# حافظ » مثنوی (الا ای آهوی وحشی) الا ای آهوی وحشی کجایی مرا با توست چندین آشنایی دو تنها و دو سرگردان دو بی کس دد و دامت کمین از پیش و از پس بیا تا حال یک دیگر بدانیم مراد هم بجوییم ار توانیم که می بینم که این دشت مشوش چراگاهی ندارد خرم و خوش که خواهد شد بگویید ای رفیقان رفیق بی کسان یار غریبان مگر خضر مبارک پی درآید ز یمن همتش کاری گشاید مگر وقت وفا پروردن آمد که فالم لا تذرنی فردا آمد چنینم هست یاد از پیر دانا فراموشم نشد هرگز همانا که روزی ره روی در سرزمینی به لطفش گفت رندی ره نشینی که ای سالک چه در انبانه داری بیا دامی بنه گر دانه داری جوابش داد گفتا دام دارم ولی سیمرغ می باید شکارم بگفتا چون به دست آری نشانش که از ما بی نشان است آشیانش چو آن سرو روان شد کاروانی چو شاخ سرو می کن دیده بانی مده جام می و پای گل از دست ولی غافل مباش از دهر سرمست لب سرچشمه ای و طرف جویی نم اشکی و با خود گفت و گویی نیاز من چه وزن آرد بدین ساز که خورشید غنی شد کیسه پرداز به یاد رفتگان و دوست داران موافق گرد با ابر بهاران چنان بی رحم زد تیغ جدایی که گویی خود نبوده است آشنایی چو نالان آمدت آب روان پیش مدد بخشش از آب دیده خویش نکرد آن هم دم دیرین مدارا مسلمانان مسلمانان خدا را مگر خضر مبارک پی تواند که این تنها بدان تنها رساند تو گوهر بین و از خرمهره بگذر ز طرزی کآن نگردد شهره بگذر چو من ماهی کلک آرم به تحریر تو از نون والقلم می پرس تفسیر روان را با خرد درهم سرشتم وز آن تخمی که حاصل بود کشتم فرح بخشی درین ترکیب پیداست که نغز شعر و مغز جان اجزاست بیا وز نکهت این طیب امید مشام جان معطر ساز جاوید که این نافه ز چین جیب حور است نه آن آهو که از مردم نفور است رفیقان قدر یک دیگر بدانید چو معلوم است شرح از بر مخوانید مقالات نصیحت گو همین است که سنگ انداز هجران در کمین است # حافظ » ساقی‌نامه بیا ساقی آن می که حال آورد کرامت فزاید کمال آورد به من ده که بس بی دل افتاده ام وز این هر دو بی حاصل افتاده ام بیا ساقی آن می که عکسش ز جام به کیخسرو و جم فرستد پیام بده تا بگویم به آواز نی که جمشید کی بود و کاووس کی بیا ساقی آن کیمیای فتوح که با گنج قارون دهد عمر نوح بده تا به رویت گشایند باز در کامرانی و عمر دراز بده ساقی آن می کز او جام جم زند لاف بینایی اندر عدم به من ده که گردم به تأیید جام چو جم آگه از سر عالم تمام دم از سیر این دیر دیرینه زن صلایی به شاهان پیشینه زن همان منزل ست این جهان خراب که دیده ست ایوان افراسیاب کجا رأی پیران لشکر کشش کجا شیده آن ترک خنجر کشش نه تنها شد ایوان و قصر ش به باد که کس دخمه نیزش ندارد به یاد همان مرحله ست این بیابان دور که گم شد درو لشکر سلم و تور بده ساقی آن می که عکسش ز جام به کیخسرو و جم فرستد پیام چه خوش گفت جمشید با تاج و گنج که یک جو نیرزد سرای سپنج بیا ساقی آن آتش تابناک که زردشت می جویدش زیر خاک به من ده که در کیش رندان مست چه آتش پرست و چه دنیاپرست بیا ساقی آن بکر مستور مست که اندر خرابات دارد نشست به من ده که بدنام خواهم شدن خراب می و جام خواهم شدن بیا ساقی آن آب اندیشه سوز که گر شیر نوشد شود بیشه سوز بده تا روم بر فلک شیرگیر به هم بر زنم دام این گرگ پیر بیا ساقی آن می که حور بهشت عبیر ملایک در آن می سرشت بده تا بخوری در آتش کنم مشام خرد تا ابد خوش کنم بده ساقی آن می که شاهی دهد به پاکی او دل گواهی دهد می ام ده مگر گردم از عیب پاک برآرم به عشرت سری زین مغاک چو شد باغ روحانیان مسکنم در این جا چرا تخته بند تنم شرابم ده و روی دولت ببین خرابم کن و گنج حکمت ببین من آنم که چون جام گیرم به دست ببینم در آن آینه هر چه هست به مستی دم پادشاهی زنم دم خسروی در گدایی زنم به مستی توان در اسرار سفت که در بی خودی راز نتوان نهفت که حافظ چو مستانه سازد سرود ز چرخش دهد زهره آواز رود مغنی کجایی به گلبانگ رود به یاد آور آن خسروانی سرود که تا وجد را کارسازی کنم به رقص آیم و خرقه بازی کنم به اقبال دارای دیهیم و تخت بهین میوه خسروانی درخت خدیو زمین پادشاه زمان مه برج دولت شه کامران که تمکین اورنگ شاهی ازوست تن آسایش مرغ و ماهی ازوست فروغ دل و دیده مقبلان ولی نعمت جان صاحب دلان الا ای همای همایون نظر خجسته سروش مبارک خبر فلک را گهر در صدف چون تو نیست فریدون و جم را خلف چون تو نیست به جای سکندر بمان سال ها به دانادلی کشف کن حال ها سر فتنه دارد دگر روزگار من و مستی و فتنه چشم یار یکی تیغ داند زدن روز کار یکی را قلم زن کند روزگار مغنی بزن آن نوآیین سرود بگو با حریفان به آواز رود مرا بر عدو عاقبت فرصت است که از آسمان مژده نصرت است مغنی نوای طرب ساز کن به قول و غزل قصه آغاز کن که بار غمم بر زمین دوخت پای به ضرب اصولم برآور ز جای مغنی نوایی به گلبانگ رود بگوی و بزن خسروانی سرود روان بزرگان ز خود شاد کن ز پرویز و از باربد یاد کن مغنی از آن پرده نقشی بیار ببین تا چه گفت از درون پرده دار چنان برکش آواز خنیاگری که ناهید چنگی به رقص آوری رهی زن که صوفی به حالت رود به مستی وصلش حوالت رود مغنی دف و چنگ را ساز ده به آیین خوش نغمه آواز ده فریب جهان قصه روشن است ببین تا چه زاید شب آبستن است مغنی ملولم دوتایی بزن به یکتایی او که تایی بزن همی بینم از دور گردون شگفت ندانم که را خاک خواهد گرفت وگر رند مغ آتشی می زند ندانم چراغ که برمی کند در این خون فشان عرصه رستخیز تو خون صراحی و ساغر بریز به مستان نوید سرودی فرست به یاران رفته درودی فرست # حافظ » مقدّمهٔ جمع‌آورندهٔ دیوان حافظ حمد بی حد و ثنای بی عد و سپاس بی قیاس خداوندی را که جمع دیوان حافظان ارزاق به پروانه سلطان ارادت و مشیت اوست بی مانندی که رفع بنیان سبع طباق نشانه عرفان حکمت بی علت اوست حکیمی که طوطی شکرخای ناطقه انسانی را در محاذات آیینه تأمل عرایس معانی به ادای دل گشای ان من البیٰان لسحرا گویا کرد علیمی که بلبل دستان سرای خوش نوای زبان را در قفس تنگ دهان به قوت اذهان در ترنم و تنغم إن من الشعر لحکمة آورد آن بنده پروری که زبان در دهان نهاد در کلام در صدف هر زبان نهاد جان را ز لطف عذب غذایی لطیف داد دل را مفرحی ز سخن در بیان نهاد در بحر سینه در معانی بپرورید در کان طبع لعل سخن بی کران نهاد و جواهر منظوم صلوات بی نهایات و زواهر منثور تحیات بی منتهی و غایات نثار روح پر فتوح و صدر مشروح زبان آوری که ندای جان فزای أنا أفصح العرب و العجم بمسامع سکنة مضلة غبراء و سفرة مظلة خضراء رسانید و از شمیم نسیم روح پرور إن روح القدس نفث فی روعی مشام جان زنده دلان در دو جهان معطر و مروح گردانید و سر زلف عروسان سخن را به دست یاری ألا اني أوتیت القرآن و مثله معه حسن بیان او پیراست و گردن و گوش خزاین دل ها به درر فواید جان فزای و غرر فراید معجز نمای اوتیت جوامع الکلم لفظ گهربار او آراست اعنی جناب رسالت مآب خواجه کشور دانایی دیباچه دفتر سخن آرایی صادق برهان ص و القرآن ذی الذکر صاحب دیوان و ما علمناه الشعر صدر جریده انبیاء بیت قصیده اصفیا محمد مصطفی علیه أفضل الصلوات و أکمل التحیات الزاکیات المبارکات چشم و چراغ جمع رسل هادی سبل سلطان چار بالش ایوان اصفیا گنجینه حقایق اسرار کاینات مجموعه مکارم اخلاق انبیا دستش محیط جود و دمش کیمیای علم نطقش مکان صدق و دلش معدن صفا و درود بی کران و تحیات بی پایان بر ارواح طیبه و اشباح طاهره جماهیر آل و اصحاب و مشاهیر رجال و احباب او باد که سمند خوش خرام عبارت و رخش تیزگام مجاز و استعارت را زین تزیین بر نهاده و در میدان بیان جولان نموده و به چوگان فصاحت و بلاغت گوی هنروری و سخن دانی از مصاقع خطبا و ادباء اقاصی و ادانی در ربودند تا صدای صیت رسالت و ندای صوت جلالت محمد رسول اللٰه و الذین معه أشداء علی الکفار به گوش هوش فصحاء اطراف عالم و بلغاء اکناف امم رسانیدند سنان لسان و تیغ بیان و الشعراء یتبعهم الغاوون از هیبت جلال نبوت در غمد کلال و نبوت بماند و مشاهیر صف قتال یرمون بالخطب الطوال و تارة وحی الملاحظ خیفة الرقباء هنگام تحدی و جدال از معارضه و مقابله ایشان سپر عجز و ابتهال در روی قیل و قال کشیدند که لایأتون بمثله و لو کان بعضهم لبعض ظهیرا مستغرق درود و ثنا باد روحشان تا روز را فروغ بود شمع را شعاع بر نقادان رسته بلاغت و جوهریان روز بازار فضل و براعت نامداران خطه سخن و شه سواران عرصه ذکا و فطن سالکان مسالک نظم و نثر و مالکان ممالک دقایق شعر پوشیده نیست که گوهر سخن در اصل خویش سخت قیمتی و با صفا و کلام منظوم در نفس خود عظیم نفیس و گران بهاست در دکان امکان هیچ متاعی ازو گران مایه تر نتوان خرید و در بازار ادوار هیچ بضاعت ازو بارفعت تر نتوان دید صیرفی خرد را نقدی از آن عزیرتر به دست دل نیاید و نقش بند فکرت را صورتی از آن زیباتر در پرده خیال رخ ننماید وزن و مقدار این در شاه وار ندانند الا خردمندان کامل و قدر و اعتبار این نقد تمام عیار نشناسند الا جوهریان عاقل گر بدی گوهری ورای سخن آن فرود آمدی به جای سخن و هو میدان لایقطع الا بسوابق الأذهان و میزان لایرفع الا بایدی بصایر البیان اما تفنن اسالیب کلام و تنوع تراکیب نثر و نظام بسیار و بی شمارست و تفاوت حالات سخنوران و تباین درجات هنرپروران به حسب مناسبت نفوس و طباع و رعایت موافقت رسوم و اوضاع بود و قد قیل لیست البلاغة أن یطال عنان القلم و أسنانه او یبسط رهان القول و میدانه بل هی ان یبلغ امد المراد بالفاظ اعیان و معان افراد هر شاعر ماهر که به کنه این نکته رسد و بر جلیه این قضیه واقف شود رخساره عبارت او نضارت گیرد و جمال مقالت او طراوت پذیرد تا به جایی رسد که یک بیت او نایب مناب قصیده ای شود و یک غزل او واقع موقع دیوانی گردد و از قطعه ای مملکتی اقطاع یابد و به رباعیی از ربع مسکون خراج ستاند قافیه سنجان چو قلم برکشند گنج دو عالم به سخن در کشند خاصه کلیدی که در گنج راست زیر زبان مرد سخن سنج راست و بی تکلف مخلص این کلمات و متخصص این مقدمات ذات ملک صفات مولانا الأعظم السعید المرحوم الشهید مفخر العلماء استاد نحاریر الأدباء معدن اللطایف الروحانیة مخزن المعارف السبحانیة شمس الملة و الدین محمد الحافظ الشیرازی بود طیب الله تربته و رفع في عالم القدس رتبته که اشعار آبدارش رشک چشمه حیوان و بنات افکارش غیرت حوق و ولدانست ابیات دلاویزش ناسخ سخنان سحبان و منشآت لطف آمیزش منسی احسان حسان کنظم الجمان و روض الجنان و أمن الفؤاد و طیب الرقاد مذاق عوام را به لفظ متین شیرین کرده و دهان خواص را به معنی مبین نمکین داشته هم اصحاب ظاهر را بدو ابواب آشنایی گشوده و هم ارباب باطن را ازو مواد روشنایی افزوده در هر واقعه ای سخنی مناسب حال گفته و برای هر معنی لطیف غریبه ای انگیخته و معانی بسیار به لفظ اندک خرج کرده و انواع ابداع در درج انشا درج کرده گاه سرخوشان کوی محبت را بر جاده معاشقت و نظربازی داشته و شیشه صبر ایشان بر سنگ بی ثباتی زده بشوی اوراق اگر هم درس مایی که علم عشق در دفتر نباشد و گاه دردی کشان مصطبه ارادت را به ملازمت پیر دیر مغان و مجاورت بیت الحرام خرابات ترغیب کرده تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود افاضت سلسال طبع لطیفش که حکم هٰذا عذب فرات سایغ شرابه دارد خاص و عام را شامل و شایع است و افادت آثار فضل فیاضش کمشکوٰة فیها مصباح اقاصی و ادانی را لایح و ساطع سحر حلال طبعش عقده در زبان ناطق افکنده و عقد منظوم فکرتش وزن متاع بحر و کان برده رشحات ینابیع ذهن وقادش حدایق مجلس انس را به زلال معین و من الماء کل شی حي صفت نضارت بخشیده و نفحات گلزار فکرش در ریاض جانها معنی آیت فانظر إلی آثار رحمة الله کیف یحیي الأرض بعد موتها فاش کرده کلمات فصیحش چون انفاس مسیح دل مرده را حیات بخشیده و رشحات اقلام خضر خاصیتش بر سریر سخن ید بیضا نموده گویی هوای ربیع کسب لطافت از نسیم اخلاق او کرده و عذار گل و نسرین زیب و طراوت از شعر آب دار او گرفته و قد شمشاد و قامت دلجوی سرو آزاد اعتدال و اهتزاز از استقامت رای او پذیرفته حسد چه می بری ای سست نظم بر حافظ قبول خاطر و لطف سخن خدادادست و بی تکلف هر در و گوهر که در طرف دکان جوهری طبیعت موجود بود از بهر زیب و زینت دوشیزگان خلوت سرای ضمیرش در سلک نظم کشیده لاجرم چون خود را به لباس و کسوت عبارت و حلیه استعارت آراسته دید زبان به دعوی برگشاد و گفت دور مجنون گذشت و نوبت ماست هرکسی پنج روز نوبت اوست و با موافق و مخالف به طنازی و رعنایی درآویخته و در مجلس خواص و عوام و خلوت سرای دین و دولت پادشاه و گدا و عالم و عامی بزم ها ساخته و در هر مقامی شغبها آمیخته و شورها انگیخته حافظ خلوت نشین دوش به میخانه شد از سر پیمان برفت با سر پیمانه شد و چون از شایبه شبهت و غایله شهوت مصون و محروس بودند و دست تصرف بیگانه به دامن عصمتشان نرسیده و گوشه طره عفتشان به سر انگشت خیانت کسی فرو نکشیده و رخساره احوالشان از خجلت عار و ضجرت طعن در صون عصمت و حرز امانت محفوظ مانده چنان که گفته اند گر من آلوده دامنم چه عجب همه عالم گواه عصمت اوست لاجرم رواحل غزل های جهانگیرش در ادنیٰ مدتی به اقصای ترکستان و هندوستان رسیده و قوافل سخن های دلپذیرش در اقل زمانی به اطراف و اکناف عراقین و آذربایجان کشیده قد هب هبوب الریح و دب دبیب المسیح بل سار مسیر الأمثال و سری سری الخیال سماع صوفیان بی غزل شورانگیز او گرم نشدی و مجلس می پرستان بی نقل سخن ذوق آمیز او رونق نیافتی غزل سرایی حافظ بدان رسید که چرخ نوای زهره به رامشگری بهشت از یاد بداد داد سخن در غزل بدان وجهی که هیچ شاعر از آن گونه داد نظم نداد چو شعر عذب روانش ز بر کنی گویی هزار رحمت حق بر روان حافظ باد اما به واسطه محافظت درس قرآن و ملازمت بر تقوی و احسان و بحث کشاف و مفتاح و مطالعه مطالع و مصباح و تحصیل قوانین ادب و تجسس دواوین عرب به جمع اشتات غزلیات نپرداخت و به تدوین و اثبات ابیات مشغول نشد و مسود این ورق عفا الله عنه ما سبق اقل انام محمد گلندام یا گل اندام در درس گاه دین پناه مولانا و سیدنا استاد البشر قوام الملة و الدین عبدالله اعلی الله درجاته فی اعلی علیین به کرات و مرات که بما ذکره رفتی در اثناء محاوره گفتی که این فراید فواید را همه در یک عقد می باید کشید و این غرر درر را در یک سلک می باید پیوست تا قلاده جید و جود اهل زمان و تمیمه وشاح عروسان دوران گردد و آن جناب حوالت رفع ترفیع این بنا بر ناراستی روزگار کردی و به غدر اهل عصر عذر آوردی تا در تاریخ سنه اثنین و تسعین و سبعمایة ودیعت حیات به موکلان قضا و قدر سپرد و رخت وجود از دهلیز تنگ اجل بیرون برد و روح پاکش با ساکنان عالم علوی قرین شد و هم خوابه پاکیزه رویان حورالعین گشت به سال باء و صاد و ذال ابجد ز روز هجرت میمون احمد به سوی جنت اعلی روان شد فرید عهد شمس الدین محمد به خاک پاک او چون برگذشتم نگه کردم صفا و نور مرقد و بعد از مدتی سوابق حقوق صحبت و لوازم عهود محبت و ترغیب عزیزان با صفا و تحریض دوستان باوفا که صحیفه حال از فروغ روی ایشان جمال گیرد و بضاعت افضال به حسن تربیت ایشان کمال پذیرد حامل و باعث این فقیر شد بر ترتیب این کتاب و تبویب این ابواب امید به کرم واهب الوجود و مفیض الخیر و الجود آنکه قایل و ناقل و جامع و سامع را در خلال این احوال و اثنای این اشتغال حیاتی تازه و مسرتی بی اندازه کرامت گرداند و عثرات را به فضل شامل و لطف کامل در گذراند إنه علیٰ ذلک لقدیر و بالأجبة جدیر # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱ الا یا ایها الساقی ادر کأسا و ناولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها به بوی نافه ای کآخر صبا زان طره بگشاید ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل ها مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم جرس فریاد می دارد که بربندید محمل ها به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید که سالک بی خبر نبود ز راه و رسم منزل ها شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل کجا دانند حال ما سبک باران ساحل ها همه کارم ز خودکامی به بدنامی کشید آخر نهان کی ماند آن رازی کزو سازند محفل ها حضوری گر همی خواهی از او غایب مشو حافظ متیٰ ما تلق من تهویٰ دع الدنیا و اهملها # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲ صلاح کار کجا و من خراب کجا ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا چو کحل بینش ما خاک آستان شماست کجا رویم بفرما ازین جناب کجا مبین به سیب زنخدان که چاه در راه است کجا همی روی ای دل بدین شتاب کجا بشد که یاد خوشش باد روزگار وصال خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست قرار چیست صبوری کدام و خواب کجا # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳ اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت کنار آب رکناباد و گل گشت مصلا را فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویم جواب تلخ می زیبد لب لعل شکرخا را نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست تر دارند جوانان سعادتمند پند پیر دانا را حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا را # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴ صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را که سر به کوه و بیابان تو داده ای ما را شکر فروش که عمرش دراز باد چرا تفقدی نکند طوطی شکرخا را غرور حسنت اجازت مگر نداد ای گل که پرسشی نکنی عندلیب شیدا را به خلق و لطف توان کرد صید اهل نظر به بند و دام نگیرند مرغ دانا را ندانم از چه سبب رنگ آشنایی نیست سهی قدان سیه چشم ماه سیما را چو با حبیب نشینی و باده پیمایی به یاد دار محبان بادپیما را جز این قدر نتوان گفت در جمال تو عیب که وضع مهر و وفا نیست روی زیبا را در آسمان نه عجب گر به گفته حافظ سرود زهره به رقص آورد مسیحا را # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵ دل می رود ز دستم صاحب دلان خدا را دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز باشد که باز بینم دیدار آشنا را ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل هات الصبوح هبوا یا ایها السکارا ای صاحب کرامت شکرانه سلامت روزی تفقدی کن درویش بی نوا را آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است با دوستان مروت با دشمنان مدارا در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند گر تو نمی پسندی تغییر کن قضا را آن تلخ وش که صوفی ام الخبایثش خواند اشهیٰ لنا و احلیٰ من قبلة العذارا هنگام تنگ دستی در عیش کوش و مستی کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد دلبر که در کف او موم است سنگ خارا آیینه سکندر جام می است بنگر تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند ساقی بده بشارت رندان پارسا را حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلود ای شیخ پاک دامن معذور دار ما را # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶ به ملازمان سلطان که رساند این دعا را که به شکر پادشاهی ز نظر مران گدا را ز رقیب دیوسیرت به خدای خود پناهم مگر آن شهاب ثاقب مددی دهد خدا را مژه ی سیاهت ار کرد به خون ما اشارت ز فریب او بیندیش و غلط مکن نگارا دل عالمی بسوزی چو عذار برفروزی تو از این چه سود داری که نمی کنی مدارا همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی به پیام آشنایان بنوازد آشنا را چه قیامت است جانا که به عاشقان نمودی دل و جان فدای رویت بنما عذار ما را به خدا که جرعه ای ده تو به حافظ سحرخیز که دعای صبحگاهی اثری کند شما را # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷ صوفی بیا که آینه صافی ست جام را تا بنگری صفای می لعل فام را راز درون پرده ز رندان مست پرس کاین حال نیست زاهد عالی مقام را عنقا شکار کس نشود دام بازچین کآنجا همیشه باد به دست است دام را در بزم دور یک دو قدح درکش و برو یعنی طمع مدار وصال مدام را ای دل شباب رفت و نچیدی گلی ز عیش پیرانه سر مکن هنری ننگ و نام را در عیش نقد کوش که چون آبخور نماند آدم بهشت روضه دارالسلام را ما را بر آستان تو بس حق خدمت است ای خواجه بازبین به ترحم غلام را حافظ مرید جام می است ای صبا برو وز بنده بندگی برسان شیخ جام را # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸ ساقیا برخیز و درده جام را خاک بر سر کن غم ایام را ساغر می بر کفم نه تا ز بر برکشم این دلق ازرق فام را گرچه بدنامی ست نزد عاقلان ما نمی خواهیم ننگ و نام را باده درده چند از این باد غرور خاک بر سر نفس نافرجام را دود آه سینه نالان من سوخت این افسردگان خام را محرم راز دل شیدای خود کس نمی بینم ز خاص و عام را با دلارامی مرا خاطر خوش است کز دلم یک باره برد آرام را ننگرد دیگر به سرو اندر چمن هرکه دید آن سرو سیم اندام را صبر کن حافظ به سختی روز و شب عاقبت روزی بیابی کام را # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹ رونق عهد شباب است دگر بستان را می رسد مژده گل بلبل خوش الحان را ای صبا گر به جوانان چمن باز رسی خدمت ما برسان سرو و گل و ریحان را گر چنین جلوه کند مغبچه باده فروش خاک روب در میخانه کنم مژگان را ای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگان مضطرب حال مگردان من سرگردان را ترسم این قوم که بر دردکشان می خندند در سر کار خرابات کنند ایمان را یار مردان خدا باش که در کشتی نوح هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را برو از خانه گردون به در و نان مطلب کآن سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را هر که را خوابگه آخر مشتی خاک است گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد وقت آن است که بدرود کنی زندان را حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی دام تزویر مکن چون دگران قرآن را # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰ دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما ما مریدان روی سوی قبله چون آریم چون روی سوی خانه خمار دارد پیر ما در خرابات طریقت ما به هم منزل شویم کاین چنین رفته است در عهد ازل تقدیر ما عقل اگر داند که دل در بند زلفش چون خوش است عاقلان دیوانه گردند از پی زنجیر ما روی خوبت آیتی از لطف بر ما کشف کرد زان زمان جز لطف و خوبی نیست در تفسیر ما با دل سنگینت آیا هیچ درگیرد شبی آه آتشناک و سوز سینه شبگیر ما تیر آه ما ز گردون بگذرد حافظ خموش رحم کن بر جان خود پرهیز کن از تیر ما # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱ ساقی به نور باده برافروز جام ما مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم ای بی خبر ز لذت شرب مدام ما هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جریده عالم دوام ما چندان بود کرشمه و ناز سهی قدان کآید به جلوه سرو صنوبرخرام ما ای باد اگر به گلشن احباب بگذری زنهار عرضه ده بر جانان پیام ما گو نام ما ز یاد به عمدا چه می بری خود آید آن که یاد نیاری ز نام ما مستی به چشم شاهد دلبند ما خوش است زآن رو سپرده اند به مستی زمام ما ترسم که صرفه ای نبرد روز بازخواست نان حلال شیخ ز آب حرام ما حافظ ز دیده دانه اشکی همی فشان باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما دریای اخضر فلک و کشتی هلال هستند غرق نعمت حاجی قوام ما # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲ ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما آب روی خوبی از چاه زنخدان شما عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده باز گردد یا برآید چیست فرمان شما کس به دور نرگست طرفی نبست از عافیت به که نفروشند مستوری به مستان شما بخت خواب آلود ما بیدار خواهد شد مگر زان که زد بر دیده آبی روی رخشان شما با صبا همراه بفرست از رخت گل دسته ای بو که بویی بشنویم از خاک بستان شما عمرتان باد و مراد ای ساقیان بزم جم گرچه جام ما نشد پر می به دوران شما دل خرابی می کند دلدار را آگه کنید زینهار ای دوستان جان من و جان شما کی دهد دست این غرض یا رب که همدستان شوند خاطر مجموع ما زلف پریشان شما دور دار از خاک و خون دامن چو بر ما بگذری کاندر این ره کشته بسیارند قربان شما می کند حافظ دعایی بشنو آمینی بگو روزی ما باد لعل شکرافشان شما ای صبا با ساکنان شهر یزد از ما بگو کای سر حق ناشناسان گوی چوگان شما گرچه دوریم از بساط قرب همت دور نیست بنده شاه شماییم و ثناخوان شما ای شهنشاه بلند اختر خدا را همتی تا ببوسم همچو اختر خاک ایوان شما # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳ می دمد صبح و کله بست سحاب الصبوح الصبوح یا اصحاب می چکد ژاله بر رخ لاله المدام المدام یا احباب می وزد از چمن نسیم بهشت هان بنوشید دم به دم می ناب تخت زمرد زده است گل به چمن راح چون لعل آتشین دریاب در میخانه بسته اند دگر افتتح یا مفتح الابواب لب و دندانت را حقوق نمک هست بر جان و سینه های کباب این چنین موسمی عجب باشد که ببندند میکده به شتاب بر رخ ساقی پری پیکر همچو حافظ بنوش باده ناب # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴ گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدار خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب خفته بر سنجاب شاهی نازنینی را چه غم گر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب ای که در زنجیر زلفت جای چندین آشناست خوش فتاد آن خال مشکین بر رخ رنگین غریب می نماید عکس می در رنگ روی مه وشت همچو برگ ارغوان بر صفحه نسرین غریب بس غریب افتاده است آن مور خط گرد رخت گرچه نبود در نگارستان خط مشکین غریب گفتم ای شام غریبان طره شبرنگ تو در سحرگاهان حذر کن چون بنالد این غریب گفت حافظ آشنایان در مقام حیرتند دور نبود گر نشیند خسته و مسکین غریب # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵ ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت وی مرغ بهشتی که دهد دانه و آبت خوابم بشد از دیده در این فکر جگرسوز کآغوش که شد منزل آسایش و خوابت درویش نمی پرسی و ترسم که نباشد اندیشه آمرزش و پروای ثوابت راه دل عشاق زد آن چشم خماری پیداست از این شیوه که مست است شرابت تیری که زدی بر دلم از غمزه خطا رفت تا باز چه اندیشه کند رأی صوابت هر ناله و فریاد که کردم نشنیدی پیداست نگارا که بلند است جنابت دور است سر آب از این بادیه هشدار تا غول بیابان نفریبد به سرابت تا در ره پیری به چه آیین روی ای دل باری به غلط صرف شد ایام شبابت ای قصر دل افروز که منزلگه انسی یا رب مکناد آفت ایام خرابت حافظ نه غلامیست که از خواجه گریزد صلحی کن و بازآ که خرابم ز عتابت # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶ خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت به قصد جان من زار ناتوان انداخت نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت به یک کرشمه که نرگس به خودفروشی کرد فریب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت شراب خورده و خوی کرده می روی به چمن که آب روی تو آتش در ارغوان انداخت به بزمگاه چمن دوش مست بگذشتم چو از دهان توام غنچه در گمان انداخت بنفشه طره مفتول خود گره می زد صبا حکایت زلف تو در میان انداخت ز شرم آن که به روی تو نسبتش کردم سمن به دست صبا خاک در دهان انداخت من از ورع می و مطرب ندیدمی زین پیش هوای مغبچگانم در این و آن انداخت کنون به آب می لعل خرقه می شویم نصیبه ازل از خود نمی توان انداخت مگر گشایش حافظ در این خرابی بود که بخشش ازلش در می مغان انداخت جهان به کام من اکنون شود که دور زمان مرا به بندگی خواجه جهان انداخت # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷ سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت آشنایی نه غریب است که دلسوز من است چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸ ساقیا آمدن عید مبارک بادت وان مواعید که کردی مرود از یادت در شگفتم که در این مدت ایام فراق برگرفتی ز حریفان دل و دل می دادت برسان بندگی دختر رز گو به درآی که دم و همت ما کرد ز بند آزادت شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست جای غم باد مر آن دل که نخواهد شادت شکر ایزد که ز تاراج خزان رخنه نیافت بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت چشم بد دور کز آن تفرقه ات بازآورد طالع نامور و دولت مادرزادت حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹ ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست شب تار است و ره وادی ایمن در پیش آتش طور کجا موعد دیدار کجاست هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد در خرابات بگویید که هشیار کجاست آن کس است اهل بشارت که اشارت داند نکته ها هست بسی محرم اسرار کجاست هر سر موی مرا با تو هزاران کار است ما کجاییم و ملامت گر بی کار کجاست باز پرسید ز گیسوی شکن در شکنش کاین دل غم زده سرگشته گرفتار کجاست عقل دیوانه شد آن سلسله مشکین کو دل ز ما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰ روزه یک سو شد و عید آمد و دل ها برخاست می ز خم خانه به جوش آمد و می باید خواست نوبه زهدفروشان گران جان بگذشت وقت رندی و طرب کردن رندان پیداست چه ملامت بود آن را که چنین باده خورد این چه عیب است بدین بی خردی وین چه خطاست باده نوشی که در او روی و ریایی نبود بهتر از زهدفروشی که در او روی و ریاست ما نه رندان ریاییم و حریفان نفاق آن که او عالم سر است بدین حال گواست فرض ایزد بگزاریم و به کس بد نکنیم وان چه گویند روا نیست نگوییم رواست چه شود گر من و تو چند قدح باده خوریم باده از خون رزان است نه از خون شماست این چه عیب است کز آن عیب خلل خواهد بود ور بود نیز چه شد مردم بی عیب کجاست # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱ دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست گفت با ما منشین کز تو سلامت برخاست که شنیدی که در این بزم دمی خوش بنشست که نه در آخر صحبت به ندامت برخاست شمع اگر زان لب خندان به زبان لافی زد پیش عشاق تو شب ها به غرامت برخاست در چمن باد بهاری ز کنار گل و سرو به هواداری آن عارض و قامت برخاست مست بگذشتی و از خلوتیان ملکوت به تماشای تو آشوب قیامت برخاست پیش رفتار تو پا برنگرفت از خجلت سرو سرکش که به ناز از قد و قامت برخاست حافظ این خرقه بینداز مگر جان ببری کآتش از خرقه سالوس و کرامت برخاست # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲ چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست سخن شناس نه ای جان من خطا این جاست سرم به دنیی و عقبی فرو نمی آید تبارک الله ازین فتنه ها که در سر ماست در اندرون من خسته دل ندانم کیست که من خموشم و او در فغان و در غوغاست دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب بنال هان که از این پرده کار ما به نواست مرا به کار جهان هرگز التفات نبود رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست نخفته ام ز خیالی که می پزد دل من خمار صد شبه دارم شراب خانه کجاست چنین که صومعه آلوده شد ز خون دلم گرم به باده بشویید حق به دست شماست از آن به دیر مغانم عزیز می دارند که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست چه ساز بود که در پرده می زد آن مطرب که رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست ندای عشق تو دیشب در اندرون دادند فضای سینه حافظ هنوز پر ز صداست # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳ خیال روی تو در هر طریق همره ماست نسیم موی تو پیوند جان آگه ماست به رغم مدعیانی که منع عشق کنند جمال چهره تو حجت موجه ماست ببین که سیب زنخدان تو چه می گوید هزار یوسف مصری فتاده در چه ماست اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد گناه بخت پریشان و دست کوته ماست به حاجب در خلوت سرای خاص بگو فلان ز گوشه نشینان خاک درگه ماست به صورت از نظر ما اگر چه محجوب است همیشه در نظر خاطر مرفه ماست اگر به سالی حافظ دری زند بگشای که سال هاست که مشتاق روی چون مه ماست # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴ مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مست که به پیمانه کشی شهره شدم روز الست من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق چار تکبیر زدم یکسره بر هرچه که هست می بده تا دهمت آگهی از سر قضا که به روی که شدم عاشق و از بوی که مست کمر کوه کم است از کمر مور اینجا ناامید از در رحمت مشو ای باده پرست بجز آن نرگس مستانه که چشمش مرساد زیر این طارم فیروزه کسی خوش ننشست جان فدای دهنش باد که در باغ نظر چمن آرای جهان خوشتر از این غنچه نبست حافظ از دولت عشق تو سلیمانی شد یعنی از وصل تواش نیست بجز باد به دست # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵ شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست صلای سرخوشی ای صوفیان باده پرست اساس توبه که در محکمی چو سنگ نمود ببین که جام زجاجی چه طرفه اش بشکست بیار باده که در بارگاه استغنا چه پاسبان و چه سلطان چه هوشیار و چه مست از این رباط دو در چون ضرورت است رحیل رواق و طاق معیشت چه سربلند و چه پست مقام عیش میسر نمی شود بی رنج بلی به حکم بلا بسته اند عهد الست به هست و نیست مرنجان ضمیر و خوش می باش که نیستی ست سرانجام هر کمال که هست شکوه آصفی و اسب باد و منطق طیر به باد رفت و از او خواجه هیچ طرف نبست به بال و پر مرو از ره که تیر پرتابی هوا گرفت زمانی ولی به خاک نشست زبان کلک تو حافظ چه شکر آن گوید که گفته سخنت می برند دست به دست # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶ زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست سر فرا گوش من آورد به آواز حزین گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند کافر عشق بود گر نشود باده پرست برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر که ندادند جز این تحفه به ما روز الست آن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم اگر از خمر بهشت است وگر باده مست خنده جام می و زلف گره گیر نگار ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷ در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست مست از می و میخواران از نرگس مستش مست در نعل سمند او شکل مه نو پیدا وز قد بلند او بالای صنوبر پست آخر به چه گویم هست از خود خبرم چون نیست وز بهر چه گویم نیست با وی نظرم چون هست شمع دل دمسازم بنشست چو او برخاست و افغان ز نظربازان برخاست چو او بنشست گر غالیه خوش بو شد در گیسوی او پیچید ور وسمه کمانکش گشت در ابروی او پیوست بازآی که بازآید عمر شده حافظ هرچند که ناید باز تیری که بشد از شست # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸ به جان خواجه و حق قدیم و عهد درست که مونس دم صبحم دعای دولت توست سرشک من که ز طوفان نوح دست برد ز لوح سینه نیارست نقش مهر تو شست بکن معامله ای وین دل شکسته بخر که با شکستگی ارزد به صد هزار درست زبان مور به آصف دراز گشت و رواست که خواجه خاتم جم یاوه کرد و باز نجست دلا طمع مبر از لطف بی نهایت دوست چو لاف عشق زدی سر بباز چابک و چست به صدق کوش که خورشید زاید از نفست که از دروغ سیه روی گشت صبح نخست شدم ز دست تو شیدای کوه و دشت و هنوز نمی کنی به ترحم نطاق سلسله سست مرنج حافظ و از دلبر ان حفاظ مجوی گناه باغ چه باشد چو این گیاه نرست # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹ ما را ز خیال تو چه پروای شراب است خم گو سر خود گیر که خمخانه خراب است گر خمر بهشت است بریزید که بی دوست هر شربت عذبم که دهی عین عذاب است افسوس که شد دلبر و در دیده گریان تحریر خیال خط او نقش بر آب است بیدار شو ای دیده که ایمن نتوان بود زین سیل دمادم که در این منزل خواب است معشوق عیان می گذرد بر تو ولیکن اغیار همی بیند از آن بسته نقاب است گل بر رخ رنگین تو تا لطف عرق دید در آتش شوق از غم دل غرق گلاب است سبز است در و دشت بیا تا نگذاریم دست از سر آبی که جهان جمله سراب است در کنج دماغم مطلب جای نصیحت کـ این گوشه پر از زمزمه چنگ و رباب است حافظ چه شد ار عاشق و رند است و نظرباز بس طور عجب لازم ایام شباب است # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰ زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست راه هزار چاره گر از چارسو ببست تا عاشقان به بوی نسیمش دهند جان بگشود نافه ای و در آرزو ببست شیدا از آن شدم که نگارم چو ماه نو ابرو نمود و جلوه گری کرد و رو ببست ساقی به چند رنگ می اندر پیاله ریخت این نقش ها نگر که چه خوش در کدو ببست یا رب چه غمزه کرد صراحی که خون خم با نعره های قلقلش اندر گلو ببست مطرب چه پرده ساخت که در پرده سماع بر اهل وجد و حال در های وهو ببست حافظ هر آن که عشق نورزید و وصل خواست احرام طوف کعبه دل بی وضو ببست # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱ آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است یا رب این تأثیر دولت در کدامین کوکب است تا به گیسوی تو دست ناسزایان کم رسد هر دلی از حلقه ای در ذکر یارب یارب است کشته چاه زنخدان توام کز هر طرف صد هزارش گردن جان زیر طوق غبغب است شهسوار من که مه آیینه دار روی اوست تاج خورشید بلندش خاک نعل مرکب است عکس خوی بر عارضش بین کآفتاب گرم رو در هوای آن عرق تا هست هر روزش تب است من نخواهم کرد ترک لعل یار و جام می زاهدان معذور داریدم که اینم مذهب است اندر آن ساعت که بر پشت صبا بندند زین با سلیمان چون برانم من که مورم مرکب است آن که ناوک بر دل من زیر چشمی می زند قوت جان حافظش در خنده زیر لب است آب حیوانش ز منقار بلاغت می چکد زاغ کلک من بنامیزد چه عالی مشرب است # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲ خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست گشاد کار من اندر کرشمه های تو بست مرا و سرو چمن را به خاک راه نشاند زمانه تا قصب نرگس قبای تو بست ز کار ما و دل غنچه صد گره بگشود نسیم گل چو دل اندر پی هوای تو بست مرا به بند تو دوران چرخ راضی کرد ولی چه سود که سررشته در رضای تو بست چو نافه بر دل مسکین من گره مفکن که عهد با سر زلف گره گشای تو بست تو خود وصال دگر بودی ای نسیم وصال خطا نگر که دل امید در وفای تو بست ز دست جور تو گفتم ز شهر خواهم رفت به خنده گفت که حافظ برو که پای تو بست # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳ خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است جانا به حاجتی که تو را هست با خدا کآخر دمی بپرس که ما را چه حاجت است ای پادشاه حسن خدا را بسوختیم آخر سؤال کن که گدا را چه حاجت است ارباب حاجتیم و زبان سؤال نیست در حضرت کریم تمنا چه حاجت است محتاج قصه نیست گرت قصد خون ماست چون رخت از آن توست به یغما چه حاجت است جام جهان نماست ضمیر منیر دوست اظهار احتیاج خود آن جا چه حاجت است آن شد که بار منت ملاح بردمی گوهر چو دست داد به دریا چه حاجت است ای مدعی برو که مرا با تو کار نیست احباب حاضرند به اعدا چه حاجت است ای عاشق گدا چو لب روح بخش یار می داندت وظیفه تقاضا چه حاجت است حافظ تو ختم کن که هنر خود عیان شود با مدعی نزاع و محاکا چه حاجت است # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴ رواق منظر چشم من آشیانه توست کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست به لطف خال و خط از عارفان ربودی دل لطیفه های عجب زیر دام و دانه توست دلت به وصل گل ای بلبل صبا خوش باد که در چمن همه گلبانگ عاشقانه توست علاج ضعف دل ما به لب حوالت کن که این مفرح یاقوت در خزانه توست به تن مقصرم از دولت ملازمتت ولی خلاصه جان خاک آستانه توست من آن نیم که دهم نقد دل به هر شوخی در خزانه به مهر تو و نشانه توست تو خود چه لعبتی ای شهسوار شیرین کار که توسنی چو فلک رام تازیانه توست چه جای من که بلغزد سپهر شعبده باز از این حیل که در انبانه بهانه توست سرود مجلست اکنون فلک به رقص آرد که شعر حافظ شیرین سخن ترانه توست # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵ برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست مرا فتاد دل از ره تو را چه افتادست میان او که خدا آفریده است از هیچ دقیقه ای ست که هیچ آفریده نگشادست به کام تا نرساند مرا لبش چون نای نصیحت همه عالم به گوش من بادست گدای کوی تو از هشت خلد مستغنی ست اسیر عشق تو از هر دو عالم آزادست اگر چه مستی عشقم خراب کرد ولی اساس هستی من زآن خراب آبادست دلا منال ز بیداد و جور یار که یار تو را نصیب همین کرد و این از آن دادست برو فسانه مخوان و فسون مدم حافظ کز این فسانه و افسون مرا بسی یادست # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶ تا سر زلف تو در دست نسیم افتادست دل سودازده از غصه دو نیم افتادست چشم جادوی تو خود عین سواد سحر است لیکن این هست که این نسخه سقیم افتادست در خم زلف تو آن خال سیه دانی چیست نقطه دوده که در حلقه جیم افتادست زلف مشکین تو در گلشن فردوس عذار چیست طاووس که در باغ نعیم افتادست دل من در هوس روی تو ای مونس جان خاک راهیست که در دست نسیم افتادست همچو گرد این تن خاکی نتواند برخاست از سر کوی تو زان رو که عظیم افتادست سایه قد تو بر قالبم ای عیسی دم عکس روحیست که بر عظم رمیم افتادست آن که جز کعبه مقامش نبد از یاد لبت بر در میکده دیدم که مقیم افتادست حافظ گمشده را با غمت ای یار عزیز اتحادیست که در عهد قدیم افتادست # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷ بیا که قصر امل سخت سست بنیادست بیار باده که بنیاد عمر بر بادست غلام همت آنم که زیر چرخ کبود ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزادست چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب سروش عالم غیبم چه مژده ها دادست که ای بلندنظر شاهباز سدره نشین نشیمن تو نه این کنج محنت آبادست تو را ز کنگره عرش می زنند صفیر ندانمت که در این دامگه چه افتادست نصیحتی کنمت یاد گیر و در عمل آر که این حدیث ز پیر طریقتم یادست غم جهان مخور و پند من مبر از یاد که این لطیفه عشقم ز رهروی یادست رضا به داده بده وز جبین گره بگشای که بر من و تو در اختیار نگشادست مجو درستی عهد از جهان سست نهاد که این عجوز عروس هزاردامادست نشان عهد و وفا نیست در تبسم گل بنال بلبل بی دل که جای فریادست حسد چه می بری ای سست نظم بر حافظ قبول خاطر و لطف سخن خدادادست # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸ بی مهر رخت روز مرا نور نماندست وز عمر مرا جز شب دیجور نماندست هنگام وداع تو ز بس گریه که کردم دور از رخ تو چشم مرا نور نماندست می رفت خیال تو ز چشم من و می گفت هیهات از این گوشه که معمور نماندست وصل تو اجل را ز سرم دور همی داشت از دولت هجر تو کنون دور نماندست نزدیک شد آن دم که رقیب تو بگوید دور از رخت این خسته رنجور نماندست صبر است مرا چاره هجران تو لیکن چون صبر توان کرد که مقدور نماندست در هجر تو گر چشم مرا آب روان است گو خون جگر ریز که معذور نماندست حافظ ز غم از گریه نپرداخت به خنده ماتم زده را داعیه سور نماندست # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹ باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است شمشاد خانه پرور ما از که کمتر است ای نازنین پسر تو چه مذهب گرفته ای کت خون ما حلال تر از شیر مادر است چون نقش غم ز دور ببینی شراب خواه تشخیص کرده ایم و مداوا مقرر است از آستان پیر مغان سر چرا کشیم دولت در آن سرا و گشایش در آن در است یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب کز هر زبان که می شنوم نامکرر است دی وعده داد وصلم و در سر شراب داشت امروز تا چه گوید و بازش چه در سر است شیراز و آب رکنی و این باد خوش نسیم عیبش مکن که خال رخ هفت کشور است فرق است از آب خضر که ظلمات جای او است تا آب ما که منبعش الله اکبر است ما آبروی فقر و قناعت نمی بریم با پادشه بگوی که روزی مقدر است حافظ چه طرفه شاخ نباتیست کلک تو کش میوه دلپذیرتر از شهد و شکر است # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰ المنة لله که در میکده باز است زان رو که مرا بر در او روی نیاز است خم ها همه در جوش و خروش اند ز مستی وان می که در آن جاست حقیقت نه مجاز است از وی همه مستی و غرور است و تکبر وز ما همه بیچارگی و عجز و نیاز است رازی که بر غیر نگفتیم و نگوییم با دوست بگوییم که او محرم راز است شرح شکن زلف خم اندر خم جانان کوته نتوان کرد که این قصه دراز است بار دل مجنون و خم طره لیلی رخساره محمود و کف پای ایاز است بردوخته ام دیده چو باز از همه عالم تا دیده من بر رخ زیبای تو باز است در کعبه کوی تو هر آن کس که بیاید از قبله ابروی تو در عین نماز است ای مجلسیان سوز دل حافظ مسکین از شمع بپرسید که در سوز و گداز است # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱ اگر چه باده فرح بخش و باد گل بیز است به بانگ چنگ مخور می که محتسب تیز است صراحی ای و حریفی گرت به چنگ افتد به عقل نوش که ایام فتنه انگیز است در آستین مرقع پیاله پنهان کن که همچو چشم صراحی زمانه خونریز است به آب دیده بشوییم خرقه ها از می که موسم ورع و روزگار پرهیز است مجوی عیش خوش از دور باژگون سپهر که صاف این سر خم جمله دردی آمیز است سپهر بر شده پرویزنی ست خون افشان که ریزه اش سر کسری و تاج پرویز است عراق و فارس گرفتی به شعر خوش حافظ بیا که نوبت بغداد و وقت تبریز است # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲ حال دل با تو گفتنم هوس است خبر دل شنفتنم هوس است طمع خام بین که قصه فاش از رقیبان نهفتنم هوس است شب قدری چنین عزیز شریف با تو تا روز خفتنم هوس است وه که دردانه ای چنین نازک در شب تار سفتنم هوس است ای صبا امشبم مدد فرمای که سحرگه شکفتنم هوس است از برای شرف به نوک مژه خاک راه تو رفتنم هوس است همچو حافظ به رغم مدعیان شعر رندانه گفتنم هوس است # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳ صحن بستان ذوق بخش و صحبت یاران خوش است وقت گل خوش باد کز وی وقت می خواران خوش است از صبا هر دم مشام جان ما خوش می شود آری آری طیب انفاس هواداران خوش است ناگشوده گل نقاب آهنگ رحلت ساز کرد ناله کن بلبل که گلبانگ دل افکاران خوش است مرغ خوشخوان را بشارت باد کاندر راه عشق دوست را با ناله شب های بیداران خوش است نیست در بازار عالم خوشدلی ور زان که هست شیوه رندی و خوش باشی عیاران خوش است از زبان سوسن آزاده ام آمد به گوش کاندر این دیر کهن کار سبکباران خوش است حافظا ترک جهان گفتن طریق خوشدلیست تا نپنداری که احوال جهان داران خوش است # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴ کنون که بر کف گل جام باده صاف است به صد هزار زبان بلبلش در اوصاف است بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است فقیه مدرسه دی مست بود و فتوی داد که می حرام ولی به ز مال اوقاف است به درد و صاف تو را حکم نیست خوش درکش که هرچه ساقی ما کرد عین الطاف است ببر ز خلق و چو عنقا قیاس کار بگیر که صیت گوشه نشینان ز قاف تا قاف است حدیث مدعیان و خیال همکاران همان حکایت زردوز و بوریاباف است خموش حافظ و این نکته های چون زر سرخ نگاه دار که قلاب شهر صراف است # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵ در این زمانه رفیقی که خالی از خلل است صراحی می ناب و سفینه غزل است جریده رو که گذرگاه عافیت تنگ است پیاله گیر که عمر عزیز بی بدل است نه من ز بی عملی در جهان ملولم و بس ملالت علما هم ز علم بی عمل است به چشم عقل در این رهگذار پرآشوب جهان و کار جهان بی ثبات و بی محل است بگیر طره مه چهره ای و قصه مخوان که سعد و نحس ز تأثیر زهره و زحل است دلم امید فراوان به وصل روی تو داشت ولی اجل به ره عمر رهزن امل است به هیچ دور نخواهند یافت هشیارش چنین که حافظ ما مست باده ازل است # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶ گل در بر و می در کف و معشوق به کام است سلطان جهانم به چنین روز غلام است گو شمع میارید در این جمع که امشب در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است در مذهب ما باده حلال است ولیکن بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است گوشم همه بر قول نی و نغمه چنگ است چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است در مجلس ما عطر میامیز که ما را هر لحظه ز گیسو ی تو خوش بوی مشام است از چاشنی قند مگو هیچ و ز شکر زآن رو که مرا از لب شیرین تو کام است تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است همواره مرا کوی خرابات مقام است از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است می خواره و سرگشته و رندیم و نظرباز وآن کس که چو ما نیست در این شهر کدام است با محتسبم عیب مگویید که او نیز پیوسته چو ما در طلب عیش مدام است حافظ منشین بی می و معشوق زمانی کایام گل و یاسمن و عید صیام است # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷ به کوی میکده هر سالکی که ره دانست دری دگر زدن اندیشه تبه دانست زمانه افسر رندی نداد جز به کسی که سرفرازی عالم در این کله دانست بر آستانه میخانه هر که یافت رهی ز فیض جام می اسرار خانقه دانست هر آن که راز دو عالم ز خط ساغر خواند رموز جام جم از نقش خاک ره دانست ورای طاعت دیوانگان ز ما مطلب که شیخ مذهب ما عاقلی گنه دانست دلم ز نرگس ساقی امان نخواست به جان چرا که شیوه آن ترک دل سیه دانست ز جور کوکب طالع سحرگهان چشمم چنان گریست که ناهید دید و مه دانست حدیث حافظ و ساغر که می زند پنهان چه جای محتسب و شحنه پادشه دانست بلندمرتبه شاهی که نه رواق سپهر نمونه ای ز خم طاق بارگه دانست # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸ صوفی از پرتو می راز نهانی دانست گوهر هر کس از این لعل توانی دانست قدر مجموعه گل مرغ سحر داند و بس که نه هر کو ورقی خواند معانی دانست عرضه کردم دو جهان بر دل کارافتاده به جز از عشق تو باقی همه فانی دانست آن شد اکنون که ز ابنای عوام اندیشم محتسب نیز در این عیش نهانی دانست دل بر آسایش ما مصلحت وقت ندید ور نه از جانب ما دل نگرانی دانست سنگ و گل را کند از یمن نظر لعل و عقیق هر که قدر نفس باد یمانی دانست ای که از دفتر عقل آیت عشق آموزی ترسم این نکته به تحقیق ندانی دانست می بیاور که ننازد به گل باغ جهان هر که غارت گری باد خزانی دانست حافظ این گوهر منظوم که از طبع انگیخت ز اثر تربیت آصف ثانی دانست # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹ روضه خلد برین خلوت درویشان است مایه محتشمی خدمت درویشان است گنج عزلت که طلسمات عجایب دارد فتح آن در نظر رحمت درویشان است قصر فردوس که رضوانش به دربانی رفت منظری از چمن نزهت درویشان است آن چه زر می شود از پرتو آن قلب سیاه کیمیاییست که در صحبت درویشان است آن که پیشش بنهد تاج تکبر خورشید کبریاییست که در حشمت درویشان است دولتی را که نباشد غم از آسیب زوال بی تکلف بشنو دولت درویشان است خسروان قبله حاجات جهانند ولی سببش بندگی حضرت درویشان است روی مقصود که شاهان به دعا می طلبند مظهرش آینه طلعت درویشان است از کران تا به کران لشکر ظلم است ولی از ازل تا به ابد فرصت درویشان است ای توانگر مفروش این همه نخوت که تو را سر و زر در کنف همت درویشان است گنج قارون که فرو می شود از قهر هنوز خوانده باشی که هم از غیرت درویشان است حافظ ار آب حیات ازلی می خواهی منبعش خاک در خلوت درویشان است من غلام نظر آصف عهدم کو را صورت خواجگی و سیرت درویشان است # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰ به دام زلف تو دل مبتلای خویشتن است بکش به غمزه که اینش سزای خویشتن است گرت ز دست برآید مراد خاطر ما به دست باش که خیری به جای خویشتن است به جانت ای بت شیرین دهن که همچون شمع شبان تیره مرادم فنای خویشتن است چو رای عشق زدی با تو گفتم ای بلبل مکن که آن گل خندان به رای خویشتن است به مشک چین و چگل نیست بوی گل محتاج که نافه هاش ز بند قبای خویشتن است مرو به خانه ارباب بی مروت دهر که گنج عافیتت در سرای خویشتن است بسوخت حافظ و در شرط عشقبازی او هنوز بر سر عهد و وفای خویشتن است # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱ لعل سیراب به خون تشنه لب یار من است وز پی دیدن او دادن جان کار من است شرم از آن چشم سیه بادش و مژگان دراز هرکه دل بردن او دید و در انکار من است ساروان رخت به دروازه مبر کان سر کو شاهراهی ست که منزلگه دلدار من است بنده ی طالع خویشم که در این قحط وفا عشق آن لولی سرمست خریدار من است طبله ی عطر گل و زلف عبیرافشانش فیض یک شمه ز بوی خوش عطار من است باغبان همچو نسیمم ز در خویش مران کآب گلزار تو از اشک چو گلنار من است شربت قند و گلاب از لب یارم فرمود نرگس او که طبیب دل بیمار من است آن که در طرز غزل نکته به حافظ آموخت یار شیرین سخن نادره گفتار من است # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲ روزگاری ست که سودای بتان دین من است غم این کار نشاط دل غمگین من است دیدن روی تو را دیده ی جان بین باید وین کجا مرتبه ی چشم جهان بین من است یار من باش که زیب فلک و زینت دهر از مه روی تو و اشک چو پروین من است تا مرا عشق تو تعلیم سخن گفتن کرد خلق را ورد زبان مدحت و تحسین من است دولت فقر خدایا به من ارزانی دار کاین کرامت سبب حشمت و تمکین من است واعظ شحنه شناس این عظمت گو مفروش زان که منزلگه سلطان دل مسکین من است یا رب این کعبه ی مقصود تماشاگه کیست که مغیلان طریقش گل و نسرین من است حافظ از حشمت پرویز دگر قصه مخوان که لبش جرعه کش خسرو شیرین من است # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳ منم که گوشه میخانه خانقاه من است دعای پیر مغان ورد صبحگاه من است گرم ترانه چنگ صبوح نیست چه باک نوای من به سحر آه عذرخواه من است ز پادشاه و گدا فارغم بحمدالله گدای خاک در دوست پادشاه من است غرض ز مسجد و میخانه ام وصال شماست جز این خیال ندارم خدا گواه من است مگر به تیغ اجل خیمه برکنم ور نی رمیدن از در دولت نه رسم و راه من است از آن زمان که بر این آستان نهادم روی فراز مسند خورشید تکیه گاه من است گناه اگرچه نبود اختیار ما حافظ تو در طریق ادب باش گو گناه من است # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴ ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است ببین که در طلبت حال مردمان چون است به یاد لعل تو و چشم مست میگونت ز جام غم می لعلی که می خورم خون است ز مشرق سر کو آفتاب طلعت تو اگر طلوع کند طالعم همایون است حکایت لب شیرین کلام فرهاد است شکنج طره لیلی مقام مجنون است دلم بجو که قدت همچو سرو دلجوی است سخن بگو که کلامت لطیف و موزون است ز دور باده به جان راحتی رسان ساقی که رنج خاطرم از جور دور گردون است از آن دمی که ز چشمم برفت رود عزیز کنار دامن من همچو رود جیحون است چگونه شاد شود اندرون غمگینم به اختیار که از اختیار بیرون است ز بیخودی طلب یار می کند حافظ چو مفلسی که طلبکار گنج قارون است # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵ خم زلف تو دام کفر و دین است ز کارستان او یک شمه این است جمالت معجز حسن است لیکن حدیث غمزه ات سحر مبین است ز چشم شوخ تو جان کی توان برد که دایم با کمان اندر کمین است بر آن چشم سیه صد آفرین باد که در عاشق کشی سحرآفرین است عجب علمیست علم هییت عشق که چرخ هشتمش هفتم زمین است تو پنداری که بدگو رفت و جان برد حسابش با کرام الکاتبین است مشو حافظ ز کید زلفش ایمن که دل برد و کنون در بند دین است # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶ دل سراپرده محبت اوست دیده آیینه دار طلعت اوست من که سر در نیاورم به دو کون گردنم زیر بار منت اوست تو و طوبی و ما و قامت یار فکر هر کس به قدر همت اوست گر من آلوده دامنم چه عجب همه عالم گواه عصمت اوست من که باشم در آن حرم که صبا پرده دار حریم حرمت اوست بی خیالش مباد منظر چشم زآن که این گوشه جای خلوت اوست هر گل نو که شد چمن آرای ز اثر رنگ و بوی صحبت اوست دور مجنون گذشت و نوبت ماست هر کسی پنج روز نوبت اوست ملکت عاشقی و گنج طرب هر چه دارم ز یمن همت اوست من و دل گر فدا شدیم چه باک غرض اندر میان سلامت اوست فقر ظاهر مبین که حافظ را سینه گنجینه محبت اوست # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷ آن سیه چرده که شیرینی عالم با اوست چشم میگون لب خندان دل خرم با اوست گرچه شیرین دهنان پادشهان اند ولی او سلیمان زمان است که خاتم با اوست روی خوب است و کمال هنر و دامن پاک لاجرم همت پاکان دو عالم با اوست خال مشکین که بدان عارض گندمگون است سر آن دانه که شد رهزن آدم با اوست دلبرم عزم سفر کرد خدا را یاران چه کنم با دل مجروح که مرهم با اوست با که این نکته توان گفت که آن سنگین دل کشت ما را و دم عیسی مریم با اوست حافظ از معتقدان است گرامی دارش زان که بخشایش بس روح مکرم با اوست # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸ سر ارادت ما و آستان حضرت دوست که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست نظیر دوست ندیدم اگر چه از مه و مهر نهادم آینه ها در مقابل رخ دوست صبا ز حال دل تنگ ما چه شرح دهد که چون شکنج ورق های غنچه تو بر توست نه من سبوکش این دیر رندسوزم و بس بسا سرا که در این کارخانه سنگ و سبوست مگر تو شانه زدی زلف عنبرافشان را که باد غالیه سا گشت و خاک عنبربوست نثار روی تو هر برگ گل که در چمن است فدای قد تو هر سروبن که بر لب جوست زبان ناطقه در وصف شوق نالان است چه جای کلک بریده زبان بیهده گوست رخ تو در دلم آمد مراد خواهم یافت چرا که حال نکو در قفای فال نکوست نه این زمان دل حافظ در آتش هوس است که داغدار ازل همچو لاله خودروست # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹ دارم امید عاطفتی از جناب دوست کردم جنایتی و امیدم به عفو اوست دانم که بگذرد ز سر جرم من که او گر چه پریوش است ولیکن فرشته خوست چندان گریستیم که هر کس که برگذشت در اشک ما چو دید روان گفت کاین چه جوست هیچ است آن دهان و