# مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱ ای رستخیز ناگهان وی رحمت بی منتها ای آتشی افروخته در بیشه اندیشه ها امروز خندان آمدی مفتاح زندان آمدی بر مستمندان آمدی چون بخشش و فضل خدا خورشید را حاجب تویی اومید را واجب تویی مطلب تویی طالب تویی هم منتها هم مبتدا در سینه ها برخاسته اندیشه را آراسته هم خویش حاجت خواسته هم خویشتن کرده روا ای روح بخش بی بدل وی لذت علم و عمل باقی بهانه ست و دغل کاین علت آمد وان دوا ما زان دغل کژبین شده با بی گنه در کین شده گه مست حورالعین شده گه مست نان و شوربا این سکر بین هل عقل را وین نقل بین هل نقل را کز بهر نان و بقل را چندین نشاید ماجرا تدبیر صد رنگ افکنی بر روم و بر زنگ افکنی و اندر میان جنگ افکنی فی اصطناع لا یری می مال پنهان گوش جان می نه بهانه بر کسان جان رب خلصنی زنان والله که لاغ است ای کیا خامش که بس مستعجلم رفتم سوی پای علم کاغذ بنه بشکن قلم ساقی درآمد الصلا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲ ای طایران قدس را عشقت فزوده بال ها در حلقه سودای تو روحانیان را حال ها در لا احب الآفلین پاکی ز صورت ها یقین در دیده های غیب بین هر دم ز تو تمثال ها افلاک از تو سرنگون خاک از تو چون دریای خون ماهت نخوانم ای فزون از ماه ها و سال ها کوه از غمت بشکافته وان غم به دل درتافته یک قطره خونی یافته از فضلت این افضال ها ای سروران را تو سند بشمار ما را زان عدد دانی سران را هم بود اندر تبع دنبال ها سازی ز خاکی سیدی بر وی فرشته حاسدی با نقد تو جان کاسدی پامال گشته مال ها آن کاو تو باشی بال او ای رفعت و اجلال او آن کاو چنین شد حال او بر روی دارد خال ها گیرم که خارم خار بد خار از پی گل می زهد صراف زر هم می نهد جو بر سر مثقال ها فکری بده ست افعال ها خاکی بده ست این مال ها قالی بده ست این حال ها حالی بده ست این قال ها آغاز عالم غلغله پایان عالم زلزله عشقی و شکری با گله آرام با زلزال ها توقیع شمس آمد شفق طغرای دولت عشق حق فال وصال آرد سبق کان عشق زد این فال ها از رحمة للعالمین اقبال درویشان ببین چون مه منور خرقه ها چون گل معطر شال ها عشق امر کل ما رقعه ای او قلزم و ما جرعه ای او صد دلیل آورده و ما کرده استدلال ها از عشق گردون مؤتلف بی عشق اختر منخسف از عشق گشته دال الف بی عشق الف چون دال ها آب حیات آمد سخن کاید ز علم من لدن جان را از او خالی مکن تا بر دهد اعمال ها بر اهل معنی شد سخن اجمال ها تفصیل ها بر اهل صورت شد سخن تفصیل ها اجمال ها گر شعرها گفتند پر پر به بود دریا ز در کز ذوق شعر آخر شتر خوش می کشد ترحال ها # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳ ای دل چه اندیشیده ای در عذر آن تقصیرها زان سوی او چندان وفا زین سوی تو چندین جفا زان سوی او چندان کرم زین سو خلاف و بیش و کم زان سوی او چندان نعم زین سوی تو چندین خطا زین سوی تو چندین حسد چندین خیال و ظن بد زان سوی او چندان کشش چندان چشش چندان عطا چندین چشش از بهر چه تا جان تلخت خوش شود چندین کشش از بهر چه تا در رسی در اولیا از بد پشیمان می شوی الله گویان می شوی آن دم تو را او می کشد تا وارهاند مر تو را از جرم ترسان می شوی وز چاره پرسان می شوی آن لحظه ترساننده را با خود نمی بینی چرا گر چشم تو بربست او چون مهره ای در دست او گاهی بغلطاند چنین گاهی ببازد در هوا گاهی نهد در طبع تو سودای سیم و زر و زن گاهی نهد در جان تو نور خیال مصطفیٰ این سو کشان سوی خوشان وان سو کشان با ناخوشان یا بگذرد یا بشکند کشتی در این گرداب ها چندان دعا کن در نهان چندان بنال اندر شبان کز گنبد هفت آسمان در گوش تو آید صدا بانگ شعیب و ناله اش وان اشک همچون ژاله اش چون شد ز حد از آسمان آمد سحرگاهش ندا گر مجرمی بخشیدمت وز جرم آمرزیدمت فردوس خواهی دادمت خامش رها کن این دعا گفتا نه این خواهم نه آن دیدار حق خواهم عیان گر هفت بحر آتش شود من در روم بهر لقا گر رانده آن منظرم بسته است از او چشم ترم من در جحیم اولی ٰترم جنت نشاید مر مرا جنت مرا بی روی او هم دوزخ ست و هم عدو من سوختم زین رنگ و بو کو فر انوار بقا گفتند باری کم گری تا کم نگردد مبصری که چشم نابینا شود چون بگذرد از حد بکا گفت ار دو چشمم عاقبت خواهند دیدن آن صفت هر جزو من چشمی شود کی غم خورم من از عمیٰ ور عاقبت این چشم من محروم خواهد ماندن تا کور گردد آن بصر کو نیست لایق دوست را اندر جهان هر آدمی باشد فدای یار خود یار یکی انبان خون یار یکی شمس ضیا چون هر کسی درخورد خود یاری گزید از نیک و بد ما را دریغ آید که خود فانی کنیم از بهر لا روزی یکی همراه شد با بایزید اندر رهی پس بایزیدش گفت چه پیشه گزیدی ای دغا گفتا که من خربنده ام پس بایزیدش گفت رو یا رب خرش را مرگ ده تا او شود بنده خدا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴ ای یوسف خوش نام ما خوش می روی بر بام ما ای درشکسته جام ما ای بردریده دام ما ای نور ما ای سور ما ای دولت منصور ما جوشی بنه در شور ما تا می شود انگور ما ای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ما آتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ما ای یار ما عیار ما دام دل خمار ما پا وامکش از کار ما بستان گرو دستار ما در گل بمانده پای دل جان می دهم چه جای دل وز آتش سودای دل ای وای دل ای وای ما # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵ آن شکل بین وان شیوه بین وان قد و خد و دست و پا آن رنگ بین وان هنگ بین وان ماه بدر اندر قبا از سرو گویم یا چمن از لاله گویم یا سمن از شمع گویم یا لگن یا رقص گل پیش صبا ای عشق چون آتشکده در نقش و صورت آمده بر کاروان دل زده یک دم امان ده یا فتی در آتش و در سوز من شب می برم تا روز من ای فرخ پیروز من از روی آن شمس الضحی بر گرد ماهش می تنم بی لب سلامش می کنم خود را زمین برمی زنم زان پیش کو گوید صلا گلزار و باغ عالمی چشم و چراغ عالمی هم درد و داغ عالمی چون پا نهی اندر جفا آیم کنم جان را گرو گویی مده زحمت برو خدمت کنم تا واروم گویی که ای ابله بیا گشته خیال همنشین با عاشقان آتشین غایب مبادا صورتت یک دم ز پیش چشم ما ای دل قرار تو چه شد وان کار و بار تو چه شد خوابت که می بندد چنین اندر صباح و در مسا دل گفت حسن روی او وان نرگس جادوی او وان سنبل ابروی او وان لعل شیرین ماجرا ای عشق پیش هر کسی نام و لقب داری بسی من دوش نام دیگرت کردم که درد بی دوا ای رونق جانم ز تو چون چرخ گردانم ز تو گندم فرست ای جان که تا خیره نگردد آسیا دیگر نخواهم زد نفس این بیت را می گوی و بس بگداخت جانم زین هوس ارفق بنا یا ربنا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶ بگریز ای میر اجل از ننگ ما از ننگ ما زیرا نمی دانی شدن همرنگ ما همرنگ ما از حمله های جند او وز زخم های تند او سالم نماند یک رگت بر چنگ ما بر چنگ ما اول شرابی درکشی سرمست گردی از خوشی بیخود شوی آنگه کنی آهنگ ما آهنگ ما زین باده می خواهی برو اول تنک چون شیشه شو چون شیشه گشتی برشکن بر سنگ ما بر سنگ ما هر کان می احمر خورد بابرگ گردد برخورد از دل فراخی ها برد دلتنگ ما دلتنگ ما بس جره ها در جو زند بس بربط شش تو زند بس با شهان پهلو زند سرهنگ ما سرهنگ ما ماده است مریخ زمن این جا در این خنجر زدن با مقنعه کی تان شدن در جنگ ما در جنگ ما گر تیغ خواهی تو ز خور از بدر برسازی سپر گر قیصری اندرگذر از زنگ ما از زنگ ما اسحاق شو در نحر ما خاموش شو در بحر ما تا نشکند کشتی تو در گنگ ما در گنگ ما # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷ بنشسته ام من بر درت تا بوک برجوشد وفا باشد که بگشایی دری گویی که برخیز اندرآ غرق ست جانم بر درت در بوی مشک و عنبر ت ای صد هزاران مرحمت بر روی خوبت دایما ماییم مست و سرگران فارغ ز کار دیگران عالم اگر برهم رود عشق تو را بادا بقا عشق تو کف برهم زند صد عالم دیگر کند صد قرن نو پیدا شود بیرون ز افلاک و خلا ای عشق خندان همچو گل وی خوش نظر چون عقل کل خورشید را درکش به جل ای شهسوار هل اتی امروز ما مهمان تو مست رخ خندان تو چون نام رویت می برم دل می رود والله ز جا کو بام غیر بام تو کو نام غیر نام تو کو جام غیر جام تو ای ساقی شیرین ادا گر زنده جانی یابمی من دامنش برتابمی ای کاشکی در خوابمی در خواب بنمودی لقا ای بر درت خیل و حشم بیرون خرام ای محتشم زیرا که سرمست و خوشم زان چشم مست دلربا افغان و خون دیده بین صد پیرهن بدریده بین خون جگر پیچیده بین بر گردن و روی و قفا آن کس که بیند روی تو مجنون نگردد کو به کو سنگ و کلوخی باشد او او را چرا خواهم بلا رنج و بلایی زین بتر کز تو بود جان بی خبر ای شاه و سلطان بشر لا تبل نفسا بالعمی جان ها چو سیلابی روان تا ساحل دریای جان از آشنایان منقطع با بحر گشته آشنا سیلی روان اندر وله سیلی دگر گم کرده ره الحمدلله گوید آن وین آه و لا حول و لا ای آفتابی آمده بر مفلسان ساقی شده بر بندگان خود را زده باری کرم باری عطا گل دیده ناگه مر تو را بدریده جان و جامه را وان چنگ زار از چنگ تو افکنده سر پیش از حیا مقبل ترین و نیک پی در برج زهره کیست نی زیرا نهد لب بر لبت تا از تو آموزد نوا نی ها و خاصه نیشکر بر طمع این بسته کمر رقصان شده در نیستان یعنی تعز من تشا بد بی تو چنگ و نی حزین برد آن کنار و بوسه این دف گفت می زن بر رخم تا روی من یابد بها این جان پاره پاره را خوش پاره پاره مست کن تا آن چه دوشش فوت شد آن را کند این دم قضا حیف است ای شاه مهین هشیار کردن این چنین والله نگویم بعد از این هشیار شرحت ای خدا یا باده ده حجت مجو یا خود تو برخیز و برو یا بنده را با لطف تو شد صوفیانه ماجرا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸ جز وی چه باشد کز اجل اندر رباید کل ما صد جان برافشانم بر او گویم هنییا مرحبا رقصان سوی گردون شوم زان جا سوی بی چون شوم صبر و قرارم برده ای ای میزبان زوتر بیا از مه ستاره می بری تو پاره پاره می بری گه شیرخواره می بری گه می کشانی دایه را دارم دلی همچون جهان تا می کشد کوه گران من که کشم که کی کشم زین کاهدان واخر مرا گر موی من چون شیر شد از شوق مردن پیر شد من آردم گندم نی ام چون آمدم در آسیا در آسیا گندم رود کز سنبله زاده ست او زاده مهم نی سنبله در آسیا باشم چرا نی نی فتد در آسیا هم نور مه از روزنی زان جا به سوی مه رود نی در دکان نانبا با عقل خود گر جفتمی من گفتنی ها گفتمی خاموش کن تا نشنود این قصه را باد هوا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹ من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا آن جام جان افزای را برریز بر جان ساقیا بر دست من نه جام جان ای دستگیر عاشقان دور از لب بیگانگان پیش آر پنهان ساقیا نانی بده نان خواره را آن طامع بیچاره را آن عاشق نانباره را کنجی بخسبان ساقیا ای جان جان جان جان ما نامدیم از بهر نان برجه گدارویی مکن در بزم سلطان ساقیا اول بگیر آن جام مه بر کفه آن پیر نه چون مست گردد پیر ده رو سوی مستان ساقیا رو سخت کن ای مرتجا مست از کجا شرم از کجا ور شرم داری یک قدح بر شرم افشان ساقیا برخیز ای ساقی بیا ای دشمن شرم و حیا تا بخت ما خندان شود پیش آی خندان ساقیا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰ مهمان شاهم هر شبی بر خوان احسان و وفا مهمان صاحب دولتم که دولتش پاینده با بر خوان شیران یک شبی بوزینه ای همراه شد استیزه رو گر نیستی او از کجا شیر از کجا بنگر که از شمشیر شه در قهر مان خون می چکد آخر چه گستاخی است این والله خطا والله خطا گر طفل شیری پنجه زد بر روی مادر ناگهان تو دشمن خود نیستی بر وی منه تو پنجه را آن کاو ز شیران شیر خورد او شیر باشد نیست مرد بسیار نقش آدمی دیدم که بود آن اژدها نوح ار چه مردم وار بد طوفان مردم خوار بد گر هست آتش ذره ای آن ذره دارد شعله ها شمشیرم و خون ریز من هم نرمم و هم تیز من همچون جهان فانی ام ظاهر خوش و باطن بلا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱ ای طوطی عیسی نفس وی بلبل شیرین نوا هین زهره را کالیوه کن زان نغمه های جان فزا دعوی خوبی کن بیا تا صد عدو و آشنا با چهره ای چون زعفران با چشم تر آید گوا غم جمله را نالان کند تا مرد و زن افغان کند که داد ده ما را ز غم کاو گشت در ظلم اژدها غم را بدرانی شکم با دورباش زیر و بم تا غلغل افتد در عدم از عدل تو ای خوش صدا ساقی تو ما را یاد کن صد خیک را پرباد کن ارواح را فرهاد کن در عشق آن شیرین لقا چون تو سرافیل دلی زنده کن آب و گلی دردم ز راه مقبلی در گوش ما نفخه خدا ما همچو خرمن ریخته گندم به کاه آمیخته هین از نسیم باد جان که را ز گندم کن جدا تا غم به سوی غم رود خرم سوی خرم رود تا گل به سوی گل رود تا دل برآید بر سما این دانه های نازنین محبوس مانده در زمین در گوش یک باران خوش موقوف یک باد صبا تا کار جان چون زر شود با دلبران هم بر شود پا بود اکنون سر شود که بود اکنون کهربا خاموش کن آخر دمی دستور بودی گفتمی سری که نفکنده ست کس در گوش اخوان صفا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲ ای نوبهار عاشقان داری خبر از یار ما ای از تو آبستن چمن وی از تو خندان باغ ها ای باد نای خوش نفس عشاق را فریاد رس ای پاک تر از جان جا ن آخر کجا بودی کجا ای فتنه روم و حبش حیران شدم کاین بوی خوش پیراهن یوسف بود یا خود ردای مصطفی ای جویبار راستی از جوی یار ماستی بر سینه ها سیناستی بر جان هایی جان فزا ای قیل و ای قال تو خوش و ای جمله اشکال تو خوش ماه تو خوش سال تو خوش ای سال و مه چاکر تو را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳ ای باد بی آرام ما با گل بگو پیغام ما کای گل گریز اندر شکر چون گشتی از گلشن جدا ای گل ز اصل شکری تو با شکر لایق تری شکر خوش و گل هم خوش و از هر دو شیرین تر وفا رخ بر رخ شکر بنه لذت بگیر و بو بده در دولت شکر بجه از تلخی جور فنا اکنون که گشتی گلشکر قوت دلی نور نظر از گل برآ بر دل گذر آن از کجا این از کجا با خار بودی همنشین چون عقل با جانی قرین بر آسمان رو از زمین منزل به منزل تا لقا در سر خلقان می روی در راه پنهان می روی بستان به بستان می روی آن جا که خیزد نقش ها ای گل تو مرغ نادری برعکس مرغان می پری کامد پیامت زان سری پرها بنه بی پر بیا ای گل تو این ها دیده ای زان بر جهان خندیده ای زان جامه ها بدریده ای ای کربز لعلین قبا گل های پار از آسمان نعره زنان در گلستان کای هر که خواهد نردبان تا جان سپارد در بلا هین از ترشح زین طبق بگذر تو بی ره چون عرق از شیشه گلاب گر چون روح از آن جام سما ای مقبل و میمون شما با چهره گلگون شما بودیم ما همچون شما ما روح گشتیم الصلا از گلشکر مقصود ما لطف حق ست و بود ما ای بود ما آهن صفت وی لطف حق آهن ربا آهن خرد آیینه گر بر وی نهد زخم شرر ما را نمی خواهد مگر خواهم شما را بی شما هان ای دل مشکین سخن پایان ندارد این سخن با کس نیارم گفت من آن ها که می گویی مرا ای شمس تبریزی بگو سر شهان شاه خو بی حرف و صوت و رنگ و بو بی شمس کی تابد ضیا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴ ای عاشقان ای عاشقان امروز ماییم و شما افتاده در غرقابه ای تا خود که داند آشنا گر سیل عالم پر شود هر موج چون اشتر شود مرغان آبی را چه غم تا غم خورد مرغ هوا ما رخ ز شکر افروخته با موج و بحر آموخته زان سان که ماهی را بود دریا و طوفان جان فزا ای شیخ ما را فوطه ده وی آب ما را غوطه ده ای موسی عمران بیا بر آب دریا زن عصا این باد اندر هر سری سودای دیگر می پزد سودای آن ساقی مرا باقی همه آن شما دیروز مستان را به ره بربود آن ساقی کله امروز می در می دهد تا برکند از ما قبا ای رشک ماه و مشتری با ما و پنهان چون پری خوش خوش کشانم می بری آخر نگویی تا کجا هر جا روی تو با منی ای هر دو چشم و روشنی خواهی سوی مستیم کش خواهی ببر سوی فنا عالم چو کوه طور دان ما همچو موسی طالبان هر دم تجلی می رسد برمی شکافد کوه را یک پاره اخضر می شود یک پاره عبهر می شود یک پاره گوهر می شود یک پاره لعل و کهربا ای طالب دیدار او بنگر در این کهسار او ای که چه باده خورده ای ما مست گشتیم از صدا ای باغبان ای باغبان در ما چه درپیچیده ای گر برده ایم انگور تو تو برده ای انبان ما # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵ ای نوش کرده نیش را بی خویش کن باخویش را باخویش کن بی خویش را چیزی بده درویش را تشریف ده عشاق را پرنور کن آفاق را بر زهر زن تریاق را چیزی بده درویش را با روی همچون ماه خود با لطف مسکین خواه خود ما را تو کن همراه خود چیزی بده درویش را چون جلوه مه می کنی وز عشق آگه می کنی با ما چه همره می کنی چیزی بده درویش را درویش را چه بود نشان جان و زبان درفشان نی دلق صدپاره کشان چیزی بده درویش را هم آدم و آن دم توی هم عیسی و مریم توی هم راز و هم محرم توی چیزی بده درویش را تلخ از تو شیرین می شود کفر از تو چون دین می شود خار از تو نسرین می شود چیزی بده درویش را جان من و جانان من کفر من و ایمان من سلطان سلطانان من چیزی بده درویش را ای تن پرست بوالحزن در تن مپیچ و جان مکن منگر به تن بنگر به من چیزی بده درویش را امروز ای شمع آن کنم بر نور تو جولان کنم بر عشق جان افشان کنم چیزی بده درویش را امروز گویم چون کنم یک باره دل را خون کنم وین کار را یک سون کنم چیزی بده درویش را تو عیب ما را کیستی تو مار یا ماهیستی خود را بگو تو چیستی چیزی بده درویش را جان را درافکن در عدم زیرا نشاید ای صنم تو محتشم او محتشم چیزی بده درویش را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶ ای یوسف آخر سوی این یعقوب نابینا بیا ای عیسی پنهان شده بر طارم مینا بیا از هجر روزم قیر شد دل چون کمان بد تیر شد یعقوب مسکین پیر شد ای یوسف برنا بیا ای موسی عمران که در سینه چه سینا هاستت گاوی خدایی می کند از سینه سینا بیا رخ زعفران رنگ آمدم خم داده چون چنگ آمدم در گور تن تنگ آمدم ای جان با پهنا بیا چشم محمد با نمت واشوق گفته در غمت زان طره اندر همت ای سر ارسلنا بیا خورشید پیشت چون شفق ای برده از شاهان سبق ای دیده بینا به حق وی سینه دانا بیا ای جان تو و جان ها چو تن بی جان چه ارزد خود بدن دل داده ام دیر است من تا جان دهم جانا بیا تا برده ای دل را گرو شد کشت جانم در درو اول تو ای دردا برو و آخر تو درمانا بیا ای تو دوا و چاره ام نور دل صدپاره ام اندر دل بیچاره ام چون غیر تو شد لا بیا نشناختم قدر تو من تا چرخ می گوید ز فن دی بر دلش تیری بزن دی بر سرش خارا بیا ای قاب قوس مرتبت وان دولت با مکرمت کس نیست شاها محرمت در قرب او ادنی بیا ای خسرو مه وش بیا ای خوشتر از صد خوش بیا ای آب و ای آتش بیا ای در و ای دریا بیا مخدوم جانم شمس دین از جاهت ای روح الامین تبریز چون عرش مکین از مسجد اقصی بیا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷ آمد ندا از آسمان جان را که بازآ الصلا جان گفت ای نادی خوش اهلا و سهلا مرحبا سمعا و طاعه ای ندا هر دم دو صد جانت فدا یک بار دیگر بانگ زن تا برپرم بر هل اتی ای نادره مهمان ما بردی قرار از جان ما آخر کجا می خوانیم گفتا برون از جان و جا از پای این زندانیان بیرون کنم بند گران بر چرخ بنهم نردبان تا جان برآید بر علا تو جان جان افزاستی آخر ز شهر ماستی دل بر غریبی می نهی این کی بود شرط وفا آوارگی نوشت شده خانه فراموشت شده آن گنده پیر کابلی صد سحر کردت از دغا این قافله بر قافله پویان سوی آن مرحله چون برنمی گردد سرت چون دل نمی جوشد تو را بانگ شتربان و جرس می نشنود از پیش و پس ای بس رفیق و همنفس آن جا نشسته گوش ما خلقی نشسته گوش ما مست و خوش و بی هوش ما نعره زنان در گوش ما که سوی شاه آ ای گدا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸ ای یوسف خوش نام ما خوش می روی بر بام ما انا فتحنا الصلا بازآ ز بام از در درآ ای بحر پرمرجان من والله سبک شد جان من این جان سرگردان من از گردش این آسیا ای ساربان با قافله مگذر مرو زین مرحله اشتر بخوابان هین هله نه از بهر من بهر خدا نی نی برو مجنون برو خوش در میان خون برو از چون مگو بی چون برو زیرا که جان را نیست جا گر قالبت در خاک شد جان تو بر افلاک شد گر خرقه تو چاک شد جان تو را نبود فنا از سر دل بیرون نه ای بنمای رو کایینه ای چون عشق را سرفتنه ای پیش تو آید فتنه ها گویی مرا چون می روی گستاخ و افزون می روی بنگر که در خون می روی آخر نگویی تا کجا گفتم کز آتش های دل بر روی مفرش های دل می غلط در سودای دل تا بحر یفعل ما یشا هر دم رسولی می رسد جان را گریبان می کشد بر دل خیالی می دود یعنی به اصل خود بیا دل از جهان رنگ و بو گشته گریزان سو به سو نعره زنان کان اصل کو جامه دران اندر وفا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹ امروز دیدم یار را آن رونق هر کار را می شد روان بر آسمان همچون روان مصطفا خورشید از رویش خجل گردون مشبک همچو دل از تابش او آب و گل افزون ز آتش در ضیا گفتم که بنما نردبان تا برروم بر آسمان گفتا سر تو نردبان سر را درآور زیر پا چون پای خود بر سر نهی پا بر سر اختر نهی چون تو هوا را بشکنی پا بر هوا نه هین بیا بر آسمان و بر هوا صد ره پدید آید تو را بر آسمان پران شوی هر صبحدم همچون دعا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰ چندانکه خواهی جنگ کن یا گرم کن تهدید را می دان که دود گولخن هرگز نیاید بر سما ور خود برآید بر سما کی تیره گردد آسمان کز دود آورد آسمان چندان لطیفی و ضیا خود را مرنجان ای پدر سر را مکوب اندر حجر با نقش گرمابه مکن این جمله چالیش و غزا گر تو کنی بر مه تفو بر روی تو بازآید آن ور دامن او را کشی هم بر تو تنگ آید قبا پیش از تو خامان دگر در جوش این دیگ جهان بس برطپیدند و نشد درمان نبود الا رضا بگرفت دم مار را یک خارپشت اندر دهن سر درکشید و گرد شد مانند گویی آن دغا آن مار ابله خویش را بر خار می زد دم به دم سوراخ سوراخ آمد او از خود زدن بر خارها بی صبر بود و بی حیل خود را بکشت او از عجل گر صبر کردی یک زمان رستی از او آن بدلقا بر خارپشت هر بلا خود را مزن تو هم هلا ساکن نشین وین ورد خوان جاء القضا ضاق الفضا فرمود رب العالمین با صابرانم همنشین ای همنشین صابران افرغ علینا صبرنا رفتم به وادی دگر باقی تو فرما ای پدر مر صابران را می رسان هر دم سلامی نو ز ما # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱ جرمی ندارم بیش از این کز دل هوا دارم تو را از زعفران روی من رو می بگردانی چرا یا این دل خون خواره را لطف و مراعاتی بکن یا قوت صبرش بده در یفعل الله ما یشا این دو ره آمد در روش یا صبر یا شکر نعم بی شمع روی تو نتان دیدن مر این دو راه را هر گه بگردانی تو رو آبی ندارد هیچ جو کی ذره ها پیدا شود بی شعشعه شمس الضحی بی باده تو کی فتد در مغز نغز ان مستی یی بی عصمت تو کی رود شیطان به لا حول و لا نی قرص سازد قرصی یی مطبوخ هم مطبوخی یی تا درنیندازی کفی ز اهلیله خود در دوا امرت نغرد کی رود خورشید در برج اسد بی تو کجا جنبد رگی در دست و پای پارسا در مرگ هشیاری نهی در خواب بیداری نهی در سنگ سقایی نهی در برق میرنده وفا سیل سیاه شب برد هر جا که عقل است و خرد زان سیل شان کی واخرد جز مشتری هل اتی ای جان جان جزو و کل وی حله بخش باغ و گل وی کوفته هر سو دهل کای جان حیران الصلا هر کس فریباند مرا تا عشر بستاند مرا آن که م دهد فهم بیا گوید که پیش من بیا زان سو که فهمت می رسد باید که فهم آن سو رود آن که ت دهد طال بقا او را سزد طال بقا هم او که دلتنگ ت کند سرسبز و گلرنگ ت کند هم اوت آرد در دعا هم او دهد مزد دعا هم ری و بی و نون را کرده ست مقرون با الف در باد دم اندر دهن تا خوش بگویی ربنا لبیک لبیک ای کرم سودای توست اندر سرم ز آب تو چرخی می زنم مانند چرخ آسیا هرگز نداند آسیا مقصود گردش های خود که استون قوت ماست او یا کسب و کار نانبا آبی ش گردان می کند او نیز چرخی می زند حق آب را بسته کند او هم نمی جنبد ز جا خامش که این گفتار ما می پرد از اسرار ما تا گوید او که گفت او هرگز بننماید قفا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲ چندان بنالم ناله ها چندان برآرم رنگ ها تا برکنم از آینه هر منکری من زنگ ها بر مرکب عشق تو دل می راند و این مرکبش در هر قدم می بگذرد زان سوی جان فرسنگ ها بنما تو لعل روشنت بر کوری هر ظلمتی تا بر سر سنگین دلان از عرش بارد سنگ ها با این چنین تابانی ات دانی چرا منکر شدند کاین دولت و اقبال را باشد از ایشان ننگ ها گر نی که کورندی چنین آخر بدیدندی چنان آن سو هزاران جان ز مه چون اختران آونگ ها چون از نشاط نور تو کوران همی بینا شوند تا از خوشی راه تو رهوار گردد لنگ ها اما چو اندر راه تو ناگاه بی خود می شود هر عقل زیرا رسته شد در سبزه زارت بنگ ها زین رو همی بینم کسان نالان چو نی وز دل تهی زین رو دو صد سرو روان خم شد ز غم چون چنگ ها زین رو هزاران کاروان بشکسته شد از ره روان زین ره بسی کشتی پر بشکسته شد بر گنگ ها اشکستگان را جان ها بسته ست بر اومید تو تا دانش بی حد تو پیدا کند فرهنگ ها تا قهر را برهم زند آن لطف اندر لطف تو تا صلح گیرد هر طرف تا محو گردد جنگ ها تا جستنی نوعی دگر ره رفتنی طرزی دگر پیدا شود در هر جگر در سلسله آهنگ ها وز دعوت جذب خوشی آن شمس تبریزی شود هر ذره انگیزنده ای هر موی چون سرهنگ ها # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳ چون خون نخسپد خسروا چشمم کجا خسپد مها کز چشم من دریای خون جوشان شد از جور و جفا گر لب فروبندم کنون جانم به جوش آید درون ور بر سرش آبی زنم بر سر زند او جوش را معذور دارم خلق را گر منکرند از عشق ما اه لیک خود معذور را کی باشد اقبال و سنا از جوش خون نطقی به فم آن نطق آمد در قلم شد حرف ها چون مور هم سوی سلیمان لابه را کای شه سلیمان لطف وی لطف را از تو شرف در تو را جان ها صدف باغ تو را جان ها گیا ما مور بیچاره شده وز خرمن آواره شده در سیر سیاره شده هم تو برس فریاد ما ما بنده خاک کفت چون چاکران اندر صفت ما دیدبان آن صفت با این همه عیب عما تو یاد کن الطاف خود در سابق الله الصمد در حق هر بدکار بد هم مجرم هر دو سرا تو صدقه کن ای محتشم بر دل که دیدت ای صنم در غیر تو چون بنگرم اندر زمین یا در سما آن آب حیوان صفا هم در گلو گیرد ورا کو خورده باشد باده ها زان خسرو میمون لقا ای آفتاب اندر نظر تاریک و دلگیر و شرر آن را که دید او آن قمر در خوبی و حسن و بها ای جان شیرین تلخ وش بر عاشقان هجر کش در فرقت آن شاه خوش بی کبر با صد کبریا ای جان سخن کوتاه کن یا این سخن در راه کن در راه شاهنشاه کن در سوی تبریز صفا ای تن چو سگ کاهل مشو افتاده عوعو بس معو تو بازگرد از خویش و رو سوی شهنشاه بقا ای صد بقا خاک کفش آن صد شهنشه در صفش گشته رهی صد آصفش واله سلیمان در ولا وانگه سلیمان زان ولا لرزان ز مکر ابتلا از ترس کو را آن علا کمتر شود از رشک ها ناگه قضا را شیطنت از جام عز و سلطنت بربوده از وی مکرمت کرده به ملکش اقتضا چون یک دمی آن شاه فرد تدبیر ملک خویش کرد دیو و پری را پای مرد ترتیب کرد آن پادشا تا باز از آن عاقل شده دید از هوا غافل شده زان باغ ها آفل شده بی بر شده هم بی نوا زد تیغ قهر و قاهری بر گردن دیو و پری کو را ز عشق آن سری مشغول کردند از قضا زود اندرآمد لطف شه مخدوم شمس الدین چو مه در منع او گفتا که نه عالم مسوز ای مجتبا از شه چو دید او مژده ای آورد در حین سجده ای تبریز را از وعده ای کارزد به این هر دو سرا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴ چون نالد این مسکین که تا رحم آید آن دلدار را خون بارد این چشمان که تا بینم من آن گلزار را خورشید چون افروزدم تا هجر کمتر سوزدم دل حیلتی آموزدم کز سر بگیرم کار را ای عقل کل ذوفنون تعلیم فرما یک فسون کز وی بخیزد در درون رحمی نگارین یار را چون نور آن شمع چگل می درنیابد جان و دل کی داند آخر آب و گل دلخواه آن عیار را جبریل با لطف و رشد عجل سمین را چون چشد این دام و دانه کی کشد عنقای خوش منقار را عنقا که یابد دام کس در پیش آن عنقا مگس ای عنکبوت عقل بس تا کی تنی این تار را کو آن مسیح خوش دمی بی واسطه مریم یمی کز وی دل ترسا همی پاره کند زنار را دجال غم چون آتشی گسترد ز آتش مفرشی کو عیسی خنجرکشی دجال بدکردار را تن را سلامت ها ز تو جان را قیامت ها ز تو عیسی علامت ها ز تو وصل قیامت وار را ساغر ز غم در سر فتد چون سنگ در ساغر فتد آتش به خار اندر فتد چون گل نباشد خار را ماندم ز عذرا وامقی چون من نبودم لایقی لیکن خمار عاشقی در سر دل خمار را شطرنج دولت شاه را صد جان به خرجش راه را صد که حمایل کاه را صد درد دردی خوار را بینم به شه واصل شده می از خودی فاصل شده وز شاه جان حاصل شده جان ها در و دیوار را باشد که آن شاه حرون زان لطف از حدها برون منسوخ گرداند کنون آن رسم استغفار را جانی که رو این سو کند با بایزید او خو کند یا در سنایی رو کند یا بو دهد عطار را مخدوم جان کز جام او سرمست شد ایام او گاهی که گویی نام او لازم شمر تکرار را عالی خداوند شمس دین تبریز از او جان زمین پرنور چون عرش مکین کاو رشک شد انوار را ای صد هزاران آفرین بر ساعت فرخ ترین کان ناطق روح الامین بگشاید آن اسرار را در پاکی بی مهر و کین در بزم عشق او نشین در پرده منکر ببین آن پرده صدمسمار را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵ من دی نگفتم مر تو را کای بی نظیر خوش لقا ای قد مه از رشک تو چون آسمان گشته دوتا امروز صد چندان شدی حاجب بدی سلطان شدی هم یوسف کنعان شدی هم فر نور مصطفی امشب ستایمت ای پری فردا ز گفتن بگذری فردا زمین و آسمان در شرح تو باشد فنا امشب غنیمت دارمت باشم غلام و چاکرت فردا ملک بی هش شود هم عرش بشکافد قبا ناگه برآید صرصری نی بام ماند نه دری زین پشگان پر کی زند چونک ندارد پیل پا باز از میان صرصرش درتابد آن حسن و فرش هر ذره ای خندان شود در فر آن شمس الضحی تعلیم گیرد ذره ها زان آفتاب خوش لقا صد ذرگی دلربا کان ها نبودش ز ابتدا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶ هر لحظه وحی آسمان آید به سر جان ها کاخر چو دردی بر زمین تا چند می باشی برآ هر کز گران جانان بود چون درد در پایان بود آنگه رود بالای خم کان درد او یابد صفا گل را مجنبان هر دمی تا آب تو صافی شود تا درد تو روشن شود تا درد تو گردد دوا جانیست چون شعله ولی دودش ز نورش بیشتر چون دود از حد بگذرد در خانه ننماید ضیا گر دود را کمتر کنی از نور شعله برخوری از نور تو روشن شود هم این سرا هم آن سرا در آب تیره بنگری نی ماه بینی نی فلک خورشید و مه پنهان شود چون تیرگی گیرد هوا باد شمالی می وزد کز وی هوا صافی شود وز بهر این صیقل سحر در می دمد باد صبا باد نفس مر سینه را ز اندوه صیقل می زند گر یک نفس گیرد نفس مر نفس را آید فنا جان غریب اندر جهان مشتاق شهر لامکان نفس بهیمی در چرا چندین چرا باشد چرا ای جان پاک خوش گهر تا چند باشی در سفر تو باز شاهی بازپر سوی صفیر پادشا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷ آن خواجه را در کوی ما در گل فرورفته ست پا با تو بگویم حال او برخوان اذا جاء القضا جباروار و زفت او دامن کشان می رفت او تسخرکنان بر عاشقان بازیچه دیده عشق را بس مرغ پران بر هوا از دام ها فرد و جدا می آید از قبضه قضا بر پر او تیر بلا ای خواجه سرمستک شدی بر عاشقان خنبک زدی مست خداوندی خود کشتی گرفتی با خدا بر آسمان ها برده سر وز سرنبشت او بی خبر همیان او پرسیم و زر گوشش پر از طال بقا از بوسه ها بر دست او وز سجده ها بر پای او وز لورکند شاعران وز دمدمه هر ژاژخا باشد کرم را آفتی کان کبر آرد در فتی از وهم بیمارش کند در چاپلوسی هر گدا بدهد درم ها در کرم او نافریده ست آن درم از مال و ملک دیگری مردی کجا باشد سخا فرعون و شدادی شده خیکی پر از بادی شده موری بده ماری شده وان مار گشته اژدها عشق از سر قدوسی یی همچون عصای موسی یی کاو اژدها را می خورد چون افکند موسی عصا بر خواجه روی زمین بگشاد از گردون کمین تیری زدش کز زخم او همچون کمانی شد دوتا در رو فتاد او آن زمان از ضربت زخم گران خرخر کنان چون صرعیان در غرغره مرگ و فنا رسوا شده عریان شده دشمن بر او گریان شده خویشان او نوحه کنان بر وی چو اصحاب عزا فرعون و نمرودی بده انی انا الله می زده اشکسته گردن آمده در یارب و در ربنا او زعفرانی کرده رو زخمی نه بر اندام او جز غمزه غمازه ای شکرلبی شیرین لقا تیرش عجب تر یا کمان چشمش تهی تر یا دهان او بی وفاتر یا جهان او محتجب تر یا هما اکنون بگویم سر جان در امتحان عاشقان از قفل و زنجیر نهان هین گوش ها را برگشا کی برگشایی گوش را کو گوش مر مدهوش را مخلص نباشد هوش را جز یفعل الله ما یشا این خواجه با خرخشه شد پرشکسته چون پشه نالان ز عشق عایشه کابیض عینی من بکا انا هلکنا بعدکم یا ویلنا من بعدکم مقت الحیوه فقدکم عودوا الینا بالرضا العقل فیکم مرتهن هل من صدا یشفی الحزن و القلب منکم ممتحن فی وسط نیران النوی ای خواجه با دست و پا پایت شکسته ست از قضا دل ها شکستی تو بسی بر پای تو آمد جزا این از عنایت ها شمر کز کوی عشق آمد ضرر عشق مجازی را گذر بر عشق حق ست انتها غازی به دست پور خود شمشیر چوبین می دهد تا او در آن استا شود شمشیر گیرد در غزا عشقی که بر انسان بود شمشیر چوبین آن بود آن عشق با رحمان شود چون آخر آید ابتلا عشق زلیخا ابتدا بر یوسف آمد سال ها شد آخر آن عشق خدا می کرد بر یوسف قفا بگریخت او یوسف پی اش زد دست در پیراهنش بدریده شد از جذب او برعکس حال ابتدا گفتش قصاص پیرهن بردم ز تو امروز من گفتا بسی زین ها کند تقلیب عشق کبریا مطلوب را طالب کند مغلوب را غالب کند ای بس دعاگو را که حق کرد از کرم قبله دعا باریک شد اینجا سخن دم می نگنجد در دهن من مغلطه خواهم زدن این جا روا باشد دغا او می زند من کیستم من صورتم خاکیستم رمال بر خاکی زند نقش صوابی یا خطا این را رها کن خواجه را بنگر که می گوید مرا عشق آتش اندر ریش زد ما را رها کردی چرا ای خواجه صاحب قدم گر رفتم اینک آمدم تا من در این آخرزمان حال تو گویم برملا آخر چه گوید غره ای جز ز آفتابی ذره ای از بحر قلزم قطره ای زین بی نهایت ماجرا چون قطره ای بنمایدت باقیش معلوم آیدت ز انبار کف گندمی عرضه کنند اندر شرا کفی چو دیدی باقی اش نادیده خود می دانی اش دانیش و دانی چون شود چون بازگردد ز آسیا هستی تو انبار کهن دستی در این انبار کن بنگر چگونه گندمی وانگه به طاحون بر هلا هست آن جهان چون آسیا هست این جهان چون خرمنی آنجا همین خواهی بدن گر گندمی گر لوبیا رو ترک این گو ای مصر آن خواجه را بین منتظر کاو نیم کاره می کند تعجیل می گوید صلا ای خواجه تو چونی بگو خسته در این پرفتنه کو در خاک و خون افتاده ای بیچاره وار و مبتلا گفت الغیاث ای مسلمین دل ها نگهدارید هین شد ریخته خود خون من تا این نباشد بر شما من عاشقان را در تبش بسیار کردم سرزنش با سینه پر غل و غش بسیار گفتم ناسزا ویل لکل همزه بهر زبان بد بود هماز را لماز را جز چاشنی نبود دوا کی آن دهان مردم است سوراخ مار و کژدم است کهگل در آن سوراخ زن کزدم منه بر اقربا در عشق ترک کام کن ترک حبوب و دام کن مر سنگ را زر نام کن شکر لقب نه بر جفا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸ ای شاه جسم و جان ما خندان کن دندان ما سرمه کش چشمان ما ای چشم جان را توتیا ای مه ز اجلالت خجل عشقت ز خون ما بحل چون دیدمت می گفت دل جاء القضا جاء القضا ما گوی سرگردان تو اندر خم چوگان تو گه خوانی اش سوی طرب گه رانی اش سوی بلا گه جانب خوابش کشی گه سوی اسبابش کشی گه جانب شهر بقا گه جانب دشت فنا گه شکر آن مولی کند گه آه واویلی کند گه خدمت لیلی کند گه مست و مجنون خدا جان را تو پیدا کرده ای مجنون و شیدا کرده ای گه عاشق کنج خلا گه عاشق رو و ریا گه قصد تاج زر کند گه خاک ها بر سر کند گه خویش را قیصر کند گه دلق پوشد چون گدا طرفه درخت آمد کز او گه سیب روید گه کدو گه زهر روید گه شکر گه درد روید گه دوا جویی عجایب کاندرون گه آب رانی گاه خون گه باده های لعل گون گه شیر و گه شهد شفا گه علم بر دل برتند گه دانش از دل برکند گه فضل ها حاصل کند گه جمله را روبد بلا روزی محمدبک شود روزی پلنگ و سگ شود گه دشمن بد رگ شود گه والدین و اقربا گه خار گردد گاه گل گه سرکه گردد گاه مل گاهی دهلزن گه دهل تا می خورد زخم عصا گه عاشق این پنج و شش گه طالب جان های خوش این سوش کش آن سوش کش چون اشتری گم کرده جا گاهی چو چه کن پست رو مانند قارون سوی گو گه چون مسیح و کشت نو بالاروان سوی علا تا فضل تو راهش دهد وز شید و تلوین وارهد شیاد ما شیدا شود یک رنگ چون شمس الضحی چون ماهیان بحرش سکن بحرش بود باغ و وطن بحرش بود گور و کفن جز بحر را داند وبا زین رنگ ها مفرد شود در خنب عیسی دررود در صبغة الله رو نهد تا یفعل الله ما یشا رست از وقاحت وز حیا وز دور وز نقلان جا رست از برو رست از بیا چون سنگ زیر آسیا انا فتحنا بابکم لا تهجروا اصحابکم نلحق بکم اعقابکم هذا مکافات الولا انا شددنا جنبکم انا غفرنا ذنبکم مما شکرتم ربکم و الشکر جرار الرضا مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن باب البیان مغلق قل صمتنا اولی بنا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹ ای از ورای پرده ها تاب تو تابستان ما ما را چو تابستان ببر دل گرم تا بستان ما ای چشم جان را توتیا آخر کجا رفتی بیا تا آب رحمت برزند از صحن آتشدان ما تا سبزه گردد شوره ها تا روضه گردد گورها انگور گردد غوره ها تا پخته گردد نان ما ای آفتاب جان و دل ای آفتاب از تو خجل آخر ببین کاین آب و گل چون بست گرد جان ما شد خارها گلزارها از عشق رویت بارها تا صد هزار اقرارها افکند در ایمان ما ای صورت عشق ابد خوش رو نمودی در جسد تا ره بری سوی احد جان را از این زندان ما در دود غم بگشا طرب روزی نما از عین شب روزی غریب و بوالعجب ای صبح نورافشان ما گوهر کنی خرمهره را زهره بدری زهره را سلطان کنی بی بهره را شاباش ای سلطان ما کو دیده ها درخورد تو تا دررسد در گرد تو کو گوش هوش آورد تو تا بشنود برهان ما چون دل شود احسان شمر در شکر آن شاخ شکر نعره برآرد چاشنی از بیخ هر دندان ما آمد ز جان بانگ دهل تا جزوها آید به کل ریحان به ریحان گل به گل از حبس خارستان ما # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰ ای فصل باباران ما برریز بر یاران ما چون اشک غمخواران ما در هجر دلداران ما ای چشم ابر این اشک ها می ریز همچون مشک ها زیرا که داری رشک ها بر ماه رخساران ما این ابر را گریان نگر وان باغ را خندان نگر کز لابه و گریه پدر رستند بیماران ما ابر گران چون داد حق از بهر لب خشکان ما رطل گران هم حق دهد بهر سبکساران ما بر خاک و دشت بی نوا گوهرفشان کرد آسمان زین بی نوایی می کشند از عشق طراران ما این ابر چون یعقوب من وان گل چو یوسف در چمن بشکفته روی یوسفان از اشک افشاران ما یک قطره اش گوهر شود یک قطره اش عبهر شود وز مال و نعمت پر شود کف های کف خاران ما باغ و گلستان ملی اشکوفه می کردند دی زیرا که ابریق از پگه خوردند خماران ما بربند لب همچون صدف مستی میا در پیش صف تا بازآیند این طرف از غیب هشیاران ما # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱ بادا مبارک در جهان سور و عروسی های ما سور و عروسی را خدا ببرید بر بالای ما زهره قرین شد با قمر طوطی قرین شد با شکر هر شب عروسی یی دگر از شاه خوش سیمای ما ان القلوب فرجت ان النفوس زوجت ان الهموم اخرجت در دولت مولای ما بسم الله امشب بر نوی سوی عروسی می روی داماد خوبان می شوی ای خوب شهرآرای ما خوش می روی در کوی ما خوش می خرامی سوی ما خوش می جهی در جوی ما ای جوی و ای جویای ما خوش می روی بر رای ما خوش می گشایی پای ما خوش می بری کف های ما ای یوسف زیبای ما از تو جفا کردن روا وز ما وفا جستن خطا پای تصرف را بنه بر جان خون پالای ما ای جان جان جان را بکش تا حضرت جانان ما وین استخوان را هم بکش هدیه بر عنقای ما رقصی کنید ای عارفان چرخی زنید ای منصفان در دولت شاه جهان آن شاه جان افزای ما در گردن افکنده دهل در گردک نسرین و گل که امشب بود دف و دهل نیکوترین کالای ما خاموش که امشب زهره شد ساقی به پیمانه و به مد بگرفته ساغر می کشد حمرای ما حمرای ما والله که این دم صوفیان بستند از شادی میان در غیب پیش غیبدان از شوق استسقای ما قومی چو دریا کف زنان چون موج ها سجده کنان قومی مبارز چون سنان خون خوار چون اجزای ما خاموش که امشب مطبخی شاهست از فرخ رخی این نادره که می پزد حلوای ما حلوای ما # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲ دیدم سحر آن شاه را بر شاهراه هل اتی در خواب غفلت بی خبر زو بوالعلی و بوالعلا زان می که در سر داشتم من ساغری برداشتم در پیش او می داشتم گفتم که ای شاه الصلا گفتا چیست این ای فلان گفتم که خون عاشقان جوشیده و صافی چو جان بر آتش عشق و ولا گفتا چو تو نوشیده ای در دیگ جان جوشیده ای از جان و دل نوشش کنم ای باغ اسرار خدا آن دلبر سرمست من بستد قدح از دست من اندرکشیدش همچو جان کان بود جان را جان فزا از جان گذشته صد درج هم در طرب هم در فرج می کرد اشارت آسمان کای چشم بد دور از شما # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳ می ده گزافه ساقیا تا کم شود خوف و رجا گردن بزن اندیشه را ما از کجا او از کجا پیش آر نوشانوش را از بیخ برکن هوش را آن عیش بی روپوش را از بند هستی برگشا در مجلس ما سرخوش آ برقع ز چهره برگشا زان سان که اول آمدی ای یفعل الله ما یشاٰ دیوانگان جسته بین از بند هستی رسته بین در بی دلی دل بسته بین کاین دل بود دام بلا زوتر بیا هین دیر شد دل زین ولایت سیر شد مستش کن و بازش رهان زین گفتن زوتر بیا بگشا ز دستم این رسن بربند پای بوالحسن پر ده قدح را تا که من سر را بنشناسم ز پا بی ذوق آن جانی که او در ماجرا و گفت و گو هر لحظه گرمی می کند با بوالعلی و بوالعلا نانم مده آبم مده آسایش و خوابم مده ای تشنگی عشق تو صد همچو ما را خونبها امروز مهمان توام مست و پریشان توام پر شد همه شهر این خبر کامروز عیش است الصلاٰ هر کو به جز حق مشتری جوید نباشد جز خری در سبزه این گولخن همچون خران جوید چرا می دان که سبزه گولخن گنده کند ریش و دهن زیرا ز خضرای دمن فرمود دوری مصطفی دورم ز خضرای دمن دورم ز حورای چمن دورم ز کبر و ما و من مست شراب کبریا از دل خیال دلبری برکرد ناگاهان سری ماننده ی ماه از افق ماننده ی گل از گیا جمله خیالات جهان پیش خیال او دوان مانند آهن پاره ها در جذبه آهن ربا بد لعل ها پیش اش حجر شیران به پیش اش گورخر شمشیرها پیش اش سپر خورشید پیش اش ذره ها عالم چو کوه طور شد هر ذره اش پرنور شد مانند موسی روح هم افتاد بی هوش از لقا هر هستی ای در وصل خود در وصل اصل اصل خود خنبک زنان بر نیستی دستک زنان اندر نما سرسبز و خوش هر تره ای نعره زنان هر ذره ای کالصبر مفتاح الفرج و الشکر مفتاح الرضا گل کرد بلبل را ندا کای صد چو من پیشت فدا حارس بدی سلطان شدی تا کی زنی طال بقا ذرات محتاجان شده اندر دعا نالان شده برقی بر ایشان برزده مانده ز حیرت از دعا السلم منهاج الطلب الحلم معراج الطرب و النار صراف الذهب و النور صراف الولا العشق مصباح العشا و الهجر طباخ الحشا و الوصل تریاق الغشا یا من علی قلبی مشا الشمس من افراسنا و البدر من حراسنا و العشق من جلاسنا من یدر ما فی راسنا یا سایلی عن حبه اکرم به انعم به کل المنی فی جنبه عند التجلی کالهبا یا سایلی عن قصتی العشق قسمی حصتی و السکر افنی غصتی یا حبذا لی حبذا الفتح من تفاحکم و الحشر من اصباحکم القلب من ارواحکم فی الدور تمثال الرحا اریاحکم تجلی البصر یعقوبکم یلقی النظر یا یوسفینا فی البشر جودوا بما الله اشتری الشمس خرت و القمر نسکا مع الاحدی عشر قدامکم فی یقظه قدام یوسف فی الکری اصل العطایا دخلنا ذخر البرایا نخلنا یا من لحب او نوی یشکوا مخالیب النوی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴ ای عاشقان ای عاشقان آمد گه وصل و لقا از آسمان آمد ندا کای ماه رویان الصلا ای سرخوشان ای سرخوشان آمد طرب دامن کشان بگرفته ما زنجیر او بگرفته او دامان ما آمد شراب آتشین ای دیو غم کنجی نشین ای جان مرگ اندیش رو ای ساقی باقی درآ ای هفت گردون مست تو ما مهره ای در دست تو ای هست ما از هست تو در صد هزاران مرحبا ای مطرب شیرین نفس هر لحظه می جنبان جرس ای عیش زین نه بر فرس بر جان ما زن ای صبا ای بانگ نای خوش سمر در بانگ تو طعم شکر آید مرا شام و سحر از بانگ تو بوی وفا بار دگر آغاز کن آن پرده ها را ساز کن بر جمله خوبان ناز کن ای آفتاب خوش لقا خاموش کن پرده مدر سغراق خاموشان بخور ستار شو ستار شو خو گیر از حلم خدا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵ ای یار ما دل دار ما ای عالم اسرار ما ای یوسف دیدار ما ای رونق بازار ما نک بر دم امسال ما خوش عاشق آمد پار ما ما مفلسانیم و تویی صد گنج و صد دینار ما ما کاهلانیم و تویی صد حج و صد پیکار ما ما خفتگانیم و تویی صد دولت بیدار ما ما خستگانیم و تویی صد مرهم بیمار ما ما بس خرابیم و تویی هم از کرم معمار ما من دوش گفتم عشق را ای خسرو عیار ما سر درمکش منکر مشو تو برده ای دستار ما واپس جوابم داد او نی از توست این کار ما چون هرچ گویی وا دهد هم چون صدا که سار ما من گفتمش خود ما کهیم و این صدا گفتار ما زیرا که که را اختیاری نبود ای مختار ما # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶ خواجه بیا خواجه بیا خواجه دگر بار بیا دفع مده دفع مده ای مه عیار بیا عاشق مهجور نگر عالم پرشور نگر تشنه مخمور نگر ای شه خمار بیا پای توی دست توی هستی هر هست توی بلبل سرمست توی جانب گلزار بیا گوش توی دیده توی وز همه بگزیده توی یوسف دزدیده توی بر سر بازار بیا ای ز نظر گشته نهان ای همه را جان و جهان بار دگر رقص کنان بی دل و دستار بیا روشنی روز توی شادی غم سوز توی ماه شب افروز توی ابر شکربار بیا ای علم عالم نو پیش تو هر عقل گرو گاه میا گاه مرو خیز به یک بار بیا ای دل آغشته به خون چند بود شور و جنون پخته شد انگور کنون غوره میفشار بیا ای شب آشفته برو وی غم ناگفته برو ای خرد خفته برو دولت بیدار بیا ای دل آواره بیا وی جگر پاره بیا ور ره در بسته بود از ره دیوار بیا ای نفس نوح بیا وی هوس روح بیا مرهم مجروح بیا صحت بیمار بیا ای مه افروخته رو آب روان در دل جو شادی عشاق بجو کوری اغیار بیا بس بود ای ناطق جان چند از این گفت زبان چند زنی طبل بیان بی دم و گفتار بیا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷ یار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرا یار تویی غار تویی خواجه نگهدار مرا نوح تویی روح تویی فاتح و مفتوح تویی سینه مشروح تویی بر در اسرار مرا نور تویی سور تویی دولت منصور تویی مرغ که طور تویی خسته به منقار مرا قطره تویی بحر تویی لطف تویی قهر تویی قند تویی زهر تویی بیش میآزار مرا حجره خورشید تویی خانه ناهید تویی روضه امید تویی راه ده ای یار مرا روز تویی روزه تویی حاصل دریوزه تویی آب تویی کوزه تویی آب ده این بار مرا دانه تویی دام تویی باده تویی جام تویی پخته تویی خام تویی خام بمگذار مرا این تن اگر کم تندی راه دلم کم زندی راه شدی تا نبدی این همه گفتار مرا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸ رستم از این نفس و هوا زنده بلا مرده بلا زنده و مرده وطنم نیست به جز فضل خدا رستم از این بیت و غزل ای شه و سلطان ازل مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا قافیه و مغلطه را گو همه سیلاب ببر پوست بود پوست بود درخور مغز شعرا ای خمشی مغز منی پرده آن نغز منی کم تر فضل خمشی کش نبود خوف و رجا بر ده ویران نبود عشر زمین کوچ و قلان مست و خرابم مطلب در سخنم نقد و خطا تا که خرابم نکند کی دهد آن گنج به من تا که به سیلم ندهد کی کشدم بحر عطا مرد سخن را چه خبر از خمشی همچو شکر خشک چه داند چه بود ترلللا ترلللا آینه ام آینه ام مرد مقالات نه ام دیده شود حال من ار چشم شود گوش شما دست فشانم چو شجر چرخ زنان همچو قمر چرخ من از رنگ زمین پاک تر از چرخ سما عارف گوینده بگو تا که دعای تو کنم چون که خوش و مست شوم هر سحری وقت دعا دلق من و خرقه من از تو دریغی نبود و آن که ز سلطان رسدم نیم مرا نیم تو را از کف سلطان رسدم ساغر و سغراق قدم چشمه خورشید بود جرعه او را چو گدا من خمشم خسته گلو عارف گوینده بگو ز آن که تو داوود دمی من چو کهم رفته ز جا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹ آه که آن صدر سرا می ندهد بار مرا می نکند محرم جان محرم اسرار مرا نغزی و خوبی و فرش آتش تیز نظرش پرسش همچون شکرش کرد گرفتار مرا گفت مرا مهر تو کو رنگ تو کو فر تو کو رنگ کجا ماند و بو ساعت دیدار مرا غرقه جوی کرمم بنده آن صبحدمم کان گل خوش بوی کشد جانب گلزار مرا هر که به جوبار بود جامه بر او بار بود چند زیانست و گران خرقه و دستار مرا ملکت و اسباب کز این ماه رخان شکرین هست به معنی چو بود یار وفادار مرا دستگه و پیشه تو را دانش و اندیشه تو را شیر تو را بیشه تو را آهوی تاتار مرا نیست کند هست کند بی دل و بی دست کند باده دهد مست کند ساقی خمار مرا ای دل قلاش مکن فتنه و پرخاش مکن شهره مکن فاش مکن بر سر بازار مرا گر شکند پند مرا زفت کند بند مرا بر طمع ساختن یار خریدار مرا بیش مزن دم ز دوی دو دو مگو چون ثنوی اصل سبب را بطلب بس شد از آثار مرا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰ طوق جنون سلسله شد باز مکن سلسله را لابه گری می کنمت راه تو زن قافله را مست و خوش و شاد توام حامله داد توام حامله گر بار نهد جرم منه حامله را هیچ فلک دفع کند از سر خود دور سفر هیچ زمین دفع کند از تن خود زلزله را می کشد آن شه رقمی دل به کفش چون قلمی تازه کن اسلام دمی خواجه رها کن گله را آنچ کند شاه جفا آبله دان بر کف شه آنک بیابد کف شه بوسه دهد آبله را همچو کتابی ست جهان جامع احکام نهان جان تو سردفتر آن فهم کن این مسیله را شاد همی باش و ترش آب بگردان و خمش باز کن از گردن خر مشغله زنگله را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱ شمع جهان دوش نبد نور تو در حلقه ما راست بگو شمع رخت دوش کجا بود کجا سوی دل ما بنگر کز هوس دیدن تو دولت آن جا که در او حسن تو بگشاد قبا دوش به هر جا که بدی دانم کامروز ز غم گشته بود همچو دلم مسجد لا حول و لا دوش همی گشتم من تا به سحر ناله کنان بدرک بالصبح بدا هیج نومي و نفیٰ سایه نوری تو و ما جمله جهان سایه تو نور کی دیدست که او باشد از سایه جدا گاه بود پهلوی او گاه شود محو در او پهلوی او هست خدا محو در او هست لقا سایه زده دست طلب سخت در آن نور عجب تا چو بکاهد بکشد نور خدایش به خدا شرح جدایی و درآمیختگی سایه و نور لا یتناهیٰ و لین جیت بضعف مددا نور مسبب بود و هر چه سبب سایه او بی سببی قد جعل الله لکل سببا آینه همدگر افتاد مسبب و سبب هر کی نه چون آینه گشتست ندید آینه را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲ کار تو داری صنما قدر تو باری صنما ما همه پابسته تو شیر شکاری صنما دلبر بی کینه ما شمع دل سینه ما در دو جهان در دو سرا کار تو داری صنما ذره به ذره بر تو سجده کنان بر در تو چاکر و یاریگر تو آه چه یاری صنما هر نفسی تشنه ترم بسته جوع البقرم گفت که دریا بخوری گفتم که آری صنما هر کی ز تو نیست جدا هیچ نمیرد به خدا آنگه اگر مرگ بود پیش تو باری صنما نیست مرا کار و دکان هستم بی کار جهان زان که ندانم جز تو کارگزاری صنما خواه شب و خواه سحر نیستم از هر دو خبر کیست خبر چیست خبر روز شماری صنما روز مرا دیدن تو شب غم ببریدن تو از تو شبم روز شود همچو نهاری صنما باغ پر از نعمت من گلبن بازینت من هیچ ندید و نبود چون تو بهاری صنما جسم مرا خاک کنی خاک مرا پاک کنی باز مرا نقش کنی ماه عذاری صنما فلسفی ک کور شود نور از او دور شود زو ندمد سنبل دین چونک نکاری صنما فلسفی این هستی من عارف تو مستی من خوبی این زشتی آن هم تو نگاری صنما # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳ کاهل و ناداشت بدم کام درآورد مرا طوطی اندیشه او همچو شکر خورد مرا تابش خورشید ازل پرورش جان و جهان بر صفت گل به شکر پخت و بپرورد مرا گفتم ای چرخ فلک مرد جفای تو نیم گفت زبون یافت مگر ای سره این مرد مرا ای شه شطرنج فلک مات مرا برد تو را ای ملک آن تخت تو را تخته این نرد مرا تشنه و مستسقی تو گشته ام ای بحر چنانک بحر محیط ار بخورم باشد درخورد مرا حسن غریب تو مرا کرد غریب دو جهان فردی تو چون نکند از همگان فرد مرا رفتم هنگام خزان سوی رزان دست گزان نوحه گر هجر تو شد هر ورق زرد مرا فتنه عشاق کند آن رخ چون روز تو را شهره آفاق کند این دل شبگرد مرا راست چو شقه علمت رقص کنانم ز هوا بال مرا بازگشا خوش خوش و منورد مرا صبح دم سرد زند از پی خورشید زند از پی خورشید تو است این نفس سرد مرا جزو ز جزوی چو برید از تن تو درد کند جزو من از کل ببرد چون نبود درد مرا بنده آنم که مرا بی گنه آزرده کند چون صفتی دارد از آن مه که بیازرد مرا هر کسکی را هوسی قسم قضا و قدر است عشق وی آورد قضا هدیه ره آورد مرا اسب سخن بیش مران در ره جان گرد مکن گرچه که خود سرمه جان آمد آن گرد مرا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴ در دو جهان لطیف و خوش همچو امیر ما کجا ابروی او گره نشد گرچه که دید صد خطا چشم گشا و رو نگر جرم بیار و خو نگر خوی چو آب جو نگر جمله طراوت و صفا من ز سلام گرم او آب شدم ز شرم او وز سخنان نرم او آب شوند سنگ ها زهر به پیش او ببر تا کندش به از شکر قهر به پیش او بنه تا کندش همه رضا آب حیات او ببین هیچ مترس از اجل در دو در رضای او هیچ ملرز از قضا سجده کنی به پیش او عزت مسجدت دهد ای که تو خوار گشته ای زیر قدم چو بوریا خواندم امیر عشق را فهم بدین شود تو را چونک تو رهن صورتی صورت توست ره نما از تو دل ار سفر کند با تپش جگر کند بر سر پاست منتظر تا تو بگوییش بیا دل چو کبوتری اگر می بپرد ز بام تو هست خیال بام تو قبله جانش در هوا بام و هوا توی و بس نیست روی بجز هوس آب حیات جان توی صورت ها همه سقا دور مرو سفر مجو پیش تو است ماه تو نعره مزن که زیر لب می شنود ز تو دعا می شنود دعای تو می دهدت جواب او کای کر من کری بهل گوش تمام برگشا گر نه حدیث او بدی جان تو آه کی زدی آه بزن که آه تو راه کند سوی خدا چرخ زنان بدان خوشم کآب به بوستان کشم میوه رسد ز آب جان شوره و سنگ و ریگ را باغ چو زرد و خشک شد تا بخورد ز آب جان شاخ شکسته را بگو آب خور و بیازما شب برود بیا به گه تا شنوی حدیث شه شب همه شب مثال مه تا به سحر مشین ز پا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵ با لب او چه خوش بود گفت و شنید و ماجرا خاصه که در گشاید و گوید خواجه اندرآ با لب خشک گوید او قصه چشمه ی خضر بر قد مرد می برد درزی عشق او قبا مست شوند چشم ها از سکرات چشم او رقص کنان درخت ها پیش لطافت صبا بلبل با درخت گل گوید چیست در دلت این دم در میان بنه نیست کسی توی و ما گوید تا تو با توی هیچ مدار این طمع جهد نمای تا بری رخت توی از این سرا چشمه ی سوزن هوس تنگ بود یقین بدان ره ندهد به ریسمان چونک ببیندش دوتا بنگر آفتاب را تا به گلو در آتشی تا که ز روی او شود روی زمین پر از ضیا چونک کلیم حق بشد سوی درخت آتشین گفت من آب کوثرم کفش برون کن و بیا هیچ مترس ز آتشم زانک من آبم و خوشم جانب دولت آمدی صدر تراست مرحبا جوهریی و لعل کان جان مکان و لامکان نادره ی زمانه ای خلق کجا و تو کجا بارگه عطا شود از کف عشق هر کفی کارگه وفا شود از تو جهان بی وفا ز اول روز آمدی ساغر خسروی به کف جانب بزم می کشی جان مرا که الصلا دل چه شود چو دست دل گیرد دست دلبری مس چه شود چو بشنود بانگ و صلای کیمیا آمد دلبری عجب نیزه به دست چون عرب گفتم هست خدمتی گفت تعال عندنا جست دلم که من دوم گفت خرد که من روم کرد اشارت از کرم گفت بلی کلا کما خوان چو رسید از آسمان دست بشوی و هم دهان تا که نیاید از کفت بوی پیاز و گندنا کان نمک رسید هین گر تو ملیح و عاشقی کاس ستان و کاسه ده شور گزین نه شوربا بسته کنم من این دو لب تا که چراغ روز و شب هم به زبانه ی زبان گوید قصه با شما # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶ دی بنواخت یار من بنده غم رسیده را داد ز خویش چاشنی جان ستم چشیده را هوش فزود هوش را حلقه نمود گوش را جوش نمود نوش را نور فزود دیده را گفت که ای نزار من خسته و ترسگار من من نفروشم از کرم بنده خودخریده را بین که چه داد می کند بین چه گشاد می کند یوسف یاد می کند عاشق کف بریده را داشت مرا چو جان خود رفت ز من گمان بد بر کتفم نهاد او خلعت نورسیده را عاجز و بی کسم مبین اشک چو اطلسم مبین در تن من کشیده بین اطلس زرکشیده را هر که بود در این طلب بس عجبست و بوالعجب صد طربست در طرب جان ز خود رهیده را چاشنی جنون او خوشتر یا فسون او چونک نهفته لب گزد خسته غم گزیده را وعده دهد به یار خود گل دهد از کنار خود پر کند از خمار خود دیده خون چکیده را کحل نظر در او نهد دست کرم بر او زند سینه بسوزد از حسد این فلک خمیده را جام می الست خود خویش دهد به مست خود طبل زند به دست خود باز دل پریده را بهر خدای را خمش خوی سکوت را مکش چون که عصیده می رسد کوته کن قصیده را مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن در مگشا و کم نما گلشن نورسیده را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷ ای که تو ماه آسمان ماه کجا و تو کجا در رخ مه کجا بود این کر و فر و کبریا جمله به ماه عاشق و ماه اسیر عشق تو ناله کنان ز درد تو لابه کنان که ای خدا سجده کنند مهر و مه پیش رخ چو آتشت چونک کند جمال تو با مه و مهر ماجرا آمد دوش مه که تا سجده برد به پیش تو غیرت عاشقان تو نعره زنان که رو میا خوش بخرام بر زمین تا شکفند جان ها تا که ملک فروکند سر ز دریچه سما چون که شود ز روی تو برق جهنده هر دلی دست به چشم برنهد از پی حفظ دیده ها هر چه بیافت باغ دل از طرب و شکفتگی از دی این فراق شد حاصل او همه هبا زرد شده ست باغ جان از غم هجر چون خزان کی برسد بهار تو تا بنماییش نما بر سر کوی تو دلم زار و نزار خفت دی کرد خیال تو گذر دید بدان صفت ورا گفت چگونه ای از این عارضه گران بگو کز تنکی ز دیده ها رفت تن تو در خفا گفت و گذشت او ز من لیک ز ذوق آن سخن صحت یافت این دلم یا رب توش دهی جزا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸ ماه درست را ببین کاو بشکست خواب ما تافت ز چرخ هفتمین در وطن خراب ما خواب ببر ز چشم ما چون ز تو روز گشت شب آب مده به تشنگان عشق بس است آب ما جمله ی ره چکیده خون از سر تیغ عشق او جمله ی کو گرفته بو از جگر کباب ما شکر باکرانه را شکر بی کرانه گفت غره شدی به ذوق خود بشنو این جواب ما روترشی چرا مگر صاف نبد شراب تو از پی امتحان بخور یک قدح از شراب ما تا چه شوند عاشقان روز وصال ای خدا چونک ز هم بشد جهان از بت بانقاب ما از تبریز شمس دین روی نمود عاشقان ای که هزار آفرین بر مه و آفتاب ما # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹ با تو حیات و زندگی بی تو فنا و مردنا زانک تو آفتابی و بی تو بود فسردنا خلق بر این بساط ها بر کف تو چو مهره ای هم ز تو ماه گشتنا هم ز تو مهره بردنا گفت دمم چه می دهی دم به تو من سپرده ام من ز تو بی خبر نیم در دم دم سپردنا پیش به سجده می شدم پشت خمیده چون شتر خنده زنان گشاد لب گفت درازگردنا بین که چه خواهی کردنا بین که چه خواهی کردنا گردن دراز کرده ای پنبه بخواهی خوردنا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰ ای بگرفته از وفا گوشه کران چرا چرا بر من خسته کرده ای روی گران چرا چرا بر دل من که جای تست کارگه وفای تست هر نفسی همی زنی زخم سنان چرا چرا گوهر تو به گوهری برد سبق ز مشتری جان و جهان همی بری جان و جهان چرا چرا چشمه خضر و کوثری ز آب حیات خوشتری ز آتش هجر تو منم خشک دهان چرا چرا مهر تو جان نهان بود مهر تو بی نشان بود در دل من ز بهر تو نقش و نشان چرا چرا گفت که جان جان منم دیدن جان طمع مکن ای بنموده روی تو صورت جان چرا چرا ای تو به نور مستقل وی ز تو اختران خجل بس دودلی میان دل ز ابر گمان چرا چرا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱ گر تو ملولی ای پدر جانب یار من بیا تا که بهار جان ها تازه کند دل تو را بوی سلام یار من لخلخه ی بهار من باغ و گل و ثمار من آرد سوی جان صبا مستی و طرفه مستی ای هستی و طرفه هستی ای ملک و دراز دستی ای نعره زنان که الصلا پای بکوب و دست زن دست درآن دو شست زن پیش دو نرگس خوشش کشته نگر دل مرا زنده به عشق سرکشم بینی جان چرا کشم پهلوی یار خود خوشم یاوه چرا روم چرا جان چو سوی وطن رود آب به جوی من رود تا سوی گولخن رود طبع خسیس ژاژخا دیدن خسرو زمن شعشعه عقار من سخت خوش است این وطن می نروم از این سرا جان طرب پرست ما عقل خراب مست ما ساغر جان به دست ما سخت خوش است ای خدا هوش برفت گو برو جایزه گو بشو گرو روز شده ست گو بشو بی شب و روز تو بیا مست رود نگار من در بر و در کنار من هیچ مگو که یار من باکرمست و باوفا آمد جان جان من کوری دشمنان من رونق گلستان من زینت روضه ی رضا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲ چون همه عشق روی تست جمله رضای نفس ما کفر شده ست لاجرم ترک هوای نفس ما چونکه به عشق زنده شد قصد غزاش چون کنم غمزه خونی تو شد حج و غزای نفس ما نیست ز نفس ما مگر نقش و نشان سایه ای چون به خم دو زلف تست مسکن و جای نفس ما عشق فروخت آتشی کآب حیات از او خجل پرس که از برای که آن ز برای نفس ما هژده هزار عالم عیش و مراد عرضه شد جز به جمال تو نبود جوشش و رای نفس ما دوزخ جای کافران جنت جای مؤمنان عشق برای عاشقان محو سزای نفس ما اصل حقیقت وفا سر خلاصه رضا خواجه روح شمس دین بود صفای نفس ما در عوض عبیر جان در بدن هزار سنگ از تبریز خاک را کحل ضیای نفس ما # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳ عشق تو آورد قدح پر ز بلاها گفتم می می نخورم پیش تو شاها داد می معرفتش آن شکرستان مست شدم برد مرا تا به کجاها از طرفی روح امین آمد پنهان پیش دویدم که ببین کار و کیاها گفتم ای سر خدا روی نهان کن شکر خدا کرد و ثنا گفت دعاها گفتم خود آن نشود عاشق پنهان چیست که آن پرده شود پیش صفاها عشق چو خون خواره شود وای از او وای کوه احد پاره شود خاصه چو ماها شاد دمی کان شه من آید خندان باز گشاید به کرم بند قباها گوید افسرده شدی بی نظر ما پیشتر آ تا بزند بر تو هواها گویم کان لطف تو کو ای همه خوبی بنده خود را بنما بندگشاها گوید نی تازه شوی هیچ مخور غم تازه تر از نرگس و گل وقت صباها گویم ای داده دوا هر دو جهان را نیست مرا جز لب تو جان دواها میوه هر شاخ و شجر هست گوایش روی چو زر و اشک مرا هست گواها # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴ از این اقبالگاه خوش مشو یک دم دلا تنها دمی می نوش باده جان و یک لحظه شکر می خا به باطن همچو عقل کل به ظاهر همچو تنگ گل دمی الهام امر قل دمی تشریف اعطینا تصورهای روحانی خوشی بی پشیمانی ز رزم و بزم پنهانی ز سر سر او اخفی ملاحت های هر چهره از آن دریاست یک قطره به قطره سیر کی گردد کسی کش هست استسقا دلا زین تنگ زندان ها رهی داری به میدان ها مگر خفته ست پای تو تو پنداری نداری پا چه روزی هاست پنهانی جز این روزی که می جویی چه نان ها پخته اند ای جان برون از صنعت نانبا تو دو دیده فروبندی و گویی روز روشن کو زند خورشید بر چشمت که اینک من تو در بگشا از این سو می کشانندت و زان سو می کشانندت مرو ای ناب با دردی بپر زین درد رو بالا هر اندیشه که می پوشی درون خلوت سینه نشان و رنگ اندیشه ز دل پیداست بر سیما ضمیر هر درخت ای جان ز هر دانه که می نوشد شود بر شاخ و برگ او نتیجه شرب او پیدا ز دانه سیب اگر نوشد بروید برگ سیب از وی ز دانه تمر اگر نوشد بروید بر سرش خرما چنانک از رنگ رنجوران طبیب از علت آگه شد ز رنگ و روی چشم تو به دینت پی برد بینا ببیند حال دین تو بداند مهر و کین تو ز رنگت لیک پوشاند نگرداند تو را رسوا نظر در نامه می دارد ولی با لب نمی خواند همی داند کز این حامل چه صورت زایدش فردا وگر برگوید از دیده بگوید رمز و پوشیده اگر درد طلب داری بدانی نکته و ایما وگر درد طلب نبود صریحا گفته گیر این را فسانه دیگران دانی حواله می کنی هر جا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵ شب قدر است جسم تو کز او یابند دولت ها مه بدرست روح تو کز او بشکافت ظلمت ها مگر تقویم یزدانی که طالع ها در او باشد مگر دریای غفرانی کز او شویند زلت ها مگر تو لوح محفوظی که درس غیب از او گیرند و یا گنجینه رحمت کز او پوشند خلعت ها عجب تو بیت معموری که طوافانش املاکند عجب تو رق منشوری کز او نوشند شربت ها و یا آن روح بی چونی کز این ها جمله بیرونی که در وی سرنگون آمد تأمل ها و فکرت ها ولی برتافت بر چون ها مشارق های بی چونی بر آثار لطیف تو غلط گشتند الفت ها عجایب یوسفی چون مه که عکس اوست در صد چه از او افتاده یعقوبان به دام و جاه ملت ها چو زلف خود رسن سازد ز چه هاشان براندازد کشدشان در بر رحمت رهاندشان ز حیرت ها چو از حیرت گذر یابد صفات آن را که دریابد خمش که بس شکسته شد عبارت ها و عبرت ها # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶ عطارد مشتری باید متاع آسمانی را مهی مریخ چشم ارزد چراغ آن جهانی را چو چشمی مقترن گردد بدان غیبی چراغ جان ببیند بی قرینه او قرینان نهانی را یکی جان عجب باید که داند جان فدا کردن دو چشم معنوی باید عروسان معانی را یکی چشمی ست بشکفته صقال روح پذرفته چو نرگس خواب او رفته برای باغبانی را چنین باغ و چنین شش جو پس این پنج و این شش جو قیاسی نیست کمتر جو قیاس اقترانی را به صف ها رأیت نصرت به شب ها حارس امت نهاده بر کف وحدت در سبع المثانی را شکسته پشت شیطان را بدیده روی سلطان را که هر خس از بنا داند به استدلال بانی را زهی صافی زهی حری مثال می خوشی مری کسی دزدد چنین دری که بگذارد عوانی را إلى البحر توجهنا و من عذب تفکهنا لقينا الدر مجانا فلا نبغي الدناني را لقيت الماء عطشانا لقيت الرزق عريانا صحبت الليث أحيانا فلا أخشى السناني را توی موسی عهد خود درآ در بحر جزر و مد ره فرعون باید زد رها کن این شبانی را الا ساقی به جان تو به اقبال جوان تو به ما ده از بنان تو شراب ارغوانی را بگردان باده شاهی که همدردی و همراهی نشان درد اگر خواهی بیا بنگر نشانی را بیا درده می احمر که هم بحر است و هم گوهر برهنه کن به یک ساغر حریف امتحانی را برو ای رهزن مستان رها کن حیله و دستان که ره نبود در این بستان دغا و قلتبانی را جواب آنک می گوید به زر نخریده ای جان را که هندو قدر نشناسد متاع رایگانی را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷ مسلمانان مسلمانان چه باید گفت یاری را که صد فردوس می سازد جمالش نیم خاری را مکان ها بی مکان گردد زمین ها جمله کان گردد چو عشق او دهد تشریف یک لحظه دیاری را خداوندا زهی نوری لطافت بخش هر حوری که آب زندگی سازد ز روی لطف ناری را چو لطفش را بیفشارد هزاران نوبهار آرد چه نقصان گر ز غیرت او زند برهم بهاری را جمالش آفتاب آمد جهان او را نقاب آمد ولیکن نقش کی بیند به جز نقش و نگاری را جمال گل گواه آمد که بخشش ها ز شاه آمد اگر چه گل بنشناسد هوای سازواری را اگر گل را خبر بودی همیشه سرخ و تر بودی ازیرا آفتی ناید حیات هوشیاری را به دست آور نگاری تو کز این دستست کار تو چرا باید سپردن جان نگاری جان سپار ی را ز شمس الدین تبریزی منم قاصد به خون ریزی که عشقی هست در دستم که ماند ذوالفقاری را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸ رسید آن شه رسید آن شه بیارایید ایوان را فروبرید ساعدها برای خوب کنعان را چو آمد جان جان جان نشاید برد نام جان به پیشش جان چه کار آید مگر از بهر قربان را بدم بی عشق گمراهی درآمد عشق ناگاهی بدم کوهی شدم کاهی برای اسب سلطان را اگر ترکست و تاجیکست بدو این بنده نزدیکست چو جان با تن ولیکن تن نبیند هیچ مر جان را هلا یاران که بخت آمد گه ایثار رخت آمد سلیمانی به تخت آمد برای عزل شیطان را بجه از جا چه می پایی چرا بی دست و بی پایی نمی دانی ز هدهد جو ره قصر سلیمان را بکن آن جا مناجاتت بگو اسرار و حاجاتت سلیمان خود همی داند زبان جمله مرغان را سخن بادست ای بنده کند دل را پراکنده ولیکن اوش فرماید که گرد آور پریشان را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹ تو از خواری همی نالی نمی بینی عنایت ها مخواه از حق عنایت ها و یا کم کن شکایت ها تو را عزت همی باید که آن فرعون را شاید بده آن عشق و بستان تو چو فرعون این ولایت ها خنک جانی که خواری را به جان ز اول نهد بر سر پی اومید آن بختی که هست اندر نهایت ها دهان پر پست می خواهی مزن سرنای دولت را نتاند خواندن مقری دهان پر پست آیت ها از آن دریا هزاران شاخ شد هر سوی و جویی شد به باغ جان هر خلقی کند آن جو کفایت ها دلا منگر به هر شاخی که در تنگی فرومانی به اول بنگر و آخر که جمع آیند غایت ها اگر خوکی فتد در مشک و آدم زاد در سرگین رود هر یک به اصل خود ز ارزاق و کفایت ها سگ گرگین این در به ز شیران همه عالم که لاف عشق حق دارد و او داند وقایت ها تو بدنامی عاشق را منه با خواری دونان که هست اندر قفای او ز شاه عشق رایت ها چو دیگ از زر بود او را سیه رویی چه غم آرد که از جانش همی تابد به هر زخمی حکایت ها تو شادی کن ز شمس الدین تبریزی و از عشقش که از عشقش صفا یابی و از لطفش حمایت ها # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰ ایا نور رخ موسی مکن اعمی صفورا را چنین عشقی نهادستی به نورش چشم بینا را منم ای برق رام تو برای صید و دام تو گهی بر رکن بام تو گهی بگرفته صحرا را چه داند دام بیچاره فریب مرغ آواره چه داند یوسف مصری غم و درد زلیخا را گریبان گیر و این جا کش کسی را که تو خواهی خوش که من دامم تو صیادی چه پنهان صنعتی یارا چو شهر لوط ویرانم چو چشم لوط حیرانم سبب خواهم که واپرسم ندارم زهره و یارا اگر عطار عاشق بد سنایی شاه و فایق بد نه اینم من نه آنم من که گم کردم سر و پا را یکی آهم کز این آهم بسوزد دشت و خرگاهم یکی گوشم که من وقفم شهنشاه شکرخا را خمش کن در خموشی جان کشد چون کهربا آن را که جانش مستعد باشد کشاکش های بالا را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱ هلا ای زهره زهرا بکش آن گوش زهرا را تقاضایی نهادستی در این جذبه دل ما را منم ناکام کام تو برای صید و دام تو گهی بر رکن بام تو گهی بگرفته صحرا را چه داند دام بیچاره فریب مرغ آواره چه داند یوسف مصری نتیجه شور و غوغا را گریبان گیر و این جا کش کسی را که تو خواهی خوش که من دامم تو صیادی چه پنهان صنعتی یارا چو شهر لوط ویرانم چو چشم لوط حیرانم سبب خواهم که واپرسم ندارم زهره و یارا اگر عطار عاشق بد سنایی شاه و فایق بد نه اینم من نه آنم من که گم کردم سر و پا را یکی آهم کز این آهم بسوزد دشت و خرگاهم یکی گوشم که من وقفم شهنشاه شکرخا را خمش کن در خموشی جان کشد چون کهربا آن را که جانش مستعد باشد کشاکش های بالا را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲ بهار آمد بهار آمد سلام آورد مستان را از آن پیغامبر خوبان پیام آورد مستان را زبان سوسن از ساقی کرامت های مستان گفت شنید آن سرو از سوسن قیام آورد مستان را ز اول باغ در مجلس نثار آورد آنگه نقل چو دید از لاله کوهی که جام آورد مستان را ز گریه ابر نیسانی دم سرد زمستانی چه حیلت کرد کز پرده به دام آورد مستان را سقاهم ربهم خوردند و نام و ننگ گم کردند چو آمد نامه ساقی چه نام آورد مستان را درون مجمر دل ها سپند و عود می سوزد که سرمای فراق او زکام آورد مستان را درآ در گلشن باقی برآ بر بام کان ساقی ز پنهان خانه غیبی پیام آورد مستان را چو خوبان حله پوشیدند درآ در باغ و پس بنگر که ساقی هر چه درباید تمام آورد مستان را که جان ها را بهار آورد و ما را روی یار آورد ببین کز جمله دولت ها کدام آورد مستان را ز شمس الدین تبریزی به ناگه ساقی دولت به جام خاص سلطانی مدام آورد مستان را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳ چه چیزست آنک عکس او حلاوت داد صورت را چو آن پنهان شود گویی که دیوی زاد صورت را چو بر صورت زند یک دم ز عشق آید جهان برهم چو پنهان شد درآید غم نبینی شاد صورت را اگر آن خود همین جانست چرا بعضی گران جانست بسی جانی که چون آتش دهد بر باد صورت را وگر عقلست آن پرفن چرا عقلی بود دشمن که مکر عقل بد در تن کند بنیاد صورت را چه داند عقل کژخوانش مپرس از وی مرنجانش همان لطف و همان دانش کند استاد صورت را زهی لطف و زهی نوری زهی حاضر زهی دوری چنین پیدا و مستوری کند منقاد صورت را جهانی را کشان کرده بدن هاشان چو جان کرده برای امتحان کرده ز عشق استاد صورت را چو با تبریز گردیدم ز شمس الدین بپرسیدم از آن سری کز او دیدم همه ایجاد صورت را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴ تو دیدی هیچ عاشق را که سیری بود از این سودا تو دیدی هیچ ماهی را که او شد سیر از این دریا تو دیدی هیچ نقشی را که از نقاش بگریزد تو دیدی هیچ وامق را که عذرا خواهد از عذرا بود عاشق فراق اندر چو اسمی خالی از معنی ولی معنی چو معشوقی فراغت دارد از اسما توی دریا منم ماهی چنان دارم که می خواهی بکن رحمت بکن شاهی که از تو مانده ام تنها ایا شاهنشه قاهر چه قحط رحمت ست آخر دمی که تو نه ای حاضر گرفت آتش چنین بالا اگر آتش تو را بیند چنان در گوشه بنشیند کز آتش هر که گل چیند دهد آتش گل رعنا عذاب ست این جهان بی تو مبادا یک زمان بی تو به جان تو که جان بی تو شکنجه ست و بلا بر ما خیالت همچو سلطانی شد اندر دل خرامانی چنانک آید سلیمانی درون مسجد اقصی هزاران مشعله بر شد همه مسجد منور شد بهشت و حوض کوثر شد پر از رضوان پر از حورا تعالی الله تعالی الله درون چرخ چندین مه پر از حورست این خرگه نهان از دیده اعما زهی دلشاد مرغی کو مقامی یافت اندر عشق به کوه قاف کی یابد مقام و جای جز عنقا زهی عنقای ربانی شهنشه شمس تبریزی که او شمسی ست نی شرقی و نی غربی و نی در جا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵ ببین ذرات روحانی که شد تابان از این صحرا ببین این بحر و کشتی ها که بر هم می زنند اینجا ببین عذرا و وامق را در آن آتش خلایق را ببین معشوق و عاشق را ببین آن شاه و آن طغرا چو جوهر قلزم اندر شد نه پنهان گشت و نی تر شد ز قلزم آتشی بر شد در او هم لا و هم الا چو بی گاه ست آهسته چو چشمت هست بربسته مزن لاف و مشو خسته مگو زیر و مگو بالا که سوی عقل کژبینی درآمد از قضا کینی چو مفلوجی چو مسکینی بماند آن عقل هم برجا اگر هستی تو از آدم در این دریا فروکش دم که اینت واجب ست ای عم اگر امروز اگر فردا ز بحر این در خجل باشد چه جای آب و گل باشد چه جان و عقل و دل باشد که نبود او کف دریا چه سودا می پزد این دل چه صفرا می کند این جان چه سرگردان همی دارد تو را این عقل کارافزا زهی ابر گهربیزی ز شمس الدین تبریزی زهی امن و شکرریزی میان عالم غوغا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶ تو را ساقی جان گوید برای ننگ و نامی را فرومگذار در مجلس چنین اشگرف جامی را ز خون ما قصاصت را بجو این دم خلاصت را مهل ساقی خاصت را برای خاص و عامی را بکش جام جلالی را فدا کن نفس و مالی را مشو سخره حلالی را مخوان باده حرامی را غلط کردار نادانی همه نامیست یا نانی تو را چون پخته شد جانی مگیر ای پخته خامی را کسی کز نام می لافد بهل کز غصه بشکافد چو آن مرغی که می بافد به گرد خویش دامی را در این دام و در این دانه مجو جز عشق جانانه مگو از چرخ وز خانه تو دیده گیر بامی را تو شین و کاف و ری را خود مگو شکر که هست از نی مگو القاب جان حی یکی نقش و کلامی را چو بی صورت تو جان باشی چه نقصان گر نهان باشی چرا دربند آن باشی که واگویی پیامی را بیا ای هم دل محرم بگیر این باده خرم چنان سرمست شو این دم که نشناسی مقامی را برو ای راه ره پیما بدان خورشید جان افزا از این مجنون پر سودا ببر آنجا سلامی را بگو ای شمس تبریزی از آن می های پاییزی به خود در ساغرم ریزی نفرمایی غلامی را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷ از آن مایی ای مولا اگر امروز اگر فردا شب و روزم ز تو روشن زهی رعنا زهی زیبا تو پاک پاکی از صورت ولیک از پرتو نورت نمایی صورتی هر دم چه باحسن و چه بابالا چو ابرو را چنین کردی چه صورت های چین کردی مرا بی عقل و دین کردی بر آن نقش و بر آن حورا مرا گویی چه عشقست این که نی بالا نه پستست این چه صیدی بی ز شستست این درون موج این دریا ایا معشوق هر قدسی چو می دانی چه می پرسی که سر عرش و صد کرسی ز تو ظاهر شود پیدا زدی در من یکی آتش که شد جان مرا مفرش که تا آتش شود گل خوش که تا یکتا شود صد تا فرست آن عشق ساقی را بگردان جام باقی را که از مزج و تلاقی را ندانم جامش از صهبا بکن این رمز را تعیین بگو مخدوم شمس الدین به تبریز نکوآیین ببر این نکته غرا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸ چو شست عشق در جانم شناسا گشت شستش را به شست عشق دست آورد جان بت پرستش را به گوش دل بگفت اقبال رست آن جان به عشق ما بکرد این دل هزاران جان نثار آن گفت رستش را ز غیرت چونک جان افتاد گفت اقبال هم نجهد نشستست این دل و جانم همی پاید نجستش را چو اندر نیستی هستست و در هستی نباشد هست بیامد آتشی در جان بسوزانید هستش را برات عمر جان اقبال چون برخواند پنجه شصت تراشید و ابد بنوشت بر طومار شصتش را خدیو روح شمس الدین که از بسیاری رفعت نداند جبرییل وحی خود جای نشستش را چو جامش دید این عقلم چو قرابه شد اشکسته درستی های بی پایان ببخشید آن شکستش را چو عشقش دید جانم را به بالای یست از این هستی بلندی داد از اقبال او بالا و پستش را اگر چه شیرگیری تو دلا می ترس از آن آهو که شیرانند بیچاره مر آن آهوی مستش را چو از تیغ حیات انگیز زد مر مرگ را گردن فروآمد ز اسپ اقبال و می بوسید دستش را در آن روزی که در عالم الست آمد ندا از حق بده تبریز از اول بلی گویان الستش را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۹ چه باشد گر نگارینم بگیرد دست من فردا ز روزن سر درآویزد چو قرص ماه خوش سیما درآید جان فزای من گشاید دست و پای من که دستم بست و پایم هم کف هجران پابرجا بدو گویم به جان تو که بی تو ای حیات جان نه شادم می کند عشرت نه مستم می کند صهبا وگر از ناز او گوید برو از من چه می خواهی ز سودای تو می ترسم که پیوندد به من سودا برم تیغ و کفن پیشش چو قربانی نهم گردن که از من دردسر داری مرا گردن بزن عمدا تو می دانی که من بی تو نخواهم زندگانی را مرا مردن به از هجران به یزدان کاخرج الموتی مرا باور نمی آمد که از بنده تو برگردی همی گفتم اراجیفست و بهتان گفته اعدا توی جان من و بی جان ندانم زیست من باری توی چشم من و بی تو ندارم دیده بینا رها کن این سخن ها را بزن مطرب یکی پرده رباب و دف به پیش آور اگر نبود تو را سرنا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۰ برات آمد برات آمد بنه شمع براتی را خضر آمد خضر آمد بیار آب حیاتی را عمر آمد عمر آمد ببین سرزیر شیطان را سحر آمد سحر آمد بهل خواب سباتی را بهار آمد بهار آمد رهیده بین اسیران را به بستان آ به بستان آ ببین خلق نجاتی را چو خورشید حمل آمد شعاعش در عمل آمد ببین لعل بدخشان را و یاقوت زکاتی را همان سلطان همان سلطان که خاکی را نبات آرد ببخشد جان ببخشد جان نگاران نباتی را درختان بین درختان بین همه صایم همه قایم قبول آمد قبول آمد مناجات صلاتی را ز نورافشان ز نورافشان نتانی دید ذاتش را ببین باری ببین باری تجلی صفاتی را گلستان را گلستان را خماری بد ز جور دی فرستاد او فرستاد او شرابات نباتی را بشارت ده بشارت ده به محبوسان جسمانی که حشر آمد که حشر آمد شهیدان رفاتی را شقایق را شقایق را تو شاکر بین و گفتی نی تو هم نو شو تو هم نو شو بهل نطق بیاتی را شکوفه و میوه بستان برات هر درخت آمد که بیخم نیست پوسیده ببین وصل سماتی را زبان صدق و برق رو برات مؤمنان آمد که جانم واصل وصلست و هشته بی ثباتی را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۱ اگر نه عشق شمس الدین بدی در روز و شب ما را فراغت ها کجا بودی ز دام و از سبب ما را بت شهوت برآوردی دمار از ما ز تاب خود اگر از تابش عشقش نبودی تاب و تب ما را نوازش های عشق او لطافت های مهر او رهانید و فراغت داد از رنج و نصب ما را زهی این کیمیا ی حق که هست از مهر جان او که عین ذوق و راحت شد همه رنج و تعب ما را عنایت های ربانی ز بهر خدمت آن شه برویانید و هستی داد از عین ادب ما را بهار حسن آن مهتر به ما بنمود ناگاهان شقایق ها و ریحان ها و گل های عجب ما را زهی دولت زهی رفعت زهی بخت و زهی اختر که مطلوب همه جان ها کند از جان طلب ما را گزید او لب گه مستی که رو پیدا مکن مستی چو جام جان لبالب شد از آن می های لب ما را عجب بختی که رو بنمود ناگاهان هزاران شکر ز معشوق لطیف اوصاف خوب بوالعجب ما را در آن مجلس که گردان کرد از لطف او صراحی ها گران قدر و سبک دل شد دل و جان از طرب ما را به سوی خطه تبریز چه چشمه آب حیوان است کشاند دل بدان جانب به عشق چون کنب ما را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۲ به خانه خانه می آرد چو بیذق شاه جان ما را عجب بردست یا ماتست زیر امتحان ما را همه اجزای ما را او کشانیده ست از هر سو تراشیده ست عالم را و معجون کرده زان ما را ز حرص و شهوتی ما را مهاری کرده در بینی چو اشتر می کشاند او به گرد این جهان ما را چه جای ما که گردون را چو گاوان در خرس بست او که چون کنجد همی کوبد به زیر آسمان ما را خنک آن اشتری کاو را مهار عشق حق باشد همیشه مست می دارد میان اشتران ما را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳ آمد بت میخانه تا خانه برد ما را بنمود بهار نو تا تازه کند ما را بگشاد نشان خود بربست میان خود پر کرد کمان خود تا راه زند ما را صد نکته دراندازد صد دام و دغل سازد صد نرد عجب بازد تا خوش بخورد ما را رو سایه سروش شو پیش و پس او می دو گرچه چو درخت نو از بن بکند ما را گر هست دلش خارا مگریز و مرو یارا کاول بکشد ما را و آخر بکشد ما را چون ناز کند جانان اندر دل ما پنهان بر جمله سلطانان صد ناز رسد ما را بازآمد و بازآمد آن عمر دراز آمد آن خوبی و ناز آمد تا داغ نهد ما را آن جان و جهان آمد وان گنج نهان آمد وان فخر شهان آمد تا پرده درد ما را می آید و می آید آن کس که همی باید وز آمدنش شاید گر دل بجهد ما را شمس الحق تبریزی در برج حمل آمد تا بر شجر فطرت خوش خوش بپزد ما را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۴ گر زان که نه ای طالب جوینده شوی با ما ور زان که نه ای مطرب گوینده شوی با ما گر زان که تو قارونی در عشق شوی مفلس ور زان که خداوندی هم بنده شوی با ما یک شمع از این مجلس صد شمع بگیراند گر مرده ای ور زنده هم زنده شوی با ما پاهای تو بگشاید روشن به تو بنماید تا تو همه تن چون گل در خنده شوی با ما در ژنده درآ یک دم تا زنده دلان بینی اطلس به دراندازی در ژنده شوی با ما چون دانه شد افکنده بررست و درختی شد این رمز چو دریابی افکنده شوی با ما شمس الحق تبریزی با غنچه دل گوید چون باز شود چشمت بیننده شوی با ما # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵ ای خواجه نمی بینی این روز قیامت را این یوسف خوبی را این خوش قد و قامت را ای شیخ نمی بینی این گوهر شیخی را این شعشعه نو را این جاه و جلالت را ای میر نمی بینی این مملکت جان را این روضه دولت را این تخت و سعادت را ای خوشدل و خوش دامن دیوانه توی یا من درکش قدحی با من بگذار ملامت را ای ماه که در گردش هرگز نشوی لاغر انوار جلال تو بدریده ضلالت را چون آب روان دیدی بگذار تیمم را چون عید وصال آمد بگذار ریاضت را گر ناز کنی خامی ور ناز کشی رامی در بارکشی یابی آن حسن و ملاحت را خاموش که خاموشی بهتر ز عسل نوشی درسوز عبارت را بگذار اشارت را شمس الحق تبریزی ای مشرق تو جان ها از تابش تو یابد این شمس حرارت را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶ آخر بشنید آن مه آه سحر ما را تا حشر دگر آمد امشب حشر ما را چون چرخ زند آن مه در سینه من گویم ای دور قمر بنگر دور قمر ما را کو رستم دستان تا دستان بنماییمش کو یوسف تا بیند خوبی و فر ما را تو لقمه شیرین شو در خدمت قند او لقمه نتوان کردن کان شکر ما را ما را کرمش خواهد تا در بر خود گیرد زین روی دوا سازد هر لحظه گر ما را چون بی نمکی نتوان خوردن جگر بریان می زن به نمک هر دم بریان جگر ما را بی پای