# جامی » بهارستان » دیباچه چو مرغ امر ذی بالی ز آغاز نه از نیروی حمد آید به پرواز به مقصد نارسیده پر بریزد فتد زانسان که هرگز برنخیزد هزاران داستان حمد و ثنا از زبان مرغان بهارستان عشق و وفا که از منابر اغصان فضل و احسان به حسن اصوات و طیب الحان علی الدوام خوانند و به مسامع حاضران مجامع قدس و ناظران مناظر انس علی مرالشهور و الاعوام رسانند صانعی را که گلستان سپهر باشد از گلشن حسنش ورقی یا بود بهر ثنا خوانانش پر نثار در و گوهر طبقی جلت عظمة جلاله و علت کلمة کماله و هزار درود و تحیت و سرود از گلوی عندلیبان بستانسرای فضل وجود که مطربان بزم شهود و مغنیان عشرتخانه وجد و وجودند هر گل روضه ابلاغ که هست گل این باغ ز رویش ورقی نیست زاوراق چمن مرغان را بجز اوصاف جمالش سبقی و علی صحبه و آله المقتبسین من مشکاة علومه و احواله امابعد نموده می آید که چون در این وقت دلپسند فرزند ارجمند ضیاء الدین یوسف - عصمه الله عما یفضیه الی التلهف و التأسف - به آموختن مقدمات کلام عرب و اندوختن قواعد فنون ادب اشتغال نمود و پوشیده نماند که طفلان نورسیده و کودکان رنج نادیده را از تعلم اصطلاحاتی که مأنوس طباع و مألوف استماع ایشان نیست بر دل بار وحشتی و در خاطر غبار دهشتی می نشیند از برای تلطیف سر و تشحیذ خاطر وی گاه گاهی از کتاب گلستان که از انفاس متبرکه شیخ نامدار و استاد بزرگوار مصلح الدین سعدی شیرازی است رحمه الله تعالی سطری چند خوانده می شد نه گلستان که روضه ای ز بهشت خاک و خاشاک او عبیر سرشت بابهایش بهشت را درها فیض ده قصه هاش کوثرها نکته هایش نهفته در پرده رشک حوران ناز پرورده دلکش اشعار او بلند اشجار از نم لطف تحتهاالانهار در آن اثنا چنان در خاطر آمد که - تبرکا با نفاسه الشریفة و تتبعا لا شعاره اللطیفة - ورقی چند بر آن اسلوب ساخته شود و جزوی چند بر آن منوال پرداخته گردد تا حاضران را داستانی باشد و غایبان را ارمغانی و چون این معنی به انجام رسید و این صورت به اتمام انجامید با خرد گفتم چه سازم زیور این نوعروس تا به چشم خواستگارانش فزاید زیب و زین گفت درهای ثنای شهریار کامگار نصرة الدینا معز الدوله کهف الخافقین اختر برج جلالت گوهر درج شرف شمع بزم دوده تیمورخان سلطان حسین آسمان قدری که چون خور حال ذرات جهان باشد از چشم عنایت دیدن او را فرض عین دین دان در ذمه جودش همه حاجات خلق کم پسندد جود او در گردن خود عار دین اعز الله تعالی انصاره و ضاعف اقتداره و ادام اولاده الکرام تحت ظلال ملکه و سلطانه و انام کافة الانام فی کنف عدله و احسانه گلستان گرچه سعدی کرد از این پیش به نام سعد بن زنگی تمامش بهارستان من نام از کسی یافت که شاید سعد بن زنگی غلامش گذری کن درین بهارستان تا ببینی در او گلستانها وز لطایف به هر گلستانی رسته گلها دمیده ریحانها و ترتیب این بهارستان بر هشت روضه اتفاق افتاده است هر روضه ای بهشت آیین مشتمل بر رنگ دیگر از شقایق و بوی دیگر از ریاحین نه شقایقش را از پایمال باد خزان پژمردگی و نه ریاحینش را از دستبرد برد دی افسردگی دمیده مرغزارش بر جوانب شکفته لاله زارش در نواحی ز شبنم لاله را خوی در بناگوش ز باران غنچه را می در صراحی غزیر الدمع من عین السواقی کثیرالضحک عن ثغر الاقاحی اشارت می کند نرگس که می نوش فان العفو للزلات ماحی همی ترسم که از لطف اشارت کند پرهیزگاران را مباحی التماس از تماشاییان این ریاض خالی از خار ملاحظه اعراض و خاشاک مطالبه اعواض آنکه چون به قدم اهتمام بر اینان بگذرند و به نظر اعتبار در اینها بنگرند باغبان را که در تربیت شان خون جگر خورده است و در تنمیت شان جان شیرین بر لب آورده به دعایی یاد کنند و به ثنایی شاد گردانند هر کس ز نیک بختان زین تازه رس درختان در سایه ای نشیند یا میوه ای بچیند آن به که پیش گیرد آیین حق گزاری راه کرم سپارد رسم دعا گزیند گوید که بنده جامی کین روضه ساخت یا رب همواره از خدا پر وز خود تهی نشیند جز راه او نپوید جز وصل او نجوید جز نام او نگوید جز روی او نبیند # جامی » بهارستان » خاتمهٔ کتاب در دل چنان می گشت و در خاطر چنان می گذشت که این نامه به زودی به آخر نه انجامد و خامه در طی مقاصد آن حالیا از جنبش نیارامد اما چون آیینه طبع گوینده زنگ ملالت گرفت و به صیقل صدق رغبت شنونده صقالت نپذیرفت بدینقدر اقتصار افتاد بسط کن جامیا بسیط سخن که ازان خوبتر بساطی نیست لیک خامش نشین و دم درکش طبع را گر در آن نشاطی نیست نیست کافی نشاط طبع تو نیز اگر از سامع انبساطی نیست و هرچه از مقوله نظم گذشته و به ناظمی منسوب نگشته زاده طبع محرر این رساله است و نتیجه فکر مقرر این مقاله جامی هرجا که نامه ای انشاء آراست از گفته کس به عاریت هیچ نخواست آن را که ز صنع خود دکان پرکالاست دلالی کالای کسانش نه سزاست امید به مکارم اخلاق مطالعه کنندگان آنکه چون بر خللی مطلع شوند به ذیل عفو و اغماض بپوشند و در افشای آن به زبان عیب و اعتراض نکوشند چون ببینی ز آشنا عیبی گر به بیگانگان نگویی به زانکه در کیش آخراندیشان عیب پوشی ز عیب جویی به قطعه تاریخ قطع اطناب اطناب و طی اسباب اسهاب تک و پوی خامه درین طرفه نامه که جامی بدو کرد طبع آزمایی به وقتی شد آخر که تاریخ هجرت شود نهصد ار هشت بر وی فزایی و مسیول من الله ذی الجلال و الاکرام الظفر بنیل المرام الفوز بحسن الاختتام و الصلاة و السلام علی محمد و آله البررة الکرام # جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۱ سیدالطایفه جنید - قدس سره - می گوید حکایات المشایخ جند من جنودالله یعنی سخنان مشایخ در علم و معرفت راسخ لشکریست از لشکرهای خدای تعالی به کشور هردل که عزیمت تابد مخالفان نفس و هوا را روی در هزیمت یابد هجوم نفس و هوا گر سپاه شیطانند چو زور بر دل مرد خداپرست آرند بجز جنود حکایات رهنمایان را چه تاب آنکه بر آن رهزنان شکست آرند # جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۲ خدای تعالی با رسول خود - صلی الله علیه و سلم - خطاب می کند که و کلا نقص علیک من انباء الرسل مانثبت به فؤادک یعنی می خوانیم بر تو قصه های پیغمبران تا دل تو را ثابت گردانیم بر آنچه هستی در آن چو صورتی به دلت سازی از ارادت راست ز نفخ صور دم عارفان حیاتش ده و گر شود متزلزل دلت ز جنبش طبع به شرح قصه صاحبدلان ثباتش ده # جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۳ پیر هرات - رضی الله عنه - اصحاب خود را وصیت کرده است که از هر پیری سخنی یاد گیرید و اگر نتوانید نام ایشان را به یاد دارید تا بهره یابید آنی تو که از نام تو می بارد عشق وز نامه و پیغام تو می بارد عشق عاشق گردد هر که به کویت گذرد آری ز در و بام تو می بارد عشق # جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۴ در خبر است که خدای تعالی فردای قیامت با بنده از مفلسی و بی مایگی شرمنده می گوید که فلان دانشمند یا عارف را در فلان محله می شناختی گوید آری می شناختم فرمان رسد تو را به وی بخشیدم قدر من در صف عشاق تو زان پستتر است که زنم گام ارادت به مقامات وصول در دلم نقش شده نام گدایان درت بس بود نامه احوال مرا مهر قبول # جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۵ سری سقطی - قدس الله تعالی سره - جنید را کاری فرمود و به موجب دلخواه وی به آن قیام نموده کاغذپاره ای به وی انداخت در وی نوشته که سمعت حادیا یحد فی البادیة یقول ابکی و مایدریک ما یبکینی ابکی حذار ان تفارقینی و تقطعی حبلی و تهجرینی می گوید خون می گریم از تو چه پنهان دارم کز بهر تو این دو چشم گریان دارم هر چند دلی ز وصل شادان دارم صد داغ بر آن ز بیم هجران دارم و هم - جنید قدس سره - گوید که روزی به خانه سری درآمدم این بیت می خواند و می گریست لا فی النهار و لا فی اللیل لی فرح فلا ابالی أطال اللیل ام قصرا نی شب تهی ام نه روز از ناله و آه خواهی شب من دراز خواهی کوتاه # جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۶ حلاج را - قدس سره - پرسیدند که مرید کیست گفت مرید آن است که از نخست بار که حضرت حق را نشانه قصد خود سازد تا به وی نرسد به هیچ نیارامد و به هیچ کس نپردازد بهر تو به بر و بحر بشتافته ام هامون ببریده کوه بشکافته ام از هر چه رسیده پیش رو تافته ام تا ره به حریم وصل تو یافته ام # جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۷ ابوهاشم صوفی - قدس سره - گفته است که کوه را به نوک سوزن از بیخ کندن آسان تر است از زنگ کبر از دل بیفکندن لاف بی کبری مزن کان از نشان پای مور در شب تاریک بر سنگ سیه پنهان تر است وز درون کردن برون آسان مگیر آن را کزان کوه را کندن به سوزن از زمین آسان تر است # جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۸ ذوالنون - قدس سره - پیش یکی از مشایخ مغرب رفت به جهت مسیله ای گفت بهر چه آمدی اگر آمده ای که علم اولین و آخرین بیاموزی آن را روی نیست این همه خالق داند و اگر آمده ای که او را جویی آنجا که اول گام برگرفتی او خود آنجا بود زین پیش برون ز خویش پنداشتمت در غایت سیر خود گمان داشتمت اکنون که تو را یافتم آنی دانم کاندر قدم نخست بگذاشتمت # جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۹ پیر هرات گوید او با جوینده خود همراه است دست او گرفته در طلب خود می تازاند آن که نی نام به دست است مرا زو نه نشان دست بگرفته مرا در عقب خویش کشان اوست دست من و پا نیز به هر جا که رود پایکوبان ز پیش می روم و دست فشان # جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۱۰ فضیل عیاض - رضی الله عنه - گوید که من حق را سبحانه به دوستی پرستم که نشکیبم که نپرستم بعضی ازین طایفه را پرسیدند که سفله کیست گفت آن که حق را بر بیم و امید پرستد پس گفتند تو چون پرستی گفت به مهر و دوستی که مهر و دوستی وی مرا بر خدمت و طاعت دارد جانا ز در تو دور نتوانم بود قانع به بهشت و حور نتوانم بود سر بر در تو به حکم عشقم نه به مزد زین در چه کنم صبور نتوانم بود کی شود سوز قتیلت کشته زیر تیره خاک زانکه این آتش ز جان روشن او خاسته ست چون تواند عاشق از طوق وفایت سر کشید قمری آسا طوق او از گردن او خاسته ست # جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۱۱ معروف کرخی - قدس الله سره - گفته است که صوفی اینجا مهمان است تقاضای مهمان بر میزبان جفاست مهمان که باادب بود منتظر بود نه متقاضی مهمان توام در صف ارباب ارادت بنشسته به هر چیز که آید ز تو راضی بنهاده به خوان کرمت دیده امید انعام تو را منتظرم نه متقاضی # جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۱۲ بایزید را - قدس الله تعالی سره - پرسیدند که سنت کدام است و فرض کدام فرمود که سنت ترک دنیا است و فرض صحبت مولا ای که در شرع خداوندان حال می کنی از سنت و فرضم سؤال سنت آمد رخ ز دنیا تافتن فرض راه قرب مولا یافتن # جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۱۳ شبلی را - قدس الله تعالی سره - شوری افتاد به بیمارستان بردند جمعی به نظاره وی رفتند پرسید که شما کیانید گفتند دوستان تو سنگ برداشت و بر ایشان حمله کرد جمله بگریختند بخندید گفت بازآیید ای مدعیان که دوستان از دوستان نگریزند و از سنگ جفایشان نپرهیزند آن است دوستدار که هر چند دشمنی بیند ز دوست بیش شود دوستدارتر بر سر هزار سنگ ستم گر خورد ازو گردد بنای عشقش ازان استوارتر و هم از وی آرند که وقتی بیمار شد خلیفه طبیب ترسا به معالجت وی فرستاد از وی پرسید که خاطر تو چه می خواهد گفت آنکه تو مسلمان شوی گفت اگر من مسلمان شوم تو نیک می شوی و از بستر بیماری برمی خیزی گفت آری پس ایمان بر وی عرضه کرد و وی ایمان آورد و شبلی از بستر برخاست و بر وی از بیماری اثری نه پس هر دو همراه پیش خلیفه رفتند و قصه را باز گفتند خلیفه گفت پنداشتم که طبیب پیش بیمار فرستاده ام من خود بیمار پیش طبیب فرستاده بوده ام هر کس که از هجوم محبت مریض شد داند طبیب خویش لقای حبیب را چون بر سرش طبیب بهشتی نهد قدم بخشد شفا ز علت هستی طبیب را # جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۱۴ سهل عبدالله تستری - قدس سره - می گوید که هر که بامداد کند و همت وی آن باشد که چه خورد دست از وی بشوی هرکه خیزد بامداد از خواب و نبود در سرش جز خیال خورد ازو آیین بیداری مجوی وانکه شوید دست چون پای از سر بستر کشید تا به خوان و سفره آرد دست دست از وی بشوی # جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۱۵ ابوسعید خراز - قدس الله سره - گوید که در اوایل حال ارادت محافظت سر وقت خود می کردم روزی به بیابانی درآمدم و می رفتم از قفای من آواز چیزی برآمد دل خود از التفات به آن و چشم خود را از نظر به آن نگاه داشتم به سوی من آمد تا به من نزدیک شد دیدم که دو سبع عظیم به دوش من بالا آمدند من به ایشان نظر نکردم نه در وقت برآمدن و نه در وقت فرود آمدن کیست دانی صوفی صافی ز رنگ تفرقه آن که دارد رو به یکرنگی درین کاخ دو رنگ نگسلد سر رشته سرش ز جانان گر بفرض ره بر او گیرد ز یک سو شیر و دیگر سو پلنگ و هم وی گفته - قدس سره - هر که گمان برده به کوشش توان رسید رنجی کشیده بیهوده و هرکه تصور کرده که بی کوشش توان رسید جز راه آرزو نپیموده از رنج کسی به گنج وصلت نرسید وین طرفه که بی رنج کس آن گنج ندید هرکس که دوید گور نگرفت به دشت لیکن نگرفت گور جز آن کس که دوید # جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۱۶ ابوالحسن نوری - قدس الله تعالی سره - گوید هر که خدای تعالی خود را از وی بپوشاند هیچ دلیل و خبر او را به وی نرساند چون دلبر ما ز پرده رو ننماید کس نتواند که پرده زو بگشاید ور جمله جهان پرده شود باکی نیست آنجا که پی جلوه جمال آراید # جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۱۷ ابوبکر واسطی - قدس سره - گوید آن که گوید نزدیکم دور است و آن که گوید دورم به نیستی خود در هستی او مستور است هر که گوید که به آن جان جهان نزدیکم باشد آن دعوی نزدیکی او از دوری وان که گوید که ازو دورم آن دوری او هست در پرتو نزدیکی او مستوری # جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۱۸ ابوالحسن فوشنجی - قدس سره - گفته است که در دنیا هیچ چیز ناخوشتر نیست از دوستی که دوستی وی از برای غرضی یا عوضی باشد عاشق که ز هجر دوست دادی خواهد یا بر در وصلش ایستادی خواهد ناکس تر ازو کس نبود در عالم کز دوست بجز دوست مرادی خواهد # جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۱۹ ابوعلی دقاق - قدس سره - گوید در آخر عمر چندان درد بر وی پدید آمده بود که آخر هر روز به بام برآمدی و روی بر آفتاب کردی و گفتی ای سرگردان مملکت امروز چون بودی و چون گذرانیدی هیچ جای بر اندوهگین این حدیث تافتی هیچ جای از زیر و زبر شدگان این واقعه خبر یافتی هم از این جنس می گفتی تا آفتاب فرو شدی ای مهر که نیست چون تو عالم گردی زین رهرویم ببخش راه آوردی امروز که را دیدی کاندر ره عشق بر رخ بودش گردی و در دل دردی # جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۲۰ شیخ ابوالحسن خرقانی - قدس سره - روزی به اصحاب خود گفت که چه بهتر بود گفتند شیخا هم تو بگوی گفت دلی که در وی همه یاد کرد او بود دارم دلکی که با هر اندیشه که داشت جز یاد تو بر صفحه خاطر ننگاشت یاد تو چنان فرو گرفتش که در او گنجایی هیچ چیز دیگر نگذاشت # جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۲۱ شیخ ابو سعید ابوالخیر را - قدس سره - پرسیدند که تصوف چیست گفت آنچه در سر داری بنهی و آنچه در کف داری بدهی و از آنچه بر تو آید نجهی خواهی که به صوفیگری از خود برهی باید که هوا و هوس از سر بنهی وان چیز که داری به کف از کف بدهی صد زخم بلا خوری و از جا نجهی # جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۲۲ رویم - قدس سره - گفته است جوانمردی آن است که برادران خود را معذور داری و بر زلتی که از ایشان واقع شود با ایشان چنان معامله نکنی که از ایشان عذر باید خواست جوانمردی دو چیز است ای جوانمرد به سویم گوش کن تا گویمت راست یکی آن کز رفیقان درگذاری اگر هر لحظه بینی صد کم و کاست دویم آن کز تو ناید هیچگاهی چنان کاری که باید عذرشان خواست # جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۲۳ بشر حافی را - رحمة الله علیه - مریدی با وی گفت چون نان به دست آورم نمی دانم که به کدام نان خورش خورم فرمود که نعمت عافیت را فرا یاد آر و آن را نان خورش خویش انگار چو نان خشک نهد پیش خویش ناداری که روح را دهد از خوان فقر پرورشی به نان خورش چو شود طبعش آن زمان مایل چو ذکر عافیتش نیست هیچ نان خورشی # جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۲۴ شقیق بلخی - قدس الله تعالی سره - گفته است بپرهیز از صحبت توانگر زیرا که چون دلت بدو پیوند گرفت و به داده وی خرسند شدی پروردگاری گرفتی غیر خدای تعالی گر درآید توانگری با تو بهر روزی بدو مکن پیوند ممسکی را کفیل خود مشمار مدبری را خدای خود مپسند # جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۲۵ یوسف بن الحسین - قدس الله سره - گفته است همه نیکوییها در خانه ایست و کلید آن تواضع و فروتنی و همه بدیها در خانه ایست و کلید آن مایی و منی جمع است خیرها همه در خانه و نیست آن خانه را کلید بغیر از فروتنی شرها بدین قیاس به یک خانه است جمع وان را کلید نیست بجز مایی و منی هان احتیاط کن که نلغزی ز راه خیر خود را به معرض خطر شر نیفکنی # جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۲۶ سمنون المحب - قدس سره - گفته است بنده را محبت خداوند صافی شود تا زشتی بر همه عالم نیفکند گر کند جای به دل عشق جمال ازلت چشم امید به حوران بهشتی ننهی کی مسلم شودت عشق جمال ازلی تا بر آفاق همه تهمت زشتی ننهی # جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۲۷ ابوبکر وراق - قدس سره - گفته است اگر طمع را پرسند که پدرت کیست گوید شک در مقدرات کردگاری و اگر گویند پیشه تو چیست گوید اکتساب مذلت و خواری و اگر گویند غایت تو چیست گوید به محنت حرمان گرفتاری اگر پرسی طمع راکت پدر کیست بگوید شک در اقدار الهی و گر گویی که کارت چیست گوید به محنتهای حرمان عمر کاهی # جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۲۸ ابراهیم خواص - قدس سره - گفته است رنج مکش در طلب آنچه در قسمت ازلی برای تو کفایت کرده اند و آن روزیست و ضایع مگردان آنچه از تو طلب کفایت آن کرده اند و آن انقیاد احکام الهیست از اوامر و نواهی قسمت رزقت ز ازل کرده اند چند پی رزق پراکندگی فایده زندگیت بندگیست سر مکش از قاعده بندگی # جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۲۹ ابوعلی رودباری - قدس سره - گفته است تنگترین زندانها معاشرت اضداد است گرچه زندان است بر صاحبدلان هر کجا بویی ز وصل یار نیست هیچ زندان عاشق مشتاق را تنگتر از صحبت اغیار نیست # جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۳۰ شیخ ابوالعباس قصاب - قدس سره - درویشی را دید که جامه خود را می دوخت هر درزی را که راست نیامدی بگشادی و باز بدوختی شیخ فرمود آن بت توست صوفی که به خرقه دوزیش بازاریست گر بخیه فقر می زند خوش کاریست ور جنبش طبع دست او جنباند هر بخیه و رشته اش بت و زناریست # جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۳۱ حصری - قدس الله تعالی سره - گفته است الصوفی هوالذی لایوجد بعد عدمه و لایعدم بعد وجوده یعنی صوفی آن است که چون از وجود طبیعی خود فانی شود دیگر به آن باز نگردد که الفانی لا یرد و بعد از آن چون به وجود حقانی و بقای بعد الفنا محقق گردد دیگر فانی نشود خوش آن که چون نیست شد از این نقش مجاز دیگر به وجود خویشتن نامد باز زان پس چو وجود یافت زان مایه ناز جاوید بر او در عدم گشت فراز # جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۳۲ خواجه یوسف همدانی - قدس سره - وقتی در نظامیه بغداد وعظ می گفت فقیهی معروف به ابن السقا برخاست و مسیله پرسید گفت بنشین که در کلام تو رایحه کفر می بینم شاید که مرگ تو نه بر دین اسلام بود بعد از آن به مدتی آن فقیه نصرانی شد و بر نصرانیت بمرد هر که بینی که پس از پرورش فقر او را در صف زنده دلان نام به ارشاد رود باد دعوی به سر او مبر ای خواجه مباد که از این بی ادبی دین تو بر باد رود # جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۳۳ خواجه عبدالخالق غجدوانی را - قدس سره - روزی درویشی پیش او گفت اگر خدای تعالی مرا مخیر گرداند میان بهشت و دوزخ من دوزخ را انتخاب کنم زیراکه بهشت مراد نفس است و دوزخ مراد خدای تعالی خواجه او را رد کردند و فرمودند که بنده را به اختیار چه کار هر جا گوید رو رویم و هرجا گوید باش باشیم کار بی اختیار خواجه مکن ای که داری به بندگی اقرار هرکجا اختیار خواجه بود بندگان را به اختیار چه کار # جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۳۴ خواجه علی رامتینی را - قدس الله سره - پرسیدند که ایمان چیست فرمودند که کندن و پیوستن هر که ایمان تو را کندن و پیوستن گفت باید آن قول پسندیده ازو بپسندی حاصل معنی آن کندن و پیوستن چیست یعنی از خلق کنی دل به خدا پیوندی # جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۳۵ خواجه بهاء الدین نقشبند را - قدس سره - پرسیدند که سلسله شما به کجا می رسد فرمودند که از سلسله کسی به جایی نرسد از دلق و عصا صدق و صفایی نرسد وز سبحه بجز بوی ریایی نرسد هردم به کجا رسد مگو سلسله ات کز سلسله هیچ کس به جایی نرسد # جامی » بهارستان » روضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما) » بخش ۱ حکیم کسی را گویند که حقیقت چیزها را به آن قدر که تواند بداند و عمل به مقتضای آنچه تعلق به عمل دارد ملکه نفس خود گرداند خوش آنکه به ترک حظ فانی بکنی تدبیر بقای جاودانی بکنی کوشش بکنی و هر چه بتوان دانست دانی پس ازان هر چه بدانی بکنی اسکندر رومی در اوان جهانگیری به حیله تمام حصاری را بگشاد و به ویران کردن آن فرمان داد گفتند در آنجا حکیمی است دانا و بر حل مشکلات حکمت توانا وی را طلب داشت چون بیامد شکلی دید از قبول طبع دور و طبع اهل قبول از وی نفور گفت این چه صورت غریب و هیکل مهیب است حکیم از آن سخن برآشفت و خندان خندان در آن آشفتگی گفت طعنه بر من مزن به صورت زشت ای تهی از فضیلت و انصاف تن بود چون غلاف و جان شمشیر کار شمشیر می کند نه غلاف دیگر گفت هر که را خلق با خلق نه نیکوست پوست بر بدن زندان اوست چنان از وجود خود در تنگنایی است افتاده که زندان در جنب آن بزمگاهی است گشاده کسی که با همه