نبینم از او نشان موی است آن میان و ندانم که آن چه موست دارم عجب ز نقش خیالش که چون نرفت از دیده ام که دم به دمش کار شست و شوست بی گفت و گوی زلف تو دل را همی کشد با زلف دلکش تو که را روی گفت و گوست عمری ست تا ز زلف تو بویی شنیده ام زان بوی در مشام دل من هنوز بوست حافظ بد است حال پریشان تو ولی بر بوی زلف یار پریشانیت نکوست # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰ آن پیک نامور که رسید از دیار دوست آورد حرز جان ز خط مشکبار دوست خوش می دهد نشان جلال و جمال یار خوش می کند حکایت عز و وقار دوست دل دادمش به مژده و خجلت همی برم زین نقد قلب خویش که کردم نثار دوست شکر خدا که از مدد بخت کارساز بر حسب آرزوست همه کار و بار دوست سیر سپهر و دور قمر را چه اختیار در گردشند بر حسب اختیار دوست گر باد فتنه هر دو جهان را به هم زند ما و چراغ چشم و ره انتظار دوست کحل الجواهری به من آر ای نسیم صبح زان خاک نیکبخت که شد رهگذار دوست ماییم و آستانه عشق و سر نیاز تا خواب خوش که را برد اندر کنار دوست دشمن به قصد حافظ اگر دم زند چه باک منت خدای را که نیم شرمسار دوست # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱ صبا اگر گذری افتدت به کشور دوست بیار نفحه ای از گیسوی معنبر دوست به جان او که به شکرانه جان برافشانم اگر به سوی من آری پیامی از بر دوست و گر چنان که در آن حضرتت نباشد بار برای دیده بیاور غباری از در دوست من گدا و تمنای وصل او هیهات مگر به خواب ببینم خیال منظر دوست دل صنوبری ام همچو بید لرزان است ز حسرت قد و بالای چون صنوبر دوست اگر چه دوست به چیزی نمی خرد ما را به عالمی نفروشیم مویی از سر دوست چه باشد ار شود از بند غم دلش آزاد چو هست حافظ مسکین غلام و چاکر دوست # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲ مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست واله و شیداست دایم همچو بلبل در قفس طوطی طبعم ز عشق شکر و بادام دوست زلف او دام است و خالش دانه آن دام و من بر امید دانه ای افتاده ام در دام دوست سر ز مستی برنگیرد تا به صبح روز حشر هر که چون من در ازل یک جرعه خورد از جام دوست بس نگویم شمه ای از شرح شوق خود از آنک دردسر باشد نمودن بیش از این ابرام دوست گر دهد دستم کشم در دیده همچون توتیا خاک راهی کـ آن مشرف گردد از اقدام دوست میل من سوی وصال و قصد او سوی فراق ترک کام خود گرفتم تا برآید کام دوست حافظ اندر درد او می سوز و بی درمان بساز زان که درمانی ندارد درد بی آرام دوست # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳ روی تو کس ندید و هزارت رقیب هست در غنچه ای هنوز و صدت عندلیب هست گر آمدم به کوی تو چندان غریب نیست چون من در آن دیار هزاران غریب هست در عشق خانقاه و خرابات فرق نیست هر جا که هست پرتو روی حبیب هست آن جا که کار صومعه را جلوه می دهند ناقوس دیر راهب و نام صلیب هست عاشق که شد که یار به حالش نظر نکرد ای خواجه درد نیست وگرنه طبیب هست فریاد حافظ این همه آخر به هرزه نیست هم قصه ای غریب و حدیثی عجیب هست # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴ اگر چه عرض هنر پیش یار بی ادبی ست زبان خموش ولیکن دهان پر از عربی ست پری نهفته رخ و دیو در کرشمه حسن بسوخت دیده ز حیرت که این چه بوالعجبی ست در این چمن گل بی خار کس نچید آری چراغ مصطفوی با شرار بولهبی ست سبب مپرس که چرخ از چه سفله پرور شد که کام بخشی او را بهانه بی سببی ست به نیم جو نخرم طاق خانقاه و رباط مرا که مصطبه ایوان و پای خم طنبی ست جمال دختر رز نور چشم ماست مگر که در نقاب زجاجی و پرده عنبی ست هزار عقل و ادب داشتم من ای خواجه کنون که مست خرابم صلاح بی ادبی ست بیار می که چو حافظ هزارم استظهار به گریه سحری و نیاز نیم شبی ست # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵ خوش تر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست ساقی کجاست گو سبب انتظار چیست هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار کس را وقوف نیست که انجام کار چیست پیوند عمر بسته به مویی ست هوش دار غمخوار خویش باش غم روزگار چیست معنی آب زندگی و روضه ارم جز طرف جویبار و می خوشگوار چیست مستور و مست هر دو چو از یک قبیله اند ما دل به عشوه که دهیم اختیار چیست راز درون پرده چه داند فلک خموش ای مدعی نزاع تو با پرده دار چیست سهو و خطای بنده گرش اعتبار نیست معنی عفو و رحمت آمرزگار چیست زاهد شراب کوثر و حافظ پیاله خواست تا در میانه خواسته کردگار چیست # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶ بنال بلبل اگر با منت سر یاری ست که ما دو عاشق زاریم و کار ما زاری ست در آن زمین که نسیمی وزد ز طره دوست چه جای دم زدن نافه های تاتاری ست بیار باده که رنگین کنیم جامه زرق که مست جام غروریم و نام هشیاری ست خیال زلف تو پختن نه کار هر خامی ست که زیر سلسله رفتن طریق عیاری ست لطیفه ای ست نهانی که عشق از او خیزد که نام آن نه لب لعل و خط زنگاری ست جمال شخص نه چشم است و زلف و عارض و خال هزار نکته در این کار و بار دلداری ست قلندران حقیقت به نیم جو نخرند قبای اطلس آن کس که از هنر عاری ست بر آستان تو مشکل توان رسید آری عروج بر فلک سروری به دشواری ست سحر کرشمه چشمت به خواب می دیدم زهی مراتب خوابی که به ز بیداری ست دلش به ناله میازار و ختم کن حافظ که رستگاری جاوید در کم آزاری ست # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷ یا رب این شمع دل افروز ز کاشانه کیست جان ما سوخت بپرسید که جانانه کیست حالیا خانه برانداز دل و دین من است تا در آغوش که می خسبد و هم خانه کیست باده لعل لبش کز لب من دور مباد راح روح که و پیمان ده پیمانه کیست دولت صحبت آن شمع سعادت پرتو باز پرسید خدا را که به پروانه کیست می دهد هر کسش افسونی و معلوم نشد که دل نازک او مایل افسانه کیست یا رب آن شاه وش ماه رخ زهره جبین در یکتای که و گوهر یک دانه کیست گفتم آه از دل دیوانه حافظ بی تو زیر لب خنده زنان گفت که دیوانه کیست # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸ ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالی ست حال هجران تو چه دانی که چه مشکل حالی ست مردم دیده ز لطف رخ او در رخ او عکس خود دید گمان برد که مشکین خالی ست می چکد شیر هنوز از لب هم چون شکرش گر چه در شیوه گری هر مژه اش قتالی ست ای که انگشت نمایی به کرم در همه شهر وه که در کار غریبان عجبت اهمالی ست بعد از اینم نبود شایبه در جوهر فرد که دهان تو در این نکته خوش استدلالی ست مژده دادند که بر ما گذری خواهی کرد نیت خیر مگردان که مبارک فالی ست کوه اندوه فراقت به چه حالت بکشد حافظ خسته که از ناله تنش چون نالی ست # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۹ کس نیست که افتاده آن زلف دوتا نیست در رهگذر کیست که دامی ز بلا نیست چون چشم تو دل می برد از گوشه نشینان همراه تو بودن گنه از جانب ما نیست روی تو مگر آینه لطف الهیست حقا که چنین است و در این روی و ریا نیست نرگس طلبد شیوه چشم تو زهی چشم مسکین خبرش از سر و در دیده حیا نیست از بهر خدا زلف مپیرای که ما را شب نیست که صد عربده با باد صبا نیست بازآی که بی روی تو ای شمع دل افروز در بزم حریفان اثر نور و صفا نیست تیمار غریبان اثر ذکر جمیل است جانا مگر این قاعده در شهر شما نیست دی می شد و گفتم صنما عهد به جای آر گفتا غلطی خواجه در این عهد وفا نیست گر پیر مغان مرشد من شد چه تفاوت در هیچ سری نیست که سری ز خدا نیست عاشق چه کند گر نکشد بار ملامت با هیچ دلاور سپر تیر قضا نیست در صومعه زاهد و در خلوت صوفی جز گوشه ابروی تو محراب دعا نیست ای چنگ فروبرده به خون دل حافظ فکرت مگر از غیرت قرآن و خدا نیست # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۰ مردم دیده ما جز به رخت ناظر نیست دل سرگشته ما غیر تو را ذاکر نیست اشکم احرام طواف حرمت می بندد گرچه از خون دل ریش دمی طاهر نیست بسته دام و قفس باد چو مرغ وحشی طایر سدره اگر در طلبت طایر نیست عاشق مفلس اگر قلب دلش کرد نثار مکنش عیب که بر نقد روان قادر نیست عاقبت دست بدان سرو بلندش برسد هر که را در طلبت همت او قاصر نیست از روان بخشی عیسی نزنم دم هرگز زان که در روح فزایی چو لبت ماهر نیست من که در آتش سودای تو آهی نزنم کی توان گفت که بر داغ دلم صابر نیست روز اول که سر زلف تو دیدم گفتم که پریشانی این سلسله را آخر نیست سر پیوند تو تنها نه دل حافظ راست کیست آن کش سر پیوند تو در خاطر نیست # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۱ زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست در حق ما هرچه گوید جای هیچ اکراه نیست در طریقت هرچه پیش سالک آید خیر اوست در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند عرصه ی شطرنج رندان را مجال شاه نیست چیست این سقف بلند ساده بسیارنقش زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است کاین همه زخم نهان است و مجال آه نیست صاحب دیوان ما گویی نمی داند حساب کاندر این طغرا نشان حسبة للٰه نیست هر که خواهد گو بیا و هرچه خواهد گو بگو کبر و ناز و حاجب و دربان بدین درگاه نیست بر در میخانه رفتن کار یکرنگان بود خودفروشان را به کوی می فروشان راه نیست هرچه هست از قامت ناساز بی اندام ماست ور نه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست بنده ی پیر خراباتم که لطفش دایم است ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست حافظ ار بر صدر ننشیند ز عالی مشربی ست عاشق دردی کش اندر بند مال و جاه نیست # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۲ راهی ست راه عشق که هیچش کناره نیست آن جا جز آن که جان بسپارند چاره نیست هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست ما را ز منع عقل مترسان و می بیار کآن شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست از چشم خود بپرس که ما را که می کشد جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست او را به چشم پاک توان دید چون هلال هر دیده جای جلوه آن ماه پاره نیست فرصت شمر طریقه رندی که این نشان چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست نگرفت در تو گریه حافظ به هیچ رو حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳ روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست منت خاک درت بر بصری نیست که نیست ناظر روی تو صاحب نظرانند آری سر گیسوی تو در هیچ سری نیست که نیست اشک غماز من ار سرخ برآمد چه عجب خجل از کرده خود پرده دری نیست که نیست تا به دامن ننشیند ز نسیمش گردی سیل خیز از نظرم ره گذری نیست که نیست تا دم از شام سر زلف تو هر جا نزنند با صبا گفت و شنیدم سحری نیست که نیست من از این طالع شوریده برنجم ور نی بهره مند از سر کویت دگری نیست که نیست از حیای لب شیرین تو ای چشمه نوش غرق آب و عرق اکنون شکری نیست که نیست مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز ور نه در مجلس رندان خبری نیست که نیست شیر در بادیه عشق تو روباه شود آه از این راه که در وی خطری نیست که نیست آب چشمم که بر او منت خاک در توست زیر صد منت او خاک دری نیست که نیست از وجودم قدری نام و نشان هست که هست ور نه از ضعف در آن جا اثری نیست که نیست غیر از این نکته که حافظ ز تو ناخشنود است در سراپای وجودت هنری نیست که نیست # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۴ حاصل کارگه کون و مکان این همه نیست باده پیش آر که اسباب جهان این همه نیست از دل و جان شرف صحبت جانان غرض است غرض این است وگرنه دل و جان این همه نیست منت سدره و طوبی ز پی سایه مکش که چو خوش بنگری ای سرو روان این همه نیست دولت آن است که بی خون دل آید به کنار ور نه با سعی و عمل باغ جنان این همه نیست پنج روزی که در این مرحله مهلت داری خوش بیاسای زمانی که زمان این همه نیست بر لب بحر فنا منتظریم ای ساقی فرصتی دان که ز لب تا به دهان این همه نیست زاهد ایمن مشو از بازی غیرت زنهار که ره از صومعه تا دیر مغان این همه نیست دردمندی من سوخته زار و نزار ظاهرا حاجت تقریر و بیان این همه نیست نام حافظ رقم نیک پذیرفت ولی پیش رندان رقم سود و زیان این همه نیست # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵ خواب آن نرگس فتان تو بی چیزی نیست تاب آن زلف پریشان تو بی چیزی نیست از لبت شیر روان بود که من می گفتم این شکر گرد نمکدان تو بی چیزی نیست جان درازی تو بادا که یقین می دانم در کمان ناوک مژگان تو بی چیزی نیست مبتلایی به غم محنت و اندوه فراق ای دل این ناله و افغان تو بی چیزی نیست دوش باد از سر کویش به گلستان بگذشت ای گل این چاک گریبان تو بی چیزی نیست درد عشق ار چه دل از خلق نهان می دارد حافظ این دیده گریان تو بی چیزی نیست # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶ جز آستان توام در جهان پناهی نیست سر مرا به جز این در حواله گاهی نیست عدو چو تیغ کشد من سپر بیندازم که تیغ ما به جز از ناله ای و آهی نیست چرا ز کوی خرابات روی برتابم کز این بهم به جهان هیچ رسم و راهی نیست زمانه گر بزند آتشم به خرمن عمر بگو بسوز که بر من به برگ کاهی نیست غلام نرگس جماش آن سهی سروم که از شراب غرورش به کس نگاهی نیست مباش در پی آزار و هرچه خواهی کن که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست عنان کشیده رو ای پادشاه کشور حسن که نیست بر سر راهی که دادخواهی نیست چنین که از همه سو دام راه می بینم به از حمایت زلفش مرا پناهی نیست خزینه دل حافظ به زلف و خال مده که کارهای چنین حد هر سیاهی نیست # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷ بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت و اندر آن برگ و نوا خوش ناله های زار داشت گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست گفت ما را جلوه ی معشوق در این کار داشت یار اگر ننشست با ما نیست جای اعتراض پادشاهی کامران بود از گدایی عار داشت درنمی گیرد نیاز و ناز ما با حسن دوست خرم آن کز نازنینان بخت برخوردار داشت خیز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنیم کاین همه نقش عجب در گردش پرگار داشت گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکن شیخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت وقت آن شیرین قلندر خوش که در اطوار سیر ذکر تسبیح ملک در حلقه ی زنار داشت چشم حافظ زیر بام قصر آن حوری سرشت شیوه ی جنات تجری تحتها الانهار داشت # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸ دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشت بشکست عهد وز غم ما هیچ غم نداشت یا رب مگیرش ارچه دل چون کبوترم افکند و کشت و عزت صید حرم نداشت بر من جفا ز بخت من آمد وگرنه یار حاشا که رسم لطف و طریق کرم نداشت با این همه هر آن که نه خواری کشید از او هر جا که رفت هیچ کسش محترم نداشت ساقی بیار باده و با محتسب بگو انکار ما مکن که چنین جام جم نداشت هر راهرو که ره به حریم درش نبرد مسکین برید وادی و ره در حرم نداشت حافظ ببر تو گوی فصاحت که مدعی هیچش هنر نبود و خبر نیز هم نداشت # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۹ کنون که می دمد از بوستان نسیم بهشت من و شراب فرح بخش و یار حورسرشت گدا چرا نزند لاف سلطنت امروز که خیمه سایه ابر است و بزمگه لب کشت چمن حکایت اردیبهشت می گوید نه عاقل است که نسیه خرید و نقد بهشت به می عمارت دل کن که این جهان خراب بر آن سر است که از خاک ما بسازد خشت وفا مجوی ز دشمن که پرتوی ندهد چو شمع صومعه افروزی از چراغ کنشت مکن به نامه سیاهی ملامت من مست که آگه است که تقدیر بر سرش چه نوشت قدم دریغ مدار از جنازه حافظ که گرچه غرق گناه است می رود به بهشت # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۰ عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت سر تسلیم من و خشت در میکده ها مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت نه من از پرده تقوا به درافتادم و بس پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت حافظا روز اجل گر به کف آری جامی یک سر از کوی خرابات برندت به بهشت # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱ صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت گل بخندید که از راست نرنجیم ولی هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت گر طمع داری از آن جام مرصع می لعل ای بسا در که به نوک مژه ات باید سفت تا ابد بوی محبت به مشامش نرسد هر که خاک در میخانه به رخسار نرفت در گلستان ارم دوش چو از لطف هوا زلف سنبل به نسیم سحری می آشفت گفتم ای مسند جم جام جهان بینت کو گفت افسوس که آن دولت بیدار بخفت سخن عشق نه آن است که آید به زبان ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شنفت اشک حافظ خرد و صبر به دریا انداخت چه کند سوز غم عشق نیارست نهفت # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۲ آن ترک پری چهره که دوش از بر ما رفت آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت تا رفت مرا از نظر آن چشم جهان بین کس واقف ما نیست که از دیده چه ها رفت بر شمع نرفت از گذر آتش دل دوش آن دود که از سوز جگر بر سر ما رفت دور از رخ تو دم به دم از گوشه چشمم سیلاب سرشک آمد و طوفان بلا رفت از پای فتادیم چو آمد غم هجران در درد بمردیم چو از دست دوا رفت دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت عمریست که عمرم همه در کار دعا رفت احرام چه بندیم چو آن قبله نه این جاست در سعی چه کوشیم چو از مروه صفا رفت دی گفت طبیب از سر حسرت چو مرا دید هیهات که رنج تو ز قانون شفا رفت ای دوست به پرسیدن حافظ قدمی نه زان پیش که گویند که از دار فنا رفت # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳ گر ز دست زلف مشکینت خطایی رفت رفت ور ز هندوی شما بر ما جفایی رفت رفت برق عشق ار خرمن پشمینه پوشی سوخت سوخت جور شاه کامران گر بر گدایی رفت رفت در طریقت رنجش خاطر نباشد می بیار هر کدورت را که بینی چون صفایی رفت رفت عشقبازی را تحمل باید ای دل پای دار گر ملالی بود بود و گر خطایی رفت رفت گر دلی از غمزه دلدار باری برد برد ور میان جان و جانان ماجرایی رفت رفت از سخن چینان ملالت ها پدید آمد ولی گر میان همنشینان ناسزایی رفت رفت عیب حافظ گو مکن واعظ که رفت از خانقاه پای آزادی چه بندی گر به جایی رفت رفت # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴ ساقی بیار باده که ماه صیام رفت درده قدح که موسم ناموس و نام رفت وقت عزیز رفت بیا تا قضا کنیم عمری که بی حضور صراحی و جام رفت مستم کن آن چنان که ندانم ز بی خودی در عرصه خیال که آمد کدام رفت بر بوی آن که جرعه جامت به ما رسد در مصطبه دعای تو هر صبح و شام رفت دل را که مرده بود حیاتی به جان رسید تا بویی از نسیم می اش در مشام رفت زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه رند از ره نیاز به دارالسلام رفت نقد دلی که بود مرا صرف باده شد قلب سیاه بود از آن در حرام رفت در تاب توبه چند توان سوخت همچو عود می ده که عمر در سر سودای خام رفت دیگر مکن نصیحت حافظ که ره نیافت گمگشته ای که باده نابش به کام رفت # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۵ شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت روی مه پیکر او سیر ندیدیم و برفت گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود بار بربست و به گردش نرسیدیم و برفت بس که ما فاتحه و حرز یمانی خواندیم وز پی اش سوره اخلاص دمیدیم و برفت عشوه دادند که بر ما گذری خواهی کرد دیدی آخر که چنین عشوه خریدیم و برفت شد چمان در چمن حسن و لطافت لیکن در گلستان وصالش نچمیدیم و برفت همچو حافظ همه شب ناله و زاری کردیم کای دریغا به وداعش نرسیدیم و برفت # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶ ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت کار چراغ خلوتیان باز درگرفت آن شمع سرگرفته دگر چهره برفروخت وین پیر سال خورده جوانی ز سر گرفت آن عشوه داد عشق که مفتی ز ره برفت وان لطف کرد دوست که دشمن حذر گرفت زنهار از آن عبارت شیرین دل فریب گویی که پسته تو سخن در شکر گرفت بار غمی که خاطر ما خسته کرده بود عیسی دمی خدا بفرستاد و برگرفت هر سروقد که بر مه و خور حسن می فروخت چون تو درآمدی پی کاری دگر گرفت زین قصه هفت گنبد افلاک پرصداست کوته نظر ببین که سخن مختصر گرفت حافظ تو این سخن ز که آموختی که بخت تعویذ کرد شعر تو را و به زر گرفت # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷ حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت آری به اتفاق جهان می توان گرفت افشای راز خلوتیان خواست کرد شمع شکر خدا که سر دلش در زبان گرفت زین آتش نهفته که در سینه من است خورشید شعله ای ست که در آسمان گرفت می خواست گل که دم زند از رنگ و بوی دوست از غیرت صبا نفسش در دهان گرفت آسوده بر کنار چو پرگار می شدم دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت آن روز شوق ساغر می خرمنم بسوخت کآتش ز عکس عارض ساقی در آن گرفت خواهم شدن به کوی مغان آستین فشان زین فتنه ها که دامن آخرزمان گرفت می خور که هر که آخر کار جهان بدید از غم سبک برآمد و رطل گران گرفت بر برگ گل به خون شقایق نوشته اند کآن کس که پخته شد می چون ارغوان گرفت حافظ چو آب لطف ز نظم تو می چکد حاسد چگونه نکته تواند بر آن گرفت # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸ شنیده ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت فراق یار نه آن می کند که بتوان گفت حدیث هول قیامت که گفت واعظ شهر کنایتی ست که از روزگار هجران گفت نشان یار سفرکرده از که پرسم باز که هر چه گفت برید صبا پریشان گفت فغان که آن مه نامهربان مهرگسل به ترک صحبت یاران خود چه آسان گفت من و مقام رضا بعد از این و شکر رقیب که دل به درد تو خو کرد و ترک درمان گفت غم کهن به می سال خورده دفع کنید که تخم خوش دلی این است پیر دهقان گفت گره به باد مزن گر چه بر مراد رود که این سخن به مثل باد با سلیمان گفت به مهلتی که سپهرت دهد ز راه مرو تو را که گفت که این زال ترک دستان گفت مزن ز چون و چرا دم که بنده مقبل قبول کرد به جان هر سخن که جانان گفت که گفت حافظ از اندیشه تو آمد باز من این نگفته ام آن کس که گفت بهتان گفت # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹ یا رب سببی ساز که یارم به سلامت بازآید و برهاندم از بند ملامت خاک ره آن یار سفرکرده بیارید تا چشم جهان بین کنمش جای اقامت فریاد که از شش جهتم راه ببستند آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت امروز که در دست توام مرحمتی کن فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت ای آن که به تقریر و بیان دم زنی از عشق ما با تو نداریم سخن خیر و سلامت درویش مکن ناله ز شمشیر احبا کاین طایفه از کشته ستانند غرامت در خرقه زن آتش که خم ابروی ساقی بر می شکند گوشه محراب امامت حاشا که من از جور و جفای تو بنالم بیداد لطیفان همه لطف است و کرامت کوته نکند بحث سر زلف تو حافظ پیوسته شد این سلسله تا روز قیامت # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰ ای هدهد صبا به سبا می فرستمت بنگر که از کجا به کجا می فرستمت حیف است طایری چو تو در خاک دان غم زین جا به آشیان وفا می فرستمت در راه عشق مرحله قرب و بعد نیست می بینمت عیان و دعا می فرستمت هر صبح و شام قافله ای از دعای خیر در صحبت شمال و صبا می فرستمت تا لشکر غمت نکند ملک دل خراب جان عزیز خود به نوا می فرستمت ای غایب از نظر که شدی هم نشین دل می گویمت دعا و ثنا می فرستمت در روی خود تفرج صنع خدای کن کآیینه خدای نما می فرستمت تا مطربان ز شوق منت آگهی دهند قول و غزل به ساز و نوا می فرستمت ساقی بیا که هاتف غیبم به مژده گفت با درد صبر کن که دوا می فرستمت حافظ سرود مجلس ما ذکر خیر توست بشتاب هان که اسب و قبا می فرستمت # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱ ای غایب از نظر به خدا می سپارمت جانم بسوختی و به دل دوست دارمت تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک باور مکن که دست ز دامن بدارمت محراب ابرویت بنما تا سحرگهی دست دعا برآرم و در گردن آرمت گر بایدم شدن سوی هاروت بابلی صد گونه جادویی بکنم تا بیارمت خواهم که پیش میرمت ای بی وفا طبیب بیمار باز پرس که در انتظارمت صد جوی آب بسته ام از دیده بر کنار بر بوی تخم مهر که در دل بکارمت خونم بریخت وز غم عشقم خلاص داد منت پذیر غمزه خنجر گذارمت می گریم و مرادم از این سیل اشک بار تخم محبت است که در دل بکارمت بارم ده از کرم سوی خود تا به سوز دل در پای دم به دم گهر از دیده بارمت حافظ شراب و شاهد و رندی نه وضع توست فی الجمله می کنی و فرو می گذارمت # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۲ میر من خوش می روی کاندر سر و پا میرمت خوش خرامان شو که پیش قد رعنا میرمت گفته بودی کی بمیری پیش من تعجیل چیست خوش تقاضا می کنی پیش تقاضا میرمت عاشق و مخمور و مهجورم بت ساقی کجاست گو که بخرامد که پیش سرو بالا میرمت آن که عمری شد که تا بیمارم از سودای او گو نگاهی کن که پیش چشم شهلا میرمت گفته ای لعل لبم هم درد بخشد هم دوا گاه پیش درد و گه پیش مداوا میرمت خوش خرامان می روی چشم بد از روی تو دور دارم اندر سر خیال آن که در پا میرمت گرچه جای حافظ اندر خلوت وصل تو نیست ای همه جای تو خوش پیش همه جا میرمت # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۳ چه لطف بود که ناگاه رشحه قلمت حقوق خدمت ما عرضه کرد بر کرمت به نوک خامه رقم کرده ای سلام مرا که کارخانه دوران مباد بی رقمت نگویم از من بی دل به سهو کردی یاد که در حساب خرد نیست سهو بر قلمت مرا ذلیل مگردان به شکر این نعمت که داشت دولت سرمد عزیز و محترمت بیا که با سر زلفت قرار خواهم کرد که گر سرم برود برندارم از قدمت ز حال ما دلت آگه شود مگر وقتی که لاله بردمد از خاک کشتگان غمت روان تشنه ما را به جرعه ای دریاب چو می دهند زلال خضر ز جام جمت همیشه وقت تو ای عیسی صبا خوش باد که جان حافظ دلخسته زنده شد به دمت # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴ زان یار دل نوازم شکری است با شکایت گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کآن جا سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت چشمت به غمزه ما را خون خورد و می پسندی جانا روا نباشد خون ریز را حمایت در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت ای آفتاب خوبان می جوشد اندرونم یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت این راه را نهایت صورت کجا توان بست کش صد هزار منزل بیش است در بدایت هر چند بردی آبم روی از درت نتابم جور از حبیب خوش تر کز مدعی رعایت عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵ مدامم مست می دارد نسیم جعد گیسویت خرابم می کند هر دم فریب چشم جادویت پس از چندین شکیبایی شبی یا رب توان دیدن که شمع دیده افروزیم در محراب ابرویت سواد لوح بینش را عزیز از بهر آن دارم که جان را نسخه ای باشد ز لوح خال هندویت تو گر خواهی که جاویدان جهان یکسر بیارایی صبا را گو که بردارد زمانی برقع از رویت و گر رسم فنا خواهی که از عالم براندازی برافشان تا فروریزد هزاران جان ز هر مویت من و باد صبا مسکین دو سرگردان بی حاصل من از افسون چشمت مست و او از بوی گیسویت زهی همت که حافظ راست از دنیی و از عقبی نیاید هیچ در چشمش به جز خاک سر کویت # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶ درد ما را نیست درمان الغیاث هجر ما را نیست پایان الغیاث دین و دل بردند و قصد جان کنند الغیاث از جور خوبان الغیاث در بهای بوسه ای جانی طلب می کنند این دلستانان الغیاث خون ما خوردند این کافردلان ای مسلمانان چه درمان الغیاث هم چو حافظ روز و شب بی خویشتن گشته ام سوزان و گریان الغیاث # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷ تویی که بر سر خوبان کشوری چون تاج سزد اگر همه دلبران دهندت باج دو چشم شوخ تو برهم زده خطا و حبش به چین زلف تو ماچین و هند داده خراج بیاض روی تو روشن چو عارض رخ روز سواد زلف سیاه تو هست ظلمت داج دهان شهد تو داده رواج آب خضر لب چو قند تو برد از نبات مصر رواج از این مرض به حقیقت شفا نخواهم یافت که از تو درد دل ای جان نمی رسد به علاج چرا همی شکنی جان من ز سنگ دلی دل ضعیف که باشد به نازکی چو زجاج لب تو خضر و دهان تو آب حیوان است قد تو سرو و میان موی و بر به هییت عاج فتاد در دل حافظ هوای چون تو شهی کمینه ذره خاک در تو بودی کاج # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸ اگر به مذهب تو خون عاشق است مباح صلاح ما همه آن است کآن تو راست صلاح سواد زلف سیاه تو جاعل الظلمات بیاض روی چو ماه تو فالق الأصباح ز چین زلف کمندت کسی نیافت خلاص از آن کمانچه ابرو و تیر چشم نجاح ز دیده ام شده یک چشمه در کنار روان که آشنا نکند در میان آن ملاح لب چو آب حیات تو هست قوت جان وجود خاکی ما را از اوست ذکر رواح بداد لعل لبت بوسه ای به صد زاری گرفت کام دلم زو به صد هزار الحاح دعای جان تو ورد زبان مشتاقان همیشه تا که بود متصل مسا و صباح صلاح و توبه و تقوی ز ما مجو حافظ ز رند و عاشق و مجنون کسی نیافت صلاح # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹ دل من در هوای روی فرخ بود آشفته همچون موی فرخ به جز هندوی زلفش هیچ کس نیست که برخوردار شد از روی فرخ سیاهی نیکبخت است آن که دایم بود هم راز و هم زانوی فرخ شود چون بید لرزان سرو آزاد اگر بیند قد دلجوی فرخ بده ساقی شراب ارغوانی به یاد نرگس جادوی فرخ دو تا شد قامتم همچون کمانی ز غم پیوسته چون ابروی فرخ نسیم مشک تاتاری خجل کرد شمیم زلف عنبربوی فرخ اگر میل دل هر کس به جایی ست بود میل دل من سوی فرخ غلام همت آنم که باشد چو حافظ بنده و هندوی فرخ # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰ دی پیر می فروش که ذکرش به خیر باد گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز یاد گفتم به باد می دهدم باده نام و ننگ گفتا قبول کن سخن و هر چه باد باد سود و زیان و مایه چو خواهد شدن ز دست از بهر این معامله غمگین مباش و شاد بادت به دست باشد اگر دل نهی به هیچ در معرضی که تخت سلیمان رود به باد حافظ گرت ز پند حکیمان ملالت است کوته کنیم قصه که عمرت دراز باد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱ شراب و عیش نهان چیست کار بی بنیاد زدیم بر صف رندان و هر چه بادا باد گره ز دل بگشا وز سپهر یاد مکن که فکر هیچ مهندس چنین گره نگشاد ز انقلاب زمانه عجب مدار که چرخ از این فسانه هزاران هزار دارد یاد قدح به شرط ادب گیر زان که ترکیبش ز کاسه سر جمشید و بهمن است و قباد که آگه است که کاووس و کی کجا رفتند که واقف است که چون رفت تخت جم بر باد ز حسرت لب شیرین هنوز می بینم که لاله می دمد از خون دیده فرهاد مگر که لاله بدانست بی وفایی دهر که تا بزاد و بشد جام می ز کف ننهاد بیا بیا که زمانی ز می خراب شویم مگر رسیم به گنجی در این خراب آباد نمی دهند اجازت مرا به سیر سفر نسیم باد مصلا و آب رکن آباد قدح مگیر چو حافظ مگر به ناله چنگ که بسته اند بر ابریشم طرب دل شاد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲ دوش آگهی ز یار سفر کرده داد باد من نیز دل به باد دهم هر چه باد باد کارم بدان رسید که همراز خود کنم هر شام برق لامع و هر بامداد باد در چین طره تو دل بی حفاظ من هرگز نگفت مسکن مألوف یاد باد امروز قدر پند عزیزان شناختم یا رب روان ناصح ما از تو شاد باد خون شد دلم به یاد تو هر گه که در چمن بند قبای غنچه گل می گشاد باد از دست رفته بود وجود ضعیف من صبحم به بوی وصل تو جان باز داد باد حافظ نهاد نیک تو کامت بر آورد جان ها فدای مردم نیکو نهاد باد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۳ روز وصل دوستداران یاد باد یاد باد آن روزگاران یاد باد کامم از تلخی غم چون زهر گشت بانگ نوش شادخواران یاد باد گر چه یاران فارغند از یاد من از من ایشان را هزاران یاد باد مبتلا گشتم در این بند و بلا کوشش آن حق گزاران یاد باد گر چه صد رود است در چشمم مدام زنده رود باغ کاران یاد باد راز حافظ بعد از این ناگفته ماند ای دریغا رازداران یاد باد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴ جمالت آفتاب هر نظر باد ز خوبی روی خوبت خوب تر باد همای زلف شاهین شهپرت را دل شاهان عالم زیر پر باد کسی کو بسته زلفت نباشد چو زلفت درهم و زیر و زبر باد دلی کو عاشق رویت نباشد همیشه غرقه در خون جگر باد بتا چون غمزه ات ناوک فشاند دل مجروح من پیشش سپر باد چو لعل شکرینت بوسه بخشد مذاق جان من زو پرشکر باد مرا از توست هر دم تازه عشقی تو را هر ساعتی حسنی دگر باد به جان مشتاق روی توست حافظ تو را در حال مشتاقان نظر باد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵ صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد ور نه اندیشه این کار فراموشش باد آن که یک جرعه می از دست تواند دادن دست با شاهد مقصود در آغوشش باد پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد شاه ترکان سخن مدعیان می شنود شرمی از مظلمه خون سیاوشش باد گر چه از کبر سخن با من درویش نگفت جان فدای شکرین پسته خاموشش باد چشمم از آینه داران خط و خالش گشت لبم از بوسه ربایان بر و دوشش باد نرگس مست نوازش کن مردم دارش خون عاشق به قدح گر بخورد نوشش باد به غلامی تو مشهور جهان شد حافظ حلقه بندگی زلف تو در گوشش باد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۶ تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد وجود نازکت آزرده گزند مباد سلامت همه آفاق در سلامت توست به هیچ عارضه شخص تو دردمند مباد جمال صورت و معنی ز امن صحت توست که ظاهرت دژم و باطنت نژند مباد در این چمن چو درآید خزان به یغمایی رهش به سرو سهی قامت بلند مباد در آن بساط که حسن تو جلوه آغازد مجال طعنه بدبین و بدپسند مباد هر آن که روی چو ماهت به چشم بد بیند بر آتش تو به جز جان او سپند مباد شفا ز گفته شکرفشان حافظ جوی که حاجتت به علاج گلاب و قند مباد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۷ حسن تو همیشه در فزون باد رویت همه ساله لاله گون باد اندر سر ما خیال عشقت هر روز که باد در فزون باد هر سرو که در چمن درآید در خدمت قامتت نگون باد چشمی که نه فتنه تو باشد چون گوهر اشک غرق خون باد چشم تو ز بهر دلربایی در کردن سحر ذوفنون باد هر جا که دلیست در غم تو بی صبر و قرار و بی سکون باد قد همه دلبران عالم پیش الف قدت چو نون باد هر دل که ز عشق توست خالی از حلقه وصل تو برون باد لعل تو که هست جان حافظ دور از لب مردمان دون باد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۸ خسروا گوی فلک در خم چوگان تو باد ساحت کون و مکان عرصه میدان تو باد زلف خاتون ظفر شیفته پرچم توست دیده فتح ابد عاشق جولان تو باد ای که انشاء عطارد صفت شوکت توست عقل کل چاکر طغراکش دیوان تو باد طیره جلوه طوبی قد چون سرو تو شد غیرت خلد برین ساحت بستان تو باد نه به تنها حیوانات و نباتات و جماد هر چه در عالم امر است به فرمان تو باد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۹ دیر است که دل دار پیامی نفرستاد ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد صد نامه فرستادم و آن شاه سواران پیکی ندوانید و سلامی نفرستاد سوی من وحشی صفت عقل رمیده آهو روشی کبک خرامی نفرستاد دانست که خواهد شدنم مرغ دل از دست وز آن خط چون سلسله دامی نفرستاد فریاد که آن ساقی شکر لب سرمست دانست که مخمورم و جامی نفرستاد چندان که زدم لاف کرامات و مقامات هیچم خبر از هیچ مقامی نفرستاد حافظ به ادب باش که واخواست نباشد گر شاه پیامی به غلامی نفرستاد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۰ پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد وآن راز که در دل بنهفتم به درافتاد از راه نظر مرغ دلم گشت هواگیر ای دیده نگه کن که به دام که درافتاد دردا که از آن آهوی مشکین سیه چشم چون نافه بسی خون دلم در جگر افتاد از رهگذر خاک سر کوی شما بود هر نافه که در دست نسیم سحر افتاد مژگان تو تا تیغ جهانگیر برآورد بس کشته دل زنده که بر یکدگر افتاد بس تجربه کردیم در این دیر مکافات با دردکشان هر که درافتاد برافتاد گر جان بدهد سنگ سیه لعل نگردد با طینت اصلی چه کند بدگهر افتاد حافظ که سر زلف بتان دست کشش بود بس طرفه حریفی ست کش اکنون به سر افتاد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱ عکس روی تو چو در آینه جام افتاد عارف از خنده می در طمع خام افتاد حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد این همه نقش در آیینه اوهام افتاد این همه عکس می و نقش نگارین که نمود یک فروغ رخ ساقی ست که در جام افتاد غیرت عشق زبان همه خاصان ببرید کز کجا سر غمش در دهن عام افتاد من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم اینم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد چه کند کز پی دوران نرود چون پرگار هر که در دایره گردش ایام افتاد در خم زلف تو آویخت دل از چاه زنخ آه کز چاه برون آمد و در دام افتاد آن شد ای خواجه که در صومعه بازم بینی کار ما با رخ ساقی و لب جام افتاد زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت کـ آن که شد کشته او نیک سرانجام افتاد هر دمش با من دل سوخته لطفی دگر است این گدا بین که چه شایسته انعام افتاد صوفیان جمله حریفند و نظرباز ولی زین میان حافظ دل سوخته بدنام افتاد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲ آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد صبر و آرام تواند به من مسکین داد وان که گیسوی تو را رسم تطاول آموخت هم تواند کرمش داد من غمگین داد من همان روز ز فرهاد طمع ببریدم که عنان دل شیدا به لب شیرین داد گنج زر گر نبود کنج قناعت باقیست آن که آن داد به شاهان به گدایان این داد خوش عروسیست جهان از ره صورت لیکن هر که پیوست بدو عمر خودش کاوین داد بعد از این دست من و دامن سرو و لب جوی خاصه اکنون که صبا مژده فروردین داد در کف غصه دوران دل حافظ خون شد از فراق رخت ای خواجه قوام الدین داد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۳ بنفشه دوش به گل گفت و خوش نشانی داد که تاب من به جهان طره فلانی داد دلم خزانه اسرار بود و دست قضا درش ببست و کلیدش به دل ستانی داد شکسته وار به درگاهت آمدم که طبیب به مومیایی لطف توام نشانی داد تنش درست و دلش شاد باد و خاطر خوش که دست دادش و یاری ناتوانی داد برو معالجه خود کن ای نصیحت گو شراب و شاهد شیرین که را زیانی داد گذشت بر من مسکین و با رقیبان گفت دریغ حافظ مسکین من چه جانی داد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۴ همای اوج سعادت به دام ما افتد اگر تو را گذری بر مقام ما افتد حباب وار براندازم از نشاط کلاه اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد شبی که ماه مراد از افق شود طالع بود که پرتو نوری به بام ما افتد به بارگاه تو چون باد را نباشد بار کی اتفاق مجال سلام ما افتد چو جان فدای لبش شد خیال می بستم که قطره ای ز زلالش به کام ما افتد خیال زلف تو گفتا که جان وسیله مساز کز این شکار فراوان به دام ما افتد به ناامیدی از این در مرو بزن فالی بود که قرعه دولت به نام ما افتد ز خاک کوی تو هر گه که دم زند حافظ نسیم گلشن جان در مشام ما افتد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۵ درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد نهال دشمنی برکن که رنج بی شمار آرد چو مهمان خراباتی به عزت باش با رندان که درد سر کشی جانا گرت مستی خمار آرد شب صحبت غنیمت دان که بعد از روزگار ما بسی گردش کند گردون بسی لیل و نهار آرد عماری دار لیلی را که مهد ماه در حکم است خدا را در دل اندازش که بر مجنون گذار آرد بهار عمر خواه ای دل وگرنه این چمن هر سال چو نسرین صد گل آرد بار و چون بلبل هزار آرد خدا را چون دل ریشم قراری بست با زلفت بفرما لعل نوشین را که زودش با قرار آرد در این باغ از خدا خواهد دگر پیرانه سر حافظ نشیند بر لب جویی و سروی در کنار آرد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶ کسی که حسن و خط دوست در نظر دارد محقق است که او حاصل بصر دارد چو خامه در ره فرمان او سر طاعت نهاده ایم مگر او به تیغ بردارد کسی به وصل تو چون شمع یافت پروانه که زیر تیغ تو هر دم سری دگر دارد به پای بوس تو دست کسی رسید که او چو آستانه بدین در همیشه سر دارد ز زهد خشک ملولم کجاست باده ناب که بوی باده مدامم دماغ تر دارد ز باده هیچت اگر نیست این نه بس که تو را دمی ز وسوسه عقل بی خبر دارد کسی که از ره تقوا قدم برون ننهاد به عزم میکده اکنون ره سفر دارد دل شکسته حافظ به خاک خواهد برد چو لاله داغ هوایی که بر جگر دارد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷ دل ما به دور رویت ز چمن فراغ دارد که چو سرو پایبند است و چو لاله داغ دارد سر ما فرونیآید به کمان ابروی کس که درون گوشه گیران ز جهان فراغ دارد ز بنفشه تاب دارم که ز زلف او زند دم تو سیاه کم بها بین که چه در دماغ دارد به چمن خرام و بنگر بر تخت گل که لاله به ندیم شاه ماند که به کف ایاغ دارد شب ظلمت و بیابان به کجا توان رسیدن مگر آن که شمع روی ات به رهم چراغ دارد من و شمع صبح گاهی سزد ار به هم بگرییم که بسوختیم و از ما بت ما فراغ دارد سزدم چو ابر بهمن که بر این چمن بگریم طرب آشیان بلبل بنگر که زاغ دارد سر درس عشق دارد دل دردمند حافظ که نه خاطر تماشا نه هوای باغ دارد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸ آن کس که به دست جام دارد سلطانی جم مدام دارد آبی که خضر حیات از او یافت در میکده جو که جام دارد سررشته جان به جام بگذار کاین رشته از او نظام دارد ما و می و زاهدان و تقوا تا یار سر کدام دارد بیرون ز لب تو ساقیا نیست در دور کسی که کام دارد نرگس همه شیوه های مستی از چشم خوشت به وام دارد ذکر رخ و زلف تو دلم را وردی ست که صبح و شام دارد بر سینه ریش دردمندان لعلت نمکی تمام دارد در چاه ذقن چو حافظ ای جان حسن تو دو صد غلام دارد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹ دلی که غیب نمای است و جام جم دارد ز خاتمی که دمی گم شود چه غم دارد به خط و خال گدایان مده خزینه دل به دست شاهوشی ده که محترم دارد نه هر درخت تحمل کند جفای خزان غلام همت سروم که این قدم دارد رسید موسم آن کز طرب چو نرگس مست نهد به پای قدح هر که شش درم دارد زر از بهای می اکنون چو گل دریغ مدار که عقل کل به صدت عیب متهم دارد ز سر غیب کس آگاه نیست قصه مخوان کدام محرم دل ره در این حرم دارد دلم که لاف تجرد زدی کنون صد شغل به بوی زلف تو با باد صبحدم دارد مراد دل ز که پرسم که نیست دلداری که جلوه نظر و شیوه کرم دارد ز جیب خرقه حافظ چه طرف بتوان بست که ما صمد طلبیدیم و او صنم دارد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰ بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایه بان دارد بهار عارضش خطی به خون ارغوان دارد غبار خط بپوشانید خورشید رخش یا رب بقای جاودانش ده که حسن جاودان دارد چو عاشق می شدم گفتم که بردم گوهر مقصود ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد ز چشمت جان نشاید برد کز هر سو که می بینم کمین از گوشه ای کرده ست و تیر اندر کمان دارد چو دام طره افشاند ز گرد خاطر عشاق به غماز صبا گوید که راز ما نهان دارد بیفشان جرعه ای بر خاک و حال اهل دل بشنو که از جمشید و کیخسرو فراوان داستان دارد چو در رویت بخندد گل مشو در دامش ای بلبل که بر گل اعتمادی نیست گر حسن جهان دارد خدا را داد من بستان از او ای شحنه مجلس که می با دیگری خورده ست و با من سر گران دارد به فتراک ار همی بندی خدا را زود صیدم کن که آفت هاست در تأخیر و طالب را زیان دارد ز سرو قد دلجویت مکن محروم چشمم را بدین سرچشمه اش بنشان که خوش آبی روان دارد ز خوف هجرم ایمن کن اگر امید آن داری که از چشم بداندیشان خدایت در امان دارد چه عذر بخت خود گویم که آن عیار شهرآشوب به تلخی کشت حافظ را و شکر در دهان دارد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱ هر آن کاو خاطر مجموع و یار نازنین دارد سعادت همدم او گشت و دولت هم نشین دارد حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد دهان تنگ شیرینش مگر ملک سلیمان است که نقش خاتم لعلش جهان زیر نگین دارد لب لعل و خط مشکین چو آنش هست و اینش هست بنازم دلبر خود را که حسنش آن و این دارد به خواری منگر ای منعم ضعیفان و نحیفان را که صدر مجلس عشرت گدای ره نشین دارد چو بر روی زمین باشی توانایی غنیمت دان که دوران ناتوانی ها بسی زیر زمین دارد بلاگردان جان و تن دعای مستمندان است که بیند خیر از آن خرمن که ننگ از خوشه چین دارد صبا از عشق من رمزی بگو با آن شه خوبان که صد جمشید و کیخسرو غلام کم ترین دارد وگر گوید نمی خواهم چو حافظ عاشق مفلس بگوییدش که سلطانی گدایی هم نشین دارد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲ هر آن که جانب اهل خدا نگه دارد خداش در همه حال از بلا نگه دارد حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست که آشنا سخن آشنا نگه دارد دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد گرت هواست که معشوق نگسلد پیمان نگاه دار سر رشته تا نگه دارد صبا بر آن سر زلف ار دل مرا بینی ز روی لطف بگویش که جا نگه دارد چو گفتمش که دلم را نگاه دار چه گفت ز دست بنده چه خیزد خدا نگه دارد سر و زر و دل و جانم فدای آن یاری که حق صحبت مهر و وفا نگه دارد غبار راهگذارت کجاست تا حافظ به یادگار نسیم صبا نگه دارد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۳ مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد نقش هر نغمه که زد راه به جایی دارد عالم از ناله عشاق مبادا خالی که خوش آهنگ و فرح بخش هوایی دارد پیر دردی کش ما گرچه ندارد زر و زور خوش عطابخش و خطاپوش خدایی دارد محترم دار دلم کاین مگس قندپرست تا هواخواه تو شد فر همایی دارد از عدالت نبود دور گرش پرسد حال پادشاهی که به همسایه گدایی دارد اشک خونین بنمودم به طبیبان گفتند درد عشق است و جگرسوز دوایی دارد ستم از غمزه میاموز که در مذهب عشق هر عمل اجری و هر کرده جزایی دارد نغز گفت آن بت ترسابچه باده پرست شادی روی کسی خور که صفایی دارد خسروا حافظ درگاه نشین فاتحه خواند وز زبان تو تمنای دعایی دارد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴ آن که از سنبل او غالیه تابی دارد باز با دلشدگان ناز و عتابی دارد از سر کشته خود می گذری همچون باد چه توان کرد که عمر است و شتابی دارد ماه خورشید نمایش ز پس پرده زلف آفتابیست که در پیش سحابی دارد چشم من کرد به هر گوشه روان سیل سرشک تا سهی سرو تو را تازه تر آبی دارد غمزه شوخ تو خونم به خطا می ریزد فرصتش باد که خوش فکر صوابی دارد آب حیوان اگر این است که دارد لب دوست روشن است این که خضر بهره سرابی دارد چشم مخمور تو دارد ز دلم قصد جگر ترک مست است مگر میل کبابی دارد جان بیمار مرا نیست ز تو روی سؤال ای خوش آن خسته که از دوست جوابی دارد کی کند سوی دل خسته حافظ نظری چشم مستش که به هر گوشه خرابی دارد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵ شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد بنده طلعت آن باش که آنی دارد شیوه حور و پری گرچه لطیف است ولی خوبی آن است و لطافت که فلانی دارد چشمه چشم مرا ای گل خندان دریاب که به امید تو خوش آب روانی دارد گوی خوبی که برد از تو که خورشید آن جا نه سواریست که در دست عنانی دارد دل نشان شد سخنم تا تو قبولش کردی آری آری سخن عشق نشانی دارد خم ابروی تو در صنعت تیراندازی برده از دست هر آن کس که کمانی دارد در ره عشق نشد کس به یقین محرم راز هر کسی بر حسب فکر گمانی دارد با خرابات نشینان ز کرامات ملاف هر سخن وقتی و هر نکته مکانی دارد مرغ زیرک نزند در چمنش پرده سرای هر بهاری که به دنباله خزانی دارد مدعی گو لغز و نکته به حافظ مفروش کلک ما نیز زبانی و بیانی دارد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶ جان بی جمال جانان میل جهان ندارد هر کس که این ندارد حقا که آن ندارد با هیچ کس نشانی زان دلستان ندیدم یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد هر شبنمی در این ره صد بحر آتشین است دردا که این معما شرح و بیان ندارد سرمنزل فراغت نتوان ز دست دادن ای ساروان فروکش کاین ره کران ندارد چنگ خمیده قامت می خواندت به عشرت بشنو که پند پیران هیچت زیان ندارد ای دل طریق رندی از محتسب بیاموز مست است و در حق او کس این گمان ندارد احوال گنج قارون کایام داد بر باد در گوش دل فروخوان تا زر نهان ندارد گر خود رقیب شمع است اسرار از او بپوشان کان شوخ سربریده بند زبان ندارد کس در جهان ندارد یک بنده همچو حافظ زیرا که چون تو شاهی کس در جهان ندارد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۷ روشنی طلعت تو ماه ندارد پیش تو گل رونق گیاه ندارد گوشه ابروی توست منزل جانم خوشتر از این گوشه پادشاه ندارد تا چه کند با رخ تو دود دل من آینه دانی که تاب آه ندارد شوخی نرگس نگر که پیش تو بشکفت چشم دریده ادب نگاه ندارد دیدم و آن چشم دل سیه که تو داری جانب هیچ آشنا نگاه ندارد رطل گرانم ده ای مرید خرابات شادی شیخی که خانقاه ندارد خون خور و خامش نشین که آن دل نازک طاقت فریاد دادخواه ندارد گو برو و آستین به خون جگر شوی هر که در این آستانه راه ندارد نی من تنها کشم تطاول زلفت کیست که او داغ آن سیاه ندارد حافظ اگر سجده تو کرد مکن عیب کافر عشق ای صنم گناه ندارد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸ نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد بختم ار یار شود رختم از این جا ببرد کو حریفی کش سرمست که پیش کرمش عاشق سوخته دل نام تمنا ببرد باغبانا ز خزان بی خبرت می بینم آه از آن روز که بادت گل رعنا ببرد رهزن دهر نخفته ست مشو ایمن از او اگر امروز نبرده ست که فردا ببرد در خیال این همه لعبت به هوس می بازم بو که صاحب نظری نام تماشا ببرد علم و فضلی که به چل سال دلم جمع آورد ترسم آن نرگس مستانه به یغما ببرد بانگ گاوی چه صدا باز دهد عشوه مخر سامری کیست که دست از ید بیضا ببرد جام مینایی می سد ره تنگ دلی ست منه از دست که سیل غمت از جا ببرد راه عشق ار چه کمینگاه کمانداران است هر که دانسته رود صرفه ز اعدا ببرد حافظ ار جان طلبد غمزه مستانه یار خانه از غیر بپرداز و بهل تا ببرد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۹ اگر نه باده غم دل ز یاد ما ببرد نهیب حادثه بنیاد ما ز جا ببرد اگر نه عقل به مستی فروکشد لنگر چگونه کشتی از این ورطه بلا ببرد فغان که با همه کس غایبانه باخت فلک که کس نبود که دستی از این دغا ببرد گذار بر ظلمات است خضر راهی کو مباد کآتش محرومی آب ما ببرد دل ضعیفم از آن می کشد به طرف چمن که جان ز مرگ به بیماری صبا ببرد طبیب عشق منم باده ده که این معجون فراغت آرد و اندیشه خطا ببرد بسوخت حافظ و کس حال او به یار نگفت مگر نسیم پیامی خدای را ببرد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰ سحر بلبل حکایت با صبا کرد که عشق روی گل با ما چه ها کرد از آن رنگ رخم خون در دل افتاد وز آن گلشن به خارم مبتلا کرد غلام همت آن نازنینم که کار خیر بی روی و ریا کرد من از بیگانگان دیگر ننالم که با من هرچه کرد آن آشنا کرد گر از سلطان طمع کردم خطا بود ور از دلبر وفا جستم جفا کرد خوشش باد آن نسیم صبحگاهی که درد شب نشینان را دوا کرد نقاب گل کشید و زلف سنبل گره بند قبای غنچه وا کرد به هر سو بلبل عاشق در افغان تنعم از میان باد صبا کرد بشارت بر به کوی می فروشان که حافظ توبه از زهد ریا کرد وفا از خواجگان شهر با من کمال دولت و دین بوالوفا کرد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱ بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد هلال عید به دور قدح اشارت کرد ثواب روزه و حج قبول آن کس برد که خاک میکده عشق را زیارت کرد مقام اصلی ما گوشه خرابات است خداش خیر دهاد آن که این عمارت کرد بهای باده چون لعل چیست جوهر عقل بیا که سود کسی برد کاین تجارت کرد نماز در خم آن ابروان محرابی کسی کند که به خون جگر طهارت کرد فغان که نرگس جماش شیخ شهر امروز نظر به دردکشان از سر حقارت کرد به روی یار نظر کن ز دیده منت دار که کاردیده نظر از سر بصارت کرد حدیث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ اگر چه صنعت بسیار در عبارت کرد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲ به آب روشن می عارفی طهارت کرد علی الصباح که میخانه را زیارت کرد همین که ساغر زرین خور نهان گردید هلال عید به دور قدح اشارت کرد خوشا نماز و نیاز کسی که از سر درد به آب دیده و خون جگر طهارت کرد امام خواجه که بودش سر نماز دراز به خون دختر رز خرقه را قصارت کرد دلم ز حلقه زلفش به جان خرید آشوب چه سود دید ندانم که این تجارت کرد اگر امام جماعت طلب کند امروز خبر دهید که حافظ به می طهارت کرد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳ صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد بنیاد مکر با فلک حقه باز کرد بازی چرخ بشکندش بیضه در کلاه زیرا که عرض شعبده با اهل راز کرد ساقی بیا که شاهد رعنای صوفیان دیگر به جلوه آمد و آغاز ناز کرد این مطرب از کجاست که ساز عراق ساخت وآهنگ بازگشت به راه حجاز کرد ای دل بیا که ما به پناه خدا رویم زآنچ آستین کوته و دست دراز کرد صنعت مکن که هرکه محبت نه راست باخت عشقش به روی دل در معنی فراز کرد فردا که پیشگاه حقیقت شود پدید شرمنده رهروی که عمل بر مجاز کرد ای کبک خوش خرام کجا می روی بایست غره مشو که گربه زاهد نماز کرد حافظ مکن ملامت رندان که در ازل ما را خدا ز زهد ریا بی نیاز کرد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴ بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد باد غیرت به صدش خار پریشان دل کرد طوطیی را به خیال شکری دل خوش بود ناگهش سیل فنا نقش امل باطل کرد قرة العین من آن میوه دل یادش باد که چه آسان بشد و کار مرا مشکل کرد ساروان بار من افتاد خدا را مددی که امید کرمم همره این محمل کرد روی خاکی و نم چشم مرا خوار مدار چرخ فیروزه طرب خانه از این کهگل کرد آه و فریاد که از چشم حسود مه چرخ در لحد ماه کمان ابروی من منزل کرد نزدی شاه رخ و فوت شد امکان حافظ چه کنم بازی ایام مرا غافل کرد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵ چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد نفس به بوی خوشش مشکبار خواهم کرد به هرزه بی می و معشوق عمر می گذرد بطالتم بس از امروز کار خواهم کرد هر آبروی که اندوختم ز دانش و دین نثار خاک ره آن نگار خواهم کرد چو شمع صبحدمم شد ز مهر او روشن که عمر در سر این کار و بار خواهم کرد به یاد چشم تو خود را خراب خواهم ساخت بنای عهد قدیم استوار خواهم کرد صبا کجاست که این جان خون گرفته چو گل فدای نکهت گیسوی یار خواهم کرد نفاق و زرق نبخشد صفای دل حافظ طریق رندی و عشق اختیار خواهم کرد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶ دست در حلقه آن زلف دوتا نتوان کرد تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد آن چه سعی است من اندر طلبت بنمایم این قدر هست که تغییر قضا نتوان کرد دامن دوست به صد خون دل افتاد به دست به فسوسی که کند خصم رها نتوان کرد عارضش را به مثل ماه فلک نتوان گفت نسبت دوست به هر بی سر و پا نتوان کرد سرو بالای من آنگه که درآید به سماع چه محل جامه جان را که قبا نتوان کرد نظر پاک تواند رخ جانان دیدن که در آیینه نظر جز به صفا نتوان کرد مشکل عشق نه در حوصله دانش ماست حل  این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد غیرتم کشت که محبوب جهانی لیکن روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد من چه گویم که تو را نازکی طبع لطیف تا به حدیست که آهسته دعا نتوان کرد بجز ابروی تو محراب دل حافظ نیست طاعت غیر تو در مذهب ما نتوان کرد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷ دل از من برد و روی از من نهان کرد خدا را با که این بازی توان کرد شب تنهاییم در قصد جان بود خیالش لطف های بی کران کرد چرا چون لاله خونین دل نباشم که با ما نرگس او سر گران کرد که را گویم که با این درد جان سوز طبیبم قصد جان ناتوان کرد بدان سان سوخت چون شمعم که بر من صراحی گریه و بربط فغان کرد صبا گر چاره داری وقت وقت است که درد اشتیاقم قصد جان کرد میان مهربانان کی توان گفت که یار ما چنین گفت و چنان کرد عدو با جان حافظ آن نکردی که تیر چشم آن ابروکمان کرد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸ یاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکرد به وداعی دل غم دیده ما شاد نکرد آن جوان بخت که می زد رقم خیر و قبول بنده پیر ندانم ز چه آزاد نکرد کاغذین جامه به خونآب بشویم که فلک رهنمونیم به پای علم داد نکرد دل به امید صدایی که مگر در تو رسد ناله ها کرد در این کوه که فرهاد نکرد سایه تا بازگرفتی ز چمن مرغ سحر آشیان در شکن طره شمشاد نکرد شاید ار پیک صبا از تو بیاموزد کار زآن که چالاک تر از این حرکت باد نکرد کلک مشاطه صنعش نکشد نقش مراد هر که اقرار بدین حسن خداداد نکرد مطربا پرده بگردان و بزن راه عراق که بدین راه بشد یار و ز ما یاد نکرد غزلیات عراقی ست سرود حافظ که شنید این ره دل سوز که فریاد نکرد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹ رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد صد لطف چشم داشتم و یک نظر نکرد سیل سرشک ما ز دلش کین به در نبرد در سنگ خاره قطره باران اثر نکرد یا رب تو آن جوان دلاور نگاه دار کز تیر آه گوشه