن قطره جیحون بود نه چرا و نه چه و نه چون بود تا تو این جایی چرایی می رود در فضولی ماجرایی می رود چون به دریایی رسیدی پاک باز کی توان جستن تو را از خاک باز گر همه عالم ببیزی پیش و پس با سر غربال ناید هیچ کس هرکه شد چون قطره ای دریاست او آن چه بود او هم در آن سوداست او در خیال خویش یک یک می روند خواه پیر و خواه کودک می روند راحت و محنت از این جا می برند دوزخ و جنت از این جا می برند تو در آن ساعت که بیرون می روی درنگر تا آن زمان چون می روی گر تو زاین جا بر سر طاعت شدی هم چنان باشی که آن ساعت شدی ور تو در عصیان ز عالم رفته ای هم چنان باشی که آن دم رفته ای بازگشتت سوی دریاست ای پسر این چه باشد کار آن جاست ای پسر قطره گر بالغ و گر نابالغ است از بد و از نیک دریا فارغ است قطره گر مؤمن بود گر بت پرست دایما دریا چنان باشد که هست نیک و بد در تو پدید آید همه هم ز تو پاک و پلید آید همه قطره بر اندازه دیدار خویش می کند بر روی دریا کار خویش هرکجا کآن جا نظر زایل بود قطره را آن جای گه ساحل بود چون ندارد هیچ این دریا کنار قطره چون بیند کناریش آشکار گر کناری بیند آن تصویر اوست ور خیالی بیند آن تقدیر اوست مور را بر کوه اگر راهی بود کوه در چشمش کم از کاهی بود گر بدیدی پشه مقدار پیل خون او برخویش کی کردی سبیل گر به قدر خود نمودی آفتاب کی شدی حربا ز عشق او خراب بست حربا را ز نادانی خیال کآفتاب از بهر او کرد انتقال چون رود در عین مغرب آفتاب در رود از رشک نیلوفر در آب گوید او چون گشت خورشیدم نهان من چه خواهم کرد بی رویش جهان ای شده هم در جوال خویشتن میپرستی هم خیال خویشتن کار بیرون است از تصویر تو چند جنبانم بگو زنجیر تو پشه ای تو می کنی بر پیل جای تا به دست خویشش اندازی به پای صعوه ای تو می روی بر کوه قاف تا به منقار تو بشکافد چو کاف ذره تو میشوی از جا بجای تا نهی خورشید را در زیر پای قطره تو میزنی چون چشمه جوش تا کنی دریای اعظم جمله نوش این سخنها روح چون تقریر کرد زاد ره سالک ازو تدبیر کرد سر به قعر بحر بیپایانش داد مرد جانش دیده رو در جانش داد سالک القصه چو در دریای جان غوطه خورد و گشت ناپروای جان جانش چندان کز پس و از پیش دید هردوعالم ظل ذات خویش دید هر طلب هر جد و هر جهدی که بود هر وفا هر شوق و هر عهدی که بود آن همه سرگشتگی هر دمش وآن همه فریاد و آه و ماتمش نه زتن دید او که از جان دید او نی ندید از جان و جانان دید او در تحیر ماند شست از خویش دست پاک گشت از خویش و در گوشه نشست گرچه خود رادر طلب پرپیچ یافت آن طلب از خویش هیچ هیچ یافت گفت ای جان چون تو بودی هرچه هست خود بلی گفتی و بشنودی الست چون تو بودی هر دو کون معتبر از چه گردانیدیم چندین بسر گفت تا قدرم بدانی اندکی زآنکه چون گنجی بدست آرد یکی گر دهد آن گنج دستش رایگان ذره هرگز نداند قدر آن قدر آن داند اگر گنجی بود کان بدست آوردنش رنجی بود # عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل رفت شبلی ابتدا پیش جنید گفت هستم پای تا سر جمله قید می چنین گویند در هر کشوری کآشنایی را تو دادی گوهری یا ببخش و گوهرم همراه کن یا نه بفروش و مرا آگاه کن گفت اگر بفروشم این گوهر ترا چون بها نبود کند مضطر ترا ور ببخشم چون دهد آسانت دست قدر نشناسی و گردی خودپرست لیک همچون من قدم از فرق کن خویش در بحر ریاضت غرق کن تا در آن دریا به صبر و انتظار آیدت آن گوهر آخر با کنار # عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل با پسر میگفت یک روزی عمر طعم دین تو کی شناسی ای پسر طعم دین من دانم و من دیده ام زانکه طعم کفر هم بچشیده ام جان چو در خود دید چندان کار و بار در خروش آمد چو ابر نوبهار گفت اگر من نیک اگر بد بوده ام در حقیقت طالب خود بوده ام از طلب یک دم فرو ننشسته ام روز تا شب خویش را میجسته ام هرکجا رفتم به بالا و نشیب جمله را ازجان من نورست وزیب در حقیقت چون همه من بوده ام نور بخش هفت گلشن بوده ام پس چرا بیرون سفر میکرده ام سوی این و آن نظر میکرده ام ای دریغا ره سپردم عالمی لیک قدر خود ندانستم دمی گر همه در جان خود میگشتمی من به هر یک ذره صد میگشتمی سالک سرگشته آمد پیش پیر شرح روحش داد از لوح ضمیر گفت هر چیزی که پیدا و نهانست جمله آثار جان افروز جانست در جهان آثار جان بینم همه پرتو جان و جهان بینم همه پرتوی از قدس ظاهرشد بزور در جهان افکند و درجان نیز شور پرتوی بس بی نهایت