# جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱ - الله سبحانه هوالبرالودود لله الحمد قبل کل کلام بصفات الجلال والاکرام حمد او تاج تارک سخن است صدر هر نامه نو و کهن است خامه چون تاج نامه آراید درة التاج نام او شاید الله الله چه طرفه نامست این ورد دل حرز جان تمامست این پنج حرف است بس شگرف این اسم پیش گنج نهان ذات طلسم از یدالله چو پنجه اند این پنج زان گرانمایه گنج گوهر سنج دیو را گو بمالش تو شتافت جز بدین پنج پنجه نتوان تافت از پس این حروف فرخ فال جلوه گر صد هزار نعت کمال خامه آن را چو مردم دیده جامه مشک رنگ پوشیده زیر مشکین شعار یک یک حرف خفته حوران قاصرات الطرف دو الف زو به راستی دو گواه کرده روشن به سر وحدت راه یکی از فتحه فتح باب فتوح کرده در منظر مروح روح وان دگر داده از سکون تسکین دل و جان را به مکمن تمکین از دو لامش گرفته قوت و قوت از یکی ملک از آن دگر ملکوت لام ساکن به ملک اشارت دان وان دگر زان دگر عبارت دان ملک فی نفسه بود ساکن نیست جنبش در او ازو ممکن جنبشی کافکند بر او سایه ملکوتش دهد در آن مایه شکل تشدیدشان که شانه وش است عظم الله شأنه چه خوش است چون یکی زان دو لام شد مدغم در دگر چون دو گیسوی در هم بر سر آن شانه سه دندانه می زند هر دو را به هم شانه ها که دال است بر هویت ذات متعاقب بود بر او حرکات حرکت چون سکون بر او جاری و او به ذات خود از همه عاری هیچ وقت از همه مجرد نیست لیک با هیچ یک مقید نیست رود این حرف در همه آنات بر نفس های جمله حیوانات همه او را بدین نفس ذاکر گر ازو غایبند و گر حاضر اسم ذات اولا همینها بود لام تعریف و اختصاص فزود چون شد اشباع کرده فتحه لام با الف شد حروف اسم تمام چیست تخصیص را سبب یعنی دو جهان خاص اوست و او مولی سر تعریف آنکه بشتابی تا کمال شناخت دریابی شرح اشباع فتحه آنکه مدام شد در این اسم درج فتح تمام کم کسی از زبان به کام رسد ور رسد زین خجسته نام رسد هر که زین اسم بهره مند بود بهره او همین بسند بود شرح این نی ز دیو مردم پرس از قل الله ثم ذرهم پرس بس بود پیش صاحب معنی حسبی الله گواه این دعوی # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۲ - اشارت به تنزیه و تقدس حضرت حق سبحانه و تعالی جل من لااله الا هو لا تقل کیف هو و لا ما هو کل فی نعت ذاته الالسن حار فی نور و جهه الأعین لمعات جمال او ظاهر سبحات جلال او قاهر فیض لطفش چو نورپاش شود تف قهرش چو دور باش شود هر چه مفهوم عقل و ادراک است ساحت قدس او ازان پاک است قدس ذاتش چو برتر از کیف است کیف هو گفتن اندر او حیف است چون نه نوع آمد و نه جنس او را پس چه معنی سیوال ما هو را ما و هو چیست لا و هو می گوی راه ازین لا و هو بدو می جوی لا و هو هر دو نفی و اثباتند نافی غیر و مثبت ذاتند چند از این غافلی و گمراهی لا و هو ورد خود کن ای لاهی تا دهد لا و هوت قوت و قوت ببرد تا سرادق لاهوت به هوا و هوس در او نرسی تا ز لا نگذری به هو نرسی هو کفایت ز غیب ذات شناس مکنش بر دگر ذوات قیاس هیچ ذاتی به ذات او نرسد عقل کل در صفات او نرسد این چه مجد و بهاست سبحانه وین چه عز ما اعز سلطانه ای همه قدسیان قدوسی گرد کوی تو در زمین بوسی دو جهان جلوه گاه وحدت تو شهد الله گواه وحدت تو هم مقر گفته با تو هم جاحد لمن الملک لله الواحد پرتو روی توست از همه سو همه را رو به توست از همه رو همه در راه و راه می جویند از غمت آه آه می گویند مبتدی در ره تو مویه کنان نعره اهدناالصراط زنان منتهی در سجود بین یدیک گفته کیف الطریق رب الیک بنما ره که طالب راهیم ره به سوی تو از تو می خواهیم قطع این ره به راه پیمایی کی توان کرد دگر تو ننمایی # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۳ - در بیان آنکه حقیقت حضرت حق سبحانه و تعالی هستی ساذج است و وجود مطلق دوربینان بارگاه الست بیش ازین پی نبرده اند که هست ذات پاکش ز چونی و چندی هستی ساده از نشانمندی در مکین و مکان چه فوق و چه تحت وحدتی ساذج است و هستی بحت وحدتی گشته کثرتش طاری در همه ساری از همه عاری از حدود تعلقات برون وز قیود تعینات مصون نه به دام قیود صید شده نه به اطلاق نیز قید شده هم مقید خود است و هم مطلق گه ز باطل نموده گاه از حق قید او سازوار با اطلاق زهرش آمیزگار با تریاق اوست مغز جهان جهان همه پوست خود چه مغز و چه پوست چون همه اوست بود کل جهان در او مستور کرد در کل به ذات خویش ظهور کل در او عین اوست او در کل عین کل همچو آب اندر گل آب در گل گل است و گل در آب عین آب این دقیقه را دریاب برتر است این سخن ز درک فهوم کی شود درک جز به ترک رسوم نرسد کس بدین به بوالهوسی بگذر از اسم و رسم تا برسی عقل بگذار کان عقیله توست دانه مکر و دام حیله توست عقل جز وی درین نشیمن کسب بهر آداب بندگیست فحسب به دلیل علیل و فکر سقیم کی شناسد صفات و ذات قدیم بوریا باف اگر چه بشکافد مو به صنعت حریر چون بافد # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۴ - اشارت به معنی تنزیه که متقضای عقل و تشبیه که موجب سمع است با تنبیه بر آنکه کمال در مرتبه جمع است وصف حق حق به خود تواند گفت این گهر را خرد نداند سفت شرح اوصاف ذات او ده ازو کس نداند صفات او به ازو هر چه خود را به آن کند توصیف مکنش بر خلاف آن تعریف وانچه خود را ازان کند تقدیس تو در اثبات آن مکن تلبیس نه به تنزیه شو چنان مشغوف که به نفی صفت شوی موصوف نه به تشبیه آنچنان مایل که به جسم و جهت شوی قایل هر چه تقدیس ذات و تنزیه است وانچه مشعر به نفی تشبیه است مرجع آن بود تجرد ذات از تلبس به مقتضای صفات هر چه تشبیه باشد و تحدید وانچه مبنی ز حصر یا تقیید منشاء آن بود تلبس عین به ظهور از ملابس کونین گر تو ز ارباب ذوق و ادراکی وز تقید به یک طرف پاکی می کن اینسان که کردمت تنبیه جمع تنزیه را مع التشبیه هر یکی را به جای او می دار چشم بر مقتضای او می دار در صفت های حق مشو یک چشم می گشا سوی هر یک اندک چشم می کن از شر اعور دجال استعاذت در اکثر احوال معتدل شو که هر که اهل دل است در جمیع امور معتدل است وسط آمد محل عز و شرف به وسط روی نه ز هر دو طرف تا رساند تو را به فر و بها حکم خیرالامور اوسطها # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۵ - مناجات در تضرع و ابتهال به حضرت ذوالجلال والافضال جل جلاله و عم نواله ای ظهور تو با بطون دمساز وی بروز تو با کمون همراز احدی لیک مرجع اعداد واحدی لیک مجمع اضداد اولی و تو را بدایت نی آخری و تو را نهایت نی ظاهری با کمال یکتایی باطنی با وفور پیدایی ایمنی از تغیر و تبدیل فارغی از تحیز و تحویل ذات تو در سرادقات جلال از ازل تا ابد به یک منوال بر تو کس نیست آمر و ناهی همه آن می کنی که می خواهی نه عطای تو را خطا مانع نه بلای تو را ولادافع بر خطا پیشگان عطای تو دام با ولاشیوگان بلای تو کام دام چه بود فریب جاه و جمال کام چه بود نوید قرب و وصال ای جهانی به کام از در تو کام خواهم نه دام از در تو دمبدم در رهم منه دامی تا پی کام خود زنم گامی به جوار خودم رهی بنمای در حریم دلم دری بگشای غایب از من مرا حضوری بخش به سروری رسان و نوری بخش ای بس آتش پرست باد به دست کرده عمری به خاک دیر نشست بوده با هیمه سالها همپشت تا برافروزد آتش زردشت کرده در خدمت مغان هر دم قد چو عودالصلیب ترسا خم رویش از آتش کنشت سیاه خویش از فعلهای زشت تباه نه همین روی و رای تیره ازو پای تا سر به یک وتیره ازو ناگهان برق رحمتی جسته دلش از کفر و تیرگی رسته گشته با جذبه عنایت خاص مرغ جانش ز دام شرک خلاص گرچه هستم به قید هستی بند هم به تو بر تو می دهم سوگند که مرا آنچنان یکی انگار در دلم ظلمت شکی مگذار رخت در دار ملک دینم نه جای در کشور یقینم ده هر چه غیر از تو زان نفورم کن پای تا فرق غرق نورم کن دیده ای ده سزای دیدارت جانی آرام جای اسرارت چند باشم ز خود پرستی خویش بند در تنگنای هستی خویش وارهانم ز ننگ این تنگی برسانم به رنگ بیرنگی می پرد مرغ همتم گستاخ در ریاض امید شاخ به شاخ که ز بام تو دانه ای چینم یا ز نامت نشانه ای بینم پیش ازان کز جهان ببندم بار ز افسر فقر سربلندم دار سوی تو بارها شتافته ام بار جز بار دل نیافته ام چون شد از بار دل گرانم پشت حلقه شد چون دم سگانم پشت خود گرفتم که از سگان بترم مکن از حلقه سگان بدرم من که باشم که با تو در بن غار همچو اصحاب کهف باشم یار کی خورم باک اگر نشینم پس از صف دوستان نه اینم بس که چو سگ گرچه پر شر و شینم بر درت باسط الذراعینم بود عمرم سفید طوماری در کف همچو من سیه کاری از برای سواد آن نامه دل من محبره زبان خامه روزگاری در آن قلم زده ام از خطا و خلل رقم زده ام کس نیابد در او نبشته خطی که نه در ضمن آن بود سخطی نیست حرفی در او مصون ز عوج چون الف بلکه کاف وش همه کج ای که پیش تو راز پنهانم آشکار است تا به کی خوانم بر تو این نامه پریشانی چون تو حرفا به حرف می دانی چون کند دست قهرمان اجل طی این نامه خطا و خلل ز آب عفوش ورق بشوی نخست پس به کلک کرم که در کف توست بهر آزادیم برات نویس وز خطاها خط نجات نویس مپسندم ازان صحیفه خجل یوم نطوی السما کطی سجل # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۶ - در نعت سیدالمرسلین و خاتم النبیین علیه من الصلوات الفضلها و من التحیات اکلمها جامی از گفتگو ببند زبان هیچ سودی ندیده چند زیان پای کش در گلیم گوشه خویش دست بگشا به کسب توشه خویش شیوه گوشه گیری از سر گیر گوشه دامن پیمبر گیر روی دل در بقای سرمد باش نقد جان زیر پای احمد باش قایدالخلق بالهدی والعون شاه لولاک ما خلقت الکون نقد یثرب سلاله بطحا امی لوح خوان ما اوحی فیض ام الکتاب پروردش لقب امی خدای ازان کردش لوح تعلیم ناگرفته به بر همه ز اسرار لوح داده خبر قلم و لوح بودش اندر مشت زان نفرسودش از قلم انگشت آنکه شوق قمر کند چو قلم به قلم گر نبرد دست چه غم از گنه شست دفتر همه پاک ورقی گر سیه نکرد چه باک بر خط اوست انس و جان را سر گر نخواند خطی ازان چه خطر داشت از در دهانش درجی پر واندر آن درج درج سی و دو در بود عقد صحیح لیک در آن کسری افکند سنگ بدگهران بود نعلش سهیل رخشنده سنگ را رنگ لعل بخشنده چون سهیلش رفیق سنگ آمد سنگ در دم عقیق رنگ آمد سنگکی کم ز مهره تسبیح در کفش سبحه خوان به لفظ فصیح وان فصیحان دل سیه چون سنگ در خموشی ز نعت او یکرنگ معده سنگین نخواست چون ز طعام بر شکم سنگ بسته داشت مدام نه که او بود کان نقد وجود کان بی سنگ چون تواند بود شرح خلقش که خلق از آن عاجز کی کما ینبغی توان هرگز محمدت چون بلانهایه ز حق یافت شد نام او ازان مشتق می نماید به چشم عقل سلیم حرف هایش عیان میان دو میم چون رخ حور کز کناره آن گشته پیدا دو گوشواره آن یا دو حلقه ز عنبرین مویش آشکار از دو جانب رویش دال آن کز همه فرود نشست دل بنازش گرفته بر سر دست آمد الحمد اول قرآن پس الف لام میم از پی آن یعنی الحمد را بخوان اول ساز الف لام از و به میم بدل تا که حاصل شود بدین تبدیل نام او در بدایت تنزیل چون شد این نام آن خجسته اثر می دهد ذلک الکتاب خبر که مسمای اوست فی الواقع مظهر کل و نسخه جامع ثبت در وی به لون بی لونی کلمات الهی و کونی جان او موج خیز علم و یقین سر لاریب فیه اینست این بود هم بحر مکرمت هم کان گوهرش کان خلقه القرآن قم فانذر حدیث قامت او قاستقم شرح استقامت او صبح رویش ز والضحی اوضح منشرح صدرش از الم نشرح کحل ما زاغ سرمه بصرش ما طغی وصف پاکی نظرش پایه ارتقاش ثم دنا ذروه اعتلاش او ادنی جعبه تیر ما رمیت کفش چشم تنگ سیه دلان هدفش رانده بالا ز همت والا رخش اسری بعبده لیلا وصف خلق کسی که قرآن است خلق را نعت او چه امکان است لاجرم معترف به عجز و قصور می فرستم تحیتی از دور لست اهدی سوی الصلاة الیه یا مفیض الوجود صل علیه و علی اله و اصحابه وارثی علمه و آدابه # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۷ - در خطاب زمین بوس حضرتی که نقش خاتم نبوتش خاتم النبیین است و طراز خلعت رسالتش سیدالمرسلین صلی الله علیه و آله و سلم ای دل و دیده خاک نعلینت رشته جان شراک نعلینت شد ادیم رخم به خون جگری تا چو نعلین زیر پا سپری بیدلی کرد در وفای تو سود که چو نعلین رخ به پای تو سود خاک نعلینت ار نه دسترس است گردی از نعل مرکب تو بس است در رهت خاکم از سر فاقه گه فرس ران بر آن و گه ناقه روی مجنون بر آن زمین اولی که بود پای ناقه لیلی ای خوش آن سرزمین که منزل توست یا بر آنجا گذار محمل توست هر کجا بگذری چو باد بهار ندمد جز شمیم مشک تتار ارض بطحا که زیر پای تو بود خاک نعلین عرش سای تو بود ریگش آید به چشم اهل نظر خوشتر از خرد کرده لعل و گهر می زند سنگریزه رودش طعنه بر بحر و در منضودش خاک یثرت که با گلت آمیخت آبروی زمین روضه بریخت هر گیاهی کز آن زمین خیزد نافه در جیب یاسمین ریزد خس و خاری که روید از دمنش ننگ آید ز سوری و سمنش ساحت روضه ات که کعبه نماست حرم عصمت و حریم صفاست کی بود با دل ز غم رسته جامی احرام آن حرم بسته برده با چهره غبار آلود سوی آن روضه شریف سجود کی بود ز آب چشم و خون جگر شسته رخساره ها ز گرد سفر پیش آن بارگاه نورانی سوده بر خاک راه پیشانی کی بود کی میان منبر و قبر کرده صد چاک جیب خرقه صبر گرد آن منزل بهشت نشان رفته در دیده سرشک فشان کی بود کز برای روزبهی خاطر پر امید و دست تهی رو در آن قبله گاه حشمت و ناز پیش سینه نهاده دست نیاز دمبدم در معنیی سفته خالی از لاف و دعویی گفته یا نبی الله السلام علیک انما الفوز و الفلاح لدیک به سلام آمدم جوابم بده مرهمی بر دل خرابم نه بس بود جاه و احترام مرا یک علیک از تو صد سلام مرا خواهم از شوق دستبوس تو مرد دست بیرون کن از یمانی برد مهر روی تو هوش برد از من بنما روی خود ز برد یمن چون تویی دیده ور به باغ بلاغ همچو نرگس ز سرمه ما زاغ سویم افکن ز مرحمت نظری باز کن بر رخم ز لطف دری مهر بگشا ز حقه یاقوت روح را کام بخش و دل را قوت زاری من شنو تکلم کن گریه من نگر تبسم کن تلخ شد کام من ز بخت نژند ساز شیرین ز لعل شکر خند لب بجنبان پی شفاعت من منگر در گناه و طاعت من گر نرفتم طریق سنت تو هستم از عاصیان امت تو مانده ام زیر بار عصیان پست افتم از پای اگر نگیری دست رحم کن بر من و فقیری من دست ده بهر دستگیری من خود به دست تو کی رسد دستم اینقدر بس که در رهت پستم پست بودن به راه تو خوشتر کز بلندی به عرش سودن سر عرش چون خاک شد به راه تو پست تا رسیدش به پایبوس تو دست فیض جانها ز جان پاک تو باد عرش و مادون عرش خاک تو باد # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۸ - گفتار در اظهار دولتخواهی و مدحت گزاری حضرت خلافت پناهی سلطنت شعاری خلدالله تعالی ملکه و سلطانه و علا امره و شأنه حق چو داد از پی اطیعواالله به اطیعواالرسول ما را راه حرف دیگر نزد به لوح بیان جز اولواالامر منکم از پی آن چون اولواالامر ساخت پیرایه شرع و دین با نبی ست همسایه بلکه حق راست سایه ممدود واندر آن سایه عالمی خوشنود خلق را عدل شاه دین پرور سایه فضل حق بود بر سر خاصه این شهریار عالی رای کش بود بر سر اعالی پای تاجداران مسند تمکین جمله ظل اللهند فی الارضین لیک ظل مطابق کامل نیست جز شاه مفضل عادل گوهر افسر سرافرازی قبله مقبلان ابوالغازی شاه سلطان حسین آن که ببست چرخ را عدلش از تعدی دست حق تعالی ز فیض لطف و جمال بهر اظهار کبریا و جلال ساخت آیینه و بداد جلا منعکس شد در او صفا علا دید در وی خرد به نور قدم سلطنت را قرین حسن و شیم داد نامش ازین دو اسم شگرف درج در وی رموز حرف به حرف بر سر اسنان سین او زده وصف شرف کاخ دولت است و شرف جعد لامش چو زلف خوبان خم بر لوای ظفر بود پرچم طا که هست از عطای شه حرفی بست حاتم به جود ازان طرفی دهر چون طاییش لقب کرده ست شد معین کزان سبب کرده ست هست در ضمن این سه حرف دفین نقد اسماء تسعه و تسعین الفش راستی ز نون برتر تیر فتح است بر کمان ظفر غنچه حاش نقد هشت نان سینش از شاخ سدره داده نشان یاش عشر است و شرع و عرش مجید از تقالیبش آمده ست پدید نون او نیم دایره ست به طبع سبقت آن را بر این دوایر سبع زیر این نه رواق مینا فام چون شود گفته این همایون نام آید از هر یکی به جای صدا خلدالله ملکه ابدا چرخ در خدمتش رضا جوی است بر در دولتش دعاگوی است تا سزای رضای او گردد گرد دولتسرای او گردد گرچه آمد سپاه او بسیار چون نجوم ثوابت و سیار چشم امید بر سپاهش نیست جز در حق امیدگاهش نیست گر رعیت و گر سپاه وی اند همه آسوده در پناه وی اند چون برآمد به عدل و جودش نام چشم دارم که در همین ایام گیرد از یمن طالع مسعود همه عالم چو مهدی موعود آنچنان کز ظلام ظلم و ضلال عرصه دهر بود مالامال نور عدلش ز مطلع احسان همه آفاق را رسد یکسان باز و تیهو شوند همبازی گرگ و آهو کشند همرازی پای رنگ ار درآید اندر سنگ دستگیری طمع کند ز پلنگ بس کند شیر شرزه از شر و شور خارد از پنجه پشت و گردن گور بوم بر وصل روز یابد دست شب پره گردد آفتاب پرست طی شود زین بساط بوقلمون صورت اختلاف گوناگون همه اضداد سازگار شوند یکدگر را معین و یار شوند ظلم ازین کارگه ببندد رخت کار بر اهل ظلم گردد سخت چون بود لفظ سیم گاه رقم پیش اهل قلم شبیه ستم جود او سیم را براندازد گنج ها را ازان بپردازد پر کند از نواله های نوال شکم حرص و معده آمال مستحق ناکشیده ذل طمع جوع آزش رسد به حد شبع سایل از جست و جو بیاساید روزیش بی سؤال پیش آید سازد القصه فر دولت شاه کارها را به موجب دلخواه دولت شاه جان فرخنده ست که جهان زان چو تن به جان زنده ست باد آن جان همیشه پاینده زان جهان و جهانیان زنده # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۹ - خطاب زمین بوس با ترغیب در رعایت رعایا و شفقت بر عموم برایا ای به شاهی بلند آوازه کردی آیین خسروی تازه دل تو نقد عدل راست محک نیست چون دال و لام ازو منفک شد چو با عین عاطفت دل تو متصل عدل گشت حاصل تو حق ز شاهان به غیر عدل نخواست آسمان و زمین به عدل بپاست سلطنت خیمه ایست بس موزون کش بود راستی و عدل ستون گر نباشد ستون خیمه به جای چون بود خیمه بی ستون بر پای شاه باشد شبان و خلق همه رمه و گرگ آن رمه ظلمه بهر آنست های و هوی شبان تا بیابد رمه ز گرگ امان چون شبان سازگار گرگ بود رمه را آفتی بزرگ بود لطف با گرگ کار بیخرد است مرحمت بر رمه به جای خود است گرت افتد به مرحمت میلی رمه باشد به آن ز گرگ اولی # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۰ - قصه شفقت ورزیدن موسی علیه السلام و بره گریخته را به دوش کشیدن و از گلیم شبانی به خلعت کلیمی رسیدن روزی از روزها کلیم خدا که زدی گام در حریم وفا در شبانی به ره نهاد قدم بره ای کرد ناگه از رمه رم بره هر سو دوان و او در پی کرد بسیار کوه و هامون طی آخرش سست شد ز سختی رگ دست و پا سوده باز ماند ز تگ موسی او را گرفت و پیش نشاند اشک رحمت به روی خویش فشاند خوی او از غضب نگشت درشت نرم نرمش کشید دست به پشت کین رمیدن پی چه بود آخر زین دویدن تو را چه سود آخر کوشش من که در قفای تو بود نیز برای خود از برای تو بود گر تو را با تو واگذاشتمی لطف خویش از تو بازداشتمی بهر گرگ و پلنگ خون آشام طعمه چاشت می شدی یا شام آنگهش جا به گردن خود کرد عزم رفتن به سوی مقصد کرد چون ندیدش ز رنج قوت تن بار او را گرفت بر گردن نیست در وقت ناخوشی و خوشی هیچ کاری فزون ز بارکشی بارکش باش تا به روز شمار در سرای سرور یابی بار حق تعالی چو در شبانی او دید آیین مهربانی او گفت با قدسیان کروبی آن که خلقش بود بدین خوبی شاید ار قدر او بلند شود در جهان شاه ارجمند شود بر سر خلق سروریش دهند ره به کوی پیمبریش دهند همه در سایه اش بیاسایند سایه وش سر به پای او سایند # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۱ - در بیان آنکه حکمت در وجود پادشاه صاحب جلالت حکمت است به موجب راستی و عدالت چیست دانی به زیر چرخ اثیر حکمت اندر وجود شاه و امیر تا بود پشت بی پناهان را تا دهد داد دادخواهان را نیکخواه جهانیان باشد بر همه خلق مهربان باشد ظالمان را ز ظلم باز آرد دست مظلوم را قوی دارد عدل را پیشوای خود سازد کارها را به عدل پردازد نص قرآن شنو که حق فرمود در مقام خطاب با داوود که تو را زان خلیفگی دادیم سوی خلق جهان فرستادیم تا نهی ملک را ز عدل اساس حکم رانی به عدل بین الناس هر که را نه ز عدل دستور است از مقام خلیفگی دور است گیرد از دیو درس ظلم سبق عقل چون خواندش خلیفه حق پیشه کرده خلاف فرمان را گشته نایب مناب شیطان را چون بود سایه خدا سلطان کی پسندت خلافت شیطان نشود مر خدای را سایه تا نگیرد ز عقل سرمایه # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۲ - در صفت عدل و نصفت چیست عدل آنکه بگذری ز فضول نکنی از طریق شرع عدول شرع را نصب عین خود سازی چشم بر غیر آن نیندازی چون گماری به کار اندیشه شیوه راستی کنی پیشه اول آن را به شرع سازی راست آنگه آری به جای بی کم و کاست زانکه میزان معدلت شرع است شرع اصل است و غیر آن فرع است هر چه نبود به وفق آن میزان عدل نامش منه که ظلم است آن دور باشد ز طور دینداری که کنی ظلم و عدل پنداری # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۳ - در بیان آنکه طمع را که از جمله آفات است با منقبت معدلت منافات است هر که را دل به عدل شد مایل طمع از مال خلق گو بگسل طمع و عدل آتش و آبند هر دو یکجا قرار کی یابند چون بکوبد طمع در مسکن عدل بیرون گریزد از روزن از طمع چون بود گدا را ننگ کی سزد شاه را به آن آهنگ حیف باشد ز شاه فرخ فر ظلم جویی پی زر و زیور زیور شاه وصف شاهی بس گو مده دل به زر و زیور کس # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۴ - پند مأمون به فرزند خویش با پسر گفت یک شبی مأمون کای در اقبال و بخت روزافزون چون رسد نوبت خلافت تو حرص دنیا مباد آفت تو هر که را از خلیفگی خدای نشود سیر نفس بد فرمای سیر مشکل شود ازان زر و سیم که کشد گه ز بیوه گه ز یتیم # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۵ - قطع اطناب اطناب و ختم بر دعای استجابت ماب جامی اطناب در سخن نه سزاست قصه کوتاه کن که وقت دعاست نه دعایی که شاعرانه بود از ره صدق بر کرانه بود خواهی آنها ز ایزد متعال که بود در قیاس عقل محال یا بود ز آرزوی نفسانی مقتصر بر زخارف فانی بل دعای قرین صدق و صفا مشتمل بر مصالح دو سرا هم در او جاه و حشمت دنیا هم در او عز و دولت عقبا سر نهی بر زمین عجز و نیاز کای خدا کار او به لطف بساز عدل را در دلش چنان جا کن که نراند برون ز عدل سخن شرع را پیشوای حکمش دار حکم او را ز شرع ساز مدار هر چه باشد ز عدل و شرع برون مده او را بر آن قرار و سکون تا بود در جهان بقا امکان باقیش دار شاه و شاه نشان دولتش را درین سرای امید ساز تخم سعادت جاوید مقبلی کش به خیر راهنماست و او خود اندر زمانه بی همتاست در پناهش پناه عالم باد بالنبی و آله الامجاد # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۶ - گفتار در ترغیب مسترشدان آگاه بر مداومت کلمه طیبه لااله الاالله که مفتاح گنج سعادت و مصباح کنج عبادت است ای کشیده به کلک وهم و خیال حرف زاید به لوح دل همه سال گشته در کارگاه بوقلمون تخته نقشهای گوناگون چند باشد ز نقش های تباه لوح تو تیره تخته تو سیاه حرف خوان صحیفه خود باش هر چه زاید بشوی یا بتراش دلت آیینه خدای نماست روی آیینه تو تیره چراست صیقلی وار صیقلی می زن باشد آیینه ات شود روشن هر چه فانی ازو زدوده شود وانچه باقی در او نموده شود صیقل آن اگر نه ای آگاه نیست جز لااله الاالله لا نهنگیست کاینات آشام عرش تا فرش در کشیده به کام هر کجا کرده آن نهنگ آهنگ از من و ما نه بوی مانده نه رنگ هست پرگار کارگاه قدم گرد اعیان کشیده خط عدم نقطه ای زین دوایر پر کار نیست بیرون ز دور این پرگار چه مرکب درین فضا چه بسیط هست حکم فنا به جمله محیط بلکه مقراض قهرمان حق است قاطع وصل کل ما خلق است هر چه سر می زند ز جیب بقا می برد بر قدش قبای فنا هندوی نفس راست غل دو شاخ تنگ کرده بر او جهان فراخ کش کشانش دو شاخه بر گردن می برد تا به خدمت ذوالمن دو نهال است رسته از یک بیخ میوه شان نفس و طبع را توبیخ باشد این میوه تلخ اول کار وآخر آرد حلاوت بسیار کرسی لا مثلثیست صغیر اندر او مضمحل جهان کبیر هر که روی از وجود محدث تافت ره به کنجی ازان مثلث یافت عقل داند ز تنگی هر کنج که در او نیست ما و من را گنج بوحنیفه که در معنی سفت نوعی از باده را مثلث گفت هست بر رای او به شرع هدی آن مثلث مباح و پاک ولی این مثلث به کیش اهل فلاح واجب و مفترض بود نه مباح زان مثلث کسی که زد جامی شد ز مستی زبون هر خامی زین مثلث کسی که یک جرعه خورد بختش به نام زد قرعه جرعه راحتش به جام افتاد قرعه دولتش به نام افتاد چون تو از تنگنای رخنه لا جستی افتاد کار با الا گرچه لا داشت تیرگی عدم دارد الا فروغ نور قدم گرچه لا بود کان کفر جحود هست الا کلید گنج شهود چون کند لا بساط کثرت طی دهد الا ز جام وحدت می آن رهاند ز نقش بیش و کمت وین رساند به وحدت قدمت تا نسازی حجاب کثرت دور ندهد آفتاب وحدت نور دایم آن آفتاب تابان است از حجاب تو از تو پنهان است گر برون آیی از حجاب دویی مرتفع گردد از میانه دویی در زمین و زمان و کون و مکان همه او بینی آشکار و نهان هست ازان برتر آفتاب ازل که در او افتد از حجاب خلل تو حجابی ولی حجاب خودی پرده نور آفتاب خودی گر زمانی ز خود خلاص شوی مهبط فیض نور خاص شوی جذب آن فیض یابد استیلا هم ز لا وارهی هم از الا نفی و اثبات بار بربندند خاطرت زیر بار نپسندند گام بیرون نهی ز دام غرور بهره ور گردی از دوام حضور هم به وقت شنیدن و گفتن هم به هنگام خوردن و خفتن از همه غایب و به حق حاضر چشم و جانت بود به حق ناظر سکر و هشیاریت یکی گردد خواب و بیداریت یکی گردد دیده ظاهر تو بر دگران دیده باطنت به حق نگران # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۷ - اشارت به آنکه گفته اند الصوفی کاین باین هر که حق داد نور معرفتش کاین باین بود صفتش جان به حق تن به غیر حق کاین تن ز حق جان ز غیر حق باین ظاهر او به خلق پیوسته باطن او ز خلق بگسسته از درون آشنا و همخانه وز برون در لباس بیگانه راه اهل ملامتست این راه وز غرامت سلامتست این راه خیز جامی و خاک این ره باش هر چه داری به خاک این ره پاش # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۸ - اشارت به ذکر خفیه که گفته اند لایطلع علیه ملک فیکتبه و لا نفس فتعجب به ذکر گنج است و گنج پنهان به جهد کن داد ذکر پنهان ده به زبان گنگ شو به لب خاموش نیست محرم درین معامله گوش به دل و جان نهفته گوی که دیو نبرد پی بدان به حیله و ریو نفس را مطلع مساز بر آن تا نیفتد ز عجب رخنه در آن بر ملک نیز کشف آن مپسند ورنه زان راز برگشاید بند کند آن را پی بقا و ثبات ثبت در طی دفتر حسنات # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۹ - در کشف و اظهار آنکه در نفس کلمه طیبه لااله الاالله اشارتی هست به ستر و اخفای آن حرفها را به وقت نطق و بیان شفه آمد منصه اعلان گر تأمل کنی درین کلمه بنگری حال حرفهاش همه بی گمان دانمت به آن گروی که یکی نیست زان میان شفوی مخرج حرفهاش جز شفه است نسبت آن سوی شفه سفه است وین اشارت بدان بود که مدام بایدش در حریم ستر مقام این سبق پیشه کن چه روز و چه شب بی فغان زبان و جنبش لب پیش روشندلان بحر صفا ذکر حق گوهر است و دل دریا پرورش ده به قعر آن گهری که نیاید به لب ازان اثری تا خدا سازدش به نصرت و عون گوهری قیمتش فزون ز دو کون # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۲۰ - اشارت به آنکه در ترکیب و ترتیب حروف کلمه طیبه اشعاری هست به ستر توحید که مفهوم و مضمون آنست نیست لا اله الا الله به حقیقت بجز سه حرف اله جمله اجزای این خجسته کلام شد ز تکرار این حروف تمام گر بجویی درین کلام شگرف غیر ازین حرفها نیابی حرف این سه حرفند کاختلاف جهات کرده آن را به صورت کلمات کلماتی که گشت ازان حاصل زان عیان شد مرکب کامل پس درین جمله لفظ ها بی پیچ غیر اسم اله نبود هیچ همچنین معنیش که اصل اصول اوست در اصطلاح اهل وصول در همه رتبه های امکانی چه مجرد چه جسم و جسمانی سریان دارد و ظهور اما سریانی برون ز دانش ما ز اختلاف تنوعات شیون می نماید جمال گوناگون می کند در همه مراتب سیر مختفی در حجاب صورت غیر بلکه محو است صورت اغیار لیس فی الدار غیره دیار # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۲۱ - قال بعض کبراء العارفین قدس سره معنی لااله الاالله ان لا شی ء مما یدعی الها غیرالله معنی لااله الاالله آن بود پیش عارف آگاه کانچه خوانند مشرکانش خدا گرچه باشد ز فرط جهل و عما نیست آن در حقیقت الا حق که بود عین هستی مطلق هر دو هستند فی الحقیقه یکی نیست قطعا درین دقیقه شکی در میان نسیت از کمال وفاق فارقی جز تقید و اطلاق # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۲۲ - در مذمت آنان که به جهت اجتماع عوام و استجلاب منافع معاش از ایشان مجالس آرایند و به سبیل جهر و اعلان به ذکر حق سبحانه و تعالی اشتغال نمایند می زند شیخ ما ز شور و شغب صیحه صبحگاه و هی هی شب حزب اوراد صبح می خواند خویش را حزب حق همی داند سر پر از کبر و دل پر از اعجاب روی در خلق و پشت بر محراب صف زده گردش از خران گله ای درفکنده به شهر ولوله ای چیست این شیخ ذکر می گوید لوث غفلت به ذکر می شوید ناگهان مردکی دوید از در کرده در گوش شیخ و یاران سر که فلان خواجه یا امیر رسید حضرت شیخ را محب و مرید شیخ و اصحاب ز دست شدند از شراب غرور مست شدند ذکر را شد چنان بلند آهنگ که از آن مردم آمدند به تنگ گشت خشک از فغان سقف شکاف ذاکران را درون ز لب تا ناف آن یکی بر دهان کف آورده وز کف خود طپانچه ها خورده وان دگر جیب خرقه چاک زده دمبدم آه دردناک زده وان دگر یک به های های دروغ کرده آغاز گریه های دروغ گفته هر کس که دیده آن گریه هذه فریت بلا مریت خنکی چند کرده خود را گرم نه ز خالق نه از خلایق شرم شیخ چون ذکر را فرو آرد رو به میدان گفت و گو آرد سخن از کشف راند و الهام فرق گوید میان حال و مقام سر تجرید و نکته توحید گوید اما مشوب با تقلید او ز تحقیق دم زند اما رسم تقلید سازدش رسوا # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۲۳ - تمثیل مرده لوزینه پز چو از کینه سازد از سیر حشو لوزینه شکل لوزینه می زند فریاد هستم از سیر و بوی او آزاد لیک حشوش به طعم گوید و بوی حشو لوزینه بین و حشو مگوی چون معارف به آخر انجامد شیخ از گفت و گو بیارامد مرده قوال را دهند آواز تا کند پرده سماع آغاز جنبد از گوشه ای بد آوازی نغمه سازی ترانه پردازی نغمه سازی که دف گرفته به چنگ آیدش نغمه خارج آهنگ بس که بلغم شود گلوگیرش سرفه آید به جای تحریرش حلقش از صوت پرخراش درد گردن ذوق را به اره برد قول قوال چون بدین منوال گرم شد جست صوفیی فی الحال دیگران هم موافقت کردند می ز جام موافقت خوردند یکی از چپ یکی ز راست دوان گردشان حلقه بسته پیر و جوان هیچ یک را به دل قبولی نه پای کوبان ولی اصولی نه همه بر بانگ نای و دف رقصان لیک رقصان به جانب نقصان # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۲۴ - در بیان فرق میان رقص ارباب نقص و حال اهل کمال رقص ناقص به سوی نقص بود جنبش کاملان نه رقص بود می زند مرغ جانشان پر و بال تا رهد باز ازین حضیض وبال گرچه هر روز یک صدا و ندا به هوای سماع جسته ز جا آن یکی بر فلک کشیده ردی وان دگر رفته تا به تحت ثری آن یکی سوده سر به چرخ برین وان دگر رخت برده زیر زمین # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۲۵ - تمثیل جغد مسکین نشسته پهلوی باز چون از آنجا دهندشان پرواز باز سازد ز قصر شه خانه جغد پرد به کنج ویرانه میل هر کس به سوی مسکن اوست روی هر مرغ در نشیمن اوست جوان به وقتی که مصحلت بینند صوفیان از سماع بنشینند خادم مطبخ آورد به میان بهر اطعام قوم سفره و خوان سفره ای از حرام مالامال همه چیزی در او به غیر حلال نانش از گندمی که شحنه شهر از فقیران ده گرفته به قهر گوشت زان گوسفند صحرایی که ربوده ست ترک یغمایی خود به حرمت از آنچه کردم فاش صد ره افزون دگر حوایج آش وجه حلوا و خرج پالوده داده تردامنان آلوده میوه از بوستان بیوه زنان کند زانجا به غصب میوه کنان شیخ و یاران او به شهوت و آز چون به سفره کنند دست دراز زند آن سان شره بر ایشان راه که فرامش کنند بسم الله آن یکی را گرفته تلواسه که خورد بیشتر ز همکاسه لقمه را از شتاب کم خاید کار دندان به معده فرماید وان دگر یک نهفته می نگرد لقمه و چمچه اش همی شمرد گر کند در حساب چمچه غلط گوید او را هزار گونه سقط کانچه کردی خلاف سنت بود توبه کن از خلاف سنت زود کند اظهار بخل و ضنت را لیک سازد بهانه سنت را می نهد آن دگر ز نفس دغل لقمه لقمه در آستین و بغل که تبرک ز خوان درویشان می برم بهر خانه و خویشان هست این لقمه مایه برکات هر که این لقمه خورد یافت نجات باشد این مقتضای طبع خسیس لیک بر حاضران کند تلبیس چون شکم ز آش و نان بینبارند سفره را از میانه بردارند شیخ بهر فتوح زمره خاص فاتحه خواند آنگهی اخلاص لیکن آن فاتحه ز کبر و ریا نرود از بروتشان بالا باد انفاسشان ز نفس تباه چون نیابد به سوی بالا راه گند لعنت شود فرود آید سبلت و ریششان بیالاید چون که بنمود اذا طعمتم رو کار بندند امر فانتشروا همه با معده های آگنده همه با خاطر پراگنده شکم همچو طبل پیش نهند روی در خوابگاه خویش نهند نه ز انوار ذکرشان شرری نه ز حال سماعشان اثری حاصل ذکر درد گردن و سر اثر رقص ضعف پشت و کمر اکلشان هم نتیجه تازه ندهد غیر خواب و خمیازه صحبت پاکشان ز صدق و وفاق مایه صد هزار کذب و نفاق روز دیگر ازین قیاس بگیر نیست حاجت که من کنم تقریر روز و شب کار این و پیشه چنین آه اگر بگذرد همیشه چنین نجنا رب من تدلسنا و قنا من شرور انفسنا ثم من سییات اعمال انتشت من هنات احوال # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۲۶ - در ذکر قلبی آنان که دم از ذکر قلبی زنند و بر خود علامات آن نصب کرده آن را از قبیل ذکر خفیه شمارند و ندانند که آن نیز حکم ذکر جهر دارد بلکه ذکر جهر نیز از آن بهتر است زیرا که در ذکر جهر اصل ذکر متحقق است و احتمال غیر آن ندارد به خلاف ذکر خفیه وان دگر شیخ پیش خلق جهان کرده خود را علم به ذکر نهان چشم پوشیده لب فرو بسته نفس از حرف و صوت بگسسته پا به دامن کشیده سر در جیب یعنی افتاده ام به مکمن غیب پشت و پایی بر این جهان زده ام خیمه بر اوج لامکان زده ام گر فقیری ز دور جنبیده گفته با وی مرید دزدیده دور شو دور تا ز لجه راز جانب ساحلش نیاری باز شیخ بیچاره خود ز وهم و خیال غرق بحر امانی و آمال گاهی از فکر زن فتاده به بند گه فرو مانده در غم فرزند گه به فکر عمارت خانه خویشتن را گرفته مردانه گه به دکان و تیم گشته گرو بهر تحصیل اجره در تگ و دو گه به تخمین و ظن گرفته قیاس دخل حمام و آسیا و خراس گه فرو رفته در چه کاریز ز آب آن غله کشته و پالیز گاهی از دست نفس بدفرمای از شریعت نهاده بیرون پای رفته از همت فرومایه در جوال خیال بی مایه بر زن و دخترش فکنده نظر هر یکی را جدا کشیده به بر دست برده به غبغب پسرش تا کند یک دو بوسه از شکرش او درین شغل و عالمی مغرور گو نشسته ست در مقام حضور قلب او ذاکر است و لب خاموش تا لبش آرمیده جان در جوش ذکر حق را نهفته می گوید راه دین را نهفته می پوید ذکر قلبی کند به صدق و صفا نه لسانی چون ذکر اهل ریا داد ازین ابلهان گمره داد منحرف از طریق عقل و سداد ذکر اینجا کدام وذاکر کیست بجز آمد شد خواطر چیست باطنی همچو خانه زنبور که کنندش فضولیان در شور هر زمان خاطری چو زنبوری که کشد نیش بر تن عوری می رسد زهرناک از چپ و راست می زند زخم خویش بی کم و کاست نه شعاری ز خلعت تقوا نه حصاری ز عصمت مولا می خورد زخم لیکن افسرده ست نیست آگه که زخم ها خورده ست بامدادان کز آفتاب نشور شود افسردگی ز جانش دور درد آن زخم ها پدید آید دل و جانش ز غم بفرساید پس نه ذکر است آنکه وسواس است نیست آن فربهی که آماس است ذکر اگر نیز هست جهر است آن نیست تریاق بلکه زهر است آن گرچه بسته دهان ز ذکر بلند نصب کرده بر آن نشانی چند چشم پوشیده و لب خاموش سرفکنده فرو به سینه و دوش این سراسر فغان و فریاد است که مرا ذکر خفیه اوراد است روز تا شب به ذکر می کوشم ذکر حق را ز خلق می پوشم لیکن آنجا که عقل بر کار است این نه اخفاست بلکه اظهار است گرچه از یک نشانه کرد گذر کرد بر پا دو صد نشان دگر # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۲۷ - حکایت آن غوری که در مناره پنهان شده بود و فریاد می کرد که مرا مجویید که من اینجا نیستم روستایی ز دست باران جست رفت و در پای ناودان بنشست ساده ای از تکاو عرصه غور کرد روزی به سوی شهر عبور مانده و گرسنه ز راه تکاو بر کتف توبره به پا گرگاو اوفتادش گذر به دکانی دید پر نان و نانخورش خوانی بی تکلف گذشت و خوش بنشست کرد بیرون ز زیر پشمین دست صاحب خوان چو بود اهل کرم نزد از منع و زجر با او دم چون ازان نان و خوان به تنهایی خورد چندانکه داشت گنجایی توبره بر زیر سر نهاد و بخفت صاحب خوان چو آن بدید آشفت گفت برخیز هان و هان برخیز زودتر زین در دکان بگریز ملک شهر حکم فرموده که بگیرند الاغ آسوده دمبدم می رسد یکی سرهنگ می کند سوی هر الاغ آهنگ می کشد در قطار خویش تو را می کشد زیر بار خویش تو را می برد بارکش به هر سویت می کند ریش پشت و پهلویت مرد غوری چو آن سخن بشنید توبره بر کتف نهاد و دوید در به در کو به کو بسی شتافت هیچ جایی به از مناره نیافت از همه مردمان کناره گزید ترس ترسان در آن مناره خزید از قضا بهر سود و سودایی خاست از شهر شور و غوغایی شد گمانش که شور سرهنگ است کش به سوی الاغ آهنگ است بانگ می زد که من نهان شده ام وز جفای تو در امان شده ام زود بگذر سخن مگوی اینجا من نهانم مرا مجوی اینجا بلکه خود زین دیار دورم من همچنان در تکاو غورم من صد سخن بیش ازین قبل بودش لیک هر یک خلاف مقصودش همچو آن ساده دل که از دغلی ساخت بر ذکر سر نشان جلی ذکرش آمد برون ز پرده سر بر خیال سر او هنوز مصر # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۲۸ - در بیان آنکه آنچه گذشت مذمت ذکر سر و جهر نیست بلکه مذمت جماعتی است که آن را وسیله لذات جسمانی و شهوات نفسانی ساخته اند آنچه کردم بیان درین گفتار نیست بر ذکر سر و جهر انکار غیر ذکر خدا چه سر و چه جهر نیست دل را نصیب و جان را بهر هست انکار من بر آنکه کسی سازد آن را وسیله هوسی خویش را ز اهل حق کند به دروغ تا ستاند بهای تره و دوغ زیر پای آورد کتاب خدای تا نهد شیشه شراب به جای عشر زرین بدزدد از مصحف تا کند زیب چنگ و زیور دف سازد از نیزه حسین درفش تا به پای یزید دوزد کفش خود نزیبد ز مردم دانا جز برای خدای ذکر خدا زیرک هوشمند نقد نفیس کی پسندد طفیل جنس خسیس هر که از بود خویش یافت خلاص شد مشرف به خلعت اخلاص چون ز اخلاص گشت دولتمند ذکر او خواه پست و خواه بلند وان که در مانده وجود خود است صید دام شقاوت ابد است سر او جهر او تمام ریاست وز ریاگر برست عجب به جاست # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۲۹ - در بیان آنکه از خودی خود رستن و از عجب و ریا خلاص شدن جز در خدمت پیر صاحب تصرف دست ندهد آن زمان از ریا و عجب رهی که شوی پیر را رهین و رهی هست در نفس دار و گیر بسی که نداند به غیر پیر کسی نفس افعی و پیر خضر شعار کور می سازدش زمردوار نفس دیو است و پیر نجم هدی رجم دیو است کار نجم بلی کیست پیر آن که نیست یک سر مو سیه از ظلمت وجود بر او گردد از تاب آفتاب ازل مو به مو ظلمتش به نور بدل نور حق تا بدلش ز لوح جبین سرالشیب نوری اینست این آن که پیر از بیاض موی بود سخره کودکان کوی بود هرگز آن دولت از کجا یابد که بر او نور کبریا تابد گوش کن از حکیم نادره گوی که ز بلغم بود سفیدی موی کی شود حاصل ای به غفل علم نور حق از رطوبت و بلغم تا کی ای ساده دل ز ساده وشی ریش صابون زنی و شانه کشی من گرفتم کز آب و صابونت شد چو کافور موی شبگونت چه بود در ترازوی امید وزن این یک دو مشت پشم سفید نور می بایدت در دل گیر که دل است از خدای نور پذیر نور ناتافته ز روزن دل مشکل افتد به کوی و برزن گل نور بر آب و گل ز دل تابد آب و گل روشنی ز دل یابد شمعکی برزند به خانه علم رخت بربندد از میانه ظلم نور حق چون ز دل ظهور کند ظلمت تن چه شر و شور کند آنچه تو از حدیث مصطفوی در نشان ولی همی شنوی که به رویش کسی نظر چو گشاد بی توقف خدایش آمد یاد آن نشان مقتضای این نور است ور نه آب و گل از خدا دور است چون درین نور پیر شد فانی خواندش عقل پیر نورانی پیر چون یافتی ازو مگسل ور نه یکدم ز جست و جو مگسل در به در کو به کو بجوی او را هر کجا یافتی ببوی او را چون ازو بوی جذب عشق آید گر شوی خاک پای او شاید ور نه آید مایست از تک و پوی رو ز جای دگر بجوی و ببوی آن بود بو که چون به او برسی برهی از هزار بوالهوسی خاطرت را به جذب پنهانی جمع سازد ز هر پریشانی برهاند ز رنج آب و گلت برساند به سر جان و دلت # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۳۰ - در بیان معنی رباعی که منسوب است به یکی از سلسه خانواده خواجگان ماوراء النهر قدس الله اسرارهم با هر که نشستی و نشد جمع دلت وز تو نرمید زحمت آب و گلت زنهار ز صحبتش گریزان می باش ور نی نکنی روح عزیزان بحلت از زمین و زمان برون بردت وز مکین و مکان برون بردت از می عشق بیخودت سازد وز علایق مجردت سازد دولت صحبت چنین پیری مس قلب توراست اکسیری تا شود زر مس تو زان اکسیر بگسل از خویش و دامن آن گیر بر در او مقیم و قایم باش تا بود جان بجا ملازم باش حرف خود بر تراش روز به روز سبق فقر و درس عشق آموز تا که آید ز فر دولت او نسبت جذب عشق بر تو فرو گرچه عاریت است اول کار ملک گردد در آخر از تکرار چیست تکرار آنکه جذب درون چون شود کم ز شغل گوناگون آوری سوی پیر روی نیاز به سر رشته خود آیی باز پیش آن آفتاب از سر نو پست گردی برای یک پرتو تا فتد بر تو پرتوی زان نور افتی از گفت و گوی عالم دور همچنین می کن این وظیفه ادا مرة بعد مرة اخری تا شود راسخ آن صفت زانسان که نباشد زوال آن آسان # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۳۱ - در ترغیب مطالب بر مراقبه که عبارت است از نسیان رؤیة المخلوق بدوام النظر الی الخالق بنسیان رؤیة المخلوق یعنی رونده راه می باید که دائما ناظر جناب احدیت باشد و رقم نسیان و نیستی و فنا بر ناصیه جمیع مخلوقات کشد سر مقصود را مراقبه کن نقد اوقات را محاسبه کن باش در هر نفس ز اهل شعور که به غفلت گذشت یا به حضور هر چه جز حق ز لوح دل بتراش بگذر از خلق و جمله حق را باش رخت همت به خطه جان کش بر رخ غیر خط نسیان کش در همه شغل باش واقف دل تا نگردد ز شغل خود غافل دل تو بیضه است ناسوتی حامل شاهباز لاهوتی گر ازو تربیت نگیری باز آید آن شاهباز در پرواز ور تو در تربیت کنی تقصیر گردد از این و آن فساد پذیر تربیت چیست آنکه بیگه و گاه داریش از نظر به غیر نگاه بگسلی خویش از هوا و هوس روی او در خدای داری و بس # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۳۲ - حضرت خواجه بزرگ بهاء الحق و الدین المعروف به نقشبند قدس سره می فرمودند که دوام مراقبه نادر است و از این طایفه اندکی کسب آن کرده اند و ما به طریق حصول آن را یافته ایم که مخالف نفس است خواجه نقشبند بند گشای نقش غیر از دل مرید زدای گفت راهی که حق شناس سپرد پی به مقصود خویش ازان ره برد دولت ورزش مراقبه بود که به مقصد رسید از آن ره زود دیگران کان طریق نسپردند پی به مقصود دیرتر بردند باشد آن راه مرد صاحب سر لیکن آمد دوام آن نادر گر دولت را هوای آن ره خواست مایه کسب آن خلاف هواست چون خلاف هوا کنی پیشه برهی از هزار اندیشه بر یک اندیشه مستقیم شوی در حریم وفا مقیم شود # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۳۳ - ملاقات پیر کار دیده با جوان نورسیده شد جوانی ز سالکان طریق با یکی پیرکار دیده رفیق پیر چون آفتاب پرمایه وان جوان از قفاش چون سایه می بریدند ره که ناگاهی گشت پیدا پر آب و گل راهی پیر مستانه می نهاد قدم آن جوان از پی ایستاده دژم کش مبادا شود در آن ما بین از گل آلوده جامه یا نعلین پیر چون آن بدید گفتا هی خر نیی بیم آب و گل تا کی چند داری نگاه جامه ز گل دل نگه دار ای مغفل دل از گل و آب جامه بتوان شست که شود پاکتر ز بار نخست لیک چون دل به غفلت آلاید خونت از دیدگانت بپالاید # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۳۴ - در بیان آنکه حضرت خواجه بزرگوار قدس سره می فرمودند که بنای کار را به نفس می باید کرد چنانکه اشتغال به وظیفه و زمان حال از تذکر ماضی و تفکر در مستقبل را مشغول گرداند و نفس را مگذارد که ضایع گذرد خواجه پاک دین پاک نفس روح الله روحه الاقدس گفت عارف که در وفا فرد است کار خود بر نفس بنا کرده ست هیچگه پیش و پس نمی نگرد نقد خود جز نفس نمی شمرد ما مضی مات و المؤمل غیب نیست جز نقد وقتش اندر جیب می کند از سر شعور و وقوف هر نفس را به حق آن مصروف شده امروز و دی و فردایش نقطه خاک گشته مأموایش شغل حالش سترده است از دل ذکر ماضی و فکر مستقبل خارج از اختلاف روز و شب است وقت را گاه ابن و گاه آب است این وقت است اگر تصرف حال باشد او را محول احوال ورز قید تصرفش بدر است وقت فرزند اوست او پدر است نیست او ابن وقت ابوالوقت است وقتش ایمن ز وصمت و مقت است وقت ها را به قدرت مولا می کند صرف افضل و اولی # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۳۵ - امام شافعی گفت عمری گرد صوفیه گردیدم از ایشان دو سخن پسندیده شنیدم. یکی آنکه الوقت سیف قاطع و دیگر آنکه ان من العصمة ان لا تقدر شاه دین شافعی مطلبی گفت عمری پی خدا طلبی کرده ام طوف گرد درویشان نکته ای دو شنیده ام زیشان هر دو پاکیزه و پسندیده به ترازوی عقل سنجیده وقت را گفته اند تیغ بران که بود بی توقفی گذران هر کجا تیز بگذرد چون تیغ وانگردد به وای وای و دریغ گرچه باشد گذشتش نفسی لیک تاثیر او قویست بسی اثرش بر دلی که می آید ابدالابدین همی پاید جهد کن کان اثر چنان باشد که تو را آرزوی جان باشد قاطع از بهر دشمن است این سیف تو کشی دوست حیف باشد حیف تیغ در دست توست دشمن کش خاصه آن را که هست دشمن هش هش چه چیزی است آگهی ز خدا دشمن هش کدام نفس و هوا نفس تو دشمن درونی تو مابقی دشمن برونی تو گر شود دشمن درونی نیست باکی از دشمن برونی نیست نفس اگر نیست در درون باقی چه غم از دشمنان آفاقی بلکه آفاقیان همه یارند با تو آیین دوستی دارند گرچه در قصد مال و جاه تواند همه مانع کشان راه تواند هست در راه فقر مصطفی مال و جاه تو مانعان قوی لیک از نفس بی مروت تو دفع ایشان چو نیست قوت تو لطف حق دیگری برانگیزد که به یک حمله خونشان ریزد تا تو آسوده راه حق سپری هر چه جز راه حق ازان گذری ظاهرا گرچه خصم و بدکار است در حقیقت تو را مددگار است وان که با نفس تو چه صبح و چه شام می نهد گام سعی در پی کام گر به صورت همی نماید دوست به حقیقت عدوی جان تو اوست # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۳۶ - در بیان سخن آن عارف که گفت دوستان همه عالم دشمنند و همه دشمنان دوستند عارفی گفت هر که یارم شد خصم جان امیدوارم شد جوهر من مناسب خود یافت رویم از حق به جانب خود تافت مرد حق زان که را بتر داند که دلش را ز حق بگرداند وان که با من ز دشمنی زد دم دوستدار من اوست در عالم رویم از خود بتافت در حق کرد قبله ام وجه حق مطلق کرد که ازان به به پیش عاشق زار که کند روی او به جانب یار دشمنان خدا به مذهب من دوستانند و دوستان دشمن تا تو در بند نفس وسواسی دشمن خود ز دوست نشناسی نیست بر رهروان ستمگاره هیچ دشمن ز نفس اماره # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۳۷ - در شرح حدیث اعدی عدوک نفسک التی بین جنبیک هم به هر قبه ای تو را روییست هم به هر جانبیت پهلوییست پهلوی راست سوی گلشن غیب پهلوی چپ درین نشیمن ریب در میان دو پهلویت پیوست نفس دشمن نهاد کرده نشست از چپ و راست جنس وهب و عمل هر چه آید بری ز نقص و خلل یا براندازش به حرص و هوا یا بپالایدش به عجب و ریا هر که باشد جز او چه جن و چه انس چه ز جنس بشر چه دیگر جنس یا گریزان شود به لاحولی یا موافق به فعلی و قولی لیک این نفس شوم بدکاره که هم آغوش توست همواره نه به تدبیر ازان توان رستن نه به تزویر ازان توان جستن در نگیرد بدو نه مهر و نه کین سر اعدا عدوک اینست این # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۳۸ - در بیان معنی ان من العصمة ان لایقدر آن دگر نکته را که کرد ادا شافعی از کلام اهل هدی بود آن کز خدای عز و جل عصمت آمد نصیب تو ز ازل کانچه خواهد دلت ز خود رایی ندهندت بر او توانایی عصمت است اینکه نیست سیم و زرت که شود آرزوی شور و شرت مطرب آری به خانه می نوشی شاهدان را کنی هم آغوشی عصمت است اینکه نیست دسترست که چو آزار کس شود هوست برکشی تیغ و خون او ریزی خاک و خونش به هم درآمیزی عصمت است اینکه صاحب دیوان نیستی خوش نشسته در ایوان تا کنی بر امید عزت و جاه عالمی را ز دود خانه سیاه عصمت است اینکه همچو شحنه شهر نیست با هر کسیت قوه قهر تا کنی تهمت مسلمانی واستانی به ظلم تاوانی عصمت است اینکه نیستی قاضی که چو باشی ز خواجه ناراضی مالش از حکم پایمال کنی خون او بر کسان حلال کنی عصمت است اینکه ز احتساب تو را نیست حظی به هیچ باب تو را تا به بهتان در بهانه زنی بیگناهی به تازیان هزنی صد ازین عصمت است هر نفسی که ندارد بدان شعور کسی گر دهم شرح آن دراز شود وحشت انگیز اهل راز شود زانچه گفتم دلت گران نکنی وهم تعریض این و آن نکنی من که عیب است پای تا به سرم کی به عیب کسان فتد نظرم خود مرا در میان چه کار و چه بار غیر من دیگریست کارگزار من زبان و او سخن گذارنده بلکه من خامه و او نگارنده در حقایق به چشم عامه مبین حرف و نقش از زبان خامه مبین خامه آمد ز دست جنبش گیر دست درست قدرتست اسیر قدرت آمد اراده را تابع وان ارادت ز علم شد واقع علم فایض ز واهب فیاض که مبراست فیضش از اعراض لیکن آن علم اختیاری نیست فیضانش جز اضطراری نیست علم فایض چو گشت فتوی ده که نوشتن ز نانوشتن به تابع او شدند کارکنان شد نوشته به هر ورق سخنان سر این سلسله ببین که کجاست جنبش مابقی ازان سر خاست سر چو جنبید کی بود ممکن که بود ماورای سر ساکن گر تو را این نوشته ناید خوش بشکن خامه را و دم درکش زانکه خامه درین نوشتن خط مظهر فعل کاتب است فقط نیست امری دگر به خامه مضاف عیب خامه چه می کنی ز گزاف هرگه از چوب بر سگ آید کوب باشد از جهل سگ گزیدن چوب چوب را در میانه کاری نیست در کف چوب اختیاری نیست سگ اگر نیز می کند دندان اینک آن چوبزن خوش و خندان در کف قهر حق من آن چوبم که به سگ سیرتان رسد کوبم گر کسی را بود خیال نطق در میان نیستم من آنک حق # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۳۹ - در بیان آنکه در کلام سابق مذکور شد منافی اثبات اختیار آدمی نیست و در تحقیق معنی اختیار و جبر نبرد فعل را چه خیر و چه شر آنچه گفتم ز اختیار بدر آن بود اختیار در هر کار که بود فاعل اندر آن مختار معنی اختیار فاعل چیست آنکه فاعل چو فعل را نگریست ایزد اندر دلش به فضل و رشاد درک خیریت وجود نهاد یعنی آنش به دیده خیر نمود کاید آن فعل از عدم به وجود منبعث شد ازان ارادت و خواست کرد ایجاد فعل و بی کم و کاست درک خیریت اختیار بود وان به تعلیم کردگار بود هر چه این علم و خواست شد سببش اختیاری نهد خرد لقبش وانچه باشد بدون این اسباب اضطراریست نام او دریاب باشد از اختیار و قدرت دور فاعل آن بود بر آن مجبور همچو برگ درخت و شاخ شجر که بجنبد ز باد شام و سحر هر که در فعل خود بود مختار فعل او دور باشد از اجبار گرچه از جبر فعل او دور است اندر آن اختیار مجبور است ورچه بی اختیار کارش نیست اختیار اندر اختیارش نیست # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۴۰ - در بیان جواب از سؤالی که چون بنده مختار در اختیار خود مجبور باشد اختیار وی به جبر راجع شود پس حکمت تکلیف وی به اوامر و نواهی چه باشد گر تو گویی چو بنده مامور هست در اختیار خود مجبور اختیارش به جبر شد راجع وان بود امر و نهی را مانع کس نگوید به سنگ کز لب بام چون بیفتی مکن به خاک مقام یا ز پستی هوای بالا کن از بن کوه بر سرش جا کن کس نگوید به آب کز تگ چاه مطلب بی رسن به بالا راه یا چو دلو از رسن شود پاره به تگ چه رود دگر باره گویمت نکته ای به وجه صواب که شود زین سؤال صعب جواب حق چو تعیین جمله اعیان کرد صفت هر یکی دگرسان کرد ساخت احوالشان به هم مربوط شد یکی شرط و دیگری مشروط خوردن نان نهاد شرط شبع خوف و امید شرط زهد و ورع بهر آن کرد امر و نهی عباد تا شود ظاهر انقیاد و عناد زاید از انقیاد حب و رضا وز خلاف و عناد سؤ قضا زید را گرنه نهی بودی و امر در ادای زکات و خوردن خمر کی شدی پیش غایب و حاضر انقیاد و عناد او ظاهر زان چشیدی عواید درجات زین کشیدی شداید درکات زان پدید آمدی صفات جمال زین هویدا شدی نعوت جلال ور نه در دست زید نبود کار نیست در فعل و ترک آن مختار اختیاری چنانک هر چه خدا خواست کارد ز فعل و ترک بجا او تواند خلاف آن کردن غیر آن را به ظاهر آوردن بود پیش از وجود ما شیطان در میان فرشتگان پنهان بود از جنس جن و لعنت او مستجن بود در جبلت او تا نشد امر اسجدوا صادر نشد آن سر مستجن ظاهر بس بود امر و نهی شرط ظهور فعل ها را ز بنده مامور نی پی آنکه بنده را در دست اختیار تمام و کامل هست # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۴۱ - حکایت بر سبیل تمثیل داشت پور سبکتگین دو غلام گلرخ و لاله روی و سرو خرام هر دو در پله بها همسنگ هر دو در حله صفا یکرنگ با یکی بود شاه را نظری که نبود آن نظر بدان دگری زانکه می دید لایحش ز جبین سر دولت به چشم آخر بین کس بر آن سر چو اطلاع نداشت آن تفاوت گزاف می پنداشت بود صد گفت و گو میان سپاه که سبب چیست در تفاوت شاه پیش فهم سلیم و عقل صحیح کی سزد بی مرجحی ترجیح دو گهر هر دو حاصل از یک کان هر دو در قیمت و صفا یکسان چون یکی شد نشانده در افسر وان دگر مر قلاده را زیور هر کسی موجب دگر می گفت گوهر نکته دگر می سفت آن یکی گفت شاه بی بدل است ذات و فعلش منزه از علل است آن که مقبول شد به قرب و وصول کان من غیر موجب لقبول وان که مردود شد به بعد و غضب کان من غیر علت و سبب وان دگر داد علم و دانش داد گفت باشد طریق عشق و وداد مبتنی بر مناسبت در ذات یا در اسماء ذات و فعل و صفات هر کجا این مناسبات افزون نشیه عشق بیش و جذب درون وان دگر گفت چند بحث و جدل ملهمانند صاحبان دول شاه باشد به رازها ملهم که بود مر سپاه را مبهم پیش او هست سر کار عیان گر ندانند دیگران چه زیان صد ازین قصه بلکه افزون هم می گذشت اندر آن سپاه و حشم وان همه بود از فراست شاه نقد در کیسه کیاست شاه هر چه شان در ضمیر می گردید همه در لوح چهرشان می دید آنچه نادان به گفت و گو داند خرده بین از جبین فرو خواند روز و شب داشت اهتمام تمام که کند امتحان آن دو غلام تا شود فاش پیش دشمن و دوست که در آن قصه حق به جانب اوست لیک همواره منتظر می بود تا شود وقت امتحان موجود پی نبرده به وقت کار نخست ناید از مرد کار کار درست زیر ایوان چرخ بوقلمون کل امر بوقته مرهون # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۴۲ - امتحان کردن شاه آن دو غلام را شاه روزی به اتفاق شکار خیمه بر بیشه زد ز شهر و دیار زانکه جز در شکار نتوان کرد ورزش کارزار و جنگ و نبرد کار ارباب ملک بازی نیست بازی آیین سرفرازی نیست شغل اهل خرد نه لهو بود ور بود سهل بلکه سهو بود شرزه شیری ز بیشه غره کشید که یلان را ز بیم زهره درید آمد و بر کنار بیشه نشست بر همه رهگذار بیشه ببست شاه گفتا که وقت شد بی شک که زنم آن دو نقد را به محک سیم و زر تا نیوفتد به گداز سره از قلب کی شود ممتاز هر دو را پیش خواند و پیش نشاند سخن شیر پیش ایشان راند گفت خیزید و سازکار کنید با وی آهنگ کارزار کنید # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۴۳ - سرعت نمودن غلام مقبول به انقیاد امر پادشاه و تبری کردن او از حول و قوت خویش آن یکی چست از زمین برجست تیغ جست و میان به کین در بست گفت شاها غلام فرمانم هر چه حکم تو بنده آنم گر کنم طاعت و اطاعت تو باشد آن هم به استطاعت تو من خود اندر میانه هیچ نیم جز دروغ و بهانه هیچ نیم آلتی ام به دست کارگزار نیست در دست من کفایت کار کار در دست کار ساز بود نسبت آن به من مجاز بود کار خود کن که کارساز تویی معنی آرای این مجاز تویی گر توانم دهی توانم کرد ور دهانم شوی توانم خورد فعلم از دست قدرتت هست است دست من آستین آن دست است دست جنبد ز آستین آری لیک ناید ز آستین کاری پیش آن کس که راست بین باشد فعل و جنبش نه ز آستین باشد دست تا ز آستین نه جنبان است جنبش آستین چه امکان است تا تو برنامدی به صورت من نشد اثبات فعل و قدرت من عین ممکن چو پیش چشم شهود نیست فی حد ذاته موجود فعلش از وی وجود چون یابد نیست از نیست بود چون یابد این مثل یاد کن که صاحب هش ثبت العرش گفت ثم انقش # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۴۴ - ابا کردن غلام دیگر از امتثال فرمان پادشاه شاه چون اضطراب او می دید زیر لب نرم نرم می خندید خنده ای همچو برق عالم سوز نه چو صبح دوم جهان افروز مشو از لطف پادشاه دلیر که بود خنده اش چو خنده شیر او به قصد تو می کند دندان تیز و تو می شماریش خندان آن دگر یک چو حکم شاه شنید سر طاعت ز حکم شاه کشید گفت شاها چه مرد این کارم چه کشی زار زیر این بارم آهویی ام ز عمر ناشده سیر آهویی را چه تاب پنجه شیر چیست حکمت تو را درین تلبیس که شریفی شود فدای خسیس گر بتابم ازین حکایت رو حجت من بس است لاتقلوا ماندن از ساخت حضور تو دور به که رفتن به پای خویش به گور چه شود حاصلم بجز حرمان که دهی فوق طاقتم فرمان چون به ملا یطاق افتاد کار رسم و راه پیمبرانست فرار این و امثال این بسی می گفت شاه از آن گفت و گو نمی آشفت شیوه شاه نیست آشفتن واندر آشفتگی سقط گفتن شاه باید که بردبار بود در سخن صاحب وقار بود هر چه در باب مهر و کین گوید هر بر وفق عقل و دین گوید ای بسا کز لبش جهد یک حرف که بسوزد هزار جان شگرف # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۴۵ - بیان فرمودن پاشاه که مقصود از این امر اتیان بفعل مأمور به بود بلکه غرض آن بود که آنچه در سرشت شماست از انقیاد و عناد ظاهر شود چون گذشت از حد آن جحود و عناد شاه گفتا خدات صبر دهاد چند ازین گفت و گوی بیهوده که زبان زان مباد آلوده امر من بهر آزمون شماست نه مرا آرزوی خون شماست خواستم تا درین فضای وجود سر معلوم من شود مشهود آنچه دانسته ام چه زین و چه شین از شما بینمش به رأی العین هر چه در هر کدام مکتوم است پیش من لایزال معلوم است تا ز قوت همه به فعل آید زان سبب امر و نهی می باید کی بود امر مقتضی موجود فعل ها را درین نشیمن بود عبد مأمور ازان کند بی مر ترک اتیان بما به یؤمر # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۴۶ - اشارت به آنکه امر دو قسم است ایجادی و ایجابی بر دو قسم است امر اگر یابی امر ایجادی است و ایجابی امر ایجادی امر کن باشد که مفیض نو و کهن باشد زو تخلف نمی کند مدلول زانکه او علت است و این معلول امر ایجابی از حکیم ازل صیغه افعل است و لا تفعل بر قوی روشن است و بر عاجز که تخلف ازان بود جایز # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۴۷ - سؤال غلام گناهکار از شاه گردون اقتدار گفت شاها چو نهی و امر از توست قدرت و فعل زید و عمرو از توست می کنی امر و می کنی امداد زید را در حصول فعل مراد می کنی امر و می شوی مانع عمرو را کان شود ز وی واقع این تفاوت میان شان ز چه خاست آن چرا ز اولیا و این ز اعداست # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۴۸ - جواب پادشاه از سؤال غلام گفت بر عارفان بود معلوم که شما حاکمید و من و محکوم هر چه ظاهر ز زین و شین شماست موجب مقتضای عین شماست هر چه عین شما تقاضا کرد فیض جود من آن هویدا کرد زید چون بر لسان استعداد پیش جودم در سؤال گشاد امر تکلیف خویش خواست نخست مطلبش شد چنانکه خواست درست بعد ازان رو به جست و جو آورد میل فعل مکلف به کرد دادمش باز هر چه کرد طلب کردمش مؤمن مطیع لقب کرد آن اقتضا حقیقت عمرو که مکلف شود به نهی و به امر چون ز تکلیف کار او شد راست ترک فعل مکلف به خواست وقت آن چون به ترک شد معروف شد به عصیان و سرکشی موصوف هر چه ظاهر ز جمله اعیان است سر به سر مقتضای ایشان است این بود سر آنکه در محشر چون شود آشکار سر قدر هر که باشد ز اهل نفس و نفس نفس خود را کند ملامت و بس همه بر نفس خویشتن مویند همه با نفس خویشتن گویند جز تو ننهاد کس به راه تو فخ بل یداک اوکتا و فوک نفخ # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۴۹ - سؤال دیگر از زبان غلام گفت شاها چو فیض جود تو داد قابلان را قبول استعداد این تفاوت چراست در قابل این چرا مدبر است وان مقبل نظر لطف سوی قابل کن هر که را مدبر است مقبل کن # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۵۰ - جواب گفت اعیان همه صفات مرا صورتند و شیون ذات مرا وان صفات و شیون مذکوره صور ذات و ذات ذوالصوره نیست ذوالصوره را تغیر حال در صور هم نفوذ جعل محال صورت آن صور که اعیانند هم بدان سیرت و بدانسانند اختلافی که در صفات و شیون بود در مستقر عز بطون گشت در عین این و آن ساری غیر آن چون شود دگر طاری کی دهد دست جعل جاعل را که موافق کند قوابل را # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۵۱ - سؤال دیگر گفت شاها چو فعل و نیت من هست بر وفق قابلیت من قابلیت به جعل جاعل نیست فعل و فاعل خلاف قابل نیست هر چه قابل به حسن استعداد خواست فاعل به غیر آنش نداد چون شناسا شدم بدین معنی دستم از کار داشتن اولی آنچه در من سرشته شد ز ازل چون نیاید جز آن به فعل و عمل جنبش و فعل من چه کار آید کوشش و سعی من چه افزاید تا به کی روزگار فرسودن خواهم از کار و بار آسودن چون ندانم که پی به گنج برم بی طلب در طلب چه رنج برم # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۵۲ - جواب آن گفت هر جا شد این شناسایی موجب عطلت و تن آسایی آن نشان شقاوت از لیست اثر لعن و طرد لم یزلیست هر کجا باشد سبب مجاهده را محنت کوشش و مکابده ار آن دلیل سعادت است و نجات موجب نیل رفعت درجات مثل آن چو آب نیل آمد بر بلا و ولا دلیل آمد قبطیان را ازان دهان پر خون سبطیان را ازو روان افزون هر که را در طبیعت اطلاق است خوردن قابضش چو تریاق است هر که را قبض باشد و قولنج او ز قابض ملال بیند و رنج هست قابض یکی ولی هر جا اثر دیگرش شود پیدا اثرش در یکی دوا و علاج در دگر مایه فساد مزاج وین تفاوت درین صلاح و خلل هست ناشی ز اختلاف محل # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۵۳ - مخاطبة مع المکاشفین بسر القدر ای مکاشف شده به سر قدر پرده جد و اجتهاد مدر بگذار از خویش و در خدای گریز بگسل از خویش و در خدای آویز گرچه تو ز اختیار مأموری لیک در اختیار مجبوری بین درین کارگاه وهم و خیال خویش را در مجاری افعال قالبی ز اختیار خود عاری گشته افعال حق بر او جاری هر چه جاری شود بر او ز افعال بنگر کز دو نیست بیرون حال یا ز اسباب قرب رضوان است یا ز آثار بعد و خذلان است گر ز قسم نخست باشد کار نعمت حق شمار و شکرگزار اذ من الشکر عم آلاؤه و من الشکر دام نعماؤه شکر باشد کلید گنج مزید گنج خواهی مده ز دست کلید ور ز قسم دوم بود کارت شمر از نفس زشت کردارت جرم و عصیان به سوی خویش افکن سر شرمندگی به پیش افکن معذرت پیشه گیر و استغفار عجز و فقر و شکستگی پیش آر کای خدا بنده گنهکارم گرد خود کوهها گنه دارم نیست غیر از تو عذر خواه تو کس عذر من عفو کرده و کاه تو بس # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۵۴ - اشارة الی ما قاله بعض کبراء العارفین فی معنی قوله تعالی «یا ایها الناس اتقوا ربکم » الایة ان الامر ذم و حمد فکونوا وقایته فی الذم واجعلوه وقایتکم فی الحمد تکونوا ادباء عالمین متقی نفس خویش را چو شناخت در شرورش وقایه حق ساخت سپری شد به پیش حق که مدام دارد او را نگه ز تیر ملام هر چه آمد ز جنس نقصان پیش داشت مسند به نفس ناقص خویش گرچه در کیش صاحب تفرید آن تقاضا همی کند توحید که همه فعل ها چه زشت و چه خوب بی وسایط به حق بود منسوب لیک از آنجا که شیوه ادب است نسبت فعل شر به حق عجب است همچنین از مقوله افعال هر چه دید از قبیل خیر و کمال ساخت خاطر تهی ز وایه خویش کرد حق را در آن وقایه خویش نزد از نفس و فعل نفس نطق داشت بی واسطه مضاف به حق تا نیفتد در آن فساد و خلل از ظهور و غرور نفس دغل نزند سر ریا و عجب ازوی گرددش نامه رعونت طی # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۵۵ - اشارة الی قوله تعالی حکایة عن الخلیل علیه السلام و اذا مرضت فهو یشفین به هدایت سرای قرآن آی ادب آموز از خلیل خدای زانکه شرط اذا مرضت چو گفت در جزا در فهو یشفین سفت شرط چون بود جنس سقم و مرض خویش را داشت اندر آن معرض داد ربط جزا که بود شفا به خدا عز شأنه و علا # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۵۶ - تحریض علی طلب الادب و تحریض علی ادب الطلب ادبوا النفس ایها الاصحاب طرق العشق کلها آداب مایه دولت ابد ادبست پایه رفعت خرد ادبست جز ادب نیست در دل ابدال جز ادب نیست دأب اهل کمال چیست ادب داد بندگی دادن بر حدود خدای ایستادن قول و فعل و شنیدن و دیدن به موازین شرع سنجیدن با حق و خلق و شیخ و یار و رفیق ره سپردن به مقتضای طریق حرکات جوارح و اعضا راست کردن به حکم دین هدی خطرات خواطر و اوهام پاک کردن ز شوب نفس تمام در ادای حدود بی تغییر از غلو دور بودن و تقصیر نه به افراط هیچ افزودن نه ز تفریط هیچ فرسودن دین و اسلام در ادب طلبیست کفر و طغیان ز شوم بی ادبیست گوش کن قصه نصاری را که چو کردند قبله عیسی را بس که در شأن او غلو کردند دین و ملت فدای او کردند سر زد از سر جان شان ناگاه کالمسیح بن مریم ابن الله گفت در مدحت علی سخنان که نیاید جز از دروغ زنان هست قدر علی ازان اعلی که رسد فهم آنجا خود علی را چه ننگ ازان افزون کش ستایش کنند مشتی دون دون مگو بل ز دون بسی دونتر در کمی از کم از کم افزون تر همه را از ردی به دوش ردی به حدیث نبی و نص نبی # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۵۷ - قصه گریستن شاعری که قصیده غرا به حضرت شاه خواند و هیچ کس تحسین نکرد جز جاهلی که به اسالیب سخن عارف نبود شاعری در سخنوری ساحر در فن مدح گستری ماهر بهر شاهی لوای مدح افراخت پر صنایع قصیده ای پرداخت مدح شاهان به عقل و شرع رواست زانکه شاهند و شاه ظل خداست هست عاید به نزد صاحبدل مدحت ظل به مدح صاحب ظل برد روزی یکی نکو خوان را که رساند به عرض شاه آن را نظم را حسن صوت می باید تا ازان حسن او بیفزاید پای تا سر قصیده را برخواند حرف حرفش به سمع شاه رساند در سخن واجب است حسن بیان حق ازان گفت رتل القرآن خواندنش چون به آخر انجامید وز ادای سخن بیارامید داشت شاعر به اهل مجلس گوش که به تحسین او کنند خروش زان هنرمند می کند جانی کش ستایش کند هنردانی هیچ کس دم نزد زبان نگشاد داد تحسین آن قصیده نداد ناگهان شهره ای به جهل و غرور بانگ زد از حریم مجلس دور بارک الله فلان نکو گفتی گوهر مدح شه نکو سفتی مرد شاعر چو سوی او نگریست دست بر رو نهاد و زار گریست گفت بشکست ازین حدیثم پشت بلکه تحسین آن خبیثم کشت ترک تحسین پادشاه و سپاه روی بخت مرا نکرد سیاه آفرینی که این مغفل کرد روز عیش مرا مبدل کرد هر چه از بوستان بی خرد است گرچه شاخ قول بیخ رد است شعر کافتد قبول خاطر عام خاص داند که سست باشد و خام میل هر کس به سوی جنس وی است آنچه پخته ست جنس خام کی است زاغ خواهد نفیر ناخوش زاغ چه شناسد صفیر بلبل باغ جغد نازد به کنج ویرانه کی پذیرد ز قصر شه خانه نیست چون دیده سخن بینش عار می آیدم ز تحسینش گر تو گویی که میل دل هرگز نیست خالی ز نسبت جایز بس دنی علی عالیست میل چون از مناسبت خالیست با تو گویم حکایتی دریاب کز تأمل در آن رسی به جواب # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۵۸ - حکایت آن . . . که یکی از فضلا التماس کرد که علی را تعریف کن و پرسیدن آن فاضل که کدام علی را آن علی را که معتقد توست یا آن علی را که معتقد ماست آن یکی پیش عالمی فاضل گفت کای در علوم دین کامل بازگو رمزی از علی ولی که تو را یافتم ولی علی گفت کای در ولای من واهی از کدامین علی سخن خواهی زان علی کش تویی ظهیر و معین یا ازان کش منم رهی و رهین گفت من گرچه اندکی دانم در دو عالم علی یکی دانم شرح این نکته را تمام بگوی آن کدام است و این کدام بگوی گفت آن کو بود گزیده تو نیست جز نقش نو کشیده تو پیکری آفریده ای به خیال گذرانیده ای بر او احوال پهلوانی بروت مالیده بهر کین در دغا سگالیده بنده نفس خویش چون من و تو فارغ از دین و کیش چون من و تو در خیبر به زور خود کنده برده تا دوش و دورش افکنده به خلافت دلش بسی مایل شد ابوبکر در میان حایل بعد بوبکر خواست دیگر بار لیکن آن بر عمر گرفت قرار چون ازین ورطه رخت بست عمر شد خلافت نصیب یار دگر در تک و پوی بهر این مطلوب همه غالب شدند و او مغلوب با چنین وهم و ظن ز نادانی اسدالله غالبش خوانی این علی را در شماره که و مه خود نبوده ست ور نباشد به وان علس کش منم به جان بنده سبلت نفس شوم را کنده بر صف اهل زیغ با دل صاف بهر اعدای دین کشیده مصاف بوده از غایت فتوت خویش خالی از حول خویش و قوت خویش قوت و فعل حق ازو زده سر کنده بی خویشتن در خیبر خود چه خیبر که چنبر گردون پیش آن دست و پنجه بود زبون دید ز آفات خود خلافت را بی ضرورت نخواست آفت را هر چه بر دل نشیند از وی گرد هست در چشم مرد آفت مرد چیست گرد آنکه از ظهور وجود زو مکدر شود صفای شهود تا کسی بود ز انحراف مصون کاید آن کار را ز عهده برون بود با او موافق و منقاد در جنگ و مخالفت نگشاد چون همه روی در نقاب شدند ذره سان محو آفتاب شدند غیر از او کس ز خاص و عام نبود که تواند به آن قیام نمود لاجرم نصرت شریعت را متکفل شد آن ودیعت را بود سر کمال مصطفوی گشت ختم خلافت نبوی بود ختم رسل نبی وز پی شد علی خاتم خلافت وی جمعی از بیعتش ابا کردند و اندر آن سرکشی خطا کردند سر کشیدن ز امر اهل کمال هست ناشی ز سر نقص و وبال در جهان شاه و رهبری چو علی گر کسی سر کشد زهی دغلی این علی در کمال خلق و سیر نیست در هیچ معنی و جهتی را به او مشابهتی او به موهوم خویش دارد رو زانکه موهوم اوست در خور او علیی بهر خود تراشیده خاطر از مهر او خراشیده # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۵۹ - در بیان آنکه اکثر خلق عالم روی پرستش در موهوم و مخیل خود دارند خلق عالم همه درین کارند رو به وهم و خیال خود دارند همه اندر خداپرستی فاش لیکن آزر صفت خدای تراش هر کسی بر امید بهبودی بسته با خود خیال معبودی روی تعظیم خود در او کرده مهر او در درونه پرورده به عبادت اگر چه مشغول است عابد آن اله مجعول است روز حشر که بر عموم بشر حق تجلی کند به جمله صور آن تجلی ز حضرت احدش نبود جز به وفق معتقدش جز در آن صورت ار شود ظاهر گردد آن را ز جاهلی منکر چون تجلی که در معاد بود همه بر طبق اعتقاد بود مکن او را به اعتقادی خاص شو ز قید هر اعتقاد خلاص نیست حصری خدای را و حدی که مقید شود به معتقدی تخته خامه عقاید باش در همه صورتش مشاهد باش شو هیولای جمله معتقدات بو که یابی ز قید و حصر نجات # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۶۰ - اشارة الی تفسیر قوله تعالی فاینما تولوا فثم وجه الله از نبی اینما تولوا خوان ثم وجه اللاه ش متمم دان یعنی آن سو که روی قصد آری تا حق بندگیش بگزاری وجه حق کان بود حقیقت او باشد آنجا به سوی او کن رو هیچ جا را نکرد استثنا پس بود عین حق عیان همه جا عارف حق شناس را باید که به هر سو که دیده بگشاید بیند آنجا جمال حق پیدا نگسلد از جمال حق قطعا رو به هر چیز کاورد هر دم در فضای حوایج عالم هیچ شغلی حجاب او نشود پرده آفتاب او نشود در حوایج خدای را بیند جز شهود خدای نگزیند زانکه معلوم بنده نیست که کی به سر آید حیات فانی وی دم آخر کسی کز اهل جهان داد بر هیأت مشاهده جان چون برآرد سر از نشمین خاک چشم و جانش بود به حضرت پاک وان کزین منزل خراب گشت لیک با ظلمت حجاب گذشت خیزد از قبر تیره خوار و خجل پشت بر آفتاب و رو در ظل تا ابد مایل هوا و هوس ناکس الرأس ماند آن ناکس # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۶۱ - در بیان آنکه ملازمت مصلی مر شطر مسجد حرام را بنا به انقیاد امر حق و اتباع شریعت اوست و الا هویت حق سبحانه چنانکه در قبله مصلی هست در جمیع جهات هست گر مصلی کند به وقت صلاة روی در کعبه از جمیع جهات باشد از حق بدان جهت مأمور ور نه حق نیست اندر آن محصور روی در روی او بود هیچ کس نیست در قبله مصلی و بس گرچه در هر جهت بود موجود لیک در یک جهت شود مسجود حق بود چون محیط و کعبه چو شط نیست این دور ازان به هیچ نمط تا کنی در محیط زان شط ره گفت ولوا وجوهکم شطره ره ز شط در محیط ببریدن هست در شط محیط را دیدن # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۶۲ - در بیان آنکه در جهت بودن حق سبحانه و تعالی به اعتبار تنزل است به مرتبه جسم و جسمانیات و الا من حیث هو مبراست از جمیع امکنه و جهات چون نه جسم است حق نه جسمانی نه هیولاست نی هیولانی باشد از حیز و جهت بیرون وز حدود مشابهت بیرون هست من حیث ذاته الأقدس صفت او همین تجرد و بس لیک چون در مراتب امکان گشت ظاهر به صورت اعیان در جهان هر صفت که معروف است بی تقید به جمله موصوف است هر چه باشد ز جنس خیر و جمیل بین ز اوصاف ذات او بی قیل وانچه نقصی بود در آن واقع نیست قطعا به سوی حق راجع بلکه هست آن به ذوق اهل سداد از قصور قبول استعداد پس دلالت بر آنکه وصف کمال هست ز اوصاف ایزد متعال حمد حق باشد و ستایش او قابل مستعد ستایش گو وانکه از قابل است شر و قبیح نه ز حق بهر حق بود تسبیح پی اظهار این مراد و مرام وارد است از نبی علیه سلام انما الخیر کله بیدیک لکن الشر لا یعود الیک حق هم از بهر کشف این مقصود در کلام مجید خود فرمود هیچ چیزی ز نامی و جامد نیست الا مسبح و حامد # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۶۳ - در بیان آنکه تسبیح موجودات به لسان حال می باشد چنانکه گذشت و ارباب کشف و نظر در آن متفقند و به زبان مقال نیز می باشد چنانکه اصحاب کشف و عیان بدان قایلند و در احادیث نیز واقع است حمد تسبیح حق بدین قانون که رسانیده شد به عرض اکنون به لسان دلالت آمد و حال نه به ترتیب لفظ و حرف و مقال وین به سمع خرد شود مدرک واندر این نیست هیچ کس را شک لیک ارباب کشف و اهل عیان در جماد و نبات و هر حیوان نطق دیگر همی کنند اثبات در جمیع مواطن و اوقات همه مستند زنده و گویا خالق خویش را به جان جویا حمد و تسبیح حق همی گویند راه قرب و رضا همی پویند تیزگوشان که سمعشان مبدل شد به سمع دگر ز نور ازل حمد و تسبیح شان همی شنوند گرچه اهل نظر نمی گروند مرتضی گفت با رسول خدا رفتم از مکه جانب صحرا هیچ سنگ و درخت نامد پیش که نگفتی سلام بی کم و بیش ابن مسعود گفت وقت طعام می شنیدیم از طعام کلام به زبان فصیح و لفظ صریح خوش همی گفت بهر حق تسبیح # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۶۴ - در بیان معنی کلام و بیان مراتب و اقسام آن و بیان آنکه کدام قدیم است و کدام حادث و بیان آنکه کلام جمادات و نباتات از کدام قبیل است گرچه آمد بسیط اصل کلام باشد آن را مراتب و اقسام هست اصل بسیط آن ز صفات ز صفاتی که هست لازم ذات حق تعالی حقایق اسرار چون کند بهر قایلان اظهار صفتی را که هست مبداء آن کرده نامش کلام اهل لسان پیش آن کو بود به علم علم این کلام است متصف به قدم باشد آری به حکم عقل سلیم صفت ذات همچو ذات قدیم گاهی آن بی توسط گفتار آید اندر مراتب و اطوار چون دلالات جمله موجودات بر کمال صفات و وحدت ذات گاهی اندر لباس لفظ و حروف که مر او را قوالبند و ظروف وین دو قسم است زانکه حرف و مقال یا به حس مدرک است یا به خیال آنچه مدرک همی شود به حواس ظاهر آمد به پیش عقل و قیاس وانچه باشد حواس ازان قاصر هست بر اهل کشف بس ظاهر موطنش عالم مثال بود آلت سمع آن خیال بود گردد از سمع باطن آن مفهوم سمع ظاهر بود ازان محروم گفت و گوی فرشتگان با هم باشد از حرف و صوت آن عالم هر ملک را در او مثالی هست که دهدشان در آن مقالی دست متجسد شود در او ارواح متروح شود در او شباح هر چه آید فرو ز عالم جان قالبی باشدش در آن میدان وانچه بالا رود ز عالم گل صورتی یابد اندر آن منزل وحی تنزیل و رؤیت جبریل هست احکام آن جهان بی قیل نطق و تسبیح کز جماد و نبات بشنوی یا ز عجم حیوانات همه هست از خواص آن عالم سمع و حس نیست اندر آن محرم هر که را شد گشاده راه خیال اندر آن عالمش دهند مجال کانچه باشد شنیدنی شنود رغم محجوب را بدان گرود وانچه باشد ز دیدنی بیند دامن از منکر دنی چیند نسبت این جهان به آن چون است از حد عقل و فهم بیرون است گفت شارع کحلقت تلقی فی فلات بعیدة الأرجا شرح آن را کسی چه سان سنجد نیست زانسان که در بیان گنجد چون سخن را کشید رشته دراز به سر رشته باید آمد باز بود سر رشته ذکر بی ادبان از پی عبرت ادب طلبان # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۶۵ - در ذکر حال طایفه دیگر از بی ادبان در احکام الهی و ادب نبوی چیزها می افزایند به مقتضای طبع و هوای خویش دیگری زان فریق گویم کیست آنکه در هر عمل به وسوسه زیست نیست در راه دین وظیفه او غیر وسواس در نماز و وضو رو سوی کوزه و سبو نکند جز در آب روان وضو نکند خود چه آب روان که دریایی دور قعری فراخ پهنایی نقد دین در مدینه و مکه یافت از دست ناقدان سکه اینچنین جویها نبود آنجا که بود فرض و عمقشان دریا پس وضوی رسول و صحب کرام چون وضوهای ما نبود تمام شستن روی و دست و پا یک بار فرض شد در شریعت مختار بهر تکمیل آن دو بار دگر گشت سنت ز فعل پیغمبر غسل چارم کدام و پنجم چیست غیر وسواس دیو مردم چیست گر کسی گویدش مکن اسراف نیست اسراف سیرت اشراف عذر گوید که بر لب جویم نیست اسراف هر چه می شویم گرچه نبود سرف در آب روان هست در نقد عمر ای نادان حیف باشد ازین متاع شگرف که به وسواس دیو گردد صرف تن به لوث نجاست آلوده به ز وسواس های بیهوده دیو طبع است هر که وسوسه جست فرخ آن کس که دل ز وسوسه شست روی و ریش این همه چه می شویی در نجاست گرفته ای گویی غسل آن چون به محض شرع نبی ست زان تجاوز کمال بی ادبیست حق ازان صورت شریعت بست که شود عادت طبیعت پست شرع را چون به طبع بندی کار از سر کوی شرع بندی بار گر نه محکوم رأی خویشتنی چند گرد هوای خویش تنی طبع را پیشوای شرع کنی شرع را کوست اصل فرع کنی دل پسندی اسیر صد وسواس داری از هم و لوث تن را پاس دیده از خاک و خس بینباری گرد بر پشت پای نگذاری # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۶۶ - حکایت ساده دلی که در خواب دزد جامه ها و دستارش ببرد و ازارش گذاشت و او ازار از پای کشید و در سر بست تا سرش برهنه نباشد ابلهی رخت خود به خواب سپرد رختش از تن کشید و دزد ببرد جز ازاری که بودش اندر پای کش ز بی قیمتی گذاشت به جای چون متاعی که با بها باشد آفت دزدش از قفا باشد کاله آن به که کم عیاری او کند از دزد پاسداری او ساده دل چون ز خواب سر برداشت دید گم گشته هر چه در بر داشت دست خود برد سوی سر دو سه بار نه کله باز یافت نی دستار گفت اگر جامه رفت نبود باک دلم از بی عمامگی شد چاک زانکه نبود به چشم هیچ گروه مرد را بی عمامه فر و شکوه چون نیارست سر برهنه نشست کرد بیرون ازار و در سر بست که از آنجا که رسم شهر و ده است کون برهنه ز سر برهنه به است آنچه پوشیدنش ضرورت بود بی ضرورت برهنه کرد و نمود وانچه بنمودنش به شرع رواست یکدمش ز ابلهی برهنه نخواست همچنین زاهد موسوس شهر که ندارد ز شرع و سنت بهر دفع وسواس کز سر تحقیق فرض باشد به شرع اهل طریق می گذارد ولی به غسل و وضو می کند گاه شست و شوی غلو غسل اعضا سه بار اگر چه بس است شوید او آنقدر که دسترس است چون ز کار وضو بپردازد برود تا نماز آغازد # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۶۷ - در وسوسه نماز و نیت برای کسب جمعیت سوی وسواس او گراید دیو همچو خون در رگش درآید ریو گه بگوید نویت پی در پی گه به لاحول سازد آن را طی گه کند پست و گه بلند آهنگ گه گزیند شتاب و گاه درنگ گاه تا دوش ها برآرد دست گه به پهلو فرو گذارد دست گاه سر گاه ریش جنباند گه چپ و راست رو بگرداند کرد ورد نماز امام تمام وان موسوس هنوز در احرام خلق حیران که در چه کار است این دیو خرم که یار غار است این می کند از تکرر نیت قصد کسب حضور جمعیت لیک این معنی است بس مشکل به یکی لحظه کی شود حاصل کاش این فکر پیش ازین کردی غم این کار پیش ازاین خوردی هر که در خانه کرد خر تیمار برد آسان به سوی منزل بار وان که جو در سر بیابان داد بارش آخر به پشت خویش نهاد # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۶۸ - حکایت شیخ محقق با مرید موسوس راهدانی مرید خود را دید که به قصد نماز می کوشید بهر تحریمه دست برمی داشت باز ناکرده اش همی انگاشت همچنین بارها مکرر کرد شیخ را حال او مکدر کرد گفت ای جاهل این طریقه کیست امر حق یا نه قول و فعل نبیست نیست کار تو کسب جمعیت رو همی گو که کی کنم نیت که سزاوار ریش و سبلت خویش یا به مقدار حول و قوت خویش یک دو گانه نماز بگزارم صورت ظاهرش به جای آرم پس به تکبیر دست ها بردار کز تو کافی بود همین مقدار تو کیی کز تو آن نماز آید که قبول خدای را شاید هر پریشان کجا به آسانی جمع داند شد از پریشانی سالها خون دیده باید خورد تا شود فرد یکدم از خود مرد # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۶۹ - در ذکر اصحاب تفرقه علی طبقاتهم خدمت مولوی چه صبح و شام دارد اندر کتابخانه مقام متعلق دلش به هر ورقی در خیالش ز هر ورق سبقی نه شبش را فروغی از مصباح نه دلش را گشادی از مفتاح نه به جانش طوالع انوار تافته از مطالع اسرار کرده کشاف بر دلش مستور نور کشف و شهود و ذوق و حضور از مقاصد ندیده کسب نجات بی خبر از مواقف عرصات از هدایه فتاده در خذلان وز بدایه نهایتش حرمان بی فروغ وصول تیره و تار از فروع و اصول کرده شعار گرد خانه کتابهای سره از خری همچو خشت کرده خره سوی هر خشت از آن که رو کرده در فیضی به رخ برآورده قصر شرع نبی و حکم نبی جز بر آن خشت ها نکرده بنی زان به مجلس زبان چو بگشاید سخنش جمله قالبی آید صد مجلد کتاب بنهاده در عذاب مخلد افتاده از مجلد ندیده غیر از پوست پی نبرده به مغزها که در اوست پوست آمد نصیب اهل حجاب مغزها بهره اولواالالباب مرد دانا ز خوان چو میوه خورد افکند پوست تا بهیمه چرد وان که باشد بهیمه سیرت و خوی پوست چیند همی ز برزن و کوی پوست جز کثرت برونی نیست مغز جز وحدت درونی نیست هر که را رو به کثرت است و برون پشت او سوی وحدت است و درون او به کثرت گرفته است آرام کی رسد بوی وحدتش به مشام تا نتابد ز صوب کثرت روی در نیابد ز جذب وحدت بوی سر وحدت همیشه وحدانیست هر چه کثرت همه پریشانیست مرد را سالها ز کثرت فرد روی باید به سر وحدت کرد تا شود جمع هم و همت وی آفتابش رهد ز ظلمت فی یکدم از خود جدا تواند بود بی خود و با خدا تواند بود سر پر اندیشه های گوناگون لب پر افسانه دل پر از افسون آید از طعن عامه احیانا سوی مسجد جناب مولانا با چنین حال باطن معمور نیز خواهد زهی خیال و غرور می کند بر دل این تمنا خوش شرم باشد ازان عمامه و فش با تو گفتم حدیث اشرف ناس حال اراذل را ازان بشناس این بود سیرت خواص انام چون بود حال عام کالانعام عام را خود ز شام تا به سحر نیست جز خورد و خواب ذکر دگر صلح و جنگش برای این باشد نام و ننگش فدای این باشد سخن از دخل و خرج داند و بس شهوت بطن و فرج داند و بس همتش نگذرد ز فرج و گلو داند از امر فانکحوا و کلوا گر تجارت کند نبندد بار جز به عزم فریب شهر و دیار ظلم او بر سر اجیر و رفیق کم نباشد ز قاطعان طریق ور زراعت کند به دشت و دره یا به ده یا به شهر و باغ و تره تخم حرص و هوای او یکسر ندهد جز نکال و خسران بر ور بود اهل صنعت و پیشه غیر آتش نباشد اندیشه که چه صنعت کند که سیم و زری برباید ز دست بی هنری ور بود اهل کیل و وزن و ذراع نبودش ز آفتاب صدق شعاع ز دلش غیر ازین نجوشد غم که خرد بیش یا فروشد کم این که گفتم حلال خوارانند راستکاران و رستگارانند گوش کن سیرت عوانان را به تغلب درم ستانان را نه چه گویم دگر مجالم نیست بیش ازین قوت مقالم نیست حرف ایشان خرد هجی نکند زانکه اندیشه همگری نکند کم دونان و سست دینان گیر هم از آنان قیاس اینان گیر # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۷۰ - تمثیل به رهی تیز می گذشت کسی دامنش را گرفت بوالهوسی که روان باش نام خویش بگوی لقب باب و مام خویش بگوی گفت روزی که زادم از مادر نام من قلتبان نهاد پدر نام خود گفتمت تو هم به قیاس نام آن هر دو را ازین بشناس بسته خاطر به کار خویشتنم بیش ازین نیست فرصت سخنم # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۷۱ - در بیان آنکه انصاف به عیب خود پرداختن است و نظر به عیب دیگران نه انداختن جامی این وعظ و تلخگویی چند خرده گیری و عیبجویی چند شیوه واعظ آن بود که نخست فعل خود را کند به قول درست چون شود کار او موافق گفت گر دهد پند غیر نیست شگفت پای تا فرق جمله عیبی و عار چه کنی عیب عمرو و زید شمار زشت باشد که عیب خود پوشی واندر افشای دیگران کوشی کل به موی دروغ پوشد سر که بود موی من چو سنبل تر زند آنگه ز بس تبه گویی طعنه بر شاهدان به کم مویی شب عمرت به وقت صبح رسید صبح شیب از شب شباب دمید شیب کافورسای چون گردی بر سرت بیخت گرد دم سردی سردی آمد طبیعت کافور چه کنی این طبیعت از وی دور چرخ گردان جز این نمی داند کاسیا بر سر تو گرداند کس چو تو در سرای بیم و امید ریش در آسیا نکرد سفید منشین بیش ازین به زیر غبار خیز و غسلی در آب دیده برآر به طبیبان میار روی و مجوی دارویی کان سیاه سازد موی هست بهر بیاض موی علاج پنبه برداشتن ز ریش حلاج هست عیبی به هر سر مو شیب اینک یک پیری و هزاران عیب سالها گر تو در هنر کوشی این همه عیب را چه سان پوشی گشت موی سرت سفید چو شیر شد زمانه تو را بشیر و نذیر یا ز طفلی هنوز دیدت بهر شیرت از سر گرفت مادر دهر موی در سر سفیدی افکندت سر مویی نمی شود پندت می کنی از بیاض شعر اعراض روز و شب شعر می بری به بیاض گاه می خواهی از مداد امداد می کنی شعر را چو شعر سواد چون زمانه سواد شعر ربود خود بگو از سواد شعر چه سود شهر لهو است بگسل از وی خو لیت شعری الی متی تلهو چه زنی در ردیف و قافیه چنگ کار بر خود کنی چو قافیه تنگ هست نظمی لطیف عمر شریف کش مرض قافیه ست و مرگ ردیف دل گرو کرده ای به نظم سخن فکر کار ردیف و قافیه کن شعر بادیست کش کنند ابداع از مفاعیل و فاعلات زراع می کنی ز ابلهی و خودرایی صبح تا شام باد پیمایی کاملان چون در سخن سفتند اعذب الشعر اکذبه گفتند آنچه باشد جمال آن ز دروغ پیش اهل بصیرتش چه فروغ وادی شعر کی شود ذی زرع گر نه آبش دهی ز منبع شرع شعر مر شرع را چو فرع شود چون نهد پا بلند شرع شود ور ندارد ز عین شرع اثر شعر نامش مکن که باشد شر # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۷۲ - انتقال از نکوهش شعر و سخنوری به مذمت شعرای روزگار شعر در نفس خویشتن بد نیست پیش اهل دل این سخن رد نیست ناله من ز خست شرکاست تن چو نالم ز شر ایشان کاست پیش ازین فاضلان شعر شعار کسب کردی فضایل بسیار بودی آراسته به فضل و هنر بودی آزاده از فضول سیر حکمت و اصل و فرع ورزیده به ترازوی شرع سنجیده مستمر بر مکارم اخلاق مشتهر در مجامع آفاق طیب انفاس شان مروح روح جنبش کلکشان کلید فتوح همه را دل ز همت عالی از قناعت پر از طمع خالی وه کز ایشان بجز فسانه نماند جز سخن هیچ در میانه نماند کیست شاعر کنون یکی مدبر که نداند ز جهل هر از بر نکند فرق شعر را ز شعیر راحت خلد را ز رنج سعیر همت او خسیس و طبع لییم همه آفاق را حریف و ندیم روز و شب کو به کوی و جای به جای می دود چون سگان سوخته پای تا کجا بو برد که یک دو سه کس گشته جمع از سر هوا و هوس کرده ترتیب عیش را اسباب از شراب و کباب و چنگ و رباب افکند خویش را به مکر و دروغ پیش آن جمع چون مگس در دوغ کاسه ای چند زهر مارکند با همه جنگ و کارزار کند ژاژ خاید ظرافت انگارد هرزه گوید لطیفه پندارد بس که آید ازان گروه درشت سیلی اش بر قفا و بر رو مشت بدر آید ازان میانه که بود پس سر سرخ و چشمخانه کبود با چنان چشمخانه و پس سر روی از آنجا نهد به جای دگر ننهاده ست هیچ کس خوانی در همه شعر بهر مهمانی که نرفته ست تا سر خوانش ننشسته طفیل مهمانش نگرفته ست کس پی گشتی کنج باغی و جانب دشتی که نجسته سراغ وی از پی طی نکرده بساط عشرت وی زو یکی گر به غار کرده فرار ثانی اثنین گشته در بن غار ور دو کس زو به استغاثه شده از عقب ثالث ثلاثه شده ور سه کس از جفاش پی زده گم چون سگ کهف گشته رابعهم قصه کوتاه هیچ فرد و فریق زو نرسته به حیله های دقیق گشته زین گونه خست و ابرام شعر مذموم و شاعران بدنام هر که مخذول و خاسرش خوانند خوشتر آید که شاعرش خوانند لطف شاعر اگر چه مختصر است جامع صد هزار شین و شر است نیست یک خلق و سیرت مذموم که نگردد ازین لقب مفهوم # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۷۳ - حکایت بر سبیل تمثیل دو سفیه زبان به هرزه گشای به تعصب شدند و هرزه درای آن یکی رو به دیگری آورد گفت ای در نکال و خسران فرد هر کجا در زمانه دشنامی رفته بر لفظ خاص یا عامی یا نرفته ست لیک می شاید که کس از وی زبان بیالاید همه را کردم اندر انبانی تحفه همچو تو گران جانی آن دگر یک زبان به هرزه گشاد داد دشنام و ناسزا می داد هر چه از روی بغض و کین می گفت ناسزا گوی اولین می گفت هست اینها همه در انبان درج تا به کی می کنی ز انبان خرج چون زبان را همی کنی جنبان چیزی آور که نیست در انبان همچنین هر چه عقل و وهم و خیال نقش بندد ز جنس شر و وبال اسم شاعر به عرف اهل زمان هست بی اشتباه شامل آن گرچه عدس برون امکان است همه درجش درون انبان است شاعری گرچه دلپذیرم نیست طرفه حالی کز آن گزیرم نیست نکته الشعیر قد یؤکل و یذم در عرب شده ست مثل مضرب آن مثل منم امروز بهر خویش آن مثل زنم امروز می کنم عیب شعر و می گویم می زنم طعن مشک و می بویم طعنه بر شعر هم به شعر زنم قیمت و قدر آن بدو شکنم چه کنم در سرشت من اینست وز ازل سرنوشت من اینست بهر این آفریده اند مرا جانب این کشیده اند مرا هر چه حق ساخت طوق گردن من کی توانم کشید ازان گردن # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۷۴ - در بیان آنکه آدمی کمال و نقصان خود را نمی داند زیرا که او مخلوق از برای خود نیست بلکه از برای غیر خود است فالذی خلقه انما خلقه لنفسه لاله فما اعطاه الا ما یصلح ان یکون له تعالی فلو علم انه مخلوق لربه لعلم ان الله خلق الخلق علی اکمل صورة تصلح لربه اعوذ بالله ان اکون من الجاهلین آدمی را همیشه معتقد است که مگر آفریده بهر خود است هر چه او را فتد مناسب حال داندش از قبیل خیر و کمال وانچه پنداردش منافی آن داردش از مقوله نقصان لیکن این اعتقاد عین خطاست زانکه او آفریده بهر خداست حق پی هر چه آفرید او را نیست امکان بر آن مزید او را در حقیقت کمال او آنست کز وجودش مراد یزدانست حق نخواهد ز هستی اشیا جز ظهور صفات یا اسما هر چه در عرصه جهان پیداست هدف حکم اسمی از اسماست گر نباشد وجود او بالفرض حکم آن اسم کی پذیرد عرض ولهذا رسول کرد خطاب پیش ازین با معاشر اصحاب گفت اگر ناید از شما عملی که در آن باشد از گنه خللی آفریند خدا خطاکیشان که گناه آید و خطا زیشان تا کنند از گناه استغفار حکم غفار را کنند اظهار # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۷۵ - در بیان آنکه نشئه ملکیه ادراک این معنی نمی کرد و لهذا زبان طعن بر آدم علیه السلام گشادند و بر وی به فساد و سفلک گواهی دادند بود بیرون ز نشیه املاک که کنند این دقیقه را ادراک لاجرم گاه خلقت آدم می زدند از غرور و دعوی دم کای خدا با مسبحیم تو را سبحه خوانان مصلحیم چرا ز آب و گل صورتی برانگیزی کاید از وی فساد و خونریزی فاضل اینجا به پیشگاه قبول چیست حکمت ز خلقت مفضول گل بود خار و خس چه کار آید پیش عنقا مگس چه کار آید علم الله آدم الأسما کلها ای حقایق الأشیا اسم حق پیش صاحب عرفان نیست الا حقایق اعیان کرد اسما تمام تعلیمش کرد اوصاف ذات تفهیمش بعد ازان گفت مر ملایکه را انبیونی بهذه الأسما همه گشتند منحرف ز غرور همه گفتند معترف به قصور ما علمنا وراء ما علمت ما فهمنا خلاف ما فهمت صنعت توست آفرینش ما رحمت توست علم و بینش ما هر چه ما را نموده ای دانیم هیچ بر وی فزود نتوانیم پس به آدم رسید بار دوم از خدا این ندا که انبیهم بالأسامی التی بهم ظهرت چون ز اسرارشان بود خبرت آدم از امر حق زبان بگشاد شرح آن نامها یکایک داد زانکه هست از تمامی اشیا آدمی کل و مابقی اجزا هر چه در جزو هست در کل هست جزو را کوته است از کل دست نیست در هیچ جزو کل به کمال هست در کل جمیع اجزا حال کل چو گردد به ذات خود دانا همه معلوم او شود اجزا ور شود جزو نیز مدرک خویش ننهد پا ز دانش خود پیش گرچه علمش به خود شود حاصل به دگر جزوها بود جاهل # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۷۶ - در بیان آنکه آدمی کل است و سایر اشیا به مثابه اجزا آدمی چیست برزخی جامع صورت خلق و حق در او واقع نسخه مجمل است و مضمونش ذات حق و صفات بیچونش متصل با دقایق جبروت مشتمل بر حقایق ملکوت باطنش در محیط وحدت غرق ظاهرش خشک لب به ساحل فرق یک صفت نیست از صفات خدا که نه در ذات او بود پیدا هم علیم است و هم سمیع و بصیر متکلم مرید و حی و قدیر همچنین از حقایق عالم همه چیزی بود در او مدغم خواهی افلاک و خواهی ارکان گیر خواه کان یا نبات و حیوان گیر صورت نیک و بد نوشته در او سیرت دیو و دد سرشته در او گرنه مرآت وجه باقی بود از چه رو شد فرشته را مسجود بود عکس جمال حضرت پاک اگر ابلیس پی نبرد چه باک هر چه در گنج کنت کنز نهان بود در وی خدا نمود عیان خلق را در ظهور پیدایی هستی اوست علت غایی زانکه عرفان بود سبب آن را و اوست مظهر کمال عرفان را # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۷۷ - داوود علیه السلام با حضرت حق سبحانه در مناجات خود گفت یا رب لم خلقت الخق؟ حضرت سبحانه در جواب وی گفت کنت کنزا مخفیا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لاعرف گفت داوود با خدای به راز کای مبرا ز افتقار و نیاز چیست حکمت در آفرینش خلق که ازان قاصر است بینش خلق گفت بودم پر از گهر گنجی مخفی از چشم هر گهر سنجی خود به خود در خود آن همه گوهر دیدمی بی توسط مظهر خواستم کان جواهر مکنون بنمایم ز ذات خود بیرون تا که بیرون ازین نشیمن راز گردد احکامشان ز هم ممتاز همه یابند سوی هستی راه از خود و غیر خود شوند آگاه آفریدم گهرشناسی چند تا گشایند ازان گهرها بند گوهر حسن را کنند اظهار تا شود گرم عشق را بازار روی خوبان بداند بیارایند عشق عشاق ازان بیفزایند چیست آن گنج گنج ذات خدا وان جواهر جواهر اسما بود اسما نهفته اندر ذات شد عیان از ظهور موجودات داشت اسما جمال پنهانی لیکن از رتبه های امکانی شد ز یک جلوه آن جمال نهان ظاهر اندر مظاهر امکان هر جمال و کمال فرخنده که بود در جهان پراکنده پرتو آن کمال دان و جمال بهر تفصیل رتبه اجمال صفت علم را ببین مثلا جلوه گر در مجالی علما # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۷۸ - اشارت به تقسیم علم به علمی که مضاف به مرتبه جمع است و به علمی که مضاف به مرتبه فرق است و علی هذاالقیاس سائرالصفات علم حق است کامده ست پدید لیکن اندر مراتب تقیید علم یاد آرد استناد به حق چون بود حق ز قیدها مطلق یا بود مستند به حق زان رو که برآید به صورت من و تو قسم اول بود به نسبت ذات مستمرالثبوت و الاثبات نشود متصف به قسم دگر جز به وقت ظهور و در مظهر هر لنعلم که هست در قرآن قسم ثانی بود مصحح آن ور نه قسم نخست از ادراک از حدوث و عروض باشد پاک ذکرالعلم مع کلا قسمیه فرعوا سایر الصفات علیه # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۷۹ - در بیان اندراج و اندماج شئون و اعتبارات فی اول رتب الذات و عدم تمایز ایشان از یکدیگر لا علما و لا عینا و تمایز ایشان فی ثانی رتب الذات علما لا عینا و ظهور ایشان فی مراتب الکون متفرقة مفصلة پس ظهور ایشان در مرتبه انسان کامل مجتمعة وحدانیة کما فی اول رتب الذات و ذلک غایة الغایات و نهایة النهایات بود جمله شیون حق ز ازل مندرج در تعین اول همه بالذات متحد با هم همه در ضمن یکدگر مدغم همه در ستر جمع متواری همه از فرق و حکم او عاری در میانشان تعدد و تمییز خارجا منتفی و علما نیز بعد ازان در تعین ثانی شد مفصل شیون پنهانی شد حقایق ز یکدگر ممتاز امتیازی درون پرده راز امتیازی ز روی علم فقط ز امتیازات خارجی منحط وز پی آن حقایق مذکور آمد از موطن بطون به ظهور گرچه بودند باطن اندر ذات ظاهر ذات بود چون مرآت عکس باطن نمود در ظاهر گشت امکان وجوب را ساتر واجب از عکس صورت باطن منصبغ شد به صبغ هر ممکن متعدد به پیش چشم شهود بود واحد به ذات لیک نمود ز اختلاف تنوعات ظهور شد مراتب عوالم مشهور اولا عالم عقول و نفوس وز پی آن مثال بس محسوس زین عوالم باسرها اسما نشد الا جدا جدا پیدا بود هر شخص شخصی از اشخاص زین عوالم به اسم دیگر خاص آمد آیینه جمله کون ولی همچو آیینه ای نکرده جلی ننمود اندر او به وجه کمال صورت ذوالجلال و الافضال زانکه بود این تفرق عددی مانع از سر جمعی احدی گشت آدم جلای این مرآت شد عیان ذات او به جمله صفات مظهری گشت کلی و جامع سر ذات و صفات ازو لامع متجلی شد اندرین مظهر همه اسما به رنگ یکدیگر شد تفاصیل کون را مجمل بر مثال تعین اول به وی این دایره مکمل شد آخرین نقطه عین اول شد مصحفی گشت جامع آیات هستی اش غایت همه غایات # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۸۰ - اشارة الی بعض بطون قوله تعالی انا عرضناالأمانة علی السموات و الارض و الجبال فابین ان یحملنها و اشفقن منها و حملهاالانسان انه کان ظلوما جهولا هیچ موجود نیست در عالم که شناسد حقیقت آدم داند آدم حقیقت همه چیز عین حق را حقیقت همه نیز بیند آن عین را به چشم عیان گشت ظاهر به صورت اعیان غیر ازو در جهان نبیند هیچ آشکار و نهان نبیند هیچ لیکن این دولتی نه آسان است بلکه خاص خواص انسان است جانب آن اشارتیست نهفت آن امانت که حضرت حق گفت بر سماوات و ارض و ما فی البین قد عرضنا الامانت فابین لیس فی الکون کاینا ماکان کافل حملها سوی الانسان غیر انسان کسش نکرد قبول زانکه انسان ظلوم بود و جهول ظلم او آنکه هستی خود را ساخت فانی بقای سرمد را جهل او آنکه هر چه جز حق بود صورت آن ز لوح دل بزدود نیک ظلمی که عین معدلت است نغز جهلی که مغز معرفت است ای نکرده دل از علایق صاف مزن از دانش حقایق لاف زانکه در عالم خدا دانی جهل علم است و علم نادانی # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۸۱ - در بیان آنکه مراد به انسان کمل افراد انسان است نه اناسی حیوانی که اولئک کالانعام بل هم اضل در شأن ایشان است حد انسان به مذهب عامه حیوانیست مستوی القامه پهن ناخن برهنه پوست ز موی به دو پا رهسپر به خانه و کوی هر که را بنگرند کاینسان است می برندش گمان که انسان است وان که خود را گمان برد ز خواص می فزاید بر این معانی خاص شیخ خود بین برد ز نادانی ظن که آن شد کمال انسانی که کند خانقاه و صومعه جای واکشد پا ز باغ و راغ و سرای کند اسباب شیخی آماده بنشیند به روی سجاده ابلهی چند گرد او گردند تابع کرد و ورد او گردند بر خلایق مقدمش دارند هر چه گوید مسلمش دارند صد کرامت به نام او سازند تا سلیمی به دامش اندازند مقتدای زمانه خواجه فقیه با درون خبیث و نفس سفیه حفظ کرده ست چند مسیله ای در پی افکنده از خران گله ای سینه پر کینه دل پر از وسواس کرده ضایع به گفت و گوی انفاس عمر خود کرده در خلاف و مرا صرف حیض و نفاس و بیع و شرا گشته مشعوف لایجوز و یجوز مانده عاجز به کار دین چو عجوز با چنین کار و بار کرده قیاس خویشتن را که هست اکمل ناس همچنین تا به درزی و جولاه همه زین گونه اند روی به راه هر کسی را به خود گمان آنست که همین اوست آن که انسانست جنبش هر کسی ز جای وی است روی هر کس به فکر و رای وی است # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۸۲ - حکایت نحوی و عامی و صوفی که هر کدام از الفاظ و عباراتی که میان ایشان گذشت مناسب فهم و حال خویش معنی دیگر خواستند نحویی گفت در حضور عوام کان گه ناقص است و گاهی تام تام از اسم بهره ور باشد لیک همواره بی خبر باشد وان که ناقص بود خبردار است خبرش همچو اسم ناچار است عامیی بانگ برکشید که هی مولوی قول منعکس تا کی بی خبر را به عکس خوانی تام با خبر را به نقص رانی نام تام آن کس بود که با خبر است ناقص آن کز خبر نه بهره ور است خبر آمد دلیل آگاهی جهل برهان نقص و گمراهی پیش ارباب دانش و عرفان کی بود این تمامی آن نقصان صوفیی بود دور بنشسته عقد صحبت ز خلق بگسسته لب گشاد و در حقیقت سفت گفت خوش نکته ای که نحوی گفت کامل و تام آن بود الحق که در اسم حق است مستغرق ساخت حق ز اسم خویش بهره ورش نیست از حال ماسوا خبرش وان که ناقص فتاد اسم خدا نکندش بی خبر ز غیر و سوا نشود محو اسم حق اثرش باشد از غیر اسم حق خبرش متکلم سه و کلام یکی نیست کس را درین مقام شکی هر کسی زان کلام کامده پیش معنیی خواسته مناسب خویش وین خلافی که می شود مفهوم هست ناشی ز اختلاف فهوم # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۸۳ - تمثیل حال انسان به گندم که با وجود آنکه گیاه سبز است و خواص گندم از اغتذا و غیره در وی از قوت به فعل نیامده است اطلاق این اسم بر وی می کنند اما مجازا لاحقیقة پیر دهقان چو دانه گندم در زمین بهر کشت سازد گم هفته ای را ز زیر خاک کثیف بر زند سر یکی گیاه ضعیف چون ازین حال بگذرد یکچند شود از تربیت قوی و بلند بعد ازان خوشه آورد بر سر دانه در وی هنوز تازه و تر نورسی گر درین همه احوال کند از پیر سالخورده سؤال کین چه چیز است در مقابل آن غیر گندم نیایدش به زبان لیک پوشیده نیست مردم را کانچه خاصیت است گندم را هست در وی هنوز بالقوه فهی بالفعل غیر ممحوه نه ازو نان پزد کسی و نه آش نشود صرف در وجوه معاش اسم گندم لبیب ذو تمییز به تجوز کند بر او تجویز لیک چون پخته و رسیده شود به سرا و دکان کشیده شود نام گندم محاسب ارزاق به حقیقت بر او کند اطلاق آدمی را شود طعام و غذی بلکه او را شود تمام مذی هستی خود کند در او فانی سر برآرد ز جیب انسانی همچنین هر که از زمین و بال نکشیده ست سر به اوج کمال چون گیاه فتاده بر خاک است نام مردم بر او نه ز ادراک است مگر از تاب علم و آب عمل همه احوال او شود مبدل گردد از وی صفات نقصان گم چون گیاهی که می شود گندم شود اندر خدای همواره چون غذا محو در غذا خواره بر بنی نوع خود شود فایق آن که این اسم را بود لایق لیک گر بازجویی آن انسان که بود فعل و سیرتش این سان یابیش زیر گنبد دولاب همچو سیمرغ و کیمیا نایاب # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۸۴ - در تأسف و تلهف بر نایافت صحبت عزیزانی که اذا رأوا ذکر الله نشان ایشان است و اولئک الذین انعم الله علیهم در شأن ایشان است سالها شد که روی در دیوار دل برآرم به گرد شهر و دیار تا بیایم نشان آدمیی کاید از وی نسیم محرمیی بروم خاک پای او باشم نقد جان زیر پای او پاشم یک زمان یکزبان شوم با او دو بگویم دو بشنوم با او چشم باشم چو مجلس آراید گوش باشم چو نکته فرماید دیدنش از خدا دهد یادم کند از دیدن خود آزادم سخنش را چو جا کنم در گوش سازدم از سخنوری خاموش وه کزین کس نشانه پیدا نیست اثری در زمانه قطعا نیست ور کسی را برم گمان که وی است چون شود ظاهر آنچنان که وی است یابمش معجبی به خود مغرور طورش از اهل دین و دانش دور نه ازین کار در دلش دردی نه ازین راه بر رخش گردی نه ز علم و دراستش خبری نه ز سر وراثتش اثری سخن او به غیر دعوی نی همه دعوی و هیچ معنی نی کار او روز و شب خلاف هوا ورد او صبح و شام نفی سوا آن هوا را کند خلاف ولی که بود عشق حضرت مولی وان سوا را کند به نفی ز جان که بود غیر او نه غیر خدای طالبان را شود به توبه دلیل بنماید به سوی زهد سبیل توبه از آمدن به خانه او زهد از خوان لولیانه او چون پی گفتگو نهد مجلس تا شود مایه بخش هر مفلس به یکی لحظه سازدش روزی مایه غیبت شبانروزی رهنما نیست آن که راهزن است بر سر راه خلق چاه کن است چون شود گم به سوی حق ره ازو هست شیطان نعوذ بالله ازو گر کسی را بود شکیبایی وقت تنهایی است و یکتایی خانه در کوی انزوا کردن رو به دیوار عزلت آوردن دل به یکباره در خدا بستن خاطر از فکر خلق بگسستن بر در دل نشستن از پی پاس تا به بیهوده نگذرد انفاس ور ز غوغای نفس اماره از جلیسی نباشدت چاره شو انیس کتابهای نفیس انها فی الزمان خیر جلیس مصحفی جوی روشن و خوانا راست چون طبع مردم دانا وز حدیث صحیح مصطفوی ناشی از خلق و سیرت نبوی نسخه ای چون بخاری و مسلم که ز سقم و علل بود سالم وز تفاسیر آنچه مشهور است که ز تحریف مبتدع دور است وز اصول و فروع شرع هدی آنچه الیق نماید و اولی وز فنون ادب چو نحو و چو صرف آنچه باشد در آن علوم شگرف وز رسالات اهل کشف و شهود وز مقالات اهل ذوق و وجود آنچه باشد به عقل و فهم قریب که شود منکشف به فکر لبیب وز دواوین شاعران فصیح وز مقولات ناظمان ملیح آنچه قبضت کند به بسط بدل چه قصاید چه مثنوی چه غزل چون تو را جمع گردد این اسباب روی دل ز اختلاط خلق بتاب گوشه ای گیر و گوش با خود دار دیده عقل و هوش با خود دار بگذر از نفس و صاحب دل باش حسب الامکان مراقب دل باش از کلام و حدیث غیرهما بهره وقت خود بگیر اما نه چنان کان به غفلت انجامد دل به غیر خدای آرامد نیست مانند عمر را مپسند صرف آن جز به یار بی مانند صرفه در صرف عمر کن حرفه که ز کوشش فزون بود صرفه # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۸۵ - در ترغیب بر تلاوت قرآن و وصف مصحف که محل کتاب اوست چون ز نفس و حدیثش آیی تنگ به کلام قدیم کن آهنگ مصحفی جو چو شاهد مهوش بوسه زن در کنار خویشش کش شاهد گلعذار و مشکین خط چهره آراسته به عجم و نقط بلکه باغ بهشت و روضه حور سبزه اش مشک و تربتش کافور جدولش چون چهار جوی بهشت فیض بخش از چهار سوی بهشت گرد جدول نقوش اعشارش رسته گلهاست گرد انهارش سوره هایش همه قصار و طوال قصرها زان بهشت فرخ فال کرده همواره زان قصور شگرف جلوه حوران قاصرات الطرف سر هر سوره بر مثال دری که ازان در توان بر آن گذری رسد از هر دری گه و بیگه طالبان را صلا که بسم الله عشر او کرده نشر بر و نوال خمس او گشته شمس اوج کمال آیتش غایت امانی کون وقف بر وی همه معانی عون کلماتش مفرق ظلمات حرفها ظرفهای فیض حیات چون بروج نجوم سیاره متجزی شده به سی پاره جزو جزوش حقایق اسرار هر یکی را دقایق بسیار به کنار این نگار فرخ فر چون در آری به غیر او منگر صرف او کن حواس جسمانی وقف او کن قوای روحانی دل به معنی زبان به لفظ سپار چشم بر خط و نقط و عجم گذار گوش ازو معدن جواهر کن هوش ازو مخزن سرایر کن در ادایش مکن زبان کج مج حرفهایش ادا کن از مخرج دور باش از تهتک و تعجیل کام گیر از تأمل و ترتیل رغم طبع جهول و نفس عجول جهد در عرض کن نه اندر طول رخت خویش از میانه بیرون بر پی به وحدتسرای بیچون بر خویش را چون درخت موسی دان کامد از وی کلام حق به میان سمع خود را به حکم شرع و قیاس عین سمع خدای پاک شناس گر کند جست و جوی حجت کس حصر و هوالسمیع حجت بس هست رشحی دگر ازین منبع کنت سمعا له فبی یسمع بار خود دور کن که جز باری در میان نیست سامع و قاری به زبان درخت و سمع کلیم می کند عرض خود کلام قدیم زین شهود آنچه سازدت مهجور دیو رهزن بود مشو مغرور به خدا بر ز شر دیو پناه که خداگفت فاستعذ بالله # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۸۶ - در بیان معنی استعاذت و حقیقت آن و بیان آنکه شیطان مظهر اسم مضل است پس استعاذت از وی به اسم هادی و مظاهر آن باید کرد هست حق را دو اسم کارگزار هر یکی را مظاهر بسیار مظهر آن خلاف مظهر این آن سوی کفر خوانده وین سوی دین آن دو اسم اسم هادی است و مضل فاش گفتم که حل شود مشکل مظهر آن نبی و اتباعش مظهر این بلیس و اشیاعش آن هدایت کند به صدق و صواب وین دلالت کند به کفر و حجاب آنت خواند به قرب و نزدیکی وینت راند به بعد و تاریکی روی آن در صیانت خاطر روی این در عمارت ظاهر استعاذت که امر کرد بدان ایزدت در قرایت قرآن اولا آن بود که از ره دل رو به هادی کنی ز اسم مضل سر ذلت نهی به خاک نیاز که تویی کارساز کارم ساز زیر حکم مضل مفرسایم آن من باش تا بیاسام ثانیا آنکه که از ره صورت نکند نفس و دیو مغرورت هر چه در وی ضلالتی بینی دامن از وی تمام درچینی وانچه در وی هدایتی یابی روی همت به سوی او تایی ثالثا آنکه این خجسته کلام به زبان آوری به صدق تمام تا زبان چون جوارح و ارکان استعاذت کند به وفق جنان نه که گویی اعوذ و تازی تیز سوی شیطان و نفس شورانگیز نه که گویی اعوذ و آری روی سوی بدسیرتان ناخوشخوی تا ز هر بد عنانت کوته نیست یک اعوذت اعوذبالله نیست بلکه آن پیش صاحب عرفان نیست الا اعوذ بالشیطان گاه گویی اعوذ و گه لاحول لیک فعلت بود مکذب قول بر دهان جام زهر مرگ آمیز بر زبان آنکه می کنم پرهیز چند باشی به حیله و تلبیس منزل دیو و سخره ابلیس سوی خویشت دو اسبه می راند به زبانت اعوذ می خواند طرفه حالی که دزد بیگانه گشته همراه صاحب خانه می کند همچو او فغان و نفیر در به در کو به کو که دزد بگیر استعاذت ازان گدا آموز که سگ ترک چون شود کین توز به تک از سگ گریز گیرد پیش رو نهد سوی ترک نیک اندیش خویش را افکند به خرگاهش کند از عجز خویش آگاهش که خدا را برس به فریادم ور نه سگ می کند ز بنیادم ترک چون ضعف حال او بیند زاری و ابتهال او بیند در جوار خودش پناه دهد ایمن از سگ سرش به راه دهد # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۸۷ - مناجات ای خدا کمترین گدای توام چشم بر خوان کبریای توام می رسم بر در تو هر روزه شی ء لله زنان به دریوزه نفس و شیطان که خصم دین منند چون سگان خفته در کمین منند گر چنین خوار و بی کسم نگرند پوست بر من چو پوستین بدرند از بد این سگان امانم ده هر چه آنم به است آنم ده # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۸۸ - انتقال از استعاذه به بسمله چون زبان و جنان و ارکان را که تصرف در آنست شیطان را به تعوذ چنانکه می دانی پاک گردی ز لوث شیطانی ز آیت لایمسسه الا آمدی در شمار مستثنا مس دیو رجیم را یله کن به دل و جان مساس بسمله کن چون ز دیو رجیم رفتی راه بسمل نفس کن به بسم الله ایمن از دیو و فارغ از شیطان قربت حق طلب بدین قربان # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۸۹ - اشارة حرفیة الی الباء با که از بسمله ست حرف نخست بر بواقی ازان ترفع جست که ز رفعت گذشت و خفض گزید به چنین رفعتی ز خفض رسید به تواضع چو ساخت خود را پست حق گرفتش بدان ترفع دست پست شو پست تا بلند شوی بهره بفکن که بهره مند شوی دانه اول فتاد پست به خاک تا ازان سر کشید بر افلاک چون خود از جیب کسر بر زد سر آن صفت شد به جار او منجر زانکه مجرور خویش را جار است خو گرفتن ز جار ناچار است هر که دارد ز خصلتی مایه اثر آن رسد به همسایه کرد گویی بدین حیث اشعار آن که الجار گفت ثم الدار فقر خواهی به اهل فقر نشین همنشینی به اهل فقر گزین تا کنی کسب ازان فریق اثری گرچه زان کسب نبودت خبری طبع دزدد ز یار بهتر خوی نافه گیرد ز مشک اذفر بوی عامل اندر حروف بسمله نیست غیر بی از حروف عامله نیست از عمل نیست یک نفس خالی از عمل یافت منصب عالی درجات رفیع در دو سرا مبتنی بر عمل فتاد تو را رو ز قرآن الیه یصعد خوان کش بود تا به یرفعه میدان تا بدانی که طیب از کلمات یعنی ارواح ناجی از ظلمات چون به اوج بقا کنند صعود جز به قدر عمل نخواهد بود بی که بنشست در مقام الف چون خلیفه به جای مستخلف آنچه مستخلف از ترفع شان داشت بنمود در خلیفه عیان طول قد الف ازین معنی می نماید کنون ز صورت بی ور نه بی در مواضع دیگر منخفض بود و نافراخته سر پادشاهان خلیفگان حق اند در خلافت همه بر این نسق اند هر چه دارند اتصاف بدو ز اقتدار و نفاذ امر علو وصف های حق است عز و جل گشته ظاهر ولی به قدر محل # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۹۰ - اشارة حرفیة الی الالف الف اسم پیشتر از با بود بسیار ظاهر و پیدا بی چو آمد پدید الف در بسم مختفی گشت همچو جان در جسم بود پیش از وجود خلق جهان سر وحدت چنانکه بود عیان حکم کثرت چو یافت وصف ظهور سر وحدت شد اندر آن مستور نور وحدت ز کثرت ظاهر گرچه بس ظاهر است و بس قاهر لیک شیطان به مکر و زرق و حیل پوشد آن را ز دیده احول اینست آن سر که سایلی آگه از نبی در حروف بسم الله چون ز نا بودن الف پرسید گفت شیطانش از میان دزدیدن # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۹۱ - در بیان معنی اسم الله هر تعین که گشت لا حق ذات هست معدود در عداد صفات ذات با هر تعین تنها اسم آمد ز جمله اسما ور بود با تعینات تمام اسم جامع همی نهندش نام لفظ الله و صورت کامل اسم این اسم دان و زین مگسل فابتداء الکلام بسم الله کان بالکامل الذی حاذاه ابتدا و انتها که قرآن راست هر دو شرح کمال انسان راست ختم بر ناس و ابتدا از ناس قدر انسان ازین میان بشناس وصف او لایزال و لم یزل است اول الفکر و آخرالعمل است این بود شأن علت غایی جهد کن کین مقام را شایی # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۹۲ - در بیان معنی اسم الرحمان و اسم الرحیم هست اسم وجود حق رحمان باعتبار العموم للاعیان رحمتی در کمال بسط و سعت مستفاد از و رحمتی و سعت نیست غیر از وجود عام مفاض بر حقایق ز واهب فیاض اسم رحمان ازان بود مشتق لفظ او خاص و معنیش مطلق لفظ او بی وقوع سهو و غلط می شود بر خدا مقول فقط لیک معنیش شامل و عام است کون را گشته خوان انعام است عکس اینست حکم اسم رحیم باعتبار الخصوص و التعمیم هست اسم وجود حق اما متخصص به موجب اشیا بخشد از خوان رحمت القصه طالبان وجود را حصه لفظش افتاد بی خلاف و شقاق بر حق و خلق جایزالاطلاق # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۹۳ - در انتقال از بسمله به تلاوت کلام الله به تعوذ چو پاک کردی راه متوسل شدی به بسم الله وقت آن شد که شاهد لاریب بر تو جولان کند ز حجله غیب بینی آن شاهد نگارین را کرده در بر شعار مشکین را آفتاب بلند از سایه بسته بر روی خویش پیرایه از اولواالایدی اش رسیده شعار بهر نظاره اولواالابصار وز پی خلعت بنی العباس از حریر حروف کرده لباس تا در آن کسوتش ببیند هوش چشم بنهاده بر دریچه گوش چون کشی از سرش حریر حروف ظهر و بطنش شود تو را مکشوف ظهر و بطن است جمله قرآن را از پی یکدیگر بجوی آن را ظهر و بطن است و بطن بطن یقین همچنین تا به سبع یا سبعین لفظ را چون کنی به ظهر قیاس قشر و مغزند پیش خرده شناس ظهر را هم به بطن چون نگری همچنین قشر و مغزشان شمری بطن سابق چو قشر لاحق را بطن لاحق چو مغز سابق را تا به پای عمل ز قشر عبور نکنی نفتدت به مغز عثور هست ماندن به قشر دأب دواب مغز جو مغز چون اولواالالباب ای بسا کس که هم به قشر نخست باز ماند و به مغز راه نجست چون بهایم به پوست شد خرسند آدمی سان ز مغز پوست نکند از کلام خدا به لفظ رسید لفظ دانست و لفظ خواند و شنید ظهر قرآن بر او نکرد ظهور بطن ها ماند در بطون مستور یافت گنجی طلسم او نشکست جز به نقش طلسم او ننشست دیده از گنج خشت بر دیوار خشت دیوار گنج کرده شمار نور عقلش نگشته راهنمای که یکی خشت برکند از جای بگشاید رهی به جانب گنج شود از نقد گنج گوهر سنج حق ازان حبل خواند قرآن را تا بگیری به سان حبل آن را بدرآیی ز چاه نفس و هوا کنی آهنگ عالم بالا نه که آیی به مال و جاه فرو از بلندی روی به چاه فرو رسن آمد کزین نشیمن پست به در آیی در آن رسن زده دست تو بدان دست و پای خود بستی واندر این تنگ جای بنشستی # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۹۴ - فی بیان قوله علیه السلام رب تال للقرآن و القرآن یلعنه رب تال یفوه بالقرآن و هو یفضی به الی الخذلان خواجه را نیست جز تلاوت کار لیکن آن طرد و لعنت آرد بار لعنت است اینکه بهر لهجه و صوت شود از تو حضور خاطر فوت فکر حسن غنا برد هوشت متکلم شود فراموشت نشود بر دل تو تابنده کین کلام خداست یابنده باده نوشی مدام با اوباش تا شود صاف حلق تو ز خراش حلق باید ز خلط بلغم پاک گر بود معده پر حرام چه باک لعنت است اینکه سازدت پی سیم روز و شب با امیر و خواجه ندیم مجلس ناکسان بیارایی تا بدان یک دو خرده بربایی خانه شان مزبله ست و قرآن نور دار این نور را ز مزبله دور شرم بادت که بهر مزبله ای سازی از نور قدس مشعله ای لعنت است اینکه همت تو تمام گشت مصروف لفظ و حرف کلام نقد عمرت ز فکرت معوج خرج شد در رعایت مخرج صرف کردی همه حیات سره در قراآت سبعه و عشره گر شود مدی از ادای تو کم حرف غم در دلت شود مدغم فوت کردی سعادت سرمد غم نخوردی برابر یک مد همچنین هر چه از کلام خدا جز خدا قبله دل است تو را موجب لعن و مایه طرد است جبذا مقبلی کز آن فرد است معنی لعن چیست مردودی به مقامات بعد خوشنودی هر که ماند از خدا به یک سر مو آمد اندر مقام بعد فرو گرچه ملعون نشد ز حق مطلق هست ملعون به قدر بعد از حق زانکه اندر مقام یکتایی نیست مو را مجال گنجایی # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۹۵ - حکایت عاشق و معشوقی که شب در خلوتی نشسته بودند و در بر همه اغیار بسته ناگاه غلام آن عاشق که باریک نام داشت حلقه بر در زد عاشق گفت کیست گفت منم غلام تو باریک عاشق گفت باز گرد که اگر در باریکی مویی شده ای امشب تو را درین خلوت گنجایی نیست مبتلایی به عشق بدخویی داشت باریک نام هندویی بعد عمری شبی ز بخت بلند آمد آن صید وحشی اش به کمند بود با او به هم خوش و خندان کامد آواز حلقه بر سندان کیست گفتار درین شب تاریک گفت کمتر غلام تو باریک گفت روز کز کمال نزدیکی گرچه مویی شوی ز باریکی نیست امکان آنکه ره یابی زین در آن به که روی برتابی # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۹۶ - در بیان آنکه حکم لعنت مخصوص به تالیان قرآن نیست بلکه هر عملی ناشی از عجب و ریا و سایر محبطات عمل می شود از این قبیل است حکم لعنت ز فعل بی اخلاص نیست با قاریان قرآن خاص بس مصلی که در میان نماز می کند بر خدای عرض نیاز چون در صدق نیست باز بر او می کند لعنت آن نماز بر او این بود حال سایر قربات چون صیام و قیام و حج و زکات هر چه اخلاص نیست اکسیرش گر زر ناب کم ز مس گیرش چیست اخلاص آنکه کسب و عمل پاک سازی ز شوب نفس دغل نه در آن صاحب غرض باشی نه ازان طالب عوض باشی کیسه خود ازو بپردازی سایه خود بر او نیندازی حول خود از میانه برداری قوت خود تمام بگذاری حول و قوت ز فضل حق بینی گل حکمت ز باغ حق چینی بخشش محض بینی اش ز خدا بر تو جاری شده ز وهب عطا لیک با این همه خجل باشی فعل ناکرده منفعل باشی زانکه آن فعل گرچه فضل حق است مبتنی بر قضای ما سبق است مظهر آن تویی و در ظاهر ساری احکام مظهر و سایر گرچه خالیست فعل حق ز خلل ناقص آمد عمل ز نقص محل آب باران که فصل فروردین آمد از آسمان به سوی زمین بود شیرین ولی به عرصه دشت شور شد چون به خاک شوره گذشت بود جان بخش بوی باد شمال که وزید از مهب لطف و جمال بر بیابان گرم کرد مرور یافت اسم سموم و نعت حرور # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۹۷ - در بیان آنکه مخلص مکسور اللام مادام که اخلاص را مضاف به خود می بیند در عین اشراک است و المخلصون علی خطر عظیم اشارت بدین تواند بود و چون به فضل حق سبحانه خلاصی از خودش دست داد و آن اخلاص را مضاف به حق سبحانه مشاهده کرد مخلص باشد بفتح اللام بلکه مخلص باشد و هم مخلص مخلص مفتوح اللام به اعتبار اضافت فعل اخلاص به حق و مخلص مکسوراللام به اعتبار مظهریت خودش مر فعل حق را سبحانه و لهذا مخلصین در شأن انبیا علیهم السلام به روایتی کسر و فتح لام نازل شده است مرد مخلص نگشته از خود پاک باشد اخلاص او همه اشراک نفسش از چرک شرک ناشده صاف دارد اخلاص را به خویش مضاف نیست پیش محقق آگاه مخلصان را جز این خطر در راه چون رهاند حقش ز نفس دغل کسر لامش شود به فتح بدل بود مخلص کنون شود مخلص دهدش مخلصی ز خود مخلص بلکه چون خود ز نفس ناکس رست کسر او فتح و فتح او کسر است گر به اخلاص خود شود حاضر بیند اخلاص حق ز خود ظاهر مخلص آید ولی به حق نه به خود به حق آموزد این سبق نه به خود مخلص مخلصی که در قرآن انبیا راست نازل اندر شان در عبارت بود دو صیغه ولی در حقیقت بود به یک معنی # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۹۸ - تمثیل خس و خاشاک بین که در تگ پا می رود لحظه لحظه جای به جا جنبش خس اگر ز خس دانی رخش در کوی شرک می رانی ور نبینی به غیر جنبش باد وز خس و جنبشی نیاری یاد غرقه موج بحر توحیدی خسرو بارگاه تفریدی ور همی بینی اش ز باد اما دانی از جنبش خسش پیدا عارف کاملی ز اهل طریق کرده منزل به ذوره تحقیق # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۹۹ - در بیان آنکه چون تالی کلام حق را سبحانه به واسطه دوام مراقبه متکلم عز شأنه دولت جمیعت خاطر و سعادت مشاهده دست دهد می باید که به ملاحظه تفاصیل معانی مشغول نشود تا ازدولت مشاهده باز نماند بلکه به ملاحظه اجمالی اکتفا کند و اگر نعوذبالله آن معنی در حجاب شود و خواطر پراکنده مستولی گردد به تأمل و تدبر در تفاصیل معانی بر وجهی که موافق شرع و سنت و مطابق اشارت کبراء امت باشد دفع آن خواطر بکند و در مذمت آنان که نه به این طریق در معانی آن غور کنند بار دیگر چو برد حضرت شاه از خراسان سوی عراق سپاه گفت من بعد شاه فرخنده به خراسان نمی رسد زنده شاه آمد به تخت بار دگر مرد شهزاده پیشتر ز پدر بعد ازو شاه سالهای دراز زیست بر تختگاه حشمت و ناز هر دو حکمش خلاف واقع شد محنت و رنج خواجه ضایع شد این و امثال این بسی احکام منعکس شد ز گردش ایام لیک قطعا خجل نمی گردند زین صفت منفعل نمی گردند شد مبین ز جریت اینان کالحیاء شعبه من الایمان جفر اگر هست حکمت نبویست مقتبس از چراغ مصطفویست جز به نور متابعت حاشا که شود از جمال پرده گشا جفر دان زمانه مست و جنب پیش بنهاده زین مقوله کتب نه ز احوال عاقبت ترسان نه ز اسباب عافیت پرسان چند حرفی نوشته پهلوی هم وز عدد زیرشان نهاده رقم بسته بر خود تخیلی باطل یکسر از حیله خرد عاطل مر ورا دقت اهل دل را دق چیست این جفر جعفر صادق جعفر صادق از تو بیزار است صادقان را ز کاذبان عار است صدق زین است و کذب شین و چه شین هر دو ضدین غیر مجتمعین طرفه تر آنکه اهل جاه و جلال که ندارند در زمانه مثال به خرد گرچه در جهان سمراند این زخارف ازین خران بخرند آن جواهر که فاضلان سفتند وان معارف که عارفان گفتند همه در گوش هوششان باد است طبعشان ز اجتناب ازان شاد است کهنه خوانند جمله را و قدید کی بود در قدید ذوق جدید چند خاییدن قدید کسان لب به نوباوه جدید رسان من ندانم که این جدید کجاست ذوق نوباه جدید که راست مدعی کز جدید می لافد تار و پود جدید می بافد کهنه بگذاشت نا رسیده به نو کهنه را ریخت نو نکرده درو بی نو و کهنه بر زمین مانده هم ازان رانده هم ازین مانده در تلاوت اگر به چشم شهود متکم تو را شود مشهود مده از نفس ضال و دیو مضل به تفاصیل لفظ و معنی دل بلکه چشم شهود بر حق دوز وز فروغش چراغ جان افروز خوش نباشد که یار پیش نظر تو نظر افکنی به جای دگر با تو معشوق خفته در آغوش تو سپاری به نامه او هوش نامه در هجر نزهت بصر است لیک یوم التلاق درد سر است چون رسد روز وصل دست به یار نامه را جای به سر دستار ور شوی از جمال او محجوب فکر در نامه کردن آید خوب لیک فکری که در سراچه روح بگشاید هزار باب فتوح از عهود قدیم یاد دهد صد در فیض را گشاد دهد یوسف جانت را به رفع حجب برهاند از این غیابه جب شوق دیرینه را بجنباند رویت از ماسوا بگرداند بر تو تابد سرایر توحید بر تو ریزد جواهر تفرید گنج اسرار را شوی گنجور دست احرار را شوی دستور پی به دروازه نجات بری می ز پیمانه حیات خوری نه که از نهر عذب دور افتی مرغ کوری به آب شور افتی همچو این ابلهان بی فرجام که به زرق فسون درین ایام دم خبرت ز علم جفر زنند تار تزویر گرد جفر تنند می دهند از کمال بی عونی صد خبر از حوادث کونی همه مستنبط از کتاب خدای همه مستخرج از بواطن آی نه بر آنها ز روی عقل دلیل نه بدان ها ز کوی نقل سبیل سر به سر ز اقتضای فهم ردی مبتنی بر قواعد عددی ابتنایی تهی ز جزم و ز ظن بلکه از بیت عنکبوت اوهن هیچ از آنها به وفق واقع نه وز یکی نور صدق لامع نه قدوه این فریق بی توفیق که سپرده ست شیوه تحقیق سالها محنت و عنا برده واندر این فن کتابها کرده از کلام مجید کرد آگاه که فلان شاهزاده بعد از شاه وارث ملک و مال خواهد بود عمر او دیر سال خواهد بود بلکه گیرد به طالع میمون چند کشور دگر ز شاه فزون واندر این باب فصلی آماده کرد و آورد پیش شهزاده # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۰۰ - تمثیل سگکی می شد استخوان به دهان کرده ره بر کنار آب روان بس که آن آب صاف و روشن بود عکس آن استخوان در آب نمود برد بیچاره سگ گمان که مگر هست در آب استخوان دگر لب چو بگشاد سوی آن به شتاب استخوانش از دهان فتاد در آب نیست را هستی توهم کرد بهر آن نیست هست را گم کرد # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۰۱ - قصه کلنگی که او را چون باز شکار کردن کبوتر هوس کرد و به واسطه این هوس از گرفتن کرم های آبی باز ماند و به شکار کبوتر نرسید بلکه خود شکاری دیگری شد گازری در در نواحی بغداد بود در کار گازری استاد بر لب دجله گازری کردی روزی خود ز گازری خوردی بر لب آب دایما می دید که کلنگی بزرگ می گردید کرمکی چون ز آب بنمودی نول کردی دراز و بربودی به همان از جهان قناعت داشت غیر آن جمله باد می پنداشت داشت با عز من قنع پیوند بود پروازگاهش اوج بلند خوار ناکرده ذل من طمعش بود بی ذلت طمع شبعش ناگهان روزی از هوا بازی تیز پری بلند پروازی کرد سوی کبوتری آهنگ نای او را گرفت سخت به چنگ از سر همت بلند که داشت اندکی خورد و بیشتر بگذاشت از کرم نیست مدخلی کردن خوان نهادن تمام خود خوردن به ازان سفره حفره آتش که نشد زو گرسنه ای دل خوش چون بدید آن کلنگ ساده نهاد آتشی در نهاد او فتاد گفت من خود به جثه زو بیشم شیوه او چرا نیندیشم باد ازین کار و بار خویشم شرم که به کرمی شوم چنین دلگرم همه عالم پر از وحوش و طیور چند باشم به کرمکی مغرور بعد ازین همتی به کار کنم لایق خویشتن شکار کنم به جهان در دهم صلای کرم خود خوردم طعمه و خورانم هم این بگفت و گشاد بال چو باز از زمین کرد بر هوا پرواز از قضا دید کز میان هوا شد مطوق حمامه ای پیدا کرد بر وی به سان باز کمین تا فرو گیردش به چنگل کین سرنگون شد ز بخت بد فرمای در غدیری فتاد پر گل و لای ماند در لای و گل پر و بالش شد به ادبار مبدل اقبالش دید گازر و شکاریی بی فخ گفت به به که نیک شد مطبخ بر گرفتش روان و با دل شاد رو به خلوتسرای خویش نهاد کرد شخصی سؤال ازو به شگفت کین چه مرغ است در جوابش گفت این کلنگیست کرده شهبازی خورده زین صنعت تبه بازی ساخته از پی شکار فنی کرده خود را شکار همچو منی هر که افزون کشد قدم ز گلیم افکند خویش را به ورطه بیم باز را در شکار بودن به جغد را جغدوار بودن به # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۰۲ - رحم اللاه مرئا عرف قدره و لم یتجاوز طوره فرخ آن کس که وار خود بشناخت کار خود را به وار خود پرداخت شد به حکمت بلند آوازه گام بیرون نزد ز اندازه متقارب نهاد در ره گام متجانب ز طفره نظام هر که زد طفره از سر صرفه تا به مقصد رسد به یک طرفه نرسیدش به پای مقصد دست گردن و پشت هر دو خرد شکست مرغ نورس نگشته نیرومند می پرد ز اوج آشیان بلند می زند پر شر و بال و بال می کند چرب گربه را چنگال ور تو گویی که همت عالی کز هوا و هوس بود خالی طلب مقصد بلند کند میل مقصود ارجمند کند از امور دنی به بیهوده نکند دامن خود آلوده خوش نباشد که باز شه پرور به هوای مگس گشاید پر بد نماید که شیر آهو جوی به شکار شکال آرد روی گویم آری ولی حکیم ازل که بود حکم او بری ز خلل بهر هر مقصدی رهی بنمود سوی هر خانه ای دری بگشود طالبان را به لطف کرد خطاب گفت فأتوا البیوت من ابواب گر تو از در روی مبارک باد تاج فضلت کلاه تارک باد ور گذاری در و ز بام روی هدف طعن خاص و عام شوی طشت رسواییت فتد از بام دیگ اندیشه تو ماند خام من نمی گویمت به کعبه مرو همت خود مکن به کعبه گرو می روی زادگیر و راحله جوی روز و شب در قفای قافله پوی ور نه غولی شوی بیابانی هم ز کعبه هم از وطن مانی بلکه فرسوده پای و خونین دل باز گردی ز اولین منزل # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۰۳ - قصه غوری و حج رفتن او به یک تگ و بازگشتن او از منزل اول به تمنای سیر و نیت گشت واعظی بر حدود غور گذشت بامدادان به مسجدی برخاست بهر حضار مجلسی آراست صفت کعبه و فضیلت حج به براهین بیان نمود و حجج نکته ها گفت جمله عشق آمیز بیتها خواند جمله شوق انگیز غوریی کش ز عشق لم یزلی بود سری درون جان ازلی چون ز واعظ شنید آن سخنان جست از جای خویش نعره زنان وصف خانه شنید و مستانه خاست بر یاد صاحب خانه چند باشی تو نیز افسرده جنبشی کن اگر نه ای مرده جنبشی نی که آب و گل جنبد بل کز آب و گل تو دل جنبد پای بیرون نهد ازین گل و آب روی در مستقر حسن ماب شعله برزد ز سینه آتش او جانب کعبه شد عنان کش او کهنه گرگاو در برابر داشت گرد در پا و کرک در بر داشت در کفش زاد نی و راحله نی همرهش کاروان و قافله نی پرس پرسان که کعبه کو و کجاست وز ره او نشان راست کراست دو سه فرسنگ رفت بس بی سنگ وین جهان فراخ بر وی تنگ پایدان پاره پای آبله شد معده از رنج جوع در گله شد آتش شوق او نشست فرو شست از وصل کعبه دست فرو ای بسا آتشی که ناگه جست پرورش چون نیافت زود نشست شرری را که جست ز آهن و سنگ بی فروزینه مشکل است درنگ وز فروزینه چون مدد یابد بهره ای از بقای خود یابد ور تو با هیمه اش دهی پیوند شعله گردد به قدر هیمه بلند تا به حدی که عالم افروزد هر چه یابد ز خشک و تر سوزد گیرد آنسان زبانه او زور که نماند نشاندنش مقدور همچنین جذبه کز درون خیزد به گریبان جان درآویزد گرچه باشد ضعیف و زود زوال یابد از تربیت جمال و کمال باید اول که بر خبر باشی تا که آن جذبه از چه شد ناشی منشأش را ز دست نگذاری روی همت به سوی او آری گوش داری ز شر اضدادش کنی از اهل جذبه امدادش هر که یابی ازان نمد کلهش تاج سازی به فرق خاک رهش خانه گیری به کوی و برزن او نگذاری ز چنگ دامن او یار از یار خلق دزدد و خوی میوه از میوه رنگ گیرد و بوی پهلوان باش و داد کار بده یا نه پهلو به پهلوانی نه پهلوانی که از زبردستی باشدش پای بر سر هستی افکند از فغان و شیون تو بار هستی ز دوش و گردن تو # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۰۴ - قصه آن پهلوانی که مخنثی را دید که در جوار کعبه خود را بر خاک انداخته و از خوف گناهان خود فریاد و زاری برگفته گفت خداوندا این مخنث را بیامرز یا بار گناهان او را بر گردن من نه که از بیم تو بخواهد مرد پهلوانی ز پر دلان عجم می زد اندر طواف کعبه قدم دید گریان مخنثی بر خاک روی بنهاده پیرهن زده چاک نوحه ای برگرفته عالم سوز کای گنه بخش معذرت آموز از گنه گرچه کوه البرزم به کمال کرم بیامرزم پهلوان را بسوخت دل گفتا کای خداوند مکه و بطحا لطف کن داد این مخنث ده یا گناهش به گردن من نه ور نه از بیم تو بخواهد مرد داغ حرمان به گور خواهد برد گر چنین پهلوان نباشد یافت روی از همرهان نشاید تافت هر که یابی ز طور او بویی کش بود جذب حق سر مویی رشته صحبتش ز کف مگذار زانکه موییست در رسن بسیار هر که تنها رود چو آن غوری باز گردد به درد و رنجوری # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۰۵ - تتمه قصه غوری مرد غوری گرسنه و تشنه رمقی در تن از حیاتش نه لنگ لنگان به خانه روی نهاد هر که پرسید ازو جوابش داد که زدم گام تا توانستم بازگشتم همینکه دانستم که به کعبه نمی رسم امروز تا به کعبه بسی رهست هنوز از سه فرسنگ شد درونم خون چون توانم هزار رفتن چون بعد ازین کنج عزلتی گیرم رو به دیوار محنتی میرم چون نیامد به دست صحبت یار واکشم پا ز صحبت اغیار # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۰۶ - در بیان آنکه چون پیری غالب یا یاری طالب یافت نشود عزلت بهتر از صحبت نماید چنانکه درین روزگار اختیار عزلت و ترک صحبت باید کرد کل من کان یوثر العزله حصل العزلت بلا مهله چون بود عزلتت ز صحبت به پا ز صحبت به کنج عزلت نه عزلت آمد کلید گنج شهود عزلت آمد علاج رنج وجود اندر او عز و لت که متصل است آن لت نفس عز جان و دل است عینش از علم و ز ز زهد شناس یعنی او راست علم و زهد اساس نیست بی عین علم جز زلت نست بی زای زهد جز علت یافتن عز زین دو حرف عزلت تو نیست بی این دو حرف جز لت تو # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۰۷ - اشارت به آنکه عزلت بر دو قسم است عزلت مریدان و هی بالاجسام عن مخالطة الاغیار و عزلت محققان و هی بالقلوب عن ملاحظة الاکوان عزلت سالکان بود به جسد عزلت عارفان به هوش و خرد آن بود عزلت جسد که مدام بگسلی از همه چه خاص و چه عام در بر اهل زمانه در بندی جا به جز کنج خانه نپسندی پا نفرسایی از خروج و دخول لب نیالایی از کلام فضول به مقالات خلق دم نزنی به ملاقاتشان قدم نزنی خسرشان عین سود انگاری بخلشان محض جود پنداری پیش ازان کت برد اجل ز همه ببری رشته امل ز همه عزلت هوش آنکه غیر خدای در حریم دلت نیابد جای واکنی اندک اندک اندیشه از همه تا شوی یک اندیشه چون یک اندیشگیت پیشه شود دولت گه گهت همیشه شود هر چه بند تو بندگی گردد بندگی جمله زندگی گردد بی نشان بنده ای شوی احدی جان فشان زنده ای شوی ابدی بی نشانی و جانفشانی تو گردد اسباب زندگانی تو # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۰۸ - در بیان آنکه ارباب عزلت و اصحاب خلوت بر سه طبقه اند طبقه اول آنکه نیت ایشان در عزلت و خلوت اجتناب از شر انام و اتقا از ضر خواص و عوام باشد آن یکی از همه جهان بجهد تا ز آسیب گمرهان برهد کند از نفع و ضرشان حذری تا نبیند ز شرشان شرری رمد از خلق در سرار و جهار تا زید ایمن از شرار و شرار ای بسا کس که خرمنی اندوخت جست ناگاه یک شرار و بسوخت دوستداران که نیکخواهانند روز دزدان و عمر کاهانند روز عمر تو را به حیله و ریو آلت دد کنند و عدت دیو گاه هم پنجه ددت سازند گاه در دام دیوت اندازند بخردی گوهر خرد سفته است مار بد به که یار بد گفته است مار بد جز به گرد تن نتند یار بد عقل و دین ز بن بکند مار بد گر بیفکنی سنگی جهد از خانه تو فرسنگی رستن از یار بد بود دشوار در ببندی در آید از دیوار مار بد جز به عمرهای مدید ناید اندر سرا و خانه پدید باشد آسان ازو حذر کردن نقد جان از کفش بدر بردن یار بد از فسون و افسانه با تو همخوابه است و همخانه کی دهد دست رستن از کیدش یا بدین پای جستن از قیدش مار بد چون بینی اش دانی یار بد را شناخت نتوانی بس که خون جگر بباید خورد تا شود آشکار جوهر مرد مار بد خصم این جهان باشد یار بد خصم جاودان باشد آن تخاصم که اهل نار کنند همه از جهد و جهل یار کنند جهد کرده قوی ز جهل و عما تا نگیرد ضعیف راه وفا برده فرمان ضعیف و مانده قوی بهر فرمانبریش ضال و غوی شاید ار آن خلاف این کردی به وفاق این هوای دین کردی هر دو با یکدگر چو یار شدند جاودان خوار و خاکسار شدند چون شود دور این جهان سپری همه از یکدگر شوند بری غرق آتش جوارح و اعضا یلعن البعض منهم بعضا سروران رنج پیروان جویان قول لامرحبا بهم گویان پیروان در عتاب با آنان ورد لامرحبا بکم خوانان ظلم جو دست خود گزان کای کاش رفتمی بر ره پیمبر فاش یار نگرفتمی فلانی را دل نیازردمی جهانی را صافی است این سخن ز شوب غرض رو ز قرآن بخوان و یوم یعض دور باش از در خدا دوران راه هجرت گزین ز مهجوران زانکه آسان ز شرشان دوری ندهد دست جز به مهجوری # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۰۹ - تمثیل گفت روباه بچه با روباه کای ز مکر سگان ده آگاه بازیی کن مراکنون تعلیم که بدان از سگم نباشد بیم گفت ازان بازیی نبینم به که تو در دشت باشی او در ده چشم وی بر تو چشم تو بر وی نفتد ور نه افتدت در پی بکشد ور نه حق شود یاور پوستینت ز پشت و پوست ز سر # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۱۰ - طبقه ثانی آنکه نیت ایشان اجتناب از آنست که شر ایشان متعدی به غیر شود و هذا ارفع من الاول فان فی الاول سوء الظن بالناس و فی الثانی سؤ الظن بنفسه و سؤ الظن بنفسک اولی لأنک بنفسک اعرف وان دگر رخت و بار برده به غار وز صغار و کبار کرده کنار نیتش آنکه هیچ آسوده زو نگردد به هرزه فرسوده به حدیث رسول صدق اندیش هست هفتاد شعبه ایمان بیش هست ازان جمله شعبه ادنی کردن از راه خلق دفع اذی هیچ اذایی به راه خلق خدای نیست بدتر ز نفس بدفرمای منصف متصف به هوش و خرد خلق را نیک دید و خود را بد همه کس را ز خویش بهتر دید بد خود را به خلق نپسندید تا کسی کم کشد ازو باری در دلی کم خلد ازو خاری بار خود را به دوششان نگذاشت خار خود را ز راهشان برداشت # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۱۱ - سؤال و جواب راهب راهبی راه بی غبار گرفت دامن کوه و کنج غار گرفت نگشادش گره ز هیچ گروه از قناعت نهاد پشت به کوه مرد را کوه خوش هم آوازیست پر دل و بردبار همرازیست تیغ تیزش اگر نهند به سر ننهد پا ز جای خویش بدر نقد کان بسته بر کمر دایم در مقام کرم بود قایم همچو اوتاد بس قوی حال است روز و شب مستقر ابدال است حق تعالی که کرد خلق جبال پی اظهار کبریا و جلال قال فیها هدی و ارشادا و جعلنا الجبال اوتادا راهب القصه به کوه فشرد نقد اوقات خود به کوه سپرد ننهادی ز کوه بیرون پای بلکه بودی چو کوه پا بر جای روزی از صوب شهر عرصه دشت راز جویی به سوی کوه گذشت گفت کای کان حلم و کوه شکوه چند باشی چو کان نهان در کوه قدم از کان خویش بیرون نه گوهر خویش را رواجی ده تا گهر جای کرده در کان است قیمت او ز خلق پنهان است چون ز کان جلوه گر شود به دکان قیمت او شود به شهر عیان گفت دارم کشیده تنگ به بر سگکی خویش از پلنگ بتر نا معلم سگی که روز شکار کند از بهر خویش ورزشکار می کند پوست از وفاکیشان می درد پوستین درویشان کرده ام بند در بن غارش تا رهد عالمی ز آزارش خورد این سگ به کوه زخم پلنگ به که آرد به زخم خلق آهنگ نیست اندر اصول دینداری هیچ بدتر ز مردم آزاری باشد آزار خلق غم فرسود خار و خاشاک کشتزار وجود پاک شو پاک کین خس و خاشاک ندمد جز ز طینت ناپاک گفت با سگ کسی که ای ز جهان گشته قانع به یک دو لقمه نان خیر و شر جهان شناخته ای با بد و نیک خلق ساخته ای به چه خصلت حرامزاده تو را می شود از حلالزاده جدا گفت چون در رهیم پیش آید بی سبب دست جور بگشاید از چپ و راست چوب و سنگ کند گه به چوبم گهی به سنگ زند ای که همت به سوی آن داری که شوی شهره در نکوکاری غیر ازینت مباد اندیشه که کم آزاریت شود پیشه نه کم آزاریی بدان آیین که به بی غیرتی کشد در دین حکم خلاق را نهی یک سوی به رضای خلایق آری روی شوی اندر جریده اشرار بنده راضی کند خدا آزار بل کم آزاریی طبیعت کوب به خرد نیک و در شریعت خوب اگر آزار ور کم آزاریست چون به وفق شریعت باریست برساند به گنج امیدت برهاند ز رنج جاویدت ور نباشد به وفق شرع خدای باشد انده فزای و محنت زای اندهی موجب هزار ندم محنتی مثمر هزار الم # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۱۲ - در مذمت آنان که بنای مذهب خود بر کم آزاری نهاده اند و در ورطه اباحت و الحاد افتاده هر که درویش ازو بود بیزار کی ز درویش آید این کردار نیست درویشی این که زندقه است نیست جمعیت این که تفرقه است اصطلاحات عارفان از بر کرده و می کند بیان فر فر دلش از سر کار واقف نه معرفت بی شمار و عارف نه همچو جوز تهی نماید نغز لیک چون بشکنی نیابی مغز کرده وهم و خیال بیباکان مندرج در عبادت پاکان لفظ ها پاک و معنیش گرگین نافه چین لفافه سرگین نافه نگشاده مشک افشاند ور گشایی جهان بگنداند ترک آزار کردن خواجه دفتر کفر راست دیباچه منکر آمد به پیش او معروف شد به منکر عنان او مصروف تنفس محنت گریز راحت جوی داردش در ره اباحت روی شد یکی پیش او حرام و حلال می نیندیشد از نکال و وبال می شود مرتکب مناهی را می فتد در عقب ملاهی را گاه لافش ز مذهب تجرید که گزافش ز مشرب توحید اینست لاف و گزاف آن غاوی لیک او را چو نیک واکاوی مذهبش جمع فضه و ذهب است مشربش شرب باده عنب است نه ز احوال سابقش عبرت نه ز احوال لاحقش خبرت از علامات عقل و دین عاری مذهبش حصر در کم آزاری ورد او از مباحیان کهن کس میازار و هر چه خواهی کن نسبت خود کند به درویشان دم زند از ارادت ایشان # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۱۳ - در مذمت آنان که شرع را بهانه آزار مسلمانان سازند و کارهای باطل را در صورت حق بپردازند آن که شرع خدای ازوست تباه نیست گویا ز سر شرع آگاه کرده در کوی و خانه و بازار شرع و دین را بهانه آزار کار باطل کند به صورت حق برد از شرع مصطفی رونق می کند پایه شریعت پست تا دهد مایه طبیعت دست میر بازار و شحنه شهر است شرع ازو او ز شرع بی بهر است شرع را تیره ساخت از توره قند را شیره ریخت در شوره کرده اسلام را وقایه کفر شد ز سعیش بلند پایه کفر ساخت یکسان ز نفس شورانگیز دین حق را به توره چنگیز فی المثل گر یکی ز عام الناس بفروشد سه چار گز کرباس خالی از داغ صاحب تمغا در همه شهر افکند غوغا اول از شرع دست موزه کند زو سؤال نماز و روزه کند سازد او را نکرده هیچ گناه پشت و پهلو به ضرب دره سیاه کاله اش را به گردنش ماند گرد بازارها بگرداند بعد از آنش سوی عسس خانه بفرستد برای جرمانه تا ستاند عسس به چوب از وی بهر شحنه بهای شاهد و می این و امثال این فراوان است که بر آن بد نهاد تاوان است خصم دین شد به حیله و دستان ای خدا داد دین ازو و بستان شرع را خوار کرد خوارش کن شرم بگذاشت شرمسارش کن خود چه حاجت که من دعا کنمش بر جگر ناوک دعا زنمش پیشتر زین به هشتصد و هفتاد به دعایش رسول دست گشاد کای خدا هر که کرد نصرت دین در دو کونش نصیر باش و معین وان که خذلان شرع خواست امروز دل و جانش به تیر خذلان دوز خود چه خذلان ازان بتر که کسی باغ رضوان بدل کند به خسی روی در خلق و پشت بر مولا دین فروشی کند پی دنیا بدهد دین و دنیی اندوزد شمع دین بهر دنیی افروزد # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۱۴ - قصه زاهد و عارف زاهدی می گذشت در راهی فاسقی را بدید ناگاهی در گناه عظیم افتاده ره به سوی جحیم بگشاده گفت یارب بگیر سخت او را ده به سیلاب فتنه رخت او را کشتی اش را فکن به موج خطر تا نپیچد ز خط حکم تو سر عارفی آن دعا شنید از دور با دعا گوی گفت کای مغرور چه گرفتاریش ازین افزون که نهد پا ز شرع و دین بیرون چه بلا زین بتر تواند بود که بود زو خدای ناخشنود گشته مسکین به موج دریا غرق تو چه سنگش همی زنی بر فرق گر تو را دست هست دستش گیر دست جان هوا پرستش گیر ور نه باری میفکن از پایش جان به تیر دعا مفرسایش # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۱۵ - طبقه ثالثه آنکه نیت ایشان در عزلت ایثار صحبت حق است سبحانه و تعالی بر صحبت خلق وان دگر آن که صحبت مولا کرد ایثار بر همه دنیا روز و شب صحبت خدای گزید دل ز پیوند ماسوا ببرید کرد خالی ز ما خلق خود را داد یکبارگی به حق خود را دست و دل از هر آرزو بگسست هر چه شد قید او ازو بگسست صحبتی در گرفت تنگ بسی که نگنجید در میانه کسی مگر آن کس که محو خود کرده ست ترک پیوند نیک و بد کرده ست کرده بر خویش جیب هستی شق بر زده سر ز جیب هستی حق خاک بر حرف خویش پاشیده بل کزین دفترش تراشیده از من و ما نهاده بیرون پای سر مویی نمانده زو بر جای یکسر از موی هستی خود رست موی را نیست جای و او را هست بس که خود را ز موی سنجد کم گنجد آنجا که مو نگنجد هم # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۱۶ - قصه کلی که در خانه معشوق خود بکوفت گفتند باز گرد که صحبتی تنگ است موی در نمی گنجد گفت بهانه مجوی و در باز کن که من خود کلم و موی ندارم کلکی بود عاشق گلکی شوخکی مشکبار کاکلکی داشت معشوق از قضا روزی خلوتی با چو خود دل افروزی هر دو تنها به عیش بنشسته بر رخ غیر در فرو بسته کلک از حالشان شنید خبر رفت و گستاخ حلقه زد بر در زد یکی از دورنه بانگ که کیست بانگ بی وقت کردن از پی چیست نیست این در گشادنی برگرد گر نه سردی مکوب آهن سرد خلوت خاص و صحبتی تنگ است حلقه زلف یار در چنگ است هر که در کوفت باد می سنجد زانکه مو در میان نمی گنجد گفت در باز کن بهانه مجوی زانکه من خود کلم ندارم موی موی را در میانه نبود راه من ز مو عاریم بحمدالله # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۱۷ - در بیان آنکه عزلت و اقسامش که مذکور شد یکی از آن چهار رکن است که ابدال به سبب مداومت بر آن به مقام خود رسیده اند و آن سه رکن دیگر صحت و جوع و سهر است چنانکه خواهد آمد قدوه عارفان به سر قدم قطب حق صاحب فصوص حکم قدس الله سره الأصفی و هدانا لقسطه الأوفی کرده نقل از زبان معتمدی در حکایات اهل دل سندی که شبی در درون خلوت خاص بودم از گفت و گوی خلق خلاص در خانه بر این و آن بسته بر مصلای خویش بنشسته چشم جان در شهود شاهد غیب پا به دامن کشیده سر در جیب ناگه آمد کسی درون و ربود آن مصلا که زیر پایم بود زیر من یک دو گز حصیر افکند که مصلا به غیر ازین مپسند زو هراسی فتاد در دل من زانکه در بسته بود منزل من گفت ای ساده بهر چیست هراس نهراسد ز کس خدای شناس ثم قال اتق الله المتعال فی جمیع الأمور و الأحوال بود ز ابدال و در دلم افتاد آندم از ملهم سداد و رشاد که بپرم ازو به وجه سؤال کز چه ابدال گشته اند ابدال گفت ازان چار خصلت مشهور که به قوت القلوب شد مسطور عزلت و خامشی و جوع و سهر کین بود عمده خصال و سیر این سخن گفت و زد به رفتن رای در فرو بسته و حصیر به جای خارج آمد ز حد فهم عقول که چه سان بود آن خروج و دخول گر تو گویی تمثل ارواح بود آن نی تحول اشباح آید از حول و قوت کمل که مجرد شوند ازین هیکل چون ملایک به خلع و لبس صور متمثل شوند جای دگر گویم آری ولی بدین تقریر نشود راست انتقال حصیر هست جسمی کثیف و ظلمانی نیست چیزی لطیف و روحانی به تمثل چه سان شوی قابل تا بدان قول حل شود مشکل گر تو گویی که کاملان را هست از خدا بر وجود اشیا دست شاید آن را به قوت ایجاد داخل خانه وصف هستی داد خارج خانه اش وجود نبود داخل خانه اش وجود فزود گویم این نیست خود بکلی رد لیک باشد عظیم مستعبد زانکه هر چه آفریندش کامل گر شود لحظه ای ازان غافل کشد از عرصه وجود قدم رخت هستی برد به کوی عدم این نشاید که کامل از همه سوی آورد جانب حصیری روی عمرها روی ازان نگرداند چشم همت ازو نپوشاند تا کند روزگار دور و دراز تو نیازی بر آن ادای نماز گر تو گویی سزد ز صاحب دید که کند نقل آن به خلق جدید دل برون زو وجود برباید در درون مثل آن بیفزاید عرش بلقیس و نقل آن ز سبا اینچنین گفت عارف دانا در سبا کرد آصفش اعدام داد جای دگر به هستی نام ور نه یک ماهه راه در یک آن قطع کردن برون بود ز امکان زانکه تحریک جسم و جسمانی امر تدریجی است نی آنی گویم این وجه بس قویم و قویست گرچه بیرون ز حد وهم غویست لیک کار خدا و خاص خدا نیست محصور در مدارک ما ای بسا کار کاید از ابدال که بود پیش عقل خلق محال باشد از خالق قوی و قدر کارشان خارق قوای بشر هر چه فهم تو زان بود قاصر مشو آن را ز ابلهی منکر هر چه عقلت کند بر آن اقبال مبر آن را برون ز حد محال معنی استحالت و امکان باشد از اکثر عقول نهان بس که باشی مصدق و موقن کان بود مستحیل و این ممکن لیک نسبت به قدرت صانع نبود هیچ یک ازان واقع تا نورزی طریقت ابدال کی شناسی حقیقت این حال عزلت و صمت و جوع و کم خوابی پیشه کن تا مقامشان یابی شرح عزلت گذشت و اسرارش نیست حاجت دگر به تکرارش زان سه رکن دگر سخن بشنو ترک انکار کن بدان بگرو # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۱۸ - اشارت به رکن دوم از ارکان مقام ابدال که دوام صمت است چون نشستن خموش نتوانم باری از خامشی سخن رانم چون سخن لله و مع الله نیست شیوه عارفان آگه نیست با خدا گوی یا برای خدای ور نه لب را ببند و ژاژ مخای دل احرار گنج اسرار است راه آن گنج چیست گفتار است هر که این ره به سوی گنج گشاد داد بیهوده نقد گنج به باد تا زبان از سخن نفرسوده ست مایه اش بی سخن همه سود است چون بر او نقطه ای ز نطق افزود شد زیان گرچه بود یکسر سود بر دو قسم است صمت اگر دانی صمت پیدا و صمت پنهانی هست قسم نخست صمت لسان که ببندی زبان ز همنفسان وان دگر صمت دل بود که حدیث نکند در درونه نفس خبیث هر که را لب خموش و دل گویاست خفت وزر خویش را جویاست گرچه بردش حدیث نفس ز راه کم نویسد بر او فرشته گناه وان که برعکس این گرفت قرار جز به حکمت نمی کند گفتار نزند جز به طبق صدق نطق هر چه گوید صواب گوید و حق هر که را شد زبان و دل خاموش معدن حکمت است و مخزن هوش جان او در تجلیات قدم یافته جاودان ثبات قدم با خدا گوید از خدا شنود یک نفس از خدا جدا نشود هر که را زین دو صمت حرمان است سخره حکم نفس و شیطان است قول او منحرف ز سمت سداد فعل او متصف به نعت فساد نرود جز ره خطا و غلط نزند جز در بلا و سخط چون دهد جای در دل اندیشه نبودش غیر باطل اندیشه ور زبان را دهد ز نطق فروغ سر به سر باشد افترا و دروغ شده سر خیل اهل خذلان را گشته نایب مناب شیطان را بلکه بگذشته کارش از شیطان مانده شیطان به کار او حیران # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۱۹ - قصه مفسدی که در تحصیل مشت های نفس حیله ای انگیخت که شیطان سوگند یاد کرد که هرگز این حیله به خاطر من خطور نکرده است گشت پرباد مفسدی را بوق برد نفسش نفیر بر عیوق شد پی میل خویش مکحله جوی کرد صحرا و دشت در تک و پوی اشتری یافت ناگهان ماده بهر مقصود خویش آماده خواست با او شود به زودی جفت اشتر از کار سرکشید و نخفت چون میسر نشد تمنایش بست چوبی به عرض بر پایش پا بر آنجا نهاد و پیش خزید مرده ریگش به آنچه خواست رسید بود در کار خود بدان تلبیس شد مصور به پیش او ابلیس گفت ای بد سیر چه کار است این مایه صد هزار عار است این هر که می بیند از شریف و وضیع از تو این صورت رکیک و شنیع پیش ازان کاندر آن زند طعنت بر من از جهل می کند لعنت به خدا تا من از عناد و جحود ز آدم و آدمی شدم مردود هرگز این حیله در دلم نخلید وین قباحت به خاطرم نرسید خود زنی در چنین مکاید گام من به تلقین آن شوم بدنام # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۲۰ - در بیان آنکه انسان را قابلیت جمیع صفات متقابله هست به هر کدام که میل می کند و ورزش آن پیش می گیرد در آن به کمال می رسد آدمی ز اصل فطرت آمد صاف از صفا قابل همه اوصاف هر صفت را که می شود طالب می شود بر نهاد او غالب گر به خوی فرشته آرد روی زود گردد فرشته سیرت و خوی ور زند فعل دیو از وی سر شود از فعل بد ز دیو بتر ای نگشته ز فطرت اول فطرت خویش را مکن مبدل جهد کن جهد تا به عالم دل ملکات ملک کنی حاصل نسپاری عنان به حیله و رید نشوی کارخانه دد و دیو ور نمانده ست فطرت تو سلیم بل کز آفات نفس گشته سقیم از هواهای نفس خود وا کن هر صفت را به ضد مداوا کن گر بخیلی به جود کوش و کرم بذل دینار پیشه ساز و درم ور حریصی به داده شو خرسند جز قناعت شعار خود مپسند نفس تو گر ز نطق یابد قوت لب ببند از سخن به مهر سکوت ور ز خاموشی اش نصیب افتاد بایدت لب به گفت و گوی گشاد گفت و گویی کلید صدق و صواب نه که گردد مزید بعد و حجاب گر کند عقل و شرع حکم سخن تو به طبع و هوا خموش مکن ور نباشد سخن فروشی خوش رخت بر ساحل خموشی کن # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۲۱ - اشارة الی قوله علیه السلام من کان یؤمن بالله و الیوم الاخر فلیقل خیرا او لیصمت مصطفی کش جوامع الکلم است که بدان سلک شرع منتظم است بعد من کان مؤمنا بالله و بیوم ینال فیه جزاه گوهر صدق بی تفاوت سفت فلیقل خیرا او لیصمت گفت خیر گو خیر ور نه خامش کن هر چه جز خیر ازان فرامش کن هر که دانا بود به آنکه خدا هست بینا به هر کس و شنوا و گر از خیر دم زند یا شر کند او را سؤال در محشر هر چه گوید به عقل گوید و هوش ور نباشد ز گفت و گوی خموش # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۲۲ - در بیان آنکه قول خیر کدام است که به آن اشتغال نمایند و قول شر کدام است که از آن اجتناب کنند قول صادر ز فاعل مختار چار نوع است گوش با من دار یا بود خیر سامع و قاتل که ازان قرب حق شود حاصل قایل از وی به رفعت درجات رسد و مستمع به فوز و نجات همچو قول رسول یا اصحاب که گرفتند ازو طریق صواب یا گزارنده را بود نافع گرچه باشد وبال بر سامع همچو تبلیغ وحی با کفار که نمودند بر جحود اصرار اجر تبلیغ یافت پیغمبر کافران را فزود کفر و بطر یا بود خیر مستمع را لیک مر گزارنده را نیفتد نیک همچو وعظ مراییان زمان که نرستند از خیال و گمان ماند واعظ به وزر عجب و ریا مستمع کار بست و یافت جزا یا نه گوینده نی نیوشنده باشد از وی به خیر کوشنده چون مقالات خاص و عام امروز که بود زین قبل تمام امروز نکند بر زبانشان جریان غیر قلماش و هرزه هذیان بلکه کذب و نمیمه و غیبت هزل نامش کنند یا طیبت نیست زین چار جز دو قسم نخست کاید از مرد هوشیار درست زان دو قسم دگر ببند زبان ور نه بینی ادب چو بی ادبان # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۲۳ - بر تحریص و تحریض بر پاس داشتن انفاس و منع و زجر از تضییع و اهمال آن هر نفس نورسیده مهمانیست پاس او دار اگر تو را جانیست واجب آمد به موجب اسلام حسب مقدور ضیف را اکرام خاصه اکرام این گرامی ضیف که بود حیف غفلت از وی حیف هست ضیفی ز فیض خانه غیب آمده خالی از نشانه غیب جهد آن کن کزین نشیمن آز به ازان کامده ست گردد باز قوتش ده ز سجن این سجین تا برآید به اوج علیین قدرش از ذکر حق بلند شود کنگر عرش را کمند شود بکشد جانت را به جذبه حب سوی بالا ازین غیابه جب کرد این ضیف پاک بر تو نزول مکن او را به عیب ها معلول ای بسا میهمان که بر تو فرو آمد از آسمان قدس و علو تو ز غیبت جنیبتش بستی وز نمیمه تمیمه پیوستی هم ز حرص و هواش آلودی هم به عجب و ریاش فرسودی بس که گفتی دریغ بر ما فات یا دروغ از برای ما هو آت از بخار دریغ و دود دروغ بردیش ز آفتاب چهره فروغ دامن افشان ازین معامله زود که نبینی درین معامله سود هر نفس چون خزینه ایست تهی تا تو نقدی در آن خزینه تهی گر به یاد خدا ز گوهر و در سازی آن مخزن تهی را پر چون به بازارحشر بگشایند که در آن آنچه هست بنماید صحن بازار ازان شود گلشن چشم بازاریان ازان روشن حور و غلمان برند ازان مایه حسن خود را کنند پیرایه ملک احسنت گوید و شاباش شود از مدح بر تو گوهر پاش ور ز قبح خصال و سؤ فعال نهی آنجا ز جهل سنگ و سفال کشد آن سنگ تخت تو زادبار تحت نار وقودها الأحجار وان سفالت به سفل سازد جا درک اسفلت کند مأوا ور گذاری ز سست اقبالی همچنان آن خزینه را خالی پر شود چشم تو ز اشک ندم وآتشت سر زند ز سینه علم که چرا قدر کم شناختمش گنج در و گهر نساختمش تا کنون کردمی ثمن آن را مر مثمن سرای رضوان را بود صد گنج گوهر آماده همه در دست و پایم افتاده من نچیدم ز فرط نادانی لاجرم می برم پشیمانی # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۲۴ - رفتن اسکندر در ظلمات و رسیدن بر زمینی پر سنگریزه و گفتن مر سپاه را که این جواهر گرانسنگ است و قبول کردن بعضی و برداشتن ایشان و انکار کردن بعضی و بگذاشتن آن چون سکندر به قصد آب حیات کرد عزم عبور بر ظلمات بر زمینی رسید پهن و فراخ راند خیل و حشم در آن گستاخ هر کجا می شد از یسار و یمین بود پر سنگریزه روی زمین کرد روی سخن به سوی سپاه کای همه کرده گم ز ظلمت راه راه و رسم ستیزه بگذارید بهره زین سنگریزه بردارید این همه گوهر است بی شک و ریب کیسه زان پر کنید دامن و جیب هر که برداشت تخم حسرت کاشت کز چه تقصیر کرد و کم برداشت وان که بگذاشت آتشی افروخت که بدان جاودانه خود را سوخت هر که را بود شک در اسکندر آن حکایت نیامدش باور گفت هیهات این چه بیهوده ست هر که گفته ست باد پیموده ست زیر نعل ستور لعل که دید در و گوهر به رهگذر که شنید زان محل برگذشت دست تهی جحد و انکار را رهین و رهی وان که آیینه سکندر بود سر جانش در او مصور بود هر چه از وی شنید باور داشت وانچه مقدور بود ازان برداشت زود ازان سنگپاره های نفیس کرد بر آستین و دامن و کیس چون بریدند راه تاریکی تافت خورشیدشان ز نزدیکی شد جدا رنگ ها ز یکدیگر گهر از سنگ و سنگ از گوهر در مساس آنچه سنگریزه نمود چون بدیدند لعل و مرجان بود برگرفتند آه و واویلی ز اشک حسرت به هر مژه سیلی آن یکی دست می گزید که چون زین گهر بر نداشتم افزون بود خرج و جوال و مشک و جراب بر ستوران پی طعام و شراب کاشکی کردمی تهی یکسر کردمی پر ازین در و گوهر بود ظلمت هنوز سایه فکن گفت اسکندر این خبر با من گرچه بود آن خبر پسندیده لیک نبود شنیده چون دیده وان دگر خون همی گریست که آه نفس و شیطان زدند بر من راه خاک انباشتم به دیده هوش سخن راست را نکردم گوش کاشکی بهر امتحان باری کردمی زان ذخیره مقداری تا کنون نقد وقت من گشتی وقتم این سان به مقت نگذشتی کاشکی گر گهر نکردم بار بر سکندر نکردمی انکار تا نیفتادمی ازان تقصیر در حجاب خجالت و تشویر # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۲۵ - در بیان آنکه نسبت حال مؤمنان و کافران با انبیا علیهم السلام همچون نسبت حال سپاه اسکندر است با اسکندر چون رسید از خدا کتاب و رسول آن برد پیشرفت وین به قبول نزدند از سر فساد و غلو کافران جز در عناد و عتو و لقد جایهم من الانباء کذبوها و صدقوا الاهواء نیست گفتند صدق این روشن پیش ما ان نظن الا الظن هست اساطیر اولین به یقین بلکه افک قدیم و سحر مبین مؤمنان کرده در پیمبر روی هم سمعنا و هم اطعنا گوی به همه گفته هاش گرویده حکم هایش همه پسندیده آمنوا نقش لوح خاطرشان عملوا الصالحات ظاهرشان کرده ز آتواالزکاة سرمایه وز اقیمواالصلاة پیرایه توسن نفس را گرفته لگام وز اتمواالصیام ساخته دام کرده طی وادی لعل و لیت گشته جازم به عزم حج البیت حرکات همه موافق نقل سکنات همه مطابق عقل دایما فی السکون و الحرکه کرده اخلاق نیک را ملکه روز حشر از رسوخ آن ملکات همه خیرات دیده و برکات درجات بهشت و حور قصور شربت زنجبیل یا کافور طلح و سدر منضد و مخضود ماء مسکوب و سایه ممدود آن فرش وان نمارق و اکواب وان سرر وان کواعب اتراب فاکهات کثیر نامقطوع که نباشد ز مستحق ممنوع وان معد کرده چیزهای دگر که نکرده گذر به قلب بشر همچنین کل ما ینافیها از درکهای نار و مافیها همه اخلاق بوده و احوال اثر فعل صادر از عمال کرده آن را خدای عز و جل در سرای دگر جزای عمل بوده اینجا معانی پنهان گشته آنجا ز جمله اعیان بوده اینجا عوارض زایل گشته آنجا جواهر کامل داری اینجاش سنگریزه گمان یابی آنجاش لؤلؤ و مرجان اندر این نشیه سنگ خرد و خسیس واندر آن گوهر بزرگ نفیس این بود حال کافر و مسلم که درین تنگ موطن مظلم # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۲۶ - سؤال و جواب گر تو گویی به حکم عقل روا نیست قلب حقایق اشیا عرض آخر چه سان شود جوهر یا معانی بدل به ذات و صور گویم این نیست از مقوله قلب تاتو نفیش کنی بزودی و سلب بلکه چون بر حقیقت واحد در مراتب وجود شد وارد زو به هر مرتبه نمود اثری که ندارد نمود در دگری در همه ذهن ها به قول اصح عین اشیا بود نه ظل و شبح لیکن اندر وجود ذهنی شان نیست ز احکام نفس الامر نشان جوهر اندر وجود ذهنی خود هست قایم به ذهن اهل خرد لیکن اندر وجود نفس الامر نیست در ذهن کس چه زید و چه عمرو در وجودین خویشتن دایم گاه لا قایم است و گه قایم حکم اثبات لاقیام و قیام ز اختلاف مراتب است و مقام همچنین در وجود فی الاعیان که وجودیست خارج اذهان متعدد مواطن است و رتب که بود زان ذهول مستغرب آن رتب چیست حس و روح و خیال هر یکی عالمی به استقلال وان مواطن چو دنیی و برزخ نشات بهشت یا دوزخ یک حقیقت ز اختلاف ظهور چون بر اینها کند مرور و عبور نیست پوشیده بر ذوی الافهام که بر او مختلف شود احکام در یکی از مقوله هییات باش گو و اندر آن دگر ز ذوات در یکی از معانی و اوصاف که بر اعیان بود مفاض و مضاف در دگر از شماره اعیان که بود در مراتب امکان بنگر اندر حقیقت هستی کوست اصل بلندی و پستی که چه سان در مراتب و اطوار مختلف می نمایدش آثار گاه تابع بود گهی متبوع گاه سامع شود گهی مسموع گه کند جلوه بالتبع چو صفات گه کند بالاصاله همچو ذوات اهست یک جا به غیر خود قایم جای دیگر به ذات خود دایم وین تغیر به فهم اهل ادب در اضافات واقع است و نسب پایه عز ذات ازان اعلاست کش تو گویی فزود یا خود کاست جاودان در مقر اجلال است وز ازل تا ابد به یک حال است دامن قدس او کجا شاید کز خیال تغیر آلاید # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۲۷ - التفات من الغیبة الی الخطاب بلسان المناجات یا جلی الظهور و الاشراق کیست جز تو در انفس و آفاق لیس فی الکاینات غیرک شی انت شمس الضحی و غیرک فی فی چه باشد به فارسی سایه سایه از روشنی برد مایه سایه را در مواقع تعلیم ضؤ ثانی رقم زده ست حکیم نور چون از صرافتش نازل گشت نامش کنند فی یا ظل دو جهان سایه است و نور تویی سایه را مایه ظهور تویی این و آن صورت است و معنی تو نیست موجود صورتی بی تو پرده صورت از میان بردار بیش ازین بند صورتم مگذار بلکه بیرون ز صورت و معنی روی بنما که طی شود دعوی چیست دعوی توهم من و ما رؤیت غیر و اعتبار سوا حرف ما و من از دلم بتراش محو کن غیر را و جمله تو باش خود چه غیر و کدام غیر اینجا هم ز تو سوی توست سیر اینجا در بدایت ز توست سیر رجال در نهایت به سوی توست مال اول ره تویی و آخر هم بلکه سیر و مسیر و سایر هم # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۲۸ - اشارة الی معنی قوله تعالی: قل هذه سبیلی ادعوا الی الله علی بصیرة انا و من اتبعنی و سبحان الله و ما انا من المشرکین شاه این راه کز سر معنی بود ادعوا الی الله ش دعوی یافت ادعو چو استناد به وی کرد قید علی بصیره ز پی یعنی این دعوتم نه بر عمیاست بینم آن را که از خدا به خداست بلکه مدعو وی است داعی نیز در هدی و ضلال ساعی نیز خود ز خود خویش را به خود خواند خود کند هر چه خواهد و داند گمرهان را درین نشیمن بیم خوانم از اسم منتقم به رحیم من کیم مر خدای را سایه اسم هادی دهد مرا مایه کیست گمراه ظل اسم مضل ظل بود فی الحقیقه عین مظل گرچه ما در شمار اسماییم لیکن از روی ذات یکتاییم من و هر کس گرفته است سبق ز من اندر شهود وحدت حق خلق را سوی حق چنین خوانیم سر این کار را چنین دانیم دانم او را ز نقص شرکت پاک لست ممن یقول بالاشراک # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۲۹ - جواب دیگر بر سبیل تنزل از سؤال لزوم انقلاب حقایق زان سخن گوش کن جواب دگر که جز این نیست عین فعل و اثر بلکه چون از تکرر اعمال اثری ماند در دل عمال روز محشر به قدرت قادر در لباس صور شود ظاهر نیست صورت بعینها معنی ره ز صورت بسی ست تا معنی آن به این منقلب نگردد لیک کسوتی باشدش مناسب و نیک ملک خواب را نگر که چه سان کند اظهار در خیال کسان بهر هر معنیی ز جنس صور کسوتی بس مناسب و در خور چون شوی حرص و آز را مقهور موش بینی رفیق خود یا مور چون شود فرج و بطن را مغلوب از خر و گاو بر تو آید کوب دید در خواب صاحب خردی که فم و فرج خلق مهر زدی خواب خود را به ابن سیرین گفت ابن سیرین جواب شیرین گفت گفت ماه صیام قبل الفجر گفته ای فجر را اذان پی اجر بانگ بی وقت تو ز اکل و جماع گشته اهل محله را مناع از تو آن منع چون مقرر شد در خیالت چنین مصور شد همچنین هر صفت ز نقص و کمال که شود در تو راسخ از افعال رو نماید به قدرت خالق در قیامت به صورت لایق معنی عارضی بود اینجا صورتی جوهری شود فردا # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۳۰ - در بیان آنکه مرویست از حضرت رسالت صلی الله علیه و آله و سلم که گفت لقیت ابراهیم لیلة اسری بی فقال یا محمد اقراء امتک منی السلام و اخبر هم ان الجنة طیبة التربة عذبة الماء و انها قیعان و ان غراسها سبحان الله و الحمدلله و لااله الا الله و الله اکبر، رواه الترمذی یاد کن آنکه در شب اسرا با حبیب خدا خلیل خدا گفت گوی از من ای رسول کرام امت خویش را ز بعد سلام که بود پاک و خوش زمین بهشت لیکن آنجا کسی درخت نکشت خاک او پاک و طیب افتاده لیک هست از درختها ساده غرس اشجار آن به سعی جمیل سبحله حمد له ست پس تهلیل هست تکبیر نیز ازان اشجار خوش کسی کش جز این نباشد کار عرض فانی اند این کلمات نیست شان در دو آن بقا و ثبات لیک حق از کمال خلاقی سازد آن را جواهر باقی هر یکی را به صورت شجری بنماید گرفته بار و بری باغ جنات تحتهاالانهار سبز و خرم شود ازان اشجار # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۳۱ - اشارت به رکن سوم از ارکان ولایت که جوع است چون سوم رکن از ولایت جوع باشد اکنون بدان کنیم رجوع جوع باشد غذای اهل صفا محنت و ابتلای کرم هوا مرده ره راست جوع رأس المال زان کند اکتساب حسن مال مصطفی گفت می رود شیطان همچو خون در مجاری انسان باید اندر گرسنگی زد چنگ تا شود بر وی آن مجاری تنگ کرد گویی نبی بدین گفتار به عموم تصرفش اشعار زانکه چون معده پر شود ز طعام یکسر اعضا فتند در آثام از ممر همه زند ابلیس ره بر انسان به حیله و تلبیس دست حکم خدای نپذیرد آنچه نبود گرفتنی گیرد پای راهی رود ز جهل و غرور به مراحل ز صوب مقصد دور باصره از دو دیده روشن در حریم سخط کند روزن سامعه هوش بر دریچه گوش کذب و غیبت شنو نمیمه نیوش ذایقه دایما چه چاشت چه شام چاشنی گیرد از حلال و حرام لامسه بالعشی و الاشراق شاهدان را بسوده ساعد و ساق باشد القصه در همه اندام فعل ابلیس را تصرف عام آدمی را ز بس فریب و فسون در رگ و پی بود رونده چو خون چون شود معده از طعام تهی زان لعین و تصرفش برهی تنگ گردد همه مجاری او شوی ایمن ز حیله کاری او معده سیر است هر یک از اعضا جوید از مشتهای خویش غذا ور بود معده جایع و عطشان بود آن عین سیری ایشان باش بر جوع و صوم معده دلیر تا شود مابقی اعضا سیر گرسنه سر به جیب صبر و ثبات به که در کسب کردن شهوات بدری همچو گرگ دیوانه پوست بر آشناو بیگانه گرسنه پا به دامن ادبار پشت بر خلق و روی در دیوار به که همچون سگان کهدانی بهر لقمه دمی بجنبانی جوع تنویر خانه دل توست اکل تعمیر خانه گل توست خانه دل گذاشتی بی نور خانه گل چه می کنی معمور # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۳۲ - قال رسول الله صلی الله علیه و سلم یوجر ابن آدم فی نفقته کلها الاشیئا وضعه فی الماء و الطین مصطفی گفت هر که کرد انفاق ببرد مزد خویش یوم تلاق مگر آن هرزه کار بی حاصل که کند سعی در عمارت گل هر چه سازد در آب و خاک تلف نایدش زان به غیر باد به کف گر تو گویی کسی که دسترسی یافت سازد بنای خیر بسی خانقاه و رباط و مسجد و پل برکه و حوض بر ممر و سبل چون بود قصدش از ریا منفک مزد یابد بر آن عمل بی شک گویم آری ولی به وجه جواب با تو گویم دقیقه ای دریاب قبله گاه توجهات همم بر دو گونه است در جمیع امم یا حفوظ نشیمن گل و آب یا حظوظ ریاض حسن ماب هر که می خواهد از عمارت گل فسحت دار و نزهت منزل یا تفاخر میانه اقران که بنا کرد مسجدی ویران چون به اخلاص همت عامل متجاوز نشد ز عالم گل نفقاتش در آب و گل موضوع ماند و او ز اجر او مقطوع بلکه در حج و عمره و صلوات چون بود بهر عاجلت نفقات همه ماند در آب و گل مرهون ندهد اجر صانع بیچون هر که را از عمارت گل و آب هست مقصود کسب قرب و ثواب چون ز گل درگذشت همت وی نفاتش همی رود در پی نفقاتش چو قطع کرد این راه عندکم بود گشت عندالله # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۳۳ - اشارة الی قوله تعالی ماعندکم ینفد و ما عندالله باق کل ما کان عندکم ینفد دام ما عنده الی السرمد وضع آن اندر آب و گل نبود موضعش غیر جان و دل نبود نشود حبه ای ازان ضایع روز محشر شود به او راجع خانه تن خرابه ایست کهن لله و فی الهش عمارت کن لقمه هایی که مشتهای دل است بهر این خانه مشت های گل است چون کفایت همی کند دو سه مشت چند گل می کشی به گردن و پشت گل مزن می نگویمت به گزاف گل همی زن ولی به قدر کفاف هست چندان بس از شراب و طعام که به طاعت توان نمود قیام ور فزایی بر آن سرف باشد کی سرف مایه شرف باشد # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۳۴ - قال رسول الله صلی الله علیه و سلم یکفی ابن آدم فی لقیمات یقمن صلبه مصطفی گفت آدمیزاده که به خوردن حریص افتاده باشدش چند لقمگک کافی که به ابقای او بود وافی قامت او ازان بماند راست بهر طاعت به پا تواند خاست لقمه را اولا مصغر کرد بعد ازان جمع قلتش آورد یعنی آندم که لقمه بندی کار خرد باید به قدر و کم به شمار # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۳۵ - در مذمت آنان که همت ایشان بتمام مصروف شراب است و طعام خواجه را بین که از سحر تا شام دارد اندیشه شراب و طعام شکم از خوشدلی و خوشحالی گاه پر می کند گهی خالی فارغ از خلد و ایمن از دوزخ جای او مزبله ست یا مطبخ کار او بهر نفس پروردن روز و شب ریدن است و یا خوردن معده فاسد ز اشتهای دروغ می دهد تیز و می زند آروغ زین دو باد عفن ز طبع کثیف داد بر باد نقد عمر شریف بس که زد معده بر دماغش دود روزن عقل شد بر او مسدود شهرت بطن کان بود بطنه تذهب بالذکاء و الفطنه چون شود پر ز نان و آب شکم گردد از سینه علم و دانش کم خود چه دانش بود در آن سینه که بود جای شهوت و کینه ور بود دانشی ز جهل کم است زانکه از بهر فرج یا شکم است دانش خویش را چو خرج کند بهر شهوات بطن و فرج کند هر که را بنگری ز دشمن و دوست قیمت او به قدر همت اوست هر که را همت آن بود که مدام رودش در درون شراب و طعام قیمت او اگر بیفزاید آن بود کز درون برون آید چه ازین زشتتر بود به جهان که طفیل شکم کنی دل و جان دل و جان بهر آب و نان خواهی عقل و دین بهر انی و آن کاهی همت تو همه شکم باشد هر چه غیر از شکم عدم باشد # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۳۶ - مهمان شدن عارف معرفت شعار مر خردمند خدمتگزار را و گفتن خردمند مر عارف را که حضرت حق سبحانه این همه طعامهای گوناگون و میوه های رنگارنگ را از برای آدمیزاد آفریده است و جواب دادن عارف که خدای تعالی آنها را از برای آدمی آفریده است اما آدمی را برای آن نیافریده است عارفی در طریق حق سندی گشت مهمان صاحب خردی میزبان بهر خدمتش برخاست میهمانخانه را به خوان آراست ساخت آراسته به رسم کرام خوان و خانه به گونه گونه طعام صحن خانه شد از طبقها تنگ همه پر میوه های رنگارنگ مرد عارف تعللی می کرد اندک اندک تناولی می کرد دست می برد و دست می آورد لیک کم می گرفت و کم می خورد هر که از خوان حق غذا خوار است بر دلش خوردن غذا بار است از ابای ابیت دارد قوت زان ابا می کند ز لقمه و لوت میزبان پی به حال مهمان برد راه اکرام و احترام سپرد گفت شیخا زکات دندان را رد مکن نزل مستمندان را خوان ما را به پشت پای مزن قرص نانی به دست خود بشکن چون نشستی به خوان هیچ کسان لب و دندان به نان شان برسان ور نداری به خوان و سفره نیاز دست می کن به سوی میوه دراز این همه میوه و طعام و شراب که درین عالم است از هر باب آفریده ست حق برای شما تا فتد یک به یک خورای شما گفت عارف که هر چه هست بلی بهر ما آفریده است ولی خلق ما از برای اینها نیست هستی ما فدای اینها نیست حق چو ایجاد نیک و بد کرده ست خلق ما از برای خود کرده ست خوانده باشی و ما خلقت الجن گشته باشی به صدق آن موقن لام تعلیل یعبدون را داد یأکلون را نکرد قطعا یاد در نعم هر که روی منعم دید به نعم التفات نپسندید ساخت منعم به انس خود علمش انس با او بدل شد از نعمش قوت و قوت ز حق گرفت مدام گشت مستغنی از شراب و طعام # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۳۷ - اشارت به تقسیم جوع به اختیاری و اضطراری جوع آیین سالک راه است شیوه عارفان آگاه است جوع سالک به اختیار بود جوع عارف به اضطرار بود می نماید رونده مرتاض از مطاعم به قصد خویش اعراض تا دلش خوی با خوشی نکند نفسش آهنگ سرکشی نکند راهش آخر به مقصد انجامد چون به مقصد رسد بیارامد مرد عارف چو یافت لذت قرب نه به اکلش فتد کشش نه به شرب اکل و شربش چه باشد انس به حق دایم او در حق است مستغرق لقمه از خوان یطعمش بینی شربت از چشمه سار یسقینی جان او در تجلی صمدی دارد از حق تسلی ابدی حاجت خوردن از تهی شکمیست مر صمد را تو خود بگو چه کمیست گر صمد را کسی کند تعریف فهو مالم یکن له تجویف وصف تجویف خاص امکان است پری او ز فیض رحمان است گر نه رحمان کند وجود دهی ماند از معنی وجود تهی ذات رحمان چو هست عین وجود خالی از کجا تواند بود # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۳۸ - در بیان آنکه چون سالک خلیع العذار در مشتهیات نفس و آرزوهای طبع افتاد علامت بعد و امارت طرد اوست از ساحت قرب پی به مقصود کی برد سالک نا شده نفس خویش را هالک دل چو در نفس و وایه او بست گشت ازان وایه پایه او پست می خورد می چرد بهایم وار می برد می درد سبع کردار بر رخش باب قرب مسدود است وز حریم حضور مطرود است می نهد پا برون ز حد حقوق عاشق است او حظوظ چون معشوق بر حقوق اقتصار ننماید ره به کسب حظوظ پیماید هر چه باشد بدان حیات منوط یا قوام بدن بدان مربوط از ضرورات نفس دارندش وز حقوق بدن شمارندش هست بی آن بقای نفس محال ترک آن را بکل مبند خیال وانچه زاید بود بر این مقدار ز آرزوهای نفس بد کردار نفس را باشد از قبیل حظوظ هر که مرد است ازان بود محفوظ چون حقوقی بود طعام و شراب نور زاید ازان و صدق و صواب فعل خیرات و ترک محظورات واندر این فعل ترک صبر و ثبات ور حظوظی بود معاذالله آید از وی نتیجه های تباه ظلمت و غفلت و فساد و فجور ریبت و غیبت و عناد و غرور بر حقوق اقتصار کردن به ترک حظ اختیار کردن به سالها هر چه خواستی کردی عمرها هر چه خواستی خوردی چیست آخر ازان ذخیره تو جز دل تار و نفس تیره تو دو سه روزی لبی به دندان گیر راه مردان و ارجمندان گیر بهر نای گلو و طبل شکم چند باشی به جنگ غصه دژم نای خالی به است و طبل تهی چند در نای و طبل لقمه نهی تا تو این نای را نسازی تنگ نشوی در جهان بلند آهنگ تا بر این طبل تازه باشد پوست نرسد صیت تو به دشمن و دوست پیش ازان کت اجل بگیرد نای بزنی طبل ازین سپنج سرای شو علم در فنا و فقر و قدم نه به ملک قدم به طبل و علم # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۳۹ - در مذمت صوفی نمایان ظاهر آرای و معنی گزاران صورت پیرای حذر از صوفیان شهر و دیار همه نا مردم اند و مردمخوار هر چه دادی به دستشان خوردند هر چه آمد ز دستشان کردند کارشان غیر خواب و خوردن نی هیچ شان فکر روز مردن نی ذکرشان صرف بهر سفره و آش فکرشان صرف در وجوه معاش هر یکی کرده منزلی دیگر نام آن خانقاه یا لنگر بهر نیل امانی و شهوات کرده میل اوانی و ادوات فرش های لطیف افکنده ظرف های نکو پراکنده دیگدان کنده دیگ بنهاده کرده آلات طبخ آماده چشم بر در که کیست کز ده و شهر یافته از طریق مردان بهر گوشت یا آرد آورد دو سه من تا نشیند به صدر شیخ زمن سر انبان لاف بگشاید بر حریفان گزاف پیماید نکند بس ز مهمل و قلماش تا به آن دم که پخته گردد آش هرگز اسباب آش نادیده نگشاده بر آشنا دیده بهر آش است آشنایی او ز آتش دیگ روشنایی او هر کجا مفسدی مجالی یافت کامردی را ز شهر سر برتافت کرد یاد حضور درویشان که سرم خاک مقدم ایشان سفره پر نان و فوطه پر خرما کیسه پر نقل و کاسه پر حلوا آمد از شهر تا به منزل وی امردک هم دوان دوان در پی سر درون زد که السلام علیک لیتنی دایما اعیش لدیک شیخ برجست و در جواب سلام که علیک السلام و الاکرام در هم آویختند هر دو دغل به تمنای دستبوس و بغل امردک نیز پیش شیخ دوید روی بر دست و پای او مالید او هم از رحمت مسلمانی بوسه ای برزدش به پیشانی بعد ازان شیخ جای خود بنشست پرسش حال و کار در پیوست کارتان چیست حال تان چونست اهل و مال و عیال تان چونست یک به یک را جواب نیک شنید رو در آن شخص کرد و زو پرسید کین پسر می شود تو را فرزند یا نه شاگرد توست و خویشاوند گفت ازین هر سه نیست هیچکدام لیک با ماش نسبتی ست تمام نسبتی دور دور کرد بیان که ازان سر کار گشت عیان # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۴۰ - حکایت بر سبیل تمثیل سایلی گفت با کسی به عجب با فلانت چه نسبت است و نسب گفت او ترک هست من تاجیک لیک داریم خویشی نزدیک دارد او پر درختها باغی بر یکی کرده آشیان زاغی هر گه آن زاغ می کشد آوا آید آوای او بدین مأوا تا مرا جای بودن این مأواست گوش من بر صدای آن آواست # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۴۱ - تتمه سخن چون یکی لحظه گفت و گو کردند هر فتوحی که بود آوردند شیخ مالید دست و پیش نشست برد اول به نان و حلوا دست پاره ای خورد و پاره ای بگذاشت پاره ای بخش غایبان برداشت نقل و خرما به دست خود سره کرد نامزد از برای شبچره کرد بهر اهل فتوح فاتحه خواند وز پی فاتحه معارف راند گاه تفسیر گفت و گاه حدیث گاه تسویل های دیو خبیث یک زمان از سخن نیارامید تا به نقل مشایخ انجامید گاهی از شیخ خویش راند سخن گاهی از شیخ شیخ پیر کهن از کرامات آن دقایق خواند وز مقامات این حقایق راند سخنان گفت جمله پخته و نغز لیک از پوست پی نبرد به مغز چون تو باشی ز ذوق حال تهی ذوق و حال کسان چه شرح دهی خواجه را هیچ نی چه سود فغان که فلان داشت این و بهمان آن # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۴۲ - حکایت بر سبیل تمثیل با پسر گفت لولیی در ده نیست چیزی ز نان گندم به گفت هرگز تو خورده ای بابا گفت من خود نخورده ام اما بود جدی مرا کهنسالی یافته از زمانه اقبالی دیده بود او کسی حوالی شهر که گرفتی ز نان گندم بهر # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۴۳ - تتمه سخن به سخن شیخ روز را گذراند به حیل شام را به چاشت رساند وان حوایج که نقد گنجینه بود ز آیندگان پیشینه حاضر آورد یک دو کاسه طعام داشت محسوب در وظیفه شام چون شد آن آش و ماش و خورده روان برگرفتند کاسه ها ز میان نقل های ذخیره پیش کشید نقل می گفت و نقلکی می چید چون ز شب درگذشت یک دو سه پاس گفت بر نقل و نقل شکر و سپاس جانب خوابگه قدم برداشت بره و گرگ را به هم گذاشت گرگ بی حد گرسنه بره زبون چون بماند سلامت از وی چون شیخ در خواب و مفسدک بیدار شیخ بیکار و مفسدک در کار ساخت اندر پناه لنگر شیخ کار خود را که خاک بر سر شیخ گر زنی طعن این بر آن غرزن بر تو خواند که ان بعض الظن بعض ظن گفت حق نه کل آخر صدق بعضی ظنون بود ظاهر این نه صوفیگری و آزادیست بلکه کیدیگری و قوادیست شیخ و صوفی که گفتمش صد بار می کنم زان گناه استغفار آن فرومایه را چه استحقاق کین اسامی بر او کنند اطلاق لقب و اسم پادشایی چند حیف باشد بر این دغایی چند بلکه زان کس کش اینچنین کار است حرف را ننگ و لفظ را عار است کاش او را نمونه ای بودی که من آن را به خلق بنمودی تا به تمثیل شرح سیرت وی کردمی همچو آن عرب در ری # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۴۴ - حکایت بر سبیل تمثیل عربی را که بود ساکن بر جانب ری فتاد رای سفر دید پیش دکانچه طباخ چرب رودی نفیر زد گستاخ به تعجب که یا عجم ماذا خذ فلوسا و اعطنی هذا فلس ازو بستد و به جای نهاد یک بدستی ازان به دستش داد عربان در بغل نهاد و گذشت گرد بازار و شهر و کو می گشت ناگهانش میان شهر و غلو چرب رود از بغل فتاد فرو چون ز نامش نداشت مسکین بهر که سراغش کند ز مردم شهر بغل از وی تهی و کیسه ز دانگ خرزه بر کف نهاد و می زد بانگ ایها المسلمون ببلدة ری هل وجدتم بمثل هذا شی # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۴۵ - در بیان سهر و بیخوابی که رکن چهارم ولایت و مقام ابدال است خواب مرگ و حیات بیداریست صلح مرگ از حیات بیزاریست می گریزی ز زخم نشتر مرگ چه کنی روی در برادر مرگ خواب دزدیست زندگانی کاه نقد خود را ز دزد دار نگاه مثلی روشن است بر که و مه که سپردن به دزد کالا به مگر این دزد ازان بود بالا که سپردن توان به او کالا باشد ای کرده رو به راه طلب نیم عمر تو روز و نیمی شب شب تو چون همه گذشت به خواب عر تو نیمه شد به وقت حساب بر تو خواهی دراز گردد روز چیزی از شب بدزد و بر وی دوز فی المثل گر شود ز عمر تو کم روزی افتی میان غصه و غم صد شب از عمر خویش کم کردی غم آن از غرور کم خوردی قصد شبگیر کن که بی شبگیر نیست این راه انقطاع پذیر شبروان را ز ره بریدن شب گرچه باشد هزار گونه تعب چون به منزل شتر بخوابانند آن زمان مدح شبروی خوانند انما السایرون کل رواح یحمدون السری لدی الاصباح # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۴۶ - اشارة الی قولهم عند الصباح یحمد القوم السری روش سالکان که معنوی است گاه ایمان نه عیب شبروی است ظلمات حجب گرفته تمام از یمین و یسار و خلف و امام با وجود هزار راهنمای باشد انده فزای و محنت زای بامدادان که سرزند ز زمین پرتو انکشاف صبح یقین برود از میانه ظلمت شب اشرقت ارضهم بنور الرب شبروی را شوند قدر شناس بگشایند لب به شکر و سپاس ترک پندار ما و من گویند حمد من أذهب الحزن گویند هر چه جز حق همه غم است و حزن چه سرا و دکان چه بچه و زن بر تو باشد ز هر یک اندوهی که تحمل نیاورد کوهی # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۴۷ - ان لربکم فی ایام دهرکم نفحات الا فتعرضوالها لیک چون نفحه ای ز حق گذرد گرچه غم کوهها بود برد ان لله منزل البرکات فی احایین دهرکم نفحات متعرض شوید آنها را قابل آن کنید جانها را ای بسا نفحه آمد و تو به خواب بر مشامت زد و تو مست خراب می دهد بوی گل و نسیم سحر لیک ازان مرد خفته را چه خبر نفحه آمد ز حق نپذرفتی نفحه آمد دماغ بگرفتی نفحه آمد نصیب بیداران نفحه آمد طبیب بیماران آن که بیدار نی نیافت نصیب وان که بیمار نی نخواست طبیب ای خدا نفحه ای کرامت دار که شوم از شمیم آن بیدار باز بفرست نفحه ای دیگر که به بیداریم بود در خور بعد ازان نفحه ای که من بی من برورم بوکشان سوی گلشن گلشنی کان بود اوان العرض جنت عرضها السما و الأرض # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۴۸ - اشارة الی بعض بطون قوله تعالی و جنة عرضها السموات و الارض اصل جنات جنت الذات است عرضها الارض و السماوات است ارض چه بود حقایق اعیان مستقر در نشیمن امکان آسمان چه صفات یا اسما متأثر ز حکم شان اشیا بود اعیان باسرها و صفات مندمج در نخست رتبه ذات وحدت صرف و هستی ساذج بود اینها همه در او مدرج امتیازی و اختلافی نه اتفاقی و ایتلافی نه ذات خود را چو کرد بر خود عرض عرضش این آسمان شد و این ارض هم درآمد به کسوت اسما هم برآمد به صورت اشیا لیک در علم خویش نی در عین بود در علم مندمج کونین باز دیگر چو عرض کرد آغاز کرد ارض و سمای دیگر ساز ارض شد ملک و آسمان ملکوت هر دو در تحت سطوت جبروت شاید چو بار نخست در دومین عرض او عین آسمان و زمین هر چه در غیب ذات باطن بود در شهادت ظهور کرد و نمود آنچه در وی تجرد و تأثیر گشت ظاهر شد آسمان و اثیر آسمانی ولیک روحانی نه هیولانی و نه جسمانی وانچه آمد مخالف ارواح ارض اجساد باشد و اشباح طبقات است آن زمین و ازان باشد اطباق آسمان جهان ذات حق را که جنت آیین است عرضهاالارض و السما این است چون عیان شد ز غیب قدس قدم عرضش این هر دو شد نه بیش و نه کم # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۴۹ - در معنی قوله علیه السلام الناس نیام فاذا ماتوا انتبهوا قال خیرالوری علیه سلام انما الناس هجع و نیام فاذا جایهم و ان کرهوا سکرة الموت بعدها انتبهوا آدمیزاده در مبادی حال پی نفس و هوا رود همه سال غیر تن پروری ندارد خوی سوی دانشوری نیارد روی خواب غفلت گرفته چشم دلش نگذشته نظر ز آب و گلش پی نبرده ز فرط نادانی جز به لذات جسم و جسمانی لذت او در آن بود محصور همت او بر آن بود مقصور غرض او بود ز جنبش و کسب اکتساب مراد نفس فحسب حرکاتش همه هوا و هوس نزد بی هوای نفس نفس سکناتش برای نفس تمام خود نگیرد به غیر نفس آرام عقل و روح قوا و ارکان را جمله اقطاع کرده شیطان را گشته هر یک به شغل دیگر بند که نیارد گسست ازان پیوند هر چه با او همی کند شیطان نیست از وی مخالفت امکان در کفش مانده سخت مضطر و خوار همچو آن زن به دست آن عیار # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۵۰ - حکایت بر سبیل تمثیل داشت در ده مقام بیوه زنی تازه رویی و نازنین بدنی بود در کنج خانه مالامال یک دو خم روغنش چو آب زلال روزی افتاد حاجتش که به شهر برد آن وز بهاش گیرد بهر کرد ازان پر دو خیک و بر خر بست جست بالا و در میانه نشست مرد وار از گزند راه آزاد خر سواره به شهر روی نهاد چون ز ده دور گشت مقداری آمد از ره پدید عیاری پیش راهش گرفت کای خواهر بلکه خورشید و ماه در چادر از کجا می رسی چه داری بار واندر این شهر با که داری کار گفت با کس به شهر کارم نیست رفتن از ده جز اضطرارم نیست بار من روغن است و می کوشم کش رسانم به شهر و بفروشم گفت بگشای بار خویش که من می روم سوی ده پی روغن تا هم اینجا بهاش بشمارم تو به ده من به شهر روی آرم زن فرو جست و بار خویش بگشاد خیک ها هر دو پیش مرد نهاد مرد یک خیک را دهان بدرید روغنش بهر امتحان بچشید داد در دست زن که دار نگاه تا به خیک دگر گشایم راه زود بگشاد خیک دیگر سر داد بیچاره را به دست دگر چون دو دستش به خیک شد بسته دست بردش به بند آهسته کرد بیرون ز پاش شلوارش بست کالای خویش در بارش زن بیچاره چون به دفع فساد نتوانست دست خویش گشاد زانکه گر شور و جنگ می انگیخت خیک روغن به خاک ره می ریخت به ضرورت به کار تن در داد نام و ناموس را به گوشه نهاد گر ز روغن فراغتش بودی دامن عصمتش نیالودی بگسستی ز خیک چنگ و به جنگ کار را بر حریف کردی تنگ ای بسا کس که لاف مردی زد دم ز آیین رهنوردی زد همچو آن زن به این و آن شد بند خویش را زیر حکم دیو افکند زیر فرمان دیو شد ساکن شد فضیحت ازان سکون لیکن غفلتش بست دیده ادراک که ندارد ازان فصیحت باک روز آخر که مرگ مردم خوار کند از خواب غفلتش بیدار شود از کار و بار خویش آگاه که بر او مکر دیو چون زده راه یادش آید که در جوار خدای بارها زد به جرم و عصیان رای فعل های قبیح ازو صادر گشت و حق بود حاضر و ناظر یادش آید که در فلان ساعت دیو چون زد بر او ره طاعت رخ ز فرمان گذاری حق تافت سوی کید و فریب دیو شتافت هر چه در شصت سال یا هفتاد کرد از شر و خیر پیش افتاد یک به یک پیش چشم او دارند آشکارا به روی او آرند بگذارند ز گنبد والا بانگ یا حسرتا و واویلا # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۵۱ - قال الله تعالی یا حسرتی علی ما فرطت فی جنب الله حسرت از جان او برآرد دود وان زمان حسرتش ندارد سود بس که ریزد ز دیده اشک ندم غرق گردد ز فرق تا به قدم و آب چشمش شود در آن شیون آتشش را به خاصیت روغن کاش این گریه پیش ازین کردی غم این کار پیش ازین خوردی دادی از جویبار دیده نمی شستی از نامه سیه رقمی نم چه سود این زمان که کشت امل خشک گشت از تف سموم اجل گریه روزی که بود فایده مند از جهالت به خنده شد خرسند چون زمان نشاط و خنده رسید آبش از چشم و خون ز دل بچکید حق چو فلیضحکوا قلیلا گفت او ز بس خنده همچو غنچه شکفت جوی چشمش شد ترشح جو هرگز از چشمه سار فلیبکوا لاجرم روز ضحک و استبشار خون فشاند ز دیده خونبار همه ضاحک ز عیش و مستبشر او ز رنج و عنا عبوس و کدر # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۵۲ - تنبیه للغافلین و ایقاظ للنائمین ای به مهد بدن چو طفل صغیر مانده در دست خواب غفلت اسیر پیش ازان کت اجل کند بیدار گر نمردی ز خواب سر بردار چون در مدح عاشقان سفتند تتجافی جنوبهم گفتند چه نهی تن به بستر و بالشت سر برآور که زشت باشد زشت دوست بیدار و مرد عشق آیین سر راحت نهاده بر بالین یار هشیار و مرد عشق پرست خفته در خوابگاه عشرت مست پیش عارف که ره به حق برده زنده حق است و غیر حق مرده زنده جاودان تو را بر سر مردگان را چه می کشی در بر حی قیوم پیش تو قایم تو گرفتار مردگان دایم چشم بر چشم تو خبیر و بصیر چشمت از مردگان تمتع گیر چندباشی درین معامله گرم شرم بادت ازین معامله شرم چون حیا شعبه ای ز ایمان است بیحیایی دلیل طغیان است هر که موقن بود به آنکه خدای حاضر و ناظر است در همه جای در و دیوار و حاجب و بواب نیست بر دیدن خدای حجاب در پس پرده های تو بر تو کی تواند مخالفت با او هر که داند کز اوج قمه عرش تا حضیض بساط خاکی فرش از ملایک پر است و از ارواح مطلع بر هیاکل و اشباح کی تواند به جنبش و آرام بر امور قبیح کرد اقدام هر که داند که کاملان بشر که نهانند در میان بشر کون با هر بلندی و پستی پیش ایشان بود کف دستی از همه خوب و زشت آگاهند لیک افشای آن نمی خواهند کی تواند ز طبع دیو سرشت دست بردن به فعل ناخوش زشت هر که داند که مؤمن آگاه متفرس بود به نورالله خواند از لوح های چهره عیان هر چه باشد نهان ز خلق جهان کی تواند که در شب دیجور کرده پنهان هزار فسق و فجور بدر آید ز خانه وقت صباح مترسم به رسم اهل صلاح سخنش آنکه دوش پاس پسین دیده ام خواب آن و واقعه این با نبی یا ولی شدم همدم ساخت در راز خود مرا محرم که فلان میر یا فلان دستور یا فلان صدر افتخار صدور خاصه ما و برگزیده ماست نام او ثبت در جریده ماست دولت او مدام خواهد بود جاه او مستدام خواهد بود سازدش گردش سنین و شهور بر ادعای مظفر و منصور بافد القصه آن خوش آمد باف صد ازینها ز تار و پود گزاف بر قد هر کسی مناسب او که بود لایق مناصب او طرفه تر آنکه این تنک خردان گروند از کمال حرص بدان هر چه بر امتداد جاه و جلال باشد از نوم یقظه او دال یک به یک را کنند ازو باور نپسندند کان شود دیگر طبع انسان بر آن بود مجبول که کند هر چه خیر اوست قبول هر خوش آمد که گوییش به دروغ گیردش نفس ازان دروغ فروغ گرچه باشد همه خطا و غلط نکند رد آن به هیچ نمط کند اذعان به صدق گوینده همچو آن ساده مرد خربنده # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۵۳ - قصه روستایی که درازگوش پیر لنگ پشت ریش به بازار خر فروشان برد، دلال فریاد برداشت که کی می خرد خری جوان روان تندرست، روستایی چون آن بشنید باور داشت و از فروختن درازگوش پشیمان شد پاسخش داد کای سلیم القلب کرده دهر از تو فهم و دانش سلب بلکه هرگز تو را نبوده ست آن کز تو گویم کس ربوده ست آن سال ها شد که راکب اویی قصه او ز من چه می جویی به گزافی که بر زبان دو سه یار راندم از بهر گرمی بازار در صفت های این متاع سقط از جهالت چه اوفتی به غلط خواجه را بین که عمرهای دراز بوده در حرص و بخل و خست و آز غیر جمع درم نورزیده گرد کسب کرم نگردیده گر کشندش ز کام سی دندان به ازان کز دهانش یک لب نان گر کنندش ز پنجه پنج انگشت ندهد حبه ای برون از مشت ور درم واری از کفش ببرند به که دیناری از کفش ببرند چون نهد خوان در آفتاب به پیش گیرد از ترس دست سایه خویش مگسی کافتدش به کاسه درون نا مکیده نیفکند به برون کرده بر خاطر آن مبرد خوش نحو را چون کسایی و اخفش صرف دینار و درهم مجموع پیش او هست مطلقا ممنوع بس که می داردش ز کسر نگاه نیست کس را به کسری از وی راه صرف را چون ندید صرفه خویش حرفی از نحو ساخته حرفه خویش با چنین سیرت ار کند به مثل مدح او طامعی خسیس و دغل کای چو حاتم به جود گشته سمر پیش تو صد چو معن من بسته کمر صیت جود کف تو در عالم طعن معن است و ماتم حاتم ذکر حاتم به عهد تو تا کی شد ز نام تو نامه او طی پیش تو یاد معن بی معنی ست هر گدایی ز جود تو معنی ست ز ابلهی گوش سوی او دارد گفته اش جمله راست پندارد زاغ عجب اندر آشیان دماغ نهدش بیضه زان فسانه و لاغ از خیالش زند نهالی سر کش بود کبر برگ و نخوت بر هرگز آن ابله سفله پیشه نکند در دل خود اندیشه کانچه گفت آن منافق طامع نیست قطعا مطابق واقع همه کذب است و افترا و نفاق ندهد بویی از وفا و وفاق نخوت آرد ز جانب ممدوح که کند سد بابهی فتوح زور و بهتان ز جانب مادح که بود در کمال دین قادح باشد القصه هر دو را مشیوم زان به شرع هدی بود مذموم ساده مردی ز عقل دور ترک داشت در ده یکی ضعیف خرک خرکی پیر و سست و لاغر و لنگ که نرفتی دو روز یک فرسنگ بس که از روزگار دیده دروش نی دم او به جای مانده نه گوش هرگز از ضرب گز نیاسودی راه را جز به گز نپیمودی بود دایم ز زخم مرد سلیم سرخ کیمخت او به رنگ ادیم گر رسیدی به جو یکی باریک همه عالم بر او شدی تاریک ور شدی راه هم ز بولش گل بودی از گل گذشتش مشکل روزی آن ساده سوی شهرش برد به حریفان خر فروش سپرد یکی از جمع خر فروشانه بهر آن کار ریش زد شانه بانگ می زد که کیست در بازار که خرد بهر خود خری رهوار خر مگو استری جوان و روان سخت در راه و تند در میدان جهد از جای اگر رسد به مثل سایه تازیانه اش به کفل بلکه بر سایه اش گر آید نیش گامها بگذرد ز سایه خویش می جهد همچو باد جای به جای می رود همچو آب در گل و لای هست جوی بزرگ و نهر عظیم پیش او کم ز جدول تقویم خلق ازان گفت و گوی می خندید لیک آن ساده مرد چون بشنید سر فراگوش خر فروش آورد کای به بازار خر فروشان فرد اگر این قصه راست می گویی راه این عرصه راست می پویی سخنی گویمت به من کن گوش به منش باز ده به کس مفروش دیر شد کاین چنین ستوده الاغ که تو گفتی کنم به شهر سراغ ای عجب کان خود آن من بوده ست روز و شب زیر ران من بوده ست یار در خانه و به گرد جهان من طلبکارش آشکار و نهان # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۵۴ - قال رسول الله صلی الله علیه و سلم احثواالتراب فی وجوه المداحین: کذا فی صحیح المسلم رحمة الله علیه و فیه ایضا مدح رجل عند النبی صلی الله علیه و سلم. قال صلی الله علیه و سلم: ویحک قطعت عنق صاحبک گوش بر مدح مدح گو کم نه بلکه احث التراب فی وجهه مدح گوی تو در برابر تو خاک ادبار ریخت بر سر تو هر چه بر تو ز نفس شورانگیز ریخت بردار و بر رخ او ریز پیش خیر بشر نکو سیری کرد روزی ستایش دگری گفت ویحک قطعت عنق اخیک ساختی روز روشنش تاریک مدحت یار خویش بگزیدی گردن یار خویش ببریدی گرچه کردی بلند مقدارش کشتی از تیغ عجب و پندارش جان قدسی که جسم خاک وی است عجب و پندار وی هلاک وی است باشد او را در این سپنج سرای زندگانی و زندگی به خدای از خدا چون به خود شود محجوب صدمت مرگ بر وی آرد کوب ظاهرا گرچه زنده اش خوانی باطنا مرده است تا دانی انما الناس کلهم موتی نیست جز اهل علم مستثنی لیک علمی که باشدت قاید که بدان سوی حق شوی عاید پرده از دیده تو بردارد جز حقیقت به دیده نگذارد بردت زین حیات حس امید زنده ای سازدت به حق جاوید نایدت پیش چشم ذوق و شهود غیر حق قدیم و حی ودود همه را ظل ذات او بینی جلوه گاه صفات او بینی چون به ذات و صفات خود نگری پی به آن ذات و آن صفات بری گر کسی گویدت ثنا و مدیح به بیان بدیع و لفظ فصیح گرچه بر تو ز وی شود واقع دانی آن را ز حق به حق راجع نخوت و کبر بر تو ره نزند آفت عجب گرد تو نتند ور تو هم لب به نطق بگشایی که کسی را به مدح بستایی مدح تو حمد حق بود یکسر لیک ظاهر به صورت مظهر نبود باعث تو حرص و طمع از پی دفع جوع و جذب شبع بر چنین مادح و چنین ممدوح کند این مدح فتح باب فتوح همچو مدح ابوفراس شهیر به فرزدق بر صغیر و کبیر بر امامی که عابدین را زین بود اعنی علی سلیل حسین # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۵۵ - هشام بن عبدالملک در طواف کعبه بود هر چند خواست که حجرالاسود را استلام کند به واسطه ازدحام طایفان میسرش نشد به جانبی بنشست و مردم را نظاره می کرد. ناگاه حضرت امام زین العابدین علی بن الحسین بن علی رضی الله عنهم حاضر شد و به طواف خانه اشتغال نمود چون به حجرالاسود رسید همه مردمان به یک جانب شدند تا نقبیل حجرالاسود کرد یکی از اعیان شام که همراه هشام بود پرسید که این چه کس است؟ هشام گفت نمی شناسم از ترس آنکه مبادا اهل شام به وی رغبت نمایند. فرزدق شاعر آنجا حاضر بود گفت من می شناسمش و در جواب سائل قصیده ای انشا کرد بیست بیت کما بیش در تعریف و تمدیح امام زین العابدین رضی الله عنه پور عبدالملک به نام هشام در حرم بود با اهالی شام می زد اندر طواف کعبه قدم لیکن از ازدحام اهل حرم استلام حجر ندادش دست بهره نظاره گوشه ای بنشست ناگهان نخبه نبی و ولی زین عباد بن حسین علی در کسای بها و حله نور بر حریم حرم فکند عبور هر طرف می گذشت بهر طواف در صف خلق می فتاد شکاف زد قدم بهر استلام حجر گشت خالی ز خلق راه و گذر شامیی کرد از هشام سؤال کیست این با چنین جمال و جلال از جهالت در آن تعلل کرد وز شناساییش تجاهل کرد گفت نشناسمش ندانم کیست مدنی یا یمانی یا مکی ست بوفراس آن سخنور نادر بود در جمع شامیان حاضر گفت من می شناسمش نیکو زو چه پرسی به سوی من کن رو آن کس است این که مکه و بطحا زمزم و بوقبیس و خیف و منا حرم و حل و بیت و رکن و حطیم نادوان و مقام ابراهیم مروه مسعی صفا حجر عرفات طیبه و کوفه کربلا و فرات هر یک آمد به قدر او عارف بر علو مقام او واقف قرة العین سیدالشهداست غنچه شاخ دوحه زهراست میوه باغ احمد مختار لاله راغ حیدر کرار چون کند جای در میان قریش رود از فخر بر زبان قریش که بدین سرور ستوده شیم به نهایت رسید فضل و کرم ذروه عزت است منزل او حامل دولت است محمل او از چنین عز و دولت ظاهر هم عرب هم عجم بود قاصر جد او را به مسند تمکین خاتم الانبیاست نقش نگین لایح از روی او فروغ هدی فایح از خوی او شمیم وفا طلعتش آفتاب روز افروز روشنایی فزای و ظلمت سوز جد او مصدر هدایت حق از چنان مصدری شده مشتق از حیا نایدش پسندیده که گشاید به روی کس دیده خلق ازو نیز دیده خوابانند کز مهابت نگاه نتوانند نیست بی سبقت تبسم او خلق را طاقت تکلم او در عرب در عجم بود مشهور کو مدنش مغفل مغرور همه عالم گرفت پرتو خور گر ضریری ندید ازان چه ضرر شد بلند آفتاب بر افلاک بوم اگر زان نیافت بهره چه باک بر نکو سیرتان و بدکاران دست او ابر موهبت باران فیض آن ابر بر همه عالم گر بریزد همی نگردد کم هست ازان معشر بلند آیین که گذشتند ز اوج علیین حب ایشان دلیل صدق و وفاق بغض ایشان نشان کفر و نفاق قربشان پایه علو و جلال بعدشان مایه عتو و ضلال گر شمارند اهل تقوا را طالبان رضای مولا را اندر آن قوم مقتدا باشند واندر آن خیل پیشوا باشند گر بپرسد ز آسمان بالفرض سایلی من خیار اهل الارض بر زبان کواکب و انجم هیچ لفظی نیاید الاهم هم غیوث الندی اذا وهبوا هم لیوث الثری اذا نهبوا ذکرشان سابق است در افواه بر همه خلق بعد ذکرالله سر هر نامه را رواج فزای نام ایشانست بعد نام خدای ختم هر نظم و نثر را الحق باشد از یمن نامشن رونق # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۵۶ - تمام شدن انشاء قصیده فرزدق در مدح امام زین العابدین رضی الله عنه و غضب کردن هشام بر فرزدق و حبس کردن وی چون هشام آن قصیده غرا که فرزدق همی نمود انشا کرد از آغاز تا به آخر گوش خونش اندر رگ از غضب زد جوش بر فرزدق گرفت حالی دق همچو بر مرغ بینوا عقعق ساخت در چشم شامیان خوارش حبس فرمود بهر آن کارش اگرش چشم راستین بودی راست کردار و راست دین بودی دست بیداد و ظلم نگشادی جای آن حبس خلعتش دادی ای بسا راست بین که شد مبدل از حسد حس او و شد احول آنکه احول بود ز اول کار چون شود حالش از حسد هشدار آفت دیده حسد رمد است رمد دیده خرد حسد است از حسد دیده خرد شد کور وز رمد دیده حسد بی نور جان حاسد ز داغ غم فرسود وز غم آسوده خاطر محسود دایما از طبیعت فاسد بر خدا معترض بود حاسد که چنان مال یا منال چرا مر فلان را همی دهد نه مرا گر بدانم نمی کند خوشدل کاش ازو نیز سازدش زایل حسدالمرء یأکل الحسنات و ان اعتاد کسبها سنوات نکشد از شر شرر هیزم آن ضرر کز حسد کشد مردم آن حسد خاصه کاهل نفس و هوا می برند از گزیدگان خدا جای اینان مقر قرب و وصال جای آنان جحیم بعد و نکال ز آسمان مه همی دهد پرتو بر زمین سگ همی زند عوعو ز آسمان خور همی درخشد فاش بر زمین کور می شود خفاش # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۵۷ - خبر یافتن زین العابدین از مدیح فرزدق و دوازده هزار درم فرستادن برای وی و گفتن فرزدق که من اشعار بسیار گفته بودم و مدایح دروغ آورده این ابیات بهر کفارت بعضی از آنها گفتم برای خدای عز و جل و دوستی فرزندان رسول الله صلی الله علیه و سلم قصه مدح بوفراس رشید چون بدان شاه حق شناس رسید از درم بهر آن نکو گفتار کرد حالی روان ده و دو هزار بوفراس آن درم نکرد قبول گفت مقصود من خدا و رسول بود ازان مدح نی نوال و عطا زانکه عمر شریف را ز خطا همه جا از برای هر همجی کرده ام صرف در مدیح و هجی تافتم سوی این مدیح عنان بهر کفارت چنان سخنان قلته خالصا لوجه الله لا لان استعیض ما اعطاه قال زین العباد و العباد مانؤدیه عوض لا نرتاد زانکه ما اهل بیت احسانیم هر چه دادیم باز نستانیم ابر جودیم بر نشیب و فراز قطره از ما به ما نگردد باز آفتابین بر سپهر علا نفتد عکس ما دگر سوی ما چون فرزدق به آن وفا و کرم گشت بینا قبول کرد درم از برای خدای بود و رسول هر چه آمد ازو چه رد چه قبول بود ازان هر دو قصدش الحق حق می کنم من هم از فرزدق دق رشحه ای زان سحاب لطف و نوال که رسیدش ازان خجسته مال زان حریفم اگر رسد حرفی بندم از دولت ابد طرفی صادقی از مشایخ حرمین چون شنید آن نشید دور از شین گفت نیل مراضی حق را بس بود این عمل فرزدق را کز جز اینش ز دفتر حسنات برنیاید نجات یافت نجات مستعد شد رضای رحمان را مستحق شد ریاض رضوان را زانکه نزدیک حاکم جایر کرد حق را برای حق ظاهر # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۵۸ - در بیان آنکه مدح اهل بیت رسول صلی الله علیه و علی آله و سلم در حقیقت مدح مادح است به محبت و مناسبت با ایشان مادح اهل بیت در معنی مدحت خویشتن کند یعنی مؤمنم موقنم خدای شناس وز خدایم بود امید و هراس از کجی ها در اعتقادم پاک نیست از طعن کج نهادم باک دوستدار رسول و آل ویم دشمن خصم بد خصال ویم جوهر من ز کان ایشان است رخت من از دکان ایشان است همچو سلمان شدم ز اهل البیت گشت روشن چراغ من زان زیت انا مولی لهم و مولی القوم کان منهم و لا أخاف اللوم مست عشقند عاشقان دایم لایخافون لومت اللایم چون بود عشق صادقان درسم کی ز کید منافقان ترسم این نه رفض است محض ایمان است رسم معروف اهل عرفان است رفض اگر هست حب آل نبی رفض فرض است بر ذکی و غبی لوکان رفضا حب آل محمد فلیشهد الثقلان انی رافضی شافعی آن که سنت نبوی ز اجتهاد قویم اوست قوی به زبان فصیح و لفظ متین گفت در طی شعر سحر آیین گر بود رفض حب آل رسول یا تولا به خاندان بتول گو گوا باش آدمی و پری که شدم من ز غیر رفض بری کیش من رفض و دین من رفض است رفع من رفض و مابقی خفض است # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۵۹ - در مذمت آنان که صحابه کرام را رضی الله عنهم مذمت می کنند و بیان آنکه مذمت جاهل در حقیقت محمدت است و محمدت او مذمت هر که را رفض خلق شد خلق است نه خلق بلکه ننگ ما خلق است چه بتر زان که ابلهی ز عوام لب گشاید به سب صحب کرام چه بتر زان که جاهلی ز سفه گوید اندر حق صحابه تبه آن که باشد مدیحش از ذم کم چون بود گر برآرد از ذم دم وان که باشد دعای نفرین بوی چون بود گر کند به نفرین روی مدح جاهل به صورت ار مدح است گر به معنی نظر کنی قدح است ورچه قدحش بود به ظاهر قدح لیک باشد ز روی معنی مدح زانکه مدح از مناسبت خیزد جنس در مدح جنس آویزد نقص باشد ز مرد صاحبدل که بود همطویله جاهل قدح کردن ز جنی و انسی هست برهان بعد و ناجنسی دور بودن ز شیوه جهال از سمات فضیلت است و کمال # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۶۰ - در تفسیر قوله تعالی: انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا معنی انما یرید الله آن بود پیش عارف آگاه که خدا را ز لوث رجس و فساد هست تطهیر اهل بیت مراد نیست پوشیده بر اولوالأفهام که بود رجس بدترین آثام چون بود رجس زلت و عصیان نیست تطهیر آن بجز غفران پس همه اهل بیت مغفورند وز عقوبات آخرت دورند از گنه چون بریست ذمتشان نتوان بهر آن مذمتشان از معاصی مدارشان معصوم وز ذمایم مسازشان مذموم از یکی گر جریمه ای دانی کش نهفتن به شرع نتوانی بر وی احکام شرع اجرا کن زانچه مشروع نی تبرا کن به طبیعت مکن در آن مدخل دین خود را بدان مکن مختل ور شود با یکی ز صحبت نبی در مقام جفا و بی ادبی زان حکایت به لطف منعش کن با وی از حکم شرع گوی سخن لب به گفتار ناسزا مگشای ناسزا را به ناسزا مزدای به تعصب مگوی دشنامش جز به حسن ادب مبر نامش چه عجب کز وی آن کلام فضول در گذارند بهر روح رسول تو مؤاخذ شوی به آن هذیان که تو را یافت بر زبان جریان اهل بیت طهارتند اینها نور چشم بصارتند اینها اختر برج شرع و ایمانند گوهر درج صدق و احسانند بهره مندند از نبی و نبیه کالولد گفته اند سر ابیه همه جزوند زان چراغ سبل هست در جزو شمه ای از کل آید آن شمه مایه تأثیر جزو همچون مس است و آن اکسیر چون ز اکسیر رو نماید اثر مس اگر کوهاست گردد زر گشته ز اکسیر زر ناب این مس گ چه مس می نماید اندر حس پیش حس مس و پیش عقل زر است پیش آن سنگ و پیش این گهر است مکن از حس زر و گهر را رد که اغالیط حس ندارد حد گر زر ناب از مس آلاید قیمت زر ازان نفرساید رنگ مس نیست بر رخ زر غش بهر بیگانگان بود روکش آن بود غش که زرگر قلاب مس نماید به صورت زر ناب تا بدان ابلهی فریب خورد گیرد آن مس قلب و زر شمرد # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۶۱ - در مذمت آن طایفه شقاوت مال که خود را آل نبی و اهل بیت او شمرند صلی الله علیه و علی آله و سلم: و حال آنکه نباشند. قال صلی الله علیه و سلم: لعن الله الداخل فینا بغیر نسب و الخارج عنا بغیر سبب همچو این جاهلان جاه طلب که غلو کرده در علو نسب پدر و مادر از نسب عاری پسر افتاده در نسب داری دی پدر از اراذل قروی پسر امروز سید علوی مادرش لولی و پدر لالا از زند دم ز حیدر و زهرا سازد از آل مصطفی خود را گوید از نسل مرتضی خود را گوید این لیک خلق و فعل و فنش می کند دمبدم دروغ زنش پسری کش پدر مغیره بود مر نبی را چه سان نبیره بود کی بود ز اهل بیت آن نااهل که گریزد ز جهل او بوجهل زد خری لاف با خران دگر که مرا رخش رستم است پدر داد از آنها یکی جوابش باز که گواه تو بس دو گوش دراز پشک در نافه شد که من مشکم می دهد بوی خوش تر و خشکم نافه را چون گشاد مشک فروش شد سیه زان گزاف گفتن روش روبهی گفت با شتر که عمو ز کجا می رسی درست بگو می رسم گفت حالی از حمام شسته ام ز آب سرد و گرم اندام گفت روبه که شاهدی اینت بس بود دست و پای چرکینت اثر شستن همه اعضا هست بر پاشنه تو را پیدا می ندانم که با ولی و نبی این چه گستاخی است و بی ادبی ناکسان چون کنند و بی باکان نسبت خویش با چنان پاکان مایه زرقو قلبی و دغلی چون بود نقد مصطفی و علی مرغ مایل به دانه تلبیس چون بود ز آشیانه تقدیس میوه بد مذاق تلخ سرشت چون بود حاصل از درخت بهشت کی چو نافه خریطه سرگین فتد از ناف آهوی مشکین هذیان مسیلم کذاب چون بود زاده حدیث و کتاب چون بود موجبه مقدمتین سلب شر است در نتیجه و شین می دهد سلب در نتیجه شان که نشد آن ز موجبات عیان لعن الله تارکا لادب داخلا بینهم بغیر نسب باد لعنت بر آن که مهره خر کرد پیوند سلک در و گهر باد لعنت بر آن که دیده بدوخت خاک تیره به نرخ مشک فروخت باد لعنت بر آن که روی اندود کرد مس را و همچو زر بنمود پیش ازین فاضلان بسی بودند که ز کسب و هنر نیاسودند بود در هر زمان و در هر حال سعیشان در مزید فضل و کمال هنری جا نکرد در دلشان که به کوشش نگشت حاصلشان نسب اهل بیت بر خواندند لیک در کسب آن فرو ماندند با کمال جلی و قدر سنی نه حسینی شدند نه حسنی حبذا قابلان این دوران کز حسب آنچه بود در امکان عمر در جست و جو به سر بردند تا ز امکان به فعلش آوردند بعد ازان پای سعی فرسودند در نسب راه کسب پیمودند از نسب نامه های آل رسول هر نسب شان که اوفتاد قبول نسبت خویشتن بدان کردند گوهر خویش را عیان کردند ساختند آل خویش را به ستم همچو استاد آلگر به بقم شد ز جولاهگی و مال گری حالشان منتقل به آلگری لیک باشد به حکم عقل محال که گلیم سیاه گردد آل آن خسان کین محال می طلبند زرد رویی آل می طلبند بفرست ای خدای حجاجی بر سر او ز معدلت تاجی تا چنان کاولین ز نفس جهول کرد جد در زوال آل رسول کند این آخرین به دانش و داد دفع این زادگان شر و فساد شوید از آب تیغ میغ آثار از شعار جمال آل این عار # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۶۲ - در بیان آنکه چون کسی را با حضرت رسالت صلی الله علیه و سلم نسبت دینی درست نباشد دعوی نسبت طینی سودی ندارد پادشاهانه مجلسی می ساخت نرد صحبت به هر کسی می باخت برد روزی ز ذوق راهروی ره بدان جمع سیدی علوی شوکت و جاه شیخ را چو بدید شوک آن شوکتش به سینه خلید گفت هستم من آل پیغمبر این بزرگی مرا بود در خور با چنین رفعت نسب که مراست این بزرگی نصیب شیخ چراست هر خیالی که در مقابل شیخ کرد اندیشه تافت بر دل شیخ شیخ آیینه ایست لیکن کری رویش از زنگ احتجاب بری گشته در مرکز جهان مرکوز رو به روی جهانیان شب و روز هر چه ظاهر شود ز جمله جهات منعکس گردد اندر آن مرآت پیش این شیخ اگر روی زنهار خاطر از زشت و خوب خالی دار کانچه باشد بدان دل تو گرو بر دل شیخ افکند پرتو گر بود زشت آه و واویلی ور بود خوب سادگی اولی ساده نه لوح خویش پیش دبیر تا شود از دبیر حرف پذیر تا بود لوح تو حریف حروف کی به تحریر او شود موصوف گفت القصه شیخ با علوی کای فروغ چراغ مصطفوی نز نسب یافت آنچه جد تو یافت از نسب کس به قرب حق نشتافت گر نسب ساختی سرافرازش بو لهب نیز بودی انبازش من هم این از نسب نیافته ام لیک در پیروی شتافته ام مصطفی را ز فضل ربانی گشته ام در متابعت فانی به ره سنتش فرو شده ام تا به حدی که جمله او شده ام هستی من در او چو او برسید حق به محبوبی خودم بگزید شیخ مهنه که در فضای وجود کس ازو مه نبود ز اهل شهود بود صافی ز رنگ کبر و ریا تافت زو عکس کبریای خدا # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۶۳ - تفسیر قوله تعالی: قل ان کنتم تحبون الله فاتبعونی یحببکم الله با نبی گفت ایزد متعال که به امت رسان به لطف مقال ان تحبوا الاله فاتبعون نیست کار از متابعت بیرون مایه قرب حق متابعت است پیروان را سبق متابعت است هر که در اتباع من شد گم سر زد آخر ز جیب یحببکم هر که جان در متابعت در باخت حکم یحببکم الله ش بنواخت مقبلی ناکشیده محنت و رنج بردش اقبال و بخت تا سر گنج در ره گنجخانه جای به جای ماند بر خاک ازو و نشانه پای هر که دیده بر آن نشانه نهاد دولتش ره به گنجخانه گشاد وان که ره دور ازان نشانه سپرد گم شد و ره به گنجخانه نبرد گنج جذب خدای ذوالمنن است ره سوی آن رعایت سنن است هر که در بند آن رعایت بیش بهره زان گنج بیش گیرد و پیش مصطفی کز مقام مجذوبی شد مکرم به نام محبوبی ز آفرینش نخست مطلوب اوست لم یزل لایزال محبوب اوست هر که با او مشارکت خواهد جان به راه متابعت کاهد خویشتن را بدو کند مانند تا شود همچو او سعادتمند جذب حق پیش راه او گیرد وز سرش تا قدم فرو گیرد # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۶۴ - در بیان آنکه هر چیزی را که با معشوق در اموری مشابهت باشد به قدر مشابهت عاشق را به او میل افتد هر که در راه عاشقی روزی خورده باشد غم دل افروزی هر چه همرنگ یار او باشد از دل و جان شکار او باشد مه برآید به سوی او نگرد حسن و خوبی روی او شمرد سرو بیند به قد او نازد صفت سرو نازش آغازد وقت گل سوی باغ بشتابد بو که از باغ بوی او یابد دامن گل ز خون دل شوید بوی پیراهنش ز گل جوید نرگس مست را بخواباند که به چشمان مست او ماند سر زلف بنفشه تاب دهد سبزه را ز ابر دیده آب دهد کان ز زلف کجش بود تاری وین ز خط خوشش نموداری با لب غنچه خنده ساز کند جعد سنبل کشد دراز کند کان ز لعلش برد شکر خنده وین ز جعدش بود سر افکنده چون ببیند به کوه کبک دری که کند در خرام جلوه گری سر نهد پیش او به صد خواری که تو رفتار یار من داری یاد آن چشم خوابناک کند چشمشان از غبار پاک کند بر کهن منزلی که روزی یار خانه کرده ست یا فکنده گذار نگذرد زان مرابع و اطلال تا نسازد ز گریه مالامال ریزد از ابر دیده چندان خون که شود دامن دمن گلگون گر بیابد یکی شکسته سفال قدحی گیردش خجسته به فال باده عشق و شوق نوشد ازو همچو میخوارگان خروشد ازو گاه با دیگدان شود دمساز گاه با خیمه پاره گوید راز گاه سازد ز خاک و خاکستر بهر خواب پسین خود بستر اثر پای ناقه اش به وحل آورد عاشقانه رقص جمل هر چه بیند به عالم القصه کز جمال ویش بود حصه کند از جان و دل بدان میلی همچو مجنون به جانب لیلی هر کجا بیند آن جمال افزون گیردش بیش جذب عشق و جنون # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۶۵ - قصه خلاص کردن مجنون آهو را از دست صیاد به سبب مشابه بودن وی لیلی را صید جویی به دشت دام نهاد آهوی وحشیش به دام افتاد بست پایش چو بود در دل وی کش برد زنده تا نواحی حی نا نهاده ز دشت پا بیرون شد دوچار وی از قضا مجنون دید آن پای بسته آهو را خاست از جان خسته آه او را پیش آن صید پیشه باز دوید ناله و آه جانگداز کشید کاخر این صید را چه آزاری دست و پا بسته اش چرا داری او به صورت مشابه لیلی ست گر به لیلی ببخشی اش اولی ست نرگسش را نداده سرمه جلی ور نه بودی به عینه لیلی گردنش را نسوده عقد گهر ور نه با لیلی آمدی همسر خواند از شوق یار فرزانه صد از اینان فسون و افسانه رام شد صید پیشه ز افسونش داد رشته به دست مجنونش دست خود طوق گردن او ساخت به زبان تفقدش بنواخت بوسه بر چشم و گردن او داد رشته از دست و پای او بگشاد گفت رو رو فدای لیلی باش همچو من در دعای لیلی باش لاله می چر به جای خار و گیاه وز خدا سر خروییش می خواه سبزه می خور به گرد چشمه و جوی بهر سر سبزیش دعا می گوی تا ز لیلی تو را بود بویی کم مباد از وجود تو مویی گه چرا کرده در زمین حرم گه غذا خورده از ریاض ارم شاد زی از عنایت مولی در حمای حمایت لیلی # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۶۶ - اشارت به آنکه چون تقریب سخن به عشق و محبت رسیده بود در خاطر چنان بود که به قدر وسع شرح و بسط اصل و فرع آن کرده شود اما به موجب امر بعضی عزیزان که به حکم عشق و محبت امتثال امر او واجب ست اشتغال به امری دیگر که بعد از این معلوم شود واقع شد قصه عاشقان خوش است بسی سخن عشق دلکش است بسی تا مرا هوش و مستمع را گوش هست ازین قصه کی شود خاموش هر بن موی صد دهانم باد هر دهان جای صد زبانم باد هر زبانی به صد بیان گویا تا کنم قصه های عشق املا لیک چون دل به شرح عشق کشید نوبت گفت و گو به عشق رسید رهروی از دیار عشق آمد رشحی از چشمه سار عشق آمد یعنی آمد ز کشور جانان قاصدی نامه وفا خوانان کیست جانان امان ده جان ها از همه دردها و درمان ها آن که عشاق پیش او میرند سبق زندگی ازو گیرند تا نمیری نباشی ارزنده که به انفاس او شوی زنده هست ازین مردگی مراد مرا آنکه خواهند صوفیان به فنا نه فنایی که جان ز تن برود بل فنایی که ما و من برود شوی از ما و من بکلی صاف نشود با تو هیچ چیز مضاف نزنی هرگز از اضافت دم از اضافت کنی چون تنوین رم هم ز نو وارهی و هم ز کهن نگذرد بر زبانت گاه سخن کفش من تاج من عمامه من رکوه من عصا و جامه من زانکه هر کس که از منی وارست یک من او را هزار من بار است صد منش بار بر سر و گردن به که یک بار بر زبانش من # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۶۷ - در بیان آنکه حضرت شیخ ابوسعید ابوالخیر قدس الله تعالی سره همیشه از خود به ایشان تعبیر کردی و کلمه ما و من را هرگز بر زبان نیاوردی شیخ مهنه که بود پیوسته از من و مای خویشتن رسته صد حکایت ز خویش واگفتی لیک هرگز نه من نه ما گفتی رفتی اندر صف صفا کیشان بر زبانش به جای من ایشان بود بر وی شهود حق غالب دید خود را ز چشم خود غایب لفظ ایشان که خاص غایب راست جامه ای بود بر قد او راست خرد آن ساده را کند تعییر که ز غایب به من کند تعبیر خاصه از غایبی که ماند دور جاودان از حریم قرب و حضور بکشد رخت خود ز شهر وجود بنشیند به گوشه ای نابود گر بجوید به سال های دراز اثر خویشتن نیابد باز # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۶۸ - اشارت به آنکه نکته در آن چه بوده باشد که حضرت شیخ قدس سره از خود به کلمه ایشان تعبیر کرده نه به او که غایب واحد راست گر تو گویی که شیخ دین ز چه رو لفظ ایشان وظیفه ساخت نه او گویمت زانکه لفظ او مطلق هست اشارت سوی هویت حق پیش چشم شهود دیده وران محو باشد هویت دگران در عبارت چو او و هو رانند غرض از او و هو همو دانند نیست مشهود جز هویت او لا هو فی الوجود الاهو وان هویت که واحد است و احد برتر از وهم کثرت است و عدد لیک چون در عدد شود ساری رو نماید تعددی طاری به تک و پو چو مرد وحدت جوی از تعدد نهد به وحدت روی سر وحدت بر او شود غالب وصف کثرت ازو شود غایب چون شود دور کثرتش ز نظر لفظ ایشان به آن بود در خور # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۶۹ - سؤال و جواب ور تو گویی که کاملان بسیار ما و من آورند در گفتار بی شک ایشان بسی شتافته اند وز من و ما خلاص یافته اند ما و من بر زبان چرا رانند غرض از ما و من که را دانند گویم آن کس که شد ز خویش خلاص شد به سر شهود وحدت خاص غیر مشهود خود نداند هیچ غیر ازان بر زبان نراند هیچ نشود زانش ما و من مانع هر چه گوید بر آن شود واقع من چو گوید مرادش از من اوست اوست چون مغز و لفظ ها همه پوست بلکه حق بر زبان او گویاست نطق حق از زبان او پیداست متکلم ز خود چو گوید راز جز من و ما دگر چه گوید باز قایل من چو نیست جز ذوالمن غیر ذوالمن کجا بود آن من قطره چون بحر ساخت ناچیزش که تواند ز بحر تمییزش به من و ما اگر شود گویا من و مایش بود همان دریا گرچه آرد هزار طوفان زور نفتدش در شهود بحر فتور # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۷۰ - در بیان آنکه کاملان و عارفان را ملاحظه صورت کثرت از مشاهده سر وحدت باز نمی دارد بلکه چون ابر بر سرت بارد واندر آن تیرگیت نگذارد تیرگی های تو فرو شوید وز گل تو گل صفا روید تیرگی چیست دود هستی تو خویش بینی و خود پرستی تو تیره کردی ز دود هستی روی خیز رو کن در ابر هستی شوی کیست آن ابر گفته شد زین پیش ابر خود کیست بل کزان هم بیش ابر چه بود محیط کز هر سو ابرها سایلند از کف او او محیط است و گرد او اصحاب فیص کش فیض بخش همچو سحاب خواجه بندگان کارآگاه قبله مقبلان عبیدالله روح الله روح اسلافه طول الله عمر اخلافه تافت از التماس شاه زمان از سمرقند سوی مرو عنان شاه با کبریا و جاه جلال رفت فرسنگ ها به استقبال خواجه می راند بارگی به شتاب چون فرشته که راند ابر خوشاب شاه و گردنکشان لشکر شاه که همی سودشان به چرخ کلاه سر به سر در رکاب او بودند بر رکابش جبین همی سودند همه فارغ ز خود پسندی خویش داده داد نیازمندی خویش همه آورده از بلندی رای شرط تعظیم و احترام بجای جای آن داشت که ز جاه و شکوه رفتی از جای خویش آنجا کوه لیک خواجه که کوه آیین بود بلکه کوه وقار و تمکین بود با همه بی همه فرس می راند در معارف گهر همی افشاند کرد ناگه بدین کمینه ندا که نباشد فنا جز این معنا کاین همه های و هو ز پیش و ز پس نکند ذره ای اثر در کس وین همه شغل های گوناگون نبرد مرد را ز خود بیرون الحق آن شاه مسند ارشاد خبر از حال خویشتن می داد حالش این بود بلکه صد چندین رغم صورت پرست ظاهر بین من هم از شوق می کنم سخنی ور نه مدحش چه حد همچو منی پای تا سر اگر زبان گردم نتوانم که گرد آن گردم همچو اویی سزد معرف او وین زمان در جهان چو اویی کو قرن ها دور آسمان گردد تا چو او اختری عیان گردد عمرها ابر مکرمت بارد تا چو او گوهری پدید آرد پی این خواجه گیر کین خواجه دفتر فقر راست دیباجه پای او ناسپرده نطع طمع کرد از کاینات قطع طمع بلکه کرده ز جود زود نه دیر دیده حرص طامعان همه سیر بر درش حلقه حلقه اهل نیاز حلقه ناکوفته در او باز چنبر چرخ حلقه در او حلقه قدسیان ثناگر او روی او قبله عبادت ها کوی او کعبه سعادت ها اهل حاجت چو حاجیان پیوست زده در حلقه در او دست برده از جویبار فضلش بهر چه خراسان چه ماوراء النهر دست فیاض او به رشح قم شسته از لوح ملک حرف ستم صورت کلک او کلید نجات معنی خط او کفیل حیات رقعه او به هر که شد واصل آیتی یافت ز آسمان نازل باشد آن چون نشان شاه مطاع مایه دفع ظلم و رفع نزاع سایلان را مفیض بر و نوال قابلان را مفید علم و کمال ساخت حکم شریعت و دین را طوق گردن همه سلاطین را کرده صافی به لطف عنف آمیز عالم از دود دوده چنگیز سعیش از ذیل دین به رأی درست داغ تمغا و لوث یرغو شست آری او هست ابر رحمت بار ابر را شست و شوی باشد کار چون ببارد به کوه یا هامون آرد آلودگی ازان بیرون هر چه یابد ز جنس قاذورات کاهل دین را بود ز محظورات همه را شوید از بلند و مغاک خاک را سازد از پلیدی پاک چشمه ها را کند ز آب زلال در زمین های شوره مالامال نم او چون رسد به زیر زمین بر دماند ز گل گل و نسرین ابر را چون نباشد این اوصاف نیست او ابر جز بدعوی و لاف دود خیزد ز خانه یا گلخن به فلک بر رود که ابرم من ابلهان را زند سر از خاطر انه عارض لهم ممطر اگر او ابر قطره افشان است قطره اش چون ز دیده پنهان است چون نشد سبزه ای ازو خرم چون نشد چشمه ای ازو پر نم دم آبی به تشنه ای نرساند شعله آتش کسی ننشاند غیر ازین نیستش ز ابر اثر که کند منع پرتو مه و خور مانع مه شود که در وطنی بر فروزد چراغ بیوه زنی گرمی مهر را شود پرده که فتد بر یتیمی افسرده آه ازین ابرهای جان فرسای بلکه زین دودهای ابر نمای دود در خانه ای که راه کند در و دیوار آن سیاه کند در و دیوار تو شده ست سیاه لیک ازان تیرگی نیی آگاه اینکه زان تیرگیت نیست خبر هست بر تیرگی گواه دگر خیز در پرتو کسی کن جا کت به آن تیرگی کند بینا # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۷۱ - اشارت به بعضی از اوصاف و اخلاق حضرت خواجه و اصحاب ایشان ابقاهم الله تعالی ما أمکن البقاء و رقاهم ما تیسر الارتقاء زده اصحاب و خواجه حلقه به هم چون نگین اند و حلقه در خاتم رازدانان که راز دین دانند اسم اعظم ازان نگین خوانند حبذا حلقه ای که فوج ملک حلقه در گوش آنست ز اوج فلک همچو حلقه ز خود تهی یکسر رفته از حقه سپهر بدر جایشان دور حلقه گردون لیک ازان حلقه سیرشان بیرون ملاء بالقلوب عرشیون فرقت بالجسوم فرشیون وصفشان چیست غیب حضار او ملوک کسایهم اطمار جانشان مرغ آشیانه عرش جسم شان نقد گنجخانه فرش غایبان از خود و به حق حاضر معرض از خلق و سوی حق ناظر به لباس ملوک ارزنده لیک خود را نهفته در ژنده از شریعت شعار ظاهرشان بر طریقت قرار خاطرشان سر ایشان ز قیدها مطلق در حقیقت همیشه مستغرق فی المثل گر هزار دل مرده از هواهای نفس افسرده بگذرند از حریم محفلشان زنده گردد ز مردگی دلشان یاد وقتی که وقت من خوش بود دولتم سویشان عنان کش بود هر دم آنجا گذار می کردم آب ازان چشمه سار می خوردم تشنه لب بودم و پریشان حال پیش ایشان نهاده آب زلال گردشان گشتمی و هر روزه کردمی قطره قطره دریوزه سوی هر قطره چون شتافتمی زندگانی تازه یافتمی وای آن تشنه ای که خشک دهان دور مانده ز چشمه های روان وای آن ماهیی که در تف و تاب باز ماند ز بحرهای خوش آب وای آن گوسفند تن خسته پایش از زخم سنگ بشکسته خسته و پا شکسته در صحرا مانده از گله و شبان تنها روز نزدیک شام و هر طرفی زده گرگان برای شام صفی وای او صد هزار بار هزار گر نیاید شبان و آخر کار در نیابد دل پریشانش نرهاند ز چنگ ایشانش ننماید رهش به سوی گله کندش همچنان به گرگ یله ما درین دشت گرگ خیز جهان گوسفندیم و حفظ حق چو شبان روز عمر آمده به شام اجل ما نچیده هنوز دام امل گرگ شیطان و نفس بدکردار کرده بر جان ما کمین صد بار بلکه اهل زمانه خرد و بزرگ گرد ما صف کشیده اند چو گرگ تا نیفتاده ایم از گله دور گرگ بر جان ما نیارد زور ور دمی از گله جدا مانیم ایمن از زخم او کجا مانیم گله چه بود جماعت یاران در ره جذب عشق همکاران زین جماعت اگر جدا افتی در نخستین قدم ز پا ا فتی گر توان دور ازین جماعت زیست پس یدالله علی الجماعت چیست مرکب خود سوی جماعت ران مظهر حفظ حق جماعت دان حفظ اگر چه ز حق بود در خور مظهر آن جماعت است اکثر نادر است آنکه مرد تنها رو حفظ حق افکند بر او پرتو # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۷۲ - حکایت بر سبیل تمثیل خسروی را که بود فرزندان وقت رفتن رسید ازین زندان هر یکی را به حیله کاری و فن داد تیری که زور کن بشکن یک به یک را چو قوت تن بود زور کردن همان شکستن بود تیرها دسته کرد دیگر بار نه فزون و نه کم ازان به شمار نتوانست کس که زور زند دسته تیر را به هم شکند گفت باشید اگر به هم هم پشت بشکند زود پشت خصم درشت ور بدارید از آنچه گفتم دست زودتان اوفتد ز خصم شکست یک یک انگشت اگر دهی به کسی که بود زور او کم از تو بسی تابد انگشت تو چنان به شتاب که در آن تافتن رود ز تو تاب ور به هر پنج تا بیش پنجه دستش از تافتن کنی رنجه جمع را هست قوت معتاد که نباشد میسر از آحاد # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۷۳ - در بیان سر فضیلت نماز جماعت بر نماز منفرد بنگر در نماز وقت عمل که جماعت در او بود افضل زانکه از اجتماع قوم و امام می شود نشیه نماز تمام یکی از قوم اگر بود ز غرور در نمازش ز سهو و لهو قصور باشد از رای همت عالی دیگری را نماز ازان خالی ور یکی باشد را شرایط و ارکان نبود بی تفاوت و نقصان دیگری هم بود که آن اعمال کرده باشد ادا به وجه کمال ور یکی را بود قیام و رکوع خالی از هییت خشوع و خضوع دیگری خاشع آنچنان باشد که در احوال او عیان باشد ور یکی زان میان پریشان دل باشد از فکرهای بی حاصل دیگری از خیال دور بود غرق جمعیت و حضور بود یک نماز از همه شود حاصل که به میزان دین بود کامل کامل ار نبود آن بود بی شک که بود بیش فضلش از هر یک اثر آن به همگنان برسد چون اثرهای فیض جان به جسد همه زان فیض زندگی یابد ذوق آداب بندگی یابند شود از همدلی و همکاری ذوق هر یک به دیگران ساری پیش روشندلان نیک خصال هست روشن سرایت احوال # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۷۴ - حکایتی که خدمت ارشاد مابی مولانا و مخدومنا سعدالملة والدین الکاشغری از شیخ خود خدمت مولانا نظام الدین خاموش قدس الله روحه نقل می فرموده اند کهف اصحاب سعد دین و دول منتهی در طریق علم و عمل دلش از نسبت دو عالم دور نسبت او به کاشغر مشهور گفت از پیر خود نظام الدین که به خاموش داشتی تعیین که به وقت صفای آیینه سوی مسجد شدم یک آدینه چون ز مسجد پس از ادای نماز سوی مأوای خویش گشتم باز دیدم اندر دکانچه ای تنها نوجوانی به حسن بی همتا عشقش آورد بر من آنسان زور کز دل و جان من برآمد شور ماندم از حال خویشتن حیران که دلی را که جمله کون و مکان کم بود در فروغ معرفتش چون شود مهر ذره ای صفتش قطره ای را چه زهره و یارا که تواند احاطه با دریا هر کجا تافت آفتاب قدم کی تواند نهاد سایه قدم ناگهان در مقابل آن ماه دیدم افتاده بیدلی در راه از دل و دیده غرق آتش و آب از تب عشق آن جوان در تاب روشنم شد که آن محبت و درد در دل من ازو سرایت کرد من ازان عشق هستم آزاده پرتو اوست بر من افتاده چند گامی ازو چو بگذشتم زان هوا و هوس تهی گشتم همچنین نقل کرد ازو که دمی نشدی خالی از غم و المی روز و شب رنجه بودی از اوجاع گاه تب داشتی و گاه صداع گفت روزی که رنج های گران این همه هست بر من از دگران من چو کلم همه جهان اجزا بلکه من شخص و دیگران اعضا رنج بر جزو چون بود جاری اثر آن به کل شود ساری گفت ناقل که این حدیث بلند در من انکار گونه ای افکند زید را طبع منحرف گردد چون به تب عمر و متصف گردد می زند بر دماغ بکر بخار چون ز خالد برد صداع قرار بود با من رفیق خبازی در خلا و ملا هم آوازی آتش انداخت در تنور سحر شعله آن زد از درونم سر چون دهان تنور او آتش از دهانم زبانه می زد خوش آتش او چو شعله زد از من سخن پیر شد مرا روشن که تواند که حالت دگری کند اندر کس دگر اثری همت پیر آمد اندر کار وآتشم زد به خرمن انکار زنگ انکار از دلم بزدود در اقبال بر رخم بگشود # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۷۵ - در بیان آنکه شرط صحبت آنست که همه اصحاب در معرض آن باشند که چون در یکدیگر عیبی بینند به قول یا فعل دفع آن بکنند مرد باید که یار جوی بود یار چون یافت یار شوی بود شوید از آب لطف و ابر کرم از ضمیرش غبار غصه و غم گر نشیند به دامنش گردی باشد آن گرد بر دلش دردی تا ز دامانش آن بیفشاند پا به دامن کشید نتواند یار چشم است اگر ز شهوت و خشم مویی افتاده بینی اندر چشم زود آن موی را ز چشم بچین موی در وی ز جهل سهل مبین زانکه در دیده موی ناهنجار مایه مویه گردد آخر کار خاربست مژه به گرد بصر بر خس و خار بسته راه گذر کز برون رنج آفتی ناگاه به سواد بصر نیابد راه یار چون چشم شد تو مژگان باش گرد او شو به پا چو مژگان فاش دفع کن هر اذا که از هر سوی سوی آن چشم روشن آرد روی لحظه لحظه ز خست و دونی مخراشش چو موی افزونی موی افزونی آفت دیده ست دیده زو هر دم آفتی دیده ست گر گذاریش دیده کور کند ور کنی درد و رنج زور کند بلکه صد پی به کندنش چاره گر کنی بر دمد دگر باره نه به کندن توانی از وی رست نه بر آزار او صبور نشست خودپسندان ناپسندیده موی افزونی اند در دیده دیده از دیدشان نگه می دار ور نبینی ز دیدشان آزار ز آتش کیدشان بکش دامن پیش ازان دم که سوزدت خرمن آتش کید بر فروخته اند خرمن بس کسان که سوخته اند اول اظهار اعتقاد کنند دم تسلیم و انقیاد زنند هر کجا پا نهی به راه و گذر به ارادت نهند آنجا سر ور به آزارشان بر آری دست گردن خود کنند پیش تو پست گر زنی سنگ گوهرش خوانند بر سر خود چو تاج بنشانند کانچه آید ازان کف و پنجه حاش لله که کس شود رنجه محنت تو کلید راحت ماست ذلت تو مزید دولت ماست لله و فی الله است یاری ما به غرض نیست دوستداری ما رنج محنت ز دوستان خدای هست راحت فزای و رنج زدای داغشان باغ و رنجشان گنج است گنجشان از کرم گهر سنج است ما ز آزارشان نیازاریم قهر ایشان به لطف برداریم قهرشان بهر امتحان باشد امتحان فضل و امتنان باشد در زر خالص آن که دارد شک زند از بهر امتحانش محک بر محک چون بود تمام عیار خرد آن را به قیمت بسیار بی محک ها درین سرای مجاز سره از قلب کی شود ممتاز از مریدان کنند افسانه که فلان مرد بود و مردانه صبر بر امتحان شیخ نمود در دولت به روی خود بگشود زین مقوله هزار کذب و گزاف با تو گویند و تو ز خاطر صاف همه را راستگوی پنداری کذبهاشان به صدق برداری بنشینی و ریش پهن کنی بگشایی زبان به خوش سخنی همه را رازدار خود سازی راز دل با همه بپردازی با همه خواه خواجه خواه فقیر کنی آمیزشی چو شکر و شیر چون برآید بر این نسق یک چند شود از هر طرف قوی پیوند لیک از آزمون گوناگون آید از پرده حیله ها بیرون آن غرض ها که بودشان در سر گردد از قول و فعلشان ظاهر شود احوال ظاهر ایشان یوم تبلی السرایر ایشان خبث سیرت ز صورت و سیما بر تو گردد یگان یگان پیدا چون غرض ها شود تو را روشن دوستان را شوی به جان دشمن غرض آنجا که بار بگشاید دوستی را مجال تنگ آید رخت بندد ز دل وفا و وفاق خانه گیرد به سینه بغض و نفاق لیک بهر حقوق پیشینه داری آن را نهفته در سینه شرمت آید که از پس یاری لب گشایی به بغض و کین داری دل تو از نفاق گیرد هم کز نفاقت رسد هزار الم دمبدم حیله ای برانگیزی که از ایشان به حیله بگریزی صد دغا و دغل به پیش آرند حیله های تو باد انگارند هر طرف صد وسیله انگیزند تا دگر باره با تو آمیزند بگذری تو ازان جفا کیشان وین عجب کز تو نگذرند ایشان هیچ از ایشان رهید نتوانی چون شناور به خرس درمانی # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۷۶ - قصه آن خرس که آبش می برد شخصی تصور کرد که خیکی است پر بار، رفت تا آن را بگیرد، خرس در وی آویخت، آن شخص به وی درماند، دیگری از کناره فریاد کرد که خیک را بگذار و بیرون آی. گفت من او را گذاشته ام او مرا نمی گذارد خرسی از حرص طعمه بر لب رود بهر ماهی گرفتن آمده بود ناگه از آب ماهیی برجست برد حال به صید ماهی دست پایش از جای شد در آب فتاد پوستین زان خطا در آب نهاد ای بسا کس که حرص زد راهش آب ناخورده کشت در چاهش آب بهر حیات خود طلبید لیک ازان جز هلاک خویش ندید آب بس تیز بود و پهناور خرس مسکین در آب شد مضطر دست و پا زد بسی و سود نداشت عاقبت خویش را به آب گذاشت از بلا چون به حیله نتوان رست باید آنجا ز حیله شستن دست همچو خیکی که پشم ناکنده باشد از رخت و پخت آگنده بر سر آب چرخ زن می رفت دست شسته ز جان و تن می رفت دو شناور ز دور بر لب آب بهر کاری همی شدند شتاب چشمشان ناگهان فتاد بر آن از تحیر شدند خیره در آن کان چه چیز است مرده یا زنده ست پوستی از قماش آگنده ست آن یکی بر کناره منزل ساخت وان دگر خویش را در آب انداخت آشنا کرد تا به آن برسید خرس خود مخلصی همی طلبید در شناور دو دست زد محکم باز ماند از شنا شناور هم اندر آن موج گشته از جان سیر گاه بالا همی شد و گه زیر یار چون دید حال او ز کنار بانگ برداشت کای گرامی یار گر گران است پوست بگذارش هم بدان موج آب بسپارش گفت من پوست را گذاشته ام دست از پوست باز داشته ام پوست از من همی ندارد دست بلکه پشتم به زور پنجه شکست جهد کن جهد ای برادر بوک پوست دانی ز خرس و خیک ز خوک نبری خرس را ز دور گمان پوستی پر قماش و رخت گران نکنی خوک را ز جهل خیال خیکی از شهد ناب مالامال گر تو گویی ستوده نیست بسی که نهی خرس و خوک نام کسی گویم آری ولی بداندیشی کش نباشد بجز بدی کیشی جز بدی و ددی نداند هیچ مرکب بخردی نراند هیچ خرس یا خوک اگر نهندش نام باشد آن خرس و خوک را دشنام بزهی گر بود درین اقوال زان دو باید نه از وی استحلال ای خدا دل گرفت ازین سخنم چند بیهوده گفت و گوی کنم زین سخن مهر بر زبانم نه هر چه مذموم ازان امانم ده از بدی و ددی مده سازم وز بدان و ددان رهان بازم هر که دل ز آرزوی او خوش نیست به زبان گفت و گوی او خوش نیست چون توان یاد دوستان کردن دل ازان یاد بوستان کردن حیف باشد حکایت دشمن رفتن از بوستان سوی گلخن چون حدیث خسان نه بهبود است باز گردم به آنچه مقصود است # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۷۷ - رجوع به آنچه پیش از این اشارتی به آن رفته بود پیش ازین ذکر قاصد و نامه زد به لوح بیان رقم خامه نامه ای بود بس عظیم الشان قرة العین خواجه مرسل آن حاصل نامه آنکه می باید چند بیتی روان به نظم آید در بیان عقاید اسلام کافی اندر بیان آن و تمام آن عقاید که ضبطش آسان است واندر آن خاص و عام یکسان است هر که هست اهل سنت و دیندار باشد او را ز حفظ آن ناچار اینک آن را همی کنم املا مستعینا بربنا الأعلی # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۱ - آغاز بعد حمد خدا و نعت رسول بشنو این نکته را به سمع قبول که نخستین فریضه بر عاقل عاقلی کز بلوغ شد کامل نیست بیرون از اینکه بپذیرد در دل و جان خویشتن گیرد بعد ازان بی تردد و انکار به زبان هم زند دم اقرار کافریننده ایست آدم را بلکه ذرات جمله عالم را کز عدمشان ره وجود نمود جاودان هست و بود و خواهد بود هست بی تهمت شمار یکی نیست اندر یگانگیش شکی کرد بعث محمد عربی تا بود خلق را رسول و نبی هر که ثابت شود به قول ثقات که محمد علیه الف صلات داد ما را خبر به موجب آن واجب آید به آن ز ما ایمان این بود مجمل سخن بی قیل شرح آن گوش کن علی التفصیل # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۲ - فی وجوده سبحانه و تعالی هر که را عقل خرده بین باشد پیش وی این سخن یقین باشد کاسمان و زمین و هر چه در او باشد از جسم و جان چه کهنه چه نو نیست آن را ز صانعی چاره که بود فیض بخش همواره خانه بی صنع خانه ساز که دید نقش بی دست خامه زن که شنید هر چه آورده سوی هستی پی یافته هستی و بقا از وی نه عرض ذات او و نی جوهر هر چه بندی خیال ازان برتر همه محتاج او نشیب و فراز و او مبرا ز احتیاج و نیاز اول او بود و کاینات نبود یافت زو جمله کاینات وجود آخر او ماند و نماند کس کنه او را جز او نداند کس از همه در صفات و ذات جدا لیس شی ء کمثله ابدا # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۳ - فی وحدته سبحانه و تعالی واحد است او به ذات خویش و احد وحدتی برتر از شمار و عدد هر که را وحدتش شود مشهود از عدد فارغ است و از معدود ساحت عزتش بود زان پاک که کند کس توهم اشراک ره به امکان نیافت همتایش تنگنای محال شد جایش گر خدا بودی از یکی افزون کی بماندی جهان بدین قانون در فیض وجود بسته شدی تار و پود بقا گسسته شدی همه عالم شدی عدم با هم بلکه بیرون نیامدی ز عدم داند آن کش ز عقل باشد بهر که دو شه را چو جا شود یک شهر سلک جمعیت از نظام افتد رخنه در کار خاص و عام افتد # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۴ - اشارة الی صفاته سبحانه به صفات کمال موصوف است به نعوت جلال معروف است باشد اسمای او چنان بسیار که بود برتر از قیاس و شمار در خبر گرچه هست صد کم یک هست نسبت به آن جناب اندک ورچه باشد هزار و یک مشهور نیست اندر هزار و یک محصور همه پاک از شر و بری از شین همه با ذات او نه غیر و نه عین # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۵ - اشارت به حیات از صفاتش یکی حیات آمد که امام همه صفات آمد نه حیاتش به روح و نفس و تن است بلکه او زنده هم به خویشتن است او به خود زنده ایست پاینده زندگان دگر به او زنده # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۶ - اشارت به علم هست بعد از حیات علم و شعور علمی از سبق جهل و فکرت دور متعلق به جمله کلیات متجاوز ازان به جزییات ذره ای نیست در مکین و مکان که نه علمش بود محیط به آن عدد ریگ در بیابان ها عدد برگ ها به بستان ها همه نزدیک او بود ظاهر همه در علم او بود حاضر # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۷ - اشارت به ارادت وز پی آن بود ارادت و خواست خواستی لایزال بی کم و کاست فعل هایی که از همه اشیا نو به نو در جهان شود پیدا گر ارادی بود چو فعل بشر ور طبیعی بود چو سیل و حجر منبعث جمله از مشیت اوست مبتنی بر کمال حکومت اوست نخلد بی ارادتش خاری نگسلد بی مشیتش تاری فی المثل گر جهانیان خواهند که سر مویی از جهان کاهند گر نباشد چنان ارادت او نتوان کاستن سر یک مو ور همه در مقام آن آیند که بر آن ذره ای بیفزایند ندهد بی ارادت او سود نتوانند ذره ای افزود # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۸ - اشارت به قدرت بعد ازان قدرتی بود کامل مر مرادات را همه شامل در همه کار در همه حالت کارگر بی توسط آلت اثر آن به هر عدم که رسید رخت با خطه وجود کشید # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۹ - اشارت به سمع و بصر هر یک از وصف سمع و وصف بصر هست جز علم معیتی دیگر نیست از گوش سر شنیدن او نیست موقوف دیده دیدن او بشنود خدا دور یا نزدیک بیند ار روشن است ور تاریک حال هر ممکنی به کتم عدم بیند و داند او نه بیش و نه کم وز سؤال و طلب هر آنچه رود بر زبانش یگان یگان شنود # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۱۰ - اشارت به کلام وآخرین وصف کان کلام بود نه به حلق و زبان و کام بود بر کلامش سکوت سابق نی تهمت خامشیش لاحق نی حق تعالی چو بی عبارت و حرف با عدم گفته نکته های شگرف عدم آمد ز ذوق آن سخنان به فضای وجود رقص کنان # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۱۱ - اشارة الی افعاله سبحانه حادثات جهان چه شر و چه خیر همه تقدیر او بود لاغیر فعل ما خواه زشت و خواه نکو یک به یک هست آفریده او نیک و بد گرچه مقتضای قضاست این خلاف رضا و آن به رضاست هر چه خواهد کند ز منع و عطا نیست کس را مجال چون و چرا عدل و فضل است سوی او منسوب ظلم باشد ز فعل او مسلوب # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۱۲ - اشارت به وجود ملائکه زانچه از علم آمده به عیان صنف اول صف ملایکه دان بندگانند جمله فرمانبر ناکشیده به کفر و عصیان سر متصف نی به مادگی و نری وز زناشوهری همیشه بری همه از وصمت عناد مصون مستقر در مقام لایعصون بعضی اندر شهود حق دایم در جمال و کمال او هایم بی خبر زانکه در نشیمن بود عالمی هست و آدمی موجود دیده بر غیر حق نیندازند با خود و غیر خود نپردازند قسم دیگر مدبر اشباح متصرف در آن صباح و رواح کرده هر یک به موجب تقدیر در هیاکل تصرف و تدبیر گردش آسمان از ایشان است جنبش جسم و جان از ایشان است نفتد قطره ای نم باران ز ابر بر شهر و دشت و کهساران که نه با آن فرشته ای آید کش بر آنجا برد که می باید ندمد برگ تازه ای از شاخ در چمن ها و بیشه های فراخ که نه جمعی فرشته را به مثل باشد اندر وجود آن مدخل از ملایک چهار مشهورند که به اسماء خویش مذکورند وحی تنزیل کار جبریل است نفخ در صور از سرافیل است کافل رزقهاست میکاییل قابض روحهاست عزراییل چار دیگر موکل بشرند که نویسندگان خیر و شرند دو به روزند با وی و دو به شام بر یمین و یسار کرده مقام کاتب الخیر آن یکی ز یمین شر و عصیان رقم زند دومین می توانند پیش چشم بشر که نمایند خویش را به صور خاصه در چشم هادیان سبل از اولواالعزم و انبیا و رسل # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۱۳ - اشارة الی الایمان بالانبیاء علیهم السلام انبیا برگزیدگان حق اند برده از کل ما خلق سبق اند بر سوای خود از بنی آدم فضل دارند بر ملایکه هم نفس شیطان به قصد جرم و گناه نتواند زند بر ایشان راه ور به فرض محال یا نادر از یکی زلتی شود صادر پیش ارباب شرع و دین آن هم مشتمل بر مصالح است و حکم آدم آن دم که خورد گندم را تخم می کاشت نسل مردم را دانه ای را که خورد ازان شجره شد وجود من و تواش ثمره # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۱۴ - اشارة الی افضلیة نبینا صلی الله علیه و سلم هست بر مقتضای فضل ازل بعضی از بعضی افضل و اکمل وز همه افضل احمد عربیست که ز حق سوی ما رسول و نبیست آن فضایل که انبیا را بود وان شمایل که اصفیا را بود گر شود جمله مجتمع با هم همه باشد ز فضل احمد کم هر نبی را که حجتی دادند جانب امتی فرستادند نیست مبعوث پیش شرع شناس غیر احمد کسی به کافه ناس # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۱۵ - اشارة الی ختمیته صلی الله علیه و سلم خاتم الانبیاء و الرسل است دیگران همچو جزو و او چو کل است از پی او رسول دیگر نیست بعد ازو هیچ کس پیمبر نیست چون در آخر زمان به قول رسول کند از آسمان مسیح نزول پیرو دین و شرع او باشد تابع اصل و فرع او باشد دین همین شرع و دین او داند همه کس را به دین او خواند # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۱۶ - فی شریعته صلی الله علیه و سلم شرع او ناسخ شریعتهاست هر شریعت که غیر آنست هباست گر فتد حکم شرع آن سرور متفق با شریعت دیگر نیست آن را متابعت اصلا جز ازان رو که شرع اوست روا # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۱۷ - اشارة الی معراجه صلی الله علیه و سلم برد بیدار حق شب از بطحا به تن او را به مسجد اقصی کرد از آنجا مقر به پشت براق متوجه به قطع سبع طباق بر سماوات یک به یک بگذشت با همه انبیا ملاقی گشت دید هنگام عرض خلد و جحیم هر که بود اندر آن دو جای مقیم چون شد اطباق آسمان ها طی ماند در سدره جبرییل از وی رفت از آنجا به یاری رفرف به مقامی ز پیشتر اشرف بلکه جایی که جا نبود آنجا محرمی جز خدا نبود آنجا دیدنی ها بدید آنچه بدید وانچه بود از شنیدنی بشنید روی از آنجا به جای خویش آورد خوابگاهش هنوز ناشده سرد # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۱۸ - اشارت به معجزات انبیا علیهم السلام خرق عادات از نبی و ولی هست بر فضلشان دلیل جلی اگر اظهار آن میان امم هست با دعوی نبوت ضم باشد آن معجزه به عرف انام ور نه آمد کرامت آن را نام از ولی خارقی که مسموع است معجز آن نبی متبوع است معجزاتی که انبیا را بود مثل آنها رسول ما را بود ای بسا معجزه که او را هست که نداده ست انبیا را دست # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۱۹ - اشارت به کتاب های خدای تعالی هست حق را کتاب ها بسیار گشته نازل بر انبیای کبار صد و چار است در خبر مذکور لیکن آن را در آن مدان محصور هر کتابی که کرده حق انزال باش مؤمن به آن علی الاجمال همچو تورات آن کتاب کریم بر کلیم و صحف بر ابراهیم دیگر انجیل کامده ست فرود بر مسیح و زبور بر داوود جامع این چهار قرآن است که محمد مبلغ آن است معنی و لفظ آن بود معجز ناید از خلق مثل آن هرگز فصحای عرب اگر به تمام سحر ورزند در ادای کلام عاجز آینده و قاصر و مضطر یکسر از مثل سوره اقصر # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۲۰ - اشارت به آنکه کتاب الله قدیم است چون کتاب خدا کلام خداست از صفات کلام بنده جداست مکن از حق کران چو معتزلی لایزالیش دان و لم یزلی حرف و صوتی که نو به نو حادث می شود نیست چون دو آن لابث باشد آن پیش عقل خرده شناس مر کلام قدیم را چو لباس دمبدم گر شود لباس بدل شخص صاحب لباس را چه خلل # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۲۱ - اشارت به فضیلت امت و شرف آل و اصحاب او صلی الله علیه و علی آله و سلم امت احمد از میان امم باشد از جمله افضل و اکرم اولیایی کز امت اویند پیرو شرع و سنت اویند رهبران ره هدی باشند بهتر از غیر انبیا باشند خاصه آل پیمبر و اصحاب کز همه بهترند در هر باب وز میان همه نبود حقیق به خلافت کسی به از صدیق وز پی او نبود ازان احرار کس چو فاروق لایق آن کار بعد فاروق جز به ذی النورین کار ملت نیافت زینت و زین بود بعد از همه به علم و وفا اسدالله خاتم الخلقا جز به آل کرام و صجب عظام سلک دین نبی نیافت نظام نامشان جز به احترام مبر جز به تعظیم سویشان منگر همه را اعتقاد نیکو کن دل ز انکارشان به یک سو کن هر خصومت که بودشان با هم به تعصب مزن در آنجا دم بر کس انگشت اعتراض منه دین خود رایگان ز دست مده حکم آن قصه با خدای گذار بندگی کن تو را به حکم چه کار وان خلافی که داشت با حیدر در خلافت صحابی دیگر حق در آنجا به دست حیدر بود جنگ با او خطا و منکر بود آن خلاف از مخالفان مپسند لیکن از طعن و لعن لب دربند گر کسی را خدای لعنت کرد نیست لعن من و تواش در خورد ور به احسان و فضل شد ممتاز لعن ما جز به ما نگردد باز # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۲۲ - اشارت به آنکه تکفیر اهل قبله جایز نیست هر که شد ز اهل قبله بر تو پدید که به آورده نبی گروید گرچه صد بدعت و خطا و خلل بینی او را ز روی علم و عمل مکن او را به سرزنش تکفیر مشمارش ز اهل نار و سعیر ور ببینی کسی ز اهل صلاح که رود راه دین صباح و رواح از مناهی شود بکل یک سوی با اوامر نهد بکلی روی کند از فرض ها و نافله ها سوی عقبی روانه قافله ها به یقین اهل جنتش مشمار ایمن از روز آخرش مگذار مگر آن کس که از رسول خدا شد مبشر به جنت المأوی گرچه ده کس بود به آن مشهور اندر آن ده مدارشان محصور زانکه جمعی ز آل پاک سرشت هم بشارت رسیدشان به بهشت # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۲۳ - اشارت به عذاب قبر و سؤال منکر و نکیر هر که را زیر خاک شد منزل دو فرشته به صورتی هایل پیشش آیند ز ایزد متعال امتحان را ازو کنند سؤال که خدای تو و نبی تو کیست زان همه دین که بود دین تو چیست گر بگوید جوابشان به صواب برهد از غم عذاب و عقاب فسحت قبر او بیفزایند روزنی در بهشت بگشایند گردد او را عیان چه صبح و چه شام که کجا دارد از بهشت مقام ور نگوید جوابشان در خور آهنین گرزی آیدش بر سر ناله او به وقت گرز خوری بشنود غیر آدمی و پری آدمی و پری اگر شنوند همه از خواب و خور نفور شوند تنگی گورش آنچنان فشرد که دو پهلوی او ز هم گذرد بگشایند روزنی ز سقر که در آن بنگرد به شام و سحر جای خود را ببیند از دوزخ آوخ از حالتی چنین آوخ # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۲۴ - اشارت به نفختین چون شود نوبت جهان آخر وز قیامت نشانه ها ظاهر نشود یافت هیچ کس به جهان کالله الله برآیدش به زبان مر سرافیل را دهد دستور حق تعالی که در دمد در صور زان دمیدن خلایق عالم همه میرند چون چراغ از دم عمرها زیر گنبد دوار نبود از جنس آدمی دیار بار دیگر ز حق شود مأمور که کند نفخ صور صاحب صور در دمد در قوالب و ابدان به یکی دم زدن هزاران جان گرچه ابدان بود پراکنده همچو آتش به دم شود زنده # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۲۵ - اشارت به تطایر صحایف از پی نفخ صور نوع بشر چون شود حشر کرده در محشر سویشان بعد از انتظارگران نامه های عمل کنند پران سعدا را دهند بهر شرف نامه از سوی دست راست به کف اشقیا را صحیفه ها در مشت از سوی چپ دهند یا پس پشت # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۲۶ - اشارت به میزان وضع میزان کنند از پی آن تا بسنجند طاعت و عصیان آن کش افزود کفه حسنات شاد زی گو که شد ز اهل نجات وان که افزود پله عصیان خون گری گوی که ماند در خسران # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۲۷ - اشارت به صراط چون ز میزان و وزن آن برهند بر جهنم پلی عجب بنهند پلی آنسان که از قدم تا فرق عابر آن بود در آتش غرق تیز چون تیغ بلکه افزون هم عرض آن موی بلکه از مو کم هر که باشد ز مؤمن و کافر بر سر پل کنندگشان حاضر هر که کافر بود چو بنهد پای قعر دوزخ شود مر او را جای مؤمنان را ز حق رسد تأیید لیک بر قدر قوت توحید هر که را بر طریقت نبوی خود نبوده ست غیر راست روی دوزخ از نور او کند پرهیز بگذرد همچو برق خاطف تیز یا چو مرغ پران و باد وزان یا چو چیز دیگر فروتر از آن وان که ضعفی بود در ایمانش نبود زان گذشتش آسانش بلکه در رنج آن گذرگه تنگ باشد او را به قدر ضعف درنگ لیک یابد خلاصی آخر کار گرچه بیند مشقت بسیار # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۲۸ - اشارت به مواقف عرصات پنجه آمد مواقف عرصات که مطیعان بایستند و عصات کرده آماده خالق داور بهر هر موقفی سؤال دگر هر که گوید جواب خود به صواب طی هر موقفی کند به شتاب ور نه در هر یکی ز سختی حال رنج بیند هزار سال و ملال # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۲۹ - اشارت به خلود کفار در نار و خروج بعض عصات به شفاعت هر که افتد به دوزخ از کفار جاودان جای او بود در نار ور بود مؤمن فتاده ز راه سوزد آنجا به قدر جرم و گناه یا خود او را شفاعت شفعا برهاند ازان جزا و سزا ور دری از شفیع نگشاید ارحم الراحمین ببخشاید # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۳۰ - اشارت به حوض کوثر چون ز دوزخ کنند خلق گذر شست و شویی کنند در کوثر دود دوزخ ز خود فرو شویند سوی جنت سرای خود پویند # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۳۱ - اشارت به درجات بهشت و خلود در آن و رؤیت حق سبحانه درجات بهشت باشد هشت که به قول ثقات ثابت گشت گر کسی را به قدر علم و عمل دهد آنجا خدا مقام و محل جاودان در مقام خود باشد هرگزش دل ز غصه نخراشد نعمت او بود برون ز شمار برتر از جمله نعمت دیدار که ببیند خدای را به بصر چون شب چارده مه انور هست دیدار حق اجل نعم و به انتهی الکلام و تم # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۳۲ - گفتار در ختم دفتر اول از کتاب سلسلة الذهب و حواله آنچه تقریب سخن به آن رسیده بود به دفتر دیگر چون شد این اعتقاد نامه درست باز گردم به کار و بار نخست کار من عشق و بار من عشق است حاصل روزگار من عشق است سر رشته کشیده بود به عشق دل و جان آرمیده بود به عشق به سر رشته خود آیم باز سخن عاشقی کنم آغاز هرگز آن رشته را خلل مرساد تا به حشرم مهار بینی باد آن نه رشته سلاسل ذهب است نام رشته بر آن نه از ادب است بهر شیران بود سلاسل زر هر که شیر است ازان نپیچد سر این مسلسل سخن که می خوانی هم ازان سلسله ست تا دانی تا نجوشد ز سینه عشق سخن نتوان داد شرح عشق کهن می زند جوش عشقم از سینه تا دهم شرح عشق دیرینه لیک بیم ملال بی ذوقی که ندارد به شرح آن شوقی می کند بند راه شوق بیان می نهد مهر خامشی به دهان پس همان به که لب فرو بندم بیش از این گفت و گوی نپسندم گر مددگار من شود توفیق که کنم درس عشق را تحقیق بهر آن دفتری ز نو سازم داستانی دگر بپردازم ور بماند جواد عمر از سیر ختم الله لی بما هو خیر # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۱ - آغاز دفتر ثانی مثنوی ملقب به سلسلة الذهب المتوسل بها الی اعز مقصد و اجل مطلب بسم الله الرحمن الرحیم هست صلای سر خوان کریم بشنو ای گوش بر فسانه عشق از صریر قلم ترانه عشق قلم اینک چو نی به لحن صریر قصه عشق می کند تقریر عشق مفتاح مخزن جود است هر چه بینی به عشق موجود است هیچ جنسی ز سافل و عالی نیست از عشق و حکم آن خالی حق چو بر خویشتن تجلی کرد یافت خود را در آن تجلی فرد دید ذاتی به وصف های کمال متصف در حریم عز و جلال وصف های همیشه لازم ذات کسب کرده ز وی بقا و ثبات هر چه دارد ز نام غیر نشان نیست دخلش در اتصاف به آن چون وجوب وجود و قدس قدم بی نیازی ز عالم و آدم آن که دارد ز علم و دانش کام نهد آن را کمال ذاتی نام لیک در ضمن آن کمال دگر دید موقوف بر ظهور اثر پیش اهل شعور و دانایی لقب آن کمال اسمایی وان ظهور حق است در اطوار مختلف در خصایص و آثار بس شهود تطورات ظهور کش به آنها بود شعور و حضور وین ظهور و شهود را دانا می شمارد جلا و استجلا آمدن در صور کمال جلاست دیدن آن کمال استجلاست حق چو حسن کمال اسما دید آنچنانش نهفته نپسندید خواست اظهار آن کمال کند عرض آن حسن و آن جمال کند خواست تا در مجالی اعیان سر مستور او رسد به عیان چون ز حق یافت انبعاث این خواست فتنه عشق و عاشقی برخاست هست با نیست عشق در پیوست نیست زان عشق نقش هستی بست نیست چون فیض نور هستی یافت روی همت به منبع آن تافت سایه و آفتاب را با هم نسبت جذب عشق شد محکم # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۲ - اشارت به آنکه محبت هر چند از جانبین است اما اصل در آن محبت حضرت حق است سبحانه مر بنده را چنانکه عشق هر چند بین بین آمد میل و جذبی ز جانبین آمد لیک عشق حق است اصل در آن پرتو آن فتاده بر دگران تا بر اهل طلب خدای مجید متجلی نشد به اسم مرید به ارادت نشد کسی موصوف به محبت نشد کسی معروف ذات حق با همه صفات به هم جز وجوب وجود و نعت قدم در حقیقت باسرها ساریست در مجاری جسم و جان جاریست لیک پرده ز روی خود نگشاد هیچ جا جز به قدر استعداد آن یکی مستعد دانایی وان دگر قابل توانایی علم و دانش ازان یکی زد سر فعل و قدرت نمود ازان دیگر شد یکی مظهر ارادت و خواست شیوه عاشقی ازو برخاست تافت بر وی جمال عز قدم در ره عاشقی نهاد قدم # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۳ - اشارت به ملائکه مهیمین که لایزال در شهود جمال حضرت حق مستهلکند و مستغرق از ملایک جماعتی هستند کز می عشق جاودان مستند نی ز خود نی ز خلقشان خبری نی به خود نی به خلقشان نظری برده از خلق در وجود سبق در شهود حق اند مستغرق عارفانی که راه دین پویند نام ایشان مهیمین گویند ز آدمیزاده نیز بسیارند که ازین شیوه بهره ای دارند جسم شان در مجاهدت قایم جان شان در مشاهدت هایم در بریده ز دنیی و عقبی کرده از هر دو روی در مولی # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۴ - سلطان العارفین قدس الله تعالی سره در بادیه کله ای دید بر وی نوشته خسرالدنیا و الآخرة از زمین برداشت و بوسه داد و فرمود که این سر صوفیی است که دو جهان را برای خدای درباخته است بحر بس ژرف و یم بس طامی قطب حق بایزید بسطامی بود روزی به بادیه گذران دید فرسوده کله ای و بر آن آیتی ثبت بود کش معنی بود خسران دنیی و عقبی چون بر آن سر نوشته را نگریست بوسه ها زد بر آن و زار گریست کین سر صوفیی ست افتاده دو جهان را برای حق داده برگزیده زیان هر دو سرای تا بود سودش از میانه خدای ای خوش آن کس که شد پی این سود به زیانکاری جهان خوشنود از دو عالم همین خدا طلبید دو جهان داد و یک خدای خرید هر چه بودش ز جنس دنیی و دین باخت در عشق حق خلیل آیین # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۵ - اشارت به قصه امتحان ملائکه مر ابراهیم خلیل را صلوات الرحمن علیه و در باختن آنچه داشت از مواشی و نعم و اموال در محبت حق سبحانه و تعالی چون خلیل الله آن امام کرام یافت از حق مواید انعام افسر دولتش نهاد به سر خلعت خلتش فکند به بر شد پی رهروان صاحبدل بر دل پاک او صحف نازل کثرت مالش از عدد بگذشت رمه و گله اش ز حد بگذشت کوه و در پر مواشی نعمش شهر و ده پر حواشی خدمش لیک با این همه نمی آسود پی کسب رضای حق می بود روز بودی به شغل مهمانی شب در اندیشه خدا خوانی در مقام مجاهدت قایم در عبادت قدم زدی دایم حال او را چو قدسیان دیدند جز به میزان ظن نسنجیدند می ز پیمانه گمان خوردند ظن به حال وی آنچنان بردند کان همه جد و جهد دمبدمش نیست جز در مقابل نعمش عشق نعمت زده ست ره بر وی عشق منعم نبرده سویی پی عشق فعلیست آن و اسمایی نیست از عشق ذات شیدایی عشق کان منتشی نه از ذات است هدف تیرهای آفات است فعل معشوق وصف او به مثل چون به اضداد خود شوند بدل عاشقان را فسرده گردد دل گرمی عشقشان شود زایل ور بود عشق منبعث از ذات باشد آن عشق را بقا و ثبات ذات با هر صفت شود پیدا عاشق از عشق آن بود شیدا گر رضا باشد آن صفت ور قهر جان عاشق ز هر دو یابد بهر # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۶ - اذن کردن حق سبحانه و تعالی ملائکه را در امتحان کردن ابراهیم صلوات الرحمن علی نبینا و علیه حق چو آن وهم و آن گمان دانست چاره آن در امتحان دانست بهر نقد خلیل خواست محک داد فرمان که فرقه ای ز ملک خلعت از صورت بشر کردند سبحه گویان بر او گذر کردند بانگ تسبیح و نعره تهلیل بر گرفتند در جوار خلیل زان نوای و صدای جان افزای عقل و هوش خلیل رفت از جای نام جانان شنید و جان افشاند آستین بر همه جهان افشاند ای خوش آن نغمه های دردآمیز که بود ذوق بخش و شورانگیز بر کند عقل را ز بیخ و ز بن نو کند در درونه عشق کهن چون شدند آن گروه سبحه سرای خامش از سبحه های هوش ربای با خود آمد خلیل و داد آواز کین نوا را ز نو کنید آغاز جان من از سماع ناشده سیر بر خموشی چرا شدید دلیر حالت صوفیان نگشته تمام بر مغنی بود سکوت حرام نیست در مذهب مسلمانی جز به اتمام ذبح قربانی مرغ را کز کف تو دانه کش است نیم بسمل رها کنی نه خوش است یا مکن قصد هیچ جانداری یا چو کشتی تمام کش باری نیم کشته نه مرده نی زنده ست جان عاشق به آن نه ارزنده ست حال اهل ضلال در عقبی لایموت آمده ست و لا یحیی قدسیان گوهر ادب سفتند در جواب خلیل حق گفتند تا کی این ذکر رایگان گوییم کار کردیم مزد آن جوییم کار بی مزد هیچ کس نکند مزد دیده ز کار بس نکند کار خواهی به مزد بگشا دست گره از کار مزد بگشاده ست زانچه دارم ز مال گفت و عقار می کنم بر شما دو دانگ نثار بار دیگر کنید بهر خدا این نوای طرب فزای ادا بر بیان بلیغ و لفظ فصیح برگرفتند قدسیان تسبیح بانگ قدوس و نعره سبوح شد براهیم را مهیج روح دل و جانش در اهتزاز آمد وجد و حال گذشته باز آمد وجد و حالی چنانکه هست محال درک آن پیش عقل و وهم و خیال بلکه نارسته از خیال و گمان نیست ادراک آن تو را امکان قدسیان باز لب فرو بستند زان صدا و خموش بنشستند بانگ برداشت آن ستوده سیر که فدا می کنم دو دانگ دگر باز این ذکر را اعاده کنید شورش و وجد من زیاده کنید جان من ماهی است و ذکر حق آب صبر ماهی از آب نیست صواب ماهی از آب صبر نتواند ور کند صبر زنده کی ماند هر چه از آب بر کنار بود آن نه ماهی که سوسمار بود سوسمار است زیر ریگ روان ماهیش می برند خلق گمان سبحه خوانان که مزد جوی شدند مزد دیدند و سبحه گوی شدند های و هویی فکند در ملکوت ذکر ذوالکبریاء و الجبروت شد خلیل از سماع آن بی خویش ساخت طی پرده وجود از پیش کرد بر خود لباس هستی شق سر برون زد ز جیب هستی حق چون دگر باره زمره ملکوت بر لب خود زدند مهر سکوت ناله شوق برگرفت خلیل کانچه دارم من از کثیر و قلیل جمله را می کنم فدای شما تا ز هم نگسلد نوای شما منشینید ازین سرود خموش که شدم در سماع آن همه گوش باز آغاز آن نوا کردند ورد تسبیح خود ادا کردند شد خلیل از نوای ایشان مست داد یکبارگی عنان از دست وقت خوش یافت زان ترانه خوش دست همت فشاند صوفی وش هر چه بودش ز ملک و مال پسند جمله در پای مطربان افکند در سماعی که در وی از سر ذوق نفشاند حریق شعله شوق بر خود و خلق آستین وداع گرد خود گشتن است و آن نه سماع ز آتش امتحان چو ابراهیم خالص آمد چو زر ناب و سلیم قدسیان پیش او شدند عیان که رسولیم از خدای جهان آدمی نیستیم ما ملکیم نقد پنهانی تو را محکیم آمده بهر امتحان توییم ناقد مخزن نهان توییم لله الحمد کامدی به شمار چون زر ده دهی تمام عیار تو خلیلی و در تو عشق خدای متخلل شده ز سر تا پای جزو جزو تو از قدم تا فرق گشته در خلت و محبت غرق بنده منعمی نه بند نعم از فوات نعم تو را چه الم گر نعم فی المثل نقم گردد نیست عشق تو آن که کم گردد چون دلت از خدای نشکیبد تاج خلت همین تو را زیبد هر گمانی که داشتیم تو را گشت روشن که سهو بود و خطا عشق تو ذاتی است نه عرضی گشته صافی ز شوب هر غرضی عشق چون بر جمال ذات بود حاش لله که بی ثبات بود # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۷ - اشارت به تقسیم محبت به ذاتی و صفاتی و افعالی و آثاری یا بود عشق منتشی از ذات یا بود منبعث ز حسن صفات یا ز افعال یا ز آثارش می شمر منحصر درین چارش عشق ذات آن بود که باشد دل سوی حق خالی از غرض مایل باز یابد ز خویشتن طلبی که نباشد معینش سببی کششی خیزد از درونه جان که عبارت ازان کشش نتوان هم عبارت ازان بود کوتاه هم اشارت در آن بود گمراه گر بپرسی که کیست محبوبیت زین تک و پوی چیست مطلوبت خوابت از چشم اشکبار که برد صبرت از جان بیقرار که برد رو به ره داشت جان آگاهت چون فتادی ز ره که زد راهت در جواب سؤال ماند لال دم نیارد زد از حقیقت حال هر چه بر خاطرش شود ظاهر باشد از حسب حال او قاصر # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۸ - حکایت داشت شاهی بر انس و جان غالب دختری بلکه اختری ثاقب از قضا روزی آن یگانه عصر سر فرو کرد از کرانه قصر حبشی زاده ای بدید از دور دلربا همچو خال چهره حور قامت آن سیاه چرده روان چون الف کرد منزلش در جان با سواد رخ و جبین و عذار ساخت جا در دلش سویداوار ماندش آن صورت پسندیده چون سیاهی دیده در دیده گرچه او بد سمر به ماه وشی سوخت جانش به داغ آن حبشی عجب افسانه ای و خوش لاغی که زند بر تذرو ره زاغی لیکن اینها ز عشق نیست شگفت خود چه گل کان ز باغ او نشگفت عشق در بند حسن و احسان است عشق بنده ست و حسن سلطان است هر کجا حسن می نماید روی می نهد سر به سجده عشق آن سوی حسن بود آنکه در لباس ایاز خواند محمود را به کوی نیاز حسن بود آن به کسوت لیلی قیس را داده سوی خود میلی حسن بود آن ز صورت عذار عذر وامق نهاده بر صحرا حسن بود آن کزان سیاه نمود که ازان ماه صبر و دین بربود صبر و دین چیست آن ستوده غلام برد ازان ماه هر چه داشت تمام هر چه از جنس هستی اش در دست دید برد و به جای آن بنشست یکسر از رنج خویشتن برهید غیر معشوق خویش هیچ ندید حبذا عاشقی که رست از خویش هر چه جز دوست برگرفت از پیش یکدل و یک جهت شد و یکروی روی همت بتافت از همه سوی دوست دانست و دوست دید و شنید هر چه جز دوست دید ازان ببرید دختر القصه ماند بی خور و خواب دل پر آتش ز عشق و دیده پر آب لب فرو بست از پرستاران مهر بگسست از وفاداران پشت بر بزم و عیش و شادی کرد رو به دیوار نامرادی کرد همه حیران کار او ماندند سخن از کار و بار او راندند آن یکی گفت راه او زد دیو ساخت دیوانه اش به حیله و ریو وان دگر گفت با پری شد یار کارش از یاری پری شد زار وان دگر گفت خوبیی به تمام داشت چشمش رسید از ایام وان دگر گفت هیچ از اینها نیست آفتش غیر عشق و سودا نیست دلبری دیده دل به او داده وز غمش در کشاکش افتاده بود با او همیشه یک دایه از فسون و فسانه پر مایه گنده پیری که تا جوان بوده هدف تیر این و آن بوده زده بعد از جوانی گذران دست در کارسازی دگران چون لبش در فسون بجنبیدی بر خود افسونگران بلرزیدی ور زبان در فسانه بگشادی مالش صد فسانه خوان دادی گرچه از بهر سبحه داشت به فن مهره ای چند کرده در گردن بود چون سبحه اش به زخم درشت خرد به مهره های گردن و پشت ورچه می کرد نفس حیله گرش وصله وصله مرقعی به برش بود اولی ز دهر خونخواره چون مرقع تنش به صد پاره دایه چون حال دختر آنسان دید بر وی آن درد و رنج نپسندید پیش دختر نشست کای فرزند که بود با تو روح را پیوند حق چو نشو و نمای سرو تو جست بر کنار منش نشاند نخست لب تو کاینچنین شکر شکن است پرورش یافته ز شیر من است ابرویت را به وسمه پیوسته نقش نو کلک صنع من بسته تا نکردم به سرمه دست دراز بود چشمت تهی ز سرمه ناز بود روشن رخت چو صبح دوم در شب تار موی مشکین گم تا نبستم نغوله موی تو را کس ندید آشکار روی تو را هر شب از بهر خواب تا به سحر از حریرت فکنده ام بستر چون شده سیر نرگس تو ز خواب گل روی تو شسته ام به گلاب حق خدمت بسی گزارده شد تا هلال تو ماه چارده شد بار دیگر مکن ز رنج و ملال بدل این ماه چارده به هلال محنت روزگار نابرده گل رویت چراست پژمرده بود مقصود دل ز قد تو راست این زمان قد تو خمیده چراست دیده عمری به روی تو خوش زیست این چنین زلف تو مشوش چیست حال خود بازگو چه حال است این اثر خواب یا خیال است این یا به بیداریت کسی زد راه وز تو بربود صبر و دل ناگاه مهر خاموشی از لبت بگشای سوی آن رهزنم رهی بنمای گر بود همچو مه بر اوج بلند آرم او را فرو به خم کمند ور چو ماهی بود به بحر درون کنم او را به مکر و حیله برون چون فسون و فریب بندم کار خواهد از کار من فلک زنهار گر بود زاهدی به خود مغرور یا حکیمی ز خود پرستی دور آن به زهد از فسون من نرهد وین به جهد از فریب من نجهد دختر از دایه آن فسون چو شنید بهتر از راست هیچ چاره ندید نام و ناموس را به گوشه نهاد پرده از روی کار خود بگشاد حال خود آنچنان که واقع بود بی تکلف به دایه باز نمود دایه گفتا کفایت این کار بکنم دل ز غصه فارغ دار بنهم در کنار کام تو را دور دارم ز عار نام تو را این سخن عرضه کرد بی کم و کاست بهر موعود خویشتن برخاست سینه سوزان ز داغ آن حبشی کرد هر جا سراغ آن حبشی عاقبت یافت منزل او را دید موزون شمایل او را کرد با او به دوستی پیوند شد یکی مادر و دگر فرزند خانه خویشتن نشانش داد راه آمد شدن بر او بگشاد هیچ شامی نبودی و سحری که نکردی به سوی او گذری یک شب او را به پیش خویش نشاند بر وی از بهر خواب افسون خواند آنچنان خفت بر سر بستر که نماندش ز حال خویش خبر گر به دندان کسی لبش کندی چین در ابروی خود نیفکندی ور دو صد نیش پای کرده دراز نکشیدی به جانب خود باز خواب او را چو دایه دید گران بست در پشت خادمیش روان برد چون تنگ مشک یا عنبر یکسر او را به خانه دختر نیکبختا کسی که رفت به خواب چشم حس بست ازین جهان خراب جذب معشوق گشت حامل او برد تا پیشگاه محمل او شبروان رنج بین و محنت کش واو به صدر وصال خرم و خوش # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۹ - حکایت ذوالنون و ابو یزید قدس الله تعالی سرهما داد ذوالنون به بایزید پیام کای گرفته به خواب خوش آرام سر برآور که وقت بیگه گشت پای در نه که کاروان بگذشت بایزیدش جواب داد که مرد آن بود در سرای صلح و نبرد که رود شب به خواب از همه پیش بامدادان رسد به منزل خویش سر به بالین نهد به فرقت یار صبحدم پیش او شود بیدار لیک در مجمع طلبکاران باشد این خواب خواب بیداران هر که عمری ز خواب دیده نبست ندهد این خواب یکدم او را دست # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۱۰ - حکایت شاه شجاع کرمانی قدس الله تعالی سره شاه کرمانی آن مطیع مطاع که به میدان عشق بود شجاع هر شبی دیده پر نمک کردی جگر خود به آن نمک خوردی ساختی آب دیده را نمک آب پاک شستی ز دیده سرمه خواب بعد عمری که چشم او نغنود یک شبی خواب راحتش بربود روی جانان به خواب دید آن شب میوه وصل یار چید آن شب تخم بی خوابش رسید به بر آمدش بر جمال یار نظر گر به بی خوابیش نبودی خوی به وی این خواب کی نمودی روی چون به مقصود خود ز خواب رسید هیچ مقصود به ز خواب ندید بعد ازان چون زدی به راهی گام یا گرفتی به منزلی آرام داشتی بالشی قرین با خویش که گرش آمدی مجالی پیش زیر پهلو ز خار و خس رفتی سر به بالین نهادی و خفتی خوش بود خواب های بیداران خوش بود کارهای بیکاران دیده مشغول خواب و دل بیدار دست فارغ ز کار و دل در کار یار بر چشم سر چو گشت عیان گر بود بسته چشم سر چه زیان ور بود چشم سر ازو مسدود گر بود چشم سر گشاده چه سود # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۱۱ - رجوع به تمامی قصه باز گردم به قصه دختر که شدش خون ز انتظار جگر یار خفته به خواب و او بیدار چون شود از وصال برخوردار دایه را گفت خواب او بگشای زنگ حرمان ز خاطرم بزدای خفته مرده ست و عشق با مرده نیست جز کار جان افسرده چشم او فارغ از کرشمه ناز گوش او بی خبر ز عرض نیاز نه زبانش به نطق گوهر ریز نه دهانش ز خنده شورانگیز قامت او که سرو آزاد است بر زمین همچو سایه افتاده ست من ازین سایه سایه دار شدم بی خور و خواب سایه وار شدم کار با سایه کس نساخته است عشق با سایه کس نباخته است دایه لب در فسون بجنبانید حال او از فسون بگردانید خواب او شد بدل به بیداری مستی اش منقلب به هشیاری سرو آزادش از زمین برخاست چون چمن صحن خانه را آراست لب لعلش گشاد بار دگر قفل مرجان ز حقه گوهر کرد چشمش به روی مردم باز در رحمت که کرده بود فراز خانه ای دید همچو قصر بهشت پس و پیشش بتان حور سرشت در میانشان یکی به مسند ناز خوش نشسته ز دیگران ممتاز از همه در جلال و جاه فره وز همه در جمال و خوبی به همه پیشش به خدمت استاده داد خدمتگذاریش داده واو نشسته به خرمی و خوشی چشم و دل کرده وقف بر حبشی حبشی نیز روی او می دید دمبدم چشم خود همی مالید کان مبادا خیال و خواب بود آب پندارد و سراب بود تا دم صبح در کشاکش بود گاه خوش بود و گاه ناخوش بود خوشیش آنکه در چنان جایی فارغ از وحشتی و غوغایی دید چیزی که هیچ چشم ندید هیچ گوشی حدیث آن نشنید بلکه بر خاطر کسی نگذشت در دل هیچ آفریده نگشت ناخوشی آنکه آن جمال و وصال بود در معرض فنا و زوال دیدکان راحتی که روی نمود بی غم و محنتی نخواهد بود آری آری درین سرای سپنج با هم آمیخته است راحت و رنج مرغ زیرک چو در زمین بیند دانه را دام در کمین بیند یک زمانی به حزم کار کند صبر از دانه اختیار کند تا دگر مرغکان غفلت کیش سوی دانه روند از وی پیش گر نیاید گزندشان از دام کند او نیز سوی دانه خرام ور رسدشان ز دانه رنج و ملال رو نهد در گریز فارغ بال ما درین دامگاه خونخواره کم ازان مرغکیم صد باره هیچ از آسیب دام نهراسیم بلکه دانه ز دام نشناسیم دام بینم و دانه پنداریم دام را جز فسانه نشماریم ور بگوید کسی که آن دام است دام بهر عذاب و ایلام است بر غرض گردد آن سخن محمول نشود بهره ور ز حسن قبول نیست این قصه های قرآنی که ز پیشینیان همی خوانی که فلان قوم در فلان ایام می زدند از پی امانی گام آن امانی که کام ایشان شد آخرالامر دام ایشان شد جز پی آنکه فهم گر داری حصه خود ز قصه برداری نه که آن را فسانه ای خوانی در ریاست بهانه ای دانی همچو آن کافران پیشینه که پر از کینه بودشان سینه از نبی قصه ها چو بشنفتند از تعنت به یکدیگر گفتند نه ز اخبار راستین است این بل اساطیر اولین است این تو هم این قصه ها چو می شنوی به زبان خوش به آن همی گروی لیک حالت بود مکذب گفت آشکارت بود خلاف نهفت گر تو را سر آن یقین بودی کار و بار تو کی چنین بودی نگذشتی ز دانش و خبرت برگرفتی ز دیگران عبرت هر که گوید تو را که معلوم است که فلانی طعام مسموم است لیک ازان می خورد به حرص و شره گفت او را دروغ دان و تبه می کند حیله تا ازان ببرد طمع خلق را و خود بخورد # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۱۲ - خواب کردن حبشی و باز بردن دایه وی را به خانه شب چو نزدیک شد به وقت سحر حبشی برد سوی بالین سر چشم حس بست ازین جهان خراب داد نقد خرد به غارت خواب دایه آن را چو دید چابک و چست باز بردش به خوابگاه نخست بیخود افتاد تا بلندی چاشت چاشتگاه بلند سر برداشت چشم مالید و هر طرف گردید زانچه شب دیده بود هیچ ندید دید ازان منزل چو علیین رخت خود در نشیمن سجین نه ازان همدمان شب خبری نه ازان شادی و طرب اثری نه ازان آفتاب جاه و جمال هیچ چیزش به دست غیر خیال ره به مقصود خود ز پیر و جوان جست چندانکه داشت تاب و توان ناشده بر مراد خود فیروز ماتمی در گرفت عالم سوز دوستی حال وی چو آنسان دید موجب آنچه دید ازو پرسید گفت بس حال مشکلی دارم غرقه گشته به خون دلی دارم زد ره من به عشوه ناگاهی دلپذیری به حسن و دلخواهی بی نظیری که شد زبان مقال عقل را در صفات حسنش لال گر کسی نعت و نام او پرسید یا محل یا مقام او پرسید ور بگوید کجاست خانه او خانه کیست آشیانه او مولدش خلخ است یا فرخار مسکنش تبت است یا تاتار شاه اقلیم و ماه کشور کیست خصم جانسوز و یار غمخور کیست چشم او سرمه ناک افتاده ست یا خود از سرمه پاک افتاده ست نخل قدش که صنع حق بسته ست معتدل یا بلند یا پست است گیسویش چون کمند تافته اند یا پی دام و بند بافته اند رخش از نقش خال و خط ساده ست یا خود آن زیب دیگرش داده ست لعلش آمد حیات تشنه لبان یا هلاک مراد دل طلبان ابروی او که در جهان طاق است قبله عاشقان مشتاق است شد ز پیوستگیش پیوسته بر جهان راه عافیت بسته یا گشاده ست و رخنه گاه بلا باز کرده به روی اهل ولا از دهان و میانش هیچ نشان هیچ کس یافت آشکار و نهان یا خود آن سر مخفی مرموز هست مستور سر غیب هنوز هر چه زین نکته ها خیال کنند وز من خسته دل سؤال کنند جز خموشی جواب دیگر نیست جز ندانم سخن میسر نیست زانکه من در جمال آن دلبر معنیی دیده ام برون ز صور گرچه آن معنی ز صورت فرد در لباس صور تجلی کرد نور آن برق پرده سوز افروخت سر به سر پرده های صورت سوخت محو معنی و فارغ از صورم نیست از جلوه صور خبرم پیش من نیست رخ ز خط ممتاز زلف او رانمی شناسم باز گر کشد چشم او به تیغ ستم ور دهد لعل او نوید کرم هر دو در ذوق من بود یکسان نیست این مشکل آن دگر آسان دأب من نیست جز محبت ذات ذات بر من زده ست ره نه صفات من صفت بهر ذات می خواهم نز برای صفات می کاهم چون ز دل برق عشق شد لامع ذات متبوع شد صفت تابع من صفت بهر ذات دارم دوست نه که در عشق ذات تابع اوست چون کنی میل ذات بهر صفات هست معشوق تو صفات نه ذات هر صفت کش تو عاشقی به مثل چون شود با نقیض خود مبدل عشق تو نیز رو نهد به زوال بلکه گیرد به نفرت استبدال # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۱۳ - سؤال پسر صاحب جمال از پدر صاحب کمال و جواب وی از آن سؤال با پدر گفت نازنین پسری کای ز هر نیک و بد تو را خبری چون نهم ز آستانه بیرون پای شور و غوغا برآید از همه جای از یمین و یسار اهل نیاز دعوی عشق می کنند آغاز آن یکی آه دردناک زند جیب جان را ز درد چاک زند وان دگر خون ز دیده افشاند سوز دل ز آب دیده بنشاند هر یک از درد عشق و سوز جگر به زبان دگر دهند خبر می ندانم چه صورت انگیزم با که آمیزم از که پرهیزم گفت از هر یکی بپرس جدا کز جمالم چه ره زده ست تو را آن یکی گفت ازان رخ ساده رخ به خونم منقش افتاده وان دگر گفت ازان لب میگون چشم من پر نم است و دل پر خون وان دگر گفت کان خط نوخیز زد خطم بر صحیفه پرهیز وان دگر گفت کان قد و رفتار برده است از دلم شکیب و قرار وان دگر گفت کان خم ابرو ساخت پشتم ز بار عشق دو تو وان دگر گفت ازان چه غبغب جان شیرینم آمده ست به لب وان دگر گفت دانه آن خال در دلم کشت تخم رنج و ملال وان دگر گفت ازان دو نرگس مست دل من همچو جام باده شکست وان دگر گفت معنی بیچون دیدم از پرده صور بیرون شد دلم مبتلای آن معنی می دهم جان برای آن معنی فارغ از زلف و غافل از رویم می ندانم چه چیز می جویم # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۱۴ - جواب گفتن پدر پسر را پدر این قصه از زبان پسر چون نیوشید گفت جان پدر نیست پوشیده پیش اهل ادب که بود ریش پر به عرف عرب لیک آن پر که مرغ حسن و جمال زند از وی سوی عدم پر و بال گرچه خیزد همین ز روی و ذقن رود از وی لطافت همه تن نرگس چشم ازان شود بی آب لاله روی ازان شود بی تاب خم ابرو که خوانیش مه نو شود از ریش داس عمر درو قد که باشد نهال تازه و تر خشک چوبی شود سزای تبر خط فیروزه رنگ زنگاری آورد روی در سیه کاری خال مشکین که بر جبین و عذار نقطه مشک بود بر گلنار چون دمد ریش بینیش به صریح مثل بعرالظباء حول الشیح وانچه می خوانیش چه سیمین بینی آن را به چشم عبرت بین چون نشان سم ستور به راه وز نم بول ازو دمیده گیاه لب و سبلت چنان به هم کز موی لای پالای بر دهان سبوی رود القصه حسن و ماند ریش گل دهد جای خویشتن به حشیش چه حشیشی که آب و گل ببرد چه گیاهی که گاو و خر بچرد پس به این خال و خط مشو مغرور باش از آلایش رعونت دور کین همه زیب و زینت صور است حال صورت زمان زمان دگر است هر که او دل درین صور بسته ست بگسل از وی که همتش پست است پی آن رو که عارف معناست مرد عارف به دوستی اولی ست چون صور نیست ایمن از تغییر دامن عاشقان معنی گیر حسن معنی چو جاودان پاید عشق آن اعتماد را شاید حسن سیرت محل تغییر است عارف از عشق آن کران گیر است چون شنید این سخن پسر ز پدر کرد بیرون غرور حسن ز سر حسن سیرت گرفت با همه پیش لیک با مرد عارف از همه بیش چشم و دل بر رضای او می داشت گوش بر حکم و رای او می داشت هر چه گفتی به جان نیوشیدی زهر دادی روان بنوشیدی عارف تیز چشم معنی بین کش شهود خدای بود آیین روی او را چو روشن آینه تافت که بر آن نور حق معاینه تافت دایما در تجلی آن نور بود از چشم خویشتن مستور ذره بود او ز نور هستی حق ذره در نور بود مستغرق حبذا آن دو ناظر و منظور هر دو ز آلودگی شهوت دور روی در روی یکدگر کرده باده از جام یکدگر خورده سینه آن چو دامن این چاک دامن این چو دیده آن پاک حس این آفتاب هستی سوز عشق آن صبح آفتاب افروز بود یکچند ازان دو مهرگزار گرم سودای عشق را بازار عاقبت چون نهاد رو به زوال زان پسر آفتاب حسن و جمال عشق عشاق نیز رخت ببست آتش اشتیاقشان بنشست حسن شخص است و عشق چون سایه سایه از شخص می برد مایه چون درآید وجود شخص ز پای نیست ممکن بقای سایه به جای آن که دایم ز عشق لاف زدی در محبت در گزاف زدی ناگهانش به راه اگر دیدی بی بهانه ز راه گردیدی بر گرفتی ز دور راه گریز پای خود درگریز کردی تیز غیر عارف که رو به ره می داشت سر آن رشته را نگه می داشت گرچه عشقش نماند همچو نخست نشد آیین آشنایی سست عشق اگر رفت دوستداری ماند در میانه طریق یاری ماند # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۱۵ - پرسیدن پسر از سبب نقصان عشق عارف که عاشقق معنی بود به واسطه نقصان حسن صورت روزی آن نوجوان به عارف گفت کای شناسای رازهای نهفت چون تو را دل اسیر معنی بود عشق معنی ز صورت اولی بود حسن معنی نمی شود سپری عشق آن باشد از زوال بری عشق تو چون فتاد در کم و کاست خاطر تو ز من رمیده چراست مرد عارف چو آن سؤال شنید از جواب سؤال چاره ندید گفت آنجا که جلوه معنیست وهم نقص و زوال را ره نیست حسن او لایزال و لم یزل است عشق آن بی قصور و بی خلل است هر که را زد جمال معنی راه دست تغییر ازان بود کوتاه لیک معنی جز از لباس صور نشود جلوه گر بر اهل نظر رخ ز هر صورتی که بنماید به جمال خودش بیاراید جرعه حسن خود بر او ریزد حلیه خویش ازو درآویزد عالمی مبتلای او گردد پایبند وفای او گردد لیک هر یک به قدر همت خویش گیرد آیین عشق ورزی پیش # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۱۶ - اشارت به حال جماعتی که شراب عشق از جام صورت خورده اند و پی اصلا به جمال معنی نبرده اند آن یکی از حجاب پیچاپیچ غیر صورت دگر نبیند هیچ ببرد حسن صورت از راهش نشود دل ز معنی آگاهش اهل عالم همه درین کارند به حجاب صور گرفتارند لیک باشد ز اختلاف صور روی هر یک به قبله گاه دگر پیش ایشان ز فرط جهل و عمی نیست ممتاز صورت از معنی نشناسند قشر را ز لباب قشر خواریست دأبشان چو دواب چشمشان از صور چو ماند دور دل و جانشان شود ز غم رنجور # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۱۷ - اشارت به حال جماعتی که پی به کمال معنی برده اند اما شراب عشق آن جز از جام صورت نخورده اند دایما در کشاکش اند از صورتی خلاص ناشده به دیگری گرفتار شوند اعاذناالله و جمیع المسلمین عن ذلک وان دگر گرچه عاشق صور است لیک معشوقش از صور دگر است حسن معنیست دیده در صورت چشم ازان دوخته ست بر صورت هست در دیده حسن معنی خام نیست بی صورتش ز معنی کام سوی صورت نظر نکرده نخست نیست در دید حسن معنی جست نیست بیرون ز شیشه رنگین نور بی رنگ دیدنش آیین می کند سوی دید نور آهنگ لیک در شیشه های رنگارنگ شیشه گر بشکند معاذالله هست در دید نور حرف اله # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۱۸ - شیخ شمس الدین تبریزی شیخ اوحدالدین کرمانی را قدس الله سرهما دید که در هنگامه های دمشق می گردید از وی پرسید که در چه کاری گفت آفتاب را در طشت آب می بینم گفت اگر بر قفا دمل نداری چرا بر آسمانش نمی بینی شمس تبریز دید کاوحد دین کرده نظاره بتان آیین در دمشق از هوای غمزه زنان گرد هنگامه هاست طوف کنان سر بدو برده آشکار و نهفت گفت ای شیخ در چه کاری گفت چشمه آفتاب می بینم لیک در طشت آب می بینم گفت هیهات این چه بی بصریست راست بین باش این چه کج نظریست بر قفا گر نه دمل است تو را کار بهر چه مهمل است تو را سر ز پستی به سوی بالا کن سوی خورشید چشم خود وا کن ذات خورشید بر فلک طالع تو به عکسی چرا شدی قانع # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۱۹ - اشارت به جماعتی که اگرچه به مشاهده جمال صورت گرفتار شدند در آن نماندند بلکه آن سبب ترقی ایشان شد به مشاهده جمال معنی وان دگر گرچه بود عشق مجاز رهزن عقل و دین او ز آغاز عاقبت حرف عاریت بسترد ره به سر منزل حقیقت برد میوه ای زان درخت چید و گذشت جرعه ای زان قدح چشید و گذشت سخن خوب و نکته سره گفت عارفی کالمجاز قنطره گفت بر ره تو مجاز قنطره ایست نکند کس فراز قنطره ایست زود بگذر که سالکان سبل کم اقامت کنند بر سر پل گرچه آن پل بود برای گذر به حقارت به سوی او منگر کی ز بحر تعلقات جهان که در او غرقه اند پیر و جوان جز به آن پل توان گذر کردن پی به عشق حقیقی آوردن # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۲۰ - اشارت به جماعتی که در مظاهر صوری و معنوی مشهود ایشان جز جمال مطلق حضرت حق جل ذکره نیست وان دگر گرچه سوی صورت رو آورد نیست قید صورت او پیش او حسن صورت و معنی چون دو آیینه اند داده جلی دیده بر هر کدام بگشاید جز جمال خدای ننماید به بصر صورت جهان بیند به بصیرت جهان جان بیند هیچ چیز از متاع این دو سرای نشود پیش او حجاب خدای # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۲۱ - حاصل جواب عارف از سؤال پسر سخن عارف ستوده سیر چون به اینجا رسید پیش پسر گفت کای فهم را مهیا تو عشق من بود ازین قبل با تو رخت آیینه مصفا بود زان جمال ازل هویدا بود چشم من بود بر جمال ازل چون در آیینه ات فتاد خلل چشم ازان آینه فرو بستم پس زانوی خویش بنشستم شاهد از آینه چو تابد رو به بود آینه سر زانو آن که باشد ز زانو آینه اش حسن معنی شود معاینه اش # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۲۲ - سؤال دیگر از جانب پسر و جواب عارف پس پسر گفت ایهاالعارف از مقامات عاشقی واقف چون به من میل باطن تو نماند پیش من ظاهر تو را چه نشاند چون ز من دور می توانی زیست نزد من هر دم آمدن پی چیست گفت عارف که ای جوان سلیم نیست دستور میهمان کریم که ز خوردن چو دل بپردازد میزبان را زدل بیندازد بدرد سفره بشکند خوان را بر زمین افکند نمکدان را یا چو از نقل و باده گیرد کام افکند سنگ بر طبق یا جام بلکه تعظیم آنچه واسطه است در وصول مراد رابطه است هست در کیش حق شناسان فرض بلکه در ذمه کریمان قرض # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۲۳ - حکایت بر سبیل تمثیل هوشمندی بدید مجنون را آن ز فرمان عقل بیرون را گه به ویرانه ای همی گردید گریه می کرد و زار می نالید گاه چون سایه با زمین هموار اوفتادی به پای هر دیوار گه فکندی چو آفتاب سپهر خویشتن را به صحنش از سر مهر گه به مژگانش آستان رفتی چون سگان سر بر آستان خفتی گفت با او حریف فرزانه که تو را این همه بدین خانه مهر ورزی و چاپلوسی چیست خاکروبی و خاکبوسی چیست نیست نقش بتی به دیوارش چه بری سجده بر همن وارش از خس و خار او چه می جویی زان نرسته گلی چه می بویی گفت خامش که این مقام کسیست که به هر موی من ازو هوسیست قصه کوته نشیمن لیلی ست که ز هر ذره ام به او میلیست نیست اینجا گشاده هیچ دری که نبوده بر آن درش گذری نیست اینجا ستاده دیواری که به پشتش نسوده یکباری نیست اینجا ز گل دمیده خسی که نه دامن بر آن کشیده بسی هر چه من می کنم به بوی ویست اضطرابی ز آرزوی ویست عشقبازی به منزل یاران نیست جز شیوه وفاداران سنگدل آن که چون به منزل یار بگذرد نگذرد ز هوش و قرار بی قراری و بیخودی نکند ترک سامان و بخردی نکند نکند داستان شوق آغاز با در و بام او نگوید راز # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۲۴ - اشارت به آنکه تعلق خاطر طالبان راه حق که به آثار کونیه و تأمل در آن و توسل به آن در معرفت ذات و صفات حق سبحانه از این قبیل است هست ازین جمله آنکه اهل نظر که ندوزند چشم دل ز اثر به تفکر شوند برخوردار ز آیت فانظروا الی الآثار در جمال اثر کنند نگاه به مؤثر برند از آنجا راه از وجود ذوات در هر حال بر وجودش کنند استدلال زانکه آن کش وجود نیست به خود موجدی بایدش به حکم خرد در فضای وجود ننهد پا یک بنا بی عنایت بنا نعت موجد وجوب می باید کز تسلسل محال پیش آید حال عالم به یک نظام و نسق نیست الا دلیل وحدت حق موجد کون اگر دو تا بودی کار آن منتظم کجا بودی صنع پاکش چو هست محکم و راست می برد عقل پی که او داناست نیست پوشیده بر ذوی الافهام که حیات است شرط علم مدام اختصاص حوادث اکوان به مواقیت عالم و ازمان بر ثبوت ارادت است دلیل نکی نفی آن به رای علیل اولا هر چه خواست کرد آخر وصف قدرت ازین شود ظاهر قس علی ذاک سایر الاوصاف کین بود پیش هوشمند کفاف من که اسرار عشق می گویم راه ارباب فکر چون پویم فکر سرگشتی ست در ره عشق کی رود حکم فکر بر شه عشق چون نماند کمال عشق جمال لال گردد زبان استدلال ای خوش آن کو جمال حق دیده پرده های اثر بدریده پردگی جلوه کرده بر نظرش گشته نور شهود پرده درش گل توحید بی شکی چیده پرده و پردگی یکی دیده # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۲۵ - در بیان آنکه روش عارف به خلاف ارباب فکر و نظر از مؤثر است به اثر روش عارف نکو رفتار از مؤثر بود سوی آثار چون دل او ز زنگ کثرت رست داد او را شهود وحدت دست دید نور بسیط بی پایان منبسط بر حقایق اعیان متنزل ز وحدت اطلاق متکثر ز انفس و آفاق زانچه بر لوح کون مسطور است اولا چشم وی بر آن نور است هر چه در عرصه جهان بیند همه بعد از شهود آن بیند یابد آن را ز اختلاف شیون جلوه گر بر وجوه گوناگون # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۲۶ - حکایت بر سبیل تمثیل قطره ای از تموج دریا در زمستان فتاد بر صحرا خویش را منجمد ز شدت برد هستی مستقل توهم کرد لیکن از هر کسی و هر جایی می شنید اینکه هست دریای کرد از موج و شبنم و باران بر وجودش اقامت برهان گرچه از روی عقل برهان گفت بود صد شک درون جانش نهفت آری از سنگلاخ وهم و خیال کس نرسته به پای استدلال فلسفی عمرها نهاد اساس دانش خویش را ز فکر و قیاس به کف از بهر وزن کردن آن از قوانین منطقش میزان تا شناسد صحیح را ز سقیم باز داند ولود را ز عقیم کرد بسیاری از علوم و فنون حاصل خویشتن به این قانون ظن او آنکه از گمان رسته ست همه در بار خود یقین بسته ست لیکن آندم که بار بگشاید جز متاع گمان برون ناید # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۲۷ - قصه حکیمی که به واسطه مشاهده خرق عادت از اولیاء علم وی به جهل برآمد یافت ناگاه آن حکیمک راه پیش جمعی از اولیاء الله فصل دی بود و منقلی آتش شعله می زد میان ایشان خوش شد بتقریب آتش و منقل از خلیل بری ز نقص و خلل ذکر آن قصه کهن به تمام که بر او نار گشت برد و سلام آن حکیمک ز جهل و استنکار گفت بالطبع محرق آمد نار آنچه بالطبع محرق است کجا گردد از مقتضای طبع جدا یکی از حاضران ز غیرت دین گفت هین دامنت بیار و ببین منقل آتشین به دامان ریخت آتش خجلتش ز جان انگیخت گفت در کن میان آتش دست هیچ گرمی ببین در آتش هست چون نه دستش بسوخت نی دامن شد ازان جهل او بر او روشن طبع را هم مسخر حق دید جانش از تیرگی جهل رهید اگر آن علم او یقین بودی قصه او کی اینچنین بودی علم کامد یقین ز بیم زوال به یقین ایمن است در همه حال # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۲۸ - رجوع به تمامی تمثیل قطره چون آب شد به تابستان گشت آن آب سوی بحر روان وز روانی خود به بحر رسید خویشتن را ورای بحر ندید هستی خویش را در او گم ساخت هیچ چیزی بغیر او نشناخت گاه او را عیان به صورت موج دید هم در حضیض و هم بر اوج گاه دیدش به شکل تف و بخار سوی بالا روان ز دریا بار متراکم شد آن بخار و ز آن متکون شد ابر در نیسان متقاطر شد ابر و باران گشت رونق افزای باغ و بستان گشت قطره ها چون به یکدگر پیوست سیل شد بر رونده راه ببست سیل هم کف زنان خروش کنان تافت یکسر به سوی بحر عنان چون به دریا رسید و کرد آرام شد درین دوره سیر بحر تمام قطره این را چو دید نتوانست کردن انکار دیده و دانست کوست موج و بخار و سیل و سحاب اوست کف اوست قطره اوست حباب هیچ جز بحر در جهان نشناخت عشق با هر چه باخت با او باخت از چپ و راست چون گشاد نظر غیر دریا ندید چیز دگر همچنین عارفان عشق آیین در جهان نیستند جز حق بین دیده جمله مانده بر یکجاست لیکن اندر نظر تفاوت هاست # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۲۹ - اشارت به اصحاب مکاشفه که تجلی صفات است آن یکی در مجالی اشیا به صفت های حق بود بینا هر چه بیند به معنی صفتی گردد او را سبیل معرفتی صد هزار آینه ست در نظرش به صفات خدای راهبرش گرچه برده ست ره به کشف صفات بی خبر باشد از تجلی ذات # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۳۰ - اشارت به ارباب مشاهده که تجلی ذات است وان دگر جمله را یک آینه دید که خدا را در آن معاینه دید دید یک ذات در حدود جهات متجلی شده به جمله صفات یک وجود است سر به سر عالم همه اجزاش متصل با هم کره مصمت است بی تجویف جمع گشته در او لطیف و کثیف نه در آن فرجه ای نه فاصله ای نز خلاء هیچ ظرف را گله ای امتیازاتشان ز یکدیگر هست از اعراض با صفات و صور آن گرانمایه جوهر قابل که مر اعراض را بود حامل هست مرآت ذات بی همتا وان عوارض مجالی اسما هر که ناظر به حال مرآت است صورتش دیدن از محالات است هر که را دیده هست بر صورت بیند آیینه محو در صورت چشم عارف که تیزبین باشد در شهود جهان چنین باشد بیند اندر همه جهان یک ذات جلوه گر گشته با شیون و صفات همچو آیینه وصف و ذات جهان باشد از پیش چشم او پنهان از جهان جز خدا نبیند هیچ غیر حق هیچ جا نبیند هیچ شد جمال خدا معاینه اش محو مشهود گشت آینه اش هیچ دانی که این چه جلوه گریست آینه چیست و اندر آینه کیست آینه اوست و اندر آینه هم غایب از دیده و معاینه هم اول آیینه سان برون آید پس در آیینه روی بنماید گر به تقیید بینی او را بند نام و نقشش جز آینه مپسند ور ز تقیید یابی اش مطلق اوست پیدا در آینه الحق # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۳۱ - اشارت به قربات اربع که مراتب ولایت است یعنی قرب نوافل و قرب فرایض و مقام جمع الجمع که مرتبه قاب قوسین است و مقام جمع احدیت که مرتبه اؤ ادنی است و خاصه پیغمبر ماست صلی الله علیه و سلم و کمل ورثه وی هر که را دیده نی به حق بیناست دیده او به دید حق نه سزاست تا نگردد به حکم بی یبصر دیده تو به عین حق ناظر نیست امکان جمال حق دیدن گل ز باغ شهود حق چیدن چون تو سازی روان ز نافله ها به دیار قبول قافله ها بر قوای تو وحدت و اطلاق غالب آید به قدر استحقاق چشم و گوش و زبان تو هر یک عین هستی حق شود بی شک وصف امکان شود در او مغلوب منصبغ یابی اش به حکم وجوب فعل و ادراک در همه حالت به تو باشد مضاف و حق آلت گرددت پیش صوفیان کرام متقرب به قرب نافله نام وگر آن رتبه ات شود حاصل که تو آلت شوی و حق فاعل هر که عرف مقربان داند اهل قرب فرایضت خواند ور کنی این دو قرب را با هم جمع باشی یگانه عالم نقد قربین حاصل تو بود قاب قوسین منزل تو بود ور ز همت کمی بلند روی که مقید به جمع هم نشوی دوران باشدت درین سه مقام بی تقید به قید هیچکدام پا ز عالی نهی سوی اعلی سرفرازی به اوج او ادنی این مقام نبی ست وان که قوی باشد اندر وراثت نبوی حبذا عارفی ز خود رسته به مقامات قرب پیوسته شده از قید خویشتن مطلق ذات او وصف او شده همه حق هر که افتد به آب و گل نظرش شود از خود تصور بشرش چون شود کشف سر ربانی سر زند زو صدای سبحانی گوید ار زانکه بنده ام حق کو ور حقم چیست از من این تک و پو افتد از حیرتش به کار گره همچو آن گربه سنج خواجه ده # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۳۲ - حکایت بر سبیل تمثیل یک منک گوشت داد خواجه به زن کش بپز زود بهر طعمه من گوشت را زن کباب کرد و بخورد خواجه چون گشت خواست عذر آورد که هنوز آن ز دیگ بیرون بود که کمین کرد گربه و بربود خواجه سنجید گربه را فی الحال نامد افزون ز گوشت یک مثقال زد به صد غصه دست بر زانو کرد با زن عتاب کای بانو گربه بی شک چو گوشت یک من بود گوشت یک من دگر بر آن افزود نیست این نکته پیش من روشن که تواند شدن دو من یک من اگر این گربه است گوشت کجاست وگر این گوشت شکل گربه چراست # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۳۳ - اشارت به تقسیم حیرت محمود و مذموم معنی حیرت ار شود مقسوم غیر محمود نیست یا مذموم آنست مذموم کز شکوک و شبه بسته گردد به سوی مقصد ره هست در راه سعی و کوی طلب شرط اول تعین مطلب وجهه قصد ناشده ممتاز طایر سعی چون کند پرواز در بیابان دو ره چو پیش آید که یکی زان دو کعبه را شاید تا به تعیین ندانی آن ره را کی بریدن توانی آن ره را لیک تعیین ره به جزم و یقین که نه شک را شوی رهی و رهین به امارات عقل دان و حواس یا به تقلید مرد راه شناس یا به الهام و کشف ربانی که مر آن را خلاف نتوانی گر نباشد یکی ازین سه دلیل باز مانی ز راه خوار و ذلیل ره زند بر تو غول حیرانی بلکه غولی شوی بیابانی چون تو را سر حیرت مذموم شد به تفصیل ازین سخن معلوم آن بود شرع حیرت محمود که کشی برقع از رخ مقصود لمعات جمال قدس قدم بر تو تابد ز اوج فضل و کرم هر زمان لمعه دگر بینی هر نفس میوه دگر چینی سازدت اصطلام آن لمعات فارغ از مبدعات و مخترعات خورد و خوابت تمام بربایند بر تو درهای فیض بگشایند گم شوی جاودان ز هستی خویش ساده گردی ز خود پرستی خویش صد بد و نیک بگذرد به سرت که نباشد ز خویشتن خبرت # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۳۴ - حکایت آن زن که در دیار مصر سی سال در مقام حیرت بر یک جای بماند در نواحی مصر شیر زنی همچو مردان مرد خود شکنی به چنین دولتی مشرف شد نقد هستی تمامش از کف شد شست از آلودگی به کلی دست نه به شب خفتی و نی به روز نشست قرب سی سال ماند بر سر پای که نجنبید چون درخت از جای خفت مرغش به فرق فارغ بال گشت مارش به ساق پا خلخال شست و شو داده موی او باران شانه کرده صبا چو غمخواران هیچگه ز آفتاب عالمتاب سایه بانش نگشته غیر سحاب لب فرو بسته از شراب و طعام چون فرشته نه چاشت خورد نه شام همچو مور و ملخ ز هر طرفی دام و دد گرد او کشیده صفی او خوش اندر میانه واله و مست ایستاده به پا نه نیست و نه هست چشم او بر جمال شاهد حق جان به طوفان عشق مستغرق دل به پروازهای روحانی گوش بر رازهای پنهانی زن مگویش که در کشاکش درد یک سر موی او به از صد مرد مرد و زن مست نقش پیکر خاک جان روشن بود از اینها پاک کردگارا مرا ز من برهان وز غم مرد و فکر زن برهان مردیی ده که راد مرد شوم وز مرید و مراد فرد شوم غرقه گردم به موج لجه راز هرگز از خود نشان نیابم باز # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۳۵ - در بیان آنکه روی عاشق اول به سوی خویش است و بعد از آن به سوی معشوق و در آخر کار به سوی عشق روی عاشق نخست در خویش است دل او از برای خود ریش است گر بخواهد برای خود خواهد ور بکاهد برای خود کاهد همه گرد مراد خود گردد بهر بند و گشاد خود گردد باشد از جام عشق مستی او دوست باشد طفیل هستی او دوست را چون به کام خود یابد صید مقصود رام خود یابد ور بود بر خلاف مقصودش زان تغابن به سر رود دودش این نه عشق است خویشتنداریست به هواهای خود گرفتاریست هیچ عاشق هوا پسند مباد به مرادات نفس بند مباد حیف عاقل که نقد عمر نفیس هیچ سازد برای نفس خسیس خیر خود را ز سود و مایه نفس نشناسد به غیر وایه نفس بس که باشد فرود پایه وی شر بود هر چه هست وایه وی هر چه با وایه وی انجامد خیر خواند بر آن بیارامد شکر گوید بسی که آخر کار یافت کارش به وجه خیر قرار # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۳۶ - قصه آن مخنث که از روزن در منظری افتاد و از آنجا در خانه سفلی و از آنجا در سردابه ای و از آنجا در چاهی چون در سردابه افتاد بانگ کرد که ای خداوندان سرای، سرای شما زمین ندارد آن مخنث به بام همسایه رفت از همت فرومایه پا فرو شد به روزنش ناگاه داشت روزن به سوی منظر راه چون به منظر فتاد و خاست ز جای شد فرودش به جای دیگر پای یافت خود را به خانه زیرین بود سردابه ای در او دیرین شد به سردابه هم خطا پایش جزم شد بر هلاک خود رایش بانگ برداشت کای مسلمانان کرده قصد هلاک مهمانان گر نه تحت الثری ست جای شما چون ندارد زمین سرای شما بود چاهی درون سردابه کآخر آنجا گشاد پاتابه در تگ چاه میخی ایستاده بهر عیش مخنث آماده چون فرود آمد از برابر میخ گشت جای نشست او سر میخ میخ را شد به جای خویش قرار شد مخنث ز میخ شکرگزار عاقبت چرخ جز به خیر نگشت وآخر کار من به خیر گذشت که بحمدالله ار چه صد غم و رنج بر من آمد درین سرای سپنج خیر هر کس به قدر همت اوست همت مرد راه قیمت اوست کی توانی شناخت قیمت مرد تا ندانی که چیست همت مرد همت آن یکی علو نسب شرف جد سیادت ام و اب همت آن دگر صفات کمال علم و عفت شجاعت و افضال همت آن یکی زن و فرزند همدم و آشنا و خویشاوند همت آن دگر زر و زیور تاج آراسته به لعل و گهر همت آن یکی سراچه و باغ مجلس امن و بزمگاه فراغ همت آن دگر ده و کاریز وانچه باشد مناسب از هر چیز آن یکی را هوای درس علوم منطق و نحو و صرف و طب و نجوم وان دگر را خیال کلک و دوات جمع کردن برای خط ادوات بس کنم کانچه زین شمار بود که حجاب جمال یار بود از طریق شمار بیرون است وز حد اعتبار افزون است لیک با هم درین صفت یارند که ازین کارخانه عارند جلوه گاه جمالشان دنیی ست جای وزر و وبالشان عقبی ست همه از عز قرب واهب فرد مایه لعنت اند و موجب طرد # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۳۷ - اشارت به معنی آنچه رسول صلی الله و علیه و سلم فرموده است که الدنیا ملعونة و ملعون ما فیها الا ذکر الله سبحانه هست قول نبی که دنیی دون وانچه جز ذکر ایزد بیچون داخل اوست جمله ملعونند وز نظرگاه قرب بیرونند هر که پیوند ساخت با ملعون نیست او هم ز حکم لعن برون لعن حق چیست گویمت مشروح کنم ابواب فهم آن مفتوح لعن راندن بود ز ساحت قرب محنت بعد بعد راحت قرب هر که یکدم جدا ز مقصود است او در آن دم لعین و مطرود است چون به مقصود خویش رو آورد رست از زخم تیغ لعنت و طرد سایه لطف و رحمتش دریافت آفتاب قبول بر وی تافت قرب او چیست از حق آگاهی بعد او زین طریقه گمراهی امر و نهیی که هست در قرآن هست ازین قرب و بعد داده نشان امر باشد به قرب حق خواندن نهی از اسباب بعد او راندن دوزخ و آنچه هست در دوزخ وان عذاب و نکال در برزخ درکات مراتب بعداند که یکایک مناسب بعداند گشت ظاهر به یک طریق و نسق صورت غفلت تو اندر حق روضه خلد و بوستان نعیم چشمه سلسبیل یا تسنیم درجات بهشت و لطف قصور عرفات قصور و جلوه حور همه هستند پیش صاحب رای صورت قرب و آگهی ز خدای ای کزین آگهی شدی آگاه غیر ازین آگهی مجوی و مخواه هستی جان و تن همی فرسای واندر آن آگهی همی افزای تا نه از جان و تن فنا باشی مرد آن آگهی کجا باشی آگهی هست جاودان گنجی گنج می بایدت بکش رنجی در طلب ناکشیده محنت و رنج ریش گاوی بود توقع گنج # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۳۸ - حکایت پیر همدانی که از پسر پرسید که هرگز ریش گاو بوده ای و سؤال پسر که ریش گاو کیست و جواب دادن پدر که آن کس که بامداد از خانه بدر آید گوید امروز گنجی یابم، پسر گفت ای پدر تا من بوده ام ریش گاو بوده ام با پسر گفت پیری از همدان کای در اطوار کار خود همه دان خویش را عمری آزمودستی هیچگه ریش گاو بودستی گفت با وی پسر که ای بابا که بود ریش گاو گو با ما گفت آن کس که بامداد پگاه می نهد پا ز کنج خانه به راه در دلش این هوس که بی رنجی یابم امروز رایگان گنجی چون به اینجا رساند پیر سخن پسرش گفت در جواب که من بوده ام ریش گاو تا هستم ریش گاویست کار پیوستم نیست جز ریش گاویم کاری نیست از ریش گاویم عاری # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۳۹ - در بیان آنکه چون عاشق ظلمت وایه های نفس بداند روی از خود بگرداند و در معشوق آورد عاشق صدق جو چو دریابد ظلمت خود ز خود عنان تابد روی جان آورد به قبله دوست نشود محتجب ز مغز به پوست هر چه گوید برای او گوید هر چه جوید برای او جوید همچو پروانه کو به مجلس جمع هستی خود فنا کند در شمع بهر جانان فنا کند خود را پیش رویش فدا کند خود را # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۴۰ - قصه آن گلخنی که در مشاهده جمال شاهزاده آتش در ژنده اش گرفت و از ژنده به تنش رسید و وی از همه بی خبر بود از رخ شاهزاده گلخنیی یافت در دل ز مهر روشنیی شد چو از ره سواره بگذشتی گلخنی در نظاره گم گشتی چو در آمد ز درد عشق ز پای ساخت در تنگنای گلخن جای چند گه شاهزاده ره پیمود گلخنی در نظاره گه ننمود به لطافت بهانه ای بر ساخت مرکب خود به سوی گلخن تاخت گلخنی چون لقای شاه بدید نقد هستی به پای شاه کشید چشم و دل بر جمال جانان دوخت ژنده اش ز آتشی که بود افروخت شعله از ژنده در تنش آویخت او ز دیدار شه نظر بگسیخت داشت حیران به روی دوست نظر نه ز تن نی ز ژنده داشت خبر شه ز رحمت به سوی او چو شتافت غیر خاکسترش به جای نیافت # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۴۱ - در بیان آنکه چون عشق به مرتبه کمال رسد روی عاشق را از معشوق نیز بگرداند و در خود کند عشق عاشق چو سر کشد به کمال شود از غیر عشق فارغ بال عشق را قبله گاه خود سازد دل ز معشوق هم بپردازد حب محبوب حب حب گردد آنچه لب بود لب لب گردد غیر حب کس نماندش محبوب شود اندر شهود حب مغلوب عشق او چون بدین حد انجامد پا به دامن کشد بیارامد به گریبان جان درآرد سر بندد از هر چه غیر عشق نظر طالب این مقام بود نبی که به حق در اوان به طلبی گفت کای چشم و گوش من همه تو مایه عقل و هوش من همه تو عشق خود را که غایت امل است دولت لایزال و لم یزل است بر من خسته جان تشنه جگر ساز محبوب تر ز سمع و بصر # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۴۲ - حکایت مجنون عشق مجنون بدین مقام رسید از تک و پوی و گفت و گوی رهید داد با خود ترانه ای نو ساز عشقبازی به عشق کرد آغاز آستین زد به هر نو و کهنی داد دامن به چنگ خاربنی از درون نرم خارپشت آیین وز برون با کسان درشت آیین زیر آن خاربن قرار گرفت ترک رفتن به کوی یار گرفت چند روزی بر این نسق چو گذشت بارها در ضمیر لیلی گشت که چه حال اوفتاد مجنون را بیخود آن مبتلای مفتون را که نشانش به دشت پیدا نیست هم تگ آهوان صحرا نیست مانده است از گروه گوران دور نفکند در صف گوزنان شور روزها نشنوم ز کس رازش شب نیاید به گوشم آوازش آخرالامر هیچ چاره ندید شرح حالش ز محرمان پرسید قصه درد او بیان کردند صورت حال او عیان کردند نیمروزی به کام دمسازان یافت در خواب چشم غمازان چشم ها را کشید سرمه ناز عقل و دین را درید پرده راز کرد نعلین دلبری در پای شد به گام وفا زمین فرسای شد خرامنده تا بر مجنون سایه افکند بر سر مجنون بانگ زد کای ز عشق برخوردار سایه انداخت وصل سر بردار گفت مجنون کیی تو باز نمای لب خامش به شرح راز گشای گفت من آن که زخم او خوردی به تمناش سر فرو بردی منم آرام جان تو لیلی قبله جاودان تو لیلی گفت رو رو که آنچنانم من که بجز عشق تو ندانم من عشق تو ای نگار فرزانه در دلم کرد آنچنان خانه که تو را هم نماند گنجایی خوشترم بعد ازین به تنهایی # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۴۳ - مناجات ای فروغ جمال تو خوبان پرتو خوبی تو محبوبان جلوه حسن تو کجاست که نیست جذبه عشق تو کراست که نیست همه ذرات مست عشق تواند پایکوبان ز دست عشق تواند حسن لیلی که راه مجنون زد کامش از کوی عقل بیرون زد زلف عذرا که صبر وامق برد دل و جانش به رنج و غصه سپرد لعل شیرین که شد ز شکر ریز قوت فرهاد و قوت پرویز یک به یک نشیه جمال تو بود که در اطوار مختلف بنمود زد به هر جا ره اسیر دگر صبرش از دل ربود و هوش ز سر به کند خودش مقید کرد رویش از هر دو کون در خود کرد من هم ای پادشا گدای توام هدف ناوک قضای توام چند سرگشته داریم چون گوی بی سر و پا دوانیم هر سوی گه بری بر در خراباتم گه شوی قبله مناجاتم گه به صلحم کشی و گاه به جنگ گه به شهدم کشی و گه به شرنگ چه شود کز خودم خلاص دهی جامی از باده های خاص دهی بربایی چنان ز خویشتنم که نیابم ز خود خبر که منم ور نیابی سزا بدین هوسم که عجب سفله طبع و هیچکسم به در اهل درد راهم ده به صف عاشقان پناهم ده سر من خاک پای ایشان کن حرز جانم دعای ایشان کن خاطرم رام با کشاکش شان وقت من خوش ز قصه خوش شان # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۴۴ - قصه عاشق شدن صاحب فتوحات مکیه قدس الله تعالی سره که عشق مفرط از دل وی سر زده بود و معشوق معین و معلوم نی پیر توحید شیخ محیی الدین آفتاب سپهر کشف و یقین زانچه از ذوق خود بیان کرده ست در فتوحات مکی آورده ست که ز مغرب چو آمدم به دمشق جیب جانم گرفت جذبه عشق عشقم اندر دل آتشی افزود که بر آمد ز هستی من دود لیکن آن را به هیچ روی و رهی متعین نبود قبله گهی علم افراخت عشق بر عیوق لیک نام و نشان نه از معشوق # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۴۵ - قصه خواب دیدن علی بن موفق معروف کرخی و بشر حافی و احمد بن حنبل را قدس الله تعالی ارواحهم شب علی موفق آن شه دین رفت در خواب سوی خلد برین دید شخصی لطیف و پاک سرشت ایستاده به رهگذار بهشت یک به یک را به چهره می نگرد ره رد و قبول می سپرد سعدا را به خلد می خواند اشقیا را ز خلد می راند بعد ازان دید با خدادانی دو فرشته نشسته بر خوانی می نهندش ز طیبات جنان از چپ و راست لقمه ها به دهان بعد ازان با هزار جاه و جمال یافت ره در سرادقات جلال دید در زیر عرش حیرانی از دو عالم فشانده دامانی کرده در جلوه گاه وحدت جای دوخته دیده در شهود خدای ننهد دیده شهود به هم ندهد پشت استقامت خم گفت با خویشتن در آن دل شب که کیانند این سه تن یارب هاتفی گفت این که مشعوف است به شهود خدای معروف است که ز امید و بیم فارغ و فرد به محبت پرستش حق کرد وان دو تن را که دیدی از اول بشر حافی و احمد حنبل جامی از هر چه هست بگسل بندو واندر آن یار دل گسل دل بند بو که حکم کما تعیش تموت دهدت بعد مرگ از وی قوت # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۴۶ - قصه مشاهده کردن شیخ علی رودباری قدس سره مردن آن مرقع پوش شوریده حال را در محبت آن جوان مغرور به حسن و جمال بوعلی رودباری آن شه دین خسرو بارگاه صدق و یقین رفت روزی به جانب حمام تا سبک گردد از گرانی عام دید از رقعه های گوناگون ژنده صوفیانه بر بیرون یا رب این ژنده گفت کسوت کیست که درین راه جز به فاقه نزیست چون درآمد چه دید درویشی در ره عاشقی وفا کیشی ایستاده به فرق خودکامی که سرش می سترد حجامی موی او چون شدی سترده به تیغ داشتی بر زمین فتاده دریغ دمبدم خم شدی به سوی زمین بهر موی چیدنش ز روی زمین صاف کرده درون ز حیله و زرق ریختی آب صافیش بر فرق عزم رفتن چو کرد تازه جوان رفت درویش تا برون و روان بهرش آورد یک دو فوطه خشک بوی گل زان وزان و نفحه مشک چون تنش خشک شد ز تری آب سوی بیرون نهاد رو به شتاب او خرامان چو سروی اندر پیش در قفا همچو سایه آن درویش بوعلی هم روانه در دنبال تا شود واقف از حقیقت حال جامه برداشت آن فقیر نژند به سر آن جوان فرو افکند رفت و لختی گلاب و عود اندوخت ریخت بر وی گلاب و عود بسوخت مروحه بر گرفت و کردش باد آینه پیش روی وی بنهاد این همه کرد لیکن آن دلخواه هیچ گه سوی او نکرد نگاه صبر درویش مبتلا برسید ناله از جان دردناک کشید کای مرا سوخته ز عشوه گری چه کنم تا تو سوی من نگری نیست گفتا به زندگان نظرم پیش رویم بمیر تا نگرم دید درویش سوی او و بمرد وینچنین مرگ را حیات شمرد رفت بیرون جوان و آه نکرد وز رعونت بدو نگاه نکرد بوعلی سوی خانقاهش برد کفنش کرد پس به خاک سپرد بعد یکچند شد به راه حجاز آمدش آن پسر به راه افراز خرقه بس خشن فکنده به بر شیخ گفتش که ای ستوده پسر تو نیی آن که سالها زین پیش لب گشادی به مرگ آن درویش گفت آری ولی چو آن گفتم شب به خلوتسرای خود خفتم آن فقیر ستم رسیده به خواب دامن من گرفت و کرد عتاب کای به تو بعد مرگ هم رویم مردم و ننگریستی سویم آن سخن کار کرد در دل من داغ حسرت نهاد بر دل من بر سر خاک او گذر کردم جامه خواجگی بدر کردم خرقه فقر و فاقه پوشیدم در ره فقر و فاقه کوشیدم بهر ترویح روح او هر سال می گذارم حجی بدین منوال به سر خاک او همی آیم چهره بر خاک او همی سایم می گشایم ز شرمساری خویش لب به عذر گناهکاری خویش # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۴۷ - قصه عاشق شدن آن دختر ترسا بر آن جوان مسلمان و در مفارقت وی بر بستر مرگ افتادن و جان دادن از صف صوفیان سبک سیری در سیاحت گذشت بر دیری دید آنجا یکی ز رهبانان لیک در کسوت مسلمانان گفت کای کهنه پیر دیرانی چیست این کسوت مسلمانی گفت عمریست تا مسلمانم دیده روشن به نور ایمانم گفت کین دولت از کجات رسید که درین تیرگی صفات رسید گفت در دیر ما گرفت مقام نوجوانی ز زمره اسلام قامتش گلبنی ز باغ بهشت چهره روشنتر از چراغ بهشت لب نوشین او مسیحادم با میانی چو رشته مریم عالمی را ز مهر آن مهوش دل چو قندیل دیر پر آتش بود پاکیزه دختری ترسا بر گل از زلف عنبری تر سا داشت مالی ز حد و عد بیرون با جمالی بسی ز مال افزون چشم دختر بر آن جوان افتاد زان نظر آتشش به جان افتاد خرمن عافیت به بادش رفت هر چه جز یاد او ز یادش رفت نه به شب خواب و نه به روز قرار با دل ریش و دیده خونبار گفت و گو با خیال او می کرد جست و جوی وصال او می کرد حیله ها کرد و مکرها انگیخت سیم و زر هر چه داشت بر وی ریخت سیم و زر پیش او وجود نداشت حیله و مکر هیچ سود نداشت آخر از کار خویش مضطر ماند وز فروماندگی به جان درماند بود آنجا مصوری قادر در میان مصوران نادر نقش هر آفریده بی کم و کاست بکشیدی چنانچه بودی راست دامن از زر و سیم مالامال با مصور بگفت صورت حال چون مصور حدیث او بشنید شکل یارش چنانکه بود کشید کرد جایش فراز مسند ناز عشقبازی به وی نهاد آغاز گاه پیشش ز شوق نالیدی روی بر خاک پاش مالیدی گاه بر روی او گشادی چشم گاه بر پای او نهادی چشم گه بدو دست در کمر کردی گه ز لبهای او شکر خوردی لیکن آن کس که هست تشنه به آب کی برد تشنگیش موج سراب روزگاری چنین به سر می برد غمش از دل بدین بدر می برد تا که از دور چرخ جان فرسای آمد از رنج تن جوان از پای ماهش از تب کشید رنج محاق جانش از تن گرفت راه فراق دختر این را چو دید از غم و درد شرح دادن نمی توان که چه کرد آمدش بر درون آزرده زخم صد مادر پسر مرده هر چه ز آغاز مرگ عالمیان کرده باشند جمله ماتمیان همه را کرد بلکه افزون نیز بلکه از حد وصف بیرون نیز جان و دل سوخت ز آتش غم او سیم و زر کرد صرف ماتم او ماتمی داشت کین خراب آباد آنچنان ماتمی ندارد یاد آخر آورد سوی صورت روی مرهم درد خود ز صورت جوی روز بودی ثنای او گفتی شب شدی سر به پای او خفتی یک شبی گفت و گوی او کردیم صبحدم ره به سوی او کردیم یافتیمش به خواری افتاده پیش صورت به خاک و جان داده کرده بر روی صفحه دیوار چند بیتی به خون دیده نگار کای دل ای دل ز مرگ بی غم باش چون رسد مرگ شاد و خرم باش ترک ادبار خود گرفتم من دین دلدار خود گرفتم من توبه کردم ز کیش نصرانی کیش من نیست جز مسلمانی چشم دارم که در ریاض نعیم من و جانان به هم شویم مقیم جاودان رو به سوی او آرم دامن او ز دست نگذارم رفت او و به فرصتی اندک می روم من هم از قفا اینک شاد گشتند ازان مسلمانان بر وی و دین وی ثناخوانان خاک او پیش یار او کندند اشک ریزان به خاکش افکندند روز دیگر به بامداد پگاه سوی آن بیت ها فتاد نگاه بود کرده رقم به خون جگر زیر آن بیت ها سه چار دگر که عجب زین سفر بیاسودم وصل جانانست زین سفر سودم به عنایت رضای من جستند نامه های خطای من شستند یافتم بار در جوار خدای داد در پیشگاه قربم جای منم امروز و دولت سرمد دامن وصل یار و عیش ابد گفت راهب چو خواندم آن دو سه حرف نوری اندر دلم فتاد شگرف خاطر من بر آن گرفت آرام که بود دین حق همین اسلام کردم از جان و دل به آن اقرار گشتم از دین دیگران بیزار # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۴۸ - قصه عاشق شدن کنیزک خلیفه بغداد بر غلام وی و از استیلای عشق وی خود را در دجله انداختن نوبهاران خلیفه بغداد بزم عشرت به طرف دجله نهاد داشت در پرده شاهدی نوخیز در ترنم ز پسته شکر ریز چون گرفتی چو زهره در بر چنگ چنگ زهره فتادی از آهنگ با غلام خلیفه کز خوبی بود مهر سپهر محبوبی داشت چندان تعلق خاطر که نبودی به حال خود حاضر هر دو مفتون یکدگر بودند بلکه مجنون یکدگر بودند بودشان صد نگاهبان بر سر مانع وصلشان ز یکدیگر طاقت ماه پردگی شد طاق زآتش اشتیاق و داغ فراق از پس پرده خوش نوایی ساخت چنگ را بر همان نوا بنواخت کرد قولی به عشقبازی ساز پس بر آن قول برکشید آواز کآخر ای چرخ بی وفایی چند روح کاهی و عمر سایی چند هرگز از مهر تو نگشتم گرم شرم می آیدم ز مهر تو شرم به که یکدم به خویش پردازم چاره کار خویشتن سازم بود در پرده دلبر دیگر همچو او پرده ساز و رامشگر گفت هر سو کسان به غمازی چاره خود چگونه می سازی پرده از پیش چاک زد که چنین شد چو ماهی و ماه دجله نشین همچو مه خویش را در آب انداخت همچو ماهی به غوطه خواری ساخت بود استاده آن غلام آنجا جانی از هجر تلخکام آنجا خویشتن را چو وی در آب افکند کرد ساعد به گردنش پیوند دست در گردن هم آورده رخ نهفتند هر دو در پرده هر دو رستند از منی و تویی دست شستند از غبار دویی جامی آیین عاشقی این است مهر اینست و مابقی کین است گر به دریای عشق داری روی همچو اینان ز خویش دست بشوی # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۴۹ - قصه آن جوان که بر دختر عم عاشق شد و در عشق وی نام دزدی بر خود نهاد و ناموس عم نگاه داشت و بدان سبب به مقصود رسید نوجوانی نخورده نشتر غم شد گرفتار عشق دختر عم روز و شب در سرای عم می بود در مقام رضای عم می بود دمبدم روی دخترش می دید میوه از باغ نوبرش می چید بود شبها در آن نشیمن راز با شکنهای زلف او کجه باز لیک داغش چو سینه سوز افتاد کجه او به روی روز افتاد پیش عم آشکار شد رازش داشت از خانه آمدن بازش چند روز آن جوان نیکو روی که به دیدار یار بودش خوی چون بدل شد وصال او به فراق محنتش جفت گشت و طاقت طاق یک شب از آرزوی دیدارش کرد منزل به بام و دیوارش خواست از مهر روی روشن او که درآید چو مه به روزن او ناگهانش فکند لغزش پای از لب بام در میان سرای عم ز افتادنش چو گشت آگاه دزدوارش گرفت و داشت نگاه بامدادش به شاه دوران برد دادخواهان به پیش سلطان برد شاه پرسید ازو که ای اوباش دور از اندیشه معاد و معاش شب که رو در ره خطا رفتی به سرای کسان چرا رفتی دید مسکین جوان که آن نه نکوست که نهد تهمتی به دامن دوست زد به سر منزل ملامت گام راند بر خویشتن به دزدی نام شاه بعد از جواب بشنیدن داد فرمان به دست بریدن واقفی از حقیقت آن حال رقعه ای کرد سوی شاه ارسال کای به حشمت ز خسروان فایق نیست بر عاشق این جزا لایق عاشق از شور عشق مجنون است کار مجنون ز شرع بیرون است مرد عاشق نه سیم و زر دزدد از لب یار خود شکر دزدد نیست جز دزدیی پسندیده آمدن سوی یار دزدیده شه چو مضمون کار را دانست حال آن دل فگار را دانست گفت با عم وی که ای سره مرد این جوان را مکش به محنت و درد بگسل از عهد سست پیوندی سرفرازیش ده به فرزندی رسم و راه ستمگری بگذار جوهر خود به جوهری بسپار گفت عم کو نه لایق است مرا نه حریف موافق است مرا شاه گفت آن که نام و ننگ تو جست دست از نام و ننگ بهر تو شست زو موافقتری کجا یابی سر ز پیوند او چرا تابی گفت عم کو فقیر و دست تهیست مرد را داغ فقر رو سیهیست شاه اسباب کار هر دو بساخت به زر و مال هر دو را بنواخت عقد بست آن جوان و دختر را ساخت یک عقد آن دو گوهر را # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۵۰ - قصه عیینه و ریا معتمر نام مهتری ز عرب رفت تا روضه نبی یک شب رو در آن قبله دعا آورد ادب بندگی بجا آورد ساخت بالین ز آستان نیاز گوش بنهاد بر نشیمن راز ناگه آمد به گوشش آوازی که همی گفت غصه پردازی کای دل امشب تو را چه اندوه است وین چه بار گرانتر از کوه است مرغی از طرف باغ ناله کشید بر تو داغی به سان لاله کشید واندر این تیره شب ز ناله زار ساخت از خواب خوش تو را بیدار یا نه یاری درین شب تاریک از برون دور وز درون نزدیک بر تو درهای امتحان بگشود خوابت از چشم خون فشان بربود بست هجرش کمر به کینه تو را سنگ غم زد بر آبگینه تو را چه شب است این چو زلف یار دراز چشم من ناشده به خواب فراز قیر شب قید پای انجم شد مهر را راه آمدن گم شد در نفیر و فغان زبان جرس تنگ بر صبحدم مجال نفس دست دوران دریده پرده کوس تیغ گردون بریده نای خروس چون مؤذن ره مناره سپرد گویی افتاد ازان به گردن خرد کش نیاید ز حلقه حلقوم بانگ یا حی صدای یا قیوم این نه شب هست اژدهای سیاه که کند با هزار دیده نگاه تا به دم درکشد غریبی را یا زند زخم بی نصیبی را منم اکنون و جانی آزرده زو دو صد زخم بر جگر خورده زخم او جا درون جان دارد گر کنم ناله جای آن دارد کو رفیقی که بشنود رازم واندر این شب شود همآوازم کو شفیقی که بنگرد حالم کز جدایی چگونه می نالم ز آتش غم چو موی پیچانم موی پیچان و مور بی جانم هست ناچار پیش فرزانه موی را شانه مور را دانه اگرم شانه همچو مو هوس است شانه ام فرق شاخ شاخ بس است دانه گر بایدم چو مور نژند باشدم اشک دانه دانه بسند ماه گردون بود گوا که چنین ناله زان می کنم که ماه زمین چهره از من چو ماه تافته است تیغ مهرش دلم شکافته است هرگز اینم گمان نبود به خویش کایدم اینچنین بلایی پیش ریخت بر سر بلای دهر مرا داد ناآزموده زهر مرا هر که ناآزموده زهر خورد چه عجب گر ره اجل سپرد چون بدینجا رساند ناله خویش کرد با خامشی حواله خویش آتش او درین ترانه فسرد شد خموش آنچنان که گویی مرد # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۵۱ - حیران شدن معتمر در آنکه آن زاری کننده که بود و پشیمان شدن که چرا دنبال آواز نرفت معتمر چون بدید صورت حال بر ضمیرش نشست گرد ملال گام زد در ره پریشانی داد رخت خرد به حیرانی کان همه نالش از زبان که بود وان همه سوزش از فغان که بود چیست این ناله کیست نالنده باز در خامشی سگالنده آدمی یا نه آدمیست پریست کآدمی وار کرده نوحه گریست کاش چون خاست از دلش ناله ناله را رفتمی ز دنباله تا به نالنده راه یافتمی پرده راز او شکافتمی کردمی غور در نظاره گری دست بگشادمی به چاره گری چون بدین حال یک دو لحظه گذشت حال آن دل رمیده باز بگشت تیز برداشت همچو چنگ آواز غزلی جانگداز کرد آغاز غزل سینه سوز و دردآمیز غزلی صبر کاه و شوق انگیز بیت بیتش مقام سوز و نیاز در هر مصرعش ز عیش فراز حرف حرفش همه فسانه درد نغمه محنت و ترانه درد اولش نور عشق را مطلع وآخرش روز وصل را مقطع در قوافیش شرح سینه تنگ بحر او رهنما به کام نهنگ گه در او ذکر یار و منزل او وصف شیرینی شمایل او گه در او عجز و خواری عاشق قصه خاکساری عاشق گه در او محنت درازی شب عمر کاهی و جانگدازی شب گه در او داستان روز فراق حرقت داغ شوق و سوز فراق # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۵۲ - رفتن معتمر دنبال آواز نالنده بار دوم و یافتن عیینه آن بزرگ عرب چو این بشنید جانب او شدن غنیمت دید تا شود واقف از حقیقت راز رفت آهسته از پی آواز دید موزون جوانی افتاده روی زیبا به خاک بنهاده قد ز نخل مدینه شیرین تر طره از عطر مکه مشکین تر لعل او غیرت عقیق یمن شکر مصر را رواج شکن جبهه رخشنده در میان ظلام همچو پر نور آبگینه شام سنبل تر دمیده از سمنش سبزه عنبرین ز یاسمنش گرد لبهاش خط زنگاری طوطی غرقه در شکر خواری بر رخش از دو چشم اشک فشان مانده از رشحه جگر دو نشان آن دو خط کز رخش هویدا بود گوییا جدولی مثنا بود که کشید از شفق دبیر سپهر رقم آن را به لوح صفحه مهر داد بر وی سلام و یافت جواب کردباوی ز روی لطف خطاب که بدین رخ که قبله طلب است به کدامین قبیله ات نسب است بر زبان قبیله نام تو چیست آرزویت کدام و کام تو چیست دلت این گونه بی قرار چراست همدمت ناله های زار چراست چیست چندین غزلسرایی تو وز مژه خون دل گشایی تو گفت از انصار دارم اصل و نژاد پدرم نام من عیینه نهاد وانچه از من شنیدی و دیدی موجب آن ز من بپرسیدی بنشین دیر تا بگویم باز زانکه افسانه ایست دور و دراز # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۵۳ - باز نمودن عیینه صورت حال خود را پیش معتمر روزی از روزها به کسب ثواب رو نهادم به مسجد احزاب روی در قبله وفا کردم حق مسجد که بود ادا کردم بستم از جان نماز را احرام کردم اندر مقام صدق قیام پشت خود در رکوع خم دادم سجده گاه از دو دیده نم دادم به تشهد نشستم آزاده از شهادت به شهد افتاده یافت جنبش ز من به شهد انگشت کرد شیرینیم به تلخی پشت بهر عقده گشایی ایام تیز دندان شدم پسین سلام به دعا دست بر فلک بردم پا به راه اجابت افشردم عفو جویان شدم به استغفار از همه کارها و آخر کار از میان با کناره پیوستم به هوای نظاره بنشستم دیدم از دور یک گروه زنان سوی آن جلوه گاه گام زنان نه زنان بل ز آهوان رمه ای هر یکی را ز ناز زمزمه ای در گهر غرق گوش و گردن شان خاک ره مشکبو ز دامن شان از پی رقصشان به ربع و دمن بانگ خلخال ها جلاجل زن بود یک تن ازان میان ممتاز پای تا سر همه کرشمه و ناز او چو مه بود و دیگران انجم او پری بود و دیگران مردم کام جان خنده شکر ریزش دام دل گیسوی دلاویزش غنچه پر نوش گلبنی ز ارم نافه در ناف آهویی ز حرم پای ازان جمع بر کناره نهاد بر سرم ایستاد و لب بگشاد کای عیینه دل تو می خواهد وصل آن کز غم تو می کاهد هیچ داری سر گرفتاری کز غمت بر دلش بود باری با من این نکته گفت و زود برفت در من آتش زد و چو دود برفت نه نشانی ز نام او دارم نه وقوف از مقام او دارم یک زمان هیچ جا قرارم نیست میل خاطر به هیچ کارم نیست نز سر خود خبر مرا نه ز پای می روم کو به کوی و جای به جای این سخن گفت و زد یکی فریاد رفته از خود به روی خاک افتاد بعد دیری به خویش باز آمد رخ به خون تر ترانه ساز آمد # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۵۴ - غزل گفتن عیینه در حسب حال خود شد خروشان به دلخراش آواز غزل سینه سوز کرد آغاز کای ز من دور رفته صد منزل کرده منزل چو جانم اندر دل گرچه راه فراق می سپری سوی خونین دلان نمی گذری مانده دور از در تو آب و گلم بر رخ توست چشم جان و دلم مهر تو کرده در دلم مسکن دل من بر درت گرفته وطن خواهشم بین مباش ناخواهم کز دو عالم همین تو را خواهم بی تو بر من بلای جان باشد گرچه فردوس جاودان باشد چون بزرگ عرب بدید آن حال به ملامت کشید تیغ مقال کای پسر زین ره خطا باز آی جای گم کرده ای به جا باز آی توبه کن از گناهکاری خویش شرم دار از نه شرمداری خویش هول روز شمار در پیش است وای آن کو نه آخر اندیش است یاد کن از مواقف عرصات وز ستادن خجل میان عصات عشق کان نیست بر جمال ازل هوسی دان ز هر دغا و دغل نه مبارک بود هوس بر مرد مردیی کن وزین هوس برگرد گفت کای بیخبر ز ماتم عشق غافل از جانگدازی غم عشق عشق هر جا که بیخ محکم کرد شاخ از اندوه و میوه از غم کرد به ملامت نشایدش کندن به نصیحت ز پایش افکندن مشک ماند ز بوی و لعل از رنگ فلک از جنبش و زمین ز درنگ لیک حاشا که یار دل گسلم رخت بر بندد از حریم دلم حرف مهرش که در دل تنگ است همچو نقش نشسته در سنگ است آمد از عشق شیشه بر سنگم از ملامت مزن به سر سنگم # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۵۵ - عزیمت کردن معتمر و عیینه به جانب مسجد احزاب در طلب ریا خسرو صبح چون علم بر زد لشکر شام را به هم بر زد هر دو کردند ازان حرم به شتاب چاره جو رو به مسجد احزاب تا به پیشین قدم بیفشردند در طلب روز را به سر بردند ناگه از ره نسیم یار رسید آن گروه زن آمدند پدید لیک مقصود کار همره نی خیل انجم رسید و آن مه نی با عیینه سخن گزار شدند قصه پرداز آن نگار شدند که برون برد رخت ازین منزل راند تا منزل دگر محمل روی خورشید قرب غیم گرفت راه حی بنی سلیم گرفت قبله آن قبیله شد رویش طاق محرابشان دو ابرویش همچو لاله به سینه داغ تو برد شعله زن لاله ای ز باغ تو برد گرچه بار رحیل از اینجا بست طالب وصل توست هر جا هست چو سمن تازه و چو گل بویاست نام او از معطری ریاست نام ریا چو آمدش در گوش از سرش عقل رفت و از دل هوش پرده از چهره حیا برداشت شرم بگذاشت وین نوا برداشت کای دریغا که یار محمل بست بار دل پشت صبر را بشکست آمدم بر امید دیدارش تافت از من زمانه رخسارش از ثری قدرم ار چه بالا نیست جای ریا بجز ثریا نیست هست رو در ثری ثریا را پشت بر من چراست ریا را تا به کی از دو دیده خون ریزم خون دل از درون برون ریزم در دلم خون نماند و در چشم آب همه اسباب گریه شد نایاب کیست از دوستان و غمخواران در طریق وفا هواداران که مرا در فراق آن دلدار دیده عاریت دهد خونبار تا ز درد فراق او گریم ز آتش اشتیاق او گریم # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۵۶ - برخاستن معتمر به چاره سازی عیینه و وی را به مجلس انصار بردن و همراه ایشان از برای خواستگاری ریا پیش پدر وی رفتن معتمر گفت با وی از دل پاک کای عیینه مباش اندهناک کانچه دارم ز ملک و مال به کف گرچه اسباب حشمت است و شرف همه صرف تو می کنم امروز تا شوی بر مراد خود فیروز دست او را گرفت مشفق وار برد یکسر به مجلس انصار گفت بعد از سلام با ایشان کای به ملک صفا وفاکیشان این جوان کیست در میان شما چیست در حق او گمان شما همه گفتند با جمال نسب هست شمعی ز دودمان عرب گفت کو را بلایی افتاده ست در کمند هوایی افتاده ست چشم می دارم از شما یاری وز سر مرحمت مددکاری بهر مطلوبش اختیار سفر بر دیار بنی سلیم گذر همه سمعا و طاعت گویان معتمر را به جان رضا جویان بر نجیب اشتران سوار شدند متوجه بدان دیار شدند می بریدند کوه و صحرا را پرس پرسان دیار ریا را تا به منزلگهش پی آوردند پدرش را ازان خبر کردند کردشان شاد و خرم استقبال با کسان گفت تا به استعجال فرش های نفیس افکندند نطعهای عجب پراکندند هر کسی را به جای وی بنشاند وز ثنا گوهرش به فرق فشاند آنچه حاضر ز گله بود و رمه کشت و پخت و کشید پیش همه معتمر گفت کای جمال عرب همه کار تو در کمال ادب نخورد کس ز سفره و خوانت تا ز بحر نوال و احسانت حاجت جمله را روا نکنی آرزوی همه عطا نکنی گفت کای سوی صدق روی شما چیست از بنده آرزوی شما گفت هست آنکه گوهر صدفت اختر برج عزت و شرفت با عیینه که فخر انصار است نیک کردار و راست گفتار است گوهر سلک اتصال شود رازدار شب وصال شود گفت تدبیر کار و بار او راست واندر این کار اختیار او راست با وی این را بگویم از آغاز آنچه گوید به مجلس آرم باز # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۵۷ - مشورت کردن پدر ریا با ریا در خواستگاری کردن وی از برای عیینه این سخن گفت و از زمین برخاست غضب آمیز و خشمگین برخاست چون درآمد به خانه ریا گفت کز چه رو خاطرت چنین آشفت گفت از آن رو که جمعی از انصار به هوایت کشیده اند قطار همه یکدل به دوستداری تو یکزبان بهر خواستگاری تو گفت انصاریان کریمانند در حریم کرم مقیمانند بهر ایشان پیمبر مختار خواسته ست از خدای استغفار از برای چه دوستدارانند وز هوای که خواستگارانند گفت بهر یگانه ای ز کرام عالی اندر نسب عیینه به نام گفت من هم شنیده ام خبرش نسبتی نیست با کسی دگرش چون کند وعده در وفا کوشد وز جفای زمانه نخروشد هر چه آید به دست او بدهد چشم بر دست دیگران ننهد پدرش گفت می خورم سوگند به خدایی که نبودش مانند که تو را هیچگه به وی ندهم نقد وصلت به دامنش ننهم واقفم از فسانه تو و او زانچه بوده میانه تو و او گفت باری مرا چه بازار است که ازان خاطر تو دربار است نه خیالی ز روی من دیده ست نه گیاهی ز باغ من چیده ست لیک چون سبق یافت سوگندت به اجابت نمی کنم بندت قوم انصار پاکدینانند در زمان و زمین امینانند بر مقالاتشان مگردان پشت رد ایشان مکن به قول درشت مکن از منع کامشان پر زهر گر نمی بایدت گران کن مهر نرخ کالا ز حد چو در گذرد رغبت از جان مشتری ببرد گفت احسنت خوب گفتی خوب کم فتد نکته اینچنین مرغوب آنگه آمد برون و با ایشان گفت کای زمره وفاکیشان کرد ریا قبول این پیوند لیکن او گوهریست بی مانند مهر او هم به قدر او باید تا سر او به آن فرو آید باشد او گوهری جهان افروز کیست قایم به قیمتش امروز # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۵۸ - قبول کردن معتمر آنچه پدر ریا خواست و عقد بستن ایشان به یکدیگر معتمر گفت آن منم اینک هر چه خواهی ضمان منم اینک خواست چندان زر تمام عیار که مثاقیل آن رسد به هزار بعد ازان نیز ده هزار درم سیم خالص نه بیش ازان و نه کم جامگی صد ز بردهای یمن صد دیگر ازان فزون به ثمن نافه ها مشک و طبله ها عنبر عقدهای مرصع از گوهر معتمر گفت تا سه چار نفر زود کردند بر مدینه گذر هر چه جستند حاضر آوردند مجلس عقد منعقد کردند عقد بستند آن دو مفتون را شاد کردند آن دو محزون را دو اسیر کمند یکدیگر چشم بد را سپند یکدیگر رخ به رخ شادمان شدند از هم لب به لب کامران شدند از هم این شد آن را به بوسه مرهم داغ آن شد این را به خنده غنچه باغ تنگ با هم چو غنچه شب خفتند همچو گل صبحگاه بشکفتند تافته روی شغل از همه کار شغلشان بوسه بود و کار کنار تا به چل روز کارشان این بود حاصل روزگارشان این بود # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۵۹ - فرستادن پدر ریا را بعد از چهل روز همراه عیینه به مدینه و پیش گرفتن حرامیان و هلاک شدن بر دست ایشان بعد چل روز کز نشاط و سرور حال بگذشتشان بدین دستور داد اجازت پدر که ریا را ماه شهر و غزال صحرا را به عروسی سوی مدینه برند وز غریبی ره وطن سپرند بهر وی خوش عماریی پرداخت برگ گل را ز غنچه محمل ساخت سی شتر از نفایس و اجناس جمله نادر به چشم جنس شناس با دو صد عز و حشمت و جاهش کرد سوی مدینه همراهش هر دو با هم عیینه و ریا شاد و خرم شدند ره پیما معتمر با جماعت انصار نیز بر کار خویش شکرگزار که دو عاشق به هم رسانیدند دل و جانشان ز غم رهانیدند همه غافل از آنکه آخر کار بر چه خواهد گرفت کار قرار ماند تا با مدینه یک فرسنگ جمعی از رهزنان بی فرهنگ بر میان تیغ و در بغل نیزه وز کمر کرده خنجر آویزه همه خونین لباس و دزد شعار همه تیغ آزمای و نیزه گذار تنگ چشمان قحط سالی جوع صیدشان ضب شکارشان یربوع عیش شیرینشان ز دوغ ترش فارغان از فروغ دانش و هش همچو گرگان طعمه ناخورده بر بره و میش حمله آورده غافل از گوشه ای کمین کردند رو در آن قوم پاکدین کردند چون عیینه هجوم ایشان دید غیرت عاشقی در او جنبید شد چو شیران در آن مصاف دلیر گاه با نیزه گاه با شمشیر چند تن را به سینه چاک افکند چون سگانشان به خون و خاک افکند آخر از زخم تیغ صاعقه بار داد آن قوم را چو دیو فرار لیک نامقبلی ز کین داری ضربتی زد به سینه اش کاری قفس آسا به تن فتادش چاک مرغ او کرد رو به عالم پاک دوستان در خروش و گریه چو میغ که برفت از جهان عیینه دریغ گوش ریا چو آن خروش شنید موکنان بر سر عیینه دوید دید نقش زمین نگاری را غرق خون نازنین شکاری را گشته از چشمه سار سینه تنگ خلعت سروش ارغوانی رنگ دست سیمین خضاب ازان خون کرد چهره گلگونه جامه گلگون کرد چهره بر خون و خاک می مالید وز دل دردناک می نالید کای عیینه تو را چه حال افتاد کآفتاب تو را زوال افتاد سیرم از عمر بی لقای تو من کاشکی بودمی به جای تو من عقل بر عشق من زند خنده که بمیری تو زار و من زنده این بگفت و ز جان برآورد آه رفت با آه جان او همراه زندگی بی وی از وفا نشمرد روی بر روی او نهاد و بمرد ترک هجرانسرای فانی کرد روی در وصل جاودانی کرد دوستان از ره وفاداری برگرفتند نوحه و زاری چون کند طوطی از قفس پرواز به خروش و فغان نیاید باز عاقبت لب ز نوحه دربستند بهر تجهیزشان کمر بستند دیده از غم پر آب و سینه کباب پاک شستندشان به مشک و گلاب از حریر و کتان کفن کردند در یکی قبرشان وطن کردند در ته خاک غرق خونابه تا قیامت شدند همخوابه # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۶۰ - رسید معتمر بعد از چندگاه به سر قبر ایشان و بر آنجا درختی دیدن پر خطهای زرد و سرخ بعد شش سال معتمر یا هفت به سر روضه نبی می رفت راه عمدا بر آن دیار افکند بر سر قبرشان گذار افکند دید بر خاک آن دو اندهمند سر کشیده یکی درخت بلند چون به عبرت نگاه کرد در آن دید خطهای سرخ و زرد بر آن بود زردی ز رویشان اثری سرخی از چشم خونفشان خبری با کسی گفت ازان زمین به شگفت چه درخت است این به حیرت گفت که درختیست این سرشته عشق رسته از تربت دو کشته عشق بلکه بر خاک آن دو تن علمیست بر وی از شرح حالشان رقمیست زاهل دل هر که آن رقم خواند حال آن کشتگان غم داند جانشان غرق فیض رحمت باد کس چو ایشان ازین جهان مرواد # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۶۱ - قصه تحفه مغنیه تاجری می گذشت در بغداد رهگذارش به خان برده فتاد زان طرف بانگی آمدش در گوش که همی گفت مرد برده فروش کو حریفی مقامر و چالاک کانچه دارد به کف ببازد پاک کیسه از سیم و زر بپردازد خانه و خانگی براندازد بخرد شاهدی چو ماه تمام تحفه ای از بهشت تحفه به نام روی او عکسی از چراغ حرم قد او گلبنی ز باغ ارم زلف او دام راه ره طلبان لعل او کام جان خشک لبان چشم او چشمه خیز فتنه و ناز خال او تخم شوق اهل نیاز چون خرامد برد به لطف خرام از مقیمان سر و غیب آرام چون نشیند ز پا به حسن و وقار باز دارد سپهر را ز مدار گر برآرد به مطربی آواز جان رفته به مرده آرد باز طایر روح را به نغمه چنگ به ریاض بقا دهد آهنگ تاجر اوصاف آن پری چو شنید در دلش آرزوی او جنبید جلوه آن مهش ز روزن گوش غارت عقل گشت و آفت هوش ای بسا کس که روی دوست ندید وز خبر گوشمال عشق کشید آن خبرها که از خدای جهان داد پیغمبر آشکار و نهان که کریم است و خالق و رازق بهر آن بود تا شوی عاشق همچنین از نبی و آل کرام یا ز اصحاب و اولیای عظام این صفت ها و حال های شریف که در آنها کتب شده تصنیف همه از بهر عشقبازی توست که شوی در طریق عشق درست لیک چندان حجاب تو بر تو بر تو بینم تنیده از هر سو که نیاید ز چشم تو نظری نه ز گوشت شنیدن خبری # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۶۲ - خریدن تاجر تحفه را و به خانه بردن و جذبه رسیدن مر او را تاجر القصه شد عزایم خوان بهر تسخیر آن پری سوی خان دیده چون از رخش منور یافت دیده را از شنیده بهتر یافت دید ماهی عجب رباینده برتر از مدحت ستاینده صد خریدار پیشش استاده بیع او در مزاد افتاده تاجر از جمله پای پیش نهاد کرد بر هر چه هر که گفت مزاد تا درآورد عاقبت به شمار از درم در بهاش بیست هزار فتنه عالمی خرید و ببرد خانه ویرانگری به خانه سپرد روزگاری حریف او می بود به غنا و نوا و رود و سرود لیک می دید ازو ربودگیی واندر آن هر دمش فزودگیی تا یکی روز بر گرفت آهنگ به نوای لب و نوازش چنگ گفت کای غمگسار غمخواران مرهم سینه دل افگاران همدم ناله سحر خیزان رازدار ز دیده خونریزان دستگیر فتادگان از پای ره به جا آر رفتگان از جای جای در پرده دلم کردی پرده خلق منزلم کردی عشق تو شعله زد ز خرمن من بکش از دست خلق دامن من نیست جز بندگیت زندگیم بند هر کس مکن به بندگیم به جمال و کمال تو سوگند که مرا تا غمت به دام افکند غم دیگر نیافت ره به دلم تخم دیگر نرست ز آب و گلم آنچنان پر شد از توام رگ و پی که شود پر سبوی و خم از می تو کس بی کسان و من بی کس بی کسی را به غور کار برس از کف این و آن خلاصم کن به کرم های خویش خاصم کن این بگفت و فتاد در گریه خون ز مژگان گشاد در گریه گشت از چنگ خود کنار گزین برگرفت از کنار و زد به زمین آنچه بودی ز آرزو پیوست در کنارش چو آرزو بشکست تاجر و هر که بود با تاجر اندر آن بزم دلگشا حاضر همه گفتند کش ز زیبایی در سر افتاده است سودایی عشق ماهی چنین رهش زده است زخم بر جان آگهش زده است لیک هر چند گفت و گو کردند از چپ و راست جست و جو کردند هیچ روشن نشد که آن مه کیست وانکه بر وی زد از بتان ره کیست قرب یک سال آنچنان می بود همدم گریه و فغان می بود نه به شب خواب و نی به روز قرار نه ز لب خنده نز زبان گفتار از طعام و شراب بست دهان تاجر از حال او رسید به جان در بسی کار آزمونش کرد عاقبت جزم بر جنونش کرد بردش از قصر چون نگارستان همچو دیوانگان به مارستان دل به ناکام بر جفاش نهاد بند آهن به دست و پاش نهاد او هم آنجا ز دیده خون می راند شعرها حسب حال خود می خواند اشکریزان ترانه ای می گفت غزل عاشقانه ای می گفت # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۶۳ - رسیدن شیخ بزرگوار سری سقطی قدس الله تعالی سره به سر وقت تحفه و آگاهی یافتن از حالی وی هم در آن وقت ها سری سقطی آن سریع طریق حق نه بطی یک شبی وقت خویش باز نیافت لذت سجده نیاز نیافت قبضی آمد پدیدش اندر دل بر وی ادراک سر آن مشکل بامدادان قدم به سیر نهاد روی در بقعه های خیر نهاد به مزارات اهل دل بگذشت عقده قبض او گشاده نگشت گفت ازین درد دل چو بیمارم سوی بیمارخانه رو آرم محنت اهل ابتلا بینم بو که این درد را دوا بینم چو به بیمارخانه پای نهاد گره از کار بسته اش بگشاد نظری هر طرف همی افکند دید زیبا کنیزکی در بند که سرشکی چو ژاله می بارد بر گل زرد لاله می کارد دست بر دل ترانه می گوید غزل عاشقانه می گوید شیخ پاکیزه سر چو دید آن حال از مقیمان بقعه کرد سؤال کین پریرو چراست در زنجیر برگرفته چنان فغان و نفیر جمله گفتند کز فلان خانه تحفه است این که گشت دیوانه بند کردندش از پی اصلاح باشد آید مزاج او به صلاح تحفه آن گفت و گوی را چو شنید از جگر آه دردناک کشید اشک خونین ز دیده افشانان بانگ برداشت کای مسلمانان من نه مجنون که نیک هشیارم آید از طعنه جنون عارم مست آنم که باده مست ازوست نعره رند می پرست ازوست شور عشقش زده ست بر من راه از همه غافلم وز او آگاه عاقلم پیش یار و فرزانه پیش ارباب جهل دیوانه عقل و فهم شما زبون من است کمترین بنده جنون من است مانده در قید این جنون باشم به که دانا و ذوفنون باشم شیخ چون گفت و گوی تحفه شنید خاطرش رخت سوی تحفه کشید سوخت از گفته دلاویزش کرد از اشک خود گهر ریزش تحفه چون ز آتش نهانی او دید از دیده اشک رانی او گفت این گریه ایست بر صفتش وای تو چون رسی به معرفتش بشناسی چنانکه هست او را جلوه گر از بلند و پست او را بعد ازان ساعتی ز خویش برفت پرده هستیش ز پیش برفت چون ازان بیهشی به هوش آمد باز در نعره و خروش آمد شیخ گفت ای کنیز پاک سیر چیست گفت ای سری بگوی خبر شیخ گفت ای به دولت ارزانی لقب و نام من چه می دانی گفت تا دوست را شناخته ام با غمش نرد عشق باخته ام بر دل من ز رازهای جهان هیچ رازی نمانده است نهان شیخ گفت ای ز عشق در تب و تاب کیست معشوق تو بگوی جواب گفت معشوقم آن که جانم داد در ستایشگری زبانم داد به شناسایی خودم بنواخت ساخت روشن دلم به نور شاخت از رگ جان بود به من اقرب نیست دور از برم نه روز و نه شب بعد ازان شهقه ای بزد که مگر مرغ جانش به لامکان زد پر بار دیگر به خویش باز آمد در سخن های دلنواز آمد شیخ فرمود کش رها کردند بندش از دست و پا جدا کردند گفت ازین پس نیی به بند گرو هر کجا خاطر تو خواهد رو تحفه گفت ای به علم و دانش بیش از همه چون روم به خاطر خویش کان که از عشق سینه ریشم کرد بنده بندگان خویشم کرد تا نه راضی شود خداوندم رفتن از جای خویش نپسندم شیخ خندید کای گرامی یار تو ز من نکته دانتری بسیار روشنم گشت ازین سخن اکنون که تویی هوشیار و من مجنون # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۶۴ - به هم رسیدن شیخ سری قدس سره و تاجر و خریداری کردن شیخ سری تحفه را از وی تحفه و شیخ در سخن بودند رازگوی نو و کهن بودند تاجر دین و دل ز دست شده در لگدکوب غصه پست شده ناگهانی ز در درون آمد سوی آن بندی زبون آمدی شیخ را چون بدید خرم شد دلش از کار تحفه بی غم شد گفت شاید به یمن همت او سهل گردد بلا و محنت او بعد تسلیم چهره نمناک بهر تعظیم شیخ سود به خاک شیخ گفت که این حد من نیست کین کنیزک ز من به این اولیست پس ازان شیخ رو به تاجر کرد رغبت بیع تحفه ظاهر کرد کرد تاجر فغان که واویلاه که شد احوال من ز فقر تباه نیست در دستت آن گشاد ای شیخ که توانی بهاش داد ای شیخ از درم شد بهاش بیست هزار کی برآید ز دستت این مقدار همه مالم ز دست شد بیرون در بهای کنیزک و اکنون نه کنیزک به دست نی مالم محرمی کو که پیش او نالم شیخ رفت و به خانه دانگی نه جز دعا را غریو و بانگی نه دست برداشت کای اله کریم ایزد فرد و پادشاه قدیم آبرو بخش اشک ریختگان خاک ذلت به چهره بیختگان کارساز فتادگان از کار بار بردار ماندگان در بار مانده در بار تحفه است دلم سخنی گفته ام وز آن خجلم کار من تنگ شد ز تنگدلی سرخروییم ده درین خجلی در گنجینه کرم بگشای قیمت تحفه ام کرم فرمای شیخ را بود رو به خاک نیاز که برآمد ز سوی در آواز در چو بگشاد دید کرده مقام بر درش خواجه ای و چار غلام همه بر آستان او زده صف هر یکی شمع و بدره ای در کف اذن خواهان درآمدند از در بر زمین نیازمندی سر پنج بدره ز سیم پاک عیار هر یکی در شمار پنج هزار پیش شیخ زمانه بنهادند بر سر پای خدمت استادند شیخ پرسیدشان ز صورت حال خواجه فرمود در جواب سؤال که مرا شب به خواب بنمودند صورت فقر شیخ و فرمودند که دلش بهر تحفه دربار است قیمت تحفه را طلبگار است قیمت تحفه بر به خدمت شیخ تا شوی بهره ور ز همت شیخ شیخ با خواجه بامداد پگاه رو نهادند سوی تحفه به راه چون رسیدند از قضا تاجر نیز شد بی توقفی حاضر عرضه کردند بدره ها بر وی گفت من کی فروشم او را کی قیمت تحفه هست ازان افزون کش بدینها کنم ز دل بیرون می فزودند در بها ز کرم تا رسید آن به چل هزار درم گفت تاجر ز دیده ریزان آب که شبم گفت کردگار به خواب که بود تحفه برگزیده ما او خود و غیر خود رمیده ما خط آزادیش بلا اکراه می دهم خالصا لوجه الله غیر او هر چه دارم از زر و سیم به فقیران همی کنم تسلیم همه را می دهم برای خدای بو که حاصل کنم رضای خدای خواجه چون گوش کرد آن سخنان دست بر رو نهاد گریه کنان گفت گویا که خالق معبود نیست از کار و بار من خشنود که مرا ساخت زین شرف نومید سوخت جانم به حسرت جاوید به کف من ز ملک و مال اکنون هر چه هست آمدم ازان بیرون همه کردم سبیل راه خدای که خدایم بس است در دو سرای تحفه از بند بندگی چو رهید از سر و بر هر آنچه بود کشید جای اطلس پلاس ساخت لباس موی مشکین نهفت در کرباس پا نهاد از حریم بقعه بیرون چون پری شد به ستر غیب درون شیخ با آن دو تن ز دنبالش متحیر ز صورت حالش پرس پرسان چو آمدند پدر نه خبر یافتند ازو نه اثر هر سه کردند متفق با هم روی در بادیه به عزم حرم خواجه در ره به درد و داغ بمرد تن به بوم استخوان به زاغ سپرد مغز سر طعمه کلاغان ساخت دیده منقارگاه زاغان ساخت تاجر و شیخ پا بیفشردند ریگ کوبان به کعبه پی بردند با دل بی غش و درونه صاف شیخ می کرد گرد خانه طواف آمد آواز ناله ایش به گوش کش برآمد ز جان خسته خروش وز پی ناله نکته ایش نهفت شد شنیده که بیدلی می گفت کای چراغ شب سیه روزان مایه شادی غم اندوزان آگهی بخش جهان آگاهان رهنمای فتاده از راهان درد عشقت شفای بیماری زخم تو مرهم دل افگاری هر که از شوق توست در تب و تاب نشود جز به وصل تو سیراب هر که زد در محبت تو نفس مونس جان او تو باشی و بس از غمت هر که بی قرار آمد تا نبیند تو را نیارامد چون مناجات او سری بشنید سوی آن چون سرشک خویش دوید سر برآورد کای سری چونی کاندرین درد بادت افزونی شیخ گفتا کیی تو باز نمای که فتادم ز ناله تو ز پای گفت تن زن که هست رسوایی ناشناسی پس از شناسایی تحفه ام من خلاص کرده تو صد نوا یافته ز پرده تو شیخ دیدش به خاک افتاده چشم ها در مغاک افتاده سر و سیمین او خلال شده ماه رخسار او هلال شده الف قامتش چو نون گشته طره سرکشش نگون گشته چشمی و صد هزار قطره خون لبی و صد هزار ناله فزون شیخ گفتا که تحفه حال بگوی وصف احسان ذوالجلال بگوی چون ز یار و دیار ببریدی از کرم های او چها دیدی تحفه گفت از هزار تاریکی داد بارم به قرب و نزدیکی بر سریر محبتم بنشاند وزدو صد رنج و محنتم برهاند شیخ گفتا که آن ستوده شیم کت خریدی به چل هزار درم بود همراه ما به راه حجاز در غمت مرد رو به خاک نیاز تحفه گفتا که آن گرانمایه در جنان با من است همسایه دادش آنها خدا که کم دیده دیده و گوش نیز نشنیده شیخ گفتا که آن کریم نهاد که تو را کرد از کرم آزاد بر امیدت درین طوافگه است چشم بنهاده هر طرف به ره است تحفه پنهان ره دعاش سپرد بر در کعبه اوفتاد و بمرد ناگهان تاجر از عقب برسید تحفه را اوفتاده مرده بدید او هم از بیدلی به خاک افتاد پیش آن پاک جان پاک بداد هر دو را شیخ گور کرد و کفن بعد حج رو نهاد سوی وطن رحمت حق نثار ایشان باد جای ما در جوار ایشان باد # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۶۵ - قصه ملاقات ذوالنون مصری قدس الله تعالی سره در حرم مکه با آن کنیزک و مقالات ایشان با یکدیگر لقمه ماهی فنا ذوالنون سالی آمد به عزم حج بیرون گفت دیدم که در میان طواف رفت نوری به آسمان ز مطاف پشت خود را به خانه بنهادم واندر آن داد فکر می دادم ناله ای ناگهم رسیده به گوش که برآمد ز من فغان و خروش در پی ناله برگرفتم راه دیدم آنجا کنیزکی چون ماه اندر استار کعبه آویزان اشک خونین ز هر مژه ریزان برگرفته نوا که یا مولای لیس الا هواک جوف حشای کیست مقصود من تو دانی وبس نیست محبوب من به غیر تو کس آه ازین اشک سرخ و چهره زرد که مرا در غم تو رسواکرد سینه ام شد ز درد عشق تو تنگ چه عجب گر به سینه کوبم سنگ با دلی گرم و سینه ای بریان گشتم از درد یاریش گریان در مناجات باز لب بگشود کای خداوند کارساز ودود به حق آنکه دوستدار منی در همه کار و بار یار منی که به محض کرم بیامرزم از گنه گرچه کوه البرزم شیخ چون این سخن شنید ازو گفت ازینسان مگوی بلکه بگو به حق آنکه دوستدار توام در همه کار و بار یار توام چه وقوفت بود ز یاری او یا ز آیین دوستداری او گفت شیخا جماعتی هستند که ز جام هوای او مستند اول او دوست داشت ایشان را پس به دل مهر کاشت ایشان را نکنی فهم این سخن الا که بخوانی فسوف یأتی الل ه بقوم یحبهم و یحب ونه ای حبیب گشته محب گر نه او دوست داردت ز نخست کی بود دوستداری از تو درست عشق او تخم عشق ما و شماست خواستگاری نخست از وی خاست عشق او شخص و عشق ما سایه سایه از شخص می برد مایه تا نه شخص است ایستاده به پای بهر اثبات سایه ژاژ مخای ما نبودیم و خواست از وی بود ما ازآن خواست یافتیم وجود شیخ گفتا که ای به فهم لطیف از چه روی چنین ضعیف و نحیف گفت مست محبت مولا هست دایم مریض در دنیا چون دوای محب او درد است به امید شفا نه در خورد است تا نیابد ز دوست بوی وفا زان مرض نیستش امید شفا گفت با شیخ بعد ازان کای شیخ که نه روشن بود جهان بی شیخ به قفا وانگر چون وا نگرید گرچه مالید چشم هیچ ندید باز چون رو به جانب او تافت اثری زو بجز خیال نیافت ماند حیران که مرغ سان چون رفت که به یکدم ز دام بیرون رفت # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۶۶ - قصه آن جوان معشوق و پیر عاشق بود شوخی نشسته بر لب بام با فروزان رخی چو ماه تمام بر شکسته کلاه گوشه ناز گشته نازش هلاک اهل نیاز پیری آمد سفید موی شده پشتی از بار دل دو توی شده روی خود را به خاک می مالید وز دل دردناک می نالید کای پسر از تو سینه چاک شدم رحمتی کز غمت هلاک شدم پیش ازان کز غمت بمیرم زار حاجت من به یک نگاه برآر گفت با او پسر به عشوه گری من که باشم که تو به من نگری در برابر نگر برادر من که به خوبیست صد برابر من پیر مسکین چو آن طرف نگریست تا ببیند که در برابر کیست دست زد آن به خون خلق دلیر وز لب بامش اوفکند به زیر کان که ما را به عشق نام برد در رخ دیگری چرا نگرد جامی از غیر دوست دیده بدوز ور نه از دیده خون فشان شب و روز گر نه از وصل بهره ور باشی باری از هجر نوحه گر باشی # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۶۷ - مناجات شیخ ابوعلی دقاق قدس سره بر بالای منبر کشته عشق بوعلی دقاق آن در آیین عشقبازی طاق روزی این درد از دلش زد سر به مناجات گفت در منبر کای خداوند آسمان و زمین نه مکان از تو خالی و نه مکین جلوه گر در بلند و پست تویی قصه کوتاه هر چه هست تویی از تو با خلق لافها زده ام در چندین گزافها زده ام روز محشر که سازیم زنده مکن از روی خلق شرمنده گر ندانی سزای خویشتنم کسوت صوفیان مکن ز تنم که اگر مؤمنم و گر گبرم نیست از زی صوفیان صبرم در کفم رکوه و عصایی نه در بوادی دوزخم سر ده تا به هر وادیی که روی آرم نوحه جانگداز بردارم بر خود از درهای گوناگون ریزم از دیده آب و از دل خون چون نباشد به قربتم فرمان پرورم جان به نوحه حرمان # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۶۸ - به بام برآمدن وی قدس سره هر آخر روز و با آفتاب خطاب کردن هم ز وی آورند کآخر کار چون شد این درد بر دلش بسیار چهره خور چو زرد فام شدی شیخ دین بر کنار بام شدی اشک چون ریختی گهر سفتی رو به خورشید کردی و گفتی کای جهانگرد آسمان پیمای شب تاریک کاه روز افزای ز اول بامداد کز سر کوه سر زدی با هزار فر و شکوه تا به اکنون که کردی از تگ و پوی زرد رو در دیار فرقت روی تیغ آهیخته زیر پا دیدی کوههای بلند ببریدی بس بیابان ژرف پی در پی که به یک قرص گرم کردی طی از بسی بحرها به زورق زر برگذشتی ز موج ناشده تر ده به ده کو به کو شهر به شهر یافتند از فروغ فیض تو بهر هیچ جا دلشکسته ای دیدی وز خود و خلق رسته ای دیدی کش ازین غم به دل بود دردی یا ازین راه بر رخش گردی سخنان گفتی اینچنین بسیار تا شدی آفتاب نادیدار بعد ازان آمدی فرو از بام همچنان بی قرار و بی آرام بی قراری عشق بی تمکین جز به مردن نباشدش تسکین بلکه آنان که مست این جام اند چون بمیرند هم نیارامند # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۶۹ - دیدن بعضی اصحاب بعد از وفات وی را قدس سره به خواب هم ز وی آورند کز اصحاب دید شخصیتش بعد مرگ به خواب که بسی شور و بی قراری داشت گریه و اضطراب و زاری داشت گفت شیخا چه حالت است تو را که ز مردن ملالت است تو را گویی از حال خود نه خرسندی که بدین عالم آرزومندی گفت آری بس آرزومندم که به دنیا برد خداوندم نه پی جاه و مال و زینت و زر نه پی وعظ و مجلس و منبر بلکه از بهر آنکه تا پیوست جز عصایی نباشدم در دست به همه کویها درآرم سر یک به یک خانه را بکوبم در صاحب خانه را دهم آواز کای پی هیچ مانده از همه باز عمر بگذشت در پریشانی بنگر کز چه باز می مانی جامی انفاس عمر مغتنم است انقطاع حیات دمبدم است کار امروز را مباش اسیر بهر فردا ذخیره ای برگیر روز عمرت به وقت عصر رسید عصر تو تا نماز شام کشید خفتن خواب مرگ نزدیک است موج گرداب مرگ نزدیک است پیش ازین همچو سینه تاریکان منشین بی خبر ز نزدیکان # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۷۰ - در ذکر موت و اهوال آن صرصر مرگ را ببین چه فن است سر شکن بیخ کن ثمر فکن است شاخ پیوندها شکسته اوست بیخ امیدها گسسته اوست وی فکنده ست ازین درخت بلند میوه نارسیده فرزند چند کردن به حول و قوت فخر کثمود الذین جابوا الصخر رو به قرآن بخوان که باد چه کرد یا جنود ثمود و عاد چه کرد دست بگسل ز نقل و باده و جام یاد کن زان که ریزدت در کام ساقی مرگ جام تلخ مذاق حین یلتف ساقکم بالساق پیش از آن دم که بر سر بستر پیچدت پایها به یکدیگر پای ازین تنگنای بیرون نه رخت ازین تیره جای بیرون نه آن بود پا برون نهادن تو رخت از اینجا برون نهادن تو که ببری ز غیر حق پیوند نهی از بندگیش بر خود بند الم مرگ قطع پیوند است زانچه اکنون دلت به آن بند است بندها را چو بگسلی امروز به همین قطع و اصلی امروز چون بمیری ز خویش پیش از مرگ نخوری زخم نیش بیش از مرگ # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۷۱ - اشارة الی قوله علیه السلام من اراد ان ینظر الی میت یمشی علی وجه الارض فلینظر الی ابن ابی قحافه بود ازین گونه مرده بوبکر رسته از کید زرق و حیله و مکر زان چو دیدش نبی که می پیمود ره درین تیره خاکدان فرمود هر که خواهد ز خلق کهنه و نو نگرد مرده روان گو رو آهوی مشک نافه را بنگر پسر بو قحافه را بنگر او چنین مرده و گروه شقاق می زنندش ز جهل طعن نفاق کان صدق و نفاق یعنی چه غرق وصل و فراق یعنی چه بود آیینه تمام صفا عکس بینندگان در او پیدا هر که سویش ز نیک و بد می دید اندر او عکس روی خود می دید طعنه بر وی ز جان پر کینه طعن زشتان بود بر آیینه زشت ننهد ز بد سرشتی خویش جز بر آیینه عیب زشتی خویش # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۷۲ - حکایت بر سبیل تمثیل زنگی روی چون در دوزخ بینیی همچو موری مطبخ ننمودی به پیش رویش زشت لاف کافوری ار زدی انگشت چشم ها گرد و چشمخانه مغاک گردکان در کوی فتاده ز خاک دو لبش طبع کوب و دل رنجان همچو بر روی هم دو بادنجان دهنش در خیال فرزانه فرجه ای ز کدوی پر دانه دید آیینه ای به ره برداشت بر تماشای خویش دیده گماشت هر چه از عیب خود معاینه دید همه را از صفات آینه دید گفت اگر روی بودیت چو من صد کرامت فزودیت چو من خواری تو ز بد سرشتی توست بر ره افکندنت ز زشتی توست اگرش چشم تیزبین بودی گفت و گویش نه اینچنین بودی عیبها را همه ز خود دیدی طعن آیینه کم پسندیدی مرد دانا به هر چه در نگرد عیب بگذارد و هنر نگرد هست در عیبها هنر بینی از میان صدف گهر چینی بر هنر هر که عیب بگزیند از میان گهر صدف چیند # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۷۳ - قال رسول الله صلی الله علیه و سلم مثل المؤمن مثل النحلة لا تأکل الا طبیبا و لا تضع الا طبیبا گفت خیرالبشر رسول خدای آن فزون از همه به دانش و رای که بود مؤمن بلند محل به مثل راست همچو منج عسل مگس شهد چون رود در باغ دارد از غیر طیبات فراغ همچنین مؤمنان نیکوکار از جهان طعمه های نیکوخوار عیب پوشند و در هنر نگرند گل و ریحان طیبات خورند شهدهای ثنای گوناگون از ممر زبان دهند برون از نبی آنچه حجت این است الخبیثات للخبیثین است هر که بینی ز ناقص و کامل نیست الا به جنس خود مایل اولیا یار اولیا باشند اشقیا جفت اشقیا باشند ور دو ضد را به هم قرین یابی راز بردار و همنشین یابی دان که جنسیت نهانی هست که به ظاهر بر آن نیابی دست # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۷۴ - مشکل شدن مصاحبت زاغ و کبوتر بر آن حکیم و حل گشتن آن زد حکیمی به طرف باغ قدم دید زاغ و کبوتری با هم هر دو فارغ نشسته بر یک شاخ در زبان آوری به هم گستاخ مانده حیران به فهم خرده شناس کین نه بر وفق حکمت است و قیاس صحبت جنس جز به جنس که دید الفت بی مناسبت که شنید ناگه از شاخ آمدند فرو به تمنای آب بر لب جو بر سر خاک در شتاب شدند لنگ لنگان به سوی آب شدند دید از آنجا که تیز فرهنگیست که میانشان مناسبت لنگیست لنگی پا رساند بر همشان در تکاپوی ساخت همدمشان که تو را شوق آن شود جامی که رهی همچو میوه از خامی شیوه نارسیدگان بگذار رسم و راه رسیدگان بردار تا ز خامی خویش و هیچ کسی به مقام رسیدگی برسی سوی پاکان توجهی می کن به تکلف تشبهی می کن # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۷۵ - قال رسول الله صلی الله علیه و سلم من تشبه بقوم فهو منهم هر که در زی پاک کیشان است به حدیث نبی از ایشان است با تو گویم که زی ایشان چیست گر توانی به زی ایشان زیست اتباع شریعت نبوی اقتدای طریق مصطفوی تن به آداب او درآوردن دل به اخلاق او بپروردن کردن سر به وحدت مطلق در شهود خدای مستغرق اگر اینها نه حد خود دانی جهد کن آنقدر که بتوانی کل ما لیس کله یدرک کله لا یجوز ان یترک # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۷۶ - خلاص شدن مسخره فرعونیان از غرقه شدن به واسطه آنکه خود را به صورت موسی علیه السلام برآوردی و مسخرگی کردی زآل فرعون بود ناسره ای هرزه گو مسخ روی مسخره ای بود بر صورت کلیم الله گاه و بیگاه با عصا و کلاه پیش فرعونیان ز ناسرگی مثل موسی شدی به مسخرگی سر به تقلید وی برآوردی هر چه دیدی ز وی همان کردی ماتم غرق را چو زد جبریل جامه عمر قبطیان در نیل نشد آن مسخره هلاک ز غرق ریخت موسی ز درد خاک به فرق کای نکوکار ازاین تبه کردار از همه بیش دیده ام آزار وی بدین مکرمت چه ارزنده ست که همه مرده اند و وی زنده ست گفت حق کای گزیده وی یکچند ساختی با تو خویش را مانند هر که بر صورت گزیده ماست به عذاب مخالفان نه سزاست آن تشبه که از عداوت خاست بین که چون مرگ کاه و عمر فزاست آن که از محض دوستی خیزد کس چه داند که تا چه انگیزد # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۷۷ - اعتذار کردن از اقتصار این دفتر از سلسلة الذهب بر همین مقدار بود در دل چنان که این دفتر نبود از نصف اولین کمتر لیک خامه ز جنبش پیوست چون بدینجا رسید سر بشکست چرخ اگر باز بگذرد ز ستیز سازدم گزلک عزیمت تیز دهم از سر تراش آن خامه برسانم به مقطع این نامه ور نه آن را که خاطر صافیست اینقدر هم که گفته شد کافیست داشت جهدی دبیر چرخ برین در رقم کردن حروف سنین چون رقومش به صاد و ضاد رسید خامه را حکم ایستاد رسید هم بر این حرف این خجسته کلام ختم شد والسلام والاکرام # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۱ - مقدمه حمد ایزد نه کار توست ای دل هر چه کار تو بار توست ای دل پشت طاقت به عاجزی خم ده واعترف بالقصور عن حمده و توسل بافضل الصلوات و تقرب باصلح الدعوات بنبی الهدی و احبابه وارثی علمه و آدابه # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۲ - این معدلت نامه ایست متحف به سلاطین که سلاله طین فطرت آدم اند و لهوی را که آخر آن فناست و آن شغل به زخارف دنیاست از دل ایشان بیرون برده اند و صورت عافیت از آن بلا را عاقبت خیر ایشان کرده که حرز خلد ملکهم حاشیه صحیفه روزگار ایشان باد و دعای دام بقائهم دام مرغ اجابت شکار ایشان بعد حمد حق و درود نبی نیست پوشیده بر ذکی و غبی که ظلال الله اند پادشهان راحت رنجیدیدگان جهان سایه بان ساخته ز چتر سیاه زآفتاب حوادث اند پناه چترشان مختصر به پیش نظر ظلش از نور مهر شامل تر ملک اگر جمع اگر پریشان است اثر عدل و ظلم ایشان است عدل ایشان کند به دانش و داد خانه ملک را قوی بنیاد ظلم ایشان به کین نوی و کهن خلق را بر کند ز بیخ و ز بن ملک کشت است و عدل ابر پر آب ملک دادت خدا به عدل شتاب تخم کشتی در آبیاری کوش دارش از تشنگی و خواری گوش کشت بی آب هیچ بر ندهد چون شجر خشک شد ثمر ندهد عدل چون ملک را شود معمار هیچ چیز دگر نیاید کار هم سپاهی ز شاه گردد شاد هم رعیت ازو شود آباد هم خلایق رهد ز محنت و بیم هم خزاین شود پر از زر و سیم دشمنان گردن نیاز نهند شیوه انقیاد ساز دهند # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۳ - قصه قاصد فرستادن قیصر روم به نوشیروان تا معلوم کند که با وی در چه مقام است درصدد صلح است یا در معرض جنگ و انتقام است قیصر روم سوی نوشیروان قاصدی هوشمند کرد روان قاصد شاه هوشمند سزد تا ز خامی خیال کج نپزد چون فرستاد از خرد زنده ست آن خردمندی فرستنده ست بعد ماهی که رنج راه کشید به در بارگاه شاه رسید دید شاهی به عدل بنشسته در به روی ستمگران بسته می فرستاد سوی هر کشور عاملی زیرک و خرد پرور نکته های گرانبها می سفت هر یکی را جداجدا می گفت که چو منزل به هر دیار کنید با رعایا به رفق کار کنید مرد دهقان چو تنگدست بود وز لگدکوب فاقه پست بود نامراد و امین نهید او را تخم و گاو و زمین دهید او را آبیاری کنید کشتش را نعمت خوبی دهید زشتش را کشت او را رسد چو وقت درو مکنیدش درون به غصه گرو دانه را چون کند جدا از کاه از سر راستی کنید نگاه حق او زانچه هست کم مکنید به جوی خاطرش دژم مکنید قوت جان و تن ز دهقان است قوت روح و بدن ز دهقان است گر نیابد جهان ز دهقان بهر قحط خیزد ز کارخانه دهر ور رسد تاجری به شهر شما در تردد ز لطف و قهر شما کار او را به لطف پیش آیید بار او را به قهر مگشایید تاجران منهیان اخبارند از بد و نیکتان خبر دارند با همه کارتان به نیکی باد تا کنند از شما به نیکی یاد اهل جمعیتند پیشه وران بهر نظم معاش کارگران آب ایشان به خیر و شر مبرید سلک ایشان ز یکدگر مدرید نرخ ها را نهید میزانی خالی از هر قصور و نقصانی تا در این تگنای جانفرسای کم نهد کس ز نرخ بیرون پای به سخای یمین و بذل یسار ببرید از دل غریبان بار جامه کودکان بیارایید خانه بیوگان بیندایید چون شود تازه عالم از نوروز سبزه و گل شود جهان افروز دعوت خلق را سماط نهید عشرت و عیش را نشاط نهید ببرید از دل فقیران زنگ به نوای نی و نوازش چنگ تا به آنها چو گوش بگشایند از غم و رنج دی بیاسایند چون گشایید دست جود و کرم بر تهی کیسگان به بذل درم هر زمان شرح آن کرم مدهید منت بذل آن درم منهید که ز منت کرم شود مفقود در عداد ستم شود معدود نیست منت خورای نفس کریم باشد آن مقتضای طبع لییم قاصد روم را چو این سخنان گشت مسموع شد شگفت ازان شاه ازو آن شگفت را دریافت پرده در رفع آن شگفت شکافت گفت ما را خدایگان خوانند چون خدا مالک جهان دانند در رسوم خدایگانی ما مهربانی بود نشانی ما گر نه بر خلق مهربان باشیم نایبان خدا چه سان باشیم قاصد روم چون به روم رسید وان سخن شاه روم ازو بشنید گفت الحق که شاه شاهان اوست سرور تاج ملکخواهان اوست رمه ماییم و او شبان رمه در بد و نیک پاسبان همه به که بر خاک پاش تاج نهیم بنده او شویم و باج دهیم # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۴ - پایه دعاگویی جناب خداوندگاری چنان بلند است که مادام که قلم بلند بالا پای بر قبه قصر قصه قیصر و کنگر ایوان داستان نوشیروان ننهاد سر او به آن نرسید لاجرم سر کرده و سر بر آن درآورده همواره این رقم می زند که سایه دولتش پاینده باد و آفتاب معدلتش تابنده کاش نوشیروان کنون بودی عدلش از پیشتر فزون بودی تا ز دعوی عدل شرمنده خسرو روم را شدی بنده کردی از بندگی سرافرازی پیش شاه مجاهد غازی پشت بر پشت شاه و شاه نشان بندگانش ز جاه شاه وشان مهبط العز و العلا سلطان بایزید الدرم شه دوران منبع جود و مجمع الطاف مخزن عدل و معدن انصاف خاک ایران زمین ازو گلشن جان یونانیان ازو روشن کاشف عقده های یونانی شارح نکته های ایمانی رای او گنج علم را مفتاح روی او بزم ملک را مصباح کرده طبعش به فکرت صافی در کلام خدای کشافی نه مجسطی ز شرح او جسته نه قلیدس ز قدح او رسته در خیالات هییت افلاک طبع او در نهایت ادراک مطمین در مواقف تأیید مطلع بر مقاصد تجرید لفظ و خطش مطالع انوار نظم و نثرش طوالع اسرار بیش ازین گر به فرض راندی حرف از علوم عرب چه نحو و چه صرف سیبویهش شدی بز اخفش ریش جنبان ازان فواید خوش حظ خود چون ز علم برگیرد سوی اعداء ره سفر گیرد آن غزا مایه بلا گردد بر عدو صورت عزا گردد تیغ او آفتاب رخشان است گشته طالع بر اوج ایمان است گشته زو ظلمت ضلالت دور عالم از پرتو هدی پر نور رمحش آن اژدهای خونخوار است کش درون مخالفان غار است بنگر آن اژدها که چون هر دم درکشد عمر مدبری در دم تیرش آن جره باز تیز پر است که پران ز آشیانه ظفر است بر صف خصم اگر گذار کند مرغ جان همه شکار کند چون نهد پشت خود به مسند جاه کند اندر جهان به عدل نگاه رسم ظلم از زمانه برخیزد ظالم از هر کرانه بگریزد شیر با گاو صلح جوی شود گرگ با میش نرم خوی شود بگذرد از شکار رنگ پلنگ با دو رنگی شود به او یکرنگ چون نهد سر به خواب خوش خرگوش گیردش سگ به مهر در آغوش به دم از روی او مگس راند تا بر او خواب را نشوراند بوز خوف سیاست شه را ندرد پوستین روبه را ور شود پوستینش را روزی چاکی آید به پوستین دوزی تیهو ایمن ز باز چون دراج که کند نقد عمرشان تاراج هم ازان ایمنی شود سپری سر زند قهقهه ز کبک دری خواهم از جود او سخن رانم چون کفش در و گوهر افشانم باز گویم که گوهر افشانی پیش دستش بود ز نادانی ابر نیسان که درفشان آمد آب دریا که بیکران آمد گه شمرد آن به سبحه انگشت یا که پیمود این به مکیل مشت بسط کرده بساط فضل و کرم طی شده باز نامه حاتم هر گدایی ز جود او معنی ست پیش او ذکر معن بی معنی ست کان ز دستش به کوه برده پناه ساخته زیر سنگ منزلگاه ور ببخشد ادای احسان را به یکی دفعه حاصل کان را بحر پر شور کرده در عمان گوهر خویش در صدف پنهان وان صدف را به قعر داده مقر زیر و بالای او هزار خطر زان هراسان که چون فتد به کفش ندهد از تاج خویشتن شرفش بلکه بر فرق هر گدا ریزد همچو باران که بر گیا ریزد جامیا تا کی این سخنرانی در مدیح جناب سلطانی تو که باشی که مدح او گویی کام خاطر ز مدح او جویی از ثنا و مدیح دست بردار به دعای صریح دست برآر کای خداوند کردگار کریم ایزد فرد و پادشاه قدیم با وجودت ازل چو دی و پریر با بقایت ابد نه چندان دیر نه فلک نقطه ای ز پرگارت هفت دریا نمی ز ادرارت مدت صنع تو چو لمح بصر بل کزان نیز اقرب و اقصر می نگویم که این و آتش ده گویم آتش بده که آتش به هر چه دانی سعادت دو سرای در توفیق آن بر او بگشای آن دوام است امر دم مشتق اشتقاقیست بس لطیف الحق از زبان مسبحان سپهر نیکخواهان جاهش از سر مهر دم دم کوس او چه صبح و چه شام هست تکرار امر او به دوام به نفاذ امرشان قرین بادا همه را بر وی آفرین بادا # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۵ - ظلم پادشاه چون سیلی حبیب است که هر چند سخت آید سست نماید و ظلم دیگران چون مشت پراکنده رقیب که هر چند سست نماید سخت آید ای به شاهی کشیده سر به سپهر خاک پای تو گشته افسر مهر داد فضل خدایت آن پایه که شدی مر خدای را سایه از تکبر مبر به گردون سر سایه را جای بر زمین خوشتر جای سایه گر آسمان بودی خلق را کی ز خور امان بودی هر که را تیغ خور به فرق سر است سایه او را ز زخم آن سپر است حق نشاندت به تخت دادگری تا کنی پیش تیغ ها سپری نه که خود تیغ خونفشان باشی آفت جان این و آن باشی عدل را رو به چرخ والا کن ظلم را در چه عدم جا کن بیخ ظالم ز باغ ملک بکن شاخ ظلم از درخت دین بشکن ترسم این شاخت آورد زان بیخ بار تعییر و میوه توبیخ دست ظالم اگر نیاری بست که نیارد به کار خلق شکست بر جهان شهریار اوست نه تو صاحب اقتدار اوست نه تو ده ز اورنگ خسروی پشتش خاتم ملک کن در انگشتش ظلم یک کس کشیدن آسان است ظلمجو چون دو شد فراوان است تیز کز یک طرف رسد به مرد به سپر دفع آن تواند کرد ور ز هر سو سه و چهار بود چاره یا مرگ یا فرار بود # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۶ - پیغام فرستادن سلطان به پادشاه روم که اگر چه من بنده زاده ام اما قرار مملکت بر این وجه داده ام که هیچ قوی بازو را مجال آن نمانده است که دست تطاول به مال ضعیفی دراز کند و اگر ناگاه دراز دستی واقع شود به موجب فرموده من بود و انصاف دادن پادشاه روم که هر کسی را دست ضبط و سیاست چنین بالا بود می شاید که همه زبردستان زیردستان او باشند شاه غزنین چو واقفی ز علوم کرد تعیین به باجخواهی روم گفت با او که گر کنند سؤال از تو آن صاحبان جاه و جلال که بود بنده زاده ای محمود این خیال از کجاش روی نمود تو چه خواهی جواب ایشان گفت وین غبار از ضمیر ایشان رفت گفت شاها چو این سؤال به توست به که گردد جوابش از تو درست گفت برگو که آری او بنده ست لیک ازین بندگی نه شرمنده ست زانکه دادش خدای آن شاهی که کسی را ز ماه تا ماهی نرسد دست ظلم بگشادن گو شمال فروتران دادن ظلم کردن جز او نیارد کس چشمه ظلم ازو تراود و بس رومیان این سخن چو بشنفتند به تعجب به یکدگر گفتند که مر او را رسد امیری ما بهره جستن ز باجگیری ما برتر از وی چو شهریاری نیست باج او گر دهیم عاری نیست # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۷ - عادل که از حرف عین چشم عالمی بر وی است و از دال و لام دل جهانیش در پی آن به که در همه چشم ها خود را نغز نماید و به همه دل ها نیکو درآید در نغز کاری پیشوایی باشد و در نیکوکرداری راهنمایی اهل عالم نه پیرو خردند بلکه بر دین پادشاه خودند همه آیین شاه خود گیرند همه بر دین شاه خود میرند ای مباهی به دولت شاهی وز قوانین مملکت آگاهی روی در قبله نجات آور پی به سر چشمه حیات آور آنچنان زی که زیستن شاید هر که آنسان زید بیاساید مپسند آنچه شرع نپسندد مگشای آن دری که او بندد هر چه جز شرع و دین به هم بر زن دست در دامن پیمبر زن راست است او خوش آنکه راست شوی وآوری رو به راه راستروی همچو او شاه راستان گردی در همین شیوه داستان گردی کجروان روی در ره تو نهند وز کجی همچو راستان برهند # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۸ - حکایت آن پادشاه صاحب شکوه که با سپاه انبوه به پای دیوار بستانی که