# نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » ابتدا » مقدمه بسم الله الرحمن الرحیم حمد بی حد و ثنای بی عد پادشاهی را که وجود هر موجود نتیجه خود اوست وجود هر موجود حمد و ثنای وجود او که وان من شییء الا یسبح بحمد آن خداوندی که از بدیع فطرت و صنیع حکمت به قلم کرم نقوش نفوس را بر صحیفه عدم رقم فرمود و آب حیات معرفت را در ظلمات خلقیت بشریت تعبیه کرد که و فی انفسکم افلا تبصرون قلندروشان تشنه طلب را سکندروار به قدم صدق سلوک راه ظلمات صفات بشری میسر گردانید و به عنایت بی علت خضر صفتان سوخته جگر آتش محبت را به سرچشمه آب حیات معرفت رسانید که او من کان میتا فاحییناه و جعلنا له نورا یمشی به فی الناس و درود بسیار و آفرین بی شمار بر ارواح مقدس و اشباح بی دنس صد و بیست و اند هزار نقطه نبوت و عنصر فتوت باد که سالکان مسالک حقیقت و مقتدایان ممالک شریعت بودند که اولیک الذین اییناهم الکتاب والحکم و النبوه خصوصا بر سرور انبیا و قافله سالار قوافل اولیا محمدمصطفی صلوات الله علیه و علی آله و ازواجه و عترته الطیبین الطاهرین و خلفایه الراشدین الهادین المهدیین و اضحابه اجمعین و سلم تسلیما کثیرا اما بعد اعلمو اخوانی فی الهدی و اعوانی علی التقی و فقناالله و ایاکم للترقی من حضیض البشریه الی ذروه العبودیه و رزقنا وایاکم التخلی عن صفات الناسوتیه و التحلی بصفات اللاهوتیه که مقصود و خلاصه از جملگی آفرینش وجود انسان بود و هر چیزی را که وجودی هست از دو عالم به تبعیت وجود انسان است و اگر نظر تمام افتد باز بیند که خود همه وجود انسان است جهان را بلندی و پستی توی ندانم کیی هر چه هستی توی و مقصود از وجود انسان معرفت ذات و صفات حضرت خداوندی است چنانک داوود علیه السلام پرسید یا رب لماذا خلقت الخلق قال کنت کنزا مخفیا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لاعرف و معرفت حقیقی جز از انسان درست نیامد زیرا که ملک و جن اگرچه در تعبد با انسان شریک بودنداما انسان در تحمل اعباء بار امانت معرفت از جملگی کاینات ممتاز گشت که انا عرضنا الامانه علی السموات والارض و الجبال فابین ان بحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان مراد از آسمان اهل آسمان است یعنی ملایکه و از زمین اهل زمین یعنی حیوانات و جن و شیاطین و از کوه اهل کوه یعنی و حوش و طیور ازینها هیچ درست نیامد بار امانت معرفت کشیدن الا از انسان از بهر آنک از جملگی آفرینش نفس انسان بود که آینه جمال نمای حضرت الوهیت خواست بود و مظهر و مظهر جملگی صفات او اشارت و خلق آدم علی صورته بدین معنی باشد و خلاصه نفس انسان دل است و دل آینه است و هر دو جهان غلاف آن آینه و ظهور جملگی صفات جمال و جلال حضرت الوهویت بواسطه این آینه که ستریهم آیاتنا فی الافاق و فی انفسهم مقصود وجود انس و جان آینه است منظور نظر در دو جهان آینه است دل آینه جمال شاهنشاهی است وین هر دو جهان غلاف آن آینه است چون نفس انسان که مستعد آینگی است تربیت یابد و به کمال خود رسد ظهور جملگی صفات حق در خود مشاهده کند نفس خود را بشناسد که او را از بهر چه آفریده اند آنکه حقیقت من عرف نفسه فقد عرف ربه محقق او گردد بازداند که او کیست و از برای کدام سر کرامت و فضیلت یافته است این ضعیف گوید ای نسخه نامه الهی که توی وی آینه جمال شاهی که توی بیرون ز تو نیست هر چه در عالم هست در خود بطلب هر آنچ خواهی که توی ولیکن تا نفس انسان به کمال مرتبه صفای آینگی رسد مسالک و مهالک بسیار قطع باید کرد و آن جز به واسطه سلوک بر جاده شریعت و طریقت و حقیقت دست ندهد تا بتدریج چنانک در ابتدا آهن از معدن بیرون می آورند و آن را به لطایف الحیل پرورش گوناگون می دهند در آب و آتش و به دست چندین استاد گذر می کند تا آینه می شود وجود انسان در بدایت معدن آهن این آینه است که الناس معادن کمعادن الذهب و الفضه آن آهن را از معدن وجود انسان به حسن تدبیر بیرون می باید آورد و به تربیت به مرتبه آینگی رسانیدن به تدریج و تدرج ان القناه التی شاهدت رفعتها تنمو و تنبت انبوبا فانبوبا پس این کتاب در بیان سلوک راه دین و وصول به عالم یقین و تربیت نفس انسانی و معرفت صفات ربانی بر پنج باب و چهل فصل بنا می افتد چنانک شرح آن در باب دیباچه بیاید ان شاءالله وحده # نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » ابتدا » فهرست ابواب و فصول باب اول در دیباچه کتاب و آن مشتمل است بر سه فصل فصل اول در بیان آنک فایده نهادن کتاب در سخن ارباب طریقت و بیان سلوک چه چیزیست فصل دوم در بیان آنک سبب نهادن این کتاب چه بود خاصه به پارسی فصل سیم در بیان آنک این کتاب بر چه نسق و نهج نهاده آمد باب دوم در بیان مبدأ موجودات و آن ۸ مشتمل است بر پنج فصل فصل اول در بیان فطرت ارواح و مراتب و معرفت آن فصل دوم در شرح ملکوتیات و مدارج آن فصل سیم در ظهور عوالم مختلف ملک و ملکوت فصل چهارم در بدایت خلقیت قالب انسان فصل پنجم در بدو تعلق روح به قالب باب سوم در بیان معاش خلق و آن مشتمل است بر بیست فصل فصل اول در بیان حجب روح انسان از تعلق قالب و آفات آن فصل دوم در بیان تعلق روح به قالب و حکمت و فواید آن فصل سیم در بیان احتیاج به انبیا علیهم السلام در پرورش انسان فصل چهارم در بیان سبب نسخ ادیان و ختم نبوت بر محمد علیه السلام فصل پنجم در بیان تربیت قالب انسان بر قانون شریعت فصل ششم در بیان تزیکت نفس انسان و معرفت آن فصل هفتم در بیان تحلیه روح بر قانون حقیقت و معرفت آن فصل هشتم در بیان تصفیه دل بر قانون طریقت و معرفت آن فصل نهم در بیان احتیاج به شیخ در تربیت انسان و سلوک راه فصل دهم در بیان مقام شیخی و شرایط و صفات آن فصل یازدهم در بیان شرایط و صفات مریدی و آداب آن فصل دوازدهم در بیان ا حتیاج به ذکر و اختصاص ذکر به لا اله الاالله فصل سیزدهم در بیان کیفیت ذکر گفتن و شرایط و آداب آن فصل چهاردهم در بیان احتیاج مرید به تلقین ذکر از شیخ و خاصیت آن فصل پانزدهم در بیان احتیاج به خلوت و شرایط و آداب آن فصل شانزدهم در بیان بعضی وقایع غیبی و فرق میان خواب و واقعه فصل هفدهم در بیان مشاهدات انوار و مراتب آن فصل هجدهم در بیان مکاشفات و انواع آن فصل نوزدهم در بیان تجلی ذات و صفات خداوندی فصل بیستم در بیان وصول به حضرت خداوندی بی اتصال و انفصال باب چهارم در بیان معاد نفوس سعدا و اشقیا و آن مشتمل است بر چهار فصل قال الله تعالی فمنهم ظالم لنفسه و منهم مقتصد و منهم سابق بالخیرات باذن الله و قال لایصلیها الا الاشفی الذی کذب وتولی فصل اول در بیان معاد نفس ظالم و آن نفس لوامه است فصل دوم در بیان معاد نفس مقتصد و آن نفس ملهمه است فصل سیم در بیان معاد نفس سابق و آن نفس مطمینه است فصل چهارم در بیان معاد نفس اشقی و آن نفس اماره است باب پنجم در بیان سلوک طوایف مختلف و آن مشتمل است بر هشت فصل فصل اول در بیان سلوک ملوک و ارباب فرمان فصل دوم در بیان حال ملوک و سیرت ایشان با هر طایفه از رعایا و شقفت بر احوال خلق فصل سیم در بیان سلوک وزرا و اصحاب قلم و نواب فصل چهارم در بیان سلوک علما از فقیهان و مذکران و قضا فصل پنجم در بیان سلوک ارباب نعم و اصحاب اموال فصل ششم در بیان سلوک روسا و دهاقین و مزارعان فصل هفتم در بیان سلوک اهل تجارت فصل هشتم در بیان سلوک محترفه و اهل صنایع # نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب اول » باب اول در دیباچه کتاب و آن مشتمل است بر سه فصل تبرک بقوله تعالی و کنتم ازوجا ثلثه فصل اول فصل اول در بیان آنک فایده نهادن کتاب در سخن ارباب طریقت و بیان سلوک چه چیز است قال الله تعالی فانما یسرناه بلسانک لتبشر به المتقین و تندر به قوما لدا و قال النبی علیه السالام کلمه الحکمه ضاله کل حکیم بدانک سخن حقیقت و بیان سلوک راه طریقت دواعی شوق و بواعث طلب در باطن مستعد طالبان پدید آورد و شرر آتش محبت در دل صدیقان مشتعل گرداند خصوصا چون از منشأ نظر عاشقان صادق وکاملان محقق صادر شود آن را که دل از عشق پر آتش شد هر قصه که گوید همه دلکش باشد تو قصه عاشقان همی کم شنوی بشنو بشنو که قصه شان خوش باشد و نیز بیخبران را از دولت این حدیث انتباهی باشد و بتوان دانست که قفل این سعادت به کدام کلید گشاده شود والاذن تعشق قبل العین احیانا آن قوم را دولت این حدیث از در سمع درآمد ابتدا که گفتند اننا سمعنا منادیا ینادی للایمان ان آمنو بربکم فامنا بلک تخم عشق در زمین دلها ابتدا بدستکاری خطاب الست بربکم انداختند اما تا توفیق تربیت آن تخم کدام صاحب دولت را دادند زیرا که مملکت جاودانی عشق بهر شاه و ملک ندهند ملک طلبش به هر سلیمان ندهند منشور غمش به هر دل و جان ندهند درمان طلبان ز درد او محرومند کین درد به طالبان درمان ندهند هر چند سودای تمنای این حدیث از هیچ سر خالی نیست ولیکن دست طلب هر متمنی به دامن کبریای این دولت نمی رسد لیس الدین بالتمنی این ضعیف گوید تا شد دل خسته فتنه روی کسی باریک ترم ز تاره موی کسی دست همه کس نمی رسد سوی کسی من خود چه کسم هیچ کس کوی کسی و دیگر غرض از بیان سلوک اثبات حجت است و بر بطالان وهواپرستان و بهیمه صفتانی که همگی همت خویش را بر استیفای لذات و شهوات بهیمی و حیوانی و سبعی صرف کرده اند و چون بهایم و انعام به نقد وقت راضی شده و از ذوق مشارب مردان و شرب مقامات مقربان محروم مانده و از کمالات دین ودرجات اهل یقین به صورت نماز و روزه غافلانه آلوده آفات بیکرانه قناعت کرده تا فردا نگویند چون دیگر متحسران که ما از دولت این حدیث بیخبر بودیم لوکنا تسمع او نعقل ما کنا فی اصحاب السعیر جنیدرا – قدس الله روحه العزیز – پرسیدند که مرید را از کلمات مشایخ و حکایات ایشان چه فایده گفت تقویت دل و ثبات بر قدم مجاهده و تجدید عهد طلب گفتنداین را موکدی از قرآن داری گفت بلی و کلا نقص علیک من انباء الرسل مانثبت به فوادک و گفته اند کلمات المشایخ جنودالله فی ارضه یعنی سخنان مشایخ یاری دهنده طالبان است تابیچاره ای را که شیخی کامل نباشد اگر شیطان خواهد که در اثنای طلب و مباشرت ریاضت و مجاهدت به شبهتی یا بدعتی راه طلب او بزند تمسک به کلمات مشایخ کند و نقد واقعه خویش بر محک بیان شافی ایشان زند تااز تصرف وساوس شیطانی و هواجس نفسانی خلاص یابد و بسر جاده صراط مستقیم و مرصاد دین قویم باز آید چه درین راه رهزنان شیاطین الجن والانس بسیاراند که رونده چون بی دلیل و بدرقه رود هرچ زودتر در وادی هلاکش اندازند و جنس این بسی بوده است و کم مثلها فارقتها و هی تصفر شیخ ابوسعید ابی الخیر رحمه الله علیه گفته است مرید باید که هر روز به قدر یک سی پاره ازین حدیث بگوید و بشنود و گفته اند من احب شییا اکثر ذکره به حکم این مقدمات بعضی از روندگان راه طریقت و سالکان عالم حقیقت که ازین دولت صاحب نصاب بودند و درین طریق بر جاده صواب بر قضیه ان لکل شییء زکوه و مقتضای ادوا لکل ذی حق حقه در ذمت کرم خویش واجب شناختند حق به مستحق رسانیدن و از سرچشمه آب حیات معرفت تشنگان بادیه طلب را شربتی چشانیدن تا درد ایشان بر درد و شوق بر شوق و تشنگی بر تشنگی بیفزاید من چون ریگم غم تو چون آب خورم هرچند همی بیش خورم تشنه ترم # نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب اول » فصل دوم قال الله تعالی و ما ارسلنا من رسول الا بلسان قومه لیبین لهم و قال النبی علیه السلام کلم الناس علی قدرعقولهم بدانک اگرچه در طریقت کتب مطول و مختصر بسیار ساخته اند و در آن بسی معانی و حقایق پرداخته ولیکن بیشتر به زبان تازی است و پارسی زبانان را از آن زیادت فایده ای نیست با یار نو از غم کهن باید گفت با او به زبان او سخن باید گفت لاتفعل و افعل نکند چندین سود چون با عجمی کن و مکن باید گفت مدتی بود تا جمعی طالبان محقق و مریدان صادق هر وقت ازین ضعیف با قلت بضاعت و عدم استطاعت مجموعه ای به پارسی التماس می کردند اگرچه پیش از این چند مجموعه در قلم آمده بود به حسب استعداد و التماس هر طایفه فاما مجموعه ای می خواستند قلیل الحجم کثیر المعنی که از ابتدا و انتهای آفرینش و بدو سلوک و نهایت سیر و مقصد و مقصود عاشق و معشوق خبر دهد هم جام جهان نمای باشد و هم آینه جمال نمای هم استفادت مبتدی ناقص را شامل بود و هم افادت منتهی کامل را و تا این ضعیف در بلاد عراق و خراسان گاه در سفر و گاه در حضر بود از تعویقات و آفات فتنه های گوناگون فراغت و فرصت نمی یافت که بر اتمام آن اقدام نماید چه هر روز فتنه ای به نوعی دیگر ظاهر می شد که موجب تفرقه دل و توزع خاطر بود خود گویی فتنه دران دیار وطن دارد خواجه علیه الصلوه والسم وقتی فرموده است الفتنه من هاهنا واشار الی المشرق مع هذا بدان فتنه ها راضی نبودیم و قضای آسمانی و تقدیر ربانی را گردن ننهادیم و به صبر و تسلیم پیش نیامدیم و شکر نعمت دین واسلام نگزاردیم و بعض الشراهون من بعض برنخواندیم و کفران نعمت مسلمانی کردیم تا لاجرم ناگاه صدمات سطوات ولین کفرتم ان غذابی لشدید در ان دیار و اهل آن دیار رسید و به شومی فسق فساق و ظلم ظلمه بر مقتضای سنت واذا اردنا ان نهلک قریه امرنا مترفیها ففسقوا فیها فحق علیها القول فدمر ناها تدمیرا دمار از آن ولایت و اهل آن ولایت برآورد القصه هرانچ کرد گردون ز جفا حق باید گفت بود دون حق ما شکرانه نعمتش نمی کردم هیچ تا لاجرمم فکند در رنج و عنا در تاریخ شهور سنه سبع و عشر و ستمایه لشکر مخذول کفار تتار – خدلهم الله و دمرهم – استیلا یافت بر آن دیار و آن فتنه و فساد و قتل واسر و هدم و حرق که از آن ملاعین ظاهر گشت در هیچ عصر در دیار کفر و اسلام کس نشان نداده است و در هیچ تاریخ نیامده الا آنچه خواجه علیه الصلواه و السلام از فتنه های آخرالزمان خبر باز داده است و فرموده لاتقوم الساعه حتی تقاتلوا الترک صغار الاعین حمرالوجوه ذلف الانوف کان و جوههم المجان المطرفه صفت این کفار ملاعین کرده است و فرموده که قیامت برنخیزد تا آنگاه که شما با ترکان قتال نکنید قومی که چشمهای ایشان خرد باشد و بینیهای ایشان پهن بود و رویهای ایشان سرخ بود و فراخ همچون سپر پوست در کشیده و بعد از آن فرموده است و یکثرالهرج قیل یا رسول الله و ما الهرج قال القتل القتل فرمود که قتل بسیار شود به حقیقت این واقعه آن است که خواجه علیه الصلوه و السلام به نور نبوت پیش از ششصد و اند سال باز دیده بود قتل ازین بیشتر چگونه بود که از یک شهرری که مولد و منشأ این ضعیف است و ولایت آن قیاس کرده اند کمابیش پانصد هزار آدمی بقتل آمده است و اسیر گشته و فتنه و فساد آن ملاعین بر جملگی اسلام و اسلامیان از آن زیادت است که در حیز عبارت گنجد و این واقعه از آن شایع تر است در جهان که به شرح حاجت افتد و اگر عیاذابالله غیرت و حمیت اسلام در نهاد ملوک و سلاطین بجنبد که عهده رعایت مسلمانی و مسلمانان در ذمت ایشان است که الامیر راع علی و رعیته هو مسول عنهم و اریحیت و رجولیت دین دامن جان ایشان نگیرد تا باتفاق جمعیتی کنند و کمر انقیاد فرمان انفروا خفافا و ثقالا و جاهدوا باموالکم و انفسکم فی سبیل الله بر میان جان بندند و نفس و مال و ملک در دفع این فتنه فدا کنند بوی آن می آید که یکبارگی مسلمانی بر انداخته شود با آنک اکثر بلاد اسلام بر افتاد این بقیت نیز بر اندازند شاهان جهان بجملگی بشتابید تا بوک بقیتی ز دین دریابید اسلام ز دست رفت بس بیخبرید بگرفت جهان کفر شما در خوابید خوف و خطر آن است که از مسلمانی آنقدر اسمی و رسمی که مانده بود به شومی معامله ما مدعیان بی معنی چنان برخیزد که نه اسم ماند و نه رسم و روی در حجب عزت بدا الاسلام غریبا و سیعود کما بدأغریبا نهد اللهم نبهنا من نومه الغافلین ربنا لا تواخذنا بسوء اعمالنا و لا تسلط علینا من لایرحمنا ربنا و لاتحملنا ما لا طاقه لنابه واعف عنا و اغفرلنا و ارحمنا انت مولینا فانصرنا علی القوم الکافرین مقصود این کچون قهر و غلبه این ملاعین مخاذیل پدید آمد این ضعیف قرب یک سال در دیار عراق صبر می کرد و بر امید آنک مگر شب دیجور این فتنه و بلا را صبح عافیتی بدهد و خورشید سعادت طلوع کند هرگونه مقاسات شداید و محن می کرد تا از سر اطفال و عورات نباید رفت و از صحبت دوستان و عزیزان مفارقت نباید کرد و به ترک مقر و مسکن نباید گفت نه روی آن بود که متعلقان را بجملگی از آن دیار بیرون آورد و نه دل بار می داد که جمله را در معرض هلاک و تلف بگذارد عاقبت چون بلا به غایت رسید و محنت به نهایت و کار بجان رسید و کارد باستخوان الضرورات تبیح المحظورات بربایست خواند و امتثال یا ایهاالذین آمنو علیکم انفسکم لایضرکم من ضل اذا اهتدیتم نمودن و متعلقان را جمله بترک گفتن ومن نجا برأسه فقد ربح را غنیمت شمردن و بر سنت الفرارمما لایطاق من سنن المرسلین رفتن و عزیزان را ببلا سپردن بی بلا نازنین شمرد او را چون بلا دید در سپرد او را تا بدانی که وقت پیچا پیچ هیچکس مر ترا نباشد هیچ این ضعیف از شهر همدان که مسکن وی بود به شب بیرون آمد با جمعی درویشان و عزیزان در معرض خطری هرچ تمامتر در شهور سنه ثمان عشر و ستمایه براه اربیل و بر عقب این ضعیف خبر چنان رسید که کفار ملاعین دمرهم الله و اخزاهم به شهر همدان آمدند و حصار دادند و اهل شهر به قدر وسع بکوشیدند وچون طاقت مقاومت نماند کفار دست یافتند و شهر بستدند و خلق بسیار را شهید کردند و بسی اطفال و عورات را اسیر بردند و خرابی تمام کردند و متعلقان و اقربا این ضعیف را که به شهر ری بودند بیشتر شهید کردند یارید به باغ ما تکرگی و ز گلبن ما نماند برگی اناالله و انا الیه راجعون و چون امید از وطن و مسکن مألوف منقطع شد صلاح دین و دنیا دران دید که مسکن در دیاری سازد که درو اهل سنت و جماعت باشند و از آفت بدعت و هوا و تعصب پاک بود و به امن و عدل آراسته باشد و رخص اسعار و خصب معیشت بود و در آن دیار پادشاهی دیندار دین پرور عالم عادل منصف متمیز باشد که قدر اهل دین داند و حق اهل فضل شناسد هر چند تفحص کرد از ارباب نظر و اصحاب تجارت که بر احوال بلاد و اقالیم جهان وقوف داشتند باتفاق گفتند دیاری بدین صفات و بلادی بدین خاصیات درین وقت بلاد روم است که هم مذهب اهل سنت و جماعت آراسته است و هم بعدل وانصاف و امن و رخص پیراسته و بحمدالله پادشاهی در آن دیار از بقیت آل سلجوق و یادگار آن خاندان مبارک است که هر آسایش و راحت و امن و فراغت که اهل اسلام یافتند از سایه چتر همایون اهل آن خاندان یافتند و آن خیرات و مبرات که در عهد میمون آن پادشاهان دیندار دین پرور انارالله براهینهم بوده است از غزوات و فتوحات دیار کفر و اخذ قلاع و حصون از ملاحده وبنای مدارس و خانقاهات و مساجد و منابر و جوامع و پلها و رباطها و بیمارستانها و دیگر مواضع خیر و توفیر و تربیت علما و تبرک و اعزاز زهاد و عباد و شفقت و رحمت بر رعایا و انواع تقربات به حضرت عزت در هیچ عهد نبوده است و این معنی از آن معروف تر و مشهورتر است که به اطناب حاجت افتد چه در جملگی دیار عرب و عجم از ترکستان و فرغانه و ماوراءالنهر و خوارزم و خراسان و غور و غرجستان و غزنی و هندوستان و کابل و زابل و سیستان وکرمان و پارس و خوزستان و عراقین و دیار بکر وارمن و شام و ساحل و مصر و روم و غیران مآثر خوب ایشان و بندگان ایشان ظاهرست و زبانهای اهل اسلام بر ادعیه صالحه و اثنیه فاتحه آن خاندان مبارک ماهر پادشاه تعالی عاطفت و مرحمت و شفقت و رأفت ایشان را وسیلت درجات و موجب قربات گرداناد و برکات عدل گستری و دین پروری ایشان را تا منقرض عالم درین خاندان مبارک ایشان باقی داراد بمنه وجوده چون این ضعیف را این معنی محقق گشت دانست که اسباب جمعیت و فراغت و دل پروری و نشر علم و دعوت بندگان بحق و رعایت حقوق اصحاب خلوت جز درآن دیار مهیا و مهنا نگردد خصوصا در پناه دولت این خاندان مبارک که دعاگویی این خاندان این ضعیف را از آبا و اجداد میراث رسیده است و حقوق نعم ایشان بر ذمت این ضعیف و جمله اهل اسلام متوجه واجب شناخت بی توقف روی بدین خطه مبارک نهادن و در حریم این ممالک که هر روز بر افزون باد و از شر و کید کفار محفوظ ومصون مقام ساختن و به دعای دولت قاهره ثبتها الله مشغول بودن چون سعادت مساعدت نمود و توفیق رفیق گشت افتان و خیزان با جمعی عزیزان به حدود این دیار مبارک رسید و از اتفاق حسنه بشهر ملطیه صد هزار سعادت و دولت در صورت قدوم مبارک شیخ الشیوخ علامه العالم قطب الوقت بقیه المشایخ شهاب المله والدین عمرالسهروردی متع الله المسلمین بطول بقایه ولابعد منا برکه انفاسه و لقایه استقبال کرد آن را سعادتی بزرگ و دولتی شگرف شمرد و فالی خوب گرفت و چون به شرف خدمت او مشرف شد آن بزرگوار را به شکر ایادی و مکرمات و توفیقات که پادشاه اسلام سلطان السلاطین خلدالله سلطانه و اعلی قدره و شانه در حق او یافته بود رطب اللسان یافت و یا خواص و عوام بعضی از فضایل و شمایل آن عرق مطهر و روح مصور شرح می داد در اثنای آن حالت و معرض آن مقالت اشارت به این ضعیف کرد و فرمود چون از وطن مألوف و مسکن مشغوف بی اختیار دورافتادی و به اضطرار وقت و جمعیت بیاد دادی و عسی ان تکر هواشییا و هو خیرلکم باری درین دیار مبارک بپای ودر حریم این ممالک ثبات نمای و اذا اعشبت فانزل را کارفرمای و اگر چه دنیا اقامت را نشاید و عمر بیوفا بسی نپاید ولیکن بقیت عمر در پناه دولت این پادشاه جوانبخت پیر صفت وسلطان دین پرور بنده سیرت بسر بر فاذااصبت فالزم هر چند سنت این طایفه عزلت و انقطاع و خوف و خلوت است واجتناب از صحبت ملوک و سلاطین و ترک مخالطت اما از چنین پادشاه موفق که هم از علم نصیبی تمام دارد و هم از ثمرات ریاضات و مجاهدات نصابی کامل و محب و مربی ارباب علوم و اصحاب قلوب است بکلی منقطع نباید شد و خود را و خلق را از فواید و منافع آن حضرت محروم نگردانید و ازین نمط کلمتی چند فرمود و برین نیت استخارت کرد و درین معنی به خط شریف حرفی چند بنواب حضرت در قلم آورد و فرمود بعد از استخارت و مشورت باحضرت جلت حال برین قضیه روی نمود این ضعیف اشارت آن بزرگ را اشارت حق دانست و از فرموده او تجاوز نتوانست ودر حال آن بزرگ چون خورشید طالع شد و چون باد در حرکت آمد و این خاکسار با دیده پر آب و دل پر آتش چون ابر که از کنار دریا بازگردد گر انبار روی به حضرت آسمان رفعت نهاد چه از گرانباری درر فواید آن بحروچه از گرانباری مشقت هجر اما هاتف سعادت به صدهزار دولت بشارت می داد و اقبال دریافت حضرت سلطنت را جابر هر خلل مینهاد و به سراین ضعیف ندا می کرد که واردان حضرت ملوک را از تحفه ای فراخور حال ایشان نه در خور همت ملوک چاره ای نباشد و تو بس مفلسی و و بی سرمایه و آن حضرت حضرتی بلند پایه این ضعیف گفت اگرچه گفته اند چاره عشاق را دانم که در بیچارگی است لیک من جانی کنم با این همه بیچارگی هر چند آن پایه بسی بلند است بلندتر از پایه سلیمانی نیست و هر چند این ضعیف بی سرمایه است کمتر از موری نتواند بود آن حضرت سلیمان مرتبت را تحفتی مورصفاته حاصل کند و به زبان دو بیت تمهید عذر عجز خود نهد و گوید شاها بر تو به تحفه صدجان بردن کمتر بود از زیره به کرمان بردن لیکن دانی که رسم موران باشد پای ملخی نزد سلیمان بردن پس هر چند این ضعیف در تمنای طلب آن تحفه در میدان فکر کر و فر می کرد و در بحر اندیشه غوطه می خورد و گرد دستگاه دنیاوی و پایگاه اخروی برمی گشت هیچ سررشته ای به دست نمی افتاد که در آن حضرت پایمردی کردی گرد همه دستگاه خود برگشتم پایم به سفال پاره ای در نامد چون از همه باز ماند آیه فانهم عدولی الا رب العالمین بر همه خواند و از سر عجز و تحیر و افتادگی و تکسر روی به حضرت کریم علی الاطلاق و معبود باستحقاق نهاد و زنبیل نیاز در دست همت گرفت و بر عادت هر روزه آنجا بدریوزه رفت درحال حضرت وهابی بر سنت کرم ادعونی استجب لکم درهای خزاین فضل گشود و از هرگونه انواع نمعت بدین ضعیف نمود و فرمود از دفاین این خزاین هرچ خواهی بردار و بیش ازین دل در بند مدار این ضعیف گفت خداوندا اگر از نعمتهای دنیاوی بردارم در آن حضرت از آن بی شمارست و درنظر همت آن صاحب دولت بس بی اعتبار است و اگر از معاملات دینی بردارم بحمدالله آنجا انبار بر انبارست و کشتی همت او از بار طاعت گرانبارست و اگراز انواع علوم بردارم در آن حضرت علم و علما بسیارست و از انواع علوم خروار بر خروارست و قطار در قطار چون لطف خداوندی علو همت این ضعیف می شناخت او را به هزاران لطف و کرم بنواخت و گفت ای ایاز حضرت محمودی ما وای مخلص عبودیت آستانه معبودتی ما ای عاشق افروخته نور جمال ما و ای پروانه سوخته شمع جلال ما ان من العلم کهییه المکنون لایعلمها الا العلما بالله فاذا نطق به لم ینکره الا اهل الغره بالله ما در خزانه گوهرهای ناسفته است دست پرماس هیچ جوهری نگشته و در پس تتق غیب ابکار نهفته است دست هیچ داماد به دامان عصمت ایشان نرسیده لم یطمیهن انس قبلهم و لاجان و عقدی چند ازین گوهرهای ثمین با تنی چند ازین ابکار حورالعین تحفه وار به حضرت بنده بر گزینده ما و سلطان بر کشیده ما بر آن یوسف چاهی حضرت عزیز ما و ایوب صابر بلای لطف آمیزها آن سایه اسم ذات ما و مظهر معانی صفات ما آن ناصر اولیاء ما و قاهر اعداء ما علاء الدنیا والدین غیاث السلام و المسلمین بقیه و افتخار آل سلجوق ابوالفتح کیقبادبن کیخسرو بن قلیج ارسلان اعلی الله سلطانه و اصلح فی الدین و الدنیا شأنه واعز جنوده و اعوانه و قوی حجته و برهانه که در بازار عقیدت هیچ متاع این رواج ندارد و در رسته این سیرت و سریرت هیچ تحفه این بها نیارد و از کرامت این حالت فتح و فتوح این مقالت در ماه مبارک رمضان سنه ثمان عشر افتاد بشهر قیصریه وقتی که ابواب خزاین رحمت گشاده بود و خوان کرم عام نهاده و صلای هل من سایل هل من داع در داده این ساعت را غنیمت شمرده آمد و عنان قلم بدست تصرف غیب سپرده شد تا هر گوهر ثمین که از مواهب غیب به ممکن دل رسد زبان قلم در سلک عبارت کشد و بر طبق ورق نهد و به تحفه بدان طرف برد و گوید یا ایهاالعزیز مسنا و اهلنا الضرورجینا بیضاعه مزجاه پس این ضعیف بعد از استخارت و استعانت به حضرت عزت این عروس غیبی را به زیور القاب همایون آن پادشاه دین پرور و سلطان عدل گستر آن آسمان چتر ستاره منجوق افتخار و بقیت آل سلجوق ضاعف الله جلاله و مدفی الخافقین ظلاله مزین و متحلی گردانید بیت خدای جهان را فراوان سپاس که گوهر سپردم به گوهرشناس بداند چو از جان بدو بنگردد چه جان کنده ام تا که جان پرورد امید به عنایت بی علت و کرم بی نهایت پادشاه تعالی و تقدس چنان است که بیان و بنان این ضعیف را از سهو و زلل و خطا و خلل محفوظ و مصون دارد و در خزاین مکنونات غیب بر دل و زبان گشاده گرداند و بر قانون متابعت سید اولین و آخرین این مقصود بحصول موصول کند و ما را و خوانندگان را در دو جهان نافع وشافع سازد و مقبول دلها و منظور نظرها گرداند ان شاء الله العزیز و هو حسبنا و علیه توکلنا ربنالا تزغ قلوبنا بعداذ هدیتنا و هب لنا من لدنک رحمه انک انت الوهاب # نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب اول » فصل سیم قال الله تعالی وهو الذی یبدو الخلق ثم یعیده و قال النبی صلی الله علیه وسلم یموت الناس علی ما عاش فیه و یحشر الناس علی مامات علیه بدانک انسان را به حکم این آیت و خبر سه حالت ثابت می شود اول بدایت فطرت و آن را مبدأ خوانیم و دوم مدت ایام حیات و آن را معاش می گوییم سیم حالت قطع تعلق روح از قالب به اضطرار یا از صفات قالب به اختیار و آن را معاد می نهیم پس این کتاب مبنی بر سه اصل می افتد از مبدأ و معاش و معاد در هر اصل با بی نهاده می آید مشتمل بر چند فصل تادر هر مقام شمه ای از احوال انسان فراخور این مختصر بیان کرده شود ان شاء الله چنانکه در باب مبدأ از بدایت فطرت ارواح و اشباح و ملک و ملکوت شرحی داده آید و در باب معاش از تربیت انسان و سیر و سلوک او در اطوار بشریت و انوار روحانیت و تبدیل اخلاق و تغییر صفات و احوال مختلف او در اثنای روش و احتیاج به اسباب تربیت طرفی نموده شود و درباب معاد از مراجعت و معاودت نفوس سعدا و اشقیا و مرجع و معاد هر صنف بیانی کرده آید بر قانون روش انبیا و اولیا و یک باب در بیان سلوک طوایف مختلف بدان مقرون شود تا هر طایفه ای از فواید این کتاب محظوظ و بهره مند باشند و یک باب در دیباچه کتاب گفته آمده است جملگی کتاب بر پنج باب و چهل فصل بنا می افتد چنانک در فهرست شرح آن نموده آمد تبرک و تیمن در عدد پنج ابواب بدانچ بنای اسلام بر پنج رکن است که بنی الاسلام علی خمس شهاده ان لا اله الا الله و ان محمد رسول الله و اقام الصلوه و ایتاء الزکوه و صوم شهر رمضان و حج البیت من استطاع الیه حدیث صحیح است به روایت عبدالله بن عمر رضی الله عنهما و در فصول عدد چهل تبرک بدانچ در تربیت انسان عدد اربعین خصوصیتی دارد چنانک فرمود واذ واعدنا موسی اربعین لیله وخواجه علیه السلام میفرماید من اخلص الله اربعین صباحا ظهرت ینابیع الحکمه من قلبه علی لسانه و در اول هر فصل آیتی از قرآن و حدیثی از پیغامبر صلی الله علیه و سلم مناسب آن فصل آورده آید تاتمسک به کتاب و سنت بود و چون از ابتدا تا انتها شرح کمال و نقصان انسان و پرورش و روش او در هر حالتی از حالات و مقامات داده آید محکی باشد مدعیان راه طریقت و حقیقت را و ارباب سلوک و معرفت را که نقد وقت خود را بر آن می زنند اگر از امارات و علامات مقامی ازین مقامات در خویشتن یابند مستظهر و امیدوار باشند که قدم بر جاده حق دارند و بر صراط مستقیم می روند و اگر ازین معنی در خود خبری نبینند غرور نفس و عشوه شیطان نخرند و پندار مغرورانه از دماغ بیرون کنند و بر طریق صواب قدم در راه طلب نهند و به حرفهای پوسیده مغرور نشوند سودای میان تهی ز سر بیرون کن وز ناز بکاه و در نیاز افزون کن استاد تو عشق است چو آنجا برسی او خود به زبان حال گوید چون کن و نام کتاب هم بر منوال احوال کتاب نهاده آمد مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد تحفه للسلطان کیقباد جعله الله من خواص العباد و سلکه سبیل الرشاد و هلک اعداد اهلاک ثمود و عاد و چون مرید صادق و طالب عاشق از سر صدق و تأنی نه از سر هوا و تمنی مطالعه کند و بر اصول این فصول اطلاع یابد واقف گردد که او کیست و از کجا آمده است و چون آمده است و به چه کار آمده است و کجا خواهد رفت و چون خواهد رفت و مقصد و مقصود او چیست جانا دل عاقلان عالم ریش است زین یک منزل که جمله را در پیش است از تیغ اجل بریده در طشت فنا زین غم سر صدهزار زیرک بیش است و معلوم گردد که روح پاک علوی نورانی را در صورت قالب خاکی سفلی ظلمانی کشیدن چه حکمت بود و باز مفارقت دادن و قطع تعلق روح از قالب کردن و خرابی صورت چراست و باز در حشر قالب را نشر کردن و کسوت روح ساختن سبب چیست آنکه از زمره اولیک کالانعام بل هم اضل بیرون آید و به مرتبه انسانی رسد و از حجاب غفلت یعلمون ظاهرا من الحیوه الدنیا و هم عن الاخره هم غافلون خلاص یابد و قدم به ذوق و شوق در راه سلوک نهد تا آنچ در نظر آورد در قدم آورد که ثمره نظر ایمان است و ثمره قدم عرفان بیچاره فلسفی و دهری و طبایعی که ازین هر دو مقام محرومند و سرگشته و گم گشته تا یکی از فضلا که به نزد ایشان به فضل و حکمت و کیاست معروف ومشهورست و آن عمر خیام است از غایت حیرت در تیه ضلالت او را جنس این بیتها می باید گفت و اظهار نابینایی کرد بیت در دایره ای کامدن و رفتن ماست او را نه بدایت نه نهایت پیداست کس می نزند دمی درین عالم راست کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست بیت دارنده چو ترکیب طبایع آراست باز از چه قبل فکندش اندر کم و کاست گر زشت آمد پس این صور عیب گر است ور خوب آمد خرابی از بهر چراست آن سرگشته نابینای فانها لاتعمی الابصار و لکن تعمی القلوب التی فی الصدور را خبر نیست که حق تعالی را بندگانی اند که در متابعت سید اولین و آخرین بر کل کاینات عبور کرده اند و از قاب قوسین در گذشته و درسر اوادنی همگی هستی خویش کم زده ودیده بصیرت را به کحل مازاغ البصر و ماطغی مکحل گردانیده و در مطالعه رای من آیات ربه الکبری استفادت نوری از انوار یهدی الله لنوره من یشاء کرده که بدان نور در مقام بی یبصر بدایت عالم امر که مبدأ ارواح است مشاهده کرده اند و بازدیده که از کتم عدم هر چیز چگونه به صحرای وجود می آید و خواهد آمد نامنقرض عالم و سر وجود هریک بدانسته و منتهای هر صنف از موجودات بشناخته و مرجع و معاد هر طایفه معاینه کرده واز دریچه ازل به ابد نگریسته و پرگار صفت گرد دایره ازل و ابد برآمده و به کرات از وجود به عدم رفته و از عدم به وجود آمده گاه موجود معدوم بوده و گاه معدوم موجود بوده و گاه نه موجود و نه معدوم بوده و در زیر این پرده بینوایان را اسرار بسیار است و این معانی لایق ادراک هر عقل که آلوده هواست نباشد و بیشتر خلق طامات پندارند و هر یک را سری بزرگ است از اسرار مکنون غیب که جز دیده اهل غیب بر آن نیفتد که گفته اند زبان لالان هم مادر لالان داند بیت تا با غم عشق تو هم آواز شدم صد باره زیادت به عدم باز شدم زان سوی عدم نیز بسی پیمودم رازی بودم کنون همه راز شدم کجااند آنچنان نابینایان گم گشته تا اگر دریشان دردطلب بینایی باقی بودی به تأیید ربانی به اندکی روزگار به دستکاری طریقت سبل خود بینی از چشم حقیقت بین ایشان برداشته شدی به شرط تسلیم تا از نابینایی صم بکم عمی فهم لایعقلون خلاص یافتندی بعد از آن همه لاف لو کشف الغطاءها از ددت یقینا زدندی و چون دلخواه چنان بودکه بر مایده فایده این کتاب خواص و عوام نشینند و هر طایفه از اجناس و انواع خلق علی اختلاف طبقاتهم از مقامات مقربان بی نصیب نمانند و از مشارب اولیای حق بی چاشنی نباشند چنانک از صنعت و حرفت وزی و کسوت خویش بیرون نباید آمد که کارها مهمل ماند و حاجات ضروری خلق مختل گردد درباب پنجم بیان سلوک هر طایفه کرده آید چه هیچ طایفه ای نیست که از حرفت و صنعت او راهی به حضرت حق نیست و راهی به بهشت و راهی به دوزخ بلک از زیر قدم هر شخص این سه راه برمیخیزید اماصراط مستقیم آن راه است که به حق می رود و راه بهشت از دست راست و راه دوزخ از دست چپ چنانکه میفرماید و کنتم ازواجایلاته فاصحاب المیمنه ما اصحاب المیمنه واصحاب امشأمه ما اصحاب المشأمه و السابقون السابقون اولیک المقربون و مشایخ گفته اندالطرق الی الله بعدد انفاس الخلق و مراد از انفاس خلق قدمگاه و حرفت و صنعت ایشان است که آنجا نفس می زنند و مثال این چون راه کعبه است که از هر موضع و جانب و جهت که خلق باشند در جمله جهان راهی باشد به کعبه و من حیث خرجت فول و جهک شطر المسجد الحرام اما اول خروج شرطی بزرگ است درین باب چون حاصل آید دوم شرط توجه به جهت کعبه بباید تا نماز درست آید اما حج درست نیاید و شرط سیم باید و آن قطع مسافت بعد است چون این سه شرط حاصل آمد حج میسر شود همچنین هر طایفه ای در صنعت و حرفت خویش باید که اول از حظ نفس و نصیب خویش خروج کنند و در هر کار توجه راست به حق آرند و به قدم صدق قطع مسافت هستی واجب شناسند تا به کعبه وصال برسندکه فینما تولوافثم وجه الله بیت با خودمنشین که همنشین رهزن تست وز خویش ببر که آفت تو تن تست گفتنی که ز من بدو مسافت چند است ای دوست ز تو بدو مسافت من تست شرح حق معامله هر طایفه در مقام خویش بر سبیل ایجاز و اقتصار داده آید ان شاء الله و از عبارات مغلق و الفاظ غریب و مسجعات تکلفی احتراز رود تا مبتدی و منتهی را مفید بود و خاص و عام را موافق رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی و صلی الله علی محمد و آله # نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب دوم » باب دوم در بیان مبدأ موجودات و آن مشتمل است بر پنج فصل تبرک و تیمن بدانچ نماز فریضه پنج است فصل اول در بیان فطرت ارواح ومراتب معرفت آن قال الله تعالی لقد خلقنا الانسان فی احسن تقویم ثم رددناه اسفل سافلین و قال النبی صلی الله علیه و سلم ان الله خلق الارواح قبل الاجساد باربعه آلاف سنه و فی روایه بالفی سنه این حدیث مفسر آیت آمدبدان معنی که اول ارواح انسانی آفرید آنکه اجسام و اجساد بدانک مبدأ مخلوقات و موجودات ارواح انسانی بود و مبدأ ارواح انسانی روح پاک محمدی بود علیه الصلوه والسلام چنانک فرمود اول ما خلق الله تعالی روحی و در روایتی دیگر نوری چون خواجه علیه الصلوه والسلام زبده و خلاصه موجودات و ثمره شجره کاینات بود که لولاک لما خلقت الافلاک مبدأ موجودات هم او آمد و جز چنین نبایدکه باشد زیرا که آفرینش بر مثال شجره ای است و خواجه علیه الصلوه والسلام ثمره آن شجره و شجره به حقیقت از تخم ثمره باشد پس حق تعالی چون موجودات خواست آفرید اول نور روح محمدی را از پرتو نور احدیت پدید آورد چنانکه خواجه علیه الصلوه والسلام خبر می دهد انا من الله والمومنون منی و در بعضی روایات می آید که حق تعالی به نظر محبت بدان نور محبت محمدی نگریست حیا بر وی غالب شد و قطرات عرق از و روان گشت ارواح انبیا را علیهم الصلوه والسلام از قطرات نور محمدی بیافرید پس از انوار ارواح انبیاء ارواح اولیاء بیافرید و از انوار ارواح اولیا ارواح مومنان بیافرید و از ارواح مومنان ارواح عاصیان بیافرید و از ارواح عاصیان ارواح منافقان بیافرید و کافران و از انوار ارواح انسانی ارواح ملکی بیافرید و از ارواح ملکی ارواح جن بیافرید و از ارواح جن ارواح شیاطین و مرده و ابالسه بیافرید بر تفاوت مراتب و احوال ایشان و از درد ارواح ایشان ارواح حیوانات متفاوت بیافرید آنگه انواع ملکوتیات و نفوس و نباتیات و معادن و مرکبات و مفردات عناصر پدید آورد چنانک شرح آن در فصل دوم و سیم بیاید ان شاءالله و مثال این مراتب همچنان بود که قنادی از نیشکر قد سپید بیرون آورد پس از آن قند سپید اول بار که بجوشاند نبات سپیده بیرون آورد و دوم بار بجوشاند شکر سپید بیرون گیرد سیم کرت بجوشاند شکر سرخ بیرون گیرد چهارم کرت بجوشاند طبر زد بیرون گیرد پنجم کرت بجوشاند قوالب سیاه بیرون گیرد ششم کرت بجوشاند دردی ماند که آن را قطاره گویند بغایت سیاه و کدر بود از اول مرتبت قندی تا این قطاره صفا و سپیدی کم می شود تا سیاهی و تیرگی بماند آن کس که بر تصرف قناد وقوفی ندارد نداند که قناد این اجناس مختلف متنوع متعدد از یک قند بیرون آورد انکار کند و گویا هرگز قطاره سیاه تیره از قند سپید صافی نبوده است نداند که این سیاهی و تیرگی دراجزای وجودقند سپید صافی تعبیه بوده است بیت زان می خوردم که یار من زان می خورد او را رخ سرخ گشت و ما را رخ زرد و به حقیقت می بایست که آن کدورت و ظلمت در اجزای وجود قند تعبیه باشد تا قند در مقام قندی از آن صفت نصیبه آن خاصیت که در ظلمت و کدورت نهاده اند بردارد به قدر احتیاج و چون به مقام نباتی رسد نبات از آن نصیبه خویش بردارد و چون به مقام شکری رسد شکر از آن نصیبه خویش بردارد و هم چنین هریک در مقام خویش به حد استعداد خویش از سپیدی و صفا و ظلمت و کدورت که در اجزای قند تعبیه بود برمیدارند و باقی رها میکنند تا بآخر در قطاره اندکی از سپیدی و صفا ماند و باقی جمله ظلمت و کدورت باشد و در نبات اندکی ظلمت و کدورت باشد باقی سپیدی و صفا بود چنانکه در نبات آن ظلمت و کدورت به نظر حس نتوان دید اما باشد در قطاره سپیدی و صفا نتوان دید اما باشد و این تفاوت و مراتب در صفا و تیرگی و سپیدی و سیاهی در هر یک از این اجناس نبات و شکر و غیر آن می باید و هر یک درمقام خویش کمالی دارد و در هر یک خاصیتی به سبب آن تفاوت نهاده اند که در آن دیگر یافته نشود و آنجا که یکی ازینها بتخصیص بکار آید دیگری نیابد تا آنجاکه نبات مفید باشد طبیب شکر نفرماید و آنجا که شکر باید نبات نشاید و هیچ ازینها قایم مقامی دیگری نتواند کرد پس معلوم میشود که هریک در مقام خویش کمالی دارند که آن جز در وی یافته نشود چنانک میفرماید الذی احسن کل شییء خلقه پس درین مثال بدانک آن قند صافی روح پاک محمدی است که بحقیقت آدم ارواح اوست چنانک آدم علیه السلام ابوالبشر آمد خواجه علیه الصلوه والسلام ابوالارواح آمد نحن الاخرون السابقون اشارت بدین معنی است که اگر چه صورت ما بآخر تبع صور بود روح ما در اول مقدم ارواح بود ارواح انبیا را علیهم الصلوه و السلام نبات صفت از قند روح محمدی بیرون آوردند و ارواح اولیاء را به مثابت شکر سپید بگرفتند و ارواح مومنان را بمثابت شکر سرخ و ارواح عاصیان را بمثابت طبرزد و ارواح کفار را بمثابت شکر قوالب هم برین قیاس ارواح ملکی و جنی و شیطانی از آن می گرفتند تا آنچ دردی آن بود که قطاره خواندیم از لطیف و صافی آن روح حیوانی و نباتی بگرفتند و از کثیف و کدر آن مرکبات و مفردات عناصر ساختند اینجا لطیفه ای غیبی روی مینماید در غایت لطافت که پیش ازین هماناکسی در عبارت نیاورده است و آن آن است که ظلمت و کدورت که در قند تعبیه بود ظلمت مطیه حرارت آمدو کدورت مطیه کثافت تا هر کجا از ظلمت و کدورت در اجناس مختلف نبات و شکر و طبر زد و قوالب و قطاره بیش یافته شود حرارت و کثافت آنجا زیادت بود چنانکه شکر از نبات بیک درجه گرم تر و کثیف تر باشد باقی بر همین قیاس میکن و حرارت صفت آتش است و آتش مایه محبت است و کثافت صفت خاک است و خاک مایه خست و فروتنی بود و نیز خاصیت آتش سرکشی و طلب علو و رفعت بود از اینجاست که ابلیس سرکشی کرد و انا خیر منه گفت که از آتش بود و خاصیت خاک دنایت و رکاکت بود از اینجاست که حیوانات رکیک طبع و دون همت باشند و طلب غذاهای سفلی فانی کنندکه اصل ایشان از خاک است و از صفت آتشی همه ظلم خیزد و از صفت خاکی همه جهل خیزد و چون هر دو بغایت رسد ظلومی و جهولی باشد که این لفظ مبالغت راست پس این دو صفت ظلمت و کدورت اگر چه در قند تعبیه بود اما ظاهر نبود در قند و نبات و شکر ظهور کمال این دو صفت در قطاره آمد که آخر دردی بود از قند بازمانده و صفا و سپیدی دروی اندک بود و کمال سپیدی و صفا درنبات بود و ظلمت و کدورت در وی اندک بود هم چنین در نبات ارواح نورانی اندک حرارت بود که مایه محبت باشد و اندک کدورت که خمیر مایه تواضع و عبودیت بودولیکن چون این دو صفت در وی بکمال نبود بار امانت معرفت نتوانست کشیدن و در قطاره آب و گل حیوانی اندک صفاو نورانیت روحانیت بود ولیکن چون بکمال نبود هم بار امانت معرفت نتوانست کشید مجموعه ای میبایست از هر دو عالم روحانی و جسمانی که هم آلت محبت و بندگی بکمال دارد و هم آلت علم و معرفت بکمال دارد تا بار امانت مردانه و عاشقانه در سفت جان کشد و این جز ولایت دو رنگ انسان نبود چنانک فرمودانا عرضنا الامانه علی السموات والارض و اجبال تاآنجا که و حملها الانسان انه کان ظلوما جهولا ظلومی و جهولی از لوازم حال انسان آمد زیرا که بار امانت جز به قوت ظلومی و جهولی نتوان کشید اگر چه جز به نور و صفای روحانی باز نتوان دید ملایکه به نور و صفای روحانی بدیدند اما قوت صفات جسمانی نداشتند بر نتوانستند گرفت حیوانات قوت و استعداد صفات جسمانی داشتند اما نور وصفای روحانی نداشتند شرف بار امانت ندیدند قبول نکردند چون انسان مجموعه دو عالم روحانی و جسمانی بود او را به کرامت حمل امانت مکرم گردانیدند سر و لقد کرمنا بنی آدم آن بود فاما معرفت ماهیت روح اگرچه متقدمان در شرح آن شروعی زیادت نکرده اند ولیکن شمه ای گفته آید بدانک هر بر این مناسبت چنانک در قندهفت صفت تعبیه است از سپیدی و سیاهی و صفا و کدورت و لطافت و کثافت و حلاوت همچنین در روح که لطیفه ایست ربانی و شرف اختصاص یاء اضافت من روحی یافته هفت صفت تعبیه است از نورانیت و محبت و علم و حلم وانس و بقا و حیات و صفات دیگر از این صفات تولد کند چنانک از نورانیت سمیعی و بصیری و متکلمی و از محبت شوق و طلب و صدق و از علم ارادت و معرفت و از حلم وقار و حیا و تحمل و سکون و از انس شفقت و رحمت و از بقا ثبات و دوام و از حیات عقل و فهم و دیگر ادراکات و جزین صفات دیگر تولد کند چه پیش از تعلق روح به قالب و چه بعد از تعلق روح به قالب که شرح آن اطنابی دارد اما اصل همه آن هفت صفت است و هر صفتی از صفات روح به مثابت صفتی از صفات قند است چنانک نورانیت بمثابت سفیدی و محبت بمثابت ظلمت شرح این مناسبت برفته است و علم بمثابت صفا و حلم بمثابت کدورت و انس بمثابت لطافت و بقا بمثابت کثافت و حیات بمثابت حلاوت و هر صفت که در قند اثر آن اندک تر ظاهر است بهمان مثابت در روح اثر آن صفت اندک تر ظاهر است تااگر خواهند که آن صفت بکمال در وی ظاهر شود او را به معدنی باید برد که کمال آن صفت در وی باشد مثلا اگر خواهند که نبات را صفت سیاهی که در وی اندک ظاهرست کمال رسانند در قطاره باید آمیخت که معدن سیاهی است تا نبات هم به نسبت سیاه شود پس چون در روح صفت محبت اندک بود که بمثابت سیاهی است در نبات و خواستند که محبت در وی به کمال رسد او را با قالب که معدن ظلمت بود تعلق دادند تا به پرورش صفت محبت در وی به کمال رسد یکی از اسرار تعلق روح به قالب این است چون ملایکه این تعلق با قالب جسمانی ظلمانی نداشتند تخم محبت ایشان هرگز به کمال تربیت نیافت که مثمر یحیهم و یحبونه گردد اگر کسی سوال کندکه چون گفتی در قند نور روح محمدی علیه الصلوه والسلام ظلمت و کدورت و کثافت تعبیه بود و شرح دادی که ارواح انسانی بدین صفات محتاج بود که هر یک درمقام خویش معرفت را آلتی خواست بود و گفتی روح محمدی از پرتو نور احدیت پدید آمد پس در نور احدیت این صفات تعبیه توان گفت یا نه اگر گویی توان گفت آنجا هم احتیاج ثابت شود و اگر گویی نتوان گفت پس در روح پاک محمدی آنچ در نور احدیت نبود از کجا آمد جواب از سه وجه بشنو اول آنک اگرچه قند روح پاک محمدی از نی شکر پرتو نور احدیت بود ولیکن به وصمت حدوث موصوف بود و این صفت درنور احدیت نبود و هرچ محدث است مطلقا آن را ظلمت خلقیت حاصل است و نور مطلقا صفت خاص خداوندی است که الله نورالسموات والارض و ظلمت مطلقا صفت خاص خلقیت است چنانک فرمودکه ان الله خلق الخلق فی ظلمته پس این ظلمت و کدورت و کثافت شاید که از صفت خلقیت و خاصیت حدوث باشد وجه دوم آنک ذات احدیت جل و علا موصوف است به صفات لطف و قهر شاید گفت که هرچ از نورانیت و صفا در ارواح است از پرتو صفت لطف باشد و هرچ از ظلمت و کدورت است از پرتو صفت قهر باشد وجه سیم آنکه چون ظلمت را در قند بمثابت صفت آتش محبت نهادیم در روح شک نیست که تخم محبت در نهاد ارواح پیش از جمله صفات دیگر انداختند بیت ما شیر و می عشق تو با هم خوردیم با عشق تو در طفولیت خو کردیم نی نی غلطم چه جای این است که ما با عشق تو در ازل بهم پروردیم و یقین است که روح را محبت بر جمله صفات سابق آمد زیرا که روح را محبت نتیجه تشریف یحبهم بود اگر یحبهم سابق نبودی بر یحبونه هیچکس زهره نداشتی که لاف محبت زدی سر این رشته از انبساط یحبهم باز شد بیت گستاخ تو کرده ای مرا با لب خویش ورنه من بیچاره چه مردان توام پس یحبهم صفت قدم است و یحبونه همین ذوق دارد روح را کدام صفت در مقابله این نشیند که روح را هیچ صفت نیست که پیوند از قدم دارد الا صفات محبت و در زیر این نکته اسرار بسیار است که کتب تحمل شرح آن نکند فذروه فی سنبله جملگی ملا اعلی کروبی و روحانی دم محبت نیارستند زد زیرا که بار محبت نتوانستند کشید چه محبت و محنت از یک خانه اند و محبت و شادی از هم بیگانه شیخ عبدالله انصاری می گوید محبت در بکوفت محنت جواب داد ای من غلام آنک از آن خود فرا آب داد مسکین ابن آدم که از ظلومی و جهولی باری که اهل دو جهان ازو بگریختند او در آن آویخت و محنت جاودانی اختیار کرد و شادی هر دو جهانی درباخت این ضعیف گوید عشق است که لذت جوانی ببرد عشق است که عیش جاودانی ببرد عشق ارچه که آب زندگانی دل است لیکن ز دل آب زندگانی ببرد # نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب دوم » فصل دوم قال الله تعالی فسبحان الذی بیده ملکوت کل شیء والیه ترجعون و قال النبی صلی الله علیه و سلم اول ما خلق الله العقل بدانک چنانک مبدأ عالم ارواح روح پاک محمدی علیه الصلوه و السلم آمد بدان شرح که در فصل سابق برفت مبدأ عالم ملکوت عقل کل آمد و ملکوت باطن جهان باشد ظاهر جهان را ملک خوانند باطن جهان را ملکوت و بحقیقت ملکوت هر چیز جان آن چیز باشد که آن چیز بدان قایم باشد و جان جمله چیزها به صفت قیومی خداوند تعالی قایم است چنانک فرمود بیده ملکوت کل شیء و هیچ چیز بخود قایم نیست الا ذات پاک خداوندی جل جلاله و ملکوت هر چیز مناسب آن چیز باشد چنانکه میفرماید اولم ینظروا فی ملکوت السموات والارض ملکوت آسمان مناسب آسمان و ملکوت زمین مناسب زمین اما ملکوتیات اگرچه بر انواع است ولیکن جمله بر دو قسم است قسمی از قبیل عالم ارواح است و آن هر بر دو نوع است علوی و سفلی علوی چون ارواح انسان و ملک و سفلی چون ارواح جن و شیاطین و حیوان و روح نامیه و مبدأ و منشأ این قسم روح محمدی است علیه الصلوه والسلم چنانک شرح آن برفت و قسمی دیگر از قبیل عالم نفوس است و آن هم بردو نوع است علوی و سفلی علوی چون نفوس سماوی از نفوس کواکب وافلاک و بروج و سفلی چون نفوس اجسام زمینی و آن هم بر دو نوع است مفرد و مرکب مفرد چون عناصر اربعه و ملکوت آن خواص و طبایع آن است چنانک آب را رطوبت و برودت طبیعت است و دفع تشنگی خاصیت وآتش را یبوست و حرارت طبیعت است و احراق خاصیت و خاک را یبوست و برودت طبیعت است و انبات خاصیت و باد را رطوبت و حرارت طبیعت است و امداد روح خاصیت و مرکب از دو نوع است جمادو نبات جماد را ملکوت هم خواص و طبایع اوست چنانک خواص احجار و طبایع آن و ملکوت نبات نفس نامیه است و خواص و طبیعت آن و منشأ این قسم عالم عقل است دیگر باره اقسام ملکوتیات ارواح و نفوس در نبات جمع شود ازین است که ملکوت نبات را روح نامیه و نفوس نامیه خوانند زیرا که او واسطه و عالم حیوانی و جمادی آمد چون درونشو و نماست که در جماد نیست و از خواص حیوانی است از قبیل ذوات الروح و ملکوت آن را روح نامیه گویند و چون درو حس نیست که از خاصیت جماد است از قبیل ذوات النفوس شمردند و نفس نامیه خوانند و در هر نوع ملکوت ارواح و نفوس علوی و سفلی صفتی از صفات ملکوتیات دیگر توان یافت چنانک در ملکوت ارواح از صفات ملکوت نفس و درملکوت نفوس از صفات ملکوت ارواح اما در هر یک چون آن نوع غالب افتاد و دیگرها مغلوب بدان نوع یاد کرده آمد و شرح هریک باطناب انجامد اما جمله آفرینش بر دو نوع منقسم است ملک و ملکوت و آن را خلق و امر هم گویند و حق تعالی در یک آیت ذکر جمله جمع کرده است چنانک فرمود ان ربکم الله الذی خلق السموات والارض تا آنجا که گفت الا له الخلق والامر عالم امر عبارت از ضداجسام است که قابل مساحت و قسمت تو تجزی نیست دیگر آنک باشارت کن بی توقف در وجود آمده است و عالم خلق عبارت از اجسام است لطیف و کثیف که مقابل مساحت و تجزی است اگرچه هم به اشارت کن پدید آمده است ولیکن به وسایط وامتداد ایام که خلق السموات والارض فی سته ایام فاما امر هم ملکوت ارواح را فرا میگیرد وهم ملکوت نفوس را چنانک فرمود و یسألونک عن الروح قل الروح امر ربی و فرمود والشمس و القمر والنجوم مسخرات بامره ولیکن روح انسانی به شرف اختصاص اضافت من روحی مخصوص است واز اینجا یافت کرامت و لقد کرمنا بنی آدم و حملنا هم فی البر والبحر معنی ظاهر آیت شنوده باشی ولیکن معنی باطنش بشنو که قرآن را ظاهری و باطنی است ان للقرآن ظهرا و بطنا می فرماید که آدمیزاد را ما بر گرفتیم او محمول عنایت ماست در بر و بحر بر عالم اجسام است و بحر ملکوت و بر و بحر آدمی را بر نتواند گرفت زیرا که او بار امانت ما دارد آن بار که بحر و بر بر نمیگرفت که فابین ان یحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان چون آدمی آن بار برگرفت برو بحر او را با آن بار چگونه برتواند گرفت چون او با همه عجز وضعف بار ما کشد مابا همه قوت و قدرت و کرم اولیتر که بار او کشیم زیرا که ما عاشق و معشوقیم آنچه ما را با آدمی و آدمی را با ماست نه ما را با دیگری و نه دیگری را با ما افتاده است بیت گر دل بهوای لولیی برجوشد صد ترک برو عرضه کنی ننیوشد میان عاشق و معشوق کسی درنگنجد بار ناز معشوقی معشوق عاشق تواندکشید و بار ناز عاشقی عاشق هم معشوق تواند کشید چنانک معشوق ناگذران عاشق است عاشق هم ناگذران معشوق است خواست معشوق عاشق را پیش از خواست عاشق بودمعشوق را بلک ناز و کرشمه معشوقانه عاشق را می رسد زیرا که عاشق پیش از وجود خویش معشوق را مرید نبود اما معشوق پیش از وجودعاشق مرید عاشق بود چنانک خرقانی گویدا او را خواست که ما را خواست شمع ازلی دل منت پروانه جان همه عالمی مرا جانانه از شور سر زلف چو زنجیر تو خاست دیوانگی دل من دیوانه اگرچه بحقیقت میان عاشق ومعشوق بیگانگی و دوگانگی نیست بیگانگیی نیست تومایی ما تو سر جامه تویی و بن جامه ما بلک جامه عشق را تار یحبهم آمد و پود یحبونه سررشته فتنه این حدیث از اشارت فاحببت ان اعرف برخاست ولیکن سامان سخن گفتن با لبها نیست سطوت حدت موسی می یابد تادم ان هی الافتنتک تواند زد اگرچه او را نیز با ضربه لن ترانی گوشمالی بدادندتا بر کوه طور چون ملایکه به طعن یا ابن النساء الحیض ما للتراب و رب الارباب زبان دراز کردند او زبان در کام کشید و نگفت با من میگویید ما للتراب و رب الارباب چرا با او نگویید مالرب الارباب و التراب ما به مقام خاکی راضی بودیم و اول استغفار می خواستیم گلیم گوشه ادبار بعد در دوش سلامت کشیده و در کنج فراغت پای همت در دامن تسلیم آورده و الحزم سوء الظن برخوانده و دانسته که قربت ملوک را اگرچه فواید بسیارست اما آفات بی شمار است بیت و ماالسلطان الا البحر عظما و قرب البحر محذور العواقب و از آن ترسیده که نباید که سرمایه از دست برود و سود بدست نیاید و عاقبت مرتبه خاکی در آب طلب بایدکرد که یا لیتنی کنت ترابا ما را به عنایت بی علت از کنج ادیار خمول بیرون آورد بی اختیار ماو به کرامت تخمیر بیدی مخصوص گردانید و خلعت اضافت من روحی درس وجود ما انداخت و بر تخت خلافت وجعلکم خلایف الارض نشاند و تاج یحبهم بر فرق ما نهاد و جملگی ملا اعلی را پیش تخت ما سجود فرمود و بر ما ندای الدین اصطفینا من عبادنا در ملک و ملکوت داد اگر آنچه تمامی اسباب معشوقی ماست برشمریم که تاب آن شنودن دارد و کونین و خافقین چه کنج بارگاه ناز ما دارد بیت چندان نازست ز عشق تو بر سر من کاندر غلطم که عاشقی تو بر من یا خیمه زند وصال تو بر سر من یا در سر این غلط شود این سر من آمدیم با سر و حملناهم فی البر و البحر بر عالم ملک است و بحر عالم ملکوت چنانک هر کجا براست بر روی بحر است هر کجا ملک است بر روی ملکوت است یعنی آدمی را در ملک و ملکوت ما برگرفتیم بدان معنی که اگر ملک است و اگر ملکوت از پرتو نور روح وعقل او آفریدیم تاهر چه ذوات روح اندحیات از پرتو نور روح او دارند از ملک و جن وشیطان و حیوان و هر چه ذوات نفوس اند از کواکب وافلاک و آسمان و زمین و عناصر و جماد و نبات جمله مایه نفوس از نتیجه عقل او دارند اما عقل روح را همچون حوا آمد آدم را که از پهلوی چپ او گرفتند درین معنی اشارتی لطیف است آنجا چون زنان از پهلوی چپ بودند خواجه علیه الصلوه والسلام فرمود شاوروهن و خالفوهن با زنان در کارها مشورت کنید و هر چه ایشان گویند خلاف آن کنید که رای راست آن باشد زیرا که زنان از استخوان پهلوی چپ اند کژ باشند هر رای که زنند رای راست ضد آن باشد اینجا نیز عقل از پهلوی چپ روح است با او در معرفت ذات و صفات باری جل جلاله مشورت باید کرد و هر چه ادراک او بدان رسد و فهم او دریابد از ذات و صفات باری جل جلاله بدانک حضرت عزت از آن منزه است و به خلاف آن است که عقل ادراک کنه ذات و صفات او کند بلک ذات او هم بدو توان دانست چنانک فرمود عرفت ربی بربی و لولافضل ربی ماعرفت ربی لطیفه ای سخت غریب روی می نماید آنک خواجه علیه الصلوه و السلم فرمود اول ما خلق الله القلم اول ما خلق الله العقل اول ما خلق الله روحی هر سه راست است و هر سه یکی است و بسیار خلق درین سر گردانند تا این چگونه است آنچ فرمود اول ما خلق الله القلم آن قلم به قلم ماست قلم خداست و قلم خدای مناسب عظمت و جلال او باشد و آن روح پاک محمدی است ونور او آن وقت که حق تعالی آن روح را بیافرید و به نظر محبت بدو نگریست حیا بر وی غالب شد روح از حیا شق یافت عقل یکی شق او آمد ازینجاست که هر کجا عقل باشد حیا باشد و هر کجا عقل نباشد حیا نباشد و سر الحیاء شعبه من الایمان این است چون قلم حق را یکی شق روح خواجه بود و دوم عقل اگر چه سه می نمود اما یک قلم بود با دو شق و قلم به ید قدرت خداوندی تا هر چه خواست از ملک و ملکوت بواسطه سرقلم می نوشت و آن را محل قسم گردانید که ن والقلم و مایسطرون و بر اظهار این قدرت بر حضرت خداوندی ثنا گفت که اولیس الذی خلق السموات و الارض بقادر علی ان یخلق مثلهم بلی و هوالخلاق العلیم انما امره اذا اراد شییا ان یقول له کن فیکون فسبحان الذی بیده ملکوت کل شی والیه ترجعون و صلی الله علی سیدنا محمد و آله اجمعین # نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب دوم » فصل سیم قال الله تعالی ان فی خلق السموات والارض و اختلاف اللیل و النهار و الفلک التی تجری فی البحر بما ینفع الناس و ما انزل الله من السماء من ماء فاحیا به الارض بعدموتها و بت فیها من کل دابه و تصریف الریاح و السحاب المسخربین السماء والارض لایات لقوم یعقلون و قال النبی صلی الله علیه وسلم خلق الله التربه یوم السبت و خلق الجبال فیها یوم الاحد و خلق الشجر یوم الاثنین و خلق المکروه یوم الثلثا و خلق النور یوم الاربعا و بت فیها الدواب یوم الخمیس و خلق آدم بعد العصر من یوم الجمعه فی آخر ساعه من ساعاته فیما بین العصر واللیل بدانک از مبدأ عالم ارواح تامنتهای عالم اجسام خداوند تعالی عالمهای مختلف آفریده است از دنیا و آخرت و ملک و ملکوت و در هر عالمی صنفی ازمخلوقات آفریده است روحانی وجسمانی و از هر صنف انواع مختلف آفریده و در هر یک خاصیتی دیگر نهاده چنانک از صنف ملکی چندین نوع ملک آفریده است از کروبی و روحانی و حمله عرش و ملایکه هر آسمان تا هفتم که هریک نوعی دیگراند و سفره و برره و کرام الکاتبین و ملایکه هوا که ابر و باران و رعد و برق و باد بحکم ایشان است در روایت می آید که بر هر قطره باران ملکی موکل است تا آن قطره بدان موضع فرود آرد که فرمان خداوندی است و ملایکه که بر دریاها موکل اند و ملایکه زمین و ملایکه حفظه از اهل شب و اهل روز و ملایکه حلقه ها و مجالس ذکر و ملایکه ارحام وملایکه ای که در باطن آدمی القاء خواطر کنند و ملایکه ای که دفع شیطان از بنی آدم کنند و آنها که محافظت اطفال کنند و منکر و نکیر که سوال کنند و آنها که مبشراند و آنها که معذبند و ملایکه موت که قبض ارواح کنند و ملایکه حیات که نفخ صور کنند و ملایکه که بر روزیها موکل اند و ملایکه که رسولانند و آنها که اولی اجتحه مثنی وثلاث و رباع و ملایکه که خزنه بهشت اند و رضوان و ملایکه که خدام بهشت اند و ملایکه که خزنه دوزخ اند و زبانیه و مالکان و آنها که بر دوزخ موکل اند و آنها که بر اطباق و درکات موکل اند و ملایکه زمین و ملایکه که عروق زمینها و کوه ها بدست ایشان است و آن ملک که گاو و ماهی و جهان بر سفت اوست و روح که او در یک صف باشد وجملگی ملایکه در یک صف باشند و دیگر انواع ملایکه که در آسمان و زمین و دنیا و آخرت اند که جز خدای تعالی نداند کمیت و کیفیت هر صنف پس چون یک عالم از عوالم مختلف عالم ملکی است چندین نوع ملایکه اند هریک بصفتی و خاصیتی دیگر مخصوص بنگر تا در عالمهای دیگر چه انواع و اصناف خلق باشد از انسان و حیوان و بری بحری و از اصناف جن و شیاطین و ابالسه و مرده و غیلان و نسناس و اهل جابلقا و جابلسا و یأجوج و مأجوج و دیگر اصناف که در قصص برشمرند و از انواع حوران و وصیفتان و غلمان و و لدان و اجناس مختلف از نباتات و حیوانات و جمادات و معادن و اجسام کثیف و لطیف و بسیط و مفرد و مرکب و عناصر و انواع نور وظلمت و جواهر و اعراض و الوان و طبایع و طباع و خواص و صفات و نتایج و اشکال و هیات و صور و معانی و اسرار و لطایف و حقایق و حواس ظاهر چون سمع و بصرو شم و ذوق و لمس وحواس باطن چون عقل و دل و سر و روح و خفی وقوای بشری چون قوت متخیله و متوهمه و متفکره و متذکره و حافظه و مدبره و حس مشترک واز نوع دیگر قوت جاذبه و ماسکه و هاضمه و دافعه و دیگر قوای عمله که شرح آن در تشریح توان یافت و آنچ از قبیل علویات است از عرش و کرسی ولوح و قلم و بروج وافلاک و کواکب از سیارات و ثوابت و منازل و بیت المعمور و سدره المنتهی و قاب قوسین و لامکان و دیگر اصناف موجودات و انواع مخلوقات چگونه شرح توان داد که بر دقایق آن علی الحقیقه جز حضرت خداوندی عزوعلا واقف نباشد و ما یعلم جنود ربک الاهو اما عدد عالمها در بعضی روایت آمده است که هجده هزار عالم است و به روایتی هفتاد هزار عالم است و بروایتی سیصد و شصت هزار عالم است ولیکن جمله در دو عالم خلق وامر که ملک و ملکوت گویند مندرج است چنانک بیان فرمود و در آفریدن آن بر حضرت خداوندی خود ثنا گفت که الا له الخلق و الامر تبارک الله رب العالمین اما مراتب ملک و ملوک و مدارج آن اول مراتب ملکوت است و آن بر دو قسم است ارواح و نفوس و اما مراتب ارواح اول مراتب ارواح انسانی است بدان شرح که در فصل سابق برفت بعد از آن مراتب ارواح ملکی است و بعد از آن مراتب ارواح جن و آنگه مراتب ارواح شیاطین آنگه مراتب ارواح حیوانات آنگه مراتب نفوس نامیه که روح نامیه هم گویند و اما مراتب نفوس مبداء آن عقل کل آمد و بعد مراتب عقول مراتب نفوس عرش و کرسی و لوح است و قلم آنگه مراتب نفوس افلاک و بروج آنگه مراتب نفوس کواکب سیارات و ثوابت آنگه مراتب نفوس مراکز چون مرکز اثیر که مرکز آتش است و هوا که مرکز باد است و محیط که مرکز آب است و زمین که مرکز خاک است آنکه مراتب نفوس معادن است آنگه مراتب نفوس مرکبات آنگه مراتب نفوس مفردات عناصر این قدر بر سبیل اقتصار نموده آمد از مدارج و مراتب ملکوتیات عوالم مختلف و این جمله آن است که سالکان صاحب بصیرت را کشف شود در مقام ارایت سنریهم آیاتنا فی آلافاق و فی انفسهم و اگر در مراتب بعضی تقدیم و تأخیر افتد نه از سهو عالم کشف باشد از سهو نظر نفس باشد در ادراک معانی غیبی یا از سهو قوت متفکره که سفیر عالم غیب و شهادت است زیرا ک آنچ مکشوف نظر روح شود در عالم غیب قابل تفاوت و نقصان نبود خصوصا چون نظر روح موید بود بمدد نورالله که اتقو فراسه المومن فانه ینظر بنورالله اماآنچ نصیبه نفس باشد از معانی غیب به تبعیت روح بود و خیال و وهم را مجال تصرف باشد تفاوت و زیادت و نقصان بدان راه یابد و نیز درین معانی و مراتب شرح داده آمدهر طایفه ای را از اهل طریقت و اهل حکمت مذاهب مختلف است بحسب نظرها نظار گیان روی خوبت چون در نگرند از کرانها در آینه نقش خویش بینند زین است تفاوت نشانها اما مراتب ظهور عوالم ملک در روایت می آید که لما ارادالله ان یخلق هذا العالم خلق جوهر افنظر الیه بنظر الهیبه فاذابه فصار نصفین من هیبه الرحمن نصفه نار و نصفه ماء فاجری النار علی الماء فصعد منه دخان فخلق من ذلک الدخان السموات و خلق من زبده الارض آسمان وزمین بدین وجه و بدین ترتیب آفرید و مراتب آنچ در زمین آفریده است چنانک در حدیث باد کرده آمد در اول فصل و در آیت همان معنی است به اجمال تفصیل آن خواجه علیه الصلوه والسلام فرموده است زمین را روز شنبه آفرید و آن اول روزی است از روزهای این جهانی زیرا ک روز نتیجه زمان است و زمان نتیجه گردش افلاک چون آسمانها بیافرید و گردان کرد آغاز روز پدیدآمد شنبه نام نهاد آن را و در روز یکشنبه کوهها بیافرید و در روز دوشنبه نبات و اشجار بیافرید و در روز سه شنبه رنج و مکروه بیافرید و در روز چهارشنبه انوار بیافرید و در روز پنجشنبه حیوانات بیافرید از هر نوع ودر روز آدینه بعد از نماز دیگر در آخر ساعت از روز آدم را بیافرید علیه السلام این مراتب را از ظاهر نص شنودی حقیقت آن بشنو بدانک آنچ از پرتو نور روح خواجه علیه السلام گذر کرد بر مراتب ملکوتیات ارواح تا آنجا که بآخر موجودات رسیدکه ملکوت عناصر مفرده بود و آنچ بر ملکوتیات نفوس گذر کرد هم از پرتو نور روح خواجه بود علیه السلام که عقلش گفتیم تا آنجا که هم بملکوت عناصر رسید بر مثال پرگار که گرد دایره برآید چون بنهایت رسد هر دو بهم پیوندد یکی شود آن هر دو لطیفه از روح وعقل چون گرد عوالم ملکوت ارواح و ملکوت نفوس برگشتند در آخر مرتبه ملکوت عناصر بهم پیوستند و هرچ صاف آن لطیفه ها بود خرج شده بود بران نوع که بر مثال قند بیان افتاده است دردی قطاره صفت مانده بود از آن درد آن جوهر بیافرید که می فرماید خلق جوهرا فنظر الیه فاذابه پس آن جوهر بتاثیر نظر هیبت بدونیم کرد یک نیمه آتش شد ویک نیمه آب پس آتش را بر آب استیلا داد تا از آب دخان برخاست قصدعلو کرد آتش با دخان روی بعلو نهاد از غایت لطافت و گرم روی آب در نشیب بماند از کثافت و فسردگی طبع این لطیفه بشنو که چون آن جوهر را حق تعالی بنظر خودمنظور گردانید آن جزو که از پرتو نور روح محمدی برخاسته بود از آن جزو که از عقل برخاسته بود جدا شد و از نظر حق غذای شوق یافت دیگر باره قصد علو کرد و آنچ از عقل فسرده برخاسته بود بتردامنی اینجا بماند و این خاصیت از آنجا بود که روح محمدی را صفات مختلف بود چنانک شرح آن برفته است یک صفت از آن محبت بود و یک صفت نور بود محبت آتش سوزان است و نور فسرده پس آن لطیفه که از روح محمدی بر مراتب ارواح گذر کرد از محبت بود و آنچ عقل از او برخاست و بر مراتب نفوس گذر کرد از نور بود و میان محبت و عقل منازعت و مخالفت است هرگز بایکدیگر نسازند بهر منزل که محبت رخت اندازد عقل خانه پردازد هر کجا عقل خانه گیرد محبت کرانه گیرد شعر عشق آمدو کرد عقل غارت ای دل تو بجان بر این بشارت ترک عجمی است عشق دانی کز ترک عجیب نیست غارت میخواست که در عبارت آرد وصف رخ او باستعارت نور رخ او زبانه ای زد هم عقل بسوخت هم عبارت آنجا محبت چون از پس چندین حجب افتاده بود و بر مراتب ارواح و ملکوت گذر کرده از محبوب خویش دورمانده در ملکوت عناصر آن لطیفه عالم عقل را دریافت از و بوی آشنایی شنید که هم از آن ولایت کرده بود اگرچه این سلطان بود واو دربان اما بحکم آشنایی و همولایتی شوق حب الوطن من الایمان در نهادش بجنبید فریاد برآورد که شعر بوی جوی مولیان آید همی بوی یار مهربان آید همی از غایت اشتیاق محبوب خویش دست در گردن آن لطیفه عقل خرده آورد و می گفت بیت بر یاد لبت لعل نگین میبوسم آنم چو بدست نیست این میبوسم دستم چو بدستبوس وصلت نرسد میگویم خدمت و زمین میبوسم ولکن درین مقام که ذوق نظر محبوب حقیقی بکام جانش رسید آتش در وی افتاد و دست از گردن عقل بیرون آورد عبارت از او این آمد که جوهر بدو نیم شد آن نیمه که از عقل بود عقل بددل بودبترسید از ترس بگداخت آب شد و آن نیمه که از محبت بود از نظر محبوب غذا یافت شوق غالب شد آتش محبت شعله برآورد آتش پدید آمد همچنانک میان آب و آتش مضادت است میان عقل و عشق همچنان است پس عشق با عقل نساخت او را بر هم زد و رها کرد و قصد محبوب خویش کرد شعر عقل را با عشق کاری نیست زودش پنبه کن تاچه خواهی کرد آن اشتردل جولاه را عقل نزد عشق خود راهی تواند برد نه نزد شاهنشه چه کار اوباش لشگر گاه را پس آن جزو که قصد بالا کرد عالم علو از افلاک و انجم و غیر آن ساخته شد و آن جزو که در نشیب بماند زمین وکوه و دریا و دیگر اجناس بدان ترتیب که گفتیم ازو بیافرید پس آن لطیفه که از صفت محبت محمدی برخاسته بود اول گرد ملکوت ارواحش برآوردند و آنگه از دروزاه جوهر او را بر صورت و صفت ملک و ملکوت گذر دادند تا هیچ ذره از ذرات کاینات از ملک و ملکوت نماندکه در وی سری از اسرار محبت تعبیه نکردند تا هیچ ذره از محبت خالق خویش بقدر استعداد خالی نباشد و بدان بزبان حال خویش حضرت عزت را حمد و ثنا می گوید و ان من شیء الا یسبح بحمده ولکن لاتفقهون تسبیحهم بیت گر عرض دهند عاشقانت را هر ذره که هست در شمار آید طاوس و مگس بیک محل باشد چون باز غم تو در شکار آید ای ملایکه لاف مسبحی مزنید و خود را در مقام هستی پدید میاورید که و نحن تسبح بحمدک و نقدس لک آن چیست و کیست که نه مسبح حضرت جلت ماست سبح الله مافی السموات و مافی الارض و هوالعزیز الحکیم و حضرت جلت ما از آن عزیزتر و بزرگوارتر است که خود هر کسی حمد و ثنای ما تواند گفت هر تسبیح و تقدیس که بر اهل آسمان و زمین می بینی و بر ذرات کاینات مشاهده میکنی همه از پرتو ثنای خداوندی ماست بر حضرت ما که سبحان ربک رب العزه عما یصفون اما بواسطه آینه روح محمدی که عکس بر ذرات کاینات انداخت جمله مسبح و مقدس گشتند هر کسی پنداشت که آن ثناگویی از خاصیت عبودیت اوست ندانستند که منشأ این حمدازکجاست چون نوبت بخلاصه موجودات رسید و در پرورش و روش گرد ملک وملکوت برگشت و ثمره کردار بر سر شاخ شجره آفرینش آمدکه قاب قوسین عبارت ازوست و بتصرف سر اوادانی دیده حقیقت بین او گشاده گردید و خطاب عزت در رسیدکه ای محمد همچون دیگر موجودات و ملایکه مرا ثنا بگوی اثن علی خواجه بازدیده بود که هر چ از ثناگویی آن حضرت جمله کاینات یافت بودند عاریتی بود و شریعت او آن بود که العاریه مردوده بر قضیه ان الله یأمرکم ان تود والامانات الی اهلها آن امانت رد کرد گفت از زبان الکن حدوث ثنای ذات قدیم چون درست آید لا احصی ثناء علیک ثنای ذات تو هم از صفات تو درست آید انت کما اثنیت علی نفسک اینجا نه ملایکه که اطفال نوآموز دبیرستان آدم اند که یا آدم انبیهم باسمایهم که ایشان خود نام خود نمی دانند بلک آدم که معلم ایشان است با جملگی فرزندان در زیر رایت ثناخوانی محمد باشندکه آدم و من دونه تحت لوایی یوم القیامه ولافخر و بیدی لواء و الحمد ولافخر ازینجا معلوم گردد که تخم آفرینش محمد بود و ثمره هم او بود و شجره آفرینش بحقیقت هم وجود محمدی است بیت الحق شگرف مرغی کز تو دو کون پر شد نه بال باز کرده نه زاشیان پریده هرچ ملکوتیات است بیخهای آن شجره تصور کن و هر چه جسمانیات است تنه شجره وانبیا علیهم الصلوه والسلام شاخهای شجره و ملایکه برگهای شجره و بیان ثمره آن شجره در عبارت نگنجد و به زبان قلم دو زبان با کاغذ دو روی نتوان گفت شعر قصه ها مینوشت خاقانی قلم اینجا رسید سر بشکست پس همچنانک شجره در ثمره تعبیه باشد ثمره در شجره تعبیه است تا هیچ ذره از شجره نیست که از وجود ثمره خالی است و این سر بزرگی است و اصل تخم که از پرتو نور احدیت بود هیچ ذره نیست از شجره و ثمره که از پرتو نور احدیت خالی است که و نحن اقرب