طواف آریم بی سر به سجود آییم چون بی سر و پا کرد او این پا و سر ما را بی پای طواف آریم گرد در آن شاهی کو مست الست آمد بشکست در ما را چون زر شد رنگ ما از سینه سیمینش صد گنج فدا بادا این سیم و زر ما را در رنگ کجا آید در نقش کجا گنجد نوری که ملک سازد جسم بشر ما را تشبیه ندارد او وز لطف روا دارد زیرا که همی داند ضعف نظر ما را فرمود که نور من ماننده مصباح است مشکات و زجاجه گفت سینه و بصر ما را خامش کن تا هر کس در گوش نیارد این خود کیست که دریابد او خیر و شر ما را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷ آب حیوان باید مر روح فزایی را ماهی همه جان باید دریای خدایی را ویرانه ی آب و گل چون مسکن بوم آمد این عرصه کجا شاید پرواز همایی را صد چشم شود حیران در تابش این دولت تو گوش مکش این سو هر کور عصایی را گر نقد درستی تو چون مست و قراضه ستی آخر تو چه پنداری این گنج عطایی را دلتنگ همی دانند کان جای که انصافست صد دل به فدا باید آن جان بقایی را دل نیست کم از آهن آهن نه که می داند آن سنگ که پیدا شد پولادربایی را عقل از پی عشق آمد در عالم خاک ار نی عقلی بنمی باید بی عهد و وفایی را خورشید حقایق ها شمس الحق تبریز است دل روی زمین بوسد آن جان سمایی را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸ ساقی ز شراب حق پر دار شرابی را درده می ربانی دل های کبابی را کم گوی حدیث نان در مجلس مخموران جز آب نمی سازد مر مردم آبی را از آب و خطاب تو تن گشت خراب تو آراسته دار ای جان زین گنج خرابی را گلزار کند عشقت آن شوره خاکی را در بار کند موجت این چشم سحابی را بفزای شراب ما بربند تو خواب ما از شب چه خبر باشد مر مردم خوابی را هم کاسه ملک باشد مهمان خدایی را باده ز فلک آید مردان ثوابی را نوشد لب صدیقش ز اکواب و اباریقش در خم تقی یابی آن باده نابی را هشیار کجا داند بی هوشی مستان را بوجهل کجا داند احوال صحابی را استاد خدا آمد بی واسطه صوفی را استاد کتاب آمد صابی و کتابی را چون محرم حق گشتی وز واسطه بگذشتی بربای نقاب از رخ خوبان نقابی را منکر که ز نومیدی گوید که نیابی این بند ره او سازد آن گفت نیابی را نی باز سپید ست او نی بلبل خوش نغمه ویرانه دنیا به آن جغد غرابی را خاموش و مگو دیگر مفزای تو شور و شر کز غیب خطاب آید جان های خطابی را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۹ ای خواجه نمی بینی این روز قیامت را ای خواجه نمی بینی این خوش قد و قامت را دیوار و در خانه شوریده و دیوانه من بر سر دیوارم از بهر علامت را ماهیست که در گردش لاغر نشود هرگز خورشید جمال او بدریده ظلامت را ای خواجه خوش دامن دیوانه توی یا من درکش قدحی با من بگذار ملامت را پیش از تو بسی شیدا می جست کرامت ها چون دید رخ ساقی بفروخت کرامت را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۰ امروز گزافی ده آن باده نابی را برهم زن و درهم زن این چرخ شتابی را گیرم قدح غیبی از دیده نهان آمد پنهان نتوان کردن مستی و خرابی را ای عشق طرب پیشه خوش گفت خوش اندیشه بربای نقاب از رخ آن شاه نقابی را تا خیزد ای فرخ زین سو اخ و زان سو اخ برکن هله ای گلرخ سغراق و شرابی را گر زان که نمی خواهی تا جلوه شود گلشن از بهر چه بگشادی دکان گلابی را ما را چو ز سر بردی وین جوی روان کردی در آب فکن زوتر بط زاده ی آبی را ماییم چو کشت ای جان بررسته در این میدان لب خشک و به جان جویان باران سحابی را هر سوی رسولی نو گوید که نیابی رو لاحول بزن بر سر آن زاغ غرابی را ای فتنه ی هر روحی کیسه بر هر جوحی دزدیده رباب از کف بوبکر ربابی را امروز چنان خواهم تا مست و خرف سازی این جان محدث را وان عقل خطابی را ای آب حیات ما شو فاش چو حشر ار چه شیر شتر گرگین جانست عرابی را ای جاه و جمالت خوش خامش کن و دم درکش آگاه مکن از ما هر غافل خوابی را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱ ای ساقی جان پر کن آن ساغر پیشین را آن راهزن دل را آن راه بر دین را زان می که ز دل خیزد با روح درآمیزد مخمور کند جوشش مر چشم خدابین را آن باده انگوری مر امت عیسی را و این باده منصوری مر امت یاسین را خم هاست از آن باده خم هاست از این باده تا نشکنی آن خم را هرگز نچشی این را آن باده به جز یک دم دل را نکند بی غم هرگز نکشد غم را هرگز نکند کین را یک قطره از این ساغر کار تو کند چون زر جانم به فدا باشد این ساغر زرین را این حالت اگر باشد اغلب به سحر باشد آن را که براندازد او بستر و بالین را زنهار که یار بد از وسوسه نفریبد تا نشکنی از سستی مر عهد سلاطین را گر زخم خوری بر رو رو زخم دگر می جو رستم چه کند در صف دسته گل و نسرین را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۲ معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا کفرش همه ایمان شد تا باد چنین بادا ملکی که پریشان شد از شومی شیطان شد باز آن سلیمان شد تا باد چنین بادا یاری که دلم خستی در بر رخ ما بستی غمخواره یاران شد تا باد چنین بادا هم باده جدا خوردی هم عیش جدا کردی نک سرده مهمان شد تا باد چنین بادا زان طلعت شاهانه زان مشعله ی خانه هر گوشه چو میدان شد تا باد چنین بادا زان خشم دروغینش زان شیوه شیرینش عالم شکرستان شد تا باد چنین بادا شب رفت صبوح آمد غم رفت فتوح آمد خورشید درخشان شد تا باد چنین بادا از دولت محزونان وز همت مجنونان آن سلسله جنبان شد تا باد چنین بادا عید آمد و عید آمد یاری که رمید آمد عیدانه فراوان شد تا باد چنین بادا ای مطرب صاحب دل در زیر مکن منزل کان زهره به میزان شد تا باد چنین بادا درویش فریدون شد هم کیسه ی قارون شد همکاسه ی سلطان شد تا باد چنین بادا آن باد هوا را بین ز افسون لب شیرین با نای در افغان شد تا باد چنین بادا فرعون بدان سختی با آن همه بدبختی نک موسی عمران شد تا باد چنین بادا آن گرگ بدان زشتی با جهل و فرامشتی نک یوسف کنعان شد تا باد چنین بادا شمس الحق تبریزی از بس که درآمیزی تبریز خراسان شد تا باد چنین بادا از اسلم شیطانی شد نفس تو ربانی ابلیس مسلمان شد تا باد چنین بادا آن ماه چو تابان شد کونین گلستان شد اشخاص همه جان شد تا باد چنین بادا بر روح برافزودی تا بود چنین بودی فر تو فروزان شد تا باد چنین بادا قهرش همه رحمت شد زهرش همه شربت شد ابرش شکرافشان شد تا باد چنین بادا از کاخ چه رنگستش وز شاخ چه تنگستش این گاو چو قربان شد تا باد چنین بادا ارضی چو سمایی شد مقصود سنایی شد این بود همه آن شد تا باد چنین بادا خاموش که سرمستم بربست کسی دستم اندیشه پریشان شد تا باد چنین بادا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳ ای یار قمرسیما ای مطرب شکرخا آواز تو جان افزا تا روز مشین از پا سودی همگی سودی بر جمله برافزودی تا بود چنین بودی تا روز مشین از پا صد شهر خبر رفته کای مردم آشفته بیدار شد آن خفته تا روز مشین از پا بیدار شد آن فتنه کاو چون بزند طعنه در کوه کند رخنه تا روز مشین از پا در خانه چنین جمعی در جمع چنین شمعی دارم ز تو من طمعی تا روز مشین از پا میر آمد میر آمد وان بدر منیر آمد وان شکر و شیر آمد تا روز مشین از پا ای بانگ و نوایت تر وز باد صبا خوشتر ما را تو بری از سر تا روز مشین از پا مجلس به تو فرخنده عشرت ز دمت زنده چون شمع فروزنده تا روز مشین از پا این چرخ و زمین خیمه کس دید چنین خیمه ای استن این خیمه تا روز مشین از پا این قوم پرند از تو با کر و فرند از تو زیر و زبرند از تو تا روز مشین از پا در بحر چو کشتیبان آن پیل همی جنبان تا منزل آباقان تا روز مشین از پا ای خوش نفس نایی بس نادره برنایی چون با همه برنایی تا روز مشین از پا دف از کف دست آید نی از دم مست آید با نی همه پست آید تا روز مشین از پا چون جان خمشیم اما کی خسبد جان جانا تو باش زبان ما تا روز مشین از پا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴ چون گل همه تن خندم نه از راه دهان تنها زیرا که منم بی من با شاه جهان تنها ای مشعله آورده دل را به سحر برده جان را برسان در دل دل را مستان تنها از خشم و حسد جان را بیگانه مکن با دل آن را مگذار اینجا وین را بمخوان تنها شاهانه پیامی کن یک دعوت عامی کن تا کی بود ای سلطان این با تو و آن تنها چون دوش اگر امشب نایی و ببندی لب صد شور کنیم ای جان نکنیم فغان تنها # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۵ از بهر خدا بنگر در روی چو زر جانا هر جا که روی ما را با خویش ببر جانا چون در دل ما آیی تو دامن خود برکش تا جامه نیالایی از خون جگر جانا ای ماه برآ آخر بر کوری مه رویان ابری سیه اندرکش در روی قمر جانا زان روز که زادی تو ای لب شکر از مادر آوه که چه کاسد شد بازار شکر جانا گفتی که سلام علیک بگرفت همه عالم دل سجده درافتاده جان بسته کمر جانا چون شمع بدم سوزان هر شب به سحر کشته امروز بنشناسم شب را ز سحر جانا شمس الحق تبریزی شاهنشه خون ریزی ای بحر کمربسته پیش تو گهر جانا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶ ای گشته ز تو خندان بستان و گل رعنا پیوسته چنین بادا چون شیر و شکر با ما ای چرخ تو را بنده وی خلق ز تو زنده احسنت زهی خوابی شاباش زهی زیبا دریای جمال تو چون موج زند ناگه پرگنج شود پستی فردوس شود بالا هر سوی که روی آری در پیش تو گل روید هر جا که روی آیی فرشت همه زر بادا وان دم که ز بدخویی دشنام و جفا گویی می گو که جفای تو حلواست همه حلوا گرچه دل سنگستش بنگر که چه رنگستش کز مشعله ننگستش وز رنگ گل حمرا یا رب دل بازش ده صد عمر درازش ده فخرش ده و نازش ده تا فخر بود ما را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷ جانا سر تو یارا مگذار چنین ما را ای سرو روان بنما آن قامت بالا را خرم کن و روشن کن این مفرش خاکی را خورشید دگر بنما این گنبد خضرا را رهبر کن جان ها را پرزر کن کان ها را در جوش و خروش آور از زلزله دریا را خورشید پناه آرد در سایه اقبالت آری چه توان کردن آن سایه عنقا را مغزی که بد اندیشد آن نقص بسست ای جان سودای بپوسیده پوسیده سودا را هم رحمت رحمانی هم مرهم و درمانی درده تو طبیبانه آن دافع صفرا را تو بلبل گلزاری تو ساقی ابراری تو سرده اسراری هم بی سر و بی پا را یا رب که چه داری تو کز لطف بهاری تو در کار درآری تو سنگ و که خارا را افروخته نوری انگیخته شوری ننشاند صد طوفان آن فتنه و غوغا را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸ شاد آمدی ای مه رو ای شادی جان شاد آ تا بود چنین بودی تا باد چنان بادا ای صورت هر شادی اندر دل ما یادی ای صورت عشق کل اندر دل ما یاد آ بیرون پر از این طفلی ما را برهان ای جان از منت هر دادو وز غصه هر دادا ما چنگ زدیم از غم در یار و رخان ما ای دف تو بنال از دل وی نای به فریاد آ ای دل تو که زیبایی شیرین شو از آن خسرو ور خسرو شیرینی در عشق چو فرهاد آ # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹ یک پند ز من بشنو خواهی نشوی رسوا من خمره ی افیونم زنهار سرم مگشا آتش به من اندرزن آتش چه زند با من کاندر فلک افکندم صد آتش و صد غوغا گر چرخ همه سر شد ور خاک همه پا شد نی سر بهلم آن را نی پا بهلم این را یا صافیه الخمر فی آنیه المولی اسکر نفرا لدا و السکر بنا اولی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰ ای شاد که ما هستیم اندر غم تو جانا هم محرم عشق تو هم محرم تو جانا هم ناظر روی تو هم مست سبوی تو هم شسته به نظاره بر طارم تو جانا تو جان سلیمانی آرامگه جانی ای دیو و پری شیدا از خاتم تو جانا ای بیخودی جان ها در طلعت خوب تو ای روشنی دل ها اندر دم تو جانا در عشق تو خمارم در سر ز تو می دارم از حسن جمالات پرخرم تو جانا تو کعبه عشاقی شمس الحق تبریزی زمزم شکر آمیزد از زمزم تو جانا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱ در آب فکن ساقی بط زاده آبی را بشتاب و شتاب اولی مستان شبابی را ای جان بهار و دی وی حاتم نقل و می پر کن ز شکر چون نی بوبکر ربابی را ای ساقی شور و شر هین عیش بگیر از سر پر کن ز می احمر سغراق و شرابی را بنما ز می فرخ این سو اخ و آن سو اخ بربای نقاب از رخ معشوق نقابی را احسنت زهی یار او شاخ گل بی خار او شاباش زهی دارو دل های کبابی را صد حلقه نگر شیدا زان باده ناپیدا کاسد کند این صهبا صد خمر لعابی را مستان چمن پنهان اشکوفه ز شاخ افشان صد کوه چو که غلطان سیلاب حبابی را گر آن قدح روشن جانست نهان از تن پنهان نتوان کردن مستی و خرابی را ماییم چو کشت ای جان سرسبز در این میدان تشنه شده و جویان باران سحابی را چون رعد نه ای خامش چون پرده تست این هش وز صبر و فنا می کش طوطی خطابی را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۲ زهی باغ زهی باغ که بشکفت ز بالا زهی قدر و زهی بدر تبارک و تعالی زهی فر زهی نور زهی شر زهی شور زهی گوهر منثور زهی پشت و تولا زهی ملک زهی مال زهی قال زهی حال زهی پر و زهی بال بر افلاک تجلی چو جان سلسله ها را بدرد به حرونی چه ذاالنون چه مجنون چه لیلی و چه لیلا علم های الهی ز پس کوه برآمد چه سلطان و چه خاقان چه والی و چه والا چه پیش آمد جان را که پس انداخت جهان را بزن گردن آن را که بگوید که تسلا چو بی واسطه جبار بپرورد جهان را چه ناقوس چه ناموس چه اهلا و چه سهلا گر اجزای زمینی وگر روح امینی چو آن حال ببینی بگو جل جلالا گر افلاک نباشد به خدا باک نباشد دل غمناک نباشد مکن بانگ و علالا فروپوش فروپوش نه بخروش نه بفروش توی باده مدهوش یکی لحظه بپالا تو کرباسی و قصار تو انگوری و عصار بپالا و بیفشار ولی دست میالا خمش باش خمش باش در این مجمع اوباش مگو فاش مگو فاش ز مولی و ز مولا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۳ میندیش میندیش که اندیشه گری ها چو نفطند بسوزند ز هر بیخ تری ها خرف باش خرف باش ز مستی و ز حیرت که تا جمله نیستان نماید شکری ها جنونست شجاعت میندیش و درانداز چو شیران و چو مردان گذر کن ز غری ها که اندیشه چو دامست بر ایثار حرامست چرا باید حیلت پی لقمه بری ها ره لقمه چو بستی ز هر حیله برستی وگر حرص بنالد بگیریم کری ها # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴ زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا چه نغزست و چه خوبست و چه زیباست خدایا از آن آب حیاتست که ما چرخ زنانیم نه از کف و نه از نای نه دف هاست خدایا یقین گشت که آن شاه در این عرس نهانست که اسباب شکرریز مهیاست خدایا به هر مغز و دماغی که درافتاد خیالش چه مغزست و چه نغزست چه بیناست خدایا تن ار کرد فغانی ز غم سود و زیانی ز تست آنک دمیدن نه ز سرناست خدایا نی تن را همه سوراخ چنان کرد کف تو که شب و روز در این ناله و غوغاست خدایا نی بیچاره چه داند که ره پرده چه باشد دم ناییست که بیننده و داناست خدایا که در باغ و گلستان ز کر و فر مستان چه نورست و چه شورست چه سوداست خدایا ز تیه خوش موسی و ز مایده عیسی چه لوتست و چه قوتست و چه حلواست خدایا از این لوت و زین قوت چه مستیم و چه مبهوت که از دخل زمین نیست ز بالاست خدایا ز عکس رخ آن یار در این گلشن و گلزار به هر سو مه و خورشید و ثریاست خدایا چو سیلیم و چو جوییم همه سوی تو پوییم که منزلگه هر سیل به دریاست خدایا بسی خوردم سوگند که خاموش کنم لیک مگر هر در دریای تو گویاست خدایا خمش ای دل که تو مستی مبادا به جهانی نگهش دار ز آفت که برجاست خدایا ز شمس الحق تبریز دل و جان و دو دیده سراسیمه و آشفته سوداست خدایا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵ زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا چه نغزست و چه خوبست و چه زیباست خدایا چه گرمیم چه گرمیم از این عشق چو خورشید چه پنهان و چه پنهان و چه پیداست خدایا زهی ماه زهی ماه زهی باده همراه که جان را و جهان را بیاراست خدایا زهی شور زهی شور که انگیخته عالم زهی کار زهی بار که آن جاست خدایا فروریخت فروریخت شهنشاه سواران زهی گرد زهی گرد که برخاست خدایا فتادیم فتادیم بدان سان که نخیزیم ندانیم ندانیم چه غوغاست خدایا ز هر کوی ز هر کوی یکی دود دگرگون دگربار دگربار چه سوداست خدایا نه دامیست نه زنجیر همه بسته چراییم چه بندست چه زنجیر که برپاست خدایا چه نقشیست چه نقشیست در این تابه دل ها غریبست غریبست ز بالاست خدایا خموشید خموشید که تا فاش نگردید که اغیار گرفتست چپ و راست خدایا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶ لب را تو به هر بوسه و هر لوت میالا تا از لب دلدار شود مست و شکرخا تا از لب تو بوی لب غیر نیاید تا عشق مجرد شود و صافی و یکتا آن لب که بود کون خری بوسه گه او کی یابد آن لب شکر بوس مسیحا می دان که حدث باشد جز نور قدیمی بر مزبله ی پر حدث آن گاه تماشا آنگه که فنا شد حدث اندر دل پالیز رست از حدثی و شود او چاشنی افزا تا تو حدثی لذت تقدیس چه دانی رو از حدثی سوی تبارک و تعالی زان دست مسیح آمد داروی جهانی کاو دست نگه داشت ز هر کاسه سکبا از نعمت فرعون چو موسی کف و لب شست دریای کرم داد مر او را ید بیضا خواهی که ز معده و لب هر خام گریزی پرگوهر و روتلخ همی باش چو دریا هین چشم فروبند که آن چشم غیورست هین معده تهی دار که لوتی ست مهیا سگ سیر شود هیچ شکاری بنگیرد کز آتش جوعست تک و گام تقاضا کو دست و لب پاک که گیرد قدح پاک کو صوفی چالاک که آید سوی حلوا بنمای از این حرف تصاویر حقایق یا من قسم القهوة و الکأس علینا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷ رفتم به سوی مصر و خریدم شکری را خود فاش بگو یوسف زرین کمری را در شهر که دیده ست چنین شهره بتی را در بر که کشیده ست سهیل و قمری را بنشاند به ملکت ملکی بنده بد را بخرید به گوهر کرمش بی گهری را خضر خضرانست و ازو هیچ عجب نیست کز چشمه جان تازه کند او جگری را از بهر زبردستی و دولت دهی آمد نی زیر و زبر کردن زیر و زبری را شاید که نخسپیم به شب چون که نهانی مه بوسه دهد هر شب انجم شمری را آثار رساند دل و جان را به مؤثر حمال دل و جان کند آن شه اثری را اکسیر خداییست بدان آمد کاین جا هر لحظه زر سرخ کند او حجری را جان های چو عیسی به سوی چرخ برانند غم نیست اگر ره نبود لاشه خری را هر چیز گمان بردم در عالم و این نی کاین جاه و جلالست خدایی نظری را سوز دل شاهانه خورشید بباید تا سرمه کشد چشم عروس سحری را ما عقل نداریم یکی ذره وگر نی کی آهوی عاقل طلبد شیر نری را بی عقل چو سایه پیت ای دوست دوانیم کان روی چو خورشید تو نبود دگری را خورشید همه روز بدان تیغ گذارد تا زخم زند هر طرفی بی سپری را بر سینه نهد عقل چنان دل شکنی را در خانه کشد روح چنان رهگذی را در هدیه دهد چشم چنان لعل لبی را رخ زر زند از بهر چنین سیمبری را رو صاحب آن چشم شو ای خواجه چو ابرو کاو راست کند چشم کژ کژنگری را ای پاک دلان با جز او عشق مبازید نتوان دل و جان دادن هر مختصری را خاموش که او خود بکشد عاشق خود را تا چند کشی دامن هر بی هنری را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸ ای از نظرت مست شده اسم و مسما ای یوسف جان گشته ز لب هات شکرخا ما را چه از آن قصه که گاو آمد و خر رفت هین وقت لطیف است از آن عربده بازآ ای شاه تو شاهی کن و آراسته کن بزم ای جان ولی نعمت هر وامق و عذرا هم دایه جان هایی و هم جوی می و شیر هم جنت فردوسی و هم سدره خضرا جز این بنگوییم وگر نیز بگوییم گویند خسیسان که محالست و علالا خواهی که بگویم بده آن جام صبوحی تا چرخ به رقص آید و صد زهره زهرا هر جا ترشی باشد اندر غم دنیا می غرد و می برد از آن جای دل ما برخیز بخیلا نه در خانه فروبند کان جا که توی خانه شود گلشن و صحرا این مه ز کجا آمد وین روی چه روی است این نور خداییست تبارک و تعالی هم قادر و هم قاهر و هم اول و آخر اول غم و سودا و به آخر ید بیضا هر دل که نلرزیدت و هر چشم که نگریست یا رب خبرش ده تو از این عیش و تماشا تا شید برآرد وی و آید به سر کوی فریاد برآرد که تمنیت تمنا نگذاردش آن عشق که سر نیز بخارد شاباش زهی سلسله و جذب و تقاضا در شهر چو من گول مگر عشق ندیده ست هر لحظه مرا گیرد این عشق ز بالا هر داد و گرفتی که ز بالاست لطیفست گر حاذق جد است وگر عشوه تیبا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹ دلارام نهان گشته ز غوغا همه رفتند و خلوت شد برون آ برآور بنده را از غرقه خون فرح ده روی زردم را ز صفرا کنار خویش دریا کردم از اشک تماشا چون نیایی سوی دریا چو تو در آینه دیدی رخ خود از آن خوشتر کجا باشد تماشا غلط کردم در آیینه نگنجی ز نورت می شود لا کل اشیاء رهید آن آینه از رنج صیقل ز رویت می شود پاک و مصفا تو پنهانی چو عقل و جمله از تست خرابی ها عمارت ها به هر جا هر آنک پهلوی تو خانه گیرد به پیشش پست شد بام ثریا چه باشد حال تن کز جان جدا شد چه عذر آرد کسی کز تست عذرا چه یاری یابد از یاران همدل کسی کز جان شیرین گشت تنها به از صبحی تو خلقان را به هر روز به از خوابی ضعیفان را به شب ها تو را در جان بدیدم بازرستم چو گمراهان نگویم زیر و بالا چو در عالم زدی تو آتش عشق جهان گشتست همچون دیگ حلوا همه حسن از تو باید ماه و خورشید همه مغز از تو باید جدی و جوزا بدان شد شب شفا و راحت خلق که سودای توش بخشید سودا چو پروانه ست خلق و روز چون شمع که از زیب خودش کردی تو زیبا هر آن پروانه که شمع تو را دید شبش خوشتر ز روز آمد به سیما همی پرد به گرد شمع حسنت به روز و شب ندارد هیچ پروا نمی یارم بیان کردن از این بیش بگفتم این قدر باقی تو فرما بگو باقی تو شمس الدین تبریز که به گوید حدیث قاف عنقا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰ بیا ای جان نو داده جهان را ببر از کار عقل کاردان را چو تیرم تا نپرانی نپرم بیا بار دگر پر کن کمان را ز عشقت باز تشت از بام افتاد فرست از بام باز آن نردبان را مرا گویند بامش از چه سوی است از آن سویی که آوردند جان را از آن سویی که هر شب جان روان است به وقت صبح بازآرد روان را از آن سو که بهار آید زمین را چراغ نو دهد صبح آسمان را از آن سو که عصایی اژدها شد به دوزخ برد او فرعونیان را از آن سو که تو را این جست و جو خاست نشان خود اوست می جوید نشان را تو آن مردی که او بر خر نشسته است همی پرسد ز خر این را و آن را خمش کن کاو نمی خواهد ز غیرت که در دریا درآرد همگنان را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱ بسوزانیم سودا و جنون را درآشامیم هر دم موج خون را حریف دوزخ آشامان مستیم که بشکافند سقف سبزگون را چه خواهد کرد شمع لایزالی فلک را وین دو شمع سرنگون را فروبریم دست دزد غم را که دزدیده ست عقل صد زبون را شراب صرف سلطانی بریزیم بخوابانیم عقل ذوفنون را چو گردد مست حد بر وی برانیم که از حد برد تزویر و فسون را اگر چه زوبع و استاد جمله ست چه داند حیله ریب المنون را چنانش بی خود و سرمست سازیم که چون آید نداند راه چون را چنان پیر و چنان عالم فنا به که تا عبرت شود لایعلمون را کنون عالم شود کز عشق جان داد کنون واقف شود علم درون را درون خانه دل او ببیند ستون این جهان بی ستون را که سرگردان بدین سرهاست گر نه سکون بودی جهان بی سکون را تن باسر نداند سر کن را تن بی سر شناسد کاف و نون را یکی لحظه بنه سر ای برادر چه باشد از برای آزمون را یکی دم رام کن از بهر سلطان چنین سگ را چنین اسب حرون را تو دوزخ دان خود آگاهی عالم فنا شو کم طلب این سر فزون را چنان اندر صفات حق فرورو که برنایی نبینی این برون را چه جویی ذوق این آب سیه را چه بویی سبزه این بام تون را خمش کردم نیارم شرح کردن ز رشک و غیرت هر خام دون را نما ای شمس تبریزی کمالی که تا نقصی نباشد کاف و نون را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲ سلیمانا بیار انگشتری را مطیع و بنده کن دیو و پری را برآر آواز ردوها علی منور کن سرای شش دری را برآوردن ز مغرب آفتابی مسلم شد ضمیر آن سری را بدین سان مهتری یابد هر آن کس که بهر حق گذارد مهتری را بنه بر خوان جفان کالجوابی مکرم کن نیاز مشتری را به کاسی کاسه سر را طرب ده تو کن مخمور چشم عبهری را ز صورت های غیبی پرده بردار کسادی ده نقوش آزری را ز چاه و آب چه رنجور گشتیم روان کن چشمه های کوثری را دلا در بزم شاهنشاه دررو پذیرا شو شراب احمری را زر و زن را به جان مپرست زیرا بر این دو دوخت یزدان کافری را جهاد نفس کن زیرا که اجری برای این دهد شه لشکری را دل سیمین بری کز عشق رویش ز حیرت گم کند زر هم زری را بدان دریادلی کز جوش و نوشش به دست آورد گوهر گوهری را که باقی غزل را تو بگویی به رشک آری تو سحر سامری را خمش کردم که پایم گل فرورفت تو بگشا پر نطق جعفری را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۳ دل و جان را در این حضرت بپالا چو صافی شد رود صافی به بالا اگر خواهی که ز آب صاف نوشی لب خود را به هر دردی میالا از این سیلاب درد او پاک ماند که جانبازست و چست و بی مبالا نپرد عقل جزوی زین عقیله چو نبود عقل کل بر جزو لالا نلرزد دست وقت زر شمردن چو بازرگان بداند قدر کالا چه گرگینست وگر خارست این حرص کسی خود را بر این گرگین ممالا چو شد ناسور بر گرگین چنین گر طلی سازش به ذکر حق تعالا اگر خواهی که این در باز گردد سوی این در روان و بی ملال آ رها کن صدر و ناموس و تکبر میان جان بجو صدر معلا کلاه رفعت و تاج سلیمان به هر کل کی رسد حاشا و کلا خمش کردم سخن کوتاه خوشتر که این ساعت نمی گنجد علالا جواب آن غزل که گفت شاعر بقایی شاء لیس هم ارتحالا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴ خبر کن ای ستاره یار ما را که دریابد دل خون خوار ما را خبر کن آن طبیب عاشقان را که تا شربت دهد بیمار ما را بگو شکرفروش شکرین را که تا رونق دهد بازار ما را اگر در سر بگردانی دل خود نه دشمن بشنود اسرار ما را پس اندر عشق دشمن کام گردم که دشمن می نپرسد کار ما را اگر چه دشمن ما جان ندارد بسوزان جان دشمن دار ما را اگر گل بر سرستت تا نشویی بیار و بشکفان گلزار ما را بیا ای شمس تبریزی نیر بدان رخ نور ده دیدار ما را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵ چو او باشد دل دل سوز ما را چه باشد شب چه باشد روز ما را که خورشید ار فروشد ار برآمد بس است این جان جان افروز ما را تو مادرمرده را شیون میآموز که استادست عشق آموز ما را مدوزان خرقه ما را مدران نشاید شیخ خرقه دوز ما را همه کس بر عدو پیروز خواهد جمال آن عدو پیروز ما را همه کس بخت گنج اندوز جوید ولیکن عشق رنج اندوز ما را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۶ مرا حلوا هوس کردست حلوا میفکن وعده حلوا به فردا دل و جانم بدان حلواست پیوست که صوفی را صفا آرد نه صفرا زهی حلوای گرم و چرب و شیرین که هر دم می رسد بویش ز بالا دهانی بسته حلوا خور چو انجیر ز دل خور هیچ دست و لب میالا از آن دستست این حلوا از آن دست بخور زان دست ای بی دست و بی پا دمی با مصطفا و کاسه باشیم که او می خورد از آن جا شیر و خرما از آن خرما که مریم را ندا کرد کلی و اشربی و قری عینا دلیل آنک زاده عقل کلیم ندایش می رسد کای جان بابا همی خواند که فرزندان بیایید که خوان آراسته ست و یار تنها # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۷ امیر حسن خندان کن حشم را وجودی بخش مر مشتی عدم را سیاهی می نماید لشکر غم ظفر ده شادی صاحب علم را به حسن خود تو شادی را بکن شاد غم و اندوه ده اندوه و غم را کرم را شادمان کن از جمالت که حسن تو دهد صد جان کرم را تو کارم زان بر سیمین چو زر کن تو لعلین کن رخ همچون زرم را دلا چون طالب بیشی عشقی تو کم اندیش در دل بیش و کم را بنه آن سر به پیش شمس تبریز که ایمان ست سجده آن صنم را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۸ به برج دل رسیدی بیست این جا چو آن مه را بدیدی بیست این جا بسی این رخت خود را هر نواحی ز نادانی کشیدی بیست این جا بشد عمری و از خوبی آن مه به هر نوعی شنیدی بیست این جا ببین آن حسن را کز دیدن او بدید و نابدیدی بیست این جا به سینه تو که آن پستان شیرست که از شیرش چشیدی بیست این جا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۹ بکت عینی غداه البین دمعا و اخری بالبکا بخلت علینا فعاقبت التی بخلت علینا بان غمضتها یوم التقینا چه مرد آن عتابم خیز یارا بده آن جام مالامال صهبا نرنجم ز آنچ مردم می برنجند که پیشم جمله جان ها هست یکتا اگر چه پوستینی بازگونه بپوشیده ست این اجسام بر ما تو را در پوستین من می شناسم همان جان منی در پوست جانا بدرم پوست را تو هم بدران چرا سازیم با خود جنگ و هیجا یکی جانیم در اجسام مفرق اگر خردیم اگر پیریم و برنا چراغک هاست کآتش را جدا کرد یکی اصل است ایشان را و منشا یکی طبع و یکی رنگ و یکی خوی که سرهاشان نباشد غیر پاها در این تقریر برهان هاست در دل به سر با تو بگویم یا به اخفا غلط خود تو بگویی با تو آن را چه تو بر توست بنگر این تماشا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۰ تو بشکن چنگ ما را ای معلا هزاران چنگ دیگر هست اینجا چو ما در چنگ عشق اندر فتادیم چه کم آید بر ما چنگ و سرنا رباب و چنگ عالم گر بسوزد بسی چنگی که پنهانیست یارا ترنگ و تنتنش رفته به گردون اگر چه ناید آن در گوش صما چراغ و شمع عالم گر بمیرد چه غم چون سنگ و آهن هست برجا به روی بحر خاشاک است اغانی نیاید گوهری بر روی دریا ولیکن لطف خاشاک از گهر دان که عکس عکس برق اوست بر ما اغانی جمله فرع شوق وصلی ست برابر نیست فرع و اصل اصلا دهان بربند و بگشا روزن دل از آن ره باش با ارواح گویا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱ برای تو فدا کردیم جان ها کشیده بهر تو زخم زبان ها شنیده طعنه های همچو آتش رسیده تیر کاری زان کمان ها اگر دل را برون آریم پیشت ببخشایی بر آن پرخون نشان ها اگر دشمن تو را از من بدی گفت مها دشمن چه گوید جز چنان ها بیا ای آفتاب جمله خوبان که در لطف تو خندد لعل کان ها که بی تو سود ما جمله زیانست که گردد سود با بودت زیان ها گمان او بسستش زهر قاتل که در قند تو دارد بدگمان ها # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲ ز روی تست عید آثار ما را بیا ای عید و عیدی آر ما را تو جان عید و از روی تو جانا هزاران عید در اسرار ما را چو ما در نیستی سر درکشیدیم نگیرد غصه دستار ما را چو ما بر خویشتن اغیار گشتیم نباشد غصه اغیار ما را شما را اطلس و شعر خیالی خیال خوب آن دلدار ما را کتاب مکر و عیاری شما را عتاب دلبر عیار ما را شما را عید در سالی دو بارست دو صد عیدست هر دم کار ما را شما را سیم و زر بادا فراوان جمال خالق جبار ما را شما را اسب تازی باد بی حد براق احمد مختار ما را اگر عالم همه عیدست و عشرت برو عالم شما را یار ما را بیا ای عید اکبر شمس تبریز به دست این و آن مگذار ما را چو خاموشانه عشقت قوی شد سخن کوتاه شد این بار ما را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۳ ای مطرب دل برای یاری را در پرده زیر گوی زاری را رو در چمن و به روی گل بنگر همدم شو بلبل بهاری را دانی چه حیات ها و مستی هاست در مجلس عشق جان سپاری را چون دولت بی شمار را دیدی بسپار بدو دم شماری را ای روح شکار دلبری گشتی کاو زنده کند ابد شکاری را ای ساقی دل ز کار واماندم وقت است بده شراب کاری را آراسته کن مرا و مجلس را کآراسته ای شرابداری را بزمی ست نهان چنین حریفان را جانی ست دگر شراب خواری را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۴ اندر دل ما توی نگارا غیر تو کلوخ و سنگ خارا هر عاشق شاهدی گزیدست ما جز تو ندیده ایم یارا گر غیر تو ماه باشد ای جان بر غیر تو نیست رشک ما را ای خلق حدیث او مگویید باقی همه شاهدان شما را بر نقش فنا چه عشق بازد آن کس که بدید کبریا را بر غیر خدا حسد نیارد آن کس که گمان برد خدا را گر رشک و حسد بری برو بر کاین رشک بدست انبیا را چون رفت بر آسمان چارم عیسی چه کند کلیسیا را بوبکر و عمر به جان گزیدند عثمان و علی مرتضا را شمس تبریز جو روان کن گردان کن سنگ آسیا را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۵ ای جان و قوام جمله جان ها پر بخش و روان کن روان ها با تو ز زیان چه باک داریم ای سودکن همه زیان ها فریاد ز تیرهای غمزه وز ابروهای چون کمان ها در لعل بتان شکر نهادی بگشاده به طمع آن دهان ها ای داده به دست ما کلیدی بگشاده بدان در جهان ها گر زانک نه در میان مایی برجسته چراست این میان ها ور نیست شراب بی نشانیت پس شاهد چیست این نشان ها ور تو ز گمان ما برونی پس زنده ز کیست این گمان ها ور تو ز جهان ما نهانی پیدا ز که می شود نهان ها بگذار فسانه های دنیا بیزار شدیم ما از آن ها جانی که فتاد در شکرریز کی گنجد در دلش چنان ها آن کاو قدم تو را زمین شد کی یاد کند ز آسمان ها بربند زبان ما به عصمت ما را مفکن در این زبان ها # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶ ای سخت گرفته جادوی را شیری بنموده آهوی را از سحر تو احولست دیده در دیده نهاده ای دوی را بنموده ای از ترنج آلو کی یافت ترنج آلوی را سحر تو نمود بره را گرگ بنموده ز گندمی جوی را منشور بقا نموده سحرت طومار خیال منطوی را پر باد هدایتست ریشش از سحر تو جاهل غوی را سوفسطاییم کرد سحرت ای ترک نموده هندوی را چون پشه نموده وقت پیکار پیلان تهمتن قوی را تا جنگ کنند و راست آرند تقدیر و قضای مستوی را سوفسطایی مشو خمش کن بگشای زبان معنوی را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷ از دور بدیده شمس دین را فخر تبریز و رشک چین را آن چشم و چراغ آسمان را آن زنده کننده زمین را ای گشته چنان و آن چنانتر هر جان که بدیده او چنین را گفتا که که را کشم به زاری گفتمش که بنده کمین را این گفتن بود و ناگهانی از غیب گشاد او کمین را آتش درزد به هست بنده وز بیخ بکند کبر و کین را بی دل سیهی لاله زان می سرمست بکرد یاسمین را در دامن اوست عین مقصود بر ما بفشاند آستین را شاهی که چو رخ نمود مه را بر اسب فلک نهاد زین را بنشین کژ و راست گو که نبود همتا شه روح راستین را والله که از او خبر نباشد جبریل مقدس امین را حالی چه زند به قال آورد او چرخ بلند هفتمین را چون چشم دگر در او گشادیم یک جو نخریم ما یقین را آوه که بکرد بازگونه آن دولت وصل پوستین را ای مطرب عشق شمس دینم جان تو که بازگو همین را چون می نرسم به دستبوسش بر خاک همی زنم جبین را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸ بنمود مه وفا از این جا هرگز نرویم ما از این جا این جا مدد حیات جانست ذوقست دو چشم را از این جا این جاست که پا به گل فرورفت چون برگیریم پا از این جا این جا به خدا که دل نهادیم کس را مبر ای خدا از این جا این جاست که مرگ ره ندارد مرگست بدن جدا از این جا زین جای برآمدی چو خورشید روشن کردی مرا از این جا جان خرم و شاد و تازه گردد زین جا یابد بقا از این جا یک بار دگر حجاب بردار یک بار دگر برآ از این جا این جاست شراب لایزالی درریز تو ساقیا از این جا این چشمه آب زندگانیست مشکی پر کن سقا از این جا این جا پر و بال یافت دل ها بگرفت خرد هوا از این جا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹ برخیز و صبوح را بیارا پر لخلخه کن کنار ما را پیش آر شراب رنگ آمیز ای ساقی خوب خوب سیما از من پرسید کو چه ساقیست قندست و هزار رطل حلوا آن ساغر پرعقار برریز بر وسوسه محال پیما آن می که چو صعوه زو بنوشد آهنگ کند به صید عنقا زان پیش که دررسد گرانی برجه سبک و میان ما آ می گرد و چو ماه نور می ده حمرا می ده بدان حمیرا ما را همه مست و کف زنان کن وان گاه نظاره کن تماشا در گردش و شیوه های مستان در عربده های در علالا در گردن این فکنده آن دست کان شاه من و حبیب و مولا او نیز ببرده روی چون گل می بوسد یار را کف پا این کیسه گشاده از سخاوت که خرج کنید بی محابا دستار و قبا فکنده آن نیز کاین را به گرو نهید فردا صد مادر و صد پدر ندارد آن مهر که می بجوشد آنجا این می آمد اصول خویشی کز سکر چنین شدند اعدا آن عربده در شراب دنیاست در بزم خدا نباشد آن ها نی شورش و نی قیست و نی جنگ ساقیست و شراب مجلس آرا خامش که ز سکر نفس کافر می گوید لا اله الا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰ تا چند تو پس روی به پیش آ در کفر مرو به سوی کیش آ در نیش تو نوش بین به نیش آ آخر تو به اصل اصل خویش آ هر چند به صورت از زمینی پس رشته گوهر یقینی بر مخزن نور حق امینی آخر تو به اصل اصل خویش آ خود را چو به بی خودی ببستی می دانک تو از خودی برستی وز بند هزار دام جستی آخر تو به اصل اصل خویش آ از پشت خلیفه ای بزادی چشمی به جهان دون گشادی آوه که بدین قدر تو شادی آخر تو به اصل اصل خویش آ هر چند طلسم این جهانی در باطن خویشتن تو کانی بگشای دو دیده نهانی آخر تو به اصل اصل خویش آ چون زاده پرتو جلالی وز طالع سعد نیک فالی از هر عدمی تو چند نالی آخر تو به اصل اصل خویش آ لعلی به میان سنگ خارا تا چند غلط دهی تو ما را در چشم تو ظاهر ست یارا آخر تو به اصل اصل خویش آ چون از بر یار سرکش آیی سرمست و لطیف و دلکش آیی با چشم خوش و پر آتش آیی آخر تو به اصل اصل خویش آ در پیش تو داشت جام باقی شمس تبریز شاه و ساقی سبحان الله زهی رواقی آخر تو به اصل اصل خویش آ # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱ چون خانه روی ز خانه ما با آتش و با زبانه ما با رستم زال تا نگویی از رخش و ز تازیانه ما زیرا جز صادقان ندانند مکر و دغل و بهانه ما اندر دل هیچ کس نگنجیم چون در سر اوست شانه ما هر جا پر تیر او ببینی آن جاست یقین نشانه ما از عشق بگو که عشق دامست زنهار مگو ز دانه ما با خاطر خویش تا نگویی ای محرم دل فسانه ما گر تو به چنینه ای بگویی والله که توی چنانه ما اندر تبریز بد فلانی اقبال دل فلانه ما # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲ دیدم رخ خوب گلشنی را آن چشم و چراغ روشنی را آن قبله و سجده گاه جان را آن عشرت و جای ایمنی را دل گفت که جان سپارم آن جا بگذارم هستی و منی را جان هم به سماع اندرآمد آغاز نهاد کف زنی را عقل آمد و گفت من چه گویم این بخت و سعادت سنی را این بوی گلی که کرد چون سرو هر پشت دوتای منحنی را در عشق بدل شود همه چیز ترکی سازند ارمنی را ای جان تو به جان جان رسیدی وی تن بگذاشتی تنی را یاقوت زکات دوست ما راست درویش خورد زر غنی را آن مریم دردمند یابد تازه رطب تر جنی را تا دیده غیر برنیفتد منمای به خلق محسنی را ز ایمان اگرت مراد امنست در عزلت جوی ایمنی را عزلت گه چیست خانه دل در دل خو گیر ساکنی را در خانه دل همی رسانند آن ساغر باقی هنی را خامش کن و فن خامشی گیر بگذار تو لاف پرفنی را زیرا که دلست جای ایمان در دل می دارمؤمنی را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۳ دیدم شه خوب خوش لقا را آن چشم و چراغ سینه ها را آن مونس و غمگسار دل را آن جان و جهان جان فزا را آن کس که خرد دهد خرد را آن کس که صفا دهد صفا را آن سجده گه مه و فلک را آن قبله جان اولیا را هر پاره من جدا همی گفت کای شکر و سپاس مر خدا را موسی چو بدید ناگهانی از سوی درخت آن ضیا را گفتا که ز جست و جوی رستم چون یافتم این چنین عطا را گفت ای موسی سفر رها کن وز دست بیفکن آن عصا را آن دم موسی ز دل برون کرد همسایه و خویش و آشنا را اخلع نعلیک این بود این کز هر دو جهان ببر ولا را در خانه دل جز او نگنجد دل داند رشک انبیا را گفت ای موسی به کف چه داری گفتا که عصاست راه ما را گفتا که عصا ز کف بیفکن بنگر تو عجایب سما را افکند و عصاش اژدها شد بگریخت چو دید اژدها را گفتا که بگیر تا منش باز چوبی سازم پی شما را سازم ز عدوت دست یاری سازم دشمنت متکا را تا از جز فضل من ندانی یاران لطیف باوفا را دست و پایت چو مار گردد چون درد دهیم دست و پا را ای دست مگیر غیر ما را ای پا مطلب جز انتها را مگریز ز رنج ما که هر جا رنجیست رهی بود دوا را نگریخت کسی ز رنج الا آمد بترش پی جزا را از دانه گریز بیم آن جاست بگذار به عقل بیم جا را شمس تبریز لطف فرمود چون رفت ببرد لطف ها را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴ ساقی تو شراب لامکان را آن نام و نشان بی نشان را بفزا که فزایش روانی سرمست و روانه کن روان را یک بار دگر بیا درآموز ساقی گشتن تو ساقیان را چون چشمه بجوش از دل سنگ بشکن تو سبوی جسم و جان را عشرت ده عاشقان می را حسرت ده طالبان نان را نان معماریست حبس تن را می بارانیست باغ جان را بستم سر سفره زمین را بگشا سر خم آسمان را بربند دو چشم عیب بین را بگشای دو چشم غیب دان را تا مسجد و بتکده نماند تا نشناسیم این و آن را خاموش که آن جهان خاموش در بانگ درآرد این جهان را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵ گفتی که گزیده ای تو بر ما هرگز نبدست این مفرما حاجت بنگر مگیر حجت بر نقد بزن مگو که فردا بگذار مرا که خوش بخسپم در سایه ات ای درخت خرما ای عشق تو در دلم سرشته چون قند و شکر درون حلوا وی صورت تو درون چشمم مانند گهر میان دریا داری سر ما سری بجنبان تو نیز بگو زهی تماشا آن وعده که کرده ای مرا دوش کو زهره که تا کنم تقاضا گر دست نمی رسد به خورشید از دور همی کنم تمنا خورشید و هزار همچو خورشید در حسرت تست ای معلا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶ گستاخ مکن تو ناکسان را در چشم میار این خسان را درزی دزدی چو یافت فرصت کم آرد جامه رسان را ایشان را دار حلقه بر در هم نیز نیند لایق آن را پیشت به فسوس و سخره آیند از طمع مپوش این عیان را ایشان چو ز خویش پرغمانند چون دور کنند ز تو غمان را جز خلوت عشق نیست درمان رنج باریک اندهان را یا دیدن دوست یا هوایش دیگر چه کند کسی جهان را تا دیدن دوست در خیالش می دار تو در سجود جان را پیشش چو چراغپایه می ایست چون فرصت هاست مر مهان را وامانده از این زمانه باشی کی بینی اصل این زمان را چون گشت گذار از مکان چشم زو بیند جان آن مکان را جان خوردی تن چو قازغانی بر آتش نه تو قازغان را تا جوش ببینی ز اندرونت زان پس نخری تو داستان را نظاره نقد حال خویشی نظاره درونست راستان را این حال بدایت طریقست با گم شدگان دهم نشان را چون صد منزل از این گذشتند این چون گویم مر آن کسان را مقصود از این بگو و رستی یعنی که چراغ آسمان را مخدومم شمس حق و دین را کاو هست پناه انس و جان را تبریز از او چو آسمان شد دل گم مکناد نردبان را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۷ کو مطرب عشق چست دانا کز عشق زند نه از تقاضا مردم به امید و این ندیدم در گور شدم بدین تمنا ای یار عزیز اگر تو دیدی طوبی لک یا حبیب طوبی ور پنهانست او خضروار تنها به کناره های دریا ای باد سلام ما بدو بر کاندر دل ما از اوست غوغا دانم که سلام های سوزان آرد به حبیب عاشقان را عشقیست دوار چرخ نه از آب عشقیست مسیر ماه نه از پا در ذکر به گردش اندرآید با آب دو دیده چرخ جان ها ذکرست کمند وصل محبوب خاموش که جوش کرد سودا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸ ما را سفری فتاد بی ما آن جا دل ما گشاد بی ما آن مه که ز ما نهان همی شد رخ بر رخ ما نهاد بی ما چون در غم دوست جان بدادیم ما را غم او بزاد بی ما ماییم همیشه مست بی می ماییم همیشه شاد بی ما ما را مکنید یاد هرگز ما خود هستیم یاد بی ما بی ما شده ایم شاد گوییم ای ما که همیشه باد بی ما درها همه بسته بود بر ما بگشود چو راه داد بی ما با ما دل کیقباد بنده ست بنده ست چو کیقباد بی ما ماییم ز نیک و بد رهیده از طاعت و از فساد بی ما # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۹ مشکن دل مرد مشتری را بگذار ره ستمگری را رحم آر مها که در شریعت قربان نکنند لاغری را مخمور توام به دست من ده آن جام شراب گوهری را پندی بده و به صلح آور آن چشم خمار عبهری را فرمای به هندوان جادو کز حد نبرند ساحری را در شش دره ای فتاد عاشق بشکن در حبس شش دری را یک لحظه معزمانه پیش آ جمع آور حلقه پری را سر می نهد این خمار از بن هر لحظه شراب آن سری را صد جا چو قلم میان ببسته تنگ شکر معسکری را ای عشق برادرانه پیش آ بگذار سلام سرسری را ای ساقی روح از در حق مگذار حق برادری را ای نوح زمانه هین روان کن این کشتی طبع لنگری را ای نایب مصطفی بگردان آن ساغر زفت کوثری را پیغام ز نفخ صور داری بگشای لب پیمبری را ای سرخ صباغت علمدار بگشا پر و بال جعفری را پر لاله کن و پر از گل سرخ این صحن رخ مزعفری را اسپید نمی کنم دگر من درریز رحیق احمری را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰ بیدار کنید مستیان را از بهر نبیذ همچو جان را ای ساقی باده بقایی از خم قدیم گیر آن را بر راه گلو گذر ندارد لیکن بگشاید او زبان را جان را تو چو مشک ساز ساقی آن جان شریف غیب دان را پس جانب آن صبوحیان کش آن مشک سبک دل گران را وز ساغرهای چشم مستت درده تو فلان بن فلان را از دیده به دیده باده ای ده تا خود نشود خبر دهان را زیرا ساقی چنان گذارد اندر مجلس می نهان را بشتاب که چشم ذره ذره جویا گشتست آن عیان را آن نافه مشک را به دست آر بشکاف تو ناف آسمان را زیرا غلبات بوی آن مشک صبری بنهشت یوسفان را چون نامه رسید سجده ای کن شمس تبریز درفشان را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱ من چو موسی در زمان آتش شوق و لقا سوی کوه طور رفتم حبذا لی حبذا دیدم آن جا پادشاهی خسروی جان پروری دلربایی جان فزایی بس لطیف و خوش لقا کوه طور و دشت و صحرا از فروغ نور او چون بهشت جاودانی گشته از فر و ضیا ساقیان سیمبر را جام زرین ها به کف رویشان چون ماه تابان پیش آن سلطان ما روی های زعفران را از جمالش تاب ها چشم های محرمان را از غبارش توتیا از نوای عشق او آن جا زمین در جوش بود وز هوای وصل او در چرخ دایم شد سما در فنا چون بنگرید آن شاه شاهان یک نظر پای همت را فنا بنهاد بر فرق بقا مطرب آن جا پرده ها بر هم زند خود نور او کی گذارد در دو عالم پرده ای را در هوا جمع گشته سایه الطاف با خورشید فضل جمع اضداد از کمال عشق او گشته روا چون نقاب از روی او باد صبا اندرربود محو گشت آن جا خیال جمله شان و شد هبا لیک اندر محو هستی شان یکی صد گشته بود هست محو و محو هست آن جا بدید آمد مرا تا بدیدم از ورای آن جهان جان صفت ذره ها اندر هوایش از وفا و از صفا بس خجل گشتم ز رویش آن زمان تا لاجرم هر زمان زنار می ببریدم از جور و جفا گفتم ای مه توبه کردم توبه ها را رد مکن گفت بس راهست پیشت تا ببینی توبه را صادق آمد گفت او وز ماه دور افتاده ام چون حجاج گمشده اندر مغیلان فنا نور آن مه چون سهیل و شهر تبریز آن یمن این یکی رمزی بود از شاه ما صدرالعلا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲ در میان پرده خون عشق را گلزارها عاشقان را با جمال عشق بی چون کارها عقل گوید شش جهت حدست و بیرون راه نیست عشق گوید راه هست و رفته ام من بارها عقل بازاری بدید و تاجری آغاز کرد عشق دیده زان سوی بازار او بازارها ای بسا منصور پنهان ز اعتماد جان عشق ترک منبرها بگفته برشده بر دارها عاشقان دردکش را در درونه ذوق ها عاقلان تیره دل را در درون انکارها عقل گوید پا منه کاندر فنا جز خار نیست عشق گوید عقل را کاندر توست آن خارها هین خمش کن خار هستی را ز پای دل بکن تا ببینی در درون خویشتن گلزارها شمس تبریزی تویی خورشید اندر ابر حرف چون برآمد آفتابت محو شد گفتارها # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳ غمزه عشقت بدان آرد یکی محتاج را کاو به یک جو برنسنجد هیچ صاحب تاج را اطلس و دیباج بافد عاشق از خون جگر تا کشد در پای معشوق اطلس و دیباج را در دل عاشق کجا یابی غم هر دو جهان پیش مکی قدر کی باشد امیر حاج را عشق معراجیست سوی بام سلطان جمال از رخ عاشق فروخوان قصه معراج را زندگی ز آویختن دارد چو میوه از درخت زان همی بینی در آویزان دو صد حلاج را گر نه علم حال فوق قال بودی کی بدی بنده احبار بخارا خواجه نساج را بلمه ای هان تا نگیری ریش کوسه در نبرد هندوی ترکی میاموز آن ملک تمغاج را همچو فرزین کژروست و رخ سیه بر نطع شاه آنک تلقین می کند شطرنج مر لجلاج را ای که میرخوان بغراقان روحانی شدی بر چنین خوانی چه چینی خرده تتماج را عاشق آشفته از آن گوید که اندر شهر دل عشق دایم می کند این غارت و تاراج را بس کن ایرا بلبل عشقش نواها می زند پیش بلبل چه محل باشد دم دراج را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴ ساقیا در نوش آور شیره عنقود را در صبوح آور سبک مستان خواب آلود را یک به یک در آب افکن جمله تر و خشک را اندر آتش امتحان کن چوب را و عود را سوی شورستان روان کن شاخی از آب حیات چون گل نسرین بخندان خار غم فرسود را بلبلان را مست گردان مطربان را شیرگیر تا که درسازند با هم نغمه داوود را بادپیما بادپیمایان خود را آب ده کوری آن حرص افزون جوی کم پیمود را هم بزن بر صافیان آن درد دردانگیز را هم بخور با صوفیان پالوده بی دود را می میاور زان بیاور که می از وی جوش کرد آنک جوشش در وجود آورد هر موجود را زان میی کاندر جبل انداخت صد رقص الجمل زان میی کاو روشنی بخشد دل مردود را هر صباحی عید داریم از تو خاصه این صبوح که ز کرم بر می فشانی باده موعود را برفشان چندانکه ما افشانده گردیم از وجود تا که هر قاصد بیابد در فنا مقصود را همچو آبی دیده در خود آفتاب و ماه را چون ایازی دیده در خود هستی محمود را شمس تبریزی برآر از چاه مغرب مشرقی همچو صبحی کاو برآرد خنجر مغمود را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵ ساقیا گردان کن آخر آن شراب صاف را محو کن هست و عدم را بردران این لاف را آن میی کز قوت و لطف و رواقی و طرب برکند از بیخ هستی چو کوه قاف را در دماغ اندر ببافد خمر صافی تا دماغ در زمان بیرون کند جولاه هستی باف را آن میی کز ظلم و جور و کافری های خوشش شرم آید عدل و داد و دین باانصاف را عقل و تدبیر و صفات تست چون استارگان زان می خورشیدوش تو محو کن اوصاف را جام جان پر کن از آن می بنگر اندر لطف او تا گشاید چشم جانت بیند آن الطاف را تن چو کفشی جان حیوانی در او چون کفشگر رازدار شاه کی خوانند هر اسکاف را روح ناری از کجا دارد ز نور می خبر آتش غیرت کجا باشد دل خزاف را سیف حق گشتست شمس الدین ما در دست حق آفرین آن سیف را و مرحبا سیاف را اسب حاجت های مشتاقان بدو اندر رساد ای خدا ضایع مکن این سیر و این الحاف را شهر تبریزست آنک از شوق او مستی بود گر خبر گردد ز سر سر او اسلاف را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶ پرده ی دیگر مزن جز پرده ی دلدار ما آن هزاران یوسف شیرین شیرین کار ما یوسفان را مست کرد و پرده هاشان بردرید غمزه ی خونی مست آن شه خمار ما جان ما همچون سگان کوی او خون خوار شد آفرین ها صد هزاران بر سگ خون خوار ما در نوای عشق آن صد نوبهار سرمدی صد هزاران بلبلان اندر گل و گلزار ما دل چو زناری ز عشق آن مسیح عهد بست لاجرم غیرت برد ایمان بر این زنار ما آفتابی نی ز شرق و نی ز غرب از جان بتافت ذره وار آمد به رقص از وی در و دیوار ما چون مثال ذره ایم اندر پی آن آفتاب رقص باشد همچو ذره روز و شب کردار ما عاشقان عشق را بسیار یاری ها دهیم چونک شمس الدین تبریزی کنون شد یار ما # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷ با چنین شمشیر دولت تو زبون مانی چرا گوهری باشی و از سنگی فرومانی چرا می کشد هر کرکسی اجزات را هر جانبی چون نه مرداری تو بلک باز جانانی چرا دیده ات را چون نظر از دیده ی باقی رسید دیده ات شرمین شود از دیده ی فانی چرا آن که او را کس به نسیه و نقد نستاند به خاک این چنین بیشی کند بر نقده ی کانی چرا آن سیه جانی که کفر از جان تلخش ننگ داشت زهر ریزد بر تو و تو شهد ایمانی چرا تو چنین لرزان او باشی و او سایه توست آخر او نقشیست جسمانی و تو جانی چرا او همه عیب تو گیرد تا بپوشد عیب خود تو بر او از غیب جان ریزی و می دانی چرا چون در او هستی ببینی گویی آن من نیستم دعوی او چون نبینی گویی اش آنی چرا خشم یاران فرع باشد اصلشان عشق نوست از برای خشم فرعی اصل را رانی چرا شه به حق چون شمس تبریزیست ثانی نیستش ناحقی را اصل گویی شاه را ثانی چرا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸ سکه رخسار ما جز زر مبادا بی شما در تک دریای دل گوهر مبادا بی شما شاخه های باغ شادی کان قوی تازه ست و تر خشک بادا بی شما و تر مبادا بی شما این همای دل که خو کردست در سایه شما جز میان شعله آذر مبادا بی شما دیدمش بیمار جان را گفتمش چونی خوشی هین بگو چون نیست میوه برمبادا بی شما روز من تابید جان و در خیالش بنگرید گفت رنج صعب من خوشتر مبادا بی شما چون شما و جمله خلقان نقش های آزرند نقش های آزر و آزر مبادا بی شما جرعه جرعه مر جگر را جام آتش می دهیم کاین جگر را شربت کوثر مبادا بی شما صد هزاران جان فدا شد از پی باده الست عقل گوید کان می ام در سر مبادا بی شما هر دو ده یعنی دو کون از بوی تو رونق گرفت در دو ده این چاکرت مهتر مبادا بی شما چشم را صد پر ز نور از بهر دیدار توست ای که هر دو چشم را یک پر مبادا بی شما بی شما هر موی ما گر سنجر و خسرو شوند خسرو شاهنشه و سنجر مبادا بی شما تا فراق شمس تبریزی همی خنجر کشد دست های گل به جز خنجر مبادا بی شما # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹ رنج تن دور از تو ای تو راحت جان های ما چشم بد دور از تو ای تو دیده بینای ما صحت تو صحت جان و جهانست ای قمر صحت جسم تو بادا ای قمرسیمای ما عافیت بادا تنت را ای تن تو جان صفت کم مبادا سایه لطف تو از بالای ما گلشن رخسار تو سرسبز بادا تا ابد کان چراگاه دلست و سبزه و صحرای ما رنج تو بر جان ما بادا مبادا بر تنت تا بود آن رنج همچون عقل جان آرای ما # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰ درد ما را در جهان درمان مبادا بی شما مرگ بادا بی شما و جان مبادا بی شما سینه های عاشقان جز از شما روشن مباد گلبن جان های ما خندان مبادا بی شما بشنو از ایمان که می گوید به آواز بلند با دو زلف کافرت کایمان مبادا بی شما عقل سلطان نهان و آسمان چون چتر او تاج و تخت و چتر این سلطان مبادا بی شما عشق را دیدم میان عاشقان ساقی شده جان ما را دیدن ایشان مبادا بی شما جان های مرده را ای چون دم عیسی شما ملک مصر و یوسف کنعان مبادا بی شما چون به نقد عشق شمس الدین تبریزی خوشم رخ چو زر کردم بگفتم کان مبادا بی شما # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱ جمله یاران تو سنگند و توی مرجان چرا آسمان با جملگان جسمست و با تو جان چرا چون تو آیی جزو جزوم جمله دستک می زنند چون تو رفتی جمله افتادند در افغان چرا با خیالت جزو جزوم می شود خندان لبی می شود با دشمن تو مو به مو دندان چرا بی خط و بی خال تو این عقل امی می بود چون ببیند آن خطت را می شود خط خوان چرا تن همی گوید به جان پرهیز کن از عشق او جانش می گوید حذر از چشمه حیوان چرا روی تو پیغامبر خوبی و حسن ایزدست جان به تو ایمان نیارد با چنین برهان چرا کو یکی برهان که آن از روی تو روشنترست کف نبرد کفرها زین یوسف کنعان چرا هر کجا تخمی بکاری آن بروید عاقبت برنروید هیچ از شه دانه ی احسان چرا هر کجا ویران بود آن جا امید گنج هست گنج حق را می نجویی در دل ویران چرا بی ترازو هیچ بازاری ندیدم در جهان جمله موزونند عالم نبودش میزان چرا گیرم این خربندگان خود بار سرگین می کشند این سواران باز می مانند از میدان چرا هر ترانه اولی دارد دلا و آخری بس کن آخر این ترانه نیستش پایان چرا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲ دولتی همسایه شد همسایگان را الصلا زین سپس باخود نماند بوالعلی و بوالعلا عاقبت از مشرق جان تیغ زد چون آفتاب آن که جان می جست او را در خلا و در ملا آن ز دور آتش نماید چون روی نوری بود همچنان که آتش موسی برای ابتلا الصلا پروانه جانان قصد آن آتش کنید چون بلی گفتید اول درروید اندر بلا چون سمندر در میان آتشش باشد مقام هر که دارد در دل و جان این چنین شوق و ولا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳ دوش من پیغام کردم سوی تو استاره را گفتمش خدمت رسان از من تو آن مه پاره را سجده کردم گفتم این سجده بدان خورشید بر کاو به تابش زر کند مر سنگ های خاره را سینه ی خود باز کردم زخم ها بنمودمش گفتمش از من خبر ده دلبر خون خواره را سو به سو گشتم که تا طفل دلم خامش شود طفل خسپد چون بجنباند کسی گهواره را طفل دل را شیر ده ما را ز گردش وارهان ای تو چاره کرده هر دم صد چو من بیچاره را شهر وصلت بوده است آخر ز اول جای دل چند داری در غریبی این دل آواره را من خمش کردم ولیکن از پی دفع خمار ساقی عشاق گردان نرگس خماره را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴ عقل دریابد تو را یا عشق یا جان صفا لوح محفوظت شناسد یا ملایک بر سما جبرییلت خواب بیند یا مسیحا یا کلیم چرخ شاید جای تو یا سدره ها یا منتها طور موسی بارها خون گشت در سودای عشق کز خداوند شمس دین افتد به طور اندر صدا پر در پر بافته رشک احد گرد رخش جان احمد نعره زن از شوق او واشوقنا غیرت و رشک خدا آتش زند اندر دو کون گر سر مویی ز حسنش بی حجاب آید به ما از ورای صد هزاران پرده حسنش تافته نعره ها در جان فتاده مرحبا شه مرحبا سجده ی تبریز را خم درشده سرو سهی غاشیه تبریز را برداشته جان سها # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵ ای وصالت یک زمان بوده فراقت سال ها ای به زودی بار کرده بر شتر احمال ها شب شد و درچین ز هجران رخ چون آفتاب درفتاده در شب تاریک بس زلزال ها چون همی رفتی به سکته حیرتی حیران بدم چشم باز و من خموش و می شد آن اقبال ها ور نه سکته بخت بودی مر مرا خود آن زمان چهره خون آلود کردی بردریدی شال ها بر سر ره جان و صد جان در شفاعت پیش تو در زمان قربان بکردی خود چه باشد مال ها تا بگشتی در شب تاریک ز آتش نال ها تا چو احوال قیامت دیده شد اهوال ها تا بدیدی دل عذابی گونه گونه در فراق سنگ خون گرید اگر زان بشنود احوال ها قدها چون تیر بوده گشته در هجران کمان اشک خون آلود گشت و جمله دل ها دال ها چون درستی و تمامی شاه تبریزی بدید در صف نقصان نشست است از حیا مثقال ها از برای جان پاک نورپاش مه وشت ای خداوند شمس دین تا نشکنی آمال ها از مقال گوهرین بحر بی پایان تو لعل گشته سنگ ها و ملک گشته حال ها حال های کاملانی کان ورای قال هاست شرمسار از فر و تاب آن نوادر قال ها ذره های خاک هامون گر بیابد بوی او هر یکی عنقا شود تا برگشاید بال ها بال ها چون برگشاید در دو عالم ننگرد گرد خرگاه تو گردد واله اجمال ها دیده نقصان ما را خاک تبریز صفا کحل بادا تا بیابد زان بسی اکمال ها چونک نورافشان کنی در گاه بخشش روح را خود چه پا دارد در آن دم رونق اعمال ها خود همان بخشش که کردی بی خبر اندر نهان می کند پنهان پنهان جمله افعال ها ناگهان بیضه شکافد مرغ معنی برپرد تا هما از سایه آن مرغ گیرد فال ها هم تو بنویس ای حسام الدین و می خوان مدح او تا به رغم غم ببینی بر سعادت خال ها گرچه دست افزار کارت شد ز دستت باک نیست دست شمس الدین دهد مر پات را خلخال ها # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶ در صفای باده بنما ساقیا تو رنگ ما محومان کن تا رهد هر دو جهان از ننگ ما باد باده برگمار از لطف خود تا برپرد در هوا ما را که تا خفت پذیرد سنگ ما بر کمیت می تو جان را کن سوار راه عشق تا چو یک گامی بود بر ما دو صد فرسنگ ما وارهان این جان ما را تو به رطلی می از آنک خون چکید از بینی و چشم دل آونگ ما ساقیا تو تیزتر رو این نمی بینی که بس می دود اندر عقب اندیشه های لنگ ما در طرب اندیشه ها خرسنگ باشد جان گداز از میان راه برگیرید این خرسنگ ما در نوای عشق شمس الدین تبریزی بزن مطرب تبریز در پرده عشاقی چنگ ما # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۷ آخر از هجران به وصلش دررسیدستی دلا صد هزاران سر سر جان شنیدستی دلا از ورای پرده ها تو گشته ای چون می از او پرده ی خوبان مه رو را دریدستی دلا از قوام قامتش در قامت تو کژ بماند همچو چنگ از بهر سرو تر خمیدستی دلا ز آن سوی هست و عدم چون خاص خاص خسروی همچو ادبیران چه در هستی خزیدستی دلا باز جانی شسته ای بر ساعد خسرو به ناز پای بندت با وی است ار چه پریدستی دلا ور نباشد پای بندت تا نپنداری که تو از چنان آرام جان ها دررمیدستی دلا بلک چون ماهی به دریا بلک چون قالب به جان در هوای عشق آن شه آرمیدستی دلا چون تو را او شاه از شاهان عالم برگزید تو ز قرآن گزینش برگزیدستی دلا چون لب اقبال دولت تو گزیدی باک نیست گر ز زخم خشم دست خود گزیدستی دلا پای خود بر چرخ تا ننهی تو از عزت از آنک در رکاب صدر شمس الدین دویدستی دلا تو ز جام خاص شاهان تا نیاشامی مدام کز مدام شمس تبریزی چشیدستی دلا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۸ از پی شمس حق و دین دیده گریان ما از پی آن آفتابست اشک چون باران ما کشتی آن نوح کی بینیم هنگام وصال چونک هستی ها نماند از پی طوفان ما جسم ما پنهان شود در بحر باد اوصاف خویش رو نماید کشتی آن نوح بس پنهان ما بحر و هجران رو نهد در وصل و ساحل رو دهد پس بروید جمله عالم لاله و ریحان ما هر چه می بارید اکنون دیده گریان ما سر آن پیدا کند صد گلشن خندان ما شرق و غرب این زمین از گلستان یک سان شود خار و خس پیدا نباشد در گل یک سان ما زیر هر گلبن نشسته ماه رویی زهره رخ چنگ عشرت می نوازد از پی خاقان ما هر زمان شهره بتی بینی که از هر گوشه ای جام می را می دهد در دست بادستان ما دیده نادیده ما بوسه دیده زان بتان تا ز حیرانی گذشته دیده حیران ما جان سودا نعره زن ها این بتان سیمبر دل گود احسنت عیش خوب بی پایان ما خاک تبریزست اندر رغبت لطف و صفا چون صفای کوثر و چون چشمه حیوان ما # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹ خدمت شمس حق و دین  باد کارت  ساقیا باده گردان چیست آخر داردارت ساقیا ساقی گلرخ ز می این عقل ما را خار نه تا بگردد جمله گل این خارخارت ساقیا جام چون طاووس پران کن به گرد باغ بزم تا چو طاووسی شود این زهر و مارت ساقیا کار را بگذار می را بار کن بر اسب جام تا ز کیوان بگذرد این کار و بارت ساقیا تا تو باشی در عزیزی ها به بند خود دری می کند ای سخت جان خاکی خوارت ساقیا چشمه ی رواق می را نحل بگشا سوی عیش تا ز چشمه می شود هر چشم و چارت ساقیا عقل نامحرم برون ران تو ز خلوت زان شراب تا نماید آن صنم رخسار نارت ساقیا بیخودی از می بگیر و از خودی رو بر کنار تا بگیرد در کنار خویش یارت ساقیا تو شوی از دست بینی عیش خود را بر کنار چون بگیرد در بر سیمین کنارت ساقیا گاه تو گیری به بر در یار را از بیخودی چونک بیخودتر شدی گیرد کنارت ساقیا از می تبریز گردان کن پیاپی رطل ها تا ببرد تارهای چنگ عارت ساقیا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰ درد شمس الدین بود سرمایه درمان ما بی سر و سامانی عشقش بود سامان ما آن خیال جان فزای بخت ساز بی نظیر هم امیر مجلس و هم ساقی گردان ما در رخ جان بخش او بخشیدن جان هر زمان گشته در مستی جان هم سهل و هم آسان ما صد هزاران همچو ما در حسن او حیران شود کاندر آن جا گم شود جان و دل حیران ما خوش خوش اندر بحر بی پایان او غوطی خورد تا ابدهای ابد خود این سر و پایان ما شکر ایزد را که جمله چشمه حیوان ها تیره باشد پیش لطف چشمه حیوان ما شرم آرد جان و دل تا سجده آرد هوشیار پیش چشم مست مخمور خوش جانان ما دیو گیرد عشق را از غصه هم این عقل را ناگهان گیرد گلوی عقل آدم سان ما پس برآرد نیش خونی کز سرش خون می چکد پس ز جان عقل بگشاید رگ شیران ما در دهان عقل ریزد خون او را بردوام تا رهاند روح را از دام و از دستان ما تا بشاید خدمت مخدوم جان ها شمس دین آن قباد و سنجر و اسکندر و خاقان ما تا ز خاک پاش بگشاید دو چشم سر به غیب تا ببیند حال اولیان و آخریان ما شکر آن را سوی تبریز معظم رو نهد کز زمینش می بروید نرگس و ریحان ما # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۱ سر برون کن از دریچه جان ببین عشاق را از صبوحی های شاه آگاه کن فساق را از عنایت های آن شاه حیات انگیز را جان نو ده مر جهاد و طاعت و انفاق ما چون عنایت های ابراهیم باشد دستگیر سر بریدن کی زیان دارد دلا اسحاق را طاق و ایوانی بدیدم شاه ما در وی چو ماه نقش ها می رست و می شد در نهان آن طاق را غلبه جان ها در آن جا پشت پا بر پشت پا رنگ رخ ها بی زبان می گفت آن اذواق را سرد گشتی باز ذوق مستی و نقل و سماع چون بدیدندی به ناگه ماه خوب اخلاق را چون بدید آن شاه ما بر در نشسته بندگان وان در از شکلی که نومیدی دهد مشتاق را شاه ما دستی بزد بشکست آن در را چنانک چشم کس دیگر نبیند بند یا اغلاق را پاره های آن در بشکسته سبز و تازه شد کنچ دست شه برآمد نیست مر احراق را جامه جانی که از آب دهانش شسته شد تا چه خواهد کرد دست و منت دقاق را آن که در حبسش از او پیغام پنهانی رسید مست آن باشد نخواهد وعده اطلاق را بوی جانش چون رسد اندر عقیم سرمدی زود از لذت شود شایسته مر اعلاق را شاه جانست آن خداوند دل و سر شمس دین کش مکان تبریز شد آن چشمه رواق را ای خداوندا برای جانت در هجرم مکوب همچو گربه می نگر آن گوشت بر معلاق را ور نه از تشنیع و زاری ها جهانی پر کنم از فراق خدمت آن شاه من آفاق را پرده صبرم فراق پای دارت خرق کرد خرق عادت بود اندر لطف این مخراق را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۲ دوش آن جانان ما افتان و خیزان یک قبا مست آمد با یکی جامی پر از صرف صفا جام می می ریخت ره ره زانک مست مست بود خاک ره می گشت مست و پیش او می کوفت پا صد هزاران یوسف از حسنش چو من حیران شده ناله می کردند کی پیدای پنهان تا کجا جان به پیشش در سجود از خاک ره بد بیشتر عقل دیوانه شده نعره زنان که مرحبا جیب ها بشکافته آن خویشتن داران ز عشق دل سبک مانند کاه و روی ها چون کهربا عالمی کرده خرابه از برای یک کرشم وز خمار چشم نرگس عالمی دیگر هبا هوشیاران سر فکنده جمله خود از بیم و ترس پیش او صف ها کشیده بی دعا و بی ثنا و آنک مستان خمار جادوی اویند نیز چون ثنا گویند کز هستی فتادستند جدا من جفاگر بی وفا جستم که هم جامم شود پیش جام او بدیدم مست افتاده وفا ترک و هندو مست و بدمستی همی کردند دوش چون دو خصم خونی ملحد دل دوزخ سزا گه به پای همدگر چون مجرمان معترف می فتادندی به زاری جان سپار و تن فدا باز دست همدگر بگرفته آن هندو و ترک هر دو در رو می فتادند پیش آن مه روی ما یک قدح پر کرد شاه و داد ظاهر آن به ترک وز نهان با یک قدح می گفت هندو را بیا ترک را تاجی به سر کایمان لقب دادم تو را بر رخ هندو نهاده داغ کاین کفرستها آن یکی صوفی مقیم صومعه پاکی شده وین مقامر در خراباتی نهاده رخت ها چون پدید آمد ز دور آن فتنه جان های حور جام در کف سکر در سر روی چون شمس الضحی ترس جان در صومعه افتاد زان ترساصنم می کش و زنار بسته صوفیان پارسا وان مقیمان خراباتی از آن دیوانه تر می شکستند خم ها و می فکندند چنگ و نا شور و شر و نفع و ضر و خوف و امن و جان و تن جمله را سیلاب برده می کشاند سوی لا نیم شب چون صبح شد آواز دادند مؤذنان ایها العشاق قوموا و استعدوا للصلا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳ شمع دیدم گرد او پروانه ها چون جمع ها شمع کی دیدم که گردد گرد نورش شمع ها شمع را چون برفروزی اشک ریزد بر رخان او چو بفروزد رخ عاشق بریزد دمع ها چون شکر گفتار آغازد ببینی ذره ها از برای استماعش واگشاده سمع ها ناامیدانی که از ایام ها بفسرده اند گرمی جانش برانگیزد ز جانشان طمع ها گر نه لطف او بدی بودی ز جان های غیور مر مرا از ذکر نام شکرینش منع ها شمس دین صدر خداوند خداوندان به حق کز جمال جان او بازیب و فر شد صنع ها چون بر آن آمد که مر جسمانیان را رو دهد جان صدیقان گریبان را درید از شنع ها تخم امیدی که کشتم از پی آن آفتاب یک نظر بادا از او بر ما برای ینع ها سایه جسم لطیفش جان ما را جان هاست یا رب آن سایه به ما واده برای طبع ها # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۴ دیده حاصل کن دلا آن گه ببین تبریز را بی بصیرت کی توان دیدن چنین تبریز را هر چه بر افلاک روحانی ست از بهر شرف می نهد بر خاک پنهانی جبین تبریز را پا نهادی بر فلک از کبر و نخوت بی درنگ گر به چشم سر بدیدستی زمین تبریز را روح حیوانی تو را و عقل شب کوری دگر با همین دیده دلا بینی همین تبریز را تو اگر اوصاف خواهی هست فردوس برین از صفا و نور سر بنده کمین تبریز را نفس تو عجل سمین و تو مثال سامری چون شناسد دیده عجل سمین تبریز را همچو دریایی ست تبریز از جواهر و ز درر چشم درنآید دو صد در ثمین تبریز را گر بدان افلاک کاین افلاک گردان ست از آن وافروشی هست بر جانت غبین تبریز را گر نه جسمستی تو را من گفتمی بهر مثال جوهرین یا از زمرد یا زرین تبریز را چون همه روحانیون روح قدسی عاجزند چون بدانی تو بدین رای رزین تبریز را چون درختی را نبینی مرغ کی بینی برو پس چه گویم با تو جان جان این تبریز را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵ از فراق شمس دین افتاده ام در تنگنا او مسیح روزگار و درد چشمم بی دوا گرچه درد عشق او خود راحت جان منست خون جانم گر بریزد او بود صد خونبها عقل آواره شده دوش آمد و حلقه بزد من بگفتم کیست بر در باز کن در اندرآ گفت آخر چون درآید خانه تا سر آتش است می بسوزد هر دو عالم را ز آتش های لا گفتمش تو غم مخور پا اندرون نه مردوار تا کند پاکت ز هستی هست گردی ز اجتبا عاقبت بینی مکن تا عاقبت بینی شوی تا چو شیر حق باشی در شجاعت لافتی تا ببینی هستی ات چون از عدم سر برزند روح مطلق کامکار و شهسوار هل اتی جمله عشق و جمله لطف و جمله قدرت جمله دید گشته در هستی شهید و در عدم او مرتضی آن عدم نامی که هستی موج ها دارد از او کز نهیب و موج او گردان شد صد آسیا اندر آن موج اندرآیی چون بپرسندت از این تو بگویی صوفیم صوفی بخواند مامضی از میان شمع بینی برفروزد شمع تو نور شمعت اندرآمیزد به نور اولیا مر تو را جایی برد آن موج دریا در فنا دررباید جانت را او از سزا و ناسزا لیک از آسیب جانت وز صفای سینه ات بی تو داده باغ هستی را بسی نشو و نما در جهان محو باشی هست مطلق کامران در حریم محو باشی پیشوا و مقتدا دیده های کون در رویت نیارد بنگرید تا که نجهد دیده اش از شعشعه آن کبریا ناگهان گردی بخیزد زان سوی محو فنا که تو را وهمی نبوده زان طریق ماورا شعله های نور بینی از میان گردها محو گردد نور تو از پرتو آن شعله ها زو فروآ تو ز تخت و سجده ای کن زانک هست آن شعاع شمس دین شهریار اصفیا ور کسی منکر شود اندر جبین او نگر تا ببینی داغ فرعونی بر آن جا قد طغی تا نیارد سجده ای بر خاک تبریز صفا کم نگردد از جبینش داغ نفرین خدا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶ ای هوس های دلم بیا بیا بیا بیا ای مراد و حاصلم بیا بیا بیا بیا مشکل و شوریده ام چون زلف تو چون زلف تو ای گشاد مشکلم بیا بیا بیا بیا از ره منزل مگو دیگر مگو دیگر مگو ای تو راه و منزلم بیا بیا بیا بیا درربودی از زمین یک مشت گل یک مشت گل در میان آن گلم بیا بیا بیا بیا تا ز نیکی وز بدی من واقفم من واقفم از جمالت غافلم بیا بیا بیا بیا تا نسوزد عقل من در عشق تو در عشق تو غافلم نی عاقلم باری بیا رویی نما شه صلاح الدین که تو هم حاضری هم غایبی ای عجوبه واصلم بیا بیا بیا بیا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۷ ای هوس های دلم باری بیا رویی نما ای مراد و حاصلم باری بیا رویی نما مشکل و شوریده ام چون زلف تو چون زلف تو ای گشاد مشکلم باری بیا رویی نما از ره و منزل مگو دیگر مگو دیگر مگو ای تو راه و منزلم باری بیا رویی نما درربودی از زمین یک مشت گل یک مشت گل در میان آن گلم باری بیا رویی نما تا ز نیکی وز بدی من واقفم من واقفم از جمالت غافلم باری بیا رویی نما تا نسوزد عقل من در عشق تو در عشق تو غافلم نی عاقلم باری بیا رویی نما شه صلاح الدین که تو هم حاضری هم غایبی ای عجوبه واصلم باری بیا رویی نما # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۸ امتزاج روح ها در وقت صلح و جنگ ها با کسی باید که روحش هست صافی صفا چون تغیر هست در جان وقت جنگ و آشتی آن نه یک روحست تنها بلک گشتستند جدا چون بخواهد دل سلام آن یکی همچون عروس مر زفاف صحبت داماد دشمن روی را باز چون میلی بود سویی بدان ماند که او میل دارد سوی داماد لطیف دلربا از نظرها امتزاج و از سخن ها امتزاج وز حکایت امتزاج و از فکر آمیزها همچنانک امتزاج ظاهرست اندر رکوع وز تصافح وز عناق و قبله و مدح و دعا بر تفاوت این تمازج ها ز میل و نیم میل وز سر کره و کراهت وز پی ترس و حیا آن رکوع باتأنی وان ثنای نرم نرم هم مراتب در معانی در صورها مجتبا این همه بازیچه گردد چون رسیدی در کسی کش سما سجده اش برد وان عرش گوید مرحبا آن خداوند لطیف بنده پرور شمس دین کو رهاند مر شما را زین خیال بی وفا با عدم تا چند باشی خایف و امیدوار این همه تأثیر خشم اوست تا وقت رضا هستی جان اوست حقا چونک هستی زو بتافت لاجرم در نیستی می ساز با قید هوا گه به تسبیع هوا و گه به تسبیع خیال گه به تسبیع کلام و گه به تسبیع لقا گه خیال خوش بود در طنز همچون احتلام گه خیال بد بود همچون که خواب ناسزا وانگهی تخییل ها خوشتر از این قوم رذیل اینت هستی کو بود کمتر ز تخییل عما پس از آن سوی عدم بدتر از این از صد عدم این عدم ها بر مراتب بود همچون که بقا تا نیاید ظل میمون خداوندی او هیچ بندی از تو نگشاید یقین می دان دلا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۹ ای ز مقدارت هزاران فخر بی مقدار را داد گلزار جمالت جان شیرین خار را ای ملوکان جهان روح بر درگاه تو در سجودافتادگان و منتظر مر بار را عقل از عقلی رود هم روح روحی گم کند چونک طنبوری ز عشقت برنوازد تار را گر ز آب لطف تو نم یافتی گلزارها کس ندیدی خالی از گل سال ها گلزار را محو می گردد دلم در پرتو دلدار من می نتانم فرق کردن از دلم دلدار را دایما فخرست جان را از هوای او چنان کو ز مستی می نداند فخر را و عار را هست غاری جان رهبانان عشقت معتکف کرده رهبان مبارک پر ز نور این غار را گر شود عالم چو قیر از غصه هجران تو نخوتی دارد که اندرننگرد مر قار را چون عصای موسی بود آن وصل اکنون مار شد ای وصال موسی وش اندرربا این مار را ای خداوند شمس دین از آتش هجران تو رشک نور باقی ست صد آفرین این نار را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۰ مفروشید کمان و زره و تیغ زنان را که سزا نیست سلح ها به جز از تیغ زنان را چه کند بنده صورت کمر عشق خدا را چه کند عورت مسکین سپر و گرز و سنان را چو میان نیست کمر را به کجا بندد آخر که وی از سنگ کشیدن بشکستست میان را زر و سیم و در و گوهر نه که سنگیست مزور ز پی سنگ کشیدن چو خری ساخته جان را منشین با دو سه ابله که بمانی ز چنین ره تو ز مردان خدا جو صفت جان و جهان را سوی آن چشم نظر کن که بود مست تجلی که در آن چشم بیابی گهر عین و عیان را تو در آن سایه بنه سر که شجر را کند اخضر که بدان جاست مجاری همگی امن و امان را گذر از خواب برادر به شب تیره چو اختر که به شب باید جستن وطن یار نهان را به نظربخش نظر کن ز میش بلبله تر کن سوی آن دور سفر کن چه کنی دور زمان را بپران تیر نظر را به مؤثر ده اثر را تبع تیر نظر دان تن مانند کمان را چو عدواید تو گردد چو کرم قید تو گردد چو یقین صید تو گردد بدران دام گمان را سوی حق چون بشتابی تو چو خورشید بتابی چو چنان سود بیابی چه کنی سود و زیان را هله ای ترش چو آلو بشنو بانگ تعالوا که گشادست به دعوت مه جاوید دهان را من از این فاتحه بستم لب خود باقی از او جو که درآکند به گوهر دهن فاتحه خوان را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۱ چو فرستاد عنایت به زمین مشعله ها را که بدر پرده تن را و ببین مشعله ها را تو چرا منکر نوری مگر از اصل تو کوری وگر از اصل تو دوری چه از این مشعله ها را خردا چند به هوشی خردا چند بپوشی تو عزبخانه مه را تو چنین مشعله ها را بنگر رزم جهان را بنگر لشکر جان را که به مردی بگشادند کمین مشعله ها را تو اگر خواب درآیی ور از این باب درآیی تو بدانی و ببینی به یقین مشعله ها را تو صلاح دل و دین را چو بدان چشم ببینی به خدا روح امینی و امین مشعله ها را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۲ تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را تو مرا گنج روانی چه کنم سود و زیان را نفسی یار شرابم نفسی یار کبابم چو در این دور خرابم چه کنم دور زمان را ز همه خلق رمیدم ز همه بازرهیدم نه نهانم نه پدیدم چه کنم کون و مکان را ز وصال تو خمارم سر مخلوق ندارم چو تو را صید و شکارم چه کنم تیر و کمان را چو من اندر تک جویم چه روم آب چه جویم چه توان گفت چه گویم صفت این جوی روان را چو نهادم سر هستی چه کشم بار کهی را چو مرا گرگ شبان شد چه کشم ناز شبان را چه خوشی عشق چه مستی چو قدح بر کف دستی خنک آن جا که نشستی خنک آن دیده جان را ز تو هر ذره جهانی ز تو هر قطره چو جانی چو ز تو یافت نشانی چه کند نام و نشان را جهت گوهر فایق به تک بحر حقایق چو به سر باید رفتن چه کنم پای دوان را به سلاح احدی تو ره ما را بزدی تو همه رختم ستدی تو چه دهم باج ستان را ز شعاع مه تابان ز خم طره پیچان دل من شد سبک ای جان بده آن رطل گران را منگر رنج و بلا را بنگر عشق و ولا را منگر جور و جفا را بنگر صد نگران را غم را لطف لقب کن ز غم و درد طرب کن هم از این خوب طلب کن فرج و امن و امان را بطلب امن و امان را بگزین گوش گران را بشنو راه دهان را مگشا راه دهان را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۳ بروید ای حریفان بکشید یار ما را به من آورید آخر صنم گریزپا را به ترانه های شیرین به بهانه های زرین بکشید سوی خانه مه خوب خوش لقا را وگر او به وعده گوید که دمی دگر بیایم همه وعده مکر باشد بفریبد او شما را دم سخت گرم دارد که به جادوی و افسون بزند گره بر آب او و ببندد او هوا را به مبارکی و شادی چو نگار من درآید بنشین نظاره می کن تو عجایب خدا را چو جمال او بتابد چه بود جمال خوبان که رخ چو آفتابش بکشد چراغ ها را برو ای دل سبک رو به یمن به دلبر من برسان سلام و خدمت تو عقیق بی بها را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴ چو مرا به سوی زندان بکشید تن ز بالا ز مقربان حضرت بشدم غریب و تنها به میان حبس ناگه قمری مرا قرین شد که فکند در دماغم هوسش هزار سودا همه کس خلاص جوید ز بلا و حبس من نی چه روم چه روی آرم به برون و یار این جا که به غیر کنج زندان نرسم به خلوت او که نشد به غیر آتش دل انگبین مصفا نظری به سوی خویشان نظری برو پریشان نظری بدان تمنا نظری بدین تماشا چو بود حریف یوسف نرمد کسی چو دارد به میان حبس بستان و که خاصه یوسف ما بدود به چشم و دیده سوی حبس هر کی او را ز چنین شکرستانی برسد چنین تقاضا من از اختران شنیدم که کسی اگر بیابد اثری ز نور آن مه خبری کنید ما را چو بدین گهر رسیدی رسدت که از کرامت بنهی قدم چو موسی گذری ز هفت دریا خبرش ز رشک جان ها نرسد به ماه و اختر که چو ماه او برآید بگدازد آسمان ها خجلم ز وصف رویش به خدا دهان ببندم چه برد ز آب دریا و ز بحر مشک سقا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۵ اگر آن میی که خوردی به سحر نبود گیرا بستان ز من شرابی که قیامت است حقا چه تفرج و تماشا که رسد ز جام اول دومش نعوذبالله چه کنم صفت سوم را غم و مصلحت نماند همه را فرو دراند پس از آن خدای داند که کجا کشد تماشا تو اسیر بو و رنگی به مثال نقش سنگی بجهی چو آب چشمه ز درون سنگ خارا بده آن می رواقی هله ای کریم ساقی چو چنان شوم بگویم سخن تو بی محابا قدحی گران به من ده به غلام خویشتن ده بنگر که از خمارت نگران شدم به بالا نگران شدم بدان سو که تو کرده ای مرا خو که روانه باد آن جو که روانه شد ز دریا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۶ چمنی که تا قیامت گل او به بار بادا صنمی که بر جمالش دو جهان نثار بادا ز بگاه میر خوبان به شکار می خرامد که به تیر غمزه او دل ما شکار بادا به دو چشم من ز چشمش چه پیام هاست هر دم که دو چشم از پیامش خوش و پرخمار بادا در زاهدی شکستم به دعا نمود نفرین که برو که روزگارت همه بی قرار بادا نه قرار ماند و نی دل به دعای او ز یاری که به خون ماست تشنه که خداش یار بادا تن ما به ماه ماند که ز عشق می گدازد دل ما چو چنگ زهره که گسسته تار بادا به گداز ماه منگر به گسستگی زهره تو حلاوت غمش بین که یکش هزار بادا چه عروسیست در جان که جهان ز عکس رویش چو دو دست نوعروسان تر و پرنگار بادا به عذار جسم منگر که بپوسد و بریزد به عذار جان نگر که خوش و خوش عذار بادا تن تیره همچو زاغی و جهان تن زمستان که به رغم این دو ناخوش ابدا بهار بادا که قوام این دو ناخوش به چهار عنصر آمد که قوام بندگانت به جز این چهار بادا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷ کی بپرسد جز تو خسته و رنجور تو را ای مسیح از پی پرسیدن رنجور بیا دست خود بر سر رنجور بنه که چونی از گناهش بمیندیش و به کین دست مخا آنک خورشید بلا بر سر او تیغ زده ست گستران بر سر او سایه احسان و رضا این مقصر به دو صد رنج سزاوار شده ست لیک ز آن لطف به جز عفو و کرم نیست سزا آن دلی را که به صد شیر و شکر پروردی مچشانش پس از آن هر نفسی زهر جفا تا تو برداشته ای دل ز من و مسکن من بند بشکست و درآمد سوی من سیل بلا تو شفایی چو بیایی خوش و رو بنمایی سپه رنج گریزند و نمایند قفا به طبیبش چه حواله کنی ای آب حیات از همان جا که رسد درد همان جاست دوا همه عالم چو تنند و تو سر و جان همه کی شود زنده تنی که سر او گشت جدا ای تو سرچشمه حیوان و حیات همگان جوی ما خشک شده ست آب از این سو بگشا جز از این چند سخن در دل رنجور بماند تا نبیند رخ خوب تو نگوید به خدا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۸ ای بروییده به ناخواست به مانند گیا چون تو را نیست نمک خواه برو خواه بیا هر که را نیست نمک گرچه نماید خدمت خدمت او به حقیقت همه زرقست و ریا برو ای غصه دمی زحمت خود کوته کن باده عشق بیا زود که جانت بزیا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹ رو ترش کن که همه روترشانند این جا کور شو تا نخوری از کف هر کور عصا لنگ رو چونک در این کوی همه لنگانند لته بر پای بپیچ و کژ و مژ کن سر و پا زعفران بر رخ خود مال اگر مه رویی روی خوب ار بنمایی بخوری زخم قفا آینه زیر بغل زن چو ببینی زشتی ور نه بدنام کنی آینه را ای مولا تا که هشیاری و با خویش مدارا می کن چونک سرمست شدی هر چه که بادا بادا ساغری چند بخور از کف ساقی وصال چونک بر کار شدی برجه و در رقص درآ گرد آن نقطه چو پرگار همی زن چرخی این چنین چرخ فریضه ست چنین دایره را بازگو آنچ بگفتی که فراموشم شد سلم الله علیک ای مه و مه پاره ما سلم الله علیک ای همه ایام تو خوش سلم الله علیک ای دم یحیی الموتی چشم بد دور از آن رو که چو بربود دلی هیچ سودش نکند چاره و لا حول و لا ما به دریوزه حسن تو ز دور آمده ایم ماه را از رخ پرنور بود جود و سخا ماه بشنود دعای من و کف ها برداشت پیش ماه تو و می گفت مرا نیز مها مه و خورشید و فلک ها و معانی و عقول سوی ما محتشمانند و به سوی تو گدا غیرتت لب بگزید و به دلم گفت خموش دل من تن زد و بنشست و بیفکند لوا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰ تا به شب ای عارف شیرین نوا آن مایی آن مایی آن ما تا به شب امروز ما را عشرتست الصلا ای پاکبازان الصلا درخرام ای جان جان هر سماع مه لقایی مه لقایی مه لقا در میان شکران گل ریز کن مرحبا ای کان شکر مرحبا عمر را نبود وفا الا تو عمر باوفایی باوفایی باوفا بس غریبی بس غریبی بس غریب از کجایی از کجایی از کجا با که می باشی و همراز تو کیست با خدایی با خدایی با خدا ای گزیده نقش از نقاش خود کی جدایی کی جدایی کی جدا با همه بیگانه ای و با غمش آشنایی آشنایی آشنا جزو جزو تو فکنده در فلک ربنا و ربنا و ربنا دل شکسته هین چرایی برشکن قلب ها و قلب ها و قلب ها آخر ای جان اول هر چیز را منتهایی منتهایی منتها یوسفا در چاه شاهی تو و لیک بی لوایی بی لوایی بی لوا چاه را چون قصر قیصر کرده ای کیمیایی کیمیایی کیمیا یک ولی کی خوانمت که صد هزار اولیایی اولیایی اولیا حشرگاه هر حسینی گر کنون کربلایی کربلایی کربلا مشک را بربند ای جان گرچه تو خوش سقایی خوش سقایی خوش سقا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۱ چون نمایی آن رخ گلرنگ را از طرب در چرخ آری سنگ را بار دیگر سر برون کن از حجاب از برای عاشقان دنگ را تا که دانش گم کند مر راه را تا که عاقل بشکند فرهنگ را تا که آب از عکس تو گوهر شود تا که آتش واهلد مر جنگ را من نخواهم ماه را با حسن تو وان دو سه