شاهد نار پستان درخت انار سر از دیوار برکرده بود گذشت نه هیچ کس به وی چشم خیانت باز کرد و نه دست تصرف دراز در خزان عدل پیشه سلطانی گذر افکند بر دهستانی بود از گونه گونه رنگ رزان غیرت کارگاه رنگرزان دید یک جا که کرده از دیوار سر برون شاخی از درخت انار حقه های عقیق تازه و تر بر وی آویخته ز شوشه زر در دل خویشتن شمرد آن را به امین خرد سپرد آن را او همی رفت و لشکر انبوه می رسیدش ز پی گروه گروه روز دیگر که بازگشت از راه در همان شاخسار کرد نگاه دید بر وی انارها بر جای آمد از زین فرو به شکر خدای سر به سجده نهاد تا دیری شکرگوی ایستاد تا دیری کای خداوند عدل عدل آموز در جهان آفتاب عدل افروز تخم عدلم به دل تو کاشته ای سپهم را بر آن تو داشته ای ور نه از ما گروه بس گستاخ دیر ماند این انارها بر شاخ # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۹ - حکایت پیر دهقان و خم پر خوشه گندم یافتن وی و تفحص نمودن پادشاه که آن در کدام تاریخ بوده است در زمان گذشته دهقانی گاو می راند گرد ویرانی ناگهان آلت زراعت او بر زمین شد فرو در آن تک و پو آشکارا شد از زمین یک خم پر درونش ز خوشه گندم خوشه هایی چو دانه های گهر زرگرانش غلاف کرده ز زر دانه های بزرگ و رخشنده دیده را فیض نور بخشنده حالی آن را به پیش شاه رساند شاه آن را بدید و حیران ماند گفت کز سالدیده دهقانان قصه های نو و کهن دانان باز پرسید کین که افزوده ست حیرت ما کجا و کی بوده ست کهنه پیری که بر حدود دویست دور گردون نیافتش سر ایست گفت بود این به دور آن سلطان که دو صاحب خرد در آن دوران یکی از دیگری رزی بخرید آمد از رز خمی بزرگ پدید خمی از زر و گوهر آکنده شد خرنده بر فروشنده که بیا خم خویش گرد آور بهره برگیر ازان زر و گوهر گفت رو رو که آن خریده توست بهره از وی جز از تو نیست درست هر دو زان گفت و گو بیازردند داوری پیش پادشا بردند پادشا داشت پیش ازان خبری کان دو دارند دختر و پسری داد پیوند هر دو را با هم کردشان زان زر و گهر خرم هر دو خصم آمدند با هم راست وز میان جنگ و داوری برخاست پیر گفتا که آن نه از ما بود اثر عدل شاه والا بود خاک از عدل او چو زر می شد کشت ما خوشه گهر می شد ظلم شاهان ز حد گذشت امروز هست بر ما هزار شکر هنوز که نه در خوشه بلکه در خرمن گندم ما نمی شود ارزن # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۱۰ - در کلمه عدل، عین که چون چشم بر سر آمده است مفتوح است و دال که چون دل در درون قرار گرفته ساکن یعنی باید که صاحب عدل را علی الدوام چشم بصر و بصیرت به حال رعایا مفتوح بود و اغماض از آن جایز نه و دل او از تظلم مظلومان در مرکز عدل آرمیده و جنبش و اضطراب در آن ممکن نه شاه باید که چشم باز بود بر بد و نیک سرفراز بود چشم او باز باشد از چپ و راست تا ز عالم برون برد کم و کاست هر که بیند که او نه راسترو است دل و جانش به کجروی گرو است همچو تیر کجش بیندازد کیش خود را ازو بپردازد نه که همچون کمان کشد سوی خویش سازدش جایگه به پهلوی خویش باید او را دلی ز حلم چو کوه کش نگیرد ز دادخواه ستوه دادخواهی اگر ز تنگدلی نسبت او کند به سنگدلی نشود از حدیث او بی سنگ وز جفا گوییش بلند آهنگ ور جهد از زبان او شرری که چو آتش کند در او اثری گو درون را چو آب صافی کن وآتشش را به آن تلافی کن ور نریزد بر آتش او آب زان افتد روز حشر در تب و تاب # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۱۱ - حکایت بیوه زنی از نسا و باورد که سخنی درشت پرداخت و سلطان محمود را گرم ساخت و به سخنی دیگر نرم گردانید و به سر حد دادخواهی رسانید پیش سلطان عاقبت محمود که شه تختگاه غزنین بود پیر زالی ز خطه باورد خط باوردیان برون آورد که عوانی ز خلعت دین عور چشم جانش ز نور ایمان کور به تغلب گرفت باغش را ساخت جا کلبه فراغش را شاه دادش مثال عدل طراز که عوان ملک او گذارد باز لیکن آن بد سرشت زشت خصال تافت گردن از امتثال مثال گفت مشکل که این عجوز دگر سوی غزنین کند هوای سفر بار دیگر عجوز بی سامان بر زد از ظلم آن عوان دامان روی در دار ملک غزنین کرد شیوه دادخواهی آیین کرد شاه گفتش ببر مثال دگر کش نباشد ازان مجال گذر گفت شاها مثال را چه کنم مایه قیل و قال را چه کنم آن که اول مثال تو نشنید خواهد آخر مثال تو بدرید شه شد از حکم طبع سخت سخن که رو از غصه خاک بر سر کن پیرزن گفت با دل صد چاک که رهی بر سر از چه ریزد خاک خاک بهتر به فرق سلطانی که ندارد نفاذ فرمانی گرچه خوانند شاه و سلطانش گوش ننهد کسی به فرمانش شه چو بشنید قول آن دلریش شد پشیمان از سخت گویی خویش بحلی خواسته زو به صد خجلی داد فرمان ز بعد آن بحلی که گروهی ز رحم گردن تاب سختدل چون فرشتگان عذاب گرمخویی کنند و دم سردی در حق آن عوان باوردی همچو دزدان کشند بر دارش بلکه همچون سگان به دیوارش با چنین خواریش چو خون ریزند آن مثالش به گردن آویزند کان که از حکم شاه سر تابد پس جزاها کزین بتر یابد چون سیاست بر این قرار گرفت ظلمجوی از میان کنار گرفت نام ظالم خود از جهان گم باد غیبت او حضور مردم باد # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۱۲ - چون حرف نخست از ظالم برود جز سه حرف الم نماند این اشارت به آن است که چون سر به گریبان عدم در خواهد کشید جز الم چیزی نخواهد دید و لفظ سیاست که متضمن سه حرف یاس است مبنی از آن معنی است که می باید که سیاست ظالم متضمن یاس کلی وی بود از ارتکاب مظالم معدلت سیر تا جهاندارا زیر حکمت سکندر و دارا عالم از عدل تو پر آوازه فضل و جودت برون ز اندازه عدل را زاد راه فردا کن ظلم را همنشین عنقا کن عدل خواهی که بر مزید شود ظلم باید که ناپدید شود چون بود شاه معدلت پیشه واندر آن منقبت یک اندیشه گو سپه را ز ظلم دار نگاه زانکه ظلم شه است ظلم سپاه گرگ چون در رمه روان باشد جرم بر دامن شبان باشد ظلم شاخ است و بیخ آن ظالم شاخ را بیخ پرورد دایم گر فتد از تو شاخی در کم و کاست بجهد شاخ دیگر از چپ و راست بیخ را بر کن از نشیمن بود تا توانی ز رنج شاخ آسود تیغ از ظالمان مدار دریغ عدل را دار در حمایت تیغ چون سیاست کم از گناه بود مجرمان را چه انتباه بود زجر کم دفع ظلم نتواند فصد ناقص مرض بشوراند # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۱۳ - حکایت پیر زالی که راه بر سنجر گرفت و از بیراهی یک دو ظالم دادخواهی کرد و ظلم ایشان را از راه برداشت بود در مرو شاهجان زالی همچو زال جهان کهنسالی روزی آمد ز خنجر ستمی بر وی از یک دو لشکری المی از تظلم زبان چو خنجر کرد روی در رهگذار سنجر کرد دید کز راه می رسد سنجر برده از سرکشی به کیوان سر بانگ برداشت کای پریشان کار گوش خود سوی سینه ریشان دار گوش سنجر چو آن نفیر شنید بارگی سوی گنده پیر کشید گفت کای پیرزن چه افتادت که ز گردون گذشت فریادت گفت من ز رنجکش یکی زالم کمتر از صد به اندکی سالم خفته در خانه ام سه چار یتیم دلشان بهر نیم نان به دو نیم غیر نان جوین نخورده طعام کرده شیرین دهان ز میوه به نام با من امسال گفت و گو کردند وز من انگور آرزو کردند سوی ده جستم از وطن دوری تن نهادم به رنج مزدوری دستم اینک چو پنجه مزدور ز آبله پر چو خوشه انگور چون ز ده دستمزد خود ستدم شد پر از آرزویشان سبدم بادل خرم و لب خندان رو نهادم به سوی فرزندان یک دو بیدادگر ز لشکر تو در ره عدل و ظلم یاور تو بر من خسته غارت آوردند سبدم ز آرزو تهی کردند هیچ کس را چو من ز طالع بد بر نیامد تهی ز آب سبد تو چنین فارغ و جگر خواران از جفای تو خون دل باران این چه شاهی و مملکتداریست در دل خلق تخم غم کاریست دست از عدل و داد داشته ای ظالمان بر جهان گماشته ای گرچه امروز نیست حد کسی که برآرد ز ظلم تو نفسی چون هویدا شود سرای نهفت چه جواب خدای خواهی گفت دی نبودت به تارک سر تاج وز تو فردا کند اجل تاراج به یک امروزت این سرور که چه در سر این نخوت و غرور که چه کنگر تاج تو چو اره کشید از جهان بیخ عافیت ببرید قبه چتر تو چو گشت بلند سایه ظلم بر جهان افکند خلقی از تاب مهر بی مایه با صد افسردگی در آن سایه تو چنین گرم در جهالت خویش گام زن در ره ضلالت خویش تو نهاده به تخت پشت فراغ میوه عیش می خوری زین باغ مانده در باغ ظلم بیوه زنان مضطر از دست ظلم میوه کنان بیوگان در فغان ز میوه بری تو گشاده دهان به میوه خوری پیش ازان کت اجل دهان بندد خصمت از اشک دوستان خندد چشم بگشا چو عاقبت بینان بنگر حال زار مسکینان شاه سنجر چو حال او دانست صبر بر حال خویش نتوانست دست بر رو نهاد و زار گریست گفت با خود که این چه کارگریست تف بر این خسروی و شاهی ما تف بر این زشتی و تباهی ما شرم ما باد ازین جهانداری شرم ما باد ازین جهانخواری ما قوی شاد و دیگران ناشاد ما خوش آباد و ملک ناآباد بعد ازان گفت کان دو ظالم را وان دو سر دفتر مظالم را دفتر عمر پاره پاره کنند تا همه ظالمان نظاره کنند بیوه زن را عطا مقرر کرد از زر و قلب زر توانگر کرد داد با زر یکی رزش معمور تا ازان کودکان خورند انگور کردش از عدل و جود خود خوشنود در جهان تا که بود ازان خوش بود # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۱۴ - به خواب دیدن عبدالله عمر رضی الله عنهما بعد از دوازده سال پدر خود را و خبر دادن وی از مناقشه در حساب و مضایقه در حقوق عباد دید پور عمر به چشم خیال مر عمر را پس از دوازده سال گفت بابا تو را چه حال افتاد که ز حال منت نیامد یاد گفت از وقت مرگ تا امروز حالتی داشتم عجب جانسوز از سؤال مظالم مردم دست و پا کرده بود عقلم گم پای میشی شکست در بغداد در پلی سخت سست و بی بنیاد هیچ وزری نه زان به گردن من صاحبش دست زد به دامن من که چرا از عمارت آن پل داشتی دست ای خلیفه کل تا در آن تنگنای حادثه زای رفت از دست بیزبانی پای بود قایم چنان به عدل عمر که شد اندر جهان به عدل سمر عدل او روی در نهایت کرد تا که در نام او سرایت کرد نامش از عدل چون مکمل شد کسر در وی به فتح مبدل شد لشکرش زان ز کسر پشت نداد شد موفق به فتح جمله بلاد با چنین عدل چون محاسب گشت بنگر تا چه حد معاتب گشت آن که عدلش ز ظلم خالی نیست نامش از نعت عدل عالی نیست بلکه جز راه ظلم کم سپرد حال فردای او چه سان گذرد # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۱۵ - حکایت غازان که از برای یک توبره کاه آتش در خرمن ظالمی انداخت و از پرتو آن عالمی را روشن ساخت سرور خیل غازیان غازان بر سر دشمنان دین تازان روزی از شهر کرد عزم شکار در رهش بر دهی فتاد گذار به تعدی گرفت ناسره ای از فقیری ز کاه توبره ای خواست از وی فقیر دهقان داد به سیاستگریش فرمان داد گفت با شه وزیر وزر اندوز بهر ظلمی هزار عذر آموز کای شهنشه برای مشتی کاه به سیاست مریز خون سپاه شاه گفت ای به کار عدل زبون گر نریزم برای کاهش خون کاه را چون گرفت جو خواهد جان دهقان برای جو کاهد ور ز جو نیز دارمش معذور بر وی آرد برای گندم زور ور جهد از سیاست گندم طمع آرد به خانه مردم آتش افتد چو در در خانه بایدش ز آب کشت مردانه کز در خانه چون به بام رسد کی کس از کشتنش به کام رسد پس بفرمود تا کنند سپاه خرمنی کاه گرد بر سر راه جا به بالای خرمنش سازند واندر آن خرمن آتش اندازند آتش افتاد چون در آن خرمن شد جهان از فروغ آن روشن ظلمت ظلم از جهان برخاست جان ظالم فتاد در کم و کاست علم نور عدل بر سر زد سر بر این نه رواق اخضر زد # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۱۶ - حکایت هرمز بن کسری و منادی فرمودن وی سپاه را که به کشت کس درمیایید و بریدن گوش آن کس که آن منادی را گوش نکرد پور کسری که داشت هرمز نام دل به عدلش گرفته بود آرام چون برون آمدی ز شهر سپاه این منادی زدی به هر سر راه که عناون در کف هوس منهید پای در کشتزار کس منهید فی المثل هر که خوشه ای شکند پر کاهی ز خرمنی بکند همچو خوشه به تیر دوزندش خرمن از برق تیغ سوزندش از قضا آن که نایب پسرش بودی و راهبر به خیر و شرش روزی از همرهی سلطان ماند اسب در کشتزار دهقان راند زین خیانت خبر به شاه رسید به سیاستگریش گوش برید یعنی آن کس که گوش بر ما نیست به منادی ماش پروا نیست بهر عبرت گرفتن که و مه گوش اگر بر سرش نباشد به بعد ازان گفت تا کشد ز احسان پسر او غرامت دهقان همچنین از سپاه او دگری پیش شاه و سپاه معتبری بر کنار رزی گذر می کرد به تماشای رز نظر می کرد ناگه از پهلویش جنیبت جست خوشه غوره ای ز تاک شکست صاحب باغ برگرفت فغان کای برافتاده از تو کیش مغان اصل دین مغان کم آزاریست جستی آزارم این چه دینداریست می روم ای به دین خود دو دله تا کنم از تو پیش شاه گله زو سپاهی چو نام شه بشنید زهره او ز بیم شه بدرید کمری داشت بر میان از زر گردش آویزه خوشه های گهر دست زد وان کمر روان بگشاد پیش آن مرد باغبان بنهاد که به تاوان خوشه ای که شکست بین که دادم چه خوشه هات به دست اگر آن بود خوشه انگور باشد اینها ز گوهر منثور رگ جانم ز تن گسیخته گیر خونم از تیغ شاه ریخته گیر # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۱۷ - حکایت پادشاهی که گوش وی گرفته بود و سامعه وی خلل پذیرفته و بر ناشنیدن آواز دادخواهان و سؤال محتاجان تأسف می خورد و اظهار تلهف می کرد بر در بارگاه یا سر راه داد خواهد ز من به ناله و آه بنهم گوش خود به فریادش بدهم همچو عادلان دادش یا چو خیزد نفیر محتاجی دیده ز احداث دهر تاراجی کار او را دهم ز بخشش ساز ناامید از درم نگردد باز خسروی را که بود صاحب هوش بسته شد از سماع روزن گوش نه طبیبان علاج دانستند نه حکیمان دوا توانستند جزع بی قیاس ظاهر کرد فزع بی شمار پیش آورد نیکخواهی به فضل و علم علم گفت کای خسرو ستوده شیم گر ز ده حس یکی کم است تو را دل چرا بسته غم است تو را این همه شور و اضطراب که چه وین همه ترک خورد و خواب که چه شکر می کن کزانت دردی نیست بر ضمیرت ز درد گردی نیست رستی از رنج ناخوش آوازان جستی از دام کید غمازان بر دلت بس ز نور صدق فروغ بسته شو گو ره هزار دروغ گوش اگر رفت هوش باقی باد گفت و گوی سروش باقی باد شاه گفت ای دلت به دانش خوش وز تو روشن ضمیر دانش کش نه مرا گوش بهر آن باید که بدان بانگ مطربان آید به نوای طرب کنم آهنگ بشنوم صوت عود و نغمه چنگ رقص را در درونه جای دهم بر بساط نشاط پای نهم گوشم از بهر آن بود در کار که اگر بر کسی رسد آزار # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۱۸ - در بیان آنکه شهوت که به وایه طبع و کام نفس گرفتاری است دون پایه دولت سلطنت و جهانداری است دل شه چون هوا پرست بود ملک دین را ز وی شکست بود دلش از شاهدان ساده عذار در تمنای بوس و ذوق کنار پاکی از خصم بر کنار نهد بوسه بر تیغ آبدار دهد قبله شاه شاهد ظفر است کز همه شاهدان جمیل تر است نخل بالاش رمح تیز گذار بر صف صفداران کوه وقار چشم شهلای او به سرمه سیاه سرمه او غبار نعل سپاه غمزه او سنان سینه شکاف سینه پردلان روز مصاف طلعتش آفتاب تیغ صیقل غازیان را به روز فتح دلیل هر که بر طلعتش گشاد نظر بست دیده ز شاهدان دگر الله الله که راست این شاهد چه بلا دلرباست این شاهد دل صد کس به خون بیالاید تا یکی را جمال بنماید # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۱۹ - حکایت شبروی محمود غزنوی و از هر کس خبر بدی و نیکی خود پرسیدن و از بدی بریدن و بر نیکی آرمیدن شب که رهبان دیر شماسی تازه کردی لباس عباسی شاه غزنین سیاه پوشیدی گرد شهر و سپاه گردیدی تا سحر در لباس بیگانه برگذشتی به هر در خانه هر کجا یافتی سخنگویی که در او بودی از خرد بویی دل به پیوند او قوی کردی ذکر محمود غزنوی کردی که به شاهی شعار او چونست حال او چیست کار او چونست روزگارش به ظلم می گذرد یا ره عدل و داد می سپرد دوستان در ولای او چونند دشمنان از بلای او چونند هیچ عیبی نماندی و هنری که نجستی در او ازان خبری غرضش آنکه هر چه بد باشد پیش اهل قبول رد باشد بر کند نقش آن ز سینه خویش بسترد حرفش از سفینه خویش هر چه باشد نکو در آن کوشد کش نبخشد به مفت و نفروشد رسم نقصان ازان براندازد تا تواند مضاعفش سازد یک شبی ره فتادش از طرفی دید ز اهل صفا نشسته صفی نور کشف از حبینشان لایح بوی عشق از نسیمشان فایح همه در صورت و صفت یکرنگ همه در علم و معرفت همسنگ ترس ترسان سلام کرد و نشست کرد همت بلند و گردن پست گوش می داشت تا چه می گویند راه رد یا قبول می پویند یکی از ملک گوهری می سفت یکی از دین حکایتی می گفت گفته شد نکته های گوناگون موج زد بحر الحدیث شجون نام محمود غزنوی بردند کارهای نکوش بشمردند همه گفتند بس نکو شاهیست خاصه و عامه را نکو خواهیست همت او بلند پرواز است با حریفان سفله ناساز است لیک سودای لعبتان طراز باز می داردش از آن پرواز گر رود از سر این خیال او را نکند نفس پایمال او را بلکه از بندگیش سر تابد بر خداوندیش ظفر یابد نام شاه مظفرش گردد همه گیتی مسخرش گردد شه چو بر گوشش آن نفس بگذشت در دل خویش ازان هوس بگذشت لوح خاطر ز نقش شهوت شست کرد بر خود لباس عفت چست لاجرم شد به فرصتی اندک شهره فتح و نصرتش مسلک ملک هندوستان همه بگرفت شرق و غرب جهان همه بگرفت محمل آخر به ملک باقی راند نام او تا به حشر باقی ماند # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۲۰ - حکایت دعا کردن پادشاه ترمذ که تا از کنیزکی که به محبت وی از تدبیر ملک بازمانده بود خلاصی یابد شاه ترمذ کنیزکی زیبا داشت دلکش چو نقش بر دیبا یافت در دل به سوی او میلی بلکه بر کشت عاقبت سیلی عشق در دل چو شد قوی بنیاد رخنه در کار ملک و دین افتاد یک شبی روی بر زمین مالید به دعا از دل حزین نالید کای خداوند آسمان و زمین بنده حکم تو هم آن و هم این کارم از دست رفت دستم گیر دست جان هوا پرستم گیر پیش ازین داشتم دلی ساده از هواهای نفس آزاده نیک از بد بدان شناختمی کار نیکان به آن بساختمی دلربایی ببرد آن دل را به دو صد غم سپرد آن دل را نقش اویم ز لوح دل بتراش پاکش از لوح آب و گل بتراش سر به سر کن زیان و سودش را به عدم باز بر وجودش را تا به تدبیر ملک پردازم کار از کار ماندگان سازم این بگفت و سرشک خونین ریخت خاک محرابگه به خون آمیخت گریه از صاحب دعا بی قیل بر وجود اجابت است دلیل بامدادادن که پا به تخت نهاد بازش آن بت به سینه رخت نهاد عهد نوروز بود و فصل بهار دامن گل به کف چو دامن یار خیمه از حد شهر بیرون زد سایه بان بر کنار جیحون زد دید از سبزه بر لب جیحون گستریده بساط سقلاطون دست جانان به صد نشاط به دست شاد و خرم بر آن بساط نشست آنچه اسباب کامرانی بود وانچه ز آلات شادمانی بود گرچه جا بر کنار دریا داشت همه با یکدگر مهیا داشت نیمروزان که وقتشان خوش شد دل سوی بحرشان عنان کش شد زورقی چون هلال از زر ناب جمع در وی نشاط را اسباب پیش شاه و کنیزک آوردند ماه و خور در هلال جا کردند شد روان زورق از کناره شط می برید آب را به سینه چو بط داشت شاه از نشاط پردازی همچو بر بط فکنده شهبازی ناگهان موجی از میان برخاست زان دو زورق نشین فغان برخاست رفت زورق به موج آب فرو شد به مغرب دو آفتاب فرو شه به حسرت کنیز را بگذاشت به شنا ره به سوی شط برداشت چون ازان لجه بر کنار رسید اثری زان گزیده یار ندید شد ز صدقی که بود در طلبش به اجابت قرین دعای شبش تازه شد رسم پادشاهی او با همه خلق نیکخواهی او آری آنجا که حکم هشیاریست عاشقی ضد مملکتداریست افتد از عشق ملک در کم و کاست عشق و شاهی به هم نیاید راست # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۲۱ - در بیان غضب که آتش طبع افروختن است و خرمن دین و دنیا سوختن به غضب جان هیچ کس مخراش حرف آسایش از دل متراش غضب آمد خراشگر چو اره اره است آن بلی ولی دو سره ناخراشیده خاطر تو نخست کی بود دلخراشی از تو درست ز آتشی کز غضب برافروزی اولا خان و مان خود سوزی آنچه بر مردم کناره رسد ز آتشت دود یا شراره رسد اصل آن در دلت فروخته است که ازان خرمن تو سوخته است آب حلمی بزن بر آن آتش تا نیفتد به دیگران آتش خشم با دیگران سگی و ددیست وین سگی و ددی بیخردیست هر که را از خرد مدد باشد کی در آن تن دهد که دد باشد نیش دندان خوک و پنجه گرگ بهر آزار شد بلای بزرگ سوی آزارشان چو راهی نیست پنجه و نیش را گناهی نیست ز آدمیزاده چون کسی رنجه ست خوک بی نیش و گرگ بی پنجه ست خشم خوش باشد از برای خدای نه ز وسواس نفس بد فرمای چون برای خدا بود خشمت از دو بینی جدا بود چشمت آن نه چشم است غیرت دین است وز در آفرین و تحسین است جنبش خشم چون ز نفس بد است بالش دیو و کاهش خرد است به که از دیو دل بپردازی خشم را زیر دست خود سازی # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۲۲ - رسیدن پیغمبر صلی الله علیه و سلم به گروهی و از ایشان پرسیدن که در چه کارید و جواب گفتن ایشان در رهی می گذشت پیغمبر با گروهی ز دوستان همبر دید قومی گرفته تیشه به دست گرد سنگی بزرگ کرده نشست گفت کین دست و پا خراشیدن چیست وین سنگ را تراشیدن قوم گفتند ما جوانانیم زورمندان و پهلوانانیم چون به زور آوری کنیم آهنگ هست میزان زور ما این سنگ گفت گویم که پهلوانی چیست مرد دعوی پهلوانی کیست پهلوان آن بود که گاه نبرد خشم را زیر پا تواند کرد خشم اگر کوه سهمگین باشد پیش او پشت بر زمین باشد # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۲۳ - حکایت شکایت آن پادشاه از استیلای صفت غضب بر وی پیش آن حکیم و معالجه فرمودن حکیم آن را بود شاهی به فضل و دانش و رای راحت جان بندگان خدای همه اخلاق او پسندیده از ره عقل و دین نلغزیده لیک خشمش ز حد برون بودی زیر فرمان آن زبون بودی از دلش چون غضب زبانه زدی شعله در خرمن زمانه زدی زین سبب روز و شب پریشان بود هر چه می کرد ازان پشیمان بود خشم با نیکخواه یا بدخواه از همه کس بد است خاصه ز شاه خشم کاید ز شه کسان را پیش آنچنان خشم ناید از درویش خشم درویش خان و مان سوزد خشم شه جمله جهان سوزد خشم آن ناسزاست یا دشنام خشم این رنج خاص و کشتن عام خشم آن بر سر زبان باشد خشم این در گزند جان باشد شد شبی این حدیث را خوانا بر حکیمی به کارها دانا گفت با او حکیم دانش کیش کای به دانش ز شهریاران بیش چون زند شعله آتش غضبت سازد از تاب خویش خشک لبت با خود اندیشه کن که این عاجز نیست بیرون ز ملک من هرگز گردن او همیشه پست من است زدن و کشتنش به دست من است در سیاست شتاب کردن چیست بی فراست عذاب کردن چیست کشتن زندگان بس آسان است زنده چون کشته شد چه درمان است به سفه در شدن به کار که چه دادن از دست اختیار که چه اختیاری که داده است خدای دست ازان چون کشم ز سستی رای شکر آن را که پادشاه منم از بد و نیک کینه خواه منم نیست او را به پادشاهی خویش دست بر من به کینه خواهی خویش به که بر حال وی ببخشایم گردن او ز بند بگشایم گر ببخشم سزایش از تقصیر چند روزی در آن کنم تأخیر بو که روشن شود حقیقت کار دل نیازاردم ازان آزار هر سحر چون ز خواب برخیزی پیشتر زانکه با کس آمیزی این سبق را به خود مکرر کن رفتن خود بر آن مقرر کن تا شود طبع این تکلف تو به تدبر رود تصرف تو چند روزی نهاد شاه کریم بند بر خشم خود به پند حکیم خشم او شد بدل به خوشنودی کارش آورد رو به بهبودی ای خوشا وقت شاه دانش کوش باز کرده به اهل دانش گوش کرده آنگه به حکم دانش کار برگرفته ز خلق عالم بار # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۲۴ - حکایت آن ساقی که در مجلس نوشیروان گستاخی کرد و عفو کردن نوشیروان آن گستاخی را از وی بشنو این قصه را که نوشروان روزی از باده خواست نوش روان روشن اندیشگان پاک سرشت ساز کردند مجلسی چو بهشت ساقیان در نوای نوشانوش مطربان بر سپهر برده خروش ساقیی برگرفت ساغر زر برده تا شاه معدلت گستر دست او سست شد ز هیبت شاه خلعت شاه شد ز باده تباه خاطر شاه را به هم برزد آتش خشمش از درون سرزد گفت خواهم چو باده خون تو ریخت همچو جرعه به خاک راه آمیخت ساقی از شه چو این وعید شنید وز وی امضای آن نداشت بعید برگرفت از میان صراحی را ریخت بر وی روان صراحی را زد بر او بانگ کای تباه سیر چیست این عذر از گناه بتر گفت شاها چو آمد اول کار از من این جرم خالی از هنجار وان نبود آنچنان که بستیزی به همان جرم خون من ریزی جرم دیگر بر آن بیفزودم تخت و تاجت به باده آلودم تا چو در کشتنم بر آری تیغ کس نگوید به کشورت که دریغ کین شهنشاه معدلت پیشه تافت زین پیشه روی اندیشه یافت از دور چرخ دیر مدار دامن عدل او ز ظلم غبار شد مرا با درون آشفته کردنی کرده گفتنی گفته کوتهم شد بر این دقیقه سخن بعد ازین هر چه بایدت آن کن شاه گفت ای بر آتشم زده آب طبع چون آب تو به لطف چو آب گرچه بود از نخست بد کارت عذر کار تو خواست گفتارت عفو کردم جنایت تو تمام شکر این عفو را بگردان جام # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۲۵ - گفتار در فضیلت جود و کرم پیش سوداییان تخت و جلال نیست جز تاج جود رأس المال گر نه سرمایه تاج جود کنند کی ز سودای خویش سود کنند معنی جود چیست بخشیدن عادت برق چیست رخشیدن برق رخشان کند جهان روشن جود و احسان جهان جان روشن پرتو برق هست تا یکدم پرتو جود تا بود عالم گرچه یک مرد در زمانه نماند وز جوانمرد جز فسانه نماند تا بود دور گنبد گردان ما و افسانه جوانمردان رفت حاتم ازین نشیمن خاک ماند نامش کتابه افلاک هر چه داری ببخش و نام برآر به نکویی و نام نیک گذار زانکه زیر زمردین طارم نام نیکو بود حیات دوم هر چه دادی نصیبت آن باشد وانچه نی حظ دیگران باشد بهره خود به دیگران چه دهی مال خود بهر دیگران چه نهی # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۲۶ - حکایت معامله و مقاوله حکم با زن زد حکیمی به حکم جود قدم ریخت در جیب زن هزار درم چند روزی کزان گذشت حکیم خواست از زن حساب صره سیم گفت هر جا که سایلی زد بانگ رفت در کار سایلان یک دانگ دانگ دیگر به میهمانان رفت به رفیقان و مهربانان رفت آنچه ماند از همه ذخیره خویش کردم از بهر روز تیره خویش گفت دانا به شرع جود و عطا آنچه گفتی به من خطاست خطا هر چه دادی همان ذخیره توست روشنی بخش روز تیره توست وانچه از بهر خود نهادستی جای در جیب و کیسه دادستی زان شود کار وارثی به رواج یا کند دست حادثی تاراج # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۲۷ - حکایت رحم کردن نوشیروان بر آن پیرزن ناتوان که به کوزه ای نادرست دست و روی خود می شست خواست تا آفتابه زر خویش به بر او فرستد از بر خویش باز گفتا مبادا گرداند کش چنان دیدم و خجل ماند بر فقیران گرد خود یکسر کرد قسمت چل آفتابه زر پیرزن گشت بهره مند از وی کس نبرده به قصه او پی کرد نوشیروان شه عادل نیمروزی به بام خود منزل دید بر پشت بام همسایه پیر زالی فقیر و بی مایه قامت کوژ و کوزه ای در دست چون وی از روزگار دیده شکست نه ورا نایژه نه دسته به جای نه تهی کایستد به آن بر پای خواست تا حیله ای برانگیزد کآب از آنجا به روی خود ریزد کوزه زان حیله ها که می انگیخت می فتاد آب بر زمین می ریخت چشم نوشیروان چو آن را دید از مژه اشک مرحمت بارید گفت بر خود که وای بر ما باد خشم خلق و خدای بر ما باد که به پهلوی ما فقیری را عمر بگذشته گنده پیری را نبود کوزه ای به دست درست که به آن روی خود تواند شست # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۲۸ - حکایت سنجر و بخشیدن منقل پر لعل و گوهر سنجر بن ملکشه آن شه راد که در جود بر زمانه گشاد گفت او بود همچو ابر بهار بر جهان در فشان و گوهر بار داشت آماده شاه فرزانه خاصه از بهر دی یکی خانه خانه ای از زمردین سقلاط چون چمن در بهار سبز بساط منقلی در میانش از زر ناب پر فروزنده لعلهای خوشاب هر که نی دست و پا به آن بردی منقل آتشش گمان بردی روزی از ره یکی غریب رسید که جهان همچو او ادیب ندید همچو دریا و کان گرانمایه همچو خورشید و مه سبکسایه بود آسیب برد دی خورده سوی آن برد دست افسرده اهل مجلس چو از وی آن دیدند همچو گل از شگفت خندیدند و او زان کار خود سرافکنده نرگس آسا بماند شرمنده روز دیگر چو بامداد پگاه آمد از لطف گفت با او شاه زدی امروز سوی ما باری زودتر گام سعی گفت آری شب ز سرما ستمکش آمده ام بامدادان به آتش آمده ام تا مگر اخگری بیندوزم خانه خود به آن برافروزم شه چو از فاضل آن لطیفه شنید لعل و منقل همه به او بخشید گفت کاینها به خانه خود بر دامن خویشتن بر آن گستر تا چو سرمای دی شود کاری همچو دی ز آفتش نیازاری # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۲۹ - قصه حاتم و آن بند از پای اسیری گشادن و بر پای خود نهادن حاتم آن بحر جود و کان عطا روزی از قوم خویش ماند جدا اوفتادش گذر به قافله ای دید اسیری به پای سلسله ای پیش آمد اسیر بهر گشاد خواست زو فدیه تا شود آزاد حاتم آنجا نداشت هیچ به دست بر وی از بار آن رسید شکست حالی از لطف پای پیش نهاد بند او را به پای خویش نهاد ساخت زان بند سخت آزادش اذن رفتن به جای خود دادش قوم حاتم ز پی رسیدندش چون اسیران به بند دیدندش فدیه او ز مال او دادند پای او هم ز بند بگشادند # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۳۰ - گفتار در مذمت بخل بخل قفلیست بر خزینه شاه تا کند دست شاه ازان کوتاه قفل بگشا که دست کوتاهی نیست لایق به منصب شاهی دل شه کز خزینه اش هوس است دولت شاهیش خزینه بس است تا بود شاه شاه بی خم و پیچ زانکه باید نیایدش کم هیچ ور بماند ازان معاذالله که تواند خزینه داشت نگه بخل نخلیست دخل آن همه خار خار آن جان خستگان آزار گر به خرمای او بری دندان هست دندان شکن تر از سندان فی المثل گر فشاندش مریم زان نریزد به غیر سنگ ستم بخل نخلیست نوش او همه نیش جگر خستگان ز نیشش ریش گر بیالایدت به شهد انگشت سازدت خم ز بار منت پشت به حیل بر در بخیل مرو به عزیزی او ذلیل مشو که به سوی کریم فخر شعار آن ذلیلی کند دلیلی عار عار اگر می کشی از آنان کش که بود فخر و عار از آنان خوش نه بر ابروی آن گروه گره نه پر آژنگ رویشان چو زره بدهند و ز شرم داده خویش از فقیران سرافکنند به پیش نه که هر جا ز خاصه و عامه از لییمی کنند هنگامه لطف و احسان خود شمار کنند گردنت را به زیر بار کنند # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۳۱ - حکایت آنچه رسول صلی الله علیه و سلم در حق آن زن بخیل گفته است شد به پیش رسول بیوه زنی از نهال قبول میوه کنی وصف او کرد با رسول کسی زد ز اعمال خیر او نفسی که همه روز روزه می دارد همه شب جز نماز نگذارد لیکن از جود دست او بسته ست رگ جانش به بخل پیوسته ست گفت ختم رسل که دامن و جیب کاشش آلوده بودی از همه عیب وز بخیلی نبودیش بسته دست از بذل مال پیوسته هر کجا بخل فخر پی سپر است هر کجا جود عیبها هنر است # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۳۲ - حکایت پسر یحیی برمکی و صفت بخل وی داشت یحیای برمکی پسری بلکه فرزند بخل را پدری یاد کردی ز بخشش پدران گریه برداشتی چو نوحه گران کان همه سیم و زر چرا دادند زو پی من ذخیره ننهادند تا من اکنون به هر درم ستمی دیدمی و ندادمی درمی هیچ نادیده ای که مهره یشم لعل و گوهر نمودیش در چشم تا به حدی لییم بود و بخیل که اگر روز مرگ عزراییل بخل کردی به باد در قولنج گرچه جانش برآمدی زان رنج نان گرفتی ز وی به فدیه جان جان روان دادی ندادی نان داشت میراث بنده ای ز پدر بسته در خدمتش چو مور کمر تنی از لاغری به مو نزدیک چون میان بتان همه باریک بودی از بس گرسنگی خورده چون خیالی نه زنده نی مرده جامه ای در برش سراسر چاک در حرمان دیگرش هر چاک بوالفضولی چو حال او را دید خبر از خوان خواجه اش پرسید گفت کو را شکست خوانی هست در فراخی بسی کم از کف دست گرد خوان صحن و کاسه اش بس آش هر یکی همچو دانه خشخاش کز سر سوزنش خراشیده صحن ما کاسه زان تراشیده مگس از آش او شود محروم گر نهد پشه ای در آن خرطوم نیم شب خوان کشد به خانه و بس که نه پشه ست آن زمان نه مگس بعد ازان سوی جامه اش نگریست گفت در جامه چاکت این همه چیست گرچه بر خوردنی نیی فیروز باری این چاک های جامه بدوز گفت بر سوزنی ندارم دست که توان خرقه ای به هم پیوست خواجه ام را ز بصره تا بغداد گر بود پر ز سوزن پولاد پس ز کنعان بیاید اسراییل همره جبرییل و میکاییل خانه کعبه را کنند گرو چند روز اوفتند در تگ و دو تا به آن جست و جوی پی در پی سوزنی عاریت کنند از وی تا زند بخیه درزی چالاک آنچه بر یوسف از قفا شده چاک ندهد سوزن آن فرومایه نکند شادشان ازان وایه بفسرد از توهم آن غر زن که شود سوده ناگه آن سوزن گیردش لایزال تب لرزه زان تبش در خیال صد هرزه # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۳۳ - گفتار در بیان آنکه پادشاهان را از دو کس گریز نیست عالمی که کار دین وی سازد و وزیری که کار دنیای وی پردازد شاه را چاره نیست از دو نفر تا زید در جهان به دولت و فر آن یکی کار دین او سازد وین دگر کار ملک پردازد اول از ذکر آن کنم آغاز که دهد کار شرع و دین را ساز کیست آن عالمی به علم علم زده اندر عمل به علم قدم دشت کشت ازل به علم و ادب شجر طیبش رسیده لقب اصلها ثابت به قوت دین فرعها فی السماء ز نور یقین بیخ او در زمین دین محکم شاخ او میوه ریز در عالم گر بلغزد شکسته ای را پای در ره دین ز نفس بدفرمای تیره ناگشته دست او گیرد عذر او را به لطف بپذیرد شاه اگر از فریب نفس حرون پا ز میدان دین نهد بیرون خر او در خلاب نگذارد زان عنانش گرفته باز آرد در همه رازها بود محرم بر همه ریش ها بود مرهم قدم اندر ره هوس نزند جز برای خدا نفس نزند هر چه گوید برای حق گوید راه حق را برای حق پوید نه که پهلوی ظلم پردازان بنشیند به قربشان نازان به خوشامد زبان گشاده کند مدد هر ز ره فتاده کند دور دارد فعالشان ز وبال پاک سازد حرامشان ز حلال شکم حرص و معده آزش ناورد از حرام ها بازش هرچه پیش آیدش چه تلخ و چه شور نکند هیچ فرق چون بط کور چون بط کور لقمه اندازد گردن خود به آسمان یازد مگس است او و این عوانان سگ خون سگ چون غذایش اندر رگ گه گه از ترک هر هوا و هوس سگ ز تقلیب دهر گردد کس سگمگس هیچگاه کس نشود قلب او غیر سگمگس نشود # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۳۴ - حکایت امیر خوارزمی که ظلم و فسق خود را به شریعت راست کردی بود پیری به خطه خوارزم همه جا ظلمجو چه بزم و چه رزم در پی گام ها چه صبح و چه شام به شریعت روی همی زد گام چار زن داشت لیک چون به نکاح زن فزون از چهار نیست مباح هر کجا دختر مسلمانی پس ستر عفاف پنهانی در کمند هوایش افتادی چند زن پیش او فرستادی تا کشیدندیش به خاک و به خون وآوریدندیش ز پرده برون به حرمگاه میر بردندی به حرمدار وی سپردندی میر چون آمدی به گاه نشاط گستریدی به بزمگاه بساط دخترک را به پیش خود خواندی کفرها بر زبان او راندی تا چو کافر شدی ازان سخنان بنده اش ساختی اسیر کنان کردیش بی نکاح شرمنده که نباشد نکاح بر بنده چیست این کارهای بد فرجام حیله های ایمه ایام کردگارا به حق صاحب شرع که بلند است ازو مناصب شرع که رهان شرع را ز حیله گران پرده آن گروه را بدران # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۳۵ - حکایت محتسب بغداد که منکر پیش او معروف بود و معروف در نظر او منکر می نمود حاجیان را به وقت حج افتاد ره به درالخلافه بغداد بهر ایشان به محتسب والی گفت تا منزلی کند خالی گفت فردا به این قیام کنم منزل نیکشان مقام کنم بامدادان کسی فرستادند وان سخن را به یاد او دادند گفت رو گو که محتسب امروز مجلسی ساخته جهان افروز همه اعیان شهر آنجایند جز به پیمانه می نپیمایند رفته هوش و خرد به باد او را ناید از حج و کعبه یاد او را روز دیگر چنین رسید خبر که نیارد شناخت بام از در همچنان از شراب شب مست است همچو پیمانه رفته از دست است در سیم روز آمد از وی خط که به عدلم نشسته بر لب شط آمد اینک ز موصل آب به آب کشتیی پر ز خیک های شراب می کنم راست نرخ و پیمانه می دهم عهد اهل میخانه که به می غیر می نیامیزند از دغا و دغل بپرهیزند چون ازین کارها بپردازم بهر منزل به هر طرف تازم بو که پیدا کنم به نام شما منزلی لایق مقام شما حاجیی چون شنید این کلمات قال یا کلب کل آت آت هیچ معروف سرنوشت تو نیست هیچ منکر چو روی زشت تو نیست هر کجا باشی آمر و ناهی نکشد کار جز به گمراهی شهر بغداد دلگشا جاییست در میانش چو دجله دریاییست زیر خاکش بود بهشت نمای از مزارات اولیای خدای روی شهرش ز چون تو بی دینان فسق کاران و فاسق آیینان جای اصحاب تفرقه ست همه رفض و الحاد و زندقه ست همه دارم از دور آسمان گله ای که چرا از نزول زلزله ای مردگان را نیاورد به برون زندگان را نیفکند به درون تا شود ظاهرش چو علیین باطن او فروتر از سجین پاکدینان در او بیاسایند کفر کیشان در او بفرسایند # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۳۶ - در بیان آنکه همچنان که پادشاهان را از دانشمندان خوب گفتار نیک کردار ناچار است از وزیر مشیر به رعایت رعایا و عنایت به کافه برایا ناگزیر است شاه را آنچنان که نیست گزیر از فقیهی به راه شرع مشیر از وزیر آنچنان گزیرش نیست هر کسی لیک دلپذیرش نیست به وزیری کسی بود در خور کز همه بعد شه بود برتر مقبلی مشفقی نکوکاری نیک کردار و راست گفتاری دلش از حال دیو و دد آگاه دستش از مال نیک و بد کوتاه با صغیران خورد غم پدری با کبیران زند دم پسری همه را خویش خویش پندارد خویش را سینه ریش نگذارد باشد از وزر اشتقاق وزیر سر این اشتقاق سهل مگیر وزر بار وزیر بارکش است خاطر او به زیر بار خوش است می کشد بار خلق بر در شاه می شودشان ز ظلم شاه پناه می کشد بار شه به ضبط امور تا نیفتد ز خلق بر شه زور نکند تیره عالم از توره نفکند تخم سعی در شوره از کفایتگری نپیچد سر بر کفایتگران نبندد در # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۳۷ - حکایت آن بد سرشت که به صاحب عباد نامه نوشت که فلان مالدار مرده است و از وی مال خطیر مانده و بجز یک طفل صغیر وارثی ندارد و جواب نوشتن صاحب عباد به وی ابن عباد آن بری ز عناد یار عباد و سازگار عباد نام او زیب نامه کرم است همچو اویی درین گروه کم است سوی او ساعیی ز خبث سرشت به سعایت یکی صحیفه نوشت که فلان آن به مال چون قارون شد برون زین نشیمن وارون وارث مال او ز ناکس و کس طفلکی خردسال مانده و بس غرضش آنکه دست بگشاید مال او هر چه هست برباید شاید او نیز کاسه ای لیسد یا بر این دوک رشته ای ریسد آن کریم زمانه خامه کشید وین حروفش به پشت نامه کشید کان سفر کرده زین سرای امید باد مقرون به رحمت جاوید طفلش ایمن ز حادثات زمن باد پرورده نبات حسن مال او نیز باد روز به روز در فزایش ز دولت فیروز وانکه اظهار این سعایت کرد بر ما دعوی کفایت کرد دل ز شادی تهی و کف ز درم ابدالدهر خوار باد و دژم # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۳۸ - نصیحتی منجی از فضیحت و ملامت مفضی به سلامت بشنو ای خواجه این حکایت را بنگر این دانش و درایت را تو هم آخر ز جنس آدمیی با ملک در مقام محرمیی گر قلم می زنی بدینسان زن گوهر مکرمت ازین کان کن ور نه بفکن قلم که از مشتت باد با او فکنده انگشتت روی نرم و دل درشت که چه با درفش زمانه مشت که چه چند بر جاه و مال لرزیدن چند وزر و وبال ورزیدن قصه ظالمان که بشنیدی کیفر ظلم ها که خود دیدی هیچ ازان اعتبار نگرفتی ترک این کار و بار نگرفتی پیش ازان دم که همچو سگ میری در ره ظلم تیز تگ میری آدمی گرد و از سگی باز آی با صفات فرشته دمساز آی ور نه ترسم که عالم گذران با تو هم آن کند که با دگران # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۳۹ - حکایت سیاست یعقوب سلطان آن عوان شیرازی را بود یعقوب بن حسن شاهی آسمان جمال را ماهی نوجوانی که نارسیده بسی بود کارش به غور کار رسی ملکی از شام تا خراسان داشت وز بدی ها دلی هراسان داشت پشت ظلم آوران شکست از وی صیت نوشیروان نشست از وی روزی آمد ز خطه شیراز رقعه ای پر دعای اهل نیاز که فلان ظالم ستم پیشه به کف آورده از قلم تیشه می زند بیخ بندگان خدای ای خداوند مرحمت فرمای سوی تبریز خواند آن سگ را یعنی آن بد نهاد بد رگ را آه اگر سگ بگیردم دامن که چه کین بودت این همه با من کاندر این قصه چون سخن راندی آن عوان را به نام من خواندی شاهش القصه پیش خویش نشاند رقعه سر تا به پای بر وی خواند گرچه انکار کرد ز اول کار کرد آخر به آنچه بود اقرار شاه چاچی کمان نهادبه دست ناوک جان ستان گشاد ز شست هدف تیر خشم کرد او را همچو سگ چار چشم کرد او را آری آن تیر ازو چو کرد گذر شد گشاده بر او دو چشم دگر تا به آنها سزای خود بیند کار بد را سزای بد بیند حیف ازان دست و شست و تیر و کمان که چنان شه ز جور دور زمان آفت باد بی نیازی یافت روی ازین صورت مجازی تافت لطف ایزد نثار جانش باد فضل حق راحت روانش باد # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۴۰ - گفتار در احتیاج پادشاهان در مراحل امید و هراس به حکیمان فلک پیمای و منجمان ستاره شناس هر چه بینی به زیر چرخ کبود که کند جنبش از عدم به وجود گرچه اول نموده روی اینجاست جنبش آن ز عالم بالاست نیست روزی به نزد ما و شبی کش نباشد ز آسمان سببی بی سبب ز آسمان نتابد نور بی سبب بر زمین نجنبد مور لاجرم نکته جوی دانش کیش چرخ پیما به فکر دور اندیش ز اختلافات گردش افلاک مختلف وضع ها کند ادراک بیند از هر یکی جدا اثری کان اثر را نبیند از دگری آورد حکم های گوناگون از برای جهانیان بیرون زید احکام سعد و نحس شناس زان به امید جفت زین به هراس آن به هر دولتش نوید آرد وین خلل در ره امید آرد به چنین علم جمله محتاجند خاصه آنان که صاحب تاج اند هست در رزم و بزم و گشت و شکار اختیارات وقتشان در کار زان کز آسیبشان فتد به مثل در همه کار و بار خلق خلل همه عالم تن اند و ایشان دل کار بر تن ز دل بود مشکل تا بود دل درون تن به صلاح به صلاح است تن صباح و رواح ور فسادی به دل رسد ناگاه به همه تن فساد یابد راه ای بسا حکم های روشن و راست همچو الهام و وحی بی کم و کاست که جهد از زبان اهل نجوم صدق آن عاقبت شود معلوم بنده را روی در خلد آرد صورت بندگی بجا آرد دل او زین سرا بگرداند رخش همت بدان سرا راند # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۴۱ - حکایت نظام الملک و منجم موصلی بود در دولت نظام الملک آن فلک بحر فضل او را فلک موصلی نسبتی به نیشاپور به نجوم و اصول آن مشهور پشت او چون کمان به قبضه شیب متصل در کمانش سهم الغیب هر چه از آسمان خبر دادی تیر حکمش خطا نیفتادی بود در شهر خادم خواجه در سفرها ملازم خواجه ضعف پیری بر او چو زور آورد روی در عالم سرور آورد خواست روزی ز خواجه اذن و نهاد در نشاپور روی از بغداد خواجه وقت وداع با او گفت کای دلت گنج رازهای نهفت کی بود وقت رخت بستن من یا صدف پر گهر شکستن من گفت چون من روم پس از شش ماه رخت بندی ازین نشیمنگاه دستت از کار و بار بسته شود صدفت بر گهر شکسته شود خواجه این راز را نگه می داشت چشم بر واصلان ره می داشت از نشاپور هر که را دیدی خبر موصلی بپرسیدی هر که از صحتش خبر گفتی همچو گل از نشاط بشگفتی موصلی را به نامه کردی یاد خاطرش را ز تحفه کردی شاد زین حکایت گذشت سالی چند بود خواجه به حال خود خرسند ناگهان قاصدی رسید از راه از نشاپور و اهل آن آگاه خواجه احوال موصلی پرسید گفت مسکین به خواجه جان بخشید زان خبر وقت خواجه درهم شد دل شادش نشانه غم شد بحلی خواست از ستمزدگان شادمان ساخت جان غمزدگان وقف ها کرد و وقفنامه نوشت تخم چندین هزار نیکی کشت بندگان را ز بند کرد آزاد ساخت ز آزادنامه هاشان شاد کرد ادا آنقدر که وامش بود وامداران شدند ازو خوشنود به وصایازباندرازی کرد بس کسان را که کارسازی کرد دست از کار و بار و دنیا بست دیده بر راه انتظار نشست تا به تیغ جماعت بی باک لوح جانشان ز حرف ایمان پاک کرد جا در حظیره شهدا روح الله روحه ابدا # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۴۲ - گفتار در احتیاج به طبیب که حفظ صحت به رأی وی منوط است و معالجه مرض به تدبیر وی مشروط دل بود اوستاد کارگزار تن به دستش نهاده آلت کار کارش از بهر راحت دو سرای یاری خلق و بندگی خدای شغل استاد را به هر حالت شرط باشد درستی آلت اول آلت درست می باید تا ازو کارها درست آید تا قلم را نخست دست دبیر نتراشد به گزلک تدبیر نرود بر مراد دل قلمش خوش نیاید به چشم کس رقمش تا نه گزلک ز صنعت سکاک شود از کندی و درشتی پاک کی قلم را توان تراشیدن روی دفتر به آن خراشیدن همچنین تن که آلت دل توست کارهای دلت به اوست درست حارسی بایدش دقیقه شناس کش ز آفات دهر دارد پاس حفظ صحت کند به زور آغاز صحت رفته را بیارد باز در مزاجت گر اختلال افتد منحرف گشته ز اعتدال افتد کند از یاوری علم و عمل انحرافش به اعتدال بدل کیست حارس طبیب روشن رای سوده در راه کسب حکمت پای برده در علم محنت تحصیل کرده آن را ز آزمون تکمیل مقبلی مشفقی نکوکاری خاطری زو ندیده آزاری با همه بذله گوی و خندان روی با همه مهربان و نیکو خوی نه در ابروش چین ز سنگدلی نه گره بر جبین ز تنگدلی طلعت او شفای بیماران خنده اش راحت جگر خواران مترقب لقای یزدان را مترصد رضای رضوان را دست او در سبب چو اهل حجاب دل او با مسبب الاسباب # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۴۳ - امام شافعی رضی الله عنه فرموده است که می بایستی طبیب اسلامیان دانایان پارسا بودی نه یهود و ترسا شافعی آن امام مطلبی گفتی این نکته با ذکی و غبی که دریغا که دانش اندوزان شمع علم شریعت افروزان علم طب را که کار ایشان بود به نصاری گذاشتند و یهود ساختند آن گروه فرزانه آشنا را رهین بیگانه گرچه بر طب چو علم های دگر نتوان یافت جز به کسب ظفر آن نه چون دیگران در او کافیست اصل در وی طبیعت صافیست بس دقایق در او که پیش آید که به درس و کتاب نگشاید فطنتی یابد اندر او ازلی که خفیات ازان شوند جلی آن نه مقدور سعی انسانی ست بلکه فیضی ز فضل یزدانی ست # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۴۴ - قصه آن طبیب که آفت رسیده ای را بی وجود اسباب معالجه کرد به یکی از ملوک سامانی داشت دوران طبیبی ارزانی در همه کارها بدو همدم در همه رازها بدو محرم دادیش در حضور خود پیوست نبض جمع مخدرات به دست روزی از گفت و گوی خلق خلاص بود با او درون خلوت خاص پای نامحرمان از آنجا پی نامه محرمان از آنجا طی ناگه آمد کنیزکی چون ماه خوان به کف پیش شاه گشت دو تاه تا نهد خوان خوردنی به زمین ریخت خلطی به پشت او رنگین الف قامتش چون دال بماند خم چو پیران دیر سال بماند کرد چندان که زور راست نشد پشت او آنچنان که خواست نشد گفت با آن حکیم شاه کریم کای شفابخش هر مزاج سقیم هم درین دم گشای دست علاج وارهانش ازین فساد مزاج ماند حیران حکیم چون اسباب بود بهر علاج او نایاب دست زد معجرش ز فرق کشید جامه اش را ز پیش و پس بدرید از زهارش گشاد بند ازار کرد بیرونش از سرین شلوار غرقه شد زان خجالت اندر خوی خلط بگداخت در مفاصل وی قامت خود چو سرو بستان راست کرد و آزاد از زمین برخاست در طبیبی چو نیک ماهر بود پیش او سر کار ظاهر بود چون بماند از علاج جسمانی دست زد در علاج نفسانی # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۴۵ - معالجه کردن ابوعلی سینا آن صاحب ماخولیا را که طبیبان از معالجه وی عاجز مانده بودند بود در عهد بوعلی سینا آن به کنه اصول طب بینا ز آل بویه یکی ستوده خصال شد ز ماخولیا پریشان حال بانگ می زد که کم بود در ده هیچ گاوی به سان من فربه آشپز گر پزد هریسه ز من گرددش گنج سیم کیسه ز من زود باشید و حلق من ببرید به دکان هریسه پز سپرید صبح تا شام حال او این بود با حریفان مقال او این بود نگذشتی ز روز و شب دانگی که چو گاوان نبودیش بانگی که به زودی به کارد یا خنجر بکشیدم که می شوم لاغر تا به جایی رسید کو نه غذا خورد از دست هیچ کس نه دوا اهل طب راه عجز بسپردند استعانت به بوعلی بردند گفت سویش قدم نهید از راه مژده گویان که بامداد پگاه که رسد بهر کشتنت به شتاب شنه در دست خواجه قصاب رفت ازین مژده زور گرانیها کرد اظهار شادمانی ها بامدادان که بوعلی برخاست شد سوی منزلش که گاو کجاست آمد و خفت در میان سرای که منم گاو هان و هان پیش آی بوعلی دست و پاش سخت ببست کارد بر کارد تیز کرد و نشست برد قصاب وار کف سویش دید هنجار پشت و پهلویش گفت کین گاو لاغر است هنوز مصلحت نیست کشتنش امروز چند روزیش بر علف بندید یک زمانش گرسنه مپسندید تا چو فربه شود برانم تیغ نبود افسوس ذبح او و دریغ دست و پایش ز بند بگشادند خوردنی هاش پیش بنهادند هر چه دادندش از غذا و دوا همه را خورد بی خلاف و ابا تا چو گاوان ازان شود فربه شد خود او از خیال گاوی به # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۴۶ - گفتار در تعریف و توصیف شعر و تقسیم آن به دو قسم متقابل که یکی آسایش جانست و دیگری کاهش دل شعر چه بود نوای مرغ خرد شعر چه بود مثال ملک ابد می شود قدر مرغ ازو روشن که به گلخن در است یا گلشن می سراید ز گلشن ملکوت می کشد زان حریم قوت و قوت مستمع را ز فتح باب فتوح می دهد کام جان و راحت روح یا خود از گلخن هوا و هوس می زند دم ز دودناک نفس سامعان را ز ذکر لابه و لاغ محنت خاطر است و رنج دماغ گر بود لفظ و معنیش با هم این دقیق و لطیف و آن محکم صیت او راه آسمان گیرد نام شاعر هم جهان گیرد ور بود از طبیعت تاریک معنی او کثیف و لفظ رکیک نرود از بروت او بالا پیش ریشش بماند آن کالا شعر باید چو چشمه سار زلال از عقود لآل مالامال نشود آب او حجاب گهر بلکه گردد ز آب تازه و تر نه چو آن چشمه گل آلوده که در او قعر آب ننموده نتوانی در او گهر جستن بل کزو دست بایدت شستن لفظ او تیره معنیش تاریک ره به معنی ز لفظ او باریک تا به فکرت درون نرنجانی نکنی فهم آن به آسانی # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۴۷ - اشارت به بعضی از شعرای ماتقدم که از سلاطین پیشین تربیت ها یافتند و نام اینان به واسطه مدایح آنان بر صحیفه روزگار بماند حبذا شاعران مدحت سنج پرده در مدح شهریاران رنج نام ایشان ز جنبش اقلام ثبت کرده به دفتر ایام گر نمانده ست جسمشان زنده اسمشان زنده ایست پاینده رودکی آن که در همی سفتی مدح سامانیان همی گفتی چون به آن قوم همسفر می رفت نه به آیین مختصر می رفت صله نظم های همچو درش بود در بار چارصد شترش چون شتر زین رباط بیرون راند بر زمین غیر شعر هیچ نماند نام او را که می برند امروز هست ازان شعر انجمن افروز همچنین نام آل سامان را نیک کاران و نیکنامان را زنده از نظم خویش می دارد وز پس پرده پیش می آرد عنصری آن که داشت عنصر پاک کم چو اویی فتد ز عنصر خاک گوهر سلک چار عنصر بود گوش گیتی ز نظم او پر بود رودکی آنچه ز آل سامان یافت او ز محمود بیشتر زان یافت صله اش ساز و برگ خوشنودی صله کش پیل های محمودی مشک مدحش به آب شعر سرشت کاخ اقبال را کتابه نوشت صد ره از جای رفت کاخ و سرای ماند جاوید آن کتابه به جای وان معزی که خاص سنجر بود در فصاحت زبان چو خنجر بود خنجر آبدار و پر گوهر گوهرش مدح شاه دین پرور چون به مدحش شدی چو خنجر تیز کردیش دست شاه گوهر ریز گرچه صد گنج دست شاه فشاند بر زمین غیر مدح شاه نماند انوری هم چو مدح سنجر گفت وین گرانمایه در به وصفش سفت گر دل و دست بحر و کان باشد دل و دست خدایگان باشد بحر شد خشک و کان به زلزله ریخت وان در از رشته بقا نگسیخت با همه طمطراق خاقانی بهر تاج آوران شروانی گرچه دارد ز نغز گفتاری مدح های هزار دیناری نقد اهل جهان ز دینارش نیست جز نقدهای گفتارش رفت سعدی و دم ز یکرنگی زدن او به سعد بن زنگی به ز سعد و سرای و ایوانش ذکر سعدیست در گلستانش از سنایی و از نظامی دان که ز دام اوفتادگان جهان چون درین دامگاه یاد آرند زان دو بهرامشاه یاد آرند کو ظهیر آن به مدح نغمه سرای کرده نه کرسی فلک ته پای تا ببوسد رکاب ممدوحش گردد ابواب رزق مفتوحش نیست اکنون ز چاپلوسی او جز حدیث رکاب بوسی او از کمال گروه ساعدیان نیست چیزی بجز سخن به میان بود سلمان درین خراب آباد مدح گوی اویس با دل شاد بر زبان آنچه مانده زیشان است چند بیتی ز نظم سلمان است ای بس ایوان بر کشیده به چرخ وی بسا قصر سر کشیده به چرخ که برافراختند تاجوران یادگاری به عالم گذران تا ازین کوچگه چو درگذرند جمع آیندگان در آن نگرند یاد پیشینیان کنند از پس به ثناشان برآورند نفس چشم پوشیده چند بنشینی خیز و چشمی گشای تا بینی قصرها پست از زلازل دهر قصریان بند در سلاسل قهر زان بناها نمانده است آثار جز کتابه به دفتر اشعار وان عمارات را نه سر نه بن است آنچه باقیست زان همین سخن است یادگاری درین رباط کهن نیست بهتر ز نظم و نثر سخن به سخن زنگها زدوده شود به سخن بندها گشوده شود بس گره کافتد از زمانه به کار که نماید گشادنش دشوار ناگه از شیوه سخنرانی نهد آن کار رو به آسانی # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۴۸ - گشادن عنصری به یک دو بیتی گرهی را که از بریدن زلف ایاز بر دل محمود افتاده بود و آن دو بیت این است: گر عیب سر زلف بت از کاستن است چه جای به غم نشستن و خاستن است وقت طرب و نشاط و می خواستن است کآرایش سرو هم ز پیراستن است بود ایاز آن به نیکویی ممتاز از همه لعبتان چین و طراز آفتابی ز آسمان امید سروی از باغ رحمت جاوید جبهه اش نور صبح بهروزی کار او روز دولت افروزی ابرویش قبله صفا کیشان طاق محراب طاعت اندیشان چشم او شیر گیر آهوی مست صفت شیران ازو گرفته شکست دهنی همچو عیش عاشق تنگ دو لبش با سرشک او یکرنگ غبغبش بود با ذقن به دو نیم سیبی از میوه زار باغ نعیم بر لبش همچو خضر تازه نبات آمده تر برون ز آب حیات متناسب ز فرق تا به قدم متواضع ز شاه تا به حشم هم ادب هم جمال با هم داشت آنچه بیرون ازین بود کم داشت در ادای حقوق خدمت شاه ننشستی ز پای بیگه و گاه خاطر شاه بود شیفته اش وز جمال و ادب فریفته اش یک شبی شه به بزم باده نشست یافت تأثیر باده بر وی دست دست عشقش بتافت دامن عقل شوق وصلش بسوخت خرمن عقل نقد جان در ره نیاز نهاد چشم بر طلعت ایاز گشاد دید زلفی که از بناگوشش سرنگون سر نهاده بر دوشش بند در بند و حلقه در حلقه بند صد جان و دل به هر حلقه سنبل خم گرفته تاب زده حلقه بر روی آفتاب زده خواست تا بر میان به هر تاری بندد از دست عشق زناری رسم دین از میانه برگیرد شیوه کافری ز سر گیرد عصمتش بانگ زد که هان محمود سایه ات باد بر جهان ممدود پیش ازان کت به کفر افتد کار تیغ برکش به قطع این زنار خجنر اندر کف ایاز نهاد گفت کن لطف هر چه باداباد قطع کن این کمند مشکین را ور نه بر باد می دهم دین را گفت ایاز از کجا برم ای شاه تا که باشد به موجب دلخواه گفت از نیمه زانکه نیمشب است رفته یک نیمه زین شب طرب است سازش از نیم زلف خویش تمام تا رسیم از شب تمام به کام چون ایاز این سخن ز شاه شنید نیمی از زلف خویشتن ببرید بوسه داد و به پیش شاه نهاد شاه دست کرم به بذل گشاد ریخت چندان در و زر و گوهر بهر فرمان شنیدنش بر سر که دگر پیش آن شه والا نتوانست کرد سر بالا شب بدینها به آخر انجامید هر کس از شغل خود بیارامید کرد بر شاه زور مستی و خواب سر به بالین نهاد مست و خراب خواب شب کرد و صبحدم برخاست با نسیم سحر به هم برخاست از حدیث شبانه یاد آورد روز بد را ترانه یاد آورد زلف ببریده را گرفت به دست همچو ماتم رسیدگان بنشست با دل خویش برگرفت خروش که چه بد بود آنچه کردم دوش بود عمر دراز زلف ایاز روی برتافتم ز عمر دراز نیمی از عمر خویش کم کردم بر خود و عمر خود ستم کردم صبر و هوشش فتاده در کم و کاست گه به جا می نشست و گه می خاست روز بگذشت و او قرار نیافت هیچ کس ز اهل بار بار نیافت بر در بار جمله صف بستند منتظر بهر بار بنشستند عنصری را شدند راهنمای که برو خویش را به شاه نمای بو که این عقده را گشاد دهی رنج و اندوه او به باد دهی عنصری را چو دید شاه از دور گفت هستم ز شغل دوش نفور حسب حالم ترانه ای ده ساز که به عیش شبانم آیم باز گفت شاها به باغ ملک تو در هست سروی ایاز تازه و تر دل پریشان مکن که گستاخی برد از سرو تازه بر شاخی باغبان سرو را چو پیراید جز به پیراستن نیاراید یک دوبیتی هم اندرین معنا کرد بر مطربان شاه املا در حریفان فتاد جوش و خروش برگرفتند بانگ نوشانوش وقت شه زان ترانه خرم شد ساغر خرمی دمادم شد دست همت ز تاج و تخت فشاند عنصری را به پیش تخت نشاند داد فرمان که گوهر آوردند دهنش را سه باره پر کردند آن دهانی که ریخت بر وی در ساختش از سه باره گوهر پر رفت آن عقد گوهرش ز دهان ماند این سفته در به گوش جهان آنچه باقی اگر چه خاک در است به ز فانی اگر چه گنج زر است # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۴۹ - مقاوله شاعر مادح با خواجه ممدوح شاعری را به خواجه ممدوح که بر او ریخت بدره های فتوح روزی اندر میان نقار افتاد هر دو را زان نقار کار افتاد گفت خواجه که شرم باد تو را زانچه گویی نماند یاد تو را زان همه زر که عاری از همه عیب بارها ریختم تو را در جیب گفت شاعر که راست می گویی زین سخن راه راست می پویی لیک زان غافلی که من کردم که تو را قبله سخن کردم شعر من هست مرغ فرخ فال وز مدیح تو نامه هاش به بال تو نشسته درون دروازه کرده از تو جهان پرآوازه زر که دادی به من خدای گواست که ازان یک درم نمانده به جاست آن رفیق هزار قافله رفت وین ز راه شکم به مزبله رفت زان فروزد سخن گزار چراغ زین بسوزد به رهگذار دماغ زان به سر تاج افتخارت ماند زین به فرقم غبار غارت ماند هر یکی را ذخیره چیست ببین با دل تنگ و تیره کیست ببین # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۵۰ - حکایت منت نهادن سفله بازاری با عارف از لباس ذل طمع عاری عارفی بود در زمین هری نام او سکه نگین هری همتش دست در خدای زده بر همه خلق پشت پای زده یکی از سفلگان بازاری نقد بازار او دل آزاری پیش عارف دم ارادت زد زان ارادت در سعادت زد صبح تا شام خدمتش کردی خوان کشیدی و سفره آوردی لیک چون سفله بود و طبع پرست بود آن پیش چشم او پیوست روزه بگشاد روزی از خوانش ریگی آمد ازان به دندانش آن همه خدمت و ارادت او گشت مغلوب رسم و عادت او گویی آن ریگ بود سنگ فسان کرد ازان سنگ تیز تیغ زبان لطف و احسان خود شمار گرفت هر یکی را نه صد هزار گرفت که فلان چاشتت چه آوردم یا فلان شب چه خدمتت کردم زان مزعفر برنجها که ز قند داشت شیرینیش به جان پیوند زان حلاوای شکر و بادام لب و دندان ازان رسیده به کام زان ترش آشهای صفرا کش برده طعمش ز اهل صفرا هش عارف از گفت و گوی او آشفت می شنیدم که زیر لب می گفت که دو سه سال دیگ شویه خویش که به میل دل دو رویه خویش داده بود از هوای گوناگون کرد در یک تغاره جمع اکنون همه را ریخت بهر خجلت من بر سر و روی و ریش و سبلت من این چه آلودگیست کامد پیش زین سفیهم ز نفس ساده خویش به همه آب های روی زمین نتوان یافتن خلاص از این هیچ کس آشنای سفله مباد منت آش و نان او مگشاد خون دل به ز دیده پالودن که ز پالوده اش لب آلودن # جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۵۱ - خاتمه کتاب جامی از شعر و شاعری باز آی با خموشی ز شعر دمساز آی شعر شعر خیال بافتن است بهر آن شعر مو شکافتن است گر چو استاد کارگر همه سال شعر بافی کنی بدین منوال به عبث شکل موشکافی چند شعر گویی و شعر بافی چند نکند با تو بیش ازین ایام کت به بافندگی برآرد نام نیست از نام و ننگ رنگ تو را گر ازین نام نیست ننگ تو را نه چه گفتم چه جای این سخن است رای دانا ورای این سخن است هست همت چو مغز و کار چو پوست کار هر کس به قدر همت اوست کار فرخنده گشته از فرهنگ کارگر را در او چه تهمت ننگ همت مرد چون بلند بود در همه کار ارجمند بود نرسد جز بلند معراجی خیر نساج را ز نساجی کار کاید ز کارخانه خیر در دو عالم بود نشانه خیر نکند کز طبع خرده دان زاید بهر شاهان خرده دان شاید مدح دونان به نغز گفتاری خرده دان را بود نگونساری شیوه مادحی چو گیری پیش مدح شاهان سرفراز اندیش خاصه شاهی که از مسافت دور مدت قطع آن سنین و شهور مخلصی را به تنگنای خمول بسته بر خود در خروج و دخول نه ز نظمش جواهر منظوم خوانده از نامه ثنا مرقوم نه ز نثرش لآلی منثور دیده در نامه دعا مسطور به کرامند تحفه یاد کند به گرامی هدیه شاد کند چیست آن تحفه بدره زر ناب وان هدیه عطیه نایاب بدره ای بی شمار بدر در او اخترانی بلند قدر در او بدر تدویر و آفتاب درخش لون شان طبع را مسرت بخش عدد اخترانش بی شتلم از اصول عدد دوازدهم بر نصاب کواکب مرصود گر شود کسر وی ز وی مفقود لعبتانند جمله زرد لباس به دو رویی به شهر روی شناس روی سایند اگر به سنگ سیاه زان شود تابناک سنگ چو ماه رسته هر یک ز داغ آتش و دود آتشین داغ بهر جان حسود آنچه زین بیشتر ز شاه سعید به فقیران نیکخواه رسید کف جود ویش مضاعف ساخت بحر را شرمسار زان کف ساخت شاهدی کان سلاسل الذهب است که ز بختش رسیده این لقب است پایه ای دارد آنچنان عالی که هلال آمدش به خلخالی پای همت کشید ازان خلخال کافسری بایدم گران مثقال زان زری کامد از خزینه شاه با خردمند قاصدی همراه تا کنم زان به نیروی امید افسر سرفرازی جاوید گرچه زانجا که هست پایه فقر که مبادا زوال سایه فقر همه ملک جهان حقیر بود زانکه آخر فناپذیر بود لیک از آنجا که تحفه شاهیست یاد کرد کمین هوا خواهیست برق نور است زاسمان بلند بر زمین فرود قدر نژند قدر آن را قیاس نتوان کرد جز ز شکرش اساس نتوان کرد با دهان ز قیل و قال خموش می کنم از زبان حال خروش آن خروشی که گوش جان شنود بلکه اهل خرد به آن گرود گوش سر از سماع آن معزول گوش سر بر سماع آن مجبول تا بود در زمانه گفت و شنفت تا بود قول آشکار و نهفت گوش دهر از دعای شه پر باد داعیان را به آن تفاخر باد هر دعا را بقای آن مضمون به سعادات سرمدی مقرون همه مقبول و مستجاب شده همه مقرون به فتح باب شده بر همین نکته ختم شد مقصود لله الحمد و العلی والجود # جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۱ - آغاز ای به یادت تازه جان عاشقان زآب لطفت تر زبان عاشقان از تو بر عالم فتاده سایه ای خوبرویان را شده سرمایه ای عاشقان افتاده آن سایه اند مانده در سودا از آن سرمایه اند تا ز لیلی سر حسنت سر نزد عشق او آتش به مجنون در نزد تا لب شیرین نکردی چون شکر آن دو عاشق را نشد پرخون جگر تا نشد عذرا ز تو سیمین عذار دیده وامق نشد سیماب بار گفت وگوی حسن و عشق از توست و بس عاشق و معشوق نبود جز تو کس ای به پیشت حسن خوبان پرده ای تو به پرده روی پنهان کرده ای پرده را از حسن خود پروردگی می دهی زان دل برد چون پردگی بس که روی خوب تو با پرده ساخت پرده را از روی تو نتوان شناخت تا به کی در پرده باشی عشوه ساز عالمی با نقش پرده عشق باز وقت شد کین پرده بگشایی ز پیش خالی از پرده نمایی روی خویش در تماشای خودم بیخود کنی فارغ از تمییز نیک و بد کنی عاشقی باشم به تو افروخته دیده را از دیگران بردوخته ای در اطوار حقایق سیر تو نیست در کار خلایق غیر تو گرچه باشم ناظر از هر منظری جز تو در عالم نبینم دیگری جلوه گر در صورت عالم تویی خرده دان در کسوت آدم تویی از حریم تو دویی را بار نیست گفت و گوی اندک و بسیار نیست از دویی خواهم که یکتایم کنی در مقامات یکی جایم کنی تا چو آن کرد رهیده از دویی این منم گویم خدایا یا تویی گر منم این علم و قدرت از کجاست ور تویی این عجز و سستی از که خاست # جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۲ - حکایت آن کرد که در انبوهی شهر کدویی بر پای خود بست تا خود را گم نکند کردی از آشوب گردش های دهر کرد از صحرا و کوه آهنگ شهر دید شهری پر فغان و پر خروش آمده ز انبوهی مردم به جوش بی قراران جهان در هر مقر در تک و پو بر خلاف یکدگر آن یکی را از برون عزم درون وان دگر را از درون میل برون آن یکی را از یمین رو در شمال وان دگر سوی یمین جنبش سگال کرد مسکین چون بدید آن کار و بار از میانه کرد جا بر یک کنار گفت اگر جا بر صف مردم کنم جای آن دارد که خود را گم کنم یک نشانه بهر خود ناکرده ساز خویشتن را چون توانم یافت باز اتفاقا یک کدو بودش به دست آن کدو بهر نشان بر پای بست تا چو خود را گم کند در شهر و کو بازیابد چون ببیند آن کدو زیرکی آن راز را دانست و زود در پی اش افتاد تا جایی غنود آن کدو را حالی از وی باز کرد بر تن خود بست و خواب آغاز کرد کرد چون بیدار شد دید آن کدو بسته بر پای کسی پهلوی او بانگ بر وی زد که خیز ای سست کیش کز تو حیران مانده ام در کار خویش این منم یا تو نمی دانم درست گر منم چون این کدو بر پای توست ور تویی این من کجایم کیستم در شماری می نیایم چیستم ای خدا آن کرد بی سرمایه ام از همه کردان فروتر پایه ام ده ز فضلت رونقی این کرد را کن ز لطفت راوقی این درد را تا ز هر آلایشی صافی شوم اهل دل را شربتی شافی شوم جامی آسا یک به یک را شادکام خم خم ار نبود رسانم جام جام ور به من این مکرمت باشد بدیع خواجه کونین را آرم شفیع # جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۳ - نعت خواجه ای که ربقه بندگیش طوق گردن سر بلندان است و داغ غلامیش نشان دولت ارجمندان خواجه ای کش خیل شاهان بنده اند حلقه حکمش به گوش افکنده اند مقبلان را قبله جان روی اوست کعبه امید خاک کوی اوست کویش آمد کعبه هر محرمی کعبه را نبود گزیر از زمزمی زمزم آن چشم های پر نم است آب روی عارفان زان زمزم است نعره زمزم فشانان از غمش ناله گردونچه های زمزمش کعبه بی وی از بتان پر سنگ بود بر خداجویان حریمش تنگ بود سعی او از بیخ و بن برکندشان در بیابان عدم افکندشان شارع دین پاک گشت از سنگلاخ بر خدا جویان شد آن میدان فراخ شد قدمگاه خلیل او را به کام عالی از یمن قدومش آن مقام بر حجر نام یمین الله نهاد بر یمین الله به حرمت بوسه داد دست کم داده ست در روی زمین هیچ کس را دستبوسی اینچنین مروه را رو در صفا بود از ازل سعی او مشکور در سهل و جبل نسخه کونین را دیباچه اوست جمله عالم مفلسند و خواجه اوست طعمه از خوان عطایش می خوریم زله از نزل نوالش می بریم خلقی از کم طاعتی در خشکسال از کفش دارند امید نوال هر که چیند ریزه زین خوان کرم از گزند قحطسال او را چه غم # جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۴ - حکایت آن غلام نخوت‌کیش که به واسطهٔ مکنت خواجهٔ خویش از محنت قحط و تنگ‌سالی بی‌باک بود و لاابالی در دیار مصر قحطی خاست سخت کز فزع هر کس به نیل انداخت رخت چون به سوی نان رهی نشناختند رخت هستی را در آب انداختند بود جانی قیمت هر تای نان نان همی گفتند و می دادند جان بخردی زیبا غلامی را بدید کاو به فخر و ناز دامن می کشید طلعتی چون قرص خور آراسته نی ز کم خواری مه آسا کاسته تازه روی و خنده ناک و شادکام هر طرف چون شاخ خرم در خرام بخردش گفت ای غلام از فخر و ناز چند باشی سرکش و گردن فراز از غم نان عالمی خوار و دژم تو چرایی اینچنین فارغ ز غم گفت بر سر خواجه ای دارم کریم هستم از انعام او غرق نعیم خوان پر از نان خانه اش پر گندم است نام قحط از خان و مان او گم است چون نباشم خرم و شاد اینچنین وز گزند قحط آزاد اینچنین # جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۵ - در مدح پادشاه دین پناه ظل الله فی الارضین علی مفارق الضعفاء و المساکین در خم این گنبد عالی اساس چیست شغل شاکر منعم شناس در مقام شاکری بودن مقیم بر کرم های جهاندار کریم آن کرم خاصه که حکمش شامل است وان وجود پادشاه عادل است شاه عادل نیست جز ظل اله خلق را ضل اله آمد پناه هر چه ذات شخص ازان پیرایه بست پیش دانا مثل آن در سایه هست هست ازین رو سایه عین سایه دار هان و هان تا ننگری در سایه خوار سایه عکس ذات صاحب سایه است وز صفات ذات او پر مایه است هر چه در ذاتش نهان است از صفات باشد از سایه هویدا در جهات از شکوه خسروان کامکار می شود فر الهی آشکار ور بر این دعوی تو را باید گواه رو نظر کن در شه عالم پناه شهریاری کان یسار و یم یمین عرصه ملک جمش زیر نگین شاه یعقوب آن جهانداری که هست با علوش ذروه افلاک پست ملک هستی فسحت میدان او گوی گردون در خم چوگان او خاک نعل رخش او بوسد هلال پشت کوز او بر این معنیست دال بر سر این طارم دور از گزند قدر او زین خاکبوسی شد بلند دست او رسم کرم را تازه کرد جود حاتم را بلند آوازه کرد نام او دیباچه دیوان عدل حکم او سنجیده میزان عدل نور عدلش در شبستان عدم کرده حبس ظلمت ظلم و ستم شد ز حسن خلق مشهور ز من هست میراث وی این خلق حسن والدش موکب به دار الخلد راند از وی این خلق حسن میراث ماند پایه ای از تخت او چرخ کبود تاجداران پیش تختش در سجود پیش تختش کس ز سجده سر نتافت هر که سر برتافت از وی سر نیافت سروری سر خاک راهش کردن است آبرو رو در رهش آوردن است هر که را سر در ره او خاک شد خاک او تاج سر افلاک شد هر که را خاک درش داد آبروی شد هر آب رو به چشمش آب جوی مدح او خواهم که گویم سال ها یابم از مداحیش اقبال ها لیک کوته می کنم این باب را مختصر می سازم این اطناب را جرم خورشید از افق گشته بلند عالمی از پرتو او بهره مند نیست حد ذره بی دست و پای تا به مدح او شود دستانسرای مدح او گفتن نه حد هر کس است نام او گفتم همین مدحش بس است # جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۶ - حکایت آن شاعر که دعوی مداحی شاه کرد و نامه ای مختصر به نام شاه پیش آورد شاعری شد پیش شاه نامور کای ز رفعت سوده در افلاک سر در مدیحت تازه شعری گفته ام گوهری روشن چو شعری سفته ام گرچه خلقی در مدحت سفته اند اینچنین مدحی تو را کم گفته اند نامه ای آنگه به دست شاه داد کرده نام شاه و بس در وی سواد شاه گفتش کای تهی از عقل و هوش به که باشی از چنین مدحی خموش نیست نقش نامه ات جز نام و بس ذکر نام کس نباشد مدح کس نی به ملک و عدل وصفم کرده ای نی حدیث تخت و تاج آورده ای دور ازین اوصاف چون نامم بری آن نباشد شیوه مدح آوری گفت شاها تو بدین فرخنده نام یافتی شهرت به اوصاف کرام هر که خواند نام تو یا بشنود جز بدین اوصاف ذهنش کی رود چون بود نامت بر این اوصاف دال دفتری باشد ز اوصاف کمال گرچه حرفی غیر ازین مذکور نیست مدح تو گر خوانم آن را دور نیست # جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۷ - اظهار عجز از استیفای ثنا کردن و دست تضرع به ادای دعا برآوردن به که اکنون اعتراف آرم به عجز نعره اقرار بردارم به عجز پیش ارباب ذکا اینست دین سر لا احصی ثنا اینست این چون ثنایش را نمی یارم شمار به که گیرد بر دعا کارم قرار نی دعایی کاید از هر سست رای مختصر بر عز و جاه این سرای بل دعایی چون دعای اهل دل بر کرم های الهی مشتمل هم نشاط و کامرانی آورد هم حیات جاودانی آورد شاه را روی دل اندر دین کند دولت دینداریش آیین کند شغل او بر موجب فرمان شود تخم دولت های جاویدان شود تا بود این طارم نیلوفری جلوه گاه آفتاب خاوری تخت شاهی جلوه گاه شاه باد خاطرش ز اسرار دین آگاه باد بادش از فضل ازل هر دم مدد تا شود شایسته ملک ابد نیکخواهانش زهر آفت سلیم بر طریق نیکخواهی مستقیم شاه را فضل و هنر بی حد بود عد آن کی طاقت بخرد بود # جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۸ - انتقال به مدح گوهر کان فتوت و مشید ارکان اخوت والی ملک جاه و جمال یوسف مصر فضل و افضال اعز الله تعالی انصاره و ضاعف اقتداره نیکخواهی خاصه کو را یاور است گشته پیدا با وی از یک گوهر است کرده جا در سایه اقبال او سایه وار افتاده در دنبال او هر کجا این آفتاب آن پرتو است هر کجا آن پیشوا این پیرو است گرچه بر مهد خلافت زاده است بر خلافش یک قدم ننهاده است والی مصر جلال و احتشام بود از آن رو یوسفش کردند نام رشک یوسف طلعت زیبای او چون زلیخا عالمی شیدای او هر که می آرد رخش را در نظر می زند گلبانگ ما هذا بشر گرچه هست او یک برادر شاه را هست با صد جان برابر شاه را آمد او شه را برادر یار هم در زمانه باشد این بسیار کم گفت با دانشوری آن ساده مرد کای به دانش نزد هر آزاده فرد باز کن زین نکته پوشیده پوست که برادر به بود یا یار و دوست گفت نبود نزد دانا هیچ چیز زان برادر به که باشد یار نیز بر سر گردون خدایا ماه و سال تا فراق فرقدان باشد محال این دو اختر را به هم تابنده وار بر سریر مکرمت پاینده دار # جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۹ - در صفت ضعف و پیری و سد باب منفعت گیری عمرها شد تا درین دیر کهن تار نظمم بسته بر عود سخن هر زمان از نو نوایی می زنم دم ز دیرین ماجرایی می زنم رفت عمر و این نوا آخر نشد کاست جان وین ماجرا آخر نشد پشت من چون چنگ خم گشت و هنوز هر شبی در ساز عودم تا به روز عود ناساز است و کرده روزگار دست مطرب را ز پیری رعشه دار نغمه این عود موزون چون بود لحن این مطرب به قانون چون بود وقت شد کین عود را خوش بشکنم بهر بوی خوش در آتش افکنم خام باشد عود را ناخوش زدن خوش بود در عود خام آتش زدن بو که عطر افشان شود این عود خام عقل و دین را زان شود خوشبو مشام عقل و دین را تقویت دادن به است زانکه این تن روی در سستی نه است رخنه ها در رسته دندان فتاد کی توان بر خوردنی دندان نهاد هم قواطع از بریدن کند گشت هم طواحن ز آرد کردن در گذشت خوردنم می باید اکنون طفل سان نان خاییده به دندان کسان قامتم شد کوز و ماندم سر به پیش گشته ام مایل به سوی اصل خویش مادرم خاک است و من طفل رضیع میل مادر نیست از طفلان بدیع زود باشد کآرمیده ز اضطراب در کنار مادر افتم مست خواب از دو چشم من نیاید هیچ کار از فرنگی شیشه ناکرده چهار درد پا تا گشت همزانوی من شد پس زانو نشستن خوی من پای من در خاستن باشد زبون تا نگردد ساعدم تن را ستون این خلل ها مقتضای پیری است وای آن کو مبتلای پیری است هر خلل کز پیری افتد در مزاج نیست مقدور طبیب آن را علاج # جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۱۰ - حکایت آن پیر هشتاد ساله که پیش طبیب رسید و از وی علاج ضعف خود پرسید و جواب دادن طبیب که علاج تو آنست که جوان شوی و از هشتاد به چهل واپس روی کرد پیری عمر وی هشتاد سال از حکیمی حال ضعف خود سؤال گفت دندانم ز خوردن گشته سست ناید از وی شغل خاییدن درست چون نگردد لقمه نرمم در دهان هضم آن بر معده می آید گران هضم در معده چو باشد ناتمام قوت اعضا چه سان بخشد طعام منتی باشد ز تو بر جان من گر بری این سستی از دندان من گفت با آن پیر دانشور حکیم کای دلت از محنت پیری دو نیم چاره ضعفت پس از هشتاد سال جز جوانی نیست وان باشد محال رسته دندان تو گردد قوی گر ازین هشتاد چل واپس روی لیک چون واپس شدن مقدور نیست گر به این سستی بسازی دور نیست چون اجل از تن جدایی بخشدت از همه سستی رهایی بخشدت # جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۱۱ - در سبب نظم کتاب و باعث عرض این خطاب ضعف پیری قوت طبعم شکست راه فکرت بر ضمیر من ببست در دلم فهم سخندانی نماند بر لبم حرف سخنرانی نماند به که سر در جیب خاموشی کشم پا به دامان فراموشی کشم نسبتی دارد به حال من قوی این دو بیت از مثنوی مولوی کیف یأتی النظم لی و القافیه بعد ما ضاعت اصول العافیه قافیه اندیشم و دلدار من گویدم مندیش جز دیدار من کیست دلدار آن که دلها دار اوست جمله جانها مخزن اسرار اوست دارد او از خانه خود آگهی به که داری خانه او را تهی تا چو بیند دور از او بیگانه را جلوه گاه خود کند آن خانه را هر که را باشد ز دانش بهره مند غیر ازین معنی کجا افتد پسند لیک شاهان نیز او را سایه اند از صفات و ذات او پر مایه اند ذکر ایشان در حقیقت ذکر اوست فکر در اوصاف ایشان فکر اوست لاجرم با دعوی تقصیر من مدحت شه شد گریبانگیر من لیک مدحش را درین دیرینه کاخ بود دربایست میدان فراخ می کنم میدان آن زین مثنوی می دهم آیین مدحش را نوی ور نه بودم مثنوی ها ساخته خاطر از امثالشان پرداخته خاصه نظم این کتاب از بهر اوست مظهر آیات لطف و قهر اوست تا چو تقریبی شود انگیخته باشم اندر ذکر او آویخته در ثنایش نغز گفتاری کنم در دعایش ناله و زاری کنم چون ندارم دامن قربی به دست بایدم در گفت و گوی او نشست # جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۱۲ - حکایت مجنون که در بادیه از انگشت قلم کرده بر تخته ریگ چون رمالان رقمی می زد گفتند این نوشتن چیست و این نوشته برای کیست گفت این نام لیلی است که به نوشتن آن می نازم چون او به دست نیست با نام او عشق می بازم دید مجنون را یکی صحرانورد در میان بادیه بنشسته فرد ساخته بر ریگ ز انگشتان قلم می زند حرفی به دست خود رقم گفت ای مفتون شیدا چیست این می نویسی نامه سوی کیست این هر چه خواهی در سوادش رنج برد تیغ صرصر خواهدش حالی سترد کی به لوح ریگ باقی ماندش تا کسی دیگر پس از تو خواندش گفت شرح حسن لیلی می دهم خاطر خود را تسلی می دهم می نویسم نامش اول وز قفا می نگارم نامه عشق و وفا نیست جز نامی ازو در دست من زان بلندی یافت قدر پست من ناچشیده جرعه ای از جام او عشق بازی می کنم با نام او # جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۱۳ - گفتار در موفق شدن جناب خلافت پناهی اجتناب از بعض مناهی وفقه الله سبحانه للتقوی و المغفرة فی الدنیا و الآخرة حبذا شاهی که در عهد شباب شد ز توبه همچو پیران بهره یاب گرچه از باده لب آلود از نخست زان به آب توبه آخر لب بشست جام می با آن همه آب طرب ماند دور از مجلس او خشک لب خم گرفته معده خالی از حرام گوشه ای چون زاهدان نیکنام گشته مرحوم از حریم بزم او دستی اندر سر به صد حسرت سبو گرچه بودی زو صراحی سر فراز مانده زان با گردن خود دست باز کی برد پیمانه سوی باده پی باده پیماییست زین پس کار وی جمله حیوانات را چشم است و گوش خاص انسان باشد و بس عقل و هوش دشمن هوش است می ای هوشمند دوست را مغلوب دشمن کم پسند با دو صد خرمن زر کامل عیار نیم جو هوش ار فروشد روزگار بخرد آن بهتر که عمری خون خورد تا خرد آن نیم جو هوش و خرد نی که گیرد یک دو جرعه می به کف نقد دانش را کند یک سر تلف پا نهد از حد دانایی برون رخت خویش آرد به سر حد جنون عمرها می خوردی و بیخود شدی بنده فرمان نیک و بد شدی زان همه می خواری و خرم دلی حاصل تو چیست جز بی حاصلی آنچنان صد سال دیگر گر خوری پی به چیزی غیر ازین مشکل بری عیش پارین را که کردی می شناس سال دیگر را بر آن می کن قیاس # جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۱۴ - حکایت آن پاره دوز به خرقه پاره دوزی اسباب معیشت اندوز که هر میوه تازه که رسیدی از آن مقداری خریدی و پیش عیال و اطفال خود بردی و با ایشان خوردی و گفتی به این خرسند باشید و چهره همت خود را به اندیشه زیادت نخراشید که طعم این میوه همه سال جز این نیست و مرا استطاعت خریدن بیش ازین نی پاره دوزی بود در اقصای ری مطمین بر پاره دوزی رای وی با خمیده پشتی از بار عیال داشت مشتی طفلکان خردسال بود بر دلق معاش خویشتن روز و شب از پاره دوزی وصله زن چون رسیدی میوه های سال نو خاطرش بودی به هر میوه گرو سوی اهل خود به صد گونه حیل آمدی هم جیب ازان پر هم بغل پیش ایشان ریختی آن را دلیر تا بخوردندی همه زان میوه سیر بعد ازان گفتی که ای افتادگان بر فراش محنت و غم زادگان گر فتد صد بار ازین میوه به چنگ جمله را اینست طعم و بوی و رنگ ترک آز و آرزومندی کنید طبع را مایل به خرسندی کنید من چو خاکم زیر پای فقر پست بیش ازینم برنمی آید ز دست # جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۱۵ - در بیان آنکه امضای عزیمت بر ترک گناه در مشیت حق است سبحانه و تعالی اگر امضا کند شکر باید کرد والا عذر باید آورد توبه چون شیشه قضا آمد چو سنگ شیشه را با سنگ نبود تاب جنگ چون قضا با توبه آید سازگار توبه را باشد بنایی استوار ور نیاید سازگار او قضا خوش نباشد جز به حکم او رضا توبه ده توبه شکن هر دو قضاست نسبت اینها به خود کردن خطاست گر دهد توفیق توبه شکری گوی ور نه عاصی وار راه عذر پوی توبه از ماضی پشیمان گشتن است وز معاصی حالیا بگذشتن است عزم کردن کاندر استقبال هم بر معاصی باشدت اقبال کم گر به فرض این عزم تو ناید درست کاختیار آن نه اندر دست توست یکدم از اصلاح آن غافل مخسب گرچه افتادی به گل در گل مخسب عزم می کن کز گنه باز ایستی جاودان با توبه دمساز ایستی بو که فضل حق به ره باز آردت یمن این عزم از گنه باز آردت # جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۱۶ - حکایت آن می‌پرست که به مراتب کمال پیوست‌؛ از وی سبب آن پرسیدند گفت این از برکت آن یافتم که هرگز جام می بر لب نیاوردم که بر عزیمت آن بوده باشم که به جام دیگر آلوده گردم می پرستی رو به راه توبه کرد وز گنه جا در پناه توبه کرد یافت از توبه مقامات بلند وآمدش صید ولایت در کمند سال ها در کار می بشتافتی این کرامت از چه خصلت یافتی گفت هر گاهی که جام می به لب می نهادم بهر شادی و طرب کم گذشتی بر ضمیر من که باز دست خود آرم به جام می فراز غیر ازین معنی نگشتی در دلم کز نشاط می دل خود بگسلم یمن این نیت مرا توفیق داد صد در دولت به روی من گشاد # جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۱۷ - اشارت به خوابی که ناظم در اثنای این دیباچه دیده و تعبیر آن چنانچه خود کرده آرمیده چون رسیدم شب بدینجا زین خطاب در میان فکرتم بربود خواب خویش را دیدم به راهی بس دراز پاک و روشن چون ضمیر اهل راز نی ز بادش گرد را انگیزشی نی به خاکش آب را آمیزشی بود القصه رهی بی گرد و گل من در آن ره گام زن آسوده دل ناگه آواز سپاهی پر خروش از قفا آمد در آن راهم به گوش بانگ چاووشان دلم از جا ببرد هوشم از سر قوتم از پا ببرد چاره می جستم پی دفع گزند آمد اندر چشمم ایوانی بلند چون شتابان سوی آن بردم پناه تا شوم ایمن ز آسیب سپاه از میانشان والد شاه زمن آن به نام و صورت و سیرت حسن بارگیر ی چرخ رفعت زیر ران رخ فروزنده چو مهر و مه بر آن جامه های خسروانی در برش بسته کافوری عمامه بر سرش تافت سوی من عنان خندان و شاد بر من از خنده در راحت گشاد چون به پیش من رسید آمد فرود بوسه بر دستم زد و پرسش نمود خوش شدم زان چاره سازی ها که کرد شاد ازان مسکین نوازی ها که کرد در سخن با من بسی گوهر فشاند لیک از آنها هیچ در گوشم نماند صبحدم کز روی بستر خاستم از خرد تعبیر این درخواستم گفت این لطف و رضا جویی شاه بر قبول نظم تو آمد گواه یک نفس زین گفت و گو منشین خموش چون گرفتی پیش در اتمام کوش چون شنیدم از وی این تعبیر را چون قلم بستم میان تحریر را بو کزان سرچشمه ای کاین خواب خاست آید این تعبیر از آنجا نیز راست # جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۱۸ - حکایت تعبیر معبر خواب آن ساده‌مرد را بر سبیل سخریه و استهزا و راست آمدن آن تعبیر بی‌شایبه تبدیل و تغییر رفت پیش آن معبر ساده ای از ره عقل و خرد افتاده ای گفت دیدم صبحدم خود را به خواب در دهی سرگشته ویران و خراب هر کجا از دور دیدم خانه ای بود بی دیوار و در ویرانه ای چون نهادم در یکی ویرانه پای کرد پای من درون گنج جای آن معبر گفت با مسکین به طنز کای گرانمایه به گنج کنت کنز آهنین نعلینی اندر پا فکن سنگ خارا بر شکاف و کوه کن هر زمان می کش به یک ویرانه رخت پای خود را بر زمین می کوب سخت هر کجا پایت خورد غوطه به خاک کن به ناخن های دست آن را مغاک چون دهی آن خاک را زینسان شکست شک ندارم کافتدت گنجی به دست چون به صدق اعتقاد آن ساده مرد رفت و بر قول معبر کار کرد شد فرو در جست و جو نابرده رنج در نخستین گام پای او به گنج صدق می باید به هر کاری که هست تا فتد دامان مقصودت به دست گر فتد در صدقت اندک تاب و پیچ جست و جوی تو همه هیچ است هیچ # جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۱۹ - آغاز مقال در شرح صورت حال سلامان و ابسال شهریاری بود در یونان زمین چون سکندر صاحب تاج و نگین بود در عهدش یکی حکمت شناس کاخ حکمت را قوی کرده اساس اهل حکمت یک به یک شاگرد او حلقه بسته جمله گرداگرد او شاه چون دانست قدرش را شریف ساختش در خلوت و صحبت حریف جز به تدبیرش نرفتی نیم گام جز به تلقینش نجستی هیچ کام در جهانگیری ز بس تدبیر کرد قاف تا قافش همه تسخیر کرد خلق را از عدل و جودش ساخت کار شد بدان بنیاد ملکش استوار شاه چون نبود به نفس خود حکیم تا حکیمی نبودش یار و ندیم قصر ملکش را بود بنیاد سست کم فتد قانون حکم او درست خالی از نعت و نشان عدل و ظلم فرق نتواند میان عدل و ظلم ظلم را بندد به جای عدل کار عدل را داند به سان ظلم عار عالم از بیداد او گردد خراب چشمه سار ملک و دین از وی سراب نکته ای خوش گفته است آن دوربین عدل دارد ملک را قایم نه دین کفر کیشی کو به عدل آید فره ملک را از ظالم دیندار به # جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۲۰ - اشاره به آنچه حق سبحانه و تعالی در شأن پادشاهان عجم به داوود علیه السلام کرده است گفت با داوود پیغمبر خدای کامت خود را بگوی ای نیک رای کز عجم چون پادشاهان آورند نام ایشان جز به نیکی کم برند گرچه بود آتشپرستی دینشان بود عدل و راستی آیینشان قرن ها زیشان جهان معمور بود ظلمت ظلم از رعایا دور بود بندگان فارغ ز غم فرسودگی داشتند از عدلشان آسودگی # جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۲۱ - ظاهر شدن آرزوی فرزند از شاه کامیاب و سخن راندن حکیم در آن باب چون به تدبیر حکیم نامدار یافت گیتی بر شه یونان قرار سر به سر گیتی مسخر ساختش ثانی اثنین سکندر ساختش یک نگین وار از همه روی زمین خارجش نگذاشت از زیر نگین شه شبی در حال خویش اندیشه کرد شیوه نعمت شناسی پیشه کرد خلعت اقبال بر خود چست یافت هر چه از اسباب دولت جست یافت غیر فرزندی که در عز و شرف از پس رفتن بود او را خلف در ضمیر شه چو این اندیشه خاست گفت با دانای حکمت پیشه راست گفت ای دستور شاهی پیشه ات آفرین بادا بر این اندیشه ات هیچ نعمت بهتر از فرزند نیست جز به جان فرزند را پیوند نیست حاصل از فرزند گردد کام مرد زنده از فرزند ماند نام مرد چشم تو تا زنده ای روشن به اوست خاک تو چون مرده ای گلشن به اوست دستت او گیرد اگر افتی ز پای پایت او باشد اگر مانی به جای پشت تو از پشتیش گردد قوی عمرت از دیدار او یابد نوی اوست بران در صف هیجا چو تیغ تیرباران بر سر اعدا چو میغ چون به همکاران شود دشمن شکن او به جان کوشش کند ایشان به تن دشمنت را شیوه از وی شیون است خاصه گویی بهر قهر دشمن است # جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۲۲ - حکایت آن اعرابی که بر فرزندان خود نام سباع درنده نهاده بود و بر خدمتگاران نام بهایم چرنده آن مسافر بهر دولت یابیی ماند شب در خانه اعرابیی جمله فرزندانش از خرد و بزرگ یافت همنام ددان چون شیر و گرگ هر که بود از خادمانش یکسره گوسفندش نام بودی یا بره گفت با او کای سپهدار عرب آیدم زین نامها امشب عجب گفت فرزندان که در خیل منند مستعد از بهر قهر دشمنند خادمان از بهر خدمتگاریند متصل در شغل مهمانداریند گرگ باید قهر دشمن را و شیر تا بود بر کشتن دشمن دلیر بهر خدمت بره به یا گوسفند تا ز فعل او نیابد کس گزند # جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۲۳ - در مذمت فرزند ناخلف اینکه گفتم حال فرزند نکوست کش به اصل خویش پیوند نکوست آن که باشد بد سگال و بد سرشت در سرشت او هزاران خوی زشت به بود کز سلک دوران داریش پیش گیری شیوه بیزاریش نوح را فرزند چون نااهل بود فطرت او بر غرور و جهل بود داغ بر وی لیس من اهلک کشید روی بیرون رفتن از طوفان ندید چون نباشد حال هر فرزند نیک از خدا می کن طلب فرزند لیک آنچنان فرزند کآخر در دعا مرگ او جستن نباید از خدا # جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۲۴ - حکایت شخصی که در ولادت فرزند از بزرگی استمداد همت کرده بود و باز از برای خلاصی از شر وی از همان بزرگ استمداد می کرد پیش شیخی رفت آن مرد فضول بهر بی فرزندیش خاطر ملول گفت با من دار شیخا همتی تا ببخشد کردگارم دولتی تازه سروی روید از آب و گلم کز وجود او بیاساید دلم یعنی آید در کنارم یک پسر کز جمال او شود روشن بصر شیخ گفتا خویش را رنجه مدار واگذار این کار را با کردگار در هر آن کاری که آری روی و رای مصلحت را از تو به داند خدای گفت شیخا من بدین مقصود اسیر مانده ام از من عنایت وامگیر از دعا شو قاصد بهبود من تا به زودی رو دهد مقصود من شیخ حالی در دعا برداشت دست بر نشان افتاد تیر او ز شست یک پسر چون آهوی چین مشکبار از شکارستان غیبش شد شکار چون نهال شهوت و شاخ هوا یافت در آب و گلش نشو و نما با حریفان باده نوشیدن گرفت در پی هر کام کوشیدن گرفت مست شد جا بر کنار بام کرد دختر همسایه را بدنام کرد شوهر دختر ز پیش او گریخت ورنه خونش را به خنجر خواست ریخت شحنه را دادند ازین صورت خبر بدره های زر طمع کرد از پدر روز و شب این بود کار و بار او فاش شد در شهر و کو کردار او نی نصیحت را اثر بودی در او نی سیاست کارگر بودی در او چون پدر زین کار و بار آمد به تنگ باز زد در دامن آن شیخ چنگ که ندارم غیر تو فریادرس رحم کن بر من به فریادم برس کن دعای دیگر اندر کار او وز سر من دور کن آزار او شیخ گفت آن روز من گفتم تو را که مکن الحاح و بگذر زین دعا عفو می خواه از خدا و عافیت کین بود در هر دو عالم کافیت چون ببندی بار رحلت زین دیار نی پسر نی دخترت آید به کار بنده ای در بندگی بی بند باش هر چه می آید بدان خرسند باش # جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۲۵ - مذمت کردن حکیم شهوت را که ولادت فرزندان بی آن معهود نیست از شه یونان حکیم تیزهوش کرد چون افسانه فرزند گوش گفت شاها هر که او شهوت نراند در غم محرومی از فرزند ماند چشم عقل و علم کور از شهوت است دیو پیش دیده حور از شهوت است هر کجا غوغای شهوت کرد زور می برد از دل خرد از دیده نور سیل شهوت هر کجا طوفان کند خانه اقبال را ویران کند راه شهوت پر گل و لای بلاست هر که افتاد اندرین گل برنخاست هر که یک جرعه می شهوت چشید تا ابد روی خلاصی را ندید زان می اندک به حرمت خوار شد کاندکش مستدعی بسیار شد از می اندک چو یک جرعه چشی در مذاق تو نشنید زان خوشی آن خوشی در بینی ات گردد مهار در کشاکش داردت لیل و نهار تا نبازی جان به راه نیستی نبودت ممکن کزان باز ایستی # جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۲۶ - حکایت آن کریمی که دعوت سفله را اجابت نکرد تا صحبت با سفلگان عادت وی نگردد چون سوی اینان لییمی پی برد لقمه ای چند از طعام وی خورد چون بخواند سفله دیگر مرا سویش آن لذت شود رهبر مرا محو گردد نامم از سلک کرام در شمار سفلگان مانم تمام سفله ای مهمانیی آغاز کرد سفلگان شهر را آواز کرد خواند یک صاحب کرم را نیز هم تا به خوانش رنجه فرماید قدم گفت باشد نفس نادان و لییم زین دو وصف او دلی دارم دو نیم # جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۲۷ - در مذمت زنان که محل شهوت موقوف علیه فرزندان است چاره نبود اهل شهوت را ز زن صحبت زن هست بیخ عمر کن زن چه باشد ناقصی در عقل و دین هیچ ناقص نیست در عالم چنین دور دان از سیرت اهل کمال ناقصان را سخره بودن ماه و سال پیش کامل کاو به دانش سرور است سخره ناقص ز ناقص کمتر است بر سر خوان عطای ذوالمنن نیست کافر نعمتی بدتر ز زن گر دهی صد سال زن را سیم و زر پای تا سر گیری او را در گهر جامه از دیبای ششتر دوزیش خانه از زرین لگن افروزیش لعل و در آویزه گوشش کنی شرب زرکش ستر شب پوشش کنی هم به وقت چاشت هم هنگام شام خوانش آرایی به گوناگون طعام چون شود تشنه ز جام گوهری آبش از سر چشمه خضر آوری میوه چون خواهد ز تو همچون شهان نار یزد آری و سیب اصفهان چون فتد از داوری در تاب و پیچ جمله اینها پیش او هیچ است هیچ گویدت ای جانگداز عمر کاه هیچ چیز از تو ندیدم هیچ گاه گرچه باشد چهره اش لوح صفا خالی است آن لوح از حرف وفا در جهان از زن وفاداری که دید غیر مکاری و غداری که دید سال ها دست اندر آغوشت کند چون بتابی رو فراموشت کند گر تو پیری یار دیگر بایدش همدمی از تو قوی تر بایدش چون جوانی آید او را در نظر جای تو خواهد که او بندد کمر # جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۲۸ - حکایت سلیمان علیه السلام و بلقیس که از مقام انصاف سخن گفته اند بود بلقیس و سلیمان را سخن روزی اندر کشف سر خویشتن هر دو را دل بر سر انصاف بود خاطر از رنگ رعونت صاف بود گفت شاه دین سلیمان از نخست گرچه بر من ختم ملک آمد درست در نیاید روز و شب کس از درم تا من از اول به دستش ننگرم کو چه تحفه بهر من آرد به کف کش فزاید پیش من عز و شرف بعد ازان بلقیس از سر نهفت زد دم و از حال خویش این نکته گفت کز جهان بر من جوانی نگذرد کاندر او چشمم به حسرت ننگرد در دلم ناید که ای کاش این جوان بودیم دمساز جان ناتوان این بود حال زنان نیک خوی از زن بدخو نشاید گفت و گو خواجه فردوسی که دانی بخردش بر زن نیک است نفرین بدش کی زن بدگونه نیک آیین بود پیش نیکان در خور نفرین بود # جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۲۹ - تدبیر کردن حکیم در ولادت فرزند بی موافقت زنان و دایه گرفتن از برای تربیت وی کرد چون دانا حکیم نیکخواه شهوت زن را نکوهش پیش شاه ساخت تدبیری به دانش کاندر آن ماند حیران فکرت دانشوران نطفه را بی شهوت از صلبش گشاد در محلی جز رحم آرام داد بعد نه مه گشت پیدا زان محل کودکی بی عیب و طفلی بی خلل غنچه ای از گلبن شاهی دمید نفحه ای از ملک آگاهی وزید تاج شد از گوهر او سربلند تخت شد از بخت او فیروزمند صحن گیتی بی وی و چشم فلک بود آن بی مردم این بی مردمک زو به مردم صحن آن معمور شد چشم این از مردمک پر نور شد چون ز هر عیبش سلامت یافتند از سلامت نام او بشکافتند سالم از آفت تن و اندام او زآسمان آمد سلامان نام او چون نبود از شیر مادر بهره مند دایه ای کردند بهر او پسند دلبری در نیکویی ماه تمام سال او از بیست کم ابسال نام نازک اندامی که از سر تا به پای جز جزوش خوب بود و دلربای بود بر سر فرق او خطی ز سیم خرمنی از مشک را کرده دو نیم گیسویش بود از قفا آویخته زو به هر مو صد بلا آویخته قامتش سروی ز باغ اعتدال افسر شاهان به راهش پایمال بود روشن جبهه اش آیینه رنگ ابروی زنگاریش بر وی چو زنگ چون زدوده زنگ ازو آیینه وار شکل نونی مانده از وی بر کنار چشم او مستی که کرده نیم خواب تکیه بر گل زیر چتر مشک ناب گوش ها نکته نیوش از هر طرف گوهر گفتار را سیمین صدف بر عذارش نیلگون خطی جمیل رونق مصر جمالش همچو نیل زان خط ار چه بهر چشم بد کشید چشم نیکان را بلا بی حد رسید رسته دندان او در خوشاب حقه در خوشابش لعل ناب در دهان او ره اندیشه گم گفت و گوی عقل فکرت پیشه گم از لب او جز شکر نگرفته کام خود کدام است آن لب و شکر کدام رشحی از چاه زنخدانش گشاد وز زنخدانش معلق ایستاد زو هزاران لطف ها آمد پدید غبغبش کردند نام ارباب دید همچو سیمین لعبت از سیمش تنی چون صراحی بر کشیده گردنی بر تنش پستان چو آن صافی حباب کش نسیم انگیخته از روی آب زیر پستانش شکم رخشنده نور در سفیدی عاج و در نرمی سمور دید مشاطه چو آن لطف شکم گفت این از صفحه گل نیست کم کرد چون وی این اشارت سوی آن از سر انگشت اشارت شد نشان آن نشان را واصفان خواندند ناف نافی از وی نافه را در دل شکاف هر که دیدی آن میان کم ز مو جز کناری زو نکردی آرزو از گل نسرین سرینش خرمنی از خسان مستور زیر دامنی مخزن لطف از دو دست او دو نیم آستین از هر یکی همیان سیم در کف او راحت آزردگان سیلی غفلت بر از افسردگان آرزوی اهل دل در مشت او قفل دل ها را کلید انگشت او خون ز دست او درون عاشقان رنگ حنایش ز خون عاشقان هر سر انگشتش خضاب و ناخضاب فندق تر بود یا عناب ناب ناخنانش بدرهای مختلف بدرهای او ز حینا منخسف شکل او مشاطه چون آراسته از سر هر یک هلاکی کاسته چون سخن با ساق و ران او کشید زان زبان در کام می باید کشید زانکه می ترسم رسد جایی سخن کان سخن آید گران بر طبع من بود آن سری ز نامحرم نهان هیچ کس محرم نه آن را در جهان بلکه دزدی پی به آن آورده بود هر چه آنجا بود غارت کرده بود در بر آن سیمین صدف بشکافته گوهر کام خود آنجا یافته هر چه باشد دیگری را دست زد بهتر از چشم قبولش دست رد # جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۳۰ - حکایت آن موسوس سودایی که به سبب آلایش جانوران دریایی دست از آب دریا شست و آبی پاکیزه تر از آب دریا جست آن موسوس بر لب دریا نشست تا کند بهر تقرب آبدست دید دریایی پر از ماهی و مار چغز و خرچنگش هزار اندر هزار هر طرف مرغان آبی در شناه غوطه زن از قعر دریا قوت خواه گفت دریایی که چندین جانور گردد اندر وی به صبح و شام در کی سزد کز وی بشویم دست و روی شستم اکنون دست خود زین شست و شو چشمه ای خواهم به سان زمزمی کوته از وی دست هر نامحرمی کانچه شد آلوده از آلودگان فارغند از وی جگر پالودگان # جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۳۱ - قیام نمودن ابسال به دایگی سلامان و دامن بر زدن در پرورش آن پاکیزه دامان شاه چون دایه گرفت ابسال را تا سلامان همایون فال را آورد در دامن احسان خویش پرورد از رشحه پستان خویش چشم او چون بر سلامان اوفتاد زان نظر چاکش به دامان اوفتاد شد به جان مشعوف لطف گوهرش همچو گوهر بست در مهد زرش در تماشای رخ آن دل فروز رفت ازو خواب شب و آرام روز روز تا شب جد او و جهد او بود در بست و گشاد مهد او گه تنش را شستی از مشک و گلاب گه گرفتی شکرش در شهد ناب مهر آن مه بس که در جانش نشست چشم مهر از هر که غیر او ببست گر میسر گشتیش بی هیچ شک کردیش جا در بصر چون مردمک بعد چندی چون ز شیرش باز کرد نوع دیگر کار و بار آغاز کرد وقت خفتن راست کردی بسترش سوختی چون شمع بالای سرش بامداد از خواب چون برخاستی همچو زرین لعبتش آراستی سرمه کردی نرگس شهلای او چست بستی جامه بر بالای او کج نهادی بر سرش زرین کلاه وز برش آویختی زلف سیاه با مرصع بندهای لعل و زر بر میان نازکش بستی کمر کردی اینسان خدمتش بیگاه و گه تا شدش سال جوانی چارده چارده بودش به خوبی ماه رو سال او شد چارده چون ماه او پایه حسنش بسی بالا گرفت در همه دلها هوایش جا گرفت شد یکی صد حسن او وان صد هزار صد هزاران دل ز عشقش بی قرار با قد چون نیزه بود آن دلپسند آفتابی گشته یک نیزه بلند نیزه واری قد او چون سر کشید بر دل هر کس ازو زخمی رسید زان بلندی هر کجا افکند تاب سوخت جان عالمی زان آفتاب جبهه اش بدر و از او نیمی نهان با هلال منخسف کرده قران بینی اش زیر هلال منخسف در میان ماه کافوری الف چشم مستش آهوی مردم شکار جلوه گاهش در میان لاله زار ملک خوبی را به رخها شاه بود شوکت شاهی به او همراه بود خانم شاهیش لعل آتشین گنج در و گوهرش زیر نگین تازه سیبش میوه باغ بهشت آفرین بر دست آن کین میوه کشت چشمه سار لطف سیب غبغبش تشنگان را آمده جان بر لبش گردن او سرفراز مهوشان در کمندش گردن گردنکشان پاکبازان از پی دفع گزند از دعا بر بازویش تعویذبند پست ازو قدر همه زورآوران زیر دستش ساعد سیمینبران ساعدش را از یسار و از یمین جان فشانان نقد جان در آستین پنجه اش داده شکست سیم ناب دست هر پولاد بازو داده تاب نقد راحت از دو کف در مشت او حسن خاتم ختم بر انگشت او هر چه در وصف جمالش گفته شد گوهری از بحر صورت سفته شد گوش جان را کن به سوی من گرو شمه ای دیگر ز احوالش شنو # جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۳۲ - در صفت حدت فهم و جودت نظم و نثر وی لطف طبعش در سخن مو می شکافت لفظ نشنیده به معنی می شتافت پیش ازان کش لفظ در گوش آمدی معنیش در ربقه هوش آمدی هر چه نظم از بحر طبعش یک گهر هر چه نثر از باغ لطفش یک ثمر چون ثریا پایه نظمش بلند چون بنات النعش نثرش ارجمند در لطایف لعل او حاضر جواب در دقایق فهم او صافی چو آب خط او چون خط خوبان دل فریب خوشنویسان زان چو عاشق ناشکیب چون گرفتی خامه مشکین رقم آفرین کردی بر او لوح و قلم جانش از هر حکمتی محفوظ بود نکته های حکمتش محفوظ بود در ادای حکمت یونانیان گفتیش یونانیان نعم البیان # جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۳۳ - در صفت بزم عیش سازی و سرود عشرت پردازی وی شب که از هر کار دل پرداختی با حریفان نرد عشرت باختی بزمگاهی چون بهشت آراستی مطربان حور پیکر خواستی چون دماغ او شدی از باده گرم برگرفتی از میان جلباب شرم گاه با قوال دمساز آمدی با مغنی نغمه پرداز آمدی تن تنش را از لب شکر شکن چون مسیحا جان درآوردی به تن گه شدی همراه نایی رهسپر کرد از لبها نیش را نیشکر بانگ نی را با شکر آمیختی گوش را شکر به دامن ریختی گاهی از چنگی گرفتی چنگ را تیز کردی سوزناک آهنگ را فندق تر ریختی بر خشک تار در تر و در خشک افکندی شرار گاهی از بربط چو طفل خردسال در کنار خود به زخم گوشمال ناله های دردناک انگیختی بالغان را از مژه خون ریختی گاه می شد بلبل آوا در غزل گاه می زد دست در قول و عمل هر شب اینش کار بودی تا سحر با حریفان اینچنین بردی به سر # جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۳۴ - صفت چوگان باختن وی با همسران و گوی بردن وی از دیگران چون تن از خواب سحر آسودیش بامدادان عزم میدان بودیش صبحدم چون شاه این نیلی تتق بارگی راندی به میدان افق شه سلامان نیز مست و نیمخواب پای کردی سوی میدان در رکاب با گروهی از نژاد خسروان خردسال و تازه روی و نوجوان هر یکی در خیل خوبان سروری آفت ملکی بلای کشوری صولجان بر کف به میدان تاختی گوی زرکش در میان انداختی یک به یک چوگان زنان جویان حال گرد یک مه حلقه کرده صد هلال گرچه بودی زخم چوگان از همه بود چابکتر سلامان از همه گوی بردی از همه با صد شتاب گوی مه بود و سلامان آفتاب با هلالی صولجان دنبال ماه حال گویان می شدی تا حالگاه گوی اگر صدبار از آنجا باز پس آمدی هر بار حال این بود و بس آری آن کس را که دولت یار شد وز نهال بخت برخودار شد هیچ چوگان زیر این چرخ کبود گوی نتواند ز میدانش ربود # جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۳۵ - در صفت کمانداری و تیراندازی وی شه چو گشتی بعد چوگان باختن چون کمان مایل به تیر انداختن از کمانداران خاص اندر زمان خواستی ناکرده زه چاچی کمان بی مدد آن را به زه آراستی بانگ زه از گوشه ها برخاستی دست مالیدی بر آن چالاک و چست تا بن گوشش کشیدی از نخست گاه بنهادی سه پر مرغی بر آن رهسپر کردی به هنجار نشان گر نشان بودی ازین فیروزه سفر نقطه ای بی شک شدی آن نقطه صفر ور گشادی تیر پرتابی زشست بودیش خط افق جای نشست گر نه مانع سختی گردون شدی از خط دور افق بیرون شدی در سر تیرش نرستی از خطر گاه صید آهو به پا تیهو به پر پی سوی مقصود بردی راست پا همچو طبع راست محفوظ از خطا # جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۳۶ - در صفت جود و سخا و بذل و عطای وی بود در جود و سخا دریا کفی بل کش از بحر عطا دریا کفی پر شدی از فیض آن ابر کرم عرصه گیتی ز دینار و درم نسبتش کم کن به دریا کو ز کف گوهر افکندی به بیرون وین صدف ز ابر بودی دست جود او فره ابر باشد قطره بخش او بدره ده بزم جودش را چو می آراستم نسبتش با معن و حاتم خواستم لیک اندر جنب وی بی قال و قیل معن باشد مبخل و حاتم بخیل بس که دستش داشتی با بسط خوی تافتی انگشت او از قبض روی قبض کف گر خواستی انگشت او خم نکردی پشت خود در مشت او گر گذشتی بر در او سایلی از جفای فاقه خون گشته دلی بس که بر وی بار احسان ریختی تک زنان از بار آن بگریختی # جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۳۷ - حکایت گریختن قطران شاعر از بسیاری عطای ممدوح خود فضلون بود قطران نکته دانی سحرساز قطره ای از کلک او دریای راز بهر دریا بخشش فضلون لقب گفت مدحی سر به سر فضل و ادب طبع فضلون چون بر آن اقبال کرد دامنش از مال مالامال کرد روز دیگر مدحت او را بخواند ضعف اول سیم و زر بر وی فشاند همچنین روز دگر این کار کرد روزها این کار را تکرار کرد شد ز بس تضعیف چندان آن صله که به تنگ آمد ازانش حوصله چون درآمد شب چو برق از جای جست وز حریم فضل فضلون بار بست بامدادانش طلب کرد و نیافت گفت مسکین روی ازین دولت بتافت بودیم تا دست بر بذل درم با ویم این بود دستور کرم لیکن او را تاب این بخشش نبود در سفر زین آستان کوشش نمود # جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۳۸ - اشارت به آنکه مقصود ازین مدحت ها مدحت شهریار کامگاریست خلدالله ملکه و سلطانه شب خرد آن ناصح شیرین خطاب کرد مشفق وار آواز عتاب گفت جامی فکرت بیهوده چند سودن این کلک نافرسوده چند هر که بر ملک بقا فیروز نیست دی به فرض ار بوده است امروز نیست گم مکن سر رشته مقصود را مدح کم گو شاه ناموجود را گفتم ای سرچشمه دانشوری بر تو ختم اندیشه نطق آوری قصد من زین مدح شاه دیگر است کافسر اقبالش اکنون بر سر است هفت کشور سخره فرمان اوست هفت دریا رشحه احسان اوست وصف خاصان به ز عام اندر نهفت باد صافی وقت آن عارف که گفت خوشتر آن باشد که وصف دلبران گفته آید در لباس دیگران هر کس آری محرم این راز نیست بر رخ هر محرم این در باز نیست # جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۳۹ - حکایت عاشقی که دفع گمان اغیار را وصف معشوق خود در لباس آفتاب و ماه و غیر آن کردی عاشقی در گوشه ای بنشسته بود گفت و گو با خویش در پیوسته بود هر دم از نو داستانی ساختی ناشنیده قصه ای پرداختی گه ز مه گفتی گهی از آفتاب گاهی از برگ گل سنبل نقاب گه ز قد سرو کردی نکته راست گاه ازان خس کش ز خاک پای خاست غافلی از دور آن را می شنید خاطرش زان هرزه گویی می رمید گفت با وی کای به عشقت رفته نام عاشق از معشوق خود راند کلام عاشق و نام کسان گفتن که چه گوهر وصف خسان سفتن که چه گفت کای دور از نشان عاشقان فهم نتوانی زبان عاشقان ز آفتاب و مه غرض یار من است سر این بر نکته دانان روشن است گل که گفتم لطف رویش خواستم ذکر سنبل رفت و مویش خواستم سرو چه بود قامت رعنای او من خسم رسته ز خاک پای او گر تو واقف از زبان من شوی جز حدیث عشقش از من نشنوی # جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۴۰ - به کمال رسیدن اسباب جمال سلامان و ظاهر شدن عشق ابسال بر وی و حیله نمودن تا وی را نیز گرفتار خود گرداند چون سلامان را شد اسباب جمال از بلاغت جمع در حد کمال سرو نازش تازگی را سر گرفت باغ لطفش رونق دیگر گرفت نارسیده میوه ای بود از نخست چون رسیدن شد بر آن میوه درست خاطر ابسال چیدن خواستش وز پی چیدن چشیدن خواستش لیک بود آن میوه بر شاخ بلند بود کوتاه آرزو را زان کمند شاهدی پر عشوه بود ابسال نیز کم نه ز اسباب جمالش هیچ چیز با سلامان عرض خوبی ساز کرد شیوه جولانگری آغاز کرد گاه بر رسم نغوله پیش سر بافتی زنجیره ای از مشک تر تا بدان زنجیره دانا پسند ساختی پای دل شهزاده بند گاه مشکین موی را بشکافتی فرق کرده زان دو گیسو تافتی یعنی از وی کام دل نایافتن تا کیم خواهد بدینسان تافتن گه نهادی چون بتان دل فروز بر کمان ابروان از وسمه توز تا ز جان او به زنگاری کمان صید کردی مایه امن و امان چشم خود را کردی از سرمه سیاه تاش بردی زان سیه کاری ز راه برگ گل را دادی از گلگونه زیب تا بدان رنگش ز دل بردی شکیب دانه مشکین نهادی بر عذار تا بدان مرغ دلش کردی شکار گه گشادی بند از تنگ شکر گه شکستی مهر بر درج گهر تا چو شکر بر دلش شیرین شدی وز لب گویاش گوهر چین شدی گه نمودی از گریبان گوی زر زیر آن طوق مرصع از کمر تا کشیدی با همه فرخندگی گردنش را زیر طوق بندگی گه به کاری دست سیمین در زدی زان بهانه آستین را بر زدی تا نگارین ساعد او آشکار دیدی و کردی به خون چهره نگار گه ز بهر خدمتی کردی قیام سخت تر برداشتی از جای گام تا ز بانگ جنبش خلخال او تاجور فرقش شدی پامال او بودی القصه به صد مکر و حیل جلوه گر در چشم او در هر محل صبح و شامش روی در خود داشتی یکدمش غافل ز خود نگذاشتی زانکه می دانست کز راه نظر عشق دارد در دل عاشق اثر جز به دیدار بتان دلپذیر عشق در دلها نگردد جایگیر # جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۴۱ - حکایت زلیخا که بر همه اطراف منزل خود تصویر جمال خود کرد تا یوسف به هر طرف نگرد صورت وی بیند به وی میل کند بین زلیخا را که جان پر امید ساخت کاخی چون دل صوفی سفید هیچ نقش و هیچ رنگی نی در او چون رخ آیینه زنگی نی در او نقشبندی خواست آنگه چیره دست تا به هر جا صورت او نقش بست هیچ جای از نقش او خالی نماند شادمان بنشست و یوسف را بخواند پرده از رخسار زیبا برگرفت وز مراد خود حکایت در گرفت یوسف از گفت و شنیدش رو که تافت صورت او دید رو هر سو که تافت صورت او را چو پی در پی بدید آمدش میلی به وصل وی پدید بر سر آن شد که کام او دهد شکر کامی به کام او نهد لیک برهانی ز غیبش رو نمود عصمت یزدانیش دریافت زود دست خویش از کام او ناکام داشت کامگاری را به هنگامش گذاشت # جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۴۲ - تأثیر کردن حیله های ابسال در سلامان و مایل شدن به سوی وی چون سلامان با همه حلم و وقار کرد در وی عشوه ابسال کار در دل از مژگان او خارش خلید وز کمند زلف او مارش گزید ز ابروانش طاقت او گشت طاق وز لبش شد تلخ شهدش در مذاق نرگس جادوی او خوابش ببرد حلقه گیسوی او تابش ببرد اشک او از عارضش گل رنگ شد عیشش از یاد دهانش تنگ شد دید بر رخسار او خال سیاه گشت از آن خال سیه حالش تباه دید جعد بیقرارش بر عذار ز آرزوی وصل او شد بیقرار شوقش از پرده برون آورد لیک در درون اندیشه ای می کرد نیک که مبادا گر چشم طعم وصال طعم آن بر جان من گردد وبال آن نماند با من و عمر دراز مانم از جاه و جلال خویش باز دولتی کن مرد را جاوید نیست بخردان را قبله امید نیست # جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۴۳ - حکایت آن زاغ بر لب دریای شور که حواصل وی را آب شیرین می داد اما وی را آن قبول نیفتاد بود همچون بوم زاغی روز کور جا گرفته بر لب دریای شور بودی از دریای شور آبشخورش دادی آن شورابه طعم شکرش از قضا مرغی حواصل نام او حوصله سر چشمه انعام او سایه دولت به فرق او فکند نامدش شورابه دریا پسند گفت پیش آی ای ز شوری در گله کآب شیرینت دهم از حوصله گفت ترسم کآب شیرین چون چشم طعم آب شور گردد ناخوشم زآب شیرین مانم و باشد نفور طبع من ز آبشخور دریای شور بر لب دریا نشسته روز و شب در میان هر دو مانم تشنه لب به که سازم هم به آب شور خویش تا نیاید رنج بی آبیم پیش # جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۴۴ - رفتن ابسال به خلوت پیش سلامان و تمتع یافتن ایشان از صحبت یکدیگر چون سلامان مایل ابسال شد طالع ابسال فرخ فال شد یافت آن مهر قدیم او نوی شد بدو پیوند امیدش قوی فرصتی می جست تا بیگاه و گاه یابد اندر خلوت آن ماه راه کام دل از لعل او حاصل کند جان شیرین با لبش واصل کند تا شبی سویش به خلوت راه یافت نقد جان بر دست پیش او شتافت همچو سایه زیر پای او فتاد وز تواضع رو به پای او نهاد شه سلامان نیز با صد عز و ناز کرد دست مرحمت سویش دراز چون قبا تنگ اندر آغوشش گرفت کام جان از چشمه نوشش گرفت هر دو را از بوسه شد آغاز کار زانکه بوس آمد قلاووز کنار بس که می سودند با هم لب به لب شد لبالب هر دو را جام طرب گرچه لبهاشان به هم بسیار سود ماند باقی آنچه اصل کار بود بهر سودایی که در سر داشتند پرده شرم از میان برداشتند شد گشاده در میان بندی که بود سخت تر شد میل پیوندی که بود داشت شکر آن یکی شیر این دگر شد به هم آمیخته شیر و شکر کام جان پر شیر و شکر بودشان تا شکر خواب سحر بربودشان # جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۴۵ - بیدار شدن سلامان از خواب شب و طلب داشتن ابسال را به مجلس طرب صبحدم کین شاهد مشکین نقاب بهر خواب آلودگان از زر ناب میل ها زین طاق زنگاری کشید دیده ها را کحل بیداری کشید خاست شهزاده ز بستر کامیاب چشمی از بیداری شب نیمخواب خار خاری از خمار شب در او جنبشی از شوق یار شب در او خاطرش از بهر دفع آن خمار جرعه ای می خواست لیک از لعل یار یار را بی زحمت اغیار خواند پهلوی خود بر سر مسند نشاند برقع شرم از جمالش باز کرد عشرت دوشینه با او ساز کرد روز دیگر بر همین دستور بود چشم زخم دهر از ایشان دور بود روز هفته هفته شد مه ماه سال ماه و سالی خالی از رنج و ملال همتش آن بود کان عیش و طرب نی به روز افتد ز یکدیگر نه شب لیک دور چرخ می گفت از کمین نیست دأب من که بگذارم چنین ای بسا صحبت که روز انگیختم چون شب آمد سلک آن بگسیختم وی بسا دولت که دادم وقت شام صبحدم را نوبت آن شد تمام # جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۴۶ - حکایت اعرابیی که خوان خلیفه را پسندید و گفت بعد ازین اینجا دایم خواهم رسید و جواب گفتن خلیفه که شاید مگذارند و گفتن اعرابی که آن وقت تقصیر از شما خواهد بود نه از من روی در بغداد کرد اعرابیی در تمنای غنیمت یابیی بعد چندین روز بار انتظار بر سر خوان خلیفه یافت بار پیش او افتاد خالی از گزند یک طبق پالوده از جلاب قند چرب و شیرین چون زبان اهل دل نرم و نازک چون لب هر دل گسل ایمن از آزار مشتی ژاژخای چون نهد بر لب نهد بر معده جای چون دهان از خوردن آن ساخت پاک با خلیفه گفت دور از ترس و باک کای تو را بر ذروه افلاک مهد بستم اکنون با خدای خویش عهد کاندرین مهمانسرای سبز فام از برای چاشت یا امید شام جز سوی خوان تو ننهم گام خویش تا ازین پالوده گیرم کام خویش شد خلیفه زان سخن خندان و گفت ای ز تو پوشیده اسرار نهفت شاید اینجا بار ندهندت دگر زحمت آمد شدن چندین مبر گفت تقصیر از تو باشد آن زمان نی ز من ای قبله امن و امان می کنم من صرف وسع خویشتن چون تو نگذاری چه باشد جرم من # جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۴۷ - آگاه شدن حکیم و پادشاه از حال سلامان و ابسال و سرزنش کردن سلامان را و تنگ شدن احوال بر او چون سلامان شد حریف ابسال را صرف وصلش کرد ماه و سال را باز ماند از خدمت شاه و حکیم هر دو را شد دل ز هجر او دو نیم چون ز حال او خبر جستند باز محرمان کردندشان دانای راز بهر پرسش پیش خویشش خواندند با وی از هر کجا حکایت راندند نکته ها گفتند از نو و کهن تا به مقصود از طلب آمد سخن شد یقین کان قصه از وی راست بود داستانی بی کم و بی کاست بود هر یک اندر کار وی رایی زدند در خلاصش دستی و پایی زدند بر نصیحت یافت کار آخر قرار کز نصیحت نیست بهتر هیچ کار از نصیحت ناقصان کامل شوند وز نصیحت مدبران مقبل شوند از نصیحت زنده گردد هر دلی وز نصیحت حل شود هر مشکلی ناصحان پیغمبرانند از نخست گشته کار عقل و دین زیشان درست هر که از پیغمبری دم زد بر او جز نصیحت ز آسمان نامد فرو # جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۴۸ - نصیحت کردن پادشان سلامان را شاه با وی گفت کای جان پدر شمع بزم افروز ایوان پدر دیده اقبال من روشن به توست عرصه آمال من گلشن به توست سالها چون غنچه دل خون کرده ام تا گلی چون تو به دست آورده ام همچو گل از دست من دامن مکش خنجر خار جفا بر من مکش در هوای توست تاجم فرق سای وز برای توست تختم زیر پای رو به معشوقان نابخرد منه افسر دولت ز فرق خود منه دست دل در شاهد رعنا مزن تخت شوکت را به پشت پا مزن منصب تو چست چوگان باختن رخش زیر ران به میدان تاختن نی گرفتن زلف چون چوگان به دست پهلوی سیمینبران کردن نشست در شکارستان اگر تیر افکنی گاه آهو گاه نخجیر افکنی به کز این آهووشان شیر گیر بینمت نخجیروار آماج تیر در صف مردان روی شمشیر زن وز تن گردان شوی گردن فکن به که از مردان مرد افکن جهی پیش شمشیر زنی گردن نهی ترک این کردار کن بهر خدای ور نه خواهم زین غم افتادن ز پای سالها بهر تو ننشستم ز پا شرم بادت کافکنی از پا مرا # جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۴۹ - اشارت به خونریزی شیرویه خسرو را و نامبارکی آن بر وی غرقه خون چون خسرو از شیرویه خفت نکته ای خوش در حق شیرویه گفت که بدان شاخی که آب از اصل خورد سر کشید از آب و قصد اصل کرد اصل را چون کند و شد میدان فراخ خشک و بی بر بر زمین افتاد شاخ # جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۵۰ - جواب گفتن سلامان پادشاه را چون سلامان آن نصیحت گوش کرد بحر طبع او ز گوهر جوش کرد گفت شاها بنده رای توام خاک پای تخت فرسای توام هر چه فرمودی به جان کردم قبول لیکن از بی صبری خویشم ملول نیست از دست دل رنجور من صبر بر فرموده ات مقدور من بارها با خویش اندیشیده ام در خلاصی زین بلا پیچیده ام لیک چون یادم ازان ماه آمده ست جان من در ناله و آه آمده ست ور فتاده چشم من بر روی او کرده ام روی از دو عالم سوی او در تماشای رخ آن دلپسند نی نصیحت مانده بر یادم نه پند # جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۵۱ - حکایت روباه و روباه بچه گفت با روباه بچه مادرش چون به باغ میوه آمد رهبرش میوه چندان خور که بتوانی به تگ رستگاری یافتن ز آسیب سگ گفت ای مادر چو بینم میوه را کی توانم کار بست این شیوه را حرص میوه پرده هوشم شود وز گزند سگ فراموشم شود # جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۵۲ - نصیحت کردن حکیم سلامان را چون شه از پند سلامان شد خموش شد حکیم اندر نصیحت سخت کوش گفت کای نوباوه باغ کهن آخرین نقش بدیع کلک کن حرفخوان دفتر هفت و چهار خط شناس صفحه لیل و نهار خازن گنجینه آدم تویی نسخه مجموعه عالم تویی قدر خود بشناس و مشمر سرسری خویش را کز هر چه گویم برتری آن که دست قدرتش خاکت سرشت حرف حکمت در دل پاکت نوشت پاک کن از نقش صورت سینه را روی در معنی کن آن آیینه را تا شود گنج معانی سینه ات غرق نور معرفت آیینه ات چشم خویش از طلعت شاهد بپوش بیش ازین در صحبت شاهد مکوش چیست شاهد صورتی پر عار و عیب از هوس نی دامنش پاک و نه جیب بر چنین آلودگی مفتون مشو وز حریم عافیت بیرون مشو نطفه در تن مایه بخش جان توست قوت اعضا قوت ارکان توست ای ز شهوت با تن و جان در ستیز گوش دارش خواهی و خواهی بریز بودی از آغاز عالی مرتبه بر فراز چرخ بودت کوکبه شهوت نفست به زیر انداخته در حضیض خاک بندت ساخته # جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۵۳ - حکایت خروس و مؤذن با خروس آن تاجدار سرفراز آن مؤذن گفت در وقت نماز هیچ دانا وقت نشناسد چو تو وز فوات وقت نهراسد چو تو با چنین دانایی ای دستانسرای کنگر عرشت همی بایست جای ماکیانی چند را کرده گله چند گردی در ته هر مزبله گفت بود اول مرا پایه بلند شهوت نفسم بدین پستی فکند گر ز نفس و شهوتش بگذشتمی در ته هر مزبله کی گشتمی در ریاض قدس محرم بودمی با خروس عرش همدم بودمی # جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۵۴ - جواب گفتن سلامان حکیم را چون سلامان از حکیم اینها شنید بوی حکمت بر مشام او وزید گفت ای جان فلاطون از تو شاد صد ارسطو زیر فرمان تو باد عقل ها بودند از آغاز ده ساختی ده را تو اکنون یازده من نهاده روی در راه توام کمترین شاگرد درگاه توام هر چه گفتی عین حکمت یافتم در قبول آن به جان بشتافتم لیک بر رای منیرت روشن است کاختیار کار بیرون از من است قدرت فاعل به قدر قابل است قابلیت نی به جعل جاعل است هر چه آن را من ز اول قابلم کی توانم کز وی آخر بگسلم بلکه هست از قدرت فاعل بدر بر خلاف آن برون دادن اثر # جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۵۵ - حکایت پیر روستایی با پسر ساده مردی شد مسافر با پسر هر دو را بر یک خرک بار سفر بود پای از محنت ره ریششان بر سر آن کوهی آمد پیششان کوهی از بالا بلندی پر شکوه موج زن دریایی اندر پای کوه بر سر آن کوه راهی نیک تنگ کز عبورش بود پای وهم لنگ هیچ کس زانجا نیارستی گذار تا نکردی از شکم پا همچو مار هر چه افتادی ازان باریک راه قعر دریا بودیش آرامگاه ناگهان شد آن خرک زانجا خطا زد پسر بانگ از قفایش کای خدا شد خرم زین ره خطا نگذاریش هر کجا باشد سلامت داریش پیر گفتا بانگ کم زن ای پسر کاختیار از دست او هم شد بدر گر تو حکم راست خواهی خیز راست اختیار اینجا گمان بردن خطاست # جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۵۶ - تنگ شدن کار بر سلامان از ملالت بسیار شاه و حکیم را گذاشتن و با ابسال راه گریز برداشتن هر کجا از عشق جانی در هم است محنت اندر محنت و غم در غم است خاصه عشقی کش ملامت یار شد گفت و گوی ناصحان بسیار شد از ملامت سخت گردد کار عشق وز ملامتگر فزون تیمار عشق بی ملامت عشق جان پروردن است چون ملامت یار شد خون خوردن است چون سلامان آن ملامت ها شنید جان شیرینش ز غم بر لب رسید مهر ابسال از درون او نکند لیک شوری در درون او فکند مشرب عذب و صالش تلخ شد غره ماه نشاطش سلخ شد بر نیامد هیچ جا از وی دمی کش نیفتاد از ملامت ماتمی جانش از تیر ملامت ریش گشت در دل اندوهی که بودش بیش گشت می بکاهد از ملامت جان مرد صبر بر وی کی بود امکان مرد می توان یک زخم خورد از تیغ تیز چون پیاپی شد چه چاره جز گریز روزها اندیشه کاری پیشه کرد بارها در کار خویش اندیشه کرد با هزار اندیشه در تدبیر کار یافت کارش بر فرار آخر قرار کرد خاطر از وطن پرداخته محملی از بهر رفتن ساخته چون درآمد شب روان محمل ببست تنگ با ابسال در محمل نشست هم سلامان نغز هم ابسال نغز محمل از هر دو چو بادام دو مغز وقت رفتن رفته سر بر دوش هم گاه خفتن خفته در آغوش هم هر دو را پهلو به پهلو متصل بود محمل تنگ ازان رفتن نه دل یار بی اغیار چون در بر بود خانه هر چند تنگتر بهتر بود بلکه هر جا یار را افتد درنگ کی بود بر عاشق دلخسته تنگ # جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۵۷ - حکایت فراخ بودن زندان تنگ بر زلیخا در مشاهده یوسف علیه السلام یوسف کنعان چو در زندان نشست بر زلیخا آمد از هجران شکست خان و مان بر وی چو زندان تنگ شد سوی زندان هر شبش آهنگ شد گفت با او فارغی از داغ عشق ناچشیده میوه ای از باغ عشق چند ازین بستانسرای نازنین چون گنهکاران شوی زندان نشین گفت باشد از جمال دوست دور عرصه آفاق بر من چشم مور ور کنم با او به چشم مور جای خوشترم باشد ز صد بستانسرای # جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۵۸ - در دریا نشستن سلامان و ابسال و به جزیره خرم رسیدن و در آنجا آرام گرفتن و مقیم شدن چون سلامان هفته ای محمل براند پندگویان را بر او دستی نماند از ملامت ایمن و فارغ ز پند بار خود بر ساحل بحری فکند دید بحری همچو گردون بی کران چشم های بحریان چون اختران قاف تا قاف امتداد دور او تا به پشت گاو و ماهی غور او کوه پیکر موج ها در اضطراب گشته کوهستان از آنها روی آب یا نه بختی اشتران از هر طرف از سر مستی به لب آورده کف ماهیان در وی نمایان بی دریغ همچو جوهر از صقالت داده تیغ بلکه پیدا پیش چشم خرده بین چون خطای نقش بر دیبای چین کرده سطح آب را هر جا دو نیم همچو نیلی دیبه را مقراض سیم گر بجنبیدی نهنگش زین نشیب جوز هر خوردی بر این بالا نهیب چون سلامان بحر را نظاره کرد بهر اسباب گذشتن چاره کرد کرد پیدا زورقی چون ماه نو بر کنار بحر اخضر تیز دو هر دو رفتند اندر او آسوده حال شد مه و خورشید را منزل هلال شد روان از بادبان پر ساخته همچو بط سینه بر آب انداخته راه را بر خود به سینه می شکافت روی در مقصد به سینه می شتافت بود بر شکل کمان لیکن ز تیر تیزپرتر می گذشت از آبگیر از پس ماهی که زورق راندند وز دم دریا ز رونق ماندند شد میان بحر پیدا پیشه ای وصف آن بیرون ز هر اندیشه ای هیچ مرغ اندر همه عالم نبود کاندر آن عشرتگه خرم نبود یک طرف در جلوه با هم جوق جوق چون تذرو از تاج و چون قمری ز طوق یک طرف صف صف همه دستانسرای ساز دستان کرده از منقار و نای نو درختان شاخ در شاخ اندر او در نوا مرغان گستاخ اندر او میوه در پای درختان ریخته خشک و تر با یکدگر آمیخته چشمه آبی به زیر هر درخت آفتاب و سایه گردش لخت لخت شاخ بود از باد دستی رعشه دار مشت پر دینار از بهر شمار چون نبودی نیک گیرا مشت او ریختی از فرجه انگشت او گوییا باغ ارم چون رو نهفت غنچه پیدایش آنجا شکفت یا بهشت عدن بی روز حساب بر گرفت از روی خویش آنجا نقاب چون سلامان دید لطف بیشه را از سفر کوتاه کرد اندیشه را با دلی فارغ ز هر امید و بیم گشت با ابسال در بیشه مقیم هر دو شادان همچو جان و تن به هم هر دو خرم چون گل و سوسن به هم صحبتی ز آویزش اغیار دور راحتی ز آمیزش تیمار دور نی ملامت پیشه با ایشان به جنگ نی نفاق اندیشه با ایشان دو رنگ گل در آغوش و خراش خار نی گنج در پهلو و رنج مار نی هر زمان در مرغزاری کرده خواب هر نفس از چشمه ساری خورده آب گاه با بلبل به گفتار آمده گاه با طوطی شکر خوار آمده گاه با طاووس در جولانگری گاه در رفتار با کبک دری قصه کوته دل پر از عیش و طرب هر دو می بردند روز خود به شب خود چه زان بهتر که باشد با تو یار در میان و عیبجویان در کنار در کنار تو بجز مقصود نی مانع مقصود تو موجود نی # جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۵۹ - حکایت گفتن وامق به آن که پرسید مقصود تو از این جست و جوی چیست خورده دانی گفت با وامق به راز کای ز داغ عشق عذرا در گداز می بری عمری به سر در جست و جوی چیست مقصودت ز جست و جو بگوی گفت مقصود آنکه با عذرا به هم روی خویش اندر یکی صحرا نهم در میان بادیه گیرم وطن بر سر یک چشمه باشم خیمه زن دوست زانجا دور و دشمن نیز هم جان ز خلق آسوده و تن نیز هم گر روم هر سو دو صد فرسنگ بیش نایدم از آدمی دیار پیش دیده گردد مو به مو اعضای من قبله رویم شود عذرای من با هزاران دیده رو سویش کنم تا ابد نظاره رویش کنم بلکه از نظاره هم یکسو شوم وز دویی آزاد گردم او شوم تا دویی باقی بود دوری بود جان اسیر داغ مهجوری بود چون نهد عاشق به کوی وصل گام جز یکی می در نگنجد والسلام # جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۶۰ - آگاه شدن شاه از رفتن سلامان و خبر نایافتن از حال وی و آیینه گیتی نمای را کار فرمودن و حال وی را دانستن شه چو شد آگاه بعد از چند گاه زان فراق جانگداز عمر کاه ناله بر گردون رسانیدن گرفت وز دو دیده خون چکانیدن گرفت گفت کز هر جا خبر جستند باز کس نبود آگاه ازان پوشیده راز داشت شاه آیینه گیتی نمای پرده ز اسرار همه گیتی گشای چون دل عارف نبود از وی نهان هیچ حالی از بد و نیک جهان گفت کان آیینه را آرند پیش تا در آن بیند رخ مقصود خویش چون بر آن آیینه افتادش نظر یافت از گمگشتگان خود خبر هر دو را عشرت کنان در بیشه دید وز غم ایام بی اندیشه دید با هم از فکر جهان بودند دور وز همه اهل جهان یکسر نفور هر یکی شاد از لقای دیگری هیچشان غم نی برای دیگری شاه چون جمعیت ایشان بدید رحمتی آمد بر ایشانش پدید بی ملامت کردن خاطر خراش هر چه دانستی ز اسباب معاش هر سر مویی فرو نگذاشتی جمله را آنجا مهیا داشتی ای خوش آن روشندل پاکیزه رای کآورد شرط مروت را بجای هر کجا بیند دو همدم را به هم خورده جام شادی و غم را به هم جانشان صافی ز زنگ تفرقه جامشان ایمن ز سنگ تفرقه اندر آن اقبالشان یاری کند واندر آن دولت مددگاری کند نی که از هم بگسلد پیوندشان وافکند بر رشته جان بندشان هر چه بر ارباب آفات آمده ست یکسر از بهر مکافات آمده ست نیک کن تا نیک پیش آید تو را بد مکن تا بد نفرساید تو را # جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۶۱ - حکایت مکافات یافتن پرویز آنچه با فرهاد کرد از شیرویه کوهکن کانبازی پرویز کرد روی در شیرین شورانگیز کرد دید شیرین سوی خود میل دلش شد به حکم آنکه دانی مایلش غیرت عشق آتش سوزان فروخت خرمن تمکین خسرو را بسوخت کرد حالی حیله ای تا زال دهر ریخت اندر ساغر فرهاد زهر رفت آن بیچاره جانی پر هوس ماند با شیرین همین پرویز و بس چرخ کین کش هم همین آیین نهاد در کف شیرویه تیغ کین نهاد تا به یک زخمش ز شیرین ساخت دور وز سریر عشرتش انداخت دور # جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۶۲ - اندوهگین شدن شاه از تمادی شعف سلامان به صحبت ابسال و وی را به قوت همت از تمتع به وی بازداشتن شاه یونان چون سلامان را بدید کو به ابسال و وصالش آرمید عمر رفت و زین خسارت بس نکرد وز ضلالت روی دل واپس نکرد ماند خالی زافسر شاهی سرش تا که گردد سربلند از افسرش تخت را افکند در پا بخت او تا کف پای که بوسد تخت او در درون افتاد ازین غم آتشش وقت شد زین حال ناخوش ناخوشش بر سلامان قوت همت گذاشت تا ز ابسالش بکلی باز داشت لحظه لحظه جانب او می شتافت لیک نتوانستی از وی بهره یافت روی او می دید و جانش می طپید لیک با وصلش نیارستی رسید زین تغابن در ره سخت اوفتاد خر بمرد و بر زمین رخت اوفتاد مرد مفلس را ازین بدتر چه غم گنج در پهلو و کیسه بی درم تشنه را زین سختر چه بود عذاب چشمه پیش چشم و لب محروم از آب اهل دوزخ را چه محنت زین بتر آتش اندر جان و جنت در نظر بر سلامان چون شد این محنت دراز شد در راحت به روی وی فراز شد بر او روشن که آن هست از پدر تا مگر زان ورطه اش آرد بدر ترس ترسان در پدر آورد روی توبه کار و عذر خواه و عفو جوی آری آن مرغی که باشد نیکبخت آخر آرد سوی اصل خویش رخت # جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۶۳ - حکایت سؤال و جواب حکیم که حلال زاده کیست و نشانه آن چیست از حکیمی کرد شاگردی سؤال کای مهندس کیست فرزند حلال گفت آن کو عاقبت گردد شبیه با پدر گر بخرد است و گر سفیه چند روزی گر نماند با پدر عاقبت خود را رساند با پدر ور نه حال او بر این معنی گواست دست از او بگسل که فرزند زناست آن گیا کز خوید گندم خاسته ست خوید گندم را به خود آراسته ست گرچه می ماند به وی آغاز کار چون رسد وقت درو در کشتزار دانه اش گوید که او نی گندم است نعت و نام گندمی از وی گم است # جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۶۴ - رسیدن سلامان پیش شاه و اظهار شفقت نمودن شاه با وی چون پدر روی سلامان را بدید وز فراق عمر کاه او رهید بوسه های رحمتش بر فرق داد دست مهر از لطف بر دوشش نهاد کای وجودت خوان احسان را نمک چشم انسان را جمالت مردمک روضه جان را نهال نوبری آسمان را آفتاب دیگری باغ دولت را گل نوخاسته برج شاهی را مه ناکاسته عرصه آفاق لشکرگاه توست سرکشان را روی در درگاه توست پای تا سر لایق تختی و تاج نیست تخت و تاج را بی تو رواج تاج را مپسند بر فرق خسان تخت را در زیر پای ناکسان ملک ملک توست بستان ملک خوش ملک را بیرون مکن از سلک خویش دست ازین شاهد که داری بازکش شاهی و شاهد پرستی نیست خوش دور کن حینای این شاهد ز دست شاه باید بود یا شاهد پرست # جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۶۵ - در بیان چهار خصلت که از شرایط سلطنت است هست شرط پادشاهی چار چیز حکمت و عفت شجاعت جود نیز نیست حکمت کز پی نفس لییم سخره حکم زنی گردد کریم نیست از عفت که مرد هوشمند دامن آلاید به یاری ناپسند از شجاعت نیست کش سازد زبون قحبه ای از ربقه مردی برون نیست از جود آنکه نتواند گذشت زانچه گرد آن جز از خست نگشت هر که با این چار خصلت یار نیست از عروس ملک برخوردار نیست آنچه در هر چار ازو افتد خلل در دل خود کی دهد شاهش محل حرف حکمت را بر این کردم تمام وانچه می بایست گفتم والسلام # جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۶۶ - تنگدل شدن سلامان از ملامت پدر و روی در صحرا نهادن و آتش افروختن و با ابسال به هم به آتش درآمدن و سوخته شدن ابسال و سالم ماندن سلامان کیست درعالم ز عاشق زارتر نیست کار از کار او دشوارتر نی غم یار از دلش زایل شود نی تمنای دلش حاصل شود مایه آزار او بیگاه و گاه طعنه بدخواه و پند نیکخواه چون سلامان آن نصیحت ها شنید جامه آسودگی بر خود درید خاطرش از زندگانی تنگ شد سوی نابود خودش آهنگ شد چون حیات مردنی در خور بود مردگی از زندگی خوشتر بود روی با ابسال در صحرا نهاد در فضای جانفشانی پا نهاد پشته پشته هیمه از هر جا برید جمله را یکجا فراهم آورید جمع شد زان پشته ها کوهی بلند آتشی در پشته و کوه او فکند هر دو از دیدار آتش خوش شدند دست هم بگرفته در آتش شدند شه نهانی واقف آن حال بود همتش بر کشتن ابسال بود بر مراد خویشتن همت گماشت سوخت او را و سلامان را گذاشت بود آن غش بر زر و این زر خوش زر خوش خالص بماند و سوخت غش چون زر مغشوش در آتش فتد گر شکستی اوفتد بر غش فتد کار مردان دارد از یزدان نصیب نیست این از همت مردان غریب پیش صاحب همت این ظاهر بود هر که بی همت بود منکر بود # جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۶۷ - حکایت آن منافق و آن مؤمن صادق که ردای وی را در ردای خود پیچیده در کوره آتش نهاد و ردای منافق بسوخت و ردای مؤمن سالم بماند دین پرستی کوره آتش به پیش گرم چون آتش به کسب و کار خویش با منافق شیوه ای در دین دو رنگ از پی اثبات دین برداشت جنگ آن منافق گفت باآن دین پرست هان بیار ار حجتی داری به دست زو ردایش را طلب کرد از نخست در ردای خویشتن پیچید چست در میان کوره آتش نهاد در ردای خصم دین آتش فتاد ماند سالم زان ردای مرد دین هین ببین خاصیت نور یقین کان درونی سوخت چون خاشاک و خس وانچه بیرون بود سالم ماند و بس # جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۶۸ - بازماندن سلامان از ابسال و زاری کردن بر مفارقت او باشد اندر دار و گیر روز و شب عاشق بیچاره را حالی عجب هر چه از تیر بلا بر وی رسد از کمان چرخ پی در پی رسد ناگذشته از گلویش خنجری از قفای آن درآید دیگری گر بدارد دوست از بیداد دست بر وی از سنگ رقیب آید شکست ور بگردد از سرش سنگ رقیب یابد از طعن ملامتگو نصیب ور رهد زینها برزید خون به تیغ شحنه هجرش به صد درد و دریغ چون سلامان کوه آتش برفروخت واندر او ابسال را چون خس بسوخت رفت همتای وی و یکتا بماند چون تن بیجان از او تنها بماند ناله جانسوز بر گردون کشید دامن مژگان ز دل در خون کشید دود آهش خیمه بر افلاک زد صبح ز اندوهش گریبان چاک زد بس که از غم سینه کندن کرد ساز سینه ناخن ناخنش شد همچو باز بر وی از ناخن ز بس آزار جست یک سر ناخن نماند از وی درست سنگ می زد بر دل و بی هیچ شک بود آن نقد وفایش را محک چون به دل بنشست ازان سنگش غبار نقد او آمد برون کامل عیار چون ازو دست تهی کردی نشست کندی از حسرت به دندان پشت دست چون ندیدی پنجه اندر پنجه یار پنجه خود کردی از دندان فگار زان گهر دیدی چو خالی مشت خویش کندی از دندان سرانگشت خویش آن شکر لب را ندیدی چون به جای نیشکر آیین شدی انگشت خای روز و شب بی آنکه همزانوش بود از طپانچه بودیش زانو کبود هر شب آوردی به کنج خانه روی با خیال یار خویش افسانه گوی کای ز هجر خویش جانم سوخته وز جمال خویش چشمم دوخته عمرها بودی انیس جان من نوربخش دیده گریان من خانه در کوی وصالت داشتم دیده بر شمع جمالت داشتم هر دو از دیدار هم بودیم شاد وز وصال یکدگر در صد گشاد هر دو ما با یکدگر بودیم و بس کار نی کس را به ما ما را به کس دست بیداد فلک کوتاه بود کارها بر موحب دلخواه بود شب همی خفتیم در آغوش هم رازگویان روز سر در گوش هم در میان ما کسی را راه نی ناکسی از حال ما آگاه نی کاش چون آتش همی افروختم تو همی ماندی و من می سوختم سوختی تو من بماندم این چه بود این بد آیین با من مسکین چه بود کاشکی من نیز با تو بودمی با تو راه نیستی پیمودمی از وجود ناخوش خود رستمی عشرت جاوید در پیوستمی # جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۶۹ - حکایت آن اعرابی اشتر گم کرده که میگفت کاشکی من نیز با اشتر خویش گم گشتمی تا هر که وی را یافتی مرا نیز با وی یافتی آن عرابی چون شد اشتر در شتاب از شتر افتاد چشمی مست خواب از سبکباری شتر چون یاریی دید کرد آغاز خوش رفتاریی چون عرابی بامداد از خواب خاست پی نبرد اصلا که آن اشتر کجاست گفت واویلا که گم گشت اشترم ماند خاطر از خیال او پرم کاش با او گشتمی من نیز گم تا نرفتی بر سرم این اشتلم هر کجا او رفت با او رفتمی تا ازین دوری به یکسو رفتمی هر که آن گم گشته را وایافتی با من آواره یکجا یافتی # جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۷۰ - شنیدن پادشاه حال سلامان را و عاجز ماندن از تدبیر کار او و در تدبیر آن به حکیم رجوع کردن چون سلامان ماند از ابسال اینچنین بود در روز و شبش حال اینچنین محرمان آن پیش شه گفتند باز جان او افتاد ازان غم در گداز داشت با ابسال صد اندوه بیش آمدش بی او غمی چون کوه پیش با ویش غم بود و بی وی نیز هم از ضمیر او نشد ناچیز غم گنبد گردون عجب غمخانه ایست بی غمی در وی دروغ افسانه ایست چون گل آدم سرشتند از نخست شد به قدش خلعت صورت درست ریخت بالای وی از سر تا قدم چل صباح ابر بلا باران غم چون چهل بگذشت روزی تا به شب بر سرش بارید باران طرب لاجرم از غم کس آزادی نیافت جز پس از چل غم یکی شادی نیافت چون بود باران شادی ختم کار گیرد آخر کار بر شادی قرار لیک داند آن که دانش پرور است کین قرار اندر سرای دیگر است شه سلامان را در آن ماتم چو دید بر دلش صد زخم رنج و غم رسید چاره آن کار نتوانست هیچ بر رگ جان اوفتادش تاب و پیچ کرد عرض رای آن دانا حکیم کای جهان را قبله امید و بیم هر کجا درمانده ای را مشکلیست حل آن ز اندیشه روشندلیست در جهان امروز روشندل تویی بند سای قفل هر مشکل تویی سوخت ابسال و سلامان از غمش کرده وقت خویش وقف ماتمش نمی توان ابسال را آورد باز نی سلامان را توان شد چاره ساز گفتم اینک مشکل خود پیش تو چاره جوی از عقل دور اندیش تو رحمتی فرما که بس درمانده ام در کف صد غصه مضطر مانده ام داد آن دانا حکیم او را جواب کای نگشته رایت از راه صواب گر سلامان نشکند پیمان من وآید اندر ربقه فرمان من زود باز آرم به وی ابسال را کشف گردانم ز وی این حال را چند روزی چاره حالش کنم جاودان دمساز ابسالش کنم از حکیم این را سلامان چون شنید زیر فرمان وی از جان آرمید خار و خاشاک درش رفتن گرفت هر چه گفت از جان پذیرفتن گرفت خوش بود خاک در کامل شدن بنده فرمان صاحبدل شدن بشنو این نکته که دانا گفته است گوهری بس خوب و زیبا سفته است باش دانا بی لجاج و بی ستیز یا که اندر سایه دانا گریز رخنه کز نادانی افتد در مزاج یابد از دانا و دانایی علاج # جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۷۱ - منقاد شدن سلامان حکیم را و تدبیر کار او کردن چون سلامان گشت تسلیم حکیم زیر ظل رأفت او شد مقیم شد حکیم آشفته تسلیم او سحر کاری کرد در تعلیم او باده های دولتش در جام ریخت شهدهای حکمتش در کام ریخت جام او زان باده ذوق انگیز شد کام او زین شهد شکر ریز شد هر گه ابسالش فرا یاد آمدی وز فراق او به فریاد آمدی چون بدانستی حکیم آن حال را آفریدی صورت ابسال را یک دو ساعت پیش چشمش داشتی در دل او تخم تسکین کاشتی یافتی تسکین چو آن رنج و الم رفتی آن صورت به سر حد عدم همت عارف چو گردد زورمند هر چه خواهد آفریند بی گزند لیک چون یکدم ازو غافل شود صورت هستی ازو زایل شود گاه گاهی چون سخن پرداختی وصف زهره در میان انداختی زهره گفتی شمع جمع انجم است پیش او حسن همه خوبان گم است گر جمال خویش را پیدا کند آفتاب و ماه را شیدا کند نیست از وی در غنا کس تیزتر بزم عشرت را نشاط انگیزتر گوش گردون پر نوای چنگ اوست در سماع دایم از آهنگ اوست چون سلامان گوش کردی این سخن یافتی میلی به وی از خویشتن این سخن چون بارها تکرار یافت در درون آن میل را بسیار یافت چون ز وی دریافت این معنی حکیم کرد اندر زهره تأثیری عظیم تا جمال خود تمام اظهار کرد در دل و جان سلامان کار کرد نقش ابسال از ضمیر او بشست مهر روی زهره بر وی شد درست حسن باقی دید و از فانی پرید عیش باقی را ز فانی برگزید # جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۷۲ - بیعت دادن پادشاه ارکان دولت خود را با سلامان و تسلیم کردن تخت و تاج را به وی افسر شاهی چه خوش سرمایه است تخت سلطانی چه عالی پایه است هر سری لایق به آن سرمایه نیست هر قدم شایسته این پایه نیست چرخ سا پایی سزد این پایه را عرش سا فرقی شد این سرمایه را چون سلامان از غم ابسال رست دل به معشوق همایون فال بست دامنش ز آلودگی ها پاک شد همتش را روی در افلاک شد تارک او گشت در خور تاج را پای او تخت فلک معراج را شاه یونان شهریاران را بخواند سرکشان و تاجداران را بخواند جشنی آنسان ساخت کز شاهنشهان نیست در طی تواریخ جهان بود هر لشکر کش و هر لشکری حاضر آن جشن از هر کشوری زان همه لشکرکش و لشکر که بود با سلامان کرد بیعت هر که بود جمله دل از سروری برداشتند سر به طوق بندگی افراشتند شه مرصع افسرش بر سر نهاد تخت ملکش زیر پای از زر نهاد هفت کشور را به وی تسلیم کرد رسم لشکر داریش تعلیم کرد کرد انشا در چنان هنگامه ای از برای وی وصیتنامه ای بر سر جمع آشکارا نی نهفت صد گهر ز الماس فکرت سفت و گفت # جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۷۳ - وصیت کردن پادشاه سلامان را لطف او مرهم نه هر سینه ریش قهر او کینه کش هر ظلم کیش نی بدی در سیرت و صورت ددی پیش ارباب خرد نابخردی چون سگ مسلخ همه آلودگی خوی او ز آلودگی آسودگی تا دهان خود بیالاید به خون خواهد اندر ذبح گاوی را زبون منهیی باید تو را هر سو به پای راست بین و صدق ورز و نیک رای تا رساند با تو پنهان از همه داستان ظلم و احسان از همه آن که باشد از وزیر اندر نفیر پرسش او را میفکن با وزیر همه به خود تفتیش کن آن حال را ساز عالی پایه اقبال را آن که بهر تو کفایت می کند ظلم بر شهر و ولایت می کند آن کفایت نی سعایت کردن است هیمه دوزخ به هم آوردن است کافی است آری و از وی دور نیست کو کند آخر ده خود را دویست خط کافی چون چنین وافر شود نفس او طغیان کند کافر شود هست پیش زیرکان ارجمند حکم کافر بر مسلمان ناپسند قصه کوته هر که ظلم آیین کند وز پی دنیات ترک دین کند نیست در گیتی ز وی نادانتری کس نخورد از خصلت نادان بری کار دین و دنیی خود را تمام جز به دانایان میفکن والسلام ای پسر ملک جهان جاوید نیست بالغان را غایت امید نیست پیشوا کن عقل دین اندوز را مزرع فردا شناس امروز را پیش ازان کاید به سر این کشتزار دولت جاوید را تخمی بکار هر عمل دارد به علمی احتیاج کوشش از دانش همی گیرد رواج آنچه خود دانی روش می کن بر آن وانچه نی می پرس از دانشوران هر چه می گیری و بیرون می دهی بین که چون می گیری و چون می دهی هر چه می گیری به حکم دین بگیر نی به حکم مدبری دین ناپذیر هر کجاگیری به حکم دین فره آن فره را هم به حکم دین بده کیسه مظلوم را خالی مکن پایه ظالم به آن عالی مکن آن فتد در فاقه و فقر شگرف وین کند آن را به فسق و ظلم صرف عاقبت این شیوه گردد شیونت خم شود از بار هر دو گردنت رو متاب از راههای مستقیم کین بود دستور شاهان قدیم او به دوزخ رفت تو در پی مرو هیمه دوزخ به سان وی مشو جهد کن تا هر خطا و هر خلل گردد از عدلت به ضد خود بدل نی که از تو عدل گیرد رنگ ظلم خرد گردد جام عدل از سنگ ظلم تو شبانی و رعیت چون رمه در شبانی دور باش از دمدمه در شبانی شیوه دیگر مگیر وز شبانان قدر خود برتر مگیر خود تو منصف شو چون نیکو مذهبان چیست اصل کار گله با شبان باید اندر گله سرهنگان تو را بهر ضبط گله یکرنگان تو را چون سگ گله تو را سر در کمند لیک سگ بر گرگ نی بر گوسفند بر رمه باشد بلای بس بزرگ چون سگ درنده باشد یار گرگ از وزیران نیست شاهان را گزیر لیک دانا و امین باید وزیر داند احوال ممالک را تمام تا دهد بر صورت احسن نظام باشد اندر ملک و مال شه امین ناورد بر غیر حق خود کمین زآنچه باشد قسمت شاه و حشم از رعیت نی فزون گیرد نه کم مهربانی بر همه خلق خدای مشفقی بر حال مسکین و گدای # جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۷۴ - اشارت به آنکه مراد از این قصه صورت قصه نیست بلکه مقصود از آن معنی دیگر است که بیان کرده خواهد شد باشد اندر صورت هر قصه ای خرده بینان را ز معنی حصه ای صورت این قصه چون اتمام یافت بایدت از معنی آن کام یافت وضع این را راهدانی کرده است کاو به سر کار راه آورده است زان غرض نی قیل و قال ما و توست بلکه کشف سر حال ما و توست کیست از شاه و حکیم او را مراد وان سلامان چون ز شه بی جفت زاد کیست ابسال از سلامان کامیاب چیست کوه آتش و دریای آب چیست ملکی کان سلامان را رسید چون وی از ابسال دامان را کشید کیست زهره کآخر از وی دل ربود زنگ ابسالش ز آیینه زدود شرح اینها یک به یک از من شنو پای تا سر گوش باش و هوش شو # جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۷۵ - در بیان آنکه مقصود از اینها که مذکور شد چیست صانع بی چون چو عالم آفرید عقل اول را مقدم آفرید ده بود سلک عقول ای خرده دان وان دهم باشد مؤثر در جهان کارگر چون اوست در گیتی تمام عقل فعالش ازان کردند نام اوست در عالم مفیض خیر و شر اوست در گیتی کفیل نفع و ضر نیستش پیوند جسمانی و جسم گنج او مستغنی آمد زین طلسم او به ذات و فعل خود زینها جداست کرد بی پیوند اینها هر چه خواست روح انسان زاده تأثیر اوست نفس حیوان سخره تدبیر اوست زیر فرمان وی اند اینها همه غرق احسان وی اند اینها همه او شه فرمانده است و دیگران زیر فرمان وی از فرمانبران چون به نعت شاهی او آراسته ست راهدان از شاه او را خواسته ست بر جهان فیضی که از وی می رسد بر وی از بالا پیاپی می رسد پیش دانا راهدان بوالعجب فیض بالا را حکیم آمد لقب روح پاکش نفس گویا گشته اسم زاده زین عقل است بی پیوند جسم هست بی پیوندی جسمش مراد آن که گفت این از پدر بی جفت زاد زاده ای بس پاکدامان آمده ست نام این زاده سلامان آمده ست کیست ابسال این تن شهوت پرست زیر احکام طبیعت گشته پست تن به جان زنده ست و جان از تن مدام گیرد از ادراک محسوسات کام هر دو زان رو عاشق یکدیگرند جز به جبر از صحبت هم نگذرند چیست آن دریا که در وی بوده اند وز وصال هم در او آسوده اند بحر شهوت های حیوانی ست آن لجه لذات نفسانی ست آن عالمی در موج او مستغرقند واندر استغراق او دور از حقند چیست آن ابسال در صحبت قریب وان سلامان ماند از وی بی نصیب باشد آن تأثیر سن انحطاط طی شدن آلات شهوت را بساط کرده جا محبوب طبع اندر کنار و آلت شهوت فرومانده ز کار چیست آن میل سلامان سوی شاه وان نهادن رو به تخت عز و جاه میل لذت های عقلی کردن است رو به دار الملک عقل آوردن است چیست آن آتش ریاضت های سخت تا طبیعت را زند آتش به رخت سوخت زان آثار طبع و جان بماند دامن از شهوات حیوانی فشاند لیک چون عمری به آتش بود خوی گه گهش درد فراق آمد به روی زان حکیمش وصف حسن زهره گفت کرد جانش را به مهر زهره جفت تا به تدریج او به زهره آرمید وز غم ابسال و عشق او رهید چیست زهره آن کمالات بلند کز وصول آن شود جان ارجمند زان جمال عقل نورانی شود پادشاه ملک انسانی شود با تو گفتم مجمل این اسرار را مختصر آوردم این گفتار را گر مفصل بایدت فکری بکن تا به تفصیل آید اسرار کهن هم بر این اجمال کاری این خطاب ختم شد والله اعلم باالصواب # جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۷۶ - خاتمه کتاب جامی ای کرده بساط عمر طی در خیال شعر بودن تا به کی همچو خامه چند باشی خامکار در سواد شعر پیچی نامه وار موی تو شد در سیه کاری سفید رو سفیدی زین هنر کم دار امید زانچه گفتی وقت عذر آوردن است ورد خود استغفرالله کردن است وقف استغفار کن نفس و نفس نفس را در این نفس هم آر و بس ز آب استغفار چون شستی دهان گو دعا و مدحت شاه جهان مدح شاه کامران یعقوب بیگ فیض باران آمد و من تشنه ریگ ریگ تشنه کی شود از آب سیر بر وداع او کجا باشد دلیر چون بود سیری ازین آبم محال بر دعا بهتر بود ختم مقال عالم از فیض نوالش تازه شد نوبت عدلش بلند آوازه شد هر دمش جاه و جمالی تازه باد مدت ملکش برون ز اندازه باد # جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۱ - آغاز قبله همت خدای شناس هست بر نعمت خدای سپاس خاصه بر نعمتی که دیر بقاست در جهان تا جهان به جاست به جاست چیست آن نکته های هوشیاران نظم و نثر بدیع گفتاران نیست شغلی پس از سپاس خدای بهتر از نعت خواجه دو سرای آن که بی پرده در نشیمن راز سخن از وی به پایه اعجاز ای خوش آن صافی دل انصاف جوی کش بود در شیوه انصاف روی در جهان بر هر چه اندازد نظر عیب را بگذارد و بیند هنر # جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۲ - والتکلان فی جمیع الاحوال علی المهیمن المتعال بسم الله الرحمن الرحیم هست صلای سر خوان کریم فیض کرم خوان سخن ساز کرد پرده ز دستان کهن باز کرد بانگ صریر از قلم سحر کار خاست که بسم الله دستی بیار مایده تازه برون آمده ست چاشنیی گیر که چون آمده ست ور نچشی نکهت آن بس تو را بوی خوشش طعمه جان بس تو را خاک به اینجا همه جان های پاک بو که فتد ریزه این خوان به خاک هر که بود بر سر این خوان رهش به بود آغاز ز بسم اللهش دیو که غارتگر این مرحله ست بسملش از خنجر این بسمله ست بی که ز پی سین بودش زین خطاب چون سر پستانست ز ام الکتاب تا تو ز پستانش شوی طفل وش بهر غذای دل و جان شیر کش بسم شده هر دو ز ترکیب میم گفته بسم حرز تو از تیغ بیم شکل چمن بین که به رحمن در است کز چمن خلد نشان آور است مژده دهد کز خط عنبر سرشت بسمله باشد چمنی از بهشت با که دو باشد دری آمد دو لخت مدخل آن باغ سعادت درخت سین وی از باد پر جبرییل سلسله بسته به رخ سلسبیل چشم گشا چشمه هر میم بین جاری از آن چشمه تسنیم بین هر الف از وی شجری میوه ناک میوه آن معرفت ذات پاک طره حور است در او لام ها بهر دل دیده وران دام ها ها چو دو حلقه ست پی صید دل گشته ازان طره به هم متصل را که بود غایت سور و سرور زو رسدت دست به دامان حور حا که بهشتست اشارت نما بهر بهشتست اشارت به ما نون کالفش پای بود میم فرق ماهی کوثر که در آبست غرق یا که دهد یاد ز یای ندا می زندت بانگ که این سو بیا نه به تأمل قدم اهتمام خوش بگذر بر چمن این کلام کآیتی آمد ز سور مختصر درج در او سر بسی از صور صورت یاسین بود آن یا و سین در رقمش از همه بالا نشین نعت نخستینش به خوشتر بیان می دهد از سوره رحمن نشان کرده معلم گه تعلیم او فهم حوامیم ز حامیم او بر سر را بین دو الف لام را داده نشان از دو الف لام را از پی نونش الف اندر رقم پرده گشا گشته ز نون و القلم سطر حروفش ز بیاض و سواد داده ات از نور و دخانست یاد فتحه آن فاتح گنج ازل کسره آن کاسر کأس امل صورت جزمش که بود حلقه وار گوش خرد دایم ازو حلقه دار شانه تشدید که بر لام و راست تاج سر هدهد راه هدی ست نقطه بی پست ز ارباب راز تخم امید است به خاک نیاز نقطه نونش پی دفع گزند بر سر نار است نهاده سپند وان دوی دیگر شده چون مردمک نور ده دیده ملک و ملک نوزده حرف ست به وقت شمار فیض رسانیده به هژده هزار وصف رحیم است شده ختم آن صورت ختم آمده در وی عیان این دو دلیل است که از کردگار فیض رحیم است بود ختم کار # جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۳ - در ارداف تسمیه به تحمید که فاتحه کتاب مجید و فاتح ابواب مزید است آنچه نگارد پی این خوش رقم بر سر هر نامه دبیر قلم حمد خداییست که از کلک کن بر ورق باد نویسد سخن چون رقم او بود این تازه حرف جز به ثنایش نتوان کرد صرف لیک ثنایش ز بیان برتر است هر چه زبان گوید ازان برتر است نطق و ثنایش چه تمناست این عقل و تمناش چه سوداست این نیست سخن جز گرهی چند سست طبع سخنور زده بر باد چست هیچ گشادی نبود در گره گر نشود کار به آن بند به صد گره از رشته پر تاب و پیچ گر بگشایند در آن نیست هیچ عقل درین عقده ز خود گشته گم کرده درین فکر سر رشته گم رشته فکرش که سزد پر گهر پر بود اینجا ز گره سر به سر می دهد این رشته ز سبحه نشان صد گره افتاده در او مهره سان عقل گرفته به کفش سبحه وار عاجزی خویش کند زان شمار آنکه نه دم می زند از عجز کیست غایت این کار بجز عجز چیست عجز به از هر دل دانا که هست بر در آن حی توانا که هست مرسله بند گهر کان جود سلسله پیوند نظام وجود غره فروز سحر خاکیان مشعله سوز شب افلاکیان خوان کرامت نه آیندگان گنج سلامت ده پایندگان چشمه کن قله قاف قدم نایژه پرداز شکاف قلم روز برآرنده شبهای تار کارگزارنده مردان کار واهب هر مایه که سودیش هست قبله هر سر که سجودیش هست دایره ساز سپر آفتاب تیرگر باد و زره باف آب عیب نهان دار هنر پروران عذر پذیرنده عذر آوران آب زن آتش سودای عقل تاب ده دست تمنای عقل صیقلی صاف ضمیران پاک صیرفی گنج پذیران خاک سر شکن خامه تدبیرها خامه کش نامه تقصیرها ایمنی وقت هراسندگان روشنی حال شناسندگان تازه کن جان به نسیم حیات کارگر کارگه کاینات ساخت چو صنعش قلم از کاف و نون شد به هزاران رقمش رهنمون سطر نخست از ورق این سواد قدس نژادان تجرد نهاد مایه ایشان ز هیولا بری پایه ایشان ز صور برتری جیب بقاشان ز فنا سوده نی دامنشان ز آب و گل آلوده نی جنبش ایشان به هنرهای خاص از کشش چنگ طبیعت خلاص ناشده اقلیم دوام و ثبات تنگ بر ایشان ز حدود و جهات سطر دوم نه فلک لاجورد گرد یکی نقطه همه تیز گرد کوشش ایشان به پیام سروش گردش ایشان ز سر عقل و هوش برده به چوگان ارادت همه گوی ز میدان سعادت همه بلکه به رقص آمده صوفی وشند دایم ازین رقص چو صوفی خوشند داده به هر دور ز ادوارشان نور دگر واهب انوارشان سطر سوم نیست بجز چار حرف درج به هر چار رموز شگرف هر چه بود در خم طاق سپهر جمله ازین چار نموده ست چهر قدرتش آن را به هم آمیخته ست هر دم ازان نقش نو انگیخته ست نقش نخستین چه بود زان جماد کز حرکت بر در او ایستاد کوه نشسته به مقام وقار یافته در قعده طاعت قرار کان که بود خازن گنجینه اش ساخته پر لعل و گهر سینه اش هر گهری دیده رواجی دگر گشته فروزنده تاجی دگر نوبت ازین پس به نبات آمده چابک و شیرین حرکات آمده بر زده از روزنه خاک سر برده به یکچند بر افلاک سر چتر برافراخته از برگ و شاخ ساخته بر سایه نشین جا فراخ کاه فشانده ز شکوفه درم گاه ز میوه شده خوان کرم جنبش حیوان شده بعد از نبات گشته روان در گلش آب حیات از ره حس برده ز مقصود بوی پویه کنان کرده به مقصود روی با دل خواهنده ز جا خاسته رفته به هر جا که دلش خواسته خاتمه این همه هست آدمی یافته زو کار جهان محکمی اول فکر آخر کار آمده فکر کن و کارگزار آمده بر کفش از عقل نهاده چراغ داده ز هر شمع و چراغش فراغ کارکنان داده به عقل از حواس گشته به هر مقصد ازان ره شناس باصره را داده به بینش نوید راه نموده به سیاه و سپید سامعه را کرده به بیرون دو در تا ز چپ و راست نیوشد خبر ذایقه را داده به روی زبان کام ز شیرینی و شور جهان لامسه را نقد نهاده به مشت گنج شناسایی نرم و درشت شامه را از گل و ریحان باغ ساخته چون غنچه معطر دماغ بر تنش این پنج حس ظاهرند پنج دگر کارگر اندر سرند کارکنان خردند این همه بهر خرد نامزدند این همه تا به مددگاری ایشان خرد پی به شناسایی مبدع برد چست ببندد کمر بندگی بندگیی مایه صد زندگی زندگیی مدت آن لایزال در کنف عاطفت ذوالجلال جامی اگر زنده دلی بنده باش بنده این زنده پاینده باش بندگیش زندگی آمد تمام زندگی این باشد و بس والسلام # جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۴ - مناجات اول متضمن اشارت به شواهد جود و دلایل وجود حق سبحانه ما اعلی شأنه و اجلی برهانه ای صفت خاص تو واجب به ذات بسته به تو سلسله ممکنات گر نرسد قافله بر قافله فیض تو در هم درد این سلسله کون و مکان شاهد جود تواند حجت اثبات وجود تواند دایره چرخ مدار از تو یافت مرحله خاک قرار از تو یافت کیسه پر لعل و زر کان که هست قدرت تو بر کمر کوه بست در سخن را که گره کرده ای در صدف سینه تو پرورده ای عرصه گیتی که بود باغسان تربیت لطف تواش باغبان چشمه مهرست گل اصفرش گوی فلک غنچه نیلوفرش طاسچه نرگس او دور ماه جلوه گه نسترنش صبحگاه شاخ شکوفه است ثریا در او سرخ شفق لاله حمرا در او سوسن آزاد وی آزادگان سبزه به زیر قدم افتادگان سرو وی آن سایه ور سربلند کآمده از دست تهی بهره مند آنست بنفشه که ز چرخ درشت جامه کبود آمده و کوژپشت شاخ گلش قامت شوخان شنگ غنچه او خون شده دلهای تنگ بلبل آن طبع سخن پروران در چمن نطق زبان آوران این همه آثار که نادر نماست بر صفت هستی قادر گواست رو به تو آریم که قادر تویی نظم کن سلک نوادر تویی باغ نشان گر ندهد زیب باغ باغ شود بر دل نظاره داغ ور دهدش جلوه به هر زیوری هر ورقی باشد ازان دفتری ثبت در او قاعده هستیش در هنر خویش سبک دستیش رنگرز باغ تویی باغ ما کارگه صنعت صباغ ما همچو گلیم از تو شده سرخ روی رنگرزی های تو را شرح گوی تیغ زبان آخته چون سوسنیم تیغ شناسایی تو می زنیم بودی و این باغ دل افروز نی باشی و میدان شب و روز نی بحر بقایی تو و باقی سراب منک المبداء و الیک المآب # جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۵ - مناجات دوم متضمن اشارت به آنکه حقیقت حق وجود صرف است و هستی مطلق جل ذکره و عم بره ای علم هستی ما با تو پست نیست به خود هست به تو هر چه هست ذات تو هم هستی و هم هست کن هست کن عالم نوی و کهن هست تویی هستی مطلق تویی هست که هستی بود الحق تویی هر چه نه هستی به سرای مجاز باشدش البته به هستی نیاز آنچه نه محتاج به کس هستی است بر همه کس زانش زبردستی است نام و نشانت نه و دامن کشان می گذری بر همه نام و نشان پست و بلند از کرمت بهره مند با تو یکی نسبت پست و بلند با همه چون جان به تن آمیزناک پاک ز آلایش ناپاک و پاک چشم مشبه ز جمال تو کور عقل منزه ز کمال تو دور ناقه تنزیه چو تنها فتاد پای ز معموره به صحرا نهاد حادی تشبیه چو محمل براند رفت به معموره و در گل بماند ای ز تو معموره و صحرا همه بود تو هم بی همه هم با همه در تو نیند این دو صفت جز به هم چون ننمایند تجاوز به هم هست ز تنزیه تو تشبیه تو نیست جز این غایت تنزیه تو نور بسیطی و غباریت نی بحر محیطی و کناریت نی نیست کناریت ولی صد هزار گوهرت از موج فتد بر کنار موج تو بود آن که شدی جلوه گر در خود و بر خود به هزاران صور در تتق ذات تو هر سر که بود روی در آیینه علمت نمود صورتشان عکس نما شد ز ذات ذات ز تکرار صور شد ذوات انجمن جمع همه عالم است رونق آن انجمن از آدم است با تو خود آدم که و عالم کدام نیست ز غیر تو نشان غیر نام گرچه نمایند بسی غیر تو نیست درین عرصه کسی غیر تو کیست به پیدایی تو در جهان مانده ز پیدایی خویشی نهان تو همه جا حاضر و من جا به جای می زنم اندر طبلت دست و پای چون فتم از پای مرا دستگیر انت نصیری و الیک المصیر # جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۶ - مناجات سیم متضمن اشارت به آنکه موجب غفلت آدمی از نور شهود او دوام فیض و استمرار وجود اوست و اگر فرضا یک لحظه آن فیض منقطع شدی همه کس بر آن معنی مطلع گشتی ای ز وجود تو نمود همه جود تو سرمایه بود همه مبدع نوی و کهن ما تویی هست کن و نیست کن ما تویی کارگرانند درین کارگاه ز آتش لا سوخته در لااله نیست ز لا مخلصی الا تو را حکم تبارک و تعالی تو را فیض نوالت چو پیاپی رسد کس به شناسایی آن کی رسد در خم این دایره هزل و جد ضد متبین نشود جز به ضد از عدم انوار قدم بازگیر از رقم لوح قلم بازگیر سبحه بکش از کف روحانیان رخنه فکن در صف نورانیان از سر کرسی بفکن عرش را خوان پی کرسی نهیش فرش را پایه کرسی به زمین بر فرو گرد مذلت بنشین گو بر او زلزله در گنبد اخضر فکن یک دو سه قاروره به هم در شکن منطقه بگشا ز میان فلک تیر بیفکن ز کمان فلک بازگشا عقد ثریا ز هم ساز جدا پیکر جوزا ز هم گاو چرا خورده این مرغزار شیر جهان خوار فنا را سپار قطع کن از داس اجل خوشه اش ساز پی راه فنا توشه اش باغ عناصر که زمینش خوش است آب گوارنده هوا دلکش است هست گلی رسته در او آتشین غنچه آن گلشن چرخ برین یار بر این باغ ز انجم تگرگ در هم و بر هم شکنش شاخ و برگ خاصترین میوه آن کادمیست لذتش از چاشنی محرمیست پخته و خامش همه بر خاک ریز بر سرش از باد اجل خاک بیز تا همه دانند که صانع تویی مبدع این جمله بدایع تویی هستی و پایندگی از توست و بس مردگی و زندگی از توست و بس جز تو کسی نیست به ملک قدم کز لمن الملک فرازد علم جامی اگر نیست ز بخت نژند چون علم خسرویش سربلند از علم فقر بلندیش ده زیر علم سایه پسندیش ده # جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۷ - مناجات چهارم در التجا و اعتصام به ذوالجلال والاکرام و طلب توفیق در تحقیق این مقصد و مرام ای ز کرم چاره گر کارها مرهم راحت نه آزارها روشنی دیده بینندگان پردگی پرده نشینندگان عقده گشاینده هر مشکلی قبله نماینده هر مقبلی توشه نه گوشه نشینان پاک خوشه ده دانه فشانان خاک بازوی تأیید هنرپیشگان قبله توحید یک اندیشگان شانه زن زلف عروس بهار مرسله بند گلوی شاخسار از نم لطفی که هوا ریخته عقد در از گوش گل آویخته در دل محرم ز جمالت چراغ سیه محروم ز تو داغ داغ طاعت تو نغزترین پیشه ای فکرت تو مغز هر اندیشه ای پای طلب راه گذار از تو یافت دست توان قوت کار از تو یافت بلکه تویی کارگر راستین دست همه دست تو را آستین تا نکنی تو نتوانیم ما گر ندهی تو چه ستانیم ما نیست درین کارگاه گیر و دار جز تو کسی کاید ازو هیچ کار روی عبادت به تو آریم و بس چشم عنایت ز تو داریم و بس در کف ما مشعل توفیق نه ره به نهانخانه تحقیق ده اهل دل از نظم چو محفل نهند باده راز از قدح دل دهند رشحی ازان باده به جامی رسان رونق نظمش به نظامی رسان پست چو خاکست بریز از نوش جرعه ای از بزمگه خسروش قافیه آنجا که نظامی نواست بر گذر قافیه جامی سزاست بر سر خسرو که بلند افسر است از کف درویش گلی در خور است این نفس از همت دون من است وین هوس از طبع زبون من است ورنه از آنجا که کرم های توست کی بودم رشته امید سست صد چو نظامی و چو خسرو هزار شایدم از جام سخن جرعه خوار بر همه در شعر بلندیم بخش مرتبه شرع پسندیم بخش پایه نظمم ز همه بگذران خاصه به نعت سر پیغمبران # جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۸ - نعت اول منبی از تقدم حقیقت وی بر همه حقایق امکانی به حسب مرتبه و وجود روحانی صلی الله علیه و سلم اختر برج شرف کاینات گوهر درج صدف کاینات جنبش اول ز محیط قدم سلسله جنبان وجود از عدم کلک عنایت چو رقم ساز کرد از همه پیش این رقم آغاز کرد مطلع دیباچه این ابجد است پیشترین حرف که در احمد است نقطه وحدت چو قد افراخته از پی احمد الفی ساخته کرده چو قطر آن الف مستقیم دایره غیب هویت دو نیم نیمی از آن قوس جهان قدم قوس دگر ممکن رو در عدم بر هدف انداخته از دست پاک زین دو کمان تیر زهی شست پاک صدرنشین اوست درین پیشگاه کنت نبیا بود آن را گواه بود ز رخ شمع نبوت فروز آب ندیده گل آدم هنوز رفعت ازو منبر افلاک را رونق ازو خطبه لولاک را جز پی آن شاه رسالت مآب چرخ نزد خیمه زرین طناب جز پی آن شمع هدایت پناه ماه نشد قبه این بارگاه تا نه فروغ از رخش اندوختند مشعله مهر نیفروختند تا نه نظر بر قدش انداختند قایمه عرش نیفراختند خنده او جان به جهان در دمید منصب احیا به مسیحا رسید برق وی از وادی موسی بجست لمعه نور آمد از آنش به دست قامت طوبی ز قدش سایه ایست سدره ز کاخ شرفش پایه ایست رشحه جام کرمش سلسبیل مرغ هوای حرمش جبرییل نور مبین ناصیه پاک او حبل متین حلقه فتراک او تا زندش در خم فتراک دست عرش برین بر سر کرسی نشست او چه خور و صبح ویست آفتاب صبح ز خورشید بود نور یاب گر نه فروغی ز رخش تافتی صبح وی این نور کجا یافتی هست درین دایره رسمی درست تابش مهر از پس و صبح از نخست نورفشان اوست چه پیش و چه پس منبع انوار همین اوست بس جامی از آلایش خود دور باش ذره صفت غرقه این نور باش # جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۹ - نعت دوم در صفت معراج که از آسمان رسالت وی پایه ایست بس بلند و از آفتاب جلالت وی سایه ایست بس ارجمند یک شبی از صبح دل افروزتر وز شب و روز همه فیروزتر طره او نافه دولت گشای غره او نور سعادت فزای بارقه لطف درافشان در او ابر عنایت گهر افشان در او خواجه که آمد دو جهان بنده اش کرد مدد دولت پاینده اش عشق رگ جانش کشیدن گرفت دل پی جانانش طپیدن گرفت بر مژه از اشک ره خواب زد راه طلب از ز سرشک آب زد چون نم آن ابر کرامت نثار باز نشاند از ره مقصد غبار قاصدی از کشور نورانیان پاک ز آلایش ظلمانیان آمد و آورد براقی چو برق پیکری از نور قدم تا به فرق اوج سپر همچو شهاب اشهبی چرخ ممر همچو قمر کوکبی رفتن او جستن تیر از کمان جستن او حجت طی مکان پیش نرفته نظر از گام او بود به هم جنبش و آرام او گفت که ای ساقی ابرار خیز جرعه بر این گنبد دوار ریز ساخته ای عرش برین فرش را فرش قدم کن چو زمین عرش را راهرو راسترو ماغوی رهبر روشن نظر ماطغی خلعت اسری به برانداخته جامه شب رفتن ازان ساخته پای درآورد به پشت براق خواند بر آفاق که هذا فراق تافت ز بیت الحرم او را لگام زد به طواف حرم قدس گام بود ازو گام نهادن همان در حرم قدس ستادن همان باز از آنجا کمر عزم جست روی سفر کرد به قصر نخست شد به در خانه ماه آفتاب یافت به یک حلقه زدن فتح باب رفت در آن خانه به صد عز و ناز خانه نشینان به هزاران نیاز سجده کنان بوسه به پایش زدند طبل دعا کوس ثنایش زدند کای به درت ملک و ملک ملتجی جیت الینا و لنعم المجی آمدی و آمدنت بس خوش است دیدن روی تو عجب دلکش است خاک رهت بر سر ما تاج باد هر شب عمرت شب معراج باد خانه به خانه به همین رسم و راه سایه طوبی شدش آرامگاه باز برافراخت از آنجا لوا رو به سراپرده ثم استوی همنفسش زد نفس لو دنوت زو شرف همنفسی گشت فوت پای ازان پایه فراتر نهاد عرش به زیر قدمش سر نهاد خرقه تن را ز تن جان فکند بر کتفش خلعت احسان فکند آن که ازین خرقه مجرد شده جاذبه شوق یکی صد شده خیمه برون زد ز حدود و جهات پرده او شد تتق نور ذات تیرگی هست ازو دور گشت پردگی پرده آن نور گشت کیست کزان پرده شود پرده ساز زمزمه ای گوید ازان پرده باز هست ز پرده بدر این گفت و گوی به که شود مختصر این گفت و گوی خواجه در آن پرده چو دید آنچه دید وانچه نیاید به زبان هم شنید یافت اجازت که ز اقلیم راز راحله راند به حریم مجاز کرد گذر بر صف افلاکیان شد ز تواضع شرف خاکیان آمد و بر ریگ حرم بسترش گرم هنوز از تن جان پرورش چون طلبیدند ازان گنج پاک بهره خود خانه خرابان خاک در دل هر خانه خرابی که خواست ریخت نصیبی به نصابی که خواست بود به یک لحظه در آن نیمه شب آمدن و رفتن او ای عجب بود بلی نور زمین و آسمان در سفر نور نگنجد زمان عالم ازان نور بود مستنیر دست بزن جامی و دامانش گیر بو که از آنجا به ضیایی رسی راه بیابی و به جایی رسی # جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۱۰ - نعت سیم منبی از بعض معجزات وی که از حد عد متجاوز است و نطاق نطق از احاطه به آن عاجز ای ز تو شق خرقه ماه منیر پیش تو مهر آمده فرمان پذیر قصر نبوت به تو چون شد بلند کسر به مقصوره کسری فکند چتر فرازنده فرقت سحاب سایه نشین چتر تو را آفتاب سایه ندیدت به زمین هیچ کس نور بود سایه خورشید و بس جانت ز آلایش تن پاک بود سایه نینداخت بر این خاک تود دیده تو هم ز پس و هم ز پیش دیده چو چشم همه عالم ز پیش روحی و غایب نه ز تو هیچ سوی در نظرت هست یکی پشت و روی شمعی و نور از تو رسد جمع را پشتی و رویی نبود شمع را سنگ سیه در کف تو سبحه سنج دل سیهان را شده آن سبحه رنج بحر کرم موج زن از مشت تو مقسم آن فرجه انگشت تو گرسنه و تشنه هزاران هزار گشته ازان جرعه کش و لقمه خوار نخل که بودش به زمین سخت پای جست به فرموده امرت ز جای کرد به هر سو که تو خواندی خرام ساخت به هر جا که تو گفتی مقام بر در غاری که گذار تو بود وز طلب خصم حصار تو بود پرده چرا بافت یکی جانور بیضه برای چه نهاد آن دگر تا نرسد زخمی از اهل خلاف آمدت این بیضه گر آن درع باف مایده کان نیم شبیت آمده روزیی از خوان ابیت آمده یطعمنی طعمه و یسقینی آب اینت گوارنده طعام و شراب چون لب تو لقمه ز بزغاله کرد لقمه به زیر لب تو ناله کرد گفت که آلوده به زهرم مخور گرچه برد تلخی زهر این شکر قبضه ریگی که فشاندی ز کف شد بصر بی بصرانش هدف سرمه صفت نور بصر را کفیل بود که شد در نظر خصم میل جامی عاجز که نواساز توست بسته لب از نکته اعجاز توست گرچه گهروار چو تیغ آمده ست بلکه گهربار چو میغ آمده ست خواست به نعتت گهری تابناک ریخت ز رویش خوی خجلت به خاک # جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۱۱ - نعت چهارم در اقتباس نور و التماس حضور آن حضرت صلی الله علیه و سلم ای به سرا پرده یثرب به خواب خیز که شد مشرق و مغرب خراب رفته ز دستیم برون کن ز برد دستی و بنمای یکی دستبرد توبه ده از سرکشی ایام را باز خر از ناخوشی اسلام را مهد مسیح از فلک آور به زیر رایت مهدی به فلک زن دلیر کاله دجال بنه بر خرش رو به بیابان عدم ده سرش افسر ملک از سر دونان بکش دامن دولت ز زبونان بکش باز پسان را فکن از پیشگاه داد ستم کش ز ستم کیش خواه خامه مفتی که چو انگشت آز شد ز پی لقمه ربایی دراز دست سیاست بکش و بشکنش همچو نی اندر بن ناخن زنش واعظ پر گو که به پستیست بند پایه خود کرده ز منبر بلند چون نه بزرگ است ز شرعش سخن منبر او بر سر او خرد کن صومعه را قاعده تازه نه رخت خرابات به دروازه نه بدعتیان را ره سنت نمای عزلتیان را در عزت گشای خرقه تزویر به صد پاره کن جان مزور ز تن آواره کن شعله فکن خرمن ابلیس را مهره شکن سبحه تلبیس را گنج تو در خاک نهان دیر ماند نور تو غایب ز جهان دیر ماند پرتو روی تو که هست آفتاب بود ازو کشور دین نور یاب برق فراقت چو جهانسوز شد مشعل یارانت شب افروز شد مشعلشان چرخ چو بی نور کرد صبح هدی را شب دیجور کرد ظلمت بدعت همه عالم گرفت بلکه جهان جامه ماتم گرفت کاش فتد ز اوج عروجت رجوع باز کند نور جمالت طلوع دیده عالم به تو روشن شود گلخن گیتی ز تو گلشن شود دولتیان از تو علم برکشند ظلمتیان رو به عدم در کشند جامی از آنجا که هوادار توست روی تو نادیده گرفتار توست گر لب جانبخش تو فرمان دهد بر قدمت سر نهد و جان دهد # جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۱۲ - نعت پنجم در ادب ضراعت امیدواران و طلب شفاعت گناهکاران ای عربی نسبت امی لقب بنده تو هم عجم و هم عرب رشک خوری تافته از اوج ناز مغرب تو یثرب و مشرق حجاز گرد سرت ابطحی و یثربی خاک درت مشرقی و مغربی تیغ عرب زن که فصاحت تو راست صید عجم کن که ملاحت تو راست گر به قلم غالیه سا نیستی یا به خط انگشت نما نیستی صبح تو گو دود چراغی مدار باغ تو گو پای کلاغی مدار چون ز تو خوانند و نویسند هم گر تو نخوانی ننویسی چه غم از تو سیه راست سفیدی امید به که سیاهی ننهی بر سفید خواندنت این بس که سخن رانده ای دور روان را به خدا خوانده ای گوش جهان گاه خدا خوانیت درج گهر شد ز سخنرانیت گر شبهی ماند ازین درج دور یا شرری ندهد ازین برج نور زان نسزد تهمتی این درج را زان نرسد ظلمتی این برج را لعل لبت چون شکر افشان کند کشور جان را شکرستان کند طوطی طبعم که ثناخوان توست در هوس یک شکر افشان توست خار جفا ریخت به راهم گناه لب بگشا عذر گناهم بخواه تا که کنم تازه ثناخوانیی ای شکرستان شکر افشانیی تا فتد این بار ز گردن مرا بوی رهایی رسد از من مرا رسته ز خود بوسه به خاکت دهم رو به در روضه پاکت نهم خاطر گویا و زبانی خموش از دل پر جوش برآرم خروش گویمت ای خواجه فقیریم بین عجز و نگونساری و پیریم بین شد الفم لام ز غم های ژرف گوش کن از حال من این یک دو حرف آمده ام با همه آلایشی منتظر بخشش و بخشایشی دایره کش کردم از انگشت دست تا نهدم دور فلک پشت دست گرددم آن دایره حصن امان از خطر چرخ و خطای زمان از همه آفات نشینم سلیم بر در بار تو چو جامی مقیم # جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۱۳ - در منقبت قطب الطریق غوث الخلایق خواجه بهاء الملة والدین محمد البخاری المعروف به نقشبند قدس الله تعالی سره در خم این دایره نقش بند چند شوی بند به هر نقش چند نقش رها کن سوی بی نقش رو دیده به هر نقش چه داری گرو نقش چو پرده ست و تو ز افسردگی مایل پرده شد از پردگی برفکن از پردگی این پرده را گرم کن از وی دل افسرده را رستن ازین پرده که بر جان توست بی مدد پیر نه امکان توست وان گهر پاک نه هر جا بود معدن آن خاک بخارا بود سکه که در یثرب و بطحا زدند نوبت آخر به بخارا زدند از خط آن سکه نشد بهره مند جز دل بی نقش شه نقشبند خواجه بسته ز سر بندگی در صف صفوت کمر بندگی تاج بها بر سر دین او نهاد قفل هوا از در دین او گشاد قطب یقین نقطه توحید او خلعت دین خرقه تجرید او سر فنا را کس ازو به نگفت در بقا را کس ازو به نسفت اول او آخر هر منتهی زآخر او جیب تمنا تهی سایه او را قدم فرش سای پایه او را به سر عرش پای صورت او راست به میزان شرع جان وی و زندگی از جان شرع حق طلبان را به نظرهای خاص داده ز اندیشه باطل خلاص هر که بدان گنج عنایت رسید رخت بدایت به نهایت کشید راهنمای سفر اندر وطن خلوتی دایره انجمن کم زده بی همدمی هوش دم در نگذشته نظرش از قدم بس که ز خود کرده به سرعت سفر باز نمانده قدمش از نظر وقت توجه شده خم چون کمان از چله خلوتیان بر کران بین که چه سان کرده دو صد قافله صید کمانی و کمان بی چله چون ز نشان ها به عیان آمده محو نشانهاش نشان آمده یافته در طی مقامات خویش بی صفتی را صفت ذات خویش سلسله نسبت پیران او عروه وثقای اسیران او افکند آوازه آن سلسله در صف شیران جهان زلزله سفله که نامش به حقارت برد نام خود از لوح بصارت برد دیده خفاش بود روز کور ور نه ز خورشید نبودی نفور طایر روحش که ازین کهنه دام سدره نشیمن شد و طوبی مقام باد به فرخنده مقر مستقر عند ملیک صمد مقتدر # جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۱۴ - در دعای دولتخواهی جناب ارشاد پناهی خواجه ناصرالدین عبیدالله ادام الله تعالی ظلال ارشاده علی مفارق الطالبین الی یوم الدین زد به جهان نوبت شاهنشهی کوکبه فقر عبیداللهی آن که ز حریت فقر آگه است خواجه احرار عبیدالله است روی زمین کش نه سر و نی بن است در نظرش چون روی یک ناخن است یک روی ناخن که به دست آمدش کی به ره فقر شکست آمدش لجه بحر احدیت دلش صورت کثرت صدف ساحلش باشد از آن لجه ناقعر یاب قبه نه توی فلک یک حباب داده چو نم کلک گهر ریز را شست ستمنامه چنگیز را خامه او کرده ز نسخ رقاع محو خط نامه ظلم از بقاع رقعه او نور ده هر سواد بقعه او ثانی خیرالبلاد تاجوران حلقه به گوش درش یافته فر از رخ فرخ فرش از لب شیرین چو شکر ریخته قوت روان با شکر آمیخته گشته ملایک مگس خوان او راتبه خوار از شکرستان او حلقه اصحاب که گرد ویند بهره ور از وارد ورد ویند دایره جمع هر امنیت است مرکز آن نقطه جمعیت است هست به آن کعبه صدق و صواب نسبتشان سلسله زر ناب تا ابد آن سلسله نگسسته باد گردن ایام بدان بسته باد # جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۱۵ - در فضیلت مطلق سخن که در فضیلت وی سخن مطلقا نیست پیشترین نفحه باغ سخن هست نسیم چمن آرای کن صبحدم آن نفحه چو برخاسته ست خشک و تر این چمن آراسته ست زان نفس اول قلم سرزده سر ز نیستان عدم بر زده گرچه قلم داد سخن داده است بی سخن او هم ز سخن زاده است چون ز سخن زاد سخن در گرفت پرده ازین راز سخن برگرفت هست سخن پرده کش رازها زنده کن مرده آوازها نغمه خنیاگر دستانسرای مرده بود بی سخن جان فزای چون به سخن یار شود ساز او جان به حریفان دهد آواز او هر که نفس را کند اثبات جان جز سخن خوش نبود جان آن هست نفس قالب و جانش سخن این نفس از زنده دلان گوش کن گرچه سخن هست گرههای باد در گرهش بین گهر صد گشاد هر گره از وی گهری بلکه به بسته در آن گوهر دیگر گره حرفی اگر زیر شود یا زبر نیست گره پیش خرد جز گهر نیست سخن بسته این صوت و حرف مرغ سخن راست نوایی شگرف هر چه فتد سری ازان در دلت معنی نو گردد ازان حاصلت پیش سخندان سخن است آن همه جان سخن را چو تن است آن همه لاجرم آنان که ز کار آگهند گفته جهان را کلمات اللهند زانکه به آن منهی غیب از درون می دهد اسرار نهانی برون مطرب خوش لهجه به آن در نواست گنبد فیروزه ازان پر صداست خیز و به گلزار درون آ یکی نرگس بینا بگشا اندکی از پی گوشی که کند فهم راز بین دهن گل چو لب غنچه باز سوسن آزاد و زبان در زبان مرغ سحر خیز و فغان در فغان کاشف اسرار و معانی همه عرضه ده گنج نهانی همه این همه خود هست ولی ز آدمی کس نزده پیش در محرمی کشف حقایق به زبان وی است حل دقایق ز بیان وی است چنگ سخن گرچه بسی ساز یافت از دم او نغمه اعجاز یافت زر سخن را چو نمودم عیار از سخن زر چه کشم بار عار چون فلک ار زانکه ترازو نهی زر مه و مهر به یک سو نهی پله دیگر صدف در کنی وز سخن همچو درش پر کنی زر سبک پایه شود چرخ سای در گرانمایه نجنبد ز جای جامی اگر هست تو را گوهری پای شد آمد بکش از هر دری بر زر هر سفله منه چشم آز همچو صدف با گهر خود بساز # جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۱۶ - در فضیلت کلام موزون که هر نوع از آن بحریست مشحون به لآلی مکنون و جواهر گوناگون ای پر از آوازه کوس سخن شاهد جانهاست عروس سخن طرفه عروسی که ز زیور تهی آید ازو دلبری و دل رهی چون که به زیور شود آراسته طعنه زند بر مه ناکاسته چون گهر نظم حمایل کند غارت صد قافله دل کند چون کند از قافیه خلخال پای پای خردمند بلغزد ز جای چون ز دو مصراع کند ابروان رخنه شود قبله پیر و جوان معنی رنگین چو کشد غازه اش باغ شود دل ز گل تازه اش من که ز هر شاهد و می زاهدم عمر تلف کرده این شاهدم عقد حمایل که به بر جلوه داد عقده صبر از رگ جانم گشاد دل که گرانمایه ز اقبال اوست طوق کش حلقه خلخال اوست ابروی او گرچه نه پیوسته است راه خلاصی به رخم بسته است ماشطه کآرایشش آغاز کرد غازه ز خون جگرم ساز کرد روز و شب آواره کوی ویم شام و سحر در تک و پوی ویم شب که مرا دل سوی او رهبر است کرسیم از زانوی و پای از سر است از مدد همت والای خویش بر سر کرسی چو نهم پای خویش باز کشم پای ز دامان فرش سر بدر آرم ز گریبان عرش جامه جسم از تن جان برکشم خامه نسیان به جهان در کشم بلکه ز جان نیز مجرد شوم جرعه کش باده سرمد شوم باده ز جام جبروتم دهند نقل ز خوان ملکوتم نهند ساقی سلسال دهم سلسبیل مطربم آواز پر جبرییل ساقی و مطرب به هم آمیخته نقل معانی همه جا ریخته بهره چو برگیرم ازان بزمگاه از پی رجعت کنم آهنگ راه هر چه دهد دستم ازان خوان پاک زله کنم بهر حریفان خاک بر طبق نظم به دست ادب بر نمطی دلکش و طرزی عجب پرده ز تشبیه مجازش کنم تحفه هر محفل رازش کنم جامی اگر اهل دلی گوش کن سامعه را بدرقه هوش کن هوش بدین تحفه غیبی سپار تا خردت نام نهد هوشیار # جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۱۷ - در تنبیه سخنوران هنرپرور بر آنچه دربایست شعر است تا مقبول طباع و مطبوع اسماع افتد قافیه سنجان چو در دل زنند در به رخ تیره دلان گل زنند روی چو در قافیه سنجی کنند پشت بر این دیر سپنجی کنند تن بگذارند و همه جان شوند کوه ببرند و سوی کان شوند جان کنی و کان کنی آیینشان صیرفی چرخ گهر چینشان ای که درین کان جگری خورده ای گوهر رنگین به کف آورده ای گوهر این کان همه یکرنگ نیست لؤلؤ عمان همه همسنگ نیست گوهر و لعل از دل کان می طلب هر چه بیابی به ازان می طلب هر که به خس کرد قناعت خسیست به طلبی کن که به از به بسیست ناشده از خوی بدت دل تهی کی رسد از نظم تو بوی بهی هر چه به دل هست ز پاک و پلید در سخن آید اثر آن پلید جیفه چو بندد دهن جوی تنگ آب روان گیرد ازو بوی و رنگ چون گره نافه گشاید نسیم غالیه بو گردد و عنبر شمیم نظم که نسبت به گهر باشدش به ز گهر باشد اگر باشدش لفظ جهان گشته و معنی غریب لیک نه بیگانه ز فهم لبیب قافیه کم یاب چو دیبای چین وزن سبک سنگ چو ماء معین نی رقم کلک تکلف بر او نی کلف داغ تصلف بر او یافته از صنعت و دقت جمال لیک نه بیرون ز حد اعتدال شاهد پرورده به صد عز و ناز بیش به مشاطه ندارد نیاز بر رخش از غالیه مشک سای خوب بود خال ولی یک دو جای خال که از قاعده افزون فتد بر رخ معشوق نه موزون فتد حال جمالش به تباهی کشد روی سفیدش به سیاهی کشد این همه گفتیم ولی زین شمار چاشنی عشق بود اصل کار عشق که رقص فلک از نور اوست خوان سخن را نمک از شور اوست جامی اگر در سرت این شور نیست خوان سخن گر ننهی دور نیست مرد کرم پیشه کجا خوان نهد تا نه ز آغاز نمکدان نهد # جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۱۸ - در کشف پرده از حقیقت دل و در بیان آنکه دل در پهلوی صاحبدل دل شود گلبن جان را که به گل کاشتند آرزوی غنچه دل داشتند چون ز گل آن گلبن تر سر کشید غنچه نو رسته دل بردمید درج در آن غنچه چو اوراق گل هر چه در آفاق چه جزء و چه کل حسن بیان آیت تفضیل او کون و مکان دفتر تفصیل او چرخ فلک وانچه بود در خمش وانچه خرد نام نهد عالمش در سعت دایره دل گم است آن همه چون قطره و دل قلزم است آنکه خدای همه گنجد در او این همه پیداست چه سنجد در او اینکه پس پرده تن پردگیست دستخوش زندگی و مردگیست مظهر اسرار دل آمد نه دل مطرح انوار دل آمد نه دل دل اگر این مهره بود کز گل است فرق بدین مهره ز خر مشکل است لاف خردمندی ازین مهره چند خر هم ازین مهره بود بهره مند هر که بر این مهره چو خر دل نهاد در گرانمایه به خر مهره داد تا نکنی روی به دریا دلی نبودت از گوهر دل حاصلی تا نزنی خیمه به پهلوی پیر همچو دل از دل نشوی بهره گیر هست دلت بیضه و مرغ نکو بی اثر جنبش و پرش در او تا که به جنبش رسد آنگه پرش زیر پر پیر دهش پرورش پیر که باشد شه کون و مکان خواجه داد و ستد کن فکان تخت نشانی ز سرافکندگی تاج سرش خاک در بندگی تن شده چون موی ز بیم و امید مو شده از ظلمت هستی سفید چون مه نو لیک به جهد تمام پشت دو تا کرده به خدمت قیام جیب دلش مشرق انوار غیب نور به کف کرده چو موسی ز جیب زندگی دل چو مسیح از دمش سبزی جان چون خضر از مقدمش طلعت او نور سعادت فشان خلعت او دامن دامن کشان علم یقین برده به چرخش علم کشت وی از عین یقین دیده نم سینه پاکیزه اش از کبر و کین حقه پر گوهر حق الیقین صحبتش اکسیر مس هر وجود همتش ایثار کن بحر جود جامی اگر نقد یقین بایدت جدی و جهدی به ازین بایدت پا بکش از هر چه بود زان گزیر دامن اقبال چنین پیر گیر # جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۱۹ - صحبت اول با پیر روشن ضمیر در تاریکی شب ظن و تخمین و رسیدن مرید به واسطه وی به دولت علم الیقین دوش که چون نور یقین در گمان روز شد اندر تتق شب نهان پرده شب روی زمین را نهفت ظلمت شک نور یقین را نهفت برق هدایت ز سحاب کرم شعله برافراخت علم بر علم چشم گشادند به هم روشنان ظلمتیان را همه چشمک زنان کامشب از آنجا که طلبگاری است نی شب خفتن شب بیداری است چشم من از چشمک شان باز شد دولت بیداریم آغاز شد روشنیی در دل تنگم فتاد تیرگی غفلتم آمد به یاد آه تلهف ز دلم تاب زد اشک تأسف به گلم آب زد سر ز گریبان وفا بر زدم دست به دامان دعا در زدم بهر دعا از گره مشت من بند گشا گشت هر انگشت من دست طلب بر فلک افراختم تیر دعا بر هدف انداختم گفتم کای قبله آزادگان راهنمای ز ره افتادگان صنع تو اکسیری هر جا مسی فضل تو سرمایه هر مفلسی همت دون رونق دینم ببرد ظلمت شک نور یقینم ببرد پیش رهم رهبر دینی فرست بهر شبم شمع یقینی فرست لب ز دعا سیر نگشته هنوز وقت تضرع نگذشته هنوز ناگهم از دور چراغی نمود در دل من نور فراغی فزود پیشتر آمد علم نور گشت زنگ زدای شب دیجور گشت چون علم نور گریبان شکافت طلعت خضرش ز گریبان بتافت خضر چه گویم که چو خضرش هزار بود ز سرچشمه دل جرعه خوار آب خضر آتش سوداش داشت زندگی از باد مسیحاش داشت چشم من القصه چو بر وی فتاد شعله درین خشک شده نی فتاد نور یقینم ز درون برفروخت خار و خس وهم و گمان را بسوخت زود بجستم چو مصلی ز جای همچو مصلاش فتادم به پای روی چو نعلیم به پا سودمش پای ز بس بوسه بفرسودمش دست کرم کرد به فرقم دراز کای سر تو خاک به راه نیاز روی به من کن که حبیب توام نبض به من ده که طبیب توام ره که بدین مرحله ام داده اند خاص برای تو فرستاده اند باز نما علت بیماریت شرح ده اسباب گرفتاریت گفتمش ای خضر مسیحا نفس خضر و مسیحا تویی امروز و بس از قدمت سبزه عیشم دمید وز نفست ذوق حیاتم رسید عین شفا شد ز تو بیماریم به ز صد اطلاق گرفتاریم صحت من دولت دیدار توست شربت من لذت گفتار توست روی تو شد حجت ایمان من نور یقین زد علم از جان من آنچه رسید از تو به جان سقیم باشد ازان حجت و برهان عقیم وانچه شدم از تو به آن ره شناس منتج آن نیست دلیل و قیاس بر من ازین پس غم و باری نماند بر رخ مقصود غباری نماند لیک ازین بیم ز پا اوفتم کز تو مبادا که جدا اوفتم اختر بختم متواری شود صبح یقینم شب تاری شود گفتم که جامی مشو اندیشه ناک چون شدت آیینه اندیشه پاک باش همیشه ز ره دل به من آینه ات دار مقابل به من تا ز فروغی که ز من بر تو تافت دانش تو دید شود دید یافت یافت تو را از تو رهاند تمام جمله یکی یابی و بس والسلام # جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۲۰ - صحبت دوم با پیر صاحب تمکین و روشن شدن چشم مرید به نور عین الیقین صبح که بر حاشیه این چمن زد علم نور فشان نسترن ریخت ازین گلشن فیروزه فام شاخ شکوفه ورق سیم خام باد سحر خیز گل افشان رسید رخت سلوکم به گلستان کشید جلوه گهی یافتم آراسته سوی به سو جلوه گران خاسته بلکه یکی صومعه و بسته صف اهل صفا گرد وی از هر طرف سبزه مصلا ز گیا ساخته گرد به گرد چمن انداخته سبز لباسان به خشوع تمام کرده به بالای مصلا قیام مرغ چمن زمزمه ساز همه کرده ادا ورد نماز همه جسته چنار اشرف اوقات را دست برآورده مناجات را او به مناجات چو تلقین شده بیشتر یاسمین آمین شده گل که به تجرید بود رهنمون نقد خود آورده ز خرقه برون غنچه به تعلیم طریق ادب از سخن و خنده فرو بسته لب کرده بنفشه چو مراقب نشست با قد خم داده سرافکنده پست نرگس اکمه که همه دیده بود گفت چو دیدش نه پسندیده بود دیده جهان بین نشود جز به دوست کور بود هر که نه بینا به اوست مکحله لاله شده سرمه سای میل زمرد به درون داده جای یا به میانش الفی کرده راه گشته پی نفی سوی لااله قمری و بلبل زده راه سماع مستمعان کرده به وجد اجتماع بر دف گل برگ جلاجل شده شاخ ز رقت متمایل شده من به چنین وقت پر از یاد پیر جان و دلی شاد به ارشاد پیر آتش شوقش ز درون شعله کش برده ز من صبر و سکون شعله وش گرد چمن طوف کنان می شدم جامه دران نعره زنان می شدم روی نمود آدمیی با جمال هست نه و نیست نه همچون خیال چشم گشادم به تأمل که کیست وآمدنش سوی چمن بهر چست در دلم افتاد که پیر من است صیقل مرآت ضمیر من است پرده دوری چو شد از پیش دور دیدمش آن موج فشان بحر نور پیش دویدم که سلام علیک روحی و نفسی و فؤادی لدیک گفت