الیه من حبل الورید سر وهو معکم از اینجا معلوم گردد خاصیت الله نورالسموات و الارض اینجا ظاهر شود و بدانک هر چیز را که حق تعالی در عالم معانی ظاهر کرده است در عالم صورت آن را صورتی پدید آورده است پس صورت جملگی عوامل ملکوت شخص محمدی آمد علیه السلام و صورت بپرتو نور احدیت کلمه توحید لا اله الاالله آمد و سربعث انبیاء علیهم الصلوه والسلام از بهر زراعت تخم توحید است در زمین دلها الدنیا مزرعه الاخره خواجه علیه السلم ازینجا میفرمود امرت ان اقاتل الناس حتی بقولو لا اله الاالله این چیست تخم توحید در زمین دلها پاشیدن ضرب الله مثلا کلمه طیبه کشجره طیبه اصلها ثابت و فرعها فی السماء توتی اکلها کل حین باذن ربها و یضرب الله الامثال للناس لعلهم یتذکرون # نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب دوم » فصل چهارم قال الله تعالی انی خالق بشرا من طین و قال النبی صلی الله علیه و سلم حکایه عن الله تبارک و تعالی خمرت طینه آدم بیدی اربعین صباحا بدانک قالب انسان را چون از چهار عنصر آب و آتش و باد و خاک خواستند ساخت آن عناصر را بر صفت عنصری و مفردی بنه گذاشتند آن را بدرکات دیگر فرو بردند اول در که مرکبی زیراک عنصر مفرد تا درمقام مفردی است بعالم ارواح نزدیک تر است بر آن قضیه که شرح رفته است و چون بمقام مرکبی خواهند رسانید مقام مفردی بباید گذاشت و بمرکبی آمد پس بیک در که از ارواح دورتر افتد و چون به مقام نباتی خواهدآمد مقام مرکبی وجمادی بباید گذاشت پس درکه ای دیگر دورتر افتد از عالم ارواح و از نباتی چون بحیوانی پیوندد در کتی دیگر فروتر رود و از حیوانی چون بمقام انسانی رسد در کتی دیگر فروتر رود از شخص انسانی درکتی دیگر فروتر نیست اسفل سافلین عبارت از آن است این سخن با عناصر است که بتغیر احوال بدین درکات میرسد از بعد ارواح ولکن اگر نظر با ملکوت جمادی کنی که بدین مراتب بمرتبه انسانی رسید این معنی درجات باشد نه درکات و در هر مقام بارواح نزدیکتر می شود نه دورتر فاما سخن ما در صورت عناصر می رود که ملک است نه در ملکوت آن پس بدین اشارت که رفت و تقریر که کرده آمد قالب انسانی ازجمله آفرینش بمرتبه فروتر افتاد و اسفل سافلین بحقیقت او آمد اشارت ثم رددناه اسفل سافلین بتعلق روح است بقالب پس از اینجا معلوم شود که اعلی علیین آفرینش روح انسان است و اسفل سافلین قالب انسان و از اینجا روشن شود معنی این بیت جهان را بلندی و پستی تویی ندانم که ای هر چ هستی تویی شیخ این ضعیف سلطان وقت خویش مجدالدین بغدادی رضی الله عنه در مجموعه ای از تصانیف خود میفرماید فسبحان من جمع بین اقرب الاقربین و ابعدالابعدین بقدرته وحکمت در آنک قالب انسانی از اسفل سافلین باشد و روحش از اعلی علیین آن است که چون انسان بار امانت معرفت خواهد کشیدن میباید که قوت هر دو عالم بکمال او را باشد چنانک در دو عالم هیچیز بقوت او نباشد تا تحمل بار امانت را بشاید و آن قوت از راه صفات می باید نه از راه صورت لاجرم آن قوت که روح انسان دارد چون از اعلی علیین است هیچیز ندارد در عالم ارواح از ملک و شیاطین و غیر آن و آن قوت که نفس انسان راست چون از اسفل سافلین است هیچیز را نیست در عالم نفوس نه بهایم را نه سباع را نه غیر آن را و آن چهار عنصر که قالب انسان از آن ساختند هم از دردی ارواح آفریده بودند که قطاره صفت بود چنانک شرح آن در فصل اول بمثال قند و قناد گفته آمد پس از هر صفت که در ارواح بود که آن را قند نهادیم چیزی در بقیت قطاره بود همچنانک در فصل ظهور عوالم مختلف تقریر رفت و روش آن لطیفه بر اصناف موجودات که هیچ ذره نماند تا از صفات عالم ارواح که درو چاشنیی نبود و آن چهار عنصر اگرچه ابعد موجودات بود از عالم ارواح و لکن در آن از صاف صفات عالم ارواح چیزی تعبیه بود و باقی وجود آن عناصر خود در عالم ارواح بودو هر چند در تخمیر طینت آدم جملگی صفات شیطانی و سبعی و بهیمی و ثباتی و جمادی حاصل بود ولکن چون باختصاص اضافت بیدی مخصوص گشت هر صفت ازین صفات ذمیمه را صدفی گوهر صفتی از صفات الوهیت کرامت کردند چون بتصرف نظر آفتاب سنگ خارا صدف گوهر لعل و یاقوت و زبر جد و فیروزه و عقیق میگردد بنگر تا از خصوصیت خمرت طینه آدم بیدی در مدت اربعین صباحا که بروایتی هر روز هزار سال بودآب و گل آدم صدف کدام گوهر شود این تشریف آدم راهنوز پیش از نفخ روح بود و دولت قالب بود که سرای خلیفه خواست بود درو چهل هزار سال بخداوندی خویش کار میکرد که داندکه آنجا چه گنجها تعبیه کرد پادشاهان صورتی چون عمارتی فرمایند خدمتکاران بر کار کنند ننگ دارندکه بخودی خوددست در گل نهند بدیگران بازگذارند ولکن چون کار بدان موضع رسد که گنجی خواهند نهاد جمله خدم و حشم را دور کنند و بخودی خود دست در گل نهند و آن موضع بقدر و اندازه گنج راست کنند و آن گنج بخودی خود بنهند حق تعالی چون اصناف موجودات می آفرید از دنیا و آخرت و بهشت و دوزخ وسایط گوناگون درهر مقام بر کار کرد چون کار بخلقت آدم رسید گفت انی خالق بشرا من طین خانه آب و گل آدم من می سازم جمعی را مشتبه شد گفتند خلق السموات و الارض نه همه تو ساخته ای گفت اینجا اختصاصی دیگرهست که اگر آنها باشارت کن آفریدم که انما قولنا لشیء اذا اردناه ان نقول له کن فیکون این را بخودی خود میسازم بی واسطه که درو گنج معرفت تعبیه خواهم کرد پس جبرییل را بفرمود که برو از روی زمین یک مشت خاک بردار و بیاور جبرییل علیه السلام برفت خواست که یک مشت خاک بردارد خاک گفت ای جبرییل چه می کنی گفت ترا بحضرت میبرم که از تو خلیفتی می آفریند سوگند بر داد بعزت و ذوالجلالی حق که مرا مبر که من طاقت قرب ندارم و تاب آن نیارم من نهایت بعد اختیارکردم تا از سطوات قهرالوهیت خلاص یابم که قربت را خطر بسیارست که والمخلصون علی خطر عظیم نزدیکان را بیش بود حیرانی کایشان دانند سیاست سلطانی جبرییل چون ذکر سوگند شنید بحضرت بازگشت گفت خداوندا تو داناتری خاک تن در نمی دهد میکاییل را بفرمود تو برو او برفت همچنین سوگند بر داد اسرافیل را فرمود تو برو او برفت همچنین سوگند بر داد بازگشت حق تعالی عزراییل را بفرمود برو اگر بطوع و رغبت نیاید باکراه و اجبار بر گیر و بیاور عزراییل بیامد و بقهریک قبضه خاک از روی جمله زمین برگرفت در روایت می آید که از روی زمین بمقدار چهل ارش خاک برداشته بود بیاورد آن خاک را میان مکه و طایف فرو کرد عشق حالی دو اسبه می آمد خاک آدم هنوز نابیخته بود عشق آمده بود ودل آویخته بود این باده چو شیرخواره بودم خوردم نی نی می و شیر با هم آمیخته بود اول شرفی که خاک را بود این بود که بچندین رسول بحضرتش میخواندند و او ناز می کرد و می گفت ما را سر این حدیث نیست حدیث من ز مفاعیل و فاعلات بود من از کجا سخن سر مملکت ز کجا آری قاعده چنین رفته است هر کس که عشق را منکر تر بود چون عاشق شود در عاشقی غالی تر گردد باش تا مسیله قلب کنند منکر بودم عشق بتان را یک چند آن انکارم مرا بدین روز افکند جملگی ملایکه را در آن حالت انگشت تعجب دردندان تحیر بمانده که آیا این چه سر است که خاک ذلیل را از حضرت عزت بچندین اعزاز می خوانند و خاک در کمال مذلت و خواری با حضرت عزت و کبریایی چندین ناز میکند و با این همه حضرت غنا و استغنا با کمال غیرت بترک او نگفت و دیگری را بجای او نخواند و این سر با دیگری در میان ننهاد بیت همسنگ زمین و آسمان غم خوردم نه سیر شدم نه یار دیگر کردم آهو بمثل رام شودبا مردم تو می نشوی هزار حیلت کردم الطاف الوهیت و حکمت ربوبیت بسر ملایکه فرو میگفت انی اعلم ما لاتعلمون شماچه دانید که ما را با این مشتی خاک از ازل تا ابد چه کارها در پیش است عشقی است که از ازل مرا درسر بود کاری است که تا ابد مرا در پیش است معذورید که شما را سر و کار با عشق نبوده است شما خشک زاهدان صومعه نشین حظایر قدس اید از گرم روان خرابات عشق چه خبر دارید سلامتیان را از ذوق حلاوت ملامتیان چه چاشنی درد دل خسته دردمندان دانند نه خوش منشان و خیر خندان دانند از سر قلندری تو گر محرومی سری است در آن شیوه که رندان دانند روزکی چند صبر کنید تا من برین یک مشت خاک دستکاری قدرت بنمایم وزنگار ظلمت خلقیت از چهره آینه فطرت او بزدایم تا شما درین آینه نقشهای بوقلمون بینید اول نقش آن باشد که همه را سجده او باید کرد پس از ابرکرم باران محبت بر خاک آدم بارید و خاک را گل کرد و بید قدرت در گل از گل دل کرد از شبنم عشق خاک آدم گل شد صد فتنه و شور در جهان حاصل شد سر نشتر عشق بر رگ روح زدند یک قطره فرو چکید نامش دل شد جمله ملا اعلی کروبی و روحانی در آن حالت متعجب وار می نگریستند که حضرت جلت بخداوندی خویش در آب و گل آدم چهل شبا روز تصرف میکرد و چون کوزه گر که از گل کوزه خواهد ساخت آن را بهرگونه میمالد و بران چیزها میاندازد گل آدم را درتخمیر انداخته که خلق الانسان من صلصال کالفخار و در هر ذره ازآن گل دلی تعبیه میکرد و آن را بنظر عنایت پرورش میدادو حکمت با ملایکه میگفت شما در گل منگرید دردل نگرید گر من نظری بسنگ بر بگمارم از سنگ دلی سوخته بیرون آرم در بعضی روایت آن است که چهل هزار سال در میان مکه و طایف با آب و گل آدم از کمال حکمت دستکاری قدرت میرفت و بر بیرون و اندرون او مناسب صفات خداوندی آینه ها بر کار می نشاند که هریک مظهر صفتی بود از صفات خداوندی تا آنچ معروف است هزار و یک آینه مناسب هزارویک صفت بر کار نهاد صاحب جمال را اگرچه زرینه و سیمینه بسیار باشد اما بنزدیک او هیچیز آن اعتبار ندارد که آینه تا اگر در زرینه و سیمینه خللی ظاهر شود هرگز صاحب جمال بخود عمارت آن نکند ولکن اگر اندک غباری بر چهره آینه پدید آید در حال بآستین کرم بآزرم تمام آن غبار از روی آینه برمیدارد و اگر هزار خروار زرینه دارد در خانه نهد یا دردست و گوش کند اما روی از همه بگرداند و روی فرا روی او کند مافتنه بر تویم تو فتنه بر آینه مارا نگاه درتو ترا اندر آینه تا آینه جمال تو دید و تو حسن خویش تو عاشق خودی ز تو عاشق ترآینه عشق رویت مرا چنین یکرویه ببرید ز خلق و رو فرا روی تو کرد و درهر آینه که در نهاد آدم بر کار می نهادند در آن آینه جمال نمای دیده جمال بین مینهادند تا چون او در آینه بهزار و یک دریچه خود را بیند آدم بهزار ویک دیده او را بیند در من نگری همه تنم دل گردد درتو نگرم همه دلم دیده شود اینجا عشق معکوس گردد اگر معشوق خواهد که از و بگریزد او بهزار دست در دامنش آویزد آن چه بود که اول میگریختی و این چیست که امروز در میآویزی آری آنکه ازین میگریختم تاامروز در نباید آویخت توسنی کردم ندانستم همی کز کشیدن سخت تر گردد کمند آن روز گل بودم میگریختم امروز همه دل شدم درمی آویزم اگر آن روز به یک گل دوست نداشتم امروز به غرامت آن به هزار دل دوست میدارم بیت این طرفه نگر که خود ندارم یک دل و آنگه بهزار دل ترا دارم دوست همچنین چهل هزارسال قالب آدم میان مکه و طایف افتاده بود و هر لحظه از خزاین مکنون غیب گوهری دیگر لطیف و جوهری دیگر شریف در نهاد او تعبیه میکردند تا هرچ از نفایس خزاین غیب بود جمله در آب و گل آدم دفین کردند چون نوبت به دل رسید گل دل را از ملاط بهشت بیاوردند و بآب حیات ابدی بسرشتند و بآفتاب سیصد و شصت نظر بپروردند این لطیفه بشنو که عدد سیصد و شصت از کجا بود از آنجا که چهل هزار سال بودتا آن گل در تخمیر بود چهل هزار سال سیصد و شصت هزار اربعین باشد بهر هزار اربعین که برمیآورد مستحق یک نظر میشد چون سیصد و شصت هزار اربعین برآورد مستحق سیصد و شست نظر گشت یک نظر از دوست و صد هزار صعادت منتظرم تا که وقت آن نظر آید چون کار دل باین کمال رسید گوهری بود در خزانه غیب که آن را از نظر خازنان پنهان داشته بود و خزانه داری آن بخداوندی خویش کرده فرمود که آن را هیچ خزانه لایق نیست الاحضرت ما یا دل آدم آن چه بود گوهر محبت بود که در صدف امانت معرفت تعبیه کرده بودند و بر ملک و ملکوت عرضه داشته هیچکس استحقاق خزانگی و خزانه داری آن گوهر نیافته خزانگی آنرا دل آدم لایق بود که به آفتاب نظر پرورده بود و به خزانه داری آن جان آدم شایسته بودکه چندین هزار سال از پرتو نور صفات جلال احدیت پرورش یافته بود بیت با آن نگار کار من آن روز اوفتاد کادم میان مکه و طایف فتاده بود عجب در آنک چندین هزار لطف و عاطفت از عنایت بی علت با جان و دل آدم در غیب و شهادت میرفت و هیچ کس را از ملایکه مقرب در آن محرم نمیساختند و از ایشان هیچ کس آدم را نمیشناختند یک بیک بر آدم میگذشتند و میگفتند آیا این چه نقش عجیب است که مینگارند و باز این چه بوقلمون است که از پرده غیب بیرون میآورند آدم بزیر لب آهسته میگفت اگر شما مرا نمیشناسید من شما را میشناسم باشید تا من سرازین خواب خوش بردارم اسامی شمارا یک بیک برشمارم چه از جمله آن جواهر که دفین نهاده است یکی علم جملگی اسماست و علم آدم الاسماء کلها هرچند که ملایکه درآدم تفرس میکردند نمیدانستند که این چه مجموعه ای است تا ابلیس پرتلبیس یکباری گرد او طواف میکرد و بدان یک چشم اعورانه بدو در مینگریست دهان آدم گشاده دید گفت باشید که این مشکل را گرهگشایی یافتم تامن بدین سوراخ فرو روم بینم چه جاییست چون فرو رفت و گرد نهاد آدم برآمد نهاد آدم عالمی کوچک یافت از هر چ در عالم بزرگ دیده بود در آنجا نموداری دید سر را بر مثال آسمان یافت هفت طبقه چنانک بر هفت آسمان هفت ستاره سیاره بود بر هفت طبقات سر قوای بشری هفت یافت چون متخیله و متوهمه و متفکره و حافظه و ذاکره و مدبره و حس مشترک و چنانک بر آسمان ملایکه بود در سر حاسه بصر و حاسه سمع و حاسه شم و حاسه ذوق بود و تن را بر مثال زمین یافت چنانک در زمین درختان بود و گیاهها و جویهای روان و کوهها درتن مویها بود بعضی درازتر چون موی سر بر مثال درخت و بعضی کوچک چون موی انام بر مثال گیاه و رگها بود بر مثال جویهای روان و استخوانها بود بر مثال کوهها و چنانک در عالم کبری چهار فصل بود بهار و خریف و تابستان و زمستان در آدم که عالم صغری است چهار طبع بود حرارت و برودت و رطوبت و یبوست در چهارچیز تعبیه صفرا و سودا و بلغم و خون در عالم کبری چهار باد بود باد بهاری و باد تابستانی و باد خزانی و باد زمستانی تا بهاری اشجار را آبستن کند و برگها بیرون آرد و سبزه ها برویاند و تابستانی میوه ها بپزاند و خزانی بخوشاند و زمستانی بریزاند همچنین در آدم چهار باد بود یکی جاذبه دوم هاضمه سیم ماسکه چهارم دافعه تا جاذبه طعام را بحلق کشاند و بهاضمه دهد تا بپزاند و بماسکه رساندتا منافع آن تمام بستاند پس بدافعه دهد دافعه بدر بیرون کند چنانک از آن چهارباد اگر یکی نباشد در عالم کبری جهان خراب شود ازین چهار باد در عالم صغری اگر یکی نباشد قوام قالب نتواند بود و در عالم کبری چهار نوع آب بود شور و تلخ و منتن و خوش در آدم هم چهار آب بود شور و تلخ و منتن و خوش و هر یک در موضعی بحکمت نهاده آب شور در چشم نهاده که در چشم پیه است و بقای پیه بشوری تواند بود و پیه را در چشم و قایه چشم ساخته و چشم را و قایه سپیده کرده و سپیده را وقایه سیاهه کرده و سیاهه را وقایه لعبه العین کرده و لعبت را محل نظر و نظر را سبب رویت کرده و آب تلخ را در گوش نهاده تا حشرات در گوش نروند و آب منتن را در بینی نهاده تا آنچ از دماغ متولد شد از بینی بیرون نیاید و آب خوش در دهان نهاده تا دهان خوش دارد و زبان را بسخن گردان کند و طعام را بدرقه ای باشدتا بحلق فرو رود و در هریک حکمتهای بسیارست اگر شمرده آید دراز گردد و همچنین دیگر نمودارها که از عالم کبری در عالم صغری است شرح و بیان آن اطنایی دارد پس چون ابلیس گرد جمله قالب آدم بر آمدهر چیزی را که بدید ازو اثری بازدانست که چیست اما چون بدل رسید دل را بر مثال کوشکی یافت در پیش او از سینه میدانی ساخته چون سرای پادشاهان هر چندکوشید که راهی یابد تا در اندرون دل در رود هیچ راه نیافت با خود گفت هرچ دیدم سهل بود کار مشکل اینجاست اگر ما را وقتی آفتی رسد ازین شخص ازین موضع تواند بود و اگر حق تعالی را با این قالب سر و کاری باشد یا تعبیه ای دارد درین موضع تواند داشت با صدهزار اندیشه نومید از در دل بازگشت ابلیس را چون دردل آدم بار ندادند و دست رد برویش باز نهادند مردود همه جهان گشت مشایخ طریقت ازینجا گفته اند هرکرا یک دل در کرد مردودهمه دلها گردد و هر کرا یک دل قبول کرد مقبول همه دلها گردد بشرط آنک آن دل دل بود زیراک بیشتر خلق نفس را از دل بنشاسند آن بود دل که وقت پیچاپیچ جز خدای اندرو نیایی هیچ ابلیس چون خایب و خاسر از درون قالب آدم بیرون آمد باملایکه گفت هیچ باکی نیست این شخص مجوف است او را بغذا حاجت بود و صاحب شهوت باشدچون دیگر حیوانات زود بر و مالک توان شد ولکن در صدرگاه کوشکی بی در و بام یافتم در وی هیچ راه نبود ندانم تا آن چیست ملایکه گفتند اشکال هنوز برنخاسته است آنچ اصل است بندانسته ایم با حضرت عزت بازگشتند گفتند خداوندا مشکلات تو حل کنی بندها تو گشایی علم تو بخشی چندین گاه است تا درین مشتی خاک بخداوندی خویش دستکاری میکنی و عالمی دیگر ازین مشتی خاک بیافریدی ودر آن خزاین بسیاردفین کردی و ما را بر هیچ اطلاعی ندادی و کس را از ما محرم این واقعه نساختی باری با ما بگوی این چه خواهد بود خطاب عزت در رسید که انی جاعل فی الارض خلیفه من در زمین حضرت خداوندی رانایبی می آفرینم اما هنوز تمام نکرده ام اینچ شما می بینید خانه اوست و منزلگاه و تختگاه اوست چون این را تمام راست کنم و او را بر تخت خلافت نشانم جمله او را سجود کنید فاذا سویته و نفخت فیه من روحی فقعو اله ساجدین با هم گفتنداشکال زیادت ببود ما را سجده او میفرماید و او را خلیفه خود میخواند ما هرگز ندانستیم که جز او کسی دیگر شایستگی مسجودی دارد و او را سبحانه وتعالی بی یار وشریک و بی مل و مانند و بی زن و فرزند میشناختیم ندانستیم کسی نیابت و خلافت او را بشاید ما دیگر باره برویم و گرد این کعبه طوافی بکنیم و احوال این خانه نیک بدانیم بیامدند و گرد قالب آدم میگشتند و هر کسی در وی نظر میکردند گفتند ما اینجا جز آب و گل نمی بینیم از و جمال خلافت مشاهده نمی افتد در وی استحقاق مسجودی نمیتوان دید از غیب بجان ایشان اشارت میرسید معشوقه بچشم دیگران نتوان دید جانان مرا بچشم من بایددید گفتند از صورت این شخص زیادت حسابی بر نمیتوان گرفت مگر این استحقاق او رااز راه صفات است در صفت او نیک نظر کنیم چون نیک نظر کردند قالب آدم را از چهار عنصر خاک و باد و آب و آتش دیدند ساخته در صفات آن نظر کردند خاک را صفت سکونت دیدند باد را صفت حرکت دیدند خاک را ضد باد یافتند و آب را سفلی دیدند و آتش را علوی یافتند هر دو ضد یکدیگر بودند دیگر باره نظر کردند خاک را بطبع خشک یافتند و باد را تر یافتند و آب راسرد یافتند و آتش را گرم وهمه را ضد یکدیگر دیدند گفتند هر کجا دو ضد جمع شود ازیشان جز فساد و ظلم نیاید لوکان فیهما الهه الا الله لفسدتا چون عالم کبری بضدیت در فساد میآید عالم صغری اولیتر با حضرت عزت گشتند گفتنداتجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدماء خلافت بکسی میدهی که از و فسادو خون ریختن تولد کند درروایت میآید هنوز این سخن تمام نگفته بودندکه آتشی از سرادقات جلال و عظمت درآمد و خلقی را ازیشان بسوخت چراغی را که ایزد برفروزد هر آنکس پف کند دانی چه سوزد مایه خلافت آدم بر زفان این ضعیف باسرمایه وجود ملکی میگوید از ما تو هر آنچ دیده ای سایه ماست بیرون ز دو کون ای پسر مایه ماست بی مایی هابکارها مایه ماست ما دایه دیگران و او دایه ماست اول ملامتیی که در جهان بودآدم بود و اگر حقیقت میخواهی اول ملامتیی حضرت جلت بود زیراک اعتراض اول بر حضرت جلت کردند اتجعل فیها من بفسد فیها عجب اشارتی است این که بنای عشقبازی بر ملامت نهادند عشق آن خوشتر که با ملامت باشد آن زهد بود که با سلامت باشد جان آدم بزبان حال باحضرت کبریایی میگفت مابار امانت به رسن ملامت در سفت کشیده ایم و سلامت فروخته ایم و ملامت خریده ایم از چنین نسبتها باک نداریم هرچ گویند غم نیست بیت بل تا بدرند پوستینم همه پاک از بهر تو ای یار عیار چالاک در عشق یگانه باش از خلق چه باک معشوقه ترا و بر سر عالم خاک آدمی را این تشریف نه بس باشد که حضرت خداوندی آسمان و زمین و هر چ در وی است شش شبانه روز آفریدکه خلق السموات والارض فی سته ایام و دران تشریف بیدی ارزانی نداشت باآنک عالم کبری بود اینجا آدم را که عالم صغری بود می آفرید حواله بچهل روز کرد و تشریف خلعت بیدی ارزانی داشت تا بیخبران بدانند که آدمی باحضرت عزت اختصاصی است که هیچ موجودات را نیست دیگر آنک در خلقت آدم بخصوصیت بیدی سری تعبیه افتاد که موجودات در آفرینش تبع آن سر بود و این خود هنوز تشریف قالب آدم است که عالم صغری است بنسبت باعالم کبری آنجا که اختصاص روح اوست بحضرت که و نفخت فیه من روحی با آنک دنیا و آخرت و هرچ دران است عالم صغری بود بنسبت با بی نهایتی عالم روح بنگر تا چه تشریفها یافته باشد و چون هر دو جمع شود روح و قالب بترتیب بکمال خود رسید که داند چه سعادت و دولت نثار فرق ایشان کنند بیچاره کسی که از کمال خود محروم است و به چشم حقارت به خود می نگرد و استعداد مرتبه انسانیت که اشرف موجودات است درتحصیل مشتهیات حیوانیت که اخس موجودات است صرف می کند و قدر خود نمی شناسد بیت ترا از دو گیتی بر آورده اند بچندین میانجی بپرورده اند نخستین فطرت پسین شمار تویی خویشتن را ببازی مدار # نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب دوم » فصل پنجم قال الله تعالی فاذا سو یته و نفخت فیه من روحی فقعوا له ساجدین و قال النبی صلی الله علیه و سلم ان خلق احدکم یجمع فی بطن امه اربعین یوما ثم یکون علقه مثل ذلک ثم یکون مضغه مثل ذلک ثم یبعث الله الملک باربع کلمات قال یقول اکتب رزقه و عمله و اجله و شقیا ام سعیدا ثم ینفخ فیه الروح و ان احدکم لیعمل بعمل اهل الجنه حتی یکون ما بینه و بینها الا ذراع فیسبق علیه الکتاب فیختم له بعمل اهل النار فید خلها و ان احدکم لیعمل بعمل اهل النار حتی هابینه و بینها الاذراع فختم له بعمل اهل الجنه فیدخلها حدیث متفق علی صحته بدانک چون تسویه قالب بکمال رسید خداوند تعالی چنانک در تخمیر طینت آدم هیچ کس را مجال نداده بود و بخداوندی خویش مباشر آن بود در وقت تعلق روح بقالب هیچ کس را محرم نداشت بخداوندی خویش بنفخ روح قیام نمود در اینجا اشارتی لطیف و بشارتی شریف است که روح را در حمایت بدرقه نفخه خاص میفرستد یعنی او را از اعلی مراتب عالم ارواح به اسفل درکات عالم اجسام میفرستم مسافتی بعید است ودوست و دشمن بسیارند نباید که درین منازل ومراحل بدوست و دشمن مشغول شود و مرا فراموش کند واز ذوق انسی که در حضرت یافته است محروم ماند که راهزنان بر راه بسیارند ز دشمنان حسود و ز دوستان غیور چون اثر نفخه ما با او بود نگذارد که ذوق انس ما از کام جان او برود تا او در هیچ مقام بهیچ دوست و دشمن بند شود دیگر آنک روح را بر سیصد و شصت هزار عالم روحانی و جسمانی ملکی و ملکوتی گذر خواهیم داد ودر هر عالم او را نزلی انداخته ایم و گنجی از بهر او دفین کرده تا آن روز که او را در سفل عالم اجسام بخلافت فرستیم این نزلها و گنجها با او روان کنیم بران خزاین و دفاین کس را اطلاع نداده ایم ما اشهدتهم خلق السموات و الارض جمله من نهاده ام من دانم که چه نهاده ام و کجا نهاده ام و چون نهاده ام و من دانم که هریک چون برباید گرفت در جمله مقامات دلیل و رهبر روح منم تا آن جمله بر وی عرضه کنم و از خزاین و دفاین آنچ او را دران عالم بکار خواهد آمد بدو دهم و آنچ دیگر باره بوقت مراجعت با این حضرت او را درین مقام بکار شود بگذارم و طلسماتی که از بهر نظر اغیار درین راه ساخته ام تا هر مدعی بگزاف بدین حضرت نتواند رسید بااو نمایم و بندگشاهای آن برو عرضه کنم تا بوقت مراجعت راه برو آسان گردد و زا مصالح و مفاسدراه او را باخبر کنم دیگر آنک چون روح را بخلافت میفرستم و ولایت میبخشم و مدتی است تا آوازه انی جاعل فی الرض خلیفه در جهان انداخته ام جمله دوست و دشمن آشناو بیگانه منتظر قدوم او مانده اند او را با عزاز تمام باید فرستاد مقربان حضرت خداوندی را فرموده ام که چون او بتخت خلافت بنشیندجمله پیش تخت او سجده کنید باید که اثر اعزاز و اکرام ها بر وی ببینند تا کار در حساب گیرند پس روح پاک را بعد از انک چندین هزار سال در خلوت خانه حظیره قدس از بعینات برآورده بود و در مقام بی واسطگی منظور نظر عنایت بوده و آداب خلافت و شرایط و رسوم نیابت از خداوند و منوب خویش گرفته که تا نایب و خلیفه پادشاه عمری در حضرت پادشاه ترتیب و رسوم جهانداری نیاموزد اهلیت نیابت و خلافت نیابد بر مرکب خاص و نفخت فیه سوار کردند هم عقل دویده در رکابش هم عشق خزیده در پناهش مه طاسک گردن سمندش شب طره پرچم سیاهش و با خلعت اضافت یاء من روحی بر جملگی ممالک روحانی و جسمانیش عبور دادند و در هر منزل و مرحله آنچ زبده بود و جملگی و خلاصه دفاین و ذخایر آن مقام بود در موکب او روان کردند و اورا در مملکت انسانیت بر تخت قالب بخلافت بنشاندند و در حال جملگی ملااعلی از کروبی و روحانی پیش تخت او بسجده درآمدند که فسجد الملایکه کلهم اجمعون جبرییل را بران درگاه بحاجبی فرو داشتند و میکاییل را بخازنی جمله ملک و فلک هر کسی را برین درگاه بشغلی نصب کردند خواستند تا تمهید قاعده سیاست کنند و یکی رابردار کشند تا در ملک و ملکوت کسی دیگر دم مخالفت این خلافت نیار زد آن مغرور سیاه گلیم راکه وقتی بفضولی بی اجازت دزدیده بقالب آدم در رفته بود و بچشم حقارت در ممالک خلافت او نگرسته و خواسته تا در خزانه دل آدم نقبی زند میسر نشده او را بتهمت دزدی بگرفتند و به رسن شقاوت بربستند تا وقت سجود جمله ملایکه سجده کردند او نتوانست کرد زیراک به رسن شقاوت آن روزش بستند که بی دستوری در کارخانه غیب رفته بود در روایت میآید که چون روز قیامت خلق را بر عرصه عرصات حاضر کنند نوری از انوار خداوندی تبارک و تعالی تجلی کند جمله خلایق خواهند که سجود آرند هر کس که در دنیا حق را سجده برده است بسجود روند و آنها که سجود هوا و دنیا و بتان برده اند سجده نتوانند کرد زیراک سرایشان به رسن شقاوت آن روز بربسته بودند که سجده حق نکردند اما آن رسن را امروز بچشم ظاهر نتوان دید هر کرا چشم باطن گشاده بود بیند لاجرم در بند آن شود که بمقراض توبه و استغفار آن را بگسلد و اگر امروز نگسلد همچنان بسته بسلاسل و اغلال فردا او را ببازار قیامت برآورند اذا لاغلال فی اعناقهم و السلاسل آنجا ظاهر شود پس سرابلیس پرتلبیس آن روز بربستند که از میان جمله ملایکه گستاخی کرد و بی اجازت بکارخانه غیب در رفت و مخالفت فرمان لاندخلوا بیوت النبی الا ان یوذن لکم کرد لاجرم به رسن قهر سرش بربستند تا سجده آدم نتوانست کرد که الا ابلیس ابی و استکبر و خلق چنان پندارند که ابا و استکبار در وقت سجده بود بلی صورت آن بوقت سجده بود که بمثابت ثمره شجره است اما حقیقت آن ابا و استکبار که بمثابت تخم است آن روز در زمین شقاوت افتاد که از رعایت ادب ابا کرد و بی اجازت در کارخانه غیب رفت و چون بیرون آمد استکبار کرد وگفت خلق مجوفا لا یتمالک بچشم بزرگی بخود نگریست و بچشم حقارت بخلیفه حق آن تخمش بروزگار پرورش یافت ثمره آن ابا واستکبار آمد بوقت سجده لاجرم هم بران رسن شقاوت بدار لعنتش بر کشیدند که و ان علیک لعنتی الی یوم الدین و برین دار تا قیام الساعه بسیاست بگذاشتند بل که تا ابدالاباد ازین دار فرو نگیرند تا بعد ازین در جمله ممالک کس زهره ندارد که با خلیفه حق قدم بیحرمتی نهد و هر انک متابعت ابلیس درین مملکت کند اورا با او هم در یک سلک کشند و بدوزخ فرستند که لا ملان جهنم منمک و ممن تبعک منهم اجمعین آورده اند که چون روح بقالب آدم درآمد در حال گرد جملگی ممالک بدن برگشت خانه ای بس ظلمانی و با وحشت یافت بنای آن بر چهار اصل متضادنهاده دانست که آن را بقایی نباشد خانه ای تنگ و تاریک دید چندین هزار هزار حشرات و موذیات از حیات و عقارب و ثعابین و انواع سباع از شیر و یوز و پلنگ و خرس و خوک و از انواع بهایم خر و گاو و اسب و استر و اشتر و جملگی حیوانات بیکدیگر برمی آمدند هریک بدو حملتی بردند و از هر جانب هر یکی زخمی میزدند و بوجهی ایذایی میکردند و نفس سگ صفت غریب دشمنی آغاز نهاد و چون گرگ در وی می افتاد روح پاک که چندین هزار سال در جوار قرب رب العالمین بصدهزار ناز پرورش یافته بود از آن وحشتها نیک مستوحش گشت قدر انس حضرت عزت که تا این ساعت نمیدانست بدانست نعمت وصال را که همیشه مستغرق آن بود و ذوق آن نمی یافت و حق آن نمیشناخت بشناخت آتش فراق در جانش مشتعل شد دود هجران بسرش برآمد گفت بیت دی ما و می و عیش خوش و روی نگار امروز غم و غریبی و فرقت یار ای گردش ایام ترا هر دو یکی است جان بر سر امروز نهم دی باز آر درحال ازان وحشت آشیان برگشت و خواست تا هم بدان راه باز گردد عزمم درست گشت کزینجا کنم رحیل خود آمدن چه بود که پایم شکسته باد چون خواست که بازگردد مرکب نفخه طلب کرد تا بر نشیند که او پیاده نرفته بود و سوار آمده بود مرکب نیافت نیک شکسته دل شد با او گفتند که ما از تو این کشته دلی میطلبیم قبض بر وی مستولی شد آهی سرد برکشید گفتند ما ترا از بهر این آه فرستاده ایم بخار آن آه ببام دماغ او برآمد درحال عطسه ای برآدم افتاد حرکت در وی پیدا شد دیده بگشود فراخنای عالم صورت بدید روشنی آفتاب مشاهده کرد گفت الحمدالله خطاب عزت در رسید که یرحمک ربک ذوق خطاب بجانش رسید اندک سکونتی در وی پدید آمد اماهر وقت که از ذوق قربت و انس حق براندیشیدی و فراخنای فضای عالم ارواح و زقه هایی که بی واسطه یافته بود یاد کردی خواستی تا قفص قالب بشکند و لباس آب و گل برخود پاره کند بیت آن بلبل محبوس که نامش جان است دستش بشکستن قفص می نرسد همچنانکه اطفال را بچیزهای رنگین و آواز زنگله و نقل و میوه مشغول کنندآدم را بمعلمی ملایکه و سجود ایشان و بردن باسمانها و بر منبر کردن و گرد آسمانها گردانیدن و آن قصه های معروف که گفته اند مشغول میکردند تا باشدکه قدری نایره آتش اشتیاق او بجمال حضرت تسکین پذیرد و با چیزی دیگر انس گیرد و آن وحشت از وی زایل شود او بزبان حال میگفت بیت هرگز نشودی بت بگزیده من مهرت ز دل و خیالت از دیده من گر از پس مرگ من بجویی یابی مهر تو در استخوان پوسیده من خطاب میرسید که ای آدم دربهشت رو و ساکن بنشین و چنانکه خواهی میخور و می خسب و باهر که خواهی انس گیر یا آدم اسکن انت و زوجک الجنه و کلامنها رغدا حیث شیتما هر چند میگفتند او میگفت بیت حاشا که دلم از تو جدا داند شد یا با کس دیگر آشنا داندشد از مهر تو بگسلد کرا دارد دوست وز کوی تو بگذرد کجا خواهد شد چون وحشت آدم هیچ کم نمیشد و با کس انس نمیگرفت هم از نفس او حوا را بیافرید ودر کنار او نهاد تا با جنس خویش انس گیرد و جعل منها زوجها لیسکن الیها آدم چون در جمال حوا نگریست پرتو جمال حق دید بر مشاهده حوا ظاهر شد که کل جمیل من جمال الله ذوق آن جمال بازیافت گفت ای گل تو بروی دلربایی مانی وی می تو زیار من بجای مانی وی بخت ستیزه کار هر دم با من بیگانه تری بآشنایی مانی بر بوی آن حدیث بشاهد بازی درآمد چندانک ذوق آن معامله باز یافت صفت شهوت غالب شد که کامل ترین صفتی است حیوانی و بزرگ ترین حجاب از آن خیزد و دیگر صفات حیوانی بخوش خوردن و خوش خفتن غلبه گرفت حجب زیادت شد و انس حضرت نقصان پذیرفت چه بمقدار آنک از لذات و شهوات حیوانی نفس آدمی ذوق مییابد با آن انس میگیرد و بدان مقدار انس حق از دل او کم میشود چندان انس پدید آمد آدم را با بهشت و لذات آن که چون ابتلای شجره در میان آمد که ولا تقر با هذه الشجره ابلیس او را بملک بهشت بتوانست فریفت که هل ادلک علی شجره الخلدو ملک لا یبلی تا خلود بهشت و ملک آن بر رضای حق برگزید و بگفت شیطان از غایت حرص فرمان رحمن بگذاشت درحال غیرت حق تاختن آورد که ای آدم ترا نه از بهر تمتعات نفسانی و مراتع حیوانی آفریده ایم افحسبتم انما خلقناکم عبثا و انکم الینا لا رتجعون خوف آن است که این چه نیم روزت در بهشت بگذاشتیم و حجب فرو گذاشتیم تا ما را چنین فراموش کردی و بغیر ما مشغول گشتی و انس گرفتی و بی فرمانی کردی و از شجره بخوردی اگر خود یک روزت تمام بگذارم یکباره مارا فراموش کنی و یگانگی ببیگانگی مبدل کنی و از ما و از لطف ما هیچ یاد نیاری بیت یاری که همیشه در وفای ما بود کارش همه جستن رضای ما بود بیگانه چنان شد که نمیداند کس کو در همه عمر آشنای ما بود ای آدم از بهشت بیرون رو و ای حوا از و جدا شو اهبطوا منها جمیعا ای تاج از سر آدم برخیز ای حله از تن او دور شو ای حوران بهشت آدم را بر دف دو رویه بزنید که و عصی آدم ر به فغوی این چیست سنگ ملامت بر شیشه سلامت میزنیم و روغن خودپرستی آدم را بر زمین مذلت عبودیت میریزیم تیغ همت اورا بر سنگ امتحان میزنیم بیت این کوی ملامت است و میدان هلاک وین راه مقامران بازنده پاک مردی باید قلندری دامن چاک تا بر گذرد عیاروار و چالاک چون آدم را سر بدین وحشت سرای دردادند از یار و پیوند جدا کرده نه همنفسی نه همدمی نه یاری مشکل دردی طرفه غمی خوش کاری چون بر این قاعده روزی چند سرگردان بگشت فریادرسی ندید هم با سرورد درد اول آمد باز معلم غیب تخته ابجد عشق نخستش در نبشت تخته عشق در نبشتم باز در نبیس ای نگار تخته ناز تا بر استاد عاشقی خوانیم روزکی چند باز ناز و نیاز دیگر باره گلیم درد در برانداخت ربنا ظلمنا آغاز نهاد گفتند ای آدم آیی بر من چو باز مانی ز همه معشوقه روز بینواییت منم گفت خداوندا مرا این سر گردانی همی بایست تا قدر الطاف تو بدانم حق خداوندی تو بشناسم مرا این مذلت و خواری در خور بود تا مرتبه اعزاز و اکرام تو باز بینم و بدانم که با این مشتی خاک لطف خداوندی چه فضلها کرده است واز کدام درکت بکدام درجت رسانیده و تشریف خلقتک فرد الفرد ارزانی داشته و بغیرت پیوند از اغیار بریده که کن لی اکن لک پس امروز عاجزوار به در کرم تو بازگشتم و اگرچه زبان عذرم گنگ است میگویم بیت روزی دو سه گر بیتو شکیب آوردم صد عذر لطیف دلفریب آوردم جانا ز غمت سر بنشیب آوردم دریاب که پای در رکاب آوردم درین تضرع و زاری آدم را برایتی مدت چهارصد سال سرگشته و دیده بخون دل آغشته بگذاشتند و عزت ربوبیت از کبریا و عظمت با جان مستمند و دل دردمندآدم میگفت من ترااز مشتی خاک ذلیل بیافرینم و بعزت از ملایکه مقرب برگزینم و ترا محسود و مسجود همه گردانم و حضرت کبریا را در معرض اعتراض اتجعل فیهاآرم و عزازیل را از دوستی تو دشمن گیرم و در پیش تخت خلافت تو بردار لعنتش کشم و بترک یک سجده تو سجده های هفتصد هزار ساله او را هباء منثور گردانم و بضربت فاخرج منها از جوار خود دور کنم تو شکر این نعمتها نگزاری و حق من نشناسی و قدر خود ندانی و دشمن را دوست گیری و دوست را دشمن دانی و مرا و خود را در زبان دوست و دشمن اندازی لاجرم چون سطوت قهاری ما بر قضیه ولین کفرتم ان عذابی لشدید دستبرد بنماید باید که در صدمت اول بصبر پای داری و چین در ابرو نیاری که الصبر عند الصدمه الاولی بیت روزی که زمانه در نهیبت باشد باید که در ان روز شکیبت باشد بد نیز چو نیک در حسابت باشد نه پای همیشه در رکابت باشد آدم آن دم بنگذاشت و باز علم عجز بر افراشت و بقلم نیاز بر صحیفه تقصیر صورت اعذار مینگاشت و با دل بریان و دیده گریان زبان جانش میگفت بیت کرته و اکیری ای رو سام او سر انند مویم که کیر و لام او سر ارتم اج ور برانی ور ببسرم میان اهنامه داران خام اوسر خداوندا باز دیدم که همه عاجزیم و قادر تویی همه فانی ایم و باقی تویی همه درمانده ایم و فریادرس تویی همه بیکسیم و کس هر کس تویی آن را که تو برداشتی میفکن و آن را که تو نگاشتی مشکن عزیز کرده خود را خوار مکن شادی پرورده خویش را غمخوار مکن چون بر گرفتی هم تو بدار مارا با ما بنگذار و بدین بیخردگی معذور دار که این تخم تو کشته ای و این گل تو سرشته ای بیت اگر باز خارست خود کشته ای وگر پرنیان است خود رشته ای چون زاری آدم ازحد بگذشت و سخن بدین سر حد رسید آفتاب اقبال فتلقی آدم من ربه کلمات فتاب علیه ازین مطلع طلوع کرد شب دیجور ادبار فراق را صبح صادق سعادت وصال بدمید واز الطاف ربوبیت بعبودیت آدم خطاب رسید باز آی کز آنچ بودی افزون باشی ورتا بکنون نبودی اکنون باشی آنی که بوقت جنگ جانی و جهان بنگر که بوقت آشتی چون باشی مضی ما مضی و استأنف الود بیننا بفرمود تا ببدل آوازه و عصی آدم ربه فغوی منادی ان الله اصطفی آدم بعالم برآمد و دبدبه ثم اجتبیه ربه فتاب عیه و هدی در ملک و ملکوت افتاد هم کرم خداوندی از بهر دوست و دشمن عذرخواه جرم او آمد که فنسی و لم نجد له عزما بعد از این همه زبان طعن در کام کشید و مهر ادب بر لب خاموشی نهید وزنگار انکار از چهره آینه این کار بردارید معشوقه بسامان شد تا باد چنین باد کفرش همه ایمان شد تا باد چنین باد لله در النایبات فانها صدء اللیام و صیقل الاحرار آن تصرفات گوناگون چه بود آدم را در خلافت پرورش میدادیم و نقطه محبت او را در این ابتلاها بکمال میرسانیدم ان البلاء موکل بالانبیاء ثم بالاولیاء فالامثل فالامثل و صلی الله علی محمد و آله اجمعین # نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب سیم » باب سیم در معاش خلق و آن مشتمل است بر بیست فصل بتبرک بقول حق تعالی ان یکن منکم عشرون صابرون یغلبوا ما تین فصل اول در بیان حجت روح انسان از تعلق قالب و آفات آن قال الله تعالی والعصر ان الانسان لفی خسر الا الذین آمنو و عملوا الصالحات و قال النبی صلی الله علیه و سلم ان لله سبعین الف حجاب من نور و ظلمه بدانک چون روح انسان را از قربت و جوار رب العالمین بعالم قالب و ظلمت آشیان عناصر و وحشت سرای دنیا تعلق میساختند بر جملگی عوالم ملک و ملکوت عبور دادند و از هر عالم آنچ زبده و خلاصه آن عالم بود با او یار کردند و باقی آنچ میگذاشتند از هر عالم یا دران نفعی بود یا ضری با آتش هم نظری میبود و تعلقی از بهر جذب منافع و دفع مضرات که روح انسان مجبول بران است که جذب منافع کند و دفع مضرات پس از عبور او بر چندین هزار عوالم مختلف روحانی و جسمانی تا آنگه که بقالب پیوست هفتاد هزار حجاب نورانی و ظلمانی پدید آمده بود چه نگرش او بهر چیز در هر عالم اگرچه سبب کمال او خواست بود حال را هر یک او را حجابی شد تا بواسطه آن حجب از مطالعه ملکوت و مشاهده جمال احد یت و ذوق مخاطبه حق و شرف قربت محروم ماند و از اعلی علیین قربت باسفل سافلین طبیعت افتاد آسوده بدم با تو فلک نپسندید خوش بود مرا با تو زمانه نگذاشت فبتنا علی رغم الحسود و بیننا حدیث کطیب المسک شیب به الخمر فلما اضاء الصبح فرق بیننا و ای نعیم لایکدره الدهر و بدین روزی چند مختصر که بدین قالب تعلق گرفت آن روح پاک که چندین هزار سال در خلوت خاص بی واسطه شرف قربت یافته بود چندان حجب پدید آورد که بکلی آن دولتها فراموش کرد نسوا الله فنسیهم و امروز هر چند بر اندیشد از ان عالم هیچ یادش نیاید اگر نه بشومی این حجب بودی چندین فراموشکار نشدی و آن همه انس که یافته بود بدین وحشت بدل نکردی و جان حقیقی بباد ندادی شعر لولا مفارقه الاحباب ما و جدت لها المنایا الی ارواحنا سبلا نام انسان مشتق ازا نس بود که اول از حضرت یافته بود گفته اند سمی الانسان انسانا لا نه انیس حق تعالی چون از زمان ماضی انسان خبر میدهد او را بنام انسان میخواند هل اتی علی الانسان حین من الدهر لم یکن شییا مذکورا یعنی در حظایر قدس بود و بدین عالم نپیوسته بود لقد خلقنا الانسان فی احسن تقویم یعنی در عالم ارواح و چون بدین عالم پیوست و آن انس فراموش کرد نامی دیگرش مناسب فراموش کاری بر نهاد و چون خطاب کند بیشتر بدین نامش خواند یا ایها الناس یعنی ای فراموشکار تابوک از ایام انسش با یاد آید و گفته اند سمی الناس ناسا لا نه ناس و از ینجامیفرمود خواجه را علیه الصلوه و السلام و ذکر هم بایام الله یعنی اینها را که بروزهای دنیا مشغولند یادشان ده از روزهای خدای که در جوار حضرت و مقام قرب بودند باشد که باز آن مهر و محبت در دلشان بجنبد دیگر باره قصد آشیان اصلی و وطن حقیقی کنند لعلهم یتذکرون لعلهم یرجعون اگر محبت وطن در دل بجنبد عین ایمان است که حب الوطن من الایمان و اگر قصد مراجعت کند و بهمان راه که آمده است باز گردد مرتبه ایقان است و اگر بوطن اصلی بازرسد مقام احسان است و اگر از وطن اصلی در گذردسر حد عتبه عرفان است و اگر آنجا توقف نکند و در پیشگاه بارگاه وصول قدم نهد درجه عیان است و بعد ازین نه حد وصف و عالم بیان است و اگر آن محبت نجنبد و طلب مراجعت نکند و دل درین جهان بندد نشان بی ایمانی است و لکنه اخلد الی الارض واتبع هواه فمثله کمثل الکلب هر که درین حجب بماند و درد برداشت این حجبش نباشد در خسران ابدی و العصر ان الانسان لفی خسر بماند قسم یاد میکند که روح انسانی بواسطه تعلق قالب مطلقا بآفت خسران گرفتارست الا آن کسانی که بواسطه ایمان و عمل صالح روح را ازین آفات و حجب صفات قالبی خلاص داده اند تابمقر اصلی آمدند و مثال تعلق روح انسانی بقالب و آفات آن چنان است که شخصی تخمی دارد اگر بکارد و پرورش دهد یکی صد تا هفتصد میشود و اگر آن تخم نکاردهم چنان از ان نوعی انتفاع بتوان گرفت ولیکن چون تخم در زمین اندازد و پرورش ندهد خاصیت خاک آن است تخم را بپوساند و آن استعداد انتفاع که دروی بود باطل کند پس تخم روح انسانی پیش ازانک در زمین قالب اندازند استعداد استماع کلام حق حاصل داشت چنانک از عهد الست بربکم خبر باز داد و اهلیت جواب بلی بازنمود اگرچه از بهر آن کردند این مزارعت تابینایی و شنوایی و گویایی که داشت یکی صد و هفتصد شود ولیکن تا این تخم روح را آب ایمان و تربیت عمل صالح بدو نرسیده است حال را در عین خسران است از ان بینایی و شنوایی و گویایی حقیقی محروم مانده و چون آب ایمان و عمل صالح تربیت بدورسد تخم برومند شود و از نشیب زمین بشریت قصد علو عالم عبود یت کند از درکات خسران خلاص یابد و بقدر تربیت و مدد که یابد بدرجات نجات که عبارت از ان جنات است میرسد و اگر به دون همتی و ابله طبعی سربسبزه شجر گی فرود آرد و طلب ثمرگی نکند از اهل جنات و درجات گردد که ان اکثر اهل الجنه البله و اگر بمقام ثمرگی رسد که مرتبه معرفت است از جمله اهل الله و خاصته گردد و اگر عیاذا بالله تخم روح آب ایمان و تربیت عمل صالح نیابد در زمین بشریت بپوسد و طبیعت خاکی گیرد مخصوص شود بخاصیت ولکنه اخلد الی الارض واتبع هواه در خسران ابدی بماند که خالدین فیها ابدا و چون طفل در وجود می آید ابتدا هنوز حجب تمام مستحکم نشده است و نوعهد قربت حضرت است ذوق انس حضرت با او باقی است در حال که از مادر جدا میشود از رنج مفارقت آن عالم بمی گرید و هر ساعت که شوق غلبه کند فریاد و زاری برآورد و دل رنجور و جان مهجور او بزبان حال باحضرت ذوالجلال میگوید بیت آن دل که تو دیده ای فکارست هنوز وز عشق تو با ناله زارست هنوز وان آتش دل بر سر کارست هنوز و آن آب دو دیده برقرارست هنوز هر لحظه آن طفل را بچیزی دیگر مناسب نظر حس او و خوش آمد طبع او مشغول میکنند و میفریبانند تا او آن عالم فراموش میکند و با این عالم انس میگیرد دیگر باره چون فرا گذارندش پیل هندوستان بخواب بیند باردیگر بسر گریه و زاری بازشود و این معنی در شب ز بادت افتد زیرا که بروز نظر او بمحسوسات مشغول شود و در شب مشغولی کمتر بود گریه و زاری بیشتر باشد بیت آمد شب و بازگشتم اندر غم دوست هم با سر گریه ای چشمم را خوست از خون دلم هرمژه کز پلک فروست سیخی است که پاره جگر بر سر اوست مادر مهربان پستان در دهان طفل نهد ذوق شیر بکام او رسد بتدریج با شیر انس میگیرد و انس اصلی فراموش میکند تا بحد بلاغت رسیدن کار او انس گرفتن است با عالم محسوس و فراموش کردن عالم غیب و از ینجاست که بچه هر چیز باندک روزگار پرورش یابد و بمصالح خویش قیام تواند نمود و بکمال جنس خویش رسد و قوت یابد و جثه تمام کند و بچه آدمی بچهل سال بکمال خود رسد و بپانزده سال بحد بلوغ رسد و مدتی باید تا بمصالح خویش قیام تواند نمود بدان سبب که آدمی بچه را انس با عالمی دیگر بوده است و ذوق آن مشرب یافته است و بار فراق آن عالم بر جان اوست با این عالم آشنا نمیتواند شد و خو فرا این عالم نمیتواند کرد الا بروزگار دراز تا بتدریج خو از عالم علوی باز کند و خو فرا عالم سفلی کند و ذوق مشارب غیبی فراموش کند و ذوق مشارب حسی بازیابد آنگه یک جهت این عالم شود که تا در عالم دورنگی غیب و شهادت باشد نشو و نمای زیادتی نکند و بکمال خویش نرسد چون از ان عالم بکلی فراموشی پدید آید بسی حیله و مکر در جذب منافع و دفع مضرات بیندیشد که هیچ حیوان و شیطان بدان نرسد اما حیوانات چون از عالمی دیگر خبر ندارند یک جهت این عالم باشند جملگی همت بر مصالح خویش صرف کنند و بشهوتی تمام باستیفای لذات حسی مشغول شوند زود پرورش یابند و بکمال خود رسند لقمه با بیم جان زند آهو زان ندارد شکنبه و پهلو غرض آنک روح انسانی تا بر ملک و ملکوت روحانی و جسمانی گذر میکند و بقالب انسانی تعلق میگیرد و آلت جسمانی را در افعال استعمال میدهد هر دم و نفس که از وی صادر می شود حمله موجب حجب و بعد و ظلمت می باشد و سبب حرمان روح از عالم غیب میگردد تا از ان عالم بکلی بیخبر شود و گاه بود که هزار مخبر خبر میدهد که تو وقتی در عالم دیگر بود ه ای قبول نکند و بدان ایمان نیارد اما طایفه ای را که منظوران نظر عنایت اند اثر آن انس که با حضرت عزت یافته بودند با ایشان باقی مانده باشد اگر چه بخود ندانند که وقتی در عالم دیگر بوده اند ولکن چون مخبری صادق القول بگوید اثر نور صدق آن مخبر و اثر آن انس بیکدیگر پیوندد هر دو دست در گردن یکدیگر آورند زیرا که هر دو همولایتی اند یکدیگر را بشناسند اثر آن موافقت بدلها رسد جمله در حال اقرار کنند فی الجمله هر کجا از آن انس چیزی باقی است تخم ایمان است به دیر و زود ایمان تواند آورد و هر کرا آن انس منقطع شده است و در دل او با عالم غیب بکلی بسته شده ایمان ممکن نیست سوا علیهم ا انذرتهم ام لم تنذرهم لایومنون ختم الله علی قلوبهم و علی سمعهم و علی ابصارهم غشاوه و لهم عذاب عظیم و بعضی بندگان باشند که حق تعالی حجاب از پیش نظر ایشان بر گیرد تا آن جمله مقامات که عبور کرده اند از روحانی و جسمانی بازبینند و گاه بود که در وقت تعلق روح بقالب بعضی را از نسیان محفوظ دارند اظهار قدرت و اثبات حجت را تا از ان مقام اول که در بدایت تعلق بر جملگی موجودات میگذشت تا بصلب پذر رسیدن و به رحم مادر پیوستن و بدین عالم آمدن جمله بر خاطر دارد و نصب دیده او بود چنانک شیخ محمد کوف رحمه الله در نیسابور حکایت کردی که شیخ علی موذن را دریافته بود که او فرمود مرا بریادست که از عالم قرب حق بدین عالم میآمدم روح مرا بر آسمانها میگذرانیدند بهر آسمان که رسیدم اهل آن آسمان بر من بگریستند گفتند دیگر باره بیچاره ای را از مقام قرب بعالم بعد میفرستند و از اعلی باسفل میآورند و از افراخنای حظایر قدس بتنگنای زندان سرای دنیا میرسانند بران تاسفها میخوردند و بر من می بخشودند خطاب عزت بدیشان رسید که مپندارید فرستادن او بدان عالم از راه خواری اوست بعز خداوندی ما که در مدت عمر او دران جهان اگر یک بار بر سر چاهی دلوی آب در سبوی پیرزنی کند او را بهتر از آنک صدهزار سال در حظایر قدس بسبوحی و قدوسی مشغول باشد شما سر در زیر گلیم کل حزب بمالدیهم فرحون بکشید و کار خداوندی من بمن بازگذارید که انی اعلم مالاتعلمون و صلی الله علی محمد و آله اجمعین # نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب سیم » فصل دوم قال الله تعالی و ما خلقت الجن و الانس الالیعبدون ای لیعر فون و قال النبی صلی الله علیه سلم الدنیا مزرعه الاخره بدانک چون زمین دنیا را شایستگی آن دادند که تخمی از انواع حبوب و ثمار در وی اندازند و پرورش دهند یکی را صد تا هفتصد بردارند کمثل حبه انبتت سبع سنابل فی کل سنبله ماته حبه و الله یضاعف لمن یشا حقیقت دنیا را هم مستعد آن گردانیده اند که مزرعت آخرت باشد و تخم اعمال صالحه در وی اندازند تا فردا یکی را ده تا صد تا هفتصد بردارند که الحسنه بعشر امثالها الی سبع مایه ضعف و باشد که بی نهایت و بی حساب بردارند که انما یوفی الصابرون اجرهم بغیر حساب همچنین زمین قالب انسان را استعداد آن داده اند که چون تخم روحانیت بدهقنت و نفخت فیه من روحی دروی اندازند و بآفتاب عنایت و آب شریعت پرورش دهند از ان ثمرات قربت و معرفت چندان بردارند که در وهم و فهم و عقل هیچ آفریده نگنجد و بیان هیچ گوینده بکنه آن نرسد الا بدان مقدار فرمود که اعد دت لعبادی الصالحین مالاعین رات و لا اذن سمعت ولا خطر علی قلب بشر و چنانک از بهر مزارعت تخم دنیاوی تا بکمال ثمرگی خود رسد چندین اسباب و آلات و ادوات مختلف بمیباید چون زمین که تخم دروی اندازند و آسمان که از ان آب و آفتاب می آید برای پرورش تخم و هوا که سبب اعتدال گردد میان سردی زمین و گرمی آفتاب و دیگر آلات و اسباب چون شخصی که تخم اندازد و جفتی که حراثت بدان کنند و آهن و چوب و ریسمان که آلت حراثت است و دروگر و آهنگر و رسن تاب که این آلات راست کنند و دیگر باره این اشخاص را خلق بسیار باید که بر کار باشند تا اینها بکار خود مشغول توانند بود چون نانوا و قصاب و بقال و مطبخی و ریسندگان و بافندگان و شویندگان و دوزندگان و اینها را نیز خلقی باید که بر کار باشند تا اینها بکار خویش مشغول توانند بود چون آسیابان و جلاب و راعی و تجار و ستوران و ستوربانان و علی هذا هر طایفه ای را صنفی دیگر خلق باید تا بمصالح او قیام نماید و آنگاه پادشاهی عادل سایس باید تاسویت میان خلق نگاه دارد و دفع شر و تطاول اقویا کند از ضعفا و حافظ و حامی رعایا باشد تا هرکس بامن و فراغت بکار خویش مشغول توانند بود و چون نیک نظر کنی هر چه هست در دنیا از افلاک و انجم و آسمان و زمین و ماه و آفتاب و عناصر مفرده و مرکبات و نباتات و حیوانات و ملک و جن و انس و صناع و محترفه و تجار و علما و امنا و ملوک و وزرا و اعوان و اجناد جمله در کار میبابند تا یک تخم دنیاوی بکارند و بپرورند و ثمره آن بردارند پس آنجا که مزارعت تخم روحانیت است که از انبار خاص من روحی بیرون آرند و بدهقنت و نفخت فیه من روحی در زمین قالب انسانیت می اندازند در پرورش آن تخم تا بکمال ثمرگی رسد- و آن مقام معرفت است- بنگر تا چه آلات و ادوات و اسباب بکارباید تا مقصود بحصول پیوندد پس چون بحقیقت نظر کنی دنیا و آخرت و هشت بهشت و هفت دوزخ و آنچ در میان اینهاست جمله در پرورش این تخم بکار میباید تاثمره معرفت بکمال رسد چنانک فرمود و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون ای لیعرفون پس روح اگرچه در عالم ارواح از جوارو قربت حق ذوق می یافت و معرفتی مناسب آن عالم داشت و از مکالمه و مشاهده و مکاشفه حق با بهره بود اما کمال این مقامات و تمامی این سعادات از تعلق قالب و پرورش آن خواست یافت زیراک این آلات و ادوات بیرونی و اندرونی که در معرفت بدان محتاج بود اینجا حاصل می شایست کرد چون نفس و دل و سر و خفی و دیگر مدرکات باطنی از قوای بشری و غیر آن و چون حواس پنجگانه ظاهری از سمع و بصر و شم و ذوق و لمس چه روح در عالم غیب نوری روحانی داشت که بدان مدرک کلیات آن عالم بود و از عقل مناسب آن مقام برخورداری داشت اما دیگر مدرکات غیبی و شهادتی که ادراک کلیات و جزویات هر دو عالم کند نداشت اینجا حاصل میشد و استحقاق معرفت حقیقی بواسطه این آلات و ادوات خواست یافت و معرفت حقیقی معرفت ذات و صفات خداوندی است چنانک فرمود فاحببت ان اعرف و معرفت بر سه نوع است معرفت عقلی و معرفت نظری و معرفت شهودی اما معرفت عقلی عوام خلق راست و در آن کافر و مسلمان و جهود ترسا و گبر و ملحد و فلسفی و طبایعی و دهری را شرکت است زیراک اینها در عقل با یکدیگر شریک اند و جمله بروجود الهی اتفاق دارند و خلافی که هست در صفات الوهیت است نه در ذات و میان اهل اسلام نیز در صفات خلاف هست و لکن بذات الوهیت جمله اتفاق دارند چنانک در حق کفار میفرماید ولین سالتهم من خلق السموات و الارض لیقولن الله و آنها که بت میپرستیدند هم میگفتند وما نعبدهم الالیقربونا الی الله زلفی و این نوع معرفت موجب نجات نیست الا آنها را که نظر عقل ایشان موید باشد بنور ایمان تا بنبوت اقرار کنند و باو امر و نواهی شرع قیام نمایند که تربیت تخم روح در آن است تا تخم برومند شود و در معرفت عقلی بمدرکات حواس ظاهری و قوای باطنی و نظر عقل جاجت است تا بحواس ظاهری بعالم محسوسات در نگرد و بقوای باطنی نظر عقل استعمال کند عقل در حال حکم کند که این مصنوع را صانعی بباید و چون بتدریج در هر نوع از موجودات نظر میکند خرده کاری قدرت و خوب کرداری صنعت باز می بیند استدلال میکند که چنین فعل باید که از قادری حیی حکیمی عالمی سمیعی بصیری متکلمی باقیی مریدی صادر شود پس هر کرا نظر راست تر و عقل صافی تر و حجب کمتر و ریاضت و فکر بیشتر استدلالات او از انواع مصنوعات بر اثبات صانع زیادت تر و دلایل و براهین او بر وحدانیت واضح تر اما بدانک روح را بقالب نه از برای این نوع معرفت فرستاده اند زیراک این نوع طلب دلیل کردن است و در ادله تفاوت بسیار می افتد تا کفار و ملاحده و فلاسفه هر کس آن کفر که دارد بدلیل دارد و چون ادله متعارض شود قبول یکی واجب تر نیست از دیگری الا بترجیح و اگر نیز ترجیح در طرفی ثابت شود و حق باشد حاصل بیش از اثبات صانع نباشد بدلایل معقول پس خود روح را پیش از تعلق بقالب در معرفت حق ورای این مقامات بود که آنچ امروز از دلیل عقلی میشنود آن روز بی واسطه از حق میشنید که الست بربکم و جواب بلی میگفت ولیس الخبر کالمعاینه اینجا نمی بایست آمد تا معاینه بخبر بدهد و عیان ببیان باز کند این آن مثل است که گویند پایش رها کن پیش اینک و اما معرفت نظری خواص خلق راست و آن چنان باشد که چون تخم روح در زمین بشریت بر قانون شریعت پرورش طریقت یابد بر آن وجه که شرح آن در فصل تحلیه روح بیاید ان شاءالله و شجره انسانی بمقام مثمری رسد در ثمره آن خاصیت که در تخم بود باز آید اضعاف آن و چیزهای دیگر که در تخم یافته نشدی با خود بیارد بر مثال تخم زردآلو که بکارند از ان سبزه و درخت و شاخ و برگ و شکوفه و اخکوک و زردآلو پدید آید یک تخم کشته باشند هزار تخم از آن جنس بعینه باز آید و پوست زردآلو و برگ و شاخ و درخت و بیخ که تخم در اول نداشت با خود افزونی بیارد و در هر یک از اینها خاصیتی که دردیگری نباشد و در پوست ذوقی و خاصیتی که در مغز نبود و اول از ان تخم دهان را حظی بود و بس اکنون از ان ثمره و شجره هم دهان را حظی است بیش از آنک بود و هم چشم را از سبزه آن حظی است که الخضره تزیدفی البصر هم شم را از شکوفه آن حظی است که بوی خوش دارد و هم دست را حظی است که از شاخ آن عصا سازد و هم پای راحظی است که از ان نعلین سازد و بسیار خواص و فواید و منافع و مصالح دیگر در ان هست که در تخم نبود اگرچه در تخم تعبیه بود پس همچنین از تخم روح شجره تن پدید آمد و شاخهای نفس و صفات نفس پدید آمد و بر طرفی دیگر شاخهای دل و صفات دل پدید آمد و برگهای حواس ظاهری پیدا شد و بخهای قوای باطنی پدید آمد و شکوفه سر بشکفت و اخکوک خفی بیرون آمد و زردآلوی معرفت ظاهری شد پس روح را در مقام ثمرگی آلات و ادوات متنوع پدید آمد که نبود از مدرکات ظاهری و باطنی ظاهری چون حاسه بصر و سمع و شم و ذوق و لمس که جملگی عالم شهادت که آن را ملک میخوانیم با کثرت اعداد آن بدین پنج حاسه ادراک توان کرد و آنچ این پنج حاسه ادراک آن نکند ملکوت میخوانیم و آن عالم غیب است با کثرت مراتب و مدارج آن و آن را پنج مدرک باطنی ادراک کند چون عقل و دل و سر و روح و خفی و چنانک حواس پنجگانه ظاهری هر یک در مدرکات دیگری تصرف نتواند کرد چون سمع در مبصرات و بصر در مسموعات حواس پنجگانه باطنی نیز هر یک در مدرکات دیگری تصرف نتواند کرد چون عقل در مرییات دل و دل در معقولات عقل یعنی بدان خاصیت که نظر عقل راست باقی هم برین قیاس پس طایفه ای که در معقولات بنظر عقل جولان کردند و از مرییات دل و دیگر مراتب خبر نداشتند و بحقیقت خود دل نداشتند خواستند تا عقل با عقال را در عالم دل و سر و روح و خفی جولان فرمایند لاجرم عقل را در عقیله فلسفه و زندقه انداختند اما صاحب سعادت چون از در واتوا البیوت من ابوابها در آید تخم روح را پرورش دهد برقانون شریعت این مدرکات اورا بکمال رسد و آنچ در ملک و ملکوت هست از سیصد و شست هزار عالم بدین مدرکات ظاهری و باطنی ادراک کند تا چنانک در عالم غیب عالم کلیات غیب بود اکنون عالم کلیات و جزویات غیب و شهادت شود و هر ذره از ذرات این عالمها که مظهر صفتی از صفات خداوندی است و آیتی از آیات حق در آن تعبیه است نقاب حجاب از چهره براندازد و جمال آیت حق بر نظر او عرضه دهد ففی کل شی له آیه تدل علی انه واحد اینجا عتبه عالم ایقان است چنانک فرمود و کذلک نری ابراهیم ملکوت السموات و الارض ولیکون من الموقنین اینجا ذات پاک حق را بوحدانیت توان شناخت و صفات الوهیت را بعین الیقین مطالعه توان کرد این آن مقام است که آن بزرگ میفرماید ما نظرت فی شی الا و رایت الله فیه و این مرتبه اگر چه بس بلندست و این مقام اگرچه بس شریف است و مرتبه و مقام خواص است اما روح را بدین عالم تخم وار برای این قدر نظر معرفت که هنوز شکوفه شجزه انسانیت است نفرستادند و بس بلک خواص خواص را که کمال استعداد و حسن تربیت ارزانی داشتند ایشان را برین شجره درین شکوفه بنگذاشتند بدرجه ثمرگی حقیقی رسانیدند و آن معرفت شهودی است و سر آفرینش کاینات برای این معرفت بود چنانک فرمود و خلقت الخلق لاعرف اما این مخدره غیب را پیش ازین هیچ مشاطه از انبیا و اولیا نقاب عزت از رخساره بر نینداخته اند و همواره او را در قباب غیرت و استار غبطت متواری داشته اند تا دیده نامحرمان اغیار بر کمال جمال او نیفتد و چشم زده هر اهل و نا اهل نگردد که العین حق بیت آتش در زن ز کبریا در کویش تاره نبرد هیچ فضولی سویش و آن روی چو ماه را بپوش از مویش تا دیده هر خسی نبیند رویش ماه را آن کلف که در روی پدید آمد سبب آن بود که انگشت نمای و دیده زده هر اهل و نااهل گشت خرشید چسون این واقعه بدید دور باش نورپاش در روی او باش کشید تا اگر مردمک دیده ای خام طمعی کند سر نظرش را بتیغ اشعه بردارد لاجرم بسلامت بماند اما مع هذا ماه را آفت از دیده دیده وران رسید و خرشید تیغ از برای بینایان بر کشید که از خرشید جز گرمی می نبیند چشم نابینا فی الجمله تا این غایت که مشایخ برقع غیرت را بر روی ابکار غیب می بستند و تتق عزت را بدست بیان بر نمی انداختند تا جمال عرفان عیان نشود از بهر آن بود که رجولیت عبودیت در هر طایفه ای مشاهده نمیکردند وار یحیت همت در بعضی باز می یافتند حسین منصور را خواهری بود که درین راه دعوی رجولیت می کرد و جمالی داشت در شهر بغداد میآمدی و یک نیمه روی را بچادر گرفته و یک نیمه گشاده بزرگی بدو رسید گفت چرا روی تمام نپوشی گفت تو مردی بنمای تا من روی بپوشم در همه بغداد یک نیم مرد است و آن حسین است اگر از بهر او نبودی این نیمه روی هم نپوشیدمی پس اگر امروز ماه معرفت از هاله عزت بیرون آید از چشم زخم انگشت نمایان ایمن است که آن انگشت نمایان انگشت نمای شدند و اگر خرشید وحدت بی تیغ غیرت از پس قاف اثنینیت طالع شود فارغ است که آن دیده وران چون سیمرغ در پس قاف غربت بداالاسلام غریبا وسیعو دکمابدا غریبا غارب گشتند و اگر مخدرات غیبی کشف القناع حقیقی بر خوانند از ملامت اغیار رسته اند چه آن اشراف که بر اطراف لاف رجولیت میزدند بجانب اعراف رخت بر بسته اند و علی الاعراف رجال سبحان الله مضوا و انقضوا گویی آن قوم خادمان بودند کآخر از نسلشان یکی بنماند و اما معرفت شهودی معرفت خاص الخاص است که خلاصه موجودات و زبده کاینات اند کونین و خافقین نبع وجود ایشان است و بحقیقت نقطه دایره ازل و ابد بود ایشان است چنانک این ضعف درین معنی گوید آن دم که نبود بود من بودم و تو سرمایه عشق و سود من بودم و تو امروزودی از دیری و زودی است و چون نه دیر بد و نه زود من بودم و تو فایده تعلق روح بقالب حقیقت این معرفت بود زیراک ارواح بشری را چون ملایکه از صفات ربوبیت برخورداریی میبود ولکن از پس تتق عزت چندین هزار حجاب نورانی واسطه بود که اگر رفع یک حجاب میکردند جملگی ارواح چون جبرییل که روح القدس بود فریاد بر آوردندی که لودنوت انمله لاحترقت این هنوز از خاصیت پر تو انوار حجب است آنجا که حقیقت تجلی صفات الوهیت پدید آید که معرفت شهودی نتیجه آن شهود است وجود مجازی ارواح با حقیقت آن شهود که جا الحق وز هق الباطل ان الباطل کان ز هوقا بر خواند بر خورداری معرفت که را تواند بود و این بدان سبب است که روح در غایت لطافت است پذیرای عکس تجلی صفات الوهیت نمیتواند شد و ملایکه همچنین و حیوانات را مدارکات پنچگانه عقل و دل و سر و روح و خفی نداده اند که بدان ادراک انوار تجلی صفات الوهیت کنند پس حکمت بی نهایت و قدرت بی غایت آن اقتضا کرد که در وقت تخمیر طینت آدم بید قدرت در باطن آدم که گنجینه خانه غیب بود دلی ز جاجه صفت بسازد کثیفی در غایت صفا و آن را در مشکاه جسد کثیف کسدر نهد و در میان ز جاجه دل مصباحی سازد که المصباح فی زجاجه و آن را سر گویند و فتیله خفی در آن مصباح نهد پس روغن روح را که از شجره مبارکه من روحی گرفته است نه شرقی عالم ملکوت بود و نه غربی عالم ملک در زجاجه دل کرد روغن در غایت صفا و نورانیتی بود که میخواست تا ضو مصباح دهد اگرچه هنوز نار بدو ناپیوسته بود یکا دزیتها یضی و لو لم تمسسه نار از غایت نورانیت روغن روح زجاجه دل بکمال نورانیت الزجاجه کانها کو کب دری رسید عکس آن نورانیت از زجاجه بر هوای اندرون مشکاه افتاد منور کرد عبارت از آن نورانیت عقل آمد هوای اندرون مشکاه را که قابل نورانیت زجاجه بود قوای بشری گفتند پرتوی که از اندرون مشکوه بروزنهای مشکوه بیرون آمد آن را حواس خمسه خوانندو تا این آلات و اسباب مدرکات بدین و جه بکمال نرسیدف سر کنت کنزا مخفیا آشکارا نشد یعنی ظهور نوالله را این مصباح بدین آلات و اسباب بمی بایست و تا این مصباح نبود اگرچه اثیر نارالهی محیط ذرات کاینات بود که الا ا نه بکل شی محیط اما مکنون کنت کنزا مخفیا بود ظهور نور آن نار را این مصباح با این آلات میبایست چون در عالم ارواح روغن روحانیت مجرد بود قابل نورانیت نار نبود و چون در عالم حیوانیت مشکاه و زجاجه بود اما این مصباح و روغن و فتیله نبود هم قابل نورانیت نار نبود مجموعه ای ساخت ازین دو عالم که آدم عبارت از آن است جسد او را مشکاه کرد و دل او را زجاجه و سر او را مصباح و خفی او را فتیله و روح او را روغن پس بحقیقت نار نوراللهی در آن مشکاه بر آن مصباح تجلی کرد چنانک خواجه علیه السلام ازین سر خبر میدهد که ان الله خلق آدم فتجلی فیه و حضرت خداوندی در بیان و شرح آن تجلی فرمود الله نور السموات و الارض مثل نوره کمشکوه فیها مصباح تا آنجا که فرمود نور علی نور یهدی الله لنوره من یشا یعنی نور مصباح از نورالله است علی نور یعنی بر نور روغن روح یهدی الله لنوره من یشاء یعنی بنورالله منور کند مصباح آنک خواهد اشارت است بدانچ مشکاه و مصباح هر شخصی را حاصل است اما نورالله هر مصباحی را نیست هر مصباحی بنور روغن روح منور است و زجاجه دل هر کس از آن نورانیت ضویی دارد که عقل گویند و عکس آن نورانیت اندرون و بیرون مشکاه را بقوای بشری و حواس پنجگانه منور کرده است تا طایفه محرومان سر گشته که انتما ایشان بعقل و معقولات است پنداشتند مصباح ایشان بنور حقیقی منور است ندانستند که هر نورانیت که در خود می یابند از عکس نور روغن روح است و آن نور مجازی است که یکاد ز یتها یضی و لو لم تمسسه و معنی یکاد آن باشد که خواست تا روشن کند و نکرد مصباح آن طایفه از نار نور الله منطفی است و ایشان را خبر نیست زیرا که این خبر کسی را باشد که وقتی مصباح او بنور حقیقی منور بوده باشد و او ذوق آن یافته تا چون منطفی شود او را خبر بود حق تعالی از ان طایفه که مصباح ایشان بحقیقت نورالله منور است و آن طایفه که مصباح ایشان از ان نور محروم است این خبر میدهد که او من کان میتا فا حینیاه و جعلنا له نورا یمشی به فی الناس کمن مثله فی الظلمات لیس بخارج منها این است شرح معرفت شهودی بدان مقدار که در حیز عبارت و ممکن اشارت گنجد عرفها من عرفها و جهلها من جهلها هر که بدان نور زنده است فهم کند و دریابد و بدان متنبه شود که لینذر من کان حیا و هر که از ان نور مرده است اگر هزار چندین بدو فرو خوانی حرفی نتواند شنودن که انک لا تسمع الموتی پس بدانک از برای این معانی بود سبب تعلق روح بقالب و اگر این تعلق نبودی روح را این مدرکات غیبی و شهادتی حاصل نشدی تا بدان قابل تجلی صفات الوهیت گردد و در معرفت ذات و صفات خداوندی ذوق مصباحی یابد که اگر صد هزار عاقل از نورانیت و ناریت مصباح خواهند که خبر دهند هر چه گویند همه مجازی بود خبر حقیقی آن باشد که فتیله و روغن دهد که هر دو بذل وجود میکنند تا ذوق معرفت شهودی نورانیت و ناریت می یابند بیت ای شمع بخیره چند بر خود خندی تو سوز دل مرا کجا مانندی فرق است میان سوزکز جان خیزد تا آنچ بر یسمانش بر خود بندی عجب سری است این همه وسایط بکار می باید تا روغن روح بذل وجود کند فتیله هم بهانه این معنی است تا روح وجود مجازی بوجود حقیقی مبدل کند و وجود ناریت حقیقی را که مخفی و نامریی بود ظاهر و مریی گرداند پس بحقیقت چنانک روغن عاشق ناراست تا وجود مجازی حقیقی کند نارهم عاشق روغن است تا گنج نهانی آشکارا کند این است سریحبهم و یحبونه و حقیقت کنت کنزا مخفیا فاحببت ان اعرف و این فواید از تعلق روح بقالب حاصل میشد تا ذات پاک حق را بوحدانیت بشناسد و صفات الوهیت بجملگی باز داند دانشتنی دیدنی و دیدنی رسیدنی و رسیدنی چشیدنی و چشیدنی بودنی و بودنی نا بودنی و نابودنی بودنی بیت چون ندیدی شبی سلیمان را تو چه دانی ز فان مرغان را که اگر روح از تعلق قالب این مدرکات حاصل نکردی و این آلات و ادوات و اسباب و استعداد بدست نیاوردی از غیبی و شهادتی هرگز در توحید و معرفت ذات و صفات عالم الغیب و الشهاده بدین مقام نتوانستی رسید چون ملایکه متخلق بدین اخلاق نگشتی و متصف بدین صفات نشدی و نیابت و خلافت حضرت جلت را نشایستی و متحمل اعبا بار امانت نبودی و استحقاق آینگی جمال و جلال حق نیافتی و کس بر سر گنج کنت کنزا مخفیا نرسیدی بیت در کوی تو ره نبود ره ما کردیم در آینه بلانگه ما کردیم ما را خوش بدعیش تبه ما کردیم کس را گنهی نبد گنه ما کردیم وصلی الله علی سیدنا محمد و آله اجمعین # نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب سیم » فصل سیم قال الله تعالی اولیک الذین هدی الله فبهد یهم اقتده و قال النبی صلی الله علیه و سلم الانبیا قاده و العلما ساده الحدیث بدانک خداوند تعالی چون طلسم عالم ملک و ملکوت بر یکدیگر بست بواسطه ازدواج روح و قالب انسان این طلسم را چنان محکم نهاد و بندها سخت کرد از هر نوع که هیچ آدمی و ملک بتصرف نظر خویش هر چند بکوشد آن را باز نتواند گشود زیراک هفتاد هزار بند حجب نورانی و ظلمانی بسته است و اگر بازشایستی گشود روح هرگز در زندان سرای الدنیا سجن المومن قرار نگرفتی هیچ پادشاه که کسی را بزندان فرستد در زندان چنان نبندد که زندانی باز تواند کرد آن طلسم اعظم بخداوندی خویش نهاده بود و کس را بران اطلاع نداده که ما اشهد تهم خلق السموات و الارض و لاخلق انفسهم فتاح حقیقی او بود و مفتاح همه بحکم او بود له مقالید السموات و الارض با او تواند که بندهای ابن طلسم بگشاید یا کسی که مفتاح بدست او دهد پس خداوند تعالی چون خواست که نسل آدمی در جهان باشد اول آدمی را از خاک بیافرید بی مادر و پدر آنگه حوا را از پدر بی مادر بیافرید اظهار قدرت را آنگه در آفریدن نسل آدمی بنیابت خویش آدم و حوا را بر کار کرد تا جفت شدند آنگه ازیشان فرزندان پدید میآورد همچنین چون خواست که طلسم اعظم موجودات گشاید و روح انسانی را از قید جنس قالب دهد و بعالم قرب بازرساند با فواید بسیار که درین سفر حاصل کرده باشد در هر قرن و عصر یکی را از جمله خلایق بر گزیند و از همه بندگان برکشد و بنظر عنایت مخصوص گرداند نظری کردی روزی بمن سوخته دل هر چ من یافته ام جمله از ان یافته ام تخم ایت سعادت در عالم ارواح پاشیده بودند در مقام بیواسطگی روح تا اینجا ثمره قبول و قربت بی واسطه یافت چنانک خواجه علیه الصلوه و السلم فرمود الارواح جنود مجنده در عهد اول ارواح را چون لشکرها که صف زنند در چهار صف بداشتند صف اول در مقام بیواسطگی ارواح انبیا بود علیهم الصلوه وصف دوم ارواح اولیا وصف سیم ارواح مومنان وصف چهارم ارواح کافران پس آن ارواح که در صف اول بودند در مقام بیواسطگی از نظرهای خاص حق تعالی پرورش و استعداد آن یافته بودند که در طلسم گشایی عالم صورت آدم وقت باشند آنگه خلایق بواسطه هدایت ایشان طلسم گشودن در آموزند که اولیک الذین هدی الله فبهدیم اقتده یعنی انبیا را من آموختم بخودی خود بی واسطه علم طلسم گشودن زیراکه ایشان سالها در مقام بیواسطگی تابش انوار نظر یافته بودند قابل آن بودند که ما بتصرف جذبات الوهیت از راه غیب در دل ایشان بگشاییم و اسرار طلسم گشودن در دبیرستان الرحمن علم القران در ایشان آموزیم اولیک الذین اتنیاهم الکتاب و الحکم و انبوه اما آن کسان که ابتدا در عالم ارواح از پس حجب ارواح انبیا فیضان فضل ما یافته اند امروز بی واسطه راه حضرت ما نتوانند رفت و طلسم نهاده ما نتوانند گشود سنه الله التی قد خلت من قبل و لن تجد لسنه الله تبدیلا الا بشا گردی دکان انبیا قیام نمایند و داد و ان هذا صراطی مستقیما فاتبعوه ولا تتبعوا السبل فتفرق بکم عن سبیله بشرط بدهند و صل عروس بایدت خدمت پیشکاره کن در دبیرستان شرایع اول الف و باء شریعت بباید آموخت که هر امری از او امر شرع کلید بندی از بندهای آن طلسم اعظم است چون بحق هر یک در مقام خویش قیام نمودی بندی از طلسم گشاده شود نسیمی از نفحات الطاف حق از ان راه بمشام جانت رسد که ان الله فی ایام دهر کم نفحات الافتعرضوا لها تعرض آن نفحات ادای او امر و نواهی شرع است بهر قدمی که در شرع بر قانون متابعت نهاده میآید قربتی بحق حاصل میشود یعنی منزلی از منازل آن عالم که از آنجا آمده ای قطع کرده میآید که لن بتقرب الی المتقربون بمثل ادا ما افترضت علیهم و چون برین جاده قدم بصدق نهی الطاف ربوبیت در صورت استقبال بحقیقت دستگیری قیام نماید