قندیلک آونگ را من نگویم آینه با روی تو آسمان کهنه پرزنگ را دردمیدی و آفریدی باز تو شکل دیگر این جهان تنگ را در هوای چشم چون مریخ او ساز ده ای زهره باز آن چنگ را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۲ در میان عاشقان عاقل مبا خاصه اندر عشق این لعلین قبا دور بادا عاقلان از عاشقان دور بادا بوی گلخن از صبا گر درآید عاقلی گو راه نیست ور درآید عاشقی صد مرحبا مجلس ایثار و عقل سخت گیر صرفه اندر عاشقی باشد وبا ننگ آید عشق را از نور عقل بد بود پیری در ایام صبا خانه بازآ عاشقا تو زوترک عمر خود بی عاشقی باشد هبا جان نگیرد شمس تبریزی به دست دست بر دل نه برون رو قالبا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۳ از یکی آتش برآوردم تو را در دگر آتش بگستردم تو را از دل من زاده ای همچون سخن چون سخن آخر فروخوردم تو را با منی وز من نمی داری خبر جادو ام من جادویی کردم تو را تا نیفتد بر جمالت چشم بد گوش مالیدم بیازردم تو را دایم اقبالت جوان شد ز آنچ داد این کف دست جوانمردم تو را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۴ ز آتش شهوت برآوردم تو را و اندر آتش بازگستردم تو را از دل من زاده ای همچون سخن چون سخن من هم فروخوردم تو را با منی وز من نمی دانی خبر چشم بستم جادوی کردم تو را تا نیازارد تو را هر چشم بد از برای آن بیازردم تو را رو جوامردی کن و رحمت فشان من به رحمت بس جوامردم تو را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۵ از ورای سر دل بین شیوه ها شکل مجنون عاشقان زین شیوه ها عاشقان را دین و کیش دیگرست اصل و فرع و سر آن دین شیوه ها دل سخن چینست از چین ضمیر وحی جویان اندر آن چین شیوه ها جان شده بی عقل و دین از بس که دید زان پری تازه آیین شیوه ها از دغا و مکر گوناگون او شیوه ها گم کرده مسکین شیوه ها پرده دار روح ما را قصه کرد زان صنم بی کبر و بی کین شیوه ها شیوه ها از جسم باشد یا ز جان این عجب بی آن و بی این شیوه ها مرد خودبین غرقه شیوه خودست خود نبیند جان خودبین شیوه ها شمس تبریزی جوانم کرد باز تا ببینم بعد ستین شیوه ها # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۶ روح زیتونیست عاشق نار را نار می جوید چو عاشق یار را روح زیتونی بیفزا ای چراغ ای معطل کرده دست افزار را جان شهوانی که از شهوت زهد دل ندارد دیدن دلدار را پس به علت دوست دارد دوست را بر امید خلد و خوف نار را چون شکستی جان ناری را ببین در پی او جان پرانوار را گر نبودی جان اخوان پس جهود کی جدا کردی دو نیکوکار را جان شهوت جان اخوان دان از آنک نار بیند نور موسی وار را جان شهوانی ست از بی حکمتی یاوه کرده نطق طوطی وار را گشت بیمار و زبان تو گرفت روی سوی قبله کن بیمار را قبله شمس الدین تبریزی بود نور دیده مر دل و دیدار را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷ ای بگفته در دلم اسرارها وی برای بنده پخته کارها ای خیالت غمگسار سینه ها ای جمالت رونق گلزارها ای عطای دست شادی بخش تو دست این مسکین گرفته بارها ای کف چون بحر گوهرداد تو از کف پایم بکنده خارها ای ببخشیده بسی سرها عوض چون دهند از بهر تو دستارها خود چه باشد هر دو عالم پیش تو دانه افتاده از انبارها آفتاب فضل عالم پرورت کرده بر هر ذره ای ایثارها چاره ای نبود جز از بیچارگی گرچه حیله می کنیم و چاره ها نورهای شمس تبریزی چو تافت ایمنیم از دوزخ و از نارها # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۸ می شدی غافل ز اسرار قضا زخم خوردی از سلحدار قضا این چه کار افتاد آخر ناگهان این چنین باشد چنین کار قضا هیچ گل دیدی که خندد در جهان کو نشد گرینده از خار قضا هیچ بختی در جهان رونق گرفت کو نشد محبوس و بیمار قضا هیچ کس دزدیده روی عیش دید کو نشد آونگ بر دار قضا هیچ کس را مکر و فن سودی نکرد پیش بازی های مکار قضا این قضا را دوستان خدمت کنند جان کنند از صدق ایثار قضا گرچه صورت مرد جان باقی بماند در عنایت های بسیار قضا جوز بشکست و بمانده مغز روح رفت در حلوا ز انبار قضا آنک سوی نار شد بی مغز بود مغز او پوسید از انکار قضا آنک سوی یار شد مسعود بود مغز جان بگزید و شد یار قضا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۹ گر تو عودی سوی این مجمر بیا ور برانندت ز بام از در بیا یوسفی از چاه و زندان چاره نیست سوی زهر قهر چون شکر بیا گفتنت الله اکبر رسمی است گر تو را آن اکبری اکبر بیا چون می احمر سگان هم می خورند گر تو شیری چون می احمر بیا زر چه جویی مس خود را زر بساز گر نباشد زر تو سیمین بر بیا اغنیا خشک و فقیران چشم تر عاشقا بی شکل خشک و تر بیا گر صفت های ملک را محرمی چون ملک بی ماده و بی نر بیا ور صفات دل گرفتی در سفر همچو دل بی پا بیا بی سر بیا چون لب لعلش صلایی می دهد گر نه ای چون خاره و مرمر بیا چون ز شمس الدین جهان پرنور شد سوی تبریز آ دلا بر سر بیا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۰ ای تو آب زندگانی فاسقنا ای تو دریای معانی فاسقنا ما سبوهای طلب آورده ایم سوی تو ای خضر ثانی فاسقنا ماهیان جان ما زنهارخواه از تو ای دریای جانی فاسقنا از ره هجر آمده و آورده ما عجز خود را ارمغانی فاسقنا داستان خسروان بشنیده ایم تو فزون از داستانی فاسقنا در گمان و وسوسه افتاده عقل زانک تو فوق گمانی فاسقنا نیم عاقل چه زند با عشق تو تو جنون عاقلانی فاسقنا کعبه عالم ز تو تبریز شد شمس حق رکن یمانی فاسقنا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۱ دل چو دانه ما مثال آسیا آسیا کی داند این گردش چرا تن چو سنگ و آب او اندیشه ها سنگ گوید آب داند ماجرا آب گوید آسیابان را بپرس کاو فکند اندر نشیب این آب را آسیابان گویدت ک ای نان خوار گر نگردد این که باشد نانبا ماجرا بسیار خواهد شد خمش از خدا واپرس تا گوید تو را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۲ در میان عاشقان عاقل مبا خاصه در عشق چنین شیرین لقا دور بادا عاقلان از عاشقان دور بادا بوی گلخن از صبا گر درآید عاقلی گو راه نیست ور درآید عاشقی صد مرحبا عقل تا تدبیر و اندیشه کند رفته باشد عشق تا هفتم سما عقل تا جوید شتر از بهر حج رفته باشد عشق بر کوه صفا عشق آمد این دهانم را گرفت که گذر از شعر و بر شعرا برآ # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳ ای دل رفته ز جا باز میا به فنا ساز و در این ساز میا روح را عالم ارواح به است قالب از روح بپرداز میا اندر آبی که بدو زنده شد آب خویش را آب درانداز میا آخر عشق به از اول اوست تو ز آخر سوی آغاز میا تا فسرده نشوی همچو جماد هم در آن آتش بگداز میا بشنو آواز روان ها ز عدم چو عدم هیچ به آواز میا راز که آواز دهد راز نماند مده آواز تو ای راز میا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۴ من رسیدم به لب جوی وفا دیدم آن جا صنمی روح فزا سپه او همه خورشید پرست همچو خورشید همه بی سر و پا بشنو از آیت قرآن مجید گر تو باور نکنی قول مرا إنى وجدت ٱمرأة تملکهم وأوتيت من کل شىءۢ ولها چونک خورشید نمودی رخ خود سجده دادیش چو سایه همه را من چو هدهد بپریدم به هوا تا رسیدم به در شهر سبا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۵ از بس که ریخت جرعه بر خاک ما ز بالا هر ذره خاک ما را آورد در علالا سینه شکاف گشته دل عشق باف گشته چون شیشه صاف گشته از جام حق تعالی اشکوفه ها شکفته وز چشم بد نهفته غیرت مرا بگفته می خور دهان میالا ای جان چو رو نمودی جان و دلم ربودی چون مشتری تو بودی قیمت گرفت کالا ابرت نبات بارد جورت حیات آرد درد تو خوش گوارد تو درد را مپالا ای عشق با توستم وز باده تو مستم وز تو بلند و پستم وقت دنا تدلی ماهت چگونه خوانم مه رنج دق دارد سروت اگر بخوانم آن راستست الا سرو احتراق دارد مه هم محاق دارد جز اصل اصل جان ها اصلی ندارد اصلا خورشید را کسوفی مه را بود خسوفی گر تو خلیل وقتی این هر دو را بگو لا گویند جمله یاران باطل شدند و مردند باطل نگردد آن کاو بر حق کند تولا این خنده های خلقان برقی ست دم بریده جز خنده ای که باشد در جان ز رب اعلا آب حیات حق است وان کاو گریخت در حق هم روح شد غلامش هم روح قدس لالا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۶ ای میرآب بگشا آن چشمه روان را تا چشم ها گشاید ز اشکوفه بوستان را آب حیات لطفت در ظلمت دو چشم است زان مردمک چو دریا کردست دیدگان را هرگز کسی نرقصد تا لطف تو نبیند کاندر شکم ز لطفت رقص است کودکان را اندر شکم چه باشد و اندر عدم چه باشد کاندر لحد ز نورت رقص است استخوان را بر پرده های دنیا بسیار رقص کردیم چابک شوید یاران مر رقص آن جهان را جان ها چو می برقصد با کندهای قالب خاصه چو بسکلاند این کنده گران را پس ز اول ولادت بودیم پای کوبان در ظلمت رحم ها از بهر شکر جان را پس جمله صوفیانیم از خانقه رسیده رقصان و شکرگویان این لوت رایگان را این لوت را اگر جان بدهیم رایگانست خود چیست جان صوفی این گنج شایگان را چون خوان این جهان را سرپوش آسمانست از خوان حق چه گویم زهره بود زبان را ما صوفیان راهیم ما طبل خوار شاهیم پاینده دار یا رب این کاسه را و خوان را در کاسه های شاهان جز کاسه شست ما نی هر خام درنیابد این کاسه را و نان را از کاسه های نعمت تا کاسه ملوث پیش مگس چه فرق است آن ننگ میزبان را وان کس که کس بود او ناخورده و چشیده گه می گزد زبان را گه می زند دهان را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۷ از سینه پاک کردم افکار فلسفی را در دیده جای کردم اشکال یوسفی را نادر جمال باید کاندر زبان نیاید تا سجده راست آید مر آدم صفی را طوری چگونه طوری نوری چگونه نوری هر لحظه نور بخشد صد شمع منطفی را خورشید چون برآید هر ذره رو نماید نوری دگر بباید ذرات مختفی را اصل وجودها او دریای جودها او چون صید می کند او اشیاء منتفی را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۸ اینجا کسی ست پنهان خود را مگیر تنها بس تیز گوش دارد مگشا به بد زبان را بر چشمه ضمیر ت کرد آن پری وثاقی هر صورت خیالت از وی شده ست پیدا هر جا که چشمه باشد باشد مقام پریان با احتیاط باید بودن تو را در آنجا این پنج چشمه حس تا بر تنت روان است ز اشراق آن پری دان گه بسته گاه مجری وان پنج حس باطن چون وهم و چون تصور هم پنج چشمه می دان پویان به سوی مرعی هر چشمه را دو مشرف پنجاه میرابند صورت به تو نمایند اندر زمان اجلا زخمت رسد ز پریان گر باادب نباشی کاین گونه شهره پریان تندند و بی محابا تقدیر می فریبد تدبیر را که برجه مکر ش گلیم برده از صد هزار چون ما مرغان در قفس بین در شست ماهیان بین دل های نوحه گر بین زان مکرساز دانا دزدیده چشم مگشا بر هر بت از خیانت تا نفکند ز چشمت آن شهریار بینا مانده ست چند بیتی این چشمه گشت غایر برجوشد آن ز چشمه چون برجهیم فردا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۹ آمد بهار جان ها ای شاخ تر به رقص آ چون یوسف اندر آمد مصر و شکر به رقص آ ای شاه عشق پرور مانند شیر مادر ای شیر جو ش در رو جان پدر به رقص آ چوگان زلف دیدی چون گوی دررسیدی از پا و سر بریدی بی پا و سر به رقص آ تیغی به دست خونی آمد مرا که چونی گفتم بیا که خیر است گفتا نه شر به رقص آ از عشق تاج داران در چرخ او چو باران آن جا قبا چه باشد ای خوش کمر به رقص آ ای مست هست گشته بر تو فنا نبشته رقعه ی فنا رسیده بهر سفر به رقص آ در دست جام باده آمد بتم پیاده گر نیستی تو ماده ز آن شاه نر به رقص آ پایان جنگ آمد آواز چنگ آمد یوسف ز چاه آمد ای بی هنر به رقص آ تا چند وعده باشد وین سر به سجده باشد هجرم ببرده باشد دنگ و اثر به رقص آ کی باشد آن زمانی گوید مرا فلانی کای بی خبر فنا شو ای باخبر به رقص آ طاووس ما در آید وان رنگ ها برآید با مرغ جان سراید بی بال و پر به رقص آ کور و کران عالم دید از مسیح مرهم گفته مسیح مریم کای کور و کر به رقص آ مخدوم شمس دین است تبریز رشک چین ا ست اندر بهار حسنش شاخ و شجر به رقص آ # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰ با آن که می رسانی آن باده بقا را بی تو نمی گوارد این جام باده ما را مطرب قدح رها کن زین گونه ناله ها کن جانا یکی بها کن آن جنس بی بها را آن عشق سلسلت را وان آفت دلت را آن چاه بابلت را وان کان سحرها را باز آر بار دیگر تا کار ما شود زر از سر بگیر از سر آن عادت وفا را دیو شقا سرشته از لطف تو فرشته طغرای تو نبشته مر ملکت صفا را در نورت ای گزیده ای بر فلک رسیده من دم به دم بدیده انوار مصطفا را چون بسته گشت راهی شد حاصل من آهی شد کوه همچو کاهی از عشق کهربا را از شمس دین چون مه تبریز هست آگه بشنو دعا و گه گه آمین کن این دعا را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱ بیدار کن طرب را بر من بزن تو خود را چشمی چنین بگردان کوری چشم بد را خود را بزن تو بر من اینست زنده کردن بر مرده زن چو عیسی افسون معتمد را ای رویت از قمر به آن رو به روی من نه تا بنده دیده باشد صد دولت ابد را در واقعه بدیدم کز قند تو چشیدم با آن نشان که گفتی این بوسه نام زد را جان فرشته بودی یا رب چه گشته بودی کز چهره می نمودی لم یتخذ ولد را چون دست تو کشیدم صورت دگر ندیدم بی هوشیی بدیدم گم کرده مر خرد را جام چو نار درده بی رحم وار درده تا گم شوم ندانم خود را و نیک و بد را این بار جام پر کن لیکن تمام پر کن تا چشم سیر گردد یک سو نهد حسد را درده میی ز بالا در لا اله الا تا روح اله بیند ویران کند جسد را از قالب نمدوش رفت آینه خرد خوش چندانک خواهی اکنون می زن تو این نمد را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲ بشکن سبو و کوزه ای میرآب جان ها تا وا شود چو کاسه در پیش تو دهان ها بر گیجگاه ما زن ای گیجی خردها تا وارهد به گیجی این عقل ز امتحان ها ناقوس تن شکستی ناموس عقل بشکن مگذار کآن مزور پیدا کند نشان ها ور جادویی نماید بندد زبان مردم تو چون عصای موسی بگشا برو زبان ها عاشق خموش خوش تر دریا به جوش خوش تر چون آینه ست خوش تر در خامشی بیان ها # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳ جانا قبول گردان این جست و جوی ما را بنده و مرید عشقیم برگیر موی ما را بی ساغر و پیاله درده میی چو لاله تا گل سجود آرد سیمای روی ما را مخمور و مست گردان امروز چشم ما را رشک بهشت گردان امروز کوی ما را ما کان زر و سیمیم دشمن کجاست زر را از ما رسد سعادت یار و عدوی ما را شمع طراز گشتیم گردن دراز گشتیم فحل و فراخ کردی زین می گلوی ما را ای آب زندگانی ما را ربود سیلت اکنون حلال بادت بشکن سبوی ما را گر خوی ما ندانی از لطف باده واجو همخوی خویش کرده ست آن باده خوی ما را گر بحر می بریزی ما سیر و پر نگردیم زیرا نگون نهادی در سر کدوی ما را مهمان دیگر آمد دیگی دگر به کف کن کاین دیگ بس نیاید یک کاسه شوی ما را نک جوق جوق مستان در می رسند بستان مخمور چون نیاید چون یافت بوی ما را ترک هنر بگوید دفتر همه بشوید گر بشنود عطارد این طرقوی ما را سیلی خورند چون دف در عشق فخرجویان زخمه به چنگ آور می زن سه توی ما را بس کن که تلخ گردد دنیا بر اهل دنیا گر بشنوند ناگه این گفت و گوی ما را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴ خواهم گرفتن اکنون آن مایه صور را دامی نهاده ام خوش آن قبله نظر را دیوار گوش دارد آهسته تر سخن گو ای عقل بام بر رو ای دل بگیر در را اعدا که در کمینند در غصه همینند چون بشنوند چیزی گویند همدگر را گر ذره ها نهانند خصمان و دشمنانند در قعر چه سخن گو خلوت گزین سحر را ای جان چه جای دشمن روزی خیال دشمن در خانه دلم شد از بهر رهگذر را رمزی شنید زین سر زو پیش دشمنان شد می خواند یک به یک را می گفت خشک و تر را زان روز ما و یاران در راه عهد کردیم پنهان کنیم سر را پیش افکنیم سر را ما نیز مردمانیم نی کم ز سنگ کانیم بی زخم های میتین پیدا نکرد زر را دریای کیسه بسته تلخ و ترش نشسته یعنی خبر ندارم کی دیده ام گهر را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵ شهوت که با تو رانند صدتو کنند جان را چون با زنی برانی سستی دهد میان را زیرا جماع مرده تن را کند فسرده بنگر به اهل دنیا دریاب این نشان را میران و خواجگانشان پژمرده است جانشان خاک سیاه بر سر این نوع شاهدان را دررو به عشق دینی تا شاهدان ببینی پرنور کرده از رخ آفاق آسمان را بخشد بت نهانی هر پیر را جوانی زان آشیان جانی اینست ارغوان را خامش کنی وگر نی بیرون شوم از این جا کز شومی زبانت می پوشد او دهان را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶ در جنبش اندرآور زلف عبرفشان را در رقص اندرآور جان های صوفیان را خورشید و ماه و اختر رقصان به گرد چنبر ما در میان رقصیم رقصان کن آن میان را لطف تو مطربانه از کمترین ترانه در چرخ اندرآرد صوفی آسمان را باد بهار پویان آید ترانه گویان خندان کند جهان را خیزان کند خزان را بس مار یار گردد گل جفت خار گردد وقت نثار گردد مر شاه بوستان را هر دم ز باغ بویی آید چو پیک سویی یعنی که الصلا زن امروز دوستان را در سر خود روان شد بستان و با تو گوید در سر خود روان شو تا جان رسد روان را تا غنچه برگشاید با سرو سر سوسن لاله بشارت آرد مر بید و ارغوان را تا سر هر نهالی از قعر بر سر آید معراجیان نهاده در باغ نردبان را مرغان و عندلیبان بر شاخه ها نشسته چون بر خزینه باشد ادرار پاسبان را این برگ چون زبان ها وین میوه ها چو دل ها دل ها چو رو نماید قیمت دهد زبان را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷ ای بنده بازگرد به درگاه ما بیا بشنو ز آسمان ها حی علی الصلا درهای گلستان ز پی تو گشاده ایم در خارزار چند دوی ای برهنه پا جان را من آفریدم و دردیش داده ام آن کس که درد داده همو سازدش دوا قدی چو سرو خواهی در باغ عشق رو کاین چرخ کوژپشت کند قد تو دوتا باغی که برگ و شاخش گویا و زنده اند باغی که جان ندارد آن نیست جان فزا ای زنده زاده چونی از گند مردگان خود تاسه می نگیرد از این مردگان تو را هر دو جهان پر است ز حی حیات بخش با جان پنج روزه قناعت مکن ز ما جان ها شمار ذره معلق همی زنند هر یک چو آفتاب در افلاک کبریا ایشان چو ما ز اول خفاش بوده اند خفاش شمس گشت از آن بخشش و عطا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸ ای صوفیان عشق بدرید خرقه ها صد جامه ضرب کرد گل از لذت صبا کز یار دور ماند و گرفتار خار شد زین هر دو درد رست گل از امر ایتیا از غیب رو نمود صلایی زد و برفت کاین راه کوتهست گرت نیست پا روا من هم خموش کردم و رفتم عقیب گل از من سلام و خدمت ریحان و لاله را دل از سخن پر آمد و امکان گفت نیست ای جان صوفیان بگشا لب به ماجرا زان حال ها بگو که هنوز آن نیامده ست چون خوی صوفیان نبود ذکر مامضی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۹ ای خان و مان بمانده و از شهر خود جدا شاد آمدیت از سفر خانه خدا روز از سفر به فاقه و شب ها قرار نی در عشق حج کعبه و دیدار مصطفا مالیده رو و سینه در آن قبله گاه حق در خانه خدا شده قد کان آمنا چونید و چون بدیت در این راه باخطر ایمن کند خدای در این راه جمله را در آسمان ز غلغل لبیک حاجیان تا عرش نعره ها و غریوست از صدا جان چشم تو ببوسد و بر پات سر نهد ای مروه را بدیده و بررفته بر صفا مهمان حق شدیت و خدا وعده کرده است مهمان عزیز باشد خاصه به پیش ما جان خاک اشتری که کشد بار حاجیان تا مشعرالحرام و تا منزل منا بازآمده ز حج و دل آن جا شده مقیم جان حلقه را گرفته و تن گشته مبتلا از شام ذات جحفه و از بصره ذات عرق باتیغ و باکفن شده این جا که ربنا کوه صفا برآ به سر کوه رخ به بیت تکبیر کن برادر و تهلیل و هم دعا اکنون که هفت بار طوافت قبول شد اندر مقام دو رکعت کن قدوم را وانگه برآ به مروه و مانند این بکن تا هفت بار و باز به خانه طواف ها تا روز ترویه بشنو خطبه بلیغ وانگه به جانب عرفات آی در صلا وانگه به موقف آی و به قرب جبل بایست پس بامداد بار دگر بیست هم به جا وان گاه روی سوی منی آر و بعد از آن تا هفت بار می زن و می گیر سنگ ها از ما سلام بادا بر رکن و بر حطیم ای شوق ما به زمزم و آن منزل وفا صبحی بود ز خواب بخیزیم گرد ما از اذخر و خلیل به ما بو دهد صبا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۰ نام شتر به ترکی چه بود بگو دوا نام بچه ش چه باشد او خود پیش دوا ما زاده قضا و قضا مادر همه ست چون کودکان دوان شده ایم از پی قضا ما شیر از او خوریم و همه در پیش پریم گر شرق و غرب تازد ور جانب سما طبل سفر زده ست قدم در سفر نهیم در حفظ و در حمایت و در عصمت خدا در شهر و در بیابان همراه آن مهیم ای جان غلام و بنده آن ماه خوش لقا آنجاست شهر کان شه ارواح می کشد آنجاست خان و مان که بگوید خدا بیا کوته شود بیابان چون قبله او بود پیش و سپس چمن بود و سرو دلربا کوهی که در ره آید هم پشت خم دهد کای قاصدان معدن اجلال مرحبا همچون حریر نرم شود سنگلاخ راه چون او بود قلاوز آن راه و پیشوا ما سایه وار در پی آن مه دوان شدیم ای دوستان همدل و همراه الصلا دل را رفیق ما کند آن کس که عذر هست زیرا که دل سبک بود و چست و تیزپا دل مصر می رود که به کشتیش وهم نیست دل مکه می رود که نجوید مهاره را از لنگی تن ست و ز چالاکی دل ست کز تن نجست حق و ز دل جست آن وفا اما کجاست آن تن همرنگ جان شده آب و گلی شده ست بر ارواح پادشا ارواح خیره مانده که این شوره خاک بین از حد ما گذشت و ملک گشت و مقتدا چه جای مقتدا که بدان جا که او رسید گر پا نهیم پیش بسوزیم در شقا این در گمان نبود در او طعن می زدیم در هیچ آدمی منگر خوار ای کیا ما همچو آب در گل و ریحان روان شویم تا خاک های تشنه ز ما بر دهد گیا بی دست و پاست خاک جگر گرم بهر آب زین رو دوان دوان رود آن آب جوی ها پستان آب می خلد ایرا که دایه اوست طفل نبات را طلبد دایه جا به جا ما را ز شهر روح چنین جذب ها کشید در صد هزار منزل تا عالم فنا باز از جهان روح رسولان همی رسند پنهان و آشکار بازآ به اقربا یاران نو گرفتی و ما را گذاشتی ما بی تو ناخوشیم اگر تو خوشی ز ما ای خواجه این ملالت تو ز آه اقرباست با هر کی جفت گردی آنت کند جدا خاموش کن که همت ایشان پی توست تأثیر همت ست تصاریف ابتلا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۱ شب رفت و هم تمام نشد ماجرای ما ناچار گفتنی ست تمامی ماجرا والله ز دور آدم تا روز رستخیز کوته نگشت و هم نشود این درازنا اما چنین نماید کاینک تمام شد چون ترک گوید اشپو مرد رونده را اشپوی ترک چیست که نزدیک منزلی تا گرمی و جلادت و قوت دهد تو را چون راه رفتنی ست توقف هلاکت ست چونت قنق کند که بیا خرگه اندرآ صاحب مروتی ست که جانش دریغ نیست لیکن گرت بگیرد ماندی در ابتلا بر ترک ظن بد مبر و متهم مکن مستیز همچو هندو بشتاب همرها کان جا در آتش است سه نعل از برای تو وان جا به گوش تست دل خویش و اقربا نگذارد اشتیاق کریمان که آب خوش اندر گلوی تو رود ای یار باوفا گر در عسل نشینی تلخت کنند زود ور با وفا تو جفت شوی گردد آن جفا خاموش باش و راه رو و این یقین بدان سرگشته دارد آب غریبی چو آسیا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۲ هر روز بامداد سلام علیکما آن جا که شه نشیند و آن وقت مرتضا دل ایستاد پیشش بسته دو دست خویش تا دست شاه بخشد پایان زر و عطا جان مست کاس و تا ابدالدهر گه گهی بر خوان جسم کاسه نهد دل نصیب ما تا زان نصیب بخشد دست مسیح عشق مر مرده را سعادت و بیمار را دوا برگ تمام یابد از او باغ عشرتی هم بانوا شود ز طرب چنگل دوتا در رقص گشته تن ز نواهای تن به تن جان خود خراب و مست در آن محو و آن فنا زندان شده بهشت ز نای و ز نوش عشق قاضی عقل مست در آن مسند قضا سوی مدرس خرد آیند در سؤال کاین فتنه عظیم در اسلام شد چرا مفتی عقل کل به فتوی دهد جواب کاین دم قیامت ست روا کو و ناروا در عیدگاه وصل برآمد خطیب عشق با ذوالفقار و گفت مر آن شاه را ثنا از بحر لامکان همه جان های گوهری کرده نثار گوهر و مرجان جان ها خاصان خاص و پردگیان سرای عشق صف صف نشسته در هوسش بر در سرا چون از شکاف پرده بر ایشان نظر کند بس نعره های عشق برآید که مرحبا می خواست سینه اش که سنایی دهد به چرخ سینای سینه اش بنگنجید در سما هر چار عنصرند در این جوش همچو دیک نی نار برقرار و نه خاک و نم هوا گه خاک در لباس گیا رفت از هوس گه آب خود هوا شد از بهر این ولا از راه روغناس شده آب آتشی آتش شده ز عشق هوا هم در این فضا ارکان به خانه خانه بگشته چو بیذقی از بهر عشق شاه نه از لهو چون شما ای بی خبر برو که تو را آب روشنی ست تا وارهد ز آب و گلت صفوت صفا زیرا که طالب صفت صفوت ست آب وان نیست جز وصال تو با قلزم ضیا ز آدم اگر بگردی او بی خدای نیست ابلیس وار سنگ خوری از کف خدا آری خدای نیست ولیکن خدای را این سنتی ست رفته در اسرار کبریا چون پیش آدم از دل و جان و بدن کنی یک سجده ای به امر حق از صدق بی ریا هر سو که تو بگردی از قبله بعد از آن کعبه بگردد آن سو بهر دل تو را مجموع چون نباشم در راه پس ز من مجموع چون شوند رفیقان باوفا دیوارهای خانه چو مجموع شد به نظم آن گاه اهل خانه در او جمع شد دلا چون کیسه جمع نبود باشد دریده درز پس سیم جمع چون شود از وی یکی بیا مجموع چون شوم چو به تبریز شد مقیم شمس الحقی که او شد سرجمع هر علا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۳ آمد بهار خرم آمد نگار ما چون صد هزار تنگ شکر در کنار ما آمد مهی که مجلس جان زو منورست تا بشکند ز باده گلگون خمار ما شاد آمدی بیا و ملوکانه آمدی ای سرو گلستان چمن و لاله زار ما پاینده باش ای مه و پاینده عمر باش در بیشه جهان ز برای شکار ما دریا به جوش از تو که بی مثل گوهری کهسار در خروش که ای یار غار ما در روز بزم ساقی دریاعطای ما در روز رزم شیر نر و ذوالفقار ما چونی در این غریبی و چونی در این سفر برخیز تا رویم به سوی دیار ما ما را به مشک و خم و سبوها قرار نیست ما را کشان کنید سوی جویبار ما سوی پری رخی که بر آن چشم ها نشست آرام عقل مست و دل بی قرار ما شد ماه در گدازش سوداش همچو ما شد آفتاب از رخ او یادگار ما ای رونق صباح و صبوح ظریف ما وی دولت پیاپی بیش از شمار ما هر چند سخت مستی سستی مکن بگیر کارزد به هر چه گویی خمر و خمار ما جامی چو آفتاب پرآتش بگیر زود درکش به روی چون قمر شهریار ما این نیم کاره ماند و دل من ز کار شد کار او کند که هست خداوندگار ما # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۴ سر به گریب اندرست صوفی اسرار را تا چه برآرد ز غیب عاقبت کار را می که به خم حقست راز دلش مطلق ست لیک بر او هم دق ست عاشق بیدار را آب چو خاکی بده باد در آتش شده عشق به هم برزده خیمه این چار را عشق که چادرکشان در پی آن سرخوشان بر فلک بی نشان نور دهد نار را حلقه این در مزن لاف قلندر مزن مرغ نه ای پر مزن قیر مگو قار را حرف مرا گوش کن باده جان نوش کن بی خود و بی هوش کن خاطر هشیار را پیش ز نفی وجود خانه خمار بود قبله خود ساز زود آن در و دیوار را مست شود نیک مست از می جام الست پر کن از می پرست خانه خمار را داد خداوند دین شمس حق ست این ببین ای شده تبریز چین آن رخ گلنار را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۵ چند گریزی ز ما چند روی جا به جا جان تو در دست ماست همچو گلوی عصا چند بکردی طواف گرد جهان از گزاف زین رمه پر ز لاف هیچ تو دیدی وفا روز دو سه ای زحیر گرد جهان گشته گیر همچو سگان مرده گیر گرسنه و بی نوا مرده دل و مرده جو چون پسر مرده شو از کفن مرده ایست در تن تو آن قبا زنده ندیدی که تا مرده نماید تو را چند کشی در کنار صورت گرمابه را دامن تو پرسفال پیش تو آن زر و مال باورم آنگه کنی که اجل آرد فنا گویی که زر کهن من چه کنم بخش کن من به سما می روم نیست زر آن جا روا جغد نه ای بلبلی از چه در این منزلی باغ و چمن را چه شد سبزه و سرو و صبا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶ ای همه خوبی تو را پس تو که رایی که را ای گل در باغ ما پس تو کجایی کجا سوسن با صد زبان از تو نشانم نداد گفت رو از من مجو غیر دعا و ثنا از کف تو ای قمر باغ دهان پرشکر وز کف تو بی خبر با همه برگ و نوا سرو اگر سر کشید در قد تو کی رسید نرگس اگر چشم داشت هیچ ندید او تو را مرغ اگر خطبه خواند شاخ اگر گل فشاند سبزه اگر تیز راند هیچ ندارد دوا شرب گل از ابر بود شرب دل از صبر بود ابر حریف گیاه صبر حریف ضیا هر طرفی صف زده مردم و دیو و دده لیک در این میکده پای ندارند پا هر طرفی ام بجو هر چه بخواهی بگو ره نبری تار مو تا ننمایم هدی گرم شود روی آب از تپش آفتاب باز همش آفتاب برکشد اندر علا بر بردش خرد خرد تا که ندانی چه برد صاف بدزدد ز درد شعشعه دلربا زین سخن بوالعجب بستم من هر دو لب لیک فلک جمله شب می زندت الصلا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷ ای که به هنگام درد راحت جانی مرا وی که به تلخی فقر گنج روانی مرا آنچه نبرده ست وهم عقل ندیده ست و فهم از تو به جانم رسید قبله از آنی مرا از کرمت من به ناز می نگرم در بقا کی بفریبد شها دولت فانی مرا نغمت آنکس که او مژده ی تو آورد گرچه به خوابی بود به ز اغانی مرا در رکعات نماز هست خیال تو شه واجب و لازم چنانک سبع مثانی مرا در گنه کافران رحم و شفاعت تو راست مهتری و سروری سنگ دلانی مرا گر کرم لایزال عرضه کند ملک ها پیش نهد جمله ای کنز نهانی مرا سجده کنم من ز جان روی نهم من به خاک گویم از این ها همه عشق فلانی مرا عمر ابد پیش من هست زمان وصال زانک نگنجد در او هیچ زمانی مرا عمر اوانی ست و وصل شربت صافی در آن بی تو چه کار آیدم رنج اوانی مرا بیست هزار آرزو بود مرا پیش از این در هوسش خود نماند هیچ امانی مرا از مدد لطف او ایمن گشتم از آنک گوید سلطان غیب لست ترانی مرا گوهر معنی اوست پر شده جان و دلم اوست اگر گفت نیست ثالث و ثانی مرا رفت وصالش به روح جسم نکرد التفات گرچه مجرد ز تن گشت عیانی مرا پیر شدم از غمش لیک چو تبریز را نام بری بازگشت جمله جوانی مرا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۸ از جهت ره زدن راه درآرد مرا تا به کف رهزنان بازسپارد مرا آنک زند هر دمی راه دو صد قافله من چه زنم پیش او او به چه آرد مرا من سر و پا گم کنم دل ز جهان برکنم گر نفسی او به لطف سر بنخارد مرا او ره خوش می زند رقص بر آن می کنم هر دم بازی نو عشق برآرد مرا گه به فسوس او مرا گوید کنجی نشین چونک نشینم به کنج خود به درآرد مرا ز اول امروزم او می بپراند چو باز تا که چه گیرد به من بر کی گمارد مرا همت من همچو رعد نکته من همچو ابر قطره چکد ز ابر من چون بفشارد مرا ابر من از بامداد دارد از آن بحر داد تا که ز رعد و ز باد بر کی ببارد مرا چونک ببارد مرا یاوه ندارد مرا در کف صد گون نبات بازگذارد مرا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹ ای در ما را زده شمع سرایی درآ خانه دل آن توست خانه خدایی درآ خانه ز تو تافته ست روشنیی یافته ست ای دل و جان جای تو ای تو کجایی درآ ای صنم خانگی مایه دیوانگی ای همه خوبی تو را پس تو کرایی درآ # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۰ گر نه تهی باشدی بیشتر این جوی ها خواجه چرا می دود تشنه در این کوی ها خم که در او باده نیست هست خم از باد پر خم پر از باد کی سرخ کند روی ها هست تهی خارها نیست در او بوی گل کور بجوید ز خار لطف گل و بوی ها با طلب آتشین روی چو آتش ببین بر پی دودش برو زود در این سوی ها در حجب مشک موی روی ببین اه چه روی آنک خدایش بشست دور ز روشوی ها بر رخ او پرده نیست جز که سر زلف او گاه چو چوگان شود گاه شود گوی ها از غلط عاشقان از تبش روی او صورت او می شود بر سر آن موی ها هی که بسی جان ها موی به مو بسته اند چون مگسان شسته اند بر سر چربوی ها باده چو از عقل برد رنگ ندارد رواست حسن تو چون یوسفی ست تا چه کنم خوی ها آهوی آن نرگسش صید کند جز که شیر راست شود روح چون کژ کند ابروی ها مفخر تبریزیان شمس حق بی زیان توی به تو عشق توست باز کن این توی ها # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۱ باز بنفشه رسید جانب سوسن دوتا باز گل لعل پوش می بدراند قبا بازرسیدند شاد زان سوی عالم چو باد مست و خرامان و خوش سبزقبایان ما سرو علمدار رفت سوخت خزان را به تفت وز سر که رخ نمود لاله شیرین لقا سنبله با یاسمین گفت سلام علیک گفت علیک السلام در چمن آ ای فتا یافته معروفیی هر طرفی صوفیی دست زنان چون چنار رقص کنان چون صبا غنچه چو مستوریان کرده رخ خود نهان باد کشد چادرش کای سره رو برگشا یار در این کوی ما آب در این جوی ما زینت نیلوفری تشنه و زردی چرا رفت دی روترش کشته شد آن عیش کش عمر تو بادا دراز ای سمن تیزپا نرگس در ماجرا چشمک زد سبزه را سبزه سخن فهم کرد گفت که فرمان تو را گفت قرنفل به بید من ز تو دارم امید گفت عزبخانه ام خلوت توست الصلا سیب بگفت ای ترنج از چه تو رنجیده ای گفت من از چشم بد می نشوم خودنما فاخته با کو و کو آمد کان یار کو کردش اشارت به گل بلبل شیرین نوا غیر بهار جهان هست بهاری نهان ماه رخ و خوش دهان باده بده ساقیا یا قمرا طالعا فی الظلمات الدجی نور مصابیحه یغلب شمس الضحی چند سخن ماند لیک بی گه و دیرست نیک هر چه به شب فوت شد آرم فردا قضا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۲ اسیر شیشه کن آن جنیان دانا را بریز خون دل آن خونیان صهبا را ربوده اند کلاه هزار خسرو را قبای لعل ببخشیده چهره ما را به گاه جلوه چو طاووس عقل ها برده گشاده چون دل عشاق پر رعنا را ز عکسشان فلک سبز رنگ لعل شود قیاس کن که چگونه کنند دل ها را درآورند به رقص و طرب به یک جرعه هزار پیر ضعیف بمانده برجا را چه جای پیر که آب حیات خلاقند که جان دهند به یک غمزه جمله اشیاء را شکرفروش چنین چست هیچ کس دیده ست سخن شناس کند طوطی شکرخا را زهی لطیف و ظریف و زهی کریم و شریف چنین رفیق بباید طریق بالا را صلا زدند همه عاشقان طالب را روان شوید به میدان پی تماشا را اگر خزینه قارون به ما فروریزند ز مغز ما نتوانند برد سودا را بیار ساقی باقی که جان جان هایی بریز بر سر سودا شراب حمرا را دلی که پند نگیرد ز هیچ دلداری بر او گمار دمی آن شراب گیرا را زهی شراب که عشقش به دست خود پخته ست زهی گهر که نبوده ست هیچ دریا را ز دست زهره به مریخ اگر رسد جامش رها کند به یکی جرعه خشم و صفرا را تو مانده ای و شراب و همه فنا گشتیم ز خویشتن چه نهان می کنی تو سیما را ولیک غیرت لالاست حاضر و ناظر هزار عاشق کشتی برای لالا را به نفی لا لا گوید به هر دمی لالا بزن تو گردن لا را بیار الا را بده به لالا جامی از آنک می دانی که علم و عقل رباید هزار دانا را و یا به غمزه شوخت به سوی او بنگر که غمزه تو حیاتی ست ثانی احیا را به آب ده تو غبار غم و کدورت را به خواب درکن آن جنگ را و غوغا را خدای عشق فرستاد تا در او پیچیم که نیست لایق پیچش ملک تعالی را بماند نیم غزل در دهان و ناگفته ولی دریغ که گم کرده ام سر و پا را برآ بتاب بر افلاک شمس تبریزی به مغز نغز بیارای برج جوزا را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳ اگر تو عاشق عشقی و عشق را جویا بگیر خنجر تیز و ببر گلوی حیا بدانک سد عظیم است در روش ناموس حدیث بی غرض است این قبول کن به صفا هزار گونه جنون از چه کرد آن مجنون هزار شید برآورد آن گزین شیدا گهی قباش درید و گهی به کوه دوید گهی ز زهر چشید و گهی گزید فنا چو عنکبوت چنان صیدهای زفت گرفت ببین چه صید کند دام ربی الاعلی چو عشق چهره لیلی بدان همه ارزید چگونه باشد اسری بعبده لیلا ندیده ای تو دواوین ویسه و رامین نخوانده ای تو حکایات وامق و عذرا تو جامه گرد کنی تا ز آب تر نشود هزار غوطه تو را خوردنی ست در دریا طریق عشق همه مستی آمد و پستی که سیل پست رود کی رود سوی بالا میان حلقه عشاق چون نگین باشی اگر تو حلقه به گوش تکینی ای مولا چنانک حلقه به گوش است چرخ را این خاک چنانک حلقه به گوش است روح را اعضا بیا بگو چه زیان کرد خاک از این پیوند چه لطف ها که نکرده ست عقل با اجزا دهل به زیر گلیم ای پسر نشاید زد علم بزن چو دلیران میانه صحرا به گوش جان بشنو از غریو مشتاقان هزار غلغله در جو گنبد خضرا چو برگشاید بند قبا ز مستی عشق تو های و هوی ملک بین و حیرت حورا چه اضطراب که بالا و زیر عالم راست ز عشق کوست منزه ز زیر و از بالا چو آفتاب برآمد کجا بماند شب رسید جیش عنایت کجا بماند عنا خموش کردم ای جان جان جان تو بگو که ذره ذره ز عشق رخ تو شد گویا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۴ درخت اگر متحرک بدی ز جای به جا نه رنج اره کشیدی نه زخم های جفا نه آفتاب و نه مهتاب نور بخشیدی اگر مقیم بدندی چو صخره صما فرات و دجله و جیحون چه تلخ بودندی اگر مقیم بدندی به جای چون دریا هوا چو حاقن گردد به چاه زهر شود ببین ببین چه زیان کرد از درنگ هوا چو آب بحر سفر کرد بر هوا در ابر خلاص یافت ز تلخی و گشت چون حلوا ز جنبش لهب و شعله چون بماند آتش نهاد روی به خاکستری و مرگ و فنا نگر به یوسف کنعان که از کنار پدر سفر فتادش تا مصر و گشت مستثنا نگر به موسی عمران که از بر مادر به مدین آمد و زان راه گشت او مولا نگر به عیسی مریم که از دوام سفر چو آب چشمه حیوان ست یحیی الموتی نگر به احمد مرسل که مکه را بگذاشت کشید لشکر و بر مکه گشت او والا چو بر براق سفر کرد در شب معراج بیافت مرتبه قاب قوس او ادنی اگر ملول نگردی یکان یکان شمرم مسافران جهان را دو تا دو تا و سه تا چو اندکی بنمودم بدان تو باقی را ز خوی خویش سفر کن به خوی و خلق خدا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۵ من از کجا غم و شادی این جهان ز کجا من از کجا غم باران و ناودان ز کجا چرا به عالم اصلی خویش وانروم دل از کجا و تماشای خاک دان ز کجا چو خر ندارم و خربنده نیستم ای جان من از کجا غم پالان و کودبان ز کجا هزار ساله گذشتی ز عقل و وهم و گمان تو از کجا و فشارات بدگمان ز کجا تو مرغ چار پر ی تا بر آسمان پری تو از کجا و ره بام و نردبان ز کجا کسی تو را و تو کس را به بز نمی گیری تو از کجا و هیاهای هر شبان ز کجا هزار نعره ز بالای آسمان آمد تو تن زنی و نجویی که این فغان ز کجا چو آدمی به یکی مار شد برون ز بهشت میان کژدم و ماران تو را امان ز کجا دلا دلا به سر رشته شو مثل بشنو که آسمان ز کجایست و ریسمان ز کجا شراب خام بیار و به پختگان درده من از کجا غم هر خام قلتبان ز کجا شراب خانه درآ و در از درون دربند تو از کجا و بد و نیک مردمان ز کجا طمع مدار که عمر تو را کران باشد صفات حقی و حق را حد و کران ز کجا اجل قفس شکند مرغ را نیازارد اجل کجا و پر مرغ جاودان ز کجا خموش باش که گفتی بسی و کس نشنید که این دهل ز چه بام ست و این بیان ز کجا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶ روم به حجره خیاط عاشقان فردا من درازقبا با هزار گز سودا ببردت ز یزید و بدوزدت بر زید بدین یکی کندت جفت و زان دگر عذرا بدان یکیت بدوزد که دل نهی همه عمر زهی بریشم و بخیه زهی ید بیضا چو دل تمام نهادی ز هجر بشکافد به زخم نادره مقراض اهبطوا منها ز جمع کردن و تفریق او شدم حیران به ثبت و محو چو تلوین خاطر شیدا دل ست تخته پرخاک او مهندس دل زهی رسوم و رقوم و حقایق و اسما تو را چو در دگری ضرب کرد همچو عدد ز ضرب خود چه نتیجه همی کند پیدا چو ضرب دیدی اکنون بیا و قسمت بین که قطره ای را چون بخش کرد در دریا به جبر جمله اضداد را مقابله کرد خمش که فکر دراشکست زین عجایب ها # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۷ چه نیکبخت کسی که خدای خواند تو را درآ درآ به سعادت درت گشاد خدا که برگشاید درها مفتح الابواب که نزل و منزل بخشید نحن نزلنا که دانه را بشکافد ندا کند به درخت که سر برآر به بالا و می فشان خرما که دردمید در آن نی که بود زیر زمین که گشت مادر شیرین و خسرو حلوا کی کرد در کف کان خاک را زر و نقره کی کرد در صدفی آب را جواهرها ز جان و تن برهیدی به جذبه جانان ز قاب و قوس گذشتی به جذب او ادنی هم آفتاب شده مطربت که خیز سجود به سوی قامت سروی ز دست لاله صلا چنین بلند چرا می پرد همای ضمیر شنید بانگ صفیری ز ربی الاعلی گل شکفته بگویم که از چه می خندد که مستجاب شد او را از آن بهار دعا چو بوی یوسف معنی گل از گریبان یافت دهان گشاد به خنده که های یا بشرا به دی بگوید گلشن که هر چه خواهی کن به فر عدل شهنشه نترسم از یغما چو آسمان و زمین در کفش کم از سیبی ست تو برگ من بربایی کجا بری و کجا چو اوست معنی عالم به اتفاق همه بجز به خدمت معنی کجا روند اسما شد اسم مظهر معنی کاردت ان اعرف وز اسم یافت فراغت بصیرت عرفا کلیم را بشناسد به معرفت هارون اگر عصاش نباشد وگر ید بیضا چگونه چرخ نگردد بگرد بام و درش که آفتاب و مه از نور او کنند سخا چو نور گفت خداوند خویشتن را نام غلام چشم شو ایرا ز نور کرد چرا از این همه بگذشتم نگاه دار تو دست که می خرامد از آن پرده مست یوسف ما چه جای دست بود عقل و هوش شد از دست که ساقی ست دلارام و باده اش گیرا خموش باش که تا شرح این همو گوید که آب و تاب همان به که آید از بالا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۸ ز بهر غیرت آموخت آدم اسما را ببافت جامع کل پرده های اجزا را برای غیر بود غیرت و چو غیر نبود چرا نمود دو تا آن یگانه یکتا را دهان پر است جهان خموش را از راز چه مانع ست فصیحان حرف پیما را به بوسه های پیاپی ره دهان بستند شکرلبان حقایق دهان گویا را گهی ز بوسه یار و گهی ز جام عقار مجال نیست سخن را نه رمز و ایما را به زخم بوسه سخن را چه خوش همی شکنند به فتنه بسته ره فتنه را و غوغا را چو فتنه مست شود ناگهان برآشوبند چه چیز بند کند مست بی محابا را چو موج پست شود کوه ها و بحر شود که بیم آب کند سنگ های خارا را چو سنگ آب شود آب سنگ پس می دان احاطت ملک کامکار بینا را چو جنگ صلح شود صلح جنگ پس می بین صناعت کف آن کردگار دانا را بپوش روی که روپوش کار خوبان ست زبون و دستخوش و رام یافتی ما را حریف بین که فتادی تو شیر با خرگوش مکن مبند به کلی ره مواسا را طمع نگر که منت پند می دهم که مکن چنان که پند دهد نیم پشه عنقا را چنان که جنگ کند روی زرد با صفرا چنان که راه ببندد حشیش دریا را اکنت صاعقه یا حبیب او نارا فما ترکت لنا منزلا و لا دارا بک الفخار ولکن بهیت من سکر فلست افهم لی مفخرا و لا عارا متی اتوب من الذنب توبتی ذنبی متی اجار اذا العشق صار لی جارا یقول عقلی لا تبدلن هدی بردی اما قضیت به فی هلاک اوطارا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۹ چو اندرآید یارم چه خوش بود به خدا چو گیرد او به کنارم چه خوش بود به خدا چو شیر پنجه نهد بر شکسته آهوی خویش که ای عزیز شکارم چه خوش بود به خدا گریزپای رهش را کشان کشان ببرند بر آسمان چهارم چه خوش بود به خدا بدان دو نرگس مستش عظیم مخمورم چو بشکنند خمارم چه خوش بود به خدا چو جان زار بلادیده با خدا گوید که جز تو هیچ ندارم چه خوش بود به خدا جوابش آید از آن سو که من تو را پس از این به هیچ کس نگذارم چه خوش بود به خدا شب وصال بیاید شبم چو روز شود که روز و شب نشمارم چه خوش بود به خدا چو گل شکفته شوم در وصال گلرخ خویش رسد نسیم بهارم چه خوش بود به خدا بیابم آن شکرستان بی نهایت را که برد صبر و قرارم چه خوش بود به خدا امانتی که به نه چرخ درنمی گنجد به مستحق بسپارم چه خوش بود به خدا خراب و مست شوم در کمال بی خویشی نه بدروم نه بکارم چه خوش بود به خدا به گفت هیچ نیایم چو پر بود دهنم سر حدیث نخارم چه خوش بود به خدا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۰ ز بامداد سعادت سه بوسه داد مرا که بامداد عنایت خجسته باد مرا به یاد آر دلا تا چه خواب دیدی دوش که بامداد سعادت دری گشاد مرا مگر به خواب بدیدم که مه مرا برداشت ببرد بر فلک و بر فلک نهاد مرا فتاده دیدم دل را خراب در راهش ترانه گویان کاین دم چنین فتاد مرا میان عشق و دلم پیش کارها بوده ست که اندک اندک آیدهمی به یاد مرا اگر نمود به ظاهر که عشق زاد ز من همی بدان به حقیقت که عشق زاد مرا ایا پدید صفاتت نهان چو جان ذاتت به ذات تو که تویی جملگی مراد مرا همی رسد ز توام بوسه و نمی بینم ز پرده های طبیعت که این کی داد مرا مبر وظیفه رحمت که در فنا افتم فغان برآورم آن جا که داد داد مرا به جای بوسه اگر خود مرا رسد دشنام خوشم که حادثه کرده ست اوستاد مرا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱ مرا تو گوش گرفتی همی کشی به کجا بگو که در دل تو چیست چیست عزم تو را چه دیگ پخته ای از بهر من عزیزا دوش خدای داند تا چیست عشق را سودا چو گوش چرخ و زمین و ستاره در کف توست کجا روند همان جا که گفته ای که بیا مرا دو گوش گرفتی و جمله را یک گوش که می زنم ز بن هر دو گوش طال بقا غلام پیر شود خواجه اش کند آزاد چو پیر گشتم از آغاز بنده کرد مرا نه کودکان به قیامت سپیدمو خیزند قیامت تو سیه موی کرد پیران را چو مرده زنده کنی پیر را جوان سازی خموش کردم و مشغول می شوم به دعا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۲ رویم و خانه بگیریم پهلوی دریا که داد اوست جواهر که خوی اوست سخا بدان که صحبت جان را همی کند همرنگ ز صحبت فلک آمد ستاره خوش سیما نه تن به صحبت جان خوبروی و خوش فعل ست چه می شود تن مسکین چو شد ز جان عذرا چو دست متصل توست بس هنر دارد چو شد ز جسم جدا اوفتاد اندر پا کجاست آن هنر تو نه که همان دستی نه این زمان فراق ست و آن زمان لقا پس الله الله زنهار ناز یار بکش که ناز یار بود صد هزار من حلوا فراق را بندیدی خدات منما یاد که این دعاگو به زین نداشت هیچ دعا ز نفس کلی چون نفس جزو ما ببرید به اهبطوا و فرود آمد از چنان بالا مثال دست بریده ز کار خویش بماند که گشت طعمه گربه زهی ذلیل و بلا ز دست او همه شیران شکسته پنجه بدند که گربه می کشدش سو به سو ز دست قضا امید وصل بود تا رگیش می جنبد که یافت دولت وصلت هزار دست جدا مدار این عجب از شهریار خوش پیوند که پاره پاره دود از کفش شده ست سما شه جهانی و هم پاره دوز استادی بکن نظر سوی اجزای پاره پاره ما چو چنگ ما بشکستی بساز و کش سوی خود ز الست زخمه همی زن همی پذیر بلا بلا کنیم ولیکن بلی اول کو که آن چو نعره روحست وین ز کوه صدا چو نای ما بشکستی شکسته را بربند نیاز این نی ما را ببین بدان دم ها که نای پاره ما پاره می دهد صد جان که کی دمم دهد او تا شوم لطیف ادا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۳ کجاست مطرب جان تا ز نعره های صلا درافکند دم او در هزار سر سودا بگفته ام که نگویم ولیک خواهم گفت من از کجا و وفاهای عهدها ز کجا اگر زمین به سراسر بروید از توبه به یک دم آن همه را عشق بدرود چو گیا از آنک توبه چو بندست بند نپذیرد علو موج چو کهسار و غره دریا میان ابروت ای عشق این زمان گرهی ست که نیست لایق آن روی خوب از آن باز آ مرا به جمله جهان کار کس نیاید خوش که کارهای تو دیدم مناسب و همتا چو آفتاب جمالت برآمد از مشرق ز ذره ذره شنیدم که نعم مولانا حلاوتی ست در آن آب بحر زخارت که شد از او جگر آب را هم استسقا خدای پهلوی هر درد دارویی بنهاد چو درد عشق قدیم است ماند بی ز دوا وگر دوا بود این را تو خود روا داری به کاه گل که بیندوده است بام سما کسی که نوبت الفقر فخر زد جانش چه التفات نماید به تاج و تخت و لوا چو باغ و راغ حقایق جهان گرفت همه میان زهر گیاهی چرا چرند چرا دهان پرست سخن لیک گفت امکان نیست به جان جمله مردان بگو تو باقی را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۴ چه خیره می نگری در رخ من ای برنا مگر که در رخمست آیتی از آن سودا مگر که بر رخ من داغ عشق می بینی میان داغ نبشته که نحن نزلنا هزار مشک همی خواهم و هزار شکم که آب خضر لذیذست و من در استسقا وفا چه می طلبی از کسی که بی دل شد چو دل برفت برفت از پیش وفا و جفا به حق این دل ویران و حسن معمورت خوش است گنج خیالت در این خرابه ما غریو و ناله جان ها ز سوی بی سویی مرا ز خواب جهانید دوش وقت دعا ز ناله گویم یا از جمال ناله کنان ز ناله گوش پرست از جمالش آن عینا قرار نیست زمانی تو را برادر من ببین که می کشدت هر طرف تقاضاها مثال گویی اندر میان صد چوگان دوانه تا سر میدان و گه ز سر تا پا کجاست نیت شاه و کجاست نیت گوی کجاست قامت یار و کجاست بانگ صلا ز جوش شوق تو من همچو بحر غریدم بگو تو ای شه دانا و گوهر دریا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۵ بپخته است خدا بهر صوفیان حلوا که حلقه حلقه نشستند و در میان حلوا هزار کاسه سر رفت سوی خوان فلک چو درفتاد از آن دیگ در دهان حلوا به شرق و غرب فتادست غلغلی شیرین چنین بود چو دهد شاه خسروان حلوا پیاپی از سوی مطبخ رسول می آید که پخته اند ملایک بر آسمان حلوا به آبریز برد چونک خورد حلوا تن به سوی عرش برد چونک خورد جان حلوا به گرد دیگ دل ای جان چو کفچه گرد به سر که تا چو کفچه دهان پر کنی از آن حلوا دلی که از پی حلوا چو دیک سوخت سیاه کرم بود که ببخشد به تای نان حلوا خموش باش که گر حق نگویدش که بده چه جای نان ندهد هم به صد سنان حلوا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۶ برفت یار من و یادگار ماند مرا رخ معصفر و چشم پرآب و وااسفا دو دیده باشد پرنم چو در ویست مقیم فرات و کوثر آب حیات جان افزا چرا رخم نکند زرگری چو متصلست به گنج بی حد و کان جمال و حسن و بها چراست وااسفاگوی زانک یعقوبست ز یوسف کش مه روی خویش گشته جدا ز ناز اگر برود تا ستاره بار شوم رسد چو می زندش آفتاب طال بقا اگر چیم ز چراگاه جان برون کردست کجاست زهره و یارا که گویمش که چرا الست عشق رسید و هر آن که گفت بلی گواه گفت بلی هست صد هزار بلا بلا درست و بلادر تو را کند زیرک خصوص در یتیمی که هست از آن دریا منم کبوتر او گر براندم سر نی کجا پرم نپرم جز که گرد بام و سرا منم ز سایه او آفتاب عالمگیر که سلطنت رسد آن را که یافت ظل هما بس است دعوت دعوت بهل دعا می گو مسیح رفت به چارم سما به پر دعا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۷ به جان پاک تو ای معدن سخا و وفا که صبر نیست مرا بی تو ای عزیز بیا چه جای صبر که گر کوه قاف بود این صبر ز آفتاب جدایی چو برف گشت فنا ز دور آدم تا دور اعور دجال چو جان بنده نبوده ست جان سپرده تو را تو خواه باور کن یا بگو که نیست چنین وفای عشق تو دارم به جان پاک وفا ملامتم مکنید ار دراز می گویم بود که کشف شود حال بنده پیش شما که آتشی ست که دیگ مرا همی جوشد کز او شکاف کند گر رسد به سقف سما اگر چه سقف سما ز آفتاب و آتش او خلل نکرد و نگشت از تفش سیه سیما روان شده ست یکی جوی خون ز هستی من خبر ندارم من کز کجاست تا به کجا به جو چه گویم کای جو مرو چه جنگ کنم برو بگو تو به دریا مجوش ای دریا به حق آن لب شیرین که می دمی در من که اختیار ندارد به ناله این سرنا خموش باش و مزن آتش اندر این بیشه نمی شکیبی می نال پیش او تنها # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۸ بیار آن که قرین را سوی قرین کشدا فرشته را ز فلک جانب زمین کشدا به هر شبی چو محمد به جانب معراج براق عشق ابد را به زیر زین کشدا به پیش روح نشین زان که هر نشست تو را به خلق و خوی و صفت های همنشین کشدا شراب عشق ابد را که ساقیش روح است نگیرد و نکشد ور کشد چنین کشدا برو بدزد ز پروانه خوی جانبازی که آن تو را به سوی نور شمع دین کشدا رسید وحی خدایی که گوش تیز کنید که گوش تیز به چشم خدای بین کشدا خیال دوست تو را مژده وصال دهد که آن خیال و گمان جانب یقین کشدا در این چهی تو چو یوسف خیال دوست رسن رسن تو را به فلک های برترین کشدا به روز وصل اگر عقل ماندت گوید نگفتمت که چنان کن که آن به این کشدا بجه بجه ز جهان همچو آهوان از شیر گرفتمش همه کان است کان به کین کشدا به راستی برسد جان بر آستان وصال اگر کژی به حریر و قز کژین کشدا بکش تو خار جفاها از آن که خارکشی به سبزه و گل و ریحان و یاسمین کشدا بنوش لعنت و دشنام دشمنان پی دوست که آن به لطف و ثناها و آفرین کشدا دهان ببند و امین باش در سخن داری که شه کلید خزینه بر امین کشدا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۹ شراب داد خدا مر مرا تو را سرکا چو قسمتست چه جنگست مر مرا و تو را شراب آن گل است و خمار حصه خار شناسد او همه را و سزا دهد به سزا شکر ز بهر دل تو ترش نخواهد شد که هست جا و مقام شکر دل حلوا تو را چو نوحه گری داد نوحه ای می کن مرا چو مطرب خود کرد دردمم سرنا شکر شکر چو بخندد به روی من دلدار به روی او نگرم وارهم ز رو و ریا اگر بدست ترش شکری تو از من نیز طمع کن ای ترش ار نه محال را مفزا وگر گریست به عالم گلی که تا من نیز بگریم و بکنم نوحه ای چو آن گل ها حقم نداد غمی جز که قافیه طلبی ز بهر شعر و از آن هم خلاص داد مرا بگیر و پاره کن این شعر را چو شعر کهن که فارغست معانی ز حرف و باد و هوا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰ ز سوز شوق دل من همی زند عللا که بوک دررسدش از جناب وصل صلا دلست همچو حسین و فراق همچو یزید شهید گشته دو صد ره به دشت کرب و بلا شهید گشته به ظاهر حیات گشته به غیب اسیر در نظر خصم و خسروی به خلا میان جنت و فردوس وصل دوست مقیم رهیده از تک زندان جوع و رخص و غلا اگر نه بیخ درختش درون غیب ملیست چرا شکوفه وصلش شکفته است ملا خموش باش و ز سوی ضمیر ناطق باش که نفس ناطق کلی بگویدت افلا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱ سبکتری تو از آن دم که می رسد ز صبا ز دم زدن نشود سیر و مانده کس جانا ز دم زدن که شود مانده یا که سیر شود تو آن دمی که خدا گفت یحیی الموتی دهان گور شود باز و لقمه ایش کند چو بسته گشت دهان تن از دم احیا دمم فزون ده تا خیک من شود پرباد که تا شوم ز دم تو سوار بر دریا مباد روزی کاندر جهان تو درندمی که یک گیاه نروید ز جمله صحرا فروکش این دم زیرا تو را دمی دگر است چو بسکلد ز لب این باد آن بود برجا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲ چو عشق را تو ندانی بپرس از شب ها بپرس از رخ زرد و ز خشکی لب ها چنان که آب حکایت کند ز اختر و ماه ز عقل و روح حکایت کنند قالب ها هزار گونه ادب جان ز عشق آموزد که آن ادب نتوان یافتن ز مکتب ها میان صد کس عاشق چنان بدید بود که بر فلک مه تابان میان کوکب ها خرد نداند و حیران شود ز مذهب عشق اگر چه واقف باشد ز جمله مذهب ها خضردلی که ز آب حیات عشق چشید کساد شد بر آن کس زلال مشرب ها به باغ رنجه مشو در درون عاشق بین دمشق و غوطه و گلزارها و نیرب ها دمشق چه که بهشتی پر از فرشته و حور عقول خیره در آن چهره ها و غبغب ها نه از نبیذ لذیذش شکوفه ها و خمار نه از حلاوت حلواش دمل و تب ها ز شاه تا به گدا در کشاکش طمعند به عشق بازرهد جان ز طمع و مطلب ها چه فخر باشد مر عشق را ز مشتریان چه پشت باشد مر شیر را ز ثعلب ها فراز نخل جهان پخته ای نمی یابم که کند شد همه دندانم از مذنب ها به پر عشق بپر در هوا و بر گردون چو آفتاب منزه ز جمله مرکب ها نه وحشتی دل عشاق را چو مفردها نه خوف قطع و جداییست چون مرکب ها عنایتش بگزیدست از پی جان ها مسببش بخریدست از مسبب ها وکیل عشق درآمد به صدر قاضی کاب که تا دلش برمد از قضا و از گب ها زهی جهان و زهی نظم نادر و ترتیب هزار شور درافکند در مرتب ها گدای عشق شمر هر چه در جهان طربیست که عشق چون زر کانست و آن مذهب ها سلبت قلبی یا عشق خدعه و دها کذبت حاشا لکن ملاحه و بها ارید ذکرک یا عشق شاکرا لکن و لهت فیک و شوشت فکرتی و نها به صد هزار لغت گر مدیح عشق کنم فزونترست جمالش ز جمله دب ها # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۳ کجاست ساقی جان تا به هم زند ما را بروبد از دل ما فکر دی و فردا را چنو درخت کم افتد پناه مرغان را چنو امیر بباید سپاه سودا را روان شود ز ره سینه صد هزار پری چو بر قنینه بخواند فسون احیا را کجاست شیر شکاری و حمله های خوشش که پر کنند ز آهوی مشک صحرا را ز مشرقست و ز خورشید نور عالم را ز آدمست در و نسل و بچه حوا را کجاست بحر حقایق کجاست ابر کرم که چشمه های روان داده است خارا را کجاست کان شه ما نیست لیک آن باشد که چشم بند کند سحرهاش بینا را چنان ببندد چشمت که ذره را بینی میان روز و نبینی تو شمس کبری را ز چشم بند ویست آنک زورقی بینی میان بحر و نبینی تو موج دریا را تو را طپیدن زورق ز بحر غمز کند چنانک جنبش مردم به روز اعمی را نخوانده ای ختم الله خدای مهر نهد همو گشاید مهر و برد غطاها را دو چشم بسته تو در خواب نقش ها بینی دو چشم باز شود پرده آن تماشا را عجب مدار اگر جان حجاب جانانست ریاضتی کن و بگذار نفس غوغا را عجبتر اینک خلایق مثال پروانه همی پرند و نبینی تو شمع دل ها را چه جرم کردی ای چشم ما که بندت کرد بزار و توبه کن و ترک کن خطاها را سزاست جسم بفرسودن این چنین جان را سزاست مشی علی الراس آن تقاضا را خموش باش که تا وحی های حق شنوی که صد هزار حیاتست وحی گویا را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۴ ز جام ساقی باقی چه خورده ای تو دلا که لحظه لحظه برآری ز عربده عللا مگر ز زهره شنیدی دلا به وقت صبوح که بزم خاص نهادم صلای عیش صلا بلا درست بلایش بنوش و در می بار چه می گریزی آخر گریز توست بلا پیاله بر کف زاهد ز خلق باکش نیست میان خلق نشستست در خلاست خلا زهی پیاله که در چشم سر همی ناید ز دست ساقی معنی تو هم بنوش هلا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۵ مرا بدید و نپرسید آن نگار چرا ترش ترش بگذشت از دریچه یار چرا سبب چه بود چه کردم که بد نمود ز من که خاطرش بگرفتست این غبار چرا ز بامداد چرا قصد خون عاشق کرد چرا کشید چنین تیغ ذوالفقار چرا چو دیدم آن گل او را که رنگ ریخته بود دمید از دل مسکین هزار خار چرا چو لب به خنده گشاید گشاده گردد دل در آن لبست همیشه گشاد کار چرا میان ابروی خود چون گره زند از خشم گره گره شود از غم دل فگار چرا زهی تعلق جان با گشاد و خنده او یکی دمش که نبینم شوم نزار چرا جهان سیه شود آن دم که رو بگرداند نه روز ماند و نی عقل برقرار چرا یکی نفس که دل یار ما ز ما برمید چرا رمید ز ما لطف کردگار چرا مگر که لطف خدا اوست ما غلط کردیم وگر نه خوبی او گشت بی کنار چرا برون صورت اگر لطف محض دادی روی پیمبران ز چه گشتند پرده دار چرا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۶ مبارکی که بود در همه عروسی ها در این عروسی ما باد ای خدا تنها مبارکی شب قدر و ماه روزه و عید مبارکی ملاقات آدم و حوا مبارکی ملاقات یوسف و یعقوب مبارکی تماشای جنة المأوی مبارکی دگر کان به گفت درناید نثار شادی اولاد شیخ و مهتر ما به همدمی و خوشی همچو شیر باد و عسل به اختلاط و وفا همچو شکر و حلوا مبارکی تبارک ندیم و ساقی باد بر آنک گوید آمین بر آنک کرد دعا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷ یار ما دلدار ما عالم اسرار ما یوسف دیدار ما رونق بازار ما بر دم امسال ما عاشق آمد پار ما مفلسانیم و تویی گنج ما دینار ما کاهلانیم و تویی حج ما پیکار ما خفتگانیم و تویی دولت بیدار ما خستگانیم و تویی مرهم بیمار ما ما خرابیم و تویی از کرم معمار ما دوش گفتم عشق را ای شه عیار ما سر مکش منکر مشو برده ای دستار ما پس جوابم داد او کز تو است این کار ما هر چه گویی وادهد چون صدا کهسار ما گفتمش خود ما کهیم این صدا گفتار ما زانک که را اختیار نبود ای مختار ما گفت بشنو اولا شمه ای ز اسرار ما هر ستوری لاغری کی کشاند بار ما گفتمش از ما ببر, زحمت اخبار ما بلبلی مستی بکن هم ز بوتیمار ما هستی تو فخر ما هستی ما عار ما احمد و صدیق بین در دل چون غار ما می ننوشد هر میی مست دردی خوار ما خور ز دست شه خورد مرغ خوش منقار ما چون بخسپد در لحد قالب مردار ما رسته گردد زین قفس طوطی طیار ما خود شناسد جای خود مرغ زیرکسار ما بعد ما پیدا کنی در زمین آثار ما گر به بستان بی توییم خار شد گلزار ما ور به زندان با توییم گل بروید خار ما گر در آتش با توییم نور گردد نار ما ور به جنت بی توییم نار شد انوار ما از تو شد باز سپید زاغ ما و سار ما بس کن و دیگر مگو کاین بود گفتار ما # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۸ هله ای کیا نفسی بیا در عیش را سره برگشا  چه شد این فلان   چه شد آن فلان نبود مرا سر ماجرا نهلد کسی سر زلف او نرهد دلی ز چنین لقا نکند کسی ز خوشی سفر نرود کسی ز چنین سرا بهل این همه بده آن قدح که شنیده ام کرم شما قدحی که آن پر دل شود بپرد دلم به سوی سما خمش این نفس دم دل مزن که فدای تو دل و جان ما # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹ کرانی ندارد بیابان ما قراری ندارد دل و جان ما جهان در جهان نقش و صورت گرفت کدامست از این نقش ها آن ما چو در ره ببینی بریده سری که غلطان رود سوی میدان ما از او پرس از او پرس اسرار ما کز او بشنوی سر پنهان ما چه بودی که یک گوش پیدا شدی حریف زبان های مرغان ما چه بودی که یک مرغ پران شدی برو طوق سر سلیمان ما چه گویم چه دانم که این داستان فزونست از حد و امکان ما چگونه زنم دم که هر دم به دم پریشان ترست این پریشان ما چه کبکان و بازان ستان می پرند میان هوای کهستان ما میان هوایی که هفتم هواست که بر اوج آنست ایوان ما از این داستان بگذر از من مپرس که درهم شکسته ست دستان ما صلاح الحق و دین نماید تو را جمال شهنشاه و سلطان ما # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۰ تو جان و جهانی کریما مرا چه جان و جهان از کجا تا کجا که جان خود چه باشد بر عاشقان جهان خود چه باشد بر اولیا نه بر پشت گاویست جمله زمین که در مرغزار تو دارد چرا در آن کاروانی که کل زمین یکی گاوبارست و تو ره نما در انبار فضل تو بس دانه هاست که آن نشکند زیر هفت آسیا تو در چشم نقاش و پنهان ز چشم زهی چشم بند و زهی سیمیا تو را عالمی غیر هجده هزار زهی کیمیا و زهی کبریا یکی بیت دیگر بر این قافیه بگویم بلی وام دارم تو را که نگزارد این وام را جز فقیر که فقرست دریای در وفا غنی از بخیلی غنی مانده ست فقیر از سخاوت فقیر از سخا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۱ نرد کف تو بردست مرا شیر غم تو خوردست مرا گشتم چو خلیل اندر غم تو آتشکده ها سردست مرا در خاک فنا ای دل بمران کز راندن تو گردست مرا می ران فرسی در گلشن جان کز گلشن جان وردست مرا در شادی ما وهمی نرسد کاین خنده گری پرده ست مرا صد رخ ز درون سرخ ست مرا یک رخ ز برون زردست مرا ای احول ده این هر دو جهان جفت است تو را فرد است مرا در رهبریت ای مرد طلب بر هر سر ره مردست مرا خاموش و مجو تو شهرت خود کز راحت تو دردست مرا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۲ خیک دل ما مشک تن ما خوش نازکنان بر پشت سقا از چشمه جان پر کرد شکم کای تشنه بیا ای تشنه بیا سقا پنهان وان مشک عیان لیکن نبود از مشک جدا گر رقص کند آن شیر علم رقصش نبود جز رقص هوا دورم ز نظر فعلم بنگر تا بوی بود بر عود گوا از بوی تو جان قانع نشود ای چشمه جان ای چشم رضا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۳ بگشا در بیا درآ که مبا عیش بی شما به حق چشم مست تو که توی چشمه وفا سخنم بسته می شود تو یکی زلف برگشا انا و الشمس و الضحی تلف الحب و الولا انا فی العشق آیه فاقرونی علی الملا امه العشق فاعرجوا دونکم سلم الهوی دیدمش مست می گذشت گفتم ای ماه تا کجا گفت نی همچنین مکن همچنین در پی م بیا در پی ش چون روان شدم دور شد تیز تیزپا در پی گام تیز او چه محل باد و برق را انا منذ رایتهم انا صرت بلا انا صوره فی زجاجه نور الارض و السما رکب القلب نوره فجلی القلب و اصطفی کل من رام نوره استضا مثله استضا کیف یلقاه غیره کل من غیر فنا تو بیا بی تو پیش من که تو نامحرمی تو را به ثنا لابه کردمش گفتم ای جان جان فزا گفت یک دم ثنا مگو که دوی هست در ثنا تو دو لب از دوی ببند بگشا دیده بقا ز لب بسته گر سخن بگشاید گشا گشا ان علینا بیانه تو میا در میان ما چو در خانه دید تنگ بکند مرد جامه ها نی که هر شب روان تو ز تنت می شود جدا به میان روان تو صفتی هست ناسزا که گر آن ریگ نیستی نامدی باز چون صبا شب نرفتی دوان دوان به لب قلزم صفا بازآمد و تا ویست بنده بنده ست خدا خدا ماند در کیسه بدن چو زر و سیم ناروا جان بنه بر کف طلب که طلب هست کیمیا تا تن از جان جدا شدن مشو از جان جان جدا گرچه نی را تهی کنند نگذارند بی نوا رو پی شیر و شیر گیر که علی یی و مرتضی نیست بودی تو قرن ها بر تو خواندند هل اتی خط حق است نقش دل خط حق را مخوان خطا الفی لا شود و تو ز الف لام گشت لا هله دست و دهان بشو که لبش گفت الصلا چو به حق مشتغل شدی فارغ از آب و گل شدی چو که بی دست و دل شدی دست درزن در این ابا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۴ چه شدی گر تو همچو من شدیی عاشق ای فتا همه روز اندر آن جنون همه شب اندر این بکا ز دو چشمت خیال او نشدی یک دمی نهان که دو صد نور می رسد به دو دیده از آن لقا ز رفیقان گسستیی ز جهان دست شستیی که مجرد شدم ز خود که مسلم شدم تو را چو بر این خلق می تنم مثل آب و روغنم ز برونیم متصل به درونه ز هم جدا ز هوس ها گذشتیی به جنون بسته گشتیی نه جنونی ز خلط و خون که طبیبش دهد دوا که طبیبان اگر دمی بچشندی از این غمی بجهندی ز بند خود بدرندی کتاب ها هله زین جمله درگذر بطلب معدن شکر که شوی محو آن شکر چو لبن در زلوبیا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۵ از برای صلاح مجنون را بازخوان ای حکیم افسون را از برای علاج بی خبری درج کن در نبیذ افیون را چون نداری خلاص بی چون شو تا ببینی جمال بی چون را دل پرخون ببین تو ای ساقی درده آن جام لعل چون خون را زانک عقل از برای مادونی سجده آرد ز حرص هر دون را باده خواران به نیم جو نخرند این دو قرص درست گردون را نخوت عشق را ز مجنون پرس تا که در سر چهاست مجنون را گمرهی های عشق بردرد صد هزاران طریق و قانون را ای صبا تو برو بگو از من از کرم بحر در مکنون را گرچه از خشم گفته ای نکنم روح بخش این حماء مسنون را شمس تبریز موسی عهدی در فراقت مدارهارون را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶ صد دهل می زنند در دل ما بانگ آن بشنویم ما فردا پنبه در گوش و موی در چشمست غم فردا و وسوسه سودا آتش عشق زن در این پنبه همچو حلاج و همچو اهل صفا آتش و پنبه را چه می داری این دو ضدند و ضد نکرد بقا چون ملاقات عشق نزدیکست خوش لقا شو برای روز لقا مرگ ما شادی و ملاقاتست گر تو را ماتمست رو زین جا چونک زندان ماست این دنیا عیش باشد خراب زندان ها آنک زندان او چنین خوش بود چون بود مجلس جهان آرا تو وفا را مجو در این زندان که در این جا وفا نکرد وفا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۷ بانگ تسبیح بشنو از بالا پس تو هم سبح اسمه الاعلی گل و سنبل چرد دلت چون یافت مرغزاری که اخرج المرعی یعلم الجهر نقش این آهوست ناف مشکین او و مایخفی نفس آهوان او چو رسید روح را سوی مرغزار هدی تشنه را کی بود فراموشی چون سنقریک فلا تنسی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸ گوش من منتظر پیام تو را جان به جان جسته یک سلام تو را در دلم خون شوق می جوشد منتظر بوی جوش جام تو را ای ز شیرینی و دلاویزی دانه حاجت نبوده دام تو را کرده شاهان نثار تاج و کمر مر قبای کمین غلام تو را ز اول عشق من گمان بردم که تصور کنم ختام تو را سلسله ام کن به پای اشتر بند من طمع کی کنم سنام تو را آنک شیری ز لطف تو خورده ست مرگ بیند یقین فطام تو را به حق آن زبان کاشف غیب که به گوشم رسان پیام تو را به حق آن سرای دولت بخش بنمایم ز دور بام تو را گر سر از سجده تو سود کند چه زیانست لطف عام تو را شمس تبریز این دل آشفته بر جگر بسته است نام تو را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۹ دل بر ما شده ست دلبر ما گل ما بی حدست و شکر ما ما همیشه میان گلشکر یم زان دل ما قوی ست در بر ما زهره دارد حوادث طبعی که بگردد به گرد لشکر ما ما به پر می پریم سوی فلک زانک عرشی ست اصل جوهر ما ساکنان فلک بخور کنند از صفات خوش معنبر ما همه نسرین و ارغوان و گل است بر زمین شاهراه کشور ما نه بخندد نه بشکفد عالم بی نسیم دم منور ما ذره های هوا پذیرد روح از دم عشق روح پرور ما گوش ها گشته اند محرم غیب از زبان و دل سخنور ما شمس تبریز ابرسوز شده ست سایه اش کم مباد از سر ما # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰ هین که منم بر در در برگشا بستن در نیست نشان رضا در دل هر ذره تو را درگهیست تا نگشایی بود آن در خفا فالق اصباحی و رب الفلق باز کنی صد در و گویی درآ نی که منم بر در بلک توی راه بده در بگشا خویش را آمد کبریت بر آتشی گفت برون آ بر من دلبرا صورت من صورت تو نیست لیک جمله توام صورت من چون غطا صورت و معنی تو شوم چون رسی محو شود صورت من در لقا آتش گفتش که برون آمدم از خود خود روی بپوشم چرا هین بستان از من تبلیغ کن بر همه اصحاب و همه اقربا کوه اگر هست چو کاهش بکش داده امت من صفت کهربا کاه ربای من که می کشد نه از عدم آوردم کوه حرا در دل تو جمله منم سر به سر سوی دل خویش بیا مرحبا دلبرم و دل برم ایرا که هست جوهر دل زاده ز دریای ما نقل کنم ور نکنم سایه را سایه من کی بود از من جدا لیک ز جایش ببرم تا شود وصلت او ظاهر وقت جلا تا که بداند که او فرع ماست تا که جدا گردد او از عدا رو بر ساقی و شنو باقیش تات بگوید به زبان بقا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۱ پیشتر آ پیشتر ای بوالوفا از من و ما بگذر و زوتر بیا پیشتر آ درگذر از ما و من پیشتر آ تا نه تو باشی نه ما کبر و تکبر بگذار و بگیر در عوض کبر چنین کبریا گفت الست و تو بگفتی بلی شکر بلی چیست کشیدن بلا سر بلی چیست که یعنی منم حلقه زن درگه فقر و فنا هم برو از جا و هم از جا مرو جا ز کجا حضرت بی جا کجا پاک شو از خویش و همه خاک شو تا که ز خاک تو بروید گیا ور چو گیا خشک شوی خوش بسوز تا که ز سوز تو فروزد ضیا ور شوی از سوز چو خاکستری باشد خاکستر تو کیمیا بنگر در غیب چه سان کیمیاست کو ز کف خاک بسازد تو را از کف دریا بنگارد زمین دود سیه را بنگارد سما لقمه نان را مدد جان کند باد نفس را دهد این علم ها پیش چنین کار و کیا جان بده فقر به جان داند جود و سخا جان پر از علت او را دهی جان بستانی خوش و بی منتها بس کنم این گفتن و خامش کنم در خمشی به سخن جان فزا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۲ نذر کند یار که امشب تو را خواب نباشد ز طمع برتر آ حفظ دماغ آن مدمغ بود چونک سهر باید یار مرا هست دماغ تو چو زیت چراغ هست چراغ تن ما بی وفا گر دبه پر زیت بود سود نیست صبح شود گشت چراغت فنا دعوت خورشید به از زیت تو چند چراغ ارزد آن یک صلا چشم خوشش را ابدا خواب نیست مست کند چشم همه خلق را جمله بخسپند و تبسم کند چشم خوشش بر خلل چشم ها پس لمن الملک برآید به چرخ کو ملکان خوش زرین قبا کو امرا کو وزرا کو مهان بهر بلادالله حافظ کجا اهل علم چون شد و اهل قلم دیو نیابی تو به دیوان سرا خانه و تنشان شده تاریک و تنگ چونک ببردیم یکی دم ضیا گرد که بادش برود چون شود افتد بر خاک سیه بی نوا چون بجهند از حجب خواب خویش باز بمالند سبال جفا اه چه فراموش گرند این گروه دانششان هیچ ندارد بقا زود فراموش شود سوز شمع بر دل پروانه ز جهل و عما باز بیاید به پر نیم سوز باز بسوزد چو دل ناسزا نذر تو کن حکم تو کن حاکمی بر شب و بر روز و سحر ای خدا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۳ چند نهان داری آن خنده را آن مه تابنده فرخنده را بنده کند روی تو صد شاه را شاه کند خنده تو بنده را خنده بیآموز گل سرخ را جلوه کن آن دولت پاینده را بسته بدان ست در آسمان تا بکشد چون تو گشاینده را دیده قطار شترهای مست منتظرانند کشاننده را زلف برافشان و در آن حلقه کش حلق دو صد حلقه رباینده را روز وصال ست و صنم حاضرست هیچ مپا مدت آینده را عاشق زخم ست دف سخت رو میل لب ست آن نی نالنده را بر رخ دف چند طپانچه بزن دم ده آن نای سگالنده را ور به طمع ناله برآرد رباب خوش بگشا آن کف بخشنده را عیب مکن گر غزل ابتر بماند نیست وفا خاطر پرنده را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۴ باده ده آن یار قدح باره را یار ترش روی شکرپاره را منگر آن سوی بدین سو گشا غمزه غمازه خون خواره را دست تو می مالد بیچاره وار نه به کفش چاره بیچاره را خیره و سرگشته و بی کار کن این خرد پیر همه کاره را ای کرمت شاه هزاران کرم چشمه فرستی جگر خاره را طفل دو-روزه چو ز تو بو برد می کشد او سوی تو گهواره را ترک کند دایه و صد شیر را ای بدل روغن کنجاره را خوب کلیدی در بر بسته را خوب کمندی دل آواره را کار تو این باشد ای آفتاب نور فرستی مه و استاره را منتظرش باش و چو مه نور گیر ترک کن این گنگل و نظاره را رحمت تو مهره دهد مار را خانه دهد عقرب جراره را یاد دهد کار فراموش را باد دهد خاطر سیاره را هر بت سنگین ز دمش زنده شد تا چه دم ست آن بت سحاره را خامش کن گفت از این عالم است ترک کن این عالم غداره را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵ خیز صبوحی کن و درده صلا خیز که صبح آمد و وقت دعا کوزه پر از می کن و در کاسه ریز خیز مزن خنبک و خم برگشا دور بگردان و مرا ده نخست جان مرا تازه کن ای جان فزا خیز که از هر طرفی بانگ چنگ در فلک انداخت ندا و صدا تنتن تنتن شنو و تن مزن وقت تو خوش ای قمر خوش لقا در سرم افکن می و پابند کن تا نروم بیهده از جا به جا زان کف دریا صفت در نثار آب درانداز چو کشتی مرا پاره چوبی بدم و از کفت گشته ام ای موسی جان اژدها عازر وقتم به دمت ای مسیح حشر شدم از تک گور فنا یا چو درختم که به امر رسول بیخ کشان آمدم اندر فلا هم تو بده هم تو بگو زین سپس ای دهن و کف تو گنج بقا خسرو تبریز توی شمس دین سرور شاهان جهان علا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۶ داد دهی ساغر و پیمانه را مایه دهی مجلس و میخانه را مست کنی نرگس مخمور را پیش کشی آن بت دردانه را جز ز خداوندی تو کی رسد صبر و قرار این دل دیوانه را تیغ برآور هله ای آفتاب نور ده این گوشه ویرانه را قاف توی مسکن سیمرغ را شمع توی جان چو پروانه را چشمه حیوان بگشا هر طرف نقل کن آن قصه و افسانه را مست کن ای ساقی و در کار کش این بدن کافر بیگانه را گر نکند رام چنین دیو را پس چه شد آن ساغر مردانه را نیم دلی را به چه آرد که او پست کند صد دل فرزانه را از پگه امروز چه خوش مجلسی ست آن صنم و فتنه فتانه را بشکند آن چشم تو صد عهد را مست کند زلف تو صد شانه را یک نفسی بام برآ ای صنم رقص درآر استن حنانه را شرح فتحنا و اشارات آن قفل بگوید سر دندانه را شاه بگوید شنود پیش من ترک کنم گفت غلامانه را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷ لعل لبش داد کنون مر مرا آنچ تو را لعل کند مر مرا گلبن خندان به دل و جان بگفت برگ منت هست به گلشن برآ گر نخریده ست جهان را ز غم مژده چرا داد خدا که اشتری در بن خانه ست جهان تنگ و منگ زود برآیید به بام سرا صورت اقبال شکرریز گفت شکر چو کم نیست شکایت چرا ساغر بر دست خرامان رسید فخر من و فخر همه ماورا جام مباح آمد هین نوش کن باز ره از غابر و از ماجرا ساغر اول چو دود بر سرت سجده کند عقل جنون تو را فاش مکن فاش تو اسرار عرش در سخنی زاده ز تحت الثری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸ گر بنخسبی شبی ای مه لقا رو به تو بنماید گنج بقا گرم شوی شب تو به خورشید غیب چشم تو را باز کند توتیا امشب استیزه کن و سر منه تا که ببینی ز سعادت عطا جلوه گه جمله بتان در شب است نشنود آن کس که بخفت الصلا موسی عمران نه به شب دید نور سوی درختی که بگفتش بیا رفت به شب بیش ز ده ساله راه دید درختی همه غرق ضیا نی که به شب احمد معراج رفت برد براقیش به سوی سما روز پی کسب و شب از بهر عشق چشم بدی تا که نبیند تو را خلق بخفتند ولی عاشقان جمله شب قصه کنان با خدا گفت به داوود خدای کریم هر کی کند دعوی سودای ما چون همه شب خفت بود آن دروغ خواب کجا آید مر عشق را زان که بود عاشق خلوت طلب تا غم دل گوید با دلربا تشنه نخسپید مگر اندکی تشنه کجا خواب گران از کجا چونک بخسپید به خواب آب دید یا لب جو یا که سبو یا سقا جمله شب می رسد از حق خطاب خیز غنیمت شمر ای بی نوا ور نه پس مرگ تو حسرت خوری چونک شود جان تو از تن جدا جفت ببردند و زمین ماند خام هیچ ندارد جز خار و گیا من شدم از دست تو باقی بخوان مست شدم سر نشناسم ز پا شمس حق مفخر تبریز یان بستم لب را تو بیا برگشا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۹ پیش کش آن شاه شکر خانه را آن گهر روشن دردانه را آن شه فرخ رخ بی مثل را آن مه دریا دل جانانه را روح دهد مرده پوسیده را مهر دهد سینه بیگانه را دامن هر خار پر از گل کند عقل دهد کله دیوانه را در خرد طفل دو روزه نهد آنچ نباشد دل فرزانه را طفل کی باشد تو مگر منکری عربده استن حنانه را مست شوی و شه مستان شوی چونک بگرداند پیمانه را بی خودم و مست و پراکنده مغز ور نه نکو گویم افسانه را با همه بشنو که بباید شنود قصه شیرین غریبانه را بشکند آن روی دل ماه را بشکند آن زلف دو صد شانه را قصه آن چشم کی یارد گزارد ساحر ساحرکش فتانه را بیند چشمش که چه خواهد شدن تا ابد او بیند پیشانه را راز مگو رو عجمی ساز خویش یاد کن آن خواجه علیانه را # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۰ چرخ فلک با همه کار و کیا گرد خدا گردد چون آسیا گرد چنین کعبه کن ای جان طواف گرد چنین مایده گرد ای گدا بر مثل گوی به میدانش گرد چونک شدی سرخوش بی دست و پا اسب و رخت راست بر این شه طواف گرچه بر این نطع روی جا به جا خاتم شاهی ت در انگشت کرد تا که شوی حاکم و فرمانروا هر که به گرد دل آرد طواف جان جهانی شود و دلربا همره پروانه شود دل شده گردد بر گرد سر شمع ها زانک تنش خاکی و دل آتشی ست میل سوی جنس بود جنس را گرد فلک گردد هر اختری زانک بود جنس صفا با صفا گرد فنا گردد جان فقیر بر مثل آهن و آهن ربا زانک وجود ست فنا پیش او شسته نظر از حول و از خطا مست همی کرد وضو از کمیز کز حدثم بازرهان ربنا گفت نخستین تو حدث را بدان کژمژ و مقلوب نباید دعا زانک کلید ست و چو کژ شد کلید وا شدن قفل نیابی عطا خامش کردم همگان برجهید قامت چون سرو بتم زد صلا خسرو تبریز شهم شمس دین بستم لب را تو بیا برگشا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۱ هان ای طبیب عاشقان سودایی یی دیدی چو ما یا صاحبی اننی مستهلک لو لاکما ای یوسف صد انجمن یعقوب دیده ستی چو من اصفر خدی من جوی و ابیض عینی من بکا از چشم یعقوب صفی اشکی دوان بین یوسفی تجری دموعی بالولا من مقلتی عین الولا صد مصر و صد شکرستان درجست اندر یوسفان الصید جل او صغر فالکل فی جوف الفرا اسباب عشرت راست شد هر چه دلم می خواست شد فالوقت سیف قاطع لا تفتکر فیما مضی جان باز اندر عشق او چون سبط موسی را مگو اذهب و ربک قاتلا انا قعودها هنا هرگز نبینی در جهان مظلوم تر زین عاشقان قولوا لاصحاب الحجی رفقا بارباب الهوی گر درد و فریادی بود در عاقبت دادی بود من فضل رب محسن عدل علی العرش استوی گر واقفی بر شرب ما وز ساقی شیرین لقا الزمه و اعلم ان ذا من غیره لا یرتجی کردیم جمله حیله ها ای حیله آموز نهی ماذا تری فیما تری یا من یری ما لا یری خاموش و باقی را بجو از ناطق اکرام خو فالفهم من ایحایه من کل مکروه شفا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۲ فیما تری فیما تری یا من یری و لا یری العیش فی اکنافنا و الموت فی ارکاننا ان تدننا طوبی لنا ان تحفنا یا ویلنا یا نور ضؤ ناظرا یا خاطرا مخاطرا ندعوک ربا حاضرا من قلبنا تفاخرا فکن لنا فی ذلنا برا کریما غافرا من می روم توکلی در این ره و در این سرا اگر نواله ای رسد نیمی مرا نیمی تو را خود کی رود کشتی در او که او تهی بیرون رود کیل گهر همی رسد بر مشتری و مشترا کیل گهر همی رسد قرص قمر همی رسد نور بصر همی رسد اندکترین چیزها خوش اندرآ در انجمن جز بر شکر لگد مزن جز بر قرابی ها مزن جر بر بتان جان فزا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳ به شکرخنده اگر می ببرد جان مرا متع الله فوادی بحبیبی ابدا جانم آن لحظه بخندد که وی اش قبض کند انما یوم اجزای اذا اسکرها مغز هر ذره چو از روزن او مست شود سبحت راقصه عز حبیبی و علا چونک از خوردن باده همگی باده شوم انا نقل و مدام فاشربانی و کلا هله ای روز چه روزی تو که عمر تو دراز یوم وصل و رحیق و نعیم و رضا تن همچون خم ما را پی آن باده سرشت نعم ما قدر ربی لفوادی و قضا خم سرکه دگرست و خم دوشاب دگر کان فی خابیه الروح نبیذ فغلی چون بخسپد خم باده پی آن می جوشد انما القهوه تغلی لشرور و دما می منم خود که نمی گنجم در خم جهان برنتابد خم نه چرخ کف و جوش مرا می مرده چه خوری هین تو مرا خور که می ام انا زق ملیت فیه شراب و سقا وگرت رزق نباشد من و یاران بخوریم فانصتوا و اعترفوا معشرا اخوان صفا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴ لی حبیب حبه یشوی الحشا لو یشا یمشی علی عینی مشا روز آن باشد که روزیم او بود ای خوشا آن روز و روزی ای خوشا آن چه باشد کو کند کان نیست خوش قد رضینا یفعل الله ما یشا خار او سرمایه گل ها بود انه المنان فی کشف الغشا هر چه گفتی یا شنیدی پوست بود لیس لب العشق سرا قد فشا کی به قشر پوست ها قانع شود ذو لباب فی التجلی قد نشا من خمش کردم غمش خامش نکرد عافنا من شر واش قد وشا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵ راح بفیها و الروح فیها کم أشتهیها قم فاسقنیها این راز یارست این ناز یارست آواز یارست قم فاسقنیها أدرکت ثاری قبلت جاری فازداد ناری قم فاسقنیها لب بوسه بر شد جفت شکر شد خود تشنه تر شد قم فاسقنیها الله واقی و السعد ساقی نعم التلاقی قم فاسقنیها هر چند یارم گیرد کنارم من بی قرارم قم فاسقنیها ساقی مواسی یسخوا بکاسی یحلف براسی قم فاسقنیها در گوش من باد خوش مژده ای داد زان سرو آزاد قم فاسقنیها کأسا اداری عقل السکاری منهم تواری قم فاسقنیها می گفت من خوش وی گفت می چش ما در کشاکش قم فاسقنیها # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶ هیج نومی و نفی ریح علی الغور هفا اذکرنی و امضه طیب زمان سلفا یا رشا الحاظه صیرن روحی هدفا یا قمرا الفاظه اورثن قلبی شرفا شوقنی ذوقنی ادرکنی اضحکنی افقرنی اشکرنی صاحب جود و علا اذا حدا طیبنی و ان بدا غیبنی و ان نای شیبنی لا زال یوم الملتقی اکرم بحبی سامیا اضحی لصید رامیا حتی رمی باسهم فیهن سقمی و شفا یا قمر الطوارق تاجا علی المفارق لاح من المشارق بدل لیلتی ضحی لاح مفاز حسن یفتح عنها الوسن یا ثقتی لا تهنوا واعتجلوا مغتنما یا نظری صل لما غمضت عنه النظرا اغضبه فاستترا عاد الی ما لا یری کن دنفا مقتربا ممتثلا مضطربا منتقلا مغتربا مثل شهاب فی السما یا من یری و لا یری زال عن العین الکری قلبی عشیق للسری فانتهضوا لماورا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۷ قد اشرقت الدنیا من نور حمیانا البدر غدا ساقی و الکأس ثریانا الصبوه ایمانی و الخلوه بستانی و المشجر ندمانی و الورد محیانا من کان له عشق فالمجلس مثواه من کان له عقل ایاه و ایانا من ضاق به دار او اعطشه نار تهدیه الی عین یسترجع ریانا من لیس له عین یستبصر عن غیب فلیأت علی شوق فی خدمه مولانا یا دهر سوی صدر شمس الحق تبریز هل ابصر فی الدنیا انسانک انسانا طوبی لک یا مهدی قد ذبت من الجهد اعرضت عن الصوره کی تدرک معنانا من کان له هم یفنیه و یردیه فلیشرب و لیسکر من قهوه مولانا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸ فدیتک یا ذا الوحی آیاته تتری تفسرها سرا و تکنی به جهرا و انشرت امواتا و احییتهم بها فدیتک ما ادریک بالامر ما ادری فعادوا سکاری فی صفاتک کلهم و ما طعموا ثما و لا شربوا خمرا ولکن بریق القرب افنی عقولهم فسبحان من ارسی و سبحان من اسری سلام علی قوم تنادی قلوبهم بالسنه الاسرار شکرا له شکرا فطوبی لمن ادلی من الجد دلوه و فی الدلو حسنا یوسف قال یا بشری یطالع فی شعشاع و جنه یوسف حقایق اسرار یحیط بها خبرا تجلی علیه الغیب و اندک عقله کما اندک ذاک الطور و استهدم الصخرا فظل غریق العشق روحا مجسما و نورا عظیما لم یذر دونه سترا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹ تعالوا بنا نصفوا نخلی التدللا و من لحظکم نجلی الفؤاد من الجلا نعود الی صفو الرحیق بمجلس تدور بنا الکاسات تتلو علی الولا رحیقا رقیقا صافیا متلالیا فنخلوا بها یوما و یوما علی الملا شرابا اذا ما ینشر الریح طیبها تحن الیها الوحش من جانب الفلا خوابی الحمیرا افتحوها لعشره بمفتاح لقیاکم لیرخص ما غلا یتابع سکر الراح سکر لقایکم فیسکر من یهوی و یفنی من قلا انا شدکم بالله تعفون اننی لقد ذبت