نشینان حذر نکرد ماهی و مرغ دوش ز افغان من نخفت وان شوخ دیده بین که سر از خواب برنکرد می خواستم که میرمش اندر قدم چو شمع او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد جانا کدام سنگدل بی کفایت است کاو پیش زخم تیغ تو جان را سپر نکرد کلک زبان بریده حافظ در انجمن با کس نگفت راز تو تا ترک سر نکرد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰ دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد یا بخت من طریق مروت فروگذاشت یا او به شاهراه طریقت گذر نکرد گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم چون سخت بود در دل سنگش اثر نکرد شوخی مکن که مرغ دل بی قرار من سودای دام عاشقی از سر به درنکرد هر کس که دید روی تو بوسید چشم من کاری که کرد دیده من بی نظر نکرد من ایستاده تا کنمش جان فدا چو شمع او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱ دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد اشک من رنگ شفق یافت ز بی مهری یار طالع بی شفقت بین که در این کار چه کرد برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد ساقیا جام می ام ده که نگارنده غیب نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد آن که پرنقش زد این دایره مینایی کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲ دوستان دختر رز توبه ز مستوری کرد شد سوی محتسب و کار به دستوری کرد آمد از پرده به مجلس عرقش پاک کنید تا نگویند حریفان که چرا دوری کرد مژدگانی بده ای دل که دگر مطرب عشق راه مستانه زد و چاره مخموری کرد نه به هفت آب که رنگش به صد آتش نرود آن چه با خرقه زاهد می انگوری کرد غنچه گلبن وصلم ز نسیمش بشکفت مرغ خوشخوان طرب از برگ گل سوری کرد حافظ افتادگی از دست مده زان که حسود عرض و مال و دل و دین در سر مغروری کرد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳ سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد وآنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است طلب از گمشدگان لب دریا می کرد مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش کاو به تأیید نظر حل معما می کرد دیدمش خرم و خندان قدح باده به دست واندر آن آینه صد گونه تماشا می کرد گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم گفت آن روز که این گنبد مینا می کرد بی دلی در همه احوال خدا با او بود او نمی دیدش و از دور خدارا می کرد این همه شعبده خویش که می کرد اینجا سامری پیش عصا و ید بیضا می کرد گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد فیض روح القدس ار باز مدد فرماید دیگران هم بکنند آن چه مسیحا می کرد گفتمش سلسله زلف بتان از پی چیست گفت حافظ گله ای از دل شیدا می کرد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴ به سر جام جم آنگه نظر توانی کرد که خاک میکده کحل بصر توانی کرد مباش بی می و مطرب که زیر طاق سپهر بدین ترانه غم از دل به در توانی کرد گل مراد تو آنگه نقاب بگشاید که خدمتش چو نسیم سحر توانی کرد گدایی در میخانه طرفه اکسیریست گر این عمل بکنی خاک زر توانی کرد به عزم مرحله عشق پیش نه قدمی که سودها کنی ار این سفر توانی کرد تو کز سرای طبیعت نمی روی بیرون کجا به کوی طریقت گذر توانی کرد جمال یار ندارد نقاب و پرده ولی غبار ره بنشان تا نظر توانی کرد بیا که چاره ذوق حضور و نظم امور به فیض بخشی اهل نظر توانی کرد ولی تو تا لب معشوق و جام می خواهی طمع مدار که کار دگر توانی کرد دلا ز نور هدایت گر آگهی یابی چو شمع خنده زنان ترک سر توانی کرد گر این نصیحت شاهانه بشنوی حافظ به شاهراه حقیقت گذر توانی کرد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵ چه مستیی است ندانم که رو به ما آورد که بود ساقی و این باده از کجا آورد چه راه می زند این مطرب مقام شناس که در میان غزل قول آشنا آورد تو نیز باده به چنگ آر و راه صحرا گیر که مرغ نغمه سرا ساز خوش نوا آورد دلا چو غنچه شکایت ز کار بسته مکن که باد صبح نسیم گره گشا آورد رسیدن گل نسرین به خیر و خوبی باد بنفشه شاد و کش آمد سمن صفا آورد صبا به خوش خبری هدهد سلیمان است که مژده طرب از گلشن سبا آورد علاج ضعف دل ما کرشمه ساقیست برآر سر که طبیب آمد و دوا آورد مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ چرا که وعده تو کردی و او به جا آورد به تنگ چشمی آن ترک لشکری نازم که حمله بر من درویش یک قبا آورد فلک غلامی حافظ کنون به طوع کند که التجا به در دولت شما آورد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶ صبا وقت سحر بویی ز زلف یار می آورد دل شوریده ما را به نو در کار می آورد من آن شکل صنوبر را ز باغ دیده برکندم که هر گل کز غمش بشکفت محنت بار می آورد فروغ ماه می دیدم ز بام قصر او روشن که رو از شرم آن خورشید در دیوار می آورد ز بیم غارت عشقش دل پرخون رها کردم ولی می ریخت خون و ره بدان هنجار می آورد به قول مطرب و ساقی برون رفتم گه و بی گه کز آن راه گران قاصد خبر دشوار می آورد سراسر بخشش جانان طریق لطف و احسان بود اگر تسبیح می فرمود اگر زنار می آورد عفاالله چین ابرویش اگر چه ناتوانم کرد به عشوه هم پیامی بر سر بیمار می آورد عجب می داشتم دیشب ز حافظ جام و پیمانه ولی منعش نمی کردم که صوفی وار می آورد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۷ برید باد صبا دوشم آگهی آورد که روز محنت و غم رو به کوتهی آورد به مطربان صبوحی دهیم جامه چاک بدین نوید که باد سحرگهی آورد بیا بیا که تو حور بهشت را رضوان در این جهان ز برای دل رهی آورد همی رویم به شیراز با عنایت دوست زهی رفیق که بختم به همرهی آورد به جبر خاطر ما کوش کـ این کلاه نمد بسا شکست که با افسر شهی آورد چه ناله ها که رسید از دلم به خرمن ماه چو یاد عارض آن ماه خرگهی آورد رساند رایت منصور بر فلک حافظ که التجا به جناب شهنشهی آورد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۸ یارم چو قدح به دست گیرد بازار بتان شکست گیرد هر کس که بدید چشم او گفت کو محتسبی که مست گیرد در بحر فتاده ام چو ماهی تا یار مرا به شست گیرد در پاش فتاده ام به زاری آیا بود آن که دست گیرد خرم دل آن که همچو حافظ جامی ز می الست گیرد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹ دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمی گیرد ز هر در می دهم پندش ولیکن در نمی گیرد خدا را ای نصیحت گو حدیث ساغر و می گو که نقشی در خیال ما از این خوش تر نمی گیرد بیا ای ساقی گل رخ بیاور باده رنگین که فکری در درون ما از این بهتر نمی گیرد صراحی می کشم پنهان و مردم دفتر انگارند عجب گر آتش این زرق در دفتر نمی گیرد من این دلق مرقع را بخواهم سوختن روزی که پیر می فروشانش به جامی بر نمی گیرد از آن رو هست یاران را صفا ها با می لعلش که غیر از راستی نقشی در آن جوهر نمی گیرد سر و چشمی چنین دلکش تو گویی چشم از او بردوز برو کاین وعظ بی معنی مرا در سر نمی گیرد نصیحتگو ی رندان را که با حکم قضا جنگ است دلش بس تنگ می بینم مگر ساغر نمی گیرد میان گریه می خندم که چون شمع اندر این مجلس زبان آتشینم هست لیکن در نمی گیرد چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را که کس مرغان وحشی را از این خوش تر نمی گیرد سخن در احتیاج ما و استغنا ی معشوق است چه سود افسونگر ی ای دل که در دلبر نمی گیرد من آن آیینه را روزی به دست آرم سکندر وار اگر می گیرد این آتش زمانی ور نمی گیرد خدا را رحمی ای منعم که درویش سر کویت دری دیگر نمی داند رهی دیگر نمی گیرد بدین شعر تر شیرین ز شاهنشه عجب دارم که سر تا پای حافظ را چرا در زر نمی گیرد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰ ساقی ار باده از این دست به جام اندازد عارفان را همه در شرب مدام اندازد ور چنین زیر خم زلف نهد دانه خال ای بسا مرغ خرد را که به دام اندازد ای خوشا دولت آن مست که در پای حریف سر و دستار نداند که کدام اندازد زاهد خام که انکار می و جام کند پخته گردد چو نظر بر می خام اندازد روز در کسب هنر کوش که می خوردن روز دل چون آینه در زنگ ظلام اندازد آن زمان وقت می صبح فروغ است که شب گرد خرگاه افق پرده شام اندازد باده با محتسب شهر ننوشی زنهار بخورد باده ات و سنگ به جام اندازد حافظا سر ز کله گوشه خورشید برآر بختت ار قرعه بدان ماه تمام اندازد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۱ دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمی ارزد به می بفروش دلق ما کز این بهتر نمی ارزد به کوی می فروشانش به جامی بر نمی گیرند زهی سجاده تقوا که یک ساغر نمی ارزد رقیبم سرزنش ها کرد کز این باب رخ برتاب چه افتاد این سر ما را که خاک در نمی ارزد شکوه تاج سلطانی که بیم جان در او درج است کلاهی دلکش است اما به ترک سر نمی ارزد چه آسان می نمود اول غم دریا به بوی سود غلط کردم که این طوفان به صد گوهر نمی ارزد تو را آن به که روی خود ز مشتاقان بپوشانی که شادی جهانگیری غم لشکر نمی ارزد چو حافظ در قناعت کوش و از دنیای دون بگذر که یک جو منت دونان دو صد من زر نمی ارزد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۲ در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد جلوه ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد عقل می خواست کز آن شعله چراغ افروزد برق غیرت بدرخشید و جهان برهم زد مدعی خواست که آید به تماشاگه راز دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد دیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدند دل غمدیده ما بود که هم بر غم زد جان علوی هوس چاه زنخدان تو داشت دست در حلقه آن زلف خم اندر خم زد حافظ آن روز طربنامه عشق تو نوشت که قلم بر سر اسباب دل خرم زد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳ سحر چون خسرو خاور علم بر کوهساران زد به دست مرحمت یارم در امیدواران زد چو پیش صبح روشن شد که حال مهر گردون چیست برآمد خنده ای خوش بر غرور کامگاران زد نگارم دوش در مجلس به عزم رقص چون برخاست گره بگشود از گیسو و بر دل های یاران زد من از رنگ صلاح آن دم به خون دل بشستم دست که چشم باده پیمایش صلا بر هوشیاران زد کدام آهن دلش آموخت این آیین عیاری کز اول چون برون آمد ره شب زنده داران زد خیال شهسواری پخت و شد ناگه دل مسکین خداوندا نگه دارش که بر قلب سواران زد در آب و رنگ رخسارش چه جان دادیم و خون خوردیم چو نقشش دست داد اول رقم بر جان سپاران زد منش با خرقه پشمین کجا اندر کمند آرم زره مویی که مژگانش ره خنجرگزاران زد نظر بر قرعه توفیق و یمن دولت شاه است بده کام دل حافظ که فال بختیاران زد شهنشاه مظفر فر شجاع ملک و دین منصور که جود بی دریغش خنده بر ابر بهاران زد از آن ساعت که جام می به دست او مشرف شد زمانه ساغر شادی به یاد می گساران زد ز شمشیر سرافشانش ظفر آن روز بدرخشید که چون خورشید انجم سوز تنها بر هزاران زد دوام عمر و ملک او بخواه از لطف حق ای دل که چرخ این سکه دولت به دور روزگاران زد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۴ راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد شعری بخوان که با او رطل گران توان زد بر آستان جانان گر سر توان نهادن گلبانگ سربلندی بر آسمان توان زد قد خمیده ما سهلت نماید اما بر چشم دشمنان تیر از این کمان توان زد در خانقه نگنجد اسرار عشقبازی جام می مغانه هم با مغان توان زد درویش را نباشد برگ سرای سلطان ماییم و کهنه دلقی کآتش در آن توان زد اهل نظر دو عالم در یک نظر ببازند عشق است و داو اول بر نقد جان توان زد گر دولت وصالت خواهد دری گشودن سرها بدین تخیل بر آستان توان زد عشق و شباب و رندی مجموعه مراد است چون جمع شد معانی گوی بیان توان زد شد رهزن سلامت زلف تو وین عجب نیست گر راهزن تو باشی صد کاروان توان زد حافظ به حق قرآن کز شید و زرق بازآی باشد که گوی عیشی در این جهان توان زد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵ اگر روم ز پی اش فتنه ها برانگیزد ور از طلب بنشینم به کینه برخیزد و گر به رهگذری یک دم از وفاداری چو گرد در پی اش افتم چو باد بگریزد و گر کنم طلب نیم بوسه صد افسوس ز حقه دهنش چون شکر فرو ریزد من آن فریب که در نرگس تو می بینم بس آبروی که با خاک ره برآمیزد فراز و شیب بیابان عشق دام بلاست کجاست شیردلی کز بلا نپرهیزد تو عمر خواه و صبوری که چرخ شعبده باز هزار بازی از این طرفه تر برانگیزد بر آستانه تسلیم سر بنه حافظ که گر ستیزه کنی روزگار بستیزد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶ به حسن و خلق و وفا کس به یار ما نرسد تو را در این سخن انکار کار ما نرسد اگر چه حسن فروشان به جلوه آمده اند کسی به حسن و ملاحت به یار ما نرسد به حق صحبت دیرین که هیچ محرم راز به یار یک جهت حق گزار ما نرسد هزار نقش برآید ز کلک صنع و یکی به دل پذیری نقش نگار ما نرسد هزار نقد به بازار کاینات آرند یکی به سکه صاحب عیار ما نرسد دریغ قافله عمر کآن چنان رفتند که گردشان به هوای دیار ما نرسد دلا ز رنج حسودان مرنج و واثق باش که بد به خاطر امیدوار ما نرسد چنان بزی که اگر خاک ره شوی کس را غبار خاطری از ره گذار ما نرسد بسوخت حافظ و ترسم که شرح قصه او به سمع پادشه کام گار ما نرسد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۷ هر که را با خط سبزت سر سودا باشد پای از این دایره بیرون ننهد تا باشد من چو از خاک لحد لاله صفت برخیزم داغ سودای توام سر سویدا باشد تو خود ای گوهر یک دانه کجایی آخر کز غمت دیده مردم همه دریا باشد از بن هر مژه ام آب روان است بیا اگرت میل لب جوی و تماشا باشد چون گل و می دمی از پرده برون آی و درآ که دگرباره ملاقات نه پیدا باشد ظل ممدود خم زلف توام بر سر باد کاندر این سایه قرار دل شیدا باشد چشمت از ناز به حافظ نکند میل آری سرگرانی صفت نرگس رعنا باشد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۸ من و انکار شراب این چه حکایت باشد غالبا این قدرم عقل و کفایت باشد تا به غایت ره میخانه نمی دانستم ور نه مستوری ما تا به چه غایت باشد زاهد و عجب و نماز و من و مستی و نیاز تا تو را خود ز میان با که عنایت باشد زاهد ار راه به رندی نبرد معذور است عشق کاری ست که موقوف هدایت باشد من که شب ها ره تقوا زده ام با دف و چنگ این زمان سر به ره آرم چه حکایت باشد  بنده پیر مغانم که ز جهلم برهاند پیر ما هر چه کند عین عنایت باشد دوش از این غصه نخفتم که رفیقی می گفت حافظ ار مست بود جای شکایت باشد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۹ نقد صوفی نه همه صافی بی غش باشد ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد صوفی ما که ز ورد سحری مست شدی شامگاهش نگران باش که سرخوش باشد خوش بود گر محک تجربه آید به میان تا سیه روی شود هر که در او غش باشد خط ساقی گر از این گونه زند نقش بر آب ای بسا رخ که به خونآبه منقش باشد ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد غم دنیای دنی چند خوری باده بخور حیف باشد دل دانا که مشوش باشد دلق و سجاده حافظ ببرد باده فروش گر شرابش ز کف ساقی مه وش باشد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۰ خوش است خلوت اگر یار یار من باشد نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد روا مدار خدایا که در حریم وصال رقیب محرم و حرمان نصیب من باشد همای گو مفکن سایه شرف هرگز در آن دیار که طوطی کم از زغن باشد بیان شوق چه حاجت که سوز آتش دل توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد هوای کوی تو از سر نمی رود آری غریب را دل سرگشته با وطن باشد به سان سوسن اگر ده زبان شود حافظ چو غنچه پیش تواش مهر بر دهن باشد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۱ کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد از لعل تو گر یابم انگشتری زنهار صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد هر کاو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد جام می و خون دل هر یک به کسی دادند در دایره قسمت اوضاع چنین باشد در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود کاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد آن نیست که حافظ را رندی بشد از خاطر کاین سابقه پیشین تا روز پسین باشد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۲ خوش آمد گل وز آن خوش تر نباشد که در دستت به جز ساغر نباشد زمان خوش دلی دریاب و در یاب که دایم در صدف گوهر نباشد غنیمت دان و می خور در گلستان که گل تا هفته دیگر نباشد ایا پرلعل کرده جام زرین ببخشا بر کسی کش زر نباشد بیا ای شیخ و از خم خانه ما شرابی خور که در کوثر نباشد بشوی اوراق اگر هم درس مایی که علم عشق در دفتر نباشد ز من بنیوش و دل در شاهدی بند که حسنش بسته زیور نباشد شرابی بی خمارم بخش یا رب که با وی هیچ درد سر نباشد من از جان بنده سلطان اویسم اگر چه یادش از چاکر نباشد به تاج عالم آرایش که خورشید چنین زیبنده افسر نباشد کسی گیرد خطا بر نظم حافظ که هیچش لطف در گوهر نباشد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۳ گل بی رخ یار خوش نباشد بی باده بهار خوش نباشد طرف چمن و طواف بستان بی لاله عذار خوش نباشد رقصیدن سرو و حالت گل بی صوت هزار خوش نباشد با یار شکرلب گل اندام بی بوس و کنار خوش نباشد هر نقش که دست عقل بندد جز نقش نگار خوش نباشد جان نقد محقر است حافظ از بهر نثار خوش نباشد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴ نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد این تطاول که کشید از غم هجران بلبل تا سراپرده گل نعره زنان خواهد شد گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگیر مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد ای دل ار عشرت امروز به فردا فکنی مایه نقد بقا را که ضمان خواهد شد ماه شعبان منه از دست قدح کاین خورشید از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد مطربا مجلس انس است غزل خوان و سرود چند گویی که چنین رفت و چنان خواهد شد حافظ از بهر تو آمد سوی اقلیم وجود قدمی نه به وداعش که روان خواهد شد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۵ مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد رقیب آزارها فرمود و جای آشتی نگذاشت مگر آه سحرخیزان سوی گردون نخواهد شد مرا روز ازل کاری به جز رندی نفرمودند هر آن قسمت که آن جا رفت از آن افزون نخواهد شد خدا را محتسب ما را به فریاد دف و نی بخش که ساز شرع از این افسانه بی قانون نخواهد شد مجال من همین باشد که پنهان عشق او ورزم کنار و بوس و آغوشش چه گویم چون نخواهد شد شراب لعل و جای امن و یار مهربان ساقی دلا کی به شود کارت اگر اکنون نخواهد شد مشوی ای دیده نقش غم ز لوح سینه حافظ که زخم تیغ دلدار است و رنگ خون نخواهد شد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۶ روز هجران و شب فرقت یار آخر شد زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد آن همه ناز و تنعم که خزان می فرمود عاقبت در قدم باد بهار آخر شد شکر ایزد که به اقبال کله گوشه گل نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد صبح امید که بد معتکف پرده غیب گو برون آی که کار شب تار آخر شد آن پریشانی شب های دراز و غم دل همه در سایه گیسوی نگار آخر شد باورم نیست ز بدعهدی ایام هنوز قصه غصه که در دولت یار آخر شد ساقیا لطف نمودی قدحت پر می باد که به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد در شمار ار چه نیاورد کسی حافظ را شکر کان محنت بی حد و شمار آخر شد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷ ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد دل رمیده ما را رفیق و مونس شد نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت به غمزه مسأله آموز صد مدرس شد به بوی او دل بیمار عاشقان چو صبا فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد به صدر مصطبه ام می نشاند اکنون دوست گدای شهر نگه کن که میر مجلس شد خیال آب خضر بست و جام اسکندر به جرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد طرب سرای محبت کنون شود معمور که طاق ابروی یار منش مهندس شد لب از ترشح می پاک کن برای خدا که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد کرشمه تو شرابی به عاشقان پیمود که علم بی خبر افتاد و عقل بی حس شد چو زر عزیز وجود است نظم من آری قبول دولتیان کیمیای این مس شد ز راه میکده یاران عنان بگردانید چرا که حافظ از این راه رفت و مفلس شد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۸ گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد بسوختیم در این آرزوی خام و نشد به لابه گفت شبی میر مجلس تو شوم شدم به رغبت خویشش کمین غلام و نشد پیام داد که خواهم نشست با رندان بشد به رندی و دردی کشیم نام و نشد رواست در بر اگر می تپد کبوتر دل که دید در ره خود تاب و پیچ دام و نشد بدان هوس که به مستی ببوسم آن لب لعل چه خون که در دلم افتاد همچو جام و نشد به کوی عشق منه بی دلیل راه قدم که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد فغان که در طلب گنج نامه مقصود شدم خراب جهانی ز غم تمام و نشد دریغ و درد که در جست و جوی گنج حضور بسی شدم به گدایی بر کرام و نشد هزار حیله برانگیخت حافظ از سر فکر در آن هوس که شود آن نگار رام و نشد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹ یاری اندر کس نمی بینیم یاران را چه شد دوستی کی آخر آمد دوست دار ان را چه شد آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست خون چکید از شاخ گل باد بهار ان را چه شد کس نمی گوید که یاری داشت حق دوستی حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد لعلی از کان مروت برنیامد سال هاست تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد شهر یاران بود و خاک مهر بانان این دیار مهربانی کی سر آمد شهریار ان را چه شد گوی توفیق و کرامت در میان افکنده اند کس به میدان در نمی آید سوار ان را چه شد صدهزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد زهره سازی خوش نمی سازد مگر عود ش بسوخت کس ندارد ذوق مستی می گسار ان را چه شد حافظ اسرار الهی کس نمی داند خموش از که می پرسی که دور روزگار ان را چه شد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰ زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد از سر پیمان برفت با سر پیمانه شد صوفی مجلس که دی جام و قدح می شکست باز به یک جرعه می عاقل و فرزانه شد شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد مغ بچه ای می گذشت راهزن دین و دل در پی آن آشنا از همه بیگانه شد آتش رخسار گل خرمن بلبل بسوخت چهره خندان شمع آفت پروانه شد گریه شام و سحر شکر که ضایع نگشت قطره باران ما گوهر یک دانه شد نرگس ساقی بخواند آیت افسون گری حلقه اوراد ما مجلس افسانه شد منزل حافظ کنون بارگه پادشاست دل بر دل دار رفت جان بر جانانه شد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۱ دوش از جناب آصف پیک بشارت آمد کز حضرت سلیمان عشرت اشارت آمد خاک وجود ما را از آب دیده گل کن ویران سرای دل را گاه عمارت آمد این شرح بی نهایت کز زلف یار گفتند حرفی ست از هزاران کاندر عبارت آمد عیبم بپوش زنهار ای خرقه می آلود کآن پاک پاک دامن بهر زیارت آمد امروز جای هر کس پیدا شود ز خوبان کآن ماه مجلس افروز اندر صدارت آمد بر تخت جم که تاجش معراج آسمان است همت نگر که موری با آن حقارت آمد از چشم شوخش ای دل ایمان خود نگه دار کآن جادوی کمانکش بر عزم غارت آمد آلوده ای تو حافظ فیضی ز شاه درخواه کآن عنصر سماحت بهر طهارت آمد دریاست مجلس او دریاب وقت و در یاب هان ای زیان رسیده وقت تجارت آمد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۲ عشق تو نهال حیرت آمد وصل تو کمال حیرت آمد بس غرقه حال وصل کآخر هم بر سر حال حیرت آمد یک دل بنما که در ره او بر چهره نه خال حیرت آمد نه وصل بماند و نه واصل آن جا که خیال حیرت آمد از هر طرفی که گوش کردم آواز سؤال حیرت آمد شد منهزم از کمال عزت آن را که جلال حیرت آمد سر تا قدم وجود حافظ در عشق نهال حیرت آمد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۳ در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد حالتی رفت که محراب به فریاد آمد از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد باده صافی شد و مرغان چمن مست شدند موسم عاشقی و کار به بنیاد آمد بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنوم شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد ای عروس هنر از بخت شکایت منما حجله حسن بیارای که داماد آمد دلفریبان نباتی همه زیور بستند دلبر ماست که با حسن خداداد آمد زیر بارند درختان که تعلق دارند ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد مطرب از گفته حافظ غزلی نغز بخوان تا بگویم که ز عهد طربم یاد آمد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۴ مژده ای دل که دگر باد صبا بازآمد هدهد خوش خبر از طرف سبا بازآمد برکش ای مرغ سحر نغمه داوودی باز که سلیمان گل از باد هوا بازآمد عارفی کو که کند فهم زبان سوسن تا بپرسد که چرا رفت و چرا بازآمد مردمی کرد و کرم لطف خداداد به من کـ آن بت ماه رخ از راه وفا بازآمد لاله بوی می نوشین بشنید از دم صبح داغ دل بود به امید دوا بازآمد چشم من در ره این قافله راه بماند تا به گوش دلم آواز درا بازآمد گرچه حافظ در رنجش زد و پیمان بشکست لطف او بین که به لطف از در ما بازآمد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۵ صبا به تهنیت پیر می فروش آمد که موسم طرب و عیش و ناز و نوش آمد هوا مسیح نفس گشت و باد نافه گشای درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد تنور لاله چنان برفروخت باد بهار که غنچه غرق عرق گشت و گل به جوش آمد به گوش هوش نیوش از من و به عشرت کوش که این سخن سحر از هاتفم به گوش آمد ز فکر تفرقه بازآی تا شوی مجموع به حکم آن که چو شد اهرمن سروش آمد ز مرغ صبح ندانم که سوسن آزاد چه گوش کرد که با ده زبان خموش آمد چه جای صحبت نامحرم است مجلس انس سر پیاله بپوشان که خرقه پوش آمد ز خانقاه به میخانه می رود حافظ مگر ز مستی زهد ریا به هوش آمد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۶ سحرم دولت بیدار به بالین آمد گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد قدحی درکش و سرخوش به تماشا بخرام تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد مژدگانی بده ای خلوتی نافه گشای که ز صحرای ختن آهوی مشکین آمد گریه آبی به رخ سوختگان بازآورد ناله فریادرس عاشق مسکین آمد مرغ دل باز هوادار کمان ابروییست ای کبوتر نگران باش که شاهین آمد ساقیا می بده و غم مخور از دشمن و دوست که به کام دل ما آن بشد و این آمد رسم بدعهدی ایام چو دید ابر بهار گریه اش بر سمن و سنبل و نسرین آمد چون صبا گفته حافظ بشنید از بلبل عنبرافشان به تماشای ریاحین آمد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷ نه هر که چهره برافروخت دلبری داند نه هر که آینه سازد سکندری داند نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست کلاه داری و آیین سروری داند تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن که دوست خود روش بنده پروری داند غلام همت آن رند عافیت سوزم که در گداصفتی کیمیاگری داند وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی وگر نه هر که تو بینی ستمگری داند بباختم دل دیوانه و ندانستم که آدمی بچه ای شیوه پری داند هزار نکته باریک تر ز مو این جاست نه هر که سر بتراشد قلندری داند مدار نقطه بینش ز خال توست مرا که قدر گوهر یک دانه جوهری داند به قد و چهره هر آن کس که شاه خوبان شد جهان بگیرد اگر دادگستری داند ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه که لطف طبع و سخن گفتن دری داند # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۸ هر که شد محرم دل در حرم یار بماند وان که این کار ندانست در انکار بماند اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند صوفیان واستدند از گرو می همه رخت دلق ما بود که در خانه خمار بماند محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد قصه ماست که در هر سر بازار بماند هر می لعل کز آن دست بلورین ستدیم آب حسرت شد و در چشم گهربار بماند جز دل من کز ازل تا به ابد عاشق رفت جاودان کس نشنیدیم که در کار بماند گشت بیمار که چون چشم تو گردد نرگس شیوه تو نشدش حاصل و بیمار بماند از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر یادگاری که در این گنبد دوار بماند داشتم دلقی و صد عیب مرا می پوشید خرقه رهن می و مطرب شد و زنار بماند بر جمال تو چنان صورت چین حیران شد که حدیثش همه جا در در و دیوار بماند به تماشاگه زلفش دل حافظ روزی شد که بازآید و جاوید گرفتار بماند # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۹ رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند من ار چه در نظر یار خاک سار شدم رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند چو پرده دار به شمشیر می زند همه را کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند سرود مجلس جمشید گفته اند این بود که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه که این معامله تا صبح دم نخواهد ماند توانگرا دل درویش خود به دست آور که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند بدین رواق زبرجد نوشته اند به زر که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۰ ای پسته تو خنده زده بر حدیث قند مشتاقم از برای خدا یک شکر بخند طوبی ز قامت تو نیارد که دم زند زین قصه بگذرم که سخن می شود بلند خواهی که برنخیزدت از دیده رود خون دل در وفای صحبت رود کسان مبند گر جلوه می نمایی و گر طعنه می زنی ما نیستیم معتقد شیخ خودپسند ز آشفتگی حال من آگاه کی شود آن را که دل نگشت گرفتار این کمند بازار شوق گرم شد آن سروقد کجاست تا جان خود بر آتش رویش کنم سپند جایی که یار ما به شکرخنده دم زند ای پسته کیستی تو خدا را به خود مخند حافظ چو ترک غمزه ترکان نمی کنی دانی کجاست جای تو خوارزم یا خجند # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۱ بعد از این دست من و دامن آن سرو بلند که به بالای چمان از بن و بیخم برکند حاجت مطرب و می نیست تو برقع بگشا که به رقص آوردم آتش رویت چو سپند هیچ رویی نشود آینه حجله بخت مگر آن روی که مالند در آن سم سمند گفتم اسرار غمت هر چه بود گو می باش صبر از این بیش ندارم چه کنم تا کی و چند مکش آن آهوی مشکین مرا ای صیاد شرم از آن چشم سیه دار و مبندش به کمند من خاکی که از این در نتوانم برخاست از کجا بوسه زنم بر لب آن قصر بلند بازمستان دل از آن گیسوی مشکین حافظ زان که دیوانه همان به که بود اندر بند # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۲ حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند چون می از خم به سبو رفت و گل افکند نقاب فرصت عیش نگه دار و بزن جامی چند قند آمیخته با گل نه علاج دل ماست بوسه ای چند برآمیز به دشنامی چند زاهد از کوچه رندان به سلامت بگذر تا خرابت نکند صحبت بدنامی چند عیب می جمله چو گفتی هنرش نیز بگو نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند ای گدایان خرابات خدا یار شماست چشم انعام مدارید ز انعامی چند پیر میخانه چه خوش گفت به دردی کش خویش که مگو حال دل سوخته با خامی چند حافظ از شوق رخ مهر فروغ تو بسوخت کامگارا نظری کن سوی ناکامی چند # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳ دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند بی خود از شعشعه پرتو ذاتم کردند باده از جام تجلی صفاتم دادند چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی آن شب قدر که این تازه براتم دادند بعد از این روی من و آینه وصف جمال که در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند من اگر کامروا گشتم و خوش دل چه عجب مستحق بودم و این ها به زکاتم دادند هاتف آن روز به من مژده این دولت داد که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند این همه شهد و شکر کز سخنم می ریزد اجر صبری ست کز آن شاخ نباتم دادند همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود که ز بند غم ایام نجاتم دادند # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۴ دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت با من راه نشین باده مستانه زدند آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعه کار به نام من دیوانه زدند جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع آتش آن است که در خرمن پروانه زدند کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۵ نقدها را بود آیا که عیاری گیرند تا همه صومعه داران پی کاری گیرند مصلحت دید من آن است که یاران همه کار بگذارند و خم طره یاری گیرند خوش گرفتند حریفان سر زلف ساقی گر فلکشان بگذارد که قراری گیرند قوت بازوی پرهیز به خوبان مفروش که در این خیل حصاری به سواری گیرند یا رب این بچه ترکان چه دلیرند به خون که به تیر مژه هر لحظه شکاری گیرند رقص بر شعر تر و ناله نی خوش باشد خاصه رقصی که در آن دست نگاری گیرند حافظ ابنای زمان را غم مسکینان نیست زین میان گر بتوان به که کناری گیرند # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۶ گر می فروش حاجت رندان روا کند ایزد گنه ببخشد و دفع بلا کند ساقی به جام عدل بده باده تا گدا غیرت نیاورد که جهان پر بلا کند حقا کز این غمان برسد مژده امان گر سالکی به عهد امانت وفا کند گر رنج پیش آید و گر راحت ای حکیم نسبت مکن به غیر که این ها خدا کند در کارخانه ای که ره عقل و فضل نیست فهم ضعیف رای فضولی چرا کند مطرب بساز پرده که کس بی اجل نمرد وان کو نه این ترانه سراید خطا کند ما را که درد عشق و بلای خمار کشت یا وصل دوست یا می صافی دوا کند جان رفت در سر می و حافظ به عشق سوخت عیسی دمی کجاست که احیای ما کند # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۷ دلا بسوز که سوز تو کارها بکند نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند عتاب یار پری چهره عاشقانه بکش که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند هر آن که خدمت جام جهان نما بکند طبیب عشق مسیحا دم است و مشفق لیک چو درد در تو نبیند که را دوا بکند تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند ز بخت خفته ملولم بود که بیداری به وقت فاتحه صبح یک دعا بکند بسوخت حافظ و بویی به زلف یار نبرد مگر دلالت این دولتش صبا بکند # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۸ مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند که اعتراض بر اسرار علم غیب کند کمال سر محبت ببین نه نقص گناه که هر که بی هنر افتد نظر به عیب کند ز عطر حور بهشت آن نفس برآید بوی که خاک میکده ما عبیر جیب کند چنان زند ره اسلام غمزه ساقی که اجتناب ز صهبا مگر صهیب کند کلید گنج سعادت قبول اهل دل است مباد آن که در این نکته شک و ریب کند شبان وادی ایمن گهی رسد به مراد که چند سال به جان خدمت شعیب کند ز دیده خون بچکاند فسانه حافظ چو یاد وقت زمان شباب و شیب کند # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۹ طایر دولت اگر باز گذاری بکند یار بازآید و با وصل قراری بکند دیده را دستگه در و گهر گر چه نماند بخورد خونی و تدبیر نثاری بکند دوش گفتم بکند لعل لبش چاره من هاتف غیب ندا داد که آری بکند کس نیارد بر او دم زند از قصه ما مگرش باد صبا گوش گذاری بکند داده ام باز نظر را به تذروی پرواز بازخواند مگرش نقش و شکاری بکند شهر خالی ست ز عشاق بود کز طرفی مردی از خویش برون آید و کاری بکند کو کریمی که ز بزم طربش غم زده ای جرعه ای درکشد و دفع خماری بکند یا وفا یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب بود آیا که فلک زین دو سه کاری بکند حافظا گر نروی از در او هم روزی گذری بر سرت از گوشه کناری بکند # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰ کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند ببرد اجر دو صد بنده که آزاد کند قاصد منزل سلمیٰ که سلامت بادش چه شود گر به سلامی دل ما شاد کند امتحان کن که بسی گنج مرادت بدهند گر خرابی چو مرا لطف تو آباد کند یا رب اندر دل آن خسرو شیرین انداز که به رحمت گذری بر سر فرهاد کند شاه را به بود از طاعت صدساله و زهد قدر یک ساعته عمری که در او داد کند حالیا عشوه ناز تو ز بنیادم برد تا دگرباره حکیمانه چه بنیاد کند گوهر پاک تو از مدحت ما مستغنیست فکر مشاطه چه با حسن خداداد کند ره نبردیم به مقصود خود اندر شیراز خرم آن روز که حافظ ره بغداد کند # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱ آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند بر جای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند اول به بانگ نای و نی آرد به دل پیغام وی وانگه به یک پیمانه می با من وفاداری کند دلبر که جان فرسود از او کام دلم نگشود از او نومید نتوان بود از او باشد که دلداری کند گفتم گره نگشوده ام زان طره تا من بوده ام گفتا منش فرموده ام تا با تو طراری کند پشمینه پوش تندخو از عشق نشنیده است بو از مستیش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند چون من گدای بی نشان مشکل بود یاری چنان سلطان کجا عیش نهان با رند بازاری کند زان طره پرپیچ و خم سهل است اگر بینم ستم از بند و زنجیرش چه غم هر کس که عیاری کند شد لشکر غم بی عدد از بخت می خواهم مدد تا فخر دین عبدالصمد باشد که غمخواری کند با چشم پرنیرنگ او حافظ مکن آهنگ او کان طره شبرنگ او بسیار طراری کند # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲ سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند همدم گل نمی شود یاد سمن نمی کند دی گله ای ز طره اش کردم و از سر فسوس گفت که این سیاه کج گوش به من نمی کند تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او زان سفر دراز خود عزم وطن نمی کند پیش کمان ابرویش لابه همی کنم ولی گوش کشیده است از آن گوش به من نمی کند با همه عطف دامنت آیدم از صبا عجب کز گذر تو خاک را مشک ختن نمی کند چون ز نسیم می شود زلف بنفشه پرشکن وه که دلم چه یاد از آن عهدشکن نمی کند دل به امید روی او همدم جان نمی شود جان به هوای کوی او خدمت تن نمی کند ساقی سیم ساق من گر همه درد می دهد کیست که تن چو جام می جمله دهن نمی کند دستخوش جفا مکن آب رخم که فیض ابر بی مدد سرشک من در عدن نمی کند کشته غمزه تو شد حافظ ناشنیده پند تیغ سزاست هر که را درد سخن نمی کند # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳ در نظربازی ما بی خبران حیران اند من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی عشق داند که در این دایره سرگردان اند جلوه گاه رخ او دیده من تنها نیست ماه و خورشید همین آینه می گردانند عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدا ما همه بنده و این قوم خداوندان اند مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم آه اگر خرقه پشمین به گرو نستانند وصل خورشید به شب پره اعمی نرسد که در آن آینه صاحب نظران حیران اند لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ عشق بازان چنین مستحق هجران اند مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار ورنه مستوری و مستی همه کس نتوانند گر به نزهتگه ارواح برد بوی تو باد عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند گر شوند آگه از اندیشه ما مغ بچگان بعد از این خرقه صوفی به گرو نستانند # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴ سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند به فتراک جفا دل ها چو بربندند بربندند ز زلف عنبرین جان ها چو بگشایند بفشانند به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند نهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند سرشک گوشه گیران را چو دریابند در یابند رخ مهر از سحرخیزان نگردانند اگر دانند ز چشمم لعل رمانی چو می خندند می بارند ز رویم راز پنهانی چو می بینند می خوانند دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد ز فکر آنان که در تدبیر درمانند در مانند چو منصور از مراد آنان که بردارند بر دارند بدین درگاه حافظ را چو می خوانند می رانند در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند که با این درد اگر دربند درمانند در مانند # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵ غلام نرگس مست تو تاجدارانند خراب باده لعل تو هوشیارانند تو را صبا و مرا آب دیده شد غماز و گر نه عاشق و معشوق رازدارانند ز زیر زلف دوتا چون گذر کنی بنگر که از یمین و یسارت چه سوگوارانند گذار کن چو صبا بر بنفشه زار و ببین که از تطاول زلفت چه بی قرارانند نصیب ماست بهشت ای خداشناس برو که مستحق کرامت گناهکارانند نه من بر آن گل عارض غزل سرایم و بس که عندلیب تو از هر طرف هزارانند تو دستگیر شو ای خضر پی خجسته که من پیاده می روم و همرهان سوارانند بیا به میکده و چهره ارغوانی کن مرو به صومعه کآنجا سیاه کارانند خلاص حافظ از آن زلف تابدار مباد که بستگان کمند تو رستگارانند # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶ آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند دردم نهفته به ز طبیبان مدعی باشد که از خزانه غیبم دوا کنند معشوق چون نقاب ز رخ درنمی کشد هر کس حکایتی به تصور چرا کنند چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدی ست آن به که کار خود به عنایت رها کنند بی معرفت مباش که در من یزید عشق اهل نظر معامله با آشنا کنند حالی درون پرده بسی فتنه می رود تا آن زمان که پرده برافتد چه ها کنند گر سنگ از این حدیث بنالد عجب مدار صاحبدلان حکایت دل خوش ادا کنند می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند پیراهنی که آید از او بوی یوسفم ترسم برادران غیورش قبا کنند بگذر به کوی میکده تا زمره حضور اوقات خود ز بهر تو صرف دعا کنند پنهان ز حاسدان به خودم خوان که منعمان خیر نهان برای رضای خدا کنند حافظ دوام وصل میسر نمی شود شاهان کم التفات به حال گدا کنند # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷ شاهدان گر دلبری زین سان کنند زاهدان را رخنه در ایمان کنند هر کجا آن شاخ نرگس بشکفد گل رخانش دیده نرگس دان کنند ای جوان سروقد گویی ببر پیش از آن کز قامتت چوگان کنند عاشقان را بر سر خود حکم نیست هر چه فرمان تو باشد آن کنند پیش چشمم کمتر است از قطره ای این حکایت ها که از طوفان کنند یار ما چون گیرد آغاز سماع قدسیان بر عرش دست افشان کنند مردم چشمم به خون آغشته شد در کجا این ظلم بر انسان کنند خوش برآ با غصه ای دل کاهل راز عیش خوش در بوته هجران کنند سر مکش حافظ ز آه نیم شب تا چو صبحت آینه رخشان کنند # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸ گفتم کی ام دهان و لبت کامران کنند گفتا به چشم هر چه تو گویی چنان کنند گفتم خراج مصر طلب می کند لبت گفتا در این معامله کمتر زیان کنند گفتم به نقطه دهنت خود که برد راه گفت این حکایتیست که با نکته دان کنند گفتم صنم پرست مشو با صمد نشین گفتا به کوی عشق هم این و هم آن کنند گفتم هوای میکده غم می برد ز دل گفتا خوش آن کسان که دلی شادمان کنند گفتم شراب و خرقه نه آیین مذهب است گفت این عمل به مذهب پیر مغان کنند گفتم ز لعل نوش لبان پیر را چه سود گفتا به بوسه شکرینش جوان کنند گفتم که خواجه کی به سر حجله می رود گفت آن زمان که مشتری و مه قران کنند گفتم دعای دولت او ورد حافظ است گفت این دعا ملایک هفت آسمان کنند # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۹ واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس توبه فرمایان چرا خود توبه کم تر می کنند گوییا باور نمی دارند روز داوری کاین همه قلب و دغل در کار داور می کنند یا رب این نودولتان را با خر خودشان نشان کاین همه ناز از غلام ترک و استر می کنند ای گدای خانقه برجه که در دیر مغان می دهند آبی و دل ها را توانگر می کنند حسن بی پایان او چندان که عاشق می کشد زمره دیگر به عشق از غیب سر بر می کنند بر در می خانه عشق ای ملک تسبیح گوی کاندر آنجا طینت آدم مخمر می کنند صبح دم از عرش می آمد خروشی عقل گفت قدسیان گویی که شعر حافظ از بر می کنند # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۰ دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند پنهان خورید باده که تعزیر می کنند ناموس عشق و رونق عشاق می برند عیب جوان و سرزنش پیر می کنند جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز باطل در این خیال که اکسیر می کنند گویند رمز عشق مگویید و مشنوید مشکل حکایتیست که تقریر می کنند ما از برون در شده مغرور صد فریب تا خود درون پرده چه تدبیر می کنند تشویش وقت پیر مغان می دهند باز این سالکان نگر که چه با پیر می کنند صد ملک دل به نیم نظر می توان خرید خوبان در این معامله تقصیر می کنند قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست قومی دگر حواله به تقدیر می کنند فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر کـ این کارخانه ایست که تغییر می کنند می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب چون نیک بنگری همه تزویر می کنند # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۱ شراب بی غش و ساقی خوش دو دام رهند که زیرکان جهان از کمندشان نرهند من ار چه عاشقم و رند و مست و نامه سیاه هزار شکر که یاران شهر بی گنهند جفا نه پیشه درویشیست و راهروی بیار باده که این سالکان نه مرد رهند مبین حقیر گدایان عشق را کاین قوم شهان بی کمر و خسروان بی کلهند به هوش باش که هنگام باد استغنا هزار خرمن طاعت به نیم جو ننهند مکن که کوکبه دلبری شکسته شود چو بندگان بگریزند و چاکران بجهند غلام همت دردی کشان یک رنگم نه آن گروه که ازرق لباس و دل سیهند قدم منه به خرابات جز به شرط ادب که سالکان درش محرمان پادشهند جناب عشق بلند است همتی حافظ که عاشقان ره بی همتان به خود ندهند # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۲ بود آیا که در میکده ها بگشایند گره از کار فروبسته ما بگشایند اگر از بهر دل زاهد خودبین بستند دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند به صفای دل رندان صبوحی زدگان بس در بسته به مفتاح دعا بگشایند نامه تعزیت دختر رز بنویسید تا همه مغبچگان زلف دوتا بگشایند گیسوی چنگ ببرید به مرگ می ناب تا حریفان همه خون از مژه ها بگشایند در میخانه ببستند خدایا مپسند که در خانه تزویر و ریا بگشایند حافظ این خرقه که داری تو ببینی فردا که چه زنار ز زیرش به دغا بگشایند # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۳ سال ها دفتر ما در گرو صهبا بود رونق میکده از درس و دعای ما بود نیکی پیر مغان بین که چو ما بدمستان هر چه کردیم به چشم کرمش زیبا بود دفتر دانش ما جمله بشویید به می که فلک دیدم و در قصد دل دانا بود از بتان آن طلب ار حسن شناسی ای دل کاین کسی گفت که در علم نظر بینا بود دل چو پرگار به هر سو دورانی می کرد و اندر آن دایره سرگشته پابرجا بود مطرب از درد محبت عملی می پرداخت که حکیمان جهان را مژه خون پالا بود می شکفتم ز طرب زان که چو گل بر لب جوی بر سرم سایه آن سرو سهی بالا بود پیر گلرنگ من اندر حق ازرق پوشان رخصت خبث نداد ار نه حکایت ها بود قلب اندوده حافظ بر او خرج نشد کاین معامل به همه عیب نهان بینا بود # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۴ یاد باد آن که نهانت نظری با ما بود رقم مهر تو بر چهره ما پیدا بود یاد باد آن که چو چشمت به عتابم می کشت معجز عیسویت در لب شکرخا بود یاد باد آن که صبوحی زده در مجلس انس جز من و یار نبودیم و خدا با ما بود یاد باد آن که رخت شمع طرب می افروخت وین دل سوخته پروانه ناپروا بود یاد باد آن که در آن بزمگه خلق و ادب آن که او خنده مستانه زدی صهبا بود یاد باد آن که چو یاقوت قدح خنده زدی در میان من و لعل تو حکایت ها بود یاد باد آن که نگارم چو کمر بربستی در رکابش مه نو پیک جهان پیما بود یاد باد آن که خرابات نشین بودم و مست وآنچه در مسجدم امروز کم است آنجا بود یاد باد آن که به اصلاح شما می شد راست نظم هر گوهر ناسفته که حافظ را بود # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۵ تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود حلقه پیر مغان از ازلم در گوش است بر همانیم که بودیم و همان خواهد بود بر سر تربت ما چون گذری همت خواه که زیارتگه رندان جهان خواهد بود برو ای زاهد خودبین که ز چشم من و تو راز این پرده نهان است و نهان خواهد بود ترک عاشق کش من مست برون رفت امروز تا دگر خون که از دیده روان خواهد بود چشمم آن دم که ز شوق تو نهد سر به لحد تا دم صبح قیامت نگران خواهد بود بخت حافظ گر از این گونه مدد خواهد کرد زلف معشوقه به دست دگران خواهد بود # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶ پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بود مهرورزی تو با ما شهره آفاق بود یاد باد آن صحبت شب ها که با نوشین لبان بحث سر عشق و ذکر حلقه عشاق بود پیش از این کاین سقف سبز و طاق مینا برکشند منظر چشم مرا ابروی جانان طاق بود از دم صبح ازل تا آخر شام ابد دوستی و مهر بر یک عهد و یک میثاق بود سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود حسن مه رویان مجلس گرچه دل می برد و دین بحث ما در لطف طبع و خوبی اخلاق بود بر در شاهم گدایی نکته ای در کار کرد گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بود رشته تسبیح اگر بگسست معذورم بدار دستم اندر دامن ساقی سیمین ساق بود در شب قدر ار صبوحی کرده ام عیبم مکن سرخوش آمد یار و جامی بر کنار طاق بود شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد دفتر نسرین و گل را زینت اوراق بود # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷ یاد باد آن که سر کوی توام منزل بود دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک بر زبان بود مرا آن چه تو را در دل بود دل چو از پیر خرد نقل معانی می کرد عشق می گفت به شرح آن چه بر او مشکل بود آه از آن جور و تطاول که در این دامگه است آه از آن سوز و نیازی که در آن محفل بود در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود دوش بر یاد حریفان به خرابات شدم خم می دیدم خون در دل و پا در گل بود بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق مفتی عقل در این مسأله لایعقل بود راستی خاتم فیروزه بواسحاقی خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ که ز سرپنجه شاهین قضا غافل بود # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۸ خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود گر تو بیداد کنی شرط مروت نبود ما جفا از تو ندیدیم و تو خود نپسندی آنچه در مذهب ارباب طریقت نبود خیره آن دیده که آبش نبرد گریه عشق تیره آن دل که در او شمع محبت نبود دولت از مرغ همایون طلب و سایه او زان که با زاغ و زغن شهپر دولت نبود گر مدد خواستم از پیر مغان عیب مکن شیخ ما گفت که در صومعه همت نبود چون طهارت نبود کعبه و بتخانه یکیست نبود خیر در آن خانه که عصمت نبود حافظا علم و ادب ورز که در مجلس شاه هر که را نیست ادب لایق صحبت نبود # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹ قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود ور نه هیچ از دل بی رحم تو تقصیر نبود من دیوانه چو زلف تو رها می کردم هیچ لایق ترم از حلقه زنجیر نبود یا رب این آینه حسن چه جوهر دارد که در او آه مرا قوت تأثیر نبود سر ز حسرت به در میکده ها برکردم چون شناسای تو در صومعه یک پیر نبود نازنین تر ز قدت در چمن ناز نرست خوش تر از نقش تو در عالم تصویر نبود تا مگر همچو صبا باز به کوی تو رسم حاصلم دوش به جز ناله شبگیر نبود آن کشیدم ز تو ای آتش هجران که چو شمع جز فنای خودم از دست تو تدبیر نبود آیتی بود عذاب انده حافظ بی تو که بر هیچ کسش حاجت تفسیر نبود # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۰ دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود دل که از ناوک مژگان تو در خون می گشت باز مشتاق کمان خانه ابروی تو بود هم عفاالله صبا کز تو پیامی می داد ور نه در کس نرسیدیم که از کوی تو بود عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت فتنه انگیز جهان غمزه جادوی تو بود من سرگشته هم از اهل سلامت بودم دام راهم شکن طره هندوی تو بود بگشا بند قبا تا بگشاید دل من که گشادی که مرا بود ز پهلوی تو بود به وفای تو که بر تربت حافظ بگذر کز جهان می شد و در آرزوی روی تو بود # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۱ دوش می آمد و رخساره برافروخته بود تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود رسم عاشق کشی و شیوه شهرآشوبی جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود جان عشاق سپند رخ خود می دانست و آتش چهره بدین کار برافروخته بود گر چه می گفت که زارت بکشم می دیدم که نهانش نظری با من دلسوخته بود کفر زلفش ره دین می زد و آن سنگین دل در پی اش مشعلی از چهره برافروخته بود دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد آن که یوسف به زر ناسره بفروخته بود گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ یا رب این قلب شناسی ز که آموخته بود # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۲ یک دو جامم دی سحرگه اتفاق افتاده بود وز لب ساقی شرابم در مذاق افتاده بود از سر مستی دگر با شاهد عهد شباب رجعتی می خواستم لیکن طلاق افتاده بود در مقامات طریقت هر کجا کردیم سیر عافیت را با نظربازی فراق افتاده بود ساقیا جام دمادم ده که در سیر طریق هر که عاشق وش نیامد در نفاق افتاده بود ای معبر مژده ای فرما که دوشم آفتاب در شکرخواب صبوحی هم وثاق افتاده بود نقش می بستم که گیرم گوشه ای زان چشم مست طاقت و صبر از خم ابروش طاق افتاده بود گر نکردی نصرت دین شاه یحیی از کرم کار ملک و دین ز نظم و اتساق افتاده بود حافظ آن ساعت که این نظم پریشان می نوشت طایر فکرش به دام اشتیاق افتاده بود # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳ گوهر مخزن اسرار همان است که بود حقه مهر بدان مهر و نشان است که بود عاشقان زمره ارباب امانت باشند لاجرم چشم گهربار همان است که بود از صبا پرس که ما را همه شب تا دم صبح بوی زلف تو همان مونس جان است که بود طالب لعل و گهر نیست وگرنه خورشید هم چنان در عمل معدن و کان است که بود کشته غمزه خود را به زیارت دریاب زانکه بیچاره همان دل نگران است که بود رنگ خون دل ما را که نهان می داری همچنان در لب لعل تو عیان است که بود زلف هندوی تو گفتم که دگر ره نزند سال ها رفت و بدان سیرت و سان است که بود حافظا بازنما قصه خونابه چشم که بر این چشمه همان آب روان است که بود # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۴ دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود تعبیر رفت و کار به دولت حواله بود چل سال رنج و غصه کشیدیم و عاقبت تدبیر ما به دست شراب دوساله بود آن نافه مراد که می خواستم ز بخت در چین زلف آن بت مشکین کلاله بود از دست برده بود خمار غمم سحر دولت مساعد آمد و می در پیاله بود بر آستان میکده خون می خورم مدام روزی ما ز خوان قدر این نواله بود هر کو نکاشت مهر و ز خوبی گلی نچید در رهگذار باد نگهبان لاله بود بر طرف گلشنم گذر افتاد وقت صبح آن دم که کار مرغ سحر آه و ناله بود دیدیم شعر دلکش حافظ به مدح شاه یک بیت از این قصیده به از صد رساله بود آن شاه تندحمله که خورشید شیرگیر پیشش به روز معرکه کمتر غزاله بود # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۵ به کوی میکده یا رب سحر چه مشغله بود که جوش شاهد و ساقی و شمع و مشعله بود حدیث عشق که از حرف و صوت مستغنیست به ناله دف و نی در خروش و ولوله بود مباحثی که در آن مجلس جنون می رفت ورای مدرسه و قال و قیل مسأله بود دل از کرشمه ساقی به شکر بود ولی ز نامساعدی بختش اندکی گله بود قیاس کردم و آن چشم جادوانه مست هزار ساحر چون سامریش در گله بود بگفتمش به لبم بوسه ای حوالت کن به خنده گفت کی ات با من این معامله بود ز اخترم نظری سعد در ره است که دوش میان ماه و رخ یار من مقابله بود دهان یار که درمان درد حافظ داشت فغان که وقت مروت چه تنگ حوصله بود # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶ آن یار کز او خانه ما جای پری بود سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش بیچاره ندانست که یارش سفری بود تنها نه ز راز دل من پرده برافتاد تا بود فلک شیوه او پرده دری بود منظور خردمند من آن ماه که او را با حسن ادب شیوه صاحب نظری بود از چنگ منش اختر بدمهر به در برد آری چه کنم دولت دور قمری بود عذری بنه ای دل که تو درویشی و او را در مملکت حسن سر تاجوری بود اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرین افسوس که آن گنج روان رهگذری بود خود را بکش ای بلبل از این رشک که گل را با باد صبا وقت سحر جلوه گری بود هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ از یمن دعای شب و ورد سحری بود # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۷ مسلمانان مرا وقتی دلی بود که با وی گفتمی گر مشکلی بود به گردابی چو می افتادم از غم به تدبیرش امید ساحلی بود دلی همدرد و یاری مصلحت بین که استظهار هر اهل دلی بود ز من ضایع شد اندر کوی جانان چه دامنگیر یا رب منزلی بود هنر بی عیب حرمان نیست لیکن ز من محروم تر کی سایلی بود بر این جان پریشان رحمت آرید که