که من تقرب الی شبرا تقربت الیه ذراعا و من تقرب الی ذراعا تقربت الیه باعا و من اتانی بمشی اتیته هر وله بیت گر در ره عاشقی قدم راست نهی معشوقه در اول قدمت پیش آید چون معلوم شد که بندهای طلسم وجود انسانی جز بکلید شریعت نمیتوان گشود حقیقت دان که شریعت را صاحب شرع بباید و آن انبیا اند علیهم السلام باقی چند وجه دیگر در فصل بیان احتیاج بشیخ گفته آید ان شاءالله تا معلوم گردد که چون بشیخ حاجت است بپیغمبر اولیتر که حاجت باشد والله اعلم بالحقیقه # نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب سیم » فصل چهارم قال الله تعالی ما کان محمد ابا احد من رجا لکم و لکن رسول الله و خاتم النبیین و قال النبی صلی الله علیه و سلم فضلت علی الانبیا بست جعلت لی الارض مسجد اوتر بها طهورا واحلت لی الغنایم و نصرت بالرعب واعطیت اشفاعه و بعثت الی الخلق کافه و ختم بی النبیون بدانک حضرت جلت از ععنایت بی علت خواجه علیه السلام نسبت از آدم و آدمیان منقطع میکند و نسبت او با عالم نبوت و رسالت درست میگرداند که ما کان محمد ابا احد من رجالکم و لکن رسول الله و خاتم النبیین محمد نه از شما و عالم شما بود ولکن رسول خدا و خاتم انبیا بود همه عالم را از نور او روشنایی است او را با عالم آب و گل چه آشنایی است آدم طفیل محمد بود تو مپندار که محمد طفیل آدم بود تا ظن نبری که ما ز آدم بودیم کان دم که نبود آدم آن دم بودیم بی زحمت عین و شین و قاف و گل و دل معشوقه و ما عشق همدم بودیم اگر شهبازی بر دست شاهی پر باز کند و در طلب صیدی پرواز کند در میانه ساعتی از بهر استراحتی بر کنار دیوار پیر زنی نشیند باز پادشاه بدان سبب ملک پیر زن نگردد هر چند دیر بماند چون آواز طبل یا صفیر بشنود پرواز کنان بدست شه باز آید بیت۰ با شمع رخت دمی چو دمساز شوم پروانه مستمند جانباز شوم و ان روز که این قفص بباید پرداخت چون شهبازی بدست شه باز شوم خواجه میگفت مالی و للدنیا انما مثلی کمثل راکب راح فی یوم صایف فنزل و استراح فی ظل شجره ثم رکب و راح من از کجا و دنیا از کجا من آنم که در مقام سدره هر چ در خزانه غیب جواهر و نفایس ملک و ملکوت بود جمله بر من عرضه کردند بگوشه چشم همت بهیچ چیز باز ننگریستم که اذیغشی السدره ما یغشی مازاغ البصر و ماطغی بلک نقد وجود نیز در ان قمار خانه که زدم و پرواز کنان از دروازه عدم بآشیان اصلی اوادنی باز شدم شیخ فرماید رضی الله عنه بازی بودم پریده از عالم ناز تابوک برم ز شیب صیدی بفر از اینجا نیافتم کسی محرم راز زان در که در آمدم بدر رفتم باز هم شیخ فرماید رضی الله عنه آن روز که کار وصل را ساز آید وین مرغ ازین قفص بپرواز آید از شه چو صفیر ارجعی روح شیند پرواز کنان بدست شه باز آید من نسبت خود از دنیا و آخرت و هشت بهشت آن روز بریدم که نسب انامن الله درست کردم لاجرم هر نسب که بحدوث تعلق دارد منقطع شود و نسب من باقی ماند که کل حسب و نسب ینقطع الاحسبی و نسبی و دیگران را میفرمود فلا انساب بینهم یومیذ و لا یتسایلون گوی اولیت و مسابقت در هر میدان من ربوده ام اگر در فطرت اولی بود اول نوباوه ای که بر شجره فطرت پدید آمد من بودم که اول ما خلق الله نوری و اگر بر دشت قیامت باشد اول گوهر که سر از صدف خاک بر آرد من باشم انا اول من تنشق عنه الارض یوم القیامه اگر در مقام شفاعت جویی اول کسی که غرقه گشتگان دریای معصیت را بشفاعت دستگیری کند من باشم که انا اول شافع و مشفعو اگر بپیشروی و پیشوایی صراط گویی اول کسی که قدم بر تیز نای صراط نهد من باشم که انا اول من یجوز الصراط و اگر بصاحب منصبی صدر جنت خواهی اول کسی که بر مشاهده او در بهشت گشایند من باشم که انا اول من یفتح له ابواب الجنه و اگر بسروری عاشقان و مقتدایی مشتاقان نگری اول عاشقی صادق که دولت وصال معشوق یابد من باشم که انا اول من یتجلی له الرب این طرفه که اینهمه من باشم و مرا خود من نباشم اما انا فلا اقول انا بیت چو آمدم روی مهرویم که باشم من باشم که آنگه خوش بوم با او که من بی خویشتن باشم مرا گرمایه ای بینی بدان کان مایه او باشد برو گر سایه ای بینی بدان کان سایه من باشم آنک شنیده ای که خواجه را سایه نبود راست است از دو وجه یکی وجه آنک خواجه آفتاب بود که و سراجا منیرا و آفتاب را سایه نباشد دوم وجه آنک او سلطان دین بود و سلطان خود سایه حق باشد که السلطان ظل الله و سایه را سایه نباشد چون سر و کار او با خلق بودی آفتاب نور بخش بودی خلق اولین و آخرین را از نور او آفریدند و چون با حضرت عزت افتادی سایه آن حضرت بودی تا سر گشتگان تیه ضلالت چون خواستندی که در حق گریزند در پناه دولت و مطاوعت او گریختندی که من یطع الرسول فقد اطاع الله و هر وقت که با خود افتادی از خود بگریختی و در سایه حق گریختی که لی مع الله وقت لا یسعنی فیه ملک مقرب و لانبی مرسل بیت چون سایه دویدم ز پسش روزی چند وز صحبت او بسایه او خرسند امروز چو آفتاب معلومم شد کو سایه برین کار نخواهد افکند خواجه اگر چه آفتاب عالمیان بود اما سایه پرورد ابیت عند ربی بود نواله از خوان یطعمنی میخورد شراب از جام یسقینی مینوشید جمال الدین عبدالرزاق گوید خوان تو ابیت عند ربی خواب تو ولا ینام قلبی ای کرده بزیر پای کونین بگذشته ز حد قاب قوسین خاک قدم تو اهل عالم زیر علم تو نسل آدم طاووس ملایکه بر یدت سر خیل مقربان مریدت چون نیست بضاعتی ز طاعت از ما گنه و ز تو شفاعت اگر چه انبیا علیهم الصلوه و السلم هر یک قافله سالار کاروان امتی بودند که تلک الرسل فضلنا بعضهم علی بعض همه گزیدگان بودند و بعضی را بر بعضی بر گزیدند تا پیشروی امتی کنند و بعرصات از راه دین و دروازه یقین در آورند اما خواجه علیه الصلوه و السلام قافله سالاری بود که اول از کتم عدم قدم بیرون نهاد و کاروان موجودات را پیشروی کرد و بصحرای وجود آورد نحن الآ خرون السابقون و چون وقت باز گشتن کاروان آمد آنک پیشرو بود دمدار شد که وختم بی النبیون فرمود که فضلت علی الانبیا بست مرا بر انبیا فضیلت دادند بشش چیز اول آنک هر پیغامبری را مسجدی معین بود که نماز در آن مسجد کردندی و جای دیگر نماز نشایستی کرد چون نوبت بمن رسید همه بساط زمین را از بهر من مسجد کردند تا هر کجا من و امت من نماز خواهیم کنیم این چه اشارت است مسجد موضع سجده باشد انبیا دیگر را آن قدر طول و عرض ولایت بود که مقدار یک مسجد را از کیمیا گری نور نبوت مقدس کردندی و زمین دیناوی را روضه اخروی ساختندی و دیگر آنک تنی چند معین را از امت هر کسی در زیر پر و بال نبوت پرورش داددندی تا هر پیغامبری بقومی معین بودی و دیگر آنک تصرف کیمیای نبوت بدان کمال نبود هیچ کس را که مال نجس کافر را چون غنیمت شدی حلال و پاک کردی و دیگر آنک هیچ پیغامبر از حجاب نفس خویش بکلی خلاص نیافته بود تا بشفاعت دیگری پردازد بل که جمله نفسی زنند و دیگر آنک قوت و شوکت هر یک از انبیا چندان بود که چون در مقابله خصم افتادندی دفع خصم بکردندی ولیکن چون خصم دورتر افتادی او را هزیمت نتوانستندی کردن و دیگر آنک قوت نبوت چندان بودی هر کس را که در حال حیات رهبری امت کنند بعد از وفات بپیغمبری دیگر حاجت افتادی تا رهبری کنند ولیکن چون نبوت را نوبت بخواجه صلی الله علیه و سلم رسید که محبوب ازل وابد بود کیمیای نبوت او بکمال قوتی بود که تصرف آن چنان نفوذ یافت که جمله زمین دنیا را که اقطاع شیطان و نامنظور رحمن بود که ما نظر الله الی الدنیا منذ خلقها بغضا لها خانه خدای و مساجد عبادالرحمن گردانید که جعلت لی الارض مسجدا و خاک تیره را بمرتبه آب طهور رسانید که وترابها طهورا و غنیمت نجس کفار را مال حلال پاک کرد که واحلت لی الغنایم ورایت شفاعت را بدست کفایت او داد که واعطیت الشفاعه و هر خلق که تا منقرض عالم خواهد آمد جمله را امت او گردانید که وبعثت الی الخلق کافه و یک ماهه راه خصمان را از سطوات خوف و صدمات رعب او هزیمت کرد که ونصرت بلرعب مسیره شهر و چنانکه در اول خطبه نبوت در آسمانها بنام او بود که کنت نبیا و آدم بین الما و الطین بآخر در جمله زمین سکه ختم نبوت بنام او زدند آری چه عجب که ختم نبوت بدو باشد پیش ازین شرح داده ایم که خواجه هم تخم شجره آفرینش بود هم ثمره آن شجره و انبیا شاخ و برگ آن شجره بودند شاخ و برگ چندان بیرون آید که ثمره بیرون نیامده باشد چون ثمره بیرون آمد و بکمال خود رسید دیگر هیچ شاخ و برگ بیرون نیاید ثمره خاتم جمله باشد ختم برو بود اما اگر جهودان و ترسایان مارا سوال کنند و گویند بچه دلیل محمد پیغامبرست و اگر پیغامبری او ثابت شود چرا دین او باید که ناسخ ادیان بود وچه لازم است که هر قومی دین نبی خویش رها کنند و متابعت او کنند چون هر پیغامبری کتابی دارد از خدای چرا باید که منسوخ گردد و جمله دینها برافتد تا این یک دین باشد و چرا نشاید که هر قومی متابعت دین خویش کنند چون عهد دیگر انبیا تا جمله دینها و کتابها بر قرار ماند جواب آن از دو وجه است معقول و تحقیق اما معقول آن است که گوییم که همین سوال بر شما وارد است شما بچه دلیل دانستید که موسی و عیسی علیهما الصلوه و السلم پیغامبر بودند و شما ایشان را و معجزات ایشان را ندیدید جواب ایشان از دو وجه بیرون نباشد یا گویند بتواتر خبر معجزات ایشان بما رسید و تواتر موجب علم است و معجزه دلیل صحت نبوت باشد یا گویند تصدیق دل که نتیجه نور ایمان است حاصل آمد محتاج هیچ دلیل دیگر نگشتیم گوییم همین بعینه دلیل ماست که ما نیز معجزات محمد علیه الصلوه و السلم بتواتر معلوم کرده ایم دیگر تصدیق دل که نتیجه نور ایمان است بحقیقت ما را حاصل است که بجملگی انبیا و کتب ایشان ایمان داریم نه چنانک شما را که ببعضی انبیا ایمان دارید و ببعضی کتابها و ببعضی ایمان ندارید چنانک جهودان بعیسی علیه الصلوه و السلم و کتاب او ایمان ندارند و ترسایان بموسی علیه الصلوه و السلم و کتاب او ایمان ندارند و عیسی را فرزند خدای و ثالث و ثلاثه گویند تعالی الله عما یقول الظالمون علو اکبیرا و دیگر آنک معجزه هر پیغامبر در عهد او بود و چون او برفت معجزه با خود ببرد و خاصیت دین محمدی آن است که بعد از و معجزه قرآن که یکی از معجزات اوست تا منقرض عالم باقی خواهد ماند و اعجاز قرآن آن است که از عهد خواجه علیه الصلوه و السلم الی یومنا هذا جمله فصحا عرب و عجم که معاندان بودند عاجز بودند از مثل آن آوردن چنانک هم از معجزه قرآن خبر میدهد که قل لین اجتمعت الانس علی ان یاتوا مثل هذا القرآن لایاتون بمثله و لو کان بعضهم لبعض ظهیرا معجزه ازین شگرف تر چگونه بود که با وجود چندین خصمان و معاندان که در شرق و غرب بودند و فصحا و بلغا عرب و عجم از اهل کتاب و فلاسفه و حکمای ز نادقه که عالم قدیم گفتند و حشر و نشر را منکر بودند و قرآن سخن محمد دانستند دعوی بدین عظیمی بکرد و خبری چنین باز داد که تا مدت ششصد و اند سال کسی این دعوی باطل نتوانست کرد و چنین کتابی نتوانستند آورد نه بتنهایی نه بموافقت و مظاهرت یکدیگر و صدق این اخبار که عین معجزه است حال را هر چه ظاهر ترست تا بدیگر اخبارات چه رسد که خواجه علیه الصلوه و السلم فرموده است و یک بیک ظاهر میشود خصوصا واقعه کفار ملاعین تتار- دمر هم الله- که فرموده است قیامت بر نیاید تا قتال نکنند امت من با قومی ترکان که چشمهای کوچک دارند و بینیهای پهن و رویهای فراخ چون سپر پوست در کشیده و قتلی بسیار بباشد این معنی ظاهر شد و هنوز ایمن نمی توان بود که حدیث خواجه علیه الصلوه و السلم اشارتهای دیگرست که هنوز ظاهر نشده اللهم انا نسالک العفو و العافیه و المعافات فی الدین و الدنیا و الخاتمه المرضیه بجودک و کرمک پس اهل کتاب همچنانک نبوت عیسی و موسی بخبر تواتر معجزات ایشان قبول کردند اگر عناد نکنند بایستی که نبوت محمد بهتر قبول کردندی که عهد قریب ترست و اخبار متواتر ترست از کذب دورتر باشد و معجزه قرآن و اخبارات خواجه هر چه ظاهر ترست ولکن ایمان جهودان وترسایان نه از نتیجه نظر عقل و نور تصدیق دل است بل که از مادر و پدر بتقلید یافته اند بی برهان واضح چنانک فرمود انا وجدنا آبا نا علی امه و انا علی آثارهم مهتدون و خواجه خبر داد که کل مولود یولد علی الفطره فابواه یهودانه و ینصرانه و یمجسانه و دین که از مادر و پدر بتقلید گیرند بی نور ایمان و نظر عقل آن را اعتباری نباشد و کفر بود اما جواب آنک چون نبوت محمد علیه الصلوه السلم ثابت شود و مسلم داریم چرا دین او باید که ناسخ ادیان دیگر گردد گوییم چون نبوت او مسلم داشتید او را صادق القول باید دانستن و کتاب او را قبول باید کرد در قرآن مجید که کتاب اوست چنین فرمود که هوالذی ارسل رسوله بالهدی و دین الحق لیظهره علی الدین کله و لو کره المشرکون از بهر آنک آنچه در جمله کتب انبیا بود در کتاب او هست و آنچ در جمله شرایع بود در شریعت او داخل است ولیکن آنچه در کتاب و شریعت او بود از کمالات دین در کتب و شرایع ایشان نیست یعنی بدین او جمله ادیان منسوخ شود نسخ ادیان و کتب دیگر نه بدان معنی است که آنها را بکلی باطل کند و حق ندانند و بدان ایمان نیارند بلک چون حقایقی که در کتب دیگر بود و اسراری که در شرایع مختلف متفرق بود در قرآن و شریعت محمد علیه الصلوه و السلم جمع کند که ولا رطب و لایابس الا فی کتاب مبین و آنچ تمامی نعمت دین است که بروش خاص محمدی تعلق داشت با آن ضم کند که واتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا تا اگر هر امتی اقتدا بیک نبی داشتند و برخورداری از متابعت یک صاحب دولت یافتند این امت اقتدا بجمله انبیا کنند و برخوردار متابعت همه شوند که اولیک الذین هدی الله فبهد یهم اقتده مثال نبوت خواجه علیه الصلوه و السلم با دیگر انبیا مثال آفتاب بود و ستارگان ابتدا که دین هنوز کمال نیافته بود خلایق در شب دین بودند هر امتی در هر قرنی بستاره نبوتی دیگر راه می یافتند که وبالنجم هم یهتدون چون کار دین بکمال الیوم اکملت لکم دینکم رسید آفتاب وجود محمدی را آفتاب صفت بکافه خلایق عالم فرستادند که وما ارسلناک الا کافه للناس شب دین بروز دین مبدل شد صفت مالک یوم الدین آشکارا گشت لاجرم دلیلی و رهبری ستارگان چندان باشد که آفتاب طالع نشده است اذا طلع الصباح استغنی عن المصباح چون شاه ستارگان جمال بنماید سر ضیا ستارگان بتیغ اشعه برباید بیت هر کجا آفتاب طالع شد ماه در حال مهره برچیند مثال این چنان است که پادشاهی خواهد تا جهانگیری کند و آثار معدلت و احکام سلطنت خویش بجملگی بلاد و عباد ممالک برساند و کافه رعایا را از انعام و اکرام و اعزاز و اجلال شاهانه محظوظ و ممتع گرداند بهر دیار و هر قوم رسولی فرستد و فراخور ایشان نامه ای نویسد و تهدید و عید کند و وعده و طمع دهد و با هر طایفه سخن فراخور عقل و استعداد ایشان راند بعضی را باستمالت و لطف بحضرت خواند و بعضی را بکراهیت و عنف که مزاجها مختلف است آن را که مستحق عنف باشد اگر بلطف خوانند قدر آن نداند و آن را که شایسته لطف باشد اگر بعنف خوانند از ان دولت محروم ماند ولوکنت فظا غلیظ القلب لانفظوا من حولک و طایفه ای را فرمود واغلظ علیهم پس هر رسولی بطرفی رفتند و با هر قومی بزبان حال ایشان سخن گفتند و بتدریج احکام سلطنت در پیش ایشان نهادند تا خلق خوی فرابندگی پادشاه کردند و ممتثل فرمان شدند و مشتاق جمال پادشاه گشتند پادشاه از کمال عاطفت شاهی خواست تا جملگی خلایق از کمال انعام و احسان او برخوردار شوند و آنچ ابتدا هر طایفه از نوعی انعام او نصیبه یافتند و نوعی بندگی کردند اکنون از جمله نصیبه یابند و با نواع عبودیت قیام نمایند و روی بحضرت نهند و بشرف قربت پادشاه مشرف شوند رسولی دیگر فرستد بهمه جهان نامه ای نویسد و جمله احکام که در نامه های دیگر بود در ان جمع کند و جمله را بواسطه آن رسول و آن نامه بحضرت خواند و آنچ تا اکنون از کمالات عبودیت بریشان ننهاده بود بنهد و آن قربت که بواسطه دیگر رسولان ایشان را نداده بود بدهد ابتدا چندین رسول میبایست تا ایشان را مستعد قبول این کمالات گردانند والا چون بیگانه بودندی در بدایت بکمال عبودیت قیام ننمودندی و جملگی احکام سلطنت قبول نکردندی و بدرجه قربت نرسیدندی و شایستگی ملازمت خدمت و منادمت حضرت نیافتندی و مستحق نیابت و خلافت نشدندی همچنین خداوند تعالی خواست تا برین مشتی خاک نظر فضل خداوندی کند و هر یک را بشرف خلافت وجعلکم خلایف الارض مشرف گرداند در هر عصر بهر قوم رسولی فرستاد و احکام شریعت در کتاب ایشان فراخور همت آن قوم بیان فرمود و از بعضی کمالات دین شرح داد تا هر قومی بنوعی عبودیت قیام نمودند و از مرتبه ای از مراتب دین برخوددار گشتند و از بیگانگی کفر بآشنایی دین آمدند و از تاریکی طبع بروشنایی شرع پیوستند آنگه محمد را علیه الصلوه و السلام از جمله انبیا بر کشید و بر همه بر گزید و قرآن مجید را بدوفرستاد و جمله احکام که در کتب متفرق بود درو جمع کرد که ولارطب ولایابس الا فی کتاب مبین و او برسالت بکافه خلق فرستاد و ما ارسلناک الا کافه للناس تا اگر دیگر انبیا دعوت خلق بهشت کردند او دعوت خلق بخدا کند که وداعیا الی الله باذنه و رهبر و دلیل جمله باشد بحضرت وسراجا منیرا و دیگر مراتب دینی که بواسطه او بکمال خواست پیوست بدیشان رساند و نعمت دین را بدیشان تمام گرداند که واتممت علیکم نعمتی و ایشان را باعلا درجه اسلام که مرضیه حق است دلالت کند که ورضیت لکم الاسلام دینا چه بحقیقت دین کامل در حضرت عزت اسلام است چنانک فرمود ان الدین عندالله الاسلام الآیه و هر چه جز دین اسلام است مردود است که ومن یبتغ غیر الاسلام دینا فلن یقبل منه و هو فی الاخره من الخاسرین و اما از وجه تحقیق بدانک مقصود از آفریدن موجودات وجود انسان بود و مقصود از وجود انسان معرفت بود و آنچ حق تعالی آن را امانت خواند معرفت است و قابل تحمل بار امانت انسان آمد و معرفت در دین تعبیه است چندانک آدمی را از دین بر خورداری بیش است او را معرفت زیادت است و هرکه را از دین نصیبه نیست از معرفت بی نصیب است و آنچ بار کمال دین است انسان مطلق متحمل آن توانست بود نه یک شخص معین چنانک شجره تواند متحمل ثمره بودن نه یک شاخ ابتداکه یک شاخ از زمین بر آید ثمره برو پدید نیاید تا آنگه که شجره شود ثمره بر شجره پدید آید بر هر شاخ پس شخص انسانی در عالم یکی است و هر شخص معین چون عضوی برای شخص انسانی و انبیا علیهم الصلوه و السلم اعضای رییسه اند بر آن شخص و اعضا رییسه آن باشدکه بی آن حیات شخص مستحیل بود چون سر و دل و جگر و سپرز و شش و غیر آن و محمد علیه الصلوه و السلم از انبیا بمثابت دل بود بر شخص انسانی و دل خلاصه وجود شخص انسانی است زیرا که در آدمی محلی که مظهر انوار روح است و جسمانیت دارد دل است اگر چه دل بتنهایی دین برزیی که مثمر معرفت است نتواند کرد و بمدد و معاونت جمله اعضا حاجت افتد اما آنچ ثمره دین است از معرفت در دل پدید آید و برخورداری بکمال از معرفت دل را بود اگر چه هر عضوی را بنسبت حال خویش بر خورداری بود و دل را خاصیتی دیگرست که هیچ عضو را نیست آنک دل را جانی خاص هست و از آن جان که هر عضو را بدان حیاتی هست دل را هم هست دیگر آنک صورت دل را از خلاصه عالم اجسام ساختند و جان دل را از خلاصه عالم ارواح پرداختند چنانک هرچه لطافت اجسام مفرد و مرکب بود بستدند و از آن غذای نباتیات ساختند و هرچه لطافت نباتیات بود بستدند و غذای حیوانات ساختند و هر چ لطافت حیوانات بود بستدند و غذای آدمی ساختند و هر چ لطافت غذا بود بستدند و از ان تن آدمی ساختند و هر چ لطافت تن بود بستدند و از ان صورت دل ساختند و همچنین ارواح انسانی از لطافت ارواح ملکی بود و ارواح ملکی از لطافت ارواح جن بود و ارواح جن از لطافت ملکوتیات مختلف بود آنچ لطافت روح انسانی بود بستدند و از ان جان دل ساختند پس دل خلاصه هر دو عالم جسمانی و روحانی آمد لاجرم مظهر معرفت دل آمد ازینجا فرمود کتب فی قلوبهم الایمان از انسان هیچ محل قابل کتابت حق نیامد الا دل و هیچ موضع شایستگی مقربین الاصبعین نیافت الادل و چون خواجه علیه السلام بمثابت دل بود بر شخص انسانی و انبیا دیگر اعضا استحقاق فاوحی الی عبده ما اوحی او یافت که بمثابت کتب فی قلوبهم الایمان بود و تشریف قرب اوادنی او را حاصل شد که بمثابت مقربین الاصبعین است پس چنانک در معرفت جمله اعضا تبع دل آمد و همچنین در نبوت انبیا تبع محمد باشند ازینجا میفرمود لوکان موسی و عیسی حیا لما و سعهما الا اتباعی اگرچه جمله انبیا در دین پروری بر کار بودند اما کمال دین را مظهر عهد نبوت خواجه علیه السلام بود حق تعالی از کمال حکمت خداوندی آنچ حقیقت دین بود در تصرف پرورش انبیا انداخت چون گندم که تا نان شود بر دست چندین خلق گذر کند و هر کس صنعت خویش برومینماید یکی گندم پاک کند یکی آرد کند یکی خمیر کند یکی نواله کند یکی پهن کند یکی در تنور بندد نان تمام بر دست او شود اما آن همه بر کار می بایستند از عهد آدم تا وقت عیسی هر یک از انبیا بر خمیره مایه دین دستکاری دیگر میکردند اما تنور تافته پر آتش محبت محمد را بود علیه الصلوه چون آن نواله پرورده صد و بیست و اندهزار نقطه نبوت بدست او دادند که اولیک الذین هدی الله فبهد یهم اقتده در تنور محبت بست و نان دین در مدت بیست و سه سال نبوت بکمال رسید که الیوم اکملت لکم دینکم از تنور محبت بر آورد و بر در دکان دعوت بعثت علی الاحمر و الاسود نهاد تا گرسنگان قحط زده علی فتره من الرسل در بهای آن نان جان و مال بذل میکنند که وجاهدوا باموالکم وانفسکم فی سبیل الله و آن نان پخته دین که چندین هزار امت در آرزوی آن جان بدادند صاحب دولتان کنتم خیر امه بدان محظوظ میشوند اگرچه انبیا علیهم السلام که برین نان کار میکردند ازان عهد که گندم بود تا این غایت هر کس ازین نصیبه خویش بکار میبردند و قوم خویش را از ان میدادند از بهر بقای حیات اما هر طایفه ای از ان میخوردند که بران کار میکردند چون اول کار کننده آدم بود علیه السلام و در آن عهد این نان هنوز گندم بود او بگندمی بخورد تشنیع وعصی آدم در ملکوت برو زدند این چه سر بود از بهر آنک آن گندم تا آن روز در دست دهقانان و مزارعان ملایکه بوده بود و در زمین بهشت بکشته بودند و پرورش میدادند تا بوقت آدم در پرورش بود تا حق تعالی آب و گل آدم را در میان مکه وطایف پرورش میداد از بهر غذای او ملایکه آن گندم در زمین بهشت کشته بودند و پرورش میدادند چون آدم تمام شد غذای او هم تمام شده بود امتحانی بکردند تا او خود غذای خود باز خواهد شناخت گفتند ای آدم درین بهشت رو و هر چه خواهی میخور ولکن گرد آن درخت مگرد او بفرمان گرد آن درخت نمیگشت اما نفس او با هیچ طعام انس نمیگرفت ومیلش همه بدان میبود همچنانک اسب را توبره ای جو از دور بنهند و قدری کاه در پیش او کنند که این میخور و گرد توبره جو مگرد او بحکم ضرورت کاه میخورد و همگی میل و قصد او سوی جو باشد و او را پای بند بر نهاده باشند نتواند که بنزدیک جو شود تا آنگه که کسی بیاید بند ازو بردارد آدم را اگر چه نعیم هشت بهشت در پیش نهاده بودند اما نسبت با آن گندم همه کاه بود و پابند ولاتقر با هذه الشجره بر پای داشت تا ابلیس بیامد و گفت هل ادلک علی شجره الخلد و ملک لایبلی آدم گفت من آن را می شناسم مرا بمعلمی تو حاجت نیست که نه من ملایکه ام تا چون تو معلمی بایدم من در مکتب و علم آدم الاسما کلها آموخته ام که آن درخت کدام است و آن را چه نام است تو راست می بینی که شجره الخلد و واسطه ملک ابدی است ولکن از سر دشمنی و کژی میگویی تا مرا در مخالفت فرمان اندازی مرا بدل و جان آرزوی آن است ولکن مانع پای بند فرمان است ابلیس دست بسوگند برد و بدستبرد سوگند و قاسمهما انی لکما لمن الناصحین پای بند فرمان از پای آدم باز گشود آدم از سلامت دل خویش بدونگریست گمان نبرد که کسی بعظمت و کبریای حق سوگند بدروغ خورد هم از غایت نیکو دلی چون نام خدای و صفات خدای شنید بخدای فریفته شد نشان عاشقان این است که بمهر دو جهان فریفته نشوند بمعشوق فریفته شوند من خدعنا بالله انخدعنا باز خوغاست حق تعالی از آدم نه از بهر گندم بود که آن خود از بهر او آفریده بود اگرچه ملایکه پروردند اما غذا خواره آن نبودند آدم غذاخواره آن بود ولیکن بازخواست بدان بود که بفرمان ابلیس خورد ندای وعصی آدم بجهان دردادند حق تعالی را دران سرها و حکمتهای دیگر بود همانا این سر تا این غایت مکنون غیب بود اما ملایکه نمیدانستند ایشان را نظر بر آن بود که چنین درختی چندین هزار سال است تا میپروریم تا درختی بدین لطیفی ببود که آرایش هشت بهشت از جمال اوست این طفل نارسیده در آمد وبی فرمانی کرد و کودکانه شاخ آن بشکست و بخورد و ناچیز کرد و ما راست دیده بودیم که اتجعل فیها من یفسد فیها اثر فساد اینجا ظاهر کرد که آن گندم را اگر بنخوردی هر دانه ای شایستگی آن داشت که چون بکاشتندی درختی دیگر ازو بر آمدی ندانستند که چون بکاری درختی شود و چون بخوری مردی شود و این سر بزرگ است فهم هر کس اینجا نرسد غرض آنک تشنیع بر آدم از بهر آن بود که آن گندم دین تا در عهد او در پرورش بود و هنوز کسی از آن تناول نکرده بود چون آدم را بر آن دستکاری خویش می بایست نمود تا دیگر انبیا هر کسی دستکاری خویش بنمایند تا چون وقت پختن در آید به دست استادی محمد دهند هر کس را هم از آن قوت خویش می بایست ساخت در مثل گویند که هر که گل کند گل خورد آدم که بر گندم کار کرد از گندم خورد و دیگران که آرد کردند از ان آرد خوردند و آنها که خمیر کردند خمیر خوردند تا نان پخته محمد و محمدیان خوردند که از تنور محبت محمدی پخته بر آمده بود پس آن نان دین که پخته آتش محبت بود بر در دوکان دعوت محمد نهادند و منادی در دادند که هر را نان دین پخته به آتش محبت می باید تا بخورد محبوب حضرت گردد به در دوکان محمد علیه السلام آید قل ان کنتم تحبون الله فاتبعونی یحببکم الله تا انبیا نیز اگر خواهند که نان ایشان پخته شود هم به در این دوکان آیند فردای قیامت که الناس یحتاجون الی شفاعتی یوم القیامه حتی ابراهیم پس تربیت دین چون بمطلق انسان حاصل میشد هر یک از انبیا که عضوی بودند بر شخص انسانی بر خمیر مایه دین دستکاری خویش بکمال مینمودند تا کار بمحمد علیه السلام رسید که دل شخص انسانی بود بران دستکاری بنمود دین بکمال خویش رسید محتاج تصرف هیچ مربی نگشت زیراک کمالیت الیوم اکملت دینکم دین بهیچ عهد نیافته بودالا بعهد خواجه علیه السلام و هر زیادتی که بر کمال افزایی نقصان بود الزیاده علی الکمال نقصان و خواجه ازینجا میفرمود من احدث فی دیننا مالیس منه فهورد و میفرمود ایاکم و المحدثات فان کل محدث بدعه و کل بدعه ضلاله دین را صفات بسیارست هر صفتی را یکی از انبیا میبایست تا بکمال رساند چنانک آدم صفت صفوت بکمال رسانید و نوح صفت دعوت و ابراهیم صفت خلت و موسی صفت مکالمت و ایوب صفت صبر و یعقوب صفت حزن و یوسف صفت صدق و داود صفت تلاوت و سلیمان صفت شکر و یحیی صفت خوف و عیسی صفت رجا و همچنین دیگر انبیا هر یک پرورش یک صفت بکمال رسانیدند اگرچه پرورش دیگر صفات دادند اما هر یک پرورش یک صفت غالب آمد اما آنچ دره التاج و واسطه العقداین همه بود صفت محبت بود و این صفت دین را محمد علیه السلام بکمال رسانید از بهرآنک او دل شخص انسانی بود و محبت پروردن جز کار دل نیست و کمالیت دین در کمالیت محبت است و تشریف فسوف یاتی الله بقوم یحبهم و یحبونه قبایی بود بر قد این امت دوخته و کرامت وجوه یومیذ ناضره الی ربها ناظره شمعی بود برای این خرمن سوختگان پروانه صفت افروخته قوم موسی را اگر من و سلوی دادند و قوم عیسی را اگر از آسمان مایده فرستادند ذرهم یاکلوا و یتمتعوا این درد نوشان ژنده پوش را و رندان خانه فروش را تجرع آن شراب شهود بس که ساقی و سیقهم ربهم از جام جمال در کام وجود ایشان می ریزد هر چند از تصرف آن شراب عربده انا الحق و سبحانی می خیزد لیکن خانه وجود برانداختن قبایی است که جز بر قد این مقامران پشولیده حال چست نمی آید و بر شمع شهود جان باختن جز ازین پروانگان شکسته بال درست نمی آید لاجرم هر دو جهان باقطاع بامتان دیگر می دهند و خرگاه عزت در بارگاه دولت این گدایان می زنند که انا عندالمنکسره قلوبهم من احلی و حضرت عزت بر زبان این گدا میگوید بیت گفتا هر دل بعشق ما بینا نیست هر جان صدف گوهر عشق ما نیست سودای وصال ما تراتنها نیست لیکن قد این قبا بهر بالا نیست چون کمالیت دین موقوف کمالیت صفت محبت بود و آن بواسطه خواجه که دل شخص انسانی بود باتمام پیوست خواجه حبیب الله آمد و خاتم انبیا هر کرا دین بکمال می باید و مرتبه محبوبی سر بر خط متابعت او نهد که قل ان کنتم تحبون الله فاتبعونی یحببکم الله و چون کمال درین دین آمد دینهای دیگر منسوخ گشت که هر کجا آب آمد تیمم بخاک نتوان کرد شرح داده ایم که در عهد دیگر انبیا گندم و آرد و خمیر میبایست خورد اکنون که نان پخته شد خوردن آنها منسوخ گشت بل که آن انبیا علیهم السلام فردا جمله رو بدر این دوکان نهند و نان هم از نانوای ما برند که آدم و من دونه تحت لوایی یوم القیمه ولافخر و از فراخ حوصلگی و بلند همتی خواجه علیه السلام هنوز بدین نان و ناتوایی سیر نمیشود و سر فرو نمیآرد که میگوید انا سید ولد آدم و لافخر این چه اشارت است اشارتی سخت لطیف و لطیفه ای سخت ظریف است یعنی این همه نانوایی و سیادت و رایت داری و پیشوایی نصیبه خلایق است از من که وما ارسلناک الارحمه للعالمین پس این همه محل تفاخر ایشان است که چون من سروری و پیشوایی و شفیعی و مقتدایی و دلیلی و رهنمایی دارند اما آنچ نصیبه من است در بی نصیبی است و کام من در ناکامی و مراد من در نامرادی و هستی من در نیستی و توانگری و فخر من در فقرست الفقر فخری این ضعیف میگوید ما را نه خراسان نه عراق است مراد وز یار نه وصل و نه فراق است مراد با هیچ مراد جفت نتوانم شد طاقم ز مرادها که طاق است مراد ای محمد این چه سر است که تفاخر بپیشوایی و سروری انبیا نمیکنی و بفقر فخر میکنی زیرا که راه ها بر عشق و محبت است و این راه بنیستی توان رفت و پیشوایی و سروری و نبوت همه هستی است بیت این آن راه است که جز بکم نتوان زد تا کم نشوی درو قدم نتوان زد روزی صد ره ترا درین ره بکشند کاندر طلب قصاص دم نتوان زد جماعت کفار لب و دندان خواجه علیه السلام بسنگ ابتلا میشکستند خواست تا بدعا دندانی بدیشان نماید هنوز لب نجنبانیده بود که خرسنگ خطاب لیس لک من الامرشی در پایش انداختند عجب کاری است بانوح ازین معامله هیچ نرفته بود میگفت رب لاتذر علی الارض من الکافرین دیارا در حال طوفان بهمه جهان بر آورد و جمله را هلاک کرد آری نوح مظهر صفت قهر بود راه خویش میرفت قل کل یعمل علی شا کلته محمد علیه السلام مظهر صفت لطف و محبت بود راه او رعایت حق نصیبه دیگران است بعد از آنک سنگ میزدند خواجه میگفت اللهم اهد قومی فانهم لایعلمون این چه تصرف بود خواجه را راه کم زدن و نیستی در پیش می نهادند تاهستی در نیستی بازد بیت تا کم نشوی و کمتر از کم نشوی اندر صف عاشقان تو محرم نشوی که با وجود هستی مجازی از وجود هستی حقیقی برخورداری بکمال نتوان یافت الا بدان مقدار که بذل هستی مجازی کنی در راه هستی حقیقی هیزم را از آتش بر خورداری بوجود هستی هیزمی تواند بود ولکن بقدر آنک از هستی هیزمی فدای هستی آتشی میکند برخورداری بکمال وقتی یابد که جملگی هستی هیزمی فدای آتشی کند تا هیزم کثیف ظلمانی سفلی آتش لطیف نورانی علوی گردد و تا از هستی هیزم چیزی باقی ماند هنوز دودی میکند آن دود چیست طلب آتش میکند که هیزم ذوق آتش باز یافته است بهیزمی خویش راضی نمیشود میخواهد همه وجود آتش گردد بیت این مرتبه یارب چه حد مشتاقی است کامروز او حریف و هم او ساقی است هان ای ساقی باده فرا افزون کن کز هستی ما هنوز چیزی باقی است پس درین حال هر آتش که هیزم یابد اورا از بهر خود یابد چیزی بدیگران نتوان داد بیت قدر سوز تو چه دانند ازین مشتی خام هم مرا سوز که صدبار دگر سوخته ام و چون هیزم تمام فدای آتش گشت بعد ازین وجود خویش و هر آتش که یابد از بهر وجود هیزمهای دیگر خواهد این سری بزرگ است صدو بیست واند هزار نقطه نبوت هیزم وجود بشری را فدای آتش محبت و تجلی صفات حق کرده بودند ولیکن از هر کسی نیمسوخته ای بازمانده بود تا فردای قیامت ازیشان دود نفسی نفسی بر میآید اما محمد علیه السلام پروانه صفت بر شمع جلال احدیت همگی وجود درباخته بود و جملگی وجود محمدی را فدای ز فانه آتش محبت شمع جلال احدیت ساخته لاجرم امتی امتی میزند و زبانه شمع جلال احدیت زبان او شده و باجملگی فرزندان آدم در انقطاع نسب میگفت ماکان محمد ابا احد من رجالکم ولکن رسول الله و خاتم النبین این ضعیف راست بیت ماییم ز خود وجود پرداختگان واتش بوجود خود در انداختگان پیش رخ چون شمع تو شبهای وصال پروانه صفت وجود خود باختگان آنک شنوده ای که محمد را علیه السلام سایه نبود ازینجاست که او همه نور شده بود که یا ایها الناس قدجاءکم نور من ربکم و نور را سایه نباشد چون خواجه علیه السلام از سایه خویش خلاص یافته بود همه عالم در پناه نور او گریختندد که آدم و من دو نه تحت لوایی یوم القیمه و لافخر نور محمدی خود اول سر حد وجود گرفته بود که اول ما خلق الله نوری اکنون سر حد ابد بگرفت که لانبی بعدی بعد ازین که آفتاب دولت محمدی طلوع کرد ستارگان ولایت انبیا رخت بر گرفتند آیت شب ادیان دیگر منسوخ گشت زیرا که آیت مالک یوم الدین آمد بروز این را چراغی می نباید اذاطلع الصباح استغنی عن المصباح بیچاره آن نابینا که با وجود این همه نور از روشنایی محروم استبیت خرشید بر آمد ای نگارین دیرست بر بنده اگر نتابد از ادبارست اگرچه آفتاب صورت من بمغرب کل نفس ذایقه الموت فروشود اما آفتاب دولت دین من تا منقرض عالم بواسطه علمای دین پرور حق گستر باقی مانده که لایزال طایفه من قایمین علی الحق بعد ازین بانبیا چه حاجت که هر یک از ان علما بمثابت پیغمبرثی اند که علما امتی کانبیا بنی اسراییل دین را ظاهری است و باطنی ظاهر دین بواسطه علم علمای متقی محفوظ میماند و باطن دین بواسطه مشایخ راه رفته راهبر ملوک میماند که الشیخ فی قومه کالنبی فی امته و خداوند تعالی در ذمت کرم خویش محافظت دین بواسطه این هر دو طایفه واجب گردانید که انا نحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون # نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب سیم » فصل پنجم قال الله تعالی قد افلح من تزکی و ذکر اسم ربه فصلی و قال النبی صلی الله علیه و سلم والذی نفسی بیده لایستقیم ایمان احدکم حتی یستقیم قلبه و لا یستقیم قلبه حتی یستقیم لسانه و لا یستقیم لسا نه حتی یستقیم عمله بدانک حق تعالی راهی از ملکوت ارواح به دل بنده گشاده است و از دل راهی بنفس نهاده و از نفس راهی بصورت قالب کرده تا هر مدد فیض که از عالم غیب بروح رسد از روح بدل رسد و از دل نصیبی بنفس رسد و از نفس اثری بقالب رسد بر قالب عملی مناسب آن پدید آید و اگر بر صورت قالب عملی ظلمانی نفسانی پدید آید اثر آن ظلمت بنفس رسد و از نفس کدورتی بدل رسد و از دل غشاوتی بروح رسد و نورانیت روح را در حجاب کند همچون هاله که گردماه در آید و بقدر آن حجاب راه روح بعالم غیب بسته شود تا از مطالعه آن عالم بازماند و مدد فیض بدو کمتر رسد وچندانک آن عمل ظلمانی بر صورت قالب زیادت رود اثر ظلمت بروح زیادت رسد و حجاب او بیشتر شود و بقدر حجاب بینایی و شنوایی و گویایی و دانایی روح کم شود تا اگر معالجه بر قانون شریعت بدو نرسد عیاذا بالله خوف آن باشد که ختم الله علی قلوبهم بدو پیوندد و بصفت صم بکم عمی فهم لایعقلون موصوف گردد و این جمله چون طلسمی است که حق تعالی بر یکدیگر بسته است از روحانی و جسمانی و کلید طلسم گشای آن شریعت کرده و شریعت را ظاهری است و باطنی ظاهر آن اعمال بدنی است که کلید طلسم گشای صورت قالب آمد و آن کلید را پنج دندانه است چون نماز و روزه و زکوه و حج و گفت کلمه شهادت زیرا که طلسم صورت قالب را بپنج بند حواس خمسه بسته اند بکلید پنج دندانه بنی الاسلام علی خمس توان گشود و باطن شریعت اعمال قلبی و سری و روحی است و آن را طریقت خوانند و شرح آن در فصول تربیت نفس و دل و روح بیاید ان شاء الله تعالی و طریقت کلید طلسم گشای باطن انسان است تا بعالم حقیقت راه یابد خلایق دو نوع آمدند انبیا علیهم السلام و امت انبیا را اول بکلید طریقت در طلسمات باطنی بگشادند از راه عالم غیب و امداد فیضان فضل الهی بروح ایشان رسید که قابل آن بودند و آن طلسمات گشاده شد و اثر آن فیض بدل رسید پس بنفس رسید پس بصورت قالب رسید صورت شریعت بر صورت قالب ظاهر گشت چنانک فرمود ماکنت تدری ما الکتاب و لا الایمان ولکن جعلنا له نورا نهدی به من نشا من عبادنا امت را صورت شریعت طلسم گشای قالب کردند و ازین در بعالم غیب راه دادند بتدریج چون بکلید شریعت طلسم صورت بگشایند آنگه کلید طریقت بدست ایشان دهند تا طلسمات باطنی بگشایند و از ابتدا تا تصرف کلید شریعت بر قانون فرمان و متابعت ندهند از طلسم صورت خلاص نیابند و داد شریعت چنان توان داد که هر عضو را بدان عمل مشغول کنی که فرموده اند و از ان عمل اجتناب کنی که نهی کرده اند تا دندانه های کلید راست بر بندهای طلسم نشیند و در حال گشاده گردد و تا بعضی راست بر می نشیند و بعضی بر نمی نشیند و یا چون راست بر نشست دیگر باره بر میگرداند هرگز این طلسم گشاده نشود تمام اگرچه بقدر آنک راست بر می نشیند گشاده میشود و اثر راستی بزبان میرسد و از زبان بدل میرسد و از دل بغیب میرسد و نور ایمان ازغیب در دل پدید میآید و هر چند این راستی زیادت میگردد بظاهر قالب قالب بواسطه اعمال شرع انوار ایمان از غیب بدل زیادت میرسد که لیز داد وا ایمانا مع ایمانهم تا آنگه پرورش صورت قالب بر قانون شریعت بکمال رسد ایمان در دل او بکمال رسد چنانک حدیث بیان فرمود لایستقیم ایمان احد کم حتی یستقیم قلبه الحدیث و اما آنچ پنج رکن شریعت دندانه کلید طلسم گشای بند پنج حس است از آن است که انسان را بواسطه پنج حس آفاتی و حجبی پدید آمده است که بمقام بهایم و انعام رسیده است بلک فروتر رفته تا اگر درین مرتبه همی مانند و این بندبر نمیگیرند و ازین صفات خلاص نمییابند در حق ایشان میفرماید اولیک کالانعام بل هم اضل بهایم و انعام را بر خورداری از عالم سفلی است بواسطه این پنج حس که یکی حس بصرست که بچشم تعلق دارد همه آن خواهند که بچیزی خوش و خوب مینگرند دوم حاسه سمع است که بگوش تعلق دارد همه آن خواهند که آوازی خوش میشنوند و از آواز ناخوش بترسند و برمند سیم حاسه شم است که به بینی تعلق دارد همه آن خواهند که بوی خوش میشنوند چهارم حاسه ذوق است که بکام تعلق دارد همه آن خواهند که چیزی خوش میخورند پنجم حاسه لمس است و آن بجمله تن تعلق دارد باقی استیفای لذات و شهوات بهیمی و انعامی بجمله تن خواهند که کنند و ایشان را از عالمی دیگر خبر نیست و آلتی ندارند که بدان از عالم علوی و آخرت باقی برخورداری یابند پس این پنج حس آدمی را داده اند و او را از عالمهای دیگر بواسطه آلات دیگر بهایم ندارند برخورداری نهاده اند اگر بکلی بتمتع عالم بهیمی مشغول شود بکلی از عالمهای دیگر بازماند چون بهایم باشد و بدتر زیراک چون بهایم از عالمهای دیگر محرومند ایشان را علم و دید آن حرمان نخواهد بود لاجرم بعذاب دید حرمان و خسران فوات آن دولت معذب نخواهند بود ولکن آدمی را فردا دید آن حرمان و بازخواست از تضییع آن دولت خواهد بود و ابنای جنس خود را در تمتعات دولت واذا رایت ثم رایت نعیما و ملکا کبیرا خواهند دید و عذاب حرمان این دولت و مخالفت فرمان خواهند کشید که بهایم را این دو هیچ نیست بل هم اضل ازینجاست و اگر آدمی بکلی ترک تمتعات بهیمی و حیوانی کند از تربیت قالب بازماند و از فواید آن محروم گردد پس شریعت را بدو فرستادند تا هر تصرف که در مراتع بهیمی و تمتع حیوانی کند بفرمان کند نه بطبع که از طبع همه ظلمت آید و از فرمان همه نور زیراک چون بطبع کند همه خود را بیند و حق را نبیند واین ظلمت است و حجاب وچون بفرمان کند در آن همه حق را بیند و هیچ خود را نبیند و این عین نورست و رفع حجب و دیگر آنک هر ظلمت و کدورت که در قالب بواسطه حرکات طبیعی پدید آید که برو فق مراد نفس رفته باشد بواسطه تعبدات شرعی که بر خلاف مراد نفس میرود بر خیزد دیگر هر رکنی از ارکان شرع او را مذکری شود از قرارگاه اول و آمدن او از آن عالم و ارشادی کند او را بمراجعت با مقام خویش و آن جوار رب العالمین است چنانک کلمه لااله الاالله او را خبر دهد از آن عالم که میان او و حضرت حق هیچ واسطه نبود شوق آن عالم و ذوق آن حالت در دلش پدید آید آرزوی مراجعت کند دل ازین عالم برکند لذات بهیمی بر کام جانش طلخ شود متوجه حضرت خداوندی گردد اینک یک دندانه کلید شریعت بر بند طلسم راست بنشست و یک یک بند گشوده شد نماز بدو صفت او را خبر کند چنانک گفته آید یکی باشکال و حرکات نمازی دوم بصفت مناجات نمازی صورت اشکال و حرکات نماز او را آمدن بدین عالم خبر دهد و بمراجعت آن عالم دلالت کند چنانک اشکال نماز از قیام و رکوع و سجود و تشهد است تشهد خبر میدهد از شهود و حضور او در حضرت عزت پیش از آنک اینجا آمد و سجود خبر میدهد که چون بدین عالم آمد اول بمقام نباتی پیوست که نباتات همه در سجودند والنجم و الشجر یسجدان همه سر بر زمین نهاده اند بر شکل سجود زیراکه سر عبارت از آن محل است که غذاکش باشد و نبات غذا از راه بیخ کشد و رکوع خبر میدهد او را که از مقام نباتی بمقام حیوانی آمد و حیوانات جمله در رکوع اند پشت خم داده و قیام خبر میدهد او را که از مقام حیوانی بمقام انسانی پیوست و انسان بجملگی در قیام اند تو از رکوع و سجود آمدی بسوی قیام و در حرکات نمازی این اشارت است که در وقت تکبیره الاحرام روی از جمله اغراض و اعراض دنیاوی بگردان و هر دودست برآور یعنی دنیا و آخرت برانداز از نظر همت و تکبیر بر عالم حیوانی و بهیمی کن و بگوی الله اکبر یعنی با بزرگواری حق هیچ را بزرگ مشناس و نظر از هر چه بزرگ نمای نفس و هواست بردار و بر بزرگواری حق انداز خواجه علیه الصلوه و السلم ازینجا میفرمود تکبیره الاولی خیر من الدنیا و ما فیها و از خود سفر کن اول از قیام انسانی که شکل تجبر و تکبر و انانیت است بر کوع حیوانی آی که شکل تواضع و خضوع و انکسار است و از آنجا بسجود که شکستگی و فکندگی و افتادگی و مذلت نباتی است آی تا بتشهد شهود و حضور اول بازرسی که واسجد و اقترب بیت ای دل مگر که از در افتادگی در آیی ورنه بشوخ چشمی با عشق کی بر آیی تا چون بدین در اندر آیی بهمان نردبان که فرو آمدی بر شوی که الصلوه معراج المومن بیت آن ره که من آمدم کدام است ای جان تا باز روم که کار خام است ای جان در هر گامی هزار دام است ای جان نامردان را عشق حرام است ای جان وصفت مناجات نمازی او را از مرتبه حیوانی و تمنیهای نفسانی بمقام ملکی برساند و از گفت و شنید خلق و تسویلات شیطانی بمناجات و مکالمه حق آورد و از ذوق مکالمه الست بربکم خبر دهد که المصلی یناجی ربه و دیگر اسرار و فواید نماز و هریک از ارکان اسلام اگر بیان کرده آید کتب فراوان تحمل آن نکند اما از هر یک رمزی گفته آید تا ازین قدر فواید این مختصر خالی نماند اما روزه او را از آن عهد اعلام کند که بصفت ملایکه بود و بحجب صفات حیوانی از حضرت محجوب نگشته که خوردن خاصیت حیوان است و ناخوردن صفت ملایکه و صفت خداوند تعالی تا بدین اشارت ترک خلقهای حیوانی کند و متخلق با خلاق حق شود که الصوم لی وانا اجزی به یعنی روزه خاص از آن من است که بحقیقت حضرت خداوندی است که از غذا منزه است باقی هرچه هست محتاج غذا اند ملایکه اگرچه غذای حیوانی نخورند اما تسبیح و تقدیس غذای ایشان است و هر چیز را مناسب او غذایی هست وانااجزی به یعنی جزای هر طاعت بهشت است و جزای روزه تخلق باخلاق من است چه صورت هیچ طاعت با حضرت عزت مناسبتی ندارد الا روزه که ترک کردن غذا است و حق تعالی منزه از غذا است بعیسی علیه الصلوه و السلم وحی آمد تجوع ترانی و تجر دتصل الی و اما زکوه تزکیت نفس کند از صفات حیوانی و او را متصف کند بصفات حق زیرا که صفت حیوانی آن است که جمع کند و بکس ندهد و آدمی رااز جمع کردن چاره نیست و اگر از آن چیزی بندهد در آلایش صفت حیوانی بماند میفرماید زکوه بده تا از آن آلایش پاک شوی که خذمن اموالهم صدقه تطهر هم و تزکیهم بها و بصفات حق موصوف گردی که جود و عطا صفت حق تعالی است فاما من اعطی و اتقی و صدق بالحسنی فسینسره للیسری تقوی و تصدیق از صفات بندگی است اما اعطا از صفات خداوندی است و اما حج اشارت میکند بمراجعت با حضرت عزت و بشارت میدهد بوصول بحضرت خداوندی و اذن فی الناس بالحج یاتوک رجالا این ضعیف میگوید بیت ای ساقی خوش باده ناب اندر ده مستان شده ایم هین شراب اندر ده کس نیست زما که نه خراب است و یباب آواز بدین ده خراب اندر ده یعنی ای قرار گرفته در شهر انسانیت و مقیم سرای طبیعت حیوانی گشته و از کعبه وصال ما بیخبر مانده چند درین منزل بهیمی مقام کنی وپای بسته صفات ذمیمه شیطنت و سبعی باشی و دست در گردن دشمنان من آری چنانک می گوید تعالی و تقدس ان من ازواجکم و اولادکم عدو الکم و بمز خرافات نعیم دنیاوی در جوال غرور شیطان شوی برخیز و مردانه این همه بند و پابند بر هم گسل وزن فرزند و خویش و پیوند وخان و مان را وداع کن و آیت فانهم عدو لی الا رب العالمین بر همه خوان و روی از همه بگردان و بصدق توجه وجهت وجهی للذی فطرالسموات والارض قدم در راه نه و از عقیده پاک نیت انی ذاهب الی ربی سیهدین بیار و قدم ازین منازل و مراحل خوش آمدب دنیا و هوا و طبع بیرون نه و بادیه نفس اما ره را قطع کن و چون به احرمگاه دل رسیدی بآب انابت غسلی بکن و از لباس کسوت بشریت مجرد شو و احرام عبودیت دربند و لبیک عاشقانه بزن و بعرفات معرفت در ای و جبل الرحمه عنایت بر آی و قدم در حرم حریم قرب مانه و بمشعر الحرام شعار بندگی ثباتی بکن و از آنجا بمناء منیت منا آی و نفس بهیمی را در آن منحر قربان کن و آنکه روی بکعبه وصال ما نه که دع نفسک و تعال و چون رسیدی طواف کن یعنی بعد ازین گرد ما گرد و گرد خویش هیچ مگرد و با حجرالاسود که دل تو است و آن یمین الله است عهد ما تازه کن و از آنجا بمقام ابراهیم آی یعنی بمقام روحانیت خلت و از آنجا دو رکعتی تحیت مقام بگزار یعنی عبودیت از بهر بهشت و دوزخ مکن چون مزدوران بندگی ها از اضطرار عشق کن چون عاشقان پس بدر کعبه وصال ما آی و خود را چون حلقه بر در بمان و بی خود در آی که خوف و حجاب از خودی بخیزد و امن و وصول از بیخودی و آنگه و من دخله کان آمنا بر خوان بیت ای دل بی دل بنزد آن دلبر رو در بارگه وصال او بی سر رو تنها ز همه خلق چو رفتی بدرش خود را بر در بمان و آنگه در رو پس اینجا بحقیقت دندانه های کلید پنج رکن شریعت بر بندهای حواس پنجگانه راست بنشست و طلسمات جسمانی و روحانی گشاده گشت و مقاصد بحصول موصول شد رمزی از بعضی تعبدات صورت شرع و فواید آن گفته آمد فاما آنچ حقایق شرع است شرح آن در اطباق آسمان و زمین نگنجد و آن معنی بعیان تعلق دارد نه بیان فانهم الاشاره و لا نطلبنی بالعباره و صلی الله علی محمد و آله # نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب سیم » فصل ششم قال الله و نفس و ما سویها فالهمها فجورها و تقویها قد افلح من زکیها و قدخاب من دسیها و قال النبی صلی الله علیه و سلم اعدا عدوک نفسک التی بین جنبیک بدانک نفس دشمنی است دوست روی و حیلت و مکر او را نهایت نیست و دفع شر او کردن واو را مقهور گردانیدن مهم ترین کارهاست زیرا که او دشمن ترین جمله دشمنان است از شیاطین و دنیا و کفار که ما من مومن الا و له اربعه اعداء ازین چهار دشمن نفس را دشمنی از همه زیادت است چنانک فرمود اعدا عدوک نفسک التی بین جنبیک پس از تربیت نفس کردن و او را بصلاح باز آوردن و از صفت امارگی او را بمرتبه مطمینگی رسانیدن کاری معظم است و کمال سعادت آدمی در تزکیت نفس است و کمال شقاوت او در فرو گذاشت نفس است بر مقتضای طبع چنانک فرمود بعد از زیاده سوگند قد افلح من زکیها وقدخاب من دسیها از بهر آنک از تزکیت و تربیت نفس شناخت نفس حاصل شود و از شناخت نفس شناخت حق لازم می آید که من عرف نفسه فقد عرف ربه و معرفت سر همه سعادتهاست اما اینجا دقیقه ای لطیف است آنک تا نفس را نشناختی تربیت او نتوانی کرد و تا تربیت نفس بکمال نرسانی شناخت حقیقی او که موجب معرفت حق است حاصل نیابد و درین معنی کتب فراوان بمی باید نوشت تا مقصود حاصل شود ولیکن رمزی مفید گفته آید روشن و مختصر ان شاءالله تعالی وحده بدانک نفس در اصطلاح ار باب طریقت عبارت از بخاری لطیف است که منشأ آن صورت دل است و اطبا آن را روح حیوانی گویند و آن منشأ جملگی صفات ذمیمه است چنانک حق تعالی فرمود ان النفس لاماره بالسوء اماموضع آن در انسان بدانک نفس بجملگی اجزا و ابعاض قالب انسان محیط است همچون روغن که در اجزاء وجود کنجد تعبیه است و نفس دیگر حیوانات در تن ایشان همین نسبت دارد از راه صورت ولیکن نفس انسانی را صفات دیگر است که در نفس حیوانات نیست یکی از آن جمله صفت بقاست که نفس انسانی را چاشنیی از عالم بقا بر نهاده اند تا بعد از مفارقت قالب باقی ماند و اگر در بهشت باشد و اگر در دوزخ همیشه باقی باشد که خالدین فیها ابدا بخلاف نفوس حیوانات که هیچ چاشنی از عالم بقا ندارند و بوقت مفارقت ناچیز شوند اما آنک نفس انسانی را آن چاشنی از عالم بقا چون حاصل شد بدانک بقا از دو نوع است یکی آنک همیشه بود و باشد و آن بقای خداوندست تبارک و تعالی دوم آنک نبود پدید آمد بعد ازین باقی باشد با بقاء حق و آن بقاء ارواح و ملکوت و عالم آخرت است اول نبود حق تعالی بیافرید تا ابد باقی خواهد داشت پس نفس انسانی از هر دو نوع بقا چاشنی یافته است اما چاشنی بقا از حق در وقت تخمیر طینت آدم حاصل کرد یکی از آن گوهرهای نفیس که در خاک خسیس بخداوندی خویش دفین میکرد بقای ابدی بود و اما چاشنی بقای ارواح در وقت ازد اج روح و قالب بتصرف و نفخت فیه من روحی تعبیه افتاد و این مثل آن است که مردی و زنی با هم جفت گیرد از ایشان دو فرزند بیک شکم بیاید یکی نر که با پدر مانده و یکی ماده که با مادر ماند هم چنین از ازدواج روح وقالب دو فرزند دل و نفس پدید آمد اما دل پسری بود که با پدر روح مینماند و نفس دختری بود که با مادر قالب خاکی میماند در دل همه صفات حمیده علوی روحانی بود و در نفس همه صفات ذمیمه سفلی ولیکن چون نفس زاده روح و قالب بود در وی از صفات بقا و بعضی از صفات حمیده که تعلق بروحانیت دارد بود پس نفس انسانی بقا ازین وجه یافت بخلاف نفوس حیوانات که زاده عناصر و افلاک اند و از روحانیت در ایشان هیچ چاشنی نیست لاجرم فناپذیرندچون مادر وپدر خویش و اگر چه در ابتدا نفس آدم بودکه از ازدواج روح وقالب برخاست ولیکن در نفس آدم ذرات نفوس فرزندان او تعبیه بود چنانک در خاک قالب آدم ذرات وجود ذریات او تعبیه بود تادر عهد و اذ اخذ ربک من بنی آدم من ظهور هم ذریتهم هر ذره ذریتی را که بیرون آوردند از صلب آدم ذره خاک قالب فرزندی بود و ذره نفس آن فرزند در آن ذره تعبیه آنگه در مقابله ارواح در صفوف مختلف بداشتند چنانک اختلاف صفوف ارواح بود تا هر روحی بمناسبتی که با آن ذره داشت که در مقابله او افتاده بود بدان ذره التفات کرد در آن ذره اهلیت استماع خطاب الست بربکم پدید آمد و شایستگی جواب بلی ظاهر شد و بیرون آوردن ذرات را از صلب آدم این فایده بود تا در پرتو ارواح افتد و الا حق تعالی در صلب آدم هم سوال توانستی کردن اما چون ایشان را از ارواح تعلق نظری نبودی استماع خطاب وجواب میسر نشدی پس آن ذرات را با صلب آدم فرستاد تا منقرض عالم بفضل خداوندی محافظت آن میکند و در اصلاب آبا و ارحام امهات نگاه میدارد تا از صلب بصلب و رحم برحم می پیوندد تا بوقت ایجاد هریک آن ذره را دو نیمه کند یکی در نطفه پدر تعبیه میکند یکی در نطفه مادر و بصلب پدر و سینه مادر فرستد چنانک فرمود یخرج من بین الصلب و الترایب و بوقت صحبت هر دو بهم پیوندد و در رحم مادر و بهم بیامیزد که انا خلقناه من نطفه امشاج نبتلیه پس نطفه علقه شود و علقه مضغه گردد بار بعینات که بر وی می گذرد چون سه اربعین بر وی گذشت استحقاق آن یابد که آن روح که در عالم ارواح بدان ذره نظر کرده بود بآن مضغه تعلق گیرد که ثم انشاناه خلقاآخر و چندانک در رحم آن ذره را که منشأ قالب طفل است پرورش میدهند آن ذره نفس که در و تعبیه است بمناسبت پرورش می یابد تا طفل در وجود آید و بحد بلاغت رسد نفس بکمال نفسی رسیده باشد بعد از آن شایستگی تحمل تکالیف شرع گیرد و اگر پیش ازین خطاب شرع بدو پیوستی چون او پرورش بکمال حاصل نکرده بودی قابل تحمل تکالیف نیامدی چه از راه صورت چه از راه معنی اما از راه صورت بشرایط نماز و روزه و حج قیام نتوانستی نمود که این اعمال بدنی است و آن را قوتی جسمانی بباید اما از راه معنی تا قالب و نفس بکمال نرسند دل که محل عقل و معدن ایمان و نظرگاه حق است شایستگی آن نگیرد که مظهر نور عقل و ایمان و نظر حق گردد زیرا که تمام خلقت نباشد اگر چه هر وقت ازین انوار چیزی در وی پدید می آید بتدریج ولیکن آنگه راست و تمام قابل شود که بعد بلاغت رسد و عقل ظاهر گردد چنانک شرح آن در فصل تربیت دل گفته آید انشاء الله تعالی اکنون چون معرفت نفس فراخور این مختصر بدانستی که نفس کیست رمزی بشنو که تربیت و تزکیت او در چیست بدانک نفس را دو صفت ذاتی است که مادر آورد است و باقی صفات ذمیمه ازین دو اصل تولد میکند و آن صفات فعل اوست اما آن دو صفت که ذاتی اوست هوا و غضب است و این هر دو از خاصیت عناصر اربعه است که مادر نفس بود هوا میل و قصد باشد بسوی سفل چنانک فرمود والنجم اذا هوای یعنی ستاره چون فرو میشود و گفته اند که خواجه علیه السلم چون از معراج باز می گشت و بعالم سفلی میامد از عالم علوی واین میل و قصد بسفل از خاصیت آب و خاک است و غضب ترفع و تکبر و تغلب است و آن صفت باد و آتش است پس این دو صفت ذاتی نفس را مادر آوردست و خمیر مایه دوزخ این دو صفت است و دیگر درکات دوزخ از آن تولد کند و این دو صفت هوا و غضب بضرورت در نفس می بایست تا بصفت هوا جذب منافع خویش کند و بصفت غضب دفع مضرات از خویش کند تا در عالم کون و فساد وجود او باقی ماند و پرورش یابد اما این دو صفت را بحد اعتدال نگه میباید داشت که نقصان این دو سبب نقصان نفس وبدن است و زیادتی این دو سبب نقصان عقل و ایمان و تزکیت و تربیت نفس باعتدال باز آوردن این دو صفت هوا و غضب است و میزان آن قانون شریعت است در کل حال تا هم نفس و بدن بسلامت ماند و هم عقل و ایمان در ترقی باشد و هم در موضع خویش هریک را بفرمان شرع استعمال فرماید و در آن رعایت حق تقوی کند و در طلب رخصت نکوشد چه شرع و تقوی میزانی است که جملگی صفات را بحد اعتدال نگاه دارد تا بعضی غالب نشود و بعضی مغلوب که آن صفات بهایم و سباع است زیرا که بر بهایم صفت هوا غالب است و صفت غضب مغلوب و بر سباع صفت غضب غالب است و صفت هوا مغلوب لاجرم بهایم بحرص و شره در افتادند و سباع باستیلا و قهر و غلبه و قتل و صید درآمدند پس این هر دو صفت را بحد اعتدال باید داشت تا در مقام بهیمی و سبعی نیفتد و دیگر صفات ذمیمه از آن تولد نکند که اگر هوا از حد اعتدال تجاوز کند شره و حرص و امل و خست و دنایت و شهوت و بخل و خیانت پدید آید و اعتدال هوا آن است که جذب منافع که خاصیت اوست بقدر حاجت ضروری کند در وقت احتیاج که اگر بزیادت از احتیاج میل کند شره پدید آید و اگر پیش از وقت احتیاج میل کند حرص تولد کند و اگر میل بجهت بیش نهاد عمر کند امل ظاهر شود و اگر میل بچیزی دون رکیک کند دنایت و خست پدید آید و اگر میل بچیزی رفیع و لذید کند شهوت زاید و اگر میل بنگاهداشت کند بخل گردد و این همه از قبیل اسراف است که انه لا یحب المسرفین و اگر از انفاق بترسد که در فقر افتد بددلی خیزد و اگر صفت هوا در اصل خلقت مغلوب افتد و ناقص بود انوثت و خنوثت و فرومایگی پدید آید و اگر صفت از حد اعتدال تجاوز کند بدخویی وتکبر و عداوت وحدت و تندی و خودرایی و استبداد و بی ثباتی و کذب و عجب و تفاخر و ترفع و خیلاء متولد شود و اگر نتواند غضب راندن حقد در باطن پدید آید و اگر صفت غضب در اصل ناقص و مغلوب افتد بی حمیتی و بی غیرتی و دیوثی وکسل و ذلت و عجز آورد و اگر این هر دو صفت هوا و غضب غالب افتد حسد پدید آید زیرا که بغلبه هوا هر چه با کسی بیند و او را خوش آید بدان میل کند و از غلبه غضب نخواهد که آنکس را باشد و حسد این است که آنچ دیگری دارد خواهی که ترا باشد و نخواهی که او را باشد و هریک ازین صفات ذمیمه منشأ در کتی از درکات دورخ است و چون این صفات بر نفس مستولی شود و غالب گردد طبع نفس مایل بفسق و فجور و قتل و نهب و ایذا و انواع فسادات شود ملایکه بنظر ملکی در ملکوت قالب آدم نگریستند این صفات مشاهده کردند گفتند اتجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدماء ندانستند که چون اکسیر شریعت برین صفات ذمیمه بهیمی سبعی شیطانی نهند همه صفات حمیده ملکی روحانی رحمانی گردد حق تعالی در جواب ملایکه ازینجا فرمود انی اعلم مالا تعملون کیمیاگری شرع نه آن است که این صفات بکلی محو کند که آن هم نقصان باشد فلاسفه را ازینجا غلط افتاد پنداشتند صفات هوا و غضب و شهوت و دیگر صفات ذمیمه بکلی محو میباید کرد بسالها رنج بردند و آن بکلی محو نشد ولیکن نقصان پذیرفت و از آن نقصان صفات ذمیمه دیگر پدید آمد چنانک در نفی هوا انوثت و خنوثت و فرومایگی و دنایت همت پدید آمد و از نقصان غضب بی حمیتی و سستی در دین و بی غیرتی و دیویی و جبانی پدید امد خاصیت شریعت و کیمیاگری دین آن است که هریک ازین صفات را بحد اعتدال بازآورد و در مقام خویش صرف کند و چنان کند که او برین صفات غالب باشد و این صفات او را چون اسب رام باشد هر کجا خواهد راند نه چنانک این صفات بر وی غالب باشد تا هر کجا میل نفس باشد او را اسیر کند چون اسب توسن که سر بکشد و بی اختیار خود را و سوار را در چاهی اندازد یا بر دیواری زند و هر دو هلاک شوند پس هر وقت که بتصرف اکسیر شرع و تقوی صفت هوا و غضب در نفس باعتدال بازآمد که او را بخوددرین صفات تصرفی نماند الابشرع در نفس صفات حمیده پدید آید چون حیا و جود و سخاوت و شجاعت و حلم و تواضع و مروت و قناعت و صبر و شکر و دیگر اخلاق حمیده و نفس از مقام امارگی بمقام مطمینگی رسد و مطیه روح پاک گردد و در قطع منازل و مراحل سفلی و علوی براق صفت روح را بمعارج اعلی علیین و مدارج قاب قوسین رساند و مستحق خطاب ارجعی الی ربک راضیه مرضیه شوداین ضعیف عاجز گوید خوی سبعی ز نفست ار باز شود مرغ روحت بآشیان باز شود پس کر کس روح روسوی علو نهد بر دست ملک نشیند و باز شود روح را در مراجعت با عالم خویش براق نفس می بایست زیرا که او پیاده نتواند رفت آن وقت که بدین عالم می پیوست بر براق نفخه سوار بود که و نفخت فیه من روحی و این ساعت که میرود بدان عالم ببراق نفس حاجت داردتا آنجا که حد میدان نفس است ونفس را در روش بدو صفت هوا و غضب حاجت است اگر بعلو رود و اگل بسفل بی ایشان نتواند رفت مشایخ قدس الله ارواحهم ازینجا گفته اند لولاالهوی ماسلک احد طریقا الی الله یعنی اگر هوا نبودی هیچ کس را راه بخدا نبودی زیرا که هوا نمرود نفس را چون کرکسی آمد و غضب چون کرکسی دیگر هر وقت که نمرود نفس برین دو کرکس سوار شود و طعمه کر کسان بر صوب علوی است کر کسان روی سوی علو نهند و نمرود نفس سفلی را بمقامات علوی رسانند و آن چنان باشد که چون نفس مطمینه ببود و بر هر دو صفت هوا و غضب غالب شد و ذوق خطاب ارجعی باز یافت روی هوا و غضب از اسفل بگرداند و سوی اعلی آرد نامطلوب ایشان قربت حضرت عزت شود نه تمتعات عالم بهیمی و سبعی چون هوا قصد علو کند همه عشق و محبت گردد و غضب چون روی بعلو آرد همه غیرت و همت گردد نفس بعشق و محبت روی بحضرت نهد و بغیرت و همت در هیچ مقام توقف نکند و بهیچ التفات ننماید جز بحضرت عزت و روح را این دو آلت تمام تر و سیلتی است در وصول بحضرت و او پیش ازین در عالم ارواح این دو آلت نداشت همچون ملایکه بمقام خویش راضی شده بود و از شمع جلال احدیت بمشاهده نوری و ضویی قانع گشته که و ما منا الا له مقام معلوم و زهره آن نداشت که قدم از آن مقام فراپیش نهد همچون جبرییل میگفت لو دنوت انمله لا حترقت ولیکن چون روح با خاک آشنایی گرفت از ازدواج او با عناصر فرزند نفس پدید آمد و از نفس دو فرزند هوا و غضب برخاست هوا جهول بود و غضب ظلوم چون روی نفس در سفل بود این دو ظلوم و جهول او را در مهالک میانداختند و روح نیز اسیر ایشان بود جمله هلاک می شدند چون توفیق رفیق گشت و بکمند جذبه ارجعی الی ربک نفس توسن صفت را با عالم علو و حضرت عزت خواندند روح که سواری عاقل بود چون بمقام معلوم خویش رسید خواست که جبرییل وار عنان باز کشد نفس توسن صفت چون پروانه دیوانه بدو پرظلومی و جهولی هوا و غضب خود را بر شمع جلال احدیت زد و بترک وجود مجازی گفت و دست در گردن وصال شمع کرد تا شمع وجود مجازی پروانگی او را بوجود حقیقی شمعی خویش مبدل کرد این ضعیف گویدبیت ای آنک نشسته اید پیرامن شمع قانع گشته بخوشه از خرمن شمع پروانه صفت نهید جان بر کف دست تا بوک کنید دست در گردن شمع تا نفس دستکاری ظلومی و جهولی خویش بکمال نرساند درین مقام نفس را بکمال نتوان شناخت که او چیست و او را از بهر چه آفریده اند و در کدام مقام بچه کار خواست آمد چون این دستکاری از و بکمال ظاهر شد و از دیوانگی پروانگی بنور بخشی شمعی رسید که کنت له سمعا و بصرا و لسانا فبی یسمع و بی یبصر و بی ینطق حقیقت من عرف نفسه فقد عرف ربه محقق گردد یعنی هر که نفس را بپروانگی بشناخت حضرت را بشمعی باز داند شعر فلولاکم ماعرفنا الهوی و لولا الهوی ما عرفناکم و صلی الله علی محمد و آله # نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب سیم » فصل هفتم قال الله تعالی ان فی ذلک لذکری لمن کان له قلب او القی السمع و هو شهید و قال النبی صلی الله علیه و سلم ان فی جسد ابن آدم لمضغه اذا صلح صلحت بها سایر الجسد و اذا فسدت فسد بها سایر الجسد الا و هی القلب بدانک دل درتن آدمی بمثابت عرش است جهان را و چنانک عرش محل ظهور استوای صفت رحمانیت است در عالم کبری دل محل ظهور استوای روحانیت است در عالم صغری اما فرق آن است که عرش را بر ظهور استوای صفت رحمانیت شعور نیست و قابل نیست تا محل ظهور استواء صفات دیگر گردد و دل را شعور پدید آید و قابل ترقی باشد و اختصاص عرش بظهور استوای صفت رحمانیت از انجاست که عرش نهایت عالم اجسام آمد و او بسیطی است که یک روی او در عالم ملکوت است و یک روی او در عالم اجسام و مدد فیض حق تعالی که بعالم اجسام میرسد از صفت رحمانیت است ازینجا گویندیارحمن الدنیا که از صفت رحمانیت عموم خلق را برخورداری است آشنا و بیگانه را و حیوان و جماد را و گفته اند رحمن اسمی خاص است و صفتی عام و رحیم اسمی عام است و صفتی خاص چنانک اسم رحمن هیچ کس را نتوان گفت الا حق را و جمله موجودات را از صفت رحمانیت برخورداری است که ان کل من فی السموات و الارض الا آتی ارحمن عبدا و رحمن بر صیغت فعلان است که مبالغت را بود و باسم رحیمی همه کس را توان خواندن که اسمی عام است اما از صفت رحیمی جز اهل رحمت را بر خورداری نبود که ان رحمه الله قریب من المحسنین و چون اثری از فیض صفت رحمانی بعالم اجسام خواهد رسید اول جسمی که قابل آن فیض بود عرش باشد زیرا که اقرب الاجسام الی الملکوت اوست که یک روی در عالم ملکوت دارد از ان روی قابل فیض حق شود و آن فیض را مقسم هم عرش بود زیراکه از عرش بجملگی جسمانیات مجاری است پیوسته که مدد فیض ازان مجاری بهر جنس از جسمانیات میرسد بقدر استعداد آن چیز و این فیضان بر دوام است که وجود کاینات بدان مدد قایم و باقی می تواند بود اگر یک طرفه العین آن مدد منقطع شود هیچ چیز را وجود نماند سر کل شی هالک الا وجهه این است و چون عر ش استعداد قبول مدد فیض صفت رحمانی داشت این تشریف یافت که ارحمن علی العرش استوی و عرش ازین دولت بی خبر همچنین دل آدمی را یک روی در عالم روحانیت است و یک روی در عالم قالب و دل را ازین وجه قلب خوانند که در قلب دو عالم جسمانی و روحانی است تاهر مدد فیض که از روح میستاند دل مقسم آن فیض بود و از دل بهر عضوی عروقی باریک پیوسته است که آن عروق مجری فیض روح است بهر عضو پس هر فیض که بدل رسد دل قسمت کند و بهر عضو نصیبی فرستد مناسب آن عضو و اگر یک لحظه مدد آن فیض منقطع شود از دل قالب از کار فروماند و حیات منقطع شود واگر مدد آن از یک عضو منقطع شود بسبب سده ای که در عروق که مجاری فیض است پدید آید آن عضو از حرکت فروماند و مفلوج شود پس معلوم شد که دل در عالم صغری بمثابت عرش است در عالم کبری ولیکن دل را خاصیتی است و شرقی که عرش را نیست و آن آن است که دل را در قبول فیضان فیض روح شعور بر آن هست و عرش را شعور نیست زیراک فیض روح بدل بصفت میرسد و صفت روح دل را حیات و علم و عقل میبخشد تا دل مدرک آن میشود همچنانک نور آفتاب که صفت اوست فیضان کند در خانه ای آن خانه از فیضان نور آفتاب منور شود و در خانه نوری ظاهر گردد خانه موصوف شود بصفت آفتاب در نورانیت اما فیض صفت رحمانیت عرش را بفعل و قدرت میرسد نه بصفت لاجرم عرش باقی میماند و از آن اثر فعل و قدرت بموجودات میرسد همه باقی میمانند ولیکن دریشان حیات پدید نمیآید و علم و معرفت که صفت حق است همچنانک آفتاب بر کوه بصفت نورانیت فیضان میکند کوه موصوف بصفت نورانیت آفتاب میشود اما بلعل و عقیق که دراندرون معدن است بفعل و تاثیر فیضان می کند لعل و عقیق موصوف نمیشود بصفت نورانیت آفتاب ولیکن باثر فعل آفتاب منفعل میگردد بصفت لعلی و عقیقی دیگر آنک دل را استعداد آن هست که چون تصفیه یابد بر قانون طریقت چنانک محل استوای صفت روحانیت بود محل استوای صفت رحمانیت گردد و چون در پرورش و تصفیه و توجه بکمال رسد محل ظهور تجلی جملگی صفات الوهیت گردد با آنک جمله کاینات از عرش و غیر آن در مقابله پرتو تجلی نوری از انوار صفتی از صفات حق نتواند آمد آنجا که تجلی بکوه طور رسید و کوه پاره پاره شد از خواجه علیه الصلوه والسلام نقل است که سر انگشت کهینه بیرون کرد و سر انگشت مهینه بر نیمه آن نهاد و گفت بدین مقدار نور حق تجلی کرده بود که کوه چنان پاره پاره شد یعنی بقدر نیم سرانگشت کهینه و بعضی بندگان باشند حق تعالی را که چون دل ایشان تصفیه و تربیت یابد در متابعت سید اولین و آخرین و بکمال دلی رسد در شبانروزی چندین کرت دریاهای انوار صفات جمال و جلال حق عز و علا بر دل ایشان تجلی کند و تحمل آن کنند بتوفیق الهی اما انک دل چیست و تصفیه دل در چیست و تربیت او بچیست و دل چون بکمال دلی رسد بدانک دل را صورتی است و آن آن است که خواجه علیه السلام آن را مضغه خواند یعنی گوشت پاره ای که جمله خلایق راهست وحیوانات را هست گوشت پاره صنوبری در جانب پهلوی چپ از زیر سینه و آن گوشت پاره را جانی است روحانی که دل حیوانات را نیست دل آدمی راست ولیکن جان را در مقام صفا از نور محبت دلی دیگر هست که آن دل هر آدمیی را نیست چنانک فرمود ان فی ذلک لذکری لمن کان له قلب یعنی آنکس را که دل باشد او را با خدای انس باشد هر کسی را دل اثبات نفرمود دل حقیقی میخواهد که ما آن را دل جان و دل میخوانیم چنانک گفته اند بیت سر نشتر عشق بر رگ روح زدند یک قطره فرو چکید نامش دل شد و دل را صلاحی و فسادی هست صلاح دل در صفای اوست و فساد او در کدورت او و صفای دل در سلامت حواس او هست و کدورت دل در بیماری او و خلل حواس او زیراک دل را پنج حاسه است چنانک قالب را پنج حاسه است و صلاح قالب در سلامت حواس اوست که جملگی عالم شهادت را بدان پنج حس ادراک میکند همچنین دل را پنج حس هست که چون آن بسلامت است جملگی عالم غیب را از ملکوتیات و روحانیات بدان ادراک میکند چنانک دل را چشمی است که مشاهدات غیبی بدان بیند و گوشی است که استماء کلام اهل غیبت کلام حق بدان کند و مشامی دارد که روایح غیبی بدان شنود و کامی دارد که ذوق محبت و حلاوت ایمان و طعم عرفان بدان یابد و همچنانک حس لمس قالب را در همه اعضاست تا بجمله اعضا از ملموسات نفع میگیرد دل را عقل بدان مثابت است تا بجملگی دل بواسطه عقل از کل معقولات نفع می یابد هر که را این حواس دل بسلامت است صلاح دل او نجات تن او حاصل است و هر کرا این حواس دل بسلامت نیست فساد دل او و هلاک جمله تن او در آن است چنانک خواجه علیه السلام فرمود ان فی جسد ابن آدم لمضغه اذا صلحت صلح بها سایر الجسد و اذا فسدت فسد بها سایر الجسد الا و هی القلب و حق تعالی در قرآن همین معنی میفرماید که هر که را حواس دل سلامت است نجات و درجات او را حاصل است الا من اتی الله بقلب سلیم و هر که را در حواس دل خللی هست او را از بهر دوزخ آفریده اند و لقد ذرانا لجهنم کثیرا من الجن و الانس لهم قلوب لا یفقهون بهاو لهم اعین لا یبصرون بها و لهم آذان لایسمعون بها و جایی دیگر میفرماید صم بکم عمی فهم لایعقلون و میفرماید فانها لا تعمی الابصار و لکن تعمی القلوب التی فی الصدور و ازین معانی در قرآن بسیارست پس تصفیه دل در سلامت حواس اوست و تربیت دل در توجه او بحضرت الوهیت و تبرا از ماسوای حق بیت ای دل بهوای دوست جان را درباز جان را چه محل هر دو جهان را درباز بسیار نگویم که فلان را در باز با هر چه ترا خوش است آن را درباز چنانک ابراهیم علیه السلام بماسوای حق نگریست خود را بیمار خواند فنظر نظره فی النجوم فقال انی سقیم و چون از آن بیماری شفا از حق یافت که واذا مرضت فهو یشفین توجه بحضرت حق کرد و از ماسوای حق متبری شد گفت انی بری مما تشرکون انی وجهت و جهی للذی فطر السموات و الارض و دیگر بدانک دل را اطوار مختلف است و در هر طور عجایب بسیار و معانی بیشمار تعبیه است که کتب بسیار بشرح آن وفا نکند خواجه امام محمد غزالی قدس الله روحه یک مجلد کتاب در عجایب القلب ساخته است و هنوز عشری از اعشار آن نگفته است اما اینجا از هر چیزی رمزی مختصر گفته آید ان شاءالله بدانک دل بر مثال آسمان است در آدمی و تن بر مثال زمین زیراک خورشید روح از آسمان دل بر زمین قالب میتابد و آن را بنور حیات منور میدارد و همچنانک زمین را هفت اقلیم است و آسمان را هفت طبقه قالب را هفت عضو است و دل را هفت طور بمثابت هفت طبق آسمان که وقد خلقکم اطوارا و چنانک هر اقلیم از زمین خاصیتی دیگر دارد و ازآن نوعی اجناس خیزد که در دیگر اقالیم نباشد هر عضوی از آدمی خاصیتی دیگر دارد و نوعی فعل ازو خیزد که از دیگر عضو نخیزد چنانک از چشم بینایی خیزد و از گوش شنوایی و از زبان گویایی و از دست گیرایی و