کس خوی بد به کار برد همیشه در کف صد غصه ممتحن دانش مرو به شحنه که زندان مقام او گردان که پوست بر تن بدخو بس است زندانش و دیگر گفت حسود همیشه در رنج است و با پروردگار خویش ستیزه سنج هر چه دیگران را دهد وی نپسندد و هر چه نه نصیب وی دل در آن بندد اعتراض است بر احکام جهاندار حکیم عادت مرد حسد پیشه که خاکش به دهن هر چه بیند به کف غیر فغان بردارد که چرا داد به وی بی سبب آن را نه به من دیگر گفت خردمندان کریم مال بر دوستان شمارند و بی خردان لییم از برای دشمنان بگذارند هرچه آمد به دست مرد کریم همه در پای دوستان افشاند وانچه اندوخت سفله طبع لییم بعد مرگ از برای دشمن ماند دیگر گفت با خردان در هزل و فسوس آویختن آبروی بزرگی ریختن است و غبار ذلت و خواری انگیختن ای که بر سفله می دری جامه نام ترسم به گرگیت برود مشو افسوس پیشه با خردان ور نه فر بزرگیت برود دیگر گفت هر که با زیردستان شیوه مشت زنی بر دست گیرد در لگدکوب زبردستان بمیرد دلا گوش کن از من این نکته خوش که مانده ست در گوشم از نکته دانان که هرکس کشد تیغ نامهربانی شود کشته تیغ نامهربانان چون اسکندر گوش خویش از آن جواهر حکمت پر یافت دهانش را چون گوش خود پر جواهر کرد و عنان از خرابی آن حصار برتافت # جامی » بهارستان » روضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما) » بخش ۲ افریدون که در زمین شفقت جز تخم نصیحت نکشت به فرزندان خود این توقیع نوشت که صفحات ایام صفحه اعمار است در آن منویسید جز آنچه بهترین اعمال و آثار است صفحه دهر بود دفتر عمر همه خلق اینچنین گفت خردمند چو اندیشه گماشت خرم آن کس که درین دفتر پاک از همه حرف رقم خیر کشید و اثر خیر گذاشت # جامی » بهارستان » روضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما) » بخش ۳ یکی از حکما گفته است چهل دفتر در حکمت نوشتم و به آن منتفع نگشتم چهل کلمه از آن اختیار کردم از آن نیز بهره به دست نیاوردم چهار کلمه از آن برگزیدم در آن یافتم آنچه می طلبیدم اول آن که زنان را چون مردان محل اعتماد نگردان زیرا که زن اگر چه از قبیله معتمدان آید از آن قبیل نیست که معتمدی را شاید عقل زن ناقص است و دینش نیز هرگزش کامل اعتقاد مکن گر بد است از وی اعتبار مگیر ور نکو بر وی اعتماد مکن دویم آن که به مال مغرور مشو اگر چه بسیار بود زیرا که عاقبت پایمال حوادث روزگار شود مغرور مشو به مال چون بی خبران زیرا که بود مال چو ابر گذران ابر گذران اگر چه گوهر بارد خاطر ننهد مرد خردمند بر آن سیم آن که اسرار نهان داشتنی خود را به هیچ دوست در میان منه زیراکه بسیار باشد که در دوستی خلل افتد و به دشمنی بدل گردد ای پسر سری کش از دشمن نهفتن لازم است به که از افشای آن با دوستان کم دم زنی دیده ام بسیار از سیر سپهر کج نهاد دوستان دشمن شوند و دوستیها دشمنی چهارم آن که جز علمی را فرانگیری که به ترک آن بزهمند میری از فضولی بگریز و آنچه ضروریست در آن آویز علمی که ناگزیر تو باشد بدان گرای وان را کز آن گزیر بود جستجو مکن وان دم که حاصل تو شود علم ناگزیر غیر از عمل به موجب آن آرزو مکن # جامی » بهارستان » روضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما) » بخش ۴ ابن مقفع گوید کتبخانه حکمای هند را بر صد شتر می کشیدند ملک ایشان استدعای اختصار کرد به دو شتر باز آوردند و به تکرار استدعا بر چهار کلمه قرار گرفت کلمه نخستین در دلالت پادشاهان به عدالت و رعیت پروری چو گردد شاه عالم عدل پیشه شود آسایش گه گه همیشه چو نالد بیدلی از سینه ریشی بود یکسر ز نیش ظلم کیشی خلاصی را ز دهر پیچ بر پیچ ز شاهان عدل می باید دگر هیچ کلمه دویم در وصیت رعیت به نیکوکاری و فرمانبرداری تخم ظلم شاه نافرمانی مردم بود جو چو کاری حاصل آن کشته کی گندم بود کلمه سیوم در محافظت صحت ابدان که تا گرسنه نشوند دست به طعام نیارند و چون بخورند پیش از آنکه سیر شوند دست از طعام بدارند آن به که ز اسباب مرض پرهیزی وز ننگ طبیبان دغل بگریزی ناگشته تهی معده به خوان ننشینی زان پیش که معده پرکنی برخیزی کلمه چهارم در نصیحت زنان که چشم از روی بیگانگان دور دارند و روی از چشم نامحرمان مستور زن آن بود که به هرکس که نیست محرم او اگر چه مردم چشم است روی ننماید به روی هر که نه جفت ویست گرچه به حسن بود چو ماه فلک طاق چشم نگشاید # جامی » بهارستان » روضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما) » بخش ۵ چهار کلمه است که چهار پادشاه پرداخته اند که گویا یک تیر است که از چهار کمان انداخته اند کسری گفته است هرگز پشیمان نشدم از آنچه نگفته ام و بسا گفته که از پشیمانی ان در خاک و خون خفته ام خامش نشین که جمع نشستن به خامشی بهتر ز گفتنی که پریشانی آورد از سر سر به مهر پشیمان نشد کسی بس فاش گشته سر که پشیمانی آورد قیصر فرموده است که قدرت من بر ناگفته بیش از آن است که بر گفته یعنی آنچه نگفته ام بتوانم گفت و آنچه گفته ام نتوانم نهفت هر چه افشای آن بود دشوار با حریفان مگو به آسانی کانچه داری نهفته بتوان گفت وانچه گفتی نهفت نتوانی خاقان چین در این معنی سخن چنین رانده است که بسیار باشد که پریشانی گفتن سختر باشد از پشیمانی نهفتن هر سر سر به مهر که در خاطر افتدت سرعت مکن به لوح بیانش نگاشتن ترسم شود غرامت اظهار آن تو را مشکل تر از ندامت پوشیده داشتن ملک هند بدین نکته زبان گشاده است که هر حرف که از زبان جسته است دست تصرف مرا از خود بسته است و هر چه نگفته ام مالک اویم اگر خواهم بگویم و اگر خواهم نگویم بخردی را ز راز فاش و نهان مثلی نیک بر زبان رفته کین چو تیر است مانده در قبضه وان چو تیر است از کمان رفته # جامی » بهارستان » روضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما) » بخش ۶ ملک هند به خلیفه بغداد تحفه ها فرستاد همراه طبیبی فیلسوف به مهارت در طب و حکمت موصوف پیش خلیفه به پای خاست که سه چیز آورده ام که جز ملوک را نباید و جز سلاطین را نشاید فرمود که آن کدام است گفت اول خضابی که موی سفید را سیاه گرداند به وجهی که هرگز متغیر نشود و سفید نگردددویم معجونی که هر چند طعام خورد معده گران نگردد و مزاج از اعتدال نیفتد سیوم ترکیبی که پشت را قوی گرداند و رغبت مباشرت آرد و از تکرار آن نه ضعف بصر خیزد و نه نقصان قوت خلیفه لحظه ای تأمل کرد و گفت من تو را ازین داناتر گمان داشتم و زیرکتر می پنداشتم اما آن خضاب که گفتی سرمایه غرور و پیرایه کذب و زور است سیاهی مو ظلمت و سفیدی آن نور است زهی نادان کسی که در آن کوشد که نور را به ظلمت بپوشد ابلهی کو می کند موی سفید خود سیاه از پی پیری جوانی را همه دارد امید پیش دانایان که در بند شکار دولتند کی بود زاغ سیه را رونق باز سفید و اما آن معجون که ذکر کردی من از آن قبیل نیستم که طعام بسیار خورم و به آن لذت گیرم چه از آن ناخوشتر که هر لحظه به جایی باید رفت که در او نادیدنی را باید دید و ناشنیدنی را باید شنید و نابوییدنی را باید بویید حکما گفته اند گرسنگی بیماریست در مزاج و شراب و طعام آن را ماده علاج نادان کسی است که خود را به اختیار بیمار سازد تا به اضطرار تیمار کند می کند کسب اشتها خواجه تا به آن رخنه در مزاج کند وانگه آن رخنه را ز پخته و خام هر چه یابد به آن علاج کند و اما آن ترکیب که فرمودی مباشرت با زنان شعبه ایست از جنون از قاعده خرد دور است که خلیفه روی زمین پیش دخترکی به دو زانو درآید و چاپلوسی نماید ای زده لاف خرد چند به شهوت گیری گیسوی شاهد و زنجیر جنون جنبانی چه جنون باشد ازین بیش که پیش زنکی بنشینی به سر زانو و کون جنبانی # جامی » بهارستان » روضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما) » بخش ۷ در مجلس کسری سه تن از حکما جمع آمدند فیلسوف روم و حکیم هند و بزرجمهر سخت ترین سخن به آنجا رسید که سخت ترین چیزها چیست رومی گفت پیری و سستی با ناداری و تنگدستی هندی گفت تن بیمار با اندوه بسیار بزرجمهر گفت نزدیکی اجل با دوری از حسن عمل همه به قول بزرجمهر بازآمدند پیش کسری ز خردمند حکیمان می رفت سخن از سخت ترین موج درین لجه غم وان یکی گفت که بیماری و اندوه دراز وان دگر گفت که ناداری و پیریست به هم سومین گفت که قرب اجل و سؤ عمل عاقبت رفت به ترجیح سیوم حکم حکم # جامی » بهارستان » روضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما) » بخش ۸ حکیمی را پرسیدند که آدمیزاد کی به خوردن شتابد گفت توانگر هرگاه گرسنه شود و درویش هرگاه که بیابد بخور چندانکه ننهد خانه تن ز بیشی و کمی رو در خرابی اگر دارنده ای هرگاه خواهی و گر نادار هرگاهی که یابی # جامی » بهارستان » روضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما) » بخش ۹ حکیمی با پسر خود گفت باید که بامداد از خانه بیرون نیایی تا نخست به طعامی لب نگشایی زیرا که سیری تخم حلم و بردباریست و گرسنگی مایه خشک مغزی و سبکساری خوی خود را ز روزه تیره مکن کز همه حلم و بردباری به چون شود روزه مایه آزار روزه خواری ز روزه داری به چون گرسنه باشی هر آش یا نان که بینی از طبیعت تو شهوت آن خیزد و به آشنایان که نشینی طامعه تو در ایشان آویزد هرچه یابی به خانه از تر و خشک به کز آن تا حد شبع بخوری تا طعام کسان هوس نکنی وز عطای خسان طمع ببری چون میزبان بر کنار خوان نشیند و خود را در میان بیند طعمه از جگر خود خوری به که از نان او و شربت از خون خود آشامی به که از خوان او هرکه گوید خوان و نان من بکش پای خویش از خوان و دست از نان او تره ای کز بوستان خود خوری خوشتر است از بره بریان او # جامی » بهارستان » روضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما) » بخش ۱۰ پنج چیز است که به هر کس دادند زمام زندگانی خوش در دست او نهادند اول صحت بدن دویم ایمنی سیوم وسعت رزق چهارم رفیق شفیق پنجم فراغت هر که را ازین محروم کردند در زندگانی خوش به روی وی برآوردند به پنج می رسد اسباب زندگانی خوش به اتفاق حکیمان شهره در آفاق فراغ و ایمنی و صحت و کفاف معاش رفیق خوب سیر همدم نکو اخلاق # جامی » بهارستان » روضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما) » بخش ۱۱ هر نعمت که به مرگ زوال پذیرد آن را خردمند در حساب نعمت نگیرد عمر اگر چه دراز بود چون مرگ روی نمود از آن درازی چه سود نوح علیه السلام هزار سال در جهان به سر برده است امروز پنج هزار سال است که مرده است قدر نعمتی را بود که جاودانه باشد و از آفت زوال برکرانه بود به نزد مرد دانا نعمت آنست کزو جانت بود جاوید مسرور نه سیم و زر که چون گورت بود جای بماند همچو سنگت بر سر گور # جامی » بهارستان » روضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما) » بخش ۱۲ بزرجمهر را پرسیدند که کدام پادشاه پاکیزه تر گفت آن که پاکیزگان از وی ایمن باشند و گناهکاران از وی ترسند شاه آن باشد که روشن خاطر و بخرد بود نیکوان را حال ازو نیکو بدان را بد بود # جامی » بهارستان » روضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما) » بخش ۱۳ حجاج را گفتند از خدای بترس و با مسلمانان ظلم مکن به منبر برآمد و وی بغایت فصیح بود و گفت خدای تعالی مرا بر شما مسلط کرده است اگر من بمیرم شما بعد از من از ظلم نخواهید رست به این فعل که شما راست خدای تعالی را جز من بندگان بسیارند اگر من بمیرم یکی بتر از من بیاید خواهی که شاه عدل کند عدل پیشه باش در کار خود که معرکه گیر و دار توست شاه آینه ست و هرچه همی بینی اندر او پرتو فکنده قاعده کار و بار توست # جامی » بهارستان » روضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما) » بخش ۱۴ پادشاهی از حکیمی طلب نصیحت کرد حکیم گفت از تو مسیله ای پرسم بی نفاق جواب گوی زر را دوستتر می داری یا خصم را گفت زر را گفت چونست که آن را دوستتر می داری - یعنی زر را - اینجا می گذاری و آنچه دوست نمی داری - یعنی خصم را - با خود می بری پادشاه بگریست و گفت نیکو پندی دادی که همه پندها در این درج است هزار گونه خصومت کنی به خلق جهان ز بس که در هوس سیم و آرزوی زری تو راست دوست زر و سیم خصم صاحب آن که گیری از کفش آن را به ظلم و حیله گری نه مقتضای خرد باشد و نتیجه عقل که دوست را بگذاری و خصم را ببری # جامی » بهارستان » روضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما) » بخش ۱۵ اسکندر یکی از کارداران را از عملی شریف عزل کرد و عملی خسیس به وی داد روزی آن مرد بر اسکندر درآمد گفت چگونه می بینی عمل خویش را گفت زندگانی پادشاه دراز باد نه مرد به عمل بزرگ و شریف گردد بلکه عمل به مرد بزرگ و شریف شود در هر عملی که هست نیکو سیرتی می باید و داد و انصاف اسکندر را خوش آمد عمل وی را به وی باز داد بایدت منصب بلند بکوش تا به فضل و هنر کنی پیوند نه به منصب بود بلندی مرد بلکه منصب شد به مرد بلند # جامی » بهارستان » روضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما) » بخش ۱۶ سه کار از سه گروه زشت آید تندی از پادشاه و حرص بر مال از دانایان و بخل از توانگران این سه کار است کش نگارد زشت از سه کس خامه نگارنده تندی خوی پادشاه قوی حرص دانا و بخل دارنده # جامی » بهارستان » روضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما) » بخش ۱۷ حکیمان گفته اند که همچنان که به عدل جهان آبادان گردد به جور ویران شود عدل از ناحیت خویش به هزار فرسنگ روشنایی بخشد و جور از جای خود به هزار فرسنگ تاریکی دهد به عدل کوش که چون صبح آن طلوع کند فروغ آن برود تا هزار فرسنگی ظلام ظلم چو ظاهر شود برآرد پر جهان ز تیرگی و تلخ عیشی و تنگی # جامی » بهارستان » روضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما) » بخش ۱۸ درویشی قوی همت با پادشاهی صاحب شوکت طریقه اختلاطی و سابقه انبساطی داشت روزی از وی نسبت به خودگرانی تفرس کرد هر چند تجسس نمود جز کثرت تردد و بسیاری آمد شد آن را سببی نیافت دامن از اختلاط او درچید و بساط انبساط او درنوردید روزی آن پادشاه را با وی در ممری اتفاق ملاقات افتاد زبان به مقالات بگشاد که ای درویش موجب چیست که از ما ببریدی و قدم از آمد شد ما درکشیدی گفت موجب آنکه دانستم که از سبب ناآمدن سؤال به که از جهت آمدن اظهار ملال به درویش گفت آن توانگر چرا به پیشم پس از دیرها آمدی بگفتا چرا نامدی پیش من بسی خوشتر است از چرا آمدی # جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۱ حکمت در وجود سلاطین ظهور نصفت و عدالت است نه ظهور به صفت عظمت و جلالت نوشیروان با آنکه از دین بیگانه بود در عدل و راستی یگانه بود لاجرم سرور کاینات - علیه افضل الصلوات - تفاخر کنان می گفت ولدت انا فی زمن السلطان العادل پیمبر که در عهد نوشیروان به رخ گشت چشم و چراغ جهان همی گفت از ظلم ازان ساده ام که در عهد نوشیروان زاده ام چه خوش گفت آن ناصح نیکخواه به گوش دل آن ستمکاره شاه که از ظلمت ظلم اندیشه کن پی آزمون عدل را پیشه کن اگر عدلت از ظلم ناید فره دگر باره پا در ره ظلم نه # جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۲ در تواریخ چنان است که پنج هزار سال سلطنت عالم تعلق به گبران و مغان داشت و این دولت در خاندان ایشان بود زیرا که با رعایا عدل می کردند و ظلم روا نمی داشتند در خبر است که خدای تعالی به داوود علیه السلام وحی کرد که قوم خویش را بگوی که پادشاهان عجم را بد نگویند و دشنام ندهند که ایشان جهان را به عدل آبادان کردند تا بندگان من در وی زندگانی کنند عدل و انصاف دان نه کفر و نه دین آنچه در حفظ ملک در کار است عدل بی دین نظام عالم را بهتر از ظلم شاه دیندار است # جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۳ قرین پادشاه حکیم فکرت پیشه باید نه ندیم هزل اندیشه زیراکه از آن به درجات کمال برآید و از این به درکات نقصان گراید هر نکته کاید از لب داننده گوهریست خوش آن که ساخت گنج گهر درج سینه را دانا دل از جواهر حکمت خزینه ایست از خویشتن مدار جدا این خزینه را # جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۴ بامدادی موبد موبدان با قباد همعنان می رفت مرکب وی به دفع فضلات قوایم خود را از دم تا سم بیالود و تشویر تمام به وی راه یافت در آن اثنا قباد وی را از آداب همرکابی ملوک و همعنانی سلاطین سؤال کرد گفت یکی آن است که در شبی که بامداد آن با پادشاه سواری خواهد کرد مرکب خود را چندان علف ندهد که بامداد موجب تشویر راکب گردد قباد استحسان وی کرد و گفت بدین حسن کیاست و صدق فراست که رسیده ای به آنچه رسیده ای ناخردمند که بر قاعده طبع رود همه آداب وی افتد ز ره صدق و صواب لیک بخرد که به دستور خرد کار کند شود از حسن کیاست ادب آموز دواب # جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۵ مقربان سلاطین چون گروهی اند که به کوه بلند بالا می روند اما عاقبت به زلازل قهر و نوازل دهر از آن کوه به زیر خواهند افتاد شک نیست که افتادن بلندتران سخت تر خواهد بود به زیر آمدن فروتران سهل تر بود ایوان قرب شاه والا به آن ایوان مرو بسیار بالا که ترسم چون ازان ایوان درافتی ز هر افتاده ای محکمتر افتی # جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۶ می باید که شاه را منهیان راست کردار راست گفتار بر کار باشند که احوال رعایا و گماشتگان بر ایشان را به وی رسانند گویند اردشیر پادشاهی آگاه بود و چون ندیمان بامداد بیامدندی بگفتی که فلان کس چه خورده است و با فلان زن یا کنیز صحبت داشته است و هر چه کرده بودی بگفتی تا مردمان گمان بردندی که مگر از آسمان به وی فرشته ای آید و آگاهی دهد و محمود سبکتگین نیز از این قبیل بوده است چو شاه را نبود آگهی ز حال سپاه کجا سپاه ز قهر وی احتراز کنند به قصد ظلم هزاران بهانه پیش آرند به چنگ فسق هزاران ترانه ساز کنند # جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۷ ارسطاطالیس گوید بهترین پادشاهان آن است به کرگس ماند گرداگرد او مردار نه آن که به مردار ماند گرداگرد او کرگس یعنی می باید که وی از حال حوالی خود آگاه باشد و حوالی وی غافل نه وی از حال حوالی خود غافل باشد و حوالی وی از حال وی آگاه پادشه باید که باشد همچو کرگس با خبر زانچه افتاده ست گرداگرد او مردارها نی چو مرداری که گردش صف کشیده کرگسان تیز کرده بهر نفع خود بر او منقارها # جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۸ نوشیروان روز نوروز یا مهرجان مجلس می داشت دید یکی از حاضران که با وی نسبت خویشی داشت جام زرین در بغل نهاد تغافل کرد و هیچ نگفت چون مجلس برشکست شرابدار گفت هیچ کس بیرون نرود تا تجسس کنیم که یک جام زرین درمی باید نوشیروان گفت بگذار آن کس که گرفت باز نخواهد داد و آن کس که گرفت باز دید نمامی نخواهد کرد بعد از چند روز آن شخص درآمد جامه های نو پوشیده و موزه نو در پا کرده نوشیروان اشارت به جامه های وی کرد که اینها از آن است وی دامن از موزه برداشت که این نیز از آن است نوشیروان بخندید دانست که آن را به ضرورت احتیاج کرده بود بفرمود تا هزار مثقال زر به وی دهند از گناه تو چو آگاه شود شاه کریم معترف باش به آن وز کرمش عذر بخواه مکن انکار گنه زانکه گناه دگر است بلکه بسیاری ازان هم بتر انکار گناه # جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۹ مأمون غلامی داشت که ترتیب آب طهارت به عهده وی بود در هر چند روز آفتابه یا سطلی گم می شد یک روز مأمون با وی گفت کاش آن آفتابه و سطلی که از ما می بری هم به ما فروشی گفت همچنان کنم این سطل حاضر را بخر فرمود که به چند می فروشی گفت به دو دینار فرمود تا دو دینار به وی دادند پس گفت این سطل از تو در امان شد گفت آری سیم بر زر خریده تنگ مگیر تا بدان نفس او بیارامد تن به اتلاف مال ازو درده تا به اتلاف جان نینجامد # جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۱۰ میان معاویه و عقیل بن ابی طالب دوستی تمام بود و مصاحبت بر دوام روزی در راه محبتشان خاری افتاد و بر چهره مودتشان غباری نشست عقیل از معاویه ببرید و از آمد و شد مجلس او پای درکشید معاویه عذرخواهان به وی نوشت که ای مطلب اعلای بنی عبدالمطلب و ای مقصد اقصای آل قصی و ای آهوی نافه گشای عبدمناف و ای منبع مکارم بنی هاشم آیت نبوت در شأن شماست و عز رسالت در خاندان شما کجا شد آن همه بزرگواری و حلم و بردباری باز آی که از رفته پشیمانم و از گذشته پریشان تا کی هدف ناوک کین خواهم بود وز دوری تو بی دل و دین خواهم بود بر روی زمین پیش توام رو به زمین در زیر زمین نیز چنین خواهم بود عقیل به وی نوشت که صدقت و قلت حقا غیر انی اری ان لا اراک و لا ترانی و لست اقول سؤ فی صدیق و لکنی اصد اذا جفانی یعنی چون کریم از دوستی برنجد باید که کنج مفارقت گیرد و به کوی مهاجرت گراید نه آنکه به بدی میان بندد و به بدگویی زبان گشاید چون شود با تو یار جنگ اندیش جز جدایی مگیر با او پیش جد مکن در خصومت بسیار اندکی روی آتشی بگذار باز معاویه اعتذار معاودت و التماس صلح کرد و صد هزار درم بذل صلح فرستاد و بنیاد عهد نهاد عذرخواهی بکن و عفو طلب شو چو فتد رخنه در قاعده یاری یاران قدیم ور نیاید به هم آن رخنه به گفتار زبان در عمارتگریش کوش به خشت زر و سیم # جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۱۱ حجاج در شکارگاهی از لشکریان جدا افتاد و به تلی برآمد دید که اعرابی نشسته و از خرقه خود جنبندگان می چیند و شتران گرد او می چرند چون شتران حجاج را بدیدند برمیدند اعرابی سر بالا کرد خشمناک و گفت کیست که از این بیابان با جامه های درخشان برآمد که لعنت خدای بر وی باد حجاج هیچ نگفت و پیش آمد که السلام علیکم یا اعرابی در جواب گفت لا علیک السلام و لا رحمة الله و لا برکاته از وی آب طلبید گفت فرود آی و به ذلت و خواری آب بخور که والله من رفیق و نوکر کسی نیستم حجاج فرود آمد و آب خورد و پس گفت ای اعرابی بهترین مردمان کیست گفت رسول خدای - صلی الله علیه و سلم - بر رغم تو باز گفت چه می گویی در حق امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب گفت از کرم و بزرگواری نام وی در دهان نمی گنجد پس گفت چه می گویی در حق عبدالملک بن مروان هیچ نگفت گفت جواب من بگوی ای اعرابی گفت بد مردیست پرسید که چرا گفت خطایی از وی در وجود آمده است که از مشرق تا مغرب از آن پر بر آمده پرسید که آن کدام است گفت آن که این فاسق فاجر حجاج را بر مسلمانان گماشته است حجاج هیچ نگفت ناگاه مرغی بپرید و آوازی کرد اعرابی روی به حجاج کرد و گفت تو چه کسی ای مرد گفت این چه سؤال است که می کنی گفت این مرغ مرا خبر داد که لشکری می رسد که سردار ایشان تویی در این سخن بود که لشکریان وی رسیدند و