اوفتاد تاابد بیحد و غایت اوفتاد هرچه بود و هست خواهد بود نیز جمله زان پرتو گرفتست اسم چیز نام آن پرتو بحق جان اوفتاد هر دو عالم را مدد آن اوفتاد قدس ظاهر شد بیک چیزی قوی وی عجب آنبود جان معنوی لیک چون جان رانبود آن روزگار در هزاران صورت آمد آشکار بود جان را هم صفت هم ذات نیز هر دو چون جان هم گرامی و عزیز اصل جان نور مجرد بود و بس یعنی آن نور محمد بود و بس ذات چون در تافت شد عرش مجید عرش چون در تافت شد کرسی پدید بازچون کرسی بتافت از سرکار آسمان گشت و کواکب آشکار باز چون اختر بتافت و آسمان چار ارکان نقد شد در یک زمان بعد ازان چون قوت تاوش نماند چار ارکان را در آمیزش نشاند تا وحوش و طیر وحیوان ونبات با مرکبهای دیگر یافت ذات ذات جان را هم صفاتی بود نیز لاجرم از علم و قدرت شد عزیز شد ز علمش لوح محفوظ آشکار شد قلم از قدرتش مشغول کار چون ارادت را بسی سر جمله بود هم ملایک بی عدد هم حمله بود از رضای جان بهشت عدن خاست وز غضب کوداشت دوزخ گشت راست روح چون در اصل امر محض بود جبرییل از امر ظاهر گشت زود باز روح از لطف وز بخشش که داشت زود میکاییل را سر برفراشت باز قهرش اصل عزراییل گشت دو صفت ماندش که اسرافیل گشت یک صفت ایجاد و اعدام آن دگر وز وجود و از عدم جان بر زبر گر صفات روح بی اندازه خاست هر یکی را یک ملک گیری رواست پیر چون از شرح او آگاه شد گفت اکنون جانت مرد راه شد لاجرم یک ذره پندارت نماند جز فنای در فناکارت نماند تا که میدیدی تو خود را در میان برکناری بودی از سر عیان چون طلب از دوست دیدی سوی دوست این نظر را گر نگه داری نکوست # عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل بوعلی طوسی امام قال وحال کرده است از میرکاریز این سؤال کز حق آمد راه سوی بنده باز یا ز بنده سوی حق برگوی راز گفت ره نه زین بدان نه زان بدین لیک راه از حق بحق میدان یقین نیست غیر او که دارد غیر دوست گر حقیقت اوست ره زوهم بدوست نیست غیر او و غیری چون بود راه رو زوهم بدو موزون بود # عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل برفتاد از جان خرقانی نقاب دید آن شب حق تعالی را بخواب گفت الهی روز و شب در کل حال جستمت پیدا و پنهان شصت سال بر امیدت ره بسی پیموده ام طالب تو بوده ام تا بوده ام از وجود من رهایی ده مرا نور صبح آشنایی ده مرا حق تعالی گفت ای خرقانیم گر بسالی شصت تو میدانیم یا بسالی شصت چه روز و چه شب کرده بر جهد خود ما را طلب من در آزال الازال بی علتیت کرده ام تقدیر صاحب دولتیت هم در آزال الازل هم در قدم در طلب بودم ترا تو در عدم بوده ام خواهان تو بیش از تو من در طلب بودم ترا پیش از تو من این طلب کامروز از جان توخاست نیست هیچ آن تو جمله آن ماست گر طلب ازما نبودی از نخست کی ز تو هرگز طلب گشتی درست چون کشنده هم نهنده یافتی خویش را بیخویش زنده یافتی لاجرم جاوید شمع دین شدی در امانت مرد عالم بین شدی # عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل حق تعالی عرش را چون بر فراخت صد جهان پر فرشته سر فراخت حق بدیشان گفت بردارید عرش زانکه این را بر نتابد اهل فرش صد هزاران باره بیش اند از شمار در روید از قوت و شوکت بکار جمله در رفتند چست و سرفراز عاقبت گشتند عاجز جمله باز چون مضاعف کرد اعداد همه عین عجز افتاد میعاد همه عرش را چندان ملک می بر نتافت گفتیی موری فلک می بر نتافت هشت قدسی را ز حق فرمان رسید در ربودند ای عجب عرش مجید عرش را بر دوش خود برداشتند سرازان تعظیم می افراشتند کای عجب عرشی که چندانی ملک پر بیفکندند از وی یک بیک ما بتنهایی خود برداشتیم خرده الحق فرو نگذاشتیم اندکی عجبی پدید آمد مگر تا رسید امر از خدای دادگر کای ملایک بنگردید از جای خویش تا چه میبینید زیر پای خویش آن ملایک چون نگه کردند زیر آمدند از جان خود از خوف سیر زیر پای خود هوا دیدند و بس در هوا چون پای دارد هیچکس حق بدیشان کرد آن ساعت خطاب کای ز عجب خود خطا کرده صواب عرش اعظم گر شما برداشتید حامل آن خویش را پنداشتید کیست بردارنده بار شما بنگرید ای پر خلل کار شما چون ملایک را فتاد آنجا نظر آن همه پندار بیرون شد زسر هرکه پندارد که جان بیقرار بر تواند داشت سر کردگار یا چنان انوار را حامل شود یا چنان اسرار را قابل شود آن ازو عجبی و پنداری بود وین چنین در راه بسیاری بود آن امانت سر او هم میکشد قشر عالم مغز عالم میکشد گر نبودی در میان آن سر پاک کی