از پای روایی که هر یک کار آن دیگر نتواند کرد و همچنانک هر طبقه از آسمان محل کوکبی است سیاره تا هفت آسمان محل هفت کوکب سیاره است هر طور از اطوار دل معدن گوهری دیگرست که الناس معادن کمعادن الذهب والفضه طور اول را صدر گویند و آن معدن گوهر اسلام است که افمن شرح الله صدره للاسلام فهو علی نور من ربه و هر وقت که از نور اسلام محروم ماند معدن ظلمت کفرست ولکن من شرح بالکفر صدرا و محل وساوس شیطان و تسویل نفس است که یوسوس فی صدور الناس او از دل محل وساوس شیطان و تسویل نفس صدر بیش نیست و آن پوست دل است در اندرون دل اینها را راه نیست زیرا که دل خزانه حق است و آسمان صفت است اینها را بر انجا راه نباشد که وحفظنا ها من کل شیطان رجیم و طور دوم را از دل قلب خوانند و آن معدن ایمان است که کتب فی قلوبهم الایمان و محل نور عقل است که فتکون لهم قلوب یعقلون بها و محل بینایی است که فانها لاتعمی الابصار ولکن تعمی القلوب التی فی الصدور و طور سیم شغاف است و آن معدن محبت و عشق و شفقت بر خلق است که قدشغفها حبا و محبت خلق از شغاف نگذرد و طور چهارم را فواد گویند که معدن مشاهده و محل رویت است که ما کذب الفواد ما رای و طور پنجم را حبه القلب گویند که معدن محبت حضرت الوهیت است و خاصان راست که محبت هیچ مخلوق را درو گنج نیست چنانک میگوید بیت هوای دیگری در ما نگنجد درین سر بیش ازین سودا نگنجد و طور ششم را سویدا گویند و آن معدن مکاشفات غیبی و علوم لدنی است و منبع حکمت و گنجینه خانه اسرار الهی و محل علم اسما که و علم آدم الاسما کلها آن است و در وی انواع علم کشف شود که ملایکه از آن محرومند مولف گوید ای کرده غمت غارت هوش دل ما درد تو زده خانه فروش دل ما سری که مقدسان از آن محرومند عشق تو فرو گفت بگوش دل ما و طور هفتم را مهجه القلب گویند و آن معدن ظهور انوار تجلیها صفات الوهیت است و سر ولقد کرمنا بنی آدم این است که این نوع کرامت با هیچ نوع از انواع موجودات نکرده اند و تمامی صفای دل در آن است که صحت و سلامت تمام یابد و از آفت مرض فی قلوبهم مرض بکلی بیرون آید و نشان صحت او آن است که این اطوار که بر شمردیم هر یک بحق عبودیت خویش قیام نمایند و بخاصیت معانی که در یشان مودع مخصوص گردند بر وفق فرمان و طریق متابعت و هر یک در مقام خویش شرط ادب عبودیت رعایت کنند قالب را که هفت عضو است بر هفت عضو سجده فرموده اند که امرت ان اسجد علی سبعه آراب دل نیز بر هفت طور سجده واجب است و سجده او آن است که روی از همه مخلوقات بگرداند و از تمتعات دنیاوی و اخروی اعراض کند و بهمگی وجود توجه بحضرت کند و از حق جز حق هیچ نطلبد و بجملگی اطوار سر بر عتبه عبودیت نهد بیت ای دل تو هزار سجده بر پیش رخش کان سجده که تن برد نمازی نبود اما ابتدا دل را طفولیتی هست و مرضی بر وی مستولی است بدین صفات موصوف نگردد تا بتربیت بحد بلاغت خویش نرسد و شفا و صحت کلی نیابد و تربیت دل بسر شریعت توان کرد که آن را طریقت گویند و صحت دل بواسطه معالجه بصواب و استعمال ادویه توان حاصل کرد چنانک قانون قرآن بشرح معالجه و بیان ادویه آن مشحون است که وننزل من القرآن ماهو شفا و رحمه للمومنین و اطبای حاذق دل را در معالجه دل اختلافات است هر کس بنوعی در معالجه شروع کرده اند ولیکن هیچ از قانون قرآن قدم بیرون ننهاده اند بعضی در تهذیب و تبدیل اخلاق کوشیده اند و صفتی از صفات نفسانی را که صفات ذمیمه است بضد آن معالجه کرده اند تا آن صفت را حمیده کنند که گفته اند العلاج باضدادها مثلا چون خواسته اند که صفت بخل را که نوعی مرض است ازالت کنند و بصحت سخاوت مبدل گردانند آن را ببذل و ایثار معالجه کرده اند و صفت غضب را بتحمل و حلم و کظم غیظ معالجه کرده اند و صفت حرص را بزهد و ترک دنیا و تجرید و عزلت مبدل کرده اند و صفت شره را بتقلیل طعام و گرسنگی و صفت شهوت را بترک لذات و کثرت مجاهدات و ریاضات همچنین هر صفتی را بضد آن معالجه کرده اند چنانک طبیب صورتی دفع حرارت بشربتهای سرد کند و دفع برودت بمعجونهای گرم علی هذا و این طریقی معقول و مناسب است ولیکن عمرها درین صرف شود تا یک صفت را مبدل کند و بکلی خود مبدل نشود که این صفات ذاتی و جبلی انسان است لاتبدیل لخلق الله و این صفات هر یک در مقام خویش بمی باید مقصود بکلی زایل کردن این صفات نیست فلاسفه را از اینجا غلط افتاد که عمر در تبدیل این صفات صرف کردند و متابعت انبیا واجب نداشتند و پنداشتند بمجرد نظر عقل این معالجه راست شود و ندانستند که دل را بیرون از عقل دیگرچه آلت بود چنانک بر شمردیم پنداشتند همه خود عقل است و آفت عقل ازین صفات ذمیمه حیوانی است و چون آن مبدل شود بصفات حمیده ملکی مرد بکمال رسد و تبدیل بنظر عقل خواستند که کنند گفتند ما که علم و عقل داریم بمتابعت انبیا چه حاجت داریم بانبیا کسی را حاجت باشد که جاهل و کم عقل بود ندانستند که ورای عقل آلاتی دیگرست انسان را هزارباره از عقل شریف تر چون دل حقیقی و سر و روح و خفی و بعقل ادراک این آلات نتوان کرد و آن را پرورش بعقل نتوان داد که عقل خود ابتدا از ادراک خویش عاجزست و در خود معلول و مریض است و گفته اند رای العلیل علیل چنانک میگوید طبیب یداوی و الطبیب مریض این جمله محتاج طبیب شارع اند تا از قانون شریعت معالجه هر یک بصواب بفرماید چون جمعی از اهل ضلالت را دیده بصیرت بچشم بند شقاوت بر بستند از دید خاصیت شرع و سربعثت انبیا محروم ماندند باستهزا و استخفاف بدان نگریستند و بخوش آمد نظر عقل و سر گشتگی آن مغرور شدند لاجرم حق تعالی در مقابله عقل و نظر ایشان میگوید الله یستهزی بهم و یمدهم فی طغیانهم یعمهون و آن طایفه اگر عمری صرف کنند در تبدیل اخلاق و مجاهده کنند بر قانون شرع چون یک زمان از محافظت نفس بازمانند نفس دیگر باره توسنی آغاز کند و افسار از سر فرو کند و روی بمراتع خویش نهد وبلک هر چند سگ نفس را بیشتر بر بندند گرسنه تر بود و آن ساعت که از قید ریاضت خلاص یابد شره او و حرص او زیادت باشد جملگی صفات همین نسبت دارد و همچنین در مقامات و صفات دل روش کردن بدین نسق عمری از عهده داد دادن سیر از یک مقام و یک صفت بیرون نتوان آمد و چون در پرورش صفتی دیگر شروع کند آن صفت دیگر خلل پذیرد پس این کار بمجاهده خشک بر نیاید وقتی حسین منصور ابراهیم خواص رادید پرسید فی ای مقام انت گفت در کدام مقام روش میکنی جواب داد که اروض نفسی فی مقام التوکل منذ ثلثین سنه گفت سی سال است تا نفس را در مقام توکل ریاضت میفرمایم حسین گفت اذ افنیت عمرک فی عماره الباطن فاین انت من الفنا فی الله پس طریقت عاشقان دیگرست و طریقت زاهدان دیگر بیت ما را جز ازین زبان زبانی دگرست جز دوزخ و فردوس مکانی دگرست قلاشی و رندی است سرمایه عشق قرایی و زاهدی جهانی دگرست پس طریقت مشایخ ما- قدس الله ارواحهم و رضی عنهم- برین جمله است که درین کار اول در تصفیه دل کوشند نه در تبدیل اخلاق که چون تصفیه دل دست داد و توجه بشرط حاصل آمد امداد فیض حق را قابل گردد از اثر فیض حق در یک زمان چندان تبدیل صفات نفس حاصل آید که بعمرها بمجاهدات و ریاضات حاصل نیامدی و این معنی چون بفیض حق حاصل آید بحد اعتدال باشد و طریق صواب و آنچ بمجاهدت و ریاضت حاصل آید متفاوت بود بر محک شرع راست باید کرد والا از ان فتنه ها و آفتها و خللهای دیگر خیزد و شرط تصفیه دل آن ایت که اول داد تجرید صورت بدهد بترک دنیا و عزلت و انقطاع از خلق و مالوفات طبع و باختن جاه و مال تابمقام تفرید رسد یعنی تفرد باطن از هر محبوب و مطلوب که ماسوای حق است آنگه حقیت توحید که سر فاعلم انه لااله الاالله است روی نماید چه توحید را مقامات است توحید ایمانی دیگرست و توحید ایقانی دیگر و توحید احسانی دیگرست و توحید عیانی دیگر و توحید عینی دیگر و تا داد این همه بندهد بوحدانیت نرسد و تا داد و حدانیت ندهد بحقیقت وحدت نرسد که ساحل بحر احدیت است و شرح این مقامات اطنابی دارد اما این جمله بتبدیل اخلاق حاصل نیاید الا بتصفیه دل و توجه بحق و چون بقدر وسع مرید از عهده تجرید صورتی و تفرید باطنی بیرون آمد در در تصفیه دل اقبال بر ملازمت خلوت و مداومت ذکر کند تا بخلوت حواس ظاهر از کار معزول شود و مدد آفات محسوسات از دل منقطع گردد چه بیشتر کدورت و حجاب دل را تصرف حواس در محسوسات پدید آمده است دل را همه آفت از نظر می خیزد چون دیده بدید دل در و آویزد چون آفت حواس منقطع شد آفت وساوس شیطانی و هواجس نفسانی بماند که دل بدان مکدر و مشوش باشد راه آن بملازمت ذکر و نفی خاطر بر توان بستن چنانک شرح آن در فصل احتیاج بذکر لااله الاالله بیاید ان شاءالله پس بنور ذکر ونفی خاطر دل از تشویش نفس و شیطان خلاص یابد باحوال خویش پردازد و ذوق ذکر بازیابد و ذکر از زبان بستاند و دل بذکر مشغول شود خاصیت ذکر هر کدورت و حجاب که از تصرف شیطان و نفس بدل رسیده بود و در دل متمکن گشته از دل محو کردن گیرد چون آن کدورت و حجاب کم شود نور ذکر بر جوهر دل تابد در دل و جل و خوف پدید آید انما المومنون الذین اذا ذکر الله و جلت قلوبهم و بعد از آن چون دل از ذکر شرب یافت قساوت ازو بر خیزد ولین و رقت درو پدید آید ثم تلین جلودهم و قلوبهم الی ذکر الله و چون بر ذکر مداومت نماید سلطان ذکر بر ولایت دل مستولی شود و هر چ نه یادحق و محبت حق است جمله را از دل بیرون کند و سر را بمراقبت فرا دارد بیت سر بر در دل بپرده داری بنشست تا هر چ نه یاد اوست در نگذارد چون سلطان ذکر ساکن ولایت دل ببود دل با او اطمینان و انس گیرد و با هر چه جزوست وحشت ظاهر کند الذین آمنوا و تطمین قلوبهم بذکر الله الابذکر الله تطمین القلوب تا ذکر و محبت هیچ مخلوق در دل مییابد بداند که هنوز کدورت و بیماری دل باقی است هم بمصقل لااله الاالله و شربت نفی ماسوای حق ازالت آن باید کرد تا آنگه که دل نقش پذیر کلمه شود و دل بجوهر ذکر متجوهر گردد آنجا هیچ اندیشه ای غیر حق بنماند و همه سوخته شود و نور ذکر و جوهر کلمه قایم مقام جمله نقوش ثابت گردد شیخ مجدالدین فرماید قدس الله روحه العزیز تا دل ز بدو نیک جهان آگاه است دستش ز بد و نیک جهان کوتاه است زین پیش دلی بود و هزار اندیشه اکنون همه لااله الاالله است درین وقت سلطان عشق رایت سلطنت بشهر دل فرو فرستد تا بر سر چهار سوی دل و روح و نفس و تن بزنند و شحنه شوق را بفرماید تا نفس قلاش صفت را برسن درد بر بندد و کمند طلب بر گردن او نهد و بسیاستگاه دل آورد و در پایه علم سلطانی عشق بتیغ ذکر سر هوای او بر دارد و بدرخت اخلاص فرو کند دزدان شیاطین که همکاران نفس بودند بشنوند و سیاست سلطانی ببینند شهر جسد خالی کنند و از ولایت رخت بیرون برند بیت زحمت غوغا بشهر بیش نبینی چون علم پادشاه بشره در آید جملگی رنود و اوباش صفات ذمیمه نفس کاردو کفن عجز بر گیرند و بدر تسلیم بندگی در آیند و گویند ربنا ظلمنا انفسنا اگر قصابی بکش و اگر سلطانی ببخش و ببخشای بیت باز آمده ام چو خونیان بردر تو اینک سر و تیغ هر چ خواهی میکن سلطان عشق جمله او باش ور نود صفات ذمیمه نفسانی را از رندی و ناپاکی توبه دهد و خلعت بندگی در گردن ایشان اندازد و سرهنگی درگاه دل بدیشان ارزانی دارد چون بسامان شدند که این ازیشان مطلوب بود بیت معشوقه بسامان شد تا باد چنین بادا کفرش همه ایمان شد تا باد چنین بادا چون شهر جسد از غوغای رنود شیاطین و تشویش او باش صفات ذمیمه نفسانی پاک گشت و آینه دل از زنگار طبیعت صافی شد بعد ازین بارگاه جمال صمدیت را شاید بل که مشروقه آفتاب جمال احدیت را زیبد اکنون سلطان عشق را بشحنگی فرو دارند و وزیر عقل را ببوابی بر در دل نشانند و شهر دل را بزیور و لآلی و جواهر یقین و اخلاص و توکل و صدق و کرم و مروت و فتوت وجود و سخاوت و حیا و شجاعت و فراست وانواع صفات حمیده و خصال پسندیده بیارایند چه بوده است سلطان حقیقی بخلوتسرای دل میآید معشوق اصلی از تتق جلال جمال مینماید دیگر باره چاوش لا اله بارگاه از خاصگیان صفات حمیده هم خالی میکند زیرا که غیرت نفی غیریت مینماید دل که عاشق سوخته دیرینه است و چون یعقوب ساکن بیت الاحزان سینه است دیده بجمال یوسف روشن خواهد کرد و بیت الاحزان را بجمال یوسفی گلشن خواهد گردانید و از غم بشادی و از محنت بدولت خواهد رسید و از کربت فرقت بعزت وصلت خواهد پیوست بیت دیدم رخت از غم سر مویی بنماند جز بندگی روی تو رویی بنماید با دل گفتم که آرزویی در خواه دل گفت که هیچ آرزویی بنماند دل درین مقام بحقیقت دلی رسید و بصحت و صفای اصلی باز آمد و آن صفات نفسانی که بعمرها بمجاهدات خشک مبدل نگشتی درین کیمیا گری ذکر و مراقبت دل و توجه او جمله مبدل گشت و بکلی سر بر خط بندگی نهادند اینجا کار فرما نه دل است یا روح تا بعضی صفات نفس انقیاد نمایند و بعضی ننمایند بل که سلطان فرمانروای وعنت الوجوه للحی القیوم بارگاه دل را از زحمت اغیار خالی کرده است و تختگاه خاص ساخته که لایسعنی ارضی و لاسمایی و انما یسعنی قلب عبدی المومن بعد ازین فرمان حق بر جمله اعضا و صفات غالب آمد که والله غالب علی امره هیچ عضوی و صفتی نتواند که بطبع خود تصرف کنند الا بامرو اشارت حق که کنت له سمعا و بصرا و لسانا ویدا بی یسمع و بی یبصر بی ینطق و بی یبطش پس درین مقام دل محل ظهور جملگی صفات حق گردد و چون صفات بر دو نوع است صفات لطف و صفات قهر و دل مظهر این دو صفت گشت حضرت عزت گاهی بصفت لطف آشکارا شود بر دل و گاه بصفت قهر و دل پیوسته در تصرف و تقلب ظهور این دو صفت باشد ازو خواجه علیه السلام این اشارت فرمود قلب المومن بین الاصبعین من اصابع الرحمن یقلبها کیف یشاء اشارت بر حمانیت کرد بالوهیت نکرد زیراک دل محل استوای صفت رحمانیت گشت چنانک در اول گفته ایم و صلی الله علی محمد و آله اجمعین # نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب سیم » فصل هشتم قال الله تعالی و یسیلونک عن الروح قل الروح من امر ربی و قال النبی صلی الله علیه و سلم الارواح جنود مجنده فما تعارف منها ایتلف و ما تناکر منها اختلف بدانک روح انسان از عالم امرست و اختصاص قربی دارد بحضرت که هیچ موجود ندارد چنانک شرح آن در فصول گذشته آمده است و عالم امر عبارت از عالمی است که مقدار و کمیت و مساحت نپذیرد بر ضد عالم خلق که آن مقدار و کمیت و مساحت پذیرد و اسم امر بر عالم ارواح ازان معنی افتاد که باشارت کن ظاهر شد بی توقف زمانی و بی واسطه ماده و اگرچه عالم خلق هم باشارت کن پدید میآید اما بواسطه مواد و امتداد ایام خلق السموات و الارض فی سته ایام و آن اشارت که میفرماید قل الروح من امر ربی یعنی از منشا کاف و نون خطاب کن برخاسته ببدیع فطرت بی ماده و هیولا حیات از صفت هوالحی یافته قایم بصفت قیومی گشته او ماده عالم ارواح آمده و عالم ارواح منشا عالم ملکوت شده و عالم ملکوت مصدر عالم ملک بوده جملگی عالم ملک بملکوت قایم و ملکوت بارواح قایم و ارواح بروح انسانی قایم و روح بصفت قیومی قایم فسبحان الذی بیده ملکوت کل شی و الیه ترجعون هر چ در عالم ملک و ملکوت پدید می آید جمله بوسایط پدید میآید الاوجود انسانی که ابتدا روح او باشارت کن پدید آمد بی واسطه و صورت قالب او تخمیر هم بی واسطه یافت که خمرت طینه آدم بیدی اربعین صباحا و در وقت ازدواج روح و قالب تشریف و نفخت فیه بی واسطه ارزانی داشت و اختصاص اضافت من روحی کرامت فرمود یعنی روح حی بحیونی چنانک ایجاد وجود روح از امر او بود اضافت وجود روح هم بامر خود کرد که من امر ربی چون ایجاد حیات روح از صفت محییی حق بود اضافت هم بحضرت کرد که من روحی و این دقیقه ای عظیم است پس کمال مرتبه روح در تحلیه روح آمده است بصفات ربوبیت تا خلافت آن حضرت را شاید و درین معنی مذاهب مختلف است روندگان را طایفه ای بر آنندکه تا تزکیه نفس حاصل نیاید تحلیه روح میسر نشود و طایفه ای گفته اند بی تحلیه روح تزکیه نفس میسر نگردد هم بران منوال که در فصل تصفیه دل شرح رفت مشایخ ما- قدس الله ارواحهم- برانند که اگر مدت عمر در تزکیه نفس بسر برند نفس تمام مزکی نگردد و کس بتحلیه روح نپردازد ولیکن چون اول نفس را بقید شرع محکم کردند و روی بتصفیه دل و تحلیه روح آوردند بر قضیه من تقرب الی شبرا تقربت الیه ذراعا الطاف خداوندی باستقبال کرم پدید آید و تصرفات جذبات عنایت و فیض فضل الوهیت متواتر گردد که من اتانی یمشی اتیته اهرول بیک لحظه چندان تزکیه نفس را حاصل شود که بمجاهده همه عمر حاصل نیامدی جذبه من جذبات الحق توازی عمل الثقلین ولیکن دربدایت حال روح طفل صفت است او را تربیتی باید تا مستحق تحلیه گردد زیراک روح تا در اماکن روحانی بود هنوز بجسم انسانی تعلق ناگرفته بر مثال طفلی بود در رحم مادر که آنجا غذایی مناسب آن مکان باید و او را علمی و شناختی باشد لایق آن مقام ولیکن از غذاهای متنوع و علوم و معارف مختلف که بعد از ولادت تواند یافت محروم و بیخبر باشد همچنین روح را در عالم ارواح از حضرت جلت غذایی که مدد حیات او کند میبود مناسب حوصله و همت روح در آن مقام و بر کلیات علوم و معارف اطلاعی روحانی داشت ولیکن از غذاهای گوناگون ابیت عند ربی یطعمنی و یسقینی محروم بود و از معارف و علوم جزویات عالم شهادت که بواسطه آلات حواس انسانی و قوای بشری و صفات نفسانی حاصل توان کرد بیخبر بود و در ان وقت که بقالب پیوست چون طفل بودکه از رحم بمهد آید اگر پرورش بوجه خویش نیابد زود هلاک شود پس مادر مهربان او را گهواره نهد و دست و پای او بر بندد تا حرکات طبعی نکند که دست و پای بشکند یا کژ کند و آنگه او را غذاهای این عالم که او هنوز غریب آن است نگاه دارد که هنوز معده او قوت هضم غذای این عالم ندارد او را هم بغذایی پروراند از ان عالم که نه ماه درو بوده است و با غذاهای آنجایی خو کرده و آن شیرست تا چون مدتی بر آید و با هوای این عالم خوگر شود بتدریج او را بغذاهای لطیف این عالم پرورش دادن گیرد تا معده او بدین غذاها قوت یابد آنگه غذاهای کثیف را مستعد شود که حرکت و قوت و کارهای عنیف کردن را مدد از ان بود همچنین طفل روح چون بمهد قالب پیوست تمام دست و پای تصرف وی را ببربند اوامر و نواهی شرع بباید بست تا حرکات بر مقتضای طبع حیوانی نکند که خود را هلاک کند یا دست و پای صفات روحانی کژ کند یعنی مبدل کند بصفات نفسانی و او را از دو پستان طریقت و حقیقت شیر تصفیه و تحلیه می دادن که آن هم غذایی است از ان عالم که او چندین هزار سال آنجا مقیم بوده است و از ان نوع غذا پرورش یافته تا دل که او را بمثابت معده است طفل را بدان غذا قوت یابد و مستعد آن گردد که اگر در عالم شهادت از غداهای متنوع معاملات خلافت که وجعلکم خلایف الارض تناول کند- که قوت تحمل اعبا امانت بدان توان یافت- او را مضر نباشد بل که مقوی و مغذی او گردد و چنانک آنجا طفل آن شیر از پستان مادر خورد یا از پستان دایه و پرورش بواسطه ایشان یابد والا هلاک گردد اینجا طفل روح شیر طریقت و حقیقت از سر پستان مادر نبوت تواند خورد یا از دایه ولایت و پرورش از نبی یا شیخ که قایم مقام نبی است تواند گرفت والا هلاک شود و آنچ گفتیم طفل روح چون بمهد قالب پیوست تمام این تمامی آن است که بوقت بلاغت حاصل آید که وقت ظهور آثار عقل است و روح از عهد آنک بتصرف نفخه حق در شکم مادر بطفل می پیوندد تا آنگه که بحد بلاغت میرسد آن نسبت دارد که وقت ولادت طفل بعضی اعضا بیرون آمده و بعضی هنوز نیامده تا آنگه که اعضای طفل تمام از مشیمه بیرون آید و بدست قابله رسد زیرا که روح را تعلق با قالب بتدریج پدید میآید تا قالب در رحم باشد تعلق روح با او بحیات بود که حرکت نتیجه آن است تعلق او بحواس تمام پدید نیامده است بدین چشم نبیند و بدین گوش نشنود چون از رحم بیرون آید تعلق او بحواس تمام پدید آید اما بقوای بشری بتدریج پدید آید همچنین بهر موضع از قالب که محل صفتی از صفات انسانی است تعلق تمام نگیرد الا بعد از ظهور آن صفت در آن محل چنانک حرص و غضب و شهوت و دیگر صفات هریک را موضعی و محلی معین است تا آن صفت در آن محل ظاهر نشود روح بدان موضع تعلق تمام پدید نیاورد آخرین صفتی که انسان را ظاهر شود تا او انسان مکلف و مخاطب تواند بود شهوت است چون شهوت ظاهر گشت و روح بدان صفت ومحل تعلق گرفت از مشیمه غیب تمام بعالم شهادت بیرون آمد اگر صاحب سعادت است در حال بدست قابله نبوت رسد او را در مهد شریعت دست و پای به بربند اوامر و نواهی بربندد و بپستان طریقت و حقیقت میپرورد و پرورش او در آن است که هر تعلق که روح از ازدواج قالب یافته است به واسطه حواس وقوای بشری و دیگر صفات جمله بتدریج باطل کند زیراک او را این هر یکی واسطه حجابی و بعدی شده است از حضرت عزت و با هر چیز که انس گرفته است و بخوش آمد طبع در او آویخته آن چیز بند پای او شده است و سلسله گردن او آمده و وحشتی با حق پدید آورده و از ذوق شهود آن جمال بازمانده چون هریک از آن تعلقات باطل می کند حجابی و بندی و غلی ازو برمیخیزد و قربی بادید میآید و نسیم صبای سعادت بوی انس حضرت بمشام جانش میرساند فریاد میکند که نسیم الصبا اهدی الی نسیما من بلده فیها الحبیب مقیما باد آمد و بوی زلف جانان آورد وان عشق کهن ناشده ما تو کرد ای باد تو بوی آشنایی داری زنهار بگرد هیچ بیگانه مگرد اینجا طفل روح پرورده دو مادر شود ازیک جانب از پستان طریقت شیر قطع تعلقات مألوفات طبع میخورد و ازیک جانب از پستان حقیقت شیر واردات غیبی و لوایح و لوامع انوار حضرتی میخورد و او بین روضه و غدیر تا آنگه که بتصرفات واردات و تجلیهای انوار روحانی روح از بند تعلقات جسمانی آزاد شود و از حبس صفات بشری خلاص یابد و باسر حد فطرت اولی رسد و باز مستحق استماع خطاب الست بربکم گردد و بجواب بلی قیام نماید اینجا چون روح از لباس بشریت بیرون آمد و آفت تصرف و هم و خیال ازو منقطع شد هرچ چه در ملک و ملکوت است بر و عرضه دارند تا در ذرات آفاق و آینه انفس جمله بینات حق مطالعه کند درین حالت اگر بدریچه حواس بیرون نگرد در هر چیز که نگاه کند اثر آیت حق درو مشاهده کند آن بزرگ ازینجا گفت ما نظرت فی شیء الا و رایت الله فیه اینجا عشق صافی گردد و از حجب عین و شین و قاف بیرون آید هم روح بعشق درآویزد هم عشق بروح درآمیزد و از میان عشق و روح دوگانگی برخیزد یگانگی پدید آید هر چند روح خود را طلبدف عشق را یابد بیت بس کز غم عشق ماهرویی خوردم خود را بمیان عشق در گم کردم تا اکنون زندگی قالب بروح بود اکنون زندگی روح بعشق بود بیت گر زنده همی بینیم ای عشوه پرست تا ظن نبری که در تنم جانی هست من زنده بعشقم نه بجان زیراجان اندر طلبت نهاده ام بر کف دست درین مقام عشق قایم مقام روح گردد و در قالب نیابت او میدارد و روح پروانه شمع جمال صمدیت شود و بدان دو شهپر ظلومی و جهولی که از تعلق عناصر حاصل کرده است و فایده تعلق عناصر خود همین بود – گرد سرادقات بارگاه احدیت پرواز کردن گیرد و همچون عاشقان سرمست نعره زنان این بیت میسر آید بیت شمع است رخ خوب تو پروانه منم دل خویش غمان تست بیگانه منم زنجیر سر زلف که بر گردن تست بر گردن بنده نه که دیوانه منم درین مقام الطاف ربوبیت بر قضیه من تقرب الی شبرا تقربت الیه ذراعا استقبال کند و روح را بر بساط انبساط راه دهد و ملاطفه و معاشقه یحبهم و یحبونه در میان آرد و مخاطبات و مکالمات عاشقانه آغاز نهد و مناسب معنی این بیت خطاب پرعتاب میرسد چنانک مولف گوید بیت ای عاشق اگر بکوی ما گام زنی هر دم باید که ننگ بر نام زنی سر رشته روشنی بدست تو دهند گر تو آتش چو شمع در کام زنی چون رطلهای گران شراب معاتبات انا سنلقی علیک قولا ثقیلا بکام روح رسد و تاثیر آن باجزای وجود او تاختن آرد از سطوات آن شراب هستی روح روی در نیستی نهد و از آبادی وجود روی در خرابی خرابات فنا آرد بیت دوش میگویند پیری در خرابات آمدست آب چشمش با صراحی در مناجات آمدست می عسل گردد ز دستش بتکده مسجد شود پیر فاسق بین که چون صاحب کرامات آمدست روح را یک چند درین منزل اعراف صفت که میان بهشت عالم صفات خداوندی است و دوزخ عالم هستی بدارند و بشراب شهود بقایای صفات وجود ازو محو میکنند آن معنی شنوده ای که یوسف را علیه الصلوه پانصد سال بر در بهشت بدارند و در بهشت نگذراند تا آلایش ملک دنیا از وی بکلی محو شود و نزعنا مافی صدورهم من غل همین اشارت است پس در احتباس روح و غلبات شوق او بحضرت و تصرفات واردات غیبی انواع کرامات بر ظاهر و باطن پدید آمدن گیرد و اسبغ علیکم نعمه ظاهره و باطنه اگر رونده درین مقام بدین نعمتها باز نگرد بچشم خوش آمد از حضرت منعم بازماند و اگر خاک متابعت در دیده جان کشد و بحلیه مازاغ البصر و ماطغی متحلی شود مستحق مطالعه آیات کبری گردد هاهنا تسکب العبرات این آن عتبه است که خون صدهزار صدیق بر خاک امتحان ریخته شد و آب بآب برنیامد ای بس روندگان صادق و طالبان عاشق که در خرابات ارواح بجام کرامات مست طافح شدند و ذوق شرب آن شراب باز یافتند و در مستی عجب و غرور افتادند و هرگز روی هشیاری و بیداری ندیدند بیت نه می خورده نه در خرابات شده بر خوانده قباله رزی مات شده در حجب اصحاب الکرامات کلهم محجوبون بماندند و آن کرامات را بت وقت خود ساختند و زنار خوش آمد آن بربستند و روی از حق بگردانیدند و فرا خلق آوردند نعوذ بالله من الحور بعدالکور بیت ای قبله هر که مقبل آمد کویت روی دل جمله بختیاران سویت امروز کسی کز تو بگرداند روی فردا بکدام دیده بیند رویت اما صاحب دولتان ان الذین سبقت لهم منا الحسنی اولیک عنها مبعدون در نعمت کرامات نظر بر منعم نهند نه بر نعمت و ادای شکر نعمت به دید منعم گذارند تا بر قضیه لین شکرتم لا زیدنکم مستحق نعمت وجود منعم گردند بیت حاشا که دلم از تو جدا داند شد یا با کس دیگر آشنا داند شد از مهر تو بگسلد کرادارد دوست وز کوی تو بگذرد کجا داند شد وظیفه عبودیت روح درین مقام آن است که ملازمت این عتبه نماید و از جمله اغیار دامن همت درکشد و سه طلاق بر گوشه چادر دنیا و آخرت بندد و بدرجات علیا و نعیم هشت بهشت سر فرو نیارد وبیت این ضعیف را ورد وقت خویش سازد بیت تا بر سرما سایه شاهنشه ماست کونین غلام و چاکر در که ماست گلزار بهشت و حور خار ره ماست زیراک برون کون منزلگه ماست و اگر مقامات صد و بیست و اند هزار نقطه نبوت برو عرضه کنند بهیچ التفات نکند و همه را پشت پای زند و محمدوار سر کوچه فقر نگاه دارد و اگر هزار بار خطاب میرسد که ای بنده چه خواهی گوید بنده را خواست نباشد زیرا که خواست روی در هستی دارد و ما در نیستی میزنیم این راه پشتاپشت افتد و اگر هزار سال برین آستانه تا ملتفت بماند باید که ملول نگردد و روی ازین درگاه نتابد بیت ز کوش ای دل پردرد پای باز مکش وگرچه دانم کاین بادیه بپای تو نیست و آستانه سر درد بر زمین میزن که پیشگاه سرای جلال جای تو نیست جملگی انبیا و اولید درین مقام عاجز و متحیر شدند که ازینجا بقدم انسانیت را نمیشاید سپرد و ببازوی رجولیت گوی نمیتوان برد بیت گنجی است وصل دوست و خلقی است منتظر وین کار دولت است کنون تا کرار رسد درین مقام هر تیر جد که در جعبه جهد بود انداخته شد و هیچ بر نشانه قبول نیامد اینجا چون گل سپر باید انداخت چون چنار دست بدعا برداشت نه چون بیدخنجر توان کشید و نه چون نیلوفر سپر بر سر آب افکند چون سوسن بده زبان خاموش باید بود و چون نرگس چشم نهادن و چون بنفشه بعجز سر افکنده بودن و چون لاله با جگر سوخته دمی مشک وار زدن اینجا مقام ناز معشوق و کمال نیاز عاشق است تا این غایت روح را با هر چ پیوند داشت همه درششدر عشق میباخت چون مفلس و بیچاره گشت اکنون دست خون است و جان می باید باخت بیت جان باز که وصل او بدستان ندهند شیر از قدح شرع بمستان ندهند آنجا که مجردان بهم می نوشند یک جرعه بخویشتن پرستان ندهند هر وقت چون نسیم نفحات الطاف حق از مهب عنایت بمشام روح میرسد یعقوب وار با دل گرم و دم سر میگوید انی لا جد ریح یوسف لولا ان تفندون بیت چون یوسف باغ در چمن میآید بویی ز زلیخا سوی من میآید یعقوب دلم نعره زنان میگوید فریاد که بوی پیرهن میآید چندان غلبات شوق و قلق عشق روح را پدید آید که از خودی خود ملول گردد و از وجود سیر آید و در هلاک خود کوشد و حسین منصوروار فریاد میکند اقتلونی یا ثقاتی ان فی قتلی حیاتی و حیاتی فی مماتی و مماتی فی حیاتی ای دوست بمرگ آن چنان خرسندم صد تحفه دهم اگر کنون بکشندم درین مدت که روح را بر آستانه عزت باز دارند و بشکنجه فراق و درد اشتیاق مبتلا کنند دیوانگی پروانگی در او پدید آید گوید هر حیله که در تصرف عقل آمد کردیم کنون نوبت دیوانگی است درین اضطرار و عجز و انکسار روح از خود و معامله خود مأیوس گردد و حقیقت بداند که الطلب رد والسبیل سد خود را بیندازد و ازو نالد شعر قد تحیرت فیک خد بیدی یا دلیلا لمن تحیر فیکا جانم از درد تو خونین بود دوش مونسم تا روز پروین بود دوش ناله من تا بوقت صبحدم یا غیاث المستغیثین بود دوش چون دود ناله آن سوخته در مقام اضطرار بحضرت رحیم باز رسد بر قضیه امن یجیب المضطر اذا دعاه تتق عزت از پیش جمال صمدیت بر اندازد و عاشق سوخته خود را بهزار لطف بنوازد بیت برخیز و بیا که خانه پرداخته ام وزبهر ترا پرده برانداخته ایم چون شمع جمال صمدیت در تجلی آید روح پروانه صفت پر و بال بگشاید جذبات اشعه شمع هستی پروانه برباید پرتو نور تجلی وجود پروانه را بتحلیه صفات شمعی بیاراید زبانه شمع جلال احدیت چون شعله برآرد یک کاه در خرمن پروانه روح بنگذارد بیت در عشق تو شادی و غمم هیچ نماند با وصل تو سور و ماتمم هیچ نماند یک نور تجلی توم کرد چنان کز نیک وبد و بیش و کمم هیچ نماند اینجا نور جمال صمدی روح روح گردد اولیک کتب فی قلوبهم الایمان و ایدهم بروح منه اگر آن جان باخته شد اینک جانی که باخته نشود بیت عشق آمد و جان من فراجانان داد معشوقه ز جان خویش ما راجان داد عتبه عالم فناست و سر حد عالم بقاء بعد ازین کار تربیت روح بتحلیه جذبات الوهیت مبدل شود اکنون یک نفس از انفاس او بمعالمه ثقلین براید جذبه من جذبات الحق توازی عمل الثقلین زان گونه پیامها که او پنهان داد یک نکته بصدهزار جان نتوان داد دنی فتدلی فکان قاب قوسین او ادنی فاوحی الی عبده ما اوحی و صلی الله علی محمد و آله # نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب سیم » فصل نهم قال الله تعالی قال له موسی هل اتبعک علی ان تعلمنی مما علمت رشدا و قال انبی صلی الله علیه و سلم الشیخ فی قومه کالنبی فی امته بدانک در سلوک راه دین و وصول بعالم یقین از شیخی کامل راهبر راهشناس صاحب ولایت صاحب تصرف گزیر نباشد بیت از هر چه بجز می است کوتاهی به وانگه ز کف بتان خر گاهی به اولیایی تحت قبایی لایعر فهم غیری موسی را علیه الصلوه باکمال مرتبه نبوت و درجه رسالت و الوالعزمی در ابتدا ده سال ملازمت خدمت شعیب بمیبایست تا استحقاق شرف مکالمه حق یابد و بعد از انک بدولت کلیم اللهی و سعادت وکتبناله فی الالواح من کل شی موعظه و تفصیلا لکل شی رسیده بود و پیشوایی دوازده سبط بنی اسراییل یافته و جملگی تورات از تلقین حضرت تلقی کرده دیگر باره دردبیرستان تعلم علم لدنی از معلم خضرالتماس ابجد متابعت میبایست کرد که هل اتبعک علی ان تعلمنی مما علمت رشدا و آنگه معلم او را اولین تخته الف بی انک لن تستطیع معی صبرا مینویسد در واقعه نگر بیت سوری که درو هزار جان قربان است چه جای دهل زنان بی سامان است مفتون و مغرور و ممکور این راه کسی است که پندارد بادیه بی پایان کعبه وصال بسیر قدم بشری بی دلیل و بدرقه قطع توان کرد هیهات هیهات لما توعدون اگر چه در بدایت هدایت نه پیغمبر حاجت است نه بشیخ و آن تخم طلب است که در زمین دلها جز بتاثیر نظر عنابت نیفتد خواجه علیه الصلوه چندانک توانست جهد نمود تا این تخم در زمین دل ابوطالب اندازد بی خدای نتوانست با او گفتند انک لا تهدی من احببت و لکن الله یهدی من یشاء بخدای ار کسی تواند بود بی خدای از خدای بر خوردار ولیکن هر کجا آن تخم پدید آمد در پرورش آن بپیغمبر و شیخ حاجت افتد که وانک لتهدی الی صراط مستقیم بدانک احتیاج مرید سالک بشیخ و اصل از وجوهات بسیارست و جه اول آنک راه ظاهر بکعبه صورت بی دلیلی راهشناس نمیتوان برد با آنک رونده آن راه هم دیده راه بین دارد هم قوت قدم هم راه ظاهرست و هم مسافت معین آنجا که راه حقیقت است صد و بیست و اند هزار نقطه و نبوت و عنصر رسالت قدم زدند نشان یک قدم ظاهر نیست بیت مردان رهش بهمت و دیده روند زان در ره عشق هیچ پی پیدا نیست و مبتدی سالک این راه اول نه نظر دارد نه قدم با آنک ابتدا جمله را از دروازه ظلومی و جهولی بیرون بردند تا هیچ کس از خود دم بینایی و شناسایی این راه نزند با خواجه کاینات میگفتند ما کنت تدری ما الکتاب و لاالایمان ولکن جعلناه نورا نهدی من نشاء من عبادنا بیابانی چنین بی پایان یقین باشد که بی دلیلی دیده بخش نتوان رفت وجه دوم همچنانک در راه صورت سراق و قطاع الطریق بسیارند بی بدرقه نتوان رفت در راه حقیقت ز خارف دنیاوی زین للناس حب الشهوات من- النسا و البنین و القناطیر المقنطره من الذهب و الفضه و الخیل المسومه و الانعام و الحرث و نفس و هوای و اخوان السو و شیاطین جمله را هز نانند بی بدرقه صاحب ولایتی نتوان رفت وجه سیم آنک درین راه مز لات و آفات و شبهات بسیارست و عقبات گود بیشمار تا فلاسفه بتنهاروی چندین ورطه هایل شبهات افتادند و دین و ایمان بباد دادند و همچنین دهری و طبایعی و بر اهمه و اهل تشبیه و معطله و اباحتیه و اهل هوا و بدع جمله آنند که بی شیخی و مقتدایی در سلوک این راه شروع کردند عقبات و مزلات نتوانستند کرد هر یک در وادی آفتی و شبهتی دیگر از راه بیفتادند و هلاک گشتند بیت تو چون موری و این راهی است همچون موی بت رویان مرو زنهار بر تقلید و بر تخمین و بر عمیا صاحب سعادتانی که در حمایت ولایت مشایخ کامل سلوک کرده اند بسر جمله آفات و مز لات رسیده اند و جملگی شبهات مطالعه کرده و باز دیده و دانسته که هر طایفه ای را از اهل هوا و بدع از کدام مزله بدوزخ برده اند ولیکن آن صاحب سعادتان در پناه دولت صاحب ولایتان از ان مزلات بسلامت عبور کرده اند وجه چهارم آنک روندگان را از ابتلا و امتحان گوناگون که سر تا سر این راه از آن است وقفات و فترات بسیار افتد شیخی صاحب تصرف باید بتصرف ولایت مرید را از وقفه و فترت باز استاند و باز گرمی طلب و صدق ارادت درو پدید آرد و بلطایف الحیل قبض و ملالت تو فسردگی از طبع او بیرون برد و بعبارات و اشارات لطیف داعیه شوق در باطن او پدید آردو ذکر فان الذکری تنفع المومنین وجه پنجم آنک درین راه رونده را علل و امراض در نهاد پدید آید و بعضی مواد فاسد غالب شود و مزاج طلب وارادت انحراف پذیرد که بطبیب حاذق حاجت افتد تا بمعالجه بصواب در ازالت مرض و تسکین مواد کوشد والا از راه بازماند بل که این آفات در ابتدا هر مریدی را حاصل باشد تا از الت آن طبیب اللقلوب بادویه صالحه نکند استطاعت سلوک ممکن نگردد و باز چون در راه بدین آفات و علل و یا ببعضی مبتلا شود بشیخ که طبیب حاذق است حاجت افتد و الا همچون دیگر روندگان در مقامی از مقامات بازماند و بآفتی معلول گردد که خوف خلل ایمان باشد چنانک در هر منزل و مقام این راه صد هزار صادق و صدیق بیش منقطع شده اند و بعلتها معلول گشته و ایمان بباد داده وجه ششم آنک سالک درین راه ببعضی مقامات روحانی رسد که روح او از کسوت بشریت و لباس آب و گل مجرد شود و پر توی از ظهور آثار صفات حق بدو پیوندد و او بجملگی انوار و صفات نامتناهی روحانی بر سالک تجلی کند رسوم و اطلال باطل بشریت در زهوق آید جا الحق و زهق الباطل محقق گردد درین مقام چون آینه دل صفا یافته است پذیرای عکس تجلی روح گردد ذوق انا الحق و سبحانی در خود بازیابد غرور پندار یافت کمال و وصول بمقصد حقیقی در وی پدید آید نظر عقل فهم و وهم او ادراک آن نکند البته که کسی از انبیا و اولیا ازین مقام فراتر رفته است در چنین ورطه ای اگرنه تصرفات ولایت شیخ که صورت لطف حق است دستگیر او شود خوف زوال ایمان باشد و آفت حلول و اتحاد هم درین مقام توقع توان داشت پس شیخی کامل واقعه- شناس باید تا او را بتصرف ولایت ازین پندار بیرون آرد و بیان مقام او کند و آنچ مافوق آن مقام است در نظر او آرد و بدان تشویق کند تا مرید ازین مزله خلاص یابد و دیگر باره روی براه نهد والا برین عقبه چنان بند شود که بهیچ وجه خلاص نتواند یافت والله اعلم وجه هفتم آنک رونده را در سلوک راه نمایشها از غیب پدید آید و وقایع برو گشاده شود و آن هر یک اشارتی بود از غیب بنقصان و زیادت مرید و دلالت سیر و فترت او و نشان صفا و کدورت دل و معرفت صفات ذمیمه و حمیده نفس و علامت حجب دنیاوی و آخرتی واحوال شیطانی و نفسانی و رحمانی و دیگر معنی از وقایع که در حد و حصر نیاید و مبتدی برین هیچ وقوف ندارد و نشناسد زیراک این همه زبان غیب است و زبان غیب هم اهل غیب دانند شیخی باید موید بتأیید الهی و معلم بعلم تاویلات غیبی چنانک یوسف علیه السلام گفت رب قد آتیتنی من الملک و علمتنی من تاویل الاحادیث تا بیان وقایع و کشف احوال مرید کند و او را بتدریج زبان غیب در آموزد و معلم و ترجمان او باشد و الا ازان اشارات و معارف محروم ماند و ترقی میسر نشود و معرفت مقامات حاصل نیاید وجه هشتم آنک هر سالک که سیر بقدر قوت قدم خویش کند بالها مسافت یک مقام از مقامات این راه قطع نتواند کرد زیراکه روش مبتدی ازروش موران ضعیف کمتر باشد بیت هر مور کجا قطع کند این ره را کین ره نه بپای هر کسی بافته اند و بعضی مقامات است درین راه که عبور بران بطیران تواند بود و مبتدی را طیران میسر نشود که او بر مثال بیضه است بمقام مرغی نارسیده و بمقام مرغی جز بتصرف مرغ نتوان رسید پس شیخ مرغ صفت است مرید چون خود را بر پر و بال ولایت او بندد مسافتهای بعید که بعمرها بخودی خود قطع نتوانستی کرد بر شهیر همت شیخ باندک روزگار قطع کند و در عالمی که طیران نتوانستی کرد بتبعیت شیخ طیران کند این ضعیف در خوارزم سالکی را دید او را شیخ ابوبکر میگفتند از خراسان از ولایت جام بود از جمله مجذوبان حق بود شیخی معین نداشته بود اما بتصرفات جذبات حق مقامات عالی یافته بود و از بسی عقبه های عظیم گذشته و قطع مسافتها کرده با این ضعیف در بیان مقامی از مقامات سخن میراند گفت بعد از آنک چهل و پنج سال سیر کرده بودم بدین مقام رسیدم از صعوبت احوال این مقام دوسال خون شکمم پدید آمد و بسی خون خوردم و جان دادم از راه صورت و معنی تاحق تعالی مرا ازین مقام عبره داد این ضعیف این حکایت در خدمت شیخ خویش سلطان طریقت و مقتدای حقیقت مجدا لدین بغدادی رضی الله عنه باز گفت بر لفظ مبارک او رفت که هرگز کسی قدر مشایخ نشناسد و حق ایشان نتواند گزارد ما را مریدان هستند که بدو سال داد سلوک این راه از مبادی طریقت تا نهایت حقیقت بداده اند و چون بدین مقام رسیده اند بیک روز یا بدو روز ایشان را ازین مقام عبور داده ایم که چنان عزیزی بعد از مجاهده چهل و پنج ساله و مجذوبی حق دو سال درین مقام بمی ماند و آن همه رنج می بیند وجه نهم آنک سلوک این راه مرید را بواسطه ذکر تواند بود و ذکر که بخود گویی تمام مفید نباشد تا آنگه که بتلقین از شیخی کامل نستانی چنانک شرح آن در فصل احتیاج بتلقین ذکر از شیخ گفته آید ان شاء الله وجه دهم آنک در حضرت پادشاهان صورتی اگر کسی خواهد که در جتی یا مرتبتی یابد یا منصبی یا ولایتی ستاند اگر چه او استحقاق آن ندارد یا خدمتی لایق آن منصب از دست او بر نخیزد چون بحمایت مقربی از مقربان پادشاه رود و خود را برو بندد و آن مقرب مقبول القول و منظور نظر پادشاه باشد آن التماس در حضرت عرضه دارد پادشاه در عدم استحقاق و کم خدمتی آن شخص ننگرد در حقوق سابق و مکانت و قربت این مقرب نگرد و قول او رد نکند و التماس مبذول دارد که اگر آن شخص به خود طلب کردی هرگز نیافتی در حضرت پادشاه حقیقی بندگان مقرب اند که اگر التماس کنند که عالم را واشگونه کن مبذول دارد رب اشعث اغبر ذی طمرین لا یوبه به لو اقسم علی الله لابره این مقام سر و پای بر هنگان این درگاه است آنجا که ملوک و سلاطین دین اند و مقتدایان عالم یقین اند ایشان را در حضرت نازها و آبرویهاست که در بیان و تقریر نگنجد اعد دت لعبادی الصالحین ما لا عین رات و لا اذن سمعت ولاخطر علی قلب بشر دیگر وجوهات بسیارست اما برین اختصار افتادتا باطناب و تطویل نینجامد وصلی الله علی محمد و آله اجمعین # نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب سیم » فصل دهم قال الله تعالی فوجدا عبدا من عبادنا آتیناه رحمه من عندنا و علمناه من لدنا علما و قال النبی صلی الله علیه و سلم لایزال طایفه من امتی قایمین علی الحق لایضرهم من خذ لهم بدانک حق تعالی خضر را علیه السلام اثبات شیخی و مقتدایی کرد و موسی را علیه الصلوه بمریدی و تعلم علم لدنی بدو فرستاد از استحقاق شیخوخیت او این خبر میدهد که عبدا من عبادنا الآیه پنج مرتبه خضر را علیه السلام اثبات میفرماید اول اختصاص عبدیت حضرت که من عبادنا دوم استحقاق قبول حقایق از اتیان حضرت بی واسطه که آتیناه رحمه سیم خصوصیت یافت رحمت خاص از مقام عندیت که رحمه من عندنا چهارم شرف تعلم علوم از حضرت که وعلمناه پنجم دولت یافت علوم لدنی بی واسطه که من لدنا علما واین پنج رکن است که بنای اهلیت شیخی و استعداد مقتدایی بر آن است شیخ باید که بدین خاصیت مخصوص گردد و بخصال دیگر موصوف شود که شرح آن بیاید ان شاء الله تا شیخی و مقتدایی را بشاید اول مقام عبدیت است و تا از رق ماسوای حق آزاد نشود اختصاص عبدیت من عبادنا نیابد و سالک را تا با خود و سعادت و شقاوت خود پیوند میماند او آزاد نیست بزرگان گفته اند هر آنچ در بند آنی بنده آنی والمکاتب عبد ما بقی علیه درهم دوم مقام قبول حقایق از اتیان حضرت است بی واسطه و آن میسر نشود تا بکلی از حجب صفات بشری و روحانی خلاص نیابد زیراک هر چ از پس حجب آید بواسطه آید اگرچه بعضی چنان نماید که بیواسطه است چنانک موسی علیه السلام بی واسطه کلام میشنید و بحقیقت بواسطه نبود گاه شجر واسطه بود که من الشجره ان یا موسی انی انا الله و گاه ندا و صوت که نودی من شاطی الواد الایمن و تفصیل این هر کس فهم نکند و معلوم بادا که کلام حق بی حرف و صوت و نداست اما موسی علیه السلام بواسطه حرف و صوت و ندا توانست شنود و اگر بی واسطه توانستی شنود او را حوالت بصحبت خضر نکردندی تا بمصقل انک لن تستطیع معی صبرا بقایای آثار صفات انسانی از آینه دل موسی محو کند در بدایت نبوت خواجه را علیه السلام چون رفع حجب بکمال نرسیده بود وحی حق بواسطه مییافت که نزل به الروح الامین علی قلبک در شب معراج چون کشف القناع حقیقی ببود واسطه از میان بر خاست که فاوحی الی عبده ما اوحی سیم یافت رحمت خاص از مقام عندیت و آن خاص الخاصان را باشد زیراک برخورداران از صفت رحمت سه طایفه اند عوام و خواص و خاص الخاص عوام و خواص بواسطه یابند و خاص الخاص بی واسطه بر خورداری عوام از صفت رحمانیت است و آن مقبول و مردود می یابد از بهر آنک رزق و صحت و شفقت بر عیال کافر و مسلمان راهست و آن از خاصیت صفت رحمانیت است و اگرنه از اثر این رحمت بودی یک شربت آب بهیچ کافر ندادی آنچ فرمودسبقت رحمتی غضبی ازین معنی بود و هم ازینجا گفته اند یارحمن الدنیا و بر خورداری خواص از صفت رحیمی است تا بواسطه قبول دعوت انبیا و متابعت ایشان نعیم هشت بهشت یا بند در آخرت که نبی عبادی انی انا الغفور الرحیم و از اینجا گفته اند که یارحیم الآخره و بر خورداری خاص الخاص از صفت ارحم الراحمینی است بی واسطه چنانک انبیا را بود ایوب علیه الصلوه فرمود مسنی الضر وانت ارحم الراحمین و موسی علیه الصلوه میگفت رب اغفرلی ولاخی و ادخلنا فی رحمتک و انت ارحم الراحمین اشارت برحمت بی واسطه است از مقام عندیت که رحمه من عندنا و آن از نتیجه تجلی صفات الوهیت و محو آثار بشریت و تخلق با خلاق ربوبیت است چهارم تعلم علوم از حضرت بی واسطه و آن وقتی میسر شود که لوح دل را از نقوش علوم روحانی و عقلی و سمعی و بحسی بکل پاک و صافی کند که تا این انواع علوم بر لوح دل مثبت است شاغل دل باشد از استعداد قبول علوم از حضرت بی واسطه موسی را علیه الصلوه اگرچه علم تورات از حضرت حاصل بود لیکن بواسطه الواح بود و کتبناله فی الالواح فایده صحبت خضر یکی دیگر آن بود تا دل او شایستگی کتابت حق گیرد و زحمت الواح از میان برخیزد و این مرتبه خواجه را بود علیه الصلوه که فرمود اوتیت جوامع الکلم و او را تعلیم قرآن از راه دل کردند نه از صورت کتب که الرحمن علم القران پنجم تعلم علوم لدنی بی واسطه اگرچه تعلم علوم از حضرت بی واسطه تواند بود که باشد اما علوم لدنی نباشد چنانک در حق داود علیه الصلوه فرمود و علمناه صنعه لبوس و علم صنعت زره از علوم لدنی نبود و علم لدنی بمعرفت ذات و صفات حضرت جلت تعلق دارد که بی واسطه بتعلیم و تعریف حق حاصل آید چنانک خواجه علیه الصلوه میفرمود عرفت ربی بربی و دریافت این علم بدان حاصل شود که مرد از وجود خویش بزاید تا بدین زادن از لدن خویش به لدنی حق رسد چنانک خواجه را علیه الصلوه فرمود وانک لتلقی القران من لدن حکیم علیم و عیسی علیه السلام میفرماید لم یلج ملکوت السموات و الارض من لم یولدمر تین و این زادن بدان باشد که چون مرید صادق در ابتدا بر قضیه والدین جاهدوا فینا قدم در راه طلب نهد و بکمند جذبات عنایت روی دل از مألوفات طبع و مستلذات نفس بگرداند و متوجه حضرت عزت گردد حضرت عزت بر سنت لنهدینهم سبلنا جمال شیخی کامل و اصل در آینه دل او برو عرضه کند سالک نه مجذوب که مجذوبان شیخی را نشایند اگرچه سالک هم مجذوب باشد اما مجذوب سالک دیگرست و مجذوب مطلق دیگر و چون مرید صادق جمال شیخی در آینه دل مشاهده کرد در حال بر جمال او عاشق شود و قرار و آرام ازو برخیزد منشأ این جمله سعادات این عاشقی است و تا مرید بر جمال ولایت شیخ عاشق نشود از تصرف ارادت و اختیار خویش بیرون نتواند آمد و در تصرف ارادت شیخ نتواند رفت عبارت از مرید آن است که مرید مراد شیخ بود نه مرید مراد خویش پس وظیفه او این بیت شود بیت ای دل اگرت رضای دلبر باید آن باید کرد و گفت وگو فرماید گر گوید خون گری مگو کز چه سبب ور گوید جان بده مگو کی باید چون مرید صادق عاشق جمال ولایت شیخ گشت شایستگی قبول تصرف ولایت شیخ درو پدیدآید درین حال مزید بر مثال بیضه ای بود در بیضگی انسانیت و بشریت خویش بند شده و از مرتبه مرغی که عبدیت خاص عبارت از آن است بازمانده چون توفیق تسلیم تصرف ولایت شیخش کرامت کردند بیضه صفت شیخ او را در تصرف پر و بال ولایت خویش گیرد و همت عالی خویش بروگمارد و مراقب حال او گردد تا بتدریج همچنانک تصرف مرغ در بیضه پدید میاید وبیضه را از وجود بیضگی تغیر میدهد و بوجود مرغی مبدل میکند تصرف کیمیای همت شیخ وجود بیضه صفت مرید را مبدل کند بوجود مرغی عبدیت خاص ولیکن مرغ صورتی از راه قشر بیضه بظاهر عالم دنیا بیرون میآید که او را از بهر دنیا آفریده اند اما مرغ معنوی از راه اندرون بدریچه ملکوت بیرون میرود زیراک او را از بهر آن عالم آفریده اند و چون مرغ صورتی در عالم دنیا بود و آن مرغ که در بیضه تعبیه بود در ملکوت بیضه مستور بود بتصرف آن مرغ از ملکوت بیضه بصورت دنیا آمد اینجا مرغ ولایت شیخ در عالم دنیا نیست زیراک شیخ نه آن سر و ریش است که خلق می بینند شیخ حقیقی آن معنی است که در مقام عندیت در مقعد صدق در زیر قبه حق است که اولیایی تحت قبایی لایعر فهم غیری نظر اغیار برو نیفتد این ضعیف گوید بیت مردان رهش زنده بجایی دگرند مرغان هواش ز اشیایی دگرند منگر تو بدین دیده بدیشان کایشان بیرون ز دو کون در جهانی دگرند پس مرغ وجود مرید را که در ملکوت بیضه انسانیت مستور و مودع است تصرف همت شیخ او را هم از دریچه ملکوت بفضای هوای هویت آورد و از صلب ولایت و رحم ارادت در مقام عندیت فی مقعد صدق عند ملیک مقتدر بزاید تا اکنون اگر بیضه انسانیت دنیاوی بود اکنون مرغ عبدیت خاص حضرتی گشت خواجه را علیه الصلوه تا بیضه انسانیت از مرغ عبدالله بوجود نیامده بود احمد میخواند که یأتی من بعدی اسمه احمد چون بیضه بوجود آمد و در تصرف پر و بال جبرییلی پرورش نبوت و رسالت می یافت محمدش خواند که و ما محمد الا رسول چون پرورش بکمال رسید و از بیضگی تمام بمرغی پیوست و در مقام قاب قوسین پرواز کردن گرفت عبدش خواند که سبحان الذی اسری بعبده لیلا من المسجد الاحرام تا بدانی که مرغی مقام عبدیت خاص است مع هذا نه هر مرغی درین مقام اگرچه بدرجه مرغی رسیده است شیخی را بشاید چنانک مرغان صورت نه هر مرغی بیضه بر تواند آورد مرغی باید که چون تصرف مرغ و پرورش او بکمال بیافت دیگر باره یک چندی در تصرف خروه آید و داد تسلیم او بدهد تا تصرف خروه در و بکمال رسد و ازو بیضه پدید آید و آنگه بیضه تمام بریزد و کنگ شود پس او را باز نشانند و بیضه ها در زیر او نهند او را اکنون تصرف در آن مسلم باشد و مقصود بحصول پیوندد همچنین مرید صادق چون داد تسلیم ولایت شیخ بکمال بداد و از بیضه وجود خلاص یافت دیگر باره در مقام مرغی تسلیم تصرفات احکام قضا و قدر حق باید بود و مدتی بار تحکمات احکام کشیدن و هستی مرغی خود را بذل تصرفات حکمت قدیم داشتن و وجود خود را فدای احکام ازلی ساختن تا در ازل از وجود او چه خواسته اند از خود همان خواستن حضرت عزت را بتبعیت مرادات وکمالات وجود خود ناطلبیدن که آن حضرت تبعیت را نشاید چون یک چندی برین قضیه تسلیم تصرفات بی واسطه ببود بیضه های اسرار و معانی حقایق وعلوم لدنی درو بوجود آمدن گیرد چون صدف بدان در ر و لآلی حامله شود انوار آن حقایق از دریچه های نطق و نظر او پرتو اندازد وجود مستعد مریدان صادق را بیضه صفت قابل تصرف این حدیث گرداند چون مدت آن همه تمام شود و هنگام قوت تصرف در بیضه ها درآید اشارت حق یا اجازت شیخ که صورت اشارت حق است او را بمقام شیخی نصب کند و بترتیب بیضه های وجود مریدان اجازت دهد و با این همه شرایط مقام شیخی در حد و حصر نیاید اما باید که با این ارکان که نموده آمد بیست صفت درو موجود باشد بکمال که اگر یک صفت را از آن جمله نقصانی باشد بقدر آن خلل و نقصان مرتبه شیخی باشد و از آن بیست صفت یکی علم است که بقدر حاجت ضروری باید که از علم شریعت باخبر باشد تا اگر مریدی بمسألتی ضروری محتاج شود از عهده آن بیرون تواند آمد دوم اعتقادست باید که اعتقاد اهل سنت و جماعت دارد و بیدعتی آلوده نباشد تامرید را در بدعتی نیندازد که معامله اهل بدعت منجح و منجی نباشد سیم عقل است باید که با عقل دینی عقل معاش دنیاوی بکمال دارد تا در تربیت مرید بشرایط شیخوخیت قیام تواند نمود چهارم سخاوت است باید که سخی باشد تا بمایحتاج مرید قیام تواند نمود و مرید را از مأکول و مشروب و ملبوس ضروری فارغ دارد تا بکلی بکاردین مشغول تواند بود پنجم شجاعت است باید که شجاع و دلیر و دلاور باشد تا از ملامت خلق و زبان ایشان نیندیشد و مرید را بقول کس رد نکند و او را از حاسدان و بدخواهان نگاه تواند داشت ششم عفت است باید که عفیف النفس باشد تا مرید را از وی بد نیفتد و فساد ارادت پدید نیارد که مبتدی بی قوت بود هفتم علو همت است باید که بدنیا التفاتی نکند الا بقدر ضرورت اگر چه قوت آن دارد که او را در دنیا مضر نباشد و در جمع مال نکوشد و از مال مرید طمع بریده دارد تا مرید در اعتراض نیفتد و ارادت فاسد نکند چه مرید را هیچ آفت و فتنه و رای اعتراض نیست بر احوال شیخ هشتم شفقت است باید که بر مرید مشفق باشد و او را بتدریج بر کار حریص میکند و باری بر وی ننهد که او تحمل نتواند کرد و او را برفق و مدارا در کار آورد و چون مرید در قبض باشد بتصرف ولایت بار قبض ازو بردارد و او را بسط بخشد و اگر در بسط زیادت فرارود قدری قبض بر وی نهد و بسط از وی بستاند و پیوسته از احوال مرید غایب نباشد نهم حلم است باید که حلیم و بارکش باشد و بهر چیز زود در خشم نشود و مرید را نرنجاند مگر بقدر ضرورت تأدیب تا مرید نفور نگردد و از دام ارادت نجهد دهم عفوست باید که عفو را کار فرماید تا اگر از مرید حرکتی بر مقتضای بشریت در وجود آید از آن درگذرد و از وی درگذارد یازدهم حسن خلق است باید که خوشخوی باشد تا مرید را بدرشتخویی نرماند و مرید از وی اخلاق خوب فرا گیرد که نهاد مرید آینه افعال و احوال و اخلاق شیخ باشد دوازدهم ایثارست باید که دروی ایثار باشد تا مصالح مرید را بر مصالح خویش ترجیح نهد و حظ خویش بر وی ایثار کند ویوثرون علی انفسهم و لوکان بهم خصاصه سیزدهم کرم است باید که در وی کرم ولایت باشد تا مرید را از کرم ولایت بخشش تواند کرد چهاردهم توکل است باید که در وی قوت توکل باشد تا بسبب رزق مرید متاسف نشود و مرید را از خوف اسباب معیشت او رد نکند پانزدهم تسلیم است باید که تسلیم غیب باشد تا حق تعالی هر کرا خواهد آورد و هر کرا خواهد برد نه بآمدن مریدان زیادتی حرص نماید و نه برفتن ایشان در کار سست شود و گوید که رنج بیهوده میبرم و خواهد که کناره ای گیرد و بکار خویش مشغول شود و حق ایشان فرو گذارد بل که در جمیع احوال مستسلم باشد وآنچ وظیفه بندگی است بجای میآورد و هر کس که بدو پیوست او را آورده حق شناسد و خدمت او خدمت حق داند و هر کس که برود او را برده حق داند و بآمد و شد ایشان فربه و لاغر نشود شانزدهم رضا بقضاست باید که بقضای حق رضا دهد و در تربیت مریدان بشرایط شیخی و جهد بندگی قیام نماید باقی بدانچ حق تعالی راند بر مریدان از یافت و نایافت و قبول و رد راضی باشد و بر احکام ازلی اعتراض نکند هفدهم وقارست بایدکه بوقار و حرمت با مریدان زندگانی کند تا مرید گستاخ و دلیر نشود و عظم شیخ و وقع او از دل مریدان نشود که موجب خلل ارادت باشد بزرگان گفته اند تعظیم شیخ بیش از تعظیم پدر یابد هژدهم سکون است باید که در وی سکونتی باشد تمام و در کارها تعجیل ننماید و بآهستگی در مرید تصرف کند تا مرید از خامی در انکار نیفتد نوزدهم ثبات است باید که در کارها ثابت قدم و درست عزیمت باشد و با مرید نیکو عهد بود تابه بی ثباتی و بدعهدی حقوق مرید فرو نگذارد و بهر حرکتی همت ازو باز نگیرد بیستم هیبت است باید که با هیبت باشد تا مرید را از وی شکوهی و عظمتی و هیبتی در دل بود تا درغیبت و حضور مودب باشد و نفس مرید را از هیبت ولایت شیخ شکستگی و آرامش باشد و شیطان را از سایه و هیبت ولایت شیخ یارای تصرف در مرید نباشد پس چون شیخ بدین کمالات و مقامات و کرامات و صفات و اخلاق موصوف و متحلی و متخلق باشد مرید صادق باندک روزگار در پناه دولت ولایت او بمقصدو مقصود رسد اما مرید باید که نیز باوصاف مریدی آراسته بود و بشرایط آداب ارادت قیام نماید چنانک شرح آن بیاید ان شاءالله تعالی تا نور علی نور بود یهدی الله لنوره من یشاء و فضل حق باجهد او قرین باشد که اصل آن است ذلک فضل الله یوتیه من یشاء و صلی الله علی محمد و آله اجمعین # نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب سیم » فصل یازدهم قال الله تعالی فان اتبعتنی فلا تسالنی عن شی حتی احدث لک منه ذکرا و قال انبی صلی الله علیه و سلم علیکم باسمع و الطاعه و ان کان عبدا حبشیا بدانک ارادت دولتی بزرگ است و تخم جمله سعادتها است و ارادت نه از صفات انسانیت است بلک پرتو انوار صفت مریدی حق است چنانک شیخ ابوالحسن خرقانی میگوید که اورا خواست که ما را خواست مریدی صفت ذات حق است و تا حق تعالی بدین صفت بر روح بنده تجلی نکند عکس نور ارادت در دل بنده پدید نیاید مرید نشود چون این تخم سعادت در زمین دل بموهبت الهی افتاد باید که آن را ضایع فرو نگذارد که ابتدا آن نور چون شرر آتش بود که در حراقه افتد اگر آن را بکبریتی بر نگیرند و بهیزمهای خشک مدد نکنند دیگر باره روی در تعزز نهد و با ممکن غیب رود و مدد او آن است که خود را بتصرف تربیت شیخی کامل صاحب تصرف نسلیم کند چون بیضه در زیر پر و بال مرغ چنانک شرح آن در فصل سابق برفت تا شیخ بشرایط تربیت آن قیام نماید و مرید زود بمقصود رسد و اگر کسی خواهد که خود را پرورش بنظر عقل و علم خویش دهد هرگز بجایی نرسد و خطر آن باشد که در ورطه هلاک و مزلات افتد و خوف زوال ایمان باشد که بغرور و پندار و عشوه نفس و تسویل شیطان خود را در بوادی و مهالک این راه بی پایان اندازد و اگر کسی را نفس و شیطان غرور دهد که دلیل این راه پیغامبر علیه السلام و لطف حق تعالی بس است و قرآن و علم شریعت جمله بیان راه خداست بشیخ چه حاجت است جواب او آن است که شک نیست که دلیل این راه پیغمبرست و لطف حق و قرآن و علم شریعت ولکین مثال این همچنان است که اطبای حاذق آمدند و الهام حق ایشان را مدد کرد تا بعمرهای دراز رنجها بردند وسعیها نمودند و انواع امراض و علل بشناختند و بر خواص ادویه اطلاع یافتند و معاجین و اشربه بساختند و در کتب شرح هر یک بدادند و تصانیف در علوم طب علمی و علمی بنهادند بعد ازان جمعی شاگردان ازان اطبای حاذق آن علوم در آموختند و در خدمت ایشان ممارست معالجات کردند و مباشرت آن شغل نمودند و تجربه ها حاصل کردند و بر قانون استادان بطبیبی مشغول شدند و جمعی دیگر را که استعداد تحصیل این علوم داشتند تربیت کردند و درین کار بکمال رسانیدند و همچنین قرنا بعد قرن از هر طایفه ای شاگردان میخاستند تا بدین وقت اگر کسی را درین روزگار بیماریی باشد و آرزوی صحت و داعیه معالجه پدید آید چه کند با کتب اطبا رجوع کند و در معاجین ساخته که در داروخانه ها نهاده است بنظر عقل خویش تصرف کند و باطبا التفات نکند و بی تجربتی و معرفتی در طب خود را بنظر عقل خود معالجه کند از کتاب طب یا بخدمت اطبا رجوع کند و اصحاب تجارب آن علم را خدمت کند و خود را بدیشان تسلیم کند و هر معجون که ایشان آمیزند و هر شربت که ایشان دهند اگر طلخ است اگر شیرین نوش کند و بهوای خود در خود تصرف نکند که جان شیرین بباد دهد همچنین در قرآن جمله علوم طب دینی که بمعالجت بیماری فی قلوبهم مرض تعلق دارد حاصل است که و ننزل من القرآن ماهو شفا و رحمه للمومنین و بل که داروخانه ای است جمله معاجین و اشربه درو جمع که ولا رطب و لایابس الا فی کتاب مبین و خواجه علیه السلام طبیب حاذق دین بود که هر بیماری را بشناسد و معالجه هر یک بصواب بفرماید که وانک لتهدی الی صراط مستقیم و صحابه شاگردان کافی که علم طب ازان حضرت حاصل کردند و در معالجت هر یک بکمال رسیدند که اصحابی کالنجوم بایهیم اقتدیتم اهتدیتم و همچنین قرنا بعد قرن تا بعین از صحابه این علوم میگرفتند و تبع تا بعین الی یومنا هذا و هر یک را درین علم نظرها میبخشید خداوند که در هر وقت مزاج آن قوم میشناختند و از قانون قرآن استخراج و استنباط معالجات بصواب میکردند که کل مجتهد مصیب و کتب فراوان در انواع علوم طب دینی که شریعت است علمی و عملی بساختند ولیکن چون بیماری صاحب واقعه پدید آید معالجت خود از کتاب بتصرف نظر عقل خود نتواند کرد اگرچه درین علم بکمال باشد که گفته اند رای العلیل علیل او را طبیبی حاذق تجربه باید که هم معرفت امزجه مختلف دارد و هم بر قانون طب علمی و عملی اطلاع تمام یافته باشد تا هر بیماری را معالجه خاص تواند فرمود که اگرچه یک نوع بیماری باشد اما پیر را معالجت دیگر باشد و جوان را دیگر و طفل را دیگر و مزاج طفل و مراهق و شاب و کهل و شیخ تفاوت بسیار دارد و باشخاص معین نیز تفاوت کند چنانک ده طفل باشند هر یک را در نبض و مزاج و قوت و ضعف تفاوتها باشد و در هر شهر و هر هوا و هر موسم هم تفاوت بود طبیب حاذق باید که آن همه بشناسد و رعایت آن دقایق کند تا بر قضیه تداووا فان الذی انزل الدا انزل الدواء مرض زایل شود و صحت روی نماید مع هذا اگر طبیب حاذق را بیماریی پدید آید معالجت خود نشاید که کند نظر او ببیماری تفاوت کرده باشد او را هم طبیبی سلیم النظر صحیح البدن باید تا معالجه او مفید بود و اگر نه از طبیب بیخمار معالجه بصواب نیابد طبیب یداوی و الطلبیب مریض بیت عالمت خفته است و تو خفته خفته را خفته چون کند بیدار چون این معنی محقق گشت باید که هیچ کس بغرور شیطان و هوای نفس مغرور نشود و بر خویشتن و علم خویشتن اعتماد نکند و چون تخم ارادت در زمین دل افتاد آن را غنیمتی بزرگ شمرد و آن مهمان غیبی را عزیز دارد و او را غذای مناسب او دهد و آن غذا بحقیقت جز در پستان ولایت مشایخ نیابد زیراکه تخم ارادت بر مثال طفلی است نوزاده غیب غذای او هم از پستان اهل غیب توان داد پس بطلب شیخی کامل برخیزد اگر در مشرق نشان دهند و اگر در مغرب برود و بخدمت او تمسک کند و باید که هر چ پا بند او باشد و مانع او آید از خدمت مشایخ جمله را بقوت بازوی ارادت بر یکدیگر گسلد و بهیچ عذر خود را بند نکند تا ازین دولت محوم نماند که دریغ بود بهرچ از دوست و امانی چه زشت آن حرف وچه زیبا و بحقیقت تا مرید از وجود خویش سیر نشود مرد این حدیث نبود چنانک این ضعیف گوید آمده ای ز خویشتن میباید بر خاسته ای ز جان و تن میباید در هر گامی هزار بند افزون است زین گر مروی بندشکن میباید هر چیز که مرید صادق درین راه برهم زند و بر اندازد حق تعالی بر قضیه ولنجز ینهم اجرهم با حسن ما کانوا یعملوندر دنیا و آخرت جبر زیانهای او بکند و آن جمع را از خویش و اقربا که ترک گفته بود و دلکهای ایشان مجروح کرده بمفارقت خویش هر کسی را حق تعالی درجتی و منزلتی و ثوابی کرامت کند که جبر شکستگی ایشان گردد چه یک صفت از صفات حق جباری است و جبار را یک معنی شکسته بندی است میگوید ای بیچاره هر چ در طلب خداوندی من بر هم شکستی من بکرم خداوندی درست کنم و هر دل که خسته کنی دیت آن من بدهم بیت جبرییل اینجا اگر زحمت دهد خونش بریز خونبهای جبرییل از گنج رحمت باز ده ولیکن اگر از من بازمانی و جمله موجودات ترا باشد جبر آن حرمان نکند بیت گر با همه ای چوبی منی بی همه ای وربی همه ای چو با منی با همه ای بیکی از بزرگان و مکاشفان حضرت خطاب رسید که انا بدک اللازم فالزم بدک از جان خودت گزیر است ازمن گزیر نیست پس ملازمت ناگزیر خود کن چون مرید بخدمت شیخ پیوست و عوایق و علایق براندخت باید که ببیست صفت موصوف باشد تا داد صحبت شیخ بتواند داد و سلوک این راه بکمال او را دست دهد اول مقام توبه است باید که توبتی تصوح کند از جملگی مخالفات شریعت و این اساس محکم نهد که بنای جمله اعمال برین اصل خواهد بود و از این اساس بخلل باشد در نهایت کار خلل آن ظاهر شود و جمله باطل گردد و آن همه رنجها حبط شود و توبه را در جمله مقامات کار فرماید زیراکه در هر مقام از مقامات سلوک گناهی است مناسب آن مقام دران مقام ازان نوع گناه توبه میکند چنانک خواجه علیه الصلوه در کمال مقام محبوبی و دولت لیغفر لک الله ما تقدم من ذنبک و ما تاخر هنوز توبه را کار میفرمود و میگفت انه لیغان علی قلبی و انی لاستغفر الله فی کل یوم سبعین مره دوم زهدستباید که از دنیا بکلی اعراض کند نه اندک گذارد و نه بسیار و اگر خویشان و متعلقان دارد جمله برایشان علی فرایض الله قسمت کند و اگر خویشان ندارد جمله مال در راه شیخ نهد تا در مصالح مریدان صرف میکند و او بدان مقدار قوت و لباس که شیخ دهد قانع گردد سیم تجریدست باید که مجرد شود و قطع جمله تعلقات سببی و نسبی کند با حسن الوجه تا خاطر او بدیشان ننگرد که ان من ازواجکم و اولادکم عدوا لکم فاحذر و هم چهارم عقیدت است باید که بر اعتقاد اهل سنت و جماعت باشد و از بدعتها دور بود و بر مذهب ایمه سلف رود و از تشبیه و تعطیل و رفض و اعتزال مبرا بود و بتعصب آلوده نباشد و هیچ طایفه را از اهل قبله تکفیر نکند و لعنت روا ندارد پنجم تقوی است باید که پرهیزگار و ترسناک بود و در لقمه و لباس احتیاط کند ولیکن مبالغت ننماید تا در وسوسه نیفتد که آن هم مذموم است و تا تواند بعزایم کار کند و گرد رخصتها نگردد و در طهارت و نظافت کوشد بقدر وسع و در آن غلو نکند تا بوسوسه نینجامد و در همه احوال اشارت دع ما یریبک الی مالایریبکرا رعایت کند ششم صبرست باید که در تحت تصرفات او امر و نواهی شرع و اشارت شیخ بر قانون شرع صابر باشد و مقاسات شداید کند و ملالت و سآمت بطبع خویش راه ندهد و اگر ازاین معنی چیزی دروی پدید آید بتکلف از خویش دور کند و تجلد و تصبر مینماید که خواجه علیه الصلوه فرمود من تصبر صبر الله هفتم مجاهده است باید که پیوسته توسن نفس را بلجام مجاهده ملجم دارد و البته با او رفق نکند مگر بقدر ضرورت و تا تواند خوش آمد او بدو ندهد و درین باب نیک ثبات نماید که نفس همچون شیر گرسنه است اگر او را سیر کنی قوت یابد و ترا بخورد هشتم شجاعت است یابد که مرادانه و دلیر باشد تا با نفس و مکاید او مقاومت تواند نمود و از مکر و حیله شیطان نیندیشد که درین راه شیاطین الانس و الجن بسیار باشد دفع و قهر ایشان بشجاعت توان کرد نهم بذل است باید که درو بذل و ایثار باشد که بخل قیدی عظیم و حجابی بزرگ است و در بعضی مقامات باشد که دنیا و آخرت بذل باید کرد و گاه بود که از سر جان بر باید خاست دهم فتوت است باید که جوانمرد باشد چنانک حق هر کس در مقام خویش میگزارد بقدر وسع و حق گزاری از کس طمع ندارد یازدهم صدق است باید که بنای کار و معامله خویش بر صدق نهد و آنچ کند برای خدای کند و نظر از خلق بکلی منقطع گرداند دوازدهم علم است باید که آن قدر علم حاصل کند که از عهده فرایض که بروی واجب است از نماز و روزه و دیگر ارکان بقدر حاجت بیرون تواند آمد و در طلب زیادتی نکوشد که از راه باز ماند مگر وقتی که بکمال مقصود رسد اگر مقتدایی خواهد کرد و مرتبه پیشوایی یافته بود تحصیل مفید بود نه مضر از علوم کتاب و سنت سیزدهم نیازست باید که در هیچ مقام نیاز از دست ندهد و اگرچه در مقام ناز می افتد خود را بتکلف با عالم نیاز میآورد که نیاز مقام خاص عاشق است و ناز مقام خاص معشوق چهاردهم عیاری است بایدکه درین راه عیار وار رود که کارهای خطرناک بسیار پیش آید باید که لاابالی وار خود را در اندازد و هیچ عاقبت اندیشی نکند و از جان نترسد چنانک این ضعیف میگوید در عشق یار بین که چه عیار میرویم سر زیر نهاده چو شطار میرویم در نقطه مراد بدین دور ما رسیم زیرا بسر همیشه چوپر کار میرویم جانی که هست مان فدی یار کرده ایم ورحکم میکند بسر دار میرویم مرگ ار کسی بجان بفروشد همی خریم عیار وار زانک بر یار میرویم ما را چه غم ز دوزخ و با خلدمان چه کار دل داده ایم ما بر دلدار میرویم پانزدهم ملامت است باید که ملامتی صفت باشد و قلندر سیرت نه چنانک بیشرعی کند و پندارد که ملامت است حاشا و کلا آن راه شیطان و دلالت اوست و اهل اباحت را ازین مزله بدوزخ برده اند ملامتی بدان معنی باشد که نام و ننگ و مدح و ذم و رد و قبول خلق بنزدیک او یکسان باشد و بدوستی و دشمنی خلق فربه و لاغر نشود و این اضداد را یکرنگ شمرد این ضعیف گوید بیت زان روی که راه عشق راهی ننگ است نه با خودمان صلح و نه با کس جنگ است شد در سر نام و ننگ عمر همه خلق ای بیخبران چه جای نام و ننگ است شانزدهم عقل است باید که بتصرف عقل حرکات او مضبوط باشد تا حرکتی بر خلاف رضای شیخ و فرمان او و روش او ازو در وجود نیاید که جمله رنج و روزگار او در سرکوب خاطر و رد ولایت او شود هفدهم ادب است باید که مودب و مهذب اخلاق باشد و راه انبساط بر خد بسته دارد و در حضرت شیخ تا سخنی نپرسند نگوید و آنچ گوید بسکویت و رفق گوید و راست گوید و بظاهر و باطن اشارت شیخ را منتظر و متر صدباشد و اگر خرده ای برو برود یا تقصیری ازو در وجود آید در حال ظاهر و باطن استغفار کند و بطریقی احسن عذرها خواهد و غرامت کشد هژدهم حسن خلق است باید که پیوسته گشاده طبع و خوشخوی باشد و با یاران ضجرت و تنگخویی نکند و از تکبر و تفاخر و عجب و دعوی و طلب جاه دور باشد و بتواضع و شکستگی و خدمت با یاران بزرگ زندگانی کند و با یاران خرد برحمت و شفقت و دلداری و مراعات و لطف کارکند و بارکش و متحمل و بردبار باشد و بار بر یاران ننهد تاتواند خدمت یاران کند و ازیشان توقع خدمت ندارد و در موافقت یاران کوشد و از مخالفت دور باشد و نصیحتگر و نصیحت شنو باشد و راه مناظره و مجادله و خصومات و منازعات بسته دارد و بنظر حرمت و ارادت بدیشان نگرد و بچشم حقارت بخرد و بزرگ ننگرد و بخدمت و دلداری ایشان پیوسته بحضرت عزت تقرب میجوید و بر سفره حظ و نصیب خود ایثار میکند و در نصیب دیگران طمع نکند و در سماع خود را مضبوط دارد و بی حالتی و وجدی حرکت نکند و در وقت حالت از مزاحمت یاران محترز باشد و تا تواند سماع درخود فرو میخورد و چون غالب شود حرکت بقدر ضرورت کند و چون وجد کم شد خود را فرو گیرد و مبالغت نکند و یاران را درسماع نگاه دارد تا وقت برکسی نپوشولاند و وقت خود را بر دیگران ایثار کند و باصحاب حالات و مواجید بنیاز تقرب نماید و تواضع کند و بقدم شیخ بحرمت رود و آید و چون سر بر قدم کسی نهد گوش دارد تا بر شکل سجود نباشد که آن حرام است دستها با پس پشت گیرد و روی بر زمین نهد پیشانی ننهد و تا تواند در صحبت چنان کند که دلی ازو بیاساید و از رنج دلها اجتناب کند نوزدهم تسلیم است باید که بظاهر و باطن تسلیم تصرفات ولایت شیخ بود تصرفات خود از خود محو کند و بتصرف او او امر و نواهی و تادیب شیخ زندگانی کند بظاهر چون مرده تحت تصرف غسال باشد و بباطن پیوسته التجا بباطن شیخ میکند و در هر حرکت که در غیبت و حضور کند از ولایت شیخ باندرون اجازت طلبد اگر اجازت یابد بکند واگرنه ترک کند و البته بظاهر و باطن براحوال و افعال شیخ اعتراض نکند و هر چ در نظر او بد نماید آن بدی حوالت بنظر خود کند نه بنقصان شیخ و اگر او را بخلاف شرع نماید اعتقاد کند که اگرچه مرا خلاف مینماید اما شیخ خلاف نکند و نظر او درین باب کامل تر باشد و آنچ کند از سر نظر کند و او از عهده آن بیرون تواند آمد چنانک واقعه موسی و خضر علیهما السلام بود و شرط او این بود که فان اتبعتنی فلا تسیلنی عن شی حتی احدث لک منه ذکرا یعنی هر چ کنم بر من اعتراض مکن و مپرس چرا کردی تا آنگه که من گویم اگر صلاح دانم و چون اعتراض کرد سه بار در گذرانید بعد از ان گفت هذا فراق بینی و بینک تا بدانی که اعتراض سبب مفارقت حقیقی است و اگرچه بصورت مفارقت نباشد تا راه اعتراض بهمه وجه بسته دارد و اشارت علیکم بالسمع و الطاعه را مطاوعت نماید بیستم تفویض است مرید باید که چون قدم در راه طلب نهاد بکلی از سر وجود خویش برخیزد و خود را فدای راه خدای کند و از سر صدق بگوید و افوض امری الی الله و تعبد حق نه از بهر بهشت و دوزخ کند یا از بهر کمال و نقصان بل که از راه بندگی صرف کند و ضرورت محبت و بهرچ برو راند حضرت عزت راضی باشد و بهچ خوشی و ناخوشی روی از حضرت نگرداند شعر و کلت الی المحبوب امری کله فان شاءاحیانی و ان شاء اتلفا بگذاشته ام مصلحت خویش بدو گر بکشد و گر زنده کند او داند بر جاده بندگی ثابت قدم باشد و بشرایط صدق صلب قیام نماید و اگر هزار بار خطاب میرسد که