جوابی که چو آب حیات داد ز اندیشه مرگم نجات از لمعات رخ و نور جبین چشم مرا ساخت چو دل تیزبین شد مدد نور نظر نور دل گشت بصیرت به بصر متصل آنچه دل از پیش بدانسته بود پیش بصر جمله هویدا نمود دید که عالم ز سمک تا سما نیست بجز واجب ممکن نما هستی واجب یکی آمد به ذات هست تعدد ز شیون و صفات کثرت صورت ز صفات است و بس اصل همه وحدت ذات است و بس بحر یکی موج هزاران هزار روی یکی آینه ها بی شمار دیده چو شد بهره ور اینسان ز پیر گفتمش ای خواجه روشن ضمیر دیده ز یمن نظرت یافتم وز همه با یمن ترت یافتم آنچه مرا زابر نوالت رسید سبزه ز باران بهاری ندید وانچه ز مهرت به دل و دیده تافت ذره ز خورشید درخشان نیافت مدح تو نی حوصله چون منیست منقبت جان نه حد هر تنیست گفت که جامی تو کجایی هنوز باش که تا صبح تو آید به روز راه سلوک تو به پایان رسد دانش و دید تو به وجدان رسد فارغ ازین چشم و دل و جان شوی هر چه بدیدی به یقین آن شوی # جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۲۱ - صحبت سیم با پیر حقیقت بین و یافتن مرید گوهر مقصود از حقه حق الیقین چاشت که خورشید علم برفراشت ظلمت سایه به زمین کم گذاشت هر علم از سایه فزاید پناه جز علم خور که بود سایه کاه خنجر زرین چو کشید از شکوه سایه شد از دشت گریزان به کوه چهره چو افروخت ز نیلی تتق زیب دگر یافت افق تا افق سایه ظلمت ز میان دور شد ظلمت سایه همگی نور شد من به چنین روز ز ادبار خویش تیره چو سایه پس دیوار خویش تنگ شده بر دل من شهر و کوی طوف کنان تافتم از شهر روی پای نهادم به تماشا و گشت رخت کشیدم سوی صحرا و دشت عاقبتم گشت به دشتی کشید کش نه کران بود نه پایان پدید بادیه ای پهن چو صحن امل دور چو از دیده غافل اجل بس که سر افراخته زو گردباد خیمه گردون شده ذات العماد صد گله گورش ز یمین و یسار صد رمه آهوش به هر مرغزار هرگز از آسیب شکارافکنان آهو و گورش نشده تگ زنان بهر رهایی ز سگ تیر تاز روبهش از حیله گری رسته باز آنچه در او خواب برد ز اضطراب دیده خرگوش ندیده به خواب کنده ددانش همه دندان آز از جگر خویش شده طعمه ساز بود عجب بادیه ای دلگشای شوق در او قوت پای آزمای در هوس پیر دمی می زدم در طلب وی قدمی می زدم سیر من آخر به مقامی رسید کز طرفی مژده کامی رسید در پی آن کام شدی گام زن نایره در خرمن آرام زن تا به فلک رنگ یکی سبزه زار گرد چو خورشید یکی چشمه سار بر لب آن چشمه وضو کرد پیر نورفشان چهره چو بدر منیر سبق نمودم به دعا و سلام پیش گرفتم سبق احترام گوش کرامت به خطابم نهاد درج حقیقت به جوابم گشاد لطف جوابش چو نسیم بهار بند گشاد از دل من غنچه وار کرد چو آن بندگشایی مرا داد ز هر بند رهایی مرا رشته من از گره قید رست بر گرهم گوهر اطلاق بست قطره ناچیز به بحر آرمید هستی خود را همگی بحر دید در صور بحر چو موج و بخار یافت همه جلوه خویش آشکار چون پی گوهر سوی دریا شتافت هیچ گهر جز گهر خود نیافت چون به تماشا سوی خود بنگریست هیچ ندانست که جز بحر چیست جامی اگر زانکه زدی دست و پا تا که بدین بحر شدی آشنا غرقه بحر آمده غواص شو طالب در و گهر خاص شو در دل اگر شعله حالیت هست لایق آن حسن مقالیت هست سوخته شعله حالات باش ساخته شرح مقالات باش # جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۲۲ - مقاله اول در آفرینش عالم که آینه جمال نمای اسماء و صفات آفریننده است سبحانه و تعالی شاهد خلوتگه غیبت از نخست بود پی جلوه کمر کرده چست آیینه غیب نما پیش داشت جلوه نمایی همه با خویش داشت ناظر و منظور همو بود و بس غیر وی این عرصه نپیمود کس جمله یکی بود و دویی هیچ نه دعوی مایی و تویی هیچ نه بود قلم رسته ز زخم تراش لوح هم آسوده ز رنج خراش عرش قدم بر سر کرسی نداشت عقل سر نادره پرسی نداشت دایره چرخ به صد دخل و خرج بود به مطموره یک نقطه درج سلک فلک ناظم انجم نبود پشت زمین حاصل مردم نبود نطفه آبا به مضیق جهات بود مصون از رحم امهات بود درین مهد فرو بسته دم طفل موالید به خواب عدم دیده آن شاهد نابود بین معنی معدوم چو موجود بین گرچه همی دید در اجمال ذات حسن تفاصیل شیون و صفات خواست که در آینه های دگر بر نظر خویش شود جلوه گر در خور هر یک ز صفات قدم روی دگر جلوه دهد لاجرم روضه جانبخش جهان آفرید باغچه کون و مکان آفرید کرد ز هر شاخ و گل و برگ و خار جلوه او حسن دگر آشکار سرو نشان از قد رعناش داد گل خبر از طلعت زیباش داد غنچه سخن از شکرش کرد ساز قفل ز درج گهرش کرد باز سبزه به گل غالیه تر سرشت پیش گل اوصاف خط او نوشت شد هوس طره او باد را بست گره طره شمشاد را نرگس جماش به آن چشم مست زد ره مستان صبوحی پرست فاخته با طوق تمنای سرو زد نفس شوق ز بالای سرو بلبل نالنده به دیدار گل پرده گشا گشت ز اسرار گل کبک دری پایچه ها بر زده زد به سر سبزه قدم سرزده قمری بنهاده به شمشاد دل سوخت به داغ غم او شاد دل مرغ سحر ساخت به ناز و عتاب در نظر نرگس بسیار خواب حسن ز هر جا که زد القصه سر عشق شد از جای دگر جلوه گر حسن ز هر چهره که رخ بر فروخت عشق ازان شعله دلی را بسوخت حسن به هر طره که آرام یافت عشق دلی آمده در دام یافت حسن ز هر لب که شکر خنده کرد عشق دلی را به غمش بنده کرد حسن جز از عشق نگیرد غذی عشق هم از وی نگریزد بلی قالب و جانند به هم حسن و عشق گوهر و کانند به هم حسن و عشق از ازل این هر دو به هم بوده اند جز به هم این راه نپیموده اند هستی ما هست ز پیوندشان نیست گشاد همه جز بندشان حسن و کس از عشق گرفتار نی جنس نفیس است و خریدار نی # جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۲۳ - حکایت شیخ روزبهان قدس سره با بیوه ای که میوه دل خود را شیوه مستوری می آموخت روزبهان فارس میدان عشق فارسیان را شه ایوان عشق پیش در پرده سرایی رسید از پس آن پرده صدایی شنید کز سر مهر و شفقت مادری گفت به خورشید لقا دختری کای به جمال از همه خوبان فزون پای منه هر دم از ایوان برون ترسم از افزونی دیدار تو کم شود اندوه خریدار تو نرخ متاعی که فراوان بود گر به مثل جان بود ارزان بود شیخ چو آن زمزمه را گوش کرد سر محبت ز دلش جوش کرد بانگ برآورد که ای گنده پیر از دلت این بیخ هوس کنده گیر حسن نه آنست که ماند نهان گرچه بود پرده جهان در جهان حسن که در پرده مستوری است زخم هوس خورده منظوری است تا ندرد چادر مستوریش جا نشود منظر منظوریش جلوه که هر لحظه تقاضا کند بهره دلی دان که تماشا کند تا ز غم عشق چو شیدا شود کوکبه حسن هویدا شود جامی اگر زنده بیننده ای در صف عشاق نشیننده ای سرمه ز خاک قدم عشق گیر زنده به زیر علم عشق میر # جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۲۴ - مقاله دوم در بیان آفرینش آدم که آیینه ذات و مظهر جمعیت اسماء و صفات آفریننده است سبحانه و تعالی پیش که از ابر صفا نم نبود رسته گل صفوت آدم نبود بود جهان یک به یک آیینه ها بلکه سراسر همه گنجینه ها بر سر هر گنج طلسم دگر نقد در او گوهر اسم دگر لیک نشانی ز مسمی نداشت مظهر جمعیت اسما نداشت شاه ازل خواست چنان مظهری چید ز دریای قدم گوهری ساخت دلش مخزن اسرار خویش کرد رخش مطلع انوار خویش هر چه عیان داشت بر او خرج کرد هر چه نهان خواست در او درج کرد شد ز ره صورت و معنی به هم مجمع بحرین حدوث و قدم علم الاسما رقم دفترش خمر طینه صدف گوهرش گونه گندم به ادیمش سپرد نامش از آن روی جز آدم نبرد سایه بر اوج فلک انداختش سجده گه فوج ملک ساختش جز سر فرقت زدگان هر که بود چهره به خاک ره آن پاک بود بزم کرامت ز رخش بر فروخت هر که رخش دید بر آن دیده دوخت چون به رخش چشم همه تیز دید نیل عصی آدم بر وی کشید باز به حالش پی دفع گزند تابشی از تاب علیه اوفکند تیرگی معصیتش دور شد ظلمت نیلش علم نور شد سیر وجودش به لطافت رسید دور کمالش به خلافت کشید کشور اسماء الهی گرفت مملکتی نامتناهی گرفت پرتو او بر زن و بر مرد تافت هر که ازو هر چه طلب کرد یافت آینه ای شد که بر او چشم کس چون نظر انداخت خدا دید و بس بلکه نبود از دل ظلمت زدای شاهد و مشهود در او جز خدای ای به ره دور و درشت آمده وز کمرش پشت به پشت آمده پشت وفا بر گهر او مکن دست جفا در کمر او مکن حیف بود صورت آدم تو را معنی شیطان شده همدم تو را سهل بود جلد کتاب کریم بسته بر افسانه دیو رجیم دلق صفا در بر و زیر بغل کرده نهان دفتر زرق و حیل گرگ دلی صورت یوسف که چه صورت اگر نیست تأسف که چه اصل که معنی است چو بگذاشتی دل به سوی فرع چرا داشتی قدر شناس گهر خویش باش صیرفی سیم و زر خویش باش گر زر خالص شده ای خوش تو را ور نه چه چاره ست ز آتش تو را آتشی از سوز و طلب برفروز هر غش و غلی که بیابی بسوز جوهر دل را ز عرض پاک کن چشم خرد را ز غرض پاک کن دامن جان درکش از آلودگی نیست در آلودگی آسودگی بند ز تن بگسل و آزاده شو نقش دویی دور کن و ساده شو زاد مریدان ره آزادگیست شیوه آیینه دلان سادگیست ساده دلی باش پسندیده ذات پاک ز رنگ صور کاینات تا چو ازین مرحله بیرون شوی همنفس شاهد موزون شوی پیش نگاری شوی آیینه نه کش نبود هیچ ز آیینه به # جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخشِ ۲۵ - حکایتِ مسافرِ کنعانی که به‌رسمِ ارمغانی، آینه‌ای نورانی پیشِ روی یوسف (علیه‌السلام) نهاد یوسف کنعان چو به مصر آرمید صیت وی از مصر به کنعان رسید بود در آن غم کده یک دوستش پرشده ی مغز وفا پوستش ره به سوی مصر جمالش سپرد آینه ای بهر ره آورد برد یوسف ازو کرد نهانی سؤال کای شده محرم به حریم وصال در طلبم رنج سفر برده ای زین سفرم تحفه چه آورده ای گفت به هر سو نظر انداختم هیچ متاعی چو تو نشناختم آینه ای بهر تو کردم به دست پاک ز هرگونه غباری که هست تا چو به آن دیده ی خود واکنی طلعت زیبات تماشا کنی تحفه ای افزون ز لقای تو چیست گر روی از جای به جای تو کیست نیست جهان را به صفای تو کس غافل ازین تیره دلانند و بس جامی ازین تیره دلان پیش باش صیقلی آینه ی خویش باش تا چو بتابی رخ ازین تیره جای یوسف غیب تو شود رونمای # جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۲۶ - مقاله سیم در بیان آنکه آدمیت آدمی نه به صورت ماء و طین است بلکه به سعادت اسلام و دین است و اول ارکان این سعادت اقرار است به کلمتین شهادت ای که در دولت دین کم زنی چند دم از نسبت آدم زنی آدمی آنست که دینی در اوست محو گمان کرده یقینی در اوست گر بود این پیکر گل آدمی زو در و دیوار ندارد کمی بلکه فزون باشد ازو در نمود مهره دیوار به سلک وجود آدمیی پشت بر ایام کن روی به معموره اسلام کن پیش شریعت رو و اسلام سنج می رسد ارکان چو حروفش به پنج رکن نخستش که شهادت بود راه خلاف آمد عادت بود هست دو ره هر دو به هم متصل گام زنان زین دو ره ارباب دل آن یکی اقلیم الهی گشای شد به خدایت ره وحدت نمای وان دگرت گنج فتوت فشان برده به دهلیز نبوت کشان ور به نهایت نگری یک ره است عاقبت هر دو از آن الله است هست یکی ظرف به غایت شگرف ناطقه اش ساخته از صوت و حرف نیست بجز شهد سعادت در او هر الف انگشت شهادت در او دست درین شهد ز عادت بدار چون الف انگشت شهادت برآر بو که ز منشور سعادت نویس یابی ازین شهد یک انگشت لیس خامه به هر صفحه که بنگاردش از مگس نقطه نگه داردش یعنی ازین شهد که صافی فتاد هرکه مگس طبع بود دور باد لام الفش هست درین دیولاخ گردن دیوان هوا را دو شاخ بلکه چو پرگاروش آمد پدید خط عدم گرد دو عالم کشید آلت قطع آمده مقراض وار تا ببری زآنچه نیاید به کار چون ز دو انگشت ویی تیز دست قید تعلق ببر از هرچه هست چرخ که آمد به تو مقراض ده اطلس او در دم مقراض نه تا برد از همت والای تو خلعت توحید به بالای تو شاهد هر جان که بود دلفریب یافته زین خلعت زیباست زیب بیشه توحید درین دامگاه شیردلان را بود آرامگاه شیر دلی روی در آن بیشه کن همدمی شیردلان پیشه کن با همه هم بیشه و هم پیشه باش ی کدل و یک روی و یک اندیشه باش روی در آن کن که تو را روی داد صد در امید به رویت گشاد چشم بر آن نه که ز روز نخست روشنی چشم جهان بین توست دست در آن زن که ازو شد به پای قامت قدرت به فلک فرق سای صانع بی چون که تو را آفرید با تو بگویم که چرا آفرید تا بشناسیش به نعت یکی نی یکیی از کمی و اندکی بل یکیی ز اندک و بسیار بیش صد قدم از اندک و بسیار پیش چون به شناسایی او پی بری پیش نهی پای پرستشگری روی به محراب عبادت کنی کسب سبب های سعادت کنی هرچه کند بنده برون زین دو کار آخر ازآن کار شود شرمسار رخت به سر حد ندامت برد داغ ندامت به قیامت برد شعله زند از دل محنت قرین آتش آنش ابدالآبدین # جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۲۷ - حکایت تیز بصری حسن بصری رضی الله عنه که نکته حکمت حجاج را در ظلمات ظلم او مشاهده نموده از حسن آن بصری نافذ بصر نکته ای آرند عجب مختصر کز دل غفلت زده گر دم فشاند آن نفس پاک که حجاج راند گفت فضولی که نه در بندگی کش پی آن داد خدا زندگی ساعتی از عمر به پایان برد گرچه در آن ملک سلیمان برد شاید اگر داغ به جانش نهند مالش محرومی از آنش دهند پیش وی آید المی جانگداز سوزد ازان حسرت دور و دراز همچو حسن هر که بود هوشمند گوش کند از لب حجاج پند حکمت نو یافته هر جا بود گم شده خاطر دانا بود گرچه بیابد به رهش بی طلب گیردش از خاک به دست ادب گوهر گنجینه جان سازدش در صدف سینه نهان سازدش جامی اگر خلق تو آمد حسن از لب هر ظالم حجاج فن نکته حکمت که رسد گوش کن ظلم رساننده فراموش کن # جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۲۸ - مقاله چهارم در اقامت نمازهای پنجگانه که پنجه طاقت قوی پنجگان تاب مشقت داده اوست و جبین عزت گردن فرازان به خاک مذلت نهاده او ای شده رخنه صف طاعت ز تو مانده تهی سلک جماعت ز تو پنبه غفلت چو تو را بست گوش سود نکردت ز مؤذن خروش نعره او خواب تو را کم نکرد قامت او قد تو را خم نکرد میل نمازت به جوانی نبود پشت دو تا گشته به پیری چه سود پشت چو محراب خمیده تو را روی به قبله نرسیده تو را پنج نماز است به از پنج گنج به که بدین پنج شوی گنج سنج بهر تو پنجاه به پنج آمده طبع تو زین پنج به رنج آمده پنجه خود ساز بدین پنج سخت پنجه ابلیس بدر لخت لخت گر نکنی پنجه بدین رنجه اش کی بودت طاقت سر پنجه اش شیر دلی پنجه ازین پنج کن شاخ هوا را بکن از بیخ و بن شاخ هوا را نشود بیخ سست تا ندهی نم ز طهارت نخست دست بشو بهر تمسک به خیر روی ز پندار توجه به غیر از کف مساح به سر تاج نه پای چو شد شسته به معراج نه تا چو به معراج تو را ره شود دست شیاطین ز تو کوته شود وقت سیاست پی ادبارشان پایه معراج تو بس دارشان دین تو را نیست ستون جز نماز بهر قیامش چو ستون قد فراز پشت تو آندم که ز طاعت دوتاست از پی این خیمه ستونیست راست مسجد تو شد همه جا سنگ و خاک خاک شد از بهر تو چون آب پاک تا ره طاعت بود آسان تو را زان نشود طبع هراسان تو را لیک تو از کاهلی و جاهلی همچو خران مانده در آب و گلی پای امل از گل طینت برآر چشم خرد بر زر و زینت مدار زینت تو بس کمر بندگی تاج تو در سجده سرافکندگی رفته عمر تو رهین فناست دولت آینده که داند که راست شاهد وقت تو همین ساعت است خوبترین زیور آن طاعت است شرم تو بادا که به بالا و پست سجده طاعت بردش هر چه هست تو کنی از سجده او سرکشی به که ازین شیوه قدم در کشی ساق ادب بر زده عرش برین بر در طاعت شده کرسی نشین چرخ فلک خرقه ازرق به بر بسته ز جوزا پی خدمت کمر دوخته شب تا به سحر در رکوع دیده انجم به زمین خضوع سبحه پروین ز کف آویخته اشک ستاره به سحر ریخته ماه زده بر در او کوس مهر مهر به خاک ره او سوده چهر جنبش ارکان به سوی تحت و فوق از کشش اوست به زنجیر شوق کار جماد است پی حی پاک قعده طاعت به مصلای خاک وصف نبات است نمودن قیام بر در قیوم جهان بر دوام هییت حیوان به رکوع است راست دایم از آنست که پشتش دوتاست ور نبود میل سجودش چرا سر به زمین می برد اندر چرا خیز و تو هم برگ تعبد ساز جمع کن این چند عمل در نماز تا ز پریشانی ظاهر بری راه به جمعیت باطن بری جمع نشینی به مقام حضور از خود و از هستی خود بی شعور # جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۲۹ - حکایت کشیدن پیکان از تیر راست رو کیش ولایت کرم الله تعالی وجهه در وقتی که از کشاکش کمان مجاهده بر نشان مشاهده افتاده بود شیر خدا شاه ولایت علی صیقلی شرک خفی و جلی روز احد چون صف هیجا گرفت تیر مخالف به تنش جا گرفت غنچه پیکان به گل او نهفت صد گل محنت ز گل او شکفت روی عبادت سوی محراب کرد پشت به درد سر اصحاب کرد خنجر الماس چو بید آختند چاک به تن چون گلش انداختند غرقه به خون غنچه زنگارگون آمد ازان گلبن احسان برون گل گل خونش به مصلا چکید گفت چو فارغ ز نماز آن بدید این همه گل چیست ته پای من ساخته گلزار مصلای من صورت حالش چو نمودند باز گفت که سوگند به دانای راز کز الم تیغ ندارم خبر گرچه ز من نیست خبردارتر طایر من سدره نشین شد چه باک گر شودم تن چو قفس چاک چاک جامی از آلایش تن پاک شو در قدم پاکروان خاک شو باشد ازان خاک به گردی رسی گرد شکافی و به مردی رسی # جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۳۰ - مقاله پنجم در اشارت به روزه رمضان که نوریست کثیرالفیضان هم روح را شمع انجمن افروز است و هم نفس را برق خرمن سوز ای ز پی طبل شکم همچو نای جمله گلو گشته ز سر تا به پای کار تو از هر چه تصور کنی نیست بجز آنکه شکم پر کنی حرص تو لقمه نه به انصاف زد دایه تو را بهر شکم ناف زد چند کشی رنج شکم از گزاف گر نزدت دایه بدین شیوه ناف ساز چو نافه شکم خویش خشک بو که دمد از نفست بوی مشک نکهت روزه ز لب روزه دار به بود از نافه مشک تتار معده معد کرده پی نان و آب کی شود از قوت روان بهره یاب باطنت از نفس و هوا ممتلی چون رسدت لذت الصوم لی هر چه بدان شرع بشارت ده است از همه حرف انا اجزی به است شعله دوزخ چو شود تیغ زن یا شررش ناوک خذلان فکن روزه گرد آمده در دفترت چون سپر نور کشد در برت حرص و شره دوزخ پر آتش است مهر زدن بر در دوزخ خوش است روزه بود مهر زدن بر درش مهر بزن تا برهی از شرش چون خر کناس ز بس ناخوشی خوی گرفتی به نجاست کشی با من از این نکته چه باشی درشت تو به شکم می کشی و او به پشت ماه نو روزه ببین از افق کابروی حور است ز نیلی تتق می کند ایما که لب از بهر ما مهر کن ای مهر لبت مهر ما لب چو ببندی ز طعام و شراب در حرم مات شود فتح باب طرفه کلیدی که درین تنگنای هاویه بند آمد و جنت گشای سیصد و شصت است تو را روز سال بیش ز کم خواری یکی سی منال گرز تو یابد یک ازین سی شکست حلق ز کفارتت افتد به شصت کرده قضا دین تو را غارت است کت ز ادا روی به کفارت است گرسنگی طعمه خوان رضاست تشنه لبی شربت جام صفاست روزه خاصان نه همین است و بس بلکه بریدن بود از هر هوس هر چه نباید که بجویی مجوی هر چه نشاید که بگویی مگوی چشم مکن باز به نادیدنی گوش بپرداز ز نشنیدنی دست میالای به شغل دغل پای مفرسای به راه امل علم و عمل را ز ریا پاک کن بلکه دل از غیر خدا پاک کن نیست تو را قبله دین جز خدای هیچ مدان هیچ مبین جز خدای هر چه نه ذکر وی ازان دم ببند وانچه پسندش نبود کم پسند وایه نفس است جز او هر چه هست وای تو گر زان نکشی باز دست جستن آن وایه ز بی مایگیست مایه اقبال تو بی وایگیست نفس و هوا گر شرفی داشتی اهل دلش کی به تو بگذاشتی در دل و جان تخم دگر کاشتند لاجرم آن را به تو بگذاشتند # جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۳۱ - حکایت زشت رویی که خریدار کور یافته بود و وجه ناسره خود را در پیش وی می ستود خواست یکی کور زنی زشت روی کینه وری طعنه زنی زشت خوی از شبه اش چهره سیه رنگ تر وز سپرش جبهه پر آژنگ تر گوش کر و پشت کژ و چشم کاژ خامشیش بیهده گفتار ژاژ یک شبی از ناز به آن کور گفت حیف که ماند از تو جمالم نهفت طلعت من خواسته از مه خراج حرف خجالت زده بر لوح عاج نرگس من چشم و چراغ چمن لاله من داغ نه یاسمن از صفت قامت من کوتهی یافته آوازه سرو سهی کور چو افسانه او گوش کرد خون دل از سینه او جوش کرد گفت اگر حال چنین بودیت دولت و اقبال قرین بودیت دامن تو دیده وری داشتی تخم هوایت دگری کاشتی این همه بیننده ز نزدیک و دور کس ننهد آینه در پیش کور چشم من ار کور نبودی چنین تو سر دعوی نگشودی چنین بستگی چشمم از اوصاف تو بر تو گشاده ست در لاف تو جامی اگر نقد کمالیت هست در حجب غیب جمالیت هست بر بصر اهل نظر جلوه ده در نظر بی بصرانش منه ور نه ز همت در انصاف زن خط خطا بر ورق لاف زن # جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۳۲ - مقاله ششم در اشارت به زکات که سرمایه بالش مال و مالش نفس بخل سگال است ای شده زندان درم مشت تو بند بر آنجا ز هر انگشت تو پیش که ایام کند رنجه ات گردش او تاب دهد پنجه ات عیش تو را حال دگرگون کند نقد خود از دست تو بیرون کند خوش بگشا دست چو احسانیان از پی آزادی زندانیان مرد درم زن که درم گرد ساخت ساختنش گرد چرا ورد ساخت گردش ازان ساخت که گردان بود کف به کف از راهنوردان بود نی که به دستت ز خلاف کرم ناخنی از سیم شود هر درم تاش جدا کم کنی از مشت خویش بر صفت ناخن از انگشت خویش ناخن سیمت که به کف حاصل است ناخنه دیده جان و دل است ناخنه از دیده دل بر تراش ور نه به ناخن دل خود می خراش جمع مکن درهم و دینار را سخره مشو شحنه ادبار را ور به مثل جمع شود صرف کن گوش نیوشنده بدین حرف کن هست مبرد که تو را سیبویه گرچه به نحو است مشارالیه هر چه بگوید بز اخفش شوی ریش بجنبانی و دل خوش شوی پیشه کنی از سر جهل شگرف منع دنانیر و دراهم ز صرف صرف همه گرچه نیاید ز تو منع همه نیز نشاید ز تو ده بدر از سیم و زرت آنقدر کآردت از عهده واجب بدر حق چو تو را داد ز دینار بیست بخل به یک نیمه دینار چیست ریخت ز درهم به کنارت دویست پنج چو خواهد ز کناره مایست زین زر و سیم است به باغ نعیم قصر تو را خشت زر و خشت سیم خشت زر پخته ده و سیم خام تا که بود قصر تو فردا تمام ماره مکن زر که شود ماره مار گردنت از مار شود طوق دار چون به گلوی کس ازان ماره هیچ ندهی ازان بین به گلو مارپیچ هر درم سیم که حق فقیر زیر زمین می کنی اش جایگیر بهر جزای تو به روز شمار سرخ چو دینار کنندش زنار گاه به رخ داغ نهندت که هان بهر چه رخ داشتی از وی نهان گاه به پهلو که ز بس بی رهی پهلو ازو بهر چه کردی تهی گاه به پشتت که ز روی درشت بهر چه کردی سوی بیچاره پشت داغ دو روه به تنت لاله وار بس که بسوزند شوی لاله زار جای دگر داغ کند هر درم همچو تو ننهند به بالای هم قدر درم گر بود افزون به فرض طول دهندت به همان قدر و عرض تفرقه کن جمع درم های خویش سینه تهی کن ز الم های خویش داغ جداییش که اینجا کشی بهتر ازان داغ که فردا کشی حیف بود کز پی فرزند و زن داغ نهی این همه بر خویشتن ضامن رزق همه شد کردگار کار خدا را به خدا واگذار # جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۳۳ - حکایت آن صاحب کرم که بر همیان درم از رشته تدبیر پندگویان بند نهاد هر چه دهی از سر انصاف ده قفل عدم بر در اسراف نه بعد شکستن صدف خویش را خوار مگردان خلف خویش را بهره که دیدی ز خداوند خود ساز ذخیره پی فرزند خود تا چه بریزد صدفت زیر خاک بهره ور آید ز تو آن در پاک گفت که دارم سفری دور پیش آنچه به دست است کنم زاد خویش چون بپرد طوطی من زین قفس بهره فرزند خداوند بس دل چو قوی گشت به روزی دهم از پی فرزند چه روزی نهم جامی ازین به غم فرزند خور زرد مکن روی وی از مهر زر زآفت این رهزنش آگاه کن قبله اش الرزق علی الله کن دیده وری خواند به عقل سلیم حرف فنا از ورق زر و سیم خواست درین دایره تیز رو سازدش از نقش بقا سکه نو عقده ز همیان درم برگرفت جلوه به میدان کرم در گرفت بی درمان را درم اندوز ساخت بی کرمان را کرم آموز ساخت هر زر و سیمی که به درویش داد آنچه طلب کرد بسی بیش داد گفت فضولی ز کرم دست تنگ کای شده پیش تو یکی سیم و سنگ # جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۳۴ - مقاله هفتم در اشارت به زیارت بیت الله الحرام که به وادی تگ و پویش در پس هر سنگی سرهنگی سر نهاده و در بوادی جست و جویش در هر بن خاری گرفتاری از پای درافتاده ای ز گلت نا زده سر حب دل مانده ز حب وطنت پا به گل خیز که شد پرده کش و پرده ساز مطرب عشاق ز راه حجاز یکدم ازین پرده سماعی بکن هر چه نه زین پرده وداعی بکن دین تو را تا شود ارکان تمام روی نه از خانه به رکن و مقام ناقه اگر نیست تو را زیر ران بر قدم فاقه روان شو روان گر نبود راحله باد پای راحله از پای کن و در ره آی گر به ادیمت نبود دسترس جلد قدم پای فزار تو بس ته به تهش پشت ز گرد و غبار کرده تهش خار به میخ استوار پاشنه از خنده دهان کرده باز ز آبله ها ریخته اشک نیاز واله و حیرت زده و مستهام خنده زنان گریه کنان می خرام پشت امید تو به خورشید گرم بستر آسایشت از ریگ نرم سایه به فرقت که مغیلان کند به که سراپرده سلطان کند باد مخالف زده در دیده ریگ پای فرو رفته به تفسیده ریگ به که نشینی به مهب شمال پای فرو کرده به آب زلال بانگ حدی بشنو و صورت درای شو چو شتر گرم رو و تیز پای راه وفا می سپر و می گذر بر خسک خشک چو ریحان تر باد به میعاد تعبد رسان رخت به میقات تجرد رسان رشته تدبیر ز سوزن بکش خلعت سوزن زده از تن بکش هر چه بر آن بخیه زدی ماه و سال آی برون از همه سوزن مثال باز کن از بخیه زده جامه جوی بو که تو را بخیه نیفتد به روی گر نه ز مرگ است فراموشیت به که بود کار کفن پوشیت لب بگشا یافتن کام را نعره لبیک زن احرام را موی نشوییده و رخ گردناک سینه خراشیده و دل دردناک رو به حرم کن که در آن خوش حریم هست سیه پوش نگاری مقیم صحن حرم روضه خلد برین او به چنان صحن مربع نشین قبله خوبان عرب روی او سجده شوخان عجم سوی او باد چو در دامنش آویخته غالیه در جیب جهان ریخته تا شکنی شیشه ناموس و ننگ کرده نهان در ته دامانت سنگ باز شکن دامن شبرنگ او دیده جان سرمه کش از سنگ او سنگ سیاهش که ازان کوته است دست تمنات یمین الله است چون تو ازان سنگ شوی بوسه چین بوسه زن دست که باشی ببین بر سر گردون زنی از فخر کوس گر رسدت دولت این دستبوس از لب زمزم شنو این زمزمه کز نم ما زنده دلند این همه سوی قدمگاه خلیل الله آی پا چو نیابی به پی اش دیده سای پای مروت به سوی مروه نه چهره صفوت به صفا جلوه ده تا نشود در عرفاتت وقوف کی شود از راه نجاتت وقوف کبش منی را به منا ریز خون نفس دنی را به فنا کن زبون سنگ به دست آر ز رمی جمار دیو هوا را کن ازان سنگسار چون دل ازین شغل بپرداختی کار حج و عمره به هم ساختی شکر خدا گوی که توفیق داد ره به سوی خانه خویشت گشاد ور نه که یارد که به آن ره برد ورچه شود مرغ به آن ره پرد # جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۳۵ - حکایت علی بن موفق قدس سره و مناجات وی با حضرت حق جل و علا پور موفق که به توفیق حق برد ز هر پیر موفق سبق بادیه کعبه بسی می برید محنت آن راه بسی می کشید روزی از آنجا که دلی داشت تنگ زد به در کعبه سر خود به سنگ گفت خدایا پس هر محنتی سوی من افکن نظر رحمتی راه حج و عمره بسی رفته ام بهر تو نی بهر کسی رفته ام دل به وفای تو گرو بوده ام بی سر و پا در تک و دو بوده ام زین سفرم نیست به کف حاصلی نی سره وقتی نه به سامان دلی هیچ ندانم که مرا حال چیست بخت مرا مایه اقبال چیست شب چو درین درد فرو شد به خواب آمدش از حضرت بی چون خطاب کای به رهم پای ز سر ساخته بر همه زین پای سرافراخته گر نه تو را خواستمی کی چنین دادمیت ره سوی این سرزمین هر که نه مایل به سوی وی شوی سوی خودش راهنما کی شوی حاصلت این بس که تو را خواستم باطنت از شوق خود آراستم ره به سوی خانه خود دادمت بر در هر کس نفرستادمت یارب از آنجا که کرم آن توست چشم همه بر در احسان توست جامی اگر چند نه صاحبدلیست از تو به امید چنین حاصلیست # جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۳۶ - مقاله هشتم در اشارت به عزلت مشتمل بر عزت که بی «عین » علم زلت است و بی «زای » زهد علت ای چو گلت جیب به چنگ خسان دامن صحبت بکش از ناکسان گرچه ز آغاز گشادت دهند عاقبت الامر به بادت دهند غنچه وش از همنفسان لب ببند خیره چو گل در رخ هر کس مخند جلوه مده همچو خور انوار خویش باش چو سایه پس دیوار خویش بر کس و ناکس به حریم خمول قفل کن ابواب خروج و دخول دیر نشین باش چو عیسی دمان خانه بپرداز ز نامحرمان گر بود اندر بن غاریت جای حلقه مارت شده زنجیر پای به که به هر حلقه نهی پای خویش محفل هر سفله کنی جای خویش ور شودت دور کمر کوه سنگ گرد میان منطقه دم پلنگ به که دو رنگان منافق سیر پیش تو بندند به خدمت کمر گر کشدت شانه به سر پنجه شیر کشمکش او کند از جانت سیر به که حریفان کف راحت نهند مرهم لطفت به جراحت نهند گر کندت بحر پر آشوب غرق یا گذرد موج هلاکت ز فرق به که به کشتی رفیقان خاص رخت خود آری به امید خلاص در کنف پرتو خور کم نشین تا نشود سایه تو را همنشین راه ز گلگشت لب جو بتاب تا نزند صورت تو سر ز آب آینه را در نظر خود منه تا نشود عکس تو را جلوه ده اول فطرت که پدید آمدی از همه کس فرد و وحید آمدی عاقبت کار کز اینجا روی از همه شک نیست که تنها روی این همه اکنون گره و بند چیست وین همه آمیزش و پیوند چیست بگسل ازینان که زیان تواند خصم دل و دشمن جان تواند قدر تو کاهند که افزون شوند عیب تو سنجند که موزون شوند گر تو شوی پنبه همه آتشند ور تو نهی سر همه گردن کشند چون دلت از غصه پریشان شود مایه جمعیت ایشان شود ور شود اسباب حضور تو جمع شعله زند عرق حسدشان چو شمع چند درین ششدره بی گشاد عمر دهی از دم اینان به باد باد خزان است دم سردشان سردی جان است ره آوردشان ترسم از آن روز که سردت کنند دل سپر ناوک دردت کنند هر که نه مشغولی دینش ره است غول ره توست خدا آگه است پای وفا بر پی غولان مدار روی به بیغوله تنهایی آر ور نبود از دل سوداییت طاقت بیغوله تنهاییت خیز و قدم نه به ره رفتگان روی سوی آرامگه رفتگان یاد کن از عهد فراموششان نکته شنو از لب خاموششان پر شده شان بین ز غبار استخوان کحل بصیرت کن ازان سرمه دان منزلشان بین به ته سنگ تنگ کوب سر افعی غفلت به سنگ با نفس تنگ برآر از درون زمزمه نحن بکم لا حقون بو که دلت یابد از آن زندگی روز حیات تو فروزندگی # جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۳۷ - حکایت زنده دلی که با مردگان انس گرفته بود و از زندگان فرار می نمود زنده دلی از صف افسردگان رفت به همسایگی مردگان پشت ملامت به عمارات کرد روی ارادت به مزارات کرد حرف فنا خواند ز هر لوح خاک روح بقا جست ز هر روح پاک گشتی ازین سگ منشان تیز تگ همچو تگ آهوی وحشی ز سگ کارشناسی پی تفتیش حال کرد ازو بر سر راهی سؤال کین همه از زنده رمیدن چراست رخت سوی مرده کشیدن چراست گفت بلندان به مغاک اندراند پاک نهادان ته خاک اندراند مرده دلانند به روی زمین بهر چه با مرده شوم همنشین همدمی مرده دهد مردگی صحبت افسرده دل افسردگی زیر گل آنان که پراکنده اند گرچه به تن مرده به جان زنده اند مرده دلی بود مرا پیش ازین بسته هر چون و چرا پیش ازین زنده شدم از نظر پاکشان آب حیاتست مرا خاکشان جامی ازین مرده دلان گوشه گیر گوش به خود دار و ز خود توشه گیر هر چه درین دایره بیرون توست گام سعایت زده در خون توست # جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۳۸ - مقاله نهم در اشارت به صمت که سرمایه نجات و پیرایه رفع درجات است ای به زبان نکته گزار آمده وی به سخن نادره کار آمده نقطه نطق است تو را بر زبان گشته از آن نقطه زبانت زیان گر کنی آن نقطه ازین حرف حک بر خط حکم تو نهد سر فلک هر که درین گنبد نیلوفری افکند آوازه نیکو فری نیکویی فر وی از خامشیست خامشیش تیغ جهالت کشیست گفتن بسیار نه از نغزی است ولوله طبل ز بی مغزی است خم پر از باده تهی از صداست چونکه تهی شد ز صدا پر نواست در دلت از غیب گلی چون گشاد از دم ناخوش مده آن را به باد تا نه لبت بسته ز دعوی شود کی دل تو مخزن معنی شود غنچه که نبود به دهانش زبان لعل و زرش بین گره اندر میان سوسن رعنا که زبان آور است کیسه تهی مانده ز لعل و زر است منطق طوطی خطر جان اوست قفل نه کلبه احزان اوست زاغ که از گفتنش آمد فراغ جلوه گر آنک به تماشای باغ خست طبع است درین کهنه کاخ حوصله تنگ و حدیث فراخ چرخ بدین گردش دایم خموش چرخه حلاج و هزاران خروش رسته دندانت صفی بست خوش پیش صف آمد لب تو پرده کش کرده زبان تیغ پی یک سخن چند شوی پرده در وصف شکن گرچه سخن خاصیت زندگیست موجب صد گونه پراکندگیست زندگی افزای دل زنده را ورد مکن قول پراکنده را چشم برآمد شد انفاس دار وین دو سه نو آمده را پاس دار هر نفس از تو که هیولا وش است قابل هر نقش خوش و ناخوش است گر ز کرم نقش جمالش دهی منقبت فضل و کمالش دهی بر ورق عمر تو عنوان شود فاتحه نامه احسان شود ور ز سفه داغ قصورش کشی در درکات شر و شورش کشی خامه کش صفحه دین گرددت میل زن چشم یقین گرددت لب چو گشایی گرو هوش باش ور نه زبان در کش و خاموش باش هوش چه باشد ز خدا آگهی آگهیی ز آفت غفلت تهی دل چو شود ز آگهیت بهره مند پایه اقبال تو گردد بلند بر سخن بیهده کم شو دلیر تا که ازان پایه نیفتی به زیر # جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۳۹ - حکایت کشفی که به بال بطان پریدن آغاز نهاد و به یک سخن ناجایگاه از اوج هوا به حضیض خاک افتاد بست به صد مهر بر اطراف شط عقد محبت کشفی با دو بط شد به فراغت ز غم روزگار قاعده صحبتشان استوار روزی از آنجا که فلک راست خوی گشت ز بی مهریشان کینه جوی طبع بطان از لب دریا گرفت رای سفر در دلشان جا گرفت کرد کشف ناله که ای همدمان وز الم فرقت من بی غمان خو به کرم های شما کرده ام قوت ز غم های شما خورده ام گرچه مرا پشت چو سنگ است سخت دارم ازین بار دلی لخت لخت هیچ کسم نیست به جای شما پشت به کوهم ز وفای شما نی به شما وقت همپاییم نی ز شما طاقت تنهاییم نیک فرو مانده به کار خودم پشت دو تا گشته ز بار خودم بود ز بیشه به لب آبگیر چوبکی افتاده چو یک چوبه تیر یک بط از آن چوب یکی سر گرفت وان بط دیگر سر دیگر گرفت برد کشف نیز به آنجا دهان سخت به دندان بگرفتش میان میل سفر کرد به میل بطان مرغ هوا گشت طفیل بطان چون سوی خشکی سفر افتادشان بر سر جمعی گذر افتادشان بانگ برآمد ز همه کای شگفت یک کشف آنک به دو بط گشته جفت بانگ چو بشنید کشف لب گشاد گفت که حاسد به جهان کور باد زو لب خود بود گشادن همان ز اوج هوا زیر فتادن همان زان دم بیهوده که ناگاه زد بر خود و بر دولت خود راه زد جامی ازین گفتن بیهوده چند زیرکیی ورز و لب خود ببند تا که درین بادیه هولناک از سر افلاک نیفتی به خاک # جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۴۰ - مقاله دهم در اشارت به سهر که نشانه هوشیاری و علامت بخت بیداریست ای به شکر خواب سحر داده هوش خیز که برخاست ز مرغان خروش مرغ سحر زنده و تو مرده ای او ز نوا گرم و تو افسرده ای ترک هوا گوی و نوایی بزن چنگ به دامان وفایی بزن هر شب ازین پرده زنگارگون این همه لعبت که سر آرد برون هست پی آنکه شود آشکار بر نظرت قدرت لعبت نگار شرم تو بادا که کنی تا به روز راه نظر را به مژه میخ دوز ننگری این دیر بقا پرده را وین همه اوضاع نوآورده را بر نکنی سر که بر این پرده چیست نقش نگارنده درین پرده کیست سبحه انجم به ثریا که داد طارم چارم به مسیحا که داد تار که بر بط ناهید بست رنگ که بر محمل خورشید بست نیل بر این صفحه خضرا که بیخت مهره درین حقه مینا که ریخت خرقه شب غالیه گون از چه شد دامنش آلوده به خون از چه شد شمع سحر لمعه نور از که یافت جبهه مه داغ قصور از که یافت هست درین دایره قال و قیل این همه بر هستی صانع دلیل نقش نگر جانب نقاش رو حسن بنا بین و به بنا گرو بیش درین مرحله غافل مخسب پای برآر از گل و در گل مخسب خلعت عمر تو عجب کوته است خون به دل از کوتهیش ته ته است بیش میفزای به مقراض خواب کوتهی آن که نیفتد صواب خواب چو مرگ ار نبود ضد زیست نکته النوم اخ الموت چیست چهره این اخ به تف آلوده باد خود به تف این اخ چه مناسب فتاد هست یکی نیمه ز عمر تو روز نیمه دیگر شب انجم فروز روز و شب عمر تو با صد شتاب می گذرد آن به خور و این به خواب روز پی خور سگ دیوانه ای خفته به شب مرده کاشانه ای روز چنان می گذرد شب چنین کی شوی آماده روز پسین شب چو رسد شمع شب افروز باش همنفس گریه جانسوز باش اشک همی ریز به صد درد و سوز عذر همی خواه ز تقصیر روز هر چه به روز از دل جافی کنی وای تو گر شب نه تلافی کنی روز تو شد شام به عصیانگری شام به روز آر به عذر آوری روز و شبت گر همه یکسان شود بر تو شب و روز تو تاوان شود روز که صد گونه گنه کرده ای نامه اعمال سیه کرده ای شب ز مژه بهر سفیدی روی از رخ آن نامه سیاهی بشوی چند کنی خواب ز خودکامگی با دل فارغ ز سیه نامگی کرده تو خواب و ز ورای حجاب ناظر حال تو منزه ز خواب شب چه کنی روز به بی حاصلی کو به تو خوش حاضر و تو غافلی # جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۴۱ - حکایت عارف دل بیدار شب زنده دار عارفی از ظلمت شب نور یاب دیده فرو بست به کلی ز خواب شب که ز خورشید نظر دوختی شمع نظر تا سحر افروختی هر مژه از دیده خونابه ده بود به ابروش همانا گره روزی ازو کرد فضولی سؤال کای نزده راه تو خواب و خیال چون دل بیدار تو از خواب رست دیده چرا بایدت از خواب بست رنج نخفتن چو گران داردت یکدمه راحت چه زیان داردت گفت نشاید که خدای جهان هر شبی آید ز نخست آسمان بانگ زند کز صف دوران راه کیست که آید به درم عذرخواه تا کرم خویش سفیرش کنم رحمت خود عذر پذیرش کنم من به چنین حال نهم سر به خواب گوش بخوابانم ازین خوش خطاب او نظر لطف به من کرده باز دیده اقبال من از وی فراز هر که کند دعوی سودای او خواب کنان از رخ زیبای او دعویش از صدق بود بی فروغ چون نفس صبح نخستین دروغ جامی اگر دیده تو روشن است در دلت از روضه جان روزن است سخت قدم باش درین ره نه سست چشم بر آن دار که چشمش به توست # جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۴۲ - مقاله یازدهم در نشان دادن از حال صوفیان که نشان ایشان بی نشانی است و زندگانی ایشان در جان فشانی ای ز صفت تیره دلان خم زده وز صفت اهل صفا دم زده دل نشده صاف ز نام آوری نام برآورده به صوفیگری شیوه صوفی چه بود نیستی چند تو بر هستی خود ایستی گم شو ازین هستی پر اشتلم بلکه شو از گم شدگی نیز گم ناشده از خویش تهی همچو نی دم زدنت زانکه نه یی تا به کی گر تو نیی این همه آوازه چیست هر نفس این زمزمه تازه چیست نی چه بود آن که به دستان خویش دم نزند جز ز نیستان خویش بادیه هستی خود بسپرد پی به نیستان عدم آورد چون ز نیستان شکرافشان شود بهر حریفان شکرستان شود از شکرستان چو برآرد نفس طوطی جان ها شود آنجا مگس بر لبت این لاف که چون نی نیم در دلت اندیشه که جز کی کیم قالب تو رومی و دل زنگی است رو که نه این شیوه یکرنگی است با تن رومی دل زنگی که چه رنگ یکی گیر دو رنگی که چه رنگ دو رنگی به دو رنگان گذار زانکه دو رنگی همه عیب است و عار به که شفا جو ز مسیحا شوی بو که ازین عیب مبرا شوی خشک ز روزه شکمت طبلسان گشته علم بر کتفت طیلسان سر نزده از دلت انصاف فقر چند بدین طبل و علم لاف فقر خرقه صد پاره که داری به دوش بر سر صد عیب بود پرده پوش دلق ورع را چو بود تار سست کی شود از خرقه پاره درست رشته تسبیح تو دام ریاست مهره آن دانه مرغ هواست دانه و دام از پی آن گستری تا غذی از گرسنه مرغی خوری هست ز مسواک چه سوهان تو تیز به خوان همه دندان تو تیزی دندانت به سوهان بسای از سر هر سفره مشو لقمه خای شرح محاسن چو دهد شانه ات سر به قبایح نهد افسانه ات نیست به روی تو یکی مو سیاه چند کنی نامه سیاه از گناه شکل کمان راست قدت شرح ده بهر کمان تو عصا گشته زه تا به کمانت فلک این چله بست تیر جوانیت برون شد ز شست نوبت پیریست جوانی مکن میل سوی نیل امانی مکن بر سر سجاده چو پا سایدت پا ز رعونت به زمین نایدت رخ به زمین سای به وقت نماز زانکه مصلاست حجاب نیاز از کجی و کجروی اندیشه کن پیروی راستروان پیشه کن مدعیی خرقه تقوا مپوش متقیی جام تمنا منوش زهد می آلوده نیرزد به هیچ مس زراندوده نیرزد به هیچ صورت و معنیت به هم راست دار تات شوند اهل صفا خواستگار یا ز سرت خرقه تقوا بکش یا قدم از راه تمنا بکش # جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۴۳ - حکایت صوفیی که در سماع غنای مغنیه خرقه فقر از سر برکشید و از لجه بی آرام بحر حقیقت به ساحت ساحل مجاز آرمید کعبه روی از سر وجد عظیم در صف پیران حرم شد مقیم مرغ دل او چو زدی پر و بال رستی از این دامگه پر وبال وجد الهیش رهاندی ز خویش جذب حقش بازستادی ز خویش آمدی از هستی خود گشته صاف رقص کنان گرد حرم در طواف روزی از آنجا که قضا ره زدش زخم بلا بر دل آگه زدش مطربه ای رونق کارش ببرد وز دل و جان صبر و قرارش ببرد ذوق می عشوه و نازش چشید دل ز حقیقت به مجازش کشید بود همان حالت وجدش به جای لیک ازان شاهد دستانسرای خرقه به پیران حرم داد و گفت سر خود از خلق چه دارم نهفت در دل من وجد الهی نماند جنبش من جز به ملاهی نماند ز آتش اغیار درونم به جوش خرقه اصحاب چه دارم به دوش خوش نبود بتکده دل زان نگار خلعت اسلام به بر کعبه وار تا به حقیقت نکشید آن مجاز باز نیامد به سر خرقه باز جامی ازین قاعده دلپذیر تا بتوانی سبق صدق گیر زانکه درین مزرع مرد آزمای هیچ نیرزد جو گندم نمای # جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۴۴ - مقاله دوازدهم در شرح حال علمای از عمل دور و سف های به جهل و جدل مغرور ای علم علم برافراخته چون علم از علم سرافراخته خویشتن از علم علم ساختی چون عمل آمد علم انداختی لاف درستیست علم سازیت حجت سستی علم اندازیت دعوی دانش کنی از جاهلی حاصل تحصیل تو بی حاصلی خواجه زند بانگ که صنعتورم مس شود از جودت صنعت زرم لیکن اگر دست به جیبش نهی چون کف مفلس بود از زر تهی کیسه چو خالی بود از زر و سیم دعوی اکسیر چه سود از حکیم جمع کتب از سره و ناسره کرده چو خشت است به گردت خره آن خره کن رخنه که از چار حد بست میان تو و مقصود سد هر ورقی زان کتب آمد حجاب زان حجب توی به تو رخ بتاب تا ببری از همه فردا سبق زان کتب امروز بگردان ورق علم که خوانده به ره ناصواب باشد ازان علم سیه رو کتاب نور دل از سینه سینا مجوی روشنی از چشم نه بینا مجوی جانب کفر است اشارات او باعث خوف است بشارات او فکر شفایش همه بیماری است میل نجاتش ز گرفتاری است قاعده طب که به قانون نهاد پای نه از قاعده بیرون نهاد لیک نهان ساخت بر اهل طلب روی مسبب به حجاب سبب خاصیت علم سبب سوزی است شیوه جاهل سبب آموزی است طب ز نبی جوی که طب النبی سازدت از جمله علل اجنبی از مرض جهل شفا بخشدت وز کدر نفس صفا بخشدت تابد از اسباب و علل روی تو واکند از هر چه نه حق خوی تو عمر تو شد صرف اصول و فروع هیچ نیفتاد به اصلت رجوع هیچ وقوفت ز مقاصد چو نیست از طلب آن به مواقف مایست بر تو چو نگشاد ز مفتاح راه دولت فتح از در فتاح خواه گر ز موانع دل تو صاف نیست کشف موانع حد کشاف نیست نور هدایت ز هدایه مجوی راه نهایت به نهایه مپوی ترک نفاق و کم تلبیس گیر علم ز سرچشمه تقدیس گیر هر چه نه قال الله و قال الرسول هست بر اهل فضلیت فضول فضل خدا بین و فضولی مکن جهل ز حد رفت جهولی مکن علم چو دادت ز عمل سر مپیچ دانش بی کار نیرزد به هیچ چون به بساط عملت سود پای بی عملان را به عمل ره نمای بایدت اول ادب اندوختن پس دگران را ادب آموختن چون دگران را شوی آموزگار کم طلب آن را عوض از روزگار علم بود و جوهر و باقی سفال آن چو حقیقت دگران چو خیال بیع جواهر به سفالی که چه بذل حقایق به خیالی که چه # جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۴۵ - حکایت آن عالم در چاه افتاده که دست به شاگرد خود نداد تا جزای آخرت از دست ندهد عالمی از چاه جهالت برون در رهی افتاد به چاهی درون هیچ مدد دست ندادش به راه ماند در آن راه چو یوسف به چاه سایه صفت در تگ چاه آرمید سایه شخصی به سر چاه دید نعره برآورد که ای رهنورد از ره احسان و مروت مگرد پای مروت به سر چاه نه دست به افتاده از راه ده راهرو آمد به سر چاه و گفت دست بده ای به غم و آه جفت گفت نخست از کرم عام خویش گو خبرم از لقب و نام خویش گفت که شاگرد کمین توام در ره دین خاک نشین توام گفت که حاشا که ازین چاه پست در زنم امروز به دست تو دست من که به تعلیم میان بسته ام از غرض سود و زیان رسته ام کوششم از روی خردمندی است خاص پی فضل خداوندی است کی به جزای دگر آلایمش وز غرض آلودگی افزایمش در تک این چاه نشینم اسیر تا شودم بی غرضی دستگیر پایه علمم چو بلند اوفتاد هر چه جز آنم نه پسند اوفتاد همت جامی که بلندی گرفت از شرف علم پسندی گرفت علم پسندید ز طبع بلند هر چه پسندید همانش بسند # جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۴۶ - مقاله سیزدهم در مخاطبه سلاطین که اگر بر دیگران می تابند آسمان عدل را چشمه آفتابند و اگر همه گرد خود می گردند طوفان ظلم را گرداب ای به سرت افسر فرماندهی افسرت از گوهر احسان تهی زیور سر افسر ازان گوهر است خالی ازان مایه درد سر است گرد میان تو مرصع کمر مهره و مار آمده با یکدگر لیک نه آن مهره که روز شمار نفع رساند به تو ز آسیب مار تخت زرت آتش و گوهر در او هست درخشنده چو اخگر در او شعله به جان در زده آن آتشت لیک ز بس بیخودی آید خوشت چون به خود آیی ز شراب غرور آورد آن سوختگی بر تو زور هر دمت از درد دو صد قطره خون از بن هر موی تراود برون سود سر ایوان تو را بر سپهر شمسه آن گشت معارض به مهر قصر تو چون کاخ فلک سر بلند حادثه را قاصر از آنجا کمند حارس و بواب تو بر بد سگال بسته پی حفظ تو راه خیال لیک نیارند به مکر و حیل بستن آن رخنه که آید اجل زود بود کاید اجل از کمین شیشه عمر تو زند بر زمین نقد حیات تو به غارت برد خصم تو را بخت بشارت برد کنگر کاخ تو به خاک افکند طاق بلندت به مغاک افکند افسرت از فرق فتد زیر پای پایه تخت تو بلغزد ز جای روزی ازین واقعه اندیشه کن قاعده دادگری پیشه کن ظلم تو را بیخ چو محکم کند ظلم تو ظلم همه عالم بود خواجه به خانه چون بود دف سرای اهل سرایش همه کوبند پای شهری از آشوب تو غارت شود تات یکی خانه عمارت شود کاش کنی ترک عمارتگری تا نکشد کار به غارتگری باغی از آسیب تو گردد تلف تات درآید ته سیبی به کف به که ازان سیب شکیبت بود ور نه به هر سیب حسیبت بود میوه و مرغ سر خوانت مقیم از حرم بیوه و باغ یتیم مطبخیت هیمه ز خوی درشت می کشد از پشته هر کوژپشت باز تو را میر شکاران به فن طعمه ده از جوژه هر پیرزن بارگی خاص تو را هر پسین کاه و جو از توبره خوشه چین گوش کنیزان تو را داده بهر از زر دریوزه گدایان شهر چند کنی ظلم به هر بوم و مرز چند گهی رسم و ره عدل ورز بین که ازین هر دو کدام است به هر چند نه به بر رخ آن دست نه ظلم نهد دام سراب غرور عدل دهد جام شراب سرور هان که جگر سوخته و دل کباب باز نمانی به سراب از شراب شهر و ده آباد به عدل است و بس طبع جهان شاد به عدل است و بس تو چو شبانی و رعیت همه در کنف رحمت تو چون رمه وای شبانی که کند کار گرگ همچو سگ زرد شود یار گرگ بره کند باز ز پستان میش تا دردش گرگ به دندان خویش عدل تو گر فیض رسانی کند بر رمه ها گرگ شبانی کند پنجه کند شانه به دشت و دره شانه زند گردن و پشت بره # جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۴۷ - حکایت عمر عبدالعزیز که در همه عمر عزیز از افسر عین عدالت سربلند بود و از حلقه میم مروت کمربند چون ثمر دوحه عبدالعزیز دولت دین شد شرف ملک نیز قاعده عدل عمر تازه کرد ملک و خلافت به یک اندازه کرد کوه نشینان که ز ظلم سپاه خاسته بودند ز سرهای راه پویه کنان بر سر راه آمدند بهر خبر پرسی شاه آمدند کان شه پیشین ستمگر چه شد حال وی ازگردش اختر چه شد وین شه عادل دل فیروز روز کیست که شد نیر عالم فروز رهسپری گفت چه سان یافتید این خبر خیر که بشتافتید مژده رساندند که بودی دلیر بر رمه زین پیش بسی گرگ و شیر بر رمه از گرگ دلیری نماند شیر به خونخواری شیری نماند بره و گرگند به هم گشته رام آهو و شیرند به هم در خرام این همه از دولت این خسرو است کز قدمش رسم عدالت نو است آن ز خساست صفت گرگ داشت بر سر ما گرگ دگر می گماشت وین ز کرم چون به بزرگی رسید گرگ ز سر کسوت گرگی کشید هست درین مرحله خرد و بزرگ با دهن یوسف و دندان گرگ گرچه بود خوش لب خندانشان جامی و صد زخم ز دندانشان # جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۴۸ - مقاله چهاردهم در اشارت به حال وزیران و دبیران که رقم عدالت و ظلم بر صفحات ایام از رشحات اقلام ایشان است ای چو قلم صورت خود کرده راست میل رقم های کج از تو خطاست تا قلم آسا به سر خود روی گرچه همه نیک روی بد روی هر که به یک حرف قلم کج نهاد حرف وی از لوح بقا محو باد چند به دفتر رقم ناصواب یاد کن از دفتر یوم الحساب تو به سه انگشت شده خامه زن خلق ده انگشت ز تو در دهن آنکه تو خوانیش صریر قلم از رقمت هست نفیر قلم خط که ورق تر کند از دست تو خاک به سر بر کند از دست تو جنبش کلک تو ز کم کاستی برده ز بالای الف راستی وز قلمت قاف جهان تا به قاف پر شکن و تاب شده همچو کاف نوک قلم از سر گزلک مخار تیز مکن بیهده دندان مار عاقبت آن مار ز راه ستیز بر تو زند زخم ز دندان تیز بلکه زده زخم تو ز افسردگی نیستی آگاه ز آزردگی مو که زند بر سر کلکت گه از ره معنیت بود پند ده کای به خرد گشته سمر تا به چند جهد به کاری که به مو نیست بند چند مددگاری ظالم کنی وز مددش کسب مظالم کنی تا ببری از دل ظالم غبار گردن مظلوم کنی زیر بار خرمن دهقان که به خون جگر کشته وی آمده در ده به بر سوخته خرمن بیداد توست دانه و کاهش شده بر باد توست دانه کنی نقل به انبار شاه کاه بری بهر ستور سپاه حصه دهقان چو شوی غور رس دانه اشک و که رویست و بس مایه تاجر که در آوارگی جمع نشد جز به جگرخوارگی شد ز براتت همه صرف زکات در کف قبض است هنوز از برات کاسب بیچاره که در شهر و کوی ز آبله دست کند آبروی در کف از آیین ستمکاریش هیچ بجز آبله نگذاریش خارکش پیر که چون خارپشت خم بودش پشت ز خار درشت چون شود از خار تهی پشت او قیمت آن را کشی از مشت او گاوک شیر آور هر پیر زال خرج شد از تو به خراجات سال گرسنه و تشنه شده گوشه گیر خون جگر می خورد اکنون چو شیر مال یتیمان به رهت پایمال حاصل سایل ز تو ذل سؤال زیور طفلانت ز طبع لییم هست زر سایل و در یتیم نقل شب عیش تو نقل سخن نو به نو از تیردلان کهن مطرب تو آن که به بانگ بلند مال فلان گوید چونست و چند حیله به صد گونه نمودن توان وز کفش آن مال ربودن توان کار تو شد بار دل صد هزار شرم نمی داری ازین کار و بار پیش مکن دست تطاول برون کز تو قلمرو چو قلم شد نگون شه ز تو بدنام و رعیت خراب ملک ز غوغای تو در اضطراب کن نظر تجربه در همسران تا نشوی تجربه دیگران تجربه چوب به پهلوست سخت به که به عبرت نگری بر درخت لیک سر تجربه گیریت نیست تجربه جز حرص وزیریت نیست # جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۴۹ - حکایت درازدستی که دست وی به بریدن از قلم وزارت کوتاه نشد بود یکی شاه که در ملک و مال عهد وزیری چو رسیدی به سال دست قلم ساش جدا ساختی چون قلم از بند و برانداختی هر که گرفتی ز هوا دست او پایه اقبال شدی پست او دست وزارت به وی آراستی جان حسود از حسدش کاستی روزی ازین قاعده ناپسند ساخت جدا دست وزیری ز بند دست بریده به هوا برفکند تاش بگیرند صلا درفکند چشم خرد کرد فراز آن وزیر دست دگر کرد دراز آن وزیر دست خود از بیخردی خود گرفت بهر وزارت ره مسند گرفت تجربه نگرفت ز دست نخست دست خود از دست دگر نیز شست جامی ازان پیش که تیغ اجل دست تو کوتاه کند از عمل دست امل از همه کوتاه کن در صف کوته املان راه کن # جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۵۰ - مقاله پانزدهم در تنبیه آنان که صبح شیب از شب شباب ایشان دمیده است و در آن صبحگاهی نسیم آگاهی به مشام ایشان نرسیده ای تنت از شمع گدازنده تر شعله زنان آتش شیبت ز سر داده سر سبز تو آتش فشان از شجر اخضر و نارش نشان چرخ که بر فرق تو کافور ریخت بر تو هم از شعر تو کافور بیخت تا که کند سردی کافور سرد بر دل گرمت هوس خواب و خورد کرده شب موی تو تصویر صبح روز اجل راست تباشیر صبح گردش دولابی چرخ برین بر سر آرام گرفته زمین کالبد جوجو آزادگان در ته سنگ ستم افتادگان آردکنان بس که بفرسود و کاست موی تو پر گرد ازان آسیاست پشت تو مانند کمان گشته کوز خشک شده پوست بر آن همچو توز رشته اشک تو بر آن بسته زه ناوک آه تو بر آن تیر نه جز پی آن نیست که کاری کنی در ره مقصود شکاری کنی قد تو لام و الف آمد عصا هر دو پی نفی وجود تو لا یعنی از آیینه لوح وجود نفی شود صورت بود تو زود یک نشناسی ز دو وقت شمار تا نکند شیشه دو چشم تو چار پا به دم مار ز نادیدنت خلق به فریاد ز نشنیدنت سنگ به دندانت شدی لخت لخت موم کنون پیش تو چون سنگ سخت با همه رخنه که به دندان توست نامده یک حرف برون زان درست نایدت از دست که جنبی زجای تا نشود دست مددگار پای لرزش دست تو به هنگام کار برده ز دست تو برون اختیار چون گره سیم شده مشت تو رفته چو سیماب ز انگشت تو قوت امساک نماندت به دست گرچه که امساک تو را دست بست قاعده حرص جز امساک نیست چاره امساک بجز خاک نیست پیش که با خاک روی خاک شو پیش که ناپاک روی پاک شو پیر شدی شیوه پیرانه گیر شیوه پیرانه خوش آید ز پیر دست ز فتراک جوانان بدار عشق و جوانی به جوانان گذار چون تو ازین پیری خویشی ملول کی کندت طبع جوانان قبول # جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۵۱ - حکایت سرد شدن پیر سفید موی از نفس آن خورشید گرم خوی که با زلف شبرنگ دم از صبح سفید مویی زد فصل خزان کز دم باد وزان کارگه رنگرزان شد رزان باغ جوان صورت پیری گرفت سبزه تر رنگ زریری گرفت برگ درختان ز سر شاخسار مختلف الوان چو گل اندر بهار موی سفیدی به قد خم شده سینه اش آتشکده غم شده پای نشست از ته دامان کشید رخت تماشا به گلستان کشید از ره فکرت قدمی می نهاد وز سر عبرت نظری می گشاد دید که با گیسوی چون پر زاغ کبک خرامی شده طاووس باغ معجر کافوری او مشک پوش گوهر و زر زآمدنش در خروش رنگ حنا را ز کفش خون جگر هر سر انگشت چو عناب تر پنجه مرجان زده انگشت او گوهر خود یافته در مشت او گشته ز هر ناخن او در خضاب بدر و هلالی ز شفق رنگ یاب پیر چو آن دید دل از دست داد پشت دو تا روی به پایش نهاد گفت بدین صورت زیبا که یی آدمیی یا پریی یا کیی ناز جوانی ز سر خود بنه داد دل پی سپر خود بده نیم دمی همدم من بنده باش جمع کن پیر پراکنده باش غنچه نوشین به تبسم گشود گفت که دیر آمده ای خیز زود روی به ره کن ببر از من امید زانکه سرم هست چو معجر سفید بلکه تو گویی به سر این معجرم شعر سفید است ز موی سرم پیر چو از موی شنید این خبر خاست چو مو حالی و پیچید سر تازه گل از پیر چو آن شیوه دید پرده کافور ز سنبل کشید موی خود آورد ز معجر برون چون شبه شبرنگ و چو شب قیرگون پیر بنالید که ای در فروغ مه ز تو کم بهر چه بود این دروغ گفت پی آنکه کنم آگهت کانچه زند از طلب ما رهت زان سبب افتاده ز راهیم ما هر چه نخواهی تو نخواهیم ما پیر شدی جامی و عمرت ز شصت رشته پیوند به هفتاد بست یاد جوانی و جوانان مکن قبله جان جز در جانان مکن # جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۵۲ - مقاله شانزدهم در شرح حال نو رسیدگان غره به عهد جوانی که غره ماه عیش و کامرانی است ای شده با موی سیاه از غرور از نفر موی سفیدان نفور رخ ز سفید به سیاهی منه نور الهی به ملاهی مدره طفلی و چون شیر شده موی پیر هست عجب نفرت طفلان ز شیر زاغ سیاهی تو درین بوم بیم کی هلد این باز سفیدت سلیم تکیه بر اسباب جوانی مکن هر چه توان تا بتوانی مکن بازوی تو گر به مثل آهن است پوست اگر بر تن تو جوشن است دست اجل موم کند آهنت تیغ قضا چاک زند جوشنت خم نکنی بهر خدا پشت خویش سخت کمانی مکن ای سست کیش قوت بسیار تو چون کم شود گر همه تیر است قدت خم شود پیش که سازد فلک عشوه ده پشت تو را همچو کمان تن چو زه باش کمان در پی طاعت وران گوشه گزین از ره تحسین گران بر تن خود راه ریاضت گشای از تن خود کم کن و در جان فزای سالک ره خشک بدن به بود تک نزند اسب که فربه بود ناشده پشت تو ز پیران راه راست همی رو پی پیران راه بر صف دینند چو پیران امیر باش به فتراک امیران اسیر تا نه از ایشان به اسیری رسی کی بود امکان که به پیری رسی بر در هر پیر کمربندیت به که به سر تاج خداوندیت پایه آن تاج بود بس بلند کنگر آن را کمر آمد کمند کوه که صد کان گهر یافته ست تاج بلندی ز کمر یافته ست سرکشی کاف برون کن ز سر میم صفت بند گره بر کمر در قدم پیر سبک سایه شو وز گهرش گنج گرانمایه شو چون تو به خدمت مددش می کنی آن مدد از بهر خودش می کنی آب چو ریزی به کفش در وضو چهره اقبال دهی شست و شو سنگ ز راهش چو نهی بر کران پله طاعات کنی زان گران کفش تهی چون نهیش پیش پای بر سر افلاک شوی کفش سای رکوه که در همرهی او بری آب ز سرچشمه حیوان خوری خاک رهش را به مژه روب پاک تا شودت دیده جان سرمه ناک غاشیه دولت او کش به دوش تا شودت ستر کرم عیب پوش تا نشوی پیر چو پیران کار دست خود از دامن خدمت مدار پایه پیری به جوانی مجوی راه ارادت به امانی مپوی ترسمت آن پایه نگردد به ساز مانی از آداب جوانیت باز # جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۵۳ - حکایت زاغی که چند روز در قفای کبکی دوید و از رفتار خود بازمانده به وی نرسید زاغی از آنجا که فراغی گزید رخت خود از باغ به راغی کشید زنگ زدود آینه باغ را خال سیه گشت رخ راغ را دید یکی عرصه به دامان کوه عرضه ده مخزن پنهان کوه سبزه و لاله چو لب مهوشان داده ز فیروزه و لعلش نشان نادره کبکی به جمال تمام شاهد آن روضه فیروزه فام فاخته گون صدره به بر کرده تنگ دوخته بر صدره سجاف دورنگ تیهو و دراج بدو عشقباز بر همه از گردن و سر سرفراز پایچه ها برزده تا ساق پای کرده ز چستی به سر تیغ جای بر سر هر سنگ زده قهقهه پی سپرش هم ره و هم بیرهه تیزرو و تیزدو و تیزگام خوش پرش و خوش روش و خوش خرام هم حرکاتش متناسب به هم هم خطواتش متقارب به هم زاغ چو دید آن ره و رفتار را وان روش و جنبش هموار را با دلی از دور گرفتار او رفت به شاگردی رفتار او باز کشید از روش خویش پای وز پی او کرد به تقلید جای بر قدم او قدمی می کشید وز قلم پا رقمی می کشید در پی اش القصه در آن مرغزار رفت بر این قاعده روزی سه چار عاقبت از خامی خود سوخته ره روی کبک نیاموخته کرد فرامش ره و رفتار خویش ماند غرامت زده از وار خویش هر کس ازین دایره تیزرو هست درین دیر به واری گرو جامی و از وار همه سادگی تاجور مسند آزادگی # جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۵۴ - مقاله هفدهم در اشارت به حسن خوبان و جمال محبوبان که دلفریب ترین گل این بهارستانند و ناشکیب ترین نقش این نگارستان نقش سراپرده شاهیست حسن لمعه خورشید الهیست حسن حسن که در پرده آب و گل است تازه کن عهد قدیم دل است آن که شد این سلسله بنیاد ازو لایحه حسن دهد یاد ازو ما که چنین کشته هر مهوشیم سوخته خرمن ز همان آتشیم در دل هر سوخته جوشی که هست بر لب هر خسته خروشی که هست یک شرر از گرمی آن آتش است وقت کسی خوش که به آتش خوش است ای که چو شکل خوشت آراستند فتنه ارباب نظر خواستند قد تو سرویست بهشتی چمن روی تو شمعیست سپهر انجمن صورت موزون تو نظم جمال مطلع آن جبهه فرخنده فال جبهه ات از نور چو مطلع نوشت ابرویت از مشک دو مصرع نوشت سطری از ابروی تو خوشتر نبود لیک کج آمد چو به مسطر نبود تابد ازان مطلع مهر ارتفاع بر مه رخسار تو هر دم شعاع هست دو چشمت ز شعاعش دو عین بینی سیمین الفی بین بین چشمه نوشت که عجب جانفزاست از لب تو تا به لب آب بقاست خضر خطت خرقه کبود آمده بر لب آن چشمه فرود آمده گوی زنخدان تو با گوی سیم هست چو سیبی ز لطافت دو نیم آب لطافت چکد از غبغبت نیست بسی راه ازان تا لبت بلکه خوی طلعت رخشان توست گرد شده زیر زنخدان توست خال زنخدانت به دلتنگیی مانده به گرداب بلا زنگیی بر لبت آن دانه مشکین که هست تخم غم هر دل غمگین که هست مشک به رخسار چو گلنار تو نقطه زده بر خوی رخسار تو ورد طری لرزه کنان بر تنت کبک دری طوق کش گردنت سینه تو چون دل عشاق صاف جیب کسان چاک ازو تا به ناف از ستم بازوی تو کرده بیم زان زده در ساعد تو پنجه سیم با تو اگر دولت همزانویی هست نصیب کسی آن هم تویی بهر تماشاگری روی خویش آینه کن لیک ز زانوی خویش نیست به تو همقدمی حد کس سایه تو همقدم توست و بس صد پی اگر از قدم فکر و رای از سرت آییم فرو تا به پای یک به یک اعضای تو موزون بود هر یک ازان دیگری افزون بود جلوه حسن تو در افزونی است آیینه چونی و بیچونی است صورت چونی شده از وی عیان معنی بیچون شده در وی نهان قبله هر دیده ور این آینه ست منظر اهل نظر این آینه ست جلوه این آینه نور بار از نظر بی بصران دور دار کور چه داند که در آیینه چیست عکس خود افکنده بر آیینه کیست چهره نهان دار که آلودگان جز ره بیهوده نپیمودگان چون به جمال تو نظر واکنند آرزوی خویش تماشا کنند دیده شهوت نتوانند بست از غرض خاطر صورت پرست با تو بجز راه هوا نسپرند جز به غرض روی تو را ننگرند روی غرض چون نبود نورمند زود ازین آینه دلپسند سیر شود چشم غرض بینشان رنج و ملالت شود آیینشان از نظر انداخته خوارش کنند تیره رخ از گرد و غبارش کنند # جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۵۵ - حکایت زنگی که روی خود را در آیینه بی زنگ دید و به عکس روی خود آیینه را نپسندید دیو نژادی چو یکی تیره ابر لب چو خم نیل کبود و سطبر زنگ چو انگشت نیفروخته چهره چو چوبین طبقی سوخته مانده دهن چون دهن جیفه باز ناشده همچون در محنت فراز یافت به ره آینه ای گردناک ساخت به دامن رخش از گرد پاک دیده چو بر روی ویش آرمید شکلی از انسان که شنیدی بدید آب دهان بر رخ پاکش فکند وز کف خود خوار به خاکش فکند گفت که تا قدر تو نشناختند بر رهت این گونه نینداختند پیش کسان پستی مقدار تو نیست جز از زشتی دیدار تو طینت اگر پاک چو من بودیت کی به گل و خاک وطن بودیت از بد و نیکی که پی اندر پی است بهره هر چیز به قدر وی است چون به رخ خویش نظر کم گشاد عیب بر آیینه نه بر خود نهاد بود همه نور و صفا آینه شد ز رخش عیب نما آینه طلعت او بود بدانسان سیاه آینه را چیست ندانم گناه جامی ازین گنبد آیینه رنگ هر چه نماید به گه صلح و جنگ کان سبب راحت و آزار توست چون نگری صورت کردار توست # جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۵۶ - مقاله هژدهم در اشارت به عشق که شور آن نمک خوان جگرخواران است و جراحت آن راحت جان دلفگاران رونق ایام جوانیست عشق مایه کام دو جهانیست عشق میل تحرک به فلک عشق داد ذوق تجرد به ملک عشق داد چون گل جان بوی تعشق گرفت با گل تن رنگ تعلق گرفت رابطه جان و تن ما ازوست مردن ما زیستن ما ازوست علوی و سفلی همه بند ویند پست شو قدر بلند ویند مه که به شب نوردهی یافته پرتوی از مهر بر او تافته خاک ز گردون نشود تابناک تا اثر مهر نیفتد به خاک چون به تن آزاده ز مهر است دل سنگ سیاهیست در آن تیره گل هر که نه در آتش عشق است غرق از دل او تا به صنوبر چه فرق کار صنوبر چو بود غافلی از غم عشق او که و صاحبدلی زندگی دل به غم عاشقیست تارک جان بر قدم عاشقیست تا نشود عشق به دل پردگی گرمی دل نیست جز افسردگی ای شده کار تو بد از نیکوان جفت صد اندوه ز طاق ابروان حال تو از خال سیاهان تباه روز تو از مشک عذاران سیاه رهزن خوابت شده چشمان مست توبه تو یافته زیشان شکست هر که شد از سروقدان سرفراز ساخت سرت پست به خاک نیاز هر که به رخ نقطه سودا نهاد داغ غمت بر دل شیدا نهاد هر که به لب آب حیات آمدت رخ ز خطش در ظلمات آمدت گه دم از اندیشه ماهی زنی ماه فلک بینی و آهی زنی گه ز گلی خرم و خندان شوی نغمه سرا بلبل بستان شوی گه به غزالی دل شیدا دهی روی چو دیوانه به صحرا نهی یار هم آغوش به هر باده نوش تو پس زانوی غم اندر خروش یار هم آواز به هر حیله ساز تو ز تب فرقت او در گداز یار هم آهنگ به هر سینه تنگ تو ز دلش کوفته بر سینه سنگ زیرکیی ورز و چنان گیر یار کش بود اندر دل و جانت قرار محرم خلوتگه رازت شود مونس شب های درازت شود جغد نیی جلوه به هر کاخ چند مرغ نیی نغمه ز هر شاخ چند جلوه گر کنگر یک کاخ شو نغمه زن طارم یک شاخ شو رو به یکی آر که فرخندگیست ترک دویی کن که پراکندگیست میوه مقصود کی آرد درخت تا نکند پای به یک جای سخت # جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۵۷ - حکایت عاشقی که در حضور معشوق به قصد دیگری دیده گشاد و بدان کج نظری از نظر معشوق افتاد بوالهوسی بر سر راهی رسید جلوه کنان چارده ماهی بدید هاله شده گرد قمر معجرش خیمه زده بر مه و خور چادرش نغمه سرا جنبش خلخال او نافه گشا زلف ز دنبال او نعره برآورد که ای خودپرست پای مکن تیز که رفتم ز دست از تو به فریاد شدم همنفس راه کرم گیر و به فریاد رس تازه صنم چون شعف او بدید وان همه شور و شغب او شنید چون گل خندان ز دم او شکفت غنچه نوشین شکفانید و گفت خواهر من می رسد اینک ز پی به ز چو من صد سر یک موی وی نیست ز خوبان سخن آنجا که اوست من کیم و صد چو من آنجا که اوست با شرف حسن خداداد من رفته به شاگردیش استاد من ساده دل آن وسوسه چون گوش کرد قاعده کار فراموش کرد در غلط افتاد ز گفتار او چشم وفا تافت ز دیدار او کرد بسی در ره بیره نگاه دید رهی دور و کسی نی به راه بار دگر لب به سخن باز کرد لابه گری پیش وی آغاز کرد بانگ زد آن ماه که ای هرزه گوی به که بگردانی ازین هرزه روی قبله مقصود یکی بیش نیست قاصد آن قبله دو اندیش نیست شرط طلب ترک دویی کردن است روی ارادت به یک آوردن است چون ز یکی رو به دو آورده ای رسم نو است اینکه تو آورده ای چند کشیدن ز دو بینان گزند دیده دل جامی از اینان ببند چشم تو را گر نه غبار شکیست چون ز دو عالم نه رخت در یکیست # جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۵۸ - مقاله نوزدهم در حسب حال خام طمعانی که از شعر شعر دامی بر ساخته اند و در دست و پای هر پخته و خامی انداخته بحر ازل موج کرم برگرفت دامن ساحل همه گوهر گرفت جوهری طبع سخن پروران کرد نگاهی به فراست در آن هر چه سزا بود به سفتن بسفت وانچه نه در پرده نسیان نهفت زان گهر سفته هزاران هزار گوش جهان را شده بین گوشوار حیف که این قوم گهر ناشناس مهره کش سلک امید و هراس هر چه بر آن نام گهر بسته اند مهره صفت بر دم خر بسته اند گوهر کرده ز شرف زهرگی زان شرف افتاده به خر مهرگی ای که رسد از دل دانشورت مرسله بر مرسله زان گوهرت پرده گشای هنر خویش باش نرخ فزای گهر خویش باش باش به دکانچه دوران به هوش جنس گران را مشو ارزان فروش داشت فلک چون به تو ارزانیش تو مده ارزان ز گران جانیش چند ز تار طمع و پود لاف بر قد هر سفله شوی حله باف چند نهی نام لییمان کریم چند کنی وصف سفیهان حلیم آن که به صد نیش یکی قطره خون ناید از امساک ز دستش برون نام کفش قلزم احسان کنی وصف به بحر گهر افشان کنی وان که به تعلیمگه ماه و سال شکل الف را نشناسد ز دال عارف آغاز ازل خوانیش واقف انجام ابد دانیش وان که چو از گربه برآید خروش رو نهد از بیم به سوراخ موش شیر ژیان ببر بیان گوییش بلکه دلاورتر ازان گوییش این همه اندیشه ناراست چیست این همه آیین کم و کاست چیست این همه از حرص و طمع زاده است خود که ز خرص و طمع آزاده است دور بود جوع طمع از شبع گرسنه چشمند حروف طمع شب که طمع بر تو کمین آورد پشت قناعت به زمین آورد رخت به بیغوله ماتم کشی بیهده ای چند فراهم کشی پوست کنی معنی استاد را عور کنی طرفه بغداد را برکشی از شاهد اطلس لباس اطلس و سازیش لباس از پلاس قافیه معیوب و روی ناروا علت وزنش الم بی دوا صدر و عجز بی مزه و خام ازو حشو خبر داده خود این نام ازو از تعب طبع کج اندیش خویش چون شوی آسوده نهی پیش خویش کهنه دواتی چو دلت تار و تنگ کاغذی از تیره رخت برده رنگ خامه چو نظم سخنت سخت سست املی ناراست خط نادرست گشته دو تا میل سوادش کنی واسطه نیل مرادش کنی در سر دستار زنی صبحگاه قطره زنان تا در اصحاب جاه خواجه به رویی که مبیناد کس منتظر او منشیناد کس چون بدر آید پس صد انتظار بر زبر بهتری از خود سوار پیش دوی بوسه به پایش دهی لابه کنان داد ثنایش دهی رقعه شعر آوری از سر برون صد رقم از حرص و طمع در درون آردش آن رقعه که صدپاره باد نامه عصیان و قیامت به یاد تا نخورد زخم سفاهت ز تو رقعه ستاند به کراهت ز تو او ز زبان طلبت در گریز حرص تو دندان طمع کرده تیز بیهده گفتار تو در مدح کس نقش بر آب است و گره بر نفس مزد بر آن بیهده بیهوده است خاصه ازان کس که نفرموده است طرفه که کاری به تبرع کنی باز بر آن مزد توقع کنی سوخت جهان از طمع خام تو خلق به جان آمد از ابرام تو ترک لجاج و کم ابرام گیر یکدم ازین دغدغه آرام گیر خواجه ز فضل تو به صد دل ملول تو ز ندیمیش زبان پر فضول تو به حضورش به سرور آمده او ز حضور تو نفور آمده منتظر وقت نشسته که چون با تو دهد نفرت خاطر برون # جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۵۹ - حکایت مدح گفتن لاغری شاعر خواجه را که بر وی لباس آسودگی از فربهی تنگ آمده بود فربهی از خوان سخن پروری شاعریش کرده لقب لاغری گفت به نظم خوش و شعر فصیح بهر یکی خواجه فربه مدیح خواجه مسکین چو مدیحش شنید بوی توقع به مشامش رسید کرد ازان نامه پر رنگ و ریو خاطر او رم چو ز لاحول دیو خاست ازان انجمن پر گزند کرد توجه سوی قصر بند چون نفس از فربهیش گشت تنگ در رهش افتاد زمانی درنگ گفت بدو لاغری مدح سنج فربهیت می دهد ای خواجه رنج خواجه ازان نکته چو گل بر شکفت با دل صد پاره بخندید و گفت رنج همه گرچه ز تن پروریست رنج من اکنون همه از لاغریست لاغری از فربهیم دست برد در کف صد محنت و رنجم سپرد جان تو جامی به درون لاغر است حرص تو از جان تو فربه تر است عمر گرانمایه به سر می بری غافل ازین فربهی و لاغری # جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۶۰ - مقاله بیستم در پند دادن فرزند ارجمند که در بستان طفولیت به نبات حسن پرورده باد و در بستان بلاغت به نهایت کمال پی آورده ای شب امید مرا ماه نو دیده بختم به خیالت گرو از پس سی روز برآید هلال روی نمودی تو پس از شصت سال سال تو چار است به وقت شمار چار تو چل باد و چلت باز چار هر چل تو یک چله کز علم و حال سیر کنی در درجات کمال نام تو شد یوسف مصر وفا باد لقب دولت و دین را ضیا می کنم از خامه حکمت نگار بهر تو این نامه حکمت نگار گرچه کنون نیست تو را فهم پند چون به حد فهم رسی کار بند تا نشود برقع تو موی روی پا منه از خانه به بازار و کوی سلسله بند قدم خویش باش حبس نشین حرم خویش باش هیچگه از صحبت همخانگان رخت مکش بر در بیگانگان طلعت بیگانه نه میمون بود خاصه که سالش ز تو افزون بود ور به دبستان سر و کارت دهند لوح الف بی به کنارت نهند پهلوی هر سفله مشو جانشین از همه یکتا شو و تنها نشین گرچه به خود نیست کج اندام الف بین که چه سان کج شده در لام الف لوح خود آن دم که نهی بر کنار چون الف انگشت ازان بر مدار دل وش از شرم فکن سر به پیش صاد صفت دوز بر آن چشم خویش خنده زنان گاه به آن گه به این رسته دندان منما همچو سین دل مکن از فکر پریشان دو نیم تنگ دهان باش ز گفتن چو میم گوش مده بیهده هر قیل و قال تا نکشی درد سر گوشمال دار ادب درس معلم نگاه تا نشوی طبلک تعلیمگاه سیلی او گرچه فضیلت ده است گر تو به سیلی نرسانی به است پی چو به سر منزل قرآن بری روزی هر روزه ازان خوان خوری چند گره زن به میان رحل وار شاهد مصحف بنشان بر کنار باش ز رخسار نکو فال او محو تماشای خط و خال او هر چه کنی زو گهر سلک خویش ساز به تکرار زبان ملک خویش حرف نوشته به دل طفل خرد گزلک نیسان نتواند سترد چون تو حق حفظ وی آری بجای حفظ حق از جانت شود غم زدای دست طلب ده به قلم گاه گاه شو به سوی خطه خط رو به راه باز نشان از ره کسب کمال از نم آن نایژه گرد ملال کوش به تحسین خط از هر نمط لیک نه چندان که شوی جمله خط صفر مکن بهر سه انگشت خویش از گهر هر هنری مشت خویش شعر اگرچه هنری دیگر است شمه ای از عیب به شعر اندر است شعر که عیبش ز میان سر زند همت پاکانش قلم در زند ور فتدت گه گهی اندیشه اش کوش که چون من نکنی پیشه اش هر نفس آمد گهری ارجمند قیمت آن بیشتر از چون و چند آن گهر از دست مده رایگان خاصه که در مدح فرومایگان محنت این کار به خود ره مده رنج کشی در طلب علم به تاج سر جمله هنرهاست علم قفل گشای همه درهاست علم در طلب علم کمر چست کن دست ز اشغال دگر سست کن با تو پس از علم چه گویم سخن علم چو آید به تو گوید چه کن علم کثیر آمد و عمرت قصیر آنچه ضروریست به آن شغل گیر هر چه ضروریست چو حاصل کنی به که عمارتگری دل کنی آنست عمارتگری دل که دل واکشی از کشمکش آب و گل پای به دامن کشی و سر به جیب تن به شهادت دهی و جان به غیب یاد خدا پردگی هش کنی هر چه بجز اوست فرامش کنی # جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۶۱ - حکایت پیر هشیار با مرید فراموشکار ساده مریدی ز جهان شسته دست آمد و در صحبت پیری نشست گرم نکرده به زمین جا هنوز خاست ازان انجمن جان فروز پیر برآشفت که تعجیل چیست نفرت دیو از دم جبریل چیست گفت قضا پرده کش هوش گشت نادره چیزیم فراموش گشت می روم این لحضه به هر راه و کوی تا کنم آن گمشده را جست و جوی پیر خروشید که ای بوالهوس در دو جهان هست یکی چیز و بس کان نه سزاوار فراموشی است قبله گویایی و خاموشی است گر همه آفاق در آغوش تو باشد و آن چیز فراموش تو غایت آگاهی تو غافل است حاصل اوقات تو بی حاصل است ور بود آن چیز فرا یاد تو شاد کن خاطر ناشاد تو گو دو جهان گشته فراموش باش لب ز سخن شان شده خاموش باش جامی ازین مشغله خاموش کن هر چه نه آن چیز فراموش کن زانکه سرانجام تو خاموشی است وآخر کار تو فراموشی است # جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۶۲ - ختم خطاب و خاتمه کتاب خامه چو بر موجب جف القلم خشک بیستاد از این خوش رقم بهر دعا از لب ام الکتاب حرف سقاک اللهش آمد خطاب روح امین دست به آمین گشاد چرخ برین سبحه پروین گشاد گوهر آن سبحه به پایش فشاند در قدم غالیه سایش فشاند گفت جزاک الله ازین فیض پاک از تو به سجاده نشینان خاک نقش شفانامه عیسی ست این یا رقم خامه مانی ست این غنچه ای از گلبن ناز آمده یا گلی از گلشن راز آمده حرف کش دفتر فرزانگیست تازه کن مایه دیوانگیست قفل گشای در کاخ صفاست عطر فزای گل شاخ وفاست صبح طرب مطلع انوار اوست جیب ادب مخزن اسرار اوست نظم کلامش نه بغایت بلند تا نشود هر کس ازان بهره مند سر معانیش نه زانسان دقیق کش نتوان یافت به فکر عمیق لفظ خوش و معنی ظاهر در او آب زلال است و جواهر در او از خس و خاشاک چو صافیست آب می نشود بر در و گوهر حجاب شاهد اسرار وی از صوت و حرف کرده لباسی به بر خود شگرف بسته حروفش تتق مشکفام حور مقصورات فی الخیام ماشطه خامه چو آراستش از قبل من لقبی خواستش تحفت الاحرار لقب دادمش تحفه به احرار فرستادمش هر که به دل از خردش روزنی ست در نظرش هر ورقی گلشنی ست راست چمن هاست در آنجا سطور پر گل شادی و نهال سرور جوی زر جدولشان آبخورد سبزه تر گرد وی از لاژورد گرد مجلد سوی جلدش چو میل داد ادیم از سر مهرش سهیل زهره شد از چنگ پرآوازه اش تار بریشم ده شیرازه اش هیکل آیات گرامیست این حرز حمایتگر جامیست این باش خدایا به کمال کرم حافظ او ز آفت هر کج قلم ظلمت کلک وی ازین حرف نور دار چو انگشت بداندیش دور چون بتراشد ز سر خامه نیش سازد ازان نیش دل نامه ریش خط وی از خطه دانش برون گشته به سر حد خطا رهنمون چون خط تقطیع نه بر اصطلاح وز حک و اصلاح نگیرد صلاح تیغ کند خامه سر تیز را رشته برد نظم دلاویز را کلک وی از چوب عوان بدتر است وزن کش قافیه ویرانگر است دیده حرفی که بود دیده باز گردد ازو وقت کتابت فراز حرف نگارد چو به کلک هوس نقطه نه بر جای نهد چون مگس گاه زند بر رخ عم خال غم گاه شود سیم ز دستش ستم بس که مرید از قلمش مرتد است ضد وی آنجا که نویسد صد است چند به لب باج حکایت دهیم شکر به تاراج شکایت دهیم شکر که این رشته به پایان رسید بخیه این خرقه به دامان رسید مهر نه خاتمه این خطاب شد رقم خاتم تم الکتاب # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱ - آغاز المنة لله که به خون گر خفتیم یکچند چو غنچه عاقبت بشکفتیم از کشمکش دهر بسی آشفتیم کز گوهر راز سبحه واری سفتیم # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۲ - جامی که قوی شکسته حال است جامی که قوی شکسته حال است وز دست زمانه پایمال است چون فال زنان ناخردمند گرد آورده ست مهره ای چند باشد نظر خجسته فالی افتد به چنان شکسته حالی یارب به مسبحان افلاک صادق نفسان عالم پاک کین سبحه که جمله تاب و پیچ است هر چند که در حساب هیچ است با اهل صفاش رو به ره دار وز دست معاندان نگهدار # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۳ - تاجور ساختن این شاهد غیبی به بی عیبی مباهی به تاج بسمله که مرصع است به جواهر اسماء و صفات الهی ابتدی بسم الله الرحمن الرحیم المتوالی الاحسان می کنم از نم این آب حیات زندگی بخش دل اهل نجات تر زبان خامه مشک افشان را تا معطر کند این عنوان را نافه آهوی تاتار است این نفحه طبله عطار است این خوش نفس غنچه باغ قدم است تازه رس میوه شاخ کرم است بر رخ عقل در غیب گشاد لوحه بر نامه لاریب نهاد نقش هر لوحه ازین حرف وفاست طالبان را در فردوس نماست خرم آن کس که ازین در چو بتافت بوی فردوس به فردوس شتافت نیست فردوس جز اسرار شگرفت که بود درج در او حرف به حرف نتوانی که زنی از پی دم تا نبندی لب از آغاز به هم یعنی ای کرده به این نام بسند لبت از هر چه جز این نام ببند سینش از کنگره طارم عرش قیرگون سایه به کافوری فرش یعنی از چرخ چو خور تیغ ستیز بر تو تیز است درین سایه گریز بر تو مفتوح ز هر حلقه میم روزن نعمتی از باغ نعیم هر الف جان عدو را خاری بلکه در چشم دلش مسماری کم شده نطق زبانی به نظام تا ز لامش نرسیده ست به کام ها ش بنگر که روان کرده به جهد در گلوی تو دو چشمه ست ز شهد بهره ور شد دل مجروح ز ریش ریش را یافت بهین مرهم خویش حاش حاشا که بود گاه شمار بجز از عد جنان نکته گزار ابروی نون وی آن قبله راز که کند دل ز وی آغاز نماز یاش عشریست ز آیات جمال عشره کامله اش نعت کمال حرکاتش ز وفور برکات داده جنبش به دل آثار حیات سکناتش به سکون راهنمای روح را در کنف فضل خدای نقطه هایش چو فروزنده نجوم به شیاطین قوی الوهم رجوم شکل تشدید کزو شانه نماست فارق معنی شدت ز رخاست جامی این شاهد پاکیزه غیب که دمد نکهت پاکیش ز جیب شیوه جلوه نمایی ز تو یافت صورت چهره گشایی ز تو یافت کردی از بسمله تاج افرازش عقد توحید حمایل سازش نیست در گوش دل اهل نظر هیچ زیور به ازین عقد گهر # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۴ - در ترشیح اصل این شجره به رشحه توحید و توشیح صدر این مخدره به وشاح تحمید و فی مناجات انما الله اله واحد فهو المنعم و هوالحامد می نهد شکر نعمت به دهان می کند شکر گزاری به زبان شکر فضلش چو عطای دگر است باعث شکر و ثنای دگر است کی شود در نظر خرده شناس منتهی سلسله شکر و سپاس هر که جانی بودش در بدنی گر شود هر سر مویش دهنی باشد از هر دهنی گشته زبان هر سر موی به صد نطق و بیان ابدالدهر سخن ساز کنند پرده از نوی و کهن باز کنند نتوانند که آرند بجای شکر مویی ز کرم های خدای آن به تاریخ قدم از همه پیش وان به توقیع کرم از همه پیش آن که بی لوح و قلم کرده رقم بر سر لوح عدم حرف قلم چشمه قاف قلم تا نگشاد موج فیض از دل دریا نگشاد نه فلک با همه اختر که در اوست نه صدف با همه گوهر که در اوست همه زان جنبش جود افتاده ست که به صحرای وجود افتاده ست نیلگون چرخ به پشت به خمش یک حباب است ز نیل کرمش رنگ نیلی حباب است دلیل که پدید آمده از لجه نیل زانچه در کارگه بوقلمون از شکاف قلم آورد برون طرفه نونیست نگون چرخ برین نقطه حلقه آن گوی زمین هر که پی برده به این خوش رقم است عارف نکته نون والقلم است مرد راهش که رود پی زده گم رخش او راست فلک کاسه سم اینک اینک بنگر شاهد حال میخ انجم زده و نعل هلال تا درین طبع فریبنده سرای ننهد حادثه زلزله پای بهر سر کوبیش از سنگ جبال کرده دامان زمین مالامال بحر جودش که فلک فلک آمد بانگ موجش لمن الملک آمد گوش ماهیش چو این حرف شنید با خموشی ز سخن چاره ندید از زبان گرچه تهی داشت دهان لله الواحد ش آمد به زبان واحد است او و ز ماهی تا ماه همه بر وحدت اویند گواه نیست در رشته وحدت خم و پیچ همه او آمد و باقی همه هیچ هست در دایره لیل و نهار بابی از رحمت او فصل بهار باغ پر زیب ز صنعتوریش آب آیینه ز روشنگریش باد ازو غالیه سایی اندوز مرغ ازو نغمه سرایی آموز بست جیب سمن از غنچه گره بافت گرد چمن از سبزه گره زوست محروس به فانوس سپهر از دم حادثه شمع مه و مهر به اولی اجنحه مرغان فصیح داده دانه پی قوت از تسبیح دست صنعش گل آدم چو سرشت به خلافتگریش نام نوشت تاج تکریم نهاد از کرمش داد از علم آدم علمش به سر مسند تعلیم نشست طاعنان را دهن از طعن ببست همه را کرد ترشح ز انا رشح سبحانک لا علم لنا ساخت محراب ملایک رویش سجده بردند یکایک سویش بجز آن آتشی دیو نژاد که به مسجودی او سر ننهاد کور دل بود به میل انا خیر دیده نگشاد به خیریت غیر چون نه گردن نهی آمد فن او لعن شد طوق نه گردن او پشت در کینه وری محکم کرد روی در وسوسه آدم کرد دانه را در نظرش تزیین داد ره به دام خطرش تلقین داد سوی دانه ز طمع گام نهاد دانه اش در دهن دام نهاد گرد عصیانش به رخساره نشست پشت عهدش ز عصی خرد شکست زلتش پرده ظلمت افراشت توبه اش بانگ ظلمنا برداشت تابش مشعله تاب علیه ریخت انوار هدی بین یدیه ما که در ظلمت هر مشغله ایم طالب نور ازان مشعله ایم خیز جامی که مناجات کنیم روی در قبله حاجات کنیم بو کز آن مشعله نوری برسد جان ز نورش به سروری برسد # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۵ - دست تضرع به مناجات برآوردن و در حلقه اجابت قبله حاجات استوار کردن ای حیات دل هر زنده دلی سرخ رویی ده هر جا خجلی چاشنی بخش شکر گفتاران کار شیرین کن شیرین کاران برفرازنده فیروزه رواق شمسه زرکش زنگاری طاق تاج بر سر نه زرین تاجان عقده بند کمر محتاجان جرم بخشنده بخشاینده در بر بر همه بگشاینده ابر سیرآبی تفسیده لبان خوان خرسندی روزی طلبان گنج جان سنج به ویرانه جسم حارس گنج به صد گونه طلسم دیر پروای به خود بسته دلان زود پیوند دل از خود گسلان قفل حکمت نه گنجینه دل زنگ ظلمت بر آیینه دل مرهم داغ جگر سوختگان شادی جان غم اندوختگان نقد کان از کمر کوه گشای صبح عیش از شب اندوه نمای مونس خلوت تنها شدگان قبله وحدت یکتا شدگان تیر باران فکن از قوس قزح از صبا باده ده از لاله قدح پرده عصمت گل پیرهنان حله رحمت خونین کفنان خانه نحل ز تو چشمه نوش دانه نخل ز تو شهد فروش لب پر از خنده ز تو غنچه باغ داغ بر سینه ز تو لاله به راغ غنچه تنگدل باغ توییم لاله سان سوخته از داغ توییم هر که بر دل ز تو داغش باشد زانچه غیر تو فراغش باشد هر چه غیر تو رقم کرده توست گرچه پرورده تو پرده توست چند بر طلعت خود پرده نهی پرده بردار که بی پرده بهی این نو ارقام قدیمی فهرست به رقم جای قدم باز فرست تازه رس قافله باز پسان به قدمگاه کهن باز رسان بانگ بر سلسله عالم زن سلک این سلسله را بر هم زن عرش را ساق بجنبان از جای در فکن پایه کرسی از پای چیره کن بر شجر سدره چمن صرصر بیخ کن شاخ شکن بر خم رنگ فلک سنگ انداز رخنه اش در خم نیرنگ انداز رنگ او تیرگی است و تنگی به ز رنگینی او بی رنگی رنج و راحت که چنین پی ز پی است اثر رنگرزی های وی است هست رنگ همه زین رنگرزی دست نیلی شده ز انگشت گزی مهر و مه را بفکن طشت ز بام تا برآرند به رسوایی نام پرده پرده نشینان ندرند وز سر پرده دری درگذرند کمر بسته جوزا بگشای گوهر عقد ثریا بگشای زهره را چنگ طرب زن به زمین چند باشد به فلک بزم نشین خامه تیر بکش ز انگشتش بل کز انگشت تهی کن مشتش چار دیوار عناصر که به ماه سر کشیده ست ازین مرحله گاه مهره مهره بکنش از سر هم شو از آن مهره کش سلک عدم آب را بر سر آتش بگمار تا شود آگه ازو دود برآر ز آتش قهر ببر تری آب بحر و بر عدمش ساز سراب باد را خاک سیه ریز به فرق خاک را کن ز نم طوفان غرق نامزد کن به زمین زلزله ها ساز ازان عالیها سافلها ماهی و گاو که در بار ویند با همه بار نگهدار ویند گاو را ذبح کن از خنجر بیم پشت ماهی ببر از اره دو نیم هر چه القصه بود رنگ نمای همه ز آیینه هستی بزدای تا به مشتاقی افزون ز همه بنگرم روی تو بیرون ز همه نور پاکی تو و عالم سایه سایه با نور بود همسایه حق همسایگیم دار نگاه سایه وارم مفکن خوار به راه معنی نیک سرانجامی را جام صورت بشکن جامی را باشد از سایگیان دور شود ظلمت سایگیش نور شود آرد از رنگ به بی رنگی روی یابد از گلشن بی رنگی بوی # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۶ - تخم درود در زمین معذرت کاشتن و خوشه مغفرت درودن و توشه آخرت برداشتن فرخ آن روز که از مکمن راز بارگی راند به جولانگه ناز علم جاه به بطحا افراخت مکه را سکه دولت نو ساخت سرو بی سایه اش از قدر بلند بر سر تشنه لبان سایه فکند ریگ از اکسیر قدومش زر شد بطن وادی صدف گوهر شد آفتاب سحر ایمان ویست نیر چاشتگه احسان ویست مشرقش مکه و مغرب یثرب پر ضیا مشرق ازو تا مغرب کرد بر خوان نبوت یک شب دعوت گرسنه چشمان عرب قرص مه را پی یک مشت لییم به سر انگشت کرم کرد دو نیم نیست زین هیچ عجب تر عجبی که نسودند به آن قرص لبی شب دیگر ز قدم جان تا فرق بر درخشنده براقی چون برق اشهبی همچو شهاب آتش پای نعل او چون مه نو گردون سای گنبد خاک پس پشت فکن راند از آفاق برون گنبد زن خرقه تن به سر عرش کشید خرقه را کند و به ذوالعرش رسید شد از آن نور بقا دیده فروز آمد و خوابگهش گرم هنوز بود نور بصر شخص جهان چون بصر از نظر خویش نهان به یکی چشم زدن نور بصر می کند از همه افلاک گذر آزمون را به سوی چرخ بلند چشم بگشای و همان لحظه ببند بین که نور بصرت بی تک و تاز چون به گردون رود و آید باز به قلم گر نرسید انگشتش بود لوح و قلم اندر مشتش بود روحش قلم صنع ازل گر قلم نیست قلمزن چه خلل از سواد و خط اگر دیده ببست به کمالش نرسد هیچ شکست نور بود او و خط تیره ظلم شود نور و ظلم جمع به هم چار یارش که ز گوهر کانند قصر دین را چو چهار ارکانند صدق و عدل آوری و جود و حیاست که از ایشان به جهان مانده بجاست همه مرضی همه راضی رفتند قرب حق را متقاضی رفتند گشته در قرب حق اند اکنون گم رضی الله تعالی عنهم اولین زاده قدرت قلم است که ز نوکش دو جهان یک رقم است نه قلم بلکه یکی تازه نهال رسته از روضه اقلیم جمال گوهر معنی خیرالبشر است که مر آن را شده تخم و ثمر است سلک هستی چو درآید به شمار وی بود اول فکر آخر کار صورتش گرچه ز آدم زاده معنیش اصل وجود ا فتاده روشن است این بر هر فرزانه که ز هم زاد درخت و دانه قبله بنده و آزاد وی است علت غایی ایجاد وی است از رخش نور ربایی همه را وز درش کار گشایی همه را طرفه نامش که به آن نامزد است کرده نعلین ز حرفین مد است آدم اینک شرف سرمد را تاج سر کرده به بیادش مد را گل شهر دو جهان است بلی هست شهری و گلی زو مثلی گل که آمد عرق رخسارش نیست جز شبنمی از گلزارش بود پیش از رقم تازه او بی صریر قلم آوازه او لوح آثار قلم هیچ نداشت که به رخ حرف تمناش نگاشت عرش را پای نه بر کرسی بود کز قدومش به خبر پرسی بود تا درآید به شتر گشته سوار بود گردون شتران کرده قطار بودش ایام به ره بنشسته چار طاقی ز عناصر بسته نورش از جبهه آدم بنمود سر نهادند ملایک به سجود نوح در مهلکه طوفانی پشت ازو یافت به کشتیرانی بوی لطفش به براهیم رسید گلشن از آتش نمرود دمید طلعتش آتش موسی افروخت لبش احیا به مسیحا آموخت رفت در قافله فاقه خوشی صالح از قافله اش ناقه کشی رخت در زاویه فقر نهاد داد صد تخت سلیمان بر باد درس خوان ادب او ادریس خانه روب حرم او بلقیس # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۷ - چهره شاهد سخن به زیور خطاب آراستن و مهر ختم بر سعادت از خاتم نبوت خواستن ای قمر طلعت مکی مطلع مدنی مهد یمانی برقع شقه برقع تو برق افروز لمعه برق رخت برقع سوز لیلت القدر ز مویت تاری وحی منزل ز لبت گفتاری طره ات سود همه سوداها انتخابی ز حروفش طاها قاب قوسین عیان ز ابرویت نقش حم خم گیسویت با تو آنان که در جنگ زدند درج یاقوت تو را سنگ زدند گوهرین جام لبت را خستند ساغر دولت خود بشکستند رخنه افتاد از آن حیله گران در صف گهر صافی گهران سلک دندانت به خون پنهان شد رسته لؤلؤ تر مرجان شد کس نکرده ست ز دل سنگینی در پاکیزه بدین رنگینی نخل قدسی و رطب تازه لبت خسته از سنگ خسیسان رطب یعنی از گوش خسان در تو ننگ دارد ای خواجه ازین پس لب سنگ گوییا صیرفی ملک و ملک زد ازان سنگ زرت را به محک تا کند عرض به هر ناسره کار زیور حلم تو را پاک عیار لاجرم حقه ات از صدمت سنگ اهد قومی به برون داد آهنگ حلم تو بود بلی کوه شکوه کی ز یک سنگ فرو ریزد کوه گر ازین کوه صدایی برسد هر گدایی به نوایی برسد گر برآری به شفاعت نفسی بگشاید گره از کار بسی تا به خواب اجل ای گوهر پاک خوابگه ساختی از بستر خاک فلک از غیرت خاک آشفته ست لیتنی کنت ترابا گفته ست چند در حجله به تنها خفتن حجره از گرد فنا نارفتن چند در ستر خفا بنشستن در بر این خاک نشینان بستن چند از سنبل تو بیگانه دل به صد شاخ نشیند شانه چند بی نرگس پاکت ز غبار خانه سرمه بود تیره و تار چند نعلین ز پابوس تو فرد جفت باشد به هزاران غم و درد خوابت از هفصد و هشتصد بگذشت قد برافراز که از حد بگذشت دستت از برد یمین بیرون آر کف ز جلباب کفن بیرون آر شانه زن سلسله مشکین را سرمه کش نرگس عالم بین را جلوه را خلعت ناز اندر پوش حله لعل طراز اندر پوش کرده نعلین جلادت در پای از در حجره خرامان بدر آی طاق محراب تهی کن ز خسان سرش از فخر به کیوان برسان منبر از بی قدمان خالی ساز قدرش از مقدم خود عالی ساز خطبه ملت و دین از سر گیر کشف اسرار یقین از سر گیر پرده بگشا ز رخ صدیقی بدران پرده هر زندیقی دره عدل ز دست عمری زن به فرق سر هر خیره سری خوی فشان کن ز حیا عثمانی ریز بر کشت وفا بارانی پنجه ور کن اسداللهی را پوست بر کن دو سه روباهی را ظالمان را پی کاری بنشان آبشان ریز و غباری بنشان تاج ملک از سر دونان بربای تخت دولت ز زبونان بربای ساعد کج رقمان ساز قلم زان ازان قاعده راست رقم بیرهان را حشر بیم فرست راهدانی به هر اقلیم فرست ور نخواهی که ز اقلیم بقا آوری روی بدین شهر فنا تازه کن عهد نکو عهدی را ده ولیعهدی خود مهدی را علمش بر حرم بطحا زن تیغ قهرش به سر اعدا زن مهد عیسی ز سر چرخ برین گستران در ستم آباد زمین بار دجال وشان بر خر نه به بیابان عدم سر در ده عاصیان بی سر و سامان تواند دست امید به دامان تواند خاصه جامی که کمین بنده توست چشم گریان به شکر خنده توست بهره ای نیست ز طاعتوریش لب بجنبان به شفاعتگریش بو که نقد خود ازین ورطه بیم برد از رهزنی دیو سلیم # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۸ - در دعای دوام دولت سایه شهریاری که سایه دولت شهریاران به خاک مذلت افتاده اوست و استدعای مزید رفعت تاجداری که تخت رفعت تاجداران به پای خدمت ایستاده اوست چون نی خامه شد انگشت نمای به نواسازی توحید خدای دلگشا زمزمه دیگر ساخت پرده نعت پیمبر پرداخت به چو آن زمزمه کوتاه کند که ثناگستری شاه کند شاه والا گهر دریا کف که فلک گوهر او راست صدف حامی بیضه گیتی ز فتن بر سر فتنه گران بیضه شکن دل او صفحه ایام به تیغ کرده پاک از رقم درد و دریغ رای او رایت جمشید افراخت چتر او سایه به خورشید انداخت کفش ابریست که گوهر بارد بلکه خورشید صفت زر بارد گر چمن ز ابر کفش پر گردد هر گل از وی طبقی در گردد ور بر او زر کند از جود نثار مشت دینار شود دست چنار خیل اعداش که بی دسترسند دست در هم زده یک مشت خسند برق قهرش چو رسد زهرآلود دودشان بگذرد از چرخ کبود کار مظلوم بود ساخته اش ظلم از آفاق برانداخته اش پیش ازین نقد بسی گنج شگرف نه به میزان کرم گشتی صرف عدلش کنون که به عالم سمر است مانع صرف چو عدل عمر است نامش آن گوهر تاج اورنگ است که بر او بحر کلامم تنگ است بین ز فضل ازل این اکرامش که چو وی هست گرامی نامش ذاتی از تاجوری یافته زین تاج سلطان بود و ذات حسین ای خرد داده جمال ابدت نام نیکو ز ازل نامزدت سکه را خطبه لقبداری توست خطبه را سکه به نام تو درست هست نیک و بد عالم همه پوست آنچه مغز است در او نام نکوست چشم ازین پوست سوی مغزگشای مغز نغز است سوی نغز گرای نیکنام آمده بحر و بری نامور شو به نکونامتری جام عیشت چو شود دست آویز جرعه بر خاک تهی دستان ریز پاکبازان که همه خاک تواند جرعه پرورد می پاک تواند گنج نه گنج فشان هر دو تویی تاج ده تاج ستان هر دو تویی سرمه چشم جهان خاک درت طوق جان حلقه بند کمرت هست میدان سخن تنگ بسی چون رود راه ثنای تو کسی حرف را کی بود آن گنجایی که شود ظرف ثناپیمایی بحر معنی چو شود موج سگال چشمه حرف بود تنگ مجال کوزه از بحر چو دریوزه کند بحر پیداست چه در کوزه کند نیست چون این غرض انجام پذیر به که گردم ز دعا زمزمه گیر هر سحر تا فلک صبح شکاف تیغ خورشید برآرد ز غلاف فرق حاسد ز تو بشکافته باد روز و شب یافته و تافته باد یافته کام تو در باغ امل تافته جان وی از داغ اجل # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۹ - سبب نظم جواهر آبدار سبحة الابرار که هر عقد وی از رشته آمال عقده گشاست و هر مهره از آن در گردش احوال مهر افزاست شب که زد تیرگی مهره گل قیرگون خیمه ز مخروطی ظل اختر از سیم و شهاب از زر ناب ساختند از پی آن میخ و طناب چون مشبک قفسی مشکین رنگ گشت بر مرغ دلم عالم تنگ بر خود این تنگ قفس چاک زدم پای بر طارم افلاک زدم عالمی یافتم از عالم پیش هر چه اندیشه رسد زان هم بیش عقل معزول ز گرد آوریش وهم عاجز ز مساحتگریش نور بر نور چراغ حرمش فیض بر فیض سحاب کرمش سنگ بطحاش گهردار همه ابر صحراش گهربار همه بر سرم گوهر و در چندان ریخت که مرا رشته طاقت بگسیخت حیفم آمد که ازان گنج نهان نشوم بهره ور و بهره فشان گوش جان را صدف در کردم جیب دل را ز گهر پر کردم بازگشتم به قدمگاه نخست عزم بر نظم گهر کرده درست هر چه زانجا گهر و در رفتم همه ز الماس تفکر سفتم بس سحرها که به شام آوردم شام ها همچو شفق خون خوردم مرسله مرسله بر هم بستم عقد بر عقد به هم پیوستم سبحه ای شد پی ابرار تمام خواندمش سبحت الابرار به نام قدسیان دست به آن آوردند دعوی نحن نسبح کردند مهره هایش ز خرد مهره ربای عقدهایش ز فلک عقده گشای سلک آن دایره مرکز دین رشته شمع شبستان یقین نقد هر عقد وی از کان دگر داده آرایش دکان دگر می رسد عد عقودش به چهل هر یک از دل گره جهل گسل اربعینیست که درهای فتوح زو گشاده ست به خلوتگه روح گرت این سبحه اقبال و شرف افتد از گردش ایام به کف طوق گردن کن و آویزه گوش به دو صد عقد در آن را مفروش بو که چو سبحه درآیی به شمار رسدت دست به سر رشته کار چرخ کحلی سلب ازرق پوش همچو ابنای زمان زرق فروش سبحه عقد ثریا در دست خواست بر گوهر این سبحه شکست گفتم این رشته گوهر به کفت که بود نقد بلورین صدفت گرچه بس لامع و نورافشان است نور این سبحه دو صد چندان است نور آن روی زمین را بگرفت نور این کشور دین را بگرفت نور آن چشم جهان روشن کرد نور این دیده جان روشن کرد گرچه آن گوهر بحر کهن است این نو آیین در درج سخن است گر به صورت بود آن پایه بلند رفعت معنوی این راست پسند گرچه در سلک زمان آن پیش است چون درآری به شمار این بیش است گرچه آنجا نرسد دست کسی بهره ور گردد ازین دست بسی گرچه آن هم وطن ماه و خور است این به خورشید ازل راهبر است گوش گردون چو شنید این سخنان شد ز ذوق سخنم چرخ زنان گفت قد جیت بنظم سامی احسن الله جزاک ای جامی ماه و اختر گهر سلک تو باد لوح خور پی سپر کلک تو باد باد تا مهره گل هست بجای سبحه نظم تو انگشت نمای # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۰ - عقد اول در پرده گشایی از گشادگی دل و بیان آنکه در پهلوی راستان به وی توان رسید محروم ماند هر که در پهلوی خویش طلبید ای به پهلوی تو دل در پرده سر ازین پرده برون ناورده دل که هر سر بود آورده او دل در پرده بود پرده او یکدم از پرده غفلت بدر آی باشد این راز شود پرده گشای نیست این پیکر مخروطی دل بلکه هست این قفس و طوطی دل گر تو طوطی ز قفس نشناسی به خدا ناس نیی نسناسی دل شه خرگهی است این خرگاه نام خرگه ننهد کس بر شاه شه دگر باشد و خرگاه دگر ترک خرگه کن و در شاه نگر گلبن جان چو نشاندند به گل بود مقصود ازل غنچه دل غنچه دل چو شکفتن گیرد در وی آفاق نهفتن گیرد عالم و عالمیان در وی گم همچو یک قطره نم در قلزم چرخ یک غنچه ز بستان دل است نطق یک نغمه ز دستان دل است عنصر ناز ز باغش وردی توده خاک ز راهش گردی یک نفس وارهوا از سحرش هفت دریا صدف یک گهرش نه فلک پیش درش دهلیزی پیش چیزیش حهان ناچیزی زیب دست ادبش خاتم دین آسمان کتبش نقش نگین گنج پنهان ازل را گنجور نشر احسان ابد را منشور میوه زار کرمش نامقطوع میوه خوار حرمش ناممنوع گوی او دستخوش ما و تو نیست رشته اش مهره کش ما و تو نیست بلکه ما در کف او دستخوشیم بسته رشته او مهره وشیم اوست چون باد صبا ما چو غبار اوست چون ابر چمن ما چو بهار گرد مسکین ز زمین چون خیزد گر نه در دامن باد آویزد کی کشد سبزه سر از خاک چمن رشته ابر نیفکنده رسن هست ازو بخشش و بخشایش ما هست ازو کاهش و افزایش ما تن به جان زنده و جان زنده به دل نیست هر جانور ارزنده به دل زنده بودن به دل از محرمی است این هنر خاصیت آدمی است بی دل زنده چه مردار چه تو زین شرف مانده چه دیوار چه تو دل به تدبیر خرد نتوان یافت بگذر از خود که به خود نتوان یافت این که در پهلوی چپ می بینی به اگر پهلو از او درچینی راستی جوی که در پهلویش دل و جان زنده شود از بویش سالها خون جگر باید خورد خاک ره کحل بصر باید کرد بو که از زنده دلی یابی بوی به ره زنده دلی آری روی دل شود زنده ز بیخویشتنی نه ز پر علمی و بسیار فنی به اگر حاصل خود را سوزی که به تحصیل چراغ افروزی ره به بی خویشتنی آوردن بهتر از دود چراغت خوردن گر تو از خود ننشینی به فراغ روشنایی ندهد دود چراغ به چراغی چه شوی روی به راه که کند دود ویت خانه سیاه جو چراغی که نباشد دودش رهنما ساز سوی مقصودش پرتو نور دل پیر است آن که چو خورشید جهانگیر است آن دیده مپسند ازان نور فراز هستی خویش در آن نور بباز همچو خور گر به خود آتش نزنی گر شوی صبح دم خوش نزنی # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۱ - حکایت عین القضات همدانی که از همه دانی موی می شکافت هر چند چون موی بر خود تافت تا به صحبت غزالی نشتافت سر رشته این کار نیافت مردم دیده روشن خردان بحر دانش همه بین همه دان بس که در مدرسه ها رنج علوم برد شد حاصل وی گنج علوم لیک ازان گنج بجز رنج ندید بویی از سر حقیقت نشنید روی همت به صفاکیشان کرد کسب علم از کتب ایشان کرد گرچه عمری به سر آن راه سپرد ره ازان نیز به مقصود نبرد در ره عشق نشد صاحبدل گوهر دل نشد او را حاصل ناگهان نیر اقبال بتافت ره سوی احمد غزالی یافت رشته عهد به غزالی بست سر این رشته اش افتاد به دست بود در صحبت وی روزی بیست پس همه عمر به بهروزی زیست یافت بینا بصری از رویش برد روشندلی از پهلویش از قفس طایر روحش پر زد وز بصر نور دلش سر بر زد ما رأی شییا الا و رأی فیه نور الله فی ظل سوی از خدا کون و مکان را پر یافت وز یکی هر دو جهان را پر یافت دید یک واجب ممکن برقع نور او طالع و ممکن مطلع ظلمت خویش در آن نور بیافت بلکه خود را همگی نور شناخت # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۲ - مناجات در اشارت بیقراری شجره دل در مهب ریاح خواطر مختلفه و طلب توفیق تحقیق سخن که ثمره آن شجره است ای ز اندوه تو پر خون دل ما دمبدم از تو دگرگون دل ما دل ما در رهت افتاده پریست که بر او باد هوا را گذریست هر دم از جنبش هر باد درشت پشت آن روی شده رو شده پشت دایما گر تو قرارش ندهی بهر خود میل به کارش ندهی بر در خود ندهی تسکینش حرف تمکین نکنی تلقینش بنده جامی که به داغ تو خوش است به فروغی ز چراغ تو خوش است یاد خود راحت جانش گردان نام خود ورد زبانش گردان به کرم های خودش بینا کن به ثناهای خودش گویا کن بر وی ابواب معانی بگشای ره به اسرار نهانی بنمای پشتیش باش به توفیق سخن و آورش روی به تحقیق سخن # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۳ - عقد دوم در شرح سخن که شریف ترین گوهر صدف آدمیت است و لطیف ترین زیور شرف محرمیت آب آن روضه دین افروزد تاب این خرمن ایمان سوزد در سخن نیست به زر کس محتاج سکه زر ز سخن یافت رواج ای بسا قفل درین کاخ دو در که کلیدش نتوان ساخت ز زر لب چو ز افسون سخن آرایند آن گره در نفسی بگشایند ای قوی ربقه اخلاص به تو خلعت لطف سخن خاص به تو بحر معنی ز سخن پر گهر است هر یک آویزه گوش هنر است در بلورین صدف چرخ کهن نیست والاگهری به ز سخن سخن آواز پر جبریل است روح بخش از دم اسرافیل است سخن از عرش برین آمده است بهر پاکان به زمین آمده است نیست در کان گهری بهتر ازان یا در امکان هنری بهتر ازان نامه کون به وی طی شده است آدمی آدمی از وی شده است فضل کلک و شرف نامه به اوست عقل را گرمی هنگامه به اوست گر نبودی سخن تازه رقم نشدی لوح و قلم لوح و قلم قلم و لوح به کار سخن اند روز و شب نقش و نگار سخن اند به سخن زنده شود نام همه به سخن پخته شود خام همه دل که لب تشنه به آب سخن است پخته و خام خراب سخن است طبع ما خرم از اندیشه اوست خرم آن کس که سخن پیشه اوست شب که از فکر سخن پشت خمیم فرق را کرده رفیق قدمیم حلقه خاتم صدقیم و یقین دل نگین حرف سخن نقش نگین گه کشد در ته ران مرکب جم گه به روم آورد از هند حشم گوش از آن کوکبه جم نگرد چشم ازین غالیه هند چرد زیر این دایره بی سر و بن نتوان مدح سخن جز به سخن مدح گویان که فلک معراج اند گاه مدحت به سخن محتاج اند جز سخن کو به غنا نامزد است مدحت و مادح و ممدوح خود است چون سخن راه سفر پیش گرفت قوت و قوت همه از خویش گرفت رخت بر راحله راز نهاد پای بر طارم اعجاز نهاد قیمت نرخ گرانان همه برد نامه سحر بیانان بسترد حامل سر ودیعت سخن است رهبر راه شریعت سخن است شرع دستور کمال از وی یافت دست بر امن زوال از وی یافت نکته اصل بیان کرده اوست چشمه فرع روان کرده اوست گلی از باغ وفا ریخته است در نسیم نفس آویخته است گوش را آمده بویش به مشام سخنش کرده لب ناطقه نام هست ازین گل چمن دل تازه بلبل شوق بلند آوازه ما که خجلت زده از روی وییم رو درین باغچه بر بوی وییم هست بر بوی وی این بالش ما وز تک و پوی وی این نالش ما جلوه حسن ز وصافی اوست سکه عشق ز صرافی اوست سخن آنجا که زند لاف ادب خامشی از زر صامت چه عجب مس او به ز زر ده دهی است ذکر زر در ره او بیرهی است سخن و سحر به یک آهنگ اند زر و زرنیخ به هم یکرنگ اند سخن از چشمه جان گیرد آب زر رخشان ز شرر یابد تاب # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۴ - حکایت آن مظلوم که از تیر زبانی یک حجت سنجیده پرداخت و تیغ ظلم حجاج را در قطع عرق حیات خود کند ساخت ظلم حجاج به غایت چو رسید تیغ بر تهمتی چند کشید گنج ها زر به فدا آوردند گنجشان خاک به سر بر کردند هیچشان حیله گر سود نکرد کارشان روی به بهبود نکرد جلمه کردند سر اندر سر تیغ سر نهادند در آبشخور تیغ بجز آن بازپسین نکته گذار که چو آمد به سرش نوبت کار گفت کای داور فرمانفرمای کار بر ما نه به احسان پیمای ما تنی چند که از بیخردی کار ما نیست بجز شغل بدی نسپردیم ره احسان لیک نزدی گام تو هم چندان نیک از گنه گرچه بدی شیوه ماست ترک احسان ز تو هم عین خطاست چه ز ما رسم ستم ورزیدن چه ز تو سر ز کرم پیچیدن طبع حجاج ازان نکته شگفت داد فرمان به خلاص وی و گفت تف بر آن طایفه مرده دلان در هوا و هوس افسرده دلان که ازان قوم فرومایه کسی بر نیاورد چنین خوش نفسی کاش از اول ز تو بودی این کار تا ز تو یافتی این کار قرار کار هر یک ز تو سنجیده شدی جرم هر یک به تو بخشیده شدی # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۵ - مناجات در بیان قصور زبان سخن از شرح کمال الهی و شکر نوال نامتناهی و طلب سنجیدگی وی تا به میزان موزونی یابد و در کفه قبول افزودنی ای زبان خرد از کنه تو بند پایه قدر سخن از تو بلند به خرد شرح کمالت نتوان به سخن شکر نوالت نتوان سخن از باغ جمالت وردیست واندرین مرحله بادآوردیست از گلی رونق باغی که شناخت وز تفی نور چراغی که شناخت به کزین زمزمه خاموش شویم پای تا سر چو صدف گوش شویم طبع جامی که ثناگستر توست کمترین مرغ وفا پرور توست هر طرف گرچه هوایی دارد پای دل بسته به جایی دارد عار دارد ز حدیث همه کس بر زبان ذکر تو می خواهد و بس رخت ازان دایره بیرون آرش نطق ازین قافیه موزون دارش به لبش خطبه افزونی ده بر زرش سکه موزونی نه # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۶ - عقد سیم در کلام منظوم که ان من الشعر لحکمة عبارتیست از حکمت آمیزی او و ان من البیان لسحرا اشارتیست به سحرانگیزی او ای به هر شاهد موزون مفتون حالت از مشک خطان دیگرگون هیچ شاهد چو سخن موزون نیست سر خوبی ز خطش بیرون نیست صبر ازو صعب و تسلی مشکل خاصه وقتی که پی بردن دل کشد از وزن به بر خلعت ناز کند از قافیه دامانش طراز پا به خلخال ردیف آراید بر جبین خال خیال افزاید رخ ز تشبیه دهد جلوه ما ببرد عقل صد افتاده ز راه مو به تجنیس ز هم بشکافد خالی از فرق دو گیسو بافد لب ز ترصیع گهر ریز کند جعد مشکین گهرآویز کند چشم از ابهام کند چشمک زن فتنه در انجمن وهم فکن بر سر چهره نهد زلف مجاز شود از پرده حقیقت پرداز چو بدین شکل به صد غنج و دلال رو نماید ز شبستان مقال گوش را حامله در سازد صدف آسا ز گهر پر سازد چشم را خرمن عنبر بخشد به طبق غالیه تر بخشد گه به تحمید شود نغمه سرای گه ز توحید شود عقده گشای گاه در صومعه خوشحالان نکته گوید به لب قوالان صوفی جان و جهان کرده وداع گیرد از نکته او راه سماع گاه دمساز شود با نی و چنگ در خرابات برآرد آهنگ مطرب مجلس مستان گردد رهزن باده پرستان گردد گاه غمنامه عاشق خواند پیش معشوق موافق خواند بر دلش تازه کند عهد قدیم سازدش در حرم لطف مقیم گه کند پرده معشوقی ساز دهد از پرده معشوق آواز پرده عاشق بیدل بدرد پرده سان بر در معشوق برد ما که از سحر سحر سازی او وز شب شعبده پردازی او غرق دریای تفکر شده ایم تک نشین چون صدف در شده ایم قوت جان قوت دل زو یابیم گل درین مرکز گل زو یابیم کحل دولت ز در او جوییم نیست عیب از هنر او گوییم گرچه بر بی هنران پرده در است چشم بد دور که یکسر هنر است ورچه جوینده هر نایابی نکشد لب ز چنین جلابی آن پر از جوهر قرآن مشتش زان نیالوده به آن انگشتش تا نه خلقی به گمان درمانند کین دو گوهر مگر از یک کانند بسمله تاج سر قرآن است زانکه سنجیده بدین میزان است وزن اگر موجب نقصان بودی حرف موزون نه ز قرآن بودی گر شکستی نشد از شعر درست آن نه از وزن ز بی وزنی توست چند باشی به زبان بیهده سنج کشی از دست زبان بیهده رنج شعر آبیست ز سرچشمه دل سر چشمه شده آلوده به گل گر نه سرچشمه ز گل پاک شود چه عجب ز آب که گلناک شود بایدت در سخن آسودگیی پاک کن دل ز هر آلودگیی تا درین مرحله مشغله ناک پاک خیزد گهرت از دل پاک پاکبازان همه خاک تو شوند خازن گوهر پاک تو شوند قدسیان طوف دیار تو کنند تحفه نور نثار تو کنند # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۷ - حکایت شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی رحمه الله که چون این بیت بگفت که « برگ درختان سبز در نظر هوشیار، هر ورقی دفتریست معرفت کردگار » یکی از اکابر در واقعه دید که جمعی از ملائکه طبق‌های نور از بهر نثار وی می‌برند سعدی آن بلبل شیراز چمن در گلستان سخن دستان زن شد شبی بر شجر حمد خدای از نوای سحری سحر نمای بست بیتی ز دو مصراع به هم هر یکی مطلع انوار قدم جان ازان مژده جانان می یافت بر خرد پرتو عرفان می تافت عارفی زنده دلی بیداری که نهان داشت به او انکاری دید در خواب که درهای فلک باز کردند گروهی ز ملک رو نمودند ز هر در زده صف هر یک از نور نثاری بر کف پشت بر گنبد خضرا کردند رو درین معبد غبرا کردند با دلی دستخوش خوف و رجا گفت کای گرم روان تا به کجا مژده دادند که سعدی به سحر سفت در حمد یکی تازه گهر چشم زخمی نرسد گر ز قضا می سزد مرسله گوش رضا نقد ما کان نه به مقدار وی است بهر آن نکته ز اسرار وی است خواب بین عقده انکار گشاد رو بدان قبله احرار نهاد به در صومعه شیخ رسید از درون زمزمه ی شیخ شنید که رخ از خون جگر تر می کرد با خود آن بیت مکرر می کرد # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۸ - مناجات در شکرگزاری نعمت کلام موزون و طبگاری توفیق برآوردن دلایل هستی خداوند بیچون جل ذکره و عم بره ای سخن را چو گهر سنجیده خلعت نظم در او پوشیده کرده تمییز صحیحش ز سقیم به ترازو زنی طبع سلیم می کند وزن سخن نظم پرست نه ترازوش پدیدار نه دست طبع را دست و ترازو تو دهی بر سخن قوت بازو تو دهی اثر صنع بدیدن سهل است زان به صانع نرسیدن جهل است جامی غرق خجالت مانده بر جبین آب خجالت رانده نز گلش سبزه احسان خیزد نز دلش نکته عرفان خیزد گرچه روزی خور هر روزه توست دست امید به دریوزه توست فیضی از ابر یقین بر وی ریز تا درین مدرسه وسوسه خیز هر چه دریوزه ز جود تو کند صرف برهان وجود تو کند # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۹ - عقد چهارم در استدلال به ظهور آثار وجود آفریدگار سبحانه ما اعز شأنه و ما اجلی برهانه ای درین کارگه هوش ربای روز و شب چشم نه و گوش گشای نه به چشم تو ز دیدن اثری نه به گوشت ز شنیدن خبری نرگس این چمنی کز لب جوی خوش نهاده ست نظر سوی به سوی نه ز رخسار گلش دیداری نه به سرو و سمنش بازاری گل این باغچه ای کز سر شاخ صبحدم گوش گشاده ست فراخ نه ز بلبل شنود آوازی نز لب غنچه نهانی رازی نکنی گوش و نبینی چندین کور و کر چند نشینی چندین چند گاهی ره آگاهان گیر ترک همراهی بیراهان گیر پرده از چشم جهان بین کن باز بنگر پیش و پس و شیب و فراز بین که این دایره گردان چیست دور او گرد تو جاویدان چیست بر سرت چتر مرصع که فراشت بر وی این نقش ملمع که نگاشت مهر را نور ده روز که کرد ماه را شمع شب افروز که کرد کیست میزان ده دکان سپهر کفه سازنده آن از مه و مهر تا به میزان چو دکان آرایند عمر بر خلق جهان پیمایند کیست کز دست دل آتشناک صبح چون اطلس کحلی زده چاک سوزن و رشته ز خورشید اندوخت وصله زرد قصب بر وی دوخت کیست کز طاق فلک چون خم زد زیر او چار گهر بر هم زد چون گهرها به هم آمیخته شد نو به نو صورتی انگیخته شد ساخت گردآوری عالم را خاتم جمله صور آدم را بهر این کارگه خونخواره نیست از کارگزاری چاره عین ممکن به براهین خرد نتواند که شود هست به خود چون ز هستیش نباشد اثری چون به هستی رسد از وی دگری ذات نایافته از هستی بخش چون تواند که بود هستی بخش خشک ابری که بود ز آب تهی ناید از وی صفت آب دهی هر چه آن را بود از بود نشان گر بود منحصر اندر امکان لازم آید که نیاید به وجود هیچ موجود درین عرصه بود نقش بی خامه نقاش که دید نغمه بی زخمه مطرب که شنید ناید از ممکن تنها چون کار حاجت افتاد به واجب ناچار او به خود هست و جهان هست بدو نیست دان هر چه نه پیوست بدو جنبش از وی رسد این سلسله را روی در وی بود این قافله را چون خلد جنبش موریت به پشت زود آری سوی آن مور انگشت زان خلش هستی او را دانی به سر انگشت ز پشتش رانی باورت ناید کاندر ژنده خلدت پشت نه زان جنبنده عالم و این همه آثار در او چرخ و این جنبش بسیار در او پرده سازند و نو اگر پیوست که پس پرده نواسازی هست همه را جنبش و آرام ازوست همه را دانه ازو دام ازوست زوست جنبنده نه از باد درخت زوست فرخنده نه از گردون بخت او برد تشنگی تشنه نه آب او دهد شادی مستان نه شراب غنچه در باغ نخندد بی او میوه بر شاخ نبندد بی او کارگر او دگران آلت کار کارگر یافتی آلت بگذار کار او کارگر او آلت اوست اوست مغز و دگران جمله چو پوست مغزخواهی نظر از پوست ببند مغز جویی نکند پوست پسند حرف غیر از ورق دل بتراش خاطر از ناخن فکرت مخراش از همه ساده کن آیینه خویش وز همه پاک بشو سینه خویش تا شود گنج بقا سینه تو غرق نور ازل آیینه تو طی شود وادی برهان و قیاس تو بمانی و دل دوست شناس دوست آنجا که بود جلوه نمای حجت عقل بود تفرقه زای چون نماید به تو این دولت روی رو در آن آر و به کس هیچ مگوی زانکه از گوهر عرفان خالی به بود کیسه استدلالی # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۲۰ - حکایت آن متکلم و صوفی که زبان استدلال گشاد و صوفی از صفای ذوق و وجدان خبر داد فاضلی وادی برهان پیمای در بیابان جدل جان فرسای عمر در بحث و جدل طی کرده پای یکران عمل پی کرده نه دلش را ز طریقت نوری نه سرش را ز حقیقت شوری صوفیی دید ز آلایش پاک زده در چهره آسایش خاک ز ریاضت شده چون موی تنش سر مویی نه سر خویشتنش زان تقابل که میان شب و روز هست با برد دی و حر تموز شد به جنگاوریش شیر مصاف زخم زن گشت به شمشیر خلاف گفت کای روی تو چون خوی درشت کرده بر صحبت دانایان پشت با شناسایی خود ساخته ای گو خدا را به چه بشناخته ای گفت ازان فیض که هر لحظه ز غیب ریزدم بر دل و جان پاک ز عیب گرچه شد موج زنم خاطر ازان هست گفتار زبان قاصر ازان فاضلش گفت بدین کشف نهان چون شوی قاید کوران جهان گفت من غرق شناساوریم نیست کاری به شناساگریم هر که پی بر پی من بشتابد هر چه من یافتم او هم یابد کار من نیست که کس را به جدال ره نمایم به خدای متعال # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۲۱ - مناجات در ثنا بر هستی آفریدگار گفتن و طلب داشتن توفیق بر گوهر توحید سفتن ای جهان از صفت ذات تو پر عالم از حجت اثبات تو پر هیچ جا نیست که غوغای تو نیست پرتو روی دلارای تو نیست تو چنین ظاهر و ما کور بصر تو چنین حاضر و ما دور نگر نور تو گر نبود ما چه کنیم چشم بینا دل دانا چه کنیم نیست از غایت کوته نظری خبر ما ز تو جز بی خبری گرچه جامی بود از بیخبران چه شود گر به طفیل دگران بخشی از هستی خویشش خبری بندی از طاعت خویشش کمری در دلش تخم هدایت کاری بر گلش ابر عنایت باری مهرش از مهره گل بگشایی زنگش از چهره دل بزدایی پا به کاشانه قربت نهیش می ز میخانه وحدت دهیش # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۲۲ - عقد پنجم در بیان یکتایی و برهان بی همتایی حق سبحانه که در بیان و برهان همه زبان آوران یکسانند و همه بی زبانان یکزبان ای درین بتکده طبع فریب برده غوغای بتان از تو شکیب طبع را بند خرد بر پا نه پای اندیشه درین غوغا نه بنگر این انجم و مهر و مه را بت ره گشته خلیل الله را یافتندی به دلش راه قبول گرنه بشکستیشان سنگ افول سنگ بر بتکده آزر زن در جهان صیت خلیلی افکن تیز کن خنجر لابر سر لات ببر از لات منی را ز منات تاج عزت ز سر عزی کش رخت طاعت به در مولاکش ثنوی اهرمن و یزدان گوی تافت از انجمن ایمان روی عیسوی شد به سه گویی افزون خیمه از ساحت دین زد بیرون تو به صد بت چه به صد بلکه هزار بلکه بیرون ز ترازوی شمار کرده ای روی ولی هر نفسی می پزی در ره ایمان هوسی گاه گویی که من آن دریایم که جهان را به گهر آرایم دل صدف گوهر توحیدم در گوش دهر از در توحیدم پر گاه گویی که من آن گلزارم که دهد بر گل عرفان خارم هر که یابد ز گل من بویی بوی عرفان دهد از هر مویی به زبان می زنی این لاف ولی نیست بر موجب اینت عملی هر چه تقریر تو ترتیب کند صورت حال تو تکذیب کند هر چه یابد ز مقال تو فروغ سازدش حال تو مطعون به دروغ نیست این راستی و راستروی که چنان راست که گویی نشوی راه رو پس سخن راه بگوی آنچه خواهی بشو آنگاه بگوی دل نکرده ز دورویی صافی چه ز یکرویی وحدت لافی دیده بر شاهد وحدت بگشای وز دورویی و دو گویی باز آی سهل باشد که ز ماهی تا ماه بر تو باشند درین نکته گواه گرچه قولت دم اقرار زند فعل تو نعره انکار زند از محیط فلک و اوج سماک تا حضیض سمک و مرکز خاک بین مرتب شده اجرام که هست وین همه جنبش و آرام که هست شکل و ترتیب فلک بر یک حال دور سیر همه بر یک منوال یکی از صورت خود ناگشته یکی از گردش خود نگذشته متفق وضع دوایر با هم منتظم سلک عناصر با هم همه بر یک صفت و یک آیین هیچ زیرین نشده بالایین سال و مه روز و شب و شام و سحر یک به یک گرم رو و تیز گذر تا به آمد شد خود در گروند بر یکی قاعده آیند و روند چار فصلی که به هر سال در است به همین رسم و روش رهسپر است این موالید سه گانه که جهان پر از آنهاست چه پیدا چه نهان نوع نوعش نه کم آید نه فزون از نهانخانه ابداع برون کارگاهی به چنین ضبط و نسق کار یک کارگزارست الحق کشور آباد نگردد به دو شاه بشکند از دو سپهدار سپاه از دو بانو چو شود آشفته خانه امید مدارش رفته رنج طفل است ادای دو ادیب مرگ رنجور دوای دو طبیب # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۲۳ - حکایت آن پادشاه مریض که از دست دو طبیب نبض او به اعتدال نمی جست و تا قاروره وجود یکی نشکست مزاج وی از علاج دیگری به صحت نپیوست داشت آن شاه به بالین دو حکیم هر دو دانا و خردمند و کریم لبشان با دم عیسی همدم کفشان راحت هر رنج و الم دست هر یک چو به نبض آوردی دستگیری ضعیفان کردی شاه بیمار ز تغییر مزاج وان دو در کار به تدبیر علاج لیک همپیشگی و همکاری زد بر ایشان ره دولتیاری هر چه این گفتی آن وا دادی هر چه آن بستی این بگشادی روز صحت شد از ایشان تاریک شب تار اجل آمد نزدیک شاه را بود وزیری زیرک آن تعصب چو بدید از هر یک حیله ای کرد به دانایی ساز کان دو دانا به یکی آمد باز زان یکی شاه چو شد چاره پذیر قصه را کرد بر او عرضه وزیر گفت ای از تو زیانم همه سود این خیالت ز کجا روی نمود گفت از آنجا که به ما گفت خدای که عمارتگر این طرفه سرای گر به فرض از یکی افزون بودی هر دمش حال دگرگون بودی طشت خورشید ز بام افتادی کار گردون ز نظام افتادی زاده خاک دگر خاک شدی خاک چون گرد بر افلاک شدی تیز کردی به عدم جمله قدم بلکه سر بر نزدندی ز عدم # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۲۴ - مناجات در طلب ترقی از مقام توحید به شهود وحدت که نهایت راه و مقصدالاقصای عارفان آگاه است ای به توحید تو هر ذره گواه نیست یک ذره به توحید تو راه در رهت ذره ناچیز شدیم کمتر از ذره بسی نیز شدیم ما و بی حاصلی و نومیدی که نه فضل تو کند خورشیدی جست و جوی تو قرار از ما برد ضعف تن قوت کار از ما برد قوتی بخش که کاری بکنیم به حریم تو گذاری بکنیم جامی از کارگزاری مانده نامه بیهده کاری خوانده می کند از تو طلب قوت کار تا شود در طلبت کارگزار قوت کارگزاریش بده سکه پاک عیاریش بده نقد دین از غش و غل پاکش کن دل ز آلایش گل پاکش کن شد پریشان ز دو بینی کارش روی در قبله وحدت دارش # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۲۵ - عقد ششم در بیان آنکه ذات حق سبحانه حقیقت وجود است و هر حقیقت که مشهود است به سریان ذاتی وی موجود است بعد ازان مرغ ظهورش پر و بال زد ز ارواح به اقلیم مثال وز مثالش به حس افتاد گذر یافت مس حس ازو رونق زر نه فلک بر ورق حس بنگاشت هر فلک دوره دایم برداشت زیر آن ز آب و گل و آتش و باد چار در خانه آغاز نهاد ساخت در وی پی نیکو بختی از موالید سه پایه تختی آن نکوبخت ازان تخت بلند چشم بینش به چپ و راست فکند دید و دانست که موجود یکیست در همه شاهد و مشهود یکیست اوست در صورت لیلی ظاهر اوست از دیده مجنون ناظر زده از پیرهن یوسف سر بوی او داده به یعقوب بصر هر چه او نیست نه مغز است نه پوست همه هیچند همین اوست که اوست ژرف بحریست پر از آب حیات موج زن آمده از کل جهات پر هوا جام حبابش خوانند بر هوا چتر سحابش خوانند در صدف ریخت نم نیسان است منعقد گشت در غلطان است نامور هست یکی وقت شمار نامهاش آمده افزون ز هزار آنچه بر وحدت ذات است مقیم از دو نامش نتوان ساخت دو نیم یک شود دیده یک بین بگشای وز دو نامی به دو نیمی مگرای بین یکی علم و عیان در وی گم اسم و رسم دو جهان در وی گم در همه بر صفت یکتایی مانده پوشیده ز بس پیدایی گر به فرض از همه اعیان جهان ماند آن نور یکی لحظه نهان همه اعیان به عدم باز روند وز عدم واقف این راز شوند تیزبین گرددشان چشم شهود غرقه گردند به دریای وجود ای درین خوابگه خفته دلان جمع ناگشته چو آشفته دلان زیر این پرده کحلی مه و سال مانده در تفرقه خواب و خیال لعبتانی که بدین پرده درند که ازین پرده چنین جلوه گرند گرچه بس عشوه ده و طنازند پرده وحدت لعبت بازند این همه لعبت و لعبت سازی وین به صد شعبه لعبت بازی نیست جز در نظر خواب آلود جلوه گر گشته خیالی بی بود چند خرسند نشینی به خیال هان و هان دیده خود نیک بمال بو کزین خواب چو بیدار شوی خارق پرده پندار شوی گرددت تیز نظر چشم شهود بر تو مکشوف شود سر وجود وحدتی بینی خالی ز دویی ظاهر از کسوت مایی و تویی هستی ساده ز هر نام و نشان برتر از مرتبه علم و عیان در همه ساری بی وهم حلول سریانی نه حد فهم عقول وز همه عاری بی نقص زوال منتقل ناشده از حال به حال جلوه اولش از حضرت ذات بود بر خویش به اسما و صفات ذات ساذج چو به اوصاف و نعوت یافت در مرتبه علم ثبوت دید در خود همه بیش و کم را شد حقایق صور عالم را وان حقایق ز درون عکس انداخت علم کثرت اعیان افراخت شد ز هر عکس در آیینه ذات ذات یک عین ز اعیان ذوات اولا گشت ز تکرار عکوس مرتبه مرتبه ارواح نفوس # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۲۶ - حکایت آن ماهیان که گوهر حیات در جستجوی دریا باختند و تا به خشکی نیفتادند دریا را نشناختند داشت غوکی به لب بحر وطن دایم از بحر همی راند سخن روز و شب قصه دریا گفتی گوهر مدحت دریا سفتی گفتی از بحر پدید آمده ایم زو درین گفت و شنید آمده ایم دل ازو گوهر دانایی یافت تن ازو دست توانایی یافت هر کجا می نگرم اوست همه هر طرف می گذرم اوست همه ماهیی چند رسیدند آنجا وز وی آن قصه شنیدند آنجا عشق بحر از دلشان سر بر زد آتش شوق به جانشان در زد پای تا سر همگی پای شدند در طلب مرحله پیمای شدند برگرفتند تک و پوی نیاز بحر جویان چه نشیب و چه فراز گاه در تگ چو صدف جا کردند گه چو خس رو به کنار آوردند نه نشان یافت شد از بحر به نام می نهادند به نومیدی گام از قضا صیدگری دام نهاد راهشان بر گذر دام فتاد یکسر آن جمع به دام افتادند تن به جان دادن خود در دادند صیدگر برد سوی ساحلشان ساخت بر خشک زمین منزلشان چند تن کوشش و جنبش کردند خز خزان راه به بحر آوردند نیم مرده چو رسیدند به بحر جام مقصود کشیدند به بحر دانش و بینششان روی نمود کانچه می داد نشان غوک چه بود زنده در بحر شهود آسودند غرقه بودند در آن تا بودند # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۲۷ - مناجات در اشارت به عموم سران حقیقت در مراتب و طلب وصول به شهود آن که روش ارباب تصوف است ای پر از فیض وجود تو جهان غرق نور تو چه پیدا چه نهان مایه صورت و معنی همه تو با همه بی همه تو ای همه تو بی نصیب از تو نه چند است و نه چون خالی از تو نه درون است و نه برون متحد اولی و آخریت متفق باطنی و ظاهریت کرده ای در همه اضداد ظهور هیچ ضد نیست ز نزدیک تو دور جامی از هستی خود پاک شده در ره فقر و فنا خاک شده در بقای تو فنا می خواهد وز فنا در تو بقا می خواهد از خود و کار خودش فانی دار وان فنا را به وی ارزانی دار چون فنا شد به بقایش برسان بر سر صدر صفایش بنشان کن به صافی صفتان رهبریش متصف دار به صوفیگریش # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۲۸ - عقد هفتم در شرح تصوف که بستن دست تصرف است و رستن از قید تکلف ای به صوفیگری آوازه بلند کرده زین شغل به آوازه پسند دل چو خم چند بر آوازه نهی ناید آوازه جز از خم تهی چون دهد کوس برون بانگ ز پوست بانگ او شاهد بی مغزی اوست نیستی صوفی ازین نام چه سود دعوی پختگی از خام چه سود کی سیاهی شود از زنگی دور گرچه خوانند به نامش کافور جامه فوطه چه پوشی چو مگس پر به هر خوان چه گشایی ز هوس طوطی قدسی و از هیچ کسی می زنی پر به هوای مگسی دین که صد پاره ز بی باکی توست نکندش خرقه صد پاره درست چاک در تارکت از تیغ حسود بخیه بر پاشنه موزه چه سود گردی انداخته سجاده به دوش گرد بازار چو سجاده فروش لیک بازاریگان دیده ورند صد ازین جنس به یک جو نخرند در ره اهل دل از همت پست جز عصا نیست تو را هیچ به دست آن که در چه فتد از لغزش پا دستگیریش نیاید ز عصا هست مسواک به کف سوهانت کز طمع تیز کند دندانت ترسم از بیخ برد چون شجره تیز دندانیت آخر چو اره رشته سبحه برانگشت مپیچ که ازان حلقه برون ناید هیچ مهره ای چند بود بی سر و بن کف ازان طاسچه نرد مکن تات ازان چشم بود بست و گشاد هرگزت رو ندهد نقش مراد گر حساب حسناتت هوس است عقد انگشت تو تسبیح بس است چون زنان موی به صد رعنایی ریشت از شانه زدن آرایی شانه بفکن چو نیی مردانه که به این دست جدا از شانه جمعی از نان لبی آورده به چنگ همچو دندان پی آن صف زده تنگ بهر کم بهره ای آن هم نه حلال در زنی سر به میانشان چو خلال دستت از حرص و شره کوته کن در صف اهل قناعت ره کن نیست زیبنده درین دیر مجاز آستین کوتهی از دست دراز ذوق صوفیگری ار هست تو را باید از خویش نظر بست تو را صوفی آنست که از خود رسته ست ز نکو جسته و از بد رسته ست بند هستی و ز هستی ساده زاده کون و ز کون آزاده با اضافت ز اضافت بیرون در مسافت ز مسافت بیرون در مکان نی و مکان از وی پر در زمان نی و زمان از وی پر ابدش را به ازل جنگی نه ازلش را ز ابد ننگی نه نه ز ادوار در او تأثیری نه در اطوار ازو تغییری گر حضیض سمک و اوج سما وانچه محصور بود بینهما گیرد اندر دل پاکش خانه نکند احساس که هست آن یا نه دل او موج زنان دریاییست کش فزون از دو جهان پهناییست هفت دریا چو یکی شبنم ازوست بلکه یک در کره عالم ازوست گنج عرفان بودش حاصل کسب قبله اش نیست بجز ذات فحسب جلوه گر گشته بر او وحدت ذات نکشد رنج تقابل ز صفات پیش او لطف همان قهر همان نوشداروش همان زهر همان # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۲۹ - حکایت مناظره کلیم در نواحی طور با آن سیه گلیم مهجور که چرا سجده آدم نکردی و سر به طوق لعنت درآوردی پورعمران به دلی غرقه نور می شد از بهر مناجات به طور دید در راه سر دوران را قاید لشکر مهجوران را گفت کز سجده آدم ز چه روی تافتی روی رضا راست بگوی گفت عاشق که بود کامل سیر پیش جانان نبرد سجده غیر گفت موسی که به فرموده دوست سر نهد هر که به جان بنده اوست گفت مقصود ازان گفت و شنود امتحان بود محب را نه سجود گفت موسی که اگر حال این است لعن و طعن تو چراش آیین است بر تو چون از غضب سلطانی شد لباس ملکی شیطانی گفت کین هر دو صفت عاریتند مانده از ذات به یک ناحیتند گر بیاید صد ازین یا برود حال ذاتم متغیر نشود ذات من بر صفت خویشتن است عشق او لازمه ذات من است تاکنون عشق من آمیخته بود در عرضهای من آویخته بود داشت بخت سیه و روز سفید هر دمم دستخوش بیم و امید این دم از کشمکش آن رستم پس زانوی وفا بنشستم لطف و قهرم همه یکرنگ شده ست کوه و کاهم همه همسنگ شده ست عشق شست از دل من نقش هوس عشق با عشق همی بازم و بس # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۳۰ - مناجات در اشارت به سعادت ذوق و وجدان و علم و عرفان ارباب تصوف و طلب کمال قوت ارادت که مقدمه آن سعادت است ای صفاتت حجب وحدت ذات جلوه گر ذات تو ز اسما و صفات آشکارا به جهان غیر تو کیست زیر این پرده نهان غیر تو کیست باطن عالم و ظاهر همه تو غایب از دیده و حاضر همه تو فضل تو شامل هر ناکس و کس همه را روی به سوی تو و بس جامی از جمله کسان ناکستر وز همه بازپسان واپستر می نهد در ره تو روی نیاز بی نیازش ز همه کار بساز سر ز هر راه بگردان او را سر بنه در ره مردان او را از همه وسوسه ها پاکش کن در ره اهل طلب خاکش کن لنگی از پای ارادت ببرش ده به اقلیم سعادت گذرش بخشش از حسن ارادت کیشی بر همه اهل ارادت بیشی # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۳۱ - عقد هشتم در بیان ارادت که عنان قصد از مقاصد مجازی تافتن است و بر باد پای جهد به کعبه مراد حقیقی شتافتن ای درین دامگه وهم و خیال مانده در ربقه عادت همه سال حق که منشور سعادت داده ست در خلاف آمد عادت داده ست چند سر در ره عادت باشی تارک تاج سعادت باشی کرده ای عادت و خو پرده خویش باز کن خوی ز خو کرده خویش دیده کز بهر صنایع باشد تا دلیل ره صانع باشد منظر شاهد رعنا سازی با رخش نرد تماشا بازی گوش کامد پی قرآن شنوی تا به فرموده یزدان گروی روزن بانگ نی و چنگ کنی به سماع غزل آهنگ کنی دست دادند که بی رنج و ملال سازیش آبله از کسب حلال نه که از جام شوی باده گسار داریش بر کف دست آبله وار پات دادند که از راه وفا آوری رو به صف اهل صفا نه که دین در ره آفات نهی پا به میدان خرابات نهی لب و دندان و زبانت دادند قوت نطق و بیانت دادند تا شوی بر نهج صدق و صواب متکلم به اسالیب خطاب نه که بیهوده سخن سنج شوی خلق را مایه صد رنج شوی آنچه گفتم همه عادات بد است که نه شایسته دین و خرد است به کز اینها همه پیوند گشای آوری روی ارادت به خدای هست ارادت بر هر آزاده ترک ما کان علیه العاده ای خوش آن وقت که بی فکر و نظر بر زند خواستی از جان تو سر کوه اگر بر تو کشد تیغ به جنگ با مرصع کمر از دم پلنگ دست خود در کمر آری با کوه در دلت ناید ازو هیچ شکوه همچو خورشید که نبود میغش خویش را عور زنی بر تیغش خون لعل از جگرش بگشایی نقد کان از کمرش بربایی بلکه چون کبک نهی پا به سرش وز لگدکوب کنی پی سپرش ور رسد بادیه ژرف به پیش فسحت آن ز دل عارف بیش گردبادش به فلک سوده کلاه گشته گوی کلهش قبه ماه خار آن دشنه بیدادگران خاک آن تشنه خونین جگران کوه با صرصر آن ریگ نمای ریگ چون اخگر سوزان ته پای به هوایش چو کند مرغ گذر همچو پروانه فتد سوخته پر بگذری از سر آن همچو سحاب از مژه بر تف آن ریزان آب ور بگیرد ره تو دریایی قله موج به گردون سایی جرم سیاره چو گوهر در وی ماهی چرخ شناور در وی غوک آن پنجه زنان با خرچنگ گام اول ز وی و کام نهنگ زان کنی همچو صبا زود گذار نکنی لب تر ازان کشتی وار هر چه القصه شود بند رهت روی برتابد ازین قبله گهت یک به یک را ز میان برداری قدم صدق به جان برداری تا نهی بزم به خلوتگه راز چنگ وحدت ز نوای تو به ساز ور بود تار ارادت ز تو سست سازش اندر قدم پیر درست باز در خواهش او خواهش خویش روز در افزونیش از کاهش خویش باش پیش رخش آیینه صاف بر تراش از دل خود زنگ خلاف شو سمندر چو فروزد آتش باش در آتش او خرم و خوش # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۳۲ - حکایت آن مرید گرم رو که به فرموده پیر پخته کار در تنور فروزان نشست و از تاب آتش یک موی بر اندام وی کج نگشت صادقی را غم شبگیر گرفت صبحدم دست یکی پیر گرفت کمر خدمت او ساخت کمند بهر معراج مقامات بلند پیر روزی دم عرفان می زد گوی اسرار به چوگان می زد سامعان جمله سرافکنده به پیش از ره گوش برون رفته ز خویش آمد آن طالب صادق به حضور که به فرموده ات ای چشمه نور خشک و تر هیمه همه سوخته شد تا تنوری عجب افروخته شد بعد ازین کار چه و فرمان چیست آنچه مکنون ضمیر است آن چیست پیر مشغول سخن بود بسی در جوابش نزد اصلا نفسی کرد آن نکته مکرر دو سه بار پیر زد بانگ که ای نکته گذار چند با ما کنی الحاح چنین رو در آن آتش سوزان بنشین باز دریای صفا پیر کهن موج زن گشت به تحقیق سخن موج آن بحر به آخر چو رسید یادش آمد ز مقامات مرید گفت خیزید که آن نادره فن کرده در آتش سوزانش وطن زانکه عقد دل او نیست گزاف با من آنسان که کند قصد خلاف یافتندش چو زر پاک عیار کرده در آتش سوزنده قرار آتشش شعله زنان از همه سوی بر تنش کج نشده یک سر موی # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۳۳ - مناجات در اشارت به آنکه ارادت نخست از جانب مراد است نه مرید و طلب توفیق توبه که مبنای سایر مقامات است ای دل اهل ارادت به تو شاد به تو نازم که مریدی و مراد مرد تلوین تو را تمکین نیست شوق مسکین تو را تسکین نیست خواهش از جانب ما نیست درست هر چه هست از طرف توست نخست تا به ناخواست دهی کاهش ما هیچ سودی ندهد خواهش ما ور به ما خواهش تو راست شود مو به مو بر تن ما خواست شود دولت نیک سرانجامی را گرم کن ز آتش خود جامی را در دلش از تف آن شعله فروز هر چه غیر تو بود جمله بسوز بو که بی درد سر خامی چند پا ز سر کرده رود گامی چند ره به سر منزل مقصود برد پی به بیغوله نابود برد ور زند آتش هستی تابی ریزد از توبه بر آتش آبی # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۳۴ - عقد نهم در مقام توبه که پشت بر مخالفات کردن است و روی در موافقات آوردن پیش ازان کایدت این واقعه پیش به که از توبه کنی چاره خویش دامن از نفس و هوا درچینی پس زانوی وفا بنشینی هر چه بد باشد ازان بازآیی عقد اصرار ز دل بگشایی زانچه بگذشت پشیمان باشی اشک اندوه ز مژگان پاشی ره به سر حد خطا کم سپری سوی اقلیم جفا کم گذری گل این باغ همه یکرنگ است بانگ مرغانش به یک آهنگ است میوه کامسال ز شاخش چینی بر همان صورت پارش بینی بوی آنه هست همان رنگ همان به کمال خودش آهنگ همان پار خوش بود به چشم و دل تو چیست امسال ازان حاصل تو باشد اندر نظر نکته شناس سال دیگر به همین طرز و قیاس نیست در کار ز تکرار بزه لیکن آن می برد از کار مزه چند باشی ز معاصی مزه کش توبه هم بی مزه ای نیست بچش ملک از وصمت عصیان پاک است دیو کافر منش و بی باک است نکند طبع ملک میل گناه ناید از توبه گری دیو به راه خاصه آدمی آمد توبه مایه محرمی آمد توبه گرت از نسبت آدم نه اباست ربنا گو و ظلمنات کجاست چهره پر گرد کن از خاک نیاز مژه از خون جگر رنگین ساز جامه خود چو فلک زن در نیل به درون شعله فکن چون قندیل دیده را سرمه بیداری کش رخت در زاویه خواری کش فرش آن زاویه خاکستر کن جا در او با دل چون اخگر کن سینه از ناخن حسرت بخراش حرف میل گنه از دل بتراش دست بردار به درگاه خدای کای خطابخش خطاگر بخشای گریه و زاری و خواریم نگر بر جگر ناوک کاریم نگر آتش افکند به دل آوخ من بس بود آتش دل دوزخ من ز آتش دل شده ام گرم نفس در گنه سوزیم این آتش بس زین قبل گرد تواضع می تن در زاری و تضرع می زن بو که در دل کند اینت اثری وا شود بر رخت از توبه دری ور نه دریوزه کنان از زن و مرد بر در هر کس و ناکس می گرد درد دل می کن و همت می خواه تا ازین ورطه برون آری راه ای بسا شیر ز عجز آمده تنگ کش شود صید نما روبه لنگ وی بسا مرد فرومانده به جای کش کشد پیرزنی خار ز پای ای رقم کرده تو حرف گناه نامه عمرت ازین حرف سیاه گر نیی خامه سیهکاری چند بهر هر حرف نگونساری چند وای اگر عهد بقا پشت دهد مرگ بر حرف تو انگشت نهد گسترد دست اجل مهد فراق وز فزع ساق تو پیچد بر ساق دوستان نغمه غم ساز کنند دشمنان خرمی آغاز کنند وارثان حلقه به گرد سر تو حلقه کوبان ز طمع بر در تو از برون سو به تو گریان نگرند وز درون خرم و خندان گذرند هیچ تن را سر سودای تو نی هیچ کس را غم فردای تو نی # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۳۵ - حکایت آن فرو رفته به چاه جاه که از دست دوک ریسی رشته عنایتش به چنگ افتاد و کمند نجات او گشت می شد اندر حشم حشمت و جاه پادشاوار وزیری در راه گرد او حلقه مرصع کمران موکبش ناظم عالی گهران دیدن حشمت او باده اثر چشم نظارگیان مست نظر هر که آن دولت و شوکت نگریست بانگ برداشت که این کیست این کیست بود چابک زنی آنجا حاضر گفت تا چند که این کیست آخر رانده ای از حرم قرب خدای کرده در کوکبه دوران جای خورده از شعبده دهر فریب مبتلا گشته به این زینت و زیب زیر این دایره پر خم و پیچ مانده ای از همه محروم به هیچ آمد آن زمزمه در گوش وزیر داشت در سینه دلی پند پذیر بر هدف کارگر آمد تیرش صید شد کوه سپر نخجیرش همه اسباب وزارت بگذاشت به حرم راه زیارت برداشت بود تا بود در آن پاک حریم همچو پاکان به دل پاک مقیم ای خوش آن جذبه که ناگاه رسید زخم آن بر دل آگاه رسید صاحب جذبه ز خود باز رهد وز بد و نیک خرد باز رهد جای در کعبه امید کند روی در قبله جاوید کند # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۳۶ - مناجات در طلب کردن توبه و ثبات بر آن و نادیدن آن از خود و استوار ساختن آن به تقوا و ورع ای ز هر رو همه را روی به تو روی هر ذره ز هر سوی به تو کار ما چیست گنه ورزیدن عادت تو گنه آمرزیدن توبه از بنده بود سست نهاد توبه آنست کش از توست گشاد بار نه بار فکن هر دو تویی توبه ده توبه شکن هر دو تویی هر که شد گمشده تیه گناه جز به توبه نشود روی به راه جامی گمشده را بخش نجات توبه روزی کن و بر توبه ثبات نخوت توبه برون بر ز سرش دیدن توبه بپوش از نظرش پیش آن دیده که روشن نظر است دیدن توبه گناه دگر است می زند این همه از هستی سر کس نخورد از شجر هستی بر از ورع هر که زبردستی یافت پنجه زورور هستی تافت # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۳۷ - عقد دهم در کشف سر ورع که کاسر سورت حرص و طمع است و کاشف ظلمت اهوا و بدع ای که بهر شکمت گردن آز سوی کاسه چو صراحیست دراز چون خم باده همین داری کام که کنی پر شکم خود ز حرام در نماز چه شد از پشت خم است چون تو را قبله همت شکم است چون به کامت ز ورع نیست مزه لقمه را از مزه پرسی نه بزه هر چه بر سفره و خوان تو نهند هر چه در کام و دهان تو نهند بخوری خواه کدر خواه صفی گاو و خر نیست بدین خوش علفی مرغ باید که مسمن باشد صحن ازو چشمه روغن باشد هیچ غم نیست گرش غصب کنان شحنه ده کشد از بیوه زنان میوه باید که بود تازه و تر چاشنی دار چو جلاب شکر هیچ غم نیست اگر دزد لییم افکند رخنه به بستان یتیم تخم لقمه ست در آب و گل تو نکند جز چو خودی حاصل تو دانه ریزی به کف آید خر خار کاری بدراند دامن لقمه خشک حلالت در کام لقمه چرب چه خواهی ز حرام بز که لاغر بود و سگ فربه هست ازین فربهت آن لاغر به دسترنج تو حلال است تو را غیر آن رنج و وبال است تو را نان خود با تره و دوغ زنی به که از خوان شه آروغ زنی نیست ممتاز حرامت ز حلال سیل تیره ست تو را آب زلال دلق و دراعه همی آرایی عطر تزویر بر آن می سایی سبحه با شانه همی پیوندی عقد تلبیس بر آن می بندی می کشی خرقه پشمینه به دوش می نهی گوشه فش در بن گوش باشد اینها همه دعوی یعنی صوفی وقتم و صاحب معنی تا فتد ساده دلی در دامت طعمه چاشت دهد یا شامت چون به دل افتدت از شهر گره با گروهی روی از شهر به ده که فلان هست ز نیکوکیشان مخلص و معتقد درویشان زیر صد بار وی از ناداری تو ز ادبار شوی سرباری کند از مفلسی آن بی مایه رخت خانه گرو همسایه بهر تو سفره و خوان آراید شربت و میوه بر آن افزاید تو هم از دین و خرد هر دو بری بنشینی و به شهوت بخوری تف بر این صوت و سیرت که تو راست تف بر این عقل و بصیرت که تو راست این نه صوفیگری و درویشیست نامسلمانی و کافر کیشیست نفس را حلقه حلقوم بری به که این زقه زقوم خوری دزدی و راهزنی بهتر ازین کفن از مرده کنی بهتر ازین چند روزی کم بی دردان گیر پی پیران و جوانمردان گیر بین که مردان چه ریاضت بردند تا درین مرحله پای افشردند خاطر از وسوسه صافی کردند در ورع موی شکافی کردد گم شدی بر دلشان حرص و طمع پرده دیدن اسرار ورع اگر از شبهه خلیدی خاری پا کشیدندی از گلزاری ور ز شک قطره چکیدی جایی دست شستندی از دریایی مردم چشم جهان آن نفرند که به نفرت سوی دنیا نگرند صدق کوشان و ورع کیشانند خصم حرص و طمع اندیشانند چشم جان بر اثر ایشان دار گوش دل بر خبر ایشان دار # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۳۸ - حکایت آن متورع آبی از قبول مرغابی شکار کرده به چنگل بازی طعمه از غیر وجه خورده خسروی عاقبت اندیشی کرد روی در قبله درویشی کرد با بزرگی که در آن کشور بود بر سر اهل صفا سرور بود نوبتی چند به هم بنشستند عقد پیروی و مریدی بستند برد صد تحفه خدمت سوی پیر هیچ ازو پیر نشد تحفه پذیر روزی از بالش زین مسند ساخت قاصد صید سوی صحرا تاخت باز را دیده بینا بگشاد کله از سر گره از پا بگشاد کرد ازان باز رها کرده ز قید متعاقب دو سه مرغابی صید صید را از خم فتراک آویخت جانب پیر جنیبت انگیخت بندگی کرد که ای خاص خدای لقمه پاک است به این روزه گشای هست ازین طعمه درین منزلگاه پنجه کسب خلایق کوتاه پیر خندید که ای پاک نهاد نامت از لوح بقا پاک مباد جره بازت که شکاری فکن است جره از جوزه هر بیوه زن است رخشت این ره چو به پایان برده ست جو ز توزیع گدایان خورده ست نیروی بازوی باز اندازت باشد از دست ستم پردازت چشمه کز سنگ تراود پاک است تیره از رهگذر گلناک است هر که آلوده به گل رهگذرش کی ز گل پاک بود آبخورش # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۳۹ - مناجات در اشارت به آنکه حقیقت ورع اعراض است از ماسوی الله و طلب تحقیق به مقام زهد ای به خود خوانده ورع وزران را رغم بر حرص و طمع لرزان را دید غیر تو حرام است حرام ورع از ترک حرام است تمام نیست اهل ورع آن مانده ز راه کش به غیر تو کند دیده نگاه هر که از غیر تو شد بیگانه ورع اینست و دگر افسانه هر درختی که نه بارش ورع است رسته از دانه حرص و طمع است میوه ور کن ز ورع جامی را ببر از میوه وی خامی را غره دولت او سلخ مکن طعم آن میوه بر او تلخ مکن بر وی آن میوه چنان شیرین دار که شود در دو جهان شیرین کار از دلش رغبت دنیا کم کن زان اساس ورعش محکم کن سازش از مال جهان مایل زهد تاکشد رخت به سر منزل زهد # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۴۰ - عقد یازدهم در مقام زهد که انقطاع رغبت است از نعم فانی و اقتصار همت بر نعیم جاودانی ای گل تازه که از باغ الست به جهان آمده ای دست به دست پرده سبز فلک غنچه توست باشد این جامه به قدش ز تو چست باغبان گرچه کند غنچه هوس قصد او جلوه گل باشد و بس گل تویی زن چمن و غیر تو خار شیوه خار پرستی بگذار گلبن اندر رهت از خار درشت گه به کف زر کشد و گاه به مشت غنچه مشتیست ز زر گل چو کفی پی ایثار تو از هر طرفی چشم نرگس به تماشای تو باز نای بلبل ز نوای تو به ساز یاسمن بزم تو را لخلخه سای نارون فرق تو را چتر گشای سبزه در آرزوی مفرشیت باد خرسند به محمل کشیت محملت راست به هر پیش و پسی لاله از بانگ فتاده جرسی گر بنفشه نه ز دستت سیلی خورده اعضاش چرا شد نیلی آینه روی تو را آب زلال شانه کش موی تو را باد شمال طرفه حالی که ز خیل تو همه واندرین بزم طفیل تو همه تو ز حال همه پوشیده نظر گشته مشعوف دو سه خرده زر گاه بندیش نهانی به میان گه نهی بر طبق عرض عیان کی سزد دلق مرقع به برت در ته دلق گره کرده زرت یا مرقع ز سرت بیرون باد یا ز دل مهر زرت بیرون باد صوفی و مال پرستی نه خوش است عالی و میل به پستی نه خوش است نقد دین گوهر و دنیا صدف است وین صدف درصدد صد تلف است چه دهی گوهر جاویدانی به صدف خاصه که باشد فانی لذت خوردن و آشامیدن با بت حوروش آرامیدن خلعت فاخر از اطلس کردن خانه در قصر مقرنس کردن زیر ران ابلق تازی راندن بر مه و مهر غبار افشاندن همه هیچند و به هیچی سمرند بلکه از هیچ بسی هیچترند همه زنگند بر آیینه دل تار پیوند از اینها بگسل گنده پیریست جهان عشوه نمای دل صد تازه جوان کنده ز جای دل خورشید دلان خون کرده تابه آن چهره شفق گون کرده طره اش حلقه تزویر و فریب غمزه اش صف شکن صبر و شکیب ابرویش کهنه کمانیست دو تاه کرده از وسمه تلبیس سیاه چشم او را مژه از تیر بلا مژه اش میل کش چشم حیا لبش از ماتم شوهر خندان تیز در زخم کسانش دندان دانه دام ضلالت خالش کنده پای خرد خلخالش قامتش خاربنی زین بستان گل او حیله و برگش دستان بازویش تاب ده پنجه دین ساعدش پنجه بر صدق و یقین ساق او دولت ناپاینده پایه پایه به زوال آینده نیست از شیوه بالغ نظری که به دنباله چشمش نگری صد ضرر بیند ازو ضره او وای آن کس که شود غره او ضره اش کیست جهان جاوید که خرد راست نظرگاه امید چند ازو روی نهی در پستی بجه از وی که چو جستی رستی هست ازو بند امل بگسستن به خدا عزوجل پیوستن # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۴۱ - حکایت آن خفته چشم بیدار دل که روح الله به سر وقت وی رسید و عذر خواب کردن وی را از وی پسندید عیسی آن روح که این صورت جسم بود بر گنج الهیش طلسم روزی از دل در راحت می زد گام در راه سیاحت می زد دید در کنج یکی دیر خراب خفته ای رخت خرد داده به خواب دیده از نادره دیدن بسته گوش از نکته شنیدن بسته ساخته در قفس تنگ دهان طوطی ناطقه را گنگ زبان زد سر پای که ای رفته ز دست میل بالا کن ازین پایه پست دیده و گوش و زبان را بگشای تازه کن بر دل خود یاد خدای صفحه لوح جهان دفتر اوست نسخه صنع بدایعگر اوست نقش این لوح بخوان حرف به حرف بشنو از هر یکی اسرار شگرف بر کرم هاش ثناخوانی کن بر رقمهاش درافشانی کن خفته این گفته ز عیسی چو شنید در جوابش ز سخن چاره ندید سر برآورد که بگذار مرا نیست با خلق جهان کار مرا پا به یک سوی کشیدم ز میان فارغ از عالمم و عالمیان مژده از من به جهان جویان ده که جهان هم به جهان جویان به گفت عیسیش چو بشنید جواب خواب کن خواب که خوش بادت خواب بند اندوه نیی شاد بخسب بنده کس نیی آزاد بخسب همه مشغولی عالم کولیست ترک کولی به خدا مشغولیست # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۴۲ - مناجات در طلب مقام فقر بعد از تحقق به مقام زهد ای در رحمت تو بر همه باز غرقه نعمت تو شیب و فراز عشقبازان به تمنای تو بند زهدورزان به خیالت خرسند گر نه با بت ز تو باشد نامی کس سوی بتکده ننهد گامی گرنه بویی ز تو آید به دماغ کس نبوید گل خوشبوی به باغ داغ تو باغ دل جامی بس باشد از باغ تو بوییش هوس بویی از باغ خودش روزی کن لذت از داغ خودش روزی کن منه از دام هواها بندش بگسل از هر هوسی پیوندش بر دلش نقش غم خویش نگار خاطرش بسته به هر نقش مدار بخیه فقرزنش بر ژنده سازش از ذوق فنا دل زده تا چو سر بر زند از ژنده فقر مرده خود بود و زنده فقر # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۴۳ - عقد دوازدهم در سر فقر که برقع سواد الوجه فی الدارین بیاض چهره هستی خود نهفتن است فی مرتبتی العلم و العین ای گرانمایه ترین گوهر پاک وی سبک سایه ترین پیکر خاک پیکر خاک طلسم است و تو گنج گنجی از بحر ازل گوهر سنج هست گنج تو ز هر گنج فره گوهر فقر در او از همه به این گهر را چو شوی قدرشناس برهی ز آفت امید و هراس خرقه کز وی نه دلت خشنود است چشمه چشمه ز ره داوود است باشد از ناوک هستیت پناه داردت از خلش عجب نگاه چون بر آن خرقه زنی بخیه مدار چشم بر رشته کس سوزن وار در غزاهات که با نفس ردیست خود فرقت کله ترک خودیست می زند بر محک آگهیت گوه زرد زر ده دهیت بس بود وجه تو این زردی روی سرخرویی ز زر خواجه جوی خشک نانی که شب از دریوزه به کف آری که گشایی روزه چربد از مایده کرده خمیر بر سر خوان شه از شکر و سیر پات بی کفش ز فقر است و فنا کفش گویی زده بر فرق غنا بهر کفش از چه کشی منت کس کفش تو جلد قدم های تو بس از شکاف ار قدمت مضطرب است صد در فتحش از آن در عقب است وی ژولیده گرد آلودت خوش کمندیست سوی مقصودت شب دی خانه تو گلخن گرم مهد سنجاب تو خاکستر نرم روز سرمات به بالای عبا پرتو خور شده زربفت قبا لب تو شرح تعطش گویان شربت از جام سقاهم جویان بر تنت پوست ز کم خواری خشک نفست عطر ده از نافه مشک چون بنفشه قد خود ساخته خم گر سر افکنده نشینی و دژم به که افتی چو گل از خنده به پشت غافل از سرزنش خار درشت دست خالی ز درم یا دینار گر سرافراز شوی همچو چنار به که با خار و خس آیی همسر مشت چون غنچه پر از خرده زر شب آسایشت از کلک حصیر گر بود صفحه تن نقش پذیر دان ز دیبای منقش بهتر کت بود در ته پهلو بستر کهنه ابریق سفالیت به دست دسته و نایژه اش دیده شکست در قیامت به ترازوی حساب چربد از مشربه های زر ناب از غم بی زریت چهره چو زر سرخرویی دهدت در محشر بس بود بسته به خدمت کمرت گو مرس دست به همیان زرت عقد همیان به کمرگاه لییم اژدهاییست درون پر زر و سیم چون تو بر دیده نهی دیناری پیش مقصود شود دیواری هر چه محجوب پس دیوار است دیده را دیدن او دشوار است تا ز مقصود شوی برخوردار بکن از پیش نظر این دیوار پرده بر چشم جهان بین مپسند هر چه پرده ست ازان دیده ببند حیف باشد که بود از تو نهان آن که پر باشد ازو جمله جهان هر چه رویت به سوی خود کرده ست گر همه جان تو باشد پرده ست کسب اسباب بود پرده گری شیوه فقر و فنا پرده دری مردیی کن همه را یکسو نه ور نه در فقر و فنا زن ز تو به # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۴۴ - حکایت آن شیر زن موصلی که به روبه بازی موصل اخبار خواجه ای که طالب مواصلت وی بود پای توکل از پیشه فقر بیرون ننهاد بود مردانه زنی در موصل سر جانش به حقیقت واصل همچو خورشید مؤنث در نام لیک در نور یقین مرد تمام رو به محراب عبادت کرده چاک در پرده عادت کرده نه ره خورد به خود داده نه خفت خاطرش فرد ز همخوابی جفت مالداری ز بزرگان دیار در بزرگی نسب پاک عیار کس فرستاد به وی کان سره زن در ره صدق و صفا نادره فن ز آدمی فرد نشستن نه سزاست آن که از جفت مبراست خداست سر نخوت مکش از همسریم تن فرو ده به زناشوهریم مهرت ای رابعه ستر و جمال هر چه خواهی دهم از مال و منال شیرزن عشوه روبه نخرید داد پیغام چو آن قصه شنید که مرا گر به مثل بنده شوی همچو خاکم به ره افکنده شوی همگی ملک شود مال توام دست در هم دهد آمال توام لیک ازینها چو غباری خیزد وقت صافم به غبار آمیزد حاش لله که به اینها نگرم راه اقبال بر اینها سپرم پایه فقر بود وایه من کی فتد بر دو جهان سایه من مهر هر سفله کجا گیرم خوی سوی هر قبله کجا آرم روی # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۴۵ - مناجات در توجه به مقام صبر بعد از تحقق به مقام فقر ای به سویت همه را روی نیاز چشم لطف تو به روی همه باز عاشقان کشته سودای تواند داغ بر دل به تمنای تواند درد دم بر دم تو همدمشان داغ بی مرهم تو مرهمشان رسته از خود ز پرستندگیت خواجگی یافته از بندگیت خرقه فقر و فنا پوشیده در ره صدق و صفا کوشیده گردن افراخته از طوق سگی کرده در راه وفا تیز تگی بنده جامی که سگ ایشان است همچو ایشان ز وفاکیشان است در کمند تو فتاده ست به بند خالی از داغ سگانش مپسند بست از خوان غنا دیده خویش استخوانی نهش از فقر به پیش صبر بر فقر و فناش آیین کن تلخی صبر بر او شیرین کن # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۴۶ - عقد سیزدهم در بیان صبر که در اجتناب از مناهی رنج بردن است و بر اکتساب مراضی پای فشردن ای سبکسارتر از خشک گیا که شود پی سپر باد صبا بی ثباتی به ره صدق و صواب چون گره بر نفس و نقش بر آب هر دم از جا چه روی کشتی وار کوه شو لنگر خود سنگین دار شاهبازی مگشا پای ز بند بس تو را ساعد شه شاخ بلند تا به کی گوی صفت بی سر و پای می جهی از خم چوگان قضا همچو گو گر بجهی صد میدان نیست امکان که رهی زان چوگان سر بنه در ره چوگانی شاه بو که یک بار کند در تو نگاه آمد از شاه تو را کن مکنی که در آن نیست خرد را سخنی هر کجا گفت بکن دست گشای هر کجا گفت مکن باز پس آی رو بر آن راه که فرموده اوست نوش ازان باده که پیموده اوست لب ببند از می ناپیموده پا بکش از ره نافرموده راست کردار و قوی پیمان باش مرکز دایره فرمان باش گر نگونسار ز گردون افتی به کزین دایره بیرون افتی کند این دایره تنگ مجال حفظ معموره دین سور مثال رخش ازین سور چو بیرون رانی نیست جز ماتم جاویدانی کرد یک رخنه درین سور آدم سور فردوس بر او شد ماتم ما که در لجه خون افتادیم همه زان رخنه برون افتادیم چند روزی به صبوری می کوش باده تلخ صبوری می نوش صبر کن همچو شکر با دل تنگ صبر کن همچو گهر در دل سنگ نشود نی بجز از صبر شکر نشود سنگ جز از صبر گهر تا نگردد ز صبوری خون خشک ناف آهو نشود نافه مشک تا به سر چرخ فلک گردان است صبر در وی روش مردان است آسیا را چو به سر گردانند عاجزان صبر بر آن نتوانند انبیا پای به صبر افشردند لاجرم پایه عالی بردند نوح از موج غم قوم نرست تا به کشتی صبوری ننشست شد وزان رایحه صبر جمیل بشکفانید گل از نار خلیل یوسف از صبر به یعقوب رسید صحت از صبر به ایوب رسید یافت از صبر کلیم الله عون جامه در نیل فنا زد فرعون عیسی از صبر برانداخت کمند ساخت جا کنگر این چرخ بلند احمد از صبر بر آزار قریش زهرشان ریخت در آبشخور عیش صبر کن بر ستم بی خردان نرسد جز به تن آزار ددان چه غم از زخم که بر آب و گل است غم از آنست که بر جان و دل است هر لگد کان ز فرومایه رسد نکند کوب چو بر سایه رسد خاتم صبر که عالی گهر است نقش آن من صبر قد ظفر است کشت ایمان را صبر آمد ابر این بود سر تواصوا بالصبر خاصه صبر تو بر آن نعمت و ناز کت نشاند به سراپرده راز سینه صافی کنی از زنگ وجود دیده روشن شوی از نور شهود وجه حق وجهه جانت گردد قبله جان و جهانت گردد گر کند گردش ایام به فرض بر تو آمال و امانی همه عرض پای صبر تو نلغزد از جای نفتد چشم تو بر غیر خدای ور شود چرخ یکی خونین میغ که ازان میغ نبارد جز تیغ بر تو یک مو نشود یافت سلیم بلکه گردد همه چون فرق دو نیم لب به دندان صبوری خایی گره ناله ز دل نگشایی شرمت آید که درین مشهد خاص خواهی از کشمکش درد خلاص گر فتد کوه بلا بر عاشق نیست دل کوفتگی زو لایق ور به فرقش ز جفا تیغ آید به که چون زخم دهان نگشاید خاصه وقتی که بود ناظر او چشم آرامگه خاطر او # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۴۷ - حکایت عیاری که در زیر چوب شحنه چندان دندان فشرد که درم سیم در زیر دندان وی پاره پاره شد و دینار صبر وی درست بیرون آمد شحنه ای گفت که عیاری را مانده در حبس گرفتاری را بند بر پای برون آوردند بر سر جمع سیاست کردند شد ز بس چوب چو انگشت سیاه لیک بر نامد ازو شعله آه رخت ازان ورطه چو آورد برون پیش یاران ز دهان کرد برون درمی سیم به چندین پاره بلکه ماهی شده چند استاره محرمی کرد سؤالش کین چیست بدر کامل شده چون پروین چیست گفت جا داشت در آن محفل بیم زیر دندان من این درهم سیم در صف جمع مهی حاضر بود که بدو چشم دلم ناظر بود پیش وی با همه بی باکی خویش شرمم آمد ز جزعناکی خویش اندر آن واقعه خندان خندان بس که در صبر فشردم دندان زیر دندان درم جو جو شد سکه درهم صبرم نو شد زد رقم سکه نو بر کارم که به صبر اندر یک دینارم چون نهد ناقد دوران معیار سرخرویی رسدم زین دینار صبر اگر چند که زهر آیین است عاقبت همچو شکر شیرین است مکن از تلخی آن زهر خروش کآخر کار شود چشمه نوش # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۴۸ - مناجات در شکر شکر به صبر آمیختن و از تلخی این در شیرینی آن گریختن ای شکیبا نه دل ما از تو از همه صبر خوش الا از تو صبر بی تو ره بی دردان است صبر با تو روش مردان است از در قرب تو دوری مشکل وز جمال تو صبوری مشکل صبر بر قربت ازان مشکل تر رخ به خون دل ازان مشکل تر از کرم مشکل ما آسان کن جای ما پیشگه احسان کن نقش گل زینت ظاهر ز تو یافت سر دل کشف سرایر ز تو یافت بزدا نقش گل از صفحه دل بنما نور دل از پرده گل کام جامی ز صبوری تلخ است عیشش از محنت دوری تلخ است مپسند از دل غم فرجامش که به تلخی گذرد ایامش تا شود مرغ زبان آور شکر کام شیرین کنش از شکر شکر # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۴۹ - عقد چهاردهم در شکر که صرف کردن نعمت منعم است در حق گزاری او و اعتراف به عجز و قصور در سپاسداری او ای که از پات نیابم تا فرق یک سر موی نه در نعمت غرق صفحه جبهه ات آن لوح منیر که بود لایح ازان سر ضمیر طرفه لوحیست که بی نقطه و خط زان توان حرف رضا خواند و سخط مردمان حبشی پیکر چشم دیده بانان تو در منظر چشم ابروان چتر سیه بر سرشان مانع از آفت تیغ خورشان گردشان خار مژه پرچین بند تا ز بیرون نرسد هیچ گزند گوش بگشاده دهان از دو طرف تا شود درج گهر همچو صدف در صدف قطره نیسان افتد واندر او گوهر احسان افتد در مشامت ز دو ماشوره سیم می دهد بوی خوش انفاس نسیم دهنت کارگه تنگ و بسی کارها آید ازو هر نفسی نکته رانی به مددگاری هش چاشنی گیری شیرین و ترش لقمه خایی و زلال انگیزی لقمه ها را به زلال آمیزی تا نگیرد به گلو راه نفس طوطی جان نشود تنگ قفس دست تو کارگزار از چپ و راست کرده کار همه تن بی کم و کاست پاک و ناپاک بشوید ز تنت برد آلایش چرک از بدنت گفت او راحت احباب و به مشت مشتکی ساز حریفان درشت وقت شانه کشیت پنجه گشای گاه تسبیح تو انگشت نمای ناخنش زخمه چنگ تن توست که بر آن نغمه راحت زن توست نیست چون پای تو صاحب قدمی کت به مقصود رساند به دمی ره بری ره سپری گام زنی پای مرد تو به هر انجمنی چون صف اهل صفا سازی جای داردت از مدد ساق به پای به مذلت چو شوی خاک نشین مهد عزت نهدت زیر سرین زانویش را چو کنی کرسی سر یابی از سر دل عرش خبر آمد آن آینه شاهد غیب گر کنی روی در آیینه چه عیب آنچه زینها به تو پرتوفکن است لختی از نعمت بیرون تن است شرح انواع عطاهای درون باشد از حیز تقریر برون دل کزین پرده بود پردگیی نو به نو یافته پروردگیی عقل و دین پردگی پرده اوست علم و دانش همه پرورده اوست وانچه بیرون بود از جان و تنت لیک در آمدن و زیستنت باشدش مدخلی آن رحمت توست وز سر خوان کرم نعمت توست گرچه آن را نبود حد و قیاس واجب است از تو بر آن شکر و سپاس همچنین عافیت از هر چه بلاست پیش صاحبنظران عین عطاست نعمت است این که خدا ساخت بری چشمت از کوری و گوشت ز کری نعمت است این که دلت داشت نگاه از غم حشمت و اندیشه جاه هر چه زین چرخ گره بر گره است نعمت عافیت از جمله به است یک بلا یا دو گر آمد به سرت داشت ایمن ز هزار دگرت قدر این نعمت اگر می دانی خاطر از غصه چه می رنجانی # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۵۰ - حکایت آن حکیم دریا دل ساحل گرد که غریقی را به کمند نصیحت از گرداب اندوه بیرون آورد زد حکیمی به لب دریا گام تا کشد تازه شکاری در دام آرد انداخته دامی ز نظر ماهی حکمتی از بحر بدر دید مردی غم گیتی در دل کرده بر ساحل دریا منزل سر اندوه فرو برده به خویش ناوک آه برآورده ز کیش گفت چندین به دل اندوه که چه کم ز کاهی غم چون کوه که چه داد پاسخ که ز ناسازی بخت کار شد بر من دلسوخته سخت نه دلی ساده ز نقش هوسم نه رسیدن به هوس دسترسم کیسه از زر تهی و کاسه ز لوت مانده پشت و شکم از قوت و قوت گفت پندار که از مال و منال کشتیی بود تو را مالامال بحر زد موجی و کشتی بشکست پاره ای تخته ات افتاد به دست شدی از هول بر آن تخته سوار بعد یک ماه رسیدی به کنار یا خود انگار که بودت به زمین قاف تا قاف جهان زیر نگین بر تو زین دایره حادثه ناک ریخت رنجی که رسیدی به هلاک با تو گفتند کزین غم نرهی تا ز سر افسر شاهی ننهی باختی ملک و ز مردن جستی به فلاکت ز هلاکت رستی این دم این گنج سلامت که تو راست عمر بی رنج و غرامت که تو راست بهتر از کشتی پر مال و زرت خوشتر از افسر زرین به سرت شکر گو شکر کزین دیر سپنج جز غم و رنج نبیند گله سنج # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۵۱ - مناجات در انتقال از شکر و سپاسداری به خوف و ترسگاری ای کشیده به جهان خوان کرم حاضر خوان تو الوان نعم نعم و شکر نعم هر دو ز توست نشود جز به تو این کار درست شکرگویان تو را جرم زبان یک نواله ست ازان خوان به دهان چون نواله ز نوا نیست جدا زان نواله ست جهانی به نوا گرچه جامی بود از هیچ کسان زان نواله به نواییش رسان گر به آتش نکنی غور رسی به کسی کی رسد از هیچ کسی به جمال نعمش بینا کن به سپاس نعمش گویا کن روز و شب با نعمش همدم دار به سپاس نعمش خرم دار ور کشد پا ز ره شکر ز طوف زخم بر دل زنش از خنجر خوف # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۵۲ - عقد پانزدهم در خوف که طریق احتیاط ورزیدن است و بر نعمت امنیت و انبساط لرزیدن ای دلت را سر بی خویشی نه جنبش عاقبت اندیشی نه گه به کاشانه نهی گاه به باغ مسند ایمنی و مهد فراغ کرده ای عام گل منزل دل از تو تا عالم دل صد منزل چرخ را بین که چه بیداد فن است مرگ را بین که چه بنیاد کن است آن ز بیداد فنی بر سر کین وین ز بنیاد کنی کرده کمین تو به غفلت ز همه آسوده راه بازی و هوس پیموده گر به دل آیت ترسیت بود وز خردمندی درسیت بود به که بی ترس خوری و آشامی در صف بی خردان آرامی یاد کن زانکه رسد مرگ فراز کار بر تو شود از مرگ دراز کشی از خانه آراسته رخت پای بر تخته نهی از سر تخت از سر تخته برندت سوی خاک وز بلندیت به آن تیره مغاک بردت از همه شمشیر اجل در ته خاک تو مانی و عمل یاد کن زانکه ز آوازه صور شق شود بر بدنت شقه گور همچو لاله بدر آیی ز کفن با دلی غرقه به خون عریان تن تابدت شعشعه مهر به فرق در عرق گردی ازان شعشعه غرق یاد کن زانکه در آن روز گران نامه گردد ز چپ و راست پران نامه آید به یکی از سوی راست وان دگر را ز چپ پر کم و کاست یاد کن زانکه چو میزان بنهند پله نیک و بدت عرضه دهند زان دو پله یکی افزون آید حال هر پله دگرگون آید یاد کن زانکه نهی پا به صراط یا به اندوه روی یا به نشاط یا گرانی کشدت سوی جحیم یا سبک بگذری از وی چو نسیم یاد کن زانکه نماید ناگاه پیش روی تو به یک بار دو راه ره از آن سان که قضا بر تو نوشت یا به دوزخ بردت یا به بهشت یاد کن زانکه برد هوش ز قوم هیبت نعره وامتازوا الیوم مجرمان بار تعب بردارند محرمان راه طرب بردارند صد ازین واقعه هایل بیش تو چنین بی خبر و غافل کیش بازگو کین همه مغروری چیست وز ره اهل خرد دوری چیست گر غرور تو به کاخ است و سرای خوشی منزل و آرایش جای بین که آدم ز چنان حور آباد به یکی وسوسه چون دور افتاد ور غرور تو به علم است و کمال یا به گنج زر و بسیاری مال خیز و مصحف بگشا وز قرآن قصه بلعم و قارون بر خوان ور غرور تو به اصل است و نسب شرف جد و کرم ورزی اب بشنو افسانه نوح و پسرش که چو طوفان غم آمد به سرش ور به طاعتوری و تقدیس است مایه عبرت تو ابلیس است ور به دیدار نکوکاران است که نظرگاه وفاداران است هر که را روی به بهبود نداشت دیدن روی نبی سود نداشت پای همت بکش از دام غرور می غفلت مخور از جام غرور نیست کاری ز خدا ترسی به جهد کن داد خدا ترسی ده هر که در کشتی این ترس نشست ترس کس کشتی او را نشکست # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۵۳ - حکایت آن حاجی غریب با آن جنی مهیب رهروی روی به تنهایی کرد بهر حج بادیه پیمایی کرد راحله پای بیابان پیمای قافله دیو و دد جان فرسای تف نشان جگرش موج سراب گرد شوی قدمش چشم پر آب جز عصا کس نگرفته دستش غیر نعلین نه کس پابستش روزی از دور یکی شخص غریب شد پدیدار به دیدار مهیب گفت تو آدمیی یا پریی که عجب بر سر غارتگریی گوهر ایمنی از من بردی به کف خایفیم بسپردی گفت نی آدمیم من پریم لیک چون آدمیان گوهریم تو کیی مؤمن واحد دانی یا نه در شرک فرس می رانی گفت من سوی یکی رو دارم از دو گویان جهان بیزارم گفت اگر زانکه خدای تو یکیست در دلت از یکی او نه شکیست شرم بادت که جز از وی ترسی پای بگذاشته از پی ترسی چون خدادان ز خدا ترسد و بس ترسد از وی همه چیز و همه کس لیک ترسد چو نترسد ز خدای هر وقت از همه کس در همه جای ترسگاری ز خدا عاقلی است لیک از غیر خدا غافلی است # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۵۴ - مناجات در اعتصام و التجا از موطن خوف به مأمن رجا ای تن ما ز تو چون موی از بیم فرق وار از تو دل ما به دو نیم تیغ بیمت همه را در خون غرق دارد اینک اثر تیغ به فرق روبهانیم ز خاری رنجه وای اگر شیر زند سر پنجه گرچه از حیله و مکریم دلیر حیله ها را شکند حمله شیر تا ز تو حکم امانی نرسد تن امید به جانی نرسد بنده جامی که در افزایش توست چشم بر بخشش و بخشایش توست بخششی ورز و ببخشای بر او گر نبخشایی ای وای بر او از جحیم سخطش ایمن دار در نعیم کرمش ساکن دار چشم جانش به رخت روشن کن گلخن دهر بر او گلشن کن به صف اهل صفایش برسان به قدمگاه رجایش برسان # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۵۵ - عقد شانزدهم در رجا که به روایح وصال زیستن است و به لوایح جمال نگریستن ای ز بس بار تو انبوه شده دل تو نقطه اندوه شده خط ایام تو در صلح و نبرد منتهی گشته به این نقطه درد نه بر این نقطه درین دایره پای گرد این نقطه چو پرگار برآی بو که از غیب نویدی برسد زین چمن بوی امیدی برسد هست در ساحت این بر شده کاخ عرصه روضه امید فراخ کار بر خویش چنین تنگ مگیر وز دم ناخوشی آهنگ مگیر گر بود خاطر تو جرم اندیش عفو ایزد بود از جرم تو بیش نامه ات گر ز گنه پر رقم است نامه شوی تو سحاب کرم است گرچه کوهیست گناه تو عظیم کاهش کوه دهد حلم حلیم چون شود موج زنان قلزم جود در کف موج خسی را چه وجود هیچ بودی و کم از هیچ بسی ساخت فضل ازل از هیچ کسی از عدم صورت هستی دادت ساخت از قید فنا آزادت گذرانید بر اطوار کمال پرورانید به انوار جمال در دلت تخم خدا دانی کاشت دولت معرفت ارزانی داشت یافت تاج شرف سجده سرت زیور گوهر خدمت کمرت بی توسل به کلید طلبی بی تقید به کمند سببی بر تو ابواب مطالب بگشاد صید مقصود به دست تو نهاد بی همین گونه قوی دار امید که چو افتی به جهان جاوید بی سبب ساخته گردد کارت بی درم سود کند بازارت بر درد پرده شب نومیدی صبح امید کند خورشیدی ای بسا تشنه لب خشک دهان بر لب از تشنگی افتاده زبان مانده حیرت زده در صحرایی چرخ طولی و زمین پهنایی خاک تفسیده هوا آتش بار بادش آتش زده در هر خس و خار نه در او خیمه به جز چرخ برین نه در او سایه به جز زیر زمین سوسمار از تف آن در تب و تاب همچو ماهی که فتد دور ز آب ناگهان تیره سحابی ز افق پیش خورشید فلک بسته تتق بر سر تشنه شود باران ریز گردد از بادیه طوفان انگیز رشحه ابر کند سیرابش سایه آن برد از تن تابش وی بسا گم شده ره در شب تار غرقه در سیل ز باران بهار متراکم شده بر وی ظلمات منقطع گشته سبب های نجات دام و دد کرده بر او دندان تیز اژدها بسته بر او راه گریز بارگی خسته و بار افکنده دل ز امید خلاصی کنده ناگهان ابر ز هم بگشاید نور مه روی زمین آراید ره شود ظاهر و رهبر حاضر راهرو خرم و روشن خاطر آن که این گونه کرم آید ازو ناامیدت کجا شاید ازو روز و شب بر در امید نشین طالب دولت جاوید نشین تا به نام تو زند فال فرج قرعه من قرع الباب ولج فضل او کامده در شیب و فراز آشنا پرور و بیگانه نواز چون به بیگانه شود همخانه آشنا را نکند بیگانه هر که ره برد به همخانگی اش نسزد تهمت بیگانگی اش # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۵۶ - حکایت عتاب کردن حق سبحانه خلیل را علیه الصلوة والسلام و رسیدن آن پیر آتش پرست به دولت اسلام روزیش وانگرفتم روزی که نداری دل دین اندوزی چه شود گر تو هم از سفره خویش دهیش یک دو سه لقمه کم و بیش از عقب داد خلیل آوازش گفت بر خوان کرم دمسازش پیر پرسید که ای لجه جود از پی منع عطا بهر چه بود گفت با پیر خطابی که رسید وان جگر سوز عتابی که رسید پیر گفت آن که کند گاه خطاب آشنا را پی بیگانه عتاب راه بیگانگیش چون سپرم ز آشناییش چرا برنخورم رو در آن قبله احسان آورد دست بگرفتش و ایمان آورد پیری از نور هدی بیگانه چهره پر دود ز آتشخانه کرد از معبد خود عزم رحیل میهمان شد به سر خوان خلیل چون خلیل آن خللش در دین دید بر سر خوان خودش نپسندید گشت با واهب روزی بگرو یا ازین مایده برخیز و برو پیر برخاست که ای نیک نهاد دین خود را به شکم نتوان داد با لبی خشک و دهان ناخورد روی ازان مرحله در راه آورد آمد از عالم بالا به خلیل وحی کای در همه اخلاق جمیل گرچه آن پیر نه بر دین تو بود منعش از طعنه نه آیین تو بود عمر او بیشتر از هفتاد است که در آن معبد کفر آباد است # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۵۷ - مناجات در کف تضرع گشادن و قدم رجا در میدان توکل نهادن ای غمت دولت جاوید همه قرب تو غایت امید همه به غمت خاطر نومیدان خوش وز رخت جنت جاویدان خوش مبتلای من و ماییم هنوز مانده در خوف و رجاییم هنوز چون به مایی خود اندر بندیم به تو بی فضل تو چون پیوندیم بین گرفتاری و رسوایی ما برهان ما را از مایی ما بو که سویت ره و رویی یابیم وز گلستان تو بویی یابیم جامی از جان و جهان بگسسته ست تار امید به لطفت بسته ست دار پیوندش ازان تار قوی کن بدل کهنگیش را به نوی چون شود عقد امیدش محکم عقده شک ز دلش گردد کم ساز از سر یقین آگاهش ده به میدان توکل راهش # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۵۸ - عقد هفدهم در توکل که اعتماد است بر کفیل ارزاق و تفویض امر به تدبیر وکیل علی الاطلاق عمت الاؤه و تقدست اسماؤه ای در اسباب جهان پای تو بند ماندن از راه بدین سلسله چند بگسل از پای خود این سلسله را باشد از پی برسی قافله را قافله پی به مسبب برده تو در اسباب قدم افشرده عنکبوت ار نیی از طبع دنی تار اسباب به هم چند تنی پرده روی مسبب سبب است عشق با پرده ز دانا عجب است دار خرماست سبب ورزیدن بر سبب ورزی خود لرزیدن تا نیفتی ز سر دار فرود پیشه کن کاهلی پای مرود بو که چینی ثمر بهبودی بی تقاضای کلوخ امرودی آن که ذات تو نو آورده اوست نعت و فعل تو رقم کرده اوست نور او راه تو را بوده دلیل فضل او رزق تو را گشته کفیل جهل باشد که ازو تابی روی با کفیلیش شوی روزی جوی تا کند روز جهان افروزی هیچ روزی نبود بی روزی یاد کن آنکه چه سان مادر تو بود عمری صدف گوهر تو داشت بی خواست مهیا خورشت داد از خون جگر پرورشت از شکم جا به کنارش کردی شیر صافیش ز پستان خوردی چون توانا شدی از قوت شیر گشتی از کاسه و خوان قوت پذیر خوردی از مایده بهروزی سالها بی غم روزی روزی غم روزیت چو در جان آویخت آبت از دیده و خون از دل ریخت دست و پا چون به میان آوردی کار خود را به زیان آوردی اوفتادی ز زیادت طلبی در کمند سبب از بی سببی گاهی از کسب شدی نفس پرست گشتی از کد یمین آبله دست خوردی از آبله صد جرعه خون زان نشد روزی تو هیچ فزون گاهی آهنگ تجارت کردی نقد خانه همه غارت کردی یا به صحرا درمت دزد شمرد یا به دریا ز کفت موج ببرد گه زمین بهر زراعت کندی حاصل خود به زمین افکندی نشد از تخم پراکنده به گل جز پراکندگی دل حاصل گاه گشتی به کف نفس اسیر سر نهادی به در شاه و امیر همه را خوارتر از خود دیدی رو در ادبارتر از خود دیدی هان یکی حمله مردانه بزن دل ازین کاخ پر افسانه بکن کسب اسباب ز همت پستیست ترک اسباب ز بالا دستیست پای بالا نه ازین پایه بست در توکلت علی الله زن دست کار خود را به خدا بازگذار کت نمی بینم ازین بهتر کار بجز او کیست که کار تو کند نقد مقصود نثار تو کند کار دانا کن هر کارگر اوست پیشه پیش آور هر پیشه ور اوست سوی تو زوست بلا روی به راه وز بلا عاطفت اوست پناه در پناهندگیش یکرو باش رو بتاب از همه و با او باش راست کن قاعده نیت خویش باز جو مایه امنیت خویش تا ز هر دغدغه ساکن باشی در هر آفتکده ایمن باشی خار صحرات دهد نفحه ورد ورد صلحت دمد از خار نبرد # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۵۹ - حکایت آن شیخ صفی ابوتراب نسفی که در اثنای جهاد بین الصفین بالین استراحت نهاد بوتراب آن گهر بحر شرف کابرو یافت ازو خاک نسف با خود آن دم که جهادیش نماند مرکب جهد سوی اعدا راند چو شد از هر دو طرف صف ها راست بانگ جنگ آوری از صفها خاست آمد از بارگی خویش به زیر با دلی همچو دل شیر دلیر زیر پهلو ز ردا فرش انداخت تیغ همخوابه سپر بالین ساخت شد میان دو صف آنگونه به خواب که شنیدند نخیرش اصحاب مدت خواب چو گشتش سپری از سپر جست سرش دورتری پشتی لشکر بیداران شد رخنه بند صف همکاران شد سایلی گفت که در روز نبرد که ز هیبت بدرد زهره مرد دارم از خواب تو بسیار شگفت شیخ خندان شد ازان نکته و گفت گر بود ایمنیت روز مصاف کم ز شب های عروسی و زفاف از قدمگاه توکل دوری قایمی بر قدم مغروری مرد را کش نه به دل زنگ شکیست بستر خواب و صف جنگ یکیست کار اگر مشکل اگر آسان است همه با فضل ازل یکسان است چون تو را عقد یقین آمد سست هر چه آید به تو از سستی توست # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۶۰ - مناجات در روی به ریاض توکل آوردن و از آنجا استشمام نسیم رضا کردن ای دو عالم همه اجزا و تو کل خار صحرای توکل ز تو گل جزو را معرفت کل تو دهی توشه راه توکل تو دهی خاصگان را تو شوی راهنمون سوی روزی ز سببها بیرون گه پی تشنه لب پر تب و تاب چشمه آب برآری ز سراب گاه بر گرسنه از بی بر شاخ ریزی از بهر غذا میوه فراخ مرد ره را جگر شیر دهی بار او بر کتف شیر نهی چون شود بر کتف شیر سوار تازیانه دهیش از دم مار جان جامی که درین گرداب است مرکز دایره اسباب است ده به گلزار توکل راهش ساز ازان روضه تماشاگاهش غنچه آن چو شود نافه گشا به مشامش برسان بوی رضا # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۶۱ - عقد هژدهم در رضا که گره کراهت از دل گشادن است و تلخی ها را چاشنی شیرین دادن ای درین مرحله تنگ بساط مانده در ربقه اندوه و نشاط گاه از دور فلک خشنودی گاهی آزرده و خشم آلودی باش همچون گل خندان خرم چند چون غنچه کشی رو در هم نستی بحر فغان چندین چیست رویت از باد هوا پر چین چیست نیستی کوه چرا عربده ساز هر چه گویند تو را گویی باز راست چون چنگی بی زخمه خموش چون رسد زخمه درآیی به خروش زخمه بر چنگ برای طرب است تو به آن غمزده ای این عجب است کشته خنجر مرتاضی باش هر ریاضت که رسد راضی باش غایت کار کزان سوره بیست جز رضینا بقضاء الله نیست رافع رنج مقامات رضاست فاتح گنج کرامات رضاست بی رضا روضه رضوان مطلب فیض سرچشمه حیوان مطلب تلخ را بر دل خود شیرین کن خوردن آن به خوشی آیین کن نوک پیکان قضا بر جان خور در جبین چین مفکن همچو سپر بر سرت اره پر دندانه گر رسد فرق مکن از شانه بلکه آن پیش دل کارآگاه نیست جز کنگره افسر جاه ور کند رنگ قفایت نیلی دست بیداد جهان از سیلی دارش از دولت اقبال نوید گل نیلوفر بستان امید ور نهد از شرر مشعل مهر آتشین داغ به جان تو سپهر دانش از پرورش لطف ازل تازه تر لاله صحرای امل مشنو از شاخ به جز بوی بهی گرچه آبی بود از میوه دهی تلخی میوه مبین و آسیبش خور ازین باغ چون شیرین سیبش گره از دل بگشا همچون نی به گره بند نشستن تا کی بکش از بند گشایی المی تا برآید به خوشی از تو دمی بند بر بند بود کار جهان زین هوس ها که بود در تو نهان از هوس ها چو ببری پیوند ننهی از بوالهوسی بر خود بند بند ایام گشاد تو شود سیر گردون به مراد تو شود هر که دارد ز مرادات فراغ نامرادی ننهد بر وی داغ نبودش خواست درین تنگ قفس غیر چیزی که خدا خواهد و بس هر چه آید به وی از بند و گشاد باشد اندر همه در عین مراد دل وی از همه خرم گردد رنج و غم گرد دلش کم گردد با همه بندگی آزاد زید با صد اندوه و الم شاد زید هرگزش هیچ گزندی نرسد رنجش از رنج پسندی نرسد هیچ شغلی نشود پرده هش هیچ تلخش نکند روی ترش در جراحت همه راحت بیند بخل را عین سماحت بیند هر چش از رنج و بلا پیش آید یک به یک را به رضا پیش آید تو هم ای غافل ازین قافله باش پای دل بسته بدین سلسله باش مجرمی جایزه عفو طلب تا زنی دست به دامان طرب رشته عفو چو یابی ز عفو چاک دین را کن ازین رشته رفو گرچه این جایزه خوش جایزه ایست جایزت نیست برین جایزه ایست پای بیرون کش ازین تنگ فضا بارگی ران سوی اقلیم رضا کلک عفوی که نه رضوان نمط است خط آن حجت بعد و سخط است # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۶۲ - حکایت آن بنده گنهکار که چون دولت عفوش دست داد بر آن نیستاد و پای در میدان طلب رضا نهاد با ادب بنده ای از به طلبی گام زن شد به ره بی ادبی بس ادب ورز که از لغزش پای مرکز بی ادبی سازد جای خواجه را ساخت چو آتش غضبش سوختن خواست به داغ ادبش رفت و با اشک ندامت ریزی کرد آغاز شفیع انگیزی مقبلی زد قدم همراهی با وی از بهر شفاعت خواهی خواجه بخشید گناهش به شفیع بخشش از اهل کرم نیست بدیع بنده آن مژده بخشش چو شنود چشمه خون ز دل و دیده گشود چهره از خون جگر گلگون کرد دامن از سیل مژه پرخون کرد با وی آن مرد شفاعت پیشه گفت کای غافل بی اندیشه از پس عفو گنه گریه ز چیست کس بدینسان که تو گریی نگریست خواجه گفت از مژه زان خون پالاست کز پی عفو طلبگار رضاست عفوش از قول زبان حاصل شد به رضاجویی دل مایل شد عفو من خاص برای دل توست غرض از عفو رضای دل توست چون بود دل ز کسی ناخشنود به زبان عفو کیش دارد سود هر چه او کرد به صورت بحل است لیک خشنودی دل کار دل است # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۶۳ - مناجات در مقام رضا طلبیدن و از آنجا رخت به سر منزل محبت کشیدن ای رضا بخش ریاضت کیشان رایض طبع رضا اندیشان قبله همت کارآگاهان قاضی حاجت حاجت خواهان دل راضی به قضایت طلبیم روضه حسن رضایت طلبیم بی رضای تو گل باغ نعیم هست بر سینه ما داغ جحیم از سخط لاله این باغ مکن باغ را بر دل ما داغ مکن باغ ما شیفته شبنم توست داغ ما سوخته مرهم توست شبنم جود بدین باغ فرست مرهم لطف بدین داغ فرست بنده جامی که طلبگار رضاست مانده در کشمکش خوف و رجاست دامن از خوف و رجایش نفشان بر سر خوان رضایش بنشان بنهش جام محبت بر دست سازش از نشوه آن بیهش و مست # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۶۴ - عقد نوزدهم در محبت که میل دل است به مطالعه کمال صفات و انجذاب روح به مشاهده جمال ذات ای دلت شاه سراپرده عشق جان تو زخم بلا خورده عشق عشق پروانه شمع ازل است داغ پروانگیش لم یزل است بی قراری سپهر از عشق است گرم رفتاری مهر از عشق است خاک یک جرعه ازان جام گرفت که درین دایره آرام گرفت دل بی عشق تن بی جان است جان ازو زنده جاویدان است گوهر زندگی از عشق طلب گنج پایندگی از عشق طلب مرده خوان هر که نه از وی زنده ست نیست دان هر چه نه زو پاینده ست عشق هر جا بود اکسیرگر است مس ز خاصیت اکسیر زر است گونه چون زر عشاق گواست کانچه شد گفته بود روشن و راست عشق نی کار جهان ساختن است بلکه نقد دل و جان باختن است عشق نی دلق بقا دوختن است بلکه با داغ فنا سوختن است عاشق آن دان که ز خود باز رهد نغمه ترک خودی ساز دهد نه ره دولت و دنیا سپرد نه سوی نعمت عقبی نگرد قبله همت او دوست بود هر چه جز دوست همه پوست بود آنچه با دوست دهد پیوندش شود از فرط محبت بندش گر دمد خار ز پیرامن او که سوی دوست کشد دامن او بود آن خار به از گلزارش عین راحت شمرد آزارش وانچه از دوست حجابش گردد بر رخ وصل نقابش گردد گرچه خود مردمک دیده بود پیش چشمش نه پسندیده بود غم او شادی جانش باشد نام او ورد زبانش باشد گر به ذکرش گذراند همه سال ننشیند به دلش گرد ملال گوی گردد خم چوگانش را سر نهد ضربت فرمانش را نزند دم چو بگوید که بمیر شود از جام اجل جرعه پذیر نشود رنجه ز بد خوبی او نزید جز به رضا جویی او ترک خشنودی اغیار کند به رضای دل او کار کند خیره ماند چو جمالش بیند لال گردد چو دلالش بیند باشد از لذت صحبت رقصان لیک شوقش نپذیرد نقصان هر دمش حیرت دیگر زاید هر نفس شوق دگر افزاید گرچه در بحر بود کشتی وار عاقبت خشک لب آید به کنار هر نفس صد نفر از حور و پری گر کند بر نظرش جلوه گری کم فتد جانب آنها نظرش نفرت افزون شود از هر نفرش غنچه سان باشدش از روز بهی دل پر از یار و ز اغیار تهی نه چو نرگس که چو بگشاید چشم بر همه خار و گلش آید چشم گل همان در نظرش خار همان نشود بهر گل از خار رمان به رخ تازه گل و خشک گیاه نکند جز به یکی چشم نگاه نیست این قاعده عشق و وفا نیست این لازمه صدق و صفا یا مکن بیهده از عشق خروش یا نظر زانچه نه معشوق بپوش # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۶۵ - حکایت آن پیر خمیده پشت که در طریق محبت قالب راست بر زمین ننهاد و به سبب کجروی خود از نظر معشوق راست بین افتاد چارده ساله مهی بر لب بام چون مه چارده در حسن تمام بر سر سرو کله گوشه شکست بر گل از سنبل تر سلسله بست داد هنگامه مشعوقی ساز شیوه جلوه گری کرد آغاز او فروزان چو مه و کرده هجوم بر در و بامش اسیران چو نجوم ناگهان پشت خمی همچو هلال دامن از خون چو شفق مالامال کرد در قبله او روی امید ساخت فرش ره او موی سفید گوهر اشک به مژگان می سفت وز دو دیده گهر افشان می گفت کای پری با همه فرزانگیم نام رفت از تو به دیوانگیم لاله سان سوخته باغ توام سبزه وش پی سپر باغ توام نظر لطف به حالم بگشای رنگ اندوه ز جانم بزدای نوجوان حال کهن پیر چو دید بوی صدق از نفس او نشنید گفت کای پیر پراکنده نظر رو بگردان به قفا باز نگر که در آن منظره گل رخساریست که جهان از رخ او گلزاریست او چو خورشید فلک من ماهم من کمین بنده او و او شاهم عشقبازان چو جمالش نگرند من که باشم که مرا نام برند پیر بیچاره چو آن سو نگریست تا ببیند که در آن منظره کیست زد جوان دست و فکند از بامش داد چون سایه به خاک آرامش کان که با ما ره سودا سپرد نیست لایق که دگر جا نگرد هست آیین دو بینی ز هوس قبله عشق یکی باشد و بس # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۶۶ - مناجات در طلب شوق که ثمره شجره محبت است و شجره ثمره دریافت صحبت ای فروزان ز تو کاشانه چرخ پر می عشق تو خمخانه چرخ ما درین خمکده مستان توییم دست بر فرق ز دستان توییم یافتیم از تو چو پیمانه شکست دست ما گیر که رفتیم ز دست گرچه در قید سیاهیم و سفید از تو بی قیدیی داریم امید به که از ما برهانی ما را دامن از ما بفشانی ما را دل جامی که به عشقت گرو است ناقه کوشش او کندرو است پای دل مانده به گل مپسندش از دو عالم بگسل پیوندش رو به ره دار ز آوارگیش کندپایی ببر از بارگیش زاد راه از کرم خویش دهش شادمانی به غم خویش دهش محمل عشق مقامش گردان ربقه شوق زمامش گردان # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۶۷ - عقد بیستم در شوق که کمندیست برازنده کنگره وصال و زمامیست رساننده به سر منزل اتصال ای دلت را به کف شوق زمام سیر عاشق شود از شوق تمام شوق اگر قاید راهت نشود کعبه وصل پناهت نشود شوق قلاب دل دوران است جاذب خاطر مهجوران است شوق کوتاه کند راه دراز بر رخ مرد ببندد در آز شوق برقیست نشیمن افروز مانع ره شده را خرمن سوز کوه هر رنج که در راه بود پیش مشتاق کم از کاه بود چون زند شعله شوق از دل تاب نشود کشته به صد دریا آب هر چه تسکین ویت دسترس است آن نه شوق است هوا و هوس است به هوس گام طلب نتوان زد خیمه در کوی طرب نتوان زد هوس آیین هوسناک بود جان عاشق ز هوس پاک بود هوس ابریست ز باران خالی سایه اش مایه بی اقبالیست نه ازو کشت امل آب خورد نه ز تن تب نه ز دل تاب برد خواجه دل بسته در اسباب جهان کشتی افکنده به گرداب جهان خفته بر نطع امل مست غرور طبعش ازنفس و هوا پر شر و شور چشمش از طلعت شاهد روشن گشته در کاخ بطالت روزن دل او پردگی پرده آز مانده در پرده ازو چهره راز دستش از بازوی خذلان رنجه زده در دامن حرمان پنجه پای او رهسپر کوی خطا گام پیمای پی نفس و هوا معده غارتگر هر پخته و خام خورده در هم چه حلال و چه حرام گوشش از قول نصیحتگر کر رام با زمزمه رامشگر ژاژخایی هنر دندانش هزل دستور لب خندانش شبش آبستن هر فسق و فساد روز او پرده در صدق و سداد با چنین فعل و صفت گر ناگاه بشنود خارقی از اهل الله که فلان پیر جهان پیما گشت قدم خشک ز دریا بگذشت وان دگر پرده عادت بدرید کرد پرواز و چو مرغان بپرید وان دگر کرد سوی کوه نظر کوه سنگ از نظر او شد زر وان دگر زد به کرامت قدمی کرد طی بادیه ای را به دمی وان دگر لشکر همت انگیخت لشکری را به دعایی خون ریخت زین مقالات فتد در دل او کین مقامات شود حاصل او چند روزی ره مردان گیرد شیوه راهنوردان گیرد لیکن آن شیوه از صدق تهی ندهد بهره بجز دل سببی صدق باید که بود شوق فزای تا به مقصود شود راهنمای شوق صادق چو کشد محمل مرد کعبه وصل کند منزل مرد هیچ مانع نگذارد در راه تا در آن کعبه کند منزلگاه بلکه پندار وجود ار به مثل افکند در ره مقصود خلل کشتی آساش به هم در شکند رخت هستیش به دریا فکند چون در آن موج ز خود شوید دست افتدش ماهی مقصود به شست # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۶۸ - حکایت آن کنیزک و غلام که بر کنار دجله دست از زندگانی خود شستند و به غرقه شدن در آب از خشک لبی ساحل فراق خلاصی جستند بر لب دجله چو شد سبز بساط زد سراپرده خلیفه به نشاط داشت در ستر خلافت دو نگار هر دو مه طلعت و خورشید عذار آن یکی پردگی پرده ناز چنگ ناهید ازو یافته ساز عکس گلگونه رخسارش گل بنده حلقه زلفش سنبل وان دگر ساده غلامی چون ماه سوده بر چرخ کله گوشه جاه سرو قدش ز قبا یافته زیب عقل را نرگس او داده فریب هر دو بودند به هم عاشق زار عشقشان برده ز دل صبر و قرار لیکن از دست رقیبان غیور می طپیدند ز یکدیگر دور مجلس از باده چو دیگرگون شد پردگی را غم عشق افزون شد پرده ای نو ز پس پرده بساخت چنگ را هم به همان پرده نواخت گفت صوتی که دگر وقت رسید کاید از پرده گشادیم پدید سوختم از دل غمخواره خویش به که سازم پس ازین چاره خویش دست زد پرده ز رخسار گشاد تشنه لب رو به سوی دجله نهاد بیخودی کرد و دل از خود پرداخت بار خود در خطر موج انداخت بود مه طلعت و ماهی اندام کرد در آب چو ماهی آرام می زدش شعله شوق از دل تاب خواست تسکین دهد آن شعله به آب دید چون حال وی آن طرفه غلام خویش را در پیش انداخت چو دام گشته صد چشم هواخواهی را یافت در موج شط آن ماهی را هر دو گشتند هم آغوش به هم رازگوی از لب خاموش به هم لب به لب روی به رو بنهادند دست در گردن هم جان دادند # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۶۹ - مناجات در اظهار شوق و حیرت و طلب ترقی به مقام غیرت ای سراسیمه شوق تو فلک سر نپیچیده ز طوق تو ملک داغ بر جان و دل از شوق توییم بنده داغ و سگ طوق توییم گرنه با طوق وفا تیزتگیم در ره تو چو سگان کم ز سگیم میل غیر از دل ما بیرون کن شوق خود روز به روز افزون کن گر می از ساغر وصلت نکشیم به جگر خواری شوق تو خوشیم هست بهر