بر وی سلام گفتند اعرابی چون آن را بدید رنگ او متغیر شد حجاج فرمود تا وی را همراه ببرند چون روز دیگر بامداد کرد و مایده ای بنهاد و مردمان جمع آمدند اعرابی را آواز دادند چون درآمد گفت السلام علیک ایهاالامیر و رحمة الله و برکاته حجاج گفت من چنان نمی گویم که تو گفتی و علیک السلام پس گفت طعام می خوری گفت طعام توست اگر اجازت دهیمی خورم گفت اجازت دادم اعرابی پیش نشست و دست دراز کرد و گفت بسم الله انشاء الله که آنچه بعد از طعام آید خیر باشد حجاج بخندید و گفت هیچ می دانید که دیروز از این بر من چه گذشت اعرابی گفت اصلح الله الامیر سری که دیروز میان من و تو گذشته است امروز در افشای آن مکوش بعد از آن حجاج گفت ای اعرابی یکی از دو کار اختیار کن یا پیش من باش که تو را از خواص خود گردانم یا تو را پیش عبدالملک مروان فرستم و به آنچه او را گفته ای اخبار کنم تا هرچه خواهد آن کند اعرابی گفت صورت دیگر هم می تواند بود پرسید آن کدام است گفت آن که مرا بگذاری که سلامت به بلاد خود باز روم و دیگر نه تو مرا بینی و نه من تو را حجاج بخندید فرمود تا وی را ده هزار درم دادند و به بلاد وی فرستادند مرد باید که به لطف سخن و حسن خطاب طبع ارباب ستم را ز ستم باز آرد هر لییمی که ز احسان و کرم رو کرده ست به فسون سخن او را به کرم باز آرد # جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۱۲ یزدجرد پسر خود بهرام را در موضعی دید از حرم خود که مناسب نبود وی را فرمود که بیرون رو و حاجب را سی تازیانه بزن و از در پرده سرا دور کن و کسی دیگر را نام برد که وی را به جای او بنشان بهرام به موجب فرموده پدر عمل کرد اما هنوز سیزده ساله بیش نبود ندانست که سبب غضب وی بر حاجب چه بود بعد از آن روزی به در پرده سرای آمد و خواست که درآید حاجب دوم دست بر سینه وی زد و نگذاشت که درآید و گفت اگر بعد از این تو را در این موضع ببینم سی تازیانه ات بزنم از جهت خیانتی که با حاجب پیشین کردی و سی دیگر از جهت خیانتی که می خواهی با من کنی این خبر به یزدجرد رسید حاجب دویم را بخواند و تحسین کرد و احسان نمود و خلعت پوشانید حفظ شه باید چنان کز آستان او عبور در ضمیر بنده و آزاد نتواند گذشت در حریم حرمت عزش که ستر دولت است باز نتواند پرید و باد نتواند گذشت # جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۱۳ وزیر هرمز بن شاپور به وی نامه نوشت که بازرگانان دریابار جواهر بسیار آورده اند و آن را به صد هزار دینار برای پادشاه خریده ایم شنیده ام که آن را پادشاه نمی خواهد اگر راست است فلان بازرگان به صد هزار دینار سود می خردو هرمز در جواب نوشت که هزار دینار و صد هزار دینار چندان پیش ما قدری ندارد و چون ما بازرگانی کنیم پادشاهی که کند و بازرگانان چه کنند نه طور منصب شاهان بود که بیع و شری به قصد کسب معاش خود اختیار کنند چو شاه پیشه کند کار تاجران جهان تو خود بگو که دگر تاجران چه کار کنند # جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۱۴ امیرالمؤمنین عمر رضی الله عنه در وقت خلافت خود در مدینه دیواری گل می کرد یهودیی پیش وی تظلم کرد که حاکم بصره متاعی از من به صدهزار درم خریده است و در ادای ثمن آن تعلل می کند فرمود که کاغذ پاره ای داری گفت نی سفالی برداشت و بر آنجا نوشت که شکایت کنندگان از تو بی حسابند و شکرگزارندگان نایاب از موجبات شکایت بپرهیز یا از مسند حکومت برخیز و در آخر نوشت که کتبه عمر بن الخطاب نه بر آن مهر زد و نه طغرایی رقم کرد اما چندان صولت عدالت و هیبت سیاست وی در خاطرها نشسته بود که چون یهودی آن سفال را به حاکم بصره داد وی سوار بود از اسب فرود آمد و زمین ببوسید وجه یهودی را تمام ادا کرد و وی سوار ایستاده بود چو نبود شاه را عز و سیاست کشد از دست گستاخان ذلیلی چو ریزد شیر را دندان و ناخن خورد از روبهان لنگ سیلی # جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۱۵ جوانی را به دزدی گرفتند خلیفه حکم کرد که دستش ببرند تا از مال مسلمانان کوتاه شود جوان بنالید و گفت ای خلیفه مرا به دست چپ و راست چون خدا آراست روا مدار که ماند چپم جدا از راست خلیفه فرمود که دستش ببرید که این حدیست از حدود خدای تعالی مساهله در آن از مسلمانی نیست مادرش همراه بود برخاست که ای خلیفه این فرزند من است به دستیاری وی روز به شب می آورم و از دسترنج او روزی می خورم فرزند بود چو جان ببخشای بر جان من ستم رسیده سر رشته روزیم کف اوست مپسند که آن شود بریده خلیفه گفت دستش ببرید که من این گناه از وی در نمی گذرانم و گناهکاری ترک این حد بر خود روا نمی دارم مادرش گفت ای خلیفه این را هم دیگری از آن گناهان شمار و از آن معاصی انگار که همواره از آن استغفار می کنی و آمرزش می خواهی خلیفه را این سخن خوش آمد گفت بگذاریدش ای خوش آن دانا که پیش شاه دم گاه قهر از نکته خوش می زند نکته ای چون آب می آرد لطیف شاه را آبی بر آتش می زند # جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۱۶ گناهکاری را پیش خلیفه آوردند خلیفه به عقوبتی که مستحق آن شده بود فرمان داد گفت ای امیرالمؤمنین انتقام بر گناه عدل است و تجاوز از آن فضل و پایه همت امیرالمؤمنین از آن عالیتر است که از آنچه بلندتر است تجاوز نماید و به آنچه فروتر است فرود آید خلیفه را سخن وی خوش آمد گناه وی را عفو فرمود عفو گناه فضل بود انتقام عدل زان تا به این ز چرخ برین تا زمین ره است کی فضل را گذارد و آرد به عدل روی دانا که از تفاوت این هر دو آگه است # جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۱۷ کودکی از بنی هاشم با یکی از ارباب مکارم بی ادبی کرد شکایت به عمش بردند خواست تا وی را ادب کند گفت ای عم من کردم آنچه کردم و عقل من با من نبود تو بکن آنچه می کنی و عقل تو با توست گر سفیهی به حکم نفس و هوا نه به وفق خرد کند کاری بر تو نفس و هوا چو غالب نیست جز به راه خرد مرو باری # جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۱۸ زنی را از جماعتی که بر حجاج خروج کرده بودند پیش وی آوردند حجاج با وی سخن می گفت و وی سر در پیش انداخته بود و نظر بر زمین دوخته نه جواب وی می داد و نه نظر به وی می کرد یکی از حاضران با وی گفت امیر سخن می گوید و تو از وی اعراض می کنی گفت من از خدای تعالی شرم می دارم به مردی نظر کنم که خدای تعالی به وی نظر نمی کند روی ظالم مبین که بر رویت آن ز دوزخ دریست بگشاده سوی او تا گشاده شد ز خدای نظر رحمتی نیفتاده # جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۱۹ اسکندر را گفتند به چه سبب یافتی آنچه یافتی از دولت سلطنت و وسعت مملکت با صغر سن و حداثت عهد گفت به استمالت دشمنان تا از غایله دشمنی زمام تافتند و از تعاهد دوستان تا در قاعده دوستی استحکام یافتند بایدت ملک سکندر چون وی از حسن سیر دشمنان را دوست گردان دوستان را دوستر # جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۲۰ روزی اسکندر با سرهنگان خویش برنشسته بود یکی از ایشان گفت خداوند - سبحانه - تو را ملک بزرگ داده است زنان بسیار کن تا فرزندان تو بسیار گردند و یادگار تو اندر جهان بماند جواب داد که یادگار مرد نه فرزندان اوست بلکه سنتهای خوب و سیرتهای نیکوست نیکو نبود آن کس که بر مردان جهان غلبه کرده است زنان بر وی غلبه کنند چو نیست پیش پدر اینقدر یقین که پسر ز خیل بی خردان است یا خردمندان بس است سیرت نیکو حکیم را فرزند زبون زن چه شود بر امید فرزندان # جامی » بهارستان » روضهٔ چهارم (در ذکر بخشندگان) » بخش ۱ جود بخشیدن چیزیست بایستی بی ملاحظه غرضی و مطالبه عوضی اگر چه آن غرض یا عوض ثنای جمیل یا ثواب جزیل باشد کیست کریم آن که نه بهر جزاست هر کرمی کاید ازو در وجود هر چه بود بهر ثنا و ثواب بیع و شری گیر نه احسان و جود هر که مقصودش از کرم آنست که برآرد به عالم آوازه باشد از مصر جود و شهر کرم خانه او برون دروازه # جامی » بهارستان » روضهٔ چهارم (در ذکر بخشندگان) » بخش ۲ جوادی را پرسیدند که از آنچه به محتاجان می دهی و بر سایلان می ریزی هیچ در باطن خود رعونتی و بر فقیران بار منتی باز می یابی گفت هیهات حکم من در کوشش و بخشش حکم آن کفلیز است که در دست طباخ است اگرچه طباخ می دهد بر کفلیز می گذرد اما کفلیز به خود گمان دهندگی نمی برد گرچه روزی از کف خواجه ست روزی ده خداست بر سر روزی خوران خوش نیست زو منت نهی نیست او جز کاسه و کفلیز دیگ رزق را به که باشد کاسه و کفلیز از منت تهی # جامی » بهارستان » روضهٔ چهارم (در ذکر بخشندگان) » بخش ۳ صوفی دگری را صفت کرده و صفتی از روی شناسایی و معرفت آورده فرموده که فلان کس سفره آرست نه سفره دار و خود را شریک سفره می دارد نه ملیک سفره می شمارد با سایر خورندگان یکسان است بلکه در نظر خود طفیلی ایشان است چون به مهمانسرای خویش نهد خواجه خوان از برای درویشان طفل راه است اگر نمی داند خویشتن را طفیلی ایشان # جامی » بهارستان » روضهٔ چهارم (در ذکر بخشندگان) » بخش ۴ اعرابی بر امیرالمؤمنین علی - کرم الله تعالی وجهه - درآمد و خاموش بنشست ذل فقر و فاقه بر جبین او ظاهر بود حضرت امیر از وی پرسید که چه حاجت داری شرم داشت که به زبان گوید بر زمین نوشت که من مردی فقیرم حضرت امیر وی را دو حله عطا داد و غیر از آن مالک هیچ چیز نبود اعرابی یکی را ردا ساخت و دیگری را ازار و بایستاد و چند بیت مناسب حال در کمال بلاغت و فصاحت بر بدیهه انشا کرد حضرت امیر را بسیار خوش آمد سی دینار دیگر از حق امیرالمؤمنین حسن و امیرالمؤمنین حسین رضی الله عنهما پیش وی بود عطا دادش اعرابی آن را گرفت و گفت ای امیرالمؤمنین مرا توانگرترین اهل بیت من گردانیدی و برفت # جامی » بهارستان » روضهٔ چهارم (در ذکر بخشندگان) » بخش ۵ حضرت امیر گفت شنیدم از حضرت رسالت صلی الله علیه و سلم که فرمود قیمة کل امرء مایحسنه یعنی قیمت هرکس به قدر آن چیزیست که وی را می آراید از محاسن افعال و بدایع اقوال قیمت مرد نه از سیم و زر است قیمت مرد به قدر هنر است ای بسا بنده که از کسب هنر قدرش از خواجه بسی بیشتر است وی بسا خواجه که از بی هنری در ره بنده خود پی سپر است # جامی » بهارستان » روضهٔ چهارم (در ذکر بخشندگان) » بخش ۶ از عبدالله بن جعفر - رضی الله عنه - آورده اند که روزی عزیمت سفری کرده بود در نخلستان قومی فرود آمد که غلامی سیاه نگاهبان آن بود دید که سه قرص نان به جهت قوت وی آوردند سگی آنجا حاضر شد آن غلام یک قرص را پیش وی انداخت بخورد پس دیگری را بینداخت آن را هم بخورد و پس دیگری را بینداخت آن را هم بخورد عبدالله رضی الله عنه از وی پرسید که هر روز قوت تو چیست گفت آنچه دیدی فرمود چرا وی را بر نفس خود ایثار نکردی گفت وی در این زمین غریب است چنین گمان می برم که از مسافت دور آمده است و گرسنه است نخواستم که وی را گرسنه گذارم پس گفت امروز چه خواهی خورد گفت روزه خواهم داشت عبدالله با خود گفت همه خلق مرا در سخاوت ملامت می کنند و این غلام از من سخی تر است آن غلام را و نخلستان را و هر چه در آنجا بود همه را بخرید پس غلام را آزاد کرد و آنها را به او بخشید نفس سگ را به یک دو لقمه نان بر سگ نفس هر که کرد ایثار گر بود بنده فی المثل شاید خواجگان را به بندگیش اقرار # جامی » بهارستان » روضهٔ چهارم (در ذکر بخشندگان) » بخش ۷ در مدینه عالمی بود عامل و در جمیع علوم دینی کامل روزی گذرش بر دار نخاسین افتاد کنیزکی دید مغنیه که به حسن صوت غیرت ناهید بود و به جمال صورت حیرت خورشید شیفته جمال و فریفته زلف و خال او شد از سماع غنایش رخت هستی به صحرای نیستی برد و به استماع نوایش از مضیق بخردی راه فسحت سرای بیخودی سپرد خوبی روی و خوبی آواز می برد هر یکی به تنها دل چون شود هر دو جمع در یکجای کار صاحبدلان شود مشکل لباس دانایی بیفکند و پلاس رسوایی پوشید و خلیع العذار در کوی و بازار مدینه می گردید دوستان بر ملامت او برخاستند اما هیچ سود نداشت زبان حالش به این کلمه متکلم بود و به این ترانه مترنم زین گونه که جلوه آن دلاویز کند عاشق ز بلا چگونه پرهیز کند باد است ملامت کسان در گوشم لیکن بادی که آتشم تیز کند این قصه را به عبدالله جعفر رضی الله عنه باز گفتند صاحب کنیزک را طلبید و به چهل هزار درم کنیزک را بخرید و بفرمود تا به همان صوت که آن عالم به سماع آن گرفتار شده بود تغنی کرد پرسید که این را از که آموخته ای گفت از فلان مغنیه او را نیز طلب داشت بعد از آن آن عالم را بخواند و گفت می خواهی که آن صوت را که شیفته آن شده ای از استاد آن کنیزک بشنوی گفت بلی آن مغنیه را فرمود تا به آن تغنی کرد عالم بی خود بیفتاد چنانکه تصور کردند مگر که بمرد عبدالله جعفر گفت دیدید که ما به کشتن این مرد در گناه افتادیم بعد از آن بفرمود که آب بر روی او زدند به خود باز آمد با وی گفت ما ندانسته بودیم که تو در عشق آن کنیزک بدین مرتبه رسیده باشی گفت والله آنچه پنهان است بیش از آن است که آشکار شد پرسید که می خواهی که این صوت را از آن کنیزک بشنوی گفت دیدی که چون آن را از دیگری شنیدم که عاشق او نیستم بر من چه گذشت حال من چگونه شود اگر آن را از لب و دهان معشوقه خود بشنوم پرسید که اگر وی را بینی بشناسی بگریست و گفت گفتی که شناسی که که برد از تو دل و دین والله که در آفاق جز او را نشناسم بفرمود تا کنیزک را بیرون آوردند و تسلیم وی کردند و گفت مر توراست این والله که در وی جز به گوشه چشم نگاه نکرده ام آن عالم در دست و پای عبدالله جعفر افتاد و گفت آبم ز کرم به روی کار آوردی وز موج فراقم به کنار آوردی صبرم به دل ز غم فگار آوردی خوابم به دو چشم اشکبار آوردی پس دست کنیزک را بگرفت و به خانه خود روان شد عبدالله غلامی را فرمود که چهل هزار درم دیگر بگیر و همراه ایشان ببر تا به جهت فکر معیشت غباری بر خاطر ایشان ننشیند و به فراغت خاطر از یکدیگر تمتع توانند گرفت # جامی » بهارستان » روضهٔ چهارم (در ذکر بخشندگان) » بخش ۸ عبدالله جعفر را در عهد معاویه از خزانه بیت المال هر سال هزار درم می دادند چون نوبت به یزید رسید آن را به پنج هزار درم رسانید ملامتش کردند که این حقوق همه مسلمانان است چرا به یک کس می دهی گفت من این را به همه محتاجان اهل مدینه می دهم زیرا که وی هیچ از ارباب حاجات دریغ نمی دارد و پنهان از وی کسی را همراه وی به مدینه فرستادند و در مدت یک ماه همه را صرف کرد چنانچه به قرض محتاج شد اگر به دست کریم اوفتد جهان یکسر جهان چه باشد صدبار از جهان هم بیش چرا شود دل درویش ریش ازان حسرت چو هست کیسه جودش خزینه درویش # جامی » بهارستان » روضهٔ چهارم (در ذکر بخشندگان) » بخش ۹ خلیفه بغداد در موکب حشمت و شوکت خود می راند دیوانه ای پیش وی رسید و گفت ای خلیفه عنان کشیده دار که در مدیح تو سه بیت گفته ام گفت بخوان بخواند خلیفه را خوش آمد دیوانه چون آن را بدید گفت مرا سه درم عنایت کن تا روغن و خرما خرم و سیر بخورم خلیفه فرمان داد تا به هر بیتی وی را هزار درم بدهند چون ذل فاقه زور کند بر سخنوری گر مدح پادشاه سخاور کند سزاست ممدوح چون کریم بود مزد شعر او هر بیت را خزینه گوهر کند رواست # جامی » بهارستان » روضهٔ چهارم (در ذکر بخشندگان) » بخش ۱۰ ابراهیم بن سلیمان بن عبدالملک بن مروان گوید که در آن وقت که نوبت خلافت از بنی امیه به بنی عباس انتقال یافت و بنی عباس بنی امیه را می گرفتند و می کشتند من بیرون کوفه بر بام سرایی که بر صحرا مشرف بود نشسته بودم که دیدم علمهای سیاه از کوفه بیرون آمد در خاطر من چنان افتاد که آن جماعت به طلب من می آیند از بام فرود آمدم و متنکروار به کوفه درآمدم و هیچ کس را نمی شناختم که پیش وی پنهان شوم به در سرایی بزرگ رسیدم درآمدم دیدم که مردی خوب صورت سوار ایستاده و جمعی از غلامان و خادمان گرد او درآمده اند سلام کردم گفت تو کیستی و حاجت تو چیست گفتم مردی ام گریخته که از خصمان خود می ترسم به منزل تو پناه آورده ام مرا به منزل خود درآورد و در حجره ای که نزدیک به حرم وی بود بنشاند چند روز آنجا بودم به بهترین حالی هر چه دوستتر می داشتم از مطاعم و مشارب و ملابس همه پیش من حاضر بود از من هیچ نمی پرسید هر روز یک بار سوار می شد و باز می آمد یک روز از او پرسیدم که هر روز تو را می بینم که سوار می شوی و زود می آیی به چه کار می روی گفت ابراهیم بن سلیمان پدر مرا کشته است شنیدم که پنهان شده است هر روز می روم به امید آنکه شاید که او را بیابم و به قصاص پدر خود برسانم چون این را شنیدم از ادبار خود در تعجب ماندم که قضا مرا به منزل کسی انداخته است که طالب قتل من است از حیات خود سیر آمدم آن مرد را از نام وی و نام پدر وی پرسیدم دانستم که راست می گوید گفتم ای جوانمرد تو را در ذمه من حقوق بسیار است واجب است بر من که تو را بر خصم تو دلالت کنم و این راه شد آمد را بر تو کوتاه گردانم ابراهیم بن سلیمان منم خون پدر خود را از من بخواه از من باور نکرد و گفت همانا از حیات خود به تنگ آمده ای می خواهی از محنت خلاص شوی گفتم لا والله که من او را کشته ام و نشانیها گفتم دانست که راست می گویم رنگ او افروخته شد و چشمان او سرخ گردید زمانی سر در پیش انداخت بعد از آن گفت زود باشد که به پدر من رسی و خون خود از تو خواهد من زنهاری که داده ام تو را باطل نکنم برخیز و بیرون رو که بر نفس خود ایمن نیستم مبادا که گزندی به تو رسانم و هزار دینار عطا فرمود نگرفتم و بیرون آمدم جوانمردا جوانمردی بیاموز ز مردان جهان مردی بیاموز درون از کین کین جویان نگه دار زبان از طعن بدگویان نگه دار نکویی کن به آن کو با تو بد کرد کزان بد رخنه در اقبال خود کرد چو آیین نکوکاری کنی ساز نگردد با تو جز آن نیکویی باز # جامی » بهارستان » روضهٔ چهارم (در ذکر بخشندگان) » بخش ۱۱ شبی در مسجد جامع مصر آتش افتاد و بسوخت مسلمانان را توهم آن شد که آن را نصارا کرده اند به مکافات آن آتش در خانه های ایشان انداختند سلطان مصر جماعتی را که آتش در خانه های ایشان انداخته بودند بگرفت و در یک جا جمع کرد و بفرمود تا به عدد ایشان رقعه ها نوشتند در بعضی کشتن و در بعضی دست بریدن و در بعضی تازیانه زدن و آن رقعه ها را بر ایشان افشاندند بر هرکس هر رقعه که افتاد با وی به مضمون آن معامله کردند یک رقعه که مضمون به کشتن بود بر کسی افتاد گفت من از کشتن باکی ندارم اما مادری دارم و جز من کسی ندارد در پهلوی وی دیگری بود که در رقعه وی تازیانه زدن بود وی رقعه خود را به آن کس داد و رقعه وی را گرفت و گفت من مادری ندارم این را به جای او بکشتند و آن را به جای او تازیانه زدند به سیم و زر جوانمردی توان کرد خوش آن کس کو جوانمردی به جان کرد به جان چون احتیاج یار بشناخت حیات خود فدای جان او ساخت # جامی » بهارستان » روضهٔ چهارم (در ذکر بخشندگان) » بخش ۱۲ اصمعی گوید با کریمی آشنایی داشتم که همواره به توقع کرم و احسان به در خانه وی می رفتم یک بار به در خانه وی رسیدم دربانی نشانده بود مرا منع کرد از آن که بر وی درآیم بعد از آن گفت ای اصمعی این سبب منع کردن من از درآمدن بر وی تنگدستی و ناداریست که وی را پیش آمده است من این بیت را بنوشتم اذا کان الکریم له حجاب فما فضل الکریم علی اللییم و به آن دربان دادم که این را به وی رسان زمانی که آمد و رقعه را آورد بر پشت وی بنوشته که اذا کان الکریم قلیل مال تستر بالحجاب عن الغریم و همراه رقعه صره ای پانصد دینار در وی با خود گفتم هرگز قصه ای از این غریبتر بر من نگذشته است این را تحفه مجلس مأمون خواهم ساخت پیش وی رفتم گفت از کجا می رسی ای اصمعی گفتم از پیش کریمترین کسی از احیاء عرب پرسید که کیست آن گفتم که مردی که مرا از علم و مال خود بهره ور ساخته است و آن رقعه و صره را پیش وی بر زمین نهادم چون صره را دید رنگ وی برآمد و گفت این به مهر خزانه من است می خواهم که آن کس را طلب دارم گفتم ای امیرالمؤمنین والله که من شرم می دارم که به جهت بعضی گماشتگان تو خوفی به خاطر وی راه یابد مأمون یکی از خواص خود را گفت که همراه اصمعی برو چون آن مرد را ببینی بگوی امیرالمؤمنین تو را می طلبد بی آنکه تفرقه ای به خاطر وی رسد چون آن مرد حاضر آمد مأمون به وی گفت تو آن شخص نیستی که دیروز پیش ما آمدی و اظهار فقر و فاقه کردی این صره را به تو دادیم تا صرف معاش خود کنی که به یک بیت شعر که اصمعی پیش تو فرستاد آن را به وی دادی گفت والله که در اظهار فقر و فاقه که دی کردم دروغ نگفتم ولیکن نخواستم که قاصد وی را بازگردانم مگر چنانکه امیرالمؤمنین مرا بازگردانیده پس بفرمود تا هزار دینار به وی دادند اصمعی گفت ای امیرالمؤمنین مرا نیز در این عطا به وی ملحق گردان فرمود تا هزار وی را نیز تکمیل کردند و آن مرد را از زمره ندیمان خود گردانید کف صاحب کرم چون بی درم ماند ز ناداری شمر گر در ببندد ولی در بستن مدخل چنان است که همیان درم را سر ببندد # جامی » بهارستان » روضهٔ چهارم (در ذکر بخشندگان) » بخش ۱۳ حاتم را پرسیدند که هرگز از خود کریمتری دیدی گفت بلی روزی در خانه غلامی یتیم فرود آمدم و وی ده سر گوسفند داشت فی الحال یک گوسفند را کشت و پخت و پیش من آورد و مرا قطعه ای از وی خوش آمد بخوردم گفتم والله این بسی خوش بود آن غلام بیرون رفت و یک یک گوسفند را می کشت و آن موضع را می پخت و پیش من می آورد من از آن آگاه نی چون بیرون آمدم که سوار شوم دیدم که بیرون خانه خون بسیار ریخته است پرسیدم که این چیست گفتند که وی همه گوسفندان خود را کشت وی را ملامت کردم که چرا چنین کردی گفت سبحان الله تو را خوش آید چیزی که من مالک آن باشم و در آن بخیلی کنم این زشت سیرتی باشد در میان عرب پس حاتم را پرسیدند که تو در مقابله آن چه دادی گفت سیصد شتر سرخ موی و پانصد گوسفند گفتند تو کریمتر باشی گفت هیهات وی هر چه داشت داد و من از آنچه داشتم از بسیار اندکی بیش ندادم چون گدایی که نیم نان دارد به تمامی دهد ز خانه خویش بیشتر زان بود که شاه جهان بدهد نیمی از خزانه خویش # جامی » بهارستان » روضهٔ چهارم (در ذکر بخشندگان) » بخش ۱۴ شاعری به توقع فایده به در خانه معن زایده آمد چند روزی آنجا بود بار نیافت از باغبان وی التماس کرد که چون معن به باغ درآید و برکنار آب نشیند مرا آگاه کن چون آن وقت درآمد باغبان وی را آگاه ساخت این بیت را که ابا جود معن ناج معنا بحاجتی فما لی الی معن سواک شفیع بر تخته پاره ای بنوشت و به آب داد چون به پیش معن رسید بفرمود تا آن را بگرفتند چون آن را بخواند شاعر را طلبید و ده بدره زر به وی داد و آن چوب را در زیر بساط خود نهاد روز دویم آن چوب را از زیر بساط بیرون کرد و بخواند و شاعر را طلبید و صد هزار درم دیگر به وی داد و