کشیدی آن امانت آب و خاک روستم را را رخش رستم میکشد تا نه پنداری که مردم میکشد گر حملناهم نیفتادی ز پیش حامل آن سر نبودی کس بخویش چون رسیدی وانچه دیدی دیده شد مرد را اینجا زفان ببریده شد تا ابد اکنون سفر در خویش کن هر زمانی رونق خود بیش کن لیک اگر از خویشتن خواهی خلاص تا شوی در پرده توحید خاص از وجود جان برون باید شدن محرم جانان کنون باید شدن حوصله باید اگر آن بایدت کی بود جانانت گر جان بایدت عقل و جانت را دو کفه ساز خوش عقل و جانت را در آنجا نه بکش عقل اگر افزون بود نقصان تراست جان اگر راجح شود جانان تراست در فقیری چون زفانه باش راست سوی عقل و سوی جان منگر بخواست تو زفانه گر نباشی بی شکی با ازل بینی ابد گشته یکی کفر و دین و عقل و جان و خاک و آب جمله یک رنگت شود چون آفتاب چون همه یک رنگت آمد در احد از همه درویش مانی تا ابد ور بود در فقر جان یک ذره چیز حال کادالفقر باشد کفر نیز فقر چه بود سایه جاوید آمده در میان قرص خورشید آمده پس بقرصی گشته قانع تاابد قرص و قانع محو احد مانده احد جز احد آنجا اگر چیزی بود هم احد باشد چو تمییزی بود زانکه اینجا این همه هم اوست و بس بدمبین کاین جمله بس نیکوست و بس آن و این و این و آن اینجا بود لیکن آنجا اینهمه سودا بود گر مثالی بایدت کاسان شود همچو دریا دان که او باران شود هرچه از قرب احد آید پدید چون شود نازل عدد آید پدید هست قرآن در حقیقت یک کلام بی عدد آمد چو منزل شد تمام صد هزاران قطره یک عمان بود چون زعمان بگذرد باران بود هرچه اسمی یافت آمد در وجود آن همه یک شبنمست از بحر جود حق عرفانت آن زمان حاصل شود کاینچه عقلش خوانده باطل شود عقل باید تا عبودیت کشد جانت باید تا ربوبیت کشد عقل با جان کی تواند ساختن با براقی لاشه نتوان تاختن دردت اول از تفکر میرسد آخر الامرت تحیر میرسد علم باید گرچه مرد اهل آمدست تابداند کاخرش جهل آمدست هرکه او یک ذره از عز پی برد هیچ گردد هیچ هرگز کی برد عاریت باشد همه کردار او آن او نبود همه گفتار او گر بیان نیکو بود در شرع و راه آن بیان در حق بود برف سیاه در بیان شرع صاحب حال شو لیک در حق کور گرد و لال شو چون شنیدی سر کار اکنون تمام نیز حاجت نیست دیگر والسلام سالک از آیات آفاق ای عجب رفت با آیات انفس روز و شب گرچه بسیاری ز پس وز پیش دید هر دو عالم در درون خویش دید هر دو عالم عکس جان خویش یافت وز دو عالم جان خود را بیش یافت چون بسر جان خود بیننده شد زنده گشت و خدا را بنده شد بعد ازین اکنون اساس بندگیست هر نفس صد زندگی در زندگیست سالک سرگشته را زیر و زبر تا بحق بودست چندینی سفر بعد ازین در حق سفر پیش آیدش هرچه گویم بیش از پیش آیدش چون سفر آنست کار آنست و بس گیر و دارو کار و بار آنست و بس زان سفر گر با تو انیجا دم زنم هر دو عالم بیشکی بر هم زنم گر بدست آید مرا عمری دگر باز گویم با تو شرح آن سفر آن سفر را گر کتابی نو کنم تاابد دو کون پر پرتو کنم گر بود از پیشگه دستوریی نیست جانم را ز شرحش دوریی لیک شرح آن بخود دادن خطاست گر بود اذنی از آن حضرت رواست شرح دادم این سفر باری تمام تا دگر فرمان چه آید والسلام # عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۷ - در حق خویش گوید این چه شورست از تو درجان ای فرید نعره زن از صد زفان هل من مزید گر کند شخص تو یک یک ذره گور کم نگردد ذره از جانت شور گر تو با این شور قصد حق کنی در نخستین شب کفن را شق کنی چون بود شورت بجان پاک در سر درین شور آوری از خاک بر هم درین شور از جهان آزاد و خوش در قیامت میروی زنجیر کش شور چندینی چرا آورده این همه شور از کجا آورده شور عشق تو قوی زور اوفتاد جان شیرینت همه شور اوفتاد جانت دریاییست آبش آب زر لاجرم هم شور دارد هم گهر دایما چون بحر میجوشی ز شور خویشتن را میفرود آری بزور جان شیرینت چو شوری در کند هر زمانی شور شیرین تر کند یعلم الله گر سخن گفتار را بود مثلی یا بود عطار را در سخن اعجوبه آفاق اوست خاتم الشعرا علی الاطلاق اوست هرکه سلطانم نگوید در سخن من گدایی گویمش نه سر نه بن شیوه کز شوق او شد عقل مست جز مرا هرگز کرا دادست دست خاطرم پایم گرفته هر زمان سرنگون بر میکشد گردجهان تا ز بحری ماهیی آرد بشست یا زجایی معنیی آرد بدست نی که چندان نقد معنی دارد او کز درون بیرون همی نگذارد او چون معانی جمله من گفتم تمام چه بماندست آن کسی را والسلام هرکجا سریست درهر دو جهان هست سر تا سر