تو جگر خواری ما عزت ما و دگر خواری ما باد در لجه این بحر سراب جامی از خواری تو عزت یاب گر کند بخت ره آموزی را داغ شوق تو شود روزی او هر چه جز شوق تو در جان فگار کارد افسوس و دریغ آرد بار تا کند قطع ز افسوس و دریغ بنه اندر کفش از غیرت تیغ # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۷۰ - عقد بیست و یکم در غیرت که عبارت است از حمیت محبت صاحب سیر به قطع تعلق غیر از محبوب یا قطع التفات محبوب از غیر ای به هر غیر گشاده نظری در دلت نیست ز غیرت اثری می کنی دعوی غیرتناکی لیکن از معنی غیرت پاکی غیرت و دیدن اغیار که چه غیر بین و خبر از یار که چه دیدن غیر ز غیرت دور است غیر بین در دو جهان مغرور است دیده کو دیدن شه را شاید به رخ غیر نظر نگشاید عشق شاه آمد و غیرت چاووش به که چاووش به صد بانگ و خروش منع اغیار کند از در شاه غیر را در حرمش ندهد راه حرم شاه حریم دل توست شاه همواره مقیم دل توست غیر شه را به حرم راه مده به گدا محرمی شاه مده شاه جو شاه نگر شاه پرست هر چه جز شاه بشوی از وی دست دست در دامن شه محکم دار دل به داغ غم او خرم دار هر چه جز وی ز دلت بیرون کن داغ شوقش به دلت افزون کن مکن آن داعیه چون بوالهوسان که بتابی رخ مهرش ز کسان فیض مهرش که جهان را عام است حصر بر خود نه حد هر خام است خواست ابلیس که آن فیض کرم باز برد به فریب از آدم آن خود از وی نتوانست برید لیک ازان شیوه کشید آنچه کشید کرد ازان شیوه پر شیون خویش لعن را طوق نه گردن خویش اینقدر بس ز تو غیرت که به دل شوی از هر چه نه او مهر گسل رشته مهر بدو پیوندی با وی انباز دگر نپسندی نه که صد کس به وی انباز کنی عشقبازی به همه ساز کنی گاه با شاهد مهوش باشی به هواداری او خوش باشی گاه خیمه به در شاه زنی دست دل در کمر جاه زنی گه سوی میر کنی روی امید سازی از حرص سیه روی سفید گه کنی جای ز ایوان وزیر تا شوی از کرمش جایزه گیر این همه قاعده کافری است به خداوند شریک آوری است نیست بر شرکت کس رخصت ده حکم لایغفر ان یشرک به چرک شرک از دل خود پاک بشوی پاک شو پس سوی پاک آور روی مبر آنجا دل آلایشناک صحبت پاک نیابد جز پاک دل که در خون نزد پر ز غمش کی سزد مرغ حریم حرمش جان که ناید به لب از شوق و نیاز با لبش گو که چه سان گوید راز دیده کز دل نکنی خونبارش نیست شایستگی دیدارش دمبدم شوی به خون دیده خویش پس طلبگاری دیدار اندیش هر که از محنت هجران نگریست کی تواند رخ جانان نگریست نیست خوش گنج چو رنجی نکشی رنج کش گرطلبی گنج خوشی # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۷۱ - حکایت دیده وری که به چشمی که در وقت وداع محبوب نگریست بعد از ملاقات به جمال وی ننگریست بیدلی داغ دل افروزی داشت در دل از آتش او سوزی داشت عمرها مست لقایش می بود بسته در قید وفایش می بود دمبدم جلوه دیگر می دید از جمالش گل دیگر می چید چرخ از آنجا که ستم دین ویست قطع یاران ز هم آیین ویست خواست تا خانه براندازدشان خانه در کوی دگر سازدش صبح دولت متواری گردد روز صحبت شب تاری گردد بر جدایی دل خود بنهادند بر سر ره به وداع استادند عاشق دلشده برداشت فغان بر رخ از خون جگر اشک فشان لیک یک دیده او اشک فشاند وان دگر زآتش دل خشک بماند چشم تر ناشده را زد مسمار تا نبیند پس ازان طلعت یار رشکش آمد که به چشمی که نریخت اشک چون رشته صحبت بگسیخت بار دیگر به جمالش نگرد بلکه دیدن به خیالش گذرد بعد یکچند رسیدند به هم ساغر وصل کشیدند به هم سالها همنفس هم بودند در یکی زاویه همدم بودند هرگز آن دیده به رویش نگشاد کامش از دولت دیدار نداد # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۷۲ - مناجات در طلب آتش غیرت افروختن و موانع مقام قرب سوختن ای ز غیرت رقم غیر زدای زین صقیل آینه غیر نمای جلوه گر در همه اغیار تویی وز همه گشته نمودار تویی در همه کون و مکان غیر تو کو تا کسی بر تو برد غیرت ازو گرد گشتیم درین خانه بسی نیست غیر تو درین خانه کسی هر کسی جسته به غیری پیوند کرده دل را به غم غیر تو بند جامی از غیر تو بر دوخته چشم وز خیال رخت افروخته چشم چشمش از طلعت خود روشن ساز بر دلش کن در آن گلشن باز رو بگردان ز در دورانش هجرت آموز ز مهجورانش سوز او ساز فزون روز به روز ز آتش غیرت غیریت سوز وادی بعد بر او کوته کن به سراپرده قربش ره کن # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۷۳ - عقد بیست و دوم در قرب که عبارت است از استغراق وجود سالک در عین جمع به غیبت از همه چیز تا غایتی که از صفت قرب نیز ای زده در صف دوران دم قرب ره فراوان ز تو تا عالم قرب روز قرب آمد و دوری شب تار روز چون نیست به شب گیر قرار دور ازین روز شب تاریکی چند چون صبحدم از نزدیکی چون دهد دولت نزدیکی دست به ادب بایدت از دور نشست گر به نزدیکی خود مغروری غم خود خور که به غایت دوری پاکبازان که دم قرب زدند نام خود بر درم قرب زدند پا کشیدند ازین دیر مغاک رخت بردند ز مطموره خاک بر سر آب نهادند قدم برتر از باد کشیدند علم گرم از آتش بگذشتند چو دود پای کوبان به سر چرخ کبود یک یک اوراق فلک طی کردند روی در کرسی و عرش آوردند ساختند از سر کرسی پایه عرش افکند به سرشان سایه سر بدان سایه فرو نامدشان خواب در سایه نکو نامدشان مدد از دولت سرمد جستند ظلمت سایگی از خود شستند صد در از لطف گشود ایشان را قرب بر قرب فزود ایشان را چشمشان سرمه اقبال کشید دیدن قرب نشد پرده دید غرقه در وصل و ز وصل آگه نی جز ازان قبله اصل آگه نی پرده قربتشان آمده جا فارغ از پرده در خوف و رجا لیکن آنان که ز قرب آگاهند جان ز آگاهی آن می کاهند گرچه از قرب نوازش یابند هر دم از بیم گدازش یابند که مباد آن به زوال انجامد به دل اندوه و ملال آرامد حالشان باشد ازان دیگرگون دیده پر آب بود دل پر خون چهره دولتشان گردد زرد نفس عشرتشان آید سرد شعله در رشته جان اندازد شمع سان از تف آن بگدازند # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۷۴ - حکایت سؤال و جواب ذوالنون با آن عاشق مفتون والی مصر ولایت ذوالنون آن به اسرار حقیقت مشحون گفت در مکه مجاور بودم در حرم حاضر و ناظر بودم ناگه آشفته جوانی دیدم نه جوان سوخته جانی دیدم لاغر و زرد شده همچو هلال کردم از وی ز سر مهر سؤال که مگر عاشقی ای شیفته مرد که بدین گونه شدی لاغر و زرد گفت آری به سرم شور کسیست کش چو من عاشق رنجور بسیست گفتمش یار به تو نزدیک است یا چو شب روزت ازو تاریک است گفت در خانه اویم همه عمر خاک کاشانه اویم همه عمر گفتمش یکدل و یکروست به تو یا ستمکار و جفاجوست به تو گفت هستیم به هر شام و سحر به هم آمیخته چون شیر و شکر گفتمش یار تو ای فرزانه با تو همواره بود همخانه سازگار تو بود در همه کار بر مراد تو بود کارگزار لاغر و زرد شده بهر چه ای سر به سر درد شده بهر چه ای گفت رو رو که عجب بی خبری به کزین گونه سخن درگذری محنت قرب ز بعد افزون است جگر از هیبت قربم خون است هست در قرب همه بیم زوال نیست در بعد جز امید وصال آتش بیم دل و جان سوزد شمع امید روان افروزد # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۷۵ - مناجات در انتقال از حال قرب به حیا ای که چون روح به تن نزدیکی چون رگ جان به بدن نزدیکی بلکه نزدیکتری از رگ جان لیک دورند ازین فهم کجان قرب تو گر ننهد پیش قدم بازگردد همه عالم به عدم گر ز ما دور نشیند همه کس مایه هستی ما قرب تو بس دور و نزدیک ز تو بهره ورند وز سماط کرمت طعمه خورند در رهت قطع مسافت دوریست وصل جستن به سفر مهجوریست چیست قرب تو ز خود ببریدن دامن از کون و مکان در چیدن روز جامی که ز قربت دور است تیره گشته چو شب دیجور است از فروغ رخ خود نورش ده مرهمی بر دل رنجورش نه تا دهد نیر قرب تو ضیا درکشد روی به جلباب حیا # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۷۶ - عقد بیست و سیم در حیا که محافظت ظاهر و باطن است از مخالفت احکام الهی به سبب مراقبه نظر حق سبحانه و تعالی ای برافکنده ز رخ ستر حیا هیچ ازین کار حیا نیست تو را خیره چشمی چه کنی اختروار همچو خورشید حیایی پیش آر دل تو مزرعه تخم وفاست نم آن مزرعه باران حیاست نشود سبزه زبستان نو خیز ناشده ابر بر آن باران ریز خوی که بر رخ ز حیا دارد گل زان بسی نشو و نما دارد گل غنچه کز شرم به رخ بسته نقاب زان نقاب است زر و گوهر یاب لعل و زر باشد ازان حاصل او منبسط گشته ز شادی دل او لاله کز شرم به دل دارد داغ سرخرو گشته از آنست به باغ بنگر آن سوسن شرمنده که چون از زبان نامده حرفیش برون لاجرم در صف سوری و سمن شد به آزادی مشهور چمن خیره چشم است به بستان نرگس که دهد جام به مستان نرگس زان سبب دیده اش از نور تهی مانده بی خاصیت نوردهی خوی که از شرم نشیند به جبین تازه رو باشد ازو شاهد دین آنکه بر صخره صما شب تار که بود در تگ چه در بن غار از نفوذ بصر نور فشان بیند از رهروی مور نشان ناظر حال تو باشد شب و روز تو هم از ناظریش دیده فروز ناظر ناظری او می باش حاضر حاضری او می باش بو که شرمندگیت آید پیش که بتابی ز گنه خاطر خویش در مقامی که کنی قصد گناه گر کند کودکی از دور نگاه شرم داری ز گنه در گذری پرده عصمت خود را ندری شرم بادت که خداوند جهان که بود واقف اسرار نهان بر تو باشد نظرش بیگه و گاه تو کنی در نظرش قصد گناه # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۷۷ - حکایت یوسف و زلیخا که پرده پوشی زلیخا پرده گشای دیده یوسف آمد تا حق را ناظر خود یافت و از نظر زلیخا روی بتافت چون زلیخا ز مه کنعانی ماند در دایره حیرانی بازوی عشق بر او زور آورد تلخی هجر در او شور آورد کردش از انجمن پیدایی جای در زاویه تنهایی شد حجاب از نظر اصحابش پرده غلقت الابوابش دامن عصمتشان کرد رها میل همت به و هم بها شوق بستد ز کف هر دو زمام هر دو گشتند ز هم طالب کام ناگهان جست زلیخا از جای از سر تخت طرب پرده ربای تا شود مانع دیدار کسی پرده پوشید به رخسار کسی یوسفش گفت به صد گونه شگفت که چه چیز است پس پرده نهفت گفت دارم صنمی از زر ناب پای تا سر گهر و لعل خوشاب سالها شد که هوادار ویم روی بر خاک پرستار ویم شرمم آید که پس از چندین سال بیندم فاش درین ناخوش حال گفت یوسف که نه قاصر نظرم من بدین شرم سزاوارترم تو ازین پیکر بی نفع و ضرر که خود آراستی از گوهر و زر مانده ای روی خجالت در پیش دیده می بندیش از دیدن خویش من ازان پاک که نفع و ضر ازوست بحر و کان پر زر و پر گوهر ازوست چون نباشم خجل و شرمنده سر تشویر به پیش افکنده این سخن گفت و به در روی نهاد بر زلیخا در حرمان بگشاد # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۷۸ - مناجات در طلب حیا از نقایص بشریت و تحقیق به خصایص حریت ای اولی اجنحه مرغان سر خویش برده از شرم تو زیر پر خویش کار آدم ز حیایت شده سخت ستر خود ساخته از برگ درخت شب ز انجم نظر افروخته ایست چشم خجلت به زمین دوخته ایست صبحدم گرد درت کار سپهر اشکریزی بود از گرمی مهر بنده جامی که کمین بدنه توست در ره عجز سرافکنده توست چون مه آورده رخ اندر کمی است حلقه گشته به در محرمی است محرم حلقه رازش گردان وز در بیهده بازش گردان گر بود حرص و هوا را بنده ساز ازان بندگیش شرمنده چون به شرمندگی افتاده شود هر چه شرم آرد ازان ساده شود زن رقم بر ورق سادگیش حرف آزادی و آزادگیش # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۷۹ - عقد بیست و چهارم در حریت که طوق بندگی حق را گردن نهادن است و ربقه بندگی خلق از گردن گشادن ای ملک زاده اقلیم وجود پدرت خیل ملک را مسجود سایبان حرمت چرخ برین تختگاه قدمت گوی زمین ولقد کرمنا تاج سرت وحملناهم رخش سفرت کوه در خدمت تو بسته کمر کان پی زینت تو داده گهر بحر هم نیز به کار تو در است بهر تو حیله ور و حیله گر است که دهد حقه در از صدفت که نهد پنجه مرجان به کفت از پی مطبخ تو جانوران گله گله به در و دشت چران باغ صد میوه خوش پرورده نقل بزم تو مهیا کرده هر چه زیر فلک بی سر و بن هست القصه چه نوی چه کهن همه بهر تو و تو بهر خدای یکدم از رقده غفلت به خود آی بازگونه مکن این وضع بدیع که وضیعی نبود کار رفیع نیستی باد چو صاحب هوسی در میاویز به هر خار و خسی نیستی آب چو آلوده دلی در میامیز به هر لای و گلی نیستی خاک بنه زین پستی قدم سعی به بالادستی گرم رو آمده چون آتش باش هر چه پیش آید ازان سرکش باش از خسان سرکشی آزادگی است به خسان بستگی افتادگی است تا به کی بنده هر خس باشی بنده هر کس و ناکس باشی چیست خس هر چه نه شاه ازل است کش به هستی نه عوض نی بدل است از همه بگسل و با او پیوند بنه از بندگیش بر خود بند بو که از بند غم آزاد شوی به غم بندگیش شاد شوی شاه فرد است مشو بیهده گرد فرد شو بهر طلبگاری فرد دست ز آلایش کونین بشوی ترک آسایش کونین بگوی پای بیرون نه ازین دیرین دیر دل بپرداز ز آویزش غیر بنده ای شو ز دو کون آزاده لوحی از نقش تعلق ساده گر برآرد ز زمین باد دمار ننشیند به ضمیر تو غبار ور ز موجت گذرد آب ز سر نشود دامن تجرید تو تر ور جهان شعله زند آتش وش وقت تو گردد ازان آتش خوش زیر این دایره زنگاری گل بود خار و عزیزی خواری رونق گل مطلب از خارش مشو از بهر عزیزی خوارش آن زمان خلعت عزت یابی که رخ از عزت او برتابی # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۸۰ - حکایت آن پیر خارکش که از خار خواریش گل عزت می گشاد و جوان رعناوش که گل عزتش بوی خواری می داد خارکش پیری با دلق درشت پشته خار همی برد به پشت لنگ لنگان قدمی برمی داشت هر قدم دانه شکری می کاشت کای فرازنده این چرخ بلند وی نوازنده دلهای نژند کنم از جیب نظر تا دامن چه عزیزی که نکردی با من در دولت به رخم بگشادی تاج عزت به سرم بنهادی حد من نیست ثنایت گفتن گوهر شکر عطایت سفتن نوجوانی به جوانی مغرور رخش پندار همی راند ز دور آمد آن شکرگزاریش به گوش گفت کای پیر خرف گشته خموش خار بر پشت زنی زینسان گام دولتت چیست عزیزیت کدام عمر در خارکشی باخته ای عزت از خواری نشناخته ای پیر گفتا که چه عزت زین به که نیم بر در تو بالین نه کای فلان چاشت بده یا شامم نان و آبی که خورم و آشامم شکر گویم که مرا خوار نساخت به خسی چون تو گرفتار نساخت به ره حرص شتابنده نکرد به در شاه و گدا بنده نکرد داد با این همه افتادگیم عز آزادی و آزادگیم # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۸۱ - مناجات در توجه از مقام حریت به فتوت ای غمت مایه ده شادی ما بر درت بندگی آزادی ما بنده خاص تو را نیست پسند بر دل از بندگی غیر تو بند فارغ است از دو جهان در دو جهان نه عیان بسته چیزی نه نهان جا گرفته به سر خشک زمین گشته در کوی فنا خاک نشین نشده خاطر او بند به هیچ نه دلش یافته پیوند به هیچ تافته روی ز روی همه کس روی در روی تو آورده و بس جامی از بندگی خویش ملول دارد از خواجگیت چشم قبول بر درت عز قبولیش بده در رهت اذن دخولیش بده بر وی افشان ز ره خود گردی بر دلش نه ز غم خود دردی افکن از منزل بی دردانش رخت در کوی جوانمردانش # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۸۲ - عقد بیست و پنجم در فتوت که بار خود از گردن خلق نهادن است و زیر بار خلق ایستادن ای که از طبع فرومایه خویش می زنی گام پی وایه خویش خاطر از وایه خود خالی کن زین هنر پایه خود عالی کن بهر خود گرمی جز سردی نیست سردی آیین جوانمردی نیست چند روزی ز قوی دینان باش در پی حاجت مسکینان باش شمع شو شمع که خود را سوزی تا به آن بزم کسان افروزی با بد و نیک نکوکاری ورز شیه یاری و غمخواری ورز ابر شو تا که چو باران ریزی بر گل و خس همه یکسان ریزی چشم بر لغزش یاران مفکن به ملامت دل یاران مشکن در گذر از گنه و از دگران چون ببینی گنهی در گذران باش چون بحر ز آلایش پاک ببر آلایش از آلایشناک همچو دیده به سوی خویش مبین خویش را از دگران بیش مبین بس عمارت که بود خانه رنج بس خرابی که شود پرده گنج با همه باش به صلح آوریی که نگنجد به میان داوریی همچو آن بیخته خاک از خس و خار که زند آب بر آن ابر بهار کف پا رانبود زان دردی پس پا را نرسد زان گردی ور سوی داوریت افتد رای به که با خود کنی از بهر خدای بت خود را بشکن خوار و ذلیل ناور شو به فتوت چو خلیل بت تو نفس هواپرور توست که به صد گونه خطا رهبر توست بسط کن بر همه کس خوان کرم بذل کن بر همه همیان درم گر براهیمی و گر زردشتی روی در هم مکش از هم پشتی بازکش پای ز آزار همه دست بگشای به ایثار همه هر چه بدهی به کسی باز مجوی دل ز اندیشه آن پاک بشوی آنچه بخشند چه بسیار و چه کم نیست بر گشتن ازان طور کرم طفل چون صاحب احسان گردد زود از داده پشیمان گردد هر چه خندان بدهد نتواند که دگر گریه کنان نستاند تا توانی مگشا جیب کسان منگر در هنر و عیب کسان عیب بینی هنر چندان نیست هدف قصد هنرمندان نیست هر چه نامش نه پسندیده کنی بهتر آنست که نادیده کنی دل ز اندیشه آن داری دور دیده از دیدن آن سازی کور بو که از چون تو نکو کرداری به دل کس نرسد آزاری # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۸۳ - حکایت آن جوانمرد که چون به روی معشوق که چشم روشنش بود آبله افتاد خود را به نابینایی فرانمود تا معشوق نداند که عیب وی را می بیند آن جوانمرد زنی زیبا خواست خانه دل به خیالش آراست لیک ازان پیش که بینند به هم وز پی وصل نشینند به هم آن صنم عارضه ای پیدا کرد بر سر بستر و بالین جا کرد زآتش تب به رخش تاب نماند زآبله در گل او آب نماند اختر منخسف افزون ز شمار ماند بر ماه رخش ثابت وار قرص خورشید رخش پر زده شد خوان خوبیش به هم بر زده شد مرد دلداده چو آن قصه شنید دیده بر بست و به رخ پرده کشید هر دم از درد فغانی می کرد دردمندانه بیانی می کرد که ازین درد که آمد به سرم مانده از نور سواد بصرم بعد یکچند برآورد نفیر که فغان از اثر چرخ اثیر کز دلم نقد شکیبایی برد وز کفم گوهر بینایی برد پس ازان هر دو به هم پیوستند شاد و ناشاد به هم بنشستند مرد کورانه معاشی می کرد زن ز کوریش دریغی می خورد آن نکو زن چه پس از سالی بیست که درین دیر پر آفات بزیست خیمه در عالم تنهایی زد مرد حالی دم بینایی زد لب گشادند حریفان به سؤال شرح جستند ز کیفیت حال گفت آن روز که آن غیرت حور ماند از آبله در عین قصور نظر از جمله جهان در بستم فارغ از دیدن او بنشستم تا نداند که من آن می بینم دامن خاطر ازو می چینم در دلش ناید ازان اندوهی به ضمیرش نرسد مکروهی چون ازین دیر فنا رخت ببست به سراپرده جاوید نشست فارغ از وهم غم افزایی خویش کردم اقرار به بینایی خویش همه گفتند که احسنت ای مرد وز حریفان به جوانمردی فرد غایت دین مروت اینست حد آیین فتوت اینست # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۸۴ - مناجات در انتقال از فتوت به صدق ای جوانمردی مردان از تو جنبش راهنوردان از تو ما برای تو جهانگردانیم در وفای تو جوانمردانیم جز به سر نیست جهانگردی ما جز به جان نیست جوانمردی ما فرخ آن کس که سرافرازی یافت در رهت پایه جانبازی یافت سر تویی خیل سرافرازان را جان تویی پیکر جانبازان را جامی از رنج طلب آمده سیر بر درت می گذرد دیر به دیر تیر غفلت بکش از کیش او را گرمیی ده به ره خویش او را چون صبا تیز عنانش گردان در طلب گرد جهانش گردان با دلی تنگ درونی تیره شد بر او بیهده گویی چیره فیض نوریش ده از عالم صدق تا چو صبح از تو برآرد دم صدق # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۸۵ - عقد بیست و ششم در صدق که عبارت از آنست که ظاهر و باطن برابر بود و بلکه باطن از ظاهر خوبتر ای گرو کرده زبان را به دروغ برده بهتان ز کلام تو فروغ این نه شایسته هر دیده ور است که زبانت دگر و دل دگر است از ره صدق و صفا دوری چند دل قیری رخ کافوری چند روی در قاعده احسان کن ظاهر و باطن خود یکسان کن یکدل و یکجهت و یکرو باش وز دورویان جهان یکسو باش از کجی خیزد هر جا خللیست راستی رستی نیکو مثلیست راست جو راست نگر راست گزین راست گو راست شنو راست نشین تیر اگر راست رود بر هدف است ور رود کج ز هدف بر طرف است رورقم های الف بی بنگر که الف از همه باشد برتر رو بنه تخته ابجد به کنار که درآید الف اول به شمار گر سبب جوید حکمت طلبی نیست جز راستی آن را سببی راست رو است که سرور باشی در حساب از همه برتر باشی صدق اکسیر مس هستی توست پایه افراز فرو دستی توست اثر کذب بود هیچکسی به کسی گر رسی از صدق رسی صبح کاذب زند از کذب نفس نور او یک دو نفس باشد و بس صبح صادق چو بود صدق پسند علم نورش از آنست بلند دل اگر صدق پسندیت دهد بر همه خلق بلندیت دهد وگر از کذب گزیند علمی علم او بنشیند به دمی صدق پیش آر که صدیق شوی گوهر لجه تحقیق شوی گرچه صدیق نبی راست خلف باشدش بر دگر اصناف شرف گر بر این قاعده برهان خواهی به که برهانش ز قرآن خواهی آنست صدیق که دل صاف شود دعوی او همه انصاف شود وعده او به وفا انجامد دلش از غش به صفا آرامد در درون تخم امانت فکند وز برون خار خیانت بکند بر فتد بیخ نفاق از گل او سرزند شاخ وفاق از دل او نه در او رنگ تکلف باشد نه در او بوی تصلف باشد دامن همت صدیقان گیر در ره خدمت صدیقان میر بو که بر جان تو خالی ز قصور از صفای دلشان ریزد نور مس قلب تو ازان زر گردد سنگ بی قدر تو گوهر گردد # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۸۶ - حکایت کعبه روی که به سبب راستی از کید ناراستی برست و آن ناراست به برکت راستی وی به راستان پیوست رهروی کعبه تمنا می داشت لیکنش مادر ازان وا می داشت کعبه اش بود بلی مادر او طوف می کرد به گرد سر او نیک زن رخت چو زین خانه ببست ثمن خانه اش آورد به دست زان ثمن کرد چو آمد به شمار جیب را مخزن پنجه دینار شد عصا در کف و نعلین به پای در ره کعبه بیابان پیمای چون ز ره مرحله ای چند برید ناگهش راهزنی پیش رسید گفت ای شیخ چه داری در جیب جیب پر زر بود از صوفی عیب بود چون راسترو و راست سرشت شیوه راستی از دست نهشت گفت در جیب پی توشه راه نیست دینار زرم جز پنجاه راهزن گفت برون آور هان هر چه داری به تنگ جیب نهان بستد آن را و یکایک بشمرد بوسه ها داد و بدو باز سپرد گفت کافتاد ازین راستیم در کم و کاست کم و کاستیم صدقت از کذب رهانید مرا پایه بر چرخ رسانید مرا ناوک صدق توام صید تو ساخت آهوی دام و سگ قید تو ساخت پس به الحاح و نیازی غالب ساخت بر مرکب خویشش راکب که به این راحله ره را کن طی که منت می رسم اینک از پی سال دیگر به جهان دست فشاند در پی او به حرم راحله راند هر دو بودند به هم پیر و مرید تا اجل رشته صحبت ببرید # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۸۷ - مناجات در انتقال از صدق به اخلاص ای ز نورت علم صبح سفید صادقان را به تو خوش صبح امید ما چو صبح از تو به صدقیم علم جز به مهرت ز ازل نازده دم تا به کی جامه جان چاک زنیم علم صدق بر افلاک زنیم انجم اشک چو گردون ریزیم چون شفق اشک به خون آمیزیم تاب مهری به دل ما افکن تا شود زان نفس ما روشن برسانیم به روشن نفسی ناکسان را به مقامات کسی هست در کشمکش نفس نژند جامی از ناکسی خود گله مند مده از گرم روان واپسیش برهان از کسی و ناکسیش گرچه راهی به خطا پیموده از عمل های ریاآلوده به خلاصی ز ریا خاصش کن حلقه کوب در اخلاصش کن # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۸۸ - عقد بیست و هفتم در اخلاص که پای همت بر سر هوا نهادن است و گردن ارادت از ربقه ریا گشادن ای به خود رسته که چون شاخ گیا می دهد جنبش تو باد هوا تا کی از باد هوا جنبیدن چون هوا نیست خوش آرامیدن هست جنبش ز هوا عادت خس جنبش از بهر خدا باید و بس چون هوا آید جنبش کم کن کوه سان پا به زمین محکم کن ور خدا خواندت از سر کن پای بر هوا پا نه و در راه درآی دام ازین وادی خونخوار بکش دامن از صحبت اغیار بکش روی در قبله یکرویی کن خلق بگذار و خداجویی کن تا کی از دین ببری رونق را کز پی خلق پرستی حق را چون نباشد نظر کس به تو باز دانه چین مرغ شوی وقت نماز نهی آن گونه پی سجده جبین کو پی دانه برد سر به زمین وقت سجده که سوی خانه بود مدت چیدن یک دانه بود نه در آن سجده وقاری بودت نه به دل هوش و قراری بودت ور بود همچو تویی حاضر تو که در آن سجده بود ناظر تو دیر ماند سر تو سجده شناس همچو در کاه سر گاو خراس سجده جز بهر خدا شرک بود شرک بر چهره جان چرک بود رشحی از چشمه اخلاص بجوی وز رخ جان خود آن چرک بشوی چیست اخلاص دل از خود کندن کار خود را به خدا افکندن نقد دل از همه خالص کردن روی چون زر به خلاص آوردن دل به اسباب جهان نا دادن دیده بر حور جنان ننهادن ساختن از دو جهان قبله یکی تافتن روی ز هر وهم و شکی گر بری ره به چنین اخلاصی باشی اندر صف مردان خاصی خطبه قرب به نام تو بود جرعه وصل به کام تو بود لهو تو جد شود و سهو صواب هزل تو مایه احسان و ثواب محرم کعبه اقبال شوی محرم پرده اجلال شوی # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۸۹ - حکایت آن عجمی که کلمات عربی شنید دعا و استغفار پنداشت دست اخلاص به آمین برداشت هر چند آن دعا نبود آثار مغفرت روی نمود عربی چند به هم ذوق کنان لب گشادند به نادر سخنان یکی از نجد حکایت می کرد یکی از وجد شکایت می کرد یکی از ناقه و محمل می گفت یکی از وادی و ساحل می گفت یکی از عشق به خوبان عرب یکی از سعی در اسباب طرب ناگهان مخلصی از ملک عجم زد به سر منزل آن قوم قدم به فنون ادبش راه نبود وز زبان عرب آگاه نبود شد گمانش که دعا می خوانند سخن از حمد و ثنا می رانند طلب عفو گنهکاریهاست بر در لطف عفو زاریهاست او هم آنجا به تواضع بنشست گریه و آه و فغان در پیوست هر چه آن قوم بیان می کردند با هم اسرار عیان می کردند او به تقلید همان را می گفت گوهر اشک به مژگان می سفت حشو می گفت و دعا می پنداشت ذم همی خواند و ثنا می پنداشت لیک چون بر لبش آن خاص کلام بود در معنی اخلاص تمام یافت درباره وی حکم دعا داد خاصیت غفران و رضا شد ازان دعوت از نخوت دور جرم از عفو و گناهان مغفور کرد از اخلاص ز تقصیر بری بر مس قلب خود اکسیر گری # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۹۰ - مناجات در انتقال از اخلاص به جود ای ز بیمت دل عشاق دو نیم خطر مخلص راه تو عظیم وای مخلص اگرش آید پیش خطر دیدن اخلاص ز خویش دید اخلاص ز خود اشراک است نعت اشراک نه از ادراک است کار مخلص همه نقص است و خلل کسر او تا نه به فتح است بدل کسر مخلص ز وی و فتح ز توست کسر او هست به فتح تو درست بی تو جامی تنی آمد بی روح بر تن ای روح فشان گنج فتوح هر عمارت که زدی ویران کن همچو گنجش به خود آبادان کن کیست او تا دم اخلاص زند تا قدم در حرم خاص زند دار در سایه انعام خودش بهره مند از کرم عام خودش مکن از حرص و هوا پا بستش گوهر جود نه اندر دستش # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۹۱ - عقد بیست و هشتم در بذل و جود که اول آن اعطای درهم و دینار است و آخر آن بذل وجود ای درم گرد تو بسیار شده دین تو در سر دینار شده گنج جود است کف تو مپسند از هر انگشت بر آنجا دو سه بند دست بسته بود از مرد درشت بهر آزار درم جویان مشت مشت پرز که نماید مدخل مشت پر کرده بود بر سایل کف بی جود وی از خوی نه خوب بر گدایان ز قفا سیلی کوب پنجه خود به مساحت بگشای بر درم جود در راحت بگشای غنچه سان خرده چه پیچی به ورق خرج کن همچو گل آن را به طبق موجب قبض بود جمع درم مایه بسط و طرب بذل و کرم بین کفت را که به بیشی و کمی قبض و بسط از درم و بی درمی باش چون حقه که هست از زر و مال خواه پر خواه تهی بر یک حال نه چو همیان که زر و بی زریش می دهد فربهی و لاغریش عقد همیان که پر از سیم و زر است بر میان تو چو زرین کمر است بر میان همچو کمر مپسند آن جز پی خدمت حاجتمندان گنج از امساک بود خاک به سر کان ز امساک شود زیر و زبر هر چه داری ز در و گوهر ناب ریز بر خاک و برآ خوش چو سحاب بار فقر ار فکنی از یک تن بار منت منهش بر گردن کوهی از فقر اگر آید پیش کاهی از منت ازان باشد بیش چون عطابخش خدا آمد و بس به که دانا ننهد منت کس در کرم حیله گری بیش نیی جود را رهگذری بیش نیی چیست چندین عظموت و جبروت پشت لب بر زدن و باد بروت کیسه بیشتر از کان که شنید کاسه گرمتر از آش که دید هر زر و مال که بخشیده دهی باید از وجه پسندیده دهی به ستم سیم ستانی ز کسان تا کشی خوان کرم بهر خسان نیست لایقتر ازین هیچ کرم کز کسان بازکشی دست ستم قحبه کز کسب زنا بخشد زر بخل صد بار ز جودش بهتر جود او دود شرارت شرر است بخل او نخل سعادت ثمر است مالت از دزد به تاراج افتد به که نی در کف محتاج افتد ابر باید که به صحرا بارد زان چه حاصل که به دریا بارد می دهد سبزه و گل صحرا را می کند آبله رو دریا را دل فاسق که به زر شاد کنی مجلس فسق وی آباد کنی به می و نقل کنی یاوریش مطرب و شاهد و شمع آوریش ظلم زور ز زر یافته هست ظلم را تیغ زراندود به دست از زر و سیم بر او جود مکن ظلم را تیغ زر اندود مکن هر چه بخشی که بگیری دگری آن نه جود است که بیع است و شری تخم تلبیس بود دانه به دام نیست بر گرسنه مرغان انعام صید گر دانه که می افشاند می کند حیله که جان بستاند همتی ورز درین کاخ منیر همچو خورشید ببخش و مپذیر فیض خور نیست به هر شیب و فراز بهر نفعی که به وی گردد باز بر عطا صیت و ثنایی مطلب وز عطاخواه جزایی مطلب ور فتد زو دو صدت گنج به چنگ باز ده ورچه کشد کار به جنگ # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۹۲ - حکایت اعرابی که در معامله احسان و کرم بدره دینار و درم مهمانان به تخویف از زخم نیزه باز پس گردانید آن عرابی به شتر قانع و شیر در یکی بادیه شد مرحله گیر ناگهان جمعی از ارباب قبول شب در آن مرحله کردند نزول خاست مردانه به مهمانیشان شتری برد به قربانیشان روز دیگر ره پیشینه سپرد بهر ایشان شتر دیگر برد عذر گفتند که باقیست هنوز چیزی از داده دوشین امروز گفت حاشا که ز پس مانده دوش دیگ جود آیدم امروز به جوش روز دیگر به کرم ورزی پشت کرد محکم شتری دیگر کشت بعد ازان بر شتری راکب شد بهر کاری ز میان غایب شد قوم چون خوان نوالش خوردند عزم رحلت ز دیارش کردند دست احسان و کرم بگشادند بدره زر به عیالش دادند دور ناگشته هنوز از دیده میهمانان کرم ورزیده آمد آن طرفه عرابی از راه دید آن بدره در آن منزلگاه گفت کین چیست زبان بگشودند صورت حال بدو بنمودند خاست بدره به کف و نیزه به دوش وز پی قوم برآورد خروش کای سفیهان خطا اندیشه وی لییمان خساست پیشه بود مهمانیم از محض کرم نه چو بیع از پی دینار و درم داده خویش ز من بستانید پس رواحل به ره خود رانید ور نه تا جان برود از تنتان در تن از نیزه کنم روزنتان داده خویش گرفتند و گذشت وان عرابی ز قفاشان برگشت # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۹۳ - مناجات در انتقال از جود به قناعت ای محیط کرمت عرش صدف عرشیان در طلبت باده به کف ما که لب تشنه احسان توییم کشتی افتاده به طوفان توییم نظر لطف بر این کشتی دار به سلامت برسانش به کنار خیمه ما به سوی ساحل زن صدف هستی ما را بشکن پرده ظلمت ما را بگشای صفوت گوهر ما را بنمای جامی از هستی خود گشته ملول دارد از فضل تو امید قبول بر سر خوان عطایش بنشان دامن از گرد خطایش بفشان بنگر اندوه وی و شادش کن بنده پیر شد آزادش کن بینشش ده که تو را بشناسد نعمتت را ز بلا بشناسد کمر خدمت طاعت بخشش افسر عز قناعت بخشش # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۹۴ - عقد بیست و نهم در قناعت که بر حد ضرورت وقوف نمودن است و چشم طمع به زیادتی نگشودن ای کمر بسته به صد حرص چو مور وای تو گر بری این حرص به گور خرمن هستی تو شد جو جو بهر دانه تو چنین در تک و دو چون شود هیچ ندانم حالت دور گردون چو کند پامالت در کمین خانه دوران دو رنگ زخم زد بر دل تو کبر پلنگ حرص در جان تو موش است بکوش تا به زخمش نرسد آفت موش گر دو عالم زبر و زیر شود دیده حرص کجا سیر شود صاد کز سلک حروفش زیری یافت چشمیست تهی از سیری چند در آز شوی عمر گسل چیست زین عمر درازت حاصل دلت از آز بپرداز که هست ماهی از آز گرفتار به شست خاطر از آز تهی کن که مدام مرغ را آز کند بسته دام حرص در کن مکن دین هنر است حرص درکش مکش خود خطر است گلخن حرص بود تیره و تنگ کن به گلزار قناعت آهنگ گل که از خاک قناعت خیزد نافه در ناف ریاحین بیزد کنز لایفنی از وی گهریست مال لاینفد از وی خبریست آن گهر زیور گوش خرد است وین خبر مایه عمر ابد است فاقد قاف قناعت عنقا نیست جز ناعب انواع غنا گنج خالی ز قناعت رنج است هم قناعت که قناعت گنج است دنیی کم که تو را هست پسند چو دهد دست بدان شو خرسند کم که نزدیک به کارت سازد به ز بسیار که دور اندازد قانع از رنج طلب آسوده ست طامع اندر طلب بیهوده ست هر چه دادند به آن داده بساز سوی ناآمده گردن مفراز در قناعت که تو را دسترس است گر همین عزت نفس است بس است گر عنان سوی قناعت تایی زندگانی خوش آندم یابی هست زیر فلک گردنده قانع آزاده و طامع بنده نیست جز قاعده بیخردی از طمع بندگی همچون خودی # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۹۵ - حکایت آن حکیم که از تره زار جهان به شاخی چند قناعت کرده بود و از خوان جهانیان دندان طمع برکنده می شد آن خاصگی شاه به دشت بر کنار تره زاری بگذشت تره کاری ز قضا بر لب جوی بود ز آلودگی گل تره شوی زان تره هر چه همی ماند در آب طعمه می ساخت حکیمی به شتاب خاصگی گفت بدو کای سره مرد کس ندیدم که بدینسان تره خورد تره تو که نه نان دیده نه دوغ ندهد کار تو را هیچ فروغ گر چو ما خدمتی شاه شوی صاحب مرتبه و جاه شوی دسته تره که بر خوان بودت پهلوی بره بریان بودت لقمه بره که با تره خوری به ز هر تره که بی بره خوری گفت با خاصگی آن مرد حکیم کای ز جاه آمده در چاه مقیم گر چو ما راه قناعت سپری به حرمگاه قناعت گذری باشد از خوان جهان تره بست خوردن بره نیفتد هوست کمر خدمت شاهت چو کمند نفکند گردن اقبال به بند شاه از خلعت شاهی بیرون نیست جز چون تو یکی مرد زبون پیش شمشیر سر افکنده شوی به که پیش چو خودی بنده شوی در دیاری که ز فقر آبادیست بندگی خاک ره آزادیست # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۹۶ - مناجات در انتقال از قناعت به تواضع ای به زندان غمت شاد همه بند تو بنده و آزاد همه روی در قبله احسان توییم بندی و بنده فرمان توییم سر ما افسر طاعت ز تو یافت دل ما عز قناعت ز تو یافت حرص ما بر تو ز حد بیرون است هر چه گوییم ازان افزون است زان گرفتار صنایع نشویم کز تو جز هم به تو قانع نشویم جامی از حرص و قناعت رسته در رهت محمل طاعت بسته بارش از راه به منزل برسان رختش از موج به ساحل برسان شعله در خرمن پندارش زن سکه بر صفحه دینارش زن زآتش عشق شراریش بده بر در قرب قراریش بده پشت کبرش که ندیده ست شکست به لگدکوب تواضع کن پست # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۹۷ - عقد سی ام در تواضع که شاخ سربلندی شکستن است و بر خاک نیازمندی نشستن ای گذشته سرت از چرخ برین جز به منت ننهی پا به زمین می روی دامن اجلال کشان آستین بر سر کونین فشان گرد راهت که گذشته ست ز میغ داری از دیده خورشید دریغ صد سلام ار شنوی از پس پیش به علیکی نگشایی لب خویش این چه جاه است و جلالت که توراست وین چه طغیان و ضلالت که توراست نه ز چشمت به فقیران نظری نه ز پایت به اسیران گذری پری از خویش و ز جز خویش تهی از همه در نظر خویش بهی حکم بر عاقبت کار بود جز خدا زان که خبردار بود شو چو مردان منی از خویش افکن نه منی جوی و منی گیر چو زن هست اصل گهرت ماه منی تا کی از بد گهری ما و منی باد پندار برون کن ز دماغ کت ازین باد شود کشته چراغ راه بیرون ز بصارت مسپر در حقیران به حقارت منگر بس گدا صورت همت عالی جیبش از نقد امانی خالی پیش چشمش چو شود تیز نگاه لعب شطرنج بود شاهی شاه نایدش صبحگهان پیش ضمیر غیر بازیچه شب میر و وزیر وای تو گر به چنین آگاهی به حقارت نگری ناگاهی دین و دنیات همه هیچ شود رشته جانت گلو پیچ شود به ز خود بین همه نیک و بد را در ره نیک و بد افکن خود را سر نه آنجا که همه پای نهند بوسه زن پا که به هر جای نهند مرد سرکش ز هنرها عاریست پشت خم خاصیت پرباریست شاخ بی میوه کشد سر به قیام شاخ پر میوه شود خم به سلام چون تکبر ز لعین بر زد سر شود لگدکوب ابی واستکبر وز تواضع به صفی داد خدا مژده تاب علیه و هدی سر فرازی مکن از کیسه پری که بود کار فلک کیسه بری چون برد کیسه تو دزد فلک شور دعویگریت را چه نمک مفلس از جیب تهی کی لافد پسته چون پوچ بود نشکافد سر نهادن که نه از بهر خداست سرنگونی ز پی نفس دغاست سگ پی لقمه چو دم جنباند عاقل آن را نه تواضع خواند بهتر از سبلت آن کس دم سگ که بر او بهر طمع جنبد رگ هر تواضع که پی منفعت است از خسان آن نه تواضع صفت است طمع از خلق گدایی باشد گر همه حاتم طایی باشد سره گر خواند یکی ناسره ات سر فرو کن به ته توبره ات کانچه گفت او به ته توبره هست یا نه بر تو سخن ناسره بست ز اول و آخر خود یادی کن خویش را هم به خود ارشادی کن وین زمان نیز ببین تا که چه یی نکته دان شو به یقین تا که چه یی گر چنین نامه خود بر خوانی بار نامه پس از این نتوانی # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۹۸ - حکایت پیر آزاده با جوان محتشم زاده محتشم زاده از نخوت جاه می خرامید ظریفانه به راه به تبختر قدمی برمی داشت وز تکبر علمی می افراشت عارفی پشت دو تا در ژنده دلی از نور الهی زنده گفت کای تازه جوان تند مرو پند سنجیده پیران بشنو این روش نیست چو خوش پیش خدای بازکش زین روش ناخوش پای طبع او از سخن پیر آشفت بانگ برداشت ز نادانی و گفت کای ز گفتار تو بر من باری می شناسی که کیم گفت آری اولت بود یکی قطره آب که ازان شستن ثوب است ثواب از شکم تا به کنار آمده ای از ره بول دو بار آمده ای و آخرت جیفه افتاده به خاک کرده پنهان به یکی تیره مغاک بر تو آن پرده به فرض ار بدرند چشم نابسته کسان کم گذرند در میانه که سراسر خوشی است روز و شب کار تو سرگین کشی است تنت آراسته از گوهر و در چون شکنبه شکم از سرگین پر گر به خود نیست شناساوریت لب گشادم به شناساگریت از من این نکته فراموش مکن مدحت مدحگران گوش مکن # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۹۹ - مناجات در انتقال از تواضع به حلم و مدارا ای وجود همه پیش تو عدم چرخ را پشت تواضع ز تو خم با همه رفعت خود عرش برین بر درت روی مذلت به زمین هر که خود را به رهت خوار افکند کنگر عزت خود ساخت بلند همه را عزت و خواری از توست مکنت کارگزاری از توست ما به خونخواری خواریت خوشیم از کسان منت عزت نکشیم عزتی کان نه ز تو خواری ماست خواریی کز تو سبکباری ماست جامی از عزت و خواری رسته کمر شکرگزاری بسته کز تواضع چو سر افراختیش سایه بر کبر نینداختیش نیستش چون به سر از کبر کلاه دارش از خاصیت کبر نگاه به کف خشم عنان مسپارش روی در حلم و مدارا دارش # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۰۰ - عقد سی و یکم در بعض دیگر از فضایل نوع انسان چون حلم و مدارا و عفو و احسان ای رخ افروخته از آتش خشم خرمنت سوخته از آتش خشم از خسان آتشی افروخته ای تر و خشک خود ازان سوخته ای خار خشکی که ز تو صد خرمن شود از یک شرر آتش روشن آب حلمی بزن این آتش را در ته پای کش این سرکش را دهن از گفتن بیهوده ببند لبت آلوده به ناخوش مپسند بهر آزار مکش تیغ زبان بر زبونان مگذر تیغ زنان هر زمان پهن مکن از سر کین پنجه در سیلی مشتی مسکین دمبدم بر تنی از جرم بری پر مکن مشت ز بیدادگری لب فرو بند به دندان ستم بازکش از لگد ظلم قدم چون ستوران حرون چند ز حد می بری زخم به دندان و لگد خشم کم کن که بود روز جزا ترک خشمت سپر خشم خدا سازد ارد دست نگیرد سپرت دوزخ آماج سهام شررت رویت امروز به بهروزی کن بهر فردات سپردوزی کن حلم اگر چند گران است چو کوه می رسد بر دل ازان رنج و ستوه رو در آن کوه کن از موج عقب پیش ازان کت گذرد موج ز لب حلم کشتی و غضب طوفان است صاحب حلم چو کشتیبان است زور طوفانش چو کشتی شکند موج طوفان به هلاکش فکند سال ها راه گنه پیمودی قدم سعی به ره فرسودی هر چه کردی نپسندید خدای که خلد نشتر خاریت به پای تو هم این شیوه بیاموز آخر زآتش قهر میفروز آخر خرده بر کم خردان بیش مگیر رنج نیکان و بدان پیش مگیر هر که غمگین کندت شادش کن وان که بندت نهد آزادش کن نیکی اندیش بداندیشان باش مصلحت کوش خطاکیشان باش گنج دان رنج جفاکاران را باغ خوان داغ دل آزاران را پیشه کن عفو به خوبی و خوشی گذر از ناخوشی کینه کشی در صف عفو و کرم منتظمی بهتر از کشمکش منتقمی کینه خواهی روش احسان نیست هر که احسان نکند انسان نیست مشو از ورزش بی احسانی خارج از دایره انسانی هر دم از دیو پریشان چه شوی وز غضب سخره شیطان چه شوی همه تن پای شده همچون گوی اندرین معرکه داری تک و پوی دیو افتاده تو را در دنبال می دهد گردشت از حال به حال # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۰۱ - حکایت راهبی که فریفته نشد به دعوی شیطان که گفت من عیسی ام از آسمان نزول کرده راهبی را در دل زد غم دین شد درین دیر دو در گوشه نشین در صحبت به رخ خلق ببست فارغ از خلق به خلوت بنشست دیو هر چند چپ و راست شتافت هیچ بر رهزنی اش دست نیافت روزی از خاک درش سر بر زد سر انگشت ادب بر در زد راهب از صومعه زد بانگ که کیست بر در و در زدن او پی چیست گفت من عیسی ام از چرخ برین آمده تا شومت رهبر دین گفت من دین وی آموخته ام دیده از نور وی افروخته ام گر همان دین نخست آورده ست خالی از فایده کاری کرده ست ور پی دین دگر کرده نزول هرگز آن دین ز ویم نیست قبول دیو چون دید که آن زرق و فسون هیچ نگرفت در آن پاک درون بانگ برداشت که من ابلیسم لیک تو ایمنی از تلبیسم از خطا هر چه بپرسی و صواب گویمت بر نهج صدق جواب گفت از مکر تو آگاهم من گفتگوی تو نمی خواهم من دیو چون گشت خجالت زده باز داد راهب زپی او آواز کای شده کجرویت عادت و خوی پرسمت یک دو سخن راست بگوی که درین دایره دیر شکست کی بر این طایفه ات باشد دست گفت آن روز که از ظلمت خشم پرده شان بسته شود بر دل و چشم دانش و بینششان کم گردد پشت دینداریشان خم گردد همچو گویی به کف نوزادان یک به یک از زد و بردش شادان پیش چوگان من افتند زبون حالشان هر نفسی دیگرگون # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۰۲ - مناجات در انتقال از حلم به بشر و طلاقت وجه ای ز حکمت همه را پشت به کوه نیست بی پشتی ازان هیچ گروه کوه حلم تو صدا احسان است جان مادر تن ازان رقصان است زان نوا مست سماعیم همه جسم و جان کرده وداعیم همه در سماعند چو ما ملک و ملک دور آن بیشتر از دور فلک هر سماعی که نه جاویدانیست نه سماع است که سرگردانیست پاکه با هستی خود کوفتن است فرق خود را به لگد کوفتن است جامی از دست خود از دست شده ست وز لگدکوب خودی پست شده ست از لگدکوب خودش باز رهان وز غم نیک و بدش باز رهان گرچه خود را به یقین جلوه ده است بر جبینش ز گمان صد گره است پرده از چشم یقینش بگشای گره دل ز جبینش بگشای # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۰۳ - عقد سی و دوم در طلاقت وجه و مزاح که چین انقباض در جبین نینداختن است و به زبان انبساط سخنان شیرین پرداختن ای تو را صورت چین نقش جبین خوی ناخوب تو صورتگر چین ابرویت راست به هر مو گرهی هر گره بر رگ جان عقده نهی لبت از نکته شیرین خاموش چهره ات از ترشی سرکه فروش چیست چندین ترشی روی تو را چون نه صفرا شکند خوی تو را نامده تیر بلایی سویت چون سپر چیست پر از چین رویت در دلت صد گره از نادانیست شاهد آب گره پیشانیست از ته جوی چو ناهموار است بر رخ آن گره ناچار است از زمین برنزند سر خاشاک بیخ آن تا نبود در ته خاک گر شود ساده دلی مهمانت نخورد جز ترشی از خوانت می گریزد ز تو طبع همه کس نکند آرزوی سرکه مگس از گره چهره پرآژنگ مکن کار بر خسته دلان تنگ مکن نیستی ابر ترش رویی چیست چند خواهی به ترش رویی زیست به که چون برق درخشان باشی تا که باشی خوش و خندان باشی در رخ تنگدلی خندیدن بهتر از تنگ شکر بخشیدن از شکر کام و دهان آساید وز شکر خنده روان افزاید پر گره رو چو شب از انجم چند بی گره شو چو دم صبح و بخند باغ خندان ز گل خندان است خنده آیین خردمندان است خنده هر چند که از جد دور است جد پیوسته نه از مقدور است دل شود رنجه ز جد شام و صباح می کن اصلاح مزاجش به مزاح جد بود پا به سفر فرسودن هزل یک لحظه به راه آسودن گر نه آسودگیت رنج زدای شود از رنج در افتی از پای لیک هزلی نه که از دود دروغ برد از چهره جد تو فروغ تخم کین در گل دل ها کارد خوی خجلت ز جبین ها بارد شو ز فیاض خرد تلقین جوی راست گو لیک خوش و شیرین گوی مغز بادام که گردد خورده به که باشد به شکر پرورده # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۰۴ - حکایت آن پیرزن که از حضرت رسالت صلی الله علیه و علی آله و سلم پرسید که پیر زنان به بهشت خواهند رسید کرد آن زال کهنسال سؤال از نبی کای شه فرخنده خصال روز محشر که بهشت آرایند رستگاران به بهشت آسایند شود آن منزل عالی وطنان راحت آباد چو من پیر زنان گفت حاشا که چنان خوش وطنی گردد آرامگه پیرزنی گل آن باغ جوانان باشند غنچه اش تنگ دهانان باشند پیرزن چون ز نبی قصه شنید ناله از سینه پر غصه کشید از فغان زمزمه غم برداشت وز مژه گریه ماتم برداشت شد نبی مژده دهش چابک و جست که نه گر کهنه عجوزان ز نخست یک به یک دختر دوشیزه شوند کی در آن روضه پاکیزه شوند اول کار جوانی بخشند آنگه آمال و امانی بخشند # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۰۵ - مناجات در انتقال از طلاقت وجه به تودد و تالف ای غمت شادی دولتمندان لب امید به یادت خندان باد یک شمه ز لطفت گفته باغ را غنچه دل بشکفته می گشایی به سر انگشت کرم از جبین ها گره غصه و غم بستن از توست و گشادن از تو خاستن از تو فتادن از تو تا در خلق نبندی بر ما فتح بابی نپسندی بر ما جامی اکنون ز خود و خلق نفور خواهد از تو شرف فر حضور تیز بین ساز بدانسان بصرش که تو باشی همه جا در نظرش هیچ چیزش ز تو مانع نشود جز به دیدار تو قانع نشود همه جا از همه رو در همه کس جلوه نور تو را بیند و بس نفرت او ز همه کم گردد الفتش با همه محکم گردد # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۰۶ - عقد سی و سوم در تودد و تالف که به شفقت و محبت با خلق خدای آمیختن است و از لوازم آمیزش ایشان نگریختن ای ز خود ناشده یک لحظه خلاص هر دم از عام مجو خلوت خاص چو الف از همه کس فرد مشو حکم المؤمن آلف بشنو میل وصلت ز الف کم باشد جز به حرفی که مقدم باشد هر چه در مرتبه از وی پست است در وصلت به رخ وی بسته ست گر نیی همچو الف بند به هیچ از سبق یافتگان پای مپیچ لیک از آنان که به پستیت کشند به ره طبع پرستیت کشند به سر کنگر همت سرکش دامن وصلت از ایشان درکش عزلت از غیر خوش آید نه ز یار دامن صحبت یاران مگذار یار از یار کند کسب کمال یار از یار برد جاه و جلال یار با یار به هم جان و تنند سخت پیوند چو روح و بدنند تن ز جان زندگی آموز بود جان به تن بندگی اندوز بود تن بی جان چه بود مرداری جان بی تن که بود بیکاری سنگ از پرتو خود گیرد تاب گردد از صحبت گل آب گلاب چون صبا بر گل و ریحان گذرد بر سرت غالیه افشان گذرد ور گذر سوی خس و خار کند چشمت از زخم خس افگار کند چون زنی در کمر صحبت دست با حریفان کنی آهنگ نشست با بزرگان به ادب کن پیوند نیک و بدهر چه ببینی بپسند بد ازیشان به نکویی بردار خود ازیشان همه نیک آید کار نطق ایشان ز مقامات وصول وز تو ایمان و تلقی به قبول با رفیقان به مروت می باش تخم ایثار و فتوت می پاش عیبشان چون فتد از پرده بدر دار پوشیده ازان عیب نظر با فرودان شفقت ورزی کن یافتی مرز کیا مرزی کن در خطاشان به نصیحت پیش آی ره بر ایشان به نصیحت بگشای گر تو را صحبت نیکان باید جز به نیکی ره آن نگشاید نیک شو تا که به نیکان برسی کس نیکان شوی از نیک کسی ای بسا بد که ز یک خوی نکو با نکوکار شود همزانو # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۰۷ - حکایت آن زاغ و کبوتر که به مناسبت لنگی همپای یکدیگر شده بودند عارفی طوف کنان رفت به باغ دید در باغ حمامی با زاغ با هم از حکم دو جنسی رسته چون دو همنجس به هم پیوسته عارف آن حال عجب را چون دید به تعجب سر انگشت گزید که دو ناجنس به هم چون گستاخ میوه چین آمده اند از یک شاخ ناگهان دید که از شاخ بلند برگشادند سوی خاک نژند آب جویان به تک و پوی شدند لنگ لنگان به لب جوی شدند دید کانبازیشان در لنگی می دهد خاصیت یکرنگی زاغرا ور نه چه نسبت به حمام که گزینند به یک شاخ مقام بس دو خویش به نسب همخانه که نشینند ز هم بیگانه آشنایی نه به قرب نسب است قرب ارباب ادب از ادب است # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۰۸ - مناجات در تقریب سماع ای دل و دیده صاحبنظران از خیالت به جمال دگران روی در روی تو باشد همه را چشم دل سوی تو باشد همه را همه جا پرتو رویت نگرند پا ز سر کرده به سویت گذرند به هوای تو نشینند به هم به تمنای تو بینند به هم هر نوایی که به جایی شنوند که ازان بوی وفایی شنوند پای تا سر همگی گوش شوند با غمت دست در آغوش شوند آستین بر سر جان افشانند دامن از میل جهان افشانند بنده جامی نه ازان انجمن است لیک در دامنشان دستزن است مگسل دست وی از دامنشان خوشه چینی دهش از خرمنشان از نم زرق و ریا پاکش کن در ره صدق و صفا خاکش کن # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۰۹ - عقد سی و چهارم در سماع که از خود گذشتن است و آستین بر خلق افشاندن نه گرد خود گشتن و از خدای بازماندن ای درین خوابگه بی خبران بی خبر خفته چو کوران و کران سر برآور که درین پرده سرای می رسد بانگ سرود از همه جای بلبل از منبر گل نغمه نواز قمری از سرو سهی زمزمه ساز فاخته چنبر دف کرده ز طوق از نوا گشته جلاجل زن شوق لحن قوال شده صومعه گیر نه مرید از دم او جسته نه پیر مطرب از مصطبه دردکشان داده از منزل مقصود نشان باد نی بر دل مستان صبوح فتح کرده همه ابواب فتوح عود خاموش ز یک مالش گوش کودک آساست برآورده خروش چنگ با عقل ره جنگ زده راه صد دل به یک آهنگ زده تایب کاسته شکسته ز شراب به یکی کاسه شده مست رباب پیر راهب شده ناقوس زنان نوبتی مقرعه بر کوس زنان بانگ برداشته مرغ سحری کرده بر خفته دلان پرده دری مؤذن از راحت شب دل کنده کرده صد مرده به یا حی زنده چرخ در گرد ازین بانگ و نوا کوه در رقص ازین صوت و صدا هرگز از جای نمی خیزی تو الله الله چه گران چیزی تو هیچ دانی چه گران باشد فیل پشتش از پشته ارزیز ثقیل زیر آن بار گران جان داده پشته بر پشت ز پای افتاده گر بسنجد خردش با تو به هم یابدش از پشه بسیاری کم ساعتی ترک گران جانی کن شوق را سلسله جنبانی کن بگسل از پای خود این لنگر گل گام زن شو به سوی کشور دل آستین بر سر عالم افشان دامن از طینت آدم افشان سنگ بر شیشه ناموس انداز چاک در خرقه سالوس انداز هر چه بند است بکش از وی پای هر چه حشو است تهی کن زان جای نغمه جان شنو از چنگ سماع بجه از جسم به آهنگ سماع همه ذرات جهان در رقصند رو نهاده به کمال از نقصند تو هم از نقص قدم نه به کمال دامن افشان ز سر جاه و جلال زین سرودند بهایم هایم تو ازین گونه غنایم نایم خواب بگذار که بی خوابی به دیده را سرمه بیخوابی ده حیف باشد که به آن جثه شتر باشد از لذت این زمزمه پر تو بدین دبدبه انسانی زان صدا چون دبه خالی مانی # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۱۰ - حکایت صوفی و اعرابی که غلام وی به حسن حدی شتران وی را هلاک کرده بود صوفیی راه یقین می پیمود پا به میدان توکل می سود روز در بادیه می برد به شب یک شبی زنده ای از حی عرب آمدش در ره آن بادیه پیش ساختش شمع سیه خانه خویش کرد در ساحت آن خانه نگاه دید شبرنگ غلامی چون ماه در غل و بند ز گردن تا پای قدرتش نی که بجنبد از جای بر زمین روی تواضع مالید پیش مهمان به تضرع نالید که بود خواجه من اهل کرم نزند جز به ره لطف قدم نشود سد روش احسان را نکند رد سخن مهمان را خواه ازو عفو گنهکاری من رحم بر عجز و گرفتاری من خواجه چون روی به مهمان آورد وز پی طعمه او خوان آورد گفت انگشت به خوانت ننهم تا نبخشی گنه این سیهم خواجه گفتا گنهش بخشیدم لیک بشنو که چه از وی دیدم شتران بود مرا جمله نجیب در هنر نادر و در شکل عجیب کوه کوهان همه و دشت نورد پشته پشتان همه و صحرا گرد کرگدن وار بسی نیرومند فیل کردار تنومند و بلند سخت رفتارتر از صرصر باد چون ارم پیکرشان ذات عماد از سفر واسطه روزی من وز جرس نوبت فیروزی من در سه روزه ره این سر منزل کردشان بار گران مستعجل وز حدی صوت طرب زای کشید تا به یک روز بدین جای رسید بارشان چون بگشادند ز هم برگرفتند همه راه عدم نیست اکنون که دل از غصه پرم جز به صحرای عدم یک شترم گفت صوفی به خداوند غلام کای به دلجویی من کرده قیام هستم از وصف خوش آوازی او آرزومند حدی سازی او خواجه گفتش که حدی کن آغاز داد قانون حدی سازی ساز بود صوفی به ادب بنشسته شتری در نظر او بسته صوفی از ذوق گریبان زد چاک وز جهان بی خبر افتاد به خاک وان شتر کرد رسن را پاره روی در بادیه گشت آواره # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۱۱ - مناجات در تقریب نصایح انگیختن ای ز تو ملک و ملک رفته ز دست شتران فلک از ذوق تو مست بیم آنست که این هفت و چهار بگسلانند ز مهر تو مهار در بیابان غمت روی نهند جان شیرین به تک و پوی دهند ای خوش آن رهرو از خود رسته رقص دایم ز تو در پیوسته زیر پایش چو کند پای ز سر نشتر خار بود سبزه تر خارج از دایره صلح و نزاع کرده سر پی سپر راه سماع ساز خاک قدمش جامی را ببر از وی به دمش خامی را جرعه جام فنایش بچشان بر سر خوان وفایش بنشان قید تقلید ز جانش بگشای رشح حکمت ز زبانش بگشای به نصیحت نفسش دار روان باز کن گوش نصیحت شنوان # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۱۲ - عقد سی و پنجم در دولتخواهی سلاطین که عدل ایشان سرمایه آبادانی است و ظلم ایشان پیرایه ویرانی ای بلند از قدمت پایه تخت تاج را گوهر تو مایه بخت کرده از صبح ازل همرهیت سایه وش دولت ظل اللهیت منصب خسرویت داده خدای کاوری قاعده عدل بجای عرش را قایمه این قاعده است شرع را فایده زین مایده است شه که از عدل نه فرخنده پی است خسروی واسطه خسر وی است نامه جاه فنا انجام است آنچه جاوید بماند نام است جم ازین بزم شد و جام نماند وز جم و جام بجز نام نماند بد که بشکست ز مردن گهرش نام بد هست شکست دگرش نیک اگرچه ز فنا گشته گم است نام نیکوش بقای دوم است رشته عمر سراسر پیچ است با درازی چو شد آخر هیچ است زیر این دایره دیر مدار مدت نوع شد افزون ز هزار لیکن امروز هزاران سال است که جدا مانده ازان اقبال است گنج شاهی که خدا داد تو را قیمت ملک بقا داد تو را عدل یک ساعته ات را به قیاس شصت ساله عمل خیر شناس خود ده انصاف که این پایه که راست بهر سود ابد این مایه که راست گر بدین مایه زیانکار شوی وای آن روز که هشیار شوی روی در صحبت دینداران دار که خراب است ز بی دینان کار سفلگانی که سرافراخته اند بهر دنیای تو دین باخته اند جاهلانند همه جاه طلب خویشتن را علما کرده لقب چشمه هایند درین تیره مغاک گشته از جیفه دنیا ناپاک جستن پاکی ازین قوم خطاست ز آب ناپاک طهارت نه رواست بیخ ظلم از دل خود پاک بکن شاخ ظالم به سیاست بشکن بلکه آن بیخ چو برکنده شود شاخ ناچار سرافکنده شود تیشه بر بیخ چو رانی گستاخ تازه بر جای کجا ماند شاخ حیف باشد که در آن روز گران از تو پرسند گناه دگران تیغ بر کس مکش از کینه وری به که باشد دلت از کینه بری خشم و کین چشم خرد را رمد است نارمنده ز رمد بی خرد است چون کشد آتش خشم تو علم آب عفوش بزن از بحر کرم تا نسوزی گهی از دشمن خویش مشو آتش فکن خرمن خویش خشم کز غیرت دین شعله کش است روشنی جستن ازان شعله خوش است گرچه در چشم خسان شعله نماست بر لب خضروشان آب بقاست مکن اندر کشش خلق شتاب که تأنیست درین کار صواب هر که شد سر به زمین افکنده نشود جز به قیامت زنده وان که زنده ست خود از خوی درشت هر گهش خواهی بتوانی کشت گوی با داد طلب نرم نه تیز عاجزان را نبود تاب ستیز نرم باران به زراعت دهد آب چون رسد سیل شود کشت خراب گر ستمدیده ای از کشور تو دادخواهان برسد بر در تو با تو مظلومی خود عرض کند بر تو فریادرسی فرض کند بین که آن ظلم ز ظالم به مثل گر رود با تو چه آری به عمل سختی روز جزا آسان کن از برای دگران هم آن کن با اسیران به محنت شده بند آنچه با خود نپسندی مپسند گوش بر قصه محتاجان دار کار حاجت طلبان زود گزار تا بود حاجت حاجتمندان نیست خوش طاعت دیگر چندان همچو طاووس خودآرای مباش در خودآرایی خودرای مباش افسر فرق تو بس عز سجود زیور دست تو زر بخشی و جود بر میانت کمر طاعت بس بند کم شو به کمربندی کس کله از عدل و قبا پوش ز داد بر تو این نکته فراموش مباد زانکه آبادی ملک از عدل است وز غم آزادی ملک از عدل است تا رعیت ز ملک شد نشد ملک از سعی وی آباد نشد # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۱۳ - حکایت معموری مملکت نوشیروان که جغد از بی خرابگی خراب بود و ویرانه چون گنج نایاب عدل نوشیروان چو یافت کمال ملکش از ماشطه عدل جمال خواست تفتیش غم و شادی ملک به خبرگیری از آبادی ملک خویش را شهره به بیماری ساخت وانگه آواز به هر شهر انداخت کاورندش سوی داروخانه کهنه خشتی ز یکی ویرانه کان حکیمان که ز کار آگاهند بهر درمان وی این می خواهند کرد خلقی ز خرد یافته بهر خشت جو ده به ده و شهر به شهر هیچ جا یافت نشد ویرانی کهنه کاخی و خراب ایوانی تا به جان داری آن پاک سرشت به کف آرند یکی قالب خشت بازگشتند همه دست تهی شاه را در صدد عرضه دهی که ز معماری عدلت به جهان نیست ویرانه نه پیدا نه نهان خشت بر خشت زمین معمور است از وی آثار خرابی دور است جغد در کشور تو هست به رنج که خرابی شده نایاب چو گنج شه چو دستور عمارت بشنید رخت نعمت به در شکر کشید گفت المنت لله که خدای شد سوی عدل مرا راهنمای ساخت آباد به من عالم را وز غم آزاد بنی آدم را قالب من نه خلل آیین بود قصد من از طلب خشت این بود ورنه هرگز نکند هیچ استاد خانه تن به گل و خشت آباد # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۱۴ - مناجات در انتقال از دولتخواهی ارباب سلطنت به نیکخواهی ارکان دولت ای ز عدل تو سماوات به پای نور عدلت ز زمین ظلم زدای عدل شاهان که به هر خیر و شریست از جهانداری عدلت اثریست نام تو عدل بود کار تو عدل آشکارا شده آثار تو عدل ظلم هایی که به عالم پیداست همه عدل است ولی ظلم نماست همه از توست بلی کی شاید کز تو کاری که نه عدل است آید نسبت ظلم به تو نیست ادب ظلمت ماش دهد ظلم لقب جام عدلی به سر جامی ریز کش ز مستی نکند ظلم انگیز معتدل ساز ازان جام او را به ز آغاز کن انجام او را از همه ظلم رهایی بخشش دولت عدل نمایی بخشش تا به هر سفله که ظلم اندوزد رستن از ظلمت ظلم آموزد # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۱۵ - عقد سی و ششم در نیکخواهی ارکان دولت که در میان پادشاه و رعایا رابطه اند و در وصول آثار عدل و ظلم واسطه ای می قرب شهت برده ز دست زین قرابه نشده کس چو تو مست زود باشد که دهد خونابه ساقی دورت ازین قرابه حق این قرب به شکر آر بجای قرب حق بر سر این قرب فزای چیست شکر این کرم و لطف شگرف در رضاجویی حق کردن صرف شاه اگر خنجر خونریز شود بهر آزار کسان تیز شود سخت رویی چو سپر پیش آری زخم بر بی گنهش نگذاری وگر او برق فروزان گردد وز غضب آتش سوزان گردد ناید از تو که ازو تاب زنی بلکه بر آتش او آب زنی اهل حاجت چو در جود زنند دم ز اندیشه مقصود زنند اگر او راه خساست سپرد بخل را عقل و کیاست شمرد تو سوی جود کنی رهبریش رو به احسان و عطا آوریش وگر او پشت به انصاف کند در عطا و کرم اسراف کند تو در اصلاح تک و پوی کنی به طریق وسطش روی کنی وگر او راه طبیعت گیرد ترک قانون شریعت گیرد باز داری ز طبیعت رویش هادی راه شریعت شویش وگر او زاجر ظالم نشود باعث رد مظالم نشود تو بر آن زجر کنی انگیزش سازی از بهر مظالم تیزش این بود رسم و ره آگاهی شاه را صورت دولتخواهی نه که در نیک و بدش یار شوی در شر و شور مددگار شوی هر چه خواهد دل او آن خواهی عالمی را ز ستم جان کاهی ظلم را قاعده شوم نهی بار بر گردن مظلوم نهی دین فروشی و دیانت دانی کفر ورزی و کفایت دانی کافیی آری و این پنهان نیست کز کفایت ده تو گشته دویست تخم شیرین نکنی در شوره رونق دین شکنی از توره خوان صد مظلمه آری سویش تا شکم پر کنی از پهلویش همچو روبه که ز کوته نظری از چراگاه به صد حیله گری گاو را در نظر شیر برد تا ز پس مانده او سیر خورد دین خود جمله به دنیا دادی طرفه کز دنیا هم ناشادی می سزد گر نهدت طبع کرام خسر الدنیا و الآخره نام پیش ازین نیز سلاطین بودند که همه صاحب تمکین بودند بودشان کارگزاران در پیش همه پاکیزه دل و نیک اندیش دنیی خود تبع دین کرده رسم دین پروری آیین کرده برگرفته ز میان بهره خویش کرده مرآت صفا چهره خویش گشته از عاقبت کار آگاه غم خور خلق و نصیحتگر شاه چون یکی نکته به شاهی گفته شاه ازان نکته چو گل بشکفتی دل ز آلایش غفلت شستی زان قبل نکته دیگر جستی # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۱۶ - حکایت نصیحت قبول کردن عمر عبدالعزیز از غلام خود که خازن بیت المال بود عمر ثانی آن همچو نخست کرده در دین سبق عدل درست داشت در ستر حرم فرزندان چون پدر جمله سعادتمندان عید شد پیش پدر جمع شدند همه پروانه آن شمع شدند اشک از دیده فشاندند چو شمع کای پریشانی عالم به تو جمع با تن عور چو شمعیم همه بهر جامه شده جمعیم همه نیست از اطلس اکسون سخنی همچو فانوس کم از پیرهنی تا به کی سرزنش دایه کشیم سردی طعنه همسایه کشیم چون عمر گریه فرزندان دید بار غم بر دلشان نپسندید بنده ای داشت عجب فرخ فال کار او خازنی بیت المال گفتش آور بدر از مخزن خویش خرج یک ماهه من بی کم و بیش کار این چند جگرگوشه بساز خرجی من به دگر ماه انداز بنده گفتا که تویی ای خواجه بر سر دفتر دین دیباچه می ندانم که تو را ضامن کیست که یکی هفته دگر خواهی زیست چون خوری مال مسلمانان را گر بمیری که دهد تاوان را عمر آن نکته نیکو چو شنفت آفرین کرد و به فرزندان گفت روی در زاویه درد کنید وین هوس بر دل خود سرد کنید زانکه بی خون جگر پالودن نیست امکان به بهشت آسودن # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۱۷ - مناجات در انتقال از ارکان دولت به رعایا ای به راه طلبت سعی کسی خالی از ترک هوس ها هوسی آه ازین هیچ کسی ها که ز ماست بهر این بوالهوسی ها که ز ماست جان درین هیچ کسی چند کنیم در هر بوالهوسی چند زنیم نیست در هیچ هوس بوی بهی دل ما را ز هوس ساز تهی بلکه آن را به هوا ساز بدل به هوایی که بود عشق ازل نه هوایی که بود میل به مال یا به نیل شرف جاه و جلال عمر جامی که متاعیست شگرف در هواها و هوس ها شده صرف گر ازان عاریه چیزی مانده ست یا ازان گنج پشیزی مانده ست قوتش ده که هوای تو کند صرف آن بهر رضای تو کند از رضایت چو بباید نظری برساند به کسان زان اثری # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۱۸ - عقد سی و هفتم در دلالت رعایا چه غایب و چه حاضر به حق شناسی و شکرگزاری سلاطین چه عادل و چه جابر ای درین تنگ فضا گشته اسیر زیر تیغ و قلم شاه و وزیر گه ز تیغ ستمی همچو قلم فرق سر شق شده رنج و الم گه به زخم قلمی همچون تیغ غرق خون مانده افسوس و دریغ جگری گیر به دندان دو سه روز بنشین خرم و خندان دو سه روز پرده تنگدلی ساز مکن داستان گله آغاز مکن همچو زخم از اثر تیغ بخند لوح سان نقش قلم را بپسند نفع شه بیش بود از ضررش خیر او نیز هم افزون ز شرش شکر نفعش چو نگفتی هرگز چون گل از وی نشکفتی هرگز این همه از ضرر او گله چیست خیر بین شو ز شر او گله چیست گنج بی رنج ندیده ست کسی گل بی خار نچیده ست کسی گر نه شه داور عالم بودی کار عالم همه در هم بودی گر شبان پاس ندارد رمه را گرگ از پای درآرد همه را باغبان گر نزند بانگ به باغ قرص انجیر شود نان کلاغ تیغ او گر به میان سد نشود کید یأجوج فتن رد نشد رمح او شاخ سعادت ثمر است که ازو کام امل میوه خور است خود او بیضه سیمرغ ظفر طایر دولت از آنجا زده پر بر تن او زره پر خم و تاب چشمه ساری خوی مردیش زهاب تیر او مرغ پران سوی به سو نامه مرگ بر جان عدو بر کمانش که ز هر گوشه زه است زو به صید ظفرت توشه ده است افسرش کنگره دولت توست کمرش بسته پی خدمت توست قهر او گر نشود شحنه شهر شهد در کام کسان گردد زهر خلق او گر نشود لطف طلسم بگسلد رابطه روح ز جسم در حضر روشنی جاهت ازوست در سفر ایمنی راهت ازوست سوی تو ظلمی ازو گر ره کرد دست ظلم دگران کوته کرد تخم روزیت که دهقان کارد مکنت از بازوی سلطان دارد تاجران رخت که از راه آرند سوی شهر از مدد شاه آرند پاسبان شبت از دزد ویست جارس روز تو بی مزد ویست خویش و بیگانه ازو قافله شو راه و بیراهه ازو قافله رو سنت و شرع ازو پشت قوی شرع دان زو بلدی و بدوی مسجد و منبر ازو معمور است دین و دولت ز خرابی دور است این همه کارگر و کارگری نیست جز بهر تو چون در نگری قدر هر یک که شمردم بشناس پیشه کن قاعده شکر و سپاس از برای تو یکی کارگزار کز پی مزد کند این همه کار گر دو صد گنج گهر افشانی مزد یک روزه ادا نتوانی نیست یک نقد که گیرد ز تو شاه مزد یک کاربر کار آگاه این همه ناله و فریاد که چه این همه طعنه بیداد که چه گرچه پیش تو بود ظلم نمای شاید آن عدل بود پیش خدای ای بسا عدل که دارای جهان کرده در صورت ظلم است نهان # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۱۹ - حکایت مناجات موسی علیه السلام که دیده یقین وی بگشایند و عدل در صورت ظلم را به وی نمایند گفت روزی به مناجات کلیم کای جهاندار خداوند حکیم بر دلم روزن حکمت بگشای عدل در صورت ظلمم بنمای گفت تا نور یقینت نبود طاقت دین اینت نبود گفت یارب بده آن نور مرا وافکن از ضعف یقین دور مرا گفت نزدیک فلان چشمه نشین می نگر قدرت ما را ز کمین موسی آنجا شد و پنهان بنشست منتظر پای به دامان بنشست دید کز راه سواری برسید چون خضر رخت به سرچشمه کشید جامه کند از تن و زد غوطه در آب تن فرو شست و بر آمد به شتاب جامه پوشید و ز زین خانه گرفت ره سوی منظر و کاشانه گرفت بر زمین ماند ازو کیسه زر از دل سفله ز دنیا پرتر پس ازو کودکی آمد از راه جانب کیسه اش افتاد نگاه از چپ و راست کسی را چو ندید کیسه بربود و سوی خانه دوید بعد ازان دید که نابینایی راه چشمه به عصا پیمایی آمد و ساخت وضویی به نیاز بست بر یک طرف احرام نماز ناگه آن کیسه فرامش کرده خیرباد خرد و هش کرده آمد و کیسه به جا باز نیافت بهر پرسش به سوی کور شتافت کور با وی سخنی گفت درشت زد بر او قهرکنان تیغی و کشت موسی آن صورت هایل چو بدید گفت کای تختگهت عرش مجید آن یکی کیسه پر زر برده وین دگر ضربت خنجر خورده کیسه آن برده بر این زخم چراست پیش شرع و خرد این حکم خطاست آمدش وحی که ای نکته شناس کار ما راست نیاید به قیاس داشت آن کودک نورس پدری مزد را بهر کسان کارگری در عمارتگری مرد سوار کرد یکچند به مزدوری کار مزد نگرفته بیفتاد و بمرد مزد وی بود در آن کیسه که برد کور مقتول ازین کوری پیش ریخت خون پدر قاتل خویش کشتش امروز پسر بهر قصاص وز پدر روز جزا داد خلاص # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۲۰ - مناجات در انتقال از نصیحت رعایا به وصیت فرزند ای ز تو اهل نظر تیز بصر کارت از قاعده عدل بدر غایت کار تو نتوان دانست کنه اسرار تو نتوان دانست بس که پختیم درین نکته هوس اینقدر شد ز تو دانسته و بس کانچه آید ز درت در همه باب عین حکمت بود و محض صواب وجه آن لیک معین نشود جز به تعیین تو روشن نشود پایه تیره دلان پست ز توست هر کجا روشنیی هست ز توست روشنی بخش دل جامی را گل نشان آب و گل جامی را زان دلش شمع منور گردان زین دمش غالیه پرور گردان تا ازان نور هدایت ریزد یا ازین عطر عنایت بیزد بر حریفان پسندیده خویش خاصه بر مردمک دیده خویش # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۲۱ - عقد سی و هشتم در وصیت فرزند ارجمند ضیاء الدین یوسف حفظه الله عما یوجب التحسر و التأسف ای نهال چمن جان و دلم غنچه باغچه آب و گلم قرة العینی و چشمم به تو تیز چرخ را کند کن چشم ستیز قوة الظهری و پشتم به تو راست بختم از پشتی تو بی کم و کاست یوسفی آمده از مصر وفا لقبت بر سر دین تاج ضیا سال تو پنج و درین دیر سپنج از دو پنجاه فزون باد این پنج زین دو پنجاه تو را هر پنجی در هنر پنجه گشا بر گنجی در هنر کوش که زر چیزی نیست گنج زر پیش هنر چیزی نیست هنری نی که دهد گنج زرت هنری از دل و جان رنجبرت وان هنر نیست نصیب همه کس بهره زنده دلان آمد و بس چون کنی در هنر آموزی روی دلی از خوان ادب روزی جوی فال فرخندگی از مصحف گیر مصحفی نورفشان بر کف گیر جوی ادیبی به قرایت کامل لفظش از حسن ادا راحت دل وحی را کان به تو واصل شده است زو چنان گیر که نازل شده است زان زلالت چو زبان تر گردد یادگیر آنچه میسر گردد بعد ازان پشت به عادات و رسوم روی جهد آر به تحصیل علوم حفظ کن مختصری در هر فن گیر خوشبو گلی از هر گلشن هر سبق را که نهی پیش نظر تا ندانی ز سر آن مگذر علم دارد طرق گوناگون مرو از حد ضرورت بیرون عمر کم فضل و ادب بسیار است کسب آن کن که تو را ناچار است در ره عشق به میزان قبول هست ادب بی ادبی فضل فضول پا منه جز به در استادی از کدورات جهان آزادی مخبر و محضر او هر دو نکو بهتر از مخبر او محضر او سخنش مایه ادراک شود خلقت از صحبت او پاک شود نه سفیهی لقبش گشته فقیه مخبر و محضر او هر دو کریه نفس ازو میل به جاه آموزد طبع ازو خوی تباه اندوزد ور کنی روی سرت خطه خط بایدت در ره آن سیر وسط خط که از شایبه حسن تهیست بهره کاغذ ازو رو سیهیست خط چنان به ز قلم راننده که بیاساید ازو خواننده در کف نغز خط خوب رقم رزق را طرفه کلیدیست قلم لیک چندان چو قلم رنج مبر کت بجز خط نبود هیچ هنر می نگویم سخن شعر و فنش که خمش باد زبان از سخنش گر شود بحر مکن لب تر ازو ور شود کان مطلب گوهر ازو کیسه خالی کن هر پر هنر است میل کوری کش هر دیده ور است رقم دل مکن این هندسه را ره به خاطر مده این وسوسه را دل که باشد حرم خاص خدای حیف باشد که شود وسوسه جای در جوانی کم بی دردی گیر راه مردی و جوانمردی گیر ره که باید به جوانی سپری گر به پیری فکنی رنج بری نیست کار تو بجز بازپسی چون به سر منزل پیری برسی به ره خدمت درویشان پوی کحل بینش ز در ایشان جوی چون تو را بخت رساند به کسی که تو را از تو رهاند نفسی دست در دامنش آویز و بکش دامن از صحبت هر ناخوش و خوش ور نه در کسوت یکتایی باش ساکن کلبه تنهایی باش رخت آن کلبه کن از ترس خدای بنشین امن ز ترس دو سرای بند بر خلق در گفت و شنود قایل و سامع خود هم خود شو # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۲۲ - حکایت امیرالمؤمنین حسن رضی الله عنه با آن جوان منزوی حسن آن سبط نبی سر ولی طلعتش مطلع انوار جلی رفت در خانه آن تازه جوان در ره اهل دل از گرم روان دید بر خلق خدا در بسته وز همه خلق جدا بنشسته گفت کام تو ز یکتایی چیست مونس جانت به تنهایی کیست گفت آن کس که مقیم دلم اوست تخم دل کشته در آب و گلم اوست من و اوییم درین تنهایی نیست کس را به میان گنجایی باز گفتا که درین کاشانه مر تو را چیست متاع خانه گفت چیزی که درین خانه مراست ترسکاری دل از قهر خداست گرد این خانه چو در می نگرم غیر ازین نیست متاع دگرم باز گفتا که دهد دور و دراز مجلس خوش حسن بصری ساز وعظ او پرده غفلت بدرد کاهلی را ز جبلت ببرد چون سوی مجلس او می نروی تا ازو نکته حکمت شنوی گفت ناید بجز از بی خبران حق پرستی به حدیث دگران ای بد آن بنده که در راه خدای پند ناصح دهدش قوت پای من به بیداری خود در کارم گو مکن مرغ سحر بیدارم # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۲۳ - مناجات در انتقال از وصیت فرزند به نصیحت نفس خود ای مراد دل تنها شدگان مونس وحدت یکتا شدگان مایه صحبت تو تنهایی سایه وحدت تو یکتایی فرخ آن کس که به تنهایی ساخت رخش در عالم یکتایی تاخت دیده را کحل شهود تو کشید چون تو را دید دگر هیچ ندید جز تو مقصود نداند کس را بلکه موجود نخواند کس را گر بخواهد ز درت خواهد و بس ور بکاهد ز غمت کاهد و بس از وصال تو بود بالش او وز فراق تو سزد نالش او حال جامیت نکو معلوم است زانچه شد گفته عجب محروم است بگشا چشم عنایت سویش وز همه خلق بگردان رویش تا به محرومی خود پردازد به نصیحتگری خود سازد # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۲۴ - عقد سی و نهم در نصیحت نفس خود که از همه گرفتارتر است و به نصیحت سزاوارتر جامی این پرده سرایی تا چند چون جرس هرزه درایی تا چند چند بیهوده کنی خوش نفسی هیچ نگرفت دلت زین جرسی ساز بشکست چه افغان است این تار بگسست چه دستان است این نامه عمر به توقیع رسید نظم احوال به تقطیع کشید تنگ شد قافیه عمر شریف دمبدم می شودش مرگ ردیف سر به جیبی همه شب قافیه جوی تنت از معنی باریک چو موی گه شوی سوی مقاصد قاصد باشی آن را به قصاید صاید مدح ارباب مناصب گویی فتح ابواب مطالب جویی گه پی ساده دلی سازی جا بر سر لوح بیان حرف هجا گه کنی میل غزل پردازی عشق با طرفه غزالان بازی گه پی مثنوی آری زیور بر یکی وزن هزاران گوهر گه ز ترجیع شوی بندگشای عقل و دین را فکنی بند به پای گاهی از بهر دلر غمخواره سازی از نظم رباعی چاره گاه با هم دهی از طبع بلند قطعه قطعه ز جواهر پیوند گه به یک بیت ز غم فرد شوی مرهم سینه پر درد شوی گه کنی گم به معما نامی خواهی از گمشده نامی کامی گاهی از مرثیه ماتم داری وز مژه خون دمادم باری که فلان میر و فلان شاه بمرد ملک و میراث به بدخواه سپرد به که داری چو نهایت نگران ماتم خویش به مرگ دگران بین که چون سهم اجل را قوسی کرد گردون ز پی فردوسی با دل شق شده چون خامه خویش ماند سر زیر ز شهنامه خویش ناظم گنجه نظامی که به رنج عدد گنج رسانید به پنج روز آخر که ازین مجلس رفت گنج ها داده ز کف مفلس رفت گرچه می رفت به سحر افشانی بر فلک دبدبه خاقانی گشت پامال حوادث دبه اش بی صدا شد چو دبه دبدبه اش انوری کو و دل انور او حکمت شعر خردپرور او کو ظهیر آن که چو خضر آب حیات کلک او داشت روان در ظلمات هر کمالی که سپاهانی داشت که به کف تیغ سخنرانی داشت شد ازین دایره دیر مسیر آخرالامر همه نقص پذیر گرد حرفی که رقم زد سعدی بر رخ شاهد معنی جعدی صرصر قهر چو شد حادثه زای آمد آن جعد معنبر در پای حافظ از نظم بلند آوازه کرد آیین سخن را تازه لیک روز و شبش از بیشه کمند زان بلندی سوی پستی افکند پخت از دور مه و گردش سال میوه باغ خجندی به کمال لیک باد اجل آن میوه پاک ریخت در خطه تبریز به خاک آن دو طوطی که به نوخیزیشان بود در هند شکرریزیشان عاقبت سخره افلاک شدند خامشان قفس خاک شدند گام بگشا که شگرفان رفتند یک به یک نادره حرفان رفتند زود برگرد چو برخواهی گشت زین تبه حرف که فرصت بگذشت کیست کز باغ سخنرانی رفت که نه با داغ پشیمانی رفت # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۲۵ - حکایت حکیم سنایی رحمه الله که در وقت وفات این بیت می خواند بازگشتم از سخن زیرا که نیست در سخن معنی و در معنی سخن چون سنایی شه اقلیم سخن راقم تخته تعلیم سخن خواست گردون که فرو شوید پاک رقم هستیش از تخته خاک بر سر بستر کین افکندش همچو سایه به زمین افکندش لب هنوزش ز سخن نابسته داشت با خود سخنی آهسته همدمی بر دهنش گوش نهاد به حدیثش نظر هوش گشاد آنچه از عالم دل تلقین داشت بیتکی بود که مضمون این داشت که بر اطوار سخن بگذشتم لیک حالی ز همه برگشتم بر دلم نیست ز هر بیش و کمی به جز از حرف ندامت رقمی زانکه دور است درین دیر کهن سخن از معنی و معنی ز سخن سخن آنجا که شود دام نمای صید معنی نشود کام گشای معنی آنجا که کشد دامن ناز گفت و گو را نرسد دست نیاز سخن آنجا که شود تنگ مجال مرغ معنی نگشاید پر و بال معنی آنجا که نهد پای بلند از عبارت نتوان ساخت کمند پایه قدر سخن چون این است وای طبعی که سخن آیین است لب فرو بند که خاموشی به دل تهی کن که فراموشی به # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۲۶ - مناجات در انتقال از خود به مطالعه کنندگان ای رهایی ده هر بیهوشی مهر بر لب نه هر خاموشی به هوای تو سخن کوشی ما به تمنای تو خاموشی ما گر تو در حرف تهی لطف شگرف لجه ژرف شود چشمه حرف ور بر آفاق زنی حمله بیم قاف تا قاف شود حلقه میم بعد توست اصل همه تنگی ها قرب تو مایه یکرنگی ها دل جامی که بود تنگ از تو عندلیبیست غم آهنگ از تو بال پروازش ازین تنگی ده نکهتش از گل یکرنگی ده دوز از تار فنا دلق او را برهان از خود و از خلق او را عیبش از بی هنران ساز نهان وز گمان هنرش باز رهان تا ز عیب و هنر خود آزاد زید اندر کنف فضل تو شاد # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۲۷ - عقد چهلم در التماس از مطالعه کنندگان که به نظر شفقت و نیکویی نگرند و از طریقه بدخویی و بدگویی در گذرند ای ز گلزار سخن یافته بوی وز تماشای چمن تافته روی بلبل دلشده مشتاق چمن نکته خوان گشته ز اوراق سمن بخرد اوراق سمن طی کرده رو در اوراق سخن آورده هر ورق کز سخن آنجاست رقم نسخه صحت رنج است و الم دیده بر دفتر جمعیت نه الم تفرقه را صحت ده باش با دفتر اشعار جلیس انه خیر جلیس و انیس دفتر شعر بود روضه روح فاتح غنچه گلهای فتوح هر ورق را که ز وی گردانی گل دیگر شکفد گر دانی خواهی آن رونق باغ تو شود نکهتش عطر دماغ تو شود خاطر از شوب غرض خالی کن همت از صدق طلب عالی کن از درون زنگ تعصب بزدای بر خرد راه تأمل بگشای مگذر قطره زنان همچو قلم همچو پرگار بجا دار قدم زن به گرد آوردی معنی رای گرد هر نقطه و هر نکته برآی حق معنی به طلب از هر حرف نیک در رو به تنگ معنی ژرف غوطه ناخورده به دریا غواص نکند کف صدف گوهر خاص اگر افتد ز معانیش پسند یکی از ده به همان شو خرسند بحر هر چند که کان گهر است صدف او ز گهر بیشتر است اصل معنیست منه تاوانی در عبارت چو فتد نقصانی پسته هر چند که سر بسته نکوست به که مغز در بر وی پوست عیب اگر هست کرم ورز و بپوش ور نه بیهوده چو حاسد مخروش عیب پوشیست ز احباب مهم حبک الشی ء یعمی و یصم عیبجویی هنر خود کردی عیب نادیده یکی صد کردی گاه بر راست کشی خط گزاف گاه بر وزن زنی طعن زحاف گاه بر قافیه کان معلول است گاه بر لفظ که نامقبول است گاه نابرده سوی معنی پی خرده گیری ز تعصب بر وی چون تو از نظم معانی دوری زین قبل هر چه کنی معذوری هرگز از دل نچکاندی خونی بهر موزونی ناموزونی مرغ تو قافیه آهنگ نشد خاطرت قافیه سان تنگ نشد پس زانو ننشستی یک شب دیده از خواب نبستی یک شب تا کشی گوهری از مخزن غیب سر فکرت نکشیدی در جیب تا دهد معنی باریکت روی نشدی ز آتش دل حلقه چو موی رنج این کار ندانی هرگز فهم آن هم نتوانی هرگز به که از کجرویت خم نزنیم ور دو صد طعنه زنی دم نزنیم # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۲۸ - حکایت شهری با روستایی که وی را به باغ خود برد میوه ها تازه و تر شاخ به شاخ روزی باغ روان کرده فراخ سیب و امرود به هم مشت زده فندق از خرمی انگشت زده نار پستان صنمی شاخ انار سرکش از بوسه و آبی ز کنار تاک ها کرده در او پر پایه همچو عالی گهران پر مایه نخشبی های وی از گوهر پاک کرده یاقوت تر آویزه تاک هر که از فخری او گفته صفات دهنش کرده پر از حب نبات شهری القصه چو آن باغ بدید گاو نفسش به چراگاه رسید می نکرد از پس و از پیش نگاه همچو گرگی که فتد در رمه گاه همچو بادی که ز دشت آید سخت میوه با شاخ شکستی ز درخت کندی آنسان ز درختی سیبی که رساندی به درخت آسیبی ور بر آن سیب نه دستش بودی کردی از سنگ کلوخ امرودی به سوی نار چو دست آوردی حقه لعل شکست آوردی ور یکی خوشه ز تاک افکندی تاک را پایه به خاک افکندی بیخودیهاش چو دهقان می دید بر خود از غصه آن می پیچید شهریش گفت ز من این تک و پوی گر نه بر وفق مراد است بگوی گفت من با تو چه گویم آخر وز تو انصاف چه جویم آخر نه یکی دانه به گل کاشته ای نه نهالی ز گل افراشته ای نه زمینی ز تو آراسته گشت نه درختی ز تو پیراسته گشت نشد از بیل کفت آبله دار نشدی غرقه به خون آبله وار آبیاریت شبی خواب نبرد راحت خواب تو را آب نبرد در دلت نیست جز این اندیشه کین به خود رسته چو کوه و بیشه کی ز رنجم شود آگه دل تو نیست جز بی خبری حاصل تو رنج همدرد که داند همدرد شرح آن هست به بیدردان سرد شهریی شد ز ره دشت به ده تا گشاید ز دلش گشت گره دید از ابنای دهش دهقانی بردش از راه سوی بستانی باغی آراسته چون باغ بهشت بل کز آراستگی داغ بهشت # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۲۹ - مناجات در انتقال به خاتمه ای به لطف انجمن جان آرای تیغ مهرت چمن دل پیرای دست جودت ز ازل نخل نشان تا ابد بر سر ما نخل فشان گرچه از خار ستم بینا نیم زیر نخل تو رطب چینانیم در رطب ریزیت از نحل کرم گر کشد خار ستم تیغ چه غم کلک جامیت ز نخلت شاخی ریخته تازه رطب گستاخی نسزد زین رطب شهد آمیز کار محرور حسد جز پرهیز آن زمان کش رود این کلک ز دست یابد این شاخ رطب ریز شکست چشم دارد که به جای رطبش شهد ریزی ز شهادت به لبش وان نفس کش ببرد عرق حیات تیغ ان اجل الله لآت کنی از همت رحمت املش ختم بر خیر کتاب اجلش # جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۳۰ - ختم کتاب و خاتمه خطاب دامت آثارک ای طرفه قلم دام دل ها زدی از مشک رقم واسطی نسبت و شامی اثری تحفه شام سوی روم بری نقد عمر است نثار قدمت نور چشم است سواد رقمت مرغ جان راست صریر تو صفیر وز صفیر تو در آفاق نفیر از کجا پرسمت ای قاصد دل که عجب مسرعی و مستعجل مرکب گرم عنان می رانی خوی چکان قطره زنان می رانی نامه نامفزا می آری خیر مقدم ز کجا می آری این چه نقش است که ناگاه زدی پنجه شب به رخ ماه زدی بافتی بر قد این حور سرشت حله از طره حوران بهشت این چه حور است درین حله ناز کرده از دولت جاوید طراز روی زیباش مه اوج شرف زلف مشکینش من اللیل زلف جبهه اش فاتحه مصحف نور بر میانش کمر خیرالامور هر دو مصراع ز وی ابرویی قبله حاجت حاجت جویی چشمش از کحل بصیرت روشن نظر لطف به عشاق افکن طره اش پرده کش شاهد دین خال او مردمک چشم یقین لب او مژده ده باد مسیح در فسون خوانی هر مرده فصیح راستی شکل قد رعنایش صدق عکس رخ صبح آسایش گوشش از حلقه اخلاص گران دیده عشق به رویش نگران خرد گام زن از دنبالش بیخود از زمزمه خلخالش جامی آمد چو به خلخال سخن از دعا گوهر خلخاش کن یا رب این غیرت حورالعین را شاهد روضه علیین را از دل و دیده هر دیده وری بخش توفیق قبول نظری خاصه آن در روش فضل دلیر زان دلیریش شده نام دو شیر آن یکی در ره دین شیر خدای وان دگر پنجه به هر صید گشای چشمش از خوش قلمان روشن کن خالش از پاک دمان گلشن کن از خط خوب کنش پاینده وز دم پاک طرب زاینده لیک در جلوه گه عزت و جاه دارش از دست دویی پاک نگاه اول آن خامه زن سهو نویس به سر دوک قلم بیهده ریس بر خط و شعر وقوف از وی دور چشم داران حروف از وی کور فصل و وصل کلماتش نه به جای فصل پیش نظرش وصل نمای گه دو بیگانه به هم پیوسته گه دو همخانه ز هم بگسسته نقطه هایش نه به قانون حساب خارج از دایره صدق و صواب خال رخساره زده بر کف پای شده از زیور رخ پای آرای ور به اعراب شده راهسپر رسم خط گشته ازو زیر و زبر گه نوشته ست کم و گاه فزون گشته موزون ز خطش ناموزون یا برده یکی از پنج انگشت یا فزوده ششم انگشت به مشت از قلم باد جدا انگشتش بلکه انگشت قلم در مشتش دوم آن کس که کشد گزلک تیز بهر اصلاح نه از سهو و ستیز بتراشد ز ورق حرف صواب زند از کلک خطا نقش بر آب گل کند خار به جا بنشاند خار را خوبتر از گل داند بادش آن گزلک خنجر کردار قاطع دست تصرف زین کار حسن مقطع چو بود رسم کهن قطع کردیم بر این نکته سخن ختم الله لنا بالحسنی و هو مولانا نعم المولی # جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۱ - آغاز الهی غنچه امید بگشای گلی از روضه جاوید بنمای بخندان از لب آن غنچه باغم وز این گل عطر پرور کن دماغم درین محنت سرای بی مواسا به نعمت های خویشم کن شناسا ضمیرم را سپاس اندیشه گردان زبانم را ستایش پیشه گردان ز تقویم خرد بهروزیم بخش بر اقلیم سخن فیروزیم بخش دلی دادی ز گوهر گنج بر گنج ز گنج دل زبان را کن گهر سنج گشادی نافه طبع مرا ناف معطر کن ز مشکم قاف تا قاف ز شعرم خامه را شکر زبان کن ز عطرم نامه را عنبر فشان کن سخن را خود سرانجامی نمانده ست وز آن نامه بجز نامی نمانده ست درین خمخانه شیرین فسانه نمی یابم صدایی زان ترانه حریفان باده ها خوردند و رفتند تهی خم ها رها کردند و رفتند نبینم پخته ای زین بزم و خامی که باشد بر کفش زان باده جامی بیا جامی رها کن شرمساری ز صاف و درد پیش آر آنچه داری # جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۲ - افتتاح نامه به نام یگانه ای که چشمه روشن مهر از دریای نوالش یک نم است و دفتر ملون سپهر از آیات کمالش یک رقم به نام آن که نامش حرز جانهاست ثنایش جوهر تیغ زبانهاست زبان در کام کام از نام او یافت نم از سرچشمه انعام او یافت خرد را زو نموده دمبدم روی هزاران نکته باریک چون موی پی آن مو زبان را شانه کرده ز دندان شانه را دندانه کرده تعالی الله زهی قیوم دانا توانایی ده هر ناتوانا فلک را انجمن افروز از انجم زمین را زیب انجم ده به مردم مرتب ساز سقف چرخ دایر فراز چار دیوار عناصر به ناف غنچه گل را نافه پیوند ز گل بر شاهد گلبن حلی بند قصب باف عروسان بهاری قیام آموز سرو جویباری بلندی بخش هر همت بلندی به پستی افکن هر خود پسندی گناه آموز رندان قدح خوار به طاعت گیر پیران ریاکار انیس خلوت شب زنده داران رفیق روز در محنت گزاران ز بحر لطف او ابر بهاری کند خار و سمن را آبیاری ز کان جود او باد خزانی کند فرش چمن را زرفشانی ز شکرش پر شکر کام شگرفان ز قهرش زهر عیش تلخ حرفان وجودش آن فروزان آفتاب است که ذره ذره از وی نوریاب است گر از خورشید و مه دارد نهان روی فتد در عرصه نابودشان گوی به ما زان منت هستی نه آمد که هست و هستی و هستی ده آمد ز بام آسمان تا مرکز خاک اگر صد پی به پای وهم و ادراک فرود آییم یا بالا شتابیم ز حکمش ذره ای بیرون نیابیم مبرا ذاتش از چونی و چندی مبراتر ز پستی و بلندی ز بیچونیش چون و چندها هست بلندان با علو قدر او پست خرد در ذات او آشفته رایی طلب در راه او بی دست و پایی اگر بنهد به لطف خود قدم پیش شود زو دوری ما دمبدم بیش چو خیزد صدمت صیت جلالش بود در بارگاه لایزالش ملک شرمنده از نادانی خویش فلک حیران ز سرگردانی خویش همان بهتر که ما مشتی هوسناک کنیم آیینه از زنگ هوس پاک ز بود خود فراموشی گزینیم پس زانوی خاموشی نشینیم # جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۳ - ترتیب دلایل هستی واجب تعالی نمودن و ترغیب به تامل در آن فرمودن دلا تا کی درین کاخ مجازی کنی مانند طفلان خاک بازی تویی آن دست پرور مرغ گستاخ که بودت آشیان بیرون ازین کاخ چرا زان آشیان بیگانه گشتی چو دونان جغد این ویرانه گشتی بیفشان بال و پر ز آمیزش خاک بپر تا لنگر ایوان افلاک ببین در رقص ازرق طیلسانان ردای نور بر عالم فشانان همه دور شباروزی گرفته به مقصد راه فیروزی گرفته ولی هر یک چو گوی از جنبش خاص به چوگان ارادت گشته رقاص یکی از غرب رو در شرق کرده یکی در غرب کشتی غرق کرده شده گرم از یکی هنگامه روز یکی شب را شده هنگامه افروز یکی حرف سعادت نقش بسته یکی سر رشته دولت گسسته چنان گرمند در منزل بریدن کزین جنبش ندانند آرمیدن ز رنج راهشان فرسودگی نی میان را درد و پا را سودگی نه چه داند کس که چندین در چه کارند همه تن رو شده رو در که دارند به هر دم تازه نقشی می نمایند ولیکن نقشبندی را نشایند عنان تا کی به دست شک سپاری به هر یک روی هذا ربی آری خلیل آسا در ملک یقین زن نوای لا احب الآفلین زن کم هر وهم و ترک هر شکی کن رخ وجهت وجهی در یکی کن یکی بین و یکی دان و یکی گوی یکی خواه و یکی خوان و یکی جوی ز هر ذره بدو رویی و راهیست بر اثبات وجود او گواهیست بود نقش دل هر هوشمندی که باید نقش ها را نقشبندی به لوحی گر هزاران حرف پیداست نیاید بی قلمزن یک الف راست درین ویرانه نتوان یافت خشتی برون از قالب نیکو سرشتی به خشت از کلک انگشتان نوشته ست که آن را دست دانایی سرشته ست ز لوح خشت چون این حرف خوانی ز حال خشت زن غافل نمانی به عالم این همه مصنوع ظاهر به صانع چون نه یی مشغول خاطر چو دیدی کار رو در کارگر دار قیاس کارگر از کار بردار دم آخر کزان کس را گذر نیست سر و کار تو جز با کارگر نیست بدو آر از همه روی ارادت و زو جو ختم کارت بر سعادت # جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۴ - دست برداشتن به مناجات به دستیاری ارباب حاجات خداوندا ز هستی ساده بودیم ز بیم نیستی آزاده بودیم نخست از نیست ما را هست کردی به قید آب و گل پابست کردی ز ضعف ناتوانایی رهاندی ز نادانی به دانایی رساندی فرستادی به ما روشن کتابی به امر و نهی فرمودی خطابی میان نیک و بد تخلیط کردیم گهی افراط و گه تفریط کردیم ره فرمودنی ها کم سپردیم به نافرمودنی ها پا فشردیم تو نگذشتی ز دستور عنایت نپوشیدی ز ما نور هدایت بر آن نور از تو گیرم پوششی نیست چه حاصل زان چو از ما کوششی نیست ز ناکوشیدن خود در خروشیم بده توفیق کوشش تا بکوشیم چو دانا همچو نادان گشته غرق است ز دانش تا به نادانی چه فرق است ز دستان های نفس ناخوش آهنگ مکن بر ما ره حسن عمل تنگ در آن تنگی که ما باشیم و آهی ز رحمت سوی ما بگشای راهی ازان ره خوان سوی درگاه ما را به ایمان بر برون همراه ما را # جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۵ - تخصیص مناجات به ناظم بی دستیاری مشارک و مساهم من آن مرغم که دامم دانه توست فسون وحشتم افسانه توست تویی کاسباب کارم ساز کردی در نعمت به رویم بازی کردی کرامت کردی از خدمت پسندی به توفیق سجودم سربلندی به راهت سرمه سا کردی جبینم کشیدی سرمه چشم راه بینم زبانم را به ذکر خود گشادی دلم را ذوق یاد خویش دادی به شیرینی و چربی از زبانم نهادی لقمه خوش در دهانم نه بر دندان ازو کوبی رسیده نه از خوردن گلو رنجش کشیده به شکر آن شکر گفتاریم ده ز تلخی رسته شیرین کاریم ده به بد گفتن زبان من مگردان زبان من زیان من مگردان ز کلکم گر جهد حرف خطایی کزان پیش آیدم چون و چرایی خط عفوم بر آن حرف خطاکش چو کلکم زان میفکن در کشاکش گیاهی ام وفا پرورده تو ز آب و گل برون آورده تو سرم هست از هوا هر سوی مایل ولی پایم به کوی توست در گل گلی کان پای من گیرد به کویت ازان گل به که ندهد رنگ و بویت چو غنچه یکدلم گردان درین باغ چو لاله کن نشانمندم یه یک داغ درین ره حاصلی چون یکدلی نیست دو دل بودن به جز بی حاصلی نیست نبیند پسته یک مغز خندان چو بادام دو مغز آزار سندان چو خوشه پرورد صد دانه در بر به هر دانه رسد تیغیش بر سر چو غنچه یکدل آمد بر وی از خار نیابد با هزاران خنجر آزار گناه من اگر از حد برون است هزاران بار ازان فضلت فزون است اگر باشد دو صد خرمن گناهم توانی سوختن از برق آهم وگر باشد ز عصیان صد کتابم توانی شستن از چشم پرآبم به هر گلرخ که کردم سرخ دیده کنون از هر مژه خونم چکیده خیال روی او از دیده شویم از آن رو اشک سرخ آید به رویم نظر گر سعی در بی آبیم کرد سرشک آبی به روی کارم آورد دو چشم من دو رود است از ندامت همین بس آبرویم در قیامت ازین سودا رسم شاید به سودی رسان از من به پیغمبر درودی # جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۶ - نعت خواجه ای که خاتم ختمیت در انگشت داشت و مهر خاتمیت بر پشت علیه من الصلوات افضل ها و من التحیات اکمل ها محمد کش قلم چون نامور ساخت ز میمش حلقه طوق کمر ساخت خط لوح عدم زان حرف حک شد ازان سر حلقه ملک و ملک شد تواند شد ز سر حالش آگه خرد باجمله دانش حاش لله درین دیر مسدس زوست روشن مثمن روزنی از هشت گلشن چو پای آراست از خلخال دالش سر دین پروران شد پایمالش چه نام است این که در دیوان هستی بر او نگرفته نامی پیشدستی زبانم چون ز وی حرفی سراید دل و جانم زلذت پر برآید چو نام اینست نام آور چه باشد مکرم تر بود از هر چه باشد مکرم شد ز عالم نسل آدم مکرم تر ویست از هر مکرم خدا بر سروران سرداریش داد ز خیل انبیاسالاریش داد چو آدم در ره هستی قدم زد ز مهر روی صبح آراش دم زد ز جودش گر نگشتی راه مفتوح نبردی ره به جودی کشتی نوح خلیل از وی نسیمی یافت کآتش بر او شد همچو خرم گلستان خوش مسیح از مقدم او مژده گویی کلیم از مشعل او شعله جویی به مصر جاهش از کنعان رسیده غلامی بود یوسف زر خریده در آن وادی که صالح ناقه کش بود به یاد محملش با فاقه خوش بود ز بستان وفا آزاده سروی ز باغ اصطفی رعنا تذروی قدش را پایه گردون خرامی لبش را مایه یحیی العظامی به بالا سایه بان چتر سحابش چو زرین قبه بر چتر آفتابش چو مه را بر سپر تیر اشارت زد از سبابه معجز بشارت دو نون شد میم دور حلقه ماه چهل را ساخت شست او دو پنجاه بلی چون داشت دستش بر قلم پشت رقم زد خط شق بر مه به انگشت نبودش خط ولی زد خط تخجیل به کلک نسخ بر تورات و انجیل خرامان سرو وی از سایه آزاد جهان از سایه سرو وی آباد ز سایه بود برتر پایه او زمین و آسمان در سایه او تنش را بود جان پاک مایه ندید از جان کسی بر خاک سایه فلک همچون زمین چون سایه دارش ندید افتاد در پا سایه وارش به سنگ از دست دشمن لعل او خست به مشت ریگ پشت جمله بشکست گرچه کور شد زان چشم هر خام چو سرمه ساخت روشن چشم اسلام دهانش بود از در حقه پر شد از خون درج مرجان حقه در یکی دینار بود از حلم و فرهنگ محک آمد پی دینارش آن سنگ چو شد معیار او آن سنگ کاری نشد ظاهر بجز کامل عیاری پی دیوار ایمان بود کارش ولی شد چار دای از چار یارش کجا در راه دین درد آزمایی که تا یابد به هر دایی دوایی دوای جان جامی درد او باد دلش همواره غم پرورد او باد # جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۷ - در معراج وی که از آفتاب رفیع الدرجات ذوالعرش سایه ایست و از معارج قدر آن از ذروه عرش تا حضیض فرش پایه ای شبی دیباچه صبح سعادت ز دولت های روز افزون ز یادت ز قدر او مثالی لیلت القدر ز نور او براتی لیلت البدر سواد طره اش خجلت ده حور بیاض غره اش نور علی نور نسیمش جعد سنبل شانه کرده هوایش اشک شبنم دانه کرده به مسمار ثوابت چرخ سیار ببسته بر جهان درهای ادبار گرفته گرگ و میش آرام در وی گوزن و شیر با هم رام در وی طرب را چون سحر خندان ازو لب گریزان روز محنت زو شباشب درین شب آن چراغ چشم بینش سزای آفرین از آفرینش چو دولت شد ز بدخواهان نهانی سوی دولتسرای ام هانی به پهلو تکیه بر مهد زمین کرد زمین را مهد جان نازنین کرد دلش بیدار و چشمش در شکر خواب ندیده چشم بخت این خواب در خواب درآمد ناگهان ناموس اکبر سبکروتر ازین طاووس اخضر بر او مالید پر کای خواجه برخیز که امشب خوابت آمد دولت انگیز برون بر یک زمان زین خوابگه رخت تو بخت عالمی بیخواب به بخت پسیچ راه عشرت کردم اینک براقی برق سیر آوردم اینک جهنده بر زمین خوش بادپایی پرنده در هوا فرخ همایی چو عقل مینوی افلاک گردی چو فکر هندسی گیتی نوردی نه دست کس عنان او بسوده نه از پایی رکابش گشته سوده چو آن دل کز بتان دارد فراغی ندیده ران او آسیب داغی گرش بایستی آخور بهر خوردن گرفتش شغل او گردون به گردن ز زین بی رنج پشت نازنینش ندیده رنجی از کس پشت زینش ازان دولتسرا چون خواجه دین خرامان شد به عزم خانه زین شد از سبوحیان گردون صدا ده که سبحان الذی اسری بعبده زد از سم آن براق برق رفتار ز مکه سکه بر اقصی درم وار زدش در نیم لحظه بلکه کمتر ز دور کاسه سم حلقه بر در در آن مسجد امام انبیا شد صف پیشینیان را پیشوا شد وز آنجا شد بر این فیروزه خرگاه چو هاله خیمه زد پیرامن ماه کشیدش بر جبین داغ غلامی بر آمد زانگهش نام تمامی وز آنجا شد به بالاتر سبک خیز عطارد را به فرق سر عطا ریز وز آنجا کرد سوی زهره آهنگ به دامان وفایش زهره زد چنگ به قصد شستن پا زین گلابه چهارم چرخش آورد آفتابه چو زد بر کاخ پنجم اشبهش گام گرفت از نعل بوسش بهره بهرام فشاند از لعل لب بر مشتری در شد از گوهر چو نقطه مشت او پر به هفتم کاخ چون نعلین سودش زحل حل یافت هر مشکل که بودش وز آن پس قصر هشتم ساخت مسکن ثوابت را بدو شد چشم روشن بنات النعش و پروین لب گشودند به نثر و نظم خود او را ستودند ز مهر شمع رویش نسر طایر چو پروانه به گردش گشت دایر فتاد از شوق سرو دلربایش چو سایه نسر واقع زیر پایش چو شد بر چرخ اطلس عبره اندیش به پای اندازش افکند اطلس خویش وز آنجا چون به شاخ سدره ره جست ز پریدن پر جبریل شد سست به تدبیرش سرافیل از کمین جست ز رفرف حجله آیین هودجش بست چو رفرف شد مشرف از وجودش گرفت از دست رفرف عرش زودش به دست عرش تن چون خرقه بگذاشت علم بر لامکان بی خرقه افراشت گلی بردند ازین دهلیزه پست بر آن درگاه والا دست بر دست جهت را مهره از ششدر رهانید مکان را مرکب از تنگی جهانید مکان یافت خالی از مکان نیز که تن محرم نبود آنجا و جان نیز قدم زنگ حدوث از جان او شست وجوب آلایش امکان او شست یکی ماند آن هم از نعت یکی پاک ز بسیاری برون وز اندکی پاک بدید آنچه از حد دیدن برون بود مپرس از ما ز کیفیت که چون بود نه چندی گنجد آنجا و نه چونی فرو بند از کمی لب وز فزونی شنید آنگه کلامی نی به آواز معانی در معانی راز در راز نه آگاهی ازو کام و زبان را نه همراهی بدو نطق و بیان را ز درکش گوش جان را باد در مشت ز حرفش دست دل را کوته انگشت لباس فهم بر بالای او تنگ سمند عقل در صحرای او لنگ ز گفتن برتر است آن وز شنیدن زبان زین گفت و گو باید بریدن منه جامی ز حد خود برون پای وز این دریای جانفرسا برون آی درین مشهد ز گویایی مزن دم سخن را ختم کن والله اعلم # جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۸ - لباس ضراعت پوشیدن و در اقتباس نور شفاعت کوشیدن ز مهجوری برآمد جان عالم ترحم یا نبی الله ترحم نه آخر رحمت للعالمینی ز محرومان چرا فارغ نشینی ز خاک ای لاله سیراب برخیز چو نرگس خواب چند از خواب برخیز برون آور سر از برد یمانی که روی توست صبح زندگانی شب اندوه ما را روز گردان ز رویت روز ما فیروز گردان به تن در پوش عنبر بوی جامه به سر بربند کافوری عمامه فرو آویز از سر گیسوان را فکن سایه به پا سرو روان را ادیم طایفی نعلین پا کن شراک از رشته جانهای ما کن جهانی دیده کرده فرش راهند چو فرش اقبال پابوس تو خواهند ز حجره پای در صحن حرم نه به فرق خاک ره بوسان قدم نه بده دستی ز پا افتادگان را یکی دلداریی دلدادگان را اگر چه غرق دریای گناهیم فتاده خشک لب بر خاک راهیم تو ابر رحمتی آن به که گاهی کنی در حال لب خشکان نگاهی خوش آن کز گرد ره سویت رسیدیم به دیده گردی از کویت کشیدیم به مسجد سجده شکرانه کردیم چراغت را ز جان پروانه کردیم به گرد روضه ات گشتیم گستاخ دلی چون پنجره سوراخ سوراخ زدیم از اشک ابر چشم بی خواب حریم آستان روضه ات آب گهی رفتیم ازان ساحت غباری گهی چیدیم ازو خاشاک و خاری ازان نور سواد دیده دادیم وز این بر ریش دل مرهم نهادیم به سوی منبرت ره بر گرفتیم ز چهره پایه اش در زر گرفتیم ز محرابت به سجده کام جستیم قدمگاهت به خون دیده شستیم به پای هر ستون قد راست کردیم مقام راستان درخواست کردیم ز داغ آرزویت با دل خوش زدیم از دل به هر قندیل آتش کنون گر تن نه خاک آن حریم است بحمدالله که جان آنجا مقیم است به خود درمانده ایم از نفس خود رای ببین درمانده ای چند و ببخشای اگر نبود چو لطفت دستیاری ز دست ما نیاید هیچ کاری قضا می افکند از راه ما را خدا را از خدا درخواه ما را که بخشد از یقین اول حیاتی دهد آنگه به کار دین ثباتی چو هول روز رستاخیز خیزد به آتش آب روی ما نریزد کند بااین همه گمراهی ما تو را اذن شفاعتخواهی ما چو چوگان سرفکنده آوری روی به میدان شفاعت امتی گوی به حسن اهتمامت کار جامی طفیل دیگران یابد تمامی # جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۹ - در تبرک جستن به ذکر خواجه که به مقتضای عند ذکرالصالحین تنزل الرحمة ذکر او سرمایه استنزال رحمت نور شهود است و پیرایه استخلاص از رحمت ظهور وجود کتاب فقر را دیباچه راست سواد نوک کلک خواجه ماست کسی چون او به لوح ارجمندان نزد نقش بدیع نقشبندان چو فقر اندر قبای شاهی آمد به تدبیر عبیداللهی آمد به فقر آن را که لطفش آشنا کرد به بر گر خرقه ای بودش قبا کرد ز درویشیش هر کس را نشان است ردای خواجگی در پاکشان است جهان باشد به چشمش کشتزاری نمی خواهد دران جز کشت کاری ازان دانه کزو آدم به ناکام ز بستان بهشت آمد بدین دام هزارش مزرعه در زیر کشت است که زاد رفتن راه بهشت است درین مزرع فشاند تخم و دانه در آن عالم نهد انبار خانه زمین با همتش یک مشت خاک است ز مشت خاکش اندر ره چه باک است ز مشتی خاک کاندر راه بیند به دامانش کجا گردی نشیند اگر قیصر وگر فغفور چین است به گرد خرمن از خوشه چین است به هر جا افکند طرح زراعت به رسمی گاوها دارد قناعت اگر افتد قبول همتش مفت شود گاو زمین و آسمان جفت به خرمن کوبی او فضل بیچون ز ثور آورده گاو از چرخ گردون فلک را بین کواکب در میانه ز خرمن هاش یک غربال دانه به دهقانیش چون داری مسلم بدان ماند که گویی روح اعظم که گر حال مرکب یا بسیط است به جمله فیض احسانش محیط است گیاهی بهره ور شد از نوالش ز قوت سوی فعل آمد کمالش کمال روح اعظم زین چه باشد بجز ذم وی این تحسین چه باشد مقام خواجه برتر از گمان است برون از حد تقریر زبان است دلش بحریست ز اسرار الهی ازو یک قطره از مه تا به ماهی به جنبش چون درآید بحر زخار به جنبش قطره چون آید پدیدار چو بنشیند مراتب دیده بر هم ببندد دیده دل از دو عالم یکی بیند که در قید یکی نیست وز آن در تنگنای اندکی نیست نموده روی در بالا و پست اوست اگر بسیار اگر کم هر چه هست اوست کند در هستی او خویش را گم ببندد از دویی چشم توهم چو گردد قطره اندر بحر ناچیز ز بحرش کی بود امکان تمییز خوش آنانی که سر بر خاک اویند دل و جان بسته بر فتراک اویند همه پر مایه از سرمایه او همه در نور حو از سایه او مبادا سایه او از جهان دور ز فقدش دیده ایام بی نور سنین عمر احرار ملک کیش به پیشش باد ز ادوار فلک بیش خصوصا عمر فرزندان نامیش مفصل دار اخلاق گرامیش درین زنگارگون کاخ زراندود بهم یحیی رسوم الفضل والجود جهان آیینه مقصودشان باد در آن نور قدم مشهودشان باد # جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۱۰ - در تمدح سلطانی که به موجب مدح السلطان یستنزل الامان مدحت او طیب زندگانی را ضمان است و مادح او از فوت امانی در امان جهان یکسر چه ارواح و چه اجسام بود شخص معین عالمش نام بود انسان درین شخص معین چو عین باصره در چشم روشن درین عین آن که چون انسان عین است جهان مردمی سلطان حسین است به زیر این خمیده طاق مینا دو چشم آدمیت زوست بینا خوشا چشمی که بینایی ازو یافت به بینایی توانایی ازو یافت فلک صد چشم دارد بر ره او که چشم خود کند منزلگه او ز روی اوست روشن چشم عالم به بوی اوست گلشن خاک آدم به حسن خلق و لطف خلق بی قیل بود یوسف درین مصر فلک نیل در اصلابش کرم رسمی قدیم است کریم ابن الکریم ابن الکریم است سزد گر از کمال خوبی او کند پیر فلک یعقوبی او ز کف بحر نوال آورده در مشت کشیده جویباری از هر انگشت دو صد کشت امل در هر دیاری شده سرسبز از هر جویباری ز دستش کابر و یم هستند ازان کم خروشان باشد ابر و کف زنان یم نموده لمعه ای از زرفشان تیغ نهفته تیغ خود خورشید در میغ چو گشته برق تیغش پرتوافکن جهان را کرده چون خورشید روشن دو دم یک برق را گرچه بقا نیست بقا از تیغ او یکدم جدا نیست بقای او فنای تیرگی هاست نیاید روشنی با تیرگی راست ز عدل او به وقت خواب شبگیر کند نطع از پلنگ خفته نخچیر ز شبگردی چو یابد گرگ مالش نهد از دنبه میشش گرد بالش پی جذب محبت چنگل باز شود قلاب مرغ تیز پرواز درخت بیشه ای پر شاخ و پیوند اگر شاخ گوزنی را کند بند کند شیر ژیان مشکل گشایی به پنجه بخشد از بندش رهایی کمینگاه بد اندیشان بی باک بود ز اندیشه ناایمنی پاک اگر یک تن بود چون مهر انور ز مشرق تا به مغرب طشتی از زر نیارد هیچ عور از درع پرهیز که در طشت زر او بنگرد تیز چو صبح آنجا که لطف او بخندد چو ظلمت ظلم از آنجا رخت بندد چو برق آنجا که قهرش بر فروزد به یک شعله جهانی را بسوزد خداوندا به پیران جوانبخت که تا هست آسمان چتر و زمین تخت به زیر پای تخت شاهیش باد به تارک چتر ظل اللهیش باد فلک با چتر او در چاپلوسی زمین با تخت او در خاکبوسی خراب آباد عالم باد معمور به اولاد کرامش تا دم صور به تخصیص آن که چرخ آمد مطیعش زمان را تاج سر نام بدیعش زمانش آن عجم از وی مشرف به تعریف عرب بادا معرف جهان را تا بلندی هست و پستی مباد این نام پاک از لوح هستی دگر شهزاده کز بخت مظفر به طفلی شد طفیلش تخت و افسر خرد چون دید جاه و احترامش همی کرد آرزو نقشی ز نامش درین میدان که بادا خالی از درد فلک طاس تهی را پر فرح کرد ز بزمش خور یکی زرین قدح باد دلش چون نام دایم پر فرح باد # جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۱۱ - در بیان آنکه هر یک از جمال و عشق مرغیست از آشیان وحدت پریده و بر شاخسار مظاهر کثرت آرمیده اگر نوای عزت معشوقیست از آنجاست و اگر ناله محنت عاشقیست هم از آنجاست در آن خلوت که هستی بی نشان بود به کنج نیستی عالم نهان بود وجودی بود از نقش دویی دور ز گفت و گوی مایی و تویی دور جمال مطلق از قید مظاهر به نور خویش هم بر خویش ظاهر دلارا شاهدی در حجله غیب مبرا دامنش از تهمت عیب نه با آیینه رویش در میانه نه زلفش را کشیده دست شانه صبا از طره اش نگسسته تاری ندیده چشمش از سرمه غباری نگشته با گلش همسایه سنبل نبسته سبزه ای پیرایه بر گل رخش ساده ز هر خطی و خالی ندیده هیچ چشمی زو خیالی نوای دلبری با خویش می ساخت قمار عاشقی با خویش می باخت ولی زانجا که حکم خوبروییست ز پرده خوبرو در تنگ خوییست نکو رو تاب مستوری ندارد ببندی در ز روزن سر برآرد نظر کن لاله را در کوهساران که چون خرم شود فصل بهاران کند شق شقه گلریز خارا جمال خود کند زان آشکارا تو را چون معنیی در خاطر افتد که در سلک معانی نادر افتد نیاری از خیال آن گذشتن دهی بیرون به گفتن یا نوشتن چو هر جا هست حسن اینش تقاضاست نخست این جنبش از حسن ازل خاست برون زد خیمه ز اقلیم تقدس تجلی کرد بر آفاق و انفس ز هر آیینه ای بنمود رویی به هر جا خاست از وی گفت و گویی ازو یک لمعه بر ملک و ملک تافت ملک سرگشته خود را چون فلک یافت همه سبوحیان سبوح جویان شدند از بیخودی سبوح گویان ز غواصان این بحر فلک فلک برآمد غلغل سبحان ذی الملک ازان لمعه فروغی بر گل افتاد ز گل شوری به جان بلبل افتاد رخ خود شمع ازان آتش برافروخت به هر کاشانه صد پروانه را سوخت ز نورش تافت بر خورشید یک تاب برون آورد نیلوفر سر از آب ز رویش روی خویش آراست لیلی به هر مویش ز مجنون خاست میلی لب شیرین به شکرریز بگشاد دل از پرویز برد و جان ز فرهاد سر از جیب مه کنعان برآورد زلیخا را دمار از جان برآورد جمال اوست هر جا جلوه کرده ز معشوقان عالم بسته پرده به هر پرده که بینی پردگی اوست قضا جنبان هر دل بردگی اوست به عشق اوست دل را زندگانی به عشق اوست جان را کامرانی دلی کو عاشق خوبان دلجوست اگر داند وگر نی عاشق اوست هلا تا نغلطی ناگه نگویی که از ما عاشقی وز وی نکویی که همچون نیکویی عشق ستوده ازو سر برزده در تو نموده تویی آیینه او آیینه آرا تویی پوشیده و او آشکارا چو نیکو بنگری آیینه هم اوست نه تنها گنج او گنجینه هم اوست من و تو در میان کاری نداریم بجز بیهوده پنداری نداریم خمش کین قصه پایانی ندارد زبانی و زبان دانی ندارد همان بهتر که هم در عشق پیچیم که بی این گفت و گو هیچیم هیچیم # جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۱۲ - نخل بیان فضیلت عشق بستن و شاخچه آغاز سبب نظم کتاب به آن پیوستن دل فارغ ز درد عشق دل نیست تن بی درد دل جز آب و گل نیست ز عالم رویت آور در غم عشق که باشد عالمی خوش عالم عشق غم عشق از دل کس کم مبادا دلی بی عشق در عالم مبادا فلک سرگشته از سودای عشق است جهان پر فتنه از غوغای عشق است اسیر عشق شو کازاد باشی غمش بر سینه نه تا شاد باشی می عشقت دهد گرمی و مستی دگر افسردگی و خود پرستی ز یاد عشق عاشق تازگی یافت ز ذکر او بلند آوازگی یافت اگر مجنون نه می زین جام خوردی که او را در دو عالم نام بردی هزاران عاقل و فرزانه رفتند ولی از عاشقی بیگانه رفتند نه نامی ماند زیشان نی نشانی نه در دست زمانه داستانی بسا مرغان خوش پیکر که هستند که خلق از ذکر ایشان لب ببستند چو اهل دل ز عشق افسانه گویند حدیث بلبل و پروانه گویند به گیتی گرچه صد کار آزمایی همین عشقت دهد از خود رهایی متاب از عشق رو گر خود مجازیست که آن بهر حقیقی کارسازیست به لوح اول الفبا تا نخوانی ز قرآن درس خواندن کی توانی شنیدم شد مریدی پیش پیری که باشد در سلوکش دستگیری بگفت ار پا نشد در عشقت از جای برو عاشق شو آنگه پیش ما آی که بی جام می صورت کشیدن نیاری جرعه معنی چشیدن ولی باید که در صورت نمانی وز این پل زود خود را بگذرانی چو خواهی رخت در منزل نهادن نباید بر سر پل ایستادن بحمدالله که تا بودم درین دیر به راه عاشقی بودم سبک سیر چو دایه مشک من بی نافه دیده به تیغ عاشقی نافم بریده چو مادر بر لبم پستان نهاده ست ز خونخواری عشقم شیر داده ست اگرچه موی من اکنون چو شیر است هنوز آن ذوق شیرم در ضمیر است به پیری و جوانی نیست چون عشق دمد بر من دمادم این فسون عشق که جامی چون شدی در عاشقی پیر سبکروحی کن و در عاشقی میر بنه در عشقبازی داستانی که باشد از تو در عالم نشانی بکش نقشی ز کلک نکته زایت که چون از جا روی ماند به جایت چو از عشق این صدا آمد به گوشم به استقبال بیرون رفت هوشم به جان گشتم گرو فرمانبری را نهادم رسم نو سحرآوری را بر آنم گر خدا توفیق بخشد که نخلم میوه تحقیق بخشد کنم از سوز عشق آن نکته رانی که سوزد عقل رخت نکته دانی درین فیروزه گنبد افکنم دود کنم چشم کواکب گریه آلود سخن را پایه بر جایی رسانم که بنوازد به احسنت آسمانم # جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۱۳ - دسته گل از چمن فضایل سخن چیدن و رشته اتمام سبب کتاب بر آن پیچیدن پس از پیری و عجز و ناتوانی چو بازش تازه شد عهد جوانی بجز راه وفا و عشق نسپرد بر آن زاد و بر آن بود و بر آن مرد درین نامه سخن رانم ز هر یک به خامه گوهر افشانم ز هر یک به هر نقدی کز ایشان خرج سازم ز حکمت تازه گنجی درج سازم طمع دارم که گر ناگه شگرفی بخواند زین محبت نامه حرفی نتابد نامه سان بر روی من پشت نساید خامه وش بر حرفم انگشت به دورادور اگر بیند خطایی نیارد بر سر من ماجرایی به قدر وسع در اصلاح کوشد وگر اصلاح نتواند بپوشد سخن دیباچه دیوان عشق است سخت نوباوه بستان عشق است خرد را کار و باری جز سخن نیست جهان را یادگاری جز سخن نیست به عالم هر چه از نوی و کهن زاد چنین گوید سخندان کز سخن زاد سخن از کاف و نون دم بر قلم زد قلم بر صفحه هستی قدم زد چو شد قاف قلم زان کاف موجود گشاد از چشمه اش فواره جود جهان باشان که در بالا و پستند ز جوشش های آن فواره مستند چو زان جوشش کند لب نکته رانی گلی باشد ز گلزار معانی زند باد نفس دستش به دامان برون آرد ز گلزارش خرامان کند ره بر در دروازه گوش فتد از مقدم او هوش مدهوش کند خاطر به استقبالش آهنگ درآرد دل به بر چون غنچه اش تنگ گهی لب را نشاط خنده آرد گه از دیده نم اندوه بارد ازو خندد لب اندوهمندان و زو گریان شود دلهای خندان چو این شأن الهی بینم از وی معاذالله که دامن چینم از وی بدین می شغل گیری ساخت پیرم به پیرافشانی اکنون شغل گیرم دهم از دل برون راز نهان را بخندانم بگریانم جهان را کهن شد دولت شیرین و خسرو به شیرینی نشانم خسرو نو سرآمد نوبت لیلی و مجنون کسی دیگر سرآمد سازم اکنون چو طوطی طبع را سازم شکرخا ز حسن یوسف و عشق زلیخا خدا از قصه ها چون احسنش خواند به احسن وجه ازان خواهم سخن راند چو باشد شاهد آن وحی منزل نباشد کذب را امکان مدخل نگردد خاطر از ناراست خرسند وگر خود گویی آن را راست مانند سخن را زیوری چون راستی نیست جمال مه بجز ناکاستی نیست ازان صبح نخستین بی فروغ است که لاف روشنی از وی دروغ است چو صبح راستین از صدق دم زد ز خور بر آسمان زرین علم زد به صنعت گر بیارایی دروغی نگیرد زان چراغ وی فروغی چرا دوزی به قد زشت دیبا چو از دیبا نگردد زشت زیبا ز دیبا زشت زیبایی نیابد ولی دیبا سوی زشتی شتابد رخ گلرنگ را گلگونه باید کش از گلگونه گلرنگی فزاید چو گلگونه به روی تیره مالی نبیند دیده زان جز تیره حالی ز معشوقان چو یوسف کس نبوده جمالش از همه خوبان فزوده ز خوبان هر که را ثانی ندانند ز اول یوسف ثانیش خوانند نبود از عاشقان کس چون زلیخا به عشق از جمله بود افزون زلیخا ز طفلی تا به پیری عشق ورزید به شاهی و اسیری عشق ورزید # جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۱۴ - داستان شمع جمال یوسفی در شبستان غیب افروختن و پروانه دل آدم را به مشاهده فروغ آن سوختن گهر سنجان دریای معانی ورق خوانان وحی آسمانی چو تاریخ جهان کردند آغاز چنین دادند ازان آدم خبر باز که چون چشم جهان بینش گشادند بر او اولاد او را جلوه دادند صفوف انبیا یکجا پس و پیش ستاده هر صفی در پایه خویش صفوف اولیا قایم دگر جای نهاده در مقام پیروی پای گروهی با شکوه پادشاهی به تاج شوکت شاهی مباهی ستاده صف به صف دیگر خلایق به ترتیب خوش و دستور لایق چو آدم سوی آن مجمع نظر کرد ز هر جمعی تماشای دگر کرد به چشمش یوسف آمد چون یکی ماه نه مه خورشید اوج عزت و جاه چو شمع انجمن زان جمع ممتاز میان جمع شمع آسا سرافراز جمال نیکوان در پیش او گم چنان کز پرتو خورشید انجم ردای دلبری افکنده بر دوش فدای خاک پایش صد رداپوش کمال حسنش از اندیشه بیرون ز حد عقل فکرت پیشه بیرون به پشتش خلعت لطف الهی به فرقش تاج فر پادشاهی جبینش مطلع صبح سعادت شب غیب از رخش روز شهادت همه پیغمبران از پیش و از پس ز ظلمت های جسمانی مقدس همه ارواح قدسی بی کم و کاست علم ها برکشیده از چپ و راست درین محرابی خورشید قندیل فکنده غلغل تسبیح و تهلیل ازان جاه و جمال آدم عجب ماند به عنوان تعجب زیر لب راند که یارب این درخت از گلشن کیست تماشاگاه چشم روشن کیست بر او این پرتو دولت چرا تافت جمال و جاه چندین از کجا یافت خطاب آمد که نور دیده توست فرحبخش دل غمدیده توست ز باغستان یعقوبی نهالیست ز صحرای خلیل الله غزالیست ز کیوان بگذرد ایوان جاهش زمین مصر باشد تختگاهش ز بس خوبی که در رویش عیان است حسدانگیز خوبان جهان است کند روی تو را آیینه داری به بخشش زانچه در گنجینه داری بگفت اینک در احسان گشادم ز شش دانگ جمالش چار دادم ازان خوبی که باشد دلبران را دو بخش او را یکی مر دیگران را پی نسخ بتان درج ار گشاید خط حسن همه ثلثش نماید پس آوردش به سوی سینه خویش صفا بخش از دل بی کینه خویش ز مهر خویشتن کردش خبردار به پیشانی زدش بوسی پدروار چو گل از ذوق فرزندیش بشکفت چو بلبل بر گل رویش دعا گفت # جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۱۵ - نهال جمال یوسفی را از بهارستان غیب به باغستان شهادت آوردن و به آب دیده یعقوب و هوای دل زلیخا پروردن درین نوبتگه صورت پرستی زند هر کس به نوبت کوس هستی حقیقت را به هر دوری ظهوریست ز اسمی بر جهان افتاده نوریست اگر عالم به یک دستور ماندی بسا انوار کان مستور ماندی گر از گردون نگردد نور خود گم نگیرد رونقی بازار انجم زمستان از چمن بار ار نبندد ز تأثیر بهاران گل نخندد چو آدم رخت ازین محرابگه بست به جایش شیث در محراب بنشست چو وی هم رفت کرد آغاز ادریس درین تلبیس خانه درس تقدیس چو شد تدریس ادریس آسمانی به نوح افتاد دین را پاسبانی به طوفان فنا چون غرقه شد نوح شد این در بر خلیل الله مفتوح چو خوان دعوتش چیدند ز آفاق موفق شد به آن انفاق اسحاق ازین هامون شد او راه عدم کوب زد از کوه هدی گلبانگ یعقوب چو یعقوب از عقب زین کار دم زد ز حد شام بر کنعان علم زد اقامت را به کنعان محمل افکند فتادش در فزایش مال و فرزند شمار گوسفندش از بز و میش در آن وادی شد از مور و ملخ بیش پسر بیرون ز یوسف یازده داشت ولی یوسف درون جانش ره داشت چو یوسف بر زمین آمد ز مادر به رخ شد ماه گردون را برادر دمید از بوستان دل نهالی نمود از آسمان جان هلالی ز گلزار خلیل الله گلی رست قبای نازک اندامی بر او جست برآمد اختری از برج اسحاق ز روی او منور چشم آفاق علم زد لاله ای از باغ یعقوب ازو هم مرهم و هم داغ یعقوب غزالی شد شمیم افزای کنعان و زو رشک ختن صحرای کنعان ز جان تا بود بهره مادرش را ز شیر خویش شستی شکرش را چو دیدش در کنار خود دو ساله دمید ایام زهرش در نواله گرامی دری از بحر کریمی ز مادر ماند با اشک یتیمی پدر چون دید حال گوهر خویش صدف کردش کنار خواهر خویش ز عمه مرغ جانش پرورش یافت به گلزار خوشی بال و پرش یافت قدش آیین خوش رفتاری آورد لبش رسم شکر گفتاری آورد دل عمه به مهرش شد چنان بند که نگسستی ازو یک لحظه پیوند به هر شب خفته چون جان در برش بود به هر روز آفتاب منظرش بود پدر هم آرزوی روی او داشت ز هر سو میل خاطر سوی او داشت جز او کس در دل غمگین نمی یافت به گه گه دیدنش تسکین نمی یافت چنان می خواست کان ماه دل افروز به پیش چشم او باشد شب و روز به خواهر گفت ای کز مهرورزی به فرقم چون درخت بید لرزی ندارم طاقت دوری ز یوسف خلاصم ده ز مهجوری ز یوسف به خلوتگاه راز من فرستش به محراب نیاز من فرستش ز یعقوب این سخن خواهر چو بشنید ز فرمانش به صورت سر نپیچید ولیکن کرد باخود حیله ای ساز که تا گیرد ز یعقوبش به آن باز به کف ز اسحاق بودش یک کمر بند به خدمت سوده در راه خداوند کمربندی که هر دستش که بستی ز دست اندازی آفات رستی چو یوسف را ز خود رو در پدر کرد میان بندش نهانی زان کمر کرد چنان بست آن کمر را بر میانش که آگاهی نشد قطعا از آنش کمر بسته به یعقوبش فرستاد وز آن پس در میان آوازه در داد که گشته ست آن کمربند از میان گم گرفتی هر کسی را زان توهم به زیر جامه جست و جوی کردی پس آنگه در دگر کس روی کردی چو در آخر به یوسف نوبت افتاد کمر را از میانش چست بگشاد در آن ایام هر کس اهل دین بود بر او حکم شریعت اینچنین بود که دزدی هر که بودی پایگیرش گرفتی صاحب کالا اسیرش دگر باره به تزویر این بهانه چو کرد آماده بردش سوی خانه به رویش چشم روشن شاد بنشست پس از یکچند اجل چشمش فرو بست بر او شد خاطر یعقوب خرم ز دیدارش نبستی دیده بر هم به پیش رو چو یوسف قبله ای یافت ز فرزندان دیگر روی برتافت به یوسف بود هر کاری که بودش به یوسف بود بازاری که بودش به یوسف بود روحش راحت اندوز به یوسف بود چشمش دیده افروز بلی هر جا کزان سان مه بتابد اگر خورشید باشد ره نیابد چه گویم کان چه حسن و دلبری بود که بیرون از حد حور و پری بود مهی بود از سپهر آشنایی ازو کون و مکان پر روشنایی نه مه هیهات روشن آفتابی مه از وی بر فلک افتاده تایی چه می گویم چه جای آفتاب است که رخشان چشمه اش اینجا سراب است مقدس نوری از قید چه و چون سر از جلباب چون آورده بیرون چو آن بیچون درین چون کرده آرام پی روپوش کرده یوسفش نام به دل یعقوب اگر مهرش نهان داشت وگر کردش به جان جا جای آن داشت زلیخایی که رشک حور عین بود به مغرب پرده عصمت نشین بود ز خورشید رخش نادیده تابی گرفتار خیالش شد به خوابی چو بر دوران غم عشق آورد زور ز نزدیکان نباشد عاشقی دور # جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۱۶ - در صفت و نسب زلیخا که مغرب از طلوع آفتاب جمالش مشرق گشته بود بلکه به هزار درجه از آن گذشته چنین گفت آن سخندان سخن سنج که در گنجینه بودش از سخن گنج که در مغرب زمین شاهی به ناموس همی زد کوس شاهی نام طیموس همه اسباب شاهی حاصل او نمانده آرزویی در دل او ز فرقش تاج را اقبالمندی ز پایش تخت را پایه بلندی فلک در خیلش از جوزا کمربند ظفر با بند تیغش سخت پیوند زلیخا نام زیبا دختری داشت که با او از همه عالم سری داشت نه دختر اختری از برج شاهی فروزان گوهری از درج شاهی نگنجد در بیان وصف جمالش کنم طبع آزمایی با خیالش ز سر تا پا فرود آیم چو مویش شوم روشن ضمیر از عکس رویش ز نوشین لعلش استمداد جویم ز وصفش آنچه در گنجد بگویم قدش نخلی ز رحمت آفریده ز بستان لطافت سر کشیده ز جوی شهریاری آب خورده ز سرو جویباری آب برده به فرقش موی دام هوشمندان ازو تا مشک فرق اما نه چندان فراوان مو شکافی کرده شانه نهاده فرق نازک در میانه ز فرق او دو نیمه نافه را دل و زو در نافه کار مشک مشکل فرو آویخته زلف سمن سای فکنده شاخ گل را سایه در پای دو گیسویش دو هندوی رسن ساز ز شمشاد سرافرازش رسن باز فلک درس جمالش کرده تلقین نهاده از جبینش لوح سیمین ز طرف لوح سیمینش نموده دو نون سرنگون از مشک سوده به زیر آن دو نون طرفه دو صادش نوشته کلک صنع اوستادش ز حد نون او تا حلقه میم الف واری کشیده بینی از سیم فزوده بر الف صفر دهان را یکی ده کرده آشوب جهان را شده سینش عیان از لعل خندان گشاده میم را عقده به دندان ز بستان ارم رویش نمونه در او گلها شکفته گونه گونه به رو هر جانب از خالی نشانی چو زنگی بچگان در گلستانی زنخدانش که سیم بی زکات است در او چاهی پر از آب حیات است به زیر غبغب ار دانا برد راه بود گرد آمده رشحی ازان چاه قرار دل بود نایاب آنجا که هم چاه است و هم گرداب آنجا بیاض گردنش صافی تر از عاج به گردن آورندش آهوان باج بر و دوشش زده طعنه سمن را گل اندر جیب کرده پیرهن را دو پستان هر یکی چون قبه نور حبابی خاسته از عین کافور دو نار تازه بر رسته ز یک شاخ کف امیدشان نبسوده گستاخ ز بازو گنج سیمش در بغل بود عیار سیم پیش آن دغل بود پی تعویذ آن پاکیزه چون در دل پاکان عالم از دعا پر پریرویان به جان کرده پسندش رگ جان ساخته تعویذ بندش ز تاراج سران تاج و دیهیم دو ساعد آستینش کرده پر سیم کفش راحت ده هر محنت اندیش نهاده مرهمی بر هر دل ریش به دست آورده ز انگشتان قلم ها زده از مهر بر دلها رقم ها دل از هر ناخنش بسته خیالی فزوده بر سر بدری هلالی به پنج انگشت مه را برده پنجه ز زور پنجه مه را کرده رنجه میانش موی بل کز موی نیمی ز باریکی بر او از موی بیمی نیارستی کمر از موی بستن کزان مو بودیش بیم گسستن شکم چون تخته قاقم کشیده به نرمی دایه ناف او بریده سرینش کوهی اما سیم ساده چه کوهی کز کمر زیر اوفتاده بدان نرمی که گر افشردیش مشت برون رفتی خمیر آیین ز انگشت ز دست افشار زرین پس خمش شو بیا وین سیم دست افشار بشنو ز زیر ناف تا بالای زانو نگویم هیچ نکته کهنه یا نو نداده در حریم آن حرمگاه حصار عصمتش اندیشه را راه سخن رانم ز ساق او که چون است بنای حسن را سیمین ستون است بنامیزد بود گلدسته نور ولی از چشم هر بی نور مستور صفای او نمود آیینه را رو درآمد از ادب پیشش به زانو ازان آیینه همزانوی او شد که فیض نوریاب از روی او شد به وی هر کس که همزانو نشیند رخ دولت در آن آیینه بیند قدم در لطف نیز از ساق کم نیست چو او در لطف کس صاحب قدم نیست چنان بودش چو رفتی چست و چابک قدم از پاشنه تا پنجه نازک که گر بر چشم عاشق بودیش جای شدی پر آبله ز اشکش کف پای ندانم از زر و زیور چه گویم که خواهد بود قاصر هر چه گویم به زیور خود که وصف آن پری کرد که زیور را جمالش زیوری کرد پر از گوهر به تارک افسری داشت که در هر یک خراج کشوری داشت در و لعلش که بود آویزه گوش همی برد از دل و جان لطف آن هوش اگر بگسستیش گوهر ز گردن شدی گنج جواهر جیب و دامن مرصع موی بندش کز قفا بود هزاران عقد گوهر را بها بود نه گر لطفش گرفتی یاره را دست که یارستی به دستانش بر او بست نیارم بیش ازین از زر خبر داد که شد خلخال و اندر پایش افتاد گهی در عشوه مسند نشینی به زیبا دیبه رومی و چینی گهی در جلوه ایوان خرامی ز زرکش حله مصری و شامی به هر روز نوی کافکنده پرتو نبوده بر تنش جز خلعتی نو به یک جیبش دوباره سر نسوده چون مه هر روز از برجی نموده ز پابوس سران دامن کشیدی بدین دولت مگر دامن رسیدی ندادی دست جز پیراهنش را که در آغوش خود دیدی تنش را سهی سروان هواداریش کردی پریرویان پرستاریش کردی ز همزادان هزاران حورزاده به خدمت روز و شب پیشش ستاده نه هرگز بر دلش باری نشسته نه یکبارش به پا خاری شکسته نبوده عاشق و معشوق کس را نداده ره به خاطر این هوس را به شب چون نرگس سیراب خفتی سحر چون غنچه خندان شکفتی به سیمین لعبتان از خردسالان به صن خانه در رعنا غزالان دلی فارغ ز لعب چرخ دوار نبودی غیر لعبت بازیش کار بدینسان خرم و دلشاد بودی وز آن غم خاطرش آزاد بودی کش از ایام بر گردن چه آید وز این شبهای آبستن چه زاید # جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۱۷ - در نیام منام دیدن زلیخا نوبت اول تیغ آفتاب جمال یوسف را علیه السلام و کشته عشق شدن وی به آن تیغ نهفته در نیام ز کنگردار کاخ شهریاری چو حارس دیده شکل کوکناری به بیداری نمانده دیگرش تاب خواص کوکنارش کرده در خواب ستاره از دهل کوبی دهل کوب هجوم خواب دستش بسته بر چوب نکرده مؤذن از گلبانگ یا حی فراش غفلت شب مردگان طی زلیخا آن به لبها شکر ناب شده بر نرگسش شیرین شکر خواب سرش سوده به بالین جعد سنبل تنش داده به بستر خرمن گل ز بالین سنبلش در هم شکسته به گل تار حریرش نقش بسته به خوابش چشم صورت بین غنوده ولی چشم دگر از دل گشوده در آمد از درش ناگه جوانی چه می گویم جوانی نی که جانی همایون پیکری از عالم نور به باغ خلد کرده غارت حور ربوده سر به سر حسن و جمالش گرفته یک به یک غنج و دلالش کشیده قامتی چون تازه شمشاد به آزادی غلامش سرو آزاد ز بر آویخته زلفی چو زنجیر خرد را بسته دست و پای تدبیر فروزان لمعه نور از جبینش مه و خورشید را رو بر زمینش مقوس ابرویش محراب پاکان معنبر سایه بان بر خوابناکان رخش ماهی ز اوج برج فردوس ز ابرو کرده آن مه خانه در قوس مکحل نرگسش از سرمه ناز ز مژگان بر جگرها ناوک انداز دو لعلش از تبسم در شکر ریز دهانش در تکلم شکر آمیز بریق درش از لعل درافشان چو از گلگون شفق برق درخشان به خنده از ثریا نور می ریخت نمک از پسته پرشور می ریخت ذقن چون سیبی از غبغب مطوق ز سیب آویخته آبی معلق به گل خال رخش از مشک داغی گرفته آشیان زاغی به باغی ز سیمش ساعد و بازو توانگر ز بی سیمی میان چون موی لاغر زلیخا چون به رویش دیده بگشاد به یک دیدارش افتاد آنچه افتاد جمالی دید از حد بشر دور ندیده از پری نشنیده از حور ز حسن صورت و لطف شمایل اسیرش شد به یک دل نی به صد دل گرفت از قامتش در دل خیالی نشاند از دوستی در جان نهالی ز رویش آتشی در سینه افروخت وز آن آتش متاع صبر و دین سوخت وز آن عنبر فشان گیسوی دلبند به هر مو رشته جان کرد پیوند ز طاق ابرویش با ناله شد جفت ز خواب آلوده چشمش غرق خون گفت دل تنگ از لبش تنگ شکر ساخت ز دندانش مژه عقد گهر ساخت ز سیمین ساعدش شست از خرد دست میانش را کمر در بندگی بست به رویش دید مشکین خال دلکش نشست از وی سپند آسا بر آتش ز سیب غبغبش آسیب جان دید بدانسان سیبی آسان کی توان چید بنامیزد چه زیبا صورتی بود که صورت کاست و اندر معنی افزود زلیخا از زلیخایی رمیده ازان صورت به معنی آرمیده ازان معنی اگر آگاه بودی یکی از واصلان راه بودی ولی چون بود در صورت گرفتار نشد در اول از معنی خبردار همه در بند پنداریم مانده به صورتها گرفتاریم مانده ز صورت گر نه معنی رو نماید کجا یک دل سوی صورت گراید یقین داند که در کوزه نمی هست ازان در گردن آرد تشنه اش دست چو سازد غرقه دریای زلالش نیاید یاد نم دیده سفالش شبی خوش همچو صبح زندگانی نشاط افزا چو ایام جوانی ز جنبش مرغ و ماهی آرمیده حوادث پای در دامن کشیده درین بستانسرای پر نظاره نمانده باز جز چشم ستاره ربوده دزد شب هوش عسس را زبان بسته جرس جنبان جرس را سگان را طوق گشته حلقه دم در آن حلقه ره فریادشان گم ز شهپر مرغ شب خنجر کشیده ز بانگ صبح نای خود بریده # جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۱۸ - وزیدن نسیم سحری بر زلیخا و نرگس خوابناکش را گشادن و از خیال شبانه غنچه وار خون به دل فرو خوردن و مهر بر لب نهادن سحر چون زاغ شب پرواز برداشت خروس صبحگاه آواز برداشت عنادل لحن دلکش بر کشیدند لحاف غنچه ازگل درکشیدند سمن از آب شبنم روی خود شست بنفشه جعد عنبر بوی خود شست زلیخا همچنان در خواب نوشین دلش را روی در محراب دوشین نبود آن خواب خوش بیهوشیی بود ز سودای شبش مدهوشیی بود کنیزان روی بر پایش نهادند پرستاران به دستش بوسه دادند نقاب از لاله سیراب بگشاد خمارآلود چشم از خواب بگشاد گریبان مطلع خورشید و مه کرد ز مطلع سر زده هر سو نگه کرد ندید از گلرخ دوشین نشانی چو غنچه شد فرو در خود زمانی بر آن شد کز غم آن سرو چالاک گریبان همچو گل بر تن زند چاک ولی شرم از کسان بگرفت دستش به دامان صبوری پای بستش نهان می داشت رازش در دل تنگ چو کان لعل لعل اندر دل سنگ فرو می خورد چون غنچه به دل خون نمی داد از درون یک شمه بیرون لب او با کنیزان در حکایت دل او زان حکایت در شکایت دهانش با رفیقان در شکرخند دلش چون نیشکر در صد گره بند زبانش با حریفان در فسانه به دل از داغ عشقش صد زبانه نظر بر صورت اغیار می داشت ولی پیوسته دل با یار می داشت عنان دل به دستش خود کجا بود که هر جا بود با آن دلربا بود دلی کز عشق در کام نهنگ است ز جست و جوی کامش پای لنگ است برون از یار خود کامی ندارد درونش با کس آرامی ندارد اگر گوید سخن با یار گوید وگر جوید مراد از یار جوید هزاران بار جانش بر لب آمد که تا آن روز محنت را شب آمد شب آمد سازگار عشقبازان شب آمد رازدار عشقبازان ازان بر روزشان شب اختیار است که آن یک پرده در دین پرده دار است چو شب شد روی در دیوار غم کرد به زاری پشت خود چون چنگ خم کرد ز تار اشک بست اوتار بر چنگ به دل پردازی خود ساخت آهنگ ز ناله نغمه جانکاه برداشت به زیر و بم فغان و آه برداشت خیال یار پیش دیده بنشاند هم از دیده هم از لب گوهر افشاند که ای پاکیزه گوهر از چه کانی که از تو دارم این گوهر فشانی دلم بردی و نام خود نگفتی نشانی از مقام خود نگفتی نمی دانم که نامت از که پرسم کجا آیم مقامت از که پرسم اگر شاهی تو را آخر چه نام است وگر ماهی تو را منزل کدام است مبادا هیچ کس چون من گرفتار که نی دل دارم اندر بر نه دلدار خیالت دیدم و بربود خوابم گشاد از دیده و دل خون نابم کنون دارم من بیخواب مانده دلی از آتشت در تاب مانده چه باشد گر زنی آبم بر آتش نباشی همچو آتش گرم و سرکش گلی بودم ز گلزار جوانی تر و تازه چو آب زندگانی نه بر سر هرگزم بادی وزیده نه در پا هرگزم خار خلیده به یک عشوه مرا بر باد دادی هزارم خار در بستر نهادی تنی نازک تر از گلبرگ صد بار چه سان خواب آیدم بر بستر خار همه شب تا سحرگه کارش این بود شکایت با خیال یارش این بود چو شب بگذشت دفع هر گمان را بشست از گریه چشم خونفشان را لبش تر بود از خون خوردن شب کلوخ خشک را مالیده بر لب به بالین رونق از گلبرگ تر داد به بستر جان ز سرو سیمبر داد شب و روزش بدین آیین گذشتی سر مویی ازین آیین نگشتی # جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۱۹ - از مشاهده تغییر حال زلیخا گره تحیر به رشته تفکر کنیزان افتادن و دایه بر سر انگشت استفسار گره را از آن رشته گشادن کمان عشق هر جا افکند تیر سپر داری نباشد کار تدبیر چو سازد در درون آن تیر خانه ز بیرون باشد آن را صد نشانه خوش است از بخردان این نکته گفتن که مشک و عشق را نتوان نهفتن اگر بر مشک گردد پرده صد توی کند غمازی از صد پرده اش بوی زلیخا عشق را پوشیده می داشت به سینه تخم غم پوشیده می کاشت ولی سر می زد آن هر دم ز جایی همی کرد از درون نشو و نمایی گهی از گریه چشمش آب می ریخت چه جای آب خون ناب می ریخت به هر قطره که از مژگان گشادی نهانی راز او بر رو فتادی گهی از آتش دل آه می کرد به گردون دود آهش راه می کرد به هر آهی که از دل برکشیدی کسان بوی کباب دل شنیدی که از روز و شب بی خواب و بی خورد گل سرخش نمودی لاله زرد بدانستی همه کز هیچ باغی نروید لاله ای خالی ز داغی کنیزان این نشانی ها چو دیدند خط آشفتگی بر وی کشیدند ولی روشن نشد کان را سبب چیست قضا جنبان آن حال عجب کیست یکی گفتا کسی مثلش ندیده ست همانا کز کسی چشمش رسیده ست یکی افتاد این معنی پسندش که از دیو و پری آمد گزندش یکی گفتا همانا سحر سازی ز سحرش بست بر دامن طرازی یکی گفت این همه آثار عشق است دلش بی شک به زیر بار عشق است ولی کس را به بیداری ندیده ز خوابش گویی این آفت رسیده همی بست از گمان هر کس خیالی همی کردند با هم قیل و قالی ولی سر دلش ظاهر نمی شد سخن بر هیچ چیز آخر نمی شد ازان جمله فسونگر دایه ای داشت که از افسونگری سرمایه ای داشت به راه عاشقی کارآزموده گهی عاشق گهی معشوق بوده به هم وصلت ده معشوق و عاشق موافق ساز یار ناموافق شبی آمد زمین بوسید پیشش به یاد آورد خدمت های خویشش بگفت ای غنچه بستان شاهی به خاری از تو گلرویان مباهی دلت خرم لبت پر خنده بادا ز فرت بخت ما فرخنده بادا تو در باغ جمال آن تازه سروی که کردت طوطی جان تذروی من از بحر وفا آن جویبارم که پروردت زمانه در کنارم رخت ز آغاز من بودم که دیدم به تیغ مهر نافت من بریدم سر و تن شستم از مشک و گلابت گلاب مشکبو کردم خطابت قماط از پرده دل کردمت ساز ز جانش رشته پیچیدم به صد ناز غذا از شیر دادم شکرت را بپروردم تن جان پرورت را شب آمد خواب در کار تو کردم سحر شد زیب رخسار تو کردم اگر رفتم طراز دوش بودی چو خفتم خفته در آغوش بودی چو شد شاخ گلت سرو خرامان هنوزت دست نگسستم ز دامان به هر کاریت خدمتگار بودم به خدمتگاریت در کار بودم به هر جا رفت سرو دلربایت فتادم همچو سایه در قفایت چو بنشستی به خدمت ایستادم چو خسپیدی به پایت سر نهادم کنون هم در همان کارم که بودم بدان صدقت پرستارم که بودم ز من راز دلت پنهان چه داری ز خود بیگانه ام زینسان چه داری بگوی آخر درین کارت که انداخت که برد اینسان خرد بارت که انداخت چنین آشفته و در هم چرایی چنین با درد و غم همدم چرایی گل سرخت چرا زرد است ازینسان دم گرمت چرا سرد است ازینسان تو خورشیدی چو ماهت کاستن چیست زوال چاشتگاهت خواستن چیست یقین دانم که زد ماهی تو را راه بگو روشن مرا تا کیست آن ماه اگر بر آسمان باشد فرشته ز نور قدسیان ذاتش سرشته به تسبیح و دعا خوانم چنانش که آرم بر زمین از آسمانش وگر باشد پری در کوه و بیشه عزایم خوانیم کار است و پیشه به تسخیرش عزیمت ها بخوانم کنم در شیشه و پیشت نشانم وگر باشد ز جنس آدمیزاد بزودی سازم از وی خاطرت شاد که باشد خود که پیوندت نخواهد نه بنده بل خداوندت نخواهد زلیخا چون بدید آن مهربانی فسون پردازی و افسانه خوانی ندید از راست گفتن هیچ چاره گرفت از گریه مه را در ستاره که گنج مقصدم بس ناپدید است در آن گنج ناپیدا کلید است چه گویم با تو از مرغی نشانه که با عنقا بود هم آشیانه ز عنقا هست نامی پیش مردم ز مرغ من بود آن نام هم گم چه شیرین است عیش تلخکامی که می داند ز کام خویش نامی ز دوری گرچه باشد تلخ کامش کند باری زبان شیرین ز نامش زبان بگشاد آنگه پیش دایه ز همرازی بلندش ساخت پایه به خواب خویشتن بیداریش داد به بیهوشی خود هشیاریش داد چو دایه حرفی از طومار او خواند ز چاره سازیش حیران فرو ماند بلی این حرف نقش هر خیال است که نادانسته را جستن محال است مرادی را ز اول تا ندانی کجا در آخرش جستن توانی نیارست از دلش چون بند بگشاد به اصلاحش زبان پند بگشاد نخستین گفت کاینها کار دیو است همیشه کار دیوان مکر و ریو است به مردم صورتی زیبا نمایند که تا بر وی در سودا گشایند زلیخا گفت دیوی را چه یارا که بنماید چنان شکلی دلارا تنی کز شور و شر باشد سرشته معاذالله کزو زاید فرشته دگر گفتا که این خوابیست ناراست چرا باید به هر ناراست جان کاست بگفت این خواب اگر ناراست بودی بدینسان راستان را کی ربودی شمارند اهل دل این نکته را راست که کج با کج گراید راست با راست دگر گفتا که هستی دانش اندیش برون کن این محال از خاطر خویش بگفتا کار اگر بودی به دستم کی این بار گران دادی شکستم مرا تدبیر کار از دست رفته ست عنان اختیار از دست رفته ست مرا نقشی نشسته در دل تنگ که بی محکم تر است از نقش در سنگ اگر بادی وزد یا آبی آید ز سنگ آن نقش محکم چون زداید چو دایه دیدش اندر عشق محکم فرو بست از نصیحت گوییش دم نهانی رفت و حالش با پدر گفت پدر زان قصه مشکل برآشفت ولی چون بود عاجز دست تدبیر حوالت کرد کارش را به تقدیر # جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۲۰ - خواب دیدن زلیخا یوسف را علیه السلام نوبت دوم و سلسله عشق وی جنبیدن و وی را در ورطه جنون کشیدن خوش آن دل کاندر او منزل کند عشق ز کار عالمش غافل کند عشق در او رخشنده برقی برفروزد که صبر و هوش را خرمن بسوزد نماند در وی اندوه سلامت شود کاهی بر او کوه ملامت چنان جانش ملامت کیش گردد که عشقش از ملامت بیش گردد زلیخا همچو مه می کاست سالی پس از سالی که شد بدرش هلالی هلال آسا شبی پشت خمیده نشسته در شفق از خون دیده همی گفت ای فلک با من چه کردی رساندی آفتابم را به زردی فکندی چون کمانم ز استقامت نشانم کردی از تیر ملامت به دست سرکشی دادی عنانم کزو جز سرکشی چیزی ندانم نهاده در دلم از مهر تابی بخیلی می کند با من به خوابی به بیداری نگردد همنشینم نیاید هم که در خوابش ببینم نشان بخت بیداریست آن خواب که در وی بینم آن ماه جهانتاب نگیرد چشم من در خفتن آرام ز بخت خویشتن خوابش دهم وام بود بختم شود از خواب بیدار نماید یارم اندر خواب دیدار همی گفت این سخن تا پاسی از شب رسده جانش از اندوه بر لب ز ناگه زین خیالش خواب بربود نبود آن خواب بل بیهوشیی بود هنوزش تن نیاسوده به بستر درآمد آرزوی جانش از در همان صورت کز اول زد بر او راه درآمد با رخی روشنتر از ماه نظر چون بر رخ زیبایش انداخت ز جا برجست و سر در پایش انداخت زمین بوسید کای سرو گل اندام که هم صبرم ز دل بردی هم آرام به آن صانع که از نور آفریدت ز هر آلایشی دور آفریدت تو را بر خیل خوبان سروری داد به لطف از آب حیوان برتری داد قدت را گلبن بستان جان ساخت لبت را مایه قوت روان ساخت ز روی دلفروزت شمعی افروخت که چون پروانه مرغ جان من سوخت ز مشکین گیسوان دادت کمندی که بر من زو به هر موییست بندی تنم را ساخت چون موی از میانت دلم را تنگ چون میم دهانت که بر جان من بیدل ببخشای به پاسخ لعل شکر بار بگشای بگو با این جمال و دلستانی کیی تو وز کدامین خاندانی درخشان گوهری کانت کدام است گرامی شاهی ایوانت کدام است بگفتا از نژاد آدمم من ز جنس آب و خاک عالمم من کنی دعوی که هستم بر تو عاشق اگر هستی درین گفتار صادق حق مهر و وفای من نگه دار به بی جفتی رضای من نگه دار مکن دندان رسیده شکرت را مساز الماس دیده گوهرت را تو را از من اگر بر سینه داغ است نپنداری کزان داغم فراغ است مرا هم دل به دام توست در بند ز داغ عشق تو هستم نشانمند زلیخا چون بدید آن مهربانی ز لعل او شنید آن نکته رانی گرفت از نو پری دیوانه ای را فتاد آتش به جان پروانه ای را سری مست خیال از خواب برخاست جگر پر سوز و جان پر تاب برخاست به دل اندوه او انبوهتر شد به گردون دودش از اندوه بر شد یکی صد گشت سودایی که بودش ز حد بگذشت غوغایی که بودش زمام عقل بیرون رفتش از دست ز بند پند و قید مصلحت رست همی زد همچو غنچه جیب جان چاک چو لاله خون دل می ریخت بر خاک گهی از مهر رویش روی می کند گهی بر یاد زلفش موی می کند پرستاران به هر سویش نشستند به گرد مه چو هاله حلقه بستند اگر زان حلقه بودی هیچ تقصیر برون جستی ز حلقه راست چون تیر وگر نگرفتیش آن حلقه دامان سوی برزن شدی سروش خرامان وگر بندش نکردی غنچه کردار چو گل بی پرده کردی رو به بازار پدر زان واقعه چون گشت آگاه دوا جو شد ز دانایان درگاه به تدبیرش به هر راهی دویدند به از زنجیر تدبیری ندیدند بفرمودند پیچان ماری از زر که باشد مهره دار از لعل و گوهر به سیمین ساقش آن مار گهر سنج درآمد حلقه زن چون مار بر گنج زلیخا بود گنج خوبی آری بود هر گنج را ناچار ماری چو زرین مار زیر دامنش خفت ز دیده مهره می بارید و می گفت مرا پای دل اندر عشق بند است همان بندم ازین عالم پسند است سبک دستی چرخ عمر فرسای بدین بندم چرا سازد گران پای مرا خود قوت پایی نمانده ست به هیچ آمد شدن رایی نمانده ست به این بند گران پا بستنم چیست بدین تیغ جفا دل خستنم چیست فرو رفته ست پای سرو در گل ره جنبش بر او گشته ست مشکل چه حکمت باغبان بیند درین باب که زنجیرش نهد بر پای از آب به پای دلبری زنجیر باید که در یک لحظه هوش از من رباید نباشد در نظر چندان درنگش که بینم سیر روی لاله رنگش ز من چون برق رخشان بگذرد زود بر آرد از دل پر آتشم دود اگر یاری دهد بخت بلندم بدین زنجیر زر پایش ببندم ببینم روی او چندان که خواهم بدو روشن شود روز سیاهم چه می گویم نگاری ناز پرورد که گر بر پشت پا بنشیندش گرد به روی جان نشیند کوه دردم بساط شادمانی درنوردم پسندم کی فتد بر خاطرش بار به سیمین ساق او از بند آزار مرا صد تیغ خوشتر بر دل تنگ که در دامان او خاری زند چنگ ازین افسانه های عاشقانه یکی افتاد ناگه در نشانه فتاد از زخم آن در سینه اش چاک چو صید زخمناک افتاد بر خاک به بیهوشی زمانی گشت دمساز دگر آمد به حال خویشتن باز به افسون دل دیوانه خویش ز سر آغاز کرد افسانه خویش گهی در گریه گه در خنده می شد گهی می مرد و گاهی زنده می شد همی شد هر دم از حالی به حالی بدینسان بود حالش تا به سالی # جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۲۱ - به خواب آمدن یوسف علیه السلام زلیخا را نوبت سیم و نام و مقام وی دانستن و به عقل و هوش باز آمدن بیا ای عشق پر افسون و نیرنگ که باشد کار تو گه صلح و گه جنگ گهی فرزانه را دیوانه سازی گهی دیوانه را فرزانه سازی چو بر زلف پریرویان نهی بند به زنجیر جنون افتد خردمند وگر زان زلف بندی برگشایی چراغ عقل یابد روشنایی زلیخا یک شبی نی صبر و نی هوش به غم همراز و با محنت هم آغوش ز جام درد درد آشامیی کرد ز شور عشق بی آرامیی کرد کشید از مقنعه موی معنبر فشاند از آتش دل خاک بر سر به سجده پشت سرو ناز خم کرد زمین را رشک گلزار ارم کرد ز نرگس ریخت اشک ارغوانی چو سوسن کرد ساز خوش زبانی شد از غمگین دل خود غصه پرداز به یار خویش کرد این قصه آغاز که ای تاراج تو هوش و قرارم پریشان کرده ای تو روزگارم غمم دادی و غمخواری نکردی دلم بردی و دلداری نکردی ندانم نام تو تا سازمش ورد نیابم جای تو تا گردمش گرد به کام خویش می کردم شکر خند کنون در بندم از تو چون نی قند چو غنچه بس که خوردم از غمت خون فتادم همچو گل از پرده بیرون نمی گویم که در چشمت عزیزم نه آخر مر تو را کمتر کنیزم چه باشد گر کنیزی را نوازی ز بند محنتش آزاد سازی مبادا کس به خون آغشته چون من میان خلق رسوا گشته چون من دل مادر ز بد پیوندیم تنگ پدر را آید از فرزندیم ننگ پرستاران مرا بدرود کردند به تنهاییم غم فرسود کردند زدی آتش به جان چون من خسی را نسوزد کس بدینسان بی کسی را به آن مقصود جان و دل خطابش بدینسان بود تا بربود خوابش چو چشمش مست گشت از ساغر خواب به خوابش آمد آن غارتگر خواب به شکلی خوبتر از هر چه گویم ندانم بعد ازین دیگر چه گویم به زاری دست در دامانش آویخت به پایش از مژه خون جگر ریخت که ای در محنت عشقت رمیده قرارم از دل و خوابم ز دیده به پاکی کاینچنین پاک آفریدت ز خوبان دو عالم برگزیدت که اندوه مرا کوتاهیی ده ز نام و شهر خویش آگاهیی ده بگفتا گر بدین کارت تمام است عزیز مصرم و مصرم مقام است به مصر از خاصگان شاه مصرم عزیزی داد عز و جاه مصرم زلیخا چون ز جانان این نشان یافت تو گویی مرده صد ساله جان یافت رسیدش باز ازان گفتار چون نوش به تن زور و به جان صبر و به دل هوش ازان خوابی که دید از بخت بیدار اگر چه خفت مجنون خاست هوشیار خبر زان مه که در دل جوشش آورد دگر باره به عقل و هوشش آورد کنیزان را ز هر سو داد آواز که ای با من درین اندوه دمساز پدر را مژده دولت رسانید دلش را زآتش محنت رهانید که آمد عقل و دانش سوی من باز روان شد زآب رفته جوی من باز بیا بردار بند زر ز سیمم که نبود از جنون من بعد بیمم چو مدخل سیم را در بند مگذار به دست خود بند از سیم بردار پدر را چون شنید این مژده در گوش به استقبال آن رفت از سرش هوش به رسم عاشق اول ترک خود کرد وز آن پس ره سوی آن سرو قد کرد دهان بگشاد آن مار دو سر را رهاند از بند زر آن سیمبر را پرستاران به پاش سر نهادند به زیر پایش تخت زر نهادند نشاندندش فراز مسند ناز به زرین تاج کردندش سرافراز پریرویان ز هر جا جمع گشتند همه پروانه آن شمع گشتند به همزادان چو در مجلس نشستی چو طوطی لعل او شکر شکستی سر درج حکایت باز کردی ز هر شهری سخن آغاز کردی ز روز و شام گشتی نکته انگیز شدی از ذکر مصر اندر شکر ریز حدیث مصریان کردی سرانجام که تا بردی عزیز مصر را نام چو این نامش گرفتی بر زبان جای درافتادی به سان سایه از پای ز ابر دیده سیل خون فشاندی نوای ناله بر گردون رساندی به روز و شب همه این بود کارش سخن از یار راندی و دیارش به این گفتار خوش گشتی سخن گوش وگر نی بودی از گفتار خاموش # جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۲۲ - آمدن رسولان پادشاهان اطراف غیر از مصر به خواستگاری زلیخا و تنگدل گشتن وی از نومیدی آن به دارالملک گیتی شهریاران به تخت شهریاری تاجداران به دل داغ تمنای تو دارند به سینه تخم سودای تو کارند به سوی ما به امید قبولی رسیده ست اینک از هر یک رسولی بگویم داستان هر رسولت ببینم تا که می افتد قبولت به هر کشور که افتد در دلت میل تو را سازم به زودی شاه آن خیل پدر می گفت و او خاموش می بود به بوی آشنایی گوش می بود خوشا گوش سخن کردن ز جایی به امید حدیث آشنایی ز شاهان قصه ها پی در پی آورد ولی از مصریان دم برنیاورد زلیخا دید کز مصر و دیارش نیامد هیچ قاصد خواستگارش ز دیدار پدر نومید برخاست ز غم لرزان چو شاخ بید برخاست به نوک دیده مروارید می سفت ز دل خونابه می بارید و می گفت مرا ای کاشکی مادر نمی زاد وگر می زاد کس شیرم نمی داد ندانم بر چه طالع زاده ام من بدین طالع کجا افتاده ام من اگر بر خیزد از دریا سحابی که ریزد بر لب هر تشنه آبی چو ره سوی من لب تشنه آرد به جای آب جز آتش نبارد ندانم ای فلک با من چه داری چو خویشم غرق خون دامن چه داری گرم ندهی به سوی دوست پرواز ز وی باری چنین دورم مینداز گر از من مرگ خواهی مردم اینک ز بیداد تو جان بسپردم اینک وگر خواهی مرا در رنج و اندوه نهادی بر دلم صد رنج چون کوه به زیر کوه گاهی چند باشد به موج غم گیاهی چند باشد دلم از زخم تو صد جای ریش است اگر رحمی کنی بر جای خویش است اگر من شاد اگر غمگین تو را چه وگر من تلخ اگر شیرین تو را چه کیم من وز وجود من چه خیزد وزین بود و نبود من چه خیزد اگر شد خرمنم بر باد گو شو دو صد خرمن ازین بر تو به یک جو هزاران تازه گل بر باد دادی ز داغ مرگ بر آتش نهادی کجا گردد تو را خاطر پریشان که من باشم یکی دیگر ازیشان به صد افغان و درد آن روز تا شب درون غنچه وار از خون لبالب سرشک از دیده غمناک می ریخت به دست غصه بر سر خاک می ریخت پدر چون دید شوق و بی قراریش ز سودای عزیز مصر زاریش رسولان را به خلعت های شاهی اجازت داد لب پر عذر خواهی که هست از بهر این فرزانه فرزند زبانم با عزیز مصر در بند بود روشن بر دانش پرستان که باشد دست دست پیشدستان زبان دهر را به زین مثل نیست که گوید دست پیشین را بدل نیست رسولان زان تمنا در گذشتند ز پیشش باد در کف بازگشتند زلیخا گرچه عشق آشفت حالش جهان پر بود از صیت جمالش به هر جا قصه حسنش رسیدی شدی مفتون او هر کس شنیدی سران ملک را سودای او بود به بزم خسروان غوغای او بود به هر وقت آمدی از شهریاری به امید وصالش خواستگاری درین فرصت که از قید جنون رست به تخت دلبری هشیار بنشست رسولان از شه هر مرز و هر بوم چو شاه ملک شام و کشور روم فزون از ده تن از ره در رسیدند به درگاه جلالش آرمیدند یکی منشور ملک و مال در مشت یکی مهر سلیمانی در انگشت که هر یک تحفه کشور ستانیست ز شاهی خواستگاری را نشانیست به هر جا رو نهد آن غیرت خور بود تخت آن او و تاج بر سر به هر کشور که گردد جلوه گاهش بد دیهیم شاهی خاک راهش اگر گیرد چو مه در شام آرام دعای او کنند از صبح تا شام وگر آرد به سوی روم آهنگ غلام وی شوند از روم تا زنگ بدین دستور هر قاصد پیامی همی گفت از لب فرخنده نامی زلیخا را ازین معنی خبر شد ز اندیشه دلش زیر و زبر شد که با اینان ز مصر آیا کسی هست که عشق مصریانم پشت بشکست به سوی مصریانم می کشد دل ز مصر ار قاصدی نبود چه حاصل نسیمی کز دیار مصر خیزد که در چشمم غبار مصر بیزد مرا خوشتر ازان باد است صد بار که آرد نافه از صحرای تاتار درین اندیشه بود او کش پدر خواند پدروارش به پیش خویش بنشاند بگفت ای نور چشم و شادی دل ز بند غم خط آزادی دل # جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۲۳ - فرستادن پدر زلیخا قاصدی به سوی عزیز مصر و عرض کردن زلیخا بر وی و قبول کردن وی آن را زلیخا داشت از دل بر جگر داغ ز نومیدی فزودش داغ بر داغ بود هر روز را رو در سپیدی بجز روز سیاه ناامیدی پدر چون بهر مصرش خسته جان دید علاج خسته جانیش اندر آن دید که دانایی به راه مصر پوید علاجش از عزیز مصر جوید برد از وی پیامی چند با او زلیخا را دهد پیوند با او ز نزدیکان یکی دانا گزین کرد به دانایی هزارش آفرین کرد بداد از تحفه ها صدگونه چیزش به رفتن رای زد سوی عزیزش پیامش داد کای دور زمانه تو را بوسیده خاک آستانه به هر روز از نوازش های گردون عزیزی بر عزیزی بادت افزون مرا در برج عصمت آفتابیست که مه را در جگر افکنده تابیست ز اوج ماه برتر پایه او ندیده دیده خور سایه او ز گوهر در صدف صافی بدن تر ز اختر در شرف پرتو فکن تر کند پوشیده رخ مه را نظاره که ترسد بیندش چشم ستاره جز آیینه کسی کم دیده رویش بجز شانه کسی نبسوده مویش نباشد غیر زلفش را میسر که گاهی افکند در پای او سر به صحن خانه چون گردد خرامان نیارد پایبوسش غیر دامان ندیده سیب او مشاطه در مشت نسوده بر لبش نیشکر انگشت جمال او ز گل دامن کشیده که پیراهن به بدنامی دریده ز نرگس حسن او پوشیده رخسار که نرگس خیره چشم است و قدح خوار نپوید در فروغ مهر یا ماه که تا با او نگردد سایه همراه گذر بر چشمه و جویش نیفتد که چشم عکس بر رویش نیفتد درون پرده منزلگاه کرده ولی صد شور ازو بیرون پرده همه شاهان هواخواهان اویند خراب لطف ناگاهان اویند سرافرازان ز حد روم تا شام همه از شوق او خون دل آشام ولی وی در نیارد سر به هر کس هوای مصر در سر دارد و بس نگردد خاطر او رام با روم شمارد آب و خاک شام را شوم به راه مصر چشم او سبیل است برای مصر اشکش رود نیل است ندانم سوی مصرش این شعف چیست هواانگیز طبعش آن طرف کیست همانا خاک او زانجا سرشتند برات رزق او آنجا نوشتند اگر افتد قبول رای عالی فرستیمش به آن دلکش حوالی اگر نبود به صدر خانه خوبی بود خدمتگری را خانه روبی عزیز مصر چون این قصه بشنود کلاه فخر بر اوج فلک سود تواضع کرد و گفتا من که باشم که در دل تخم این اندیشه پاشم ولی چون شه مرا برداشت از خاک سزد گر بگذرانم سر ز افلاک من آن خاکم که ابر نوبهاری کند از لطف بر من قطره باری اگر بر روید از تن صد زبانم چو سبزه شکر لطفش چون توانم بدین لطفی که شه کرده ست اظهار کند واجب که گر بختم شود یار کنم از فرق پای از دیده نعلین شوم سویش روان بالرأس والعین ولی با شاه مصر آن کان فرهنگ چنانم در گرفته خدمتی تنگ که گر یک ساعت از وی دور گردم ز تیغ سطوتش رنجور گردم درین خدمت مرا معذور دارد گمان نخوت از من دور دارد اگر گوید برای حق گزاری روان سازم دو صد زرین عماری هزاران از کنیزان و غلامان صنوبر قامتان طوبی خرامان غلامانی ز بس نیکو سرشتی مصفاتر ز غلمان بهشتی ز شیرینی دهانشان در شکرخند ز لعل و زر همه بر مو کمربند قبا بسته کله گوشه شکسته به زرین خانه های زین نشسته کنیزانی همه در حله حور چو حوران از قصور آب و گل دور معنبر طره ها بر گل گشاده مقوس طاق ها بر مه نهاده ز هر گوهر به خود بربسته زیور نشسته جلوه گر در هودج زر ز ارباب کیاست هر که باید ز ارکان ریاست هر که شاید فرستم تا به صد اعزازش آرند بدین خلوتسرای نازش آرند چو دانا قصد این اندیشه بشنید به سجده سر نهاد و خاک بوسید که ای مصر از تو دیده صد عزیزی ز تو کشت کرم را تازه خیزی شه ما را سر خیل و حشم نیست به پیشش زانچه گفتی هیچ کم نیست غلامان و کنیزانی که دارد نگنجد در شماره گر شمارد به بزمش خلعت فرخنده تختان بود وافرتر از برگ درختان ز دستش بذل گوهرهای تابان بود افزون تر از ریگ بیابان مراد وی قبول خاطر توست خوش آن کس کو قبول خاطرت جست چو آن میوه خورای خوانت افتاد به زودی پیش تو خواهد فرستاد # جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۲۴ - نسیم قبول از جانب مصر وزیدن و محمل زلیخا را چون عماری گل به مصر کشیدن چو از مصر آمد آن مرد خردمند که از جان زلیخا بگسلد بند خبرهای خوش آورد از عزیزش تهی از خویش و پر کرد از عزیزش گل بختش شگفتن کرد آغاز همای دولتش آمد به پرواز ز خوابی بندها بر کارش افتاد خیالی آمد و آن بند بگشاد بلی هر جا نشاطی یا ملالیست به گیتی در ز خوابی یا خیالیست خوش آن کس کز خیال و خواب بگذشت سبکبار از چنین گرداب بگذشت زلیخا را پدر چون شادمان یافت به ترتیب جهاز او عنان تافت مهیا ساخت بهر آن عروسی هزاران لعبت رومی و روسی همه پسته دهان و نارپستان عذار و بر گلستان بر گلستان نهاده عقد گور بر بناگوش کشیده قوس مشکین گوش تا گوش چو برگ گل به وقت صبح تازه ز ننگ وسمه پاک و عار غازه نغوله بسته بر لاله ز عنبر ز گوش آویزه کرده لؤلؤ تر هزار امرد غلام فتنه انگیز به عشوه جان ستان و غمزه خونریز کلاه لعل بر سر کج نهاده گره از کاکل مشکین گشاده ز اطراف کله هر تار کاکل چنان کز زیر لاله شاخ سنبل به بر کرده قباهای قصب رنگ چو غنچه نازک و چون نیشکر تنگ کمرهای مرصع بسته بر موی به موی آویخته صد دل ز هر سوی هزار اسب نکو شکل خوش اندام به گاه پویه تند و وقت زین رام ز گوی پیش چوگان تیز دوتر ز آب روی سبزه نرم رو تر اگر سایه فکندی تازیانه برون جستی ز میدان زمانه چو وحشی گور در صحرا تکاور چو آبی مرغ در دریا شناور شکن در سنگ خارا کرده از سم گره بر خیزران افکنده از دم بریده کوه را آسان چو هامون ز فرمان عنان کم رفته بیرون هزار اشتر همه صاحب شکوهان سراسر پشته پشت و کوه کوهان به تن ها کوه اما بی ستون نی ز راه باد رفتاری برون نی چو زهاد قناعت کوش کم خوار چو اصحاب تحمل بار بردار بریده صد بیابان بر توکل چریده خار را چون سنبل و گل ز شوق رهروی بی خواب و خوردان بر آهنگ حدی صحرانوردان ز انواع نفایس صد شتروار خراج کشوری بر هر شتر بار دو صد مفرش ز دیبای گرامی چه مصری و چه رومی و چه شامی دو صد درج از گهرهای درخشان ز یاقوت و در و لعل بدخشان دو صد طبله پر از مشک تتاری ز بان و عنبر و عود قماری به هر جا ساربان منزل نشین شد همه روی زمین صحرای چین شد مرتب ساخت از بهر زلیخا یکی دلکش عماری حجله آسا مقطع خانه ای از صندل و عود موصل لوح های وی زراندود مرصع سقف او چون چتر جمشید زرافشان قبه اش چون گوی خورشید برون او درون او همه پر ز مسمار زر و آویزه در فرو هشته بدو زربفت دیبا به رنگ دلپذیر و نقش زیبا زلیخا را در آن حجله نشاندند به صد نازش به سوی مصر راندند به پشت بادپایان آن عماری روان شد چون گل از باد بهاری هزاران سرو و شمشاد و صنوبر سمن روی و سمن بوی و سمنبر روان گشتند گویی نوبهاری رخ آورد از دیاری در دیاری به هر منزل که شد جای آن صنم را خجالت داد بستان ارم را غلامان مست جولان در تک و تاز کنیزان جلوه گر از هودج ناز فکنده هر کنیز از زلف دامی شکار خویشتن کرده غلامی کشیده هر غلام از غمزه تیری گشاده رخنه در جان اسیری ز یک سو دلبری و عشوه سازی ز دیگر سو نیاز و عشقبازی هزاران عاشق و معشوق در کار به هر جا صد متاع و صد خریدار بدین دستور منزل می بریدند به سوی مصر محمل می کشیدند زلیخا با دلی از بخت خشنود که راه مصر طی خواهد شدن زود شب غم را سحر خواهد دمیدن غم هجران به سر خواهد رسیدن ازان غافل که آن شب بس سیاه است از آن تا صبح چندین ساله راه است به روز روشن و شب های تاریک همی راندند تا شد مصر نزدیک فرستادند از آنجا قاصدی پیش که راند پیش ازیشان محمل خویش به سوی مصر جوید پیشتر راه عزیز مصر را گرداند آگاه که آمد بر سر اینک دولتی نیز گر استقبال خواهی کرد برخیز # جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۲۵ - خبر یافتن عزیز مصر از مقدم زلیخا و به عزیمت استقبال برخاستن و لشکریان مصر را به تجمل تمام آراستن عزیز مصر چون آن مژده بشنید جهان را بر مراد خویشتن دید منادی کرد تا از کشور مصر برون آیند یکسر لشکر مصر ز اسباب تجمل هر چه دارند همه در معرض عرض اندر آرند برون آمد سپاهی پای تا فوق شده در زیر و زر و گهر غرق غلامان و کنیزان صد هزاران همه گلچهرگان و مه عذاران غلامانی به طوق و تاج زرین چو رسته نخل زر از خانه زین کنیزانی هه هر هفت کرده به هودج در پس زربفت پرده شکر لب مطربان نکته پرداز به رسم تهنیت خوش کرده آواز مغنی جنگ عشرت ساز کرده نوای خرمی آغاز کرده به مالش داده گوش عود را تاب طرب را ساخته اوتارش اسباب نوای نی نوید وصل داده به جان از وی امید وصل زاده رباب از تاب غم جان را امان ده برآورده کمانچه نعره زه درافکنده دف این آوازه از دوست کزو در دست ره کوبان بود پوست بدین آیین رخ اندر ره نهادند به ره داد نشاط و عیش دادند چو مه چون یک دو سه منزل بریدند به آن خورشید مهرویان رسیدند زمینی یافتند از تیرگی دور زده در وی هزاران قبه نور تو گویی ابر چرخ بی کناره به سان ژاله باریده ستاره کشیده در میانه بارگاهی ز خوبان صف زده گردش سپاهی عزیز مصر چون آن بارگه دید چو صبح از پرتو خورشید خندید فرود آمد ز رخش خسروانه به سوی بارگه شد خوش روانه مقیمان حرم پیشش دویدند به اقبال زمین بوسش رسیدند یکایک را سلام و مرحبا گفت چو گل در رویشان از خنده بشگفت تفحص کرد ازیشان حال آن ماه ز آسیب هوا و محنت راه به رسم پیشکش چیزی که بودش که پیش چشم خوشتر می نمودش چه از شیرین وشاقان شکرخند چه از زرین کلاهان کمربند چه از اسبان زین در زر گرفته ز دم تا گوش در گوهر گرفته چه از مویینه و ابریشمینه چه از نادر گهرهای خزینه ز شکرهای مصری تنگ بر تنگ ز شربت های نوشین رنگ در رنگ بدین ها روی صحرا را بیاراست تلطف ها نمود و عذرها خواست به فردا عزم ره را نام زد کرد وزآن پس رو به منزلگاه خود کرد # جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۲۶ - دیدن زلیخا عزیز مصر را از شکاف خیمه و فریاد برداشتن که این نه آن کس است که من در خواب دیده ام و سالها محنت محبتش کشیده ام زلیخا کرد ازان چشمه نگاهی برآورد از دل غمدیده آهی که واویلا عجب کاریم افتاد به سر نابهره دیواریم افتاد نه آنست اینکه من در خواب دیدم به جست و جویش این محنت کشیدم نه آنست این که عقل و هوش من برد عنان دل به بیهوشیم بسپرد نه آنست این که گفت از خویش رازم ز بیهوشی به هوش آورد بازم دریغا بخت سستم سختی آورد طلوع اخترم بدبختی آورد نشاندم نخل خرما خار بردار فشاندم تخم مهر آزار بردار برای گنج بردم رنج بسیار فتاد آخر مرا با اژدها کار شدم بر بوی گل چیدن به گلشن سنان خار زد چنگم به دامن منم آن تشنه در ریگ بیابان برای آب هر سویی شتابان زبان از تشنگی بر لب فتاده لب از تبخاله موج خون گشاده نماید ناگهان از دور آبم فتان خیزان به سوی آن شتابم به جای آب یابم در مغاکی ز تاب خور درخشان شوره خاکی منم آن راحله گم کرده در کوه ز بی زادی به زیر کوه اندوه شده پا شاخ شاخ از زخم سنگم نه پای سیر نی رای درنگم ز ناگه چشم خون آغشته من خیالی بیند از گمگشته من گشایم گام سوی او دلیری بود از بخت من درنده شیری منم آن بحری کشتی شکسته برهنه بر سر لوحی نشسته رباید هر زمان از جای موجم برد گه تا حضیض و گه بر اوجم ز ناگه زورقی آید پدیدار شوم خرم کزو آسان شود کار چو نزدیک من آید بی درنگی بود بهر هلاک من نهنگی چو من در جمله عالم بیدلی نیست میان بیدلان بی حاصلی نیست نه دل اکنون به دست من نه دلبر ازانم سنگ بر دل دست بر سر خدا را ای فلک بر من ببخشای به روی من دری از مهر بگشای اگر ننهی به کف دامان یارم گرفتار کسی دیگر ندارم به روسایی مدر پیراهنم را به دست کس میالا دامنم را به مقصود دل خود بسته ام عهد که دارم پاس گنج خود به صد جهد مسوز از غم من بی دست و پا را مده بر گنج من دست اژدها را ازینسان تا به دیری زاریی داشت ز نوک هر مژه خونباریی داشت همی نالید از جان و دل چاک همی مالید روی از درد بر خاک در آمد مرغ بخشایش به پرواز سروش غیب دادش ناگه آواز که ای بیچاره روی از خاک بردار کزین مشکل تو را آسان شود کار عزیز مصر مقصود دلت نیست ولی مقصود بی او حاصلت نیست ازو خواهی جمال دوست دیدن و زو خواهی به مقصودت رسیدن مباد از صحبت وی هیچ بیمت کزو ماند سلامت قفل سیمت کلیدش را بود دندانه از موم بود کار کلید موم معلوم چه حاجت گوهرت را داشتن پاس ز نرم آهن نیاید کار الماس چو از خار ترش دادند سوزن چه سان گردد به خارا بخیه افکن چو باشد آستین از دست خالی نیاید ز آستین خنجر سگالی زلیخا چون ز غیب این مژده بشنود به شکرانه سر خود بر زمین سود زبان از ناله و لب از فغان بست چو غنچه خوردن خون را میان بست ز خون خوردن دمی بی غم نمی زد ز غم می سوخت اما دم نمی زد به ره می بود چشم انتظارش که کی این عقده بگشاید ز کارش کهن چرخ مشعبد حقه بازیست پی آزار مردم حیله سازیست به امیدی نهد بر بیدلی بند برد آخر به نومیدیش پیوند نماید میوه کامیش از دور کند خاطر به ناکامیش رنجور عزیز مصر چون افکند سایه در آن خیمه زلیخا بود و دایه عنان بربودش از کف شوق دیدار به دایه گفت کای دیرینه غمخوار علاجی کن که یک دیدار بینم کزین پس صبر را دشوار بینم نباشد شوق دل هرگز ازان بیش که همسایه شود یار وفاکیش چو گیرد آب بر لب تشنه جانی بسوزد گر نه تر سازد دهانی زلیخا را چو دایه مضطرب دید به تدبیرش به گرد خیمه گردید شکافی زد به صد افسون و نیرنگ در آن خیمه چو چشم خیمگی تنگ # جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۲۷ - درآمدن زلیخا همراه عزیز مصر به مصر و بیرون آمدن مصریان و طبق های نثار بر عماری زلیخا افشاندن سحرگاهان که زد چرخ مکوکب ز زرین کوس کوس رحلت شب کواکب نیز محفل برشکستند به همراهی شب محمل ببستند شد از رخشانی آن زر فشان کوس به رنگ پر طوطی دم طاووس عزیز آمد به فر شهریاری نشاند از خیمه مه را در عماری سپه را از پس و پیش و چپ و راست به آیینی که می بایست آراست ز چتر زر به فرق نیکبختان به پا شد سایه ور زرین درختان مرصع زین به پای هر درختی شده مسند برای نیکبختی درخت و سایه و مسند روانه نشسته نیکبخت اندر میانه طرب سازان نواها ساز کردند شتررانان حدی آغاز کردند شد از بانگ حدی و غلغل لحن فلک ها را طبق پر دشت را صحن ز بس رفتار کز اسپ و شتر بود در و دشت از هلال و بدر پر بود گهی کنده به هر سوی از تک و پوی هلال از زخم ناخن بدر را روی گهی طالع شده فرخنده بدری هلال از وی شده ناچیز قدری زمین را کرده ریش اسپ از سم خویش کف پای شتر مرهم بر آن ریش پی مست آهوان زین نشیمن صهیل بادپایان ارغنون زن پی آسودگان هودج ناز نفیر ساربانان پرده پرداز کنیزان زلیخا خرم و خوش که رست از دیو هجران آن پریوش عزیز و اهل او هم شادمانه که شد زینسان بتی بانوی خانه زلیخا تلخ عمر اندر عماری رسانده بر فلک فریاد و زاری که ای گردون مرا زینسان چه داری چنین بی صبر و بی سامان چه داری ندانم در حق تو من چه کردم که افکندی چنین در رنج و دردم نخست از من به خوابی دل ربودی به بیداری هزارم غم فزودی گه از دیوانگی بندم نهادی گه از فرزانگی بندم گشادی چو شد از تو شکست خود درستم خطا کردم که از تو چاره جستم چه دانستم که وقت چاره سازی ز خان و مان مرا آواره سازی مرا بس بود داغ بی نصیبی فزون کردی بر آن درد غریبی چو باشد جانگدازی چاره سازیت معاذالله چه باشد جانگدازیت منه در ره دگر دام فریبم میفکن سنگ بر جام شکیبم دهی وعده کزین پس کامیابی وز آن آرام جان آرام یابی بدین وعده بغایت شادمانم ولی گر بختم این باشد چه دانم زلیخا با فلک این گفت و گو داشت که آن برداشت را آمد فرو داشت برآمد بانگ رهدانان به تعجیل که اینک شهر مصر و ساحل نیل هزاران تن سواره یا پیاده خروشان بر لب نیل ایستاده عزیز مصر را در حق گزاری به کف بهر نثار آن عماری طبق های زر از زر و درم پر طبق های دگر از گوهر و در گهرریزان بر او صاحب نثاران چو بر طرف چمن بر غنچه باران ز بس کفها زر و گوهر فشان شد عماری در زر و گوهر نشان شد نمی آمد ز گوهر ریز مردم در آن ره مرکبان را بر زمین سم چو گشتی سم اسبی آتش افکن ز لعل و نعل بودی سنگ و آهن همه صف ها کشیده میل در میل نثار افشان گذشتند از لب نیل به نیل اندر شد از درهای شاهی چو پر گوهر صدف هر گوش ماهی شد از بذل درم ریزان بسیار نهنگش نیز چون ماهی درم دار بدین آرایش شاهانه رفتند به دولت سوی دولتخانه رفتند سرایی بلکه در دنیا بهشتی ز فرشش ماه خشتی مهر خشتی در آن دولتسرا تختی نهاده به زیبایی ز هر تختی زیاده در او برده به کار استاد زر کار پی گوهر نشانی زر به خروار به پای تخت زر مهدش رساندند گهروارش به تخت زر نشاندند ولی جانش ز داغ دل نرسته ازان زر بود در آتش نشسته مرصع تاج بر فرقش نهادند میان تخت و تاجش جلوه دادند ولیکن بود ازان تاج گرانسنگ به زیر کوه از بار دل تنگ فشاندندش به تارک گوهر انبوه ولی بود آن بر او باران اندوه ز گوهرها که بردی حور ازان رشک به چشمش درنیامد جز در اشک کسی کش دل ز هجران لخت لخت است ز یک لختیست گر مایل به تخت است در آن میدان که را باشد سر تاج که صد سر می رود آنجا به تاراج چو چشم از اشک نومیدی بود پر کجا باشد در او گنجایی در # جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۲۸ - عمر گذرانیدن زلیخا در مفارقت یوسف علیه السلام و تلهف و تأسف وی بر آن مدی اللیالی و الایام چو دل با دلبری آرام گیرد ز وصل دیگر کی کام گیرد کجا پروانه پرد سوی خورشید چو باشد سوی شمعش روی امید نهی صد دسته ریحان پیش بلبل نخواهد خاطرش جز نکهت گل ز مهر آتش چو در نیلوفر افتد تماشای مهش کی در خور افتد چو خواهد تشنه جانی شربت آب نیفتد سودمندش شکر ناب زلیخا را در آن فرخنده منزل همه اسباب حشمت بود حاصل غلامی بود پیش رو عزیزش نبود از مال و زر کم هیچ چیزش پرستاران گلبوی گل اندام پرستاریش را بی صبر و آرام کنیزان دل آشوب دلارای پی خدمتگری ننشسته از پای غلامان قصب پوش کمربند ز سر تا پای شیرین چون نی قند سیه فامانی از عنبر سرشته ز شهوت پاکدامن چون فرشته مقیمان حریم پاکبازی امینان حرم در کارسازی ز خاتونان مصری همنشینان به رعنایی و خوبی نازنینان همه همقامت و همزاد با او ز ذوق همنشینی شاد با او زلیخا با همه در صفه بار که یکسان باشد آنجا یار و اغیار بساط خرمی افکنده بودی درون پر خون و لب پر خنده بودی به ظاهر با همه گفت و شنو داشت ولی دل جای دیگر در گرو داشت لبش با خلق در گفتار می بود ولی جان و دلش با یار می بود ازان یاریگران در شادی و غم نبودش با کسی پیوند محکم به صورت بود با مردم نشسته به معنی از همه خاطر گسسته ز وقت صبح تا شب کارش این بود میان دوستان کردارش این بود چو شب بر چهره مشکین پرده بستی چو مه در پرده اش تنها نشستی خیال دوست را در خلوت راز نشاندی تا سحر بر مسند ناز به زانوی ادب بنشستیش پیش به عرض او رسانیدی غم خویش ز ناله چنگ محنت ساز کردی سرود بیخودی آغاز کردی بدو گفتی که ای مقصود جانم به مصراز خویشتن دادی نشانم عزیز مصر گفتی خویش را نام عزیزی روزیت بادا سرانجام به فرقم تاج عزت از عزیزیت به روی آثار دولت از کنیزیت به مصر امروز مهجور و غریبم ز اقبال وصالت بی نصیبم ندانم تا به کی سوزم بدین داغ چراغ محنت افروزم بدین داغ بیا و رونق باغ دلم باش به وصلت مرهم داغ دلم باش به نومیدی کشید از عشق کارم سروش غیب کرد امیدوارم بدان امیدم اکنون زنده مانده ز دامن گرد نومیدی فشانده به نوری کز جمالت بر دلم تافت یقین دانم که آخر خواهمت یافت ز شوقت گرچه خونبار است چشمم به سوی شش جهت چار است چشمم خوشا وقتی که از راهی برآیی به برج دیده چون ماهی درآیی چو دیدار تو بینم نیست گردم بساط هستی خود درنوردم کنم سر رشته پندار خود گم شوم از بیخودی در کار خود گم مرادیگر به جای من نبینی چو جان آیی به جان من نشینی نهم یکسو خیال ما و من را تو را یابم چو جویم خویشتن را تویی از هر دو عالم آرزویم تو را چون یافتم از خود چه گویم سحر کردی بدین گفتار شب را نبستی زین سخن تا روز لب را چو باد صبح جستن کردی آغاز بر آیین دگر دادی سخن ساز چه گفتی گفتی ای باد سحر خیز شمیم مشک در جیب سمن بیز تماشاگاه سرو و سوسن آرای ز سنبل جعدتر بر روی گل سای به شاخ از برگ جنبانی جلاجل شود رقصان درخت پای در گل به معشوقان بری پیغام عاشق بدین جنبش دهی آرام عاشق ز دلداران نوازش نامه آری کنی غمدیدگان را غمگساری کس از من در جهان غمدیده تر نیست ز داغ هجر ماتمدیده تر نیست دلم بیمار شد دلداریی کن غمم بسیار شد غمخواریی کن به عالم هیچ منزلگه نباشد کت آنجا گاه و بیگه ره نباشد ز در ور خود بود زآهن درآیی چو در بندند از روزن درآیی ببخشا بر چو من بی راه و رویی بکن از جانب من جست و جویی درآ در دار ملک شهریاران برآ بر تختگاه تاجداران به هر شهری خبر پرس از مه من به هر تختی نشان جو از شه من گذار افکن به هر باغ و بهاری قدم نه بر لب هر جویباری بود بر طرف جویی زین تک و پوی به چشم آید تو را آن سرو دلجوی به صحرای ختن نه از کرم گام به صورتخانه چین گیر آرام تماشا کن ز روی او مثالی به دام آور به بوی او غزالی چو گیرد رای رفتن زین دیارت به هر کوه و دری کافتد گذارت اگر پیش آیدت کبک خرامان به یاد او بزن دستش به دامان وگر بینی به راهی کاروانی در او سالار گشته دلستانی به چشم من ببین آن دلستان را بدین کشور رسان آن کاروان را بود کان دلستان را چون ببینم گلی از گلبن امید چینم ز وقت صبح تا خورشید تابان به جولانگاه روز آمد شتابان دلی پر درد و چشم خونفشان داشت به باد صبحدم این داستان داشت چو شد خورشید شمع مجلس روز زلیخا همچو خور شد مجلس افروز پرستاران به پیشش صف کشیدند رفیقان با جمالش آرمیدند به آن صافی دلان پاک سینه بجای آورد رسم و راه دینه به هر روز و شبی این بود حالش بدین آیین گذشتی ماه و سالش چو در خانه دل او تنگ گشتی به عزم گشت تیزآهنگ گشتی گهی با داغ سینه ز آه و ناله به دشت افراختی خیمه چو لاله ازان گلرخ به لاله راز گفتی ز داغ دل سخن ها باز گفتی گهی چون سیل هر وادی به تعجیل شدی با دیده گریان سوی نیل نهادی در میان با او غم خویش زدی بر نیل دلق ماتم خویش به سر می برد ازینسان روزگاری به ره می داشت چشم انتظاری که یارش از کدامین ره برآید چو خور طالع شود چون مه برآید بیا جامی که همت برگماریم ز کنعان ماه کنعان را بیاریم زلیخا با دلی امیدوار است نظر بر شاهراه انتظار است ز حد بگذشت درد انتظارش دوا بخشی کنیم از وصل یارش # جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۲۹ - آغاز حسد بردن اخوان و دور انداختن یوسف را علیه السلام از کنعان دبیر خامه ز استاد کهن زاد درین نامه چنین داد سخن داد که چون یوسف به خوبی سربرافراخت دل یعقوب را مشعوف خود ساخت به سان مردمش در دیده بنشست ز فرزندان دیگر دیده بربست گرفتی با وی آنسان لطفها پیش که بر وی رشکشان هر دم شدی بیش درختی بود در صحن سرایش به سبزی و خوشی بهجت فزایش چو سکان صوامع سبزپوشی ز جنبش تیز وجدی پر خروشی ستاده در مقام استقامت فکنده بر زمین ظل کرامت پی تسبیح هر برگش زبانی بنامیزد عجب تسبیح خوانی گذشته شاخ ازین فیروزه کاخش ملایک گشته گنجشکان شاخش به هر فرزند کش دادی خداوند ازان خرم درخت سدره مانند هماندم تازه شاخی بردمیدی که با قدش برابر سر کشیدی چو در راه بلاغت پا نهادی به دستش زان عصای سبز دادی به جز یوسف که از تأیید بختش عصا لایق نیامد زان درختش نهال باغ جان بود او نشاید که با او شاخ چوبی همسر آید شبی پنهان ز اخوان با پدر گفت که ای بازوی سعیت با ظفر جفت دعا کن تا کفیل کار و کشتم برویاند عصایی از بهشتم که از عهد جوانی تا به پیری کند هر جا که افتم دستگیری دهد در جلوه گاه جنگ و بازی مرا بر هر برادر سرفرازی پدر روی تضرع در خدا کرد برای خاطر یوسف دعا کرد رسید از سدره پیک ملک سرمد عصایی سبز در دست از زبرجد نه زخم تیشه ایام دیده نه رنج اره دوران کشیده قوی قوت گران قیمت سبک سنگ نیالوده به ننگ روغن و رنگ پیام آورد کین فضل الهیست ستون بارگاه پادشاهیست چو شد یوسف ازان تحفه قوی دست ز حسرت حاسدان را پشت بشکست بر ایشان آن عصا از دست هستی گرانتر آمد از صد چوبدستی به خود بستند ازان هر یک خیالی نشاندند از حسد در دل نهالی از اول طبع را زان زندگی زاد ولی آخر بر شرمندگی داد # جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۳۰ - خواب دیدن یوسف علیه السلام که آفتاب و ماه و یازده ستاره وی را سجده می برند و شنیدن اخوان آن را و زیادت شدن حسد ایشان خوش آن کز بند صورت باز رسته ز سحر چشمبندان چشم بسته دلش بیدار و چشمش در شکر خواب ندیده کس چنین بیدار در خواب بپوشیده ز ناپاینده دیده ولی پوشیده آینده دیده شبی یوسف به پیش چشم یعقوب که پیش او چو چشمش بود محبوب به خواب خوش نهاده سر به بالین به خنده لعل نوشین کرد نوشین ز شیرین خنده آن لعل شکرخند به دل یعقوب را شوری در افکند چو یوسف نرگس سیراب بگشاد چو بخت خویش چشم از خواب بگشاد بدو گفت ای شکر شرمنده تو چه موجب داشت شکر خنده تو بگفتا خواب دیدم مهر و مه را ز رخشنده کواکب یازده را که یکسر داد تعظیمم بدادند به سجده پیش رویم سر نهادند پدر گفتا که بس کن زین سخن بس مگوی این خواب را زنهار با کس مباد این خواب را اخوان بدانند به بیداری صد آزارت رسانند ز تو در دل هزاران غصه دارند درین قصه کیت فارغ گذارند نیارند از حسد این خواب را تاب که بس روشن بود تعبیر این خواب پدر کرد این وصیت لیک تقدیر به بادی بگسلد زنجیر تدبیر به یک تن گفت یوسف آن فسانه نهاد آن را به اخوان در میانه شنیدستی که هر سر کز دو بگذشت به اندک وقت ورد هر زبان گشت حکیمی گفت کان دو جز دو لب نیست کزان سر بگذرانیدن ادب نیست بسا سر کز دو لب افتد به بیرون درون صد دلاور را کند خون چه خوش گفت آن نکو گوی نکوکار که سر خواهی سلامت سر نگهدار چو وحشی مرغی از بند قفس جست دگر نتوان به دستان پای او بست چو اخوان قصه یوسف شنیدند ز غصه پیرهن بر خود دریدند که یا رب چیست در خاطر پدر را که نشناسد ز نفع خود ضرر را نمی دانیم کز طفلی چه آید که طفلی جز طفیلی را نشاید به هر یک چند بر بافد دروغی دهد زان گوهر خود را فروغی خورد آن پیر مسکین زو فریبی شود از صحبت او ناشکیبی کند قطع نکو پیوندی ما برد مهر پدر فرزندی ما پدر کرده ست ازینسان سربلندش نیفتد اینقدر حشمت پسندش هوس دارد که ما از تیرگی پاک به سجده پیش او افتیم بر خاک نه تنها ما که مادر با پدر هم نباید جاه جویی اینقدر هم پدر را ما خریداریم نی او پدر را ما هواداریم نی او اگر روز است در صحرا شبانیم وگر شب خانه اش را پاسبانیم بر اعدا قوت بازویش از ماست بر احباب آب رویش از ماست بجز حیلتگری از وی چه دیده ست کز اینسان بر سر ما برگزیده ست بیا تا کار خود را چاره سازیم به هر راهش توان آواره سازیم چو با ما بر سر غمخوارگی نیست دوای او به جز آوارگی نیست بباید چاره سازی را کمر بست نرفته اختیار چاره از دست چو خاری بر دمد از شور بختی بباید کند ناگشته درختی به قصد چاره سازی عهد بستند به عزم مشورت یکجا نشستند # جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۳۱ - مشورت کردن برادران با یکدیگر که چه حیله سازند که یوسف را از پیش پدر دور سازند چو گردد کشته پنهان ماند این راز ز کشته بر نیاید هرگز آواز یکی گفت این به بی دینیست راهی که اندیشیم قتل بی گناهی اگر اسب جفا رانیم آخر نه تا کشتن مسلمانیم آخر غرض زین بقعه بیرون بردن اوست نه کشتن یا زدن یا بردن اوست همان به کافکنیمش از پدر دور به هایل وادیی محروم و مهجور بیابانی در او جز دام و دد نی به جز روباه و گرگ از نیک و بد نی نباشد آب او جز اشک نومید نباشد نان او جز قرص خورشید نه در وی سایه ای جز در شب تار نه در وی بستری جز نشتر خار چو یکچند اندر او آرام گیرد به مرگ خویشتن بی شک بمیرد نگشته تیغ ما رنگین به خونش رهیم از تیغ نیرنگ و فسونش دگر یک گفت قتل دیگر است این چه جای قتل ازان هم بدتر است این به یکدم زیر خنجر جان سپردن به است از گرسنه یا تشنه مردن صواب آنست کاندر دور و نزدیک طلب داریم چاهی تنگ و تاریک ز صدر عزت و جاه افکنیمش به صد خواری در آن چاه افکنیمش بود کانجا نشیند کاروانی برآساید در آن منزل زمانی به چاه اندر کسی دلوی گذارد به جای آب ازان چاهش برآرد به فرزندیش گیرد یا غلامی کند در بردن وی تیزگامی شود پیوند او زینجا بریده به وی از ما گزندی نارسیده چو گفت او قصه چاه پر آسیب شدند آنان همه بر چه سراشیب ز غور چاه مکر خود نه آگاه همه بی ریسمان رفتند در چاه گرفته با پدر در دل نفاقی بر آن تزویر کردند اتفاقی وز آن پس رو به کار خود نهادند به فردا وعده آن کار دادند چو آید مشکلی پیش خردمند کزان مشکل فتد در کار او بند کند عقل دگر با عقل خود یار که تا در حل آن گردد مددگار ز یک شمعش نگیرد نور خانه فروزد شمع دیگر در میانه ولی هست این سخن در راست بینان به صدر راستی بالانشینان نه در کجرو حریفان کج اندیش که گردد از دو کجرو کجروی بیش چو مجلس ساختند اخوان یوسف برای مشورت در شان یوسف یکی گفت او ز حسرت خون ما ریخت به خونریزیش باید حیله انگیخت ز دشمن ریز خون چون یافتی دست که از دستش به خونریزی توان رست # جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۳۲ - رفتن برادران پیش پدر و درخواست کردن که یوسف را علیه السلام همراه خود به صحرا برند جوانمردان که از خود رستگانند به کنج بیخودی بنشستگانند ز قید طبع و کید نفس پاکند به راه درد و کوی عشق خاکند نه زیشان بر دل مردم غباری نه از مردم بر ایشان هیچ باری به ناسازی عالم سازگارند به هر باری که آید بردبارند چو شب خسپند بی کین و ستیزند سحر زانسان که شب خسپند خیزند حسد ورزان یوسف بامدادان به فکر دینه خرم طبع و شادان زبان پر مهر و سینه کینه اندیش چو گرگان نهان در صورت میش به دیدار پدر احرام بستند به زانوی ادب پیشش نشستند در زرق و تملق باز کردند ز هر جایی سخن آغاز کردند بیان کردند هر نوی و کهن را رسانیدند تا اینجا سخن را که از خانه ملالت خاست ما را هوای رفتن صحراست ما را اگر باشد اجازت قصد داریم که فردا روز در صحرا گذاریم برادر یوسف آن نور دو دیده ز کمسالی به صحرا کم رسیده چه باشد کش به ما همراه سازی به همراهیش ما را سر فرازی به کنج خانه مانده روز تا شب فارسله غدا نرتع و نلعب گهی با او ره صحرا نوردیم گهی بر پشت کوه و پشته گردیم گهی از گوسفندان شیر دوشیم گهی شیرین و خندان شیر نوشیم ز فرش سبزه بازیگاه سازیم به هر لاله به بازی راه سازیم رباییم از سر لاله کلاهش کنیم از فرق یوسف جلوه گاهش زده بالا به سان کبک دامان میان سبزه سازیمش خرامان به یک جا گله آهو چرانیم ز یک سو گرگ را زهره درانیم بود طبعش به اینها شاد گردد ز اندوه وطن آزاد گردد ز جد گرچه هزار اعجوبه سازی نخندد طبع کودک جز به بازی چو یعقوب این سخن بشنید ازیشان گریبان رضا پیچید ازیشان بگفتا بردن وی کی پسندم کزان گردد درون اندوهمندم ازان ترسم کزو غافل نشینید ز غفلت صورت حالش نبینید درین دیرینه دشت محنت انگیز کهن گرگی بر او دندان کند تیز بدان نازک بدن دندان رساند تنش را بلکه جانم را دراند چو آن افسونگران این را شنیدند فسون دیگر از نو در دمیدند که آخر ما نه زانسان سست راییم که هر ده تن به گرگی بس نیاییم نه گرگ ار شیر مردمخوار باشد به چنگ ما چو روبه خوار باشد چو زیشان کرد یعقوب این سخن گوش ز عذر انگیختن گردید خاموش به صحرا بردن یوسف رضا داد بلا را در دیار خود صلا داد # جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۳۳ - بردن برادران یوسف را از پیش پدر و در راه هدایت خود چاه ضلالت کندن و وی را بی هیچ جنایت در چاه افکندن فغان زین چرخ دولابی که هر روز به چاهی افکند ماهی دل افروز غزالی در ریاض جان چرنده نهد در پنجه گرگ درنده چو یوسف را به آن گرگان سپردند فلک گفتا که گرگان بره بردند به چشمان پدر تا می نمودند ز یکدیگر به مهرش می ربودند گهی آن بر سر دوشش گرفتی گه این تنگ اندر آغوشش گرفتی چو پا بر دامن صحرا نهادند بر او دست جفا کاری گشادند ز دوش مرحمتبارش فکندند میان خاره و خارش فکندند برهنه پا قدم بر خار می زد به گل از خار و خس مسمار می زد فکنده کفش ره بر خاره می کرد کف سیمین ز خاره پاره می کرد کف پایی که می بودش ز گل ننگ ز خون در خار و خارا گشت گلرنگ چو ماندی پس ازان ده سخت پنجه طپانچه کردیش رخساره رنجه به تیغ قطع باد آن دست کوتاه که سرپنجه زند با پنجه ماه چو رفتی پیش کردی خم سیلی قفایش چون رخ بدخواه نیلی ببسته از فقا اولیست دستی که بیند آن قفا از وی شکستی چو با ایشان شدی پهلو به پهلو رسیدی مالش گوشش ز هر سو کسی کان گوش را مالد به انگشت جز انگشتش مبادا هیچ در مشت به زاری هر که را دامن کشیدی به بیزاری گریبانش دریدی به گریه هر که را در پا فتادی به خنده بر سر او پا نهادی به ناله هر که را آواز کردی نواهای مخالف ساز کردی چو شد نومید ازیشان گریه برداشت ز خون دیده بر گل لاله می کاشت گهی در خون و گه در خاک می خفت ز اندوه دل صد چاک می گفت کجایی ای پدر آخر کجایی ز حال من چنین غافل چرایی بیا بنگر کنیزک زادگان را ز راه عقل و دین افتادگان را که با کام دلت در دل چه دارند حق الطاف تو چون می گذارند گلی کز روضه جانت دمیده ست بر او باران احسانت چکیده ست چنان از تشنگی در تاب مانده که نی رنگ اندر او نی آب مانده نهال نازپرورد بهشتی که در بستانسرای عمر کشتی چنان از باد جور افتاده بر خاک کزو جوید بلندی خار و خاشاک مهی کز وی شبت را نور بودی ز ظلمت های دوران دور بودی رسیدش از فلک زانسان وبالی که جوید لمعه نور از هلالی بدینسان بود حالش تا سه فرسنگ ازو صلح و وزآن سنگین دلان جنگ ازو نرمی و زیشان سخترویی ازو گرمی و زیشان سرد گویی ز ناگه بر لب چاهی رسیدند ز رفتن بر لب چاه آرمیدند چهی چون گور ظالم تنگ و تیره ز تاریکیش چشم عقل خیره لب او چون دهان اژدهایی پی قوت از برون مردم ربایی درونش چون درون مردم آزار برای مردم آزاری پر از مار مدار نقطه اندوه دورش برون از طاقت اندیشه غورش محیطش پر کدورت مرکزش دور هوایش پر عفونت چشمه اش شور نفس زن گر در او یکدم نشستی نفس را بر نفس زن ره ببستی چو ایشان دفع آن گلچهره مه را پسندیدند آن نابهره چه را دگر بار از جفاشان داد برداشت به نوعی ناله و فریاد برداشت که گر آن سنگ را معلوم گشتی ز سوزش نرمتر از موم گشتی ولی آن ساز تیزآهنگ تر شد دل چون سنگ ایشان سنگ تر شد چه گویم کز جفا ایشان چه کردند دلم ندهد که گویم آنچه کردند بر آن ساعد که گر بر وی رسیدی حریر خلد ازان آزار دیدی رسن بستند از موی بز و میش بر او شد هر سر مویی یکی نیش میانش را که بودی موی مانند به پشمین ریسمان دادند پیوند کشیدند از بدن پیراهن او چو گل از غنچه عریان شد تن او به قد خود بریدند از ملامت لباسی تا به دامان قیامت فرو آویختند آنگه به چاهش در آب انداختند از نیمه راهش ز خوبی بود خورشید جهانتاب فکندش چرخ چون خورشید در آب برون از آب در چه بود سنگی نشیمن ساخت آن را بی درنگی چه دولت یافت آخر بنگر آن سنگ که کان گوهری شد بس گرانسنگ ز لعل بی گدازش شکر آیین شد آن شورابه همچون شهد شیرین شد از نور رخش آن چاه روشن چو شب روی زمین از ماه روشن شمیم گیسوان عطر سایش عفونت را برون برد از هوایش ز فر طلعت او هر گزنده سوی سوراخ دیگر شد خزنده به تعویذ اندرش پیراهنی بود که جدش را ز آتش مأمنی بود فرستادش به ابراهیم رضوان ازان رو شد برا و آتش گلستان رسید از سدره جبریل امین زود ز بازوی وی آن تعویذ بگشود برون آورد از آنجا پیرهن را بدان پوشید آن پاکیزه تن را ازان پس گفت ای مهجور غمناک پیامت می رساند ایزد پاک که روزی این خیانت پیشگان را گروه ناصواب اندیشگان را ز تو دلریش تر پیشت رسانم فکنده پیش سر پیشت نشانم بر ایشان این جفاها را شماری وزیشان حال خود پوشیده داری تو دانی مو به مو کایشان کیانند سر مویی تو را ایشان ندانند ز جبریل این سخن یوسف چو بشنود ز رنج و محنت اخوان برآسود نمود آن تخته سنگش تختگاهی نشست آنجا چو نیکو بخت شاهی به تسکین دادن جان حزینش ندیم خاص شد روح الأمینش # جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۳۴ - رسید کاروان به سر چاه و یوسف را بیرون آوردن و یک بار دیگر عالم را به آفتاب جمال وی روشن کردند بنامیزد چه فرخ کاروانی کز ا یشان آب جویان کاروانی چو دلوی برکشد ناگه ز چاهی شود طالع ز برج دلو ماهی سه روز آن ماه در چه بود تا شب چو ماه نخشب اندر چاه نخشب چو چارم روز ازین فیروزه خرگاه برآمد یوسف شب رفته در چاه ز مدین کاروانی رخت بسته به عزم مصر با بخت خجسته ز راه افتاده دور آنجا فتادند پی آسودگی محمل گشادند خوش آن گمره که راه آرد به جایی که باشد همچو یوسف رهنمایی به گرد چاه منزلگاه کردند به قصد آب رو در چاه کردند نخست آمد سعادتمند مردی به سوی آب حیوان رهنوردی به تاریکی چاه آن خضر سیما فرو آویخت دلو آب پیما به یوسف گفت جبریل امین خیز زلال رحمتی بر تشنگان ریز نشین در دلو چون خورشید تابان ز مغرب سوی مشرق شو شتابان کنار چاه را دور افق کن افق را باز نورانی تتق کن ز رویت پرتوی بر عالم افکن جهان را از سر نو ساز روشن روان یوسف ز روی سنگ برجست چو آب چشمه و در دلو بنشست کشید آن دلو را مرد توانا به قدر دلو و وزن آب دانا بگفت امروز دلو ما گران است یقین چیزی به جز آب اندر آن است چو آن ماه جهان