در روز سیم به همین دستور عمل کرد شاعر بترسید که مبادا که پشیمان شود و داده را بستاند بگریخت چون روز چهارم باز آن چوب پاره را بیرون کرد و شاعر را طلبید و نیافت فرمود که در ذمه من چندان کرم بود که وی را چندان عطا دهم که در خزینه من یک دینار و یک درم نماند اما او را حوصله آن نبود کیست اهل کرم آن کس که چو سایل به درش آورد آنقدر امید که در دل گنجد بگشاید کف احسان و ببخشد چندان که نه در حوصله همت سایل گنجد # جامی » بهارستان » روضهٔ چهارم (در ذکر بخشندگان) » بخش ۱۵ اعرابی تهنیت قدوم کریمی از رؤسای عرب را قصیده ای گفت و بر وی خواند و در آخر گفت امدد الی یدا تعود بطنها بذل النوال و ظهرها التقبیلا یعنی دراز کن به سوی من دستی را که کف وی عادت کرده است به بخشش زر و مال و پشت او به تقبیل اهل حاجت و سؤال آن کریم دست به سوی وی دراز کرد چون ببوسید بر وجه طیبت گفت موهای لب تو دست مرا بخراشید اعرابی گفت پنجه شیر ژیان را از خار درشت خارپشت چه زیان آن کریم را این کلمه بسیار خوش آمد گفت که این کلمه پیش من از آن قصیده خوشتر است بفرمود تا وی را در برابر قصیده هزار درم دادند و در برابر آن کلمه سه هزار درم آن را که به مدحت ز فلک سرگذرانید چون نیست سخندان بود از جمله فروتر دانی که سخندان که بود آن که بداند به را ز نکو باز و نکو را ز نکوتر # جامی » بهارستان » روضهٔ پنجم (در عشق و ذکر حال عاشقان) » بخش ۱ از مقتبسات مشکات نبوت است این حدیث که من عشق وعف و کتم فمات مات شهیدا یعنی هر که در جاذبه عشق آویزد و با لطایف عشق آمیزد و در آن طریقه عفت و کتمان پیش گیرد چون بمیرد شهید میرد و شرط عفت و کتمان از برای آن است که چون به میل طبع و هوای نفس آلوده باشد و در وصول به آن وسایط توسل جویند و اظهار کنند از قبیل شهوات نفس حیوانی است نه از فضایل روح انسانی آن عشق را که منقبت خاص آدم است هرجا که هست عفت و ستر از لوازم است عشقی که هست شهوت طبع و هوای نفس خاصیت طباع سباع و بهایم است # جامی » بهارستان » روضهٔ پنجم (در عشق و ذکر حال عاشقان) » بخش ۲ میان دو خردمند سخن عشق می رفت یکی گفت خاصیت عشق همیشه بلا و رنج است و عاشق همه وقت محنتکش و بلاسنج دیگری گفت خاموش باش همانا که تو هرگز آشتی بعد از جنگ ندیده ای و چاشنی وصال بعد از فراق نچشیده ای هیچ کس از صافی دلان عشق پیشه لطیفتر نیست و از گران جانان دور ازین اندیشه کثیفتر نی پرتو شاهد عشق است جمال دل مرد کی کند میل جمال آن که به دل نیست جمیل گر بدین قاعده حجت طلبد نادانی حجتم بس بود الجنس الی جنس یمیل # جامی » بهارستان » روضهٔ پنجم (در عشق و ذکر حال عاشقان) » بخش ۳ وقتی صدیق اکبر رضی الله عنه در ایام خلافت خود در کنار کوچه های مدینه می گشت و بر در خانه خانه می گذشت ناگاه به خانه ای رسید و از آن خانه آواز گریه ای شنید که زنی بیتی می خواند و از دیده سرشک گرم می راند مضمون بیت آنکه ای طلعت تو به خوبی از ماه فزون پیش مه طلعت تو خورشید زبون زان پیش که دایه بر لبم شیر نهد بر یاد لب لعل تو می خوردم خون سماع آن بیت در دل صدیق رضی الله عنه اثر کرد در بکوفت صاحب بیت بیرون آمد از وی پرسید که آزادی یا بنده گفت بنده فرمود که این بیت در هوای که می خواندی و این اشک از برای که می راندی گفت ای خلیفه به روضه پیغمبر صلی الله علیه و سلم که از من بگذر فرمود که از این مقام گام برندارم تا سر دل تو را بر سر نیارم کنیزک آه سرد برآورد و یکی از جوانان بنی هاشم را ذکر کرد صدیق رضی الله عنه به مسجد رفت و خواجه آن کنیزک را طلبید وی را بخرید و بهای وی تمام بداد و پیش معشوقش فرستاد دلا به شاهد کامت که جفت داند ساخت جز آن که از همه کام زمانه فرد آید به درد کار برآید و گر تو را آن نیست بنال تا دل اهل دلی به درد آید # جامی » بهارستان » روضهٔ پنجم (در عشق و ذکر حال عاشقان) » بخش ۴ کنیزکی مغنیه که به حسن غنا موصوف بود و به لطف نوا معروف جمالی بی بدل داشت و حسنی بی خلل روزی در منظر خواجه خود سازی می نواخت و غزلی می پرداخت نوجوانی که در دل هوای او داشت و در سر سودای او در زیر منظر ایستاده بود و گوش بر آواز نهاده در وقت اشعار وی تأملی می کرد و از لذت الحان وی تمایلی می نمود خرم آن دلداده محروم از دیدار دوست کز پس دیوار حرمان گوش بر گفتار اوست ناگه خواجه سر از منظر فرو کرد جوان را دید نزدیک خودش خواند و با خود بر یک مایده بنشاند از هر جا با وی خبری می گفت و هر لحظه در هنری با وی گهری می سفت جوان با خاطری فارغ از همه چیز گوش با خواجه داشت و چشم بر کنیزک هر چه آن به غمزه سؤال می کرد این به ابرو جواب می داد و هر چه آن به طره گره می بست این به شکر خنده می گشاد چه خوشتر از وصال آن دو عاشق به رغم دشمنان با هم موافق به هم از چشم و ابرو در فسانه کنار و بوس را جویان بهانه چون صحبت متمادی شد خواجه چنان که دانی به ضرورت بعضی حاجات انسانی قدم پرداخت و آن هر دو آرزومند مشتاق را به هم بگذاشت مجلس خالی گشت و دواعی مواصلت از جانبین متوالی کنیزک زبان بگشاد و در مخاطبه او این ندا در داد که به خدایی که آشکار و نهان بنده اوست آدمی و پری که ز هر کس که در جهان بینم پیش من از همه عزیزتری چون جوان آن نکته را گوش کرد فریاد برآورد که ای آن که مرا دیده و دل منزل توست حسن همه خوبان جهان حاصل توست گر هست دلم مایل تو نیست عجب سنگ است نه دل دلی که نی مایل توست بار دیگر کنیزک گفت که در جهان همین آرزو دارم که دست در میان یکدیگر کنیم و از لب و دهان یکدیگر شکر خوریم جوان گفت من نیز این آرزو دارم اما چه کنم خدای تعالی می گوید الا خلاه یؤمیذ بعضهم لبعض عدو الا المتقین یعنی فردای قیامت دوستی دوستداران به رنگ دشمنی برآید مگر دوستی پرهیزگاران که بر دوستی بیفزاید نمی خواهم که فردا بنای محبت ما خلل گیرد و دوستی ما به دشمنی بدل گردد این بگفت و دامن صحبت بگذاشت و بدین ترانه ره رفتن برداشت این عشق دو روزه را دلا باز گذار کز عشق دو روزه برنمی آید کار زانسان عشقی گزین که در روز شمار با آن گیری قرار در دار قرار # جامی » بهارستان » روضهٔ پنجم (در عشق و ذکر حال عاشقان) » بخش ۵ یکی از دانشمندان گوید که وقتی مجلس می داشتم و در زمین دل مستمعان تخم ارادت می کاشتم پیری ملازم مجلس می بود و از وظیفه ملازمت تخلف نمی نمود اما دایم آه می کرد و اشک می ریخت و یک لحظه آه و اشکش از هم نمی گسیخت روزی در خلوت او را طلبیدم و از وی موجب آن را پرسیدم گفت من مردی بودم که غلامان و کنیزان می خریدم و می فروختم و وجه معاش خود از آن بیع و شری می اندوختم روزی غلامی صغیر به لب چو شکر ناب به رخ چو ماه منیر هنوز شکر او را نشسته دایه ز شیر به سیصد دینار بخریدم و در تربیت او بسی رنج کشیدم چون شیوه دلبری و دلداری بیاموخت چهره به دلبری و دلداری برافروخت یوسف وار به بازارش بردم و بر خریداران شمایل و اخلاقش برشمردم ناگاه دیدم که در زی اهل صلاح نازنین سواری بلکه در خانه زین زیبانگاری آنجا رسید و به گوشه چشم آن غلام را بدید و خود را از بارگی در انداخت و در پهلوی او منزل ساخت و پرسید که چه نام داری و از کدام دیاری چه هنر می دانی و کدام کار می توانی آنگاه روی به من آورد و از ثمن وی سؤال کرد گفتم اگر چه در حسن و جمال یک دینار است اما بهای وی هزار دینار کامل العیار است هیچ نگفت و از حاضران درنهفت دست به دست غلام برد و چیزی به دست وی سپرد بعد از رفتن وی آن را وزن کردم صد دینار بود روز دویم و سیم به همین دستور عمل کرد و همین معامله پیش آورد مبلغ آنچه به غلام داده بود به سیصد دینار رسید با خود گفتم که مایه غلام را به تمام ادا کرد همانا که او را به این غلام تعلق خاطری شده است و بر ادای آنچه گفتم قدرت ندارد و چون وی روان شد من نیز بی وقوف وی بشتافتم چندان که خانه وی را یافتم چون شب درآمد برخاستم و آن غلام را به جامه های نفیس بیاراستم و به بوهای خوش معطر گردانیدم و به در خانه آن جوان رسانیدم در بکوفتم در بگشاد و بیرون آمد چون ما را بدید مبهوت شد و انالله و اناالیه راجعون گفت پس پرسید که شما را چه آورده است و به من که راهنمونی کرده است گفتم بعضی از ابنای ملوک این غلام را خریداری کردند و بیع ما بر چیزی قرار نیافت ترسیدم که امشب قصد این غلام کنند وی را به تو می سپارم تا امشب در پناه تو ایمن خواب کند گفت تو هم درآی و با وی باش گفتم مرا مهمی ضروری در پیش است که اینجا نمی توانم بود غلام را به وی گذاشتم و من برگشتم چون به خانه رسیدم در ببستم و بر سر بستر بنشستم در آن اندیشه که امشب میان ایشان چون گذرد و مصاحبت ایشان بر چه قرار گیرد ناگاه شنودم که آواز در برآمد و غلام از عقب آواز درآمد لرزان و گریان گفتم تو را چه بوده است و در محبت آن جوان چه روی نموده است که بدین حال می آیی غلام گفت آن جوان بمرد و جان به جانان سپرد گفتم سبحان الله آن چگونه بود گفت چون تو رفتی مرا به خانه درون برد و برای من طعام آورد چون طعام خوردم و دست بشستم از برای من بستر انداخت و مشک و گلاب بر من زد و مرا بخوابانید بعد از آن آمد و انگشت بر رخساره من نهاد و گفت سبحان الله این چه خوب است و چه محبوب و مرغوب و چه ناخوش است آنچه نفس من می خواهد و در هوای آن می کاهد و عقوبت خدای تعالی از همه سخت تر است و گرفتار به آن از همه بدبخت تر بعد از آن گفت انالله و اناالیه راجعون و دیگر باره انگشت به رخساره من نهاد و گفت گواهی می دهم که این به غایت جمیل است و به نهایت آمال و امانی دلیل اما عفت و پاکی از آن اجمل است و ثواب موعود بر آن از همه در جمال اکمل پس بیفتاد چون او را بجنبانیدم مرده بود و پی به حیات جاودانی برده پیر گفت که این همه گریه من بر یاد آن جوان است که هرگز عفت و نظافت و لطف و ظرافت وی از خاطر من نمی رود و حسن شمایل و لطف مخایل او از نظر من غایب نمی شود و تا باشم این راه را خواهم سپرد و چون میرم بدین حال خواهم مرد یار چون رفت آن به خوبی از همه عالم فزون در فراقش از همه عالم فزون خواهم گریست ریزد اکنون خون دل از گونه زردم به خاک چون روم در خاک هم زین گونه خون خواهم گریست # جامی » بهارستان » روضهٔ پنجم (در عشق و ذکر حال عاشقان) » بخش ۶ جوانی سلیل نام از سلاله کرام که در قبایل عرب به جمال و ادب مشهور بود و در بیشه شیران و معرکه دلیران از ضعف و سستی دور در دل از دختر عم هوایی داشت و در سر از وسوسه عشق او سودایی عمرها رنج طلب برد تا به مطلوب رسید و ضربت عشق خورد تا جمال معشوق بدید هنوز در بزم وصال جای گرم نکرده بود و از جام وصال جرعه ای بیش نخورده عزیمت آنش خواست که از آن منزل در جای دیگر مقام کند و در موطن تازه تر آرام گیرد آن ماه را در عماری نشاند و عماری را به آن راه که دلش می خواست براند چون یک مرحله ببرید به جایی خوش و منزلی دلکش رسید نزول کرد و عماری را فرود آورد ناگاه دید که از یک جانب سی سوار آشکارا شدند برخاست و سلاح بست و در خانه زین نشست چون نزدیک آمدند دانست که دشمنان وی اند و قصد او دارند به مقابله و مقاتله ایشان مشغول گشت و بیشتر ایشان را کشت اما زخمهای کاری خورد به پیش دخترعم بازگشت و گفت آمد ز عدو به کشتن من خبری بنشین که ببینمت به حسرت نظری ریزم خونت که تا چو خونم ریزند تا که ز لبت کام نگیرد دگری دختر گفت والله تو خون من نریزی من خون خود خود خواهم ریخت و با خون تو خواهم آمیخت اما آن به که تو پیشدستی نمایی و این عقده را از دل خود بگشایی سلیل برخاست و این ترانه را آغاز کرد از گشتن نادرست این چرخ درشت بنگر که مرا چه سان به خاک آمد پشت آن کز ویم این نقد حیات است به مشت امروز به دست خود همی باید کشت پس بر گلویی که بر آن از زه گریبان رشک می برد و از غیرت عقد حمایل اشک می ریخت یک تیغ براند و آن شمع جهان افروز را به یکدم بنشاند و روی خاک آلود خود را در خون او مالید و به آن سرخ رویی بار دیگر روی در آن سیه روزان آورد و چند تن دیگر را سر برداشت و آخر سر بنهاد چون قوم سلیل از این واقعه خبر یافتند جامه دران و مویه کنان بشتافتند و آن هر دو کشته را به مقابر قبیله بردند و در یک قبر به خاک سپردند هردو را زیر زمین از سر عزت بردند تا نه در روز جزا خوار و دژم برخیزند در ته خاک به یک بسترشان جا کردند تا به هم شاد بخسبند و به هم برخیزند # جامی » بهارستان » روضهٔ پنجم (در عشق و ذکر حال عاشقان) » بخش ۷ جوانی با کمال ادب به اشتر ملقب بر دختری جمیله از مهتران قبیله جیدا نام عاشق شد و رابطه وداد و قاعده اتحاد میان ایشان محکم گشت آن راز را از نزدیک و دور می پوشیدند و در اختفای آن حسب المقدور می کوشیدند اما به حکم آنکه گفته اند عشق سریست که گفتن نتوان به دو صد پرده نهفتن نتوان عاقبت راز ایشان بر روی روز افتاد و سر ایشان از نشیمن کمون به انجمن برون آمد میان دو قوم ایشان جنگها انگیخته شد و خونها ریخته گشت قوم جیدا خیمه توطن از آن دیار برکندند و بار اقامت به دیار دیگر افکندند چون شداید فراق متمادی شد و دواعی اشتیاق متقاضی گشت روزی اشتر با یکی از دوستان خود گفت هیچ توانی که با من بیایی و مرا در زیارت جیدا مددگاری نمایی که جان من در آرزوی وی به لب رسیده و روز من در مفارقت او به شب انجامیده گفت سمعا و طاعتا هرچه گویی بنده ام و هرچه فرمایی به آن شتابنده هردو برخاستند و راحله ها بیاراستند یک روز و یک شب و یک روز دیگر تا شب راه بریدند تا شب را به آن دیار رسیدند در شعب کوهی نزدیک به آن قوم فرود آمدند و راحله ها را بخوابانیدند اشتر آن دوست را گفت برخیز و اشتر گمشده را سراغ کنان به این قبیله بگذر و با هیچ کس نام مبر مگر با کنیزکی فلانه نام که راعی گوسفندان و محرم رازهای پنهان وی است سلام من به او برسان و از وی خبر جیدا پرس و موضع فرود آمدن ما او را نشان ده آن دوست گوید من برخاستم و به آن قبیله درآمدم اول کسی که مرا پیش آمد آن کنیزک بود سلام اشتر رسانیدم و حال جیدا پرسیدم گفت شوهر وی بر وی تنگ گرفته است و در محافظت وی آنچه ممکن است به جای می آرد اما موعد شما آن درختان است که در عقب فلان پشته است باید که وقت نماز خفتن را آنجا باشید من زود برگشتم و آن خبر را به اشتر رسانیدم هر دو برخاستیم و آهسته راحله ها را می کشیدیم تا وقت موعود را به موعد معهود رسیدیم بودیم در انتظار با گریه و آه بنشسته به راه یار کز ره ناگاه آواز حلی و بانگ خلخال آمد یعنی خیزید کامد آن چارده ماه اشتر از جای بجست و استقبال کرد و سلام گفت و دست بوسید من روی از ایشان برتافتم و به جانب دیگر شتافتم مرا آواز دادند که بیا هیچ ناشایستی در میان نیست و جز گفتگوی بر سر زبان نی من باز آمدم و هر دو بنشستند و با هم سخنان از گذشته و آینده درپیوستند در آخر اشتر گفت که امشب چشم آن دارم که با من باشی و چهره امید مرا به ناخن مفارقت نخراشی جیدا گفت لا والله این به هیچ گونه میسر نیست و کاری بر من ازین دشوارتر نی می خواهی که باز آن واقعه های پیشین پیش آید و گردش ایام به تازگی ابواب شداید آلام بر من بگشاید اشتر گفت والله که تو را نمی گذارم و دست از دامنت نمی دارم هرچه آید گو بیا و هرچه خواهد گو بشو جیدا گفت این دوست تو طاقت آن دارد که هرچه من گویم به جای آورد من برخاستم و گفتم هرچه تو گویی چنان کنم و هزار منت به جان خود نهم و اگر چه جان من در سر آن رود و جامه های خود را بیرون کرد و گفت این بپوش و جامه های خود را به من ده پس گفت برخیز و به خیمه من درآی و در پس پرده بنشین شوهر من خواهد آمد و قدحی شیر خواهد آورد و خواهد گفت این شام توست بستان تو در گرفتن آن تعجیل مکن و اندک تعللی پیش گیر آن را به دست تو خواهد داد یا بر زمین خواهد نهاد و برفت تا بامداد دیگر نخواهد آمد هر چه گفت چنان کردم چون شوهر وی قدح شیر آورد من ناز دراز در پیش گرفتم وی خواست که بر زمین نهد و من خواستم که از دست وی بستانم دست من بر قدح آمد و سرنگون شد و شیرها بریخت در غضب شد و گفت این با من ستیزه می کند و دست دراز کرد و از آن خانه تازیانه ای از چرم گاو گوزن از پس گردن تا پشت دم بریده و به زور سرپنجه شدت و جلادت برهم پیچیده در سطبری نمونه افعی در درازی قرینه ثعبان بود تصویر مار صنعت او لوح تصویر او تن عریان برداشت و پشت مرا چون شکم طبل برهنه ساخت و چون طبال روز جنگ به ضربات متعاقب و نفرات متوالی بنواخت نه مرا زهره فریاد که می ترسیدم که آواز مرا بداند و نه طاقت صبر که می اندیشیدم که پوست بر من بدراند بر آن شدم که برخیزم و به خنجر حنجره او را ببرم و خون او بریزم باز گفتم فتنه ها به پای خواهد شد که نشاندن آن از دست هیچ کس نیاید صبر کردم مادر و خواهر وی آگاه شدند و مرا از دست او کشیدند وی را بیرون بردند ساعتی برنیامد که مادر جیدا درآمد بر گمان آنکه من جیدایم من به گریه درآمدم و ناله برداشتم و جامه در سر کشیدم و پشت بر وی کردم گفت ای دختر از خدا بترس و کاری که خلاف طبع شوهر است پیش مگیر که یک موی از شوهر تو خوشتر از هزار اشتر اشتر خود کیست که تو از برای وی محنت کشی و این شربت چشی پس برخاست و گفت خواهر تو را خواهم فرستاد تا امشب دمساز و همراز تو باشد و برفت بعد از ساعتی خواهر جیدا آمد و گریه برگرفت و بر زننده من دعای بد کرد به او سخن نگفتم در پهلوی من بخفت چون قرار گرفت دست دراز کردم و دهان وی را سخت بگرفتم و گفتم اینک خواهر تو با اشتر است و من به جای او این همه محنت کشیدم این را پوشیده دار اگر نه هم شما فضیحت می شوید و هم من اول وحشت تمام به وی راه یافت و آخر آن وحشت به مؤانست بدل شد و تا صبح آن قصه را می گفت و می خندید چون صبح بدمید جیدا درآمد چون ما را با هم بدید بترسید گفت ویحک این کیست پهلوی تو گفتم خواهر تو و این نیک خواهریست مر تو را پس گفت که وی اینجا چون افتاد گفتم این را از وی پرس که فرصت تنگ است جامه خود برگرفتم و به اشتر پیوستم و هر دو سوار شدیم و در راه درآمدیم در اثنای راه این قصیده را به وی بگفتم پشت مرا بگشاد و جراحتهای تازیانه را بدید و عذرخواهی بسیار کرد و گفت حکما گفته اند یار از برای روز محنت باید و اگر نه روز راحت یار کم نیاید دلا گر آیدت روزی غمی پیش چو یاری باشدت غمخوار غم نیست برای روز محنت یار باید وگرنه روز راحت یار کم نیست # جامی » بهارستان » روضهٔ پنجم (در عشق و ذکر حال عاشقان) » بخش ۸ وقتی رشید به کوفه رسید وزیر وی به نخاسی درآمد غلامی بر وی عرض کردند که چون آهنگ غنا کردی مرغ را از هوا درآوردی خبر او را به رشید رسانیدند بفرمود تا او را بخریدند چون از کوفه عزم رحلت کردند شنیدند که در روز اول می گریست و حدی کنان می گفت آن که ریزد بیگنه خونم به تیغ هجر یار به که از خون چو من شوریده حالی بگذرد من که از یک روزه هجران اینچنین رفتم ز دست وای جان من اگر ماهی و سالی بگذرد این خبر به رشید رسید وی را احضار فرمود و از حال وی استفسار نمود دانست که در کوفه به عشق کسی گرفتار است ترحم کرد وی را آزاد ساخت وزیر گفت حیف باشد که چنین خوش آوازی را آزاد کنند رشید گفت دریغ باشد که چنین بلند پروازی را بنده گیرند ای آن که تو را دولت شاهی هوس است و آزادی بندگان تو را دسترس است آزاد کن او را که بود بنده عشق کان دلشده را بندگی عشق بس است # جامی » بهارستان » روضهٔ پنجم (در عشق و ذکر حال عاشقان) » بخش ۹ خوبرویی را که هزار دانا از سودای او شیدا بود و هر لحظه بر سر کویش از آمد و شد سوداییان هزار غوغا نوبت خوبی به سر آمد و نکبت زشتی از در و بام درآمد عاشقان بساط انبساط بازچیدند و پای اختلاط درکشیدند با یکی از ایشان گفتم این همان یار است که پار بود همان چشم و ابرو به جاست و همان لب و دهان برقرار قامت از آن بلندتر است و تن از آن نیرومندتر این چه وقاحت و بی شرمی است و بیوفایی و بی آزرمی که دامن صحبت ازو درچیدی و پای ارادت ازو درکشیدی گفت هیهات چه می گویی آنچه دل می برد و هوش می ربود روحی بود در قالب تناسب اعضاء و نعومت بدن و لطافت جلد و ملایمت آواز دمیده چون آن روح از این قالب مفارقت کرد با قالب مرده چه عشق بازم و بر گل پژمرده چه نغمه آغازم گل رفت ز باغ خار و خس را چه کنم شه نیست به شهر در عسس را چه کنم خوبان قفسند و حسن خوبی طوطی طوطی چو بپرید قفس را چه کنم # جامی » بهارستان » روضهٔ پنجم (در عشق و ذکر حال عاشقان) » بخش ۱۰ دلارامی که رونق جمال او رفته بود و ظلمت ریش صفحه رویش گرفته طالبان را از مصاحبت خود صبور می دید و عاشقان را از مواصلت خود نفور دانست که حجاب ایشان مویی چند است بر عارض و زنخدان دمیده و از آن دام بی اندام مرغ دل ایشان رمیده جحامی را طلب کرد که از بی یاری بجان آمده ام و از بی خریداری به فغان بیا و این حجاب را از پیش بردار و این دام را از هم بردر حجام مردی ظریف بود و طبعی لطیف داشت پاکی می راند و این قطعه می خواند نوبت خوبی امرد چو سرآید آن به که پی عشوه بناگوش و ذقن نتراشد لوح عارض چو شد از موی تراشیده درشت چوب ساییست که جز صفحه دل نخراشد # جامی » بهارستان » روضهٔ پنجم (در عشق و ذکر حال عاشقان) » بخش ۱۱ عاشقی که از دهشت حبیب دلتنگ بود و از وحشت رقیب پای در سنگ آرزو می برد که کی باشد که آن ساده روی ریش برآورده باشد و پندار حسن از سر بیرون کرده تا بی تحاشی در خدمت او توانم بود و بی تکلف از صحبت او توانم آسود شنودم که چون موی از روی او برآمد و تازگی جمال آن پسر به سر آمد او نیز چون دیگران از راه تمنای او بنشست و دیده از تماشای او بربست با وی گفتند این خلاف آن است که می گفتی گفت من چه دانستم که این صید به هویی بخواهد گریخت و این قید به مویی بخواهد گسیخت در لغت خوانده ام که ریش پر است پیش دانشور لغت پرداز لیکن آن پر کزو به وکر عدم می کند مرغ نیکویی پرواز رونق حسن تو رفته ست ای پسر از نهال خشک سرسبزی مجوی خط سبزت با سیاهی تیره شد حرف پندار جمال از دل بشوی یک دو مویت کز زنخدان سرزده کرده یکسانت به پیران دو موی # جامی » بهارستان » روضهٔ پنجم (در عشق و ذکر حال عاشقان) » بخش ۱۲ درویشی به عشق جفاکیشی گرفتار شد به سر راهی می دوید و اشکی می ریخت و آهی می کشید و از وی به چشم مرحمت هرگز نگاهی نمی دید با او گفتند معشوق تو همواره همخانه مستان است و همخوابه می پرستان با درویشان یار نیست و با معتقدان جز بر سر انکار نی طالب او همچو او می باید و مصاحب او همچو او می شاید هیچ بهتر از آن نیست که دامن از او درچینی و پی کار خود بنشینی درویش چون این نصیحت شنود بخندید و گفت درد عشق است مرا بهره ز جانان نخورم غصه گر زو دگری حسن تجمل بیند او گلستان جمال است عجب نیست کزو خارکش خار برد طالب گل گل چیند # جامی » بهارستان » روضهٔ پنجم (در عشق و ذکر حال عاشقان) » بخش ۱۳ خوبرویی را کمند ارادت به حلقه درویشان کشید و چون نکته مرکز در دایره صوفیان آرمید شد رخش قبله خداجویان از خدا روی خود در او کردند فوطه پوشان بر آن شکر گفتار چون مگس بر شکر غلو کردند هر کس او را خاصه خود می خواست و خود را در نظر قبول او می آراست تا عاقبت در این کشاکش میان ایشان خلاف افتاد و نزاع خاست نیست دور از عشقبازان کوفتن بر یکدگر چون دم از عشق یکی معشوق نیکو رو زنند طایفان کعبه را چون شوق سازد تیزگام جای آن دارد اگر بر یکدگر پهلو زنند پیر خانقاه که او نیز از آن نمد کلاهی داشت و در آن دعوی هر دم بر خود گواهی آن پسر را طلبید و زبان نصیحت کشید که ای فرزند ارجمند و جوان دلپسند با هر کس چون شیر و شکر میامیز و به ریسمان فریب هر ناکس در میاویز تو آیینه خدانمایی دریغ باشد که با هر بی سر و پا چهره گشایی هر لحظه عنان به چنگ اغیار مده در خلوت خاص عام را بار مده رخسار تو مرآت صقالت زده است مرآت صقیل را به زنگار مده چون آن شیرین پسر این نصیحت شنید بر وی تلخ آمد روی ترش کرده برخاست و به بهانه ای از خانقاه بیرون رفت و چند روز نیامد پیر و مریدان از غم مفارقت او به جان آمدند و از الم مهاجرت او به فغان به الماس مژه گوهر عجز و اضطرار سفتند و به لسان افتقار و زبان اعتذار گفتند باز آ که بر تو هیچ کس حکمی ندارد ای پسر با هر که خواهی می نشین از هر که خواهی می گذر هرچند فریب عقل و خصم دینی بازآ که دل شکسته را تسکینی این بس که بلا و محنت ما بینی با ما به طفیل دیگران بنشینی آن جوان اعتذار درویشان را استماع فرموده از شیوه تندخویی گذشت و به صحبت آن تنها ماندگان مهجور و فراق دیدگان رنجور بازگشت بعد از چهار چیز ز جانان چهار چیز خوشتر بود ز راحت رحمت پس از عذاب وصلی پس از فراق و وفایی پس از خلاف صلحی پس از نزاع و رضایی پس از عتاب # جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۱ از حضرت رسالت - صلی الله علیه و سلم - آرند که فرموده است که مؤمن مزاح کن و شیرین سخن باشد و منافق ترشرو و گره بر ابرو امیرالمؤمنین علی کرم الله وجهه گفته است که هیچ باک نیست اگر کسی چندان مزاح کنند که مؤمن از حد بدخویی و دایره ترشرویی بیرون آید # جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۲ رسول صلی الله علیه و - مر عجوزه را گفت که عجایز به بهشت در نیایند آن عجوزه به گریه درآمد فرمود که خدای تعالی ایشان را جوان گرداند و جوانتر از آنچه بودند برانگیزاند آنگه به بهشت برد و نیز مر زنی را از انصار گفت به شوهر خود برس که در چشم وی سفیدی واقع است آن زن به سرعت و اضطراب تمام پیش شوهر خود دوید شوهر از وی سبب اضطراب پرسید آنچه حضرت فرموده بودند باز گفت گفت راست فرموده اند در چشم من سفیدی هست و سیاهی هست اما نه به بدی گر مقبلی مزاح کند عیب او مکن شغلیست آن به قاعده عقل و دین مباح دل آیینه است کلفت جد زنگ آیینه آن زنگ را چه امکان صیقل بود مزاح # جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۳ روزی اصمعی بر مایده هارون حاضر بود ذکر پالوده کردند اصمعی گفت بسیاری از اعراب باشند که هرگز پالوده را ندیده باشند و نام او نشنیده هارون گفت بر این دعوی که کردی گواهی بگذران و اگر نه دروغ است این اتفاقا روزی هارون به شکار بیرون رفت اصمعی با وی بود دیدند که اعرابیی حالی از بادیه می رسد هارون با اصمعی گفت که او را پیش من آر اصمعی پیش وی رفت که امیرالمؤمنین تو را می خواند اجابت کن گفت مؤمنان را امیر می باشد اصمعی گفت آری اعرابی گفت من به وی ایمان ندارم اصمعی وی را دشنام داد گفت یا ابن الزانیه اعرابی در غضب شد و گریبان اصمعی را بگرفت و هرسو می کشید و دشنام می داد و هارون می خندید بعد از آن پیش هارون آمد و گفت ای امیرالمؤمنین چنانچه این مرد گمان می برد داد من از وی بستان که مرا دشنام داده است هارون گفت دو درم به وی ده اعرابی گفت سبحان الله مرا دشنام داده است مرا دو درم دیگر به وی می باید داد هارون گفت آری حکم ما چنین است اعرابی روی با اصمعی کرد و گفت یا ابن الزانیین روان باش و به حکم امیرالمؤمنین چهار درم بده هارون از خنده به پشت افتاد پس وی را همراه بردند چون به قصر هارون درآمد و آن عظمت و شوکت بدید و مجلس هارون را مشاهده کرد در چشم وی بزرگ نمود پیش آمد و گفت السلام علیک یا الله هارون گفت خاموش باش چه می گویی گفت السلام علیک یا نبی الله گفتند ویحک چه می گویی وی امیرالمؤمنین است گفت السلام علیک یا امیرالمؤمنین هارون گفت و علیک السلام پس وی را بنشاندند و مایده کشیدند و از هر چیزی بخورد و در آخر پالوده آوردند اصمعی گفت امید می دارم که وی نداند که پالوده چه چیز است هارون گفت اگر چنین باشد تو را یک بدره بدهم پس اعرابی دست دراز کرد و پالوده را خوردن گرفت به وجهی که به آن می مانست که هرگز نخورده است هارون از وی پرسید که این چه چیز است که می خوری گفت سوگند به آن خدای که تو را به خلافت مکرم کرده است که من نمی دانم که این چه چیز است اما خدای تعالی در قرآن می گوید و فاکهة و نخل و رمان نخل نزدیک ما هست گمان می برم که این رمان است اصمعی گفت ای امیرالمؤمنین اکنون دو بدره بر تو واجب شد زیرا که وی همچنانکه پالوده را نمی داند رمان را نیز نمی داند هارون فرمود تا اصمعی را دو بدره زر دادند و اعرابی را چندان که غنی شد کیست دانی کریم آن که ز بند نیست آگه خزانه درمش هرچه آید بر او چه جد و چه هزل همه گردد بهانه کرمش # جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۴ خلیفه روزی چاشت می خورد و بره بریان پیش او نهاده بودند اعرابی از بادیه در رسید وی را پیش خواند اعرابی بنشست و به شره تمام در خوردن ایستاد خلیفه گفت چه میشومی که چنان این بره را از هم می دری و به رغبت می خوری که گوییا پدر او تو را به سرو زده است اعرابی گفت این خود نیست اما تو چنان به چشم شفقت در وی می نگری و از دریدن و خوردن او ید می بری که گوییا مادر او تو را شیر داده است خواجه بر مال خود آن گونه رحیم است و شفیق که به چشم شفقت می نگرد در همه چیز گر فتد در بره و میش وی اندک خطری به فداشان بدهد مادر و فرزند عزیز فی المثل گر خواجه نان و بره بریان نهد پیش تو بر خوان اگر روزی شوی مهمان او گر کنی صد رخنه در دندانش از سنگ ستم به که از دندانت افتد رخنه ای در نان او گر خورد از دست تو صد زخم بر پهلو و پشت به که پر سازی تهیگاه خود از بریان او # جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۵ بهلول را گفتند دیوانگان بصره را بشمار گفت آن از حیز شمار بیرون است اگر گویید عاقلان را بشمارم که معدودی چند بیش نیستند هرکه عاقل بینی او را بهره است نقد وقت از مایه دیوانگی می زید از آفتاب حادثات شادمان در سایه دیوانگی # جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۶ فاضلی بر یکی از دوستان صاحب راز خود نامه می نوشت شخصی در پهلوی او نشسته بود و به گوشه چشم نوشته وی را می خواند بر وی دشوار آمد بنوشت که اگر نه در پهلوی من دزدی زن به مزد نه نشسته بودی و نوشته مرا نمی خواندی همه اسرار خود بنوشتمی آن شخص گفت والله ای مولانا که من نامه تو را مطالعه نکردم و نخواندم گفت ای نادان پس این را که می گویی از کجا می گویی هرآن کس که دزدیده بر سر مرد شود مطلع شایدش خواند دزد بر آن کار اگر مزد دارد طمع همین به که نامش نهی زن به مزد # جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۷ مستی از خانه بیرون آمد و در میانه راه بیفتاد و قی کرد و لب و دهان خود بیالود سگی آمد و آن را لیسیدن گرفت پنداشت که آدمی است که آن را پاک می کند دعا می کرد که خدای تعالی فرزندان و فرزندان فرزندان تو را خدمتگار تو گرداند بعد از آن سگ پای برداشت و بر روی او بول کرد گفت بارک الله ای سیدی که آب گرم آوردی تا روی مرا بشویی شرابخواره چو بر خویشتن روا دارد که سبلت از قی ناپاک می بیالاید سگ از مثانه گر ابریق آب گرم آرد که غسل سبلت ناپاک او کند شاید # جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۸ قاضی بغداد به عزیمت مسجد آدینه پیاده بیرون آمد مستی پیش وی رسید وی را بشناخت گفت اعزک الله ایها القاضی روا باشد که تو پیاده روی آنگه به طلاق سوگند خورد که قاضی را برگردن خود سوار کند قاضی گفت پیش آی ای ملعون چون برگردن او سوار شد روی باز پس کرد که به تک تیز روم یا آهسته گفت میان این و آن اما باید که رم نکنی و نلغزی و به پای دیوارها نزدیک روی تا از مزاحمت روندگان مأمون باشم گفت بارک الله ایها القاضی تو خود قاعده سواری را نیکو می دانسته ای چون قاضی را به مسجد رسانید فرمود تا وی را در زندان محبوس کنند گفت اصلحک الله ایها القاضی این سزای کسی است که تو را از مذلت پیادگی برهاند و به مرکوبی تو تن دردهد و به عزت سواری به مسجد رساند قاضی بخندید و وی را بگذاشت مستی به قصد عربده چون راه گیردت با او به رفق کار کن ای کاردان حکیم موییست عرض مرد خردمند خرده دان مپسندش از کشاکش نابخردان دو نیم # جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۹ جولاهی در خانه دانشمندی ودیعتی نهاد چون یکچند برآمد به آن محتاج شد پیش وی رفت دید که بر در سرای خود بر مسند تدریس نشسته و جمعی از شاگردان پیش وی صف بسته گفت ای استاد به آن ودیعت احتیاج دارم گفت ساعتی بنشین تا از درس فارغ شوم چون جولاه بنشست مدت درس او دیر کشید و وی مستعجل بود و عادت آن دانشمند آن بود که در وقت درس گفتن سر خود می جنبانید جولاه را تصور آن شد که درس گفتن همان سر جنبانیدن است گفت ای استاد برخیز و مرا تا آمدن نایب خود گردان تا من به جای تو سر می جنبانم و ودیعت مرا بیرون آور که من تعجیل دارم دانشمند چون آن شنید بخندید و گفت فقیه شهر زند لاف آن به مجلس عام که آشکار و نهان علوم می داند جواب هرچه از او پرسی آن بود که به دست اشارتی بکند یا سری بجنباند # جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۱۰ نابینایی در شب تاریک چراغی در دست و سبویی بر دوش در راهی می رفت فضولی به وی رسید و گفت ای نادان روز و شب پیش تو یکسان است و روشنی و تاریکی در چشم تو برابر این چراغ را فایده چیست نابینا بخندید که این چراغ نه از بهر خود است از برای چون تو کوردلان بی خرد است تا با من پهلو نزنند و سبوی مرا نشکنند حال نادان را ز نادان به نمی داند کسی گرچه در دانش فزون از بوعلی سینا بود طعن نابینا زدی ای دم ز بینایی زده زانکه نابینا به کار خویشتن بینا بود # جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۱۱ عمرو لیث یکی از لشکریان خود را دید بر اسبی لاغر نشسته زین لاغر اسبکی که همانا نیافته ست جز از عظام جوهر ترکیب او نظام همچون خر عزیر عظام آمده به هم لیکن هنوز گوشت نروییده از عظام لاغر اسبی که گر بجویی از گوشت در او نشان نیابی از سر تا سم گرش بکاوی جز پوست بر استخوان نیابی گفت لعنت بر لشکریان من باد که هر دینار و درم که به ایشان دادم فروج زنان خود را فربه ساختند و مرکوبان خود را از گرسنگی بگداختند آن شخص بشنید گفت والله ای امیر اگر نظر استبصار بر فرج زن من گماری آن را از سرین اسب من لاغرتر شماری عمرو از این سخن بخندید و او را چیزی کرایمندی انعام کرد و گفت برو هر دو مرکوب خود را فربه کن مرکوب تو دو داد خدا بار خویش را گاهی ازان بر این نه و گاهی ازین بر آن زان بارگی شب کن و زین بارگیر روز این را به زیر زین کش و آن را به زیر ران # جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۱۲ علویی در بغداد زنی را به خود خواند آن زن از وی دینار و درهم خواست علوی گفت تو به آن راضی نیستی که جزوی از اهل خاندان نبوت و خانواده ولایت در تو فرود آید زن گفت این فسانه را به قحبگان قم و کاشان گوی از قحبگان بغداد این آرزو را جز به دینار و درهم مجوی به سفله تا ندهی ضعف آن کزو خواهی طمع مدار کزو کام دل به دست آید گره گشای ز کیسه که قحبه بند ازار به دوستی خدا و رسول نگشاید گفت مملوکه ای به مالک خویش کز قفایش گرفت راه فساد ترک این فعل کن که جایز نیست پیش دین پیشگان شرع نهاد گفت خامش که شیخ دین مالک به چنین عیش رخصت ما داد گفت مسکین ز زیر او که خدات در زد و گیر مالک اندازاد # جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۱۳ فاضلی که صورتی قبیح و هییتی کریه داشت به فرزدق رسید وی را دید که روی او به جهت مرضی زرد شده گفت تو را چه بوده است که رنگ تو چنین زرد شده است گفت چون تو را دیدم از گناهان خود اندیشیدم رنگ من چنین زرد برآمد گفت در وقت دیدن من چرا از گناهان خود یاد کردی گفت ترسیدم که خدای تعالی مرا عقوبت کند و همچون تو مسخ گرداند چون رخ زشت تو بینم دل من عقد اصرار گنه فسخ کند زانکه ترسم که ز شومی گناه قهر ایزد چو توام مسخ کند و همین فاضل گوید که با دوستی در راهی ایستاده بودم و سخن می گفتم زنی آمد و در برابر من ایستاد و در روی من نظر می کرد چون نظر کردن وی از حد درگذشت غلام را گفتم پیش آن زن رو و بپرس که چه می شود غلام باز آمد که می گوید که چشم من گناهی عظیم کرده بود می خواستم که وی را عقوبتی کنم هیچ عقوبت زیادت از آن نیافتم که به این زشت رو نظر کنم نامه مردم چشمم ز گنه شسته نشد گرچه از گریه دو صد بار پر آبش کردم تا رهد زآتش فردای قیامت امروز به نظر در رخ زشت تو عذابش کردم # جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۱۴ جاحظ گوید هرگز خود را چنان خجل ندیدم که روزی مرا زنی بگرفت و به در دکان استاد ریخته گر برد که همچنین من متحیر شدم که آن چه بود از آن استاد پرسیدم گفت مرا فرموده بود که تمثالی بر صورت شیطان برای من بساز گفتم نمی دانم که بر چه شکل می باید ساخت تو را آورد که بدین شکل بوالعجب روی و گونه ای داری کس بدین روی و گونه نتوان کرد بهر تصویر صورت شیطان جز رخت را نمونه نتوان کرد # جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۱۵ شخصی زشت رویی را دید که از گناهان استغفار می کرد و نجات از آتش دوزخ می طلبید گفت ای دوست بدین روی چرا بر دوزخ بخیلی می کنی و آن را از آتش دریغ می داری چون نبینی تو روی خود زان رو بر کسان ناخوش است نی بر تو گر بدین رو در آتشت فکنند حیف بر آتش است نی بر تو # جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۱۶ زشت رویی پیش طبیب رفت که بر زشتترین جایی دملی برآورده ام طبیب تیز در روی او نگریست و گفت دروغ می گویی اینک روی تو را می بینم بر وی هیچ دملی نیست ز زشتی است که سلطان شرع نپسندد که عضوهای فرود از کمر برهنه کنی چو رویت از همه جا زشت تر بود چه عجب که رو بپوشی و جای دگر برهنه کنی # جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۱۷ شخصی بزرگ بینی زنی را خواستگاری می کرد و در تعریف خود می گفت که من مردی ام از خفت و سبکساری دور و بر احتمال مکاره صبور زن گفت اگر تو بر احتمال مکاره صبور نبودی این بینی را چهل سال نتوانستی کشیدن از بینی بزرگ تو باریست بر همه تا کی به هرزه روی سوی آن و این نهی هرلحظه سجده تو نه از بهر طاعت است بار گران بینی خود بر زمین نهی # جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۱۸ ظریفی شخصی را دید که موی بسیار بر روی دمیده بود گفت این موی ها را بکن پیش از آن که روی تو سر گردد خواجه هر روز اگر به موچینه از رخ خود نه موی برگیرد چند روزی چو بگذرد بر وی رویش از موی حکم سرگیرد # جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۱۹ معاویه و عقیل بن ابی طالب با هم نشسته بودند معاویه گفت ای اهل شام هیچ شنیده اید قول الله تعالی را آنجا که می گوید تبت یدا ابی لهب و تب گفتند آری گفت ابولهب عم عقیل است عقیل گفت ای اهل شام هیچ شنیده اید قول الله تعالی را آنجا که می گوید وامراته حمالة الحطب گفتند آری گفت حمالة الحطب عمه معاویه است چو هست در تو منقصتی عیب دیگری کردن به آن نه قاعده مرد باهش است او خامش است از تو و از عیب دیگران گویا کنی به عیب خود آن را که خامش است # جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۲۰ علویی با شخصی در اثنای خصومت گفت مرا چون دشمن می داری و حال آنکه تو مأموری به آنکه در هر نماز بر من صلوات فرستی و بگویی اللهم صل علی محمد و علی آل محمد گفت من الطیبین الطاهرین نیز می گویم و تو از آن بیرونی ای که ز آل نبی می شمری خویش را هست گواهت بر آن پاکی ذات و صفات چون تو دم از طیبات می زنی و طیبین کو صفت طیبین یا سمت طیبات # جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۲۱ مدعیی خود را به صورت علویان آراسته و به دعوی آن نسبت عالی برخاسته در دعوی وی عیان نه از صدق فروغ هم دوش ز گیسوان گواهان دروغ بر صاحبدلی درآمد از جای بجست و وی را بر صدر نشاند و در صف نعال نشست هر چه طلب داشت زیادت از آن عطا کرد و در وقت خروجش ادب مشایعه به جای آورد اصحاب گفتند ما این شخص را می شناسیم نسبت وی از این نسبت دور است و دعوی وی در این صورت کذب و زور نه پدرش را از این خاندان بویی است نه مادرش را در این خانواده رویی مادرش شهرگرد و خانه گداست پدرش دیگ بند و دوک تراش آن یکی از قبیله ارذال وین دگر از طویله اوباش صاحبدل گفت آنچه ما کردیم نه لایق صادقان این خانواده است بلکه فراخور مدعیان از راه افتاده است هرکس ز خاندان نبوت نصیب یافت تعظیم او وظیفه هر بی نصیب نیست هست او غریب دهر به راه محبتش گر مال و ملک و جاه ببازی غریب نیست # جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۲۲ خلیفه با اعرابیی از مایده طعام می خورد در آن اثنا نظرش بر لقمه وی افتاد مویی به چشم وی درآمد گفت ای اعرابی موی را از لقمه خود دور کن اعرابی گفت بر مایده کسی که چندان در لقمه خورنده نگرد که موی را بیند طعام نتوان خورد و دست از طعام باز کشید و سوگند خورد که دیگر بر مایده وی طعام نخورد چو میزبان بنهد خوان مکرمت آن به که از ملاحظه میهمان کنار کند نه آن که بر سر خوان لقمه لقمه او را به زیر چشم ببیند به دل شمار کند # جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۲۳ جمعی نشسته بودند و سخن کمال و نقصان رجال در پیوسته یکی از آن میان گفت هر که دو چشم بینا ندارد نیم مرد است و هر که در خانه عروسی زیبا ندارد نیم مرد است و هر که وقوف بر سباحت دریا ندارد نیم مرد است نابینایی در مجلس حاضر بود که زن نداشت و سباحت نمی دانست بانگ بر وی زد که ای عزیز عجب مقدمه ای پرداختی و مرا از دایره مردی چنان دور انداختی که هنوز نیم مرد در می باید تا نام هیچ مردی بر من شاید چنان ز پایه مردی فتاد خواجه برون ز بس فسردگی و خام ریشی و سردی که گر هزار فضیلت رسد ز مردانش قدم برون ننهد از حدود نامردی # جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۲۴ بهلول بر هارون الرشید درآمد یکی از وزرا گفت بشارت باد مر تو را ای بهلول که امیرالمؤمنین تو را بر سر قرده و خنازیر سردار و امیر گردانید بهلول گفت گوش به من دار و فرمان من به جا آر که از جمله رعایای منی به شهریاری گاو و خرم دهی مژده رعیتی که بود خاص شهریار تویی شمار لشکریانم ز خرس و خوگ کنی نخست کس که درآید درین شمار تویی # جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۲۵ توانگری در عهد یکی از ظالمان بمرد وزیر آن ظالم پسر وی را طلب کرد و پرسید که پدر تو چه گذاشته است گفت از مال و منال چنین و چنان و از وارثان وزیر کبیر را ایده الله سبحانه و این فقیر حقیر را وزیر بخندید و فرمود که میراث وی را به دو نیم کردند نیمی را به وی گذاشت و نیمی را برای پادشاه برداشت ظلم پیشه وزیر نشناسد جز حق پادشاه مال یتیم عدل داند اگر برد به تمام فضل داند اگر کند به دو نیم # جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۲۶ ترکی را گفتند کدام دوستتر داری غارت امروز یا بهشت فردا گفت آنکه امروز دست به غارت بگشایم و هرچه بیابم بربایم و فردا با فرعون در آتش درآیم آن شنیدستی که ترکی وصف جنت چون شنید گفت با واعظ که آنجا غارت و تاراج هست گفت نی گفتا بتر باشد ز دوزخ آن بهشت کاندر او کوته بود از غارت و تاراج دست # جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۲۷ گدایی بر در سرایی چیزی خواست کدخدای خانه از درون آواز داد معذور دار که خانگیان اینجا نیستند گدا گفت من پاره نان می خواهم نه مباشرت با خانگیان چون گدا بر در سرات رسد هرچه داری بده بهانه مکن تا نیاید به خاطرش چیزی پیش او ذکر اهل خانه مکن کس در حرم سفله ناپاک سیر چون نان نبود نهفته از چشم بشر از خانه او توقع نان بتر است کز خانگیان توقع چیز دگر # جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۲۸ معلمی را پسر بیمار شد و مشرف به موت گشت گفت غسال بیارید تا وی را بشوید گفتند هنوز نمرده است گفت باکی نیست آن زمان را که از غسل وی فارغ شوید بخواهد مرد هرکه در کار خویش پیش از وقت می نماید به حکم طبع شتاب می خورد روزه نارسیده به شب می کشد موزه نارسیده به آب # جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۲۹ پسر معلمی را گفتند چه بلا احمقی گفت اگر من احمق نبودمی ولدالزنا بودمی عیب مادر بود ار فرزندی خلق و خویش نه به وفق پدر است گوش استر که دراز است گواست کش نه اسب است پدر بلکه خر است # جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۳۰ از معلمی پرسیدند که تو بزرگتری یا برادر تو گفت من بزرگترم اما چون یک سال دیگر بر وی بگذرد با من برابر خواهد شد چو هیچ چیز نشد حاصلت چه می پرسی که روزگار فلان در چه چیز می گذرد شمار عمر کسان می کنی نمی دانی که در مقابله عمر تو نیز می گذرد # جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۳۱ بیماری بر شرف موت بود ابخری که از دهانش بوی ناخوش می آمد بر بالینش نشسته بود سر به نزدیک وی می برد و تلقین شهادت می کرد و بر روی وی نفس می زد هرچند بیمار روی خود می تافت وی الحاح بیشتر می کرد و سر نزدیکتر وی می برد چون کار بر بیمار تنگ آمد گفت ای عزیز می گذاری که من خوش و پاکیزه بمیرم یا می خواهی که مرگ مرا به هرچه از آن ناپاکتر است بیالایی در جهان اهل فضل نایابند گوش بر هر فضول نتوان کرد هر که بوی ریا دهد ز لبش نفسش را قبول نتوان کرد # جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۳۲ مردی به شخصی رسید و آغاز گله کرد که روا باشد که مرا نمی شناسی و رعایت حق من نمی کنی آن شخص حیران ماند و گفت از اینها که تو می گویی من خبری ندارم گفت پدرم مادر تو را خواستگار کرده بوده است اگر وی را می خواست من برادر تو می بودم آن شخص گفت والله این خویشی است که سبب آن می