مطلب نیابی یک ذره از کار فرو نایستد و بهیچ ابتلا و امتحان از قدم طلب فرو ننشیند و دست از کار ندارد این ضعیف گوید بیت تا دل رقم عشق تو بر جان دارد باران بلا بر سر دل می بارد جانا بسرت کز تو نگردانم روی ور عشق هزار ازین برویم آرد و از ملازمت خدمت شیخ بهیچ وجه روی نگرداند و اگر شیخ او را هزار باره براند و از خود دور کند نرود و درارات کم از مگسی نباشد که هر چندش می دانند باز میآیید او را ازینجا ذباب گفته اند یعنیذب آب یعنی براندندش باز آمد تا اگر از طاوسان این راه نتواند بود باری از مگسان باز نماند کاندرین ملک چو طاوس بکارست مگس چون مرید صادق بدین شرایط قیام نماید و شیخ بدان صفات بود که نموده آمد مقصود و مراد حقیقی هر چ زودتر از حجب حرمان بیرون آید و تتق عزت از پیش جمال بگشاید و قاصد بمقصود و طالب بمطلوب و عاشق بمعشوق رسد که الامن طلبنی وجدنی وصلی الله علی محمد و آله # نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب سیم » فصل دوازدهم قال الله تعالی فاذکرونی اذ کرکم و قوله واذکر وا الله کثیرا لعلکم تفلحون و قال النبی صلی الله علیه و سلم افضل الذکر لااله الاالله و افضل الدعاء الحمد لله بدانک حجب روندگان نتیجه نسیان است و نیستان بدان سبب بود که در بدایت فطرت چون وجود روح پدید آمد عین وجود او دو گانگی ثابت کرد میان او و حضرت تا اگرچه روح حق را دران مقام به یگانگی دانست اما به یگانگی نشناخت زیراک شناخت از شهود خیزد و شهود از وجود درست نیاید که شهود ضد وجودست وا لضدان لایجتمعان تعلق روح بقالب از برای آن بود تا دو خلف چون نفس و دل حاصل کند تا در مقام شهود چون روح بذل وجودکند که جا الحق و ز هق الباطل او را خلیفتی باشد که قایم مقامی او کند و این سری بزرگ است فهم هر کس اینجا نرسد پس چنانک روح دران عالم حق را به کمال وحدانیت نشناخت نیز دران مقام ذکر بی شرکت نتوانست کرد که هم ذاکر خویش بودهم ذاکر حق و این ذکر بشرکت بود و حق تعالی میفرماید واذکر ربک اذانسیت یعنی بعد از نسیان ماسوای من مرا یاد کن تا بشرکت نبود و چندانک روح بر عالم ملک و ملکوت گذر میکرد تا بقالب پیوست هر چیز که مطالعه میکرد ازان ذکری باوی میماند و بدان مقدار از ذکر حق باز میماند تا آنگه که جمعی را چندان حجب از ذکر اشیا مختلف پدید آمد که بکلی حق را فراموش کردند حق تعالی از یاد عنایت ایشان را هم فراموش کرد که نسوا الله فنسیهم پس چون حجب از نسیان پدید آمد و سبب بیماری فی قلوبهم مرض این بود لاجرم در مقام معالجت بحکم آنک گفته اند العلاج باضدادها از شفاخانه قرآن این شربت میفرماید که اذکروا الله ذکرا کثیرا تا باشد که از حجب نسیان و مرض آن خلاص یابند که لعلکم تفلحون اما اختصاص بذکر لااله الاالله آن است که میفرماید الیه یصعد الکم الطیب و آن کلمه لااله الاالله است یعنی این کلمه را بحضرت عزت راه تواند بود که درین کلمه نفی و اثبات است و مرض نسیان را بشربت نفی و اثبات دفع توان کرد زیرا که نسیان مرکب است از نفی و اثبات نفی ذکر حق و اثبات ذکر اغیار پس شربت سکنجبین وار از سرکه نفی و شکر اثبات میباید تا ماده صفرای نسیان را قلع کند به لا اله نفی ماسوای حق میکند و به الاالله اثبات حضرت عزت میکند تا چون برین مداومت و ملازمت نماید بتدریج تعلقات روح از ماسوای حق بمقراض لااله منقطع شود و جمال سلطان الاالله از پس تتق عزت متجلی گردد و بر حکم وعده واذکرو نی اذکرکم از لباس حرف و صوت مجرد شود و در تجلی نور عظمت الوهیت خاصیت کل شی هالک الا وجهه آشکار گردد ذکر روح با وجود روح در بحر ذاکری فاذکرونی مستهلک شود اذکرکم نیابت ذاکری روح کند ذکر بی شرکت اینجا دست دهد تا ز خود بشنود نه از من و تو لمن الملک واحد القهار حقیقت شهد الله انه لا اله الاهو اینجا ظاهر شود اشارت یوسف حسین رازی که گفت ما قال احد الله الا الله اینجا مفهوم گردد و معلوم شود که بنای مسلمانی چرا بر کلمات دیگر نیست الا برکلمه لااله الاالله از بهر آنک خلاص از شرک معنوی جز بتصرف معنی این کلمه حاصل نمیآید پس شرک صورتی هم جز بصورت این کلمه منتفی نگردد چنانک میگوید آفرینش را همه پی کن به تیغ لااله تا جهان صافی شود سلطان الا الله را صلی الله علی محمد و آله # نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب سیم » فصل سیزدهم قال الله تعالی فاذکروا الله کذکر کم آبایکم او اشد ذکرا و قال تعالی و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفه و دون الجهر من القول بالغدو و الاصال و قال النبی صلی الله علیه و سلم سیر وا سبق المفردون قیل و من هم یا رسول الله قال الذین اهتز وا بذکر الله حتی و ضع اذکر او زارهم و ورد وا القیمه خفافا بدانک ذکر بی آداب و شرایط گفتن زیادتی مفید نبود اول بترتیب و آداب و شرایط قیام باید نمود و مرید صادق را چون درد طلب و داعیه سلوک این راه پدید نشانش آن است که باذکر انس گیرد و از خلق و حشت تا از همه روی بگرداند و در پناه ذکر گریزد که قل الله ثم ذرهم فی خوضهم یلعبون و چون بر ذکر مواظبت خواهد نمود باید که اساس بر توبه ای نصوح نهد از جمله معاصی و بوقت ذکر گفتن اگر تواند غسل کند و الا وضویی تمام کند و جامه پاک پوشد بر سنت و خانه ای خالی و تاریک و نظیف راست کند و اگر قدری بوی خوش بسوزد اولیتر و روی بقبله نشیند مربع و مربع نشستن در جمله اوقات منهی است الا در وقت ذکر گفتن که خواجه علیه السلام چون نماز بامداد بگزاردی در مقام خویش بذکر گفتن بنشستی تا آفتاب بر آمدن و در وقت ذکر گفتن دستها برروی ران نهد و دل حاضر کند و چشم فراهم کند و بتعظیم تمام شروع کند در کلمه لااله الاالله گفتن بقوت تمام چنانک لااله از ناف برآورد والاالله بدل فروبرد بروجهی که اثر ذکر وقوت آن بجمله اعضا برسد ولیکن آواز بلند نکند و تا تواند در اخفا و خفض صوت کوشد چنانک فرمود وآذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفه و دون الجهرمن القول و برین وجه ذکر سخت و دمادم میگوید و در دل معنی ذکر میاندیشد چنانک در معنی لااله هر خاطر که در دل میآید نفی میکند بدان معنی که هیچ چیز نمیخواهم نمیطلبم و هیچ مقصود و محبوب ندارم الاالله جز خدای جملگی خواطر به لااله نفی میکند وحضرت عزت را بمقصودی و محبوبی و مطلوبی اثبات میکند به الاالله و باید که در هر ذکر باول و آخر حاضر باشد بنفی و اثبات و هر وقت در اندرون دل نظر میکند هر چیز که دل را با آن پیوند بیند آن چیز را در نظر میآورد و دل با حضرت عزت میدهد و از ولایت شیخ بهمت مدد میطلبد و بنفی لااله آن پیوند باطل میکند و بیخ محبت آن چیز از دل برمیاندارد و بتصرف الاالله محبت حق را قایم مقام آن محبت میگرداند هم برین ترتیب مداومت مینماید تا بتدریج دل از جمله محبوبات و مالوفات فارغ و خالی کند که اهتتار در ذکر از مداومت خیزد و اهتتار آن باشد که بغلیات ذکر هستی ذاکر در نور ذکر مضمحل شود و ذکر ذاکر را مفرد گرداند و عوایق و علایق وجود از و بر دارد و او را از دنیای جسمانیات بآخرت روحانیات سبکبار در آورد چنانک فرمود سیروا سبق المفردون الحدیث و بدانک دل خلوتگاه خاص حق است که لایسعنی ارضی و لاسمایی و انما لایسعنی قلب عبدی المومن و تا زحمت اغیار در بارگاه دل یافته شود غیرت و عزت اقتضای تعزز کند از غیریت ولیکن چون چاوش لااله بارگاه دل از زحمت اغیار خالی کرد منتظر قدوم تجلی سلطان الاالله باید بود که فاذا فرغت فا نصب و الی ربک فا رغب جل خالی کن که شاه ناگاه آید چون خالی گشت شه به خرگاه آید و یقین شناسد که فایده کلی آنگه حاصل شود که ذکر از شیخی کامل صاحب تصرف تلقین ستاند که تیر وقتی حمایت کند که ازتر کش سلطان ستانند تیر که از دکان تیر تراش ستانند حمایت ولایت نکند اما دفع خصم را بشاید چنانک شرح آن بیاید ان شا ءالله تعالی صلی الله علی محمد و آله # نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب سیم » فصل چهاردهم قال الله تعالی یا ایها الذین آمنوا اتقوا الله و قولوا قولا سدیدا یعنی قولوا لا اله الا الله و قال النبی صلی الله علیه و سلم قولوا لا اله الا الله تفلحوا بدانک ذکر تقلیدی دیگرست و ذکر تحقیقی دیگر آنچ از راه افواه بدر سمع صورتی در آید آن ذکر تقلیدی باشد چندان کار گرنیاید همچنانک تخم تا پرورده نارسیده که در زمین اندازند نروید و ذکر تحقیقی آن است که بتصرف تلقین صاحب ولایت در زمین مستعد دل مرید افتد و ذکر که صاحب ولایت تلقین کند ثمره شجره ولایت اوست که هم تخم ذکر بتلقین صاحب ولایتان گرفته است در زمین دل بآب مدد همت شیخ پرورش داده تا آن تخم برسته است و بتدریج بمقام شجرگی ولایت رسیده و ثمره ذکر از شکوفه اذکرکم پدید آورده پس در کمال پختگی چون تخمی مقام شیخی تخمی در زمین دل مرید میاندازد چون تخم ذکر پرورده ولایت باشد و زمین دل شیار کرده ارادت بود و از گیاه طبیعت بدستکاری طریقت پاک کرده و از آفتاب اخلاص و آب همت شیخ مدد یابد سبزه ایمان حقیقی زود بروید که لااله الا الله ینبت الایمان فی القلب کماینبت الما البقله و روز بروز در تزاید باشد تا غرس احسان گردد و بتربیت شجره عرفان شود و شرط تلقین آن است که مرید بوصیت شیخ سه روز روزه دارد و درین سه روز دران کوشد تا پیوسته بروضو باشد و مدام ذاکر بود و اگرچه آمدشد کند با خود ذکر میگوید و با مردم اختلاط کم کند و سخن بقدر ضرورت گوید و بوقت افطار طعام بسیار نخورد و شبها بیشتر بذکر بیدار دارد بعد از سه روز بفرمان شیخ غسل کند ونیت غسل اسلام آرد چنانک ابتدا هر کس که در دین خواستی آمد اول غسل اسلام بکردی آنگه از خواجه علیه السلام تلقین کلمه یافتی اینجا بران سنت غسل اسلام حقیقی کند و در وقت آب فرو کردن بگوید خداوندا من تن را که بدست من بود بآب پاک کردم تو دل را که بامرتست بنظر عنایت پاک کن و چون غسل تمام کرد بعد از نماز خفتن بخدمت شیخ آید و شیخ او را روی بقبله بنشاند و شیخ پشت بقبله باز دهد و در خدمت شیخ بدو زانو بنشیند و دستها بر یکدیگر نهد و دل حاضر کند و شیخ وصیتی که شرط باشد بگوید و مرید دل را از همه چیزها بازستاند و در مقابله دل شیخ بدارد و بنیاز تمام مراقب شود تا شیخ یک بار بگوید لااله الاالله بآواز بلند وقوت تمام چون تمام گفت مرید همچنان بر آهنگ شیخ آغاز کند لااله الاالله بلند و بقوت بگوید شیخ دیگر باره بگوید و مرید باز گوید سیم بار شیخ بگوید مرید باز گوید پس شیخ دعا بگوید و مرید آمین کند چون تمام شد برخیزد و بخلوتخانه در رود و روی بتربیت تخم ذکر آرد چنانک شرح آن در فصل شرایط خلوت بیاید ان شاءالله تعالی و ابتدای ذکر در دل مرید ب مثال شجره ای است که بنشانند چنانک فرمود ضرب الله مثلا کلمه طیبه کشجره طیبه و باتفاق مفسران کلمه طیبه لااله الاالله است چون ملازمت پرورش این پرورش این شجره نماید بیخهای او از دل بجملگی اعضا و جوارح برسد تا از فرق سر تا بناخن پای هیچ ذره نماند که بیخ شجره ذکر آنجا نرسد چون بیخ چنین راسخ گشت در زمین قالب شجره ذکر شاخ سوی آسمان دل کشیدن گیرد که اصلها ثابت و فرعها فی اسماء درین مقام دل ذکر از زبان بستاند و صریح کلمه لااله الااللهمیگوید هر وقت که دل ذکر گفتن گرفت ذکر زبان در توقف باید داشت تا دل داد ذکر بدهد که ذکر زبان مشوش کننده بود و هر وقت که دل از ذکر فروایستد زبان را بر ذکر باید داشت تا دل بکلی ذاکر گردد و همچنین مدد میکند تا شجره ذکر پرورش می یابد و قصد علو میکند تا چون شجره بکمال خود رسید شکوفه مشاهدات بر سر شاخ شجره پدید آمدن گیرد و از شکوفه مشاهدات بتدریج ثمرات مکاشفات و علوم لدنی بیرون آید که توتی اکلها کل حین باذن ربها و اگر ابتدا تخم از ثمره رسیده ولایت نگرفته بودی شجره برین مثابت نرسیدی عبدالله بن عمر-رضی الله عنهما- روایت میکند که در خدمت خواجه علیه الصلوه و السلام نشسته بودیم با جمعی صحابه خواجه فرمود ان من اشجره شجره مثلها مثل المومن لایجف و رقها فاخبرونی ما هی فرمود که در میان درختها درختی است که مثل آن مثل مومن است که برگ او همیشه سبز باشد مرا خبر کنید تا آن کدام درخت باشد هر کس از صحابه بدختی از درختهای بادیه در افتادند این میگفت فلان درخت است و آن میگفت فلان درخت است خواجه علیه الصلوه می گفت این نیست و آن نیست عبدالله میگوید در خاطر من آمد که آن درخت خرماست اما دران قوم ابوبکر و عمر بودند رضی الله عنهما نخواستم بحضور ایشان گویم آنچ ایشان نگفتند پس پیغمبر علیه السلام فرمود هی النخله آن درخت خرماست و بحقیقت مناسبت مومن با درخت خرما ازان وجه است که درخت خرما را تا از درخت نرگشن ندهند و تلقیح و تابیر نکنند خرمای نیک نیاورد و این مشهورست که هر سال از طلع خرمای نر قدری بگیرند و در طلع درخت خرما پیوند کنند تا خرما نیک آورد والا ثمره بوجه خویش ندهد پس مومن را چون خواهند که ثمره ولایت حاصل شود تلقیح و تابیر او بتلقین شیخ صاحب ولایت تواند بود و چون تلقین حاصل شد مداومت و ملازمت خلوت و عزلت باید نمود بتصرف فرمان شیخ تا ثمره حقیقی حاصل آید چنانک شرح آن بیاید و از خواجه علیه السلام نقل است که وقتی جماعتی از خواص صحابه را جمع کرد در خانه ای و بفرمود تا در ببستند و سه بار کلمه لااله الااللهبآواز بگفت و صحابه را فرمود همچنین بگویید ایشان بگفتند آنگه دست برداشت و سه بار بگفت اللهم هل بلغت بعد از ان فرمود بشارت باد شما را که خداوند تعالی شما را بیامرزید پس مشایخ طریقت تلقین ذکر هم ازین سنت گرفته اند # نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب سیم » فصل پانزدهم قال الله تعالی و اذوا اعدنا موسی اربعین لیله قال النبی صلی الله علیه و سلم من اخلص لله اربعین صباحا ظهرت ینابیع الحکمه من قلبه علی لسانه بدانک بنای سلوک راه دین و وصول بمقامات یقین بر خلوت و عزلت است و انقطاع از خلق و جملگی انبیا و اولیا در بدایت حال داد خلوت داده اند تا به مقصود رسیده اند چنانک عایشه رضی الله عنها روایت میکند در حق خواجه علیه السلام کان حبب الیه الخلا اول خلوت و عزلت بر دل خواجه شیرین گردانیدند و در روایت میآید کان یتحبب الی حرا اسبوعا و اسبوعین یعنی در کوه حرا بخلوت و طاعت مشغول گشتی پیش از وحی یک هفته و دو هفته و نیز یک ماه در روایت آمده است و این ضعیف خلوتخانه خواجه را علیه السلام بر کوه حرا بمکه زیارت کرده است غاری است بران کوه سخت باروح و چون موسی را علیه السلام استحقاق استماع کلام بی واسطه کرامت میکردند بخلوت اربعین فرمودند که و اذ واعدنا اربعین لیله و عدد اربعین را خاصیتی است در استکمال چیزها که اعداد دیگر را نیست چنانک در حدیث صحیح آمده است ان خلق احد کم یجمع فی بطن امه اربعین یوما ثم یکون علقه مثل ذلک الحدیث بتمامه و خواجه علیه السلام ظهور چشمه های حکمت از دل بر زبان باختصاص اخلاص اربعین صباحا فرموده است و حوالت کمال تخمیر طینت آدم علیه السلام به اربعین صباحا کرد و ازین نوع بسیارست و نشستن اربعینات را شرایط و آداب بسی است اما آنچ مهم ترست هشت شرط است که اگر یک شرط ازین شرایط بخلل باشد مقصود کلی بحصول دشوار پیوندد اول تنها در خانه خالی نشستن است روی بقبله آورده مربع دستها بر روی ران نهاده غسل کرده بنیت غسل مرده و خلوت خانه را لحد خویش شمرده و از انجا جز بوضو و حاجت و نماز بیرون نیاید و خانه باید که تاریک بود و کوچک و پرده برروی در فرو کرده تا هیچ روشنی و آواز در نیاید تا حواس از کار فروافتد از دیدن و شنودن و گفتن و رفتن تا روح چون مشغول حواس و محسوسات نباشد با عالم غیب پردازد و نیز حجبی و آفاتی که روح را از دریچه های حواس پنجگانه در آمده است چون حواس از کار فروافتد بتصرف ذکر و نفی خواطر محو گردد و آن نوع حجاب نیز بنشیند و روح را با غیب انس پدید آید و انس او از خلق منتفی شود دوم پیوسته بروضو بودن است تا مسلح باشد و شیطان برو ظفر نیابد که الوضو سلاح المومن سیم مداومت نمودن بر کلمه لااله الاالله است چنانک فرمود الذین یذکرون الله قیاما و قعودا و علی جنوبهم اشارت بدوام ذکرست چهارم مداومت بر نفی خاطرست باید که هر خاطر که آید از نیک و بد جمله به لااله نفی میکند بدان معنی که گوید هیچ چیز نمیخواهم الاخدای اشارت وان تبد وامافی انفسکم او نخفوه یحاسبکم به الله بنفی خاطرست و بحقیقت هر خاطر که در آید نقشی ازان بس صحیفه دل پدید آید یا نیک یا بد آن جمله شاغل دل باشد از قبول نقوش غیب تا آینه دل از جمله نقوش پاک و صافی نگردد پذیرای نقوش غیبی وعلوم لدنی نشود و قابل انوار مشاهدات و مکاشفات روحانی نیاید پنجم دوام صوم است باید که پیوسته روزه دارد که روزه را در قطع تعلقات بشری و خمود صفات حیوانی و بهیمی خاصیتی عظیم است که الصوم لی و انا اجزی به ششم دوام سکوت است باید که با هیچ کس سخن نگوید مگر باشیخ که واقعه بر رای او عرضه دارد بقدر ضرورت باقی من صمت نجا بر خواند و بغیر ذکر ز فان نجنباند هفتم مراقبت دل شیخ کردن است باید که پیوسته دل با دل شیخ دارد و از دل شیخ مدد میطلبد که فتوحات غیبی و نسیم نفحات الطاف ربانی ابتدا از دریچه دل شیخ بدل مرید رسد زیراک مرید اول حجب بسیار دارد و توجه بحضرت عزت بشرط نتواند کرد که او خو کرده عالم شهادت است چون پیوند ارادت محکم بود توجه او بدل شیخ آسان دست دهد و دل شیخ متوجه حضرت است و پرورده عالم غیب هر لحظه از غیب بدل شیخ فیضان فضل ربانی میرسد و از دل شیخ بحسب توجه دل مرید بدل شیخ مددهای غیبی بدل مرید میرسد تا دل مرید اول بواسطه از غیب مدد گرفتن خوی کند و پرورش یابد آنگه بتدریج بدل رسد که قابل فیض بی واسطه شود که وسقیهم ربهم شرابا طهورا ابتدا اگرچه همین شراب باشد و لیکن در جام ولایت شیخ بدو دهند که یسقون فیها کاسا کان مزاجها زنجیلا پس در جام نبوت محمد علیه الصلوه ساقی حق شراب طهور شهود بی واسطه در دهد که وسقیهم ربهم شرابا طهورابیت زان می خوردم که روح پیمانه اوست زان مست شدم که عقل دیوانه اوست دودی بمن آمد آتشی در من زد زان شمع که آفتاب پروانه اوست پیوسته همت شیخ را در راه دلیل و بدقه خویش شناسد و چون آفتی یا خوفی پدید آید یا خیالی هایل در نظر آید در حال پناه با ولایت شیخ دهد و از راه اندرون از دل شیخ مدد طلبد تا مدد همت و نظر ولایت شیخ دفع هر آفت اگرشیطانی است و اگر نفسانی میکند هشتم ترک اعتراض است هم بر خدای هم بر شیخ ترک اعتراض بر خدای چنانک بهر چ از غیب بدو فرستد از قبض و بسط و رنج و راحت و صحت و سقم و گشایش و فروبستگی راضی باشد و تسلیم کند و روی از حق نگرداند و ثابت باشد بیت در دل چو شراب وصل ما میریزی باید چو خمار گیردت نگریزی با وصل منت اگر نشستی باید با هر چ نشسته ای ازان برخیزی و بر شیخ بهر چ از قول و فعل و حال و صفت او بیند اعتراض نکند و تسلیم تصرفات ظاهر و باطن او باشد و در معاملات و احوال شیخ بنظر ارادت نگرد بنظر عقل کوته بین تصرف نکند که شرط بزرگترین تسلیم ولایت شیخ بودن است چنانک در صورت بیضه و مرغ نموده آمده است اگر بیضه قدری از تصرف مرغ و تسلیم او بیرون آید و مدد از و منقطع شود در حال خاصیت مرغی که در بیضه تعبیه بود باطل گردد و نه بیضه باشد و نه مرغ و هر بیضه که در تصرف مرغی فاسد شد اگر جمله مرغان جهان جمع شوند آن بیضه را بصلاح باز نتوانند آورد ازینجاست اگر مریدی مردود ولایت شیخی شود هیچ کس از مشایخ او را بکمال نتوانند رسانید و مردود جمله ولایات مشایخ گردد مگر مریدی که از خدمت شیخ بعذری بازماند بی آنک رد ولایت بدو رسد و متعذر بود او را بخدمت شیخ رسیدن و ازو استفادت کردن اما بواسطه وفات شیخ یا سفری دور که نتواند مرید آید آنجا رسیدن چون بدین عذرها بخدمت شیخی دیگر پیوندد معذور بود تصرف همت آن شیخ ممکن است که او را بمقام مرغی رساند زیرا که بیضه وجود مرید استعداد مرغی فاسد نکرده است دیگر آداب خلوت بسیارست اما شرایط این هشت بود که نموده آمد و ازآداب خلوت یکی تقلیل طعام است نه چندانک ضعیف و بی قوت شود آن مقدار باید که قوت مواظبت بر ذکر سخت و مدام گفتن باقی باشد مثلا بمقدار صد درم یا صد و پنجاه درم یا دویست درم طعام خورد هر کس بقدر قوت مزاج واشتها میافزاید و میکاهد فی الجمله باید که در شب سبک باشد تا خواب غلبه نکند و از ذکر بازنماند از قلت طعام یا کثرت و آن مقدار طعام که خورد با ذکر و حضور دل خورد و لقمه کوچک بر دارد و بشره نخورد و خرد بخاید با ذکر که در دل میگوید تا بنور ذکر ظلمت شهوت طعام مندفع میشود و چون نیم سیر شد دست بدارد تا اسراف نبود و در طعام تکلف نکند تا لذیذ باشد و از گوشت بسیار احتراز کند در هفته ای اگر یک بار دوبار خورد هر بار پنجاه درم روا باشد دیگر در قلت خواب کوشد تا بتواند باختیار پهلو بر زمین ننهد مگر از غلبات خواب بیخود بیفتد یا خوابش ببرد چون با خویش آمد برخیزد و وضو تازه کند و بذکر مشغول شود و اگر نیک مانده گردد و نتواند نشست یک ساعت پهلو بر زمین نهد یا سر برزانو نهد و خوابش ببرد تا ملالت از طبع و کلالت از حواس برود هم روا باشد و هر وقت که از ملازمت ذکر زبان باز ماند یک ساعت دل را بذکر مشغول کند و مراقب دل شود و منتظر باشد تا چه در نظر او آید و از هر خیال مخوف و آوازهایل که بیند یا شنود نترسد و دل بقوت دارد و در حال پناه باولایت شیخ دهد و نام شیخ بر زبان براند و از همت او مدد طلبد تا حق تعالی بلطف خویش مندفع گرداند و هر وقت که بوضو یا نماز جماعت یا نماز جمعه بیرون آید باید که چشم در پیش دارد و بجوانب ننگرد و دل را و زبان را بذکر مشغول گرداند تا متفرق نشود و صلی الله علی محمد و آله # نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب سیم » فصل شانزدهم قال الله تعالی انی رأیت احد عشر کوکبا والشمس والقمر و ایتهم لی ساجدین و قال النبی صلی الله علیه وسلم الرویاء الصالح جز من سته و اربعین جزء من النبوه بدانک سالک چون در مجاهدت و ریاضت نفس و تصفیه دل شروع کند او را بر ملک و ملکوت عبور و سلوک پدید آید و در هر مقام مناسب حال او وقایع کشف افتد گاه بود که در صورت خوابی صالح بود و گاه بود که واقعه غیبی بود و فرق میان خواب و واقعه بنزدیک این طایفه از دو وجه است یکی از صورت دوم از معنی از راه صورت چنانک واقعه آن باشد که میان خواب و بیداری بیند یا در بیداری تمام بیند و از راه معنی واقعه آن باشد که از حجاب خیال بیرون آمده باشد و غیبی صرف شده که روح در مقام تجرد از صفات بشری مدرک آن شود واقعه ای روحانی بود مطلق وگاه بود که نظر روح موید شود بنور الوهیت واقعه ربانی بود که المومن ینظر بنورالله خواب آن باشد که حواس بکل از کار بیفتاده بود و خیال بر کار آمده در غلبات خواب چیزی درنظر آید و آن بر دو نوع بود یکی اضغات احلام است و آن خوابی بود که نفس بواسطه آلت خیال ادراک کند از وساوس شیطانی و هواجس نفسانی که القای نفس و شیطان باشد و خیال آن را نقش بندی مناسب بکند و درنظر نفس آرد آن را تعبیری نباشد خوابهای آشفته و پریشان بود از آن استعاذت واجب بود و با کس حکایت نباید کرد دوم خواب نیک است که رویای صالح گویند و خواجه علیه السلام فرمود یک جزوست از چهل و شش جزو از نبوت بعضی ایمه آن را تفسیر کرده اند که مدت نبوت خواجه علیه السلام بیست و سه سال بود از آن جمله ابتدا شش ماه وحی بخواب میآمد پس خواب صالح بدین حساب یک جزو باشد از چهل و شش جزو از نبوت و بسیار انبیا بوده اند علیهم السلام که وحی ایشان جمله در خواب بوده است و بعضی بوده اند که وحی ایشان وقتی در خواب بوده است و وقتی در بیداری چنانک ابراهیم علیه السلام گفت انی اری فی النام انی اذبحک فانظر ماذا تری و خواجه علیه السلام میفرماید نوم الانبیاء وحی و خواب صالح هم بر سه نوع است یکی آنک هرچ بیند بتأویل و تعبیر حاجت نیفتد همچنان بعینه ظاهر شود چنانک خواب ابراهیم علیه الصلوه صریح بود انی اری فی امنام انی اذبحک دوم آنک بعضی بتأویل محتاج بود و بعضی همچنان باز خواند چنانک خواب یوسف علیه السلام بود انی رأیت احد عشر کوکبا والشمس والقمر رایتهم لی ساجدین یازده ستاره و ماه و آفتاب محتاج تأویل بود بیازده برادر و مادر و پدر اما سجده بعینه ظاهر شد بتأویل حاجت نیامد که و خسروا له سجدا و سیم محتاج بتأویل باشد بتمام چنانک خواب ملک بود که انی اری سبع بقرات سمان الایه جمله محتاج تأویل بود و همچنانک خواب زندانیان بود محتاج تأویل بود یا صاحبی السجن اما احد کما فیسقی ربه خمرا و اما الاخر فیصلب فتأکل الطیر من رأسه و بحقیقت رویای صالح نه آن است که آن را تأویلی راست باشد مطلقا و اثر آن ظاهر گردد که این خواب هم مومن را باشد و هم کافر را چنانک ملک مصر دیدو زندانیان دیدند و آن از نظر دل بود بتأیید روح بی تأیید نور الهی فاما آنچ موید بود بنور الهی جز مومن یا ولی یا نبی نبیند تا رویاء صالح بود و یک جزو از نبوت باشد و کافر را هیچ جزو نباشد از نبوت و تاکید این معنی آن است که خواجه علیه السلام فرمود لم یبق من النبوه الا المبشرات براها المومن او یری له پس این ضعیف رویا بر دو نوع مینهد رویا صالح و رویاء صادق صالح آن است که مومن یا ولی یا نبی بیند و راست بازخواند یا تأویلی راست دارد و آن نمایش حق بود و رویا صادق آن است که تأویلی راست دارد و باز خواند و باشد که بعینه ظاهر شود و اما از نمایش روح بود و این نوع کافر و مومن را بود و همچنین واقعه بر دو نوع مینهد یکی آنک محتمل است که رهابین و فلاسفه و براهمه را بود از کثرت ریاضت نفس و تصفیه دل و تربیت روح تا وقت باشد که ایشان را بعضی از مغیبات کشف افتد و وقایع میان خواب و بیداری مطلق پدید آید و گاه بود که از کثرت ریاضت غلبات روحانیت پدید آید و محو بیشتر صفات حیوانی و بهیمی کند و روح ایشان از حجب خیال قدری خلاص یابد و در تجلی آید و انوار روح بر نظر ایشان مکشوف گردد اما ایشان را بدان قربی و قبولی پدید نیاید و سبب نجات ایشان نشود بل که سبب غلو و مبالغت ایشان گردد درکفر و ضلالت و واسطه استدراج شود چنانک فرمود عزوجل و علا که سنستد رجهم من حیث لایعملون و املی لهم ان کیدی متین دوم واقعه آن است که حق تعالی در آینه آفاق و انفس جمال آیات بینات درنظر موحدان آرد که سنریهم آیاتنا فی الافاق و فی انفسهم حتی یتبین لهم انه الحق موحدان را سبب ظهور حق شود و بالهام ربانی که در معرفت فجور و تقوی نفس بدل سالک میرسد در حالت مغلوبی حواس نظر دل یا روح بر صورت آن الهامات افتد که خیال آن را نقشبندی مناسب کرده باشد یا بی واسطه تصرف خیال بر حقیقت آن الهامات نظر می افتد تا سالک را بر صلاح و فساد نفس و ترقی و نقصان خویش اطلاع پدید میآید چنانک فرمود و نفس و ما سویها فالهمها فجورها و تقویها و چنانک آنجا مشرک را سبب استدراج بود و زیادتی کفر اینجا موحد را سبب کرامات گردد و زیادتی ایمان که هوالذی انزل السکینه فی قلوب المومنین لیزدادوا ایمانا مع ایمانهم و فرق میان واقعه مشرک و واقعه موحد آنک مشرک در حجب شرکت و اثنینیت بازمانده است هرگز از مشاهدات انوار صفات احدیت خبر نیابد و از هستی انسانیت بیرون نیاید و موحد بنور وحدانیت از ظلمت حجب شرکت خلاص یابد و هستی انسانیت در تجلی انوار صفات احدیت محو کند ودر ظهور عالم وحدانیت برخوردار مقام وحدت گردد بیت کی بود ما زما جدا مانده من و تو رفته وخدا مانده پس زبانی که راز مطلق گفت راست جنبید کو اناالحق گفت و بدانک کشف وقایع را در نظر سالک سه فایده است اول آنک بر احوال خویش از زیادت و نقصان و سیر و وقفه و فترت وجد و شوق و فسردگی و بازماندگی و رسیدگی اطلاع افتد و از منازل و مقامات راه و درجات و درکات و علو و سفل و حق و باطل آن باخبر شود زیرا که این هریک را خیال نقش بندی مناسب بکند تا سالک را وقوف افتد بر جمله وقایع نفسانی وحیوانی و شیطانی و سبعی و ملکی و دلی و روحی و رحمانی تا اگر صفات ذمیمه نفسانی بر وی غالب بود از حرص وحسد و شره و بخل و حقد و کبر و غضب و شهوت و غیر آن خیال هریک در صورت حیوانی که آن صفت بر وی غالب بود نقش بندی کند چنانک صفت حرص را در صورت موش و مور بنماید و دیگر حیوانات حریص و اگر صفت شره غالب بود در صورت خوک وخرس بنماید و اگر صفت بخل غالب بود در صورت سگ و بوزنه و اگر صفت حقد غالب بود در صورت مار واگر صفت کبر غالب بود در صورت پلنگ و اگر صفت غضب غالب بود در صورت یوز و اگر صفت شهوت غالب بود در صورت درازگوش و اگر صفت بهیمی غالب بود در صورت گوسپندان و اگر صفت سبعی غالب بود از هر نوع سباع درنظر آرد و اگر صفت شیطنت غالب بود در صورت شیاطین و مرده و غیلان درنظر آرد و اگر صفت غدر و مکر و حیلت غالب بود در صورت روباه و خرگوش درنظر آید و اگر اینها را بر خود مستولی بیند داند که این صفات بر وی غالب است و اگر اینها را مسخر بیند داند که ازین صفات عبور میکند و اگر اینها را بیند که میکشد و قهر میکند داند که ازین صفات میگذرد و خلاص مییابد و اگر بیند که با اینها با منازعت است داند که در معانده و مکایده است غافل نشود و ایمن نباشد و اگر آبهای روان و صافی بیند و دریاها و غدیرها و حوضها و سبزه های خوش و روضه ها و بستانها و قصرها و آینه های صافی و ماه و ستاره و آسمان صافی این جمله صورت صفات دلی است و اگر انوار بینهایت بیند و عالمهای نامتناهی و طیران و معاریج و عالم بیرنگی و بیچونی و طی زمین و آسمان و رفتن بر هوا و کشف معانی و علوم لدنی و ادراک بی آلات این جمله مقامات روحانی است و اگر مطالعه ملکوت و مشاهده ملایکه و هواتف و عرض افلاک و انجم ونفوس وملوک اشیا و عرش و کرسی بیند در سلوک صفات ملکی است و حصول صفات حمیده و اگر در مشاهدات انوار غیب الغیب افتد و مکاشفات صفات الوهیت و الهامات و وحیها و اشارات و تجلیهای صفات ربوبیت در مقام تخلق است باخلاق رحمانی از هر نوع شمه ای نموده آمدباقی هم برین قیاس می کند دوم فایده آنک وقایع دلی و روحی وملکی نیک با ذوق بود نفس را از آن شربی و قوتی و ذوقی و شوقی پدید آید که بدان شوق و ذوق انس از خلق و مألوفات طبع و مستلذات شهادتی و مشتهیات جسمانی باطل کند و با مغیبات وعالم روحانی و لطایف و معانی واسرار و حقایق انس پدید آورد و بکلی متوجه عالم طلب شود و مشرب او عالم غیب گردد قد علم کل اناس مشربهم و بحقیقت اطفال طریقت را در بدایت جز بشیر وقایع غیبی نتوان پرورد و غذای جان طلب از صورت و معنی وقایع تواند بود چنانک شخصی در خدمت خواجه امام یوسف همدانی بازمیگفت بتعجب که در خدمت شیخ احمد غزالی رحمه الله علیه بودم بر سفره خانقاه با اصحاب طعام میخورد در میانه آن از خود غایب شد چون با خود آمد گفت این ساعت پیغمبر را علیه السلام دیدم که آمد و لقمه در دهان من نهاد خواجه امام یوسف فرمود تلک خیالات تربی بها اطفال الطریقه گفت آن نمایشهایی باشد که اطفال طریقت را بدان پرورند سیم فایده آنک از بعضی مقامات این راه جز بتصرف وقایع غیبی عبور نتوان کرد و رکن اعظم در احتیاج به پیغامبر و شیخ از بهر این است که تا سالک سیر در وجود خویش میکند و سلوک او در صفات نفس ودل و روح بود ممکن است که بغیری حاجت نیفتد ولیکن چون بسرحد روحانیت رسید بخودی خود از آن مقام نتواند گذشت از بهر آنک هر تصرف که از سالک برخیزد هستی دیگر پدید آورد و او را بعد ازین راه بر نیستی است و نیستی بتصرف غیر تواند بود پس وقایعی که از فیض ولایت شیخ آید یا از حضرت نبوت یا از تجلیهای صفات خداوندی فنابخش بود و تا فنای حقیقی حاصل نشود ببقای حقیقی که مقصود و مطلوب از سلوک است نرسد والله اعلم بعد ازین طرفی از وقایع که بکشف و مشاهده و تجلی و وصول تعلق دارد هریک در فصل آن بجای خویش گفته آید ان شاءالله وحده و صلی الله علی محمد و آله # نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب سیم » فصل هفدهم قال الله تعالی ما کذب الفواد ما رای افتمارو نه علی ما یری و لقد رآه نزله اخری و قال النبی صلی الله علیه وسلم الا حسان ان تعبد الله کانک تراه بدانک چون آینه دل بتدریج از تصرف مصقل لا اله الاالله صقالت یابد و زنگار طبیعت و ظلمت صفات بشریت ازو محو شود که ان لکل شیء صقاله و صقاله القلوب ذکرالله پذیرای انوار غیبی گردد و سالک بحسب صقالت دل و ظهور انوار مشاهد آن انوار شود و در بدایت حال انوار بیشتر بر مثال بروق و لوامع و لوایح پدید آید یا ایها البرق الذی تلمع من ای اکناف الحمی تسطع و چندانک صقالت زیادت میشود انوار بقوت تر و زیاد ت تر می گردد بعد از بروق بر مثال چراغ و شمع و مشعله و آتشهای افروخته مشاهده شود و آنگه انوار علوی پدید آید ابتدا در صورت کواکب خرد و بزرگ و آنکه بر مثال قمر مشاهده افتد و بعد از آن در شکل شمس پیدا گردد پس انوار مجرد از محال پدید آید شرح این جمله درازنایی دارد اما شمه ای نموده آید ان شاءالله بدانک منشأ انوار متنوع است چون روحانیت سالک و ولایت شیخ و نبوت خواجه علیه السلام و ارواح انبیا و اولیا و مشایخ و حضرت عزت و ذکر لا اله الا الله و اذکار مختلف و قرآن و اسلام و ایمان و انواع عبادات و طاعات که هر یک را نوری دیگرست و از هر منشأ نوری دیگر برخیزد مناسب آن و هریک را ذوقی و لونی دیگرست و چون انوار بکل از حجب بیرون آید خیال را در آن تصرفی نماند الوان برخیزد و در بیرنگی و بی صورتی و بی محلی و بی شکلی و بی هییتی و بی کیفیتی مشاهده افتد و نور مطلق آن است که ازین همه پاک و منزه باشد و هر شکل و لون که خیال ادراک کند جمله از آلایش حجب صفات بشری است چون با روحانیت صرف افتد این صفات هیچ نماند وتلألوی بی رنگ و شکل پدید آید و شرح آنک هریک ازین انواع مختلف از کدام منشأ مشاهده میشود درین مختصر بتفصیل تعذری دارد اما بر سبیل اجمال بدانک هر چ در صورت بروق و لوامع آید بیشتر از منشأ ذکر و وضو نماز خیزد و گاه بود که از غلبات انوار روح حجب صفات بشری منخرق شود بر مثال ابر و پرتوی از روحانیت در صورت برق مشاهده افتد وقتی مریدی از آن شیخ ابوسعید رحمه الله علیه وضو ساخته بود در خلوتخانه رفت نعره ای بزد و بیرون دوید گفت خدای را بدیدم شیخ احوال دانست فرمود ای کار نادیده آن نور وضوی تو بود تو از کجا هنوز و آن حضرت از کجا و اما آنچ در صورت چراغ و شمع و مانند این بیند توری باشد مقتبس یا از ولایت شیخ یا از حضرت نبوت که و سراجا منیرا یا از استفادت علوم یا از نور قرآن یا از نور ایمان و آن چراغ و شمع دل بود که بدان مقدار نور منور شده است ازین عالمها که گفتیم و اگر در صورت قندیل و مشکات بیند همین معنی باشد که حق تعالی دل را بدان مثل زده است که مثل نوره کیمشکوه فیها مصباح و اما آنچ در صورت علویات بیند چون کواکب و اقمار و شموش از انوار روحانیت بود که بر آسمان دل بقدر صقالت آن ظاهر میشود چون آینه دل بقدر کوکبی صافی شود نور روح بقدر کوکبی پدید آید گاه بود که کوکب بر آسمان بیند و گاه بود که بی آسمان بیند چون بر آسمان بیند آسمان جرم دل بود و کوکب نور روح قدر صفای دل اگر خرد بود و اگر بزرگ واگر اندک بود و اگر بسیار وچون کوکب بی آسمان بیند عکس نور دل بود یا نور عقل یا نور ایمان که بر صفای هوای سینه ظاهر شود و گاه بود که نفس چنان صفایابد که آسمان وار درنظر آید ودل بر آنجا چون ماه بیند اگر ماه تمام بیند دل تمام صافی شده است و اگر نقصان دارد بقدر نقصان کدورت باقی است و چون آینه دل در صفا کمال گیرد و پذیرای نور روح شود بر مثال خرشید مشاهده افتد چنانک صفا زیادت بود خرشید درخشان تر تا وقت بود که در روشنی هزار باره از خرشید درخشان تر بود و اگر ماه و خرشید بیک بار مشاهده افتد ماه دل بود که از عکس نور روح منور شده است و خرشید روح باشد که مشاهده افتد اما هنوز از پس حجاب طالع است تاخیال آن را بصورت خرشید نقش بندی مناسب کرده است و الا نور روح بی شکل و لون وصورت است و گاه بود که خرشید و ماه و کواکب در حوض و دریا و چاه آب و جوی آب و آینه و مانند این مشاهده افتد آن جمله انوار روحانیت بود و آن محال مختلف دل باشد که خیال آن را چنین نقشبندی کرده است و گاه بود که پرتو انوار صفات حق عزو علا بر قضیه من تقرب الی شبرا تقربت الیه ذراعا استقبال کند و از پس حجب روحانی و دلی عکس بر آینه دل اندازد بقدر صفای آن چنانک ابراهیم را علیه السلام بود در ابتدا فلما جن علیه اللیل و رای کوکبا چون آینه دل بقدر کوکبی صفایافته بود آن نور بقدر کوکبی مشاهده افتاد و چون از زنگار طبع بتمام خلاص یافت در صورت قمر مشاهده افتاد که فلما رای القمر بازغا و چون آینه بکمال صافی شد در صورت خرشید مشاهده افتاد فلما رای الشمس بازغه و بحقیقت آنچ مشاهده نظر جان خلیل علیه السلام میشد عکس پرتو انوار صفات ربوبیت بود که در آینه دل مشاهده میافتاد ولیکن از پس حجاب روحانی و دلی درمقام تلوین لاجرم افول میپذیرفت او میگفت لا احب الا فلین بیان آنک از پس حجب بود آنک در صورتهای مختلف مینمود و آن حضرت منزه است از صورت و بیان آنک در مقام تلوین بود آنک افول میپذیرفت و او منزه است از افول و بیان آنک پرتو انوار صفات حق بود که مشاهده میافتد آنک بتعریف حق دل ذوق شهود مییافت و بر حقیقت آن حکم میکرد و دل حاکمی صادق القول است در آنچ بیند آفت کذب درو راه نیابد که ما کذب الفواد ما رای دل چون دل ببود دروغ نبیند حکم هذا ربی هم از آن پرتو خیزد که مشاهد دل است آنچ از انوار حق مشاهد دل شود همان نور معرف دل گردد و تعریف حال خود هم بخود کند ذوقی در جان پدید آیدحضرتی که بدان ذوق بداند آنچ دل می بیند از حضرت است نه از اغیار این معنی ذوقی است در عبارت دشوار گنجد و این ذوق متفاوت افتد اگر معرف از در سمع درآید چنان بودکه موسی را بود علیه السلام انی اناالله و متا معرف از پس حجب اید بواسطه بود که من الشجره ان یا موسی انی اناالله و چون حجب برخیزد بی واسطه شنود که و کلم الله موسی تکلیما و اگر معرف از در نظر درآید و حجب باقی بود بواسطه آید چنانک خلیل را علیه السلام بود فلما رای الشمس بازغه قال هذا ربی تابحقیقت ذوقی در جان پدید نیاید از تعریف انا ربک ترجمان زبان نگوید هذا ربی وچون حجب بکلی برخیزد ببواسطه آید چنانک خواجه را علیه السلام بودما کذب الفواد ما رای افتمارو نه علی مایری و عمر را رضی الله عنه هم ازین چاشنی بود که میگفت رای قلبی ربی و خواجه علیه السلام در بیان مقام احسان اشارت بحصول این ذوق می کرد ان تعبدالله کانک تراه و اگر کسی سوال کند که ابراهیم را علیه السلام آن خرشید و ماه و ستاره که مشاهده افتاد در عالم باطن بود یا در عالم ظاهر جواب گوییم تفاوت نکند چون آینه دل صافی ببود گاه بود که این مشاهدات در عالم غیب بیند از عالم دل بواسطه خیال و گاه بود ه در شهادت بیند از عالم ظاهر بواسطه حس در چیزی که مناسبتی دارد و محل ظهور انوار حق تواند بود چون خرشید و ماه وستاره که پذیرای عکس پرتو انوار حق اند که الله نور السموات والارض که بحقیقت ببننده آن دل است و نماینده حضرت عزت و چون ذوق هذاربی از معرف حق باشد غیب و شهادت و ظاهر وباطن یکسان بود و گاه بود که صفای دل بکمال رسد و حجب شفاف شود و ارایت سنریهم آیاتنا فی الافاق و فی انفسهم پدید آید اگر در خود نگرد همه حق بیند واگر در موجودات نگرد در هرچ نگرد در آن حق را بیند چنانک آن بزرگ گفت ما نظرت فی شیء الا و رأیت الله فیه و چون حجب برخیزد بکلی و مقام شهود بی واسطه میسر شود گوید ما نظرت فی شیء الا و رأیت الله قبله واگر در بحربی پایان شهود مستغرق شود و وجود مشاهدی متلاشی گردد وجود شاهد ماند و بس چنان بود که جنید قدس الله روحه میگفت ما فی الوجود سوی الله درین مقام شهود جمال شاهد در آینه انسان هم نظر شاهد را بود چنانک این ضعیف گوید بیت عمری است که در راه تو پای است سرم خاک قدمت بدیدگان میسپرم زان روی کنون آینه روی توم از دیده تو بروی تو مینگرم و اما الوان انوار در هر مقام آن انوار که مشاهده افتد رنگی دیگر دارد بحسب آن مقام چنانک در مقام لوامگی نفس نوری ازرق پدید آید و آن از امتزاج نور روح بود یا نور ذکر با ظلمت نفس از ضیای روح و ظلمت نفس نوری ازرق تولد کند و چون ظلمت نفس کمتر شود و نور روح زیادت گردد نوری سرخ مشاهده شود و چون نور روح غلبه گیرد نوری زرد پدید آید و چون ظلمت نفس نماند نوری سپید پدید آید و چون نور روح باصفای دل امتزاج گیرد نوری سبز پدید آید و چون دل تمام صافی شود نوری چون نور خرشید باشعاع پدید آید و چون آیینه دل در کمال صقالت بود نوری چون نور خرشید که در آینه صافی ظاهر شود پدید آید که نظر از قوت شعاع او برو ظفر نیابد البته و چون نور حق عکس بر نر روح اندازد مشاهده با ذوق شهود آمیخته شود و چون نور حق بی حجب روحی و دلی در شهود آید بی رنگی و بی کیفیتی و بی حدی و بی مثلی و بی ضدی آشکارا کند و تمکین و تمکن از لوازم او شود اینجا نه طلوع ماند نه غروب نه یمین ماند نه یسار نه فوق نه تحت نه مکان نه زمان نه قرب نه بعد نه شب نه روز لیس عندالله صباح و لامساء اینجا نه عرش است نه فرش نه دنیا نه آخرت نور یبدوا ذا بدا استمکن شمس طلعت ومن رآها آمن والقوم رضوا بظلمه ذات حزن کم قلت و کم اقول لکن مع من ابتدا انوار صفات جمال که از عالم لطف خداوندی است در مقام شهود ازین نوع تصرفات فنا آشکارا کند که نموده آمد اما انوار صفات جلال که از عالم قهر خداوندی است فنا الفنا و فناءفناءاقنا اقتضا کند و بیان از شرح آن عاجز و قاصرست اول نوری پدید آید محرق که خاصیت لا تبقی و لا تذر آشکارا کند که بحقیقت هفت دوزخ از پرتو آن نورست و ۱۰انوار صفات جمال مشرق است نه محرق و انوار صفات جلال محرق است نه مشرق و هر فهم و عقل ادراک این معانی نکند بل که گاه بود که نور صفات جلال ظلمانی صرف بود و عقل چگونه فهم کند نور ظلمانی که عقل الجمع بین الضدین محال شناسد و اگر فهم توانی کردن اشارت که خواجه علیه السلام میفرماید که دوزخ را چندین هزار سال میتافتند تاسرخ گشت چند هزار سال دیگر بتافتند تا سپید گشت چند هزار سال دیگر بتافتند تا سیاه گشت و اکنون سیاه است ازین قبیل است و آتش سیاه را عقل چگونه فهم کند و از آنجا که حقیقت وحدت و وحدانیت است چون نظر کنی هر کجا در دو عالم نور و ظلمت است از پرتو انوار صفات لطف وقهر اوست که الله نور السموات والارض از بهر این معنی بود که نور و ظلمت را بلفظ جعلیت اثبات فرمود نه بلفظ خلقیت گفت خلق السموات والارض و جعل الظلمات والنور خلقیت را دیگر نهاد و جعلیت را دیگر در ضمن این شارت معانی بسیارست فراخور هر حوصله ای نباشد اما صفات جلال چون در مقام فناء الفنا صولت هیبت الوهیت و سطوت عظمت دیمومیت آشکارا کند نوری سیاه مغنی مبقی ممیت محیی مشاهد شود که شکست طلسم اعظم و رفع رسوم مبهم از طلوع او پیدا گردد چنانک شیخ احمد غزالی رحمه الله علیه رمزی درین معنی میگوید بیت دیدیم نهان گیتی و اصل جهان وزعلت و عار برگذشتیم آسان آن نورسیه ز لانقط برتر دان زان نیز گذشتیم نه این ماند نه آن خواجه علیه السلام در استدعا ارنا الاشیاء کماهی ظهور انوار صفات لطف وقهر میطلبید زیرا که هر چیز را که در دو عالم وجودی است یا از پرتو انوار صفات لطف اوست یا از پرتو انوار صفات قهر او والا هیچ چیز را وجودی حقیقی که قایم بذات خود بود نیست و وجود حقیقی حضرت لایزالی و لم یزلی راست چنانک فرمود هوالاول والاخر والظاهر والباطن دل مغز حقیقت است تن پوست ببین در کسوت روح صورت دوست ببین هر چیز که آن نشان هستی دارد یا سایه نور اوست یا اوست ببین و صلی الله علی محمد و آله # نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب سیم » فصل هجدهم قال الله تعالی فکشفنا عنک غطایک فبصرک الیوم حدید و قال النبی صلی الله علیه وسلم حجابه النور لو کشفها لاحترقت سبحات وجهه ما انتهی الیه بصره بدانک حقیقت کشف از حجاب بیرون آمدن چیزی است بر وجهی که صاحب کشف ادراک آن چیز کند که پیش از آن ادراک نکرده باشد چنانک فرمود فکشفنا عنک غطایک یعنی حجاب از پیش نظر تور برداشتیم تامکشوف نظر تو گشت آنچ پیش از این نمیدیدی و حجاب عبارت از موانعی است که دیده بنده بدان از جمال حضرت جلت محجوب و ممنوع است و آن جملگی عوالم مختلف دنیا و آخرت است که بروایتی مژده هزار عالم گویند و بروایتی هفتاد هزار عالم و بروایتی سیصد و شصت هزار آنچ مناسب ترست هفتادهزارست که حدیث صحیح بدان ناطق است که ان لله سبعین الف حجاب من نور و ظلمه و این هفتاد هزار عالم در نهاد انسان موجودست و بحسب هر عالم انسان را دیده ای است که آن عالم بدان دیده مطالعه تواندکرد در حالت کشف آن عالم و این هفتاد هزار عالم در دو عالم مندرج است که از آن عبارت نور وظلمت کرد یعنی ملک و ملکوت و نیز غیب و شهادت گویند و جسمانی و روحانی خوانند ودنیا وآخرت هم گویند جمله یکی است عبارات مختلف میشود و انسان عبارت از مجموعه این دو عالم است که قدرت لایزالی جمع بین الضدین کرده است و هفتادهزار دیده که ادراک هفتاد هزار عالم کند در مدرکات دو عالم انسان مندرج گردانیده چون حواس پنجگانه که بجسمانیت انسان تعلق دارد و جملگی عوالم جسمانیات بدان پنج حس ادراک کند و چون مدرکات باطنی پنجگانه که بروحانیت انسان تعلق دارد و جملگی عوالم روحانیات بدان ادراک کند و آن را عقل ودل و سیر و روح و خفی خوانند اما در اصطلاح اهل سلوک مکاشفات اطلاق بر معانیی کنند که مدرکات پنجگانه باطنی ادراک کند نه بر آنچ حواس پنجگانه ظاهری ادراک کند یا قوای بشری که تبع حواس است پس چون سالک صادق بجذبه ارادت از اسفل سافلین طبیعت روی باعلی علیین شریعت آرد و بقدم صدق جاده طریقت بر قانون مجاهده و ریاضت در پناه بردقه متابعت سپردن گیرد از هر حجاب که گذر کند از آن هفتاد هزار حجاب او را دیده ای مناسب آن مقام گشاده شود و احوال آن مقام منظور نظر او گردد اول دیده عقل او گشاده گردد و بقدر رفع حجاب و صفای عقل معانی معقول روی نمودن گیرد و با سرار معقولات مکاشف می شود و این را کشف نظری گویند برین اعتمادی زیادت نباشد تاآنچ درنظر آمد در قدم نیاید اعتماد را نشاید نه هرچ تو بینی بتو بخشنده ای دل بیشتر حکما و فلاسفه درین مقام بماندند و همت بر تصفیه عقل و ادراک معقولات صرف کردند و آن را وصول بمقصد حقیقی شناختند و از فواید دیگر مدرکات محروم ماندند و بانکار پدید آمدند و در تیه ضلالت گم گشتند و خلق را گمراه کردند قدضلوا من قبل و اضلوا کثیرا و چون از کشف معقولات عبور افتاد مکاشفات دلی پدید آمد و آن را کشف شهودی گویند انوار مختلف کشف افتد چنانک شرح آن بعضی در فصل مشاهدات نموده آمد بعداز آن مکاشفات سری پدید آید وآن را کشف الهامی گویند اسرار آفرینش و حکمت وجود هر چیز ظاهر و مکشوف شود این ضعیف گوید بیت ای کرده غمت غارت هوش دل ما درد تو زده خانه فروش دل ما سری که مقدسان از آن محرومند عشق تو فرو گفت بگوش دل ما بعد از آن مکاشفات روحی پدید آید وآن را کشف روحانی گویند در مبادی این مقام کشف معاریج و عرض جنات و جحیم و رویت ملایکه و مکالمات ایشان پدید آید و چون روح بکلی صفا گرفت و از کدورات جسمانی پاک گشت عوالم نامتناهی مکشوف شود دایره ازل وابد نصب دیده گردد اینجا حجاب زمان و مکان برخیزد تاآنچ در زمان ماضی رفته است درین حال ادراک کند تاکسی باشد که ابتدا آفرینش موجودات و مراتب آن کشف نظر او شود و همچنین آنچ در زمان مستقبل خواهد بود ادراک کند چنانک حادثه میگفت کانی انظر الی اهل الجنه یتز اورون والی اهل النار یتعاورون و خواجه علیه السلام میفرمود عرضت علی الجنه فرأیت اکثر اهلها المساکین و عرضت علی النار فرأیت اکثر اهلها النساء چون حجاب زمان و مکان دنیاوی برخاسته بودزمان و مکان آخرتی کشف میافتاد و هم درین مقام باشد که حجاب جهات از پیش برخیزد از پس همچنان بیند که از پیش بیند خواجه علیه السلام میگفت ایها الناس انی امامکم فلا تسبقونی بالرکوع و لا بالسجود و لا ترفعوا روسکم فانی اریکم من امامی و خلفی یعنی از پس همچنان می بینم که از پیش می بینم و بشتر خرق عادات که آن را کرامات گویند درین مقام پدید آید از اشراف بر خواطر و اطلاع بر مغیبات و عبور بر آب و آتش وهوا و طی زمین و غیر آن و این جنس کرامات را اعتباری زیادتی نباشد زیرا که اهل دین و غیر اهل دین را بود چنانک خواجه علیه السلام از این صاید پرسید ما تری قال اری عرشا علی الماء فقال النبی صلی الله علیه و سلم ذاک عرش ابلیس و دیگر آنک جنس این خرق عادات دجال را خواهد بود تادر حدیث آمده است که مرد را بکشد و زنده کند اما آنچ آن را بحقیقت کرامات توان گفت و جز اهل دین را نبود آن است که بعد از کشف روحی در مکاشفات خفی پدید آید زیراک روح کافر و مسلمان را هست اما خفی روحی حضرتی است خاص که جز بخاصان حضرت ندهند چنانک فرمود کتب فی قلوبهم الایمان و ایدهم بروح منه و جایی دیگر فرمود و یلقی الروح من امره علی یشاء من عباده و در حق خواجه علیه السلام فرمود وکذلک اوحینا الیک روحا من امر نا ما کنت تدری ما الکتاب و الا الایمان و لکن جعلناله نورا نهدی به من نشاء من عبادنا یعنی روحی نورانی حضرتی ببعضی بندگان دهیم دون بعضی تا بواسطه آن راه یابند بعالم صفات خداوندی که رستم را هم رخش رستم کشد تا چنانک دل واسطه دو عالم جسمانی و ملکوتی آمد یک روی در ملکوت و دیگر در جسم تا بدان روی که در ملکوت دارد قابل فیضان نور عقل گردد و بدین روی که در جسم داردآثار انوار ملکوتیات و معقولات بنفس و تن میرساند و سیر واسطه دو عالم دل و روح آمد تابدان روی که در روح دارد استفادت فیض روح میکند و بدان روی که در دل دارد حقایق فیض روح بدل میرساندف همچنین خفی واسطه عالم صفات خداوندی و عالم روحانیت آمد تا قابل مکاشفات صفات حضرتی گردد و عکس آن اخلاق بعالم روحانیت رساند تا بشرف تخلفو باخلاق الله مشرف گردد و این را کشف صفاتی گویند درین حال اگر بصفت عالمی مکاشف شود علم لدنی پدید آید و اگر بصفت سمیعی مکاشف شوداستماع کلام و خطاب پدید اید و اگر بصفت بصیری مکاشف شود رویت و مشاهده پدید آید و اگر بصفت جمال مکاشف شود ذوق شهود جمال حضرتی پدید آید و اگر بصفت جلال مکاشف شود فنای حقیقی پدید آید و اگر بصفت قیومی مکاشف شود بقای حقیقی پدید آید اگر بصفت وحدانیت مکاشف شود وحدت پدید آید باقی صفات هم برین قیاس فهم کند اما کشف ذاتی مرتبه ای بس بلندست عبارت و اشارت از بیان آن قاصر این ضعیف رمزی در بیتی میگوید تابر سر کوی عشق تو منزل ماست سر دو جهان بجمله کشف دل ماست وانجا که قدمگاه دل مقبل ماست مطلوب همه جهانیان حاصل ماست تمامی این رمز در فصل بیان تجلی گفته آید ان شاءالله و صلی الله علی محمد # نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب سیم » فصل نوزدهم قال الله تعالی فلما تجلی ربه للجبل جعله دکا و خر موسی صعقا و قال النبی صلی الله علیه و سلم ان الله خلق آدم فتجلی فیه و قال اذا تجلی الله لشی خضع له بدانک تجلی عبارت از ظهور ذات و صفات الوهیت است جل و علا چنانک شرح آن بیاید ان شاء الله تعالی و روح را نیز تجلی باشد و درین معنی سالکان را غلط بسیار افتد گاه بود که صفات روح یا ذات روح تجلی کند سالک را ذوق تجلی حق نماید و بسی روندگان که درین مقام مغرور شوند و پندارند که تجلی حق یافتند و اگر شیخی کامل صاحب تصرف نباشد ازین ورطه خلاص دشوار توان یافت و هر چند در کشف این حقایق مشایخ متقدم- قدس الله ارواحهم- کمتر کوشیده اند و تا توانسته اند از نظر اغیار پوشیده اند اما چون این ضعیف بنابران نظر که بسی مدعیان بی معنی در میان این طایفه پدید آمده اند و بغرور شیطان و مکر نفس مغرور گشته و بحرفی چند پوسیده که از افواه گرفته اند پنداشته اند بکمال مقصد و مقصود این راه رسیده اند و ذوق مشارب مردان یافته و خود را در مملکت جایز التصرف دانسته و با باحت و زندقه در افتاده چنانک میگوید پوشیده مرقع اند ازین خامی چند بگرفته ز طامات الف لامی چند نا رفته ره صدق و صفا گامی چند بد نام کننده نکو نامی چند خواست تا از برای محک این مدعیان از مقامات و احوال سلوک شمه ای بیان کند تا خود را برین محک زنند اگر ازین احوال در خود چیزی نه بینند از جوال غرور شیطان و کمینگاه مکر نفس بیرون آیند و روی بصراط مستقیم که جاده متابعت است نهند و اگر دریشان درد طلب باقی باشد دست در دامن صاحب دولتی زنند که بر فتراک دولت او بمقصد و مقصود رسند چنانک میفرماید جل و علا واتوا البیوت من ابوابها و این ضعیف درین معنی گوید بیت تا زاغ صفت بجیفه بر آلایی کی چون شاهین در خورشاهان آیی چون صعوه اگر غذای بازی گردی بازی گردی که دست شه را شایی و نیز طالبان محق و مریدان صادق را دلیلی باشد بجاده صواب و مشوقی بود بمرجع و مآب اکنون شروع کنیم بتأیید ربانی و توفیق یزدانی در شرح تجلی و فرق میان تجلی روحانی و تجلی ربانی بدانک چون آینه دل از کدورت وجود ماسوای حضرت صقالت پذیرد و صفا بکمال رسد مشروقه آفتاب جمال حضرت گردد جام جهان نمای ذات متعالی الصفات شود ولیکن نه هر کرا دولت صقالت و صفا دست داد سعادت تجلی مساعدت نماید ذلک فضل الله یوتیه من یشاء اما بدین سعادت هم دلهای صافی مستسعد شود چنانک شیخ عبدالله انصاری رحمه الله علیه فرمود تجلی حق ناگاه آید اما بر دل آگاه آید و از شیخ علی بونانی شنیدم- قدس- الله روحه العزیز- که از شیخ خویش خواجه ابوبکر شانیان قزوینی رحمه الله روایت میکرد نه هر که بدوید گور گرفت اما گور آن گرفت که بدوید باشد که در ابتدا چون آینه دل از صفات بشریت و زنگار طبیعت صافی شود بعضی صفات روحانی بر دل تجلی کند و آن از غلبات انوار روجانیت بود و باشد که نور ذکر و نور طاعت بر انوار روح غلبه کند و دریای روحانیت در تموج آید و فوج موجی بساحل دل تاختن آرد بر صفای آینه دل تجلی پدید آید و گاهی بود که با نور ذکر ذاکر نور ذکر مذکور آمیخته شود ذوق تجلی مذکور بخشد و نه آن بود و گاه بود که روح بجملگی صفات در تجلی آید و این از محو کلی آثار صفات بشری بود و گاه بود که ذات روح که خلیفه حق است در تجلی آید و بخلافت حق دعوی انا الحق کردن گیرد و گاه بود که جمله موجودات را پیش تخت خلافت روح در سجود یابد در غلط افتد که مگر حضرت حق است قیاس برین حدیث که اذا تجلی الله لشی خضع له ازین جنس غلطها بسیار افتد و نفس از بهر شرب خویش آن غرور بخورد و هر رونده ای فرق و تمییز نتواند کرد میان حق و باطل جز منظوران نظر عنایت که محفوظ اند از کید نفس و مکر حق اما فرق میان تجلی روحانی و تجلی ربانی اول آن است که تجلی روحانی و صمت حدوث دارد آن را قوت افنا نباشد اگر چه در وقت ظهور ازالت صفات بشری کند اما افنا نتواند کرد چون تجلی در حجاب شد صفات بشری معاودت کند عاد المیشوم الی طبعه تا گاه بود که نفس را از تجلی روحانیت آلتی دیگر حاصل شود از علم و معرفت در مکر و حیلت و تحصیل مقاصد هوای خویش که پیش از ان نبوده باشد و در تجلی حق جل و علا این آفت نتواند بود زیراک از لوازم تجلی حق تد کدک طور نفس است و زهوق صفات باطل او که جاء الحق و زهق الباطل الایه دیگر آنک باحصول تجلی روحانی طمانینه دل پدید نیاید و از شوایب شک وریبت خلاص نیابد و ذوق معرفت تمام ندهد و تجلی حق بخلاف و ضداین باشد دیگر آنک از تجلی روحانی غرور پندار پدید آید و عجب و هستی بیفزاید و درد طلب نقصان پذیرد و خوف و نیاز کم شود و از تجلی حق این جمله برخیزد و هستی بنیستی مبدل شود و درد طلب بیفزاید و تشنگی زیادت شود چنانک عزیزی میگوید سوز دل خسته از وصالش ننشست وین تشنگی از آب زلالش ننشست نیرنگ وجود و نقش هستی بر خاست وز سرهوس عشق جمالش ننشست و اما تجلی حضرت خداوند ی بر دو نوع است تجلی ذات و تجلی صفات و تجلی ذات هم بر دو نوع است تجلی ربوبیت و تجلی الوهیت تجلی ربوبیت موسی را بود علیه السلام کوه طفیلی او بود نه او طفیلی کوه که فلما تجلی ربه للجبل جعله دکا و خر موسی صعقا از تجلی نصیب کوه تد کدک بود و نصیب موسی صعقه چون حق تعالی بر بوبیت تجلی کرد هستی موسی و کوه بماند اگرچه کوه پاره پاره شد و موسی بیهوش بیفتاد ولیکن حضرت ربوبیت پرورنده و دارنده بود وجود ایشان باقی گذاشت و تجلی الوهیت محمد را بود علیه الصلوه تا جملگی هستی محمدی را بتاراج دارد و عوض وجود محمدی وجود ذات الوهیت اثبات فرمود که ان الذین ببا یعونک انما یبایعون الله ید الله فوق ایدیهم کمال این سعادت بهیچ کس دیگر از انبیا علیهم السلام ندادند اما خوشه چینان این خرمن را بدین تشریف مشرف گردانیدند و ازین خرمن بدین خوشه رسانیدند که لایزال العبد یتقرب الی بالنوافل حتی احبه فاذا احببته کنت له سمعا و بصرا ویدا و لسانا فبی یسمع و بی یبصر و بی یبطش و بی ینطق و این سعادت از خاصیت تجلی ذات الوهیت بود و اما تجلی صفات هم بر دو نوع است تجلی صفات جمال تجلی صفات جلال و تجلی صفات جمال هم بر دو نوع است صفات ذاتی و صفات فعلی و تجلی صفات ذاتی هم بر دو نوع است صفات نفسی و صفات معنوی صفات نفسی آن است که خبر مخبر ازان دلالت کند بر ذات باری جل و علا نه بر معنی زیادت بر ذات چنانک موجودی و واحدی وقایم بنفسی پس اگر بصفت موجودی متجلی شود آن اقتضا کند که جنید میگفت رحمه الله علیه مافی الوجود سوی الله و اگر بصفت واحدی متجلی شود آن اقتضا کند که ابوسعید رحمه الله علیه میگفت ما فی الجبه سوی الله و اگر بصفت قایم بنفسی متجلی شود آن اقتضا کند که ابویزید میگفت سبحانی ما اعظم شانی و صفات معنوی آن است که خبر مخبر از آن دلالت کند بر معنی زیادت بر ذات باری جل و علا چنانک گوییم او را علم است و قدرت و ارادت و سمع و بصر و حیات و کلام و بقا پس اگر بصفت عالمی متجلی شود چنانک خضر را بود علیه السلام وعلمناه من لدنا علما علوم لدنی پدید آید و اگر بقدرت متجلی شود چنان بود که محمد را بود علیه السلام که بیک مشت خاک لشکری را هزیمت کرد که و مار میت اذ رمیت ولکن الله رمی و اگر بصفت مریدی متجلی شود چنان بود که بوعثمان حیری را بود میگفت سی سال است تا حق تعالی همه آن میخواهد که ما مامیخواهیم و اگر بصفت سمیعی متجلی شود چنان بود که سلیمان را بود علیه السلام که آواز مورچه میشنید که وقالت نمله یا ایها النمل ادخلوا مسا کنکم و اگر بصفت بصیری متجلی شود چنان بود که مصنف میگوید بیت زان روی کنون آینه روی توم از دیده تو بر وی تو مینگرم و بحقیقت بدانک انسان آینه ذات و صفات حق است چون آینه صافی گشت بهر صفت که حضرت برو تجلی کند بدان صفت در و متجلی شود هر صفت که از آینه ظاهر شود تصرف صاحب تجلی بود نه از ان آینه او را پذیرای عکس آن بیش نیست چون صافی بود سر خلافت این است که او مظهر و مظهر ذات و صفات خداوندی باشد و اگر بصفت حیات متجلی شود چنان بود که خضر و الیاس را هست حیات باقی و اگر بصفت کلام متجلی شود چنان بود که موسی را بود علیه السلام و کلم الله موسی تکلیما و اگر بصفت بقا متجلی شود اقتضای رفع انانیت انسانی و ثبوت صفات ربانی کند که یمحواالله ما یشاء و ثیبت حسین منصور از اینجا میگفت ببینی و بینک انی یزاحمنی فارفع بجودک انی من البین اما صفات فعلی چون خالقی و رازقی و احیا و اماتت چون بصفت رازقی متجلی شود چنان بود که مریم را بود علیها السلام و هزی الیک بجذع النخله تساقط علیک رطبا جنیا چون بصفت خالقی متجلی شود چنان بود که عیسی را بود علیه السلام واذ تخلق من الطین کهیه الطیر باذنی و چون بصفت احیا متجلی شود چنان بود که ابراهیم را علیه السلام بود رب ارنی کیف تحیی الموتیو همچنین عیسی را بود علیه السلام که و اذتخرج الموتی باذنی و اگر بصفت اماتت تجلی کند چنان بود که مرید ابوتراب نخشبی را افتاد در حال که نظر بایزید بر وی افتاد نعره ای بزد و جان بداد چنین کس همت بر هر کس که گمارد هلاکش کند و این صفت اگرچه از صفات فعل است اما تعلق بصفت جلال دارد و صفات جلال هم بر دو نوع است صفات ذات و صفات فعل صفات فعل چنانک در صفت اماتت نموده آمد اما صفات ذات هم بر دو نوع است صفات جبروت و صفات عظموت چون بصفات جبروت متجلی شود نوری بی نهایت در غایت هیبت ظاهر شود بی لون و بی صورت و بی کیفیت ابتدا تلالوی مشاهده افتد که در حال فنای صفات انسانیت آشکارا کند و محو آثار هستی آرد گاه بود که شعوری بر فنا بماند و بس و اگر در جام تجلی ساقی وسقیهم ربهم شرابا طهورا یک قطره شراب جلال از قوت ولایت سالک زیادت فرا کند سطوت آن شراب جملگی ولایت چنان فرو گیرد که شعور بروجود و فنای وجود هم رخت بر گیرد صعقه عبارت ازین حالت بود چنانک گفته اند فلما استبان الصبح ادرج ضویه بانواره اضوا نور الکواکب تجر عهم کاسا لو ابتلیت لظی بتجریعه طارت کاسرع ذاهب مصنف گوید مناسب این حال زان باده نخورده ام که هشیار شوم وان مست نیم که باز بیدار شوم یک جام تجلی جلال تو بسم تا از عدم و وجود بیزار شوم و تجلی صفات عظموت هم بر دو نوع است صفت حیی و قیومی و صفت کبریا و عظمت و قهاری چون بصفت حیی و قیومی متجلی شود فنا الفنا پدید آید و بقا البقا روی نماید و حقیقت آن نور ظاهر گردد چنانک فرمود یهدی الله لنوره من یشا ظهوری که هرگز خفا نپذیرد و طلوعی که از غروب ایمن گرداند در تجلی صفات جمال گاه ستر بود و گاه تجلی زیراک مقام تلوین است اما اینجا که تجلی صفات جلال است مقام تمکین است دورنگی بر خاسته اگرچه سخت نادره باشد چنانک وقتی شیخ ابوسعید در مجلس شیخ ابو علی دقاق- قدس الله روحهما- حاضر بود شیخ ابو علی در مقام تجلی سخن میراند شیخ ابو سعید را حالت جوانی بود و غلبات وقت بر خاست و گفت ای شیخ این حدیث بر دوام باشد گفتا بنشین که نباشد دوم بار برخاست و گفت این حدیث بردوام باشد گفتا بنشین که نباشد ساعتی بنشست سیم بار بر خاست و گفت ای شیخ این حدیث بر دوام باشد گفت نباشد و اگر باشد نادره باشد شیخ ابو سعید نعره ای بزد و در چرخ آمد و میگفت این ازان نادره هاست این ازان نادره هاست درین مقام آنچ ایمان بود عیان گشت و عیان در عین نهان شد اعتبار از کفر و ایمان برخاست و دورنگی وصال و هجران نماند چنانک مولف گوید باروی تو روی کفر و ایمان بنماند با نور تجلیت دل و جان بنماند چون مایی ما ز ما تجلی بستد امید وصال و بیم هجران بنماند حقیقت لااله الا الله اینجا متجلی شود که بت وجود بکلی از پیش برخیزد و سلطنت الوهیت ولایت فروگیرد کی بود ما ز ما جدا مانده من و تو رفته و خدا مانده چون این حقیقت در ولایت محمدی علیه الصلوه پدید آمد حضرت ازو این عبارت فرمود که فا علم انه لااله الا الله تا این مقام مشاهده نشود علم بحقیقت لااله الا الله پدید نیاید و الستغفر لذنبک ای لذنب وجودک وجودک ذنب لا یقاس به ذنب آنچ خواجه علیه السلام میفرمود انه لیغان علی قلبی و انی لا ستغفر الله فی کل یوم سبعین مره یعنی از اختلاط خلق و تبلیغ رسالت و اشتغال بمعاملات بشری هر نفس وجودی میزاید و ابر کردار در پیش آفتاب حقیقی میآید من باستغفار نفی آن وجود میکنم روزی هفتاد بار دیگر چون بصفات کبریا و عظمت و قهاری خاص بر ولایت سالک متجلی شود باز آنچ یافته بود گم کند و دهشت و حیرت قایم مقام آن بنشیند و علم و معرفت بجهل و نکرت مبدل کند و میگوید بیت ای در بچنگ آمده در عمر دراز آورده ترا ز قعر دریا بفراز غواص نهاده بر کف دست نیاز غلتیده ز دست و باز دریا شده باز خواجه علیه السلام درین مقام بود که بعد از وظیفه وقل رب ز دنی علما ورد یا دلیل المتحیرین ز دنی تحیرا بر دست گرفت سالک درین مقام دریا صفت گردد همه وجود مستغرق این حدیث و از تشنگی جان بر لب آمد بد بخت اگر بر لب دریا باشد جز با لب خشک همچو دریا نبود و اگر بصفت کبریا و عظمت و قهاری تجلی عام کند عبارت ازان روز قیام کنند که در ظهور آثار تجلی قهاری رقم کل شی هالک الا وجهه بر ناصیه موجودات کشد و ندای لمن الملک در دهد بلاداع ولا مجیب تا هم بصفت الوهیت مجیب خطاب عزت گردد که لله اواحد القهار تا ز خود بشنود نه از من و تو لمن الملک واحد القهار و بدانک فرقی سخت دقیق است میان مشاهده و مکاشفه و تجلی هر کس از سالکان بران وقوف نیابد اینجا این قدر نموده میآید که مشاهده بی تجلی باشد و با تجلی باشد و تجلی با مشاهده باشد و بی مشاهده باشد و تجلی حقیقی آن است که شعور بر تجلی بی مشاهده زیراک مشاهده از باب مفاعله است اثنینیت اقتضا کند و تجلی حقیقی رفع اثنینیت کند و اثبات وحدت اما مشاهده و تجلی بی مکاشفه نبود و مکاشفه آن باشد که بی مشاهده و تجلی بود و الله اعلم و اما حدیث خواجه علیه السلام آنچ فرمودان الله خلق آدم فتجلی فیه آن تجلی بود درآدم بذات و جمیع صفات بمعنی اظهار نه بمعنی ظهور لاجرم مشاهده و شعور نبود اما اظهار صفات بود و در وقت نفخ روح که و نفخت فیه من روحی بتصرف نفخه و بتقید روح خاص مشرف بشرف اضافت روحی دو کرامت در نهاد آدم تعبیه افتاد یکی سر تجلی دوم علم اسما وعلم آدم الاسما کلها اشارت ولقد کرمنا بنی آدم باختصاص این دو تخم سعادت بود که در طینت آدم و دیعت نهادند و اشارت لها خلقت بیدی بدین دو اصل است و حقیقت خلافت هم ازین معنی است که بذات و جملگی صفات خداوندی در و متجلی بود تا دروی جمله صفات موجود شد و سر سجود ملایکه ازینجا بود چون حق در وی متجلی بود سجده بحقیقت آدم را نبود چنانک امروز سجده قبله را و کعبه را نیست صاحب البیت راست آنجا هم صاحب البیت را بود اما ابلیس یک چشم بود بدان چشم بیت میدید و بچشم دیگر صاحب البیت دیدن کور بود او را نتوانست دیدن لعین گشت زیراک کل ناقص ملعون اگرچه تخم تجلی ابتدا در طینت آدم تعبیه افتاد اما در ولایت موسی سبزه پدید آورد و در ولایت محمدی ثمره بکمال رسید تا منقرض عالم بلکه تا ابدا الاباد خوشه چینان خرمن این دولت ازین ثمره سعادت تناول می کنند که وجوه یومیذ ناضره الی ربها ناظره و صلی الله علی محمد و آله # نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب سیم » فصل بیستم قال الله تعالی ثم دنی فتدلی فکان قاب قوسین او ادنی و قال وان الی ربک المنتهی و قال النبی صلی الله علیه و سلم اوحی الله تعالی الی عیسی و قال تجوع ترنی تجرد تصل الی بدانک وصول بحضرت خداوندی نه از قبیل وصول جسم است بجسم یا عرض بجسم یا علم بمعلوم یا عقل بمعقول یا شی بشی تعالی الله عن ذلک علوا کبیرا و دیگر آنک وصول بدان حضرت نه از طرف بنده است بل که از عنایت بی علت و تصرف جذبات الوهیت استشیخ ابوالحسن خرقانی قدس الله روحه گوید راه بحضرت عزت دو است یکی از بنده بحق و یکی از حق ببنده آن راه که از بنده بحق است همه ضلالت بر ضلالت است و آن راه که از حق ببنده است همه هدایت بر هدایت است موسی علیه السلام از راه خود رفت که ولما جا موسی لمیقا تنالاجرم چون گفت ارنی انظر الیک بنما تا ببینم گفتند لن ترانی ای موسی از راه خود آمدی نبینی ما را این حدیث بکسی ندهند که از در خود در آید بدان دهند که از خود بدر آید چنانک مولف گوید بیت با عشق جمال ما اگر همنفسی یک حرف بس است اگر برین در تو کسی تا با تو تویی تست درما نرسی درما تو گهی رسی که درما برسی اما خواجه را علیه السلام چون از راه حضرت بردند که سبحان الذی اسری بعبده لیلا از قاب قوسین در گذرانیدند و بمقام اوادنیرسانیدند و هرچ لباس هستی محمدی بود از سر وجود او بر کشیدند که ما کان محمد ابا احد من رجا لکم و خلعت صفت رحمت درو پوشانیدند و آن صورت رحمت ار بخلق فرستادند چون میرفت محمد بود و چون میآمد رحمت بود که و ما ارسلناک الا رحمه للعالمین لاجرم در کمال وصول و رفع اثنینیت و اثبات وحدت این بشارت بپای بشکستگان امت و ضعفای ملت رسانیدند که اگر براق همت هر کس از سده آستانه بشریت بسدره المنتهی روحانیت نتواند بر آمد تا از وصول بحضرت خداوندی ما بر خوردار شود هم آنجا سر بر عتبه خواجه نهد و کمر مطاوعت او بر میان جان بندد که آنجا دو گانگی بر خاسته و یگانگی بنشسته هر که او را یافت ما را یافت من یطع الرسول فقد اطاع الله بیگانگیی نیست تو مایی ما تو ان الذین یبا یعونک انما یبایعون الله پس هر صاحب دولت را که در نهایت کار مرجع و منتهی حضرت خداوندی خواهد بود که وان الی ربک المنتهی در مبدا اولی و عهد الست بربکم بر طینت روحانیت و ذره انسانیت او خمیر مایه رشاش نور خداوندی نهاده اند که ان الله خلق الخلق فی ظلمه ثم رش علیهم من نوره و در تجرع جام الست ذوقی بکام جان ایشان رسانیده اند که اثر آن هرگز از کام جان ایشان بیرون نشود زندگی آن قوم بدان ذوق است و قصد آن نور همیشه بمرکز و معدن خویش است و با این عالم هیچ الفت نگیرد و یک دم بترک آن شرب و مشرب نگوید مولف گوید بیت عشاق تو از الست مست آمده اند سر مست ز باده الست آمده اند می مینوشند و پند می ننیوشند کایشان ز الست می پرست آمده اند همچنانک یک قطره روغن اگر در زیر دریا در میان گل تعبیه کنند بتدریج از ان گل جدایی جوید و با آن همه آب دریا الف نگیرد و هیچ با آن آب نیامیزد تا چون فرصت یابد و از گل خلاص پذیرد ساعت بر سر دریا آید و جمله آب دریا در زیر قدم آرد و بدان چندان جواهر که در دریاست التفات نکند و اگر قطره ای دیگر روغن یابد در حال دست موافقت درگردن مرافقت او آرد و اگر خود دولت وصال شرر آتشی دریابد بی توقف هستی خود بذل وجود او کند و اگر آن جمله دریا در پیش آتش نهی نه آتش در دریا آویزد و نه آب خود را با آتش آمیزد و چندانک تواند ازو گریزد همچنین نفوس انسانی اگرچه قطره دریای دنیاست با او زود آمیزد اما ارواح حضرتی روغن صفت اند هرگز در دریای دنیا نیامیزند اما چون قطره روغن آخرت یابند و نعیم بهشت که آن هم روحانی است درو آمیزند و اگر دولت شرر آتش تجلی جلال حق یا بند بهمگی وجود درو آویزند و وجود بذل وجود او کنند و هستی حقیقی در نیستی وجود شمرند مولف گوید هر کرا این عشقبازی در ازل آموختند تا ابد در جان او شمعی ز عشق افروختند و آن دلی را کز برای وصل او پرداختند همچو بازش از دو عالم دیده ها بردوختند پس درین منزل چگونه تاب هجر آرند باز بیدلانی کاندران منزل بوصل آموختند لاجرم چون شمع گاه تاز هجر او بگداختند گاه چون پروانه بر شمع وصالش سوختند در خرابات فنا ساقی چو جام اندر فکند هر چ بود اندر دو عالمشان بمی بفروختند نجم رازی را مگر رازی ازین معلوم شد هر چ غم بد در دو عالم بهر او اندوختند هر کرا کمند عنایت در گردن افتاد آنجا اوفتاد و هر کرا گردن بسلسله قهر بر بستند آنجا بستند السعید من سعد فی بطن امه والشقی من شقی فی بطن امه رقم کفر بر ناصیه ابلیس پیش از وجود او کشیده بودند که و کان من الکافرین داغ لعنت بر جبین او بی او نهادند که و ان علیک لعنتی الی یوم الدین در ازل حضرت عزت بدین کلام متکلم بود این واقعه امروزین نبود این رنگ گلیم ما بگیلان کردند مرغانی که امروز گرد دام محبت میگردند و دانه محبت میچینند گردن این دام و حوصله این دانه از عالمی دیگر آورده اند چنانک مولف گوید بیت اصل و گهر عشق زکانی دگر ست منزلگه عاشقان جهانی دگرست وان مرغ که دانه غم