وقتی کاردانی کاملی بود مرا تا عشق تعلیم سخن کرد حدیثم نکته هر محفلی بود مگو دیگر که حافظ نکته دان است که ما دیدیم و محکم جاهلی بود # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۸ در ازل هر کو به فیض دولت ارزانی بود تا ابد جام مرادش همدم جانی بود من همان ساعت که از می خواستم شد توبه کار گفتم این شاخ ار دهد باری پشیمانی بود خود گرفتم کافکنم سجاده چون سوسن به دوش همچو گل بر خرقه رنگ می مسلمانی بود بی چراغ جام در خلوت نمی یارم نشست زان که کنج اهل دل باید که نورانی بود همت عالی طلب جام مرصع گو مباش رند را آب عنب یاقوت رمانی بود گرچه بی سامان نماید کار ما سهلش مبین کاندر این کشور گدایی رشک سلطانی بود نیک نامی خواهی ای دل با بدان صحبت مدار خودپسندی جان من برهان نادانی بود مجلس انس و بهار و بحث شعر اندر میان نستدن جام می از جانان گران جانی بود دی عزیزی گفت حافظ می خورد پنهان شراب ای عزیز من نه عیب آن به که پنهانی بود # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۹ کنون که در چمن آمد گل از عدم به وجود بنفشه در قدم او نهاد سر به سجود بنوش جام صبوحی به ناله دف و چنگ ببوس غبغب ساقی به نغمه نی و عود به دور گل منشین بی شراب و شاهد و چنگ که همچو روز بقا هفته ای بود معدود شد از خروج ریاحین چو آسمان روشن زمین به اختر میمون و طالع مسعود ز دست شاهد نازک عذار عیسی دم شراب نوش و رها کن حدیث عاد و ثمود جهان چو خلد برین شد به دور سوسن و گل ولی چه سود که در وی نه ممکن است خلود چو گل سوار شود بر هوا سلیمان وار سحر که مرغ درآید به نغمه داوود به باغ تازه کن آیین دین زردشتی کنون که لاله برافروخت آتش نمرود بخواه جام صبوحی به یاد آصف عهد وزیر ملک سلیمان عماد دین محمود بود که مجلس حافظ به یمن تربیتش هر آن چه می طلبد جمله باشدش موجود # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۰ از دیده خون دل همه بر روی ما رود بر روی ما ز دیده چه گویم چه ها رود ما در درون سینه هوایی نهفته ایم بر باد اگر رود دل ما زان هوا رود خورشید خاوری کند از رشک جامه چاک گر ماه مهرپرور من در قبا رود بر خاک راه یار نهادیم روی خویش بر روی ما رواست اگر آشنا رود سیل است آب دیده و هر کس که بگذرد گر خود دلش ز سنگ بود هم ز جا رود ما را به آب دیده شب و روز ماجراست زان رهگذر که بر سر کویش چرا رود حافظ به کوی میکده دایم به صدق دل چون صوفیان صومعه دار از صفا رود # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱ چو دست بر سر زلفش زنم به تاب رود ور آشتی طلبم با سر عتاب رود چو ماه نو ره بیچارگان نظاره زند به گوشه ابرو و در نقاب رود شب شراب خرابم کند به بیداری وگر به روز شکایت کنم به خواب رود طریق عشق پرآشوب و فتنه است ای دل بیفتد آن که در این راه با شتاب رود گدایی در جانان به سلطنت مفروش کسی ز سایه این در به آفتاب رود سواد نامه موی سیاه چون طی شد بیاض کم نشود گر صد انتخاب رود حباب را چو فتد باد نخوت اندر سر کلاه داریش اندر سر شراب رود حجاب راه تویی حافظ از میان برخیز خوشا کسی که در این راه بی حجاب رود # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۲ از سر کوی تو هر کو به ملالت برود نرود کارش و آخر به خجالت برود کاروانی که بود بدرقه اش حفظ خدا به تجمل بنشیند به جلالت برود سالک از نور هدایت ببرد راه به دوست که به جایی نرسد گر به ضلالت برود کام خود آخر عمر از می و معشوق بگیر حیف اوقات که یک سر به بطالت برود ای دلیل دل گم گشته خدا را مددی که غریب ار نبرد ره به دلالت برود حکم مستوری و مستی همه بر خاتمت است کس ندانست که آخر به چه حالت برود حافظ از چشمه حکمت به کف آور جامی بو که از لوح دلت نقش جهالت برود # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۳ هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود از دماغ من سرگشته خیال دهنت به جفای فلک و غصه دوران نرود در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند تا ابد سر نکشد وز سر پیمان نرود هر چه جز بار غمت بر دل مسکین من است برود از دل من وز دل من آن نرود آن چنان مهر توام در دل و جان جای گرفت که اگر سر برود از دل و از جان نرود گر رود از پی خوبان دل من معذور است درد دارد چه کند کز پی درمان نرود هر که خواهد که چو حافظ نشود سرگردان دل به خوبان ندهد وز پی ایشان نرود # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۴ خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود به هر درش که بخوانند بی خبر نرود طمع در آن لب شیرین نکردنم اولی ولی چگونه مگس از پی شکر نرود سواد دیده غمدیده ام به اشک مشوی که نقش خال توام هرگز از نظر نرود ز من چو باد صبا بوی خود دریغ مدار چرا که بی سر زلف توام به سر نرود دلا مباش چنین هرزه گرد و هرجایی که هیچ کار ز پیشت بدین هنر نرود مکن به چشم حقارت نگاه در من مست که آبروی شریعت بدین قدر نرود من گدا هوس سروقامتی دارم که دست در کمرش جز به سیم و زر نرود تو کز مکارم اخلاق عالمی دگری وفای عهد من از خاطرت به در نرود سیاه نامه تر از خود کسی نمی بینم چگونه چون قلمم دود دل به سر نرود به تاج هدهدم از ره مبر که باز سفید چو باشه در پی هر صید مختصر نرود بیار باده و اول به دست حافظ ده به شرط آن که ز مجلس سخن به در نرود # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۵ ساقی حدیث سرو و گل و لاله می رود وین بحث با ثلاثه غساله می رود می ده که نوعروس چمن حد حسن یافت کار این زمان ز صنعت دلاله می رود شکرشکن شوند همه طوطیان هند زین قند پارسی که به بنگاله می رود طی مکان ببین و زمان در سلوک شعر کاین طفل یک شبه ره یک ساله می رود آن چشم جادوانه عابدفریب بین کش کاروان سحر ز دنباله می رود از ره مرو به عشوه دنیا که این عجوز مکاره می نشیند و محتاله می رود باد بهار می وزد از گلستان شاه وز ژاله باده در قدح لاله می رود حافظ ز شوق مجلس سلطان غیاث دین غافل مشو که کار تو از ناله می رود # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۶ ترسم که اشک در غم ما پرده در شود وین راز سر به مهر به عالم سمر شود گویند سنگ لعل شود در مقام صبر آری شود ولیک به خون جگر شود خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه کز دست غم خلاص من آنجا مگر شود از هر کرانه تیر دعا کرده ام روان باشد کز آن میانه یکی کارگر شود ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود از کیمیای مهر تو زر گشت روی من آری به یمن لطف شما خاک زر شود در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب یا رب مباد آن که گدا معتبر شود بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی مقبول طبع مردم صاحب نظر شود این سرکشی که کنگره کاخ وصل راست سرها بر آستانه او خاک در شود حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۷ گر چه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود رندی آموز و کرم کن که نه چندان هنر است حیوانی که ننوشد می و انسان نشود گوهر پاک بباید که شود قابل فیض ور نه هر سنگ و گلی لؤلؤ و مرجان نشود اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش که به تلبیس و حیل دیو مسلمان نشود عشق می ورزم و امید که این فن شریف چون هنرهای دگر موجب حرمان نشود دوش می گفت که فردا بدهم کام دلت سببی ساز خدایا که پشیمان نشود حسن خلقی ز خدا می طلبم خوی تو را تا دگر خاطر ما از تو پریشان نشود ذره را تا نبود همت عالی حافظ طالب چشمه خورشید درخشان نشود # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۸ گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود پیش پایی به چراغ تو ببینم چه شود یا رب اندر کنف سایه آن سرو بلند گر من سوخته یک دم بنشینم چه شود آخر ای خاتم جمشید همایون آثار گر فتد عکس تو بر نقش نگینم چه شود واعظ شهر چو مهر ملک و شحنه گزید من اگر مهر نگاری بگزینم چه شود عقلم از خانه به در رفت وگر می این است دیدم از پیش که در خانه دینم چه شود صرف شد عمر گرانمایه به معشوقه و می تا از آنم چه به پیش آید از اینم چه شود خواجه دانست که من عاشقم و هیچ نگفت حافظ ار نیز بداند که چنینم چه شود # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۹ بخت از دهان دوست نشانم نمی دهد دولت خبر ز راز نهانم نمی دهد از بهر بوسه ای ز لبش جان همی دهم اینم همی ستاند و آنم نمی دهد مردم در این فراق و در آن پرده راه نیست یا هست و پرده دار نشانم نمی دهد زلفش کشید باد صبا چرخ سفله بین کانجا مجال باد وزانم نمی دهد چندان که بر کنار چو پرگار می شدم دوران چو نقطه ره به میانم نمی دهد شکر به صبر دست دهد عاقبت ولی بدعهدی زمانه زمانم نمی دهد گفتم روم به خواب و ببینم جمال دوست حافظ ز آه و ناله امانم نمی دهد # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰ اگر به باده مشکین دلم کشد شاید که بوی خیر ز زهد ریا نمی آید جهانیان همه گر منع من کنند از عشق من آن کنم که خداوندگار فرماید طمع ز فیض کرامت مبر که خلق کریم گنه ببخشد و بر عاشقان ببخشاید مقیم حلقه ذکر است دل بدان امید که حلقه ای ز سر زلف یار بگشاید تو را که حسن خداداده هست و حجله بخت چه حاجت است که مشاطه ات بیاراید چمن خوش است و هوا دلکش است و می بی غش کنون به جز دل خوش هیچ در نمی باید جمیله ایست عروس جهان ولی هش دار که این مخدره در عقد کس نمی آید به لابه گفتمش ای ماهرخ چه باشد اگر به یک شکر ز تو دلخسته ای بیاساید به خنده گفت که حافظ خدای را مپسند که بوسه تو رخ ماه را بیالاید # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱ گفتم غم تو دارم گفتا غمت سرآید گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز گفتا ز خوب رویان این کار کمتر آید گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم گفتا که شب رو است او از راه دیگر آید گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت گفتا تو بندگی کن کاو بنده پرور آید گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد گفتا خموش حافظ کـاین غصه هم سر آید # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲ بر سر آنم که گر ز دست برآید دست به کاری زنم که غصه سرآید خلوت دل نیست جای صحبت اضداد دیو چو بیرون رود فرشته درآید صحبت حکام ظلمت شب یلداست نور ز خورشید جوی بو که برآید بر در ارباب بی مروت دنیا چند نشینی که خواجه کی به درآید ترک گدایی مکن که گنج بیابی از نظر رهروی که در گذر آید صالح و طالح متاع خویش نمودند تا که قبول افتد و که در نظر آید بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر باغ شود سبز و شاخ گل به بر آید غفلت حافظ در این سراچه عجب نیست هر که به میخانه رفت بی خبر آید # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۳ دست از طلب ندارم تا کام من برآید یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر کز آتش درونم دود از کفن برآید بنمای رخ که خلقی واله شوند و حیران بگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید جان بر لب است و حسرت در دل که از لبانش نگرفته هیچ کامی جان از بدن برآید از حسرت دهانش آمد به تنگ جانم خود کام تنگدستان کی زان دهن برآید گویند ذکر خیرش در خیل عشقبازان هر جا که نام حافظ در انجمن برآید # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۴ چو آفتاب می از مشرق پیاله برآید ز باغ عارض ساقی هزار لاله برآید نسیم در سر گل بشکند کلاله سنبل چو از میان چمن بوی آن کلاله برآید حکایت شب هجران نه آن حکایت حالیست که شمه ای ز بیانش به صد رساله برآید ز گرد خوان نگون فلک طمع نتوان داشت که بی ملالت صد غصه یک نواله برآید به سعی خود نتوان برد پی به گوهر مقصود خیال باشد کاین کار بی حواله برآید گرت چو نوح نبی صبر هست در غم طوفان بلا بگردد و کام هزارساله برآید نسیم زلف تو چون بگذرد به تربت حافظ ز خاک کالبدش صد هزار لاله برآید # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۵ زهی خجسته زمانی که یار بازآید به کام غمزدگان غمگسار بازآید به پیش خیل خیالش کشیدم ابلق چشم بدان امید که آن شهسوار بازآید اگر نه در خم چوگان او رود سر من ز سر نگویم و سر خود چه کار بازآید مقیم بر سر راهش نشسته ام چون گرد بدان هوس که بدین رهگذار بازآید دلی که با سر زلفین او قراری داد گمان مبر که بدان دل قرار بازآید چه جورها که کشیدند بلبلان از دی به بوی آن که دگر نوبهار بازآید ز نقش بند قضا هست امید آن حافظ که همچو سرو به دستم نگار بازآید # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۶ اگر آن طایر قدسی ز درم بازآید عمر بگذشته به پیرانه سرم بازآید دارم امید بر این اشک چو باران که دگر برق دولت که برفت از نظرم بازآید آن که تاج سر من خاک کف پایش بود از خدا می طلبم تا به سرم بازآید خواهم اندر عقبش رفت به یاران عزیز شخصم ار بازنیاید خبرم بازآید گر نثار قدم یار گرامی نکنم گوهر جان به چه کار دگرم بازآید کوس نو دولتی از بام سعادت بزنم گر ببینم که مه نوسفرم بازآید مانعش غلغل چنگ است و شکرخواب صبوح ور نه گر بشنود آه سحرم بازآید آرزومند رخ شاه چو ماهم حافظ همتی تا به سلامت ز درم بازآید # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷ نفس برآمد و کام از تو بر نمی آید فغان که بخت من از خواب در نمی آید صبا به چشم من انداخت خاکی از کویش که آب زندگیم در نظر نمی آید قد بلند تو را تا به بر نمی گیرم درخت کام و مرادم به بر نمی آید مگر به روی دلارای یار ما ور نی به هیچ وجه دگر کار بر نمی آید مقیم زلف تو شد دل که خوش سوادی دید وز آن غریب بلاکش خبر نمی آید ز شست صدق گشادم هزار تیر دعا ولی چه سود یکی کارگر نمی آید بسم حکایت دل هست با نسیم سحر ولی به بخت من امشب سحر نمی آید در این خیال به سر شد زمان عمر و هنوز بلای زلف سیاهت به سر نمی آید ز بس که شد دل حافظ رمیده از همه کس کنون ز حلقه زلفت به در نمی آید # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۸ جهان بر ابروی عید از هلال وسمه کشید هلال عید در ابروی یار باید دید شکسته گشت چو پشت هلال قامت من کمان ابروی یارم چو وسمه بازکشید مگر نسیم خطت صبح در چمن بگذشت که گل به بوی تو بر تن چو صبح جامه درید نبود چنگ و رباب و نبید و عود که بود گل وجود من آغشته گلاب و نبید بیا که با تو بگویم غم ملالت دل چرا که بی تو ندارم مجال گفت و شنید بهای وصل تو گر جان بود خریدارم که جنس خوب مبصر به هر چه دید خرید چو ماه روی تو در شام زلف می دیدم شبم به روی تو روشن چو روز می گردید به لب رسید مرا جان و برنیامد کام به سر رسید امید و طلب به سر نرسید ز شوق روی تو حافظ نوشت حرفی چند بخوان ز نظمش و در گوش کن چو مروارید # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹ رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید صفیر مرغ برآمد بط شراب کجاست فغان فتاد به بلبل نقاب گل که کشید ز میوه های بهشتی چه ذوق دریابد هر آن که سیب زنخدان شاهدی نگزید مکن ز غصه شکایت که در طریق طلب به راحتی نرسید آن که زحمتی نکشید ز روی ساقی مه وش گلی بچین امروز که گرد عارض بستان خط بنفشه دمید چنان کرشمه ساقی دلم ز دست ببرد که با کسی دگرم نیست برگ گفت و شنید من این مرقع رنگین چو گل بخواهم سوخت که پیر باده فروشش به جرعه ای نخرید بهار می گذرد دادگسترا دریاب که رفت موسم و حافظ هنوز می نچشید # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۰ ابر آذاری برآمد باد نوروزی وزید وجه می می خواهم و مطرب که می گوید رسید شاهدان در جلوه و من شرمسار کیسه ام بار عشق و مفلسی صعب است می باید کشید قحط جود است آبروی خود نمی باید فروخت باده و گل از بهای خرقه می باید خرید گوییا خواهد گشود از دولتم کاری که دوش من همی کردم دعا و صبح صادق می دمید با لبی و صد هزاران خنده آمد گل به باغ از کریمی گوییا در گوشه ای بویی شنید دامنی گر چاک شد در عالم رندی چه باک جامه ای در نیکنامی نیز می باید درید این لطایف کز لب لعل تو من گفتم که گفت وین تطاول کز سر زلف تو من دیدم که دید عدل سلطان گر نپرسد حال مظلومان عشق گوشه گیران را ز آسایش طمع باید برید تیر عاشق کش ندانم بر دل حافظ که زد این قدر دانم که از شعر ترش خون می چکید # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۱ معاشران ز حریف شبانه یاد آرید حقوق بندگی مخلصانه یاد آرید به وقت سرخوشی از آه و ناله عشاق به صوت و نغمه چنگ و چغانه یاد آرید چو لطف باده کند جلوه در رخ ساقی ز عاشقان به سرود و ترانه یاد آرید چو در میان مراد آورید دست امید ز عهد صحبت ما در میانه یاد آرید سمند دولت اگر چند سرکشیده رود ز همرهان به سر تازیانه یاد آرید نمی خورید زمانی غم وفاداران ز بی وفایی دور زمانه یاد آرید به وجه مرحمت ای ساکنان صدر جلال ز روی حافظ و این آستانه یاد آرید # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۲ بیا که رایت منصور پادشاه رسید نوید فتح و بشارت به مهر و ماه رسید جمال بخت ز روی ظفر نقاب انداخت کمال عدل به فریاد دادخواه رسید سپهر دور خوش اکنون کند که ماه آمد جهان به کام دل اکنون رسد که شاه رسید ز قاطعان طریق این زمان شوند ایمن قوافل دل و دانش که مرد راه رسید عزیز مصر به رغم برادران غیور ز قعر چاه برآمد به اوج ماه رسید کجاست صوفی دجال فعل ملحدشکل بگو بسوز که مهدی دین پناه رسید صبا بگو که چه ها بر سرم در این غم عشق ز آتش دل سوزان و دود آه رسید ز شوق روی تو شاها بدین اسیر فراق همان رسید کز آتش به برگ کاه رسید مرو به خواب که حافظ به بارگاه قبول ز ورد نیم شب و درس صبحگاه رسید # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۳ بوی خوش تو هر که ز باد صبا شنید از یار آشنا سخن آشنا شنید ای شاه حسن چشم به حال گدا فکن کـاین گوش بس حکایت شاه و گدا شنید خوش می کنم به باده مشکین مشام جان کز دلق پوش صومعه بوی ریا شنید سر خدا که عارف سالک به کس نگفت در حیرتم که باده فروش از کجا شنید یا رب کجاست محرم رازی که یک زمان دل شرح آن دهد که چه گفت و چه ها شنید اینش سزا نبود دل حق گزار من کز غمگسار خود سخن ناسزا شنید محروم اگر شدم ز سر کوی او چه شد از گلشن زمانه که بوی وفا شنید ساقی بیا که عشق ندا می کند بلند کان کس که گفت قصه ما هم ز ما شنید ما باده زیر خرقه نه امروز می خوریم صد بار پیر میکده این ماجرا شنید ما می به بانگ چنگ نه امروز می کشیم بس دور شد که گنبد چرخ این صدا شنید پند حکیم محض صواب است و عین خیر فرخنده آن کسی که به سمع رضا شنید حافظ وظیفه تو دعا گفتن است و بس در بند آن مباش که نشنید یا شنید # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۴ معاشران گره از زلف یار باز کنید شبی خوش است بدین قصه اش دراز کنید حضور خلوت انس است و دوستان جمعند و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید رباب و چنگ به بانگ بلند می گویند که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد گر اعتماد بر الطاف کارساز کنید میان عاشق و معشوق فرق بسیار است چو یار ناز نماید شما نیاز کنید نخست موعظه پیر صحبت این حرف است که از مصاحب ناجنس احتراز کنید هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق بر او نمرده به فتوای من نماز کنید وگر طلب کند انعامی از شما حافظ حوالتش به لب یار دل نواز کنید # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۵ الا ای طوطی گویا ی اسرار مبادا خالیت شکر ز منقار سرت سبز و دلت خوش باد جاوید که خوش نقشی نمودی از خط یار سخن سربسته گفتی با حریفان خدا را زین معما پرده بردار به روی ما زن از ساغر گلابی که خواب آلوده ایم ای بخت بیدار چه ره بود این که زد در پرده مطرب که می رقصند با هم مست و هشیار از آن افیون که ساقی در می افکند حریفان را نه سر ماند نه دستار سکندر را نمی بخشند آبی به زور و زر میسر نیست این کار بیا و حال اهل درد بشنو به لفظ اندک و معنی بسیار بت چینی عدوی دین و دل هاست خداوندا دل و دینم نگه دار به مستور ان مگو اسرار مستی حدیث جان مگو با نقش دیوار به یمن دولت منصور شاهی علم شد حافظ اندر نظم اشعار خداوندی به جای بندگان کرد خداوندا ز آفاتش نگه دار # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶ عید است و آخر گل و یاران در انتظار ساقی به روی شاه ببین ماه و می بیار دل برگرفته بودم از ایام گل ولی کاری بکرد همت پاکان روزه دار دل در جهان مبند و به مستی سؤال کن از فیض جام و قصه جمشید کامگار جز نقد جان به دست ندارم شراب کو کان نیز بر کرشمه ساقی کنم نثار خوش دولتیست خرم و خوش خسروی کریم یا رب ز چشم زخم زمانش نگاه دار می خور به شعر بنده که زیبی دگر دهد جام مرصع تو بدین در شاهوار گر فوت شد سحور چه نقصان صبوح هست از می کنند روزه گشا طالبان یار زانجا که پرده پوشی عفو کریم توست بر قلب ما ببخش که نقدیست کم عیار ترسم که روز حشر عنان بر عنان رود تسبیح شیخ و خرقه رند شرابخوار حافظ چو رفت روزه و گل نیز می رود ناچار باده نوش که از دست رفت کار # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۷ صبا ز منزل جانان گذر دریغ مدار وز او به عاشق بی دل خبر دریغ مدار به شکر آن که شکفتی به کام بخت ای گل نسیم وصل ز مرغ سحر دریغ مدار حریف عشق تو بودم چو ماه نو بودی کنون که ماه تمامی نظر دریغ مدار جهان و هر چه در او هست سهل و مختصر است ز اهل معرفت این مختصر دریغ مدار کنون که چشمه قند است لعل نوشین ات سخن بگوی و ز طوطی شکر دریغ مدار مکارم تو به آفاق می برد شاعر از او وظیفه و زاد سفر دریغ مدار چو ذکر خیر طلب می کنی سخن این است که در بهای سخن سیم و زر دریغ مدار غبار غم برود حال خوش شود حافظ تو آب دیده از این ره گذر دریغ مدار # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸ ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر زار و بیمار غمم راحت جانی به من آر قلب بی حاصل ما را بزن اکسیر مراد یعنی از خاک در دوست نشانی به من آر در کمینگاه نظر با دل خویشم جنگ است ز ابرو و غمزه او تیر و کمانی به من آر در غریبی و فراق و غم دل پیر شدم ساغر می ز کف تازه جوانی به من آر منکران را هم از این می دو سه ساغر بچشان وگر ایشان نستانند روانی به من آر ساقیا عشرت امروز به فردا مفکن یا ز دیوان قضا خط امانی به من آر دلم از دست بشد دوش چو حافظ می گفت کای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۹ ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار ببر اندوه دل و مژده دل دار بیار نکته ای روح فزا از دهن دوست بگو نامه ای خوش خبر از عالم اسرار بیار تا معطر کنم از لطف نسیم تو مشام شمه ای از نفحات نفس یار بیار به وفای تو که خاک ره آن یار عزیز بی غباری که پدید آید از اغیار بیار گردی از ره گذر دوست به کوری رقیب بهر آسایش این دیده خون بار بیار خامی و ساده دلی شیوه جانبازان نیست خبری از بر آن دل بر عیار بیار شکر آن را که تو در عشرتی ای مرغ چمن به اسیران قفس مژده گل زار بیار کام جان تلخ شد از صبر که کردم بی دوست عشوه ای زان لب شیرین شکربار بیار روزگاریست که دل چهره مقصود ندید ساقیا آن قدح آینه کردار بیار دلق حافظ به چه ارزد به می اش رنگین کن وان گه اش مست و خراب از سر بازار بیار # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰ روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر خرمن سوختگان را همه گو باد ببر ما چو دادیم دل و دیده به طوفان بلا گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر زلف چون عنبر خامش که ببوید هیهات ای دل خام طمع این سخن از یاد ببر سینه گو شعله آتشکده فارس بکش دیده گو آب رخ دجله بغداد ببر دولت پیر مغان باد که باقی سهل است دیگری گو برو و نام من از یاد ببر سعی نابرده در این راه به جایی نرسی مزد اگر می طلبی طاعت استاد ببر روز مرگم نفسی وعده دیدار بده وآن گهم تا به لحد فارغ و آزاد ببر دوش می گفت به مژگان درازت بکشم یا رب از خاطرش اندیشه بیداد ببر حافظ اندیشه کن از نازکی خاطر یار برو از درگهش این ناله و فریاد ببر # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۱ شب وصل است و طی شد نامه هجر سلام فیه حتی مطلع الفجر دلا در عاشقی ثابت قدم باش که در این ره نباشد کار بی اجر من از رندی نخواهم کرد توبه و لو آذیتني بالهجر و الحجر برآی ای صبح روشن دل خدا را که بس تاریک می بینم شب هجر دلم رفت و ندیدم روی دل دار فغان از این تطاول آه از این زجر وفا خواهی جفاکش باش حافظ فان الربح و الخسران في التجر # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۲ گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر بجز از خدمت رندان نکنم کار دگر خرم آن روز که با دیده گریان بروم تا زنم آب در میکده یک بار دگر معرفت نیست در این قوم خدا را سببی تا برم گوهر خود را به خریدار دگر یار اگر رفت و حق صحبت دیرین نشناخت حاش لله که روم من ز پی یار دگر گر مساعد شودم دایره چرخ کبود هم به دست آورمش باز به پرگار دگر عافیت می طلبد خاطرم ار بگذارند غمزه شوخش و آن طره طرار دگر راز سربسته ما بین که به دستان گفتند هر زمان با دف و نی بر سر بازار دگر هر دم از درد بنالم که فلک هر ساعت کندم قصد دل ریش به آزار دگر بازگویم نه در این واقعه حافظ تنهاست غرقه گشتند در این بادیه بسیار دگر # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۳ ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر بازآ که ریخت بی گل رویت بهار عمر از دیده گر سرشک چو باران چکد رواست کاندر غمت چو برق بشد روزگار عمر این یک دو دم که مهلت دیدار ممکن است دریاب کار ما که نه پیداست کار عمر تا کی می صبوح و شکرخواب بامداد هشیار گرد هان که گذشت اختیار عمر دی در گذار بود و نظر سوی ما نکرد بیچاره دل که هیچ ندید از گذار عمر اندیشه از محیط فنا نیست هر که را بر نقطه دهان تو باشد مدار عمر در هر طرف ز خیل حوادث کمین گهیست زان رو عنان گسسته دواند سوار عمر بی عمر زنده ام من و این بس عجب مدار روز فراق را که نهد در شمار عمر حافظ سخن بگوی که بر صفحه جهان این نقش ماند از قلمت یادگار عمر # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۴ دیگر ز شاخ سرو سهی بلبل صبور گلبانگ زد که چشم بد از روی گل به دور ای گل به شکر آن که تویی پادشاه حسن با بلبلان بی دل شیدا مکن غرور از دست غیبت تو شکایت نمی کنم تا نیست غیبتی نبود لذت حضور گر دیگران به عیش و طرب خرمند و شاد ما را غم نگار بود مایه سرور زاهد اگر به حور و قصور است امیدوار ما را شرابخانه قصور است و یار حور می خور به بانگ چنگ و مخور غصه ور کسی گوید تو را که باده مخور گو هوالغفور حافظ شکایت از غم هجران چه می کنی در هجر وصل باشد و در ظلمت است نور # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵ یوسف گم گشته بازآید به کنعان غم مخور کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت دایما یکسان نباشد حال دوران غم مخور هان مشو نومید چون واقف نه ای از سر غیب باشد اندر پرده بازی های پنهان غم مخور ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید هیچ راهی نیست کآن را نیست پایان غم مخور حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب جمله می داند خدای حال گردان غم مخور حافظا در کنج فقر و خلوت شب های تار تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۶ نصیحتی کنمت بشنو و بهانه مگیر هر آنچه ناصح مشفق بگویدت بپذیر ز وصل روی جوانان تمتعی بردار که در کمینگه عمر است مکر عالم پیر نعیم هر دو جهان پیش عاشقان بجوی که این متاع قلیل است و آن عطای کثیر معاشری خوش و رودی بساز می خواهم که درد خویش بگویم به ناله بم و زیر بر آن سرم که ننوشم می و گنه نکنم اگر موافق تدبیر من شود تقدیر چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند گر اندکی نه به وفق رضاست خرده مگیر چو لاله در قدحم ریز ساقیا می و مشک که نقش خال نگارم نمی رود ز ضمیر بیار ساغر در خوشاب ای ساقی حسود گو کرم آصفی ببین و بمیر به عزم توبه نهادم قدح ز کف صد بار ولی کرشمه ساقی نمی کند تقصیر می دوساله و محبوب چارده ساله همین بس است مرا صحبت صغیر و کبیر دل رمیده ما را که پیش می گیرد خبر دهید به مجنون خسته از زنجیر حدیث توبه در این بزمگه مگو حافظ که ساقیان کمان ابرویت زنند به تیر # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷ روی بنما و مرا گو که ز جان دل برگیر پیش شمع آتش پروانه به جان گو درگیر در لب تشنه ما بین و مدار آب دریغ بر سر کشته خویش آی و ز خاکش برگیر ترک درویش مگیر ار نبود سیم و زرش در غمت سیم شمار اشک و رخش را زر گیر چنگ بنواز و بساز ار نبود عود چه باک آتشم عشق و دلم عود و تنم مجمر گیر در سماع آی و ز سر خرقه برانداز و برقص ور نه با گوشه رو و خرقه ما در سر گیر صوف برکش ز سر و باده صافی درکش سیم در باز و به زر سیمبری در بر گیر دوست گو یار شو و هر دو جهان دشمن باش بخت گو پشت مکن روی زمین لشکر گیر میل رفتن مکن ای دوست دمی با ما باش بر لب جوی طرب جوی و به کف ساغر گیر رفته گیر از برم و زآتش و آب دل و چشم گونه ام زرد و لبم خشک و کنارم تر گیر حافظ آراسته کن بزم و بگو واعظ را که ببین مجلسم و ترک سر منبر گیر # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸ هزار شکر که دیدم به کام خویشت باز ز روی صدق و صفا گشته با دلم دمساز روندگان طریقت ره بلا سپرند رفیق عشق چه غم دارد از نشیب و فراز غم حبیب نهان به ز گفت و گوی رقیب که نیست سینه ارباب کینه محرم راز اگر چه حسن تو از عشق غیر مستغنی ست من آن نیم که از این عشق بازی آیم باز چه گویمت که ز سوز درون چه می بینم ز اشک پرس حکایت که من نیم غماز چه فتنه بود که مشاطه قضا انگیخت که کرد نرگس مستش سیه به سرمه ناز بدین سپاس که مجلس منور است به دوست گرت چو شمع جفایی رسد بسوز و بساز غرض کرشمه حسن است ور نه حاجت نیست جمال دولت محمود را به زلف ایاز غزل سرایی ناهید صرفه ای نبرد در آن مقام که حافظ برآورد آواز # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۹ منم که دیده به دیدار دوست کردم باز چه شکر گویمت ای کارساز بنده نواز نیازمند بلا گو رخ از غبار مشوی که کیمیای مراد است خاک کوی نیاز ز مشکلات طریقت عنان متاب ای دل که مرد راه نیندیشد از نشیب و فراز طهارت ار نه به خون جگر کند عاشق به قول مفتی عشقش درست نیست نماز در این مقام مجازی به جز پیاله مگیر در این سراچه بازیچه غیر عشق مباز به نیم بوسه دعایی بخر ز اهل دلی که کید دشمنت از جان و جسم دارد باز فکند زمزمه عشق در حجاز و عراق نوای بانگ غزل های حافظ از شیراز # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۰ ای سرو ناز حسن که خوش می روی به ناز عشاق را به ناز تو هر لحظه صد نیاز فرخنده باد طلعت خوبت که در ازل ببریده اند بر قد سروت قبای ناز آن را که بوی عنبر زلف تو آرزوست چون عود گو بر آتش سودا بسوز و ساز پروانه را ز شمع بود سوز دل ولی بی شمع عارض تو دلم را بود گداز صوفی که بی تو توبه ز می کرده بود دوش بشکست عهد چون در میخانه دید باز از طعنه رقیب نگردد عیار من چون زر اگر برند مرا در دهان گاز دل کز طواف کعبه کویت وقوف یافت از شوق آن حریم ندارد سر حجاز هر دم به خون دیده چه حاجت وضو چو نیست بی طاق ابروی تو نماز مرا جواز چون باده باز بر سر خم رفت کف زنان حافظ که دوش از لب ساقی شنید راز # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۱ درآ که در دل خسته توان درآید باز بیا که در تن مرده روان درآید باز بیا که فرقت تو چشم من چنان در بست که فتح باب وصالت مگر گشاید باز غمی که چون سپه زنگ ملک دل بگرفت ز خیل شادی روم رخت زداید باز به پیش آینه دل هر آن چه می دارم به جز خیال جمالت نمی نماید باز بدان مثل که شب آبستن است روز از تو ستاره می شمرم تا که شب چه زاید باز بیا که بلبل مطبوع خاطر حافظ به بوی گلبن وصل تو می سراید باز # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۲ حال خونین دلان که گوید باز وز فلک خون خم که جوید باز شرمش از چشم می پرستان باد نرگس مست اگر بروید باز جز فلاطون خم نشین شراب سر حکمت به ما که گوید باز هر که چون لاله کاسه گردان شد زین جفا رخ به خون بشوید باز نگشاید دلم چو غنچه اگر ساغری از لبش نبوید باز بس که در پرده چنگ گفت سخن ببرش موی تا نموید باز گرد بیت الحرام خم حافظ گر نمیرد به سر بپوید باز # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳ بیا و کشتی ما در شط شراب انداز خروش و ولوله در جان شیخ و شاب انداز مرا به کشتی باده درافکن ای ساقی که گفته اند نکویی کن و در آب انداز ز کوی میکده برگشته ام ز راه خطا مرا دگر ز کرم با ره صواب انداز بیار زآن می گلرنگ مشک بو جامی شرار رشک و حسد در دل گلاب انداز اگر چه مست و خرابم تو نیز لطفی کن نظر بر این دل سرگشته خراب انداز به نیم شب اگرت آفتاب می باید ز روی دختر گل چهر رز نقاب انداز مهل که روز وفاتم به خاک بسپارند مرا به میکده بر در خم شراب انداز ز جور چرخ چو حافظ به جان رسید دلت به سوی دیو محن ناوک شهاب انداز # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴ خیز و در کاسه زر آب طربناک انداز پیشتر زان که شود کاسه سر خاک انداز عاقبت منزل ما وادی خاموشان است حالیا غلغله در گنبد افلاک انداز چشم آلوده نظر از رخ جانان دور است بر رخ او نظر از آینه پاک انداز به سر سبز تو ای سرو که گر خاک شوم ناز از سر بنه و سایه بر این خاک انداز دل ما را که ز مار سر زلف تو بخست از لب خود به شفاخانه تریاک انداز ملک این مزرعه دانی که ثباتی ندهد آتشی از جگر جام در املاک انداز غسل در اشک زدم کاهل طریقت گویند پاک شو اول و پس دیده بر آن پاک انداز یا رب آن زاهد خودبین که به جز عیب ندید دود آهیش در آیینه ادراک انداز چون گل از نکهت او جامه قبا کن حافظ وین قبا در ره آن قامت چالاک انداز # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵ برنیامد از تمنای لبت کامم هنوز بر امید جام لعلت دردی آشامم هنوز روز اول رفت دینم در سر زلفین تو تا چه خواهد شد در این سودا سرانجامم هنوز ساقیا یک جرعه ای زان آب آتش گون که من در میان پختگان عشق او خامم هنوز از خطا گفتم شبی زلف تو را مشک ختن می زند هر لحظه تیغی مو بر اندامم هنوز پرتو روی تو تا در خلوتم دید آفتاب می رود چون سایه هر دم بر در و بامم هنوز نام من رفته ست روزی بر لب جانان به سهو اهل دل را بوی جان می آید از نامم هنوز در ازل داده ست ما را ساقی لعل لبت جرعه جامی که من مدهوش آن جامم هنوز ای که گفتی جان بده تا باشدت آرام جان جان به غم هایش سپردم نیست آرامم هنوز در قلم آورد حافظ قصه لعل لبش آب حیوان می رود هر دم ز اقلامم هنوز # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶ دلم رمیده لولی وشیست شورانگیز دروغ وعده و قتال وضع و رنگ آمیز فدای پیرهن چاک ماهرویان باد هزار جامه تقوی و خرقه پرهیز خیال خال تو با خود به خاک خواهم برد که تا ز خال تو خاکم شود عبیرآمیز فرشته عشق نداند که چیست ای ساقی بخواه جام و گلابی به خاک آدم ریز پیاله بر کفنم بند تا سحرگه حشر به می ز دل ببرم هول روز رستاخیز فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی که جز ولای توام نیست هیچ دست آویز بیا که هاتف میخانه دوش با من گفت که در مقام رضا باش و از قضا مگریز میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۷ ای صبا گر بگذری بر ساحل رود ارس بوسه زن بر خاک آن وادی و مشکین کن نفس منزل سلمی که بادش هر دم از ما صد سلام پر صدای ساربانان بینی و بانگ جرس محمل جانان ببوس آن گه به زاری عرضه دار کز فراقت سوختم ای مهربان فریاد رس من که قول ناصحان را خواندمی قول رباب گوش مالی دیدم از هجران که اینم پند بس عشرت شب گیر کن می نوش کاندر راه عشق شب روان را آشنایی هاست با میر عسس عشق بازی کار بازی نیست ای دل سر بباز زان که گوی عشق نتوان زد به چوگان هوس دل به رغبت می سپارد جان به چشم مست یار گر چه هشیاران ندادند اختیار خود به کس طوطیان در شکرستان کامرانی می کنند و از تحسر دست بر سر می زند مسکین مگس نام حافظ گر برآید بر زبان کلک دوست از جناب حضرت شاهم بس است این ملتمس # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸ گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس زین چمن سایه آن سرو روان ما را بس من و همصحبتی اهل ریا دورم باد از گرانان جهان رطل گران ما را بس قصر فردوس به پاداش عمل می بخشند ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم دولت صحبت آن مونس جان ما را بس از در خویش خدا را به بهشتم مفرست که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس حافظ از مشرب قسمت گله ناانصافیست طبع چون آب و غزل های روان ما را بس # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹ دلا رفیق سفر بخت نیکخواهت بس نسیم روضه شیراز پیک راهت بس دگر ز منزل جانان سفر مکن درویش که سیر معنوی و کنج خانقاهت بس وگر کمین بگشاید غمی ز گوشه دل حریم درگه پیر مغان پناهت بس به صدر مصطبه بنشین و ساغر می نوش که این قدر ز جهان کسب مال و جاهت بس زیادتی مطلب کار بر خود آسان کن صراحی می لعل و بتی چو ماهت بس فلک به مردم نادان دهد زمام مراد تو اهل فضلی و دانش همین گناهت بس هوای مسکن مألوف و عهد یار قدیم ز رهروان سفرکرده عذرخواهت بس به منت دگران خو مکن که در دو جهان رضای ایزد و انعام پادشاهت بس به هیچ ورد دگر نیست حاجت ای حافظ دعای نیم شب و درس صبحگاهت بس # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۰ درد عشقی کشیده ام که مپرس زهر هجری چشیده ام که مپرس گشته ام در جهان و آخر کار دلبری برگزیده ام که مپرس آن چنان در هوای خاک درش می رود آب دیده ام که مپرس من به گوش خود از دهانش دوش سخنانی شنیده ام که مپرس سوی من لب چه می گزی که مگوی لب لعلی گزیده ام که مپرس بی تو در کلبه گدایی خویش رنج هایی کشیده ام که مپرس همچو حافظ غریب در ره عشق به مقامی رسیده ام که مپرس # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱ دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس که چنان ز او شده ام بی سر و سامان که مپرس کس به امید وفا ترک دل و دین مکناد که چنانم من از این کرده پشیمان که مپرس به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست زحمتی می کشم از مردم نادان که مپرس زاهد از ما به سلامت بگذر کـ این می لعل دل و دین می برد از دست بدان سان که مپرس گفت وگوهاست در این راه که جان بگدازد هر کسی عربده ای این که مبین آن که مپرس پارسایی و سلامت هوسم بود ولی شیوه ای می کند آن نرگس فتان که مپرس گفتم از گوی فلک صورت حالی پرسم گفت آن می کشم اندر خم چوگان که مپرس گفتمش زلف به خون که شکستی گفتا حافظ این قصه دراز است به قرآن که مپرس # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۲ باز آی و دل تنگ مرا مونس جان باش وین سوخته را محرم اسرار نهان باش زان باده که در میکده عشق فروشند ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش در خرقه چو آتش زدی ای عارف سالک جهدی کن و سرحلقه رندان جهان باش دلدار که گفتا به توام دل نگران است گو می رسم اینک به سلامت نگران باش خون شد دلم از حسرت آن لعل روان بخش ای درج محبت به همان مهر و نشان باش تا بر دلش از غصه غباری ننشیند ای سیل سرشک از عقب نامه روان باش حافظ که هوس می کندش جام جهان بین گو در نظر آصف جمشید مکان باش # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳ اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش حریف خانه و گرمابه و گلستان باش شکنج زلف پریشان به دست باد مده مگو که خاطر عشاق گو پریشان باش گرت هواست که با خضر هم نشین باشی نهان ز چشم سکندر چو آب حیوان باش زبور عشق نوازی نه کار هر مرغی است بیا و نوگل این بلبل غزل خوان باش طریق خدمت و آیین بندگی کردن خدای را که رها کن به ما و سلطان باش دگر به صید حرم تیغ برمکش زنهار وز آن که با دل ما کرده ای پشیمان باش تو شمع انجمنی یک زبان و یک دل شو خیال و کوشش پروانه بین و خندان باش کمال دل بری و حسن در نظربازی است به شیوه نظر از نادران دوران باش خموش حافظ و از جور یار ناله مکن تو را که گفت که در روی خوب حیران باش # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۴ به دور لاله قدح گیر و بی ریا می باش به بوی گل نفسی همدم صبا می باش نگویمت که همه ساله می پرستی کن سه ماه می خور و نه ماه پارسا می باش چو پیر سالک عشقت به می حواله کند بنوش و منتظر رحمت خدا می باش گرت هواست که چون جم به سر غیب رسی بیا و همدم جام جهان نما می باش چو غنچه گر چه فروبستگی ست کار جهان تو همچو باد بهاری گره گشا می باش وفا مجوی ز کس ور سخن نمی شنوی به هرزه طالب سیمرغ و کیمیا می باش مرید طاعت بیگانگان مشو حافظ ولی معاشر رندان پارسا می باش # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵ صوفی گلی بچین و مرقع به خار بخش وین زهد خشک را به می خوشگوار بخش طامات و شطح در ره آهنگ چنگ نه تسبیح و طیلسان به می و میگسار بخش زهد گران که شاهد و ساقی نمی خرند در حلقه چمن به نسیم بهار بخش راهم شراب لعل زد ای میر عاشقان خون مرا به چاه زنخدان یار بخش یا رب به وقت گل گنه بنده عفو کن وین ماجرا به سرو لب جویبار بخش ای آن که ره به مشرب مقصود برده ای زین بحر قطره ای به من خاکسار بخش شکرانه را که چشم تو روی بتان ندید ما را به عفو و لطف خداوندگار بخش ساقی چو شاه نوش کند باده صبوح گو جام زر به حافظ شب زنده دار بخش # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۶ باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار کار ملک است آن که تدبیر و تأمل بایدش تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافری ست راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش با چنین زلف و رخش بادا نظربازی حرام هر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش نازها زان نرگس مستانه اش باید کشید این دل شوریده تا آن جعد و کاکل بایدش ساقیا در گردش ساغر تعلل تا به چند دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش کیست حافظ تا ننوشد باده بی آواز رود عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷ فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند خواجه آن است که باشد غم خدمتکارش جای آن است که خون موج زند در دل لعل زین تغابن که خزف می شکند بازارش بلبل از فیض گل آموخت سخن ور نه نبود این همه قول و غزل تعبیه در منقارش ای که در کوچه معشوقه ما می گذری بر حذر باش که سر می شکند دیوارش آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست هر کجا هست خدایا به سلامت دارش صحبت عافیتت گرچه خوش افتاد ای دل جانب عشق عزیز است فرومگذارش صوفی سرخوش از این دست که کج کرد کلاه به دو جام دگر آشفته شود دستارش دل حافظ که به دیدار تو خوگر شده بود نازپرورد وصال است مجو آزارش # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸ شراب تلخ می خواهم که مردافکن بود زورش که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش سماط دهر دون پرور ندارد شهد آسایش مذاق حرص و آز ای دل بشو از تلخ و از شورش بیاور می که نتوان شد ز مکر آسمان ایمن به لعب زهره چنگی و مریخ سلحشورش کمند صید بهرامی بیفکن جام جم بردار که من پیمودم این صحرا نه بهرام است و نه گورش بیا تا در می صافیت راز دهر بنمایم به شرط آن که ننمایی به کج طبعان دل کورش نظر کردن به درویشان منافی بزرگی نیست سلیمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش کمان ابروی جانان نمی پیچد سر از حافظ ولیکن خنده می آید بدین بازوی بی زورش # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۹ خوشا شیراز و وضع بی مثالش خداوندا نگه دار از زوالش ز رکن آباد ما صد لوحش الله که عمر خضر می بخشد زلالش میان جعفرآباد و مصلا عبیرآمیز می آید شمالش به شیراز آی و فیض روح قدسی بجوی از مردم صاحب کمالش که نام قند مصری برد آنجا که شیرینان ندادند انفعالش صبا زان لولی شنگول سرمست چه داری آگهی چون است حالش گر آن شیرین پسر خونم بریزد دلا چون شیر مادر کن حلالش مکن از خواب بیدارم خدا را که دارم خلوتی خوش با خیالش چرا حافظ چو می ترسیدی از هجر نکردی شکر ایام وصالش # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۰ چو بر شکست صبا زلف عنبرافشانش به هر شکسته که پیوست تازه شد جانش کجاست همنفسی تا به شرح عرضه دهم که دل چه می کشد از روزگار هجرانش زمانه از ورق گل مثال روی تو بست ولی ز شرم تو در غنچه کرد پنهانش تو خفته ای و نشد عشق را کرانه پدید تبارک الله از این ره که نیست پایانش جمال کعبه مگر عذر رهروان خواهد که جان زنده دلان سوخت در بیابانش بدین شکسته بیت الحزن که می آرد نشان یوسف دل از چه زنخدانش بگیرم آن سر زلف و به دست خواجه دهم که سوخت حافظ بی دل ز مکر و دستانش # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۱ یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش می سپارم به تو از چشم حسود چمنش گرچه از کوی وفا گشت به صد مرحله دور دور باد آفت دور فلک از جان و تنش گر به سرمنزل سلمی رسی ای باد صبا چشم دارم که سلامی برسانی ز منش به ادب نافه گشایی کن از آن زلف سیاه جای دل های عزیز است به هم بر مزنش گو دلم حق وفا با خط و خالت دارد محترم دار در آن طره عنبرشکنش در مقامی که به یاد لب او می نوشند سفله آن مست که باشد خبر از خویشتنش عرض و مال از در میخانه نشاید اندوخت هر که این آب خورد رخت به دریا فکنش هر که ترسد ز ملال انده عشقش نه حلال سر ما و قدمش یا لب ما و دهنش شعر حافظ همه بیت الغزل معرفت است آفرین بر نفس دلکش و لطف سخنش # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۲ ببرد از من قرار و طاقت و هوش بت سنگین دل سیمین بناگوش نگاری چابکی شنگی کله دار ظریفی مه وشی ترکی قباپوش ز تاب آتش سودای عشقش به سان دیگ دایم می زنم جوش چو پیراهن شوم آسوده خاطر گرش همچون قبا گیرم در آغوش اگر پوسیده گردد استخوانم نگردد مهرت از جانم فراموش دل و دینم دل و دینم ببرده ست بر و دوشش بر و دوشش بر و دوش دوای تو دوای توست حافظ لب نوشش لب نوشش لب نوش # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۳ سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش که دور شاه شجاع است می دلیر بنوش شد آن که اهل نظر بر کناره می رفتند هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش به صوت چنگ بگوییم آن حکایت ها که از نهفتن آن دیگ سینه می زد جوش شراب خانگی ترس محتسب خورده به روی یار بنوشیم و بانگ نوشانوش ز کوی میکده دوشش به دوش می بردند امام شهر که سجاده می کشید به دوش دلا دلالت خیرت کنم به راه نجات مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش محل نور تجلی ست رای انور شاه چو قرب او طلبی در صفای نیت کوش به جز ثنای جلالش مساز ورد ضمیر که هست گوش دلش محرم پیام سروش رموز مصلحت ملک خسروان دانند گدای گوشه نشینی تو حافظا مخروش # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۴ هاتفی از گوشه میخانه دوش گفت ببخشند گنه می بنوش لطف الهی بکند کار خویش مژده رحمت برساند سروش این خرد خام به میخانه بر تا می لعل آوردش خون به جوش گرچه وصالش نه به کوشش دهند هر قدر ای دل که توانی بکوش لطف خدا بیشتر از جرم ماست نکته سربسته چه دانی خموش گوش من و حلقه گیسوی یار روی من و خاک در می فروش رندی حافظ نه گناهیست صعب با کرم پادشه عیب پوش داور دین شاه شجاع آن که کرد روح قدس حلقه امرش به گوش ای ملک العرش مرادش بده و از خطر چشم بدش دار گوش # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۵ در عهد پادشاه خطابخش جرم پوش حافظ قرابه کش شد و مفتی پیاله نوش صوفی ز کنج صومعه با پای خم نشست تا دید محتسب که سبو می کشد به دوش احوال شیخ و قاضی و شرب الیهودشان کردم سؤال صبحدم از پیر می فروش گفتا نه گفتنیست سخن گرچه محرمی درکش زبان و پرده نگه دار و می بنوش ساقی بهار می رسد و وجه می نماند فکری بکن که خون دل آمد ز غم به جوش عشق است و مفلسی و جوانی و نوبهار عذرم پذیر و جرم به ذیل کرم بپوش تا چند همچو شمع زبان آوری کنی پروانه مراد رسید ای محب خموش ای پادشاه صورت و معنی که مثل تو نادیده هیچ دیده و نشنیده هیچ گوش چندان بمان که خرقه ازرق کند قبول بخت جوانت از فلک پیر ژنده پوش # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۶ دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش وز شما پنهان نشاید کرد سر می فروش گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع سخت می گردد جهان بر مردمان سخت کوش وان گهم در داد جامی کز فروغش بر فلک زهره در رقص آمد و بربط زنان می گفت نوش با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش گوش کن پند ای پسر وز بهر دنیا غم مخور گفتمت چون در حدیثی گر توانی داشت هوش در حریم عشق نتوان زد دم از گفت و شنید زان که آنجا جمله اعضا چشم باید بود و گوش بر بساط نکته دانان خودفروشی شرط نیست یا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خموش ساقیا می ده که رندی های حافظ فهم کرد آصف صاحب قران جرم بخش عیب پوش # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۷ ای همه شکل تو مطبوع و همه جای تو خوش دلم از عشوه شیرین شکرخای تو خوش همچو گلبرگ طری هست وجود تو لطیف همچو سرو چمن خلد سراپای تو خوش شیوه و ناز تو شیرین خط و خال تو ملیح چشم و ابروی تو زیبا قد و بالای تو خوش هم گلستان خیالم ز تو پر نقش و نگار هم مشام دلم از زلف سمن سای تو خوش در ره عشق که از سیل بلا نیست گذار کرده ام خاطر خود را به تمنای تو خوش شکر چشم تو چه گویم که بدان بیماری می کند درد مرا از رخ زیبای تو خوش در بیابان طلب گر چه ز هر سو خطری ست می رود حافظ بی دل به تولای تو خوش # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۸ کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش معاشر دلبری شیرین و ساقی گلعذاری خوش الا ای دولتی طالع که قدر وقت می دانی گوارا بادت این عشرت که داری روزگاری خوش هر آن کس را که در خاطر ز عشق دلبری باریست سپندی گو بر آتش نه که دارد کار و باری خوش عروس طبع را زیور ز فکر بکر می بندم بود کز دست ایامم به دست افتد نگاری خوش شب صحبت غنیمت دان و داد خوشدلی بستان که مهتابی دل افروز است و طرف لاله زاری خوش میی در کاسه چشم است ساقی را بنامیزد که مستی می کند با عقل و می بخشد خماری خوش به غفلت عمر شد حافظ بیا با ما به میخانه که شنگولان خوش باشت بیاموزند کاری خوش # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹ مجمع خوبی و لطف است عذار چو مهش لیکنش مهر و وفا نیست خدایا بدهش دلبرم شاهد و طفل است و به بازی روزی بکشد زارم و در شرع نباشد گنهش من همان به که از او نیک نگه دارم دل که بد و نیک ندیده ست و ندارد نگهش بوی شیر از لب همچون شکرش می آید گرچه خون می چکد از شیوه چشم سیهش چارده ساله بتی چابک شیرین دارم که به جان حلقه به گوش است مه چاردهش از پی آن گل نورسته دل ما یارب خود کجا شد که ندیدیم در این چند گهش یار دلدار من ار قلب بدین سان شکند ببرد زود به جانداری خود پادشهش جان به شکرانه کنم صرف گر آن دانه در صدف سینه حافظ بود آرامگهش # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۰ دلم رمیده شد و غافلم من درویش که آن شکاری سرگشته را چه آمد پیش چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم که دل به دست کمان ابرویی ست کافرکیش خیال حوصله بحر می پزد هیهات چه هاست در سر این قطره محال اندیش بنازم آن مژه شوخ عافیت کش را که موج می زندش آب نوش بر سر نیش ز آستین طبیبان هزار خون بچکد گرم به تجربه دستی نهند بر دل ریش به کوی میکده گریان و سرفکنده روم چرا که شرم همی آیدم ز حاصل خویش نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر نزاع بر سر دنیی دون مکن درویش بدان کمر نرسد دست هر گدا حافظ خزانه ای به کف آور ز گنج قارون بیش # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۱ ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش از بس که دست می گزم و آه می کشم آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خویش دوشم ز بلبلی چه خوش آمد که می سرود گل گوش پهن کرده ز شاخ درخت خویش کای دل تو شاد باش که آن یار تندخو بسیار تند روی نشیند ز بخت خویش خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد بگذر ز عهد سست و سخن های سخت خویش وقت است کز فراق تو وز سوز اندرون آتش درافکنم به همه رخت و پخت خویش ای حافظ ار مراد میسر شدی مدام جمشید نیز دور نماندی ز تخت خویش # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۲ قسم به حشمت و جاه و جلال شاه شجاع که نیست با کسم از بهر مال و جاه نزاع شراب خانگیم بس می مغانه بیار حریف باده رسید ای رفیق توبه وداع خدای را به می ام شست و شوی خرقه کنید که من نمی شنوم بوی خیر از این اوضاع ببین که رقص کنان می رود به ناله چنگ کسی که رخصه نفرمودی استماع سماع به عاشقان نظری کن به شکر این نعمت که من غلام مطیعم تو پادشاه مطاع به فیض جرعه جام تو تشنه ایم ولی نمی کنیم دلیری نمی دهیم صداع جبین و چهره حافظ خدا جدا مکناد ز خاک بارگه کبریای شاه شجاع # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۳ بامدادان که ز خلوتگه کاخ ابداع شمع خاور فکند بر همه اطراف شعاع برکشد آینه از جیب افق چرخ و در آن بنماید رخ گیتی به هزاران انواع در زوایای طربخانه جمشید فلک ارغنون ساز کند زهره به آهنگ سماع چنگ در غلغله آید که کجا شد منکر جام در قهقهه آید که کجا شد مناع وضع دوران بنگر ساغر عشرت بر گیر که به هر حالتی این است بهین اوضاع طره شاهد دنیی همه بند است و فریب عارفان بر سر این رشته نجویند نزاع عمر خسرو طلب ار نفع جهان می خواهی که وجودیست عطابخش کریم نفاع مظهر لطف ازل روشنی چشم امل جامع علم و عمل جان جهان شاه شجاع # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۴ در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع روز و شب خوابم نمی آید به چشم غم پرست بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع گر کمیت اشک گلگونم نبودی گرم رو کی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمع در میان آب و آتش همچنان سرگرم توست این دل زار نزار اشک بارانم چو شمع در شب هجران مرا پروانه وصلی فرست ور نه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع بی جمال عالم آرای تو روزم چون شب است با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع همچو صبحم یک نفس باقی ست با دیدار تو چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۵ سحر به بوی گلستان دمی شدم در باغ که تا چو بلبل بیدل کنم علاج دماغ به جلوه گل سوری نگاه می کردم که بود در شب تیره به روشنی چو چراغ چنان به حسن و جوانی خویشتن مغرور که داشت از دل بلبل هزار گونه فراغ گشاده نرگس رعنا ز حسرت آب از چشم نهاده لاله ز سودا به جان و دل صد داغ زبان کشیده چو تیغی به سرزنش سوسن دهان گشاده شقایق چو مردم ایغاغ یکی چو باده پرستان صراحی اندر دست یکی چو ساقی مستان به کف گرفته ایاغ نشاط و عیش و جوانی چو گل غنیمت دان که حافظا نبود بر رسول غیر بلاغ # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶ طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف گر بکشم زهی طرب ور بکشد زهی شرف طرف کرم ز کس نبست این دل پر امید من گر چه سخن همی برد قصه من به هر طرف از خم ابروی توام هیچ گشایشی نشد وه که در این خیال کج عمر عزیز شد تلف ابروی دوست کی شود دست کش خیال من کس نزده ست از این کمان تیر مراد بر هدف چند به ناز پرورم مهر بتان سنگ دل یاد پدر نمی کنند این پسران ناخلف من به خیال زاهدی گوشه نشین و طرفه آنک مغبچه ای ز هر طرف می زندم به چنگ و دف بی خبرند زاهدان نقش بخوان و لاتقل مست ریاست محتسب باده بده و لاتخف صوفی شهر بین که چون لقمه شبهه می خورد پاردمش دراز باد آن حیوان خوش علف حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان به صدق بدرقه رهت شود همت شحنه نجف # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۷ زبان خامه ندارد سر بیان فراق وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق دریغ مدت عمرم که بر امید وصال به سر رسید و نیامد به سر زمان فراق سری که بر سر گردون به فخر می سودم به راستان که نهادم بر آستان فراق چگونه باز کنم بال در هوای وصال که ریخت مرغ دلم پر در آشیان فراق کنون چه چاره که در بحر غم به گردابی فتاد زورق صبرم ز بادبان فراق بسی نماند که کشتی عمر غرقه شود ز موج شوق تو در بحر بی کران فراق اگر به دست من افتد فراق را بکشم که روز هجر سیه باد و خان و مان فراق رفیق خیل خیالیم و همنشین شکیب قرین آتش هجران و هم قران فراق چگونه دعوی وصلت کنم به جان که شده ست تنم وکیل قضا و دلم ضمان فراق ز سوز شوق دلم شد کباب دور از یار مدام خون جگر می خورم ز خوان فراق فلک چو دید سرم را اسیر چنبر عشق ببست گردن صبرم به ریسمان فراق به پای شوق گر این ره به سر شدی حافظ به دست هجر ندادی کسی عنان فراق # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۸ مقام امن و می بی غش و رفیق شفیق گرت مدام میسر شود زهی توفیق جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ است هزار بار من این نکته کرده ام تحقیق دریغ و درد که تا این زمان ندانستم که کیمیای سعادت رفیق بود رفیق به مأمنی رو و فرصت شمر غنیمت وقت که در کمینگه عمرند قاطعان طریق بیا که توبه ز لعل نگار و خنده جام حکایتی ست که عقلش نمی کند تصدیق اگر چه موی میانت به چون منی نرسد خوش است خاطرم از فکر این خیال دقیق حلاوتی که تو را در چه زنخدان است به کنه آن نرسد صد هزار فکر عمیق اگر به رنگ عقیقی شد اشک من چه عجب که مهر خاتم لعل تو هست همچو عقیق به خنده گفت که حافظ غلام طبع توام ببین که تا