بالاشواق و الحب و الولا لمولا تری فی حسنه و جماله امانا من الافات و الموت و البلا سقی الله ارضا شمس دین یدوسها کلا الله تبریزا باحسن ما کلا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۰ افدی قمرا لاح علینا و تلالا ما احسنه رب تبارک و تعالی قد حل بروحی فتضاعفت حیاه و الیوم نای عنی عزا و جلالا ادعوه سرارا و انادیه جهارا ان ابدلنی الصبوه طیفا و خیالا لو قطعنی دهری لا زلت انادی کی تخترق الجب و یروین وصالا لا مل من العشق و لو مر قرون حاشاه ملالا بی حاشای ملالا العاشق حوت و هوی العشق کبحر هل مل اذا ما سکن الحوت زلالا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱ تعالوا کلنا ذا الیوم سکری باقداح تخامرنا و تتری سقانا ربنا کاسا دهاقا فشکرا ثم شکرا ثم شکرا تعالوا ان هذا یوم عید تجلی فیه ما ترجون جهرا طوارق زرننا و اللیل ساجی فما ابقین فی التضییق صدرا ز کف هر یکی دریای بخشش نثرن جواهرا جما و وفرا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۲ حداء الحادی صباحا بهواکم فاتینا صدنا عنکم ظباء حسدونا فابینا و تلاقینا ملاحا فی فناکم خفرات فتعاشقنا بغنج فسبونا و سبینا عذل العاذل یوما عن هواکم ناصحیا ان یخافوا عن هواکم فسمعنا و عصینا و رایناکم بدورا فی سماوات المعالی فاستترنا کنجوم بضیاکم و اهتدینا بدرنا مثل خطیب امنا فی یوم عید فاصطفینا حول بدر فی صلوه اقتدینا فدهشنا من جمال یوسف ثم افقنا فاذا کاسات راح کدماء بیدینا فبلا فم شربنا و بلا روح سکرنا فبلا راس فخرنا و بلا رجل سرینا فبلا انف شممنا و بلا عقل فهمنا و بلا شدق ضحکنا و بلا عین بکینا نور الله زمانا حازنا الوصل امانا و سقی الله مکانا بحبیب التقینا و شربنا من مدام سکر ذات قوام فی قعود و قیام فظهرنا و اختفینا فهززنا غصن مجد فنثرنا تمر وجد فاذا نحن سکاری فطفقنا و اجتبینا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳ طال ما بتنا بلاکم یا کرامی و شتنا یا حبیب الروح این الملتقی اوحشتنا حبذا شمس العلی من ساعه نورتنا مرحبا بدر الدجی من لیله ادهشتنا لیس نبغی غیرکم قد طال ما جربتنا ما لنا مولا سواکم طال ما فتشتنا یا نسیم الصبح انی عند ما بشرتنی یا خیال الوصل روحی عند ما جمشتنا یا فراق الشیخ شمس الدین من تبریزنا کم تری فی وجهنا آثار ما حرشتنا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۴ ایه یا اهل الفرادیس اقرؤا منشورنا و ادهشوا من خمرنا و استسمعوا ناقورنا حورکم تصفر عشقا تنحنی من ناره لو رات فی جنح لیل او نهار حورنا جاء بدر کامل قد کدر الشمس الضحی فی قیان خادمات و استقروا دورنا الف بدر حول بدری سجدا خروا له طیبوا ما حولنا و استشرقوا دیجورنا قد سکرنا من حواشی بدرهم اکرم بهم استجابوا بغینا و استکثروا میسورنا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵ ابصرت روحی ملیحا زلزلت زلزالها انعطش روحی فقلت ویح روحی مالها ذاق من شعشاع خمر العشق روحی جرعه طار فی جو الهوی و استقلعت اثقالها صار روحی فی هواه غارقا حتی دری لو تلقاه ضریر تایه احوالها فی الهوی من لیس فی الکونین بدر مثله ان روحی فی الهوی من لا تری امثالها لم تمل روحی الی مال الی ان اعشقت رامت الاموال کی تنثر له اموالها لم تزل سفن الهوی تجری بها مذ اصبحت فی بحار العز و الاقبال یوما یالها عین روحی قد اصابتها فاردتها بها حین عدت فضلها و استکثرت اعمالها افلحت من بعد هلک ان اعوان الهوی اعتنوا فی امرها ان خففوا حمالها آه روحی من هوی صدر کبیر فایق کل مدح قالها فیه ازدرت اقوالها ییاس النفس اللقاء من وصال فایت حین تتلو فی کتاب الغیب من افعالها حبذا احسان مولی عاد روحا اذ نفث ناولتها شربه صفی لها احوالها ان روحی تقشع اللقیات فی الماضی مدا ثم لا تبصر مضی اذ تفکر استقبالها اختفی العشق الثقیل فی ضمیری دره ان روحی اثقلت من دره قد شالها مثله ان اثقل الیوم المخاض حره اوقعتها فی ردی لم تغنها احجالها غیر ان سیدا جادت لها الطافه ان روحی ربوه و استنزلت اطلالها سیدا مولی عزیزا کاملا فی امره شمس دین مالک اوفت لها آمالها صادف المولی بروحی و هی فی ذاک الردی من زمان اکرمته ما رات اذلالها جاء من تبریز سربال نسیج بالهوی اکتست روحی صباحا انزعت سربالها قالت الروح افتخارا اصطفانا فضله ثم غارت بعد حین من مقال نالها # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۶ یا خفی الحسن بین الناس یا نور الدجی انت شمس الحق تخفی بین شعشاع الضحی کاد رب العرش یخفی حسنه من نفسه غیره منه علی ذاک الکمال المنتهی لیتنی یوما اخر میتا فی فیه ان فی موتی هناک دوله لا ترتجی فی غبار نعله کحل یجلی عن عمی فی عیون فضله الوافی زلال للظما غیر ان السیر و النقلان فی ذاک الهوی مشکل صعب مخوف فیه اهراق الدما نوره یهدی الی قصر رفیع آمن لا ابالی من ضلال فیه لی هذا الهدی ابشری یا عین من اشراق نور شامل ما علیک من ضریر سرمدی لا یری اصبحت تبریز عندی قبله او مشرقا ساعه اضحی لنور ساعه ابغی الصلا ایها الساقی ادر کاس البقا من حبه طال ما بتنا مریضا نبتغی هذا الشفا لا نبالی من لیال شیبتنا برهه بعد ما صرنا شبابا من رحیق دایما ایها الصاحون فی ایامه تعسا لکم اشربوا اخواننا من کاسه طوبی لنا حصحص الحق الحقیق المستضی من فضله سوف یهدی الناس من ظلماتهم نحو الفضا یا لها من سؤ حظ معرض عن فضله منکر مستکبر حیران فی وادی الردی معرض عن عین هدل مستدیم للبقا طالب للماء فی وسواس یوم للکری عین بحر فجرت من ارض تبریز لها ارض تبریز فداک روحنا نعم الثری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷ سبق الجد الینا نزل الحب علینا سکن العشق لدینا فسکنا و ثوینا زمن الصحو ندامه زمن السکر کرامه خطر العشق سلامه ففتنا و فنینا فسقانا و سبانا و کلانا و رعانا و من الغیب اتانا فدعانا و اتینا فوجدناه رفیقا و مناصا و طریقا و شرابا و رحیقا فسقانا و سقینا صدق العشق مقالا کرم الغیب توالی و من الخلف تعالی فوفانا و وفینا ملاء الطارق کاسا طرد الکاس نعاسا مهد السکر اساسا و علی ذاک بنینا فراینا خفرات و مغان حسنات سرجا فی ظلمات فدهشنا و هوینا فالهین نظرنا فشکرنا و سکرنا و من السکر عبرنا کفت العبره زینا فرحعنا بیسار و ربی ذات قرار و حکینا لمشاه و شهدنا و الینا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸ انا لا اقسم الا برجال صدقونا انا لا اعشق الا بملاح عشقونا فصبوا ثم صبینا فاتوا ثم اتینا لهم الفضل علینا لم مما سبقونا ففتحنا حدقات و غنمنا صدقات و سرقنا سرقات فاذا هم سرقونا فظفرنا بقلوب و علمنا بغیوب فسقی الله و سقیا لعیون رمقونا لحق الفضل و الا لهتکنا و هلکنا ففررنا و نفرنا فاذا هم لحقونا انا لولای احاذر سخط الله لقلت رمق العین لزاما خلقونا خلقونا فتعرض لشموس مکنت تحت نفوس و سقونا بکؤوس رزقونا رزقونا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۹ مولانا مولانا اغنانا اغنانا امسینا عطشانا اصبحنا ریانا لا تاسی لا تنسی لا تخشی طغیانا اوطانا اوطانا من اجلک اوطانا شرفنا آنسنا ان کنت سکرانا یا بارق یا طارق عانقنا عریانا من کان ارضیا ما جاء مرضیا فلیعبد فلیعبد فرقانا فرقانا من کان علویا قد جاء حلویا نرویهم معنانا الوانا الوانا و الباقی و الباقی بینه یا ساقی یا محسن یا محسن احسانا احسانا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۰ یا منیر الخد یا روح البقا یا مجیر البدر فی کبد السما انت روح الله فی اوصافه انت کشاف الغطا بحر العطا تقتل العشاق عدلا کاملا ثم تحییهم بغمزات الرضا صاید الابطال من عین الظبا مالک الملاک فی رق الهوی قوم عیسی لو راو احیایه عالم الحس انکروا عیسی اذا این موسی لو رای تبیانه لم یواس الخضر یوما کاملا لیت ابونا آدم یدری به اذنای من جنه لما بکا هجره نار هوینا قعره یا شفیعا قل لنا این الردا خده نار یطفی نارنا یطفی النیران نار من رآی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۱ یا ساقی المدامه حی علی الصلا املا زجاجنا بحمیا فقد خلا جسمی زجاجتی و محیاک قهوتی یا کامل الملاحه و اللطف و العلا ما فاز عاشق بمحیاک ساعه الا و فی الصدود تلاشی من البلا الموت فی لقایک یا بدر طیب حاشاک بل لقاؤک امن من البلا لما تلا هواک صفاتا لمهجتی فیها حمایم یتلقین ما تلا اسقیتنی المدامه من طرفک البهی حتی جلا فؤادی من احسن الجلا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۲ یا من لواء عشقک لا زال عالیا قد خاب من یکون من العشق خالیا نادی نسیم عشقک فی انفس الوری احیاکم جلالی جل جلالیا الحب و الغرام اصول حیاتکم قد خاب من یظلل من الحب سالیا فی وجنه المحب سطور رقیمه طوبی لمن یصیر لمعناه تالیا یا عابسا تفرق فی الهم حاله بالله تستمع لمقالی و حالیا یا من اذل عقلک نفس الهوی تعی من ذله النفوس سریعا معالیا یا مهملا معیشته فی محبه اسکت کفی الا له معینا وکالیا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۳ جاء الربیع مفتخرا فی جوارنا جاء الحبیب مبتسما وسط دارنا طیبوا و اکرموا و تعالوا التشربوا عند الحبیب مبتشرا فی عقارنا من رام مغنما و تصدی جواهرا فلیلزم الجواری وسط بحارنا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۴ اخی رایت جمالا سبا القلوب سبا و هل اتیک حدیث جلا العقول جلا الست من یتمنی الخلود فی طرب الا انتبه و تیقظ فقد اتاک اتی یقر عینک بدر و فی جبینته سعاده و مرام و عزه و سنا و سکره لفؤادی من شمایله کانها ملات کاسنا و اسقانا عجایب ظهرت بین صفو غرته تلالات لسناه بمهجتی و صفا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۵ اتاک عید وصال فلا تذق حزنا و نلت خیر ریاض فنعم ما سکنا و زال عنک فراق امر من صبر و محنه فتنتنا و خاب من فتنا فهز غصن سعود و کل جنا شجر فقر عینک منه و نعم ذاک جنا فطب تجوت من اصحاب قریه ظلمت و نال قلبک منهم شقاوه و عنا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۶ یا من بنا قصر الکمال مشیدا لا زال سعدا بالسعود مؤیدا هز القلوب و ردها بصدوده فغدا دماء العاشقین مبددا یا ساکنین محال العشق فی قلق تظنون ان العشق یترککم سدا لا و الذی حاز الملاحه و البها و لم یبق للعشاق حیلا و لا یدا و ذلک شمس الدین مولا و سیدا و تبریز منه کالفرادیس قد غدا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۷ ورد البشیر مبشرا ببشاره احیی الفؤاد عشیه بورودها فکان ارضا نورت بربیعها فکان شمسا اشرقت بخدودها یا طاعنی فی صبوتی و تهتکی انظر الی نار الهوی و وقودها # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۸ یا کالمینا یا حاکمینا یا مالکینا لا تظلمونا یا ذاالفضایل زهر الشمایل سیف الدلایل لا تظلمونا یا نعم ساقی حلو التلاقی مر الفراقٖ لا تظلمونا فی القلب بارق مثل الطوارق بین المشارق لا تظلمونا نادی المنادی فی کل وادی لا بالعنادٖ لا تظلمونا افدیک روحی عند الصبوحٖ یا ذا الفتوحٖ لا تظلمونا هذا فؤادی فی العشق بادی فی الحب عادی لا تظلمونا إسمع کلامی نومی جرامی عند الکرامٖ لا تظلمونا عشقی حصانی نحو المعانی هذا کفانی لا تظلمونا العشق حالٖ ملک و مالٖ نومی محال لا تظلمونا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹ یا مخجل البدر اشرقنا بلالا یا ساقی الروح اسکرنا بصهبا لا تبخلن و اوفر راحنا مددا حتی تنادم فی اخذ و اعطا دعنا ینافس فی الصهباء من سکر بالسکر یذهل عن وصف و اسما خوابی الغیب قد املاتها مددا راحا یطهر عن شح و شحنا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۰ بی یار مهل ما را بی یار مخسب امشب زنهار مخور با ما زنهار مخسب امشب امشب ز خود افزونیم در عشق دگرگونیم این بار ببین چونیم این بار مخسب امشب ای طوق هوای تو اندر همه گردن ها ما را همه شب تنها مگذار مخسب امشب صیدیم به شست غم شوریده و مست غم ما را تو به دست غم مسپار مخسب امشب ای سرو گلستان را وی ماه شبستان را این ماه پرستان را مازار مخسب امشب # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۱ ای خواب به جان تو زحمت ببری امشب وز بهر خدا زین جا اندرگذری امشب هر جا که بپری تو ویران شود آن مجلس ای خواب در این مجلس تا درنپری امشب امشب به جمال او پرورده شود دیده ای چشم ز بی خوابی تا غم نخوری امشب و اللیل اذا یغشی ای خواب برو حاشا تا از دل بیداران صد تحفه بری امشب گر خلق همه خفتند ای دل تو بحمدالله گر دوش نمی خفتی امشب بتری امشب با ماه که همخویم تا روز سخن گویم کای مونس مشتاقان صاحب نظری امشب شد ماه گواه من استاره سپاه من وز ناوک استاره ای مه سپری امشب # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۲ زان شاهد شکرلب زان ساقی خوش مذهب جان مست شد و قالب ای دوست مخسب امشب زان نور همه عالم هر شیوه همی نالم تا بشنود احوالم ای دوست مخسب امشب گاهی به پریشانی گاهی به پشیمانی زین عیش همی مانی ای دوست مخسب امشب یک روز تو گر خواری یک روز تو مرداری از ما چه خبر داری ای دوست مخسب امشب بیرون شو از این هر دو بیگانه شو ای مردو قم قد ضحک الورد ای دوست مخسب امشب از هجر تو پرهیزم در عشق تو برخیزم شمس الحق تبریزم ای دوست مخسب امشب # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۳ مهمان توام ای جان زنهار مخسب امشب ای جان و دل مهمان زنهار مخسب امشب روی تو چو بدر آمد امشب شب قدر آمد ای شاه همه خوبان زنهار مخسب امشب ای سرو دو صد بستان آرام دل مستان بردی دل و جان بستان زنهار مخسب امشب ای باغ خوش خندان بی تو دو جهان زندان آنی تو و صد چندان زنهار مخسب امشب # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۴ بریده شد از این جوی جهان آب بهارا بازگرد و وارسان آب از آن آبی که چشمه خضر و الیاس ندیدست و نبیند آن چنان آب زهی سرچشمه ای کز فر جوشش بجوشد هر دمی از عین جان آب چو باشد آب ها نان ها برویند ولی هرگز نرست ای جان ز نان آب برای لقمه ای نان چون گدایان مریز از روی فقر ای میهمان آب سراسر جمله عالم نیم لقمه ست ز حرص نیم لقمه شد نهان آب زمین و آسمان دلو و سبویند برون ست از زمین و آسمان آب تو هم بیرون رو از چرخ و زمین زود که تا بینی روان از لامکان آب رهد ماهی جان تو از این حوض بیاشامد ز بحر بی کران آب در آن بحری که خضرانند ماهی در او جاوید ماهی جاودان آب از آن دیدار آمد نور دیده از آن بام ست اندر ناودان آب از آن باغ ست این گل های رخسار از آن دولاب یابد گلستان آب از آن نخل ست خرماهای مریم نه ز اسباب ست و زین ابواب آن آب روان و جانت آنگه شاد گردد کز این جا سوی تو آید روان آب مزن چوبک دگر چون پاسبانان که هست این ماهیان را پاسبان آب # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۵ الا ای روی تو صد ماه و مهتاب مگو شب گشت و بی گه گشت بشتاب مرا در سایه ات ای کعبه جان به هر مسجد ز خورشیدست محراب غلط گفتم که اندر مسجد ما برون در بود خورشید بواب از این هفت آسیا ما نان نجوییم ننوشیم آب ما زین سبز دولاب مسبب اوست اسباب جهان را چه باشد تار و پود لاف اسباب ز مستی در هزاران چه فتادیم برون مان می کشد عشقش به قلاب چه رونق دارد از تو مجلس جان زهی چشم و چراغ جان اصحاب بخندد باغ دل زان سرو مقبل بجوشد خون ما زین شاخ عناب فتوح اندر فتوح اندر فتوحی توی مفتاح و حق مفتاح ابواب ز نفط انداز عشق آتشینت زمین و آسمان لرزان چو سیماب بر مستانش آید می به دعوی خلق گردد برانندش به مضراب خمش کن ختم کن ای دل چو دیدی که آن خوبی نمی گنجد در القاب # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶ مخسب ای یار مهمان دار امشب که تو روحی و ما بیمار امشب برون کن خواب را از چشم اسرار که تا پیدا شود اسرار امشب اگر تو مشترییی گرد مه گرد بگرد گنبد دوار امشب شکار نسر طایر را به گردون چو جان جعفر طیار امشب تو را حق داد صیقل تا زدایی ز هجران ازرق زنگار امشب بحمدالله که خلقان جمله خفتند و من بر خالقم بر کار امشب زهی کر و فر و اقبال بیدار که حق بیدار و ما بیدار امشب اگر چشمم بخسبد تا سحرگه ز چشم خود شوم بیزار امشب اگر بازار خالی شد تو بنگر به راه کهکشان بازار امشب شب ما روز آن استارگان ست که درتابید در دیدار امشب اسد بر ثور برتازد به جمله عطارد برنهد دستار امشب زحل پنهان بکارد تخم فتنه بریزد مشتری دینار امشب خمش کردم زبان بستم ولیکن منم گویای بی گفتار امشب # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۷ ای در غم تو به سوز و یارب بگریسته آسمان همه شب گر چرخ بگرید و بخندد آن جذبه خاک باشد اغلب از بس که بریخت اشک بر خاک شد خاک ز اشک او مطیب از گریه آسمان درآمد صد باغ به خنده مذهب من بودم و چرخ دوش گریان او را و مرا یکی ست مذهب از گریه آسمان چه روید گل ها و بنفشه مرطب وز گریه عاشقان چه روید صد مهر درون آن شکرلب آن چشم به گریه می فشارد تا بفشارد نگار غبغب این گریه ابر و خنده خاک از بهر من و تو شد مرکب وین گریه ما و خنده ما از بهر نتیجه شد مرتب خاموش کن و نظاره می کن اندر طلب جهان و مطلب # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۸ آه از این زشتان که مه رو می نمایند از نقاب از درون سو کاه تاب و از برون سو ماهتاب چنگ دجال از درون و رنگ ابدال از برون دام دزدان در ضمیر و رمز شاهان در خطاب عاشق چادر مباش و خر مران در آب و گل تا نمانی ز آب و گل مانند خر اندر خلاب چون به سگ نان افکنی سگ بو کند آنگه خورد سگ نه ای شیری چه باشد بهر نان چندین شتاب در هر آن مردار بینی رنگکی گویی که جان جان کجا رنگ از کجا جان را بجو جان را بیاب تو سؤال و حاجتی دلبر جواب هر سؤال چون جواب آید فنا گردد سؤال اندر جواب از خطابش هست گشتی چون شراب از سعی آب وز شرابش نیست گشتی همچو آب اندر شراب او ز نازش سر کشیده همچو آتش در فروغ تو ز خجلت سر فکنده چون خطا پیش صواب گر خزان غارتی مر باغ را بی برگ کرد عدل سلطان بهار آمد برای فتح باب برگ ها چون نامه ها بر وی نبشته خط سبز شرح آن خط ها بجو از عنده ام الکتاب # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۹ یا وصال یار باید یا حریفان را شراب چونک دریا دست ندهد پای نه در جوی آب آن حریفان چو جان و باقیان جاودان در لطافت همچو آب و در سخاوت چون سحاب همرهان آب حیوان خضریان آسمان زندگی هر عمارت گنج های هر خراب آب یار نور آمد این لطیف و آن ظریف هر دو غمازند لیکن نی ز کین بل ز احتساب آب اندر طشت و یا جو چون ز کف جنبان شود نور بر دیوار هم آغاز گیرد اضطراب عرق جنسیت برادر جون قیامت می کند خود تو بنگر من خموشم وهو اعلم بالصواب # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۰ کو همه لطف که در روی تو دیدم همه شب وآن حدیث چو شکر کز تو شنیدم همه شب گرچه از شمع تو می سوخت چو پروانه دلم گرد شمع رخ خوب تو پریدم همه شب شب به پیش رخ چون ماه تو چادر می بست من چو مه چادر شب می بدریدم همه شب جان ز ذوق تو چو گربه لب خود می لیسید من چو طفلان سر انگشت گزیدم همه شب سینه چون خانه زنبور پر از مشغله بود کز تو ای کان عسل شهد کشیدم همه شب دام شب آمد جان های خلایق بربود چون دل مرغ در آن دام طپیدم همه شب آنکه جان ها چو کبوتر همه در حکم وی اند اندر آن دام مر او را طلبیدم همه شب # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۱ هله صدر و بدر عالم منشین مخسب امشب که براق بر در آمد فاذا فرغت فانصب چو طریق بسته بودست و طمع گسسته بودست تو برآ بر آسمان ها بگشا طریق و مذهب نفسی فلک نیاید دو هزار در گشاید چو امیر خاص اقرا به دعا گشاید آن لب سوی بحر رو چو ماهی که بیافت در شاهی چو بگوید او چه خواهی تو بگو الیک ارغب چو صریر تو شنیدم چو قلم به سر دویدم چو به قلب تو رسیدم چه کنم صداع قالب ز سلام خوش سلامان بکشم ز کبر دامان که شده ست از سلامت دل و جان ما مطیب ز کف چنین شرابی ز دم چنین خطابی عجب ست اگر بماند به جهان دلی مودب ز غنای حق برسته ز نیاز خود برسته به مشاغل اناالحق شده فانی ملهب بکش آب را از این گل که تو جان آفتابی که نماند روح صافی چو شد او به گل مرکب صلوات بر تو آرم که فزوده باد قربت که به قرب کل گردد همه جزوها مقرب دو جهان ز نفخ صورت چو قیامتست پیشم سوی جان مزلزلست و سوی جسمیان مرتب به سخن مکوش کاین فر ز دلست نی ز گفتن که هنر ز پای یابید و ز دم دید ثعلب # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۲ در هوایت بی قرارم روز و شب سر ز پایت برندارم روز و شب روز و شب را همچو خود مجنون کنم روز و شب را کی گذارم روز و شب جان و دل از عاشقان می خواستند جان و دل را می سپارم روز و شب تا نیابم آن چه در مغز منست یک زمانی سر نخارم روز و شب تا که عشقت مطربی آغاز کرد گاه چنگم گاه تارم روز و شب می زنی تو زخمه و بر می رود تا به گردون زیر و زارم روز و شب ساقیی کردی بشر را چل صبوح زان خمیر اندر خمارم روز و شب ای مهار عاشقان در دست تو در میان این قطارم روز و شب می کشم مستانه بارت بی خبر همچو اشتر زیر بارم روز و شب تا بنگشایی به قندت روزه ام تا قیامت روزه دارم روز و شب چون ز خوان فضل روزه بشکنم عید باشد روزگارم روز و شب جان روز و جان شب ای جان تو انتظارم انتظارم روز و شب تا به سالی نیستم موقوف عید با مه تو عیدوارم روز و شب زان شبی که وعده کردی روز وصل روز و شب را می شمارم روز و شب بس که کشت مهر جانم تشنه است ز ابر دیده اشکبارم روز و شب # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۳ مجلسی خوش کن از آن دو پاره چوب عود را درسوز و بربط را بکوب این ننالد تا نکوبی بر رگش وان دگر در نفی و در سوزست خوب مجلسی پرگرد بر خاشاک فکر خیز ای فراش فرش جان بروب تا نسوزی بوی ندهد آن بخور تا نکوبی نفع ندهد این حبوب نیر اعظم بدان شد آفتاب کو در آتش خانه دارد بی لغوب ماه از آن پیک و محاسب می شود کو نیاساید ز سیران و رکوب عود خلقانند این پیغمبران تا رسدشان بوی علام الغیوب گر به بو قانع نه ای تو هم بسوز تا که معدن گردی ای کان عیوب چون بسوزی پر شود چرخ از بخور چون بسوزد دل رسد وحی القلوب حد ندارد این سخن کوتاه کن گرچه جان گلستان آمد جنوب صاحب العودین لا تهملهما حرقن ذا حرکن ذا للکروب من یلج بین السکاری لا یفق من یذق من راح روح لا یتوب اغتنم بالراح عجل و استعد من خمار دونه شق الجیوب این تنجو ان سلطان الهوی جاذب العشاق جبار طلوب # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۴ هیچ می دانی چه می گوید رباب ز اشک چشم و از جگرهای کباب پوستی ام دور مانده من ز گوشت چون ننالم در فراق و در عذاب چوب هم گوید بدم من شاخ سبز زین من بشکست و بدرید آن رکاب ما غریبان فراقیم ای شهان بشنوید از ما الی الله المآب هم ز حق رستیم اول در جهان هم بدو وا می رویم از انقلاب بانگ ما همچون جرس در کاروان یا چو رعدی وقت سیران سحاب ای مسافر دل منه بر منزلی که شوی خسته به گاه اجتذاب زانک از بسیار منزل رفته ای تو ز نطفه تا به هنگام شباب سهل گیرش تا به سهلی وارهی هم دهی آسان و هم یابی ثواب سخت او را گیر کو سختت گرفت اول او و آخر او او را بیاب خوش کمانچه می کشد کان تیر او در دل عشاق دارد اضطراب ترک و رومی و عرب گر عاشق است همزبان اوست این بانگ صواب باد می نالد همی خواند تو را که بیا اندر پیم تا جوی آب آب بودم باد گشتم آمدم تا رهانم تشنگان را زین سراب نطق آن بادست کآبی بوده است آب گردد چون بیندازد نقاب از برون شش جهت این بانگ خاست کز جهت بگریز و رو از ما متاب عاشقا کمتر ز پروانه نه ای کی کند پروانه ز آتش اجتناب شاه در شهرست بهر جغد من کی گذارم شهر و کی گیرم خراب گر خری دیوانه شد نک کیر گاو بر سرش چندان بزن کاید لباب گر دلش جویم خسیش افزون شود کافران را گفت حق ضرب الرقاب # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۵ آواز داد اختر بس روشن ست امشب گفتم ستارگان را مه با منست امشب بررو به بام بالا از بهر الصلا را گل چیدن ست امشب می خوردن ست امشب تا روز دلبر ما اندر برست چون دل دستش به مهر ما را در گردن ست امشب تا روز زنگیان را با روم دار و گیرست تا روز چنگیان را تن تن تن ست امشب تا روز ساغر می در گردش است و بخشش تا روز گل به خلوت با سوسن ست امشب امشب شراب وصلت بر خاص و عام ریزم شادی آنکه ماهت بر روزن ست امشب داوود وار ما را آهن چو موم گردد که آهن رباست دلبر دل آهن ست امشب بگشای دست دل را تا پای عشق کوبد کان زار ترس دیده در مأمن ست امشب بر روی چون زر من ای بخت بوسه می ده کاین زر گاز دیده در معدن ست امشب آن کاو به مکر و دانش می بست راه ما را پالان خر بر او نه کاو کودن ست امشب شمشیر آبدارش پوسیده است و چوبین وآن نیزه درازش چون سوزن ست امشب خرگاه عنکبوت است آن قلعه حصینش برگستوان و خودش چون روغن ست امشب خاموش کن که طامع الکن بود همیشه با او چه بحث داری کاو الکن ست امشب # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۶ رغبت به عاشقان کن ای جان صدر غایب بنشین میان مستان اینک مه و کواکب آن روز پرعجایب وان محشر قیامت گشته ست پیش حسنت مستغرق عجایب چون طیبات خواندی بر طیبین فشاندی طیب تر از تو کی بود ای معدن اطایب جان را ز تست هر دم سلطانیی مسلم این شکر از کی گویم از شاه یا ز صاحب در جیب خاک کردی ارواح پاک جیبان سر کرده در گریبان چون صوفیان مراقب عشق تو چون درآمد اندیشه مرد پیشش عشق تو صبح صادق اندیشه صبح کاذب ای عقل باش حیران نی وصل جو نه هجران چون وصل گوش داری زان کس که نیست غایب جان چیست فقر و حاجت جان بخش کیست جز تو ای قبله حوایج معشوقه مطالب نک نقد شد قیامت اینک یکی علامت طالع شد آفتابت از جانب مغارب درکش رمیدگان را محنت رسیدگان را زان جذبه های جانی ای جذبه تو غالب تا بیند این دو دیده صبح خدا دمیده دام طلب دریده مطلوب گشته طالب عشق و طلب چه باشد آیینه تجلی نقش و حسد چه باشد آیینه معایب کو بلبل چمن ها تا گفتمی سخن ها نگذشت بر دهان ها یا دست هیچ کاتب نه از نقش های صورت نه از صاف و نه از کدورت نه از ماضی و نه حالی نه از زهد نه از مراتب عقلم برفت از جا باقیش را تو فرما ای از درت نرفته کس ناامید و غایب # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۷ کار همه محبان همچون زرست امشب جان همه حسودان کور و کرست امشب دریای حسن ایزد چون موج می خرامد خاک ره از قدومش چون عنبر ست امشب دایم خوشیم با وی اما به فضل یزدان ما دیگریم امشب او دیگرست امشب امشب مخسب ای دل می ران به سوی منزل کان ناظر نهانی بر منظر ست امشب پهلو منه که یاری پهلوی تست آری برگیر سر که این سر خوش زان سرست امشب چون دستگیر آمد امشب بگیر دستی رقصی که شاخ دولت سبز و ترست امشب والله که خواب امشب بر من حرام باشد کاین جان چو مرغ آبی در کوثر ست امشب # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸ خوابم ببسته ای بگشا ای قمر نقاب تا سجده های شکر کند پیشت آفتاب دامان تو گرفتم و دستم بتافتی هین دست درکشیدم روی از وفا متاب گفتی مکن شتاب که آن هست فعل دیو دیو او بود که می نکند سوی تو شتاب یا رب کنم ببینم بر درگه نیاز چندین هزار یا رب مشتاق آن جواب از خاک بیشتر دل و جان های آتشین مستسقیانه کوزه گرفته که آب آب بر خاک رحم کن که از این چار عنصر او بی دست و پاتر آمد در سیر و انقلاب وقتی که او سبک شود آن باد پای اوست لنگانه برجهد دو سه گامی پی سحاب تا خنده گیرد از تک آن لنگ برق را و اندر شفاعت آید آن رعد خوش خطاب با ساقیان ابر بگوید که برجهید کز تشنگان خاک بجوشید اضطراب گیرم که من نگویم آخر نمی رسد اندر مشام رحمت بوی دل کباب پس ساقیان ابر همان دم روان شوند با جره و قنینه و با مشک پرشراب خاموش و در خراب همی جوی گنج عشق کاین گنج در بهار برویید از خراب # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۹ واجب کند چو عشق مرا کرد دل خراب کاندر خرابه دل من آید آفتاب از پای درفتاده ام از شرم این کرم کان شه دعام گفت همو کرد مستجاب بس چهره کو نمود مرا بهر ساکنی گفتم که چهره دیدم و آن بود خود نقاب از نور آن نقاب چو سوزید عالمی یا رب چگونه باشد آن شاه بی حجاب بر من گذشت عشق و من اندر عقب شدم واگشت و لقمه کرد و مرا خورد چون عقاب برخوردم از زمانه چو او خورد مر مرا در بحر عذب رفتم و وارستم از عذاب آن را که لقمه های بلاها گوار نیست زانست کو ندید گوارش از این شراب زین اعتماد نوش کنند انبیا بلا زیرا که هیچ وقت نترسد ز آتش آب # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۰ بازآمد آن مهی که ندیدش فلک به خواب آورد آتشی که نمیرد به هیچ آب بنگر به خانه تن و بنگر به جان من از جام عشق او شده این مست و آن خراب میر شرابخانه چو شد با دلم حریف خونم شراب گشت ز عشق و دلم کباب چون دیده پر شود ز خیالش ندا رسد احسنت ای پیاله و شاباش ای شراب دریای عشق را دل من دید ناگهان از من بجست در وی و گفتا مرا بیاب خورشیدروی مفخر تبریز شمس دین اندر پیش دوان شده دل های چون سحاب # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۱ زشت کسی کو نشد مسخره یار خوب دست نگر پا نگر دست بزن پا بکوب مسخره باد گشت هر چه درختست و کشت و آنچ کشد سر ز باد خار بود خشک و چوب هر چه ز اجزای تو رو ننهد سر کشد پای بزن بر سرش هین سر و پایش بکوب چونک نخواهی رهید از دم هر گول گیر خاک کسی شو کز او چاره ندارد قلوب # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۲ به جان تو که مرو از میان کار مخسب ز عمر یک شب کم گیر و زنده دار مخسب هزار شب تو برای هوای خود خفتی یکی شبی چه شود از برای یار مخسب برای یار لطیفی که شب نمی خسبد موافقت کن و دل را بدو سپار مخسب بترس از آن شب رنجوریی که تو تا روز فغان و یارب و یارب کنی به زار مخسب شبی که مرگ بیاید قنق کرک گوید به حق تلخی آن شب که ره سپار مخسب از آن زلازل هیبت که سنگ آب شود اگر تو سنگ نه ای آن به یاد آر مخسب اگر چه زنگی شب سخت ساقی چستست مگیر جام وی و ترس از آن خمار مخسب خدای گفت که شب دوستان نمی خسبند اگر خجل شده ای زین و شرمسار مخسب بترس از آن شب سخت عظیم بی زنهار ذخیره ساز شبی را و زینهار مخسب شنیده ای که مهان کام ها به شب یابند برای عشق شهنشاه کامیار مخسب چو مغز خشک شود تازه مغزیت بخشد که جمله مغز شوی ای امیدوار مخسب هزار بارت گفتم خموش و سودت نیست یکی بیار و عوض گیر صد هزار مخسب # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۳ رباب مشرب عشقست و مونس اصحاب که ابر را عربان نام کرده اند رباب چنانک ابر سقای گل و گلستانست رباب قوت ضمیرست و ساقی الباب در آتشی بدمی شعله ها برافروزد بجز غبار نخیزد چو دردمی به تراب رباب دعوت بازست سوی شه بازآ به طبل باز نیاید به سوی شاه غراب گشایش گره مشکلات عشاقست چو مشکلیش نباشد چه درخورست جواب جواب مشکل حیوان گیاه آمد و کاه که تخم شهوت او شد خمیرمایه خواب خر از کجا و دم عشق عیسوی ز کجا که این گشاد ندادش مفتح الابواب که عشق خلعت جانست و طوق کرمنا برای ملک وصال و برای رفع حجاب به بانگ او همه دل ها به یک مهم آیند ندای رب برهاند ز تفرقه ارباب ز عشق کم گو با جسمیان که ایشان را وظیفه خوف و رجا آمد از ثواب و عقاب # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۴ تو را که عشق نداری تو را رواست بخسب برو که عشق و غم او نصیب ماست بخسب ز آفتاب غم یار ذره ذره شدیم تو را که این هوس اندر جگر نخاست بخسب به جست و جوی وصالش چو آب می پویم تو را که غصه آن نیست کو کجاست بخسب طریق عشق ز هفتاد و دو برون باشد چو عشق و مذهب تو خدعه و ریاست بخسب صباح ماست صبوحش عشای ما عشوه ش تو را که رغبت لوت و غم عشاست بخسب ز کیمیاطلبی ما چو مس گدازانیم تو را که بستر و همخوابه کیمیاست بخسب چو مست هر طرفی می فتی و می خیزی که شب گذشت کنون نوبت دعاست بخسب قضا چو خواب مرا بست ای جوان تو برو که خواب فوت شدت خواب را قضاست بخسب به دست عشق درافتاده ایم تا چه کند چو تو به دست خودی رو به دست راست بخسب منم که خون خورم ای جان توی که لوت خوری چو لوت را به یقین خواب اقتضاست بخسب من از دماغ بریدم امید و از سر نیز تو را دماغ تر و تازه مرتجاست بخسب لباس حرف دریدم سخن رها کردم تو که برهنه نه ای مر تو را قباست بخسب # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۵ چشم ها وا نمی شود از خواب چشم بگشا و جمع را دریاب بنگر آخر که بی قرار شدست چشم در چشم خانه چون سیماب گشت شب دیر و خلق افتادند چون ستاره میانه مهتاب هم سیاهی و هم سپیدی چشم از می خواب هر دو گشت خراب جمله اندیشه ها چو برگ بریخت گرد بنشست بر همه اسباب عقل شد گوشه ای و می گوید عقل اگر آن تست هین دریاب بنگی شب نگر که چون دادست جمله خلق را از این بنگاب چشم در عین و غین افتادست کار بگذشت از سؤال و جواب آن سواران تیزاندیشه همه ماندند چون خران به خلاب # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶ چونک درآییم به غوغای شب گرد برآریم ز دریای شب خواب نخواهد بگریزد ز خواب آنک بدیدست تماشای شب بس دل پرنور و بسی جان پاک مشتغل و بنده و مولای شب شب تتق شاهد غیبی بود روز کجا باشد همتای شب پیش تو شب هست چو دیگ سیاه چون نچشیدی تو ز حلوای شب دست مرا بست شب از کسب و کار تا به سحر دست من و پای شب راه درازست برانیم تیز ما به درازا و به پهنای شب روز اگر مکسب و سوداگریست ذوق دگر دارد سودای شب مفخر تبریز توی شمس دین حسرت روزی و تمنای شب # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷ یار آمد به صلح ای اصحاب ما لکم قاعدین عند الباب نوبت هجر و انتظار گذشت فادخلوا الدار یا اولی الالباب آفتاب جمال سینه گشاد فاخلعوا فی شعاعه الاثواب ادب عشق جمله بی ادبیست أمة العشق عشقهم آداب باده عشق ننگ و نام شکست لا ریوسا تری و لا اذناب لذت عشق با دماغ آمیخت کامتزاج العبید بالارباب دختران ضمیر سرمستند وسط روض القلوب و الدولاب گر شما محرم ضمیر نه اید فاسیلوهن من وراء حجاب شمس تبریز جام عشق از تو و خذ الکبد للشراب کباب # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۸ علونا سماء الود من غیر سلم و هل یهتدی نحو السماء النوایب ایعلرا ظلام الکون نور و دادنا و قد جاوز الکونین هذا عجایب فان فارق الایام بین جسومنا فوالله ان القلب ما هو غایب فقلبی خفیف الظعن نحو احبتی و ان ثقلت عن ظعنهن الترایب علیکم سلامی من صمیم سریرتی فانی کقلبی او سلامی لایب و کیف یتوب القلب عن ذنب ودکم فقلبی مدا عما خلاکم لنایب حواب لمن قد قال عابد بعله اری البعل قد بالت علیه الثعالب جواب نصیرالدین لیث فضایل اری الود قد بالت علیه الارانب # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۹ امسی و اصبح بالجوی اتعذب قلبی علی نار الهوی یتقلب ان کنت تهجرنی تهذبنی به انت النهی و بلاک لا اتهذب ما بال قلبک قد قسی فالی متی ابکی و مما قد جری اتعتب مما احب بان اقول فدیتکم احیی بکم و قتیلکم اتلقب و اشرتم بالصبر لی متسلیا ما هکذی عشقوا به لا تحسبوا ما عشت فی هذا الفراق سویعه لو لا لقاؤک کل یوم ارقب انی اتوب مناجیا و منادیا فانا المسی بسیدی و المذنب تبریز جل به شمس دین سیدی ابکی دما مما جنیت و اشرب # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۰ ابشروا یا قوم هذا فتح باب قد نجوتم من شتاب الاغتراب افرحوا قد جاء میقات الرضا من حبیب عنده ام الکتاب قال لا تأسوا علی ما فاتکم اذ بدی بدر خروق اللحجاب ذا مناخ اوقفوا بعراننا ذا نعیم لیس یحصیه الحساب ان فی عتب الهوی الف الوفا ان فی صمت الولا لطف الخطاب قد سکتنا فافهموا سر السکوت یا کرام الله اعلم بالصواب # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۱ آن خواجه را از نیم شب بیماریی پیدا شده ست تا روز بر دیوار ما بی خویشتن سر می زده ست چرخ و زمین گریان شده وز ناله اش نالان شده دم های او سوزان شده گویی که در آتشکده ست بیماریی دارد عجب نی درد سر نی رنج تب چاره ندارد در زمین کز آسمانش آمده ست چون دید جالینوس را نبضش گرفت و گفت او دستم بهل دل را ببین رنجم برون قاعده ست صفراش نی سوداش نی قولنج و استسقاش نی زین واقعه در شهر ما هر گوشه ای صد عربده ست نی خواب او را نی خورش از عشق دارد پرورش کاین عشق اکنون خواجه را هم دایه و هم والده ست گفتم خدایا رحمتی کآرام گیرد ساعتی نی خون کس را ریخته ست نی مال کس را بستده ست آمد جواب از آسمان کو را رها کن در همان کاندر بلای عاشقان دارو و درمان بیهدست این خواجه را چاره مجو بندش منه پندش مگو کان جا که افتادست او نی مفسقه نی معبده ست تو عشق را چون دیده ای از عاشقان نشنیده ای خاموش کن افسون مخوان نی جادوی نی شعبده ست ای شمس تبریزی بیا ای معدن نور و ضیا کاین روح باکار و کیا بی تابش تو جامدست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۲ آمده ام که تا به خود گوش کشان کشانمت بی دل و بی خودت کنم در دل و جان نشانمت آمده ام بهار خوش پیش تو ای درخت گل تا که کنار گیرمت خوش خوش و می فشانمت آمده ام که تا تو را جلوه دهم در این سرا همچو دعای عاشقان فوق فلک رسانمت آمده ام که بوسه ای از صنمی ربوده ای بازبده به خوشدلی خواجه که واستانمت گل چه بود که کل تویی ناطق امر قل تویی گر دگری نداندت چون تو منی بدانمت جان و روان من تویی فاتحه خوان من تویی فاتحه شو تو یک سری تا که به دل بخوانمت صید منی شکار من گرچه ز دام جسته ای جانب دام باز رو ور نروی برانمت شیر بگفت مر مرا نادره آهوی برو در پی من چه می دوی تیز که بردرانمت زخم پذیر و پیش رو چون سپر شجاعتی گوش به غیر زه مده تا چو کمان خمانمت از حد خاک تا بشر چند هزار منزلست شهر به شهر بردمت بر سر ره نمانمت هیچ مگو و کف مکن سر مگشای دیگ را نیک بجوش و صبر کن زانک همی پزانمت نی که تو شیرزاده ای در تن آهوی نهان من ز حجاب آهوی یک رهه بگذرانمت گوی منی و می دوی در چوگان حکم من در پی تو همی دوم گرچه که می دوانمت # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۳ آن نفسی که باخودی یار چو خار آیدت وان نفسی که بیخودی یار چه کار آیدت آن نفسی که باخودی خود تو شکار پشه ای وان نفسی که بیخودی پیل شکار آیدت آن نفسی که باخودی بسته ابر غصه ای وان نفسی که بیخودی مه به کنار آیدت آن نفسی که باخودی یار کناره می کند وان نفسی که بیخودی باده یار آیدت آن نفسی که باخودی همچو خزان فسرده ای وان نفسی که بیخودی دی چو بهار آیدت جمله بی قراریت از طلب قرار توست طالب بی قرار شو تا که قرار آیدت جمله ناگوارشت از طلب گوارش است ترک گوارش ار کنی زهر گوار آیدت جمله بی مرادیت از طلب مراد توست ور نه همه مرادها همچو نثار آیدت عاشق جور یار شو عاشق مهر یار نی تا که نگار نازگر عاشق زار آیدت خسرو شرق شمس دین از تبریز چون رسد از مه و از ستاره ها والله عار آیدت # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۴ درآ تا خرقه قالب دراندازم همین ساعت درآ تا خانه هستی بپردازم همین ساعت صلا زن پاکبازی را رها کن خاک بازی را که یک جان دارم و خواهم که دربازم همین ساعت کمان زه کن خدایا نه که تیر قاب قوسینی که وقت آمد که من جان را سپر سازم همین ساعت چو بر می آید این آتش فغان می خیزد از عالم امانم ده امانم ده که بگدازم همین ساعت جهان از ترس می درد و جان از عشق می پرد که مرغان را به رشک آرم ز پروازم همین ساعت # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۵ که دید ای عاشقان شهری که شهر نیکبختانست که عاشق کم رسد آنجا و معشوقش فراوانست که تا نازی کنیم آن جا و بازاری نهیم آن جا که تا دل ها خنک گردد که دل ها سخت بریانست نباشد این چنین شهری ولی باری کم از شهری که در وی عدل و انصافست و معشوق مسلمانست که این سو عاشقان باری چو عود کهنه می سوزد و آن معشوق نادرتر کز او آتش فروزانست خداوندا به احسانت به حق لطف و اکرامت مگیر آشفته می گویم که جان بی تو پریشانست تو مستان را نمی گیری پریشان را نمی گیری خنک آن را که می گیری که جانم مست ایشانست اگر گیری ور اندازی چه غم داری چه کم داری که عاشق هر طرف این جا بیابان در بیابانست بخندد چشم مریخش مرا گوید نمی ترسی نگارا بوی خون آید اگر مریخ خندانست دلم با خویشتن آمد شکایت را رها کردم هزاران جان همی بخشد چه شد گر خصم یک جانست منم قاضی خشم آلود و هر دو خصم خشنودند که جانان طالب جانست و جان جویای جانانست که جان ذره ست و او کیوان که جان میوه ست و او بستان که جان قطره ست و او عمان که جان حبه ست و او کانست سخن در پوست می گویم که جان این سخن غیبست نه در اندیشه می گنجد نه آن را گفتن امکانست خمش کن همچو عالم باش خموش و مست و سرگردان وگر او نیست مست مست چرا افتان و خیزانست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۶ حالت ده و حیرت ده ای مبدع بی حالت لیلی کن و مجنون کن ای صانع بی آلت صد حاجت گوناگون در لیلی و در مجنون فریادکنان پیشت کای معطی بی حاجت انگشتری حاجت مهریست سلیمانی رهنست به پیش تو از دست مده صحبت بگذشت مه توبه آمد به جهان ماهی کاو بشکند و سوزد صد توبه به یک ساعت ای گیج سری کان سر گیجیده نگردد ز او وی گول دلی کان دل یاوه نکند نیت ما لنگ شدیم این جا بربند در خانه چرنده و پرنده لنگند در این حضرت ای عشق توی کلی هم تاجی و هم غلی هم دعوت پیغامبر هم ده دلی امت از نیست برآوردی ما را جگری تشنه بردوخته ای ما را بر چشمه این دولت خارم ز تو گل گشته و اجزا همه کل گشته هم اول ما رحمت هم آخر ما رحمت در خار ببین گل را بیرون همه کس بیند در جزو ببین کل را این باشد اهلیت در غوره ببین می را در نیست ببین شیء را ای یوسف در چه بین شاهنشهی و ملکت خاری که ندارد گل در صدر چمن ناید خاکی ز کجا یابد بی روح سر و سبلت کف می زن و زین می دان تو منشاء هر بانگی کاین بانگ دو کف نبود بی فرقت و بی وصلت خامش که بهار آمد گل آمد و خار آمد از غیب برون جسته خوبان جهت دعوت # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۷ از دفتر عمر ما یکتا ورقی مانده ست کز غیرت لطف آن جان در قلقی مانده ست بنوشته بر آن دفتر حرفی ز شکر خوشتر از خجلت آن حرفش مه در عرقی مانده ست عمر ابدی تابان اندر ورق بستان نی خوف ز تحویلی نی جای دقی مانده ست نامش ورقی بوده ملک ابد اندر وی اسرار همه پاکان آن جا شفقی مانده ست پیچیده ورق بر وی نوری ز خداوندی شمس الحق تبریزی روشن حدقی مانده ست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۸ بادست مرا زان سر اندر سر و در سبلت پرباد چرا نبود سرمست چنین دولت هر لحظه و هر ساعت بر کوری هشیاری صد رطل درآشامم بی ساغر و بی آلت مرغان هوایی را بازان خدایی را از غیب به دست آرم بی صنعت و بی حیلت خود از کف دست من مرغان عجب رویند می از لب من جوشد در مستی آن حالت آن دانه آدم را کز سنبل او باشد بفروشم جنت را بر جان نهم جنت # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۹ بیایید بیایید که گلزار دمیده ست بیایید بیایید که دلدار رسیده ست بیارید به یک بار همه جان و جهان را به خورشید سپارید که خوش تیغ کشیده ست بر آن زشت بخندید که او ناز نماید بر آن یار بگریید که از یار بریده ست همه شهر بشورید چو آوازه درافتاد که دیوانه دگربار ز زنجیر رهیده ست چه روزست و چه روزست چنین روز قیامت مگر نامه اعمال ز آفاق پریده ست بکوبید دهل ها و دگر هیچ مگویید چه جای دل و عقلست که جان نیز رمیده ست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۰ بار دگر آن دلبر عیار مرا یافت سرمست همی گشت به بازار مرا یافت پنهان شدم از نرگس مخمور مرا دید بگریختم از خانه خمار مرا یافت بگریختنم چیست کز او جان نبرد کس پنهان شدنم چیست چو صد بار مرا یافت گفتم که در انبوهی شهرم که بیابد آن کس که در انبوهی اسرار مرا یافت ای مژده که آن غمزه غماز مرا جست وی بخت که آن طره طرار مرا یافت دستار ربود از سر مستان به گروگان دستار برو گوشه دستار مرا یافت من از کف پا خار همی کردم بیرون آن سرو دو صد گلشن و گلزار مرا یافت از گلشن خود بر سر من یار گل افشاند وان بلبل وان نادره تکرار مرا یافت من گم شدم از خرمن آن ماه چو کیله امروز مه اندر بن انبار مرا یافت از خون من آثار به هر راه چکیدست اندر پی من بود به آثار مرا یافت چون آهو از آن شیر رمیدم به بیابان آن شیر گه صید به کهسار مرا یافت آن کس که به گردون رود و گیرد آهو با صبر و تأنی و به هنجار مرا یافت در کام من این شست و من اندر تک دریا صاید به سررشته جرار مرا یافت جامی که برد از دلم آزار به من داد آن لحظه که آن یار کم آزار مرا یافت این جان گران جان سبکی یافت و بپرید کان رطل گران سنگ سبکسار مرا یافت امروز نه هوش است و نه گوش است و نه گفتار کان اصل هر اندیشه و گفتار مرا یافت # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۱ زان شاه که او را هوس طبل و علم نیست دیوانه شدم بر سر دیوانه قلم نیست از دور ببینی تو مرا شخص رونده آن شخص خیالست ولی غیر عدم نیست پیش آ و عدم شو که عدم معدن جانست اما نه چنین جان که به جز غصه و غم نیست من بی من و تو بی تو درآییم در این جو زیرا که در این خشک به جز ظلم و ستم نیست این جوی کند غرقه ولیکن نکشد مرد کو آب حیاتست و به جز لطف و کرم نیست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۲ این خانه که پیوسته در او بانگ چغانه ست از خواجه بپرسید که این خانه چه خانه ست این صورت بت چیست اگر خانه کعبه ست وین نور خدا چیست اگر دیر مغانه ست گنجی ست در این خانه که در کون نگنجد این خانه و این خواجه همه فعل و بهانه ست بر خانه منه دست که این خانه طلسم ست با خواجه مگویید که او مست شبانه ست خاک و خس این خانه همه عنبر و مشک ست بانگ در این خانه همه بیت و ترانه ست فی الجمله هر آن کس که در این خانه رهی یافت سلطان زمین ست و سلیمان زمانه ست ای خواجه یکی سر تو از این بام فروکن کاندر رخ خوب تو ز اقبال نشانه ست سوگند به جان تو که جز دیدن رویت گر ملک زمین ست فسون ست و فسانه ست حیران شده بستان که چه برگ و چه شکوفه ست واله شده مرغان که چه دام ست و چه دانه ست این خواجه چرخ ست که چون زهره و ماه ست وین خانه عشق است که بی حد و کرانه ست چون آینه جان نقش تو در دل بگرفته ست دل در سر زلف تو فرورفته چو شانه ست در حضرت یوسف که زنان دست بریدند ای جان تو به من آی که جان آن میانه ست مستند همه خانه کسی را خبری نیست از هر کی درآید که فلان ست و فلانه ست شوم ست بر آستانه مشین خانه درآ زود تاریک کند آنک ورا جاش ستانه ست مستان خدا گرچه هزارند یکی اند مستان هوا جمله دوگانه ست و سه گانه ست در بیشه شیران رو وز زخم میندیش که اندیشه ترسیدن اشکال زنانه ست کان جا نبود زخم همه رحمت و مهر ست لیکن پس در وهم تو ماننده فانه ست در بیشه مزن آتش و خاموش کن ای دل درکش تو زبان را که زبان تو زبانه ست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۳ اندر دل هر کس که از این عشق اثر نیست تو ابر در او کش که به جز خصم قمر نیست ای خشک درختی که در آن باغ نرسته ست وی خوار عزیزی که در این ظل شجر نیست بسکل ز جز این عشق اگر در یتیمی زیرا که جز این عشق تو را خویش و پدر نیست در مذهب عشاق به بیماری مرگست هر جان که به هر روز از این رنج بتر نیست در صورت هر کس که از آن رنگ بدیدی می دان تو به تحقیق که از جنس بشر نیست هر نی که بدیدی به میانش کمر عشق تنگش تو به بر گیر که جز تنگ شکر نیست شمس الحق تبریز چو در دام کشیدت منگر به چپ و راست که امکان حذر نیست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۴ از اول امروز حریفان خرابات مهمان توند ای شه و سلطان خرابات امروز چه روزست بگو روز سعادت این قبله دل کیست بگو جان خرابات هرگز دل عشاق به فرمان کسی نیست کاو مست خرابست به فرمان خرابات صد زهره ز اسرار به آواز درآمد کز ابر برآ ای مه تابان خرابات ما از لب و دندان اجل هیچ نترسیم چون زنده شدیم از بت خندان خرابات بر گاو نهد رخت و به عشق آید جان مست کاین رخت گرو کن بر دربان خرابات هر جان که به شمس الحق تبریز دهد دل او کافر خویش است و مسلمان خرابات # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۵ همه خوف آدمی را از درونست ولیکن هوش او دایم برونست برون را می نوازد همچو یوسف درون گرگی ست کاو در قصد خونست بدرد زهره او گر ببیند درون را کاو به زشتی شکل چونست بدان زشتی به یک حمله بمیرد ولیکن آدمی او را زبونست الف گشته ست نون می بایدش ساخت که تا گردد الف چیزی که نونست اگر نه خود عنایات خداوند بدیده ستی چه امکان سکون ست نه عالم بد نه آدم بد نه روحی که صافی و لطیف و آبگون ست که او را بود حکم و پادشاهی نپنداری که این کار از کنونست نمی گویم که در تقدیر شه بود حقیقت بود و صد چندین فزونست خداوندی شمس الدین تبریز ورای هفت چرخ نیلگونست به زیر ران او تقدیر رامست اگر چه نیک تندست و حرونست چو عقل کل بویی برد از وی شب و روز از هوس اندر جنونست که پیش همت او عقل دیده ست که همت های عالی جمله دونست کدامین سوی جویم خدمتش را که منزلگاه او بالای سونست هر آن مشکل که شیران حل نکردند بر او جمله بازی و فسونست نگفتم هیچ رمزی تا بدانی ز عین حال او این ها شجونست ایا تبریز خاک توست کحلم که در خاکت عجایب ها فنونست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۶ بده یک جام ای پیر خرابات مگو فردا که فی التأخیر آفات به جای باده درده خون فرعون که آمد موسی جانم به میقات شراب ما ز خون خصم باشد که شیران را ز صیادیست لذات چه پرخونست پوز و پنجه شیر ز خون ما گرفتست این علامات نگیرم گور و نی هم خون انگور که من از نفی مستم نی ز اثبات چو بازم گرد صید زنده گردم نگردم همچو زاغان گرد اموات بیا ای زاغ و بازی شو به همت مصفا شو ز زاغی پیش مصفات بیفشان وصف های باز را هم مجردتر شو اندر خویش چون ذات نه خاکست این زمین طشتیست پرخون ز خون عاشقان و زخم شهمات خروسا چند گویی صبح آمد نماید صبح را خود نور مشکات # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۷ ببستی چشم یعنی وقت خواب است نه خوابست آن حریفان را جواب است تو می دانی که ما چندان نپاییم ولیکن چشم مستت را شتاب است جفا می کن جفاات جمله لطف است خطا می کن خطای تو صواب است تو چشم آتشین در خواب می کن که ما را چشم و دل باری کباب است بسی سرها ربوده چشم ساقی به شمشیری که آن یک قطره آب است یکی گوید که این از عشق ساقیست یکی گوید که این فعل شراب است می و ساقی چه باشد نیست جز حق خدا داند که این عشق از چه باب است # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۸ سماع از بهر جان بی قرارست سبک برجه چه جای انتظارست مشین این جا تو با اندیشه خویش اگر مردی برو آن جا که یارست مگو باشد که او ما را نخواهد که مرد تشنه را با این چه کارست که پروانه نیندیشد ز آتش که جان عشق را اندیشه عارست چو مرد جنگ بانگ طبل بشنید در آن ساعت هزار اندر هزارست شنیدی طبل برکش زود شمشیر که جان تو غلاف ذوالفقارست بزن شمشیر و ملک عشق بستان که ملک عشق ملک پایدارست حسین کربلایی آب بگذار که آب امروز تیغ آبدارست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۹ سماع آرام جان زندگان ست کسی داند که او را جان جان ست کسی خواهد که او بیدار گردد که او خفته میان بوستان ست ولیک آن کاو به زندان خفته باشد اگر بیدار گردد در زیان ست سماع آن جا بکن کآن جا عروسی ست نه در ماتم که آن جای فغان ست کسی کاو جوهر خود را ندیده ست کسی کآن ماه از چشمش نهان ست چنین کس را سماع و دف چه باید سماع از بهر وصل دلستان ست کسانی را که روشان سوی قبله ست سماع این جهان و آن جهان ست خصوصا حلقه ای کاندر سماعند همی گردند و کعبه در میان ست اگر کآن شکر خواهی همان جاست ور انگشت شکر خود رایگان ست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۰ دگربار این دلم آتش گرفته ست رها کن تا بگیرد خوش گرفته ست بسوز ای دل در این برق و مزن دم که عقلم ابر سوداوش گرفته ست دگربار این دلم خوابی بدیده ست که خون دل همه مفرش گرفته ست چو سایه کل فنا گردم ازیرا جهان خورشید لشکرکش گرفته ست دلم هر شب به دزدی و خیانت ز لعل یار سلطان وش گرفته ست کجا پنهان شود دزدی دزدی که مال خصم زیر کش گرفته ست بسی جان که همی پرد ز قالب ولی پایش حریف کش گرفته ست ز ذوق زخم تیرش این دل من به دندان گوشه ترکش گرفته ست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۱ بیا کامروز ما را روز عیدست از این پس عیش و عشرت بر مزیدست بزن دستی بگو کامروز شادی ست که روز خوش هم از اول پدیدست چو یار ما در این عالم که باشد چنین عیدی به صد دوران که دیدست زمین و آسمان ها پرشکر شد به هر سویی شکرها بردمیدست رسید آن بانگ موج گوهرافشان جهان پرموج و دریا ناپدیدست محمد باز از معراج آمد ز چارم چرخ عیسی دررسیدست هر آن نقدی کز این جا نیست قلبست میی کز جام جان نبود پلیدست زهی مجلس که ساقی بخت باشد حریفانش جنید و بایزیدست خماری داشتم من در ارادت ندانستم که حق ما را مریدست کنون من خفتم و پاها کشیدم چو دانستم که بختم می کشیدست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۲ مرا چون تا قیامت یار اینست خراب و مست باشم کار اینست ز کار و کسب ماندم کسبم اینست رخا زر زن تو را دینار اینست نه عقلی ماند و نی تمیز و نی دل چه چاره فعل آن دیدار اینست گل صدبرگ دید آن روی خوبش به بلبل گفت گل گلزار اینست چو خوبان سایه های طیر غیبند به سوی غیب آ طیار این ست مکرر بنگر آن سو چشم می مال که جان را مدرسه و تکرار اینست چو لب بگشاد جان ها جمله گفتند شفای جان هر بیمار اینست چو یک ساغر ز دست عشق خوردند یقینشان شد که خود خمار اینست گرو کردی به می دستار و جبه سزای جبه و دستار اینست خبر آمد که یوسف شد به بازار هلا کو یوسف ار بازار اینست فسونی خواند و پنهان کرد خود را کمینه لعب آن طرار اینست ز ملک و مال عالم چاره دارم مرا دین و دل و ناچار اینست میان گر پیش غیر عشق بندم مسیحی باشم و زنار اینست به گرد حوض گشتم درفتادم جزای آن چنان کردار اینست دلا چون درفتادی در چنین حوض تو را غسل قیامت وار اینست رخ شه جسته ای شهمات اینست چو دزدی کردی ای دل دار اینست مشین با خود نشین با هر که خواهی ز نفس خود ببر اغیار اینست خمش کن خواجه لاغ پار کم گو دلم پاره ست و لاغ پار اینست خمش باش و در این حیرت فرورو بهل اسرار را کاسرار اینست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۳ ز همراهان جدایی مصلحت نیست سفر بی روشنایی مصلحت نیست چو ملک و پادشاهی دیده باشی پس شاهی گدایی مصلحت نیست شما را بی شما می خواند آن یار شما را این شمایی مصلحت نیست چو خوان آسمان آمد به دنیا از این پس بی نوایی مصلحت نیست در این مطبخ که قربانست جان ها چو دونان نان ربایی مصلحت نیست بگو آن حرص و آز راه زن را که مکر و بدنمایی مصلحت نیست چو پا داری برو دستی بجنبان تو را بی دست و پایی مصلحت نیست چو پای تو نماند پر دهندت که بی پر در هوایی مصلحت نیست چو پر یابی به سوی دام حق پر که از دامش رهایی مصلحت نیست همای قاف قربی ای برادر هما را جز همایی مصلحت نیست جهان جوی و صفا بحر و تو ماهی در این جو آشنایی مصلحت نیست خمش باش و فنای بحر حق شو به هنبازی خدایی مصلحت نیست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۴ به جان تو که سوگند عظیمست که جانم بی تو دربند عظیمست اگر چه خضر سیرآب حیاتست به لعلت آرزومند عظیمست سخن ها دارم از تو با تو بسیار ولی خاموشیم پند عظیمست هر آن کز بیم تو خاموش باشد اگر چه خر خردمند عظیمست هر آن کس کو هنر را ترک گوید ز بهر تو هنرمند عظیمست فکندم خویش را چون سایه پیشت فکندن پیشت افکند عظیمست که بغداد تو را داد بزرگست سمرقند تو را قند عظیمست حریصم کرد طمع داد قندت اگر چه بنده خرسند عظیمست بریدستی مرا از خویش و پیوند که دل را با تو پیوند عظیمست خمش کن همچو عشق ای زاده عشق اگر چه گفت فرزند عظیمست رکاب شمس تبریزی گرفتم که زین شمس زرکند عظیمست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۵ بگو ای یار همراز این چه شیوه ست دگرگون گشته ای باز این چه شیوه ست عجب ترک خوش رنگ این چه رنگست عجب ای چشم غماز این چه شیوه ست دگربار این چه دامست و چه دانه ست که ما را کشتی از ناز این چه شیوه ست دریدی پرده ما این چه پرده ست یکی پرده برانداز این چه شیوه ست منم آن کهنه عشقی که دگربار گرفتم عشق از آغاز این چه شیوه ست بدان آواز جان دادن حلالست زهی آواز دمساز این چه شیوه ست مسلمانان شما این شور بینید که مثلش نیست هنباز این چه شیوه ست شراب و عشق و رنگم هر سه غماز یکی پنهان سه غماز این چه شیوه ست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۶ شنیدم مر مرا لطفت دعا گفت برای بنده خود لطف ها گفت چه گویم من مکافات تو ای جان که نیکی تو را جانا خدا گفت ولیکن جان این کمتر دعاگو همه شب روی ماهت را دعا گفت # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۷ قرار زندگانی آن نگارست کز او آن بی قراری برقرارست مرا سودای تو دامن گرفته ست که این سودا نه آن سودای پارست منم سوزان در آتش های نو نو مرا با یارکان اکنون چه کارست همی نالد درون از بی قراری بدان ماند که آن جان نگارست چو از یاری تو را جان خسته گردد نمی داند که اندر جانش خارست تو در جویی و خارت می خراشد نمی دانی که خاری در سرا رست گریزان شو از آن خار و به گل رو که شمس الدین تبریزی بهارست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۸ صدایی کز کمان آید نذیریست که اغلب با صدایش زخم تیریست مؤثر را نگر در آب آثار کاثر جستن عصای هر ضریریست پس لا تبصرونت تبصرونی ست بصر جستن ز الهام بصیریست تو هر چه داری نه جویانش بودی طلب ها گوش گیری و بشیریست چنان کن که طلب ها بیش گردد کثیرالزرع را طمع وفیریست مشو نومید از ظلمی که کردی که دریای کرم توبه پذیریست گناهت را کند تسبیح و طاعات که در توبه پذیری بی نظیریست شکسته باش و خاکی باش این جا که می جوید کرم هر جا فقیریست کرم دامن پر از زر کرد و آورد که تا وا می خرد هر جا اسیریست عزیزی بخشد آن کس را که خواری ست بزرگی بخشد آن را که حقیریست که هستی نیستی جوید همیشه زکات آن جا نیاید که امیریست ازیرا مظهر چیزیست ضدش از این دو ضد را ضد خود ظهیریست تو بر تخته سیاهی گر نویسی نهان گردد که هر دو همچو قیریست بود فرقی ز تری تا ترست خط چو گردد خشک پنهان چون ضمیریست خمش کن گرچه شرحش بی شمارست طبیعت ها عدو هر کثیریست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۹ مبر رنج ای برادر خواجه سخت است به وقت داد و بخشش شوربخت است اگر چه باغ را نیمی گرفته است ولیکن سخت بی میوه درخت است گشاده ابروست و بسته کیسه مشو غره که او را سیم و رخت است دو دستش را به تخته دوختستند چه سود ار خواجه بر بالای تخت است وجودش گر چه یک پاره ست چون کوه سخا اش مرده است و لخت لخت است # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۰ ز بعد وقت نومیدی امیدی ست به زیر کوری اندر سینه دیدی ست نبینی نور چون دانی تو کوری سیه نادیده کی داند سپیدی ست قرین صد هزاران نقش و معنی نهان تصریف سلطان وحیدی ست که جنباننده این نقش و معنی ست چو بادی رقص های شاخ بیدی ست مشو نومید از دشنام دلدار که بعد رنج روزه روز عیدی ست که یبقی الحب ما بقی العتاب که هر نقصی کشاننده مزیدی ست رها کن گفت به از گفت یابی یقین هر حادثی را خود ندیدی ست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۱ طبیب درد بی درمان کدام است رفیق راه بی پایان کدام است اگر عقلست پس دیوانگی چیست وگر جانست پس جانان کدام است چراغ عالم افروز مخلد که نی کفرست و نی ایمان کدام است پر از در است بحر لایزالی درونش گوهر انسان کدام است غلامانه است اشیا را قباها میان بندگان سلطان کدام است یکی جزو جهان خود بی مرض نیست طبیب عشق را دکان کدام است خرد عاجز شد اندر فکر عاجز که سرکش کیست سرگردان کدام است بت موزون به بتخانه بسی جست که موزونات را میزان کدام است چه قبله کرده ای این گفت و گو را طلب کن درس خاموشان کدام است # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۲ چو با ما یار ما امروز جفتست بگویم آنچ هرگز کس نگفته ست همه مستند این جا محرمانند میندیش از کسی غماز خفته ست خزان خفت و بهاران گشت بیدار نمی بینی درخت و گل شکفته ست اگر یک روز باقی باشد از دی زمین لب بسته است و گل نهفته ست هلا در خواب کن اوباش تن را که گوهرهای جانی جمله سفته ست خمش کن زردهی زان در نیابی وگر محرم شوی بستان که مفتست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۳ زهی می کاندر آن دستست هیهات که عقل کل بدو مستست هیهات بر آن بالا برد دل را که آن جا سر نیزه زحل پستست هیهات هر آن کو گشت بی خویش اندر این بزم ز خویش و اقربا رسته ست هیهات چو عنقا برپرد بر ذروه قاف که پیشش که کمربسته ست هیهات عجایب بین که شیشه ناشکسته هزاران دست و پا خسته ست هیهات مرا گویی که صبر آهسته تر ران چه جای صبر و آهسته ست هیهات بده آن پیر را جامی و بنشان که این جا پیر بایسته ست هیهات خصوصا جان پیری ها که عقل ست که خوش مغزست و شایسته ست هیهات از آن باغ و ریاض بی نهایت همه عالم چو گلدسته ست هیهات چو گلدسته ست پوسیده شود زود به دشتی رو کز او رسته ست هیهات میی درکش به نام دلربایی که بس زیبا و برجسته ست هیهات ز بس خون ها که او دارد به گردن خرد را طوق بسکسته ست هیهات شکن هایی که دارد طره او بهای مشک بشکسته ست هیهات خمش کردم خموشانه به من ده که دل را گفت پیوسته ست هیهات # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۴ ز میخانه دگربار این چه بویست دگربار این چه شور و گفت و گویست جهان بگرفت ارواح مجرد زمین و آسمان پرهای و هوی ست بیا ای عشق این می از چه خمست اشارت کن خرابات از چه سوی ست چه می گویم اشارت چیست کاین جا نگنجد فکرتی کان همچو مویست نیاید در نظر آن سر یک تو که در فکر آنچ آید چارتویست چو ز اندیشه به گفت آید چه گویم که خانه کنده و رسوای کویست ز رسوایی به بحر دل رود باز که دل بحرست و گفتن ها چو جویست خزینه دار گوهر بحر بدخوست که آب جو و چه تن جامه شویست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۵ در این خانه کژی ای دل گهی راست برون رو هی که خانه خانه ماست چو بادی تو گهی گرم و گهی سرد رو آن جا که نه گرما و نه سرماست تو خواهی که مرا مستور داری منم روز و همیشه روز رسواست تو میرابی که بر جو حکم داری به جو اندرنگنجد جان که دریاست تو پر و بال داری مرغ واری به پر و بال مردان را چه پرواست نجس در جوی ما آب زلالست مگس بر دوغ ما بازست و عنقاست صلا ای آفتاب لامکانی که ذره ذره از تابش ثریاست بحمدالله به عشق او بجستیم از این تنگی که محراب و چلیپاست دهل برگیر و در بازار می رو ندا می کن که یوسف خوب سیماست دریدم پرده ناموس و سالوس که جان من ز جان خویش برخاست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۶ تو را در دلبری دستی تمامست مرا در بی دلی درد و سقامست بجز با روی خوبت عشقبازی حرامست و حرامست و حرامست همه فانی و خوان وحدت تو مدامست و مدامست و مدامست چو چشم خود بمالم خود جز تو کدامست و کدامست و کدامست جهان بر روی تو از بهر روپوش لثامست و لثامست و لثامست به هر دم از زبان عشق بر ما سلامست و سلامست و سلامست ز هر ذره به گفت بی زبانی پیامست و پیامست و پیامست غم و شادی ما در پیش تختت غلامست و غلامست و غلامست اگر چه اشتر غم هست گرگین امامست و امامست و امامست پس آن اشتر شادی پرشیر ختامست و ختامست و ختامست تو را در بینی این هر دو اشتر زمامست و زمامست و زمامست نه آن شیری که آخر طفل جان را فطامست و فطامست و فطامست از آن شیری که جوی خلد از وی نظامست و نظامست و نظامست خمش کردم که غیرت بر دهانم لگامست و لگامست و لگامست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۷ چو آن کان کرم ما را شکارست به هر دم هدیه ما را ده هزارست که ما را نردبان زرین و سیمین نهد چون قصد ما بر بام یارست بلادری ست در عالم نهانی که بر ما گنج و بر بیگانه مارست به پیش ما خزینه سیم مشمر که ما را زر و سیم بی شمارست ز پروانه اگر این افترا بود دو صد چندین ز دست شهریارست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۸ نگار خوب شکربار چونست چراغ دیده و دیدار چونست عجب آن غمزه غماز چونست عجب آن طره طرار چونست عجب آن شهره بازار خوبی عجب آن رونق گلزار چونست دلم از مهر در ماتم نشسته ست عجب در مهر دل دلدار چونست ز لطف خویش یارم خواند آن یار عجب آن یار بی این یار چونست به ظاهر بندگان را می نوازد عجب با بنده در اسرار چونست چو اول دیدمش جانیم بخشید بدانستم که در ایثار چونست اگر دوباره کردی آن کرم را یقین گشتی که در تکرار چونست عجب آن شعر اطلس پوش جعدش بگرد اطلس رخسار چونست طبیب عاشقان را بازپرسید که تا آن نرگس بیمار چونست عجب آن نافه تاتار چونست عجب آن طره بلغار چونست عجب بر دایره خط محقق که بشکسته ست صد پرگار چونست من زارم اسیر ناله زیر نپرسد روزکی کان زار چونست دلم دزد نظر او دزد این دزد عجب آن دزد دزدافشار چونست تو را ای دوست چون من یار غارم سری در غار کن کاین غار چونست که تا بینم تو را جان برفشانم نمایم خلق را نظار چونست نهایت نیست گفتم را ولیکن نمودم شکل آن گفتار چونست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۹ در این جو دل چو دولاب خرابست که هر سویی که گردد پیشش آبست وگر تو پشت سوی آب داری به پیش روت آب اندر شتابست چگونه جان برد سایه ز خورشید که جان او به دست آفتابست اگر سایه کند گردن درازی رخ خورشید آن دم در نقابست زهی خورشید کاین خورشید پیشش چو سیماب از خطر در اضطرابست چو سیماب ست مه بر کف مفلوج بجز یک شب دگر در انسکابست به هر سی شب دو شب جمع ست و لاغر دگر فرقت کشد فرقت عذابست اگر چه زار گردد تازه روی ست ضحوکی عاشقان را خوی و دابست زید خندان بمیرد نیز خندان که سوی بخت خندانش ایابست خمش کن زانک آفات بصیرت همیشه از سؤالست و جوابست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۰ ایا ساقی توی قاضی حاجات شرابی ده که آرد در مراعات چنان گشتم ز مستی و خرابی که نشناسم اشارات از عبارات پدر بر خم خمرم وقف کردست سبیلم کرد مادر بر خرابات دو گوشم بست یزدان تا رهیدم ز حال دی و فردا و خرافات دگرگون است کوی اهل تمییز که آن جا رسم طاعاتست و زلات در این کو کدخدا شاهی است باقی فرو روبیده این کو را ز آفات # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۱ اگر حوا بدانستی ز رنگت سترون ساختی خود را ز ننگت سیاهی جانت ار محسوس گشتی همه عالم شدی زنگی ز زنگت تو آن ماری که سنگ از تو دریغ است سرت را کس نکوبد جز به سنگت اگر دریا درافتی ای منافق ز زشتی کی خورد مار و نهنگت مرا گویی که از معنی نظر کن رها کن صورت نقش و پلنگت چه گویم با تو ای نقش مزور چه معنی گنجد اندر جان تنگت هوای شمس تبریزی چو قدس است تو آن خوکی که نپذیرد فرنگت # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۲ دو چشم آهوانش شیرگیرست کز او بر من روان باران تیرست کمان ابروان و تیر مژگان گواهانند کو بر جان امیرست چو زلف درهمش درهم از آنم که بوی او به از مشک و عبیرست در آن زلفین از آن می پیچد این جان که دل زنجیر زلفش را اسیرست مگو آن سرو ما را تو نظیری که ماه ما به خوبی بی نظیرست بیندازم من این سر را به پیشش اگر چه سر به پیش او حقیرست خیال روی شه را سجده می کن خیال شه حقیقت را وزیرست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۳ چنان کاین دل از آن دلدار مستست ز خوف صاف ما آن یار مستست خمارش نشکنم الا به خونم از این شادی دل غمخوار مستست شفق وارم به هر صبحی به خون در که در هر صبح آن خون خوار مستست مده پند و مبر خونم به گردن که چشم دلبر کین دار مستست چرا این خاک همچون طشت خون ست که چشم ساقی اسرار مستست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۴ تا نقش خیال دوست با ماست ما را همه عمر خود تماشاست آن جا که وصال دوستانست والله که میان خانه صحراست وان جا که مراد دل برآید یک خار به از هزار خرماست چون بر سر کوی یار خسبیم بالین و لحاف ما ثریاست چون در سر زلف یار پیچیم اندر شب قدر قدر ما راست چون عکس جمال او بتابد کهسار و زمین حریر و دیباست از باد چو بوی او بپرسیم در باد صدای چنگ و سرناست بر خاک چو نام او نویسیم هر پاره خاک حور و حوراست بر آتش از او فسون بخوانیم زو آتش تیزاب سیماست قصه چه کنم که بر عدم نیز نامش چو بریم هستی افزاست آن نکته که عشق او در آن جاست پرمغزتر از هزار جوزاست وان لحظه که عشق روی بنمود این ها همه از میانه برخاست خامش که تمام ختم گشته ست کلی مراد حق تعالاست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۵ می دان که زمانه نقش سوداست بیرون ز زمانه صورت ماست زیرا قفسی ست این زمانه بیرون همه کوه قاف و عنقاست جویی ست جهان و ما برونیم بر جوی فتاده سایه ماست این جا سر نکته ای ست مشکل این جا نبود ولیکن این جاست جز در رخ جان مخند ای دل بی او همه خنده گریه افزاست آن دل نبود که باشد او تنگ زان روی که دل فراخ پهناست دل غم نخورد غذاش غم نیست طوطی ست دل و عجب شکرخاست مانند درخت سر قدم ساز زیرا که ره تو زیر و بالاست شاخ ار چه نظر به بیخ دارد کان قوت مغز او هم از پاست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۶ دود دل ما نشان سوداست وان دود که از دلست پیداست هر موج که می زند دل از خون آن دل نبود مگر که دریاست بیگانه شدند آشنایان دل نیز به دشمنی چه برخاست هر سوی که عشق رخت بنهاد هر جا که ملامت ست آن جاست ما نگریزیم از این ملامت زیرا که قدیم خانه ماست در عشق حسد برند شاهان زان روی که عشق شمع دل هاست پا بر سر چرخ هفتمین نه کاین عشق به حجره های بالاست هشیار مباش زان که هشیار در مجلس عشق سخت رسواست میری مطلب که میر مجلس گر چشم ببسته ست بیناست این عشق هنوز زیر چادر این گرد سیاه بین که برخاست هر چند که زیر هفت پرده ست پیداست که سخت خوب و زیباست شب خیز کنید ای حریفان شمعست و شراب و یار تنهاست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۷ دل آمد و دی به گوش جان گفت ای نام تو این که می نتان گفت درنده آنک گفت پیدا سوزنده آنک در نهان گفت چه عذر و بهانه دارد ای جان آن کس که ز بی نشان نشان گفت گل داند و بلبل معربد رازی که میان گلستان گفت آن کس نه که از طریق تحصیل آموخت ز بانگ بلبلان گفت صیادی تیر غمزه ها را آن ابروهای چون کمان گفت صد گونه زبان زمین برآورد در پاسخ آن چه آسمان گفت ای عاشق آسمان قرین شو با او که حدیث نردبان گفت زان شاهد خانگی نشان کو هر کس سخنی ز خاندان گفت کو شعشعه های قرص خورشید هر سایه نشین ز سایه بان گفت با این همه گوش و هوش مستست زان چند سخن که این زبان گفت چون یافت زبان دو سه قراضه مشغول شد و به ترک کان گفت وز ننگ قراضه جان عاشق ترک بازار و این دکان گفت در گوشم گفت عشق بس کن خاموش کنم چو او چنان گفت # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۸ گویم سخن شکرنباتت یا قصه چشمه حیاتت رخ بر رخ من نهی بگویم کز بهر چه شاه کرد ماتت در خرمنت آتشی درانداخت کز خرمن خود دهد زکاتت سرسبز کند چو تره زارت تا بازخرد ز ترهاتت در آتش عشق چون خلیلی خوش باش که می دهد نجاتت عقلت شب قدر دید و صد عید کز عشق دریده شد براتت سوگند به سایه لطیفت سوگند نمی خورم به ذاتت در ذات تو کی رسند جان ها چون غرقه شدند در صفاتت چون جوی روان و ساجدت کرد تا پاک کند ز سییاتت از هر جهتی تو را بلا داد تا بازکشد به بی جهاتت گفتی که خمش کنم نکردی می خندد عشق بر ثباتت # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۹ در شهر شما یکی نگاریست کز وی دل و عقل بی قراریست هر نفسی را از او نصیبیست هر باغی را از او بهاریست در هر کویی از او فغانیست در هر راهی از او غباریست در هر گوشی از او سماعیست هر چشم از او در اعتباریست در کار شوید ای حریفان کاین جا ما را عظیم کاریست پنهان یاری به گوش من گفت کاین جا پنهان لطیف یاریست او بد که به این طریق می گفت کز تعبیه هاش دل نزاریست او بود رسول خویش و مرسل کان لهجه از آن شهریاریست نوحست و امان غرقگانست روحست و نهان و آشکاریست گرد ترشان مگرد زین پس چون پهلوی تو شکرنثاریست گرد شکران طبع کم گرد کان شهوت نیز برگذاریست این جا شکریست بی نهایت این جا سر وقت پایداریست خاموش کن ای دل و مپندار کو را حدیست یا کناریست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۰ آمد رمضان و عید با ماست قفل آمد و آن کلید با ماست بربست دهان و دیده بگشاد وان نور که دیده دید با ماست آمد رمضان به خدمت دل وان کش که دل آفرید با ماست در روزه اگر پدید شد رنج گنج دل ناپدید با ماست کردیم ز روزه جان و دل پاک هر چند تن پلید با ماست روزه به زبان حال گوید کم شو که همه مزید با ماست چون هست صلاح دین در این جمع منصور و ابایزید با ماست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۱ گر جام سپهر زهر پیماست آن در لب عاشقان چو حلواست زین واقعه گر ز جای رفتی از جای برو که جای این جاست مگریز ز سوز عشق زیرا جز آتش عشق دود و سوداست دودت نپزد کند سیاهت در پختنت آتشست کاستاست پروانه که گرد دود گردد دود آلوده ست و خام و رسوا ست از خانه و مان به یاد ناید آن را که چنین سفر مهیا ست از شهر مگو که در بیابان موسی ست رفیق من و سلواست صحبت چه کنی که در سقیمی هر لحظه طبیب تو مسیحا ست دلتنگ خوشم که در فراخی هر مسخره را رهست و گنجا ست چون خانه دل ز غم شود تنگ در وی شه دلنواز تنها ست دل تنگ بود جز او نگنجد تنگی دلم امان و غوغا ست دندان عدو ز ترس کنده ست پس روترشی رهایی ماست خاموش که بحر اگر ترش روست هم معدن گوهر ست و دریا ست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۲ من سر نخورم که سر گران ست پاچه نخورم که استخوان ست بریان نخورم که هم زیان ست من نور خورم که قوت جان ست من سر نخوهم که باکلاهند من زر نخوهم که بازخواهند من خر نخوهم که بند کاهند من کبک خورم که صید شاهند بالا نپرم نه لک لکم من کس را نگزم که نی سگم من لنگی نکنم نه بدتکم من که عاشق روی ایبکم من ترشی نکنم نه سرکه ام من پرنم نشوم نه برکه ام من سرکش نشوم نه عکٓه ام من قانع بزیم که مکٓه ام من دستار مرا گرو نهادی یک کوزه مثلثم ندادی انصاف بده عوان نژادی ما را کم نیست هیچ شادی سالار دهی و خواجه ده آن باده که گفته ای به من ده ور دفع دهی تو و برون جه در کس زنان خویشتن نه من عشق خورم که خوشگوارست ذوق دهنست و نشو جان ست خوردم ز ثرید و پاچه یک چند از پاچه سر مرا زیانست زین پس سر پاچه نیست ما را ما را و کسی که اهل خوانست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۳ گر می نکند لبم بیانت سر می گوید به گوش جانت گر لب ز سلام تو خموش است بس هم سخن است با نهانت تن از تو همی کند کرانه جان بگرفته است در میانت صورت اگرت چو تیر انداخت جانش بکشید چون کمانت هرچ از تو نهان کند بگوید در گوش ضمیر رازدانت این دم اگر از میان برونی بازآرد دل کمرکشانت در باطن کرده خاص خاصت در ظاهر کرده امتحانت خامش که چو در تو این غم انداخت بس باشد این کشش نشانت # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۴ پرسید کسی که ره کدامست گفتم کاین راه ترک کامست ای عاشق شاه دان که راهت در جست رضای آن همامست چون کام و مراد دوست جویی پس جست مراد خود حرامست شد جمله روح عشق محبوب کاین عشق صوامع کرامست کم از سر کوه نیست عشقش ما را سر کوه این تمامست غاری که در اوست یار عشقست جان را ز جمال او نظامست هر چت که صفا دهد صوابست تعیین بنمی کنم کدامست خامش کن و پیر عشق را باش کاندر دو جهان تو را امامست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۵ مر عاشق را ز ره چه بیمست چون همره عاشق آن قدیمست از رفتن جان چه خوف باشد او را که خدای جان ندیمست اندر سفرست لیک چون مه در طلعت خوب خود مقیمست کی منتظر نسیم باشد آن کس که سبکتر از نسیمست عشق و عاشق یکی ست ای جان تا ظن نبری که آن دو نیمست چون گشت درست عشق عاشق هم منعم خویش و هم نعیمست او در طلب چنین درستی در پیش سهیل چون ادیمست چون رفت در این طلب به دریا دری ست اگر چه او یتیمست ای دیده کرم ز شمس تبریز مر حاتم را مگو کریمست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۶ امروز جنون نو رسیده ست زنجیر هزار دل کشیده ست امروز ز کندهای ابلوج پهلوی جوال ها دریده ست باز آن بدوی به هجده ای قلب آن یوسف حسن را خریده ست جان ها همه شب به عز و اقبال در نرگس و یاسمن چریده ست تا لاجرم از بگاه هر جان چالاک و لطیف و برجهیده ست امروز بنفشه زار و لاله از سنگ و کلوخ بردمیده ست بشکفت درخت در زمستان در بهمن میوه ها پزیده ست گویی که خدای عالمی نو در عالم کهنه آفریده ست ای عارف عاشق این غزل گو کت عشق ز عاشقان گزیده ست بر چهره چون زر تو گازیست آن سیمبرت مگر گزیده ست شاید که نوازد آن دلی را کاندر غم او بسی طپیده ست خاموش و تفرج چمن کن کامروز نیابت دو دیده ست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۷ آن را که در آخرش خری هست او را به طواف رهبری هست بازار جهان به کسب برپاست زین در همه خارش و گری هست تا خارششان همی کشاند هر جای که شور یا شری هست در یم صدفی قرار گیرد کاو را به درونه گوهری هست اما صدفی که در ندارد در جستن درش معبری هست گه در یم و گاه سوی ساحل در جستن قطره اش سری هست خاموش و طمع مکن سکینه آن راست سکون که مخبری هست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۸ ای گشته ز شاه عشق شهمات در خشم مباش و در مکافات در باغ فنا درآ و بنگر در جان بقای خویش جنات چون پیشترک روی تو از خود بینی ز ورای این سماوات سلطان حقایق و معانی وز نور قدیم چتر و رایات چون گشت عیان مجو کرامت کز بهر نشان بود کرامات تا ساحل بحر سیل پیداست چون غرقه شود کجاست هیهات ما مات تویم شمس تبریز صد خدمت و صد سلام از مات # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۹ ای کرده میان سینه غارت ای جان و هزار جان شکارت جز کشتن عاشقان چه شغلت جز کشتن خلق چیست کارت می کش که درست باد دستت ای جان جهانیان نثارت بس کشته زنده را که دیدم از غمزه چشم پرخمارت بس ساکن بی قرار دیدم در آتش عشق بی قرارت یک مرده به خاک درنماند گر رنجه شوی کنی زیارت جان بوسد خاک تو به هر دم بر بوی کنار بی کنارت # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۰ آن خواجه اگر چه تیزگوش است استیزه کن و گران فروش است من غره به سست خنده او ایمن گشتم که او خموش است هش دار که آب زیر کاه است بحری است که زیر که به جوش است هر جا که روی هش است مفتاح این جا چه کنی که قفل هوش است در روی تو بنگرد بخندد مغرور مشو که روی پوش است هر دل که به چنگ او درافتاد چون چنگ همیشه در خروش است با این همه روح ها چو زنبور طواف ویند زانک نوش است شیری است که غم ز هیبت او در گور مقیم همچو موش است شمس تبریز روز نقد است عالم به چه در حدیث دوش است # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۱ آن ره که بیامدم کدامست تا بازروم که کار خامست یک لحظه ز کوی یار دوری در مذهب عاشقان حرامست اندر همه ده اگر کسی هست والله که اشارتی تمامست صعوه ز کجا رهد که سیمرغ پابسته این شگرف دامست آواره دلا میا بدین سو آن جا بنشین که خوش مقامست آن نقل گزین که جان فزایست وان باده طلب که باقوامست باقی همه بو و نقش و رنگست باقی همه جنگ و ننگ و نامست خاموش کن و ز پای بنشین چون مستی و این کنار بامست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۲ ای از کرم تو کار ما راست هر جای که خرمی ست ما راست عاشق به جهان چه غصه دارد تا جام شراب وصل برجاست هر باد چغانه ای گرفته کاو منتظر اشارت ماست هر آب چو پرده دار گشته اندر پس پرده طرفه بت هاست هر بلبل مست بر نهالی ماننده راح روح افزا ست بسیار مگو که وقت آش است چون گرسنگی قوم شش تاست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۳ هین که گردن سست کردی کو کبابت کو شرابت هین که بس تاریک رویی ای گرفته آفتابت یاد داری که ز مستی با خرد استیزه بستی چون کلیدش را شکستی از که باشد فتح بابت در غم شیرین نجوشی لاجرم سرکه فروشی آب حیوان را ببستی لاجرم رفته ست آبت بوالمعالی گشته بودی فضل و حجت می نمودی نک محک عشق آمد کو سؤالت کو جوابت مهتر تجار بودی خویش قارون می نمودی خواب بود و آن فنا شد چونکه از سر رفت خوابت بس زدی تو لاف زفتی عاقبت در دوغ رفتی می خور اکنون آنچ داری دوغ آمد خمر نابت مخلص و معنی این ها گرچه دانی هم نهان کن اندر الواح ضمیری تا نیاید در کتابت # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۴ عاشقان را گرچه در باطن جهانی دیگرست عشق آن دلدار ما را ذوق و جانی دیگرست سینه های روشنان بس غیب ها دانند لیک سینه عشاق او را غیب دانی دیگرست بس زبان حکمت اندر شوق سرش گوش شد زانک مر اسرار او را ترجمانی دیگرست یک زمین نقره بین از لطف او در عین جان تا بدانی کان مهم را آسمانی دیگرست عقل و عشق و معرفت شد نردبان بام حق لیک حق را در حقیقت نردبانی دیگرست شب روان از شاه عقل و پاسبان آن سو شوند لیک آن جان را از آن سو پاسبانی دیگرست دلبران راه معنی با دلی عاجز بدند وحیشان آمد که دل را دلستانی دیگرست ای زبان ها برگشاده بر دل بربوده ای لب فروبندید کو را همزبانی دیگرست شمس تبریزی چو جمع و شمع ها پروانه اش زانک اندر عین دل او را عیانی دیگرست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۵ خلق های خوب تو پیشت دود بعد از وفات همچو خاتونان مه رو می خرامند این صفات آن یکی دست تو گیرد وان دگر پرسش کند وان دگر از لعل و شکر پیش بازآرد زکات چون طلاق تن بدادی حور بینی صف زده مسلمات مؤمنات قانتات تایبات بی عدد پیش جنازه می دود خوهای تو صبر تو و النازعات و شکر تو و الناشطات در لحد مونس شوندت آن صفات باصفا در تو آویزند ایشان چون بنین و چون بنات حله ها پوشی بسی از پود و تار طاعتت بسط جانت عرصه گردد از برون این جهات هین خمش کن تا توانی تخم نیکی کار تو زانک پیدا شد بهشت عدن ز افعال ثقات # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۶ چون نداری تاب دانش چشم بگشا در صفات چون نبینی بی جهت را نور او بین در جهات حوریان بین نوریان بین زیر این ازرق تتق مسلمات مؤمنات قانتات تایبات هر یکی با ناز باز و هر یکی عاشق نواز هر یکی شمع طراز و هر یکی صبح نجات هر یکی بسته دهان و موشکاف اندر بیان هر یکی شکرستان و هر یکی کان نبات جان کهنه می فشان و جان تازه می ستان در فقیری می خرام و می ستان ز ایشان زکات شیر جان زین مریمان خور چونک زاده ثاینی تا چو عیسی فارغ آیی از بنین و از بنات روز و شب را چون دو مجنون درکشان در سلسله ای که هر روزت چو عید و هر شبت قدر و برات چونک شه بنمود رخ را اسب شد همراه پیل عقل مسکین گشت مات و جان میان برد و مات عاشقان را وقت شورش ابله و شپ شپ مبین کوه جودی عاجز آید پیش ایشان در ثبات جان جمله پیشه ها عشق ست اما آنک او تره زار دل نبیند درفتد در ترهات من خمش کردم چو دیدم خوش تر از خود ناطقی پیش او میرم بگویم اقتلونی یا ثقات شمس تبریزی چو بگشاید دهان چون شکر از طرب در جنبش آید هم رمیم و هم رفات رو خمش کن قول کم گو بعد از این فعال باش چند گویی فاعلاتن فاعلاتن فاعلات # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۷ خاک آن کس شو که آب زندگانش روشنست نیم نانی دررسد تا نیم جانی در تنست گفتمش آخر پی یک وصل چندین هجر چیست گفت آری من قصابم گردران با گردنست دی تماشا رفته بودم جانب صحرای دل آن نگنجد در نظر چه جای پیدا کردنست چشم مست یار گویان هر زمان با چشم من در دو عالم می نگنجد آنچ در چشم منست رو فزون شو از دو عالم تا بریزم بر سرت آنچ دل را جان جان و دیدگان را دیدنست ذره ذره عاشقانه پهلوی معشوق خویش می زند پهلو که وقت عقد و کابین کردنست اندر آن پیوند کردن آب و آتش یک شده ست غنچه آن جا سنبلست و سرو آن جا سوسنست زیر پاشان گنج ها و سوی بالا باغ ها بشنو از بالا نه وقت زیر و بالا گفتنست من اگر پیدا نگویم بی صفت پیداست آن ذوق آن اندر سرست و طوق آن در گردنست شمس تبریزی تو خورشیدی چه گویم مدح تو صد زبان دارم چو تیغ اما به وصفت الکنست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۸ خدمت بی دوستی را قدر و قیمت هست نیست خدمت اندر دست هست و دوستی در دست نیست دوستی در اندرون خود خدمتی پیوسته است هیچ خدمت جز محبت در جهان پیوست نیست ور تو مستی می نمایی در محبت چون نه ای عشق گوید دوغ خورد و دوغ خورد او مست نیست پست و بالا چند یازد از تکلف در هوا چند خود را پست دارد آن کسی کو پست نیست همچو ماهی مانده در دام جهان زان بحر دور وانگهان پنداشته خود را که اندر شست