آرا برآمد ز جانش بانگ یا بشری برآمد بشارت کز چنین تاریک چاهی برآمد بس جهان افروز ماهی بشارت کز میان چشمه شور برآمد آبی از شورآبگی دور در آن صحرا گلی بشکفت او را ولی از دیگران بنهفت او را نهانی جانب منزگهش برد به یاران خودش پوشیده بسپرد بلی چون نیکبختی گنج یابد اگر پنهان ندارد رنج یابد حسودان هم در آن نزدیک بودند ز حال او تفحص می نمودند همی بردند دایم انتظارش که تا خود چون شود انجام کارش ز حال کاروان آگاه گشتند خبرجویان به گرد چاه گشتند نهان کردند یوسف را ندایی برون نامد ز چاه الا صدایی به سوی کاروان کردند آهنگ که تا آرند یوسف را فراچنگ پس از جهد تمام و جد بسیار میان کاروان آمد پدیدار گرفتندش که ما را بنده است این سر از طوق وفا تابنده است این به کار خدمت آمد سست پیوند ره بگریختن گیرد به هر چند ز نیکو بندگی فارغ نهاد است فروشیمش اگر چه خانه زاد است چو گیرد بنده بد بندگی پیش ز نیکویی کند بد بندگی بیش به آن باشد که بفروشی به هیچش نداری از بدی در تاب و پیچش در اصلاحش ازین پس می نکوشیم به هر قیمت که باشد می فروشیم جوانمردی که از چه بر کشیدش به اندک قیمتی زیشان خریدش به مالک بود مشهور آن جوانمرد به فلسی چند مملوک خودش کرد وز آن پس کاروان محمل ببستند به قصد مصر در محمل نشستند زیانکار آن که جنس جان فروشد چنان جنسی چنین ارزان فروشد خراج مصر و یک دیدار از وی متاع جان و یک گفتار از وی ولی این نرخ را یعقوب داند زلیخایی خریداری تواند دهد گنج سعادت ناخردمند ستاند رو کشیده درهمی چند # جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۳۵ - رسانیدن مالک یوسف را علیه السلام به حوالی مصر و خبر یافتن پادشاه از آن و عزیز را به استقبال ایشان فرستادن چو مالک را برون از دست رنجی فرو شد پای ازان سودا به گنجی نمی آمد به روی آن دلارای در آن ره بر زمین از شادیش پای به بویش جان همی پرورد و می رفت دو منزل را یکی می کرد و می رفت به مصر آمد چو نزدیک از ره دور میان مصریان شد قصه مشهور که آمد مالک اینک از سفر باز به عبرانی غلامی گشته دمساز بر اوج نیکویی تابنده ماهی به ملک دلبری فرخنده شاهی ندیده با هزاران دیده افلاک چو او نقشی به صورتخانه خاک چو شاه مصر این آوازه بشنید ازین غیرت بسی بر خویش پیچید که خاک مصر بستان جمال است به از گلهای این بستان محال است گلی کز روضه فردوس خیزد ز شرم رویشان بر خاک ریزد عزیز مصر را گفتا روان شو به استقبال سوی کاوران شو به چشم خود ببین آن ماهرو را بیاور رو بدین درگاه او را عزیز از مصر رو در کاروان کرد نظر در روی آن آرام جان کرد چنان دیدار او از خود ربودش که بیخود خواست تا آرد سجودش ولی یوسف سرش از خاک برداشت به پیش روی خویشش سجده نگذاشت که سر جز پیش آن کس خم مبادت که بر گردن ز سر منت نهادت عزیز آنگه ز مالک شد طلبکار کش آرد تا در شاه جهاندار بگفتا ز آمدن فکری نداریم ولی از لطف تو امیدواریم که ما را این زمان معذور داری به آسایش درین منزل گذاری بود روزی سه چار آسوده گردیم که از رنج سفر بی خواب و خوردیم غبار از روی و چرک از تن بشوییم تن پاکیزه سوی شاه پوییم عزیز مصر چون این نکته بشنید به خدمتگاری شه باز گردید به شاه از حسن یوسف شمه ای گفت به غیرت ساخت جان شاه را جفت اشارت کرد کز خوبان هزاران به دارالملک خوبی شهریاران همه زرین کله بنهاده بر سر همه زرکش قبا پوشیده در بر کمرهای مرصع بر میانشان به خنده در شکر ریزی دهانشان چو گل از گلشن خوبی بچینند ز گلرویان مصری برگزینند که چون آرند یوسف را به بازار کنندش عرض بر چشم خریدار کشند اینان بدین شکل و شمایل به دعوی داریش صف در مقابل شود ور خود بود مهر جهانگرد ازین آتش رخان بازار او سرد # جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۳۶ - به آب نیل درآمدن یوسف علیه السلام و غبار سفر از خود شستن و به قصد بارگاه پادشاه مصر در هودج نشستن به چارم روز موعود یوسف خور چو زد از ساحل نیل فلک سر به یوسف گفت مالک کای دلارای تو همچون خور کنار نیل کن جای ز خود کن گرد ره را شست و شویی ز خاکت نیل را ده آبرویی به حکم مالک آن خورشید تابان به سوی نیل شد حالی شتابان به زیر پیرهن برد از برون دست سمن را پرده نیلوفری بست کلاه زرفشان از فرق بنهاد ز زرین بیضه خود زاغ شب زاد کشید آنگه چنان پیراهن از فرق که جیبش غرب مه شد دامنش شرق نمود آن دوش و بر از عطف دامن چنان کز دور گردون صبح روشن ازار نیلگون بسته به تعجیل چو سیمین سروری آمد بر لب نیل ز چرخ نیلگون برخاست فریاد که شد نیل از قدوم آن مه آباد به جای نیل من بودی چه بودی ز پا بوسش من آسودی چه بودی بر آن شد خور که خود را افکند پیش به رود نیل ریزد چشمه خویش نبیند چشمه خود چون سزایش طفیل نیل شوید دست و پایش به دریا پا نهاد از سوی ساحل چو مه در برج آبی ساخت منزل به طلعت بود خورشید جهانتاب چو نیلوفر فرو رفت اندر آن آب تنش در آب چون عریان درآمد به تن آب روان را جان درآمد گشاد از هم مسلسل گیسوان را به رخ زنجیر بست آب روان را مهیا ساخت بهر صید خواهی معنبر دامی از مه تا به ماهی گهی می ریخت آب از دست بر سر ز پروین ماه را می بست زیور گهی می داد از کف مالش گل ز پنجه شانه می زد شاخ سنبل چو گرد از روی و چرک از تن فرو شست چو سروی از کنار نیل بر رست ز مفرش دار مالک پیرهن خواست به جلباب سمن گل را بیاراست کشید آنگه به بر دیبای زرکش به چندین نقش های خوش منقش به زرین تاج مه را قدر بشکست کمربند مرصع بر میان بست فرو آویخت زلفین دلاویز هوای مصر ازان شد عنبر آمیز بدان خوبیش در هودج نشاندند به قصد قصر شه مرکب براندند نمود از قصر بیرون تختگاهی که شاه آنجا کشیدی رخت گاهی به پیشش خیل خوبان صف کشیده پی دیدار یوسف آرمیده فراز تخت هودج را نهادند جهانی چشم بر هودج ستادند قضا را بود ز ابر تیره آن روز نهفته آفتاب عالم افروز به یوسف گفت مالک کای دلارام ز هودج نه به سوی تختگه گام تو خورشیدی ز عارض پرده بگشای ز نور خویش عالم را بیارای چو یوسف برج هودج را بپرداخت چو خور بر چشم مردم پرتو انداخت گمان شد ناظران را کافتاب است که طالع گشته از نیلی سحاب است نظر کردند در مهر جهانتاب بدانستند کز وی نیست آن تاب هنوز او در پس ابر است مستور ز روی یوسف است آن تابش نور ز حیرت کف زنان اهل نظاره فغان برداشتند از هر کناره که یا رب کیست این فرخنده اختر که هم ماه است ازو شرمنده هم خور بتان مصر سر در پیش ماندند ز لوحش حرف نسخ خویش خواندند بلی هر جا شود مهر آشکارا سها را جز نهان بودن چه یارا # جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۳۷ - رسدن زلیخا به درگاه پادشاه و سبب ازدحام پرسیدن و جمال یوسف را علیه السلام دیدن و وی را شناختن زلیخا بود ازین صورت تهی دل کزو تا یوسف آمد یک دو منزل ولی جانش ازان معنی خبر داشت ز داغ شوق سوزی در جگر داشت نمی دانست کان شوق از کجا خاست به حیلت سازیش تسکین همی خواست به صحرا شد برون تا زان بهانه ز دل بیرون دهد اندوه خانه به سختی چند روز آنجا به سر برد بر آن محنت بسی دندان بیفشرد گرفت اسباب عیش و خرمی پیش ولی هر لحظه شد اندوه او بیش چو در صحرا به خرمن سیلش افتاد دگر باره به خانه میلش افتاد به پشت بارگی هودج نشین شد به منزلگاه خود رحلت گزین شد اگر چه روی در منزلگهش بود گذر بر ساحت قصر شهش بود چو دید آن انجمن گفت این چه غوغاست که گویی رستخیز از مصر برخاست یکی گفت این پی فرخنده نامیست بساط عرض کنعانی غلامیست غلامی نی که رخشان آفتابی به دارالملک خوبی کامیابی زلیخا دامن هودج برانداخت چو چشمش بر غلام افتاد بشناخت برآمد از دلش بی خواست فریاد ز فریادی که زد بی خود بیفتاد روان هودج کشان هودج براندند به خلوتخانه خاصش رساندند چو شد منزلگهش آن خلوت راز ز حال بی خودی آمد به خود باز ازو پرسید دایه کای دلفروز چرا کردی فغان از جان پر سوز لب شیرین به افغان چون گشادی بدان تلخی چرا بی خود فتادی بگفت ای مهربان مادر چه گویم که گردد آفت من هر چه گویم در آن مجمع غلامی را که دیدی ز اهل مصر وصف او شنیدی ز عالم قبله گاه جان من اوست فدایش جان من جانان من اوست به خوابم روی زیبا وی نموده ست شکیب از جان شیدا وی ربوده ست به تن در تب به دل در تاب ازویم ز دیده غرق خون ناب ازویم درین کشور ز سودایش فتادم بدین شهر از تمنایش فتادم ز خان و مان مرا آواره او ساخت درین آوارگی بیچاره او ساخت به هر محنت که دیدی چند سالم که بود از راحت گیتی ملالم همه از آرزوی روی او بود ز شوق قامت دلجوی او بود ز کوه افزون بود بار من امروز ندانم چون شود کار من امروز مه من شاه ایوان که گردد به رخ شمع شبستان که گردد کدامین دیده گردد روشن از وی کدامین خانه گردد گلشن از وی که یابد از لب جانبخش او کام که گیرد در پناه سروش آرام کمند جعد مشکینش که بافد ز وصل نخل سیمینش که لافد که بازد حاصل خود در بهایش که سازد کحل دیده خاک پایش مرا به گردد از وی حال یا نی رسد دستم بدین اقبال یا نی چو دایه آتش او دید کز چیست چو شمع از آتش او زار بگریست بگفت ای شمع سوز خود نهان دار غم شب رنج روز خود نهان دار صبوری پیشه کردی روزگاری مکن جز صبر نیز امروز کاری بود کز صبر امیدت برآید ز ابر تیره خورشیدت برآید # جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۳۸ - به معرض بیع درآوردن مالک یوسف را علیه السلام و خریدن زلیخا وی را به اضعاف آنچه دیگران می خریدند چه خوش وقتی و خرم روزگاری که یاری بر خورد از وصل یاری برافروزد چراغ آشنایی رهایی یابد از داغ جدایی چو یوسف شد به خوبی گرم بازار شدندش مصریان یکسر خریدار به هر چیزی که هر کس دسترس داشت در آن بازار بیع او هوس داشت شنیدم کز غمش زالی برآشفت تنیده ریسمانی چند می گفت همین بس گرچه بس کاسد قماشم که در سلک خریدارانش باشم منادی بانگ می زد از چپ و راست که می خواهد غلامی بی کم و کاست رخ او مطلع صبح صباحت لب او گوهر کان ملاحت ز سیمای صلاحش چهره پر نور به اخلاق کرامش سینه معمور نیارد بر زبان جز راستی هیچ نباشد در کلام او خم و پیچ یکی شد زان میانه اول کار به یک بدره زر سرخش خریدار ازان بدره که چون خواهی شمارش بیابی از درست زر هزارش خریداران دیگر رخش راندند به منزلگاه صد بدره رساندند بر آن افزود دولتمند دیگر به قدر وزن یوسف مشک اذفر بر آن دانای دیگر ساخت افزون به وزنش لعل ناب و در مکنون بدین قانون ترقی می نمودند ز انواع نفایس می فزودند زلیخا گشت ازین معنی خبردار مضاعف ساخت آنها را به یک بار خریداران دیگر لب ببستند پس زانوی نومیدی نشستند عزیز مصر را گفت ای نکو رای برو بر مالک این قیمت بپیمای بگفتا آنچه من دارم دفینه ز مشک و گوهر و زر در خزینه به یک نیمه بهایش برنیاید ادای آن تمام از من کی آید زلیخا داشت درجی پر ز گوهر نه درجی بلکه برجی پر ز اختر بهای هر گهر زان درج مکنون خراج مصر بودی بلکه افزون بگفتا کین گهرها در بهایش بده ای گوهر جانم فدایش عزیز آورد باز از نو بهانه که دارد میل آن شاه زمانه که در خیل وی این پاکیزه دامان بود سر دفتر دیگر غلامان بگفتا رو سوی شاه جهاندار حق خدمتگزاری را بجا آر بگو بر دل جز این بندی ندارم که پیش دیده فرزندی ندارم سرافرازی فزا زین احترامم که آید زیر فرمان این غلامم به برجم اختر تابنده باشد مرا فرزند و شه را بنده باشد چو شاه این نکته سنجیده بشنید ز بذل التماسش سر نپیچید اجازت داد تا حالی خریدش ز مهر دل به فرزندی گزیدش به سوی خانه بردش خرم و شاد زلیخا شد ز بند محنت آزاد به مژگان گوهر شادی همی سفت دو چشم خود همی مالید و می گفت به بیداریست یا رب یا به خواب است که جان من ز جانان کامیاب است به شبهای سیه کی بود امیدم که گردد روزی این روز سفیدم شبم را صبح فیروزی برآمد غم و رنج شباروزی سرآمد شدم با نازنین خویش همراز سزد اکنون که بر گردون کنم ناز درین محنتسرا بی غم چو من کیست پس از پژمردگی خرم چو من کیست چه بودم ماهیی در ماتم آب طپان بر ریگ تفسان از غم آب درآمد سیلی از ابر کرامت به دریا برد ازان ریگم سلامت که بودم گمره در ظلمت شب رسیده جان ز گمراهیم بر لب برآمد از افق رخشنده ماهی به کوی دولتم بنمود راهی که بودم خفته ای بر بستر مرگ خلیده در رگ جان نشتر مرگ درآمد ناگهان خضر از در من به آب زندگی شد یاور من بحمدالله که دولت یاریم کرد زمانه ترک جان آزاریم کرد هزاران جان فدای آن نکوکار که آورد اینچنین نقدی به بازار چه غم گر حقه گوهر شکستم چو آمد معدن گوهر به دستم به پیش نقد جان گوهر چه باشد طفیل دوست باشد هر چه باشد جمادی چند دادم جان خریدم بنامیزد عجب ارزان خریدم کی از نقد خود آن کس بهره بیند که عیسی بدهد و خر مهره چیند اگر خرمهره را بدرود کردم چو عیسی آن من شد سود کردم به شعر فکرت این اسرار می بیخت سرشک از چشم گوهربار می ریخت گهی در روی یوسف لال می بود ز داغ هجر فارغ بال می بود گه از هجر گذشته یاد می کرد به وصلش خاطر خود شاد می کرد # جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۳۹ - داستان دختر بازغه نام از نسل عاد که به مال و جمال نظیر خود نداشت و غایبانه عاشق جمال یوسف شد و در آن آیینه جمال حقیقت دید و از مجاز به حقیقت رسید نه تنها عشق از دیدار خیزد بسا کین دولت از گفتار خیزد درآید جلوه حسن از ره گوش ز جان آرام برباید ز دل هوش ندارد بیش ازین دلاله کاری که گوید قصه زیبانگاری ز دیدن هیچ اثر نی در میانه کند عاشق کسان را غایبانه به ملک مصر زیبا دختری بود که نسل عادیان را سروری بود زده درج عقیقش خنده بر در ز شکر خند او مصر از شکر پر ز بس شیرین که شکر خند او بود دل نیشکر اندر بند او بود چو شکر ریختی از لعل خندان شکر انگشت بگرفتی به دندان شکر بود از دهانش با دل تنگ نبات از رشک لعلش شیشه بر سنگ چو در لطف از نباتش لب فره شد نبات اندر دل شیشه گره شد نبات ار چند دادی شیشه را دل نمی شد با لب لعلش مقابل نبود ایمن ز لعل می پرستش که با آن پر دلی آرد شکستش جهان را فتنه بود آن غیرت حور ز شیرین شکر او مصر پر شور سران ملک در سوداش بودند بتان شهر ناپرواش بودند ولی بر چرخ می سود افسر او به هر کس در نمی آمد سر او ز عز و مال و استغنای جاهش نمی افتاد سوی کس نگاهش حدیث یوسف و وصفش چو بشنید به ماه روی او مهرش بجنبید چو شد گفت و شنید آن پیاپی شد آن اندیشه محکم در دل وی به دیدن میلش افتاد از شنیدن بلی باشد شنیدن تخم دیدن نصاب قیمتش معلوم خود ساخت ز ترتیب نصابش دل بپرداخت هزار اشتر همه پاکیزه گوهر پر از دیبا و مشک و گوهر و زر ز انواع نفایس هر چه بودش که دادن در بها لایق نمودش مرتب کرد و راه مصر برداشت به مخزن از ذخایر هیچ نگذاشت فتاد از مقدمش آوازه در مصر برآمد های و هویی تازه در مصر به مصر آمد سری در راه یوسف خبر پرسان ز جولانگاه یوسف چو از جولانگه یوسف نشان یافت دل خرم به سوی او عنان تافت جمالی دید بیش از حد ادراک چو جان ز آلودگی آب و گل پاک به گیتی مثل او نادیده هرگز ز کس مانند او نشنیده هرگز نخست از دیدن او بی خود افتاد ز ذوق بی خودی گشت از خود آزاد وز آن پس بیهشی هشیاری آورد ز خواب غفلتش بیداری آورد زبان بگشاد و پرسش کرد آغاز جواهر جست ازان گنجینه راز بگفت ای از تو کار نیکویی راست بدین خوبی جمالت را که آراست که لامع ساخت خورشید جبینت که آمد خرمن مه خوشه چینت کدامین خامه زن نقش تو پرداخت کدامین باغبان سرو تو افراخت که زد پرگار طاق ابرویت را که داد این تاب بند گیسویت را گل سیراب تو آب از کجا خورد بدین آبش درین بستان که پرورد به سروت خوب رفتاری که آموخت به لعلت نغز گفتاری که آموخت مه روی تو لوح نامه کیست سر زلف تو حرف خامه کیست که بینا نرگست را چشم بگشاد ز خواب نیستی بیداریش داد که بر درج درت زد قفل یاقوت که دل را قوت آمد روح را قوت که کندت در زنخدان چاه غبغب که ز آب زندگی کردش لبالب که خال عنبرینت زد به رخسار نشیمن ساخت زاغی را ز گلزار چو یوسف این سخن ها کرد ازو گوش غذای جان فشاند از چشمه نوش بگفتا صنعت آن صانعم من که از بحرش به رشحی قانعم من فلک یک نقطه از کلک کمالش جهان یک غنچه از باغ جمالش ز نور حکمتش خورشید تابی ز بحر قدرتش گردون حبابی جمالش بود پاک از تهمت عیب نهفته در حجاب پرده غیب ز ذرات جهان آیینه ها ساخت ز روی خود به هر یک عکسی انداخت به چشم تیز بینت هر چه نیکوست چو نیکو بنگری عکس رخ اوست چو دیدی عکس سوی اصل بشتاب که پیش اصل نبود عکس را تاب معاذالله ز اصل ار دور مانی چو عکس آخر شود بی نور مانی نباشد عکس را چندان بقایی ندارد رنگ گل چندان وفایی بقا خواهی به روی اصل بنگر وفا جویی به سوی اصل بگذر غم چیزی رگ جان را خراشد که گاهی باشد و گاهی نباشد چو دانا دختر این اسرار بشنید بساط عشق یوسف درنوردید به یوسف گفت چون وصفت شنیدم به دل داغ تمنایت کشیدم گرفتم پیش راه آرزویت ز سر پا ساختم در جست و جویت چو دیدم روی تو افتادم از پای به جان دادن ته پایت زدم رای ولی چون گوهر اسرار سفتی نشان زان منبع انوار گفتی به تحقیق سخن بشکافتی موی مرا از مهر خود برتافتی روی حجاب از روی امیدم گشودی ز ذره ره به خورشیدم نمودی کنون بر من در این راز باز است که با تو عشق ورزیدن مجاز است چو باشد بر حقیقت چشم بازم به افتد ترک سودای مجازم جزاک الله که چشمم باز کردی مرا با جان جان همراز کردی ز مهر غیر بگسستی دل من حریم وصل کردی منزل من اگر هر موی من گردد زبانی ز تو رانم به هر یک داستانی نیارم گوهر شکر تو سفتن سر مویی ز احسان تو گفتن پس آنگه کرد پدرود وی و رفت برست از مایه و سود وی و رفت بنا کرد از پس رفتن به تعجیل عبادتخانه ای بر ساحل نیل دلی از ملک و مال عالم آزاد به مسکینان و محتاجان صلا داد که ملک و مال وی تاراج کردند به قوت یک شبش محتاج کردند به جای تاج از گوهر مرصع قناعت کرد با فرسوده مقنع به جای بستن زرین عصابه به سر بربست پشمین پای تابه تن خود ز اطلس و اکسون بپرداخت لباس آیینه آسا از نمد ساخت به دست وی چو گوهر دار یاره سفالین سبحه آمد در شماره به کنج آن عبادتخانه ره کرد ز عالم رو در آن محرابگه کرد ز گلخن دامن خاکستر آورد به خلوت بستر سنجاب گسترد ز خارا زیر سر بنهاد بالش درآمد گیتی از دردش به نالش در آن معبد به سر می برد تا بود به طاعت پای می افشرد تا بود چو در طاعتگری عمرش سرآمد به جان دادن چو مردان خوش برآمد نپنداری که جان را رایگان داد فروغ روی جانان دید و جان داد دلا مردانگی زین زن بیاموز به ماتم شیوه بین شیون بیاموز غم خود خور اگر این غم نداری بکن ماتم گر این ماتم نداری به سر شد عمر در صورت پرستی دمی ز اندیشه صورت نرستی به هر دم حسن صورت را زوالیست ز حالی هر زمان گردان به حالیست مزن هر دم قدم در سنگلاخی ز شاخی هر زمان منشین به شاخی نشیمن برتر از کون و مکان گیر فراز کاخ معنی آشیان گیر بود معنی یکی صورت هزاران مجو جمعیت از صورت شماران پریشانی بود هر جا شمار است وز آن رو در یکی کردن حصار است چو تاب حمله دشمن نداری به آن کز جنگ او باشی حصاری # جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۴۰ - تربیت کردن زلیخا یوسف را علیه السلام و خدمتگاری نمودن وی مر او را به آنچه دسترس وی بود چو دولت گیر شد دام زلیخا فلک زد سکه بر نام زلیخا نظر از آرزوهای جهان بست به خدمتگاری یوسف میان بست ز زرکش جامه های خز و دیبا به قدش همچو قدش چست و زیبا مذهب تاج ها زرین کمرها مرصع هر یک از رخشان گهرها چو روز سال هر یک سیصد و شصت مهیا کرد و فارغ بال بنشست به هر روزی که صبح نو دمیدی به دوشش خلعتی از نو کشیدی چو از زر تاج کردی خسرو شرق به تاج دیگرش آراستی فرق چو سر افراختی سرو روانش به آیین دگر بستی میانش رخ آن آفتاب دلفریبان نشد طالع دو روز از یک گریبان دوبار آن تازه سرو گلشن راز به یک افسر نشد هرگز سرافراز نیست آن لب شکر از یک کمربند میان خود مکرر از نی قند چو تاج زر به فرقش بر نهادی هزاران بوسه اش بر فرق دادی که چون تو خاک پایش تاج من باد به اوج سروری معراج من باد چو پیراهن کشیدی بر تن او شدی همراز با پیراهن او تنم گفتی ز تو یک تار بادا وز آن تن چون تو برخوردار بادا قبا بر قد آن سرو دلارا چو کردی راست گفتی مر قبا را که دارم آرزو زان سرو گلرنگ که همچون تو در آغوشش کشم تنگ کمر چون چست کردی بر میانش گذشتی این تمنا بر زبانش که گر دستم کمر بودی چه بودی ز وصلش بهره ور بودی چه بودی مسلسل گیسویش چون شانه کردی مداوای دل دیوانه کردی به هم دربافتی از عنبر خام شکار جان خود را عنبرین دام به قصد خورد شام و طعمه چاشت به نعمت خانه خود روز و شب داشت مهیا کرده خوانهای ملون به نعمت های گوناگون مزین پی حلواش قند و مغز بادام گرفتی از لب و دندان او وام برای میوه های گونه گونه ز سیمین سیب او کردی نمونه گهی از سینه های مرغ در پیش کبابش ساز کردی چون دل خویش گهی دادی چو لعل آبدارش مرباهای خاص خوشگوارش چو کردی شربتش از شکر ناب شدی همچون نبات از شرم او آب به هر چیزش کز اینها میل دیدی روان چون جان خود پیشش کشیدی شبانگه کش خیال خواب بودی ز روز و رنج او بی تاب بودی بیفکندی فراش دلپذیرش نهادی مهد دیبا و حریرش نهالش را ز گل کردی نهالین گلش را از سمن یا لاله بالین فسون خواندی بسی و افسانه گفتی غبار خاطرش ز افسانه رفتی چو بستی نرگسش را پرده خواب شدی با شمع همدم در تب و تاب دو مست آهوی خود را تا سحرگاه چرانیدی به باغ حسن آن ماه گهی با نرگسش همراز گشتی گهی با غنچه اش دمساز گشتی گهی از لاله زارش لاله چیدی گهی از گلستانش گل چریدی گرفتی گه ز نوشین چشمه اش لب گهش گرد ذقن گشتی چو غبغب گهی با گیسویش کردی سخن ساز که ای همسر شده با گلبن ناز مرا از دیده زان خونابه پاشی که دیوی با پری همخوابه باشی بدین افسوس پشت دست خایان رساندی شب چو گیسویش به پایان به روزان و شبان این بود کارش نبود از کار او یکدم قرارش غمش خوردی و غمخواریش کردی به خاتونی پرستاریش کردی بلی عاشق همیشه جان فروشد به جان در خدمت معشوق کوشد به مژگان از ره او خار چیند به چشم از پای او آزار چیند به چشم و جان نشیند حاضر او بود کافتد قبول خاطر او # جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۴۱ - شرح دادن یوسف علیه السلام قصه محنت راه و زحمت چاه را و آگاه شدن زلیخا از آنکه اندوهی که آن روز داشته است به سبب آن بوده است سخن پرداز این شیرین فسانه چنین آرد فسانه در میانه که پیش از وصل یوسف بود روزی زلیخا را عجب دردی و سوزی ز دل صبر و ز تن آرام رفته شکیب از جان عم فرجام رفت نه در خانه به کاری بند گشتی نه بر بیرون به کس خرسند گشتی مژه پر آب و دل پر خون همی رفت درون می آمد و بیرون همی رفت بدو گفت آن بلند اقبال دایه که ای مه پایه خورشید سایه مبادت از جفای چرخ تابی ز بیداد زمانه اضطرابی نمی دانم که امروزت چه حال است که جانت غرق دریای ملال است چو آن برگی که گرداند نسیمش که بر یک جا نبیند کس مقیمش گهی بر پشت افتد گاه بر روی گه آن سو باشدش جنبش گه این سوی به یک منزلگه آرامی ندارد به جز گردندگی کامی ندارد بگو کین بی قراری از که داری ز نو رنجی که داری از که داری بگفتا من ز خود حیرانم امروز به کار خویش سرگردانم امروز غمی دارم ندانم کین غم از چیست ز جانم سر زده این ماتم از کیست نهانی دردی آرامم ببرده ست به جور دور ایام سپرده ست منم خاکی به خود ساکن نهادی که پیچیده ست در وی گردبادی وجودش گرچه از جنبش تهی نیست ولی از حال بادش آگهی نیست چو یوسف همنشین شد با زلیخا شباروزی قرین شد با زلیخا شبی پیش زلیخا راز می گفت غم و اندوه پیشین باز می گفت به تقریب سخن بگشاد ناگاه زبان در شرح راه و قصه چاه زلیخا چون حدیث چاه بشنید به سان ریسمان بر خویش پیچید فتاد اندر دلش کان روز بوده ست که جانش در غم جانسوز بوده ست حساب روز و مه چون نیک برداشت به پیش او یقین شد آنچه پنداشت بلی داند دلی کاگاه باشد که از دلها به دلها راه باشد خصوصا از دل صد چاک عاشق که باشد در ره معشوق صادق ز هر چاکش بود بگشاده راهی سوی معشوق ازان راهش نگاهی ازان ره پرتو احوال جانان فتد بر چشم جان ناتوانان اگر خاری خلد در پای دلدار دل عاشق شود افگار ازان خار وگر بادی وزد بر زلف محبوب فتد در جان عاشق زان صد آشوب وگر گردی نشیند بر عذارش شود خم پشت عاشق زیر بارش شنیدستم که روزی کرد لیلی به قصد فصد سوی نیش میلی چو زد لیلی به حی نیش از پی خون به وادی رفت خون از دست مجنون بیا جامی ز بود خود بپرهیز ز پندار وجود خود بپرهیز گرت فخری و ننگی هست از توست ورت بویی و رنگی هست از توست مصفا شو ز مهر و کینه خویش مصیقل کن رخ آیینه خویش بود نور جمال شاهد غیب بتابد چون کلیم اللهت از جیب شود چشم دلت روشن بدان نور نماند سر جانان بر تو مستور # جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۴۲ - تمنا کردن یوسف علیه السلام شبانی را به حکم آنکه هیچ پیغمبری نبوده است که شبانی نکرده است و مهیا ساختن زلیخا اسباب شبانی وی را خوش آن بیدل که دولتیار گردد به گرد خاطر دلدار گردد برون آید تمام از خواهش خویش دهد در خواهش او کاهش خویش چو خواهد جان روانی بر لب آرد ببوسد خاک او و جان سپارد چو جوید دل کند دل را ز غم خون دهد در دم ز راه دیده بیرون چو گوید خیز از سر پای سازد به خدمتگاری او سر فرازد اگر راند نتابد سر چو خامه وگر خواند نپیچد رو چو نامه به حکم آنکه امت پروری را شبان لایق بود پیغمبری را ز یوسف با هزاران کامرانی همی زد سر تمنای شبانی زلیخا آن تمنا را چو دریافت به تحصیل تمنایش عنان تافت نخستین خواست ز استادان یک فن که کردند از برایش یک فلاخن رسن همچون خور از زر تافتندش جو گیسوی معنبر بافتندش زلیخا نیز می پخت آرزویی که گنجانم در او خود را چو مویی چو نتوان بی سبب خود را بر او بست ببوسم گاه گاهش زان سبب دست وگر می گفت این را چون پسندم که یک مو بار خود بر وی ببندم مرصع ساخت بهر زیب و زیور چو مژگان خودش از در و گوهر به جنبش گر فتادی لعل خوشرنگ ز بی مقداری افکندیش چون سنگ وز آن پس داد فرمان تا شبانان رمه در کوه و در صحرا چرانان جدا سازند نادر بره ای چند چو گردون چر بره بی مثل و مانند چو آهوی ختن سنبل چریده ز گرگان هرگز آسیبی ندیده زره سان پشمشان چون موی زنگی ز ابریشم فزون در تازه رنگی ز فربه دنبه ها یکسر گران بار به راه از بس گرانی نرم رفتار به هر وادی چو رفتندی چرا زن تو گویی موج می زد سیل روغن به روی موج باد از سر فرازی گرفته صنعت زنجیر سازی میان آن رمه یوسف شتابان چو در برج حمل خورشید تابان چو مشکین آهوی تنها فتاده به سوی گوسفندان رو نهاده زلیخا صبر و هوش و عقل و جان را سبک دنباله کش کرده شبان را نگهبانان موکل ساخت چندی که دارندش نگاه از هر گزندی بدینسان بود تا می خواست کارش نبود از دست بیرون اختیارش اگر می خواست در صحرا شبان بود وگر می خواست شاه ملک جان بود ولی در ذات خود بود آن پریزاد ز شاهی و شبانی هر دو آزاد # جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۴۳ - مطالبه کردن زلیخا وصال یوسف را علیه السلام و استغنا نمودن یوسف از وی چو بندد بیدلی دل در نگاری نگیرد کار او هرگز قراری اگر نبود به کف نقد وصالش به نسیه عشق بازد با خیالش ولی خونش بود از دل چکیده که افتد کار وی از دل به دیده چو یابد بهره چشم اشکبارش فتد اندیشه بوس و کنارش وگر بوس و کنارش هم دهد دست ز بیم هجر باشد رنجه پیوست امید کامرانی نیست در عشق صفای زندگانی نیست در عشق بود آغاز آن خون خوردن و بس بود انجامش از خود مردن و بس به راحت کی بود آن کس سزاوار که خون خوردن بود یا مردنش کار زلیخا بود یوسف را ندیده به خوابی و خیالی آرمیده به جز دیدارش از هر جست و جویی نمی دانست خود را آرزویی چو دید از دیدن او بهره مندی ز دیدن خواست طبع او بلندی به آن آورد روی جست و جو را که آرد در کنار آن آرزو را ز لعل او به بوسه کام گیرد ز سروش با کنار آرام گیرد بلی نظارگی کاید سوی باغ ز شوق گل چو لاله سینه پر داغ نخست از روی گل دیدن شود مست ز گل دیدن به گل چیدن برد دست زلیخا وصل را می جست چاره ولی می کرد ازان یوسف کناره زلیخا بود خون از دیده ریزان ولی می بود ازو یوسف گریزان زلیخا داشت بس جانسوز داغی ولی می داشت زان یوسف فراغی زلیخا رخ بدان فرخ لقا داشت ولی یوسف نظر بر پشت پا داشت زلیخا بهر یک دیدن همی سوخت ولی یوسف ز دیدن دیده می دوخت ز بیم فتنه روی او نمی دید به چشم فتنه جوی او نمی دید نیارد عاشق آن دیدار در چشم که با یارش نیفتد چشم بر چشم ز عاشق دمبدم اشکی و آهی نباشد جو به امید نگاهی چو یار از حال عاشق دیده پوشد سزد کش خون دل از دیده جوشد زلیخا را چو این غم بر سر آمد به اندک فرصتی از پا درآمد برآمد در خزان محنت و درد گل سرخش به رنگ لاله زرد به دل ز اندوه بودش بار انبوه سهی سروش خمید از بار اندوه برفت از لعل لب آبی که بودش نشست از شمع رخ تابی که بودش نکردی شانه موی عنبرین بوی جز این پنجه که می کندی به آن موی به سوی آینه کم رو گشادی مگر زانو که بر وی رو نهادی ز بس کز دل فشاندی خون تازه نگشتی چهره اش محتاج غازه همه عالم به چشمش چون سیه بود به چشمش سرمه را کی جایگه بود ز سرمه زان سیه چشمی نمی جست که اشک از نرگس او سرمه می شست زلیخا را چو شد زین غم جگر ریش زبان سرزنش بگشاد بر خویش که ای کارت به رسوایی کشیده ز سودای غلام زر خریده تو شاهی بر سریر سرفرازی چرا با بنده خود عشق بازی به معشوقی چو خود شاهی طلب دار که شاهی را بود شاهی سزاوار عجب تر آنکه از عجبی که دارد به وصل چون تویی سر در نیارد زنان مصر اگر دانند حالت رسانند از ملامت صد ملامت همی گفت این و لیکن آن یگانه نه زانسان در دل او داشت خانه کش از خاطر توانستی برون کرد بدین افسانه دردش را فسون کرد بلی چون دلبری با جان درآمیخت نیارد جان ازو پیوند بگسیخت برد پیوند جان از تن به یک دم ولی با او بود جاوید محکم چه خوش گفت آن به داغ عشق رنجور که بوی از مشک و رنگ از گل شود دور ولی بیرون بود ز امکان عاشق که گوید ترک جانان جان عاشق # جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۴۴ - پرسیدن دایه از زلیخا سبب گداختن و سوختن وی را در مشاهده شمع جمال یوسف علیه السلام زلیخا را چو دایه آنچنان دید ز دیده اشکریزان حال پرسید که ای چشمم به دیدار تو روشن دلم از عکس رخسار تو گلشن دلت پر رنج و جانت پر ملال است نمی دانم تو را اکنون چه حال است تو را آرام جان پیوسته در پیش چه می سوزی ز بی آرامی خویش در آن وقتی که از وی دور بودی اگر می سوختی معذور بودی کنون در عین وصلی سوختن چیست به داغش شمع جان افروختن چیست که را از عاشقان این دست داده ست که معشوقش به خدمت سر نهاده ست همین بس طالع فرخنده تو که سلطان تو آمد بنده تو مهی لایق به تاج پادشاهی به فرمان تو شد دیگر چه خواهی به رویش خرم و دلشاد می باش ز غم های جهان آزاد می باش ز سرو لاله رنگش کام می گیر به رفتار خوشش آرام می گیر لبش می بین و جان می پرور از وی زلال کامرانی می خور از وی زلیخا چون شنید اینها ز دایه سرشکش را دل از خون داد مایه ز ابر دیده خون دل فرو ریخت به پیشش قصه مشکل فرو ریخت بگفت ای مهربان مادر همانا نیی چندان به سر کار دانا نمی دانی که من بر دل چه دارم وز آن جان و جهان حاصل چه دارم به خدمت پیش رویم ایستاده ولی بی خدمتی را داد داده ز من دوری نباشد هیچگاهش ولی نبود به من هرگز نگاهش بر آن تشنه بباید زار بگریست که بر لب آن باید تشنه اش زیست چو رویم شمع خوبی برفروزد دو چشم خود به پشت پای دوزد بدین اندیشه آزارش نجویم که پشت پاش به باشد ز رویم چو بگشایم بدو چشم جهان بین به پیشانی نماید صورت چین بر آن چین سرزنش از من روا نیست که از وی هر چه می آید خطا نیست ز ابرویش مرا در دل گره هاست کزان کج نیست کارم بی گره راست چنین کز وی گره بر کارم افتد نظر کردن به وی دشوارم افتد دهانش کز سخن با من به تنگ است به جز خون خوردنم از وی چه رنگ است ز لعلش در دهانم آب گردد به چشمم آب خون ناب گردد قدش کامد نهال آرزویم ز رحمت کم شود مایل به سویم چو خواهم از نهالش سیب چینم نچیده سیب صد آسیب بینم ز چاه غبغبش چون کام خواهم به چاه غم کند آرامگاهم به رشکم ز آستین او که پیوست به دستان یافته بر ساعدش دست ز دامانش زنم در جیب جان چاک که دارد پیش پایش روی بر خاک چو دایه این سخن بشنید بگریست که با حالی چنین مشکل توان زیست فراقی کافتد از دوران ضروری به از وصلی بدین تلخی و شوری غم هجران همین یک سختی آرد چنین وصلی دو صد بدبختی آرد # جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۴۵ - فرستادن زلیخا دایه را به نزدیک یوسف علیه السلام و مطالبه مقصود کردن و ابا نمودن وی از آن زلیخا با غم با این درازی چو دید از دایه رحم چاره سازی بگفت ای از تو صد یاریم بوده به هر کاری هواداریم بوده مرا یک بار دیگر یاریی کن ز غمخواریم بین غمخواریی کن قدم از تارک من کن به سویش زبان من شو و از من بگویش که ای سرکش نهال ناز پرورد رخت را در لطافت ناز پرورد ز بستان جمال و گلشن ناز نرسته چون قدت سروی سرافراز ز جان و دل گل و آبی سرشتند در او شاخی ز باغ سدره کشتند چو برگ سربلندی داد آن شاخ سهی سرو تواش خواندند گستاخ عروس دهر تا در زادن افتاد ز تو پاکیزه تر فرزند کم زاد به فرزندیت آدم چشم روشن ز گلروییت عالم گشته گلشن کمال حسن تو حد بشر نیست پری از خوبی تو بهره ور نیست پری را گر نبودی شرمساری نماندی از تو در کنج تواری فرشته گرچه بر چرخ برین است به پیش روی تو سر بر زمین است فلک زینسان بلندت ساخت پایه فکن بر مبتلای خویش سایه زلیخا گرچه زیبا دلرباییست فتاده در کمندت مبتلاییست ز طفلی داغ تو بر سینه دارد ز سودایت غمی دیرینه دارد به ملک خود سه بارت دیده در خواب وز آن عمریست مانده در تب و تاب گهی چون آب در زنجیر بوده ست گهی چون باد در شبگیر بوده ست کنون هم گشته زین سودا چو مویی ندارد جز تو در دل آرزویی بر او ناکرده نقد زندگی گم ترحم کن خوش است آخر ترحم به لب هستی زلال زندگانی چه باشد قطره ای بر وی فشانی به قد هستی نهال میوه آور چه باشد گر خورد از میوه ات بر رضا ده تا ز لعلت کام گیرد بود سوز دلش آرام گیرد قدم نه تا سراندازد به پایت رطب چیند ز نخل دلربایت چه کم گردد ز جاه چون تو شاهی اگر گاهی کنی سویش نگاهی هوس دارد که با چندان عزیزی کند پیش کنیزانت کنیزی چو یوسف این فسون از دایه بشنود به پاسخ لعل گوهربار بگشود به دایه گفت کای دانا به هر راز مشو بهر فریب من فسون ساز زلیخا را غلام زر خریدم بسا از وی عنایت ها که دیدم گل و آبم عمارت کرده اوست دل و جانم وفا پرورده اوست اگر عمری کنم نعمت شماری نیارم کردن او را حق گزاری سری بر خط فرمانش نهاده به خدمتگاریم اینک ستاده ولی گو بر من اندیشه مپسند که پیچم سر ز فرمان خداوند ز بدفرمای نفس معصیت زای نهم در تنگنای معصیت پای به فرزندی عزیزم نام برده ست امین خانه خویشم شمرده ست نیم جز مرغ آب و دانه او خیانت چون کنم در خانه او خدای پاک را در هر سرشتی جداگانه بود کاری و کشتی بود پاکیزه طینت پاک کردار زنازاده نباشد جز زناکار ز مردم سگ ز سگ مردم نزاید ز گندم جو ز جو گندم نیاید به سینه سر اسراییل دارم به دل دانایی از جبریل دارم اگر هستم نبوت را سزاوار بود ز اسحاقم استحقاق این کار گلی ام رازها در وی نهفته ز گلزار خلیل الله شگفته معاذالله که کاری پیشه سازم که دارد از ره این قوم بازم زلیخا زین هوس گو دور می دار دل خویش و مرا معذور می دار که من دارم ز فضل ایزد پاک امید عصمت از نفس هوسناک # جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۴۶ - رفتن زلیخا به خود پیش یوسف علیه السلام و تضرع نمودن و عذر گفتن یوسف علیه السلام از تحصیل مراد وی چو دایه با زلیخا این خبر گفت ز گفت او چو زلف خود برآشفت به رخسار از مژه خون جگر ریخت ز بادام سیه عناب تر ریخت خرامان ساخت سرو راستین را به سر سایه فکند آن نازنین را بدو گفت ای سر من خاک پایت سرم خالی مبادا از هوایت ز مهرت یک سر مویم تهی نیست سر مویی ز خویشم آگهی نیست خیال توست جان اندر تن من کمند توست طوق گردن من اگر جان است غم پرورده توست وگر تن جان به لب آورده توست ز حال دل چه گویم خود که چون است ز چشم خونفشان یک قطره خون است چنان در لجه عشق توام غرق کزو خالی نیم از پای تا فرق ز من فصاد هر رگ را که کاود به جای خون غمت بیرون تراود چو یوسف این سخن بشنید بگریست زلیخا آه زد کین گریه از چیست مرا چشمی تو چون خندان نشینم که چشم خویش را در گریه بینم چو از مژگان شانی قطره آب چو آتش افکند در جان من تاب ز معجزهای حسن توست دانم که از آب افکنی آتش به جانم چو یوسف دید ازو اندوه بسیار شد از لب همچو چشم خود گهربار بگفت از گریه زانم دل شکسته که نبود عشق کس بر من خجسته چو زد عمه به راه مهر من گام به دزدی در جهانم ساخت بدنام ز اخوانم پدر چون دوستر داشت نهال کین من در جانشان کاشت ز نزدیک پدر دورم فکندند به خاک مصر معجورم فکندند شود دل دمبدم خون در بر من که تا عشقت چه آرد بر سر من بلی سلطان معشوقان غیور است ز شرکت ملک معشوقیش دور است نمی خواهد چه زانجام و چه زآغاز درین منصب کسی را با خود انباز به رعنایی چو سروی سرفرازد چو سایه زیر پایش پست سازد به زیبایی چو ماهی رخ فروزد ز برق غیرتش خرمن بسوزد رسد خور چون به اوج چرخ دوار به سوی مغربش سازد نگونسار چو مه را پر برآید قالب از نور کند رنج محاقش زار و رنجور زلیخا گفت کای چشم و چراغم فروغ تو ز مه داده فراغم نمی گویم که در چشمت عزیزم کنیزان تو را کمتر کنیزم نیاید زین کنیز کمترینه به جز شوق درون و سوز سینه ز من کز جان فزون می دارمت دوست گمان دشمنی بردن نه نیکوست کسی آزار جان خود نخواهد به هیچ آفت روان خود نکاهد مرا از تیغ مهرت دل دو نیم است تو را از کین من چندین چه بیم است بکن لطفی و از لب کام من ده زمانی رام شو آرام من ده بزن یک گام در همراهی من ببین جاوید دولتخواهی من جوابش داد یوسف کای خداوند منم پیشت به بند بندگی بند برون از بندگی کاری ندارم به قدر بندگی فرمای کارم خداوندی مجوی از بنده خویش بدین لطفم مکن شرمنده خویش کیم من تا تو را دمساز گردم درین خوان با عزیز انباز گردم بباید پادشاه آن بنده را کشت که زد بر یک نمکدان با وی انگشت مرا به گر کنی مشغول کاری که در وی بگذرانم روزگاری ز خدمتگاریت سر بر نیارم به صد جهدت حق خدمت گذارم ز خدمت بندگان آزاد گردند به منشور عنایت شاد گردند ز نیکو خدمتان خاطر شود شاد نگردد بنده بد خدمت آزاد زلیخا گفت کای فرخنده گوهر که هستم پیش تو از بنده کمتر به هر جایی که کاری آیدم پیش بود آنجا به پا صد کارگر بیش نه خوش باشد که ایشان را گذارم به هر کاری تو را در بار دارم بود پای از برای ره سپردن نباید دیده را چون پا شمردن به جای پا چو ره پر خار بینی اگر دیده نهی آزار بینی چو یوسف این سخن بشنید ازو گفت که ای جان و دلت با مهر من جفت چو صبح از صادقی در مهر رویم مزن دم جز به وفق آرزویم مرا چون آرزو خدمتگذاریست خلاف آن نه رسم دوستداریست دلی کو مبتلای دوست باشد مراد او رضای دوست باشد رضای خود ببازد در رضایش نهد روی رضا بر خاک پایش ازان یوسف همی داد این سخن ساز که تا در صحبت از خدمت رهد باز ز صحبت داشت بیم فتنه و شور به خدمت خواست تا گردد ازان دور خوش آن پنبه که از آتش گریزد چو نتواند که با آتش ستیزد # جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۴۷ - فرستادن زلیخا یوسف را علیه السلام به جانب باغ و تهیه اسباب وی کردن چمن پیرای باغ این حکایت چنین کرد از کهن پیران روایت که چون یوسف ز لبهای شکر خا فشاند این تازه شکر بر زلیخا زلیخا داشت باغی و چه باغی کزان بر دل ارم را بود داغی به گردش ز آب و گل سوری کشیده گل سوری ز اطرافش دمیده درختانش کشیده شاخ در شاخ به تنگ آغوشی هم نیک گستاخ چنارش را قدم بر دامن سرو حمایل دست ها در گردن سرو نشسته گل ز غنچه در عماری به فرقش نارون در چتر داری چمن نارنج بن را صحن میدان به کف نارنج و شاخش گوی و چوگان در آن میدانگه خالی ز آفت ربوده از همه گوی لطافت قد رعنا کشیده نخل خرما گرفته باغ را زو کار بالا ز حلوا خرمنی هر خوشه از وی گرفته خسته جانان توشه از وی به سان دایگان پستان انجیر پی طفلان باغ از شیره پر شیر بدان هر مرغک انجیر خواره دهان برده چو طفل شیر خواره فروغ خور به صحنش نیم روزان ز زنگاری مشبک ها فروزان به هم آمیخته خورشید و سایه ز مشک و زر زمین را داده مایه ز جنبش لمعه های نور در ظل دف گل را شده زرین جلاجل عنادل زان جلاجل نغمه پرداز درین فیروزه کاخ افکنده آواز ز باد و سایه وز بیدش هزاران طپیده ماهیان بر جویباران به رفت و روب باغ از خوب و ناخوب کشیده سایه هر شاخ جاروب ز خط سبزه خاکش لوح تعلیم کشیده جوی آبش جدول از سیم ازان لوح مجدول خرده دانان رموز صنع حی پاک خوانان گل سرخش چو خوبان ناز پرورد به رنگ عاشقان روی گل زرد صبا جعد بنفشه تاب داده گره از طره سنبل گشاده سمن با لاله و ریحان هم آغوش زمین از سبزه تر پرنیان پوش به هم بسته در آن نزهتگه حور دو حوض از مرمر صافی بلور میانشان چون دو دیده فرق اندک به عینه هر یکی چون آن دگر یک نه از تیشه در آن زخم تراشی نه از خم تراش آن را خراشی نه آن را بند پیدا و نه پیوند شده بند اندر آن فکر خردمند تصور کرده با خود هر که دیده که بی بند است و پیوند آفریده زلیخا بهر تسکین دل تنگ چو کردی جانب آن روضه آهنگ یکی بودی لبالب کرده از شیر یکی از شهد گشتی چاشنی گیر پرستاران آن ماه فلک مهد ازان یک شیر نوشیدی وز این شهد میان آن دو حوض افراخت تختی برای همچو یوسف نیکبختی به ترک صحبتش گفتن رضا داد به خدمت سوی آن باغش فرستاد به گل مرغ چمن زد داستانی که خوش باغی و نیکو باغبانی چو باشد باغ و بستان جنت ایوان نشاید باغبان جز حور و رضوان صد از زیبا کنیزان سمنبر همه دوشیزه و پاکیزه گوهر چو سرو ناز قایم ساخت آنجا پی خدمت ملازم ساخت آنجا بدو گفت ای سر من پایمالت تمتع زین بتان کردم حلالت اگر من پیش تو بر تو حرامم وز این معنی به غایت تلخکامم به سوی هر که خواهی گام بردار ز وصل هر که خواهی کام بردار بر آن کامی که ایام جوانی بود وقت نشاط و کامرانی کنیزان را وصیت کرد بسیار که ای نوشین لبان زنهار زنهار به جان در خدمت یوسف بکوشید اگر زهر آید از دستش بنوشید به هر جا جان طلب دارد ببازید به جانبازی برای او بتازید به هر حکمی که راند شاد باشید به زیر حکم او منقاد باشید ولی از هر که گردد بهره بردار مرا باید کند اول خبردار همی زد گوییا چون ناشکیبی به لوح آرزو نقش فریبی که هرک افتد پسند وی ازان خیل به وقت خواب سوی او کند میل نشاند خویش را پنهان به جایش خورد بر از نهال دلربایش به زیر نخل رعنایش نشیند رطب چیند ولی دزدیده چیند چو یوسف را فراز تخت بنشاند نثار جان و دل در پایش افشاند کنیزان را به پیش او به پا کرد به خدمت سرو بالاشان دو تا کرد دل و جان پیش یار خویش بگذاشت به تن راه دیار خویش برداشت خوش آن عاشق که بر فرمان معشوق بود خوش بر دلش هجران معشوق چو خواهد خاطر معشوق دوری کند بر محنت هجران صبوری چو نبود وصل دلبر رای دلبر بود صد بار هجر از وصل خوشتر # جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۴۸ - رسیدن شب و عرضه کردن کنیزکان جمال خویش را بر یوسف علیه السلام تا به کدامیک از ایشان رغبت نماید شبانگه کز سواد شعر گلریز فلک شد نوعروس عشوه انگیز ز پروین گوش را عقد گهر بست گرفت از مه صقیل آیینه در دست کنیزان جلوه گر در حله ناز همه دستانسرای و عشوه پرداز به گرد تخت یوسف صف کشیدند فسون دلبری بر وی دمیدند یکی شد از لب شیرین شکرریز که کام خود کن از من شکر آمیز ز تنگ شکر من بند بگشای به سان طوطی از من شو شکرخای یکی از غمزه سویش کرد اشارت که ای زاوصاف تو قاصر عبارت مقامت می کنم چشم جهان بین بیا بنشین به چشمم مردم آیین یکی بنمود سرو پرنیان پوش که این سرو امشبت بادا هم آغوش کجا در مهد عشرت شاد خسبی اگر زین سرو ناز آزاد خسبی یکی در زلف مشکین حلقه افکند که هستم بی سر و پا حلقه مانند به روی من دری از وصل بگشای مکن چون حلقه ام بیرون در جای یکی برداشت دست نازنین را به بالا زد ز ساعد آستین را که دفع چشم بد را زان شمایل به گردن دست من بادت حمایل یکی گرد میان مو را کمر کرد ز مو آرایش موی دگر کرد کمر کن دست یعنی در میانم که بر لب آمد از دست تو جانم بدینسان هر یکی زان لاله رویان ز یوسف وصل را می بود جویان ولی بود او به خوبی تازه باغی وز آن مشت گیاه او را فراغی بلی بودند یکسر مکر و دستان به صورت بت به سیرت بت پرستان دل یوسف جز این معنی نمی خواست که گردد راهشان در بندگی راست بدیشان هر چه گفت از راه دین گفت پی نفی شک اسرار یقین گفت نخستین گفت کای زیبا کنیزان به چشم مردم عالم عزیزان درین عزت ره خواری مپویید به جز آیین دینداری مجویید ازین عالم برون ما را خداییست که ره گم کردگان را رهنماییست گل ما از نم رحمت سرشته ست ز دانایی در آن گل دانه کشته ست که تا زان دانه برخیزد نهالی درین بستانسرا یابد کمالی کشد سوی بلندی سر ز پستی دهد بر میوه یزدان پرستی پرستش جز خدایی را روا نیست که غیر او پرستش را سزا نیست بیا تا بعد ازین او را پرستیم که بی او هر کجا هستیم پستیم به سجده باید آن را سر نهادن که داند سر برای سجده دادن چرا دانا نهد پیش کسی سر که پا و سر بود پیشش برابر به دست خود بت سنگین تراشد ز مهر او دل غمگین خراشد بود معلوم کز سنگی چه خیزد ز معبودیش جز ننگی چه خیزد چو یوسف ز اول شب تا سحرگاه به وعظ آن غافلان را ساخت آگاه همه لب در ثنای او گشادند سر طاعت به پای او نهادند یکایک را شهادت کرد تلقین دهان جمله شد زان شهد شیرین خوشا شهدی که هرک از وی یک انگشت به دست آرد به هر تلخی کند پشت نگردد کور دیو بی سعادت به جز از خم انگشت شهادت رهید از چشم زخمش آن خردمند که انگشت سعادت چشم او کند زلیخا جست وقت بامدادان به یوسف راه خرم طبع و شادان گروهی دید گرداگرد یوسف پی تعلیم دین شاگرد یوسف بتان بشکسته و بگسسته زنار ز سبحه یافته سر رشته کار زبان گویا به توحید خداوند میان با عقد خدمت تازه پیوند به یوسف گفت کای از فرق تا پای دل آشوب و دلارام و دلارای به رخ سیمای دیگر داری امروز جمال از جای دیگر داری امروز چه کردی شب که از وی حسنت افزود دری دیگر ز خوبی بر تو بگشود چه خوردی دوش کین زیباییت داد ز خوبان جهان بالاییت داد همانا صحبت این نازنینان سمن رخسارگان سیمین سرینان تو را حسن و جمال دیگر آورد جمالت را کمال دیگر آورد بلی میوه ز میوه رنگ گیرد ز خوبان خوبرو خوبی پذیرد بسی زین نکته با آن غنچه لب گفت ولی او هیچ ازین گفتار نشگفت دهان را از تکلم تنگ می داشت دو رخ را از حیا گلرنگ می داشت سر از شرمندگی بالا نمی کرد نگاه الا به پشت پا نمی کرد زلیخا چون بدید آن سر کشیدن به چشم مرحمت سویش ندیدن ز حسرت آتشی در جانش افروخت به داغ ناامیدی سینه اش سوخت به ناکامی وداع جان خود کرد رخ اندر کلبه احزان خود کرد # جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۴۹ - تضرع نمودن زلیخا پیش دایه و التماس حیله ای که سبب مواصلت یوسف گردد علیه السلام کردن چو با آن کشته سودای یوسف ز حد بگذشت استغنای یوسف شبی در کنج خلوت دایه را خواند به صد مهرش به پیش خویش بنشاند بدو گفت ای توانبخش تن من چراغ افروز جان روشن من گر از جان دم زنم پرورده توست ور از تن شیر رحمت خورده توست ز مهر تو که از مادر ندیدم بدین پایه که می بینی رسیدم چه باشد کز طریق مهربانی به منزلگاه مقصودم رسانی ز هجران تا به کی رنجور باشم وز آن جان و جهان مهجور باشم چو زینسان یار بیگانه ست با من چه حاصل زانکه همخانه ست با من هر آن معشوق کز عاشق نفور است به صورت گرچه نزدیک است دور است چو پیوندی نباشد جان و دل را چه خیزد از ملاقات آب و گل را جوابش داد دایه کای پریزاد که ناید با تو از حور و پری یاد جمال دلربا دادت خداوند که برباید دل و دین از خردمند اگر نقاش چین از آرزویت کشد در بتکده نقشی ز رویت بتان یکسر به بویت زنده گردند رخت بینند و از جان بنده گردند به کوه از رخ نمایی آشکارا نهی عشق نهان در سنگ خارا چو بخرامی به باغ از عشوه کاری درخت خشک را در جنبش آری به صحرا آهوانت گر ببینند به مژگان از رهت خاشاک چینند چو افسون خوانی از لعل شکرخا رسد مرغ از هوا ماهی ز دریا بدین خوبی چنین درمانده چونی چرا چندین کشی آخر زبونی ز غمزه ناوک از ابرو کمان کن شکار آن نگار دلستان کن بتاب از زلف خم در خم کمندی به پایش نه به بزم وصل بندی رخت بنما رخش را سوی خود تاب به همرازیش همزانوی خود یاب به رفتار آور این نخل رطب بار به راه لطفش آر از لطف رفتار به لب از خنده شهد افشانیی ده وز آن شهدش به خود چسپانیی ده به سیمین گوی خود کن چشم او باز چو چوگان سوی خود سازش سر انداز به روی از مشک خال دلگسل نه ز شوق خال خود داغش به دل نه زلیخا گفت کای مادر چه گویم که از یوسف چه می آید به رویم نسازد دیده هرگز سوی من باز چه سان جولانگری با وی کنم ساز اگر مه گردم از دورم نبیند وگر خور بر زمین نورم نبیند چو مردم نور دیده گر فزایم به چشم تنگ او مشکل درآیم اگر کردی به سوی من نگاهی به حال من فتادی گاه گاهی غم من در دل او جا گرفتی غم او کی چنین بالا گرفتی نه تنها آفتم زیبایی اوست بلای من ز ناپروایی اوست اگر آن دلربا پروام کردی کجا زین گونه ناپروام کردی جوابش داد دیگر بار دایه که ای حور از جمالت برده مایه مرا در خاطر افتاده ست کاری کزان کار تو را خیزد قراری ولی وقتی میسر گردد آن کار که سیم آری به اشتر زر به خروار بسازم چون ارم دلکش بنایی بگویم تا در او صورت گشایی به موضع موضع از طبع هنر کوش کشد شکل تو با یوسف هم آغوش چو یوسف یک زمان در وی نشنید در آغوش خودت هر جا ببیند بجنبد در دلش مهر جمالت شود از جان طلبگار وصالت ز هر سو چون بجنبد مهربانی برآید کارها زانسان که دانی چو بشنید این حکایت را ز دایه به هر جا زر و سیمش بود مایه بر آن دست تصرف داد او را بدان سرمایه کرد آباد او را # جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۵۰ - عمارت کردن دایه خانه ای که در وی تصویر جمال یوسف و زلیخا کردند چنین گویند معماران این کاخ که چون شد بر عمارت دایه گستاخ به دست آورد استادی هنر کیش به هر انگشت دستش صد هنر بیش به رسم هندسی کارآزمایی قوانین رصد را رهنمایی ز تشکیلش مجسطی سخت آسان ز تشکیک وی اقلیدس هراسان چو از پرگار بودی خالیش مشت نمودی کار پرگار از دو انگشت چو بهر خط ز طبعش سر زدی خواست بر او آن کار بی مسطر شدی راست بجستی بر شدی بر طاق اطلس بر ایوان زحل بستی مقرنس چو سوی تیشه کردی دستش آهنگ ز خشت خام گشتی نرمتر سنگ به طراحی چو فکر آغاز کردی هزاران طرح زیبا ساز کردی عمارات جهان بی سر و بن نمودی جمله در یک روی ناخن به نقش آفرینش چون زدی رای شدی از خامه لوح هستی آرای به تصویر آنچه بر کلکش گذشتی ز رشح آن روانی زنده گشتی به سنگ ار صورت مرغی کشیدی سبک سنگ گران از جا پریدی به حکم دایه زرین دست استاد زراندوده سرایی کرد بنیاد صفای صفه هایش صبح اقبال فضای خانه هایش گنج آمال ممهد فرش مرمر در ممرهاش موصل زآبنوس و عاج درهاش در اندر هم در آنجا هفت خانه چو هفت اورنگ بی مثل زمانه مرتب هر یک از لون دگر سنگ صقالت دیده و صافی و خوشرنگ به هفتم خانه همچون چرخ هفتم که هر نقشی و رنگی بود ازو گم مرصع چل ستون از زر برافراخت ز وحش و طیر زیبا شکل ها ساخت به پای هر ستونی ساخت از زر غزالی ناف او پر مشک اذفر ز طاووسان زرین صحن او پر به دم های مرصع در تحیر میان آن درختی سر کشیده که مثلش چشم نادربین ندیده ز سیم خام بودش نازنین ساق ز زر اغصانش از فیروزه اوراق به هر شاخش ز صنعت بود طیار زمرد بال مرغی لعل منقار بنامیزد درختی سبز و خرم ندیده هرگز از باد خزان خم همه مرغان او با مردمان رام به یک جا کرده صبح و شام آرام در آن خانه مصور ساخت هر جا مثال یوسف و نقش زلیخا به هم بنشسته چون معشوق و عاشق ز مهر جان و دل با هم معاتق به یکجا این لب او بوسه داده به یکجا آن میان این گشاده اگر نظارگی آنجا گذشتی ز حسرت در دهانش آب گشتی همانا بود سقف آن سپهری بر او تابنده هر جا ماه و مهری عجب ماهی و مهری چون دو پیکر ز چاک یک گریبان بر زده سر نمودی در نظر هر روی دیوار چو در فصل بهاران تازه گلزار به هر گل گل زمینش بیش یا کم دو شاخ تازه گل پیچیده با هم ز فرشش بود هر جایی شکفته دو گل با هم به مهد ناز خفته در آن خانه نبود القصه یک جای تهی زان دو دلارام و دلارای به هر سو دیده ور دیده گشودی ز اول صورت ایشان نمودی چو شد خانه بدین صورت مهیا به یوسف شد فزون شوق زلیخا به هر نوبت که آن بتخانه را دید در او مهر دگر از نور بجنبید بلی عاشق چو بیند نقش جانان شود از نقش حرف شوق خوانان ازان حرف آتش او تازه گردد اسیر داغ بی اندازه گردد # جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۵۱ - خواندن زلیخا یوسف را علیه السلام به سوی آن خانه و مطالبه وصال نمودن چو شد خانه تمام از سعی استاد به تزیینش زلیخا دست بگشاد زمین آراست از فرش حریرش جمال افزود از زرین سریرش قنادیل گهر پیوندش آویخت ریاحین بهر عطرش در هم آمیخت همه بایستنیها ساخت آنجا بساط خرمی انداخت آنجا در آن عشرتگه از هر چیز و هر کس نمی بایستش الا یوسف و بس بلی بی روی جانان گر بهشت است به چشم عاشق مشتاق زشت است بر آن شد تا که یوسف را بخواند به صدر عزت و جاهش نشاند به خلوت با جمالش عشق بازد به میدان وصالش رخش تازد ز لعل جانفزایش کام گیرد به زلف سرکشش آرام گیرد ولی اول جمال خود بیاراست وز آن میل دل یوسف به خود خواست به زیورها نبودش احتیاجی ولی افزود ازان خود را رواجی به خوبی گل به بستانها سمر شد ولی از عقد شبنم خوبتر شد ز غازه رنگ گل را تازگی داد لطافت را نکو آوازگی داد ز وسمه ابروان را کار پرداخت هلال عید را قوس قزح ساخت نغوله بست موی عنبرین را گره در یکدگر زد مشک چین را ز پشت آویخت مشکین گیسوان را ز عنبر داد پشتی ارغوان را مکحل ساخت چشم از سرمه ناز سیهکاری به مردم کرد آغاز نهاد از عنبر تر جا به جا خال به جانان کرد عرض صورت حال که رویت آتشی در من فکنده ست بر آن آتش دل و جانم سپند است به مه خطی کشید از نیل چون میل که شد مصر جمال آباد ازان نیل نبود آن خط نیلی بر رخ ماه که میلی بود بهر چشم بدخواه مگر مشاطه دید آن نرگس مست فتاد آنجاش میل سرمه از دست به دستان داد سیمین پنجه را رنگ کزان دستان دلی آرد فرا چنگ به کف نقشی زد او را خرده کاری کزان نقشش به دست آید نگاری به فندق گونه عناب تر داد به جانان زاشک عنابی خبر داد به صنعت ده هلال مه قفا را ز جلباب شفق کرد آشکارا که تا از طارم دولت هلالی نشانش بخشد از عید وصالی نمود از طرف عارض گوشواره قران افکند مه را با ستاره که تا آن دولت دنیا و دینش به حکم آن قران گردد قرینش چو غنچه با جمال تازه و تر لباس تو به تو پوشیده در بر مرتب ساخت بر تن پیرهن را ز گل پر کرد دامان سمن را شعار شاخ گل از یاسمین کرد سمن در جیب و گل در آستین کرد ندیدی دیده گر کردی تأمل به جز آب تنک بر لاله و گل عجب آبی در او از نقره خام دو ماهی از دو ساعد کرده آرام ز دستینه دو ساعد دیده رونق ز زر کرده دو ماهی را مطوق رخش می داد با ساعد گواهی که حسنش گیرد از مه تا به ماهی چو بر نازک تنش شد پیرهن راست به زرکش دیبه چینش بیاراست بت چین با هزاران نازنینی به جولان آمد از دیبای چینی نهاد از لعل سیراب و زر خشک فروزان تاج را بر خرمن مشک شد از گوهر مرصع جیب و دامان به صحن خانه طاووس خرامان خرامان می شد و آیینه در دست خیال حسن خود با خود همی بست چو عکس روی خود دید از مقابل عیار نقد خود را یافت کامل ز نقد خود درون گنج طرب کرد به قصد آن خریداری طلب کرد به جست و جوی یوسف کس فرستاد پرستاران ز پیش و پس فرستاد درآمد ناگهان از در چو ماهی عطارد حشمتی خورشید جاهی وجودی از خواص آب و گل دور جبین و طلعتی نور علی نور ازو یک لمعه و روشن جهانی و زو یک حرف و هر سو داستانی زلیخا را چو دیده بر وی افتاد ز شوقش شعله گویی در نی افتاد گرفتش دست کای پاکیزه سیرت چراغ دیده اهل بصیرت بنامیزد چه نیکو بنده ای تو به هر احسانی و لطف ارزنده ای تو به نیکو بندگی های تو نازم به طوق منتت گردن فرازم بیا تا حق شناست باشم امرو زمانی در سپاست باشم امروز کنم قانون احسان کنون ساز که تا باشد جهان گویند ازان باز به نیرنگ و فسون کز حد برون برد به اول خانه زان هفتش درون برد ز زرین در چو داد آندم گذارش به قفل آهنین کرداستوارش چو شد در بسته از لب مهر بگشاد ز دل راز درون خود برون داد نخستین گفت کای مقصود جانم که جان را جز تو مقصودی ندانم خیال خود به خواب من نمودی به طفلی خواب از چشمم ربودی ز سودای خودم دیوانه کردی به غم های خودم همخانه کردی نطر نگشاده در نظاره تو بدین کشور شدم آواره تو ندیده چاره آوارگی ها کشیدم در غمت بیچارگی ها کنون کز دیدن روی تو شادم ز بی رویی تو بس نامرادم ز بی رویی گذر رویی به من کن ز روی مهر با من یک سخن کن جوابش داد یوسف سرفکنده که ای همچو منت صد شاه بنده مرا از بند غم آزاد گردان به آزادی دلم را شاد گردان مرا خوش نیست کاینجا با تو باشم پس این پرده تنها با تو باشم تو کان آتشی من پنبه خشک تو باد صرصری من نفحه مشک کجا این پنبه با آتش برآید چه سان این نفحه با صرصر گراید زلیخا آن نفس جز باد نشمرد سخن گویان به دیگر خانه اش برد بر او قفل دگر محکم فرو بست دل یوسف ازان اندوه بشکست دگر باره زلیخا ناله برداشت نقاب از راز چندین ساله برداشت بگفت ای خوشتر از جان ناخوشی چند به پایت می کشم سرسر کشی چند تهی کردم خزاین در بهایت متاع عقل و دین کردم فدایت به آن نیت که درمانم تو باشی رهین طوق فرمانم تو باشی نه آن کز طاعت من روی تابی به هر ره بر خلاف من شتابی بگفتا در گنه فرمانبری نیست به عصیان زیستن طاعتوری نیست هر آن کاری که نپسندد خداوند بود در کارگاه بندگی بند بدان کارم شناسایی مبادا بر آن دست توانایی مبادا در آن خانه سخن کوتاه کردند به دیگر خانه منزلگاه کردند زلیخا بر درش قفلی دگر زد دگر سان قصه اش از سینه سر زد بدین دستور ز افسون و فسانه همی بردش درون خانه به خانه به هر جا قصه ای دیگر همی خواند به هر جا نکته ای دیگر همی راند به شش خانه نشد کامش میسر نیامد مهره اش بیرون ز ششدر به هفتم خانه کرد او را قدم چست گشاد کار خویش از هفتمین جست بلی نبود درین ره ناامیدی سیاهی را بود رو در سپیدی ز صد در گر امیدت بر نیاید به نومیدی جگر خوردن نشاید دری دیگر بباید زد که ناگاه ازان در سوی مقصود آوری راه # جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۵۲ - درآوردن زلیخا یوسف را علیه السلام به خانه هفتم و بذل کردن مجهود در نیل مقصود و گریختن یوسف و ماندن زلیخا در تحیر و تأسف سخن پرداز این کاشانه راز چنین بیرون دهد از پرده آواز که چون نوبت به هفتم خانه افتاد زلیخا را ز جان برخاست فریاد که ای یوسف به چشم من قدم نه ز رحمت پا درین روشن حرم نه در آن خرم حرم کردش نشیمن به زنجیر زرش زد قفل آهن حریمی یافت از اغیار خالی ز چشم حاسدان دورش حوالی درش زآمد شد بیگانه بسته امید آشنایان زان گسسته در او جز عاشق و معشوق کس نی گزند شحنه و آسیب عسس نی رخ معشوق در پیرایه ناز دل عاشق سرود شوق پرداز هوس را عرصه میدان گشاده طمع را آتش اندر جان فتاده زلیخا دیده و دل مست جانان نهاده دست خود در دست جانان به شیرین نکته های دلپذیرش خرامان برد تا پای سریرش به بالای سریر افکند خود را به آب دیده گفت آن سرو قد را که ای گلرخ به روی من نظر کن به چشم لطف سوی من گذر کن اگر خورشید روی من ببیند چو ماه از خرمن من خوشه چیند مرا تا کی درین محنت پسندی که چشم رحمت از رویم ببندی بدینسان درد دل بسیار می کرد به یوسف شوق خویش اظهار می کرد ولی یوسف نظر با خویش می داشت ز بیم فتنه سر در پیش می داشت به فرش خانه سرافکنده در پیش مصور دید با او صورت خویش ز دیبا و حریر افکنده بستر گرفته یکدگر را تنگ در بر از آن صورت روان صرف نظر کرد نظرگاه خود از جای دگر کرد اگر در را اگر دیوار را دید به هم جفت آن دو گلرخسار را دید رخ خود در خدای آسمان کرد به سقف اندر تماشای همان کرد فزودش میل ازان سوی زلیخا نظر بگشاد بر روی زلیخا زلیخا زان نظر شد تازه امید که تابد بر وی آن تابنده خورشید به آه و ناله و زاری درآمد ز چشم و دل به خونباری درآمد که ای خود کام کام من روا کن به وصل خویش دردم را دوا کن منم تشنه تو آب زندگانی منم کشته تو جان جاودانی چنانم از تو دور ای گنج نایاب که باشدکشته بی جان تشنه بی آب ز داغت سال ها در تاب بودم ز شوقت بی خور و بی خواب بودم مرا زین بیشتر در تاب مگذار چنینم بی خور و بی خواب مگذار به حق آن خدایی بر تو سوگند که باشد بر خداوندان خداوند به این حسن جهانگیری که دادت به این خوبی که در عارض نهادت به این نوری که تابد از جبینت که دارد ماه را رو بر زمینت به ابروی کمانداری که داری به سرو خوب رفتاری که داری به محراب کمان ابروی تو به قلاب کمند گیسوی تو به جادو نرگس مردم فریبت به دیباپوش سرو جامه زیبت به آن مویی که می گویی میانش به آن سری که می خوانی دهانش به مشکین نقطه ات بر روی گلرنگ به شیرین خنده ات از غنچه تنگ به آب دیده من ز اشتیاقت به آه گرمم از سوز فراقت به حرمانی که زیر کوهم از وی گرفتار هزار اندوهم از وی به استیلای عشقت بر وجودم به استغنایت از بود و نبودم که بر حال من بیدل ببخشای ز کار مشکلم این عقده بگشای به دل عمریست تا داغ تو دارم هوای بوی از باغ تو دارم زمانی مرهم داغ دلم شو به بویی رونق باغ دلم شو ز قحط هجر تو بس ناتوانم ببخش از خوان وصلت قوت جانم ز تو ای نخل تر خرما ز من شیر مکن در خوان نهادن هیچ تقصیر مرا زین شیر و خرما قوت جان ده ز جان دادن درین قحطم امان ده جوابش داد یوسف کای پریزاد که ناید با تو کس را از پری یاد مگیر امروز بر من کار را تنگ مزن بر شیشه معصومیم سنگ مکن تر ز آب عصیان دامنم را مسوز از آتش شهوت تنم را به آن بیچون که چونها صورت اوست برونها چون درونها صورت اوست ز بحر جود او گردون حبابیست ز برق نور او خورشید تابیست به پاکانی کز ایشان زاده ام من بدین پاکیزگی افتاده ام من ازیشان است روشن گوهر من وزیشان است رخشان اختر من که گر امروز دست از من بداری مرا زین تنگنا بیرون گذاری به زودی کامگاری بینی از من هزاران حق گزاری بینی از من ز لعل جان فزایم کام یابی به قد دلکشم آرام یابی مکن تعجیل در تحصیل مقصود بسا دیرا که خوشتر باشد از زود گر افتد صید نیکو دیر در دام به است از زود نانیکو سرانجام زلیخا گفت کز تشنه مجو تاب که اندازد به فردا خوردن آب ز شوقم جان رسیده بر لب امروز نیارم صبر کردن تا شب امروز کی آن طاقت مرا آید پدیدار که با وقت دگر اندازم این کار ندانم مانعت زین مصلحت چیست که نتوانی به من یک لحظه خوش زیست بگفتا مانع من زان دو چیز است عقاب ایزد و قهر عزیز است عزیز این کج نهادی گر بداند به من صد محنت و خواری رساند برهنه کرده تیغ آنسان که دانی کشد از من لباس زندگانی زهی خجلت که چون روز قیامت که افتد بر زناکاران غرامت جزای آن جفاکیشان نویسند مرا سر دفتر ایشان نویسند زلیخا گفت زان دشمن میندیش که چون روز طرب بنشیندم پیش دهم جامی که با جانش ستیزد ز مستی تا قیامت برنخیزد تو می گویی خدای من کریم است همیشه بر گنهکاران رحیم است مرا از گوهر و زر صد خزینه درین خلوتسرا باشد دفینه فدا سازم همه بهر گناهت که تا باشد ز ایزد عذر خواهت بگفت آن کس نیم کافتد پسندم که آید بر کسی دیگر گزندم خصوصا بر عزیزی کز عزیزی تو را فرمود بهر من کنیزی خدای من که نتوان حق گزاریش به رشوت کی سزد آمرزگاریش به جان دادن چو مزد از کس نگیرد در آمرزش کجا رشوت پذیرد زلیخا گفت کای شاه نکو بخت که هم تاجت میسر باد و هم تخت دلم شد تیر محنت را نشانه ز بس کآری بهانه بر بهانه بهانه کجروی و حیله سازیست بهانه نی طریق راست بازیست معاذالله که راه کج روم من ز تو این حیله دیگر نشنوم من عجب بی طاقتم آرام من ده اگر خواهی واگر نی کام من ده به گفتن گفتن آمد روز من سر نگشت از تو مراد من میسر زبان دربند دیگر زین خرافات بجنب از جا که فی التأخیر آفات مرا در خشک نی آتش فتاده ست تو را با آتش من خوش فتاده ست مرا این دود و آتش کی کند سود چو در چشمت نگردد آب ازین دود ازین آتش چو دودم هست تابی بیا بر آتشم زن یکدم آبی زلیخا چون به پایان برد این راز تعلل کرد دیگر یوسف آغاز زلیخا گفت کای عبری عبارت که بردی از سخن وقتم به غارت مزن بر روی کارم دست رد را که خواهم کشتن از دست تو خود را به عشرت دستم اندر گردن آویز گر نه برمش از خنجر تیز نیازی دست اگر در گردن من شود خون منت حالی به گردن کشم خنجر چو سوسن بر تن خویش چو گل در خون کشم پیراهن خویش نهم بر تن ز جان داغ جدایی ز حجت گفتنت یابم رهایی عزیزم پیش تو چون کشته یابد پی کشتن عنان سوی تو تابد پس از کشتن به زیر پرده خاک به تو پیوندد این جان هوسناک بگفت این و کشید از زیر بستر چو برگ بید سبزارنگ خنجر ولی از آتش غم پر تف و تاب به حلق تشنه برد آن قطره آب چو یوسف آن بدید از جای برجست چو زرین یاره بگرفتش سر دست کزین تندی بیارام ای زلیخا وز این ره بازکش گام ای زلیخا ز من خواهی رخ مقصود دیدن ز وصل من به کام دل رسیدن زلیخا ماه اوج دلستانی ز یوسف چون بدید آن مهربانی گمان زد شد که خواهد کام او داد به وصل خویشتن آرام او داد ز دست خود روانی خنجر انداخت به قصد صلح طرح دیگر انداخت لب از نوشین دهانش پر شکر کرد ز ساعد طوق وز ساقش کمر کرد به پیش ناوکش جان را هدف ساخت ز شوق گوهرش تن را صدف ساخت ولی نگشاد یوسف بر هدف شست پی گوهر صدف را مهر نشکست دلش می خواست در سفتن به الماس ولی می داشت حکم عصمتش پاس زلیخا در تقاضا گرم و یوسف همی انگیخت اسباب توقف نهادی بر ازار خویش دستی یکی عقده گشادی و دو بستی فتادش چشم ناگه در میانه به زرکش پرده ای در کنج خانه سؤالش کرد کان پرده پی چیست در آن پرده نشسته پردگی کیست بگفت آن کس که تا من بنده هستم به رسم بندگانش می پرستم بتی تن از زر و چشمش ز گوهر درونش طبله ای پر مشک اذفر به هر ساعت فتاده پیش اویم سر طاعت نهاده پیش اویم درون پرده کردم جایگاهش که تا نبود به سوی من نگاهش ز من آیین بی دینی نبیند درین کارم که می بینی نبیند چو یوسف این سخن بشنید زد بانگ کزین دینار نقدم نیست یک دانگ تو را آید به چشم از مردگان شرم وز این نازندگان در خاطر آزرم من از دانای بینا می نترسم ز قیوم توانا می نترسم بگفت این و ز میان کار برخاست وز آن خوش خوابگه بیدار برخاست الف کرد از دو شاخ لام الف دور رهاند از گاز سیمین شمع کافور چو گشت اندر دویدن گام تیزش گشاد از هر دری راه گریزش به هر در کامدی بی در گشایی پریدی قفل جایی پره جایی اشارت کردنش گویی به انگشت کلیدی بود بهر فتح در مشت زلیخا چون بدید آن از عقب جست به وی در آخرین درگاه پیوست پی باز آمدن دامن کشیدش ز سوی پشت پیراهن دریدش برون رفت از کف آن غم رسیده به سان غنچه پیراهن دریده زلیخا زان غرامت جامه زد چاک چو سایه خویش را انداخت بر خاک خروشی از دل ناشاد برداشت ز ناشادی خود فریاد برداشت که واویلا ز بی اقبالی بخت که برد از خانه ام آن نازنین رخت دریغ آن صید کز دامم برون رفت دریغ آن شهد کز کامم برون رفت عزیمت کرد روزی عنکبوتی که بهر خود کند تحصیل قوتی به جایی دید شهبازی نشسته ز قید دست شاهان باز رسته به گرد او تنیدن کرد آغاز که بندد پر و بالش را ز پرواز زمانی کار در پیکار او کرد لعاب خود همه در کار او کرد چو آن شهباز کرد از وی کناره نماندش غیر تار چند پاره منم آن عنکبوت زار رنجور فتاده از مراد خویشتن دور رگ جانم گسسته همچو تارش نگشته مرغ امیدی شکارش گسسته تارم از هر کار و باری به دستم نیست جز بگسسته تاری # جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۵۳ - پیش رسیدن عزیز یوسف را بر بیرون آن خانه و پنهان داشتن آنچه میان وی و زلیخا گذشته بود و افشای زلیخا آن را چنین زد خامه نقش این فسانه که چون یوسف برون آمد ز خانه برون خانه پیش آمد عزیزش گروهی از خواص خانه نیزش چو در حالش عزیز آشفتگی دید در آن آشفتگی حالش بپرسید جوابی دادش از حسن ادب باز تهی از تهمت افشای آن راز عزیزش دست بگرفت از سر مهر درون بردش به سوی آن پریچهر چو با هم دیدشان با خویشتن گفت که یوسف با عزیز احوال من گفت به حکم آن گمان آواز برداشت نقاب از چهره آن راز برداشت که ای میزان عدل آن را سزا چیست که با اهلت نه بر کیش وفا زیست به کار خویش بی اندیشگی کرد درین پرده خیانت پیشگی کرد عزیزش داد رخصت کای پریروی که کرد این کج نهادی راست بر گوی بگفت این بنده عبری کز آغاز به فرزندی شد از لطفت سرافراز درین خلوت به راحت خفته بودم درون از گرد محنت رفته بودم چون دزدان بر سر بالینم آمد به قصد خرمن نسرینم آمد خیالش آنکه من از وی نه آگاه به خرم گلستانم آورد راه به اذن باغبان ناگشته محتاج برد سنبل به غارت گل به تاراج چو دست آورد پیش آن ناخردمند که بگشاید ز گنج وصل من بند من از خواب گران بیدار گشتم ز جام بیخودی هشیار گشتم هراسان گشت از بیداری من گریزان شد ز خدمتگاری من رخ از شرمندگی سوی در آورد به روی نیکبختی در برآورد شتابان از قفای وی دویدم برون ننهاده پا در وی رسیدم گرفتم دامنش را چست و چالاک چو گل افتاد در پیراهنش چاک گشاده چاک پیراهن دهانی کند قول مرا روشن بیانی کنون آن به که همچون ناپسندان کنی یکچند محبوسش به زندان و یا خود بر تن و اندام پاکش نهی دردی که سازد دردناکش پسندی بر وی این رنج گران را که گردد عبرتی مر دیگران را عزیز از وی چو بشنید این سخن را نه بر جا دید دیگر خویشتن را دلش گشت از طریق استقامت زبان را ساخت شمشیر ملامت به یوسف گفت چون گشتم گهرسنج پی بیع تو خالی شد دو صد گنج به فرزندی گرفتم بعد از آنت ز حشمت ساختم عالی مکانت زلیخا را هوادار تو کردم کنیزان را پرستار تو کردم غلامان حلقه در گوش تو گشتند صفاکیش و وفاکوش تو گشتند به مال خویش دادم اختیارت نکردم رنجه دل در هیچ کارت نه دستور خرد بود این که کردی عفاک الله چه بد بود این که کردی نمی شاید درین دیر پر آفات جز احسان اهل احسان را مکافات تو احسان دیدی و کفران نمودی به کافر نعمتی طغیان نمودی ز کوی حق گذاری رخت بستی نمک خوردی نمکدان را شکستی چو یوسف از عزیز این تاب و تف دید چو موی از گرمی آتش بپیچید بدو گفت ای عزیز این داوری چند گناهی نی بدین خواریم مپسند زلیخا هر چه می گوید دروغ است دروغ او چراغی بی فروغ است زن از پهلوی چپ شد آفریده کس از چپ راستی هرگز ندیده بداند هر که بشناسد چپ از راست که از چپ راستی مشکل توان خواست مرا تا دیده دارد در پیم سر که گردد کام وی از من میسر گهی از پس درآید گه ز پیشم بهر مکر و فسون خواند به خویشم ولی هرگز بر او نگشاده ام چشم به خوان وصل او ننهاده ام چشم که باشم من که با خلق کریمت نهم پای خیانت در حریمت بد آن بنده که چون مولا نبیند رود در مسند مولا نشیند ز غربت داشتم بر سینه داغی گرفته از همه کنج فراغی زلیخا قاصدی سویم فرستاد به رویم صد در اندیشه بگشاد به افسون های شیرین از رهم برد به همراهی درین خلوتگهم برد قضای حاجت خود خواست از من سکون عافیت برخاست از من گریزان رو به سوی در دویدم به صد درماندگی آنجا رسیدم گرفت اینک قفای دامنم را درید از سوی پس پیراهنم را مرا با وی جز این کاری نبوده ست برون زین کار بازاری نبوده ست گرت نبود قبول این بی گناهی بکن بسم الله اینک هر چه خواهی زلیخا چون شنید این ماجرا را به پاکی یاد کرد اول خدا را وز آن پس خورد سوگندان دیگر به فرق شاه مصر و تاج و افسر به اقبال عزیز و عز و جاهش که دولت ساخت از خاصان شاهش بلی چون افتد اندر دعویی بند گواه بی گواهان چیست سوگند کند سوگند بسیار آشکاره دروغ اندیشی سوگند خواره پس از سوگند آب از دیدگان ریخت که یوسف از نخست این فتنه انگیخت چراغ کذب را کافروزدش زن به جز اشک دروغین نیست روغن ازان روغن چراغش چون فروزد به یک ساعت جهانی را بسوزد عزیز آن گریه و سوگند چون دید بساط راست بینی در نوردید به سرهنگی اشارت کرد تا زود زند بر جان یوسف زخمه چون عود به زخم غم رگ جانش خراشد ز لوحش آیت راحت تراشد به زندانش کند محبوس چندان که گردد آشکار آن سر پنهان # جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۵۴ - کشیدن سرهنگان یوسف را علیه السلام به جانب زندان و گواهی دادن طفل شیرخواره به پاکی وی و گذاشتن وی چو یوسف را گرفت آن مرد سرهنگ به محنتگاه زندان کرد آهنگ به تنگ آمد دل یوسف ازان درد نهان روی دعا در آسمان کرد که ای دانا به اسرار نهانی تو را باشد مسلم راز دانی دروغ از راست پیش توست ممتاز که داند جز تو کردن کشف این راز ز نور صدق چون دادی فروغم منه تهمت به گفتار دروغم گواهی بگذران بر دعوی من که صدق من شود چون صبح روشن ز شست همت کشور گشایش چو آمد بر هدف تیر دعایش در آن مجمع زنی خویش زلیخا که بودی روز و شب پیش زلیخا سه ماهه کودکی بر دوش خود داشت چو جان بگرفته در آغوش خود داشت چو سوسن بر زبان حرفی نرانده ز طومار بیان حرفی نخوانده فغان زد کای عزیز آهسته تر باش ز تعجیل عقوبت بر حذر باش سزاوار عقوبت نیست یوسف به لطف و مرحمت اولیست یوسف عزیز از گفتن کودک عجب ماند سخن با او به قانون ادب راند که ای ناشسته لب زآلایش شیر خدایت کرده تلقین حسن تقریر بگو روشن که این آتش که افروخت کزانم پرده عز و شرف سوخت بگفتا من نیم نمام و غماز که گویم با کسی راز کسی باز ز غمازیست مشک چین سیه روی که از صد پرده بیرون می دهد بوی ببین در تازه گلهای بهاری که خندان و خوشند از پرده داری نیم غماز لیکن گر بدانی بگویم با تو این راز نهانی برو در حال یوسف کن نظاره که پیراهن چه سانش گشته پاره گر از پیش است در پیراهنش چاک زلیخا را بود دامن ازان پاک ندارد دعوی یوسف فروغی همی گوید برای خود دروغی ور از پس چاک شد پیراهن او بود پاک از خیانت دامن او دروغ است آنچه می گوید زلیخا نه راه صدق می پوید زلیخا عزیز از طفل چون گوش سخن کرد روان تفتیش حال پیرهن کرد چو دید از پس دریده پیرهن را ملامت کرد آن مکاره زن را که دانستم که این کید از تو بوده ست بر آن آزاده این قید از تو بوده ست چه کید است این که پیش آوردی آخر چه بد بود این که با خود کردی آخر ز راه ننگ و نام خویش گشتی طلبگار غلام خویش گشتی پسندیدی به خود این ناپسندی وز آن پس جرم آن بر وی فکندی ز کید زن دل مردان دو نیم است زنان را کیدهایی بس عظیم است عزیزان را کند کید زنان خوار به کید زن بود دانا گرفتار ز مکر زن کسی عاجز مبادا زن مکاره خود هرگز مبادا برو زین پس به استغفار بنشین ز خجلت روی در دیوار بنشین به گریه گرم کن هنگامه خویش بشو زین حرف ناخوش نامه خویش تو ای یوسف زبان زین راز در بند به هر کس گفتن این راز مپسند همین بس در سخن چالاکی تو که روشن گشت بر ما پاکی تو قدم از راه غمازی بدر نه که باشد پرده پوش از پرده در به عزیز این گفت و بیرون شد ز خانه به خوشخویی سمر شد در زمانه تحمل دلکش است اما نه چندین نکو خویی خوش است اما نه چندین چو مرد از زن به خوشخویی کشد بار ز خوشخویی به دیوثی رسد کار مکن در کار زن چندان صبوری که افتد رخنه در سد غیوری # جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۵۵ - در دست از دهن باز داشتن زنان مصر و زبان طعن بر زلیخا کشیدن و به تیغ غیرت عشق دست و زبان ایشان بریدن نسازد عشق را کنج سلامت خوشا رسوایی و کوی ملامت غم عشق از ملامت تازه گردد وز این غوغا بلند آوازه گردد ملامت شحنه بازار عشق است ملامت صیقل زنگار عشق است ملامت های عشق از هر کرانه بود کاهل تنان را تازیانه چو باشد مرکب رهرو گران خیز شود زان تازیانه سیر او تیز زلیخا را چو بشکفت آن گل راز جهانی شد به طعنش بلبل آواز زنان مصر ازان آگاه گشتند ملامت را حوالتگاه گشتند به هر نیک و بدش در پی فتادند زبان سرزنش بر وی گشادند که شد فارغ ز هر ننگی و نامی دلش مفتون عبرانی غلامی چنان در مغز جانش جا گرفته ست که دست از دین و دانش وا گرفته ست عجب گمراهیی پیش آمد او را که رو در بنده خویش آمد او را عجب تر کان غلام از وی نفور است ز دمسازی و همرازیش دور است نه گاهی می کند در وی نگاهی نه گامی می زند با وی به راهی به هر جا آن رود این ایستد باز به هر جا ایستد رفتن کند ساز به هر جا آن کشد برقع ز رخسار زند این از مژه بر دیده مسمار ز هر غم کو بگرید این بخندد هر آن در کو گشاید این ببندد همانا پیش چشم او نکو نیست ازان رو خاطرش را میل او نیست گر آن دلبر گهی با ما نشستی ز ما دیگر کجا تنها نشستی ره ناکامی ما کم گرفتی به ما هم کام دادی هم گرفتی به مقبولی کسی را دسترس نیست قبول خاطر اندر دست کس نیست بسازیبا رخ نیکو شمایل که سویش طبع مردم نیست مایل بسا لولی وش شیرین کرشمه که ریزد خون ز دل ها چشمه چشمه زلیخا چون شنید این داستان را فضیحت خواست آن ناراستان را روان فرمود جشنی ساز کردند زنان مصر را آواز کردند چه جشنی بزمگاه خسروانه هزارش ناز و نعمت در میانه ز شربت های رنگارنگ صافی چو نور از عکس در ظلمت شکافی بلورین جام ها لبریز کرده به مایالورد عطرآمیز کرده ز زرین خوان زمینش مطرح خور ز سیمین کاسه ها برجی پر اختر به طعم و بوی خوش آن کاسه و خوان طعامش قوت جسم و قوت جان در او از خوردنی ها هر چه خواهی ز مرغ آورده حاضر تا به ماهی پی حلواش داده نیکوان وام ز لب شکر ز دندان مغز بادام ز تخته تخته حلواهای رنگین بنای قصر جشنش بود شیرین برای فرش در صحن وی افکند هزاران خشت از پالوده قند دهان تنگان به لب های شکرخا نداده در دهان لوزینه را جا چو گشته کامجو لوزینه زانها به حشوش نام رفته بر زبانها ز تازه میوه های تر نایاب سبدها باغبان پر کرده از آب نکرده هیچ نادربین تصور کز آب آید برون زانسان سبد پر روان هر سو کنیزان و غلامان به خدمت همچو طاووسان خرامان پریرویان مصری حلقه بسته به مسندهای زرکش خوش نشسته ز هر خوان آنچه می بایست خوردند ز هر کار آنچه می شایست کردند چو خوان برداشتند از پیش آنان زلیخا شکرگویان مدح خوانان نهاد از طبع حیلت ساز پر فن ترنج و گزلکی بر دست هر تن به یک کف گزلکی در کار خود تیز به دیگر کف ترنجی شادی انگیز ترنجی رنگ آن صفراء فاقع پی صفراییان درمان نافع بدیشان گفت پس کای نازنینان به بزم نیکویی بالانشینان چرا دارید ازینسان تلخ کامم به طعن عشق عبرانی غلامم اگر دیده ز وی پر نور دارید به دیدارش مرا معذور دارید اجازت گر بود آرم برونش بدین اندیشه کردم رهنمونش همه گفتند کز هر گفت و گویی به جز وی نیست ما را آرزویی بفرما تا برون آید خرامان کشد بر فرق ما از ناز دامان که ما از جان و دل مشتاق اوییم رخش نادیده از عشاق اوییم ترنجی کز تو اکنون بر کف ماست پی صفراییان داروی صفراست بریدن بی رخش نیکو نیاید نمی برد کسی تا او نیاید زلیخا دایه را سویش فرستاد که بگذر سوی ما ای سرو آزاد برون نه پا که در پای تو افتیم به پیش قد رعنای تو افتیم بود غمخانه دل تکیه گاهت بیا تا دیده گردد فرش راهت به قول دایه یوسف در نیامد چو گل ز افسون او خوش برنیامد به پای خود زلیخا سوی او شد در آن کاشانه همزانوی او شد به زاری گفت کای نور دو دیده تمنای دل محنت رسیده ز خود کردی نخست امیدوارم به نومیدی فتاد آخر قرارم فتادم در زبان مردم از تو شدم رسوا میان مردم از تو گرفتم آنکه در چشم تو خوارم به نزدیک تو بس بی اعتبارم مده زین خواری و بی اعتباری ز خاتونان مصرم شرمساری دل ریشم نمکخوار لب توست نمکریزی بر او کار لب توست مده ره در وفاداریم شک را نگه می دار حق این نمک را شد از افسون آن افسونگر گرم دل یوسف به بیرون آمدن نرم پی تزیین او چون باد برخاست چو سرو از حله سبزش بیاراست فرو آویخت گیسوی معنبر به پیش حله اش چون عنبر تر تو پنداری که بود از مشک ماری کشیده خویش را در سبزه زاری میانش را که با مو همبری کرد ز زرین منطقه زیورگری کرد ز چندان گوهر و لعل گرانسنگ عجب دارم که نامد آن میان تنگ به سر تاج مرصع از جواهر ز هر جوهر هزارش لطف ظاهر به پا نعلین از لعل و گهر پر بر او بسته دوال از رشته در ردایی از قصب کرده حمایل به هر تارش گره صد جان و صد دل به دستش داد زرین آفتابه کنیزی از پیش زرکش عصابه یکی طشتش به کف از نقره خام به سان سایه او را گام بر گام بدانسان هر که دیدش چابک و چست نخست از جان شیرین دست خود شست نیارم بیش ازین گفتن که چون بود که از هر وصف کاندیشم برون بود ز خلوتخانه آن گنج نهفته برون آمد چو گلزار شگفته زنان مصر کان گلزار دیدند ز گلزارش گل دیدار چیدند به یک دیدار کار از دستشان رفت زمام اختیار از دستشان رفت ز زیبا شکل او حیران بماندند ز حیرت چون تن بی جان بماندند چو هر یک را در آن دیدار دیدن تمنا شد ترنج خود بریدن ندانسته ترنج از دست خود باز ز دست خود بریدن کرد آغاز یکی از تیغ انگشتان قلم کرد بدان حرف وفای او رقم کرد قلم دیدی که با تیغ ار ستیزد ز هر بندش برون شنگرف ریزد یکی پر ساخت کف از صفحه سیم کشیدش جدول از سرخی چو تقویم به هر جدول روانه سیلی از خون ز حد خود نهاده پای بیرون چو دیدندش که جز والا گهر نیست برآمد بانگ زیشان کین بشر نیست نه چون آدم ز آب و گل سرشته ست ز بالا آمده قدسی فرشته ست زلیخا گفت هست این آن یگانه کز اویم سرزنش ها را نشانه ملامت کز شما بر جان من بود همه از عشق این نازک بدن بود مراد جان و تن من خواندم او را به وصل خویشتن من خواندم او را ولی او سر به کارم در نیاورد امید روزگارم بر نیاورد اگر ننهد به کام من دگر پای ازین پس کنج زندان سازمش جای رسد کارش در آن زندان به خواری گذارد عمر در محنت گذاری ز زندان خوی سرکش نرم گردد دلش در نیکخویی گرم گردد نگردد مرغ وحشی جز بدان رام که گیرد در قفس یکچند آرام گروهی زان زنان کف بریده ز عقل و صبر و هوش و دل رمیده ز تیغ عشق یوسف جان نبردند ازان مجلس نرفته جان سپردند گروهی از خرد بیگانه گشتند ز عشق آن پری دیوانه گشتند برهنه پای و سر بیرون دویدند دگر روی خردمندی ندیدند گروهی آمدند آخر به خود باز ولی با سوز و درد عشق دمساز زلیخاوار مست از جام یوسف فتاده مرغ دل در دام یوسف جمال یوسف آمد خمی از می به قدر خود نصیب هر کس از وی یکی را بهره مخموری و مستی یکی را رستن از پندار هستی یکی را جان فشاندن بر جمالش یکی را لال ماندن در خیالش نباید جز بر آن بی بهره بخشود کزان می بهره اش بی بهرگی بود # جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۵۶ - معذور داشتن زنان مصر بعد از مشاهده جمال یوسف زلیخا را و دلالت کردن یوسف را بر انقیاد زلیخا و تهدید کردن وی به زندان چو کالا را شود جوینده بسیار فزون گردد بدان میل خریدار چو یک عاشق بود مفتون یاری بود بر عشق عاشق را قراری زند سر آتش سودایش از دل چو بیند دیگری را در مقابل چو شد حال ز یوسف گشتگان لال جمال یوسفی را شاهد حال زلیخا را ازان شوری دگر شد به یوسف میل جانش بیشتر شد بدیشان گفت یوسف را چو دیدید ز تیغ مهر او کفها بریدید اگر در عشق وی معذوریم هست بدارید از ملامت گوییم دست چو یاران از در یاری درآیید درین کارم مددگاری نمایید همه چنگ محبت ساز کردند نوای معذرت آغاز کردند که یوسف خسرو اقلیم جان است بر آن اقلیم حکم او روان است به دیدارش که را آهنگ باشد که ندهد دل اگر خود سنگ باشد غمش گر مایه رنجوری توست جمالش حجت معذوری توست به زیر چرخ کس پیدا نگردد که رویش بیند و شیدا نگردد شدی عاشق ملامت نیست بر تو درین سودا غرامت نیست بر تو فلک گرد جهان بسیار گردید بدین شایستگی معشوق کم دید دل سنگین به مهرت نرم بادش وز این نامهربانی شرم بادش وز آن پس روی سوی یوسف نهادند سخن را در نصیحت داد دادند بدو گفتند کای عمر گرامی دریده پیرهن در نیکنامی درین بستان که گل با خار جفت است گل بی خارچون تو کم شگفته ست درین دریا که نه چرخش صدف هاست به تو این چار گوهر را شرفهاست مکن پایه بلندی مایه خویش فرودا اندکی از پایه خویش زلیخا خاک شد در راهت ای پاک همی کش گه گهی دامن بر این خاک چه کم گردد ز تو ای پاکدامن اگر گه گه کشی بر خاک دامن به دفع حاجتش حجت رها کن ز تو چون حاجتی خواهد روا کن به بی حاجت تو را گر حاجتی هست مکش از حاجت حاجتوران دست مکن چون داشت حق خدمتت گوش حقوق خدمت وی را فراموش نیاز او نگر وز حد مبر ناز ازان ترسیم ای نخل سرافراز که چون نبود تو را جز سرکشی کار نیارد سرکشی جز ناخوشی بار فرو شوید ز دل مهر جمالت کند دست جفایش پایمالت حذر کن زانکه چون مضطر شود دوست به خواری دوست را از سر کشد پوست چو از لب بگذرد سیل خطرمند نهد مادر به زیر پای فرزند دهد هر لحظه تهدیدت به زندان که هست آرامگاه ناپسندان چو گور ظلم جویان تیره و تنگ گریزان زندگان از وی به فرسنگ در او ضیق النفس هر زنده ای را نشیمن هر به مرگ ارزنده ای را در او نگشاده دست صنع استاد نه راه روشنی نه منفذ باد هوایش مایه بخش هر وبایی زمینش کشتزار هر بلایی درش بسته به قفل ناامیدی ندیده غره صبحش سفیدی سیاه و تنگ چون قاروره قیر متاع ساکنانش غل و زنجیر همه بر سفره بی آب و نانی نشسته سیر لیک از زندگانی موکل سخترویی چند بر وی مجاور تلخگویی چند در وی در ابرو چین پی آزار مردم ز هر چین صد گره در کار مردم زده آتش به عالم خوی ایشان سیاه از دود آتش روی ایشان کجا شاید چنین محنتسرایی که باشد جای چون تو دلربایی خدا را بر وجود خود ببخشای به روی او در مقصود بگشای قلم سان سر نهش بر خط تسلیم بشوی از لوح خاطر نقطه بیم وگر باشد تو را از وی ملالی که چندانش نمی بینی جمالی چو زو ایمن شوی دمساز ما باش نهانی همدم و همراز ما باش که ما هر یک به خوبی بی نظیریم سپهر حسن را ماه منیریم چو بگشاییم لبهای شکرخا ز خجلت لب فرو بندد زلیخا چنین شیرین و شکرخا که ماییم زلیخا را چه قدر آنجا که ماییم چو یوسف گوش کرد افسونگریشان پی کام زلیخا یاوریشان گذشتن از ره دین و خرد نیز نه تنها بهر وی از بهر خود نیز پریشان شد ز گفت و گوی ایشان بگردانید روی از روی ایشان به حق برداشت کف بهر مناجات که ای حاجت روای اهل حاجات پناه پرده عصمت نشینان انیس خلوت عزلت گزینان چراغ دولت هر بی گزندی حصار آفت هر ناپسندی عجب درمانده ام در کار اینان مرا زندان به از دیدار اینان به ار صد سال در زندان نشینم که یکدم طلعت اینان ببینم به نامحرم نظر دل را کند کور ز دولت خانه قرب افکند دور اگر تو مکر این مکارگان را ز کوی عقل و دین آوارگان را که آمد تنگ ازیشان جای بر من نگردانی ز من ای وای بر من چو زندان خواست یوسف از خداوند دعای او به زندان ساختش بند اگر بودی ز فضلش عافیتخواه سوی زندان قضا ننمودیش راه برستی ز آفت آن ناپسندان دلی فارغ ز محنت های زندان # جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۵۷ - انگیز کردن زنان مصر زلیخا را بر فرستادن یوسف علیه السلام به زندان و فرمان بردن زلیخا ایشان را چو از دستان آن ببریده دستان همه از خودپرستی بت پرستان دل یوسف نگشت از عصمت خویش بسی از پیشتر شد عصمتش بیش همه خفاش آن خورشید گشتند ز نور قرب وی نومید گشتند زلیخا را غبارانگیز کردند به زندان کردن او تیز کردند بدو گفتند کای مسکین مظلوم نبوده مستحقی چون تو محروم چو یوسف گرچه نبود حورزادی نیابی هرگز از وصلش مرادی شدیم از پند گویی سخت کشتی زبان کردیم سوهان از درشتی ولی سوهان نگیرد آهن او نباشد غیر رو سختی فن او چو کوره ساز زندان را بر او گرم بود زان کوره گردد آهنش نرم چو گردد نرم از آتش طبع پولاد ازو چیزی تواند ساخت استاد ز گرمی نرم اگر نتواندش کرد چه حاصل زانکه کوبد آهن سرد زلیخا را چو زان جادوزبانان شد از زندان امید وصل جانان برای راحت خود رنج از خواست در آن ویران مقام گنج او ساخت چو نبود عشق عاشق را کمالی نبندد جز مراد خود خیالی طفیل خویش خواهد یار خود را به کام خویش سازد کار خود را به بوی یک گل از بستان معشوق زند صد خار غم بر جان معشوق زلیا با عزیز آمیخت یک شب ز دل این غصه بیرون ریخت یک شب که گشتم زین پسر بدنام در مصر شدم رسوای خاص و عام در مصر درین قولند مرد و زن موافق که من بر وی ز جانم گشته عاشق درین هامون شکار تیر اویم به خاک و خون طپان نخجیر اویم به جانم تیر او چندان نشسته ست که پیکان بر سر پیکان نشسته ست سر یک مویم از عشقش تهی نیست به عشق او ز خویشم آگهی نیست در آن فکرم که دفع این گمان را سوی زندان فرستم آن جوان را به هر کویش به عجز و نامرادی بگردانم منادی در منادی که این باشد سزای آن بداندیش که انبازی کند با خواجه خویش نیندیشد ز قهر جانخراشش نهد پای تمنا در فراشش چو مردم قهر من با او ببینند ازان ناخوش گمان یکسو نشینند عزیز اندیشه او را پسندید ز استصواب آن طبعش بخندید بگفتا من تفکر پیشه کردم درین معنی بسی اندیشه کردم نچیدم گوهری به زانکه سفتی نیامد در دلم به زانچه گفتی به دست توست اکنون اختیارش ز راه خویشتن بنشان غبارش زلیخا از وی این رخصت چو بشنید سوی یوسف عنان کید پیچید که ای کام دل و مقصود جانم به عالم جز تو مقصودی ندانم عزیزم با تو بالا دست کرده ست سرت را زیر حکمم پست کرده ست اگر خواهم به زندان سازمت جای وگر خواهم به گردون سایمت پای بنه سر سرکشی تا چند با من برآ خوش ناخوشی تا چند با من قدم زن در مقام سازگاری مرا از غم رهان خود را ز خواری اگر کامم دهی کامت برآرم به اوج کبریا نامت برآرم وگر نی صد در محنت گشاده پی زجر تو زندان ایستاده به رویم خرم و خندان نشینی ازان بهتر که در زندان نشینی زبان بگشاد یوسف در خطابش بداد آنسان که می دانی جوابش زلیخا از جواب او برآشفت به سرهنگان بی فرهنگ خود گفت که زرین افسرش از سر فکندند خشن پشمینه اش در بر فکندند ز آهن بند بر سیمش نهادند به گردن طوق تسلیمش نهادند به سان عیسی اش بر خر نشاندند به هر کویی ز مصر آن خر براندند منادی زن منادی بر کشیده که هر سرکش غلام شوخ دیده که گیرد شیوه بی حرمتی پیش نهد پا در فراش خواجه خویش بود لایق که همچون ناپسندان بدین خواری برندش سوی زندان ولی خلقی ز هر سو در تماشا همی گفتند حاشا ثم حاشا کزین روی نکو بدکاری آید وز این دلدار دل آزاری آید فرشته ست این به صد پاکی سرشته نیاید کار شیطان از فرشته نکو رو می کشد از خوی بد پای چه خوش گفت آن نکو روی نکورای که هر کس در جهان نیکوست رویش بسی بهتر ز روی اوست خویش به صورت هر که زشت آمد سرشتش به است از خوی زشتش روی زشتش چنان کز زشت نیکویی نیاید ز نیکو نیز بدخویی نیاید بدینسان تا به زندانش ببردند به عیاران زندانش سپردند چو آن دل زنده در زندان درآمد به جسم مرده گویی جان درآمد در آن محنتسرا افتاد جوشی برآمد زان گرفتاران خروشی شدند از مقدم آن شاه خوبان همه زنجیریان زنجیر کوبان به پا شد بندشان قید ارادت به گردن غلشان طوق سعادت به شادی شد به دل اندوه ایشان کم از کاهی غم چون کوه ایشان بلی هر جا رسد حورا سرشتی اگر دوزخ بود گردد بهشتی به هر جا یار گلرخسار گردد اگر گلخن بود گلزار گردد چو در زندان گرفت از جنبش آرام به زندانبان زلیخا داد پیغام کزین پس محنتش مپسند بر دل ز گردن غل ز پایش بند بگسل تن سیمینش از پشمین مفرسای به زرکش حله سروش را بیارای بشوی از فرق او گرد نژندی ز تاج حشمتش ده سربلندی یکی خانه برای او جدا کن جدا از دیگران آنجاش جا کن معطر دار دیوار و درش را منور ساز طاق و منظرش را زمینش را ز سندس مفرش انداز ز استبرق بساط دلکش انداز در آن خانه چو منزل ساخت یوسف بساط بندگی انداخت یوسف رخ آورد آنچنان کش بود عادت در آن منزل به محرات عبادت چون مردان در مقام صبر بنشست به شکر آنکه از کید زنان رست نیفتد در جهان کس را بلایی که ناید زان بلا بوی عطایی اسیری کز بلا باشد هراسان کند بوی عطا دشوارش آسان # جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۵۸ - در پشیمان شدن زلیخا از فرستادن یوسف علیه السلام به زندان و فریاد و زاری کردن بر مفارقت وی درین فیروزه کاخ دیر بنیاد عجب غافل نهاد است آدمیزاد نباشد دأب او نعمت شناسی نداند طبع او جز ناسپاسی به نعمت گرچه عمری بگذراند نداند قدر آن تا در نماند بسا عاشق که بر هجران دلیر است به آن پندار کز معشوق سیر است فلک چون آتش هجران فروزد چو شمعش تن بکاهد جان بسوزد چو زندان بر گرفتاران زندان گلستان شد ازان گلبرگ خندان زلیخا کش ازان سرو یگانه به از خرم گلستان بود خانه چو آن سرو از گلستانش بدر شد گلستانش ز زندان تیره تر شد به تنگ آمد در آن زندان دل او یکی صد شد ز هجران مشکل او چه مشکل زان بتر بر عاشق زار که بی دلدار بیند جای دلدار چه آسایش در آن گلزار ماند کزو گل رخت بندد خار ماند سنان خار در گلزار بی گل بود خاصه پی آزار بلبل چو خالی دید ازان گل گلشن خویش چو غنچه چاک زد پیراهن خویش ز غم چون پر برآید جان غمناک چه باک ار جیب خود عاشق زند چاک دری بر سینه خود می گشاید که غم بیرون رود شادی درآید به ناخن همچو گل رخسار می کند چو سنبل موی عنبر بار می کند چو بودش روی و موی از جان نشانی ز هجر یار خود می کند جانی ز دست دل به سینه سنگ می کوفت به قصد هجر طبل جنگ می کوفت اگرچه بود شاه خیل خوبی شکست آمد بر او زان طبل کوبی به فرق سر به پنجه خاک می بیخت سرشک از دیده غمناک می ریخت ز خاک و آب می کرد اینچنین گل که بندد رخنه های هجر بر دل ولی رخنه که هجران در دل افکند بدین یک مشت گل مشکل شود بند به دندان لعل چون عناب می خست به عقد در عقیق ناب می خست مگر می خواست تا بنشاند آن خون که از جوش دلش می ریخت بیرون رخ گلگون خود می ساخت نیلی چو نیلوفر ز ضربت های سیلی که سرخی در خور آمد خرمی را نشاید جز کبودی ماتمی را ز دل خونین رقم بر رو همی زد به حسرت دست بر زانو همی زد که این کاری که من کردم که کرده ست چنین زهری که من خوردم که خورده ست درین محنتسرا یک عشق پیشه نزد چون من به پای خویش تیشه به دست خویش چشم خویش کندم ز کوری خویش را در چه فکندم ز غم کوهی به پشت خویش بستم به زیر کوه پشت خود شکستم دلم خون شد چو حنا روزگاری که آوردم به کف زیبا نگاری ز دستان فلک بختمن آشفت ز دست خویش دادم دامنش مفت به جانم از دل آواره خویش نمی دانم چه سازم چاره خویش بدینسان نوحه جانسوز می کرد شب اندوه خود را روز می کرد ز هر چیزی کزو بویی شنیدی به بوی او ز جان آهی کشیدی گرفتی دمبدم پیراهن او که روزی سوده بودی بر تن او چو گل عطر دماغ خویش کردی بدان تسکین داغ خویش کردی گهی رو بر گریبانش نهادی به صد حسرت زهش را بوسه دادی که طوق حشمت آن گردن است این چه گفتم رشته جان من است این گهی در آستینش دست بردی ز بخت آن دستبرد خود شمردی نهادی بر دو چشم خود به تعظیم به یاد ساعدش کردی پر از سیم گهی کردی به دیده دامنش جای که روزی سوده رو بر پشت آن پای نمودی ناامید از پایبوسی به دامنبوسی او چاپلوسی چو دور از فرق دیدی افسرش را فشاندی گرد لعل و گوهرش را که این همسایه آن فرق بوده ست جهانی بر زمینش فرق سوده ست کمر را کز میانش یاد دادی چو دیدی بندگی را داد دادی به یاد آهوی صید افکن خویش کمندش ساختی در گردن خویش چو زرکش حله اش از هم گشادی به گریه دیده پر نم گشادی بشستی دامن از اشک نیازش ز اشک لعل خود بستی طرازش چو نعلینش به جایی جفت دیدی ازان بوسی به جانی مفت دیدی بدو جفتش شدن در دل گذشتی ز بی جفتیش طاقت طاق گشتی نهادی بند بر دل از دوالش ز خون دیده دادی رنگ آلش بدینسان هر دمش از نو غمی بود ز هر چیزی جدا در ماتمی بود چو قدر نعمت دیدار نشناخت به داغ دوری از دیدار بگداخت پشیمان شد ولی سودی نبودش به غیر از صبر بهبودی نبودش ولی صبر از چنان رو چون توان کرد کی از دل مهر او بیرون توان کرد هلاک عاشق از جانان جداییست به تخصیص آنکه بعد از آشناییست چو افتد عقد صحبت در میانه بود فرقت عذاب بی کرانه وگر پیوند صحبت در میان نیست جدایی ناخوش است اما چنان نیست به تنگ آمد ز خود ترک خودی کرد به نیکی چون نشد میل بدی کرد سر خود بر در و دیوار می زد به سینه خنجر خونخوار می زد به بام قصر می شد پاسبان وار کز آنجا افکند خود را نگونسار طناب از گیسوی شبرنگ می ساخت بدان راه نفس را تنگ می ساخت خلاصی از جفای دهر می جست ز شربتدار جام زهر می جست ز هر چیزی که پس یا پیش می خواست همه اسباب مرگ خویش می خواست همی بوسید دایه دست و پایش همی گفت از صمیم دل دعایش که از جانان مرتب باد کامت ز لعل او لبالب باد جامت رهاییت آنچنان باد از جدایی که هرگز نایدت یاد از جدایی زمانی با خود آی این بی خودی چند خردمندی گزین نابخردی چند دل ما را ز غم خون می کنی تو که کرده ست اینکه اکنون می کنی تو ز من بشنو که هستم پیر این کار شکیبایی بود تدبیر این کار ز بی صبری فتادی در تب و تاب بر این آتش بریز از ابر صبر آب چو گیرد صرصر محنت وزیدن نباید همچو کاه از جا پریدن به آن باشد که در دامن کشی پای به سان کوه باشی پای بر جای صبوری مایه فیروزی آمد قوی تر پایه بهروزی آمد صبوری میوه امیدت آرد صبوری دولت جاویدت آرد به صبر اندر صدف باران شود در به صبر از لعل و گوهر کان شود پر به صبر از دانه آید خوشه بیرون ز خوشه رهروان را توشه بیرون به صبر اندر رحم یک قطره آب شود نه ماه را ماه جهانتاب زلیخا با دل و جان رمیده شد از گفتار دایه آرمیده گریبانی دریده تا به دامن کشید از صبر کوشی پا به دامن ولی صبری که گیرد عاشقش پیش به قول ناصحان مصلحت کیش چو گردد ناصح از گفتار خاموش کند آن حرف را عاشق فراموش # جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۵۹ - بی طاقت شدن زلیخا در مفارقت یوسف علیه السلام و در شب همراه دایه به زندان رفتن و مشاهده جمال وی کردن چو در زندان مغرب یوسف مهر نهان کرد از زلیخای فلک چهر زلیخای فلک را چهره شد گم ز مهر یوسف اندر اشک انجم زلیخا را غم یوسف چنان کرد که از اشک شفق گون خونفشان کرد شفق را شد ز اشک او جگر خون وز آن خون دامن گردون جگرگون به گریه ناله جانسوز برداشت همان آه و فغان روز برداشت چو روی اندر شب آرد روز عاشق به شب گردد فزون بر سوز عاشق ز هجران تیره باشد روزگارش فزاید تیرگی شبهای تارش ز غم روزش بود رو در سیاهی شبش گردد سیاهی بر سیاهی شب آبستن بود وان دم که آید برای عاشقان اندوه زاید چو آرد از مشیمه بچه بیرون به جای شیر از دلها مکد خون ازان مادر که برخوردار باشد کزینسان بچه اش خونخوار باشد زلیخا را چو از بی صبری خویش بدین خونخوارگی آمد شبی پیش ز دلبر دور وز دلدار مهجور شبش بی ماه ماند و خانه بی نور چو نبود روی جانان پرتو افکن به صد مشعل نگردد خانه روشن ز بس اندوه دل چشمش نمی خفت ز دیده خون دل می راند و می گفت ندانم حال یوسف چیست امشب کفیل خدمت او کیست امشب که گسترده ته پا بسترش را که کرده راست بر بالین سرش را چراغ افروز بالینش که بوده ست کف راحت به بالینش که سوده ست که بگشاده کمربند از میانش که بوده وقت خواب افسانه خوانش هوای آن مقامش ساخت یا نه چو مرغ آن دام رامش ساخت یا نه گل او همچنان بر آب خود هست مسلسل سنبلش بر تاب خود هست نبرده آن هوا آب و گلش را بشولیده نکرده سنبلش را دلش چون غنچه در تنگی فتاده و یا چون گل به شادی لب گشاده همی گفت اینچنین در هر لباسی غم خود تا ز شب بگذشت پاسی ازان پس طاقت و تابی نماندش به دل از جوی صبر آبی نماندش ز شوقش در دل افتاد آتش تیز به دایه دیده پر خون گفت برخیز که یکدم جانب زندان گراییم به آن محنتسرا پنهان درآییم نهان در گوشه زندان نشینیم مه زندانی خود را ببینیم چو زندان جای آنسان گلعذاریست نه زندان بلکه خرم نوبهاریست دل هر عاشق از بستان گشاید مرا این غنچه در زندان گشاید روان شد همچو سرو ناز و دایه فتان خیزان به دنبالش چو سایه به زندان چون رسید آن ماه شبگرد نهانی میر زندان را طلب کرد اشارت کرد تا بگشاد ره را نمود از دور آن تابنده مه را بدیدش بر سر سجاده از دور چو خورشید درخشان غرقه در نور گهی چون شمع بر پا ایستاده ز رخ زندانیان را نور داده گهی خم کرده قامت چون مه نو فکنده بر بساط از چهره پرتو گهی سر بر زمین در عذر تقصیر چو شاخ تازه گل از باد شبگیر گهی طرح تواضع در فکنده نشسته چون بنفشه سر فکنده ز خود دور و به وی نزدیک بنشست ولی در گوشه تاریک بنشست ز جان زاری و از دل ناله می کرد ز نرگس یاسمین را لاله می کرد به لؤلؤ لعل لب را می خراشید ز نخل تر رطب را می تراشید به چشم خونفشان و اشک گلگون همی داد از درون این راز بیرون که ای چشم و چراغ نازنینان مراد خاطر اندوهگینان به جانم آتشی افروخت عشقت سراپای وجودم سوخت عشقت نزد بر آتشم وصل تو آبی به آبی از دلم ننشاند تابی به تیغ ظلم کردی سینه ام چاک همی بینم تو را زین ظلم بی باک نداری رحم بر مظلومی من زهی مرحومی و محرومی من ز تو هر لحظه ام از نو غمی زاد مرا ای کاشکی مادر نمی زاد وگر می زاد مادر کاش دایه به فرق من نمی افکند سایه ز شیر ناب کم می داد بهرم به شیر از قهر می آمیخت زهرم ز حال خود بدینسان در سخن بود ولی یوسف به حال خویشتن بود سر مویی بدو حاضر نمی شد وگر می شد اثر ظاهر نمی شد چو شب بگذشت و همچون صبح خیزان زلیخای فلک شد اشکریزان غریو کوس سلطانی درآمد مؤذن در سحر خوانی برآمد دم سگ حلقه بر حلقوم او بست دمش را از فغان شب فرو بست خروس از خواب شب شد گردن افراز ز نای ساز کرده تیز آواز زلیخا دامن اندر چید و برگشت به خدمت آستان بوسید و برگشت به زندان تا مهش خلوت نشین بود شد آمد سوی زندانش چنین بود غذای جان او شد آن تک و پوی نبودش جز در آن آمد شدن روی نکردی کس به بستان میل چندان که بود آن خسته دل را میل زندان بلی آن را که زندانیست یارش به جز زندان کجا باشد قرارش # جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۶۰ - رفتن زلیخا در روز به بام قصر خویش و از آنجا نظاره بام زندان کردن و بر مفارقت یوسف ناله و زاری برداشتن شب آمد عاشقان را پرده راز شب آمد بی دلان را غصه پرداز توان بس کار در شبگیر کردن که روزش کم توان تدبیر کردن زلیخا چون غم شب بگذرانید نه غم بل ماتم شب بگذرانید بلا و محنت روز آمدش پیش صد اندوه جگرسوز آمدش پیش نه روی آنکه در زندان کند روی نه صبر آنکه بی زندان کند خوی ز نعمت های خوش هر لحظه چیزی نهادی بر کف محرم کنیزی فرستادی به زندان سوی یوسف که تا دیدی به جایش روی یوسف چو آن محرم ز زندان آمدی باز بدو صد عشقبازی کردی آغاز گهی رو بر کف پایش نهادی گهی صد بوسه اش بر چشم دادی که این چشمیست کان رخسار دیده ست که آن پاییست کانجاها رسیده ست اگر چشمش نیارم بوسه دادن و یا رو بر کف پایش نهادن ببوسم باری آن چشمی که گاهی کند در روی زیبایش نگاهی نهم رو بر کف آن پای باری که وقتی می کند سویش گذاری بپرسیدی ازان پس حال او را جمال روی فرخ فال او را که رویش را نفرسوده گزندی به کار او نیفتاده ست بندی گلش را از هوا پژمردگی نیست تنش را زان زمین آزردگی نیست ز نعمت ها که بردی خورد یا نی ازین دلداده یاد آورد یا نی پس از پرسش نمودن های بسیار ز جا برخاستی با چشم خونبار به بام کاخ در یک غرفه بودش کز آنجا بام زندان می نمودش در آن غرفه شدی تنها نشستی در غرفه به روی خلق بستی بدیده در به مژگان لعل سفتی سوی زندان نظر کردی و گفتی کیم تا روی گلفامش ببینم پس این کز بام خود بامش ببینم نیم شایسته دیدار دیدن خوشم با آن در و دیوار دیدن به هر جا ماه من منزل نشین است نه خانه روضه خلد برین است ز دولت سقف او سرمایه دارد که خورشیدی چنان در سایه دارد مرا دیوارش از غم پشت بشکست که پشت آن مه بر او بنهاده بنشست سعادت سرفراز آید ازان در که سرو من فرود آرد به آن سر چه دولتمند باشد آستانی که بوسد پای آنسان دلستانی خوش آن کز تیغ مهرش آشکاره تنم چون ذره کرده پاره پاره در افتم سرنگون از روزن او به پیش آفتاب روشن او هزاران رشک دارم بر زمینی که بخرامد بدانسان نازنینی شود از گرد دامانش معطر ز موی عنبرافشانش معنبر سخن کوتاه تا شب کارش این بود گرفتاریش آن گفتارش این بود درین گفتار جانش بر لب آمد درین اندوه روزش تا شب آمد چو آمد شب دگر شد حیله اندیش که گیرد پیش آیین شب پیش شبش این بود و روزان تا بدان روز که زندان بود جای آن دل افروز به شب زندان شدن را چاره کردی به روز از غرفه اش نظاره کردی نبودی هیچگه خالی ازین کار گهی دیوار دیدی گاه دیدار چنان یوسف به خاطر خانه کردش که از جان و جهان بیگانه کردش ز بس در یاد او گم کرد خود را بشست از لوح خاطر نیک و بد را کنیزان گرچه می دادندش آواز نمی آمد به حال خویشتن باز بگفتی با کنیزان گاه و بیگاه که من هرگز نباشم از خود آگاه به گفتار از من آگاهی مجویید بجنبانیدم اول پس بگویید ز جنبانیدن اول با خود آیم وزان پس گوش بشنیدن گشایم دل من هست با زندانی من از آنست این همه حیرانی من به خاطر هر که را آن ماه گردد کجا از دیگری آگاه گردد بگشت از حال خود روزی مزاجش به زخم نشتر افتاد احتیاجش ز خونش بر زمین در دیده کس نیامد غیر یوسف یوسف و بس به کلک نشتر استاد سبکدست به لوح خاک نقش این حرف را بست چنان از دوست پر بودش رگ و پوست که بیرون نامدش از پوست جز دوست خوش آن کس کو رهایی یابد از خویش نسیم آشنایی یابد از خویش کند در دل چنان جا دلبری را که گنجایی نماند دیگری را درآید همچو جانش در رگ و پی نبیند یک سر مو خالی از وی نه بویی باشدش از خود نه رنگی نه صلحی باشدش با کس نه جنگی نه دل در تاج و نه در تخت بندد ز کوی او هوس ها رخت بندد اگر گوید سخن با یار گوید وگر جوید مراد از یار جوید نیارد خویشتن را در شماری نگیرد پیش غیر از عشق کاری رخ اندر پختگی آرد ز خامی ز بود خود برون آید تمامی تو هم جامی تمام از خود برون آی به دولتخانه سرمد درون آی چو دانم راه دولتخانه دانی نه از دولت بود چندین گرانی بر این دام گران جانان قدم نه قدم در دولت آباد عدم نه نبودی و زیانی زان نبودت مباش امروز هم کین است سودت مجوی اندر خودی بهبود خود را کزین سودا نیابی سود خود را # جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۶۱ - در شرح احسان های یوسف علیه السلام با اهل زندان و تعبیر کردن وی خواب مقربان پادشاه مصر را و وصیت کردن وی مر یکی ازیشان را که وی را پیش پادشاه یاد کند ز مادر هر که دولتمند زاید فروغ دولتش ظلمت زداید به خارستان رود گلزار گردد گل از وی نافه تاتار گردد چو ابر ار بگذرد بر تشنه کشتی شود از مقدمش خرم بهشتی چو باد ار در رود در تازه باغی فروزد از رخ هر گل چراغی به زندان گر درآید خرم و شاد کند زندانیان را از غم آزاد چو زندان بر گرفتاران زندان شد از دیدار یوسف باغ خندان همه از مقدم او شاد گشتند ز بند درد و رنج آزاد گشتند به گردن غلشان شد طوق اقبال به پا زنجیرشان فرخنده خلخال اگر زندانیی بیمار گشتی اسیر محنت و تیمار گشتی کمر بستی پی بیمارداریش خلاصی دادی از تیمارخواریش وگر جا بر گرفتاری شدی تنگ سوی تدبیر کارش کردی آهنگ گشاده رو شدی او را رضا جوی ز تنگی در گشاد آوردیش روی وگر بر مفلسی عشرت شدی تلخ ز ناداری نمودی غره اش سلخ ز زرداران کلید زر گرفتی ز عیشش قفل تنگی بر گرفتی وگر خوابی بدیدی نیکبختی به گرداب خیال افتاده رختی شنیدی از لبش تعبیر آن خواب به خشکی آمدی رختش ز گرداب دو کس از محرمان شاه آن بوم ز خلوتگاه قربش مانده محروم به زندان همدمش بودند و همراز در آن ماتمکده با وی هم آواز به یک شب هر یکی دیدند خوابی کزان در جانشان افتاد تابی یکی را مژده ده خواب از نجاتش یکی را مخبر از قطع حیاتش ولی تعبیر آن زیشان نهان بود وز آن بر جانشان بار گران بود به یوسف خواب های خود بگفتند جواب خواب های خود شنفتند یکی را گوشمال از دار دادند یکی را بر در شه بار دادند جوانمردی که سوی شاه می رفت به مسندگاه عز و جاه می رفت چو رو سوی شه مسندنشین کرد به وی یوسف وصیت اینچنین کرد که چون در صحبت شه باریابی به پیشش فرصت گفتار یابی مرا در مجلسش یاد آوری زود کزان یادآوری وافر بری سود بگویی هست در زندان غریبی ز عدل شاه دوران بی نصیبی چنینش بی گنه مپسند رنجور که هست این از طریق معدلت دور چو خورد آن بهره مند از دولت و جاه می از قرابه قرب شهنشاه چنان رفت آن وصیت از خیالش که بر خاطر نیامد چند سالش نهال وعده اش مأیوسی آورد به زندان بلا محبوسی آورد بلی آن را که ایزد برگزیند به صدر عز معشوقی نشیند ره اسباب بر رویش ببندد رهین این و آنش کم پسندد نتابد جز سوی خود روی او را ز هر کس بگسلاند خوی او را به دست غیر تاراجش نخواهد به غیر خویش محتاجش نخواهد نخواهد دست او در دامن کس اسیر دام خویشش خواهد و بس # جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۶۲ - طلب کردن پادشاه مصر یوسف را علیه السلام برای تعبیر خواب خود و تعلل کردن وی تا آنچه میان وی و زنان مصر گذشته بود تفحص نمایند چو باشد خوشه خشک و گاو لاغر بود از سال تنگت قصه آور نخستین سال های هفتگانه بود باران و آب و کشت و دانه همه عالم ز نعمت پر برآید وز آن پس هفت سال دیگر آید که نعمت های پیشین خورده گردد ز تنگی جان خلق آزرده گردد نبارد زآسمان ابر عطایی نروید از زمین شاخ گیایی ز عشرت مالداران ست دارند ز تنگی تنگدستان جان سپارند چنان نان گم شود بر خوان دوران که گوید آدمی نان و دهد جان جوانمرد این سخن بشنید و برگشت حریف بزم شاه دادگر گشت حدیث یوسف و تعبیر او گفت دل شاه از دمش چون غنچه بشگفت بگفتا خیز و یوسف را بیاور کزو به گرددم این نکته باور سخن کز دوست آری شکر است آن ولی گر خود بگوید خوشتر است آن چو از دلبر سخن شاید شنیدن چرا از هر دهن باید شنیدن دگر باره به زندان شد روانه ببرد این مژده سوی آن یگانه که ای سرو ریاض قدس بخرام سوی بستانسرای شاه نه گام خرام آنسو بدین روی دلارا بیارا زین گل آن بستانسرا را بگفتا من چه آیم سوی شاهی که چون من بی کسی را بی گناهی به زندان سالها محبوس کرده ست ز آثار کرم مأیوس کرده ست اگر خواهد ز من بیرون نهم پای ازین غمخانه اول گو بفرمای که آنانی که چون رویم بدیدند ز حیرت در رخم کفها بریدند به یکجا چون ثریا با هم آیند نقاب از کار من روشن گشایند که جرم من چه بود از من چه دیدند چرا رختم سوی زندان کشیدند بود کین سر شود بر شاه روشن که پاک است از خیانت دامن من مرا پیشه گناه اندیشگی نیست در اندیشه خیانت پیشگی نیست در آن خانه خیانت نامد از من به جز صدق و امانت نامد از من مرا به گر زنم نقب خزاین که باشم در فراش خانه خاین جوانمرد این سخن چون گفت با شاه زنان مصر را کردند آگاه که پیش شاه یکسر جمع گشتند همه پروانه آن شمع گشتند چو ره کردند در بزم شه آن جمع زبان آتشین بگشاد چون شمع کزان شمع حریم جان چه دیدید که بر وی تیغ بدنامی کشیدید ز رویش در بهار و باغ بودید چرا ره سوی زندانش نمودید بتی کازار باشد بر تنش گل کی از دانا سزد بر گردنش غل گلی کش نیست تاب باد شبگیر به پایش چون نهد جز آب زنجیر زنان گفتند کای شاه جوان بخت به تو فرخنده فر هم تاج و هم تخت ز یوسف ما به جز پاکی ندیدیم به جز عز و شرفناکی ندیدیم نباشد در صدف گوهر چنان پاک که بوده از تهمت آن جان و جهان پاک زلیخا نیز بود آنجا نشسته زبان از کذب و جان از کید رسته ز دستان های پنهان زیر پرده ریاضت های عشقش پاک کرده فروغ راستیش از جان علم زد چو صبح راستین از صدق دم زد به جرم خویش کرد اقرار مطلق برآمد زو صدای حصحص الحق بگفتا نیست یوسف را گناهی منم در عشق او گم کرده راهی نخست او را به وصل خویش خواندم چو کام من نداد از پیش راندم به زندان از ستم های من افتاد در آن غم ها ز غم های من افتاد غم من چون گذشت از حد و غایت به حالش کرد حال من سرایت جفایی گر رسد او را ز جافی کنون واجب بود آن را تلافی هر احسان کاید از شاه نکوکار به صد چندان بود یوسف سزاوار چو شاه این نکته سنجیده بشنید چو گل بشگفت و چون غنچه بخندید اشارت کرد کز زندانش آرند بدان خرم سرابستانش آرند ز باغ لطف گلبرگیست خندان گل خندان به بستان به که زندان به ملک جان بود شاه نکوبخت مقام شه نشاید جز سر تخت بسا قفلا که ناپیدا کلید است برد او راه گشایش ناپدید است بود چون کار دانا پیچ در پیچ به پیشش کوشش فکر و نظر هیچ ز ناگه دست صنعی در میان نه به فتحش هیچ صانع را گمان نه پدید آید ز غیب آن را گشادی ودیعت در گشادش هر مرادی چو یوسف دل ز حیلت های خود کند برید از رشته تدبیر پیوند به جز ایزد نماند او را پناهی که باشد در نوایب تکیه گاهی ز پندار خودی و بخردی رست گرفتش فیض فضل ایزدی دست شبی سلطان مصر آن شاه بیدار به خوابش هفت گاو آمد پدیدار همه بسیار خوب و سخت فربه به خوبی و خوشی از یکدگر به وز آن پس هفت دیگر در برابر پدید آمد سراسر خشک و لاغر در آن هفت نخستین روی کردند به سان سبزه آن را پاک خوردند بدینسان سبز و خرم هفت خوشه که دل زان قوت بردی دیده توشه برآمد از عقب هفت دگر خشک بر آن پیچید و کردش سر به سر خشک چو سلطان بامداد از خواب برخاست ز هر بیدار دل تعبیر آن خواست همه گفتند کین خوابی محال است فراهم کرده وهم و خیال است به حکم عقل تعبیری ندارد به جز اعراض تدبیری ندارد جوانمردی که از یوسف خبر داشت ز روی کار یوسف پرده برداشت که در زندان همایون فر جوانیست که در حل دقایق خرده دانیست بود بیدار در تعبیر هر خواب دلش از غوص این دریا گهریاب اگر گویی بر او بگشایم این راز و زو تعبیر خوابت آورم باز بگفتا اذن خواهی چیست از من چه بهتر کور را از چشم روشن مرا چشم خرد زان لحظه کور است که از دانستن این راز دور است روان شد جانب زندان جوانمرد به یوسف حال خواب شه بیان کرد بگفتا گاو و خوشه هر دو سالند به اوصاف خودش وصاف حالند چو باشد خوشه سبز و گاو فربه بود از خوبی سالت خبره ده # جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۶۳ - بیرون آمدن یوسف علیه السلام از زندان و گرامی داشتن پادشاه مر وی را و وفات کردن عزیز مصر و مبتلا شدن زلیخا به تنهایی و جدایی درین دیر کهن رسمیست دیرین که بی تلخی نباشد عیش شیرین خورد نه ماه طفلی در رحم خون که آید با رخی چون ماه بیرون بسا سختی که بیند لعل در سنگ که خورشید درخشانش دهد رنگ شب یوسف چو بگذشت از درازی طلوع صبح کردش کارسازی چو شد کوه گران بر جانش اندوه برآمد آفتابش از پس کوه پی تعظیم و اکرام وی از شاه خطاب آمد به نزدیکان درگاه کز ایوان شه خورشید اورنگ به میدانی ز هر جانب دو فرسنگ دو رویه تا به زندان ایستادند تجمل های خود را عرضه دادند چه از زرین کمر سرکش غلامان همه در خلعت زرکش خرامان چه از چابکسواران سپاهی به تازی مرکبان با هم مباهی چه از خورشید پیکر خوش نوایان به عبرانی و سریانی سرایان سران مصر بیرون از شماره نثار آور دوان از هر کناره تهیدستان به امید نثاری گشاده هر طرف جیب و کناری چو یوسف شد سوی خسرو روانه به خلعت های خاص خسروانه فراز مرکبی از پای تا فرق چو کوهی گشته در زر و گهر غرق به هر جا طبله های مشک و عنبر ز هر سو بدره های زر و گوهر به راه مرکب او می فشاندند گدا را از گدایی می رهاندند چو آمد بارگاه شه پدیدار فرود آمد ز رخش تیز رفتار خز و اطلس به پا انداختندش به پای انداز فرق افراختندش به بالای خز و اکسون همی رفت بر اطلس چون مه گردون همی رفت ز قرب مقدمش چون شه خبر یافت به استقبال او چون بخت بشتافت کشیدش در کنار خویشتن تنگ چو سرو گلرخ و شمشاد گلرنگ به پهلوی خودش بر تخت بنشاند به پرسش های خوش با وی سخن راند نخست از خواب خود پرسید و تعبیر درآمد لعل نوشینش به تقریر وز آن پس کردش از هر جا سؤالی بپرسیدش ز هر کاری و حالی جواب دلکش و مطبوع گفتش چنان کامد ازان گفتن شگفتش در آخر گفت این خوابی که دیدم ز تو تعبیر آن روشن شنیدم چه سان تدبیر آن کردم توانم غم خلق جهان خوردن توانم بگفتا باید ایام فراخی که ابرو نم نیفتد در تراخی منادی کردن اندر هر دیاری که نبود خلق را جز کشت کاری به ناخن سنگ خارا را تراشند ز چهره خوی فشانان دانه پاشند چو از دانه شود آگنده خوشه نهندش همچنان از بهر توشه سنان ها خوشه را زان رسته از تن که باشد بر رخ خصمان سنان زن چو گردد خوشه در خانه درنگی بیاید روزگار قحط و تنگی برد هر کس برای عیش تیره به قدر حاجت خود زان ذخیره ولی هر کار را باید کفیلی که از دانش بود با وی دلیلی به دانش غایت آن کار داند چو داند کار را کردن تواند ز هر چیزی که در عالم توان یافت چو من دانا کفیلی کم توان یافت به من تفویض کن تدبیر این کار که ناید دیگری چون من پدیدار چو شاه از وی بدید این کار سازی به ملک مصر دادش سرفرازی سپه را بنده فرمان او کرد زمین را عرصه میدان او کرد به جای خود به تخت زر نشاندش به صد عزت عزیز مصر خواندش چو پا بالای تخت زر نهادی جهانی زیر تختش سر نهادی چو رفتی بر سر میدان ز ایوان رسیدی بانگ چاووشان به کیوان به هر جانب که طوف اندیش بودی جنیبت کش هزاران بیش بودی به هر کشور که بگذشتی سواره برون بودی سپاهش از شماره چو یوسف را خدا داد این بلندی به قدر این بلندی ارجمندی عزیز مصر را دولت زبون گشت لوای حشمت او سرنگون گشت دلش طاقت نیاورد این خلل را به زودی شد هدف تیر اجل را زلیخا روی در دیوار غم کرد ز بار هجر یوسف پشت خم کرد نه از جاه عزیزش خانه آباد نه از اندوه یوسف خاطر آزاد فلک کو دیر مهر و زود کین است درین حرمانسرا کار وی این است یکی را برکشد چون خور بر افلاک یکی را افکند چون سایه بر خاک خوش آن دانا به هر کاری و باری که از کارش نگیرد اعتباری نه از اقبال او گردن فرازد نه از ادبار او جانش گدازد # جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۶۴ - در شرح حال زلیخا بعد از وفات عزیز مصر و استیلای محبت یوسف علیه السلام بر وی و ابتلای وی به محنت فراق دلی کز دلبری ناشاد باشد ز هر شادی و غم آزاد باشد غم دیگر نگیرد دامن او نگردد شادیی پیرامن او اگر گردد جهان دریای اندوه برآرد موجهای غصه چون کوه ازان نم دامن او تر نگردد ز اندوهی که دارد برنگردد وگر جشن طرب سازد زمانه دهد رو عیش های جاودانه فرو پیچد ازان جشن طرب روی نخواهد کم غم خود یک سر موی زلیخا بود مرغ محنت آهنگ جهان چون خانه مرغان بر او تنگ در آن روزی که دولت یار بودش حریم خانه چون گلزار بودش عزیزش بود بر سر سایه گستر نهالی بود رعنا سایه پرور همه اسباب عشرت جمع می داشت رخی افروخته چون شمع می داشت غم یوسف ز جان او نمی رفت حدیثش از زبان او نمی رفت در این وقتی که رفت از سر عزیزش نماند اسباب دولت هیچ چیزش خیال روی یوسف یار او بود انیس خاطر افگار او بود به یادش روی در ویرانه ای کردی وطن در کنج محنتخانه ای کرد نه می خورد از فراق او نه می خفت ز دیده خون همی بارید و می گفت خوش آن کز بخت برخوردار بودم درون یک سرا با یار بودم دلی بی بار از حرمان دیدار جمالش دیدمی هر روز صد بار ازان دولت چو بختم ساخت محروم به زندان کردمش مظلوم و مرحوم به شب پنهان به زندان بردمی راه تماشا کردمی آن روی چون ماه به روزم زنگ غم از دل زدودی در و دیوار آن منزل که بودی منم امروز ازینها دور مانده به دل رنجه به تن رنجور مانده ندارم زو به جز در دل خیالی وز آن خالی نیم در هیچ حالی خیالش گر رود چون زنده مانم که در قالب خیال اوست جانم همی گفت این حدیث و آه می زد ز آه آتش به مهر و ماه می زد چو مد آه دایم دود آهش به فرق سر شدی چتر سیاهش ز خورشید حوادث هیچگاهی نبودی غیر ازان چترش پناهی نبود آن چتر کش بالای سر بود فلک را از خدنگ او سپر بود خدنگش را گر آن مانع نگشتی ز صندوق فلک پران گذشتی ز مژگان دمبدم خوناب می ریخت مگر خوناب خون ناب می ریخت چو بود از تاب دل سوزان تب او مژه می ریخت آبی بر لب او نمی شست از رخ آن خونابه گویی ازان خونابه بودش سرخرویی چو زان خونابه رخ را غازه کردی به دل عقد محبت تازه کردی به روی کار ناوردی دم نقد به جز خون جگر کابین آن عقد گهی کندی به ناخن روی گلگون چو چشم خود گشادی چشم ها خون ز سرخی هر یکی بودی دواتی نوشتی از غمش خط نجاتی گهی سینه گهی دل می خراشید ز جان جز نقش جانان می تراشید همی زد بر سر زانو کف دست سمن را رنگ نیلوفر همی بست به مهر دوست یعنی در خورم من گر او خورشید شد نیلوفرم من چو باشد آفتاب خاوری یار مرا نبود به از نیلوفری کار به دل همچون صنوبر کوفتی مشت به سان نیشکر خاییدی انگشت کفش کز هر نگاری داشتی عار نگارین گشتی از انگشت افگار ز انگشتان خونین خامه کردی ز کافوری کف خود نامه کردی درون نامه حرف غم نوشتی برون زین حرف چیزی کم نوشتی ولی زان نامه هرگز داستانش نخواندی دلبر ننوشته خوانش فراوان سال ها کار وی این بود ز هجران رنج و تیمار وی این بود جوانی تیره گشت از چرخ پیرش به رنگ شیر شد موی چو قیرش برآمد صبح و شب هنگامه برچید به مشکستان او کافور بارید گریزان گشت زاغ از تیر تقدیر به جای زاغ شد بوم آشیان گیر نباشد یاد پیری را درین باغ کزینسان بوم گیرد خانه زاغ سیاهی را سرشک از نرگسش شست ز نرگسزار چشمش یاسمین رست به شادی زیر این طاق کج آیین سیه پوشیدیش چشم جهان بین چو ماتمدار گشت از ناامیدی چرا رفت از سیاهی در سفیدی ز هندستان مگر بودش نمونه که باشد کار هندو باژگونه به روی تازه چون گل چینش افتاد شکن در صفحه نسرینش افتاد ز ناز آن چین که افکندی در ابرو فتادش چون سپر بی ناز در رو ندارد کس درین بحر کهن یاد که گیرد آب چین بی جنبش باد ولی گر باد بودی ور نبودی رخ چون آب او پر چین نمودی سهی سروش ز بار عشق خم شد سرش چون حلقه همراز قدم شد نه سر نی پای بود از بخت واژون ز بزم وصل همچون حلقه بیرون درین غمدیده خاک از خون مردم چو شد سرمایه بیناییش گم به پشت خم ازان بودی سرش پیش که جستی گم شده سرمایه خویش به سر بردی در آن ویران مه و سال سرش ز افسر تهی پایش ز خلخال تهی از حله های اطلسش دوش سبک از دانه های گوهرش گوش معطل گردن از طوق مرصع معرا عارض از زربفت برقع به زیر پهلو از خاکش نهالین عذار نازکش را خشت بالین به مهر یوسفش از خاک بستر به از مهد حریر حور گستر به یاد او به زیر روی خشتش مربع بالشی بود از بهشتش درین محنت کزان یک شمه گفتم به شرحش گوهر صد نکته سفتم نرفتی غیر یوسف بر زبانش نبودی غیر او آرام جانش در آن وقتی که گنج سیم و زر داشت هزاران حقه پر در و گهر داشت ز هر کس قصه یوسف شنیدی به پایش گنج سیم و زر کشیدی دهانش را چو درجی از گهر پر لبالب ساختی از گوهر و در بدین بخشش که بودش کار پیوست شد از سیم و زر و گوهر تهیدست به پشمین جامه مسکین گشت خرسند بر آن از لیف خرما شد کمربند خبرگویان ز یوسف لب ببستند پس زانوی خاموشی نشستند گذشت آن کز لب هر صاحب هوش ز یوسف یافتی قوت از ره گوش بر آن شد تا ز بی قوتی رهد باز کند بر راه یوسف خانه ای ساز که چون افتد گذرگاهی به راهش پذیرد قوت از آواز سپاهش زهی بیچاره آن از پا فتاده زمام اختیار از دست داده ز وصل خوان جانان بازمانده نوای عیش او ناساز مانده نباشد قوتی از بوی یارش نیابد قوت از پیک دیارش گهی با باد از وی راز گوید گه از مرغی نشانش باز جوید چو بیند رهروی بر رهگذاری به رویش از ره غربت غباری ببوسد پای او کز شهریار است بشوید گرد او گر زان دیار است وگر سلطانش از راهی سواره برآید نبودش تاب نظاره شود خرم به خاک و گرد راهش نشیند خوش به آواز سپاهش # جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۶۵ - آمدن زلیخا به سر راه یوسف علیه السلام و از نی خانه ای ساختن تا از آواز گذشتن سپاه وی خرسندی یابد زلیخا را ز تنهایی چو جان کاست به راه یوسف از نی خانه ای خواست بدو کردند نی بستی حواله چو موسیقار پر فریاد و ناله چو کردی از جدایی ناله آغاز جدا برخاستی از هر نی آواز چو از هجر آتش اندر وی گرفتی ز آهش شعله در هر نی گرفتی در آن نی بست بود افتاده خسته چو صیدی تیرها گردش نشسته ولی از ذوق عشقش چون اثر بود بر او هر تیرگویی نیشکر بود بر آخر داشت یوسف دیوزادی سپهر اندازه ای گردون نهادی تکاور ابلقی چون چرخ فیروز ز شب بسته هزاران وصله بر روز ز نور و ظلمت اندر وی نشانه برابر چون شب و روز زمانه گره بر خوشه چرخ از دم او شکن در کاسه بدر از سم او به هر سمش هلالی بسته از زر ز سیم اختر رخشان مسمر به زخم سم چو سنگ خاره خستی ز هر ماه نوش سیاره جستی اگر نعلش پریدی در تک و دو به چرخ اندر نشستی چون مه نو گذشتی در شکارستان نخجیر پران از پهلوی نخجیر چون تیر گرش میدان شدی از غرب تا شرق به یک جستن پریدی گرم چون برق اگر گردش نه پا زو پس کشیدی به گردش باد صرصر کی رسیدی به راه ار چه شدی پر قطره از خوی ندیدی هیچ کس یک قطره از وی به خوش رفتن در آن خوی بودیش میل چو آن گرد آمده از قطره ها سیل چو گنجی بود از گوهر روانه بری ز آسیب مار تازیانه بر آخر گر شدی رام و فروتن گرفتی خدمتش گردون به گردن بدادیش ار درآوردی به آن سر به سطل ماه آب از چشمه خور مهیا ساختی در هر شبانگاه جوش از سنبله وز کهکشان کاه ز شعر چشمه دار شب مه و سال پی جو کردیش آماده غربال ز سدره سبحه خوان مرغان گزیدی که تا سنگ از جوش چون دانه چیدی دو پیکر بود از زینش مثالی رکاب از هر طرف تابان هلالی چو یوسف در هلالش پای کردی چو ماه اندر دو پیکر جای کردی کشیدی زیر ران او صهیلی که رفتی هر طرف اضعاف میلی به هر جا هر که بشنیدی صهیلش نبودی حاجت کوس رحیلش شتابان سوی آن شاه آمدندی چو سیاره پی ماه آمدندی زلیخا نیز چون آن را شنیدی ازان نی بست خود بیرون خزیدی به حسرت بر سر راهش نشستی خروشان بر گذرگاهش نشستی چو بی یوسف رسیدی خیلی از راه به طنزش کودکان کردندی آگاه که اینک در رسید از راه یوسف به رویی رشک مهر و ماه یوسف زلیخا گفتی از یوسف در اینان نمی یابم نشان ای نازنینان به دل زین طنز مپسندید داغم که ناید بوی یوسف در دماغم به هر منزل که آن دلدار گردد جهان پر نافه تاتار گردد به هر محمل که آن جانان نشیند شمیمش در مشام جان نشیند چو یوسف در رسیدی با گروهی کز ایشان در دل افتادی شکوهی بگفتندی که از یوسف خبر نیست درین قوم از قدوم او اثر نیست بگفتی در فریب من مکوشید قدوم دوست را از من مپوشید بتی کش شاه ملک جان توان داشت قدومش را کجا پنهان توان داشت نسیمش باغ جان را تازه سازد نه تنها جان جهان را تازه سازد چو جان را تازگی همراه گردد ازان جان تازه کن آگاه گردد چو کردی گوش آن حیران مهجور ز چاووشان صدای دور شو دور زدی افغان که من عمریست دورم به صد محنت درین دوری صبورم نباشد بیش ازینم تاب دوری نجویم دوری الا از صبوری ز جانان تا به کی مهجور باشم همان بهتر که از خود دور باشم بگفتی این و بیهوش اوفتادی ز خود کرده فراموش اوفتادی ز جام بیخودی از دست رفتی چنان بیخود به آن نی بست رفتی در آن نیها چو دم از جان ناشاد دمیدی خاستی افغان و فریاد بدین دستور بودی روزگاری نبودی غیر ازینش کار و باری # جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۶۶ - گرفتن زلیخا سر راه یوسف را و التفات نایافتن و بعد از آن به خانه رفتن و بت را شکستن و ایمان به خدای تعالی آوردن و پس بر سر راه وی آمدن و التفات یافتن نداند عاشق بیدل قناعت فزاید حرص وی ساعت به ساعت دو دم نبود به یک مطلوبش آرام به هر دم در طلب برتر نهد گام چو یابد بوی گل خواهد که بیند چو بیند روی گل خواهد که چیند زلیخا کرد بعد از ره نشینی هوای دولت دیدار بینی شبی سر پیش آن بت بر زمین سود که عمری در پرستش کارش این بود بگفت ای قبله جانم جمالت سر من در عبادت پایمالت تو را عمریست کز جان می پرستم برون شد گوهر دانش ز دستم به چشم خود ببین رسواییم را به چشمم باز ده بیناییم را ز یوسف چند باشم مانده مهجور بده چشمی که رویش بینم از دور مرا در هیچ وقتی و مقامی به جز دیدار یوسف نیست کامی بده کام مرا گر می توانی چو دادی کام من دیگر تو دانی در این جان سختیم مپسند چندین بدین بدبختیم مپسند چندین چه عمر است این که نابودن ازین به ره نابود پیمودن ازین به همی گفت این و بر سر خاک می کرد ز گریه خاک را نمناک می کرد چو شاه خور به تخت خاور آمد صهیل ابلق یوسف برآمد برون آمد زلیخا چون گدایی گرفت از راه یوسف تنگنایی به رسم دادخواهان داد برداشت ز دل ناله ز جان فریاد برداشت ز بس بر آسمان می شد ز هر سوی نفیری چاوشان طرقوا گوی ز بس بر گوشها می زد ز هر جای صهیل مرکبان راه پیمای کس از غوغا به حال او نیفتاد به حالی شد که او را کس مبیناد ز نومیدی دلی صد پاره گشته ز کوی خرمی آواره گشته ز درد دل فغان می کرد و می رفت ز آه آتشفشان می کرد و می رفت به محنتخانه خود چون پی آورد دو صد شعله به یک مشت نی آورد به پیش آورد آن سنگین صنم را زبان بگشاد تسکین الم را که ای سنگ سبوی عز و جاهم به هر راهی که باشم سنگ راهم شد از تو راه بختم تنگ بر دل سزد گر از تو کوبم سنگ بر دل به پیش روی تو چون سجده بردم به سر راه وبال خود سپردم به گریه از تو هر کامی که جستم ز کام هر دو عالم دست شستم تو سنگی خواهم از ننگ تو رستن به سنگی گوهر قدرت شکستن بگفت این پس به زخم سنگ خاره خلیل آسا شکستن پاره پاره چو بشکستش به چالاکی و چستی به کارش زان شکست آمد درستی ز شغل بت شکستن چون بپرداخت به آب چشم و خون دل وضو ساخت تضرع کرد و رو بر خاک مالید به درگاه خدای پاک نالید که ای عشق تو را از زیر دستان بتان و بتگران و بت پرستان اگر نه عکس تو بر بت فتادی به پیش بت کسی کی سر نهادی دل بتگر به مهر خود خراشی وز آتش افکنی بر بت تراشی کسی در پیش بت افتاده پست است که گوید بت پرست ایزد پرست است اگر رو در بت آوردم خدایا بر آن بر خود جفا کردم خدایا به لطف خود جفای من بیامرز خطا کردم خطای من بیامرز ز بس راه خطا پیمایی از من ستاندی گوهر بینایی از من چو آن گرد خطا از من فشاندی به من ده باز آنچ از من ستاندی بود دل فارغ از داغ تأسف بچینم لاله ای از باغ یوسف چو برگشت از ره آن بر مصریان شاه گرفت افغان کنان بازش سر راه که پاکا آن که شه را ساخت بنده ز ذل و عجز کردش سرفکنده به فرق بنده مسکین محتاج نهاد از عز و جاه خسروی تاج چو جا کرد این سخن در گوش یوسف برفت از هیبت آن هوش یوسف به حاجب گفت این تسبیح خوان را که برد از جان من تاب و توان را به خلوتخانه خاص من آور به جولانگاه اخلاص من آور که تا یک شمه از حالش بپرسم وز این ادبار و اقبالش بپرسم کزان تسبیح چون شور و شغب کرد عجب ماندم که تأثیری عجب کرد گرش دردی نه دامنگیر باشد کلامش را کی این تأثیر باشد دو صد جان خاک دریابنده شاهی که دریابد به آهی یا نگاهی فروغ صدق صادق دادخواهان مزور قصه گم کرده راهان شود مر صبح صادق را تباشیر مزوررا دهد پاداش تزویر نه چون شاهان دور این زمانه که می جویند بهر زر بهانه ز هر ظالم که یک دینار رنگ است وگر زو دست صد کس زیر سنگ است ز دینار زرش صد سرخروییست تظلم کردن از وی هرزه گوییست # جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۶۷ - آمدن زلیخابه خلوتخانه یوسف علیه السلام و به دعای وی بینایی و جمال و جوانی را یافتن ازان خوشتر چه باشد پیش عاشق که گردد یار نیک اندیش عاشق به خلوتگاه رازش بار یابد ز بارش سینه بی آزار یابد به پیش او نشیند راز گوید حکایت های دیرین باز گوید ز غوغای سپه چون رست یوسف به خلوتگاه خود بنشست یوسف درآمد حاجب از در کای یگانه به خوی نیک در عالم فسانه ستاده بر در اینک آن زن پیر که در ره مرکبت را شد عنانگیر مرا گفتی که با وی باش همراه به همراهی رسانش تا به درگاه بگفتا حاجت او را روا کن اگر دردیش هست آن را دوا کن بگفت او نیست زانسان کوته اندیش که با من بازگوید حاجت خویش بگفتا رخصتش ده تا درآید حجاب از حال خود هم خود گشاید چو رخصت یافت همچون ذره رقاص درآمد شادمان در خلوت خاص چو گل خندان شد و چون غنچه بشگفت دهان پر خنده بر یوسف دعا گفت ز بس خندیدنش یوسف عجب کرد ز وی نام و نشان وی طلب کرد بگفت آنم که چون روی تو دیدم تو را از جمله عالم برگزیدم فشاندم گنج گوهر در بهایت دل و جان وقف کردم بر هوایت جوانی در غمت بر باد دادم بدین پیری که می بینی فتادم گرفتی شاهد ملک اندر آغوش مرا یکبارگی کردی فراموش چو یوسف زین سخن دانست کو کیست ترحم کرد و بر وی زار بگریست بگفتا ای زلیخا این چه حال است چرا حالت بدینسان در وبال است چو یوسف گفت با وی ای زلیخا فتاد از پا زلیخا بی زلیخا شراب بیخودی زد از دلش جوش برفت از لذت آوازش از هوش چو باز از بی خودی آمد به خود باز حکایت کرد با وی یوسف آغاز بگفتا کو جوانی و جمالت بگفت از دست شد دور از وصالت بگفتا خم چرا شد سرو نازت بگفت از بار هجر جانگدازت بگفتا چشم تو بی نور چون است بگفت از بس که بی تو غرق خون است بگفتا کو زر و سیمی که بودت به فرق آن تاج و دیهیمی که بودت بگفت از حسن تو هر کس سخن راند ز وصفت بر سر من گوهر افشاند سر و زر را نثار پاش کردم به گوهر پاشیش پاداش کردم نهادم تاج حشمت بر سر او گرفتم افسر از خاک در او نماند از سیم و زر چیزی به دستم کنون دل گنج عشق اینم که هستم بگفتا حاجت تو چیست امروز ضمان حاجت تو کیست امروز بگفت از حاجتم آزرده جانی نخواهم جز تو حاجت را ضمانی اگر ضامن شوی آن را به سوگند به شرح آن گشایم از زبان بند وگر نی لب ز شرح آن ببندم غم و درد دگر بر خود پسندم قسم گفتا به آن کان فتوت به آن معمار ارکان نبوت کز آتش لاله و ریحان دمیدش لباس خلت از یزدان رسیدش که هر حاجت که امروز از تو دانم روا سازم به زودی گر توانم بگفت اول جمال است و جوانی بدان گونه که تو دیدی و دانی دگر چشمی که دیدار تو بینم گلی از باغ رخسار تو چینم بجنبانید لب یوسف دعا را روان کرد از دو لب آب بقا را جمال مرده اش را زندگی داد رخش را طلعت فرخندگی داد به جوی رفته باز آورد آبش وز آن شد تازه گلزار شبابش ز کافورش برآمد مشک تاتار ز صبحش آشکارا شد شب تار سپیدی شد ز مشکین طره اش دور درآمد در سواد نرگسش نور خم از سرو گل اندامش برون رفت شکنج از نقره خامش برون رفت جوانی پیریش را گشت حاله پس از چل سالگی شد هژده ساله جمالش را سر و کاری دگر شد ز عهد بیشتر هم پیشتر شد دگر ره یوسفش گفت ای نکوخوی مراد دیگرت گر هست برگوی مرادی نیست گفتا غیر ازینم که در خلوتگه وصلت نشینم به روز اندر تماشای تو باشم به شب رو بر کف پای تو باشم فتم در سایه سرو بلندت شکر چینم ز لعل نوشخندت نهم مرهم دل افگار خود را به کام خویش بینم کار خود را به کشت خود که پژمرده ست و درهم دهم از چشمه سار صحبتت نم چو یوسف این تمنا کرد ازو گوش زمانی سر به پیش افکند خاموش نظر بر غیب بودش انتظاری جواب او نه نی گفت و نه آری میان خواست حیران بود و ناخواست که آواز پر جبریل برخاست پیام آورد کای شاه شرفناک سلامت می رساند ایزد پاک که ما عجز زلیخا را چو دیدیم به تو عرض نیازش را شنیدیم ز موج انگیزی آن عجز و کوشش درآمد بحر بخشایش به جوشش دلش از تیغ نومیدی نخستیم به تو بالای عرشش عقد بستیم تو هم عقدیش کن جاوید پیوند که بگشاید به آن از کار او بند ز عین عاطفت یابی نظرها شود زاینده زان عقدت گهرها # جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۶۸ - نکاح بستن یوسف علیه السلام زلیخا را به فرمان خدای تعالی و زفاف کردن با وی چو فرمان یافت یوسف از خداوند که بندد با زلیخا عقد پیوند اساس انداخت جشنی خسروانه نهاد اسباب جشن اندر میانه شه مصر و سران ملک را خواند به تخت عز و صدر جاه بنشاند به قانون خلیل و دین یعقوب بر آیین جمیل و صورت خوب زلیخا را به عقد خود درآورد به عقد خویش یکتا گوهر آورد نثار افشان بر او مه تا به ماهی مبارکباد گو شاه و سپاهی به رسم معذرت یوسف به پا خاست به مجلس حاضران را عذرها خواست زلیخا را به پرسش ساخت دلشاد به خلوتخانه خاصش فرستاد پرستاران همه پیشش دویدند سر و افسر همه پیشش کشیدند خروشان از جمال دلفریبش به زرکش جامه ها دادند زیبش چو های و هوی مردم یافت آرام به منزلگاه خود زد هر کسی گام عروس مه نقاب عنبرین بست زرافشان پرده بر روی زمین بست به فیروزی بر این فیروزه طارم چراغ افروز شد گیتی ز انجم فلک عقد ثریا از بر آویخت شفق یاقوت تر با گوهر آمیخت جهان را شعر شب شد پرده راز در آن پرده جهانی راز پرداز به خلوت محرمان با هم نشستند به روی غیر مشکین پرده بستند زلیخا منتظر در پرده خاص دل او از طپش در پرده رقاص که این تشنه که بر لب دیده آب است به بیداریست یارب یا به خواب است شود زین تشنگی سیراب یا نی نشیند از دلش این تاب یا نی گهی پر آب چشمش ز اشک شادی گهی پر خون ز بیم نامرادی گهی گفتی که من باور ندارم که گردد خوش بدینسان روزگارم گهی گفتی که لطف دوست عام است ز لطف دوست نومیدی حرام است ازین اندیشه خاطر در کشاکش گهی خوش بودی آنجا گاه ناخوش ز ناگه دید کز در پرده برخاست مهی بی پرده منزل را بیاراست زلیخا را نظر چون بر وی افتاد تماشای ویش پی در پی افتاد برون برد از خودش اشراق آن نور ز نور خور ظلام سایه شد دور چو یوسف آن محبت کیشیش دید ز دیدار خود آن بی خویشیش دید ز رحمت جای بر تخت زرش کرد کنار خویش بالین سرش کرد به بوی خود به هوش آورد بازش به بیداری کشید از خواب نازش به آن رویی کزو می بست دیده وزو می بود عمری دل رمیده چو چشم انداخت رویی دید زیبا به سان نقش چین بر روی دیبا چو روی حور عین مطبوع و مقبول ز حسن آراییش مشاطه معزول نظر چون یافت بر دیدن قرارش عنان کش شد سوی بوس و کنارش به لب بوسید شیرین شکرش را به دندان کند عناب ترش را چو بود از بهر آن فرخنده مهمان دو لب بر خوان وصل او نمکدان ازان رو کرد اول بوسه را ساز که بر خوان از نمک به باشد آغاز نمک چون شور شوقش بیشتر کرد دو ساعد در میان او کمر کرد به زیر آن کمر نابرده رنجی نشانی یافت از نایاب گنجی میان بسته طلب را چابک و چست ازان گنج گهر درج گهر جست نهادش پیش آن سرو گل اندام مقفل حقه ای از نقره خام نه خازن برده سوی حقه دستی نه خاین داده قفلش را شکستی کلید حقه از یاقوت تر ساخت گشادش قفل و در وی گوهر انداخت کمیتش گام زد در عرصه تنگ ز بس آمد شدن شد پای او لنگ چو نفس سرکش اول توسنی کرد در آخر ترک مایی و منی کرد شبانگه تشنه ای برخاست از خواب به سیمین برکه سر در زد پی آب شد اول غرقه و آخر با خوشی جفت برون آمد به جای خویشتن خفت دو غنچه از دو گلبن بر دمیده ز باد صبحدم با هم رسیده یکی نشگفته و دیگر شگفته نهفته ناشگفته در شگفته چو یوسف گوهر ناسفته را دید ز باغش غنچه نشگفته را چید بدو گفت این گهر ناسفته چون ماند گل از باد سحر نشگفته چون ماند بگفتا جز عزیزم کس ندیده ست ولی او غنچه باغم نچیده ست به راه جاه اگر چه تیزتگ بود به وقت کامرانی سست رگ بود به طفلی در که خوابت دیده بودم ز تو نام و نشان پرسیده بودم بساط مرحمت گسترده بودی به من این نقد را بسپرده بودی ز هر کس داشتم این نقد را پاس نزد بر گوهرم کس نوک الماس بحمدالله که این نقد امانت که کوته ماند ازان دست خیانت دو صد بار ار چه تیغ بیم خوردم به تو بی آفتی تسلیم کردم چو یوسف این سخن را زان پریچهر شنید افزود از آنش مهر بر مهر بدو گفت ای به حسن از حور عین بیش نه این به زانچه می جستی ازین پیش بگفت آری ولی معذور می دار که من بودم ز درد عاشقی زار به دل شوقی که پایانی نبودش به جان دردی که درمانی نبودش تو را شکلی بدین خوبی که هستی کزو هر دم فزاید شور و مستی شکیبایی نبود از تو حد من بکش دامان عفوی بر بد من ز حرفی کز کمال عشق خیزد کجا معشوق با عاشق ستیزد # جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۶۹ - غلبه کردن محبت زلیخا بر یوسف علیه السلام و بنا کردن عبادتخانه از برای وی به صدق آن کس که زد در عاشقی گام به معشوقی برآید آخرش نام که آمد در طریق عشق صادق که نامد بر سرش معشوق عاشق زلیخا را چه صدقی بود در عشق که یکسر عمر خود فرسود در عشق به طفلی در که لعبت باز بودی به نورس لعبتان دمساز بودی پی بازی چو کردی چاره سازی نبودی بازیش جز عشقبازی دو لعبت را که پیش هم نشاندی یکی عاشق یکی معشوق خواندی چو دست چپ ز دست راست دانست ره و رسم نشست و خاست دانست در آن خوابی که دید از بخت بیدار به دام عشق یوسف شد گرفتار هوای ملک خود از دل به در کرد به ملک مصر آهنگ سفر کرد ز شهر خود به شهر یوسف آمد نه بهر خود ز بهر یوسف آمد جوانی در خیال او به سر برد به امید وصال او به سر برد به پیری در تمنای وی افتاد به کوری بی تماشای وی افتاد پس از پیری که بینا و جوان شد به مهر روی آن جان و جهان شد وز آن پس در هوایش زیست تا زیست به دل قید وفایش زیست تا زیست چو صدقش بود بیرون از نهایت در آخر کرد در یوسف سرایت دل یوسف به مهرش شد چنان گرم که می آمد ازان دلگرمیش شرم چنان زد راه دل آن دلفریبش که یک ساعت نماند از وی شکیبش به گرد خاطرش گشتی رضاجوی لبش بر لب نهادی روی بر روی ز بس کشت طرب را آب دادی به آبش دمبدم حاجت فتادی ولی وز بر زلیخا پرده بشکافت ز خورشید حقیقت پرتوی تافت چنان خورشید بر وی اشتلم کرد که یوسف را در او چون ذره گم کرد بلی در بوته عشق مجازی گذشتش عمر در مانع گدازی چو خورشید حقیقت گشت طالع نبودش پیش دیده هیچ مانع کشش های حقیقت در وی آویخت ز هر چه آن ناگزیرش بود بگریخت شبی از چنگ یوسف شد گریزان خلاصی جست ازو افتان و خیزان چو زد دست از قفا در دامن او ز دستش چاک شد پیراهن او زلیخا گفت اگر من بر تن تو دریدم پیش ازین پیراهن تو تو هم پیراهنم اکنون دریدی به پاداش گناه من رسیدی درین کار از تفاوت بی هراسیم به پیراهن دری رأسا برأسیم چو یوسف روی او در بندگی دید وز آن نیت دلش را زندگی دید به نام او ز زر کاشانه ای ساخت نه کاشانه عبادتخانه ای ساخت چو کاخ آسمان فیروزه خشتی زمین از لطف و صنع او بهشتی پر از نقش و نگار از فرش تا سقف مهندس را بر او فکر و نظر وقف ز روزنهاش نوربخت تابان ز درها قاصد دولت شتابان ز عالی غرفه هایش چشم بد دور مقوس طاق ها چون ابروی حور ز عکس شمسه اش خور برده مایه محال از وی درون خانه سایه دمیده ز آب کلک نیکبختان ز نخلستان دیوارش درختان به هر شاخی ازان مرغان نشسته ولیکن از نوا منقار بسته میان خانه زد فرخنده تختی ز زر لختی ز لعل ناب لختی دو صد نقش بدیع انگیخت از وی هزار آویزه در آویخت از وی زلیخا را گرفت از مهر دل دست نشاندش بر فراز تخت و بنشست بدو گفت ای به انواع کرامت مرا شرمنده کردی تا قیامت در آن وقتی که می خواندی غلامم کرامت خانه ای کردی به نامم ز لعل و زر پی سرخی و زردی هر آن زینت که امکان داشت کردی کنون من هم پی شکر عطایت عبادتخانه ای کردم برایت در او بنشین پی شکر خدایی کزو داری به هر مویی عطایی توانگر ساختت بعد از فقیری جوانی داد بعد از ضعف و پیری به چشم نور رفته نور دادت وز آن بر رو در رحمت گشادت پس از عمری که زهر غم چشاندت به تریاک وصال من رساندت زلیخا هم به توفیق الهی نشسته بر سریر پادشاهی در آن خلوتسرا می بود خرسند به وصل یوسف و فضل خداوند # جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۷۰ - خواب دیدن یوسف علیه السلام مادر و پدر را و از خدای تعالی وفات خود طلبیدن و اضطراب زلیخا زهی حسرت که ناگه نیکبختی کشد تا پیشگاه وصل رختی کشیده شاهد دولت در آغوش کند اندوه هجران را فراموش ندیده خاطرش از غم غباری به شادی بگذراند روزگاری ز ناگه باد ادباری برآید سموم هجر را کاری برآید درآید در ریاض وصل گستاخ درخت آرزو را بشکند شاخ زلیخا چون ز یوسف کام دل یافت به وصل دایمش آرام دل یافت به دل خرم به خاطر شاد می زیست ز غم های جهان آزاد می زیست تمادی یافت ایام وصالش در آن دولت ز چل بگذشت سالش پیاپی داد آن نخل برومند بر فرزند بل فرزند فرزند مرادی از جهان در دل نبودش که بر خوان امل حاصل نبودش شبی بنهاده سر یوسف به محراب ره بیداریش زد رهزن خواب پدر را دید با مادر نشسته به رخ چون خور نقاب نور بسته ندا کردند کای فرزند دریاب کشید ایام دوری دیر بشتاب ز ناخواهی بر آب و گل رقم نه به نزهتگاه جان و دل قدم نه چو یوسف یافت بیداری ازان خواب به پهلوی زلیخا شد ز محراب حدیث خواب را با وی بیان کرد وز آن مقصود را بر وی عیان کرد ز خوابش با خیال دوری افکند به جانش آتش مهجوری افکند ولی یوسف ز طور خود برون شد به اقلیم بقا شوقش فزون شد قدم زین تنگنای آز برداشت ره فسحتسرای راز برداشت متاع انس ازین دیر فنا برد به محراب بقا دست دعا برد که ای حاجت روای مستمندان به سر افسر نه تارک بلندان به فرقم تاج اقبالی نهادی که هرگز هیچ مقبل را ندادی دلم زین کشور فانی گرفته ست ز تدبیر جهانبانی گرفته ست مرا فارغ ز من راهی به خود ده مثال شاهی ملک ابد ده نکوکاران که راه دین گرفتند به قرب و منزلت پیشین گرفتند برون آر از شمار واپسانم به فر قربت ایشان رسانم زلیخا چون شنید این رازداری به دل زخمی رسیدش سخت کاری یقین دانست کز وی آن دعا را اثر گردد به زودی آشکارا نیاید از کمان او خدنگی که در تأثیر آن افتد درنگی قدم در کلبه ای زد تیره و تنگ گشاد از یکدگر گیسوی شبرنگ همی کرد از غم دوری به سر خاک همی مالید پر خون چهره بر خاک ز شادی طاق و با اندوه و غم جفت ز دیده اشک می بارید و می گفت که ای درمان درد دردناکان به مرهم خرقه دوز سینه چاکان مراد خاطر هر نامرادی گشاد ششدر هر بی گشادی مفاتیح آور درهای بسته جبایر بند دلهای شکسته خلاصی بخش مهجوران ز اندوه سبک سازنده غم های چون کوه گرفتار دل افگار خویشم عجب حیران شده در کار خویشم ندارم طاقت هجران یوسف ز تن کش جان من با جان یوسف نخواهم بی جمالش زندگی را به ملک زندگی پایندگی را نهال عمر بی برگ است بی او حیات جاودان مرگ است بی او به قانون وفا نیکو نباشد که من باشم به گیتی او نباشد اگر با من نسازی همره او را مرا بیرون بر اول آنگه او را نمی خواهم کزو یکسو نشینم جهان را بی جمال او ببینم به سر برد اینچنین در گریه و سوز نه شب را گفت شب نی روز را روز بلی هر کس ز غم دارد دلی تنگ شب و روزش نماید هر دو یکرنگ # جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۷۱ - وفات یافتن یوسف علیه السلام و هلاک شدن زلیخا از الم مفارقت وی به دیگر روز یوسف بامدادان که شد دلها ز فیض صبح شادان به بر کرده لباس شهریاری برون آمد به آهنگ سواری چو پا در یک رکاب آورد جبریل بدو گفتا مکن زین بیش تعجیل امان نبود ز چرخ عمر فرسای که ساید بر رکاب دیگرت پای عنان بگسل ز آمال و امانی بکش پا از رکاب زندگانی چو یوسف این بشارت کرد ازو گوش زشادی شد بر او هستی فراموش ز شاهی دامن همت برافشاند یکی از وارثان ملک را خواند به جای خود شه آن مرز کردش به خصلت های نیک اندرز کردش دگر گفتا زلیخا را بخوانید به میعاد وداع من رسانید بگفتند او به دست غم زبون است فتاده در میان خاک و خون است ندارد طاقت این بار جانش به کار خویش بگذار آنچنانش بگفتا ترسم این داغ غرامت بماند بر دل او تا قیامت بگفتند ایزدش خرسند داراد به خرسندی قوی پیوند داراد به کف جبریل حاضر داشت سیبی که باغ خلد ازان می داشت زیبی چو یوسف را به دست آن سیب بنهاد روان آن سیب را بویید و جان داد بلی زان نکهت باغ بقا یافت ازان نکهت به سوی باغ بشتافت چو یوسف را ازان بو جان برآمد ز جان حاضران افغان برآمد ز بس بالا گرفت آواز فریاد صدا در گنبد فیروزه افتاد زلیخا گفت کین شور و فغان چیست پر از غوغا زمین و آسمان چیست بدو گفتند کان شاه جوانبخت به سوی تخته رو کرد از سر تخت وداع کلبه تنگ جهان کرد وطن بر اوج کاخ لا مکان کرد چو بشنید این سخن از خویشتن رفت فروغ نیر هوشش ز تن رفت ز هول این حدیث آن سرو چالاک سه روز افتاد همچون سایه بر خاک چو چارم روز شد زان خواب بیدار سماع آن ز خود بردش دگر بار سه بار اینسان سه روز از خود همی رفت به داغ سینه سوز از خود همی رفت چهارم روز چون آمد به خود باز ز یوسف کرد اول پرسش آغاز نه از وی بر سر بستر نشان یافت نه تابوتش به آن عالم روان یافت جز این از وی خبر بازش ندادند که همچون گنج در خاکش نهادند نخست از دور چرخ ناموافق گریبان چاک زد چون صبح صادق بر آن آتش که بر دل داشت پنهان رهی بگشاد از چاک گریبان ولی زان راه در جانش به هر دم فزون گشت آتش سوزنده نی کم به ناخن رخنه ها در روی می کند برای چشمه خور جوی می کند به هر جویی کز آن چشمه روان کرد سمن را جلوه گاه ارغوان کرد شد از ناخن به رخ گلگون خط افکن چو عرق ناخنه در چشم روشن به سینه از تغابن سنگ می زد طپانچه بر رخ گلرنگ می زد ز سیم آنجا عقیق تر همی رست وز این بر لاله نیلوفر همی رست به سوی فرق نازک برد پنجه ز زور پنجه آن را ساخت رنجه ز ریحان سرو بستان را سبک کرد به چیدن سنبلستان را تنک کرد ز دل نوحه ز جان فریاد برداشت فغان از سینه ناشاد برداشت که یوسف کو و تخت آرایی او به محتاجان کرم فرمایی او چو عزمش کرد زین بر بارگی تنگ به ملک جاودانی داشت آهنگ ز بس بود اندرین رفتن شتابش نکردم پایبوسی چون رکابش ازین کاخ غم افزا چون برون رفت نبودم در حضور او که چون رفت سرش بنهاده بر بالین ندیدم خویش از صفحه نسرین نچیدم چو آمد بر تن آن زخم درشتش نکردم سینه پشتیبان پشتش چو سوی تخته برد از تختگه رخت همایون بخت شد زو تخته چون تخت گلاب از چشم اشک افشان نجستم به آن روشن گلاب او را نشستم کفن چون بر تن او راست کردند به تکفینش نشست و خاست کردند نکردم رشته اندوزی فن خویش که تا دوزم بر او لاغر تن خویش چو از غم خارها در دل شکستند وز این سر منزلش محمل ببستند زبان پر از نوای بینوایی نکردم محمل او را درایی چو جای خواب در خاکش گشادند چو در پاک در خاکش نهادند زمین زیر بر و دوشش نرفتم به کام دل به آغوشش نخفتم دریغا زین زیانکاری دریغا دریغا زین جگرخواری دریغا بیا ای کام جان محرومیم بین ز ظلم آسمان مظلومیم بین بریدی از من و یادم نکردی به دیداری ز خود شادم نکردی وفادارا وفاداری نه این بود به یاران شیوه یاری نه این بود مرا از دل برون افکندی و رفت میان خاک و خون افکندی و رفت عجب خاری شکستی در دل من که بیرون ناید الا از گل من نه جایی راه رفتن کرده ای ساز کز آنجا هیچگه آید کسی باز همان بهتر کز اینجا پر گشایم به یک پرواز کردن سویت آیم بگفت این و عماری دار را خواست به روی خود عماری را بیاراست به یک جنبش ازان اندوه خانه به رحلتگاه یوسف شد روانه ندید آنجا نشان زان گوهر پاک به جز خرپشته ای از خاک نمناک بر آن خرپشته آن خورشید پایه به خاک انداخت خود را همچو سایه ز رخسار چو خور در زر گرفتش ز اشک لعل در گوهر گرفتش گهی فرقش همی بوسید و گه پای فغان می زد ز دل کای وای من وای تو زیر گل چو بیخ گل نهفته به بالا من چو شاخ گل شگفته تو زیر خاک منزل کرده چون گنج به روی خاک من ابر گهرسنج فرو رفته تو همچون آب در خاک به بیرون مانده من چون خار و خاشاک خیالت موج خون بر خاک من زد فراقت شعله در خاشاک من زد زدی آتش به خاشاک وجودم ازان پیچان رود بر چرخ دودم به دود من کسی نگشاده دیده که نی از دیدگان آبش چکیده همی نالید و هر دم سینه چاک به صد حسرت همی مالید بر خاک چو درد و حسرتش از حد برون شد به رسم خاکبوسی سرنگون شد به چشمان خود انگشتان درآورد دو نرگس را ز نرگسدان برآورد به خاک وی فکند از کاسه سر که نرگس کاشتن در خاک بهتر چو باشد از گل رویت جدا چشم چه کار آید درین بستان مرا چشم بود رسم مصیبت بین مبهوت سیه بادام افشاندن به تابوت چو آن مسکین ز تابوتش جدا ماند دو بادام سیه بر خاکش افشاند به خاکش روی خون آلود بنهاد به مسکینی زمین بوسید و جان داد خوش آن عاشق که چون جانش برآید به بوی وصل جانانش برآید حریفان حال او را چون بدیدند فغان و ناله بر گردون کشیدند هر آن نوحه که بهر یوسف او کرد همی کردند بر وی با دو صد درد همی کردند نوحه نوحه گر را به سان نوحه گر آن سیمبر را چو ساز نوحه را آهنگ شد پست نوردیدند بهر شستنش دست بشستندش ز دیده اشکباران چو برگ گل ز باران بهاران به سان غنچه کز شاخ سمن رست بر او کردند زنگاری کفن چست ز گرد فرقتش رخ پاک کردند به جنب یوسفش در خاک کردند ندیده هرگز این دولت کس از مرگ که یابد صحبت جانان پس از مرگ ولی دانای این شیرین حکایت که دارد از کهن پیران روایت چنین گوید که با هر جانب از نیل که جسم پاک یوسف یافت تحویل به دیگر جانبش قحط و وبا خاست به جای نعمت انواع بلا خاست بر این آخر قرار کار دادند که در تابوتی از سنگش نهادند شکاف سنگ قیر اندای کردند میان قعر نیلش جای کردند ببین حیله که چرخ بی وفا کرد که بعد از مرگش از یوسف جدا کرد نمی دانم که با ایشان چه کین داشت که زیر خاکشان آسوده نگذاشت یکی شد غرق بحر آشنایی یکی لب تشنه در بر جدایی چه خوش گفت آن قدم فرسوده در عشق ز هر سود و زیان آسوده در عشق که عشق آنجا که باشد گرم بازار ندارد هیچ با آسودگی کار کفن بر عاشق از وی چاک باشد اگر خود خفته زیر خاک باشد خوش آن عاشق که در هجران چنین مرد به خلوتگاه جانان جان چنین برد نگوید کس که مردی در کفن رفت بدین مردانگی کان شیرزن رفت نخست از غیر جانان دیده بر کند وز آن پس نقد جان بر خاکش افکند هزاران فیض بر جان و تنش باد به جانان دیده جان روشنش باد # جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۷۲ - شکایت از فلک پر نکایت که اژدهاوار گرد عالمیان حلقه کرده و همه را به دایره تصرف خود درآورده بر یکی زخم زند و بر دیگری زهر افکند نه هیچ از دست رفته را با وی دست ستیز و نه هیچ از پای افتاده را از وی پای گریز فلک بر خویش پیچان اژدهاییست پی آزار ما زور آزماییست گرفتاریم در پیچ و خم او رهیدن چون توانیم از دم او نبینی کس کزو زخمی نخورده ز صد کس بر یکی رحمی نکرده ز ظلمش هیچ کس سالم نجسته ست کدامین سینه کان ظالم نخسته ست به هر اختر کزو روشن چراغیست نهاده بر دل آزاده داغیست هزاران داغ هست و مرهمی نی وز این بی مرهمی هیچش غمی نی بود پیدا در او شب های دیجور هزاران روزن اندر عالم نور چه حاصل زان چو نوری درنیفتد به خاطرها سروری درنیفتد چو شیران روز دور است از دو رنگی ولی شب ها کند با ما پلنگی به جز آزار ما را زو چه رنگ است که با ما روز شیر و شب پلنگ است سزد کز عیش تنگ خود بنالیم که با شیر و پلنگ اندر جوالیم تو را با هر که رو در آشناییست قرار کارت آخر بر جداییست بسی گردش نمود این سبز طارم بسی تابش مه و خورشید و انجم که تا با هم طبایع رام گشتند شکار مرغ جان را دام گشتند هنوز این مرغ تا فرخ سرانجام نچیده دانه کامی زاین دام طبایع بگسلند از یکدگر بند کند هر یک به اصل خویش پیوند بماند مرغ دور از آشیانه دلی پر خون ز فقد آب و دانه مبین دور سپهر و مهر گرمش که هیچ از کین گذاری نیست شرمش به مهرش دل کسی چون صبح کم بست که در خون چون شفق هر شام ننشست ز سوزش کس دمی بی غم نیفتاد کزان در عمرها ماتم نیفتاد به بستان پای نه فصل بهاران تماشا کن که گرد جویباران چرا کرده ست غنچه پیرهن چاک به خواری سبزه چون افتاده بر خاک چرا دراعه گل پاره پاره ست دهان پر شعله و دل پر شراره ست که افکنده ز پا سرو روان را که کرده غرقه در خون ارغوان را چرا سنبل پریشانست و درهم چرا تر چشم نرگس ز اشک شبنم بنفشه در کبودی سوگواریست به خون آغشته لاله داغداریست صنوبر با دلی گشته به صد شاخ تنی از تیغ خور سوراخ سوراخ ز گل پر داغ پشت و روی گلبن سمن در کندن رخ تیز ناخن درختان از صبا در رقص اندوه غم جانکاه مرغان کوه بر کوه بود کو کو زنان قمری ز هر سو که یعنی در جهان آسودگی کو هزاران با هزاران نغمه درد که خوش آن کو غم این باغ کم خورد مطوق فاخته گردن به چنبر کزین چنبر کسی نارد برون سر جهان را دیدی و فصل بهارش بیا و از خزان گیر اعتبارش ببین دم سردی باد خزان را ببین رخ زردی برگ رزان را دم آن سرد از درد فراق است که یار از یار و جفت از جفت طاق است رخ این زرد از اندوه دوریست که دوری بعد نزدکی ضروریست برفته آب و رنگ از شاهد باغ سیه پوش آمده در ماتمش زاغ نموده عور هر شاخی به باغی دم طاووس را پای کلاغی ز سر چادر فتاده نسترن را ز خیمه رفته پوشش نارون را انار آن تاج تارک ناربن را که می بخشد نوی باغ کهن را درونش را چو وقت خنده بینی به صد پر کاله خون آگنده بینی به آن خوبان بستان را شمامه ز رعنایی معصفر کرده جامه نشسته بر رخ زردش غباریست همانا مانده دور از روی یاریست ز روی سختی یخ در آب منهل شده باد از زره سازی معطل چنار ار دستبرد برد دیدی به باغ آوازه سرما شنیدی نکردی دست خود را تابه اکنون ز بیم از آستین شاخ بیرون بهار آنست عالم را خزان این ازین هست آن غم افزاتر وز آن این درین غمخانه بی غم چون زید کس دل پژمرده خرم چون زید کس به گیتی در نشان خرمی نیست وگر باشد نصیب آدمی نیست نباشد سر پر از ناز حبیبی نصیب آدمی جز بی نصیبی دل از اندیشه شادی تهی کن دماغ از فکر آزادی تهی کن به داغ نامرادی شاد می باش به غل بندگی آزاد می باش ز هر چیزی که افتد دلپسندت کند خاطر به مهر خویش بندت به صد حسرت بریدن خواهی آخر غم هجرش کشیدن خواهی آخر گشا دستی و از پا بند بگسل وز این بی حاصلان پیوند بگسل وگر تو نگسلی آن کس که بسته ست پی بگسستنش بگشاده دست است تو خفته غافل و او ایستاده یکایک می ستاند آنچه داده در آورد از درشتی پا به سنگت به میدان روایی ساخت لنگت عصاگیری به کف گاه روایی که لنگی را به رهواری نمایی چو صرصر تازه شاخی را ز بن کند به چوب خشک نتوان کرد پیوند به زورت پنجه طاقت زبون کرد ز دستت نقد گیرایی برون کرد بری دستی سوی هر کار پیوست ولی کاریت بر می ناید از دست چو رفت از دست بیرون زور پنجه مکن خود را به زور پنجه رنجه ز چشمت برد نقد روشنایی تو از بی بینشی سرمه چه سایی چو در بینش تو را اینست سیرت مکش سرمه مگر چشم بصیرت یکی چشمانت در کوری و تنگی چه سازی چار از چشم فرنگی ز سیمین سین که میمت را حلی بود چو لب عقد شمارش لام و بی بود در آن عقدت چنان کسری فتاده که کس را نیست زان کسری زیاده ز نادانی گه نطق و خموشی کنی آن را ز لب ها پرده پوشی بدین آیین ز بس سختی و سستی فتاده صد شکستت در درستی تو بینی هر شکستی را زجایی به هر جا پیش گیری ماجرایی به هر چه از تن شود کم یا ز جانت به اسباب جهان افتد گمانت ز طبعت هرگز این معنی نزاده ست که آن کس می برد آن را که داده ست جهان را کرده ای بر خویشتن تنگ نداری در جهان دیگر آهنگ نیی واقف که دیگر عالمی هست کز آنجا خاست گر بیش و کمی هست ازان ترسم که چون مرگ آیدت پیش نیاری کندن از عالم دل خویش دل و جانی پر از صد گونه وسواس روی بیرون ز عالم ناکس الراس شود چرخت ز جام مرگ ساقی هنوزت میل این ویرانه باقی شنیدستم که جالینوس کز دل نزد نوریش سر در عالم گل چنین گفته ست چون جانش رسیده به لب کای کاشکی پیش دو دیده ز فرج استرم یک فرجه بودی که عالم زان پس از مرگم نمودی گشاد دل نبودش چون میسر فرج را فرجه جست از فرج استر رهی بگشا در ین کاخ دل افروز که نزهتگاه فردا بینی امروز نیاید در دلت هرگز که گاهی کنی در حال این عالم نگاهی ادیم خاک کفشی پافشار است در او صد کوه سختی ریگ وار است به آن کین کفش را از پا فشانی وگرنه خسته پا در ره بمانی بر افکن پرده افلاک از پیش مباش از پردگی محروم ازین پیش برون از پرده نامحدود نوریست کزان هر لمعه خورشید سروریست در آن لمعه ز هر امید گم شو به سان ذره در خورشید گم شو چو گم گشتی در او یابی رهایی ز درد فرقت و داغ جدایی # جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۷۳ - در پند دادن و بند نهادن فرزند ارجمند که دست ادراک در فتراک اکتساب کمالات استوار دارد و پای میل در ذیل اجتناب از جهالات برقرار وفقه الله لما یحبه و یرضاه تولاک الله ای فرزانه فرزند نگهدار تو باد از بد خداوند ز هر پندت دهاد آن بهره مندی که وقت حاجت آن را کار بندی مرا هفتاد شد سال و تو را هفت تو را می آید اقبال و مرا رفت پریشانم ز عمر رفته خویش ملول از سال و ماه و هفته خویش ز من کشتی که کار آید نیامد گلی کافزون ز خار آید نیامد چه سود اکنون که کار از دست رفته ست عنان اختیار از دست رفته ست تو جهدی کن چو در کف مایه داری به فرق از چتر دولت سایه داری بکن کاری که سودی دارد آخر به سر باران جودی بارد آخر نخست از کسب دانش بهره ور شو زجهل آباد نادانان بدر شو بود معلوم هر آزاد و بنده که نادان مرده و داناست زنده کسی کو دعوی فرزانگی کرد کجا با مردگان همخانگی کرد ولیکن پا به دانش نه درین راه که علم آمد فراوان عمر کوتاه نیابد هیچ کس عمر دوباره به علمی رو کز آنت نیست چاره چو کسب علم کردی در عمل کوش که علم بی عمل زهریست بی نوش چه حاصل زانکه دانی کیمیا را مس خود را نکرده زر سارا ز توفیق عمل چون خلعت خاص رسد آن را مطرز کن به اخلاص عمل کز معنی اخلاص عاریست به ذوق پخته کاران خام کاریست ز کار خام کس سودی ندارد چو حلوا خام باشد علت آرد چواخلاص آوری می باش آگاه که باشد صد خطر ز اخلاص در راه به خوش پوشی و خوش خواری مکن خوی بتاب از راحت پشت و شکم روی غرض از جامه دفع حرو برد است ندارد میل زینت هر که مرد است گر افتد بر خشن پوشی قرارت بود ز آفات چون قنفد حصارت چو روبه گر شوی از نرم شادان کشندت پوست از سر سگ نهادان به شیرینی مکن همچون مگس جهد که آخر بند بر پایت نهد شهد به تلخی شاد زی زین بحر خونخوار که تا گنج گهر گردی صدف وار ز خوان هر کسی کآلایی انگشت در آزار وی انگشتان مکن مشت نمک را چون کنی در خورد خود صرف نمکدان را منه انگشت بر حرف به احسان بر احبا دست بگشای منه در تنگنای مدخلی پای مده شان قرض و مستان نیم حبه فان القرض مقراض المحبت به بخشش باش از ایشان بار بردار مساز از وامداریشان گرانبار چنان زن لیک در بخششگری گام که بر گردن نیاید بارت از وام برای دوستان جان را فدا کن ولیکن دوست از دشمن جدا کن که باشد دوست آن یار خدایی دلش روشن به نور آشنایی کشد بار تو چون باشی گرانبار کند کار تو چون گردی زیانکار به ناخوش کارها گیرد خوشت دست کند ز آب نصیحت آتشت پست ز آلایش چو گردد دستگیرت برآرد پاک چون موی از خمیرت به کار نیک گردد یاور تو به کوی نیکنامی رهبر تو چنین یاری چو یابی خاک او شو اسیر حلقه فتراک او شو وگرنه روی در دیوار خود باش ببر ز اغیار و یار غار خود باش ز غم های زمانه شاد بنشین ز اندوه جهان آزاد بنشین فراوان شغل ها را اندکی کن ز عالم روی شغل اندر یکی کن اگر باشد شب تاریک اگر روز به هر وقتی که باشد دل در او دوز وگر ناید تو را این دولت از دست نشاید عار بیکاری به خود بست بکن زین کارخانه در کتب روی خیال خویش را ده با کتب خوی ز دانایان بود این نکته مشهور که دانش در کتب داناست در گور انیس کنج تنهایی کتاب است فروغ صبح دانایی کتاب است بود بی مزد و منت اوستادی ز دانش بخشدت هر دم گشادی ندیمی مغز داری پوست پوشی به سر کار گویایی خموشی درونش همچو غنچه از ورق پر به قیمت هر ورق زان یک طبق در عماری کرده از رنگین ادیم است دو صل گل پیرهن در وی مقیم است همه مشکین عذاران توی بر توی ز بس رقت نهاده روی بر روی ز یکرنگی همه هم روی و هم پشت گر ایشان را زند کس بر لب انگشت به تقریر لطایف لب گشایند هزاران گوهر معنی نمایند گهی اسرار قرآن باز گویند گه از قول پیمبر راز گویند گهی باشند چون صافی درونان به انواع حقایق رهنمونان گهی آرند در طی عبارات به حکمت های یونانی اشارات گهت از رفتگان تاریخ خوانند گه از آینده اخبارت رسانند گهی ریزندت از دریای اشعار به جیب عقل گوهرای اسرار به هر یک زین مقاصد چون نهی گوش مکن از مقصد اصلی فراموش گرت نبود به کلی سوی آن روی مکن خالی ازان باری تک و پوی به راز دل چو بگشایی لب خویش نخست از خیر و شر آن بیندیش چو آید از قفس مرغی به پرواز دگر مشکل بود آوردنش باز درون تیره از از میل زخارف زبان مگشای در شرح معارف معارف گر چو مور باریک باشد چه حاصل زان چو دل تاریک باشد مکن با صوفیان خام یاری که باشد کار خامان خامکاری طریق پخته کاری را ندانند به خامی میوه از باغت فشانند ز اصل خویش آن میوه بریده بماند تا قیامت نارسیده منه دست تهی از سیم و از زر به جز در دست پیر پیرپرور چو در دستش نهی دست ارادت به دست آید تو را گنج سعادت چو عیسی تا توانی خفت بی جفت مده نقد تجرد را ز کف مفت ز دیده خواب راحت دور کردن به از همخوابگی با حور کردن به گلخن پشت بر خاکستر گرم به از پهلوی زن بر بستر نرم اگر نرسی که ناگه نفس خود کام به میدان خطاکاری نهد گام ز زن کردن بنه بندیش بر پای که نتواند دگر جنبیدن از جای بدن نیت در هر زن که کوبی صلاح نفس جوی اول نه خوبی زنی کش سرخرویی از عفاف است همین گلگونه رویش کفاف است در آن حله جمال حور دارد که از نامحرمش مستور دارد بود قرب سلاطین آتش تیز ازان آتش به سان دود بگریز چو آتش برفروزد مشعل نور ازان می گیر بهره لیک از دور ازان ترسم که چون نزدیک رانی ز نور زندگی تاریک مانی منه پا منصبی را در میانه که عزل و نصب را گردی نشانه ز آسودن در آن مسند بپرهیز که گیرد دیگری دستت که برخیز ز منصب روی در بی منصبی نه که از هر منصبی بی منصبی به ز نخوت پاک کن اندیشه خویش تواضع کن به هر کس پیشه خویش چو خوشه خویش را از سرکشی پاس ندارد سر نهد از ضربت داس چو خود را دانه بر خاک افکند خوار ز خاکش مرغ بردارد به منقار طلب می کن به صدر ارجمندی ز تعظیم فرودان سربلندی عدد را بین که چون از بخت فیروز شد از تقدیم صفر افزونی اندوز مکن وعده و گر کردی وفا کن طریق بی وفایی را رها کن از آن حضرت که فیاض وجود است خطاب جمله اوفوا بالعقود است چو نادانان نه در بند پدر باش پدر بگذار و فرزند هنر باش چو دود از روشنی بود نشانمند چه حاصل زانکه آتش راست فرزند مکن یادش به جز در خلوت خاص که سازی شادش از تکبیر و اخلاص چو پندی بشنوی از پند فرمای چو دانا بایدش در جان کنی جای نه چون نادان ز یک گوشش درآری به دیگر گوش بیرونش گذاری نروید بی درنگی دانه در خاک نیابد قطره قدر گوهر پاک نباشد این مثل پوشیده بر کس که گر در خانه کس حرفی بود بس چو دریای قدر جنبش نماید ز بانگ غوک بی سامان چه آید همان به کاندر این دیر مجازی کند فضل خدایت کارسازی # جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۷۴ - در مخاطبه نفس و ترقی دادن وی از حضیض خویشتنداری و خودپسندی به ذروه دست کوتاهی و همت بلندی به کار پختگان رو آر جامی مکن زین بیشتر در کار خامی چه باشد پختگی آزاده بودن به خاک نیستی افتاده بودن نبینی زیر این زنگارگون کاخ که از خامیست میوه بر سر شاخ بیفتد چون کند در پختگی روی نخورده سنگ طفلان جفاجوی ز خوان پخته کاران توشه ای گیر ز سنگ انداز خامان گوشه ای گیر طمع را از قناعت بیخ بر کن طلب را از توکل شاخ بشکن به شهرستان همت ساز خانه به عزلتگاه عنقا آشیانه زبان مگشای در مدح زبونان مکش از بهر یک نان ننگ دونان سران ملک را زن پشت پایی قویدستان گیتی را قفایی نطر کن در فصول چارگانه که می گردد بر آن دور زمانه ببین یکسان بهار پار و امسال خزان هر دو را بنگر به یک حال میان هر دو تابستان و دی نیز بر این منوال ممکن نیست تمییز نمی دانم درین شکل مدور چرا شادی بدین وضع مکرر مکرر گرچه سحرآمیز باشد طبیعت را ملال انگیز باشد زیان بگذار و فکر سود خود کن ز هستی روی در نابود خود کن درون از شغل مشغولان بپرداز دل از مشغولی غولان بپردازد فسون عشق در دوران میاموز چراغ از بهر شبکوران میفروز همی دار از گزاف انفاس را پاس که شرط رهرو آمد پاس انفاس نفس کز روی آگاهی نیاید مزید عمر آگاهان نشاید چراغ زندگانی را بود پف دماغ عقل را دود تأسف جوانی تیرگی برد از دیارت منور شد به پیری روزگارت سرآمد ظلمت کوری و دوری برآدم نیر الشیب نوری ازان ظلمت ندیدی هیچ کامی بزن در پرتو این نور گامی بود زین کام راه آری به جایی کز آنجا بشنوی بوی وفایی چه رنگ آخر تو را از مو سفیدی چو ندهد مو سفیدی رو سفیدی به دل گر هست ازان رنگت حجابی مکن همچون سیهکاران خضابی ز پیری بر سرت برف شگرف است وز آن غم گریه تو آب برف است درآ گریان به راه عذرخواهی به آب برف شوی از دل سیاهی سیاهی گر ندانی شستن از دل ندانم زین سیهکاری چه حاصل قلم بفکن که دستت رعشه دار است ورق بردر که فکرت هرزه کار است چراغ فکر را تابی نمانده ست ریاض شعر را آبی نمانده ست نبینم از چنان فرخنده باغی تو را در دست جز پای کلاغی بدین پا راه طاووسان چه پویی خلاص از حبس محبوسان چه جویی خلاصی رستن است از وهم و پندار نه تحریر سطور و نظم اشعار نظامی کو نظم دلگشایش تکلف های طبع نکته زایش درون پرده اکنون جای کرده و زو مانده همه بیرون پرده نیابد بهره تا در پرده باشد جز از سری که با خود برده باشد ندارد آن سر الا من اتی الله بقلب سالم مما سوی الله دلی کرده ازین پیغوله تنگ سوی فسحتسرای قدس آهنگ ازین دام گرفتاران رمیده به زیر دامن عرش آرمیده درون از نقش کثرت پاک شسته ز کثرت سر وحدت باز جسته به پهلوی خود این دل را نیابی چه باشد گر ز خود پهلو بتابی نهی پهلو به مرد کاردانی میان کاردانان پهلوانی چه خوش گفت آن دل او گنج عرفان که باشد روزه داری صرفه نان همی آید نماز از هر زن پیر که باشد شیوه او عجز و تقصیر دلی گر مرد این راهی به دست آر که پیش کاردانان این بود کار چنان دل را که شرحش با تو گفتم به وصفش گوهر اسرار سفتم بجوی از پهلوی پیر مکمل که این باشد به دست آوردن دل # جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۷۵ - خاتمه در شکر اتمام و تاریخ اختتام و دعای بعض اکرام ابقاهم الله تعالی الی یوم القیام بحمدالله که بر رغم زمانه به پایان آمد این دلکش فسانه دلم کز نظم سنجی در عنا بود ز فکر قافیه در تنگنا بود بیفکند از کف فکرت ترازو نشست از نظم سنجی سست بازو ز دیوار فراغت یافت پشتی به راه نرمی افتاد از درشتی سرم برداشت از زانو گرانی سبک شد خاطر از بار نهانی قلم آن فارس مرکب انامل که کردی از حبش در روم منزل به روم از مقدمش ماندی اثرها به حاضر دادی از غایب خبرها پی راحت ز مرکب شد پیاده دراز افتاد بی مهد و وساده نه از دست قلمزن تارکش پست نه گزلک را بر او در سرزنش دست دوات از طبله مشک خطایی به امداد قلم در مشکسایی دهان طبله را زد مهری از موم که به باشد دهان طبله مختوم ورق ها از پریشانی رهیدند به دامن پای جمعیت کشیدند به سان گل دو صد برگ است و یک پوست که تا کی برکند زیشان فلک پوست چو گل هر دم رواج تازه شان باد ز پیوند بقا شیرازه شان باد کتابی بین به کلک صدق مرقوم به نام عاشق و معشوق موسوم ز نامش طوطی آسایم شکرخا چو بردم نام یوسف با زلیخا بنامیزد چه خرم نوبهاریست کزو باغ ارم را خارخاریست بود هر داستان زو بوستانی به هر بستان ز گلرویی نشانی هزاران تازه گل در وی شگفته دو صد نرگس به خواب ناز خفته چمن های معانی شاخ در شاخ عباراتش نواسنجان گستاخ خط مشکین او بر لوح کافور چو در پای درختان سایه و نور هر آن حرفی که در وی چشمه دار است ز معنی موج زن یک چشمه سار است به هر سو جدول از هر چشمه ساری پر از آب لطافت جویباری خوش آن رهرو که بخت سازگارش نشاند بر لب آن جویبارش نظر در آبش از دل غم بشوید غبار از خاطر درهم بشوید ز جانش سر زند سر وفایی ز جیب آرد برون دست دعایی ز موج بحر الطاف الهی کند این تشنه لب را قطره خواهی چو آرد تازه گلها را در آغوش نگردد باغبان بر وی فراموش قلم نساجی این جنس فاخر رسانید آخر سالی به آخر که باشد بعد ازان سال مجرد نهم سال از نهم عشر از نهم صد گرفتم بیت بیتش را شماره هزار آمد ولیکن چار باره خداوندا به مردان ره عشق نهاده بار در منزلگه عشق که باد این نوعروس حجله غیب تهی دامان و جیب از وصله عیب مبارک بر شه و ارکان دولت غضنفر هیبتان شیر صولت به تخصیص آن جوانمردی کش از دیر نسب چون نام باشد شیر بر شیر ز بس در بیشه مردی دلیر است ز مردان جهان نامش دو شیر است یکی در از دژ دوران کننده یکی سرپنجه با گوران زننده به رسم تعمیه زان بردمش نام که ماند دور ازان اندیشه عام وگر نی کی توان زان فهم دراک به صد حقه نهفت این گوهر پاک کند در شعر طبعش موشکافی وز آن مو نوک کلکش شعر بافی نهد زین شعر مشکین دام دلها دهد از شعر شیرین کام دل ها دل عشاق ازان یک مانده در بند لب خوبان ازین یک در شکرخند به ذکرش ختم شد این روشن انفاس به سان نور منزل ختم بر ناس بلی در بارگاه آدمیت جز او کم یافت راه محرمیت همیشه تا عطای دور عالم کند طبع لییمان شاد و خرم چنان دل با خدای عالمش باد که ناید از عطای عالمش یاد سخن را از دعا دادی تمامی به آمرزش زبان بگشای جامی سیهکاری مکن چون خامه خویش بشوی از چشم پرخون نامه خویش ازین صحرا جواد خامه پی کن وز این سودا سواد نامه طی کن زبان را گوشمال خامشی ده که هست از هر چه گویی خامشی به # جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۱ - آغاز ای خاک تو تاج سربلندان مجنون تو عقل هوشمندان محجوب تو را نهار لیلی مکشوف تو را سها سهیلی خورشید ز توست روشنی گیر بی روشنی تو چشمه قیر بر چشمه قیر اگر بتابی گیرد فلکش به آفتابی ای دست مقربان آگاه از دامن عزت تو کوتاه در راه تو عقل فکرت اندیش صد سال اگر قدم نهد پیش ناآمده از تو رهنمایی دور است که ره برد به جایی هر رو که در آشنایی توست از پرتو رهنمایی توست ای هستی بخش هر چه هست است کس بی تو ز نیستی نرسته ست فرمان تو را درازدستی بر عالم نیستی و هستی خود را ز تو نیست هست دیده هست از تو به نیستی رسیده جز تو همه سرفکنده تو هر نیست چو هست بنده تو ای از خم کاف و حلقه نون صد نقش بدیع داده بیرون آن نور که از شکاف کاف است پیدا کن قاف تا به قاف است بی نقطه نون نگشته دایر بر مرکز هستی این دوایر هر بحر کرم که صرف کردی از چشمه این دو حرف کردی ای در یکی و یگانگی فرد با تو نفس از یگانگی سرد پاکی ز توهم دویی تو در حکم خرد همین تویی تو رقام ازل به کلک تقدیر قسام ابد به تیغ تدبیر دیباچه نویس دفتر عقل رخشانی بخش گوهر عقل پرگار زن محیط افلاک بر مرکز تنگ عرصه خاک کاشانه فروز شب سیاهان از مشعل نور صبحگاهان دراعه طراز کوه و صحرا از سبزی حله های خضرا بر قامت شاهدان نوروز بی رشته قبا و پیرهن دوز شیرازه کن جریده گل دمساز جریده خوان بلبل از کیسه غنچه بند فرسای در کاسه لاله مشک تر سای رخساره نگار هر نگاری ناوک زن هر درون فگاری یاریگر هر ز یار مانده همراه هر از دیار رانده تسکین ده درد بی قراران مرهم نه داغ دلفگاران شورابه گشای چشمه چشم صفرا شکن زبانه خشم دباغ ادیم لاجوردی صباغ خزان چهره زردی از طلعت دلبران طناز بر طلعت خویش برقع انداز خارافکن راه سست رایان خارا کن سد تیز پایان عصیان کاه جنایت آمرز اول گیر نهایت آمرز بگذشت ز حد جنایت من تا خود چه شود نهایت من گر بگدازی گناهکارم ور بنوازی امیدوارم بنگر به امیدواری من بگذر ز گناهکاری من هر چیز که خواهم از تو دارم وین نیز که خواهم از تو دارم مهر کهن مرا نوی ده در خواهش خود دلی قوی ده روزی که قوی نهاد بودم بیرون ز طریق داد بودم کارم نه به وفق عقل و دین بود رویم نه به شارع یقین بود و امروز که رو به ره نهادم وز دل گره گنه گشادم در دست نماند قوت کار وز پای برفت زور رفتار بر سستی و پیریم ببخشای بر عجز و فقیریم ببخشای بنشسته به فرق من سفیدی برفیست ز ابر ناامیدی زین برف فسرده گشت روزم زان آتش آه می فروزم هر برف که بر زمین نشیند بهر گل و یاسمین نشیند زین برف که بر گلم نشسته ست بس خار که بر دلم شکسته ست خاری که شکست در دل من روزی که برآید از گل من خواهم که کند به سویت آهنگ در دامن رحمتت زند چنگ باشد به چو من شکسته رایی زین چنگ زدن رسد نوایی # جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۲ - دست فکرت در سلسله ممکنات زدن و به ذروه توحید واجب برآمدن هر جا به اثر نظر گمارند زان پی به در مؤثر آرند ننهند ز زشته بر خرد بند گیرند به رشته ریس پیوند در خط چو قلم فرو نمانند زان قصه خط نویس خوانند هر جا بینند رشته تابی در گردنشان شود طنابی تا چرخ شوند رهنوردان وز چرخ به سوی چرخ گردان هر جا خوانند تازه حرفی در نامه ز خامه شگرفی زان حرف به سوی خامه آیند وز خامه به خامه زن گرایند از هر چه بود به ملک امکان در جلوه گری ز جسم تا جان صد سلسله در میان نهد پای لیکن همه منتهی به یک جای از مرکز دایره به هر سوی باشد خط نصف قطر را روی کارش به محیط یابد انجام سیرش به محیط گردد آرام در دایره کین خطوط پیداست هر یک به محیط می رود راست رو زین ره راست گر نپیچی قدری داری وگر نه هیچی ای میل به تاب و پیچ کرده روی از دو جهان به هیچ کرده یک لحظه ز تاب و پیچ باز آی هیچند همه ز هیچ باز آی در گردش این بلند کردار بین این همه نقش های پرگار هر نقش اگر چه دلپسند است آیینه صنع نقشبند است باید ره دلپسند رفتن از نقش به نقشبند رفتن تا چند به نقش بند مانی آن به که به نقشبند رانی هر نقش عجب که زیر و بالاست برهان وجود حق تعالی ست هر جنس کرم که رهنورد است از کارگه قدیم فرد است هر مرغ سخن که در ترانه ست توحید سرای آن یگانه ست هر غنچه به شکر او دهانیست هر برگ گل طری زبانیست هر لاله که در حریم باغیست از نور هدایتش چراغیست از سبزه تر به طرف گلشن داده خط بندگیش سوسن با خلعت سبز نیکبختان رقصان به هوای او درختان راسخ قدمان باغ دایم در طاعتش ایستاده قایم ما را که به تختگاه تعلیم بنهاده به فرق تاج تکریم هر تیغ بلا که بر سر آید گردنکشی از درش نشاید آن به که ز عنف پاک باشیم در راه وفاش خاک باشیم نقد دل و جان به او سپاریم خود در دو جهان جز او که داریم آن دم که رسد نفس به آخر گردد سکرات موت ظاهر جز دامن فضل او نگیریم میریم به یاد او چو میریم نظارگیان این کهن دیر در مرحله نظر سبک سیر بالغ نظران آفرینش روشن بصران تیز بینش پوشیده درج چرخ دانان ننوشته درج دهر خوانان # جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۳ - نخل خامه رطب بار پیراستن و نخلستان نعت خواجه ابرار به آن آراستن علیه افضل الصلوات و اکمل التحیات ای صدرنشین تخت کونین تخم و ثمر درخت کونین ای اول فکر و آخر کار ای قبله هفت و زبده چار چون روی بدین دیار کردی وین هفت شتر قطار کردی شد عرش بدان بزرگواری فرش تو درین شتر سواری از پای شتر نشانه در راه مهر است یکی و دیگری ماه عیسی که به خر نشسته خوش بود پیش شترت مهار کش بود سر رشته جاه و اعتبارش افتاده به دست ازان مهارش ای ناقه تو به سرخ مویی داده به دو کون سرخ رویی رنگش که عجب شفق نسق بود خورشید رخ تو را شفق بود همرنگیش ار نخواست گردون هر شام چرا شود شفق گون اختر چشم و هلال گردن زو بختی چرخ چشم روشن گامی که زده به ره شتابان زان گشته چهار بدر تابان کوهانش بلند قدر چون طور وز حق تو بر او تجلی نور ای گوهر سلک محرمیت پشت تو قوی به خاتمیت ملکت خاتم نهاده در مشت کردی تو ز کبریا بر آن پشت خاص تو خلافت الهی شاهان به خلافتت مباهی در جیب تو خاتم خلافت تابان ز قفایت از لطافت با بخت تو تخت سخت پیمان خاتم داری تو را سلیمان مهر تو به جانش مهر کن بود در دیوان تو مهر زن بود او دست زده به عرش بلقیس پای تو و اوج عرش تقدیس او در صف وحش و موقف طیر محتاج به هدهد سبا سیر جبریل ز سروری به سر تاج پیش تو به هدهدیست محتاج ای مقصد کارگاه تقدیر مقصود چهل صباح تخمیر در خاک ارادت اولین کشت در کاخ نبوت آخرین خشت این کاخ ز هیچ آفریده یک خشت به قالبت ندیده با تو ز دگر کسان چه حاصل تو خشت زری و دیگران گل برتر ز سپهر تکیه گاهت خشت مه و مهر فرش راهت زان در که برآید از تو کاری بر ما بگشای خشتواری ای از تو به وعده شفاعت خرم دل مفلسان طاعت ما دولت طاعت از تو داریم امید شفاعت از تو داریم پاکیزه دل از غلو و تقصیر از خوان توییم چاشنی گیر دل کنج نوال توست ما را سر در ره آل توست ما را شادیم به آل نامدارت یاریم به هر چهار یارت آن چارستون خانه دین وان چار چراغ بزم تمکین هر یک به خلافتت سزاوار هر چار یکی هر یکی چار ایشان به یگانگی به هم راست بیگانگی از فضولی ماست شاهان به صفا موافق آهنگ وز سگخویی سپاه در چنگ جان بر شرف لقایشان باد دل در کنف وفایشان باد # جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۴ - پایه معراج سخن را از قمه عرش گذرانیدن و به اول درجه از درجات معارج قدر او صلی الله علیه و سلم رسانیدن ای اشهب شبرو تو از نور از ظلمت جسم پیکرش دور از زرده مهر گرمروتر وز خنگ سپهر تیزدو تر بر هر چه فکنده نور دیده با نور به هم به آن رسیده نی رنجکش زمین سم او نی دستخوش صبا دم او رانش ز نشان داغ ساده با داغ تو در بهشت زاده خضرای فلک چراگه او را بر دیده روشنان ره او را آب از نم سلسبیل خورده سبق از پر جبرییل برده برتر بودش سپهر کن سم از نعل هلال و میخ انجم باریک و خمیده پیکر ماه گردد چو رکاب هر سر ماه باشد ز رکابیش خورد بر پای تو به او درآورد سر ای پایه اول تو معراج نعلین تو فرق عرش را تاج عمری به هزار دیده افلاک گردید به گرد خطه خاک تا کی تو به دیده اش نهی پای سازی بر سر چو افسرش جای آن شب که به سیر آسمانی رفتی ز سرای ام هانی در پویه براق زیر رانت جبریل چو برق در عنانت برداشت قدم ز ریگ بطحا افراشت علم به سنگ اقصی بر خیل رسل امامیت داد در سیر سبل تمامیت داد این هفت بساط در نوشتی وز چار رباط درگذشتی در منزل مه مقام کردی کار وی ازان تمام کردی بهر قدمت تمام سر شد بر چرخ به سروری سمر شد کاتب ز تو حرف راستی جست از هر چه نه راست لوح خود شست چون خامه نهاد بر خطت سر از مدح تو داد زیب دفتر زهره ز تو یافت مژده خاص شد چنگ زنان ذوق رقاص می رفت رهت به گیسوی چنگ می ساخت به پایبوست آهنگ بود آینه صیقل خورشید عکسی ز رخ تو داشت امید از روی تو لعمه ای بر آن تافت رخشندگی این همه ازان یافت بهرام ز دست خنجر افکند زیر سم مرکبت سرافکند در چاوشی رهت کمر بست وز فخر کلاه گوشه بشکست بر خورده چو نقطه مشتری مشت کرده به تو رو به مهر و مه پشت چو سایه فتاد در قفایت تا سرمه خرد زخاک پایت کیوان که بر این حصار عالی مشهور بود به کوتوالی با تو به خلاف پا نیفشرد روی تو بدید و قلعه بسپرد از بام زحل عروج کردی جا بر فلک البروج کردی از اختر پر دوازه برج همچون از در دوازده برج کردند مقدسان نثارت از تحفه خویش شرمسارت از نقش جهانیان مقدس بستی نقشی به چرخ اطلس کرسی به زمین چو فرشت افتاد زانجا سایه به عرشت افتاد بر عرش ز سایه ات رمیدی محمل سوی وایه ات کشیدی از ششدره جهت بجستی وز تنگی روز و شب برستی ملکی دیدی در او مکان نی تمییز زمین و آسمان نی کردی ز عنایت پیاپی هفتاد هزار پرده را طی بی پرده جمال دوست دیدی وز پرده به پردگی رسیدی گشتی همه دیده پای تا فرق در پرتو نور او شدی غرق کردی همه کاینات را گم چون قطره به موجخیز قلزم گوشت ز زبان بی زبانی بشنید کلام جاودانی ذرات حقیقت تو شد گوش گوشت ز جهات رست چون هوش دریافت به تیزهوشی ذوق از تحت همان حدیث کز فوق هر نکته ازان شنیده پاک سرمایه صد هزار ادراک تورات کلیم ازان ندایی انجیل مسیح ازان صدایی بر سقف زبرجدی که رفتی زان خوبتر آمدی که رفتی چون ز اوج سپهر آمدی باز مه رفتی و مهر آمدی باز شد عالم تیره از تو پر نور ویرانه گیتی از تو معمور نور تو میان جان نشیناد بی نور تو کس جهان مبیناد # جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۵ - در معنی عشق صادقان و صدق عاشقان چون صبح ازل ز عشق دم زد عشق آتش شوق در قلم زد از لوح عدم قلم سرافراشت صد نقش بدیع پیکر انگاشت هستند افلاک زاده عشق ارکان به زمین فتاده عشق بی عشق نشان ز نیک و بد نیست چیزی که ز عشق نیست خود نیست این سقف بلند لاجوردی روزان و شبان به گرد گردی نیلوفر بوستان عشق است گوی خم صولجان عشق است مغناطیسی که طبع سنگ است در آهن سخت کرده چنگ است عشقیست فتاده آهن آهنگ سر بر زده از درونه سنگ زان گیر قیاس دردمندان در جذبه عشق دلپسندان بین سنگ که چون درین نشیمن بی سنگ شود ز شوق آهن هر چند که عشق دردناک است آسایش سینه های پاک است از محنت چرخ باژگون گرد بی دولت عشق کی رهد مرد کس ز آدمیان چه دون چه عالی از معنی عشق نیست خالی لیکن از دوست فرق تا دوست افزون باشد ز مغز تا پوست معشوق یکی زر است و سیم است بی سیم دلش چو زر دو نیم است معشوق یکی رز است و باغ است زینهاش به سینه مانده باغ است خوش آن که به مهر شاهدی جست زین دغدغه ها ضمیر خود شست دل بست به طرفه نازنینی در مجلس انس خرده بینی دامن پاکی ز دست اغیار نی دامن چاک چون گل از خار خوشتر ز وی آنکه چون اسیری شد بسته پیر دیده پیری خجلت ده گل به تازه رویی رشک سمن از سفید مویی آیینه روح ها جمالش مفتاح فتوح ها مقالش عشقت چو ازین دو جا بخواند محمل به حقیقتت رساند صحرای وجود را گل است این دریای مجاز را پل است این زین عشق کسی که بی نصیب است در انجمن جهان غریب است غافل ز حریم محرمیت نشنیده نسیم آدمیت آرند که واعظی سخنور بر مجلس وعظ سایه گستر از دفتر عشق نکته می راند و افسانه عاشقان همی خواند خر گم شده ای بر او گذر کرد وز گمشده خودش خبر کرد زد بانگ که کیست حاضر امروز کز عشق نبوده خاطر افروز نی محنت عشق دیده هرگز نه داغ بتان کشیده هرگز برخاست ز جای ساده مردی هرگز ز دلش نزاده دردی کان کس منم ای ستوده دهر کز عشق نبوده هرگزم بهر خر گم شده را بخواند کای یار اینک خر تو بیار افسار این را ز خری کزان دژم نیست جز گوش دراز هیچ کم نیست سرمایه محرمی ز عشق است بل ک آدمی آدمی ز عشق است هر کس که نه عاشق آدمی نیست شایسته بزم محرمی نیست جامی به کمند عشق شو بند بگسل ز همه به عشق پیوند جز عشق مگوی هیچ و مشنو حرفی که نه عشق ازان خمش شو # جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۶ - در سبب نظم این کتاب و باعث ترتیب این خطاب از هر چه سخنوران بدانند وز لوح سخنوری بخوانند مقبول ترین فسانه عشق است مطبوع ترین ترانه عشق است زین راز چو پرده باز کردم وین طرفه ترانه ساز کردم شد طوطی طبع من شکرخا از قصه یوسف و زلیخا جست از کلکم در آن شکرریز شیرین سخنان شکر آمیز در عالم ازان فتاد شوری در خاطر عاشقان سروری سر چشمه لطف بود لیکن زان تشنگیم نگشت ساکن مرغ دل من ز جای دیگر می خواست زند نوای دیگر چون قرعه زدم به فال میمون افتاد به شرح حال مجنون هر چند که پیش ازین دو استاد در ملک سخن بلند بنیاد در نکته وری زبان گشادند داد سخن اندر آن بدادند از گنجه چو گنج آن گهر ریز وز هند چو طوطی این شکر ریز آن مقرعه زن به کوس دعوی وین جلوه ده عروس معنی آن کنده ز نظم نقش در سنگ وین داده به حسن صنعتش رنگ آن برده علم به اوج اعجاز وین کرده فسون ساحری ساز من هم کمر از قفا ببستم بر ناقه بادپا نشستم هر جا که رسید رخش ایشان از خاطر فیض بخش ایشان من نیز به فاقه ناقه راندم خود را به غبارشان رساندم گر مانده ام از شمارشان پس بر چهره من غبارشان بس اکسیر وجودم آن غبار است بر فرق نیازم آن نثار است نی نی غرقم به موج قلزم از خاک چرا کنم تیمم از چشمه همت آب جویم وز روی خود آن غبار شویم فیاض همه سروش غیب است دریوزه که نی ازوست عیب است گوهر چو توان ز کان گرفتن