شود که من از تو میراث برم و تو از من میراث بری گمان خام طمع آن بود که بر همه خلق فریضه است که با وی شوند احسان سنج چو خامی طمع او به پختگی نرسد فتد ز تنگدلی در مضیق محنت و رنج # جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۳۳ کوژپشتی را گفتند آن می خواهی که خدای تعالی پشت تو را چون دیگران راست گرداند یا آن که پشت دیگران را چون تو کوژ گرداند گفت آنکه همه را چون من کوژ گرداند تا به آن چشمی که ایشان در من نگریسته اند من نیز به همان چشم در ایشان نگرم خوش آنکه خصم به عیبی که طعنه تو زند به رغم وی ز چنان عیب رسته بنشینی وز این نشستن بی عیب خوشتر آن باشد که مبتلا شده او را به عیب خود بینی # جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۳۴ شخصی نماز گزارد و بعد از نماز دعا کرد و در دعای خود درآمدن در بهشت و خلاصی از آتش دوزخ خواست پیرزنی در قفای او ایستاده بود و آن را می شنید می گفت خداوندا مرا در آنچه می خواهد شریک گردان چون آن شخص آن را بشنید گفت خداوندا مرا بر دار کش و به ضرب تازیانه بمیران پیرزن گفت خداوندا مرا بیامرز و از آنچه می طلبد نگاه دار آن شخص روی باز پس کرد که این عجب ناراست حکمی است و ناپسندیده قسمتی که در راحت و آسودگی با من انبازی و در محنت و فرسودگی از من ممتاز نه منصف باشد آن طامع که کامی چو یابی از خدای انباز گردد وگر در راه ناکامی نهی گام هم از گام نخستین باز گردد # جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۳۵ زنی از شوهر خود شکایت پیش قاضی برد که مرا یک لحظه فارغ نمی گذارد نه در خلا و نه در ملا و نه در وقت خمیر کردن و نه در وقت نان پختن و نه در وقتی که روزه می دارم و نه در وقتی که نماز می گزارم شوهرش گفت من تو را از برای این خواسته ام زن گفت ایهاالقاضی حسبة لله که تعیین کن که در شبانه روزی چند بار با من نزدیکی کند تا من بدانم و خود را بر آن راست گیرم قاضی گفت ده بار زن گفت طاقت این ندارم گفت نه بار گفت طاقت ندارم و همچنین می گفت تا به پنج بار رسانید زن گفت طاقت این نیز ندارم قاضی گفت وای بر تو نمی خواهی که این مسکین را هیچ بهره ای باشد زن گفت راضی شدم مرد گفت ای قاضی بفرمای تا کسی را کفیل خود کند زن گفت اینک قاضی مسلمانان کفیل من است قاضی گفت ای زانیه می خواهی که از وی بگریزی و مرا در دست وی اندازی تا آنچه با تو می کند با من کند برخیز و بیرون رو که لعنت خدای بر تو باد در وایه های نفس وکیل کسی مشو ترسم که با هزار عزیزی شوی ذلیل تن در دهد به قحبگی آید چو وقت کار هر پاکدامنی که شود قحبه را کفیل # جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۳۶ پیری که کام جوانی رانده بود و از قوت کامرانی مانده کنیزکی صاحب جمال خرید و به وقت فرصتش در کنار کشید هر چند پیر حریص بود اما آلتش مساعدت ننمود با کنیزک گفت لطفی بنمای و دست عنایت برگشای و به اندک مالشی این خفته را برخیزان و این مرده را برانگیزان چو رشته آلت من سخت سست است به مالش یاریی ده ای نکو زن نمالی تا سر رشته به انگشت نیارد رفت در سوفار سوزن کنیزک هر چند دست جنبانید به جایی نرسید و هرچند مالش داد کاری نگشاد شنیدند که این ابیات می گفت ولیکن از آن پیر می نهفت به منزل نارسیده آلت پیر به سان لاشه لاغر بخسبد به زور دست چون خیزانی از جای چو داری دست از او دیگر نجنبد # جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۳۷ شخصی ده درم بر جوحی دعوی کرد قاضی پرسید که گواه داری گفت نی گفت سوگندش دهم گفت سوگند وی را چه اعتبار هر لحظه خورد هزار سوگند دروغ زان گونه که در بادیه اعرابی دوغ جوحی گفت ای قاضی مسلمانان در مسجد محله ما امامی است پرهیزگار راست گفتار نیکوکردار وی را بطلب و به جای من سوگند ده تا خاطر این مرد قرار گیرد # جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۳۸ اعرابی شتری گم کرد سوگند خورد که چون بیابد به یک درم بفروشد چون شتر را یافت از سوگند خود پشیمان شد گربه ای در گردن شتر آویخت و بانگ زد که که می خرد شتری به یک درم و گربه ای به صد درم اما بی یکدیگر نمی فروشم شخصی بود آنجا رسید گفت چه ارزان بودی این شتر اگر این قلاده در گردن نداشتی لییم اگر به شتر بخشدت عطا مستان که این ز عادت اهل کرم برون باشد قلاده ای که ز منت به گردنش بندد هزار بار ز بار شتر فزون باشد # جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۳۹ اعرابیی شتری گم کرد بانگ زد که هر که شتر مرا به من آرد مر او راست دو شتر با وی گفتند هیهات این چه کار است که سرباری مه از خروار است گفت شما لذت یافت و حلاوت وجدان نچشیده اید معذورید گمشده گرچه حقیر است مگوی که عنان از طلبش تافته به هست در قاعده خرده شناس لذت یافتن از یافته به # جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۴۰ طبیبی را دیدند که هرگاه به گورستان رسیدی ردا در سر کشیدی از سبب آنش سؤال کردند گفت از مردگان این گورستان شرم می دارم بر هر که می گذرم ضربت من خورده است و در هر که می نگرم از شربت من مرده است ای رای تو در علاج بیمار علیل برآمدن مرگ قدوم تو دلیل در کشور مات منت جان ستدن برداشته ای ز گردن عزراییل ای صنعت طب شکسته بازار از تو هرچند بود به رنج بیمار از تو المنة لله که عجب خوشنودند غسال و کفن فروش و حفار از تو یکی از حکما گفته است طبیب ناقص وباست مر عامه را ای که هستی ز طب ناقص خویش عامه خلق را به جای وبا چه عجب گر کنند نفرینت هست نفرین تو دعای وبا # جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۴۱ روزی در فصل بهاران با جمعی از دوستداران به هوای گشت و تماشای صحرا و دشت بیرون رفتیم چون در موضع خرم منزل ساختیم و سفره انداختیم سگی از دور آن را دید خود را به آنجا رسانید یکی از حاضران پاره سنگ برداشت و چنانکه نان پیش سگ اندازند پیش وی انداخت آن را بوی کرد و بی توقف بازگشت هرچند آواز دادند التفات نکرد اصحاب از آن متعجب شدند یکی از آن میان گفت می دانید که این سگ چه گفت گفت این بدبختان از بخیلی و گرسنگی سنگ می خورند از خوان ایشان چه توقع توان داشت و از سفره ایشان چه تمتع توان گرفت خواجه چون افکنده خوان نزدیک و دور حظ و بهره برده زانجا بیدرنگ حظ مسکین گر به از نزدیک چوب بهره بیچاره سگ از دور سنگ # جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۴۲ پسری را گفتند می خواهی که پدر تو بمیرد تا میراث وی بگیری گفت نی اما می خواهم که وی را بکشند تا چنانچه میراث وی بگیرم خونبهای وی نیز بستانم فرزند که خواهد ز پی مال پدر را خواهد که نماند پدر و مال بماند خوش نیست به مرگ پدر و بردن میراث خواهد که کشندش که دیت هم بستاند کنیزکی صاحب جمال می گذشت شخصی در عقب وی ایستاد کنیزک گفت آنچه خواجه من با من می کند می خواهی گفت بلی گفت بنشین که خواجه من از عقب می رسد با تو آن کند که با من می کند کودکی را پدر آمد ز سفر هر که کردش ز در خانه گذر گفت ای خواجه بده سیم و زرم مژدگانی قدوم پدرم زیرکی گفت بدو کای فرزند مقدم او همه را نیست پسند مادرت را ز سفر آمده شوی مژدگانی ز کس مادر جوی # جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۴۳ شخصی بر شاعری بیتی خواند که قافیه در یک مصراع راء مهمله مضموم آورده بود و در یکی زاء معجمه مکسور شاعر گفت این قافیه راست نیست زیرا که یک جا حرف راست بی نقطه و یکجا حرف زاست به نقطه آن شخص گفت این را نقطه مزن شاعر گفت یک جا قافیه مضموم است و یک جا مکسور گفت بنگرید این چه نادان مردیست من می گویم نقطه مزن وی اعراب می کند‍ آن سفله که مدح را ز ذم نشناسد فتح از کسر و کسر ز ضم نشناسد زو در عجبم که چون دم از شعر زند کو شعر و شعیر را ز هم نشناسد # جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۴۴ دو شاعر بر مایده ای جمع آمدند پالوده ای آوردند بغایت گرم یکی از ایشان مر دیگری را گفت این پالوده گرمتر است از آن حمیم و غساق که فردا در جهنم خواهی آشامید دیگری در جواب گفت یک بیت از اشعار خود بخوان و بر آنجا دم تا هم تو بیاسایی و هم دیگران از خنک شعر خویش یک مصراع گر کنی نقش بر در دوزخ از جهنم برد حرارت نار در حمیم آورد برودت یخ # جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۴۵ شاعری پیش صاحب عباد قصیده ای آورد هر بیت از دیوانی و هر معنی زاده طبع سخندانی صاحب گفت از برای ما عجب قطار شتر آورده ای که اگر کسی مهارشان بگشاید هر یک به گله دیگر گراید همی گفتی به دعوی دی که باشد به پیش شعر عذبم انگبین هیچ ز هر جا جمع کردی چند بیتی به دیوانت نبینم غیر ازین هیچ اگر هریک به جای خود رود باز بجز کاغذ نماند بر زمین هیچ # جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۴۶ فرزدق ملک بصره را که خالد نام داشت مدح کرد صله مدح خود چنان که می خواست نیافت به این دو بیتش هجو کرد لقد غرنی من خالد باب داره ولم ادر ان للوم حشو اهابه ولست و ان اخطات فی مدح خالد باول انسان خری فی ثیابه می گوید آراسته بیرون سرایی دیدم در مدح خداوند سرا پیچیدم آلود شعار شعر پاکیزه من از لوث حدث چو مدحش اندیشیدم چون این دو بیت به خالد رسید ده هزار درم به وی فرستاد و پیغام داد که به این درمها معنی را که از باطن خود نموده ای و ظاهر خود را به آن آلوده ای بشوی عجب مدار ز ممدوح اگر کند احسان بجای مادح خود گرچه نیک و بد گوید ز بحر جود کند رشحه ای روان که بدان ز لوح خاطر خود حرف ذم خود شوید # جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۴۷ شاعری بر فاضلی شعری خواند چون به اتمام رساند گفت این را در خلا جا گفته ام فرمود که والله راست می گویی از این بوی آن می آید سخنور مگو گو که اشعار او ز بحر کدر یا صفا آمده ست زند صاحب ذوق را بر مشام نسیمی که آن از کجا آمده ست # جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۴۸ شاعری پیش طبیب رفت و گفت چیزی در دل من گره شده است و وقت مرا ناخوش می دارد و از آنجا فسردگی به همه اعضای من می رسد و موی بر اندام من برمی خیزد طبیب مردی ظریف بود گفت به تازگی هیچ شعری گفته ای که هنوز بر کسی نخوانده باشی گفت آری گفت بخوان بخواند باز گفت بخوان بخواند گفت برخیز که نجات یافتی این شعر بود که در دل تو گره شده بود و خنکی آن به بیرون سرایت می کرد چون از دل خود بیرون دادی خلاص یافتی چه شعر است این که چون نامش ز دانا بپرسی بر زبانش هرزه آید و گر بر شربت بیمار خوانی تب محرق رود تب لرزه آید # جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۴۹ واعظی بر بالای منبر شعری از هر چه گویند بی مزه تر خواند و ترویج آن را گفت والله این را در اثنای نماز گفته ام شنیدم که یکی از مجلسیان می گفت شعری که در نماز گفته شده است چنین بی مزه است نمازی را که در وی این شعر گفته شده باشد چه مزه بوده باشد گفتی که دوش گفته ام اندر نماز شب شعری که قدر جمله اشعار ازو شکست آن شعر اگر ز منفذ سفل آمدی فرود زان یافتی نماز تو همچون وضو شکست شاعری خواند پرخلل غزلی کین به حذف الف بود موصوف گفتمش نیست صنعتی زان به که کنی حذف ازان تمام حروف دی همی خواندی به دعوی مطلعی کین نه مطلع بلکه بحر گوهر است کی سزد یک بحر تنها خواندنش زانکه هر مصراع بحر دیگر است گر نیاری خواند و نتوانی نوشتن یا ز وزن زاده طبعت برون باشد گه نظم آوری زین سه خصلت کی توان در شاعری عیب تو کرد چون نیامد زان خلل در منصب پیغمبری # جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۱ - تعریف شعر شعر در عرف قدما و حکما کلامیست مؤلف از مقدمات مخیله یعنی از شأن آن باشد که در خیال سامع اندازد معانی را که موجب اقبال باشد بر چیزی یا اعراض از چیزی خواه فی نفسه صادق باشد و خواه نی و خواه سامع اعتقاد صدق آن داشته باشد یا نی چنان که گویند خمر لعلی است مذاب یا یاقوتی است سیال یا عسل چیزی است تلخ یا شور قی کرده زنبور و متأخرین حکما به آن وزن و قافیه را اعتبار کرده اند فاما در عرف جمهور جز وزن و قافیه در آن معتبر نیست پس شعر کلامی باشد موزون و مقفی و تخیل و عدم تخیل و صدق و عدم صدق را در آن حقیقت اعتبار نی ولله درالشعر ما اعظم شانه و ما ارفع مکانه و لیت شعری ایة فضیلة اجل من الشعر و ای سحر اجزل من هذا السحر هیچ شاهد چو سخن موزون نیست سر خوبی ز خطش بیرون نیست صبر ازو صعب و تسلی مشکل خاصه وقتی که پی بردن دل کشد از وزن به بر خلعت ناز کند از قافیه دامانش طراز پا به خلخال ردیف آراید بر جبین خال خیال افزاید رخ ز تشبیه دهد جلوه چو ماه ببرد عقل صد افتاده ز راه مو به تجنیس ز هم بشکافد خالی از فرق دو گیسو بافد لب ز ترصیع گهر ریز کند جعد مشکین گهر آویز کند چشم از ایهام کند چشمک زن فتنه در انجمن وهم فکن بر سر چهره نهد زلف مجاز شود از پرده حقیقت پرداز و آن که حضرت حق - سبحانه و تعالی - کلام معجز طراز قرآن را به مای نفی وما هو بقول شاعر از آلایش تهمت شعر مطهر ساخته و علم بلاغت موردش را از حضیض تدنس بل هو شاعر به اوج تقدس و ما علمناه الشعر و ما ینبغی له افراخته نه اثبات این معنی راست که شعر فی حد ذاته امری مذموم است و شاعر به سبب ایراد کلام منظوم معاتب و ملوم بلکه بنابر آن است که قاصران نظم قرآن را مستند به سلیقه شعر ندارند و معاندان متصدی تحدی به آن را - صلی الله علیه و سلم - از زمره شعرا نشمارند و این واضحترین دلیلی است بر رفعت مقام شعر و شعرا و علو منزلت سحر آفرینان شعر آرا پایه شعر بین که چون ز نبی نفی نعت پیمبری کردند بهر تصحیح نسبت قرآن تهمت او به شاعری کردند شعر بر اقسام است چون قصیده و غزل و مثنوی و قطعه و رباعی و شعرا در ممارست آنها متفاوت بعضی متفنن اند که بر جمیع این اقسام شعر گفته اند و بعضی از آن قبیل اند که میل ایشان به بعضی ازین اقسام بیشتر بوده است چون متقدمان که اهتمام ایشان به قصاید بوده است در مدایح و مواعظ و غیر آن و اهتمام بعضی به مثنوی به خلاف متأخران که سخنان اکثر بر طریق غزل واقع شده است و عدد این طایفه از حد و حصر بیرون است و ذکر تفاصیل ایشان از قاعده احاطه متجاوز لاجرم بر ذکر چندی از مشاهیر ایشان اقتصار کرده می شود # جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۲ - رودکی رودکی - رحمه الله تعالی وی از ماوراء لنهر است و از مادر نابینا زاده است اما چنان ذکی و تیزفهم بوده است که در هشت سالگی قرآن را بتمام حفظ کرد و قرایت بیاموخت و شعر گفتن گرفت و به واسطه حسن صوت در مطربی افتاد و عود بیاموخت و در آن ماهر شد و نصر بن احمد سامانی او را تربیت کرد گویند که او را دویست غلام بود و چهار صد شتر در زیر رخت و بار او می رفت بعد از وی هیچ شاعری را این مکنت نبوده و اشعار وی والعهدة علی الراوی صد دفتر برآمده است و در شرح یمینی مذکور است که اشعار وی هزار هزار و سیصد بیت بوده است و از سخنان وی است در صفت شراب آن عقیقی میی که هر که بدید از عقیق گداخته نشناخت هردو یک جوهرند لیک به طبع این بیفسرد و آن دگر بگداخت نابسوده دو دست رنگین کرد ناچشیده به تارک اندر تاخت در نصیحت گوید زمانه پندی آزادوار داد مرا زمانه را چو نکو بنگری همه پند است ز روز نیک کسان گفت غم مخور زنهار بسا کسا که به روز تو آرزومند است و در بعضی تواریخ چنان مذکور است که نصر بن احمد از بخارا به مرو شاهجان نزول فرموده بود و مدت مکث وی آنجا متمادی شده ارکان دولت را خاطر بخارا و قصور و بساتین آن می کشید از رودکی چیز بسیاری تقبل کردند تا بیتی چند مشوق و مرغب وی به بخارا بگوید و در محلی مناسب بر آهنگ عود بر آن ترنم کند و در سحری که پادشاه صبوحی کرده بود این ابیات را بر آهنگ عود ساز کرد و بخواند باد جوی مولیان آید همی بوی یار مهربان آید همی ریگ آمو و درشتیهای او زیر پا چون پرنیان آید همی آب جیحون و شگرفیهای او خنگ ما را تا میان آید همی ای بخارا دیر زی و شاد باش شاه نزدت میهمان آید همی شاه ماه است و بخارا آسمان ماه سوی آسمان آید همی شاه سرو است و بخارا بوستان سرو سوی بوستان آید همی چنان در نفس وی تأثیر کرد که با شقه خاص و کفش سوار شد و یک منزل برفت و در بعضی تواریخ این حکایت را به سلطان سنجر و امیر معزی نسبت کرده اند والله تعالی اعلم # جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۳ - دقیقی دقیقی - رحمه الله تعالی - از شعرای ماتقدم است و ابتدای شاهنامه او کرده است و بیست هزار بیت کمابیش گفته و فردوسی آن را به اتمام رسانیده و از جمله سخنان وی است این دو بیت یاری گزیدم از همه مردم پری نژاد زان شد ز پیش چشم من امروز چون پری لشکر برفت و آن بت لشکرشکن برفت هرگز مباد دل که دهد کس به لشکری و این قطعه دیگر من اینجا دیر ماندم خوار گشتم عزیز از ماندن دایم شود خوار چو آب اندر شمر بسیار ماند عفونت گیرد از آرام بسیار # جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۴ - عمارهٔ مروزی عماره - رحمه الله تعالی وی نیز از متقدمان است و در ایام دولت سامانیان بوده است و طبعی خوش و شعری دلکش داشته است و از جمله سخنان وی است این دو بیت جهان ز برف اگر چندگاه سیمین بود زمرد آمد و بگرفت جای توده سیم نگارخانه کشمیریان به وقت بهار به باغ کرد همه نقش خویشتن تسلیم و این قطعه دیگر غره مشو به آنکه جهانت عزیز کرد ای بس عزیز را که جهان کرد زود خوار مار است این جهان و جهانجوی مارگیر وز مارگیر مار برآرد گهی دمار و در مقامات سلطان الطریقه شیخ ابوسعید ابوالخیر قدس سره مذکور است که روزی قوال در پیش ایشان این بیت بخواند اندر غزل خویش نهان خواهم گشتن تا بر لب تو بوسه زنم چونش بخوانی شیخ را وقت خوش شد پرسید که این شعر کیست گفتند از آن عماره فرمود که برخیزید تا به زیارت وی رویم و با جمیع مریدان به زیارت وی رفتند # جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۵ - عنصری عنصری - رحمه الله تعالی - مقدم شعرای عصر خود بوده است و وی را یمین الدوله محمود سبکتگین به نظر قبول ملاحظات فرموده و سخنان وی است این دو بیت در مدح تو آن شاهی که اندر شرق و در غرب جهود و گبر و ترسا و مسلمان همی گویند در تسبیح و تهلیل که یارب عاقبت محمود گردان واین رباعی دیگر بگرفت سر زلف تو رنگ از دل تو بزدود وفا و مهر زنگ از دل تو تا کم نشود کبر پلنگ از دل تو موم از دل من برند و سنگ از دل تو و گویند وی را مثنویات بسیار بوده است موشح به مدح سلطان مذکور و یکی از آن جمله موسوم است به وامق و عذرا اما از آنها عین و اثر پیدا نیست # جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۶ - عسجدی عسجدی - رحمه الله تعالی وی از مرو است و از جمله مادحان یمین الدوله بود و در تهنیت فتح وی مر هندوستان را قصیده ای دارد که مطلعش این است تا شاه خورده بین سفر سومنات کرد کردار خویش را علم معجزات کرد و در صفت خربوزه می گوید آن زبرجد رنگ مشکین بوی و طعمش طعم شهد رنگ دیبا دارد او گویی و بوی عود خام چون ببریدی شود هر یک ازان ده ماه نو ور نبری باشد اندر ذات خود ماه تمام # جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۷ - فرخی فرخی - رحمه الله تعالی - وی نیز در ایام دولت یمین الدوله بود و از فواضل انعامات وی مالی خطیر به دست آورد و عزیمت تماشای سمرقند کرد چون نزدیک آن خطه رسید قطاع طریق هرچه داشت ببردند به سمرقند درآمد و خود را ظاهر نکرد روزی چند آنجا بود این قطعه را بگفت و بازگشت همه نعیم سمرقند سر به سر دیدم نظاره کردم در باغ و راغ و وادی و دشت چو بود کیسه و جیب من از درم خالی دلم ز صحن امل فرش خرمی بنوشت بسی ز اهل هنر بارها به هر شهری شنیده بودم کوثر یکیست جنت هشت هزار کوثر دیدم هزار جنت بیش ولی چه سود چو لب تشنه باز خواهم گشت چو دیده نعمت بیند به کف درم نبود سر بریده بود در میان زرین طشت # جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۸ - فردوسی فردوسی - رحمه الله تعالی وی از طوس است و فضل و کمالات وی ظاهر کسی را که چون شاهنامه نظمی بود چه حاجت به مدح و تعریف دیگران می گویند که وی به دهقنت مشغول می بود بر وی تعدی رفت به قصد تظلم روی به غزنین که تختگاه سلطان محمود بود آورد و چون به آنجا رسید و بر باغستان آنجا می گذشت دید که سه کس نشسته اند و به معاشرت اشتغال تمام دارند دانست که از ملازمان سلطانند با خود گفت پیش ایشان روم و از ایشان کیفیت حال معلوم کنم چون نزدیک ایشان رسید از وی متوحش شدند و گفتند مجلس ما را منغص خواهد ساخت هیچ به از آن نیست که چون بیاید گوییم ما شاعران پادشاهیم و با غیر شاعران صحبت نمی داریم و سه مصراع بگوییم که رابع نداشته باشد پس گوییم هر کس مصراع رابع بگوید با او صحبت می داریم و اگر نه ما را معذور دارد چون به ایشان رسید آنچه با خود مخمر ساخته بودند با وی بگفتند گفت آن مصراعها که گفته اید بخوانید عنصری گفت چون عارض تو ماه نباشد روشن فرخی گفت همرنگ رخت گل نبود در گلشن عسجدی گفت مژگانت همی کند گذر از جوشن چون فردوسی این سه مصراع بشنید بر بدیهه گفت مانند سنان گیو در جنگ پشن ایشان از آن متعجب شدند و از قصه گیو و پشن استفسار نمودند آن را مشروح باز گفت بعد از آن به مجلس سلطان افتاد و مقبول نظر وی شد و وی را گفت مجلس ما را فردوس ساختی و بدان سبب فردوسی تخلص کرد و چون چندگاه برآمد به نظم شاهنامه مأمور شد هزار بیت بگفت و پیش سلطان آورد تحسینها یافت و هزار دینار زر سرخش انعام فرمود پس در مدت سی سال شاهنامه را تمام ساخت و پیش سلطان آورد و به دستور آنچه پیشتر واقع شده بود در مقابله هر بیتی یک دینار زر سرخ توقع می داشت حاسدان خوض کردند و گفتند شاعری را چه قدر آنکه وی را بدین قدر عطا سرافراز گردانند و صله وی را بر شصت هزار درم قرار دادند فردوسی از آن معنی برنجید می گویند در آن وقت که آن درمها را آوردند وی در حمام بود و چون از حمام بیرون آمد بیست هزار درم به حمامی داد و بیست هزار درم به فقاعی که فقاعی چند آورده بود و بیست هزار به آن کسانی که آن را آورده بودند و سلطان را به چهل بیت کمابیش مذمت کرد که از آن جمله است این چند بیت اگر شاه را شاه بودی پدر به سر بر نهادی مرا تاج زر نیارست نام بزرگان شنود چو اندر تبارش بزرگی نبود درختی که تلخ است آن را سرشت گرش در نشانی به باغ بهشت سرانجام گوهر به کار آورد همان میوه تلخ بار آورد اپس از آن مخفی شد هرچند وی را طلب کردند نیافتند بعد از چندگاه خواجه حسن میمندی که مرتبه وزارت داشت در شکارگاهی بیتی چند از شاهنامه بتقریبی که واقع شده بود بخواند سلطان را بسیار خوش آمد پرسید که این شعر کیست گفت شعر فردوسی از کرده خود پشیمان شد و فرمان داد تا شصت هزار دینار زر سرخ با