به چه حدم همی کند تحمیق # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۹ اگر شراب خوری جرعه ای فشان بر خاک از آن گناه که نفعی رسد به غیر چه باک برو به هر چه تو داری بخور دریغ مخور که بی دریغ زند روزگار تیغ هلاک به خاک پای تو ای سرو نازپرور من که روز واقعه پا وا مگیرم از سر خاک چه دوزخی چه بهشتی چه آدمی چه پری به مذهب همه کفر طریقت است امساک مهندس فلکی راه دیر شش جهتی چنان ببست که ره نیست زیر دیر مغاک فریب دختر رز طرفه می زند ره عقل مباد تا به قیامت خراب طارم تاک به راه میکده حافظ خوش از جهان رفتی دعای اهل دلت باد مونس دل پاک # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۰ هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک مرا امید وصال تو زنده می دارد و گر نه هر دمم از هجر توست بیم هلاک نفس نفس اگر از باد نشنوم بویش زمان زمان چو گل از غم کنم گریبان چاک رود به خواب دو چشم از خیال تو هیهات بود صبور دل اندر فراق تو حاشاک اگر تو زخم زنی به که دیگری مرهم و گر تو زهر دهی به که دیگری تریاک بضرب سیفک قتلی حیاتنا ابدا لأن روحی قد طاب ان یکون فداک عنان مپیچ که گر می زنی به شمشیرم سپر کنم سر و دستت ندارم از فتراک تو را چنان که تویی هر نظر کجا بیند به قدر دانش خود هر کسی کند ادراک به چشم خلق عزیز جهان شود حافظ که بر در تو نهد روی مسکنت بر خاک # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۱ ای دل ریش مرا با لب تو حق نمک حق نگه دار که من می روم الله معک تویی آن گوهر پاکیزه که در عالم قدس ذکر خیر تو بود حاصل تسبیح ملک در خلوص منت ار هست شکی تجربه کن کس عیار زر خالص نشناسد چو محک گفته بودی که شوم مست و دو بوست بدهم وعده از حد بشد و ما نه دو دیدیم و نه یک بگشا پسته خندان و شکرریزی کن خلق را از دهن خویش مینداز به شک چرخ برهم زنم ار غیر مرادم گردد من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک چون بر حافظ خویشش نگذاری باری ای رقیب از بر او یک دو قدم دورترک # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۲ خوش خبر باشی ای نسیم شمال که به ما می رسد زمان وصال قصة العشق لا انفصام لها فصمت ها هنا لسان القال ما لسلمی و من بذی سلم أین جیراننا و کیف الحال عفت الدار بعد عافیة فاسألوا حالها عن الاطلال فی جمال الکمال نلت منی صرف الله عنک عین کمال یا برید الحمی حماک الله مرحبا مرحبا تعال تعال عرصه بزمگاه خالی ماند از حریفان و جام مالامال سایه افکند حالیا شب هجر تا چه بازند شبروان خیال ترک ما سوی کس نمی نگرد آه از این کبریا و جاه و جلال حافظا عشق و صابری تا چند ناله عاشقان خوش است بنال # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۳ شممت روح وداد و شمت برق وصال بیا که بوی تو را میرم ای نسیم شمال أ حادیا بجمال الحبیب قف و انزل که نیست صبر جمیلم ز اشتیاق جمال حکایت شب هجران فروگذاشته به به شکر آن که برافکند پرده روز وصال بیا که پرده گلریز هفت خانه چشم کشیده ایم به تحریر کارگاه خیال چو یار بر سر صلح است و عذر می طلبد توان گذشت ز جور رقیب در همه حال به جز خیال دهان تو نیست در دل تنگ که کس مباد چو من در پی خیال محال قتیل عشق تو شد حافظ غریب ولی به خاک ما گذری کن که خون مات حلال # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۴ دارای جهان نصرت دین خسرو کامل یحیی بن مظفر ملک عالم عادل ای درگه اسلام پناه تو گشاده بر روی زمین روزنه جان و در دل تعظیم تو بر جان و خرد واجب و لازم انعام تو بر کون و مکان فایض و شامل روز ازل از کلک تو یک قطره سیاهی بر روی مه افتاد که شد حل مسایل خورشید چو آن خال سیه دید به دل گفت ای کاج که من بودمی آن هندوی مقبل شاها فلک از بزم تو در رقص و سماع است دست طرب از دامن این زمزمه مگسل می نوش و جهان بخش که از زلف کمندت شد گردن بدخواه گرفتار سلاسل دور فلکی یکسره بر منهج عدل است خوش باش که ظالم نبرد راه به منزل حافظ قلم شاه جهان مقسم رزق است از بهر معیشت مکن اندیشه باطل # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۵ به وقت گل شدم از توبه شراب خجل که کس مباد ز کردار ناصواب خجل صلاح ما همه دام ره است و من زین بحث نی ام ز شاهد و ساقی به هیچ باب خجل بود که یار نرنجد ز ما به خلق کریم که از سؤال ملولیم و از جواب خجل ز خون که رفت شب دوش از سراچه چشم شدیم در نظر رهروان خواب خجل رواست نرگس مست ار فکند سر در پیش که شد ز شیوه آن چشم پر عتاب خجل تویی که خوب تری ز آفتاب و شکر خدا که نیستم ز تو در روی آفتاب خجل حجاب ظلمت از آن بست آب خضر که گشت ز شعر حافظ و آن طبع همچو آب خجل # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۶ اگر به کوی تو باشد مرا مجال وصول رسد به دولت وصل تو کار من به اصول قرار برده ز من آن دو نرگس رعنا فراغ برده ز من آن دو جادو ی مکحول چو بر در تو من بینوا ی بی زر و زور به هیچ باب ندارم ره خروج و دخول کجا روم چه کنم چاره از کجا جویم که گشته ام ز غم و جور روزگار ملول من شکسته بدحال زندگی یابم در آن زمان که به تیغ غمت شوم مقتول خراب تر ز دل من غم تو جای نیافت که ساخت در دل تنگم قرار گاه نزول دل از جواهر مهر ت چو صیقلی دارد بود ز زنگ حوادث هر آینه مصقول چه جرم کرده ام ای جان و دل به حضرت تو که طاعت من بیدل نمی شود مقبول به درد عشق بساز و خموش کن حافظ رموز عشق مکن فاش پیش اهل عقول # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۷ هر نکته ای که گفتم در وصف آن شمایل هر کو شنید گفتا لله در قایل تحصیل عشق و رندی آسان نمود اول آخر بسوخت جانم در کسب این فضایل حلاج بر سر دار این نکته خوش سراید از شافعی نپرسند امثال این مسایل گفتم که کی ببخشی بر جان ناتوانم گفت آن زمان که نبود جان در میانه حایل دل داده ام به یاری شوخی کشی نگاری مرضیة السجایا محمودة الخصایل در عین گوشه گیری بودم چو چشم مستت و اکنون شدم به مستان چون ابروی تو مایل از آب دیده صد ره طوفان نوح دیدم وز لوح سینه نقشت هرگز نگشت زایل ای دوست دست حافظ تعویذ چشم زخم است یا رب ببینم آن را در گردنت حمایل # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸ ای رخت چون خلد و لعلت سلسبیل سلسبیلت کرده جان و دل سبیل سبزپوشان خطت بر گرد لب همچو مورانند گرد سلسبیل ناوک چشم تو در هر گوشه ای همچو من افتاده دارد صد قتیل یا رب این آتش که در جان من است سرد کن زان سان که کردی بر خلیل من نمی یابم مجال ای دوستان گرچه دارد او جمالی بس جمیل پای ما لنگ است و منزل بس دراز دست ما کوتاه و خرما بر نخیل حافظ از سرپنجه عشق نگار همچو مور افتاده شد در پای پیل شاه عالم را بقا و عز و ناز باد و هر چیزی که باشد زین قبیل # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۹ عشقبازی و جوانی و شراب لعل فام مجلس انس و حریف همدم و شرب مدام ساقی شکردهان و مطرب شیرین سخن همنشینی نیک کردار و ندیمی نیک نام شاهدی از لطف و پاکی رشک آب زندگی دلبری در حسن و خوبی غیرت ماه تمام بزم گاهی دل نشان چون قصر فردوس برین گلشنی پیرامنش چون روضه دارالسلام صف نشینان نیک خواه و پیشکاران باادب دوست داران صاحب اسرار و حریفان دوست کام باده گلرنگ تلخ تیز خوش خوار سبک نقلش از لعل نگار و نقلش از یاقوت خام غمزه ساقی به یغمای خرد آهخته تیغ زلف جانان از برای صید دل گسترده دام نکته دانی بذله گو چون حافظ شیرین سخن بخشش آموزی جهان افروز چون حاجی قوام هر که این عشرت نخواهد خوش دلی بر وی تباه وان که این مجلس نجوید زندگی بر وی حرام # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۰ مرحبا طایر فرخ پی فرخنده پیام خیر مقدم چه خبر دوست کجا راه کدام یا رب این قافله را لطف ازل بدرقه باد که از او خصم به دام آمد و معشوقه به کام ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست هر چه آغاز ندارد نپذیرد انجام گل ز حد برد تنعم نفسی رخ بنما سرو می نازد و خوش نیست خدا را بخرام زلف دلدار چو زنار همی فرماید برو ای شیخ که شد بر تن ما خرقه حرام مرغ روحم که همی زد ز سر سدره صفیر عاقبت دانه خال تو فکندش در دام چشم بیمار مرا خواب نه در خور باشد من له یقتل داء دنف کیف ینام تو ترحم نکنی بر من مخلص گفتم ذاک دعوای و ها انت و تلک الایام حافظ ار میل به ابروی تو دارد شاید جای در گوشه محراب کنند اهل کلام # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۱ عاشق روی جوانی خوش نوخاسته ام وز خدا دولت این غم به دعا خواسته ام عاشق و رند و نظربازم و می گویم فاش تا بدانی که به چندین هنر آراسته ام شرمم از خرقه آلوده خود می آید که بر او وصله به صد شعبده پیراسته ام خوش بسوز از غمش ای شمع که اینک من نیز هم بدین کار کمربسته و برخاسته ام با چنین حیرتم از دست بشد صرفه کار در غم افزوده ام آنچ از دل و جان کاسته ام همچو حافظ به خرابات روم جامه قبا بو که در بر کشد آن دلبر نوخاسته ام # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۲ بشری اذ السلامة حلت بذی سلم لله حمد معترف غایة النعم آن خوش خبر کجاست که این فتح مژده داد تا جان فشانمش چو زر و سیم در قدم از بازگشت شاه در این طرفه منزل است آهنگ خصم او به سراپرده عدم پیمان شکن هرآینه گردد شکسته حال ان العهود عند ملیک النهی ذمم می جست از سحاب امل رحمتی ولی جز دیده اش معاینه بیرون نداد نم در نیل غم فتاد سپهرش به طنز گفت الآن قد ندمت و ما ینفع الندم ساقی چو یار مه رخ و از اهل راز بود حافظ بخورد باده و شیخ و فقیه هم # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۳ بازآی ساقیا که هواخواه خدمتم مشتاق بندگی و دعاگوی دولتم زان جا که فیض جام سعادت فروغ توست بیرون شدی نمای ز ظلمات حیرتم هرچند غرق بحر گناهم ز صد جهت تا آشنای عشق شدم ز اهل رحمتم عیبم مکن به رندی و بدنامی ای حکیم کاین بود سرنوشت ز دیوان قسمتم می خور که عاشقی نه به کسب است و اختیار این موهبت رسید ز میراث فطرتم من کز وطن سفر نگزیدم به عمر خویش در عشق دیدن تو هواخواه غربتم دریا و کوه در ره و من خسته و ضعیف ای خضر پی خجسته مدد کن به همتم دورم به صورت از در دولتسرای تو لیکن به جان و دل ز مقیمان حضرتم حافظ به پیش چشم تو خواهد سپرد جان در این خیالم ار بدهد عمر مهلتم # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۴ دوش بیماری چشم تو ببرد از دستم لیکن از لطف لبت صورت جان می بستم عشق من با خط مشکین تو امروزی نیست دیرگاه است کز این جام هلالی مستم از ثبات خودم این نکته خوش آمد که به جور در سر کوی تو از پای طلب ننشستم عافیت چشم مدار از من میخانه نشین که دم از خدمت رندان زده ام تا هستم در ره عشق از آن سوی فنا صد خطر است تا نگویی که چو عمرم به سر آمد رستم بعد از اینم چه غم از تیر کج انداز حسود چون به محبوب کمان ابروی خود پیوستم بوسه بر درج عقیق تو حلال است مرا که به افسوس و جفا مهر وفا نشکستم صنمی لشکریم غارت دل کرد و برفت آه اگر عاطفت شاه نگیرد دستم رتبت دانش حافظ به فلک بر شده بود کرد غم خواری شمشاد بلندت پستم # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۵ به غیر از آن که بشد دین و دانش از دستم بیا بگو که ز عشقت چه طرف بربستم اگر چه خرمن عمرم غم تو داد به باد به خاک پای عزیزت که عهد نشکستم چو ذره گرچه حقیرم ببین به دولت عشق که در هوای رخت چون به مهر پیوستم بیار باده که عمریست تا من از سر امن به کنج عافیت از بهر عیش ننشستم اگر ز مردم هشیاری ای نصیحت گو سخن به خاک میفکن چرا که من مستم چگونه سر ز خجالت برآورم بر دوست که خدمتی به سزا برنیامد از دستم بسوخت حافظ و آن یار دلنواز نگفت که مرهمی بفرستم که خاطرش خستم # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶ زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم طره را تاب مده تا ندهی بر بادم یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم قد برافراز که از سرو کنی آزادم شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه شور شیرین منما تا نکنی فرهادم رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس تا به خاک در آصف نرسد فریادم حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی من از آن روز که در بند توام آزادم # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷ فاش می گویم و از گفته خود دلشادم بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق که در این دامگه حادثه چون افتادم من ملک بودم و فردوس برین جایم بود آدم آورد در این دیر خراب آبادم سایه طوبی و دلجویی حور و لب حوض به هوای سر کوی تو برفت از یادم نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت یا رب از مادر گیتی به چه طالع زادم تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق هر دم آید غمی از نو به مبارکبادم می خورد خون دلم مردمک دیده سزاست که چرا دل به جگرگوشه مردم دادم پاک کن چهره حافظ به سر زلف ز اشک ور نه این سیل دمادم ببرد بنیادم # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۸ مرا می بینی و هر دم زیادت می کنی دردم تو را می بینم و میلم زیادت می شود هر دم به سامانم نمی پرسی نمی دانم چه سر داری به درمانم نمی کوشی نمی دانی مگر دردم نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم ندارم دستت از دامن به جز در خاک و آن دم هم که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم فرو رفت از غم عشقت دمم دم می دهی تا کی دمار از من برآوردی نمی گویی برآوردم شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می جستم رخت می دیدم و جامی هلالی باز می خوردم کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم تو خوش می باش با حافظ برو گو خصم جان می ده چو گرمی از تو می بینم چه باک از خصم دم سردم # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۹ سال ها پیروی مذهب رندان کردم تا به فتوی خرد حرص به زندان کردم من به سرمنزل عنقا نه به خود بردم راه قطع این مرحله با مرغ سلیمان کردم سایه ای بر دل ریشم فکن ای گنج روان که من این خانه به سودای تو ویران کردم توبه کردم که نبوسم لب ساقی و کنون می گزم لب که چرا گوش به نادان کردم در خلاف آمد عادت بطلب کام که من کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم نقش مستوری و مستی نه به دست من و توست آن چه سلطان ازل گفت بکن آن کردم دارم از لطف ازل جنت فردوس طمع گرچه دربانی میخانه فراوان کردم این که پیرانه سرم صحبت یوسف بنواخت اجر صبریست که در کلبه احزان کردم صبح خیزی و سلامت طلبی چون حافظ هر چه کردم همه از دولت قرآن کردم گر به دیوان غزل صدرنشینم چه عجب سال ها بندگی صاحب دیوان کردم # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۰ دیشب به سیل اشک ره خواب می زدم نقشی به یاد خط تو بر آب می زدم ابروی یار در نظر و خرقه سوخته جامی به یاد گوشه محراب می زدم هر مرغ فکر کز سر شاخ سخن بجست بازش ز طره تو به مضراب می زدم روی نگار در نظرم جلوه می نمود وز دور بوسه بر رخ مهتاب می زدم چشمم به روی ساقی و گوشم به قول چنگ فالی به چشم و گوش در این باب می زدم نقش خیال روی تو تا وقت صبحدم بر کارگاه دیده بی خواب می زدم ساقی به صوت این غزلم کاسه می گرفت می گفتم این سرود و می ناب می زدم خوش بود وقت حافظ و فال مراد و کام بر نام عمر و دولت احباب می زدم # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۱ هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدم هر گه که یاد روی تو کردم جوان شدم شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا بر منتهای همت خود کامران شدم ای گلبن جوان بر دولت بخور که من در سایه تو بلبل باغ جهان شدم اول ز تحت و فوق وجودم خبر نبود در مکتب غم تو چنین نکته دان شدم قسمت حوالتم به خرابات می کند هر چند کاینچنین شدم و آنچنان شدم آن روز بر دلم در معنی گشوده شد کز ساکنان درگه پیر مغان شدم در شاه راه دولت سرمد به تخت بخت با جام می به کام دل دوستان شدم از آن زمان که فتنه چشمت به من رسید ایمن ز شر فتنه آخرزمان شدم من پیر سال و ماه نیم یار بی وفاست بر من چو عمر می گذرد پیر از آن شدم دوشم نوید داد عنایت که حافظا بازآ که من به عفو گناهت ضمان شدم # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۲ خیال نقش تو در کارگاه دیده کشیدم به صورت تو نگاری ندیدم و نشنیدم اگرچه در طلبت هم عنان باد شمالم به گرد سرو خرامان قامتت نرسیدم امید در شب زلفت به روز عمر نبستم طمع به دور دهانت ز کام دل ببریدم به شوق چشمه نوشت چه قطره ها که فشاندم ز لعل باده فروشت چه عشوه ها که خریدم ز غمزه بر دل ریشم چه تیرها که گشادی ز غصه بر سر کویت چه بارها که کشیدم ز کوی یار بیار ای نسیم صبح غباری که بوی خون دل ریش از آن تراب شنیدم گناه چشم سیاه تو بود و گردن دلخواه که من چو آهوی وحشی ز آدمی برمیدم چو غنچه بر سرم از کوی او گذشت نسیمی که پرده بر دل خونین به بوی او بدریدم به خاک پای تو سوگند و نور دیده حافظ که بی رخ تو فروغ از چراغ دیده ندیدم # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۳ ز دست کوته خود زیر بارم که از بالابلندان شرمسارم مگر زنجیر مویی گیردم دست وگر نه سر به شیدایی برآرم ز چشم من بپرس اوضاع گردون که شب تا روز اختر می شمارم بدین شکرانه می بوسم لب جام که کرد آگه ز راز روزگارم اگر گفتم دعای می فروشان چه باشد حق نعمت می گزارم من از بازوی خود دارم بسی شکر که زور مردم آزاری ندارم سری دارم چو حافظ مست لیکن به لطف آن سری امیدوارم # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۴ گرچه افتاد ز زلفش گرهی در کارم همچنان چشم گشاد از کرمش می دارم به طرب حمل مکن سرخی رویم که چو جام خون دل عکس برون می دهد از رخسارم پرده مطربم از دست برون خواهد برد آه اگر زان که در این پرده نباشد بارم پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب تا در این پرده جز اندیشه او نگذارم منم آن شاعر ساحر که به افسون سخن از نی کلک همه قند و شکر می بارم دیده بخت به افسانه او شد در خواب کو نسیمی ز عنایت که کند بیدارم چون تو را در گذر ای یار نمی یارم دید با که گویم که بگوید سخنی با یارم دوش می گفت که حافظ همه روی است و ریا بجز از خاک درش با که بود بازارم # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۵ گر دست دهد خاک کف پای نگارم بر لوح بصر خط غباری بنگارم بر بوی کنار تو شدم غرق و امید است از موج سرشکم که رساند به کنارم پروانه او گر رسدم در طلب جان چون شمع همان دم به دمی جان بسپارم امروز مکش سر ز وفای من و اندیش زان شب که من از غم به دعا دست برآرم زلفین سیاه تو به دلداری عشاق دادند قراری و ببردند قرارم ای باد از آن باده نسیمی به من آور کان بوی شفابخش بود دفع خمارم گر قلب دلم را ننهد دوست عیاری من نقد روان در دمش از دیده شمارم دامن مفشان از من خاکی که پس از من زین در نتواند که برد باد غبارم حافظ لب لعلش چو مرا جان عزیز است عمری بود آن لحظه که جان را به لب آرم # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۶ در نهانخانه عشرت صنمی خوش دارم کز سر زلف و رخش نعل در آتش دارم عاشق و رندم و می خواره به آواز بلند وین همه منصب از آن حور  پری وش دارم گر تو زین دست مرا بی سر و سامان داری من به آه سحرت زلف مشوش دارم گر چنین چهره گشاید خط زنگاری دوست من رخ زرد به خونابه منقش دارم گر به کاشانه رندان قدمی خواهی زد نقل شعر شکرین و می بی غش دارم ناوک غمزه بیار و رسن زلف که من جنگ ها با دل مجروح بلاکش دارم حافظا چون غم و شادی جهان در گذر است بهتر آن است که من خاطر خود خوش دارم # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۷ مرا عهدی ست با جانان که تا جان در بدن دارم هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم صفای خلوت خاطر از آن شمع چگل جویم فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم به کام و آرزوی دل چو دارم خلوتی حاصل چه فکر از خبث بدگویان میان انجمن دارم مرا در خانه سروی هست کاندر سایه قدش فراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم گرم صد لشکر از خوبان به قصد دل کمین سازند بحمد الله و المنه بتی لشکرشکن دارم سزد کز خاتم لعلش زنم لاف سلیمانی چو اسم اعظمم باشد چه باک از اهرمن دارم الا ای پیر فرزانه مکن عیبم ز میخانه که من در ترک پیمانه دلی پیمان شکن دارم خدا را ای رقیب امشب زمانی دیده بر هم نه که من با لعل خاموشش نهانی صد سخن دارم چو در گل زار اقبالش خرامانم بحمدالله نه میل لاله و نسرین نه برگ نسترن دارم به رندی شهره شد حافظ میان همدمان لیکن چه غم دارم که در عالم قوام الدین حسن دارم # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۸ من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم لطف ها می کنی ای خاک درت تاج سرم دلبرا بنده نوازیت که آموخت بگو که من این ظن به رقیبان تو هرگز نبرم همتم بدرقه راه کن ای طایر قدس که دراز است ره مقصد و من نوسفرم ای نسیم سحری بندگی من برسان که فراموش مکن وقت دعای سحرم خرم آن روز کز این مرحله بربندم بار و از سر کوی تو پرسند رفیقان خبرم حافظا شاید اگر در طلب گوهر وصل دیده دریا کنم از اشک و در او غوطه خورم پایه نظم بلند است و جهان گیر بگو تا کند پادشه بحر دهان پر گهرم # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۹ جوزا سحر نهاد حمایل برابرم یعنی غلام شاهم و سوگند می خورم ساقی بیا که از مدد بخت کارساز کامی که خواستم ز خدا شد میسرم جامی بده که باز به شادی روی شاه پیرانه سر هوای جوانیست در سرم راهم مزن به وصف زلال خضر که من از جام شاه جرعه کش حوض کوثرم شاها اگر به عرش رسانم سریر فضل مملوک این جنابم و مسکین این درم من جرعه نوش بزم تو بودم هزار سال کی ترک آبخورد کند طبع خوگرم ور باورت نمی کند از بنده این حدیث از گفته کمال دلیلی بیاورم گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم منصور بن مظفر غازیست حرز من و از این خجسته نام بر اعدا مظفرم عهد الست من همه با عشق شاه بود وز شاهراه عمر بدین عهد بگذرم گردون چو کرد نظم ثریا به نام شاه من نظم در چرا نکنم از که کمترم شاهین صفت چو طعمه چشیدم ز دست شاه کی باشد التفات به صید کبوترم ای شاه شیرگیر چه کم گردد ار شود در سایه تو ملک فراغت میسرم شعرم به یمن مدح تو صد ملک دل گشاد گویی که تیغ توست زبان سخنورم بر گلشنی اگر بگذشتم چو باد صبح نی عشق سرو بود و نه شوق صنوبرم بوی تو می شنیدم و بر یاد روی تو دادند ساقیان طرب یک دو ساغرم مستی به آب یک دو عنب وضع بنده نیست من سالخورده پیر خرابات پرورم با سیر اختر فلکم داوری بسیست انصاف شاه باد در این قصه یاورم شکر خدا که باز در این اوج بارگاه طاووس عرش می شنود صیت شهپرم نامم ز کارخانه عشاق محو باد گر جز محبت تو بود شغل دیگرم شبل الاسد به صید دلم حمله کرد و من گر لاغرم وگرنه شکار غضنفرم ای عاشقان روی تو از ذره بیشتر من کی رسم به وصل تو کز ذره کمترم بنما به من که منکر حسن رخ تو کیست تا دیده اش به گزلک غیرت برآورم بر من فتاد سایه خورشید سلطنت و اکنون فراغت است ز خورشید خاورم مقصود از این معامله بازارتیزی است نی جلوه می فروشم و نی عشوه می خرم # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۰ تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم تبسمی کن و جان بین که چون همی سپرم چنین که در دل من داغ زلف سرکش توست بنفشه زار شود تربتم چو درگذرم بر آستان مرادت گشاده ام در چشم که یک نظر فکنی خود فکندی از نظرم چه شکر گویمت ای خیل غم عفاک الله که روز بی کسی آخر نمی روی ز سرم غلام مردم چشمم که با سیاه دلی هزار قطره ببارد چو درد دل شمرم به هر نظر بت ما جلوه می کند لیکن کس این کرشمه نبیند که من همی نگرم به خاک حافظ اگر یار بگذرد چون باد ز شوق در دل آن تنگنا کفن بدرم # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۱ به تیغم گر کشد دستش نگیرم وگر تیرم زند منت پذیرم کمان ابرویت را گو بزن تیر که پیش دست و بازویت بمیرم غم گیتی گر از پایم درآرد بجز ساغر که باشد دستگیرم برآی ای آفتاب صبح امید که در دست شب هجران اسیرم به فریادم رس ای پیر خرابات به یک جرعه جوانم کن که پیرم به گیسوی تو خوردم دوش سوگند که من از پای تو سر بر نگیرم بسوز این خرقه تقوا تو حافظ که گر آتش شوم در وی نگیرم # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۲ مزن بر دل ز نوک غمزه تیرم که پیش چشم بیمارت بمیرم نصاب حسن در حد کمال است زکاتم ده که مسکین و فقیرم چو طفلان تا کی ای زاهد فریبی به سیب بوستان و شهد و شیرم چنان پر شد فضای سینه از دوست که فکر خویش گم شد از ضمیرم قدح پر کن که من در دولت عشق جوانبخت جهانم گرچه پیرم قراری بسته ام با می فروشان که روز غم به جز ساغر نگیرم مبادا جز حساب مطرب و می اگر نقشی کشد کلک دبیرم در این غوغا که کس کس را نپرسد من از پیر مغان منت پذیرم خوشا آن دم کز استغنای مستی فراغت باشد از شاه و وزیرم من آن مرغم که هر شام و سحرگاه ز بام عرش می آید صفیرم چو حافظ گنج او در سینه دارم اگرچه مدعی بیند حقیرم # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۳ نماز شام غریبان چو گریه آغازم به مویه های غریبانه قصه پردازم به یاد یار و دیار آنچنان بگریم زار که از جهان ره و رسم سفر براندازم من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم خدای را مددی ای رفیق ره تا من به کوی میکده دیگر علم برافرازم خرد ز پیری من کی حساب برگیرد که باز با صنمی طفل عشق می بازم بجز صبا و شمالم نمی شناسد کس عزیز من که بجز باد نیست دم سازم هوای منزل یار آب زندگانی ماست صبا بیار نسیمی ز خاک شیرازم سرشکم آمد و عیبم بگفت روی به روی شکایت از که کنم خانگی ست غمازم ز چنگ زهره شنیدم که صبح دم می گفت غلام حافظ خوش لهجه خوش آوازم # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۴ گر دست رسد در سر زلفین تو بازم چون گوی چه سرها که به چوگان تو بازم زلف تو مرا عمر دراز است ولی نیست در دست سر مویی از آن عمر درازم پروانه راحت بده ای شمع که امشب از آتش دل پیش تو چون شمع گدازم آن دم که به یک خنده دهم جان چو صراحی مستان تو خواهم که گزارند نمازم چون نیست نماز من آلوده نمازی در میکده زان کم نشود سوز و گدازم در مسجد و میخانه خیالت اگر آید محراب و کمانچه ز دو ابروی تو سازم گر خلوت ما را شبی از رخ بفروزی چون صبح بر آفاق جهان سر بفرازم محمود بود عاقبت کار در این راه گر سر برود در سر سودای ایازم حافظ غم دل با که بگویم که در این دور جز جام نشاید که بود محرم رازم # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۵ در خرابات مغان گر گذر افتد بازم حاصل خرقه و سجاده روان دربازم حلقه توبه گر امروز چو زهاد زنم خازن میکده فردا نکند در بازم ور چو پروانه دهد دست فراغ بالی جز بدان عارض شمعی نبود پروازم صحبت حور نخواهم که بود عین قصور با خیال تو اگر با دگری پردازم سر سودای تو در سینه بماندی پنهان چشم تر دامن اگر فاش نکردی رازم مرغ سان از قفس خاک هوایی گشتم به هوایی که مگر صید کند شهبازم همچو چنگ ار به کناری ندهی کام دلم از لب خویش چو نی یک نفسی بنوازم ماجرای دل خون گشته نگویم با کس زان که جز تیغ غمت نیست کسی دمسازم گر به هر موی سری بر تن حافظ باشد همچو زلفت همه را در قدمت اندازم # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۶ مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم طایر قدسم و از دام جهان برخیزم به ولای تو که گر بنده خویشم خوانی از سر خواجگی کون و مکان برخیزم یا رب از ابر هدایت برسان بارانی پیشتر زان که چو گردی ز میان برخیزم بر سر تربت من با می و مطرب بنشین تا به بویت ز لحد رقص کنان برخیزم خیز و بالا بنما ای بت شیرین حرکات کز سر جان و جهان دست فشان برخیزم گرچه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم کش تا سحرگه ز کنار تو جوان برخیزم روز مرگم نفسی مهلت دیدار بده تا چو حافظ ز سر جان و جهان برخیزم # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۷ چرا نه در پی عزم دیار خود باشم چرا نه خاک سر کوی یار خود باشم غم غریبی و غربت چو بر نمی تابم به شهر خود روم و شهریار خود باشم ز محرمان سراپرده وصال شوم ز بندگان خداوندگار خود باشم چو کار عمر نه پیداست باری آن اولی که روز واقعه پیش نگار خود باشم ز دست بخت گران خواب و کار بی سامان گرم بود گله ای رازدار خود باشم همیشه پیشه من عاشقی و رندی بود دگر بکوشم و مشغول کار خود باشم بود که لطف ازل رهنمون شود حافظ وگرنه تا به ابد شرمسار خود باشم # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۸ من دوستدار روی خوش و موی دلکشم مدهوش چشم مست و می صاف بی غشم گفتی ز سر عهد ازل یک سخن بگو آنگه بگویمت که دو پیمانه در کشم من آدم بهشتیم اما در این سفر حالی اسیر عشق جوانان مهوشم در عاشقی گزیر نباشد ز ساز و سوز استاده ام چو شمع مترسان ز آتشم شیراز معدن لب لعل است و کان حسن من جوهری مفلسم ایرا مشوشم از بس که چشم مست در این شهر دیده ام حقا که می نمی خورم اکنون و سرخوشم شهریست پر کرشمه حوران ز شش جهت چیزیم نیست ور نه خریدار هر ششم بخت ار مدد دهد که کشم رخت سوی دوست گیسوی حور گرد فشاند ز مفرشم حافظ عروس طبع مرا جلوه آرزوست آیینه ای ندارم از آن آه می کشم # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۹ خیال روی تو چون بگذرد به گلشن چشم دل از پی نظر آید به سوی روزن چشم سزای تکیه گهت منظری نمی بینم منم ز عالم و این گوشه معین چشم بیا که لعل و گهر در نثار مقدم تو ز گنج خانه دل می کشم به روزن چشم سحر سرشک روانم سر خرابی داشت گرم نه خون جگر می گرفت دامن چشم نخست روز که دیدم رخ تو دل می گفت اگر رسد خللی خون من به گردن چشم به بوی مژده وصل تو تا سحر شب دوش به راه باد نهادم چراغ روشن چشم به مردمی که دل دردمند حافظ را مزن به ناوک دلدوز مردم افکن چشم # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۰ من که از آتش دل چون خم می در جوشم مهر بر لب زده خون می خورم و خاموشم قصد جان است طمع در لب جانان کردن تو مرا بین که در این کار به جان می کوشم من کی آزاد شوم از غم دل چون هر دم هندوی زلف بتی حلقه کند در گوشم حاش لله که نیم معتقد طاعت خویش این قدر هست که گه گه قدحی می نوشم هست امیدم که علیرغم عدو روز جزا فیض عفوش ننهد بار گنه بر دوشم پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت من چرا ملک جهان را به جوی نفروشم خرقه پوشی من از غایت دین داری نیست پرده ای بر سر صد عیب نهان می پوشم من که خواهم که ننوشم به جز از راوق خم چه کنم گر سخن پیر مغان ننیوشم گر از این دست زند مطرب مجلس ره عشق شعر حافظ ببرد وقت سماع از هوشم # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۱ گر من از سرزنش مدعیان اندیشم شیوه مستی و رندی نرود از پیشم زهد رندان نوآموخته راهی به دهیست من که بدنام جهانم چه صلاح اندیشم شاه شوریده سران خوان من بی سامان را زان که در کم خردی از همه عالم بیشم بر جبین نقش کن از خون دل من خالی تا بدانند که قربان تو کافرکیشم اعتقادی بنما و بگذر بهر خدا تا در این خرقه ندانی که چه نادرویشم شعر خونبار من ای باد بدان یار رسان که ز مژگان سیه بر رگ جان زد نیشم من اگر باده خورم ور نه چه کارم با کس حافظ راز خود و عارف وقت خویشم # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۲ حجاب چهره جان می شود غبار تنم خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانی ست روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم عیان نشد که چرا آمدم کجا رفتم دریغ و درد که غافل ز کار خویشتنم چگونه طوف کنم در فضای عالم قدس که در سراچه ترکیب تخته بند تنم اگر ز خون دلم بوی شوق می آید عجب مدار که هم درد نافه ختنم طراز پیرهن زرکشم مبین چون شمع که سوزهاست نهانی درون پیرهنم بیا و هستی حافظ ز پیش او بردار که با وجود تو کس نشنود ز من که منم # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۳ چل سال بیش رفت که من لاف می زنم کز چاکران پیر مغان کمترین منم هرگز به یمن عاطفت پیر می فروش ساغر تهی نشد ز می صاف روشنم از جاه عشق و دولت رندان پاکباز پیوسته صدر مصطبه ها بود مسکنم در شان من به دردکشی ظن بد مبر کآلوده گشت جامه ولی پاکدامنم شهباز دست پادشهم این چه حالت است کز یاد برده اند هوای نشیمنم حیف است بلبلی چو من اکنون در این قفس با این لسان عذب که خامش چو سوسنم آب و هوای فارس عجب سفله پرور است کو همرهی که خیمه از این خاک برکنم حافظ به زیر خرقه قدح تا به کی کشی در بزم خواجه پرده ز کارت برافکنم تورانشه خجسته که در من یزید فضل شد منت مواهب او طوق گردنم # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۴ عمریست تا من در طلب هر روز گامی می زنم دست شفاعت هر زمان در نیک نامی می زنم بی ماه مهرافروز خود تا بگذرانم روز خود دامی به راهی می نهم مرغی به دامی می زنم اورنگ کو گلچهر کو نقش وفا و مهر کو حالی من اندر عاشقی داو تمامی می زنم تا بو که یابم آگهی از سایه سرو سهی گلبانگ عشق از هر طرف بر خوش خرامی می زنم هرچند کـ آن آرام دل دانم نبخشد کام دل نقش خیالی می کشم فال دوامی می زنم دانم سر آرد غصه را رنگین برآرد قصه را این آه خون افشان که من هر صبح و شامی می زنم با آن که از وی غایبم وز می چو حافظ تایبم در مجلس روحانیان گه گاه جامی می زنم # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۵ بی تو ای سرو روان با گل و گلشن چه کنم زلف سنبل چه کشم عارض سوسن چه کنم آه کز طعنه بدخواه ندیدم رویت نیست چون آینه ام روی ز آهن چه کنم برو ای ناصح و بر دردکشان خرده مگیر کارفرمای قدر می کند این من چه کنم برق غیرت چو چنین می جهد از مکمن غیب تو بفرما که من سوخته خرمن چه کنم شاه ترکان چو پسندید و به چاهم انداخت دستگیر ار نشود لطف تهمتن چه کنم مددی گر به چراغی نکند آتش طور چاره تیره شب وادی ایمن چه کنم حافظا خلدبرین خانه موروث من است اندر این منزل ویرانه نشیمن چه کنم # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۶ من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم محتسب داند که من این کارها کمتر کنم من که عیب توبه کاران کرده باشم بارها توبه از می وقت گل دیوانه باشم گر کنم عشق دردانه ست و من غواص و دریا میکده سر فروبردم در آن جا تا کجا سر برکنم لاله ساغرگیر و نرگس مست و بر ما نام فسق داوری دارم بسی یا رب که را داور کنم بازکش یک دم عنان ای ترک شهرآشوب من تا ز اشک و چهره راهت پر زر و گوهر کنم من که از یاقوت و لعل اشک دارم گنج ها کی نظر در فیض خورشید بلنداختر کنم چون صبا مجموعه گل را به آب لطف شست کج دلم خوان گر نظر بر صفحه دفتر کنم عهد و پیمان فلک را نیست چندان اعتبار عهد با پیمانه بندم شرط با ساغر کنم من که دارم در گدایی گنج سلطانی به دست کی طمع در گردش گردون دون پرور کنم گر چه گردآلود فقرم شرم باد از همتم گر به آب چشمه خورشید دامن تر کنم عاشقان را گر در آتش می پسندد لطف دوست تنگ چشمم گر نظر در چشمه کوثر کنم دوش لعلش عشوه ای می داد حافظ را ولی من نه آنم کز وی این افسانه ها باور کنم # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۷ صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم تا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود مگرش هم ز سر زلف تو زنجیر کنم آن چه در مدت هجر تو کشیدم هیهات در یکی نامه محال است که تحریر کنم با سر زلف تو مجموع پریشانی خود کو مجالی که سراسر همه تقریر کنم آن زمان کآرزوی دیدن جانم باشد در نظر نقش رخ خوب تو تصویر کنم گر بدانم که وصال تو بدین دست دهد دین و دل را همه دربازم و توفیر کنم دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگوی من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم نیست امید صلاحی ز فساد حافظ چون که تقدیر چنین است چه تدبیر کنم # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۸ دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم واندر این کار دل خویش به دریا فکنم از دل تنگ گنه کار برآرم آهی کآتش اندر گنه آدم و حوا فکنم مایه خوش دلی آن جاست که دل دار آن جاست می کنم جهد که خود را مگر آن جا فکنم بگشا بند قبا ای مه خورشیدکلاه تا چو زلفت سر سودا زده در پا فکنم خورده ام تیر فلک باده بده تا سرمست عقده در بند کمرترکش جوزا فکنم جرعه جام بر این تخت روان افشانم غلغل چنگ در این گنبد مینا فکنم حافظا تکیه بر ایام چو سهو است و خطا من چرا عشرت امروز به فردا فکنم # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۹ دوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنم گفت کو زنجیر تا تدبیر این مجنون کنم قامتش را سرو گفتم سر کشید از من به خشم دوستان از راست می رنجد نگارم چون کنم نکته ناسنجیده گفتم دلبرا معذور دار عشوه ای فرمای تا من طبع را موزون کنم زردرویی می کشم زان طبع نازک بی گناه ساقیا جامی بده تا چهره را گلگون کنم ای نسیم منزل لیلی خدا را تا به کی ربع را برهم زنم اطلال را جیحون کنم من که ره بردم به گنج حسن بی پایان دوست صد گدای همچو خود را بعد از این قارون کنم ای مه صاحب قران از بنده حافظ یاد کن تا دعای دولت آن حسن روزافزون کنم # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۰ به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم بهار توبه شکن می رسد چه چاره کنم سخن درست بگویم نمی توانم دید که می خورند حریفان و من نظاره کنم چو غنچه با لب خندان به یاد مجلس شاه پیاله گیرم و از شوق جامه پاره کنم به دور لاله دماغ مرا علاج کنید گر از میانه بزم طرب کناره کنم ز روی دوست مرا چون گل مراد شکفت حواله سر دشمن به سنگ خاره کنم گدای میکده ام لیک وقت مستی بین که ناز بر فلک و حکم بر ستاره کنم مرا که نیست ره و رسم لقمه پرهیزی چرا ملامت رند شراب خواره کنم به تخت گل بنشانم بتی چو سلطانی ز سنبل و سمنش ساز طوق و یاره کنم ز باده خوردن پنهان ملول شد حافظ به بانگ بربط و نی رازش آشکاره کنم # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۱ حاشا که من به موسم گل ترک می کنم من لاف عقل می زنم این کار کی کنم مطرب کجاست تا همه محصول زهد و علم در کار چنگ و بربط و آواز نی کنم از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفت یک چند نیز خدمت معشوق و می کنم کی بود در زمانه وفا جام می بیار تا من حکایت جم و کاووس کی کنم از نامه سیاه نترسم که روز حشر با فیض لطف او صد از این نامه طی کنم کو پیک صبح تا گله های شب فراق با آن خجسته طالع فرخنده پی کنم این جان عاریت که به حافظ سپرد دوست روزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۲ روزگاری شد که در میخانه خدمت می کنم در لباس فقر کار اهل دولت می کنم تا کی اندر دام وصل آرم تذروی خوش خرام در کمینم و انتظار وقت فرصت می کنم واعظ ما بوی حق نشنید بشنو کاین سخن در حضورش نیز می گویم نه غیبت می کنم با صبا افتان و خیزان می روم تا کوی دوست و از رفیقان ره استمداد همت می کنم خاک کویت زحمت ما برنتابد بیش از این لطف ها کردی بتا تخفیف زحمت می کنم زلف دلبر دام راه و غمزه اش تیر بلاست یاد دار ای دل که چندینت نصیحت می کنم دیده بدبین بپوشان ای کریم عیب پوش زین دلیری ها که من در کنج خلوت می کنم حافظم در مجلسی دردی کشم در محفلی بنگر این شوخی که چون با خلق صنعت می کنم # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۳ من ترک عشق شاهد و ساغر نمی کنم صد بار توبه کردم و دیگر نمی کنم باغ بهشت و سایه طوبی و قصر و حور با خاک کوی دوست برابر نمی کنم تلقین و درس اهل نظر یک اشارت است گفتم کنایتی و مکرر نمی کنم هرگز نمی شود ز سر خود خبر مرا تا در میان میکده سر بر نمی کنم ناصح به طعن گفت که رو ترک عشق کن محتاج جنگ نیست برادر نمی کنم این تقوی ام تمام که با شاهدان شهر ناز و کرشمه بر سر منبر نمی کنم حافظ جناب پیر مغان جای دولت است من ترک خاک بوسی این در نمی کنم # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۴ به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم جهان پیر است و بی بنیاد از این فرهادکش فریاد که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم ز تاب آتش دوری شدم غرق عرق چون گل بیار ای باد شبگیری نسیمی زان عرقچینم جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی که سلطانی عالم را طفیل عشق می بینم اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم صباح الخیر زد بلبل کجایی ساقیا برخیز که غوغا می کند در سر خیال خواب دوشینم شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعین اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینم حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد همانا بی غلط باشد که حافظ داد تلقینم # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۵ حالیا مصلحت وقت در آن می بینم که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم جام می گیرم و از اهل ریا دور شوم یعنی از اهل جهان پاکدلی بگزینم جز صراحی و کتابم نبود یار و ندیم تا حریفان دغا را به جهان کم بینم سر به آزادگی از خلق برآرم چون سرو گر دهد دست که دامن ز جهان درچینم بس که در خرقه آلوده زدم لاف صلاح شرمسار از رخ ساقی و می رنگینم سینه تنگ من و بار غم او هیهات مرد این بار گران نیست دل مسکینم من اگر رند خراباتم و گر زاهد شهر این متاعم که همی بینی و کمتر زینم بنده آصف عهدم دلم از راه مبر که اگر دم زنم از چرخ بخواهد کینم بر دلم گرد ستم هاست خدایا مپسند که مکدر شود آیینه مهرآیینم # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۶ گرم از دست برخیزد که با دلدار بنشینم ز جام وصل می نوشم ز باغ عیش گل چینم شراب تلخ صوفی سوز بنیادم بخواهد برد لبم بر لب نه ای ساقی و بستان جان شیرینم مگر دیوانه خواهم شد در این سودا که شب تا روز سخن با ماه می گویم پری در خواب می بینم لبت شکر به مستان داد و چشمت می به میخواران منم کز غایت حرمان نه با آنم نه با اینم چو هر خاکی که باد آورد فیضی برد از انعامت ز حال بنده یاد آور که خدمتگار دیرینم نه هر کو نقش نظمی زد کلامش دلپذیر افتد تذرو طرفه من گیرم که چالاک است شاهینم اگر باور نمی داری رو از صورتگر چین پرس که مانی نسخه می خواهد ز نوک کلک مشکینم وفاداری و حق گویی نه کار هر کسی باشد غلام آصف ثانی جلال الحق و الدینم رموز مستی و رندی ز من بشنو نه از واعظ که با جام و قدح هر دم ندیم ماه و پروینم # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۷ در خرابات مغان نور خدا می بینم این عجب بین که چه نوری ز کجا می بینم جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو خانه می بینی و من خانه خدا می بینم خواهم از زلف بتان نافه گشایی کردن فکر دور است همانا که خطا می بینم سوز دل اشک روان آه سحر ناله شب این همه از نظر لطف شما می بینم هر دم از روی تو نقشی زندم راه خیال با که گویم که در این پرده چه ها می بینم کس ندیده ست ز مشک ختن و نافه چین آنچه من هر سحر از باد صبا می بینم دوستان عیب نظربازی حافظ مکنید که من او را ز محبان شما می بینم # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۸ غم زمانه که هیچش کران نمی بینم دواش جز می چون ارغوان نمی بینم به ترک خدمت پیر مغان نخواهم گفت چرا که مصلحت خود در آن نمی بینم ز آفتاب قدح ارتفاع عیش بگیر چرا که طالع وقت آن چنان نمی بینم نشان اهل خدا عاشقیست با خود دار که در مشایخ شهر این نشان نمی بینم بدین دو دیده حیران من هزار افسوس که با دو آینه رویش عیان نمی بینم قد تو تا بشد از جویبار دیده من به جای سرو جز آب روان نمی بینم در این خمار کسم جرعه ای نمی بخشد ببین که اهل دلی در میان نمی بینم نشان موی میانش که دل در او بستم ز من مپرس که خود در میان نمی بینم من و سفینه حافظ که جز در این دریا بضاعت سخن درفشان نمی بینم # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۹ خرم آن روز کز این منزل ویران بروم راحت جان طلبم و از پی جانان بروم گر چه دانم که به جایی نبرد راه غریب من به بوی سر آن زلف پریشان بروم دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم چون صبا با تن بیمار و دل بی طاقت به هواداری آن سرو خرامان بروم در ره او چو قلم گر به سرم باید رفت با دل زخم کش و دیده گریان بروم نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی تا در میکده شادان و غزل خوان بروم به هواداری او ذره صفت رقص کنان تا لب چشمه خورشید درخشان بروم تازیان را غم احوال گران باران نیست پارسایان مددی تا خوش و آسان بروم ور چو حافظ ز بیابان نبرم ره بیرون همره کوکبه آصف دوران بروم # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۰ گر از این منزل ویران به سوی خانه روم دگر آنجا که روم عاقل و فرزانه روم زین سفر گر به سلامت به وطن باز رسم نذر کردم که هم از راه به میخانه روم تا بگویم که چه کشفم شد از این سیر و سلوک به در صومعه با بربط و پیمانه روم آشنایان ره عشق گرم خون بخورند ناکسم گر به شکایت سوی بیگانه روم بعد از این دست من و زلف چو زنجیر نگار چند و چند از پی کام دل دیوانه روم گر ببینم خم ابروی چو محرابش باز سجده شکر کنم و از پی شکرانه روم خرم آن دم که چو حافظ به تولای وزیر سرخوش از میکده با دوست به کاشانه روم # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۱ آن که پامال جفا کرد چو خاک راهم خاک می بوسم و عذر قدمش می خواهم من نه آنم که ز جور تو بنالم حاشا بنده معتقد و چاکر دولتخواهم بسته ام در خم گیسوی تو امید دراز آن مبادا که کند دست طلب کوتاهم ذره خاکم و در کوی توام جای خوش است ترسم ای دوست که بادی ببرد ناگاهم پیر میخانه سحر جام جهان بینم داد و اندر آن آینه از حسن تو کرد آگاهم صوفی صومعه عالم قدسم لیکن حالیا دیر مغان است حوالتگاهم با من راه نشین خیز و سوی میکده آی تا در آن حلقه ببینی که چه صاحب جاهم مست بگذشتی و از حافظت اندیشه نبود آه اگر دامن حسن تو بگیرد آهم خوشم آمد که سحر خسرو خاور می گفت با همه پادشهی بنده تورانشاهم # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۲ دیدار شد میسر و بوس و کنار هم از بخت شکر دارم و از روزگار هم زاهد برو که طالع اگر طالع من است جامم به دست باشد و زلف نگار هم ما عیب کس به مستی و رندی نمی کنیم لعل بتان خوش است و می خوشگوار هم ای دل بشارتی دهمت محتسب نماند و از می جهان پر است و بت میگسار هم خاطر به دست تفرقه دادن نه زیرکیست مجموعه ای بخواه و صراحی بیار هم بر خاکیان عشق فشان جرعه لبش تا خاک لعل گون شود و مشکبار هم آن شد که چشم بد نگران بودی از کمین خصم از میان برفت و سرشک از کنار هم چون کاینات جمله به بوی تو زنده اند ای آفتاب سایه ز ما برمدار هم چون آب روی لاله و گل فیض حسن توست ای ابر لطف بر من خاکی ببار هم حافظ اسیر زلف تو شد از خدا بترس و از انتصاف آصف جم اقتدار هم برهان ملک و دین که ز دست وزارتش ایام کان یمین شد و دریا یسار هم بر یاد رای انور او آسمان به صبح جان می کند فدا و کواکب نثار هم گوی زمین ربوده چوگان عدل اوست وین برکشیده گنبد نیلی حصار هم عزم سبک عنان تو در جنبش آورد این پایدار مرکز عالی مدار هم تا از نتیجه فلک و طور دور اوست تبدیل ماه و سال و خزان و بهار هم خالی مباد کاخ جلالش ز سروران و از ساقیان سروقد گلعذار هم # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۳ دردم از یار است و درمان نیز هم دل فدای او شد و جان نیز هم این که می گویند آن خوشتر ز حسن یار ما این دارد و آن نیز هم یاد باد آن کاو به قصد خون ما عهد را بشکست و پیمان نیز هم دوستان در پرده می گویم سخن گفته خواهد شد به دستان نیز هم چون سر آمد دولت شب های وصل بگذرد ایام هجران نیز هم هر دو عالم یک فروغ روی اوست گفتمت پیدا و پنهان نیز هم اعتمادی نیست بر کار جهان بلکه بر گردون گردان نیز هم عاشق از قاضی نترسد می بیار بلکه از یرغوی دیوان نیز هم محتسب داند که حافظ عاشق است و آصف ملک سلیمان نیز هم # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۴ ما بی غمان مست دل از دست داده ایم هم راز عشق و هم نفس جام باده ایم بر ما بسی کمان ملامت کشیده اند تا کار خود ز ابروی جانان گشاده ایم ای گل تو دوش داغ صبوحی کشیده ای ما آن شقایقیم که با داغ زاده ایم پیر مغان ز توبه ما گر ملول شد گو باده صاف کن که به عذر ایستاده ایم کار از تو می رود مددی ای دلیل راه کانصاف می دهیم و ز راه اوفتاده ایم چون لاله می مبین و قدح در میان کار این داغ بین که بر دل خونین نهاده ایم گفتی که حافظ این همه رنگ و خیال چیست نقش غلط مبین که همان لوح ساده ایم # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۵ عمریست تا به راه غمت رو نهاده ایم روی و ریای خلق به یک سو نهاده ایم طاق و رواق مدرسه و قال و قیل علم در راه جام و ساقی مه رو نهاده ایم هم جان بدان دو نرگس جادو سپرده ایم هم دل بدان دو سنبل هندو نهاده ایم عمری گذشت تا به امید اشارتی چشمی بدان دو گوشه ابرو نهاده ایم ما ملک عافیت نه به لشکر گرفته ایم ما تخت سلطنت نه به بازو نهاده ایم تا سحر چشم یار چه بازی کند که باز بنیاد بر کرشمه جادو نهاده ایم بی زلف سرکشش سر سودایی از ملال همچون بنفشه بر سر زانو نهاده ایم در گوشه امید چو نظارگان ماه چشم طلب بر آن خم ابرو نهاده ایم گفتی که حافظا دل سرگشته ات کجاست در حلقه های آن خم گیسو نهاده ایم # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۶ ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم از بد حادثه این جا به پناه آمده ایم رهرو منزل عشقیم و ز سرحد عدم تا به اقلیم وجود این همه راه آمده ایم سبزه خط تو دیدیم و ز بستان بهشت به طلبکاری این مهرگیاه آمده ایم با چنین گنج که شد خازن او روح امین به گدایی به در خانه شاه آمده ایم لنگر حلم تو ای کشتی توفیق کجاست که در این بحر کرم غرق گناه آمده ایم آبرو می رود ای ابر خطاپوش ببار که به دیوان عمل نامه سیاه آمده ایم حافظ این خرقه پشمینه بینداز که ما از پی قافله با آتش آه آمده ایم # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۷ فتوی پیر مغان دارم و قولی ست قدیم که حرام است می آن جا که نه یار است ندیم چاک خواهم زدن این دلق ریایی چه کنم روح را صحبت ناجنس عذابی ست الیم تا مگر جرعه فشاند لب جانان بر من سال ها شد که منم بر در میخانه مقیم مگرش خدمت دیرین من از یاد برفت ای نسیم سحری یاد دهش عهد قدیم بعد صد سال اگر بر سر خاکم گذری سر برآرد ز گلم رقص کنان عظم رمیم دلبر از ما به صد امید ستد اول دل ظاهرا عهد فرامش نکند خلق کریم غنچه گو تنگ دل از کار فروبسته مباش کز دم صبح مدد یابی و انفاس نسیم فکر بهبود خود ای دل ز دری دیگر کن درد عاشق نشود به به مداوای حکیم گوهر معرفت آموز که با خود ببری که نصیب دگران است نصاب زر و سیم دام سخت است مگر یار شود لطف خدا ور نه آدم نبرد صرفه ز شیطان رجیم حافظ ار سیم و زرت نیست چه شد شاکر باش چه به از دولت لطف سخن و طبع سلیم # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۸ خیز تا از در میخانه گشادی طلبیم به ره دوست نشینیم و مرادی طلبیم زاد راه حرم وصل نداریم مگر به گدایی ز در میکده زادی طلبیم اشک آلوده ما گرچه روان است ولی به رسالت سوی او پاک نهادی طلبیم لذت داغ غمت بر دل ما باد حرام اگر از جور غم عشق تو دادی طلبیم نقطه خال تو بر لوح بصر نتوان زد مگر از مردمک دیده مدادی طلبیم عشوه ای از لب شیرین تو دل خواست به جان به شکرخنده لبت گفت مزادی طلبیم تا بود نسخه عطری دل سودازده را از خط غالیه سای تو سوادی طلبیم چون غمت را نتوان یافت مگر در دل شاد ما به امید غمت خاطر شادی طلبیم بر در مدرسه تا چند نشینی حافظ خیز تا از در میخانه گشادی طلبیم # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۹ ما ز یاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم تا درخت دوستی بر کی دهد حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم گفت و گو آیین درویشی نبود ور نه با تو ماجراها داشتیم شیوه چشمت فریب جنگ داشت ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم گلبن حسنت نه خود شد دلفروز ما دم همت بر او بگماشتیم نکته ها رفت و شکایت کس نکرد جانب حرمت فرو نگذاشتیم گفت خود دادی به ما دل حافظا ما محصل بر کسی نگماشتیم # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۰ صلاح از ما چه می جویی که مستان را صلا گفتیم به دور نرگس مستت سلامت را دعا گفتیم در میخانه ام بگشا که هیچ از خانقه نگشود گرت باور بود ور نه سخن این بود و ما گفتیم من از چشم تو ای ساقی خراب افتاده ام لیکن بلایی کز حبیب آید هزارش مرحبا گفتیم اگر بر من نبخشایی پشیمانی خوری آخر به خاطر دار این معنی که در خدمت کجا گفتیم قدت گفتم که شمشاد است بس خجلت به بار آورد که این نسبت چرا کردیم و این بهتان چرا گفتیم جگر چون نافه ام خون گشت کم زینم نمی باید جزای آن که با زلفت سخن از چین خطا گفتیم تو آتش گشتی ای حافظ ولی با یار درنگرفت ز بدعهدی گل گویی حکایت با صبا گفتیم # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۱ ما درس سحر در ره میخانه نهادیم محصول دعا در ره جانانه نهادیم در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد تا روی در این منزل ویرانه نهادیم در دل ندهم ره پس از این مهر بتان را مهر لب او بر در این خانه نهادیم در خرقه از این بیش منافق نتوان بود بنیاد از این شیوه رندانه نهادیم چون می رود این کشتی سرگشته که آخر جان در سر آن گوهر یک دانه نهادیم المنة لله که چو ما بی دل و دین بود آن را که لقب عاقل و فرزانه نهادیم قانع به خیالی ز تو بودیم چو حافظ یا رب چه گداهمت و بیگانه نهادیم # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۲ بگذار تا ز شارع میخانه بگذریم کز بهر جرعه ای همه محتاج این دریم روز نخست چون دم رندی زدیم و عشق شرط آن بود که جز ره آن شیوه نسپریم جایی که تخت و مسند جم می رود به باد گر غم خوریم خوش نبود به که می خوریم تا بو که دست در کمر او توان زدن در خون دل نشسته چو یاقوت احمریم واعظ مکن نصیحت شوریدگان که ما با خاک کوی دوست به فردوس ننگریم چون صوفیان به حالت و رقصند مقتدا ما نیز هم به شعبده دستی برآوریم از جرعه تو خاک زمین در و لعل یافت بیچاره ما که پیش تو از خاک کمتریم حافظ چو ره به کنگره کاخ وصل نیست با خاک آستانه این در به سر بریم # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۳ خیز تا خرقه صوفی به خرابات بریم شطح و طامات به بازار خرافات بریم سوی رندان قلندر به ره آورد سفر دلق بسطامی و سجاده طامات بریم تا همه خلوتیان جام صبوحی گیرند چنگ صبحی به در پیر مناجات بریم با تو آن عهد که در وادی ایمن بستیم همچو موسی ارنی گوی به میقات بریم کوس ناموس تو بر کنگره عرش زنیم علم عشق تو بر بام سماوات بریم خاک کوی تو به صحرای قیامت فردا همه بر فرق سر از بهر مباهات بریم ور نهد در ره ما خار ملامت زاهد از گلستانش به زندان مکافات بریم شرممان باد ز پشمینه آلوده خویش گر بدین فضل و هنر نام کرامات بریم قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم فتنه می بارد از این سقف مقرنس برخیز تا به میخانه پناه از همه آفات بریم در بیابان فنا گم شدن آخر تا کی ره بپرسیم مگر پی به مهمات بریم حافظ آب رخ خود بر در هر سفله مریز حاجت آن به که بر قاضی حاجات بریم # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۴ بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم نسیم عطرگردان را شکر در مجمر اندازیم چو در دست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش که دست افشان غزل خوانیم و پاکوبان سر اندازیم صبا خاک وجود ما بدان عالی جناب انداز بود کآن شاه خوبان را نظر بر منظر اندازیم یکی از عقل می لافد یکی طامات می بافد بیا کاین داوری ها را به پیش داور اندازیم بهشت عدن اگر خواهی بیا با ما به میخانه که از پای خمت روزی به حوض کوثر اندازیم سخن دانی و خوش خوانی نمی ورزند در شیراز بیا حافظ که تا خود را به ملکی دیگر اندازیم # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۵ صوفی بیا که خرقه سالوس برکشیم وین نقش زرق را خط بطلان به سر کشیم نذر و فتوح صومعه در وجه می نهیم دلق ریا به آب خرابات برکشیم فردا اگر نه روضه رضوان به ما دهند غلمان ز روضه حور ز جنت به درکشیم بیرون جهیم سرخوش و از بزم صوفیان غارت کنیم باده و شاهد به بر کشیم عشرت کنیم ور نه به حسرت کشندمان روزی که رخت جان به جهانی دگر کشیم سر خدا که در تتق غیب منزویست مستانه اش نقاب ز رخسار برکشیم کو جلوه ای ز ابروی او تا چو ماه نو گوی سپهر در خم چوگان زر کشیم حافظ نه حد ماست چنین لاف ها زدن پای از گلیم خویش چرا بیشتر کشیم # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۶ دوستان وقت گل آن به که به عشرت کوشیم سخن اهل دل است این و به جان بنیوشیم نیست در کس کرم و وقت طرب می گذرد چاره آن است که سجاده به می بفروشیم خوش هوایی ست فرح بخش خدایا بفرست نازنینی که به رویش می گل گون نوشیم ارغنون ساز فلک ره زن اهل هنر است چون از این غصه ننالیم و چرا نخروشیم گل به جوش آمد و از می نزدیمش آبی لاجرم زآتش حرمان و هوس می جوشیم می کشیم از قدح لاله شرابی موهوم چشم بد دور که بی مطرب و می مدهوشیم حافظ این حال عجب با که توان گفت که ما بلبلانیم که در موسم گل خاموشیم # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۷ ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم غم هجران تو را چاره ز جایی بکنیم دل بیمار شد از دست رفیقان مددی تا طبیبش به سر آریم و دوایی بکنیم آن که بی جرم برنجید و به تیغم زد و رفت بازش آرید خدا را که صفایی بکنیم خشک شد بیخ طرب راه خرابات کجاست تا در آن آب و هوا نشو و نمایی بکنیم مدد از خاطر رندان طلب ای دل ور نه کار صعب است مبادا که خطایی بکنیم