نیست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۹ چون دلت با من نباشد همنشینی سود نیست گرچه با من می نشینی چون چنینی سود نیست چون دهانت بسته باشد در جگر آتش بود در میان جو درآیی آب بینی سود نیست چونک در تن جان نباشد صورتش را ذوق نیست چون نباشد نان و نعمت صحن و سینی سود نیست گر زمین از مشک و عنبر پر شود تا آسمان چون نباشد آدمی را راه بینی سود نیست تا ز آتش می گریزی ترش و خامی چون خمیر گر هزاران یار و دلبر می گزینی سود نیست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۰ ساربانا اشتران بین سر به سر قطار مست میر مست و خواجه مست و یار مست اغیار مست باغبانا رعد مطرب ابر ساقی گشت و شد باغ مست و راغ مست و غنچه مست و خار مست آسمانا چند گردی گردش عنصر ببین آب مست و باد مست و خاک مست و نار مست حال صورت این چنین و حال معنی خود مپرس روح مست و عقل مست و خاک مست اسرار مست رو تو جباری رها کن خاک شو تا بنگری ذره ذره خاک را از خالق جبار مست تا نگویی در زمستان باغ را مستی نماند مدتی پنهان شدست از دیده مکار مست بیخ های آن درختان می نهانی می خورند روزکی دو صبر می کن تا شود بیدار مست گر تو را کوبی رسد از رفتن مستان مرنج با چنان ساقی و مطرب کی رود هموار مست ساقیا باده یکی کن چند باشد عربده دوستان ز اقرار مست و دشمنان ز انکار مست باد را افزون بده تا برگشاید این گره باده تا در سر نیفتد کی دهد دستار مست بخل ساقی باشد آن جا یا فساد باده ها هر دو ناهموار باشد چون رود رهوار مست روی های زرد بین و باده گلگون بده زانک از این گلگون ندارد بر رخ و رخسار مست باده ای داری خدایی بس سبک خوار و لطیف زان اگر خواهد بنوشد روز صد خروار مست شمس تبریزی به دورت هیچ کس هشیار نیست کافر و مؤمن خراب و زاهد و خمار مست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۱ مطربا این پرده زن کان یار ما مست آمدست وان حیات باصفای باوفا مست آمدست گر لباس قهر پوشد چون شرر بشناسمش کو بدین شیوه بر ما بارها مست آمدست آب ما را گر بریزد ور سبو را بشکند ای برادر دم مزن کاین دم سقا مست آمدست می فریبم مست خود را او تبسم می کند کاین سلیم القلب را بین کز کجا مست آمدست آن کسی را می فریبی کز کمینه حرف او آب و آتش بیخود و خاک و هوا مست آمدست گفتمش گر من بمیرم تو رسی بر گور من برجهم از گور خود کان خوش لقا مست آمدست گفت آن کاین دم پذیرد کی بمیرد جان او با خدا باقی بود آن کز خدا مست آمدست عشق بی چون بین که جان را چون قدح پر می کند روی ساقی بین که خندان از بقا مست آمدست یار ما عشق است و هر کس در جهان یاری گزید کز الست این عشق بی ما و شما مست آمدست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۲ گر ندید آن شادجان این گلستان را شاد چیست گر نه لطف او بود پس عیش را بنیاد چیست گر خرابات ازل از تاب رویش پر نگشت پس هزاران صومعه در محو جان آباد چیست جان ما با عشق او گر نی ز یک جا رسته اند جان بااقبال ما با عشق او همزاد چیست گر نه پرتوهای آن رخسار داد حسن داد پس به دیوان سرای عاشقان بیداد چیست ساکنان آب و گل گر عشق ما را محرمند پس درون گنبد دل غلغله و فریاد چیست گر نه آتش می زند آتش رخی در جان نهان پس دماغ عاشقان پرآتش و پرباد چیست گر نه آتش رنگ گشتی جان ها در لامکان صد هزاران مشعله همچون شب میلاد چیست گر نه تقصیر است از جان در فدا گشتن در او لطف نقد اولین و وعده و میعاد چیست گر نه شمس الدین تبریزی قباد جان ها است صد هزاران جان قدسی هر دمش منقاد چیست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۳ جمع باشید ای حریفان زانک وقت خواب نیست هر حریفی کو بخسبد والله از اصحاب نیست روی بستان را نبیند راه بستان گم کند هر که او گردان و نالان شیوه دولاب نیست ای بجسته کام دل اندر جهان آب و گل می دوانی سوی آن جو کاندر آن جو آب نیست ز آسمان دل برآ ماها و شب را روز کن تا نگوید شب روی کامشب شب مهتاب نیست بی خبر بادا دل من از مکان و کان او گر دلم لرزان ز عشقش چون دل سیماب نیست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۴ چشمه ای خواهم که از وی جمله را افزایش است دلبری خواهم که از وی مرده را آسایش است بنده بحر محیطم کز محیطی برتر است سنگ و گوهر هر دو را از فضل او بخشایش است باغ و طاووسند هر یک از جمالش بانصیب زاغ را خالی ندارد گرچه بی آرایش است صورت ار نقصان پذیرد نیست معنی را کمی عاشق اندر ذوق باشد گرچه در پالایش است بنگر اندر جان که هست او از بلندی بی خبر گرچه اندر قالب او در خانه آلایش است شمس تبریزی قدومت خانه اقبال را صحن را افروزش است و بام را اندایش است # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۵ عشق اندر فضل و علم و دفتر و اوراق نیست هر چه گفت و گوی خلق آن ره ره عشاق نیست شاخ عشق اندر ازل دان بیخ عشق اندر ابد این شجر را تکیه بر عرش و ثری و ساق نیست عقل را معزول کردیم و هوا را حد زدیم کاین جلالت لایق این عقل و این اخلاق نیست تا تو مشتاقی بدان کاین اشتیاق تو بتی است چون شدی معشوق از آن پس هستیی مشتاق نیست مرد بحری دایما بر تخته خوف و رجا است چونک تخته و مرد فانی شد جز استغراق نیست شمس تبریزی توی دریا و هم گوهر توی زانک بود تو سراسر جز سر خلاق نیست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۶ در ره معشوق ما ترسندگان را کار نیست جمله شاهانند آن جا بندگان را بار نیست گر تو نازی می کنی یعنی که من فرخنده ام نزد این اقبال ما فرخندگی جز عار نیست گر به فقرت ناز باشد ژنده برگیر و برو نزد این سلطان ما آن جمله جز زنار نیست گر تو نور حق شدی از شرق تا مغرب برو زانک ما را زین صفت پروای آن انوار نیست گر تو سر حق بدانستی برو با سر بباش زانک این اسرار ما را خوی آن اسرار نیست راست شو در راه ما وین مکر را یک سوی نه زان که این میدان ما جولانگه مکار نیست شمس دین و شمس دین آن جان ما اینک بدان جز به سوی راه تبریز اسب ما رهوار نیست مست بودم فاش کردم سر خود با یارکان زانک هشیاری مرا خود مذهب آزار نیست گر نهی پرگار بر تن تا بدانی حد ما حد ما خود ای برادر لایق پرگار نیست خاک پاشی می کنی تو ای صنم در راه ما خاک پاشی دو عالم پیش ما در کار نیست صوفیان عشق را خود خانقاهی دیگر است جان ما را اندر آن جا کاسه و ادرار نیست در تک دوزخ نشستم ترک کردم بخت را زانک ما را اشتهای جنت و ابرار نیست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۷ آفتاب امروز بر شکل دگر تابان شده ست در شعاعش همچو ذره جان من رقصان شده ست مشتری در طالع است و ماه و زهره در حضور یار چوگان زلف مه رو میر این میدان شده ست هر قدح کز می دهد گوید بگیر و هوش دار هش که دارد عقل دارد عقل خود پنهان شده ست بزم سلطان است این جا هر که سلطانی است نوش خوان رحمت گسترید و ساقی اخوان شده ست ساقیا پایان رسیدی عشق را از سر بگیر پا چه باشد سر چه باشد پا و سر یک سان شده ست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۸ از سقاهم ربهم بین جمله ابرار مست وز جمال لایزالی هفت و پنج و چار مست این قیامت بین که گویی آشکارا شد ز غیب خم و کوزه حوض کوثر از می جبار مست تن چو سایه بر زمین و جان پاک عاشقان در بهشت عشق تجری تحتها الانهار مست چون فزون گردد تجلی از جمال حق ببین ذره ذره هر دو عالم گشته موسی وار مست از تقاضاهای مستان وز جواب لن تران در شفاعت مو به موی احمد مختار مست او سر است و ما چو دستار اندر او پیچیده ایم از شراب آن سری گردد سر و دستار مست یوسف مصری فروکن سر به مصر اندرنگر شهر پرآشوب بین و جمله بازار مست گر بگویم ای برادر خیره مانی زین عجب عرش و کرسی آسمان ها این همه کردار مست شمس تبریزی برآمد در دلم بزمی نهاد از شراب عشق گشتست این در و دیوار مست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۹ آخر ای دلبر نه وقت عشرت انگیزی شدست آخر ای کان شکر وقت شکرریزی شدست تو چو آب زندگانی ما چو دانه زیر خاک وقت آن کز لطف خود با ما درآمیزی شدست گر بپوسم همچو دانه عاقبت نخلی شوم زانک جمله چیزها چیزی ز بی چیزی شدست زین سپس با من مکن تیزی تو ای شمشیر حق زانک از لطف تو ز آتش تندی و تیزی شدست جان کشیدم پیش عشقش گفت کو چیزی دگر گفتم آخر جان جان زین سان ز بی چیزی شدست چون حجاب چشم دل شد چشم صورت لاجرم شمس تبریزی حجاب شمس تبریزی شدست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۰ چون نظر کردن همه اوصاف خوب اندر دلست وین همه اوصاف رسوا معدنش آب و گلست از هوا و شهوت ای جان آب و گل می صد شود مشکل این ترک هوا و کاشف هر مشکلست وین تعلل بهر ترکش دافع صد علتست چون بشد علت ز تو پس نقل منزل منزلست لیک شرطی کن تو با خود تا که شرطی نشکنی ور نه علت باقی و درمانت محو و زایلست چونک طبعت خو کند با شرط تندش بعد از آن صد هزاران حاصل جان از درونت حاصلست پس تو را آیینه گردد این دل آهن چنانک هر دمی رویی نماید روی آن کو کاهلست پس تو را مطرب شود در عیش و هم ساقی شود آن امانت چونک شد محمول جان را حاملست فارغ آیی بعد از آن از شغل و هم از فارغی شهره گردد از تو آن گنجی که آن بس خاملست گرچه حلواها خوری شیرین نگردد جان تو ذوق آن برقی بود تا در دهان آکلست این طبیعت کور و کر گر نیست پس چون آزمود کاین حجاب و حایل ست آن سوی آن چون مایلست لیک طبع از اصل رنج و غصه ها بررسته ست در پی رنج و بلاها عاشق بی طایلست در تواضع های طبعت سر نخوت را نگر و اندر آن کبرش تواضع های بی حد شاکلست هر حدیث طبع را تو پرورش هایی بدش شرح و تأویلی بکن وادانک این بی حایلست هر یکی بیتی جمال بیت دیگر دانک هست با مؤید این طریقت ره روان را شاغلست ور تو را خوف مطالب باشد از اشهادها از خدا می خواه شیرینی اجل کان آجلست هر طرف رنجی دگرگون فرض کن آن گه برو جز به سوی بی سوی ها کان دگر بی حاصلست تو وثاق مار آیی از پی ماری دگر غصه ماران ببینی زانک این چون سلسله ست تا نگویی مار را از خویش عذری زهرناک وان گهت او متهم دارد که این هم باطلست از حدیث شمس دین آن فخر تبریز صفا آن مزاجش گرم باید کاین نه کار پلپلست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۱ اندرآ ای مه که بی تو ماه را استاره نیست تا خیالت درنیاید پای کوبان چاره نیست چون خیالت بر که آید چشمه ها گردد روان خود گرفتم کاین دل ما جز که و جز خاره نیست آتش از سنگی روان شد آب از سنگی دگر لعل شد سنگی دگر کز لطف تو آواره نیست بارها لطف تو را من آزمودم ای لطیف مرده را تو زنده کردی بارها یک باره نیست ابر رحمت هر سحر گر می ببارد آن ز تست وین دل گریان من جز کودک گهواره نیست همچو کوه طور از غم این دلم صدپاره شد لیک اندر دست من زان پاره ها یک پاره نیست آهن برهان موسی بر دل چون سنگ زد تا جهد استاره ای کز ابر یک استاره نیست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۲ نقش بند جان که جان ها جانب او مایلست عاقلان را بر زبان و عاشقان را در دلست آنکه باشد بر زبان ها لا احب الافلین باقیات الصالحات است آنکه در دل حاصلست دل مثال آسمان آمد زبان همچون زمین از زمین تا آسمان ها منزل بس مشکلست دل مثال ابر آمد سینه ها چون بام ها وین زبان چون ناودان باران از اینجا نازلست آب از دل پاک آمد تا به بام سینه ها سینه چون آلوده باشد این سخن ها باطلست این خود آن کس را بود کز ابر او باران چکد بام کاو از ابر گیرد ناودانش قایلست آنکه برد از ناودان دیگران او سارقست آنکه دزدد آب بام دیگران او ناقلست هر که روید نرگس گل ز آب چشمش عاشقست هر که نرگس ها بچیند دسته بند عاملست گرچه کف های ترازو شد برابر وقت وزن چون زبانه ش راست نبود آن ترازو مایلست هر کی پوشیده ست بر وی حال و رنگ جان او هر جوابی که بگوید او به معنی سایلست گر طبیبی حاذقی رنجور را تلخی دهد گرچه ظالم می نماید نیست ظالم عادلست پا شناسد کفش خویش ار چه که تاریکی بود دل ز راه ذوق داند کاین کدامین منزلست در دل و کشتی نوح افکن در این طوفان تو خویش دل مترسان ای برادر گرچه منزل هایلست هر که را خواهی شناسی همنشینش را نگر زانک مقبل در دو عالم همنشین مقبل ست هر چه بر تو ناخوش آید آن منه بر دیگران زانک این خو و طبیعت جملگان را شاملست پنبه ها در گوش کن تا نشنوی هر نکته ای زانک روح ساده ی تو زنگ ها را قابلست هر که روحش از هوای هفتمین بگذشت رست می خور از انفاس روح او که روحش بسملست این هوا اندر کمین باشد چو بیند بی رفیق مرد را تنها بگوید هین که مردک غافل ست وصل خواهی با کسان بنشین که ایشان واصلند وصل از آن کس خواه باری کاو به معنی واصل ست گرد مستان گرد اگر می کم رسد بویی رسد خود مذاق می چه داند آنک مرد عاقلست نکته ها را یاد می گیری جواب هر سؤال تا به وقت امتحان گویند مرد فاضلست گر بنتوانی ز نقص خود شدن سوی کمال شمس تبریزی کنون اندر کمالت کاملست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۳ گر تو پنداری به حسن تو نگاری هست نیست ور تو پنداری مرا بی تو قراری هست نیست ور تو گویی چرخ می گردد به کار نیک و بد چرخ را جز خدمت خاک تو کاری هست نیست سال ها شد تا که بیرون درت چون حلقه ایم بر در تو حلقه بودن هیچ عاری هست نیست بر در اندیشه ترسان گشته ایم از هر خیال خواجه را این جا خیالی هست آری هست نیست ای دل جاسوس من در پیش کیکاووس من جز صلاح الدین ز دل ها هوشیاری هست نیست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۴ هله ای آنک بخوردی سحری باده که نوشت هله پیش آ که بگویم سخن راز به گوشت می روح آمد نادر رو از آن هم بچش آخر که به یک جرعه بپرد همه طراری و هوشت چو از این هوش برستی به مساقات و به مستی دهدت صد هش دیگر کرم باده فروشت چو در اسرار درآیی کندت روح سقایی به فلک غلغله افتد ز هیاهوی و خروشت بستان باده دیگر جز از آن احمر و اصفر کندت خواجه معنی برهاند ز نقوشت دهد آن کان ملاحت قدحی وقت صباحت به از آن صد قدح می که بخوردی شب دوشت تو اگر های نگویی و اگر هوی نگویی همه اموات و جمادات بجوشند ز جوشت چو در آن حلقه بگنجی زبر معدن و گنجی هوس کسب بیفتد ز دل مکسبه کوشت تو که از شر اعادی به دو صد چاه فتادی برهانید به آخر کرم مظلمه پوشت همه آهنگ لقا کن خمش و صید رها کن به خموشیت میسر شود این صید وحوشت تو دهان را چو ببندی خمشی را بپسندی کشش و جذب ندیمان نگذارند خموشت # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۵ به خدا کت نگذارم که روی راه سلامت که سر و پا و سلامت نبود روز قیامت حشم عشق درآمد ربض شهر برآمد هله ای یار قلندر بشنو طبل ملامت دل و جان فانی لا کن تن خود همچو قبا کن نه اثر گو نه خبر گو نه نشانی نه علامت چو من از خویش برستم ره اندیشه ببستم هله ای سرده مستم برهانم به تمامت هله برجه هله برجه قدمی بر سر خود نه هله برپر هله برپر چو من از شکر و غرامت ببر ای عشق چو موسی سر فرعون تکبر هله فرعون به پیش آ که گرفتم در و بامت چو من از غیب رسیدم سپه غیب کشیدم برو ای ظالم سرکش که فتادی ز زعامت هله پالیز تو باقی سر خر عالم فانی همه دیدار کریمست در این عشق کرامت نکند رحمت مطلق به بلا جان تو ویران نکند والده ما را ز پی کینه حجامت نبود جان و دلم را ز تو سیری و ملولی نبود هیچ کسی را ز دل و دیده سآمت بجز از عشق مجرد به هر آن نقش که رفتم بنه ارزید خوشی هاش به تلخی ندامت هله تا یاوه نگردی چو در این حوض رسیدی که تکش آب حیاتست و لبش جای اقامت چو در این حوض درافتی همه خویش بدو ده به مزن دستک و پایک تو به چستی و شهامت همه تسلیم و خمش کن نه امامی تو ز جمعی نرسد هیچ کسی را به جز این عشق امامت # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۶ چند گویی که چه چاره ست و مرا درمان چیست چاره جوینده که کرده ست تو را خود آن چیست چند باشد غم آنت که ز غم جان ببرم خود نباشد هوس آنک بدانی جان چیست بوی نانی که رسیده ست بر آن بوی برو تا همان بوی دهد شرح تو را کاین نان چیست گر تو عاشق شده ای عشق تو برهان تو بس ور تو عاشق نشدی پس طلب برهان چیست این قدر عقل نداری که ببینی آخر گر نه شاهی ست پس این بارگه سلطان چیست گر نه اندر تتق ازرق زیبارویی ست در کف روح چنین مشعله ی تابان چیست چونک از دور دلت همچو زنان می لرزد تو چه دانی که در آن جنگ دل مردان چیست آتش دیده ی مردان حجب غیب بسوخت تو پس پرده نشسته که به غیب ایمان چیست شمس تبریز اگر نیست مقیم اندر چشم چشمه ی شهد از او در بن هر دندان چیست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۷ چشم پرنور که مست نظر جانان است ماه از او چشم گرفته ست و فلک لرزان است خاصه آن لحظه که از حضرت حق نور کشد سجده گاه ملک و قبله ی هر انسان است هر که او سر ننهد بر کف پایش آن دم بهر ناموس منی آن نفس او شیطان است و آنک آن لحظه نبیند اثر نور بر او او کم از دیو بود زانک تن بی جان است دل به جا دار در آن طلعت باهیبت او گر تو مردی که رخش  قبله گه مردان است دست بردار ز سینه چه نگه می داری جان در آن لحظه بده شاد که مقصود آن است جمله را آب درانداز و در آن آتش شو کآتش چهره ی او چشمه گه حیوان است سر برآور ز میان دل شمس تبریز کاو خدیو ابد و خسرو هر فرمان است # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۸ آن شنیدی که خضر تخته کشتی بشکست تا که کشتی ز کف ظالم جبار برست خضر وقت تو عشق است که صوفی ز شکست صافی است و مثل درد به پستی بنشست لذت فقر چو باده ست که پستی جوید که همه عاشق سجده ست و تواضع سرمست تا بدانی که تکبر همه از بی مزگیست پس سزای متکبر سر بی ذوق بس است گریه شمع همه شب نه که از درد سرست چون ز سر رست همه نور شد از گریه برست کف هستی ز سر خم مدمغ برود چون بگیرد قدح باده جان بر کف دست ماهیا هر چه تو را کام دل از بحر بجو طمع خام مکن تا نخلد کام ز شست بحر می غرد و می گوید کای امت آب راست گویید بر این مایده کس را گله هست دم به دم بحر دل و امت او در خوش و نوش در خطابات و مجابات بلی اند و الست نی در آن بزم کس از درد دلی سر بگرفت نی در آن باغ و چمن پای کس از خار بخست هله خامش به خموشیت اسیران برهند ز خموشانه تو ناطق و خاموش بجست لب فروبند چو دیدی که لب بسته یار دست شمشیرزنان را به چه تدبیر ببست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۹ تا نلغزی که ز خون راه پس و پیش تر است آدمی دزد ز زردزد کنون بیش تر است گربزان اند که از عقل و خبر می دزدند خود چه دارند کسی را که ز خود بی خبر است خود خود را تو چنین کاسد و بی خصم مدان که جهان طالب زر و خود تو کان زر است که رسول حق الناس معادن گفته ست معدن نقره و زر است و یقین پرگهر است گنج یابی و در او عمر نیابی تو به گنج خویش دریاب که این گنج ز تو بر گذرست خویش دریاب و حذر کن تو ولیکن چه کنی که یکی دزد سبک دست در این ره حذرست سحر ار چند که تاریست حساب روزست هر که را روی سوی شمس بود چون سحرست روح ها مست شود از دم صبح از پی آنک صبح را روی به شمس است و حریف نظرست چند بر بوک و مگر مهره فروگردانی که تو بس مفلسی و چرخ فلک پاک برست مغز پالوده و بر هیچ نه در خواب شدی گوییا لقمه هر روزه تو مغز خرست بیشتر جان کن و زر جمع کن و خوشدل باش که همه سیم و زر و مال تو مار سقرست یک شب از بهر خدا بی خور و بی خواب بزی صد شب از بهر هوا نفس تو بی خواب و خورست از سر درد و دریغ از پس هر ذره خاک آه و فریاد همی آید گوش تو کرست خون دل بر رخت افشان به سحرگاه از آنک توشه راه تو خون دل و آه سحرست دل پرامید کن و صیقلیش ده به صفا که دل پاک تو آیینه خورشید فرست مونس احمد مرسل به جهان کیست بگو شمس تبریز شهنشاه که احدی الکبرست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۰ دوش آمد بر من آنکه شب افروز منست آمدن باری اگر در دو جهان آمدنست آنکه سرسبزی خاک ست و گهربخش فلک چاشنی بخش وطن هاست اگر بی وطنست در کف عقل نهد شمع که بستان و بیا تا در من که شفاخانه هر ممتحن است شمع را تو گرو این لگن تن چه کنی این لگن گر نبود شمع تو را صد لگنست تا در این آب و گلی کار کلوخ اندازیست گفت و گو جمله کلوخ ست و یقین دل شکنست گوهر آینه جان همه در ساده دلی ست میل تو بهر تصدر همه در فضل و فن است زین گذر کن صفت یار شکربخش بگو که ز عشوه شکرش ذره به ذره دهن است خیره گشته است صفت ها همه کان چه صفت است کان صفت ها چو بتان و صفت او شمن است چشم نرگس نشناسد ز غمش کاندر باغ پیش او یاسمن است آن گل تر یا سمنست روش عشق روش بخش بود بی پا را خوش روانش کند ار خود زمن صد زمنست در جهان فتنه بسی بود و بسی خواهد بود فتنه ها جمله بر آن فتنه ما مفتتنست همه دل ها چو کبوتر گرو آن برجند زانک جانی است که او زنده کن هر بدنست بس کن آخر چه بر این گفت زبان چفسیدی عشق را چند بیان ها است که فوق سخنست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۱ عجب ای ساقی جان مطرب ما را چه شدست هله چون می نزند ره ره او را که زدست او ز هر نیک و بد خلق چرا می لنگد بد و نیک همه را نعره مطرب مددست دف دریدست طرب را به خدا بی دف او مجلس یارکده بی دم او بارکدست شهر غلبیرگهی دان که شود زیر و زبر دست غلبیرزنش سخره صاحب بلدست خیره کم گوی خمش مطرب مسکین چه کند این همه فتنه آن فتنه گر خوب خدست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۲ آنک بی باده کند جان مرا مست کجاست و آنک بیرون کند از جان و دلم دست کجاست و آنک سوگند خورم جز به سر او نخورم و آنک سوگند من و توبه ام اشکست کجاست و آنک جان ها به سحر نعره زنانند از او و آنک ما را غمش از جای ببرده ست کجاست جان جان ست وگر جای ندارد چه عجب این که جا می طلبد در تن ما هست کجاست غمزه ی چشم بهانه ست و زان سو هوسی ست و آنک او در پس غمزه ست دلم خست کجاست پرده ی روشن دل بست و خیالات نمود و آنک در پرده چنین پرده ی دل بست کجاست عقل تا مست نشد چون و چرا پست نشد و آنک او مست شد از چون و چرا رست کجاست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۳ من نشستم ز طلب وین دل پیچان ننشست همه رفتند و نشستند و دمی جان ننشست هر کی استاد به کاری بنشست آخر کار کار آن دارد آن کز طلب آن ننشست هر کی او نعره تسبیح جماد تو شنید تا نبردش به سراپرده سبحان ننشست تا سلیمان به جهان مهر هوایت ننمود بر سر اوج هوا تخت سلیمان ننشست هر کی تشویش سر زلف پریشان تو دید تا ابد از دل او فکر پریشان ننشست هر کی در خواب خیال لب خندان تو دید خواب از او رفت و خیال لب خندان ننشست ترشی های تو صفرای رهی را ننشاند وز علاج سر سودای فراوان ننشست هر که را بوی گلستان وصال تو رسید همچنین رقص کنان تا به گلستان ننشست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۴ روز و شب خدمت تو بی سر و بی پا چه خوشست در شکرخانه تو مرغ شکرخا چه خوشست بر سر غنچه بسته که نهان می خندد سایه سرو خوش نادره بالا چه خوشست زاغ اگر عاشق سرگین خر آمد گو باش بلبلان را به چمن با گل رعنا چه خوشست بانگ سرنای چه گر مونس غمگینان ست از دم روح نفخنا دل سرنا چه خوشست گرچه شب بازرهد خلق ز اندیشه به خواب در رخ شمس ضحی دیده بینا چه خوشست بت پرستانه تو را پای فرورفت به گل تو چه دانی که بر این گنبد مینا چه خوشست چون تجلی بود از رحمت حق موسی را زان شکرریز لقا سینه سینا چه خوشست که صدا دارد و در کان زر صامت هم هست گه خمش بودن و گه گفت مواسا چه خوشست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۵ تشنه بر لب جو بین که چه در خواب شدست بر سر گنج گدا بین که چه پرتاب شدست ای بسا خشک لبا کز گره سحر کسی در ارس بی خبر از آب چو دولاب شدست چشم بند ار نبدی که گرو شمع شدی کآفتاب سحری ناسخ مهتاب شدست ترسد ار شمع نباشد بنبیند مه را دل آن گول از این ترس چو سیماب شدست چون سلیمان نهان است که دیوانش دل است جان محجوب از او مفخر حجاب شدست ای بسا سنگ دلا که حجرش لعل شدست ای بسا غوره در این معصره دوشاب شدست این چه مشاطه و گلگونه غیب است کز او زعفرانی رخ عشاق چو عناب شدست چند عثمان پر از شرم که از مستی او چون عمر شرم شکن گشته و خطاب شدست طرفه قفال کز انفاس کند قفل و کلید من دکان بستم کو فاتح ابواب شدست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۶ مطرب و نوحه گر عاشق و شوریده خوش است نبود بسته بود رسته و روییده خوش است تف و بوی جگر سوخته و جوشش خون گرد زیر و بم مطرب به چه پیچیده خوش است ز ابر پر آب دو چشمش ز تصاریف فراق بر شکوفه رخ پژمرده بباریده خوش است بنگر جان و جهان ور نتوانی دیدن این جهان در هوسش درهم و شوریده خوش است پیش دلبر بنهادن سر سرمست سزا است سر او را کف معشوق بمالیده خوش است دیدن روی دلارام عیان سلطانی است هم خیال صنم نادره در دیده خوش است این سعادت ندهد دست همیشه اما دیدن آن مه جان ناگه و دزدیده خوش است عشق اگر رخت تو را برد به غارت خوش باش پیش آن یوسف زیبا کف ببریده خوش است بس کن ار چه که اراجیف بشیر وصل است وصل همچون شکر ناگه بشنیده خوش است # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۷ من پری زاده ام و خواب ندانم که کجاست چونک شب گشت نخسپند که شب نوبت ماست چون دماغ است و سر استت مکن استیزه بخسب دخل و خرج است چنین شیوه و تدبیر سزاست خرج بی دخل خدایی است ز دنیا مطلب هر که را هست زهی بخت ندانم که که راست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۸ سر مپیچان و مجنبان که کنون نوبت توست بستان جام و درآشام که آن شربت توست عدد ذره در این جو هوا عشاقند طرب و حالت ایشان مدد حالت توست همگی پرده و پوشش ز پی باشش تو است جرس و طبل رحیل از جهت رحلت توست هر که را همت عالی بود و فکر بلند دانک آن همت عالی اثر همت توست فکرتی که آن نبود خاسته از طبع و دماغ نیست در عالم اگر باشد آن فکرت توست ای دل خسته ز هجران و ز اسباب دگر هم از او جوی دوا را که ولی نعمت توست ز آن سوی کآمد محنت هم از آن سو است دوا هم از او شبهه تو است و هم از او حجت توست هم خمار از می آید هم از او دفع خمار هم از او عسرت تو است و هم از او عشرت توست بس که هر مستمعی را هوس و سودا یی ست نه همه خلق خدا را صفت و فطرت توست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۹ بوسه ای داد مرا دلبر عیار و برفت چه شدی چونک یکی داد بدادی شش و هفت هر لبی را که ببوسید نشان ها دارد که ز شیرینی آن لب بشکافید و بکفت یک نشان آنک ز سودای لب آب حیات هر زمانی بزند عشق هزار آتش و نفت یک نشان دگر آن است که تن نیز چو دل می دود در پی آن بوسه به تعجیل و به تفت تنگ و لاغر گردد به مثال لب دوست چه عجب لاغری از آتش معشوقه زفت # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۰ ذوق روی ترشش بین که ز صد قند گذشت گفت بس چند بود گفتمش از چند گذشت چون چنین است صنم پند مده عاشق را آهن سرد چه کوبی که وی از پند گذشت تو چه پرسیش که چونی و چگونه است دلت منزل عشق از آن حال که پرسند گذشت آن چه روی است که ترکان همه هندوی ویند ترک تاز غم سودای وی از چند گذشت آن کف بحر گهربخش وراء النهر است روضه خوی وی از سغد سمرقند گذشت خارش حرص و طمع در جگر و جانش افکند چون نسیم کرمش بر دل خرسند گذشت ذوق دشنام وی از شهد ثنا بیش آمد لطف خار غم او را گل خوش خند گذشت گر در بسته کند منع ز هفتاد بلا تا که این سیل بلا آمد و از بند گذشت هر کی عقد و حل احوال دل خویش بدید بند هستی بشکست او و ز پیوند گذشت مرد چونک به کف آورد چنین در یتیم خاطر او ز وفای زن و فرزند گذشت بس که از قصه خوبش همه در فتنه فتند کاین مقالات خوش از فهم خردمند گذشت # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۱ ساقیا این می از انگور کدامین پشته ست که دل و جان حریفان ز خمار آغشته ست خم پیشین بگشا و سر این خم بربند که چو زهرست نشاط همگان را کشته ست بند این جام جفا جام وفا را برگیر تا نگویند که ساقی ز وفا برگشته ست درده آن باده اول که مبارک باده ست مگسل آن رشته اول که مبارک رشته ست صد شکوفه ز یکی جرعه بر این خاک ز چیست تا چه عشق ست که اندر دل ما بسرشته ست بر در خانه دل این لگد سخت مزن هان که ویران شود این خانه دل یک خشته ست باده ای ده که بدان باده بلا واگردد مجلسی ده پر از آن گل که خدایش کشته ست تا همه مست شویم و ز طرب سجده کنیم پیش نقشی که خدایش به خودی بنوشته ست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۲ ای که رویت چو گل و زلف تو چون شمشادست جانم آن لحظه که غمگین تو باشم شادست نقدهایی که نه نقد غم توست آن خاکست غیر پیمودن باد هوس تو بادست کار او دارد کاموخته کار توست زانک کار تو یقین کارگه ایجادست آسمان را و زمین را خبرست و معلوم کآسمان همچو زمین امر تو را منقادست روی بنمای و خمار دو جهان را بشکن نه که امروز خماران تو را میعادست آفتاب ار چه در این دور فریدست و وحید شرقیانند که او در صفشان آحادست خسروان خاک کفش را به خدا تاج کنند هر که شیرین تو را دلشده چون فرهادست می نهد بر لب خود دست دل من که خموش این چه وقت سخن ست و چه گه فریادست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۳ مگر این دم سر آن زلف پریشان شده است که چنین مشک تتاری عبرافشان شده است مگر از چهره او باد صبا پرده ربود که هزاران قمر غیب درخشان شده است هست جانی که ز بوی خوش او شادان نیست گرچه جان بو نبرد کو ز چه شادان شده است ای بسا شاد گلی کز دم حق خندان است لیک هر جان بنداند ز چه خندان شده است آفتاب رخش امروز زهی خوش که بتافت که هزاران دل از او لعل بدخشان شده است عاشق آخر ز چه رو تا به ابد دل ننهد بر کسی کز لطفش تن همگی جان شده است مگرش دل سحری دید بدان سان که وی است که از آن دیدنش امروز بدین سان شده است تا بدیده است دل آن حسن پری زاد مرا شیشه بر دست گرفته است و پری خوان شده است بر درخت تن اگر باد خوشش می نوزد پس دو صد برگ دو صد شاخ چه لرزان شده است بهر هر کشته او جان ابد گر نبود جان سپردن بر عاشق ز چه آسان شده است از حیات و خبرش باخبران بی خبرند که حیات و خبرش پرده ایشان شده است گر نه در نای دلی مطرب عشقش بدمید هر سر موی چو سرنای چه نالان شده است شمس تبریز ز بام ار نه کلوخ اندازد سوی دل پس ز چه جان هاش چو دربان شده است # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۴ دلبری و بی دلی اسرار ماست کار کار ماست چون او یار ماست نوبت کهنه فروشان درگذشت نوفروشانیم و این بازار ماست نوبهاری کو جهان را نو کند جان گلزارست اما زار ماست عقل اگر سلطان این اقلیم شد همچو دزد آویخته بر دار ماست آنک افلاطون و جالینوس ماست پرفنا و علت و بیمار ماست گاو و ماهی ثری قربان ماست شیر گردونی به زیر بار ماست هر چه اول زهر بد تریاق شد هر چه آن غم بد کنون غمخوار ماست دعوی شیری کند هر شیرگیر شیرگیر و شیر او کفتار ماست ترک خویش و ترک خویشان می کنیم هر چه خویش ما کنون اغیار ماست خودپرستی نامبارک حالتی ست کاندر او ایمان ما انکار ماست هر غزل کان بی من آید خوش بود کاین نوا بی فر ز چنگ و تار ماست شمس تبریزی به نور ذوالجلال در دو عالم مایه اقرار ماست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۵ عاشقان را جست و جو از خویش نیست در جهان جوینده جز او بیش نیست این جهان و آن جهان یک گوهر است در حقیقت کفر و دین و کیش نیست ای دمت عیسی دم از دوری مزن من غلام آن که دوراندیش نیست گر بگویی پس روم نی پس مرو ور بگویی پیش نی ره پیش نیست دست بگشا دامن خود را بگیر مرهم این ریش جز این ریش نیست جزو درویشند جمله نیک و بد هر که نبود او چنین درویش نیست هر که از جا رفت جای او دل است همچو دل اندر جهان جاییش نیست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۶ غیر عشقت راه بین جستیم نیست جز نشانت همنشین جستیم نیست آن چنان جستن که می خواهی بگو کان چنان را این چنین جستیم نیست بعد از این بر آسمان جوییم یار زانک یاری در زمین جستیم نیست چون خیال ماه تو ای بی خیال تا به چرخ هفتمین جستیم نیست بهتر آن باشد که محو این شویم کز دو عالم به از این جستیم نیست صاف های جمله عالم خورده گیر همچو درد درد دین جستیم نیست خاتم ملک سلیمان جستنیست حلقه ها هست و نگین جستیم نیست صورتی کاندر نگین او بدست در بتان روم و چین جستیم نیست آن چنان صورت که شرحش می کنم جز که صورت آفرین جستیم نیست اندر آن صورت یقین حاصل شود کز ورای آن یقین جستیم نیست جای آن هست ار گمان بد بریم ز آنک بی مکری امین جستیم نیست پشت ما از ظن بد شد چون کمان زانک راهی بی کمین جستیم نیست زین بیان نوری که پیدا می شود در بیان و در مبین جستیم نیست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۷ در دل و جان خانه کردی عاقبت هر دو را دیوانه کردی عاقبت آمدی کآتش در این عالم زنی وانگشتی تا نکردی عاقبت ای ز عشقت عالمی ویران شده قصد این ویرانه کردی عاقبت من تو را مشغول می کردم دلا یاد آن افسانه کردی عاقبت عشق را بی خویش بردی در حرم عقل را بیگانه کردی عاقبت یا رسول الله ستون صبر را استن حنانه کردی عاقبت شمع عالم بود لطف چاره گر شمع را پروانه کردی عاقبت یک سرم این سوست یک سر سوی تو دو سرم چون شانه کردی عاقبت دانه ای بیچاره بودم زیر خاک دانه را دردانه کردی عاقبت دانه ای را باغ و بستان ساختی خاک را کاشانه کردی عاقبت ای دل مجنون و از مجنون بتر مردی و مردانه کردی عاقبت کاسه سر از تو پر از تو تهی کاسه را پیمانه کردی عاقبت جان جانداران سرکش را به علم عاشق جانانه کردی عاقبت شمس تبریزی که مر هر ذره را روشن و فرزانه کردی عاقبت # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۸ این چنین پابند جان میدان کیست ما شدیم از دست این دستان کیست عشق گردان کرد ساغرهای خاص عشق می داند که او گردان کیست جان حیاتی داد کوه و دشت را ای خدایا ای خدایا جان کیست این چه باغست این که جنت مست اوست وین بنفشه و سوسن و ریحان کیست شاخ گل از بلبلان گویاترست سرو رقصان گشته کاین بستان کیست یاسمن گفتا نگویی با سمن کاین چنین نرگس ز نرگسدان کیست چون بگفتم یاسمن خندید و گفت بیخودم من می ندانم کان کیست می دود چون گوی زرین آفتاب ای عجب اندر خم چوگان کیست ماه همچون عاشقان اندر پیش فربه و لاغر شده حیران کیست ابر غمگین در غم و اندیشه است سر پرآتش عجب گریان کیست چرخ ازرق پوش روشن دل عجب روز و شب سرمست و سرگردان کیست درد هم از درد او پرسان شده کای عجب این درد بی درمان کیست شمس تبریزی گشاده ست این گره ای عجب این قدرت و امکان کیست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۹ عاشقی و بی وفایی کار ماست کار کار ماست چون او یار ماست قصد جان جمله خویشان کنیم هر چه خویش ما کنون اغیار ماست عقل اگر سلطان این اقلیم شد همچو دزد آویخته بر دار ماست خویش و بی خویشی به یک جا کی بود هر گلی کز ما بروید خار ماست خودپرستی نامبارک حالتیست کاندر او ایمان ما انکار ماست آنک افلاطون و جالینوس توست از منی پرعلت و بیمار ماست نوبهاری کو نوی خود بدید جان گلزارست اما زار ماست این منی خاکست زر در وی بجو کاندر او گنجور یار غار ماست خاک بی آتش بننماید گهر عشق و هجران ابر آتشبار ماست طالبا بشنو که بانگ آتشست تا نپنداری که این گفتار ماست طالبا بگذر از این اسرار خود سر طالب پرده اسرار ماست نور و نار توست ذوق و رنج تو رو بدان جایی که نور و نار ماست گاه گویی شیرم و گه شیرگیر شیرگیر و شیر تو کفتار ماست طالب ره طالب شه کی بود گرچه دل دارد مگو دلدار ماست شهر از عاقل تهی خواهد شدن این چنین ساقی که این خمار ماست عاشق و مفلس کند این شهر را این چنین چابک که این طرار ماست مدرسه عشق و مدرس ذوالجلال ما چو طالب علم و این تکرار ماست شمس تبریزی که شاه دلبری ست با همه شاهنشهی جاندار ماست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۰ گم شدن در گم شدن دین منست نیستی در هست آیین منست تا پیاده می روم در کوی دوست سبز خنگ چرخ در زین منست چون به یک دم صد جهان واپس کنم بنگرم گام نخستین منست من چرا گرد جهان گردم چو دوست در میان جان شیرین منست شمس تبریزی که فخر اولیاست سین دندان هاش یاسین منست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۱ عشوه دشمن بخوردی عاقبت سوی هجران عزم کردی عاقبت بازگردی زان خسان زن صفت سوی این مردان چو مردی عاقبت سیر گردی زان همه جفتان تو زود چونک فرد فرد فردی عاقبت چون گل زردی ز عشق لاله ای لاله گردی گرچه زردی عاقبت چونک خاک شمس تبریزی شدی نور سقفی لاجوردی عاقبت # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۲ این چنین پابند جان میدان کیست ما شدیم از دست این دستان کیست می دود چون گوی زرین آفتاب ای عجب اندر خم چوگان کیست آفتابا راه زن راهت نزد چون زند داند که این ره آن کیست سیب را بو کرد موسی جان بداد بازجو آن بو ز سیبستان کیست چشم یعقوبی از این بو باز شد ای خدا این بوی از کنعان کیست خاک بودیم این چنین موزون شدیم خاک ما زر گشت در میزان کیست بر زر ما هر زمان مهر نوست تا بداند زر که او از کان کیست جمله حیرانند و سرگردان عشق ای عجب این عشق سرگردان کیست جمله مهمانند در عالم ولیک کم کسی داند که او مهمان کیست نرگس چشم بتان ره می زند آب این نرگس ز نرگسدان کیست جسم ها شب خالی از ما روز پر ما و من چون گربه در انبان کیست هر کسی دستک زنان کای جان من و آنک دستک زن کند او جان کیست شمس تبریزی که نور اولیاست با چنان عز و شرف سلطان کیست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۳ اندر این جمع شررها ز کجاست دود سودای هنرها ز کجاست من سر رشته خود گم کردم کاین مخالف شده سرها ز کجاست گر نه دل های شما مختلفند در من از جنگ اثرها ز کجاست گر چو زنجیر به هم پیوستیم این فروبستن درها ز کجاست گر نه صد مرغ مخالف این جاست جنگ و برکندن پرها ز کجاست ساقیا باده به پیش آر که می خود بگوید که دگرها ز کجاست تو اگر جرعه نریزی بر خاک خاک را از تو خبرها ز کجاست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۴ هم به بر این بت زیبا خوشکست من نشستم که همین جا خوشکست مطرب و یار من و شمع و شراب این چنین عیش مهیا خوشکست من و تو هیچ از این جا نرویم پهلوی شکر و حلوا خوشکست خجل است از رخ یارم گل تر با چنین چهره و سیما خوشکست هر صباحی ز جمالش مستیم خاصه امروز که با ما خوشکست بجهم حلقه زلفش گیرم که در آن حلقه تماشا خوشکست شمس تبریز که نور دل هاست دایما با گل رعنا خوشکست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۵ هر که بالا ست مر او را چه غم است هر که آنجاست مر او را چه غم است که از این سو همه جان ست و حیات که از این سو همه لطف و کرم است خود از این سو که نه سوی ست و نه جا قدم اندر قدم اندر قدم ست این عدم خود چه مبارک جای ست که مدد های وجود از عدم ست همه دل ها نگران سوی عدم این عدم نیست که باغ ارم ست این همه لشکر اندیشه دل ز سپاهان عدم یک علم ست ز تو تا غیب هزاران سال ست چو روی از ره دل یک قدم ست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۶ گفتا که کیست بر در گفتم کمین غلامت گفتا چه کار داری گفتم مها سلامت گفتا که چند رانی گفتم که تا بخوانی گفتا که چند جوشی گفتم که تا قیامت دعوی عشق کردم سوگند ها بخوردم کز عشق یاوه کردم من ملکت و شهامت گفتا برای دعوی قاضی گواه خواهد گفتم گواه اشکم زردی رخ علامت گفتا گواه جرحست تردامن ست چشمت گفتم به فر عدلت عدلند و بی غرامت گفتا که بود همره گفتم خیالت ای شه گفتا که خواندت این جا گفتم که بوی جامت گفتا چه عزم داری گفتم وفا و یاری گفتا ز من چه خواهی گفتم که لطف عامت گفتا کجاست خوش تر گفتم که قصر قیصر گفتا چه دیدی آنجا گفتم که صد کرامت گفتا چراست خالی گفتم ز بیم رهزن گفتا که کیست رهزن گفتم که این ملامت گفتا کجاست ایمن گفتم که زهد و تقوا گفتا که زهد چه بود گفتم ره سلامت گفتا کجاست آفت گفتم به کوی عشقت گفتا که چونی آن جا گفتم در استقامت خامش که گر بگویم من نکته های او را از خویشتن برآیی نی در بود نه بامت # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۷ هر جور که ز تو آید بر خود نهم غرامت جرم تو را و خود را بر خود نهم تمامت ای ماه روی از تو صد جور اگر بیاید تن را بود چو خلعت جان را بود سلامت هر کس ز جمله عالم از تو نصیب دارند عشق تو شد نصیبم احسنت ای کرامت گه جام مست گردد از لذت می تو گه می به جوش آید از چاشنی جامت معنی به سجده آید چون صورت تو بیند هر حرف رقص آرد چون بشنود کلامت عاشق چو مست تر شد بر وی ملامت آید زیرا که نقل این می نبود به جز ملامت # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۸ هر دم سلام آرد کاین نامه از فلان ست گویی سلام و کاغذ در شهر ما گران ست زین مرگ هیچ کوسه ارزان نبرد بوسه بینی دراز کردن آیین نرخران ست هر جا که سیمبر بد می دانک سیم بربد جان و جهان مگویش کان جان ز تو جهان ست بتراش زر به ناخن از کان و چاره ای کن پنهان مدار زر را بی زر صنم نهان ست گر حلقه زر نبودی در گوش او نرفتی در گوش حلقه زر بر طمع او نشان ست ور زانک نازنینی بی سیم و زر ببینی چونک عنایت آمد اقبال رایگان ست این یار زر نگیرد جانی بیار زرین زیرا که زر مرده آن سوی ناروان ست سنگی ست سرخ گشته صد تخم فتنه کشته مغرور زر پخته خام است و قلتبان ست خامش سخن چه باید آن جا که عشق آید کمتر ز زر نباشی معشوق بی زبان ست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۹ بگذشت روز با تو جانا به صد سعادت افغان که گشت بی گه ترسم ز خیربادت گویی مرا شبت خوش خوش کی به دست آتش آتش بود فراقت حقا و زان زیادت عاشق به شب بمردی والله که جان نبردی الا خیال خوبت شب می کند عیادت در گوش من بگفتی چیزی ز سر جفتی منکر مشو مگو کی دانم که هست یادت راز تو را بخوردم شب را گواه کردم شب از سیاه کاری پنهان کند عبادت # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۰ امروز شهر ما را صد رونق ست و جانست زیرا که شاه خوبان امروز در میانست حیران چرا نباشد خندان چرا نباشد شهری که در میانش آن صارم زمانست آن آفتاب خوبی چون بر زمین بتابد آن دم زمین خاکی بهتر ز آسمانست بر چرخ سبزپوشان پر می زنند یعنی سلطان و خسرو ما آن ست و صد چنانست ای جان جان جانان از ما سلام برخوان رحم آر بر ضعیفان عشق تو بی امانست چون سبز و خوش نباشد عالم چو تو بهاری چون ایمنی نباشد چون شیر پاسبانست چون کوفت او در دل ناآمده به منزل دانست جان ز بویش کان یار مهربانست آن کو کشید دستت او آفریده استت وان کو قرین جان شد او صاحب قرانست او ماه بی خسوف ست خورشید بی کسوف ست او خمر بی خمارست او سود بی زیانست آن شهریار اعظم بزمی نهاد خرم شمع و شراب و شاهد امروز رایگانست چون مست گشت مردم شد گوهرش برهنه پهلو شکست کان را زان کس که پهلوانست دلاله چون صبا شد از خار گل جدا شد باران نبات ها را در باغ امتحانست بی عز و نازنینی کی کرد ناز و بینی هر کس که کرد والله خام ست و قلتبانست خامش که تا بگوید بی حرف و بی زبان او خود چیست این زبان ها گر آن زبان زبانست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۱ بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست بگشای لب که قند فراوانم آرزوست ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر کآن چهره مشعشع تابانم آرزوست بشنودم از هوای تو آواز طبل باز باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست وآن دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست وآن ناز و باز و تندی دربانم آرزوست در دست هر که هست ز خوبی قراضه هاست آن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست این نان و آب چرخ چو سیل است بی وفا من ماهی ام نهنگم و عمانم آرزوست یعقوب وار وا اسفاها همی زنم دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست والله که شهر بی تو مرا حبس می شود آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست زین همرهان سست عناصر دلم گرفت شیر خدا و رستم دستانم آرزوست جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او آن نور روی موسی عمرانم آرزوست زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول آن های هوی و نعره مستانم آرزوست گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام مهر است بر دهانم و افغانم آرزوست دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست گفتند یافت می نشود جسته ایم ما گفت آن چه یافت می نشود آنم آرزوست هرچند مفلسم نپذیرم عقیق خرد کان عقیق نادر ارزانم آرزوست پنهان ز دیده ها و همه دیده ها از اوست آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست خود کار من گذشت ز هر آرزو و آز از کان و از مکان پی ارکانم آرزوست گوشم شنید قصه ایمان و مست شد کو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست یک دست جام باده و یک دست جعد یار رقصی چنین میانه میدانم آرزوست می گوید آن رباب که مردم ز انتظار دست و کنار و زخمه عثمانم آرزوست من هم رباب عشقم و عشقم ربابی است وآن لطف های زخمه رحمانم آرزوست باقی این غزل را ای مطرب ظریف زین سان همی شمار که زین سانم آرزوست بنمای شمس مفخر تبریز رو ز شرق من هدهدم حضور سلیمانم آرزوست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۲ بر عاشقان فریضه بود جستجوی دوست بر روی و سر چو سیل دوان تا به جوی دوست خود اوست جمله طالب و ما همچو سایه ها ای گفتگوی ما همگی گفتگوی دوست گاهی به جوی دوست چو آب روان خوشیم گاهی چو آب حبس شدم در سبوی دوست گه چون حویج دیگ بجوشیم و او به فکر کفگیر می زند که چنینست خوی دوست بر گوش ما نهاده دهان او به دمدمه تا جان ما بگیرد یکباره بوی دوست چون جان جان وی آمد از وی گزیر نیست من در جهان ندیدم یک جان عدوی دوست بگدازدت ز ناز و چو مویت کند ضعیف ندهی به هر دو عالم یک تای موی دوست با دوست ما نشسته که ای دوست دوست کو کو کو همی زنیم ز مستی به کوی دوست تصویرهای ناخوش و اندیشه رکیک از طبع سست باشد و این نیست سوی دوست خاموش باش تا صفت خویش خود کند کو های های سرد تو کو های هوی دوست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۳ از دل به دل برادر گویند روزنی ست روزن مگیر گیر که سوراخ سوزنی ست هر کس که غافل آمد از این روزن ضمیر گر فاضل زمانه بود گول و کودنی ست زان روزنه نظر کن در خانه جلیس بنگر که ظلمت است در او یا که روشنی ست گر روشن است و بر تو زند برق روشنش می دان که کان لعل و عقیق است و معدنی ست پهلوی او نشین که امیر است و پهلوان گل در رهش بکار که سروی و سوسنی ست در گردنش درآر دو دست و کنار گیر برخور از آن کنار که مرفوع گردنی ست رو رخت سوی او کش و پهلوش خانه گیر کان جا فرشتگان را آرام و مسکنی ست خواهم که شرح گویم می لرزد این دلم زیرا غریب و نادر و بی ما و بی منی ست آن جا که او نباشد این جان و این بدن از همدگر رمیده چو آبی و روغنی ست خواهی بلرز و خواه ملرز اینت گفتنی ست گر بر لب و دهانم خود بند آهنی ست آهن شکافتن بر داوود عشق چیست خامش که شاه عشق عجایب تهمتنی ست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۴ ساقی بیار باده که ایام بس خوشست امروز روز باده و خرگاه و آتش است ساقی ظریف و باده لطیف و زمان شریف مجلس چو چرخ روشن و دلدار مهوش است بشنو نوای نای کز آن نفخه بانواست درکش شراب لعل که غم در کشاکش است امروز غیر توبه نبینی شکسته ای امروز زلف دوست بود کان مشوش است هفتاد بار توبه کند شب رسول حق توبه شکن حق است که توبه مخمش است آن صورت نهان که جهان در هوای او است بر آب و گل به قدرت یزدان منقش است امروز جان بیابد هر جا که مرده ای است چشمی دگر گشاید چشمی که اعمش است شاخی که خشک نیست ز آتش مسلم است از تیر غم ندارد سغری که ترکش است در عاشقی نگر که رخش بوسه گاه او است منگر بدانک زرد و ضعیف و مکرمش است بس تن اسیر خاک و دلش بر فلک امیر بس دانه زیر خاک درختش منعش است در خاک کی بود که دلش گنج گوهر است دلتنگ کی بود که دلارام در کش است ای مرده شوی من زنخم را ببند سخت زیرا که بی دهان دل و جانم شکرچش است خامش زنخ مزن که تو را مرده شوی نیست ذات تو را مقام نه پنج است و نی شش است # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۵ این طرفه آتشی که دمی برقرار نیست گر نزد یار باشد وگر نزد یار نیست صورت چه پای دارد کو را ثبات نیست معنی چه دست گیرد چون آشکار نیست عالم شکارگاه و خلایق همه شکار غیر نشانه ای ز امیر شکار نیست هر سوی کار و بار که ما میر و مهتریم وان سو که بارگاه امیرست بار نیست ای روح دست برکن و بنمای رنگ خوش کاین ها همه به جز کف و نقش و نگار نیست هر جا غبار خیزد آن جای لشکرست کآتش همیشه بی تف و دود و بخار نیست تو مرد را ز گرد ندانی چه مردیست در گرد مرد جوی که با گرد کار نیست ای نیکبخت اگر تو نجویی بجویدت جوینده ای که رحمت وی را شمار نیست سیلت چو دررباید دانی که در رهش هست اختیار خلق ولیک اختیار نیست در فقر عهد کردم تا حرف کم کنم اما گلی که دید که پهلویش خار نیست ما خار این گلیم برادر گواه باش این جنس خار بودن فخرست عار نیست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۶ گر چپ و راست طعنه و تشنیع بیهده ست از عشق برنگردد آن کس که دلشده ست مه نور می فشاند و سگ بانگ می کند مه را چه جرم خاصیت سگ چنین بده ست کوهست نیست که که به بادی ز جا رود آن گله پشه ست که بادیش ره زده ست گر قاعده است این که ملامت بود ز عشق کری گوش عشق از آن نیز قاعده ست ویرانی دو کون در این ره عمارتست ترک همه فواید در عشق فایده ست عیسی ز چرخ چارم می گوید الصلا دست و دهان بشوی که هنگام مایده ست رو محو یار شو به خرابات نیستی هر جا دو مست باشد ناچار عربده ست در بارگاه دیو درآیی که داد داد داد از خدای خواه که این جا همه دده ست گفته ست مصطفی که ز زن مشورت مگیر این نفس ما زن ست اگر چه که زاهده ست چندان بنوش می که بمانی ز گفت و گو آخر نه عاشقی و نه این عشق میکده ست گر نظم و نثر گویی چون زر جعفری آن سو که جعفرست خرافات فاسده ست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۷ ای گل تو را اگر چه که رخسار نازکست رخ بر رخش مدار که آن یار نازکست در دل مدار نیز که رخ بر رخش نهی کو سر دل بداند و دلدار نازکست چون آرزو ز حد شد دزدیده سجده کن بسیار هم مکوش که بسیار نازکست گر بیخودی ز خویش همه وقت وقت تو است گر نی به وقت آی که اسرار نازکست دل را ز غم بروب که خانه خیال او است زیرا خیال آن بت عیار نازک است روزی بتافت سایه گل بر خیال دوست بر دوست کار کرد که این کار نازکست اندر خیال مفخر تبریز شمس دین منگر تو خوار کان شه خون خوار نازکست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۸ امروز روز نوبت دیدار دلبرست امروز روز طالع خورشید اکبرست دی یار قهرباره و خون خواره بود لیک امروز لطف مطلق و بیچاره پرورست از حور و ماه و روح و پری هیچ دم مزن کان ها به او نماند او چیز دیگرست هر کس که دید چهره او نشد خراب او آدمی نباشد او سنگ مرمرست هر مؤمنی که ز آتش او باخبر بود در چشم صادقان ره عشق کافرست ای آنک باده های لبش را تو منکری در چشم من نگر که پر از می چو ساغرست زد حلقه روح قدس مه من بگفت کیست آواز داد او که کمین بنده بر درست گفتا که با تو کیست بگفت او که عشق تو گفتا کجا است عشق بگفت اندر این برست ای سیمبر به من نظری کن زکات حسن کاین چشم من پر از در و رخسار از زرست گفت از شکاف در تو به من درنگر از آنک دستیم بر در تو و دستیم بر سرست گفتا که ذره ذره جهان عاشق منند رو رو که این متاع بر ما محقرست پیش آ تو شمس مفخر تبریز شاه عشق کاین قصه پرآتش از حرف برترست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۹ جانا جمال روح بسی خوب و بافرست لیکن جمال و حسن تو خود چیز دیگرست ای آنک سال ها صفت روح می کنی بنمای یک صفت که به ذاتش برابرست در دیده می فزاید نور از خیال او با این همه به پیش وصالش مکدرست ماندم دهان باز ز تعظیم آن جمال هر لحظه بر زبان و دل الله اکبرست دل یافت دیده ای که مقیم هوای توست آوه که آن هوا چه دل و دیده پرورست از حور و ماه و روح و پری هیچ دم مزن کان ها به او نماند او چیز دیگرست چاکرنوازیست که کردست عشق تو ور نی کجا دلی که بدان عشق درخورست هر دل که او نخفت شبی در هوای تو چون روز روشنست و هوا زو منورست هر کس که بی مراد شد او چون مرید توست بی صورت مراد مرادش میسرست هر دوزخی که سوخت و در این عشق اوفتاد در کوثر اوفتاد که عشق تو کوثرست پایم نمی رسد به زمین از امید وصل هر چند از فراق توام دست بر سرست غمگین مشو دلا تو از این ظلم دشمنان اندیشه کن در این که دلارام داورست از روی زعفران من ار شاد شد عدو نی روی زعفران من از ورد احمرست چون برترست خوبی معشوقم از صفت دردم چه فربه ست و مدیحم چه لاغرست آری چو قاعده ست که رنجور زار را هر چند رنج بیش بود ناله کمترست همچون قمر بتافت ز تبریز شمس دین نی خود قمر چه باشد کان روی اقمرست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۰ از بامداد روی تو دیدن حیات ماست امروز روی خوب تو یا رب چه دلرباست امروز در جمال تو خود لطف دیگرست امروز هر چه عاشق شیدا کند سزاست امروز آن کسی که مرا دی بداد پند چون روی تو بدید ز من عذرها بخواست صد چشم وام خواهم تا در تو بنگرم این وام از کی خواهم و آن چشم خود که راست در پیش بود دولت امروز لاجرم می جست و می طپید دل بنده روزهاست از عشق شرم دارم اگر گویمش بشر می ترسم از خدای که گویم که این خداست ابروم می جهید و دل بنده می طپید این می نمود رو که چنین بخت در قفاست رقاصتر درخت در این باغ ها منم زیرا درخت بختم و اندر سرم صباست چون باشد آن درخت که برگش تو داده ای چون باشد آن غریب که همسایه هماست در ظل آفتاب تو چرخی همی زنیم کوری آنک گوید ظل از شجر جداست جان نعره می زند که زهی عشق آتشین کاب حیات دارد با تو نشست و خاست چون بگذرد خیال تو در کوی سینه ها پای برهنه دل به در آید که جان کجاست روی زمین چو نور بگیرد ز ماه تو گویی هزار زهره و خورشید بر سماست در روزن دلم نظری کن چو آفتاب تا آسمان نگوید کان ماه بی وفاست قدم کمان شد از غم و دادم نشان کژ با عشق همچو تیرم اینک نشان راست در دل خیال خطه تبریز نقش بست کان خانه اجابت و دل خانه دعاست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۱ پنهان مشو که روی تو بر ما مبارکست نظاره تو بر همه جان ها مبارکست یک لحظه سایه از سر ما دورتر مکن دانسته ای که سایه عنقا مبارکست ای نوبهار حسن بیا کان هوای خوش بر باغ و راغ و گلشن و صحرا مبارکست ای صد هزار جان مقدس فدای او کآید به کوی عشق که آن جا مبارکست سودایییم از تو و بطال و کو به کو ما را چنین بطالت و سودا مبارکست ای بستگان تن به تماشای جان روید کآخر رسول گفت تماشا مبارکست هر برگ و هر درخت رسولیست از عدم یعنی که کشت های مصفا مبارکست چون برگ و چون درخت بگفتند بی زبان بی گوش بشنوید که این ها مبارکست ای جان چار عنصر عالم جمال تو بر آب و باد و آتش و غبرا مبارکست یعنی که هر چه کاری آن گم نمی شود کس تخم دین نکارد الا مبارکست سجده برم که خاک تو بر سر چو افسرست پا درنهم که راه تو بر پا مبارکست می آیدم به چشم همین لحظه نقش تو والله خجسته آمد و حقا مبارکست نقشی که رنگ بست از این خاک بی وفاست نقشی که رنگ بست ز بالا مبارکست بر خاکیان جمال بهاران خجسته ست بر ماهیان طپیدن دریا مبارکست آن آفتاب کز دل در سینه ها بتافت بر عرش و فرش و گنبد خضرا مبارکست دل را مجال نیست که از ذوق دم زند جان سجده می کند که خدایا مبارکست هر دل که با هوای تو امشب شود حریف او را یقین بدان تو که فردا مبارکست بفزا شراب خامش و ما را خموش کن کاندر درون نهفتن اشیاء مبارکست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۲ ساقی و سردهی ز لب یارم آرزوست بدمستی ز نرگس خمارم آرزوست هندوی طره ات چه رسن باز لولییست لولی گری طره طرارم آرزوست اندر دلم ز غمزه غماز فتنه هاست فتنه نشان جادوی بیمارم آرزوست زان رو که غدرها و دغاهاش بس خوش ست غدرش مرا بسوزد غدارم آرزوست زان شمع بی نظیر که در لامکان بتافت پروانه وار سوخته هموارم آرزوست گلزار حسن رو بگشا زانک از رخت مه شرمسار گشته و گلزارم آرزوست بعد از چهار سال نشستیم دو به دو یک ره به کوی وصل تو دوچارم آرزوست انکار کرد عقل تو وین کار کرده عشق انکار سود نیست چو این کارم آرزوست رانیم بالش شه و رانی به زخم مار با مصطفای حسن در آن غارم آرزوست تاتار هجر کرد سیاهی و عنبری زان مشک های آهوی تاتارم آرزوست باریست بر دلم که مرا هیچ بار نیست ای شاه بار ده که یکی بارم آرزوست عارست ای خفاش تو را ناز آفتاب صد سجده من بکرده بر آن عارم آرزوست با داردار وعده وصلت رسید صبر هجران دو چشم بسته و بر دارم آرزوست هست این سپاه عشق تو جان سوز و دلفروز و اندر سپاه عشق تو سالارم آرزوست دجال هجر بر سرم از غم قیامتیست لابد فسون عیسی و تیمارم آرزوست مکری بکرد بنده و مکری بکرد وصل از مکر توبه کردم مکارم آرزوست تا سوی گلشن طرب آیم خراب و مست از گلشن وصال تو یک خارم آرزوست زان طره های زلف کمرساز بنده را کز شهر دررمیدم کهسارم آرزوست موسی جان بدید درختی ز نور نار آن شعله درخت و از آن نارم آرزوست تبریز چون بهشت ز دیدار شمس دین اندر بهشت رفته و دیدارم آرزوست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۳ بد دوش بی تو تیره شب و روشنی نداشت شمع و سماع و مجلس ما چاشنی نداشت شب در شکنجه بودم و جرمی نرفته بود در حبس بود این دل و دل دادنی نداشت ای آنک ایمن ست جهان در پناه تو مه نیز بی لقای تو شب ایمنی نداشت کبر و منی خلق حجاب تو می شود در سایه بود از تو کسی کو منی نداشت دل در کف تو از تو ولیکن ز شرم تو سیماب وار بر کف تو ساکنی نداشت # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۴ جان سوی جسم آمد و تن سوی جان نرفت وآن سو که تیر رفت حقیقت کمان نرفت جان چست شد که تا بپرد وین تن گران هم در زمین فرو شد و بر آسمان نرفت جان میزبان تن شد در خانه گلین تن خانه دوست بود که با میزبان نرفت در وحشتی بماند که تن را گمان نبود جان رفت جانبی که بدان جا گمان نرفت پایان فراق بین که جهان آمد این جهان اندر جهان کی دید کسی کز جهان نرفت مرگت گلو بگیرد تو خیره سر شوی گویی رسول نامد وین را بیان نرفت در هر دهان که آب از آزادیم گشاد در گور هیچ مور ورا در دهان نرفت # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۵ آن روح را که عشق حقیقی شعار نیست نابوده به که بودن او غیر عار نیست در عشق باش مست که عشقست هر چه هست بی کار و بار عشق بر دوست بار نیست گویند عشق چیست بگو ترک اختیار هر کو ز اختیار نرست اختیار نیست عاشق شهنشهیست دو عالم بر او نثار هیچ التفات شاه به سوی نثار نیست عشقست و عاشقست که باقیست تا ابد دل بر جز این منه که به جز مستعار نیست تا کی کنار گیری معشوق مرده را جان را کنار گیر که او را کنار نیست آن کز بهار زاد بمیرد گه خزان گلزار عشق را مدد از نوبهار نیست آن گل که از بهار بود خار یار اوست وان می که از عصیر بود بی خمار نیست نظاره گو مباش در این راه و منتظر والله که هیچ مرگ بتر ز انتظار نیست بر نقد قلب زن تو اگر قلب نیستی این نکته گوش کن اگرت گوشوار نیست بر اسب تن ملرز سبکتر پیاده شو پرش دهد خدای که بر تن سوار نیست اندیشه را رها کن و دل ساده شو تمام چون روی آینه که به نقش و نگار نیست چون ساده شد ز نقش همه نقش ها در اوست آن ساده رو ز روی کسی شرمسار نیست از عیب ساده خواهی خود را در او نگر کو را ز راست گویی شرم و حذار نیست چون روی آهنین ز صفا این هنر بیافت تا روی دل چه یابد کو را غبار نیست گویم چه یابد او نه نگویم خمش به است تا دلستان نگوید کو رازدار نیست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۶ ما را کنار گیر تو را خود کنار نیست عاشق نواختن به خدا هیچ عار نیست بی حد و بی کناری نایی تو در کنار ای بحر بی امان که تو را زینهار نیست زان شب که ماه خویش نمودی به عاشقان چون چرخ بی قرار کسی را قرار نیست جز فیض بحر فضل تو ما را امید نیست جز گوهر ثنای تو ما را نثار نیست تا کار و بار عشق هوای تو دیده ام ما را تحیریست که با کار کار نیست یک میر وانما که تو را او اسیر نیست یک شیر وانما که تو را او شکار نیست مرغان جسته ایم ز صد دام مردوار دامیست دام تو که از این سو مطار نیست آمد رسول عشق تو چون ساقی صبوح با جام باده ای که مر آن را خمار نیست گفتم که ناتوانم و رنجورم از فراق گفتا بگیر هین که گه اعتذار نیست گفتم بهانه نیست تو خود حال من ببین مپذیر عذر بنده اگر زار زار نیست کارم به یک دم آمد از دمدمه جفا هنگام مردنست زمان عقار نیست گفتا که حال خویش فراموش کن بگیر زیرا که عاشقان را هیچ اختیار نیست تا نگذری ز راحت و رنج و ز یاد خویش سوی مقربان وصالت گذار نیست آبی بزن از این می و بنشان غبار هوش جز ماه عشق هر چه بود جز غبار نیست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۷ ای چنگ پرده های سپاهانم آرزوست وی نای ناله خوش سوزانم آرزوست در پرده حجاز بگو خوش ترانه ای من هدهدم صفیر سلیمانم آرزوست از پرده عراق به عشاق تحفه بر چون راست و بوسلیک خوش الحانم آرزوست آغاز کن حسینی زیرا که مایه گفت کان زیر خرد و زیر بزرگانم آرزوست در خواب کرده ای ز رهاوی مرا کنون بیدار کن به زنگله ام کانم آرزوست این علم موسقی بر من چون شهادتست چون مؤمنم شهادت و ایمانم آرزوست ای عشق عقل را تو پراکنده گوی کن ای عشق نکته های پریشانم آرزوست ای باد خوش که از چمن عشق می رسی بر من گذر که بوی گلستانم آرزوست در نور یار صورت خوبان همی نمود دیدار یار و دیدن ایشانم آرزوست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۸ امروز چرخ را ز مه ما تحیری ست خورشید را ز غیرت رویش تغیری ست صبح وجود را به جز این آفتاب نیست بر ذره ذره وحدت حسنش مقرری ست اما بدان سبب که به هر شام و هر صبوح اشکال نو نماید گویی که دیگری ست اشکال نو به نو چو مناقض نمایدت اندر مناقضات خلافی مستری ست در تو چو جنگ باشد گویی دو لشکر است در تو چو جنگ نبود دانی که لشکری ست اندر خلیل لطف بد آتش نمود آب نمرود قهر بود بر او آب آذری ست گرگی نمود یوسف در چشم حاسدان پنهان شد آنک خوب و شکرلب برادری ست این دست خود همی برد از عشق روی او وان قصد جانش کرده که بس زشت و منکری ست آن پرده از نمد نبود از حسد بود زان پرده دوست را منگر زشت منظری ست دیوی ست نفس تو که حسد جزو وصف اوست تا کل او چگونه قبیحی و مقذری ست آن مار زشت را تو کنون شیر می دهی نک اژدها شود که به طبع آدمی خوری ست ای برق اژدهاکش از آسمان فضل برتاب و برکشش که از او روح مضطری ست بی حرف شو چو دل اگرت صدر آرزوست کز گفت این زبانت چو خواهنده بر دری ست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۹ ای مرده ای که در تو ز جان هیچ بوی نیست رو رو که عشق زنده دلان مرده شوی نیست ماننده خزانی هر روز سردتر در تو ز سوز عشق یکی تای موی نیست هرگز خزان بهار شود این مجو محال حاشا بهار همچو خزان زشتخوی نیست روباه لنگ رفت که بر شیر عاشقم گفتم که این به دمدمه و های هوی نیست گیرم که سوز و آتش عشاق نیستت شرمت کجا شدست تو را هیچ روی نیست عاشق چو اژدها و تو یک کرم نیستی عاشق چو گنج ها و تو را یک تسوی نیست از من دو سه سخن شنو اندر بیان عشق گرچه مرا ز عشق سر گفت و گوی نیست اول بدان که عشق نه اول نه آخرست هر سو نظر مکن که از آن سوی سوی نیست گر طالب خری تو در این آخرجهان خر می طلب مسیح از این سوی جوی نیست یکتا شدست عیسی از آن خر به نور دل دل چون شکمبه پرحدث و توی توی نیست با خر میا به میدان زیرا که خرسوار از فارسان حمله و چوگان و گوی نیست هندوی ساقی دل خویشم که بزم ساخت تا ترک غم نتازد کامروز طوی نیست در شهر مست آیم تا جمله اهل شهر دانند کاین زهی ز گدایان کوی نیست آن عشق می فروش قیامت همی کند زان باده ای که درخور خم و سبوی نیست زان می زبان بیابد آن کس که الکنست زان می گلو گشاید آن کش گلوی نیست بس کن چه آرزوست تو را این سخنوری باری مرا ز مستی آن آرزوی نیست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۰ عاشق آن قند تو جان شکرخای ماست سایه ی زلفین تو در دو جهان جای ماست از قد و بالای اوست عشق که بالا گرفت و آنک بشد غرق عشق قامت و بالای ماست هر گل سرخی که هست از مدد خون ماست هر گل زردی که رست رسته ز صفرای ماست هر چه تصور کنی خواجه که همتاش نیست عاشق و مسکین آن بی ضد و همتای ماست از سبب هجر اوست شب که سیه پوش گشت توی به تو دود شب ز آتش سودای ماست نیست ز من باورت این سخن از شب بپرس تا بدهد شرح آنک فتنه فردای ماست شب چه بود روز نیز شهره و رسوای اوست کاهش مه از غم ماه دل افزای ماست آه که از هر دو کون تا چه نهان بوده ای خه که نهانی چنین شهره و پیدای ماست زان سوی لوح وجود مکتب عشاق بود و آنچ ز لوحش نمود آن همه اسمای ماست اول و پایان راه از اثر پای ماست ناطقه و نفس کل ناله سرنای ماست گر نه کژی همچو چنگ واسطه نای چیست در هوس آن سری اوست که هم پای ماست گرچه که ما هم کژیم در صفت جسم خویش بر سر منشور عشق جسم چو طغرای ماست رخت به تبریز برد مفخر جان شمس دین بازبیاریم زود کان همه کالای ماست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۱ شاه گشادست رو دیده شه بین که راست باده گلگون شه بر گل و نسرین که راست شاه در این دم به بزم پای طرب درنهاد بر سر زانوی شه تکیه و بالین که راست پیش رخ آفتاب چرخ پیاپی کی زد در تتق ابر تن ماه به تعیین که راست ساغرها می شمرد وی بشده از شمار گر بنشد از شمار ساغر پیشین که راست از اثر روی شه هر نفسی شاهدی سر کشد از لامکان گوید کابین که راست ای بس مرغان آب بر لب دریای عشق سینه صیاد کو دیده شاهین که راست هین که براقان عشق در چمنش می چرند تنگ درآمد وصال لایقشان زین که راست سیمبر خوب عشق رفت به خرگاه دل چهره زر لایق آن بر سیمین که راست خسرو جان شمس دین مفخر تبریزیان در دو جهان همچو او شاه خوش آیین که راست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۲ یوسف کنعانیم روی چو ماهم گواست هیچ کس از آفتاب خط و گواهان نخواست سرو بلندم تو را راست نشانی دهم راستتر از سروقد نیست نشانی راست هست گواه قمر چستی و خوبی و فر شعشعه اختران خط و گواه سماست ای گل و گلزارها کیست گواه شما بوی که در مغزهاست رنگ که در چشم هاست عقل اگر قاضیست کو خط و منشور او دیدن پایان کار صبر و وقار و وفاست عشق اگر محرم است چیست نشان حرم آنک به جز روی دوست در نظر او فناست عالم دون روسپیست چیست نشانی آن آنک حریفیش پیش و آن دگرش در قفاست چونک به راهش کند آن به برش درکشد بوسه او نه از وفاست خلعت او نه از عطاست چیست نشانی آنک هست جهانی دگر نو شدن حال ها رفتن این کهنه هاست روز نو و شام نو باغ نو و دام نو هر نفس اندیشه نو نوخوشی و نوغناست نو ز کجا می رسد کهنه کجا می رود گر نه ورای نظر عالم بی منتهاست عالم چون آب جوست بسته نماید ولیک می رود و می رسد نو نو این از کجاست خامش و دیگر مگو آنک سخن بایدش اصل سخن گو بجو اصل سخن شاه ماست شاه شهی بخش جان مفخر تبریزیان آنک در اسرار عشق همنفس مصطفاست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۳ هر نفس آواز عشق می رسد از چپ و راست ما به فلک می رویم عزم تماشا که راست ما به فلک بوده ایم یار ملک بوده ایم باز همان جا رویم جمله که آن شهر ماست خود ز فلک برتریم وز ملک افزونتریم زین دو چرا نگذریم منزل ما کبریاست گوهر پاک از کجا عالم خاک از کجا بر چه فرود آمدیت بار کنید این چه جاست بخت جوان یار ما دادن جان کار ما قافله سالار ما فخر جهان مصطفاست از مه او مه شکافت دیدن او برنتافت ماه چنان بخت یافت او که کمینه گداست بوی خوش این نسیم از شکن زلف اوست شعشعه این خیال زان رخ چون والضحاست در دل ما درنگر هر دم شق قمر کز نظر آن نظر چشم تو آن سو چراست خلق چو مرغابیان زاده ز دریای جان کی کند این جا مقام مرغ کز آن بحر خاست بلک به دریا دریم جمله در او حاضریم ور نه ز دریای دل موج پیاپی چراست آمد موج الست کشتی قالب ببست باز چو کشتی شکست نوبت وصل و لقاست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۴ نوبت وصل و لقاست نوبت حشر و بقاست نوبت لطف و عطاست بحر صفا در صفاست درج عطا شد پدید غره دریا رسید صبح سعادت دمید صبح چه نور خداست صورت و تصویر کیست این شه و این میر کیست این خرد پیر کیست این همه روپوش هاست چاره روپوش ها هست چنین جوش ها چشمه این نوش ها در سر و چشم شماست در سر خود پیچ لیک هست شما را دو سر این سر خاک از زمین وان سر پاک از سماست ای بس سرهای پاک ریخته در پای خاک تا تو بدانی که سر زان سر دیگر به پاست آن سر اصلی نهان وان سر فرعی عیان دانک پس این جهان عالم بی منتهاست مشک ببند ای سقا می نبرد خنب ما کوزه ادراک ها تنگ از این تنگناست از سوی تبریز تافت شمس حق و گفتمش نور تو هم متصل با همه و هم جداست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۵ کار ندارم جز این کارگه و کارم اوست لاف زنم لاف لاف چونک خریدارم اوست طوطی گویا شدم چون شکرستانم اوست بلبل بویا شدم چون گل و گلزارم اوست پر به ملک برزنم چون پر و بالم از اوست سر به فلک برزنم چون سر و دستارم اوست جان و دلم ساکنست زانک دل و جانم اوست قافله ام ایمنست قافله سالارم اوست بر مثل گلستان رنگرزم خم اوست بر مثل آفتاب تیغ گهردارم اوست خانه جسمم چرا سجده گه خلق شد زانک به روز و به شب بر در و دیوارم اوست دست به دست جز او می نسپارد دلم زانک طبیب غم این دل بیمارم اوست بر رخ هر کس که نیست داغ غلامی او گر پدر من بود دشمن و اغیارم اوست ای که تو مفلس شدی سنگ به دل برزدی صله ز من خواه زانک مخزن و انبارم اوست شاه مرا خوانده است چون نروم پیش شاه منکر او چون شوم چون همه اقرارم اوست گفت خمش چند چند لاف تو و گفت تو من چه کنم ای عزیز گفتن بسیارم اوست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۶ باز درآمد به بزم مجلسیان دوست دوست گرچه غلط می دهد نیست غلط اوست اوست گاه خوش خوش شود گه همه آتش شود تعبیه های عجب یار مرا خوست خوست نقش وفا وی کند پشت به ما کی کند پشت ندارد چو شمع او همگی روست روست پوست رها کن چو مار سر تو برآور ز یار مغز نداری مگر تا کی از این پوست پوست هر کی به جد تمام در هوس ماست ماست هر کی چو سیل روان در طلب جوست جوست از هوس عشق او باغ پر از بلبل ست وز گل رخسار او مغز پر از بوست بوست مفخر تبریزیان شمس حق آگه بود کز غم عشق این تنم بر مثل موست موست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۷ آنک چنان می رود ای عجب او جان کیست سخت روان می رود سرو خرامان کیست حلقه آن جعد او سلسله پای کیست زلف چلیپا و شش آفت ایمان کیست در دل ما صورتیست ای عجب آن نقش کیست وین همه بوهای خوش از سوی بستان کیست دیدم آن شاه را آن شه آگاه را گفتم این شاه کیست خسرو و سلطان کیست چون سخن من شنید گفت به خاصان خویش کاین همه درد از کجاست حال پریشان کیست عقل روان سو به سو روح دوان کو به کو دل همه در جست و جو یا رب جویان کیست دل چه نهی بر جهان باش در او میهمان بنده آن شو که او داند مهمان کیست در دل من دار و گیر هست دو صد شاه و میر این دل پرغلغله مجلس و ایوان کیست عرصه دل بی کران گم شده در وی جهان ای دل دریاصفت سینه بیابان کیست غم چه کند با کسی داند غم از کجاست شاد ابد گشت آنک داند شادان کیست ای زده لاف کرم گفته که من محسنم مرگ تو گوید تو را کاین همه احسان کیست آن دم کاین دوستان با تو دگرگون شوند پس تو بدانی که این جمله طلسم آن کیست نقد سخن را بمان سکه سلطان بجو کای زر کامل عیار نقد تو از کان کیست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۸ با وی از ایمان و کفر باخبری کافریست آنک از او آگهست از همه عالم بریست آه که چه بی بهره اند باخبران زانک هست چهره او آفتاب طره او عنبریست آه از آن موسیی کانک بدیدش دمی گشته رمیده ز خلق بر مثل سامریست بر عدد ریگ هست در هوسش کوه طور بر عدد اختران ماه ورا مشتریست چشم خلایق از او بسته شد از چشم بند زانک مسلم شده چشم ورا ساحریست اوست یکی کیمیا کز تبش فعل او زرگر عشق ورا بر رخ من زرگریست پای در آتش بنه همچو خلیل ای پسر کآتش از لطف او روضه نیلوفریست چون رخ گلزار او هست چراگاه روح روح از آن لاله زار آه که چون پروریست مفخر جان شمس دین عقل به تبریز یافت آن گهری را که بحر در نظرش سرسریست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۹ ای غم اگر مو شوی پیش منت بار نیست پر شکرست این مقام هیچ تو را کار نیست غصه در آن دل بود کز هوس او تهیست غم همه آن جا رود کان بت عیار نیست ای غم اگر زر شوی ور همه شکر شوی بندم لب گویمت خواجه شکرخوار نیست در دل اگر تنگیست تنگ شکرهای اوست ور سفری در دلست جز بر دلدار نیست ای که تو بی غم نه ای می کن دفع غمش شاد شو از بوی یار کت نظر یار نیست ماه ازل روی او بیت و غزل بوی او بوی بود قسم آنک محرم دیدار نیست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۰ ای غم اگر مو شوی پیش منت بار نیست در شکرینه یقین سرکه انکار نیست گر چه تو خون خواره ای رهزن و عیاره ای قبله ما غیر آن دلبر عیار نیست کان شکرهاست او مستی سرهاست او ره نبرد با وی آنک مرغ شکرخوار نیست هر که دلی داشتست بنده دلبر شدست هر که ندارد دلی طالب دلدار نیست کل چه کند شانه را چونک ورا موی نیست پود چه کار آیدش آنک ورا تار نیست با سر میدان چه کار آن که بود خرسوار تا چه کند صیرفی هر کش دینار نیست جان کلیم و خلیل جانب آتش دوان نار نماید در او جز گل و گلزار نیست ای غم از این جا برو ور نه سرت شد گرو رنگ شب تیره را تاب مه یار نیست ای غم پرخار رو در دل غم خوار رو نقل بخیلانه ات طعمه خمار نیست حلقه غین تو تنگ میمت از آن تنگ تر تنگ متاع تو را عشق خریدار نیست ای غم شادی شکن پر شکرست این دهن کز شکرآکندگی ممکن گفتار نیست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۱ پیش چنین ماه رو گیج شدن واجبست عشرت پروانه را شمع و لگن واجبست هست ز چنگ غمش گوش مرا کش مکش هر دمم از چنگ او تن تننن واجبست دلو دو چشم مرا گرچه که کم نیست آب مردمک دیده را چاه ذقن واجبست دلبر چون ماه را هر چه کند می رسد عاشق درگاه را خلق حسن واجبست طره خویش ای نگار خوش به کف من سپار هر که در این چه فتاد داد رسن واجبست عشق که شهر خوشیست این همه اغیار چیست حفظ چنین شهر را برج و بدن واجبست غمزه دزدیده را شحنه غم در پی ست روشنی دیده را خوب ختن واجبست عاشق عیسی نه ای بی خور و خر کی زیی کالبد مرده را گور و کفن واجبست مریم جان را مخاض برد به نخل و ریاض منقطع درد را نزل وطن واجبست نزل دل بارکش هست ملاقات خوش ناقه پرفاقه را شرب و عطن واجبست لطف کن ای کان قند راه دهانم ببند اشتر سرمست را بند دهن واجبست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۲ کالبد ما ز خواب کاهل و مشغول خاست آنک به رقص آورد کاهل ما را کجاست آنک به رقص آورد پرده دل بردرد این همه بویش کند دیدن او خود جداست جنبش خلقان ز عشق جنبش عشق از ازل رقص هوا از فلک رقص درخت از هواست دل چو شد از عشق گرم رفت ز دل ترس و شرم شد نفسش آتشین عشق یکی اژدهاست ساقی جان در قدح دوش اگر درد ریخت دردی ساقی ما جمله صفا در صفاست باده عشق ای غلام نیست حلال و حرام پر کن و پیش آر جام بنگر نوبت که راست ای دل پاک تمام بر تو هزاران سلام جمله خوبان غلام جمله خوبی تو راست سجده کنم پیش یار گوید دل هوش دار دادن جان در سجود جان همه سجده هاست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۳ هر نفس آواز عشق می رسد از چپ و راست ما به چمن می رویم عزم تماشا که راست نوبت خانه گذشت نوبت بستان رسید صبح سعادت دمید وقت وصال و لقاست ای شه صاحب قران خیز ز خواب گران مرکب دولت بران نوبت وصل آن ماست طبل وفا کوفتند راه سما روفتند عیش شما نقد شد نسیه فردا کجاست روم برآورد دست زنگی شب را شکست عالم بالا و پست پرلمعان و صفاست ای خنک آن را که او رست از این رنگ و بو زانک جز این رنگ و بو در دل و جان رنگ هاست ای خنک آن جان و دل کو رهد از آب و گل گرچه در این آب و گل دستگه کیمیاست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۴ ز عشق روی تو روشن دل بنین و بنات بیا که از تو شود سییاتهم حسنات خیال تو چو درآید به سینه عاشق درون خانه تن پر شود چراغ حیات دود به پیش خیالت خیال های دگر چنانک خاطر زندانیان به بانگ نجات به گرد سنبل تو جان ها چو مور و ملخ که تا ز خرمن لطفت برند جمله زکات به مرده ای نگری صد هزار زنده شود خنک کسی که از آن یک نظر بیافت برات زهی شهی که شهان بر بساط شطرنجت به خانه خانه دوند از گریزخانه مات کدام صبح که عشقت پیاله ای آرد ز خواب برجهد این بخت خفته گویدهات فرودود ز فلک مه به بوی این باده بگویدم که مرا نیز گویمش هیهات طرب که از تو نباشد بیات می گردد بیار جام که جان آمدم ز عشق بیات به پیش دیده من باش تا تو را بینم که سیر می نشود دیده من از آیات ندانم از سرمستیست شمس تبریزی که بر لبت زده ام بوسه ها و یا بر پات # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۵ بیا که عاشق ماهست وز اختران پیداست بدانک مست تجلی به ماه راه نماست میان روز شتر بر سر مناره رود هر آنک گوید کو کو بدانک نابیناست بگرد عاشق اگر صد هزار خام بود مرا دو چشم ببندی بگویمت که کجاست بیا به پیش من آ تا به گوش تو گویم که از دهان و لب من پری رخی گویاست کسی که عاشق روی پری من باشد نزاده است ز آدم نه مادرش حواست عجب مدار از آن کس که ماه ما را دید چو آفتاب در آتش چو چرخ بی سر و پاست سر بریده نگر در میان خون غلطان دمی قرار ندارد مگر سر یحیاست او آفتاب و چو ماهست آن سر بی تن که روز و شب متقلب در این نشیب و علاست بر این بساط خرد را اگر خرد بودی بیامدی و بگفتی که این چه کارافزاست کسی که چهره دل دید اوست اهل خرد کسی که قامت جان یافت اوست کاهل صلاست در این چمن نظری کن به زعفران رویان که روی زرد و دل درد داغ آن سیماست خموش باش مگو راز اگر خرد داری ز ما خرد مطلب تا پری ما با ماست که برد مفخر تبریز شمس تبریزی خرد ز حلقه مغزم که سخت حلقه رباست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۶ بخند بر همه عالم که جای خنده تو راست که بنده قد و ابروی تست هر کژ و راست فتد به پای تو دولت نهد به پیش تو سر که آدمی و پری در ره تو بی سر و پاست پریر جان من از عشق سوی گلشن رفت تو را ندید به گلشن دمی نشست و نخاست برون دوید ز گلشن چو آب سجده کنان که جویبار سعادت که اصل جاست کجاست چو اهل دل ز دلم قصه تو بشنیدند ز جمله نعره برآمد که مست دلبر ماست پس آدمی و پری جمع گشت بر من و گفت بده ز شرق نشان ها که این دمت چو صباست جفات نیز شکروار چاشنی دارد زهی جفا که در او صد هزار گنج وفاست قفا بداد و سفر کرد شمس تبریزی بگو مرا تو که خورشید را چه رو و قفاست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۷ ز آفتاب سعادت مرا شراباتست که ذره های تنم حلقه خراباتست صلای چهره خورشید ما که فردوسست صلای سایه زلفین او که جناتست به آسمان و زمین لطف ایتیا فرمود که آسمان و زمین مست آن مراعاتست ز هست و نیست برون ست تختگاه ملک هزار ساله از آن سوی نفی و اثباتست هزار در ز صفا اندرون دل بازست شتاب کن که ز تأخیرها بس آفاتست حیات های حیات آفرین بود آن جا از آنک شاه حقایق نه شاه شهماتست ز نردبان درون هر نفس به معراجند پیاله های پر از خون نگر که آیاتست در آن هوا که خداوند شمس تبریزیست نه لاف چرخه چرخ ست و نی سماواتست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۸ وجود من به کف یار جز که ساغر نیست نگاه کن به دو چشمم اگرت باور نیست چو ساغرم دل پرخون من و تن لاغر به دست عشق که زرد و نزار و لاغر نیست به غیر خون مسلمان نمی خورد این عشق بیا به گوش تو گویم عجب که کافر نیست هزار صورت زاید چو آدم و حوا جهان پرست ز نقش وی او مصور نیست صلاح ذره صحرا و قطره دریا بداند و مدد آرد که علم او کر نیست به هر دمی دل ما را گشاید و بندد چرا دلش نشناسد به فعلش ار خر نیست خر از گشادن و بستن به دست خربنده شدست عارف و داند که اوست دیگر نیست چو بیندش سر و گوش خرانه جنباند ندای او بشناسد که او منکر نیست ز دست او علف و آب های خوش خوردست عجب عجب ز خدا مر تو را چنان خور نیست هزار بار ببستت به درد و ناله زدی چه منکری که خدا در خلاص مضطر نیست چو کافران ننهی سر مگر به وقت بلا به نیم حبه نیرزد سری کز آن سر نیست هزار صورت جان در هوا همی پرد مثال جعفر طیار اگر چه جعفر نیست ولیک مرغ قفس از هوا کجا داند گمان برد ز نژندی که خود مرا پر نیست سر از شکاف قفس هر نفس کند بیرون سرش بگنجد و تن نی از آنک کل سر نیست شکاف پنج حس تو شکاف آن قفس است هزار منظر بینی و ره به منظر نیست تن تو هیزم خشکست و آن نظر آتش چو نیک درنگری جمله جز که آذر نیست نه هیزمست که آتش شدست در سوزش بدانک هیزم نورست اگر چه انور نیست برای گوش کسانی که بعد ما آیند بگویم و بنهم عمر ما مأخر نیست که گوششان بگرفتست عشق و می آرد ز راه های نهانی که عقل رهبر نیست بخفت چشم محمد ضعیف گشت رباب مخسب گنج زرست این سخن اگر زر نیست خلایق اختر و خورشید شمس تبریزی کدام اختر کز شمس او منور نیست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۹ ستیزه کن که ز خوبان ستیزه شیرینست بهانه کن که بتان را بهانه آیینست از آن لب شکرینت بهانه های دروغ به جای فاتحه و کاف و ها و یاسین است وفا طمع نکنم زانک جور خوبان را طبیعت است و سرشت است و عادت و دینست اگر ترش کنی و رو ز ما بگردانی به قاصد است و به مکر است و آن دروغینست ز دست غیر تو اندر دهان من حلوا به جان پاک عزیزان که گرز رویینست هزار وعده ده آنگه خلاف کن همه را که آن سراب که ارزد صد آب خوش اینست زر او دهد که رخش از فراق همچو زر است چرا دهد زر و سیم آن پری که سیمینست جواب همچو شکر او دهد که محتاج است جواب تلخ تو را صد هزار تمکینست جمال و حسن تو گنج است و خوی بد چون مار بقای گنج تو بادا که آن برونینست قماش هستی ما را به ناز خویش بسوز که آن زکات لطیفت نصیب مسکینست برون در همه را چون سگان کو بنشان که در شرف سر کوی تو طور سینینست خورند چوب خلیفه شهان چو شاه شوند جفای عشق کشیدن فن سلاطین است امام فاتحه خواند ملک کند آمین مرا چو فاتحه خواندم امید آمینست هر آن فریب کز اندیشه تو می زاید هزار گوهر و لعلش بها و کابینست چنانک مدرسه فقه را برون شوها است بدانک مدرسه عشق را قوانینست خمش کنیم که تا شرح آن بگوید شاه که زنده شخص جهان زان گزیده تلقینست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۰ به حق آن که در این دل به جز ولای تو نیست ولی او نشوم کو ز اولیای تو نیست مباد جانم بی غم اگر فدای تو نیست مباد چشمم روشن اگر سقای تو نیست وفا مباد امیدم اگر به غیر تو است خراب باد وجودم اگر برای تو نیست کدام حسن و جمالی که آن نه عکس تو است کدام شاه و امیری که او گدای تو نیست رضا مده که دلم کام دشمنان گردد ببین که کام دل من به جز رضای تو نیست قضا نتانم کردن دمی که بی تو گذشت ولی چه چاره که مقدور جز قضای تو نیست دلا بباز تو جان را بر او چه می لرزی بر او ملرز فدا کن چه شد خدای تو نیست ملرز بر خود تا بر تو دیگران لرزند به جان تو که تو را دشمنی ورای تو نیست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۱ چه گوهری تو که کس را به کف بهای تو نیست جهان چه دارد در کف که آن عطای تو نیست سزای آنک زید بی رخ تو زین بترست سزای بنده مده گرچه او سزای تو نیست نثار خاک تو خواهم به هر دمی دل و جان که خاک بر سر جانی که خاک پای تو نیست مبارکست هوای تو بر همه مرغان چه نامبارک مرغی که در هوای تو نیست میان موج حوادث هر آنک استادست به آشنا نرهد چونک آشنای تو نیست بقا ندارد عالم وگر بقا دارد فناش گیر چو او محرم بقای تو نیست چه فرخست رخی کو شهیت را ماتست چه خوش لقا بود آن کس که بی لقای تو نیست ز زخم تو نگریزم که سخت خام بود دلی که سوخته آتش بلای تو نیست دلی که نیست نشد روی در مکان دارد ز لامکانش برانی که رو که جای تو نیست کرانه نیست ثنا و ثناگران تو را کدام ذره که سرگشته ثنای تو نیست نظیر آنک نظامی به نظم می گوید جفا مکن که مرا طاقت جفای تو نیست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۲ برات عاشق نو کن رسید روز برات زکات لعل ادا کن رسید وقت زکات برات و قدر خیالت دو عید چیست وصال چو این و آن نبود هست نوبت حسرات به باغ های حقایق برات دوست رسید ز تخته بند زمستان شکوفه یافت نجات چو طوطیان خبر قند دوست آوردند ز دشت و کوه برویید صد هزار نبات دو شادی ست عروسان