خلعتهای خاص نامزد فردوسی کنند و به طوس برند اما طالع مساعدت نکرد چون آن عطیه را به یک دروازه طوس درآوردند تابوت فردوسی را از دیگر دروازه بیرون بردند و از وی وارث یک دختر مانده بود آن را بر وی عرض کردند همت ورزید و قبول نکرد و گفت مرا چندان مال و نعمت که کفاف معیشت باشد موجود است به احتیاج آن ندارم گماشتگان سلطان آن را به عمارت رباطی در آن نواحی صرف کردند خوش است قدرشناسی که چون خمیده سپهر سهام حادثه را کرد عاقبت قوسی برفت شوکت محمود و در زمانه نماند جز این فسانه که نشناخت قدر فردوسی # جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۹ - ناصرخسرو ناصر خسرو الانصاری - رحمة الله علیه - در صناعت شعر ماهر بود و در فنون حکمت کامل اما به سوی اعتقاد و میل به زندقه و الحاد متهم شده بود و او را سفرنامه ایست که در اکثر معموره کرده و محاوراتی که با افاضل کرده در آنجا به نظم آورده و این ابیات که عین القضات - قدس سره - در کتاب زبده الحقایق ایراد کرده از جمله منظومات اوست همه جور من از بلغاریان است که مادامم همی باید کشیدن گنه بلغاریان را نیز هم نیست بگویم گر تو بتوانی شنیدن خدایا این بلا و فتنه از توست ولیکن کس نمی یارد چخیدن همی آرند ترکان را ز بلغار ز بهر پرده مردم دریدن لب و دندان آن خوبان چون ماه بدین خوبی نبایست آفریدن که از عشق لب و دندان ایشان به دندان لب همی باید گزیدن # جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۱۰ - ازرقی هروی ازرقی هروی - رحمة الله علیه - در قواعد شعر ماهر بود و بر قوانین علم و حکمت کامل ممدوح او را عارضه ای حادث شد که قوت مباشرت ساقط گشت اطبا از معالجه آن عاجز آمدند ازرقی کتاب الفیه و شلفیه را به نظم آورد و تصویر کرد و غلامی را از خواص پادشاه با کنیزکی عقد بست و ایشان را در حرم پادشاه که میان ایشان و پادشاه شبکه ای بیش حایل نبود منزل داد و این کتاب را پیش ایشان نهاد و فرمود که بر آن صورتهای مختلف که در آن کتاب تصویر کرده بودند به معاشرت و مباشرت مشغول باشند و پادشاه را فرمود که از قفای شبکه بی وقوف ایشان احوال ایشان را مشاهده کند چون این مشاهده مکرر شد حرارت غریزی قوت گرفت و آن ماده را که مانع قیام آلت بود منقطع گردانید و بر مثال پنیر مایه منجمد از منفذ احلیل بیرون آمد و مقصود حاصل شد و از سخنان وی است در وصف شراب ساقی بیار لعل میی کز خیال آن اندیشه لاله زار شود دیده گلستان گر بگذرد پری به شب اندر شعاع او از چشم آدمی نتواند شدن نهاد خوشبوی تر ز عنبر و رنگین تر از عقیق روشن تر از ستاره و صافی تر از روان # جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۱۱ - معزی معزی - رحمه الله تعالی وی در زمان دولت معز الدنیا و الدین سنجر بن ملکشاه بود و از مداحان اوست و معزی نسبت به اوست و آنچه او را در زمان وی از علو شأن و رفعت درجه میسر شد کم شاعری را میسر شده و گویند که سه کس از شعرا در سه دولت اقبالها دیدند و قبولها یافتند که کس نیافت رودکی در عهد سامانیان و عنصری در دولت محمودیان و معزی در دولت سنجریان و سبب وفات وی آن بود که روزی سلطان از درون خرگاه تیر می انداخت و او بیرون خرگاه ایستاده بود ناگاه تیری خطا شد و بر وی آمد بیفتاد و مرد و از جمله سخنان وی است این چند بیت تا نگار من ز سنبل بر سمن پرچین نهاد داغ حسرت بر دل صورتگران چین نهاد هر دلی کز سرکشی ننهاد سر بر هیچ خط زیر زلف او کنون سر بر خط مشکین نهاد من غلام آن خط مشکین که گویی مورچه پای مشک آلود بر برگ گل نسرین نهاد و این چند بیت دیگر از قصیده ای که بر اسلوب شعرای تازی زبان گفته ای ساربان منزل مکن جز در دیار یار من تا یک زمان زاری کنم بر ربع و اطلال و دمن ربع از دلم پر خون کنم اطلال را جیحون کنم خاک دمن گلگون کنم از آب چشم خویشتن از روی یار خرگهی ایوان نمی بینم تهی وز قد آن سرو سهی خالی نمی بینم چمن جایی که بود آن دلستان در بوستان با دوستان شد گرگ و روبه را مکان شد کوف و کرگس را وطن # جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۱۲ - عبدالواسع جبلی عبدالواسع جبلی - رحمة الله علیه وی فاضل کامل و شاعری ماهر بوده به هر دو زبان تازی و فارسی سخن گفته و اتفاق است که هیچ کس از عهده جواب قصیده مشهور وی که مطلعش این است چنانچه می باید بیرون نیامده است که دارد چون تو معشوقی نگار و چابک و دلبر و در مفتتح بعضی قصاید گفته در دهر نیست از تو دلفروزتر نگار در شهر نیست از تو جگر سوزتر پسر تا کرده ام به لاله سیراب تو نگاه تا کرده ام به نرگس پرخواب تو نظر گاهی چو لاله ام وصالت شکفته روی گاهی چو نرگسم ز فراقت فکنده سر # جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۱۳ - ادیب صابر ترمذی ادیب صابر ترمذی - رحمة الله علیه وی شاعری فصیح و فاضلی لبیب بوده و اشعار وی را لطافتی کامل و ملاحتی تمام حاصل است و افاضل به تقدم وی معترفند چنان که انوری وی را بر خود ترجیح نهاده آنجا که در قطعه ای تعداد کمالات خود می کند و در آن می گوید این همه بگذار با شعر مجرد آمدم چون سنایی هستم آخر گر نه همچون صابرم و از جمله سخنان وی است این چند بیت ای روی تو چون خلد و لب تو چو سلسبیل بر خلد و سلسبیل تو جان و دلم سبیل در طاعت هوای تو آمد دلم از آنک از طاعت است یافتن خلد و سلسبیل ناهید پیش طلعت تو کی دهد فروغ خورشید نزد خدمت تو کی بود جمیل بغداد حسن و مصر جمالی و چشم من بغداد را چو دجله بود مصر را چو نیل از بار رنج هجر تو قدم شده کمان وز زخم دست عشق تو خدم شده چو نیل و از جمله اشعار وی است این قطعه دوات ای پسر آلت دولت است بدو دولت تند را رام کن چو خواهی که دولت کنی از دوات الف را ز پیوند تا لام کن # جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۱۴ - انوری انوری - رحمة الله تعالی حکیمی کامل و فصیحی فاضل بود و حسن شعر و لطف نظم شمه ایست از علو حال او و خالی است از جمال کمال او سخنان او مشهور است و دیوان او مسطور و از لطایف اشعار وی یک قطعه که مشعر است به نصیحت شعرا نوشته می شود دی مرا عاشقکی گفت غزل می گویی گفتم از مدح و هجا دست بیفشاندم هم گفت چون گفتمش آن حالت گمراهی بود حالت رفته دگر باز نیاید ز عدم غزل و مدح و هجا هر سه ازان می گفتم که مرا حرص و غضب بود و به آن شهوت ضم آن یکی شب همه شب در غم و اندیشه آن که کند وصف لب چون شکر و زلف به خم وان دگر روز همه روز درآن محنت و غم که کجا وز که و چون کسب کند پنج درم وان سه دیگر چو سگ خسته تسلیش بدان که زبونی به کف آید که ازو باشد کم چون خدای این سه سگ گرسنه را حاشا کم باز کرد از سر من بنده عاجز به کرم غزل و مدح و هجا گویم و یارب زنهار بس که با عقل جفا کردم و با علم ستم انوری لاف زدن شیوه مردان نبود چون زدی باری مردانه نگه دار قدم گوشه ای گیر و سرایی و نجاتی بطلب که نه بس دیر سرآید به تو بر این دو سه دم گویند به سمع ملک غور رسانیدند که انوری تو را هجا گفته است به ملک هرات نوشت و انوری را طلب کرد و نسبت به وی اظهار تودد و تلطف نمود اما مقصودش انتقام بود و ملک هرات آن را به فراست دریافت اما آن را به صریح نمی توانست نوشت در مکتوبی که از برای مطالبه انوری می نوشت این بیتها را درج کرد هی الدنیا تقول بملاء فیها حذار حذار من بطشی و فتکی فلا یغررکم طول ابتسامی فقولی مضحک و الفعل مبکی انوری آن را به حسن فراست دریافت وسیله ها انگیخت و ملک هرات را از آن مطالبه گذرانید دیگر بار ملک غور وی را طلب کرد و ملک هرات را مقابله وی هزار گوسفند وعده کرد ملک هرات کسی را موکل انوری کرد که ناچار ساخته باید شد و به غور رفت که مرا در مقابل تو هزار گوسفند می دهند انوری گفت ای پادشاه مردی که او را هزار گوسفند می ارزد تو را رایگان نمی ارزد مرا بگذار تا باقی عمر در سلک ملازمان تو باشم و جواهر مدایح در پای تو پاشم ملک هرات را این سخن خوش آمد و او را نگاه داشت # جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۱۵ - رشید وطواط رشید وطواط - رحمه الله تعالی وی از شعرای ماوراء النهر است در وقت خود استاد شعرا و مقدم و پیشوای آن طبقه بود و کتاب حدایق السحر در صنایع شعر تصنیف اوست و در مخاطبه بعضی از وزرا می گوید تو وزیری و مدح گوی تو من دست من بی عطا روا بینی تو وزارت به من گذار و مرا مدحتی گوی تا عطا بینی و این دو رباعی نیز از زاده طبع وی است بر یاد تو بی تو این جهان گذران بگذاشتم ای ماه تو از بی خبران دست از همه شستم و نشستم به کران چون بی تو گذشت بگذرد بی دگران چشمی دارم همه پر از صورت دوست با دیده مرا خوش است چون دوست در اوست از دیده و دوست فرق کردن نه نکوست یا اوست به جای دیده یا دیده هموست # جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۱۶ - عمعق بخارایی عمعق - رحمه الله تعالی وی نیز از شعرای ماوراء النهر است و استاد شعرای وقت خود است و این چند بیت که در مفتتح یکی از قصاید گفته بغایت بدیع و لطیف است اگر موری سخن گوید و گر مویی روان دارد من آن مور سخنگویم من آن مویم که جان دارد تنم چون سایه مویست و دل چون دیده موران ز هجر غالیه مویی که چون موران میان دارد اگر با موی و با موری شبانروزی شوم همره نه مور از من خبر یابد نه موی از من نشان دارد به چشم مور در گنجم ز بس زاری و بس سستی اگر خواهد مرا موری به چشم اندر نهان دارد من آن مورم که از زاری مرا مویی بپوشاند من آن مویم که از سستی کم از موری توان دارد # جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۱۷ - سوزنی سوزنی - رحمه الله تعالی وی از نسف بوده است و به تحصیل به بخارا آمد و بر شاگرد سوزنگری عاشق شد و به شاگردی استاد وی رفت و در آن مهارتی تمام حاصل کرد و هزل بر طبیعت وی غالب بود بنابر آن هذیانات بسیار گفته است و این دو بیت از قصیده ایست که در اعتذار از آنها می گوید تا کی ز گردش فلک آبگینه رنگ بر آبگینه خانه طاعت زنیم سنگ بر آبگینه سنگ زدن کار ما و ما تهمت نهیم بر فلک آبگینه رنگ و این چند بیت از قصیده دیگر است هم در آن معنی ز هر بدی که تو دانی هزار چندانم مرا نداند ازین گونه کس که من دانم به آشکار بدم در نهان ز بد بترم خدای داند و من آشکار و پنهانم به یک صغیره مرا رهنمای شیطان بود به صد کبیره کنون رهنمای شیطانم و در قصیده ای دیگر از این اسلوب می گوید چو تیر غمزه به ناز و کرشمه اندازی نشانه از دل مسکین من کن ای غازی نخست با تو به دل بازی اندر آمده ام چو دل نماند تن در دهم به جان بازی چو هیچ زخم تو ای دوست بی نوازش نیست مرا به غمزه بزن تا به بوسه بنوازی هزار عاشق داری و من هزار و یکم به من نیایی تا زان همه نپردازی و در مدح حمید الدین مستوفی جوهری که از فضلای ماوراء النهر بوده قصیده ای گفته است موقوف می گویند که آن مخترع خاطر وی است و مطلعش این است زندگانی مجلس مستو فی دولت حمید الدین الجو و پوشیده نماند که اگر در این الفاظ که از آن در هر مصرع جزوی می افتد چنان رعایت کنند که بعضی از آن اجزا را فی نفسه معنی مستقل باشد مناسب مقصود از لطافتی خالی نیست چنانچه در این قطعه دی فرستاد قطعه ای سوی من نکته دانی ز زمره فضلا کرده لفظی سه چار ازان به دو نیم تا کند عاجز از جواب مرا گفتم اندر جواب وی کای مف خر خلق خدا و قاضی حا جت اصحاب متصف به فضی لت بسیار خواهمت به دعا و این رباعی دیگر ای شادی عید چون به کام دل اع دایم شده محبوس درین غمکده مع ذورم بر اهل دل گر آزادی مح بوسیست به رسم عیدیم از تو طمع # جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۱۸ - خاقانی خاقانی حقایقی شروانی - رحمه الله تعالی وی را به سبب کمالی که در صناعت شعر داشته حسان العجم لقب کرده اند از همه شعرا در اسلوب سخن ممتاز است و در آن شیوه غریب بی انباز در مواعظ و حکم طریقه حکیم سنایی سپرده است و در آن گوی مسابقت از اقران برده و در قطعه ای بر وجه مفاخرت می گوید شاعر مبدع منم خوان معانی مراست ریزه خور خوان من عنصری و رودکی زنده چو نفس حکیم نام من از تازگی گشته چو مال کریم حرص من از اندکی و رشیدالدین وطواط در مدح وی گفته است ای سپهر قدر را خورشید و ماه وی سریر فضل را دستور و شاه افضل الدین بوالفضایل بحر فضل فیلسوف دین فزای کفر کاه و از مقطعات وی است این دو بیت بس کن از سودای خوبان داشتن خاقانیا کز سر سودا خرد را در سر آید خیرگی صورت خوبان به معنی چون ببینی آینه است کز برون سو روشنی دارد درون سو تیرگی و وی را مثنوی است تحفة العراقین نام و این چند بیت از مفتتح آن است ماییم نظارگان غمناک زین حقه سبز و مهره خاک کین حقه و مهره تا به جایند سرکیسه عمر می گشایند وین طرفه که بر بساط فرمان مهره ز منست و حقه گردان خود بوالعجبان سحر کارند گه قاقم و گاه قندز آرند وقت است که وقت در سرآید سیلاب عدم به سر درآید وقت است که این چهار حمال بنهند محفه مه و سال وقت است که مرکبان انجم هم نعل بیفکنند هم سم # جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۱۹ - فخرالدین اسعد گرگانی فخری جرجانی - رحمه الله تعالی - از اماثل و افاضل روزگار است میزان کمال فضل و دقت شعر وی کتاب ویس و رامین است و آن در این روزگار مهجور و نایاب و این چند بیت از مواضع متعدد آن کتاب است خوش است این نکته از گیتی شناسان که باشد جنگ بر نظاره آسان مرا آن طشت زرین نیست درخور که دشمن خون من بیند بدو در نباشد مار را بچه بجز مار نیارد شاخ بد جز تخم بدبار نباشد خوش سفر در تندرستی نگر تا چون بود در رنج و سستی گل و نرگس نکو باشد به دیدن ولیکن تلخ باشد در چشیدن گناه بوده بر مردم نهفتن بسی نیکوتر از نابوده گفتن مثال پادشه چون آتش آمد به طبع آتش همیشه سرکش آمد اگر با زور پیل و طبع شیری مکن با آتش سوزان دلیری # جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۲۰ - ظهیر فاریابی ظهیر فاریابی - رحمه الله تعالی وی از مشاهیر جهان است و از افاضل دوران تمام دیوان او مطبوع و مقبول است به لطافت و سلاست سخن او هیچ کس نیست دیوان وی مشهور است و اشعار وی بر زبانها مذکور در دور اتابک ابوبکر تربیتها یافت شبی در مجلس وی این رباعی بگفت ای ورد ملایکه دعای سر تو سر نیست زمانه را به جای سر تو با دشمن تو نیام شمشیر تو گفت سر دل من باد قضای سر تو بفرمود تا هزار دینار زر سرخ در مجلس نثار او کردند بر اثر این رباعی دیگر گفت شاها ز تو کار ملک و دین با نسق است وز عدل تو جان ظلم و فتنه رمق است در عهد تو رافضی و سنی با هم کردند موافقت که بوبکر حق است و از لطایف اشعار وی است این چند بیت بر اسلوب مثنوی عالمی بر فراز منبر گفت که چو پیدا شود سرای نهفت ریشهای سفید را ز گناه بخشد ایزد به ریشهای سیاه باز ریش سیاه روز امید باشد اندر پناه ریش سفید مردکی سرخ ریش حاضر بود دست بر ریش زد چو این بشنود گفت ما خود درین شمار نه ایم در دو گیتی به هیچ کار نه ایم و کمال وی در شعر بمثابه ایست که شعرای متقدم میان وی و انوری و ترجیح یکی بر دیگری اختلاف داشته اند چنانکه بعضی بر سبیل استفسار از بعضی دیگر گفته اند ای آن زمین وقار که بر آسمان فضل ماه خجسته پیکر خورشید منظری قومی ز ناقدان سخن گفته ظهیر ترجیح می دهند بر اشعار انوری قومی دگر بر این سخن انکار می کنند فی الجمله در محل نزاعند و داوری ترجیح یکطرف تو بدیشان نما که هست زیر نگین حکم تو ملک سخنوری و امامی هروی در جواب وی گفته است ای سالک مسالک فطرت درین سؤال معذور نیستی به حقیقت چو بنگری تمییز را ز بعد تناسب درین دو طور هیچ احتیاج نیست بدین شرح گستری کین معجز است و آن سحر این نور و آن چراغ این ماه و آن ستاره وین حور و آن پری و دیگری گفته است در جواب همان قطعه هر مبتدی که بیهوده ترجیح می نهد شعر ظهیر بر سخن پاک انوری ماند بدان گروه که نشناختند باز اعجاز موسوی را از سحر سامری # جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۲۱ - نظامی نظامی - رحمه الله تعالی وی از گنجه است و فضایل و کمالات وی روشن احتیاج به شرح ندارد آنقدر لطایف و دقایق و حقایق که در کتاب پنج گنج درج کرده است کس را میسر نیست بلکه مقدور نوع بشر نیست و بیرون از آن کتاب از وی شعر کم روایت کرده اند و این غزل از سخنان وی است جو به جو محنت من زان رخ گندمگون است که همه شب رخ چون کاهم ازان پرخون است دانه گندم او سنبل تر دارد بار کمترین خوشه او سنبله گردون است من نخوردم بر ازو صبرم ازو گندم خورد کز بهشت در او چشم رهی بیرون است از ترازوی دو زلفش چو جوی مشک خرم گندمی خواهم افزون که سخن موزون است من چو گندم شده ام از غم او دل به دو نیم وین غم او را به یکی جو که نظامی چون است # جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۲۲ - کمال اسماعیل اصفهانی کمال اسماعیل اصفهانی - رحمه الله تعالی وی را خلاق المعانی لقب کرده اند از بس معانی دقیق که در اشعار خود درج کرده است و هیچ کس از شعرای متقدم و متأخر را آن دست نداده است که وی را داده اما مبالغه وی در تدقیق معانی عبارات وی را از حد سلاست و روانی بیرون برده است و اشعار وی بسیار است و دیوان وی مشهور # جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۲۳ - سلمان ساوجی سلمان ساوجی - رحمه الله تعالی وی شاعر فصیح و سخن گزار بلیغ است در سلاست عبارات و دقت اشارات بی نظیر افتاده است در جواب استادان قصاید دارد بعضی از اصل خوبتر و بعضی فروتر و بعضی برابر و وی را معانی خاصه بسیار است و بسیاری از معانی استادان را بتخصیص کمال اسماعیل در اشعار خود ایراد کرده و چون آن صورت خوبتر و اسلوب مرغوبتر واقع شده محل طعن و ملامت نیست معنی نیک بود شاهد پاکیزه بدن که به هر چند در او جامه دگرگون پوشند کسوت عار بود باز پسین خلعت او گرنه در خوبیش از بیشتر افزون پوشند هنر است آنکه کهن خرقه پشمین ز برش بدر آرند و در او اطلس و اکسون پوشند و وی را دو کتاب مثنوی است یکی جمشید و خورشید و در آن چندان تکلف کرده که آن را از چاشنی شاعری بیرون برده است و دیگر فراقنامه و آن کتابی بدیع و نظمی لطیف است و غزلیات وی نیز بسیار است مطبوع و مصنوع اما چون از چاشنی عشق و محبت که مقصود از غزل است خالی است طبع ارباب ذوق بر آن اقبال نمی نماید و از جمله مقطعات وی است این چند بیت کنار حرص دلا پر کجا توانی کرد تو از طمع که سه حرف میان تهی افتاد عزیز من در درویشی و قناعت زن که خواری از طمع و عزت از قناعت زاد اگر بلغزد پای توانگری سهل است سعادت سر درویشی و قناعت باد # جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۲۴ - محمد عصار تبریزی محمد عصار تبریزی - رحمه الله تعالی وی صاحب کتاب مهر و مشتری است و در آنجا لطایف و بدایع بسیار است و این چند بیت از آن کتاب است در وصف بینی معشوق کشیده بر گل و نسرین ز بینی خطی در عین لطف و نازنینی ید قدرت ستونی بسته سیمین به زیر آن دو طاق عنبرآگین میان جذع و لعل آن گل اندام منبت شوشه ای از نقره خام گل زنبق ولیکن ناشکفته فراز یاسمین و لاله خفته و از جمله سخنان وی است این قطعه که در اثنای آن مثنوی ذکر کرده است مجو عصار مهر از طبع مردم که گل هرگز ز شورستان نخیزد وفا از صورت بی معنی خلق چو از صورت ملایک می گریزد به غربال فلک بر فرق اینها قضا جز گرد غداری نبیزد به مهر آن را که نیکی بیش خواهی به کینت هر زمان بدتر ستیزد چو اشک آن را که سازی جای در چشم اگر دستش دهد خونت بریزد # جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۲۵ - شیخ سعدی شیرازی شیخ سعدی شیرازی - رحمه الله تعالی نام وی مصلح الدین است و همانا که سعدی نسبت به نام ممدوح است وی قدوه متغزلان است هیچ کس پیش از وی بیش از وی طریق غزل نورزیده و سخنان وی همه طوایف را مقبول افتاده یکی از شعرا گفته است و الحق گوهر انصاف سفته در شعر سه کس پیمبرانند هر چند که لانبی بعدی اوصاف و قصیده و غزل را فردوسی و انوری و سعدی # جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۲۶ - حافظ شیرازی، نزاری و شیخ کمال خجندی حافظ شیرازی - رحمه الله تعالی اکثر اشعار وی لطیف و مطبوع است و بعضی قریب به سرحد اعجاز غزلیات وی نسبت به غزلیات دیگران در سلاست و روانی حکم قصاید ظهیر دارد نسبت به قصاید دیگران و سلیقه شعر وی نزدیک است به سلیقه نزاری قهستانی اما در شعر نزاری غث و سمین بسیار است به خلاف شعر وی و چون در اشعار وی اثر تکلف ظاهر نیست وی را لسان الغیب لقب کرده اند شیخ کمال خجندی - رحمه الله تعالی وی در لطافت سخن و دقت معانی به مرتبه ایست که بیش از آن متصور نیست اما مبالغه در آن شعر وی را از حد سلاست بیرون برده است و از چاشنی عشق و محبت خالی مانده در ایراد امثال و اختیار بحرهای سبک با قافیه ها و ردیفهای غریب که سهل و ممتنع است تتبع حسن دهلوی می کند اما آنقدر معانی لطیف که در اشعار وی است در اشعار حسن نیست و آنکه وی را دزد حسن می گویند بنابر همان تتبع تواند بود و در بعضی دیوانهای وی این فرد دیده شده است کس بر سر هیچ رخنه نگرفت مرا معلوم همی شود که دزد حسنم و بعضی از عارفان که به صحبت شیخ کمال و خواجه حافظ هر دو رسیده بوده اند چنین فرموده اند که صحبت شیخ به از شعر وی بود و شعر حافظ به از صحبت او # جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۲۷ - خسرو دهلوی خسرو دهلوی - رحمه الله تعالی - در شعر متفنن است قصیده و غزل و مثنوی را ورزیده و همه را به کمال رسانیده تتبع خاقانی می کند هرچند در قصیده به وی نرسیده اما غزل را از وی گذرانیده غزلهای وی به واسطه معانی آشنا که ارباب عشق و محبت بحسب ذوق و وجدان خود آن را درمی یابند مقبول همه کس افتاده است خمسه نظامی را کسی به از وی جواب نکرده و ورای آن مثنویهای دیگر دارد همه مطبوع و مصنوع # جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۲۸ - حسن دهلوی حسن دهلوی - رحمة الله علیه وی را در غزل طریقی خاص است اکثر قافیه های تنگ و ردیفهای غریب و بحرهای خوش آینده که اصل در شعر خاصه در غزل ملاحظه اینهاست اختیار کرده است لاجرم از اجتماع آنها شعر وی را حالتی آمده است اگر چه بحسب بادی نظر آسان می نماید اما در گفتن دشوار است ولهذا اشعار وی را سهل ممتنع گفته اند معاصر خسرو بوده است و با یکدیگر صحبت می داشته اند و مباسطات می کرده اند چنانچه حسن می گوید خسرو از راه کرم بپذیرد آنچه من بنده حسن می گویم سخنم چون سخن خسرو نیست سخن اینست که من می گویم # جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۲۹ - عماد فقیه، خواجو و ناصر و عصمت بخاری و دیگری از شعرای متغزل خواجه عماد فقیه است از کرمان و وی شیخ و خانقاه دار بوده است شعر خود را بر همه واردان خانقاه