درین دیوان نهان چون بجویی و بیابی سر بسر برکشی بر هر دو عالم بر به بر قصه ها دیدی بسی این هم ببین قصه کم گو کاحسن القصه ست این گردهی غصه که هستم قصه گوی غصه خور چون برده ام در قصه گوی قصه گفتن نیست ریح فی الفصص مینبینی روح قرآن از قصص قصه کوته میکنم یک اهل راز گر درین قصه کند عمری دراز هر نفس این قصه نوری بخشدش بی غم وغصه حضوری بخشدش هرکتابی را که دانی سر بسر این یکی با جمله برکش بربه بر گر نچربد از همه صد باره این زود کن چون پرده خود پاره این دیده انصاف بینت باز کن چشم جان پر یقینت باز کن تا ببینی کار و بار این کتاب حل و عقد و گیر و دار این کتاب هرکه گوهر دزد این دریا شود زود از تر دامنی رسوا شود هر کرا دزدیدن از من دست داد همچو دزدانش بریده دست باد در حقیقت مغز جان پالوده ام تا نه پنداری که در بیهوده ام جمع کردم آب آسا پیش تو گو تفکر کن دل بیخویش تو گر زگفتن راه مییابد کسی گفته من بایدت خواندن بسی زآنکه هر بیتی که می بنگاشتم بر سر آن ماتمی میداشتم در مصیبت ساختن هنگامه من نام این کردم مصیبت نامه من گر دلی میبایدت بسیار دان پس مصیبت نامه عطار خوان گر کسی را زین سخن گردی بود خاک بر فرقش که نامردی بود لازم درد دل عطار باش وز هزاران گنج برخوردار باش هرکرا یک ذره میبندد خیال گو برون آرد چنین صاحب جمال می نداند او که از عطار بود ختم صد عالم که پر اسرار بود نافه اسرار نبود مشکبار تاکه عطارش نباشد دست یار # عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل آن یکی بستد ز حیدر ذوالفقار می نیارستش همی فرمود کار عاقبت آن ذوالفقارش آورد باز کرد برخود عیب او کردن دراز حیدرش گفتا برای ذوالفقار بازوی کرار باید وقت کار تا نباشد نقد زور حیدری نسیه باشد کار تیغ گوهری کی شود از ذوالفقارت کار راست تو ز من زور علی بایست خواست هرکه پندارد که مثل این کتاب دیگری درجلوه آرد از حجاب گو مبر خود را بغفلت روزگار زانکه خواهد زور حیدر ذوالفقار بر سر آب ای عجب عرش مجید شد بلند از شعر چون آب فرید هیچکس را تا ابد این شیوه نیست طوبی فردوس را این میوه نیست آب هر معنی چنانم روشنست کانچه خواهم جمله در دست منست می نباید شد بحمدالله بزور همچو فردوسی ز بیتی در تنوز همچو نوح آبی بزور آید مرا زانکه طوفان از تنور آید مرا از تنورم چون رسد طوفان بزور هیچ حاجت نیست رفتن در تنور همچو فردوسی فقع خواهم گشاد چون سنایی بی طمع خواهم گشاد زین سخن کامروز آنختم منست نیست کس همتای من این روشنست ترک خور کاین چشمه روشن گرفت از زبور پارسی من گرفت باد محروم از زبورم جز سه خلق خرده دان و خوش خط و داود حلق گر خوش آوازی جهان آور بجوش ورنه میدانی چه کن بنشین خموش ور نکو دانی شدی پیروز تو ورنه جولاهگی آموز تو ور تو زیبا مینویسی مینویس ورنه زان انگشت بنشین کاسه لیس نیست کس را تا قیامت این طریق فکر کن خوش خوان و مشتاب ای رفیق گرچه هر مرغی زند این شیوه لاف نیست هر پرنده سیمرغ قاف هرکسی در گوشه دم میزنند لیک چون عیسی دمی کم میزنند هرکسی در روی خود دارد سری لیک یوسف دیگرست او دیگری هرکسی ز آواز خوش شد پرغرور لیک این ختمست بر صاحب زبور آنچه آن را صوفی آن گوید بنام ختم شد آن بر محمد والسلام من محمد نامم و این شیوه نیز ختم کردم چون محمد ای عزیز حکمت و نظمی که نه ذاتی بود نیک ناید حرف طاماتی بود ذوق اگر با شیر مادر باشدت شعر شیرین تر ز شکر باشدت ور نداری و تکلف میکنی هم تو خود خود را تعرف میکنی # عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۹ - الحكایة و التمثیل حاتم طایی چو از دنیا گسست یک برادر داشت بر جایش نشست گفت من در جود درخواهم گشاد چون برادر دست برخواهم گشاد در سخاوت ساحری خواهم نمود همچو دریا گوهری خواهم نمود مادرش گفتا که این تو کی کنی لیک بی شک نام حاتم طی کنی زانکه آن وقتی که حاتم بود خرد لب بیک پستان من آنگاه برد کزدگر پستان بسی یا اندکی شیر خوردی در بر او کودکی گر نبودی طفل دیگر همبرش نفرتی بودی زشیر مادرش باز تو آنگه که بودی شیرخوار هیچ طفلی را نکردی اختیار میل شیر من نبودی یک دمت تا دگر پستان نبودی محکمت بود یک پستان بدستی آن زمانت وآن دگر پستان نهاده دردهانت این یکی را در دهن میداشتی و آن دگر یک را بکس نگذاشتی آنکه در طفلی کند این محکمی کی تواند کرد هرگز حاتمی گر برادر همچو حاتم شیر خورد هرکجا مرغیست او انجیر خورد کارها با قوت از بنیاد