باغ را امروز وفات در بگشاد و خریف یافت وفات بیا که نور سماوات خاک را آراست شکوفه نور حق است و درخت چون مشکات جهان پر از خضر سبزپوش دانی چیست که جوش کرد ز خاک و درخت آب حیات ز لامکان برسیده ست حور سوی ملک ز بی جهت برسیده ست خلد سوی جهات طیور نعره ارنی همی زنند چرا که طور یافت ربیع و کلیم جان میقات به باغ آی و قیامت ببین و حشر عیان که رعد نفخه صور آمد و نشور موات اذان فاخته دیدیم و قامت اشجار خموش کن که سخن شرط نیست وقت صلات # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۳ هر آنک از سبب وحشت غمی تنهاست بدانک خصم دلست و مراقب تن هاست به چنگ و تنتن این تن نهاده ای گوشی تن تو توده خاکست و دمدمه ش چو هواست هوای نفس تو همچون هوای گردانگیز عدو دیده و بینایی ست و خصم ضیاست توی مگر مگس این مطاعم عسلین که زامقلو تو را درد و زانقلوه عناست در آن زمان که در این دوغ می فتی چو مگس عجب که توبه و عقل و رأیت تو کجاست به عهد و توبه چرا چون فتیله می پیچی که عهد تو چو چراغی رهین هر نکباست بگو به یوسف یعقوب هجر را دریاب که بی ز پیرهن نصرت تو حبس عماست چو گوشت پاره ضریریست مانده بر جایی چو مرده ای ست ضریر و عقیله احیاست به جای دارو او خاک می زند در چشم بدان گمان که مگر سرمه است و خاک و دواست چو لا تعاف من الکافرین دیارا دعای نوح نبیست و او مجاب دعاست همیشه کشتی احمق غریق طوفان ست که زشت صنعت و مبغوض گوهر و رسواست اگر چه بحر کرم موج می زند هر سو به حکم عدل خبیثات مر خبیثین راست قفا همی خور و اندرمکش کلا گردن چنان گلو که تو داری سزای صفع و قفاست گلو گشاده چو فرج فراخ ماده خران که کیر خر نرهد زو چو پیش او برخاست بخور تو ای سگ گرگین شکنبه و سرگین شکمبه و دهن سگ بلی سزا به سزاست بیا بخور خر مرده سگ شکار نه ای ز پوز و ز شکم و طلعت تو خود پیداست سگ محله و بازار صید کی گیرد مقام صید سر کوه و بیشه و صحراست رها کن این همه را نام یار و دلبر گو که زشت ها که بدو دررسد همه زیباست که کیمیاست پناه وی و تعلق او مصرف همه ذرات اسفل و اعلاست نهان کند دو جهان را درون یک ذره که از تصرف او عقل گول و نابیناست بدانک زیرکی عقل جمله دهلیزیست اگر به علم فلاطون بود برون سراست جنون عشق به از صد هزار گردون عقل که عقل دعوی سر کرد و عشق بی سر و پاست هر آنک سر بودش بیم سر همش باشد حریف بیم نباشد هر آنک شیر وغاست رود درونه سم الخیاط رشته عشق که سر ندارد و بی سر مجرد و یکتاست قلاوزی کندش سوزن و روان کندش که تا وصال ببخشد به پاره ها که جداست حدیث سوزن و رشته بهل که باریکست حدیث موسی جان کن که با ید بیضاست حدیث قصه آن بحر خوشدلی ها گو که قطره قطره او مایه دو صد دریاست چو کاسه بر سر بحری و بی خبر از بحر ببین ز موج تو را هر نفس چه گردشهاست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۴ هر آنچ دور کند مر تو را ز دوست بدست به هر چه روی نهی بی وی ار نکوست بدست چو مغز خام بود در درون پوست نکوست چو پخته گشت از این پس بدانک پوست بدست درون بیضه چو آن مرغ پر و بال گرفت بدانک بیضه از این پس حجاب اوست بدست به خلق خوب اگر با جهان بسازد کس چو خلق حق نشناسد نه نیک خوست بدست فراق دوست اگر اندک ست اندک نیست درون چشم اگر نیم تای موست بدست در این فراق چو عمری به جست و جو بگذشت به وقت مرگ اگر نیز جست و جوست بدست غزل رها کن از این پس صلاح دین را بین از آنک خلعت نو را غزل رفوست بدست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۵ سه روز شد که نگارین من دگرگون ست شکر ترش نبود آن شکر ترش چون ست به چشمه ای که در او آب زندگانی بود سبو ببردم و دیدم که چشمه پرخون ست به روضه ای که در او صد هزار گل می رست به جای میوه و گل خار و سنگ و هامون ست فسون بخوانم و بر روی آن پری بدمم از آنک کار پری خوان همیشه افسون ست پری من به فسون ها زبون شیشه نشد که کار او ز فسون و فسانه بیرون ست میان ابروی او خشم های دیرینه ست گره در ابروی لیلی هلاک مجنون ست بیا بیا که مرا بی تو زندگانی نیست ببین ببین که مرا بی تو چشم جیحون ست به حق روی چو ماهت که چشم روشن کن اگر چه جرم من از جمله خلق افزون ست به گرد خویش برآید دلم که جرمم چیست از آنک هر سببی با نتیجه مقرون ست ندا همی رسدم از نقیب حکم ازل که گرد خویش مجو کاین سبب نه زاکنون ست خدای بخشد و گیرد بیارد و ببرد که کار او نه به میزان عقل موزون ست بیا بیا که هم اکنون به لطف کن فیکون بهشت در بگشاید که غیر ممنون ست ز عین خار ببینی شکوفه های عجیب ز عین سنگ ببینی که گنج قارون ست که لطف تا ابد ست و از آن هزار کلید نهان میانه کاف و سفینه نون ست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۶ به حق چشم خمار لطیف تابانت به حلقه حلقه آن طره پریشانت بدان حلاوت بی مر و تنگ های شکر که تعبیه ست در آن لعل شکر افشانت به کهربا یی کاندر دو لعل تو درج است که گشت از آن مه و خورشید و ذره جویانت به حق غنچه و گل های لعل روحانی که دام بلبل عقل ست در گلستانت به آب حسن و به تاب جمال جان پرور کز آن گشاد دهان را انار خندانت بدان جمال الهی که قبله دل هاست که دم به دم ز طرب سجده می برد جانت تو یوسفی و تو را معجزات بسیار است ولی بس ست خود آن روی خوب برهانت چه جای یوسف بس یوسفان اسیر توند خدای عز و جل کی دهد بدیشانت ز هر گیاه و ز هر برگ رویدی نرگس برای دیدنت از جا بدی به بستانت چو سوخت ز آتش عشق تو جان گرم روان کجا دهد شه سردان به دست سردانت شعاع روی تو پوشیده کرد صورت تو که غرقه کرد چو خورشید نور سبحانت هزار صورت هر دم ز نور خورشید ت برآید از دل پاک و نماید احسانت درون خویش اگر خواهدت دل ناپاک ز ابلهی و خری می کشد به زندانت نه هیچ عاقل بفریبدت به حیلت عقل نه پای بند کند جاده هیچ سلطانت تو را که در دو جهان می نگنجی از عظمت ابوهریره گمان چون برد در انبانت به هر غزل که ستایم تو را ز پرده شعر دلم ز پرده ستاید هزار چندانت دلم کی باشد و من کیستم ستایش چیست ولیک جان را گلشن کنم به ریحانت بیا تو مفخر آفاق شمس تبریزی که تو غریب مهی و غریب ارکانت # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۷ چو عید و چون عرفه عارفان این عرفات به هر که قدر تو دانست می دهند برات هلال وار ز راه دراز می آیند برای کار گزاری ز قاضی الحاجات به مفلسان که ز بازار شان نصیبی نیست ز مخزن زر سلطان همی کشند زکات پی گشادن در های بسته می آیند گرفته زیر بغل ها کلید های نجات به دست هر جان زنبیل زفت می آید شنیده بانگ تعالو لتأخذوا الصدقات بیا بیا گذری کن ببین زکات ملک به طور موسی عمران و غلغل میقات دریده پهلوی همیان از آن زر بسیار دریده قوصره هاشان ز بار قند و نبات ز خرمن دو جهان مور خود چه تاند برد خمش کن و بنشین دور و می شنو صلوات # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۸ در این سلام مرا با تو دار و گیر جداست دمی عظیم نهان ست و در حجاب خداست ز چنگ سخت عجیب ست آن ترنگ ترنگ چه هاست نعره برآورده کان چه هاست چه هاست شراب لعل بیاورد شاه کاین رکنی ست خمش که وقت جنون و نه وقت کشف غطاست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۹ اگر تو مست وصالی رخ تو ترش چراست برون شیشه ز حال درون شیشه گوا ست پدید باشد مستی میان صد هشیار ز بوی رنگ و ز چشم و فتادن از چپ و راست علی الخصوص شرابی که اولیا نوشند که جوش و نوش و قوامش ز خم لطف خدا ست خم شراب میان هزار خم دگر به کف و تف و به جوش و به غلغله پیدا ست چو جوش دیدی می دان که آتش ست ز جان خروش دیدی می دانک شعله سودا ست بدانک سرکه فروشی شراب کی دهدت که جرعه اش را صد من شکر به نقد بها ست بهای باده من المؤمنین انفسهم هوای نفس بمان گر هوات بیع و شراست هوای نفس رها کردی و عوض نرسید مگو چنین که بر آن مکرم این دروغ خطا ست کسی که شب به خرابات قاب قوسین ست درون دیده پرنور او خمار لقا ست طهارتی ست ز غم باده شراب طهور در آن دماغ که باده است باد غم ز کجاست ابیت عند ربی نام آن خرابات است نشان یطعم و یسقن هم از پیمبر ماست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۰ مرا چو زندگی از یاد روی چون مه توست همیشه سجده گهم آستان خرگه توست به هر شبی کشدم تا به روز زنده کند نوای آن سگ کو پاسبان درگه توست ز پیش آب و گل من بدید روح تو را خرد بگفت که سجده کنش که او شه توست سجود کرد و در آن سجده ماند تا به ابد نهاده روی بر آن خاک خوش که او ره توست چه باشدت اگر این شوره خاک را که منم به نعل بازنوازی که آن گذرگه توست ایا دو دیده تبریز شمس دین به حق تو کهربای دلی دل به عاشقی که توست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۱ جهان و کار جهان سر به سر اگر بادست چرا ز باد مکافات داد و بیدادست به باد و بود محمد نگر که چون باقیست ز بعد ششصد و پنجاه سخت بنیادست ز باد بولهب و جنس او نمی بینی که از برای فضیحت فسانه شان یادست چنین ثبات و بقا باد را کجا باشد در این ثبات که قاف کمتر آحادست نبود باد دم عیسی و دعای عزیر عنایت ازلی بد که نور استادست اگر چه باد سخن بگذرد سخن باقیست اگر چه باد صبا بگذرد چمن شادست ز بیم باد جهان همچو برگ می لرزد درون باد ندانی که تیغ پولادست کهی بود که به جز باد در جهان نشناخت کهی کهی نکند ز آنک که نه فرهادست تو باخبر نشوی گر کنم بسی فریاد که از درون دلم موج های فریادست اگر تو بحر ببینی و موج بر تو زند یقین شود که نه بادست ملک آبادست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۲ ز دام چند بپرسی و دانه را چه شدست به بام چند برآیی و خانه را چه شدست فسرده چند نشینی میان هستی خویش تنور آتش عشق و زبانه را چه شدست بگرد آتش عشقش ز دور می گردی اگر تو نقره صافی میانه را چه شدست ز دردی غم و اندیشه سیر چون نشوی جمال یار و شراب مغانه را چه شدست اگر چه سرد وجودیت گرم درپیچید به ره کنش به بهانه بهانه را چه شدست شکایت ار ز زمانه کند بگو تو برو زمانه بی تو خوشست و زمانه را چه شدست درخت وار چرا شاخ شاخ وسوسه ای یگانه باش چو بیخ و یگانه را چه شدست در آن ختن که در او شخص هست و صورت نیست مگو فلان چه کس است و فلانه را چه شدست نشان عشق شد این دل ز شمس تبریزی ببین ز دولت عشقش نشانه را چه شدست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۳ تو مردی و نظرت در جهان جان نگریست چو باز زنده شدی زین سپس بدانی زیست هر آن کسی که چو ادریس مرد و بازآمد مدرس ملکوتست و بر غیوب حفیست بیا بگو به کدامین ره از جهان رفتی و زان طرف به کدامین ره آمدی که خفیست رهی که جمله جان ها به هر شبی بپرند که شهر شهر قفس ها به شب ز مرغ تهیست چو مرغ پای ببسته ست دور می نپرد به چرخ می نرسد وز دوار او عجمیست علاقه را چو ببرد به مرگ و بازپرد حقیقت و سر هر چیز را ببیند چیست خموش باش که پرست عالم خمشی مکوب طبل مقالت که گفت طبل تهیست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۴ به شاه نهانی رسیدی که نوشت می آسمانی چشیدی که نوشت نگار ختن را حیات چمن را میان گلستان کشیدی که نوشت ایا جان دلبر ایا جمله شکر چه ماهی چه شاهی چه عیدی که نوشت ز مستان سلامت ز رندان پیامت که قفل طرب را کلیدی که نوشت چه رعنا رقیبی چه شیرین طبیبی که در سر شرابی پزیدی که نوشت دلا خوش گزیدی غم شمس تبریز گزیده کسی را گزیدی که نوشت # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۵ اگر مر تو را صلح آهنگ نیست مرا با تو ای جان سر جنگ نیست تو در جنگ آیی روم من به صلح خدای جهان را جهان تنگ نیست جهانیست جنگ و جهانیست صلح جهان معانی به فرسنگ نیست هم آب و هم آتش برادر بدند ببین اصل هر دو به جز سنگ نیست که بی این دو عالم ندارد نظام اگر روم خوبست بی زنگ نیست مرا عقل صد بار پیغام داد خمش کن که فخرست آن ننگ نیست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۶ طرب ای بحر اصل آب حیات ای تو ذات و دگر مهان چو صفات اه چه گفتم کجاست تا به کجا کو یکی وصف لایق چو تو ذات هر که در عشق روت غوطی خورد ریش خندی زند به هست و فوات شرق تا غرب شکرین گردد گر نماید بدو شکرت نبات جان من جام عشق دلبر دید لعل چون خون خویش گفت که هات جان بنوشید و از سرش تا پای آتشی برفروخت از شررات مست شد جان چنان که نشناسد خویشتن را ز می جز از طاعات بانگ آمد ز عرش مژده تو را که ز من درگذشت نور عطات مژده از بخششی که نتوان یافت به دو صد سال خون چشم و عنات که به هر قطره از پیاله او مرده زنده شود عجوز فتات گرش از عشق دوست بو بودی کی نگوسار گشتی هرگز لات چون شدی مست او کجا دانی تو رکوع و سجود در صلوات چونک بیخود شدی ز پرتو عشق جسم آن شاه ماست جان صلات چو بمردی به پای شمس الدین زنده گشتی تو ایمنی ز ممات داد مخدوم از خداوندیش بهر ملک ابد مثال و برات # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۷ صوفیان آمدند از چپ و راست در به در کو به کو که باده کجاست در صوفی دل ست و کویش جان باده صوفیان ز خم خداست سر خم را گشاد ساقی و گفت الصلا هر کسی که عاشق ماست این چنین باده و چنین مستی در همه مذهبی حلال و رواست توبه بشکن که در چنین مجلس از خطا توبه صد هزار خطاست چون شکستی تو زاهدان را نیز الصلا زن که روز روز صلاست مردمت گر ز چشم خویش انداخت مردم چشم عاشقانت جاست گر برفت آب روی کمتر غم جای عاشق برون آب و هواست آشنایان اگر ز ما گشتند غرقه را آشنا در آن دریاست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۸ فعل نیکان محرض نیکیست همچو مطرب که باعث سیکیست بهر تحریض بندگان یزدان از بد و نیک شاکر و شاکیست نکر فرعون و شکر موسی کرد به بهانه ز حال ما حاکیست جنس فرعون هر کی در منیست جنس موسی هر آنک در پاکیست از پی غم یقین همه شادیست و از پی شادی تو غمناکیست خاک باشی گزید احمد از آن شاه معراج و پیک افلاکیست خاک باشی بروید از تو نبات گنج دل یافت آنک او خاکیست ما همه چون یکیم بی من و تو پس خمش باش این سخن با کیست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۹ عشق جز دولت و عنایت نیست جز گشاد دل و هدایت نیست عشق را بوحنیفه درس نکرد شافعی را در او روایت نیست لایجوز و یجوز تا اجل ست علم عشاق را نهایت نیست عاشقان غرقه اند در شکراب از شکر مصر را شکایت نیست جان مخمور چون نگوید شکر باده ای را که حد و غایت نیست هر که را پرغم و ترش دیدی نیست عاشق و زان ولایت نیست گر نه هر غنچه پرده باغی ست غیرت و رشک را سرایت نیست مبتدی باشد اندر این ره عشق آنک او واقف از بدایت نیست نیست شو نیست از خودی زیرا بتر از هستیت جنایت نیست هیچ راعی مشو رعیت شو راعیی جز سد رعایت نیست بس بدی بنده را کفی بالله لیکش این دانش و کفایت نیست گوید این مشکل و کنایاتست این صریح است این کنایت نیست پای کوری به کوزه ای برزد گفت فراش را وقایت نیست کوزه و کاسه چیست بر سر ره راه را زین خزف نقایت نیست کوزه ها را ز راه برگیرید یا که فراش در سعایت نیست گفت ای کور کوزه بر ره نیست لیک بر ره تو را درایت نیست ره رها کرده ای سوی کوزه می روی آن به جز غوایت نیست خواجه جز مستی تو در ره دین آیتی ز ابتدا و غایت نیست آیتی تو و طالب آیت به ز آیت طلب خود آیت نیست بی رهی ور نه در ره کوشش هیچ کوشنده بی جرایت نیست چونک مثقال ذره یره است ذره زله بی نکایت نیست ذره خیر بی گشادی نیست چشم بگشا اگر عمایت نیست هر نباتی نشانی آب است چیست کان را از او جبایت نیست بس کن این آب را نشانی هاست تشنه را حاجت وصایت نیست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۰ قبله امروز جز شهنشه نیست هر که آید به در بگو ره نیست عذر گو وز بهانه آگه باش همه خفتند و یک کس آگه نیست نگذارد نه کوته و نه دراز آتشی کو دراز و کوته نیست در چه طبع تو خیالاتست یوسفی بی خیال در چه نیست چون که گندم رسید مغز آکند همره ماست و همره که نیست پاره پاره کند یکایک را عشق آن یک که پاره ده نیست گه گهی می کشند گوش تو را سوی آن عالمی که گه گه نیست شمس تبریز شاه ترکانست رو به صحرا که شه به خرگه نیست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۱ امشب از چشم و مغز خواب گریخت دید دل را چنین خراب گریخت خواب دل را خراب دید و یباب بی نمک بود از این کباب گریخت خواب مسکین به زیر پنجه عشق زخم ها خورد وز اضطراب گریخت عشق همچون نهنگ لب بگشاد خواب چون ماهی اندر آب گریخت خواب چون دید خصم بی زنهار مول مولی بزد شتاب گریخت ماه ما شب برآمد و این خواب همچو سایه ز آفتاب گریخت خواب چون دید دولت بیدار همچو گنجشک از عقاب گریخت شکرلله همای بازآمد چونک باز آمد این غراب گریخت عشق از خواب یک سؤالی کرد چون فروماند از جواب گریخت خواب می بست شش جهت را در چون خدا کرد فتح باب گریخت شمس تبریز از خیالت خواب چون خطاییست کز صواب گریخت # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۲ اندرآ عیش بی تو شادان نیست کیست کو بنده تو از جان نیست ای تو در جان چو جان ما در تن سخت پنهان ولیک پنهان نیست دست بر هر کجا نهی جانست دست بر جان نهادن آسان نیست جان که صافی شدست در قالب جز که آیینه دار جانان نیست جمع شد آفتاب و مه این دم وقت افسانه پریشان نیست مستی افزون شدست و می ترسم کاین سخن را مجال جولان نیست دست نه بر دهان من تا من آن نگویم چو گفت را آن نیست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۳ بر شکرت جمع مگس ها چراست نکته لاحول مگس ران کجاست هر نظری بر رخ او راست نیست جز نظری کو ز ازل بود راست اسب خسان را به رخی پی بزن عشوه ده ای شاه که این روی ماست عشوه و عیاری و جور و دغل تو نکنی ور کنی از تو رواست از تو اگر سنگ رسد گوهرست گر تو کنی جور به از صد وفاست تیره نظر چونک ببیند دو نقش جامه درد نعره زند کاین صفاست چونک هر اندیشه خیالی گزید مجلس عشاق خیالش جداست کعبه چو از سنگ پرستان پرست روی به ما آر که قبله خداست آنک از این قبله گدایی کند در نظرش سنجر و سلطان گداست جز که به تبریز بر شمس دین روح نیآسود و نخفت و نخاست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۴ خیز که امروز جهان آن ماست جان و جهان ساقی و مهمان ماست در دل و در دیده دیو و پری دبدبه فر سلیمان ماست رستم دستان و هزاران چو او بنده و بازیچه دستان ماست بس نبود مصر مرا این شرف این که شهش یوسف کنعان ماست خیز که فرمان ده جان و جهان از کرم امروز به فرمان ماست زهره و مه دف زن شادی ماست بلبل جان مست گلستان ماست کاسه ارزاق پیاپی شده ست کیسه اقبال حرمدان ماست شاه شهی بخش طرب ساز ماست یار پری روی پری خوان ماست آن ملک مفخر چوگان و گوی شکر که امروز به میدان ماست آن ملک مملکت جان و دل در دل و در جان پریشان ماست کیست در آن گوشه ی دل تن زده پیش کشش کو شکرستان ماست خازن رضوان که مه جنت ست مست رضای دل رضوان ماست شور درافکنده و پنهان شده او نمک عمر و نمکدان ماست گوشه گرفتست و جهان مست اوست او خضر و چشمه حیوان ماست چون نمک دیگ و چو جان در بدن از همه ظاهرتر و پنهان ماست نیست نماینده و خود جمله اوست خود همه ماییم چو او آن ماست بیش مگو حجت و برهان که عشق در خمشی حجت و برهان ماست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۵ پیشتر آ روی تو جز نور نیست کیست که از عشق تو مخمور نیست نی غلطم در طلب جان جان پیش میا پس به مرو دور نیست طلعت خورشید کجا برنتافت ماه بر کیست که مشهور نیست پرده اندیشه جز اندیشه نیست ترک کن اندیشه که مستور نیست ای شکری دور ز وهم مگس وی عسلی کز تن زنبور نیست هر که خورد غصه و غم بعد از این با رخ چون ماه تو معذور نیست هر دل بی عشق اگر پادشاست جز کفن اطلس و جز گور نیست تابش اندیشه هر منکری مقت خدا بیند اگر کور نیست پیر و جوان کو خورد آب حیات مرگ بر او نافذ و میسور نیست پرده حق خواست شدن ماه و خور عشق شناسید که او حور نیست مفخر تبریز توی شمس دین گفتن اسرار تو دستور نیست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۶ کار من اینست که کاریم نیست عاشقم از عشق تو عاریم نیست تا که مرا شیر غمت صید کرد جز که همین شیر شکاریم نیست در تک این بحر چه خوش گوهری که مثل موج قراریم نیست بر لب بحر تو مقیمم مقیم مست لبم گرچه کناریم نیست وقف کنم اشکم خود بر میت کز می تو هیچ خماریم نیست می رسدم باده تو ز آسمان منت هر شیره فشاریم نیست باده ات از کوه سکونت برد عیب مکن زان که وقاریم نیست ملک جهان گیرم چون آفتاب گرچه سپاهی و سواریم نیست می کشم از مصر شکر سوی روم گرچه شتربان و قطاریم نیست گرچه ندارم به جهان سروری دردسر بیهده باریم نیست بر سر کوی تو مرا خانه گیر کز سر کوی تو گذاریم نیست همچو شکر با گلت آمیختم نیست عجب گر سر خاریم نیست قطب جهانی همه را رو به توست جز که به گرد تو دواریم نیست خویش من آنست که از عشق زاد خوشتر از این خویش و تباریم نیست چیست فزون از دو جهان -شهر عشق بهتر از این شهر و دیاریم نیست گر ننگارم سخنی بعد از این نیست از آن رو که نگاریم نیست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۷ کیست که او بنده رای تو نیست کیست که او مست لقای تو نیست غصه کشی کو که ز خوف تو نیست یا طربی کان ز رجای تو نیست بخل کفی کو که ز قبض تو نیست یا کرمی کان ز عطای تو نیست لعل لبی کو که ز کان تو نیست محتشمی کو که گدای تو نیست متصل اوصاف تو با جان ها یک رگ بی بند و گشای تو نیست هر دو جهان چون دو کف و تو چو جان کف چه دهد کان ز سخای تو نیست چشم کی دیدست در این باغ کون رقص گلی کان ز هوای تو نیست غافل ناله کند از جور خلق خلق به جز شبه عصای تو نیست جنبش این جمله عصاها ز توست هر یک جز درد و دوای تو نیست زخم معلم زند آن چوب کیست کیست که او بند قضای تو نیست همچو سگان چوب تو را می گزند در سرشان فهم جزای تو نیست دفع بلای تن و آزار خلق جز به مناجات و ثنای تو نیست بشکنی این چوب نه چوبش کمست دفع دو سه چوب رهای تو نیست صاحب حوت از غم امت گریخت جان به کجا برد که جای تو نیست بس کن وز محنت یونس بترس با قدر استیزه به پای تو نیست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۸ شیر خدا بند گسستن گرفت ساقی جان شیشه شکستن گرفت دزد دلم گشت گرفتار یار دزد مرا دست ببستن گرفت دوش چه شب بود که در نیم شب برق ز رخسار تو جستن گرفت عشق تو آورد شراب و کباب عقل به یک گوشه نشستن گرفت ساغر می قهقهه آغاز کرد خابیه خونابه گرستن گرفت در دل خم باده چو انداخت تیر بال و پر غصه گسستن گرفت پیر خرد دید که سرده توی دست ز مستان تو شستن گرفت طفل دلم را به کرم شیر ده چون سر پستان تو جستن گرفت جان من از شیر تو شد شیرگیر وز سگی نفس برستن گرفت ساقی باقی چو به جان باده داد عمر ابد یافت و بزستن گرفت بیش مگو راز که دلبر به خشم جانب من کژ نگرستن گرفت # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۹ مرغ دلم باز پریدن گرفت طوطی جان قند چریدن گرفت اشتر دیوانه سرمست من سلسله عقل دریدن گرفت جرعه آن باده بی زینهار بر سر و بر دیده دویدن گرفت شیر نظر با سگ اصحاب کهف خون مرا باز خوریدن گرفت باز در این جوی روان گشت آب بر لب جو سبزه دمیدن گرفت باد صبا باز وزان شد به باغ بر گل و گلزار وزیدن گرفت عشق فروشید به عیبی مرا سوخت دلش بازخریدن گرفت راند مرا رحمتش آمد بخواند جانب ما خوش نگریدن گرفت دشمن من دید که با دوستم او ز حسد دست گزیدن گرفت دل برهید از دغل روزگار در بغل عشق خزیدن گرفت ابروی غماز اشارت کنان جانب آن چشم خمیدن گرفت عشق چو دل را به سوی خویش خواند دل ز همه خلق رمیدن گرفت خلق عصااند عصا را فکند قبضه هر کور که دیدن گرفت خلق چو شیرند رها کرد شیر طفل که او لوت کشیدن گرفت روح چو بازیست که پران شود کز سوی شه طبل شنیدن گرفت بس کن زیرا که حجاب سخن پرده به گرد تو تنیدن گرفت # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۰ باز به بط گفت که صحرا خوشست گفت شبت خوش که مرا جا خوشست سر بنهم من که مرا سر خوشست راه تو پیما که سرت ناخوشست گر چه تاریک بود مسکنم در نظر یوسف زیبا خوشست دوست چو در چاه بود چه خوشست دوست چو بالاست به بالا خوشست در بن دریا به تک آب تلخ در طلب گوهر رعنا خوشست بلبل نالنده به گلشن به دشت طوطی گوینده شکرخا خوشست تابش تسبیح فرشته ست و روح کاین فلک نادره مینا خوشست چونک خدا روفت دلت را ز حرص رو به دل آور دل یکتا خوشست از تو چو انداخت خدا رنج کار رو به تماشا که تماشا خوشست گفت تماشای جهان عکس ماست هم بر ما باش که با ما خوشست عکس در آیینه اگرچه نکوست لیک خود آن صورت احیا خوشست زردی رو عکس رخ احمرست بگذر از این عکس که حمرا خوشست نور خدایی ست که ذرات را رقص کنان بی سر و بی پا خوشست رقص در این نور خرد کن کز او تحت ثری تا به ثریا خوشست ذره شدی بازمرو که مشو صبر و وفا کن که وفاها خوشست بس کن چون دیده ببین و مگو دیده مجو دیده بینا خوشست مفخر تبریز شهم شمس دین با همه فرخنده و تنها خوشست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۱ همچو گل سرخ برو دست دست همچو می ای خلق ز تو مست مست بازوی تو قوس خدا یافت یافت تیر تو از چرخ برون جست جست غیرت تو گفت برو راه نیست رحمت تو گفت بیا هست هست لطف تو دریاست و منم ماهی اش غیرت تو ساخت مرا شست شست مرهم تو طالب مجروح هاست نیست غم ار شست توام خست خست ای که تو نزدیک تر از دم به من دم نزنم پیش تو جز پست پست گرچه یکی یوسف و صد گرگ بود از دم یعقوب کرم رست رست مست همه گرد در این شهر ما دزد و عسس را شه ما بست بست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۲ صبر مرا آینه بیماریست آینه عاشق غمخواریست درد نباشد ننماید صبور که دل او روشن یا تاریست آینه جویی ست نشان جمال که رخم از عیب و کلف عاریست ور کلفی باشد عاریتیست قابل داروست و تب افشاریست آینه رنج ز فرعون دور کان رخ او رنگی و زنگاریست چند هزاران سر طفلان برید کم ز قضا دردسری ساریست من در آن خوف ببندم تمام چون که مرا حکم و شهی جاریست گفت قضا بر سر و سبلت مخند کاین قلمی رفته ز جباریست کور شو امروز که موسی رسید در کف او خنجر قهاریست حلق بکش پیش وی و سر مپیچ کاین نه زمان فن و مکاریست سبط که سرشان بشکستی به ظلم بعد توشان دولت و پاداریست خار زدی در دل و در دیدشان این دمشان نوبت گلزاریست خلق مرا زهر خورانیده ای از منشان داد شکرباریست از تو کشیدند خمار دراز تا به ابدشان می و خماریست هیزم دیک فقرا ظالمست پخته بدو گردد کو ناریست دم نزدم زان که دم من سکست نوبت خاموشی و ستاریست خامش کن که تا بگوید حبیب آن سخنان کز همه متواریست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۳ کیست در این شهر که او مست نیست کیست در این دور کز این دست نیست کیست که از دمدمه روح قدس حامله چون مریم آبست نیست کیست که هر ساعت پنجاه بار بسته آن طره چون شست نیست چیست در آن مجلس بالای چرخ از می و شاهد که در این پست نیست می نهلد می که خرد دم زند تا بنگویند که پیوست نیست جان بر او بسته شد و لنگ ماند زانک از این جاش برون جست نیست بوالعجب بوالعجبان را نگر هیچ تو دیدی که کسی هست نیست برپرد آن دل که پرش شه شکست بر سر این چرخ کش اشکست نیست نیست شو و واره از این گفت و گوی کیست کز این ناطقه وارست نیست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۴ قصد سرم داری خنجر به مشت خوشتر از این نیز توانیم کشت برگ گل از لطف تو نرمی بیافت بر مثل خار چرایی درشت تیغ زدی بر سرم ای آفتاب تا شدم از تیغ تو من گرم پشت تیغ حجابست رها کن حجاب بر رخ من گرم بزن یک دو مشت وصف طلاق زن همسایه کرد گفت به خاری زن خود هشت هشت گفت چرا هشت جوابش بداد در عوض زشت بدان قحبه رشت بهر طلاقست امل کو چو مار حبس حطامست و کند خشت خشت آتش در مال زن و در حطام تا برهی ز آتش وز زاردشت بس کن و کم گوی سخن کم نویس بس بودت دفتر جان سر نوشت # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۵ خانه دل باز کبوتر گرفت مشغله و بقر بقو درگرفت غلغل مستان چو به گردون رسید کرکس زرین فلک پر گرفت بوطربون گشت مه و مشتری زهره مطرب طرب از سر گرفت خالق ارواح ز آب و ز گل آینه ای کرد و برابر گرفت ز آینه صد نقش شد و هر یکی آنچ مر او راست میسر گرفت هر که دلی داشت به پایش فتاد هر که سر او سر منبر گرفت خرمن ارواح نهایت نداشت مورچه ای چیز محقر گرفت گر ز تو پر گشت جهان همچو برف نیست شوی چون تف خور درگرفت نیست شو ای برف و همه خاک شو بنگر کاین خاک چه زیور گرفت خاک به تدریج بدان جا رسید کز فر او هر دو جهان فر گرفت بس که زبان این دم معزول شد بس که جهان جان سخنور گرفت # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۶ بازرسیدیم ز میخانه مست بازرهیدیم ز بالا و پست جمله مستان خوش و رقصان شدند دست زنید ای صنمان دست دست ماهی و دریا همه مستی کنند چونک سر زلف تو افتاده شست زیر و زبر گشت خرابات ما خنب نگون گشت و قرابه شکست پیر خرابات چو آن شور دید بر سر بام آمد و از بام جست جوش برآورد یکی می کز او هست شود نیست شود نیست هست شیشه چو بشکست و به هر سوی ریخت چند کف پای حریفان که خست آن که سر از پای نداند کجاست مست فتادست به کوی الست باده پرستان همه در عشرتند تنتن تنتن شنو ای تن پرست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۷ ای ز بگه خاسته سر مست مست مست شرابی و شراب الست عشق رسانید تو را همچو جام از بر ما تا بر خود دست دست بازوی تو قوس خدا یافت یافت تیر تو از چرخ برون جست جست هر گهری کان ز خزینه خداست در دو لب لعل تو آن هست هست فاش شد این عشق تو بی قصد ما بند بدرید ز دل جست جست فاش شد آن راز که در نیم شب زیر زبان گفته بدم پست پست کرم خورد چوب و بروید ز چوب عشق ز من رست و مرا خست خست # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۸ نفسی بهوی الحبیب فارت لما رات الکوس دارت مدت یدها الی رحیق و النفس بنوره استنارت لما شربته نفس و ترا خفت و تصاعدت و طارت لاقت قمرا اذا تجلی الشمس من الحیا توارت جادت بالروح حین لاقت لا التفتت و لا استشارت # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۹ ای دل فرو رو در غمش کالصبر مفتاح الفرج تا رو نماید مرهمش کالصبر مفتاح الفرج چندان فرو خور اندهان تا پیشت آید ناگهان کرسی و عرش اعظمش کالصبر مفتاح الفرج خندان شو از نور جهان تا تو شوی سور جهان ایمن شوی از ماتمش کالصبر مفتاح الفرج باری دلم از مرد و زن برکند مهر خویشتن تا عشق شد خال و عمش کالصبر مفتاح الفرج گر سینه آیینه کنی بی کبر و بی کینه کنی در وی ببینی هر دمش کالصبر مفتاح الفرج چون آسمان گر خم دهی در امر و فرمان وا رهی زین آسمان و از خمش کالصبر مفتاح الفرج هم بجهی از ما و منی هم دیو را گردن زنی در دست پیچی پرچمش کالصبر مفتاح الفرج اقبال خویش آید تو را دولت به پیش آید تو را فرخ شوی از مقدمش کالصبر مفتاح الفرج دیوی ست در اسرار تو کز وی نگون شد کار تو بر بند این دم محکمش کالصبر مفتاح الفرج دارد خدا خوش عالمی منگر در این عالم دمی جز حق نباشد محرمش کالصبر مفتاح الفرج خامش بیان سر مکن خامش که سر من لدن چون می زند اندرهمش کالصبر مفتاح الفرج # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۰ ای مبارک ز تو صبوح و صباح ای مظفر فر از تو قلب و جناح ای شراب طهور از کف حور بر حریفان مجلس تو مباح ای گشاده هزار در بر ما وی بداده به دست ما مفتاح وانمودی هر آنچ می گویند مؤذنان صبح فالق الاصباح هرچ دادی عوض نمی خواهی گرچه گفتند السماح رباح # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۱ یا راهبا انظر الی مصباح متشعشعا و استغن عن اصباح انظر الی راح تناهی لطفه و سبی النهی یا لطف ها من راح فالراح نسخ للعقول بنوره کالشمس عزل للنجوم و ماح الجد یسجد راحنا متخاضعا و اعوذ من راح یزید مزاحی اهل المزاح و اهل راح هالک لا خیر فیهم مسکرا او صاحی العقل مساح الزمان و اهله فتجانبوا من عاقل مساح الراح اجنحه لسکری انها یجتازهم بحرا بلا ملاح ذا الراح لا شرقیه غربیه من دنه مسکیه نفاح نسخ الهموم و لیس ذاک لغفله زاد العقول و مدها بلقاح فتحوا العیون بطیبه و نسیمه سکروا به فاذا هم بملاح صاروا سکاری نحو باب ملیکنا ملک الملوک و روحهم کریاح ملک البصیره شمس دین سیدی ظلنا به ذی عزه مرتاح هاتوا من التبریز من صهبایهم من مازح متروق وشاح # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۲ ماه دیدم شد مرا سودای چرخ آن مهی نی کو بود بالای چرخ تو ز چرخی با تو می گویم ز چرخ ور نه این خورشید را چه جای چرخ زهره را دیدم همی زد چنگ دوش ای همه چون دوش ما شب های چرخ جان من با اختران آسمان رقص رقصان گشته در پهنای چرخ در فراق آفتاب جان ببین از شفق پرخون شده سیمای چرخ سر فروکن یک دمی از بام چرخ تا زنم من چرخ ها در پای چرخ سنگ از خورشید شد یاقوت و لعل چشم از خورشید شد بینای چرخ ماه خود بر آسمان دیگرست عکس آن ماهست در دریای چرخ # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۳ ای بی وفا جانی که او بر ذوالوفا عاشق نشد قهر خدا باشد که بر لطف خدا عاشق نشد چون کرد بر عالم گذر سلطان ما زاغ البصر نقشی بدید آخر که او بر نقش ها عاشق نشد جانی کجا باشد که او بر اصل جان مفتون نشد آهن کجا باشد که بر آهن ربا عاشق نشد من بر در این شهر دی بشنیدم از جمع پری خانه ش بده بادا که او بر شهر ما عاشق نشد ای وای آن ماهی که او پیوسته بر خشکی فتد ای وای آن مسی که او بر کیمیا عاشق نشد بسته بود راه اجل نبود خلاصش معتجل هم عیش را لایق نبد هم مرگ را عاشق نشد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۴ بی گاه شد بی گاه شد خورشید اندر چاه شد خورشید جان عاشقان در خلوت الله شد روزیست اندر شب نهان ترکی میان هندوان شب ترک تازی ها بکن کان ترک در خرگاه شد گر بو بری زین روشنی آتش به خواب اندرزنی کز شب روی و بندگی زهره حریف ماه شد ما شب گریزان و دوان و اندر پی ما زنگیان زیرا که ما بردیم زر تا پاسبان آگاه شد ما شب روی آموخته صد پاسبان را سوخته رخ ها چو شمع افروخته کان بیذق ما شاه شد ای شاد آن فرخ رخی کو رخ بدان رخ آورد ای کر و فر آن دلی کو سوی آن دلخواه شد آن کیست اندر راه دل کو را نباشد آه دل کار آن کسی دارد که او غرقابه آن آه شد چون غرق دریا می شود دریاش بر سر می نهد چون یوسف چاهی که او از چاه سوی جاه شد گویند اصل آدمی خاکست و خاکی می شود کی خاک گردد آن کسی کو خاک این درگاه شد یک سان نماید کشت ها تا وقت خرمن دررسد نیمیش مغز نغز شد وان نیم دیگر کاه شد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۵ بی گاه شد بی گاه شد خورشید اندر چاه شد خیزید ای خوش طالعان وقت طلوع ماه شد ساقی به سوی جام رو ای پاسبان بر بام رو ای جان بی آرام رو کان یار خلوت خواه شد اشکی که چشم افروختی صبری که خرمن سوختی عقلی که راه آموختی در نیم شب گمراه شد جان های باطن روشنان شب را به دل روشن کنان هندوی شب نعره زنان کان ترک در خرگاه شد باشد ز بازی های خوش بیذق رود فرزین شود در سایه فرخ رخی بیذق برفت و شاه شد شب روح ها واصل شود مقصودها حاصل شود چون روز روشن دل شود هر کو ز شب آگاه شد ای روز چون حشری مگر وی شب شب قدری مگر یا چون درخت موسیی کو مظهر الله شد شب ماه خرمن می کند ای روز زین بر گاو نه بنگر که راه کهکشان از سنبله پرکاه شد در چاه شب غافل مشو در دلو گردون دست زن یوسف گرفت آن دلو را از چاه سوی جاه شد در تیره شب چون مصطفی می رو طلب می کن صفا کان شه ز معراج شبی بی مثل و بی اشباه شد خاموش شد عالم به شب تا چست باشی در طلب زیرا که بانگ و عربده تشویش خلوتگاه شد ای شمس تبریزی که تو از پرده شب فارغی لاشرقی و لاغربیی اکنون سخن کوتاه شد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۶ ای لولیان ای لولیان یک لولی یی دیوانه شد تشتش فتاد از بام ما نک سوی مجنون خانه شد می گشت گرد حوض او چون تشنگان در جست و جو چون خشک نانه ناگهان در حوض ما ترنانه شد ای مرد دانشمند تو دو گوش از این بربند تو مشنو تو این افسون که او ز افسون ما افسانه شد زین حلقه نجهد گوش ها کاو عقل برد از هوش ها تا سر نهد بر آسیا چون دانه در پیمانه شد بازی مبین بازی مبین اینجا تو جانبازی گزین سرها ز عشق جعد او بس سرنگون چون شانه شد غره مشو با عقل خود بس اوستاد معتمد که استون عالم بود او نالان تر از حنانه شد من که ز جان ببریده ام چون گل قبا بدریده ام زان رو شدم که عقل من با جان من بیگانه شد این قطره های هوش ها مغلوب بحر هوش شد ذرات این جان ریزه ها مستهلک جانانه شد خامش کنم فرمان کنم وین شمع را پنهان کنم شمعی که اندر نور او خورشید و مه پروانه شد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۷ گر جان عاشق دم زند آتش در این عالم زند وین عالم بی اصل را چون ذره ها برهم زند عالم همه دریا شود دریا ز هیبت لا شود آدم نماند و آدمی گر خویش با آدم زند دودی برآید از فلک نی خلق ماند نی ملک زان دود ناگه آتشی بر گنبد اعظم زند بشکافد آن دم آسمان نی کون ماند نی مکان شوری درافتد در جهان وین سور بر ماتم زند گه آب را آتش برد گه آب آتش را خورد گه موج دریای عدم بر اشهب و ادهم زند خورشید افتد در کمی از نور جان آدمی کم پرس از نامحرمان آن جا که محرم کم زند مریخ بگذارد نری دفتر بسوزد مشتری مه را نماند مهتری شادی او بر غم زند افتد عطارد در وحل آتش درافتد در زحل زهره نماند زهره را تا پرده خرم زند نی قوس ماند نی قزح نی باده ماند نی قدح نی عیش ماند نی فرح نی زخم بر مرهم زند نی آب نقاشی کند نی باد فراشی کند نی باغ خوش باشی کند نی ابر نیسان نم زند نی درد ماند نی دوا نی خصم ماند نی گوا نی نای ماند نی نوا نی چنگ زیر و بم زند اسباب در باقی شود ساقی به خود ساقی شود جان ربی الاعلی گود دل ربی الاعلم زند برجه که نقاش ازل بار دوم شد در عمل تا نقش های بی بدل بر کسوه معلم زند حق آتشی افروخته تا هر چه ناحق سوخته آتش بسوزد قلب را بر قلب آن عالم زند خورشید حق دل شرق او شرقی که هر دم برق او بر پوره ادهم جهد بر عیسی مریم زند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۸ آن کیست آن آن کیست آن کاو سینه را غمگین کند چون پیش او زاری کنی تلخ تو را شیرین کند اول نماید مار کر آخر بود گنج گهر شیرین شهی کاین تلخ را در دم نکوآیین کند دیوی بود حورش کند ماتم بود سورش کند وان کور مادرزاد را دانا و عالم بین کند تاریک را روشن کند وان خار را گلشن کند خار از کفت بیرون کشد وز گل تو را بالین کند بهر خلیل خویشتن آتش دهد افروختن وان آتش نمرود را اشکوفه و نسرین کند روشن کن استارگان چاره گر بیچارگان بر بنده او احسان کند هم بند را تحسین کند جمله گناه مجرمان چون برگ دی ریزان کند در گوش بدگویان خود عذر گنه تلقین کند گوید بگو یا ذا الوفا اغفر لذنب قد هفا چون بنده آید در دعا او در نهان آمین کند آمین او آنست کاو اندر دعا ذوقش دهد او را برون و اندرون شیرین و خوش چون تین کند ذوق ست کاندر نیک و بد در دست و پا قوت دهد کاین ذوق زور رستمان جفت تن مسکین کند با ذوق مسکین رستمی بی ذوق رستم پرغمی گر ذوق نبود یار جان جان را چه باتمکین کند دل را فرستادم به گه کاو تیز داند رفت ره تا سوی تبریز وفا اوصاف شمس الدین کند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۹ خامی سوی پالیز جان آمد که تا خربز خورد دیدی تو یا خود دید کس کاندر جهان خر بز خورد ترونده پالیز جان هر گاو و خر را کی رسد زان میوه های نادره زیرک دل و گربز خورد آن کس که در مغرب بود یابد خورش از اندلس وان کس که در مشرق بود او نعمت هرمز خورد چون خدمت قیصر کند او راتبه قیصر خورد چون چاکر اربز بود از مطبخ اربز خورد آن کاو به غصب و دزدی یی آهنگ پالیزی کند از داد و داور عاقبت اشکنجه های غز خورد ترک آن بود کز بیم او دیه از خراج ایمن بود ترک آن نباشد کز طمع سیلی هر قنسز خورد وان عقل پرمغزی که او در نوبهاری دررسد از پوست ها فارغ شود کی غصه قندز خورد صفرا یی یی کز طبع بد از نار شیرین می رمد نار ترش خواهد ولی آن به که نار مز خورد خامش نخواهد خورد خود این راح های روح را آن کس که از جوع البقر ده مرده ماش و رز خورد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳۰ امروز خندانیم و خوش کان بخت خندان می رسد سلطان سلطانان ما از سوی میدان می رسد امروز توبه بشکنم پرهیز را برهم زنم کان یوسف خوبان من از شهر کنعان می رسد مست و خرامان می روم پوشیده چون جان می روم پرسان و جویان می روم آن سو که سلطان می رسد اقبال آبادان شده دستار دل ویران شده افتان شده خیزان شده کز بزم مستان می رسد فرمان ما کن ای پسر با ما وفا کن ای پسر نسیه رها کن ای پسر کامروز فرمان می رسد پرنور شو چون آسمان سرسبزه شو چون بوستان شو آشنا چون ماهیان کان بحر عمان می رسد هان ای پسر هان ای پسر خود را ببین در من نگر زیرا ز بوی زعفران گوینده خندان می رسد بازآمدی کف می زنی تا خانه ها ویران کنی زیرا که در ویرانه ها خورشید رخشان می رسد ای خانه را گشته گرو تو سایه پروردی برو کز آفتاب آن سنگ را لعل بدخشان می رسد گه خونی و خون خواره ای گه خستگان را چاره ای خاصه که این بیچاره را کز سوی ایشان می رسد امروز مستان را بجو غیبم ببین عیبم مگو زیرا ز مستی های او حرفم پریشان می رسد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳۱ صوفی چرا هشیار شد ساقی چرا بیکار شد مستی اگر در خواب شد مستی دگر بیدار شد خورشید اگر در گور شد عالم ز تو پرنور شد چشم خوشت مخمور شد چشم دگر خمار شد گر عیش اول پیر شد صد عیش نو توفیر شد چون زلف تو زنجیر شد دیوانگی ناچار شد ای مطرب شیرین نفس عشرت نگر از پیش و پس کس نشنود افسون کس چون واقف اسرار شد ما موسییم و تو مها گاهی عصا گه اژدها ای شاهدان ارزان بها چون غارت بلغار شد لعلت شکرها کوفته چشمت ز رشک آموخته جان خانه دل روفته هین نوبت دیدار شد هر بار عذری می نهی وز دست مستی می جهی ای جان چه دفعم می دهی این دفع تو بسیار شد ای کرده دل چون خاره ای امشب نداری چاره ای تو ماه و ما استاره ای استاره با مه یار شد ای ماه بیرون از افق ای ما تو را امشب قنق چون شب جهان را شد تتق پنهان روان را کار شد گر زحمت از تو برده ام پنداشتی من مرده ام تو صافی و من درده ام بی صاف دردی خوار شد از وصل همچون روز تو در هجر عالم سوز تو در عشق مکرآموز تو بس ساده دل عیار شد نی تب بدم نی درد سر سر می زدم دیوار بر کز طمع آن خوش گل شکر قاصد دلم بیمار شد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳۲ مر عاشقان را پند کس هرگز نباشد سودمند نی آن چنان سیلیست این کش کس تواند کرد بند ذوق سر سرمست را هرگز نداند عاقلی حال دل بی هوش را هرگز نداند هوشمند بیزار گردند از شهی شاهان اگر بویی برند زان باده ها که عاشقان در مجلس دل می خورند خسرو وداع ملک خود از بهر شیرین می کند فرهاد هم از بهر او بر کوه می کوبد کلند مجنون ز حلقه عاقلان از عشق لیلی می رمد بر سبلت هر سرکشی کردست وامق ریش خند افسرده آن عمری که آن بگذشت بی آن جان خوش ای گنده آن مغزی که آن غافل بود زین لورکند این آسمان گر نیستی سرگشته و عاشق چو ما زین گردش او سیر آمدی گفتی بسستم چند چند عالم چو سرنایی و او در هر شکافش می دمد هر ناله ای دارد یقین زان دو لب چون قند قند می بین که چون در می دمد در هر گلی در هر دلی حاجت دهد عشقی دهد کافغان برآرد از گزند دل را ز حق گر برکنی بر کی نهی آخر بگو بی جان کسی که دل از او یک لحظه برتانست کند من بس کنم تو چست شو شب بر سر این بام رو خوش غلغلی در شهر زن ای جان به آواز بلند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳۳ رندان سلامت می کنند جان را غلامت می کنند مستی ز جامت می کنند مستان سلامت می کنند در عشق گشتم فاش تر وز همگنان قلاش تر وز دلبران خوش باش تر مستان سلامت می کنند غوغای روحانی نگر سیلاب طوفانی نگر خورشید ربانی نگر مستان سلامت می کنند افسون مرا گوید کسی توبه ز من جوید کسی بی پا چو من پوید کسی مستان سلامت می کنند ای آرزوی آرزو آن پرده را بردار زو من کس نمی دانم جز او مستان سلامت می کنند ای ابر خوش باران بیا وی مستی یاران بیا وی شاه طراران بیا مستان سلامت می کنند حیران کن و بی رنج کن ویران کن و پرگنج کن نقد ابد را سنج کن مستان سلامت می کنند شهری ز تو زیر و زبر هم بی خبر هم باخبر وی از تو دل صاحب نظر مستان سلامت می کنند آن میر مه رو را بگو وان چشم جادو را بگو وان شاه خوش خو را بگو مستان سلامت می کنند آن میر غوغا را بگو وان شور و سودا را بگو وان سرو خضرا را بگو مستان سلامت می کنند آن جا که یک باخویش نیست یک مست آن جا بیش نیست آن جا طریق و کیش نیست مستان سلامت می کنند آن جان بی چون را بگو وان دام مجنون را بگو وان در مکنون را بگو مستان سلامت می کنند آن دام آدم را بگو وان جان عالم را بگو وان یار و همدم را بگو مستان سلامت می کنند آن بحر مینا را بگو وان چشم بینا را بگو وان طور سینا را بگو مستان سلامت می کنند آن توبه سوزم را بگو وان خرقه دوزم را بگو وان نور روزم را بگو مستان سلامت می کنند آن عید قربان را بگو وان شمع قرآن را بگو وان فخر رضوان را بگو مستان سلامت می کنند ای شه حسام الدین ما ای فخر جمله اولیا ای از تو جان ها آشنا مستان سلامت می کنند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳۴ رو آن ربابی را بگو مستان سلامت می کنند وان مرغ آبی را بگو مستان سلامت می کنند وان میر ساقی را بگو مستان سلامت می کنند وان عمر باقی را بگو مستان سلامت می کنند وان میر غوغا را بگو مستان سلامت می کنند وان شور و سودا را بگو مستان سلامت می کنند ای مه ز رخسارت خجل مستان سلامت می کنند وی راحت و آرام دل مستان سلامت می کنند ای جان جان ای جان جان مستان سلامت می کنند ای تو چنین و صد چنان مستان سلامت می کنند این جا یکی با خویش نیست مستان سلامت می کنند یک مست این جا بیش نیست مستان سلامت می کنند ای آرزوی آرزو مستان سلامت می کنند آن پرده را بردار زو مستان سلامت می کنند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳۵ سودای تو در جوی جان چون آب حیوان می رود آب حیات از عشق تو در جوی جویان می رود عالم پر از حمد و ثنا از طوطیان آشنا مرغ دلم بر می پرد چون ذکر مرغان می رود بر ذکر ایشان جان دهم جان را خوش و خندان دهم جان چون نخندد چون ز تن در لطف جانان می رود هر مرغ جان چون فاخته در عشق طوقی ساخته چون من قفس پرداخته سوی سلیمان می رود از جان هر سبحانیی هر دم یکی روحانیی مست و خراب و فانیی تا عرش سبحان می رود جان چیست خم خسروان در وی شراب آسمان زین رو سخن چون بیخودان هر دم پریشان می رود در خوردنم ذوقی دگر در رفتنم ذوقی دگر در گفتنم ذوقی دگر باقی بر این سان می رود میدان خوش است ای ماه رو با گیر و دار ما و تو ای هر که لنگست اسب او لنگان ز میدان می رود مه از پی چوگان تو خود را چو گویی ساخته خورشید هم جان باخته چون گوی غلطان می رود این دو بسی بشتافته پیش تو ره نایافته در نور تو دربافته بیرون ایوان می رود چون نور بیرون این بود پس او که دولت بین بود یا رب چه باتمکین بود یا رب چه رخشان می رود # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳۶ آمد بهار عاشقان تا خاکدان بستان شود آمد ندای آسمان تا مرغ جان پران شود هم بحر پرگوهر شود هم شوره چون کوثر شود هم سنگ لعل کان شود هم جسم جمله جان شود گر چشم و جان عاشقان چون ابر طوفان بار شد اما دل اندر ابر تن چون برق ها رخشان شود دانی چرا چون ابر شد در عشق چشم عاشقان زیرا که آن مه بیشتر در ابرها پنهان شود ای شاد و خندان ساعتی کان ابرها گرینده شد یا رب خجسته حالتی کان برق ها خندان شود زان صد هزاران قطره ها یک قطره ناید بر زمین ور زانک آید بر زمین جمله جهان ویران شود جمله جهان ویران شود وز عشق هر ویرانه ای با نوح هم کشتی شود پس محرم طوفان شود طوفان اگر ساکن بدی گردان نبودی آسمان زان موج بیرون از جهت این شش جهت جنبان شود ای مانده زیر شش جهت هم غم بخور هم غم مخور کان دانه ها زیر زمین یک روز نخلستان شود از خاک روزی سر کند آن بیخ شاخ تر کند شاخی دو سه گر خشک شد باقیش آبستان شود وان خشک چون آتش شود آتش چو جان هم خوش شود آن این نباشد این شود این آن نباشد آن شود چیزی دهانم را ببست یعنی کنار بام و مست هر چه تو زان حیران شوی آن چیز از او حیران شود # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳۷ کاری نداریم ای پدر جز خدمت ساقی خود ای ساقی افزون ده قدح تا وارهیم از نیک و بد هر آدمی را در جهان آورد حق در پیشه ای در پیشه بی پیشگی کرده ست ما را نامزد هر روز همچون ذره ها رقصان به پیش آن ضیا هر شب مثال اختران طواف یار ماه خد کاری ز ما گر خواهدی زین باده ما را ندهدی اندر سری کاین می رود او کی فروشد یا خرد سرمست کاری کی کند مست آن کند که می کند باده خدایی طی کند هر دو جهان را تا صمد مستی باده این جهان چون شب بخسپی بگذرد مستی سغراق احد با تو درآید در لحد آمد شرابی رایگان زان رحمت ای همسایگان وان ساقیان چون دایگان شیرین و مشفق بر ولد ای دل از این سرمست شو هر جا روی سرمست رو تو دیگران را مست کن تا او تو را دیگر دهد هر جا که بینی شاهدی چون آینه پیشش نشین هر جا که بینی ناخوشی آیینه درکش در نمد می گرد گرد شهر خوش با شاهدان در کشمکش می خوان تو لااقسم نهان تا حبذا هذا البلد چون خیره شد زین می سرم خامش کنم خشک آورم لطف و کرم را نشمرم کان درنیاید در عدد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳۸ گر آتش دل برزند بر مؤمن و کافر زند صورت همه پران شود گر مرغ معنی پر زند عالم همه ویران شود جان غرقه طوفان شود آن گوهری کو آب شد آن آب بر گوهر زند پیدا شود سر نهان ویران شود نقش جهان موجی برآید ناگهان بر گنبد اخضر زند گاهی قلم کاغذ شود کاغذ گهی بیخود شود جان خصم نیک و بد شود هر لحظه ای خنجر زند هر جان که اللهی شود در لامکان پیدا شود ماری بود ماهی شود از خاک بر کوثر زند از جا سوی بی جا شود در لامکان پیدا شود هر سو که افتد بعد از این بر مشک و بر عنبر زند در فقر درویشی کند بر اختران پیشی کند خاک درش خاقان بود حلقه درش سنجر زند از آفتاب مشتعل هر دم ندا آید به دل تو شمع این سر را بهل تا باز شمعت سر زند تو خدمت جانان کنی سر را چرا پنهان کنی زر هر دمی خوشتر شود از زخم کان زرگر زند دل بیخود از باده ازل می گفت خوش خوش این غزل گر می فروگیرد دمش این دم از این خوشتر زند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳۹ مستی سلامت می کند پنهان پیامت می کند آن کاو دلش را برده ای جان هم غلامت می کند ای نیست کرده هست را بشنو سلام مست را مستی که هر دو دست را پابند دامت می کند ای آسمان عاشقان ای جان جان عاشقان حسنت میان عاشقان نک دوستکامت می کند ای چاشنی هر لبی ای قبله هر مذهبی مه پاسبانی هر شبی بر گرد بامت می کند آن کاو ز خاک ابدان کند مر دود را کیوان کند ای خاک تن وی دود دل بنگر کدامت می کند یک لحظه ات پر می دهد یک لحظه لنگر می دهد یک لحظه صبحت می کند یک لحظه شامت می کند یک لحظه می لرزاندت یک لحظه می خنداندت یک لحظه مستت می کند یک لحظه جامت می کند چون مهره ای در دست او گه باده و گه مست او این مهره ات را بشکند والله تمامت می کند گه آن بود گه این بود پایان تو تمکین بود لیکن بدین تلوین ها مقبول و رامت می کند تو نوح بودی مدتی بودت قدم در شدتی ماننده کشتی کنون بی پا و گامت می کند خامش کن و حیران نشین حیران حیرت آفرین پخته سخن مردی ولی گفتار خامت می کند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۰ مستی سلامت می کند پنهان پیامت می کند آن کو دلش را برده ای جان هم غلامت می کند ای نیست کرده هست را بشنو سلام مست را مستی که هر دو دست را پابند دامت می کند ای آسمان عاشقان ای جان جان عاشقان حسنت میان عاشقان نک دوستکامت می کند ای چاشنی هر لبی وی قبله هر مذهبی مه پاسبانی هر شبی بر گرد بامت می کند ای دل چه مستی و خوشی سلطانی و سلطان وشی با این دماغ و سرکشی چون عشق رامت می کند آن کو ز خاکی جان کند او دود را کیوان کند ای خاک تن وی دود دل بنگر کدامت می کند بستان ز شاه ساقیان سرمست شو چون باقیان گر نیم مست ناقصی مست تمامت می کند از لب سلامت ای احد چون برگ بیرون می جهد اندازه لب نیست این این لطف عامت می کند ماه از غمت دو نیم شد رخساره ها چون سیم شد قد الف چون جیم شد وین جیم جامت می کند در عشق زاری ها نگر وین اشک باری ها نگر وان پخته کاری ها نگر کان رطل خامت می کند ای باده خوش رنگ و بو بنگر که دست جود او بر جان حلالت می کند بر تن حرامت می کند پس تن نباشم جان شوم جوهر نباشم کان شوم ای دل مترس از نام بد کو نیک نامت می کند بس کن رها کن گفت و گو نی نظم گو نی نثر گو کان حیله ساز و حیله جو بدو کلامت می کند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۱ صرفه مکن صرفه مکن صرفه گدارویی بود در پاکبازان ای پسر فیض و خداخویی بود خود عاقبت اندر ولا نی بخل ماند نی سخا اندر سخا هم بی شکی پنهان عوض جویی بود هست این سخا چون سیر ره وین بخل منزل کردنت در کشتی نوح آمدی کی وقف و ره پویی بود حاصل عصای موسوی عشقست در کون ای روی عین و عرض در پیش او اشکال جادویی بود یک سو رو از گرداب تن پیش از دم غرقه شدن زیرا بقا و خرمی زان سوی شش سویی بود خود را بیفشان چون شجر از برگ خشک و برگ تر بی رنگ نیک و رنگ بد توحید و یک تویی بود ره رو مگو این چون بود زیرا ز چون بیرون بود کی شیر را همدم شوی تا در تو آهویی بود خاموش کاین گفت زبان دارد نشان فرقتی ور نی چو نان خاید فتی کی وقت نان گویی بود # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۲ بی گاه شد بی گاه شد خورشید اندر چاه شد خورشید جان عاشقان در خلوت الله شد روزیست اندر شب نهان ترکی میان هندوان هین ترک تازیی بکن کان ترک در خرگاه شد گر بو بری زان روشنی آتش به خواب اندرزنی کز شب روی و بندگی زهره حریف ماه شد گردیم ما آن شب روان اندر پی ما هندوان زیرا که ما بردیم زر تا پاسبان آگاه شد ما شب روی آموخته صد پاسبان را سوخته رخ ها چو گل افروخته کان بیذق ما شاه شد بشکست بازار زمین بازار انجم را ببین کز انجم و در ثمین آفاق خرمنگاه شد تا چند از این استور تن کو کاه و جو خواهد ز من بر چرخ راه کهکشان از بهر او پرکاه شد استور را اشکال نه رخ بر رخ اقبال نه اقبال آن جانی که او بی مثل و بی اشباه شد تن را بدیدی جان نگر گوهر بدیدی کان نگر این نادره ایمان نگر کایمان در او گمراه شد معنی همی گوید مکن ما را در این دلق کهن دلق کهن باشد سخن کو سخره افواه شد من گویم ای معنی بیا چون روح در صورت درآ تا خرقه ها و کهنه ها از فر جان دیباه شد بس کن رها کن گازری تا نشنود گوش پری کان روح از کروبیان هم سیر و خلوت خواه شد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۳ یار مرا می نهلد تا که بخارم سر خود هیکل یارم که مرا می فشرد در بر خود گاه چو قطار شتر می کشدم از پی خود گاه مرا پیش کند شاه چو سرلشکر خود گه چو نگینم بمزد تا که به من مهر نهد گاه مرا حلقه کند دوزد او بر در خود خون ببرد نطفه کند نطفه برد خلق کند خلق کشد عقل کند فاش کند محشر خود گاه براند به نیم همچو کبوتر ز وطن گاه به صد لابه مرا خواند تا محضر خود گاه چو کشتی بردم بر سر دریا به سفر گاه مرا لنگ کند بندد بر لنگر خود گاه مرا آب کند از پی پاکی طلبان گاه مرا خار کند در ره بداختر خود هشت بهشت ابدی منظر آن شاه نشد تا چه خوش است این دل من کو کندش منظر خود من به شهادت نشدم مؤمن آن شاهد جان مؤمنش آن گاه شدم که بشدم کافر خود هر کی درآمد به صفش یافت امان از تلفش تیغ بدیدم به کفش سوختم آن اسپر خود همپر جبریل بدم ششصد پر بود مرا چونک رسیدم بر او تا چه کنم من پر خود حارس آن گوهر جان بودم روزان و شبان در تک دریای گهر فارغم از گوهر خود چند صفت می کنیش چونک نگنجد به صفت بس کن تا من بروم بر سر شور و شر خود # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۴ ای که ز یک تابش تو کوه احد پاره شود چه عجب ار مشت گلی عاشق و بیچاره شود چونک به لطفش نگری سنگ حجر موم شود چونک به قهرش نگری موم تو خود خاره شود نوحه کنی نوحه کنی مرده دل زنده شود کار کنی کار کنی جان تو این کاره شود عزم سفر دارد جان می نهیش بند گران برسکلد بند تو را عاقبت آواره شود چونک سلیمان برود دیو شهنشاه شود چون برود صبر و خرد نفس تو اماره شود عشق گرفتست جهان رنگ نبینی تو از او لیک چو بر تن بزند زردی رخساره شود شه بچه ای باید کو مشتری لعل بود نادره ای باید کو بهر تو غمخواره شود بشنو از قل خدا هست زمین مهد شما گر نبود طفل چرا بسته گهواره شود چون بجهی از غضبش دامن حلمش بکشی آتش سوزنده تو را لطف و کرم باره شود گردش این سایه من سخره خورشید حق است نی چو منجم که دلش سخره استاره شود # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۵ بی تو به سر می نشود با دگری می نشود هر چه کنم عشق بیان بی جگری می نشود اشک دوان هر سحری از دلم آرد خبری هیچ کسی را ز دلم خود خبری می نشود یک سر مو از غم تو نیست که اندر تن من آب حیاتی ندهد یا گهری می نشود ای غم تو راحت جان چیستت این جمله فغان تا بزنم بانگ و فغان خود حشری می نشود میل تو سوی حشرست پیشه تو شور و شرست بی ره و رای تو شها رهگذری می نشود چیست حشر از خود خود رفتن جان ها به سفر مرغ چو در بیضه خود بال و پری می نشود بیست چو خورشید اگر تابد اندر شب من تا تو قدم درننهی خود سحری می نشود دانه دل کاشته ای زیر چنین آب و گلی تا به بهارت نرسد او شجری می نشود در غزلم جبر و قدر هست از این دو بگذر زانک از این بحث به جز شور و شری می نشود # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۶ هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود وارهد از حد جهان بی حد و اندازه شود خاک سیه بر سر او کز دم تو تازه نشد یا همگی رنگ شود یا همه آوازه شود هر که شدت حلقه در زود برد حقه زر خاصه که در باز کنی محرم دروازه شود آب چه دانست که او گوهر گوینده شود خاک چه دانست که او غمزه غمازه شود روی کسی سرخ نشد بی مدد لعل لبت بی تو اگر سرخ بود از اثر غازه شود ناقه صالح چو ز که زاد یقین گشت مرا کوه پی مژده تو اشتر جمازه شود راز نهان دار و خمش ور خمشی تلخ بود آنچ جگرسوزه بود باز جگرسازه شود # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۷ سجده کنم پیشکش آن قد و بالا چه شود دیده کنم پیشکش آن دل بینا چه شود باده او را نخورم ور نخورم پس که خورد گر بخورم نقد و نیندیشم فردا چه شود باده او هم دل من بام فلک منزل من گر بگشایم پر خود برپرم آن جا چه شود دل نشناسم چه بود جان و بدن تا برود غم نخورم غم نخورم غم نخورم تا چه شود # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۸ چشم تو ناز می کند ناز جهان تو را رسد حسن و نمک تو را بود ناز دگر که را رسد چشم تو ناز می کند لعل تو داد می دهد کشتن و حشر بندگان لاجرم از خدا رسد چشم کشید خنجری لعل نمود شکری بو که میان کش مکش هدیه به آشنا رسد سلطنتست و سروری خوبی و بنده پروری و آنچ بگفت ناید آن کز تو به جان عطا رسد نطق عطاردانه ام مستی بی کرانه ام گر نبود ز خوان تو راتبه از کجا رسد چرخ سجود می کند خرقه کبود می کند چرخ زنان چو صوفیان چونک ز تو صلا رسد جز تو خلیفه خدا کیست بگو به دور ما سجده کند ملک تو را چون ملک از سما رسد دولت خاکیان نگر کز ملکند پاکتر پرورش این چنین بود کز بر شاه ما رسد سر مکش از چنین سری کاید تاج از آن سرش کبر مکن بر آن کسی کز سوی کبریا رسد نقد الست می رسد دست به دست می رسد زود بکن بلی بلی ور نکنی بلا رسد من که خریده ویم پرده دریده ویم رگ به رگ مرا از او لطف جدا جدا رسد گر به تمام مستمی راز غمش بگفتمی گفت تمام چون شکر زان مه خوش لقا رسد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۹ آب زنید راه را هین که نگار می رسد مژده دهید باغ را بوی بهار می رسد راه دهید یار را آن مه ده چهار را کز رخ نوربخش او نور نثار می رسد چاک شدست آسمان غلغله ای است در جهان عنبر و مشک می دمد سنجق یار می رسد رونق باغ می رسد چشم و چراغ می رسد غم به کناره می رود مه به کنار می رسد تیر روانه می رود سوی نشانه می رود ما چه نشسته ایم پس شه ز شکار می رسد باغ سلام می کند سرو قیام می کند سبزه پیاده می رود غنچه سوار می رسد خلوتیان آسمان تا چه شراب می خورند روح خراب و مست شد عقل خمار می رسد چون برسی به کوی ما خامشی است خوی ما زان که ز گفت و گوی ما گرد و غبار می رسد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۰ پنبه ز گوش دور کن بانگ نجات می رسد آب سیاه درمرو کآب حیات می رسد نوبت عشق مشتری بر سر چرخ می زند بهر روان عاشقان صد صلوات می رسد جمله چو شهد و شیر شو وز خود خود فقیر شو زانک ز شه فقیر را عشر و زکات می رسد رحمت اوست کآب و گل طالب دل همی شود جذبه اوست کز بشر صوم و صلات می رسد در ظلمات ابتلا صبر کن و مکن ابا کآب حیات خضر را در ظلمات می رسد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۱ جان و جهان چو روی تو در دو جهان کجا بود گر تو ستم کنی به جان از تو ستم روا بود چون همه سوی نور تست کیست دورو به عهد تو چون همه رو گرفته ای روی دگر کجا بود آنک بدید روی تو در نظرش چه سرد شد گنج که در زمین بود ماه که در سما بود با تو برهنه خوشترم جامه تن برون کنم تا که کنار لطف تو جان مرا قبا بود ذوق تو زاهدی برد جام تو عارفی کشد وصف تو عالمی کند ذات تو مر مرا بود هر که حدیث جان کند با رخ تو نمایمش عشق تو چون زمردی گرچه که اژدها بود هر که رخش چنین بود شاه غلام او شود گرچه که بنده ای بود خاصه که در هوا بود این دل پاره پاره را پیش خیال تو نهم گر سخن وفا کند گویم کاین وفا بود چون در ماجرا زنم خانه شرع وا شود شاهد من رخش بود نرگس او گوا بود از تبریز شمس دین چونک مرا نعم رسد جز تبریز و شمس دین جمله وجود لا بود # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۲ چیست صلای چاشتگه خواجه به گور می رود دیر به خانه وارسد منزل دور می رود در عوض بت گزین کژدم و مار همنشین وز تتق بریشمین سوی قبور می رود شد می و نقل خوردنش عشرت و عیش کردنش سخت شکست گردنش سخت صبور می رود زهره نداشت هیچ کس تا بر او زند نفس پخته شود از این سپس چون به تنور می رود صاف صفا نمی رود راه وفا نمی رود مست خدا نمی رود مست غرور می رود ای خنک آن که پیش شد بنده دین و کیش شد موسی وقت خویش شد جانب طور می رود چند برید جامه ها بست بسی عمامه ها چون که نداشت ستر حق ناکس و عور می رود آنک ز روم زاده بد جانب روم وارود وان که ز غور زاده بد هم سوی غور می رود آن که ز نار زاده بد همچو بلیس نار شد وان که ز نور زاده بد هم سوی نور می رود آن که ز دیو زاده بد دست جفا گشاده بد هیچ گمان مبر که او در بر حور می رود بانمکان و چابکان جانب خوان حق شده وان دل خام بی نمک در شر و شور می رود طبل سیاستی ببین کز فزع نهیب او شیر چو گربه می شود میر چو مور می رود بس که بیان سر تو گرچه به لب نیاوری همچو خیال نیکوان سوی صدور می رود # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۳ بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی شود دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو گوش طرب به دست تو بی تو به سر نمی شود جان ز تو جوش می کند دل ز تو نوش می کند عقل خروش می کند بی تو به سر نمی شود خمر من و خمار من باغ من و بهار من خواب من و قرار من بی تو به سر نمی شود جاه و جلال من تویی ملکت و مال من تویی آب زلال من تویی بی تو به سر نمی شود گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی آن منی کجا روی بی تو به سر نمی شود دل بنهند برکنی توبه کنند بشکنی این همه خود تو می کنی بی تو به سر نمی شود بی تو اگر به سر شدی زیر جهان زبر شدی باغ ارم سقر شدی بی تو به سر نمی شود گر تو سری قدم شوم ور تو کفی علم شوم ور بروی عدم شوم بی تو به سر نمی شود خواب مرا ببسته ای نقش مرا بشسته ای وز همه ام گسسته ای بی تو به سر نمی شود گر تو نباشی یار من گشت خراب کار من مونس و غم گسار من بی تو به سر نمی شود بی تو نه زندگی خوشم بی تو نه مردگی خوشم سر ز غم تو چون کشم بی تو به سر نمی شود هر چه بگویم ای سند نیست جدا ز نیک و بد هم تو بگو به لطف خود بی تو به سر نمی شود # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۴ این رخ رنگ رنگ من هر نفسی چه می شود بی هوسی مکن ببین کز هوسی چه می شود دزد دلم به هر شبی در هوس شکرلبی در سر کوی شب روان از عسسی چه می شود هیچ دلی نشان دهد هیچ کسی گمان برد کاین دل من ز آتش عشق کسی چه می شود آن شکر چو برف او وان عسل شگرف او از سر لطف و نازکی از مگسی چه می شود عشق تو صاف و ساده ای بحر صفت گشاده ای چونک در آن همی فتد خار و خسی چه می شود از تبریز شمس دین دست دراز می کند سوی دل و دل من از دسترسی چه می شود # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۵ چونک جمال حسن تو اسب شکار زین کند نیست عجب که از جنون صد چو مرا چنین کند بال برآرد این دلم چونک غمت پرک زند بار خدا تو حکم کن تا به ابد همین کند چونک ستاره دلم با مه تو قران کند اه که فلک چه لطف ها از تو بر این زمین کند باده به دست ساقیت گرد جهان همی رود آخر کار عاقبت جان مرا گزین کند گر چه بسی بیاورد در دل بنده سر کند غیرت تو بسوزدش گر نفسی جز این کند از دل همچو آهنم دیو و پری حذر کند چون دل همچو آب را عشق تو آهنین کند جان چو تیر راست من در کف توست چون کمان چرخ از این ز کین من هر طرفی کمین کند دیده چرخ و چرخیان نقش کند نشان من زآنک مرا به هر نفس لطف تو هم نشین کند سجده کنم به هر نفس از پی شکر آنک حق در تبریز مر مرا بنده شمس دین کند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۶ جور و جفا و دوریی کان کنکار می کند بر دل و جان عاشقان چون کنه کار می کند هم تک یار یار کو راحت مطلقست او یار ز حکم و داوری با تو چه یار می کند یک صفتی قرین شود چرخ بدو زمین شود یک صفتی خریف را فصل بهار می کند از صفتی فرشته را دیو و بلیس می کند وز تبشی شب مرا رشک بهار می کند می زده را معالجه هم به می از چه می کند اشتر مست را ز می باز چه بار می کند از کف پیر میکده مجلسیان خرف شده دور ز حد گذشت کو آن که شمار می کند هست شد آن عدم که او دولت هست ها بود مست شد آن خرد که او یاد خمار می کند عشرت خشک لب شده آمد و تر همی زند آن تریی که اندر او آب غبار می کند ساقی جان بیا که دل بی تو شدست مشتغل تا که نبیند او تو را با کی قرار می کند جزو دوید تا به کل خار گرفت صدر گل جذبه خارخار بین کان دل خار می کند مطرب جان بیا بزن تن تتنن تنن تنن کاین دل مست از به گه یاد نگار می کند یاد نگار می کند قصد کنار می کند روح نثار می کند شیر شکار می کند تا که چه دید دوش او یا که چه کرد نوش او کز بن بامداد او ناله زار می کند گفت حبیب نادرست همچو الست و جنس او تا که به پاسخ بلی چرخ دوار می کند جمله مکونات را چرخ زنان چو چرخ دان جسم جهار می کند روح سرار می کند دور به گرد ساغرش هست نصیب اسعدی کو بحراک دست او دور سوار می کند ای همراه راه بین بر سر راه ماه بین لیک خمش سخن مگو گفت غبار می کند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۷ دل چو بدید روی تو چون نظرش به جان بود جان ز لبت چو می کشد خیره و لب گزان بود تن برود به پیش دل کاین همه را چه می کنی گوید دل که از مهی کز نظرت نهان بود جز رخ دل نظر مکن جز سوی دل گذر مکن زانک به نور دل همه شعله آن جهان بود شیخ شیوخ عالمست آن که تو راست نومرید آن که گرفت دست تو خاصبک زمان بود دل به میان چو پیر دین حلقه تن به گرد او شاد تنی که پیر دل شسته در آن میان بود راز دل تو شمس دین در تبریز بشنود دور ز گوش و جان او کز سخنت گران بود # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۸ یار مرا چو اشتران باز مهار می کشد اشتر مست خویش را در چه قطار می کشد جان و تنم بخست او شیشه من شکست او گردن من به بست او تا به چه کار می کشد شست ویم چو ماهیان جانب خشک می برد دام دلم به جانب میر شکار می کشد آنک قطار ابر را زیر فلک چو اشتران ساقی دشت می کند برکه و غار می کشد رعد همی زند دهل زنده شدست جزو و کل در دل شاخ و مغز گل بوی بهار می کشد آنک ضمیر دانه را علت میوه می کند راز دل درخت را بر سر دار می کشد لطف بهار بشکند رنج خمار باغ را گرچه جفای دی کنون سوی خمار می کشد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۹ زهره عشق هر سحر بر در ما چه می کند دشمن جان صد قمر بر در ما چه می کند هر که بدید از او نظر باخبرست و بی خبر او ملکست یا بشر بر در ما چه می کند زیر جهان زبر شده آب مرا ز سر شده سنگ از او گهر شده بر در ما چه می کند ای بت شنگ پرده ای گر تو نه فتنه کرده ای هر نفسی چنین حشر بر در ما چه می کند گر نه که روز روشنی پیشه گرفته رهزنی روز به روز و ره گذر بر در ما چه می کند ور نه که دوش مست او آمد و درشکست او پس به نشانه این کمر بر در ما چه می کند گر نه جمال حسن او گرد برآرد از عدم این همه گرد شور و شر بر در ما چه می کند از تبریز شمس دین سوی که رای می کند بحر چه موج زد گهر بر در ما چه می کند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۰ عاشق دلبر مرا شرم و حیا چرا بود چونک جمال این بود رسم وفا چرا بود این همه لطف و سرکشی قسمت خلق چون شود این همه حسن و دلبری بر بت ما چرا بود درد فراق من کشم ناله به نای چون رسد آتش عشق من برم چنگ دوتا چرا بود لذت بی کرانه ایست عشق شدست نام او قاعده خود شکایتست ور نه جفا چرا بود از سر ناز و غنج خود روی چنان ترش کند آن ترشی روی او روح فزا چرا بود آن ترشی روی او ابرصفت همی شود ور نه حیات و خرمی باغ و گیا چرا بود # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۱ طوطی جان مست من از شکری چه می شود زهره می پرست من از قمری چه می شود بحر دلم که موج او از فلک نهم گذشت خیره بمانده ام که او از گهری چه می شود باغ دلم که صد ارم در نظرش بود عدم نرگس تازه خیره شد کز شجری چه می شود جان سپه ست و من علم جان سحر ست و من شبم این دل آفتاب من هر سحری چه می شود دل شده پاره پاره ها در نظر و نظاره ها کاین همه کون هر زمان از نظری چه می شود از غلبات عشق او عقل چه شور می کند وز لمعان جان او جانوری چه می شود من همگی چو شیشه ام شیشه گری ست پیشه ام آه که شیشه دلم از حجری چه می شود باخبران و زیرکان گرچه شوند لعل کان بی خبرند از این کز او بی خبری چه می شود از تبریز شمس دین راست شود دل و نظر آن نظر خوش از کژ و کژنگری چه می شود # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۲ خیال ترک من هر شب صفات ذات من گردد که نفی ذات من در وی همی اثبات من گردد ز حرف عین چشم او ز ظرف جیم گوش او شه شطرنج هفت اختر به حرفی مات من گردد اگر زان سیب بن سیبی شکافم حوریی زاید که عالم را فروگیرد رز و جنات من گردد وگر مصحف به کف گیرم ز حیرت افتد از دستم رخش سرعشر من خواند لبش آیات من گردد جهان طورست و من موسی که من بی هوش و او رقصان ولیکن این کسی داند که بر میقات من گردد برآمد آفتاب جان که خیزید ای گران جانان که گر بر کوه برتابم کمین ذرات من گردد خمش چندان بنالیدم که تا صد قرن این عالم در این هیهای من پیچد بر این هیهات من گردد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۳ دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد به زیر آن درختی رو که او گل های تر دارد در این بازار عطاران مرو هر سو چو بی کاران به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد ترازو گر نداری پس تو را زو ره زند هر کس یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد تو را بر در نشاند او به طراری که می آید تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد به هر دیگی که می جوشد میاور کاسه و منشین که هر دیگی که می جوشد درون چیزی دگر دارد نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد بنال ای بلبل دستان ازیرا ناله مستان میان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد بنه سر گر نمی گنجی که اندر چشمه سوزن اگر رشته نمی گنجد از آن باشد که سر دارد چراغ است این دل بیدار به زیر دامنش می دار از این باد و هوا بگذر هوایش شور و شر دارد چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمه ای گشتی حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی که میوه نو دهد دایم درون دل سفر دارد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۴ همی بینیم ساقی را که گرد جام می گردد ز زر پخته بویی بر که سیم اندام می گردد دگر دل دل نمی باشد دگر جان می نیارامد که آن ماه دل و جان ها به گرد بام می گردد چو خرمن کرد ماه ما بر آن شد تا بسوزاند چو پخته کرد جان ها را به گرد خام می گردد دل بیچاره مفتون شد خرد افتاد و مجنون شد به دست اوست آن دانه چه گرد دام می گردد ز گردش فارغ است آن مه چه منزل پیش او چه ره برای حاجت ما دان که چون ایام می گردد شهی که کان و دریاها زکات از وی همی خواهند به گرد کوی هر مفلس برای وام می گردد از این جمله گذر کردم بده ساقی یکی جامی ز انعامت که این عالم بر آن انعام می گردد شبی گفتی به دلدار ی شبت را روز گردانم چو سنگ آسیا جانم بر آن پیغام می گردد به لطف خویش مستش کن خوش جام الستش کن خراب و می پرستش کن که بی آرام می گردد گشا خنب حقایق را بده بی صرفه عاشق را می آشامش کن ایرا دل خیال آشام می گردد بده زان باده خوشبو مپرسش مستحقی تو ازیرا آفتابی که همه بر عام می گردد نهان ار رهزنی باشد نهان بینا ببر حلقش چه نقصان قهرمانت را که چون صمصام می گردد اگر گبرم اگر شاکر توی اول توی آخر چو تو پنهان شوی شادی غم و سرسام می گردد دلم پرست و آن اولی که هم تو گویی ای مولی حدیث خفته ای چه بود که بر احلام می گردد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۵ اگر صد همچو من گردد هلاک او را چه غم دارد که نی عاشق نمی یابد که نی دلخسته کم دارد مرا گوید چرا چشمت رقیب روی من باشد بدان در پیش خورشید ش همی دارم که نم دارد چو اسماعیل پیش او بنوشم زخم نیش او خلیلم را خریدار م چه گر قصد ستم دارد اگر مشهور شد شورم خدا داند که معذورم که اسیر حکم آن عشقم که صد طبل و علم دارد مرا یار شکرناکم اگر بنشاند بر خاکم چرا غم دارد آن مفلس که یار محتشم دارد غمش در دل چو گنجور ی دلم نور علی نوری مثال مریم زیبا که عیسی در شکم دارد چو خورشید ست یار من نمی گردد به جز تنها سپه سالار مه باشد کز استاره حشم دارد مسلمان نیستم گبر م اگر مانده ست یک صبر م چه دانی تو که درد او چه دستان و قدم دارد ز درد او دهان تلخ است هر دریا که می بینی ز داغ او نکو بنگر که روی مه رقم دارد به دوران ها چو من عاشق نرست از مغرب و مشرق بپرس از پیر گردونی که چون من پشت خم دارد خنک جانی که از خوابش به مالش ها برانگیزد بدان مالش بود شادان و آن را مغتنم دارد طبیبی چون دهد تلخش بنوشد تلخ او را خوش طبیبان را نمی شاید که عاقل متهم دارد اگر شان متهم داری بمانی بند بیماری کسی برخورد از استا که او را محترم دارد خمش کن کاندر این دریا نشاید نعره و غوغا که غواص آن کسی باشد که او امساک دم دارد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۶ بتی کو زهره و مه را همه شب شیوه آموزد دو چشم او به جادویی دو چشم چرخ بردوزد شما دل ها نگه دارید مسلمانان که من باری چنان آمیختم با او که دل با من نیامیزد نخست از عشق او زادم به آخر دل بدو دادم چو میوه زاید از شاخی از آن شاخ اندرآویزد ز سایه خود گریزانم که نور از سایه پنهانست قرارش از کجا باشد کسی کز سایه بگریزد سر زلفش همی گوید صلا زوتر رسن بازی رخ شمعش همی گوید کجا پروانه تا سوزد برای این رسن بازی دلاور باش و چنبر شو درافکن خویش در آتش چو شمع او برافروزد چو ذوق سوختن دیدی دگر نشکیبی از آتش اگر آب حیات آید تو را ز آتش نینگیزد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۷ نباشد عیب پرسیدن تو را خانه کجا باشد نشانی ده اگر یابیم وان اقبال ما باشد تو خورشید جهان باشی ز چشم ما نهان باشی تو خود این را روا داری وانگه این روا باشد نگفتی من وفادارم وفا را من خریدارم ببین در رنگ رخسارم بیندیش این وفا باشد بیا ای یار لعلین لب دلم گم گشت در قالب دلم داغ شما دارد یقین پیش شما باشد در این آتش کبابم من خراب اندر خرابم من چه باشد ای سر خوبان تنی کز سر جدا باشد دل من در فراق جان چو ماری سرزده پیچان بگرد نقش تو گردان مثال آسیا باشد بگفتم ای دل مسکین بیا بر جای خود بنشین حذر کن ز آتش پرکین دل من گفت تا باشد فروبستست تدبیرم بیا ای یار شبگیرم بپرس از شاه کشمیرم کسی را کاشنا باشد خود او پیدا و پنهانست جهان نقش است و او جانست بیندیش این چه سلطانست مگر نور خدا باشد خروش و جوش هر مستی ز جوش خم می باشد سبکساری هر آهن ز تو آهن ربا باشد خریدی خانه دل را دل آن توست می دانی هر آنچ هست در خانه از آن کدخدا باشد قماشی کان تو نبود برون انداز از خانه درون مسجد اقصی سگ مرده چرا باشد مسلم گشت دلداری تو را ای تو دل عالم مسلم گشت جان بخشی تو را وان دم تو را باشد که دریا را شکافیدن بود چالاکی موسی قبای مه شکافیدن ز نور مصطفی باشد برآرد عشق یک فتنه که مردم راه که گیرد به شهر اندر کسی ماند که جویای فنا باشد زند آتش در این بیشه که بگریزند نخجیران ز آتش هر که نگریزد چو ابراهیم ما باشد خمش کوته کن ای خاطر که علم اول و آخر بیان کرده بود عاشق چو پیش شاه لا باشد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۸ چو آمد روی مه رویم چه باشد جان که جان باشد چو دیدی روز روشن را چه جای پاسبان باشد برای ماه و هنجارش که تا برنشکند کارش تو لطف آفتابی بین که در شب ها نهان باشد دلا بگریز از این خانه که دلگیرست و بیگانه به گلزاری و ایوانی که فرشش آسمان باشد از این صلح پر از کینش وز این صبح دروغینش همیشه این چنین صبحی هلاک کاروان باشد بجو آن صبح صادق را که جان بخشد خلایق را هزاران مست عاشق را صبوحی و امان باشد هر آن آتش که می زاید غم و اندیشه را سوزد به هر جایی که گل کاری نهالش گلستان باشد یکی یاری نکوکاری ز هر آفت نگهداری ظریفی ماه رخساری به صد جان رایگان باشد یکی خوبی شکرریزی چو باده رقص انگیزی یکی مستی خوش آمیزی که وصلش جاودان باشد اگر با نقش گرمابه شود یک لحظه همخوابه همان دم نقش گیرد جان چو من دستک زنان باشد دل آواره ما را از آن دلبر خبر آید شبی استاره ما را به ماه او قران باشد چو از بام بلند او رو نماید ناگهان ما را هوای سست بی آن دم مثال نردبان باشد کسی کو یار صبر آمد سوار ماه و ابر آمد مکن باور که ابر تر گدای ناودان باشد چو چشم چپ همی پرد نشان شادی دل دان چو چشم دل همی پرد عجب آن چه نشان باشد بسی کمپیر در چادر ز مردان برده عمر و زر مبین چادر تو آن بنگر که در چادر نهان باشد بسی ماه و بسی فتنه به زیر چادر کهنه بسی پالانیی لنگی که در برگستوان باشد بسی خرگه سیه باشد در او ترکی چو مه باشد چه غم داری تو از پیری چو اقبالت جوان باشد بریزد صورت پیرت بزاید صورت بختت ز ابر تیره زاید او که خورشید جهان باشد کسی کو خواب می بیند که با ماهست بر گردون چه غم گر این تن خفته میان کاهدان باشد معاذالله که مرغ جان قفس را آهنین خواهد معاذالله که سیمرغی در این تنگ آشیان باشد دهان بربند و خامش کن که نطق جاودان داری سخن با گوش و هوشی گو که او هم جاودان باشد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۹ بهار آمد بهار آمد بهار مشکبار آمد نگار آمد نگار آمد نگار بردبار آمد صبوح آمد صبوح آمد صبوح راح و روح آمد خرامان ساقی مه رو به ایثار عقار آمد صفا آمد صفا آمد که سنگ و ریگ روشن شد شفا آمد شفا آمد شفای هر نزار آمد حبیب آمد حبیب آمد به دلداری مشتاقان طبیب آمد طبیب آمد طبیب هوشیار آمد سماع آمد سماع آمد سماع بی صداع آمد وصال آمد وصال آمد وصال پایدار آمد ربیع آمد ربیع آمد ربیع بس بدیع آمد شقایق ها و ریحان ها و لاله خوش عذار آمد کسی آمد کسی آمد که ناکس زو کسی گردد مهی آمد مهی آمد که دفع هر غبار آمد دلی آمد دلی آمد که دل ها را بخنداند میی آمد میی آمد که دفع هر خمار آمد کفی آمد کفی آمد که دریا در از او یابد شهی آمد شهی آمد که جان هر دیار آمد کجا آمد کجا آمد کز این جا خود نرفتست او ولیکن چشم گه آگاه و گه بی اعتبار آمد ببندم چشم و گویم شد گشایم گویم او آمد و او در خواب و بیداری قرین و یار غار آمد کنون ناطق خمش گردد کنون خامش به نطق آید رها کن حرف بشمرده که حرف بی شمار آمد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۰ بهار آمد بهار آمد بهار خوش عذار آمد خوش و سرسبز شد عالم اوان لاله زار آمد ز سوسن بشنو ای ریحان که سوسن صد زبان دارد به دشت آب و گل بنگر که پرنقش و نگار آمد گل از نسرین همی پرسد که چون بودی در این غربت همی گوید خوشم زیرا خوشی ها زان دیار آمد سمن با سرو می گوید که مستانه همی رقصی به گوشش سرو می گوید که یار بردبار آمد بنفشه پیش نیلوفر درآمد که مبارک باد که زردی رفت و خشکی رفت و عمر پایدار آمد همی زد چشمک آن نرگس به سوی گل که خندانی بدو گفتا که خندانم که یار اندر کنار آمد صنوبر گفت راه سخت آسان شد به فضل حق که هر برگی به ره بری چو تیغ آبدار آمد ز ترکستان آن دنیا بنه ترکان زیبارو به هندستان آب و گل به امر شهریار آمد ببین کان لکلک گویا برآمد بر سر منبر که ای یاران آن کاره صلا که وقت کار آمد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۱ بیا کامشب به جان بخشی به زلف یار می ماند جمال ماه نورافشان بدان رخسار می ماند به گرد چرخ استاره چو مشتاقان آواره که از سوز دل ایشان خرد از کار می ماند سقای روح یک باده ز جام غیب درداده ببین تا کیست افتاده و کی بیدار می ماند به شب نالان و بیداران نیابی جز که بیماران و من گر هم نمی نالم دلم بیمار می ماند در این دریای بی مونس دلا می نال چون یونس نهنگ شب در این دریا به مردم خوار می ماند بدان سان می خورد ما را ز خاص و عام اندر شب نه دکان و نه سودا و نه این بازار می ماند چه شد ناصر عبادالله چه شد حافظ بلادالله ببین جز مبدع جان ها اگر دیار می ماند فلک بازار کیوانست در او استاره گردان است شب ما روز ایشانست که بی اغیار می ماند جز این چرخ و زمین در جان عجب چرخیست و بازاری ولیک از غیرت آن بازار در اسرار می ماند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۲ ورای پرده جانت دلا خلقان پنهانند ز زخم تیغ فردیت همه جانند و بی جانند تو از نقصان و از بیشی نگویی چند اندیشی درآ در دین بی خویشی که بس بی خویش خویشانند چه دریاها که می نوشند چو دریاها همی جوشند اگر چه خود که خاموشند دانایند و می دانند در آن دریای پر مرجان یکی قومند همچون جان ورای گنبد گردان براق جان همی رانند ایا درویش باتمکین سبک دل گرد زوتر هین میان بزم مردان شین که ایشان جمله رندانند ملوکانند درویشان ز مستی جمله بی خویشان اگر چه خاکیند ایشان ولیکن شاه و سلطانند ز گنج عشق زر ریزند غلام شمس تبریزند و کان لعل و یاقوتند و در کان جان ارکانند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۳ برآمد بر شجر طوطی که تا خطبه ی شکر گوید به بلبل کرد اشارت گل که تا اشعار برگوید به سرو سبز وحی آمد که تا جانش بود در تن میان بندد به خدمت روز و شب ها این سمر گوید همه تسبیح گویانند اگر ماهست اگر ماهی ولیکن عقل استادست او مشروح تر گوید درآید سنگ در گریه درآید چرخ در کدیه ز عرش آید دو صد هدیه چو او درس نظر گوید هزاران سیمبر بینی گشاییده بر و سینه چو آن عنبرفشان قصه ی نسیم آن سحر گوید که را ماند دل آن لحظه که آن جان شرح دل گوید که را ماند خبر از خود در آن دم کو خبر گوید حدیث عشق جان گوید حدیث ره روان گوید حدیث سکر سر گوید حدیث خون جگر گوید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۴ مرا عاشق چنان باید که هر باری که برخیزد قیامت های پرآتش ز هر سویی برانگیزد دلی خواهیم چون دوزخ که دوزخ را فروسوزد دو صد دریا بشوراند ز موج بحر نگریزد ملک ها را چه مندیلی به دست خویش درپیچد چراغ لایزالی را چو قندیلی درآویزد چو شیری سوی جنگ آید دل او چون نهنگ آید به جز خود هیچ نگذارد و با خود نیز بستیزد چو هفت صد پرده ی دل را به نور خود بدراند ز عرشش این ندا آید بنامیزد بنامیزد چو او از هفتمین دریا به کوه قاف رو آرد از آن دریا چه گوهرها کنار خاک درریزد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۵ ایا سر کرده از جانم تو را خانه کجا باشد الا ای ماه تابانم تو را خانه کجا باشد الا ای قادر قاهر ز تن پنهان به