عشق خورد بیرون ز دو کون ز اشیانی دگرست شرر آتش عشق در دل سنگ صفت عاشقان در وقت رشاش تعبیه کردند که ثم رش علیهم من نوره فمن اصا به ذاک النور فقد اهتدی و من اخطاه فقد ضل اما در اظهار آن شرر از سنگ بآهن حاجت آمد آهن کلمه لااله الا الله را بفرستادند که امرت ان قاتل الناس حتی یقولوا لا اله الا الله فرمودند که بتصرف و اذکروا الله کثیرا لعلکم تفلحون چندان این کلمه آهن صفت را بر سنگ دل زنید که شرر آتش عشق که در هر دو تعبیه است بظهور پیوندد و آنگه در ظلمت نفس اماره بچشم حقارت منگر همچو ملایکه که گفتند اتجعل فیها من یفسد فیها اطفال کار نا دیده انی اعلم مالا تعلمون بودند چون اسم خلیفه شنیدند در نگرستند ظلمت نفس دیدند از سیاهی بر میدند ندانستند که آب حیات معرفت دران ظلمات تعبیه است زیراک شرر آتش عشق چون از سنگ دل و آهن کلمه ظاهر شود اطلس روحانیت اگرچه بس گرانبهاست و لطیف است قابل آن شرر نیاید اینجا آن سوخته سیاهروی نفس انسانی باید تابی توقف بجان و دل بر باید وحملها الانسان انه کان ظلوما جهولا و میزبانی آن آتش غیبی تا مقیم عاللم شهادت گردد جز از صفات بشری نیاید که فاذکرونی اذکر کم و اگر یک دم ازین غذا نیابد آن مهمان غیبی نپاید که نسوا الله فنسیهم هر چند که از شجره انسانی شاخی از صفات بشری سر بر میزند عاشق صادق بدست صدق تبر لا اله دربن آن شاخ میزند و بر آتش الا الله میاندازد آن آتش بر قضیه اذکر کم در و میآویزد و چندانک وجود هیزمی ازو میستاند بدل آن وجود آتشی به وی میدهد تا جملگی شجره انسانی با شاخهای بشری و بیخهای ملکوتی روحانی بخورد آن آتش دهد و آتش در جملگی اجزای وجود آن شجره روشن کند تا وجود شجره جمله آتش صرف شود تا اکنون اگر شجره بود اکنون همه آتش است وصال حقیقی اینجا دست دهد چنانک مولف گوید بیت از عشق مهی چو بر لب آمد جانم گفتم بکنی بوصل خود در مانم گفتا اگرت وصال ما میباید رو هیچ ممان تو تا همه من مانم چون شجره اخضر نفس انسانی فدای آتش حقیقی گشت که الذی جعل لکم من الشجره الاخضر نارا آنگه آتش بر زبان شجره ندا میکند که ای بیخبران من آتشم نه شجره نودی من شاطی الوادی الایمن فی البقعه المبارکه من الشجره ان یا موسی انی انا الله مسکین حسین منصور را چون آتش همگی شجره فرو گرفت شجره هنوز تمام نا سوخته شعله های انا الحقازو بر آمد اغیار بر حوالی بودند از شعله انا الحقبخواستند سوخت لطف ربوبیت ایشان را دستگیری کرد گفت خاصیت این آتش آن است که هر که در آن باشد و هر که بر حوالی آن باشد بر هر دو مبارک بود که ان بورک من فی النار و من حولها ای حسین این آتش بر تو مبارک است اما آنها را که بر حوالی اند بخواهد ساخت باید که بر ایشان هم مبارک باشد بر دوست مبارکیم و بر دشمن هم آخر برین آتش کم از عود نتوان بود که چون آتش در اجزای وجود او تصرف کند نفس خوش زدن گیرد آتش بر عود مبارک است که بوی نهفته او را آشکارا میکند و اگر آتش نبودی فرقی نبودی میان عود و چوبهای دیگر عزت عود بواسطه آتش بود چون آتش بر عود مبارک آمد عود بشکرانه وجود در میان نهاد گفتن من تمام بسوزم تا آتش بر اهل حوالی من هم مبارک باشد تار ستی نکرده باشم که راه جوانمردان نیست لاجرم هر چند عود بیش میسوخت اهل حوالیش را بیش میساخت بر آتش عشق تو بسوزم گر سوختن منت بسازد گفتی که بباز جان چو مردان عاشق چه کند که جان نبازد حسین نیز صوفیانه بقدم استغفار بایستاد وجود بشری بخرقه در میان نهاد گفت الهی افنیت ناسوتیتی فی لا هو تیتک فبحق نا سوتیتی علی لاهوتیتک ان ترحم علی من سعی فی قتلی ما بکلی شجره وجود انسانی را چون عود فدای آتش عشق تو کردیم تو بلطف خویش مشام ساعیان این سعادت را که بر حوالی این آتش اند بطیب رحمت معطر گردان تا بریشان هم مبارک باشد ای حسین اگرچه آتش عشق ما در شجره انسانی تو افتاده بود و شعله های آتش انا الحق ازو بر میخاست اما چون تمام نسوخته بود آن شعله ها از دود انانیت خالی نبود چون جملگی شجره وجود فدای این آتش کردی و صورت قالب که دود انانیت ازو بر میخاست درباختی و بآتش ابتلای ما بسوختی خاکستر قالب ترا بفرماییم تا بر آب اندازند و نقاب حجاب از جمال کمال تو برداریم تا بر روی آب آتش وجود بی دود در جلوه گری الله الله آید و عنایت بی علت ما معلوم خاص و عام جهانیان گردد که ان الله لایظلم مثقال ذره الایه پروانه صفتان جانباز عالم عشق که کمند جذبه الوهیت در گردن دل ایشان در عهد الست افتاده است امروز چندان بپر و بال درد طلب گرد سرادقات جمال شمع جلال حضرت پرواز کنند که بر قضیه من تقرب الی شبرا تقربت الیه ذراعا یک شعله از شعله های آن شمع و نحن اقرب الیه من حبل الورید استقبال کند و بدست جذبه من جذبات الحق توازی عمل الثقلین او را در کنار وصال کشد که یا ایتها النفس المطمینه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه تا چند بپر و بال پروانگی و خلق الانسان ضعیفا گرد در فضای سر اوقات جمال ما گردی تو بدین پر و بال هوای هویت طیران نتوانی کرد بیا این پر و بال در میدان والذین جاهدو افینا درباز تا برسنت لنهد ینهم سبلنا پرو بالی از شعله انوار خویش ترا کرامت کنیم که یهدی الله لنوره من یشاه ای دل این ره بقیل وقالت ندهند جز بر در نیستی وصالت ندهند و آنگاه دران هوا که مرغان وی اند تا با پر و بالی پر و بالت ندهند تا اکنون که بپر و بال خویش میپریدی پروانه ای دیوانه بودی اکنون که بپر و بال ما میپری یکدانه ای یگانه شدی اکنون ازمایی نه بیگانه بلکه همه مایی از میان بر گیر بهانه هم دری و هم در دانه هم جانی و هم جانانانه تو جانی و پنداشتستی که شخص تو آبی وانگا شتستی سبویی بد ازین تو بتو نیستی زیرا که از تو بر تو جز نامی نیست عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست تا کرد مرا تهی و پر کرد ز دوست اجزای وجود من هم دوست گرفت نامی است ز من بر من و باقی همه اوست # نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب چهارم » باب چهارم در بیان معاد نفوس سعدا و اشقیا و آن مشتمل است بر چهار فصل تبرک به قوله تعالی فخذ اربعه من الطیر فصل اول در معاد نفس ظالم و آن نفس لوامه است قال الله تعالی کما بداکم تعودون فریقا هدی و فریقا حق علیهم الضلاله و قال ثم اورثنا الکتاب الذین اصطفینا من عبادنا فمنهم ظالم لنفسه و منهم مقتصد و منهم سابق بالخیرات باذن الله و قال النبی صلی الله علیه و سلم کما تعیشون تموتون و کما تموتون تحشرون بدانک حقیقت معاد باز گشتن نفوس انسانی است با حضرت خداوندی یا باختیار چنانک نفوس سعدا یا با ضطرار چنانک نفوس اشقیا و بازگشت همه با آن حضرت است که ان الینا ایابهمو فرمود کما بداکم تعودون و اینجا از نفوس انسانی ذوات میخواهیم که مجموعه روح و دل و نفس است و بلفظ نفس اینجا ازان وجه گفتیم که حق تعالی در وقت مراجعت او را هم بلفظ نفس میخواند که یا ایتها النفس المطمینه ارجعی و بحقیقت خطاب با ذات انسانی است که مجموعه ای است نه با یک جزو در وقت تعلق او بقالب او را روح خواند که و نفخت فیه من روحی زیرا که اصل او بود و دل و نفس بعد از ازدواج روح و قالب حاصل خواست آمد چنانک شرح آن داده ایم و در وقت مراجعت آن مجموعه را بلفظ نفس خواند زیراک نفس اطلاق کنند و بدان ذات خواهند نفس الشی و ذاته یکی باشد حق تعالی ذات خود را نفس خواند که تعلم ما فی نفسی و ولا اعلم ما فی نفسک یعنی فی ذاتک باغبان بوقت زراعت تخم بباغ برد تا بنشاند ولیکن چون بکمال رسد ثمره بخانه برد و تخم خود در ثمره داخل باشد تخم نفس انسانی ثمره روح انسانی آمد چون تخم میانداختند بلفظ روح خواندند چون ثمره بر میدارند بلفظ نفس میخوانند اما میان محققان و ارباب سلوک خلاف است تا هر نفس از مقام خویش که در ابتدا داشته است در تواند گذشت و بمقامی دیگر تواند رسید یا نه بعضی گفته اند که بتربیت ترقی یابد و از مقام اول در گذرد و بعضی گفته اند چون بمقام معلوم خویش باز رسید بماند و بمقامی دیگر که استعداد آن نداشته است نتواند رسید چنانک تخم گندم از مقام گندمی بتربیت در نگذرد و بمقام نخودی نرسد و فروتر نیاید وجو نشود و تخم جو همچنین گندم نشود اما هر یک در مقام خویش چون تربیت یابد کمال مرتبه خویش رسد و اگر در تربیت تقصیر رود نقصان یابد و ضعیف و بی مغز شود اما آنچ نظر این ضعیف اقتضا میکند و در کشف معانی و حقایق اشیا مشاهده افتاده است آن است که بعضی نفوس از مقام خویش بتربیت ترقی یابند و بمقامی دیگر رسند و بعضی دیگر اگرچه ترقی یا بند اما بمقامی دیگر نرسند و آن چنان است که در بدایت فطرت صفوف ارواح چهار آمد که الارواح جنود مجنده صف اول ارواح انبیا علیهم السلام و ارواح خواص اولیا بود در مقام بی واسطگی صف دوم ارواح عوام اولیا و خواص مومنان بود صف سیم ارواح عوام مومنان و خواص عاصیان بود صف چهارم ارواح عوام عاصیان بود و ارواح منافقان و کافران پس اهل صف چهارم بمقام سیم نرسند و اهل صف سیم بمقام صف دوم نرسند و اهل صف دوم بمقام صف اول نرسند اما اهل صف اول که در مقام بی واسطگی افتاده اند و در تابش انوار صفات حضرت الوهیت پرورش یافته مستحق جذبات الوهیت اند تا از مقام روحانیت بعالم صفات خداوندی رسند چون حراقه که از تصرف پرورش آتش یافته است در نهاد او قبول شرر تعبیه افتاده است تا اگر برقی بجهد یا سنگی بر آهنی زنند یا شعله آتشی تاختن آورد اگر هزار نوع امتعه و اقمشه شریف و جواهر لطیف حاضر باشد در هیچ نگیرد الا دران سوخته بیت باری دگر آتش زده ای در دل من در سوخته آتش زدن آسان باشد جان سوخته صفت بزبان شوق با شرر آتش جذبات میگوید بیت قدر سوز توچه دانند ازین مشتی خام هم مرا سوز که صد بار دگر سوخته ام چون آن سوختگان آتش اشتیاق از بادیه فراق بشریت خلاص یا بند و بسرحد کعبه وصال باز رسند بخودی خود از ان مقام در نتوانند گذشت اما مستقبلان کرم از راه لطف در صورت جذبات الهی پیش باز روند و بمناسبت آن استعداد که در بدایت تعبیه افتاده است او را در پناه دولت آرند که سبعه یظلم الله فی ظله ازین معنی میفرماید جذبه من جذبات الحق توازی عمل الثقلین زیرا که معامله جمله ملا اعلی و جن و انس اگر جمع کنند یک بنده را بر خوردار تجلی حضرت خداوندی نتوانند کرد الا جذبه حق که بنده را بر بساط قرب اوادنی نشاند لاجرم یک جذبه بهتر آمد از معامله جمله خلایق و آن بندگانی که ایشان از خودی خود خلاص یافته اند و بتصرفات جذبات در عالم الوهیت سیر دارند یک نفس ایشان بمعامله اهل هر دو عالم براید و بران بچربد بیت صوفیان در دمی دوعید کنند عنکبوتان مگس قدید کنند هر دم صوفی فانی را وجودی نو می زاید و بتصرف جذبه محو میشود و ازان محو قدیمی دیگر سیر میافتد در عالم الوهیت بتصرف جذبه که یمحواالله ما یشا و یثبت پس هر دم محوی و اثباتی حاصل میشود که صوفی دران دو عید میکند یک عید از محو و دوم از اثبات و این آن مقام است که وجود سالک وجود کلمه لااله الا الله ببود در عین نفی و اثبات او را اگر درین مقام روح الله و کلمه الله خوانند بر وی بزیبد و این قبا بر قد او چست آید اهل صفوف دیگر از دولت این کمال محرومند اما در مقام خویش چون پرورش بکمال یا بند هر طایفه ای بمقام خویش باز رسند با ترقی کمال که اول نداشته اند چون تخم گندم که اول بکارند اگرچه اول ضعیف باشد چون پرورش بشرط یابد یکی هفتصد شده و بقوت گشته با انبار آید همچنین ارواح اهل هر صف چون حسن استعداد و صفا حاصل کرده باشد در مقابله آن صف دیگر افتد که فوق اوست پذیرای عکس کمالات ایشان گردد اگرچه ازیشان نباشد با ایشان باشد که المر مع من احب و چنانک فرمود اولیک مع الذین انعم الله علیهم من النبیین و الصدیقین الی قوله من الله یعنی این مرتبه که با ایشان باشد نه در اصل فطرت و استعداد او بود محض فضل الهی است که او را کرامت کردیم اشارت للذین احسنوا الحسنی و زیاده بدین معنی است حسنی نعیم بهشت است که ثمره تخم احسنوا آمد و آنچ از دولت رویت و مشاهده صفات خداوندی مییابند زیادت فضل و کرم است پس خداوند تعالی اهل صفوف اربعه را در چهار صنف بیان فرمود سه صنف اهل اصطفا و قبول و یک صنف از اهل شقا ورد چنانک فرمود اور ثنا الکتاب الذین اصطفینا من عبادنا فمنهم ظالم لنفسه و منهم مقتصد و منهم سابق با لخیرات باذن الله این سه طایفه از اهل قبولند زیراک بلفظ اصطفا ذکر ایشان کرد یعنی بر گزیدیم ایشان را از بندگان ما و مردودان را در یک سلک کشید که لا یصلیها الا الا شقی الذی کذب و تولی و مرجع و معاد آن سه طایفه بهشت فرمود با تفاوت درجات ایشان که ان الابرار لفی نعیم و مرجع و معاد مردودان از کافر و منافق دوزخ فرمود که ان الله جامع المنافقین و الکافرین فی جهنم جمیعا و چون شخص انسانی مجموعه دو عالم روحانی و جسمانی آمد هر چ در هر دو عالم بود در وی نموداری ازان باشد چنانک در عالم ارواح چهار صف پدید آورد در عالم شخص انسانی چهار مرتبه نفس را ظاهر کرد اماره و لوامه و ملهمه و مطیمنه تا هر صنف از ان ارواح که در صفی بودند صف دوم را نفس ملهمه باشد و اهل صف سیم را نفس لوامه باشد و اهل صف چهارم را نفس اماره باشد و هر یک از مقام خویش نتواند گذشت زیرا که دران تخم ازین استعداد ننهاده بودند مگر اهل صف اول را چنانک شرح دادیم اگر کسی سوال کند که چون بهمان مقام باز خواهد رفت که آمد سبب آمدن و فایده آن چه بود جواب گوییم اگرچه با همان مقام شوند اما نه چنان شوند که آمدند بعضی با درجه سعادت باز گردند و بعضی با درکه شقاوت چنانک فرمود و العصر ان الانسان لفی خسر الا الذین آمنوا و عملوا الصالحات مثال این چون تخم است که در زمین اندازند اول تخم بفساد آید و نیست شدن گیرد آنگه بعضی که پرورش بشرط یابد و از آفات محفوظ ماند یکی ده یا صد یا هفتصد شود و آنچ پرورش نیابد بکلی باطل شود نه تخم باشد نه ثمره و نیز تخمها متفاوت است بعضی آن است که تخم چون پرورش یابد ثمره آن هم آن تخم باشد بعینه چنانک گندم وجو و نخود و عدس و باقلی و امثال این چون بکمال خود رسد آن را پوستی و مغزی نباشد و بعضی تخمها آن است که بعینه باز آید اما پوستی دارد نا منتفع انتفاع آن مغز آن باشد چنانک جوز و لوز و پسته و مانند این پوستی سبز دارد اما نامنتفع بود و بعضی تخمها آن است که بعینه باز آید و پوستی آورد که ثمره آن پوست بود و مغز آن نامنتفع بود چنانک خرما و سنجد و زیتون و مانند این پوست آن منتفع بود و استخوان نبود و بعضی تخمها آن است که بعینه باز آید و ثمره آورد و ثمره و تخم جمله منتفع بود چون زردآلو و شفتالو و انجیر و امثال این و میوه ها ازین چها نوع بیرون نیست و ارواح انسان که دران چهار صف بوده اند همین مناسبت دارند چون بتخمی بزمین قالب میرسند ثمره بر چهار نوع میدهند یکی تخم ارواح کافران است که صاحب نفس اماره اند همچنانک رفت باز آید بی پوست و مغز چون گندم وجو دوم تخم ارواح مومنان ظالم است که صاحب نفس لوامه اند با پوست لوامگی باز آید اما پوست آن منتفع نبود چون جوز و لوز و مغز آن منتفع بود سیم تخم ارواح مومنان مقتصد است که صاحب نفس ملهمه اند با پوست الهامات ربانی باز آمده است لاجرم ثمره این شیرین است چون رطب اما مغزی ندارد که حقیقتا منتفع بود چهارم تخم ارواح سابقان است که صاحب نفس مطمینه اند با پوست و مغز شیرین باز آمده است چون زرد آلو و شفتالو و انجیر هم پوست آن منتفع است هم مغز چنانک شرح احوال هر یک در فصل آن گفته آید ان شاء الله تعالی درین فصل شرح حال نفس لوامه میباید داد که عبارت ازان فمنهم ظالم لنفسه آمد و بیان معاد او میباید کرد چنانک حق تعالی ابتدا بدو کرد بدانک ظالم اهل صف سیم است در عالم ارواح و درین عالم هم در مرتبه سیم افتاده است از مراتب نفوس زیراکه صاحب نفس لوامه است که چون از مطمینه و ملهمه فرو آیی در سیم درجه لوامه باشد و در قرآن هم در سیم درجه است چون از سابق و مقتصد درگذری ظالم است و آن نفس عوام مومنان و خواص عاصیان است و نام ظالمی بر وی ازان افتاد که با نور ایمان که در دل دارد بصورت معامله اهل کفر میکند پس ظالم آمد که حقیقت ظلم وضع الشی فی غیر موضعه باشد دیگر آنک نور ایمان را بظلمت ظلم معصیت میپوشاند الجرم ظالم خواندش عادل کسی است که نور ایمان را بظلمت ظلم معصیت نپوشاند که الذین آمنوا و لم یلبسوا ایمانهم بظلم اولیک لهم الامن دیگر آنک ظالم نفس خویش آمد که گناه بیش از طاعت میکند و چون در قیامت کفه معصیت او بر کفه طاعت بچربد استحقاق دوزخ یابد چنانک فرمود و اما من خفت موازینه فامه هاویه و بحقیقت بدانک اهل هر صف از صفوف مقبولان دیگر باره بر سه صنف باشند یکی آنها که بر جانب راست بوده اند دوم آنک بر جانب چپ بوده اند سیم آنک در پیشگاه صف در میانه بوده اند چنانک میفرماید وکنتم ازواجا ثلثه تا آنجا که المقربون در هر صف مناسب آن صف اصحاب یمین و اصحاب شمال و سابقان باشد اصحاب یمین کسانی اند که تخم روحانیت ایشان چون بزمین قالب تعلق گرفت اگرچه پرورش بکمال نیافت تا یکی صد و هفتصد شود باری در زمین قالب بتصرف صفات بشری بند نشد بر آمد و باز بمقام تخمی رسید و اگر زیادت نشد نقصان نپذیرفت این طایفه را صفت ملکی غالب بود اهل طاعت باشند و میل ایشان بمعصیت کمتر بود ارباب نجات اند بر یمین سعادت راه بهشت گیرند و بمقام روحانیت خویش باز رسند بی توقف و اصحاب شمال کسانی اند که بر تخم روحانیت زیان کرده اند و اگرچه تخم بکلی باطل نکرده اند اما بتصرف معاملات صفات بشری خلل و نقصان در وی پدید آمده است میل این طایفه بمعصیت بیشتر باشد اینها را بر شمال شقاوت بدوزخ برند و بر درکات آن گذر میدهند تا آن آلایش ازیشان محو شود پس بمقام معلوم خویش باز رسند با نقصانی و سابقان کسانی اند که تخم روحانیت را پرورش داده اند و بکمال مرتبه خود رسانیده تا یکی صد و هفتصد کرده اند و اینها نیز دو صنف باشند یکی آنها که از ابتدا تا انتها صفات روحانیت بر یشان غالب بوده است هرگز ملوث آفات معاصی نگشته اند و بر قضیه ان الذین سبقت لهم منا الحسنی اولیک عنها مبعدون از موافقت نفس و متابعت هوا دور بوده اند دوم طایفه اگرچه ابتدا بر وفق مراد نفس قدمی چند نهاده اند و بر مقتضای طبع دمی زده باز بکمند عنابت و جذبه الوهیت روی از مراتع بهیمی و مراتب حیوانی بگردانیده اند و باکسیر شریعت معاملات مس صفت طبیعت را زر خالص عبودیت کرده که اولیک یبدل الله سیاتهم حسنات این هر دو طایفه را مراجعت با مقام خویش ازان صفوف که آمده اند بقدم سلوک باشد باختیار در حیال حیات نام سابقی بر ایشان ازین سبب است که بر اصحاب یمین و اصحاب شمال مسابقت نمایند ایشان بعد از وفات با مقام خویش رسند و اینها در حال حیات چنانک خواجه علیه السلام فرمود سیروا سبق المفردون اما اصحاب نفس لوامه را که اهل صف سیم اند اصحاب الیمین ایشان را طاعت بر معصیت غالب بود اهل نجات باشند که فاما من ثقلت موازینه فهوفی عیشه راضیه اصحاب الشمال ایشان را معصیت بر طاعت غالب بود چون اینجا متابعت هوا کردند جای ایشان هاویه باشد زیراکه چون حق تعالی دل را بیافرید عقل را بر یمین او بداشت و هوا را بر شمال او بداشت و عشق را در سابقه او بداشت اصحاب الیمین آنها بودند که متابعت عقل کردند و اصحاب الشمال آنها بودند که متابعت هوا کردند و سابقان آنها بودند که متابعت عشق کردند پس عقل عاقل را بمعقول رساند و هوا هاوی را بهاویه رساند و عشق عاشق را بمعشوق رساند هر که امروز متابعت هوا کند بر قضیه کما تعیشون تموتون و کما تمو تون تحشرون فردا معاد او هاویه باشد که فامه هاویه بلفظ ام فرمود یعنی مادر او هاویه است اشارت بدان معنی است که او در وجود نفس لوامه بند است درین جهان هنوز از خود نزاده است اما حامله بود بطفل ایمان اگر بزاده بودی از رحم صفات حیوانی و سبعی بیرون آمده بودی از هاویه خلاص یافتی ولیکن چون حامله بود و اینجا بنزاد در عبور بر درکات دوزخ چندان بماند که آنچ نصیبه آتش است از صفات حیوانی وسبعی و شیطانی ازو بستانند و آنچ طفل ایمان است در رحم دل از مادر هاویه بزاید و استحقاق بهشت گیرد که یخرج من النار من کان فی قلبه مثقال ذره من الایمان او بر مثال جوز بود که در وی مغز ایمان بود اما پوست طلخ اعمال فاسده داشت ضربتی چند بران پوست دوم زنند که حامل پوست اول بود و آن طفل مغز را از رحم پوست خلاص دهند پوست را غذای آتش کنند که کلما نضجت جلو دهم آلایه و مغز را در پوست قطایف لطایف حق پیچند و بر صحن بهشت نهند و بخوان اخوانا علی سرر متقابلین آرند این صفت آن طایفه است که در حق ایشان فرمود و آخرون مرجون لامر الله اما یعذ بهم و اما یتوب علیهم و اگر فضل ربانی و تأیید آسمانی او را دریابد و پیش از مرگ اگر همه بیک نفس باشد نسیم نفحات الطاف خود بمشام جان او رساند تا از دل شکسته و جان خسته او این نفس بر آید و از سر درد این دو بیت بسراید بیت باد آمد و بوی زلف جانان آورد وان عشق کهن ناشده ما نو کرد ای باد تو بوی آشنایی داری زنهار بگرد هیچ بیگانه گرد در حال دردی در نهاد وی پدید آید و آتش ندامت در خرمن معامله او زند تا آنچ بسالهای فراوان دوزخ ازو بخواست سوخت آتش ندامت بیک نفس بسوزد و او را از رحم مادر هوا که هاویه صفت بود بزاید که الندم توبه و آن توبه نصوح او را بیک دم چنان پاک کند که گویی هرگز بدان آلایش ملوث نبوده است که التایب من الذنب کمن لاذنب له چون در وی نصیبه دوزخ نماند چون بر در دوزخ گذر کند از دوزخ فریاد بر خیزد که جز یا مومن فقد اطفا نورک لهبی این چه اشارت است دوزخ بحقیقت در تست و آن صفات ذمیمه نفس اماره است چون نسیم صبای عنایت بر تو وزید و آتش صفات ذمیمه تو فرو مرد و نور توبه که از انوار صفت توابی است در دل تو جای گرفت فریاد بر درکات دوزخ وجود بشری افتاد که جزیا تایب که تو اکنون محبوب حضرتی که ان الله بحب التوابین و یحب المتطهرین و محبوبان را هشت بهشت بر نتابد دوزخ تنک حوصله هفت در که چه تاب آرد چنانک این ضعیف گوید بیت عشاق ترا هشت بهشت نتگ آید وز هر چ بدون تست شان ننگ آید اندر دهن دوزخ از ان سنگ آید کز پرتو نار نور بیرنگ آید و نفس لوامه اگرچه در صف سیم افتاده بود در عالم ارواح اما از آثار شراب طهور فیضان فضل حق که جامهای مالامال ساقی و سقیهم ربهم شرابا طهورا بدوستگانی در مجلس انس با روح انبیا و خواص اولیا میداد در صف اول و ایشان بر مشاهده جمال صمدی نوش میکردند جرعه ای ازان بر ارواح اهل صف دوم میریختند که و للارض من کاس الکرام نصیب بویی ازان جرعه باهل صف سیم میرسید از سطوت بوی آن شراب مست میشدند بیت بویی بمن آمد و ببومست شدم بویی دگر ار بشنوم از دست شدم با آن بوی چون بدین عالم پیوستند بر بوی آن بوی گرد خرابات دنیا بر گشتند و از خمخانه لذات و شهوات آن برامید آن بوی از هر خم چاشنیی میکردند چون از هیچ ذوق آن بوی نیافتند گرد خم خانه های طاعات هم بر گشتند بویی بردندکه اگر ما را رنگی پدید آید هم از اینجا باشد ازان بوی بردن عبارت ایمان آمد نور آن ایمان نگذاشت که از خم دنیا یکباره مست شوند و با لذات و شهوات آن آرام گیرند چون دیگر بیخبران که بمزخرفات دنیا مغرور شدند و بزندگانی پنجروزه دنیا راضی گشتند و با نعیم فانی دنیا آرام گرفتند که رضوا بالحیوه الدنیا و اطمینوا بها گاه جامی از مرادات نفسانی در میکشیدند و گاه ساغری از خمخانه طاعات روحانی میچشیدند خلطوا عملا صالحا و آخر سییا هر وقت که از خمخانه شهوات دنیاوی جامی نوشیدی نفس لوامه با خود جوشن ملامت پوشیدی خمار آن خمر سر او بر کار دنیا گران کردی روی بکار آخرت آوری تا عنایت بی علت از کمال عاطفت یکبارگی بدستگیری عسی الله ان یتوب علیهم برخیزد و نقد معامله عمر او را در بوته نهد و بآتش شوق بگدازد و یک جو کیمیای محبت بروی اندازد و ابریز خالص محبوبی گرداند که ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین بیت غم با لطف تو شادمانی گردد عمر از نظر تو جاودانی گردد گرباد بدوزخ برداز کوی تو خاک آتش همه آب زندگانی گردد اینجا نفص لوامه محل حضرت خداوندی گردد که لا اقسم بیوم القیامه ولا اقسم بالنفس اللوامه و صلی الله علی محمد و آله # نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب چهارم » فصل دوم قال الله تعالی کیف تکفرون بالله و کنتم امواتا فاحیا کم ثم یمیتکم ثم یحییکم ثم الیه ترجعون و قال النبی صلی الله علیه و سلم موتوا قبل ان تموتوا بدانک نفس ملهمه آن است که مشرف گشته بود بشرف الهامات حق و رتبت مرتبه قسم حق یافته باشد چنانک فرمود و نفس و ما سویها فالهمها فجورها و تقویها و او آن است که در عالم ارواح در صف دوم بوده است و ذکر او در قرآن هم در مرتبه دوم است که فمنهم ظالم لنفسه و منهم مقتصد و اسم مقتصدی بر وی ازان وجه افتاد که او متوسط دو عالم است نه یک جهت عالم سابقان است که در صف اول بودند و نه یک جهت عالم ظالمان که صف سیم بودند و او نفس عوام اولیا و خواص مومنان است و او شرف الهام حق بدان استعداد یافته است که در عالم ارواح میان او و حضرت عزت واسطه ارواح انبیا و خواص اولیا بود امداد فیض ربانی که بارواح اهل صف اول میرسید پرتو آن باهل صف دوم میرسید نصیبه ای ازان الطاف مییافتند و ذوق مخاطبات حق از پس حجاب حاصل داشتند چون بدین عالم پیوستند اگرچه بصفت امارگی مبتلا شدند اما ذوق فیض حق از کام جان ایشان نرفته بود و لذت استماع خطاب الست بربکم در سمع دل ایشان باقی بود ولست حدیث العهد شوقاو لوعه حدیث هواکم فی حشای قدیم و ما دمت حیا لست انسی و داد کم و فی اللحد میتا و العظام رمیم هرگز نشودای بت بگزیده من مهرت ز دل و خیالت از دیده من گر از پس مرگ من بجویی یابی مهر تو در استخوان پوسیده من پس باثر آن شوق که در تخم روحانیت باقی بود دل بر جهان فانی ننهادند و از اسفل سافلین طبیعت روی بذروه اعلی علیین عبودیت آوردند و بر قضیه قد افلح من زکیها در تزکیه نفس کوشیدند و تربیت آن تخم بآب اعمال صالحه شریعت و تقویت قوت طریقت میدادند تا اثر تربیت در تخم نفس اماره صفت ظاهر گشت و نور شریعت بر ظلمت نفس تافت و آن تخم را که نسبت دانه خرما داده ایم در فصل مقدم بر خود بجنبید و سبزه سر بیرون کرد چون قدری از بند و حجاب وجود خویش رهایی یافت و از زندان وجود دانگی دریچه ای بر فضای هوای عبودیت و مقام شجر گیش گشاده شد خود را در حبس وجود دانه بودن ملامت کرد و گفت چون میتوانی که بتربیت و تزکیت ازین حبس خلاص و فلاح یابی چرا توقف روا داری و کمر جد و اجتهاد بر میان نبندی و چون لییمان بدین حضیض و اسفل راضی باشی او را درین مقام نفس لوامه خوانند که بملامت خویش برخاست پس تاثیر عنایت ازلی او را در کار بندگی هر ساعت مجدتر میگرداند و شوق عشق او بغایت تر میرساند و او بغلبات شوق و رغبات ذوق در کثرت مجاهده وجودت معامله میافزاید و از هر حرکتی که بر قانون فرمان میکند نوری دیگر تولد میکند و مدد قوت ایمان میشود که لیز داد وا ایمانا مع ایمانهم و آن شجره عبودیت هر روز طراوتی دیگر میگیرد و از عالم سفلی بعالم علوم ترقی میکند تا شجره تمام از دانه بیرون آید که و کنتم امواتا فاحیا کم اول دانه مرده بود چون سبزه ازو بیرون آمد فاحیا کم زنده ببود ثم یمیتکم یعنی دانه را بکلی در شجره محو کنند ثم یحییکم یعنی دیگر باره آن دانه را در کسوت شکوفه از درخت بیرون آرد اگرچه در دخت محو شده بود و مرده گشته دیگر باره بر سر شاخ زنده گشت و از گور شاخ سر بیرون کرد کفن شکوفه در دوش بسته بیت فردا که مقدسان خاکی مسکن چون روح شوند راکب مرکب تن چون لاله بخون جگر آلوده کفن از خاک سر کوی تو بر خیزم من نفس درین حالت بمقام اصلی خویش باز رسید که شکوفه وار بر سر دخت عبودیت آمد اما چون ثمره بکمال نرسیده است هنوز یک قدم در مقام درختی دارد و از انجا غذا میکشد استکمال خویش را و یک قدم در مقام ثمرگی دارد و در خطر آنک باندک سرمایی یا ببادی سخت تر فجعلناه هبا منثورا بر رنجبرد چندین ساله او خوانند و او درین مقام استحقاق آن یافته که صلاح و فساد خویش مشاهده میکند و ترسان و هراسان میباشد و مدد الهامات ربانی بدو متصل میشود که تقوی و فجور او با او مینماید درین حال در خطری عظیم است زیراک مخلص است یعنی از جنس دانه شجره خلاص یافته و بر سر شاخ اخلاص آمده والمخلصون علی خطر عظیم پیش ازین که در شجره بند بود یا در دانه محبوس بود این خطر نداشت که بهر بادی و سرمایی باطل شود بیت زلف تو نه ایم تا بکمتر بادی دور از رویت شویم دور از رویت اما اکنون که از رحم شجره بزاد و در قماط لطیف شکوفه پیچیدندش طفل نو عهدست باندک آسیبی باطل شود اگر مراقبت احوال او بشرط نرود نفس درین مقام که ذوق الهامات حق یافته است و با عالم غیب آشنا گشته خطر آن دارد که بباد وسوسه شیطانی یا بسرمای عجب نفسانی از شجره عبودیت بلعام وار در افتدحضرت جلت درین حالت یازده قسم یاد کرده است تاکید را تا سالک غفلت نبرزد و نموده که اگر نفس پرورش یابد درین مقام فلاح یافت یعنی از شکوفه ملهمگی بثمره مطمینگی رسد و اگر از تربیت محروم ماند بخسارت گرفتار شود یعنی در شکوفگی پژمرده شود و ناچیز گردد چنانک فرمود والشمس و ضحیها تا آنجا که قد افلح من زکیها و قد خاب من دسیها و در هیچ موضع از قرآن چندین قسم بیک جا یاد نکرده است که درین موضع و سرش آن که هیچ چیز از مخلوقات شریف تر از نفس انسان نیست و نفس را در هیچ مقام آن نازکی نیست و آن خطر که در مقام ملهمگی چه از خویش تمام خلاص نیافته است و ذوق غیب و الهامات باز یافته غرور آن تواند بود که مگر مقام کمال است دم و عشوه شیطان بخورد و بنظر عجب و خوش آمد و بزرگی و خیریت بخود بازنگرد ابلیس وقت شود و به تند باد لعنت شکوفه وار از درخت قبول بر خاک مذلت افتد و نفس را درین مقام بعد از آنک چون شکوفه اول از دانه بزاد و در شجره مدتی بند بود و دیگر باره از شجره بزاد و بر سر شاخ آفرینش آمد تا ذوق الهامات حق باز یافت دیگر باره از شکوفه بمیباید زاد تا ثمره شود و در ثمره بکمال پختگی رسیدن تا کامل این مقام شود زیراکه در هر مقام از مقامات نفس را ابتدا و انتهایی هست در مقام ملهمگی ابتدای او آن است که در خود ذوق الهامات حق یابد بر هر تقوی و فجور که بسر آن رسد تا حق از باطل باز شناسد و باطل از حق بداند و تتبع حق کند و از باطل اجتناب نماید خواجه علیه السلام درین مقام دعا میکرد اللهم ارناالحق حقا و ارزقنا اتباعه و ارنا الباطل باطلا و ارزقنا اجتنابه در بدایت حق و باطل دیدن و شناختن است و در نهایت توفیق و قوت یافتن برترک باطل و اتباع حق و این معنی در مردگی نفس از صفات ذمیمه و زندگی دل بصفات حمیده میسر شود که موتوا قبل ان تموتوا و مرید صادق را سماع درین مقام حلال شود از چند وجه یکی آنک چون نفس از صفات ذمیمه بمرد عرس او را سماع باید کرد از اینجاست که چون صوفیان را عزیزی وفات کند بعرس او سماع کنند دوم برای تهنیت دل که او را بامعانی غیب ازدواجی پدید آمده است و معاقده با صفات حمیده کرده در اعلان نکاح سماع سنت است که اعلنوا النکاح ولوبضرب دف سیم چون نفس را دیده حق بینی و گوش حق شنوی پدید آمد و ذوق الهامات بازیافت در هر چ مناسبتی باشد ازان ذوق الهامات غیب یابد و جنبش او سوی حق بود چنانک فرمود الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه پس هر قول که از قوال شنود در کسوت و وزنی موزون ازان قول ذوق خطاب الست یابد و بدان صوت خوش جنبش شوق سوی حق پدید آورد آخر کم از شتری نیست که بصوت حدی جنبش شوق بوطن مالوف و مرعی معروف خود پدید میآورد احن و للانضا بالغور حنه اذا ذکرت اوطانها بربی نجد و تصبوا الی رند الحمی و عراره ومن این تدری ما العرار من الرند و بدان وزن موزون مرغ روحانیت قصد مرکز اصلی و آشیان حقیقی کند و چون خواهد که در پرواز آید قفص قالب که مرغ روح درو بپنج قید حواس مقیدست مزاحمت نماید چون ذوق خطاب یافته است مرغ روح آرام نتواند کرد در اضطراب آید خواهد که قفص قالب بشکند و با عالم خویش رود بیت آن بلبل محبوس که نامش جان است دستش بشکستن قفص می نرسد قفص قالب بتبعیت در اضطراب آید رقص و حالت عبارت ازان اضطراب است رقص آن نبود که هر زمان بر خیزی بی درد چو گرد از میان برخیزی رقص آن باشد کز دو جهان بر خیزی دل پاره کنی وز سر جان برخیزی چون مرید صاحب ریاضت درین حالت و این مقام باشد شاید که وقت وقتی بسماع دف ونی حاضر شود بشرط آنک در خدمت شیخ خویش باشد یا در صحبت جمعی یاران که همدرد او باشند و از صحبت اغیار تا تواند احتراز کند مگر کسانی که از سر نیاز و اعتقادی تمام حاضر شوند و صحبت به ادب و حرمت دارند و مرید باید که در سماع حرکت بتکلف نکند و دل خویش بامعانی بیت و اشارات نغمات نی حاضر دارد و بهر وارد که بر دل آید یا بهر حالت که روی نماید در حرکت نیاید تا تواند سماع بدل فرو میخورد اگر بروی غالب شود و بی اختیار او را در حرکت آورد آنگه روا بود و در موافقت یاران تو اجد هم روا داشته اند چون از رعونت نفس خالی باشد و در سماع آداب بسیارست که این موضع تحمل آن نکند اما تا تواند حرمت یاران گوش دارد تا دلی از حرکات او نخراشد و سماع از سر شرب نکند و در کتمان معنی و ترک دعاوی کوشد و در کل احوال منتظر الهامات حق باشد تا آنچ کند بنور الهام کند نه از ظلمت طبع و ابتدا درین مقام صلاح و فساد احوال خویش بالهام توان دانست و در وسط مقام باشارت حق و فرق میان الهام حق و اشارت و کلام آن است که الهام خطابی باشد از حق به دل با ذوق ولیکن بی شعور و اشارت خطابی باشد با ذوق و شعور ولیکن بر مز نه صریح و کلام خطابی باشد با ذوق و شعور و صریح ولیکن در مقام ملهمگی نفس کلام پدید نیاید کلام در مقام مطمینگی نفس پدید آید که یا ایتها النفس المطمینه ارجعی الی ربک این خطاب صریح است و نهایت مقام ملهمگی آن است که نور حق در دل متمکن شود تا بهر چ نگرد بنور حق نگرد که المومن ینظر بنور الله ازان وقت که الهام پدید آید مرتبه خواص مومنان است تا آن وقت که نورالله در دل متمکن گردد آنگه مرتبه عوام اولیاست که الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور چون بدین مقام رسید کمال معاد این طایفه است که مقتصدان اند و در عالم ارواح اهل صف دوم بوده اند انوار الطاف و فیض حق از پس حجاب صف ارواح انبیا و خواص اولیا بدیشان میرسیده است پس هر کسی را از اهل صف دوم بقدر اصابت نور فیض اینجا در متابعت انبیا و اولیا سعی وجد و طلب پدید آید و چنانک در هر صف تفاوت قرب و بعدی و یمین و یساری بوده است بعضی ارواح را بر بعضی اثر آن در سعی و طلب هر کس ظاهر شود و دریافت و نایافت هم موثر باشد و چون در صف دوم هر روحی در مقابله روحی دیگر افتاده باشد از صف اول که صف ارواح انبیا و خواص اولیاست اینجا بهمان مناسبت این کس را با آن نبی یا ولی ارادت و محبت زیادت باشد از دیگران چنانک خواجه علیه السلام فرمود الارواح جنود مجتده فما تعارف منها ایتلف و ما تناکر منها اختلف هر که آنجا یکدیگر را شناخته باشد یا د رمقابله یا در جوار افتاده بدان نسبت اینجا معرفت و الفت و مودت پدید آید و اگر آن شخص را بصورت در نیابد باشد که در خواب یا در واقعه او را بیند و ازوی مدد یابد و این طایفه را که اهل صف دوم اند در مثال تخم ارواح ایشان را ثمره خرما نهاده بودیم در فصل مقدم و خرما را اگر چه ذوقی و حلاوتی هست اما پوست اوست دانه آن مغزی ندارد که منتفع باشد اشارت بدان معنی است که معاد این طایفه اگرچه اعلی علیین بهشت باشد و قربت وجوار انبیا و خواص اولیا که اولیک مع الذین انعم الله علیهم من النبیین الایه و با ایشان باشند و ازیشان نباشند در مقام عندیت فی مقعد صدق عند ملیک مقتدر خواجه علیه السلام این تشریف معیت جمله مریدان و محبان را ثابت میکرد المر مع من احب اما دولت اختصاص اهلیت و منت منیت به سلمان سوخته رسید که السلمان منا اهل البیت شرح این مقام و اهل این مقام در فصل موخر بیاید ان شاءالله و صلی الله علی محمد و آله # نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب چهارم » فصل سیم قال الله تعالی یا ایتها النفس المطمینه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه و قال النبی صلی الله علیه و سلم جذبه من جذبات الحق توازی عمل الثقلین بدانک نفس مطمینه نفس انبیا و خواص اولیاست که در صف اول بوده اند در عالم ارواح اگرچه هر نفسی را در اطمینان درجه ای دیگرست از انبیا و اولیا چنانک شرح داده آمده است از اصحاب الیمین و اصحاب الشمال و سابقان اهل هر صف و بحقیقت بدانک از مقام امارگی نفس بمقام مطمینگی نتوان رسید جز بتصرف جذبات حق و اکسیر شرع چنانک فرمود ان النفس لاماره بالسوء الامارحم ربی و ابتدا جمله نفوس بصفت امارگی موصوف باشند اگر نفس نبی باشد و اگر نفس ولی تا بتربیت شریعت بمقام اطمینان رسد که نهایت استعداد جوهر انسانی است آنگاه مستحق خطاب ارجعی گردد و اگرچه در بدایت که روح را از عالم ارواح با عالم اجساد تعلق میساختند بر جمله ممالک ملک و ملکوت گذر دادند تا بر افلاک و انجم و عناصر بگذشت و از نباتی و حیوانی در گذشت و بمرتبه انسانی که اسفل سافلین موجودات است رسید چنانک شرح داده آمده است و اشارت ثم رد دناه اسفل سافلین بدین معنی است دیگر باره بواسطه نور ایمان و اعمال صالحه روی با علی نهد که الا الذین امنوا اما تا ذوق خطاب ارجعی باز نیابد محال باشد که دروی نور ایمان پدید آید تا بعمل صالح در آویزد ولیکن نفس را بران شعوری نباشد که بحس باز داند آن خطابی باشد سری در کسوت جذبه حق بسر روح رسد و نفس او را روی از صفت امارگی بگرداند و بقبول ایمان و استعمال شرع آرد چنانک خطاب یا نار کونی بردا و سلاما بسر آتش رسید و بی شعور آتش روی آتش از صفت محرقی بگردانید و بصفت بردا و سلامارسانید از آن وقت که نفس بتصرف خطاب ارجعی روی از اسفل طبیعت امارگی همی گرداند در مراجعت است با معاد خویش تا آنگه که بکمال مرتبه معاد خاص فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی رسد و این جنت که تشریف اضافت حضرت یافته است که جنتی بر جنات دیگر چندان شرف دارد که کعبه بر مساجد دیگر که شرف اضافت بیتی یافته است و این سری بزرگ است فهم هر کس بدین معنی نرسد و بیان این اشارت در عبارت نگنجد و اسم امارگی بر نفس بدان معنی است که امیر قالب او باشد و اماره لفظ مبالغت است از امیر و آمر یعنی بغایت فرماینده و فرمانرواست فرماینده است بموافقات طبع خویش و مخالفات شرع حق و فرمانرواست برجملگی جوارح و اعضا تا بر وفق طبع و فرمان او کار کنند و تا نفس سر بر خط فرمان حق ننهد و منقاد شرع نشود از صفت امارگی خلاص نیابد که این دو صفت ضد یکدیگرند تا اماره است ماموره نتواند بود و چون ماموره گشت از امارگی خلاص یافت فلاسفه را اینجا غلطی عظیم افتاد پنداشتند که امارگی نفس را صفات ذمیمه حیوانی است و پس در تهذیب اخلاق و تبدیل صفات رنج بردند بر امید آنک نفس را چون صفات ذمیمه بصفات حمیده مبدل شود از امارگی بمطمینگی رسد ندانستند که از مجرد این معاملات امارگی بر نخیزد تا آنگه که ماموره شرع نشود ایشان پنداشتند شرع از برای تهذیب اخلاق میباید پس گفتند چون ما تهذیب اخلاق بنظر عقل حاصل کنیم ما را بشرع و انبیا چه حاجت باشد شیطان ایشان را ازین مزله بدوزخ برد نور ایمان حقیقی نداشتند تا بازبینند که از حجاب طبع بطبع بیرون نتوان آمد که اگر کسی هزار سال بنظر عقل خویش نفس را ریاضت فرماید تا در نفس هزارگونه صفا و بینایی و روشنایی پدید آید و بعضی حجب صفات بشری برخیزد این جمله تقویت حجاب طبع دهد و کدورت و نابینایی حقیقی زیادت کند زیراکه چون پیش ازین صفا و بینایی نداشت طالب آن بود و میدانست که در کدورت و نابینایی است اکنون که قدرت اثر صفا و بینایی در نفس باز یافت پندارد صفا و بینایی حقیقی است از طلب فروماند و آن پندار حجابی معظم تر از جمله حجب شود و در نا بینایی حقیقی بیفزاید و این معنی جز دلی فهم نکند که موید بود بتأیید الهی و دیده سر او از نورالله بینایی یافته بود که المومن ینظر بنور الله بحقیقت بدانک از اسفل طبیعت بکمند شریعت خلاص توان یافت که در شریعت جذبه حق تعبیه است و طبع ظلمت است و شرع نور از ظلمت بنور خلاص توان یافت که گفته اند و بضدها تتبین الاشیاء و هر کرا نور شرع که صورت جذبه حق است و سر رحمت حق از ورطه امارگی خلاص ندهد هیچ چیز نتواند داد که الاما رحم ربی با خواجه علیه السلام با کمال مرتبه نبوت و رسالت میگفتند انک لا تهدی من احببت تو بطبع خویش هیچکس را از چاه طبع خلاص نتوانی داد ولکن الله یهدی من یشاء نور هدایت ما که حقیقت جذبه است باید تا بجاذبه عنایت اهل طبع را از سفل طبیعت بر باید و بعلو قربت رساند که ارجعی الی ربک و نفس را درین حالت که بتصرف جذبه ارجعی بمرجع و معاد خویش خواهند رسانید بر جملگی عوالم مختلف که ابتدا گذر کرده است و آمده گذر باید کرد و باز گشتن و حکمت درین آمد و شد آنک مطالعه سیصد و شصت هزار عالم حق بکند و در هر عالمی گنجی که تعبیه است بردارد و سری که مودع است بداند که وعلم آدم الاسما کلها چه در بدایت روحانیت عالم کلیات بود ازان جزویات نبود و عالم غیب بود ازان شهادت نبود چون بدین عالم پیوست و داد روش و پرورش خویش بداد عالم کلیات و جزویات گشت و عالم الغیب و الشهاده ببود در خلافت حق زیراکه در عالم ارواح بر معاملات خلافت ربوبیت قدرت و آلت نداشت اینجا قدرت و آلت بدست آورد و بکمال مرتبه خلافت رسید و در ابتدا که برین عوالم مختلف گذر میکرد در هر عالم چیزی به وام می ستد و از خود آنجا چیزی گرو مینهاد در وقت مراجعت تا وام هر مقام بنگزارد و رهن خویش باز نستاند نگذارند که بگذرد چنانک میگوید بیت گرت باید کزین قفص برهی باز ده وام هفت و پنج و چهار اول از منزل خاکی قدم بیرون باید نهاد و آن آخرین منزلی است از منازل دنیا روح را در وقت تعلق بدنیا و اولین منزلی است از منازل آخرت در وقت مراجعت ازینجاست که چون شخص را در خاک مینهند میگویند هذا آخر منزل من منازل الدنیا و اول من منازل الاخره اما مرده را بی اختیار میبرند رونده زنده آن است که بقدم خود از صفات خاکی بگذرد نه از صورت خاک و صفات خاک ظلمت و کدورت و کثافت و ثقل است از خاصیت ظلمت آن جهل و نابینایی خیزد و از خاصیت کدورت تعلق و آویزش و آمیزش بهر چیز تولد کند و تفرقه آرد و از خاصیت کثافت بی رحمتی و بی شفقتی و سخت دلی پدید آید و از خاصیت ثقل خست طبع و رکاکت و فرومایگی و دنایت و بی همتی و خواری و کسل و گرانی ظاهر شود سالک این جمله صفات ذمیمه از خاک به وام گرفته است و کرم و مروت و فتوت و علو همت و رافت و رحمت و شفقت و علم و یقین و صفا و صدق و جمعیت و رقت و نورانیت و خفت جمله آنجا رهن نهاده پس بر مقام خاکی نتواند گذشت تا این جمله رد نکند و به عالم خویش راه نیابد تا آن صفات که از انجا آورده بود و اینجا رهن کرده باز نستاند و نبرد و همچنین از هر سه عنصر آب و آتش و باد دیگر صفات ذمیمه وام کرده است و بدل هر یک صفتی حمیده گرو نهاده و از افلاک و انجم و دیگر عالمها هم برین قیاس چون جمله وامها رد کند و رهنها بازستاند و بمقر اصلی باز آید او را بسلطنت خلافت نصب کنند و با خلعت نیابت و منشور سیادت بر جملگی ممالک غیب و شهادت مالک گردانند و زمام مملکت بدست جهانداری او دهند قل اللهم مالک الملک توتی الملک من تشاء و تنزع الملک ممن تشاء چون مالک ممالک گشت هر چ آن وقت به وام ستده بود تا رد بایست کرد اکنون ملک او شود و او بمالکیت دران تصرف کند و بنیابت و خلافت حق جملگی عوالم غیب و شهادت را ببندگی بر کار دارد و بر عتبه توحید با قرار در آرد بیت حلقه در گوش چرخ و انجم کن تا دهندت ببندگی اقرار آفرینش نثار فرق تو اند بر مچین چون خسان زراه نثار چون خاصگی حضرت ببود و ذوق قربت باز یافت و عزت خلافت دید گوید و یبدو لی من الصنعاء برق یخبرنی بها قرب المزار فلا ارضی الاقامه فی فلاه و فوق الفرقدین رایت داری و کیف اکون للدیدان عبدا و اربعه العنا صرلی جواری روندگان این راه دو قسم اند سالکان و مجذوبان و مجذوبان کسانی اند که ایشان را بکمند جذبه بر بایند و برین مقامات بتعجیل بگذرانند در غلبات شوق و اطلاعی زیادتی ندهند بر احوال راه و شناخت مقامات و کشف آفات و آنچ بر راه باشد از خیر و شر و نفع و ضر اینها شیخی و مقتدایی را نشایند وسالک کسی باشد که او را اگرچه بکمند جذبه برند اما بسکونت و آهستگی در هر مقام داد و انصاف آن مقام از وی می ستانند و احوال خیر و شر و صلاح و فساد راه برو عرضه میکنند و گاه بر راه و گاه در بیراه میبرند تا بر راه و بیراه وقوفی تمام یابد تا دلیلی و رهبری جماعتی دیگر را بشاید و هر چند علم شناخت این راه بی نهایت است و مقامات نامحصور ولیکن از هر مقام آنچ در وقایع عرض افتد نموداری و رمزی بگوییم تا رهرو را در شناخت راه و امارات و علامات آن دلیلی و محکی و انموذجی باشد ابتدا که بر مقام صفات خاک عبور افتد در وقایع چنان بیند که از نشیبها و کوچه ها و چاهها و مواضع ظلمانی بیرون میآید و بر خرابه ها و شکستها و تلها و کوهها میگذرد و ثقل و کثافت بر میخیزد و خفت و لطافت در وی پدید میآید در دوم مرتبه که بر صفات آبی گذر کند سبزه ها و مرغزارها و درختان و کشتزارها و آبهای روان و چشمه و حوض و دریا و مانند این بیند که بر همه میگذرد در سیم مرتبه که بر صفات هوایی گذر کند بر هوا رفتن و پریدن و دویدن و بر بلند یها رفتن و بر وادیها طیران کردن و امثال این بیند در مرتبه چهارم که بر صفات آتشی گذر کند چراغها و شمعها و مشعله ها و برقها و خرمنهای آتش و وادیهای آتش و سوخته ها و شعله های آتش و جنس این می بیند در پنجم مرتبه چون بر صفات افلاک و اجرام سماوی گذر کند خود را بر آسمانها رفتن و پریدن و عروج کردن از آسمان بآسمان و گردانیدن چرخ و فلک و اشباه آن بیند در ششم مرتبه چون بر ملکوت کواکب و انجم گذ افتد ستاره و ماه و خرشید و انوار و آنچ بدان ماند بیند و در هفتم مرتبه که بر صفات حیوانی عبور افتد هر صفت که از وی عبره خواهد کرد از بیهمی یا سبعی بدان نوع حیوانی بیند از حیوانات مختلف اگر خود را بران حیوان قادر و مستولی بیند عبور و استیلای اوست بران صفت و اگر خود را اسیر آن حیوان بیند یا ازان ترسان باشد نشان استیلا و غلبه آن صفت است بر نفس او و این همه مرتبه عالمی بود از عوالم مختلف که بیان افتاد باقی چندین هزار عالم دیگر سالک را عبره میباید کرد و در هر عالم مناسب آن مشاهدات و وقایع پدید میآید و گاه بود که یک نوع واقعه در چندین مقام دیده شود و هر جای مناسب آن مقام اشارت بمعنی دیگر باشد و این اختلافات و تفاوتات هر کسی فرق نتواند کرد و باز نتواند شناخت جز شیخی کامل و چون سالک وقایع شناس نبود در وقایع بند شود و راه نتواند رفت یکی از ضرورات احتیاج بشیخ این است مثلا آتش را در چند مقام بینند و در هر مقام آن را معنی دیگر باشد گاه باشد که نشان عبور بر صفت آتشی باشد و گاه بود که نشان گرمی طلب باشد و گاه بود که نشان غلبه صفت غضب بود و گاه بود که نشان غلبه صفت شیطنت بود و گاه بود که نور ذکر بود بر مثال آتش و گاه بود که آتش شوق بود که هیمه صفات بشری محو میکند و گاه بود که آتش قهر بود و گاه بود که آتش هدایت بود چنانک موسی را بودعلیه السلام که انس من جانب الطور نارا و گاه بود که آتش محبت باشد تا ماسوای حق بسوزد و گاه بود که آتش معرفت باشد که و لولم تمسسه نار نور علی نور یهدی الله لنوره من یشاء و گاه بود که آتش ولایت بود که الله ولی الذین امنوا یخرجهم من الظلمات الی النور و گاه بود که آتش مشاهده بود که ان بورک من فی النار و من حولها و جز ازین آتشها بود که فرق میان هر یک جز شیخی صاحب تجربه نتواند کرد و باقی دیگر وقایع و تفاوت آن برین جمله قیاس کند اما نفوس انسانی چون برین مقامات گذر کردن گیرد هر نفسی بحسب استعداد و تأیید ربانی در حق او بمقامی میرسد که مستحق آن بوده است و مرتبتی که در عالم ارواح اهلیت آن داشته است چون لوامگی و ملهمگی و مطمینگی دران مقام بند میشود و میگوید و ما منا الا له مقام معلوم و فریاد میکند که لود نوت انمله لاحترقت زیراکه که مقام هر مرغی قله کوه قاف نباشد آن را سیمرغی باید و هر مرغ بر فرق شمع آشیانه نتواند ساخت آن را پروانه ای دیوانه باید و هر مردار خوار نشیمن دست شاهان را نشاید آن را بازی سپید باید تا زاغ صفت بجیفه پر آلایی کی چون شاهین در خورشاهان آیی چون صعوه اگر غذای بازی گردی بازی گردی که دست شه را شایی طاوس اگرچه جمال بکمال دارد و بلبل اگرچه الحان هزار دستان دارد و طوطی اگرچه زبان انسان دارد اما اینها نظر را شایند یا نظارگی را آنجا که بر جمال مشعله جانبازی باید کرد جز پروانه دیوانه بکار نیاید که عاقل جز نظاره را نشاید بیت در دام میا که مرغ این دانه نه ای در شمع میاز چونک پروانه نه ای دیوانه کسی بود که گردد بر ما کم گرد بگرد ما که دیوانه نه ای ای جان و جهان آنها که ایشان را از برای منادمت مجلس انس و ملازمت مقام قرب آفریده اند و اصحاب وصول و وصال اند و ارباب فضل و نوال اینجا در زیر قباب غیرت متواری اند که اولیایی تحت قبابی لا یعرفهم غیری ایشان بس شوریده حال و بشولیده مقالند بس بی سر و سامان و بسی بی پر و بالند رب اشعث اغبر ذی طمر ین ایشانند ایشان دارند دل من ایشان دارند ایشان که سر زلف پریشان دارند الفقرا الصبر هم جلسا الله یوم القیامه در حق ایشان است که با دل پریشانند خود حال دلی بود پریشان تر ازین یا واقعه ای بی سر و سامان تر ازین هرگز بجهان که دید محنت زده ای سر گشته روزگار حیران تر ازین ایشانند کسانی که شان ایشان را ازیشانی ایشان بکمند جذبات بستده اند و جملگی لذات و شهوات نفسانی و هوسات و مرادات انسانی بر کام جان ایشان طلخ گردانیده و از مشربی دیگر چاشنی چشانیده بیت ما که از دست روح قوت خوریم کی نمک سود عنکبوت خوریم اطمینان دل ایشان بهر چ در کونین و خافقین است پدید نیاید اطمینان دل ایشان هم بذکر این حدیث بود که الابذکر الله تطمن القلوب چه گفته اند می زده را هم بمی ایشان هنوز سر مست ذوق شراب خطاب الست بربکم مانده اند و آیت قل الله ثم ذرهم برکاینات خوانده ما مست زباده الستیم هنوز وز عهد الست باز مستیم هنوز در صومعه با سجاده و مصحف و ورد دردی کش ورند و می پرستیم هنوز مقام ایشان پیوسته در خرابات وجودست و جام ایشان مداوم مالامال شراب شهود هرچ نعیم هشت بهشت است نقل مجلس این خراباتیان را نمیشاید چه این جمله را چرب علف آخر نفس ملهمه و نفس لوامه ساخته اند که ولکم فیها ما تشتهی الانفس و تلذالاعین نفس مطمینه را با آن اطمینان نیست او را از خوان ابیت عند ربی و یطعمنی و یسقینی نواله ارجعی الی ربک میفرستند بیت بازی که همی دست ملک را شاید منقار بمردار کجا آلاید بر دست ملک نشیند آزاد ز خویش در بند اشارتی که او فرماید نه نه چه جای این حدیث است ان الذین سبقت لهم منا الحسنی اولیک عنها مبعدون مرغان او سر بمرتبه بازی فرو نیارند و این مقام را بازی شمارند باز اگر همه سپید بازست کجا چون پروانه جان باز است باز صیاد جان شکارست پروانه را با جان چه کارست باز صیادی است که صید از و جان نبرد پروانه عاشقی است که تحفه معشوق جز جان نبرد جبرییل و میکاییل سپید باز ان شکارگاه ملکوت بودند صید مرغان تقدیس و تنزیه کردندی که و نحن نسبح بحمدک و نقدس لک چون کار شکار بصفات جمال و جلال صمدیت رسید پر و بال فرو گذاشتند و دست از صید و صیادی بداشتند که لودنوت انمله لاحترقت بیت مرغ کانجا پرید پر نهاد دیو کانجا رسید سر بنهاد با ایشان گفتند ما صیادی را در شکارگاه ازل بدام یحبهم صید کرده ایم بدین دامگاه خواهیم آورد انی جاعل فی الارض خلیفه تا با شما نماید که صیادی چون کنند بیت در بحر عمیق غوطه خواهم خوردن یا غرقه شدن یا گهری آوردن کار تو مخاطره ست خواهم کردن یا سرخ کنم روی ز تو یا گردن جمله گفتند اگر این صیاد بصیاد بر ما مسابقت نماید و درین میدان گوی دعوی بچوگان معنی بر باید و کاری کند که ما ندانیم کرد و شکاری کند که ما نتوانیم کرد جمله کمر خدمت او بر میان جان بندیم و سجود اورا بدل و جان خرسندیم از حضرت جلت خطاب آمد که زنهار اگر او را با پرکهای ضعیف و خلق الانسان ضعیفا بینید بچشم حقارت درو منگرید اگرنه افاعیل ما را منکرید و بپر و بال ملکی خویش مغرور مشوید که بحقیقت پر و بال او ماییم و جز ما پر و بال او را نشاییم که وحملنا هم فی البر و البحر او ببرما میپرد زان بپر ما میپرد جز دست تو زلف تو نیارست کشید جز پای تو سوی تو ندانست دوید از روی تو دیده ام طمع زان ببرید جز دیده تو روی تو نتواند دید هر که ببرما پرواز کند لاجرم بپر ما پرواز کند بنگرکه چه صید کند چون پر باز کند آن پشه که در کوی تو پرواز کند صیدی کند او که باز نتواند کرد چون نفس مطمینه را که از سابقان و منهم سابق بالخیرات بود بصیادی ارجعی پرواز دادند و گرد کایناتش بطلب صید فرستادند در فضای هفت اقلیم آهویی نیافت که مخلب او را شاید و در هوای هشت بهشت کبکی ندید که شایسته منقار او آید چنانک این ضعیف گوید بازی بودم پریده از عالم ناز تا بوک برم ز شب صیدی بفر از اینجا چو نیافتم کسی محرم راز زان در که در آمدم بدر رفتم باز چون پروانه دیوانه بر همه گذر کرد و روی سوی صید وصال شمع جلال او آورد و بهستی مجازی خود سر فرو نیاورد از وجود خود ملول شده و از جان بجان آمده بیت هر دم ز وجود خود ملالم گیرد سودای وصال آن جمالم گیرد پروانه دل چو شمع روی تو بدید دیوانه شود کم دو عالم گیرد بیت شک نیست چو پروانه کم سر گیرد شمعش بهزار لطف در خور گیرد پروانه نخست جان نهد بر کف دست پس قصد کند که شمع در بر گیرد او همچنان لاابالی وار میرفت تا از هفت فلک و هشت بهشت در گذشت جمله ملا اعلی را انگشت تعجب در دندان تحیر مانده که آیا این چه مرغ است بدین ضعیفی و بر خود بدین ستمکاری انه کان ظلوما جهولا و او بزبان حال با ایشان میگفت من آن مرغم که هنوز از آستان آشیان نفخه پرواز نکرده بودم و بقفص قالب گرفتار نشده که شما از کمان ملامت مرغ اندازهای اتجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدماء برمن انداختند و بصیادی و نحن نسبح بحمدک مینازیدید ندانسته بودید که فراز کنگره کبریاش مرغانند فرشته صید و پیمبر شکار و سبحان گیر اکنون تماشای صیادی من کنید و نظاره خون ریختن و فساد کردن من باشید من خون ریزی کنم ولیکن از حلق وجود خویش بر آستانه عزت و فساد کنم ولیکن بوجود براندازی و جانبازی بر جمال حضرت بیت آن روز که دوختی مرا دلق وجود گفتند بطعنه مر ترا خلق وجود خونریزی را چه میکنی راست بدان من خونریزم ولیکن از حلق وجود و او همچنان در گرمروی طیران میکرد تا بسر حد لامکان رسید ملا اعلی گفتند او مکانی است در لامکان سیر نتواند کرد اینجا بضرورت سرش بدیوار عجز در آید و حضرت عزت با سر ایشان میگفت نه با شما گفته ام انی اعلم ما لا تعلمون هنوز تیغ انکار میکشید و سپر عجز نمی اندازید بیت منکر چه شوی بحالت سوختگان نه هر چ ترا نیست کسی را نبود و آن پروانه جانباز وجود بر انداز میگفت بریشان مگیر که الجاهل معذور بیت در عشق تو از ملامتم ننگی نیست با بیخبران درین سخن جنگی نیست این شربت عاشقی همه مردان راست نامردان را درین قدح رنگی نیست ایشان ندانستند که آیین پروانه قلندروش چه چیز باشد بیت آیین قلندری و آیین قمار در شهر من آورده ام ای زیبا یار چون پروانه بحوالی سرادقات اشعه شمع جلال رسید یکی شعله را بحاجبی پروانه فرستادند چون پروانه حاجب را بدید دیگرش بخود پروا نبود دست در گردن حاجب آورد تا در نگرست پر و بال وی را نبود چون آن پر و بال مجازی فانی درباخت بر قضیه من جا بالحسنه فله عشر امثالها حاجب شعله که زبان شمع بود از زبانه شمع او را پر و بال حقیقی باقی کرامت کرد تا در فضای هوای هویت شمع طیرانی کرد و مرغ دوگانگی را خون بیگانگی بر آستان یگانگی بریخت و از هستی خویش بافساد هستی در هستی شمع گریخت که ففروا الی الله از خود بگریخت و در و آویخت درو نیست شد و نیستی در هستی آمیخت چون هستی خویش در هستی او باخت هم خوف دوزخ هم امید بهشت برانداخت این هفت سپهر در نوشتیم آخر وز دوزخ و فردوس گذشتیم آخر هم شد فدی تویی تو مایی ما وی دوست تو ما و ما تو گشتیم آخر خاصیت جذبه و اشارت وادخلی جنتی بدین معنی باشد این صفت طایفه ای است که پیش از مرگ صورتی باشارت موتوا قبل ان تمو توا بمرگ حقیقی بمرده اند و چون پیش از مرگ بمردند حق تعالی ایشان را پیش از حشر زنده کرد معاد مرجع ایشان حضرت خداوندی ساخت که ثم یحییکم ثم الیه ترجعون درین عالم بصورت نشسته اند و از هشت بهشت بمعنی گذشته وتری الجبال تحسبها جامده وهی تمر مر السحاب صنع الله این است معاد نفس مطمینه و معنی اشارت ارجعی الی ربک و صلی الله علی محمد و اله # نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب چهارم » فصل چهارم قال الله تعالی فاما من طغی و آثر الحیوه الدنیا فان الجحیم هی الماوی و قال تعالی لا یصلیها الا الا شقی الذی کذب و تولی و قال النبی صلی الله علیه و سلم حفت الجنه با لمکاره و حفت النار بالشهوات بدانک روندگان راه معاد دو طایفه اند سعدا و اشقیا و هر طایفه را قدمی است که بدان قدم میروند و جاده ای است که بران جاده سیر میکنند و هر یک را معادی است که بدان قدم بران جاده بدان معاد میرسند فاما سعدا دو طایفه اند خواص و عوام عوام بقدم مخالفت نفس و هوا و ترک شهوات و لذات بر جاده طاعت و فرمان شریعت و متابعت سنت بمعاد بهشت و درجات آن میرسند که فاما من خاف مقام ربه و نهی النفس عن الهوی فان الجنه هی الماوی و خواص بقدم یحبهم بر جاده یحبونه بمعاد مقعد صدق میرسند در مقام عندیت که ان المتقین فی جنات و نهر آلایه چنانک شرح آن برفته است و اما اشقیا هم دو طایفه اند یکی شقی و دوم اشقی شقی بعضی عاصیان امت اند که بر موافقت هوای نفس ثابت قدم اند و بر مخالفت فرمان حق مصر و بقدم استیفای لذات و شهوات نفسانی بر جاده عصیان حق بمعاد دوزخ و درکات آن میرسند که فاما من طغی و خواجه هم ازینجا فرمود که حفت النار بالشهوات و جایی دیگر فرمود که اکثر ما یدخل امتی النار الا جوفان الفم و الفرج گفت بیشتر چیزی که امت مرا بدوزخ برد دهان و فرج است یعنی بدهان حرام خوردن و در خوردن حلال اسراف کردن و بفرج شهوت حرام راندن و از بهر شهوت حلال در حرام و ظلم و فساد گوناگون افتادن و اما اشقی صفت کافر و منافق است که بکلی روی بطلب دنیا و تمتعات آن آورده است و چون بهیمه همگی همت بر استیفای لذات و شهوات و تمتعات نفسانی و حیوانی مصروف گردانیده و پشت بر دین و کار دین و آخرت کرده و نعیم باقی را در تنعم فانی باخته دنیا تمام بدست نیامده و از آخرت برآمده که من کان یرید حرث الدنیا نوته منها و ماله فی الاخره من نصیب فرق میان شقی واشقی آن است که شقی را اگرچه نفس او بشقاوت عصیان حق و مخالفت فرمان گرفتارست اما دلش بسعادت قبول ایمان و بسلیم فرمان حق بر کارست گرچه بسر کوی تو بر نگذشتم هرگز ز سر کوی تو در نگذشتم دولت اقرارا لسان و تصدیق جنان حاصل دارد اگر چه معامله عمل ارکان بجای نیاورد چون بوعید حق بدوزخ در رود که فاما الذین شقوا ففی النار الایه اما کلمه لااله الا الله و شفاعت محمد رسول الله او را بدانجا در بنگذارد بدین استثنا که فرمود الا ما شاء ربکه هم عاقبت خلاص یابد و معاد اصلی او هم بهشت باشد در حدیث صحیح میآید که جمعی را از دوزخ بیرون آرند چون انگشت سوخته و ایشان را بنهر الحیات فرو برند گوشت و پوست بریشان بروید و از آنجا بر آیند رویهای ایشان چون ماه شب چهارده بر پیشانی ایشان نبشته که هولا عتقاء الله من النار اما اشقی آن است که در دوزخ موبد و مخلد بماند و درو نور کلمه لا اله الا الله نباشد که بدان خلاص یابد و اهلیت شفاعت محمد رسول الله ندارد خلود ابد جز چنین کس را نباشد چنانک میفرماید لا یصلیها الا الا شقی الذی کذب و تولی مومن را ورود باشد و ان منکم الا واردها ولکن صلی نباشد صلی اشقی را باشد که لا یصلیها الا الا شقی الذی کذب و تولی و جایی دیگر میفرماید سیصلی نارا ذات لهب و هر طایفه را از اهل فسق و عصیان و کفر و خذلان مناسب روش او در دوزخ و درکات آن مقامگاهی و مرجعی و معادی باشد بر تفاوت چنانک خواجه علیه السلام در حق ابو طالب فرمود ان ابا طالب لفی ضحضاح من النار فرمود که ابو طالب در درکه اول باشد از دوزخ و کف پای او بیش بر آتش نباشد اما مغز در سر او از حرارت بر جوشد و در حق منافقان فرمود ان المنافقین فی الدرک الاسفل من النار و کفر بر کفر تفاوت دارد و نفاق بر نفاق همچنین و هر یک را راهی معین و معادی روشن است کافران مقلد دیگرند و کافران محقق دیگر چنانک مومنان محقق دیگرند و مومنان مقلد دیگر چندانک ایمان محقق فضلیت دارد بر ایمان مقلد عذاب کافر محقق زیادت باشد بر عذاب کافر مقلد کفر بتقلید آن است که از مادر و پدر بتقلید یافته اند که انا وجدنا آباینا علی امه آنچ از اهل شهر و ولایت و مادر و پدر دیدند و شنودند از ادیان مختلف بتقلید فرا گرفتند و بخذلان دران بماندند ایشان در درکه اولین دوزخ باشند و کفر بتحقیق آن است که بر آنچ از مادر و پدر بتقلید یافتند قناعت نکنند و رنج برند و مشقت کشند و بطلب دلیل بر خیزند و عمرها در تحصیل علوم کفر بسر برند و کتب تکرار کنند و بمجاهده و ریاضت مشغول شوند و در تصفیه نفس کوشند از بهر تفکر در ادله و براهین عقلی تا شبهتها بدست آورند که بدان نفی صانع کنند یا اثبات صانعی ناقص چنانک گویند مختار نیست و بجزویات عالم نیست و خالق جهان نیست بمبدعی و موجدی بل که موجب و موثرست و جهان اثر اوست و تقدم موثر بر اثر نه تقدمی زمانی است و بدین ان خواهند که جهان قدیم است و باقی است و فنا پذیر نیست و حق تعالی بر افنای آن قادر نیست و بآفریدن عالمی دیگر عاجزست و مانند این کفرها شیطان بر نظر ایشان آراید و نفس ایشان را غرور دهد که کمال معرفت و حکمت درین معنی است و هر کس که نه برین اعتقادست از اهل تقلیدست و نابیناست تا بتقلید بعصا کشان داده است یعنی انبیا علیهم السلام و گویند انبیا حکما بودند و هرچ گفتند از حکمت گفتند اما با جاهلان سخن بقدر حوصله و فهم ایشان گفتند ایشان را چنان نمودند که مارسولان خداییم و جبرییل نزدیک ما میآید و پیغام حق میآورد و کتاب از خدای بما آورده است و کتابها ساخته ایشان بود و احکام شرع انبیا نهادند از بهر مصلحت معاش خلق بر قانون حکمت و ایشان هر چ با خلق گفتند رمزی بود که کردند و بدان معنی دیگر خواستند جبرییل عبارت از عقل فعال بود و میکاییل عبارت از عقل مستفاد که از عقل کل فیض میگرفتند و استفادت معانی معقول میکردند و خبر با نفس مدرکه و نفس ناطقه میدادند و هم ازین جنس خیالات فاسد و موهومات و مشبهات انگیزند و از انگیخته دیگران قبول کنند زیراک موافق هوای نفس است و نفس خود در اصل جبلت کافر است که ان النفس لاماره بالسو چون این شبهات بادله و براهین معقول نمای بشنود بجان و دل در آویزد وافق شن طبقه چندانک در نفس اقرار بدین کفرها پدید میآید انکار دردین و شرع زیادت میشود پس اقرار بر کفر و انکار بر دین نفس را دو قدم است که بغایت نهایت اسفل سالفین دوزخ بدان توان رسید که خطوتان و قد وصلت و این آفت امروز در میان مسلمانی بسیار شده است که بسی جهال خود را بتحصیل این علوم مشغول کرده اند و آن را علم اصول دین نام کرده تاکسی بر خبث عقیدت و فسق معامله ایشان واقف نشود و بسی طالب علمان غمر که نظری ندارند در علوم دین یا نوری زیادت از عالم یقین در تمنی طلب علم برمیخیزند و سفرها میکنند و از اتفاق بد و خذلان حق با صحبت مفلسفی میافتند و از ان نوع علم در پیش ایشان مینهند و بتدریج آن کفرها بر نظر ایشان میآرایند و در دل ایشان تحصیل آن علم و اعتقاد بدان کفر و ضلالت که حکمت و اصول نام نهاده اند شیرین میگردانند و آن بیچارگان کار ناآزموده و از حقایق دین و مقامات اهل یقین بیخبر بوده دران میآویزند و نفس ایشان بدان مغرور میشود و شرب میخورد که ما محققان خواهیم بود و از تقلید خلاص خواهیم یافت محقق خواهند بود اما در کفر و از تقلید بیرون آیند اما از تفلید ایمان و هر عامی بیچاره که با یکی ازینها صحبت میگیرد از دمها و نفسهای مرده این قوم هزار گونه شک و شبهت و نقصان و خلل در ایمان او پدید میآید و بسیارست که نفسی مستعد آن کفرها دارند بتقلید آن کفرها قبول میکنند و بکلی از دایره اسلام بیرون میافتند و شومی آن اعتقاد بد ایشان در دیگران سرایت میکند چون شتر گروک که در میان شتران افتد هر روز دیگری گروک میشود و هیچ پادشاه را درد دین دامن جان نمیگیرد که در دفع این آفت کوشد تا جبر این خلل کند و این آفت درین بیست سال کمابیش ظاهر شد و قوت گرفت والا در عهدهای پیشین کس را ازین طایفه زهره نبودی که افشای این معنی کردی کفر خویش پنهان داشتندی که دردین ایمه متقی بسیار بودند و پادشاهان دیندار که دین را از چنین آلایشها محفوظ میداشتند درین عهد ایمه متقی کم ماندند که غمخوارگی دین کنند و جنس این خللها در حضرت پادشاهان عرضه دارند تا بجبر آن مشغول باشند لاجرم خوف آن است که از دین قال و قیلی که در بعضی افواه مانده است از پیش برخیزد و جهان قال و قیل کفر گیرد آنچ حقیقت مسلمانی بود در دلها بنماند الا ماشاءالله در زبانها نیز نخواهد ماند و از شومی چنین احوال است که حق تعالی قهر و غضب خویش را در صورت کفار تتار فرستاده است تا چنانک حقیقت مسلمانی بر خاسته است این صورت های بی معنی بر اندازد این کار کجا رسید خواهد گویی حال را هرچ روزست حیلت و مکر و استیلای آن ملاعین زیادت است و غفلت و معصیت اهل اسلام زیادت که مایه این مفسدت بود ظهر الفساد فی البر و البحر بما کسبت ایدی الناس باقی است شراب طلخ در جام هنوز تا خود بکجا رسد سرانجام هنوز الحکم لله انا لله رضینا بقضاء الله اما نفاق هم بر تفاوت آمد نفاقی است در اسلام و نفاقی است در کفر اما نفاقی در اسلام آن است که خواجه علیه السلام در حدیث صحیح فرمود ثلث من کن فیه فهو منافق و من کانت فیه خصله منها ففیه خصله من النفاق حتی یدعها و ان صام وصلی و زعم انه مسلم اذا حدث کذب و اذا و عد اخلف و اذا ایتمن خان فرمود که سه خصلت است که در هر آنک این سه خصلت باشد او منافق است و در هر که یک خصلت ازان باشد دو دانگ از نفاق در وی باشد تا آنگه که آن خصلتها ترک نکند از نفاق بیرون نیاید اگر چه نماز کند و روزه دارد و گوید که من مسلمانم و این خصلتها آن است که چون سخن گوید دروغ گوید و چون وعده دهد خلاف کند و چون امانتی به وی دهند خیانت کند و در روایتی دیگر و خصلت دیگر را هم از نفاق نهاده است اذاعا هد غدر و اذا خاصم فجر اگر عهد کند با مسلمانی دران عهد غدر کند و خلاف آرد و اگر با کسی خصومت کند بزبان فحش گوید و دشنام دهد این معاملات از نفاق اهل اسلام است و آنچ حقیقت است این احادیث تهدیدی و وعیدی تمام است اهل اسلام را زیراکه کم کسی ازین خصلتها خلاص مییابد و خواجه علیه السلام در دعا میفرمود اللهم انی اعوذ بک من الشقاق و النفاق و سوء الاخلاق بر ما واجب تر است که پیوسته این دعا گوییم بر ما نفاق در کفر چنان است که این فلسفیان و دهریان و طبایعیان و تناسخیان و مباحیان و اسماعیلیان میکنند چون در میان مسلمانان باشند گویند ما مسلمانیم و اعتقاد ایشان آن کفرها و شبهتها باشد که نموده آمد و چون با بنای جنس خویش رسند اعتقاد خویش آشکارا کنند و گویند ما بدین مقلدان استهزا میکنیم حق تعالی از احوال ایشان خبر میدهد واذا لقوا الذین آمنوا قالوا آمنا الی یعمهون و هر کافر که کفر پنهان دارد و دعوی مسلمانی کند بزبان هم ازین جمله باشد و مرجع و معاد منافقان آن است که فرمودان المنافقین فی الدرک الاسفل من النار ولن تجد لهم نصیرا قدر دولت اسلام که شناسد و شکر نعمت ایمان که تواند کرد ای قبله هر که مقبل آمد کویت روی دل جمله بختیاران سویت امروز کسی کز تو بگرداند روی فردا بکدام دیده بیند رویت با چندین هزار آفات که در راه آدمی نهاده اند و بچندین گونه ابتلا که او را مبتلا گردانیده اند اگر نه نظر عنایت خداوندی فریادرسی و دستگیری او کند از دامگاه دنیا که آراسته زین للناس است و ببندهای محکم بسته حب الشهوات است چگونه خلاص یابد خصوصا سر تا سر این دامگاه هفت دانه من النساء البنین و القناطیر المقنطره من الذهب و الفضه و الخیل المسومه و الانعام و الحرث پاشیده که اگر ازین هفت نوع دانه یک بودی نفس بهیمه صفت آدم دانه خوار آن آمدی آدم را علیه السلام با آن همه شرف و مرتبه از یک دانه بیش منع نکردند که و لا تقر با هذره الشجره چون توفیق امتناع رفیق او نشد در دام عصیان و نسیان افتاد که و عصی آدم ربه فغوی چون او را بخود بازگذاشت صفت او و عصی آدم بود چون بلطف خودش برداشت سمت او اصطفی ادم شد بهشت گامگاه او بود که ولکم فیها ما تشتهی الا نفس چون با آدم توفیق رفیق نبود کامگاه او را دامگاه گشت ابلیس بیک دانه دوصید میکرد که فاز لهما الشیطان دنیا دامگاه بود چون توفیق با آدم رفیق شد او را کامگاه آمد بیک کلمه ربنا ظلمنا بکام ثم اجتباه میرسید یک ساعت مدد لطف بآدم کمتر رسید برای دم بنماند چون مدد لطف در رسید بدان ندم بنماند للشیخ شیخنسا مجدالمله والدین قدس الله روحه العزیز بیت از لطف تو هیچ بنده نومید شد مقبول تو جز مقبل جاوید نشد لطفت بکدام ذره پیوست دمی کان ذره به از هزار خرشید نشد و بحقیقت هر سلاصل واغلال که شقی و اشقی را درین دامگاه ساختند مایه همه از آن هفت متاع ذلک متاع الحیوه الدنیا بود و هر درکه از درکات دوزخ که در حق این طایفه پرداختند سرمایه همه هم از دکان زین للناس بود از هفت شهوت حب الشهوات هفت در بر دوزخ گشادند که لها سبعه ابواب و هفت جاده از انواع شهوات بر درکات آن نهادند که حفت النار بالشهوات تخم این هفت شهوت در هفت عضو انسانی بکاشتند و پنج حس را بتربیت آن فرو داشتند تا بمدت پانزده سال بر شجره هر تخمی ثمره شهوتی پدید آمد بعد از آن صاحب شرع را بمعاملی آن فرستادند و بر هر عضوی خراج سجودی نهادند که امیرت ان اسجد علی سبعه آراب و فرمودند که اثمار آن اشجار را تخم سعادت آخرت سازند و در زمین عبودیت بدست شریعت اندازند که الذنیا مزرعه الاخره عاطفت ذوالجلالی و عنایت لایزالی طایفه ای را هم از بدایت فطرت بر صوب درجات بزمام کشی وسیق الذین اتفوآ بر جاده و اما من خاف مقام ربه بقدم و نهی النفس عن الهوی بمعاد فان اجنه هی المأوی رسانید و عزت متعالی از سطوت لاابالی طایفه ای هم از مبدأ خلقیت برجهت درکات بتازیانه قهر وسیق الذین کفروا بر جاده فاما من طغی بقدم و آثر الحیوه الدنیا بمعاد و فان الجحیم هی الماوی دوانید که هولا فی الجنه و