سایه طایر کم حوصله کاری نکند طلب از سایه میمون همایی بکنیم دلم از پرده بشد حافظ خوش گوی کجاست تا به قول و غزلش ساز نوایی بکنیم # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۸ ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم جامه کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم رقم مغلطه بر دفتر دانش نزنیم سر حق بر ورق شعبده ملحق نکنیم شاه اگر جرعه رندان نه به حرمت نوشد التفاتش به می صاف مروق نکنیم خوش برانیم جهان در نظر راهروان فکر اسب سیه و زین مغرق نکنیم آسمان کشتی ارباب هنر می شکند تکیه آن به که بر این بحر معلق نکنیم گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم حافظ ار خصم خطا گفت نگیریم بر او ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنیم # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۹ سرم خوش است و به بانگ بلند می گویم که من نسیم حیات از پیاله می جویم عبوس زهد به وجه خمار ننشیند مرید خرقه دردی کشان خوش خویم شدم فسانه به سرگشتگی و ابروی دوست کشید در خم چوگان خویش چون گویم گرم نه پیر مغان در به روی بگشاید کدام در بزنم چاره از کجا جویم مکن در این چمنم سرزنش به خودرویی چنان که پرورشم می دهند می رویم تو خانقاه و خرابات در میانه مبین خدا گواه که هر جا که هست با اویم غبار راه طلب کیمیای بهروزیست غلام دولت آن خاک عنبرین بویم ز شوق نرگس مست بلندبالایی چو لاله با قدح افتاده بر لب جویم بیار می که به فتوی حافظ از دل پاک غبار زرق به فیض قدح فروشویم # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۰ بارها گفته ام و بار دگر می گویم که من دل شده این ره نه به خود می پویم در پس آینه طوطی صفتم داشته اند آن چه استاد ازل گفت بگو می گویم من اگر خارم و گر گل چمن آرایی هست که از آن دست که او می کشدم می رویم دوستان عیب من بی دل حیران مکنید گوهری دارم و صاحب نظری می جویم گر چه با دلق ملمع می گلگون عیب است مکنم عیب کزو رنگ ریا می شویم خنده و گریه عشاق ز جایی دگر است می سرایم به شب و وقت سحر می مویم حافظم گفت که خاک در میخانه مبوی گو مکن عیب که من مشک ختن می بویم # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۱ گرچه ما بندگان پادشهیم پادشاهان ملک صبحگهیم گنج در آستین و کیسه تهی جام گیتی نما و خاک رهیم هوشیار حضور و مست غرور بحر توحید و غرقه گنهیم شاهد بخت چون کرشمه کند ماش آیینه رخ چو مهیم شاه بیدار بخت را هر شب ما نگهبان افسر و کلهیم گو غنیمت شمار صحبت ما که تو در خواب و ما به دیده گهیم شاه منصور واقف است که ما روی همت به هر کجا که نهیم دشمنان را ز خون کفن سازیم دوستان را قبای فتح دهیم رنگ تزویر پیش ما نبود شیر سرخیم و افعی سیهیم وام حافظ بگو که بازدهند کرده ای اعتراف و ما گوهیم # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۲ فاتحه ای چو آمدی بر سر خسته ای بخوان لب بگشا که می دهد لعل لبت به مرده جان آن که به پرسش آمد و فاتحه خواند و می رود گو نفسی که روح را می کنم از پیش روان ای که طبیب خسته ای روی زبان من ببین کـاین دم و دود سینه ام بار دل است بر زبان گرچه تب استخوان من کرد ز مهر گرم و رفت همچو تبم نمی رود آتش مهر از استخوان حال دلم ز خال تو هست در آتشش وطن چشمم از آن دو چشم تو خسته شده ست و ناتوان بازنشان حرارتم ز آب دو دیده و ببین نبض مرا که می دهد هیچ ز زندگی نشان آن که مدام شیشه ام از پی عیش داده است شیشه ام از چه می برد پیش طبیب هر زمان حافظ از آب زندگی شعر تو داد شربتم ترک طبیب کن بیا نسخه شربتم بخوان # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۳ چندان که گفتم غم با طبیبان درمان نکردند مسکین غریبان آن گل که هر دم در دست بادیست گو شرم بادش از عندلیبان یا رب امان ده تا بازبیند چشم محبان روی حبیبان درج محبت بر مهر خود نیست یا رب مبادا کام رقیبان ای منعم آخر بر خوان جودت تا چند باشیم از بی نصیبان حافظ نگشتی شیدای گیتی گر می شنیدی پند ادیبان # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۴ می سوزم از فراقت روی از جفا بگردان هجران بلای ما شد یا رب بلا بگردان مه جلوه می نماید بر سبز خنگ گردون تا او به سر درآید بر رخش پا بگردان مرغول را برافشان یعنی به رغم سنبل گرد چمن بخوری همچون صبا بگردان یغمای عقل و دین را بیرون خرام سرمست در سر کلاه بشکن در بر قبا بگردان ای نور چشم مستان در عین انتظارم چنگ حزین و جامی بنواز یا بگردان دوران همی نویسد بر عارضش خطی خوش یا رب نوشته بد از یار ما بگردان حافظ ز خوبرویان بختت جز این قدر نیست گر نیستت رضایی حکم قضا بگردان # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۵ یا رب آن آهوی مشکین به ختن باز رسان وان سهی سرو خرامان به چمن باز رسان دل آزرده ما را به نسیمی بنواز یعنی آن جان ز تن رفته به تن باز رسان ماه و خورشید به منزل چو به امر تو رسند یار مه روی مرا نیز به من باز رسان دیده ها در طلب لعل یمانی خون شد یا رب آن کوکب رخشان به یمن باز رسان برو ای طایر میمون همایون آثار پیش عنقا سخن زاغ و زغن باز رسان سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات بشنو ای پیک خبرگیر و سخن باز رسان آن که بودی وطنش دیده حافظ یا رب به مرادش ز غریبی به وطن باز رسان # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۶ خدا را کم نشین با خرقه پوشان رخ از رندان بی سامان مپوشان در این خرقه بسی آلودگی هست خوشا وقت قبای می فروشان در این صوفی وشان دردی ندیدم که صافی باد عیش دردنوشان تو نازک طبعی و طاقت نیاری گرانی های مشتی دلق پوشان چو مستم کرده ای مستور منشین چو نوشم داده ای زهرم منوشان بیا وز غبن این سالوسیان بین صراحی خون دل و بربط خروشان ز دلگرمی حافظ بر حذر باش که دارد سینه ای چون دیگ جوشان # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۷ شاه شمشادقدان خسرو شیرین دهنان که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان مست بگذشت و نظر بر من درویش انداخت گفت ای چشم و چراغ همه شیرین سخنان تا کی از سیم و زرت کیسه تهی خواهد بود بنده من شو و برخور ز همه سیم تنان کمتر از ذره نه ای پست مشو مهر بورز تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان بر جهان تکیه مکن ور قدحی می داری شادی زهره جبینان خور و نازک بدنان پیر پیمانه کش من که روانش خوش باد گفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان دامن دوست به دست آر و ز دشمن بگسل مرد یزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان با صبا در چمن لاله سحر می گفتم که شهیدان که اند این همه خونین کفنان گفت حافظ من و تو محرم این راز نه ایم از می لعل حکایت کن و شیرین دهنان # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۸ بهار و گل طرب انگیز گشت و توبه شکن به شادی رخ گل بیخ غم ز دل بر کن رسید باد صبا غنچه در هواداری ز خود برون شد و بر خود درید پیراهن طریق صدق بیاموز از آب صافی دل به راستی طلب آزادگی ز سرو چمن ز دستبرد صبا گرد گل کلاله نگر شکنج گیسوی سنبل ببین به روی سمن عروس غنچه رسید از حرم به طالع سعد بعینه دل و دین می برد به وجه حسن صفیر بلبل شوریده و نفیر هزار برای وصل گل آمد برون ز بیت حزن حدیث صحبت خوبان و جام باده بگو به قول حافظ و فتوی پیر صاحب فن # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۹ چو گل هر دم به بویت جامه در تن کنم چاک از گریبان تا به دامن تنت را دید گل گویی که در باغ چو مستان جامه را بدرید بر تن من از دست غمت مشکل برم جان ولی دل را تو آسان بردی از من به قول دشمنان برگشتی از دوست نگردد هیچ کس با دوست دشمن تنت در جامه چون در جام باده دلت در سینه چون در سیم آهن ببار ای شمع اشک از چشم خونین که شد سوز دلت بر خلق روشن مکن کز سینه ام آه جگرسوز برآید همچو دود از راه روزن دلم را مشکن و در پا مینداز که دارد در سر زلف تو مسکن چو دل در زلف تو بسته ست حافظ بدین سان کار او در پا میفکن # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۰ افسر سلطان گل پیدا شد از طرف چمن مقدمش یا رب مبارک باد بر سرو و سمن خوش به جای خویشتن بود این نشست خسروی تا نشیند هر کسی اکنون به جای خویشتن خاتم جم را بشارت ده به حسن خاتمت کاسم اعظم کرد از او کوتاه دست اهرمن تا ابد معمور باد این خانه کز خاک درش هر نفس با بوی رحمان می وزد باد یمن شوکت پور پشنگ و تیغ عالمگیر او در همه شهنامه ها شد داستان انجمن خنگ چوگانی چرخت رام شد در زیر زین شهسوارا چون به میدان آمدی گویی بزن جویبار ملک را آب روان شمشیر توست تو درخت عدل بنشان بیخ بدخواهان بکن بعد از این نشگفت اگر با نکهت خلق خوشت خیزد از صحرای ایذج نافه مشک ختن گوشه گیران انتظار جلوه خوش می کنند برشکن طرف کلاه و برقع از رخ برفکن مشورت با عقل کردم گفت حافظ می بنوش ساقیا می ده به قول مستشار مؤتمن ای صبا بر ساقی بزم اتابک عرضه دار تا از آن جام زرافشان جرعه ای بخشد به من # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۱ خوش تر از فکر می و جام چه خواهد بودن تا ببینم که سرانجام چه خواهد بودن غم دل چند توان خورد که ایام نماند گو نه دل باش و نه ایام چه خواهد بودن مرغ کم حوصله را گو غم خود خور که بر او رحم آن کس که نهد دام چه خواهد بودن باده خور غم مخور و پند مقلد منیوش اعتبار سخن عام چه خواهد بودن دست رنج تو همان به که شود صرف به کام دانی آخر که به ناکام چه خواهد بودن پیر میخانه همی خواند معمایی دوش از خط جام که فرجام چه خواهد بودن بردم از ره دل حافظ به دف و چنگ و غزل تا جزای من بدنام چه خواهد بودن # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۲ دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن در کوی او گدایی بر خسروی گزیدن از جان طمع بریدن آسان بود ولیکن از دوستان جانی مشکل توان بریدن خواهم شدن به بستان چون غنچه با دل تنگ وآنجا به نیک نامی پیراهنی دریدن گه چون نسیم با گل راز نهفته گفتن گه سر عشق بازی از بلبلان شنیدن بوسیدن لب یار اول ز دست مگذار کآخر ملول گردی از دست و لب گزیدن فرصت شمار صحبت کز این دوراهه منزل چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن گویی برفت حافظ از یاد شاه یحیی یا رب به یادش آور درویش پروریدن # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۳ منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم که در طریقت ما کافریست رنجیدن به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست به دست مردم چشم از رخ تو گل چیدن به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن به رحمت سر زلف تو واثقم ورنه کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس که وعظ بی عملان واجب است نشنیدن ز خط یار بیاموز مهر با رخ خوب که گرد عارض خوبان خوش است گردیدن مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ که دست زهد فروشان خطاست بوسیدن # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۴ ای روی ماه منظر تو نوبهار حسن خال و خط تو مرکز حسن و مدار حسن در چشم پرخمار تو پنهان فسون سحر در زلف بی قرار تو پیدا قرار حسن ماهی نتافت همچو تو از برج نیکویی سروی نخاست چون قدت از جویبار حسن خرم شد از ملاحت تو عهد دلبری فرخ شد از لطافت تو روزگار حسن از دام زلف و دانه خال تو در جهان یک مرغ دل نماند نگشته شکار حسن دایم به لطف دایه طبع از میان جان می پرورد به ناز تو را در کنار حسن گرد لبت بنفشه از آن تازه و تر است کآب حیات می خورد از جویبار حسن حافظ طمع برید که بیند نظیر تو دیار نیست جز رخت اندر دیار حسن # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۵ گلبرگ را ز سنبل مشکین نقاب کن یعنی که رخ بپوش و جهانی خراب کن بفشان عرق ز چهره و اطراف باغ را چون شیشه های دیده ما پرگلاب کن ایام گل چو عمر به رفتن شتاب کرد ساقی به دور باده گلگون شتاب کن بگشا به شیوه نرگس پرخواب مست را وز رشک چشم نرگس رعنا به خواب کن بوی بنفشه بشنو و زلف نگار گیر بنگر به رنگ لاله و عزم شراب کن زآن جا که رسم و عادت عاشق کشی توست با دشمنان قدح کش و با ما عتاب کن همچون حباب دیده به روی قدح گشای وین خانه را قیاس اساس از حباب کن حافظ وصال می طلبد از ره دعا یا رب دعای خسته دلان مستجاب کن # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۶ صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن دور فلک درنگ ندارد شتاب کن زان پیش تر که عالم فانی شود خراب ما را ز جام باده گلگون خراب کن خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کرد گر برگ عیش می طلبی ترک خواب کن روزی که چرخ از گل ما کوزه ها کند زنهار کاسه سر ما پرشراب کن ما مرد زهد و توبه و طامات نیستیم با ما به جام باده صافی خطاب کن کار صواب باده پرستی ست حافظا برخیز و عزم جزم به کار صواب کن # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۷ ز در در آ و شبستان ما منور کن هوای مجلس روحانیان معطر کن اگر فقیه نصیحت کند که عشق مباز پیاله ای بدهش گو دماغ را تر کن به چشم و ابروی جانان سپرده ام دل و جان بیا بیا و تماشای طاق و منظر کن ستاره شب هجران نمی فشاند نور به بام قصر برآ و چراغ مه بر کن بگو به خازن جنت که خاک این مجلس به تحفه بر سوی فردوس و عود مجمر کن از این مزوجه و خرقه نیک در تنگم به یک کرشمه صوفی وشم قلندر کن چو شاهدان چمن زیردست حسن تواند کرشمه بر سمن و جلوه بر صنوبر کن فضول نفس حکایت بسی کند ساقی تو کار خود مده از دست و می به ساغر کن حجاب دیده ادراک شد شعاع جمال بیا و خرگه خورشید را منور کن طمع به قند وصال تو حد ما نبود حوالتم به لب لعل همچو شکر کن لب پیاله ببوس آنگهی به مستان ده بدین دقیقه دماغ معاشران تر کن پس از ملازمت عیش و عشق مه رویان ز کارها که کنی شعر حافظ از بر کن # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۸ ای نور چشم من سخنی هست گوش کن چون ساغرت پر است بنوشان و نوش کن در راه عشق وسوسه اهرمن بسیست پیش آی و گوش دل به پیام سروش کن برگ نوا تبه شد و ساز طرب نماند ای چنگ ناله برکش و ای دف خروش کن تسبیح و خرقه لذت مستی نبخشدت همت در این عمل طلب از می فروش کن پیران سخن ز تجربه گویند گفتمت هان ای پسر که پیر شوی پند گوش کن بر هوشمند سلسله ننهاد دست عشق خواهی که زلف یار کشی ترک هوش کن با دوستان مضایقه در عمر و مال نیست صد جان فدای یار نصیحت نیوش کن ساقی که جامت از می صافی تهی مباد چشم عنایتی به من دردنوش کن سرمست در قبای زرافشان چو بگذری یک بوسه نذر حافظ پشمینه پوش کن # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۹ کرشمه ای کن و بازار ساحری بشکن به غمزه رونق و ناموس سامری بشکن به باد ده سر و دستار عالمی یعنی کلاه گوشه به آیین سروری بشکن به زلف گوی که آیین دلبری بگذار به غمزه گوی که قلب ستمگری بشکن برون خرام و ببر گوی خوبی از همه کس سزای حور بده رونق پری بشکن به آهوان نظر شیر آفتاب بگیر به ابروان دوتا قوس مشتری بشکن چو عطرسای شود زلف سنبل از دم باد تو قیمتش به سر زلف عنبری بشکن چو عندلیب فصاحت فروشد ای حافظ تو قدر او به سخن گفتن دری بشکن # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۰ بالابلند عشوه گر نقش باز من کوتاه کرد قصه زهد دراز من دیدی دلا که آخر پیری و زهد و علم با من چه کرد دیده معشوقه باز من می ترسم از خرابی ایمان که می برد محراب ابروی تو حضور نماز من گفتم به دلق زرق بپوشم نشان عشق غماز بود اشک و عیان کرد راز من مست است یار و یاد حریفان نمی کند ذکرش به خیر ساقی مسکین نواز من یا رب کی آن صبا بوزد کز نسیم آن گردد شمامه کرمش کارساز من نقشی بر آب می زنم از گریه حالیا تا کی شود قرین حقیقت مجاز من بر خود چو شمع خنده زنان گریه می کنم تا با تو سنگ دل چه کند سوز و ساز من زاهد چو از نماز تو کاری نمی رود هم مستی شبانه و راز و نیاز من حافظ ز گریه سوخت بگو حالش ای صبا با شاه دوست پرور دشمن گداز من # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۱ چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من ور بگویم دل بگردان رو بگرداند ز من روی رنگین را به هر کس می نماید همچو گل ور بگویم بازپوشان بازپوشاند ز من چشم خود را گفتم آخر یک نظر سیرش ببین گفت می خواهی مگر تا جوی خون راند ز من او به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شود کام بستانم از او یا داد بستاند ز من گر چو فرهادم به تلخی جان برآید باک نیست بس حکایت های شیرین باز می ماند ز من گر چو شمعش پیش میرم بر غمم خندان شود ور برنجم خاطر نازک برنجاند ز من دوستان جان داده ام بهر دهانش بنگرید کو به چیزی مختصر چون باز می ماند ز من صبر کن حافظ که گر زین دست باشد درس غم عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند ز من # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۲ نکته ای دلکش بگویم خال آن مه رو ببین عقل و جان را بسته زنجیر آن گیسو ببین عیب دل کردم که وحشی وضع و هرجایی مباش گفت چشم شیرگیر و غنج آن آهو ببین حلقه زلفش تماشاخانه باد صباست جان صد صاحب دل آن جا بسته یک مو ببین عابدان آفتاب از دلبر ما غافل اند ای ملامت گو خدا را رو مبین آن رو ببین زلف دل دزدش صبا را بند بر گردن نهاد با هواداران ره رو حیله هندو ببین این که من در جست وجوی او ز خود فارغ شدم کس ندیده ست و نبیند مثلش از هر سو ببین حافظ ار در گوشه محراب می نالد رواست ای نصیحت گو خدا را آن خم ابرو ببین از مراد شاه منصور ای فلک سر برمتاب تیزی شمشیر بنگر قوت بازو ببین # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۳ شراب لعل کش و روی مه جبینان بین خلاف مذهب آنان جمال اینان بین به زیر دلق ملمع کمندها دارند درازدستی این کوته آستینان بین به خرمن دو جهان سر فرونمی آرند دماغ و کبر گدایان و خوشه چینان بین بهای نیم کرشمه هزار جان طلبند نیاز اهل دل و ناز نازنینان بین حقوق صحبت ما را به باد داد و برفت وفای صحبت یاران و همنشینان بین اسیر عشق شدن چاره خلاص من است ضمیر عاقبت اندیش پیش بینان بین کدورت از دل حافظ ببرد صحبت دوست صفای همت پاکان و پاک دینان بین # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۴ می فکن بر صف رندان نظری بهتر از این بر در میکده می کن گذری بهتر از این در حق من لبت این لطف که می فرماید سخت خوب است ولیکن قدری بهتر از این آن که فکرش گره از کار جهان بگشاید گو در این کار بفرما نظری بهتر از این ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق برو ای خواجه عاقل هنری بهتر از این دل بدان رود گرامی چه کنم گر ندهم مادر دهر ندارد پسری بهتر از این من چو گویم که قدح نوش و لب ساقی بوس بشنو از من که نگوید دگری بهتر از این کلک حافظ شکرین میوه نباتی ست بچین که در این باغ نبینی ثمری بهتر از این # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۵ به جان پیر خرابات و حق صحبت او که نیست در سر من جز هوای خدمت او بهشت اگر چه نه جای گناهکاران است بیار باده که مستظهرم به همت او چراغ صاعقه آن سحاب روشن باد که زد به خرمن ما آتش محبت او بر آستانه میخانه گر سری بینی مزن به پای که معلوم نیست نیت او بیا که دوش به مستی سروش عالم غیب نوید داد که عام است فیض رحمت او مکن به چشم حقارت نگاه در من مست که نیست معصیت و زهد بی مشیت او نمی کند دل من میل زهد و توبه ولی به نام خواجه بکوشیم و فر دولت او مدام خرقه حافظ به باده در گرو است مگر ز خاک خرابات بود فطرت او # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۶ گفتا برون شدی به تماشای ماه نو از ماه ابروان منت شرم باد رو عمری ست تا دلت ز اسیران زلف ماست غافل ز حفظ جانب یاران خود مشو مفروش عطر عقل به هندوی زلف ما کان جا هزار نافه مشکین به نیم جو تخم وفا و مهر در این کهنه کشته زار آن گه عیان شود که بود موسم درو ساقی بیار باده که رمزی بگویمت از سر اختران کهن سیر و ماه نو شکل هلال هر سر مه می دهد نشان از افسر سیامک و ترک کلاه زو حافظ جناب پیر مغان مأمن وفاست درس حدیث عشق بر او خوان و زو شنو # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۷ مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو گفتم ای بخت بخفتیدی و خورشید دمید گفت با این همه از سابقه نومید مشو گر روی پاک و مجرد چو مسیحا به فلک از چراغ تو به خورشید رسد صد پرتو تکیه بر اختر شب دزد مکن کاین عیار تاج کاووس ببرد و کمر کیخسرو گوشوار زر و لعل ار چه گران دارد گوش دور خوبی گذران است نصیحت بشنو چشم بد دور ز خال تو که در عرصه حسن بیدقی راند که برد از مه و خورشید گرو آسمان گو مفروش این عظمت کاندر عشق خرمن مه به جوی خوشه پروین به دو جو آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت حافظ این خرقه پشمینه بینداز و برو # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۸ ای آفتاب آینه دار جمال تو مشک سیاه مجمره گردان خال تو صحن سرای دیده بشستم ولی چه سود کـ این گوشه نیست درخور خیل خیال تو در اوج ناز و نعمتی ای پادشاه حسن یا رب مباد تا به قیامت زوال تو مطبوعتر ز نقش تو صورت نبست باز طغرانویس ابروی مشکین مثال تو در چین زلفش ای دل مسکین چگونه ای کآشفته گفت باد صبا شرح حال تو برخاست بوی گل ز در آشتی درآی ای نوبهار ما رخ فرخنده فال تو تا آسمان ز حلقه به گوشان ما شود کو عشوه ای ز ابروی همچون هلال تو تا پیش بخت بازروم تهنیت کنان کو مژده ای ز مقدم عید وصال تو این نقطه سیاه که آمد مدار نور عکسیست در حدیقه بینش ز خال تو در پیش شاه عرض کدامین جفا کنم شرح نیازمندی خود یا ملال تو حافظ در این کمند سر سرکشان بسیست سودای کج مپز که نباشد مجال تو # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۹ ای خونبهای نافه چین خاک راه تو خورشید سایه پرور طرف کلاه تو نرگس کرشمه می برد از حد برون خرام ای من فدای شیوه چشم سیاه تو خونم بخور که هیچ ملک با چنان جمال از دل نیایدش که نویسد گناه تو آرام و خواب خلق جهان را سبب تویی زان شد کنار دیده و دل تکیه گاه تو با هر ستاره ای سر و کار است هر شبم از حسرت فروغ رخ همچو ماه تو یاران همنشین همه از هم جدا شدند ماییم و آستانه دولت پناه تو حافظ طمع مبر ز عنایت که عاقبت آتش زند به خرمن غم دود آه تو # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۰ ای قبای پادشاهی راست بر بالای تو زینت تاج و نگین از گوهر والای تو آفتاب فتح را هر دم طلوعی می دهد از کلاه خسروی رخسار مه سیمای تو جلوه گاه طایر اقبال باشد هر کجا سایه اندازد همای چتر گردون سای تو از رسوم شرع و حکمت با هزاران اختلاف نکته ای هرگز نشد فوت از دل دانای تو آب حیوانش ز منقار بلاغت می چکد طوطی خوش لهجه یعنی کلک شکرخای تو گرچه خورشید فلک چشم و چراغ عالم است روشنایی بخش چشم اوست خاک پای تو آن چه اسکندر طلب کرد و ندادش روزگار جرعه ای بود از زلال جام جان افزای تو عرض حاجت در حریم حضرتت محتاج نیست راز کس مخفی نماند با فروغ رای تو خسروا پیرانه سر حافظ جوانی می کند بر امید عفو جان بخش گنه فرسای تو # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۱ تاب بنفشه می دهد طره مشک سای تو پرده غنچه می درد خنده دلگشای تو ای گل خوش نسیم من بلبل خویش را مسوز کز سر صدق می کند شب همه شب دعای تو من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان قال و مقال عالمی می کشم از برای تو دولت عشق بین که چون از سر فقر و افتخار گوشه تاج سلطنت می شکند گدای تو خرقه زهد و جام می گرچه نه درخور همند این همه نقش می زنم از جهت رضای تو شور شراب عشق تو آن نفسم رود ز سر کاین سر پر هوس شود خاک در سرای تو شاه نشین چشم من تکیه گه خیال توست جای دعاست شاه من بی تو مباد جای تو خوش چمنیست عارضت خاصه که در بهار حسن حافظ خوش کلام شد مرغ سخن سرای تو # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۲ مرا چشمی ست خون افشان ز دست آن کمان ابرو جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو غلام چشم آن ترکم که در خواب خوش مستی نگارین گلشنش روی است و مشکین سایبان ابرو هلالی شد تنم زین غم که با طغرا ی ابرو یش که باشد مه که بنماید ز طاق آسمان ابرو رقیبان غافل و ما را از آن چشم و جبین هر دم هزاران گونه پیغام است و حاجب در میان ابرو روان گوشه گیران را جبینش طرفه گلزار ی ست که بر طرف سمن زارش همی گردد چمان ابرو دگر حور و پری را کس نگوید با چنین حسنی که این را این چنین چشم است و آن را آن چنان ابرو تو کافر دل نمی بندی نقاب زلف و می ترسم که محرابم بگرداند خم آن دل ستان ابرو اگر چه مرغ زیرک بود حافظ در هوادار ی به تیر غمزه صیدش کرد چشم آن کمان ابرو # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۳ خط عذار یار که بگرفت ماه از او خوش حلقه ای ست لیک به در نیست راه از او ابروی دوست گوشه محراب دولت است آن جا بمال چهره و حاجت بخواه از او ای جرعه نوش مجلس جم سینه پاک دار کآیینه ای ست جام جهان بین که آه از او کردار اهل صومعه ام کرد می پرست این دود بین که نامه من شد سیاه از او سلطان غم هر آن چه تواند بگو بکن من برده ام به باده فروشان پناه از او ساقی چراغ می به ره آفتاب دار گو بر فروز مشعله صبحگاه از او آبی به روزنامه اعمال ما فشان باشد توان سترد حروف گناه از او حافظ که ساز مطرب عشاق ساز کرد خالی مباد عرصه این بزمگاه از او آیا در این خیال که دارد گدای شهر روزی بود که یاد کند پادشاه از او # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۴ گلبن عیش می دمد ساقی گل عذار کو باد بهار می وزد باده خوش گوار کو هر گل نو ز گل رخی یاد همی کند ولی گوش سخن شنو کجا دیده اعتبار کو مجلس بزم عیش را غالیه مراد نیست ای دم صبح خوش نفس نافه زلف یار کو حسن فروشی گلم نیست تحمل ای صبا دست زدم به خون دل بهر خدا نگار کو شمع سحرگهی اگر لاف ز عارض تو زد خصم زبان دراز شد خنجر آبدار کو گفت مگر ز لعل من بوسه نداری آرزو مردم از این هوس ولی قدرت و اختیار کو حافظ اگر چه در سخن خازن گنج حکمت است از غم روزگار دون طبع سخن گزار کو # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۵ ای پیک راستان خبر یار ما بگو احوال گل به بلبل دستان سرا بگو ما محرمان خلوت انسیم غم مخور با یار آشنا سخن آشنا بگو بر هم چو می زد آن سر زلفین مشک بار با ما سر چه داشت ز بهر خدا بگو هر کس که گفت خاک در دوست توتیاست گو این سخن معاینه در چشم ما بگو آن کس که منع ما ز خرابات می کند گو در حضور پیر من این ماجرا بگو گر دیگرت بر آن در دولت گذر بود بعد از ادای خدمت و عرض دعا بگو هر چند ما بدیم تو ما را بدان مگیر شاهانه ماجرای گناه گدا بگو بر این فقیر نامه آن محتشم بخوان با این گدا حکایت آن پادشا بگو جان ها ز دام زلف چو بر خاک می فشاند بر آن غریب ما چه گذشت ای صبا بگو جان پرور است قصه ارباب معرفت رمزی برو بپرس حدیثی بیا بگو حافظ گرت به مجلس او راه می دهند می نوش و ترک زرق ز بهر خدا بگو # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۶ خنک نسیم معنبر شمامه ای دل خواه که در هوای تو برخاست بامداد پگاه دلیل راه شو ای طایر خجسته لقا که دیده آب شد از شوق خاک آن درگاه به یاد شخص نزارم که غرق خون دل است هلال را ز کنار افق کنید نگاه منم که بی تو نفس می کشم زهی خجلت مگر تو عفو کنی ور نه چیست عذر گناه ز دوستان تو آموخت در طریقت مهر سپیده دم که صبا چاک زد شعار سیاه به عشق روی تو روزی که از جهان بروم ز تربتم بدمد سرخ گل به جای گیاه مده به خاطر نازک ملالت از من زود که حافظ تو خود این لحظه گفت بسم الله # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۷ عیشم مدام است از لعل دل خواه کارم به کام است الحمدلله ای بخت سرکش تنگش به بر کش گه جام زرکش گه لعل دل خواه ما را به رندی افسانه کردند پیران جاهل شیخان گمراه از دست زاهد کردیم توبه و از فعل عابد استغفرالله جانا چه گویم شرح فراقت چشمی و صد نم جانی و صد آه کافر مبیناد این غم که دیده ست از قامتت سرو از عارضت ماه شوق لبت برد از یاد حافظ درس شبانه ورد سحرگاه # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۸ گر تیغ بارد در کوی آن ماه گردن نهادیم الحکم لله آیین تقوا ما نیز دانیم لیکن چه چاره با بخت گمراه  ما شیخ و واعظ کمتر شناسیم یا جام باده یا قصه کوتاه من رند و عاشق در موسم گل آن گاه توبه استغفرالله مهر تو عکسی بر ما نیفکند آیینه رویا آه از دلت آه الصبر مر و العمر فان یا لیت شعري حتام ألقاه حافظ چه نالی گر وصل خواهی خون بایدت خورد در گاه و بی گاه # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۹ وصال او ز عمر جاودان به خداوندا مرا آن ده که آن به به شمشیرم زد و با کس نگفتم که راز دوست از دشمن نهان به به داغ بندگی مردن بر این در به جان او که از ملک جهان به خدا را از طبیب من بپرسید که آخر کی شود این ناتوان به گلی کان پایمال سرو ما گشت بود خاکش ز خون ارغوان به به خلدم دعوت ای زاهد مفرما که این سیب زنخ زان بوستان به دلا دایم گدای کوی او باش به حکم آن که دولت جاودان به جوانا سر متاب از پند پیران که رای پیر از بخت جوان به شبی می گفت چشم کس ندیده ست ز مروارید گوشم در جهان به اگر چه زنده رود آب حیات است ولی شیراز ما از اصفهان به سخن اندر دهان دوست شکر ولیکن گفته حافظ از آن به # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۰ ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه مست از خانه برون تاخته ای یعنی چه زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب این چنین با همه درساخته ای یعنی چه شاه خوبانی و منظور گدایان شده ای قدر این مرتبه نشناخته ای یعنی چه نه سر زلف خود اول تو به دستم دادی بازم از پای درانداخته ای یعنی چه سخنت رمز دهان گفت و کمر سر میان وز میان تیغ به ما آخته ای یعنی چه هر کس از مهره مهر تو به نقشی مشغول عاقبت با همه کج باخته ای یعنی چه حافظا در دل تنگت چو فرود آمد یار خانه از غیر نپرداخته ای یعنی چه # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۱ در سرای مغان رفته بود و آب زده نشسته پیر و صلایی به شیخ و شاب زده سبوکشان همه در بندگیش بسته کمر ولی ز ترک کله چتر بر سحاب زده شعاع جام و قدح نور ماه پوشیده عذار مغ بچگان راه آفتاب زده عروس بخت در آن حجله با هزاران ناز شکسته کسمه و بر برگ گل گلاب زده گرفته ساغر عشرت فرشته رحمت ز جرعه بر رخ حور و پری گلاب زده ز شور و عربده شاهدان شیرین کار شکر شکسته سمن ریخته رباب زده سلام کردم و با من به روی خندان گفت که ای خمارکش مفلس شراب زده که این کند که تو کردی به ضعف همت و رای ز گنج خانه شده خیمه بر خراب زده وصال دولت بیدار ترسمت ندهند که خفته ای تو در آغوش بخت خواب زده بیا به میکده حافظ که بر تو عرضه کنم هزار صف ز دعاهای مستجاب زده فلک جنیبه کش شاه نصرت الدین است بیا ببین ملکش دست در رکاب زده خرد که ملهم غیب است بهر کسب شرف ز بام عرش صدش بوسه بر جناب زده # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۲ ای که با سلسله زلف دراز آمده ای فرصتت باد که دیوانه نواز آمده ای ساعتی ناز مفرما و بگردان عادت چون به پرسیدن ارباب نیاز آمده ای پیش بالای تو میرم چه به صلح و چه به جنگ چون به هر حال برازنده ناز آمده ای آب و آتش به هم آمیخته ای از لب لعل چشم بد دور که بس شعبده باز آمده ای آفرین بر دل نرم تو که از بهر ثواب کشته غمزه خود را به نماز آمده ای زهد من با تو چه سنجد که به یغمای دلم مست و آشفته به خلوتگه راز آمده ای گفت حافظ دگرت خرقه شراب آلوده ست مگر از مذهب این طایفه باز آمده ای # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۳ دوش رفتم به در میکده خواب آلوده خرقه تر دامن و سجاده شراب آلوده آمد افسوس کنان مغبچه باده فروش گفت بیدار شو ای رهرو خواب آلوده شست و شویی کن و آن گه به خرابات خرام تا نگردد ز تو این دیر خراب آلوده به هوای لب شیرین پسران چند کنی جوهر روح به یاقوت مذاب آلوده به طهارت گذران منزل پیری و مکن خلعت شیب چو تشریف شباب آلوده پاک و صافی شو و از چاه طبیعت به در آی که صفایی ندهد آب تراب آلوده گفتم ای جان جهان دفتر گل عیبی نیست که شود فصل بهار از می ناب آلوده آشنایان ره عشق در این بحر عمیق غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده گفت حافظ لغز و نکته به یاران مفروش آه از این لطف به انواع عتاب آلوده # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۴ از من جدا مشو که توام نور دیده ای آرام جان و مونس قلب رمیده ای از دامن تو دست ندارند عاشقان پیراهن صبوری ایشان دریده ای از چشم بخت خویش مبادت گزند از آنک در دلبری به غایت خوبی رسیده ای منعم مکن ز عشق وی ای مفتی زمان معذور دارمت که تو او را ندیده ای آن سرزنش که کرد تو را دوست حافظا بیش از گلیم خویش مگر پا کشیده ای # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۵ دامن کشان همی شد در شرب زرکشیده صد ماهرو ز رشکش جیب قصب دریده از تاب آتش می بر گرد عارضش خوی چون قطره های شبنم بر برگ گل چکیده لفظی فصیح شیرین قدی بلند چابک رویی لطیف زیبا چشمی خوش کشیده یاقوت جان فزایش از آب لطف زاده شمشاد خوش خرامش در ناز پروریده آن لعل دلکشش بین وآن خنده دل آشوب وآن رفتن خوشش بین وآن گام آرمیده آن آهوی سیه چشم از دام ما برون شد یاران چه چاره سازم با این دل رمیده زنهار تا توانی اهل نظر میآزار دنیا وفا ندارد ای نور هر دو دیده تا کی کشم عتیبت از چشم دل فریبت روزی کرشمه ای کن ای یار برگزیده گر خاطر شریفت رنجیده شد ز حافظ بازآ که توبه کردیم از گفته و شنیده بس شکر بازگویم در بندگی خواجه گر اوفتد به دستم آن میوه رسیده # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۶ از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه انی رأیت دهرا من هجرک القیامه دارم من از فراقش در دیده صد علامت لیست دموع عینی هٰذا لنا العلامه هر چند کآزمودم از وی نبود سودم من جرب المجرب حلت به الندامه پرسیدم از طبیبی احوال دوست گفتا فی بعدها عذاب فی قربها السلامه گفتم ملامت آید گر گرد دوست گردم و الله ما رأینا حبا بلا ملامه حافظ چو طالب آمد جامی به جان شیرین حتیٰ یذوق منه کأسا من الکرامه # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۷ چراغ روی تو را شمع گشت پروانه مرا ز حال تو با حال خویش پروا نه خرد که قید مجانین عشق می فرمود به بوی سنبل زلف تو گشت دیوانه به بوی زلف تو گر جان به باد رفت چه شد هزار جان گرامی فدای جانانه من رمیده ز غیرت ز پا فتادم دوش نگار خویش چو دیدم به دست بیگانه چه نقش ها که برانگیختیم و سود نداشت فسون ما بر او گشته است افسانه بر آتش رخ زیبای او به جای سپند به غیر خال سیاهش که دید به دانه به مژده جان به صبا داد شمع در نفسی ز شمع روی تواش چون رسید پروانه مرا به دور لب دوست هست پیمانی که بر زبان نبرم جز حدیث پیمانه حدیث مدرسه و خانقه مگوی که باز فتاد در سر حافظ هوای میخانه # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۸ سحرگاهان که مخمور شبانه گرفتم باده با چنگ و چغانه نهادم عقل را ره توشه از می ز شهر هستی اش کردم روانه نگار می فروشم عشوه ای داد که ایمن گشتم از مکر زمانه ز ساقی کمان ابرو شنیدم که ای تیر ملامت را نشانه نبندی زان میان طرفی کمروار اگر خود را ببینی در میانه برو این دام بر مرغی دگر نه که عنقا را بلند است آشیانه که بندد طرف وصل از حسن شاهی که با خود عشق بازد جاودانه ندیم و مطرب و ساقی همه اوست خیال آب و گل در ره بهانه بده کشتی می تا خوش برانیم از این دریای ناپیداکرانه وجود ما معمایی ست حافظ که تحقیقش فسون است و فسانه # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۹ ساقی بیا که شد قدح لاله پر ز می طامات تا به چند و خرافات تا به کی بگذر ز کبر و ناز که دیده ست روزگار چین قبای قیصر و طرف کلاه کی هشیار شو که مرغ چمن مست گشت هان بیدار شو که خواب عدم در پی است هی خوش نازکانه می چمی ای شاخ نوبهار کآشفتگی مبادت از آشوب باد دی بر مهر چرخ و شیوه او اعتماد نیست ای وای بر کسی که شد ایمن ز مکر وی فردا شراب کوثر و حور از برای ماست و امروز نیز ساقی مه روی و جام می باد صبا ز عهد صبی یاد می دهد جان دارویی که غم ببرد درده ای صبی حشمت مبین و سلطنت گل که بسپرد فراش باد هر ورقش را به زیر پی درده به یاد حاتم طی جام یک منی تا نامه سیاه بخیلان کنیم طی زآن می که داد حسن و لطافت به ارغوان بیرون فکند لطف مزاج از رخش به خوی مسند به باغ بر که به خدمت چو بندگان استاده است سرو و کمر بسته است نی حافظ حدیث سحرفریب خوشت رسید تا حد مصر و چین و به اطراف روم و ری # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۰ به صوت بلبل و قمری اگر ننوشی می علاج کی کنمت آخرالدواء الکی ذخیره ای بنه از رنگ و بوی فصل بهار که می رسند ز پی رهزنان بهمن و دی چو گل نقاب برافکند و مرغ زد هوهو منه ز دست پیاله چه می کنی هی هی شکوه سلطنت و حسن کی ثباتی داد ز تخت جم سخنی مانده است و افسر کی خزینه داری میراث خوارگان کفر است به قول مطرب و ساقی به فتویٰ دف و نی زمانه هیچ نبخشد که باز نستاند مجو ز سفله مروت که شییه لا شی نوشته اند بر ایوان جنة الماویٰ که هر که عشوه دنییٰ خرید وای به وی سخا نماند سخن طی کنم شراب کجاست بده به شادی روح و روان حاتم طی بخیل بوی خدا نشنود بیا حافظ پیاله گیر و کرم ورز و الضمان علی # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۱ لبش می بوسم و در می کشم می به آب زندگانی برده ام پی نه رازش می توانم گفت با کس نه کس را می توانم دید با وی لبش می بوسد و خون می خورد جام رخش می بیند و گل می کند خوی بده جام می و از جم مکن یاد که می داند که جم کی بود و کی کی بزن در پرده چنگ ای ماه مطرب رگش بخراش تا بخروشم از وی گل از خلوت به باغ آورد مسند بساط زهد همچون غنچه کن طی چو چشمش مست را مخمور مگذار به یاد لعلش ای ساقی بده می نجوید جان از آن قالب جدایی که باشد خون جامش در رگ و پی زبانت درکش ای حافظ زمانی حدیث بی زبانان بشنو از نی # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۲ مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی پر کن قدح که بی می مجلس ندارد آبی وصف رخ چو ماهش در پرده راست نآید مطرب بزن نوایی ساقی بده شرابی شد حلقه قامت من تا بعد از این رقیبت زین در دگر نراند ما را به هیچ بابی در انتظار رویت ما و امیدواری در عشوه وصالت ما و خیال و خوابی مخمور آن دو چشمم آیا کجاست جامی بیمار آن دو لعلم آخر کم از جوابی حافظ چه می نهی دل تو در خیال خوبان کی تشنه سیر گردد از لمعه سرابی # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۳ ای که بر ماه از خط مشکین نقاب انداختی لطف کردی سایه ای بر آفتاب انداختی تا چه خواهد کرد با ما آب و رنگ عارضت حالیا نیرنگ نقشی خوش بر آب انداختی گوی خوبی بردی از خوبان خلخ شاد باش جام کیخسرو طلب کافراسیاب انداختی هرکسی با شمع رخسارت به وجهی عشق باخت زان میان پروانه را در اضطراب انداختی گنج عشق خود نهادی در دل ویران ما سایه دولت بر این کنج خراب انداختی زینهار از آب آن عارض که شیران را از آن تشنه لب کردی و گردان را در آب انداختی خواب بیداران ببستی وآن گه از نقش خیال تهمتی بر شب روان خیل خواب انداختی پرده از رخ برفکندی یک نظر در جلوه گاه وز حیا حور و پری را در حجاب انداختی باده نوش از جام عالم بین که بر اورنگ جم شاهد مقصود را از رخ نقاب انداختی از فریب نرگس مخمور و لعل می پرست حافظ خلوت نشین را در شراب انداختی وز برای صید دل در گردنم زنجیر زلف چون کمند خسرو مالک رقاب انداختی داور داراشکوه ای آن که تاج آفتاب از سر تعظیم بر خاک جناب انداختی نصرة الدین شاه یحیی آن که خصم ملک را از دم شمشیر چون آتش در آب انداختی # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۴ ای دل مباش یک دم خالی ز عشق و مستی وان گه برو که رستی از نیستی و هستی گر جان به تن ببینی مشغول کار او شو هر قبله ای که بینی بهتر ز خودپرستی با ضعف و ناتوانی همچون نسیم خوش باش بیماری اندر این ره بهتر ز تندرستی در مذهب طریقت خامی نشان کفر است آری طریق دولت چالاکی است و چستی تا فضل و عقل بینی بی معرفت نشینی یک نکته ات بگویم خود را مبین که رستی در آستان جانان از آسمان میندیش کز اوج سربلندی افتی به خاک پستی خار ار چه جان بکاهد گل عذر آن بخواهد سهل است تلخی می در جنب ذوق مستی صوفی پیاله پیما حافظ قرابه پرهیز ای کوته آستینان تا کی درازدستی # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۵ با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی تا بی خبر بمیرد در درد خودپرستی عاشق شو ار نه روزی کار جهان سرآید ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم با کافران چه کارت گر بت نمی پرستی سلطان من خدا را زلفت شکست ما را تا کی کند سیاهی چندین درازدستی در گوشه سلامت مستور چون توان بود تا نرگس تو با ما گوید رموز مستی آن روز دیده بودم این فتنه ها که برخاست کز سرکشی زمانی با ما نمی نشستی عشقت به دست طوفان خواهد سپرد حافظ چون برق از این کشاکش پنداشتی که جستی # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۶ آن غالیه خط گر سوی ما نامه نوشتی گردون ورق هستی ما درننوشتی هر چند که هجران ثمر وصل برآرد دهقان جهان کاش که این تخم نکشتی آمرزش نقد است کسی را که در این جا یاری ست چو حوری و سرایی چو بهشتی در مصطبه عشق تنعم نتوان کرد چون بالش زر نیست بسازیم به خشتی مفروش به باغ ارم و نخوت شداد یک شیشه می و نوش لبی و لب کشتی تا کی غم دنیای دنی ای دل دانا حیف است ز خوبی که شود عاشق زشتی آلودگی خرقه خرابی جهان است کو راهروی اهل دلی پاک سرشتی از دست چرا هشت سر زلف تو حافظ تقدیر چنین بود چه کردی که نهشتی # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۷ ای قصه بهشت ز کویت حکایتی شرح جمال حور ز رویت روایتی انفاس عیسی از لب لعلت لطیفه ای آب خضر ز نوش لبانت کنایتی هر پاره از دل من و از غصه قصه ای هر سطری از خصال تو و از رحمت آیتی کی عطرسای مجلس روحانیان شدی گل را اگر نه بوی تو کردی رعایتی در آرزوی خاک در یار سوختیم یاد آور ای صبا که نکردی حمایتی ای دل به هرزه دانش و عمرت به باد رفت صد مایه داشتی و نکردی کفایتی بوی دل کباب من آفاق را گرفت این آتش درون بکند هم سرایتی در آتش ار خیال رخش دست می دهد ساقی بیا که نیست ز دوزخ شکایتی دانی مراد حافظ از این درد و غصه چیست از تو کرشمه ای و ز خسرو عنایتی # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۸ سبت سلمیٰ بصدغیها فؤادي و روحي کل یوم لي ینادي نگارا بر من بی دل ببخشای و واصلني علی رغم الأعادي حبیبا در غم سودای عشقت توکلنا علی رب العباد أ من انکرتني عن عشق سلمیٰ تزاول آن روی نهکو بوادی که همچون مت به بوتن دل و ای ره غریق العشق في بحر الوداد به پی ماچان غرامت بسپریمن غرت یک وی روشتی از اما دی غم این دل بواتت خورد ناچار و غر نه او بنی آنچت نشادی دل حافظ شد اندر چین زلفت بلیل مظلم و الله هادي # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۹ دیدم به خواب دوش که ماهی برآمدی کز عکس روی او شب هجران سر آمدی تعبیر رفت یار سفرکرده می رسد ای کاج هر چه زودتر از در درآمدی ذکرش به خیر ساقی فرخنده فال من کز در مدام با قدح و ساغر آمدی خوش بودی ار به خواب بدیدی دیار خویش تا یاد صحبتش سوی ما رهبر آمدی فیض ازل به زور و زر ار آمدی به دست آب خضر نصیبه اسکندر آمدی آن عهد یاد باد که از بام و در مرا هر دم پیام یار و خط دلبر آمدی کی یافتی رقیب تو چندین مجال ظلم مظلومی ار شبی به در داور آمدی خامان ره نرفته چه دانند ذوق عشق دریادلی بجوی دلیری سرآمدی آن کو تو را به سنگ دلی کرد رهنمون ای کاشکی که پاش به سنگی برآمدی گر دیگری به شیوه حافظ زدی رقم مقبول طبع شاه هنرپرور آمدی # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۰ سحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است بدین راه و روش می رو که با دلدار پیوندی قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید باز ورای حد تقریر است شرح آرزومندی الا ای یوسف مصری که کردت سلطنت مغرور پدر را باز پرس آخر کجا شد مهر فرزندی جهان پیر رعنا را ترحم در جبلت نیست ز مهر او چه می پرسی در او همت چه می بندی همایی چون تو عالی قدر حرص استخوان تا کی دریغ آن سایه همت که بر نااهل افکندی در این بازار اگر سودی ست با درویش خرسند است خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی به شعر حافظ شیراز می رقصند و می نازند سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۱ چه بودی ار دل آن ماه مهربان بودی که حال ما نه چنین بودی ار چنان بودی بگفتمی که چه ارزد نسیم طره دوست گرم به هر سر مویی هزار جان بودی برات خوش دلی ما چه کم شدی یا رب گرش نشان امان از بد زمان بودی گرم زمانه سرافراز داشتی و عزیز سریر عزتم آن خاک آستان بودی ز پرده کاش برون آمدی چو قطره اشک که بر دو دیده ما حکم او روان بودی اگر نه دایره عشق راه بربستی چو نقطه حافظ سرگشته در میان بودی # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۲ به جان او که گرم دسترس به جان بودی کمینه پیشکش بندگانش آن بودی بگفتمی که بها چیست خاک پایش را اگر حیات گران مایه جاودان بودی به بندگی قدش سرو معترف گشتی گرش چو سوسن آزاده ده زبان بودی به خواب نیز نمی بینمش چه جای وصال چو این نبود و ندیدیم باری آن بودی اگر دلم نشدی پایبند طره او کی اش قرار در این تیره خاکدان بودی به رخ چو مهر فلک بی نظیر آفاق است به دل دریغ که یک ذره مهربان بودی درآمدی ز درم کاشکی چو لمعه نور که بر دو دیده ما حکم او روان بودی ز پرده ناله حافظ برون کی افتادی اگر نه همدم مرغان صبح خوان بودی # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۳ چو سرو اگر بخرامی دمی به گلزاری خورد ز غیرت روی تو هر گلی خاری ز کفر زلف تو هر حلقه ای و آشوبی ز سحر چشم تو هر گوشه ای و بیماری مرو چو بخت من ای چشم مست یار به خواب که در پی است ز هر سویت آه بیداری نثار خاک رهت نقد جان من هر چند که نیست نقد روان را بر تو مقداری دلا همیشه مزن لاف زلف دلبندان چو تیره رأی شوی کی گشایدت کاری سرم برفت و زمانی به سر نرفت این کار دلم گرفت و نبودت غم گرفتاری چو نقطه گفتمش اندر میان دایره آی به خنده گفت که ای حافظ این چه پرگاری # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۴ شهری ست پر ظریفان وز هر طرف نگاری یاران صلای عشق است گر می کنید کاری چشم فلک نبیند زین طرفه تر جوانی در دست کس نیفتد زین خوب تر نگاری هرگز که دیده باشد جسمی ز جان مرکب بر دامنش مبادا زین خاکیان غباری چون من شکسته ای را از پیش خود چه رانی کم غایت توقع بوسی ست یا کناری می بی غش است دریاب وقتی خوش است بشتاب سال دگر که دارد امید نوبهاری در بوستان حریفان مانند لاله و گل هر یک گرفته جامی بر یاد روی یاری چون این گره گشایم وین راز چون نمایم دردی و سخت دردی کاری و صعب کاری هر تار موی حافظ در دست زلف شوخی مشکل توان نشستن در این چنین دیاری # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۵ تو را که هر چه مراد است در جهان داری چه غم ز حال ضعیفان ناتوان داری بخواه جان و دل از بنده و روان بستان که حکم بر سر آزادگان روان داری میان نداری و دارم عجب که هر ساعت میان مجمع خوبان کنی میان داری بیاض روی تو را نیست نقش درخور از آنک سوادی از خط مشکین بر ارغوان داری بنوش می که سبک روحی و لطیف مدام علی الخصوص در آن دم که سر گران داری مکن عتاب از این بیش و جور بر دل ما مکن هر آن چه توانی که جای آن داری به اختیارت اگر صد هزار تیر جفاست به قصد جان من خسته در کمان داری بکش جفای رقیبان مدام و جور حسود که سهل باشد اگر یار مهربان داری به وصل دوست گرت دست می دهد یک دم برو که هر چه مراد است در جهان داری چو گل به دامن از این باغ می بری حافظ چه غم ز ناله و فریاد باغبان داری # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۶ صبا تو نکهت آن زلف مشک بو داری به یادگار بمانی که بوی او داری دلم که گوهر اسرار حسن و عشق در اوست توان به دست تو دادن گرش نکو داری در آن شمایل مطبوع هیچ نتوان گفت جز این قدر که رقیبان تندخو داری نوای بلبلت ای گل کجا پسند افتد که گوش و هوش به مرغان هرزه گو داری به جرعه تو سرم مست گشت نوشت باد خود از کدام خم است این که در سبو داری به سرکشی خود ای سرو جویبار مناز که گر بدو رسی از شرم سر فروداری دم از ممالک خوبی چو آفتاب زدن تو را رسد که غلامان ماه رو داری قبای حسن فروشی تو را برازد و بس که همچو گل همه آیین رنگ و بو داری ز کنج صومعه حافظ مجوی گوهر عشق قدم برون نه اگر میل جست و جو داری # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۷ بیا با ما مورز این کینه داری که حق صحبت دیرینه داری نصیحت گوش کن کاین در بسی به از آن گوهر که در گنجینه داری ولیکن کی نمایی رخ به رندان تو کز خورشید و مه آیینه داری بد رندان مگو ای شیخ و هش دار که با حکم خدایی کینه داری نمی ترسی ز آه آتشینم تو دانی خرقه پشمینه داری به فریاد خمار مفلسان رس خدا را گر می دوشینه داری ندیدم خوش تر از شعر تو حافظ به قرآنی که اندر سینه داری # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۸ ای که در کوی خرابات مقامی داری جم وقت خودی ار دست به جامی داری ای که با زلف و رخ یار گذاری شب و روز فرصتت باد که خوش صبحی و شامی داری ای صبا سوختگان بر سر ره منتظرند گر از آن یار سفرکرده پیامی داری خال سرسبز تو خوش دانه عیشی ست ولی بر کنار چمنش وه که چه دامی داری بوی جان از لب خندان قدح می شنوم بشنو ای خواجه اگر زان که مشامی داری چون به هنگام وفا هیچ ثباتیت نبود می کنم شکر که بر جور دوامی داری نام نیک ار طلبد از تو غریبی چه شود تویی امروز در این شهر که نامی داری بس دعای سحرت مونس جان خواهد بود تو که چون حافظ شب خیز غلامی داری # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۹ ای که مهجوری عشاق روا می داری عاشقان را ز بر خویش جدا می داری تشنه بادیه را هم به زلالی دریاب به امیدی که در این ره به خدا می داری دل ببردی و بحل کردمت ای جان لیکن به از این دار نگاهش که مرا می داری ساغر ما که حریفان دگر می نوشند ما تحمل نکنیم ار تو روا می داری ای مگس حضرت سیمرغ نه جولانگه توست عرض خود می بری و زحمت ما می داری تو به تقصیر خود افتادی از این در محروم از که می نالی و فریاد چرا می داری حافظ از پادشهان پایه به خدمت طلبند سعی نابرده چه امید عطا می داری # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۰ روزگاری ست که ما را نگران می داری مخلصان را نه به وضع دگران می داری گوشه چشم رضایی به منت باز نشد این چنین عزت صاحب نظران می داری ساعد آن به که بپوشی تو چو از بهر نگار دست در خون دل پرهنران می داری نه گل از دست غمت رست و نه بلبل در باغ همه را نعره زنان جامه دران می داری ای که در دلق ملمع طلبی نقد حضور چشم سری عجب از بی خبران می داری چون تویی نرگس باغ نظر ای چشم و چراغ سر چرا بر من دل خسته گران می داری گوهر جام جم از کان جهانی دگر است تو تمنا ز گل کوزه گران می داری پدر تجربه ای دل تویی آخر ز چه روی طمع مهر و وفا زین پسران می داری کیسه سیم و زرت پاک بباید پرداخت این طمع ها که تو از سیم بران می داری گر چه رندی و خرابی گنه ماست ولی عاشقی گفت که تو بنده بر آن می داری مگذران روز سلامت به ملامت حافظ چه توقع ز جهان گذران می داری # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۱ خوش کرد یاوری فلکت روز داوری تا شکر چون کنی و چه شکرانه آوری آن کس که اوفتاد خدایش گرفت دست گو بر تو باد تا غم افتادگان خوری در کوی عشق شوکت شاهی نمی خرند اقرار بندگی کن و اظهار چاکری ساقی به مژدگانی عیش از درم درآی تا یک دم از دلم غم دنیا به در بری در شاه راه جاه و بزرگی خطر بسی ست آن به کز این گریوه سبک بار بگذری سلطان و فکر لشکر و سودای تاج و گنج درویش و امن خاطر و کنج قلندری یک حرف صوفیانه بگویم اجازت است ای نور دیده صلح به از جنگ و داوری نیل مراد بر حسب فکر و همت است از شاه نذر خیر و ز توفیق یاوری حافظ غبار فقر و قناعت ز رخ مشوی کاین خاک بهتر از عمل کیمیاگری # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۲ طفیل هستی عشقند آدمی و پری ارادتی بنما تا سعادتی ببری بکوش خواجه و از عشق بی نصیب مباش که بنده را نخرد کس به عیب بی هنری می صبوح و شکرخواب صبحدم تا چند به عذر نیم شبی کوش و گریه سحری تو خود چه لعبتی ای شهسوار شیرین کار که در برابر چشمی و غایب از نظری هزار جان مقدس بسوخت زین غیرت که هر صباح و مسا شمع مجلس دگری ز من به حضرت آصف که می برد پیغام که یاد گیر دو مصرع ز من به نظم دری بیا که وضع جهان را چنان که من دیدم گر امتحان بکنی می خوری و غم نخوری کلاه سروریت کج مباد بر سر حسن که زیب بخت و سزاوار ملک و تاج سری به بوی زلف و رخت می روند و می آیند صبا به غالیه سایی و گل به جلوه گری چو مستعد نظر نیستی وصال مجوی که جام جم نکند سود وقت بی بصری دعای گوشه نشینان بلا بگرداند چرا به گوشه چشمی به ما نمی نگری بیا و سلطنت از ما بخر به مایه حسن وزین معامله غافل مشو که حیف خوری طریق عشق طریقی عجب خطرناک است نعوذبالله اگر ره به مقصدی نبری به یمن همت حافظ امید هست که باز اریٰ اسامر لیلای لیلة القمری # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۳ ای که دایم به خویش مغروری گر تو را عشق نیست معذوری گرد دیوانگان عشق مگرد که به عقل عقیله مشهوری مستی عشق نیست در سر تو رو که تو مست آب انگوری روی زرد است و آه دردآلود عاشقان را دوای رنجوری بگذر از نام و ننگ خود حافظ ساغر می طلب که مخموری # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۴ ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی چو گل گر خرده ای داری خدا را صرف عشرت کن که قارون را غلط ها داد سودای زراندوزی ز جام گل دگر بلبل چنان مست می لعل است که زد بر چرخ فیروزه صفیر تخت فیروزی به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی چو امکان خلود ای دل در این فیروزه ایوان نیست مجال عیش فرصت دان به فیروزی و بهروزی طریق کام بخشی چیست ترک کام خود کردن کلاه سروری آن است کز این ترک بر دوزی سخن در پرده می گویم چو گل از غنچه بیرون آی که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی ندانم نوحه قمری به طرف جویباران چیست مگر او نیز همچون من غمی دارد شبان روزی میی دارم چو جان صافی و صوفی می کند عیبش خدایا هیچ عاقل را مبادا بخت بد روزی جدا شد یار شیرینت کنون تنها نشین ای شمع که حکم آسمان این است اگر سازی و گر سوزی به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم بیا ساقی که جاهل را هنی تر می رسد روزی می اندر مجلس آصف به نوروز جلالی نوش که بخشد جرعه جامت جهان را ساز نوروزی نه حافظ می کند تنها دعای خواجه توران شاه ز مدح آصفی خواهد جهان عیدی و نوروزی جنابش پارسایان راست محراب دل و دیده جبینش صبح خیزان راست روز فتح و فیروزی # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۵ عمر بگذشت به بی حاصلی و بوالهوسی ای پسر جام می ام ده که به پیری برسی چه شکرهاست در این شهر که قانع شده اند شاه بازان طریقت به مقام مگسی دوش در خیل غلامان درش می رفتم گفت ای عاشق بیچاره تو باری چه کسی با دل خون شده چون نافه خوشش باید بود هر که مشهور جهان گشت به مشکین نفسی لمع البرق من الطور و آنست به فلعلی لک آت بشهاب قبس کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش وه که بس بی خبر از غلغل چندین جرسی بال بگشا و صفیر از شجر طوبی زن حیف باشد چو تو مرغی که اسیر قفسی تا چو مجمر نفسی دامن جانان گیرم جان نهادیم بر آتش ز پی خوش نفسی چند پوید به هوای تو ز هر سو حافظ یسر الله طریقا بک یا ملتمسی # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۶ نوبهار است در آن کوش که خوش دل باشی که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی چنگ در پرده همین می دهدت پند ولی وعظت آن گاه کند سود که قابل باشی در چمن هر ورقی دفتر حالی دگر است حیف باشد که ز کار همه غافل باشی نقد عمرت ببرد غصه دنیا به گزاف گر شب و روز در این قصه مشکل باشی گر چه راهی ست پر از بیم ز ما تا بر دوست رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی حافظا گر مدد از بخت بلندت باشد صید آن شاهد مطبوع شمایل باشی # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۷ هزار جهد بکردم که یار من باشی مرادبخش دل بی قرار من باشی چراغ دیده شب زنده دار من گردی انیس خاطر امیدوار من باشی چو خسروان ملاحت به بندگان نازند تو در میانه خداوندگار من باشی از آن عقیق که خونین دلم ز عشوه او اگر کنم گله ای غم گسار من باشی در آن چمن که بتان دست عاشقان گیرند گرت ز دست برآید نگار من باشی شبی به کلبه احزان عاشقان آیی دمی انیس دل سوگوار من باشی شود غزاله خورشید صید لاغر من گر آهویی چو تو یک دم شکار من باشی سه بوسه کز دو لبت کرده ای وظیفه من اگر ادا نکنی قرض دار من باشی من این مراد ببینم به خود که نیم شبی به جای اشک روان در کنار من باشی من ار چه حافظ شهرم جویی نمی ارزم مگر تو از کرم خویش یار من باشی # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۸ ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشی بی زر و گنج به صد حشمت قارون باشی در مقامی که صدارت به فقیران بخشند چشم دارم که به جاه از همه افزون باشی در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن شرط اول قدم آن است که مجنون باشی نقطه عشق نمودم به تو هان سهو مکن ور نه چون بنگری از دایره بیرون باشی کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش کی روی ره ز که پرسی چه کنی چون باشی تاج شاهی طلبی گوهر ذاتی بنمای ور خود از تخمه جمشید و