دل ظاهر زهی پیدای پنهانم تو را خانه کجا باشد تو گویی خانه خاقان بود دل های مشتاقان مرا دل نیست ای جانم تو را خانه کجا باشد بود مه سایه را دایه به مه چون می رسد سایه بگو ای مه نمی دانم تو را خانه کجا باشد نشان ماه می دیدم به صد خانه بگردیدم از این تفتیش برهانم تو را خانه کجا باشد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۶ دل من چون صدف باشد خیال دوست در باشد کنون من هم نمی گنجم کز او این خانه پر باشد ز شیرینی حدیثش شب شکافیده ست جان را لب عجب دارم که می گوید حدیث حق مر باشد غذاها از برون آید غذای عاشق از باطن برآرد از خود و خاید که عاشق چون شتر باشد سبک رو همچو پریان شو ز جسم خویش عریان شو مسلم نیست عریانی مر آن کس را که عر باشد صلاح الدین به صید آمد همه شیران بود صیدش غلام او کسی باشد که از دو کون حر باشد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۷ چو برقی می جهد چیزی عجب آن دلستان باشد از آن گوشه چه می تابد عجب آن لعل کان باشد چیست از دور آن گوهر عجب ماهست یا اختر که چون قندیل نورانی معلق ز آسمان باشد عجب قندیل جان باشد درفش کاویان باشد عجب آن شمع جان باشد که نورش بی کران باشد گر از وی درفشان گردی ز نورش بی نشان گردی نگه دار این نشانی را میان ما نشان باشد ایا ای دل برآور سر که چشم توست روشنتر بمال آن چشم و خوش بنگر که بینی هر چه آن باشد چو دیدی تاب و فر او فنا شو زیر پر او ازیرا بیضه مقبل به زیر ماکیان باشد چو ما اندر میان آییم او از ما کران گیرد چو ما از خود کران گیریم او اندر میان باشد نماید ساکن و جنبان نه جنبانست و نه ساکن نماید در مکان لیکن حقیقت بی مکان باشد چو آبی را بجنبانی میان نور عکس او بجنبد از لگن بینی و آن از آسمان باشد نه آن باشد نه این باشد صلاح الحق و دین باشد اگر همدم امین باشد بگویم کان فلان باشد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۸ مرا عهدیست با شادی که شادی آن من باشد مرا قولیست با جانان که جانان جان من باشد به خط خویشتن فرمان به دستم داد آن سلطان که تا تختست و تا بختست او سلطان من باشد اگر هشیار اگر مستم نگیرد غیر او دستم وگر من دست خود خستم همو درمان من باشد چه زهره دارد اندیشه که گرد شهر من گردد که قصد ملک من دارد چو او خاقان من باشد نبیند روی من زردی به اقبال لب لعلش بمیرد پیش من رستم چو او دستان من باشد بدرم زهره زهره خراشم ماه را چهره برم از آسمان مهره چو او کیوان من باشد بدرم جبه مه را بریزم ساغر شه را وگر خواهند تاوانم همو تاوان من باشد چراغ چرخ گردونم چو اجری خوار خورشیدم امیر گوی و چوگانم چو دل میدان من باشد منم مصر و شکرخانه چو یوسف در برم گیرد چه جویم ملک کنعان را چو او کنعان من باشد زهی حاضر زهی ناظر زهی حافظ زهی ناصر زهی الزام هر منکر چو او برهان من باشد یکی جانیست در عالم که ننگش آید از صورت بپوشد صورت انسان ولی انسان من باشد سر ماهست و من مجنون مجنبانید زنجیرم مرا هر دم سر مه شد چو مه بر خوان من باشد سخن بخش زبان من چو باشد شمس تبریزی تو خامش تا زبان ها خود چو دل جنبان من باشد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۹ دگرباره سر مستان ز مستی در سجود آمد مگر آن مطرب جان ها ز پرده در سرود آمد سراندازان و جانبازان دگرباره بشوریدند وجود اندر فنا رفت و فنا اندر وجود آمد دگرباره جهان پر شد ز بانگ صور اسرافیل امین غیب پیدا شد که جان را زاد و بود آمد ببین اجزای خاکی را که جان تازه پذرفتند همه خاکیش پاکی شد زیان ها جمله سود آمد ندارد رنگ آن عالم ولیک از تابه دیده چو نور از جان رنگ آمیز این سرخ و کبود آمد نصیب تن از این رنگست نصیب جان از این لذت ازیرا ز آتش مطبخ نصیب دیگ دود آمد بسوز ای دل که تا خامی نیاید بوی دل از تو کجا دیدی که بی آتش کسی را بوی عود آمد همیشه بوی با عودست نه رفت از عود و نه آمد یکی گوید که دیر آمد یکی گوید که زود آمد ز صف نگریخت شاهنشه ولی خود و زره پرده ست حجاب روی چون ماهش ز زخم خلق خود آمد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۰ صلا یا ایها العشاق کان مه رو نگار آمد میان بندید عشرت را که یار اندر کنار آمد بشارت می پرستان را که کار افتاد مستان را که بزم روح گستردند و باده بی خمار آمد قیامت در قیامت بین نگار سروقامت بین کز او عالم بهشتی شد هزاران نوبهار آمد چو او آب حیات آمد چرا آتش برانگیزد چو او باشد قرار جان چرا جان بی قرار آمد درآ ساقی دگرباره بکن عشاق را چاره که آهوچشم خون خواره چو شیر اندر شکار آمد چو کار جان به جان آمد ندای الامان آمد که لشکرهای عشق او به دروازه حصار آمد رود جان بداندیشش به شمشیر و کفن پیشش که هر که از عشق برگردد به آخر شرمسار آمد نه اول ماند و نی آخر مرا در عشق آن فاخر که عاشق همچو نی آمد و عشق او چو نار آمد اگر چه لطف شمس الدین تبریزی گذر دارد ز باد و آب و خاک و نار جان هر چهار آمد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۱ مه دی رفت و بهمن هم بیا که نوبهار آمد زمین سرسبز و خرم شد زمان لاله زار آمد درختان بین که چون مستان همه گیجند و سرجنبان صبا برخواند افسونی که گلشن بی قرار آمد سمن را گفت نیلوفر که پیچاپیچ من بنگر چمن را گفت اشکوفه که فضل کردگار آمد بنفشه در رکوع آمد چو سنبل در خشوع آمد چو نرگس چشمکش می زد که وقت اعتبار آمد چه گفت آن بید سرجنبان که از مستی سبک سر شد چه دید آن سرو خوش قامت که زفت و پایدار آمد قلم بگرفته نقاشان که جانم مست کف هاشان که تصویرات زیباشان جمال شاخسار آمد هزاران مرغ شیرین پر نشسته بر سر منبر ثنا و حمد می خواند که وقت انتشار آمد چو گوید مرغ جان یاهو بگوید فاخته کوکو بگوید چون نبردی بو نصیبت انتظار آمد بفرمودند گل ها را که بنمایید دل ها را نشاید دل نهان کردن چو جلوه یار غار آمد به بلبل گفت گل بنگر به سوی سوسن اخضر که گرچه صد زبان دارد صبور و رازدار آمد جوابش داد بلبل رو به کشف راز من بگرو که این عشقی که من دارم چو تو بی زینهار آمد چنار آورد رو در رز که ای ساجد قیامی کن جوابش داد کاین سجده مرا بی اختیار آمد منم حامل از آن شربت که بر مستان زند ضربت مرا باطن چو نار آمد تو را ظاهر چنار آمد برآمد زعفران فرخ نشان عاشقان بر رخ بر او بخشود و گل گفت اه که این مسکین چه زار آمد رسید این ماجرای او به سیب لعل خندان رو به گل گفت او نمی داند که دلبر بردبار آمد چو سیب آورد این دعوی که نیکو ظنم از مولی برای امتحان آن ز هر سو سنگسار آمد کسی سنگ اندر او بندد چو صادق بود می خندد چرا شیرین نخندد خوش کش از خسرو نثار آمد کلوخ انداز خوبان را برای خواندن باشد جفای دوستان با هم نه از بهر نفار آمد زلیخا گر درید آن دم گریبان و زه یوسف پی تجمیش و بازی دان که کشاف سرار آمد خورد سنگ و فروناید که من آویخته شادم که این تشریف آویزش مرا منصوروار آمد که من منصورم آویزان ز شاخ دار الرحمان مرا دور از لب زشتان چنین بوس و کنار آمد هلا ختم است بر بوسه نهان کن دل چو سنبوسه درون سینه زن پنهان دمی که بی شمار آمد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۲ اگر خواب آیدم امشب سزای ریش خود بیند به جای مفرش و بالی همه مشت و لگد بیند ازیرا خواب کژ بیند که آیینه خیالست او که معلوم ست تعبیرش اگر او نیک و بد بیند خصوصا اندر این مجلس که امشب در نمی گنجد دو چشم عقل پایان بین که صدساله رصد بیند شب قدرست وصل او شب قبرست هجر او شب قبر از شب قدرش کرامات و مدد بیند خنک جانی که بر بامش همی چوبک زند امشب شود همچون سحر خندان عطای بی عدد بیند برو ای خواب خاری زن تو اندر چشم نامحرم که حیفست آن که بیگانه در این شب قد و خد بیند شرابش ده بخوابانش برون بر از گلستانش که تا در گردن او فردا ز غم حبل مسد بیند ببردی روز در گفتن چو آمد شب خمش باری که هرک از گفت خامش شد عوض گفت ابد بیند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۳ رسیدم در بیابانی که عشق از وی پدید آید بیابد پاکی مطلق در او هر چه پلید آید چه مقدارست مرجان را که گردد کفو مر جان را ولی تو آفتابی بین که بر ذره پدید آید هزاران قفل و هر قفلی به عرض آسمان باشد دو سه حرف چو دندانه بر آن جمله کلید آید یکی لوحیست دل لایح در آن دریای خون سایح شود غازی ز بعد آنک صد باره شهید آید غلام موج این بحرم که هم عیدست و هم نحرم غلام ماهیم که او ز دریا مستفید آید هر آن قطره کز این دریا به ظاهر صورتی یابد یقین می دان که نام او جنید و بایزید آید درآ ای جان و غسلی کن در این دریای بی پایان که از یک قطره غسلت هزاران داد و دید آید خطر دارند کشتی ها ز اوج و موج هر دریا امان یابند از موجی کز این بحر سعید آید چو عارف را و عاشق را به هر ساعت بود عیدی نباشد منتظر سالی که تا ایام عید آید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۴ یکی گولی همی خواهم که در دلبر نظر دارد نمی خواهم هنرمندی که دیده در هنر دارد دلی همچون صدف خواهم که در جان گیرد آن گوهر دل سنگین نمی خواهم که پندار گهر دارد ز خودبینی جدا گشته پر از عشق خدا گشته ز مالش های غم غافل به مالنده عبر دارد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۵ مرا دلبر چنان باید که جان فتراک او گیرد مرا مطرب چنان باید که زهره پیش او میرد یکی پیمانه ای دارم که بر دریا همی خندد دل دیوانه ای دارم که بند و پند نپذیرد خداوندا تو می دانی که جانم از تو نشکیبد ازیرا هیچ ماهی را دمی از آب نگزیرد زهی هستی که تو داری زهی مستی که من دارم تو را هستی همی زیبد مرا مستی همی زیبد هلا بس کن هلا بس کن که این عشقی که بگزیدی نشاطی می دهد بی غم قبولی می کند بی رد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۶ سعادت جو دگر باشد و عاشق خود دگر باشد ندارد پای عشق او کسی کش عشق سر باشد مراد دل کجا جوید بقای جان کجا خواهد دو چشم عشق پرآتش که در خون جگر باشد ز بدحالی نمی نالد دو چشم از غم نمی مالد که او خواهد که هر لحظه ز حال بد بتر باشد نه روز بخت می خواهد نه شب آرام می جوید میان روز و شب پنهان دلش همچون سحر باشد دو کاشانه ست در عالم یکی دولت یکی محنت به ذات حق که آن عاشق از این هر دو به درباشد ز دریا نیست جوش او که در بس یتیمست او از این کان نیست روی او اگر چه همچو زر باشد دل از سودای شاه جان شهنشاهی کجا جوید قبا کی جوید آن جانی که کشته آن کمر باشد اگر عالم هما گیرد نجوید سایه اش عاشق که او سرمست عشق آن همای نام ور باشد اگر عالم شکر گیرد دلش نالان چو نی باشد وگر معشوق نی گوید گدازان چون شکر باشد ز شمس الدین تبریزی مقیم عشق می گویم خداوندا چرا چندین شهی اندر سفر باشد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۷ صلا جان های مشتاقان که نک دلدار خوب آمد چو زرکوبست آن دلبر رخ من سیم کوب آمد از او کو حسن مه دارد هر آن کو دل نگه دارد به خاک پای آن دلبر که آن کس سنگ و چوب آمد هر آنک از عشق بگریزد حقیقت خون خود ریزد کجا خورشید را هرگز ز مرغ شب غروب آمد بروب از خویش این خانه ببین آن حس شاهانه برو جاروب لا بستان که لا بس خانه روب آمد تن تو همچو خاک آمد دم تو تخم پاک آمد هوس ها چون ملخ ها شد نفس ها چون حبوب آمد ز بینایی بگردیدی مگر خواب دگر دیدی چه خوردی تو که قاروره پر از خلط رسوب آمد تو چه شنیدی تو چه گفتی بگو تا شب کجا خفتی حکایت می کند رنگت که جاسوس القلوب آمد صلاح الدین یعقوبان جواهربخش زرکوبان که او خورشید اسرارست و علام الغیوب آمد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۸ صلا رندان دگرباره که آن شاه قمار آمد اگر تلبیس نو دارد همانست او که پار آمد ز رندان کیست این کاره که پیش شاه خون خواره میان بندد دگرباره که اینک وقت کار آمد بیا ساقی سبک دستم که من باری میان بستم به جان تو که تا هستم مرا عشق اختیار آمد چو گلزار تو را دیدم چو خار و گل بروییدم چو خارم سوخت در عشقت گلم بر تو نثار آمد پیاپی فتنه انگیزی ز فتنه بازنگریزی ولیک این بار دانستم که یار من عیار آمد اگر بر رو زند یارم رخی دیگر به پیش آرم ازیرا رنگ رخسارم ز دستش آبدار آمد توی شاها و دیرینه مقام تست این سینه نمی گویی کجا بودی که جان بی تو نزار آمد شهم گوید در این دشتم تو پنداری که گم گشتم نمی دانی که صبر من غلاف ذوالفقار آمد مرا برید و خون آمد غزل پرخون برون آمد برید از من صلاح الدین به سوی آن دیار آمد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۹ شکایت ها همی کردی که بهمن برگ ریز آمد کنون برخیز و گلشن بین که بهمن بر گریز آمد ز رعد آسمان بشنو تو آواز دهل یعنی عروسی دارد این عالم که بستان پرجهیز آمد بیا و بزم سلطان بین ز جرعه خاک خندان بین که یاغی رفت و از نصرت نسیم مشک بیز آمد بیا ای پاک مغز من ببو گلزار نغز من به رغم هر خری کاهل که مشک او کمیز آمد زمین بشکافت و بیرون شد از آن رو خنجرش خواندم به یک دم از عدم لشکر به اقلیم حجیز آمد سپاه گلشن و ریحان بحمدالله مظفر شد که تیغ و خنجر سوسن در این پیکار تیز آمد چو حلواهای بی آتش رسید از دیگ چوبین خوش سر هر شاخ پرحلوا به سان کفچلیز آمد به گوش غنچه نیلوفر همی گوید که یا عبهر باستیز عدو می خور که هنگام ستیز آمد مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مکن با او تو همراهی که او بس سست و حیز آمد خمش باش و بجو عصمت سفر کن جانب حضرت که نبود خواب را لذت چو بانگ خیز خیز آمد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۰ سر از بهر هوس باید چو خالی گشت سر چه بود چو جان بهر نظر باشد روان بی نظر چه بود نظر در روی شه باید چو آن نبود چه را شاید سفر از خویشتن باید چو با خویشی سفر چه بود مرا پرسید صفرایی که گر مرد شکرخایی کمر بندم چو نی پیشت اگر گویی شکر چه بود بگفتم بهترین چیزی ولیکن پیش غیر تو که تو ابله شکر بینی و گویی زین بتر چه بود ازیرا اصل جسم تو ز زهر قاتل افتادست سقر بودست اصل تو نداند جز سقر چه بود جهان و عقل کلی را ز عقل جزو چون بینی در آن دریای خون آشام عقل مختصر چه بود دو سه سطرست که می خوانی ز سر تا پا و پا تا سر دگر کاری نداری تو وگر نه پا و سر چه بود چو کور افتاد چشم دل چو گوش از ثقل شد پرگل به غیر خانه وسواس جای کور و کر چه بود # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۱ چه بویست این چه بویست این مگر آن یار می آید مگر آن یار گل رخسار از آن گلزار می آید شبی یا پرده عودی و یا مشک عبرسودی و یا یوسف بدین زودی از آن بازار می آید چه نورست این چه تابست این چه ماه و آفتابست این مگر آن یار خلوت جو ز کوه و غار می آید سبوی می چه می جویی دهانش را چه می بویی تو پنداری که او چون تو از این خمار می آید چه نقصان آفتابی را اگر تنها رود در ره چه نقصان حشمت مه را که بی دستار می آید چه خورد این دل در آن محفل که همچون مست اندر گل از آن میخانه چون مستان چه ناهموار می آید مخسب امشب مخسب امشب قوامش گیر و دریابش که او در حلقه مستان چنین بسیار می آید گلستان می شود عالم چو سروش می کند سیران قیامت می شود ظاهر چو در اظهار می آید همه چون نقش دیواریم و جنبان می شویم آن دم که نور نقش بند ما بر این دیوار می آید گهی در کوی بیماران چو جالینوس می گردد گهی بر شکل بیماران به حیلت زار می آید خمش کردم خمش کردم که این دیوان شعر من ز شرم آن پری چهره به استغفار می آید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۲ اگر چرخ وجود من از این گردش فروماند بگرداند مرا آن کس که گردون را بگرداند اگر این لشکر ما را ز چشم بد شکست افتد به امر شاه لشکرها از آن بالا فروآید اگر باد زمستانی کند باغ مرا ویران بهار شهریار من ز دی انصاف بستاند شمار برگ اگر باشد یکی فرعون جباری کف موسی یکایک را به جای خویش بنشاند مترسان دل مترسان دل ز سختی های این منزل که آب چشمه حیوان بتا هرگز نمیراند رأیناکم رأیناکم و اخرجنا خفایاکم فإن لم تنتهوا عنها فإیانا و إیاکم و ان طفتم حوالینا و انتم نور عینانا  فلا تستییسوا منا فإن العیش احیاکم شکسته بسته تازی ها برای عشقبازی ها بگویم هر چه من گویم شهی دارم که بستاند چو من خود را نمی یابم سخن را از کجا یابم همان شمعی که داد این را همو شمعم بگیراند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۳ برون شو ای غم از سینه که لطف یار می آید تو هم ای دل ز من گم شو که آن دلدار می آید نگویم یار را شادی که از شادی گذشتست او مرا از فرط عشق او ز شادی عار می آید مسلمانان مسلمانان مسلمانی ز سر گیرید که کفر از شرم یار من مسلمان وار می آید برو ای شکر کاین نعمت ز حد شکر بیرون شد نخواهم صبر گرچه او گهی هم کار می آید روید ای جمله صورت ها که صورت های نو آمد علم هاتان نگون گردد که آن بسیار می آید در و دیوار این سینه همی درد ز انبوهی که اندر در نمی گنجد پس از دیوار می آید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۴ امروز جمال تو سیمای دگر دارد امروز لب نوشت حلوای دگر دارد امروز گل لعلت از شاخ دگر رسته ست امروز قد سروت بالای دگر دارد امروز خود آن ماهت در چرخ نمی گنجد وان سکه ی چون چرخت پهنای دگر دارد امروز نمی دانم فتنه ز چه پهلو خاست دانم که از او عالم غوغای دگر دارد آن آهو شیرافکن پیداست در آن چشمش کاو از دو جهان بیرون صحرای دگر دارد رفت این دل سودایی گم شد دل و هم سودا کاو برتر از این سودا سودای دگر دارد گر پا نبود عاشق با پر ازل پرد ور سر نبود عاشق سرهای دگر دارد دریای دو چشم او را می جست و تهی می شد آگاه نبد کان در دریای دگر دارد در عشق دو عالم را من زیر و زبر کردم این جاش چه می جستی کاو جای دگر دارد امروز دلم عشقست فردای دلم معشوق امروز دلم در دل فردای دگر دارد گر شاه صلاح الدین پنهانست عجب نبود کز غیرت حق هر دم لالای دگر دارد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۵ آن را که درون دل عشق و طلبی باشد چون دل نگشاید در آن را سببی باشد رو بر در دل بنشین کان دلبر پنهانی وقت سحری آید یا نیم شبی باشد جانی که جدا گردد جویای خدا گردد او نادره ای باشد او بوالعجبی باشد آن دیده کز این ایوان ایوان دگر بیند صاحب نظری باشد شیرین لقبی باشد آن کس که چنین باشد با روح قرین باشد در ساعت جان دادن او را طربی باشد پایش چو به سنگ آید دریش به چنگ آید جانش چو به لب آید با قندلبی باشد چون تاج ملوکانش در چشم نمی آید او بی پدر و مادر عالی نسبی باشد خاموش کن و هر جا اسرار مکن پیدا در جمع سبک روحان هم بولهبی باشد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۶ آن مه که ز پیدایی در چشم نمی آید جان از مزه عشقش بی گشن همی زاید عقل از مزه بویش وز تابش آن رویش هم خیره همی خندد هم دست همی خاید هر صبح ز سیرانش می باشم حیرانش تا جان نشود حیران او روی بننماید هر چیز که می بینی در بی خبری بینی تا باخبری والله او پرده بنگشاید دم همدم او نبود جان محرم او نبود و اندیشه که این داند او نیز نمی شاید تن پرده بدوزیده جان برده بسوزیده با این دو مخالف دل بر عشق بنبساید دو لشکر بیگانه تا هست در این خانه در چالش و در کوشش جز گرد بنفزاید در زیر درخت او می ناز به بخت او تا جان پر از رحمت تا حشر بیاساید از شاه صلاح الدین چون دیده شود حق بین دل رو به صلاح آرد جان مشعله برباید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۷ امروز جمال تو بر دیده مبارک باد بر ما هوس تازه پیچیده مبارک باد گل ها چون میان بندد بر جمله جهان خندد ای پرگل و صد چون گل خندیده مبارک باد خوبان چو رخت دیده افتاده و لغزیده دل بر در این خانه لغزیده مبارک باد نوروز رخت دیدم خوش اشک بباریدم نوروز و چنین باران باریده مبارک باد بی گفت زبان تو بی حرف و بیان تو از باطن تو گوشت بشنیده مبارک باد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۸ یاران سحر خیزان تا صبح که دریابد تا ذره صفت ما را که زیر و زبر یابد آن بخت که را باشد کآید به لب جویی تا آب خورد از جو خود عکس قمر یابد یعقوب صفت که بود کز پیرهن یوسف او بوی پسر جوید خود نور بصر یابد یا تشنه چو اعرابی در چه فکند دلوی در دلو نگارینی چون تنگ شکر یابد یا موسی آتش جو کآرد به درختی رو آید که برد آتش صد صبح و سحر یابد در خانه جهد عیسی تا وارهد از دشمن از خانه سوی گردون ناگاه گذر یابد یا همچو سلیمانی بشکافد ماهی را اندر شکم ماهی آن خاتم زر یابد شمشیر به کف عمر در قصد رسول آید در دام خدا افتد وز بخت نظر یابد یا چون پسر ادهم راند به سوی آهو تا صید کند آهو خود صید دگر یابد یا چون صدف تشنه بگشاده دهان آید تا قطره به خود گیرد در خویش گهر یابد یا مرد علف کش کاو گردد سوی ویران ها ناگاه به ویرانی از گنج خبر یابد ره رو بهل افسانه تا محرم و بیگانه از نور الم نشرح بی شرح تو دریابد هر کاو سوی شمس الدین از صدق نهد گامی گر پاش فروماند از عشق دو پر یابد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۹ امشب عجبست ای جان گر خواب رهی یابد وان چشم کجا خسپد کاو چون تو شهی یابد ای عاشق خوش مذهب زنهار مخسب امشب کان یار بهانه جو بر تو گنهی یابد من بنده آن عاشق کاو نر بود و صادق کز چستی و شبخیزی از مه کلهی یابد در خدمت شه باشد شب همره مه باشد تا از ملاء اعلا چون مه سپهی یابد بر زلف شب آن غازی چون دلو رسن بازی آموخت که یوسف را در قعر چهی یابد آن اشتر بیچاره نومید شدست از جو می گردد در خرمن تا مشت کهی یابد بالش چو نمی یابد از اطلس روی تو باشد ز شب قدرت شال سیهی یابد زان نعل تو در آتش کردند در این سودا تا هر دل سودایی در خود شرهی یابد امشب شب قدر آمد خامش شو و خدمت کن تا هر دل اللهی ز الله ولهی یابد اندر پی خورشیدش شب رو پی امیدش تا ماه بلند تو با مه شبهی یابد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۰ جامم بشکست ای جان پهلوش خلل دارد در جمع چنین مستان جامی چه محل دارد گر بشکند این جامم من غصه نیاشامم جامی دگر آن ساقی در زیر بغل دارد جامست تن خاکی جانست می پاکی جامی دگرم بخشد کاین جام علل دارد ساقی وفاداری کز مهر کله دارد ساقی که قبای او از حلم تگل دارد شادی و فرح بخشد دل را که دژم باشد تیزی نظر بخشد گر چشم سبل دارد عقلی که بر این روزن شد حارس این خانه خاک در او گردد گر علم و عمل دارد شهمات کجا گردد آن کو رخ شه بیند کی تلخ شود آن کو دریای عسل دارد از آب حیات او آن کس که کشد گردن در عین حیات خود صد مرگ و اجل دارد خورشید به هر برجی مسعود و بهی باشد اما کر و فر خود در برج حمل دارد جز صورت عشق حق هر چیز که من دیدم نیمیش دروغ آمد نیمیش دغل دارد چندان لقبش گفتم از کامل و از ناقص از غایت بی مثلی صد گونه مثل دارد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۱ آن عشق که از پاکی از روح حشم دارد بشنو که چه می گوید بنگر که چه دم دارد گر جسم تنک دارد جان تو سبک دارد هر چند که صد لشکر در کتم عدم دارد گر مانده ای در گل روی آر به صاحب دل کو ملک ابد بخشد کو تاج قدم دارد ای دل که جهان دیدی بسیار بگردیدی بنمای که را دیدی کز عشق رقم دارد ای مرکب خود کشته وی گرد جهان گشته بازآی به خورشیدی کز سینه کرم دارد آن سینه و چون سینه صیقل ده آیینه آن سینه که اندر خود صد باغ ارم دارد این عشق همی گوید کان کس که مرا جوید شرطیست که همچون زر در کوره قدم دارد من سیمتنی خواهم من همچو منی خواهم بیزارم از آن زشتی کو سیم و درم دارد القاب صلاح الدین بر لوح چو پیدا شد انصاف بسی منت بر لوح و قلم دارد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۲ آن کس که تو را دارد از عیش چه کم دارد وان کس که تو را بیند ای ماه چه غم دارد از رنگ بلور تو شیرین شده جور تو هر چند که جور تو بس تند قدم دارد ای نازش حور از تو وی تابش نور از تو ای آنک دو صد چون مه شاگرد و حشم دارد ور خود حشمش نبود خورشید بود تنها آخر حشم حسنش صد طبل و علم دارد بس عاشق آشفته آسوده و خوش خفته در سایه آن زلفی کو حلقه و خم دارد گفتم به نگار من کز جور مرا مشکن گفتا به صدف مانی کو در به شکم دارد تا نشکنی ای شیدا آن در نشود پیدا آن در بت من باشد یا شکل بتم دارد شمس الحق تبریزی بر لوح چو پیدا شد والله که بسی منت بر لوح و قلم دارد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۳ گویند به بلاساغون ترکی دو کمان دارد ور زآن دو یکی کم شد ما را چه زیان دارد ای در غم بیهوده از بوده و نابوده کاین کیسه ی زر دارد وآن کاسه و خوان دارد در شام اگر میری زینی به کسی بخشد جانت ز حسد این جا رنج خفقان دارد جز غمزه ی چشم شه جز غصه ی خشم شه والله که نیندیشد هر زنده که جان دارد دیوانه کنم خود را تا هرزه نیندیشم دیوانه من از اصلم ای آنک عیان دارد چون عقل ندارم من پیش آ که توی عقلم تو عقل بسی آن را کاو چون تو شبان دارد گر طاعت کم دارم تو طاعت و خیر من آن را که توی طاعت از خوف امان دارد ای کوزه گر صورت مفروش مرا کوزه کوزه چه کند آن کس کاو جوی روان دارد تو وقف کنی خود را بر وقف یکی مرده من وقف کسی باشم کاو جان و جهان دارد تو نیز بیا یارا تا یار شوی ما را زیرا که ز جان ما جان تو نشان دارد شمس الحق تبریزی خورشید وجود آمد کآن چرخ چه چرخ است آن کآن جا سیران دارد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۴ هرک آتش من دارد او خرقه ز من دارد زخمی چو حسینستش جامی چو حسن دارد غم نیست اگر ماهش افتاد در این چاهش زیرا رسن زلفش در دست رسن دارد نفس ار چه که زاهد شد او راست نخواهد شد گر راستیی خواهی آن سرو چمن دارد صد مه اگر افزاید در چشم خوشش ناید با تنگی چشم او کان خوب ختن دارد از عکس ویست ای جان گر چرخ ضیا دارد یا باغ گل خندان یا سرو و سمن دارد گر صورت شمع او اندر لگن غیرست بر سقف زند نورش گر شمع لگن دارد گر با دگرانی تو در ما نگرانی تو ما روح صفا داریم گر غیر بدن دارد بس مست شدست این دل وز دست شدست این دل گر خرد شدست این دل زان زلف شکن دارد شمس الحق تبریزی شاه همه شیرانست در بیشه جان ما آن شیر وطن دارد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۵ ای دوست شکر خوشتر یا آنک شکر سازد ای دوست قمر خوشتر یا آنک قمر سازد بگذار شکرها را بگذار قمرها را او چیز دگر داند او چیز دگر سازد در بحر عجایب ها باشد به جز از گوهر اما نه چو سلطانی کو بحر و درر سازد جز آب دگر آبی از نادره دولابی بی شبهه و بی خوابی او قوت جگر سازد بی عقل نتان کردن یک صورت گرمابه چون باشد آن علمی کو عقل و خبر سازد بی علم نمی تانی کز پیه کشی روغن بنگر تو در آن علمی کز پیه نظر سازد جان ها است برآشفته ناخورده و ناخفته از بهر عجب بزمی کو وقت سحر سازد ای شاد سحرگاهی کان حسرت هر ماهی بر گرد میان من دو دست کمر سازد می خندد این گردون بر سبلت آن مفتون خود را پی دو سه خر آن مسخره خر سازد آن خر به مثال جو در زر فکند خود را غافل بود از شاهی کز سنگ گهر سازد بس کردم و بس کردم من ترک نفس کردم خود گوید جانانی کز گوش بصر سازد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۶ با تلخی معزولی میری بنمی ارزد یک روز همی خندد صد سال همی لرزد خربندگی و آنگه از بهر خر مرده بهر گل پژمرده با خار همی سازد زنهار نخندی تو تا اوت نخنداند زیرا که همه خنده زین خنده همی خیزد ای روی ترش بنگر آن را که ترش کردت تا او شکری شیرین در سرکه درآمیزد ای خسته افتاده بنگر که که افکندت چون درنگری او را هم اوت برانگیزد گر زانک سگی خسبد بر خاک سر کویش شیر از حذر آن سگ بگدازد و بگریزد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۷ ای دل به غمش ده جان یعنی بنمی ارزد بی سر شو و بی سامان یعنی بنمی ارزد چون لعل لبش دیدی یک بوسه بدزدیدی برخیز ز لعل و کان یعنی بنمی ارزد در عشق چنان چوگان می باش به سر گردان چون گوی در این میدان یعنی بنمی ارزد بی پا شد و بی سر شد تا مرد قلندر شد شاباش زهی ارزان یعنی بنمی ارزد چون آتش نو کردی عقلم به گرو کردی خاک توام ای سلطان یعنی بنمی ارزد بر عشق گذشتم من قربان تو گشتم من آن عید بدین قربان یعنی بنمی ارزد چون مردم دیوانه ویران کنم این خانه آن وصل بدین هجران یعنی بنمی ارزد تا دل به قمر دادم از گردش او شادم چون چرخ شدم گردان یعنی بنمی ارزد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۸ ایمان بر کفر تو ای شاه چه کس باشد سیمرغ فلک پیما پیش تو مگس باشد آب حیوان ایمان خاک سیهی کفران بر آتش تو هر دو ماننده خس باشد جان را صفت ایمان شد وین جان به نفس جان شد دل غرقه عمان شد چه جای نفس باشد شب کفر و چراغ ایمان خورشید چو شد رخشان با کفر بگفت ایمان رفتیم که بس باشد ایمان فرسی دین را مر نفس چو فرزین را وان شاه نوآیین را چه جای فرس باشد ایمان گودت پیش آ وان کفر گود پس رو چون شمع تنت جان شد نی پیش و نی پس باشد شمس الحق تبریزی رانی تو چنان بالا تا جز من پابرجا خود دست مرس باشد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۹ در خانه غم بودن از همت دون باشد و اندر دل دون همت اسرار تو چون باشد بر هر چه همی لرزی می دان که همان ارزی زین روی دل عاشق از عرش فزون باشد آن را که شفا دانی درد تو از آن باشد وان را که وفا خوانی آن مکر و فسون باشد آن جای که عشق آمد جان را چه محل باشد هر عقل کجا پرد آن جا که جنون باشد سیمرغ دل عاشق در دام کجا گنجد پرواز چنین مرغی از کون برون باشد بر گرد خسان گردد چون چرخ دل تاری آن دل که چنین گردد او را چه سکون باشد جام می موسی کش شمس الحق تبریزی تا آب شود پیشت هر نیل که خون باشد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۰ نان پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شد آواره عشق ما آواره نخواهد شد آن را که منم خرقه عریان نشود هرگز وان را که منم چاره بیچاره نخواهد شد آن را که منم منصب معزول کجا گردد آن خاره که شد گوهر او خاره نخواهد شد آن قبله مشتاقان ویران نشود هرگز وان مصحف خاموشان سی پاره نخواهد شد از اشک شود ساقی این دیده من لیکن بی نرگس مخمورش خماره نخواهد شد بیمار شود عاشق اما بنمی میرد ماه ار چه که لاغر شد استاره نخواهد شد خاموش کن و چندین غمخواره مشو آخر آن نفس که شد عاشق اماره نخواهد شد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۱ ای خفته شب تیره هنگام دعا آمد وی نفس جفاپیشه هنگام وفا آمد بنگر به سوی روزن بگشای در توبه پرداخته کن خانه هین نوبت ما آمد از جرم و جفاجویی چون دست نمی شویی بر روی بزن آبی میقات صلا آمد زین قبله به یاد آری چون رو به لحد آری سودت نکند حسرت آنگه که قضا آمد زین قبله بجو نوری تا شمع لحد باشد آن نور شود گلشن چون نور خدا آمد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۲ بگذشت مه روزه عید آمد و عید آمد بگذشت شب هجران معشوق پدید آمد آن صبح چو صادق شد عذرای تو وامق شد معشوق تو عاشق شد شیخ تو مرید آمد شد جنگ و نظر آمد شد زهر و شکر آمد شد سنگ و گهر آمد شد قفل و کلید آمد جان از تن آلوده هم پاک به پاکی رفت هر چند چو خورشیدی بر پاک و پلید آمد از لذت جام تو دل ماند به دام تو جان نیز چو واقف شد او نیز دوید آمد بس توبه شایسته بر سنگ تو بشکسته بس زاهد و بس عابد کو خرقه درید آمد باغ از دی نامحرم سه ماه نمی زد دم بر بوی بهار تو از غیب دمید آمد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۳ ای خواجه بازرگان از مصر شکر آمد وان یوسف چون شکر ناگه ز سفر آمد روح آمد و راح آمد معجون نجاح آمد ور چیز دگر خواهی آن چیز دگر آمد آن میوه یعقوبی وان چشمه ایوبی از منظره پیدا شد هنگام نظر آمد خضر از کرم ایزد بر آب حیاتی زد نک زهره غزل گویان در برج قمر آمد آمد شه معراجی شب رست ز محتاجی گردون به نثار او با دامن زر آمد موسی نهان آمد صد چشمه روان آمد جان همچو عصا آمد تن همچو حجر آمد زین مردم کارافزا زین خانه پرغوغا عیسی نخورد حلوا کاین آخور خر آمد چون بسته نبود آن دم در شش جهت عالم در جستن او گردون بس زیر و زبر آمد آن کو مثل هدهد بی تاج نبد هرگز چون مور ز مادر او بربسته کمر آمد در عشق بود بالغ از تاج و کمر فارغ کز کرسی و از عرشش منشور ظفر آمد باقیش ز سلطان جو سلطان سخاوت خو زو پرس خبرها را کو کان خبر آمد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۴ آن بنده آواره بازآمد و بازآمد چون شمع به پیش تو در سوز و گداز آمد چون عبهر و قند ای جان در روش بخند ای جان در را بمبند ای جان زیرا به نیاز آمد ور زانک ببندی در بر حکم تو بنهد سر بر بنده نیاز آمد شه را همه ناز آمد هر شمع گدازیده شد روشنی دیده کان را که گداز آمد او محرم راز آمد زهراب ز دست وی گر فرق کنم از می پس در ره جان جانم والله به مجاز آمد آب حیوانش را حیوان ز کجا نوشد کی بیند رویش را چشمی که فرازآمد من ترک سفر کردم با یار شدم ساکن وز مرگ شدم ایمن کان عمر دراز آمد ای دل چو در این جویی پس آب چه می جویی تا چند صلا گویی هنگام نماز آمد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۵ خواب از پی آن آید تا عقل تو بستاند دیوانه کجا خسبد دیوانه چه شب داند نی روز بود نی شب در مذهب دیوانه آن چیز که او دارد او داند و او داند از گردش گردون شد روز و شب این عالم دیوانه آن جا را گردون بنگر داند گر چشم سرش خسپد بی سر همه چشم است او کز دیده جان خود لوح ازلی خواند دیوانگی ار خواهی چون مرغ شو و ماهی با خواب چو همراهی آن با تو کجا ماند شب رو شو و عیاری در عشق چنان یاری تا باز شود کاری زان طره که بفشاند دیوانه دگر سان ست او حامله جان است چشمش چو به جانان است حملش نه بدو ماند زین شرح اگر خواهی از شمس حق و شاهی تبریز همه عالم زو نور نو افشاند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۶ چونی و چه باشد چون تا قدر تو را داند جز پادشه بی چون قدر تو کجا داند عالم ز تو پرنور ست ای دلبر دور از تو حق تو زمین داند یا چرخ سما داند این پرده نیلی را بادی ست که جنباند این باد هوایی نی بادی که خدا داند خرقه غم و شادی را دانی که که می دوزد وین خرقه ز دوزنده خود را چه جدا داند اندر دل آیینه دانی که چه می تابد داند چه خیال است آن آن کس که صفا داند شقه علم عالم هر چند که می رقصد چشم تو علم بیند جان تو هوا داند وان کس که هوا را هم داند که چه بیچاره ست جز حضرت الاالله باقی همه لا داند شمس الحق تبریزی این مکر که حق دارد بی مهره تو جانم کی نرد دغا داند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۷ چشم از پی آن باید تا چیز عجب بیند جان از پی آن باید تا عیش و طرب بیند سر از پی آن باید تا مست بتی باشد پا از پی آن باید کز یار تعب بیند عشق از پی آن باید تا سوی فلک پرد عقل از پی آن باید تا علم و ادب بیند بیرون سبب باشد اسرار و عجایب ها محجوب بود چشمی کو جمله سبب بیند عاشق که به صد تهمت بدنام شود این سو چون نوبت وصل آید صد نام و لقب بیند ارزد که برای حج در ریگ و بیابان ها با شیر شتر سازد یغمای عرب بیند بر سنگ سیه حاجی زان بوسه زند از دل کز لعل لب یاری او لذت لب بیند بر نقد سخن جانا هین سکه مزن دیگر کان کس که طلب دارد او کان ذهب بیند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۸ چون جغد بود اصلش کی صورت باز آید چون سیر خورد مردم کی بوی پیاز آید چون افتد شیر نر از حمله حیز و غر وز زخمه کون خر کی بانگ نماز آید پای تو شده کوچک از تنگی پاپوچک پا برکش ای کوچک تا پهن و دراز آید بگشای به امیدی تو دیده جاویدی تا تابش خورشیدش از عرش فراز آید چنگا تو سری بر کن در حلقه  سر اندر کن تو خویش تهی تر کن تا چنگ به ساز آید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۹ آن صبح سعادت ها چون نورفشان آید آن گاه خروس جان در بانگ و فغان آید خور نور درخشاند پس نور برافشاند تن گرد چو بنشاند جانان بر جان آید مسکین دل آواره آن گمشده یک باره چون بشنود این چاره خوش رقص کنان آید جان به قدم رفته در کتم عدم رفته با قد به خم رفته در حین به میان آید دل مریم آبستن یک شیوه کند با من عیسی دوروزه تن درگفت زبان آید دل نور جهان باشد جان در لمعان باشد این رقص کنان باشد آن دست زنان آید شمس الحق تبریزی هر جا که کنی مقدم آن جا و مکان در دم بی جا و مکان باشد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۰ از سرو مرا بوی بالای تو می آید وز ماه مرا رنگ و سیمای تو می آید هر نی کمر خدمت در پیش تو می بندد شکر به غلامی حلوای تو می آید هر نور که آید او از نور تو زاید او می مژده دهد یعنی فردای تو می آید گل خواجه سوسن شد آرایش گلشن شد زیرا که از آن خنده رعنای تو می آید هر گه ز تو بگریزم با عشق تو بستیزم اندر سرم از شش سو سودای تو می آید چون برروم از پستی بیرون شوم از هستی در گوش من آن جا هم هیهای تو می آید اندر دل آوازی پرشورش و غمازی آن ناله چنین دانم کز نای تو می آید روزست شبم از تو خشکست لبم از تو غم نیست اگر خشکست دریای تو می آید زیر فلک اطلس هشیار نماند کس زیرا که ز پیش و پس می های تو می آید از جور تو اندیشم جور آید در پیشم بینم که چنان تلخی از رای تو می آید شمس الحق تبریزی اندیشه چو باد خوش جان تازه کند زیرا صحرای تو می آید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۱ در تابش خورشیدش رقصم به چه می باید تا ذره چو رقص آید از منش به یاد آید شد حامله هر ذره از تابش روی او هر ذره از آن لذت صد ذره همی زاید در هاون تن بنگر کز عشق سبک روحی تا ذره شود خود را می کوبد و می ساید گر گوهر و مرجانی جز خرد مشو این جا زیرا که در این حضرت جز ذره نمی شاید در گوهر جان بنگر اندر صدف این تن کز دست گران جانی انگشت همی خاید چون جان بپرد از تو این گوهر زندانی چون ذره به اصلش شد خوانیش ولی ناید ور سخت شود بندش در خون بزند نقبی عمری برود در خون موییش نیالاید جز تا به چه بابل او را نبود منزل تا جان نشود جادو جایی بنیاساید تبریز ز برج تو گر تابد شمس الدین هم ابر شود چون مه هم ماه درافزاید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۲ جان پیش تو هر ساعت می ریزد و می روید از بهر یکی جان کس چون با تو سخن گوید هر جا که نهی پایی از خاک بروید سر وز بهر یکی سر کس دست از تو کجا شوید روزی که بپرد جان از لذت بوی تو جان داند و جان داند کز دوست چه می بوید یک دم که خمار تو از مغز شود کمتر صد نوحه برآرد سر هر موی همی موید من خانه تهی کردم کز رخت تو پر دارم می کاهم تا عشقت افزاید و افزوید جانم ز پی عشق شمس الحق تبریزی بی پای چو کشتی ها در بحر همی پوید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۳ عاشق شده ای ای دل سودات مبارک باد از جا و مکان رستی آن جات مبارک باد از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور تا ملک و ملک گویند تنهات مبارک باد ای پیش رو مردی امروز تو برخوردی ای زاهد فردایی فردات مبارک باد کفرت همگی دین شد تلخت همه شیرین شد حلوا شده ای کلی حلوات مبارک باد در خانقه سینه غوغاست فقیران را ای سینه بی کینه غوغات مبارک باد این دیده دل دیده اشکی بد و دریا شد دریاش همی گوید دریات مبارک باد ای عاشق پنهانی آن یار قرینت باد ای طالب بالایی بالات مبارک باد ای جان پسندیده جوییده و کوشیده پرهات بروییده پرهات مبارک باد خامش کن و پنهان کن بازار نکو کردی کالای عجب بردی کالات مبارک باد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۴ هر ذره که بر بالا می نوشد و پا کوبد خورشید ازل بیند وز عشق خدا کوبد آن را که بخنداند خوش دست برافشاند وان را که بترساند دندان به دعا کوبد مستست از آن باده با قامت خم داده این چرخ بر این بالا ناقوس صلا کوبد این عشق که مست آمد در باغ الست آمد کانگور وجودم را در جهد و عنا کوبد گر عشق نه  مست استی یا باده پرست استی در باغ چرا آید انگور چرا کوبد تو پای همی کوبی و انگور نمی بینی کاین صوفی جان تو در معصره ها کوبد گویی همه رنج و غم بر من نهد آن همدم چون باغ تو را باشد انگور که را کوبد همخرقه ایوبی زان پای همی کوبی هر کو شنود ارکض او پای وفا کوبد از زمزمه یوسف یعقوب به رقص آمد وان یوسف شیرین لب پا کوبد پا کوبد ای طایفه پا کوبید چون حاضر آن جویید باشد که سعادت پا در پای شما کوبد این عشق چو بارانست ما برگ و گیا ای جان باشد که دمی باران بر برگ و گیا کوبد پا کوفت خلیل الله در آتش نمرودی تا حلق ذبیح الله بر تیغ بلا کوبد پا کوفته روح الله در بحر چو مرغابی با طایر معراجی تا فوق هوا کوبد خاموش کن و بی لب خوش طال بقا می زن می ترس که چشم بد بر طال بقا کوبد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۵ گر ماه شب افروزان روپوش روا دارد گیرم که بپوشد رو بو را چه دوا دارد گر نیز بپوشد رو ور نیز ببرد بو از خنبش روحانی صد گونه گوا دارد آن مه چو گریزانه آید سپس خانه لیکن دل دیوانه صد گونه دغا دارد غم گرچه بود دشمن گو  بد سر او با من با مرغ دلم گوید کو دام کجا دارد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۶ هر کآتش من دارد او خرقه ز من دارد زخمی چو حسینستش جامی چو حسن دارد نفس ار چه که زاهد شد او راست نخواهد شد ور راستیی خواهی آن سرو چمن دارد جانیست تو را ساده نقش تو از آن زاده در ساده جان بنگر کان ساده چه تن دارد آیینه جان را بین هم ساده و هم نقشین هر دم بت نو سازد گویی که شمن دارد گه جانب دل باشد گه در غم گل باشد ماننده آن مردی کز حرص دو زن دارد کی شاد شود آن شه کز جان نبود آگه کی ناز کند مرده کز شعر کفن دارد می خاید چون اشتر یعنی که دهانم پر خاییدن بی لقمه تصدیق ذقن دارد مردانه تو مجنون شو و اندر لگن خون شو گه ماده و گه نر نی کان شیوه زغن دارد چون موسی رخ زردش توبه مکن از دردش تا یار نعم گوید گر گفتن لن دارد چون مست نعم گشتی بی غصه و غم گشتی پس مست کجا داند کاین چرخ سخن دارد گر چشمه بود دلکش دارد دهنت را خوش لیکن همه گوهرها دریای عدن دارد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۷ عاشق به سوی عاشق زنجیر همی درد دیوانه همی گردد تدبیر همی درد تقصیر کجا گنجد در گرم روی عاشق کز آتش عشق او تقصیر همی درد تا حال جوان چه بود کان آتش بی علت دراعه تقوا را بر پیر همی درد صد پرده در پرده گر باشد در چشمی ابروی کمان شکلش از تیر همی درد مرغ دل هر عاشق کز بیضه برون آید از چنگل تعجیلش تأخیر همی درد این عالم چون قیرست پای همه بگرفته چون آتش عشق آید این قیر همی درد شمس الحق تبریزی هم خسرو و هم میرست پیراهن هر صبری زان میر همی درد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۸ ای دوست شکر بهتر یا آنک شکر سازد خوبی قمر بهتر یا آنک قمر سازد ای باغ تویی خوشتر یا گلشن گل در تو یا آنک برآرد گل صد نرگس تر سازد ای عقل تو به باشی در دانش و در بینش یا آنک به هر لحظه صد عقل و نظر سازد ای عشق اگر چه تو آشفته و پرتابی چیزی ست که از آتش بر عشق کمر سازد بیخود شده ی آنم سرگشته و حیرانم گاهی م بسوزد پر گاهی سر و پر سازد دریای دل از لطفش پر خسرو و پر شیرین وز قطره اندیشه صد گونه گهر سازد آن جمله گهر ها را اندر شکند در عشق وان عشق عجایب را هم چیز دگر سازد شمس الحق تبریزی چون شمس دل ما را در فعل کند تیغی در ذات سپر سازد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۹ عاشق چو منی باید می سوزد و می سازد ور نی مثل کودک تا کعب همی بازد مه رو چو تویی باید ای ماه غلام تو تا بر همه مه رویان می چربد و می نازد عاشق چو منی باید کز مستی و بی خویشی با خلق نپیوندد با خویش نپردازد فارس چو تویی باید ای شاه سوار من کز وهم و گمان زان سو می راند و می تازد عشق آب حیات آمد برهاندت از مردن ای شاه که او خود را در عشق دراندازد چون شاخ زرست این جان می کش به خودش می دان چندان که کشش بیند سوی تو همی یازد باری دل و جان من مستست در آن معدن هر روز چو نوعشقان فرهنگ نو آغازد چون چنگ شوی از غم خم داده وانگه او در بر کشدت شیرین بی واسطه بنوازد آن آهوی مفتونش چون تازه شود خونش آن شیر بدان آهو در میمنه بگرازد شمس الحق تبریزی بر شمس فلک روزی باشد که طراز نو شعشاع تو بطرازد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۰ گر دیو و پری حارس باتیغ و سپر باشد چون حکم خدا آید آن زیر و زبر باشد بر هر چه امیدستت کی گیرد او دستت بر شکل عصا آید وان مار دوسر باشد وان غصه که می گویی آن چاره نکردم دی هر چاره که پنداری آن نیز غرر باشد خودکرده شمر آن را چه خیزد از آن سودا اندر پی صد چون آن صد دام دگر باشد آن چاره همی کردم آن مات نمی آمد آن چاره لنگت را آخر چه اثر باشد از مات تو قوتی کن یا قوت شو او را تو تا او تو شوی تو او این حصن و مفر باشد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۱ نومید مشو جانا کاومید پدید آمد اومید همه جان ها از غیب رسید آمد نومید مشو گر چه مریم بشد از دستت کآن نور که عیسی را بر چرخ کشید آمد نومید مشو ای جان در ظلمت این زندان کآن شاه که یوسف را از حبس خرید آمد یعقوب برون آمد از پرده مستوری یوسف که زلیخا را پرده بدرید آمد ای شب به سحر برده در یارب و یارب تو آن یارب و یارب را رحمت بشنید آمد ای درد کهن گشته بخ بخ که شفا آمد وی قفل فروبسته بگشا که کلید آمد ای روزه گرفته تو از مایده بالا روزه بگشا خوش خوش کآن غره عید آمد خامش کن و خامش کن زیرا که ز امر کن آن سکته حیرانی بر گفت مزید آمد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۲ عید آمد و عید آمد وان بخت سعید آمد برگیر و دهل می زن کآن ماه پدید آمد عید آمد ای مجنون غلغل شنو از گردون کآن معتمد سدره از عرش مجید آمد عید آمد ره جویان رقصان و غزل گویان کآن قیصر مه رویان زان قصر مشید آمد صد معدن دانایی مجنون شد و سودایی کآن خوبی و زیبایی بی مثل و ندید آمد زان قدرت پیوستش داوود نبی مستش تا موم کند دستش گر سنگ و حدید آمد عید آمد و ما بی او عیدیم بیا تا ما بر عید زنیم این دم کآن خوان و ثرید آمد زو زهر شکر گردد زو ابر قمر گردد زو تازه و تر گردد هر جا که قدید آمد برخیز به میدان رو در حلقه رندان رو رو جانب مهمان رو کز راه بعید آمد غم هاش همه شادی بندش همه آزادی یک دانه بدو دادی صد باغ مزید آمد من بنده آن شرقم در نعمت آن غرقم جز نعمت پاک او منحوس و پلید آمد بربند لب و تن زن چون غنچه و چون سوسن رو صبر کن از گفتن چون صبر کلید آمد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۳ شمس و قمرم آمد سمع و بصرم آمد وان سیمبرم آمد وان کان زرم آمد مستی سرم آمد نور نظرم آمد چیز دگر ار خواهی چیز دگرم آمد آن راه زنم آمد توبه شکنم آمد وان یوسف سیمین بر ناگه به برم آمد امروز به از دینه ای مونس دیرینه دی مست بدان بودم کز وی خبرم آمد آن کس که همی جستم دی من به چراغ او را امروز چو تنگ گل بر ره گذرم آمد دو دست کمر کرد او بگرفت مرا در بر زان تاج نکورویان نادر کمرم آمد آن باغ و بهارش بین وان خمر و خمارش بین وان هضم و گوارش بین چون گلشکرم آمد از مرگ چرا ترسم کو آب حیات آمد وز طعنه چرا ترسم چون او سپرم آمد امروز سلیمانم کانگشتریم دادی وان تاج ملوکانه بر فرق سرم آمد از حد چو بشد دردم در عشق سفر کردم یا رب چه سعادت ها که زین سفرم آمد وقتست که می نوشم تا برق زند هوشم وقتست که برپرم چون بال و پرم آمد وقتست که درتابم چون صبح در این عالم وقتست که برغرم چون شیر نرم آمد بیتی دو بماند اما بردند مرا جانا جایی که جهان آن جا بس مختصرم آمد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۴ نک ماه رجب آمد تا ماه عجب بیند وز سوختگان ره گرمی و طلب بیند گر سجده کنان آید در امن و امان آید ور بی ادبی آرد سیلی و ادب بیند حکمی که کند یزدان راضی بود و شادان ور سر کشد از سلطان در حلق کنب بیند گر درخور عشق آید خرم چو دمشق آید ور دل ندهد دل را ویران چو حلب بیند گوید چه سبب باشد آن خرم و این ویران جان خضری باید تا جان سبب بیند آمد شعبان عمدا از بهر برات ما تا روزی و بی روزی از بخشش رب بیند ماه رمضان آمد آن بند دهان آمد زد بر دهن بسته تا لذت لب بیند آمد قدح روزه بشکست قدح ها را تا منکر این عشرت بی باده طرب بیند سغراق معانی را بر معده خالی زن معشوقه خلوت را هم چشم عزب بیند با غره دولت گو هم بگذرد این نوبت چون بگذرد این نوبت هم نوبت تب بیند نوبت بگذار و رو نوبت زن احمد شو تا برف وجود تو خورشید عرب بیند خامش کن و کمتر گو بسیار کسی گوید کو جاه و هوا جوید تا نام و لقب بیند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۵ مستان می ما را هم ساقی ما باید با آن همه شیرینی گر ترش کند شاید با آن همه حسن آن مه گر ناز کند گه گه والله که کلاه از شه بستاند و برباید پر ده قدحی میرم آخر نه چو کمپیرم تا شینم و می میرم کاین چرخ چه می زاید فرمای تو ساقی را آن شادی باقی را تا باد نپیماید تا باده بپیماید صد سر ببرد در دم از محرم و نامحرم نی غم خورد از ماتم نی دست بیالاید چون شمع بسوزاند پروانه مسکین را چون جعد براندازد چون چهره بیاراید پروانه چو بی جان شد جانیش دهد نسیه وان جان چو آتش را زان رطل بفرماید رطلی ز می باقی کز غایت راواقی هر نقش که اندیشی در دل به تو بنماید ای عشق خداوندی شمس الحق تبریزی چندانک بیفزایی این باده بیفزاید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۶ بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید در این عشق چو مردید همه روح پذیرید بمیرید بمیرید و زین مرگ مترسید کز این خاک برآیید سماوات بگیرید بمیرید بمیرید و زین نفس ببرید که این نفس چو بندست و شما همچو اسیرید یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید بمیرید بمیرید به پیش شه زیبا بر شاه چو مردید همه شاه و شهیرید بمیرید بمیرید و زین ابر برآیید چو زین ابر برآیید همه بدر منیرید خموشید خموشید خموشی دم مرگست هم از زندگیست اینک ز خاموش نفیرید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۷ برانید برانید که تا بازنمانید بدانید بدانید که در عین عیانید بتازید بتازید که چالاک سوارید بنازید بنازید که خوبان جهانید چه دارید چه دارید که آن یار ندارد بیارید بیارید در این گوش بخوانید پرندوش پرندوش خرابات چه سان بد بگویید بگویید اگر مست شبانید شرابیست شرابیست خدا را پنهانی که دنیا و شما نیز ز یک جرعه آنید دوم بار دوم بار چو یک جرعه بریزد ز دنیا و ز عقبی و ز خود فرد بمانید گشادست گشادست سر خابیه امروز کدوها و سبوها سوی خمخانه کشانید صلا گفت صلا گفت کنون فالق اصباح سبک روح کند راح اگر سست و گرانید رسیدند رسیدند رسولان نهانی درآرید درآرید برونشان منشانید دریغا و دریغا که در این خانه نگنجند که ایشان همه کانند و شما بند مکانید مبادا و مبادا که سر خویش بگیرید که ایشان همه جانند و شما سخره نانید بکوشید بکوشید که تا جان شود این تن نه نان بود که تن گشت اگر آدمیانید زهی عشق و زهی عشق که بس سخته کمانست در آن دست و در آن شست و شما تیر مکانید سماعیست سماعیست از آن سوی که سو نیست عروسی همه آن جاست شما طبل زنانید خموشید خموشید خموشانه بنوشید بپوشید بپوشید شما گنج نهانید به دیدار نهانید به آثار عیانید پدید و نه پدیدیت که چون جوهر جانید چو عقلید و چو عقلید هزاران و یکی چیز پراکنده به هر خانه چو خورشید روانید در این بحر در این بحر همه چیز بگنجد مترسید مترسید گریبان مدرانید دهان بست دهان بست از این شرح دل من که تا گیج نگردید که تا خیره نمانید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۸ ملولان همه رفتند در خانه ببندید بر آن عقل ملولانه همه جمع بخندید به معراج برآیید چو از آل رسولید رخ ماه ببوسید چو بر بام بلندید چو او ماه شکافید شما ابر چرایید چو او چست و ظریفست شما چون هلپندید ملولان به چه رفتید که مردانه در این راه چو فرهاد و چو شداد دمی کوه نکندید چو مه روی نباشید ز مه روی متابید چو رنجور نباشید سر خویش مبندید چنان گشت و چنین گشت چنان راست نیاید مدانید که چونید مدانید که چندید چو آن چشمه بدیدیت چرا آب نگشتید چو آن خویش بدیدیت چرا خویش پسندید چو در کان نباتید ترش روی چرایید چو در آب حیاتید چرا خشک و نژندید چنین برمستیزید ز دولت مگریزید چه امکان گریزست که در دام کمندید گرفتار کمندید کز او هیچ امان نیست مپیچید مپیچید بر استیزه مرندید چو پروانه جانباز بسایید بر این شمع چه موقوف رفیقید چه وابسته بندید از این شمع بسوزید دل و جان بفروزید تن تازه بپوشید چو این کهنه فکندید ز روباه چه ترسید شما شیرنژادید خر لنگ چرایید چو از پشت سمندید همان یار بیاید در دولت بگشاید که آن یار کلیدست شما جمله کلندید خموشید که گفتار فروخورد شما را خریدار چو طوطیست شما شکر و قندید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۹ آن سرخ قبایی که چو مه پار برآمد امسال در این خرقه زنگار برآمد آن ترک که آن سال به یغماش بدیدی آنست که امسال عرب وار برآمد آن یار همانست اگر جامه دگر شد آن جامه به در کرد و دگربار برآمد آن باده همانست اگر شیشه بدل شد بنگر که چه خوش بر سر خمار برآمد ای قوم گمان برده که آن مشعله ها مرد آن مشعله زین روزن اسرار برآمد این نیست تناسخ سخن وحدت محضست کز جوشش آن قلزم زخار برآمد یک قطره از آن بحر جدا شد که جدا نیست کآدم ز تک صلصل فخار برآمد رومی پنهان گشت چو دوران حبش دید امروز در این لشکر جرار برآمد گر شمس فروشد به غروب او نه فنا شد از برج دگر آن مه انوار برآمد گفتار رها کن بنگر آینه عین کان شبهه و اشکال ز گفتار برآمد شمس الحق تبریز رسیدست مگویید کز چرخ صفا آن مه اسرار برآمد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۰ تا باد سعادت ز محمد خبر افکند زان مردی و زان حمله شقاوت سپر افکند از حال گدا نیست عجب گر شود او پست تیغ غم تو از سر صد شاه سر افکند روزی پسر ادهم اندر پی آهو مانند فلک مرکب شبدیز برافکند دادیش یکی شربت کز لذت و بویش مستیش به سر برشد و از اسب درافکند گفتند همه کس به سر کوی تحیر مسکین پسر ادهم تاج و کمر افکند از نام تو بود آنک سلیمان به یکی مرغ در ملکت بلقیس شکوه و ظفر افکند از یاد تو بود آنک محمد به اشارت غوغای دو نیمه شدن اندر قمر افکند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۱ در حلقه عشاق به ناگه خبر افتاد کز بخت یکی ماه رخی خوب درافتاد چشم و دل عشاق چنان پر شد از آن حسن تا قصه خوبان که بنامند برافتاد بس چشمه حیوان که از آن حسن بجوشید بس باده کز آن نادره در چشم و سر افتاد مه با سپر و تیغ شبی حمله او دید بفکند سپر را سبک و بر سپر افتاد ما بنده آن شب که به لشکرگه وصلش در غارت شکر همه ما را حشر افتاد خونی بک هجران به هزیمت علم انداخت بر لشکر هجران دل ما را ظفر افتاد گفتند ز شمس الحق تبریز چه دیدیت گفتیم کز آن نور به ما این نظر افتاد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۲ در خانه نشسته بت عیار که دارد معشوق قمرروی شکربار که دارد بی زحمت دیده رخ خورشید که بیند بی پرده عیان طاقت دیدار که دارد گفتی به خرابات دگر کار ندارم خود کار تو داری و دگر کار که دارد رندان صبوحی همه مخمور خمارند ای زهره کلید در خمار که دارد ما طوطی غیبیم شکرخواره و عاشق آن کان شکرهای به قنطار که دارد یک غمزه دیدار به از دامن دینار دیدار چو باشد غم دینار که دارد جان ها چو از آن شیر ره صید بدیدند اکنون چو سگان میل به مردار که دارد چون عین عیانست ز اقرار که لافد اقرار چو کاسد شود انکار که دارد ای در رخ تو زلزله ی روز قیامت در جنت حسن تو غم نار که دارد با غمزه ی غمازه ی آن یار وفادار اندیشه ی این عالم غدار که دارد گفتی که ز احوال عزیزان خبری ده با مخبر خوبت سر اخبار که دارد ای مطرب خوش لهجه شیرین دم عارف یاری ده و برگو که چنین یار که دارد بازار بتان از تو خرابست و کسادست بازار چه باشد دل بازار که دارد امروز ز سودای تو کس را سر سر نیست دستار که دارد سر دستار که دارد شمس الحق تبریز چو نقد آمد و پیدا از پار که گوید غم پیرار که دارد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۳ در کوی خرابات مرا عشق کشان کرد آن دلبر عیار مرا دید نشان کرد من در پی آن دلبر عیار برفتم او روی خود آن لحظه ز من باز نهان کرد من در عجب افتادم از آن قطب یگانه کز یک نظرش جمله وجودم همه جان کرد ناگاه یک آهو به دو صد رنگ عیان شد کز تابش حسنش مه و خورشید فغان کرد آن آهوی خوش ناف به تبریز روان گشت بغداد جهان را به بصیرت همدان کرد آن کس که ورا کرد به تقلید سجودی فرخنده و بگزیده و محبوب زمان کرد آن ها که بگفتند که ما کامل و فردیم سرگشته و سودایی و رسوای جهان کرد سلطان عرفناک بدش محرم اسرار تا سر تجلی ازل جمله بیان کرد شمس الحق تبریز چو بگشاد پر عشق جبریل امین را ز پی خویش دوان کرد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۴ تا نقش تو در سینه ما خانه نشین شد هر جا که نشینیم چو فردوس برین شد آن فکر و خیالات چو یأجوج و چو مأجوج هر یک چو رخ حوری و چون لعبت چین شد آن نقش که مرد و زن از او نوحه کنانند گر بیس قرین بود کنون نعم قرین شد بالا همه باغ آمد و پستی همگی گنج آخر تو چه چیزی که جهان از تو چنین شد زان روز که دیدیمش ما روزفزونیم خاری که ورا جست گلستان یقین شد هر غوره ز خورشید شد انگور و شکر بست وان سنگ سیه نیز از او لعل ثمین شد بسیار زمین ها که به تفصیل فلک شد بسیار یسار از کف اقبال یمین شد گر ظلمت دل بود کنون روزن دل شد ور رهزن دین بود کنون قدوه دین شد گر چاه بلا بود که بد محبس یوسف از بهر برون آمدنش حبل متین شد هر جزو چو جندالله محکوم خداییست بر بنده امان آمد و بر گبر کمین شد خاموش که گفتار تو ماننده نیلست بر قبط چو خون آمد و بر سبط معین شد خاموش که گفتار تو انجیر رسیدست اما نه همه مرغ هوا درخور تین شد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۵ بار دگر آن آب به دولاب درآمد وآن چرخه گردنده در اشتاب درآمد بار دگر آن جان پر از آتش و از آب در لرزه چو خورشید و چو سیماب درآمد بار دگر آن صورت پنهانی عالم از روزن جان دوش چو مهتاب درآمد خورشید که می درد از او مشرق و مغرب از لطف بود گر به سطرلاب درآمد بار دگر آن صبح بخندید و بتابید تا خفته صد ساله هم از خواب درآمد بار دگر آن قاضی حاجات ندا کرد خیزید که آن فاتح ابواب درآمد بار دگر از قبله روان گشت رسالت در گوش محمد چو به محراب درآمد چون رفت محمد به در خیبر ناسوت نقبی بزد از نصرت و نقاب درآمد از بیم ملک جمله فلک رخنه و در شد وز بیم مسبب همه اسباب درآمد آری لقبش بود سعادت بک عالم زآن پیش که اشخاص به القاب درآمد بگشاد محمد در خم خانه غیبی بسیار کسادی به می ناب درآمد از بهر دل تشنه و تسکین چنین خون آن جام می لعل چو عناب درآمد خاموش کن امروز که این روز سخن نیست زحمت مده آن ساقی اصحاب درآمد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۶ بار دگر آن مست به بازار درآمد وان سرده مخمور به خمار درآمد سرهای درختان همه پربار چرا شد کان بلبل خوش لحن به تکرار درآمد یک حمله دیگر همه در رقص درآییم مستانه و یارانه که آن یار درآمد یک حمله دیگر همه دامن بگشاییم کز بهر نثار آن شه دربار درآمد یک حمله دیگر به شکرخانه درآییم کز مصر چنین قند به خروار درآمد یک حمله دیگر بنه خواب بسوزیم زیرا که چنین دولت بیدار درآمد یک حمله دیگر به شب این پاس بداریم کان لولی شب دزد به اقرار درآمد یک حمله دیگر برسان باده که مستی در عربده ویران شده دستار درآمد یک حمله دیگر به سلیمان بگراییم کان هدهد پرخون شده منقار درآمد این شربت جان پرور جان بخش چه ساقیست از دست مسیحی که به بیمار درآمد اکنون بزند گردن غم های جهان را کاقبال تو چون حیدر کرار درآمد دارالحرج امروز چو دارالفرجی شد کان شادی و آن مستی بسیار درآمد بربند لب اکنون که سخن گستر بی لب بی حرف سیه روی به گفتار درآمد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۷ تدبیر کند بنده و تقدیر نداند تدبیر به تقدیر خداوند چه ماند بنده چو بیندیشد پیداست چه بیند حیلت بکند لیک خدایی بنداند گامی دو چنان آید کو راست نهادست وان گاه که داند که کجاهاش کشاند استیزه مکن مملکت عشق طلب کن کاین مملکتت از ملک الموت رهاند شه را تو شکاری شو کم گیر شکاری کاشکار تو را باز اجل بازستاند خامش کن و بگزین تو یکی جای قراری کان جا که گزینی ملک آن جات نشاند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۸ ای قوم به حج رفته کجایید کجایید معشوق همین جاست بیایید بیایید معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار در بادیه سرگشته شما در چه هوایید گر صورت بی صورت معشوق ببینید هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید ده بار از آن راه بدان خانه برفتید یک بار از این خانه بر این بام برآیید آن خانه لطیفست نشان هاش بگفتید از خواجه آن خانه نشانی بنمایید یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدید یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید با این همه آن رنج شما گنج شما باد افسوس که بر گنج شما پرده شمایید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۹ بر چرخ سحرگاه یکی ماه عیان شد از چرخ فرود آمد و در ما نگران شد چون باز که برباید مرغی به گه صید بربود مرا آن مه و بر چرخ دوان شد در خود چو نظر کردم خود را بندیدم زیرا که در آن مه تنم از لطف چو جان شد در جان چو سفر کردم جز ماه ندیدم تا سر تجلی ازل جمله بیان شد نه چرخ فلک جمله در آن ماه فروشد کشتی وجودم همه در بحر نهان شد آن بحر بزد موج و خرد باز برآمد و آوازه درافکند چنین گشت و چنان شد آن بحر کفی کرد و به هر پاره از آن کف نقشی ز فلان آمد و جسمی ز فلان شد هر پاره کف جسم کز آن بحر نشان یافت در حال گدازید و در آن بحر روان شد بی دولت مخدومی شمس الحق تبریز نی ماه توان دیدن و نی بحر توان شد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵۰ آن سرخ قبایی که چو مه پار برآمد امسال در این خرقه زنگار برآمد آن ترک که آن سال به یغماش بدیدی آنست که امسال عرب وار برآمد آن یار همانست اگر جامه دگر شد آن جامه بدل کرد و دگربار برآمد آن باده همانست اگر شیشه بدل شد بنگر که چه خوش بر سر خمار برآمد شب رفت حریفان صبوحی به کجایید کان مشعله از روزن اسرار برآمد رومی پنهان گشت چو دوران حبش دید امروز در این لشکر جرار برآمد شمس الحق تبریز رسیدست بگویید کز چرخ صفا آن مه انوار برآمد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵۱ مهتاب برآمد کلک از گور برآمد وز ریگ سیه چرده سقنقور برآمد آنک از قلمش موسی و عیسیست مصور از نفخه او دمدمه صور برآمد در هاون اقبال عنایت گهری کوفت صد دیده حق بین ز دل کور برآمد از تف بهاری چه خبر یافت دل خاک کز خاک سیه قافله مور برآمد از بحر عسل هاش چه دید آن دل زنبور با مشک عسل گله زنبور برآمد در مخزن او کرم ضعیفی به چه ره یافت کز وی خز و ابریشم موفور برآمد بی دیده و بی گوش صدف رزق کجا یافت تا حاصل در گشت و چو گنجور برآمد نرم آهن و سنگی سوی انوار چه ره یافت کز آهن و سنگی علم نور برآمد بنگر که ز گلزار چه گلزار بخندید وز سرمه چون قیر چه کافور برآمد بی غازه و گلگونه گل آن رنگ کجا یافت کافروخته از پرده مستور برآمد در دولت و در عزت آن شاه نکوکار این لشگر بشکسته چه منصور برآمد یک سیب بنی دیدم در باغ جمالش هر سیب که بشکافت از او حور برآمد چون حور برآمد ز دل سیب بخندید از خنده او حاجت رنجور برآمد این هستی و این مستی و این جنبش مستان زان باده مدان کز دل انگور برآمد شمس الحق تبریز چو این شور برانگیخت از مشرق جان آن مه مشهور برآمد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵۲ تدبیر کند بنده و تقدیر نداند تدبیر به تقدیر خداوند نماند بنده چو بیندیشد پیداست چه بیند حیله بکند لیک خدایی نتواند گامی دو چنان آید کو راست نهادست وان گاه که داند که کجاهاش کشاند استیزه مکن مملکت عشق طلب کن کاین مملکتت از ملک الموت رهاند باری تو بهل کام خود و نور خرد گیر کاین کام تو را زود به ناکام رساند اشکاری شه باش و مجو هیچ شکاری کاشکار تو را باز اجل بازستاند چون باز شهی رو به سوی طبله بازش کان طبله تو را نوش دهد طبل نخواند از شاه وفادارتر امروز کسی نیست خر جانب او ران که تو را هیچ نراند زندانی مرگند همه خلق یقین دان محبوس تو را از تک زندان نرهاند دانی که در این کوی رضا بانگ سگان چیست تا هر که مخنث بود آن اش برماند حاشا ز سواری که بود عاشق این راه که بانگ سگ کوی دلش را بطپاند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵۳ چون بر رخ ما عکس جمال تو برآید بر چهره ما خاک چو گلگونه نماید خواهم که ز زنار دوصد خرقه نماید ترسابچه گوید که بپوشان که نشاید اشکم چو دهل گشته و دل حامل اسرار چون نه مهه گشتست ندانی که بزاید شاهیست دل اندر تن ماننده گاوی وین گاو ببیند شه اگر ژاژ نخاید وان دانه که افتاد در این هاون عشاق هر سوی جهد لیک به ناچار بساید از خانه عشق آنک بپرد چو کبوتر هر جا که رود عاقبت کار بیاید آیینه که شمس الحق تبریز بسازد زنگار کجا گیرد و صیقل به چه باید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵۴ هر نکته که از زهر اجل تلختر آید آن را چو بگوید لب تو چون شکر آید در چاه زنخدان تو هر جان که وطن ساخت زود از رسن زلف تو بر چرخ برآید هین توشه ده از خوشه ابروی ظریفت زان پیش که جان را ز تو وقت سفر آید از دعوت و آواز خوشت بوی دل آید لبیک زنم نفخه خون جگر آید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵۵ از بهر خدا عشق دگر یار مدارید در مجلس جان فکر دگر کار مدارید یار دگر و کار دگر کفر و محالست در مجلس دین مذهب کفار مدارید در مجلس جان فکر چنانست که گفتار پنهان چو نمی ماند اضمار مدارید گر بانگ نیاید ز فسا بوی بیاید در دل نظر فاحشه آثار مدارید آن حارس دل مشرف جان سخت غیورست با غیرت او رو سوی اغیار مدارید هر وسوسه را بحث و تفکر بمخوانید هر گمشده را سرور و سالار مدارید یاقوت کرم قوت شما بازنگیرد خود را گرو نفس علف خوار مدارید العزه لله جمیعا چو شنیدیت خاطر به سوی سبلت و دستار مدارید چون اول خط نقطه بد و آخر نقطه خود را تبع گردش پرگار مدارید در مشهد اعظم به تشهد بنشینید هش را به سوی گنبد دوار مدارید انکار بسوزد چو شهادت بفروزد با شاهد حق نکرت انکار مدارید یک نیم جهان کرکس و نیمیش چو مردار هین چشم چو کرکس سوی مردار مدارید آن نفس فریبنده که غرست و غرورست هین عشق بر آن غره غرار مدارید گه زلف برافشاند و گه جیب گشاید گلگونه او را به جز از خار مدارید او یار وفا نبود و از یار ببرد آن ده دله را محرم اسرار مدارید او باده بریزد عوضش سرکه فروشد آن حامضه را ساقی و خمار مدارید ما حلقه مستان خوش ساقی خویشیم ما را سقط و بارد و هشیار مدارید گر ناف دهی پشک فروشد عوض مشک آن ناف ورا نافه تاتار مدارید چون روح برآمد به سر منبر تذکیر خود را سپس پرده گفتار مدارید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵۶ مرغان که کنون از قفس خویش جدایید رخ باز نمایید و بگویید کجایید کشتی شما ماند بر این آب شکسته ماهی صفتان یک دم از این آب برآیید یا قالب بشکست و بدان دوست رسیدست یا دام بشد از کف و از صید جدایید امروز شما هیزم آن آتش خویشید یا آتشتان مرد شما نور خدایید آن باد وبا گشت شما را فسرانید یا باد صبا گشت به هر جا که درآیید در هر سخن از جان شما هست جوابی هر چند دهان را به جوابی نگشایید در هاون ایام چه درها که شکستید آن سرمه دیدست بسایید بسایید ای آنک بزادیت چو در مرگ رسیدید این زادن ثانیست بزایید بزایید گر هند وگر ترک بزادیت دوم بار پیدا شود آن روز که روبند گشایید ور زانک سزیدیت به شمس الحق تبریز والله که شما خاصبک روز سزایید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵۷ گر یک سر موی از رخ تو روی نماید بر روی زمین خرقه و زنار نماند آن را که دمی روی نمایی ز دو عالم آن سوخته را جز غم تو کار نماند گر برفکنی پرده از آن چهره زیبا از چهره خورشید و مه آثار نماند در خواب کنی سوختگان را ز می عشق تا جز تو کسی محرم اسرار نماند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵۸ بگو دل را که گرد غم نگردد ازیرا غم به خوردن کم نگردد نبات آب و گل جمله غم آمد که سور او به جز ماتم نگردد مگرد ای مرغ دل پیرامن غم که در غم پر و پا محکم نگردد دل اندر بی غمی پری بیابد که دیگر گرد این عالم نگردد دلا این تن عدو کهنه تست عدو کهنه خال و عم نگردد دلا سر سخت کن کم کن ملولی ملول اسرار را محرم نگردد چو ماهی باش در دریای معنی که جز با آب خوش همدم نگردد ملالی نیست ماهی را ز دریا که بی دریا خود او خرم نگردد یکی دریاست در عالم نهانی که در وی جز بنی آدم نگردد ز حیوان تا که مردم وانبرد درون آب حیوان هم نگردد خموش از حرف زیرا مرد معنی بگرد حرف لا و لم نگردد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵۹ دلم امروز خوی یار دارد هوای روی چون گلنار دارد که طاووس آن طرف پر می فشاند که بلبل آن طرف تکرار دارد صدای نای آن جا نکته گوید نوای چنگ بس اسرار دارد بگه برخیز فردا سوی او رو که او عاشق چو من بسیار دارد چو بگشاید رخان تو دل نگهدار که بس آتش در آن رخسار دارد ولیکن عقل کو آن لحظه دل را که دل ها را لبش خمار دارد ز ما کاری مجو چون داده ای می که می مر مرد را بی کار دارد دلم افتان و خیزان دوش آمد که می مستی او اظهار دارد دویدم پیش و گفتم باده خوردی نمی ترسی که عقل انکار دارد چو بو کردم دهانش را بدیدم که بوی آن پری دیدار دارد خداوندی شمس الدین تبریز که بوی خالق جبار دارد ز بو تا بوی فرقی بس عظیمست و او بی حد و بی مقدار دارد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶۰ نثرنا فی ربیع الوصل بالورد حنانینا فنعم الزوج و الفرد ز رویت باغ و عبهر می توان کرد ز زلفت مشک و عنبر می توان کرد ز روی زرد همچون زعفرانم جهانی را مزعفر می توان کرد به یک دانه ز خرمنگاه ماهت فلک ها را مسخر می توان کرد تو آن خضری که از آب حیاتت گدایان را سکندر می توان کرد در آن حالی که حالم بازجویی محالی را میسر می توان کرد نخاف العین ترمینا بسو فیا داود قدر حلقه السرد به خود واگرد ای دل زانک از دل ره پنهان به دلبر می توان کرد جهان شش جهت را گر دری نیست چو در دل آمدی در می توان کرد درآ در دل که منظرگاه حقست وگر هم نیست منظر می توان کرد چو دردی ماند جان ما در این زیر اگر زیرست از بر می توان کرد ز گولی در جوال نفس رفتی وگر نی ترک این خر می توان کرد الا یا ساقیا هات الحمیا لتکفینا عناء الحر و البرد دل سنگین عشق ار نرم گردد دل ار سنگست جوهر می توان کرد بیار آن باده حمرا و درده کز احمر عالم اخضر می توان کرد از آن باده که پر و بال عیش است ز هر جزوم کبوتر می توان کرد از آن جرعه که از دریای فضل است بهشت و حور و کوثر می توان کرد چو تیرانداز گردد باده در خم ز تیر باده اسپر می توان کرد و اسکرنا به کاسات عظام فان السکر دفع الهم و الحرد چو باده در من آتش زد بدیدم که از هر آب آذر می توان کرد بیا ای مادر عشرت به خانه که جان را فرش مادر می توان کرد وگر در راه تو نامحرمانند تو را از جام چادر می توان کرد چو گشتی شیرگیر و شیرآشام سزای شیر صفدر می توان کرد بزن گردن امل ها را به باده کز آن هر قطره خنجر می توان کرد سقاهم ربهم برخوان و می نوش که هر دم عیش دیگر می توان کرد وگر ساغر نداری می بیاور دهان را همچو ساغر می توان کرد و اعتقنا به خمر من هموم و جازی همنا بالدفع و الطرد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶۱ بیا ای زیرک و بر گول می خند بیا ای راه دان بر غول می خند چو در سلطان بی علت رسیدی هلا بر علت و معلول می خند اگر بر نفس نحسی دیو شد چیر برو بر خاذل و مخذول می خند چو مرده مرده ای را کرد معزول تو خوش بر عازل و معزول می خند مثال محتلم پندار عزلش تو هم بر فاعل و مفعول می خند یکی در خواب حاصل کرد ملکی برو بر حاصل و محصول می خند سؤالی گفت کوری پیش کری دلا بر سایل و مسول می خند وگر گوید فروشستم فلان را هلا بر غاسل و مغسول می خند چو نقدت دست داد از نقل بس کن خمش بر ناقل و منقول می خند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶۲ اگر عالم همه پرخار باشد دل عاشق همه گلزار باشد وگر بی کار گردد چرخ گردون جهان عاشقان بر کار باشد همه غمگین شوند و جان عاشق لطیف و خرم و عیار باشد به عاشق ده تو هر جا شمع مرده ست که او را صد هزار انوار باشد وگر تنهاست عاشق نیست تنها که با معشوق پنهان یار باشد شراب عاشقان از سینه جوشد حریف عشق در اسرار باشد به صد وعده نباشد عشق خرسند که مکر دلبران بسیار باشد وگر بیمار بینی عاشقی را نه شاهد بر سر بیمار باشد سوار عشق شو وز ره میندیش که اسب عشق بس رهوار باشد به یک حمله تو را منزل رساند اگر چه راه ناهموار باشد علف خواری نداند جان عاشق که جان عاشقان خمار باشد ز شمس الدین تبریزی بیابی دلی کو مست و بس هشیار باشد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶۳ توی نقشی که جان ها برنتابد که قند تو دهان ها برنتابد جهان گرچه که صد رو در تو دارد جمالت را جهان ها برنتابد روان گشتند جان ها سوی عشقت که با عشقت روان ها برنتابد درون دل نهان نقشیست از تو که لطفش را نهان ها برنتابد چو خلوتگاه جان آیی خمش کن که آن خلوت زبان ها برنتابد بدو نیک ار ببینی نیک نبود از آن بگذر کز آن ها برنتابد بگو تو نام شمس الدین تبریز که نامش را نشان ها برنتابد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶۴ دلی دارم که گرد غم نگردد میی دارم که هرگز کم نگردد دلی دارم که خوی عشق دارد که جز با عاشقان همدم نگردد خطی بستانم از میر سعادت که دیگر غم در این عالم نگردد چو خاص و عام آب خضر نوشند دگر کس سخره ماتم نگردد اگر فاسق بود زاهد کنندش وگر زاهد بود بلعم نگردد چو یابد نردبان بر چرخ شادی ز غم چون چرخ پشتش خم نگردد چو خرمشاه عشق از دل برون جست که باشد که خوش و خرم نگردد ز سایه طره های درهم او ز هر همسایه ای درهم نگردد بکن توبه ز گفتار ار چه توبه از آن توبه شکن محکم نگردد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶۵ خنک جانی که او یاری پسندد کز او دوریش خود صورت نبندد تو باشی خنده و یار تو شادی که بی شادی دهان کس نخندد تو باشی سجده و یار تو تعظیم که بی تعظیم هرگز سر نخنبد تو باشی چون صدا و یار غارت چو آوازی به نزد کوه و گنبد تو آدینه بوی او وقت خطبه نه ز آدینه جدا چون روز شنبد نگر آخر دمی در نحن اقرب نظر را تا نجنباند نجنبد خیالی خوش دهد دل زان بنازد خیالی زشت آرد دل بتندد بر او مسخره آمد دل و جان گه از صله گه از سیلیش رندد مزن سیلی چنانک گیج گردم ز گیجی دور افتم ز اصل و مسند خمش تا درس گوید آن زبانی که لا باشد به پیشش صد مهند اگر گویی تو نی را هی خمش کن بگوید با لبش گو ای مؤید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶۶ چمن جز عشق تو کاری ندارد وگر دارد چو من باری ندارد چه بی ذوقست آن کش عشق نبود چه مرده ست آن که او یاری ندارد به غیر قوت تن قوتی ننوشد بجز دنیا سمن زاری ندارد هر آنک ترک خر گوید ز مستی غم پالان و افساری ندارد ز خر رست و روان شد پابرهنه به گلزاری که آن خاری ندارد چه غم دارد که خر رفت و رسن برد بر او خر چو مقداری ندارد مشو غره به ازرق پوش گردون که اندر زیر ایزاری ندارد درافکن فتنه دیگر در این شهر که دور عشق هنجاری ندارد بدران پرده ها را زانک عاشق ز بی شرمی غم و عاری ندارد بزن آتش در این گفت و در آن کس که در گفت تو اقراری ندارد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶۷ سماع صوفیان می درنگیرد که آتش هیزمی را تر نگیرد یقین می دانک جسمانیست آفت مکوپ این دست تا پا برنگیرد بیابد خلوت عشرت مسیحا اگر مجلس ز گاو و خر نگیرد چرا در بزم خلوت بی گرانان دل ما عیش را از سر نگیرد نه اصل این بنا باشد کلوخی کلوخی لطف آن دلبر نگیرد که چشم حقد یوسف را نداند که بانگ چنگ گوش کر نگیرد ز هر آهو نه صحرا مشک یابد ز هر گاوی جهان عنبر نگیرد ز هر نی ناله مشتاق ناید و هر مرغی ز نی شکر نگیرد چه داند لطف زهره زهره رفته که او را گوشه چادر نگیرد می جان را به جز جانی ننوشد که جسمانی می انور نگیرد نه هر ابری حریف ماه گردد که اختر را به جز اختر نگیرد اگر دلدار گیرد در جهان کس از این دلدار ما خوشتر نگیرد خداوند شمس دین آن نور تبریز که هر کس را چو من چاکر نگیرد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶۸ رجب بیرون شد و شعبان درآمد برون شد جان ز تن جانان درآمد دم جهل و دم غفلت برون شد دم عشق و دم غفران درآمد بروید دل گل و نسرین و ریحان چو از ابر کرم باران درآمد دهان جمله غمگینان بخندد بدین قندی که در دندان درآمد چو خورشید آدمی زربفت پوشد چو آن مه روی زرافشان درآمد بزن دست و بگو ای مطرب عشق که آن سرفتنه پاکوبان درآمد اگر دی رفت باقی باد امروز وگر عمر بشد عثمان درآمد همه عمر گذشته بازآید چو این اقبال جاویدان درآمد چو در کشتی نوحی مست خفته چه غم داری اگر طوفان درآمد منور شد چو گردون خاک تبریز چو شمس الدین در آن میدان درآمد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶۹ چو شب شد جملگان در خواب رفتند همه چون ماهیان در آب رفتند دو چشم عاشقان بیدار تا روز همه شب سوی آن محراب رفتند چو ایشان را حریف از اندرونست چه غم دارند اگر اصحاب رفتند همه در غصه و در تاب و عشاق به سوی طره پرتاب رفتند همه اندر غم اسباب و ایشان قلنداروار بی اسباب رفتند که یابد گرد ایشان را که ایشان چو برق و باد سخت اشتاب رفتند تو چون دلوی بر بن دولاب می گرد که ایشان برتر از دولاب رفتند ببین آن ها که بند سیم بودند درون خاک چون سیماب رفتند ببین آن ها که سیمین بر گزیدند به روی سرخ چون عناب رفتند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷۰ پریر آن چهره یارم چه خوش بود عتاب و ناز دلدارم چه خوش بود به یادم نیست هیچ آن ماجراها ولیکن زین خبر دارم چه خوش بود در آن بزم و در آن جمع و در آن عیش میان باغ و گلزارم چه خوش بود اگر چه مست جام عشق بودم رخ معشوق هشیارم چه خوش بود # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷۱ دلم را ناله سرنای باید که از سرنای بوی یار آید به جان خواهم نوای عاشقانه کز آن ناله جمال جان نماید همی نالم که از غم بار دارم عجب این جان نالان تا چه زاید بگو ای نای حال عاشقان را که آواز تو جان می آزماید ببین ای جان من کز بانگ طاسی مه بگرفته چون وا می گشاید بخوان بر سینه دل این عزیمت که تا فریاد از پریان برآید چو ناله مونس رنجور گردد گرش گویی خمش کن هم نشاید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷۲ بگویم خفیه تا خواجه نرنجد که آن دلبر همی در بر نگنجد ز مستی من ترازو را شکستم ترازو کان گوهر را نسنجد بتان را جمله زو بدرید سربند که ماده گرگ با یوسف نغنجد هم از جمله سیه روییست آن نیز که پیش رومیی زنجی بزنجد قراضه کیست پیش شمس تبریز که گنج زر بیارد یا بگنجد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷۳ کسی کز غمزه ای صد عقل بندد گر او بر ما نخندد پس که خندد اگر تسخر کند بر چرخ و خورشید بود انصاف و انصاف آن پسندد دلا می جوش همچون موج دریا که گر دریا بیارامد بگندد چو خورشیدی و از خود پاک گشتی ز تو چنگ اجل جز غم نرندد شکرشیرینی گفتن رها کن ولیکن کان قندی چون نقندد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷۴ چنان کز غم دل دانا گریزد دو چندان غم ز پیش ما گریزد مگر ما شحنه ایم و غم چو دزدست چو ما را دید جا از جا گریزد بغرد شیر عشق و گله غم چو صید از شیر در صحرا گریزد ز نابینا برهنه غم ندارد ز پیش دیده بینا گریزد مرا سوداست تا غم را ببینم ولیکن غم از این سودا گریزد همه عالم به دست غم زبونند چو او بیند مرا تنها گریزد اگر بالا روم پستی گریزد وگر پستی روم بالا گریزد خمش باشم بود کاین غم درافتد غلط خود غم ز ناگویا گریزد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷۵ هر آن دل ها که بی تو شاد باشد چو خاشاکی میان باد باشد چو مرغ خانگی کز اوج پرد چو شاگردی که بی استاد باشد چه ماند صورتی کز خود تراشی بدان شاهی که حوری زاد باشد چه ماند هیبت شمشیر چوبین به شمشیری که از پولاد باشد تو عهدی کرده ای چون روح بودی ولیکن کی تو را آن یاد باشد اگر منکر شوی من صبر دارم بدان روزی که روز داد باشد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷۶ سگ ار چه بی فغان و شر نباشد سگ ما چون سگ دیگر نباشد شنو از مصطفی کو گفت دیوم مسلمان شد دگر کافر نباشد سگ اصحاب کهف و نفس پاکان اگر بر در بود بر در نباشد سگ اصحاب را خوی سگی نیست گر این سر سگ نمود آن سر نباشد که موسی را درخت آن شب چو اختر نمود آذر ولیک آذر نباشد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷۷ عجب آن دلبر زیبا کجا شد عجب آن سرو خوش بالا کجا شد میان ما چو شمعی نور می داد کجا شد ای عجب بی ما کجا شد دلم چون برگ می لرزد همه روز که دلبر نیم شب تنها کجا شد برو بر ره بپرس از رهگذاران که آن همراه جان افزا کجا شد برو در باغ پرس از باغبانان که آن شاخ گل رعنا کجا شد برو بر بام پرس از پاسبانان که آن سلطان بی همتا کجا شد چو دیوانه همی گردم به صحرا که آن آهو در این صحرا کجا شد دو چشم من چو جیحون شد ز گریه که آن گوهر در این دریا کجا شد ز ماه و زهره می پرسم همه شب که آن مه رو بر این بالا کجا شد چو آن ماست چون با دیگرانست چو این جا نیست او آن جا کجا شد دل و جانش چو با الله پیوست اگر زین آب و گل شد لاکجا شد بگو روشن که شمس الدین تبریز چو گفت الشمس لا یخفی کجا شد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷۸ به صورت یار من چون خشمگین شد دلم گفت اه مگر با من به کین شد به صد وادی فرورفتم به سودا که چه چاره که چاره گر چنین شد به سوی آسمان رفتم چو دیوان از این درد آسمان من زمین شد مرا گفتند راه راست برگیر چه ره گیرم که یار راستین شد مرا هم راه و همراهست یارم که روی او مرا ایمان و دین شد به زیر گلبنش هر کس که بنشست سعادت با نشستش همنشین شد در این گفتارم آن معنی طلب کن نفس های خوشم او را کمین شد ازیرا اسم ها عین مسماست ز عین اسم آدم عین بین شد اگر خواهی که عین جمع باشی همین شد چاره و درمان همین شد مخوان این گنج نامه دیگر ای جان که این گنج از پی حکمت دفین شد به کهگل چون بپوشم آفتابی جهانی کی درون آستین شد اگر تو زین ملولی وای بر تو که تو پیرار مردی این یقین شد زره بر آب می دان این سخن را همان آبست الا شکل چین شد ز خود محجوبشان کردم به گفتن به پیش حاسدان واجب چنین شد خمش باشم لب از گفتن ببندم که مشتی بیس با پیری قرین شد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷۹ چو دیوم عاشق آن یک پری شد ز دیو خویشتن یک سر بری شد چو ناگاهان بدیدش همچو برقی برون پرید عقلش را سری شد در انگشت پری مهر سلیمان چو دید آن جان و دل در چاکری شد چو سر چاکری عشق دریافت فراز هفت چرخ مهتری شد چو لب تر کرد او از جام عشقش بدان خشکی لب او از تری شد چو شد او مشتری عشق جنی کمینه بندگانش مشتری شد چو گاوی بود بی جان و زبان دیو بداد جان و عشقش سامری شد همه جور و جفا و محنت عشق بر او شیرین چو مهر مادری شد مگر درد فراق و جور هجران که تاب آن نبودش زان بری شد ز دست هجر او تا پیش مخدوم که شمس الدین است بهر داوری شد چو دیو آمد به پیشش خاک بوسید از آتش با ملایک همپری شد از آن مستی به تبریز است گردان که از جانش هوای کافری شد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸۰ نگارا مردگان از جان چه دانند کلاغان قدر تابستان چه دانند بر بیگانگان تا چند باشی بیا جان قدر تو ایشان چه دانند بپوشان قد خوبت را از ایشان که کوران سرو در بستان چه دانند خرامان جانب میدان خویش آ مباش آن جا خران میدان چه دانند بزن چوگان خود را بر در ما که خامان لطف آن چوگان چه دانند بهل ویرانه بر جغدان منکر که جغدان شهر آبادان چه دانند چه دانند ملک دل را تن پرستان گدایان طبع سلطانان چه دانند یکی مشتی از این بی دست و بی پا حدیث رستم دستان چه دانند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸۱ کسی که غیر این سوداش نبود ز ذوق ماش یاد ماش نبود مثال گوی در میدان حیرت دوان باشد اگر چه پاش نبود وجودی که نرست از سایه خوش پناه سایه عنقاش نبود نماید آینه سیمای هر کس ازیرا صورت و سیماش نبود به روزی صد هزاران عیب و خوبی بگوید آینه غوغاش نبود ندارد آینه با زشت بغضی هوای چهره زیباش نبود دهانی زین شکر مجروح گردد که دندان های شکر خاش نبود به پرهای عجب دل بر پریدی ولیک از دام او پرواش نبود برو چون مه پی خورشید می کاه که بی