لاابالی و هولاء فی النار و لاابالی اگر نه عنایت بی علت سربگریبان جانی برآورد از کمد قهر او و سلاسل مکر او چکونه توان جست و بند طلسمات اعظم او کدام قوت توان شکست سیر آمده ای از خویشتن میباید بر خاسته ای ز جان و تن میباید در هر گامی هزار بند افزون است زین گرمروی بندشکن میباید سودای تمنای سلوک سرهای ملوک را شاید از دست و پای هر گدای بینوا ابن فتح اعظم و کار معظم بر نیاید اما اگر از تصرف ابلیس پر تلبیس خلاص توان یافت و با لباس اسلام و کسوت ایمان ازین جهان جان توان برد اینت دولتی تمام و سعادتی مستدام اللهم اختم لنابخاتمه الاسلام بیت گر روز پسین چراغ عهدم نکشی جانی بدهم براحت و خوش منشی ور جامه اسلام ز من بر نکشی مرگی که در اسلام بود اینت خوشی اما آنچ حکمت در میرانیدن بعد از حیات و زنده کردن بعد از ممات چه بود تا جواب آن سرگشته غافل و گمگشته عاطل گفته آید که میگوید بیت دارنده چو ترکیب طبایع آراست باز از چه قبل فکندش اندر کم و کاست گر زشت آمد بس این صور عیب کراست ورنیک آمد خرابی از بهر چراست بدانک آدمی را پنج حالت است اول حالت عدم چنانک فرمود هل انی علی الاحسان حین من الدهر لم یکن شییا مذکورا یعنی در کتم عدم انسان را بمعلومی در علم حق وجودی بود اما بر وجود خویش شعوری نداشت ذاکر خویش نبود و مذکور خویش نبود دوم حالت وجود در عالم ارواح چنانک خواجه علیه السلام فرمود الارواح جنود مجنده فما تعارف منها ایتلف و ماتناکر منها اختلف یعنی چون ازکتم عدم بعالم ارواح پیوست او را برخود شعوری پدید آمد ذاکر و مذکور خویش ببود سیم حالت تعلق روح بقالب چنانک فرمود ونفخت فیه من روحی چهارم حالت مفارقت روح از قالب چنانک فرمود کل نفس ذایقه الموت پنجم حالت اعادت روح بقالب چنانک فرمود ثم یمیتکم ثم یحییکم و فرمود قل یحییها الذی انشا ها اول مره و این پنج حالت انسان را بضرورت میبایست تا در معرفت ذات و صفات خداوندی بکمال خویش تواند رسید و آنچ حکمت خداوندی بود در آفرینش موجودات بحصول پیوندد که کنت کنزا مخفیا فاحببت ان اعرف اول حالت عدم میبایست تا چون در عالم ارواح او را وجودی حادث پدید آید و او را بر هستی خویش شعور افتد بحدوث خویش عالم شود بمعرفت قدم صانع خویش عارف شود دوم حالت وجود در عالم ارواح میبایست تا پیش از آنک بعالم اجسام پیوندد ذوق شهود بی واسطه بازیابد در صفای روحانیت و مستفیض فیض بی حجاب گردد واستحقاق استماع خطاب الست بربکم گیرد و استعداد سعادت بلی یابد و چون دولت مکالمه بی واسطه یافت حضرت عزت را بربوبیت باز داند و بصفات مریدی و حیی و متکلمی و سمیعی و بصیری و عالمی و قادری و باقیی که صفات ذات است بشناسد و اگر او را در عالم ارواح وجود نبودی پیش از آنک باجسام پیوندد نه معرفت حقیقی بدان صفات حاصل داشتی و نه آن استحقاق بودی او را که در عالم اجسام دیگر باره بتربیت بصفای روحانیت باز رسیدی تا مقام مکالمه حق حاصل کردی سیم حالت تعلق روح بقالب میبایست تا آلات کمالات معرفت اکتساف کند که بر جزویات و کلیات غیب و شهادت بدان وقوف توان یافت و حق را بصفات رازقی و رحمانی و رحیمی و غفاری و ستاری و منعمی و منعمی و محسنی و وهابی و توابی درین حالت توان شناخت و در تربیت روح بمدد این آلات بمقاماتی توان رسید در معرفت که در عالم ارواح حاصل نشدی از مشاهدات و مکاشفات و علوم لدنی و انواع تجلی و تصرفات جذبات و وصول بحضرت خداوندی و اصناف معارف که در بیان نگنجد چهارم حالت مفارقت روح از قالب میبایست از دو وجه یکی آنک تا آلایشی که روح از صحبت اجسام حاصل کرده است در مفارقت آن بتدریج از و برخیزد وانسی و الفی که باجسمانیات گرفته است بروزگار بگذارد دیگرباره با صفای روحانیت افتد و بصفاتی که از آلت قالب حاصل کرده است بی مزاحمت قالب از حضرت عزت برخوردار معرفت و قربت شود بی شوایب بشریت و کدورت خلقیت دوم آنک ذوقی از معارف غیبی بواسطه آلات مکتسب قالبی در حالت بی قالبی حاصل کند که آن ذوق در عالم ارواح نداشت زیراک آلت ادراک آن نداشت و در عالم اجسام هم نداشت زیرا که آنچ می یافت از پس حجاب قالب مییافت اکنون بی مزاحمت قالب یابد شخص انسانی بر مثال شجره ای است تخم آن شجره روح پاک محمدی صلی الله علیه وسلم که اول ما خلق الله روحی و چنانک ابتدا از تخم بیخهای درخت در زمین پدید آید آنگه شجره بر روی زمین ظاهرر شود آنگه بر شجره ثمره پدید آید همچنین از تخم روح محمدی صلی الله عیه بیخهای عالم ارواح ملکوت پدید آمد پس شجره جسمانیات ازین بیخها بر روی زمین عالم محسوس ظاهر شد و از شجره جسمانیات برگهای حیوانات برخاست پس ثمره انسانیت بر سر شاخ شجره کاینات پدید آید و ثمره تا بر درخت باشد ذوقی دیگر دهد چون انگور و زردآلو چون از درخت باز کنی و مدتی در آفتاب بگذاری تا بتصرف آفتاب انگور مویز شود و زردآلود کشته گردد ذوقی دیگر دهد اگرچه بر درخت هم تصرف آفتاب مییافت اما تا پای در طینت شجره داشت از خاصیت طینت شجره چیزی بامدد آفتاب جمع میشد در انگور رطوبتی وحموضتی باقی می بود اکنون که تصرف شجره ازو منقطع شد مویز حلاوتی دیگر دهد که تربیت آفتاب بی زحمت شجره یافته است ابتدا انگور در تربیت یافتن بشجره محتاج بود اگر شجره نبودی بمجرد تصرف آفتاب انگور پدید نیامدی وچون انگور پخته شد بر درخت بمقام میویزی نرسیدی اینجا انگور از درخت باز باید کرد و با آفتاب مجرد آن را پرورش دادن تا میویز شیرن شود پس روح را ثمره کردار از شجره قالب مفارقت باید داد تا یک چندی تصرف آفتاب نظر الهی بی واسطه مزاحمت طینت قالب بیابد که ابتدا چون بکمال درجه انسانیت نرسیده بود در عالم ارواح قابل تصرف آن نظرها نیامدی و بصفت ممیتی حق عارف حقیقی جز بواسطه مرگ صورتی نتوان شد ودر اینجا اسرار و دقایق بسیار است که کتب بشرح آن وفا نکند پنجم حالت اعادت روح بقالب میبایست از آن سبب که کمال انسان در آن است که در جملگی ممالک غیب و شهادت دنیا و آخرت بخلافت خداوندی متصرف باشد و از انواع تنعمات که در هر دو عالم از برای او ساخته اند که اعددت لعبادی الصالحین ما لا عین و رأت و لا أذن سمعت و لا خطر علی قلب بشر برخورداری بکمال یابد و این تنعمات بعضی روحانی است و بعضی جسمانی آنچ از تنعمات جسمانی است جز بواسطه آلات جسمانی در آن تصرف نتوان کرد پس قالب جسمانی دنیاوی فانی را برنگ آخرت نورانی باقی حشر کنند که یوم تبدل الارض غیرالارض اگر چه همان قالب باشد اما نه بدان صفت دنیاوی بود قالب دنیاوی را از چهار عنصر خاک و باد و آب و آتش ساخته اند اما آب و خاک بر وی غالب بود که من طین لارب و این هر دو محسوس و کثیف است که حاسه بصر ادراک آن کند و با دو آتش که هر دو لطیف و نامحسوس است که حاسه بصر ادراک آن نکند در قالب مغلوب و متمکن کرده این قالب را در آخرت که عالم لطافت است هم ازین چهار عنصر سازند اما باد و آتش را غالب کنند که هر دو لطیف است و خاک و آب را مغلوب کنند و متمکن گردانندتا در غایت لطافت باشد و مومن را آن نور که امروز در دل او متمکن است بر صورت او غالب کنند که یسعی نورهم بین ایدیهیم اشارت یوم تبیض وجوه و تسود وجوه هم بدین معنی است پس چون قالب لطیف و نورانی باشد مزاحمت روح ننماید زیراک آنچ ازو زحمت تولد کردی بتصرف و نزعنا ما فی صدورهم من غل از وی بیرون برده اند همچنانک آبگینه گر از جوهر آبگینه خاک و کدورت بیرون برده است و او را شفاف و صافی گردانیده تا ظاهر و باطن او یکرنگ شده است از ظاهر آن باطن میتوان دید و از باطن آن ظاهر آن میتوان دید یوم تبلی الرایر اشارت بدین معنی است که آنچ در باطنهاست بر ظاهرها پیدا شود رق الزجاج و رقت الخمر فتشا بها فتشا کل الامر تا در حدیث میآید که مغز در استخوان بهشتیان بتوان دید از غایت لطافت پس قالب را بدین لطافت حشر کنند تا از تنعمات هشت بهشت استیفای حظ خویش میکند و از آن هیچ کدورت تولد نکند که مزاحمت روح تواند نمود و بصفت محییی حق جز بواسطه احیای صورتی عارف حقیقی نتوان شد که قل یحییهاالذی انشأها اول مره و روح را بعد از انک در صحبت قالب پرورش بکمال یافته بود و آلات معرفت تمام حاصل کرده و از قالب مفارقت داده و مدتها در عالم غیب بتابش نظر عنایت تربیت یافته و آلایش جسمانی ازو بتدریج محو شده و از فیض حق رزقهای بی واسطه گرفته که یرزقون فرحین بما آتیهم الله من فضله وقوتی تمام حاصل کرده با عالم قالب فرستند تا بواسطه آن آلات جسمانی در کل ممالک بمالکیت و ملکیت تصرف میکند و در مقام بیواسطگی از تنعمات روحانی بی مزاحمت آلات جسمانی استیفای حظ او فر میکند و ذوق کمال معرفت و قربت در مقام عندیت فی مقعد صدق عند ملیک مقتدر مییابد چنانک نه روح جسم را از کار خویش شاغل بود و نه جسم روح را از کار خویش شاغل بود لا یشغله شأن عن شأن لاجرم عنوان نامه حق بدو این بود که من الملک الحی الذی لایموت الی الملک الحی الذی لایموت و فرق میان بندگی و خداوندی آنک او سبحانه و تعالی درین ممالک باستقلال و اصالت متصرف بود بی احتیاج بآلت و بنده بنیابت و خلافت متصرف بودف بواسطه آلت والله علیه بالصواب این قدر اشارت بس بودف باقی اسرار الهی را اجازت افشا نیست که افشاء سر الربوبیه کفر عرفها من عرفها وجهلها من جهلها و صلی الله علی محمد و آله اجمعین # نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب پنجم » باب پنجم در بیان سلوک طوایف مختلف و آن مشتمل است بر هشت فصل تبرکا بقوله تعالی ثمانیه ازواج فصل اول در بیان سلوک ملوک و از باب فرمان قال الله تعالی یا داود انا جعلناک خلیفه فی الارض فاحکم آلایه و قال النبی صلی الله علیه وسلم السلطان ظل الله فی الارض یأوی الیه کل مظلوم بدانک سلطنت خلافت و نیابت حق تعالی است در زمین و خواجه علیه السلام سلطان را سایه خدا خواند و این هم بمعنی خلافت است زیراک در عالم صورت چون شخصی بر بام باشد و سایه او بر زمین افتد آن سایه او خلیفت ذات او باشد در زمین و آن سایه را بدان شخص باز خوانند گویند سایه فلان است و چون حق تعالی در همان که مرغی است سری از اسرار لطف خویش ودیعت نهاد بنگر چه اثر ظاهر شد و چه خاصیت پدید آمد تا اگر سایه همای بر سر شخصی میافتد آن شخص عزت سلطنت و دولت مملکت مییابد چون خداوند تعالی از کمال عاطفت بنده ای را برگزیند و بعنایت ظل اللهی مخصوص گرداند و بسعادت پذیرایی عکس ذات وصفات خداوندی مستسعد کند ببین تا چه اقبال و دولت و عز و کرامت دران ذات مشرف و گوهر مکرم تعبیه سازد کمیته خاصیتی دران ذات شریف و گوهر لطیف آن باشد که هر اهل و نااهل را که بنظر عنایت ملحوظ گرداند مقبل ومقبول همه جهان گردد و بهر آنک بنظر قهر نگرد مدبر و مردود جمله جهان گردد یکی ازملوک متقدم را میآورند که گفت نحن الزمان من رفعنا ارتفغ و من وضعناه اتضع این سخن معنوی است اما نظر کامل نبود تا خود را بهتر بشناختی آنک گفت نحن الزمان گفتی نحن خلفاء الرحمن اما ملوک دو طایفه اند ملوک دنیا و ملوک دین آنها که ملوک دنیا اندیشان صورت صفات لطف و قهر خداوندی اند ولیکن در صورت خویش بندند از شناخت صفات خویش محرومند صفات لطف و قهر خداوندی بدیشان اشکارا میشود اما بریشان آشکارا نمیشود همچون ماهرویی که از جمال خویش بیخبر بود و برخورداری از جمال او دیگران بود خوش باشد عشق خوبرویی کز خوبی خود خبر ندارد و آنها که ملوک دین اندیشان مظهر و مظهر صفات لطف و قهر خداوندی اند طلسم اعظم صورت را از کلید شریعت بدست طریقت بگشوده اند و خزاین و دفاین احوال و صفات را که مخزون و مکنون بنیاد نهاد ایشان بود بچشم حقیقت مطالعه کرده اند و بسر گنج من عرف نفسه فقد عرف ربه رسیده و بر تخت مملکت ابدی و سریر سلطنت سرمدی و اذا رأیت ثم رأیت نعیما و ملکا کبیرا بمالکیت نشسته که ان لله ملوکا تحت اطمار شادروان همت ایشان از سفر غدوها شهر ورواحها شهر ننگ دارد که در یک نفس گرد ممالک دو عالم برمیاید هر کجا شهری است قطاع من است گر به ایران گر به توران می روم صدهزاران ترک دارم در ضمیر هرکجا خواهم چو سلطان می روم ولیکن سعادت عظمی و دولت کبری دران است که صاحب همتی را سلطنت مملکت دین و دنیا کرامت کنند که بخلافت و ان لنا للاخره و الاولی متصرف هر دو مملکت گردد چنانک داود را علیه اسلام این مرتبه ارزانی داشتند که یا داود انا جعلناک خلیفه فی الارض الی عن سبیل الله حضرت جلت درین یک آیت ده حکم ثابت کرده است و ملوک را تنبیه کرده در رسوم جهانداری و حکومت گزاری و آداب سلطنت و آیین معدلت اول فرمود انا جعلناک خلیفه ما ترا خلیفت گردانیدیم اشارت است بدانچ پادشاه باید که پادشاهی خویش عطای حق شناسد و مملکت بخشیده او داند که توتی الملک من تشاء دوم آنک انتباهی بود پادشاه را ازین اشارت که ما ملک بتو دادیم داند که از کسی دیگر بستد که بدو داد ازو هم بستاند روزی و بدیگری دهد که و تنزع الملک ممن تشاء دران کوشد که بواسطه این ملک عاریتی فانی ملک حقیقی باقی بدست آورد و خود را از ذکر جمیل و ثواب جزیل محروم نگرداند سیم آنک بداند که پادشاهی خلافت خداست چهارم فرمود فاحکم بین الناس بالحق اشارت است بدانچ پادشاه باید که حکومت گزاری میان رعایا بنفس خود کند و تا تواند احکام رعیت بدیگران بازنگذارد که نواب حضرت و امرا دولت را آن شفقت رافت و رحمت بر رعایا که پادشاه را بادش نتوان بود زیرا که آن رحمت و شفقت که پنج کس را بر پنج قوم باشد غیر ایشان را نباشد چنانک رحمت خدا بر بنده و رأفت نبی بر امت و شفقت پادشاه بر رعیت و مهر مادر و پدر بر فرزند و غیرت شیخ بر مرید پنجم فرمود که حکومت بحق کند یعنی براستی و عدل کند میل و جور نکند ششم آنک چون بحق کند بفرمان حق کند اگر چه عدل کند بطبع نکند بشرع کند و برای حق کند نه برای خلق هفتم فرمود که ولا تتبع الهوی متابعت هوامکن که هر کس که متابعت هوا کند نتواند که کار بفرمان خدا کند در ممالک خویش و نتواند که آنچ کند برای خدای کند زیراک چون هوا بر شخص غالب شود متصرف و آمر و ناهی او هوا گردد و هوا همه خلاف خدای فرماید و هیچ چیز بضدیت آن حضرت پدید نتواند آمد و دعوی خدایی نکرد الا هوا چنانک فرمود افرأیت من اتخذ الهه هواه اگر فرعون دعوی خدایی کرد بهوا کرد و اگر بنی اسراییل گوساله پرستیدند بهوا پرستیدند واگر جمعی بتان را خدا گرفتند بهوا گرفتند خواجه علیه السلام میفرماید ما عبد اله ابغض علی الله من الهوی و بحقیقت هواست که خدای انگیزست چنانک گفت ای هواهای تو خدای انگیز وی خدایان تو خدای آزار هشتم باز نمود که متابعت هوا کردن از راه خدای افتادن است که فیضلک عن سبیل الله و مخالفت هوا کردن راه خدای رفتن است که و نهی النفس عن الهوی فأن الجنه هی المأوی نهم فرمود ان الذین یضلون عن سبیل الله لهم عذاب شدید بما نسوا یوم الحساب اشارت بدان معنی است که هر که از راه خدای بیفتاد بتصرف هوا و بران اصرار نمود مودی است بکفر و عذاب شدید زیراک کفر عبارت از فراموشی آخرت است و فراموشی خدای و فراموشی غایت شدت عذاب است که نسوالله فنسیهم دهم حق تعالی باز نمود که پادشاهی خلق با مقام و مرتبه نبوت میتوان کرد چنانک هم رعایت حقوق جهانداری و جهانگیری و عدل گستری و رعیت پروری کند و هم حق سلوک راه دین و حفظ معاملات شرع بجای آرد و بمراسم ولایت و شرایط نبوت قیام نماید تا اصحاب حکم و ارباب فرمان را هیچ عذر و بهانه نماند که گویند با صورت مملکت دنیا و اشتغال بمصالح خلق از منافع دینی و فواید سلوک بازماندیم بل که مملکت تمام ترین آلتی است تعبد حق را و سلطنت بزرگ ترین وسیلتی است تقرب حضرت را و سلیمان علیه السلام ازین نظر ملک خواست و علم نبوت نخواست گفت رب اغفرلی و هب لی ملکا لا ینبغی لا حد من بعدی انک انت الوهاب و درین چند حکمت بود اول آنک دانست که چون مملکت تمام شد نبوت و علم دران داخل باشد چنانک آدم را بود علیه السلام چون او را ملک خلافت تمام داد نبوت و علم دران داخل بود فرمود انی جاعل فی الارض خلیفه گفت من در زمین خلیفتی میآرم و در مملکت جهان نایبی میگمارم نفرمود پیغمبری یا عالمی یا عابدی میآفرینم و همچنین با داود علیه السلام فرمود انا جعلناک خلیفه فی الارض نفرمود نبیا یا رسولا یا عالما زیراک در خلافت این جمله داخل باشد دوم آنک نبوت و علم را چون قوت سلطنت و شوکت مملکت یار بود تصرف و تاثیر آن یکی هزار بود و عزت دین بتیغ آشکارا گردد خواجه علیه السلام ازینجا فرمود اللهم اعزالاسلام بعمر او بابی جهل و نبوت را بتیغ نسبت درست میکرد که انا نبی السیف سیم آنک چون پادشاه در جهانداری با رعیت بعدل گستری و انصاف پروری زندگانی کند و ظالمان را از ظلم و فاسقان را از فسق منع فرماید و ضعفا را تقویت و اقویا را تربیت دهد و علما را موقر دارد تا بر تعلم علم شریعت حریص کردند و بصلحا تبرک و تیمن جوید تا در صلاح و طاعت راغب تر شوند و اقامت امر معروف ونهی از منکر فرماید تا در کل ممالک رعایا بشرع برزی و دین پروری مشغول توانند بود و بر صادر و وارد راهها ایمن گرداند تا هر خیر و طاعت و تعلم و تعبد و آسایش و رفاهیت که اهل مملکت او کنند و یابند حق تعالی جمله در دیوان معامله صلاح او نویسد و از هر ظلم و فسق و فجور و مناهی و ملاهی که منع فرماید و بسیاست او ازان منزجر شوند جمله وسایل تقرب او شود بحضرت الهی بل که هر یک قدمی گردد او را تا اگر دیگری بیک قدم خویش بحضرت عزت سالک باشد سلوک پادشاه بچندین هزار قدم باشد و این سعادت بهر کس ندهند ذلک فضل الله یوتیه من یشاء چهارم آنک مملکت و سلطنت آلتی تمامترین است تحصیل مرادات نفس و استیفاء لذات و شهوات او را آن را که مکنت هوای نفس راندن نباشد هوای نفس نراند و طاعت کند اگرچه ثواب باشد ولیکن نه چون آنکس را که اسباب هوا راندن بانواع میسر باشد قدم بر سر جمله نهد و خالصا مخلصا برای تقرب بحق ترک شهوت و لذت و هوای نفس کند او را بعدد هر آلتی و قوتی که در هوا راندن باشد چون تراند و بدان تقرب جوید قربتی و درجتی و مرتبتی در حضرت حاصل شود در حدیث صحیح است که درویشان صحابه بخدمت خواجه علیه السلام آمدند و گفتند یا رسول الله ذهب اهل الدثور و الاهوال بالفوز التام و النعیم فی الدنیا والاخره یعنی این توانگران رستگاری و ثواب و نعیم دو جهانی بودند گفت چگونه گفتند ما نماز میکنیم و ایشان میکنند و ما روزه میداریم و ایشان میدارند ولیکن ایشان زکوه و صدقه میدهند و ما نمی توانیم داد و حج و غزا و بنده آزاد می کنند و ما نمی توانیم کرد خواجه علیه السلام فرمودشما را چیزی بیاموزم که چون آن بکنید شمارا بهتر باشد از انک جمله دنیا از ان شما باشد و در راه خدای صرف کنید و طاعت هیچکس بطاعت شما نرسد مگر طاعت آنکس که همین کند گفتند بلی یا رسول الله فرمود که بعد از هر نماز فریضه سی و سه بار بگویید سبحان الله سی و سه بار الحمدالله و سی و سه بار الله اکبر و تمامی صدبار بگویید لااله الا الله بعد از آن یکی صحابی از انصار بخواب دید که او را گفتند اگر بیست و پنج بار بگوید سبحان الله و بیست و پنج بار الحمدلله و بیست و پنج بار لااله الا الله و بیست و پنج بار الله اکبر بهتر باشد انصاری بیامد و با خواجه علیه السلام باز گفت خواجه فرمود افعلو کماقال الانصاری بعد ازان درویشان این ذکرها میگفتند بعد از هر نماز فریضه توانگران صحابه این خبر بشنیدند ایشان نیز همچنین میگفتند درویشان دیگر بار ببخدمت خواجه آمدند گفتند یا رسول الله توانگران آنچ ما می گوییم از تسبیحات ایشان نیز میگویند و آنچ ایشان میکنند از خیرات ما نمیتوانیم کرد خواجه علیه السلام فرمود ذلک فضل الله یوتیه من یشاء یعنی این فضلی است که خدای تعالی با ایشان کرده است که هم بنفس عبودیت میکنند و هم بمال پس سلیمان علیه السلام خواست که بنفس و مال و ملک و رعیت از جن وانس و وحوش و طیور و سوام و هوام و دیگر آلات مملکت و اسباب سلطنت عبودیت حضرت عزت کند و بدین همه تقرب و توسل جوید تا چندانک اسباب تقرب زیادت بود قربت و درجت زیادت بود پنجم آنک مملکت و سلطنت پرورش صفات ذمیمه و حمیده را کامل ترین آلتی است و عظیم ترین عدتی تا نفس را اگر بدین الات پرورش دهند در صفات ذمیمه بمقامی رسد که دعوی خدایی کند و این نهایت صفات ذمیمه است و بدین در که جز بدین آلات نتوان رسید زیرا که هیچ درویش عاجز دعوی خدایی نکرد زیرا که نفس او آلت پرورش صفت تکبر و تجبر و انانیت نداشت فرعون راچون این آلت بکمال بود پرورش نفس در صفت تکبر و انانیت بکمالی رسانید که این ثمره پدید آورد فحشر فنادی فقال انا ربکم الاعلی و تمسک بمملکت و سلطنت کرد که الیس لی ملک مصر و هذه الانهار تجری من تحتی همچنین نفس را اگر بدین آلات در صفات حمیده پرورش دهند بمقامی رسد که متخلق باخلاق حق شود ومتصف بصفات و ربوبیت گردد واین نهایت صفات حمیده و کمال دین است چنانک خواجه علیه السلام فرمود بعثت لأتمم مکارم الاخلاق و به کمال این اخلاق جز بآلت مملکت و سلطنت نتوان رسید تا اگر کسی خواهد که صفت جود و کرم را پرورش دهد که از صفات حق است و بدان متخلق شود باخلاق حق بر مقتضای خطاب تخلقوا باخلاق الله که امری است از همه امرها واجب تر بلکه سر بعثت انبیا علیهم الصلوه و جملگی شرایع ادیان مختلف و تنزیل کتب این معنی بود جود و کرم را بمال و جاه فراوان که بذل میکنند پرورش توان داد و اگر صفت حلم را خواهد که پرورش دهد باید که قوت و شوکت و سلطنت باشد آنگه تحمل اذی و رنج خلق کند تا حلم غالب شود که اگر قوت و قدرت نباشد و تحمل کند اضطراری بود نه اختیاری آنگه آن حلم نباشد عجز باشد وحلم صفت حق است و عجز صفت خلق و چون خواهد که صفت عفو را پرورش دهد که صفت حق است باید که قوت و قدرت تمام بود بر مکافات اهل جرایم تا چون ازیشان درمیگذارد و عفو میکند بصفت حق موصوف میشود و محبوب حق میگردد که ان الله عفو یحب العفو این جمله از صفات لطف حق است و اگر خواهد که بصفات قهر حق متصف شود آلت مملکت و سلطنت تمام باید تا بقمع و قهر کفار و اهل نفاق و بدعت و تعذیب ایشان بکمال قیام تواندنمود که آن صفات حق است چنانک فرمود یا ایهالنبی جاهدالکفار و المنافقین و اعلظ علیمهم و گفت لیعدب المنافقین والمنافقات والمشرکین والمشرکات و این معنی در غزوات کردن و در فتح دیار کفر کوشیدن و لشکر باطراف کشیدن و اهل ظلم و فسق و فساد را مالیده داشتن و انصاف مظلوم ضعیف از ظالم قوی ستدن و دزدان و قطاع الطریق را دفع کردن و بر اهل جنایات حدود خدای راندن و بر اهل قصاص بفرمان خدا قصاص واجب شمردن و در ممالک سیاست های بی محابا راندن و امثال این دست دهد و اگر خواهد که بصفت رحمت و رأفت و عاطفت متصف شود مملکتی فراوان باید تا رعایای بسیار باشند و بر هر طایفه ای بقدر استحقاق ایشان رحمت و رأفت و عاطفت میفرماید تا درین صفات بکمال خود رسید و آنچ بهترین آلتی است بنده را در عبودیت حق و یافت درجات و تحصیل قربات و سلوک مقامات همت انسانی است که اگر بواسطه آن صفات دیگر بحضرت سیر توان کرد بواسطه همت طیران توان کرد المره یطیربهمته کالطایر بجناحیه و همت را بکمال پرورش در سلطنت توان داد که مال و نعمت و ثروت و ظفر بر مرادات و انواع تنعمات جمله او را حاصل باشد بدین هیچ التفات نکند و از هیچ تمتع بشری و حیوانی و بهیمی و سبعی نگیرد و در هیچ بمقتضای طبع و هوا تصرف نکند و روی از جمله بگرداند و جمله را در راه حق صرف کند بر فرمان شرع و قانون متابعت و همت را از التفات و خوش آمد این جمله مبرا گرداند تا ابراهیم وار از آفت شرک این جمله خلاص یابد که انی بری مما تشرکون و بچشم عداوت بهمه نگرد که فانهم عدولی الا رب العالمین و همت عالی گرداند و دل درین همه نبندد و در آفریدگار این همه بندد که انی وجهت وجهی للذی فطر السموات والارض الایه خواهم که مرا با غم او خو باشد گر دست دهد عمش چه نیکو باشد هان ای دل غمکش غم او در برکش تا درنگری خود غم او او باشد چون بهمت پرورش بکمال یافت غنای حق روی نماید که شریف ترین مقامی است ارباب سلوک را و تا خواجه علیه السلام در علو همت بصفت مازاغ البصر و ماطغی موصوف نگشت استحقاق مرتبه غنای و وجدک عایلا فاغنی نیافت سلیمان علیه السلام هم بدین جهت تاهمت را پرورش دهد با آن همه سلطنت و مملکت و مکنت ونعمت بدست مبارک زنبیل میبافت و از بهای آن لقمه ای بی تکلف حاصل میکرد و درویشی شکسته را بدست میاورد و با او آن لقمه بکار میبرد و میگفت مسکین جالس مسکینا اگر کسی سوال کند که چون ملک و سلطنت را چندین فوایدست وموجب تقرب و قربت چرا خوجه را علیه السلام مملکت دنیا بدان کمال ندادند که سلیمان را علیه السلام یا زیادت ازآن تا بدان تقرب جستی و صفات و اخلاق پروردی جواب از دو وجه است اول آنک خواص حق دو طایفه اند نازنینان و نیازمندان نازنین راناخواسته مقصود درکنار نهادند و کلفت اسباب تحصیل آن برو ننهادند و نیازمند را به حاجتی خواست باز دادند و کلفت اسباب تحصیل آن برو نهادند مثال این چنان باشد که شخصی تیر و کمان طلبد چون بیافت بشکار رود چندین تیر بر مرغان اندازد تا مرغی صید کند شخصی دیگر را بی اسباب و رنج و مشقت کسی مرغی بخشد پس خواجه علیه السلام نازنین حضرت بود حضرت عزت سوگندگران بجان و سر او میخورد که لعمرک آنچ مقصود بود از مملکت و سلطنت دنیاوی بی منت درخواست و زحمت باز خواست در کنار او نهادند و کان فضل الله علیک عظیما آن مقصود چه بود که فضل عظیمش میخواند تخلق باخلاق حق و خواجه را علیه السلام این معنی بکمال داده بودند و بصد نازش مینواختند که و انک لعلی خلق عظیم مرغ وصال را که موسی علیه السلام خواست تا بتیر و کمان ارنی انظر الیک صید کند نتوانست که از تعزز اوج کبریا لن ترانی گرفته بودف بصدهزار لطف و اعزاز بشست خواجه علیه السلام میدادندکه الم ترالی ربک آنچ حقیقت است خواجه هم صید بود و هم صیاد و بحقیت مرغی بود از آشیان انا من الله برخاسته در صورت صیادی گرد کاینات پرواز میکرد نه چنانک پر باز میکرد زیرا که پر و بال او در کاینات کجا گنجیدی همو مرغ بود و همو دانه هم او شمع بود و هم او پروانه شیخ احمد غزالی فرماید قدس الله روحه مادر غم عشق غمگسار خویشیم شوریده و سرگشته کار خویشیم محنت زدگان روزگارخویشیم صیادانیم و هم شکار خویشیم سلیمان را در اول با صدهزار منت درخواست رت هب لی ملکا زمام نافه مملکت بدست نیازمندی او دادند و درمیانه بزحمت بازخواست و القینا علی کرسیه جدا گرفتار کردند و بآخر بآفت انی احببت حب الخیر عن ذکر ربی حتی توارت بالحجاب مبتلا گردانیدند این چه اشارت است آری او نیازمند بود چون از درخواستش درآوردند بر چندین عقبه بازخواستش گذر بایست کرد خواجه علیه السلام چون نازنین اسری بعبده بود در مقام سدره مملکت هر دو جهان بکمال بروعرضه کردند او بگوشه چشم همت از سر ناز و کرشمه بهیچ باز ننگریست که مازاغ البصر و ماطغی لاجرم بی درخواست و بازخواست مقصود دو جهانی در کنارش نهادند که لقد رای من آیات ربه الکبری جواب دوم آنک خواجه علیه السلام گرمرو نحن الاخرون السابقون بود بمقاماتی که جمله انبیا علیهم السلام در مدت عمرهای دراز خویش عبره کرده بودند و مع هذا هر یک در مقامی بمانده چنانک آدم در صفوت و نوح در دعوت و ابراهیم در خلت و موسی درمکالمت و عیسی در کلمت و داود در خلافت و سلیمان در مملکت خواجه را علیه السلام بر جمله عبور دادند بمدتی اندک که اولیک الذین هدی الله فبهدیهم اقتد واز همه در گذرانیدند که نحن الاخرون السابقون و بمقاماتی رسانیدند که کس نرسیده بود و فضیلت هایی دادند که کس را نداده بودند چنانک فرمود فضلت علی الانبیاء بست و بحقیقت این بیت در حق او درست میآید آنم که چو من منم بگیتی در و بس تا بوده مقیم درمقامی دو نفس پیمودم راهی که نپیماید کس جایی که نه جای بود نه پیش ونه پس چنانک در گرمروی خواجه علیه السلام در هیچ مقام بند نمیشد و در حال عبور میکرد مقام ملک هم بدو دادند که خیرت بین ان اکون نبیا ملکا و بین ان اکوان نبیا فقیرا فاخترت ان اکون نبیا فقیرا اجوع یوماو اشبع یوما حدیثی مشهورست که خواجه علیه السلام فرمود که اوتیت بمفاتیح خزاین الارض جمله خزاین را کلید بنزدیک من آوردند و گفتند اگر خواهی چنان کنیم که کوههای مکه هم زر شود و هر کجا خواهی با تو روان گردد و امثال این بسیارست در حدیث و فرمود انا سید و ولد آدم و لافخر مملکت ازین عظیمتی چگونه باشد ولیکن مقصود از مملکت آن بود که مملکت میسر گردد آنگه از سر آن در تواند گذشت و جمله در راه خدای بذل تواندکرد آنچ مغز و خلاصه آن است بردارد و آنچ پوست آن است بیندازد و خواجه علیه السلام همچنین کرد دیگر جوابها بسیارست بدین قدر اقتصار میافتد تا باطناب نینجامد پس محقق گشت که پادشاهی و مملکت وسیلتی بزرگ است در تقرب بحضرت عزت و سلطنت خلافت حق است و از ینجاست که سلطان ظل الله باشد زیرا که سایه هر چیز خلیقه آن چیز باشد فاما این سایگی و خلافت وقتی درست شود که از صفات مستخلف نموداری در خلیفه یافته شود ازین معنی در تفسیر ظل الله فرمود یأوی الیه کل مظلوم یعنی پناهگاه جمله مظلومان باشد که تا بریشان ظلمی و حیفی نرود از هیچ ظالمی ولیکن هر وقت که این حیف و ظلم از سلطان رود ظل اللهی چگونه تصور توان کردف و خلافت کجا میسر شود دارو سبب درد شد اینجا چه امیدست زایل شدن عارضه و صحت بیمار مقصود آنک چون پادشاه بفرمان حق قیام نماید واز متابعت هوا اجتناب کند و رعایا را در پناه دولت و حسن حراست و کنف سیاست سلطنت خویش آورد و و داد بندگی در پادشاهی بدهد شایستگی خلافت حق گیرد و خلاصه آفرینش گرددکه مقصود از آفرینش سر خلافت بود که انی جاعل فی الارض خلیفه و اگر بظلم و جور و متابعت هوا و مخالفت خدای مشغول شود صورت قهر و غضب خدای باشد و ابلیس وقت خویش بود مستوجب لعنت ابدی گردد که الا لعنه الله علی الظالمین و صلی الله علی محمد و آله # نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب پنجم » فصل دوم قال الله تعالی ان الله یأمر بالعدل والاحسان و قال النبی صلی الله علیه و سلم ان افضل عبادلله عندالله منزله یوم القیامه امام عادل رفق و ان شر عبادالله عندالله منزله یوم القیامه امام جایر خرق بدانک پادشاه را سه حالت است اول حالت او با نفس خویش دوم حالت او با رعایا سیم حالت او با خدای خویش و او در هر حالتی مأمورست از حضرت عزت بسه چیز و منهی به چیز مأمورست بعدل و احسان و ابتاء ذی القربی و منهی است از فحشا و منکر و بغی و در هر حالتی اینهارا معنی دیگرست مناسب آن حالت اما حالت اول که پادشاه را با نفس خویش است عدل به حاصل کردن توحیدست نفس خویش را و احسان از عهده فرایض بیرون آمدن است و ایتاء ذی القربی رعایت حقوق جوارح و اعضاست و معانده نفس و مراقبت دل و حفظ حواس ظاهر و حواس باطن تا هر یک را بدانچ مأمورست استعمال فرماید و از آنچ منهی است ممنوع دارد که فحشا و منکر و بغی افعال و اقوال واحوال ناپسند وناشایست و نابایست است که از آن ظلمت و حجاب و بعد خیزد و صفات ذمیمه تولد کند چون دروغ و غیبت و بهتان و دشنام و زنا و فسق و فجور و ظلم ومانند این و تا پادشاه اول داد پادشاهی خاص ندهد بحق پادشاهی عام قیام نتواند نمود چنانک بران زیان نکند با آنک بسیار کس داد پادشاهی خاص تواند داد وداد پادشاهی عام نتواند داد زیرا که آن نیابت و خلافت حق است و تلو نبوت است و ازآن معظم تر کار نیست چنانک خواجه علیه السلام فرمود ان افضل عبادالله الحدیث و حق تعالی طاعت پادشاه عادل را باطاعت خویش و طاعت رسول خویش در یک سلک کشیده است که اطیعواالله و اطیعوالرسول و اولی الامر منکم اما بحقیقت بدانک تا داد پادشاهی خاص ندهد هرگز داد پادشاهی عامبر قانون فرمان نتواند داد مثال این چنان بود که کسی در دریا چنان شناوبر نیست که خود را غرقاب خلاص دهد خواهد که دیگری را از غرقاب بیرون آرد این محال بود فاما پادشاهی خاص آن است که جوارح و اعضا و نفس ودل و حواس ظاهر و باطن که رعایای حقیقی اوست جمله را در قید فرمان شرع کشد و هر یک را در بندگی حق خدمتی که مامورست بدان بر کار کند و بسیاست شرع از منهیات ممتنع گرداند ون نفس را با کسیر شرع از امارگی بمأمورگی باز رساند چنانک در فصل تزکیت نفس شرح آن رفته است و دل را از مألوفات طبع و مستحسنات هوا نظام دهد و متوجه حضرت خداوندی گرداند تا قابل فیضان فیض حق گردد و موید بتأیید الهی شود آنگه بقوت ربانی و تأیید آسمانی در پادشاهی شروع کند و بنیابت حق در بندگان او متصرف شود و در مملکت احکام سلطنت بر قانون فرمان میراند تا بهر حرکت وسعی و جد و جهد که درین باب نماید او را قربتی و رفعتی و درجتی در حضرت عزت میافزاید اما حالت دوم که میان پادشاه و رعیت است اینجا عدل و انصاف گستردن است و جور ناکردن و سویت میان رعایانگاه داشتن تاقوی بر ضعیف ستم نکند و محتشم بر درویش بار ننهد و احسان آثار کرم و مروت خویش بر رعایا رسانیدن است چنانک تقویت ضعفا کردن و با اقویا مدارا نمودن و درویشان و عیالمندان را بصدقات و نفقات دستگیری کردن و صادر و وارد را تعهد فرمودن و علما را موقر داشتن و مکفی المونه گردانیدن و طلبه علم را بر تحصیل محرض بودن و معاونت ایشان بمایحتاج ضروری نمودن و صلحا و زهاد و عباد را محترم و متبرک داشتن و با حوال ایشان بر رسیدن و اگر محتاج باشند دفع حاجت ایشان مغتنم شمردن و گوشه نشینان و منزویان را باز طلبیدن و اگرچه ایشان نخواهند و نطلبند از وجوهات حلال مدد کردن و ایشان را فارغ البال داشتن تا بخدای مشغول باشند از سر فراغت و جمعیت چه جهان ببرکت انفاس واخلاص ایشان قایم است و این جمله را در بیت المال حق و نصیبه است نصیب ایشان بدیشان رسانیدن واجب است اگرچه ایشان نخواهند و نطلبند از سر عزت و علو همت واگر حق ایشان نرسانند ظالم و عاصی باشند و ایتاء ذی القربی حق گزاری عموم رعایاست چه رعیت پادشاه ابمثابت قرابت اند بلکه بجای اهل وعیال اند وصیت خواجه علیه السلام در آخر حیات حالت ممات این بود که الصلوه و ما ملکت ایمانکم فرمود نماز بپای دارید و زیردستان رانیکو دارید هر انعام و احسان و انصاف و معدلت و ایادی و مکرمت و مدارا و مواسا و سیاست و حراست که پادشاه فرماید از صله رحم و مروت و سلطنت است و او تاد ثبات و دوام مملکت که خواجه علیه السلام چنین فرمود که العدل و الملک توأمان هر سنت حسنه که در تخفیف رعایا و آسایش خلق در مملکت نهاده آید و هر بدعت سییه که برداشته شود هم ازان قبیل بود و تا منقرض عالم هر پادشاه که بدان سنت حسنه کار کند و آن تخفیفات را مقرر و معین دارد ثواب آن همه در دیوان این پادشاه نویسند و اگر بضد این عیاذا بالله ظالمی بدعتی نهدبد و قانونی سازد که پیش ازان نبوده باشد و اگر بوده باشد و پادشاهی دیگر برداشته باشد او بازجای نهد تا منقرض عالم هر کس که بران بدعت رود و بدان قانون کار کند عقاب آن جمله در دیوان این ظالم مبتدع نویسند چنانک خواجه علیه السلام فرمود من سن سنه حسنه فله اجرها اجر من عمل بها الی یوم القیامه و من سن سنه سییه فعلیه وزرها و وزرمن عمل بها الی یوم القیامه و بحقیقت بر پادشاه عادل واجب است که اگر در عهدهای دیگر قانونی بد نهاده باشند و حیفی و جوری بر رعیت کرده یا خراجی گران بر موضعی وضع کرده که فراخور آن نباشد برداشتن و دفع کردن و تخفیف نمودن و او را آن عذر مقبول نیفتد که گوید من چنین یافتم یا و بال آن بر گردن آنکس بود که نهاد چه و بال برانکس باشد و او نیز مأخوذ بود که آن ظلم و بدعت مقرر داشت و بدان رضا داد دیگر پادشاه چون شبان است و رعیت چون رمه بر شبان واجب است که رمه را از گرگ نگاه دارد و در دفع شر او کوشد و اگر در رمه بعضی قوچ یا قرن باشد و بعضی میش و بی قرن صاحب قرن خواهد که بر بی قرن حیفی کند و تعدی نماید آفت او نایل کند پس گرگ رمه اسلام کفار ملاعین اند و درین عهد سخت مستولی شده اند و در دفع شر ایشان پادشاه و امرا و اجناد را بجان کوشیدن واجب است چه نان و آب آنگه برایشان حلال شود که با کفار تیغ زنند و دفع شر ایشان کنند و اگر نیز کافر زحمت ننماید بر پادشاه واجب است بغزا رفتن و دیار کفر گشودن و اسلام آشکارا کردن و در اعلا کلمه دین کوشیدن لتکون کلمه الله هی العلیا و همچنین قوچ صاحب قرن ظالمان قویدست اند از امرا و اجناد و اصحاب دیوان و ارباب مناصب و نواب و گماشتگان حضرت و عمال و روسا و قضاه و رنود و اوباش که هریک چون فرصت یابد مناسب قوت و شوکت و آلت وعدت خویش دربند ایذا و استیلای دیگری باشد رعایا را بکلی باینها باز نباید گذاشت و پیوسته متفحص احوال هر طایفه باید بود که روز قیامت بنقیر و قطمیر از احوال رعایا و خیر و شر ایشان از پادشاه باز پرسند چنانک خواجه علیه السلام فرمود کلکم راع و کلکم مسیول عن رعیته فالامیر راع علی رعیته وهو مسیول عنهم و اما فحشا و منکر و بغی پادشاه با رعیت آن است که درمیان ایشان بفسق و فجور زندگانی کند و ایشان را بر فساد دارد و عیاذبالله بفرزندان ایشان طمع فساد داردو خاندانها را بدنام کند و در عهد او اهل فساد قوت گیرند و کار امر معروف و نهی از منکر مختل شود و کس امر معروف نتواند کرد و بازار اهل دین و علم و صلاح کسادی یابد و بازار اهل فسق و ظلم و فساد روایی گیرد و عوانان و مردم فرومایه و بی اصل و غماز و نمام و مفسد و ظالم و غاشم و محتال در حضرت پادشاه بر کار شوند و ظلم و فساد را در نظر پادشاه در کسوت مصلحت آرایش دهند باغراض فاسد خویش تا فرانمایند که ما دوستدار و مشفق بر احوال پادشاهیم و دربند توفیر دیوان و خزانه اوییم در مملکت بدعتها نهند و رسوم وضع کنند و بر خرابها بیفزایند و عملها را قباله کنند و عملهای نو درافزایند و در بعضی چیزها که قباله نبوده باشد قباله نهند و بر مردم بهانه گیرند و مصادره کنند و شنقصه ها جویند و بر بیگناهان تهمتها نهند و جنایتها ستانند و قسمات و توزیعات بناحق و ناواجب کنند و درمال مواریث و ایتام تصرف فاسد نمایند و بر بازرگانان باجها و بیاعیها نهند و در راهها باجها گیرند و در اوقاف تصرفات فاسد کنند و حق از مستحق بازگیرند و در ادارات و انظار ومعاش ایمه و سادات و زهاد و عباد و فقرا و صلحا طعن زنند و در ابطال آن خیرات سعی نمایند و ارباب حوایج را از درگاه دور دارند و احوال ایشان عرضه ندارند و خیرات و مبرات و صلات و صدقات پادشاه را از مستحقان بریده گردانند این جمله آن باشد که بدنامی دین و دنیای پادشاه آرد و آوازه ظلم و فسق و بخل پادشاه در اطراف و اکناف جهان منتشر کند و در میان خلق ببدسیرتی و ظالمی معروف گردد و تا منقرض عالم این اسم بد بروبماند و در دعاهای بد و لعنت خلق درحال حیات و بعد از ممات برو گشاده شود و هرچ آن مفسدان بدوستی و تقرب بحضرت او بر وی آراسته باشند و اغراض فاسد خویش حاصل کرده فردا روز قیامت که یوم العرض الاکبر خواهد بود حساب آن بنقیر و قطمیر ازو باز خواهند و بهر مثقال ذره ای از خیر و شر جزا و پاداش او بدهند که فمن یعمل مثقال ذره خیرا یره ومن یعمل مثقال ذره شرایره افراز ملوک را نشیبی است مکن در هر دلکی از تو نهیبی است مکن بر خلق ستم اگر بسیبی است مکن کز هر سیبی با تو حسیبی است مکن و بحقیقت هر کس از مقربان حضرت ملوک که ایشان را بر ظلم دلیر میگردانند و دوستی مال وجمع ان بر نظر ایشان میآرایند تا ایشان بحلال و حرام در جمع مال میکوشند و خون درویشان میریزند و وزر و بال میاندوزند و ناگاه با بحادثه ای یا بمرگ آن جمله تلف میشود و بدنامی دین و دنیا با ایشان میماند آن طایفه اگر چه دعوی دوستی میکنند اما دشمن جان ایشانند و اگر پادشاه مقبل و صاحبنظر افتد یکی ازین مفسدان و بدسیرتان رابحضرت خود راه ندهد اما هر کس را این نظر نیست از غایت حرص دنیا و دوستی مال اهل روزگار بیشتر چنین عوانان و بداصلان را بخود راه میدهند واز صحبت هرنمندان وآزادگان و اهل معنی و ارباب فضل و اصحاب بیوتات و رایزنان و ناصحان بخیر محروم میمانند و اگر نیز ازین نوع بنادره کسی درحضرت ملوک باشد ناملتفت و منکوب و نامقبول بود از بهر آنک جمعی از بدگویان و بدخواهان فرانمایند که او در بند توفیر دیوان نیست و در تقصیر خزانه میکوشد و جلادتی و کفایتی ندارد پادشاه خردمند صاحب سعادت موید از حضرت جلت آن است که بنور فراست شاهانه نظر کند اندر احوال زمانه که این گنده پیر عذار و این بیوفای مکار از ابتدای عهد فلک دوار تا انتهای کار روز گار چندین هزار بر نای چون نگار و جوان چون نوبهار را شوهر گرفت و بیک دست هریک را بهزاران نشاط و ناز در برمیکشد و بدیگر دست خنجر قهرباز برمیکشد کدامین سر بر بالین خود یافت که نبرید کدام شکم پر کرد که ندرید آنک او را بشناخت گفت کسی کاندر تو دل بندد همی بر خویشتن خندد که جز بی معنیی چون تو چو تو دلدار نپسندد اگر تو کیسه عشقی را تو از شوخی بدست آری قباها کز تو بر دوزد کمرها کز تو بربندد اگر تو خود نه ای جز جان چنان بستانم از تو دل که یک چشمت همی گرید دگر چشمت همی خندد کدام دوست را بخواند که نه بدر دشمنی بیرون راند کدام عزیز را بنواخت که نه بمذلتش بگداخت کدام بیچاره را امیر کرد که نه عاقبتش اسیر کرد کرا در مملکت وزیر گردانید که نه چون مملکتش زبرو زیر گردانید کرا بشهر یاری بر تخت شاهی نشاند که نه چون تخته شطرنجش با شاه برافشاند تا چون بدیده اعتبار بدعهدی دنیای ناپایدار و بیوفایی سپهر مکار مشاهده کند بر سن غرور او فراچاه نشود و بزخارف جاه و مال و تنعم دو روزه فانی گمره نگردد و یقین شناسد که چون با دیگران وفا نکرد با او هم نکند پس بر خود و بر خلق خدای از بهر جهان عاریتی ستم نکند که دنیای بیوفا سربسر آزار موری نیرزد چرا عاقل از بهر او آزار خدای و خلق بر زد خسروا بشنو فزونی از چون من کام کاستی راستی بتوان شنود آخر هم از ناراستی شرم دار آخر مجو زین بیشتر ازار خلق از برای بیوفایی تاکسی کم کاستی زشت باشد بهر دنیا موری آزردن ولیک چون بدست آید اگر پا داردی زیباستی گرنه دنیا بیوفا بودی ومردم کش چنین در جهان حاکم کنون هم آدم و حواستی چون جهان بگرفت اسکندر زدارا هم نداشت گر جهان داراستی شه در جهان داراستی آن همه شاهان ایرانی و تورانی کجاست کز نهیب تیغ شان بسته کمر جوزاستی ور نظر کردی ببزم و رزم شان گفتی خرد کز سپاه و گنج هر شاهی جهان دریاستی خاک تیره باز گفتی حال هر شه روشنت تا شدی معلوم رایت خاک اگر گویاستی آنک نیکی کرد نام نیک ازو باقی بماند ور بدی کردی بگیتی هم ببد رسواستی بر گرفتی عبرت از حال ملوک باستان چون شنیدی داستان شان گر کسی داناستی آنچ فردا دید خواهد غافلی امروز هم باز دیدی عاقلی کش چشم دل بیناستی هر کسی فردا چو کشت خویشتن خواهد درود کشت خود امروز بهتر کشتیی گر خواستی اینک خلق از کار دنیا گشت ناپروار چنین ای دریغ ار خلق را با کار دین پرواستی اما حالت سیم که پادشاه را با خدای خویش است اینجا عدل راست داشتن ظاهر و باطن خویش است با خدای و سر و علانیه با خدای یکرنگ کردن و سلطنت و مملکت همچون کمربندگی بر میان بستن چنانک خود را و مملکت را برای خدای دارد نه چنانک خدای را و مملکت را برای خود خواهد و احسان آن است که خواجه فرمود علیه السلام الاحسان ان تعبدالله کانک تراه فان لم تکن تراه فانه یراک و تعبد پادشاه آن نیست که بطاعت نافله مشغول شود چون نماز و روزه و تلاوت قرآن و بیشتر اوقات بعزلت و انقطاع و خلوت مشغول باشد و مصالح خلق فرو گذارد و اصحاب حوایج را محروم گرداند و از صلاح و فساد ملک بیخبر ماند و رعایا را بدست ظلمه فرو گذارد که این معصیتی بود از جمله معاصی زیادت تر ولیکن تعبد پادشاه آن است که بعد از ادای فرایض و سنن روایت روی بمصالح ملک آرد و از احوال بلاد و عباد متفحص شود و برعایت حقوق مسلمانی و مسلمانان قیام نماید و دربندگان خدای و احکام پادشاهی چنان تصرف کند که گویی در خدای مینگرد و اگر آن قوت نظر ندارد یقین داند که خدای در وی مینگرد تا هرچ کند بفرمان کند و از آلایش هوا و طبع پاک دارد تا آن هریک او را قدمی شود سلوک راه حق را و موجب قربتی و رفعتی گردد حضرت ربوبیت را و ایتاء ذی القربی جمله صله رحم عبودیت است که طرفه العین سر از آستانه بندگی برندارد و بپادشاهی مجازی دنیا مغرور نشود فلا تعزنکم الحیوه الدنیا و لا یغرنکم الله الغرور و بنظر عجب بخود و مملکت خود ننگرد چون فرعون که میگفت الیس لی ملک مصر و هذه الانهار تجری من تحتی بلک بعجز و انکسار و بیچارگی پیوسته ملازمت عتبه عبودیت نماید چنانک میگوید ز کویش ای دل پر درد پای باز مکش اگر چه دانم کین بادیه بپای تو نیست بر آستانه سر درد بر زمین میزن که پیشگاه سرای جلال جای تو نیست تکیه بر سلطنت محمودی نکند ایاز وقت خویش باشد بپیوستن عجز در مینگرد اما فحشا و منکر و بغی درین حالت کبر و نخوت پادشاهی و ترفع و تفوق سلطنت است که بی اختیار در دماغ ملوک پدید آید و آن نتیجه دید استغنا و کثرت احتیاج خلق بخود است و این مرضی است روحانی که اطبای حاذق آن را علاج کنند که بر مزاج جان و دل واقف اند و اگر این آفت را معالجت نکنند ازین مرض طغیان حق تولد کند چنانک حق تعالی فرمود ان الانسان لیطغی ان راه استغنی و جایی دیگر فرمود و لو بسط الله الرزق لعباده لبغوا فی الارض یقین شناسد که در وقت آنک بنده بچشم غنا و استغنا و عزت سلطنت بخود نگرد مرض تکبر و تجبر دردماغ او پدید آید و چون بچشم حقارت و مذلت در خلق خدای نگرد درحال از نظر عنایت حق بیفتد خواجه علیه السلام میفرماید لا یدخل الجنه من کان فی قلبه مثقال ذره من الکبیر پرسیدند که یا رسول الله کبرچه باشد فرمود غمض الناس و سفه الحق گفت کبر آن است که بچشم حقارت بمردمان نکرد و حق باز نتواند دید و معالجت این آفت آن است که چون طاوس هر وقت کسه نفس بپر و بال سلطنت و مملکت خود درنگرد و خوش آمد آن در وی پدیدآید خواهد که در عالم تکبر و تجبر پرواز کند بپای سیاه عجز و فنا در نگرد که اول اصل او از چه بود الم نخلقکم من ماء مهین باز بیند که اول قطره ای آب خوار بود و در آخر مشتی خاک خوار خواهد بود و درین حالت اسیر یک لقمه و یک قطره و عاجز آنک آن لقمه و آن قطره چون بگذرد که اگر درو بند شود راضی باشد که ملک هر دو جهان بدهد تا از آن خلاص یابد و مع هذا لحظه فلحظه منتظر آنک سیلاب اجل در رسد و رسم و طلل خانه عمر که گردش افلاک بدست شب و روز یک یک خشت او بر کنده است بکلی خراب کند درین چنین حالتی چه مغرور باید شد و ازین چنین دولتی چه حساب بر شاید گرفت عاقل بچه امید درین شوم سرای بر دولت او دل نهد از بهر خدای چون راست که خواهد که نشیند از پای گیرد اجلش دست که بالا بنمای اما سیرت ملوک با هر طایفه ای از رعایا و شفقت بر احوال خلق بدانک پادشاه در جهان بمثابت دل است در تن که چون پادشاه بصلاح بازآید همه جهان بصلاح بازآید و اگر پادشاه بفساد آید همه جهان به فساد آید چنانک خواجه علیه السلام در حق دل فرمود ان فی جسد ابن آدم لمضغه اذا صلحست صلح بها سایر الجسد و اذا فسدت فسد بها سایر الجسد الاوهی القلب و ازینجا میفرماید الناس علی دین ملوکهم و وزیر پادشاه را بمثابت عقل است دل را چنانک دل را از عقلی کامل ناگزیر است تا بمشاورت او در ممالک بدن تصرف کند و مصالح کلی و جزوی بدین رعایت کند پادشاه را از وزیری عالم عادل منصف متمیز کافی امین واقف جهاندیده کاردان صاحب همت صاحب رای با مروت نیکو خلق دیندار متدین پاک اعتقاد مشفق ناگریزست که در جمله احوال درخصوص و عموم با او مشاورت کند و جملگی ارکان دولت و نواب حضرت و عامه رعیت را مراجعت با او بود بدانای فرمای همواره کار چو خواهی که کارت بود چون نگار که دانا بهر کار باشد تمام بدانا سپارد زمانه لگام ز دانا توان یافت آرام دل ز نادان نیابد کسی کام دل چنین خواندم از دفتر زردهشت که دانا بود بیگمان در بهشت چون وزیر چنین بود پادشاه بفراغت و رفاهیت به جهانگیری و آنچ شرایط و آداب سلطنت است مشغول تواندبود والا پادشاه را چون بجهانداری و احکام وزارت قیام باید نمود از جهانگیری وشرایط و ناموس سلطنت بازماند و احوال مملکت و رعیت مختل شود خواجه علیه السلام از اینجا فرمود اذا ارادالله بملک خیرا جعل له وزیرا صالحا فان نسی ذکره و ان ذکر اعانه و چون وزیر شایسته باشد باید که او را محترم و موقر دارد و حکم او درمملکت نافذ گرداند ولیکن مشرف احوال او باشد تا آنچ در ممالک رود با وضیع و شریف پادشاه بران وقوف دارد و همچنین دیگر ارکان دولت چون مستوفی و مشرف و ناظر و عارض ومنشی و حاجب و خازن و استادالدار و جملگی عمله بمثابت حواس خمسه اند و حس مشترک و قوای بشری چون چشم و گوش و زبان و بینی و لمس و فکر و خیال و فهم و حافظه و ذاکره دیگر قوا و امرا بمثابت سر و دست و پای و اعضای رییسه اند چون جگر و شش و سپرز و زهره و غیر آن و نواب و عمال و نقبا و دیگر گماشتگان بمثابت اصابع و مفاصل و امعا و غیر آن و باقی عموم اجناد و رعایا مع تفاوت درجاتهم بمثابت عروق واعصاب و عظام و شعور و عضلات و تمامی بدنچنانک شخص انسانی بدین جمله محتاج است و اگر ازینها یکی عضو نباشد شخص ناقص بود همچنین پادشاه بدین جمله محتاج است و اگر ازینها یکی نباشد کار مملکت بدان مقدار نقصان پذیرد و اگر چه حال را بننماید پس پادشاه باید که هریک ازین اصحاب مناصب را بعد از اهلیت تمام و امانت و دیانت و نیکوسیرتی که معلوم کرده باشد و یقین شناخته در منصب و مقام خویش نصب فرماید و تمکین دهد و از احوال ایشان باوقوف باشد تا جرأت و تجاسر ننمایند و طامع نگردندو آنچ نان پاره و اقطاع ومعیشت ایشان باشدتمام برساندتا از احتیاج ضروری در خیانت نیفتند و سخن بعضی در حق بعضی بی بینت و احتیاط تمام نشنود که جمعی بحسد امینان رادر صورت خیانت فرا نمایند و مشفقان را بخیانت منسوب گردانند و بر مخلصان تهمتها نهند و اگر از مخلصی خرده ای دروجود آید که خللی زیادتی نخواهد بود عفو پادشاهانه را کار فرماید و بهر چیز در خشم نشود و سیاستهای بافراط نفرماید واگر جرمی باشد که ازان در نتوان گذشت و جزاء سییه سییه مثلها برخواند و پیوسته آیت ولاکاظمین الغیظ و العافین عن الناس والله یحب المحسنین را نصب دیده دارد ولیکن نه چنانک بسهل حبابی و سلس العنانی و سست مزاجی منسوب گردد و اهل فتنه و فساد دلیر گردند و در دماغها فسادها پدید آید بلک پادشاه باید که بسیاست و انتقام و رجولیت و حمیت مشهور باشد اگر جرمهای خرد باشد تخویف کند و تهدید نماید و حجت گیرد و نصیحت فرماید و حلم برزد و عفو کند و اگر جرمی بود که موجب قصاص باشد یا بخلل ملک تعلق دارد البته ازان در نگذرد و بفرمان شرع تیغ بی دریغ را کار فرماید این معنی حاشا چون علت آکله باشد که در عضوی پدید آید البته اهمال نتوان کرد آن عضو را بتیغ جدا باید کرد تا آن علت بجملگی اعضا سرایت نکند در کارها دو طرف تفریط و افراط نگه باید داشت که خیر الامور اوسطها و در سیاست نه چندان مبالغت باید نمود که مردم هراسان و نفور شود و خوف و نفرت بر طباع مستولی گردد و نفوس متشرد شود و مکرها و حیلتها سازند که موجب تشویش مملکت باشد چنان شان مگردان ز بیچارگی که جان را بکوشند یکبارگی و نیز چندان حلم نباید برزیدکه وقع پادشاهی و هیبت سلطنت از دلها برخیزد و مفسدان واراذل دلیر گردند و ظلمه مستولی شوند و کار بر مصلحان و مخلصان و ضعفا و غربا تنگ آید و از جوانب خلل عظیم تولد کند و در سخاوت نه چندان غلو باید کرد که باسراف و اتلاف و تبذیر انجامد که آن مذموم است حق تعالی فرمود ان المبذرین کانوا اخوان الشیاطین و فرمود انه لایحب المسرفین و در حفظ مال تا بحدی نباید کوشید که ببخل و ضنت منسوب گردد که آن مذمت و خسارت دنیا و آخرت است چنانک فرمود و لا یحسبن الذین یبخلون بما آتیهم الله من فضله هو خیر الهم بل هوشر لهم سیطوفون مایخلوا به یوم القیامه بل که فضل خدای از خلق خدای دریغ ندارد و نیکنامی دنیا و ثواب آخرت حاصل کند پیش از آنک ناگاه امیر اجل کمین برگشاید و او را از سر تخت مملکت برباید و رنج بردچندین ساله او بدست دشمنان دهد و آتش حسرت و ندامت و غرامت آن چنان در جان او مشتعل گردد که نایره آن بهیچ آبی جز آب رحمت منطقی نشود دولت این جهان اگرچه خوش است دل مبند اندرو که دوست کش است هرکرا همچو شاه بنوازد چون پیاده بطرح بندازد هست دنیا و دولتش چو سراب در فریبد ولیک ندهد آب بس که آورد چرخ شاه و وزیر ملکشان داد و گنج وتاج و سریر کارها را بکام ایشان کرد خلق را جمله رام ایشان کرد تاچون نمرود مایه دار شدند همه فرعون روزگار شدند خون درویشکان مکیدندی مغز بیچارگان کشیدندی همه مشغول ماه و سال شده همه مغرور جاه و مال شده ناگهان تندباد قهر وزید وز سر تخت شان بتخته کشید تنشان را بخاک ریمن داد ملکشان را بدست دشمن داد وزر اینها بدان جهان بردند مالشان دیگران همی خوردند وانک حقش بلطف خود بنواخت نیک و بد را بنورحق بشناخت باز دانست نار را از نور دل نبست اندرین سرای غرور باقی عمر خویشتن دریافت بصلاح معاد خویش شتافت غم آن خورد کو ازین منزل چون کند کوچ شادمان خوشدل هرچ از ملک و گنج و شاهی داشت برد با خویشتن جوی نگذاشت لاجرم چون رسید کار بکار رفت با صدهزار استظهار هرکرا دیده بصیرت بنور الهی منورست او را گذاشتن جاه و مال فانی مصور است باقیات صالحات که دستگیر و فریادرس مومن است اعمال صالحه بدنی است و خیرات باقیه مالی خواجه علیه السلام فرمود اذامات الانسان انقطع عمله الا عن ثلث صدقه جاریه او علم ینتفع به او ولد صالح یدعو له بالخیر چه دولت باشد شگرف تر از ان که بنده در گور خفته واز اعمال فرومانده هر نفس و هر لحظه طبقهای رحمت و کرامت از حضرت عزت ملایکه مقرب بدو میرسانند که این ثواب لقمه ای است که در مدرسه و خانقاه تو بفلان فقیه و درویش رسید یا ثواب استراحت و آسایشی که از بقاع خیرات تو بفلان بنده رسید که بر فلان پل بگذشت یا در فلان رباط در سایه دیواری نشست یا در فلان مسجد دو رکعت نماز گزارد هر پادشاهی را در ایام دولت خویش چنین سعادتها از خود دریغ نباید داشت که آن خیرات ناکرده نماند ولیکن چون او از خواب خوش دولت در آید مال و ثروت از دست رفته بود و او ازان سعادت محروم مانده باری اگر ازین سعادت محروم ماند زنهار و زنهار خودرا در معرض شقاوت ابطال خیرات دیگران نیندازد و بمثقال ذره ای سعی در تغییر و تبدیل اوقاف ننماید و از رایزنان بدسیرت فاسد عقیدت تقریر این معنی قبول نکند که ایشان بجهل و غفلت در خون و جان و ایمان خویش سعی میکنند و خبر ندارند که دعای بد چندین هزار مستحق مظلوم که همه اهل خیر و صلاح باشند کدام عاقل اختیار کند و همت ارواح چندین هزار بانی خیر کدام معتقد در عقب خویش روا دارد باشدکه در بقعه ای بخیری مقبول افتاده باشدو روح بانی آن خیر را در حضرت عزت بدان وسیلت قربتی پدید آمده پیوسته دران حضرت مظلمه خویش عرضه میدارد که خداوندا من مال خود از نفس خود بازگرفتم وفرزندان را محروم گردانیدم واز بهر رضای توبر بندگان تو وقف کردم فلان ظالم آن خیر من باطل میکند و بندگان ترا محروم میگذارد و با حضرت تو این دلیری مینماید چه گویی از عهده این واقعه که بیرون تواند آمد خصوصا چون اوقاف بسیار بود و مطالبان بسیار نعوذبالله من عذاب النار وزنهار اگر جاهلی یا عالمی مداهن رخصت دهد که مال اوقاف را در چیزی دیگر صرف شاید کرد یا بلشکر توان داد که بدان غزا کند یا بعمارت پلی یا رباطی یا ثغری یا سدی توان کرد بدان مغرور نشود حاشا و کلا این هیچ روا نبود الا بمصرف خویش هر وقف بمصب استحقاق صرف کنند بشرط واقف و الا آنک فتوی دهد و آنک فرماید و آنک مباشر آن شغل بود و آنک تواند و دفع نکند جمله در وزر و بال و مظلمه آن باشند و فردا جمله مستحقان اوقاف خصم ایشان گردند و داد خویش طلبند بر پادشاه واجب است که هر وقف که درممالک او بود بشرط واقف بر مستحقان ان مقرر دارد و بر اوقاف امینی صاحب دیانت مشفق که اهل آن کار باشد گمارد تا در عمارات اوقاف کوشد و دست ظلمه و مستأکله ازان کوتاه دارد و حق بمستحقان رساند چون چنین کند چندانک واقفان را ثواب دهد حق تعالی آن پادشاه را ثواب دهد این ضعیف وقتی در شام چنان شنید که ملک صلاح الدین رحمه الله علیه را عادت چنان بودی که چون شهری بگرفتی در انجا بنای خیری کردی چون دیار مصر گرفت با قاضی فاضل رحمه الله علیه که وزیر او بود گفت میخواهم که در اینجا خانقاهی بسازم قاضی گفت من میخواهم که در دیار مصر ملک اسلام هزار بقعه خیر بنا کند گفت چگونه میسر شود قاضی گفت در دیار مصر هزار بقعه خیر بیش بناکرده اند و خللی عظیم بدان اوقاف راه یافته اگر ملک اسلام بفرماید تا آن اوقاف بحال عمارت باز آرند و از تصرف مستأکله بیرون آورند و بامینی متدین سپارند تا بمصرف میرساند ثواب آن جمله او را باشد و چنان بود که آن خیرات او بنا فرموده بفرمود تا چنان کردند و یقین بباید دانست که هر خلل که درعهد پادشاهی در اوقاف پدیدآید حق تعالی جمله ازان پادشاه بازخواست کند تا این کار معظم را خوار نشمرند و خود را از وبال آن نگه دارند و همچنین از بهر شفقت بر احوال خلق باید که پادشاه بر درگاه حاجبی یا قصه داری معتمد دیندار نیکو عقیدت نصب فرماید تا احوال مظلومان و حاجتمندان بقصه یا بپیغام عرضه میدارد و پادشاه قضای حوایج ایشان از مهمات و واجبات خویش شناسد و غنیمتی بزرگ شمرد و بر پادشاه واجب است که هر کجا ثغر کافر باشد امیر مردانه شجاع دلاور کارآزموده مصاف دیده دیندار باحمیت و غیرت اسلام نشاند با لشکری تمام و نان و اقطاع تمام دهد و آنگه بفرماید تا یک شب نیاسایند همه روز بتاختن و جهاد مشغول باشند و اگر محتاج مدد شوند مدد فرماید تا پیوسته قوی دست و چیره و خوشدل باشند و بهر فتحی که براید نواخت و تشریف و استمالت تازه فرستد تا بدان دلیری و استظهار جان فدا کنند ودر قهر و قمع اعدای دین کوشند نه چنانک غفلت بر زند و مهمل گذارند تا کافر مستولی شود بر بلاد اسلام تاختن کند و هر وقت چندین هزار مسلمان بقتل آورد و اسیر برد و برده گیرد از اهل و عیال و اطفال مسلمانان که این جمله عهده در ذمت پادشاه وقت باشد واز عهده جواب آن او را بیرون باید آمد و دیگر بر پادشاه واجب است که چون بشهری یا ولایتی شحنه ای یا والیی فرستد کسی عاقل متمیز دیندار فرستد که دروی سیاست و دیانت و مروت بود تا بشرایط آن شغل بوجه خویش قیام تواند نمود ظالمی نباید که همه خون رعیت ریزد و غافلی نباید که مصالح رعیت مهمل گذارد و دیگر چون قاضیی بشهری و ولایتی فرستد باید که عالم و عاقل و دیندار و صالح فرستد که دست کشیده دارد از مال ایتام و مواریث و اوقاف ورشوت و امثال این و خدمتکاران مصلح معتمد و متدین دارد که در دعاوی میل و حیف نکنند و بطمع حق باطل و باطل حق نکنند این معنی درین روزگار دشوارتر دست دهد زیرا که بیشتر قضا بخدمتی میدهند نه باهلیت بضرورت هر که خدمتی دهد خدمتی گیرد فی الجمله چون پادشاه تتبع احوال هر طایفه ای کند و از معاملات هر صاحب عمل و صاحب حکم باخبر باشد و درد مسلمانی دامن جان او گرفته باشد تا درممالک او حیفی و ظلمی نرود کارها زود بصلاح باز آید و نااهلان اهل گردند که الناس علی دین ملو کهم و اگر عمر بغفلت گذارد و دربند هوا و شهوت و لذت وقت خویش باشد و غم رعیت نخورد ظالمان زود مستولی شوند و اصحاب مناصب تطاول کنند و مستحقان را محروم گردانند و کفار استیلا یابند و مسلمانان را مشوش دارند و خونهای بناحق ریخته شود مالهای غربا و تجار در معرض تلف افتد و فساد آشکارا گردد و چندان انواع بلا و فتنه پدید آید که در عبادت نگنجد و وبال جمله در گردن پادشاه ظالم فاسق باشد خواجه علیه السلام ازینجا فرمود ان شر عبادالله یوم القیامه امام جایر حرق هزارباره گدایی بر چنین پادشاهی فضیلت دارد زیرا که خواجه علیه السلام میفرماید ما من راع لایحوط رعیته بنصیحته الا اکبه الله بمنخره فی النار و همچنین میفرماید ما من امیر عشیره الا یوتی به یوم القیامه مغلوله یده الی عنقه اطلقه الحق او ابقه الجور هر فرازی را مناسب آن نشیبی بود چنانک هیچ مرتبه ای بلندتر و شریفتر از مرتبه پادشاهی نیست چون بوجه خویش بود سودش آنک خواجه علیه السلام فرمود مامن احد افضل منزله من امام ان قال صدق وان حکم عدل و ان استرحم رحم زیانش هم مناسب آن بود و صلی الله علی محمد و آله # نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب پنجم » فصل سیم قال الله تعالی و اجعل لی وزیرا من اهلی الایه و قال النبی صلی الله علیه و سلم اذا ارادالله بملک خیرا جعل له وزیرا صالحا فان نسی ذکره و ان ذکر اعانه بدانک وزارت تلو سلطنت ورکن اعظم مملکت است و هیچ پادشاه را از وزیر صالح صاحب رای مشفق کافی داهی عالم عامل چاره نیست پادشاهی خداست جل جلاله که محتاج وزیر و مشیر نیست زیرا که حضرت جلت او را مثل و شبیه و نظیر نیست باقی همه انبیا علیهم السلام محتاج وزیر و مشیر بودند چنانک حق تعالی خبر میدهد از حال موسی علیه السلام که از حضرت عزت وزیر میخواهد واجعل لی وزیرا مرا وزیری کرامت کن که پشت من بدو قوی بود و خواجه علیه السلام فرمود که لی وزیران فی السماء و وزیران فی الارض فاما وزیران فی اسماء جبرییل و میکاییل و اما وزیران فی الارض ابوبکر و عمر و چون در مملکت وزیری کامل محترم نبود مملکت را شکوه وزیب نبود مثال مملکت بر مثال خیمه ای است ستون آن خیمه وزیر صاحب رای است و طنابهای آن امرا اند خرد و بزرگ چنانک طناب بعضی بزرگتر و بعضی خردتر بود و دیگر اجناد آن طنابهای خرد که در دامن خیمه بود حلقه کرده و نواب و عمال و دیگر اصحاب چون آن طنابها که در شرجه خیمه بود و بحقیقت میخهای آن خیمه تا پایدار تواند بود عدل و انصاف پادشاه است که اگرچه امرا و وزرا و اجناد بسیار باشند و قوت و شوکت و آلت وعدت بیشمار بود مملکت جز بعدل قرار نگیرد و ثابت نشود چنانک خیمه را اگر چه ستون و طناب تمام بود ولیکن جز بمیخ قرار نگیرد و تا در گوشه ای یک میخ درمیباید خلل آن در خیمه ظاهر میشود و خواجه علیه السلام ازینجا فرمود الملک یبقی مع الکفر و لایبقی مع الظلم و چون وزیر بمثابت ستون است خیمه مملکت را چندانک با رفعت تر وعالی قدرتر بود خیمه مملکت ازو بشکوه تر و بازیب تر باشد ولیکن وزیر باید که چون ستون چهار خصلت درو باشد راستی و بلندی و ثبات و تحمل و وزیر را سه حالت است اول حالت میان او و خدای دوم حالت میان او و پادشاه سیم حالت میان او و اجناد و رعیت در هر سه حالت باید که آن چهار خصلت را کار بندد در هر حالتی بمعنی مناسب آن حالت چنانک در حالت اول که میان او و خدای است راستی پیشه کند بدان معنی که حق تعالی میفرماید فاستقم کما امرت راست باش چنانک ترا فرموده اند یعنی بر جاده شریعت راست رو باش که صراط مستقیم آن است چنانک فرمود و ان هذا صراطی مستقیما فأتبعوه و پیوسته در هر کار که باشد جانب خدای نگه دارد و از ان احتراز کند که کار بصورت باخق راست کند و جانب خدای مهمل گذارد که سر همه کژیها این است ولیکن با خدای کار راست دارد اگر جانب خلق کژ گردد ازان غم من کان لله کان الله و له و اما بلندی گوش دارد بدان معنی که بلندهمت باشد و بزخارف جاه و مال دنیا فریفته نگردد و سر بدین جیفه دنیا فرو نیارد چیست دنیا و خلق و استظهار خاکدانی پر از سگ و مردار درغرورش توانگر و درویش شاد همچون خیال گنج اندیش جاه و مال دنیا بر مثال زاد و راحله شناسد و امتداد ایام عمر را بر مثال اشهر حج و اجل محتوم را بر مثال موسم و روز وقفه و خود را قاصد بیت الله دارند و یقین شناسد که زاد و راحله بدان جهت بوی داده اندتا بادیه صفات نفس اماره بدان قطع کند که حجاب میان او و کعبه حضرت که مقصد و مقصودست جز بادیه نفس نیست پس اگر او را کار شط هوا خوش آید ببغداد طبیعت فرود اید و هر روز شتران را میآراید واز آلت و عدت سفر تجملات حضر میسازد و از شراب شهوات خود را مست غفلات میگرداند و قافله ها بر وی میگذرد تاناگاه موسم درآید و دیگران حج گزارند و او را در دست جز باد حرمان و بر سر خاک خجلت و در دیده آب حسرت و در دل آتش ندامت نماند این واقعه کسی است که جاه و مال دنیا را که وسیلت سعادت ابدی میتوان ساخت مهمل و ضایع فروگذارد و ازان بتنعم و تجمل قانع شود اماآنها که جاه و مال دنیا را که وسیلت درجات بهشت و قربات حق است زاد و راحله سفر هندوستان هوای نفسانی کنند و وسیلت شهوات و تمتعات حیوانی سازند از راه مقصد و مقصود پشتاپشت افتند و هرگز جمال کعبه وصال نبینند و در مرتبه اولیک کالا نعام بل هم اضل فرومانند نصیبه ایشان این بود که ذرهم یاکلوا و یتمتعوا و یلههم الا مل فسوف یعلمون پس چون مرد بلندهمت بود بدین مزخرفات فانی مغرور نشود و نظر بر درجات آخرت و مقامات عالی نهد وجاه و مال دنیاوری را وسیلت قربت وقبول حق سازد و اما نبات بدان معنی است که در کار دین درست یقین و ثابت قدم باشد و کاری که از برای نظر خلق و ملامت و تغییر ایشان از آن روی نگرداند و از کس نترسد که خاصیت خاصگان حق این است که یجاهدون فی سبیل الله و لا یخافون لومه لایم و اما تحمل بدان معنی است که در کشیدن بار امانت تکالیف شرع که اهل آسمان و زمین از تحمل آن عاجز آمدند که انا عرضنا الامانه علی السموات و الارض و الجبال فابین ان یحملنها تجلد و تصبر و تحمل نماید و در امانت خیانت نکند تا قدم او برسلوک جاده راه حق راسخ گردد تا آن روز که خطاب در رسد که ان الله یأمرکم ان تودوا الامانات الی اهلها او ببهانه رد امانت سرخ روی بحضرت صاحب امانت در رود بار امانتش بدل و جان کشیده پس در بارگاه عزت بی بار میرویم با ظلمت نفوس و طبایع درآمدیم در جان هزار گونه ز انوار میرویم زان پس که بوده ایم بسی در حریم جهل این فضل بین که محرم اسرار میرویم عمری اگرچه در ظلمات هوا بدیم آب حیات خورده خضروار میرویم گرچه چو چرخ کور و کبود آمدیم لیک با صدهزار دیده فلک سار میرویم در نقطه مراد بدین دور ما رسیم زیرا بسر همیشه چو پرگار میرویم اما حالت دوم که میان وزیر و پادشاه بود همان چهار خصلت را کار بندد اول راستی بدان معنی که ظاهر و باطن با پادشاه یکی دارد و اندرون خویش را از آلایش خیانت وغل و غش صافی کند و در خدمت او بنفاق زندگانی نکند چنانک در حضور خوش آمد او گوید و بهر نیک و بد که کند یا گوید صدق الامیر زند و مزاج او نگاه دارد و چون بیرون آید مساوی او گوید و یا هر کس شکایت او آغاز کند تا او را در زبان خلق اندازد ببدی و نادانی و ظالمی یا چون خواهد که از بهر طمع خویش بر کسی حیفی کند بهانه بر پادشاه نهد که او چنین میفرماید و خویشتن را بری الساحه فرا نماید این جمله کژی و نفاق و خیانت بود راستی و اخلاص وامانت آن است که آنچ صلاح وقت دران باشد و رای صایب آن اقتضا کند آن را در حضرت پادشاه دیباچه ای نیکو نهد و درکسوت عبارتی هرچ لطیف تر بعد از رعایت آداب سلطنت بوقت فرصت عرضه دارد واگر نیز پادشاه را بران سخن اعتراضی یا استدراکی افتد آن را نهی ننهد و تخطیه سخن او نکند که پادشاهان را بفر یزدانی فراستی ملوکانه باشد و گفته اند کلام الملوک ملوک الکلام سخن او بسمع رضا اصغا کند و عاشق سخن خویش نباشد و درآن سخن تأملی شافی واجب شمرد اگر بران مزیدی روی نماید از سر تأنی عرضه دارد فی الجمله کلمه الحق باز نگیرد اما وقت و فرصت و حالت پادشاه گوش داردتا در وقت ملالت او نیفتد یا در وقت خشم که حجاب نظر حق بین شود بقدر وسع آنچ حق و صواب و صلاح باشد در نهاد او مینشاند بلطایف الحیل تا طریق راستی و اخلاص برزیده باشد خصلت دوم و آن بلندی است در حضرت پادشاه بهمت بلند زندگانی کند و بر کاکت و خست طبع طمعهای فاسد نکند و نظر بر هیچ چیز نیندازد و در التماسات پراکنده بسته دارد و خود را عزیز النفس و قانع و کوتاه دست دارد که پادشاه چون بنور فراست این اخلاق مشاهده کند مقبول و محبوب نظر او افتد در توقیر و احترام او بیفزاید و آنچ مقصود باشد زیادت از آن با حسن الوجه حاصل شود و آب روی بیفزاید و نام نیکو منتشر گردد خصلت سیم و آن ثبات است باید که در خدمت پادشاه وفادار و نیکو عهد و ثابت قدم باشد تا اگر معارضان و معاندان پادشاه خواهند که او را بفریبند بهیچ نوع نتوانند فریفت و اگرچه بسی جاه و مال برو عرضه کنند بهیچ از راه نرود خصلت چهارم تحمل است باید که حمول و بردبار باشد و برانچ پادشاه در حالت غضب وحدت و سورت گوید یا کند با او یا با دیگری بتلطف و سکون بپیش باز اید و کلماتی گوید که اطفاء نایره آتش غضب او کند و از کلماتی که خشم انگیز و حقد آمیز باشد احتراز نماید و چون پادشاه را واقعه ای افتد یا جاذبه ای پیش آید از قبل خصم اگر بمصابرت و سکونت و تدبیر صالح و رای صایب آن کار را تدارکی تواند کرد که پادشاه را حرب و قتال نبایدکرد و در معرض خطر نباید افتاد بکند که والصلح خیر واگر معرضی باشد که معالجت آن بتیغ آبدار توان کرد و مرهم موافقت و مرافقت نافع نیفتد و پادشاه میل بقتال کند او را درآن قاتر نگرداند و بددلی ندهد که دل شکستگی آرد لاسیما که با کفار باشد او را بران حریص و دلیر گرداند و مدد و معاونت نماید و اگر او هراسان و مخوف بود آن خوف از دل او بردارد و او را بخدای امیدوار و مستظهر گرداند ودل او بفتح و نصرت حق قوی گرداند که الا ان حزب الله هم الغالبون و اگر لشکر اندک بود دل در خدای بندد که کم من فیه قلیله غلبت فیه کثیره باذن الله الایه و در کل احوال باید که آنچ صلاح دین و ملک و رعیت دران باشد در پیش اونهد و مداهنه نکند و آنچ بمفسدت تعلق دارد او را دلسردی دهد و بهخیرات دلالت و اعانت میکند تا بر قضیه اشارت نص ان نسی ذکره وان ذکر اعانه کار کرده باشدو چون وزیر بدین آداب واخلاق که نموده شد آراسته باشد پشت پادشاه بدو قوی بود و از ان جمله باشد که حق تعالی منت نهاد بر موسی علیه السلام بوزارت هرون چنانک فرمودسنشد عضدک باخیک و نجعل لکما سلطانا فاما حالت سیم که میان وزیر و حشم و رعیت است باید که همان چهار خصلت را نگه دارد و رعایت کند اول راستی و راستی با حشم و رعیت بدان وجه باشد که بر احوال ایشان مشفق بود و پیوسته بغمخوارگی و تیمار داشت ایشان مشغول باشد چنانک خشم بابرگ و نوا و آلت وعدت بود و رعیت آسوده و مرفه باشند و بر ایشان باری نبود و این معنی وقتی دست دهد که وزیر در عمارت و زراعت ولایت کوشد و پادشاه در بند جمع مال نباشد که اگر در نهاد پادشاه آفت حرص جمع مال پدید آید بضرورت ظلم و بدعت نهادن آغلز کند و جامگی لشکر در نقصان اندازد هم رعیت خراب شود و هم حشم بی برگ ماند و چون رعیت خراب شود ولایت خراب گردد و چون حشم بی برگ ماند ملک در تزلزل افتد و توقع آفات و فتن و خللهای عظیم توان داشت که بعد از آن خز این روی زمین دفع آن نتواند کرد در بند آبادانی ولایت و رعیت باید بود که حشم را ازان ببرگ توان داشت و چون حشم با برگ و دلخوش بود در مملکت توان فزود و چون ملک بر جا باشد همه جهان خزانه پادشاه بود و وزیر نباید که از بهر تقرب بپادشاه در مملکت