فریدون باشی ساغری نوش کن و جرعه بر افلاک فشان چند و چند از غم ایام جگرخون باشی حافظ از فقر مکن ناله که گر شعر این است هیچ خوش دل نپسندد که تو محزون باشی # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۹ زین خوش رقم که بر گل رخسار می کشی خط بر صحیفه گل و گلزار می کشی اشک حرم نشین نهان خانه مرا زان سوی هفت پرده به بازار می کشی کاهل روی چو باد صبا را به بوی زلف هر دم به قید سلسله در کار می کشی هر دم به یاد آن لب میگون و چشم مست از خلوتم به خانه خمار می کشی گفتی سر تو بسته فتراک ما شود سهل است اگر تو زحمت این بار می کشی با چشم و ابروی تو چه تدبیر دل کنم وه زین کمان که بر من بیمار می کشی بازآ که چشم بد ز رخت دفع می کند ای تازه گل که دامن از این خار می کشی حافظ دگر چه می طلبی از نعیم دهر می می خوری و طره دلدار می کشی # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۰ سلیمیٰ منذ حلت بالعراق ألاقی من نواها ما ألاقی الا ای ساروان منزل دوست إلی رکبانکم طال اشتیاقی خرد در زنده رود انداز و می نوش به گلبانگ جوانان عراقی ربیع العمر فی مرعیٰ حماکم حماک الله یا عهد التلاقی بیا ساقی بده رطل گرانم سقاک الله من کأس دهاق جوانی باز می آرد به یادم سماع چنگ و دست افشان ساقی می باقی بده تا مست و خوشدل به یاران برفشانم عمر باقی درونم خون شد از نادیدن دوست ألا تعسا لأیام الفراق دموعی بعدکم لا تحقروها فکم بحر عمیق من سواق دمی با نیکخواهان متفق باش غنیمت دان امور اتفاقی بساز ای مطرب خوشخوان خوشگو به شعر فارسی صوت عراقی عروسی بس خوشی ای دختر رز ولی گه گه سزاوار طلاقی مسیحای مجرد را برازد که با خورشید سازد هم وثاقی وصال دوستان روزی ما نیست بخوان حافظ غزل های فراقی # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۱ کتبت قصة شوقی و مدمعی باکی بیا که بی تو به جان آمدم ز غمناکی بسا که گفته ام از شوق با دو دیده خود أیا منازل سلمیٰ فأین سلماک عجیب واقعه ای و غریب حادثه ای أنا اصطبرت قتیلا و قاتلی شاکی که را رسد که کند عیب دامن پاکت که همچو قطره که بر برگ گل چکد پاکی ز خاک پای تو داد آب روی لاله و گل چو کلک صنع رقم زد به آبی و خاکی صبا عبیرفشان گشت ساقیا برخیز و هات شمسة کرم مطیب زاکی دع التکاسل تغنم فقد جری مثل که زاد راهروان چستی است و چالاکی اثر نماند ز من بی شمایلت آری أری مآثر محیای من محیاک ز وصف حسن تو حافظ چگونه نطق زند که همچو صنع خدایی ورای ادراکی # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۲ یا مبسما یحاکي درجا من اللآلي یا رب چه درخور آمد گردش خط هلالی حالی خیال وصلت خوش می دهد فریبم تا خود چه نقش بازد این صورت خیالی می ده که گرچه گشتم نامه سیاه عالم نومید کی توان بود از لطف لایزالی ساقی بیار جامی و از خلوتم برون کش تا در به در بگردم قلاش و لاابالی از چار چیز مگذر گر عاقلی و زیرک امن و شراب بی غش معشوق و جای خالی چون نیست نقش دوران در هیچ حال ثابت حافظ مکن شکایت تا می خوریم حالی صافیست جام خاطر در دور آصف عهد قم فاسقني رحیقا أصفیٰ من الزلال الملک قد تباهیٰ من جده و جده یا رب که جاودان باد این قدر و این معالی مسندفروز دولت کان شکوه و شوکت برهان ملک و ملت بونصر بوالمعالی # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۳ سلام الله ما کر اللیالي و جاوبت المثاني و المثالي علیٰ وادي الأراک و من علیها و دار باللویٰ فوق الرمال دعاگوی غریبان جهانم و أدعو بالتواتر و التوالي به هر منزل که رو آرد خدا را نگه دارش به لطف لایزالی منال ای دل که در زنجیر زلفش همه جمعیت است آشفته حالی ز خطت صد جمال دیگر افزود که عمرت باد صد سال جلالی تو می باید که باشی ور نه سهل است زیان مایه جاهی و مالی بر آن نقاش قدرت آفرین باد که گرد مه کشد خط هلالی فحبک راحتي في کل حین و ذکرک مونسي في کل حال سویدای دل من تا قیامت مباد از شوق و سودای تو خالی کجا یابم وصال چون تو شاهی من بدنام رند لاابالی خدا داند که حافظ را غرض چیست و علم الله حسبي من سؤالي # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۴ بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالی خوش باش زان که نبود این هر دو را زوالی در وهم می نگنجد کاندر تصور عقل آید به هیچ معنی زین خوب تر مثالی شد حظ عمر حاصل گر زان که با تو ما را هرگز به عمر روزی روزی شود وصالی آن دم که با تو باشم یک سال هست روزی وان دم که بی تو باشم یک لحظه هست سالی چون من خیال رویت جانا به خواب بینم کز خواب می نبیند چشمم به جز خیالی رحم آر بر دل من کز مهر روی خوبت شد شخص ناتوانم باریک چون هلالی حافظ مکن شکایت گر وصل دوست خواهی زین بیشتر بباید بر هجرت احتمالی # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۵ رفتم به باغ صبحدمی تا چنم گلی آمد به گوش ناگهم آواز بلبلی مسکین چو من به عشق گلی گشته مبتلا و اندر چمن فکنده ز فریاد غلغلی می گشتم اندر آن چمن و باغ دم به دم می کردم اندر آن گل و بلبل تاملی گل یار حسن گشته و بلبل قرین عشق آن را تفضلی نه و این را تبدلی چون کرد در دلم اثر آواز عندلیب گشتم چنان که هیچ نماندم تحملی بس گل شکفته می شود این باغ را ولی کس بی بلای خار نچیده ست از او گلی حافظ مدار امید فرج از مدار چرخ دارد هزار عیب و ندارد تفضلی # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۶ این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی وین دفتر بی معنی غرق می ناب اولی چون عمر تبه کردم چندان که نگه کردم در کنج خراباتی افتاده خراب اولی چون مصلحت اندیشی دور است ز درویشی هم سینه پر از آتش هم دیده پرآب اولی من حالت زاهد را با خلق نخواهم گفت این قصه اگر گویم با چنگ و رباب اولی تا بی سر و پا باشد اوضاع فلک زین دست در سر هوس ساقی در دست شراب اولی از همچو تو دلداری دل برنکنم آری چون تاب کشم باری زان زلف به تاب اولی چون پیر شدی حافظ از میکده بیرون آی رندی و هوسناکی در عهد شباب اولی # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۷ زان می عشق کز او پخته شود هر خامی گر چه ماه رمضان است بیاور جامی روزها رفت که دست من مسکین نگرفت زلف شمشادقدی ساعد سیم اندامی روزه هر چند که مهمان عزیز است ای دل صحبتش موهبتی دان و شدن انعامی مرغ زیرک به در خانقه اکنون نپرد که نهاده ست به هر مجلس وعظی دامی گله از زاهد بدخو نکنم رسم این است که چو صبحی بدمد در پی اش افتد شامی یار من چون بخرامد به تماشای چمن برسانش ز من ای پیک صبا پیغامی آن حریفی که شب و روز می صاف کشد بود آیا که کند یاد ز دردآشامی حافظا گر ندهد داد دلت آصف عهد کام دشوار به دست آوری از خودکامی # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۸ که برد به نزد شاهان ز من گدا پیامی که به کوی می فروشان دو هزار جم به جامی شده ام خراب و بدنام و هنوز امیدوارم که به همت عزیزان برسم به نیک نامی تو که کیمیافروشی نظری به قلب ما کن که بضاعتی نداریم و فکنده ایم دامی عجب از وفای جانان که عنایتی نفرمود نه به نامه ای پیامی نه به خامه ای سلامی اگر این شراب خام است اگر آن حریف پخته به هزار بار بهتر ز هزار پخته خامی ز رهم میفکن ای شیخ به دانه های تسبیح که چو مرغ زیرک افتد نفتد به هیچ دامی سر خدمت تو دارم بخرم به لطف و مفروش که چو بنده کمتر افتد به مبارکی غلامی به کجا برم شکایت به که گویم این حکایت که لبت حیات ما بود و نداشتی دوامی بگشای تیر مژگان و بریز خون حافظ که چنان کشنده ای را نکند کس انتقامی # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۹ أتت روایح رند الحمیٰ و زاد غرامی فدای خاک در دوست باد جان گرامی پیام دوست شنیدن سعادت است و سلامت من المبلغ عنی إلی سعاد سلامی بیا به شام غریبان و آب دیده من بین به سان باده صافی در آبگینه شامی إذا تغرد عن ذی الأراک طایر خیر فلا تفرد عن روضها أنین حمامي بسی نماند که روز فراق یار سر آید رأیت من هضبات الحمیٰ قباب خیام خوشا دمی که درآیی و گویمت به سلامت قدمت خیر قدوم نزلت خیر مقام بعدت منک و قد صرت ذایبا کهلال اگر چه روی چو ماهت ندیده ام به تمامی و إن دعیت بخلد و صرت ناقض عهد فما تطیب نفسی و ما استطاب منامی امید هست که زودت به بخت نیک ببینم تو شاد گشته به فرماندهی و من به غلامی چو سلک در خوشاب است شعر نغز تو حافظ که گاه لطف سبق می برد ز نظم نظامی # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۰ سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی در طریق عشق بازی امن و آسایش بلاست ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست رهروی باید جهان سوزی نه خامی بی غمی آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۱ ز دلبرم که رساند نوازش قلمی کجاست پیک صبا گر همی کند کرمی قیاس کردم و تدبیر عقل در ره عشق چو شبنمی است که بر بحر می کشد رقمی بیا که خرقه من گر چه رهن میکده هاست ز مال وقف نبینی به نام من درمی حدیث چون و چرا درد سر دهد ای دل پیاله گیر و بیاسا ز عمر خویش دمی طبیب راه نشین درد عشق نشناسد برو به دست کن ای مرده دل مسیح دمی دلم گرفت ز سالوس و طبل زیر گلیم به آن که بر در میخانه برکشم علمی بیا که وقت شناسان دو کون بفروشند به یک پیاله می صاف و صحبت صنمی دوام عیش و تنعم نه شیوه عشق است اگر معاشر مایی بنوش نیش غمی نمی کنم گله ای لیک ابر رحمت دوست به کشته زار جگرتشنگان نداد نمی چرا به یک نی قندش نمی خرند آن کس که کرد صد شکرافشانی از نی قلمی سزای قدر تو شاها به دست حافظ نیست جز از دعای شبی و نیاز صبحدمی # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۲ احمد الله علی معدلة السلطان احمد شیخ اویس حسن ایلخانی خان بن خان و شهنشاه شهنشاه نژاد آن که می زیبد اگر جان جهانش خوانی دیده نادیده به اقبال تو ایمان آورد مرحبا ای به چنین لطف خدا ارزانی ماه اگر بی تو برآید به دو نیمش بزنند دولت احمدی و معجزه سبحانی جلوه بخت تو دل می برد از شاه و گدا چشم بد دور که هم جانی و هم جانانی برشکن کاکل ترکانه که در طالع توست بخشش و کوشش خاقانی و چنگزخانی گر چه دوریم به یاد تو قدح می گیریم بعد منزل نبود در سفر روحانی از گل پارسیم غنچه عیشی نشکفت حبذا دجله بغداد و می ریحانی سر عاشق که نه خاک در معشوق بود کی خلاصش بود از محنت سرگردانی ای نسیم سحری خاک در یار بیار که کند حافظ از او دیده دل نورانی # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۳ وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی حاصل از حیات ای جان این دم است تا دانی کام بخشی گردون عمر در عوض دارد جهد کن که از دولت داد عیش بستانی باغبان چو من زین جا بگذرم حرامت باد گر به جای من سروی غیر دوست بنشانی زاهد پشیمان را ذوق باده خواهد کشت عاقلا مکن کاری کآورد پشیمانی محتسب نمی داند این قدر که صوفی را جنس خانگی باشد همچو لعل رمانی با دعای شب خیزان ای شکردهان مستیز در پناه یک اسم است خاتم سلیمانی پند عاشقان بشنو و از در طرب بازآ کاین همه نمی ارزد شغل عالم فانی یوسف عزیزم رفت ای برادران رحمی کز غمش عجب بینم حال پیر کنعانی پیش زاهد از رندی دم مزن که نتوان گفت با طبیب نامحرم حال درد پنهانی می روی و مژگانت خون خلق می ریزد تیز می روی جانا ترسمت فرومانی دل ز ناوک چشمت گوش داشتم لیکن ابروی کماندارت می برد به پیشانی جمع کن به احسانی حافظ پریشان را ای شکنج گیسویت مجمع پریشانی گر تو فارغی از ما ای نگار سنگین دل حال خود بخواهم گفت پیش آصف ثانی # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۴ هواخواه توام جانا و می دانم که می دانی که هم نادیده می بینی و هم ننوشته می خوانی ملامت گو چه دریابد میان عاشق و معشوق نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی بیفشان زلف و صوفی را به پابازی و رقص آور که از هر رقعه دلقش هزاران بت بیفشانی گشاد کار مشتاقان در آن ابروی دلبند است خدا را یک نفس بنشین گره بگشا ز پیشانی ملک در سجده آدم زمین بوس تو نیت کرد که در حسن تو لطفی دید بیش از حد انسانی چراغ افروز چشم ما نسیم زلف جانان است مباد این جمع را یا رب غم از باد پریشانی دریغا عیش شب گیری که در خواب سحر بگذشت ندانی قدر وقت ای دل مگر وقتی که درمانی ملول از همرهان بودن طریق کاردانی نیست بکش دشواری منزل به یاد عهد آسانی خیال چنبر زلفش فریبت می دهد حافظ نگر تا حلقه اقبال ناممکن نجنبانی # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۵ گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی چون نیک بدیدم به حقیقت به از آنی شیرین تر از آنی به شکرخنده که گویم ای خسرو خوبان که تو شیرین زمانی تشبیه دهانت نتوان کرد به غنچه هرگز نبود غنچه بدین تنگ دهانی صد بار بگفتی که دهم زان دهنت کام چون سوسن آزاده چرا جمله زبانی گویی بدهم کامت و جانت بستانم ترسم ندهی کامم و جانم بستانی چشم تو خدنگ از سپر جان گذراند بیمار که دیده ست بدین سخت کمانی چون اشک بیندازیش از دیده مردم آن را که دمی از نظر خویش برانی # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۶ نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی گذر به کوی فلان کن در آن زمان که تو دانی تو پیک خلوت رازی و دیده بر سر راهت به مردمی نه به فرمان چنان بران که تو دانی بگو که جان عزیزم ز دست رفت خدا را ز لعل روح فزایش ببخش آن که تو دانی من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی خیال تیغ تو با ما حدیث تشنه و آب است اسیر خویش گرفتی بکش چنان که تو دانی امید در کمر زرکشت چگونه ببندم دقیقه ای است نگارا در آن میان که تو دانی یکی است ترکی و تازی در این معامله حافظ حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۷ دو یار زیرک و از باده کهن دو منی فراغتی و کتابی و گوشه چمنی من این مقام به دنیا و آخرت ندهم اگر چه در پی ام افتند هر دم انجمنی هر آن که کنج قناعت به گنج دنیا داد فروخت یوسف مصری به کمترین ثمنی بیا که رونق این کارخانه کم نشود به زهد همچو تویی یا به فسق همچو منی ز تندباد حوادث نمی توان دیدن در این چمن که گلی بوده است یا سمنی ببین در آینه جام نقش بندی غیب که کس به یاد ندارد چنین عجب زمنی از این سموم که بر طرف بوستان بگذشت عجب که بوی گلی هست و رنگ نسترنی به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی مزاج دهر تبه شد در این بلا حافظ کجاست فکر حکیمی و رای برهمنی # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۸ نوش کن جام شراب یک منی تا بدان بیخ غم از دل برکنی دل گشاده دار چون جام شراب سر گرفته چند چون خم دنی چون ز جام بی خودی رطلی کشی کم زنی از خویشتن لاف منی سنگسان شو در قدم نی همچو آب جمله رنگ آمیزی و تردامنی دل به می دربند تا مردانه وار گردن سالوس و تقوا بشکنی خیز و جهدی کن چو حافظ تا مگر خویشتن در پای معشوق افکنی # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۹ صبح است و ژاله می چکد از ابر بهمنی برگ صبوح ساز و بده جام یک منی در بحر مایی و منی افتاده ام بیار می تا خلاص بخشدم از مایی و منی خون پیاله خور که حلال است خون او در کار یار باش که کاری ست کردنی ساقی به دست باش که غم در کمین ماست مطرب نگاه دار همین ره که می زنی می ده که سر به گوش من آورد چنگ و گفت خوش بگذران و بشنو از این پیر منحنی ساقی به بی نیازی رندان که می بده تا بشنوی ز صوت مغنی هو الغنی # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۰ ای که در کشتن ما هیچ مدارا نکنی سود و سرمایه بسوزی و محابا نکنی دردمندان بلا زهر هلاهل دارند قصد این قوم خطا باشد هان تا نکنی رنج ما را که توان برد به یک گوشه چشم شرط انصاف نباشد که مداوا نکنی دیده ما چو به امید تو دریاست چرا به تفرج گذری بر لب دریا نکنی نقل هر جور که از خلق کریمت کردند قول صاحب غرضان است تو آن ها نکنی بر تو گر جلوه کند شاهد ما ای زاهد از خدا جز می و معشوق تمنا نکنی حافظا سجده به ابروی چو محرابش بر که دعایی ز سر صدق جز آن جا نکنی # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۱ بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی آخرالامر گل کوزه گران خواهی شد حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی گر از آن آدمیانی که بهشتت هوس است عیش با آدمی یی چند پری زاده کنی تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی اجرها باشدت ای خسرو شیرین دهنان گر نگاهی سوی فرهاد دل افتاده کنی خاطرت کی رقم فیض پذیرد هیهات مگر از نقش پراگنده ورق ساده کنی کار خود گر به کرم بازگذاری حافظ ای بسا عیش که با بخت خداداده کنی ای صبا بندگی خواجه جلال الدین کن که جهان پر سمن و سوسن آزاده کنی # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۲ ای دل به کوی عشق گذاری نمی کنی اسباب جمع داری و کاری نمی کنی چوگان حکم در کف و گویی نمی زنی باز ظفر به دست و شکاری نمی کنی این خون که موج می زند اندر جگر تو را در کار رنگ و بوی نگاری نمی کنی مشکین از آن نشد دم خلقت که چون صبا بر خاک کوی دوست گذاری نمی کنی ترسم کز این چمن نبری آستین گل کز گلشنش تحمل خاری نمی کنی در آستین جان تو صد نافه مدرج است وآن را فدای طره یاری نمی کنی ساغر لطیف و دلکش و می افکنی به خاک واندیشه از بلای خماری نمی کنی حافظ برو که بندگی پادشاه وقت گر جمله می کنند تو باری نمی کنی # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۳ سحرگه ره ‎روی در سرزمینی همی گفت این معما با قرینی که ای صوفی شراب آن گه شود صاف که در شیشه برآرد اربعینی خدا زان خرقه بیزار است صد بار که صد بت باشدش در آستینی مروت گر چه نامی بی نشان است نیازی عرضه کن بر نازنینی ثوابت باشد ای دارای خرمن اگر رحمی کنی بر خوشه چینی نمی بینم نشاط عیش در کس نه درمان دلی نه درد دینی درون ها تیره شد باشد که از غیب چراغی برکند خلوت نشینی گر انگشت سلیمانی نباشد چه خاصیت دهد نقش نگینی اگر چه رسم خوبان تندخویی ست چه باشد گر بسازد با غمینی ره میخانه بنما تا بپرسم مآل خویش را از پیش بینی نه حافظ را حضور درس خلوت نه دانشمند را علم الیقینی # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۴ تو مگر بر لب آبی به هوس بنشینی ور نه هر فتنه که بینی همه از خود بینی به خدایی که تویی بنده بگزیده او که بر این چاکر دیرینه کسی نگزینی گر امانت به سلامت ببرم باکی نیست بی دلی سهل بود گر نبود بی دینی ادب و شرم تو را خسرو مه رویان کرد آفرین بر تو که شایسته صد چندینی عجب از لطف تو ای گل که نشستی با خار ظاهرا مصلحت وقت در آن می بینی صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم عاشقان را نبود چاره به جز مسکینی باد صبحی به هوایت ز گلستان برخاست که تو خوش تر ز گل و تازه تر از نسرینی شیشه بازی سرشکم نگری از چپ و راست گر بر این منظر بینش نفسی بنشینی سخنی بی غرض از بنده مخلص بشنو ای که منظور بزرگان حقیقت بینی نازنینی چو تو پاکیزه دل و پاک نهاد بهتر آن است که با مردم بد ننشینی سیل این اشک روان صبر و دل حافظ برد بلغ الطاقة یا مقلة عینی بیني تو بدین نازکی و سرکشی ای شمع چگل لایق بندگی خواجه جلال الدینی # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۵ ساقیا سایه ابر است و بهار و لب جوی من نگویم چه کن ار اهل دلی خود تو بگوی بوی یک رنگی از این نقش نمی آید خیز دلق آلوده صوفی به می ناب بشوی سفله طبع است جهان بر کرمش تکیه مکن ای جهان دیده ثبات قدم از سفله مجوی دو نصیحت کنمت بشنو و صد گنج ببر از در عیش درآ و به ره عیب مپوی شکر آن را که دگربار رسیدی به بهار بیخ نیکی بنشان و ره تحقیق بجوی روی جانان طلبی آینه را قابل ساز ور نه هرگز گل و نسرین ندمد ز آهن و روی گوش بگشای که بلبل به فغان می گوید خواجه تقصیر مفرما گل توفیق ببوی گفتی از حافظ ما بوی ریا می آید آفرین بر نفست باد که خوش بردی بوی # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۶ بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوی می خواند دوش درس مقامات معنوی یعنی بیا که آتش موسی نمود گل تا از درخت نکته توحید بشنوی مرغان باغ قافیه سنجند و بذله گوی تا خواجه می خورد به غزل های پهلوی جمشید جز حکایت جام از جهان نبرد زنهار دل مبند بر اسباب دنیوی این قصه عجب شنو از بخت واژگون ما را بکشت یار به انفاس عیسوی خوش وقت بوریا و گدایی و خواب امن کاین عیش نیست درخور اورنگ خسروی چشمت به غمزه خانه مردم خراب کرد مخموریـت مباد که خوش مست می روی دهقان سال خورده چه خوش گفت با پسر کای نور چشم من به جز از کشته ندروی ساقی مگر وظیفه حافظ زیاده داد کآشفته گشت طره دستار مولوی # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۷ ای بی خبر بکوش که صاحب خبر شوی تا راهرو نباشی کی راهبر شوی در مکتب حقایق پیش ادیب عشق هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی دست از مس وجود چو مردان ره بشوی تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی خواب و خورت ز مرتبه خویش دور کرد آن گه رسی به خویش که بی خواب و خور شوی گر نور عشق حق به دل و جانت اوفتد بالله کز آفتاب فلک خوب تر شوی یک دم غریق بحر خدا شو گمان مبر کز آب هفت بحر به یک موی تر شوی از پای تا سرت همه نور خدا شود در راه ذوالجلال چو بی پا و سر شوی وجه خدا اگر شودت منظر نظر زین پس شکی نماند که صاحب نظر شوی بنیاد هستی تو چو زیر و زبر شود در دل مدار هیچ که زیر و زبر شوی گر در سرت هوای وصال است حافظا باید که خاک درگه اهل هنر شوی # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۸ سحرم هاتف میخانه به دولت خواهی گفت باز آی که دیرینه این درگاهی همچو جم جرعه ما کش که ز سر دو جهان پرتو جام جهان بین دهدت آگاهی بر در میکده رندان قلندر باشند که ستانند و دهند افسر شاهنشاهی خشت زیر سر و بر تارک هفت اختر پای دست قدرت نگر و منصب صاحب جاهی سر ما و در میخانه که طرف بامش به فلک بر شد و دیوار بدین کوتاهی قطع این مرحله بی همرهی خضر مکن ظلمات است بترس از خطر گمراهی اگرت سلطنت فقر ببخشند ای دل کمترین ملک تو از ماه بود تا ماهی تو دم فقر ندانی زدن از دست مده مسند خواجگی و مجلس تورانشاهی حافظ خام طمع شرمی از این قصه بدار عملت چیست که فردوس برین می خواهی # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۹ ای در رخ تو پیدا انوار پادشاهی در فکرت تو پنهان صد حکمت الهی کلک تو بارک الله بر ملک و دین گشاده صد چشمه آب حیوان از قطره سیاهی بر اهرمن نتابد انوار اسم اعظم ملک آن توست و خاتم فرمای هر چه خواهی در حکمت سلیمان هر کس که شک نماید بر عقل و دانش او خندند مرغ و ماهی باز ار چه گاه گاهی بر سر نهد کلاهی مرغان قاف دانند آیین پادشاهی تیغی که آسمانش از فیض خود دهد آب تنها جهان بگیرد بی منت سپاهی کلک تو خوش نویسد در شأن یار و اغیار تعویذ جان فزایی افسون عمرکاهی ای عنصر تو مخلوق از کیمیای عزت و ای دولت تو ایمن از وصمت تباهی ساقی بیار آبی از چشمه خرابات تا خرقه ها بشوییم از عجب خانقاهی عمری ست پادشاها کز می تهی ست جامم اینک ز بنده دعوی وز محتسب گواهی گر پرتوی ز تیغت بر کان و معدن افتد یاقوت سرخ رو را بخشند رنگ کاهی دانم دلت ببخشد بر عجز شب نشینان گر حال بنده پرسی از باد صبحگاهی جایی که برق عصیان بر آدم صفی زد ما را چگونه زیبد دعوی بی گناهی حافظ چو پادشاهت گهگاه می برد نام رنجش ز بخت منما بازآ به عذرخواهی # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۰ در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی دل که آیینه شاهی ست غباری دارد از خدا می طلبم صحبت روشن رایی کرده ام توبه به دست صنم باده فروش که دگر می نخورم بی رخ بزم آرایی نرگس ار لاف زد از شیوه چشم تو مرنج نروند اهل نظر از پی نابینایی شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان ورنه پروانه ندارد به سخن پروایی جوی ها بسته ام از دیده به دامان که مگر در کنارم بنشانند سهی بالایی کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست گشت هر گوشه چشم از غم دل دریایی سخن غیر مگو با من معشوقه پرست کز وی و جام می ام نیست به کس پروایی این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می گفت بر در میکده ای با دف و نی ترسایی گر مسلمانی از این است که حافظ دارد آه اگر از پی امروز بود فردایی # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۱ به چشم کرده ام ابروی ماه سیمایی خیال سبزخطی نقش بسته ام جایی امید هست که منشور عشق بازی من از آن کمانچه ابرو رسد به طغرایی سرم ز دست بشد چشم از انتظار بسوخت در آرزوی سر و چشم مجلس آرایی مکدر است دل آتش به خرقه خواهم زد بیا ببین که کرا می کند تماشایی به روز واقعه تابوت ما ز سرو کنید که می رویم به داغ بلندبالایی زمام دل به کسی داده ام من درویش که نیستش به کس از تاج و تخت پروایی در آن مقام که خوبان ز غمزه تیغ زنند عجب مدار سری اوفتاده در پایی مرا که از رخ او ماه در شبستان است کجا بود به فروغ ستاره پروایی فراق و وصل چه باشد رضای دوست طلب که حیف باشد از او غیر او تمنایی درر ز شوق برآرند ماهیان به نثار اگر سفینه حافظ رسد به دریایی # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۲ سلامی چو بوی خوش آشنایی بدان مردم دیده روشنایی درودی چو نور دل پارسایان بدان شمع خلوتگه پارسایی نمی بینم از همدمان هیچ بر جای دلم خون شد از غصه ساقی کجایی ز کوی مغان رخ مگردان که آن جا فروشند مفتاح مشکل گشایی عروس جهان گر چه در حد حسن است ز حد می برد شیوه بی وفایی دل خسته من گرش همتی هست نخواهد ز سنگین دلان مومیایی می صوفی افکن کجا می فروشند که در تابم از دست زهد ریایی رفیقان چنان عهد صحبت شکستند که گویی نبوده ست خود آشنایی مرا گر تو بگذاری, ای نفس طامع بسی پادشایی کنم در گدایی بیاموزمت کیمیای سعادت ز هم صحبت بد جدایی جدایی مکن حافظ از جور دوران شکایت چه دانی تو ای بنده کار خدایی # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۳ ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی دایم گل این بستان شاداب نمی ماند دریاب ضعیفان را در وقت توانایی دیشب گله زلفش با باد همی کردم گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی صد باد صبا این جا با سلسله می رقصند این است حریف ای دل تا باد نپیمایی مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالم رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجایی ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیست شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی ای درد توام درمان در بستر ناکامی وی یاد توام مونس در گوشه تنهایی در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی زین دایره مینا خونین جگرم می ده تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۴ ای دل گر از آن چاه زنخدان به درآیی هر جا که روی زود پشیمان به درآیی هش دار که گر وسوسه عقل کنی گوش آدم صفت از روضه رضوان به درآیی شاید که به آبی فلکت دست نگیرد گر تشنه لب از چشمه حیوان به درآیی جان می دهم از حسرت دیدار تو چون صبح باشد که چو خورشید درخشان به درآیی چندان چو صبا بر تو گمارم دم همت کز غنچه چو گل خرم و خندان به درآیی در تیره شب هجر تو جانم به لب آمد وقت است که همچون مه تابان به درآیی بر رهگذرت بسته ام از دیده دو صد جوی تا بو که تو چون سرو خرامان به درآیی حافظ مکن اندیشه که آن یوسف مه رو بازآید و از کلبه احزان به درآیی # حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۵ می خواه و گل افشان کن از دهر چه می جویی این گفت سحرگه گل بلبل تو چه می گویی مسند به گلستان بر تا شاهد و ساقی را لب گیری و رخ بوسی می نوشی و گل بویی شمشاد خرامان کن وآهنگ گلستان کن تا سرو بیآموزد از قد تو دل جویی تا غنچه خندانت دولت به که خواهد داد ای شاخ گل رعنا از بهر که می رویی امروز که بازارت پرجوش خریدار است دریاب و بنه گنجی از مایه نیکویی چون شمع نکورویی در رهگذر باد است طرف هنری بربند از شمع نکورویی آن طره که هر جعدش صد نافه چین ارزد خوش بودی اگر بودی بوییش ز خوش خویی هر مرغ به دستانی در گلشن شاه آمد بلبل به نواسازی حافظ به غزل گویی # حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱ تو نیک و بد خود هم از خود بپرس چرا بایدت دیگری محتسب و من یتق الله یجعل له و یرزقه من حیث لا یحتسب # حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۲ سرای مدرسه و بحث علم و طاق و رواق چه سود چون دل دانا و چشم بینا نیست سرای قاضی یزد ارچه منبع فضل است خلاف نیست که علم نظر در آن جا نیست # حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۳ - ماده تاریخ وفات تورانشاه (میل بهشت = ۷۸۷) آصف عهد زمان جان جهان تورانشاه که در این مزرعه جز دانه خیرات نکشت ناف هفته بد و از ماه صفر کاف و الف که به گلشن شد و این گلخن پر دود بهشت آنکه میلش سوی حق بینی و حق گویی بود سال تاریخ وفاتش طلب از میل بهشت # حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۴ - ماده تاریخ وفات (قرب طاعت = ۷۸۲) بهاء الحق و الدین طاب مثواه امام سنت و شیخ جماعت چو می رفت از جهان این بیت می خواند بر اهل فضل و ارباب براعت به طاعت قرب ایزد می توان یافت قدم در نه گرت هست استطاعت بدین دستور تاریخ وفاتش برون آر از حروف قرب طاعت # حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۵ قوت شاعره من سحر از فرط ملال متنفر شده از بنده گریزان می رفت نقش خوارزم و خیال لب جیحون می بست با هزاران گله از ملک سلیمان می رفت می شد آن کس که جز او جان سخن کس نشناخت من همی دیدم و از کالبدم جان می رفت چون همی گفتمش ای مونس دیرینه من سخت می گفت و دل آزرده و گریان می رفت گفتم اکنون سخن خوش که بگوید با من کـ آن شکرلهجه ی خوش خوان خوش الحان می رفت لابه بسیار نمودم که مرو سود نداشت زانکه کار از نظر رحمت سلطان می رفت پادشاها ز سر لطف و کرم بازش خوان چه کند سوخته از غایت حرمان می رفت # حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۶ - ماده تاریخ (رحمان لایموت = ۷۸۶) رحمان لایموت چو آن پادشاه را دید آن چنان کز او عمل الخیر لایفوت جانش غریق رحمت خود کرد تا بود تاریخ این معامله رحمان لایموت # حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۷ به عهد سلطنت شاه شیخ ابواسحاق به پنج شخص عجب ملک فارس بود آباد نخست پادشهی همچو او ولایت بخش که جان خویش بپرورد و داد عیش بداد دگر مربی اسلام شیخ مجدالدین که قاضی ای به از او آسمان ندارد یاد دگر بقیه ابدال شیخ امین الدین که یمن همت او کارهای بسته گشاد دگر شهنشه دانش عضد که در تصنیف بنای کار مواقف به نام شاه نهاد دگر کریم چو حاجی قوام دریادل که نام نیک ببرد از جهان به بخشش و داد نظیر خویش بنگذاشتند و بگذشتند خدای عز و جل جمله را بیامرزاد # حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۸ خسروا گوی فلک در خم چوگان تو شد ساحت کون ومکان عرصه میدان تو باد زلف خاتون ظفر شیفته پرچم توست دیده فتح ابد عاشق جولان تو باد ای که انشاء عطارد صفت شوکت توست عقل کل چاکر طغراکش دیوان تو باد طیره جلوه طوبی قد چون سرو تو شد غیرت خلد برین ساحت ایوان تو باد نه به تنها حیوانات و نباتات و جماد هر چه در عالم امر است به فرمان تو باد # حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۹ دادگرا تو را فلک جرعه کش پیاله باد دشمن دل سیاه تو غرقه به خون چو لاله باد ذروه کاخ رتبتت راست ز فرط ارتفاع راهروان وهم را راه هزار ساله باد ای مه برج منزلت چشم و چراغ عالمی باده صاف دایمت در قدح و پیاله باد چون به هوای مدحتت زهره شود ترانه ساز حاسدت از سماع آن محرم آه و ناله باد نه طبق سپهر و آن قرصه ماه و خور که هست بر لب خوان قسمتت سهلترین نواله باد دختر فکر بکر من محرم مدحت تو شد مهر چنان عروس را هم به کفت حواله باد # حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۰ روح القدس آن سروش فرخ بر قبه طارم زبرجد می گفت سحر گهی که یا رب در دولت و حشمت مخلد بر مسند خسروی بماناد منصور مظفر محمد # حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۱ به سمع خواجه رسان ای ندیم وقت شناس به خلوتی که در او اجنبی صبا باشد لطیفه ای به میان آر و خوش بخندانش به نکته ای که دلش را بدان رضا باشد پس آنگهش ز کرم این قدر به لطف بپرس که گر وظیفه تقاضا کنم روا باشد # حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۲ شمه ای از داستان عشق شورانگیز ماست این حکایت ها که از فرهاد و شیرین کرده اند هیچ مژگان دراز و عشوه جادو نکرد آنچه آن زلف دراز و خال مشکین کرده اند ساقیا می ده که با حکم ازل تدبیر نیست قابل تغییر نبود آنچه تعیین کرده اند در سفالین کاسه رندان به خواری منگرید کـ این حریفان خدمت جام جهان بین کرده اند نکهت جانبخش دارد خاک کوی دلبران عارفان آنجا مشام عقل مشکین کرده اند ساقیا دیوانه ای چون من کجا در بر کشد دختر رز را که نقد عقل کابین کرده اند خاکیان بی بهره اند از جرعه کاس الکرام این تطاول بین که با عشاق مسکین کرده اند شهپر زاغ و زغن زیبای صید و قید نیست این کرامت همره شهباز و شاهین کرده اند # حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۳ - ماده تاریخ وفات (امیذ جود) اعظم قوام دولت و دین آنکه بر درش از بهر خاکبوس نمودی فلک سجود با آن وجود و آن عظمت زیر خاک رفت در نصف ماه ذی قعد از عرصه وجود تا کس امید جود ندارد دگر ز کس آمد حروف سال وفاتش امیذ جود # حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۴ دل منه بر دنیی و اسباب او زآن که از وی کس وفاداری ندید کس عسل بی نیش از این دکان نخورد کس رطب بی خار از این بستان نچید هربه ایامی چراغی برفروخت چون تمام افروخت بادش دردمید بی تکلف هرکه دل بر وی نهاد چون بدیدی خصم خود می پرورید شاه غازی خسرو گیتی ستان آن که از شمشیر او خون می چکید گه به یک حمله سپاهی می شکست گه به هویی قلبه گاهی می درید از نهیبش پنجه می افکند شیر در بیابان نام او چون می شنید سروران را بی سبب می کرد حبس گردنان را بی خطر سر می برید عاقبت شیراز و تبریز و عراق چون مسخر کرد وقتش دررسید آن که روشن بد جهان بینش بدو میل در چشم جهان بینش کشید # حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۵ بر سر بازار جانبازان منادی می زنند بشنوید ای ساکنان کوی رندی بشنوید دختر رز چند روزی شد که از ما گم شده ست رفت تا گیرد سر خود هان و هان حاضر شوید جامه ای دارد ز لعل و نیمتاجی از حباب عقل و دانش برد و شد تا ایمن از وی نغنوید هر که آن تلخم دهد حلوا بها جانش دهم ور بود پوشیده و پنهان به دوزخ در روید دختری شبگرد تند تلخ گلرنگ است و مست گر بیابیدش به سوی خانه حافظ برید # حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۶ - ماده تاریخ وفات (خلیل عادل = ۷۷۵) برادر خواجه عادل طاب مثواه پس از پنجاه و نه سال از حیاتش به سوی روضه رضوان سفر کرد خدا راضی ز افعال و صفاتش خلیل عادلش پیوسته بر خوان وز آنجا فهم کن سال وفاتش # حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۷ بر تو خوانم ز دفتر اخلاق آیتی در وفا و در بخشش هرکه بخراشدت جگر به جفا هم چو کان کریم زر بخشش کم مباش از درخت سایه فکن هرکه سنگت زند ثمر بخشش از صدف یاددار نکته ی حلم هرکه برد سرت گهر بخشش # حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۸ زآن حبه ی خضراخور کز روی سبک روحی هرکـ او بخورد یک جو بر سیخ زند سی مرغ زآن لقمه که صوفی را در معرفت اندازد یک ذره و صد مستی یک دانه و صد سی مرغ # حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۹ - ماده تاریخ وفات (رحمت حق = ۷۵۶) مجد دین سرور و سلطان قضات اسماعیل که زدی کلک زبان آورش از شرع نطق ناف هفته بد و از ماه رجب کاف و الف که برون رفت از این خانه بی نظم و نسق کنف رحمت حق منزل او دان و آنگه سال تاریخ وفاتش طلب از رحمت حق # حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۲۰ - ماده تاریخ وفات (بلبل، سرو، سمن، یاسمن، لاله، گل = ۷۵۷) بلبل و سرو و سمن یاسمن و لاله و گل هست تاریخ وفات شه مشکین کاکل خسرو روی زمین غوث زمان بواسحاق که به مه طلعت او نازد و خندد بر گل جمعه بیست و دوم ماه جمادی الاول در پسین بود که پیوسته شد از جزو به کل # حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۲۱ سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت بادت اندر شهریاری برقرار و بر دوام سال خرم فال نیکو مال وافر حال خوش اصل ثابت نسل باقی تخت عالی بخت رام # حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۲۲ سرور اهل عمایم شمع جمع انجمن صاحب صاحب قران خواجه قوام الدین حسن سادس ماه ربیع الاخر اندر نیم روز روز آدینه به حکم کردگار ذوالمنن هفت صد و پنجاه و چار از هجرت خیرالبشر مهر را جوزا مکان و ماه را خوشه وطن مرغ روحش کـ او همای آشیان قدس بود شد سوی باغ بهشت از دام این دار محن # حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۲۳ دلا دیدی که آن فرزانه فرزند چه دید اندر خم این طاق رنگین به جای لوح سیمین در کنارش فلک بر سر نهادش لوح سنگین # حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۲۴ در این ظلمت سرا تا کی به بوی دوست بنشینم گهی انگشت بر دندان گهی سر بر سر زانو بیا ای طایر دولت بیاور مژده وصلی عسی الایام ان یرجعن قوما کالذی کانوا # حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۲۵ ای معرا اصل عالی جوهرت از حرص و آز وی مبرا ذات میمون اخترت از زرق و ریو در بزرگی کی روا باشد که تشریفات را از فرشته بازگیری آنگهی بخشی به دیو # حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۲۶ ساقیا پیمانه پر کن زانکه صاحب مجلست آرزو می بخشد و اسرار می دارد نگاه جنت نقد است اینجا عیش و عشرت تازه کن زانکه در جنت خدا بر بنده ننویسد گناه دوستداران دوستکامند و حریفان باادب پیشکاران نیکنام و صف نشینان نیکخواه ساز چنگ آهنگ عشرت صحن مجلس جای رقص خال جانان دانه دل زلف ساقی دام راه دور از این بهتر نباشد ساقیا عشرت گزین حال از این خوشتر نباشد حافظا ساغر بخواه # حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۲۷ به گوش جان رهی منهیی ندا در داد ز حضرت احدی لا اله الا الله که ای عزیز کسی را که خواری ست نصیب حقیقت آن که نیابد به زور منصب و جاه به آب زمزم و کوثر سفید نتوان کرد گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه # حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۲۸ به روز شنبه سادس ز ماه ذی الحجه به سال هفتصد و شصت از جهان بشد ناگاه ز شاهراه سعادت به باغ رضوان رفت وزیر کامل ابونصر خواجه فتح الله # حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۲۹ به من سلام فرستاد دوستی امروز که ای نتیجه کلکت سواد بینایی پس از دو سال که بختت به خانه باز آورد چرا ز خانه خواجه به در نمی آیی جواب دادم و گفتم بدار معذورم که این طریقه نه خودکامیست و خودرایی وکیل قاضی ام اندر گذر کمین کرده ست به کف قباله دعوی چو مار شیدایی که گر برون نهم از آستان خواجه قدم بگیردم سوی زندان برد به رسوایی جناب خواجه حصار من است گر اینجا کسی نفس زند از حجت تقاضایی به عون قوت بازوی بندگان وزیر به سیلی اش بشکافم دماغ سودایی همیشه باد جهانش به کام وز سر صدق کمر به بندگی اش بسته چرخ مینایی # حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۳۰ گدا اگر گهر پاک داشتی در اصل بر آب نقطه شرمش مدار بایستی ور آفتاب نکردی فسوس جام زرش چرا تهی ز می خوشگوار بایستی وگر سرای جهان را سر خرابی نیست اساس او به از این استوار بایستی زمانه گر نه زر قلب داشتی کارش به دست آصف صاحب عیار بایستی چو روزگار جز این یک عزیز بیش نداشت به عمر مهلتی از روزگار بایستی # حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۳۱ - ماده تاریخ (میوهٔ بهشتی = ۷۷۸) آن میوه بهشتی کآمد به دستت ای جان در دل چرا نکشتی از دست چون بهشتی تاریخ این حکایت گر از تو باز پرسند سرجمله اش فروخوان از میوه بهشتی # حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۳۲ خسروا دادگرا شیردلا بحرکفا ای جلال تو به انواع هنر ارزانی همه آفاق گرفت و همه اطراف گشاد صیت مسعودی و آوازه شه سلطانی گفته باشد مگرت ملهم غیب احوالم این که شد روز سفیدم چو شب ظلمانی در سه سال آنچه بیندوختم از شاه و وزیر همه بربود به یک دم فلک چوگانی دوش در خواب چنان دید خیالم که سحر گذر افتاد بر اصطبل شهم پنهانی بسته بر آخور او استر من جو می خورد تیزه افشاند به من گفت مرا می دانی هیچ تعبیر نمی دانمش این خواب که چیست تو بفرمای که در فهم نداری ثانی # حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۳۳ ساقیا باده که اکسیر حیات است بیار تا تن خاکی من عین بقا گردانی چشم بر دور قدح دارم و جان بر کف دست به سر خواجه که تا آن ندهی نستانی همچو گل بر چمن از باد میفشان دامن زانکه در پای تو دارم سر جان افشانی بر مثانی و مثالث بنواز ای مطرب وصف آن ماه که در حسن ندارد ثانی # حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۳۴ پادشاها لشکر توفیق همراه تواند خیز اگر بر عزم تسخیر جهان ره می کنی با چنین جاه و جلال از پیشگاه سلطنت آگهی و خدمت دل های آگه می کنی با فریب رنگ این نیلی خم زنگارفام کار بر وفق مراد صبغة الله می کنی آن که ده با هفت و نیم آورد بس سودی نکرد فرصتت بادا که هفت و نیم با ده می کنی # حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱ جز نقش تو در نظر نیامد ما را جز کوی تو رهگذر نیامد ما را خواب ار چه خوش آمد همه را در عهدت حقا که به چشم در نیامد ما را # حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲ بر گیر شراب طرب انگیز و بیا پنهان ز رقیب سفله بستیز و بیا مشنو سخن خصم که بنشین و مرو بشنو ز من این نکته که برخیز و بیا # حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳ گفتم که لبت گفت لبم آب حیات گفتم دهنت گفت زهی حب نبات گفتم سخن تو گفت حافظ گفتا شادی همه لطیفه گویان صلوات # حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴ ماهی که قدش به سرو می ماند راست آیینه به دست و روی خود می آراست دستارچه ای پیشکشش کردم گفت وصلم طلبی زهی خیالی که تو راست # حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵ من با کمر تو در میان کردم دست پنداشتمش که در میان چیزی هست پیداست از آن میان چو بربست کمر تا من ز کمر چه طرف خواهم بربست # حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶ تو بدری و خورشید تو را بنده شده ست تا بنده تو شده ست تابنده شده ست زان روی که از شعاع نور رخ تو خورشید منیر و ماه تابنده شده ست # حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷ هر روز دلم به زیر باری دگر است در دیده من ز هجر خاری دگر است من جهد همی کنم قضا می گوید بیرون ز کفایت تو کاری دگر است # حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸ ماهم که رخش روشنی خور بگرفت گرد خط او چشمه کوثر بگرفت دل ها همه در چاه زنخدان انداخت وآنگه سر چاه را به عنبر بگرفت # حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹ امشب ز غمت میان خون خواهم خفت وز بستر عافیت برون خواهم خفت باور نکنی خیال خود را بفرست تا درنگرد که بی تو چون خواهم خفت # حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰ نی قصه آن شمع چگل بتوان گفت نی حال دل سوخته دل بتوان گفت غم در دل تنگ من از آن است که نیست یک دوست که با او غم دل بتوان گفت # حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱ اول به وفا می وصالم درداد چون مست شدم جام جفا را سرداد پر آب دو دیده و پر از آتش دل خاک ره او شدم به بادم برداد # حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲ نی دولت دنیا به ستم می ارزد نی لذت مستی اش الم می ارزد نه هفت هزار ساله شادی جهان این محنت هفت روزه غم می ارزد # حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳ هر دوست که دم زد ز وفا دشمن شد هر پاک روی که بود تردامن شد گویند شب آبستن و این است عجب کـ او مرد ندید از چه آبستن شد # حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴ چون غنچه گل قرابه پرداز شود نرگس به هوای می قدح ساز شود فارغ دل آن کسی که مانند حباب هم در سر میخانه سرانداز شود # حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵ با می به کنار جوی می باید بود وز غصه کناره جوی می باید بود این مدت عمر ما چو گل ده روز است خندان لب و تازه روی می باید بود # حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶ این گل ز بر هم نفسی می آید شادی به دلم از او بسی می آید پیوسته از آن روی کنم همدمی اش کز رنگ وی ام بوی کسی می آید # حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷ از چرخ به هر گونه همی دار امید وز گردش روزگار می لرز چو بید گفتی که پس از سیاه رنگی نبود پس موی سیاه من چرا گشت سفید # حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸ ایام شباب ست شراب اولاتر با سبزخطان باده ناب اولاتر عالم همه سر به سر رباطی ست خراب در جای خراب هم خراب اولاتر # حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹ خوبان جهان صید توان کرد به زر خوش خوش بر از ایشان بتوان خورد به زر نرگس که کله دار جهان است ببین کاو نیز چگونه سر درآورد به زر # حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰ سیلاب گرفت گرد ویرانه عمر و آغاز پری نهاد پیمانه عمر بیدار شو ای خواجه که خوش خوش بکشد حمال زمانه رخت از خانه عمر # حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱ عشق رخ یار بر من زار مگیر بر خسته دلان رند خمار مگیر صوفی چو تو رسم رهروان می دانی بر مردم رند نکته بسیار مگیر # حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲ در سنبلش آویختم از روی نیاز گفتم من سودازده را کار بساز گفتا که لبم بگیر و زلفم بگذار در عیش خوش آویز نه در عمر دراز # حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۳ مردی ز کننده در خیبر پرس اسرار کرم ز خواجه قنبر پرس گر طالب فیض حق به صدقی حافظ سر چشمه آن ز ساقی کوثر پرس # حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴ چشم تو که سحر بابل است استادش یا رب که فسون ها برواد از یادش آن گوش که حلقه کرد در گوش جمال آویزه در ز نظم حافظ بادش # حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۵ ای دوست دل از جفای دشمن درکش با روی نکو شراب روشن درکش با اهل هنر گوی گریبان بگشای وز نااهلان تمام دامن درکش # حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۶ ماهی که نظیر خود ندارد به جمال چون جامه ز تن برکشد آن مشکین خال در سینه دلش ز نازکی بتوان دید ماننده سنگ خاره در آب زلال # حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۷ در باغ چو شد باد صبا دایه گل بربست مشاطه وار پیرایه گل از سایه به خورشید اگرت هست امان خورشیدرخی طلب کن و سایه گل # حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۸ لب باز مگیر یک زمان از لب جام تا بستانی کام جهان از لب جام در جام جهان چو تلخ و شیرین به هم است این از لب یار خواه و آن از لب جام # حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۹ در آرزوی بوس و کنارت مردم وز حسرت لعل آبدارت مردم قصه نکنم دراز کوتاه کنم بازآ بازآ کز انتظارت مردم # حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۰ عمری ز پی مراد ضایع دارم وز دور فلک چیست که نافع دارم با هر که بگفتم که تو را دوست شدم شد دشمن من وه که چه طالع دارم # حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۱ من حاصل عمر خود ندارم جز غم در عشق ز نیک و بد ندارم جز غم یک همدم باوفا ندیدم جز درد یک مونس نامزد ندارم جز غم # حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲ چون باده ز غم چه بایدت جوشیدن با لشگر غم چه بایدت کوشیدن سبز است لبت ساغر از او دور مدار می بر لب سبزه خوش بود نوشیدن # حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳ ای شرم زده غنچه ی مستور از تو حیران و خجل نرگس مخمور از تو گل با تو برابری کجا یارد کرد کـ او نور ز مه دارد و مه نور از تو # حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴ چشمت که فسون و رنگ می بارد از او افسوس که تیر جنگ می بارد از او بس زود ملول گشتی از هم نفسان آه از دل تو که سنگ می بارد از او # حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۵ ای باد حدیث من نهانش می گو سر دل من به صد زبانش می گو می گو نه بدان سان که ملالش گیرد می گو سخنی و در میانش می گو # حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۶ ای سایه سنبلت سمن پرورده یاقوت لبت در عدن پرورده همچون لب خود مدام جان می پرور زان راح که روحیست به تن پرورده # حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۷ گفتی که تو را شوم مدار اندیشه دل خوش کن و بر صبر گمار اندیشه کو صبر و چه دل کآنچه دلش می خوانند یک قطره خون است و هزار اندیشه # حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۸ آن جام طرب شکار بر دستم نه وان ساغر چون نگار بر دستم نه آن می که چو زنجیر بپیچد بر خود دیوانه شدم بیار بر دستم نه # حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۹ با شاهد شوخ شنگ و با بربط و نی کنجی و فراغتی و یک شیشه می چون گرم شود ز باده ما را رگ و پی منت نبریم یک جو از حاتم طی # حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۰ قسام بهشت و دوزخ آن عقده گشای ما را نگذارد که درآییم ز پای تا کی بود این گرگ ربایی بنمای سرپنجه دشمن افکن ای شیر خدای # حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۱ ای کاش که بخت سازگاری کردی با جور زمانه یار یاری کردی از دست جوانی ام چو بربود عنان پیری چو رکاب پایداری کردی # حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۲ گر همچو من افتاده این دام شوی ای بس که خراب باده و جام شوی ما عاشق و رند و مست و عالم سوزیم با ما منشین اگر نه بدنام شوی # حافظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱ - در مدح شاه شجاع شد عرصه زمین چو بساط ارم جوان از پرتو سعادت شاه جهان ستان خاقان شرق و غرب که در شرق و غرب اوست صاحب قران خسرو و شاه خدایگان خورشید ملک پرور و سلطان دادگر دارای دادگستر و کسرای کی نشان سلطان نشان عرصه اقلیم سلطنت بالانشین مسند ایوان لامکان اعظم جلال دولت و دین آنکه رفعتش دارد همیشه توسن ایام زیر ران دارای دهر شاه شجاع آفتاب ملک خاقان کامگار و شهنشاه نوجوان ماهی که شد به طلعتش افروخته زمین شاهی که شد به همتش افراخته زمان سیمرغ وهم را نبود قوت عروج آنجا که باز همت او سازد آشیان گر در خیال چرخ فتد عکس تیغ او از یکدگر جدا شود اجزای توأمان حکمش روان چو باد در اطراف بر و بحر مهرش نهان چو روح در اعضای انس و جان ای صورت تو ملک جمال و جمال ملک وی طلعت تو جان جهان و جهان جان تخت تو رشک مسند جمشید و کیقباد تاج تو غبن افسر دارا و اردوان تو آفتاب ملکی و هر جا که می روی چون سایه از قفای تو دولت بود دوان ارکان نپرورد چو تو گوهر به هیچ قرن گردون نیاورد چو تو اختر به صد قران بی طلعت تو جان نگراید به کالبد بی نعمت تو مغز نبندد در استخوان هر دانشی که در دل دفتر نیامده ست دارد چو آب خامه تو بر سر زبان دست تو را به ابر که یارد شبیه کرد چون بدره بدره این دهد و قطره قطره آن با پایه جلال تو افلاک پایمال وز دست بحر جود تو در دهر داستان بر چرخ علم ماهی و بر فرق ملک تاج شرع از تو در حمایت و دین از تو در امان ای خسرو منیع جناب رفیع قدر وی داور عظیم مثال رفیع شان علم از تو در حمایت و عقل از تو با شکوه در چشم فضل نوری و در جسم ملک جان ای آفتاب ملک که در جنب همتت چون ذره حقیر بود گنج شایگان در جنب بحر جود تو از ذره کمتر است صد گنج شایگان که ببخشی به رایگان عصمت نهفته رخ به سراپرده ات مقیم دولت گشاده رخت بقا زیر کندلان گردون برای خیمه خورشید فلکه ات از کوه و ابر ساخته پازیر و سایه بان وین اطلس مقرنس زردوز زرنگار چتری بلند بر سر خرگاه خویش دان بعد از کیان به ملک سلیمان نداد کس این ساز و این خزینه و این لشکر گران بودی درون گلشن و از پردلان تو در هند بود غلغل و در زنگ بد فغان در دشت روم خیمه زدی و غریو کوس از دشت روم رفت به صحرای سیستان تا قصر زرد تاختی و لرزه اوفتاد در قصرهای قیصر و در خانهای خان آن کیست کاو به ملک کند با تو همسری از مصر تا به روم و ز چین تا به قیروان سال دگر ز قیصرت از روم باج سر وز چینت آورند به درگه خراج جان تو شاکری ز خالق و خلق از تو شاکرند تو شادمان به دولت و ملک از تو شادمان اینک به طرف گلشن و بستان همی روی با بندگان سمند سعادت به زیر ران ای ملهمی که در صف کروبیان قدس فیضی رسد به خاطر پاکت زمان زمان ای آشکار پیش دلت هر چه کردگار دارد همی به پرده غیب اندرون نهان داده فلک عنان ارادت به دست تو یعنی که مرکبم به مراد خودم بران گر کوششیت افتد پر داده ام به تیر ور بخششیت باید زر داده ام به کان خصمت کجاست در کف پای خودش فکن یار تو کیست بر سر چشم منش نشان هم کام من به خدمت تو گشته منتظم هم نام من به مدحت تو گشته جاودان # حافظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲ - قصیدهٔ در مدح قوام الدین محمد صاحب عیار وزیر شاه شجاع ز دلبری نتوان لاف زد به آسانی هزار نکته در این کار هست تا دانی بجز شکردهنی مایه هاست خوبی را به خاتمی نتوان زد دم سلیمانی هزار سلطنت دلبری بدان نرسد که در دلی به هنر خویش را بگنجانی چه گردها که برانگیختی ز هستی من مباد خسته سمند ت که تیز می رانی به همنشینی رندان سری فرود آور که گنج هاست در این بی سری و سامانی بیار باده رنگین که یک حکایت راست بگویم و نکنم رخنه در مسلمانی به خاک پای صبوحی کنان که تا من مست ستاده بر در میخانه ام به دربانی به هیچ زاهد ظاهر پرست نگذشتم که زیر خرقه نه زنار داشت پنهانی به نام طره دلبند خویش خیری کن که تا خداش نگه دارد از پریشانی مگیر چشم عنایت ز حال حافظ باز وگرنه حال بگویم به آصف ثانی وزیر شاه نشان خواجه زمین و زمان که خرم است بدو حال انسی و جانی قوام دولت دنیی محمد بن علی که می درخشدش از چهره فر یزدانی زهی حمیده خصالی که گاه فکر صواب تو را رسد که کنی دعوی جهانبانی طراز دولت باقی تو را همی زیبد که همتت نبرد نام عالم فانی اگر نه گنج عطا ی تو دستگیر شود همه بسیط زمین رو نهد به ویرانی تو را که صورت جسم تو را هیولایی است چو جوهر ملکی در لباس انسانی کدام پایه تعظیم نصب شاید کرد که در مسالک فکرت نه برتر از آنی درون خلوت کروبیان عالم قدس صریر کلک تو باشد سماع روحانی تو را رسد شکر آویز خواجگی گه جود که آستین به کریمان عالم افشانی صواعق سخطت را چگونه شرح دهم نعوذ بالله از آن فتنه های طوفانی سوابق کرمت را بیان چگونه کنم تبارک الله از آن کارساز ربانی کنون که شاهد گل را به جلوه گاه چمن به جز نسیم صبا نیست همدم جانی شقایق از پی سلطان گل سپارد باز به بادبان صبا کله های نعمانی بدان رسید ز سعی نسیم باد بهار که لاف می زند از لطف روح حیوانی سحرگهم چه خوش آمد که بلبلی گلبانگ به غنچه می زد و می گفت در سخنرانی که تنگدل چه نشینی ز پرده بیرون آی که در خم است شرابی چو لعل رمانی مکن که می نخوری بر جمال گل یک ماه که باز ماه دگر می خوری پشیمانی به شکر تهمت تکفیر کز میان برخاست بکوش کز گل و مل داد عیش بستانی جفا نه شیوه دین پروری بود حاشا همه کرامت و لطف است شرع یزدانی رموز سر اناالحق چه داند آن غافل که منجذب نشد از جذبه های سبحانی درون پرده گل غنچه بین که می سازد ز بهر دیده خصم تو لعل پیکانی طرب سرای وزیر است ساقیا مگذار که غیر جام می آنجا کند گرانجانی تو بودی آن دم صبح امید کز سر مهر برآمدی و سر آمد شبان ظلمانی شنیده ام که ز من یاد می کنی گه گه ولی به مجلس خاص خودم نمی خوانی طلب نمی کنی از من سخن جفا این است وگرنه با تو چه بحث است در سخندانی ز حافظان جهان کس چو بنده جمع نکرد لطایف حکمی با کتاب قرآنی هزار سال بقا بخشدت مدایح من چنین نفیس متاعی به چون تو ارزانی سخن دراز کشیدم ولی امیدم هست که ذیل عفو بدین ماجرا بپوشانی همیشه تا به بهاران هوا به صفحه باغ هزار نقش نگارد ز خط ریحانی به باغ ملک ز شاخ امل به عمر دراز شکفته باد گل دولتت به آسانی # حافظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳ - قصیدهٔ در مدح شاه شیخ ابواسحاق سپیده دم که صبا بوی لطف جان گیرد چمن ز لطف هوا نکته بر جنان گیرد هوا ز نکهت گل در چمن تتق بندد افق ز عکس شفق رنگ گلستان گیرد نوای چنگ بدان سان زند صلای صبوح که پیر صومعه راه در مغان گیرد نکال شب که کند در قدح سیاهی مشک در او شرار چراغ سحرگهان گیرد شه سپهر چو زرین سپر کشد در روی به تیغ صبح و عمود افق جهان گیرد به رغم زال سیه شاهباز زرین بال در این مقرنس زنگاری آشیان گیرد به بزم گاه چمن رو که خوش تماشایی است چو لاله کاسه نسرین و ارغوان گیرد چو شهسوار فلک بنگرد به جام صبوح که چون به شعشعه مهر خاوران گیرد محیط شمس کشد سوی خویش در خوشآب که تا به قبضه شمشیر زرفشان گیرد صبا نگر که دمادم چو رند شاهدباز گهی لب گل و گه زلف ضیمران گیرد ز اتحاد هیولا و اختلاف صور خرد ز هر گل نو نقش صد بتان گیرد من اندر آن که دم کیست این مبارک دم که وقت صبح در این تیره خاکدان گیرد چه حالت است که گل در سحر نماید روی چه آتش است که در مرغ صبح خوان گیرد چه پرتو است که نور چراغ صبح دهد چه شعله است که در شمع آسمان گیرد چرا به صد غم و حسرت سپهر دایره شکل مرا چو نقطه پرگار در میان گیرد ضمیر دل نگشایم به کس مرا آن به که روزگار غیور است و ناگهان گیرد چو شمع هر که به افشای راز شد مشغول بسش زمانه چو مقراض در زبان گیرد کجاست ساقی مه روی من که