به دولت و اقبال مادرزاد به گر بخوانی شعر من ای پاک دین شعر من از شعر گفتن پاک بین شاعرم مشمر که من راضی نیم مرد حالم شاعر ماضی نیم عیب این شعرست و این اشعار نیست شعر را در چشم کس مقدار نیست تو مخوان شعرش اگر خواننده ره بمعنی بر اگر داننده شعرگفتن چون ز راه وزن خاست وز ردیف و قافیه افتاد راست گر بود اندک تفاوت نقل را کژ نیاید مرد صاحب عقل را چون گهرداریست شعر من چو تیغ یک دمی تحسین مدار از من دریغ زیرکی باید که تحسینم کند از بسی احسنت تمکینم کند لیک اگر ابله کند تحسین مرا آن ندارد مینباید این مرا # عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۱۰ - الحكایة و التمثیل گفت اندر پیش افلاطون کسی کان فلانی حمد میگفتت بسی در هنر بستود بسیاری ترا تا فلک بنهاد مقداری ترا زان سخن بگریست افلاطون بدرد روی آورد از سر دردی بمرد گفت میگریم که در دل مشکلیست تا چه کردم کان پسند جاهلیست هرچه باشد مرد نادان را پسند مرد دانا را بود آن تخته بند می ندانم تا پسند او چه بود تا ازآن توبه کنم در حال زود یک ستایش کان ز جاهل آیدم صد عقوبت دان که حاصل آیدم گر مرا اهل دلی تحسین کند جمله شعرم دل او دین کند گر ستایش گوی من صد کس بود ذوق یک صاحبدلم می بس بود نی کیم من اهل دین را چند ازین نفس تا کی داردم دربند ازین ای دریغا هرچه گفتم هیچ بود دیده کور و راه پیچاپیچ بود گر دمی بودی سخن پذرفتنم نیستی پروای چندین گفتنم گر بحضرت ره گشادن دارمی کی دل برهم نهادن دارمی # عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۱۱ - الحكایة و التمثیل خطبه در نعت و توحید خدای کرده بود انشا بزرگی رهنمای سجع بود آن خطبه رنجی برده بود پیش شیخ کرکان آورده بود چون بخواند آن خطبه را در پیش او خواست تحسین طبع دوراندیش او شیخ گفتا بر دلم صد غم نهاد آن دل بیکار کاین برهم نهاد هر که دل زنده ست در سودای دین نبودش بی هیچ شک پروای این یک نشان مرد بیکار این بود شغل مشغولان پندار این بود مرد را آن خطبه بر دل سرد شد خجلتش آورد و رویش زرد شد حال من با این کتاب اینست و بس حجت بیکاری دینست و بس چند گوی آخر ای دل تن بزن نفس را خاموش کن گردن بزن چند شعر چون شکر گویی تو خوش همچو بادامی زفان در کام کش پنبه را یکبارگی برکش ز گوش در دهن نه محکم و بنشین خموش # عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۱۲ - الحكایة و التمثیل کاملی گفته ست میباید بسی علم و حکمت تا شود گویا کسی لیک باید عقل بی حد و قیاس تا شود خاموش یک حکمت شناس دم مزن چون کن مکن مینشنوند با که گویی چون سخن مینشنوند ور کسی میبشنود اسرار تو مینشیند از حسد در کار تو کوه با آن جمله سختی و وقار هرچه گویی باز گوید آشکار روی در دیوار کن وانگه خموش زانکه آن دیوار دارد نیز گوش ور تودر دیوار خواهی گفت راز هست دیوار لحد با آن بساز # عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۱۳ - الحكایة و التمثیل این سخن نقلست از نوشین روان گفت اگر خواهی که رازت در جهان دشمنت نشناسد از زشتی که اوست تو به نیکویی مگو در پیش دوست گر درین پرده نگهداری نفس هم نفس باشی و گرنه هیچکس صبح اگر کشتی نفس را در دهان کی رسیدی این بشولش در جهان تا زفان سرخ دارد ساکنی تو به سرسبزی نشسته ایمنی چون زفان جنبان شود کام سیاه برتو سر سبزی کند حالی تباه هیچ عضوی بنده را روز شمار مهر نکند جز دهن را کردگار # عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۱۴ - الحكایة و التمثیل با پسر لقمان چنین گفت ای پسر گرچه بسیاری سخن گفتم چوزر ای عجب با آنکه لقمان آمدم از بسی گفتن پشیمان آمدم لیک هرگز از خموشی کردنم نه پشیمان بود ونه غم خوردنم # عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۱۵ - الحكایة و التمثیل از ارسطالیس پرسیدند راز کان چه میدانی که در عمر دراز بی گنه در خورد زندان آمدست گفت آنچش حبس دندان آمدست آنچه او محبوس میباید مدام آن زفان تست در زندان کام دو در از دندان و دو در از لبش بسته میدارند هر روز و شبش تا مگر یک لحظه گیرد قرار وآنگهش جز بیقراری نیست کار هر که خاموشست ثابت آمدست عزت زر بین که صامت آمدست با که گویم درد دل چون کس نماند تن زنم کز عمر من هم بس نماند چون خموشی این همه مقدار داشت لیک دو داعیم بر گفتار داشت جان من چون بود مست و بیقرار بر نمیزد یک نفس از درد کار گر دمی تن میزدم از جان پاک می برآمد