بدعتها نهد که دوستی نباشد بلک دشمنی تمام بود پادشاه را بدنامی دنیا و عقاب آخرت و خشم خدای اندوختن بلکه دران کوشد تا در ادرارات و معایش و انظار افزاید و صدقات و صلات او بصادر و وارد و ایمه وزهاد و عباد و اهل دین میرسد پیوسته که آن پشتیوان مملکت و استدامت سلطنت بود و موجب قربات و درجات آخرت و وزیر از خاصه خود همچنین باید که در خیرات کوشد و در گاه خود بر اصحاب حوایج گشاده دارد و تنگساری و تنگ خویی و تکبر با خلق خدای نکند و بخلق خوش و کرم و مروت با خلق زندگانی کند اما خصلت دوم و آن بلندی است باید که با حشم و رعیت ببلند همتی تعیش کند چنانک طمع بخدمتی ورشوت ایشان ندارد و پیوسته نتیجه کرم و مروت خود بدیشان میرساند خصلت سیم و آن ثبات است باید که با حشم و رعیت ثبات برزد بدان وجه که چون امیری را اقطاعی تربیت فرمود یا عاملی را بعملی نصب کرد یا منصبی بکسی تفویض فرمود از گزاف تغییر و تبدیل بدان راه ندهد و سخن اصحاب اغراض مسموع ندارد بی بینتی چنانک میفرماید یا ایها الذین آمنوا ان جایکم فاسق بنبا فتبینوا الایه و چون خیانت و جنایت کسی محقق شود البته دران مواسا و مدارا نکند و در مکافات اهمال نبرزد و گوش دارد تا بر درگاه جمعی را بر شوت و خدمت از راه نبرند و که ایشان حق بپوشانند و بشفاعت و دفع برخیزند که دیگران را جرات افزاید و دست ظلم و تطاول بر رعیت گشاده شود و بر وزیر واجب است که چون کسی را بشغلی یا منصبی یا عملی نصب خواهد کرد احتیاط کند و باستحقاق کار فرماید که جمله خلل در مناصب دینی و دنیاوی ازین وجه پدید آمد که اشغال و مناصب بمستحقان آن ندادند بکسانی دادند که خدمتی دادند و بر درگاه مربی بدست آوردند در اهلیت ایشان ننگریستند و آنها که اهلیت کارها و مناصب داشتند از تعزز نفس و عزت دین روا نداشتند که بر درگاه ملوک گردند و هراهل و نااهل را خدمت کنند و و طال بقا زنند و پادشاهان را کمتر همت آن بود که اهل هر شغل را طلب کنند و بقدر استحقاق او او را اشغال فرمایند لاجرم بیشتر مناصب دینی بدست نااهلان افتاد و هر چه دران باب نه بر وجه استحقاق میرود از تقصیر وزرا و حجاب و نواب حضرت بود که متفحص احوال نباشند و اهل هنر و فضل و دیانت را طلب نکنند و هنرمندان را در گوشه ها ضایع گذارند و با طماع فاسده اعمال و مناصب بنا اهلان فرمایند اما خصلت چهارم تحمل است باید که وزیر همچون ستون خیمه که با جملگی خیمه میکشد بار جملیگ حشم و رعیت و مملکت بر سفت همت و شفقت میکشد و بنظر رحمت بر رعیت مینگرد و اگر ازیاشن بسی خرده ها در وجود آید که بخاصه او تعلق دارد در گذارد و عفو کند و حلم و تحمل نماید مگر آنچ بخلل ملک باز گردد که تدارک واجب بود و باید که ملالت را بطبع خود راه ندهد که مصالح ملک و رعیت بدان مختل و مهمل ماند و باید که از احوال ملک و رعیت و دوست و دشمن و ملوک و ممالک دیگر جمله متفحص و مستخبر باشد تا از هر نوع که خللی دینی یا دنیاوی روی نماید قبل الوقوع بتدارک مشغول شود که چون واقعه حادث شد تدارک دشوار دست دهد یقین شناسد که بدین خصال که نموده آمد با خدای و پادشاه و رعیت اگر زندگانی کند و در همه احوال نیتی مخلصانه با آن ضم کند چنانک در ضمیر خود چنان اندیشد که این جمله خدمت پادشاه را و رعیت را از برای رضای خدای و تقرب بحضرت او میکنم و در آن میکوشم تا راحتی و آسایشی از من بمومنی رسد و دفع شری از مظلومی بکنم و ظالمی را از ظلم باز دارم و بدان تقرب جویم بحق که خواجه علیه السلام میفرماید انصر اخاک ظالما او مظلوما قیل یا رسول الله انصره مظلوما فکیف انصر ظالما فقال تمنعه من الظلم فذلک نصرک ایاه پس هر حرکت و سعی و تحمل و صبر و راستی و سکون و ثبات و امر و نهی و عدل و انصاف و خدمت و تواضع و رنج و مشقت و داد و ستد و دخل و خرج و گفت و شنید که با دوست و دشمن و خاص و عام و پادشاه و رعیت کرده و نموده باشد هر یک موجب قربتی و رفعت درجتی شود در حضرت عزت بشرط آنک از آلایش متابعت هوا و رعونت نفس و کبر و نخوت خواجگی و بطر تنعم و بارنامه حاکمی و ارارت خلق پاک و محفوظ باشد تا قبول حق را شاید که ان الله طیب لا یقبل الا الطیب و همچنین دیگر نواب و عمال و اصحاب چون در کار خویش هر کسی امانت و دیانت بحای آورد و خود را بقدر حال خویش بدین خصال که نموده آمد متحلی گرداند و جانب خدای گوش دارد و در تخفیف رعایا کوشد مستوجب درجات و قربات گردد و باید که وزیر را واین جماعت را او رادی و اوقاتی نیز باشد چنانک از شب قدری بر خاستن و بذکر مشغول بودن بدان شرایط که در فصل ذکر رفته است و با مداد و نماز دیگر ساعتی هم بذکر و قرآن خواندن مشغول شدن تا از جمله آنها باشند که مدح ایشان میفرماید یدعون ربهم بالغدوه و العشی یریدون و جهه و اگر همه روزه زفان بذکر لا اله الا الله مشغول تواند داشت در آمدن و رفتن و نشستن و وقت خفتن الا بوقت ضرورت این خود دولتی تمام بود و ازانها باشد که الذین یذکرون الله قیاما و قعودا و علی جنوبهم و صلی الله علی محمد و آله # نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب پنجم » فصل چهارم قال الله تعالی و الذین اوتوا العلم درجات و قال النبی صلی الله علیه و سلم العلما و رثه الانبیاء و قال علما امتی کانبیاء بنی اسراییل بدانک علم شریف ترین و سیلتی است قربت حق را و صفت حق است و بوسیلت علم بدرجات علی میتوان رسید که والذین او توا العلم درجات ولیکن بدان شرط که با علم خوف و خشیت قرین بود زیراک سر همه علمها خدای ترسی است و حق تعالی عالم کسی را میخواند که او خشیت دارد و خدای ترس بود که انما یخشی الله من عباده العلماء و هر چند که علم بیافزاید خشیت میافزاید چنانک خواجه علیه الصلوه فرمود انا اعلمکم بالله و اخشیکم منه و نشان خشیت آن است که بدان علم کار کند و آن را وسیلت درجات آخرت سازد نه وسیلت جمع مال و اکتساب جاده دنیاوی و تمتعات بهیمی و هر کس که بدان عمل نکند و وسیلت مال و جاه دنیاوی سازد او جاهل است بحقیقت نه عالم و حق تعالی مثل او حاشا بدر از گوش زده است که مثل الذین حملوا التوریه ثم لم یحملوها کمثل الحمار یحمل اسفارا و علم میراث انبیاست علیهم السلام و ان الانبیا لم یور ثوا دینارا و لا درهما و لکنهم یورثوا العلم فمن اخذ به فقد اخذ بحظ وافر و انبیا علیهم اسلام دو نوع علم میراث گذاشتند علم ظاهر و علم باطن علم ظاهر آن علم نافع است که صحابه رضی الله عنهم از قول و فعل خواجه علیه السلام گرفته اند تا بعین وایمه سلف تتبع آن کرده وخوانده و آموخته و بدان عمل کرده از علم کتاب وسنت و تفسیر و اخبار و آثار وقفه و آنچ از توابع اینهاست و علم باطن معرفت آن معانی است که بی واسطه جبرییل از غیب الغیب در مقام اوادنی در حالت لی مع اله وقت زقه جان خواجه علیه الصلوه میکردند که فاوحی الی عبده ما اوحی و از ولایت نبوت جرعه آن جامهای مالامال بر سنت کرام بر جان و جگرسوختگان عالم طلب میریختند که ماصب الله فی صدری شییا الا و صبیته فی صدر ابی بکر و همچنانک علم ظاهر انواع بسیار است تنوع علم باطن زیادت است چون علم ایمان و علم اسلام و علم احسان و علم ایقان و علم عیان و علم عین و علم توبت و علم زهد و علم ورع و علم تقوی و علم اخلاص و علم معرفت نفس وعلم صفات و آفات نفس و علم معرفت دل و علم صفات واطوار و احوال دل و علم تزکیت و تربیت نفس و علم تصفیه و پرورش دل و علم فرق میان خواطر نفسانی و شیطانی ودلی و عقلی و ایمانی و ملکی و روحانی و رحمانی و علم فرق میان اشارت و الهام و خطاب وندا و هاتف و کلام حق و علم تهذیب اخلاق وعلم تبدیل صفات و علم تخلق باخلاق حق وعلم مشاهدات وانواع آن و علم مکاشفات و تفاوت آن و علم توحید و تفاوت آن و علم صفات جلال وعلم معانی صفات و علم تجلی صفات و علم تجلی ذات و علم مقامات و علم احوال و علم قرب و بعد و علم وصول و علم فنا و علم بقا و علم سکر و علم صحو و علم معرفت و انواع آن و غیر این از علوم غیبی که برشمردن آن اطنابی دارد و این جمله آن است که سالکان این راه را بتعلم علم و علم آدم الاسماء کلها حاصل شود اما آنها که ازین سعادت محرومند چون ازین نوع علوم چیزی بشنوند بانکار پدید آیند چنانک خواجه علیه الصلوه میفرماید ان من العلم کهییه المکنون لایعلماها الا العملماء بالله فاذا نطقوا بها لاینکرها الااهل العزه بالله و ابوهریره رضی الله عنه ازینجا میگفت حفظت من رسول الله صلی الله علیه وسلم و عایین من العلم اما احد هما فقط بثثته و اما الآخر لوبثثته لقطع هذا البلعوم و علما سه طایفه اند یکی آنک علم ظاهر داند دوم آنک علم باطن داند سیم آنک هم علم ظاهر و هم علم باطن داند و این نادره بود در هر عصر اگر پنج کس در جمله جهان باشند بسیار بود بلکه برکت یکی از ایشان شرق و غرب عالم را فرا رسد و قطب وقت بود و عالمیان در پناه دولت و سایه همت او باشند و او آن عالم است که خواجه علیه السلام بدو تفاخر میکند که علما امتی کانبیاء بنی اسراییل ومیراث خواران انبیاء علیهم السلام ازین علمااند علی الحقیقه که میراث علوم ظاهر و علوم باطن ایشان یافته اند که ان العلما ورثه الانبیاء و علمای ظاهر هم سه طایفه اند مفتیان و مذکران و قضاه اما مفتیان اهل دراست و نظر و فتوی اند و اینها دو طایفه اند یکی آنک عالم دل و عالم زبان اند دریشان خوف و خشیت است با علم عمل دارند و با فتوی تقوی ورزند و تحصیل علم و نشر آن برای نجات و درجات کنند و نظر از جاه و مال دنیا منقطع دارند ایشان آنهااند که میفرماید انما یخشی الله من عباده العلماء دوم آنک عالم زبان جاهل دلند در دل ایشان از خدای خوف و حیا نبود و در علم آموختن و نشر کردن نیت تحصیل ثواب آخرت و قربت حق نبود بفرض تحصیل جاه و مال و قبول خلق ویافت مناصب تتبع علم کنند لاجرم هوا برایشان غالب شود و علم ایشان متابع هوا گردد و کار بهوا کنند و بعلم عمل نکنند و بر علمای متقی و دیندار حسد برند ودر پوستین ایشان افتند و برایشان افترا کنند و در مقام بحث بجدل با دید آیند و ایذا کنندو سخن بتوجیه نگویند و حق را گردن ننهند و خواهند که بجلدی و زبان آوری حق را باطل کنند و باطل رادر کسوت حق فرانمایند و اظهار فضل کنند ازین جنس علما از آنهااند که خواجه علیه الصلوه میفرماید اتقو کل منافق علیم اللسان یقول ما تعرفون و یفعل ماتنکرون و بحقیقت آن آفت که در دین ومیان امت بواسطه چنین عالم فاجر و زاهد جاهل پدید آمده است به هیچ چیز پدید نیامده است چنانک امیرالمومنین علی رضی الله عنه میگوید ما قطع ظهری فی الاسلام الارجلان عالم فاجرو ناسک مبتدع فالعالم الفاجر یزهد الناس فی علمه لمایرون من فجوره والمبتدع الناسک یرغب الناس فی بدعته لما یرون من نسکه لا جرم بشومی علما سوء و زاهدان مرایی و درویشان گدایی که از حریضی دین بدنیا میفروشند و پیوسته بر درگاه ملوک بمذلت میگردند و بدر امیران خواجگان باستخفاف درمیروند و بخواری و اهانت ایشان را خدمت میکنند و مدح و فضل میگویند و بنفماق ایشان را بدانج در ایشان نیست ستایش میکنند و بمداهنه بهر باطل که ایشان می کنند یا میگویند صدق الامیر میزنند و بطمع فاسد ترک امر معروف و نهی ممنکر می کنند تا حاصل کار یا درمی چند حرام ازیشان بستانند یا رشوتی دیگر بدهند و عملی و منصبی بگیرند اعتقاد امرا و خواجگان و لشکریان واردات پادشاهان فاسد ببود و قیاس کردند که جمله علما و مشایخ همین سیرت بد و خصال مذموم دارند تا بچشم حقارت بخواص حق و اولیای عزت نگرستند و بکلی روی از اینها بگردانیدند و از فواید خدمت و صحبت ایشان محروم ماندند و از نور علم و پرتو ولایت ایشان بی نصیب شدند در حدیث میآید که چنین عالمی که غرض او از علم دنیا باشد او را از ثواب علم نصیبه بیش از آن نیست که در دنیا از مال و جاه بیابد و در آرت اول آتش افروز دوزخ او بود از چنین علم که نافع باشد استعاذت واجب است چنانک خواجه علیه الصلوه فرمود اعوذبک من علم لا ینفع و علم لاینفع دو نوع است یکی علم شریعت چون بدان کار نکنند نافع نباشد اگرچه آن فی نفسه نافع بود و دوم علم نجوم و کهانت و انواع علوم فلسفه که آن را حکمت میخوانند و بعضی با کلام برآمیخته اند و آنرا اصول نام کرده تا بنام نیک کفر و ضلالت در گردن خلق عاجز کنند واین نوع غیرنافع است فی ذاته و اگر بدان عمل کنند مهلک و مفوی و مضل بوند و بسی سرگشتگان بدین علم از راه دین و جاده استقامت بیفتادند بغرور آنک ما علم معرفت و شناخت حقیقت حاصل میکنیم و ندانستند که معرفت حق بقرایت و روایت حاصل نشود الا برروش متابعت ظاهر و باطن محمد علیه السلام چنانک حق تعالی خبر میدهد که و ان هذا صراطی مستقیما فاتبعوه و لانتبعوا السبل فتفرق بکم عن سبیله الایه پس مفتی متقی باید که ازین انواع علوم و آفات آن احتراز کند و در تخلیص نیت کوشد تا فتوی که دهد و درسی که گوید و مناظره ای که کند نظر بر ثواب آخرت و قربت حق ونشر علم و اظهار حق و بیان شرع و تقویت دین نهد و نفس را از رعونات علم پاک گرداند و از آلایش حرص و طمع تطهیر دهد که مذلت علما درحرص و طمع است چنانک میگوید آلوده شد بحرص درم جان عالمان وین خواری از گزاف بدیشان نمیرسد دردا و حسرتا که بپایان برسد عمر وین حرص مرد ریگ بپایان نمیرسد و در فتوی دادن احتیاط تمام بجای آرد تا بمیل نفس و غرض و علت فتوی ندهد و اگر وقفی در دست او باشد در آن تصرف فاسد نکند و مال حرام نستاند که چون لقمه آشفته ببود حرص و شهوت و حسد و ریا پدید آید آنگه هرچ در مدت عمر رنج برده باشد هباء منثور شود و از بدعتها بایدکه محترز باشد و بر جاده سنت و متابعت ثابت قدم بود و بر سیرت و اعتقاد سلف صالح رود و مذهب اهل سنت و جماعت دارد و اوقات و ساعات خویش موظف گرداند چنانک عمر عزیز هیچ در بطالت و هزل و لغو صرف نکند بامداد چون نماز صبح بگزارد بذکرو قرایت قرآن مشغول شود تا بر آمدن آفتاب و بعد از نماز دیگر ساعتی تا بشب هم بذکر مشغول شود تا باشارت واذکر اسم ربک بکره واصیلا عمل کرده باشد که در آن خیر بسیارست و چون آفتاب طلوع کرد دورکعتی بگزارد و بتدریس و افادت و استفادت علم مشغول شود و چون از آن بپرداخت نماز چاشت بپای دارد آنقدر که تواند از دو رکعت تا دوازده رکعت بعد از آن به مصالح معاش خویش و فرزندان و آسایش و رعایت حق ضروری نفس مشغول شود تا بین الصلوتین دیگر باره ببحث علمی یا مطالعه یا افادت مشغول بود تاآخر روز که به ذکر مشغول شود تا نماز شام گزارد و اگر بین العشایین احیا تواند کرد به ذکر و قرایت و اوراد سعادتی شگرفت بود و چون نماز خفتن گزارد سخن نگوید که سنت این است پس بمطالعه یا تکرار مشغول شود تا دانگی شب بگذرد پس ساعتی روی بقبله و نشیند بذکر مشغول شود چون خواب غلب کند از سر جمعیت و ذکر بر پهلوی راست روی بقبله بخسبد و بدل و زبان این دعا که سنت است میخواند که اللهم انی اسلمت نفسی الیک و وجهت وجهی الیک و الجأت ظهری الیک و فوضت امری الیک رهبه منک و رغبه الیک لاملجا و لامنجأ و لامفر منک الا الیک آمنت بکتابک الذی انزلت و بنبیک الذی ارسلت پس بدل و زبان ذکر میگوید تا با ذکر در خواب شود در خبر است که هر که بر وضو و ذکر خسبد روح او را بزیر عرش برند تا بطاعت حق مشغول بود و هر خواب که بیند صدق و حق بود که نوم العالم عباده این چنین خوابی است پس جهد کند که در میانه شب ساعتی برخیزد و بنماز تهجد که سنت خواجه است علیه السلام مشغول شود و آن سیزده رکعت نمازست با وتر وهر چند قراعت درازتر خواند فاضل تر بود و دیگر باره اگر خواهد بخسبد تا بوقت صبح برخیزد و تجدید وضو کند وبذکر مشغول شود تا وقت نماز و باید که ازین تعبدات بصورت بی معنی قانع نشود و پیوسته نفس را از نوعی مجاهده فارغ نگذارد و دل خویش را باز طلبد و از آنچ در فصول باب معاش از تزکیه نفس وتصفیه دل و تحلیه روح شرح داده ایم بقدر وسع حاصل میکند تا بتدریج بعضی حقایق او را روی مینماید و اسرار کشف میشود اندرین راه اگرچه آن نکنی دست وپایی بزن زیان نکنی اما مذکران سه طایفه اند یکی آنهااند که فصلی چند از سخنان مصنوع مسجع بی معنی یاد گیرند که از علم دینی دران هیچ نباشد و زفان بدان جاری کنند و آن نوع برزند و بغرض قبول خلق وجمع مال در جهان میگردند و بصدگونه تصنع و تسلس و شیادگری و بلعجبی پدید ایند تا چگونه مقصود دنیاوی حاصل کنند و بر سر منبر بمدح و مداحی ملوک و سلاطین و امرا و وزرا و صدور و اکابر و اصحاب مناسب و قضاه و حکام مشغول شوند تا بر جای پیغمبر علیه السلام چندین دروغ و بدعت روا دارند که بگویند و بکنند و بر سر منبر گداییها کنند و از ظالمان مال ستانند و توزیع خواهند تا گاه بود که از درویشان بحکم بستانند به دل ناخوشی و بیشتر آن بود که بریشان زکوه واجب نبود و از مردم زکوه ستانند حرام خورند و حرام پوشند و حکایتهای دروغ افترا کنند و احادیث موضوع و مطعون روایت کنند و گویند حدیثی صحیح است و خلق و جاهای مذموم کنند و بر خوش آمد ایشان سخن رانند و خلق را در بدعت و ضلالت اندازند و گاه بود که تعصبها کنند و فتنه ها انگیزند و عوام را بر تعصب اغرا و اغوا کنند اینها از قبیل علمای عالم زبان جاهل دلند و آتش افروز دوزخ دوم طایفه ایمه صالح اند که سخن از بهر خدای و ثواب آخرت گویند و ازبدعت و ضلالت دور باشند و از تفسیر و اخبار و آثار و سیر صلحا گویند بر جاده سنت و سیرت سلف صالح وخلق را بوعظ و نصحیت و حکمت با خدای و جاده شریعت و نوبت و زهد و ورع و تقوی خوانند چنانک حق تعالی میفرماید ادع الی سبیل ربک بالحکمه والموعظه الحسنه و خلق را نه به رجای مذموم دلیر گردانند و نه درمبالغت تخویف از کرم حق نومید کنند که آن هم مذموم است وخود را بآلایش طمع دنیاوی ملوث نکنند تاکلمه الحق توانند گفت و سخن بی طمع موثر آید که چون بحب دنیا و طمع آلوده بود سخن هم آلوده بود و از منشأ نفس آید نه آنچ آید حق بود ونه بر دل موثر آید و اگر نیز آنچ گوید حق گوید ولیکن از حق نیاید از سر باطل و هوا آید بر دل نیاید بزرگان گفته اند آنچ از دل آیدبر دل آید و در روایت آمده است که اوحی الله تعالی الی داود فقال یا داود لا تسألن عن عالم قد اسکرته حب الدنیا فاولیک قطاع الطریق علی عبادی و عبدالله بن عباس رضی الله عنهما روایت می کند از خواجه علیه الصلوه که فرمود علماء هذه الامه رجلان فرجل اتاه الله علما فبذله للناس و لم یأخذ علیه طمعا و لم یشتر به ثمنا فذلک یصلی علیه طیر السماء وحیتان الماء و دواب الارض و الکرام الکاتبین یقدم علی الله عزوجل یوم القیمه سیدا شریفا حتی یرافق المرسلین و رجل اتاه الله علما فی الدنیا فضن به عن عبادالله و اخذ علیه طمعا و اشتری به ثمنا یعذب حتی یفرغ الله من حساب الخلایق و در قوت القلوب شیخ ابوطالب مکی رحمه الله آورده است که و من اغلظ ماسمعت فیمن اتباع الدنیا بالعلم ماحدثونا عن عبیدبن واقد عن عثمان بی ابی سلیمان قال کان رجل یخدم موسی صلی الله علیه فجعل یقول حدثنی موسی صفی الله حدثنی موسی نجی الله حدثنی موسی کلیم الله حتی اثری و اکثر ماله وفقده موسی صلی الله علیه فجعل یسأل عنه فلایحس منه اثرا حتی جاءه رجل ذات یوم و فی یده خنزیر فی عنقه حبل اسوده فقال له موسی صلی الله علیه تعرف فلانا فقال نعم هو هذا الخنزیر فقال موسی یا رب اسالک ان ترده الی حاله حتی اسأله فیمااصابه هذا فاوحی الله تعالی الیه لودعوتنی بالذی دعانی به آدم فمن دونه ما اجیبک فیه ولکن اخبرک لم صنعت هذا به لا نه کان یطلب الدنیا بالدین تااین جمله حقیقت شناسند علمای دین و از حرص دنیا و طلب آن بدین احتراز نمایند که درین باب و عید بسیارست برین اقتصار نمودیم چون مذکر دنیاطلب بود و بدان شرایط و آداب و اوراد که مفتی رانموده آمد قیام نماید از آنها بود که یرفع الله الذین آمنو منکم والذین اوتو العلم درجات در روایت میآید از ابن عباس – رضی الله عنه – که علما را بر مومنان فضیلت است بهفتصد درجه میان هر درجه ای پانصد ساله راه است هر نصیحت و وعظ که چنین عالم فرماید بهر حرفی اورا قربتی و درجتی حاصل میشود و هر کس که بواسطه وعظ او توبه کند و بطاعت مشغول شود و روی بحق آرد جمله در کفه حسنات او باشد روز قیامت سیم طایفه مشایخ اند که بجذبات عنایت حق سلوک راه دین و سیر بعالم یقین حاصل کرده اند و از مکاشفات الطاف خداوندی علوم لدنی یافته اند و در پرتو انوار تجلی صفات حق بینای معانی و حقایق و اسرار گشته اند و بر احوال مقامات و سلوک راه حق وقوفی تمام یافته اند و از حضرت عزت و ولایت مشایخ بدلالت و تربیت خلق و دعوت بحق مأمور گشته بعد از انک عمری واعظ نفس خویش بوده اند که عظ نفسک فان اتعظت فعظ الناس والا فاستحی من الله و از واعظ والله فی قلب کل مومن قبول وعظ کرده اند و کمینگاه مکر وحیلت نفس نگاه داشته اند و بحکم فرمان بدعوت خلق مشغول شده و خلق را از خرابات دنیا و خمر شهوات و مستی غفلات باحظایر قدس و مجلس انس فی مقعد صدق و شراب طهور و تجلی جمال ساقی و سقیهم ربهم میخوانند و ذکرهم بایام الله و ایشان را از ذوق مشارب مردان میچشانند و سلسله شوق و محبت دل ایشان میجنبانند و بحسب عقل و شناخت و ذوق و شوق هر طایفه ای از شریعت و طریقت و حقیقت بیان میکنند تا هر کس حظ و نصیب خویش بقدر همت خویش برمیدارند که قد علم کل اناس مشربهم و اگر مرغ جانی که از آشیانه یحبهم پریده است بر شبکه ارادت میافتد و بدانه یحبونه در دام بلای عشق بند میشود آن شهباز سپید را که سخت بدیع و غریب افتاده است در کریز خلوت خانه می کنند و چشم هوای نفس او از جهان مرادات دو جهانی برمیدوزند و بطعمه ذکر پرورش میدهند تا آنگه که آن وحشت التماس بماسوای حق ازو منقطع شود و مقام انس حاصل کند مستعد و مستحق آن شود که نشیمن دست ملک سازد اینها خلاصه آفرینش و خلیفه حق نایب و میراث دار انبیااند که علما امتی کانبیاء بنی اسراییل دیده هر کس بر جمال کمال ایشان نیفتد که در زیر قباب غیرت حق متواری اند مردان رهش زنده بجانی دگرند مرغان هواش ز اشیانی دگرند منگر تو بدین دیده بدیشان کایشان بیرون زدو کون در جهانی دگرند خلق ازیشان همین سروریش بینند که از خویش قیاس احوال ایشان بر خویش ودیگران کنند و ایشان را واعظی از واعظان یا عالمی از عالمان ظاهر شمرند و ندانند که لا یقاس الملایکه بالحدادین اما قضاه هم سه طایفه اند چنانک خواجه علیه الصلوه میفرماید القضاه ثلث قاضیان فی النار و قاض فی الجنه فرمود قاضیان سه اند دو در دوزخ اند و یکی در بهشت آن دو که در دوزخ اند یکی آن است که بعلم قضا جاهل باشد و از سر جهل و هوا و میل نفس قضا کند دوم آنک بعلم قضا عالم بود اما بعلم کار نکند بجهل و هوا کار کند و میل ومحابا کند و جانب خلق بر جانب خدای ترجیح نهد و رشوت ستاند و کتابت سجلات و عقودانکحه بقباله دهد و از آن مال و خدمتی ستاند و نیابتها در ولایت بمال و رشوت دهد و خدمتکاران را مستولی کند تا رشوتها ستانند و در ابطال حقوق کوشند و در اموال مواریث و ایتام تصرف فاسد کنند و تزویرات بردارند و باطلها را بحق فرانمایند و حق را بپوشانند و باطل کنند و امثال این چنانک تصرف در اوقاف بنا واجب نمایند ومناصب ومساجد و مدارس و خانقاهات بعلتها و غرضها و رشوتها بنااهلان و مستأکله دهند وتقویت اهل دین نکنند و کار احتساب وامر معروف و نهی منتکر مهمل گذارند و آنچ بابواب البر تعلق دارد که بر قاضی واجب بود غمخوارگی آن کردن ضایع گذارند این جمله آن است که بدان مستوجب دوزخ گردند و اما آن قاضی که در بهشت است مگر اشارت بدان است که خود در بهشت قاضی است و الا آنک در دنیا قاضی باشد رعایت این حقوق بر وجه خویش کجا تواندکرد خواجه علیه السلام ازینجا فرمود من جعل قاضیا فقد ذبح بغیر سکین تا این ضعیف در بلاد جهان شرق و غرب قرب سی سال است تا میگردد هیچ قاضی نیافت که از این آفات مبرا و مصون بود الا ماشاالله مع هذا اگر کسی از این خصال ناپسند پاک و مبرا بود و بضد این بخصال حمیده موصوف بر جاده شریعت و بدان سیرت و سریرت که شرح داده آمد عالم عامل در را متصف گردد و اوقاف خویش را بدان اوراد آراسته دارد و میان مسلمانان حکومت بر سنت و سیرت سلف صالح تواند کرد ولی من اولیاءالله باشد و خاص و گزیده حق بود و بهر حکومتی که بحق بگزارد و شفقتی که بر احوال خلق ببرد واقامت حدود شرع که بجای آرد درجتی و قربتی و رفعتی شریف یابد و از نادره جهان بود و بچنین قاضی تبرک نمودن و تقرب جستن واجب بود و صلی الله علی محمد و آله # نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب پنجم » فصل پنجم قال الله تعالی و ابتغ فیما آتاک الله الدار الاخره الایه و قال النبی صلی الله علیه وسلم من اصاب مالا حلالا فکف به وجهه و وصل به رحمه و قضی به دینه و اقام به علی جاره لقی الله یوم القیامه و وجهه علی ضوء القمر لیله البدر ومن اصاب مالا حراما و کان مکاثرا و مفاخرا و مراییا لقی الله یوم القیامه و هو علیه عضبان بدانک مال ونعمت و جاه و دولت دنیا بر مثال نردبان است که بدان بر علو توان رفت و هم بدان بسفل فرو توان رفت پس مال و جاه را هم وسیلت درجات بهشت و قربت حق میتوان ساخت و هم وسیلت درکات دوزخ و بعدحضرت میتوان کرد چنانک حق تعالی بدین کیمیاگری سعادت اشارت کرد فرمود واتبغ فیما آتیک الله الدار الاخره یعنی بدانچ خدای ترا داده است از مال دنیا درجات اخروی را بطلب و آنچ نصیبه تست از دنیا فراموش مکن اشارت بدان است که از مال دنیا نصیبه تو آن است که در راه خدای صرف کنی نه آنچ بهوا خرج کنی یا بنهی که ما عندکم ینفد و ما عندالله باق و شرح آنچ در راه خدای صرف کنند آن است که مبین آیات بینات خواجه علیه الصلوه بیان فرمود که من اصاب مالا حلالا فکف به وجهه میفرماید هر که مالی حلال یابد و بدان آب روی و دین خویش نگاه دارد که از خلق استغنا جوید و مذلت طمع نکشد و با عزت قناعت بسازد و وصل به رحمه و با خویشان بدان مال صلت رحم بجای آورد و خویشان دو نوع اند بکی دنیاوی و ایشان را بمال مدد و معاونت کردن واجب است چنانک فرمود و آتی المال علی حبه ذوی القربی و جایی دیگر فرمود و ایتاء ذی القربی و دوم خویشان دینی اند چنانک فرمود انما المومنون اخوه صلت رحم اخوت دینی هم واجب است و تفصیل آن اخوت آن است که میفرماید دوی القربی و التیامی و المساکین و ابن السبیل و السایلین و فی الرقاب و دیگر فرمود وقضی به دینه و بدان مال قضای حقوق و دیون کند اگر کسی را در ذمه او مظلمه ای باشد یا بروی حقی بود یا دینی دارد بگزارد و زکوه بدهد بمستحقان آن چنانک از آفت ریا و سمعه و تفاخر و مباهات و تکبر و ترفع و ایذا و منت و توقع ثنا وصیت و شهرت و لاف و صلف و حیلت و مکر خدیعت محفوظ باشد که این جمله مبطل ثواب زکوه و صدقه است چنانک میفرماید یا ایهاالذین آمنوا لا تبیطلوا صدقاتکم بالمن و لاذی کالذی ینفق ما له ریاء الناس و بزرگان گفته اند در مال بیرون از زکوه حقوق است چنانک میفرماید و فی اموالهم حق للسایل والمحروم و در روایت از خواجه علیه السلام میآید انه قال فی المال حق سوی الزکوه و دیگر فرمود و اقام به علی جاره بمال خویش بادای حقوق همسایگان قیام نماید که همسایه را حق بسیار متوجه است خواجه علیه الصلوه میفرماید که پیوسته جبرییل مرا وصیت میکرد از بهر همسایه تا گمانم آمد که هسمایه را میراث خوار گردانید و در حدیثی دیگر میآید که من کان یومن بالله و الیوم الاخر فلیکرم جاره و بحقیقت بدانک مال وجاه دنیا بمثابت مس است اکسیر را چون کسی را علم اکسیر حاصل باشد هر چند مس بیش یابد زر بیش حاصل تواند کرد و علم اکسیر آن است که از مس سیاهی و کدورت و خفت و بی ثباتی بیرون برند و سرخی و صفا و ثقل و ثبات در وی پدید آورند چون بدین صفت گشت زر خالص باشد یکی هفتصد یا بیشتر شده در مال و جاه دنیاوی نیز چند صفت ذمیمه و آفت مودع است که اگر آن از ان بیرون کنند و چند صفت دیگر درآن افزایند اکسیری کرده باشند که سعادت ابدی و دولت سرمدی بدان حاصل شود اما صفات ذمیمه و آفات که در مال و جاه دنیا حاصل است ده است اول طغیان است که ان الانسان لیطغی ان رآه استغنی و طغیان غفلت و بعد است از حق دوم بغی است که و لو بسط الله الرزق لعباده لبغوا فی الارض و بغی فساد و ظلم است بر بلاد و عباد سیم اعراض است که و اذا انعمنا علی الانسان اعرض و نای بجا نبه و اعراض روی از خدای گردانیدن است و بهوا مشغول شدن و کفران نعمت کردن چهارم کبر و عجب است چنانک فرعون را بود بواسطه مال و جاه میگفت الیس لی ملک مصر و هذه الانهار تجری من تحتی پنجم تفاخرست و تفاخر بینکم و تکاثر فی الاموال و تفاخر فخر و خیلا کردن است بر اقران و تکبر و ترفع جستن براخوان و فراموش کردن حق ششم تکاثرست که الهیکم التکاثر و تکاثر مباهات نمودن و لاف زدن است بسیاری مال و از خدای غافل شدن هفتم مشغولی است که سیقول لک المخلفون من الاعراب شغلتنا اموالنا و اهلونا و مشغولی تضییع عمرست در جمع و حفظ مال و صرف و خرج آن در تحصیل مرادات دنیاوی و مستلذات نفسانی و تمتعغات حیوانی هشتم بخل است ولا یحسبن الذین یبخلون بما اتیهم الله من فضله هو خیرا بل هو شر لهم الایه و بخل منع حقوق مال است از ز کوه و صدقه و مدداخوان وصله رحم و اجابت سایل و اکرام ضعیف و اکرام جار و توسع نفقه بر عیال و خدم و حول تعهد علما و صلحا و تفقد غربا و ضعفا و امثال این نهم تبذیرست که ان المبذرین کانوا اخوان الشیاطین و تبذیر اسراف است در انفاق بر خلاف رضای خدای و فرمان حق و تصنییع مال در طلب جاه و منصب و سخاوت برای شهرت وصیت و ثنای خلق و نفقه کردن بر سفها و فاق و ظلمه و غلو و مبالغت نمودن در اتلاف بر ماکول و ملبوس و عمارت سرای و مسکن و مواضع فساد از کوشک و باغ و ایوان و در گاه و تکلف در اوانی فرشها و پرده ها و ایزار دیوارها و دیگر امتعه و آلات خانه و صرف مال در غلامان و کنیزکان و چهارپایان زیادت از حاجب ضروری و شرعی و مانند این اخراجات دهم غرورست که فلا تغر نکم الحیوه الدنیا و لا یغرنکم بالله الغرور غرور دل بر دنیا نهادن است و بمزخرفات او فریفته شدن و از آخرت و مرگ و حساب و ترازو و صراط و ثواب و عقاب فراموش کردن و از هیبت و عظمت و قهاری و جباری حق بیخبر ماندن و بکرم و لطف و رحمت خدای مغرور گشتن بی آنک طاعت او دارد یا از معصیت توبه کند این جمله آفاتی است که از مال و جاه دنیا تولد کند و سبب فتنه صاحب مال شود چنانک حق تعالی میفرماید انما اموالکم و اولادکم فتنه پس هر صاحب دولت را که سعادت مساعدت نماید و توفیق رفیق گردد تا اکسیر شریعت را بدستکاری طریقت بر مال و جاه مس صفت اندازد بعد از انک تنقیه آن ازین ده آفت که گفته آمد کرده باشد و ده خاصیت که ضد آن آفت است حاصل کرده جمله عین قربت و قبول حضرت و رفع درجت و مزید مرتبت و یافت حقیقت گردد که نعم المال الصالح للرجل الصالح و آن ده خاصیت اول علو همت است تا اگر جمله جهان مال و ملک او باشد بدان بر نشود و بدان بازننگرد و همه خدای و ازان خدای بیند و بچشم خوش آمد دران ننگرد تا طاغی نگردد تا متابعت خواجه علیه السلام کرده باشد اذ یغشی السدره ما یغشی مازاغ البصر و ما طغی دوم عفت است چون عفیف النفس بود ظلم و فساد بر خود و دیگران روا ندارد سیم توجه بحق است که انی وجهت و جهی للذی فطر السموات و الارض خود را و مال و ملک را همه از برای حق دارد و از دوستی همه روی بگرداند و روی بدوستی حق آرد و جمله را دشمن شناسد و دشمن را در دوست بازد که فا نهم عدو لی الا رب العالمین چهارم شکرست که و اشکر وا نعمه الله ان کنتم ایاه تعبدون بدین اشارت شکر مجرد الحمدلله گفتن نیست شکر حقیقی انفاق مال خدای است در راه خدای برای خدای بفرمان خدای بادید توفیق از خدای و شناخت عجز خویش از گزارد شکر خدای از بهی نهایتی نعمت خدای پنجم تواضع است که من تواضع لله رفعه الله و تواضع خویشتن شناسی است که باول حالت خویشتن نظر کند یک قطره آب مهین بود هر چه بران قطره زیادت بیند از قوت و شوکت و آلت و عدت و مال و نعمت و جاه و حرمت و عقل و کیاست و علم و معرفت جمله فضل و کرم و عاطفت و رافت و رحمت و نعمت حق شناسد بدان مفاخرت و مکاثرت و مباهات و تکبر و ترفع بر خلق خدای نکند تا بدین کفران آن عاریت بازنستاند که ولین کفر تم ان عذابی لشدید ششم سخاوت است السخاء شجره تنبت فی الجنه و حقیقت سخاوت آن است که مال خویش از خویش دریغ ندارد و مال او آن است که بدهد نه آنک بنهد چنانک درین معنی گفته اند منه مال کان ترا نیست ترا گردد چو در دادن شتابی اگر خواهی بنه تا باز یابند وگر خواهی بده تا باز یابی خواجه علیه الصلوه وقتی صحابه را گفت ایکم احب الیه ما له من مال وارثه فرمود کیست از شما که مال خویش از مال وارث خویش دوستر دارد جمله گفتند مامال خویش از مال وارث خویش دوست تر داریم خواجه علیه السلام فرمود مال شما آن است که بآخرت فرستید و مال وارث شما این است که اینجا بگذارید هفتم فراغت است که رجال لا تلهیهم تجاره و لا بیع عن ذکر الله فراغت آن است که مال و ملک در دست دارد نه در دل و دل را خاص بذکر حق مشغول دارد تا بدان از حق باز نماند غیرت سلطان عشقش چون ز سر معلوم شد حجره دل خاص با سودای او پرداختند در گذشتند از زمان و از مکان مرغان او در هوای بی نیازی آشیانها ساختند اگر صاحب مال و جاه از مشغولی بدین مقامات و درجات نتوانست رسید باری بمال و جاه خویش طایفه ای را که اهل سلوک این مقامانند مدد و معاونت و تربیت فرماید و اسباب جمعیت و فراغت ایشان ساخته کند تا هر درجه که ایشان بمدد او حاصل کنند ثواب آن در دیوان او نویسند و ببرکت خدمت و محبت ایشان او را ازیشان گردانند و با ایشان برانگیزانند که المرء مع من احب هشتم تقوی است که ان اکرمکم عندالله اتقیکم تقوی آن است که از مال حرام و لقمه باشبهت و شهوات حرام و رعونات نفس و اخلاق بد و مخالفت فرمان اجتناب کند و در ادای او امر و واجبات و مفترضات جد بلیغ نماید و در اخلاص نیت کوشد تا آنچ کند از ریا و سمعت و مکر و حلیت پاک باشد نهم قوام است و الذین اذا انفقوا لم یسرفوا و لم یقتروا و کان بین ذلک قواما قوام آن است که اعتدال نگاه دارد تا در وقت انفاق اسراف نکند و اسراف آن باشد که بر خلاف رضای حق بحظ نفس خرج کند اگر همه یک لقمه باشد وقتر آن بود که آنجا که نفقه باید کرد بروفق فرمان و رضای حق بازگیرد و نکند و قوام و اعتدال آن باشد که بانفاق در راه خدای مبالغت نماید اگر خود بجملگی مال بود چون ابوبکر رضی الله عنه و بدانچ بخاصه خود تعلق دارد ترک تکلف و رعونت کند در ماکول و ملبوس و مسکن و مرکوب و آلات خانه و اقمشه و امتعه میانه نگاه دارد تا بدان محجوب نشود دهم تسلیم و رضاست که الرضاء بالقضاء باب الله الاعظم تسلیم آن است که نفس و مال را چنانک در میثاق الست بربکم بخداوند فروخته است و بهشت خریده امروز تسلیم کند که وقت تسلیم امروز است تا فردا که وقت تسلیم بهشت باشد حق تعالی بهشت تسلیم کند که ان الله اشتری من المومنین انفسهم و اموالهم بان لهم الجنه و تسلیم نفس و مال بدان وجه باشد که نفس و مال ازان خود نداند ازان حق داند و خود را وکیل خرج حق بیند و خلق را بندگان حق داند تا تواند بنفس خویش بقول و فعل بمصالح ایشان قیام نماید و مال را برایشان بامر حق نفقه کند و بچشم حقارت بکس ننگرد و خود راتبع ایشان بیند و لقمه و خرقه بتبعیت بنفس فروخته میدهد و او را یکی بنده کمینه از بندگان خدای شناسد و منت بر کس ننهد و هر کس که ازو احسانی قبول کند او را برخود حقی واجب داند و منت دار او بود و بحکمی که خدای بر نفس و مال او راند راضی بود و در بلای او صابر باشد و دل بر جهان ننهد و بعشوه نفس و غرور شیطان مغرور نگردد و جان در معرض تسلیم دارد تا چه وقت طلب کنند و در حال تسلیم کند و دران کوشد که ازو مالی و ملکی که باز خواهد ماند وقف باشد بر بقاع خیر تا بعد از وفات او هر طاعت که دران بقاع میرود در دیوان او مینویسند همچنان بود که زنده باقی که هر کرا در حال حیات طاعت نیست او مرده است و هر کرا بعد از وفات طاعت است او زنده است پس اصحاب اموال و ارباب نعم چون مال و جاه دنیا را ازان ده آفت که نمودیم پاک گردانند و بدین ده خاصیت و خصلت مخصوص گردانند بکیمیای سعادت ابدی رسیده باشند و مال و جساه دنیای فانی را یکی صد و هفتصد و اضعاف مضاعفه درجات و مثوبات آخرت باقی و قربت و جوار حق گردانیده که مثل الذین ینفقون اموالهم فی سبیل الله کمثل حبه انبتت سبع سنابل فی کل سنبله مایه حبه و الله یضاعف لمن یشاء و اگر در مدت عمر که بدست نیاز دام ارادت نهاده است و دانه مال و جاه پاشیده سپید بازی از خاصگان و محبوبان حق ازان دام دانه ای بر دارد و آن دانه اگر همه یک لقمه بود که جزوی از وی گردد و بهر تعبد که او حق را کند آن جزو دران شریک باشد ثواب آن نصیبه بصاحب این لقمه میرسد و آن صاحب دولتان را بعضی اوقات است که دران وقت قابل تصرفات جذبات الوهیت گردند دران حالت یک نفسه طاعت ایشان بمعامله اهل زمین و آسمان براید جذبه من جذبات الحق توازی عمل آلثقلین آنچ ازین حالت نصیبه آن صیاد آید اهل شرق و غرب محاسبه آن نتوانند کرد زیراک از عالم بی نهایتی الطاف حق مآید نظر هر کوته بین بر جمال کمال این حدیث نرسد و صلی الله علی محمد و آله # نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب پنجم » فصل ششم قال الله تعالی من کان یرید حرث الاخره نزد له فی حرثه و من کان یرید حرث الدنیا الایه و قال النبی صلی الله علیه و سلم من یزرع زرعا او یغرس غرسا فما اکل منه الطیور و الدواب یکتب فی دیوان حسناته و قال اطلبوا الرزق فی خبایا الارض بدانک دهقنت و زراعت بازرگانی است با خدای و بهترین جمله و صنایع و مکاسب است اگر کسی بوجه خویش کند و اگر کسی را نظر معرفت بخشند باز بیند که خلافت حق است در صفت رزاقی و چون از سر نظر و بصیرت کسی بدین کار مشغول شود ثواب او را نهایت نبود و مراتب و درجات بلند یابد و اینها سه طایفه اند هر طایفه را آداب و شرایط است که چون بدان قیام نمایند بدرجه صدیقان و شهدا و صلحا برسند طایفه اول دهقانان اند که مال و ملک دارند و محتاج مزارعان و مزدوران و شاگردان باشند تا از بهر ایشان بزراعت و عمارت مشغول شوند شرایط و آداب ایشان آن است که اول بمال و ملک خویش مغرور نشوند و دل بران ننهند و دردست خود عاریت و امانت شناسند و بجملگی هر چ هست ازان خدای دانند که ولله ملک السموات و الارض و در بند جمع و ادخار و استکثار نباشند و بچشم حقارت بشاگردان و مزدوران درویش ننگرند و در مزارعت و دهقنت خویش نظر بر زراعت آخرت نهند که الدنیا مزرعه الاخره و چون دهقان تخم از انبار بیرون دهد بدان نیت دهد که تخم آخرت میکارم نه تخم دنیا و این بدان معنی بود که نیت کند که چون حق تعالی این تخم را پرورش دهد و ارتفاعی حاصل شود هر کس از آدمی و غیر آن که از آن بخورد جمله را حلال کردم بلکه آن نیت کندکه خلق خدای بقوت محتاج اند از انسان و حیوان و هر کس انی دهقنت نتوانند کرد من از برای رضای حق بخدمت ایشان مشغول میشوم تا بعبودیت حق در صورت خدمت خلق او قیام نمایم و باید که بر مزارع و شاگرد و مزدور هیچ حیف نکند و مزد و نصیب ایشان تمام برساند و اول ارتفاع که از کشت و باغ و غیر آن حاصل آید و نصاب تمام بود زکوه آن بیرون هم بر خرمن وجدا در خانه ای کند و بزودی بمستحقاق زکوه برساند بر قانون شرع که اگر از مال زکوه چیزی در مال او آمیخته بماند جمله مال باشبهت شود و باقی آنچ از ارتفاع بماند در بند آن نشود که چیزی ذخیره کند برای سال دیگر توکل بر خدای کند که دهقانی خود عین توکل است زیراک در تحصیل ارتفاع امید بکرم و لطف حق میباید داشت که هیچ مخلوق را دران هیچ مدخل و مجال نیست و باید که پیوسته در خانه خویش بر صادر و وارد درویش و توانگر گشاده دارد و به روی گشاده و دلی خوش و اعتقادی خوب و نیتی خالص خدمت خلق خدای کند بر قدر دخل و ارتفاع خویش و منت بر خود نهد و اگر سالی ارتفاع کم باشد یا خشک سال بود و بارانها نیاید بار بر دل ننهد و بجهت روزی غمناک نشود و بحرص مال کفران نعمت حق نکند و بدل و زبان انکار و اعتراض برا افاعیل حق نکند و بیندیشد که دران حکمتها باشد و برضا و تسلیم پیش آید و روزی از خدای داند وکم از گنده پیری نباشد زالکی کرد سر برون ز نهفت کشتک خویش خشک دید بگفت کای هم آن نو وهم آن کهن رزق بر تست هرچ خواهی کن چون دهقان دهقنت برین وجه کند و تخم بدین نیت کارد و غرس باین و اخلاص نشاند و در آب و زمین دیگران تصرف فاسد نکند و پاس اوامر و نواهی شرع باز دارد هر لقمه و هر دانه و هر ثمره که از مال و ملک و کشت و باغ او بآدمیی یا بمرغی یا حیوانی رسد جمله در دیوان حسنات او نویسند و وسیلت قربت و درجت او گردد بلکه چون نیت او آن باشد که این کار از بهر مسلمانان میکنم تا ازین نفعی یا بند از هر دانه و ثمره ای که از رنج برد او بخلایق رسد اگرچه ببها خرند ازان جمله ثواب حاصل شود او را بزرگان گفته اند بر یک لقمه نان تا پخته شود سیصد و شصت کس کار میکنند از کارنده و درونده و درودگر و آهنگر و دیگر حرفتها چون آن یک لقمه طعمه ولیی از اولیای حق گردد آن جمله را حق تعالی بدان ولی بخشد و از آتش دوزخ آزاد کند ان شاء الله تعالی طایفه دوم روسا و مقدمان اند و شرایط ایشان آن است که بدین جمله که نمودیم کار کنند و دیگر میان رعیت سویت نگاه دارند و جانب قوی بر ضعیف ترجیح ننهند ورشوت نستانند و یار حق باشند و تقویت دین و اهل دین کنند و رعایا را آسوده و مرفه دارند و در دفع ظلم ازیشان جد بلیغ نمایند و از مال ملک و اسباب رعیت طمع بریده دارند و کوتاه دست و قانع باشند و زندگانی بصلاح کنند و از اسباب فساد دور باشند و مفسدان را مالیده دارند و امر معروف و نهی منکر کنند و اگر در کسی از رعیت فضولی یا فسادی بینند او را تادیب کنند و توبه دهند و بشرایط ریاست و مقدمی خود بوجه خویش قیام نمایند و یقین شناسند که هرچ امروز بریشان و بر رعیت ایشان میرود جمله ازیشان پرسند که رییس و مقدم باشند که کلکم راع و کلکم مسوول عن رعیته چون بدین شرایط قیام نمودند حق تعالی بهر طاعتی و خیری و صلاحی و راحتی که دران بقاع ازان رعایا در وجود آمده باشد روسا و مقدمان را ثوابی و درجتی کرامت کند ان شاء الله تعالی طایفه سیم مزارعان و مزدوران اند که مال و ملک کمتر دارند ملک دیگران کارند و برزگری ایشان کنند باید که بقدر وسع خویش بشرایط طایفه اول قیام نمایند و امانت و دیانت بجای آرند و از خیانت و تصرفات فاسد اجتناب کنند و شفقت دریغ ندارند و در غیبت و حضور مالکان راستی و پاکی ورزند و در حفظ مال و ملک ایشان کوشند و در عمارت و زراعت جد بلیغ نمایند و بر چهارپایان ظلم نکنند و بار گران ننهند و کار بسیار نفرمایند و بسیار نزنند که از هر چ بریشان رود زیادت از وسع ایشان حق تعالی فردا باز خواست کند و انصاف بستاند و انتقام بکشد که والله عزیز ذوانتقام و چون بکار کشاورزی و جفت راندن مشغول باشند باید که پیوسته ذکر میگویند و چون وقت نماز دراید حالی بنماز مشغول شوند و اگر بجماعت نتوانند باری بخویشتن نیت جماعت کنند که ثواب بیابند و بهیچ وجه نماز فرو نگذارند و بدیگر شرایط که نموده آمده است قیام نمایند و زراع بحقیقت خود را ندانند حضرت خداوندی را دانند که ا انتم تزرعو نه ام نحن الزارعون چون دست و پای و بینایی و شنوایی و قوت و قدرت جمله از حضرت عزت است تا مزارع تخم تواند انداخت یا غرس تواند نشاند و آنگه در تخم هیچ تصرف دیگر نتواند کرد تا حضرت خداوندی بکمال قدرت تخم را در زمین از یکدیگر بشکافد و سبزه بیرون آورد و بتدریج تخم را در زمین نیست کند بعد از ان بروزگار بر سر شاخ دیگر باره هست کند یکی را صد تا هفتصد و اضعاف آن پس بحقیقت زراع حضرت خداوندی بوده است ارزاق بندگان را در زوایای زمین او پنهان کرده است تا خواجه علیه السلام خلق را بطلب آن میفرستد که اطلبوا الرزق فی خبایا الارض پس مزارع باید که خود را بنیابت بر کار کرده حق داند و زراع و رزاق حقیقی او را شناسد و روزگار خویش بدان او راد و اوقات که شرح رفته است در فصول متقدم آراسته دارد تا بهر آنچ از زراعت او به آدمی و حیوان و طیور رسد حق تعالی حسنه ای در دیوان او نویسد و درجتی و قربتی او را کرامت کند چنانک خواجه علیه الصلوه و السلام بشارت داد که من یزرع زرعا او یغرس غرسا فما اکل منه الصیور و الدواب یکتب فی دیوان حسناته وصلی الله علی محمد و آله # نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب پنجم » فصل هفتم قال الله تعالی رجال لا تلهیهم تجاره ولابیع عن ذکرالله و قال النبی صلی الله علیه و سلم التاجر الصدوق الامین یحشر مع الانبیاء والمرسلین یوم القیامه بدانک تجارت دو نوع است تجارت دنیا و تجارت آخرت و تجارت دنیا هم بر دو نوع است یکی آنک از بهر نفع دنیاوی است و بس دوم آنک از بهر نفع آخرتی است و نفع دنیاوی خود تبع بود که من کان یرید حرث الاخره نزد دله فی حرثه اما آن تجارت که از برای نفع دنیاوی است و بس بغایت مذموم است و حاصلش بیحاصلی و وزر و وبال و حساب و تبعت آخرت ربح آن همه خسران است و زیادتش همه نقصان و سودش همه زیان زیاده المرء فی دنیاه نقصان و ربحه غیر محض الخیر خسران حق تعالی این تجارت را بالهوقرین میکند که قل ما عندالله خیر من اللهو و من التجاره و خواجه علیه السلام میفرماید التجار یحشرون یوم القیامه فجارا الا من اتقی و بر وصدق تاجران دنیا را که دریشان تقوی و نیکویی و صدق نبود فجار میخواند و حق تعالی میفرماید و ان الفجار لفی جحیم یصلونها یوم الدین و اما آن تجارت که برای نفع آخرتی است آن است که حق تعالی میفرماید رجال لاتلهیهم تجاره و لا بیع عن ذکرالله الایه و این آیت را مفسران دو معنی گفته اند یکی آنک بتجارت آخرتی تعلق دارد یعنی مردانی اند که بصورت تجارت و بیع دنیاوی مشغول نشوند تا از خدای و ذکر خدای باز نمانند اینها بتجارت آخرت مشغولند نفس و مال بجملگی بذل راه حق تعالی کرد ه اند و بکلی از دنیا اعراض نموده چنانک میفرماید یا ایها الذین آمنو هل ادلکم علی تجاره تنجیکم من عذاب الیم الی ان کنتم تعلمون معنی دوم آن است که بتجارت دنیاوی تعلق دارد ولیکن تجارتی که برای نفع آخرتی است یعنی مردانی اند که صورت تجارت وبیع و شری بر صورت ایشان اگرچه رود ولیکن دل ایشان از ذکر خدای باز نماند و تفسیر این آیت بدین معنی مناسب تر است زیرا که هم درین آیت میفرماید که و اقام الصلوه و ایتاء الزکوه و از نماز کردن و زکوه دادن باز نمانند و زکوه وقتی توان داد که بتجارت دنیاوی مشغول بودند و الا آنک مال بکلی دربازد و از دنیا اعراض کند او زکوه نتواند داد پس شرایط آنک تجارت برای ربح آخرت کند و صحبت انبیا و رسل آن است که تقوی را شعار ودثار خویش سازد و مال را مال خدای داند و نیت آن کند که در مال خدای برای بندگان خدای بامر خدای و رضای خدای تصرف میکنم تا آنچ بران ربح پدید آید آن را بر بندگان خدای صرف کنم و خود را و عیال خود یکی از آن جمله شمارد و از امانت و دیانت هیچ دقیقه فرو نگذارد و در خرید و فروخت انصاف نگاه داردف بمساهله خرد و فروشد که خواجه علیه السلام میفرماید رحم الله آمراسهل البیع و سهل الشری و البته در بیع و شری سوگند براست و دروغ نخورد که حق تعالی بایع حلاف را دشمن دارد و بر اندک ربحی قناعت کند که برکت قرین قناعت است و حرمان قرین حرص که الحریص محروم و در امانت کوشد و از خیانت احتراز کند که خواجه علیه السلام میفرماید الامانه تجر الرزق و الخیانه تجرالفقر و متاع را دران وقت که خرد نکوهش نکند و دران وقت که فروشد مدح نگوید و عیب آن پنهان نکند و هنری که آن را باشد فرا ننماید و غلام نخرد و نفروشد که خریدن غلام معرض آفت وتهمت است و فروختن غلام نوعی از فتنه است وگفته اند اتقوا مواضع التهم الا غلامی سقط که از بهر سلاح یا خدمت دارند که خرید و فروخت آن سهل تر بود و بهرشهر که برسد باید که از مزارها و مواضع متبرک بپرسد و آنجا رود و بنیازی تمام زیارت آن بجای آرد و از زهاد و عباد و مشایخ و ایمه و گوشه نشینان و عزیزان هر شهری بحث کند و بهر جا برود و خدمت ایشان بصدق دریابد و هر کس را با ندک و بسیار تبرکی دلداری کند و آن را غنیمت شمرد که در سفر هیچ غنیمت و رای دریافت صحبت مردان حق و خدمت ایشان نیست و درویشان و ضعیفان را در هر شهر بآنچ تواند مدد کند و باید که از هر سفر که بکند یا بهر معامله و معارضه که در حضر کرده باشد آنچ ریح بودجمله در وجه خیرات نهد الا آنقدر که نفقه عیال کند و البته در بند جمع مال و ادخار و تکثیر نباشد که حق تعالی میفرماید الذین یکنزون الذهب و الفضه و لا ینفقونها فی سبیل الله فبشرهم بعذاب الیم الی قوله فذوقوا ما کنتم تکنزون بایدکه زندگانی چنان کند که چون وقت سفر آخرت در آید جمله سود و سرمایه خویش از پیش بفرستاده باشد تا از پس مال خویش تواند رفتن همچون بازرگانی که بسفری خواهد رفت مال را از پیش بفرستد او را در شهر قرارو آرام نماند و در ان کوشد که تا چگونه از پس مال برود و آن ساعت که وقت رحیل کاروان باشد او را ازان وقت خوشتر نبود و چنان کند که آنچ از وی بازماند بقدر کفافی بفرزندان دهد و باقی وقفی و خیری کند که بعد از وی صدقه جاریه بود والا دریغ باشد که او رنج برد و دیگری برخورد در حدیث میآید از خواجه علیه السلام که روز قیامت آن حسرت که بر چهار کس باشد در عرصات بر اهل اولین و آخرین بر هیچ کس نبود اول بر عالمی که جمعی بعلم او کار کرده باشند بقول او و او بعلم خویش کار نکرده باشد در عرصات بیند که آن جمع را ببهشت میبرند و او را بدوزخ گوید آوخ اینها بعلم من کار کردند بهشت یافتند و من بعلم خویش کار نکردم دوزخ یافتم دوم خواجه ای که بنده ای دارد خواجه بفساد مشغول شود و بنده بصلاح چون در عرصات بیند که غلام او را ببهشت میبرند و او را بدوزخ گوید آوخ بنده من طاعت کرد بهشت یافت و من خواجه او فساد کردم دوزخ یافتم سیم شخصی که طاعت بسیار کرده باشد از هر نوع اما بر کسی ظلم کرده بود و یکی را دشنام داده و از یکی بمظلمه ای برده و یکی را غیبت کرده و بهتان نهاده و یکی را زده ورنجانیده چون در عرصات آید این خصمان میآیند یکی نماز میبرد ویکی روزه میبرد و یکی زکوه میبرد یکی حج تا آن شخص مفلس ماند از گناه آن خصمان برگیرند و بر گردان او نهند و او را بدوزخ میبرند و خصمان را ببهشت گوید آوخ طاعت بسیار من کردم و گناه ایشان مرا بگناه ایشان بدوزخ میبرند و ایشان را بطاعت من ببهشت چهارم صاحب مالی بود که مال بود که مال به رنج فراوان بدست آورد و نخورد و با خود نبرد اینجا بوارثی بگذارد وارث بدان مال خیرات کند و صدقات دهد تا جمله در راه خدای صرف کند هر دو را در عرصات آورند آن صاحب مال را بحساب آن مواخذت کنند و بسوبال آن بدوزخ برند و آن وارث را بخیرات آن ببهشت برند صاحب مال گوید آوخ رنج من بردم و مال از حلال وحرام جمع کردم بوبال آن مرا بدوزخ میباید شد و از انتفاع آن دیگری بهشت میرود هیچ قومی را این حسرت نبود که این چهار قوم را پس سعی بلیغ باید کرد تا حق تعالی ازین آفات محفوظ دارد و بازرگان امین براستکاری و راست گفتاری و راست کرداری بدرجه رستگاری و رستگاران رسد چنانک خواجه علیه السلام فرمود التاجر الصدوق الحدیث و راستکاری آن است که دل ونیت با خدای راست دارد و آنچ کند از بهر خدای کند و راست گفتاری آن است که با خلق راست گوید و راست رو باشد و مکر و حیلت و خدیعت نکند و راست کرداری آن است که بر جاده شریعت باشد و از روش طریقت نیز با خبر بود و گوش دارد تا جانب مصالح دنیا بر جانب مصالح دین درهیچ وقت مرجح نداردو در هیچ حالت بشغل دنیاوی از کار دینی باز نماند و در کل احوال ذاکر حق و طالب آخرت بود تا ازان زمره باشد که حق جل وعلا میفرماید رجال لا تلهیهم تجاره ولابیع عن ذکرالله وحق تعالی ایشان را مردان میخواند یعنی هر که نه بدین مثابت است مرد نیست هرکرا عقل و دین جمع شود جز بمقام مردی سر فرو نیارد و بجماشی این گنده پیر رعنای قتاله دنیا فریفته نشود للشیخ شیخنا مجدالدین البغدادی قدس الله روحه العزیز عاقل چو بسیرت جهان در نگرد اقبال زمانه را بیک جو نخرد پیوسته دران بود که تا آخر کار زین دام بلا چگونه بیرون گذرد و صلی الله علی محمد و آله # نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب پنجم » فصل هشتم قال الله تعالی یا ایهاالذین امنوا انفقوا من طیبات ما کسبتم الایه و قال النبی صلی الله علیه و سلم ان اطیب ما یأکل الرجل من کسب یده بدانک حرفت و صنعت نتیجه علم و قدرت و شناخت روح است که تا این شایت دروی بقوت بوده است اکنون بواسطه استعمال آلات و ادوات جسمانی بکار فرمایی عقل که وزیر روح است و نایب او از قوت بفعل میآید و از غیب بشهادت میپیوندد عاقل صاحب بصیرت بدین دریچه بصانعی و صنع تواند نگریست تا همچنان که ذات روح خویش را بدین صفات موصوف شناخت و دانست که روح او حی بود که اگر حی نبودی فعل ازو صادر نشدی و دانست که عالم است که اگر عالم نبودی این صنعتهای لطیف مناسب ازو در وجود نیامدی و دانست که مرید است که بی ارادت فعل از فاعل در وجود نیاید خاصه در زمانی دون زمانی تخصیص زمان در ایجاد فعل از فاعل اختیار و ارادت اثبات کند نه چنانک فلسفی سرگشته گوید که صانع عالم را در ایجاد فعل ارادت و اختیار نیست کفری بدین صریحی و جهلی بدین غایت و دلیری و گستاخیی بدین عظیمی علیهم لعاین الله و علی محبیهم و مستبعیهم الی یوم الدین و دانست که روح سمیع و بصیر و متکلم است و اگر نه این صفات در قالب پدید نیامدی و دانست که قادرست که بی قدرت فعل محال بود و دانست که باقی است که بقای قالب نتیجه بقای روح است و چون این هشت صفت ذاتی روح شناخت واثر این صفات در قالب خویش مشاهده کرد و از نتیجه این صفات قالب خودرا متحرک و متصرف دید تا چندین حرفت های لطیف و صنعتهای ظریف از وی در وجود میاید و روح را هر روز علمی میافزاید بداند که روح را مکملی باید وجود او بدو نیست و او نبود پس ببود و او را موجدی باید که او را از عدم بوجود آورد و آن موجد حضرت خداوندی است جل وعلا و او – سبحانه و تعالی – باید که بدین هشت صفت که صفات کمال است موصوف باشدتاایجاد موجودات تواند کرد و باید که ذات او بخود قایم بود و الا باحتیاج و تسلسل انجامد و این صفات باید که بذات او قایم بود و ازلی و ابدی باشد و الا از قبیل اعراض بود و ذات محل حوادث گردد و تباهی لازم آید و این روا نبود پس فاعل و قادر و صانع مطلقا حضرت خداوندی را شناسد و روح را بنیابت و خلافت حق در عالم صغری که قالب میخوانند بر کار کرده حق داند و افاعیل حق از دو نوع داند یکی بواسطه شخص انسانی که خلیفه حق است و یکی بی واسطه آنچ بواسطه است هم دو قسم است یکی در عالم صغری دوم در عالم کبری آنچ در عالم صغری است و آن قالب انسان است بواسطه روح است و آلات و ادوات نفسانی روح چون نفس نامیه و نفس حیوانی و قوای بشری و اما آنچ در عالم کبری است که جهاین میخوانند بواسطه روح است و آلات و ادوات نفسانی چانک گفتیم و جسمانی چون حواس پنجگانه و جوارح و اعضا این حرفتها و صنعتها که ظاهر میشود از آدمی نتیجه آن افاعیل است و اما آنچ بی واسطه شخص انسانی است از افاعیل حق آن است که نتیجه آن در آفاق و انفس ظاهر میشود اما در آفاق آسمانی بدین بلندی آراسته بدان کواکب درخشان که وزیناها للناظرین و از عکس آن کواکب در خاک تیره چندین گلها ولاله ها وآبهای روشن وانواع اشجار و ازهار و اثمار و نبات و حیوان و عناصر مفرد و مرکب و معادن و غیر آن که ان فی خلق السموات والارض و اختلاف اللیل و النهار و الفلک التی تجری فی البحر الایه و اما در انفس از یک قطره آب شخصی بدین ظریفی باسمع و بصر و کلام و جوارح و اعضای بدین لطیفی پدید آورده که انا خلقنا الانسان من نطفه امشاج بنتلیه فجعلناه سمیعا بصیرا چون صاحب دولت صاحب بصیرت بنور ارایت حق که سنریهم آیاتنا فی الافاق و فی انفسهم آیات حق را که نتیجه افاعیل اوست در آینه نفس خویش مشاهده کند و این قالب که جهان کوچک است و نبود پس ببود ساخته و پرداخته حق شناسد و روح را بخلافت در وی بر کار کرده حق داند و بیند که چون تصرف روح از وی منقطع میشود این قالب بر جای قایم نمی ماند میافتد و خراب میشود یقین شناسد که در عالم بزرگ که جهان است صانعی فاعلی میباید که بر کار بود تا از نتیجه افاعیل او چندین احوال و آثار مختلف پدید میآید و صنعتهای بدین لطیفی آشکارا میشود که اگر متصرفی قادر کامل حکیم در وی بر کار نبودی چنین قایم نبودی و نماندی و هر وقت که تصرف قدرت قادر از ان منقطع شود در حال فرو افتد و خراب گردد و از وی اثر نماند درین مقام حقیقت من عرف نفسه فقد عرف ربه روی نماید و سر و فی انفسکم افلا تبصرون کشف افتد پس محقق گشت که چون محترفه و اهل صنایع را دیده بصیرت گشاده شود بدریچه صنع و صانعی خویش بیرون نگرند جمال صنع و صانعی بر نظر ایشان تجلی کند چنانک آن بزرگ گفت ما نظرت فی شیء الا و رأیت الله فیه ودیده بصیرت ایشان آنگاه گشاده شود که دیده هوای نفس از مطالعه مزخرفات دنیاوی و مستلذات نفسانی وشهوات حیوانی بربندند و بحقیقت بداند که جهان بر مثال خانقاهی است و حضرت خداوندی در وی بمثابت شیخ و خادم آن خواجه علیه الصلوه ازینجا فرمود سیدالقوم خادمهم و باقی خلایق بر دو نوع اند یا خدمتکاران یا مخدومان چنانک در خانقاه ازین دونوع بیرون نباشد یا عمله خانقاه باشند که شیخ هر یک را بخدمتی نصب کرده باشد و عهده آن در گردن او کرده یا جمعی طالبان مجد باشند که از غلبات شوق محبت و دردطلب پروای هیچ کار و هیچ کس ندارند و روی از خلق وهوای نفس بگردانیده باشند و سوی دیوار ریاضت و مجاهدت آورده ما پشت سوی جهان شادی کردیم زین پس رخ زرد ما و دیوار غمش و این هر دو طایفه را شیخ بخادم سپرده تا هریک را در مقام خویش برکار میدارد و مدد و معاونت مینماید و دلالت و ارشاد میفرماید تاآنها که عمله اند خدمت طلبه میکنند و طلبه بفراغت و جمعیت بطاعت و عبودیت مشغول میباشند که اگر در خانقاه جمله طلبه بودندی هریک را خدمت خویش بایستی کرد همه مشغول ماندندی و از طلب فرو افتادندی زیراک طلب کار فارغان است چنانک حق تعالی خواجه را علیه الصلوه والسلم فرمود فاذا فرغت فآنصب در عشق تو برخاسته ام از همه کار کین کار کسی نیست که کاری دارد پس در خانقاه دنیا خلق دو طایفه اند یکی مخدومان که روی بعالم آخرت و خدمت حق آورده اند حق تعالی که شیخ این خانقاه است دنیا را با هر که دروست خدمت ایشان فرموده است که یا دنیای اخدمی من خدمنی و استخدمی من خدمک و دیگر طایفه دنیا طلبانند که بمثابت عمله اند هر یک را درین خانقاه بخدمتی نصب کرده اند از پادشاهان تا بازاریان هر که هستند مگر آن طایفه که بعبودیت خاص مشغول اند و خلاصه آفرینش اند که و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون معنی این آیت چنان بود که از جن وانس هر که بر کاری و در کاری اند جمله از برای آنند تا آن مخلصان که از محبت دنیا و هوای نفس وتصرف شیطان خلاص یافته اند بفراغت بعبودیت حق و پرورش دین مشغول باشند که و ما امروا الا لیعبدوالله مخلصین له الدین پس چنانک در خانقاه عمله بکار طلبه مشغول باشند و آن را وسیلت تقرب بحق سازند حق تعالی از آنچ بدان خواص میرساند از الطاف خداوندی نصیبی بعمله که خدمتکارانند میرساند وقتی این ضعیف در خراسان جمعی درویشان را بخلوت نشانده بود و درویشی را بخدمت ایشان نصب کرده در بعضی مکاشفات چنان میدید که از حضرت خداوندی امداد لطف بهر یک از خلوتیان میرسید و از هر خلوتیی نصیبی خاص بدان خادم میرسید که خدمت ایشان میکرد همچنین اهل دنیا که عمله خانقاه جهانند اگر دران حرفت و صنعت خویش هریک نیت چنان کند که این شغل از برای بندگان خدای میکنم که بدین حرفت محتاج باشند تا قضای حاجت مسلمانی براید و مطیعی بفراغت بحق مشغول شود که اگر هر کسی بمایحتاج خویش از حرفتها و صنعتها مشغول شد از کار دین و دنیا بازماندی دنیا خراب گشتی و کس را فراغت طاعت و جمعیت مخلصانه نماندی حضرت خداوندی از کمال حکمت و غایت قدرت هر شخصی را بخدمتی و حرفتی نصب کرده است که پنجاه سال و صد سال بدان خدمت و حرفت مشغول باشند که زهره ندارند که یک روز کاری دیگر کنند و چون اهل هر حرفت و صنعت که درین خانقاه بدان خدمت قیام مینماید آنچ کند بر وفق فرمان شیخ کند که حضرت جلت است و بدلالت و هدایت و ارشاد خادم که محمد رسول الله است صلی الله علیه و سلم و شفقت و امانت و دیانت بجای آرد ودر کل احوال بر جاده شریعت ثابت قدم باشد و کسب خویش را از مال حرام و مال با شبهت محفوظ دارد چنانک زیادت نستاند و کم ندهد و با کسی که مال او حرام باشد معامله نکند مگر که نداند و هرگز در حرفت و صنعت خویش کار معیوب و روی کشیده نکند وانصاف نگاه دارد و چون کسی را یابد که در ان حرفت نداند و بهای آن متاع نشناسد بر وی اسب ندواند و بقیمت افزون بدو نفروشد الا بهمان که بشناسنده فروشد و از غل و غش نیک احتراز کند که خواجه علیه السلام روزی در بازار میرفت قدری گندم دید ریخته و میفروختند دست مبارک در میان گندم برآورد دستش تر ببود گفت این چیست صاحب گندم گفت یا رسول الله بارانش رسیده است خواجه علیه الصلوه فرمود چرا آنچ تر بود بر روی نکردی تا همه کس بدیدی آنگه فرمود که من غشنا فلیس منا یعنی هر که با امتان من خیانت اندیشید و کار مغشوش کند از امت من نیست و در آن کوشد که از دسترنج و کسب او نصیبی بعزیزی و راحتی بدرویشی رسد در روایت میآید که داود علیه السلام با حق تعالی مناجات کرد گفت خداوندا میخواهم که همنشین خویش را در بهشت ببینم حق تعالی فرمود فردا از شهر بیرون رو اول کسی که ترا پیش آید او بود چون داود علیه السلام بیرون رفت شخصی را دید که پشتواری هیزم در پشت میامد بر وی سلام کرد و از احوال پرسید که معامله تو با حضرت خداوندی چه چیز است که بدان وسیلت مرتبه مرافقت و مجالست انبیا یافته ای در بهشت گفت من هر روز ازین پشتواری هیزم بدست خویش جمع کنم و بر پشت بشهر آرم و بیک درم بفروشم مادری دارم ودودانگ در وجه نفقه اونهم و دودانگ در وجه نفقه عیال و دودانگ بر درویشان و محتاجان صرف کنم داود علیه السلام گفت برو که حق است ترا که رفیق انبیا باشی پس داود علیه السلام گفت بیا بنزدیک من می باش تامن هر روز یک درم بتو میدهم و تو چنانک در بهشت رفیق من خواهی بود اینجا هم رفیق من باشی آن درویش گفت من این مرتبه که در بهشت رفیق تو خواهم بود بکسب دست و رنجبری و بارکشی یافته ام چون دست ازان بدارم این مرتبه نماند من هم برین منوال بار میکشم و خدمت خدای و بندگان خدای میکنم تا اجل در رسد مرا درین یابد و حق تعالی بندگان خویش را بلطف خداوندی هم برین مرتبه دلالت میکند و این وظیفه در پیش مینهد که یا ایهاالذین آمنوا انفقوا من طیبات ما کسبتم میفرماید نفقه کنید از مال حلال که شما کسب کرده اید و اینجا نفقه بمعنی صدقه است یعنی از آنچ کسب میکنید هم نفقه خویش میکنید و هم بدرویشان صدقه میدهید و تاکید این معنی جایی دیگر میفرماید فکلوا منها و اطعموا البایس الفقیر و خواجه علیه السلام کسب را حلال ترین مالها نهاده چنانک فرمود ان اطیب ما یأکل الرجل من کسب یده چون محترفه که عمله خانقاه جهانند بدین شرایط که نمودیم قیام نمایند حضرت خداوندی از هر ثواب و درجه ومقام که بخاصگان و مقربان و محبوبان خویش دهد از انبیا و اولیا علیهم السلام نصیبی از آن بدین جماعت دهد که خدمتکاران و محبان ایشان بوده اند و فردا ایشان را با آن بزرگان حشر کنند چنانک میفرماید فاولیک مع الذین انعم الله علیهم من النبیین و الصدیقین و الشهداء والصالحین و حسن اولیک رفیقا اما هر چند که ازین جماعت طوایف مختلف که درین باب بر هشت صنف نهادیم و در هشت فصل شرح سلوک واحوال ایشان دادیم خواهند که از ذوق مشارب مردان و مقامات مقربان با نصیبه تر باشند در اوراد طاعات و ظایف ذکر و بیداری شب و تجرد باطن از محبت دنیا و تقلیل طعام و کسر نفس و ترک شهوات و مراقبه دل و ترک رعونات میافزایند و بدانچ از تزکیت نفس و تصفیه دل و تحلیه روح در فصول آن بیان کرده ایم قیام مینمایند بقدر وسع و یقین دانند که هر چند رنج بیش برد ثمره بیش یابد برنج اندرست ای خردمند گنج نیابد کسی گنج نابرده رنج و اگر از اتفاقات حسنه آن اقبال دست دهد که بخدمت شیخی از مشایخ طریقت که سلوک این راه بعنایت حق یافته است و طبیب حاذق وقت گشته مشرف گردد و معالجت دینی بنظر و استصواب او کند تا بر شهپر همت او و پناه دولت او بادیه خونخوار نفس اماره قطع کند که در هر منزل و مرحله صدهزار هزار صادق و صدیق چون بی دلیل رفتند جان نازنین بباد دادند و جمال کعبه مقصود در نیافتند و چنین مشایخ که طبیبان حاذق اند و دلیلی و رهبری راشایند اگرچه در هر قرن و عصر عزیز الوجود و عدیم النظیر بوده اند اما درین روزگار بیکبارگی کبریت احمر و عنقای مغرب گشته اند و عجب تر آنک اگر نبادری آن کبریت احمر یافته شود در آن موضع از خاک تیره نامتلفت ترست و آن عنقای مغرب از غراب غربت محروم تر از غایت بی نظری اهل روزگار و استغراق خلق بدنیا و بیخبری از مرگ و کار آخرت و حساب وصراط و ثواب و عقاب و مرجع و معاد یعلمون ظاهرا من الحیوه الدنیا و هم عن الاخره هم غافلون در نظر نابینا کحل اغبر چه قیمت آرد و جال خرشد چه قدر دارد و مع هذا از غیرتی که حق را بر خاصگان خویش است تتق عزت بواسطه مدعیان کذاب که درین عصر خود را چون کابلی ناک ده بطبیبی حاذق فرا مینمایند بر روی خواص خویش فرو گذاشته است ومدعی را قبه غیرت صاحب معنی گردانیده تا از نظر نامحرمان این حدیث محفوظ مانند که اولیایی تحت قبایی لا یعرفهم غیری خلیلی مالی لااری غیر شاعر فکم منهم الدعوی و منی القصاید اجل فاعلما ان الیوف کثیره ولکن سیف الدوله الیوم واحد مدعی بسیار داری اندرین صنعت ولیک زیرکان دانند سیر از سوسن و خار از سمن بی جمال یوسف و بی عشق یعقوب از گزاف تو تیایی ناید از هر باد و از هر پیرهن ولیکن هر صاحب سعادت را که بمیل عنایت از مکحله هدایت کحل درد طلب در دیده جان کشند باد عاطفت را از مهب رأفت بحاجبی بفرستند تا پرده غیرت از درخرگاه عزت براندازد و جمال کمال آن طبیب حاذق دین و دلیل و رهبر عالم یقین بر نظر او عرضه کنند و اگر طالب صادق در مشرق بود و طبیب حاذق در مغرب که یا طالب را بسر مطلوب رساند یا مطلوب را بدر طالب آرد گر دولت درد دین ترا دست دهد یا باد ارادت و طلب بر تو جهد یا موی کشان ترا بر شیخ برد یا او بدواسبه روی سوی تو نهد اللهم اجعلنا من عبادک الصالحین و خواصک المقربین الهادین المهدیین و انزلنا حظیره قدسک مع اهل انسک من الانبیاء و المرسلین و اختم لنا ولامه محمد علیه الصلوه السلام بخاتمه الفایزین و صلی الله علی محمد و آله اجمعین آمین رب العالمین # نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب پنجم » خاتمه تحریر دوم مرصاد العباد پرداخته شد این کتاب مشحون بحقایق علوم مکنون بتوفیق و تأیید خداوند بیچون و فیض فضل قادر کن فیکون و فر دولت میمون و یمن همت همایون پادشاه دین پرور وسلطان عدل گستر خسرو کیخسرو روش کیقباد قباد نهاد اعلی الله فی الدارین اعلام دولته و نشر فی الخافقین جناح سلطنته بر دست منشی این معانی و مشید این مبانی الفقیر الی الله ابوبکر عبدالله بن محمدبن شاهاور الاسدی الرازی روز دوشنبه اول ماه مبارک رجب ماه خدای عظم الله برکته و بارک علینا هلاکه و بدره سال بر ششصد وبیست از هجرت بمحروسه سیواس حرسها الله تعالی امید بعنایت بی علت و عاطفت حضرت جلت چنان است که بدین توسل و تقرب ماجور بود نه مجبور و این کتاب در حضرت سلطنت منظور باشد نه مهجور چه این گنج حقایق را سرسری مطالعه نتوان کرد و بعمرهای درزا بر رموز و دقایق آن اطلاع نتوان یافت و هر چند این معانی غیبی را ازین روشن تر و مبرهن تر همانا در سلک بیان نتوان کشید ولیکن حل بعضی از مشکلات از رموز و اشارات که زبان مرغان را ماندهم سلیمان وشی تواند کرد چنانک این ضعیف گوید هر دل نکشد بار بیان سخنم هر جان نچشد ذوق ز جان سخنم زین گونه معما که زبان سخن است هم من دانم که ترجمان سخنم و اماآنچ ملتمس این ضعیف است در اتمام این خدمت از ان حضرت آسمان رفعت نه مال وجاه دنیاوی است با آنک بچنین واقعه هایل و مصیبت عام حاشا عن حضره السلطنه از وطن بغربت افتاده است و از مسرت بکربت و از کثرت بقلت و از جمعیت بتفرقت و نگویم از عزت بمذلت که عزت فقر هرگز روی ذلت نبیند و فقر و فخر همزادند که الفقر فخری الله یعلم و الایام تعرفنا انا کرام و لکنا مفالیس اما ملتمس و مأمول آن است که در اوقات خلوات و ساعات فراغات بدست نیاز و کلید اخلاص در این خزانه خانه اسرار الهی که پر نقود مواهب نامتناهی است میگشاید و سر درجهای ابواب و فصول آن که پر جواهر ثمین حقایق و اصول است برمیاندازد و بدیده بصیرت از سر خلوص عقیدت غرر در آن را مطالعه میفرماید و زکوه آن را بعامل اعمال و وکیل استعمال میرساند تا بر مستحقان روحانی و جسمانی که مصارف زکوه و اصناف صدقه اند صرف میکند تا آنچ این بیچاره بچندین موضع در قلم آورده است که پادشاه دین پرور و سلطان عدل گستر جهان و جهانیان را محقق شود و فواید آن بجملگی عالم و عالمیان برسد واین معنی و سیلتی شگرف باشد این ضعیف را در حضرت سلطان حقیقی بندامت و خجالت مأخوذ و معاتب و معاقب نگردد ان شاء الله تعالی شها توقعم از خدمتی چنین کردن نه جبه بود و نه دستار و طیلسان وردا نه جاه و منصب و نه احتشام بود و قبول نه مال و نعمت و ثروت نه حرمت دنیا نه نیز شیر و می و انگبین نه میوه و باغ نه خلد و حور و قصور و نه سایه طوبی بلی دو چیز تمنای داعیت بودست که باز حاصل هر دو همی شود بیکی یکی تمتع شاه جهان که دایم باد دوم بیان مقامات و کشف دین هدی که تا بدین دو وسیلت رسم بمقعد صدق که هست مقصد و مقصود حضرت مولی اگر زکوه دهد شه بعامل اعمال ازین خزانه شوم سرخ روی در عقبی غرامتی نکشم زانچ در قلم آمد خجالتی نبرم زانچ کرده ام آنها ادیب صابر ازین باب ای شه عالم چه سخت خوب یکی بیت میکند انشا بصد قصیده ترا خوانده ام کریم و رحیم چنان مکن که خجل گردم اندرین دعوی شها هزار مجلد کتاب باید چنین برای حضرت تو ساخت ازین معنی سزد از عاطفت پادشاهانه که این تحفه درویشانه بعین الرضا ملحوظ و محفوظ گرداند و برزلات قدم مخلصانه و هفوات قلم دعاگویانه رقم عفو ملوکانه کشد و آن را از جمله کلام العشاق یطوی و لایروی داند ختم کتاب از برای مبارکی بر دعای منظوم کرده اید تا ختامه مسک باشد یا رب تو مرین سایه یزدانی را بگذار بدین جهان جهانبانی را اندر کنف عاطفت خویشش دار این حامی بیضه مسلمانی را والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا محمد و آله اجمعین