از سر مهر چو چشم مست خودش ساغر گران گیرد پیامی آورد از یار و در پی اش جامی به شادی رخ آن یار مهربان گیرد نوای مجلس ما را چو برکشد مطرب گهی عراق زند گاهی اصفهان گیرد فرشته ای به حقیقت سروش عالم غیب که روضه کرمش نکته بر جنان گیرد سکندری که مقیم حریم او چون خضر ز فیض خاک درش عمر جاودان گیرد جمال چهره اسلام شیخ ابو اسحاق که ملک در قدمش زیب بوستان گیرد گهی که بر فلک سروری عروج کند نخست پایه خود فرق فرقدان گیرد چراغ دیده محمود آن که دشمن را ز برق تیغ وی آتش به دودمان گیرد به اوج ماه رسد موج خون چو تیغ کشد به تیر چرخ برد حمله چون کمان گیرد عروس خاوری از شرم رأی انور او به جای خود بود ار راه قیروان گیرد ایا عظیم وقاری که هر که بنده توست ز رفع قدر کمربند توأمان گیرد رسد ز چرخ عطارد هزار تهنیتت چو فکرتت صفت امر کن فکان گیرد مدام در پی طعن است بر حسود و عدوت سماک رامح از آن روز و شب سنان گیرد فلک چو جلوه کنان بنگرد سمند تو را کمینه پایگهش اوج کهکشان گیرد ملالتی که کشیدی سعادتی دهدت که مشتری نسق کار خود از آن گیرد از امتحان تو ایام را غرض آن است که از صفای ریاضت دلت نشان گیرد وگرنه پایه عزت از آن بلندتر است که روزگار بر او حرف امتحان گیرد مذاق جانش ز تلخی غم شود ایمن کسی که شکر شکر تو در دهان گیرد ز عمر برخورد آن کس که در جمیع صفات نخست بنگرد آنگه طریق آن گیرد چو جای جنگ نبیند به جام یازد دست چو وقت کار بود تیغ جان ستان گیرد ز لطف غیب به سختی رخ از امید متاب که مغز نغز مقام اندر استخوان گیرد شکر کمال حلاوت پس از ریاضت یافت نخست در شکن تنگ از آن مکان گیرد در آن مقام که سیل حوادث از چپ و راست چنان رسد که امان از میان کران گیرد چه غم بود به همه حال کوه ثابت را که موجهای چنان قلزم گران گیرد اگرچه خصم تو گستاخ می رود حالی تو شاد باش که گستاخی اش چنان گیرد که هر چه در حق این خاندان دولت کرد جزاش در زن و فرزند و خان و مان گیرد زمان عمر تو پاینده باد کـ این نعمت عطیه ای است که در کار انس و جان گیرد # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱ ما برفتیم تو دانی و دل غمخور ما بخت بد تا به کجا می برد آبشخور ما از نثار مژه چون زلف تو در زر گیرم قاصدی کز تو سلامی برساند بر ما به دعا آمده ام هم به دعا دست بر آر که وفا با تو قرین باد و خدا یاور ما فلک آواره به هر سو کندم می دانی رشک می آیدش از صحبت جان پرور ما گر همه خلق جهان بر من و تو حیف برند بکشد از همه انصاف ستم داور ما روز باشد که بیاید به سلامت بازم ای خوش آن روز که آید به سلامی بر ما به سرت گر همه آفاق به هم جمع شوند نتوان برد هوای تو برون از سر ما تا ز وصف رخ زیبای تو ما دم زده ایم ورق گل خجل است از ورق دفتر ما هر که گوید که کجا رفت خدا را حافظ گو به زاری سفری کرد و برفت از بر ما # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۲ صبح دولت می دمد کو جام همچون آفتاب فرصتی زین به کجا باشد بده جام شراب خانه بی تشویش و ساقی یار و مطرب نکته گوی موسم عیش است و دور ساغر و عهد شباب از پی تفریح طبع و زیور حسن طرب خوش بود ترکیب زرین جام با لعل مذاب از خیال لطف می مشاطه چالاک طبع در ضمیر برگ گل خوش می کند پنهان گلاب شاهد و مطرب به دست افشان و مستان پایکوب غمزه ساقی ز چشم می پرستان برده خواب تا شد آن مه مشتری درهای حافظ را به نقد می رسد هر دم به گوش زهره گلبانگ رباب # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۳ اگر به لطف بخوانی مزید الطاف است وگر به قهر برانی درون ما صاف است بیان وصف تو گفتن نه حد امکان است چرا که وصف تو بیرون ز حد اوصاف است ز چشم عشق توان دید روی شاهد غیب که نور دیده عاشق ز قاف تا قاف است چو سرو سرکشی ای یار سنگدل با ما چه چشم هاست که از روی تو بر اطراف است تو را که مایه خلد است نیاز همتا نیست از این مثال گزینم روان در اطراف است ز مصحف رخ دلدار آیتی بر خوان که آن بیان مقامات کشف کشاف است عدو که منطق حافظ طمع کند در شعر همان حدیث هما و طریق خطاف است # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۴ غمش تا در دلم مأوا گرفته است سرم چون زلف او سودا گرفته است لب چون آتشش آب حیات است از آن آب آتشی در ما گرفته است همای همتم عمری است کز جان هوای آن قد و بالا گرفته است شدم عاشق به بالای بلندش که کار عاشقان بالا گرفته است چو ما در سایه الطاف اوییم چرا او سایه از ما وا گرفته است نسیم صبح عنبر بوست امروز مگر یارم ره صحرا گرفته است ز دریای دو چشمم گوهر اشک جهان در لؤلؤ لالا گرفته است حدیث حافظ ای سرو سمن بوی به وصف قد تو بالا گرفته است # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۵ هوس باد بهارم به سوی صحرا برد باد بوی تو بیاورد و قرار از ما برد هرکجا بود دلی چشم تو برد از راهش نه دل خسته بیمار مرا تنها برد آمد و گرم ببرد آب رخم اشک چو سیم زر به زر داد کسی کامد و این کالا برد دل سنگین ترا اشک من آورد به راه سنگ را سیل تواند به لب دریا برد دوش دست طربم سلسله شوق تو بست پای خیل خردم لشکر غم از جا برد راه ما غمزه آن ترک کمان ابرو زد رخت ما هندوی آن سرو سهی بالا برد جام می پیش لبت دم ز روان بخشی زد آب وی آن لب جان بخش روان افزا برد بحث بلبل بر حافظ مکن از خوش سخنی پیش طوطی نتوان نام هزارآوا برد # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۶ صراحی دگر بارم از دست برد به من باز بنمود می دستبرد هزار آفرین بر می سرخ باد که از روی ما رنگ زردی ببرد بنازیم دستی که انگور چید مریزاد پایی که در هم فشرد برو زاهدا خورده بر ما مگیر که کار خدایی نه کاریست خرد مرا از ازل عشق شد سرنوشت قضای نوشته نشاید سترد مزن دم ز حکمت که در وقت مرگ ارسطو دهد جان چو بیچاره کرد مکش رنج بیهوده خرسند باش قناعت کن ار نیست اطلس چو برد چنان زندگانی کن اندر جهان که چون مرده باشی نگویند مرد شود مست وحدت زجام الست هر آن کـ او چو حافظ می صاف خورد # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۷ من و صلاح و سلامت کس این گمان نبرد که کس به رند خرابات ظن آن نبرد من این مرقع دیرینه بهر آن دارم که زیر خرقه کشم می کسی گمان نبرد مباش غره به علم و عمل فقیه مدام که هیچ کس ز قضای خدای جان نبرد اگرچه دیده بود پاس بان تو ای دل به هوش باش که نقد تو پاس بان نبرد سخن به نزد سخن دان ادا مکن حافظ که تحفه کس دروگوهر به بحر و کان نبرد # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۸ کارم ز دور چرخ به سامان نمی رسد خون شد دلم ز درد به درمان نمی رسد با خاک ره ز روی مذلت برابرم آب رخم همی رود و نان نمی رسد پی پاره ای نمی کنم از هیچ استخوان تا صدهزار زخم به دندان نمی رسد سیرم ز جان خود به سر راستان ولی بیچاره را چه چاره چو فرمان نمی رسد از آرزوست گشته گرانبار غم دلم آوخ که آرزوی من ارزان نمی رسد یعقوب را دو دیده ز حسرت سپید گشت وآوازه ای ز مصر به کنعان نمی رسد از حشمت اهل جهل به کیوان رسیده اند جز آه اهل فضل به کیوان نمی رسد از دستبرد جور زمان اهل فضل را این غصه بس که دست سوی جان نمی رسد حافظ صبور باش که در راه عاشقی هر کس که جان نداد به جانان نمی رسد # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۹ در هر هوا که جز برق اندر طلب نباشد گر خرمنی بسوزد چندان عجب نباشد مرغی که با غم دل شد الفتیش حاصل بر شاخسار عمرش برگ طرب نباشد در کارخانه عشق ازکفر ناگزیر است آتش که را بسوزد گر بولهب نباشد در کیش جان فروشان فضل و شرف به رندیست اینجا نسب نگنجد آنجا حسب نباشد در محفلی که خورشید اندر شمار ذره ست خود را بزرگ دیدن شرط ادب نباشد می خور که عمر سرمد گر درجهان توان یافت جز باده بهشتی هیچش سبب نباشد حافظ وصال جانان با چون تو تنگدستی روزی شود که با آن پیوند شب نباشد # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۰ صورت خوبت نگارا خوش به آیین بسته اند گوییا نقش لبت از جان شیرین بسته اند از برای مقدم خیل و خیالت مردمان زاشک رنگین در دیار دیده آیین بسته اند کار زلف توست مشک افشانی و نظارگان مصلحت را تهمتی بر نافه چین بسته اند یارب آن روی است و در پیرامنش بند کلاه یا به گرد ماه تابان عقد پروین بسته اند خط سبز و عارضت را نقش بندان خطا سایبان از عنبر تر گرد نسرین بسته اند جمله وصف عشق من بودست و حسن روی تو آن حکایتها که بر فرهاد و شیرین بسته اند حافظا محض حقیقت گوی یعنی سر عشق غیر از این گویی خیالاتی به تخمین بسته اند # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۱ مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش زده ام فالی و فریادرسی می آید زآتش وادی ایمن نه منم خرم و بس موسی آنجا به امید قبسی می آید هیچ کس نیست که در کوی تواش کاری نیست هرکس آنجا به طریق هوسی می آید کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست این قدر هست که بانگ جرسی می آید جرعه ای ده که به میخانه ارباب کرم هر حریفی ز پی ملتمسی می آید دوست را گر سر پرسیدن بیمار غم است گو بران خوش که هنوزش نفسی می آید خبر بلبل این باغ بپرسید که من ناله ای می شنوم کز قفسی می آید یار دارد سر صید دل حافظ یاران شاهبازی به شکار مگسی می آید # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۲ دلا چندم بریزی خون ز دیده شرم دار آخر تو نیز ای دیده خوابی کن مراد دل بر آر آخر منم یا رب که جانان را ز ساعد بوسه می چینم دعای صبحدم دیدی که چون آمد به کار آخر مراد دنییٖ و عقبیٖ به من بخشید روزی بخش به گوشم قول چنگ اولی به دستم زلف یار آخر چو باد از خرمن دونان ربودن خوشه ای تا چند ز همت توشه ای بردار و خود تخمی بکار آخر نگارستان چین دانم نخواهد شد سرایت لیک به نوک کلک رنگ آمیز نقشی می نگار آخر دلا در ملک شبخیزی گر از اندوه نگریزی دم صبحت بشارتها بیارد ز آن دیار آخر بتی چون ماه زانو زد میی چون لعل پیش آورد تو گویی تایبم حافظ ز ساقی شرم دار آخر # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۳ صبا به مقدم گل راح روح بخشد باز کجاست بلبل خوشگوی گو برآر آواز چه حلقه ها که زدم بر در دل از سر سوز به بوی روز وصال تو در شبان دراز دلا ز هجر مکن ناله زان که در عالم غم است و شادی و خار و گل و نشیب و فراز شبی وصال سحرگه ز بخت خواسته ام که با تو شرح سرانجام خود کنم آغاز به هیچ در نروم بعد از این ز حضرت دوست چو کعبه یافتم آیم ز بت پرستی باز ز طره تو پریشانی دلم شد فاش ز مشک نیست غریب آری ار بود غماز هزار دیده به روی تو ناظرند و تو خود نظر به روی کسی بر نمی کنی از ناز امید قد تو می داشتم ز بخت بلند نسیم زلف تو می خواستم ز عمر دراز غبار خاطر ما چشم خصم کور کند تو رخ به خاک نه ای حافظ و بر آر نماز # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۴ جانا تو را که گفت که احوال ما مپرس بیگانه گرد و قصه هیچ آشنا مپرس ز آنجا که لطف شامل و خلق کریم توست جرم نکرده عفو کن و ماجرا مپرس خواهی که روشنت شود اسرار درد عشق از شمع پرس قصه ز باد هوا مپرس من ذوق سوز عشق تو دانم نه مدعی آنکس که با تو گفت که درویش را مپرس هیچ آگهی ز عالم درویشیش نبود آن کس که با تو گفت که درویش را مپرس از دلق پوش صومعه نقد طلب مجوی یعنی ز مفلسان سخن کیمیا مپرس در دفتر طبیب خرد باب عشق نیست ای دل به درد خو کن و نام دوا مپرس ما قصه سکندر و دارا نخوانده ایم از ما به جز حکایت مهر و وفا مپرس حافظ رسید موسم گل معرفت مگوی دریاب نقد وقت و ز چون و چرا مپرس # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۵ به جد و جهد چو کاری نمی رود از پیش به کردگار رها کرده به مصالح خویش به پادشاهی عالم فرو نیارد سر اگر ز سر قناعت خبر شود درویش بنوش باده که قسام صنع قسمت کرد در آفرینش از انواع نوشدارو نیش ز سنگ تفرقه خواهی که منحنی نشوی مشو بسان ترازو تو در پی کم و بیش ریا حلال شمارند و جام باده حرام زهی طریقت و ملت زهی شریعت و کیش ریای زاهد سالوس جان من فرسود قدح بیار و بنه مرهمی بر این دل ریش به دلربایی اگر خود سرآمدی چه عجب که نور حسن تو بود از اساس عالم پیش دهان نیک تو دلخواه جان حافظ شد به جان بود خطرم زین دل محال اندیش # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۶ رهروان را عشق بس باشد دلیل آب چشم اندر رهش کردم سبیل موج اشک ما کی آرد در حساب آن که کشتی راند بر خون قتیل بی می و مطرب به فردوسم مخوان راحتی فی الراح لا فی السلسبیل اختیاری نیست بدنامی من ضلنی فی العشق من یهدی السبیل آتش روی بتان در خود مزن ور نه در آتش گذر کن چون خلیل یا بنه بر خود که مقصد گم کنی یا منه پای اندرین ره بی دلیل یا رسوم پیلبانی یاد گیر یا مده هندوستان را یاد پیل یا مکش بر چهره نیل عاشقی یا فرو بر جامه تقوی به نیل حافظا گر معنیی داری بیار ورنه دعوی نیست غیر از قال و قیل # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۷ روز عید است و من امروز در آن تدبیرم که دهم حاصل سی روزه و ساغر گیرم چند روزیست که دورم ز رخ ساقی و جام بس خجالت که به روی آمد ازین تقصیرم من به خلوت ننشینم پس از این ور به مثل زاهد صومعه بر پای نهد زنجیرم پند پیرانه دهد واعظ شهرم لیکن من نه آنم که دگر پند کسی بپذیرم آن که بر خاک در میکده جان داد کجاست تا نهم در قدم او سر و پیشش میرم می به زیر کش و سجاده تقوی بر دوش آه اگر خلق شوند آگه از این تزویرم خلق گویند که حافظ سخن پیر نیوش سالخورده میی امروز به از صد پیرم # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۸ ای در چمن خوبی رویت چو گل خودرو چین شکن زلفت چون نافه چین خوش بو ماه است رخت یا روز مشک است خطت یا شب سیم است برت یا عاج سنگ است دلت یا رو لعلت به در دندان بشکست لب پسته زلفت به خم چوگان بربود دلم چون گو آن رایحه زلف است یا لخلخه عنبر یا غالیه می ساید در باغچه حسن او گفتی سخن خود را با یار بباید گفت ای کاش توانستی گفتن سخنی با او بدگوی تو آن باشد کز یار کند منعت گر یار نکو باشد مشنو سخن بدگو با ما به از این می باش تا راز نگردد فاش نبود بد اگر باشی با دلشدگان نیکو استاد سخن سعدیست پیش همه کس اما دارد سخن حافظ طرز سخن خواجو # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۹ ای از فروغ رویت روشن چراغ دیده خوش تر ز چشم مستت چشم جهان ندیده همچون تو نازنینی سر تا قدم لطافت گیتی نشان نداده ایزد نیافریده هر زاهدی که دیده یاقوت جان فزایش سجاده ترک کرده پیمانه در کشیده بر چهره بخت نیکت تعویذ چشم زخم است هر دم و ان یکادی ز اخلاص بردمیده بر قصد خون عشاق ابرو و چشم شوخش گاه این کمین گشاده گاه آن کمان کشیده تا کی کبوتر دل باشد چو مرغ بسمل از زخم ناوک تو در خاک و خون تپیده از سوز سینه هر دم دودم به سر درآید چون عود چند باشم در آتش رمیده گر زآنک رام گردد بخت رمیده با من هم زان دهن برآرم کام دل رمیده میلی اگر ندارد با عارض تو ابرو پیوسته از چه باشد چون قد من خمیده گر بر لبم نهی لب یابم حیات باقی آن دم که جان شیرین باشد به لب رسیده تا کی فرو گذاری چون زلف خود دلم را سرگشته و پریشان ای نور هر دودیده در پای خار هجران افتاده در کشاکش وز گلبن وصالت هرگز گلی نچیده گر دست من نگیری با خواجه بازگویم کز عاشقان بیدل دل می برد دو دیده ما را بضاعت این است گر در مذاقت افتد درهای شعر حافظ بنویس بر جریده # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۲۰ من دوش پنهان می شدم تا قصر جانان سنگنک نرمک نهادم پای را رفتم به ایوان سنگنک دیدم نگار نازنین بر تخت زر در خواب خوش من از نهیب بیم او چون بید لرزان سنگنک کردم دو انگشتان دراز آهستهک آهستهک برداشتم برقع به ناز از ماه تابان سنگنک یک نیمه نرگس باز کرد از خواب جنبانید سر شد بر رخ همچون مهش زلف پریشان سنگنک گفتا به من ای باهنر گفتم منم مسکین تو تا گر کسی یابد خبر ای راحت جان سنگنک باری به کام خویشتن آوردمش در بر دمی بانگ نوا زد آن زمان مرغ سحرخوان سنگنک گفتا که حافظ خیز و رو صبح است بر ایوان شاه بر شاه خوان این قصه را از خلق پنهان سنگنک # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۲۱ مطرب خوش نوا بگو تازه به تازه نو به نو باده دلگشا بجو تازه به تازه نو به نو با صنمی چو لعبتی خوش بنشین به خلوتی بوسه ستان به آرزو تازه به تازه نو به نو بر ز حیات کی خوری گر نه مدام می خوری باده بخور به یاد او تازه به تازه نو به نو شاهد دلربای من می کند از برای من نقش و نگار و رنگ و بو تازه به تازه نو به نو باد صبا چو بگذری بر سر کوی آن پری قصه حافظش بگو تازه به تازه نو به نو # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۲۲ گر زلف پریشانت در دست صبا افتد هر جا که دلی باشد در دام بلا افتد ما کشتی صبر خود در بحر غم افکندیم تا آخر از این طوفان هر تخته کجا افتد هر کس به تمنایی فال از رخ او گیرد بر تخته فیروزی تا قرعه کرا افتد گر زلف سیاهت را من مشک ختا گفتم در تاب مشو جانا در گفته خطا افتد آخر چه زیان افتد سلطان ممالک را کو را نظری روزی بر حال گدا افتد آن باده که دل ها را از غم دهد آزادی پر خون جگر گردد چون دور به ما افتد احوال دل حافظ از دست غم هجران چون عاشق سرگردان کز دوست جدا افتد # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۲۳ ببین هلال محرم بخواه ساغر راح که ماه امن و امان است و سال صلح و صلاح نزاع بر سر دنیای دون گدا نکند به پادشه بنه ای نور دیده کوی فلاح عزیز دار زمان وصال را کـ آن دم مقابل شب قدر است و روز استفتاح بیار باده که روزش به خیر خواهد بود هر آن که جام صبوحی نهد چراغ صباح کدام طاعت شایسته آید از من مست که بانگ شام ندانم ز فالق الاصباح دلا تو غافلی از کار خویش و می ترسم که کس درت نگشاید چو گم کنی مفتاح به بوی وصل چو حافظ شبی به روز آور که بشکفد گل بختت ز جانب فتاح زمان شاه شجاع است و دور حکمت و شرع به راحت دل و جان کوش در صباح و رواح # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۲۴ - ساقی‌نامهٔ ۹ من ار زآن که گردم به مستی هلاک به آیین مستان بریدم به خاک به تابوتی از چوب تاکم کنید به راه خرابات خاکم کنید به آب خرابات غسلم دهید پس آنگاه بر دوش مستم نهید مریزید بر گور من جز شراب میارید در ماتمم جز رباب ولیکن به شرطی که در مرگ من ننالد به جز مطرب و چنگ زن تو خود حافظا سر ز مستی متاب که سلطان نخواهد خراج از خراب این شعر در کتاب سفینه حافظ به سعی و اهتمام سرتیپ مسعود جنتی عطایی در زمره ساقی نامه های منتسب به حافظ آمده است هر چند لحن و زبان شعر نشان می دهد که این شعر به احتمال بالا از حافظ نیست # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۲۵ ای ز شرم عارضت گل کرده خوی بر عرق پیش عقیقت جام می ژاله بر لاله است یا بر گل گلاب یا بر آتش آب یا بر روت خوی میشد از چشم آن کمان ابرو و دل از پی اش می رفت و گم می کرد پی امشب از زلفت نخواهم داشت دست رو موذن بانگ می زن گو که حی چون بنی عامر بسی مجنون شوند گر برون آید شبی لیلی زحی نی دمی لب بر لب مطرب نهاد چنگ را در زیر ناخن کرد پی چنگ را بر دست مطرب نه دمی گو رگش بخراش و بخروشش ز پی عود بر آتش نه و منقل بسوز غم مدار از شدت سرمای دی آنکه بهر جرعه ای جان می دهد جامه زو بستان و جامی ده به وی با تو زین پس گر فلک خواری کند باز گو در حضرت دارای ری خسرو آفاق بخش آن کز سخاش نامه حاتم ز نامش گشت طی جام می پیش آرو چون حافظ مخور غم که جم کی بود یا کاووس کی # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۲۶ به فر دولت گیتی فروز شاه شجاع که با کسم نبود بهر مال و جاه نزاع بیار می که چه خورشید مشغل افروزد رسد به کلبه درویش نیز فیض شعاع صراحتی و حریفی خوشم زدنیا بس که غیر از این همه اسباب تفرقست و صداع برو ادیب به جامی بدل کن این شفقت که من غلام مطیعم نه پادشاه مطاع ز مسجدم به خرابات می فرستد عشق حریف باده رسید ای رفیق توبه وداع هنر نمی خرد ایام غیر از اینم نیست کجا روم به تجارت بدین کساد متاع ز زهد حافظ و طامات او ملول شدم بساز رود و غزل خوان که می روم به سماع # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۲۷ نور خدا نمایدت آینه مجردی از در ما در آ اگر طالب عشق سرمدی باده بده که دوزخ ار نام گناه ما برد آب زند بر آتشش معجزه محمدی شعبده باز می کنی هر دم و نیست این روا قال رسول ربنا ما انا قط من ددی گر تو بدین جمال و فر سوی چمن کنی گذر سوسن و سرو و گل به تو جمله شوند مقتدی مرغ دل تو حافظا بسته دام آرزوست ای متعلق خجل دم مزن از مجردی # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۲۸ دریغا خلعت حسن جوانی گرش بودی طراز جاودانی دریغا حسرتا دردا کزین جوی نخواهد رفت آب زندگانی همی باید برید از خویش و پیوند چنین رفته است حکم آسمانی و کل اخ یفارقه اخوه لعمر ابیک الا الفرقدان # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۲۹ بلبل اندر ناله و گل خنده خوش می زند چون نسوزد دل که دلبر در وی آتش می زند زاهدا از تیر مژگانش حذر کردن چه سود زخم پنهانم به ابروی کمانکش می زند ناخوشی ها دیده ام از زاهد پشمینه پوش من غلام مطربم کابریشم خوش می زند محتسب با ساغر رندان شکستن روز و شب باده سرخ از صراحی منقش می زند حافظ عاشق به رغم زاهد دنیاپرست باده نوشین به روی یار مهوش می زند # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۳۰ برو ای زاهد و دعوت مکنم سوی بهشت که خدا در ازل از اهل بهشتم بسرشت یک جو از خرمن هستی نتواند برداشت هر که در کوی فنا در ره حق دانه نکشت تو و تسبیح و مصلا و ره زهد و صلاح من و میخانه و زنار و ره دیر و کنشت منعم از می مکن ای صوفی صافی که حکیم در ازل طینت ما را به می ناب سرشت راحت از عیش بهشت و لب حورش نبود هر که او دامن دلدار خود از دست بهشت صوفی صاف بهشتی نبود زآنکه چو من خرقه در میکده ها در گرو باده نهشت حافظا لطف حق ار با تو عنایت دارد باش فارغ ز غم دوزخ و ایمن ز بهشت # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۳۱ می زنم هر نفس از دست فراقت فریاد آه اگر ناله زارم نرساند به تو باد چه کنم گر نکنم ناله و فریاد و فغان در فراق تو چنانم که بداندیش مباد روز و شب غصه و خون می خورم و چون نخورم چون ز دیدار تو دورم به چه باشم دلشاد تا تو از چشم من سوخته دل دور شدی ای بسا چشمه خونین که دل از دیده گشاد حافظ دلشده مستغرق یادت شب و روز تو از این بنده دل رفته به کلی آزاد # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۳۲ عشقت نه سرسری ست که از دل به در شود مهرت نه عارضی ست که جای دگر شود عشق تو در درونم و مهر تو در دلم با شیر اندر آمد و با جان به در شود دردی ست درد عشق که اندر علاج آن هرچند سعی بیش نمایی بتر شود اینک یکی منم که در این شهر هر شبی فریاد من ز ذروه افلاک بر شود با آنکه گر سرشک فشانم به زنده رود کشت عراق جمله به یک روز تر شود روزی به خرج غم نکند اشک من وفا گر دستگیر دیده نه خون جگر شود تلخ است پاسخ تو ولیکن مرا چه غم با دست بگذرد به لبانت شکر شود منت خدای را که دل من نه زلف توست تا هر نفس به بادی زیر و زبر شود نتوان شناخت موی میانت ز موی زلف گاهی که همچو حلقه به گردت کمر شود یاد لب تو گر برود بر زبان کلک گردد مدام شهد و قلم نیشکر شود گل مشک ریز باشد اگر بوی زلف تو یک شب به لطف همره باد سحر شود دی در میان زلف بدیدم رخ نگار بر هییتی که عقده محیط قمر شود گفتم که ابتدا کنم از بوسه گفت نه بگذار تا که ماه ز عقرب به در شود گفتم که چند گونه به پیشت بیان کنم گر میل خاطر تو به فضل و هنر شود گفت این چه عادت است که هرروز تا به شب از هرزه گفتن تو مرا درد سر شود فضل و هنر به تحفه معشوق می بری خود مرد کی بود که بدین گونه خر شود زر باشد آنکه کار تو چون زر کند ولی این هم به طالع تو همانا اگر شود احوال بی نوایی بنده بر این نسق چندان بود که صدر جهان را خبر شود جان جهان جهان کرم میر عز دین کز بندگیش کار فلک معتبر شود # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۳۳ ساقیا ساغر شراب بیار یک دو جام شراب ناب بیار داروی درد عشق یعنی می کاوست درمان شیخ و شاب بیار آفتاب است و ماه باده و جام در میان مه آفتاب بیار می کند عقل سرکشی تمام گردنش را ز می طناب بیار بزن این آتش مرا آبی یعنی آن آتش چو آب بیار گل اگر رفت گو به شادی رو باده ناب چون گلاب بیار غلغل بلبل ار نماند چه غم قلقل شیشه شراب بیار غم دوران مخور که رفت به باد نغمه بر بط و رباب بیار وصل او جز به خواب نتوان دید دارویی کاوست اصل خواب بیار گرچه مستم سه چار جام دگر تا به کلی شوم خراب بیار یک دو رطل گران به حافظ ده گرگناه است و گر ثواب بیار # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۳۴ مباد کس چو من خسته مبتلای فراق که عمر من همه بگذشت در بلای فراق غریب و عاشق و بیدل غریب و سرگردان کشیده محنت ایام و داغهای فراق اگر به دست من افتد فراق را بکشم به آب دیده دهم باز خونبهای فراق کجا روم چه کنم حال دل که را گویم که داد من بستاند دهد جزای فراق ز درد هجر فراقم دمی خلاصی نیست خدای را بستان داد و ده سزای فراق فراق را به فراق تو مبتلا سازم چنان که خون بچکانم ز دیده های فراق من از کجا و فراق از کجا و غم ز کجا مگر که زاد مرا مادر از برای فراق به داغ عشق تو حافظ چو بلبل سحری زند به روز و شبان خون فشان نوای فراق # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۳۵ پدید آمد رسوم بی وفایی نماند از کس نشان آشنایی برند از فاقه نزد هر خسیسی کنون اهل هنر دست گدایی کسی کـ او فاضل است امروز در دهر نمی بیند زغم یک دم رهایی ولیکن جاهل است اندر تنعم متاع او چو هست این دم بهایی وگر شاعر بگوید شعر چون آب که دل را زآن فزاید روشنایی نبخشندش جویی از بخل و امساک اگر خود فی المثل باشد سنایی خرد در گوش هوشم دی همی گفت برو صبری بکن در بینوایی قناعت را بضاعت ساز و می سوز در این درد و عنا چون بی نوایی بیا حافظ به جان این پند بشنو که گر از پا درافتی با سر آیی # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۳۶ بیار باده و بازم رهان ز مخموری که هم به باده توان کرد دفع رنجوری به هیچ وجه نیابد چراغ مجلس انس مگر به روی نگار و شراب انگوری به سحر غمزه فتان هیچ غره مباش که آزمودم و سودی نداشت مغروری ادیب چند نصیحت کنی که عشق مباز که هیچ نیست ادیب این سخن به دستوری به عشق زنده بود جان مرد صاحبدل اگر تو عشق نداری برو که معذوری به یک فریب نهادم صلاح خویش از دست دریغ آن همه زهد و صلاح مستوری رسید دولت وصل و گذشت محنت هجر نهاد کشور دل باز رو به معموری به هر کسی نتوان گفت درد او حافظ بدان بگو که کشیده ست محنت دوری # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۳۷ ای باد نسیم یار داری زآن نفحه مشکبار داری زنهار مکن درازدستی با طره او چه کار داری ای گل تو کجا و روی زیباش او مشک و تو بار خار داری نرگس تو کجا و چشم مستش او سرخوش و تو خمار داری ریحان تو کجا و خط سبزش او تازه و تو غبار داری ای سرو تو با قد بلندش در باغ چه اعتبار داری ای عقل تو با وجود عشقش در دست چه اختیار داری روزی برسی به وصل حافظ گر طاقت انتظار داری # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۳۸ برو زاهد به امیدی که داری که دارم همچو تو امیدواری به جز ساغر چه دارد لاله در دست بیا ساقی بیاور آنچه داری مرا در رسته دیوانگان کش که مستی خوشتر است از هوشیاری بپرهیز از من ای صوفی بپرهیز که کردم توبه از پرهیزکاری بیا دل در خم گیسوی او بند اگر خواهی خلاصی رستگاری به دور گل خدا را توبه بشکن که عهد گل ندارد استواری عزیزا نوبهار عمر بگذشت چو بر طرف چمن باد بهاری بیا حافظ به پند تلخ کن نوش چرا عمری به غفلت می گذاری # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۳۹ جای حضور و گلشن امن است این سرای زین در به شادمانی و عیش و طرب در آی ای کاخ دولتی ز چه خاکی که مدرج است در شاخسار گلشن تو سایه همای هر صبح در هوای درت می کند صبوح جمشید تخت چرخ به جام جهان نمای فرخنده نوگل تو چمن را حیات ده جعد بنفشه تو صبا را گره گشای خورشید در هوای تو چون ذره پای کوب جمشید در حریم تو چون بندگان بپای حافظ مقیم درگه او باش و عیش کن کاندر بهشت بهتر از این گوشه نیست جای # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۴۰ شب از مطرب که دل خوش باد وی را شنیدم ناله جانسوز نى را چنان در سوز من سازش اثر کرد که بى رقت ندیدم هیچ شی را حریفى بد مرا ساقى که در شب ز زلف و رخ نمودى شمس و فى را چو شوقم دید در ساغر مى افزود بگفتم ساقى فرخنده پى را رهانیدى مرا از قید هستى چو پیمودى پیاپى جام مى را حماک الله عن شر النوایب جزاک الله فى الدارین خیرا چو بی خود گشت حافظ کى شمارد به یک جو ملکت کاووس کى را # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۴۱ لطف باشد گر نپوشى از گداها روت را تا به کام دل ببیند دیده ما روت را همچو هاروتیم دایم در بلاى عشق زار کاشکى هرگز ندیدى دیده ما روت را کى شدى هاروت در چاه زنخدانش اسیر گر نگفتى شمه اى از حسن او ماروت را بوى گل برخاست گویى در چمن ها روت بود بلبلان مستند گویى دیده چون ما روت را تا به کى با تلخى هجر تو سازد اى صنم روى بنما تا ببیند حافظ ما روت را # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۴۲ تا جمالت عاشقان را زد به وصل خود صلا جان و دل افتاده اندر زلف و خالت در بلا آنچه جان عاشقان از دست هجرت مى کشد کس ندیده در جهان جز کشتگان کربلا ترک ما گر مى کند رندى و مستى جان من ترک مستورى و زهدت کرد باید اولا وقت عیش و موسم شادى و هنگام طرب پنج روز ایام عشرت را غنیمت دان دلا حافظا گر پای بوس شاه دستت مى دهد یافتى در هر دو عالم رتبت عز و علا # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۴۳ خوشتر از کوی خرابات نباشد جایی که به پیرانه سرم دست دهد ماوایی آرزو می کندم از تو چه پنهان دارم شیشه باده و طلعت خوش زیبایی جای من دیر مغان است مروح وطنی رای من رای بتان است مبارک رایی چه کنی نوش که در دیر چو من شیدا نیست نیست این جز سخن بوالهوس رعنایی به ادب باش که هر کس نتواند گفتن سخن پیر مگر برهمنی یا رایی صنما غیر تو در خاطر ما کی گنجد که مرا نیست به غیر از تو به کس پروایی رحم کن بر دل مجروح خراب حافظ زآن که هست از پی امروز یقین فردایی # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۴۴ چون در جهان خوبی امروز کامکاری شاید که عاشقان را کامی ز لب بر آری با عاشقان بیدل تا چند ناز و عشوه بر بیدلان مسکین تا کی جفا و خواری تا چند همچو چشمت در عین ناتوانی تا چند همچو زلفت در تاب و بی قراری دردی که از تو دارم جوری که از تو بینم گر شمه ای بدانی دانم که رحمت آری اسباب عاشقی را بسیار مایه باید دلهای همچو آتش چشمان رود باری در هجر مانده بودم باد صبا رسانید از بوستان وصلت بوی امیدواری گرچه به بوی وصلت در حشر زنده گردم سر بر نیارم از خاک از روی شرمساری از باده وصالت گر جرعه ای بنوشم تا زنده ام نورزم آیین هوشیاری ما بنده ایم و عاجز تو حاکمی و قادر گر می کشی به زورم ور می کشی به زاری آخر ترحمی کن بر حال زار حافظ تا چند ناامیدی تا چند خاکساری # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۴۵ ساقی اگرت هوای ما هی جز باده مباد نزد ما هی سجاده و خرقه در خرابات بفروش و بیار جرعه ای می گر زنده دلی شنو ز مستان در گلشن جان ندای یا حی با درد درآ به بوی درمان کونین نگر ز عشق لاشی اسرار دل است در ره عشق آواز سماع و ناله نی یک مفلس پاک باز در عشق بهتر ز هزار حاتم طی سلطان صفت آن بت پری روی می آمد و خلق شهر در پی مردم نگران به روی خوبش وز شرم گرفته عارضش خوی حافظ ز غم تو چند نالد آخر من دلشکسته تا کی بنشینم و با غم تو سازم جان در سرو کار عشق بازم # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۴۶ برو ای طبیبم از سر که خبر ز سر ندارم به خدا رها کنم جان که ز جان خبر ندارم به عیادتم قدم نه که ز بی خودی شوم به می ناب نوش و هم ده که غم دگر ندارم غمم ار خوری از این پس نکنم ز غم خوری بس نظری به جز تو با کس به کسی دگر ندارم ز زرت کنند زیور به زرت کشند در بر من بی نوای مضطر چه کنم که زر ندارم دگرم مگو که خواهم که ز درگهت برانم تو بر این و من بر آنم که دل از تو برندارم به من ار چه می پرستم مدهید می به دستم مبرید دل ز دستم که دل دگر ندارم دل حافظ ار بجویی غم دل ز تندخویی چو بگویمت  بگویی سر دردسر ندارم # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۴۷ دلبر و جانان من برد دل و جان من برد دل و جان من دلبر و جانان من از لب جانان من زنده شود جان من زنده شود جان من از لب جانان من روضه ی رضوان من خاک سر کوی دوست خاک سر کوی دوست روضه ی رضوان من این دل حیران من واله شیدای تست واله و شیدای تست این دل حیران من یوسف کنعان من مصر ملاحت تر است مصر ملاحت تر است یوسف کنعان من سرو گلستان من قامت دلجوی توست قامت دلجوی توست سرو گلستان من حافظ خوشخوان من نقد کمال غیاث نقد کمال غیاث حافظ خوشخوان من # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۴۸ عید است و موسم گل ساقی بیار باده هنگام گل که دیده بی می قدح نهاده زین زهد و پارسایی بگرفت خاطر من ساقی بده شرابی تا دل شود گشاده صوفی که دی نصیحت می­کرد عاشقان را امروز دیدمش مست تقوا به باد داده این یک دو روز دیگر گل را غنیمتی دان گر عاشقی طرب جوی با ساقیان ساده گل رفت ای حریفان غافل چرا نشینید بی­ بانگ رود و چنگ و بی یار و جام باده در مجلس صبوحی دانی چه خوش نماید عکس عذار ساقی در جام می فتاده مطرب چو پرده سازد شاید اگر بخواهند از طرز شعر حافظ در بزم شاهزاده # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۴۹ - رباعی روزی که فلک از تو بریده ست مرا کس با لب پر خنده ندیده ست مرا چندان غم هجران تو بر دل دارم من دانم و آن که آفریده ست مرا # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۵۰ اکنون که ز گل باز چمن شد چو بهشتی ساقی می گلرنگ طلب بر لب کشتی زنگ غمت از دل می خون رنگ برد پاک بشنو که چنین گفت مرا پاک سرشتی گر محتسبت بر کدوی باده زند سنگ بشکن تو کدوی سر او نیز به خشتی آمرزش نقد است کسی را که در اینجا یاریست چو حوری و سرایی چو بهشتی جهل من و علم تو فلک را چه تفاوت آنجا که بصر نیست چه خوبی و چه زشتی بر خاک در خواجه که ایوان جلال است گر بالش زر نیست بسازیم به خشتی ترسا بچه ای دوش همی گفت که حافظ حیف است که هر دم کند آهنگ کنشتی # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۵۱ - رباعی زآن باده دیرینه دهقان پرورد در ده که تراز عمر نو خواهم کرد مستم کن و بی خبر ز احوال جهان تا سر جهان بگویمت ای سره مرد # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۵۲ - رباعی شب رفت به پایان و حکایت باقیست شکر تو نگفتیم و شکایت باقیست گستاخی ما ز حد برون رفت ولی المنة لله که حکایت باقیست # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۵۳ - رباعی یا کار به کام دل مجروح شود یا ملک دلم بی ملک روح شود امید من آن است به درگاه خدا کابواب سعادت همه مفتوح شود # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۵۴ - رباعی راه طلب تو خار غم ها دارد کو راهروى که این قدم ها دارد دانى که ز روشناس عشق است آنکو بر چهره جان داغ ستم ها دارد # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۵۵ گفتم که خطا کردی و تدبیر نه این بود گفتا چه توان کرد که تقدیر چنین بود گفتم که بسی خط خطا بر تو کشیدند گفتا همه آن بود که بر لوح جبین بود گفتم که چرا مهر تو را ماه بگردید گفتا که فلک بر من بد مهر به کین بود گفتم که قرین بدت افکند بدین روز گفتا که مرا بخت بد خویش قرین بود گفتم که بسی جام تعب خوردی ازین پیش گفتا که شفا در قدح باز پسین بود گفتم که تو ای عمر مرا زود برفتی گفتا که فلانی چه کنم عمر همین بود گفتم که نه وقت سفرت بود چو رفتی گفتا که مگر مصلحت وقت درین بود # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۵۶ آفتاب از روی او شد در حجاب سایه را باشد حجاب از آفتاب دست ماه و مهر بربندد به حسن ماه بی مهرم چو بردارد نقاب از خیالم باز نشناسد کسی گر در آغوشت نبینم شب به خواب خون دل در جام دیدیم از سرشک آب رو بر باد دادیم از شراب شاهدان مستور و مستان بی شکیب خانقه معمور است و درویشان خراب سوز مستان گر بداند محتسب در دم از می شان زند بر آتش آب هر که را از دیده باران بینی اشک زیر دامن باده دارد چون سحاب از برای باده می باید زدن محتسب را حد بی حد و حساب حافظا واعظ نصیحت گو مکن ترک ترکان ختا نبود صواب # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۵۷ مدتی شد کآتش سودای تو در جان ماست زآن تمنایی که دایم در دل ویران ماست مردم چشمم به خوناب جگر غرقند از آن چشمه مهر رخش در سینه نالان ماست آب حیوان قطره ای زآن لعل همچون شکر است قرص خور عکسی ز روی آن مه تابان ماست تا نفحت فیه من روحی شنیدم شد یقین بر من این معنی که ما زآن وی و او زان ماست حافظا تا روز آخر شکر این نعمت گزار کآن صنم از روز اول مونس و مهمان ماست # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۵۸ آن کیست تا به حضرت سلطان ادا کند کز جور چرخ گشت شتر گربه ها پدید رندی نشست بر سر سجادۀ قضا حیزی دگر به مرتبۀ سروری رسید آن رند گفت چشم و چراغ انس منم وآن حیز گفت نطفۀ داودم و فرید ای آصف زمانه ز بهر خدا بگو با خسروی که دولت او هست برمزید شاها روا مدار که مفعول من یراد گردد به روزگار تو فعال من یرید # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۵۹ دل مبند ای مرد بخرد بر سخای عمر و زید کس نمی داند که کارش از کجا خواهد گشاد رو توکل کن نمی دانی که نوک کلک من نقش هر صورت که زد رنگی دگر بیرون فتاد شاه هرموزم ندید و بی سخن صد لطف کرد شاه یزدم دید و مدحش کردم و هیچم نداد کار شاهان این چنین باشد تو ای حافظ مرنج داور و روزی رسان توفیق و نصرتشان دهاد # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۶۰ تنم ز رنج فراوان همی نیاساید دلم از انده بی حد همی بفرساید ز بس غمان که بدیدم چنان شدم که مرا از این و آنچه غمی پیش چشم نگراید که گر ببیند بدخواه من مرا روزی به چشم او رخ من زردنگ ننماید چو من به مهر دل خویش اندر این بندم حجاب دور کند فتنه ای پدید آید # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۶۱ صباح جمعه بد و سادس ربیع نخست که از دلم رخ آن ماهروی شد زایل به سال هفتصد و شصت و چهار از هجرت چو آب گشت به من حل حکایت مشکل دریغ و درد و تأسف کجا دهد سودی کنون که عمر به بازیچه رفت بی حاصل # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۶۲ درین وادی به بانگ سیل بشنو که صد من خون مظلومان به یک جو پر جبریل را اینجا بسوزند بدان تا کودکان آتش فروزند سخن گفتن که را یاراست اینجا تعالی اله چه استغناست اینجا برو حافظ درین معرض مزن دم سخن کوتاه کن والله اعلم # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۶۳ دل شوق لبت مدام دارد یا رب ز لبت چه کام دارد جان عشرت مهر و باده شوق در ساغر دل مدام دارد شوریده زلف یار دایم در دام بلا مقام دارد آخر نرسد که باز پرسیم کآن دلبر ما چه نام دارد با یار کجا نشیند آن کاو اندیشه خاص و عام دارد خرم دل آن کسی که صحبت با یار علی الدوام دارد تا صید کند دلی بشوخی بر گل ز بنفشه دام دارد حافظ چو دمی خوش است مجلس اسباب طرب تمام دارد # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۶۴ ز دل بر آمدم و کار بر نمی آید ز خود برون شدم یار در نمی آید در این خیال به سر شد زمان عمر و هنوز بلای زلف درازت به سر نمی آید بسم حکایت دل هست با نسیم سحر ولی به بخت من امشب سحر نمی آید فدای دوست نکردیم عمر و مال و دریغ که کار عشق ز ما این قدر نمی آید همیشه آه سحرگاه من خطا نشدی کنون چه شد که یکی کارگر نمی آید ز بس که شد دل حافظ رمیده از همه کس کنون ز حلقه زلفت به در نمی آید # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۶۵ سر سودای تو اندر سر ما می گردد تو ببین در سر شوریده چها می گردد هر که دل در خم چوگان سر زلف تو بست لاجرم گوی صفت بی سر و پا می گردد هرچه بیداد و جفا میکند آن دلبر ما همچنان در پی او دل به وفا می گردد از جفای فلک و غصه دوران صد بار بر تنم پیرهن صبر قبا می گردد از نحیفی و نزاری تن بیچاره ء من چون هلالیست که انگشت نما می گردد بلبل طبع من از فرقت گلزار رخش دیرگاهیست که بی برگ و نوا می گردد بهوا داری آن سرو قد لاله عذار بسی آشفته و سرگشته چو ما می گردد چند گویم مرو ای دل ز پی نفس و هوی کاین هوا نیست که در عین خطا می گردد دل حافظ چو صبا بر سر کوی تو مقیم درد مندیست بامید دوا می گردد # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۶۶ ساقی اندر قدحم باز می گلگون کرد در می کهنه دیرینهء ما افیون کرد دیگران را می دیرینه برابر می داد چون به این دلشده خسته رسید افزون کرد این قدح هوش مراجمله به یکبار ببرد این می این بار مرا پاک زخود بیرون کرد تو مپندار که در ساغر وپیمانه ما بت سنگین دل من خون جگر اکنون کرد انچه در سینه مجروح من اش دل خوانی خاک عشق است که با خون جگر معجون کرد روز اول که به استاد سپردند مرا دیگران راخرد آموخت مرا مجنون کرد دل حافظ که ز افسون لبت بی خود بود چشم جادوی تو اش بار دگر افسون کرد # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۶۷ من خرابم زغم یار خراباتی خویش می زند غمزه او ناوک غم بر دل ریش با تو پیوستم و از غیر تو دل بگسستم آشنای تو ندارد سر بیگانه و خویش به عنایت نظری کن که من دل شده را نرود بی مدد لطف تو کاری از پیش آخرای پادشه ملک و ملاحت چه شود که لب لعل تو ریزد نمکی بر دل ریش خرمن صبر من سوخته دل داد به باد چشم مست تو که بگشاد کمین از پس و پیش گر چلیپای سر زلف ز هم بگشاید بس مسلمان که شود کشته آن کافرکیش پس زانو منشین و غم بیهوده مخور که ز غم خوردن تو رزق نگردد کم و بیش پرسش حافظ دل سوخته کن بهر خدا نیست از شاه عجب گر بنوازد درویش حافظ از نوش لب لعل تو کامی کی یافت که نزد بر دل ریشش دو هزاران سر نیش # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۶۸ نیست کس را ز کمند سر زلف تو خلاص میکشی عاشق مسکین و نترسی ز قصاص عاشق سوخته دل تا به بیابان فنا نرود در حرم جان نشود خاص الخاص ناوک غمزه تو دست ببرد از رستم حاجب ابروی تو برده گرو از وقاص جان نهادم به میان شمع صفت از سر صدق کردم ایثار تن خویش زروی اخلاص به هواداری و اخلاص چو پروانه زشوق تا نسوزی تو نیابی ز غم عشق خلاص آتشی در دل پروانه ما افکندی گرچه بودیم همیشه به هوایت رقاص کیمیای غم عشق تو تن خاکی ما زر خالص کند ار چند بود همچو رصاص قیمت در گرانمایه چه داند عوام حافظا گوهر یکدانه مده جز به خواص # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۶۹ حسن و جمال تو جهان جمله گرفت طول و عرض شمس و فلک خجل شده از رخ خوب ماه ارض دیدن حسن و خوبیت بر همه خلق واجبست رویت روت بلکه بر جمله ملایک است فرض از رخ تست مقتبس خور زچهارم آسمان همچو زمین هفتمین مانده بزیر بار قرض جان که فدای او نشد مرده جاودان بماند تن که اسیر او نشد لایق اوست قطع و برض بوسه به خاک پای او دست کجا دهد تو را قصه شوق حافظا باد رساندت به عرض # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۷۰ گرد عذار یار من تا بنوشت گرد خط ماه ز حسن روی او راست فتاد در غلط از هوس لبش که آن ز آب حیات خوشتر است گشته روان ز دیدام چشمه آب همچو شط گر به غلامی خودم شاه قبول می کند تا به مبارکی دهم بنده به بندگیش خط گر به هوات می دهم گر مثال جان ودل گاه به آب می کشم آتش عشق تو چو بط آب حیات حافظا گشته خجل ز طبع تو کس به هوای عشق او شعر نگفت از این نمط # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۷۱ ز چشم بد رخ خوب تو را خدا حافظ که کرد جمله نکویی به جای ما حافظ بیا که نوبت صلح است و دوستی و صفا که با تو نیست مرا جنگ و ماجرا حافظ به زلف و خال بتان دل مبند دیگربار اگر بجستی از این بند و این بلا حافظ اگرچه خون دلت خورد لعل من بستان به کام دل ز لبم بوسه خون بها حافظ بیا بخوان غزلی تازه تر ز آب حیات که شعر توست فرح بخش و جان فزا حافظ سحرگهی که چو رندان بنالی از سر درد به کار من کنی آن دم یکی دعا حافظ تو از کجا و امید وصال او ز کجا به دامنش نرسد دست هر گدا حافظ چو ذوق یافت دل من به ذکر آن محبوب مراست تحفه ی جان بخش و غم زدا حافظ # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۷۲ ای برده دلم را تو بدین شکل و شمایل پروای کست نیست جهانی به تو مایل گه آه کشم از دل و گه تیر تو ای جان پیش تو چه گویم که چه ها می کشم از دل وصف لب لعل تو چه گویم به رقیبان نیکو نبود معنی رنگین بر جاهل هر روز چو حسنت ز دگر روز فزون است مه را نتوان کرد به روی تو مقابل دل بردی و جان می دهمت غم چه فرستی چون نیک غمینیم چه حاجت به محصل حافظ چو تو پا در حرم عشق نهادی در دامن او دست زن و از همه بگسل # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۷۳ الم یأن للحباب أن یترحموا و للناقضین العهد أن یتندموا الم یأتهم انباء من فات عهدهم و فی صدره نار الاسی تتضرم فیالیت قومی یعلمون بما جری علی مرتج منهم فیعفوا و یرحموا حکی الدمع منی و الجوارح و اضمرت فیا عجبا من صامت یتکلم اتی موسم النیروز و اخضرت الربی و راوق مر و الندامی ترنموا و یا من علا کل السلاطین سطوه ترنم جزاک الله و الخیر تغنم بنوا عمنا حبوا علینا بجرعه و للفضل اسباب بها یتوسم شهور بها الاوطار تقضی من القضا و فی شأننا عیش الربیع محرم لکل من الخلان ذخر و نعمه و للحافظ المسکین فقر و مغرم # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۷۴ خیر مقدم مرحبا ای طایر میمون قدم تا چه داری مژده اقبال آن صاحب کرم دور تا با دور گردون همعنان باد آنچنان گر محاسب بشمرد حرفی نیابد بیش و کم # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۷۵ نصیب من چو خرابات کرده است اله در این میانه بگو زاهدا مرا چه گناه کسی که در ازلش جام می نصیب افتاد چرا به حشر کنند این گناه از او در خواه بگو به زاهد سالوس خرقه پوش دو روی که دست زرق دراز است و آستین کوتاه تو خرقه را ز برای ریا همی پوشی که تا به زرق بری بندگان حق از راه غلام همت رندان بی سروپایم که هر دو کون نیارزد به پیششان یک کاه مراد من ز خرابات چون که حاصل شد دلم ز مدرسه و خانقاه گشت سیاه برو گدای در هر گدای شو حافظ تو این مراد نیابی مگر به شیء اللٰه # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۷۶ هر که آمد در جهان پر ز شور عاقبت رفتن می باید به گور # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۷۷ در این وادی به بانگ سیل بشنو که صد من خون مظلومان به یک جو پر جبریل را اینجا بسوزند بدان تا کودکان آتش فروزند سخن گفتن که را یاراست اینجا تعالی الله چه استغناست اینجا برو حافظ در این معرض مزن دم سخن کوتاه کن والله اعلم # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۷۸ ای داده بیاد دوستداری این بود وفا و عهد و یاری آخر دل ریش دردمندم تا چند بدست غم سپاری از زلف تو حاصلی ندیدم جز شیفتگی و بیقراری ای جان عزیز بر ضعیفان تا چند کنی جفا و خواری هر چند که سوختی به جور کردم من خسته سازگاری گفتم مگر از سر ترحم دست از ستم و جفا بداری چون نیست امید آنکه روزی بر عاشق خسته رحم آری آن به که ز صبر رخ نتابم باشد که مراد دل بیابم در سختی عشق گر بمیرم من دل ز غم تو برنگیرم بی شک دل ماه خور بگیرد گر سوی فلک رسد نفیرم پیوسته کمان ابروانش از غمزه همی زند به تیرم نتوان بقلم نوشت شوقش گر پیر فلک شود دبیرم پیر غم عشقم ار چه طفلم طفل غم عشقم ار چه پیرم دارم سر انکه همچو سعدی بنشینم و صبر پیش گیرم چون کرد زمانه ی ستمگار دور از تو به بند غم اسیرم آن به که ز صبر رخ نتابم باشد که مراد دل بیابم ای راحت جان بیقرارم امید دل امید دارم شادم بغمت که در همه سوز غم توست سازگارم تا رفته ی از کنارم ایدوست یکباره ز خویش بر کنارم در آرزوی وصال حالی عمری بفراق میگذارم تا مرگ نگیردم گریبان من دست زدامنت ندارم چون هیچ نشد بسعی کام خسته ی فگارم آن به که ز صبر رخ نتابم باشد که مراد دل بیابم ای زخم غم تو مرهم دل عشق تو انیس و محرم دل زلف تو کمند گردن جان لعل تو نگین خاتم دل ابروی تو بود شحنه ی جان چون چشم تو گشت حاکم دل او در دل ما و ما در آتش ما را غم اوست نی غم دل نزدیک شد آنکه من بدوری گیرم سر خویش یا کم دل حافظ چو شود اگر بیابی نوری ز حضور عالم دل چون ملک وصال او نگردد آسان آسان مسلم دل آن به که ز صبر رخ نتابم باشد که مراد دل بیابم # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۷۹ فساد چرخ نبینیم و نشنویم همی که چشمها همه کور است و گوشها همه کر بسا کسا که مه و مهر باشدش بالین به عاقبت ز گل و خشت باشدش بستر # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۸۰ ز خواب مستی دوشین چو دیده بگشودم سفیده دم که شدم محرم سرای سرور به عزم آن که کنم توبه از محبت غیر شنیدم آیت توبوا الی الله از لب حور # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۸۱ حسن این نظم از بیان مستغنی است بر فروغ خور کسی جوید دلیل آفرین بر کلک نقاشی که داد بکر معنی را چنین حسن جمیل # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۸۲ کل قند شعر من ز بنفشه شکر رباست زان غیرت طبرزد و کعب الغزال شد بادا دهانش تلخ که عیب نبات کرد خاکش به سر که منکر آب زلال شد هر کس که کور زاد ز مادر به عمر خویش کی مشتری شاهد صاحب جمال شد # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۸۳ شاها مبشری ز بهشتم رسیده است رضوان سریر و حوروش و سلسبیل موی خوش لفظ و پاک معنی و موزون و دلپذیر صاحب کمال و نازک و دیگر لطیفه گوی # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۸۴ دل منه ای جان من بر خواجه و شاه و وزیر کس نمی داند که کارش از کجا خواهد گشاد کار شاهان اینچنین باشد تو ای حافظ مرنج داور روزی رسان توفیق و نصرتشان دهاد # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۸۵ بگذشتن فرصت ای برادر در گرم روی چو میغ باشد دریاب که عمر بس عزیز است گر فوت شود دریغ باشد # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۸۶ هنگام بهار است گل لاله و نسرین از خاک در آیند و تو در خاک چرایی چندان به سر خاک تو بنشینم و گریم شاید که بهار آید و از خاک در آیی # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۸۷ ای دل مجوی منصب دنیا که هیچ نیست نقصان بود ز عزل کمالت نه از عمل چیزی مگو که از تو پریشان شود دلی کاری مکن که از تو به نفسی رسد خلل # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۸۸ از بد دهر اگر همی رنجی رنجش از روزگار سهل بود رنج و راحت ورای طالع نیست وآن که دانست مرد اهل بود # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۸۹ حکیم فکر من از عقل کرد دوش سؤال که ای یگانه الطاف خالق رحمان کدام گوهر نظم است در جهان که از او شکست قیمت بازار لؤلؤ عمان # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۹۰ به روز کاف و الف از جمادی الاولی به سال ذال و دگر نون و حا علی الاطلاق خدایگان سلاطین مشرق و مغرب خدیو کشور عفو و کرم به استحقاق سپهر حلم و حیا آفتاب جاه و جلال جمال دنیی و دین شاه شیخ ابواسحق میان عرصه میدان خود به تیغ عدو نهاد بر دل احباب خویش داغ فراق # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۹۱ - رباعی با دوست نشین و باده و جام طلب نوش از لب آن سرو گل اندام طلب مجروح چو راحت جراحت طلبد گو از سر نیش زین حجام طلب # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۹۲ - رباعی در خوبی و دلبری بت من طاق است بیچاره دلم به وصل او مشتاق است نازک بدن و لاله رخ و سنگین دل شیرین سخن و لطیف و سیمین ساق است # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۹۳ - رباعی نوباوه گلبن جوانی عشق است سرمایه عمر جاودانی عشق است چون خضر گر آب زندگانی طلبی سرچشمه آب زندگانی عشق است # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۹۴ - رباعی نه جان تو با سر الهی پرداخت نه در طلب لایتناهی پرداخت دردا که چنان به نقش مشغول شدی کز نقش به نقاش نخواهی پرداخت # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۹۵ - رباعی نام بت من که مه ز رویش خجل است ده حرف ز نظم حافظ مرتحل است اول ششم هجی و قلبش روشن لیکن عجب آن که جمله اجزاش دل است # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۹۶ - رباعی بردار دل از مادر دهر ای فرزند با نصف اخیر شوهرش در پیوند بی قلب ندانی که چنین نقادی چون حافظ اگر شوی به رویش خرسند # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۹۷ - رباعی تا حکم قضای آسمانی باشد کار تو همیشه کامرانی باشد جامی که ز دست یاد خود نوش کنی سرمایه عیش جاودانی باشد # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۹۸ باز آی که جانم به جمالت نگران است باز آی که دل در غم هجرت به فغان است باز آی که بی روی تو ای نور دو دیده سیلاب سرشک از من سرگشته روان است # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۹۹ - رباعی با مردم نیک بد نمی باید بود در سایه دیو و دد نمی باید بود مفتون معاش خود نمی باید بود مغرور به فضل خود نمی باید بود # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۰۰ - رباعی شیرین دهنان عهد به پایان نبرند صاحب نظران ز عاشقی جان نبرند معشوق چو بر مراد و رای تو بود نام تو میان عشقباران نبرند # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۰۱ - رباعی یاران چو به هم دست در آغوش کنید این گردش چرخ را فراموش کنید چون دور به من رسد نباشم بر جای بر یاد من این دور مرا نوش کنید # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۰۲ - رباعی عشق آتش غم در دل ویرانه نهاد زنجیر بلا بر من دیوانه نهاد بر من نگذشت هیچ نیکی و بدی تا پای مبارک اندر آن خانه نهاد # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۰۳ - رباعی ای هر نفسی نهاده بر کف ساغر عیبی نبود ز دوستان یاد آور ما را می لعل نیست جز در دیده می را که تو در پیاله داری می خور # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۰۴ - رباعی بنگر به چمن جمال فرخنده گل گه گریه ابر بین و گه خنده گل سرو ار چه به آزادی خود می نازد از راستیی که داشت شد بنده گل # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۰۵ - رباعی هرگز نکنم سوز تو ای شمع چگل پیدا من اگر چه هست کار مشکل دردی که من از عشق تو دارم حاصل دل داند و من دانم و من دانم و دل # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۰۶ - رباعی جانا چو شبی با تو به روز آوردم گر بی تو دمی برآورم نامردم از مرگ نترسم پس از این کآب حیات از چشمه نوش لب لعلت خوردم # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۰۷ - رباعی من ترک تو ای نگار آسان ندهم تا پیش زمرد خطت جان ندهم یاقوت لبت که قوت جان است مرا آن را به دو صد هزار مرجان ندهم # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۰۸ - رباعی آن به که بجام باده دل شاد کنیم وز نآمده و گذشته کم یاد کنیم وین عاریتی روان زندانی را یک لحظه ز بند عقل آزاد کنیم # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۰۹ - رباعی ای آن که نهند مهر و ماه از تمکین بر خاک جناب تو شب و روز جبین با دست زبان و دل تنگم منشان بر آتش انتظار و فارغ منشین # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۱۰ - رباعی گر مست نیی مست نمایی می کن دیوانه نیی کاله ربایی می کن تا خلق ز اسرار تو واقف نشوند رندی بنمای و پارسایی می کن # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۱۱ - رباعی ای رای تو صحرای امل پیمودن تا چند بر آفتاب گل اندودن گر در دهن شیر شوی بهر طمع آخر نه شکار کور خواهی بودن # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۱۲ - رباعی حافظ ورق سخن گذاری طی کن وین خامه تزویر و ریا را پی کن خاموش نشین که وقت خاموشی توست دم در کش و جام عشق را پر می کن # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۱۳ - رباعی آنم که پدید گشتم از قدرت تو پرورده شدم به ناز در نعمت تو صد سال به امتحان گنه خواهم کرد یا جرم من است بیش یا رحمت تو # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۱۴ - رباعی تا کی بود این جور و جفا کردن تو بیهوده دل خلایق آزردن تو تیغی است به دست اهل دل خون آلود گر در تو رسد خون تو در گردن تو # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۱۵ - رباعی گل را دیدم نشسته بر تخت شهی گفتا بشنو راستی از مرد رهی من طفلم و بی گنه مرا می سوزند ای وای به تو که پیری و پر گنهی # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۱۶ - رباعی گل گفت اگر دستگهی داشتمی بگریختمی اگر رهی داشتمی با بی گنهی مرا چنین می سوزند ای وای به من گر گنهی داشتمی # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۱۷ - رباعی کم گوی به جز مصلحت خویش مگوی چیزی که نپرسند تو خود پیش مگوی گوش تو دو دادند و زبان تو یکی یعنی که دو بشنو و یکی بیش مگوی # حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۱۸ - در اصل از آن عبدالمجید تبریزی شاعر پیشکسوت حافظ اگر ز کوی تو بویی به من رساند باد به مژده جان و جهان را به باد خواهم داد اگر چه گرد برانگیختی ز هستی من غباری از من خاکی به دامنت مرساد چو در به روی من ای نور دیده در بستی دگر جهان در شادی به روی من نگشاد خیال روی توام دیده می کند پر خون هوای زلف توام عمر می دهد بر باد نه در برابر چشمی نه غایب از نظرم نه یاد می کنی از من نه می روی از یاد به جای طعنه اگر تیغ می زند دشمن ز دوست دست نداریم هر چه باداباد ز دست عشق تو عبدالمجید جان نبرد که جان ز محنت شیرین نمی برد فرهاد