سستی بود از دکان گرفتن در مشت من است دجله حقا حقابه نبایدم ز سقا جام از کف دست خویش کردن آب از نم جوی خویش خوردن به زانکه خوری به کاسه زر از حوضه ساقیان دیگر در لجه فیض نیست امساک لیکن قحط است خاطر پاک بسته ست دهان چشمه را سنگ چون آب کند به جوشش آهنگ سرچشمه کنم ز سنگ خالی تا سر کشد آب بر حوالی هر سو جویی ز آب رانم هم خود خورم آب و هم خورانم سازم ز سروش غیب ساقی دریوزه کنم شراب باقی # جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۷ - در ذکر بعضی رفتگان از دایره مال و سال و دعای بعضی مرکزنشینان نقطه حال ای ساقی جان فداک روحی پر کن قدح از می صبوحی زان می که بر اهل دل مباح است روشن کن غره صباح است تا حاضر صبحدم نشینیم در پرتو آن به هم نشینیم رانیم به مجلس حریفان حرفی ز لطایف لطیفان آنان که به هم رفیق بودیم بر یکدیگر شفیق بودیم با هم قدم طلب نهادیم با هم ورق ادب گشادیم در غیبت و در حضور همپشت بی هم به نمک نبرده انگشت ما را بگذاشتند و رفتند زین باک نداشتند و رفتند چون لاله جدا ز باغ ایشان داریم به سینه داغ ایشان فردوس برین مقامشان باد کوثر رشحی ز جامشان باد ساقی می غم زدای درده وان جام طرف فزای درده آن می که چو طبع ازان شود شاد از حال مقدمان دهد یاد ثابت قدمان راه تجرید صافی قدحان بزم توحید پیران مسالک طریقت شیران مهالک حقیقت رو تافتگان ز خودپرستی ره یافتگان به سر هستی بنهاده به سینه داغ بودند بر ظلمتیان چراغ بودند خلقی زیشان درین شب تار بودند در اقتباس انوار فارغ ز چراغ و شمع گشتند مستغرق نور جمع گشتند هر جا زیشان نشان پاییست تا پایه قرب رهنماییست بادا سر ما فدای ایشان جان خاک ره وفای ایشان ساقی دل ما ز ما گرفته ست غم شیب و فراز ما گرفته ست می ده که ازین منی و مایی یکدم ما را دهد رهایی لب های امید را بخندان از جرعه جام نقشبندان از نقش خودی و خودپسندی ما را برهان به نقشبندی زین پیش اگر چه بود بغداد از یمن جنیدیان بس آباد بغداد شده کنون سمرقند باشد ز عبیدیان خطرمند چون نام بری جنیدیان را کن قافیه شان عبیدیان را در شعر چو زان سخن برآید زین قافیه خوبتر نشاید ترتیب رسوم صوفیانه نظمیست بدیع در زمانه این نظم که باد لایزالی زین قافیه ها مباد خالی ساقی بده آن می چو خورشید در جام جهان نمای جمشید آن می که بود ز نور پرتو تاریخ گشای کهنه و نو بهرام کجا و گور او کو وان بازوی شیر زور او کو کاووس چه کرد کاس خود را وان کاخ سپهر اساس خود را چنگیز که بود گرگ این دشت وین دشت ز گرگیش تهی گشت در پنجه مرگ روبهی کرد قالب به مصاف او تهی کرد تیمور شه آن چو سد آهن ایمن ز فساد رخنه افکن شد در کف عجز نرم چون موم جان داد ز ملک و مال محروم شهرخ که به فرخی به سر برد آوازه به شهرخی بدر برد شد در صف این بساط آفات با شاهرخی قرینه مات ساقی نفسی بهانه بگذار رطلی دو می مغانه پیش آر آن می که دمد به بویش از دل ریحان دعای شاه عادل شاهی که ز ظلم عار دارد وز عدل و کرم شعار دارد عدلش چو پناه تخت و تاج است او را به دعا چه احتیاج است فاروق چو ناقه زین فضا راند آوازه عدل او به جا ماند حجاج چو رخت ازین دکان بست از ظلمت ظلم او جهان رست آن گشت به عادلی نکونام در روض رضا گرفت آرام وین زیست ز ظالمی بداندیش صد عقبه عقوبت آمدش پیش خوش وقت کسی که پند گیرد عبرت ز کس دگر پذیرد بر سبلت ناپسند خندد وان را که پسند کار بندد ساقی بده آن می کهنسال یاقوت مذاب و لعل سیال آن می که چو دوستان بنوشند با هم به وفا و مهر کوشند آرام شود رمیدگان را پیوند دهد بریدگان را یاری که کند به یار پیوند نخل املش شود برومند یار است کلید گنج امید یار است نوید عیش جاوید مقصود وجود چیست جز یار زین سوداسود چیست جز یار تا خاتمت وجود از آغاز مرغی نکند چو یار پرواز خاصه که به باغ آشنایی بر شاخ وفا بود نوایی یعنی که نوای لطف سازد دل های شکستگان نوازد کاری نبود به جای این کار یاران جهان فدای این یار ساقی دم صبح مشکبیز است و انفاس نسیم صبح خیز است آمد ز شرابخانه بویی برخیز و به دست کن سبویی زان می که چو شمع جان فروزد پروانه عقل را بسوزد چون عقل بسوخت عشق سر زد گنجشک بشد همای پر زد خود را برهان ز حیله عقل و آزاده شو از عقیله عقل تا سود بری ز مایه عشق وآسوده زیی به سایه عشق هر جا عشق است پاکبازیست هر جا عقل است حیله سازیست جامی به جنون عشقبازی خود را برهان ز حیله سازی ور زانکه بدان شرف نیرزی کایین جنون عشق ورزی بنشین و فسانه خوان و افسون زان کس که ز عشق بود مجنون # جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۸ - آغاز سلسله جنبانی داستان عشق لیلی و مجنون که آن سر دفتر پردگیان حجله جمال و عفت بود و این سر حلقه زنجیریان عشق و محبت تاریخ نویس عشقبازان شیرین رقم سخن طرازان از سرور عاشقان چو دم زد بر لوح بیان چنین رقم زد کز عامریان بلند قدری بر صدر شرف خجسته بدری مقبول عرب به کار سازی محبوب عجم به دلنوازی از مال و منال بودش اسباب افزون ز عمارت گل و آب چون خیمه درین بساط غبرا می بود مقیم کوه و صحرا صحرای عرب مخیم او معمور ز یمن مقدم او عرض رمه اش برون ز فرسنگ بر آهوی دشت کرده جا تنگ اشتر گله هاش کوه کوهان چون کوه بلند پرشکوهان زیشان گشتی گه چراخوار کوهستان ها زمین هموار خیلش گذران به هر کناره چون گله گور بی شماره بگشاده دری به میزبانی در داده صلای میهمانی هر شام به کوه و دشت تا روز آتش پی میهمانی افروز حاجت طلبان به روی او شاد ویرانی شان به جودش آباد دستش به ایادی جمیله انگشت نمای هر قبیله داده کف او شکست خاتم بر بسته به جود دست حاتم سادات عرب به چاپلوسی پیش در او به خاکبوسی شاهان عجم ز بختیاری با او به هوای دوستداری از جاه هزار زیب و فر داشت وان از همه به که ده پسر داشت هر یک ز نهال عمر شاخی وز شهر امل بلند کاخی لیکن ز همه کهینه فرزند می داشت دلش به مهر خود بند بر دست بود بلی ده انگشت در قوت حمله جمله یک پشت باشد ز همه به سور و ماتم انگشت کهین سزای خاتم آری بود او ز برج امید فرخنده مهی تمام خورشید فرخندگی مه تمامش بیرون ز قیاس و قیس نامش سالش که قدم به چارده داشت بر چارده مه خط سیه داشت یاقوت لبش به خوشنویسی ماهش به شعار مشک ریسی تابان مه روشن از جبینش خورشید فتاده بر زمینش ابروش بلای نازنینان محراب دعا پاکدینان قدش نخلی عجب دلاویز بر خسته دلان ز لب رطب ریز دور شکرش ز موی میمی زیر کمرش ز موی نیمی گوی ذقنش ز سیم ساده سبزه ز درون برون نداده سرو قد گلرخان دلجوی چوگان شده در هوای آن گوی سر تا قدم از ادب سرشته بر دل رقم ادب نوشته طبعش ز سخن به موشکافی مشعوف به شعر شعربافی چون لعل لبش خموش بودی بر روزن راز گوش بودی چون غنچه تنگ او شکفتی سنجیده هزار نکته گفتی کلکش ز سواد طره حور صد نقش زدی به لوح کافور هر حرف که بر ورق کشیدی بر نغز خطان ورق دریدی با طایفه ای ز خردسالان چون او همه مشکبو غزالان همواره هوای گشت کردی طوافی کوه و دشت کردی گه باز زدی به کوه دامان با کبک دری شدی خرامان گه بنشستی به طرف وادی بر رود زدی نوای شادی گه ره سوی چشمه سار جستی وز چشمه دل غبار شستی گه رخت به مرغزار بردی وز دل غم روزگار بردی می زد قدمی به هر بهانه فارغ ز حوادث زمانه نه در جگرش ز عشق تابی نه بر مژه اش ز شوق آبی نه جامه صابری دریده نی ناله عاشقی کشیده شب خواب فراغتش ربودی بر بستر عافیت غنودی روزش در آرزو گشادی در هر تک و پوی رو نهادی کامی که عنان کش دلش بود بر وفق مراد حاصلش بود بینا نظر پدر به حالش خرم دل مادر از جمالش ناگشته هنوز خاطراندیش کاخر ز فلک چه آیدش پیش حالیست عجب که آدمیزاد آسوده زید درین غم آباد غافل که چه بر سرش نوشتند در آب و گلش چه تخم کشتند شاخی کش از آب و خاک خیزد در دامن او چه میوه ریزد شیرین گردد ازان دهانش یا تلخ شود مذاق جانش # جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۹ - داستان مایل شدن مجنون به یکی از خوبان قبایل و محبوبان شیرین شمایل و از غیرت التفات وی با دیگری دل از وی برداشتن و هر دو را به هم بگذاشتن آن را که به عشق گل سرشتند وین حرف به لوح دل نوشتند شسته نشود ز لوحش این حرف ور عمر کند به شست و شو صرف هر لحظه کند به یاری آهنگ در دامن دلبری زند چنگ گر در همه جا به جان خریدار تا خود به کجا شود گرفتار قیس آن ز قیاس عقل بیرون نامش به گمان خلق مجنون ناگشته هنوز اسیر لیلی می داشت به هر جمیله میلی یک ناقه رهگذار بودش کارنده به هر دیار بودش مویش چو شفق به سرخرنگی زنجیره زده چو موی زنگی از گردن و موی او مثالی طالع شده در شفق هلالی بی ماندگی از روش فلک سان پیشش همه کوه و دشت یکسان سیلی گردی میان وادی بر قله کوه گردبای کردی پی راه بین هر جای آیینه گری به هر کف پای هر روز بر او سوار گشتی پوینده هر دیار گشتی آهنگ به هر قبیله کردی جویایی هر جمیله کردی روزی به همین طریقه می گشت ناگه به یکی قبیله بگذشت می کرد به هر طرف نگاهی از دور بدید جلوه گاهی خوبان چو ستاره حلقه بسته ماهی به میانشان نشسته ماهی نه که روشن آفتابی در هر دل ازو فتاده تابی شد جانبشان سلام گویان زان ماه نشان و نام جویان گفتند کریمه نام دارد اصل و نسب از کرام دارد دستوری چون به سوی او راند در ساحت او شتر بخواباند زانوی شتر ببست و بنشست بنهاد به زانوی ادب دست دزدیده به روی او نظر کرد در جان وی آن نظر اثر کرد خندان خندان شکر شکن شد با او به کرشمه در سخن شد از لب به سخن شکر همی ریخت لؤلؤ ز عقیق تر همی ریخت او هم به خوشی جواب می داد وز ساغر لب شراب می داد قیس از سخنش ز دست می شد ناخورده شراب مست می شد از جام هم آن دو باده پیمای رفتند به یک دو جرعه از جای بودند بدین صفت زمانی کز دور پدید شد جوانی سروی ز ریاض زندگانی پوشیده لباس ارغوانی بر ناقه تیز گام راکب رخشنده رخی چو نجم ثاقب افتاد در آن گروه جوشی برخاست ز جان شان خروشی بی خواست شدند پیش او باز بگشاده به خیر مقدم آواز در نغمه به ساقشان خلاخل چون در کف مطربان جلاجل آن شیوه چو دید قیس ازیشان برخاست ز جای خود پریشان گرداند بر آن پریرخان پشت وآورد زمام ناقه در مشت آنان چو شتاب وی بدیدند فریادکنان ز پی دویدند کای قیس چنین شتاب منمای وز قاعده عتاب بازآی مپسند که بی رخت نشینیم بنشین که رخ تو سیر بینیم صحبت به مثل اگر زمانیست از رابطه ازل نشانیست دامن ز وفا کشیدن نتوان سر رشته آن برید نتوان هر چند ز ره غبار رفتند صد نکته آبدار گفتند چون ز آتششان نداشت دودی آن گفت و شنو نداشت سودی بر ناقه خود نشست و زانان برتافت عنان نشید خوانان کای دل کم یار بی وفا گیر در زاویه فراغ جاگیر آن کس که چو گل دو روی باشد در وی ز وفا چه بوی باشد زانان چه کنم که چون رسم من چون کوه کشند پا به دامن ور کم ز منی نماید اقبال باشند ترانه زن ز خلخال حاشا که اگر غبار گردم با باد درین دیار گردم ور ابر گهر نثار باشم یک قطره بر این دیار پاشم زین گفت و شنود خامشی به وز هیچکسان فرامشی به # جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۱۰ - گرم شدن مجنون از سماع آوازه لیلی و آهنگ مقام او کردن و چون شکاریان سرگشته به پای خود روی به دام آوردن برگشت چو قیس غم رسیده زان شمع قبیله دل رمیده بهر شب خود چراغ می جست وز لاله رخان سراغ می جست هر زنده که آمدی ز هر حی گشتی به نیاز مرده وی کز خیل بتان خبر چه داری زین قصه بگوی هر چه داری جمعی به دیار وی رسیدند وان میل و شعف ز وی بدیدند گفتند که در فلان قبیله ماهیست چو حور عین جمیله لیلی آمد به نام و خیلی هر سو به هواش کرده میلی حسن رخش از صفت برون است هم خود برو و ببین که چون است از گوش مجوی کار دیده فرق است ز دیده تا شنیده این قصه شنید قیس و برخاست خود را به لباس بهتر آراست از شوق درون فغان برآورد وان ناقه به زیر ران درآورد می راند در آرزوی لیلی تا سر برزد به کوی لیلی چون مردم لیلیش بدیدند بر وی دم مردمی دمیدند گفتند به نیکویی ثنایش کردند به صدر خانه جایش لیک از هر سو نظر همی تافت از مقصد خود اثر نمی یافت خون گشت ز ناامیدیش دل ناگاه برآمد از مقابل آواز حلی و بانگ خلخال گرداند سماع آن بر او حال در حله ناز دید سروی چون کبک دری روان تذروی رویی ز حساب وصف بیرون گلگونه نکرده لیک گلگون جبهه چو کشیده لوح سیمی نی نی ز مه تمام نیمی ابروش کمان عنبرین توز مژگانش ز مشک تیر دلدوز آهو چشمی که گویی آهو چشمش به نظاره دوخت در رو چون لعل لبی ولی نه از سنگ چون می در لطف و لعل در رنگ کوچک دهنی عجب شکربار زنبور عسل مگر به گلزار بر برگ گلی شده هنرکوش نیشی زده است و کرده پر نوش درج گهرش ز عقد دندان چون غنچه ز رشح صبح خندان سیمین ذقنش ز لطف سیبی چون سیم عجب خرد فریبی بر وی خالی ز مشک سوده یارانه ز لطف او نموده غبغب که ازوست طوق داری گویی که تو سیمتن نگاری سیمین سیبی گرفته در مشت حلقه شده گرد سیبش انگشت هر موی ز زلف او کمندی بر پای دلی نهاده بندی لیلی آمد بدین شمایل وز جای برفت قیس را دل گشتند به روی یکدگر خوش در خرمن هم زدند آتش آن حلقه زلف باز می کرد وین دست هوس دراز می کرد آن پرده ز رخ گشاد می داد وین صبر و خرد به باد می داد آن ناوک زهرناک می زد وین زمزمه هلاک می زد آن خنده زنان شکر همی ریخت وین گریه کنان گهر همی ریخت آن از نم خوی جبین همی شست وین دفتر عقل و دین همی شست آن بر سر حسن و ناز می بود وین سر به ره نیاز می بود القصه شدند چاشنی گیر از یکدیگر چو شکر و شیر چون غنچه به هم دو سرو گلرنگ کردند آغاز صبحتی تنگ شد دیده چو بهره ور ز دیدار گشتند شکر شکن به گفتار هر یک به بهانه ای ز جایی می گفت نبوده ماجرایی نی شرح غم نو و کهن بود مقصود سخن همین سخن بود غافل ز فریب این غم آباد بودند ز بند هر غم آزاد الا غم آن که چون سرآید این روز وصال و شب درآید دور از دلبر چگونه باشند بی یکدیگر چگونه باشند بی ترجمه زبان هر یک می گفت زبان جان هر یک زارم ز توهم شب امروز دور از شب باد یارب امروز خورشید که پادشاه روز است وز ظلمت شب پناه روز است تا حشر جهان فروز بادا شب های زمانه روز بادا این می گفتند لیک گردون کی گردش خود کند دگرگون زرین علمی که مشرق انداخت دور فلکش به مغرب انداخت قیس و لیلی ز هم بریدند دیدند ز فرقت آنچه دیدند آن ناقه به جای خویشتن راند وین پای شکسته در وطن ماند # جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۱۱ - افسانه شب گذرانیدن مجنون و لیلی از جمال هم دور و از وصال یکدیگر مهجور شب کز سر چرخ لاجوردی گوی زر خور ز تیز گردی در ظلمت چاه مغرب افتاد شد عرصه دهر ظلمت آباد زرین طاووس ازین کهن باغ بگذشت و نشست لشکر زاغ مشکین پرها ز هم گشادند کافوری بیضه ها نهادند افروخت هزار مشعل نور رخشانی بیضه های کافور قیس از لیلی برید پیوند محمل به منازل خود افکند دل با لیلی و تن به خانه جان ناوک درد را نشانه چون مار گزیده ناتوانی می کند به کار خویش جانی لیلی می گفت و اشک می ریخت وز پنجه به فرق خاک می بیخت لیلی می گفت و آه می کرد آهش به سپهر راه می کرد هر چند شدی فسانه پرداز کردی پی خواب حیله ها ساز کاری به حیل نمی شدی راست می خفت و همی نشست و می خاست پهلو چو به بسترش رسیدی خواب از مژه ترش رمیدی گویی که ز بسترش به هر بار در پهلو همی خلید صد خار ور بنشستی سر به زانو آورده در آن دو آینه رو هر صورت محنتی که بودی زان آینه هاش رو نمودی ور زانکه به خاستن زدی رای فریادکنان بجستی از جای بر سینه غمی گران تر از کوه صد چرخ زدی به رقص اندوه نومید ز چاره سازی شب راندی سخن از درازی شب گفتی شب غم عجب بلاییست شب نی که سیاه اژدهاییست بر دور افق کشیده خود را در کام گرفته نیک و بد را کام از لب یار چون ربایم کافتاده به کام اژدهایم کو صبح که یک فسون بخواند وز آفت او مرا رهاند این بود ز داغ فرقت یار شب تا دم صبح قیس را کار لیلی به حریم خانه خویش هم داشت ازین قبل دلی ریش از صحبت قیس یاد می کرد وز دست فراق داد می کرد هر حال که قیس ناتوان داشت او نیز جدا ز وی همان داشت چشمش ز خیال او نمی خفت می راند ز دیده اشک و می گفت هست او مرغی بلند پرواز هر جا خواهد شدن کند ساز من فرش حرمسرای خویشم جنبش نبود ز جای خویشم رفتن سوی او ز من نشاید وای دل من گر او نیاید مردان همه جا خجسته حالند بیچاره زنان که بسته بالند آمد شد عشق کار زن نیست زن مالک کار خویشتن نیست عشقی که برآورد سر از جیب از مرد هنر بود ز زن عیب داغی که مراست در دل از وی رنجی که مراست حاصل از وی گر بر دل وی ز صد یکی هست امید وصالش اندکی هست ور نیست زهی بلا که افتاد این مردن نو مبارکم باد تا صبحدم این ترانه می زد وآتش ز دلش زبانه می زد القصه دو عاشق وفادار هر دو به فراق هم گرفتار تاریک شبی به روز بردند وز جان ره عاشقی سپردند در دل غم آنکه شب چه زاید چون روز شود چه رو نماید # جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۱۲ - رفتن مجنون روز دیگر به قبیله لیلی و ملاقات کردن باوی و به جهت ازدحام اغیار مجال سخن نایافتن چون عیسی صبح دم برآورد وز زرد قصب علم برآورد باد دم او به مشکبیزی اخضر شجر و شکوفه ریزی زرین علمش به زرفشانی نیلی صدف و گهرفشانی قیس از دم اژدهای شب رست وز آه و نفیر دم فرو بست بر ناقه رهنورد دم زد واندر ره بی خودی قدم زد می راند نشید شوق خوانان تا ساحت خیمه گاه جانان در خیمه چو سایه چون نه ره داشت از دور زمام خود نگه داشت نادیده ز خیمگی نشانی می گفت به خیمه داستانی کای قبله نور و حجله حور در سایه ات آفتاب مستور لیلی ست مرا چو چشم روشن تو پرده چشم روشن من هستم ز مژه سرشکباران چون دامن تو به روز باران بر گریه زار من ببخشای وز طلعت یار پرده بگشای چون میخم اگر رسد به سر سنگ زینجا نکنم به رفتن آهنگ هر چند دهند پیچ و تابم خود را به تو بسته چون طنابم بر بار تو تن نهاده دایم هستم چو ستون ستاده قایم بار دل من بسی ست بی یار از گردن من بیفکن این بار در پیچش کار من چه کوشی وز من رخ یار من چه پوشی جیب من اگر درد جفایت دست من و دامن وفایت من بودم و دوش گریه و سوز وای ار گذرد چو دوشم امروز لیلی ست چو آب زندگانی من تشنه جگر چنانکه دانی وقت است که بر لبم فشاند یک قطره و آتشم نشاند من از غمش اینچنین در آتش او خرم و شادکام و دلخوش قیس ار چه نشد بلند آواز در خیمه شید لیلی آن راز در سینه فروخت آتش او شد سوی برون عنانکش او از پرده خیمه چهره گلگون آمد چون گل ز غنچه بیرون بر ناقه ستاده قیس را دید چون صبح به روی او بخندید از حقه لعل گوهر افشاند وز پسته شور شکر افشاند گفت ای زده دم ز مهر رویم بر جان تو داغ آرزویم دردی که تو را نشسته در دل یا کرده به سینه تو منزل داری تو گمان که مرغ آن درد تنها به دل تو آشیان کرد هست ای ز تو باغ عیش خندان درد دل من هزار چندان لیکن چو تو دم زدن نیارم سوی تو قدم زدن نیارم رازی که توانیش تو گفتن من نتوانم به جز نهفتن عاشق زده کوس جامه پاکی معشوق و لباس شرمناکی عاشق غم دل به ناله پرداز معشوق و به جان نهفتن آن راز عاشق نالد ز درد دوری معشوق و خموشی و صبوری عاشق گرید ز پرده بیرون معشوق به دل فرو خورد خون عاشق ره جست و جو سپارد معشوق به خانه پا فشارد عاشق که کشد فغان به عیوق باشد ز هوای روی معشوق معشوق به درد و غم معانق باشد به امید وصل عاشق سازنده که ساز عشق پرداخت معشوقی و عاشقی به هم ساخت این هر دو نوا ز یک مقامند از یکدیگر جدا به نامند چون قیس شنید این ترانه برداشت سرود عاشقانه از ذوق درید پیرهن را بر خاک فکند خویشتن را می خواست که از هوای لیلی چون سایه فتد به پای لیلی با او ز گذشته راز گوید غم های زمانه باز گوید همزادانش روان ز هر سوی حاضر گشتند مرحبا گوی دهشت زده گشت قیس از آنان لب بست ز گفت و گوی جانان محروم ز کام خویش برگشت دلخسته و سینه ریش برگشت می رفت به درد و غم دلی جفت با خویشتن این سرود می گفت کای قوم که همدمان یارید یکدم او را به من گذارید تا سیر جمال او ببینم خرم به وصال او نشینم زین چیست بتر که دلفگاری برده شب فرقت انتظاری پر خون دل و دیده بامدادان گردد به وصال دوست شادان نایافته نطق را مجالی ناگفته هنوز حسب حالی ناگاه گروهی از کرانه حایل گردند در میانه از نطق زبان وی ببندند بر جان وی این گره پسندند کس روی چنین کسان مبیناد جز دامن ازین خسان مچیناد روزی زینسان به شب رسیدش رنجی و غمی عجب رسیدش شب نیز بدین صفت به سر برد محمل به نشیمن سحر برد پا ساخت ز سر به راه لیلی شد باز به خیمه گاه لیلی دید از اغیار خیمه خالی گم هر که نه یار ازان حوالی بوسید به خدمت آستانه بر پای ستاد خادمانه لیلی به درون خیمه اش خواند بر مسند احترام بنشاند هنگامه عاشقی نهادند سر نامه عاشقی گشادند هر دو معشوق و هر دو عاشق چون شیر و شکر به هم موافق لیلی و سری به عشوه سازی قیس و نظری به پاکبازی قیس و خط سبز بر بناگوش لیلی و سفر ز خطه هوش لیلی و گره ز مو گشادن قیس و دل و دین به باد دادن قیس و سخنان خنده انگیز لیلی و ز خنده در شکر ریز لیلی و کرشمه های خوبی قیس و غم عشق و سینه کوبی القصه دو دوست گشته همدم کردند اساس عشق محکم آن بر سر صدر ناز بنشست وین در صف عاشقی کمر بست بردند به سر چنانکه دانی در شیوه عشق زندگانی # جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۱۳ - گذاشتن مجنون ناقه بچه دار را که در وقت استغراق وی در محبت لیلی به سوی بچه خود باز می گشت و از لیلی دور می انداخت عشق اول او سرود و شادیست بیرون ز آهنگ نامرادیست نی رنج غرامت است در وی نی زخم ملامت است در وی سرمایه راحت و سرور است از سود و زیان دهر دور است چون می که نخست جز خوشی نیست یک ذره در او مشوشی نیست محنت کاهد طرب فزاید وز دل غم روز و شب زداید نی دردی ناگوار دارد نی درد سر خمار دارد قیس از می عشق شادمانه فارغ ز کشاکش زمانه هر روز که بامداد کردی در کار خود ایستاد کردی از منزل خویش بار بستی احرام حریم یار بستی کردی چو بر آن قبیله اقبال رستی ز تنش دو صد پر و بال بر بوی وصال شاد رفتی بی زحمت پا چو باد رفتی بودی به رهش دمیده نشتر از سبزه به زیر پای خوشتر زآتش صد کوه پشت بر پشت بودیش ز ریگ گرم یک مشت گر ناوک خار و تیغ خاره کردی کف پاش پاره پاره بنمودیش اندر آن تک و پوی از هر پاره و درستی روی زان قبله جان چو بازگشتی چون کعبه رهش دراز گشتی بودی به حساب خاطر تنگ هر گام بر او هزار فرسنگ رفتی به دو چشم اشکپالا چون آب روان به سوی بالا پویان قدمش به منزل خویش مویش ز قفا کشان دل ریش هر بار که رو به راه کردی صد بار به پس نگاه کردی تا بو که کسی برآید از راه ک آرد خبری به وی ازان ماه می رفت چو سیل از سر کوه می آمد همچو کوه اندوه می رفت چو باد تیز در دشت چون آب ستاده باز می گشت روزی ز قضا تنی ز تب سست ره سوی دیار یار می جست پایش به روش نکرد یاری بی واسطه شتر سواری یک ناقه بچه دار بودش کز بچه به دل قرار بودش از بچه اگر جدا فتادی در فرقت او ز پا فتادی قیس از بچه ناقه را جدا کرد رو در ره یار دلربا کرد میلی دو سه چونکه راه بسپرد اندیشه لیلی از خودش برد ناقه چو زمام سستتر دید بر بوی بچه ز راه گردید آن لحظه که قیس را خبر شد تا بچه خویش رهسپر شد زان قصه چو قیس آگهی یافت دامن ز مراد خود تهی یافت رو کرد به راه ناقه را باز وز نغمه شوق شد حدی ساز میلی دو سه چون برید ناقه دور از بچه رنج دید و فاقه شد قیس رمیده دل دگر بار بی خود ز هجوم عشق دلدار چون قیس ز ناقه بی خبر گشت ناقه به ره گذشته برگشت این قصه چو قیس بر سر آورد بار دگرش به ره درآورد بر قیس ز دست داده چاره این واقعه شد سه چار باره زآمد شد ناقه شد دلش خون این راز ز سینه داد بیرون کان گنج که من خراب اویم منزلگه اوست پیش رویم وان بچه که ناقه را غمش کشت آرامگهش بود پس پشت گر روی به مقصد من آرد بی مقصد خویش جان سپارد ور روی کند به مقصد خویش زان غصه شود درون من ریش همراهی ما به هم محال است خوشنودی ما ز هم خیال است آن به که ز دل گره گشاییم هر یک به ره دگر گراییم این گفت و ز ناقه رخت بگشاد بند از دل لخت لخت بگشاد او را به دیار خویش بگذاشت تنها ره یار خویش برداشت شد در ره او به فرق پویان با خویشتن این سرود گویان کای دل به موافقان درآویز وز چنگ مخالفان بپرهیز در راه وفا قدم ز سر کن وآیین جفا ز سر به در کن زین راه کسی که داردت باز از همرهیش درون بپرداز گر هست به رهرویت میلی همراه تو بس خیال لیلی لیلی می گوی و راه می رو وآسوده درین پناه می رو لیلی ز جهان تو را پسند است هر کس که جز اوست بر تو بند است از هر چه نه اوست بند بگسل پیوند ز ناپسند بگسل می زد زینسان ترانه خاص می رفت بر آن ترانه رقاص پا کرده ز سر به رسم هر روز پی برد به کوی آن دل افروز هر چیز که بود دیدنی دید رازی که توان شنید بشنید چون شب شد ازان مقام برگشت با خوشدلی تمام برگشت آمد غمگین و رفت دلشاد حال دل عاشقان چنین باد # جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۱۴ - در محک امتحان زدن لیلی نقد محبت مجنون را و تمام عیار بیرون آمدن آن عنوانکش این صحیفه درد در طی صحیفه این رقم کرد کز قیس رمیده دل چو لیلی دریافت به سوی خویش میلی می خواست که غور آن بداند تا بهره به قدر آن رساند روزی که پریرخان آن حی بودند ز نر و ماده با وی با هر پسری که خنده کردی بی بیع و شراش بنده کردی با هر دختر که لب گشادی پیشش به کنیزی ایستادی بودند درین هنر که ناگاه قیس هنری درآمد از راه رویی ز غبار راه پرگرد جانی ز فراق یار پر درد بوسید زمین و مرحبا گفت بر لیلی و خیل او دعا گفت لیلی سوی او نظر نینداخت زان جمع به حال او نپرداخت از عشوه کشیده زلف بر رو وز ناز فکند چین در ابرو با هر که نه قیس خنده آمیز با هر که نه قیس در شکر ریز با هر که نه قیس در تبسم با هر که نه قیس در تکلم رو در همه بود و پشت با او خوش با همه و درشت با او قیس ار به رخش نظاره کردی از پیش نظر کناره کردی ور آن به سخن زبان گشادی این گوش به دیگری نهادی چون قیس ز لیلی این هنر دید حال خود ازین هنر دگر دید شاخ املش گلی دگر کرد شد لاله سرخ او گلی زرد از هر مژه لعل تر فرو ریخت بر صفحه زر گهر فرو ریخت پرده ز رخ نیاز برداشت وین پرده جانگداز برداشت کان رونق کار و بار من کو وان حرمت و اعتبار من کو خوش آنکه چو لیلی ام بدیدی از صحبت دیگران رمیدی با من بودی به من نشستی با من ز سخن دهن نبستی زو خواستمی به روزگاران عذر گنه گناهکاران کو با همه بی گناهی من یک تن پی عذرخواهی من گر می نشود شفیع من کس این اشک چو خون شفیع من بس لیلی چو غزلسراییش دید وین نغمه جانگداز بشنید آور ز جمله رو به سویش بگشاد زبان به گفت و گویش شد در رخ او ز لطف خندان گفت ای شه خیل دردمندان ما هر دو دو یار مهربانیم وز زخمه عشق در فغانیم بیگانه تنیم و آشنا دل پر چنگ زبان و پر صفا دل چین در ابرو اگر فکندم تا ظن نبری که کین پسندم بر روی گره میان مردم باشد گره زبان مردم عشقت که بود ز نقد جان به چون گنج ز دیده ها نهان به چون قیس شنید این بشارت شد هوشش ازین سخن به غارت بر خاک چو سایه بی خود افتاد در سایه آن سهی قد افتاد تا دیر که از زمین نجنبید گفتند به خواب مرگ خسبید بر چهره زدند آبش از چشم آن آب نبرد خوابش از چشم خوبان عرب ز جا بجستند هنگامه خویش برشکستند رفتند همه فتان و خیزان از تهمت قتل او گریزان ننشست ازان پریرخان کس او ماند همین و لیلی و بس او خفته و لیلی اش به بالین بر ماه همی فشاند پروین یعنی که به داغ شوق مرده ست وز محنت عشق جان سپرده ست تا آخر روز حالش این بود چون مرده فتاده بر زمین بود چون روز گذشت و چشم بگشاد چشمش به جمال لیلی افتاد او نیز ز دیده خون فشان کرد وز هر مژه سیل خون روان کرد لیلی پرسید کای یگانه در مجمع عاشقان فسانه ای بی خودی از کجا فتادت وین باده بی خودی که دادت گفتا ز کف تو خوردم این می وین باده تو دادیم پیاپی بر من ز نخست تافتی روی بستی ز سخن لب سخنگوی کف در کف دیگران نهادی رخ در رخ دیگران ستادی پیش آمدمت فکندیم پس خوارم کردی به چشم هر خس وآخر در لطف باز کردی صد عشوه و ناز ساز کردی چون پروردی به درد و صافم یک جرعه نداشتی معافم گفتی سخنان مستی انگیز کردی زان می به مستیم تیز گر بی خودیی کنم چه چاره من آدمیم نه سنگ خاره لیلی چو شنید این حکایت گفتا به کرشمه عنایت با قیس که ای مراد جانم قوت ده جسم ناتوانم دردی که تو راست حاصل از من داغی تو راست بر دل از من درد دل من ازان فزون است وز دایره صفت برون است شد قیس ز ذوق این سخن شاد شادان رخ خود به خانه بنهاد # جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۱۵ - عهد وفا بستن لیلی با مجنون و تأکید کردن آن به سوگندان گوناگون سر فتنه نیکوان آفاق چون ابروی خود به نیکویی طاق منصوبه گشای عرصه ناز محجوبه نشین پرده راز ریحان حدیقه امانی گلبرگ بهار زندگانی آهوی شکارگیر شیران بازو شکن صد دلیران سجاده نورد پارسایان دراعه نمای خودنمایان بازار نه ستم فروشی ارزان کن نرخ مهرکوشی چشم عرب از جمال او باغ جان عجم از هوای او داغ از صوت وشاح و بانگ خلخال خنیاگر وجد و مطرب حال از طوق گلو و زیور گوش بازی ده عقل و رهزن هوش یعنی لیلی نگار موزون آن چون قیسش هزار مجنون چون دید که قیس حق شناس است عشقش بدر از حد قیاس است در نقد وفاش هیچ شک نیست محتاج گواهی محک نیست چون روز دگر به سویش آمد جانی پراز آرزویش آمد دل جست به خنده رضایش جان داد به مژده وفایش برداشت دل از جفا پسندی بگشاد زبان به عهد بندی خواهان رضای او به صد جهد گفتش پی استواری عهد سوگند به ذات ایزد پاک گردش ده چرخ های افلاک روشن کن این بلند طارم از شمع مه و چراغ انجم فیاض وجود و واهب جود مقصود گذشتگان ز مقصود سوگند به دیده های روشن بر عالم راز پرتو افکن ناظر به حقایق نهانی حاضر به دقایق معانی بر لوح وجود هر چه دیده تا کنه کمال آن رسیده سوگند به سینه های دانا بر دانش چیزها توانا واقف ز کنوز آفرینش عارف به رموز اهل بینش هر نکته مشکلی که خوانده محروم ز حل آن نمانده سوگند به هر غریب مهجور افتاده ز یار خویشتن دور نی در شب غم امیدی او را نی از لب کس نویدی او را هم ضربت تیغ هجر دیده هم شربت زهر غم چشیده سوگند به هر مهی پری وش همچون مه خوب و چون پری خوش دل کرده به مهر چون خودی بند وز هر که نه او بریده پیوند پیراهن غنچه بی تنش چاک وز تهمت عیب دامنش پاک سوگند به هر چه از خردمند گویند به آن خوش است سوگند کز مهر تو تا مجال باشد ببریدن من محال باشد تا دور فلک دهد امانم یاد تو بود انیس جانم باشم به غمت درین غم آباد از شادی هر دو عالم آزاد صد بار گر از غمت بمیرم پیوند به دیگری نگیرم بخت ار دهد اختیار کارم از جمله تو باشی اختیارم هر کج که نبینمش به تو راست با وی نکنم نشست یا خاست کس همنفسم مباد بی تو پروای کسم مباد بی تو تا لوح وفات شد درستم از حرف دو کون لوح شستم زین عهد که با تو بستم امروز عهد همه را شکستم امروز این بحر وفا مباد تیره کین بس به قیامتم ذخیره لیلی چو کمر به عهد دربست در مهد وفا به عهد بنشست در پیش رهی گرفت باریک می کرد کران ز دور و نزدیک ترک همه کار و بار خود کرد روی از همه کس به یار خود کرد بنهاد به طوق یار گردن در چید ز دست غیر دامن چون قیس سحر ز ره رسیدی سر در ره ناقه اش کشیدی با او گفتی حکایت شب شکر روز و شکایت شب تا شب بودی نشسته با هم از صحبت غیر رسته با هم در وصل چو قیس جهد او دید وین عهد وفا به عهد بشنید وسواس محبتش فزون شد وان وسوسه عاقبت جنون شد آمد به جنون ز پرده بیرون مجنون لقبش نهاد گردون طی گشت بدین لقب سرانجام از نامه دهر قیس را نام در هر محفل که جاش کردند مجنون مجنون نداش کردند او نیز بدین خطاب خوش بود زین تازه ترانه ذوق کش بود زان نکته چه به که عشق راند زان نام چه به که عشق خواند جامی بگسل ز هرزه کاری تا نام به عاشقی برآری در کارگه سپهر دوار بهتر نبود ز عاشقی کار # جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۱۶ - استفسار کردن اهل قبیله مجنون از حال وی و اطلاع یافتن بر محبت وی با لیلی بیاع متاع هوشیاری رقاص سماع بی قراری ویرانه نشین کوه اندوه دیوانه سوار قله کوه گنجور خزانه های افلاس رنجور فسانه های وسواس آسوده سایه مغیلان سرگشته وادی ذلیلان دمساز مغنیان فریاد همراز مجردان آزاد همگردن آهوان صحرا همشیون بلبلان شیدا تاراج رسیده شه عشق نعلین دریده ره عشق سنگ افکن شیشه خانه عقل بر هم زن دام و دانه عقل با گور و گوزن همطویله با دیو و پری ز یک قبیله یعنی مجنون اسیر لیلی شوریده دار و گیر لیلی چون از خود و قوم خود بگردید وز قاعده خرد بگردید بر بستر شب نیارمیدی چون روز شدی کسش ندیدی سر رشته عهد پاره کردی وز همعهدان کناره کردی هر یاری را که دیدی از دور از یاری او رمیدی از دور هر خویشی را که آمدی پیش دور افکندی ز خویشی خویش چون قوم وی این صفت بدیدند در طعنه وی زبان کشیدند کو را ز میان ما چه حال است کز قوم خودش چنین ملال است تیغی نه به مرحمت کشیده ست وز ما صله رحم بریده ست چون هاله به گرد او نشستند پیرامن ماه حلقه بستند دیدند دلیل و نبض جستند وز خامشیش زبان بشستند نگشاد گره ز پرده راز وز پرده برون نداد آواز یاری بودش در آن قبیله قایم به مساعی جمیله شیرین کاری سخن گزاری در پرده عشق رازداری گفتند بدو که قیس هر چند کرده ست چو نی ره نفس بند در وی دردم دم وفایی باشد که برون دهد صدایی افتاد پی تفحص حال روزی دو سه قیس را ز دنبال وآخر گفتش که ای برادر دارم ز غمت دلی پر آذر داغ غم تو بسوخت جانم زد شعله ز مغز استخوانم پیوند وفا بریدنت چیست وز صحبت من رمیدنت چیست زین پیش به هم حریف بودیم چون لام و الف الیف بودیم انصاف بده که آن کجا رفت آن قاعده چون شد و چرا رفت بنشین نفسی که راز گوییم احوال گذشته باز جوییم یار ار نه به راز لب گشاید بوی یاری ز وی نیاید در خلوت دوستان دمساز معماری دوستان کند راز مجنون چو شنید این ترانه زد ناله و آه عاشقانه گفت ای دیرینه همدم من واندر هر راز محرم من کاریم به سر فتاده دشوار در ورطه مردنم ازان کار کاری نه که بار رنج و اندوه صد بار فزون گران تر از کوه این بار اگر نیفتد از پشت دانم به یقین که خواهدم کشت پرسید که آن کدام بار است وان بر دلت از کدام یار است گفتا غم لیلی و بیفتاد از گفتن نام آن پریزاد هم چشم ز کار رفت و هم گوش هم لب ز حدیث گشته خاموش دست از دو جهان فشاند تا دیر نی مرده نه زنده ماند تادیر آن یار چو دید حال او را در عشق و وفا کمال او را دانست که کار و بار او چیست معشوقه کدام و یار او کیست ز آشفتگیش بسی بیاشفت وان راز نهان به دیگران گفت مقصود وی آنکه آن غم و رنج گردد ز دواگران دواسنج # جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۱۷ - خبر یافتن پدر مجنون از عشقبازی وی با لیلی و نصیحت کردن در آن باب مسکین پدرش خبر چو زان یافت چون باد به سوی او عنان تافت مهر پدری ز دل زدش جوش وز مهر کشیدش اندر آغوش کای جان پدر چه حال داری رو بهر چه در وبال داری امروز شنیده ام که جایی دادی دل خود به دلربایی در خطه این خط مجازی نیکو هنریست عشقبازی لیکن همه کس به آن سزا نیست هر منظر خوب دلگشا نیست معشوق نکو سرشت باید این کار ز اصل زشت ناید لیلی که به چشم تو عزیز است نسبت به تو کمترین کنیز است در مذهب عقل نیست چیزی مشعوف شدن به هر کنیزی تو خضروشی به سربلندی خضرای دمن وی از نژندی عالم هم خاک پای خضر است خضرای دمن چه جای خضر است بردار خدای را دل از وی پیوند امید بگسل از وی او خس تو گلی نه تازه سروی او زاغ تو نازنین تذروی با خس گل و سرو را چه نسبت با زاغ تذرو را چه نسبت مپسند نصیب خود ازین باغ یک لاله کزو به دل نهی داغ باغیست پر از گل و ریاحین ریحان می بوی و لاله می چین صد دسته به دست خویش می بند دلبسته شدن به لاله ای چند وین نیز مقرر است و معلوم کان حی که به لیلی اند موسوم با ما همه بر سر نزاع اند سر باززنان ز اجتماع اند هستیم به هم چو آتش و آب از صحبت یکدگر عنان تاب داریم درین نشیمن جنگ صد تیغ به خون یکدگر رنگ با آن که به دشمنی ستیزد خود گو که ز دوستی چه خیزد مجنون به پدر درین نصایح گفت ای به زبان مهر ناصح هر نکته حکمتی که گفتی هر در نصیحتی که سفتی نقش دل نکته دان من شد آویزه گوش جان من شد با تو نه دل عتاب دارم لیکن همه را جواب دارم گفتی که شدی ز عشق مفتون وز جذبه عاشقی دگرگون آری نزنم نفس ز انکار عشق است مرا درین جهان کار حاشا که ازین ره ایستم من جز زنده به عشق نیستم من هر کس که نه راه عشق ورزد در مذهب من جوی نیرزد عشق است خلاصی دل مرد از گردش چرخ باژگون گرد گفتی که به دلبری نشاید هر بت که نه ز اصل پاک زاید خوبان که سرشته ز آب و خاکند گر پاک دلی ز اصل پاکند حسن ازل است اصل ایشان عیش ابد است وصل ایشان آیینه نور ذوالجلالند عنوان صحیفه جمالند بر آب وگل ار نتابد آن نور یک تن نشود به حسن مشهور نه ذوق دهد نه دل رباید نی تن کاهد نه جان فزاید گفتی لیلی به حسن بالاست لیکن به نسب فروتر از ماست عاشق به نسب چه کار دارد کز هر چه نه عشق عار دارد هر کس که بود فتاده عشق فرزند دل است و زاده عشق از نسبت آب و گل بریده در روضه جان و دل چریده مادر نشناسد و پدر نیز وز عیب رهیده وز هنر نیز گفتی که بکش سر از هوایش اندیشه تهی کن از وفایش ترک غم عشق کار من نیست وین کار به اختیار من نیست حرفی دو سه از وفا سرشتند بر صفحه جان من نوشتند از ناخن اگر چه جان خراشم آن حرف وفا چه سان تراشم هر حرف صواب کش نگارند حک کردن آن خطا شمارند گفتی نسزد نصیبه کس از گلشن دهر یک گل و بس لیلی که نسیم اوست طیبم بس باشد ازین چمن نصیبم او جان من است و من تن او را او هست مرا بس و من او را گر دور ز یکدگر بکاهیم کام دگر از جهان نخواهیم خاطر به هم است شاد ما را شادی دگر مباد ما را گفتی که به کین آن قبیله داریم هزار کید و حیله ما را که ز مهر سینه چاک است از کینه دیگران چه باک است لیلی چو ز مهر من زند دم از کین قبیله کی خورم غم من خود ز همه جهان به تنگم با هر که نه او بود به جنگم از صلح منش اگر بود ننگ آغاز کنم به خویش هم جنگ بیچاره پدر چو قیس را دید وز روی سخنان عشق بشنید دانست که کار قیس سخت است در سیل بلا فتاده رخت است دربست زبان ز گفتن پند بگسست ز بند پند پیوند انداخت ز فرط نیکخواهی کارش به عنایت الهی # جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۱۸ - دلالت کردن بزرگان بنی عامر پدر مجنون را به آنکه یکی از معشوقان قبیله عرب را به نکاح مجنون درآرد تا آتش سودای او فرو نشیند چون قیس دریده جیب و دامان از پند پدر نشد به سامان اعیان قبیله پیش آن پیر گفتند به حسن راء/ی و تدبیر کای عامری فلک عماری معموری ملک کامگاری فرزند تو نور دیده ماست آرام دل رمیده ماست چشم و دل ما به اوست روشن آب و گل ما ازوست روشن بر آتش مهر او سپندیم تا چند بر آتشش پسندیم چون عشق و وفاست در سرشتش این واقعه گشت سرنوشتش آن را که فتد چنین بلایی گر زانکه طلب کند دوایی شرط است ره سفر گرفتن یا مهر بتی دگر گرفتن خرد است و زو سفر نیاید وز عهده آن به در نیاید آن به که پریرخی بجویی مشهور جهان به خوبرویی در عقد و نکاح وی در آری همت به صلاح او گماری باشد گیرد بدو تسلی فارغ شود از هوای لیلی در خدمت آن میان ببندد وز قصه این زبان ببندد این نکته ز صاحبان تدبیر افتاد پسند خاطر پیر بگشاد زبان و قیس را خواند پیش نظرش به لطف بنشاند گفت ای ز تو بخت من خجسته در دیده چو مردمم نشسته چشمم به شمایل تو بیناست وز پشتی توست پشت من راست طبعم به تو شاد و سینه خرم حالم ز جدایی تو درهم تا چند ز خانه فرد باشی تنها رو و هرزه گرد باشی یکچند به سوی خانه باز آی چون مرغ به آشیانه باز آی ور نیست به خانه ات قراری همخانه کنم تو را نگاری تا صحبت تو به ناز دارد وز هرزه رویت باز دارد گاهی که قدم نهی به خانه بوسد قدمت چو آستانه ور سوی برون شوی خرامان در پای تو سر نهد چو دامان عم تو که هست نقطه غم از صفحه روزگار او کم در پرده یکی نگار دارد کز مه به جمال عار دارد صافی بدنی چو در مکنون از حقه تنگ وصف بیرون همشیره شهد شکر او همخوابه ناز عبهر او هر دم به جهان فکنده پرتو از قامت او قیامتی نو آوازه او به هر دیاری آواره او چو تو هزاری بیرون ز حساب عقل مالش وز مال بسی فزون جمالش در افسر جاه همسر توست در اصل و نسب برابر توست بر دامن تو نه ننگی از وی بر شیشه تو نه سنگی از وی حیف است چنین دو گوهر پاک ناگشته به وصل هم طربناک خواهم که شود قرینه تو خشنود به مهر و کینه تو گردد به تو جلوه گر ز یک سلک نا سفته درش شود تو را ملک باشید به هم چو جان و دل دوست بادام صفت دو مغز و یک پوست گردید به هم رفیق و دمساز نی نیش حسود و زخم غماز چون قیس شنید این سخن را بگشاد لب شکرشکن را هم از مژه هم ز لب گهر سفت افشاند سرشک و با پدر گفت کای اصل وجود و گوهر من خاک قدم تو افسر من گل کرده توست آب و خاکم پرورده توست جان پاکم من عیسی مریمم درین دیر در راه مجردی سبک سیر خورشید وشم ازین و آن فرد پیوند بریده از زن و مرد دارم دلی از جهان رمیده آن به که من بلا رسیده تا در خم این رواق باشم زآویزش جفت طاق باشم دیوانه ام از بلند رایی دیوانه چه مرد کدخدایی من بار خود افکنم ز گردن در بار کسان چرا دهم تن جز من نسزد رفیق من کس تنهایی من رفیق من بس بیچاره پدر چو کرد ازو گوش این طرفه جواب رفت از هوش گفتا که ز کدخدایی تو باشد غرضم رهایی تو باشد یابی به کدخدایی از لیلی و عشق او رهایی پیوند کنی به دیگری سخت بندد غم لیلی از دلت رخت یک کفش بود برای یک پای یک دل نشود دو دوست را جای ماء/وای دو خصم نیست یک باغ شهباز آید سفر کند زاغ گفت ای پدر این چه حیله سازیست با بیدلی این چه عشوه بازیست هیهات که بگسلم ز لیلی تا سیر شود دلم ز لیلی لیلی نقش و دلم نگین است لیلی تخم و دلم زمین است لیلی جان است و من تن او را او طوطی و دل نشیمن او را تا تن جان را بود نشیمن من باشم و لیلی لیلی و من گشتم یکسر همه جهان را دیدم یک یک جهانیان را هر چیز که روی در خلل داشت چون در نگریستم بدل داشت الا لیلی که گر نیاید چیزی دگرش بدل نشاید بر بی بدل ار بدل گزینم جز در دل و دین خلل نبینم چون دید پدر که حال مجنون از پند نمی شود دگرگون با خاطر خوش شدش دعاگوی در کش مکش قضا رضاجوی # جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۱۹ - غمازی کردن غمازان پیش لیلی که مجنون عهد دیگر کرده است و دختر عم را به عقد نکاح درآورده است کی پرده عاشقی شود ساز بی زخمه عیبجوی غماز نادیده خراش رشته چنگ از چنگ کجا برآید آهنگ از قصه قیس و دختر عم در مجلس دوستان محرم چون یافت وقوف هرزه گویی بر قیس شکسته عیبجویی فی الحال به لیلی این خبر برد کز عشق تو قیس را دل افسرد در دل شرری که داشت بنشست با تو نظری که داشت بربست خاطر به هوای دیگری داد باشد به لقای دیگری شاد آمد پدر و گرفت دستش با دختر عم نکاح بستش امروز وی است و دختر عم آسوده جگر ز نشتر غم تو نیز نظر ازو فروبند یاری بگزین و دل در او بند با اهل جفا وفا روا نیست پاداش جفا به جز جفا نیست لیلی چو شنید این حکایت کردش غم جان به دل سرایت کاری افتاد و سختش افتاد خر مرد به راه و رختش افتاد کرد از غم و درد دست و پا گم دردی نوشید از اول خم با قیس ز گردش زمانه برداشت خطاب غایبانه کای دلبر بی وفا چه کردی با عاشق مبتلا چه کردی با آنکه به جان غم تو خورده ست کردی کاری که کس نکرده ست راهش بزدی و گشتی از راه احسنت احسنت بارک الله با هم نه چنین کنند یاران این نیست طریق دوستداران گندم بنمودی از نخستم چون عقد امید شد درستم کردم پی گندمت تک و دو هیچم نفروختی بجز جو اول ز وفا نهادیم دام وان دم که ز من گرفتی آرام دامن نکوتری گرفتی وآرام به دیگری گرفتی چون با دگریت دل خوش افتد غم نیست که در من آتش افتد باد از تو بلند آتش من زان مجلس عشرت تو روشن لیلی به چنین غم جگرسوز چون کرد شب سیاه خود روز ناگه مجنون درآمد از راه از لیلی و حال او نه آگاه شد یار طلب به رسم هر بار لیلی به عتاب گفت زنهار ندهند ره اندر آن حریمش وز تیغ و سنان کنند بیمش او مرد حرمسرای ما نیست او شیفته لقای ما نیست گو دامن یار خویشتن گیر دنباله کار خویشتن گیر شب با دگران و روز با ما یکدل نبود هنوز با ما مسکین مجنون چو آن جفا دید بسیار به این و آن بنالید آن نالش او نداشت سودی بنهاد به ره سر سجودی گریان گریان ز دور برگشت غمگین ز سرای سور برگشت نادیده ز یار خود نصیبی می گفت به زیر لب نسیبی دردا که عظیم دردناکم در راه امید و بیم خاکم هر لحظه فرو روم به راهی خود را نبرم گمان گناهی همراه سرشک من رو ای آه وز جرم نکرده عذر من خواه پاکم ز گناه پیچ در پیچ عشق است گناه من دگر هیچ آن را که بود همین گناهش بر بیگنهی بس این گواهش حاشا که اگر فلک شود میغ باران گردد به فرق من تیغ از یار تواندم بریدن سر بر در دیگری کشیدن روزی که به زیر خاک باشم زآلایش جسم پاک باشم جان من خسته پیش جانان باشد نغمات شوق خوانان بر قالب خود کفن زنم چاک فریادکنان برآیم از خاک تا حشر ره وفاش گیرم هر لحظه به خاک پاش میرم با خویش همی سرود مجنون زان نکته همچو در مکنون وز دور همی شنید یاری از آتش عشق داغداری برگشت و به لیلی اش رسانید لیلی ز دو دیده خون چکانید شد باز به عشق تازه پیمان وز کرده خویش پشیمان از شعر لطیف و نظم دلکش او نیز زد این ترانه خوش کان کس که به حاسدان نهد گوش آیین وفا کند فراموش حاسد ببرد ز جان شیرین شیرینی دوستان دیرین یا رب که مباد هیچ حاسد جز بار گران و نرخ کاسد حاسد ز میانه دور بادا وز زخم زمانه کور بادا بادا رگ جان او بریده کز روی توام برید دیده گفتم بی تو به صبر کوشم وز جام فراق زهر نوشم چون شوق آمد چه جای صبر است صبرم بی تو چو تیره ابر است کز وی همه برق آه خیزد باران سرشک درد ریزد برخیز و بیا که بی قرارم وز کرده خویش شرمسارم تا دل دهمت به بی گناهی دستت بوسم به عذرخواهی چون این در ناب گشت سفته وین غنچه درد دل شکفته در خون دل از مژه قلم زد بر پاره کاغذی رقم زد پیچید و به دست قاصدی داد سوی سر عاشقان فرستاد مجنون چو بخواند نامه او پا ساخت ز سر چو خامه او احرام حریم خیمه اش بست دیگر چو ستون ز پای ننشست زان وسوسه می طپید تا بود وان مرحله می برید تا بود # جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۲۰ - رفتن مجنون پیش لیلی و به بانگ زاغ فال نیکو گرفتن و نذر کردن که اگر دیدار لیلی میسر گردد یک حج پیاده بگزارد چون باز سفیده دم درین باغ بنشست بر آشیانه زاغ زاغان سیه ز سهم آن باز کردند ز آشیانه پرواز شد قیس چو باز صبحدم خیز مقراض دو پا به ره بری تیز چون از ره حی برید لختی ناگاه پدید شد درختی سبز و خرم چو نخل مینا بگشاد به آن دو چشم بینا رخشنده بصر بدید زاغی چون دود چراغی و چراغی در تیره شبی ستاره دو با انگشتی شراره دو عباسی خلعتی مرتب کرده ز پی خلافت شب بانگی دو سه زد لطیف و موزون نزدیک عرب به فال میمون مجنون زان بانگ در طرب شد رقاص نشیمن طلب شد یعنی که خوش است فالم امروز روزی گردد وصالم امروز بر من باشد حجی پیاده یک حج چه بود که صد زیاده گر بار دهد به خاطر خوش سوی خودم آن نگار مهوش چون راه به خیمه گاه حی برد وز حی به حریم دوست پی برد فرموده اجازت دلخولش بنشاند به مسند قبولش سر نامه راز برگشادند هر راز که بود شرح دادند گاه از ستم فراق گفتند گاه از غم اشتیاق گفتند کردند دو همنشین و همراز معشوقی و عاشقی به هم ساز لیلی به سریر پادشاهی مجنون به نفیر دادخواهی لیلی و سر شرف بر افلاک مجنون و رخ نیاز بر خاک لیلی و به خنده شکرافشان مجنون و زدیده گوهر افشان لیلی و ز حسن ناز بر ناز مجنون و ز عشق راز در راز لیلی نه که شمع صبح خیزان مجنون نه که ابر فیض ریزان لیلی نه که ماه عالم افروز مجنون نه که آتش جهانسوز لیلی نه که لاله بر سر کوه مجنون نه که کوه رنج و اندوه لیلی چه سخن چراغ دلها مجنون به گداز داغ دلها لیلی به دو زلف و مشکبیزی مجنون به دوچشم اشکریزی لیلی گلی از گلاب شسته مجنون خسی از سراب رسته لیلی به نشاط خودپسندی مجنون به بساط دردمندی بردند به سر دو آرزومند با هم روزی ز دور خرسند هر راز که داشتند گفتند هر نکته که خواستند سفتند یک درد دلی نگفته کم ماند یک غنچه ناشگفته کم ماند چون خواست وداع آن دلارای مجنون به نیاز خاست بر پای کای کعبه رهروان مشتاق وی قبله نیکوان آفاق گلزار ارم حریم کویت زوار حرم مقیم کویت گیسوی تو طوق تاجداران بر بوی تو شوق بی قراران خلخال زر تو تاج بر سر سلسال لب تو رشک کوثر هر موی تو را ز زلف شبگون آشفته چون من هزار مجنون بگشاده لبت به خنده کوشی بازارچه شکر فروشی بستم چو گشاده طبع و شادان احرام در تو بامدادان گفتم که سجود خاک این در امروزم اگر شود میسر بر من باشد که بندم احرام زین در به طواف حج اسلام اکنون که به کام خود رسیدم رویت به مراد خود بدیدم فرمان تو گر بود درین کار بندم سوی حج ز منزلت بار گر عمر بود دگر بیابم با پا روم و به سر بیایم ور گردد جیب عمر پاره ماشاء/الله کان چه چاره لیلی ز وی این سخن چو بشنید بر خویش چو زلف خویش پیچید گفت ای ره صدق منهج تو تو حج منی و من حج تو گر چهره به وصل هم فروزیم زان به که به هجر هم بسوزیم روزی که من از تو دور باشم خود گو که چه سان صبور باشم تو شاد به شغل حج گزاری من زار به کنج سوگواری گفتا ز عنایت خدایی خواهم که به محنت جدایی صابر دارد تو را مرا هم چندان که رسیم باز با هم این گفت و ز دیده خون روان کرد گریان گریان وداع جان کرد # جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۲۱ - رفتن مجنون به حج بعد از اجازت خواستن از لیلی شرط است وفا به عهد کردن در پاس عهود جهد کردن سفری که ازین بلند مهد است یک نکته ازان وفا به عهد است آنست همیشه مرد را جهد کاید بیرون ز عهده عهد مجنون که وفا به عهد می کرد در رفتن کعبه جهد می کرد از منزل دوست بی سر و پای شد بادیه گرد و راه پیمای از گرمی ریگ و سختی سنگ کرد آبله پای سعی او لنگ از بس که شد از شکاف رنجه شد پاشنه شاخه ها چو پنجه بودی کف پاش گاه رفتار نعلین هزار میخی از خار ساقش شده صد قلم ز خاره کردی ز میان ره کناره بر صفحه ریگ ازان قلم ها از محنت خود زدی رقم ها گاهی قدمش ز بس شدی ریش چون کو رفتی به پهلوی خویش گاهی بودی به پویه اش رو چون ناقه بسته پا به زانو سقای عطش سراب بودش وز آبله پا در آب بودش نانش ز فطیر ماه و خور بود آبش ز تراوش جگر بود خوابش چو فتادن ذلیلان بی خود ته دامن مغیلان هر خار شدی به وقت آن خواب بهر رگ جان کشیش قلاب هم مرحله مار و مور با او همراه گوزن و گور با او دیوان و ددان رفیق راهش یا او شه و آن همه سپاهش هر خامه ریگ را که دیدی حرفی ز نگار خود کشیدی خون از مژه ریختی بر آن حرف چندان که شدی به رنگ شنگرف چون کعبه روان ز بعد میقات لبیک زنان شدی در اوقات او بسته لب از نوای لبیک لیلی گفتی به جای لبیک چشمش به سواد مکه از دور چون شد ز جمال کعبه پر نور آمد ز جمال لیلی اش یاد برداشت ز داغ شوق فریاد زانجا به طواف خانه زد گام نگرفته ز ماه خانگی کام انداخت به خانه شعله آه از فرقت روی خانگی ماه زد بر در خانه حلقه شوق در گردن جان ز حلقه اش طوق از حلقه غم در آن تک و دو می جست ز حلقه اش برون شو آن گه ز دو دیده خون دل ریخت در دامن ستر کعبه آویخت کای پرده نشین حجله ناز وی عقده گشای پرده راز در انجمن عرب نشستی بازار همه عجم شکستی روی عرب و عجم به سویت جان همه مست آرزویت در بادیه تو زیر هر سنگ افتاده سر هزار سرهنگ سنگی تو و شرک شیشه خانه دیده ز تو کسر جاودانه ریگ حرمت به سرمه سایی در چشم زمانه روشنایی از خوی من است هرزه کوشی وز دامن توست پرده پوشی از پرده دری پناه من باش بر توبه گری گواه من باش از هر چه نه نیک توبه کردم بد کردم و لیک توبه کردم معشوق ازل که اوست پیدا در دیده عاشقان شیدا عمری به درش نشسته بودم پیمان وفاش بسته بودم از هر چه مرا شکست پیمان هستم ز همه کنون پشیمان یارب ز همه بتاب رویم وز حرف همه ورق بشویم الا ز هوای روی لیلی وز دعوی آرزوی لیلی لیلی ست امیدگاه جانم سرمایه عمر جاودانم لیلی ستن فروغ بخش دیده و آرام ده دل رمیده لیلی ست چراغ زندگانی نوباوه باغ کامرانی او شاه ولایت نکوییست جان تن عشق و مهرجوییست تا او شاه است بنده ام من تا او جان است زنده ام من هر کس که نه زنده زوست مرده ست هر کس که نه گرم ازو فسرده ست گر جمله جهان شوند یک رای کز قاعده وفاش باز آی حاشا که نهم به سویشان گوش یک لحظه ازو کنم فراموش گویند به قصد حج چو مجنون آمد سر و پا برهنه بیرون زین واقعه اش پدر خبر یافت دنباله او چو باد بشتافت با او به طوافگه قرین بود در وقت دعاش در کمین بود بشنید چو آن دعا و زاریش قانون وفا و دوستداریش دست طمع از خلاص او شست دیگر همه جا رضای او جست در محمل لطف و هودج ناز آورد به کوی لیلی اش باز # جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۲۲ - واقف شدن قبیله لیلی از عشق مجنون با وی و منع کردن وی از ملاقات با لیلی خوش نغمه مغنی حجازی این نغمه زند به پرده سازی کز کعبه چو بازگشت مجنون با شوقی از آنچه بود افزون محمل به دیار لیلی افکند سررشته وصل یافت پیوند آمد شد پیش ساخت پیشه جویان وصال او همیشه چون سر زدی آفتاب خاور در راه طلب شدی تکاور آیین وفا ز سر گرفتی راه در دوست برگرفتی جامی ز می طلب لبالب بردی بر دوست روز تا شب چون ظلمت شب علم کشیدی خود را به حریم غم کشیدی در کلبه خود مقام کردی آسایش شب حرام کردی هر چند که دوست را ندیدی با او گفتی و زو شنیدی چون یکچندی بر این برآمد صد بار دل از زمین برآمد آن واقعه فاش شد در افواه گشتند کسان لیلی آگاه در گفتن این فسانه راز نمام زبان کشید و غماز مشروح شد این حدیث درهم با مادر لیلی و پدر هم یک شب ز کمال مهربانی در گوشه خلوتی که دانی فرزند خجسته را نشاندند بر وی ز سخن گهر فشاندند کای مردم چشم و راحت دل کم شو نمک جراحت دل هر چند که چرخ پرده دار است در پرده دری ستیزه کار است کم دوز پرده ای ز آغاز ک آخر نکند دریدنش ساز هر شب که ز مشک پرده بندد از پرده دری سحر بخندد یک گل به نقاب غنچه ننهفت کز جنبش باد صبح نشکفت یک دانه نشد به پرده خاک کان پرده نگشت عاقبت چاک خلق از تو و قیس آنچه گویند زان قصه نه نیکی تو جویند زین گونه حکایت پریشان رسوایی توست قصد ایشان بشنید صبا سحر ز بلبل آوازه پرده داری گل بر وی نفسی دمید و بگذشت آن پرده بر او درید و بگذشت زان پیش که این سخن شود فاش افتد سمری به دست اوباش کوته کن ازان زبان مردم بر در ورق گمان مردم دیوار چو سست شد ز یک نم از یک دو نم دگر شود خم گر رو ننمایدش ز معمار پشتیوانی شود نگونسار آتش بنشان ز آستانه نابرده علم به سقف خانه چون شعله به سقف خانه گیرد صد حیله اگر کنی نمیرد بردار ز قیس عامری دل وز صحبت او امید بگسل رفتن ز درت نه رای قیس است تو کعبه و قیس بوقبیس است لیکن تو مکن برای او کار از پهلوی خود بیفکن این بار یاری که ازو به دل غبار است یارش نکنی لقب که بار است مپسند به گردن خود این بار بر دامنت این غبار مگذار در ستر عفاف باش مستور دیگر مدهش به خانه دستور مستور که رخ نهفته باشد چون غنچه ناشکفته باشد آسوده بود به طرف گلزار رسوا نشود به کوی و بازار وان دم که گشادچهره چون گل زد نعره عشق و شوق بلبل از طارم گلبنش شکستند با شاخ گیاه دسته بستند گردانیدند گرد هر کوی بردند به هرزه آبش از روی هر چند که دامن تو پاک است وز طعنه حاسدت نه باک است آلوده هر گمان چه باشی افتاده به هر زبان چه باشی آن را که ز درد سر معاف است طبعش خالی ز انحراف است از درد سر عصابه رستن بهتر که به سر عصابه بستن لیلی می کرد پندشان گوش از آتش قیس سینه پر جوش ایشان با قیس بر سر جنگ لیلی بی قیس با دلی تنگ ایشان بر قیس ناسزاگوی لیلی او را به جان دعا گوی ایشان با قیس آب و آذر لیلی با او چو شیر و شکر ایشان ز برون به پندگویی لیلی ز درون به مهرجویی چون رو به دیار آن دل افروز شد قیس روان به رسم هر روز افتاد دوچار او عجوزی همچون خر پیر پشت کوزی رویی که ز سختی و درشتی شاید صفتش به سنگپشتی از کشمکش حوادث دهر فرقی چو کدو ز موی بی بهر خالی سر او ز زیب معجر عاری تن او ز ستر میزر وامانده دو لب ولی نه خندان چون فرج دهان تهی ز زندان چشمش چو دهان به جز یکی نه در دجالی او شکی نه زان صورت زشت و شکل هایل فالی بدش اوفتاد در دل کان کس که نخست بیند این روی آخر ز خوشی کیش رسد بوی بیچاره چو با دل پریشان شد همدم ماه مهر کیشان آن مه ز حدیث شب خبر گفت ناسازی مادر و پدر گفت گفتا بنگر چه پیشم آمد بر ریش جگر چه نیشم آمد از عشق تو داشتم دلی نیش شد زخم جداییت بر آن ریش از یکشبه فرقت توام دل می سوخت به سان شمع محفل اکنون که کشد به ماه یا سال هم خود تو بگو که چون بود حال از آمدن تو صد بلایم گر زانکه رسد به تنگنایم زان می ترسم که ناپسندی ناگه برساندت گزندی مجنون چو شنید این سخن را زد چاک ز درد پیرهن را جانی و دلی ز غصه جوشان برگشت بدین نوا خروشان کای دل پس از این صبور می باش وز هر چه نه صبر دور می باش گر رد تو کرد دوست غم نیست آن رد ز قبول غیر کم نیست هجری که بود مرا دلبر وصل است و ز وصل نیز خوشتر هر کس که نه بر رضای جانان دارد هوس لقای جانان در دعوی عشق نیست صادق نتوان لقبش نهاد عاشق عاشق که بود ز خویش رسته بر خود در آرزو ببسته افتاده به خاک نامرادی خالی ز غم و تهی ز شادی فارغ ز امید و ایمن از بیم بنهاده سری به خط تسلیم از محنت روزگار بی غم از هر چه رسد ز یار خرم # جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۲۳ - خبر یافتن پدر لیلی از ملاقات کردن وی با مجنون و سیاست کردن وی بر آن مجنون چو به حکم آن دل افروز محروم شد از زیارت روز تا روز غمش به شب رسدی صد ره جانش به لب رسیدی شبها به لباس شبروانه گشتی به ره طلب روانه منزل به دیار یار کردی وانجا همه شب قرار کردی هر گاه که یافتی مجالی لب بگشادی به حسب حالی گفتی ز فراق روز با او صد قصه سینه سوز با او هر چند ز هجر غصه کش بود با این تک و پوی نیز خوش بود یک شب به هم آن دو پاکدامان در کشور عشق نیکنامان بودند نشسته هر دو تنها انداخته در میان سخن ها از مرده دلان حی جوانی در شیوه عشق بدگمانی بگذشت بر در آن شکسته حالان با هم ز درون خسته نالان بر صحبت تنگشان حسد برد واندر حقشان گمان بد برد آری نیکی ز بد نیاید هر حامله جنس خویش زاید چیزی که بود ز سرکه یا می در کوزه همان تراود از وی القصه ز چشمه سار لیلی یک قطره که دید ساخت سیلی شد روز دگر به خلوت راز پیش پدرش فسانه پرداز در خرمن خشکش آتش افروخت زان شعله نخست خرمنش سوخت آمد سوی لیلی آتش افکن وان راز شبانه ساخت روشن بهر ادبش گشاد پنجه گل را به طپانچه ساخت رنجه چون نیلوفر ز زخم سیلی کردش رخ لاله رنگ نیلی از ضربت چوب تر بر اعضاش گل خاست ز چوب گلبن آساش هر دم می گفت توبه لیلی از هر چه نه عشق قیس یعنی هر دم می کرد ناله زار لیکن نه ز لت ز فرقت یار هر دم می ریخت از مژه خون لیکن ز فراق روی مجنون بعد از همه یاد کرد سوگند اول به جلال آن خداوند کز هیبت اوست چرخ افلاک آورده رخ نیاز در خاک وانگه به لوایح کمالش لامع ز بدایع جمالش وانگه به مقربان درگاه ز اسرار صفات و ذاتش آگاه کز جراء/ت قیس ازین غم آباد خواهم به خلیفه برد فریاد او کیست که گاه صبح و گه شام در طوف حریم من زند گام صد دام نهد ز حیله و کید تا طرفه غزال من کند صید گر داد خلیفه داد من خوش ور نی بندم من ستمکش در رهگذر وی از ستیزه محکم بندی ز تیغ و نیزه یا پای برون نهد ازین راه یا دست کند ز عمر کوتاه مجنون چو ازین حدیث جانسوز آگاهی یافت هم در آن روز شد عرصه دهر تنگ بر وی زد غصه هجر چنگ در وی گشت از تک و پوی پای او سست وز حرف امید لوح دل شست بنشست و کشید پا به دامان از رفتن آشکار و پنهان نی از غم خویش از غم یار کز جور پدر نبیند آزار # جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۲۴ - رفتن مجنون به خانه بیوه زنی که در همسایگی لیلی می بود و منع کردن پدر لیلی آن بیوه زن را از آنکه مجنون را در خانه خود گذارد همسایه لیلی آن جمیله می بود زنی نه زان قبیله از کربت غربتش درون ریش وز محنت بیوگی غم اندیش برداشته شوهر از سرش پای وز وی دو یتیم مانده بر جای بودند به هم غریب و مهجور هم معده گرسنه هم بدن عور مجنون چو ز گنج وصل محروم کردی چو چغذ میل آن بوم غمخانه وی مقام کردی در خدمت وی قیام کردی آن هر دو یتیم را چو دیدی دست شفقت به سر کشیدی هر سیم و زرش که دست دادی پوشیده به دستشان نهادی چون سایه یار رفتش از دست همسایه وی به جاش بنشست در بادیه تشنه جان غمناک مالد لب خود به ریگ نمناک بی آب فتاده در تب و تاب جوید از ریگ تری آب ترک همه قیل قال کردی وز دلبر خود سیوال کردی گفتی چون است و حال او چیست نظارگی جمال او کیست پیوند وصال با که دارد آیین دلال با که دارد چون من دگریش هست یا نه با من نظریش هست یا نه دام دل کیست گیسوانش محراب که طاق ابروانش لعلش به عتاب خنده آمیز در کام که می کند شکرریز درج گهرش به وقت گفتار بر گوش که می شود گهربار من می سوزم ز آرزویش تا کیست نشسته پیش رویش من می میرم ز اشتیاقش تا کیست ملازم وثاقش با آن همه نازنینی او حاشا من و همنشینی او این بس که به خانه ات نشینم ربع و طللش ز دور بینیم این گفتی و بر زمین فتادی وز هر مژه سیل خون گشادی چندان ز دو دیده اشک راندی کش تاب گریستن نماندی از بی تابی برفتی از هوش کردی ز همه جهان فراموش آن بیوه زنش به رخ زدی آب شستیش ز دیده سرمه خواب زان خواب چو چشمش آمدی باز رفتن کردی به جای خود ساز محروم ز یار روزگاری جز این تک و پو نداشت کاری لیکن فلک ستیزه پیشه کش پیشه همین بود همیشه یک داغ دگر به دل نهادش برتافت زمام این مرادش لیلی خواهان قدم نهادند پیش پدرش زبان گشادند زآمد شد او فسانه گفتند گرد وی ازان ستانه رفتند کین پدرش دگر بجوشید در طعنه بیوه زن خروشید کای سفله ناکس این چه سستی ست در کار من این چه نادرستی ست آن را که ببرد نام و ننگم بر جام شرف فکند سنگم در خانه خود چرا دهی راه گر بار دگر درین گذرگاه گردن به رضای او درآی می دان به یقین که سر نداری بیچاره چو آن عتاب بشنید بر خویش چو نی در آب لرزید مجنون رمیده دل دگر بار چون از ره دور شد پدیدار زد بانگ که ای خجسته فرزند آزار من شکسته مپسند دیگر ره خانه ام مپیمای در ساحت خیمه ام منه پای لیلی به تو در مقام یاریست لیکن پدرش به کین گذاریست او میر قبیله من گدایم با صولت او کجا بس آیم تنها نه ز جان خویش ترسم بر زندگی تو بیش ترسم دیگر ز درم قدم نگه دار راندم دم راست دم نگه دار مجنون ز حدیث او بر آشفت گریان گریان به زیر لب گفت کای مادر مشفق این چه کار است کز مشفقیت دلم فگار است ما هر دو غریب این دیاریم بیگانگیی ز هم نداریم از خدمت خویش راندنم چیست خونابه ز دل چکاندنم چیست هر کس که ز غربتش نصیب است آزار غریب ازو غریب است در نامه نسبت نسیبان خویشند به هم همه غریبان باشد ورق ادب دریدن خط بر ورق نسب کشیدن در کوی تو رو به لیلی ام بود زین روی بسی تسلی ام بود واکنون که ز من بتافتی روی از جان و دلم تو را دعاگوی از کوی تو رخت بستم اینک در ورطه خون نشستم اینک شاد آمدم و حزین برفتم با حال چنان چنین برفتم دارم ز تو چشم آنکه گاهی کافتد سوی لیلیت نگاهی یادآوری از غریبی من وز محنت بی نصیبی من گویی به زبان من دعایش خواهی ز برای من لقایش گر بر هدف اجابت آید این عقده ز کار من گشاید ور نه ز فراق او بمیرم دامن به قیامتش بگیرم این نکته بگفت و شد شتابان وحشت زده روی در بیابان # جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۲۵ - خشم گرفتن پدر لیلی از مجنون به جهت آمدن وی به خانه همسایه لیلی و به دادخواهی به درگاه خلیفه رفتن و سوگند خود را که پیش ازین مذکور شد راست کردن چون مانع دل رمیده مجنون از صحبت آن نگار موزون یعنی پدر بزرگوارش آن در همه فن بزرگ کارش سوگند که خورده بود از اول از قصه بیوه شد مسجل برخاست به مقتضای سوگند محمل به در خلیفه افکند برخواند به رسم دادخواهی افسانه خویش را کماهی کز عامریان ستیزه خویی در بیت و غزل بدیهه گویی آشفته سری به زرق و سالوس بدریده لباس نام و ناموس از قاعده ادب فتاده خود را مجنون لقب نهاده افکنده ز روی راز پرده صد پرده ز عشق ساز کرده دارم گهری یگانه چون حور از چشم زد زمانه مستور مستوره حجله نکویی محجوبه ستر خوبرویی جز آینه کس ندیده رویش نبسوده به غیر شانه مویش آن شیفته رای دیو دیده رسوا شده دهل دریده از بس که زند ز عشق او دم آوازه او گرفت عالم در جمله جهان یک انجمن نیست کافسانه سرای این سخن نیست نامش که به سان جان نهان بود در سینه من به جای جان بود از بس به غزل سراید آن را پر ساخت ازان همه جهان را زآمد شد او به خانه من فرسوده شد آستانه من بی حلقه زدن ز در درآید پایش شکنم به سر درآید گر در بندم درآید از بام صبحش رانم قدم زند شام همسایه که رنج او کشیده ست هم زآمدنش به جان رسیده ست جز تو که رسد به غور من کس از بهر خدا به غور من رس حرفی دو به خامه عنایت بنویس به میر آن ولایت تا قاعده کرم کند ساز وین حادثه از سرم کند باز دانست خلیفه شرح حالش بنوشت به وفق آن مثالش چون میر ولایت آن رقم خواند مرکب سوی قیس و قوم او راند انداخت بساط داوری را زد بانگ سران عامری را قیس و پدرش به هم نشستند اعیان قبیله حلقه بستند منشور خلیفه کرد بیرون مضمون وی آنکه قیس مجنون کز لیلی و عشق او زند لاف بیرون ننهد قدم ز انصاف زین پس پی کار خود نشیند بر خاک دیار خود نشیند لیلی گویان غزل نخواند لیلی جویان جمل نراند پا باز کشد ز جست و جویش لب مهر کند ز گفت و گویش بر خاک درش وطن نسازد وز ذکر وی انجمن نسازد نی بر دمنش ترانه گوید نی با طللش فسانه گوید منزل نکند بر آستانش محفل ننهد ز داستانش آتش نزند به عود هستی نامش نکند سرود مستی ور زانکه خلاف این کند کار باشد به هلاک خود سزاوار هر کس که کند به قتلش آهنگ بر شیشه هستیش زند سنگ بر وی دیت و قصاص نبود سرکوبی عام و خاص نبود این واقعه را چو قوم دیدند مضمون مثال را شنیدند بر قیس زبان دراز کردند چشم شفقت فراز کردند گفتند که غور کار دیدی منشور خلیفه را شنیدی من بعد مجال دم زدن نیست بالاتر ازین سخن سخن نیست گر می نشوی بدین سخن راست خونت هدر است و مال یغماست بر مادر و بر پدر ببخشای زین شیوه ناصواب باز آی لیلی و پدر اگر ستیزند خون تو بدین گنه بریزند ما را چه ره ستیزه رویی امکان نزاع و کینه جویی مجنون ز سماع این ترانه برداشت نفیر عاشقانه از هر مژه خون دل روان کرد بر چهره زرد خون فشان کرد خود را به زمین خواری افکند در ورطه خاکساری افکند پیچید چو مار زخم خورده افتاد چو مور نیم مرده هوشش ز سر و توان ز تن رفت مصروع آسا ز خویشتن رفت گردش همه خلق حلقه بستند در حلقه ماتمش نشستند داور ز غمش نشست در خون شد شیوه داوری دگرگون دستور حکومتش شده سست منشور خلیفه را فرو شست کین نامه که زیرکی فروش است قانون معاش اهل هوش است جز بر سر عاقلان قلم نیست دیوانه سزای این رقم نیست تا دیر فتاده بود بر خاک رخساره نهاده بود بر خاک چون بیهشیش ز سر برون شد هوشش به نشید رهنمون شد با زخمه عشق ساخت چون چنگ شد ساز بدین نشیدش آهنگ ما گرم روان راه عشقیم غارت زدگان شاه عشقیم جز عشق وظیفه نیست ما را پروای خلیفه نیست ما را زان پایه که عشق پای ما بست کوتاه بود خلیفه را دست آنجا که حمام ما گریزد شهباز خلیفه پر بریزد ما طایر سدره آشیانیم بالای زمین و آسمانیم زان دام که عنکبوت سازد از پهلوی ما چه قوت سازد لیلی چو درون جان نهد پای در زاویه دلم کند جای گو بند بر او خلیفه ره را بستان ز وی این دو جلوه گه را هیهات چه جای این خیال است مهجوری من ز وی محال است محوم در وی چو سایه در نور دور است که من ز من شوم دور # جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۲۶ - پیغام فرستادن مجنون پیش پدر تا لیلی را برای وی خواستگاری کند و بردن پدر وی اعیان قبیله را به جهت کفایت این مقصود مشاطه این عروس طناز مشاطگی اینچنین کند ساز کان پی سپر سپاه اندوه در سیل بلا ستاده چون کوه سرگشته چو گردباد در دشت با باد به سان گرد می گشت چون ماند برون ز کوی لیلی جانی پر از آرزوی لیلی بودی دل و دیده تنگ و تاریک از دوری او به مرگ نزدیک یک جا دو دمش نبود آرام هر لحظه سوی دگر زدی گام در وادی گرم ریگ پیمای در آتش پر شرر زدی پای بر کوه فکند سایه چون میغ می داشت قرار بر سر تیغ گیرم که ز غم زبون توان بود بر آتش و تیغ چون توان بود هر جا که سیاهیی بدیدی چون اشک به سوی او دویدی لیلی گفتی و حال کردی وز لیلی ازو سیوال کردی گر یک دو سخن ز وی بگفتی خاک قدمش به دیده رفتی ور نی دامن کشیدی از وی پیوند سخن بریدی از وی حالش چو بر این گذشت یکچند بگسست ز عقل و هوش پیوند شوق آمد و صبر را زبون کرد همچون قلمش علم نگون کرد شد حیله گر و وسیله اندیش زد گام سوی وسیله خویش زاعیان قبیل جست یک تن چون جان ز فروغ عقل روشن گفت ای به توام امید یاری دارم به تو این امیدواری کز من به پدر بری سلامی وز پی برسانیش پیامی کای نخل من از تو سر کشیده وز پرورشت به بر رسیده معجون گلم سرشته توست مضمون دلم نوشته توست باشد هنر تو هر چه دارم من خود به جز این هنر چه دارم پیراسته باغ عمرم از تو تابنده چراغ عمرم از تو دیدم ز تو دمبدم نویدی دارم به تو این زمان امیدی کز تو رسدم نویدی دیگر آماده شود امیدی دیگر لیلی که مراد جان من اوست فیروزی جاودان من اوست در حجله عزتش نشاندند چون چشم بدم ز در براندند از فرقت او هلاکم امروز دلخسته و سینه چاکم امروز جز بر در او نبایدم جای گر جا ندهند وای من وای آخر طلب رضای من کن دردم بنگر دوای من کن گو با پدرش که کین نورزد با من که جهان بدین نیرزد طوقی ز برای من کند ساز سازد به غلامیم سرافراز باشم به حریم احترامش داماد نه کمترین غلامش گفتی که تو را نسب بلند است وز نسبت او تو را گزند است من سوختم از نسب چه حاصل جز محنت روز و شب چه حاصل خواهم بد من شود ز تو نیک با من دم مهر می زنی لیک جز کینه وریت نیست ظاهر مهر پدریت نیست آخر ارحم ترحم شنیده باشی خاصیت رحم دیده باشی رحمی بنما که مردم اینک جان از ستمت سپردم اینک قصدم نه ازین هوای نفس است اینجا که منم چه جای نفس است کان ادب است خاک پاکم زآلایش طبع پاک پاکم لیلی که به غم فروخت جانم آنیست در او که سوخت جانم آن را ز کسی دگر نیابم زانست کزو نظر نتابم ور نه چه کرا کند که مردی از دغدغه های جمع فردی از بهر زنی نه سر نه انجام در مرحله طلب نهد گام بس باشدم اینقدر که گاهی از دور کنم در او نگاهی او صدر سریر ناز باشد آزاده و سرفراز باشد من خاک صف نعال باشم افتاده و پایمال باشم آن یار تمام بی کم و کاست گریان ز حضور قیس برخاست زان ملتمسی که از پدر کرد اشراف قبیله را خبر کرد با یکدگر اتفاق کردند سوگند بر اتفاق خوردند سوی پدرش قدم نهادند وان دفتر غم ز هم گشادند با او سخنان قیس گفتند هر مهره که سفته بود سفتند دانست پدر که حال او چیست بر روی نهاد دست و بگریست کش کارد به استخوان رسیده ست وز محنت دل به جان رسیده ست با این المش چه سان پسندم آن به که کنون میان ببندم در چاره کار او خروشم چندان که توان بود بکوشم در کف نهمش زمام مقصود مستی دهمش ز جام مقصود محمل پی رهروی بیاراست وز اهل قبیله همرهی خواست پیران به تضرع شفیعی خردان به تواضع مطیعی راندند ز آب دیده سیلی تا وادی خیمه گاه لیلی آمد پدرش چنانکه دانی وافکند بساط میهمانی خدام ز هر طرف رسیدند خوان ها پی نزلشان کشیدند چون خوان ز میانه برگرفتند افسون و فسانه در گرفتند هر کس سخنی دگر درانداخت پرده ز ضمیر خود برانداخت از هر جانب جنیبه راندند تقریب سخن به آن رساندند کز مقصد خویشتن حکایت گویند به پرده کنایت گفتند در این سراچه پست بالا نرود صدا ز یک دست تا دست دگر نسازیش یار نبود به صدا دهی سزاوار طاقی که تو را به هر رواق است در هر دهنی به نام طاق است تا جفت نگرددش دو بازو خود گو که چه سان شود ترازو در طاق جمال ها نهفته ست آیینه آن جمال جفت است بگذر به نظاره بر چمن ها هر چند که گل خوش است تنها چون سبزه به سلک او درآید پیش نظر تو خوشتر آید وانگاه به صد زبان ثناگوی کردند به سوی میزبان روی کای دست تو بیخ ظلم کنده حی عرب از سخات زنده در پرده تو را خجسته ماهیست کز چشم دلت بدو نگاهیست پاکیزه چو گوهر نسفته دوشیزه چو شاخ ناشکفته ماه است و ز مه دریغ باشد کین گونه به زیر میغ باشد بر ظلمتیان شب ببخشای وین میغ ز پیش ماه بگشای طاق است و بود عطیه مفت با طا دگر گرش کنی جفت قیس هنریست اینک آن طاق چون بخت به بندگیت مشتاق در اصل و نسب یگانه دهر در فضل و ادب فسانه شهر مرحومش از این مراد مپسند داماد گذاشتیم و فرزند بپذیر به دولت غلامیش زین شهد رهان ز تلخکامیش آن یک حور است و این فرشته از جوهر قدسیان سرشته خوش نیست فرشته را که از حور چون دیو بود همیشه مهجور لایق به همند این دو گوهر مشتاق همند این دو اختر یک درج به است جای ایشان یک برج طربسرای ایشان آیین وفا و مهربانی گفتیم تو را دگر تو دانی # جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۲۷ - ابا نمودن پدر لیلی از پیوند دادن وی با مجنون آن دور ز راه و رسم مردم ره کرده به رسم مردمی گم آن در تن او به جای دل سنگ از وی تا دل هزار فرسنگ مطموره نشین چاه غفلت طیاره سوار راه غفلت از تیرگی درون خود غرق در آب سیاه پای تا فرق از شارع دانش اوفتاده بر جهل جبلی ایستاده فارغ ز خیال عشقبازی آسوده ز حال جانگدازی نی داغ محبتی کشیده نه جرعه محنتی چشیده دوری فکن دو همدم از هم طاقت شکن دو عاشق از غم یعنی که کفیل کار لیلی بر هم زن روزگار لیلی هر چند کش از نسب پدر تو لیک از پدری رهش بدر بود رحم پدری نداشت بر وی صد محنت و غم گماشت بر وی چون خواهش آن قبیله بشنید از خواهششان عنان بپیچید بر ابروی ناگشاده چین زد صد عقده خشم بر جبین زد آن کس که به خنده دل خراشد ابرو چو گره زند چه باشد گفت این چه خیال نادرست است چون خانه عنکبوت سست است گر این طلب از نخست بودی در کیش خرد درست بودی امروز که حیز زمانه پر شد ز صدای این ترانه یک گوش نماند در جهان باز خالی ز سماع این سرآواز طفلان که به هم فسانه گویند این قصه به کنج خانه گویند رندان که به نای و نوش کوشند پیمانه بدین خروش نوشند ناصح که نهد اساس تعلیم از صورت حال ما کند بیم رسوایی ازین بتر چه باشد باد بتر این ز هر چه باشد حاشا که پذیرد این تلافی از پرده شعر حیله بافی آتش که بود مفیض انوار بر کوه بلند در شب تار پوشیدن آن به خس چه امکان ز اهل خرد این هوس چه امکان شیشه که شود میان خاره ز افتادن سخت پاره پاره کی ز آب دهن درست گردد بر قاعده نخست گردد خیزید و در طلب ببندید زین گفت و شنود لب ببندید عاری که به گردن من آمد آلایش دامن من آمد عاری دگرم به سر میارید من بعد مرا به من گذارید بر هرزه چرا کنم من این کار بیهوده چرا برم من این عار آن خس که به دیده خست خارم چون دیده خود بدو سپارم زان کس که به دل نشاند تیرم چون دعوی دل دهی پذیرم با آنکه زند خدنگ کاری مشت است و درفش کارزاری من مشتکیم کنون ز یک مشت زان در ندهم به بار او پشت در مذهب رهرو سبکبار باری نبود گرانتر از عار در بار گران میفکنیدم وین پشت خمیده مشکنیدم چون عامریان نشسته خاموش برگشت ازین محالشان گوش مهر از لب بسته برگرفتند آیین سخن ز سر گرفتند گفتند حدیث عار تا چند زین بیهده افتخار تا چند قیس هنری به جز هنر نیست وز دایره هنر بدر نیست عشقی که زده ست سر ز جیبش هان تا نکنی دلیل عیبش خود عشق چه جای قال و قیل است بر پاکی باطنش دلیل است تا دل نه ز میل طبع پاک است کی ز آتش عشق سوزناک است در پاکی طبع نیست عاری بر چهره فخر ازان غباری گفتی لیلی ازین فسانه رسوا گشته ست در زمانه رسوایی او بگو کدام است کز عاشقیش بلند نام است گویا و گواست وجد و حالش بر دعوی عفت و جمالش معشوقه اگر جمیل نبود عاشق به رهش ذلیل نبود ور هست جمیل و نیستش جیب پاکیزه ز وصله دوزی عیب زود آتش عشق او بمیرد معشوقی او زوال گیرد آنجا که مقام افتخار است زین هر دو صفت بگو چه عار است هر چند که قیس گفت و گو کرد دلالگی جمال او کرد دلاله اگر هزار باشد زینسان نه سخن گزار باشد دلالگی جمال دلدار نی عیب در او و نه عار آن کجرو کج نهاد کج دل در دایره کجیش منزل چو این سخنان راست بشنید چون بی خبران ز راست رنجید شد راه جواب آن بر او بند بگشاد زبان روان به سوگند گفتا به خدایی خدایی کز وی نه تهیست هیچ جایی او بی جای و جهان ازو پر تنها نه جهان که جان ازو پر هر ذره اگر چه زو تهی نیست یک ذره ازوش آگهی نیست دیگر به پیمبران مرسل ثابت قدمان صف اول دانشورزان دانش آموز بینش داران بینش افروز پرواز ده شکسته بالان نیرو شکن خطا سگالان دیگر به سران کعبه مسکن از جعبه کعبه ناوک افکن هر ناوک و صد هزار نخجیر بیرون ز شکارگاه تدبیر از صید حرم همه غذاخوار کوته زیشان زبان انکار کز لیلی اگر درین تک و پوی خواهید برای قیس یک موی وان را دو جهان بها بیارید زان کار به جز قفا نخارید یک موی وی و هزار مجنون گو دست ز وی بدار مجنون مجنون که بود که داد خواهد وز لیلی من مراد خواهد جان دادن او بس است دادش مردن ز فراق او مرادش با من دگر این سخن مگویید کام دل خویشتن مجویید آنان چو جواب او شنیدند وآزار عتاب او کشیدند نومید به خانه بازگشتند با قیس حریف راز گشتند هر قصه که گفته بود گفتند هر گل که شگفته بود گفتند امید وصال یار ازو رفت وآرام دل و قرار ازو رفت از گریه به خون و خاک می خفت وز سینه دردناک می گفت لیلی جان است و من تن او یارب به روان روشن او کان کس که مرا ازو جدا ساخت کاری به مراد من نپرداخت در هر نفسیش باد مرگی وز زندگیش مباد برگی وان کس که دلم فگار کرده ست دورم ز دیار و یار کرده ست جانش چو دلم فگار بادا و آواره به هر دیار بادا وان کس که ز خصلت پلنگی زد سنگ فراقم از دو رنگی پا میخ شکاف سنگ بادش سر در دهن نهنگ بادش زو بر دل من چو دور خاتم شد تنگ فراخنای عالم واو کنده به تنگنای این دور رویم چو نگین به ناخن جور بادش ناخن جدا ز انگشت دستش کوته ز خارش پشت # جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۲۸ - دیده نوفل مجنون را در بادیه و بر وی ترحم کردن و وی را وعده دادن که لیلی را برای وی خواستگاری کند و ابا کردن پدر لیلی سوداگر چین این صحیفه این نافه برون دهد ز نیفه کان دم که ز گریه چشم مجنون دور از لیلی نشست در خون نومیدی دیدن جمالش گرداند از آنچه بود حالش ناقه ز حریم حی برون راند وز خاک قبیله دامن افشاند شد آهوی دشت و کبک وادی خارا کن کوه نامرادی بر هر ضرری صبور می بود وز هر نفری نفور می بود کم داشت درین بساط غبرا جز انس به وحشیان صحرا شبها که خیال خواب کردی وز پرده شب نقاب کردی کردی ز سرین گور بالین کیمخت گوزن را نهالین هر صبح که برزدی سر از خواب وز گریه زدی زمین دشت آب خونابه ز کاس لاله خوردی همکاسگی غزاله کردی یک روز برهنه تن چو خامه از صفحه ریگ کرده نامه زانگشت بر آن قلم همی زد لیلی لیلی رقم همی زد بر یاد دو زلف مشکفامش می کرد نظاره دو لامش می ریخت ز خون دل ته پاش قطره ز مژه چو نقطه یاش بر ریگ چو نام او نوشتی وز رشح جگر به خون سرشتی از سیل مژه بشستیش پاک باز از هوس دل هوسناک آن طرفه رقم ز سر گرفتی زان وایه خویش برگرفتی این بود تمام روز کارش سرمایه عیش روزگارش ناگاه ز گرد ره رسیدند جمعی و به گردش آرمیدند بر کوهه زین همه سواران در کوه و دره شکارکاران نوفل نامی در آن میانه چون مهر یگانه زمانه از دست کریم یم عطایی زانگشت کرم گره گشایی چون مهر به روزها زرافشان چو چرخ به صبح گوهر افشان در نظم بلند چون ثریا در سجع لطایفش مهیا با نوش لبان به عشقبازی با تنگدلان به دلنوازی در معرکه دلاوری شیر در قطع امور ملک شمشیر از افسر ملک سربلندیش وز گنج نوال بهره مندیش نوفل خود را ز رخش گستاخ انداخت فرو چو میوه از شاخ بر خاک نشست پیش رویش بگشاد زبان به گفت و گویش آن نام که می نوشت می خواند وز صاحب نام حرف می راند دانست نهفته راز او را معشوقه عشوه ساز او را وان ماتم و سوگواریش دید وان گریه زار و زاریش دید بر حال ویش ترحم آمد گریان شد و در تکلم آمد کای تخت نشین خامه ریگ وی حرف نویس نامه ریگ این تخم خیال کشتنت چند وین حرف هوس نوشتنت چند زین وسوسه خیال باز آی زین دغدغه محال باز آی کز وسوسه کار برنیاید جانان به کنار درنیاید زین حرف که می کشی به انگشت کامت ننهد حریف در مشت زین ریگ که می کنی به خون رنگ ناری گهری به کف به جز سنگ یکچند بیا قرین من باش همخانه و همنشین من باش برکش ز سر این لباس عوری تن پوش به خلعت صبوری نی خواب بود تو را و نی خور می خسب چو دیگران و می خور تا بازآیی به آب و رنگت وز شکل کمان رهد خدنگت در خور باشی به وصل آن ماه لایق گردی به یار دلخواه دیوی تو کنون نه خورد و نه خفت با حور چگونه سازمت جفت سوگند به آنکه از خردمند همواره به نام اوست سوگند کانچ آوردم کنون به گفتار گر زانکه کنی به وفق این کار چندانکه توان بود کنم جهد تا کام تو خوش کنم بدین شهد در گردن آن پری شمایل بازوی تو را کنم حمایل کاری که ز ساختن بود دور سازند به زاری و زر و زور زاری که خلاف سربلندیست با همچو خودی نه ارجمندیست هر چند که زر بود ببازم تا کار تو را چو زر بسازم ور زانکه به زر نگردد آن راست غم نیست که زور بازو اینجاست این عقده که بر رهت فتاده از نوک سنان کنم گشاده ور کند بود سر سنانم از تیغ به مقطعش رسانم مجنون چو شنید این فسون را بگذاشت فسانه جنون را سر در ره هوشمندی آورد خاطر به خردپسندی آورد شد چون دگران رفیق راهش برداشت قدم به خیمه گاهش اندام بشست و سر تراشید خلعت پوشید و عطر پاشید آن سنبل مشکبار رسته شد چون گلش از غبار شسته بربست عمامه را عرب وار آورد شکوفه سرو او بار نوفل با او بدیهه گویان بودی به ره نشاط پویان هر لحظه بهانه ای نمودی نو ساز ترانه ای سرودی بر عرصه دشت باده خوردی دلجویی او زیاده کردی گاهی غزل و نسیب خواندی گاهی سخن از حبیب راندی یک چند بر این نمط چو بگذشت مجنون ز گذشته تازه تر گشت آمد قد او به لطف اول شد برگ گلش ز خط مجدول طوطی خطش شکر به منقار بر نوفل و بزم او شکریار طاووس رخش ز جلوه کاری خجلت ده لاله بهاری دیوانه لطافت پری یافت تن پرتو روحپروری یافت آشفتگی از سرش به در شد بین شیشه شکن که شیشه گر شد القصه مصورش بیاراست زان گونه به لیلی اش همی خواست شکلی همه آرزوی لیلی بر سنگ زن سبوی لیلی نوفل شد ازین تفاوت آگاه دانا دلی اوفکند در راه تا پی به دیار لیلی آرد پیش پدرش سخن گزارد سازد به سخن مسلسل او را آرد به حضور نوفل او را آمد پدرش بدان وسیله همراه سران آن قبیله نوفل به هزار اهتمامش بنشاند به صدر احترامش چون خوان بکشید و سفره بگشاد نوبت به سخن گزاری افتاد صد قصه نو و کهن در انداخت وآخر ز غرض سخن درانداخت فرمود که قیس نیک پیوند کامروز بود مرا چو فرزند برتر باشد ز هر که گویی موصوف به هر هنر که گویی خواهم که بدین شرف تو هم نیز ممتاز کنیش ز اهل تمییز منظور کنی به منظر خویش پیوند دهی به گوهر خویش بنگر که ز مال و زر چه خواهی چه مال و چه زر ز هر چه خواهی تا در نظرت به پای ریزم وانهات به زیر پای ریزم باشیم من و تو خویش با هم صافی دل و مهرکیش با هم آن سخت جواب تلخ گفتار بگشاد در سخن دگر بار هر عذر که گفته بود ازین پیش پیش پدرش ز جانب خویش گفت آن همه را و بیشتر نیز افزود بر آن بسی دگر نیز از بس که به عذر شد سخن کوش زد سینه نوفل از غضب جوش شد تیز سخن به سان شمشیر تهدید ده از زبان شمشیر کای هرزه درای این بیابان بر بانگ درای خود شتابان ترسم که بدین تهی درایی چون بی شتران ز پا درآیی خیز و پی پاس حال خود گیر رنگ شفقت بر آل خود گیر زان پیش که آورم سپاهی چون دور زمانه کینه خواهی نی بحر و چو بحر هیبت انگیز موجش همه تیر و خنجر تیز زان موج شوند پای تا فرق اعیان قبیله ات به خون غرق آن گوهر ناب را به من ده صد منت ازان به جان من نه تا سر به سپهر برفرازم جشنی به عروسیش بسازم کایند شب عروسی او حوران به بساط بوسی او گفتا پدر عروس کای شاه برتاب عنان خویش ازین راه هر چند که ما نه مرد جنگیم از جنگ نه آنچنان به تنگیم روزی که زنی تو کوس و نایی ما نیز زنیم دست و پایی گر زانکه شویم بر تو فیروز عیدی باشد خجسته آن روز از پیچش پنجه تو رستیم وز رنج شکنجه تو جستیم وز زانکه تو را ظفر دهد دست ما را علم ظفر شود پست چون برق جهم به خانه خویش پیش گهر یگانه خویش از تیغ زنم به سینه چاکش آلوده به خون نهم به خاکش پوشم تن آن عروس چالاک در پرده خون و حجله خاک وآسوده زیم درین غم آباد از نام عروس و ننگ داماد در خاک نهفته به نگاری کافتاده به دست خاکساری پوشیده به آن گهر به سنگی کاید به وی از سفال ننگی نوفل ز سماع قصه نو چشمی سوی قیس زد که بشنو قیس هنری هنروری کرد در معرکه شان دلاوری کرد بگشاد زبان سحر پرداز کای بد سخنان ناخوش آواز بادی که ز نای جهان خیزد در دیده عقل خاک بیزد حرفی که نه دانشش نگارد در نامه سیاه رویی آرد نوفل نه سخن ز جهل گوید تا نکته سهو و سهل گوید مغز است نه پوست هر چه او گفت نغز است و نکوست هر چه او گفت از گفته او ورق مپیچید روی دل ازین سبق مپیچید آن فیض نسیم نیکخواهیست نی باد بروت پادشاهیست حکمت که تراود از دل شاه عکسی ست ز نور چشمه ماه زان عکس کسی که دور ماند در ظلمت شب ز نور ماند لیلی ست زلال زندگانی من سوخته ای ز تشنه جانی گر روی نهد به تشنه ای آب خاکش بر سر کزان زند تاب لیلی ست گلی به طرف جویی من قانع ازان گلم به بویی دل باد چو لاله باغبان را کز باد دریغ دارد آن را لیلی ست به بزم جان چراغی من دارم ازو به سینه داغی آن کو نه چراغ من فروزد یارب که به داغ من بسوزد لیلی می گفت و آن حسودان کوران ز حسودی و کبودان فریاد بر او زدند کای خام دربند زبان به کام ازین نام او نیست ز نام او چه حاصل زین حرف زبان خویش بگسل هر لحظه مبر به هرزه نامش وآلوده مکن به گوش عامش ور زانکه بری زبان داری تنها نه زبان که جان نداری خواهیم تو را زبان بریدن وز کالبد تو جان کشیدن مجنون چو سماع این سخن کرد زو قطع امید خویشتن کرد دانست کزان نهال نوبر کامیش نمی شود میسر رو گریه کنان به نوفل آورد کای مرهم داغ و داروی درد در خواه ازین ستیزه کاران تا رسم ستیزه را گذاران چندانکه به طرف جوی یک بار مرغی بنهد در آب منقار بر من در مرحمت گشایند وز دور رخش به من نمایند تا یک نظرش ز دور بینم وانگه به خیال او نشینم سازم همه عمر زان ذخیره بهر شب تار و روز تیره گفت کزین خیال بگذر زین داعیه محال بگذر دیدار وی و تو ای رمیده چون آب است و سگ گزیده خیز و ره این هوس سپردن بگذار که دیدن است و مردن ور هستی ازین حیات دلگیر در غمکده فراق می میر مجنون نه به یار خود رسیدن نی در همه عمر امید دیدن با نوفل گفت کای ستمگر ای وعده تو سراب یکسر رنج از دل من به گفت رفتی گفتی و نکردی آنچه گفتی لیکن نه ز توست از من است این بر هر که نه کور روشن است این نامقبلیم علم برافراخت واقبال تو را علم بینداخت من کی و سرود عیش سازان من کی و فسون عشوه بازان چون می نکند فسون مرا به آشفتگی و جنون مرا به این گفت و ز جای خویش برخاست رقصان به نوای خویش برخاست انداخت شکوفه سان عمامه چون شاخ خزان رسیده جامه نومید دلیش رنجه در بر می زد چو چنار پنجه بر سر خلقی ز پیش سرشک ریزان واو خاک به فرق خویش بیزان خلقی ز پیش به دل زنان سنگ واو چاک فکن به سینه تنگ چون آهوی دام جسته بگذشت زان مردم و رو نهاد در دشت شد باز چنانکه بود و می رفت وین زمزمه می سرود و می رفت لیلی و سریر عشرت و ناز مجنون و نفیر شوق پرداز لیلی و عنان به دست دوران مجنون و به دشت یار گوران لیلی و به این و آن سبک رو مجنون و به آهوان تک و دو لیلی و سکون به کوه وزنان مجنون و به کوه با گوزنان لیلی و ترانه گو به هر کس مجنون و صفیر کوف و کرکس لیلی و خروش چنگ و خرگاه مجنون و خراش گرگ و روباه لیلی و چو مه به قلعه داری مجنون و به غار غم حصاری آری هر کس برای کاریست هر شیر سازی مرغزاریست دولت به درم خرید نتوان ایوان به ارم کشید نتوان آن به که به نیک و بد بسازیم هر کس به نصیب خود بسازیم گل نیست ز خار بهره گیریم با خار زییم تا بمیریم # جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۲۹ - در صحرا و دشت گردیدن مجنون و خطاب کردن وی با گردباد ریحان شکن حریم این باغ این بو دهد از نسیم این باغ کان لاله داغدار هر دشت از نوفل و نوفلی چو برگشت آزاده ز هر گروه بودی آواره دشت و کوه بودی هر جا که کسی ز دور دیدی چون آهو و گور ازو رمیدی یک روز فرود حال و وجدش شد جای به کوهسار نجدش جا قله کوه خاره می کرد در هر طرفی نظاره می کرد دیده به دیار لیلی افکند در کوزه ز گریه سیلی افکند شوقش به درون چو کوه بنشست قاروره صبر خرد بشکست پیکی طلبید کز دیارش آرد به حریم دل قرارش گوید خبر و بیان کند حال از منزل یار و ربع و اطلال ناگاه ز گرد ره سوادی بنمود چه دید گردبادی زان خاک دیار بار بسته پرده به رخ از غبار بسته افتاد به سجده بر زمینش بگشاد زبان به آفرینش کای صوفی گرد گرد رقاص بی زحمت پا به رهروی خاص وی دشت نورد کوه پیمای نگرفته سکون دو دم به یک جای در پای تو کوه و دشت یکسان در کوه روی چو دشت آسان پیچان شده اژدها نمایی بر خویش ولی نه اژدهایی سر بر فلک اژدها که دیده ست جولان زده بر هوا که دیده ست خیزان نخلی ز خاک گستاخ نی بیخ تو را پدید و نی شاخ وین طرفه که گر ز باغ خیزی میوه فکنی و برگ ریزی نی راه تو بی غبار هرگز نی یک جایت قرار هرگز افتاده تو درخت چالاک برداشته تو خار و خاشاک پیچیده چو دودی و نه دودی دوری ز سیاهی و کبودی پرگاری کاخ سقف زنگار چون قصر ارم ز تو ستون دار کشتی ست در آب ربع مسکون تو تیری و بادبانت گردون بر کشتوران درین نشیمن ویران ز تو صد هزار خرمن امروز دلم به سینه خرم از مقدم توست خیر مقدم سویم که شده ست رهنمایت جان باد فدای خاک پایت بر من ز ره کرم گذشتی وآرام من رمیده گشتی از منزل یار بسته ای بار کاید ز تو بوی مشک تاتار این خاک که عطر محمل توست چون نافه چین حمایل توست گر از در اوست بر سرم ریز چون سرمه به دیده ترم ریز خاشاک تو کش شمیم مشک است ریحان تری و عود خشک است زان آتش من بلند گردان بر وی دل من سپند گردان زان جان و جهان خبر چه داری بگشای زبان به هر چه داری بی او دل من ز غصه خون است بی من دل او بگو که چون است از یاد ویم فرامشی نیست وز حرف وفاش خامشی نیست هرگز گذرم به دل نهانش جنبد به حدیث من زبانش هیهات چه جای این سؤال است دارم هوسی ولی محال است شه بهر گدا کجا کشد آه مه سوی سها کی افکند راه شب کیست طفیلی سگانش سوده سر خود بر آستانش او کرده به بالش خوش آهنگ بر بستر غم سر من و سنگ او داده به مهد عیش پهلو من خفته به خاک خواریم رو چون روز شود ز خواب خیزد بر لاله تر گلاب ریزد اول سوی او که می گراید دیده به رخش که می گشاید گرد دمنش ز من بدل نیست گرینده چو من بر آن طلل نیست از دور که می کند نگاهش در طوف به گرد خیمه گاهش آنجا که شود به عشوه خندان گریه که کند ز دردمندان وان دم که شود ز لب شکرریز دندان طمع که می کند تیز گاهی که بود به هودجش جای در راه طلب که می نهد پای روزی که قدم نهد به محمل ز آب مژه کیست مانده در گل شبها که به خانه اش مقام است بنشسته به پاس او کدام است بینا به رخش کسان و من کور نزدیک همه به او و من دور تو باد سبکروی و من خاک تو صرصر و من شکسته خاشاک گاهی که به سوی او زنی رای بردار به دست لطفم از جای چون خاک رهم به کوی او بر خاشاک آسا به سوی او بر تا بر سر راه او نشینم یک بار دگر رخش ببینم ور زانکه نیم بدین سزاوار بگذار مرا غریب و بیمار بیماری من بگوی با او وین زاری من بگوی با او کای کام دل و مراد جانم بینایی چشم خونفشانم زان روز که مانده از تو دورم تا ظن نبری که من صبورم جان و دل پاره پاره دارم لیکن چه کنم چه چاره دارم هر تن که ز جان به داغ دوریست تنهایی او نه از صبوریست خواهد که ز جان جدا نماند لیکن چه کند نمی تواند هر حیله که بود آزمودم نی صلح و نه جنگ داشت سودم سودی ندهد چو نیست تقدیر نی سعی جوان نه همت پیر زین پس من و داغ نامرادی افتان خیزان به کوه و وادی افتم شب ها چو ناتوانی خیزم به سحر چو نیم جانی دانم که دل تو نیز خون است وز دست تو چاره ام برون است لیکن بکن اینقدر که باری در دامن کوه و کنج غاری چون بی تو به سر رسد حیاتم یادی بکنی پس از وفاتم این گفت و چو پادشاه خاور بگسست طناب خیمه زر زد چرخ به عرصه زمانه بر رسم عرب سیاه خانه مسکین سر خود به خاره بنهاد بر بستر خار بی خود افتاد چشمش همه شب به خواب نغنود بیهوش فتاد خوابش این بود # جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۳۰ - باز خریدن مجنون غزالی را از صیاد و آزاد کردن وی بر یاد لیلی کردن وی بر یاد لیلی چون صبحدم از غزاله خور پوشید زمین غلاله زر افشاند فلک ز چشمه قیر از مهر غزاله قطره ها شیر مجنون که به خواب بیخودی بود از خواب شبانه چشم بگشود گرم از سر خار و خاره برجست از خاره مگر شراره برجست از کوه و قدم نهاد در دشت در دشت چو گردباد می گشت می کرد به دام و دد نگاهی در سینه همی کشید آهی می برد ز وحش و طیر رشکی وز دیده همی فشاند اشکی یعنی که بود ز فرقت یار هر چیز خلاص و من گرفتار هر زنده حریف جفت خویش است وآسوده ز خود و خفت خویش است جز من که ز جفت خویش طاقم سرگشته وادی فراقم نه خورد بود مرا و نی خواب گر کوه بود نیارد این تاب می زد به همین خیال گامی ناگاه ز دور دید دامی در مطرح آهوان نهاده در بند وی آهویی فتاده صیاد گرفته تیغ خونریز چون تیغ دویده بر سرش تیز آهو به شکنجه دویدن صیاد و شتاب سر بریدن مجنون چو بدید آه برداشت تا پیش کشنده راه برداشت دستش بگرفت و کرد فریاد کز دست تو داد می کنم داد هیچ ار ز خدات بهره ای هست از بهر خدا بدار ازو دست بردار به دست لطف و بگشای تیغش ز گلو و بند از پای پایش قلمیست خیزرانی شق کرده سرش پی روانی بر صفحه خاک کش گذار است از چار قلم رقم نگار است هفت است قلم درین شکی نیست از هفت چهار اندکی نیست آن را مشکن به سخت بستن عمدا نسزد قلم شکستن در طوق جفا چنان گلویی لایق نبود به هیچ رویی ظلم است به پیش عقل روشن آن طوق فکندنش به گردن زین مظلمه بازکش عنان را وز گردن خود برون کن آن را چشمی داری به سوی او بین سر تا به قدم به وی فرو بین چشمش که ز سرمه خدایی آسوده بود ز سرمه سایی حیف است تهی ز نور مانده وز بینش خویش دور مانده آن گردن ساده کشیده ک آسیب کمند کس ندیده دانی که به طوق زر دریغ است پولاد دلا چه جای تیغ است آن سینه که لوح سیم پاک است نی چون دل من سزای چاک است از کینه خلق پاک سینه ست با سینه او تو را چه کینه ست در پهلوی او به لطف جا کن دست ستمت ازو جدا کن خنجر چو قلم گرفته در مشت کم زن رقمش به تخته پشت آن را شده بند بند مپسند بگذار نسفته مهره ای چند بین گردن و پشت نازنینش دندان طمع کن از سرینش هر کس که به گرد ران برد دست در پهلوی آتش گردنی هست نافش که چو نافه مشکبار است چون نافه دریدنش چه کار است گر در شکم طمع زنی چاک به زانکه در آن شکم کنی خاک مجنون چو به قصد صید صیاد زین گفت و شنید دام بنهاد صیاد اسیر قید او شد چون صید گرفته صید او شد چون موم دلش به نرمی افتاد افکند ز دست تیغ پولاد لیکن ز غم عیالمندیش می بود آهو هنوز بندیش مجنون که نه جامه داشت در بر نی بار عمامه نیز بر سر در فکر عطای او فرو ماند طیاره به گله پدر راند زان گله گرفت گوسپندی از آفت گرگ بی گزندی لنگر کنش از خرام دنبه سر تا به قدم تمام دنبه آورد و به صید پیشه بسپرد پا در ره عذر خواهی افشرد کین صید که سوی اوت میلی ست در گردن و چشم همچو لیلی ست قیمت نکنم که چند ارزد هر موی به گوسفندی ارزد آن ظن نبری که این بهاییست از بهر خلاص او فداییست اکنون رسنش به دست من ده ک آهوی چنین به دست من به تا سر نهمش به جای لیلی وانگه کنمش فدای لیلی مسکین چو رسن به دست او داد صد بوسه به چشم مست او داد پشمین رسنش ز سر به در کرد وز ساعد خویش طوق زر کرد خاک قدمش به دیده می رفت می شست رخش به اشک و می گفت ای گردن تو چو گردن دوست چشم تو چو چشم پر فن دوست گر ساق تو ای به ساق لاغر از سیم بود چو او توانگر گویم به زبان راستگویی صد بار که او تو و تو اویی تا یار من سلیم باشی آزرده تیغ بیم باشی رو گرد دیار یار می چر سنبل می چین و لاله می خور لاله چو خوری به گرد کویش می گوی چو من دعای رویش کان روی چو لاله تازه بادا وآزاده عار غازه بادا سنبل چو چری ز مرغزارش می خور غم زلف مشکبارش کان سنبل تر کسی مبیناد یک شاخ ازو کسی مچیناد آهو می رفت و او هم از پی می رفت طفیل رفتن وی با هم ره همرهی سپردند تا پی به دیار یار بردند مجنون بنشست زیر خاری وان رفت به سوی مرغزاری آن ناله ز هجر یار می کرد وین طوف به مرغزار می کرد چون مهر نشست و مه برآمد تاراج شب سیه برآمد یکدیگر را دگر ندیدند هر یک به زمینی آرمیدند # جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۳۱ - ملاقات کردن مجنون با شبان لیلی و خبر یافتن که مردان قبیله لیلی به غارت بیرون رفته اند و پیش لیلی رفتن وی خورشید به وقت بامدادان چون داد مراد نامرادان یعنی که به آفتابه زر ریخت وز حقه پر گهر گهر ریخت مجنون به هزار نامرادی می گشت به گرد کوه و وادی لیلی می گفت و راه می رفت همراه سرشک و آه می رفت هر جا که ز پای رهنوردی دیدی به هوا ز دور گردی چون باد صبا هواش کردی سرمه ز غبار پاش کردی پر شعله دلی ز داغ لیلی از وی کردی سراغ لیلی ناگه رمه ای برآمد از راه سردار رمه شبانی آگاه در وادی جست و جو کلیمی از پشم سیه به بر گلیمی موسی وارش به کف عصایی در دیده گرگ اژدهایی از فرق به سوی او قدم ساخت چون سایه به پای او سر انداخت گفت ای دل و جان من فدایت روشن بصرم به خاک پایت یابم ز تو بوی آشنایی آخر تو کیی و از کجایی این طرفه رمه که از بز و میش گرد تو گرفته از پس و پیش گردی که ز راهشان برآید زان نکهت مشک و عنبر آید این بوی ز منزل که دارند شب پیش در که می گذارند گفتا که شبان لیلی ام من پرورده خوان لیلی ام من هست این رمه مایه بخش خوانش آبادان ساز خان ومانش اینک سر و گوششان نشانمند از داغ و دروش آن خداوند شب خفتنشان به مسکن اوست این عطر ز بوی دامن اوست هر جا که کشد به ناز دامان گیسوافشان شود خرامان گردد همه مشکبو زمینش جانبخش نسیم عنبرینش مجنون چو نشان دوست بشنید چون اشک به خون و خاک غلطید افتاد ز پای رفته از کار چشم از نظر و زبان ز گفتار بی خود به زمین فتاد تا دیر در بی خودی ایستاد تا دیر وآخر که به هوشیاری آمد در پیش شبان به زاری آمد کای محرم خیل خانه دوست شبها سگ آستانه دوست امروز ز وی خبر چه داری گو روشن و راست هر چه داری سینه ز غمش پر است تا لب از بهر خدا که بر گشا لب گفتا که کنون خوش است در حی کس نیست به گرد خیمه وی در خیمه خود نشسته تنهاست چون ماه میان هاله یکتاست مردان قبیله رخت بستند وز عرصه حی برون نشستند دارند هوای آنکه غافل بر قصد گروهی از قبایل سازند کمین به صبحگاهان بر غارت مال بی پناهان از وی چو سماع این بشارت صبری که نداشت کرد غارت گفتا به شبان که ای نکو خوی لطفی بکن و رضای من جوی این کهنه گلیم خود به من ده صد منت ازان به جان من نه چون بخت گلیم من سیه بافت بخت تو به آن ره از کجا یافت محروم ز دلبر قدیمی من بعد من و سیه گلیمی باشد که زنم چنانکه دانی طبل طربی در او نهانی هر چند برون بود ز امکان در زیر گلیم طبل پنهان این گفت و گلیم را بپوشید می رفت و ز شوق می خروشید رو کرد به سوی آن قبیله از بهر وصال آن جمیله لیلی جویان به حی درآمد فریاد ز جان وی برآمد در هر قدمی که پیش می رفت اندک اندک ز خویش می رفت چشمش چو به خانه وی افتاد شد خانه هستیش ز بنیاد بانگی بزد از درون غمناک وافتاد به سان سایه بر خاک لیلی چو شنید بانگ بشناخت از خانه برون مقام خود ساخت بیرون از در چه دید مجنون افتاده ز عقل و هوش بیرون بالای سرش نشست خونریز از نرگس شوخ فتنه انگیز از گریه به روش آب می زد نی آب که خون ناب می زد زان خواب گران به هوشش آورد در غلغله و خروشش آورد برخاست به روی دوست دیدن بنشست به گفتن و شنیدن هر دو به سخن زبان گشادند غم های گذشته شرح دادند مجنون ز شکایت سفر گفت لیلی ز غم وطن گهر سفت آن خواند حدیث کوه و وادی وین قصه کنج نامرادی آن بود ز ناله درددل گوی وین بود ز گریه خون دل شوی آن گفت که بی رخت بجانم این گفت که من فزون از آنم آن گفت دلم هزار پاره ست این گفت که این زمان چه چاره ست آن گفت شدم ز جان خود سیر این گفت که مرگ من رسد دیر آن گفت که هجر جانگداز است این گفت که وصل چاره ساز است آن گفت که بی تو دردناکم این گفت که از غمت هلاکم آن گفت مراست دل ز غم ریش این گفت مراست ریش ازان بیش آن گفت نمی روم ازین کوی این گفت به ترک جان خود گوی آن گفت در آتشم ز دوری این گفت که پیشه کن صبوری آن گفت که صبر نیست کارم این گفت جز این دوا ندارم آن گفت که خوش بود رهایی این گفت ز محنت جدایی آن گفت فغان ز کینه کیشان این گفت که باد مرگ ایشان آن گفت دلم ز غم دو نیم است این گفت چه غم خدا کریم است چون گفته شد آنچه گفتنی بود وان راز که هم نهفتنی بود زد شعله درون لیلی از بیم کان قوم ز عقل و دین به یک نیم ناگاه ز راه در نیایند وان دلشده را به سر نیایند بر وی نکشند تیغ بیداد و او را نرسد کسی به فریاد گفت ای ز میان عاشقان فرد در راه وفا به جان جوانمرد برخیز که تیغ چرخ تیز است با ما و تو بر سر ستیز است با هم به وداع ایستادند وز هر مژه سیل خوش گشادند آن روی به دشت کرد یا کوه وین ماند به جا چو کوه اندوه اینست بلی زمانه را خوی آسودگی از زمانه کم جوی صد سال بلا و رنج بینی ک آسوده یکی نفس نشینی ناکرده تو جای خویشتن گرم هیچش ناید ز روی تو شرم دستت گیرد که زود برخیز پایت کوبد به سر که بگریز # جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۳۲ - حکایت کردن کثیر شاعر عاشق عزه از مجنون پیش خلیفه روشن سخن عرب کثیر بر طارم نظم نجم نیر با عزه که رشک حور عین بود رونق شکن بتان چین بود بیرون ز قیاس داشت میلی چون قیس رمیده دل به لیلی چون گل به نسیم او شگفتی گفتی به هوایش آنچه گفتی شعرش که حلاوتی نکو داشت هر چاشنیی که داشت زو داشت آری نمک سخن ز عشق است نور فلک سخن ز عشق است از سوز دل است در سخن شور وز شعله عشق بر فلک نور روزیش خلیفه پیش خود خواند بر خوان نوال خویش بنشاند گفتا که بخوان نسیبی امروز از آتش عزه مجلس افروز برداشت به یاد او سرودی وز دیده روانه ساخت رودی در فرقت او نسیب می خواند وز هر مژه سیل اشک می راند می کرد ز اشک و نظم خود پر دامن ز عقیق و مجلس از در چون دید خلیفه آن غم و درد پرسید ز وی که ای جوانمرد دانم که ز عاشقان بسی را دیدی دیدی چو خود کسی را گفتا که بلی دلی ز غم ریش رفتم به دیار عزه زین پیش در راه به وادیی فتادم کز بیم عنان ز دست دادم رفتم دو سه روز بی خور و خواب نی نان دیده ز دور نی آب ناگه دیدم خجسته حالی با پشت خمیده چون هلالی خونین جگری چون نافه مشک از غم شده پوست بر تنش خشک بنهاده به قصد صید دامی رفتم کردم بر او سلامی با وی به ادب خطاب کردم دریوزه نان و آب کردم گفتا که ز حی فتاده دورم وز مرده دلان حی نفورم با من نه طعام نی شراب است نانم گیه آب من سراب است لیکن بنشین دمی که شاید بر ما در روزیی گشاید یک صید به دام ما درافتد وین رنجکشی ز ما برافتد من هم به کناره ای نشستم بر راه امید چشم بستم ناگاه شد آهویی خوش اندام زنجیری بند و حلقه دام آهو نه که لعبتی مصور زیبا شکل و بدیع منظر چشمش برده ز آهوان دست بی سرمه سیاه و بی قدح مست مستان همه در خمار چشمش آهو چشمان شکار چشمش شاخش چو فتیله ای ز عنبر بر فرق فتیله موی دلبر شاخی بی برگ کس ندیده زان گونه ز مشک تر دمیده بر مشک ممر ناف شد چست بر ناصیه زور کرد و بر رست هر بند ازان دو شاخ نوزاد قلاب دل هزار صیاد از بی عقدی و بی وشاحی با گردن ساده چون صراحی آهو چشمی به عشوه جسته پیوند حمایلش گسسته سینه چو شکم به رنگ کافور نافش مشکین چو نیفه حور نسرین سرین او درین باغ چون لاله ندیده محنت داغ پشتش نکشیده هیچ باری بر وی ننشسته جز غباری پرورده میان سبزه و آب آسوده ز دست رنج قصاب پایش قلمی خط آزموده جز بر خط سبزه سر نسوده افتاده به دام خود چو دیدش برجست و چو جان به بر کشیدش چشمش بوسید و گردش افشاند صد بیت به وصف او فرو خواند بگشاد ز پاش حلقه دام بگذاشت که در چرا زند گام آهو چو ز بند او شد آزاد نگریخته پیش او باستاد زد بانگ که پیش چشم لیلی چشم چو تو صد بود طفیلی باز آی و مترس کز همه کس من یار توام ز عالم و بس مادام که باشد آدمیزاد بادی تو و لیلی از غم آزاد این گفت و فتاد صید دیگر در دام وی از نخست بهتر با وی به همین نسق به سر برد پس دست به آهوی دگر برد این قاعده با سه چار پنجی پرداخت نخورده دست رنجی از گرسنگی نماند تابم گفتم که بزن بر آتش آبم دام از پی صید داشتن چیست چون بگرفتی گذاشتن چیست مهمان توام به طعمه محتاج این طعمه چرا دهی به تاراج گفتا که ازین هوس خمش باش با هشیاری چو من بهش باش زآتش گیرم که مثل لیلی ست با مثل ویم عظیم میلی ست بوسم به محبت ویش پای بر دیده روشنش کنم جای کام دل خویش ازو برآرم بازش به فدای او گذارم چیزی که بود چنین مرا پشت خود گوی که چون توانمش کشت چیزی که بود شبیه یارم چون طاقت خوردن وی آرم ور نی من از این شکار کردن محتاجترم ز تو به خوردن چیزی نخورم ز خشک و تر هیچ جز شاخ گیاهی و دگر هیچ او بود درین که برد ناگاه آهوی دگر به دام او راه گفتم که دوان شوم ازو پیش وان را بکشم به دشنه خویش او پیش ز من دوید و آن را بگرفت چنانکه دیگران را صد بوسه به روی چشم او داد کردش به فدای لیلی آزاد نومید شدم ز کار و بارش بی طعمه بماندم از شکارش زان گفت و شنو در آن زمینم گشت از سخنان او یقینم کز عامریان وی است مجنون حال از غم لیلی اش دگرگون # جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۳۳ - رسیدن کثیر به روضه پر غزالان و خبر آوردن پیش مجنون و جواب آن شنیدن چون رفت کثیر آن هنرور زان صیدگه اندکی فراتر آراسته دید مرغزاری از باغ بهشت یادگاری از سبزه زمین چو سبز مفرش وز گل گل مختلف منقش یا مصحفی از زمردش حرف از لاله بر آن وقوف شنگرف یا خود ورقی بر آن ز زنگار بنوشته الف الف به تکرار طفلان گیا مگر بهاران بودند بر آن ز مشق کاران یا خود زرهی نهفته در زنگ پوشیده ز سبزه بر بدن تنگ تا تیر سحاب و ناوک برق در سینه و تن نگرددش غرق آورده ز جیب خاک لاله بیرون ز عقیق تر پیاله یا خود قدحی زلعل سیراب پر نیزه ای از زمرد ناب کش باد به لعب خویش نازان می گرداند چو کاسه بازان یا مشعله ایست بس فروزان بی روغن و بی فتیله سوزان کز مشعله دار خرده بینش محکم شده پای در زمینش سوریش به یاسمن معانق خیریش به یاسمین موافق نیل آورده بنفشه با میل تا بر رخ نسترن کشد نیل گوگرد سرشت بود میلش وان شعله نیلگون دلیلش نرگس همه دیده از کناره می کرد به این و آن نظاره سوسن همه تن زبان به هر سوی می بود ازین و آن سخنگوی در بازی و رقص نوغزالان با یکدیگر چو خردسالان گه این یک ازان ربوده لاله گه آن یک ازین کشیده ناله لب سرخ ز سرخ لاله خوردن پا سبز ز سبزه ها سپردن گشته رمه آهوان بسیار از سبزه و گل مه چراخوار لیکن رمه ای به قوت تگ آزاده هم از شبان هم از سگ چون دید کثیر آن نکو رای انبوهی آهوان به یک جای برگشت به صیدگاه مجنون کای خاطر تو به صید مفتون خیز و دل ازین مقام بر کن دامن درچین و دام برکن یکدم به فلان زمین بزن گام واندر ره آهوان فکن دام تا پی در پی شکار بینی وانگه به فراغ دل نشینی بگریست که آن حمای لیلی ست چون کعبه حرامسرای لیلی ست آنجا لیلی مقام کرده ست با همزادان خرام کرده ست چون کبک دری شده خرامان بر سبزه و گل کشیده دامان هر سبزه کزان زمین دمیده ست روزی دامن بر آن کشیده ست هر خار که خاسته ست زان خاک افکنده چو گل به دامنش چاک گلهاش که رنگ و بو گرفته ست از عارض و زلف او گرفته ست هر لاله به خون که چهره شسته از خاک به داغ اوست رسته نرگس که گشاده چشم بیناست چشمش به نیاز خاک آن پاست سوسن که زبان دراز کرده وصف رخ اوست ساز کرده افتاده بنفشه از ذلیلی در فرقت اوست جامه نیلی آهو بچگان که مشکبویند از تیر مژه شکار اویند باشد که رسد ز راه ناگاه هستند نهاده چشم بر راه زان روز که زان زمین گذشته ست صیدش چو حرم حرام گشته ست آهو که چرد به مرغزارش چون دام نهم پی شکارش باشد دل و جان فگار اویم کی نیک فتد شکار اویم هر گه که کشد دلم به آن جای از دیده خونفشان کنم پای گردش گردم چو حج گزاران چون چشمه زمزم اشکباران نی آهوی او ز من کند رم نی شاخ گیاه او کنم خم چون لاله به خاک و خون نشستن خوش تر که گیاه او شکستن وز ناوک غم شکار ماندن بهتر که شکار او رماندن این گفت و پی شکار خود رفت لیلی گویان به کار خود رفت لیلی می گفت و کار می کرد هر دم صیدی شکار می کرد می بوسیدش به جای لیلی پس می کردش فدای لیلی کارش این بود صبح تا شام زین کار نبود هیچش آرام # جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۳۴ - شنیدن خلیفه آوازه مجنون را در عشقبازی و شعرپردازی و طلب داشتن وی دهقان شکوفه بند این شاخ استاد رقم نگار این کاخ این حرف نوشت بر کتابه کان خانه خراب این خرابه چون شد به حدیث عشق مشهور وز مشهوران به عقل مهجور ز آوازه نکته های چون در کرد انجمن زمانه را پر نگذاشت ز عقد آن ل آلی یک گوش به هیچ حلقه خالی زان گوش خلیفه شد گهر بند چشمی به لقایش آرزومند دادند خبر به والی نجد آن با خبر از حوالی نجد کان عاشق عامری نسب را مجنون لقب لبیب ادب را نشنیده ز هیچ کس بهانه سازد به دیار او روانه والی به سران آن ولایت شد نکته گزار ازین حکایت گفتند که او ز عقل دور است وز صحبت عاقلان نفور است منزل نکند به هیچ جایی طعمه نخورد به جز گیایی گاهی که بود نشیمنش کوه صد کوه به سینه اش ز اندوه همپنجه زور او پلنگ است ماء/وای شبش شکاف سنگ است گاهی که به گرد دشت و وادی گردد به هزار نامرادی با دام و دد است روز همگام با آهو و گور گشته شب رام درمانده به کار او خلایق دیدار خلیفه را چه لایق فرمود که چون خلیفه فرمان داده ست بدین غرض چه درمان کردند طلب به هر زمینش جستند نشان ز آن و اینش بر قله کوه یافتندش با فر و شکوه یافتندش از موی به فرق چتر شاهی وز تن چو خلیفه در سیاهی گردش دد و دام حلقه بسته او خوش به میانشان نشسته گفتند که خیز و رخت بربند فرمان خلیفه را کمر بند گفتا که ز رخت داشتم دست تا رخت به جز نبایدم بست در کوه و کمر کمر فکندم تا بهر کسی کمر نبندم از دود درون سیاه بختم بی رختی من بس است رختم پشتم ز سپاه غم شکسته ست بر پشت چنین کمر که بسته ست گفتند بترس ازین دلیری مپسند در آنچه گفت دیری گفتا که طمع نکرده زیرم بر نارفتن ازان دلیرم ناگشته طمع مهاربینی نتوان به خلیفه همنشینی بر خلق که کارها دراز است از شومی های حرص و آز است عاشق که به ترک این دو خاص است از کشمکش جهان خلاص است گفتند مباد اگر ستیزد خونت نه به حجتی بریزد گفتا چو بریخت عشق خونم کی تیغ کسان کند زبونم از خنجر تیز کی کشم سر بر کشته چه برگ گل چه خنجر بر زنده جفای زیر دستی باشد همه از برای هستی هستی ز میان چو رخت بربست خنجر به تهی فتاد و بشکست از وی به سخن چو باز ماندند ناقه به ره دگر براندند اوبود پی بلاکشی کوه جا کرده به زیر تیغ اندوه کردند دراز دست تدبیر بستند به پاش بند و زنجیر زانسان که زند به کوهساری بر شاخ گیاه حلقه ماری می خورد ز مار حلقه کرده صد زخم نهان به زیر پرده در پیچش مار مهره می سفت از گوهر اشک خویش و می گفت من بسته دام زلف یارم زنجیری جعد مشکبارم زنجیر دگر به پای من چیست زنجیر بر بلای من کیست زنجیر من ار برآرد آواز در مجلس عاشقان شود ساز زنجیرکشان قید تدبیر زان زمزمه بگسلند زنجیر پایی که به یک دو گام کمتر بگذشت ز بند هفت کشور نی نی که ز چار میخ ارکان وز ششدر تنگ این نه ایوان هیهات که یک دو حلقه آهن لنگر شودش درین نشیمن سیری که نه سوی یار پویند وز وی نه وصال یار جویند گیرم که دهد به خلد راهی زان نیست عظیم تر گناهی در مذهب آن که نکته دان است این بند گران جزای آنست چون یک دو سه هفته ناقه راندند نزدیک خلیفه اش رساندند گرمیش به آب گرم بردند چرک از تن و مو ز سر ستردند شد جود خلیفه مهر پرتو آراست تنش به خلعت نو بر خوان کرامتش نشاندند عطر کرمش به سر فشاندند مسکین چو به حال خود فرو دید خود را نه به شیوه نکو دید دانست که شد درین دبستان سیلی خور دست خودپرستان شد تنگ بر او فضای هستی دیوانگیش گرفت و مستی بر خویش فرو درید جامه افکند به خاک ره عمامه از گفت و شنید لب فرو بست در زاویه ای خموش بنشست فرمود خلیفه تا کثیر آن در ره اهل عقل خیر در مجلس خاص حاضر آمد دهشت بر آن مسافر آمد گفتا که نخست در برابر آماده کنید کلک و دفتر زان کلک که شعر او نویسید سازید انگشت و شهد لیسید برداشت بلند آنگه آواز کرد از دل خود نشیدی آغاز در وی صفت جمال لیلی بی بهرگی از وصال لیلی بیماری قیس در فراقش خونخواری وی ز اشتیاقش زین گونه چو خواند چند بیتی زان یافت چراغ قیس زیتی کرد از رگ جان فتیله آن را بگشاد زبانه وش زبان را برخواند ز سوز یک قصیده عقد عددش به صد رسیده هر بیت ازان چو خانه پر زاشک چو گهر سرشک چون در مصرع مصرع ازان چو درها آمد شد درد را گذرها بودش به میان بیت ها چاک چاک افکن سینه های غمناک بحرش که ز موج برکند کوه گرد آمده سیل های اندوه از قافیه هاش صد دل تنگ از تنگی خود به سینه زن سنگ هر حرف ز عشق داستانی هر نقطه ز خون دل نشانی خوناب جگر تراوش دل از چشمه حرفهاش سایل بر مطلعش اوفتاده تابی از روی چو لیلی آفتابی در مقطع او بریدن امید از طلعت آن خجسته خورشید زو صاعقه ها به خرمن دل از یاد حبیب و ذکر منزل بگشاده زبان به شرح احوال زآثار خیام و رسم اطلال از هر مژه سیل خون گشاده صد داغ به هر دلی نهاده قاصد کرده ز مرغ یا باد بنوشته غم درون ناشاد خاک قدمش به خون سرشته بنهاده به دستش آن نوشته بردن سوی دوست گر نیارد باری به سگان او سپارد زایام وصال در حکایت زآلام فراق در شکایت گه جامه دری ز دست غماز گه نوحه گری ز بخت ناساز هر کس که به آن نوا نهد گوش خون دلش از درون زند جوش هر کس که بر آن رقم نهد چشم از گریه به سیل غم دهد چشم چون قصه جان غصه پرورد زان ماتم غم به آخر آورد از شعله آه آتش افروخت هر دل که نه سنگ ز آتشش سوخت وز نوحه درد گریه برداشت یک چشم تهی ز گریه نگذاشت رخساره چو سایه بر زمین سای افتاد ز پای بند بر پای چون دید خلیفه دردمندش فرمود که برکنند بندش وانگه ز خزینه بند بگشاد صد بدره سیم و زر عطا داد پس گفت که در دیار ما باش ساکن شده در جوار ما باش در طی صحیفه عنایت خواهیم ز میر آن ولایت کو همت خود به آن گمارد تا لیلی را پدر بیارد همسلک کنیم در و گوهر مقصود دلت شود میسر مجنون به وی التفات ننمود بر وعده وی ثبات ننمود دامن ز عطای او بیفشاند در وادی عشق بارگی راند چون آهوی دام جسته می رفت وز جور زمانه رسته می رفت می رفت و همی نشست و می خفت هر لحظه هزار شکر می گفت کز درد سر خلیفه رستم و احرام دیار یار بستم # جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۳۵ - صفت تابستان و خبر یافتن مجنون از رفتن لیلی به حج و همراه شدن با قافله وی سیاح حدود این ولایت نظام عقود این حکایت زین قصه روایت اینچنین کرد کان خاک نشیمن زمین گرد نخجیر دره گوزن بیشه نخجیر و گوزن تگ همیشه چون ماند ز طوف کوی لیلی وز گام زدن به سوی لیلی آشفته و بی قرار می گشت شوریده به هر دیار می گشت از چهره به خون غبار می شست سرگشته نشان یار می جست هر جا می دید کاروانی پیدا می کرد کاردانی می سوخت ز درد و داغ جانان می کرد ز وی سراغ جانان رزی که سموم نیمروزی برخاست به کوه و دشت سوزی شد دشت ز ریگ و سنگپاره طشتی پر از اخگر و شراره حلقه شده مار ازو به هر سوی زانسان که بر آتش اوفتد موی گر گور به دشت رو نهادی گامی به زمین او نهادی چون نعل ستور راهپیمای پر آبله گشتیش کف پای گیتی ز هوای گرم ناخوش تفسان چو تنوره ای ز آتش هر کوه گران در آن تنوره ریزان از هم چو سنگ نوره هر چشمه به کوه در خروشان سنگین دیگی پر آب خوشان کردی ماهی ز آب لابه با روغن داغ و روی تابه هر تخته سنگ داشت بر خوان نخجیر کباب و کبک بریان از سایه گوزن دل بریده در سایه شاخ خود خزیده بیچاره پلنگ از تف و تاب در پای درخت سایه نایاب افتاده چو سایه درختی ظلمت لختی و نور لختی گشته به گمان سایه نخجیر ز آسیمه سری به وی پنه گیر آن روز به هر دره که سیلی کرد از بالا به زیر میلی آن سیل نبود از نم میغ بود آن شده آب کوه را تیغ مجنون رمیده در چنین روز انگشت شده ز بس تف و سوز زو شعله دل زبانه می زد آتش به همه زمانه می زد آرام نمی گرفت یک جای می سوخت بر آتشش مرگ پای ناگاه چو لاله داغ بر دل بالای تلی گرفت منزل انداخت به هر طرف نگاهی از دور بدید خیمه گاهی خیمه زده جوق جوق مردم گشته چو فلک زمین پر انجم برجست و نفیر آه برداشت ره جانب خیمه گاه برداشت آنجا چو رسید از کناری بیرون آمد شترسواری بر وی سر ره گرفت مجنون کای طلعت تو به فال میمون این قافله روی در کجایند محمل به کجا همی گشایند آن جوق کدام وین کدام است آن قوم چه نام وین چه نام است آن ناقه سوار بی شتابی می گفت ز یک یکش جوابی گفتا همه روی در حجازند بر نیت حج بسیچ سازند پرسید در آن میان ز خیلی گفتا لیلی و آل لیلی مسکین چو شنید از وی این نام زان گفت و شنو گرفت آرام از گرد وجود خویشتن پاک افتاد به سان سایه بر خاک بعد از چندی ز خاک برخاست از هستی خویش پاک برخاست احرام حجاز بست با یار از بی یاری برست با یار لیلی می راند محمل خویش مجنون از دور با دل ریش می رفت رهی به آن درازی با محمل او به عشقبازی می بود دلش به ناله زار بربسته به محملش جرس وار هر بار که محملش بدیدی افغان چو درای برکشیدی گفتی که چه حاجتش به محمل این بس که مرا نشسته در دل محمل که بر آن دو رخ حجاب است محمل نه که برج آفتاب است کو بخت که بر چو من خرابی زین برج بتابد آفتابی گردم فارغ ز هوش و تمییز در پرتو آن چو ذره ناچیز محمل کش او چو ناقه راندی وز ناقه نشان پا بماندی مجنون ز قفا بایستادی بوسه به نشان پاش دادی وز روی چو زر به زر گرفتی وز هر مژه در گهر گرفتی کین مانده به ره نشان یار است وز ناقه دوست یادگار است گر یار به دست نیست باری گیرم به نشان او قراری مسکین عاشق به عاشقی بند از دوست بود به هیچ خرسند گر یار به وصل در نسازد با او به خیال عشق بازد از پایش اگر اثر نیابد بر خاک رهش به پی شتابد زان دور که پای وی ببوسد نایافته پای پی ببوسد جامی بنگر که در چه کاری وز دوست به دست خود چه داری عالم همه مست جام اویند دل کرده شکار دام اویند هر یک شده مست آرزویی آن مست به رنگ وین به بویی او خورشیدیست عرش پایه از وی همه عرش و فرش سایه می دار نظر به سایه دوست لیکن زان رو که سایه اوست در سایه مدار روی امید زانسان که شود حجاب خورشید از تیرگی حجاب بگذر وز سایه در آفتاب بنگر # جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۳۶ - رسیدن مجنون در قافله لیلی به کعبه و در مناسک حج با وی عشق باختن لیلی چو به عزم خانه برخاست خانه به جمال خود بیاراست چشمش سوی آن رمیده افتاد خون جگرش ز دیده افتاد بگریست که ای فراق دیده درد و غم اشتیاق دیده در کشمکش فراق چونی در آتش اشتیاق چونی من بی تو چه دم زنم که چونم اینک ز دو دیده غرق خونم روزان و شبان در آرزویت تنها منم و خیال رویت جز مردم دیده کس ندارم کز دل با او دمی برآرم خوشحال تو در غمم که باری گفتن دانی به غمگزاری مجنون به زبان بی زبانی هم زین سخنان چنانکه دانی می گفت و ز بیم ناکس و کس چشمی از پیش و چشمی از پس غم بی حد و فرصتی چنین تنگ کردند به طوف خانه آهنگ لیلی به طواف خانه در گرد مجنون ز قفاش سینه پر درد آن سنگ سیاه بوسه می داد وین دل به خیال خام او شاد آن برد دهان به آب زمزم وین کرد ز گریه دیده پر نم آن روی به مروه و صفا داشت وین جای به ذروه وفا داشت آن در عرفات گشته واقف وین واقف او در آن مواقف آن روی به مشعر حرامش وین در غم شعر مشکفامش آن تیغ به دست در منا تیز وین بانگ زده که خون من ریز آن کرده به رمی سنگ آهنگ وین داشته سر به پیش آن سنگ آن کرده وداع خانه بنیاد وین کرده ز بیم هجر فریاد لیلی چو ازان وداع پرداخت مسند به درون محمل انداخت مجنون به میانه فرصتی جست جا کرد به پیش محملش چست هر دو به وداع هم ستادند وز درد ز دیده خون گشادند بی گفت زبان ز چشم پر خون دادند ز سینه درد بیرون کردند وداع یکدگر را چون تن که کند وداع سر را یک لحظه که سر رفیق تن نیست تن را امکان زیستن نیست آن راند به سوز و درد محمل وین ماند ز گریه پای در گل زان شد محمل چو نافه پر مشک وین را در تن چو نافه خون خشک چون نافه ز راز پرده بگشاد وین شمه ز حال خود برون داد کافسوس که تن بماند و جان رفت از دل صبر و ز تن توان رفت بنمود جمال خود پس از دیر زان می سوزم که زود شد سیر عمری ز قفای او دویدم تا روی وی از نقاب دیدم ناگشته هنوز چشم من گرم پوشید و نداشت از خدا شرم آن تشنه لبم که در بیابان هر سو شدم آبجو شتابان چون پی بردم به چشمه آب صبر از دل من چو آب نایاب ننشسته هنوز آتش تیز زد دشنه عرابیم که برخیز از من تا مگر ره بسی نیست امروز به روز من کسی نیست دل پر درد است و سینه پر سوز یا رب که مباد کس بدین روز خوش آن کین روز هم نماند تیغ اجلم ز غم رهاند این گفت و جدا ز آل لیلی با همرهی خیال لیلی با جمعی دگر به راه زد گام نی تاب و توان نه صبر و آرام ترسید کزان گروه بی باک در همرهیش به جان فتد چاک زان لیلی را رسد ملالی و او را ز ملالش انفعالی آن کعبه روی حجازی آهنگ در بادیه فراخ دلتنگ با یار ز وصل یار محروم غمگین و ز غمگذار محروم چون پی به حریم خانه آورد رو در ره آن یگانه آورد بگرفت ره طوافگاهش بنهاد سر وفا به راهش # جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۳۷ - دیدن جوانی از ثقیف لیلی را در راه کعبه و عاشق شدن بر وی و نکاح کردن وی گوهر کش این علاقه در زان در کند این علاقه را پر کان هودجی مراحل ناز وان حجلگی عماری راز آهوی شکارگیر شیران تاراجگر دل دیران مجنون کن زیرکان دانا آسیب توان صد توانا چون بارگی از حرم برون راند حادی به حدی گری فسون خواند هر کعبه روی به قصد منزل می راند به صد شتاب محمل از حی ثقیف نازنینی خورشید رخی قمر جبینی بر دور رخش خط معنبر بر ماه ز شک بسته چنبر در خاتم مهتریش انگشت سردار قبیله پشت بر پشت آثار غنایش از حد افزون نی کوه ازو تهی نه هامون آن کیسه تهی ز گنج پاشیش وین پر ز حواشی و مواشیش با محمل او مقابل افتاد زان جا هوسیش در دل افتاد بر پرده محملش نظر داشت بادی بوزید و پرده برداشت در پرده چه دید آفتابی بل کز رخش آفتاب تابی زلفین نهاده بر بناگوش کرده شب و روز را هم آغوش ابروش پی هزار سرکش انداخته نعل ها در تش چشمش به نگاه جاودانه نیرنگ فریب جاودانه نوشین دهنش چو گشته خندان بگشاده گره ز جان به دندان شسته ذقنش به آب غبغب لوح ادب دو صد مؤدب چون دید ز پرده روی آن ماه رفت آگهیش ز جان آگاه شد مرغ دلش شکاری عشق و افتاده ز زخم کاری عشق بیچاره شده ز عشقبازی دربست میان به چاره سازی چون بود ز چاره رای او سست در چاره گری میانچیی جست هر چند که مرد چاره داند کی چاره کار خود تواند دور است به پیش دانش اندیش از کارد تراش دسته خویش دلاله کند به چاپلوسی آراسته مجلس عروسی گر وی نبود کجا شود شاد از وصل عروس جان داماد آورد به دست کاردانی افسون سخنی فسانه خوانی پیری که به نکته های دلکش دادی صلح آب را به آتش پیش پدر ویش فرستاد دعوی ها کرد و وعده ها داد گفتا به نسب بزرگوارم چون تو نسب بزرگ دارم در جاه و جمال کس چو من نیست در مال و منال کس چو من نیست هر چیز طلب کنی بیارم در پای تو ریزم آنچه دارم وادی وادی ز میش تا بز با چوپانان راد گربز از اشتر و اسب گله گله خادم نر و ماده یک محله سیم و زری از شمردن افزون وز کفه وزن نیز بیرون مملوک توام فسانه کوتاه العبد و ماله لمولاه هستم به قبول بندگی بند داماد نیم تو را و فرزند گر زانکه کنی قبول خود خوش یک خوش چه سخن بود که صد خوش ور نی نتوان به زر کشیدن یک ذره قبول دل خریدن چون شد پدرش ز خوان آن پیر زین طعمه پاک چاشنی گیر آن تازه جوان پسندش افتاد بی تاب و گره به بندش افتاد گفتا که جمال او ندیده فرزند من است و نور دیده شد خاطر بی قرار ساکن بر دادن این مراد لیکن با آنکه خلل پذیر نبود از مشورتی گزیر نبود رفت و طلبید مادرش را آن قدرشناس گوهرش را با او ز دگر کسان یگانه این راز نهاد در میانه او نیز به این سخن رضا داد وین داعیه را به سینه جا داد گفتا که مناسب است و لایق این کار به حال هر دو عاشق لیلی چو به این شود هم آغوش از یار کهن کند فراموش مجنون چو ازین خبر برد بوی در آرزوی دگر کند روی ما هم برهیم در میانه از گفت و شنید این فسانه لیکن چو به لیلی این سخن گفت ز اندیشه دلش چو زلفش آشفت از شعله این غمش جگر سوخت رنگ سمنش چو لاله افروخت برگ گلش از گلاب تر شد جیبش ز سرشک پر گهر شد دامن ز خیال خود برافشاند سرگشته به حال خود فرو ماند نی تاب خلاف رای مادر بیرون شدن از رضای مادر نی طاقت ترک یار دیرین سر تافتن از قرار دیرین دختر که بود به پرده شرم سیراب گلش ز آب آزرم با مادر و با پدر چه گوید بیرون ز رضایشان چه جوید لیلی که درین حدیث جانکاه می برد به سر به گریه و آه نگشاد دهان به چاره کوشی گفتند رضاست این خموشی دادند به خواستگار پیغام تا در پی این غرض زند گام دلداده چو این پیام بشنید کار دو جهان به کام خود دید سود افسر فخر بر ثریا بودش همه کارها مهیا چون چهره خود عروس خاور پوشید به طره معنبر گردون به سپند مجمر افروخت مجلس به چراغ مه برافروخت آرایش مجلس طرب کرد اشراف قبیله را طلب کرد هر یک به مقام خود نشستند مه را به ستاره عقد بستند باران ز پی نثار آن عقد چندین طبق از زر و گهر نقد قومی به نثار زرفشانی جمعی به شمار زر ستانی کف های توانگران درم ریز دامان تهی کفان درم خیز آن برده به زر ده دهی مشت وین کرده قراضه چین ده انگشت خلقی همه شاد غیر لیلی خندان به مراد غیر لیلی داماد چو دید کان نواله کردند به کام او حواله شد خوش کش ازان حواله بهر است غافل که در آن نهان چه زهر است مرغی بپرید از آشیانه بنشست به خاک بهر دانه دید آمده دانه ای پدیدار چون برد به سوی دانه منقار از پرده خاک دام برجست وز حلقه تنگ حلق او بست چون از شب عقد رفت یکچند با جان و دلی بس آرزومند آمد پی آن مه حصاری آراسته چون فلک عماری بردش سوی خانه با صد اعزاز بنشاند به صدر حجله ناز لیلی به هزار عز و تمکین در مسند ناز یافت تسکین آورد چو ماه در زمین رو نگشاد گره ز طاق ابرو از خنده ببست درج گوهر وز گریه گشاده لؤلوی تر وان تشنه جگر ستاده از دور بر آب نظر نهاده از دور نی صبر کشیدن تف و تاب نی رخصت گرد گشتن آب روزی دو سه چون به صبر بنشست شوق آمد و پشت صبر بشکست شد همبر نخل راستینش زد دست هوس در آستینش زد بانگ که خیز و دور بنشین زین تازه رطب صبور بنشین زین نخل کسی رطب نچیده ست چیدن چه سخن رطب ندیده ست خوش نیست ز ناشکسته شاخی میدان هوس بدین فراخی آن کس که فگار خار اویم دلخسته در انتظار اویم صبر و دل و دین فدای من کرد جان را هدف بلای من کرد در بادیه از من است دلتنگ در کوه ز من زند به دل سنگ آهو به خیال من چراند جامه به هوای من دراند از زهر فراق من جگر پاک از اشک گوزن جسته تریاک از من نفسی نبوده غافل وز من به کسی نگشته مایل یک بار ندیده سیر رویم گامی نزده دلیر سویم راضیست به سایه ای ز سروم خرسند به پری از تذروم زان سایه نکردمش سرافراز وین پر سوی او نکرد پرواز پیمان وفای اوست طوقم غالب به لقای اوست شوقم چون با دگری درآورم سر وز وصل کسی دگر خورم بر در حالت او و من نظر کن وین وسوسه را ز دل به در کن مغرور مشو به حشمت خویش می دار نگاه عزت خویش سوگند به صنع صانع پاک اعجوبه نگار تخته خاک کت بار دگر اگر ببینم دست آورده به آستینم بر روی تو آستین فشانم بر فرق تو تیغ کین برانم بر کین تو گر نباشدم دست خود دست به کشتن خودم هست خود را بکشم به تیغ بیداد وز دست جفات گردم آزاد بیچاره چو این وعید و سوگند بشنید ازان لب شکرخند دانست که پای سعی کند است وان ناقه بی زمام تند است چون بود به دام او گرفتار وز بیم مفارقت دل افگار ناچار به درد و داغ او ساخت با بوی گلی ز باغ او ساخت هر لحظه ز وصل فرقت آمیز وز راحت های محنت انگیز بیخ املیش کنده می شد صد ره می مرد و زنده می شود تا بود همیشه کارش این بود سرمایه روزگارش این بود وان روز که مرد هم بر این مرد زاد ره آن جهان همین برد # جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۳۸ - شنیدن مجنون شوهر کردن لیلی را و اضطراب نمودن وی از آن طبال سرای این عروسی در پرده عاج و آبنوسی این طبل گران نوا نوازد وین پرده سینه کوب سازد کان زخم دوال خورده عشق وآوازه بلند کرده عشق چون از حرم حجاز برگشت بر خاک حریم یار بگذشت آن داغ که داشت تازه تر شد وان باغ که کاشت تازه بر شد شوری دگرش به جان درآمد وز بام و درش فغان درآمد می بست ز تار اشک رودی می زد ز خراش دل سرودی می گفت ترانه ای بر آن رود می جست نشانه ای ز مقصود چون بر دمنی خرام کردی یا در طللی مقام کردی هر کس گفتی که این نشانیست زان مه که به حسن داستانیست یعنی لیلی بلای جانت غارتگر طاقت و توانت بر خاک دمن جبین نهادی وز دیده سرشک خون گشادی کردی ز طلل عزلسرایی بر هر خس و خار چهره سایی هر خیمه به منزلی که دیدی منزل به حریم آن کشیدی چون گفتندی که لیلی آنجاست در سایه آن گرفته ماء/واست آن را حرم دگر گرفتی وآیین طواف برگرفتی در بادیه هر کجا نشستی نامش بر ریگ نقش بستی سیل مژه اش بر آن گذشتی چندان کام نام شسته گشتی شخصی دیدش که خاک می بیخت وآخر بر فرق خاک می ریخت گفتا پی چیست خاک بیزی وز کیست به فرق خاک ریزی گفتا بیزم به هر زمین خاک تا بو که بیابم آن در پاک وانگه که نیابش چو بیزم از درد به فرق خاک ریزم سر طلبم ز خاک یا آب ذوق طلب است و درد نایاب ور نی که گهر به خاک دیده ست وان دانه در ز خاک چیده ست گفتا که ازین طلب یارام وز محنت روز و شب بیارام کان تازه گهر کز آرزویش شد عمر تو صرف جست و جویش تو جان کندی و دیگری یافت دل کند ز تو چو بهتری یافت تو نیز بدار دست ازین کار وز پهلوی خود بیفکن این بار یاری که ره وفا نورزد صد خرمن ازو جوی نیرزد دستن تو به عهد اوست پابست واو داده به عهد دیگری دست تو لیلی گو چو در مکنون واو بسته زبان ز نام مجنون دل بسته به یار خوش شمایل حرف غم تو سترده از دل از حی ثقیف زنده جانی با طبع لطیف نوجوانی بر تو پی شوهری گزیده خرمهره به گوهری خریده چون لام الفند هر دو یکجا تو چون الف ایستاده یکتا چون ناخن و گوشت هر دو همپشت تو ناخن چیده از سر انگشت برخیز و ازین خیال برگرد زین وسوسه محال برگرد با تیره دلان صفا چه یعنی پاداش جفا وفا چه یعنی خوبان همه چون گل دو رویند مغرور شده به رنگ و بویند گل قاعده وفا نورزید هر کس که پگه تر آمد او چید با بید چو ارغوان بسازد با دزد چو باغبان بسازد دامن چو نهاد در کف خار تو نیز همش به خار بگذار گل کان نه تو راست خار بهتر بگذاشتنش به خار بهتر هر زن که ز شوی شد رضا جوی مردی کن و دست ازو فرو شوی در یک موزه دو پا که دیده ست یک خانه دو کدخدا که دیده ست زن کیست فسون سحر و نیرنگ از راستیش نه بوی نی رنگ زن صعوه سرخ و زرد بال است بودن به رضای زن محال است گر بگذاری شود هوا گرد ور بفشاری بمیرد از درد نخلیست ولی ز موم بسته کز یک جنبش شود شکسته نی از گل او مشام مشکین نی میوه او به کام شیرین بر وی همه شاخ و برگ بستند جز شاخ وفا کزو شکستند چون با دگری شود هم آغوش پیمان تو را کند فراموش بشکن عهدش چو عهد بشکست کز عهد شکن بدین توان رست بگسل کفش از کف نگارین چون پاک شد از نگار پارین کرده ست به دست دیگر آهنگ کف را مده از حنای او رنگ مجنون ز سماع این ترانه برخاست به رقص صوفیانه بانگی بزد و به سر بغلطید از صرع زده بتر بغلطید در خاک شده ز خون دل گل گردید چو مرغ نیم بسمل از بس که ز یار سنگدل سنگ می کوفت به سینه با دل تنگ صد رخنه ازان به کارش افتاد بر بیهوشیی قرارش افتاد بردش بدر از سرای تدبیر بیهوشیی آنچنان گلوگیر کز لب نفسش گذر نکردی در آینه ها اثر نکردی امید ز زندگیش کنده نشناختیش ز مرده زنده بعد از دیری که جان نو یافت جان را به هزار غم گرو یافت چون بر نفسش گشاده شد راه بر جای نفس نزد به جز آه سینه به سنان آه می سفت وز سینه همی زد آه و می گفت آه از دل یار سنگدل آه آه از غم یار دل گسل آه فریاد که شمع دلفریبان زد شعله به جان ناشکیبان افسوس و هزار بار افسوس کان جیب در لباس ناموس ناموس مرا به جیب زد چاک پاشید به فرق نام من خاک هر عهد که بسته بود بشکست با آنکه بریده باد پیوست او جفت کسان و من چنین فرد او کان دوا و من بدین درد محرومی ازو گرم جگر سوخت محظوظی دیگران بتر سوخت آن داشت مرا چو موی باریک وین ساخت کنون به مرگ نزدیک نزدیکی مرگ و دوری یار سهل است به پیش عاشق زار یارش که به دست دیگران است این بار بسی بر او گران است او عمر به کان کنی به سر برد نقدینه کان کسی دگر برد در باغ درخت باغبان کاشت بر غارتی سپاه برداشت کو آنکه به هم نشسته بودیم در بر رخ باد بسته بودیم تا باد نیاورد به ما روی وز ما نبرد به دیگران بوی امروز در آرزوی آنم کین سوخته جان بر او فشانم کز من به نسیم آن پریزاد آرد به طفیل دیگران یاد ای باد به سوی او گذر کن وز من به جمال او نظر کن گو ای دل تو ز من رمیده با دلبر دیگر آرمیده روزی که شوی حریف جامش نقل از لب خود نهی به کامش یاد آر ز حال تلخکامی وز درد دل شکسته جامی زان پیش که در غمت بمیرد وز وصل تو بهره بر نگیرد با خاک رود درست پیمان وز کرده خود شوی پشیمان # جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۳۹ - زیادت شدن اندوه مجنون از شوهر کردن لیلی و از انسیان بگسستن و با وحشیان پیوستن آن عاشق از خرد رمیده زاندیشه نیک و بد رهیده از مستی عشق بود مجنون دادش به میان مستی افیون داغی ز فراق یار بودش یک داغ دگر بر آن فزودش لیکن داغی فزون ز هر داغ آشفت ز عشق داغ بر داغ واکرد ز انس ناکسان خوی وآورد به سوی وحشیان روی از کین کسان چو شست سینه با او دگری نجست کینه با وی همه وحش رام گشتند در انس به وی تمام گشتند می رفت به کوه و دشت چون شاه با او سپه وحوش همراه بنهاده به پای هر درختی بودش از ریگ و سنگ تختی چون بر سر تخت خود نشستی گردش دد و دام حلقه بستی از پرتو عدل شه بر ایشان بودند به هم ز صلح کیشان آهو از گرگ رم نکردی نخجیر ز شیر غم نخوردی نخجیر به ره ز لعب سازی کردی به دم پلنگ بازی رفتندی چون شدی ره اندیش گوران چو جنیبتش پس و پیش بودی چو قدم زدی به هر راه جاروب کشیش کار روباه تا بنشاندی ز ره تف و تاب از اشک خودش زدی گوزن آب بالای سرش ز چتر داری زاغان سیه به حق گزاری ور زانکه شدی گهیش میلی تا نامه کند به سوی لیلی آهو قلمش ز ساق دادی وز جلد سرین ورق گشادی بردیش به رسم نیکخواهی از چشم سیاه خود سیاهی می رفت چنین نشید خوانان از دیده سرشک لعل رانان وآهو بچگان به خیر و خوبی پیش قدمش به پایکوبی ناگاه به روضه ای رسیدند وز دور جماعتی بدیدند از سبزه به زیر پا بساطی چون لاله ز جام می نشاطی مجنون از دور ره بگرداند زیشان خطر سپه بگرداند زان قوم یکی شناخت او را وز ساز ثنا نواخت او را کای سرور عاشقان شیدا در روی تو نور عشق پیدا وی خانه خراب این خرابات رسته ز قبیله و قرابات وی راهسپر به پای تجرید تنها رو تنگنای تفرید وی فرق دو نیم تیغ اندوه بنشسته به زیر تیغ چون کوه سوگند به آنکه مست اویی نی پا و نه سر ز دست اویی سوگند به آنکه زندگانی جز دولت وصل او ندانی سوگند به لعل آبدارش سوگند به جعد تابدارش سوگند به آهوان مستش جادومنشان می پرستش سوگند به آن دو ابر مه پوش کش جای گرفته بر بناگوش کز ما مگذر بدین روانی بر ما مشکن ز دل گرانی دیریست که ما شکسته ای چند هستیم به وصلت آرزومند تا گردان است دور عالم امروز رسیده ایم با هم نبود پس ازین بریدن ما معلوم به هم رسیدن ما پیش آ که به هم دمی برآریم با یکدیگر غمی گذاریم مجنون چو نیازمندیش دید وآیین رضا پسندیش دید بگذاشت به جای خود سپه را بر مجلسیان فکنده ره را پرسید که این چه سرزمین است کش خاک به نرخ مشک چین است گفتند نواحی حجاز است رحلتگه هر که پاکباز است لیلی صد بار محمل اینجا رانده ست گرفته منزل اینجا با همقدمان خود درین جای مشکین دامان کشیده در پای این خاک که همچو مشک خوشبوست از مشک افشانی دامن اوست مجنون چو شنید این سخن را بر جای ندید خویشتن را خود را به زمین چو سایه انداخت بانگی زد و این نشید پرداخت کای همنفسان کزین دیارید وز دلبر من سخن گزارید جان من و دل فدایتان باد سر خاک به زیر پایتان باد اینجا نه هوای کعبه دارم نی نیت آنکه حج گزارم مقصوم ازین طواف لیلی ست باقی همه پیش او طفیلی ست نتوان چو به کوی او گذشتن سودی نکند به کعبه گشتن حج همه عمره دیدن اوست بی او حج و عمره ام نه نیکوست تیر وصلش برون ز جعبه سرگردانیست طوف کعبه من تشنه او به وادی غم کی آب خورم ز چاه زمزم با زمزمه غم ویم شاد ناید ز زلال زمزمم یاد آن زمزمه بر زبان چو رانم از هر مژه زمزمی فشانم در هر منزل که می زنم گام زان گام وصال او بود کام هر جا که نه روی او چراغ است گر باغ ارم بود که داغ است لیلی ست ز هر سفر مرادم نی طالب سلمی و سعادم تا با غم او شدم هم آغوش کردم ز دگر بتان فراموش دانای منازل و مراحل زین وادی جانگداز هایل گاهی که شود فسانه پرداز از پرده چنین برون دهد راز کان طاق ز لطف و با ستم جفت از لیلی و جفت چون سخن گفت جوری که رود ز دوست بر من آن را مکشاد هیچ دشمن انداخت مرا به خردسالی در پنجه عشق لاابالی بگذشت ز زور پنجه عشق عمرم همه در شکنجه عشق امروز که نوبت وصال است جانم ز فراق در وبال است آن سکه به نام دیگری شد وان لقمه به کام دیگری شد او همدم یار و من چنین دور او واصل و من غریب و مهجور این گفت و جبین به خاک مالید وز سینه چاک چاک نالید خوناب جگر ز دیده بگشاد چندانکه ز گریه بی خود افتاد شب را که ز بی خودی درآمد گردون به لباس دیگر آمد شد یکرنگی او دورنگی با حیله شیریش پلنگی از حلقه همدمان برون جست با گور و گوزن خویش پیوست جان بی جانان رسیده بر لب شب برد به سر چنانکه هر شب # جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۴۰ - میهمان شدن مجنون شخصی را و هم آواز شدن با مرغی که از جفت خود جدا افتاده بود و ناله و فریاد می کرد چون زرده بیضه های گردون آمد سحر از سپیده بیرون زیر خم طاق لاجوردی زان زرده زمین گرفت زردی مجنون پی جست و جوی دلبر برداشت ز خواب بیخودی سر لیلی گویان به ره درآمد تا نوبت چاشتگه سر آمد می شد چو سموم نیمروزان افتان خیزان به ریگ سوزان لب تشنه ز آه دشنه می کرد بر سینه ز آه دشنه می خورد می جست چو صید زخم خورده از صیدگران کناره کرده ناگه به دهی گذارش افتاد چون باغ بهشت راحت آباد در وادی گرم شد پدیدار از نار خلیل تازه گلزار گشت از تف خور شده چو زاغی دیوارنشین طرفه باغی آمد به نیاز خواجه باغ کای باز سیاه گشته چون زاغ منت نه و میهمان من باش زینت ده آشیان من باش دیوار نه آشیانه توست در دیده نشین که خانه توست غم نیست اگر سیه نهادی در دیده روشنم سوادی مجنون ز نیاز آن جوانمرد جنبید و هوای آشیان کرد چون ورد عرابیان بیجیف نحن العرب است و نکرم الضیف او هم ز کرم کشید خوانی در پیش گزیده میهمانی وآماده نهاد بر سر خوان شهد صافی و مرغ بریان مجنون نگشاد سوی خوان دست وز خوردن آن لب و دهان بست گفتا کاینها طعام من نیست در خورد گلو و کام من نیست آیین دد است صید کردن وز پهلوی کشته لقمه خوردن بر من همه جانور حرامند زان رو با من همیشه رامند دندان کردی به خونشان تیز ناچار کنند از تو پرهیز از شیره نحل آیدم قی قی کرده نحل کی خورم کی از بیخ نبات های شیرین شد تلخ به کام ذوق من این حلوای نبات من همین بس لیک این نشود خورای هر کس در چاشتگهان طعامش این بود شب هم چو رسید شامش این بود شب رونق روز را چو بشکست شد خواجه به خانه خواب و دربست در صحن سراش بود نخلی آسان خرجی نفیس دخلی خرجش ز نم سحاب توشه دخلش سر و شاخ غرق خوشه هر خوشه رواجبخش خوانها شیرین کن تلخی دهان ها خوشه نه که شوشه های زر بود هر یک سلک عقیق تر بود رنگش چو عقیق و چاشنی شهد لب طالب کام او به صد جهد قدی چو قد شکر دهانان مرغان ز سرش نشید خوانان مجنون به خیال قد لیلی دریافت به وی ز خویش میلی سر بر قدمش نهاد و بگریست کز دوست جدا نه خوش توان زیست خوش آن که ز دوست بهره مند است وز بوسه به پاش سربلند است کردم به طلب همه جهان طی در دستم ازو نه پای نی پی امروز به درد و سوز من کیست وز تیره شبی به روز من کیست او بود درین که مرغی از شاخ برداشت نوا به ناله گستاخ می کرد چنان فغانی از درد کاندر دل سنگ رخنه می کرد می داد ز پر خراش آواز چون نوحه گران ترانه ها ساز از عود شجر که بی وتر بود هر لحظه به پرده دگر بود هر دم که ز غم زدی نوایی از هر پرش آمدی صدایی گویی که ز ناله های پر حال موسیقاریش بود هر بال یا خود چنگی ز ناله زار رگ های تنش بر آن چو اوتار در هر نفش استخوان پرهاش مضراب زننده بر وترهاش مجنون چو شنید ناله او شد محنت و غم حواله او هر چند که ناله زارتر شد جان و دل او فگارتر شد آن ناله چو زار شد ز حد بیش افتاد برون ز طاقت خویش برجست به فرق خاک ده روفت تا خواجه و در بر او فرو کوفت کای خواجه خانه این چه حال است کز جان خود امشبم ملال است این مرغ چه درد و سوز دارد کین ناوک سینه سوز دارد از ناله او که دردناک است در سینه من هزار چاک است زین نغمه غم که می سراید ترسم جانم ز تن برآید این نوحه او ز پرده راز از درد من است قصه پرداز گفتا دو حمامه مطوق بودند به صد صفا و رونق زین نخل گرفته آشیانه بر طارم شاخ کرده خانه با هم بودی به خانه دمساز با هم کردی بر اوج پرواز با هم رفتی و دانه خوردی تا چشمه آب ره سپردی نی هرگزشان ز هم ملالی نی دیده ز هجر گوشمالی از دامنشان به گاه و بیگاه آفات زمانه دست کوتاه زین پیش به یک دو روز بازی در شیوه صید حیله سازی ره یافت به آشیان ایشان شد تفرقه گر میان ایشان هر یک به گریز پر گشادند مهجور ز یکدگر فتادند این باز آمد به خانه خویش وان ماند ز آشیانه خویش معلوم نشد که حال او چیست در چنگل باز مرد یا زیست درد دل این ز دوری اوست وز تفرقه ضروری اوست مجنون چو شنید این فسانه از خواجه آن سرا و خانه بانگی بزد از درون پر تاب کز زلزله ده درآمد از خواب بگریست که درد من جز این نیست زین درد کسی چو من حزین نیست وانگه سوی نخل رفت و بنشست بگشاد زبان به آن زبان بست کای مرجان ساق لعل منقار لعل تو گهر ز خاک بردار فندق سر و فستقی پر و بال همخرقه آسمان مه و سال یاقوتی چشم عنبرین طوق سر بر کرده ز چنبر شوق ناقوسی دیر آشنایی مزماری بزم بینوایی چوبک زن کاخ این عماری کافراخته شد ز چوب کاری آگاهی بخش شب سیاهان از غفلت خواب صبحگاهان یارب که به سابق عنایت وز لاحق فضل بی نهایت گم کرده خویش را بیابی وان دولت پیش را بیابی ماند دامان این کرامت موصول به دامن قیامت من هم با تو درین بلایم وافتاده ز یار خود جدایم عمری من و یار خویش با هم فارغ ز مخالفان عالم همراز حریم قرب بودیم در مهد وفا به هم غنودیم نی در ره ما ز هجر خاری نه بر رخ ما ز غم غباری هم بسته زبان پندگویان هم خسته درون عیبجویان بودیم به هم دو مغز و یک پوست پوشیده ز چشم دشمن و دوست ایام ز سنگ بی وفایی افکند میان ما جدایی اکنون از هم نشسته فردیم بی یکدیگر زبون دردیم هیهات چه گفتم این دروغ است خورشید دروغ بی فروغ است من بر دل ازو چو لاله داغی زان داغ منش چو گل فراخی او فارغ و من عظیم مشتاق او جفت کسان و من ز وی طاق آن را که به عشقش آشناییست این غم بتر از غم جداییست پر قصه درد عالم از من واو همدم دیگری کم از من معشوقه به زیر خاره و خار بهتر که بود به دست اغیار میوه به زمین فتاده در باغ زان به که به غارتش برد زاغ این گفت و ز دیده سیل خون ریخت خوناب دل از درون برون ریخت وز خواجه میزبان جدا شد معلوم نشد که تا کجا شد # جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۴۱ - نامه نوشتن لیلی به مجنون و عذر خواستن که شوهر کردن نه اختیار وی بلکه تکلیف مادر و پدر بود دردانه فروش درج این درج این گوهر حرف را کند خرج کان از صدف شرف مهین در وان نه صدف از فروغ او پر آن بانوی حجله نکویی وان بانی کاخ خوبرویی آن ماه فلک حصاری از وی وان پر مه و خور عماری از وی شمع حرم بزرگواری سیاره برج نامداری آهوی دمن غزال اطلال پروین عقد هلال خلخال چون گوهر سلک دیگری شد آرایش تاج سروری شد یعنی جفت مهی چو خود طاق مشهور به نیکویی در آفاق پیوسته ز کار خود خجل بود وز عاشق خویش منفعل بود ترسید که آن گمانش افتد واندر خاطر چنانش افتد کو پشت به دوستار خود کرد وان جفت به اختیار خود کرد با صحبت وی گرفت آرام وز لب شکرش نهاد در کام بر گنج مراد دست دادش در دست کلید آن نهادش تدبیر نیافت غیر ازین هیچ کان قصه درد پیچ در پیچ در طی صحیفه مطول چون زلف سیاه خود مسلسل تحریر کند به خون دیده از خامه هر مژه چکیده عنوان همه درد همچو مضمون ارسال کند به سوی مجنون این داعیه چون به خاطر آورد آن نامه سینه سوز را کرد آغاز به نام ایزد پاک تسکین ده بیدلان غمناک از ابروی نیکوان کمان ساز وز غمزه خدنگ فتنه انداز رخساره شاهد گل آرای مشتاقی جان بلبل افزای درمان کن درد دردناکان مرهم نه ریش سینه چاکان از برق جمال دین و دل سوز وز صبح وصال دیده افروز دیباچه نامه چون رقم زد از صورت حال خویش دم زد کین نامه که تازه داستانیست از دلشده ای به دلستانیست آن مانده به کنج نامرادی وین رانده فرس به دشت و وادی آن پای به دامن غرامت وین روی به کوچه ملامت نی نی غلطم ز بی زبانی پیشش به سخن شکر فشانی یعنی ز من به دام بسته نزدیک تو ای ز دام جسته ای رفته ز همدمان سوی دشت همراه تو نی جز آهوی دشت از درد تو باشد آهو آگاه باشد ز سه حرف او دو حرف آه ای جسته ز محرمان خود دور از تیزتکیت در حسد گور کن تیز سوی من این تک و تاز در گور حسد آتش انداز ای اشک فشان به هر گوزنی از بار دل تو کوه وزنی خود را زین وزن اگر رهاند پیدا باشد کزو چه ماند ای زاطلس و خز تو را کناره پهلوی تو خوش به خار و خاره از ما کرده کناره چونی افتاده به خار و خاره چونی سر با که همی نهی به بالین همخواب کیی به یک نهالین بر مهد شبت که می نهد گام وز شهد لبت که می خورد کام بپسوده به دست راحتت کیست مرهم بخش جراحتت کیست شبها کف پای تو که بیند خار از کف پای تو که چیند خوانت که نهد به چاشت یا شام همخوان تو کیست جز دد و دام با این همه شکر کن که باری نبود چو منت به سینه باری باری چه که کوههای اندوه هر ذره ازان به جای صد کوه پند پدر و جفای مادر درد سر و ماجرای شوهر روزان و شبان نیم زمانی دور از نظر نگاهبانی چون آه کشم نظر به راهت گوید که برای کیست آهت ور گریه کنم ز داغ حرمان گوید که به گریه نیست فرمان وز خانه نهم چو پای بیرون گوید که ز در میای بیرون ور روی نهم به چشمه آب گوید که ز چشمه روی برتاب ور جای کنم به عرصه دشت گوید تا کی چنین توان گشت دوران چو گلم به ناز پرورد وز خار ستیزه غنچه ام کرد شوهر کردن نه کار من بود کاری نه به اختیار من بود از مادر و از پدر شد این کار زیشان به دلم خلید این خار هر کس که چو گل رخ تو دیده ست یا بوی تو از صبا شنیده ست کی دیده به هر کسی کند باز یا صحبت هر خسی کند ساز همخوابه من نبوده هرگز سر بر سر من نسوده هرگز نی دست که گیرد آستینم نی پای که بسپرد زمینم گشته ز من خراب مهجور قانع به نگاهی آن هم از دور زین غم روزش شبی ست تاریک زین رنج تنش چو موی بایک وز کشمکش غمش ز هر سوی نزدیک گسستن است آن موی آن موست حجاب را بهانه خوش آنکه بر افتد از میانه تاروی تو بی حجاب بینم خورشید تو بی سحاب بینم نامه که شد از حجاب بنیاد آخر چو به بی حجابی افتاد زد خاتم مهر اختتامش از حلقه میم و السلامش پیچید چو درج عیش عاشق از دست رفیق ناموافق بنوشت بر آن ز چشم پرخون کامرزادش خدای بیچون کز کلبه غم به کوی هجران در شهر بلا ز ملک حرمان پرسد خبری ز عمر سیری بر شیوه جاندهی دلیری وان حرف وفا بدو رساند تا حال اسیر خود بداند # جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۴۲ - رسانیدن قاصد نامه لیلی را به مجنون و خواندن وی آن نامه را نی باد و ز باد گرم روتر نی سیل و ز سیل تیزدوتر ننهاده هنوز چشم بر هم پیوست چو کعبه رو به زمزم دامن ز غبار ره برافشاند اشتر به کنار چشمه خواباند چون خضر به چشمه سار پیوست خورد آبی و خضروار بنشست لیلی گفتش که از کجایی کاید ز تو بوی آشنایی گفتا که ز خاک پاک نجدم کحل بصر است خاک نجدم زان خاک سرشته شد گل من زان گل شگفد چو گل دل من لیلی گفتا که تلخکامی مجنون لقبی و قیس نامی سرگشته در آن دیار گردد غمدیده و سوگوار گردد هیچت به وی آشناییی هست امکان زبان گشاییی هست گفتا بلی آشنای اویم سر در کنف وفای اویم بسته کمرم به دوستداریش بگشاده زبان به غمگساریش هر جا باشم دعاش گویم تسکین دل از خداش جویم لیلی گفتا که در چه کار است گفتا که ز درد عشق زار است همواره ز مردمان رمیده با وحش رمیده آرمیده گه قافیه خوان فراز سنگی سنگ از جگرش گرفته رنگی گه زمزمه گو به کنج غاری بر چهره او غم غباری لیلی گفتا که ای خردمند دانی که به عشق کیست در بند گفتا آری به یاد لیلی هر دم راند ز دیده سیلی لیلی جویان به پای خیزد لیلی گویان سرشک ریزد از هر چه نهد فلک به خوانش این نام بود غذای جانش او را به زبان همین رود نام واو را ز زبان همین بود کام لیلی ز مژه سرشک خون ریخت و اسرار نهان ز دل برون ریخت گفتا که منم مراد جانش وان نام من است بر زبانش از درد من است سینه اش داغ وز یاد من است خاطرش باغ سرمایه سوز او منم من روشن کن روز او منم من من نیز به جان خراب اویم بر آتش غم کباب اویم واو بی خبر از خرابی من غافل ز جگرکبابی من جانم به فدات اگر توانی کز من خبری به وی رسانی درجی دارم به خون نوشته بیرون و درون به خون سرشته خواهم ببری ز روی یاری آن را و به دست او سپاری آیین وفا گری کنی ساز وآری سوی من جواب آن باز دردی ببری و داغی آری شمعی بدهی چراغی آری برخاست به پای آن جوانمرد کای مجنون را دل از تو پر درد منت دارم به جان بکوشم کالای تو را به جان فروشم هر حرفی ازان به چشم مجنون جانیست به قدر بلکه افزون لطفی به ازین همی ندانم کین ملطفه را به وی رسانم شد لیلی را درون ز غم شاد وان نامه ز جیب خویش بگشاد پیچید در آن به آرزویی برگ کاهی و تار مویی یعنی زان روز کز تو فردم چون مو زارم چو کاه زردم وانگاه آن را به نامه بر داد با دلبر نامور فرستاد چون نامه بر آن گرفته برجست بر ناقه رهنورد بنشست شد راحله تاز راه مجنون مایل به قرارگاه مجنون آنجا چو رسید بی کم و کاست بسیار دوید از چپ و راست از وی اثری نیافت آنجا زین غم جگرش شکافت آنجا زد گام به سایه گاه سنگی کاساید ازان طلب درنگی دیدش که چو مستی اوفتاده دستور خرد ز دست داده در خواب نه لیک چشم بسته بیدار ولی ز خویش رسته جسمش اینجا و جان دگر جای پیدا اینجا نهادن گر جای از گردش ماه و مهر بیرون وز دایره سپهر بیرون از دعوی عاشقی بریده وز معشوقی عنان کشیده مستغرق بحر عشق گشته وز هر چه نه عشق در گذشته قاصد هر چند حیله انگیخت تا بود که به وی تواند آمیخت آن حیله نداشت هیچ سودش از بانگ بلند آزمودش برداشت چو حادیان نوایی در کوه فکند ازان صدایی لیلی گویان حدی همی کرد وان دلشده را ندا همی کرد کرد آن اثری در او سرانجام وآمد به خود از سماع آن نام گفتا تو کیی و این چه نام است زین نام مراد تو کدام است گفتا که منم رسول لیلی خاص نظر قبول لیلی لیلی که بود انیس جانت بینایی چشم خونفشانت گفتا که ره ادب نجسته وز مشک و گلاب لب نشسته هر دم به زبان چه آری این نام گستاخ چرا شماری این نام زد لاف که من زبان اویم گویا شده ترجمان اویم اینک به کف نیازم اکنون از وی رقمی چو در مکنون خیز و بستان که نامه اوست یک رشح ز نوک خامه اوست مجنون چو شنید نام نامه پا ساخت ز فرق سر چو خامه پیشش ز سر نیاز بنشست وان حرف وفا گرفتش از دست چون بر سر نامه نام او دید بوسید و به چشم خویش مالید زد نکهت وصل بر دماغش بنشاند نسیم آن چراغش افتاد ز عقل و هوش رفته خاصیت چشم و گوش رفته آمد چو ز بی خودی به خود باز این نغمه شوق کرد آغاز کین نامه ز غنچه مراد است زو در دل تنگ صد گشاد است از خوان وفاست یک نواله گشته به من گدا حواله سربسته چو ناف مشکبار است گویی که ز چین زلف یار است تعویذ دل رمیدگان است طومار بلاکشیدگان است حرزیست به بازوی ارادت مرقوم به خامه سعادت وان دم که گشاد نامه را سر سر برزد ازو نوای دیگر کین نامه نه نامه نوبهاریست از باغ امل بنفشه زاریست نقشیست به کلک دلنوازی آرایش لوح چاره سازی دلکش رقمیست نو رسیده بر صفحه آرزو کشیده صفهاش کشیده عنبرین مور ره ساخته بر زمین کافور هر موری ازان به سوی خانه برده دل بی دلان چو دانه زان نامه دلنواز هر حرف بود از می ذوق و حال یک ظرف هر جرعه می کزان بخوردی از جا جستی و رقص کردی خطهاش نمودی آشکارا چون سلسله های مشک سارا هر سلسله ای ازان سلاسل زنجیر نه هزار عاقل از خواندن نامه چون بپرداخت در گردن جای حمایلش ساخت قاصد چو بدید آن به پا خواست زو کرد جواب نامه درخواست گفتا که جواب چون نویسم بر چهره مگر به خون نویسم از کاغذ و خامه ام تهی مشت کاغذ ریگ است و خامه انگشت قاصد به شتر نشست حالی شد مرحله کوب آن حوالی از هر طرفی به جهد بشتافت شب را به یکی قبیله ره یافت کار وی ازان قبیله شد راست چون صبح علم کشید برخاست شد بر ره آمدن عنان تاب وآورد پی دبیری اسباب لیلی چو ز مشکبوی نامه شد غالیه بند جیب جامه قاصد جویان ز خیمه برخاست قد کرد پی برون شدن راست با یک دو کنیز گام برداشت چون کبک دری خرام برداشت بودش خیمه به مرغزاری نزدیک به خیمه چشمه ساری جو کرده بر آب سیمگون طشت آبشخور تشنگان آن دشت آمد به کنار چشمه و جست از هر چه نه یار دست خود شست بنشست ولی ز خود نه آگاه بنهاد چو چشمه چشم بر راه تا بو که کسی ز ره درآید از دست وی آن غرض برآید ناگاه بدید کز غباری آمد بیرون شتر سواری # جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۴۳ - جواب نوشتن مجنون نامه لیلی را مجنون چو به نامه در قلم زد در اول نامه این رقم زد دیباچه نامه امانی عنوان صحیفه معانی جز نام مسببی نشاید کز وی در هر سبب گشاید مطلق گردان دست تقدیر زنجیری ساز پای تدبیر دارای زمین و آسمان نیز جان ده جان دار و جان ستان نیز کوته کن دست بی نصیبان مونس شو خلوت غریبان فواره گشای چشمه جود مطموره نشان کنج نابود آن را که به وصل چاره سازد سر برتر از آسمان فرازد وان را که ز هجر سینه سوزد صد شعله به خرمنش فروزد چون بست زبان ازین سرآغاز گشت از دل ریش راز پرداز کین هست صحیفه نیازی زآزرده دلی به دلنوازی یعنی ز من به خار خفته نزدیک تو ای گل شگفته ای همچو بهار تازه خندان لیکن نه به روی دردمندان ای باغ ولی نشیمن زاغ بهر همه مرهم و مرا داغ ای روی ز من نهفته چون گنج در دامن دیگران گهرسنج ابری تو ولی به روزگاران برق از تو به من رسد نه باران کشت همه از تو چو بهشت است خاکم ز تو چون به خون سرشته ست اینست عنایت از تو بر من کز برق توام بسوخت خرمن بر سوخته خرمنان ببخشای رشحی ز زلال لطف بگشای ای چشمه آب زندگانی لیک از پیش تشنه ای که دانی آن تشنه شده ز چشمه سیراب من سوخته دل ز صد تف و تاب خضر است بلی به چشمه در خور گو تشنه بمیر صد سکندر ز آبی که سکندر است لب خشک با سوخته دل چو نافه مشک کی بهره برد چو من گدایی در ظلمت هجر مبتلایی آن دم که رسید نامه تو پر عطر وفا ز خامه تو بردیده خونفشان نهادم در سینه به جای جان نهادم تعویذ دل رمیده کردم قوت تن قحط دیده کردم هر حرف وفا از وی که خواندم از دیده سرشک خون فشاندم هر نقش امل ز وی که دیدم از سینه نوای غم کشیدم در وی سخنان نوشته بودی صد تخم فریب کشته بودی غمخواری من بسی نمودی غم های مرا بسی فزودی گفتی که بجاست تا هش از من هرگز نشوی فرامش از من زآغوش کسان نباشد انصاف از عشق کسی دگر زدن لاف لب از دگریت بوسه آلود پاکی زبان نداردت سود گیرم که تو دوری از کم و کاست ناید به زبان تو به جز راست مسکین عاشق چه بدگمان است هر لحظه اسیر صد گمان است هر شبهه به پیش او دلیلیست هر پشه مرده زنده پیلیست کاهی بیند گمان برد کوه کوهیش آید به سینه ز اندوه از مور کند توهم مار صد زخم خورد به جان افگار مرغی که به بام یار بیند کو دانه ز بام یار چیند زان مرغ به خاطرش غباریست کز غیر به دوست نامه آریست گفتی که به بوسه دل ندارم وز فکر کنار برکنارم این درد نه بس که صبح تا شام همصحبت توست کام و ناکام رویی که به سالها نبینم وان میوه که عمرها نچینم هر روز هزار بار بیند هر لحظه به کام خویش چیند گفتی که ز درد پایمال است وز غصه به معرض زوال است خوهد ز میانه زود رفتن بر باد هوا چو دود رفتن گر او برود تو را چه کم یار کالای تو را چه کم خریدار زانجیر بن ار جدا شود زاغ صد مرغ دگر ستاده در باغ ممکن بود از تو کام هر کس محروم ازان همین منم بس چون روز امیدم از سفیدی دور است خوشم به ناامیدی نومید چه خواهیم در این بار نبود به امیدواریم کار گر از من خسته بر کرانی این بس که به کام دیگرانی کام دل دشمنان که خواهی حاصل بادا چنانکه خواهی چون کام تو هست کام ایشان بادا کامم به نام ایشان هر پوست که دوست دانی او را حیف است که پوست خوانی او را از دوستی تو پوست مغز است آن پوست که خوانیش نه نغز است آن را که تو دوست داری ای دوست گر دوست ندارمش نه نیکوست با هر که تو دوستدار اویی از من نسزد بجز نکویی عاشق که برای دوست کاهد آن به که رضای دوست خواهد از خواش خویش رو بتابد در راه مراد او شتابد عشق از طلب مراد دور است عاشق ز مراد خود نفور است شادان به غم و غمین ز شادی خاک است به کوی نامرادی هر چند که من نه از تو شادم یک بار نداده ای مرادم خاطر ز زمانه شاد بادت گیتی همه بر مراد بادت دمسازی دوستان تو را باد ور من میرم تو را بقا باد # جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۴۴ - بیمار شدن شوهر لیلی و وفات یافتن وی با داغ محرومی از وصال لیلی نیرنگ زن بیاض این راز صورتگری اینچنین کند ساز کان کعبه بی نظیر منظر چون صورت چین بدیع پیکر یعنی لیلی مه حصاری برج قمر از رخش عماری با شوهر خود چو سرکشی کرد پاداش خوشیش ناخوشی کرد بر درج امل نداد دستش وز برج امید پر شکستش با وی ورق مراد نگشاد سر بر خط انقیاد ننهاد مسکین زین غم ز پا درافتاد بیمار به روی بستر افتاد آن وصل بلای جان او شد سود اندیشی زیان او شد وصلی که در آن نه یار یار است بر عاشق ازان هزار بار است از دور بهشت عدن دیدن میوه ز ریاض او نچیدن بر دوزخیان عیش ناخوش باشد بتر از عذاب آتش می بود ز خاطر غم اندیش بیماری او زمان زمان بیش از تاب تبش که بود سوزان شد رشته نبض او فروزان زان گونه که نبض گیر را دست چون نبض ز نبض او همی جست انگشت به نبضش ار نهادی چون شمع آتش در آن فتادی آمد به سرش طبیب دانا بر بردن رنج ها توانا بر صحت او دلیل می جست قاروره چو دید دست ازو شست گلنار فسرده برگ گشتش قاروره دلیل مرگ گشتش چون یک دو سه روز بود رنجه مسکین به شکنج این شکنجه ناگاه عنایت ازل دست بگشاد بر او شکنجه بشکست از کشمکش نفس رهاندش وز تنگی این قفس جهاندش شد مرغش ازین مخیم خاک پروازکنان به عالم پاک جان داد به درد و جاودان زیست آن کو ندهد به درد جان کیست جانی که به درد برنیاید در قالب مرد درنیاید باشی به جهان به درد یکچند وز وی ببری به درد پیوند در بودن درد و در سفر درد آوخ ز جهان درد بر درد زین درد کسی کنار گیرد کو پیشترک ز مرگ میرد زین مکمن درد خیز برخیز زین دشمن پر ستیز بگریز این رومی صبح و زنگی شام طرارانند شوخ و خودکام آنت به درست زر فریبد وینت به کف گهر فریبد تا گنج ابد ز تو ستانند در رنج مؤبدت نشانند هان تا نخوری فریب ایشان مغرور به زین و زیب ایشان لیلی که ز درد و داغ مجنون می داشت دلی چو غنچه پر خون از مردن شو بهانه بر ساخت وز خون دل خویشتن بپرداخت آهی که به سینه اش گره بود در خرمن صبر شعله نه بود در ماتم شو ز سینه بگشاد واندوه نهان به باد بر داد در گریه چو دوست دوست گفتی درها به فراق دوست سفتی زان دوست غرض نه شوهرش بود با خویش خیال دیگرش بود عمری به لباس سوگواری بنشست به رسم عده داری شب بستر غم فکنده می داشت تا روز به گریه زنده می داشت در روز به درد و سوز می بود با آه جهان فروز می بود عشقش به درونه داشت خانه شد ماتم شوهرش بهانه عمری به دراز گریه و آه می کرد و زبان خلق کوتاه # جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۴۵ - خبر وفات شوهر لیلی به مجنون رسیدن و گریستن وی از آن خبر و سبب پرسیدن قاصد از آن گریه آن رفته ز قید عقل بیرون کامد روزی به سوی مجنون وز لیلی و عقد او خبر گفت وان شیفته را ز نو برآشفت می خواست ز تار مهربافی آن زخم گذشته را تلافی چون یافت خبر ز مردن شوی آورد به سوی کوه و در روی وان گم شده را بجست بسیار چون یافت نشانش آخر کار گفتا که مرا بشارتی هست گویم به تو گر اشارتی هست خاری که فتاده در رهت بود ضربت زن جان آگهت بود باد اجلش ز راه برداشت وز وی اثری به راه نگذاشت یعنی زیبا جوان داماد زد گام برون ازین غم آباد درد سر خویشتن برون برد زین منزل و عمر با تو بسپرد مجنون ز حدیث مردن او وز قصه جان سپردن او بر خود پیچید و زار بگریست چون ابر به نوبهار بگریست چندان بگریست کان خبرگوی از موجب گریه شد خبرجوی گفت ای به میان عاشقان شاه زاسرار نهان عشق آگاه چون قصه عقد او شنیدی از غصه لباس جان دریدی از هر مژه سیل خون فشاندی وز چشم زمانه خون چکاندی و امروز که ذکر مردنش رفت وافسانه جان سپردنش رفت هم گریه زار برگرفتی وین نوحه گری ز سر گرفتی با یکدگر این دو حال چون است کز دانش عقل من برون است گفتا کان روز گریه زان بود کان عقد مرا گزند جان بود آن کز غم جان سرشک نگشاد سنگی باشد نه آدمیزد وامروز سرشک ازان فشانم کافتاد آتش درون جانم کان کو تنها نه سیم و زر باخت هر نقد که داشت جمله درباخت دل از همه طاق جفت او شد مرغ گل نوشگفت او شد همخانه و همسرای او بود روشن نظر از لقای او بود محروم ز وصلش اینچنین مرد جان از غم عشقش اینچنین برد من خسته جگر که با دل تنگ دورم ز درش هزار فرسنگ گردم هر روز در دیاری باشم هر شب به کنج غاری پیوستن ما به هم خیال است نزدیکی ما به هم محال است جز اینکه مقیم یک جهانیم در دایره یک آسمانیم ساییم به روی یک زمین پای داریم درون یک زمان جای دانی که چگونه زار میرم بر بستر هجر خوار میرم در چشم من است آنکه روزی سر بر زندم ز سینه سوزی مهجور ز یار و دور از اغیار افتم به میان خاره و خار جز آهوی دشت همدمی نه غیر از دد و دام محرمی نه در حسرت آن غزال سرمست از جیب هوس برون کنم دست آهویی را کشم در آغوش هویی زنم و ز من رود هوش جان همره هوش رخت بندد بر مردن من زمانه خندد از مرقد آهوان به زورم آرند به خوابگاه گورم زان آهوی شوخ در غرامت من باشم و گور تا قیامت آن را که بود رهی چنین پیش جان و دلی از غم چنین ریش چون رفتن دشمنان کند یاد حاشا که ز مرگشان شود شاد رنجی که به خود نمی پسندم چون بر دگری رسد چه خندم این چرخ ستمگر جفاکوش کی نوبت کس کند فراموش دی کرد به زخم دشمن آهنگ فردا به سبوی من زند سنگ شاد از غم کس نزیستن به بر محنت خود گریستن به دانا که بود درین غم آباد آن کز غم کس نمی شود شاد این گفت و به خیر باد برخاست وز محنت راه عذر او خواست آن سوی قبیله بارگی راند وین با دد و دام خود به جا ماند # جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۴۶ - رفتن مجنون به حوالی دیار لیلی و ملاقات و مقالات وی با سگی که در کوی وی دیده بود گوهر کش سلک این حکایت در قصه چنین کند روایت کان داده درین محیط مواج سرمایه عقل و دین به تاراج آن کشتی عافیت شکسته بر تخت شکسته ای نشسته چون مژده مرگ دشمن خویش بشنید ز یار مصلحت کیش دانست که خاست مانع از راه شد راه به کوی وصل کوتاه مه در مهد است و پاسبانی نی گل نوعهد و غم خزانی نی از قوت شوق کوی جانان شد ناقه بادپای رانان چون قوت شوق بارگی وار بردش به دیار آن وفادار حیران می گشت وز چپ و راست از دوست نشانه ای همی خواست ناگاه ز دور دید یک سگ افتاده ز پای و مانده از تگ هم بازوی او ز کار رفته هم پنجه اش از شکار رفته داء/الثعلب ببرده مویش وز زخم ددان فگار مویش از لاغریش ز پوست هر سو پیدا شده استخوان پهلو بود انبانی و استخوان پر یا خود قربانی از کمان پر دمش که ز مو نداشت تاری حلقه زده می نمود ماری خالیش دهان لقمه فرسای از دندان های استخوان خای چون گر سنگیش قصد جان کرد گویی دندان چو استخوان خورد پهلوش ز سختی زمین ریش در ناله ز دست پهلوی خویش هر ریش به پوستش دهانی در وی ز وفاکشان زبانی همچون دندان ازان دهان ها بنموده سفید استخوان ها نی نی شده پوستش بر اندام صد چشمه زیاده بود چون دام زان دام به جای صید نخجیر گشته پی قوت خود مگس گیر روبه با وی به سرفرازی هر دم گفتی به طنز و بازی کای شیر پلنگ گیر برخیز با روبه خسته دل درآویز تا کی عریان به هر زمینی خسبی به کف آر پوستینی مجنون چو بدید روی آن سگ چون اشک دوید سوی آن سگ چون سایه به زیر پایش افتاد صد بوسه به خاک پای او داد رفتش ته پا به دیده تر گسترده ز ریگ نرم بستر بالین سر زانوی خودش ساخت بر سر سایه ز مهرش انداخت شستن به دو چشم تر جراحت خارید تنش به دست راحت گرد از سر و روی او بیفشاند وز پهلو و پشت او مگس راند چون دست ز شغل کار سازی بگشاد زبان به دلنوازی کای طوق وفا قلاده تو شیران جهان فتاده تو هستی به وفا ز آدمی بیش وز جمله به راه محرمی پیش یک لقمه ز دست هر که خوردی صد سنگ خوری و برنگردی کار تو شبانه پاسبانی وآیین تو روزها شبانی دزد از تو ز کار خویشتن سیر گرگ از تو اسیر پنجه شیر بانگت دل شبروان شکسته دست عسسان به چوب بسته در معرکه گاه راستکاران یک موی تو وز عسس هزاران چون در ره پردلی زنی تگ با شیری تو عسس کم از سگ بس گمشده در شبان تاری کز بانگ خودت به منزل آری آن را که به شب ز ره برون است بانگ تو نوای ارغنون است ور زانکه ز کوی دوست آید از رشته جان گره گشاید روزی که بود شکار کارت سلطان جهان بود شکارت در بازوی وی بود کمندت در پنجه وی گشاد و بندت دلقت ز حریر و خز ملمع طوقت ز زر و گهر مرصع از همتگی تو گر بماند در پیروی تو رخش راند کار تو به خود کند حواله وز خوان خودت دهد نواله چون سر دهدت به صید نخجیر ناید به دویدن از تو تقصیر از بس که سبکروی کنی ساز ماند ز تو سایه در قفا باز گر مرغ شود شکار یا باد مشکل ز دم تو گردد آزاد بس روبه جلد کار دیده کش زخم تو پوستین دریده وان را پی دوختن همان روز داده به دکان پوستین دوز ناگشته پلنگ رنجه تو ترسید ز زور پنجه تو با آن درع و سلاح داری بر قله کوه شد حصاری شیر از تو شنید مکر و دستان از بیم خزید در نیستان با آن همه انبوهی نیزه پیچید ز تو سر ستیزه با زور تو ک آفت گوزن است آهوی حقیر را چه وزن است هر گور که زخم خورده از تو جان با تگ پا نبرده از تو خرگوش تو را به خواب دیده از ترس تو خواب ازو رمیده اینست حکایت جوانیت تاریخ صفای زندگانیت واکنون که فلک ز پا فکندت شد زور ز پای زورمندت کردند رها تو را به خواری ناکرده کسیت حقگزاری تا مرگ نگرددم هم آغوش حاشا که تو را کنم فراموش بودی سگ آستان لیلی شبها شده پاسبان لیلی هر چند کزان شرف فتادی وان مرتبه را ز دست دادی هستم سگ تو من فتاده از حلقه دم کنم قلاده دست آر ز دوستی سوی من کن طوق سعادتم به گردن بگذار به حرمت وفایت تا روی نهم به خاک پایت کین پای به کوی او رسیده ست گاهی ز قفای او دویده ست نگرفته شبی ز پاسش آرام برگردش خیمه اش زده گام چشمت بوسم که گاه گاهی کرده ست به روی او نگاهی یا باد به میل خار و خاشاک شد سرمه کشش ز راه آن پاک بندم به دم تو ز اشک گوهر کان حلقه زده بسی بر آن در داغی که ازو بود به رانت وز سر وفا دهد نشانت خواهم دل خود نهم بر آن داغ تا داغ دلم شود ازان باغ هستی القصه پای تا فرق در نور جمال یار من غرق خواهم که ز خود تهی کنم جای تا بو که به جای من نهی پای من باز رهم ز دلخراشی درمان خراش من تو باشی خاکم به ره تو ای وفادار زنهار و هزار بار زنهار روزی که رسی به خاک آن کوی باز آیدت آب رفته بر جوی افتد به حریم او گذارت بخشند بر آن ستانه بارت هر جا که نشان پاش بینی خاک ره فرق ساش بینی بوسی ز لبم نشان آن پای وز فرق سرم شوی زمین سای گاهی که طفیل میهمانی یادی کندت به استخوانی زان طعمه شوی چو بهره اندیش یاد آری ازین طفیلی خویش شبها که بر آستانه او گردی پی پاس خانه او بی خوابی من به خاک و خواری دور از در او به خاطر آری چون دامن خیمه اش بهاران از ابر شود سرشکباران آبی آری به روی کارم از قصه چشم اشکبارم بر گردن میخ ها طنابش چو حلقه شود به پیچ و تابش بر گردن مانده زیر باری منت نه ازان به طوقداری یک شب که به چشم نایدش خواب آید بیرون به گشت مهتاب ساز از پی خواب او بهانه گوی از من بی دل این فسانه کای شیر شکار آهوی شنگ تیغ تو به خون پردلان رنگ تا چند من غریب شیدا گردم ز تو گرد کوه و صحرا عمری ز در تو دور بودم دمساز گوزن و گور بودم امروز که آمدم به نزدیک چشمم ز غبار هجر تاریک ترسم که اگر قدم نهم پیش اندوه تو بر دلم شود بیش یک مانع اگر ز راه برخاست صد مانع دیگرم مهیاست گر گرد جوانه شیر شبگیر در حیله گریست روبه پیر بر شیر شکسته پای در سنگ صد زخم رسد ز روبه لنگ گر دل دهیم کنم دلیری در بیشه این دیار شیری سر پای کنم به راه وصلت آیم به شکارگاه وصلت در بیشه تو مقام گیرم وز وصل تو صید کام گیرم ور نی باشم چنانکه زین بیش بودم به خیال مردن خویش میرم به مراد بخت ناساز تو از من و من ز خود رهم باز # جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۴۷ - پوست پوشیدن مجنون و به میان گوسفندان لیلی درآمدن و به حوالی خیمه گاه وی رفتن آن پوست و مغز قصه اش نغز از پوست چنین برون دهد مغز کان پوست شناس مغز دیده از پوست به مغز آن رسیده چون شد به دیار یار نزدیک شد کار بر او چو موی باریک نی رخصت پیش یار رفتن نی صبر ازان دیار رفتن از قرب دیار شوق افزود وز وصل هزار مانعش بود سرگشته در آن دیار می گشت وآشفته و بی قرار می گشت هر کس که در آن دیار دیدی یا در راهی به او رسیدی زو چاره کار خویش جستی درمان درون ریش جستی روزی می گشت گرد آن دشت ناگه رمه ای ز دور بگذشت شد گرد رمه عبیر جیبش کامد ز عبیردان غیبش از نور شبان چو لمعه نور می تافت فروغ لیلی از دور زانه لمعه چو یافت روشنایی افروخت چراغ آشنایی گفت ای ز تو در سیه گلیمی روشن شده آتش کلیمی هر کوه ز مقدم تو طوری در طور ز آتش تو نوری ای وادی ایمن از تو این خاک ترسان ز عصات نیل افلاک هر جا که ز کف بیفکنی چوب بر معرکه ددان فتد کوب هر چند به صورت آن عصاییست در دیده خصم اژدهاییست بربوده به دشت از دد و دام آواز فلاخن تو آرام هر گه سنگی به زور بازو در کفه آن کنی ترازو گرگ از رمه ات ز بیم آن سنگ افتان خیزان جهد به فرسنگ ور زانکه شوی ازان فلاخن بر برج فلک عروسک افکن افتاده ز ترس لرزه بر شیر خود را زان برج افکند زیر ای کاسه تو کشیده خوانی پرورده ز شیر خود جهانی هر صبح ز خوانش این کهن پیر بزغاله و بره را دهد شیر با تشنه لبی منم اسیری زین خوان کرم نخورده شیری با تشنه لبان چو چرخ مستیز یک جرعه شیر بر لبم ریز شیری نه که تن بپروراند شیری که غذا به جان رساند یعنی که ز لطف و مهربانی رحمی بنما چنانکه دانی بگشای به کوی لیلی ام در دزدیده به سوی لیلی ام بر تا بو که به گوشه ای نشینم پوشیده جمال او ببینم از تو به قلاده سگم خوش چون سگ به قلاده خودم کش باشد که طفیلی سگانش سایم سر خود بر آستانش یا کن ز سر وفا پسندی خاصم به لباس گوسفندی آمد تن من گسسته جانی بی پوست و گوشت استخوانی زین گله که جان فدای آنم یک پوست بکش در استخوانم شاید به حریم ارجمندان گنجم به طفیل گوسفندان چون گله به آن حرم درآید لیلی سوی آن نظر گشاید من نیز به آن نظر درآیم پنهان سوی او نظر گشایم رویی بینم که در فراقش دل سوخته ام ز اشتیاقش این گفت و چو سایه بی خود افتاد چون مرده به خاک مرقد افتاد تا ماهی و ماه کرد ازو راه از دیده سرشک وز جگر آه بالای سرش شبان نشسته چشمی گریان دلی شکسته زان بیهوشی چو با خود آمد واندوه شده یکی صد آمد بگشاد شبان لب ترحم گفت ای شده در هوای دل گم خوش باش که وقت دلنوازیست وامشب شب وصل و کار سازیست آورد به سوی او یکی پوست کین پرده توست تا در دوست این را در پوش و شاد و خندان می رقص میان گوسنفدان شاید کامروز همچو هر روز گرد رمه گردد آن دل افروز حال تو در آن میان نداند وز کف به تو راحتی رساند مسکین مجنون چو پوست را دید سوی رمه میل دوست بشنید برخاست فکنده پوست در بر برساخت ز دست پای دیگر پیوسته دلی اسیر غم داشت کاندر ره عشق پای کم داشت با آن پایی که داشت پیوست هر پای دگر کش آمد از دست با آن رمه خم ز بار غم پشت هم پای همی دوید هم پشت می زد به امید دست و پایی تا بو که ازان رسد به جایی می گفت به زیر لب که یارب این خلعت نورسیده کامشب از نرمی دولتم به پشت است با آن سنجاب بس درشت است گر قصه آن رسد به قاقم در خود کشد از خجالتش دم با نرمی آن ز مو درشتی اقرار کند به خارپشتی زین پوست شدم چو نافه مشکین اینجا چه سگ است آهوی چین ان نیست سزا به قد هر کس تا جان دارم لباسم این بس از شادی این لباس بر تن صد پوست نشست گوشت بر من زین پوست شدم سعادت اندوز در پوست همی نگنجم امروز با خود بود اندرین فسانه کاورد ره آن شبان به خانه لیلی آمد ز خانه بیرون چون چارده مه ز دور گردون گردن ز حلی بلند آواز ساق از خلخال نغمه پرداز پر کرده ز زلف پر خم و تاب دامان جهان ز عنبر ناب کرد از رمه جا به یک کناره بگشاد نظر پی نظاره هر زنده به نوبت از بز و میش زان گله همی گذشتش از پیش نوبت چو به آن رمیده افتاده از پوست به دوست دیده بگشاد نی صبر بماند نه قرارش وز دست برفت اختیارش بانگی زد و بی خبر بیفتاد چون سایه به رهگذر بیفتاد لیلی چو شنید بانگ بشناخت کان کیست نظر به سویش انداخت افتاده چه دید پوستی خشک پر خون جگرش چو نافه مشک هم عقل ز دست داده هم هوش هم چشم ز کار مانده هم گوش بالین ز کنار خویش کردش وز چهره به گریه شست گردش از خوی به گلاب عطر پرورد زان بیهوشی به هوشش آورد آمد چو به هوش و دیده بگشاد پیش رخ او به سجده افتاد کای مردم چشم چشم بازان وی قبله ناز پرنیازان ای گلبن باغ سربلندی وی نور چراغ ارجمندی ای عرش برین تو و زمین من هیهات که آن تو باشی این من باور نکنم من فتاده کین بر سر من تویی ستاده سر برده بر اوج لامکان عرش خاشاک زمین کیش سزد فرش دامان تو در کفم محال است گر نغلطم امشب این خیال است مستان که به شب خیال بینند در خواب دو صد محال بینند آنجا که ز طالعم دلیل است این واقعه هم ازان قبیل است خوابی که در او رخ تو بینم با تو به فراغ دل نشینم بیداری دولت من است آن بینایی چشم روشن است آن لیلی چو نیازمندیش دید وان نکته دلنواز بشنید گفت ای شده میهمانم امشب آسوده به توست جانم امشب این پوست بود ز دوست مانع از دوست شو به پوست قانع از گردن خود بیفکن این پوست بی پوست نشین چو مغز با دوست تا چند سخن ز پرده گوییم رازی دو سه پوست کرده گوییم شب روشن بود و ماه تابان محنت به ره عدم شتابان تا صبح به یکدگر نشستند یک لحظه لب از سخن نبستند صد قصه به آه و ناله گفتند درد دل چند ساله گفتند صد نکته هنوز بود باقی زد مرغ ترانه فراقی صبح از دم گرگ رایت افراشت سگ خفت و خروس نعره برداشت چون نعره او سماع کردند یکدیگر را وداع کردند آن جانب خیمه قد ستون کرد وین دشت ز گریه لاله گون کرد این است بلی سپهر را کار کز بعد هزار رنج و تیمار گر خسته دلی جگر فگاری یابد ره وصل پیش یاری ناکرده نگاه در رخش تیز دستش گیرد که زود برخیز # جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۴۸ - رفتن مجنون به طفیل گدایان به خیمه گاه لیلی و شکستن لیلی کاسه وی را و رقص کردن مجنون از ذوق آن شیرین سخن شکر فسانه کین قصه نهاد در میانه افسانه پوست چون فرو خواند از پوست برون چنین سخن راند کان خورده چو دف طپانچه بر پوست در ناله ز دست فرقت دوست می گشت به کوه و دشت یکچند از دوست همی به پوست خرسند چون پوست نشان ز دوست می داد خود را تسکین به پوست می داد وان دم که زمانه کند ازو پوست وان نیز به کف نماندش از دوست می برد به سر به کام دشمن نی دوست به بر نه پوست بر تن بی دوست که بود رفته جانی بی پوست چه بود استخوانی چون یکچندی بر این برآمد دودش ز دل حزین برآمد یک روز به وقت نیمروزان شد پیش شبان ز درد سوزان چون سایه به زیر پایش افتاد برداشت ز سوز سینه فریاد کای چاره گر درون ریشم روزی عجب آمده ست پیشم در حال دلم نظاره ای کن مردم ز فراق چاره ای کن زین پیش ز هجر مرده بودم جان را به اجل سپرده بودم انفاس توام به لطف بنواخت وز نو چو مسیح زنده ام ساخت افکن نظری دگر به کارم کامروز همان امید دارم بگریست به درد کای جوانمرد سر تا به قدم همه غم و درد ز اندوه تو شد مرا جگرخون وز درد تو اشک من جگرگون بختت به مراد دل رساناد بر مسند دولتت نشاناد از هیچ مقام و هیچ جایی زین بیش نبینمت دوایی کان نقش بدیع کلک تصویر وان شیرین تر ز شکر و شیر هر اول هفت وقت شامی از شیر رمه پزد طعامی خاصه پی طعمه گدایان از خوان سپهر بینوایان هر کس که بود در آن حوالی از سفره رزق دست خالی آرند به آستان او روی از خوان نوال او غذا جوی مالد سر آستین خود باز قسامی آن به خود کند ساز کفلیز به کف طعام سنجد در کاسه هر کس آنچه گنجد دارند آندم در آن گذرگاه بیگانه و آشنا همه راه امشب هنگام کام بخشیست بی شامان را طعام بخشیست برخیز تو نیز کاسه بر کف خود را افکن به سلک آن صف باشد که طفیل هر گدایی زان مایده ات رسد نوایی مجنون چو شنید این بشارت برخاست به موجب اشارت بگرفت به کف شکسته جامی می زد به حریم دوست گامی آن دلشده چون رسید آنجا صد دلشده بیش دید آنجا بر دست گرفته کاسه یا جام دریوزه گرش ز خوان انعام هر کس ز کف چنان حبیبی می یافت به قدر خود نصیبی مجنون از دور چون بدیدش عقل از سر و جان ز تن رمیدش بی خود شد و میل خاک ره داشت خود را به حیل به پا نگه داشت چون نوبت وی رسید بی خویش آورد او نیز جام خود پیش لیلی وی را چو دید بشناخت کارش نه چو کار دیگران ساخت ناداده نصیب ازان طعامش کفلیز زد و شکست جامش مجنون چو شکست جام خود دید گویا که جهان به کام خود دید آهنگ سماع آن شکستش چون راه سماع ساخت مستش می بود بر آن سرود رقاص می زد با خود ترانه خاص العیش که کام شد میسر عیشی به تمام شد میسر همچون دگران نداد کامم وز سنگ ستم شکست جامم با من نظریش هست تنها زان جام مرا شکست تنها بیهوده شکست من نجسته ست کارم زشکست او درست است آن سنگ که زد به جام من فاش زان کاسه سرشکستیم کاش تا در صف واقعان این راز جاوید نشستمی سرافراز گر جام مرا شکست یارم آزردگیی جز این ندارم کان لحظه مرا که جام بشکست آزرده نگشته باشدش دست صد سر فدی شکست او باد جانها شده مزد دست او باد از خنجر مهر او دلم چاک وز هر چه نه مهر او دلم پاک # جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۴۹ - ملاقات کردن مجنون با لیلی در یکی از راهها و در انتظار مراجعت او در مقام حیرت ایستادن و شیان کردن مرغ بر سر وی رامشگر این ترانه خوش دستان زن این سرود دلکش بر عود سخن چنین کشد تار کان مانده به چنگ غم گرفتار چون شادی کاسه اش ز سر رفت وان خرمیش ز دل به در رفت با محنت دوری خود افتاد با رنج صبوری خود افتاد از نایره فراق می سوخت وز شعله اشتیاق می سوخت در هر منزل که جای بودش بر تابه گرم پای بودش نی خوابگهش به مرغزاری نی آبخورش به چشمه ساری بی صبری و بی قراریی داشت با هر خس و خار زاریی داشت از هر چیزی مدد همی جست زان ورطه خلاص خود همی جست روزی به هوای نیمروزی از تاب حرارت تموزی ره برد به خیمه ذلیلان یعنی که به سایه مغیلان بر ساخت ازان نظاره گاهی می کرد به هر طرف نگاهی ناگاه بدید قومی از دور زیشان در و دشت گشته معمور قومی همه از بزرگواری ارباب محفه و عماری کردند به یک زمان در آن جای صد خیمه و بارگاه بر پای زانجا که خیال عاشقان است سودای محال عاشقان است مجنون با خود خیال می کرد وین آرزوی محال می کرد کانان لیلی و آل اویند محمل کش جاه و مال اویند دیگر می گفت کین خیال است وز بخت من این هوس محال است با خود همه گفت و گویش این بود اندیشه و آرزویش این بود زان خیمه گهش نمود ناگاه با جمع ستارگان یکی ماه کز خیمه هوای گشت کردند زان مرحله رو به دشت کردند در پای کشان ز ناز دامان گشتند به سوی او خرامان او چشم نهاده کان کیانند سرمایه سود یا زیانند وانان شده سوی او شتابان کان تنها کیست در بیابان آن دم که به پیش هم رسیدند یکدیگر را تمام دیدند مسکین مجنون چه دید لیلی با او ز زنان قوم خیلی چشمش چو بر آن سهی قد افتاد بیخود برجست و بیخود افتاد شد کالبدش ز هوش خالی لیلی به سرش دوید حالی بنهاد سرش به زانوی خویش خونابه فشان ز سینه ریش زان خواب خوش از گلابریزی زود آوردش به خوابخیزی دیدند جمال یکدگر را بردند ملال یکدگر را هر راز کهن که بود گفتند هر در سخن که بود سفتند در وقت وداع کاندرین باغ کس سوخته دل مباد ازین داغ مجنون گفتا که ای دل افروز کامروز میان صد غم و سوز بگذاشتی اندرین زمینم من بعد کی و کجات بینم گفتا که به وقت بازگشتن خواهی هم ازین زمین گذشتن گر زانکه درین مقام باشی از دیدن من به کام باشی با طلعت من شوی ز غم شاد من نیز ز بند محنت آزاد این رفت ز جای و آن به جا ماند چون مرده تنی ز جان جدا ماند می رفت ز دیده دلربایش می دید به حسرت از قفایش از جان رقمی نمانده باقی می گفت قصاید فراقی بر موجب وعده ای که بشنید از منزل خویشتن نجنبید در حیرت عشق آن دلارای بنشست درخت وار از پای می بود ستاده چون درختی مرغان به سرش نشسته لختی یک جا چو درخت پاش محکم مو رفته چو شاخه هاش درهم عهدی چو گذشت در میانه مرغی به سرش گرفت خانه مویش چو بتان مشک برقع از گوهر بیضه شد مرصع برخاست ز بیضه ها به پرواز مرغان سرود عشق پرداز یکچند بر این نسق چو بگذشت لیلی به دیار خویش برگشت آمد چو به آن خجسته منزل وز ناقه فرو گرفت محمل هر کس ز مشقت سیاحت آسود به خواب استراحت برخاست به وقت نیمروزان خورشید آسا رخی فروزان در پای به ناز پروریده نعلین ادیم زر کشیده پوشیده پرند آسمانی بربسته حمایل یمانی آراسته چون بهشت رویی آماده در او هر آرزویی چون سرو سهی به قد دلکش چون کبک دری خرامیش خوش آمد به سر رمیده مجنون دیدش ز حساب عقل بیرون یک ذره ز وی نمانده بر جای مستغرق عشق فرق تا پای چشمی به زمین به سان انجم در پرتو آفتاب خود گم هر چند نهفته دادش آواز نامد به وجود خویشتن باز زد بانگ بلند کای وفا کیش بنگر به وفا سرشته خویش گفتا تو کیی و از کجایی بیهوده به سوی من چه آیی گفتا که منم مراد جانت کام دل و رونق روانت یعنی لیلی که مست اویی اینجا شده پایبست اویی گفتا رو رو که عشقت امروز در من زده آتشی جهانسوز برد از نظرم غبار صورت دیگر نشوم شکار صورت عشقم کشتی به موج خون راند معشوقی و عاشقی برون ماند باشد ز نخست روی عاشق در هر چه به طبع اوست لایق چون جذبه عشق زور گیرد از میل و مراد خود بمیرد آرد به مراد یار خود روی واو را شود از جهان رضاجوی چون جذبه آن زیاده گردد زان دغدغه نیز ساده گردد افتاده به موج قلزم عشق بیخود شده از تلاطم عشق معشوقی و عاشقی کشد رخت گردد نظر دو لخت یک لخت یکسر نظر از دویی ببندد چشم از منی و تویی ببندد از کشمکش دویی سلامت او ماند و عشق تا قیامت لیلی چو شنید این سخن ها از صبر و قرار ماند تنها دانست یقین که حال او چیست بنشست و به های های بگریست گفت این دل و دین ز دست داده در ورطه عشق ما فتاده برتافت رخ از سرای امید شد پی سپر بلای جاوید نادیده ز خوان ما نوایی افتاد به جاودان بلایی مشکل که دگر به هم نشینیم وز دور جمال هم ببینیم این گفت و ره وثاق برداشت ماتمگری فراق برداشت از سینه به ناله درد می رفت می رفت و به آب دیده می گفت دردا که فلک ستیزه کار است سرچشمه عیش ناگوارست پیمانه دهر زهر پیماست لطفش به لباس قهر پیداست ما خوش خاطر دو یار بودیم دور از غم روزگار بودیم دوران فلک به کام ما بود جلاب طرب به جام ما بود از دست خسان ز پا فتادیم وز یکدیگر جدا فتادیم او دور از من به مرگ نزدیک من دور از وی چو موی باریک او کرده به وادی عدم روی من کرده به تنگنای غم خوی او بر شرف هلاک بی من افتاده به خون و خاک بی من من در صدد زوال بی او ناچیزتر از خیال بی او امروز بریدم از وی امید دل بنهادم به هجر جاوید رفت آنکه دگر رسیم با هم وین چاک درون شود فراهم کس آفت داغ ما مبیناد دودی ز چراغ ما مبیناد این گفت و شکسته دل ز منزل بر نیت کوچ بست محمل مجنون هم ازان نشیمن درد منزل به نشیمن دگر کرد چون وعده دوست را به سر برد بار خود ازان زمین به در برد برخاست چنانکه بود از آغاز با گور و گوزن گشت دمساز # جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۵۰ - خبر یافتن اعرابی از حال مجنون و به زیارت وی رفتن و چند روز با وی بودن و اشعار یاد گرفتن محمل بند عروس این راز آهنگ حدی چنین کند ساز کز بر عرب یکی عرابی مقبول خرد به خرده یابی در عرصه عشق پاکبازی در نکته شعر سحر سازی آواز خوشش مهیج شوق چاک افکن جیب صاحب ذوق بشنید حدیث عشق مجنون صیت غزل چو در مکنون شوقش به عنان جان درآویخت طیاره بادپا