از خموشی صد هلاک از ازل چون عشق با جان خوی کرد شور عشقم این چنین پرگوی کرد از شراب عشق چون لایعقلم کی تواند شد خموشی حاصلم کاشکی جان مرا بودی قرار تا همیشه تن زدن بودیم کار آنچه در جان من آگاه هست می ندانم تا بدآنجا راه هست چون نمیبینم بعالم مرد خویش می فرو گویم بدآنجا درد خویش داعی دیگر مرا آن بود و بس کاین حدیثم شد بحجت هر نفس # عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۱۶ - الحكایة و التمثیل مصطفی گفته ست جمعی از ملک می فرو آیند هر روز از فلک گرد میگردند بر روی زمین تا کجا بینند جمعی اهل دین کز خدای خویش میگویند باز صف زنند آن قوم گرد اهل راز خویشتن را وقف آن منزل کنند زان سخن مقصود خود حاصل کنند گرچه در معنی نیم از اهل راز گفته ام باری ز اهل راز باز جمله از حق گویم و از کار او تا ملایک بشنوند اسرار او چون درین اسرار بینندم مدام قصه گوی حق نهندم بوکه نام # عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۱۷ - الحكایة و التمثیل خاشه روبی بود سرگردان راه خاشه میرفتی همه در کوی شاه سایلی پرسید ازو کای پرهوس خاشه چون در کوی شه روبی و بس گفت تا خلقان بدانندم همه خاشه روب شاه خوانندم همه تا ابد نقد من این انعام بس خاشه روب کوی شاهم نام بس آنکه او داعی من آمد برین یاد داریدش دعا از صدق دین این دم از گفتن نیندیشم بسی چون خموشی هست در پیشم بسی زود خواهد بود کاین جان و دلم فرقتی جویند از آب و گلم شیر مرد اگر دلت خواهد همی عزم کن برگورم و بگری دمی برسر عطار چون زاری گری اندکی بنشین و بسیاری گری باز پرس از حال من حالی به راز تاجواب تو دهم از گور باز حالم آن دم از زفان حال پرس کر شو و حال از زفان لال پرس تشنگی من ببین در زیر خاک یک دمم آبی فرست از اشک پاک کاشکی هرگز نبودی نام من تا نبودی جنبش و آرام من هر کرا در پیش این مشکل بود خون تواند کرد اگر صددل بود صد جهان جان مبارز آمده هست سرگردان و عاجز آمده زین چنین کاری که در پیش آمدست علم مفلس عقل درویش آمدست # عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۱۸ - الحكایة و التمثیل فاضل عالم فضیل آن ابر اشک گفت از پیغامبرانم نیست رشک زآنکه ایشان هم لحد هم رستخیز پیش دارند و صراطی نیز تیز جمله با کوتاه دستی و نیاز کرده در نفسی زفان جان دراز وز فرشته نیز رشکم هیچ نیست زآنکه آنجا عشق و پیچاپیچ نیست لیک ازآن کس رشکم آید جاودان کو نخواهد زاد هرگز در جهان باز گردد خوش هم از پشت پدر تا شکم مادر نیارد بر زبر کاشکی هرگز نزادی مادرم تا نکردی کشته نفس کافرم بکشدم نفسم که نفسم کشته باد بکشدم در خون که در خون گشته باد از توانگر بودن و درویشیم هیچ خوشتر نیست از بی خویشیم چون مرا از ترس این صد درس هست هر کرا جانست جای ترس هست # عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۱۹ - الحكایة و التمثیل رهروی را چون درآمد وقت مرگ لرزه افتاد بر وی همچو برگ اشک میبارید همچون ابر زار پس چو آتش دست میزد بیقرار سایلی گفتش چرایی منقلب در چنین وقتی چه باشی مضطرب دل بخود باز آور و آرام گیر جمع کن خود را بشولیده ممیر گفت ممکن نیست آرامم بسی زآنکه این دم میروم پیش کسی کاین جهان و آن جهان و هست و نیست کفر و اسلام و بد و نیکش یکیست آنکسی را کاین همه یکسان بود پیش او رفتن نه بس آسان بود میروم پیش چنین کس بس رواست گر بترسم ترس اینجا خود سزاست میروم پیش چنین کس چون بود گر هزاران دل بود پرخون بود چند اندیشم که جان من بسوخت وز تف جانم زفان من بسوخت در نخواهد داد کس آواز را تا که خواهد برد پی این راز را شد ز بیم خاک سنگ و هنگ من خاک خود نپذیردم از ننگ من برد غفلت روزگارم چون کنم برنیامد هیچ کارم چون کنم برده در بازی دنیا روزگار چون توانم رفت پیش کردگار # عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۲۰ - الحكایة و التمثیل کودکی میرفت و در ره میگریست کاملی گفتش که این گریه ز چیست گفت بر استاد باید خواند درس چون ندارم یاد میگریم ز ترس هرچه در یک هفته گفت استاد باز این زمانم جمله باید داد باز زین غمم شاید اگر دل خون کنم چوب سخت و نیست نرم چون کنم زین سخن آن پیر کامل شد ز دست پشت امیدش از آن کودک شکست گفت حال و کار من یک یک همه هست همچون حال این کودک همه خوش بخفته نرم ناکرده سبق می بباید رفت فردا پیش حق نیست درسم نرم سختم اوفتاد زآنکه در پیش است چوب اوستاد پادشاها آمد