می خوانده است و استدعای اصلاح می کرده و از اینجا می گویند که شعر وی شعر همه اهالی کرمان است و دیگری خواجوست و وی نیز از کرمان است و در تزیین الفاظ و تحسین عبارات جهدی بلیغ دارد و لهذا وی را نخل بند شعرا می خوانند و از شعرای ماوراء النهر ناصر بخاری است و در اشعار وی چاشنیی از تصوف هست و دیگری خواجه عصمت بخاری است وی در غزل تتبع خسرو می کند # جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۳۰ - بساطی سمرقندی و دیگری بساطی سمرقندی است و شعر وی خالی از لطافتی نیست اما از فضایل مکتسبه بسیار عاری بوده است چنانچه از اشعار وی ظاهر است و دیگری خیالی است و بعضی اشعار وی خالی از حالی نیست و از آنجمله این دو بیت ای تیر غمت را دل عشاق نشانه خلقی به تو مشغول و تو غایب ز میانه گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد یعنی که تو را می طلبم خانه به خانه # جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۳۱ - آذری اسفراینی، کاتبی نیشابوری و امیرشاهی سبزواری و از شعرای خراسان آذری اسفراینی است و در اشعار وی طامات بسیار است و از مطلعهای پسندیده وی است باز شب شد چشم من میدان گریه آب زد سیل خون آمد شبیخون بر سپاه خواب زد و دیگری کاتبی نیشاپوری است و وی را معانی خاص بسیار است و در ادای آن معانی نیز اسلوبی خاص دارد و اما شعر وی یکدست و هموار نیست شتر گربه افتاده است و دیگر شاهی سبزواری است و وی را اشعار لطیف است یکدست و هموار با عباراتی پاکیزه و معانی پر چاشنی و دیگری عارفی هروی است صاحب کتاب مقاوله گوی و چوگان و آن از نظمهای سرآمد اوست و این چند بیت از آن کتاب است در صفت اسب چوگانی چون گوی سپهر گرد بستی میدان میدان چو گوی جستی هربار که در عرق شدی غرق باران بودی و در میان برق بگریخته آذر از سم او آویخته صرصر از دم او هرپی که دویده در بر گوی گردیده ز سرعتش سر کوی آن لحظه که در نبرد رفته صد باد صبا به گرد رفته از کوه چو سیل در گذشته وز بحر چو باد بر گذشته # جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۳۲ - امیر علی شیر نوایی میرنوایی - رحمه الله و صاحب دولتی که زمان ما به وجود شریف او مشرف است هر چند پایه قدر وی نظر به مراتب جاه و حشمت و قرب پادشاه صاحب شوکت و قیاس به مناقب معنوی از فضل و ادب و فضایل موهوب و مکتسب از آن بلندتر است که وی را به حسن شعر تعریف کنند و به جودت نظم توصیف اما چون خاطر شریفش به واسطه کسب فضیلت تواضع و کسر نفس به آن فرود آمده است که خود را در سلک این طایفه منخرط گردانیده است دیگران را حجاب تحاشی از آن معنی که وی را از طبقه ایشان دارند و از زمره ایشان شمارند مرتفع گشته اما انصاف آن است که هر جا این طایفه باشند وی سر باشد و هرگاه نام این طبقه نویسند وی سر دفتر چنانکه این معما به اسم شریفش منبی از این معنی است علی سیر الافاضل سرت دهرا و احرزت الفضایل بالفواضل و باسمک فقت اهل الفضل طرا لذا صورته فوق الافاضل و چون گوهر نامش بزرگتر از آن است که هر محل از نظم صدف آن تواند بود و هر مقام از شعر شرف آن تواند یافت تخلص اشعارش به آنچه از این معمای دیگر مفهوم می گردد نامزد گشته کنه نامش در تخلصها نیابد هیچ کس بر لب یابندگان از وی نوایی دان و بس و اگر چه وی را بحسب قوت طبیعت و وسعت قابلیت هر دو نوع شعر ترکی و فارسی میسر است اما میل طبع وی به ترکی از فارسی بیشتر است و غزلیات وی به آن زبان از ده هزار زیادت خواهد بود و مثنویاتی که در مقابله خمسه نظامی وقوع یافته به سی هزار است و گوهر نظم نسفته است و از جمله اشعار فارسی وی است قصیده ای که در جواب قصیده خسرو است که مسماست به دریای ابرار واقع شده و مشتمل است بر بسیاری از معانی دقیقه و خیالات لطیفه مطلعش این است آتشین لعلی که تاج خسروان را زیور است اخگری بهر خیال خام پختن در سر است و این رباعی را در تهنیت قدوم بعضی آیندگان از سفر حجاز در رقعه ای نوشته بود انصاف بده ای فلک مینافام تا زین دو کدام خوبتر کرد خرام خورشید جهانتاب تو از جانب صبح یا ماه جهانگرد من از جانب شام و این رباعی را در رقعه ای دیگر این نامه نه نامه دافع درد من است آرام درون رنج پرورد من است تسکین دل گرم و دم سرد من است یعنی خبر از ماه جهانگرد من است و این رباعی دیگر را به تجدید در رقعه ای دیگر گر در دیرم به گفت وگویت باشم ور در حرمم به جست وجویت باشم در وقت حضور رو به رویت باشم در غیبت روی دل به سویت باشم # جامی » بهارستان » روضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات) » بخش ۱ آن ندیدی که خرده دان به شکر داروی تلخ را کند شیرین تا به آن حیله از تن رنجور ببرد رنج و محنت دیرین روباهی با گرگی دم مصادقت می زد و قدم موافقت می نهاد و با یکدیگر به باغی گذشتند در استوار بود و دیوار پر خار گرد آن گردیدند تا به سوراخی رسیدند بر روباه فراخ و بر گرگ تنگ روباه آسان درآمد و گرگ به زحمت فراوان انگورهای گوناگون دیدند و میوه های رنگارنگ یافتند روباه زیرک بود حال بیرون رفتن را ملاحظه کرد و گرگ غافل چندان که توانست بخورد ناگاه باغبان آگاه شد چوبدستی برداشت و روی بر ایشان نهاد روباه باریک میان زود از سوراخ بجست و گرگ بزرگ شکم در آنجا محکم شد باغبان به وی رسید و چوبدستی کشید چندانش بزد که نه مرده و نه زنده پوست دریده و پشم کنده از آن تنگنای بیرون رفت زورمندی مکن ای خواجه به زر کآخر کار زبون خواهی رفت فربهت کرد بسی نعمت و ناز زان بیندیش که چون خواهی رفت با چنین جثه ندانم که چه سان به در مرگ برون خواهی رفت # جامی » بهارستان » روضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات) » بخش ۲ کژدمی زهر مضرت در نیش و تیر خباثت در کیش عزیمت سفر کرد به لب آب پهناور رسید خشک فرو ماند نه پای گذشتن و نه رای بازگشتن سنگ پشتی آن معنی را از وی مشاهده کرد بر وی ترحم نمود و بر پشت خودش سوار ساخت و خود را در آب انداخت و شناکنان روی به جانب دیگر نهاد در آن اثنا آوازی به گوشش رسید که کژدم چیزی بر پشت وی می زد سؤال کرد که این چه آواز است جواب داد که این آواز نیش من است که بر پشت تو می زنم هر چند می دانم که بر آنجا کارگر نمی آید اما خاصیت خود را نمی توانم گذاشت سنگ پشت با خود گفت هیچ به از آن نیست که این بد سرشت را از این خوی زشت برهانم و نیکو سرشتان را از آسیب وی ایمن گردانم به آب فرو رفت وی را موج بربود و به جایی برد که هرگز نبود هر عوانی که درین بزمگه شر و فساد تار صد حیله به هر لحظه ازو ساز دهند به ازان نیست که در موج فنا غوطه خورد تا وی از خلق خود و خلق ز وی باز رهند # جامی » بهارستان » روضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات) » بخش ۳ موشی چند سال در دکان خواجه بقال از نقلهای خشک و میوه های تر مالامال به سر می برد و از آن نعمتهای خشک و تر می خورد خواجه بقال آن را می دید و اغماض می کرد و از مکافات وی اعراض می نمود تا روزی به حکم آنکه گفته اند سفله دون را چو گردد معده سیر بر هزاران شور و شر گردد دلیر حرصش بر آن داشت که همیان خواجه را ببرد و سرخ و سفید هرچه بود به خانه خود کشید چون خواجه به وقت حاجت دست به همیان برد چون کیسه مفلسانش تهی یافت و چون معده گرسنگان خالی دانست که کار موش است گربه وار کمین کرد و وی را بگرفت و رشته دراز بر پای وی بست و بگذاشت تا به سوراخ خود درون رفت و به اندازه رشته غور آن بدانست دنبال آن گرفت و آن سوراخ را بکند تا به خانه وی رسید خانه ای دید چون دکانچه صرافان سرخ و سفید بر هم ریخته و دینار و درهم با هم آمیخته حق خود را تصرف نمود و موش را بیرون آورد و به چنگال گربه سپرد تا جزای خود دید آنچه دید و مکافات حق ناشناسی خود کشید آنچه کشید گر شور و شری هست حریصان جهان راست خرم دل قانع که ز هر شور و شری رست در عز قناعت همه روح آمد و راحت در حرص فزونیست اگر دردسری هست # جامی » بهارستان » روضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات) » بخش ۴ روباهی بر سر راهی ایستاده بود و چشم مراقبت بر چپ و راست نهاده ناگاه از دور سیاهی پیدا شد چون نزدیک آمد دید که یکی درنده گرگ با سگی بزرگ بر صورت یاران صادق و دوستان موافق همراه می آیند نه آن را از این توهم فریبی و نه این را از آن دغدغه آسیبی روباه پیش دوید و سلام کرد و وظیفه احترام به جای آورد و گفت الحمد لله که کین دیرین به مهر تازه مبدل شده است و دشمنی قدیم به دوستی جدید عوض گشته اما می خواهم که بدانم که سبب این جمعیت چیست و باعث این امنیت کیست سگ گفت سبب جمعیت ما دشمنی شبان است اما دشمنی گرگ و شبان مستغنی از بیان است و سبب دشمنی من با وی آنکه دیروز این گرگ که امروز مرا دولت رفاقت وی دست داده است به رمه ما حمله کرد و یک بره بربود من چنان که عادت من بود در قفای وی بدویدم تا آن بره را بستانم اما به وی نرسیدم چون بازآمدم شبان چوب بر من کشید و بی موجبی مرا رنجانید من نیز رابطه دوستی از وی بگسستم و با دشمن قدیم او بپیوستم به دشمن دوست شو زانسان که هرگز به تیغ دشمنی نخراشدت پوست مکن با دوست چندان دشمنی ساز که بر رغم تو با دشمن شود دوست # جامی » بهارستان » روضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات) » بخش ۵ روباه را گفتند هیچ توانی که صد دینار بستانی و پیغامی به سگان ده رسانی گفت والله مزدی فراوان است اما در این معامله خطر جان است از سفله نیل مکرمت امید داشتن کشتی به موج لجه حرمان فکندن است پیش عدو زبون شدن از میل مال و جاه خود را به ورطه خطر جان فکندن است # جامی » بهارستان » روضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات) » بخش ۶ شتری در صحرا چرا می کرد و از خار و خاشاک آن صحرا غذا می خورد به خاربنی رسید چون زلف خوبان درهم و چون روی محبوبان تازه و خرم گردن آز دراز کرد تا از آن بهره ای گیرد دید که در میان آن افعیی حلقه کرده و سر را با دم فرا آورده باز پس گشت و از آرزوی او بگذشت خاربن پنداشت که احتراز وی از زخم سنان اوست و اجتناب او از تیزی دندان او شتر آن را دریافت گفت بیم من از میهمان پوشیده است نه از میزبان آشکار و ترس من از زهر دندان مار است نه از زخم پیکان خار اگر نه هول میهمان خوردمی میزبان را یک لقمه کردمی گر از لییم بترسد کریم نیست عجب ز خبث نفس نه از پشم و استخوان ترسد کسی که پا ننهد در میان خاکستر مقرر است که از آتش نهان ترسد # جامی » بهارستان » روضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات) » بخش ۷ سگی از هر طعمه بی بهره بر در دروازه شهر ایستاده بود دید قرصی نان گردان گردان از شهر بیرون آمد و روی به صحرا نهاد سگ در دنبال وی دوان شد و آواز داد که ای قوت تن و و ای قوت روان آرزوی دل و آرام جان عزیمت کجا کرده ای و روی به کجا آورده ای گفت در این بیابان با جمعی از سرهنگان از گرگان و پلنگان آشنایی دارم احرام زیارت ایشان بسته ام سگ گفت مرا مترسان که اگر به کام نهنگ و دهن پلنگ در رفته ای من در قفای توام آنم که به عمر خویش هرگز خالی نشدم ز آرزویت گر گرد همه جهان بگردی ساکن نشوم ز جستجویت آنان که جز به نان نبود زنده جانشان دارند رو به خدمت دونان برای نان گر فی المثل ز دست کسان صد قفا خورند همچون سگ گرسنه دوند از قفای نان # جامی » بهارستان » روضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات) » بخش ۸ پنج پایک را گفتند چرا به شکل کج پیکران افتادی و پای در میدان کجروی نهادی گفت از مار تجربه برداشتم که با آن راستی و راستروی همیشه از سنگ جفا سرکوفته است یا از زخم ستم دم بریده هرجا پری به صورت خود گردد آشکار او را چو جان کشند در آغوش خویش تنگ هرجا به شکل راست برآید به سان مار سنگین دلان ز دور زنندش به چوب و سنگ # جامی » بهارستان » روضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات) » بخش ۹ غوکی از جفت خود جدا ماند و محنت بی جفتیش بر کناره دریا نشاند هر سو نظر می انداخت و خاطر غمدیده را از غم بی جفتی می پرداخت ناگهان ماهیی دید در میانه آب همچو آب روان روان بشتاب یا چو مقراضی از سبیکه سیم اطلس سطح آب ازو به دو نیم یا چو ایمن هلالی از کم و کاست متمایل به جنبش از چپ و راست چون غوک وی را بدید خاطرش به صحبت وی کشید قصه بی جفتی خود را در میان آورد و از وی طلب مصاحبت کرد ماهی گفت مصاحبت را مناسبت دربایست است و مصاحبت نابایست صحبت را ناشایست مرا با تو چه مناسب مرا جا در قعر دریا و تو را منزل بر کنار ساحل مرا دهان خاموش و تو را زبان پر از خروش تو را قبح لقا سپر بلا هر که شکل تو را بیند نخواهد که با تو نشیند مرا حسن منظر سرمایه خوف و خطر هرکه به جمال من دیده برافروزد چشم طمع در وصال من دوزد مرغان آسمان در هوای منند و وحوش صحرا در سودای من صیادان گاه چون دام در جستجوی من با هزار دیده و گاه چون شست از بار آرزومندی من با پشت خمیده این بگفت و راه قعر دریا برداشت و غوک را بر ساحل تنها بگذاشت با کسی منشین که نبود با تو در گوهر یکی رشته پیوند صحبت اتحاد گوهر است جنس را با جنس و با ناجنس اگر گیری قیاس این به سان آب و روغن وان چو شیر و شکر است # جامی » بهارستان » روضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات) » بخش ۱۰ کبوتر را گفتند چونست که تو دو بچه بیش برنیاری و چون مرغ خانگی بر بیشتر از آن قدرت نداری گفت بچه کبوتر غذا از حوصله مادر و پدر می خورد و چوژه مرغ خانگی از مزبله بر هر راهگذر از یک حوصله غذای دو بچه بیش نتوان داد و از نیم مزبله در روزی هزار چوژه توان گشاد خواهی که شوی حلال روزی همخانه مکن عیال بسیار دانی که درین سراچه تنگ حاصل نشود حلال بسیار # جامی » بهارستان » روضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات) » بخش ۱۱ گنجشکی خانه موروثی خود را باز پرداخت و در فرجه آشیان لک لکی خانه ساخت با وی گفتند تو را چه مناسبت که با جثه ای بدین حقیری با جانوری بدان بزرگی همسایه باشی و خود را با وی در محل اقامت و منزل استقامت همپایه داری گفت من نیز اینقدر دانم اما به دانسته خود عمل نتوانم در همسایگی من ماریست که چون هر سال بچگان برآرم و به خون جگر بپرورم ناگاه بر خانه من تازد و بچگان مرا قوت خود سازد امسال از وی گریخته ام و در دامن دولت این بزرگ آویخته ام امید می دارم که داد مرا از وی بستاند و چنان که هر سال بچگان مرا قوت خود گردانیده است امسال وی را قوت بچگان خود گرداند چو روباه در بیشه شیر باشد زید ایمن از زخم چنگال گرگان ز بیداد خردان امان یابد آن کس که گیرد وطن در جوار بزرگان # جامی » بهارستان » روضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات) » بخش ۱۲ سگ را گفتند سبب چیست که در هر خانه ای که باشی گرداگرد آن نتواند گشت و بر هر آستانه ای که خسبی از آنجا نتواند گذشت گفت من از حرص و طمع دورم و به بی طمعی و قناعت مشهور از خوانی به لب نانی قانعم و از بریانی به خشک استخوانی خرسند اما گدا سخره حرص و طمع است و مدعی جوع و منکر شبع نان یک هفته اش در انبان و زبانش در طلب نان یکشبه جنبان غذای ده روزه اش در پشت و عصای دریوزه اش در مشت قناعت از حرص و طمع دور و قانع از حریص طامع نفور در هر دلی که عز قناعت نهاد پای از هر چه بود حرص و طمع را ببست دست هرجا که عرض کرد قناعت متاع خویش بازار حرص و معرکه آز را شکست # جامی » بهارستان » روضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات) » بخش ۱۳ روباه بچه ای با مادر خود گفت مرا حیله ای بیاموز که چون به کشاکش سگ در مانم خود را برهانم گفت آن حیله فراوان است اما بهترین همه آن است که در خانه خود بنشینی نه او تو را بیند و نه تو او را بینی چو با تو خصم شود سفله ای نه از خرد است که در خصومت او مکر و حیله ساز کنی هزار حیله توان ساخت وز همه آن به که هم ز صلح و هم از جنگش احتراز کنی # جامی » بهارستان » روضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات) » بخش ۱۴ سرخ زنبوری بر مگس عسل زور آورد تا وی را طعمه خود سازد به زاری در آمد که با وجود این همه شهد و عسل مرا چه قدر و محل که آن را بگذاری و به من رغبت آری زنبور گفت اگر آن شهد است تو شهد را کانی و اگر آن عسل تو سرچشمه آنی ای خوش آن مرد حقیقت که ز پیغام و سلام رو بتابد به سوی مایده وصل رود اصل چون روی نماید ز پس پرده فرع فرع را باز گذارد به سر اصل رود # جامی » بهارستان » روضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات) » بخش ۱۵ موری را دیدند به زورمندی کمر بسته و ملخی را ده برابر خود برداشته به تعجب گفتند این مور را بینید که با این ناتوانی باری را به این گرانی چون می کشد مور چون این سخن بشنید بخندید و گفت مردان بار را به نیروی همت و بازوی حمیت کشند نه به قوت تن و ضخامت بدن باری که آسمان و زمین سرکشید ازان مشکل توان به یاوری جسم و جان کشید همت قوی کن از مدد رهروان عشق کان بار را به قوت همت توان کشید # جامی » بهارستان » روضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات) » بخش ۱۶ شتری مهارکشان در صحرایی چرید موشی به او رسید وی را بی خداوند دید حرصش بر آن داشت که مهارش گرفته به خانه خود روان شد شتر نیز از آنجا که فطرت او مفطور بر انقیاد است و جبلت او مجبول بر عدم مخالفت و عناد با او موافقت کرد چون به خانه وی رسید سوراخی دید به غایت تنگ گفت ای محال اندیش این چه بود که کردی خانه تو چنین خرد و جثه من چنین بزرگ نه خانه تو از این بزرگتر تواند شد نه جثه من از این خردتر میان من و تو صحبت چون درگیرد و مجالست چون صورت پذیرد چون روی راه اجل زینسان که می بینم تو را در قفا از بار حرص و آز اشتروارها بارهای خویش را چیزی سبک گردان که نیست تنگنای مرگ را گنجایی این بارها # جامی » بهارستان » روضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات) » بخش ۱۷ میشی از جویی بجست دنبه وی بالا افتاد بز بخندید که عورت تو را دیدم میش روی باز پس کرد که ای بی انصاف من سالها عورت تو را برهنه دیدم و هرگز نخندیدم و طعن تو نپسندیدم تو پس از عمری که یک بار مرا چنین دیده ای چه سرزنش من پیچیده ای چون لییمی با هزاران عیب و عار روز و شب با خلق عالم آشکار بیند اندک عیبی از صاحب کرم برنیارد جز به طعن و لعن دم آن به عیب این شود یکسر زبان این به ذکر او نیالاید دهان # جامی » بهارستان » روضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات) » بخش ۱۸ گاوی بر گله خود سالار بود و در میانه گاوان به قوت سرو نامدار چون گرگ بر ایشان زور آوردی آفت وی را به زخم سرو از ایشان دور کردی نگاه دست حادثه بر وی شکست آورد سروی وی را آفتی رسید بعد از آن چون گرگ را بدیدی در پناه گاوان دیگر خزیدی سبب آن را از او سؤال کردند در جواب گفت زآن روز که از سروی خود ماندم فرد شد معرکه دلاوری بر من سرد دیرین مثلی هست که در روز نبرد ضربت بود از حربه و دعوی از مرد # جامی » بهارستان » روضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات) » بخش ۱۹ اشتری و درازگوشی همراه می رفتند به کنار جوی بزرگی رسیدند اول اشتر در آمد چون به میان جوی رسید آب تا شکم وی برآمد درازگوش را آواز داد که درآی که آب تا شکم بیش نیست درازگوش گفت راست می گویی اما از شکم تا شکم تفاوت است آبی که به شکم تو نزدیک گشت از پشت من بخواهد گذشت ای برادر از تو بهتر هیچ کس نشناسدت زانچه هستی یکسر مو خویش را افزون منه گر فزون از قدر تو بستایدت نابخردی قدر خود بشناس و پای از حد خود بیرون منه # جامی » بهارستان » روضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات) » بخش ۲۰ طاووسی و زاغی در صحن باغی فراهم رسیدند و عیب و هنر یکدیگر را دیدند طاووس با زاغ گفت این موزه سرخ که در پای توست لایق اطلس زرکش و دیبای منقش من است همانا که در آن وقت که از شب تاریک عدم به روز روشن وجود می آمدیم در پوشیدن موزه غلط کرده ایم من موزه کیمخت سیاه تو را پوشیده ام و تو موزه عدیم سرخ مرا زاغ گفت حال بر خلاف این است اگر خطایی رفته است در پوششهای دیگر رفته است باقی خلعتهای تو مناسب موزه من است غالبا در آن خواب آلودگی تو سر از گریبان من برزده ای و من سر از گریبان تو در آن نزدیکی کشفی سر به گریبان مراقبه فرو برده بود و آن مجادله و مقاوله را می شنود سر برآورد که ای یاران عزیز و دوستان صاحب تمیز این مجادله بی حاصل را بگذارید و از این مقاوله بلا طایل دست بدارید خدای تعالی همه چیز را به یک کس نداده است و زمام همه مرادات در کف یک کس ننهاده هیچ کس نیست که وی را خاصه ای نداده که دیگران را نداده است و در وی خاصیتی ننهاده که در دیگران ننهاده هر کسی را به داده خود خرسند باید بود و به یافته خود خوشنود بردن حسد از حال کسان طور خرد نیست زنهار که از طور خرد دور نباشی از خلق طمع همچو حسد مایه رنج است بگسل طمع از خلق که رنجور نباشی # جامی » بهارستان » روضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات) » بخش ۲۱ روباهی به چنگ کفتاری گرفتار شد دندان طمع در وی محکم کرد روباه فریاد برآورد که ای شیر بیشه زورمندی و ای پلنگ قله سربلندی بر عجز و شکستگی من ببخشای و شکال این اشکال را از پای جهان پیمای من بگشای من مشتی پشم و استخوانم از خوردن من چه خیزد و در آزردن من که آویزد هر چند از این مقوله سخن راند در وی نگرفت گفت یاد آر حقی که مرا با توست از من آرزوی مباشرت کردی آرزوی تو را برآوردم چند بار متعاقب با تو مباشرت کردم کفتار چون این گفتار شنیع شنود آتش غیرت در وی بجوشید دهان بگشاد که این چه سخن بیهوده است و این واقعه کی و کجا بوده است از وی دهان گشادن همان بود و از روباه رو در گریز نهادن همان به قول خوش چو نیابی ز چنگ خصم رهایی به آن بود که زبان را به ناخوشی بگشایی چو قفل خانه به آهستگی گشاده نگردد پی شکستنش آن به که سوی سنگ گرایی # جامی » بهارستان » روضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات) » بخش ۲۲ شکالی خروسی را در خواب سحر بگرفت فریاد برداشت که من مونس بیدارانم و مؤذن شب زنده داران از کشتن من بپرهیز و خون مرا به تیغ تعدی مریز چرا بی موجبی خونم بریزی که خواهی بی گنه با من ستیزی شکال گفت من در کشتن تو چنان یک جهت نیستم که به هیچ وجه از آن باز نایستم خاطر خود را از اختیار بپرداختم و تو را در این صورت مخیر ساختم اگر خواهی به یک ضربت پنجه جان تو را بستانم و اگر خواهی لقمه لقمه تو را طعمه خود گردانم جز به تدبیر خرد از سر خود دفع مکن با تو شریر اگر شور و شری گیرد پیش به تضرع مسپر راه خلاصی که به آن از بدش گر گذرانی بتری گیرد پیش