برانگیخت از پره بر و عرصه دشت بر عامریان چو باد بگذشت با اهل قبیله گفتگو کرد وز هر نفری سراغ او کرد گفتند که او ز خلق یکتاست انسش همه با وحوش صحراست او نیز ز جنس وحش گشته ست وز انس به انسیان گذشته ست با گور و گوزن دارد آرام با اهل قبیله کم شود رام بیچاره عرابی آن چو بشنید از عامریان عنان بپیچید دربست میان به گردبادی شد مرحله گرد کوه و وادی می گشت به هر فراز و شیبی می خورد ز دام و دد نهیبی ناگه گله ای ز آهوان دید و او را چو شبان در آن میان دید بر پای ستاده بی خم و پیچ همچون الفی و با الف هیچ لیکن الفی که با سیاهی می زد ز سموم چاشتگاهی کرده پس ستر پرده خویش مشتی دو گیاه از پس و پیش وز سر شده موی تار تارش از شعر سیه به بر شعارش با ضعف و سیاهیش تن زار زان شعر سیاه بود یک تار چون دید عرابیش بدان حال بر وی به سلام کرد اقبال پشتش چو شد از سلام او خم کرد آن رمه از سلام او رم مجنون به جفاش سنگ برداشت بی صلح نفیر جنگ برداشت کای بی خبر این چه دم زدن بود وز راه برون قدم زدن بود یاران مرا ز من رماندی وز دام وفای من جهاندی این بی خردی ز خود جدا کن برگرد و مرا به من رها کن تو بند به نفس و من رهیده تو رام به طبع و من رمیده تو شاد به سور و من به ماتم ما را چه موافقیست با هم با او به سخن نشد هم آواز کرد از سر درد لحنی آغاز برخواند طرب فزا نسیبی دادش ز غذای جان نصیبی شد وقت وی از سماع آن خوش وز همدمیش نشد عنانکش چون شیر و شکر به وی درآمیخت وز بیت و غزل بر او شکر ریخت نامه درد خواند بر وی صد عقد گهر فشاند بر وی وین همچو صدف شده همه گوش بر گوش بمانده دیده هوش هر در که به گوش می رسیدش در رشته حفظ می کشیدش کارش همه روز تا شب این بود وردش همه شب مرتب این بود روز آنچه ز وی شکار می کرد پایش به شب استوار می کرد حرفی که کشند روز در سلک تکرار شبش همی کند ملک روزی دو سه چار بود با او وین گونه به کار بود با او شد راحله ز آب و زاد خالی زد دم ز وداع آن حوالی از صحبت او برید پیوند بر خاطر ازو قصیده ای چند بیتی که ز هر قصیده خواندی خون از دل مستمع چکاندی # جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۵۱ - مراجعت کردن اعرابی بار دیگر به زیارت مجنون و بعد از جست و جوی بسیار وی را یافتن که غزالی را در آغوش گرفته و هر دو جان داده طغراکش این فراقنامه این رشحه برون دهد ز خامه کان حله نشین عرابی راد در ربع و دمن رییس و استاد یکچند چو در دیار خود بود مشغول به کار و بار خود بود سر زد ز دلش هوای مجنون طیاره ز حله راند بیرون بر عامریان گذشت از آغاز جست از همه کس نشان او باز گفتند که یک دو هفته بیش است کز وی دل این قبیله ریش است نی دیده ز وی کسی نشانی نی نیز شنیده داستانی بیرون ز وقوف غیر باشد ان شاء/الله که خیر باشد برخاست عرابی و شتابان رو کرد ز حله در بیابان نه کوه گذاشت نی در و دشت بر هر جایی چو باد بگذشت می گشت وجب وجب زمین را می جست حریف نازنین را چو یک دو سه روز جست و جو کرد نومید به راه خویش رو کرد ناگاه نمود زیر کوهی جمع آمده وحشیان گروهی شد تیز به سویشان روانه مجنون را دید در میانه با آهویکی سفید و روشن همچون لیلی به چشم و گردن خفته به مغاکیی هم آغوش وز مرگ شده به خواب خرگوش بر بالش خاک و بستر خار جان داده ز داغ فرقت یار همخوابه چو دیده ماجرایش او نیز بمرده در وفایش گردش دد و دام حلقه بسته شاخ طرب همه شکسته از سینه آهو آه خیزان وز چشم گوزن اشکریزان روبه زده جیب پوستین چاک وافشانده به سر به پنجه ها خاک گرگان کنده ازان تغابن رخسار زمین به زخم ناخن گوران که ز داغ رسته بودند زان داغ به خون نشسته بودند زان واقعه دید چون عرابی در کاخ حیات وی خرابی خواندانالله راجعون از نوک مژه سرشک خون راند در کشمکش وفاش نالید رخساره به خاک پاش مالید کردش چو نگاه در پس پشت بر ریگ نوشته دید از انگشت کاوخ که به داغ عشق مردم بر بستر هجر جان سپردم شد مهر زمانه سرد بر من کس مرحمتی نکرد بر من بشکست شب صبوریم پشت وایام به تیغ دوریم کشت کس کشته بی دیت چو من نیست محروم ز تعزیت چو من نیست نی بر سر من گریست یاری نی شست ز روی من غباری نز دوست کسی سلامی آورد در پرسش من پیامی آورد دادم به طبیبی فلک دست نبضم نه به اعتدال می جست داد از قدح سراب آبم وز رشحه خون دل شرابم فکر غذیم جگر تراشید بهر غذیم جگر خراشید یک زنده غذا چو من نخورده یک مرده به روز من نمرده شد شیشه چرخ بر دلم تنگ زد شیشه زندگیم بر سنگ تا حشر خلد به هر دلی ریش این شیشه ریزه ریزه چون نیش چون خواند عرابی این قصیده با پر آتش دلی رمیده شد معنی سوزناک هر بیت بر آتش او به خاصیت زیت از آتش دل فغان برآورد وان ناقه به زیر ران درآورد زان بارگی بلند پایه بر عامریان فکند سایه سایه نه که شعله های سوزان شد در دل و جانشان فروزان یعنی که ازان خبر برافروخت صد شعله و جان عالمی سوخت چون اهل حی آن خبر شنیدند بر خود همه جامه ها دریدند از فرق عمامه ها فکندند مو ببریدند و چهره کندند از مادر و از پدر چه گویم قاصر زانست هر چه گویم مسکین پدرش ز خود بدر شد آغشته به رشحه جگر شد زان داغ بسوخت جان مادر افتاد به هر برادر آذر یکسر همه اهل آن قبیله از صدق درون برون ز حیله گشتند روان به پای آن کوه بر سینه هزار کوه اندوه دل پر غم و درد و دیده پر خون راه آوردند سوی مجنون افتاده به خواریش چو دیدند فریاد و نفیر برکشیدند هر کس ره ماتم دگر زد بر دل رقم غم دگر زد آن خورد دریغ بر جوانیش وین کرد فغان ز ناتوانیش آن کرد ز بی طبیبیش یاد وین خواست ز بی نصیبیش داد آن گفت ز طبع نکته زایش وین گفت ز نظم جانفزایش آن خواند حدیث پاکی او وین قصه دردناکی او مسکین مادر ز درد نالید رویش بر روی زرد مالید بیچاره پدر ز دیده خون ریخت خاک قدمش به خون برآمیخت زان شور و شغب چو باز ماندند چون مه به عماریش نشاندند همخوابه مرده را ز یاری با او کردند همعماری اظهار بزرگواریش را عامر نسبان عماریش را بر گردن و دوش جای کردند رفتن سوی حله رای کردند در هر گامی که می نهادند صد چشمه ز چشم می گشادند در هر قدمی که می بریدند صد ناله ز درد می کشیدند از دجله چشمشان به هر میل شط بر شط بود نیل بر نیل وحش در و دشت از فغانشان از گرد به فرق خاکپاشان آهسته همی زدند گامی فریادکنان به هر مقامی چون نغمه درد و غم سرایان آمد ره دورشان به پایان خونابه غم چشیدگانش شستند به آب دیدگانش چون خنجر عشق ریختش خون زاشکش کردند خرقه گلگون چاک افکندند در دل خاک جا کرد به خاک با دل چاک برداشته شد ز سینه رنجش انباشته زیر خاک گنجش وان آهوی رفته در هوایش خسبید به خاک زیر پایش یعنی که درین سرای بی سور لایق به همند آهو و گور وان دم که شدند مهربانان دامن ز غبار او فشانان هر یک به مقام خویشتن باز مجروح ز جور دور ناساز در ریخت ز دشت و در دد و دام کردند به خوابگاهش آرام چون خاک وی آهوان بدیدند در چشم سیاه خود کشیدند گشت از لب گور بوس بسیار خرپشته او به خاک هموار خاکش چو گوزن ز اشک خود شست زان لاله دمید و سبز بر رست در پرتو آن مزار پر نور گشتند ددان ز خوی بد دور جاروب کشیش کرد روباه برداشت غبار حیله از راه شد شیر رمیده دل ز گرگی پی برده به پایه بزرگی آری عاشق که پاکباز است عشقش نه ز عالم مجاز است تریاک مجرب است خاکش اکسیر وجود عشق پاکش قلبی ببرد ز جان قلاب گردد مس قلب او زر ناب مجنون که به خاک در نهان شد گنج کرم همه جهان شد هر کس ز غمی فتاده در رنج زد دست طلب به پای آن گنج زان گنج کرم مراد خود یافت گر یک دو مراد جست صد یافت روی همه در خظیره اش بود چشم همه بر ذخیره اش بود شد روضه جان حظیره او رضوان ابد ذخیره او رفت همه زان حظیره خوش باد جان همه زان ذخیره کش باد # جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۵۲ - در بیان حال مجنون که وی از صورت مجاز به معنی حقیقت رسیده بود و از جام صورت شراب معنی چشیده مستیش ز باده بود نز جام از جام رمیده شد سرانجام بشکفت به بوستان رازش گلهای حقیقت از مجازش چشمه ز شکاف سنگ جوشید دریا شد و سنگ را بپوشید لیلی طلبی او در این جوش بر شاهد عشق بود روپوش زین نام دهانش پر شکر بود لیکن مقصود ازو دگر بود عاشق که ز مهر دوست کاهد مه گوید و روی دوست خواهد آرند که صوفیی صفاکیش برداشت به خواب پرده از پیش مجنون بر وی شد آشکارا با او نه به صورت مدارا گفت ای شده از خرابی حال بر نقش مجاز فتنه سی سال چون کرد اجل نبرد با تو معشوق ازل چه کرد با تو گفتا به سرای قربتم خواند بر صدر سریر قرب بنشاند گفت ای به بساط عشق گستاخ شرمت نامد که چون درین کاخ خوردی می ما ز جام لیلی خواندی ما را به نام لیلی بر من چو در خطاب بگشود با من جز ازین عتاب ننمود جامی بنگر کز آفرینش هر ذره به چشم اهل بینش از خم ازل خجسته جامیست گرداگردش نوشته نامیست آن جام چه جام جام باقی وان نام چه نام نام ساقی از جام به باده گیر آرام وز نام نگر به صاحب نام در صاحب نام کن نشان گم در هستی وی شو از جهان گم تا باز رهی ز هستی خویش وز ظلمت خود پرستی خویش جایی برسی کزان گذر نیست جز بی خبری ازان خبر نیست با تو ز جهان بی نشانی گفتیم نشان دگر تو دانی هان تا نبری گمان که مجنون بر حسن مجاز بود مفتون در اول اگر چه داشت میلی با جرعه کشی ز جام لیلی اندر آخر که گشت ازان مست افکند ز دست جام و بشکست # جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۵۳ - رفتن آن اعرابی به دیار لیلی و خبر وفات مجنون را به وی رساندن و اظهار کردن لیلی آن معنی را پیش از گفتن اعرابی فهرست نویس این جریده بر خاتمت این رقم کشیده کان اعرابی حریف موزون چون شد فارغ ز دفن مجنون بر آهویی تک جمازه بنشست احرام حریم یار او بست می شد دل و جان درد پرورد تا پی به دیار لیلی آورد پرسان پرسان به خانه خانه می گشت به قصد آن یگانه تا برد به سوی خیمه اش راه دیدش بیرون خیمه چون ماه نی ماه که مهر عالم افروز نی مهر که آتش جهانسوز مه حلیه و مشتری حمایل حوری شیم و پری شمایل از دورش اگر چه دید و بشناخت خود را به شناختن نینداخت پرسید که ای مه تمامی کامروز مقیم این مقامی لیلی که به رخ مه تمام است مأواش کجا و او کدام است گفتا منم آن و رو بگرداند می راند ز دیده اشک و می خواند کین دل که به پهلوی چپش جاست از وی نشنیده ام بجز راست هر لحظه کند حدیث با من کان خاک نشین چاک دامن کاواره توست در بیابان بهر تو به کوه و در شتابان از محنت فرقت تو مرده ست تنها و غریب جان سپرده ست ای وای ز بی نصیبی او وز بی کسی و غریبی او بگریست عرابی و فغان کرد کای خاک تو ماه آسمان گرد والله که دل تو راست گفته ست وین گوهر راز راست سفته ست مجنون ز غم تو مرد مسکین وز هجر تو جان سپرد مسکین کرده ست غزالی اندر آغوش بر یاد تو شربت اجل نوش جز دام و ددش کسی به سر نه وز بی کسیش غمی بتر نه من مرده به سر رسیدم او را تنهاو غریب دیدم او را رفتم به دیارش از سر سوز با اهل قبیله اش هم امروز جان خاک ره وفاش کردیم بردیم و به خاک جاش کردیم این گرد نشسته بر جبینم راه آوردیست زان زمینم لیلی چو شنید این خبر را بنهاد به جای پای سر را افتاد میان اشک بسیار چون عکس در آب جو نگونسار از عمر ملول و از بقا سیر بی هوش و خرد فتاد تا دیر وان دم کامد به خویشتن باز این تازه نشید کرد آغاز کافسوس که آرزوی جان رفت وآرام ز جان ناتوان رفت من قالب و قیس بود جانم بی جان به چه حیله زنده مانم زد کوس رحیل جانم اینک من هم ز عقب روانم اینک بی او روزی که زار میرم وز کار جهان کنار گیرم نزدیک ویم نهید بستر تا بر کف پای وی نهم سر بی دایه خود ز دل کشم وای صد بوسه زنم به خاک آن پای روزی که ز جسم ناتوانم بی پوست و مغز استخوانم چون نی گردد در آن نشیمن از ناوک غم هزار روزن هر روزن ازان شود دهانی وز درد برآورد فغانی با قیس رمیده راز گوید غم های گذشته باز گوید چون خیزد از استخوانم آواز او نیز همین نوا کند ساز با هم باشیم بی غرامت وز گفت و شنید تا قیامت وان دم که نم حیات ریزند پژمرده تنان ز خاک خیزند آریم به دست یکدگر دست خیزیم به پای دست بر دست گردیم به هم در آن مواقف هر یک ز حریف خویش واقف هر جای که سرنوشت باشد گر دوزخ اگر بهشت باشد با یکدیگر مقام گیریم وز هم به فراغ کام گیریم این گفت و به خیمه سایه انداخت بیت الحزنی ز خانه برساخت تا بود درین جهان چنین بود با محنت و درد همنشین بود آن کیست که در جهان چنین نیست وز فرقت دوستان حزین نیست یارب که برافتد از زمانه آیین فراق جاودانه # جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۵۴ - بیمار شدن لیلی از خبر وفات مجنون و نصیحت کردن دوستان مر او را و جواب دادن وی مر ایشان را لیلی چو ز داغ مرگ مجنون چون لاله نشست غرقه در خون شد عرصه دهر بر دلش تنگ زد ساغر عیش خویش بر سنگ افتاد در آن کشاکش درد از راحت خواب و لذت خورد تابنده مهش ز تاب خود رفت نورسته گلش ز آب خود رفت دل را به درون چو غنچه خون کرد گلگونه ز اشک لاله گون کرد بی وسمه گذاشت ابروان را بی شانه کمند گیسوان را وآخر که تبش به تن درآمد تاراج گل و سمن درآمد تب کرد به قصد جانش آهنگ نگذاشت به رخ ز صحتش رنگ آمد به کمانی از خدنگی زد سرخ گلش به زرد رنگی دینار جمال وی درم شد نقش درمش نفیر غم شد تبخاله نهاد بر دلش خال شد بر ساقش گشاده خلخال بر بالش نالشش سرآمد بستر بر وی چو نشتر آمد بودش بدن ضعیف لاغر یک رشته ز تار و پود بستر نیلی گل غم ز باغ او رست شد رونق سرو و ارغوان سست بار دل درد پرور او خم داد قد صنوبر او آگه چو شدند همدمانش در خلوت راز محرمانش کز مردن آن غریب مهجور بر بستر غم فتاد رنجور بستند میان به چاره سازیش گفتند همه به دلنوازیش کای گلبن باغ کامرانی وای سرو ریاض زندگانی دیباچه دفتر صباحت عنوان صحیفه ملاحت کار تو ره وفا سپردن در شیوه مهر پا فشردن آن روز که زنده بود مجنون زین رنجکده نرفته بیرون می رفت به جان ره وفایت نگرفته کسی دگر به جایت خوش بود وفا سپردن از تو در مهر قدم فشردن از تو زیرا که ز مهر مهر زاید وآیین وفا وفا فزاید وامروز که رخت بست ازین کوی وآورد به عالم دگر روی این مهر و وفا چه سود دارد وین محنت تو چه راحت آرد با مرده مزی به سوگواری کس زنده نشد به سوگواری زین وسوسه خویش را تهی کن زین غم دل ریش را تهی کن بر باد هوا مده جوانیت مگذر ز صفای زندگانیت بشنید چو گفت و گوی ایشان بگشاد نظر به سوی ایشان کای بی خبران ز آتش من وز داغ دل بلاکش من زین شمع سخن که می فروزید صد باره دل مرا مسوزید من سوخته فراق یارم با سوختن دگر چه کارم من زنده به بوی قیس بودم تا قصه مرگ او شنودم بیزار شدم ز زندگانی بیگانه ز راحت جوانی زو بود به باغ عمر برگم وامروز برای اوست مرگم زین غم که برآتشم نشانده ست جز مرگ خلاصیی نمانده ست وصلش کاینجام دست ازان بست باشد که در آن جهان دهد دست خوش آنکه ز غم خلاص گردم با دوست حریف خاص گردم با او باشم به کامرانی در عشرتگاه جاودانی # جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۵۵ - صفت خزان و فرو ریختن برگ جمال لیلی از شاخسار حیات و وصیت کردن که وی را در زیر پای مجنون به خاک کنند چون از نفس خزان درختان گشتند به باد داده رختان از خلعت سبز عور ماندند وز برگ و بهار دور ماندند گلزار ز هر گل و گیاهی شد رنگرزانه کارگاهی بنمود هزار رنگ بی قیل صباغ فلک ز یک خم نیل طاووس درخت پر بینداخت سلطان چمن سپر بینداخت از پنجره های لاجوردی کم شد سیهی فزود زردی بستان ز هوای سرد بفسرد تب لرزه ز رخ طراوتش برد گرداب شمر در آن علیلی قاروره نمایی و دلیلی شد هر شاخی ز برگ و بر پاک بر دوش درخت مار ضحاک از خون خوردن انار خندان آلوده به خون نمود دندان به گشت چو عاشقی رخش زرد از درد نشسته بر رخش گرد نارنج به شاخ پیش بینا گوی زر و صولجان مینا عناب ز برگ زرد پیدا اشک و رخ عاشقان شیدا رز کرده گهی ز شاخ انگور عقد در ناب و ساعد حور گاه از سر دار طارم تاک آویخته زنگیان بی باک گه داده به دست دستبوسان رنگین انگشت نوعروسان امرود به شاخ خود نشسته بر دسته عود گوشه بسته بادام به عبرت ایستاده صد چشم به هر طرف نهاده باغی تهی از گل و شکوفه بغداد بدل شده به کوفه بغداد به کوفگی نشانمند با کرگس و کوف گشته خرسند در زاویه زوال یابی عالم ز خزان بدین خرابی وان غیرت گلرخان بغداد یعنی لیلی گلی چمن زاد افتاد به خار خار مردن تن بنهاده به جان سپردن گریان شد کای ستوده مادر پاکیزه فراش پاک چادر ای مریم مهد مهرجویی بلقیس سبای نیکخویی یک لحظه به مهر باش مایل کن دست به گردنم حمایل روی شفقت بنه به رویم بگشا نظر کرم به سویم زین پیش ز گفت و گوی مردم بر من نامد تو را ترحم نگذاشتیم به دوست پیوند تا فرقت وی به مرگم افکند مرد او ز غم فراق و من نیز دل بنهادم به مرگ و تن نیز روزم بی او به شب رسیده جانم محمل به لب کشیده محمل چو ببندد از لبم هم بهرم فکنی بساط ماتم بین غرقه به خون نشیمنم را وز سیل مژه بشو تنم را از خلعت عصمتم کفن کن رنگش ز سرشک لعل من کن زان رنگ ببخش رو سفیدیم کانست علامت شهیدیم از آتش سینه مجمرم ساز وز دود جگر معطرم ساز بر بند عصابه نیازم زان ساز به عشق سرفرازم بر رخ داغم ز دود غم کش زان نیل سعادتم رقم کش یاد آر حریف مقبلم را وآراسته ساز محملم را روی سفرم به خاک او کن جایم به مزار پاک او کن بشکاف زمین به زیر پایش زن حفره به قبر دلگشایش نه بر کف پای او سر من ساز از کف پایش افسر من تا حشر که در وفاش خیزم آسوده ز خاک پاش خیزم مادر چو شنید آرزویش از درد نهاد رو به رویش بگریست که ای خجسته فرزند وز صحبت من گسسته پیوند زین پیش اگر نه بر مرادت رفتم دل ازان حزین مبادت آن روز نبود بی غباری در کار تو هیچم اختیاری وامروز که باشد اختیارم مقصود تو را به جان برآرم لیلی چو مراد خود روا دید از ذوق چو تازه گل بخندید رو سوی دیار یار دیرین افشاند به خنده جان شیرین مادر می دید جانفشانیش می سوخت ز حسرت جوانیش می کند ز سر به پنجه های موی می کوفت به کف طپانچه بر روی روی از ناخن خراش می کرد ناخن ناخن تراش می کرد از آه به سینه چاک می زد بر خویش در هلاک می زد دستی ننهاد بر دل خویش جز وقت طپانجه بر دل ریش بر دل کف راحتش همین بود تسکین جراحتش همین بود دل چون ز طپانچه گشتیش تنگ بر سینه به درد کوفتی سنگ در سنگ زدن چو گرم گشتی سنگ از گرمیش نرم گشتی چون برد به سر به گریه و سوز روزی که مباد کس بدان روز آهنگ به ساز رفتنش کرد ترتیب جهاز رفتنش کرد زان بیش که خواستی دل او آراسته ساخت محمل او بر محمل او چو نخل بستند از شاخ خزان ورق شکستند یعنی که گلی بدین لطیفی شد رهزنش آفت خریفی نگذشته هنوز نوبهارش در جان ز خزان خلید خارش او خفته به هودج عروسی مادر به رهش به خاکبوسی او رفته به دوش مهربانان مادر ز عقب سرشک رانان او رانده به وصل دوست محمل مادر ز فراق سنگ بر دل بردندش ازان قبیله بیرون یکسر به حظیره گاه مجنون خاکش به جوار دوست کندند در خاک چو گوهرش فکندند پهلوی هم آن دو گوهر پاک خفتند فراز بستر خاک شد روضه آن دو کشته غم سر منزل عاشقان عالم باران کرم نثارشان باد سرسبز کن مزارشان باد ایشان بستند رخت ازین حی ما نیز روانه ایم در پی هر دم هوسی نشاید اینجا جاوید کسی نپاید اینجا گردون که به عشوه جان ستانیست زه کرده به قصد ما کمانیست زان پیش کزین کمان کین توز بر سینه خوریم تیر دلدوز آن به که به گوشه ای نشینیم زین مزرعه خوشه ای بچپینیم زان خوشه کنم توشه خویش گیریم ره نجات در پیش از هستی خود نجات یابیم وز عمر ابد حیات یابیم عمری که درین حیات فانیست برقی ز سحاب زندگانیست در برق ورق گشاد نتوان بر نور وی اعتماد نتوان نور ازل و ابد طلب کن آن را چو بیافتی طرب کن آن نور نهفته در گل توست تابنده ز مشرق دل توست دل را به خیال گل میارای وین روزنه را به گل میندای چون روزنه را به گل ببستی در ظلمت آب و گل نشستی شد نور تو زین حجاب مستور خود گو که چه بهره یابی از نور ای نور ازل در آرزویت از ظلمتیان بتاب رویت ظلمت که حجاب نور باشد آن به که ز دیده دور باشد خوش آنکه شوی ز پای تا فرق چون ذره در آفتاب خود غرق هر چند نشان خویش جویی کم یابی اگر چه بیش جویی دلگرم شوی به آفتابی خود را همه آفتاب یابی بی برگی تو شود همه برگ ایمن گردی ز آفت مرگ جایی دل تو مقام گیرد کانجا جز مرگ کس نمیرد اینست حیات جاودانی رمزی گفتیم اگر بدانی # جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۵۶ - در بی وفایی عالم و سرعت زوال حیات فانی گیتی که نشیمن زوال است آسوده دلی در او محال است ماتمکده ایست تیره و تنگ در وی ز وفا نه بوی نی رنگ هر گل که برآید از گل او چاک است ز خار غم دل او هر لاله که بردمد ز باغش باشد ز فنا به سینه داغش سروش که کله به چرخ ساید از باد اجل ز پا درآید گردون که حواله گاه عامه ست در ماتم خود کبود جامه ست خورشید کش از فلک حصاریست از بیم و زوال رعشه داریست انجم که برین بلند طاقند درمانده به داغ احتراقند ارکان که درین سرای پستند از هم شب و روز درشکستند گه باد کشد چراغ آتش گه گردد ازو سموم ناخوش گه خاک شود بر آب چیره سازد گهرش چو خویش تیره گاهی شود آب سیل بی باک صد چانه زند به سینه خاک روزی دو سه گر شوند ناکام در طینت تو به یکدگر رام آن رام شدن نه جاودانیست دامی پی مرغ زندگانیست این دام درد به یکدم از هم وین مرغ کند ز دامگه رم زیرک مرغی که پر نینداخت در حلقه دام کار خود ساخت بگشاد ز خود رهی نهانی تا نزهتگاه جاودانی چون دام ز پیش برگرفتند وارکان ره خویش برگرفتند او نیز به جای خویشتن رفت زین تنگ قفس سوی چمن رفت بیرون ز مضیق بیم و امید برداشت نوای عیش جاوید نادان مرغی که دام نشناخت بر روضه جان نظر نینداخت بر دولت خود ببست ره را معشوقه گرفت دامگه را از گیسوی دام و خال دانه شد بند به عشق جاودانه معشوقه چو روی ازو بپوشید در قطع ره فراق کوشید افتاد جدا ز وصل معشوق بگذشت فغان او ز عیوق لیکن چو فراق دیدنی بود فریاد و فغان کجا کند سود معشوقه گرفته در بغل نی جز حسرت و درد ازو به دل نی بختش چو بدین وبال باشد آسودگیش محال باشد جامی به کسی مگیر پیوند کاخر دل ازو ببایدت کند از خلق جهان جلیس خود شو زین وحشتیان انیس خود شو بیگانه شو از برون سرایی با جوهر خود کن آشنایی کرده ز برونیان فراموش با جوهر خویش شو هم آغوش معشوق ازل که در بر توست آیینه طلب ز جوهر توست در هر چه زنی به غیر خود چنگ بر آینه تو گردد آن زنگ تا آینه تو غرق زنگ است نزهتگه وصل بر تو تنگ است زآیینه خویش زنگ بزدای راهی به حریم وصل بگشای چون آینه تو ساده گردد آن ره بر تو گشاده گردد چندان تابد لوامع نور ک آیینه شود هم از میان دور مغزت یابد رهایی از پوست از پوست جدا تو مانی و دوست نی نی که تو نیز هم نمانی با او باشی ز خود نهانی # جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۵۷ - در نصیحت فرزند ارجمند رزقه الله تعالی سعادالدارین و اوصله من مضیق خیر العلم الی فسح مشاهد العین از فضل و ادب دهد قبولت دارد نگه از ره فضولت شغلی که نباید و نشاید از پاکی جوهرت نیاید در کسب کمال بایدت جهد در به طلبی به سر بری عهد گرداب طلب وسیع دور است دریای علوم دور غور است قانع نشوی به هر چه یابی از خوب به خوبتر شتابی لیکن مکش از فراخ درسی خط بر ورق خدای ترسی چون فلسفیان دین برانداز از فلسفه کار دین مکن ساز پیش تو رموز آسمانی افسون زمینیان چه خوانی یثرب اینجا مشو چو دونان اکسیر طلب ز خاک یونان گر حرف شناس دین زبون نیست از سور مدینه ره برون نیست در نیفه نافه مشک چین است در ناف مدینه مشک دین است تا نافه گشای گشته آن ناف مشک است گرفته قاف تا قاف ارباب هوا همه زکامند زان نکهت ازان تهی مشامند قدوه ز مقیم آن حرم کن سر در ره اقتدا قدم کن بر شارع ناقه اش نظر نه هر جا که قدم نهاد سر نه زین گونه چو باشی اقتدایی آخر برساندت به جایی هشدار که باشد اندرین راه از حشمت و جاه کند صد چاه از کور دلی ز ره نیفتی چون کوردلان به چه نیفتی هشدار که رهزنان تقدیر ز سیم و زرند کرده زنجیر زنجیری سیم و زر نگردی ساکن نشوی ز رهنوردی هشدار که هر ز ره فتاده غولیست میاه ره ستاده ناگه ندمد به سر فسونت وز راه نیفکند برونت ره نیست جز آنکه مصطفی رفت تا مقعد صدق راست پا رفت می کن برهش نگاه و می رو می بین پی او به راه و می رو زان ره که ز پای او نشان نیست برگرد که جز هلاک جان نیست در طبع تو گر قبول پند است این پند که گفته شد بسنده ست گفتیم سخنی که گفتنی بود سفتم گهری که سفتنی بود از کار بشد زبان و دستم خاموش شدم قلم شکستم ای تازه نظر به لوح کونین چون مردم دیده قرالعین سال تو اگر چه هفت و هشت است دل را به هوات بازگشت است این لطف که در سرشت داری دارم به خدای امیدواری کان روز که سربلند گردی دانا دل و هوشمند گردی # جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۵۸ - در ختم کتاب و خاتمه خطاب هر چند چو بحر تلخکامی این کام تو را بس است جامی کز موج معانی ات ز سینه افتاد به ساحل این سفینه فرخنده تر از سفینه نوح آرام دل و سکینه روح از جودت طبع هر جوادی بر جودی جودش ایستادی نی نی که ز بحر جود مانده بر خشک سفینه ای ست رانده با خشک لبی سفینه آسا لب تر نکند به هفت دریا از لع همت آفتابی ست وز دفتر دولت انتخابی ست نوباوه باغ زندگانی سرمایه عیش جاودانی افسون فسون گران بابل افسانه عاشقان بیدل خوش قصه ای از شکسته حالان نو نکته ای از زبان لالان مرهم نه داغ دل فگار ان تسکین ده درد بی قرار ان مشاطه حسن خوبرویان دلاله طبع مهرجویان مرغی ز فضای گلشن راز از گلبن شوق نغمه پرداز بر نغمه او سماع جان ها در جنبش ازو همه روان ها بازار پری رخان ازو تیز آه دل عاشقان سحر خیز بینی ز لطیفه های کارش خاصیت موسم بهارش گل را به نشاط خنده آرد از دیده ابر اشک بارد سحری ست نتیجه سحرها بحری ست خزینه گهرها شیرین شکری ست نو رسیده از نی شکر قلم چکیده زین قند چکیده نیم قطره وز شکر ناب صد قمطره کو مرغ شکر شکن نظامی کش دارم ازین شکر گرامی جلاب خورد ز رشح این جام شیرین سازد ازین شکر کام صد بحرش اگر ذخیره باشد آب در خانه تیره باشد با کوزه کهنه از زر ناب تشنه ز سفال نو خورد آب کو خسرو تختگاه دلی آن لطف طبیعتش جبلی تا تحفه تخت و تاجم آرد وز کشور خود خراجم آرد از گنج ضمیر نکته انگیز بر گفته من کند گهر ریز سبحان الله این چه سودا ست وز دایه طبعم این چه غوغا ست من کیستم و ز من که گوید زین نوع سخن سخن که گوید رسمی ست که خلق قدر کالا از پایه وی نهند بالا خر مهره فروش می زند بانگ فیروزه دو صد عدد به یک دانگ فیروزه نهد سفال را نام تا میل کند طبیعت عام من نیز سفال ریزه ای چند کردم با هم به حیله پیوند گشتم به سفال خود خروشان بر قاعده گهر فروشان هر کس که خرد به قول شاباش پاداش جزای خیر باداش گرچه نه سخن بلندم افتد از هر سخن آن پسندم افتد میل زاغان به بچه خویش از بچه طوطیان بود بیش شعری که ز خاطر خردمند زاید به مثل بود چو فرزند فرزند به صورت ار چه زشت است در چشم پدر نکو سرشت است ای ساخته تیز خامه را نوک زان کرده عروس طبع را دوک می کن زان نوک خوشنویسی زان دوک ز مشک رشته ریسی می زن رقمی به لوح انصاف دراعه عیب پوش می باف چون شعر نکو بود خط نیک باشد مدد نکوییش لیک گردد ز لباس خط ناخوب در دیده عیب جویی معیوب گر می نشوی نکویی افزای کم زن پی عیبناکی ش رای بیهوده مسای خامه خویش آلوده مساز نامه خویش حرفی که به خط بد نویسی در وی همه عیب خود نویسی گر عیب مرا کنی شماری معیوبی خود بپوش باری در خوبی خط اگر نکوشی از بهر خدا ز تیز هوشی حرفی که نهی به راستی نه کز هر هنری ست راستی به وان دم که نویسی اش سراسر با نسخه راست کن برابر چون خود کردی فساد از آغاز اصلاح به دیگران مینداز آب دهنت ز طبع بی باک چون افکندی بپوشش از خاک کوتاهی این بلند بنیاد در هشتصد و نه فتاد و هشتاد ورتو به شمار آن بری دست باشد سه هزار و هشتصد و شصت شد عرض ز طبع فکرت اندیش در طول چهار مه کمابیش در یک دو سه ساعتی ز هر روز شد طبع بر این مراد فیروز گر ساعت ها فراهم آیند بر یک دو سه هفته کی فزایند هر چند که قدر این تهی دست زین نظم شکسته بسته بشکست زو حقه چرخ درج در باد ز آوازه او زمانه پر باد پاکان به نیاز صبحگاهان آمرزشم از خدای خواهان # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۱ - آغاز الهی کمال الهی توراست جمال جهان پادشاهی توراست جمال تو از وسع بینش برون کمال از حد آفرینش فزون بلندی و پستی نخوانم تو را مقید به اینها ندانم تو را نه تنها بلندی و پستی تویی که هستی ده هست و هستی تویی تویی جمله و غیر تو هیچ نیست درین نکته یک مو خم و پیچ نیست چو بیرونی از عقل و وهم و قیاس تو را چون شناسم من ناشناس وز آن رو که پیدا و پنهان تویی به هر چه افتدم چشم دل آن تویی جهان نیست جز ساده وش نامه ای بر او صنع تو حرفکش خامه ای خرد هست ازان نامه حرف نخست که دیباچه نامه زان شد درست بود آخرین حرف ازان آدمی بر او ختم شد منصب خاتمی ز آغاز این نامه تا ختم کار گر آرد یکی نامجو در شمار همه دفتر فضل و انعام توست مفصل شده نسخه نام توست نگویم که نامت هزار و یکیست که با آن هزاران هزار اندکیست بهشت است منزلگه زیرکی که کوشد در احصای صد کم یکی بجنبان بدین سبحه انگشت من وزآن مهره گردان قوی پشت من بود در رهت سبحه خوانی سپهر که گردد از مهره سان ماه و مهر به تسبیح خوانی تو می خوانیش از آنست این مهره گردانیش طبایع که با یکدگر جنگی اند ز تدبیر تو رو به یکرنگی اند ز توست آب با آتش آمیخته ز تو خاک در باد آویخته شد از صلح ایشان درین کهنه دیر بسی خیر ظاهر که الصح خیر ازان صلح کانها پر از گوهر است زمین پر درختان بار آور است وز آنست در جانور زندگی پس از زندگی وصف پایندگی وز آنست در آدمی دین و داد ز دانش به هر کار بند و گشاد تویی کز تو کس را نباشد گزیر در افتادگی ها تویی دستگیر ندارم ز کس دستگیری هوس ز دست تو می آید این کار و بس ز تو گر فزایش و گر کاهش است نه چون فیض خورشید بی خواهش است بدانی و خواهی و آنگه کنی به قانون حکمت به آن ره کنی عبث را درین کارگه راه نیست ولی هر سر از هر سر آگاه نیست به ما اختیاری که دادی به کار ندادی در آن اختیار اختیار چو سر رشته کار در دست توست کننده به هر کار پابست توست سزد گر ز حیرت برآریم دم چو مختار باشیم و مجبور هم فلک با همه صیت و طاق و طرنب نجنبد ز جا تا نگویی بجنب اگر بی تو موری بجنبد ز جای در آن جنبش او هم بود یک خدای ز شرکت زند در جهان خواجه دم وگر خود شریک است در یک درم بدین عوی آن کو کشد سر ز راه دو شاخش نهد شحنه لااله نشسته ست در طبع هر زیرکی که دارد دو گیتی مؤثر یکی یکی جوی جامی دو جویی مکن به میدان وحدت دو گویی مکن یکی اصل جمعیت و زندگیست دویی تخم مرگ و پراکندگیست # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۲ - مناجات در اظهار افتادگی عجز و پیری و به پایمردی عنایت استدعای دستگیری کرم گسترا عاجز و مضطرم بگستر سحاب کرم بر سرم به عجز و ضعیفی و پیریم بین ز اسباب قوت فقیریم بین نه دستی که کاری برآید ازو نه پایی که راهی گشاید ازو به بخشایش و لطف دستی گشای ببخشا بر این پیر بی دست و پای جوانی که با دل سیاهی گذشت به موی سیه در تباهی گذشت سیه مویی از من چو برتافت روی تو نیز از دل من سیاهی بشوی چو شد مویم از نور پیری سفید مگردان ز نور خودم ناامید دلم را که آمد سیاهی پسند ز نور علی نور کن بهره مند سیاهی دل شد مرا تو به توی به دل رفت گویی سیاهی ز مو بسی در دل این آرزو آیدم که از دل سیاهی به مو آیدم ز موی سفید خودم در حجاب کنم از سواد دل آن را خضاب گرفتم که از دل شود مو سیاه چگونه کنم راست پشت دوتاه چنان مانده ام در نماز خضوع که نایم دگر با قیام از رکوع زمانه کمان وار پشتم شکست ز تا سرکشم بر آن چله بست کنون می کشم زین کمان تیر آه هدف می کنم سینه مهر و ماه چه حاصل ازین تیر گردون گذر چو هرگز نشد صید کامی شکار نیندازم آن را ز شست هوس غرض چیست از آنم تو دانی و بس نخواهم ز تو خلعت خسروی کزان گرددم پشت دولت قوی نخواهم ز تو علم و فضل و هنر کز افضال و احسان شوم بهره ور نخواهم ز تو شغل اهل صلاح کزان گرددم حور و جنت مباح دلی خواهم از تو پر از درد و داغ کش از غیر درد تو باشد فراغ دلی خواهم آزاده از تاب و پیچ در او غیر یاد تو نگذشته هیچ دلی خواهم از هر غم و درد پاک زاندوه نایاب تو دردناک که تا کنج نابود منزل کنم ز عالم همه رو در آن دل کنم کنم نیست نقش کم و بیش را در آن نیستی گم کنم خویش را کشم سر به جلباب گم بودگی ز گم بودگی یابم آسودگی چو ماهی شوم غرق دریای ژرف زبان را فرو بندم از صوت و حرف برم ره به جایی سخن مختصر که باشم ز نوی و کهن بی خبر تو بینی به من خویشتن را نه من تو گویی به من این سخن را نه من نیایم دگر باز ازان نیستی شوم مخزن راز ازان نیستی بدین پایه جامی کسی یافت دست که در بند هستی نشد پای بست ز ناقص فروغان نظر برگرفت فروغ از چراغ پیمبر گرفت # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۳ - در نعت خواجه ای که دیباچه کمال او «کنت نبیا و آدم بین الماء و الطین » است و روزنامه حال خجسته مآل او «انا سید الأولین و الآخرین » سر سروران تاج آزادگان سپهدار خیل فرستادگان مه ابطحی نیر یثربی کش آن مشرقی گرد و این مغربی به حکم شریعت طریقت اساس به نور طریقت حقیقت شناس جهان را مطاع و خدا را مطیع اسیران روز جزا را شفیع محمد که شمع ازل نور اوست قلم اولین حرف منشور اوست در گنج هستی به او باز شد دلش مخزن گوهر راز شد خرد تشنه فیض تعلیم او ترشح کش از چشمه میم او چو شد شمع این سبز قندیل را به پروانگی خواند جبریل را به کف داد دارای عرش مجید ز انگشت تسبیح خوانش کلید بدان قفل از حقه مه گشاد ز اعجاز رخشان گهر جلوه داد شب کفر تاریک چون پر زاغ برافروخت زان گوهر شبچراغ همی کرد در کشور محرمی نبوت سلیمان او خاتمی چو خاتم درین طاق فیروزه رنگ ازان بسته می داشت بر سینه سنگ به ختمیت آن دم که شد متصف ازان خاتمش بود مهر کتف چو خاتم که گیرد به دندان نگین شدش سنگ اعدا به دندان قرین چون آن سنگ شد با سهیلش رفیق ز عکسش برآورد رنگ عقیق گر از لعل گویای او سبحه ران نشد چون شد اندر کفش سبحه خوان ببین آن لب معجز آهنگ را که چون سبحه خوان می کند سنگ را تن پاکش از ظلمت سایه دور زمین از فروغ رخش غرق نور دریغ آمدش سایه از فرش خاک ازان سایه انداخت بر عرش پاک گذشت از سپهر برین پایه اش که تا عرش آساید از سایه اش # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۴ - پایه معراج سخن را بلند ساختن و سخن پایه معراج خواجه پرداختن شبی کز شرف غیرت روز بود کواکب در او گیتی افروز بود تو گویی درین گنبد دلفروز ز مشکین مشبک همی تافت روز همه روشنان دیده در هم زده شهب میل در دیده غم زده رسید از سر سدره روح الامین رسانید ز اوج فلک بر زمین براقی به جستن چو رخشنده برق یکی شعله از نور پا تا به فرق چو آهوی چین بی خطا پیکری چو طاووس فردوس جولانگی تذروی رسیده ز باغ بهشت فروزنده تر از چراغ بهشت ز روشن بریشم مشعر تنش ز مشک سیه زیور گردنش مدور سرینی معنبر دمی برون از حد وصف پا و سمی ز بی داغیش بر دل ماه داغ چو کافور با چشم او پر زاغ چو سوسن درین بوستان تیز گوش طلسمی عجب بر سر گنج هوش چو رخش خرد بر فلک خوش خرام چو تیر نظر بر زمین تیز گام نبودی ز همواری گام او ز جنبش رهی تا به آرام او چو کشتی شدی رفتنش آشکار ز تغییر وضع یمین و یسار به همراهیش گر زدی تیر کس فتادی به فرسنگ ازو تیر پس پیمبر بر آن بارگی شد سوار چو برگ سمن بر نسیم بهار عنان عزیمت ز بطحا بتافت به یکدم ز بطحا به اقصی شتافت ز اقصی علم سوی بالا کشید سراپرده بر چرخ والا کشید براقش قدم بر سر ماه زد پی مقدمش ماه خرگاه زد عطارد ز وی جز عطا کد نکرد به رویش سیوال عطا رد نکرد به یمنش ز خط خطا باز رست ورق را قلم زد قلم را شکست ز تار طرب زهره بگسست چنگ که بر مطربان عیش ازو گشت تنگ بر آمد به گردون چو مه بی نقاب فرو شد ز شرمش به خود آفتاب پی صید بهرام مشکین کمند چو انداخت چون گورش آمد به بند به هر بنده دیدش کرم گستری بدو بایع خویش شد مشتری زحل با علوش ز صدر جلال چو ماه نو آمد به صف نعال ثوابت فتادند خوار و دژم به راهش چو افشانده مشتی درم ز هر نقش لوح نهم ساده شد پی حرف تعلیمش آماده شد چو گرد از پی مفرش آب و گل بساط سماطی کطی السجل ز حد جهت پای بیرون نهاد قدم از حد هر کس افزون نهاد بدید آنچه موسی بجست و ندید شنید آنچه موسی چنان کم شنید دل پاک او مخزن راز گشت فقیر آمد اما غنی بازگشت ازین بام نه پایه آمد فرود به گوهر گرانمایه آمد فرود نثاری که بر فرق اصحاب ریخت ز درج دو لب گوهر ناب ریخت ازان گوهر افشان توانگر شدند توانگر چه کانهای گوهر شدند به تخصیص آنان که بی تخت و تاج گرفتند از تاجداران خراج یکی ثانی اثنین در کنج غار که چون مار شد ناوک جان شکار تن خود سپر کرد بی ترس و باک که زخمی نیاید بر آن جان پاک دوم آنکه از سکه عدل اوست کزین گونه دینار دین سرخ روست سیم شرمگینی که شد بی قصور ز شمع نبوت نصیبش دو نور چهارم که آن ابر دریا نثار نم او کرم برق او ذوالفقار چو عنصر چهارند و زیشان به پای تو را قالب دین درین تنگنای ره اعتدال ار نداری نگاه میانشان شود قالب دین تباه چو هر سفله بی اعتدالی مکن دل از مهر این چار خالی مکن شو از مهر دل خوشه چین همه که کین یکی هست کین همه مزن طعن انکار بر کارشان چو جامی به جان دوست می دارشان بود روز تنهایی و بی کسی بدین دوستداری به جایی رسی # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۵ - در دعای دولتخواهی حضرت ولایت پناهی عبیداللهی لازالت ایام بقائه مصونة عن التناهی و مأمونة عن اصابة الدواهی به فیض ازل هر که را همرهیست دل روشنش هم پر و هم تهیست پر از چیست از جذب پیران راه تهی از چه زآویزش مال و جاه خوش آن سر که پا سوی پیران نهاد کف اندر کف دستگیران نهاد کم نقش صورت پسندان گرفت دل ساده از نقشبندان گرفت شد از نقش صورت پرستی تهی ز اشراق نور عبیداللهی ندادم سخن را ز القاب رنگ که می دارد این نام از القاب ننگ ازین نام دل را به سری ره است که تقریر القاب ازان کوته است ازان محو در بی نشانی شود وز این لوح کلک معانی شود به هر جا کشد بی نشانی علم نشان کی تواند زد آنجا قدم ایا محو گشته نشان ها ز تو پر از نور دل ها و جان ها ز تو به چشم ار نه ناظر به نور توام چو بستم نظر در حضور توام چو خورشید از دور نوری ببخش مرا غایت از من حضوری ببخش تو را هست دست تصرف دراز مگیر از سر غایبان دست باز مرا دست همت به فتراک توست سرم گر به گردون رسد خاک توست به فتراک خود صیدوارم ببند وز آن حلقه گردان مرا سر بلند ز طوق تو سر درنیارم به کس به عالم همین طوقداریم بس چو شد طوق گردن مرا شوق تو ببین شوقم ای من سگ طوق تو مسوز ای درت قبله عشاق را به حرمان اسیران مشتاق را ز دیوان فقرم طرازی فرست ز لوح فنا حرف رازی فرست کزان حرف بازار تیزی کنم ز لب گوهر راز ریزی کنم به شکرت شوم مرغ شکر شکن به هر حلقه گوش گوهرفکن نهالی ز آب و گلم خاسته ست کزو باغ طبع من آراسته ست نهال نه طفلی نو آورده ای به شیر ولای تو پرورده ای یکی شب به خواب آنچنان دیدمش که چون غنچه در خرقه پیچیدمش به پیش تو آوردم امیدوار به حرمت گرفتی سرش بر کنار نهادی به لطفش دهان بر دهان فرو ریختیش از دهان در دهان عجب شربت صافی و دلپذیر به شیرینی و رنگ چون شهد و شیر چنان پر برآمد ازان کام او که لبریز شد گوهرین جام او ز تو چشم آن دارم ای بحر جود که هر چند دیر آمدم زود زود دهی آب کشت خراب مرا کنی راست تعبیر خواب مرا گماری بر احوال من همتی صدف ریزه ام را دهی قیمتی کشی قطره ام را به دردانگی ز طفلی به مردی و مردانگی بود بر پی رهنوردان رود به مردانگی راه مردان رود الا تا به خوبی و فرخندگی بود شمع خورشید را زندگی به تو شمع روشندلان زنده باد بر آفاق نور تو تابنده باد # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۶ - در مدحت سایه خدا که سایه بودن وی مر آن حضرت را چون آفتاب بر همه ذرات عالم روشن است لازال ممدودا علی مفارق العالمین دلم را چو فکرت بدینجا رسید به مداحی شاه والا کشید زمان را امان و امان را ضمان درین نه صدف او و خور توامان ملاذ الوری ملجاء الخافقین هژ بر ظفر صید سلطان حسین ز چترش سپهر برین سایه ای ز قدرش فلک کمترین پایه ای چو خورشید کو آسمان را گرفت به میغ زرافشان جهان را گرفت جهانگیری او به خود بود و بس نبودش در آن منت از هیچ کس به تختش همه خسروان سوده تاج به تیغش همه سرکشان داده باج فلک چون ببیند کمانش ز بیم به قربانیش آورد سبز ا دیم چو از زه فتد بر کمانش گره برآید ز قوس قزح بانگ زه چو جنبد خدنگش ازان سهم تیر نشیند به خاک از سپهر اثیر چو رمحش کند با فلک سرکشی شود زان تغابن شهاب آتشی به بهرام چرخ ار کمند افکند به خاکش ز اوج بلند افکند به خود و سپر درنیاورد سر که پاس خداوند بودش سپر زره بر تن خود نکرد استوار که دریا که دیده ست در چشمه سار نگهدار آن کس که یزدان بود چه آسیبش از چرخ گردان بود زهی بهر معماری این سرای تو را ز آب و گل بر کشیده خدای درین پر خلل چار دیوار خویش مشو یک زمان غافل از کار خویش به هر جا فتد رخنه فتنه زای به یک مشت گل دست رحمت گشای مبادا که دور از گل تازه ای شود رخنه تنگ دروازه ای درآید ز دروازه خیل بلا بگیرد در و بام سیل بلا به هر جا بود زین سرا خانه ای شود خالی از گنج ویرانه ای صدای خوش است این کهن طاق را که عدل است معموری آفاق را ز عدل است این گوی گردان به پای ز عدل است این تنگ میدان به جای اگر عدل نبود نماند جهان به هم در رود آشکار و نهان هر آن دل که از عدل جان پرورد کجا رو به ظلمات ظلم آورد بترسد ز ظلم آن که سالم هش است که نفرین مظلوم ظالم کش است # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۷ - جواب از این سؤال که چون دعای مظلوم مستجاب است چرا دعای اکثر مظلومان از اجابت در حجاب است شنیدم که این نکته را ساده ای بپرسید روزی ز آزاده ای که بسیار مظلوم را دیده ایم فراوان دعاهاش بشنیده ایم یکی خصم را بسته غم نکرد سر مویی از فرق او کم نکرد بگفت آن که سنگ از دمش موم نیست اگر زیر تیغ است مظلوم نیست ستمکش اگر نی ستمگر بود قبول دعایش مقرر بود وگر شغل او هم ستم پیشگیست دعای وی از کوته اندیشگیست چو باشد دلش را سوی ظلم رو نیاید دعایش فرو جز به رو درین ظلمت آباد پر گفت و گوی بسی ظالمانند مظلوم روی غلام از ستم چوب بر خر شکست به پاداش آن خواجه اش سر شکست زد انبان آن بیوه را رخنه موش برآورد گربه ز جانش خروش بر آن مور گنجشک هم زور کرد ازو دیگری معده معمور کرد نیابد امان دیگری نیز هم ز چیزی شود پست و ناچیز هم همی رو چنین تا رسد سلسله به جایی کز آنجا نشاید گله از آنجا همه عدل مطلق بود حق محض و خیر محقق بود چو آنجا رسیدی خموشی به است ز هر گفت و گو تیز هوشی به است بیا ساقیا برگ عشرت بساز مکن در به روی حریفان فراز که از دولت شه نه کاووس و کی بگیریم جام و بنوشیم می بیا مطربا مرحبایی بزن دعایی بگوی و نوایی بزن که طبع شه از هر غم آزاد باد به عدلش همه عالم آباد باد # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۸ - گوش خالی فرزند ارجمند را به گوهر پند گوهر بند کردن و لوح ساده اش را به نقوش نصیحت نشانمند ساختن بیا ای جگر گوشه فرزند من بنه گوش بر گوهر پند من صدف وار بنشین دمی لب خموش چو گوهر فشانم به من دار گوش شنو پند و دانش به آن یار کن چو دانستی آنگه به آن کار کن ز گوش ار نیفتد به دل نور هوش چه سوراخ موش و چه سوراخ گوش به دانش که با آن کنش یار نیست به جز ناخردمند را کار نیست نیاید ز دل سرمه دانیت خوش چو نبود ازان دیده ات سرمه کش بزرگان که تعلیم دین کرده اند به خردان وصیت چنین کرده اند که ای همچو خورشید روشن ضمیر چو صبح از صفا شیوه صدق گیر به هر کار دل با خدا راست دار که از راستکاری شوی رستگار به طاعت چه حاصل که پشتت دوتاست چو روی دلت نیست با قبله راست همی باش روشندل و صاف رای به انصاف با بندگان خدای به هر ناکس و کس درین کارگاه ز خود می ده انصاف و از کس مخواه دم صبحگاهان چو گردان سپهر بر آفاق مگشای جز چشم مهر ازان چرخ را برتری حاصل است که هر ذره را مهر او شامل است چو باید بزرگیت پیرانه سر به چشم بزرگی به پیران نگر همی کن به پیران بی کس کسی کزین شیوه دانم به پیری رسی به تخصیص پیری که سرور بود به پیری به هم پیر پرور بود به خردان به چشم حقارت مبین بسا خرد صدر بزرگی نشین بود قیمت گوهر از آب و رنگ چه غم زانکه خرد است نسبت به سنگ به هر دشمنی کان برونی بود وگر دشمنیهاش خونی بود به حلم و مدارا چو کوه آی پیش ز تیغ جفایش مکش فرق خویش به خصم درونی که آن نفس توست ز تو بردباری نباشد درست در آزار او تیغ خونریز باش به خونریزیش دمبدم تیز باش نصیحتگری بر دل دوستان بود چون دم صبح بر بوستان به باغ ار نباشد صبا بهره ده ز دل غنچه را کی گشاید گره به درویش محتاج بخشش نمای فرو بسته کارش به بخشش گشای بود او چو لب تشنه کشت و تو میغ چرا داری از کشت باران دریغ ز نادان که اسراردان سخن نباشد بگردان عنان سخن چو گردد ازو خرمنت شعله خیز پی کشتن شعله روغن مریز تواضع کن آن را که دانشور است به دانش ز تو قدر او برتر است بود دانش آب و زمین بلند ز آب روان کی شود بهره مند کی افتد به کف مرد را در ناب سر خود نبرده فرو زیر آب زبان سوده شد زین سخن خامه را ورق شد سیه زین رقم نامه را چه خوش گفت دانا که در خانه کس چو باشد ز گوینده یک حرف بس همان به که در کوی دل ره کنیم زبان را بدین حرف کوته کنیم بیا ساقی و طرح نو درفکن گلین خشت از طارم خم بکن برآور به خلوتگه جست و جوی به آن خشت بر من در گفت و گوی بیا مطرب و عود را ساز ده ز تار ویم بر زبان بند نه چو او پرده سازد شوم جمله گوش نشینم ز بیهوده گویی خموش # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۹ - در نصیحت نفس مفلس از بضاعت طاعت و دلالت وی به طریق تجرید و قناعت دلا دیده دوربین برگشای درین دیر دیرینه دیرپای ببین غور دور شبانروزیش به خورشید و مه عالم افروزیش نگویم قدیم است از آغاز کار که باشد قدم خاصه کردگار حدوث ار چه شد سکه نام او نداند کس آغاز و انجام او شب و روز او چون دو یغمایی اند دو پیمانه عمر پیمایی اند دو طرار هشیار و تو خفته مست پی کیسه ببریدنت تیز دست ز نقد امانی تو را کیسه پر به جان دشمن کیسه پر کیسه بر چو کیسه به سیم و زر آکنده است دل کیسه داران پراکنده است یکی جمع شو زین پراکندگی تهی کن دل از کیسه آکندگی به عبرت نظر کن که گردون چه کرد فریدون کجا رفت و قارون چه کرد پی گنج بردند بسیار رنج کنون خاک ریزند بر سر چو گنج پی عزت نفس خواری مکش ز حرص و طمع خاکساری مکش چه خوش گفت آن صوفی سفره دار که نبود جهان جز یکی سفره وار ازین سفره بنگر که در مرگ و زیست نصیب تو با این همه خلق چیست نصیب تو زان نیست یک لقمه بیش منه بهر آن رنج بر جان خویش اگر خواهدت از جگر خون چکید نخواهد نصیب تو افزون رسید طلب را نمی گویم انکار کن طلب کن ولیکن به هنجار کن به مردار جویی چو کرکس مباش گرفتار هر ناکس و کس مباش پی لقمه چون سگ تملق مکن به فتراک دونان تعلق مکن رهان گردن از بار غل طمع فشان دامن از خار ذل طمع طمع پای دل را به جز بند نیست طمع کار مرد خردمند نیست طمع هر کجا حلقه بر در زند خرد خیمه زانجا فراتر زند میامیز چون آب با هر کسی میاویز چون باد در هر خسی نیابی به جز ناکسی از کسان نبینی به جز دیده ریش از خسان خلاصی تو زآبرو ریختن چه بخشد به مردم نیامیختن خوش آن کو درین لاجوردی رواق ز آمیزش جفت طاق است طاق دلش بسته خویش و پیوند نیست به سودای بیگانگان بند نیست بود عیسی آساش همت قوی به تنها نشینی و یکتا روی نه زین دامگه بند بر گردنش نه زین خاکدان گرد بر دامنش کفش صفر و زان قدر او چون عدد یکی گشته ده ده رسیده به صد ازان صفر بختش به فرخندگی به هر گوش ازو حلقه بندگی ز گیتی به هر خشک و تر ساخته ز هر آرزو سینه پرداخته نگشته چو گل پایبند خسان نیاورده سر در کمند کسان ببندد ز پیرامن شهر بار کشد گردن از منت شهریار بر اهل ولایت نیاید پدید که تا ننگ والی نباید کشید # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۱۰ - حکایت آن از قافله حاجیان دور افتاده با آن پیر زال در بادیه قناعت بر قدم توکل ایستاده یکی کعبه رو گم شد از قافله نه همراه او زاد نی راحله پی طعمه هر چند همت گماشت نیامد به چشمش گه شام و چاشت ز زنگار گون گرد خوان سپهر به جز گرده ماه یا قرص مهر ندید از نم چشمه سار سراب به جز کاسه چشم حسرت پر آب همی گشت چون باد در گرد و خاک به هر دشت و وادی به صد ترس و باک سیه خانه ای دید ناگه ز دور خوش آینده چون خال بر روی حور منور شدش چشم ها زان سواد خضروار رو در سیاهی نهاد زنی یافت چون نافه اش پوست خشک بر او گشته کافور موی چو مشک به فرقش ز عز قناعت قناع ز فرمان حرصش سر امتناع بدو گفت کای مادر مهربان که باشد ز وصف تو قاصر زبان ز بی قوتیم تنگ گشته نفس به یک خشک نانم به فریاد رس بگفتا که دارم من از نان فراغ نخورده درین دشت نان جز کلاغ بود فارغ از فکر نان خاطرم اگر دارمش آرزو کافرم دمی باش کز مار یا سوسمار کنم ماهیی ریگ پرور شکار نه تابه ست بر آتش اینجا نه دیگ کنم پخته از تف تفسیده ریگ نشست از سر پای آن رهنورد به حکم ضرورت ازان طعمه خورد چو شد سیر ازان شوره خورده کباب بجنبید در طبع او میل آب نشان داد یک چشمه آبش ز دور چو اشک ستمدیدگان تلخ و شور بدو گفت ازان چشمه چون بازگشت که ای بانوی بر و خاتون دشت چرا رو نیاری به ده یا به شهر که گیری ز هر نعمت و ناز بهر بگفتا که هر جای شهر و ده است یکی سفله بر خلق فرمانده است قناعت نمودن به ناکام و کام بدین ناگوار آب و ناخوش طعام ازان به که بهر شکم بخردی بود زیر فرمان همچون خودی بیا ساقی و زان می دلپسند که گردد ازو سفله همت بلند فرو ریز یک جرعه در جام من که دولت زند قرعه بر نام من بیا مطرب و زان نو آیین سرود که بر روی کار آرد آبم ز رود درین کاخ زنگاری افکن خروش فرو بند از کوس شاهیم گوش # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۱۱ - گفتار در فضایل سخن و سخنوری و تقریب نظم این منظومه از عیب تکلف بری که نامزد است به خردنامه اسکندری سخن ز آسمان ها فرود آمده ست بر اقلیم جان ها فرود آمده ست گشاده ز اقلیم جان پر و بال چو طاووس در جلوه گاه خیال گهی گشته بر نی چو طفلان سوار به روم آمده از ره زنگبار چو عباسیان در عبای سیاه سواد بصر ساخته جلوه گاه گهی بادپای نفس زیر ران برون رانده از رهگذار زبان فرود آمده زین فضای فراخ به دهلیزه تنگ کاخ صماخ ز ذوق قدومش دل تیزهوش بود دیده بر روزن چشم و گوش ازان بنگرد جلوه ناز او وز این بشنود دلکش آواز او ازان جلوه کون و مکان پر شعاع وز این نغمه جان و جهان در سماع بود تابش ماه و مهر از سخن بود گردش نه سپهر از سخن دو حرفند از دفترش کاف و نون به هستی شده نیست را رهنمون سخن گر نبودی نبودی قلم به لوح بیان سر نسودی قلم قلم زوست نالان به چنگ دبیر نوای طرب زن به لحن صریر زبان مغنی برون زان صدا بود چون تنی مانده از جان جدا تهی زان نوا چنگ و دف نغز نیست چه حاصل ازان پوست کش مغز نیست سخن مایه سحر و افسون بود به تخصیص وقتی که موزون بود ازان سحر بستم زبان چند بار وز آن نادر افسون شدم توبه کار ولیکن چو بود آن مرا در سرشت نگشت از سرم حرف آن سرنوشت دگر باره گشتم به آن حرف باز سخن را به هر صورتی حرفه ساز زدم عمری از بی مثالان مثل سرودم به وصف غزالان غزل قلم وار از سر قدم ساختم ز مشکین خطان نامه پرداختم دم از ساده رویان رعنا زدم غزل را ز مه خیمه بالا زدم نمودم ره راست عشاق را ز آوازه پر کردم آفاق را به قصد قصاید شدم تیز گام برآمد به نظم معمام نام ز بیچارگی ها درین چارسوی به قول رباعی شدم چاره جوی کنون کرده ام پشت همت قوی دهم مثنوی را لباس نوی کهن مثنوی های پیران کار که مانده ست ازان رفتگان یادگار اگرچه روان بخش و جان پرور است در اشعار نو لذت دیگر است به چندین هنر پیر آراسته ست ولی نی چو خوبان نوخاسته ست دل نونیازان کوی امید خط سبز خواهد نه موی سفید نظامی که استاد این فن ویست درین بزمگه شمع روشن ویست ز ویرانه گنجه شد گنج سنج رسانید گنج گهر را به پنج چو خسرو به آن پنج هم پنجه شد وز آن بازوی فکرتش رنجه شد کفش بود ازان گونه گوهر تهی دهش ساخت لیک از زر ده دهی زر از سیم اگر چند برتر بود بسی کمتر از در و گوهر بود من مفلس عور دور از هنر نه در حقه گوهر نه در صره زر درین کارگاه فسون و فسوس ز مس ساختم پنج گنج فلوس من و شرمساری ز ده گنج شان که این پنج من نیست ده پنج شان ولی داشت چون زور پایم نوی زدم گام همت به چابک روی گشادم به مفتاح عزم درست در گنج گفتار را وز نخست ز لب تحفه آوردم احرار را به کف سبحه بسپردم ابرار را وز آن پس چو کلک تصرف زدم رقم بر زلیخا و یوسف زدم چو طفلان ز نی چون فرس تاختم به لیلی و مجنون فرس ساختم چو زین چار شد طبع من کامیاب کنون آورم رو به پنجم کتاب به یک سلک خواهم چو گوهر کشید خردنامه ها کز سکندر رسید خردنامه زان اختیار من است که افسانه خوانی نه کار من است ز اسرار حکمت سخن راندن به از قصه های کهن خواندن ز بهرام گورش نراندم سخن نکشتم به باغ خود آن سرو بن چو معموره عمر شد خاک تود ز معماری هفت پیکر چه سود بر آن بحر یک مثنوی داشتم که تخم حقایق در او کاشتم همه نکته های حکیمان دین حکایات ارباب کشف و یقین چو این گوهرم بود زان بحر ژرف مکرر نراندم در آن بحر حرف سخن گرچه باشد چو آب زلال ز تکرار خیزد غبار ملال چو افتاد بی آن به کارم خلل تلافی ش کردم به نعم البدل شدم از دگر بحر گوهرفشان وز آن کردم ابرار را سبحه خوان دریغا که بگذشت عمر شریف به جمع قوافی و فکر ردیف کند قافیه تنگ بر من نفس ازان چون ردیفم فتد کار پس نیاید برون حرفی از خامه ام که نبود سیه رویی نامه ام چو بر دست نبود شش انگشت خوش چرا سازم از خامه انگشت شش ز راه خرد خط چو بیرونی است به کف خامه انگشت افزونی است حضور دل از دست دادم به نقد که بکر سخن را درآرم به عقد رمید از من آن وین نگردید رام گرفت آن هوا وین نیامد به دام کنون می دهد دور چرخم به یاد به ضرب المثل قصه غوک و خاد # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۱۲ - حکایت آن خاد که گوش بر افسانه غوک نهاد و نقد را به امید نسیه از دست بداد یکی خاد مرغ هوایی شکار فرو ماند از ضعف پیری ز کار ز بال و پرش زور پرواز رفت به صید غرض چنگش از ساز رفت ز بی قوتیش خاست از جان نفیر وطن ساخت گرد یکی آبگیر پس از مدتی کردن آنجا درنگ در افتاد غوکیش ناگه به چنگ برآورد فریاد بیچاره غوک که ای سورم از دست تو گشته سوک مکن یک زمان در هلاکم شتاب زمام شتاب از هلاکم بتاب نیم من به جز طعمه طبع کوب نه در کام نیکم نه در معده خوب تنم نیست جز پوستی ناگوار به آن کی قناعت کند گوشتخوار اگر لب گشایی به آزادیم فرستی به دل مژده شادیم به هر لحظه زآیین سحر و فسون به تو ماهیی را شوم رهنمون در آب روان پرورش یافته از الوان نعمت خورش یافته تن او همه گوشت سر تا به دم ازو پوست دور استخوان نیز گم به پشت آبگون وز شکم سیم ناب به چشمان چو عکس کواکب در آب چو در شب سپهر از نثار کرم همه پشت و پهلوی او پر درم نه در طبع اهل خرد رد چو من یکی لقمه از وی به از صد چو من گشا لب گرت هست ازین وعده بیم به تلقین سوگندهای عظیم چو خاد این سخن را ز وی گوش کرد تهی معده گی را فراموش کرد به تلقین سوگند لب ها گشاد ز منقار او غوک بیرون فتاد به یک جستن افتاد در آبگیر به حرمان دگر باره شد خاد اسیر گرسنه به خاک تباهی نشست نه غوکش به پنجه نه ماهی به شست منم همچو آن خاد حرمان زده ره خرمی بر دل و جان زده ز فکر سخن رفته از دل حضور ز نقصان فکرم سخن پر قصور به دستم ز محرومی بخت من نه جمعیت دل نه لطف سخن بیا ساقیا ساغر می بیار فلک وار دور پیاپی بدار ازان می که آسایش دل دهد خلاصی ز آلایش گل دهد بیا مطربا عود بنهاده گوش به یک گوشمال آورش در خروش خروشی که دل را به هوش آورد به دانا پیام سروش آورد # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۱۳ - آغاز سخن گستری به شروع در خردنامه اسکندری شناسای تاریخ های کهن چنین رانده است از سکندر سخن که مشاطه دولت فیلقوس چو آراست روی زمین چون عروس ز دمسازی این عروسش به بر خدا داد پیرانه سر یک پسر پسر نی که گردون صدف گوهری فروزان ز اوج شرف اختری ز بخشنده نامان چرخ کبود پی نامش اسکندر آمد فرود چو بگذشت سال وی از هفت و هشت وزو فر شاهی فروزنده گشت پدر صاحب عهد خود ساختش به تاج کیانی سر افراختش قوی پنجگان را بدو داد دست سران را ز جز خدمتش پای بست چو بیعت گرفتش ز گردنکشان به سرچشمه علم دادش نشان فرستاد پیش ارسطالسش که گردد ز نابخردی حارسش بدو داد پیغام کای فیلسوف که خورشید تو رسته است از کسوف سپهر خرد را تویی آفتاب ز فیض تو یونان زمین نوریاب ز دانش شود کار گیتی به ساز ز بی دانشی کار گردد دراز ز دل سر زند سر دانش نخست که بر دست و پا کار گردد درست اگر در جهان نبود آموزگار شود تیره از بی خرد روزگار تفاوت بود اهل تمییز را به هر کس ندادند هر چیز را همان به که نادان به دانا رود که از دانشش کار بالا رود چو نادان ز دانا کند سرکشی نبیند ز دوران گیتی خوشی اگر شاه دوران نباشد حکیم بود در حضیض جهالت مقیم ازو شیوه جهل خیزد همه وزو میوه ظلم ریزد همه ازو حظ بد کامگاری بود نصیب نکو خاکساری بود سکندر که پرورده مهدم اوست بر او رنگ شاهی ولیعهدم اوست ز هر نقش لوح دلش ساده است وی نقش را قابل افتاده است به قانون اقبال داناش کن بر اسباب دولت تواناش کن ز حکمت بدانسان کنش بهره مند که سازد پس از مرگ نامم بلند دهد گوهرش را عدالت شرف مرا گردد اندر عدالت خلف شود عرصه دهر آباد ازو دل و جان غمدیدگان شاد ازو ارسطالس این نکته ها چون شنود به درس سکندر زبان را گشود به حکمت چراغ دل افروختش ره حل هر مشکل آموختش سکندر که طبع هنر سنج داشت به امکان درون از هنر گنج داشت نشد ضایع اندر طلب رنجهاش ز امکان به فعل آمد آن گنجهاش به نقادی فکر روشن که بود گذشت از رفیقان به هر فن که بود به امداد استاد و همکار نیز بدانست اسرار بسیار چیز ز دل حرف نابخردی کاسته به علم طبیعی شد آراسته کشید از جمال طبایع نقاب ز اجسام و اعراض شد بهره یاب وز آن پس ره جهل کاهی گرفت فروغ از علوم الهی گرفت به یزدان شناسی علم برفراخت ز دانش پژوهی خدا را شناخت شد از فسحت خاطر آگهش ریاض ریاضی تماشاگهش ز اقلیدس اقلیدش آمد به دست طلسمات گنج مجسطی شکست کمالات وی شد ز قوت سرای به سر منزل فعل محمل گشای نهالش درین باغ کون و فساد شکوفه برآورد و بر نیز داد شد از گردش چرخ دیرین اساس حقایق پذیر و دقایق شناس بلی حکمت آنست پیش حکیم که بر راه دانش شود مستقیم به نور دل پاک حکمت پرست برد پی به هر چیز آنسان که هست چو تحسین صورت نه مقدور اوست در آرایش باطن آورده روست کشد خامه در دفتر آب و گل ز دانش دهد زیور جان و دل # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۱۴ - معارضه حکیم و لئیمی که صورت این چون سیرت آن آراسته بود و صورت آن چو سیرت این ناپیراسته حکیمی نه بر صورت دلپسند ز سرمایه حسن نابهره مند ز حد تناسب برون پیکرش به هم ناملایم ز پا تا سرش قدی راست چون همت سفله پست رخی همچو زلف بتان پر شکست ز آسیب لنگی ش پا پر خلل ز نیروی گیراییش دست شل ز قوت تهی حقه مشت او به فرمان او نی یک انگشت او فضولی بدو گفت دور از قبول که ای طبع دانا ز شکلت ملول بدین شکل ناخوش ز حکمت ملاف ندیده کس از تیره گل آب صاف هر آن میوه کش نیست خوش رنگ و بوی ز شیرینی طعم او دست شوی به چشم عنایت مشو ناظرش که عنوان باطن بود ظاهرش بخندید از آن هرزه گویی حکیم بدو گفت کای هرزه گوی سلیم ز من این هنر بس که جان کاستم به نقش حقایق دل آراستم مصیقل شد آیینه سان سینه ام دو عالم مصور در آیینه ام ز من یافت اجناس عالم نوی شدم عالمی نو ولی معنوی به تکمیل معنی که مقدور بود قصور تکاسل ز من دور بود چو تحسین صورت به تدبیر من نیامد مزن طعن تقصیر من به صنع از تو گر طعنه ای راجع است به تحقیق آن طعنه بر صانع است به این طعنه کم ده زبان را گشاد مده خرمن دین و دانش به باد بیا ساقی آن باده عیب شوی که از خم فتاده به دست سبوی بده تا دمی عیب شویی کنم درون فارغ از عیب جویی کنم بیا مطرب و پرده ای خوش بساز وز آن پرده کن چشم عیبم فراز که تا گردم از عیب جویی خموش شوم بر سر عیب ها پرده پوش # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۱۵ - داستان آفتاب دولت فیلقوس به سر دیوار رسیدن و آیینه اسکندری را در مقابله آن داشتن و فروغ آن را در وی دیدن و سلطنت رابه ربقه تصرف وی در آوردن و از استاد وی ارسطو طلب وصیت کردن سکندر چو ز آلایش جهل پاک شد از علم یونانیان بهره ناک ز ناسازی روزگار شموس نگونسار شد دولت فیلقوس درین شش جهت کارگاه خیال مزاجش بگشت از حد اعتدال درین وحشت آباد پر قال و قیل به گوش آمدش بانگ طبل رحیل فرستاد پیش ارسطو کسی ستایشگری کرد با او بسی بدو گفت کای کوه فر و شکوه سردین پرستان دانش پژوه مرا بازوی عمر سستی گرفت تنم کسوت نادرستی گرفت بیا زود همراه شاگرد خویش پذیرنده کرد و ناکرد خویش که بر کار عمر اعتمادی نماند وز این بند امید گشادی نماند کمین کرد بر جان کمند اجل به سر برد میدان سمند امل ارسطو چو زین قصه آگاه شد به آن قبله ملک همراه شد رخ آورد در خدمت فیلقوس سرافراخت از دولت پایبوس ملک فیلقوس آن شه سرفراز به روی سکندر چو شد دیده باز حکیمان آن ناحیت را بخواند طفیل سکندر به مجلس نشاند بفرمود تا از پی آزمون بپرسندش از مشکلات فنون ز هر نکته کردند او را سؤال برون آمد از عهده قیل و قال به انصاف گردن برافراشتند به تحسین او بانگ برداشتند که شاها سکندر همه بخردیست دلش روشن از پرتو ایزدیست نمانده ست هیچ آرزو در دلش که نبود ز دانشوری حاصلش بر آن کس هزار آفرین بیش باد که بر وی در گنج حکمت گشاد جهان را ز بی حکمتی نیست بیم چو باشد در او حاکم اینسان حکیم ز حکمت نزاید به جز عدل و داد ز حکمت چه امکان ظلم و فساد چو شد واقف حال او فیلقوس بر اهل ممالک چه روم و چه روس دگرباره دادش به شاهی رواج بدو کرد تسلیم اورنگ و تاج همه سرکشان خاک راهش شدند سلاح آوران سپاهش شدند وز آن پس در آن پیر حکمت شناس رخ آورد و کرد این مراد التماس که ای گنج حکمت قلم تیز کن خردنامه ای از نو انگیز کن که اسرار شاهی بدان در بود قلاووز راه سکندر بود به هر کار کآرد درین عرصه روی نخستین از آنجا شود بهره جوی گر آن کار باشد به وفق خرد به پای کفایت بدان پی برد وگرنه بدارد ازان کار دست کند بر سریر فراغت نشست ارسطو چو بشنید آن سر نغز تهی خامه را داد از اندیشه مغز به نام خدای اول آغاز کرد وز آن پس خردنامه ای ساز کرد همه شرح حکم الهی در او همه بسط دستور شاهی در او سراسر صلاح معاد و معاش ز بدکاری مفسدان دور باش چو آن طرفه نامه به عنوان رسید تک و پوی خامه به پایان رسید دل فیلقوس از غم آزاد شد وز آن خوش رقم خاطرش شاد شد برآمد ز وی همره جان دمی وز آن دم به خون غرقه شد عالمی ازین غم دلی کو زبون نیست نیست ز تیغ اجل غرق خون نیست نیست خردمند را زان جگر خون بود که هر لحظه گیتی دگرگون بود گهی مرگ باشد گهی زندگی گهی پادشاهی گهی بندگی پدر را کند جا به تخته ز تخت پسر را کند زان جگر لخت لخت پسر را برد از قبا در کفن پدر را زند چاک در پیرهن خوش آن زیرک مغز بین زیر پوست که از مرگ هر کس چه دشمن چه دوست نیارد به دل جز غم خویشتن ندارد به جز ماتم خویشتن نه از مردن خصم خرم شود نه از ماتم دوست در هم شود بود از غم خویش دردیش خاص که از دشمن و دوست باشد خلاص بیا جامی از این و آن در گذر وز این دار و گیر جهان درگذر پی دوستان سوکداری مکن ز خون جگر اشکباری مکن مبین مرگ بدخواه را برگ خویش به یاد آر ازان نوبت مرگ خویش ز آیینه ات زنگ غفلت زدای به هر نیک و بد چشم عبرت گشای نگویم که بر نیک و بر بد گری ببین مرگ ایشان و بر خود گری غم دور و نزدیک چندین مخور کس از تو به تو نیست نزدیکتر # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۱۶ - حکایت آن پیر که جوان گریان را دید و موجب گریه او را پرسید جهاندیده پیری به سودای گشت قدم زد ز خانه به پهنای دشت برآورده گوری نو از دور دید وز آنجا صدایی به گوشش رسید چو آهو سوی گور شد تیزگام که تا بیند آنجا که شد صید دام کسی دید افتاده در خون و خاک ز سینه کشان ناله دردناک ز خون جگر از مژه اشکریز به دست تظلم به سر خاکبیز بدو گفت کای سخره مرگ و زیست تو را این همه ماتم از بهر کیست به خاک اندرت کیست مدفون شده که حالت بدینسان دگرگون شده جفاکاری روزگار درشت به حرمان ز اصلت شکسته ست پشت و یا تندباد قضا و قدر فکنده ز شاخ تو نورس ثمر و یا دست چرخت زده خنجری جدا کرده از هم صدف گوهری و یا مانده ای از مهی مهرکیش بدومیلت از خویش و پیوند بیش بگفتا کز اینها همه نیست هیچ ز چیز دگر دارم این تاب و پیچ همی گریم از بهر چیزی دگر کز اینها به من هست نزدیکتر قوی پنجه خصمیم همسایه بود که از حشمت و جاه پر مایه بود نبود از جفای ویم ای عجب نه آسایش روز و نی خواب شب شنیدم که دیروز بهر شکار درین دشت می راند مرکب سوار چنان شست بگشاد بر آهویی که نگشاد از آنسان قوی بازویی بدان گونه زد زخم صید زبون که پیکانش از پهلو آمد برون چو از زخم او صید شد دردمند به بالای او خویشتن را فکند چنانش به دل نوک پیکان خلید که چون آهویش رشته جان برید ز آزار پیکان در آن کارزار شکار افکن افتاد همچون شکار برآورده پیش تو این خاک اوست به خاک اندرون جسم ناپاک اوست بدان آمدم تا بدو بگذرم به چشم شماتت در او بنگرم چو کردم بدین نیت اینجا درنگ درآمد به چشمم یکی لوح سنگ نوشته بر آن نکته ای جانگداز که ای کوته اندیش دامن دراز مکش دامن ناز بر خاک ما ته خاک بین سینه چاک ما تو هم روزی از خانه تنها شوی گرفتار این خانه چون ما شوی چنان بر دل این نکته ام کار کرد که آسیب آن جانم افگار کرد کنون می کنم گریه بر خویشتن ز من نیست نزدیکتر کس به من بیا ساقی آن جام غفلت زدای به دل روزن هوشمندی گشای بده تا ز حال خود آگه شویم به آخر سفر روی در ره شویم بیا مطرب و ناله آغاز کن شترهای ما را حدی ساز کن که تا این شترهای کاهل خرام شوند اندرین مرحله تیزگام # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۱۷ - داستان اسکندر که خود را بر خاک تواضع انداخت و از خاک تواضع سر بر اوج ترفع افراخت چنین گفت دانشور روم و روس که چون رخت بست از جهان فیلقوس سکندر برآمد به تخت بلند صلایی به بالغ دلان درفکند که ای واقفان از معاد و معاش که هستیم با یکدگر خواجه تاش سفر کرد ازین ملک شاه شما به هر نیک و بد نیکخواه شما نباشد شما را ز شاهی گزیر که باشد به فرمان او دار و گیر ندارم ز کس پایه برتری که باشد مرا وایه سروری ز خیل شما من یکی دیگرم خیال سری نبود اندر سرم مرا با شما نیست رای خلاف ازین تیرگی دارم آیینه صاف پسند شماها پسند من است گزند شما هم گزند من است به پاتان اگر زخم خاری فتد مرا در جگر خار خاری فتد بجویید از بهر خود مهتری کرم پروری معدلت گستری بود او چو چوپان شما چون رمه به روز و به شب مهربان همه اگر روز باشد شبانی کند وگر شب رسد پاسبانی کند بود از خداوند خود ترسگار به احسان و افضالش امیدوار کف دوستان را چو بارنده میغ صف دشمنان را چو برنده تیغ کند پست از همت عرش سای سر شهوت و آز را زیر پای دهد آب از چشمه بخردی بدان را کند شست و شوی از بدی بود با رعایا همه چرب و نرم نگهدار ایشان ز هر سرد و گرم ز شرش نکوکار ایمن بود ز خیرش بد اندیش ساکن بود سکندر چو شد زین حکایت خموش ز جان خموشان برآمد خروش که شاها سر و سرور ما تویی ز شاهان مه و مهتر ما تویی ندیده چو تو هیچ جا هیچ گاه پسندیده تر هیچ کس هیچ شاه وز آن پس به بیعت گشادند دست به سر تاج بر تخت شاهی نشست زبان را به تحسین مردم گشاد که نقد حیات از شما گم مباد چو مهرم به گردون سرافراختید چو سایه به خاکم نینداختید ز اقبال سکه به نامم زدید دم از خطبه احترامم زدید امیدم چنانست از کردگار کزان گونه کز شاهیم ساخت کار ز الهام عدلم کند بهره مند نیفتد به جز عدل هیچم پسند نتابم پی وایه خویشتن چو دونان سر از وایه مرد و زن رهانم ز غم هر غم اندیش را کنم مرهمی هر دل ریش را چو شاه از رعیت بود کامخواه گدا باشد اندر حقیقت نه شاه ز دانندگان داستانیست راست که خواهنده هر کس که باشد گداست نرسته دل از ننگ حاجتوری چه حاصل از اورنگ اسکندری سکندر زیان خود و سود خلق همی خواست از بهر بهبود خلق ازین سود هرگز زیانی نداشت ز دست زیان داستانی نداشت گر او شاه بود این گدایان که اند ور او روشن این تیره رایان که اند بر او ختم شد شیوه خسروی ندید این کهن شیوه از کس نوی # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۱۸ - حکایت پسر مهتر ده که چون با پدر مشاهده حشمت و شوکت پادشاه شهر کرد گفت اگر اینست رسم مهتری منصب ما نیست جز لولیگری یکی روستایی پسر کش پدر به ده بودی از مه دهی بهره ور دماغی پر از نخوت و جاه داشت دلی خالی از حشمت شاه داشت پدر روزی از ده کمتر تنگ کرد به رفتن سوی شهر آهنگ کرد پسر نیز با او قدم زد به راه که از شهر سازد چو ده جلوه گاه چو در عرصه شهر مأوا گرفت به هر کوی راه تماشا گرفت یکی بارگه دید سر بر سماک به گردون رسیده ازو قدر خاک ز کیوان بسی برتر ایوان او زحل پیکران گشته دربان او برآمد ز در نعره کره نای زمین و زمان کرد جنبش ز جای برون آمد از در هزاران سوار قبا و کله زر و گوهر نگار وزیشان یکی افسر زر به فرق ز زر و گهر اسب و زین هر دو غرق نقیبان به کف حربه نور پاش زده هر طرف نعره دور باش پسر کز پدر کس نپنداشت مه ندانست ازو هیچ مهتر فره بپرسید ازان کش به سر افسر است بگفتند کو شاه این کشور است فرومانده حیران و آورد سر به گوش پدر کای گرامی پدر گر اینست اندازه مهتری بود کار ما و تو لولیگری بیا ساقی آبی چو آذر بیار نه می بلکه کبریت احمر بیار که بر مس ما کیمیایی کند به نقد خرد رهنمایی کند بیا مطرب آغاز کن زیر و بم که کرد از دلم مرغ آرام رم پی حلق این مرغ ناگشته رام ز ابریشم چنگ کن حلقه دام # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۱۹ - خردنامه ارسطاطالیس دبیر خردمند دانش پژوه نویسنده قصه هر گروه نوشت از سکندر شه نامدار که چون سلطنت یافت بر وی قرار چو نور خرد بودش اندر سرشت خردنامه های حکیمان نوشت ز هر حرف حکمت که شد بهره یاب نوشتش به حل یافته زر ناب بلی نقد بحر خرد گوهر است به زر نظم سلک گهر خوشتر است به هر لحظه کردی در آنجا نظر شدی از سوادش مکحل بصر گرفتی به دستور آن کار پیش به آن راست کردی همه کار خویش نخست از ارسطو کش استاد بود به شاگردی او دلش شاد بود خردنامه ای نغز عنوان گرفت که مغز از قبول دل و جان گرفت ز نام خدایش سر آغاز کرد وز آن پس نوای دعا ساز کرد که شاها دلت چشمه راز باد به روی تو چشم رضا باز باد زبانی که باشد به فرمان گرو نباشد به از گوش فرمان شنو فضیلت بود در قبول سخن نه اندر فضولی کن یا مکن ز سوسن گل باغ ازان بهتر است که این جمله گوش آن زبان آور است خدای آنچه با بندگان می کند ازیشان توقع همان می کند کند لطف تا لطف خویی کنند کند نیکویی تا نکویی کنند بپرورد در لجه جودشان به جودی که پرورد فرمودشان گناه همه از نم عفو شست به جرم کسان از همه عفو جست ازان با همه زد دم از راستی که تابد عنانشان ز کم کاستی به هر کس ز داد و ستد ره گشاد نمی خواهد از وی به جز آنچه داد میفکن به کار رعیت گره خدا آنچه دادت به ایشان بده ترحم کن و عفو و بخشش نمای که اینها رسیدت ز فضل خدای جهان کوه و فعل تو آمد ندا جزای تو بر فعل باشد صدا ازین کوه کز فعل تو پر نداست صدا جز به وفق ندا برنخاست به کوه آنچه گویی جز آن نشنوی به خاک آنچه کاری جز آن ندروی نهالی که کاری درین تیره خاک چنان کار کز وایه طبع پاک دهد نام نیکوت امروز بار به فردات خشنودی کردگار اگر واگذاری به او کار خویش نیاید تو را هیچ دشوار پیش ز کار تو دشمن هراسان شود همه کارها بر تو آسان شود وگر جز بدو افکنی کار را نشانه شوی تیر ادبار را بماند تو را کار ناساخته دل از نقد اقبال پرداخته نیاورده روی دل اندر صلاح ز تو قصد اصلاح نبود مباح ز گم کرده ره رهنمایی که یافت ز دود سیه روشنایی که یافت ز سرچشمه چون تلخ و شور آید آب ز لب تشنگان کی برد تف و تاب گر اصلاح خلق جهان بایدت دل از هر بدی بر کران بایدت نشسته ز خود حرف عیب از نخست ز تو عیب شویی نیاید درست چو ناپاک آید به تو آب جوی مجو پاکی جامه از شست و شوی مشو غره حسن گفتار خویش نکو کن چو گفتار کردار خویش چو کردار ناصح بود ناپسند نصیحت کی افتد ز وی سودند خرد عیب آن بی خرد می کند که منع کس از کار خود می کند نشد مانع طفل قول پدر که خود خورد حلوا و گفتش مخور پی زجر نادان بی باک کیش بود قوت فعل از قول بیش ودیعت نهادت فلک در سرشت بسی خوی نیک و بسی خوی زشت هلاک تو در خوی زشت است لیک نجات تو بخشد ازان خوی نیک چو غالب شود خوی بد بر مزاج نباشد به جز خوی نیکش علاج بزن شیشه خشم را سنگ حلم بشو ظلمت جهل را زآب علم به فکرت ز دل زنگ نسیان ببر به شکر از درون داغ کفران ببر چو باری ز گردونت آید به دوش در افکندن آن مشو حیله کوش به پشت تحمل کش آن بار را مکن حیله گر نفس مکار را مبادا شود سخت تر کار تو به پشت تو گردد فزون بار تو # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۲۰ - حکایت آن اشتر که به مشورت روباه در آب خسبید و در آخر بار وی گران تر گردید کمان گردنی از پی و استخوان کلاغش پی طعمه زاغ کمان بدل گشته او را ز بار درشت چو گردن به تقعیر تحدیث پشت شده پیر و چون شاهد خودپرست هم آیینه هم شانه او را به دست نموده ز آیینه اش مرگ روی ز بس محنت از شانه اش رفته موی ز بی گوشتی ایمن از گرگ و شیر چریدی به هر دشت و وادی دلیر ز بس بوده کوهان او بارسنج به پشتش ازان آمده کوه رنج دوچارش فتاد از قضا روبهی ز حالات حیلتگران آگهی بدو گفت کای قانع سربلند ازین باغ کرده به خاری پسند ز گیتی نوردان چه کهنه چه نو چو تو کیست کم خوار و بسیار رو خرد کشتی خشک دریات خواند کسی چون تو کشتی به خشکی نراند چرایی چنین لاغر و پشت ریش چرا آمد این پشت ریشیت پیش نیازرده موری ز تو ماه و سال چو مورت که کرد اینچنین پایمال بگفتا چه گویم به تو حال خویش خبرهای ادبار و اقبال خویش گرفتار سنگین دلی گشته ام که از وی به خون دل آغشته ام به پشتم نهد از نمکسار بار کشد زیر بارم به بینی مهار نسنجیده باری به آنسان ثقیل که از ثقل آن بشکند پشت پیل ازان بار هر جا درافتم ز پای بجنباند از زخم چوبم ز جای چنین پشت و پهلوی من ریش ازوست به هر ریش من آمده نیش ازوست به ناله زبان کرده ام چون جرس مرا هیچ کس نیست فریادرس چو روبه شنید این حدیث دراز پی چاره کاریش شد حیله ساز بگفتا میان نمکسار و شهر بود رودی از موج دریاش بهر چو آنجا رسی زن در آن آب جک که گردد نمک از گدازش سبک وز آن پس برون نه ازان رود گام سبک بار تا شهر خوش می خرام شتر چون ز روبه شنید این سخن بدان حیله شد خویش را چاره کن پیاپی در آن دجله نیک تک به یک نیمه آورد بار نمک شتربان چو زان حیله آگاه شد به چالاکی او را جزا خواه شد به یکبار ترک نمکسار کرد بدو جمله پشم و نمد بار کرد ازان حیله مسکین شتر در حجاب به دستور خود خفت در رود آب ز بس آب برداشت پشم و نمد یکی ده شده آن باز و ده گشت صد به سختی همی رفت آن راه را به نفرین همی گفت روباه را که بادش ز روی زمین نام گم که بر من روا داشت این اشتلم من از یک نمک داشتم دل دو نیم به آبم درافکند پشمین گلیم گلیم خود از آب گر برکشم ز شادی بر اوج فلک سرکشم بیا ساقیا فکر آن باده کن که دل را بود از حیل ساده کن به یک جرعه ام ساز ازان شیر گیر خلاصی ده از مکر روباه پیر بیا مطربا نقشی از نو ببند بزن این نوا را به بانگ بلند که آنست شیر این گذرگاه را که از سر کشد پوست روباه را یکی اشتر از ضعف چون عنکبوت سوی دشت شد تار تن گرد قوت # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۲۱ - خردنامه افلاطون فلاطون که فر الهیش بود ز دانش به دل گنج شاهیش بود گشاد از دل و جان یزدان شناس زبان را به تمهید شکر و سپاس وز آن پس به هر زیرک تیزهوش شد از گنج اسرار گوهرفروش که ای اولین تخم این کشتزار پسین میوه باغ هفت و چهار رصد دان این هفت گنبد تویی کله دار این چار مسند تویی به پای فراست برآ گرد خویش به چشم کیاست ببین گرد خویش درین بقعه بنگر که یار تو کیست بر این رقعه بشمر که کار تو چیست خوری روزی از خوان فضل خدای چرا ناوری طاعت او به جای به کوی وفا سست اساسی مکن ببین نعمت و ناسپاسی مکن به نعمت رسیدی مکن چون خسان فراموش از انعام نعمت رسان ز بس می رسد فیض انعام ازو برد بهره هم خاص و هم عام ازو نه شاه است تنها ازو بهره مند گدایان ز نابهره مندی نژند ز خوان نوالش زمان در زمان گدا را همانست و شه را همان چه بودی گدا را بتر زانکه شاه رهیدی ز آفات بر تخت جاه ز نیلی کمان چرخ زرین سپر گدا گشتی آماج تیر خطر بسا شه که در ضعف و سستی بود نصیب گدا تندرستی بود بسا لاله داغ بر دل به باغ که باشد ز داغش گیا را فراغ مکن این همه فکر دور و دراز پی آنچه نبود به آنت نیاز به افتد به هر حال دوری تو را ز فکری که نبود ضروری تو را به شهباز فکرت ازین آشیان به هر دم دو صد صید دولت توان مکن همچو جغدش به صد رنج و درد پی گنج موهوم ویرانه گرد ز ایزد که جان و تنت داده است تو را هر چه می باید آماده است ز تو این همه جهد و کوشش که چه ز تاب و تف حرص جوشش که چه متاعیست دنیا پی این متاع مکن با حریصان گیتی نزاع مکن بهر پیکارشان نیفه تنگ که کار سگان است بر جیفه جنگ ز سیمش چه داری سفیدی امید که گردد سیاه از مساسش سفید چو باشد زرش قفل فرج ستور چه جویی ازان فتح باب سرور بود روشن این نکته بر اهل دید که می ناید از قفل کار کلید بت اند این دو خوش آن که زین بت برست به بت کیست لایق به جز بت پرست جهانی شده زین بتان خاکسار بتان را به آن بت پرستان گذار کن از سجده بت رخ خویش پاک اگر دیگری بت پرستد چه باک به دل ناشده میل دنیات سخت بکش از حریم تمناش رخت نشاید به جان مهر آن داشتن که می بایدش زود بگذاشتن به عبرت ز پیشینیان یاد کن دل از یاد پیشینیان شاد کن بخوان دفتر کهنگان و نوان به هر کشوری بین که چون خسروان به میدان شاهی فرس تاختند در آن عرصه نرد هوس باختند ز صد گام نارفته یک گام را ز صد کام نارانده یک کام را فرود آمدند از فرس عاقبت عنان تافتند از هوس عاقبت تهی تارک از تاج فرماندهی فتادند بر بستر جاندهی نهادند بر تخت از تخت پای گرفتند در ورطه سخت جای مکن همنشینی به هر بد سرشت که دزدد ازو طبع تو خوی زشت شوی از بدی پر ز نیکی تهی وز آن نبودت ذره ای آگهی چه خوش گفت دهقان صافی ز رنگ که انگور گیرد ز انگور رنگ چو دشمن به دست تو گردد اسیر ازو سایه دوستی وامگیر اگر چند خصم تو بود از نخست چو آمد به دست تو از خیل توست مران اسب بداد بر خیل خویش بگردان ز بنیادشان سیل خویش نه آنست شه کش بود در سپاه هزاران غلام مرصع کلاه شه آن دان که رسم کرم زنده کرد صد آزاد را از کرم بنده کرد دلت را به دانشوری دار هوش چو دانستی آنگاه در کار کوش بود حال شریر دانا به خیر که گردد سوی خیر دلال غیر چو اعمی که باشد چراغش به کف فروغ چراغش فتد هر طرف بود روشن از وی ره دیگران ره وی ازان روشنی بر کران به هر کس ره آشنایی مپوی ز هر آشنا روشنایی مجوی جفایی که بر تو ز عالم رسد جز از جانب آشنا کم رسد هر آن جور کز دور این آسیاست همه ز آشنا رفته بر آشناست بود داوری ها دو همخانه را که هرگز نباشد دو بیگانه را چو ز آیینه کردی کدورت زدای شود صورت خوب شاهد نمای سخن را ز بیهود صافی گذار که گردد جمال خرد آشکار به کم عقلی آن سفله اقرار کرد که بر هرزه گفتار بسیار کرد مگو تا نپرسد ز تو نکته جوی چو پرسد تأمل کن آنگه بگوی سخن بی تأمل کم افتد صواب زبان را عنان از خطا بازتاب سخن شاهد جلوه گاه دل است خلاصی ازان جلوه گر مشکل است چو آراید آن را سخن گستری نباشد به از راستی زیوری میارا رخش را به نیل دروغ کزان نیل گردد رخش بی فروغ مگو راستی هم که صاحب خرد به روی قبولش نهد دست رد چرا راستی گوید آن راست مرد که باید به صد خجلتش راست کرد # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۲۲ - حکایت آن راستگوی که از ناراستی کج اندیشان به مسافرت بسیار سخن خود را راست کرد شنیدم که شاهی به هندوستان برافروخت بزم از رخ دوستان چو طوطی به هر نکته گویا شدند به نادر خبرها شکرخا شدند یکی گفت کاندر دیار عرب یکی جانور دیده ام بس عجب شتر پیکری رسته زو بال و پر ولیکن نه پرنده نی باربر پی طعمه سوزنده اخگر خورد چو عنقای مغرب که اختر خورد بود در دهان وی آتش چو آب نسوزد گلویش ازان تف و تاب ز وی هر کس آن قصه را کرد گوش بر او بانگ زد کای برادر خموش شتر را به روی زمین پر که دید و یا طعمه مرغ از اخگر که دید به دل کی کند خانه مرغ مقال چو آید فرو ز آشیان محال چو گوینده انکار ایشان بدید به سوگند بسیار افغان کشید ولیکن چو برهان دیگر نداشت کس آن را به سوگند باور نداشت ازان جمع فرخنده شرمنده ماند چو شمع از خجالت سرافکنده ماند شد آتش ز اندوه و برخاست زود برون رفت بر خویش پیچان چو دود ز پا راحله وز جگر زاد کرد نهان از همه رو به بغداد کرد شتر مرغی آورد آنجا به دست به عزم دیار خود احرام بست پس از سالی آورد سوی شهش بدان ساخت از صدق خویش آگهش شه آن را چو دید آفرین کرد و گفت که ای قول تو بوده با صدق جفت بود صبح کاذب سخن بی فروغ نیاید ز صادق زبانان دروغ ولی کی سزد حرفی از نکته سنج که باید در اثبات آن برد رنج لب از دعویی به که داری نگاه که آری دلیلش ز یکساله راه بیا ساقیا در ده آن جام صاف که شوید ز دل رنگ و بوی گزاف به هر جا که افتد ز عکسش فروغ به فرسنگ ها رخت بندد دروغ بیا مطربا زانکه وقت نواست بزن این نوا را در آهنگ راست که کج جز گرفتار خواری مباد به جز راست را رستگاری مباد # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۲۳ - خردنامه سقراط زهی گنج حکمت که سقراط بود مبرا ز تفریط و افراط بود شد از جودت فکر ظلمت زدای همه نور حکمت ز سر تا به پای سرانجام خلعت پرستان شناخت ز بی خلعتی خلعت خویش ساخت ز خمخانه چرخ پر اشتلم به خانه درون داشت یک کهنه خم به فصل زمستان در آن سرزمین به شبها ز سرما شدی خم نشین چو خورشید خیمه به گردون زدی ز تدویر خم خیمه بیرون زدی نشستی ز عریان تنی بی حجاب شدی گرم در پرتو آفتاب یکی روز تن عور خورشیدوار رسیدش به سر شاه آن روزگار بدو گفت کای پیر دانش پذیر بدینسان چرایی ز ما گوشه گیر قدم باز می داری از راه ما نمی آوری رو به درگاه ما بگفتا که تنگ است بر من مجال ز شغلی که باشد مرا ماه و سال بگفتش که چندین تورا شغل چیست که بی آن نیاری یکی لحظه زیست بگفتا پی دولت زندگی همی سازم اسباب پایندگی بگفتش که اسباب آن پیش ماست رساندن به حاجتوران کیش ماست بگفت ار بدانم که آن پیش توست ببندم کمر در رضای تو چست به دست تو برگ حیات تن است که آن سد راه نجات من است حیات دل و جان بود کام من که آن بندد از راه تو گام من بگفتش به هر چیز داری نیاز بگو تا کنم از برای تو ساز بگفتا نیاز من خاکسار به تو غیر ازین نیست ای شهریار که این خلعت گرم کز عکس مهر به دوشم کشیده ست اکنون سپهر به تاراج سایه نگیری ز من به لطف این توقع پذیری ز من گذاری که یکدم به بی پردگی برد مهر چرخ از من افسردگی چو بشنید شاه از وی این گفت و گوی شد از خاصگان بهر او جامه جوی یکی جامه دادند او را عطا ز مویینه چین و خز خطا بگرداند حالی ازان جامه پشت به نرمی فرو خواند حرفی درشت که کی زندگان را کشیدن نکوست ز مرده کفن یار ز مردار پوست ز سردی دی چون شوم رنج یاب شبم خم پسند است و روز آفتاب هزار آفرین بر حکیمی چنین برون پایه اش زآسمان و زمین نه بر جانش از دور افلاک درد نه بر طبعش از عالم خاک گرد درین کار شاگرد بودش هزار فلاطون از آنها یکی در شمار فلاطون فلاطونی از وی گرفت فلاطونی افزونی از وی گرفت به حکمت چو در ثمین سفته است به دانا فلاطون چنین گفته است که ای رسته از تنگنای خیال زده در هوای خرد پر و بال بر آن دار همت ز آغاز کار که گردی شناسای پروردگار بدانی حق دولت بندگیش نهی پا به راه پرستندگیش روی راه خوشنودیش صبح و شام به کسب رضایش کنی اهتمام ز حکمت به معراج عزت برآی بنه بر سر چرخ گردنده پای بسا دست کوته ز بی مایگی که دارد ز حکمت فلک پایگی اگر بودی از جهل هر سینه صاف برافتادی از خلق رسم خلاف ره مرد دانا یکی بیش نیست به جز طبع نادان دو اندیش نیست نبینی درین ششدر دیولاخ ز شادی دل شش نفر را فراخ یکی آن حسدور به هر کشوری که رنجش بود راحت دیگری چو حال کسی بیند از خویش به فتد بر رگ جانش از غم گره دوم کینه ورزی که از خلق زشت بود کینه خلقش اندر سرشت چو نتواند از کس شدن کینه کش نباشد ز کینداریش سینه خوش سیم نو توانگر که بهر درم بود روز و شب بر دل او دو غم یکی آنکه چون چیزی آرد به کف دوم آنکه ناگه نگردد تلف چهارم لییمی که با گنج سیم بود همچو نام زرش دل دو نیم که ناگه نیابد بدو فقر راه نگردد بدان روز عیشش تباه بود پنجمین طالب پایه ای که در خورد آن نبودش مایه ای کند آرزوی مقام بلند که نتواند آنجا فکندن کمند ششم از ادب خالی اندیشه ای که باشد حریف ادب پیشه ای چو طبعش بود از ادب بی نصیب کشد نو به نو مالشی از ادیب بود سیم و زر رنج دین پروران طبیبان آن رنج دانشوران کشد رنج را چون سوی خود طبیب کجا باشدش از مداوا نصیب ازان کس بپرهیز و فعل و فنش که دارد دلت بی سبب دشمنش اگر ره نگرداند از گرگ و میش بود یاور او در آزار خویش زبان را چه داری به گفتن گرو ز هر سو گشا گوش حکمت شنو خدا یک زبانت بداد و دو گوش که کم گوی یعنی و افزون نیوش خموشی بود دولت ایزدی دلیل هنرمندی و بخردی ز بسیار دانان فراست گواست که بسیار گوی از کیاست جداست سخن را کزان بسته داری نفس یکی مرغ دان پایبند قفس چو گفتی قفس یافت بر وی شکست طمع بگسل از وی که آید به دست مکش زیر ران مرکب حرص و آز ز گیتی به قدر کفایت بساز به هر روز تا شب ز خوان سپهر بسنده ست یک خشت نانت چو مهر بیفکن ز کف کاسه زر ناب کف خویش را کاسه کن بهر آب ز زربفت هستی مشو خودفروش کهن خرقه نیستی کش به دوش مکش بهر معموری خانه رنج به ویرانه خود را نهان کن چو گنج به خود بند در خدمت خود کمر به مخدومی از کس مکش درد سر ز چوبت کف پای نعلین سای به از نعل زر بر سم بادپای چراغ شبت بس بود ماهتاب ادیم زمین بهر تو نطع خواب بدین حال با حکمت اندوزیت سلوک عمل گر شود روزیت بری گوی دولت ز همپیشگان شوی سرور حکمت اندیشگان رهانی ز سود و زیان خویش را رسانی به پیشینیان خویش را حذر کن ز آسیب جادو زنان به دستان سران را ز پای افکنان به روی زمین دام مردان مرد بساط وفا و مروت نورد ازیشان در درج حکمت به بند وزیشان نگون قدر هر سربلند ازیشان خردمند را پایه پست وزیشان سپاه خرد را شکست دهد طعم شهد و شکر زهرشان مخور زهر را چون شکر بهرشان مشو غره حلم مرد حلیم که بر حلم عمری نشیند مقیم درختیست صندل خنک در مزاج پی علت گرم طبعان علاج به هم در شده شاخه ها زان درخت چو در اصطکاک افتد از باد سخت زند آتشی شعله زان اصطکاک که ریزد ازان شاخ و برگش به خاک اگر پیر باشد عوان ور جوان به هر حال نبود عوان جز عوان تنش گرچه از ضعف پیریست سست بود سیرت بد در او تندرست درونش سیاه از دل تیره خوی کیش سود دارد سفیدی موی به سال و مه ار گرگ گردد بزرگ نیاید برون هرگز از خوی گرگ به پیمان مشو بند فرمان او که دام فریب است پیمان او مبادا به آن دامت اندر کشد به تزویر جانت ز تن برکشد # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۲۴ - حکایت آن مرغ ماهیگیر که حیله ای ساخت و آن ماهی ساده را در دام انداخت به عمان یکی مرغ فرتوت بود که از ماهیش قوت و قوت بود به جز ساحل بحر منزل نداشت به جز ماهی از صید حاصل نداشت به قصدش همه چشم بودی چو دام که چون شست از وی رسیدی به کام چنان شد بر او ضعف پیری درست که اسباب صیادیش گشت سست ز هر طعمه روزی تهی حوصله وز آن ضعف و بی حاصلی در گله ز صید غرض چشم امید بست به نظاره بر طرف دریا نشست دو صد جوق ماهی در آن آبگیر همی دید چون نقش چین بر حریر رخ آب ازان ماهیان جا به جای چو پولاد مصقول جوهرنمای به حرمان دلی داشت زانها دو نیم چو محروم مفلس ز خوان لییم شکم گرسنه لقمه از کام دور ز طبع غذا جوی آرام دور ز ناگه یکی ماهی او را بدید بدو کرد آغاز گفت و شنید که ای آفت جان دلخستگان دل آزار خیل زبان بستگان رسد از تو تیر بلا فوج فوج زره پوش از آنیم دایم ز موج کنون رفته از کار می بینمت به سستی گرفتار می بینمت چرا ریخت زینسان پر و بال تو ز قوت فرو ماند چنگال تو بگفتا شدم پیر و بیماریم درافکند از پا به سرباریم بدیم از ضمیر بداندیش رفت پشیمانم از هر چه زین پیش رفت ز من هر که را زخم جانی رسید همه از غرور جوانی رسید بر این ساحل امروز دارم قرار ز آزار هر جانور توبه کار مرا یک دو شاخ گیاه است بس چرا جویم از حرص آزار کس دلم چون شد از وایه طبع پاک گرم لقمه ماهی نباشد چه باک خود آن لقمه آسیب جان و تن است که در وی نهان کرده صد سوزن است بیا تا ز هر تیرگی خم زنیم زمانی به هم از صفا دم زنیم دل از ظلمت ظلم صافی کنیم به آیین عدلش تلافی کنیم بر این قول گر اعتمادیت نیست وز این نکته در دل گشادیت نیست بگیر این گیاه به هم تافته ز بس تافته محکمی یافته دهانم به آن رشته محکم ببند که تا باشی ایمن ز هر ناپسند چو بیچاره ماهی شنید آن فریب نماند از فریبنده هیچش نهیب گرفت آن گیا را و سویش شتافت گذرگاه خود جز گلویش نیافت به یک جستن او را ز جا در ربود فکندش به جایی که گویی نبود ربود از کف بحر مشتی درم نهان ساخت در غله دان عدم بیا ساقی آن جام گیتی فروز که شب را نهد راز بر روی روز بده تا ز مکر آوران جهان نماند ز ما هیچ مکری نهان بیا مطربا همچو دانا حکیم که می داند از نبض حال سقیم بنه بر رگ چنگ انگشت خویش بدان درد پنهان هر سینه ریش # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۲۵ - خردنامه بقراط ز هر تار حکمت که او تافته ست دو صد خرقه تن رفو یافته ست ز نقشی که در خاطر آورده است بسی صورت نادر آورده است شنیدم که بود اندر آن روزگار یکی پادشه بختش آموزگار ازین چار مادر وز این نه پدر ندادش خداوند جز یک پسر رخش بود بدر سپهر جمال ولی شد ز کاهش تنش چون هلال حکیمان سپردند راه علاج نشد دورش آن انحراف از مزاج شه نامور خواند بقراط را سبب دان تعدیل اخلاط را سر و زر همه زیر پایش فشاند به بالین آن دلربایش نشاند چو خنیاگر چست پیشش نشست سوی ساعدش برد چون عود دست بر اوتار نبضش شد انگشت مال نوایی نیامد برون زاعتدال ز قاروره اش جست ازان پس دلیل ندیدش تن از هیچ علت علیل بدانست کان رنج و درد از دل است تنش لاغر و چهره زرد از دل است دگر باره دستش سوی نبض برد به افسانه عشق نبضش فشرد به نوعی دگر جنبش آغاز کرد بر آن لحن رقصی عجب ساز کرد یقین شد که عشقش ره دل زده ست قدم در ره سخت مشکل زده ست به خلوت درون دایه اش را بخواند ز شهزاده با وی بسی قصه راند در آن نکته از وی بیانی نیافت وز آن راز با وی نشانی نیافت به شه گفت تا پرده داران راز که بودند بر راز او پرده ساز گشایند پرده ز هر پردگی چو برگ گل از نازپروردگی کنیزان پوشیده رخ چون پری در آیند در عرض جولانگری به کف نبض شهزاده بقراط راد نظر بر بتان پریرخ نهاد بسا سرو گلرخ که بر وی گذشت که نبض وی از جنبش خود نگشت ز ناگه یکی ماه مشکین نقاب برون آمد از پرده چون آفتاب نگاری ز سر تا قدم جان پاک ز هر تن مخاطب به روحی فداک چو شهزاده را چشم بر وی فتاد تو گویی مگر شعله در نی فتاد به پهلوی او دل طپیدن گرفت ز رخسار او خون چکیدن گرفت ز نبضش قرار از دل آرام رفت به همراهی آن گل اندام رفت بدانست بقراط کان مهوش است که شهزاده زو سینه در آتش است از آنجا قدم جانب شاه زد که شهزاده را دلبری راه زد ز خورشیدرویی در آفاق طلق فتاده ست همچون مه اندر محاق بدان شوخ دارد گرفتاریی جز این نبودش هیچ بیماریی بپرسید شه کان دلارام کیست مر او را نشیمن کجا نام چیست بگفتا به جایی دل از دست داد که انگشت نتوان بر آنجا نهاد به صیدی کمند امید افکن است که همخوابه مهد ناز من است درین کهنه ویرانه گنج من اوست سرور سرای سپنج من اوست بدو گفت شه کای گرامی حکیم دلی بهر فرزند دارم دو نیم فرود آی ازین نیکرو بارگی رهان خاطرم را ز غمخوارگی ازین بارگی گر بتابی عنان کشم مرکبی بهترت زیر ران به شه گفت بقراط کای شهریار کس از جان خود می نگیرد کنار مر او چو جان است و جان را خلل چو افتد نیابد کس آن را بدل میانشان ازینسان جواب و سؤال بسی رفت و کوته نشد قیل و قال چو شه را برون نامد آن مه ز میغ چو خورشید آهیخت رخشنده تیغ که کام پسر زان سمنبر بده و یا زیر شمشیر من سر بنه بگفتا که عمری به هر داوری کنی دعوی معدلت گستری نباشد درین معدلت بوی خیر که خود ندهی انصاف و جویی ز غیر اگر قبله میل آن سرو بن کنیز تو باشد همین حکم کن شهش آفرین گفت کای رهنمون که عقل تو از علمت آمد فزون وجودت ز هر آفت آزاد باد ز عقلت جهان حکمت آباد باد گذشتم من از صحبت آن کنیز اگر چه مرا بود چون جان عزیز دل از صورت مهر او ساده کرد فرستاد و تسلیم شهزاده کرد چو شهزاده از لعل او کام یافت ز بی صبری خویش آرام یافت شب وی ازان مه شب قدر گشت هلالش به یک چند شب بدر گشت بیا ای تو را دل به حکمت گرو دمی برگشا گوش حکمت شنو بنه گوش دل را به فهم سلیم بدان نکته هایی که گفت این حکیم چه خوش گفت کای مانده در تاب و پیچ قناعت کن از خوان گیتی به هیچ کشش های حاجت ز خود دور کن ز بی حاجتی سینه پر نور کن چو بی حاجت است آن که مقصود توست بدین نسبت خود به او کن درست کسی را که بی حاجتی بیشتر قدمگاه قربش بود پیشتر به قوت کم از خوان گیتی بساز مکن رنجت از بیش خوردن دراز کم ناگوار اندک پر گزند به از بیش اگر خود بود سودمند چرا بیمت از فقر و بی سیمی است که بی سیمیت عین بی بیمی است تهیدست با ایمنی خفته جفت به از مالداری که ایمن نخفت مزن پشت پا بخت فیروز را به قسمت سه کن هر شبانروز را به بقراط شد علم طب آشکار به او گشت قانون آن استوار یکی را به تحصیل دانش گذار که بی دانشی نیست جز عیب و عار به دانش شو اندر دوم کارگر سوم را به بی دانشان بر سپر بدین نکته دانا و بخرد شدم که دانا به نادانی خود شدم نگویم ندانم که این اعتراف ز دانایی خود بود محض لاف بود پیش دانای مشکل گشای تو مهمان جهان همچو مهمانسرای بخور هر چه پیشت نهد میزبان همه تن به شکرانه اش شوزبان وگر هیچ ندهد تقاضا مکن خیال طلب را به دل جا مکن نعیمیست دنیا که پاینده نیست به جز رنج و محنت فزاینده نیست چو دستت دهد خیر می کن در او نوابخشی غیر می کن در او و گر نی ز ناداری خود منال بود عرصه شکر واسع مجال نبیند یکی حال یزدان شناس که واجب نباشد بر آنش سپاس ز ادبار شر رو نه اندر گریز به اقبال هر خیر شو زود خیز مرو روی در شغل شر چون خسان وگر خیر باشد به غایت رسان همی دار ازان طرف دامان نگاه وز این بر سر خویش می نه کلاه برآور به کار نکو در جهان به عرض زمین نام و طول زمان به صد نام اگر مرد نام آور است طلبگار خیر از همه بهتر است به هر لقمه زین خوان که دست آوری تو را او خورد یا تو او را خوری تو را او خورد چون بود ناگوار تو او را خوری چون فتد سازگار نترسد ز مرگ آن که تسلیم اوست اگر تلخیی هست در بیم اوست مبر چیزها را برون زاعتدال مکن تارک طبع را پایمال گر آبت زلال است و نقلت شکر به اندازه نوش و به اندازه خور فراش ار حریر است و همخوابه حور منه پای بیرون خیر الامور میان دو کس معنی زیرکی بود مایه اتحاد و یکی همه زیرکان زان به هم دوستند یکی مغز را گشته صد پوستند ولی هست در دیده اعتبار طریق جهالت هزاران هزار دو جاهل به هم متحد نیستند ره عقل را معتقد نیستند ز عاقل بسی تا به جاهل ره است ره هر یکی زان دگر کوته است کی آید به هم راست پیوندشان به هم هست پیوندشان بندشان # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۲۶ - حکایت اعراض پدر حکیم از تربیت پسر لئیم به یونان حکیمی فلاطون محل که در علم حکمت نبودش بدل ز گیتی یکی سفله فرزند داشت که با مردم سفله پیوند داشت نمی زد به راه پدر نیم گام بدر بود از آیین حکمت تمام ز حرف ادب دور انگشت او ز نقد مروت تهی مشت او ز اقبال او عار همخانه را ز ادبار او بار بیگانه را حریفان ازو رنجه در میکده به مستان قوی پنجه در عربده ز خوی بدش مادر آمد به تنگ به پیش پدر کوفت بر سینه سنگ که ای پیر تعلیم فرزانگان ز خوی نکو خویش بیگانگان یکی جزو از دفتر عقل کل فروغ ضمیرت چراغ سبل به شاگردیت عقل فعال شاد کمالاتش از عقل تو مستفاد ز فکر تو حل مشکل هندسی محرر براهین اقلیدسی مؤدب به تأدیب تو خاکیان مباهی به آدابت افلاکیان به تو هست فرزندت از جمله پیش بدو هست پیوندت از جمله بیش به تعلیم آداب او لب گشای ز لوح دلش حرف علت زدای نیند از تو بیرونیان بی نصیب چرا جزو خود را نباشی ادیب بگفتا گل او ز کان من است ولی جان او نی ز جان من است چو جانش نباشد ز من بهره ناک چه سودش کند نسبت آب و خاک بیا ساقیا در ده آن جام خاص که سازد مرا یکدم از من خلاص ببرد ز من نسبت آب و گل به ارواح قدسم کند متصل بیا مطربا در نی افکن خروش که باشد خروشش پیام سروش کشد شایدم جذبه آن پیام ازین دون نشیمن به عالی مقام # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۲۷ - خردنامه فیثاغورس چنین است در سفرهای قدیم ز فیثاغرس آن الهی حکیم که چون قفل درج سخن باز کرد جهان را گهر ریز این راز کرد که ای چون صدف جمله تن گشته گوش گشا یک نفس گوش حکمت نیوش خدایی که آغاز هر هستی اوست بلندی ده قدر هر پستی اوست ازو شد به ما فتح باب جود و زو یافت نور آفتاب وجود ز آلودگی داد جانیت پاک کزو زندگی دارد این آب و خاک چنان پاک کامد بدو باز ده رهش در سرا پرده راز ده ز آلایش طبع پاکش بشوی وز آن پس کنش سوی آن پاک روی سزاوار آن پاک جز پاک نیست به گردون شدن قوت خاک نیست چو گشتی شناسای یزدان پاک کسی گر نه بشناسدت زان چه باک به قربش توانی رسیدن ولیک به کردار نیکو نه گفتار نیک چو کردار همراه گفتار نیست به گفتار کس را بدو بار نیست نگهدار خود را ز هر کار زشت که ناید ز پاکان نیکو سرشت مشو غره کان را ندانست کس تو دانستی آن را به تنها و بس تو را دیده بینا و دل هوشیار ز خود از همه بیشتر شرم دار اگر لب گشایی به حکمت گشای مشو همچو بی حکمتان ژاژخای و گر نی ز گفتار خاموش باش پی فهم حکمت همه گوش باش چو بندد شب تیره مشکین نقاب ازان پیش کافتی ز پا مست خواب زمانی چراغ خرد برفروز ببین در فروغش عمل های روز که روز تو در نیک و بد چون گذشت در اشغال روح و جسد چون گذشت کجا کامت از استقامت فتاد ز سر حد راه سلامت فتاد تلافی کن آن را به عجز و نیاز به آمرزش از ایزد کارساز کجا پا نیفتادت از ره برون عنایت به طاعت شدت رهنمون زیادت کن آن را به شکرآوری فزایش ده آن را به خدمتگری اگر هر شب این صورت آری به جای شوی خاص درگاه قرب خدای اگر چون شکوفه ز باران غیب درم های سیمت بروید ز جیب چو شاخ شکوفه مباش از کرم که بر خاک و خاشاک ریزی درم چنان هم مشو ممسک و زرپرست که چون افتدت تنگه زر به دست به ضرب طپانچه تو را آن ز کف نگردد جدا چون جلاجل ز دف مزی ناخوش و خوش ز نابود و بود طریق وسط ورز در بخل و جود هر آن کس که در دوستی راست نیست بدو دشمنی جز کم و کاست نیست چو در عقل و دین نیستش روشنی حذر کن که با وی کنی دشمنی تهی کن ز اندیشه اش مغز و پوست نه با خویش دشمن شمارش نه دوست مکن چون فرومایگان دل گران ز حاجت روایی حاجتوران چو باشد دو صد حاجتت با خدای بر ارباب حاجت مزن پشت پای درین پر دغا گنبد نیلگون چو خواهی که کس را کنی آزمون مشو غره حسن گفتار او نظر کن که چونست کردار او بسا کس که گفتار او دلکش است ولی فعل و خویش همه ناخوش است چو زاید ز فعلش همه درد و رنج چه حاصل که دارد زبان سحر سنج گرفتم که بر خلق شاهی کنی نشاید ز تو کانچه خواهی کنی بکن آنچه باید وگر فی المثل در ارکان جاهت فتد صد خلل نه از خرده دانیست جان کاستن به آن گنج و مال جهان خواستن مخواه آنچه کم داد بی بخت دست به خست توان پای او سخت بست به هر جا وزد باد احسان و جود فرو ریزدش شاخ و برگ وجود منه دیده بر گرد خوان سپهر بگردان رخ از گرده ماه و مهر مکن نیش دندان بر آن لقمه تیز که ناخورده یک لقمه گویند خیز مشو چو خسان سخره حرص و آز به چیزی که امروز داری بساز مخور غم که فردا چه پیش آیدت در زرق بر رو که بگشایدت زهی طفل نادان که در دست نان بود بهر نان دگر خون فشان # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۲۸ - حکایت آن طفل خرد که نان بزرگ در دست داشت، می خورد و می گریست که این نان اندک است و اشتهای من بسیار به بغداد شد گامزن زیرکی دوچارش فتاد از قضا کودکی ز دور رخش قرص مه را شکست چو روی خودش گرده نان به دست همی خورد ازان گرده و می گریست بدو گفت زیرک که این گریه چیست بگفتا منم کودک یک تنه ز خوان امل معده گرسنه بسی اشتها سخت و این گرده خرد کجا راه سیری توانم سپرد ز گریه از آنم چنین تلخکام که می دانم این زود گردد تمام بمانم ز بی توشگی سر به زیر نه در دست من نان و نی معده سیر بیا ساقی آن می که سیری دهد درین بیشه ام زور شیری دهد بده تا درآیم چو شیر ژیان به هم بر زنم کار سود و زیان بیا مطربا وز کمان رباب که از رشته جان زهش برده تاب ز هر نغمه زیر تیری فکن به من چون شکاری نفیری فکن # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۲۹ - خردنامه اسقلینوس خرد جمله لب شد زمین بوس را زمین بوسی اسقلینوس را حکیمی که چون لب به حکمت گشاد ز طبع گهربارش این نکته زاد که ای غرقه نعمت ایزدی گرفتار کفران ز نابخردی ببین نعمت و شکر نعمت بگوی ببین زلت و دل ز زلت بشوی ز شکر است نعمت فزایش پذیر اگر مرد راهی ره شکر گیر مبادا رود پای نعمت ز جای فروبندش از رشته شکر پای عبادتگران خدا ناشناس چو گردنده گاوند گرد خراس که هر چند خالی ز گردش نزیست نمی داند آن گردش از بهر چیست به صد وایه محتاج جان کاستن به از حاجت از ناکسان خواستن به خواهش ازیشان مریز آبروی مدار آبرو را کم از آب جوی نه زر ده به گستاخ فاجر نه زور مددگاری او مکن در فجور می و شاهدش را که آمادگیست ز تو می فروشی و قوادگیست مکن ضایع انعام خود زینهار به حق ناشناسان حق ناگزار به بحر اندرون به گهر ریختن که در کیسه سفله زر ریختن به تعلیم ناکس زبان کم گشای که تعلیم او نیست دانش فزای ز دانش دلش کی منور شود به سگ آب ریزی نجس تر شود سلامت اگر بایدت گوش باش ز گفتار بیهوده خاموش باش وگر زانکه گویی سخن راست گوی به جز راستی زیور آن مجوی نداند دل هیچ دانشوری سخن را به از راستی زیوری به صنعت سخن را که آراستی چه حاصل چو خالیست از راستی نه تنها شعار زبان است صدق حصار تن و حرز جان است صدق درین کهنه بیشه دورنگی مکن ز شیری زنی دم پلنگی مکن درون و برون را به هم راست ساز ز کج باز بهتر بود راست باز درون را بیارای همچون برون و یا کن برون را به رنگ درون # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۳۰ - حکایت آن نوخاسته تن به جامه آراسته که جامه هایش نغز و سخن هایش بی مغز بود یکی تازه برنای نوخاسته به شاهانه خلعت تن آراسته درآمد بر آزادمردی حکیم به خلوتسرای قناعت مقیم حکیمش چو دید آنچنان بگذراند به بالا و بر صدر مجلس نشاند چو برنا نوای سخن ساز کرد در گفت و گو پیش او باز کرد ز هر جا سخن های بسیار گفت ولی جمله بیرون ز هنجار گفت نه لفظش فصیح و نه معنی صحیح به هر لفظ و معنی خطایی صریح به بیهوده چون شد زبانش روان بدو گفت پیر کهن کای جوان به دیگ سخن چون نیی نغز پز مکن جامه نغز از اکسون و خز برون می دهی از زبان عیب خویش ز جامه چه می گیری این پرده پیش چو جامه سخن بی کم و کاست کن و یا جامه را با سخن راست کن بیا ساقیا بین به دلتنگیم ببخش از می لعل یکرنگیم چو جام بلور از می لاله گون برونم برآور به رنگ درون بیا مطربا برکش آهنگ را ره صلح کن نوبت جنگ را ز ترکیب های موافق نغم شود صد مخالف موافق به هم # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۳۱ - خردنامه هرمس ز هرمس که هر مس زر ناب کرد جهان پر گهرهای نایاب کرد به ما درس حکمت چنین آمده ست سزاوار صد آفرین آمده ست که ای مهبط فضل جان آفرین نمودار صنع جهان آفرین به دانشوری شکر نعمت گزار گه شکر بر نعمت کردگار نباشد چنان هیچ شکری شگرف که نعمت شود در حق خلق صرف نهد لقمه از خوان فضل خدای به کام فقیران بی دست و پای تمنای دنیا و سودای دین به یک سینه با هم نگردد قرین چو دین بایدت رخ ز دنیا بتاب کز آبادی این شود آن خراب به هر پیشه آن کس که دانا بود به جمع همه کی توانا بود چو گیرد به کف دوک ریسندگی کشد نوک کلک از نویسندگی ور آغاز نامه نوشتن کند کی آهنگ پشمینه رشتن کند نیاید ز یک دست کردن دو کار نشاید به یک دل گرفتن دو یار چو پرهیزگاری شود پیشه ات بود خیرخواهی در اندیشه ات حذر کن ز راهی که رو در شر است که آن ره سوی چه تو را رهبر است قدم را نگهدار ازین تیره راه مبادا که ناگه در افتی به چاه به سوگند ناراست مگشا زبان که دل را گزند است و جان را زیان به هر سفله اش نیز تلقین مکن وز آن خویش را رخنه در دین مکن همی دانم از خوی ناساز او که گردی به بشکستن انباز او به راه جهالت مشو تیز گام مبر دست مکنت به کسب حرام که گر کیسه ات را دهد فربهی کند سینه ات را ز ایمان تهی مکن میل دنیا و لذات او که نعت خوشی نیست در ذات او گرفتار دنیا به دریاست غرق گران سنگ باری نهاده به فرق به ساحل نیفکنده زان موج رخت دهد جان شیرین در آن موج سخت به اخلاق اهل کرم روی کن به اکرام هر نیک و بد خوی کن به اکرام نیکان به نیکی گرای که خشنود باشد ز نیکان خدای به تعظیم شو با بدان سازگار بدی شان به نیکی ز خود باز دار اگر یابی آگاهی از عیب کس به هر کس ازان بر نیاور نفس تو هستی بشر دیگران هم بشر نباشد بشر پای تا سر هنر ز خیر بشر شرش افزون تر است حروف بشر بیشتر زان شر است مبادا که چو عیبی از جیب تو زند سر کند دیگری عیب تو تهیدستی و زهد و طاعتوری به از مال بسیار و جرم آوری چو آید به سر نوبت مال و جاه رود مالت از دست و ماند گناه دو مردن بود آدمیزاد را گرفتار این محنت آباد را یکی مردن از شهرت حرص و آز ز بایست ها داشتن دست باز دوم رشته جان بریدن ز تن گسستن کشش های روح از بدن کسی کو به مرگ نخستین شتافت ز مرگ دوم عمر جاوید یافت درین موج زن لجه رنج و بیم ندارد جز این بهره مرد حکیم که خود را کشیده ست بر ساحلی گرفته ز موجش برون منزلی گشاده ز دل دیده اعتبار به نظاره بنشسته لیل و نهار که چون دیگران غرق دریا شوند به موج اندرون زیر و بالا شوند متاع خود آخر به طوفان دهند جگر تشنه و خشک لب جان دهند چو با تو شود مدعی سخت گوی به جز راه حلم و مدارا مپوی شود چون ز انصاف خیزد خطاب خطاپیشگان را دلیل صواب اگر نرم خواهی حریف درشت بود راحت کف به از رنج مشت خشونت ز پولاد مردآزمای به سوهان توان سود نی چوب سای نیاراسته دل به فضل و ادب مکن زینت جامه و جا طلب چو نقش ادب از درون کاستی برون را چه حاصل که آراستی تو در بند زیور پی دیگران تف افکن به روی تو دانشوران # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۳۲ - حکایت آن زشت روی خانه آرای که حکیمی در خانه وی منزل ساخت و در وقت حاجت آب دهان بر وی انداخت یکی سفله با شکلی از طبع دور ز دیدار او چشم مردم نفور ز زر بفت جامه تنش بهره مند به مصری عمامه سر او بلند بیاراست بس دلگشا خانه ای به از غرفه حور کاشانه ای زمینش چو فردوس عنبر سرشت مزین چو گردون به فیروزه خشت همه سقف و دیوار او پر نگار ز هر چه آن نه زیبا درش استوار حکیمی که از حکمت آگاه بود و زو جهل را دست کوتاه بود بر آن سفله افتاد ناگه رهش شد آن خانه یک لحظه منزلگهش سخن را نوایی ز نو ساز کرد به حکمت نواسازی آغاز کرد چنان شد گره در گلو بلغمش که در گفت و گو برنیامد دمش ز راه گلو آن گره را چو کند نشد یافت جایی که بتوان فکند بپیچید رخ زان همه سرخ و زرد فکندش به رخسار آن سفله مرد ازو تافت رو کای پسندیده خوی چنینم چرا تف فکندی به روی بگفتا در این خانه کردم نظر نبود از تو چیزی در او زشت تر نشاید ز دانای نیکو سرشت که تف بر نکو افکند پیش زشت بیا ساقی ای یار بیچارگان ده آن می که در چشم میخوارگان درین زرکش آیینه نقره کوب ازو بد نماید بد و خوب خوب بیا مطرب از زخمه زخم درشت بزن بر رگ پیر خم گشته پشت که هر حرف دشوار و آسان که هست رساند به گوش من آنسان که هست # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۳۳ - داستان جهانگیری اسکندر و عمارت شهرها و اختراع کارهای وی بر سبیل اجمال گهرسنج این گنج گوهرفشان چنین می دهد از سکندرنشان که چون این خردنامه ها را نوشت به دل تخم اقبال جاوید کشت به ملک عدالت علم برکشید به حرف ضلالت قلم درکشید به کشور ستانی عنان تاب داد ز کشور ستانان سنان آب داد نخستین چو خور سوی مغرب شتافت فروغ جمالش بر آن ملک تافت به کف تیغ آتشفشان صبح وار سپه تاخت بر لشکر زنگبار زدود از پی رستن از ننگشان ز آیینه مصریان زنگشان وز آنجا سپه سوی دارا کشید و زو کین خود بی مدارا کشید لباس بقا بر تنش چاک کرد ز ظلمات ظلمش جهان پاک کرد وز آن پس به تأیید عز و جلال سراپرده زد بر بلاد شمال شمالش چو در سلک ملک یمین درآمد علم زد به مشرق زمین به مشرق زمین مطلع نور شد وز آن ناحیت تیرگی دور شد ولی چون خور آنجا نه دیر آرمید جنیبت به حد جنوبی کشید وز آنجا به مغرب زمین بازگشت سرانجام کارش چو آغاز گشت در آخر نهاد اندرین تنگنای چو پرگار بر اولین نقطه پای شد این چار دیوار با چار حد به ملکیت دولتش نامزد به محدود آورد روی از حدود فرو ریخت باران احسان و جود ز سر حد چین تا در روم و روس جهان را رهاند از دریغ و فسوس گهی آخت بر هند شمشیر عزم گهی ساخت بر دشت خوارزم رزم گه از نور آهنگ ظلمات کرد بدو نور ظلمت مباهات کرد صنمخانه ها را ز بنیاد کند به زردشت و زردشتی آتش فکند ز هر دین به جز دین یزدان پاک فرو شست یکباری لوح خاک بنا کرد بس شهرها در جهات به سان سمرقند و مرو و هرات پی بستن سد به مشرق نشست در فتنه بر روی یأجوج بست چو طی کرد یکسر بساط بسیط ز خشکی درآمد به اخضر محیط تهی گشته از خویش بر روی آب همی رفت گنبد زنان چون حباب تو گویی مگر گوهرافشان قلم به لوح زمرد همی زد قلم چو ملک جهان یافت بر وی قرار چه نادر اثرها که گشت آشکار زر و سیم نقش روایی گرفت که با سکه اش آشنایی گرفت به آهن چو ره یافت زو روشنی به آیینگی آمد از آهنی ازو زرگران زرگری یافتند و زو سیم و زر زیوری یافتند به هر ره که زد کوس بهر رحیل ازو گشت پیموده فرسنگ و میل ازو نوبتی نوبت آغاز کرد ز نام وی این زمزمه ساز کرد به لفظ دری هر چه بر عقل تافت به یونانی الفاظ ازو نقل یافت بسی از حکیمان و دانشوران نه تنها حکیمان که پیغمبران در آن خوش سفر همدمش بوده اند به تدبیر ره محرمش بوده اند یکی زان حکیمان بلیناس بود ز پیغمبران خضر و الیاس بود چو پیش آمدی مشکلی در رهش برون از وقوف دل آگهش ز هر یک در آن خواستی یاوری به فکرت گزاری و حیلتگری به خود هم دل حکمت اندیش داشت که حکمتوری از همه بیش داشت چو از دیگران کار نگشادیش گشادی ز تدبیر خود دادیش بلی حکمت آن به که زاید ز دل زهاب درایت گشاید ز دل زمین دل مرد را در سرشت بود از حکیم ازل دست کشت نه تاراج مرگش تواند ربود نه تیغ هلاکش تواند زدود ز دستش درین دیر دیرینه پای رود هر چه هست آن بماند به جای # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۳۴ - حکایت آن قاضی غریب که پادشاه بر وی غضب کرد و گفت که خانه اش را به غارت از هر چه دارد بپردازند و خایه اش را بیرون کرده خصی سازند غریبی ز فضل و هنر بهره ور تن از جامه خالی کف از سیم و زر به شهر دگر شد ز تنگی مقیم که بود اندر او شهریاری حکیم به خلق کریمانه بنواختش به شغل قضا محترم ساختش به سر برد یکچند مشغول کار ز ناگه بر او تیره شد روزگار شد از تهمت حسد پر ستیز به ناکرده جرمی بر او شاه نیز به غراتگران گفت اشارت کنند کش از سیم و زر خانه غارت کنند چو بیند تهی خانه خویشتن ببرند تصحیف آنش ز تن چو مسکین دلی با دو صد غصه جفت شنید از لب شاه این قصه گفت نرنجم که بر خانه آید شکست ز تصحیف آنم بدارید دست من این را ز شهر خود آورده ام نه حاصل به شهر شما کرده ام ز شهر شما هر چه اندوختم ازان چشم امید بردوختم شما هم ره لطف گیرید پیش بدوزید از آورده ام چشم خویش چو شه لطف گفتار او را شنید ز خشمی که بودش فرو آرمید بفرمود تا دست ازو داشتند چنانش که می خواست بگذاشتند ز سیم و زر خانه دامن فشاند بشد عارضی ها و ذاتی بماند بیا ساقی آن آتشین می بیار که سوزد ز ما آنچه ناید به کار زر ناب ما گردد افروخته شود هر چه نی زر بود سوخته بیا مطرب و باد در دم به نی که از خرمن هستیم باد وی بدور افکند کاه بیگانه را گذارد پی مرغ جان دانه را # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۳۵ - خردنامه اسکندر سکندر که گنجینه راز بود در گنج حکمت بدو باز بود ز حکمت بسی گوهر شب فروز کزو مانده پیداست بر روی روز بیا گوش را قاید هوش کن وز آن گوهر آویزه گوش کن چو داری دل و هوش حکمت گرو بکش پنبه از گوش حکمت شنو ارسطو کش استاد تعلیم بود بدو نقد خود کرده تسلیم بود بدو گفت روزی که ای خرده جوی به دانش ز اقران خود برده گوی چو ملک جهانت مسلم شود در آن پایه پای تو محکم شود چه باشد به پیش تو مقدار من چه رونق پذیرد ز تو کار من بگفتا که باشد تو را برتری بر من به مقدار فرمانبری به طاعت تو را تا قدم پیشتر بود قدر تو پیش من بیشتر ارسطو چو از وی شنید این جواب به معیار حکمت نمودش صواب بگفتا شد اکنون یقینم درست که این جامه بر قامت توست چست به تاج کیانی شوی سربلند ز تخت جم و ملک او بهره مند همی بود دایم به فرهنگ و رای به تعظیم استاد کوشش نمای کسی گفت چونی چنین رنجبر به تعظیم استاد بیش از پدر بگفتا زد این نقش آب و گلم وز آن تربیت یافت جان و دلم ازین شد تن من پذیرای جان وز آن آمدم زنده جاودان ازین یافتم یک دو روزه وجود وز آن یک شدم بحر افضال و جود ازین بهر گفتن زبان ور شدم وز آن در سخن کان گوهر شدم ز شهوت شد این یک زمان کامیاب پی تخم من ریخت یک قطره آب ز فکرت شد آن سالها سحر کار که در علم و حکمت شدم نامدار ازین پا گشادم ز قید عدم وز آن رو نهادم به ملک قدم یکی روز بر تخت شاهی بسی به سر برد و بیگانه نامد کسی بگفتا که امروز را کز درم نیامد کس از عمر خود نشمرم در آن روز شه را چه آسایش است که از وی نه بخشش نه بخشایش است نریزد به دامان خواهنده سیم نشوید ز جان پناهنده بیم عنایت نبیند نکوکار ازو سیاست نبیند دل آزار ازو چه خوش گفت روزی که قول حکیم بود آینه پیش مرد کریم که بیند در او سیرت و خوی را بدانسان که در آینه روی را خرد را اثر در دل عاقلان فزون باشد از تیغ بر جاهلان بماند مدام آن اثر در ضمیر شود این به یکچند درمان پذیر کمان اجل گر خدنگ افکن است میازار کآزار آن بر تن است چو سالم زید مرغ شیرین نفس چه غم گر شکستی رسد بر قفس چو مجرم شود از گنه عذرخواه گنه دان تغافل ز عذر گناه بترس از عقاب شدیدالعقاب مکن در عقوبتگرایی شتاب توان زندگان را فکندن ز پای ولی کشته هرگز نخیزد ز جای فراوان همی بخش و کم می شمار ز منت نهادن همی کن کنار همی گیر کم لیک می بین بسی کزین شکر پیوند گردد کسی چو دارا به آن رای و فرهنگ خویش شد آزرده تیغ سرهنگ خویش ازان زخم در خاک و خون اوفتاد ز ملک سلامت برون اوفتاد پس پرده پوش یکی طرفه دخت ز پاکیزگی میوه سایه پخت وصیت چنین کرد کان در پاک ز فر سکندر شود تابناک نگردد جز او هیچ کس جفت او گشاینده درج ناسفت او سکندر چو کرد آن وصیت قبول ولی از قبول وصیت ملول بدو گفت کس کین ملالت ز چیست ازو بهترت در جهان جفت کیست بگفتا ازان باشد اندیشه ام که بر پا زند عشق او تیشه ام ز سودای عشقش در افتم ز پای شود بر سرم شاه فرمانروای نیارم ز کس کردن آن را نهان بگویند فرزانگان جهان سکندر ز دارا جهان را گرفت ولی دخترش از وی آن را گرفت زبون ساز مردان صاحب نگین زبون شد زنی را نه عقل و نه دین # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۳۶ - حکایت سبب نارسیدن خلیفه به آن کنیزک نورسیده خلیفه که سلطان آفاق بود به فرماندهی در جهان طاق بود یکی نوش لب بودش اندر حرم همه جان شیرین ز سر تا قدم بدو خاطرش میل بسیار داشت ولی زاجر عقل بر کار داشت به وی محرمی گفت کای کامگار ازین نوش لب کام خاطر برار بگفتا که تاج خلافت به فرق همه زیر فرمان من غرب و شرق نشاید که در پیش این عشوه ساز درآیم به زانوی عجز و نیاز ز طفلی هم آغوش بستر کنم به وی خویشتن را برابر کنم بیا ساقی آن طلق محلول را که زیرک کند غافل گول را بده تا نشینم ز هر جفت طاق دهم جفت و طاق جهان را طلاق بیا مطرب و تاب ده گوش عود به گوش حریفان رسان این سرود که رندان آزاده را در نکاح نباشد به جز دختر رز مباح # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۳۷ - در نصیحت مجردان که به صحبت زنان آب خود نریزند و وصیت کدخدایان که از فرمانبرداری زنان بپرهیزید بیا ای چو عیسی تجرد نهاد تو را زین تجرد تمرد مباد چو عیسی عنان از تجرد نتافت سوی آسمان از تجرد شتافت تعلق به زن دست و پا بستن است تجرد ازان بند وارستن است کسی را که بند است بر دست و پای چه امکان که آسان بجنبد ز جای ز شهوت اگر مرد دیوانه نیست ز رسم و ره عقل بیگانه نیست چرا بند بر دست و پا می نهد دل و دین به باد هوا می دهد چه خوش گفت دانا حکیمی که گفت که دارم ز خواهنده زن شگفت پدر زن که دختر به چشمش نکوست دل و دیده اش هر دو روشن به اوست بود بر دلش دختر آنسان گران که صد گونه اندوه بر دیگران کند سیم و زر وام بهر جهیز که سویش شود رغبت شوی تیز دو صد حیله در خاطر آویزدش که تا از دل آن بار برخیزدش ز ناگه سلیمی ز تدبیر پاک نهد پا در آن تنگنای هلاک ز جان پدر گیرد آن بار را شود طوق کش غل ادبار را یکی شادکانش ز گردن فتاد یکی خوش که آن را به گردن نهاد خرد نام آن کس نه بخرد نهد که این بار بیهوده بر خود نهد دو زن چون به هم همنشینی کنند به کار جهان خرده بینی کنند بشو دست امید از خیرشان که در وادی شر بود سیرشان زن از زن چو در مشورت یافت کام گرفت افعیی ز افعیی زهر وام ز زهر مکرر حذر کن حذر وگر نه ز جان و جهان در گذر مکن زن وگر زن کنی زینهار زنی کن بری از همه عیب و عار چو در گرانمایه روشن گهر صدف وار بر تیرگان بسته در جمال وی از چشم بیگانه دور ز نزدیکی آشنایان نفور ز حنای کس بر کفش رنگ نی چو طفلان به هر رنگش آهنگ نی به جز سبحه نپسوده انگشت او نخاریده جز ناخنش پشت او ز گلگونه عصمتش سرخ روی رخش از خوی شرم گلگونه شوی ز گردندگانش به خلوتسرای نکرده به جز چرخ گردنده جای ز تاب کفش رشته خیط الشعاع ز آواز چرخش فلک در سماع نکرده به پیوند کس سرنگون نرفته چو سوزن درون و برون چنین زن نیابی به جز در خیال وگر زانکه یابی به فرض محال غنیمت شمر دامن پاک او که از خون صد مرد به خاک او ولی آنچنان هم زبونش مشو که داری به فرمان او دل گرو همی زن بدو رای و می کن خلاف که اینست رای درونهای صاف برای زنان کار بهبود نیست ورای زیان هیچ ازان سود نیست # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۳۸ - حکایت پرویز با آن ماهیگیر که چون ماهی درم ریزش کرد و به نصیحت تلخ شیرین که آن درم ریزی مضاعف شد یکی روز پرویز و شیرین به هم نشسته چو خورشید و پروین به هم ز ناگه به رسم هواخواهیی برآورد دریایی ماهیی نه ماهی که زیبا طلسمی ز سیم نموداری از صنع دانا حکیم تر و تازه چون ساعد نیکوان ربوده دل از دست پیر و جوان چو روز جزا ممسک بی کرم همه پشت و پهلوی او پر درم خوش آمد بسی طبع پرویز را بیفشاند دست گهر ریز را که تا خازنش راه احسان سپرد هزاران درم در کنارش شمرد چو شیرین بدید آن کرم گستری بدو گفت کای قبله سروری به ماهی فروشی بدینسان عطا بود پیش ارباب احسان خطا به هر کس که بخشش کنی اینقدر کجا آیدش اینقدر در نظر بگوید که این نرخ یک ماهی است چه لایق به جود شهنشاهی است وگر کم از آنش دهی گوید آه کم از نرخ یک ماهیم داده شاه شهش گفت اکنون چه درمان کنم که رد درمهاش فرمان کنم بگفتا بپرسش که ای خودپرست شکار تو ماده ست یا خود نر است به هر یک که گوید ازین دو جواب بگو نیست خوردن از آنم صواب بیا فسخ این بیع را ساز ده درم های سنجیده را باز ده چو بشنید ماهی فروش این سؤال بدانست از زیرکی سر حال بگفتا برون زین دو معنی ست این نه نر است و نی ماده خنثی ست این بخندید پرویز و دادش مثال که گردد مضاعف بر او آن نوال یک انبان درم شد گرفتش به پشت پی نرمی روزگار درشت چو برداشت از بهر رفتن قدم فتادش ز انبان فرو یک درم فکند از سر دوش انبان و زود نهاد آن درم را به جایی که بود به شه گفت شیرین ببین کان لییم چها می کند بهر یک قطعه سیم چو شد ظاهر این بخل پنهان ازو سزد گر ستانیم انبان ازو سوی خویش پرویز از ره بخواند وز آن بخل ورزی بدو قصه راند زمین را ببوسید کای شهریار ز نام تو بود آن درم سکه دار گرفتم که ناگه یکی تیره رای نساید بر آن بی ادب وار پای چو بشنید حسن ادب داریش نکوکاری و نغز گفتاریش دگر باره رسم کرم فاش کرد ز گنج نوالش درم پاش کرد وز آن پس بگفتا که کارآگهان منادی کنند این سخن در جهان که باشد به فرموده زن عمل زیان بر زیان و خلل بر خلل ز گفتار ایشان ببندید گوش مباشید از زن نصیحت نیوش بیا ساقی و جام مردانه ده بزن جام بر سنگ و پیمانه ده زن آمد جهان سخره زن مباش برای زن اینسان فروتن مباش بیا مطرب و زیر و بم ساز جفت بزن آشکار این نوای نهفت که بر بخرد این نکته روشن بود که مأمور زن کمتر از زن بود # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۳۹ - داستان خاقان چین که تحفه حقیر به اسکندر فرستاد و به حکمتی شریفش آگاهی داد سکندر ز اقصای یونان زمین سپه راند بر قصد خاقان چین چو آوازه او به خاقان رسید ز تسکین آن فتنه درمان ندید ز لشگرگه خود به درگاه او رسولی روان کرد و همراه او کنیزی فرستاد و یک تن غلام یکی دست جامه یکی خوان طعام سکندر چو آن تحفه ها را بدید سرانگشت حیرت به دندان گزید به خود گفت کین تحفه های حقیر نمی افتد از وی مرا دلپذیر فرستادن آن بدین انجمن نه لایق به وی باشد و نی به من همانا نهان نکته ای خواسته ست که در چشمش آن را بیاراسته ست حکیمان که در لشکر خویش داشت کز ایشان دل حکمت اندیش داشت به خلوتگه خاص خود خواندشان به صد گونه تعظیم بنشاندشان فرو خواند راز دل خویش را که تا حل کند مشکل خویش را یکی زان میان گفت کز شاه چین پیامیست پوشیده سوی تو این که چون آدمی را مرتب بود کنیزی که همخوابه شب بود غلامی توانا به خدمتگری که در کار سختت دهد یاوری یکی دست جامه به سالی تمام پی طعمه هر روز یک خوان طعام چرا هر زمان رنج دیگر کشد به هر کشور از دور لشگر کشد نهد رو به هر ملک تاراج را رباید ز فرق شهان تاج را گرفتم که گیتی بگیرد تمام به دستش دهد ملک و ملت زمام به کوشش برآید به چرخ بلند نخواهد شدن بیش ازین بهره مند همان به که کوس قناعت زند در رستگاری و طاعت زند سکندر چو از وی شنید این سخن درخت انانی شکستش ز بن بگفت آن که رو در هدایت بود نصیحت همینش کفایت بود وز آن پس به خاقان در صلح کوفت ز راهش غبار خصومت بروفت شد از خاطر صافی انصاف ده که از هر چه جوید شه انصاف به جهان پادشاها در انصاف کوش ز جام عدالت می صاف نوش به انصاف و عدل است گیتی به پای سپاهی چو آن نیست گیتی گشای اگر ملک خواهی ره عدل پوی وگر نی ز دل این هوس را بشوی تهی قبضه از تیر تدبیر باش به تیغ عدالت جهانگیر باش چنان زی که گر باشدت شرق جای کنندت طلب اهل غرب از خدای نه زانسان که در ری شوی جایگیر به نفرینت از روم خیزد نفیر شد از دست ظلم تو کشور خراب به ملک دگر پا مکن در رکاب به ملک خودت نیست جز ظلم خوی چه آری به اقلیم بیگانه روی رعیت به ظلم تو چون عالمند ز ظلم تو بر یکدگر ظالمند به عدل آر رو تا که عادل شوند همه با تو در عدل یکدل شوند دل شه چو میل عنایت کند عنایت به مردم سرایت کند وگر شیوه ظلم گیرد به پیش شوند اهل عالم همه ظلم کیش # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۴۰ - حکایت شخصی که زمین خرید و در آنجا گنجی یافت، برنداشت که از آن فروشنده است و فروشنده قبول نکرد که من زمین را و هر چه در وی بوده فروخته ام شنیدم که در عهد نوشیروان که گیتی چو تن بود و عدلش روان چنان عدل در مغز جان ها نشست که هنگامه ظالمان برشکست فقیری در این عرصه جایی نداشت سزای نشستن سرایی نداشت برای عمارت زمین خرید که در کندنش گنجی آمد پدید کلندش شد اندر کف رنجبر به صورت کلید در گنج زر روانی به سوی فروشنده رفت پی رد آن گنج کوشنده رفت بگفت آن زمین را چو بشکافتم پر از سیم و زر مخزنی یافتم بیا گنج خود را پذیرنده شو ز سیم و زرش بهره گیرنده شو بگفتا من آن را چو بفروختم ز سیم و زرش کیسه افروختم تصرف در آن نیست از من درست در او هر چه یابی همه حق توست نه بایع گرفت آن و نی مشتری به داور رساندند این داوری بپرسید ازیشان که ای بخردان به لشکرگه عدل اسپهبدان خدا هیچ فرزندتان داده است و یا لوح ازین نقشتان ساده است یکی گفت دارم بلی دختری ز حال پسر زد نفس دیگری به هم هر دو را بست عقد نکاح وز آن گنجشان کرد خوردن مباح که فرزند ازان چون شود بهره ور رسد راحت آن به جان پدر گر آن قصه بودی درین روزگار برآوردی از گنج هر یک دمار شدی بایع و مشتری در سرش ببردی به عنف از میان داورش بیا ساقیا در ده آن جام عدل که فیروزی آمد سرانجام عدل بکش بازوی مکنت از جور دور که چندان بقا نیست در دور جور بیا مطربا پرده معتدل که آرام جان بخشد و انس دل بزن تا ز آشفته حالی رهیم ز تشویش بی اعتدالی رهیم # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۴۱ - داستان کاغذ نوشتن مادر اسکندر و جواهر حکمت در آن پیچیدن و به اسکندر فرستادن سکندر که صیتش جهان را گرفت بسیط زمین و زمان را گرفت چو گرد جهان گشتن آغاز کرد به کشورگشایی سفر ساز کرد ز دیدار او مادرش ماند باز بر او گشت ایام دوری دراز تراشید مشکین رقم خامه ای خراشید مشحون به غم نامه ای سر نامه نام خداوند پاک فرحبخش دلهای اندوهناک فرازنده افسر سرکشان فروزنده طلعت مهوشان به صبح آور شام هر شب نشین حرارت بر هر دل آتشین وز آن پس ز مادر هزاران سپاس بر اسکندر آن بنده حق شناس ضعیفی به تأیید یزدان قوی رسوم کرم را ز رایش نوی به اعزاز ایزد عزیز جهان به تعلیم او واقف هر نهان به خود پست وز لطف او سربلند به خود نیست وز هستیش بهره مند بر او باد کز حد خود نگذرد به جز راه اهل خرد نسپرد به جز حکمت مرد آگاه نیست که بیرون ز حکم خرد راه نیست خیال بزرگی به خود گو مبند که بر خاک خواری فتد خودپسند به چشم خود آن به که باشد ذلیل که هست این صفت بر عزیزی دلیل چرا دل نهد کس بر آن ملک و مال که خواهد گرفتن به زودی زوال سوی خویش گو بخل را ره مده که دست گشاده ست از بسته به کف بسته مشت است و آید درشت ز دارنده بر روی خواهنده مشت دل اهل حاجت جراحت بود براو دست بگشاده راحت بود مکن عجب را گو به دل آشیان که دین را گزند است و جان را زیان بود روز اقبال را عجب شب ز اقبالیان عجب باشد عجب بسا مرد کو دم ز تدبیر زد ولی بر خود از عجب خود تیر زد # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۴۲ - حکایت آن جوان رعنا که جامه های عید پوشید و به نظر عجب در خود نگریست و به آن تیر زهرآلود از پای در افتاد جوانی به بر جامه خسروی رخش نسخه خامه مانوی همی شد ز خواب سحر خاسته پی عیدگه رفتن آراسته ز آغاز چون صبح دولت نوید بپوشید دراعه ای بس سفید به بالای دراعه صبح رنگ زمرد قبایی به بر کرد تنگ چو ماه از شفق کرد بر خود تمام فراز قبا حله لعل فام ز آیینه دار آنگه آیینه جست کز آیینه شد کار خودبین درست بدانسان خوش آمد جمال خودش که پر شد ضمیر از خیال خودش به خود گفت من شاه و شهزاده ام ز شهزادگان نادر افتاده ام ز مه تا به ماهی که باشد چو من سزاوار شاهی که باشد چو من بگفت این و بر بارگی شد سوار سپاه از قفایش هزاران هزار قدم نانهاده به میدان عید شد از لغزش رخش قربان عید به جانش خدنگ هلاک اوفتاد ز تیری که خود زد به خاک اوفتاد خوش آن کس که بینایی از سر گرفت نظر همچو دیده ز خود برگرفت همه نیک را دید و بد را ندید بد و نیک بگذار خود را ندید بیا ساقیا آن بلورینه جام که از روشنی باشد آیینه فام بده تا علی رغم هر خودنما نماید خرد عیب ما را به ما بیا مطربا در نوا مو شکاف وز آن مو که بشکافتی پرده باف که تا پرده بر چشم خود گستریم چو خودبین حریفان به خود ننگریم # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۴۳ - داستان طلب وصیت کردن اسکندر از ارسطو و وصیت نوشتن وی سکندر به سوی ارسطو نوشت که ای فرخ استاد نیکو سرشت دلم تخته کلک تعلیم توست سرم خاک میدان تعظیم توست منم بی تو ای گنج سور و سرور ز سر چشمه حکمت افتاده دور ازان چشمه ام رشح آبی فرست سؤالی که دارم جوابی فرست خطی چند بفرست خاطرپسند که باشد به هر خطه ام سودمند بود هر خطش چو صدف های در ز اندرزهای حکیمانه پر ارسطو چو خواند از وی آن نامه را بدین نکته بر نامه زد خامه را که ای نقد دل گنج یونان تو را حکیمان یونان زبونان تو را ز انعام توست این سخن سازیم چه لایق به تو مدح پردازیم ز پندم به آب حیا نامه شوی ولیکن بگویم چو گفتی بگوی جهان کهنه زالیست زیرک فریب به زرق و دغا خویش را داده زیب نداند کس از صلح او جنگ او به نیرنگ سازیست آهنگ او به غارت برد عاقبت هر چه داد به باد اجل بر دهد هر چه زاد نشد خانه ای در حریمش به پای که سیل حوادث نکندش ز جای بنایی برآورده در چل چله نگونسار سازد به یک زلزله که را ساخت اقبال او تاجور که ننهاد بر خاک ادبار سر که را کرد از تخت فرخنده بخت که ناورد رختش به تخته ز تخت به هر کس که در بند احسان شود چو طفلان ز داده پشیمان شود کند ریش جان صد آزاده را ستاند به افزونی آن داده را دهد قطره جوید گهرهای ناب فشاند به گل آب و گیرد گلاب رساند به جان بخردی را خلل ز نابخردان سازد او را بدل کند رخنه در سد اسکندری کند از گل آنگه مرمتگری نشاند به جای سمن خار را ز افسونگر آرد عوض مار را در او یک سر موی تمییز نیست تفاوت کن چیز و ناچیز نیست چو دونان ازو جاه و دولت مخواه به جاهش مکن جز به عبرت نگاه چو نبود ز تمییز بخششگری چه بخششگری و چه بخل آوری نیرزد به هیچ ار نه زآگاهی است عطاگر همه دولت شاهی است # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۴۴ - حکایت پادشاه فرزانه با آن دیوانه از خرد بیگانه ز شاهان پیشین ستم پیشه ای در آزار نیکان بد اندیشه ای به دیوانه ای گفت آشفته خوی که از دور گردون چه خواهی بگوی اگر مال خواهی و بگزیده گنج کشد پیش روی تو نادیده رنج وگر جفت خواهی و ایوان و کاخ کند بر تو میدان عشرت فراخ وگر خواهی از تاج شاهی رواج نهد بر سرت از سر شاه تاج بخندید دیوانه کای ساده دل بر این کار بازیچه بنهاده دل فلک کیست سرگشته هرزه گرد شب و روز با اهل دل در نبرد به جز کجروی نیست اندیشه اش جز آزرن راستان پیشه اش ستاند ز نوشیروان تاج و تخت دهد با چو تو ظالم دیده سخت من از وی چه نیکی توقع کنم که چون سفلگانش تواضع کنم ز کج غیر چشم کجی داشتن بود خاک در دیده انباشتن بیا ساقیا تا کی این بخردی بنه بر کفم مایه بیخودی چنان فارغم کن ز ملک و ملک که سر درنیارم به چرخ فلک بیا مطربا کز غم افسرده ام ز پژمردگی گوییا مرده ام چنان گرم کن در سماعم دماغ که بخشد ز دور سپهرم فراغ # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۴۵ - داستان نکته های حکمت راندن شاگردان ارسطو و خبر یافتن اسکندر از آن و عقدهای گوهر بر ایشان نثار کردن ارسطو که در حکمت استاد بود و زو کشور حکمت آباد بود پی طالبان بود دور از حرم یکی خانه اش نام بیت الحکم بدان خانه هر گه برون آمدی ز هر سو دو صد ذوالفنون آمدی به شاگردیش صف کشیدی همه می صرف حکمت چشیدی همه یکی روز نامد برون تا به دیر شد از انتظارش دل جمله سیر بیایید گفتند تا یک به یک زنیم از سخن نقد خود بر محک دو سه نکته از حکمت آریم پیش نماییم ازان حاصل کار خویش یکی گفت کای گم به راه هوس همین گمرهیت اندرین راه بس که نبود امید تو در هیچ کار به فضل خداوندگار استوار به کار آر علمی که آموختی مکش مشعلی را که افروختی چو دانش به سوی کنش رهبر است کنش مایه دانش دیگر است بکش بر جهان عطف دامان ناز که پیش تو افتد به خاک نیاز بود این جهان زاغ مردارخوار جهان دگر رشک باغ بهار به تن مایه قوت این زاغ باش به جان طایر شاخ آن باغ باش دوم گفت گیتی یکی گلشن است خدا جوی را دیده روشن است خدا را به او بین و او را مبین به بی رنگ شو رنگ و بو را مبین بود خانه دل حریم خدای مکن جز خدا را در آن خانه جای چه لایق به قانون فرزانگی که با حق کند خلق همخانگی سیم گفت کین چند روز حیات بود نقد گنجینه کاینات خوش آن کس که راه خرد را گزید بداد آن و عمر ابد را خرید چهارم بدین نکته لب را گشود که آینده آید چه دیر و چه زود خوش آن کس که آب رخ خود نریخت به نیکش رخ آورد و از بد گریخت گذشته چو مرغیست جسته ز دام ازو نیست در دست تو غیر نام برایش نه غمگین و نی شاد باش به کلی ز فکر وی آزاد باش ز جان و دل پنجم این نکته خاست که هر کس به حق راست با خلق راست چو با حق کند بنده ناراستی نیاید ازو هیچ جا راستی مساق سخن چون بدینجا رسید ز در ناگه آن پیر دانا رسید بگفتا که در وقت این انتظار کدامین سخن بودتان اختیار بگفتند آنها که بگذشته بود نوابخش گوش و زبان گشته بود چو پیر آنچه گفتند با او شنفت چو غنچه بخندید و چون گل شگفت به گوش سکندر رسید این خبر بفرمود تا عقدهای گهر ببردند و زان رشته بگسیختند به فرق فلک سایشان ریختند ازیشان کسی سر به بالا نکرد نظر در گهرهای والا نکرد ارسطو به تحسینشان لب گشاد که این عقل و دین از جهان گم مباد بر آن چند دعوی که پرداختید ز همت بلندی گوا ساختید به هر کار کاینجا رساندید رخت بگیرید دامان آن کار سخت به آن صید اقبال دیگر کنید رخ همت از به به بهتر کنید بیا ساقیا می روانتر بده سبک باش و جام گرانتر بده به کف باده در ساغر زر درآی چو به داری از به به بهتر گرای بیا مطربا بر یکی پرده ایست مکن کین عجب جانفزا پرده است به هر پرده رازی بود دلنواز که آن را ندانند جز اهل راز # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۴۶ - داستان رسیدن اسکندر به زمین هند و ملاقات وی با حکیمان ایشان سکندر چو بر هند لشکر کشید خردمندی برهمانان شنید گروهی خدادان و حکمت شناس بریده ز گیتی امید و هراس نیامد ازیشان کسی سوی او ز تقصیرشان گرم شد خوی او برانگیخت لشکر بی قهرشان شتابان رخ آورد در شهرشان چو زان برهمانان خبر یافتند به تدبیر آن کار بشتافتند رسیدند پیشش در اثنای راه به عرضش رساندند کای پادشاه گروهی فقیریم حکمت پژوه چه تابی رخ مرحمت زین گروه نه ما را سر صلح نی تاب جنگ درین کار به گر نمایی درنگ چو موریم پیشت تواضع نمای چه مالی صف مور را زیر پای نداریم جز گنج حکمت متاع نشاید ز کس بر سر آن نزاع اگر گنج حکمت همی بایدت به جز گنج کاوی نمی شایدت بود کاوش گنج طاعتوری نه کشور گشایی و غارتگری میازار ما را که آزرده ایم مکش تیغ بر ما که ما مرده ایم سکندر چو بشنید این عرض حال ز لشکر کشیدن کشید انفعال فزون دید ازان سویشان میل خویش تنی چند بگزید از خیل خویش به آن چند تن راه جان برگرفت دل از ملک و مال جهان گرفت زر و زینت خویش یک سو نهاد به آن قوم بی پا و سر رو نهاد پس از قطع هامون به کوهی رسید در او کنده هر سو بسی غار دید گروهی نشسته در آن غارها فرو شسته دست از همه کارها ردا و ازار از گیا بافته عمامه به فرق از گیا تافته زن و بچه فقر پروردشان گیاچین به هامون پی خوردشان گشادند با هم زبان خطاب بسی شد ز هر سو سؤال و جواب بسا رمز حکمت که پرداختند بسا سر مشکل که حل ساختند چو آمد به سر مجلس گفت وگوی سکندر در آن حاضران کرد روی که هر چه از جهان احتیاج شماست بخواهید از من که یکسر رواست بگفتند ما را درین خاکدان نباید به جز هستی جاودان مرادی کزان برتر امید نیست به جز زندگانی جاوید نیست بگفتا که این نیست مقدور من وز این حرف خالیست منشور من کسی کو نیارد که در عمر خویش کند لحظه ای بلکه کم نیز بیش چه سان بخشش زندگانی کند بقای کسی جاودانی کند بگفتند چون دانی این راز را چرا بنده ای شهوت و آز را پی ملک تا چند خون ریختن به هر کشوری لشکر انگیختن گرفتم که گیتی همه آن توست جهان سر به سر زیر فرمان توست شده بر تو دور زمان گنج سنج نمانده ست بر تو نهان هیچ گنج چه حاصل چو می باید آخر گذاشت به دل تخم اندوه جاوید کاشت بگفتا من این نی به خود می کنم نه تنها به حکم خرد می کنم مرا ایزد این منزلت داده است به خلق جهانم فرستاده است که تا دین او را کنم آشکار برآرم ز جان مخالف دمار دهم قدر بتخانه ها را شکست کنم هر که را هست یزدان پرست من آن موج جنبش نهادم ز باد که یکدم ز جنبش نیارم ستاد ز باد اذن آرام گر دیدمی سر مویی از جا نجنبیدمی ولی چون نه پیش من است اختیار نیارم گرفتن به یک جا قرار اسیرم درین جنبش نو به نو روم تا مرا گوید ایزد برو ز دست اجل چون شوم پای بست کشم پای ازین جنبش دور دست روم عور ازین دیر از خیر دور چنان کامده ستم ز آغاز عور ولی نبودم زین تن عور باک چو در ستر حکمت بود جان پاک دلا از لباس بدن عور باش ز آلایش ما و من دور باش چو جان تو گنج و طلسم است جسم بر این گنج پر مایه بشکن طلسم ولی باشد آنگاه جان تو گنج که چون بگذرد زین سرای سپنج بود همره او گهرهای راز کزان تا ابد باشدش برگ ساز بدان جاودان شاد و خرم بود به هر جاکه باشد مکرم بود # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۴۷ - حکایت آن حکیم کشتی شکسته رخت به دریا فکنده که بعد از نجات به واسطه حکمت به درجات رسید حکیمی از آنجا که روشندلان نفورند از ظلمت جاهلان پی شستن از دل غباری که داشت برون برد رخت از دیاری که داشت چو رنج بیابان به پایان رساند زمانه چو نوحش به کشتی نشاند ز موج اشتران کف انداز مست بر او حمله کردند و کشتی شکست ز حرف سلامت دلی منحرف به یک تخته چسبید همچون الف ز ملاحی باد دریانورد وطن بر کنار یکی شهر کرد به انگشت بر ریگ رملی کشید کزان خلق را حیرت آمد پدید بسی حال پوشیده را باز گفت خبر داد از رازهای نهفت رسید این حکایت به دارای شهر به عدل و کرم رونق افزای شهر به صد گونه لطفش سوی خویش خواند به تعظیم بر کرسی زر نشاند به دریا درون هر چه از کف نهاد ز دریا دلی بیش ازانش بداد حکیم آن عنایت چو از شاه دید ز احباب نسیان نه از راه دید به نامه نویسی قلم تیز کرد وز آن نی نوای نوانگیز کرد که ای راست بازان نرد طلب ز مطلوب قانع به درد طلب بکوشید تحصیل مطلوب را بکوبید طبع خردکوب را به مطلوبی آرید روی امل که از موج دریا نیابد خلل اگر بگذرد موج دریا ز فرق وگر کشتی افتد به طوفان غرق فتاده به دریا همه رخت و بار به یک تخته گیرید راه کنار بود حاصل عمر همراهتان انیس دل و جان آگاهتان ز فانی وفاداری امید نیست چه سود از متاعی که جاوید نیست بیا ساقیا لعل بگداخته به جام بلور تر انداخته بده تا به اقبال پایندگان بشوییم دست از نو آیندگان بیا مطربا زخمه ای برتراش رگ چنگ را زین نوا ده خراش که سرمایه زندگانی بسوخت هر آن کس که باقی به فانی فروخت # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۴۸ - داستان رسیدن اسکندر به شهری که همه مردم پاکیزه روزگار بودند و سؤال و جواب ایشان سکندر چو می گشت گرد جهان خبر پرس هر آشکار و نهان در اثنای رفتن به شهری رسید در آن شهر قومی پسندیده دید ز گفتار بیهوده لبها خموش فروبسته از ناسزا چشم و گوش نجسته به بد هرگز آزار هم به هر کار نیکو مددگار هم نه زیشان توانگر کسی نی فقیر بر ایشان نه سلطان کسی نی امیر برابر به هم قسمت مالشان موافق به هم صورت حالشان نه از محنت قحطشان سال تنگ نه بر صفحه صلحشان حرف جنگ ز یک خانه هر یک شده بهره مند نه در بر در خانه هاشان نه بند به هر در فرو برده گوری مغاک که بیننده را زان شدی سینه چاک سکندر چو شد واقف طورشان شد از گفت و گو طالب غورشان بگفتا ز اول که در وقت زیست فرو بردن گور از بهر چیست بگفتند از بهر آن کنده ایم که تا در فضای جهان زنده ایم نبندد لب خود ز ارشاد ما دهد هر دم از مردگی یاد ما گشاده بدین نکته دایم دهان که ما و توییم آن دهان را زبان ز هر کام برکنده دندان در او زبان وار افتیم عریان در او زبان وارمان چون به زندان کنند ز دندانه خشت دندان کنند دگر گفت چون خانه ها بی در است در باز مر دزد را رهبر است بگفتند در شهر ما نیست دزد که از کسب دزدی خورد دستمزد همه مردم صادقند و امین چو خاکند امینان روی زمین به خاک ار سپاری یکی دانه جو دهد هفتصدت باز وقت درو دگر گفت چون بهر مال و متاع میان شما نیست جنگ و نزاع بگفتند ما بنده صانعیم به قوت و لباسی ز وی قانعیم رسد بی نزاع آنچه باشد کفاف ازان در غلاف است تیغ خلاف دگر گفت چون شاه فرمانروای درین شهر بی شور نگرفته جای پی دفع ظلم است گفتند شاه ز ظلم این ولایت بود در پناه زر عدل از ظلم گیرد عیار چو ظالم نباشد به عادل چه کار دگر گفت چون در دیار شما غنی نیست کس در شمار شما بگفتند ناید در طبع کریم حریصی نمودن پی زر و سیم نسازد درین تنگنای مجاز زر و سیم را جمع جز حرص و آز دگر گفت چون از صروف زمان ز محرومی قحط دارید امان بگفتند بیگاه و گاهی که هست در آمرزشیم از گناهی که هست شود آدمی را درین دیولاخ ز آمرزش اسباب روزی فراخ دگر گفت کین شیوه خاص شماست که سرمایه بخش خلاص شماست و یا از پدر بر پدر آمده ست گهروار از کان بدر آمده ست بگفتند کین خاصه از ما نخاست ابا عن جد این کشته میراث ماست نداریم از نخل کاری خبر ز نخل پدر چیده ایم این ثمر سکندر چو پرداخت از گفت و گوی به آهنگ برگشتن آورد روی به دکانچه درزیی برگذشت که چشم از فروغ ویش خیره گشت به مقراض تجرید ببریده دل ز پیوند این عالم آب و گل فرو برده سر همچو سوزن به کار گذشته ز دراعه عیب و عار چو رشته سر از جاهلان تافته سر رشته معرفت یافته سکندر بدو گفت کای خیره سر چو آمد به گوش تو از ما خبر چو رشته سر از ما چرا تافتی چو سوزن به سر تیز نشتافتی بگفتا که من مرد آزاده ام به راه هوس پای ننهاده ام نیاید خوشم فر و اقبال تو چه سازم سر خویش پامال تو ندارم طمع گنج سیم و زرت چو مار از چه حلقه زنم بر درت ازین پیش در شهر ما یک دو کس بپریدشان مرغ جان از قفس برید آن امید خود از تاج و تخت کشید این ز بیغوله فقر رخت کفن بر تن آن ز خز و حریر بر این از کهن دلق دل ناپذیر ازین بی وفا کاخ ناپایدار نهادندشان در یکی کنج غار بر ایشان چو بگذشت یکچند روز گذشتم بر آن غار با درد و سوز ز هم دیدم آن هر دو را ریخته به هم استخوان ها در آمیخته نشد روشنم بعد صد اهتمام که آن یک کدام است و این یک کدام هوای جهان بر دلم سرد شد ز پیوند آن خاطرم فرد شد بدو گفت شه کای به دانشوری تو را از همه پایه برتری ز هر کار می بینم آگه تو را بیا تا بر اینان کنم شه تو را بگفتا که شاها من آن درزیم که باشد پی خود عمل ورزیم پی خویش دلق بقا دوختن به از اطلس فانی اندوختن نمی خواهم این خلعت مستعار به عور دگر کن عطا این شعار # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۴۹ - حکایت آن حکیم از مردم بر کرانه و سؤال و جواب او با پادشاه زمانه حکیمی ز مردم کناری گرفت ز غارتگران کنج غاری گرفت جز آن غار آرامگاهی نداشت غذا غیر برگ گیاهی نداشت چو کرم بریشم گیاخوار بود به تن از لعابش یکی تار بود گروهی به آن تار دور از گزند به قید ارادت شده پایبند شه کشور از مسند عز و ناز بدان غار شد سینه پر نیاز لقای حکیمش خوش آمد چنان که از عشق وی رفتش از کف عنان بدو گفت کای قبله مقبلان قبول تو اقبال صاحبدلان دل من اسیر کمند تو شد سرم پست قدر بلند تو شد حیات ابد را تویی جان من جدا از تو بودن چه امکان من بن غار منزلگه اژدهاست که از بیم مردم در او کرده جاست تویی خلق را گشته امیدگاه چه حاجت که آری به اینجا پناه تو شاهی و از روی تو شهر خوش متاع اقامت سوی شهر کش اگر رنجه سازی سوی شهر پای کنم بهرت آماده باغ و سرای غلامان خدمتگر با ادب کنیزان سیمینبر نوش لب دگر از سبب های طیب معاش که یابند ازان جسم و جان انتعاش بگفتا که می خواهم اینها بلی که تا بگذرد عمر من خوش ولی به شرطی ز تو گیرم این ساز و برگ که از دامنم بگسلی دست مرگ ز بخشش چه سود ای به بخشش مثل چو تو هر چه بخشی ستاند اجل چه خوش گفت این نکته دانای راز که مپذیر چیزی که گیرند باز فریب است از مرغ در دام اسیر زدن مرغ بگشاده پر را صفیر به آنست کو دام خود بردرد نه مرغ دگر را به دام آورد بیا ساقیا زان می راوگی که صید طرب را کند ناوگی بده تا درین دام دل ناشکیب ببندیم گوش از صفیر فریب بیا مطربا وان نی فارسی که بر رخش عشرت کند فارسی بزن تا به همراهی آن سوار کنیم از بیابان محنت گذار # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۵۰ - داستان ملاقات اسکندر باآن پادشاه زاده گریزان از تخت و افسر و مقالات ایشان با یکدگر مغنی چو بندد در آهنگ فقر ز پشمینه ابریشم چنگ فقر دهد این نوای کهن را نوی که خسر است دیباچه خسروی خوش آن شه که این نغمه را گوش کرد نوای غنا را فراموش کرد برافشاند از لذت این سماع به ملک جهان آستین وداع چو اسکندر آن شاه کشور ستان کشید از پی فتح شهری سنان بر آن شهر زد حمله بار نخست ز خار سنانش گل فتح رست ازان گل شد آن شهر خندان چو باغ وز آن یافت آن تیره زندان چراغ در آن روشنی خلق جمع آمدند چو پروانگان سوی شمع آمدند ازیشان بپرسید شاه جهان که ای آگهان ز آشکار و نهان ز شاهان پیشین کسی زنده هست که بر تخت شاهی تواند نشست بگفتند آری کسی مانده است که از نقد شاهی کف افشانده است ز سر کرده بیرون تمنای تاج فروبسته دست از قبول خراج ز خرپشته گورها کرده جاست ز الواحشان خوانده حرف فناست چنان گشته آن شیر دل صید گور کز آهوی چین است طبعش نفور گرفته ز شاهی ره بندگان نیاید به منزلگه زندگان چو در موعظت گوهرافشان کند سخنهاش تأثیر در جان کند شود کاسه گیر از سر مردگان دهد شربت وعظ افسردگان ز تنهای فرسودگان سرمه وش شود دیده خلق را سرمه کش بفرمود شه تا به فر حضور دهد مجلسش را چو خورشید نور سوی شاه بعد از زمانی دو سه درآمد به دست استخوانی دو سه سکندر بدو گفت ازین سبز خوان چه گیری به دست این دو سه استخوان بگفتا که کردم درین دشتگاه به گور گدایان و شاهان نگاه نشد استخوان های شاهان جدا به چشم من از استخوان گدا چو آخر گرفتار یکرنگی اند ز آغاز با هم چرا جنگی اند دگرباره گفتش که ای ارجمند اگر هوشیاری و همت بلند بیا تا به شاهی رسانم تو را وز این خیره گردی رهانم تو را بگفتا نه زان گونه دون همتم که گردد ز شاهی فزون همتم ز همت بلندیم سرمایه ایست کزان تخت شاهی کمین پایه ایست نخواهد دلم فارغ از هر هوس به جز چار چیز از دو گیتی و بس یکی عمر پاینده سرمدی ز طاعتوری حاصل و بخردی حیاتی بقای ابد دامنش فنا رخت بسته ز پیرامنش دوم نوبهار جوانی کزان به یکسو بود دستبرد خزان خزان بهار شباب است شیب جوان را ز پیری فزون نیست عیب سوم شادیی پایه اش پست نی غم این جهان را بر او دست نی همه راحت و رنج ها دور ازو دل و دیده جاوید پر نور ازو چهارم غنایی چنان دلپسند که از ذل فقرش نباشد گزند نهد مایه خرمی در مزاج بشوید ز خاطر غم احتیاج بدو گفت شه کای به دانش عزیز نه مقدور من باشد این چار چیز درین کارگه هر که جز کردگار ندارد درین چار هیچ اختیار بگفت اذن ده تا روم بر دری کزین نخل مقصود یابم بری برآید ز احسان او کام من ز بام فلک بگذرد نام من سکندر چو آن نکته را گوش کرد ز چیزی که می گفت خاموش کرد رسوم تکلف ز وی دور داشت ز تکلیف شاهیش معذور داشت بیا ساقیا می به کشتن فکن کزین موج زن بحر کشتی شکن سلامت کشم رخت خود بر کنار وز این بی قراریم زاید قرار بیا مطربا زخمه بر چنگ زن وزآن پرده این دلکش آهنگ زن که خوش وقت آن بی سر و پا گدای که زد افسر شاه را پشت پای ز خود هر که خالی رود چون حباب سزد گر نهد پای بر روی آب رهد هر که باشد سبک رو چو کف درین قلزم از بیم موج تلف # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۵۱ - داستان رسیدن سکندر در سفر دریا به فرشته کوه قاف و طلب نصیحت از وی سکندر شهنشاه اقلیم راز به اقلیم گیری چو شد سرفراز سپاهش ز خشکی برآورد گرد ز خشکی سوی تری آهنگ کرد چو کشتی لب خویش را خشک یافت زمام عزیمت سوی بحر تافت سپه را به ساحل که آرام داد به تنهاروی پا به دریا نهاد قد گیر شد آب همچون زمین نشد خاطر از بیم غرقش غمین همی رفت بر آب بی ترس و باک بدانسان که پوینده بر روی خاک پس از آب شد کوه قافش مطاف چو طفلان رسید از الف بی به قاف قوی پیکری دید بس باشکوه زده دست ها در کمرگاه کوه بدو گفت این کوه را نام چیست تو را نزد این کوه آرام چیست چه اندیشه در خاطر آورده ای که دستش چنین در کمر کرده ای بگفتا که این را بود قاف نام زمین را کند لنگری صبح و شام ازان دست ها در کمر دارمش که جنبیدن از جای نگذارمش به هر بقعه در عالم آب و گل ازین کوه یک رگ بود متصل چو بر بقعه ای خشم گیرد خدای ازان رگ بجنبانم آن را ز جای به یک لحظه زیر و زبر سازمش ز بنیاد هستی براندازمش بدینسان سخن را چو شد فتح باب گشادند با هم زبان خطاب سؤالات مشکل در انداختند جوابات روشن بپرداختند به لطف مقالات و حسن سماع رساندند صحبت به حد وداع سکندر بدو گفت کای سرفراز که باشد به رویت در فیض باز درین راه مپسندم از واپسان به من زین در باز فیضی رسان بگو نکته ای چند داناپسند که در دین و دنیا بود سودمند ازان پی به گنج معانی برم به اصحاب خود ارمغانی برم بگفت ای سکندر درین کهنه کاخ که رخش امل راست میدان فراخ به چشم خرد ناظر وقت باش به حسن عمل حاضر وقت باش چو شب در رسد یاد فردا مکن به دل فکر بیهوده را جا مکن مخور غم که فردا چه پیش آیدم ز ایام بر دل چه نیش آیدم ز خوان سپهرم چه روزی شود کز اسباب دولت فروزی شود چو زرین علم برکشدم صبحدم سپر بفکند شاه انجم حشم مگو چون رسد شب چه سان بگذرد به سود جهان یا زیان بگذرد خداوندگاری که شب می برد چو شب می برد روز می آورد شب و روز هر یک به تقدیر اوست گرفتار زنجیر تسخیر اوست چو خواهد چنان بگذراند شبت که ناید ز خنده فراهم لبت وگر خواهد آنسان کند روز تو که از حد رود گریه و سوز تو بکن هر چه امروزت آید ز دست که خواهد اجل دستت از کار بست بکار آنچه خواهی چه گندم چه جو که امروز کشت است و فردا درو مقامات فردوس عنبر سرشت که باشد نظرگاه اهل بهشت بود صورت فعل های جمیل به سوی ریاض جنانشان دلیل به اسباب گیتی مکن خرمی که بسیار او راست رو در کمی به شادی در او غنچه ای کم شکفت که آخر به صد غصه در خون نخفت ز آهن دلی بگسل و موم باش پناه اسیران مظلوم باش به هر کس ره چرب و نرمی سپر منه پای چون شمع ازین ره بدر چو سبزه لطیفی درشتی مکن چو گل نازکی خارپشتی مکن غضب را بر آتش زن از حلم آب مکن در بد و نیک گیتی شتاب منه پا به ره جز به تدبیر و رای که افتد به رو قاصد تیزپای بسا کار کاول نماید صواب ولیکن چو برداری از وی حجاب به لوح جبین از شکاف قلم ز خط خطا بینی او را رقم # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۵۲ - حکایت خصومت غلام و خاتون مرزبان مرو با یکدیگر و بهتان آموختن غلام مر طوطیان را و ظاهر شدن آن بهتان یکی مرزبان بود در مرز مرو زنی داشت عارض چو گل قد چو سرو ز خیل غلامان سیاهیش بود که پنهان به آن زن نگاهیش بود بسی در میان شور و غوغا گذشت که با وی یکی گردد اما نگشت به کین شد بدل مهر مدبر غلام کمر بست در معرض انتقام دو طوطی ز بازار مرغان خرید کزان گونه مرغان سلیمان ندید به تعلیم هر یک زبان برگشاد به رازی زبان نکته ای یاد داد یکی را نرفتی جز این بر زبان که شد یار حاجب زن مرزبان دگر گفتی این حال بس روشن است ولی گفتن آن نه کار من است چو مرغان بدین نغمه دانا شدند بر این نکته گفتن توانا شدند به خلوتگه مرزبان بردشان به محجوبه خاص بسپردشان جز این نکته شان هیچ دستان نبود ولی مرد مسکین زیان دان نبود به عشرت همی خورد می صبح و شام بدان نغمه خوش خاطر و شاد کام ز ناگه ظریفی ز اعیان ری در اثنای آن گشت مهمان وی به مهمان نوازی طرب ساز کرد می آورد و می خوردن آغاز کرد چو شد گرمش از آتش می دماغ برافروخت طبعش چو روشن چراغ بگفت آن دو مرغ سخن ساز را دو خنیاگر نغمه پرداز را ز خلوتسرا سوی جمع آورند که از صوتشان جمع جان پرورند چو رازی مقالات ایشان شنید سر خجلت اندر گریبان کشید بدو مرزبان گفت حال تو چیست وز این خوش نوایان ملال تو چیست تعلل بسی کرد و زان تاب و پیچ ندادش خلاصی به جز راست هیچ چو شد مرزبان آگه از سر کار برآورد غیرت ز جانش دمار غلام سیه را سوی خویش خواند وز آن قصه با وی سخن باز راند بر آن جمله وی هم گواهی بداد به کف تیغ رو جانب زن نهاد که ای خیره سر این چه دل تیرگیست که بر تیره گیت این همه چیرگیست من اینجا تمنای هر کس که چه به بستان گل آویزش خس که چه به دامن زدش دست کای کامیاب عنان ترحم ز حالم متاب منه پا برون از ره عقل و هش بپرس آنگه آزاد کن یا بکش غلام تو را آرزوی محال فتاد از من بی گنه در خیال میسر ندید از لبم کام خویش بگسترد در راه من دام خویش کنون بسته پر مرغ دام ویم گرفتار خشمت به کام ویم مرا این دو طوطی که جان سوختند ز وی حرف جانسوزی آموختند درین حرفشان جز وی استاد نیست جز این حرف خود هیچشان یاد نیست بداند ازین خاطر هوشمند که در کار من از وی افتاد بند دل مرزبان ازین سخن نرم شد دگرباره در مهر او گرم شد به لب غیر شکرش نوایی نرفت که بر وی ز تیغش خطایی نرفت پی نکته دانان فرخ سرشت به آب زر این طرفه پاسخ نوشت که مجرم چو گردد سزای عقاب خردمند را به درنگ از شتاب بیا ساقیا رطل سنگین بیار که سازد سبکسار را بردبار به رخسار امید رنگ آورد به عمر شتابان درنگ آورد بیا مطربا بر نی انگشت نه ز کارش به انگشت بگشا گره ز تو هر گشادش که خواهد افتاد نباشد جز آن کار ما را گشاد # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۵۳ - ظاهر شدن علامات وفات بر اسکندر و مکتوب نوشتن وی به سوی مادر چنین داد داننده داد سخن ز مشکل گشای سپهر کهن که از وضع افلاک و سیر نجوم ز حال سکندر چنین زد رقوم که چون صبح اقبالش آید به شام بگردد تر و خشک گیتی تمام به جایی که مرگش مقدر بود زمین آهن و آسمان زر بود بود زیر پا آهنین بسترش به بالای سر سایبان زرش سکندر چو آمد ز دریا برون سپه را سوی روم شد رهنمون همی رفت آورده پا در رکاب چو عمر گرانمایه با صد شتاب همی راند شکر به هر کوه و دشت به هر روز از کشوری می گذشت نبودی در آن جنبش کوه گاه به جز خانه زینش آرامگاه یکی روز در گرمگاه تموز گرفته جهان خسرو نیمروز به دشتی رسید آتشین ریگ و خاک چو طشتی پر از اخگر تابناک هوایش چو آه ستمدیده گرم ز بس گرمیش سنگ چون موم نرم به هر راهش از نعل های مذاب نشان سم بادپایان پر آب سمندر اگر کردی آنجا گذر چو پروانه اش سوختی بال و پر چو تابه زمین آتش افشان در او چو ماهی شده مار بریان در او اگر پر درم مشت بستی لییم فرو ریختی همچو سیماب سیم سکندر در آن دشت پر تاب و تف همی راند از پردلان بسته صف ز آسیب ره در خراش و خروش به تن خونش از گرمی خور به جوش ز جوشش چو زد در تنش موج خون ز راه دماغش شد از سر برون فرو ریختش بر سر زین زر ز ماشوره عاج مرجان تر بسی کرد در دفع خون حیله ساز ولی خون نیستاد ازان حیله باز ز سیل اجل بر وی آمد شکست بر آن سیل رخنه نیارست بست بر او تنگ شد خانه پشت زین شد از خانه مایل به سوی زمین ز خاصان یکی سوی او رفت زود به تدریجش آورد ازان زین فرود ز جوشن به پا مفرش انداختش ز زرین سپر سایبان ساختش به بالای جوشن به زیر سپر زمانی فتاد از جهان بی خبر چو بگشاد ازان بی خودی چشم هوش به گوشش فرو گفت پنهان سروش که اینست جایی که دانا حکیم در آنجا ز مرگ خودت کرد بیم چو از مردن خویش آگاه شد بر او راه امید کوتاه شد دبیری طلب کرد روشن ضمیر که بر لوح کافور ریزد عبیر نویسد کتابی سوی مادرش تسلی ده جان غم پرورش چو بهر نوشتن ورق کرد باز سر نامه را ساخت مشکین طراز به نام خداوند پست و بلند حکیم خرد بخش بخرد پسند ازو عقل را رو در آوارگی وزو عشق را چاره بیچارگی هراسندگان را بدو صد امید شناسندگان را ازو صد نوید بسا شهریاران و شاهنشهان که کردند تسخیر ملک جهان ز زین پای ننهاده بالای تخت به تاراج آفاتشان داده رخت یکی زان قبل بنده اسکندر است که اکنون به گرداب مرگ اندر است سفر کرد گرد جهان سال ها ز فتح و ظفر یافت اقبال ها چو آورد رو در ره تختگاه اجل زد بر او ره در اثنای راه دو صد تحفه شوق ازان ناتوان نثار ره بانوی بانوان چراغ دل و دیده فیلقوس فروزنده کشور روم و روس نمی گویم او مهربان مادر است که از مادری پایه اش برتر است ازو دیده ام کار خود را رواج و زو گشته ام صاحب تخت و تاج دریغا که رفتم به تاراج دهر ز دیدار او هیچ نگرفته بهر دریغا که خفتم به دل داغ مرگ نه از باغ او شاخ دیده نه برگ بسی بهر آسانیم رنج برد پی راحتم راه محنت سپرد ازین چشمه لیک آبرویی ندید ز خارم گل آرزویی نچید جهاندیده دهقان درختی نشاند به پایش ز جوی جگر آب راند پس از سال ها داد چون میوه بار به آن میوه دهقان شد امیدوار ز ناگه برآمد یکی باد سخت هم آن میوه بر باد شد هم درخت درخت نوم من که اسکندرم جهاندیده دهقان من مادرم اگر من فتادم ز پای از نخست قبای بقا هم بر او نیست چست چه از جنس حیوان چه نوع بشر که زاد اندرین کهنه دیر دو در که آخر به صد نامرادی نمرد ازین ورطه کس جان به شادی نبرد چو از من برد قاصد نامه بر به آن مادر مهربان این خبر وز این غم بسوزد دل و جان او شود خونفشان چشم گریان او همان به که حکمت شناسی کند نه چون سفلگان ناسپاسی کند قدم در طریق صبوری نهد جزع را به رخ داغ دوری نهد نکوشد چو خور در گریبان دری نپوشد چو مه جامه نیلوفری اگر شعله دل کند اخگرش نبیند زمین فرش خاکسترش نه از پنجه گیسوی سنبل کند نه از ناخنان چشمه در گل کند ننالد ز رنج و نموید ز درد نمالد به خاک سیه روی زرد وگر بس نیاید به اندوه خویش شود پست از اندوه چون کوه خویش بکش گو چو شاهان یکی خوان عام بخوان سوی آن مرد و زن را تمام طعامی بنه پیش هر یک چنان که برباید از دست رغبت عنان وزآن پس بر آن جمع سوگند ده ز سوگند بر دستشان بند نه که هر کس درین تنگنای سپنج ز مرگ عزیزی کشیده ست رنج نیارد بدین طعمه ها دست آز کند چشم امید از اینها فراز اگر یک تن آرد سوی طعمه دست به یک لقمه بر خوانش آرد شکست سزد گر خورد غم ز خوان فراق که با طعمه خواران خوش است اتفاق وگر نی نشاید ز صاحب خرد که در مجلس جمع تنها خورد چرا غم خورد زیرک هوشیار چو ز آغاز می داند انجام کار سرانجام گیتی به خون خفتن است به خواری به خاک اندرون خفتن است کسی را که انجام کار این بود پی دیگران از چه غمگین بود تفاوت ندارد درین کس ز کس جز این کاوفتد اندکی پیش و پس چو آخر درین مهد باید غنود ازین چند روزه تفاوت چه سود گرانمایه عمرم که مستعجل است ز میقات سی کرده رو در چل است گرفتم که از سی به سیصد رسد به هر روز ملکی مجدد رسد چه حاصل ازان هم چو جاوید نیست ز چنگ اجل رستن امید نیست نیم من جز آن مرغ شیرین نفس که ملک جهان بود بر من قفس تنم در قفس بود با درد و داغ ولی دل به جان آرزومند باغ خوش آن کز قفس ره به باغم نمود جدا کرد نور چراغم ز دود رخ آوردم اینک به باغ و بهار نهادم به ره دیده انتظار بود کان ز من مانده در من رسد وز این تیره گلخن به گلشن رسد به یک جای گیریم با هم مقام بر این ختم شد نامه ام والسلام چو نامه ز مضمون به عنوان رسید چو منشور عمرش به پایان رسید به عنوانش از خون دل رنگ داد ز داغ جگر سوز مهرش نهاد ببوسید و مقصود را نام برد پی بردن آنجا به قاصد سپرد بیا ساقیا تا به می برده پی کنیم از میان قاصد و نامه طی ببندیم بار از مضیق خیال گشاییم در بارگاه وصال بیا مطربا کز صدای نفیر ببندیم بر خامه صوت صریر زنیم آتش از آه هنگامه را بسوزیم هم خامه هم نامه را # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۵۴ - داستان وصیت کردن اسکندر که دستش را بعد از وفات از تابوت بیرون گذارند تا تهیدستی وی بر همه کس ظاهر شود خوش آن کس که کارش نکویی بود به نیک و بدش نیکخویی بود چه در وقت مردن چه در زندگی رود روزگارش به فرخندگی سکندر چو نامه به مادر نوشت به جز نامه موعظت در نوشت به یاران زبان نصیحت گشاد به هر سینه گنجی ودیعت نهاد چو بر حاضران گنج گوهر فشاند ز ناحاضران نیز غافل نماند وصیت چنین کرد با حاضران که ای از جهالت تهی خاطران چو بر داغ هجران من دل نهید تن ناتوانم به محمل نهید گذارید دستم برون از کفن کنید آشکاراش بر مرد و زن ز حالم دم نامرادی زنید به هر مرز و بوم این منادی زنید که این دست دستیست کز عز و جاه ربود از سر تاجداران کلاه کلید کرم بود در مشت او نگین خلافت در انگشت او ز شیر فلک قوت پنجه یافت قوی بازوان را بسی پنجه تافت ز حشمت زبر دست هر دست بود همه دست ها پیش او پست بود ز نقد گدایی و شاهنشهی ز عالم کند رحلت اینک تهی چو بحرش به کف نیست جز باد هیچ چه امکان ز وی این سفر را بسیچ تو هم گیر ازین دست ای خواجه پند بدین دست بگشای از پای بند به کار جهان بند بودن که چه بدین شغل خرسند بودن که چه چو ز اول تو را مادر دهر زاد به جز دست خالیت چیزی نداد ازین ورطه چون پای بیرون نهی بود زاد راه تو دست تهی مکن در میان دست خود را گرو به چیزی که گویند بگذار و رو بده هر چه داری که این دادن است که از خویشتن بند بگشادن است بود آن تو هر چه دادی ز دست که در وجه فردات خواهد نشست تو را گر به مخزن زر و گوهر است نه آن تو آن کسی دیگر است # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۵۵ - حکایت آن حکیم که با زن گفت هر چه نفقه کردی بهره تو آن است و آنچه برای خود گذاشتی نصیب دیگران است شنیدم که فرزانه مردی حکیم به زن داد روزی یکی کیسه سیم پس از چند روزش بپرسد حال وز آن کیسه سیم کردش سؤال بگفتا به دست من آن کیسه سیم چو آمد چو زر کردم آن را دو نیم یکی صرف کردم به هر سینه ریش یکی کردمش صرفه از بهر خویش حکیم آن حکایت چو از وی شنفت بگفت ای نه دانا به راز نهفت بود بهره ات آن که کردی نثار نه آن کش ز گنجینه کردی حصار به گنجینه نقدی که مخزون بود که داند که انجام آن چون بود نیارد برون کس ازین سر سری که آن بهره توست یا دیگری بیا ساقیا باده در جام کن به رندان لب تشنه انعام کن به هر کس که یک جرعه خواهی فشاند نخواهد جز آن از جهان با تو ماند بیا مطربا پرده ای ساز لیک به هنجار نیکو و گفتار نیک به گیتی مزن جز به نیکی نفس که اینست آیین نیکان و بس # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۵۶ - داستان وفات اسکندر و ندبه حکیمان بر وی سکندر چو زد از وصیت نفس ز عالم نصیبش همان بود و بس شد انفاس او با وصیت تمام به ملک دگر تافت عزمش زمام برفت او و ما هم بخواهیم رفت چه بی غم چه با غم بخواهیم رفت درین کاخ دلکش نماند کسی رود عاقبت گرچه ماند بسی متاعی به از عمر جاوید نیست ولی آن درین عالم امید نیست در او زیرکی عمر جاوید یافت که زنده ازو امید تافت چو اسپهبدان بی سکندر شدند جدا زو چو تن های بی سر شدند فتادند در جیب جان کرده چاک چو تن های سر رفته در خون و خاک بکردند آنچه اهل ماتم کنند که بدرود شاهان عالم کنند ز جامه کبودان زمین می نمود به چشم کواکب چو چرخ کبود صدای نفیر از فلک برگذشت زهاب سرشک از سمک درگذشت ز بس خاست دود از دل یک به یک پر از دود گشت از سما تا سمک ز بس ظلمت و دود بر هم نشست در صبح بر روی خورشید بست چو دیدند از آخر که از اشک و آه نیارند بر درد و غم بست راه ز آیین ماتم عنان تافتند به تدبیر تجهیز بشتافتند ز مشک و گلابش بشستند تن ز خز و کتان ساختندش کفن ز تابوت زر محملش ساختند ز دیبای چین مفرش انداختند چو مهد زرش گشت آرام جای بزرگ سپه خاست گریان به پای به دانش حجاب از میان برگرفت به دانا حکیمان سخن درگرفت که امروز روز زبان آوریست درین قصه وقت سخن گستریست ز حکمت بسازید هنگامه ای کنید املیی موعظت نامه ای که غمدیدگان را تسلی دهد مثال مثوبت به عقبی دهد # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۵۷ - ندبه حکیم اول یکی گفت وقت است ای هوشیار که گیریم از حال شاه اعتبار ببینیم کایام با او چه کرد سپهر کج اندام با او چه کرد فلک تاج دولت ربود از سرش لباس بزرگی کشید از برش هر آن سختیی کز سرای درشت ز اقبال دولت بر او داشت پشت کنون رو به سوی وی آورده است به پای سریرش پی آورده است هر آسانیی کز مدار سپهر نمود اندر ایام شاهیش چهر کنون روی اقبال ازو تافته ست به تیغ غمش زهره بشکافته ست ازان بخت بیدار از اینسان که خفت سزد گر کند مرد دانا شگفت چنین کز شکر خنده اش لب جداست به خون گر بگریند بر وی رواست ولی گل چو صرصر ز شاخش ربود بر او گریه ز ابر بهاران چه سود # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۵۸ - ندبه حکیم دوم بگفت آن دگر کز جهان فراخ رسیدیم نادان بدین تنگ کاخ دلی ساده از نقش اندیشه ها کفی خالی از ورزش پیشه ها نه در عقل ما خوش ز ناخوش جدا نه در چشم ما آب از آتش جدا چو یکچند بودیم اینجا مقیم فتادیم در دام امید و بیم نشستیم غافل ز مقصود خویش تهی خاطر از فکر بهبود خویش بیابان غفلت نکردیم طی به مقصود اصلی نبردیم پی درین پرده یک عقده نشکافتیم به هیچ از همه روی برتافتیم عجب آنکه با این همه تاب و پیچ دل ما ازین ورطه نگرفت هیچ به روزی کزین ورطه بیرون رویم دل و دیده زین درد پر خون رویم کی آن کس ره نیکبختی رود کزین سخت منزل به سختی رود # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۵۹ - ندبه حکیم سوم حکیمی دگر گفت کان کامگار به دانشوری در جهان نامدار زمین را که کشور به کشور گرفت به تیغ زراندود چون خور گرفت جهان همچو او پادشاهی نداشت ولی دولت او بقایی نداشت ز ناگه چو ابری رسید و گذشت ازو چند قطره چکید و گذشت نه در سایه اش خفته ای خواب کرد نه از قطره اش تشنه ای آب خورد چنان رفت کز وی اثر هم نماند اثر خود چه باشد خبر هم نماند # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۶۰ - ندبه حکیم چهارم حکیم چهارم ز کارآگهان بدینسان مثل زد که شاه جهان به تری ازان رویش آهنگ بود که میدان خشکی بر او تنگ بود کنون کرده زانجا سفر اختیار به سوی دو گز منزل تنگ و تار ازان عرصه چون رخت بیرون برد درین تنگ منزل به سر چون برد # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۶۱ - ندبه حکیم پنجم به دانای پنجم چو نوبت فتاد زبان با سکندر بدینسان گشاد که ای برده رنج سرای سپنج بسی جمع کرده به هم مال و گنج دریغا که بیهوده شد رنج تو نشد مرهم رنج تو گنج تو به کف سودی از گنج و مالت نماند به گردن ازان جز وبالت نماند به پشت تو از گنج رنج گران سبکبار راحت ازان دیگران # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۶۲ - ندبه حکیم ششم حکیم ششم چون سخن ساز کرد سخن را بدین لهجه آغاز کرد که میراند این شه بسی زنده را که مالک شود ملک پاینده را فرو شد سر او درین سرگذشت به مرگ کسان مرگ ازو برنگشت # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۶۳ - ندبه حکیم هفتم به هفتم چو آمد سخن لب گشود که آرام بخش جهان شاه بود ز آرام نتوان دگر کام یافت کز آرام بخشی شه آرام یافت # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۶۴ - ندبه حکیم هشتم ز هشتم جز این نکته سر بر نزد که کس کوس ملک سکندر نزد سفرها که او کرد گرد جهان نکرده کس از خیل شاهنشهان ولیکن به هر سو سفر ساز کرد ره آن به زور سپه باز کرد جز این یک سفر کز همه دور ماند جنیبت به منزلگه گور راند # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۶۵ - ندبه حکیم نهم نهم گفت هر کس که از مرگ شاه به شادی قدح زد درین بزمگاه به زودی نهد گام بر گام او به تلخی کشد جرعه جام او بدانسان که برداشت شه زود گام پی هر که مرگ ویش بود کام # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۶۶ - ندبه حکیم دهم دهم گفت هر مخزن سیم و زر که اسکندر آورد با یکدگر چو در زندگی رنج بر وی گماشت پس از مرگ کی خواهدش سود داشت # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۶۷ - داستان بردن تابوت اسکندر به اسکندریه و تعزیت گفتن حکیمان مادرش را چو آمد به سر نوبت قال و قیل فرو کوفت طبال طبل رحیل نقیبان نهادند مهد زرش به پشت هیونان که پیکرش هیونان هامون بر کوه فر وز آن مهد کوهانشان کوه زر به روز سفید و به شام سیاه امیران لشکر امینان راه ز جور زمن آه برداشتند به سوی وطن راه برداشتند دو منزل یکی کرده می تاختند به تن های آزرده می ساختند شتابان نه شب را شمردند شب نه از روز کردند روزی طلب پس از چند گاهی ازان راه سخت به اقلیم خویش اوفکندند رخت رسید این خبر رومیان را به گوش رساندند بر اوج گردون خروش شدند از پی مصریان زین سخن همه گازران جامه بر نیل زن به اسکندریه درون مادرش که بودی فروغ خرد رهبرش چو بشنید این قصه سینه سوز شد از شعله آه گیتی فروز ز رشح دل و دیده در خون نشست ز سر منزل صبر بیرون نشست همی خواست تا جیب جان بردرد گریبان تاب و توان بردرد کند همچو شب معجر صبح زنگ ز دست فلک سینه کوبد به سنگ به ناخن خراشد رخ تازه را کند تازه از خون دل غازه را به زخم طپانچه در آن داوری سمن را دهد رنگ نیلوفری کند موی مشکین ز سر تارتار کند مویه بر خویشتن زارزار بیندازد از تن حریری لباس کند طوق گردن ز پشمین پلاس ولی کرد مکتوب اسکندری در آن شیوه و شیونش یاوری به مضمون مکتوب او کار کرد به صبر و خرد طبع را یار کرد بفرمود تا اهل آن مرز و بوم چه از شام و مصر و چه از روس و روم برفتند مستقبل لشکرش به گردن نهادند مهد زرش نهفتند دلها پر اندوه و رنج در اسکندریه به خاکش چو گنج چو از شغل دفنش بپرداختند حکیمان خردنامه ها ساختند ز گنج خرد گوهر افشاندند پس پرده بر مادرش خواندند چو در پرده کردند با او خطاب ز پرده شنیدند نیکو جواب # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۶۸ - تعزیت گفتن حکیم اول حکیم نخستین چو شد پرده ساز بدینسان برون داد از پرده راز که ای مطلع نور اسکندری بلندش ز تو پایه سروری اگر ریخت گل باغ پاینده باد وگر رفت مه مهر تابنده باد ندانم که چون صبر فرمایمت چه سان راه آرام بنمایمت سکندر تو را صبر فرموده است رهت سوی آرام بنموده است چو مردان در آن ره نهادی قدم نکردی ز فرموده اش هیچ کم شد از قول او کار روشن تو را چه حاجت به فرموده من تو را درین محنت آباد ماتمگران تویی بهترین همه مادران که در مرگ فرزانه فرزند خویش نگشتی ز حکم خداوند خویش ز جان تو نور یقین سرزده ست دلت خیمه در ملک دیگر زده ست به مزدیت فردا بود دسترس که هرگز نبیند چنان مزد کس # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۶۹ - تعزیت گفتن حکیم دوم چو خامش شد آن پیر یزدان شناس نهاد آن دگر یک سخن را اساس که ای بانوی این مسدس سرای نیارد چو تو بانویی کس به جای سکندر گرت تافت دامن ز کف خداوند وی بادت از وی خلف تسلی کسی را دهد حق شناس که در حق یزدان بود ناسپاس ز محنت غباری اگر بگذرد به دامان عیشش گریبان درد به پایش اگر نیش خاری خلد ز شاخ رضا دست دل بگسلد ولی بختیاری که توفیق یافت ز خوان رضا نقل تحقیق یافت قضا گر بر او خنجر بیم زد دم از بردباری و تسلیم زد نه از تیر تقدیر آهی کشید نه جز راه تسلیم راهی گزید چه محتاج تعلیم دانندگان به سر حد دانش رسانندگان به این دین و دانش که دادت خدای زبان را به شکر خدای برگشای # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۷۰ - تعزیت گفتن حکیم سوم حکیم دوم چون لب از نطق بست سیم این شکر طوطی آسا شکست که ای عرش بلقیس فرش درت مه و مهر ازان خشت سیم و زرت سکندر اگر عمر بر باد داد به اقبال تو ملکش آباد باد رسد بانگ ازین طارم زرنگار که سخت است داغ جدایی ز یار وز آن سخت تر ناسپاسی بود که بیرون ز یزدان شناسی بود به آن دامن یار ناید به کف شود نیز مزد مصیبت تلف چه زیرک بود هر که زین درد سخت کشد بر در صبر و آرام رخت نه تلخ از جزع گردد امروز و شور نه از مزد ماند در آینده دور بحمدالله ای آگه از خوب و زشت که باشد تو را آگهی در سرشت ز افراط و تفریط خاطر تهی روی راست بر موجب آگهی همی رو بر این سیرت مستقیم همی زی ز آفات گیتی سلیم # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۷۱ - تعزیت گفتن حکیم چهارم ازین گفت و گو چون سیم لب بدوخت چهارم چراغ نصیحت فروخت نخست از دعا کرد آغاز پند که ای با خرد پند بخرد پسند چو ایزد به دل تخم صبرت نهاد بر این کشت بارنده ابرت نهاد هر آن مضطرب کش نه آرامش است به آرامشش آخر انجامش است درین تیز رو گنبد با سکون قدمگاه هر جنبش آمد سکون ز جان هر چه جنبد درین پهن دشت به تسکین مرگش بود بازگشت بدین دایره هر که پا در نهد چو دورش به آخر رسد سر نهد چو بر صید خنجر زنی در شکار ز اول بود جنبش آخر قرار سپاس فراوان خداوند را که کرد این کرامت خردمند را که بیند در آغاز انجام خویش برون ننهد از حکم آن گام خویش شکیبی که انجام هر ماتم است مر او را در آغاز آن همدم است # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۷۲ - تعزیت گفتن حکیم پنجم حکیم چهارم چو گفت آنچه گفت ز باغ دل پنجم این گل شگفت که ای گلبن باغ شاهنشهی که مانده ست دامانت از گل تهی اگر کرد گل سست پیوندیی به یاد ویت باد خرسندیی کسی را که شد میوه دل ز دست ز فوت گلی شاخ عیشش شکست ز پند حکیمان شود صبر کیش نهد عقل راه تسلیش پیش تو را این تسلی ز یزدان رسید به کام تو این طعمه زان خوان رسید دلت روشن از نور الهام اوست تمتع کش از فیض انعام اوست حکیمان چو این نکته دریافتند ز تسکین تو روی برتافتند ز مشرق چو طالع شود آفتاب چه پرتو دهد مشعل خانه تاب روان سکندر ز تو شاد باد به روح جنان روحش آباد باد به عز دو گیتیت بادا کفیل ثنای جمیل و ثواب جزیل # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۷۳ - عذر خواستن مادر اسکندر حکیمان را چو آن در پس ستر عصمت مقیم شنید آنچه بشنید از هر حکیم بر ایشان در معذرت باز کرد به پرده درون این نوا ساز کرد که ای رازدانان دانش پژوه گشاینده مشکل هر گروه بنای خرد را اساس از شماست دل بخردان حق شناس از شماست ز دید از کرم خیمه بر باغ من شدید از خرد مرهم داغ من بگفتید صد نکته دلکشم نشاندید ز آب سخن آتشم ز گیتی پریشان دلی داشتم ز دور فلک مشکلی داشتم ز انفاستان گشت حل مشکلم به سر حد جمعیت آمد دلم درین نیلگون کاخ مینا نما جهان جمله کورند و بینا شما چو بینا نباشد که دارد نگاه به ره کور را از فتادن به چاه جهان از شما مطرح نور باد وز آن نور چشم بدان دور باد # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۷۴ - تعزیت نامه ارسطو به مادر اسکندر پی راحت جان آگاه خویش مهیا کند توشه راه خویش فن خویش نیکی کن ای نیک زن که به گر بود نیک زن نیک فن همه کارها را به یزدان گذار که بیرون ز تقدیر او نیست کار سکندر به شاهی ازو راه یافت به توفیق او جان آگاه یافت ز عالم نه از بهر سختیش برد به فیروزی و نیکبختیش برد نگویم که بر مردنش صبر کن که بر نزد خود بردنش صبر کن به صبر ار برآید تو را نام نیک دهد نام نیکت سرانجام نیک نگین دار این چرخ فیروزه فام پی نام نیکو بود والسلام ارسطو گهر سنج یونان زمین که بر گنج یونانیان بود امین چو کلکش سر گنج حکمت شکافت سکندر ازو یافت نقدی که یافت ز مرگ سکندر چو آگاه شد دلش همدم ناله و آه شد پس از عنبرین خامه پیراستن به نام خدا نامه آراستن ز خونابه دل سیاهی سرشت سوی مادرش عذرخواهی نوشت که بایستی از فرق پا کردمی به خاک حریم تو جا کردمی درین ماتم از دیده خون راندمی به تسکین دردت فسون خواندمی ولی ضعف پیریم بسته ست پای نیارم که یک گام جنبم ز جای سکندر که سلطان آفاق بود به سلطانی اندر جهان طاق بود اگر چه ازین تنگنا رخت بست مخور غم که رخت از سر تخت بست به رخ پرده شرمساری نرفت به کام حسودان به خواری نرفت نه از نادرستان شکستن رسید نه از ناکسان زخم دستش رسید به تیغ قضای خداوند پاک که باشد روان از سمک تا سماک به شاهی و فرماندهی جان سپرد به جز بر همه خلق سلطان نمرد که رسته ست ازین درد تا او رهد که جسته ست ازین داغ تا او جهد درین باغ یک شاخ و یک برگ نیست که لرزنده از صرصر مرگ نیست اگر مرده افتاده تیر اوست وگر زنده در بند تدبیر اوست گذشته ازو خفته در زیر خاک و زو مانده آینده در ترس و باک چه نامهربانی که گردون نکرد که یکسر ازین حلقه بیرون نکرد اگر شه و گر کمترین چاکر است گذارش در آخر بر این چنبر است خوشا حال آن زیرک پند گیر که از مرگ غیر است عبرت پذیر ز مرگ کسانش رسد زندگی کند زندگی صرف در بندگی # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۷۵ - جواب نوشتن مادر اسکندر نامه ارسطو را چو سرچشمه فیض اسکندری کزو بود همچون صدف گوهری در آن کاغذی کز ارسطو رسید بسی داروی صبر پیچیده دید ز داروی او دفع تیمار کرد دوای دل و جان بیمار کرد بلی شربتی بود آن معنوی به وی از شفاخانه عیسوی وز آن پس یکی نامه انگیز کرد سر نامه را عنبرآمیز کرد به نام حکیمی که هر نیک و بد به حکم ویست از ازل تا ابد اگر بر درش مرگ اگر زندگیست سرآورده در ربقه بندگیست بود حکمت او نهان در همه به حکمت بود حکمران بر همه به حکم وی آیند خلق و روند به جز حکم او حکم کس نشنوند سکندر که بر چرخ افسر کشید نیارست از حکم او سرکشید به فرمان او زیست چندان که زیست چو فرمان مرگ آمدش خون گریست ولی گریه اش هیچ کاری نکرد به آن آب دفع غباری نکرد مرا گرچه بر دل نشست آن غبار شد آن سرمه دیده اعتبار بدیدم سرانجام کار همه که بر چیست آخر قرار همه مرا زین مصیبت که ناگه رسید صد اندوه بر جان آگه رسید دلم بود در صبر لیکن چو کوه نجنبید ازین ماتم پر ستوه چه امکان بود سیل انبوه را که از بیخ و بن برکند کوه را کسی کز غم خود بود دل گران چرا گرید از ماتم دیگران اگر مرگ را سازگاری کنم ازان به که بر مرده زاری کنم مرا خود چنین بود حال ای حکیم که آمد خطی از تو عنبر شمیم به هر نقطه زو نکته ای دلپسند به هر حرف ازو صد فرح کرده بند به جان اختر هوش ازان تاب یافت به دل مزرع صبر ازان آب یافت اساس خرد دید ازان محکمی غم و محنت آورد رو در کمی حیات ابد رشح کلک تو باد نظام ادب نظم سلک توباد چو آن نامه غم به پایان رساند نم حسرت از چشم گریان فشاند وز آن پس یکی لحظه خندان نزیست کنم قصه کوتاه چندان نزیست نه او زیست جاوید نی ما زییم کمینگاه مرگیم هر جا زییم مکن هستی جاودانی هوس که این خاصه کردگار است و بس بیا ساقیا کان که فرزانه است زده دست در دست پیمانه است چو آرد غم مرگ بر دل شکست نگیرد کسی غیر پیمانه دست بیا مطربا تا ز چنگ سپهر ببریم چون بخردان تار مهر که آخر اجل تیغ خواهد کشید به ناخواست این رشته خواهد برید # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۷۶ - در بی وفایی این رباط دو در و بساط آی و گذر که آینده در وی به محنت زید و رونده از وی به حسرت رود رباطیست گیتی دو در ساخته پی رهروان رهگذر ساخته یکی می رسد وان دگر می رود ولیکن به خون جگر می رود ازین رفتن و آمدن چاره نیست دل کیست زین غم که صد پاره نیست رباط ار چه باشد سراسر سرور اقامت در او باشد از راه دور چو گردد مسافر مقیم رباط چه سان در وطن گستراند بساط ره زیرک آخر اندیش گیر ز اول طریق وطن پیش گیر گر آدم نژادی درین دیولاخ عمارت مکن باغ و ایوان و کاخ کسانی که کشتند پیش از تو باغ بر ایشان نگر باغ را گشته داغ تگرگ آمده ز ابر بی آب مرگ نه در باغشان شاخ مانده نه برگ بر ایوانشان طاق پرکنگره پی قطعشان گشته بران اره بریده به سان درخت کهن ازین باغ ویرانشان بیخ و بن بود دور ازیشان پر اندوه کاخ از آنش دو حرف از سه حرف است آخ کلوخی کزان کاخ افتاده پست نکرده بر آن جز کلاغی نشست خوش آن مرغ زیرک درین طرفه باغ که ننشیندش بر کلوخی کلاغ نه هرگز یکی دانه کرده ست کشت نه خشتی نهاده ست بالای خشت چو مرغی که آید ز بالا به زیر بود صبحگه گرسنه شام سیر ادیم زمین را زده پشت پای شده بر سر چرخ نعلین سای بدیده ست از آغاز انجام را گزیده ست بر کام ناکام را درین مرحله پر نشیب و فراز به جز چشم عبرت نکرده ست باز مرا و تو را نیز دادند چشم بر احوال گیتی گشادند چشم بیا تا به عبرت نگاهی کنیم وز این کوچگه رو به راهی کنیم ببینیم از آغاز کآدم چه کرد چو زد خیمه بیرون ز عالم چه کرد چه شد نوح و بهر چه بودش نشست به کشتی که طوفان مرگش شکست کجا شد خلیل و نمکدان او که از مرگ شد بی نمک خوان او چه شد حال یعقوب و یوسف کجاست کزو جز نفیر تأسف نخاست ز مصر از چه رو کوس تحویل زد که مصر از غمش جامه در نیل زد سلیمان کجا خفت و کو آصفش چرا خاتم ملک رفت از کفش کلیم و عصا کو و آن طور و نور به فرعونیان از وی آشوب و شور مسیحا که در مرده جان می دمید ببین تا ازان مرده جانان چه دید محمد که خورشید افلاک بود در آخر مقامش ته خاک بود شنیدی سر انجام پیغمبران بیا بشنو افسانه دیگران حکیمان که دانشوران بوده اند به هر کار حیلتگران بوده اند نیارست ازان زیرکان هیچ کس که تأخیر مردن کند یک نفس همه سر درین ورطه بنهاده اند به صد درد و اندوه جان داده اند چه گویم ز شاها که چون رفته اند درونها پر از خون برون رفته اند به تاراج داده اجل رختشان شده پایمال خسان تختشان برهنه شده تارک سر ز تاج تهی گشته مخزن ز مال و خراج زدی کوسشان دولت از پشت پیل اجل عاقبت کوفت طبل رحیل به صد نازقالب که پرورده اند ازان قالب خشت پر کرده اند اگر بایدت صورت حالشان به هر دور ادبار و اقبالشان به تاریخ های جهان در نگر که دانم به تفصیل یابی خبر که آن بر سر بستر خوش مرد به تیغ عدو آن دگر جان سپرد یکی تن ازیشان سلامت نجست که چرخش به زخم غرامت نخست جهانی که پایان او این بود در او بخردان را چه تسکین بود ز بیداد این سبز گنبد گری نگویم بر ایشان که بر خود گری بر این رفتگان گریه بس در خور است ولی از همه بر خود اولی تر است # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۷۷ - حکایت عمر گذرانیدن دیوانه بلخی از گریه بسیار به شوری و تلخی سراسیمه ای خانه در بلخ داشت که بر مردگان گریه تلخ داشت در آن شهر بی گریه کم زیستی به خون بهر هر مرده بگریستی به هر حلقه غم که پرداختی از اشک چو لعلش نگین ساختی نصیحتگری گفت با او نهفت که ای هر کس از حال تو در شگفت تو را این همه گریه زار چیست نه مزدوری این گونه بیگار چیست مریز اشک خود را به هر خاک کوی که این آب چشم است نی آب جوی بخندید دیوانه کای بیخرد که شاخ قبولت بود بیخ رد من این گریه از بهر خود می کنم نه از مرگ هر نیک و بد می کنم به مردن هر آن زنده کز پا فتاد ازان مردن خویشم آمد به یاد ز غم آتش افتاد در جان من شد از دود پر چشم گریان من ازان آتشم دود خیزد ز چشم وز آن دودم این آب ریزد ز چشم زهی مرد نادان که از مرگ خویش نگردد جگرپاره و سینه ریش نگرید ز درد دل خود به خون غم دل به آن گریه ندهد برون بیا ساقیا تا جگر خون کنیم وز این می قدح را جگرگون کنیم که غمدیده را آه و زاری به است جگرخواری از میگساری به است بیا مطربا کز طرب بگذریم ز چنگ طرب تارها بردریم ز چنگ اجل چون نشاید گریخت ز چنگ رب تار باید گسیخت # جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۷۸ - به ختم پنجمین انگشت از پنجه ا ین کتب پنجگانه که دست قوی بازوان را تاب می دهد به خاتم خاتمه بیا جامی ای عمرها برده رنج ز خاطر برون داده این پنج گنج شد این پنجت آن پنجه زور یاب کزو دست دریا کفان دیده تاب عجب اژدهاییست کلک دو سر که ریزد برون گنجهای گهر کند اژدها بر در گنج جای ولی کم بود اژدها گنج زای شد آن اژدها گنج در مشت تو بر او حلقه زد مار انگشت تو چه گوهر فشانند این گنج و مار که شد پر گهر دامن روزگار ولی بینم از کلک هر گنج سنج پر از پنج گنج این سرای سپنج به آن پنجها کی رسد پنج تو که یک گنجشان به ز صد گنج تو به تخصیص پنجی که سر پنجه زد بشیری که سرپنجه از گنجه زد به ترکی زبان نقشی آمد عجب که جادو دمان را بود مهر لب ز چرخ آفرین ها بر آن کلک باد که این نقش مطبوع ازان کلک زاد ببخشود بر فارسی گوهران به نظم دری در نظم آوران که گر بودی آن هم به لفظ دری نماندی مجال سخن گستری به میزان آن نظم معجز نظام نظامی که بودی و خسرو کدام چو او بر زبان دگر نکته راند خرد را به تمییزشان ره نماند زهی طبع تو اوستاد سخن ز مفتاح کلکت گشاد سخن سخن را که از رونق افتاده بود به کنج هوان رخت بنهاده بود تو دادی دگر باره این آبروی کشیدی به جولانگه گفت و گوی صفایاب از نور رای تو شد نوایی ز لطف نوای تو شد بر این نخل نظمی که پرورده ام به خون دلش در بر آورده ام نشد باعثم جز سخندانیت به دستور دانش سخنرانیت وگر نی من آن را چو آراستم نه احسان نه تحسین ز کس خواستم چه خیزد ز مدخل که احسان کند چه آید ز تحسین که نادان کند به لطف سخن گر ستودم تو را حد دانش خود نمودم تو را که این مال و جاه ار چه جان پرور است کمال سخن از همه بهتر است رود یکسر ار سیر چرخ کهن ولی تا جهان هست ماند سخن سخن نیز اگر چند دایم بقاست خموشی عجب دلکش و جانفزاست بیا ساقیا جام دلکش بیار می گرم و روشن چو آتش بیار که تا لب بر آن جام دلکش نهیم همه کلک و دفتر بر آتش نهیم بیا مطربا تیز کن چنگ را بلندی ده از زخمه آهنگ را که تا پنبه از گوش دل برکشیم همه گوش گردیم و دم درکشیم