این درویش تو با جهانی درد دل در پیش تو گر جهانی طاعتم حاصل بود گر نخواهی تو همه باطل بود گر نخواهی دولت غمخواره کی بود ناخواستن را چاره گر همه توفیق و گر خذلان بود آنچه آن باید ترا اصل آن بود چون حواله باتو آمد هرچه هست درگذر از نیک و از بد هر چه هست # عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۲۱ - الحكایة و التمثیل آن گدایی چون برست از نان و آب بعد مرگ او کسی دیدش بخواب گفت حق با تو چه کرد ای مهربان گفت چون رفتم بر حق گفت هان پیشم آور تا چه آوردی مرا گفتم آخر من چه دارم ای خدا قرب پنجه سال رفتم در بدر راه پیمودم جهانی سر بسر جمله میگفتند ای مرد گدا نیست ما را نان پدید آرد خدا مردمان نانم ندادندی بسی با تو کردندی حوالت هر کسی چون حوالت باتو آمد روز و شب از گدایی میکنی چیزی طلب جمله گفتندی خدا بدهد ترا پس بده گر میدهی ای پادشاه شاه هرگز از گدا چیزی نخواست گر نخواهد خالق شاهان رواست چون حوالت با تو آمد در پذیر وین گدا را دست گیر ای دست گیر پادشاها چون همه هیچیم ما سر ز فرمان تو چون پیچیم ما قدرت وعلم وارادت چون تراست هرچه خواهی میتوانی کرد راست گرچه کردم جرم بسیار ای خدای قادری ناکرده انگار ای خدای هست جود و فضل تو بحری عظیم در بر آن کی بود امکان بیم # عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۲۲ - الحكایة و التمثیل در مناجات آن بزرگ دین شبی پیش حق میکرد آه و یاربی گفت الهی چون شود حشر آشکار بر لب دوزخ خوشی گیرم قرار پس بدست آرم یکی خنجر ز نور خلق را میرانم از دوزخ ز دور تا ز دوزخ سر بسر ایمن شوند در بهشت جاودان ساکن شوند هاتفی آواز دادش آن زمان گفت تو خاموش بنشین هان و هان ورنه عیب تو بگویم آشکار تا کنندت خلق عالم سنگسار بعد ازآن داد آن بزرگ دین جواب گفت هان و هان چه گفتم ناصواب تو بدان می آریم تا این زمان برگشایم بر سر خلقان زفان از تو چندان بازگویم فضل وجود کز همه عالم کست نکند سجود پادشاها با دمی سرد آمدم با دلی پرغصه و درد آمدم چون نیم من هیچ و آگاهی ز من ای همه تو پس چه میخواهی ز من گرعذاب تو ز صد رویم بود در خور یک تاره مویم بود لیک یک فضلت چو صد عالم فتاد جرم جمله کم ز یک شبنم فتاد آمد از من آنچه آید از لییم تو بکن نیز آنچه آید از کریم # عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۲۳ - الحكایة و التمثیل آن یکی اعرابیی از عشق مست حلقه کعبه درآورده بدست زار میگفت ای خدای ذوالعلو کردم آن خویش من آن تو کو گر بحج فرمودیم حج کرده شد آنچه فرمودی بجای آورده شد ور مرا در عرفه بایست ایستاد ایستادم دادم از احرام داد سعی آوردم بقربان آمدم رمی را حای بفرمان آمدم ور طواف و عمره گویی شد تمام خود دگر از من چه آید والسلام از در خود بی نصیبم می مدار آن من بگذشت آن خود بیار خالقا آنچ از من آمد کرده شد عمر رفت و نیک یا بد کرده شد چند مشتی خاک را دلریش تو خون دود از رگ که آرد پیش تو گر جهانی طاعت آرم پیش باز تو زجمله بی نیازی بی نیاز ور بود نقدم جهانی پرگناه تو از آن مستغنیی ای پادشاه چون بعلت نیست نیکویی ز تو بد نبیند هیچ بدگویی زتو آنچه توفیق توام از بحر جود شد مدد گر آمد از من در وجود این دم اکنون منتظر بنشسته ام دل ندارم زآنکه در تو بسته ام با درت افتاد کارم این زمان هیچ در دیگر ندارم این زمان تو چنین انگار کاین دم آمدم گرچه بس دیر آمدم هم آمدم چون بعلت نیست از تو هیچ کار عفو کن بیعلتی ای کردگار گرچه کفر من گناه من بسست عین عفوت عذرخواه من بسست گر مرا یک ذره دولت میدهی پس بده چون نه بعلت میدهی خشک شد یارب ز یاربهای من در غم تر دامنی لبهای من میروم گمراه ره نایافته دل چو دیوان جز سیه نایافته ره نمایم باش و دیوانم بشوی وز دو عالم تخته جانم بشوی بی نهایت درد دل دارم ز تو جان اگر دارم خجل دارم ز تو عمر در اندوه تو بردم بسر کاشکی بودیم صد عمر دگر تا در اندوهت بسر میبردمی هر زمان دردی دگر میبردمی مانده ام از دست خود در صد زحیر دست من ای دستگیر من تو گیر # عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۲۴ - الحكایة و التمثیل بوسعید مهنه با مردان راه بود روزی در میان خانقاه مستی آمد اشک ریزان بیقرار تا در آن خانقاه آشفته وار پرده از ناسازگاری باز کرد گریه و بد مستیی آغاز کرد شیخ کو را دید آمد در برش ایستاد از روی شفقت بر سرش گفت هان ای مست اینجا کم ستیز از چه میباشی بمن ده دست خیز مست گفت ای حق تعالی یار تو نیست شیخا دست گیری کار تو تو سر خود گیر و رفتی مردوار سر فرو رفته مرا با او گذار گر ز هر کس دستگیری آیدی مور در صدر امیری آیدی دستگیری نیست کار تو برو نیستم من در شمار تو برو شیخ درخاک اوفتاد از درد او سرخ گشت از اشک روی زرد او ای همه تو ناگزیر من تو باش اوفتادم دستگیر من تو باش ای جهانی خلق مور خاکیت پاک دامن کن مرا از پاکیت برامیدی آمد این درویش تو چون بنومیدی رود از پیش تو # عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۲۵ - الحكایة و التمثیل بود از آن اعرابیی بی توشه یافته در شوره جایی گوشه گوشه او جای مشتی عور بود آب او گه تلخ و گاهی شور بود در مذلت روزگاری میگذاشت روز و شب در اضطراری میگذاشت خشک سالی گشت و قحطی آشکار مرد شد از ناتوانی بی قرار شد ز شورستان برون جایی دگر تا رسید آخر به آبی چون شکر چون بدید آن آب خوش مرد سلیم گفت بیشک هست این آب نعیم آب دنیا تلخ و زشت آید پدید آب شیرین از بهشت آید پدید حق تعالی از پس چندین بلا کرد روزی این چنین آبی مرا روی آن دارد کزین آب روان پر کنم مشکی و برخیزم دوان مشک بر گردن رهی بیرون برم تحفه سازم پس بر مأمون برم بیشکم مأمون ازین آب لطیف خلعتی بخشد چو آب من شریف مشک چون پر کرد و پیش آورد راه همچنان میرفت تا نزدیک شاه بازگشته بود مأمون از شکار چون بدیدش گفت برگو تا چه کار گفت آوردستم از خلد برین تحفه بهر امیرالمؤمنین گفت چیست آن تحفه نیکوسرشت گفت ماءالجنه آبی از بهشت این بگفت و مشک پیش آورد باز در زمان مأمون بجای آورد راز از فراست حال او معلوم کرد می نیارستش ز خود محروم کرد چون چشید آن آب گرم و بوی ناک گفت احسنت اینت زیبا آب پاک هست این آب بهشت اکنون بخواه تا چه میباید ترا از پادشاه گفت هستم از زمین شوره دار آب او تلخ و هوای او غبار هم طراوت برده از خاکش سموم هم شده ازتفت سنگ او چو موم در قبیله اوفتاده فاقه هیچکس را نه بزی نه ناقه خشک سالی گشته کلی آشکار جمله مردم شده مردار خوار حال خود با تو بگفتم جمله راست چون شدی واقف کنون فرمان تراست ریخت مأمون آن زمانش در کنار بر سر آن جمع دیناری هزار گفت بستان زر بشرط آنکه راه پیش گیری زود هم زینجایگاه بی توقف بازگردی این زمان زانکه نیست اینجا ترا بودن امان زر ستد آن مرد و حالی بازگشت با خلیفه سایلی همراز گشت گفت برگوی ای امیرالمؤمنین کز چه تعجیلش همی کردی چنین گفت اگر او پیشتر رفتی ز راه آب دیدی در فرات اینجایگاه از زلال خود شدی حالی خجل بازگشتی از بر ما تنگ دل عکس آن خجلت رسیدی تا بماه آینه انعام ما کردی سیاه او وسیلت جست سوی ما زدور چون کنم از خجلتش از خود نفور او به وسع خویش کار خویش کرد من توانم مکرمت زو بیش کرد چون شدم از حال او آگاه من باز گردانیدمش از راه من حرف انعام و نکوکاری نگر هم سخاوت هم وفاداری نگر این چنین جودی که جان عالمی ست در بر جود تو یارب شبنمی ست چون تو دادی این کرم آن بنده را از کرم برگیر این افکنده را چون زشورستان دنیا میرسم وز سموم صد تمنا میرسم روزگار خشک سال طاعتست این همه وقتیست نه این ساعتست از همه خشک و تر این درویش تو اشک می آرد بتحفه پیش تو ز اشتیاق تو ز آب اشک خویش همچو اعرابی کنم پر مشک خویش پس به گردن برنهم آن مشک را بو که نقدی بخشیم این اشک را آمدم از دور جایی دل دو نیم نقد رحمت خواهم از تو ای کریم گرچه هستم از معاصی اهل تیغ رحمت خود را مدار از من دریغ ای جهانی جان و دل حیران تو صد هزاران عقل سرگردان تو گوییا سرگشتگی داری تو دوست کآسمان از گشتگی تو دو توست ای دلم هر دم ز تو آغشته تر هر زمانم بیش کن سرگشته تر عقل وجان را جست و جوی تو خوشست در دو عالم گفت و گوی تو خوشست در تحیر مانده ام در کار خویش می بمیرم از غم بسیار خویش نیست در عالم ز من بی خویش تر هر زمانم کم گرفتن بیشتر پای و سر شد محو فرسنگ مرا غم فراخ آمد دل تنگ مرا یک شبم صد تحفه افزون میرسد یک شبم گر میرسد خون میرسد گاه شادی گاه یا ربها مراست این تفاوت بین که در شبها مراست گه پر و بالی ز جایی میزنم گاه بیخود دست و پایی میزنم گاه میسوزم ز بیم زمهریر گه شوم افسرده از خوف سعیر گاه می نازم ز سودای بهشت گاه می یازم بسر سرنوشت گه ز نار آزاد گردم گه ز نور گه ز غلمان فارغ آیم گه زحور گه نماید هر دو کونم مختصر گه شوم از یک سخن زیر و زبر میتوانی گر ز چندین پیچ پیچ دست من گیری و انگاری که هیچ