کاهش جمال افزاش نبود # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸۲ یکی لحظه از او دوری نباید کز آن دوری خرابی ها فزاید تو می گویی که بازآیم چه باشد تو بازآیی اگر دل در گشاید بسی این کار را آسان گرفتند بسی دشوارها آسان نماید چرا آسان نماید کار دشوار که تقدیر از کمین عقلت رباید به هر حالی که باشی پیش او باش که از نزدیک بودن مهر زاید اگر تو پاک و ناپاکی بمگریز که پاکی ها ز نزدیکی فزاید چنانک تن بساید بر تن یار به دیدن جان او بر جان بساید چو پا واپس کشد یک روز از دوست خطر باشد که عمری دست خاید جدایی را چرا می آزمایی کسی مر زهر را چون آزماید گیاهی باش سبز از آب شوقش میندیش از خری کو ژاژ خاید سرک بر آستان نه همچو مسمار که گردون این چنین سر را نساید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸۳ ز خاک من اگر گندم برآید از آن گر نان پزی مستی فزاید خمیر و نانبا دیوانه گردد تنورش بیت مستانه سراید اگر بر گور من آیی زیارت تو را خرپشته ام رقصان نماید میا بی دف به گور من برادر که در بزم خدا غمگین نشاید زنخ بربسته و در گور خفته دهان افیون و نقل یار خاید بدری زان کفن بر سینه بندی خراباتی ز جانت درگشاید ز هر سو بانگ جنگ و چنگ مستان ز هر کاری به لابد کار زاید مرا حق از می عشق آفریده ست همان عشقم اگر مرگم بساید منم مستی و اصل من می عشق بگو از می به جز مستی چه آید به برج روح شمس الدین تبریز بپرد روح من یک دم نپاید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸۴ ز رویت دسته گل می توان کرد ز زلفت شاخ سنبل می توان کرد ز قد پرخم من در ره عشق بر آب چشم من پل می توان کرد ز اشک خون همچون اطلس من براق عشق را جل می توان کرد ز هر حلقه از آن زلفین پربند پر گردن کشان غل می توان کرد تو دریایی و من یک قطره ای جان ولیکن جزو را کل می توان کرد دلم صدپاره شد هر پاره نالان که از هر پاره بلبل می توان کرد تو قاف قندی و من لام لب تلخ ز قاف و لام ما قل می توان کرد مرا همشیره است اندیشه تو از این شیره بسی مل می توان کرد رهی دورست و جان من پیاده ولی دل را چو دلدل می توان کرد خمش کن زان که بی گفت زبانی جهان پربانگ و غلغل می توان کرد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸۵ دل با دل دوست در حنین باشد گویای خموش همچنین باشد گویم سخن و زبان نجنبانم چون گوش حسود در کمین باشد دانم که زبان و گوش غمازند با دل گویم که دل امین باشد صد شعله آتش است در دیده از نکته دل که آتشین باشد خود طرفه تر این که در دل آتش چندین گل و سرو و یاسمین باشد زان آتش باغ سبزتر گردد تا آتش و آب همنشین باشد ای روح مقیم مرغزاری تو کان جا دل و عقل دانه چین باشد آن سوی که کفر و دین نمی گنجد کی ما و من فلان دین باشد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸۶ ای مطرب جان چو دف به دست آمد این پرده بزن که یار مست آمد چون چهره نمود آن بت زیبا ماه از سوی چرخ بت پرست آمد ذرات جهان به عشق آن خورشید رقصان ز عدم به سوی هست آمد غمگین ز چیی مگر تو را غولی از راه ببرد و همنشست آمد زان غول ببر بگیر سغراقی کان بر کف عشق از الست آمد این پرده بزن که مشتری از چرخ از بهر شکستگان به پست آمد در حلقه این شکستگان گردید کان دولت و بخت در شکست آمد این عشرت و عیش چون نماز آمد وین دردی درد آبدست آمد خامش کن و در خمش تماشا کن بلبل از گفت پای بست آمد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸۷ کی باشد کاین قفس چمن گردد و اندرخور گام و کام من گردد این زهر کشنده انگبین بخشد وین خار خلنده یاسمن گردد آن ماه دو هفته در کنار آید وز غصه حسود ممتحن گردد آن یوسف مصر الصلا گوید یعقوب قرین پیرهن گردد بر ما خورشید سایه اندازد وان شمع مقیم این لگن گردد آن چنگ نشاط ساز نو یابد وین گوش حریف تن تنن گردد در خرمن ماه سنبله کوبیم چون نور سهیل در یمن گردد خم های شراب عشق برجوشد هنگام کباب و بابزن گردد سیمرغ هوای ما ز قاف آید دام شبلی و بوالحسن گردد هر ذره مثال آفتاب آید هر قطره به موهبت عدن گردد هر بره ز گرگ شیر آشامد هر پیل انیس کرگدن گردد ز انبوهی دلبران و مه رویان هر گوشه شهر ما ختن گردد هر عاشق بی مراد سرگشته مستغرق عشق باختن گردد چون قالب مرده جان نو یابد فارغ ز لفافه و کفن گردد آن عقل فضول در جنون آید هوش از بن گوش مرتهن گردد جان و دل صد هزار دیوانه از بوسه یار خوش دهن گردد آن روز که جان جمله مخموران ساقی هزار انجمن گردد وان کس که سبال می زدی بر عشق در عشق شهیر مرد و زن گردد در چاه فراق هر کی افتاده ست ره یابد و همره رسن گردد باقیش مگو درون دل می دار آن به که سخن در آن وطن گردد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸۸ روی تو به رنگریز کان ماند زلف تو به نقش بند جان ماند گر سایه برگ گل فتد بر تو بر عارض نازکت نشان ماند روزی گذرد ز هجر تو سالی مسکین عاشق چنان جوان ماند دلتنگ نیم اگر چه دل تنگم کآخر دل من بدان دهان ماند در چشم من آی تا تو هم بینی یک تن که به صد هزار جان ماند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸۹ دوش از بت من جهان چه می شد وز ماه من آسمان چه می شد در پیش رخش چه رقص می کرد وز آتش عشق جان چه می شد چشم از نظرش چه مست می گشت وز قند لبش دهان چه می شد از تیر مژه چه صید می کرد وان ابروی چون کمان چه می شد می شد که به لاله رنگ بخشد ور نی سوی گلستان چه می شد آن لحظه به سبزه گل چه می گفت وز نرگسش ارغوان چه می شد جز از پی نور بخش کردن بر چرخ دوان دوان چه می شد گر زانک نه لطف بی کران داشت آن ماه در این میان چه می شد بنمود ز لامکان جمالی یا رب که از او مکان چه می شد بگشاد نقاب بی نشانی وین عالم بانشان چه می شد شب رفت و بماند روز مطلق وین عقل چو پاسبان چه می شد از دیده غیب شمس تبریز این دیده غیب دان چه می شد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۹۰ ای عشق که جمله از تو شادند وز نور تو عاشقان بزادند تو پادشهی و جمله عشاق همرنگ تو پادشه نژادند هر کس که سری و دیده ای داشت دیدند تو را سری نهادند خورشید توی و ذره از توست وان نور به نور بازدادند چون بوی عنایت تو باشد زالان همه رستم جهادند چون از بر تو مدد نباشد گر حمزه و رستمند بادند ای دل برجه که ماه رویان از پرده غیب رو گشادند مستند و طریق خانه دانند زیرا که نه مست از فسادند تا عشق زید زیند ایشان تا یاد بود همه به یادند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۹۱ هر چند که بلبلان گزینند مرغان دگر خمش نشینند خود گیر که خرمنی ندارند نه از خرمن فقر دانه چینند از حلقه برون نه ایم ما نیز هر چند که آن شهان نگینند گر ولوله مرا نخواهند از بهر چه کارم آفرینند شیرین و ترش مراد شاهست دو دیگ نهاده بهر اینند بایست بود ترش به مطبخ چون مخموران بدان رهینند هر حالت ما غذای قومیست زین اغذیه غیبیان سمینند مرغان ضمیر از آسمانند روزی دو سه بسته زمینند زانشان ز فلک گسیل کردند هر چند ستارگان دینند تا قدر وصال حق بدانند تا درد فراق حق بینند بر خاک قراضه گر بریزند آن را نهلند و برگزینند شمس تبریز کم سخن بود شاهان همه صابر و امینند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۹۲ رفتیم بقیه را بقا باد لابد برود هر آنک او زاد پنگان فلک ندید هرگز طشتی که ز بام درنیفتاد چندین مدوید کاندر این خاک شاگرد همان شدست کاستاد ای خوب مناز کاندر آن گور بس شیرینست لا چو فرهاد آخر چه وفا کند بنایی کاستون ویست پاره ای باد گر بد بودیم بد ببردیم ور نیک بدیم یادتان باد گر اوحد دهر خویش باشی امروز روان شوی چو آحاد تنها ماندن اگر نخواهی از طاعت و خیر ساز اولاد آن رشته نور غیب باقیست کانست لباب روح اوتاد آن جوهر عشق کان خلاصه ست آن باقی ماند تا به آباد این ریگ روان چو بی قرارست شکل دگر افکنند بنیاد چون کشتی نوحم اندر این خشک کان طوفانست ختم میعاد زان خانه نوح کشتیی بود کز غیب بدید موج مرصاد خفتیم میانه خموشان کز حد بردیم بانگ و فریاد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۹۳ جانی که ز نور مصطفی زاد با او تو مگو ز داد و بیداد هرگز ماهی سباحت آموخت آزادی جست سرو آزاد خاری که ز گلبن طرب رست گلزار به روی او شود شاد دورست رواق های شادی از آتش و آب و خاک و از باد زین چار بسیط چون چلیپا ترکیب موحدان برون باد زان سو فلکیست نیک روشن زان سو ملکیست بسته مرصاد کمتر بخشش دو چشم بخشد بینا و حکیم و تیز و استاد با دیده جان چو واپس آیی در عالم آب و گل به ارشاد بینی تو و دیگران نبینند هر سو نوری به رسم میلاد در هر ابری هزار خورشید در هر ویران بهشت آباد تختی بنهی به قصر مردان هم خیمه زنی به بام اوتاد بویی ببری ز شمس تبریز کو را است ملک مطیع و منقاد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۹۴ آن کز دهن تو رنگ دارد انصاف که رزق تنگ دارد وان کس که جدل ببست با تو با عمر عزیز جنگ دارد ماهی که بیافت آب حیوان بر خشک چرا درنگ دارد در آینه عکس قیصر روم گر نیست بدانک زنگ دارد در قدس دلت چو خوک دیدی ملک قدست فرنگ دارد ما را باری نگار خوش قول اندر بر خود چو چنگ دارد زان زخمه او همیشه این چنگ پس تن تن و بس ترنگ دارد هر ذره که پای کوفت با ما از مشرق چرخ ننگ دارد هر جان که در این روش بلنگد جان تو که عذر لنگ دارد زیرا کاین بحر بس کریمست آن نیست که او نهنگ دارد سگ طبع کسی که با چنین شیر او سرکشی پلنگ دارد سنگین جانی که با چنین لعل سودای کلوخ و سنگ دارد خامش کن و جاه گفت کم جوی کاین جاه مزاج بنگ دارد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۹۵ این قافله بار ما ندارد از آتش یار ما ندارد هر چند درخت های سبز ند بویی ز بهار ما ندارد جان تو چو گلشن است لیکن دلخسته به خار ما ندارد بحر ی ست دل تو در حقایق کاو جوش کنار ما ندارد هر چند که کوه برقرار است والله که قرار ما ندارد جانی که به هر صبوح مست است بویی ز خمار ما ندارد آن مطرب آسمان که زهره است هم طاقت کار ما ندارد از شیر خدای پرس ما را هر شیر قفار ما ندارد منمای تو نقد شمس تبریز آن را که عیار ما ندارد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۹۶ بیچاره کسی که زر ندارد وز معدن زر خبر ندارد بیچاره دلی که ماند بی تو طوطیست ولی شکر ندارد دارد هنر و هزار دولت افسوس که آن دگر ندارد می گوید دست جام بخشش ما بدهیمش اگر ندارد بر وی ریزییم آب حیوان گر آب بر آن جگر ندارد بی برگان را دهیم برگی زان برگ که شاخ تر ندارد آن ها که ز ما خبر ندارند گویند دعا اثر ندارد نزدیک آمد که دیده بخشیم آن را که به ما نظر ندارد خاموش که مشکلات جان را جز دست خدای برندارد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۹۷ دل بی لطف تو جان ندارد جان بی تو سر جهان ندارد عقل ار چه شگرف کدخداییست بی خوان تو آب و نان ندارد خورشید چو دید خاک کویت هرگز سر آسمان ندارد گلنار چو دید گلشن جان زین پس سر بوستان ندارد در دولت تو سیه گلیمی گر سود کند زیان ندارد بی ماه تو شب سیه گلیمست این دارد و آن و آن ندارد دارد ز ستاره ها هزاران بی ماه چراغدان ندارد بی گفت تو گوش نیست جان را بی گوش تو جان زبان ندارد وان جان غریب در تظلم می نالد و ترجمان ندارد لیکن رخ زرد او گواهست و اشکی که غمش نهان ندارد غماز شوم بود دم سرد آن دم که دم خران ندارد اصل دم سرد مهر جانست کان را مه مهر جان ندارد چون دل سبکش کند بهارت صد گونه غمش گران ندارد آن عشق جوان چو نوبهارت جز پیران را جوان ندارد تا چند نشان دهی خمش کن کان اصل نشان نشان ندارد بگذار نشان چو شمس تبریز آن شمس که او کران ندارد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۹۸ آن کس که ز تو نشان ندارد گر خورشیدست آن ندارد ما بر در و بام عشق حیران آن بام که نردبان ندارد دل چون چنگست و عشق زخمه پس دل به چه دل فغان ندارد امروز فغان عاشقان را بشنو که تو را زیان ندارد هر ذره پر از فغان و ناله ست اما چه کند زبان ندارد رقص است زبان ذره زیرا جز رقص دگر بیان ندارد هر سو نگران تست دل ها وان سو که توی گمان ندارد این عالم را کرانه ای هست عشق من و تو کران ندارد مانند خیال تو ندیدم بوسه دهد و دهان ندارد ماننده غمزه ات ندیدم تیر اندازد کمان ندارد دادی کمری که بر میان بند طفل دل من میان ندارد گفتی که به سوی ما روان شو بی لطف تو جان روان ندارد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۹۹ بیچاره کسی که می ندارد غوره به سلف همی فشارد بیچاره زمین که شوره باشد وین ابر کرم بر او نبارد باری دل من صبوح مستست وام شب دوش می گزارد گفتم به صبوح خفتگان را پامزد ویم که سر برآرد امروز گریخت شرم از من او بر کف مست کی نگارد ساقیست گرفته گوشم امروز یک لحظه مرا نمی گذارد جام چو عصاش اژدها شد بر قبطی عقل می گمارد خاموش و ببین که خم مستان چون جام شریف می سپارد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۰۰ آن خواجه خوش لقا چه دارد آیینه اش از صفا چه دارد هان تا نروی تو در جوالش رختش بطلب که تا چه دارد اندر سخنش کشان و بو گیر کز بوی می بقا چه دارد در گلشن ذوق او فرورو کز نرگس و لاله ها چه دارد هر چند کز انبیا بلافید از گوهر انبیا چه دارد گرچه صلوات می فرستند از صفوت مصطفی چه دارد یا سایه خود بر او مینداز کو خود چه کس است یا چه دارد در ساقی خویش چنگ درزن مندیش که آن سه تا چه دارد عمری پی زید و عمرو بودی زین پس بنگر خدا چه دارد از سرمجموع اصل مگذر کاین اصل جدا جدا چه دارد این کاه سخن دگر مپیما بندیش که کهربا چه دارد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۰۱ آن خواجه خوش لقا چه دارد بازار مرا بها چه دارد او عشوه دهد از او تو مشنو رختش بطلب که تا چه دارد نقدش برکش ببین که چندست در نقد دگر دغا چه دارد گر دست و ترازوی نداری تا برکشی کز صفا چه دارد اندر سخنش کشان و بو گیر کز بوی می بقا چه دارد شاد آن که بجست جان خود را کز حالت مرتضا چه دارد در خویش ز اولیا چه بیند وز لذت انبیا چه دارد گفتم به قلندری که بنگر کان چرخ که شد دوتا چه دارد گفتا که فراغتیست ما را کو خود چه کس است یا چه دارد مستم ز خدا و سخت مستم سبحان الله خدا چه دارد از رحمت شمس دین تبریز هر سینه جدا جدا چه دارد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۰۲ پرکندگی از نفاق خیزد پیروزی از اتفاق خیزد تو ناز کنی و یار تو ناز چون ناز دو شد طلاق خیزد ور زان که نیاز پیش آری صد وصلت و صد عناق خیزد از ناز شود ولایتی تنگ در دل سفر عراق خیزد تو خون تکبر ار نریزی خون جوش کند خناق خیزد رو دردی ناز را بپالا زیرا طرب از رواق خیزد یار آن طلبد که ذوق یابد زیرا طلب از مذاق خیزد یارست نه چوب مشکن او را چون برشکنی طراق خیزد این بانگ طراق چوب ما را دانیم که از فراق خیزد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۰۳ آن کس که ز جان خود نترسد از کشتن نیک و بد نترسد وان کس که بدید حسن یوسف از حاسد و از حسد نترسد آن کس که هوای شاه دارد از لشکر بی عدد نترسد آخر حیوان ز ذوق صحبت از جفته و از لگد نترسد آن کس که سعادت ازل دید از عاقبت ابد نترسد چون کوه احد دلی بباید تا او ز جز احد نترسد مرغی که ز دام نفس خود رست هر جای که برپرد نترسد هر جای که هست گنج گنجست کشته احد از لحد نترسد هر جانوری کز اصل آبست گر غرقه شود عمد نترسد هر تن که سرشته بهشتست بر دوزخ برزند نترسد وان را که مدد از اندرونست زین عالم بی مدد نترسد از ابلهیست نی شجاعت گر جاهل از خرد نترسد خود سر نبدست آن خسی را کز عشق تو پا کشد نترسد این مایه لعنتست کابله دل های شهان خلد نترسد هم پرده خویش می درد کو پرده من و تو درد نترسد پازهر چو نیستش چرا او زهر دنیا خورد نترسد در حضرت آن چنان رقیبی در شاهد بنگرد نترسد زنهار به سر برو بدان ره کان جا دلت از رصد نترسد صراف کمین درست و آن دزد از کیسه درم برد نترسد آن جا گرگان همه شبانند آن جا مردی ز صد نترسد آن جا من و تو و او نباشد چون وام ز خود ستد نترسد هرگز دل تو ز تو نرنجد هرگز ذقنت ز خد نترسد گلشن ز بهار و باغ سوسن وز سرو لطیف قد نترسد چون گل بشکفت و روی خود دید زان پس ز قبول و رد نترسد بس کن هر چند تا قیامت این بحر گهر دهد نترسد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۰۴ آن جا که چو تو نگار باشد سالوس و حفاظ عار باشد سالوس و حیل کنار گیرد چون رحمت بی کنار باشد بوسی به دغا ربودم از تو ای دوست دغا سه بار باشد امروز وفا کن آن سوم را امروز یکی هزار باشد من جوی و تو آب و بوسه آب هم بر لب جویبار باشد از بوسه آب بر لب جوی اشکوفه و سبزه زار باشد از سبزه چه کم شود که سبزه در دیده خیره خار باشد موسی ز عصا چرا گریزد گر بر فرعون مار باشد بر فرعونان که نیل خون گشت بر مؤمن خوشگوار باشد هرگز نرمد خلیل ز آتش گر بر نمرود نار باشد یعقوب کجا رمد ز یوسف گر بر پسرانش بار باشد آن باد بهار جان باغست بر شوره اگر غبار باشد زان باغ درخت برگ یابد اشکوفه بر او سوار باشد احمد چو تو راست پس ز بوجهل عشقا سزدت که عار باشد این را بر دست و آن بدین مات کار دنیا قمار باشد آن کس که ز بخت خود گریزد بگریخته شرمسار باشد هین دام منه به صید خرگوش تا شیر تو را شکار باشد ای دل ز عبیر عشق کم گوی خود بو برد آن که یار باشد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۰۵ ای کز تو همه جفا وفا شد آن عهد و وفای تو کجا شد با روی تو سور شد عزاها بی روی تو سورها عزا شد شد بی قدمت سرا خرابه باز از تو خرابه ها سرا شد از دعوت تو فنا شود هست وز هجر تو هست ها فنا شد ای کشته مرا به جرم آنک از من راضی به جان چرا شد آن تخم عطای تست در جان کو را کف دست باسخا شد اعنات مهیجست جان را ور نی ز چه روی جان گدا شد گر عاشق داد نیست جودت پس جان ز چه عاشق دعا شد زد پرتو ساقییت بر ابر کز عکس تو ابرها سقا شد زد عکس صبوری تو بر کوه تسکین زمین و متکا شد زد عکس بلندی تو بر چرخ معنی تو صورت سما شد از حسن تو خاک هم خبر یافت شد یوسف خوب و دلربا شد از گفت بدار چنگ کز وی بی گفت تو فهم بانوا شد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۰۶ روزم به عیادت شب آمد جانم به زیارت لب آمد از بس که شنید یاربم چرخ از یارب من به یارب آمد یار آمد و جام باده بر کف زان می که خلاف مذهب آمد هر بار ز جرعه مست بودم این بار قدح لبالب آمد عالم به خمار اوست معجب پس وی چه عجب که معجب آمد بر هر فلکی که ماه او تافت خورشید کمینه کوکب آمد گویی مه نو سواره دیدش کز عشق چو نعل مرکب آمد این بس نبود شرف جهان را کو روح و جهان چو قالب آمد شاد آن دل روشنی که بیند دل را که چه سان مقرب آمد از پرتو دل جهان پرگل زیبا و خوش و مؤدب آمد هر میوه به وقت خویش سر کرد هر فصل چه سان مرتب آمد بس کن که به پیش ناطق کل گویای خمش مهذب آمد بس کن که عروس جان ز جلوه با نامحرم معذب آمد من بس نکنم که بی دلان را این کلبشکر مجرب آمد من بس نکنم به کوری آنک اندر ره دین مذبذب آمد خامش که به گفت حاجتی نیست چون جذب فرغت فانصب آمد خود گفتن بنده جذب حقست کز بنده به بنده اقرب آمد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۰۷ آن یوسف خوش عذار آمد وان عیسی روزگار آمد وان سنجق صد هزار نصرت بر موکب نوبهار آمد ای کار تو مرده زنده کردن برخیز که روز کار آمد شیری که به صید شیر گیرد سرمست به مرغزار آمد دی رفت و پریر نقد بستان کان نقد خوش عیار آمد این شهر امروز چون بهشتست می گوید شهریار آمد می زن دهلی که روز عیدست می کن طربی که یار آمد ماهی از غیب سر برون کرد کاین مه بر او غبار آمد از خوبی آن قرار جان ها عالم همه بی قرار آمد هین دامن عشق برگشایید کز چرخ نهم نثار آمد ای مرغ غریب پربریده بر جای دو پر چهار آمد هان ای دل بسته سینه بگشا کان گمشده در کنار آمد ای پای بیا و پای می کوب کان سرده نامدار آمد از پیر مگو که او جوان شد وز پار مگو که پار آمد گفتی با شه چه عذر گویم خود شاه به اعتذار آمد گفتی که کجا رهم ز دستش دستش همه دستیار آمد ناری دیدی و نور آمد خونی دیدی عقار آمد آن کس که ز بخت خود گریزد بگریخته شرمسار آمد خامش کن و لطف هاش مشمر لطفیست که بی شمار آمد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۰۸ برخیز که ساقی اندر آمد وآن جان هزار دلبر آمد آمد می ناب وز پی نقل بادام و نبات و شکر آمد آن جان و جهان رسید و از وی صد جان جهان مصور آمد مشک آمد پیش طره او کآن طره ز حسن بر سر آمد زد حلقه مشک فام و می گفت بگشای که بنده عنبر آمد از تابش لعل او چه گویم کز لعل و عقیق برتر آمد زان سنبل ابروش حیاتم با برگ و لطیف و اخضر آمد در ده می خام و بین که ما را در مجلس خام دیگر آمد آن رایت سرخ کز نهیبش اسپاه فرج مظفر آمد هر کار که بسته گشت و مشکل آن کار بدو میسر آمد می ده که سر سخن ندارم زیرا که سخن چو لنگر آمد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۰۹ جان از سفر دراز آمد بر خاک در تو بازآمد در نقد وجود هر چه زر بود از گنج عدم به گاز آمد بی مهر تو هر که آسمان رفت درهای فلک فرازآمد بی آبی خویش جمله دیدند هرک از تو نه سرفراز آمد جان رفت که بی تو کار سازد سوزید و نه کارساز آمد اندر سفرش بشد حقیقت کو بی تو همه مجاز آمد از گرد ره آمدست امروز رحم آر که پرنیاز آمد سر را ز دریچه ای برون کن تا بیند کان طراز آمد تا نعره عاشقان برآید کان قبله هر نماز آمد از پیش تو رفت باز جانم طبل تو شنید و بازآمد ای اهل رباط وارهیدیت کز خط خوشش جواز آمد آن چنگ طرب که بی نوا بود رقصی که کنون به ساز آمد از سلسله نیاز رستید کان بند هزار ناز آمد ترک خر کالبد بگویید کان شاه براق تاز آمد نور رخ شمس حق تبریز عالم بگرفت و راز آمد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۱۰ آن شعله نور می خرامد وان فتنه حور می خرامد شب جامه سپید کرد زیرا کان ماه ز دور می خرامد مستان شبانه را بشارت ساقی به سحور می خرامد جان را به مثال عود سوزیم کان کان بلور می خرامد آن فتنه نگر که بار دیگر با صد شر و شور می خرامد آن دشمن صبرهای عاشق در خون صبور می خرامد جانم به فدای آن سلیمان کو جانب مور می خرامد جز چهره عاشقان مبینید کان شاه غیور می خرامد در قالب خلق شمس تبریز چون نفخه صور می خرامد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۱۱ امروز نگار ما نیامد آن دلبر و یار ما نیامد آن گل که میان باغ جانست امشب به کنار ما نیامد صحرا گیریم همچو آهو چون مشک تتار ما نیامد ای رونق مطربان همین گو کان رونق کار ما نیامد آرام مده تو نای و دف را کآرام و قرار ما نیامد آن ساقی جان نگشت پیدا درمان خمار ما نیامد شمس تبریز شرح فرما چون فصل بهار ما نیامد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۱۲ خوش باش که هر که راز داند داند که خوشی خوشی کشاند شیرین چو شکر تو باش شاکر شاکر هر دم شکر ستاند شکر از شکرست آستین پر تا بر سر شاکران فشاند تلخش چو بنوشی و بخندی در ذات تو تلخیی نماند گویی که چگونه ام خوشم من گویم ترشم دلت بماند گوید که نهان مکن ولیکن در گوشم گو که کس نداند در گوش تو حلقه وفا نیست گوش تو به گوش ها رساند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۱۳ ساقی زان می که می چریدند بفزای که یارکان رسیدند مهمان بفزود می بیفزا زان خنب که اولیا چشیدند زان می که ز بوش جمله ابدال در خلق پدید و ناپدیدند ای ساقی خوب شکرلله کان روی نکوت را بدیدند ای آتش رخت سوز عشاق در عشق تو رخت ها کشیدند ای پرده فروکشیده بنگر کز عشق چه پرده ها دریدند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۱۴ اول نظر ار چه سرسری بود سرمایه و اصل دلبری بود گر عشق وبال و کافری بود آخر نه به روی آن پری بود آن جام شراب ارغوانی وان آب حیات زندگانی وان دیده بخت جاودانی آخر نه به روی آن پری بود جمعیت جان های خرم در سایه آن دو زلف درهم در مجلس و بزم شاه اعظم آخر نه به روی آن پری بود از رنگ تو گشته ایم بی رنگ زان سوی جهان هزار فرسنگ آن دم که بماند جان ما دنگ آخر نه به روی آن پری بود در عشق پدید شد سپاهی در سایه چتر پادشاهی افتاده دلم میان راهی آخر نه به روی آن پری بود همچون مه نو ز غم خمیدن چون سایه به رو و سر دویدن از عالم دل ندا شنیدن آخر نه به روی آن پری بود آن مه که بسوخت مشتری را بشکست بتان آزری را گر دل بگزید کافری را آخر نه به روی آن پری بود گر هجده هزار عالم ای جان پر گشت ز قال و قال ای جان وان شعله نور حالم ای جان آخر نه به روی آن پری بود گر داد طریق عشق دادیم ور زان مه و آفتاب شادیم ور دیده نو در او گشادیم آخر نه به روی آن پری بود آن دم که ز ننگ خویش رستیم وان می که ز بوش بود مستیم وان ساغرها که درشکستیم آخر نه به روی آن پری بود باغی که حیات گشت وصلش خوشتر ز بهار و چار فصلش شمس تبریز اصل اصلش آخر نه به روی آن پری بود # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۱۵ اول نظر ار چه سرسری بود سرمایه و اصل دلبری بود گر عشق وبال و کافری بود آخر نه به روی آن پری بود زان رنگ تو گشته ایم بی رنگ زان سوی خرد هزار فرسنگ گر روم گزید جان اگر زنگ آخر نه به روی آن پری بود رو کرده به چتر پادشاهی وز نور مشارقش سپاهی گر یاوه شد او ز شاهراهی آخر نه به روی آن پری بود همچون مه بی پری پریدن چون سایه به رو و سر دویدن چون سرو ز بادها خمیدن آخر نه به روی آن پری بود زان مه که نواخت مشتری را جان داد بتان آزری را گر سهو فتاد سامری را آخر نه به روی آن پری بود گر هجده هزار عالم ای جان پر گشت ز قال و قالم ای جان گر حالم وگر محالم ای جان آخر نه به روی آن پری بود چون ماه نزارگشته شادیم کاندر پی آفتاب رادیم ور هم به خسوف درفتادیم آخر نه به روی آن پری بود ناموس شکسته ایم و مستیم صد توبه و عهد را شکستیم ور دست و ترنج را بخستیم آخر نه به روی آن پری بود زان جام شراب ارغوانی زان چشمه آب زندگانی گر داد فضولیی نشانی آخر نه به روی آن پری بود فصلی به جز این چهار فصلش نی فصل ربیع و اصل اصلش گر لاف زدیم ما ز وصلش آخر نه به روی آن پری بود خاموش که گفتنی نتان گفت رازش باید ز راه جان گفت ور مست شد این دل و نشان گفت آخر نه به روی آن پری بود # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۱۶ دیر آمده ای سفر مکن زود ای مایه هر مراد و هر سود ای ز آتش عزم رفتن تو از بینی ها برآمده دود هر عود تلف شود ز آتش در آتش توست عید هر عود اومید تو هر دمی بگوید دستت گیرم به فضل خود زود اما تو مگو که جهد و کوشش سودم نکند که بودنی بود معزول مکن تو قدرتم را من بسته نیم چو تار در پود هر لحظه بکاهمت چو خواهم وز فضل توانمت بیفزود بربند دهان ز گفت و سر نه در سجده دوست کوست مسجود # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۱۷ آن کس که به بندگیت آید با او تو چنین کنی نشاید ای روی تو خوب و خوی تو خوش چون تو گهری فلک نزاید روی تو و خوی تو لطیفست سر دل تو لطیف باید آن شخص که مردنیست فردا امروز چرا جفا نماید چیزی که به خود نمی پسندد آن بر دگری چه آزماید از خشم مخای هیچ کس را تا خشم خدا تو را نخاید برخیز ز قصد خون خلقان تا بر سر تو فرونیاید آن گاه قضا ز تو بگردد کان وسوسه در دلت نیاید ای گفته که مردم این چه مردیست کابلیس تو را چنین بگاید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۱۸ آخر گهر وفا ببارید آخر سر عاشقان بخارید ما خاک شما شدیم در خاک تخم ستم و جفا مکارید بر مظلومان راه هجران این ظلم دگر روا مدارید ای زهره ییان به بام این مه بر پرده زیر و بم بزارید یا نیز شما ز درد دوری همچون من خسته دلفکارید محروم نماند کس از این در ما را به کسی نمی شمارید آن درد که کوه از او چو ذره ست بر ذره گکی چه می گمارید ای قوم که شیرگیر بودیت آن آهو را کنون شکارید زان نرگس مست شیرگیرش بی خمر وصال در خمارید زان دلبر گلعذار اکنون بس بی دل و زعفران عذارید با این همه گنج نیست بی رنج بر صبر و وفا قدم فشارید مردانه و مردرنگ باشید گر در ره عشق مرد کارید چون عاشق را هزار جانست بی صرفه و ترس جان سپارید جان کم ناید ز جان مترسید کاندر پی جان کامکارید عشقست حریف حیله آموز گرد از دغل و حیل برآرید در عشق حلال گشت حیله در عشق رهین صد قمارید حقست اگر ز عشق آن سرو با جمله گلرخان چو خارید حقست اگر ز عشق موسی بر فرعونان نفس مارید جان را سپر بلاش سازید کاندر کف عشق ذوالفقارید در صبر و ثبات کوه قافید چون کوه حلیم و باوقارید چون بحر نهان به مظهر آید ماننده موج بی قرارید هنگام نثار و درفشانی چون ابر به وقت نوبهارید در تیر شهیت اگر شهیدیت در پیش مهیت اگر غبارید پاینده و تازه همچو سروید چون شاخ بلند میوه دارید ز آسیب درخت او چو سیبید چون سیب درخت سنگسارید گر سنگ دلان زنندتان سنگ با گوهر خویش یار غارید چون دامن در پیش دوانید گر همچو سجاف بر کنارید چون همسفرید با مه خویش پیوسته چو چرخ در دوارید هم عشق شما و هم شما عشق با اشتر عشق هم مهارید گر نقب زنست نفس و دزدست آخر نه در این حصین حصارید از عشق خورید باده و نقل گر مقبل وگر حلال خوارید دیدیت که تان همی نگارد دیگر چه خیال می نگارید اوتان به خود اختیار کرده ست چه در پی جبر و اختیارید محکوم یک اختیار باشید گر عاشق و اهل اعتبارید خاموش کنم اگر چه با من در نطق و سکوت سازوارید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۱۹ ای اهل صبوح در چه کارید شب می گذرد روا مدارید ماننده آفتاب رخشان از جام صبوح سر برآرید ای شب شمران اگر شمار ست باری شب زلف او شمارید زخمی که زده ست وانمایید گر پنجه شیر را شکارید در خواب شوید ای ملولان وین خلوت را به ما سپارید می آید آن نگار امشب چون منتظران آن نگارید زان روی که شمس دین تبریز داند که شما در انتظارید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۲۰ از بهر چه در غم و زحیرید وقت سفرست خر بگیرید خیزید روان شوید یاران تا همچو روان صفا پذیرید پران باشید در پی صید آخر نه کم از کمان و تیرید اندر حرکت نهانست روزی گر محتشمید وگر فقیرید در اول روز تازه ز آنید که شب سوی غیب در مسیرید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۲۱ هر سینه که سیمبر ندارد شخصی باشد که سر ندارد وان کس که ز دام عشق دورست مرغی باشد که پر ندارد او را چه خبر بود ز عالم کز باخبران خبر ندارد او صید شود به تیر غمزه کز عشق سر سپر ندارد آن را که دلیر نیست در راه خود پنداری جگر ندارد در راه فکنده است دری جز او که فکند برندارد آن کس که نگشت گرد آن در بس بی گهرست و فر ندارد وقت سحرست هین بخسبید زیرا شب ما سحر ندارد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۲۲ ما مست شدیم و دل جدا شد از ما بگریخت تا کجا شد چون دید که بند عقل بگسست در حال دلم گریزپا شد او جای دگر نرفته باشد او جانب خلوت خدا شد در خانه مجو که او هوایی ست او مرغ هواست و در هوا شد او باز سپید پادشاه است پرید به سوی پادشا شد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۲۳ ساقی برخیز کان مه آمد بشتاب که سخت بی گه آمد ترکانه بتاز وقت تنگست کان ترک ختا به خرگه آمد در وهم نبود این سعادت اقبال نگر که ناگه آمد عاشق چو پیاله پر ز خون بود چون ساغر می به قهقه آمد با چون تو مه آنک وقت دریافت تعجیل نکرد ابله آمد از خرمن عشق هر کی بگریخت کاه است به خرمن که آمد بی گه شد و هر کی اوست مقبل بگریخت ز خود به درگه آمد اندر تبریز های و هویی ست آن را که ز هجر با ره آمد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۲۴ گر مایه دهر جان فزا بود زیرا که در او پری ما بود مر پریان را ز حیرت او هر گوشه مقال و ماجرا بود عقلست چراغ ماجراها آن جا هش و عقل از کجا بود در صرصر عشق عقل پشه ست آن جا چه مجال عقل ها بود از احمد پا کشید جبریل از سدره سفر چو ماورا بود گفتا که بسوزم ار بیایم کان سو همه عشق بد ولا بود تعظیم و مواصلت دو ضدند در فسحت وصل آن هبا بود آن جا لیلی شدست مجنون زیرا که جنون هزار تا بود آن جا حسنی نقاب بگشود پیراهن حسن ها قبا بود یوسف در عشق بد زلیخا نی زهره و چنگ و نی نوا بود وان نافخ صور مانده بی روح کان جا جز روح دوست لا بود در بحر گریخت این مقالات زیرا هنگام آشنا بود # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۲۵ کس با چو تو یار راز گوید یا قصه خویش بازگوید عاقل کردست با تو کوتاه لیکن عاشق دراز گوید از عشق تو در سجود افتد سودای تو در نماز گوید از ناز همه دروغ گویی آنچ این دلم از نیاز گوید من همچو ایازم و تو محمود بشنو سخنی کایاز گوید پیش تو کسی حدیث من گفت گفتی تو که او مجاز گوید چون زر سخنان من شنیدی گفتی به طریق گاز گوید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۲۶ شب رفت حریفکان کجایید شب تا برود شما بیایید از لعل لبش شراب نوشید وز خنده او شکر بخایید چون روز شود به هوشیاران زین باده نشانه وانمایید در جیب شما چو دردمیدند عیسی زایید اگر بزایید بی هشت بهشت و هفت دوزخ همچون مه چهارده برآیید یک موی ز هفت و هشت گر هست این خلوت خاص را نشایید مویی در چشم نیست اندک زنهار که سرمه ای بسایید چون چشم ز موی پاک گردد در عشق چو چشم پیشوایید در عشق خدیو شمس تبریز انصاف که بی شما شمایید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۲۷ از دلبر ما نشان کی دارد در خانه مهی نهان کی دارد بی دیده جمال او کی بیند بیرون ز جهان جهان کی دارد آن تیر که جان شکار آنست بنمای که آن کمان کی دارد در هر طرفی یکی نگاریست صوفی تو نگر که آن کی دارد این صورت خلق جمله نقش اند هم جان داند که جان کی دارد این جمله گدا و خوشه چین اند آن دست گهرفشان کی دارد قلاب شدند جمله عالم آخر خبری ز کان کی دارد شادست زمان به شمس تبریز آخر بنگر زمان کی دارد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۲۸ دشمن خویشیم و یار آنک ما را می کشد غرق دریاییم و ما را موج دریا می کشد زان چنین خندان و خوش ما جان شیرین می دهیم کان ملک ما را به شهد و قند و حلوا می کشد خویش فربه می نماییم از پی قربان عید کان قصاب عاشقان بس خوب و زیبا می کشد آن بلیس بی تبش مهلت همی خواهد از او مهلتی دادش که او را بعد فردا می کشد همچو اسماعیل گردن پیش خنجر خوش بنه درمدزد از وی گلو گر می کشد تا می کشد نیست عزراییل را دست و رهی بر عاشقان عاشقان عشق را هم عشق و سودا می کشد کشتگان نعره زنان یا لیت قومی یعلمون خفیه صد جان می دهد دلدار و پیدا می کشد از زمین کالبد برزن سری وانگه ببین کو تو را بر آسمان بر می کشد یا می کشد روح ریحی می ستاند راح روحی می دهد باز جان را می رهاند جغد غم را می کشد آن گمان ترسا برد مؤمن ندارد آن گمان کو مسیح خویشتن را بر چلیپا می کشد هر یکی عاشق چو منصورند خود را می کشند غیر عاشق وانما که خویش عمدا می کشد صد تقاضا می کند هر روز مردم را اجل عاشق حق خویشتن را بی تقاضا می کشد بس کنم یا خود بگویم سر مرگ عاشقان گرچه منکر خویش را از خشم و صفرا می کشد شمس تبریزی برآمد بر افق چون آفتاب شمع های اختران را بی محابا می کشد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۲۹ اینک آن جویی که چرخ سبز را گردان کند اینک آن رویی که ماه و زهره را حیران کند اینک آن چوگان سلطانی که در میدان روح هر یکی گو را به وحدت سالک میدان کند اینک آن نوحی که لوح معرفت کشتی اوست هر که در کشتیش ناید غرقه طوفان کند هر که از وی خرقه پوشد برکشد خرقه فلک هر که از وی لقمه یابد حکمتش لقمان کند نیست ترتیب زمستان و بهارت با شهی بر من این دم را کند دی بر تو تابستان کند خار و گل پیشش یکی آمد که او از نوک خار بر یکی کس خار و بر دیگر کسی بستان کند هر که در آبی گریزد ز امر او آتش شود هر که در آتش شود از بهر او ریحان کند من بر این برهان بگویم زانک آن برهان من گر همه شبهه ست او آن شبهه را برهان کند چه نگری در دیو مردم این نگر کو دم به دم آدمی را دیو سازد دیو را انسان کند اینک آن خضری که میر آب حیوان گشته بود زنده را بخشد بقا و مرده را حیوان کند گرچه نامش فلسفی خود علت اولی نهد علت آن فلسفی را از کرم درمان کند گوهر آیینه کلست با او دم مزن کو از این دم بشکند چون بشکند تاوان کند دم مزن با آینه تا با تو او همدم بود گر تو با او دم زنی او روی خود پنهان کند کفر و ایمان تو و غیر تو در فرمان اوست سر مکش از وی که چشمش غارت ایمان کند هر که نادان ساخت خود را پیش او دانا شود ور بر او دانش فروشد غیرتش نادان کند دام نان آمد تو را این دانش تقلید و ظن صورت عین الیقین را علم القرآن کند پس ز نومیدی بود کان کور بر درها رود داروی دیده نجوید جمله ذکر نان کند این سخن آبیست از دریای بی پایان عشق تا جهان را آب بخشد جسم ها را جان کند هر که چون ماهی نباشد جوید او پایان آب هر که او ماهی بود کی فکرت پایان کند گر به فقر و صدق پیش آیی به راه عاشقان شمس تبریزی تو را هم صحبت مردان کند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳۰ اینک آن مرغان که ایشان بیضه ها زرین کنند کره تند فلک را هر سحرگه زین کنند چون بتازند آسمان هفتمین میدان شود چون بخسپند آفتاب و ماه را بالین کنند ماهیانی کاندرون جان هر یک یونسیست گلبنانی که فلک را خوب و خوب آیین کنند دوزخ آشامان جنت بخش روز رستخیز حاکمند و نی دعا دانند و نه نفرین کنند از لطافت کوه ها را در هوا رقصان کنند وز حلاوت بحرها را چون شکر شیرین کنند جسم ها را جان کنند و جان جاویدان کنند سنگ ها را کان لعل و کفرها را دین کنند از همه پیداترند و از همه پنهان ترند گر عیان خواهی به پیش چشم تو تعیین کنند گر عیان خواهی ز خاک پای ایشان سرمه ساز زانک ایشان کور مادرزاد را ره بین کنند گر تو خاری همچو خار اندر طلب سرتیز باش تا همه خار تو را همچون گل و نسرین کنند گر مجال گفت بودی گفتنی ها گفتمی تا که ارواح و ملایک ز آسمان تحسین کنند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳۱ پیش از آن کاندر جهان باغ و می و انگور بود از شراب لایزالی جان ما مخمور بود ما به بغداد جهان جان اناالحق می زدیم پیش از آن کاین دار و گیر و نکته منصور بود پیش از آن کاین نفس کل در آب و گل معمار شد در خرابات حقایق عیش ما معمور بود جان ما همچون جهان بد جام جان چون آفتاب از شراب جان جهان تا گردن اندر نور بود ساقیا این معجبان آب و گل را مست کن تا بداند هر یکی کو از چه دولت دور بود جان فدای ساقیی کز راه جان در می رسد تا براندازد نقاب از هر چه آن مستور بود ما دهان ها باز مانده پیش آن ساقی کز او خمرهای بی خمار و شهد بی زنبور بود یا دهان ما بگیر ای ساقی ور نی فاش شد آنچ در هفتم زمین چون گنج ها گنجور بود شهر تبریز ار خبر داری بگو آن عهد را آن زمان کی شمس دین بی شمس دین مشهور بود # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳۲ دی میان عاشقان ساقی و مطرب میر بود در هم افتادیم زیرا زور گیراگیر بود عقل باتدبیر آمد در میان جوش ما در چنان آتش چه جای عقل یا تدبیر بود در شکار بی دلان صد دیده جان دام بود وز کمان عشق پران صد هزاران تیر بود آهوی می تاخت آن جا بر مثال اژدها بر شمار خاک شیران پیش او نخجیر بود دیدم آن جا پیرمردی طرفه ای روحانیی چشم او چون طشت خون و موی او چون شیر بود دیدم آن آهو به ناگه جانب آن پیر تاخت چرخ ها از هم جدا شد گوییا تزویر بود کاسه خورشید و مه از عربده درهم شکست چونک ساغرهای مستان نیک باتوفیر بود روح قدسی را بپرسیدم از آن احوال گفت بیخودم من می ندانم فتنه آن پیر بود شمس تبریزی تو دانی حالت مستان خویش بی دل و دستم خداوندا اگر تقصیر بود # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳۳ ذره ذره آفتاب عشق دردی خوار باد مو به موی ما بدان سر جعفر طیار باد ذره ها بر آفتابت هر زمان بر می زنند هر که این بر خورد از تو از تو برخوردار باد هر کجا یک تار مویت بر هوس سر می نهد تار ما را پود باد و پود ما را تار باد در بیابان غم از دوری دارالملک وصل چند غم بردار بودستم که غم بر دار باد خار مسکینی که هر دم طعنه گل می کشد خواجه گلزار باد و از حسد گل زار باد گل پرستان چمن را دشمن مخفیست مار این چمن بی مار باد و دشمنش بیمار باد چونک غمخواری نباشد سخت دشوارست غم همنشین غمخوار باد و بعد از این غم خوار باد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳۴ مطربا این پرده زن کز رهزنان فریاد و داد خاصه این رهزن که ما را این چنین بر باد داد مطربا این ره زدن زان رهزنان آموختی زانک از شاگرد آید شیوه های اوستاد مطربا رو بر عدم زن زانکه هستی رهزن است زانک هستی خایفست و هیچ خایف نیست شاد می زن ای هستی ره هستان که جان انگاشتست کاندر این هستی نیامد وز عدم هرگز نزاد ما بیابان عدم گیریم هم در بادیه در وجود این جمله بند و در عدم چندین گشاد این عدم دریا و ما ماهی و هستی همچو دام ذوق دریا کی شناسد هر که در دام اوفتاد هر که اندر دام شد از چار طبع او چارمیخ دانک روزی می دوید از ابلهی سوی مراد آتش صبر تو سوزد آتش هستیت را آتش اندر هست زن و اندر تن هستی نژاد قدحه و الموریاتش نیست الا سوز صبر ضبحه و العادیاتش نیست جز جان های راد برد و ماندی هست آخر تا کی ماند کی برد ور نه این شطرنج عالم چیست با جنگ و جهاد گه ره شه را بگیرد بیدق کژرو به ظلم چیست فرزین گشته ام گر کژ روم باشد سداد من پیاده رفته ام در راستی تا منتها تا شدم فرزین و فرزین بندهاام دست داد رخ بدو گوید که منزل هات ما را منزلیست خط و تین ماست این جمله منازل تا معاد تن به صد منزل رود دل می رود یک تک به حج ره روی باشد چو جسم و ره روی همچون فؤاد شاه گوید مر شما را از منست این یاد و بود گر نباشد سایه من بود جمله گشت باد اسب را قیمت نماند پیل چون پشه شود خانه ها ویرانه ها گردد چو شهر قوم عاد اندر این شطرنج برد و ماند یک سان شد مرا تا بدیدم کاین هزاران لعب یک کس می نهاد در نجاتش مات هست و هست در ماتش نجات زان نظر ماتیم ای شه آن نظر بر مات باد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳۵ دوش آمد پیل ما را باز هندستان به یاد پرده شب می درید او از جنون تا بامداد دوش ساغرهای ساقی جمله مالامال بود ای که تا روز قیامت عمر ما چون دوش باد باده ها در جوش از او و عقل ها بی هوش از او جزو و کل و خار و گل از روی خوبش باد شاد بانگ نوشانوش مستان تا فلک بررفته بود بر کف ما باده بود و در سر ما بود باد در فلک افتاده ز ایشان صد هزاران غلغله در سجود افتاده آن جا صد هزاران کیقباد روز پیروزی و دولت در شب ما درج بود شب ز اخوان صفا ناگه چنین روزی بزاد موج زد دریا نشانی یافت زین شب آسمان آن نشان را از تفاخر بر سر و رو می نهاد هر چه ناسوتی ز ظلمت راه ها را بسته بود نور لاهوتی ز رحمت بسته ها را می گشاد کی بماند زان هوا اشکال حسی برقرار چون بماند برقرار آن کس که یابد این مراد عمر را از سر بگیرید ای مسلمانان که یار نیستان را هست کرد و عاشقان را داد داد یار ما افتادگان را زین سپس معذور داشت زان که هر جا کوست ساقی کس نماند بر سداد جوش دریای عنایت ای مسلمانان شکست طمطراق اجتهاد و بارنامه اعتقاد آن عنایت شه صلاح الدین بود کو یوسفیست هم عزیز مصر باید مشتریش اندر مزاد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳۶ گر یکی شاخی شکستم من ز گلزاری چه شد ور ز سرمستی کشیدم زلف دلداری چه شد گر بزد ناداشت زخمی از سر مستی چه باک ور ز طراری ربودم رخت طراری چه شد ور یکی زنبیل کم شد از همه بغداد چیست ور یکی دانه برون آمد ز انباری چه شد ای فلک تا چند از این دستان و مکاری تو گر یکی دم خوش نشیند یار با یاری چه شد گوییم از سر او ناگفتنی ها گفته ای چند گویی چند گویی گفته ام آری چه شد گر میان عاشق و معشوق کاری رفت رفت تو نه معشوقی نه عاشق مر تو را باری چه شد از لب لعلش چه کم شد گر لبش لطفی نمود ور ز عیسی عافیت یابید بیماری چه شد گر براتست امشب و هر کس براتی یافتند بی خطی گر پیشم آید ماه رخساری چه شد شمس تبریزی اگر من از جنون عشق تو برشکستم عاشقان را کار و بازاری چه شد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳۷ نام آن کس بر که مرده از جمالش زنده شد گریه های جمله عالم در وصالش خنده شد یاد آن کس کن که چون خوبی او رویی نمود حسن های جمله عالم حسن او را بنده شد جمله آب زندگانی زیر تختش می رود هر کی خورد از آب جویش تا ابد پاینده شد یک شبی خورشید پایه تخت او را بوسه داد لاجرم بر چرخ گردون تا ابد تابنده شد زندگی عاشقانش جمله در افکندگی ست خاک طامع بهر این در زیر پا افکنده شد آهوان را بوی مشک از طره اش بر ناف زد تا مشام شیر صید مرج ها غرنده شد بال و پر وهم عاشق ز آتش دل چون بسوخت همچو خورشید و قمر بی بال و پر پرنده شد ای خنک جانی که لطف شمس تبریزی بیافت برگذشت از نه فلک بر لامکان باشنده شد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳۸ مطربم سرمست شد انگشت بر رق می زند پرده عشاق را از دل به رونق می زند رخت بربندید ای یاران که سلطان دو کون ایستاده بر فراز عرش سنجق می زند اولیا و انبیا حیران شده در حضرتش یحیی و داوود و یوسف خوش معلق می زند عیسی و موسی که باشد چاوشان درگهش جبرییل اندر فسونش سحر مطلق می زند جان ابراهیم مجنون گشت اندر شوق او تیغ را بر حلق اسماعیل و اسحق می زند احمدش گوید که واشوقا لقا اخواننا در هوای عشق او صدیق صدق می زند لیلی و مجنون به فاقه آه حسرت می خورند خسرو و شیرین به عشرت جام راوق می زند شمس تبریز ایستاده مست در دستش کمان تیر زهرآلود را بر جان احمق می زند رستم و حمزه فکنده تیغ و اسپر پیش او او چو حیدر گردن هشام و اربق می زند کیست آن کس کو چنین مردی کند اندر جهان شمس تبریزی که ماه بدر را شق می زند هر که نام شمس تبریزی شنید و سجده کرد روح او مقبول حضرت شد اناالحق می زند ای حسام الدین تو بنویس مدح آن سلطان عشق گرچه منکر در هوای عشق او دق می زند منکرست و روسیه ملعون و مردود ابد از حسد همچون سگان از دور بق بق می زند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳۹ قند بگشا ای صنم تا عیش را شیرین کند هین که آمد دود غم تا خلق را غمگین کند ای تو رنگ عافیت زیرا که ماه از خاصیت سنگ ها را لعل سازد میوه را رنگین کند پرده بردار ای قمر پنهان مکن تنگ شکر تا بر سیمین تو احوال ما زرین کند عشق تو حیران کند دیدار تو خندان کند زانک دریا آن کند زیرا که گوهر این کند از میان دل صبوحی کآفتابت تیغ زد گردن جان را بزن گر چرخ را تمکین کند چشم تو در چشم ها ریزد شرابی کز صفا زان سوی هفتاد پرده دیده را ره بین کند گر شبی خلوت کنی گویم من اندر گوش تو لطف هایی را که با ما شه صلاح الدین کند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۴۰ مشک و عنبر گر ز مشک زلف یارم بو کند بوی خود را واهلد در حال و زلفش بو کند کافر و مؤمن گر از خوی خوشش واقف شوند خوی را خود واکند در حین و خو با او کند آفتابی ناگهان از روی او تابان شود پردها را بردرد وین کار را یک سو کند چنگ تن ها را به دست روح ها زان داد حق تا بیان سر حق لایزالی او کند تارهای خشم و عشق و حقد و حاجت می زند تا ز هر یک بانگ دیگر در حوادث رو کند شاد با چنگ تنی کز دست جان حق بستدش بر کنار خود نهاد و ساز آن را هو کند اوستاد چنگ ها آن چنگ باشد در جهان وای آن چنگی که با آن چنگ حق پهلو کند باز هم در چنگ حق تاریست بس پنهان و خوش کو به ناگه وصف آن دو نرگس جادو کند نرگسان مست شمس الدین تبریزی که هست چشم آهو تا شکار شیر آن آهو کند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۴۱ پنج در چه فایده چون هجر را شش تو کند خون بدان شد دل که طالب خون دل را بو کند چنگ را در عشق او از بهر آن آموختم کس نداند حالت من ناله من او کند ای به هر سویی دویده کار تو یک سو نشد آنک در شش سو نگنجد کار او یک سو کند شیر آهو می دراند شیر ما بس نادرست نقش آهو را بگیرد دردمد آهو کند باطنت را لاله سازد ظاهرت را ارغوان یک دمت سازد قزلبک یک دمت صارو کند موج آن دریا مجو کو را مدد از جو بود آن بجو کز نور جان دو پیه را دو جو کند خوش قمررویی کز این غم می گدازد چون هلال خوش شکرخویی که با آن شکرستان خو کند آهنی کو موم شد بهر قبول مهر عشق خاک را عنبر کند او سنگ را لؤلؤ کند دل کباب و خون دیده پیشکش پیشش برم گر تقاضای شراب و یخنی و طرغو کند لکلک آن حق شناسد ملک را لکلک کند فاخته محجوب باشد لاجرم کوکو کند آب و روغن کم کن و خامش چو روغن می گداز خرم آن کاندر غم آن روی تن چون مو کند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۴۲ عشق عاشق را ز غیرت نیک دشمن رو کند چونک رد خلق کردش عشق رو با او کند کانک شاید خلق را آن کس نشاید عشق را زانک جان روسپی باشد که او صد شو کند چون نشاید دیگران را تا همه ردش کنند شاه عشقش بعد از آن با خویش همزانو کند زانک خلقش چون براند خو ز خلقان واکند باطن و ظاهر همه با عشق خوش خو خو کند جان قبول خلق یابد خاطرش آن جا کشد دل به مهر هر کسی دزدیده رو هر سو کند چون ببیند عشق گوید زلف من سایه فکند وانگهی عاشق در این دم مشک و عنبر بو کند مشک و عنبر را کنم من خصم آن مغز و دماغ تا که عاشق از ضرورت ترک این هر دو کند گرچه هم بر یاد ما بو کرد عاشق مشک را نوطلب باشد که همچون طفلکان کوکو کند چونک از طفلی برون شد چشم دانش برگشاد بر لب جو کی دوادو بر نشان جو کند عاشق نوکار باشی تلخ گیر و تلخ نوش تا تو را شیرین ز شهد خسروی دارو کند تا بود کز شمس تبریزی بیابی مستیی از ورای هر دو عالم کان تو را بی تو کند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۴۳ آن زمانی را که چشم از چشم او مخمور بود چون رسیدش چشم بد کز چشم ها مستور بود شادی شب های ما کز مشک و عنبر پرده داشت شادی آن صبح ها کز یار پرکافور بود از فراز عرش و کرسی بانگ تحسین می رسید تا به پشت گاو و ماهی از رخش پرنور بود هر طرف از حسن او بدلیلیی کاسد شده ذره ذره همچو مجنون عاشق مشهور بود دل به پیش روی او چون بایزید اندر مزید جان در آویزان ز زلفش شیوه منصور بود شمع عشق افروز را یک بار دیگر اندرآر کوری آن کس که او از عشرت ما دور بود ساقیی با رطل آمد مر مرا از کار برد تا ز مستی من ندانستم که رشک حور بود نقش شمس الدین تبریزیست جان جان عشق کاین به دفترهای عشق اندر ازل مسطور بود # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۴۴ رو ترش کردی مگر دی باده ات گیرا نبود ساقیت بیگانه بود و آن شه زیبا نبود یا به قاصد رو ترش کردی ز بیم چشم بد بر کدامین یوسف از چشم بد آن غوغا نبود چشم بد خستش ولیکن عاقبت محمود بود چشم بد با حفظ حق جز باطل و سودا نبود هین مترس از چشم بد وان ماه را پنهان مکن آن مه نادر که او در خانه جوزا نبود در دل مردان شیرین جمله تلخی های عشق جز شراب و جز کباب و شکر و حلوا نبود این شراب و نقل و حلوا هم خیال احولست اندر آن دریای بی پایان به جز دریا نبود یک زمان گرمی به کاری یک زمان سردی در آن جز به فرمان حق این گرما و این سرما نبود هین خمش کن در خموشی نعره می زن روح وار تو کی دیدی زین خموشان کو به جان گویا نبود # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۴۵ آمدم تا رو نهم بر خاک پای یار خود آمدم تا عذر خواهم ساعتی از کار خود آمدم کز سر بگیرم خدمت گلزار او آمدم کآتش بیارم درزنم در خار خود آمدم تا صاف گردم از غبار هر چه رفت نیک خود را بد شمارم از پی دلدار خود آمدم با چشم گریان تا ببیند چشم من چشمه های سلسبیل از مهر آن عیار خود خیز ای عشق مجرد مهر را از سر بگیر مردم و خالی شدم ز اقرار و از انکار خود زانک بی صاف تو نتوان صاف گشتن در وجود بی تو نتوان رست هرگز از غم و تیمار خود من خمش کردم به ظاهر لیک دانی کز درون گفت خون آلود دارم در دل خون خوار خود درنگر در حال خاموشی به رویم نیک نیک تا ببینی بر رخ من صد هزار آثار خود این غزل کوتاه کردم باقی این در دل است گویم ار مستم کنی از نرگس خمار خود ای خموش از گفت خویش و ای جدا از جفت خویش چون چنین حیران شدی از عقل زیرکسار خود ای خمش چونی از این اندیشه های آتشین می رسد اندیشه ها با لشکر جرار خود وقت تنهایی خمش باشند و با مردم به گفت کس نگوید راز دل را با در و دیوار خود تو مگر مردم نمی یابی که خامش کرده ای هیچ کس را می نبینی محرم گفتار خود تو مگر از عالم پاکی نیامیزی به طبع با سگان طبع کآلودند از مردار خود # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۴۶ برنشست آن شاه عشق و دام ظلمت بردرید همچو ماه هفت و هشت و آفتاب روز عید اختران در خدمت او صد هزار اندر هزار هر یکی از نور روی او مزید اندر مزید چون در آن دور مبارک برج ها را می گذشت سوی برج آتشین عاشقان خود رسید در دلش یاد من آمد هر طرف کرد التفات مر مرا در هیچ صفی آن زمان آن جا ندید موج دریاهای رحمت از دلش در جوش شد هم نظر می کرد هر سو هم عنان را می کشید گفت نزدیکان خود را کان فلان غایب چراست آن خراب عاشق حاضرمثال ناپدید آنک دیده هر شبش در سوختن مانند شمع آنک هر صبحی که آمد ناله های او شنید آنک آتش های عالم ز آتش او کاغ کرد تا فسون می خواند عشق و بر دل او می دمید آن یکی خاکی که چون مهتاب بر وی تافتیم همچو مهتاب از ثری سوی ثریا می دوید آنک چون جرجیس اندر امتحان عشق ما گشت او صد بار زنده کشته شد صد ره شهید آنک حامل شد عدم از آفرینش بخت نیک ناف او بر عشق شمس الدین تبریزی برید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۴۷ ای طربناکان ز مطرب التماس می کنید سوی عشرت ها روید و میل بانگ نی کنید شهسوار اسب شادی ها شوید ای مقبلان اسب غم را در قدم های طرب ها پی کنید زان می صافی ز خم وحدتش ای باخودان عقل و هوش و عاقبت بینی همه لاشیء کنید نوبهاری هست با صد رنگ گلزار و چمن ترک سرد و خشک و ادباری ماه دی کنید کشتگان خواهید دیدن سربریده جوق جوق ایها العشاق مرتدید اگر هی هی کنید سوی چینست آن بت چینی که طالب گشته اید این چه عقلست این که هر دم قصد راه ری کنید در خرابات بقا اندر سماع گوش جان ترک تکرار حروف ابجد و حطی کنید از شراب صرف باقی کاسه سر پر کنید فرش عقل و عاقلی از بهر لله طی کنید از صفات باخودی بیرون شوید ای عاشقان خویشتن را محو دیدار جمال حی کنید با شه تبریز شمس الدین خداوند شهان جان فدا دارید و تن قربان ز بهر وی کنید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۴۸ فخر جمله ساقیانی ساغرت در کار باد چشم تو مخمور باد و جان ما خمار باد ای ز نوشانوش بزمت هوش ها بی هوش باد وی ز جوشاجوش عشقت عقل بی دستار باد چون زنان مصر جان را دست و دل مجروح باد یوسف مصری همیشه شورش بازار باد ساقیا از دست تو بس دست ها از دست شد مست تو از دست تو پیوسته برخوردار باد مغز ما پرباد باد و مشک ما پرآب باد باد ما را و آب ما را عشق پذرفتار باد شاه خوبان میر ما و عشق گیراگیر ما جان دولت یار ما و بخت و دولت یار باد سرکشیم و سرخوشیم و یک دگر را می کشیم این وجود ما همیشه جاذب اسرار باد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۴۹ مست آمد دلبرم تا دل برد از بامداد ای مسلمانان ز دست مست دلبر داد داد دی دل من می جهید و هر دو چشمم می پرید گفتم این دل تا چه بیند وین دو چشمم بامداد بامدادان اندر این اندیشه بودم ناگهان عشق تو در صورت مه پیشم آمد شاد شاد من که باشم باد و خاک و آب و آتش مست اوست آتش او تا چه آرد بر من و بر خاک و باد عشق از او آبستن ست و این چهار از عشق او این جهان زین چار زاد و این چهار از عشق زاد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵۰ شاد شد جانم که چشمت وعده احسان نهاد ساده دل مردی که دل بر وعده مستان نهاد چون حدیث بیدلان بشنید جان خوش دلم جان بداد و این سخن را در میان جان نهاد برج برج و خانه خانه جویم آن خورشید را کو کلید خانه از همسایگان پنهان نهاد مشک گفتم زلف او را زین سخن بشکست زلف هندوی زلفش شکسته رو به ترکستان نهاد من نیم سلطان ولیکن خاک پای او شدم خاک پای خویشتن را او لقب سلطان نهاد همچو گربه عطسه شیری بدم از ابتدا بس شدم زیر و زبر کو گربه در انبان نهاد گفت ار تو زاده شیری نه ای گربه برآ بردر انبان شیر در انبان درون نتوان نهاد من چو انبان بردریدم گفت آن انبان مرا چون توی را هر که گربه دید او بهتان نهاد شمس تبریزی ست تابان از ورای هفت چرخ لاجرم تاب نوآیین بر چهارارکان نهاد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵۱ هر زمان کز غیب عشق یار ما خنجر کشد گر بخواهم ور نخواهم او مرا اندرکشد همچو پره و قفل من چون جفت گردم با کسی همچو مرغ کشته آن دم پرم از من برکشد کفر و دین عاشقانش هم رقوم عشق اوست حاش لله کان رقم بر طایفه دیگر کشد چون گشاید باگشادم چون ببندد بسته ام گوی میدان خود کی باشد تا ز چوگان سر کشد همچو ابراهیم گاهم جانب آتش برد همچو احمد گاهم از آتش سوی کوثر کشد گویی آتش خوشتر آید مر تو را یا کوثرش خوشترم آنست کان سلطان مرا خوشتر کشد آب و آتش خوشتر آمد رنج و راحت داد اوست زین سبب ها ساخت تا بر دیده ها چادر کشد دوست را دشمن نماید آب را آتش کند مؤمنی را ناگهان در حلقه کافر کشد سرخوشان و سرکشان را عشق او بند و گشاست سرکشان را موکشان آن عشق در چنبر کشد بر حذر باید بدن گرچه حذر هم داد اوست آن حذر او داد کز بهر بچه مادر کشد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵۲ هم دلم ره می نماید هم دلم ره می زند هم دلم قلاب و هم دل سکه شه می زند هم دلم افغان کنان گوید که راه من زدند هم دل من راه عیاران ابله می زند هم دل من همچو شحنه طالب دزدان شده هم دل من همچو دزدان نیم شب ره می زند گه چو حکم حق دل من قصد سرها می کند گه چو مرغ سربریده الله الله می زند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵۳ هم لبان می فروشت باده را ارزان کند هم دو چشم شوخ مستت رطل را گردان کند هم جهان را نور بخشد آفتاب روی تو زهر را تریاق سازد کفر را ایمان کند هر که را در چشم آرد چشم او روشن شود هر که را از جان برآرد غرقه جانان کند چونک بر کرسی برآید پادشاه روح او چرخ را برهم دراند عرش را لرزان کند آنک از حاجت نظر دارد به کاسه هر کسی لطف او برگیرد و همکاسه سلطان کند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵۴ می خرامد آفتاب خوبرویان ره کنید روی ها را از جمال خوب او چون مه کنید مردگان کهنه را رویش دو صد جان می دهد عاشقان رفته را از روی او آگه کنید از کف آن هر دو ساقی چشم او و لعل او هر زمانی می خورید و هر زمانی خه کنید جانب صحرای رویش طرفه چاهی گفته اند قصد آن صحرا کنید و نیت آن چه کنید نک نشان روشنی در خیمه ها تابان شدست گوش اسبان را به سوی خیمه و خرگه کنید آستان خرگهش شد کهربای عاشقان عاشقان لاغر تن خود را چو برگ که کنید در خمار چشم مستش چشم ها روشن کنید وز برای چشم بد را ناله و آوه کنید شاه جان ها شمس تبریزیست و این دم آن اوست رخ بدو آرید و خود را جمله مات شه کنید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵۵ شاه ما از جمله شاهان پیش بود و بیش بود زانک شاهنشاه ما هم شاه و هم درویش بود شاه ما از پرده برجان چو خود را جلوه کرد جان ما بی خویش شد زیرا که شه بی خویش بود شاه ما از جان ما هم دور و هم نزدیک بود جان ما با شاه ما نزدیک و دوراندیش بود صاف او بی درد بود و راحتش بی درد بود گلشن بی خار بود و نوش او بی نیش بود یک صفت از لطف شه آن جا که پرده برگرفت آب و آتش صلح کرد و گرگ دایه میش بود جان مطلق شد ز نورش صورتی کو جان نداشت گشت قربان رهش آن کس که او بدکیش بود نیست می گفتیم اندر هست گفت آری بیا هست شد عالم از او موقوف یک آریش بود # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵۶ علتی باشد که آن اندر بهاران بد شود گر زمستان بد بود اندر بهاران صد شود بر بهار جان فزا زنهار تو جرمی منه علت ناصور تو گر زانک گرگ و دد شود هر درخت و باغ را داده بهاران بخششی هر درخت تلخ و شیرین آنچ می ارزد شود ای برادر از رهی این یک سخن را گوش دار هر نباتی این نیرزد آنک چون سر زد شود از هزاران آب شهوت ناگهان آبی بود کز خمیرش صورت حسن و جمال و خد شود وانگه آن حسن و جمالان خرج گردد صد هزار تا یکی را خود از آن ها دولتی باشد شود نیکبختان در جهان بسیار آیند و روند لیک بر درگاه شمس الدین نباید رد شود هر که او یک سجده کردش گرچه کردش از نفاق در دو عالم عاقبت او خاصه ایزد شود از جفاها یاد ماور ای حریف باوفا زانک یاد آن جفاها در ره تو سد شود # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵۷ وصف آن مخدوم می کن گرچه می رنجد حسود کاین حسودی کم نخواهد گشت از چرخ کبود گرچه خود نیکو نیاید وصف می از هوشیار چون پی مست از خمار غمزه مستش چه سود مست آن می گر نه ای می دو پی دستار و دل چونک دستار و دلت را غمزه های او ربود گر دو صد هستیت باشد در وجودش نیست شو زانک شاید نیست گشتن از برای آن وجود نیم شب برخاستم دل را ندیدم پیش او گرد خانه جستم این دل را که او را خود چه بود چون بجستم خانه خانه یافتم بیچاره را در یکی کنجی به ناله کی خدا اندر سجود گوش بنهادم که تا خود التماس وصل کیست دیدمش کاندر پی زاری زبان را برگشود کای نهان و آشکارا آشکارا پیش تو این نهانم آتش است و آشکارم آه و دود از برای آنک خوبان را نجویی در شکست صد هزاران جوی ها در جوی خوبی درفزود می شمرد از شه نشان ها لیک نامش می نگفت در درون ظلمت شب اندر آن گفت و شنود آنگهان زیر زبان می گفت یارم نام او می نگویم گرچه نامش هست خوش بوتر ز عود زانک در وهم من آید دزدگوشی از بشر کو در این شب گوش می دارد حدیثم ای ودود سخت می آید مرا نام خوشش پیش کسی کو به عزت نشنود آن نام او را از جحود ور به عزت بشنود غیرت بسوزد مر مرا اندر این عاجز شدست او بی طریق و بی ورود بانگ کردش هاتفی تو نام آن کس یاد کن غم مخور از هیچ کس در ذکر نامش ای عنود زانک نامش هست مفتاح مراد جان تو زود نام او بگو تا در گشاید زود زود دل نمی یارست نامش گفتن و در بسته ماند تا سحرگه روز شد خورشید ناگه رو نمود با هزاران لابه هاتف همین تبریز گفت گشت بی هوش و فتاد این دل شکستن تار و پود چون شدم بی هوش آنگه نقش شد بر روی او نام آن مخدوم شمس الدین در آن دریای جود # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵۸ دل من کار تو دارد گل و گلنار تو دارد چه نکوبخت درختی که بر و بار تو دارد چه کند چرخ فلک را چه کند عالم شک را چو بر آن چرخ معانی مهش انوار تو دارد به خدا دیو ملامت برهد روز قیامت اگر او مهر تو دارد اگر اقرار تو دارد به خدا حور و فرشته به دو صد نور سرشته نبرد سر نبرد جان اگر انکار تو دارد تو کیی آنک ز خاکی تو و من سازی و گویی نه چنان ساختمت من که کس اسرار تو دارد ز بلاهای معظم نخورد غم نخورد غم دل منصور حلاجی که سر دار تو دارد چو ملک کوفت دمامه بنه ای عقل عمامه تو مپندار که آن مه غم دستار تو دارد بمر ای خواجه زمانی مگشا هیچ دکانی تو مپندار که روزی همه بازار تو دارد تو از آن روز که زادی هدف نعمت و دادی نه کلید در روزی دل طرار تو دارد بن هر بیخ و گیاهی خورد از رزق الهی همه وسواس و عقیله دل بیمار تو دارد طمع روزی جان کن سوی فردوس کشان کن که ز هر برگ و نباتش شکر انبار تو دارد نه کدوی سر هر کس می راوق تو دارد نه هر آن دست که خارد گل بی خار تو دارد چو کدو پاک بشوید ز کدو باده بروید که سر و سینه پاکان می از آثار تو دارد خمش ای بلبل جان ها که غبارست زبان ها که دل و جان سخن ها نظر یار تو دارد بنما شمس حقایق تو ز تبریز مشارق که مه و شمس و عطارد غم دیدار تو دارد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵۹ دل من رای تو دارد سر سودای تو دارد رخ فرسوده زردم غم صفرای تو دارد سر من مست جمالت دل من دام خیالت گهر دیده نثار کف دریای تو دارد ز تو هر هدیه که بردم به خیال تو سپردم که خیال شکرینت فر و سیمای تو دارد غلطم گرچه خیالت به خیالات نماند همه خوبی و ملاحت ز عطاهای تو دارد گل صدبرگ به پیش تو فروریخت ز خجلت که گمان برد که او هم رخ رعنای تو دارد سر خود پیش فکنده چو گنه کار تو عرعر که خطا کرد و گمان برد که بالای تو دارد جگر و جان عزیزان چو رخ زهره فروزان همه چون ماه گدازان که تمنای تو دارد دل من تابه حلوا ز بر آتش سودا اگر از شعله بسوزد نه که حلوای تو دارد هله چون دوست بدستی همه جا جای نشستی خنک آن بی خبری کو خبر از جای تو دارد اگرم در نگشایی ز ره بام درآیم که زهی جان لطیفی که تماشای تو دارد به دو صد بام برآیم به دو صد دام درآیم چه کنم آهوی جانم سر صحرای تو دارد خمش ای عاشق مجنون بمگو شعر و بخور خون که جهان ذره به ذره غم غوغای تو دارد سوی تبریز شو ای دل بر شمس الحق مفضل چو خیالش به تو آید که تقاضای تو دارد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۰ خنک آن کس که چو ما شد همه تسلیم و رضا شد گرو عشق و جنون شد گهر بحر صفا شد مه و خورشید نظر شد که از او خاک چو زر شد به کرم بحر گهر شد به روش باد صبا شد چو شه عشق کشیدش ز همه خلق بریدش نظر عشق گزیدش همه حاجات روا شد به سفر چون مه گردون به شب چارده پر شد به نظرهای الهی به یکی لحظه کجا شد دل تو کرد چرایی به برون ز آخر قالب وگر آن نیست به هر شب به چراگاه چرا شد خنک آن گه که کند حق گنهت طاعت مطلق خنک آن دم که جنایات عنایات خدا شد سفر مشکل و دورش بشد و ماند حضورش ز درون قوت نورش مدد نور سما شد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۱ چو سحرگاه ز گلشن مه عیار برآمد چه بسی نعره مستان که ز گلزار برآمد ز رخ ماه خصالش ز لطیفی وصالش همه را بخت فزون شد همه را کار برآمد ز دو صد روضه رضوان ز دو صد چشمه حیوان دو هزاران گل خندان ز دل خار برآمد غم چون دزد که در دل همه شب دارد منزل به کف شحنه وصلش به سر دار برآمد ز پس ظلم رسیده همه امید بریده مثل دولت تابان دل بیدار برآمد تن و جان از پس پیری ز وصالش چه جوان شد همه را بعد کسادی چه خریدار برآمد چو صلاح دل و دین را همه دیدیت بگویید که چه خورشید عجایب که ز اسرار برآمد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۲ بدرد مرده کفن را به سر گور برآید اگر آن مرده ما را ز بت من خبر آید چه کند مرده و زنده چو از او یابد چیزی که اگر کوه ببیند بجهد پیشتر آید ز ملامت نگریزم که ملامت ز تو آید که ز تلخی تو جان را همه طعم شکر آید بخور آن را که رسیدت مهل از بهر ذخیره که تو بر جوی روانی چو بخوردی دگر آید بنگر صنعت خوبش بشنو وحی قلوبش همگی نور نظر شو همه ذوق از نظر آید مبر امید که عمرم بشد و یار نیامد بگه آید وی و بی گه نه همه در سحر آید تو مراقب شو و آگه گه و بی گاه که ناگه مثل کحل عزیزی شه ما در بصر آید چو در این چشم درآید شود این چشم چو دریا چو به دریا نگرد از همه آبش گهر آید نه چنان گوهر مرده که نداند گهر خود همه گویا همه جویا همگی جانور آید تو چه دانی تو چه دانی که چه کانی و چه جانی که خدا داند و بیند هنری کز بشر آید تو سخن گفتن بی لب هله خو کن چو ترازو که نماند لب و دندان چو ز دنیا گذر آید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۳ خنک آن کس که چو ما شد همگی لطف و رضا شد ز جفا رست و ز غصه همه شادی و وفا شد ز طرب چون طربون شد خرد از باده زبون شد گرو عشق و جنون شد گهر بحر صفا شد مه و خورشید نظر شد که از او خاک چو زر شد به کرم بحر گهر شد به روش باد صبا شد چو شه عشق کشیدش ز همه خلق بریدش نظر عشق گزیدش همه حاجات روا شد به سفر چون مه گردون به شب چارده پر شد به نظرهای الهی به یکی لحظه کجا شد چو زمین بود فلک شد همگی حسن و نمک شد بشری بود ملک شد مگسی بود هما شد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۴ مشو ای دل تو دگرگون که دل یار بداند مکن اسرار نهانی که وی اسرار بداند همه را از تو چو خاشاک بر آن آب براند که همه شیوه می را دل خمار بداند کف او خار نشاند کف او گل شکفاند همه گل های نهانی ز دل خار بداند تو به هر روز به تدریج یکی چیز بدانی تو برو چاکر او شو که به یک بار بداند چو اسیری به گه حکم به اقرار و گواهی تن صوفی به گواهی دل اقرار بداند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۵ هله نومید نباشی که تو را یار براند گرت امروز براند نه که فردات بخواند در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن جا ز پس صبر تو را او به سر صدر نشاند و اگر بر تو ببندد همه ره ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند نه که قصاب به خنجر چو سر میش ببرد نهلد کشته خود را کشد آن گاه کشاند چو دم میش نماند ز دم خود کندش پر تو ببینی دم یزدان به کجاهات رساند به مثل گفته ام این را و اگر نه کرم او نکشد هیچ کسی را و ز کشتن برهاند همگی ملک سلیمان به یکی مور ببخشد بدهد هر دو جهان را و دلی را نرماند دل من گرد جهان گشت و نیابید مثالش به که ماند به که ماند به که ماند به که ماند هله خاموش که بی گفت از این می همگان را بچشاند بچشاند بچشاند بچشاند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۶ خضری که عمر ز آبت بکشد دراز گردد در مرگ برخورنده ابدا فراز گردد چو نظر کنی به بالا سوی آسمان اعلا دو هزار در ز رحمت ز بهشت باز گردد چو فتاد سایه تو سوی مفسد ان مجرم همه جرم های ایشان چله و نماز گردد چو رکاب مصطفایی سوی عفو روی آرد دو هزار بولهب هم خوش و پرنیاز گردد چو دو دست همچو بحر ت به کرم گهرفشان شد رخ چون زرم زر آرد که به گرد گاز گردد کف توست کیمیا یی لب بحر کبریا یی چه عجب که نیم حبه ز کفت رکاز گردد دو هزار جان و دیده ز فزع عنان کشیده چو صلای وصل آید گه ترکتاز گردد همه زهر دین و دنیا ز تو شهد و نوش آمد غم و درد سینه سوزان ز تو دلنواز گردد همه دامن تو گیرد دل و این قدر نداند که به گرد شیر آهو به صد احتراز گردد در وصل چون ببستی و به لامکان نشستی ز کجا رسد گشایش چو دری فراز گردد خمش و سخن رها کن جز اله را تو لا کن به فنا چو ساز گیری همه کارساز گردد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۷ صنما جفا رها کن کرم این روا ندارد بنگر به سوی دردی که ز کس دوا ندارد ز فلک فتاد طشتم به محیط غرقه گشتم به درون بحر جز تو دلم آشنا ندارد ز صبا همی رسیدم خبری که می پزیدم ز غمت کنون دل من خبر از صبا ندارد به رخان چون زر من به بر چو سیم خامت به زر او ربوده شد که چو تو دلربا ندارد هله ساقیا سبکتر ز درون ببند آن در تو بگو به هر کی آید که سر شما ندارد همه عمر این چنین دم نبدست شاد و خرم به حق وفای یاری که دلش وفا ندارد به از این چه شادمانی که تو جانی و جهانی چه غمست عاشقان را که جهان بقا ندارد برویم مست امشب به وثاق آن شکرلب چه ز جامه کن گریزد چو کسی قبا ندارد به چه روز وصل دلبر همه خاک می شود زر اگر آن جمال و منظر فر کیمیا ندارد به چه چشم های کودن شود از نگار روشن اگر آن غبار کویش سر توتیا ندارد هله من خموش کردم برسان دعا و خدمت چه کند کسی که در کف به جز از دعا ندارد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۸ چمنی که جمله گل ها به پناه او گریزد که در او خزان نباشد که در او گلی نریزد شجری خوش و خرامان به میانه بیابان که کسی به سایه او چو بخفت مست خیزد فلکی چو آسمان ها که بدوست قصد جان ها که زحل نیارد آن جا که به زهره برستیزد گهری لطیف کانی به مکان لامکانی بویست اشارت دل چو دو دیده اشک بیزد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۹ چه توقفست زین پس همه کاروان روان شد نگرد شتر به اشتر که بیا که ساربان شد ز چپ و ز راست بنگر به قطارهای بی مر پی روز همچو سایه به طریق آسمان شد نه ز لامکان رسیدی همه چیز از آن کشیدی دل تو چرا نداند به خوشی به لامکان شد همه روز لعب کردی غم خانه خود نخوردی سوی خانه باید اکنون دژم و کشان کشان شد تو بخند خنده اولی که روان شوی به مولی کرمش روا ندارد به کریم بدگمان شد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷۰ همه را بیازمودم ز تو خوشترم نیامد چو فرو شدم به دریا چو تو گوهرم نیامد سر خنب ها گشادم ز هزار خم چشیدم چو شراب سرکش تو به لب و سرم نیامد چه عجب که در دل من گل و یاسمن بخندد که سمن بر لطیفی چو تو در برم نیامد ز پیت مراد خود را دو سه روز ترک کردم چه مراد ماند زان پس که میسرم نیامد دو سه روز شاهیت را چو شدم غلام و چاکر به جهان نماند شاهی که چو چاکرم نیامد خردم بگفت برپر ز مسافران گردون چه شکسته پا نشستی که مسافرم نیامد چو پرید سوی بامت ز تنم کبوتر دل به فغان شدم چو بلبل که کبوترم نیامد چو پی کبوتر دل به هوا شدم چو بازان چه همای ماند و عنقا که برابرم نیامد برو ای تن پریشان تو و آن دل پشیمان که ز هر دو تا نرستم دل دیگرم نیامد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷۱ هله عاشقان بکوشید که چو جسم و جان نماند دلتان به چرخ پرد چو بدن گران نماند دل و جان به آب حکمت ز غبارها بشویید هله تا دو چشم حسرت سوی خاک دان نماند نه که هر چه در جهان است نه که عشق جان آن است جز عشق هر چه بینی همه جاودان نماند عدم تو هم چو مشرق اجل تو هم چو مغرب سوی آسمان دیگر که به آسمان نماند ره آسمان درون است پر عشق را بجنبان پر عشق چون قوی شد غم نردبان نماند تو مبین جهان ز بیرون که جهان درون دیده ست چو دو دیده را ببستی ز جهان جهان نماند دل تو مثال بام است و حواس ناودان ها تو ز بام آب می خور که چو ناودان نماند تو ز لوح دل فروخوان به تمامی این غزل را منگر تو در زبانم که لب و زبان نماند تن آدمی کمان و نفس و سخن چو تیرش چو برفت تیر و ترکش عمل کمان نماند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷۲ صنما سپاه عشقت به حصار دل درآمد بگذر بدین حوالی که جهان به هم برآمد به دو چشم نرگسینت به دو لعل شکرینت به دو زلف عنبرینت که کساد عنبر آمد به پلنگ عزت تو به نهنگ غیرت تو به خدنگ غمزه تو که هزار لشکر آمد به حق دل لطیفی خوش و مقبل و ظریفی که بر او وظیفه تو ابدا مقرر آمد که خلیل حق که دستش همه سال بت شکستی به خیال خانه تو شب و روز بتگر آمد تو مپرس حال مجنون که ز دست رفت لیلی تو مپرس حال آزر که خلیل آزر آمد به جهانیان نماید تن مرده زنده کردن چو مسیح خوبی تو سوی گور عازر آمد چه خوش است داغ عشقت که ز داغ عشق هر جان ز خراج و عشر و سخره ابدا محرر آمد به سوار روح بنگر منگر به گرد قالب که غبار از سواری حسن و منور آمد ز حجاب گل دلا تو به جهان نظاره ای کن که پس گل مشبک دو هزار منظر آمد دو سه بیت ماند باقی تو بگو که از تو خوشتر که ز ابر منطق تو دل و سینه اخضر آمد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷۳ سحری چو شاه خوبان به وثاق ما درآمد به مثال ساقیان او به سبو و ساغر آمد نه سبوی او بدیدم نه ز ساغرش چشیدم که هزار موج باده به دماغ من برآمد بگشاد این دماغم پر و بال بی نهایت که به آفتاب ماند که به ماه و اختر آمد به مبارکی و شادی چو جمال او بدیدم ز جمال او دو دیده ز دو کون برتر آمد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷۴ به میان دل خیال مه دلگشا درآمد چو نه راه بود و نی در عجب از کجا درآمد بت و بت پرست و مؤمن همه در سجود رفتند چو بدان جمال و خوبی بت خوش لقا درآمد دل آهنم چو آتش چه خوش است در منارش نه که آینه شود خوش چو در او صفا درآمد به چه نوع شکر گویم که شکرستان شکرم ز در جفا برون شد ز در وفا درآمد همه جورها وفا شد همه تیرگی صفا شد صفت بشر فنا شد صفت خدا درآمد همه نقش ها برون شد همه بحر آبگون شد همه کبریا برون شد همه کبریا درآمد همه خانه ها که آمد در آن به سوی دریا چو فزود موج دریا همه خانه ها درآمد همه خانه ها یکی شد دو مبین به آب بنگر که جدا نیند اگر چه که جدا جدا درآمد همه کوزه ها بیارید همه خنب ها بشویید که رسید آب حیوان و چنین سقا درآمد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷۵ هله هش دار که در شهر دو سه طرارند که به تدبیر کله از سر مه بردارند دو سه رندند که هشیار دل و سرمستند که فلک را به یکی عربده در چرخ آرند سر دهانند که تا سر ندهی  سر ندهند ساقیانند که انگور نمی افشارند یار آن صورت غیبند که جان طالب اوست همچو چشم خوش او خیره کش و بیمارند صورتی اند ولی دشمن صورت هایند در جهانند ولی از دو جهان بیزارند همچو شیران بدرانند و به لب می خندند دشمن همدگرند و به حقیقت یارند خرفروشانه یکی با دگری در جنگند لیک چون وانگری  متفق یک کارند همچو خورشید همه روز نظر می بخشند مثل ماه و ستاره همه شب سیارند گر به کف خاک بگیرند زر سرخ شود روز گندم دروند ار چه به شب جو کارند دلبرانند که دل بر ندهد بی برشان سرورانند که بیرون ز سر و دستارند شکرانند که در معده نگردند ترش شاکرانند و از آن یار چه برخوردارند مردمی کن برو از خدمتشان مردم شو زان که این مردم دیگر همه مردم خوارند بس کن و بیش مگو گرچه دهان پر سخنست زان که این حرف و دم و قافیه هم اغیارند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷۶ عاشقان بر درت از اشک چو باران کارند خوش به هر قطره دو صد گوهر جان بردارند همه از کار از آن روی معطل شده اند چو از آن سر نگری موی به مو در کارند گرچه بی دست و دهانند درختان چمن لیک سرسبز و فزاینده و دردی خوارند صد هزارند ولیکن همه یک نور شوند شمع ها یک صفتند ار به عدد بسیارند نورهاشان به هم اندرشده بی حد و قیاس چون برآید مه تو جمله به تو بسپارند چشم هاشان همه وامانده در بحر محیط لب فروبسته از آن موج که در سر دارند ای بسا جان سلیمان نهان همچو پری که به لشکرگهشان مور نمی آزارند هست اندر پس دل واقف از این جاسوسی کو بگوید همه اسرار گرش بفشارند بی کلیدیست که چون حلقه ز در بیرونند ور نه هر جزو از آن نقده کل انبارند این بدن تخت شه و چار طبایع پایش تاجداران فلک تخت به تو نگذارند شمس تبریز اگر تاج بقا می بخشد دل و جان را تو بشارت ده اگر بیدارند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷۷ ای خدایی که چو حاجات به تو برگیرند هر مرادی که بودشان همه در بر گیرند جان و دل را چو به پیک در تو بسپارند جان باقی خوش شاد معطر گیرند بندگانند تو را کز تو تویشان مقصود پای در راه تو بنهند و کم سر گیرند ترک این شرب بگویند در این روزی چند عوض شرب فنا شربت کوثر گیرند چون ستاره شب تاریک پی مه گردند چو مه چارده رخسار منور گیرند گر بمانند یتیم از پدر و مادر خاک پدر و مادر روحانی دیگر گیرند چون ببینند که تن لقمه گورست یقین جان و دل زفت کنند و تن لاغر گیرند بس کن این لکلک گفتار رها کن پس از این تا سخن ها همه از جان مطهر گیرند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷۸ از دلم صورت آن خوب ختن می نرود چاشنی شکر او ز دهن می نرود بالله ار شور کنم هر نفسی عیب مکن گر برفت از دل تو از دل من می نرود بوالحسن گفت حسن را که از این خانه برو بوالحسن نیز درافتاد و حسن می نرود جان پروانه مسکین ز پی شعله شمع تا نسوزد پر و بالش ز لگن می نرود همه مرغان چمن هر طرفی می پرند بلبل از واسطه گل ز چمن می نرود مرغ جان هر نفسی بال گشاید که پرد وز امید نظر دوست ز تن می نرود زن ز شوهر ببرد چون به تو آسیب زند مرد چون روی تو بیند سوی زن می نرود جان منصور چو در عشق توش دار زدند در رسن کرد سر خود ز رسن می نرود جان ادیم و تو سهیلی و هوای تو یمن از پی تربیت تو ز یمن می نرود چون خیال شکن زلف تو در دل دارم این شکسته دلم از عشق شکن می نرود گر سبو بشکند آن آب سبو کی شکند جان عاشق به سوی گور و کفن می نرود حیله ها دانم و تلبیسک و کژبازی ها جان ز شرم تو به تلبیس و به فن می نرود # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷۹ همه خفتند و من دلشده را خواب نبرد همه شب دیده من بر فلک استاره شمرد خوابم از دیده چنان رفت که هرگز ناید خواب من زهر فراق تو بنوشید و بمرد چه شود گر ز ملاقات دوایی سازی خسته ای را که دل و دیده به دست تو سپرد نه به یک بار نشاید در احسان بستن صافی ار می ندهی کم ز یکی جرعه درد همه انواع خوشی حق به یکی حجره نهاد هیچ کس بی تو در آن حجره ره راست نبرد گر شدم خاک ره عشق مرا خرد مبین آنک کوبد در وصل تو کجا باشد خرد آستینم ز گهرهای نهانی پر دار آستینی که بسی اشک از این دیده سترد شحنه عشق چو افشرد کسی را شب تار ماهت اندر بر سیمینش به رحمت بفشرد دل آواره اگر از کرمت بازآید قصه شب بود و قرص مه و اشتر و کرد این جمادات ز آغاز نه آبی بودند سرد سیرست جهان آمد و یک یک بفسرد خون ما در تن ما آب حیاتست و خوش است چون برون آید از جای ببینش همه ارد مفسران آب سخن را و از آن چشمه میار تا وی اطلس بود آن سوی و در این جانب برد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸۰ بر سر آتش تو سوختم و دود نکرد آب بر آتش تو ریختم و سود نکرد آزمودم دل خود را به هزاران شیوه هیچ چیزش به جز از وصل تو خشنود نکرد آنچ از عشق کشید این دل من که نکشید و آنچ در آتش کرد این دل من عود نکرد گفتم این بنده نه در عشق گرو کرد دلی گفت دلبر که بلی کرد ولی زود نکرد آه دیدی که چه کردست مرا آن تقصیر آنچ پشه به دماغ و سر نمرود نکرد گرچه آن لعل لبت عیسی رنجورانست دل رنجور مرا چاره بهبود نکرد جانم از غمزه تیرافکن تو خسته نشد زانک جز زلف خوشت را زره و خود نکرد نمک و حسن جمال تو که رشک چمن است در جهان جز جگر بنده نمکسود نکرد هین خمش باش که گنجیست غم یار ولیک وصف آن گنج جز این روی زراندود نکرد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸۱ در دلم چون غمت ای سرو روان برخیزد همچو سرو این تن من بی دل و جان برخیزد من گمانم تو عیان پیش تو من محو به هم چون عیان جلوه کند چهره گمان برخیزد چون رسد سنجق تو در ستمستان جهان ظلم کوته شود و کوچ و قلان برخیزد بر حصار فلک ار خوبی تو حمله برد از مقیمان فلک بانگ امان برخیزد بگذر از باغ جهان یک سحر ای رشک بهار تا ز گلزار چمن رسم خزان برخیزد پشت افلاک خمیدست از این بار گران ز سبک روحی تو بار گران برخیزد من چو از تیر توم بال و پرم ده بپران خوش پرد تیر زمانی که کمان برخیزد رمه خفتست و همی گردد گرگ از چپ و راست سگ ما بانگ زند تا که شبان برخیزد هین خمش دل پنهانست چو رگ زیر زبان آشکارا شود آن رگ چو زبان برخیزد این مجابات مجیرست در آن قطعه که گفت بر سر کوی تو عقل از سر جان برخیزد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸۲ خبرت هست که در شهر شکر ارزان شد خبرت هست که دی گم شد و تابستان شد خبرت هست که ریحان و قرنفل در باغ زیر لب خنده زنانند که کار آسان شد خبرت هست که بلبل ز سفر بازرسید در سماع آمد و استاد همه مرغان شد خبرت هست که در باغ کنون شاخ درخت مژده نو بشنید از گل و دست افشان شد خبرت هست که جان مست شد از جام بهار سرخوش و رقص کنان در حرم سلطان شد خبرت هست که لاله رخ پرخون آمد خبرت هست که گل خاصبک دیوان شد خبرت هست ز دزدی دی دیوانه شحنه عدل بهار آمد و او پنهان شد بستدند آن صنمان خط عبور از دیوان تا زمین سبز شد و باسر و باسامان شد شاهدان چمن ار پار قیامت کردند هر یک امسال به زیبایی صد چندان شد گلرخانی ز عدم چرخ زنان آمده اند کانجم چرخ نثار قدم ایشان شد ناظر ملک شد آن نرگس معزول شده غنچه طفل چو عیسی فطن و خط خوان شد بزم آن عشرتیان بار دگر زیب گرفت باز آن باد صبا باده ده بستان شد نقش ها بود پس پرده دل پنهانی باغ ها آینه سر دل ایشان شد آنچ بینی تو ز دل جوی ز آیینه مجوی آینه نقش شود لیک نتاند جان شد مردگان چمن از دعوت حق زنده شدند کفرهاشان همه از رحمت حق ایمان شد باقیان در لحدند و همه جنبان شده اند زانک زنده نتواند گرو زندان شد گفت بس کن که من این را به از این شرح کنم من دهان بستم کو آمد و پایندان شد هم لب شاه بگوید صفت جمله تمام گر خلاصه ز شما در کنف کتمان شد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸۳ ای دریغا که حریفان همه سر بنهادند باده عشق عمل کرد و همه افتادند همه را از تبش عشق قبا تنگ آمد کله از سر بنهادند و کمر بگشادند این همه عربده و تندی و ناسازی چیست نه همه همره و هم قافله و هم زادند ساقیا دست من و دامن تو مخمورم تو بده داد دل من دگران بیدادند من عمارت نپذیرم که خرابم کردی ای خراب از می تو هر کی در این بنیادند ای خدا رحم کن آن را که مرا رحم نکرد به صفات تو که در کشتن من استادند بیخودم کن که از آن حالتم آزادیهاست بنده آن نفرم کز خود خود آزادند دختران دارم چون ماه پس پرده دل ماه رویان سماوات مرا دامادند دخترانم چو شکر سرتاسر شیرینند خسروان فلک اندر پیشان فرهادند چون همه باز نظر از جز شه دوخته اند گرد مردار نگردند نه ایشان خادند همه لب بر لب معشوق چو نی نالانند دل ندارند و عجب این که همه دلشادند گر فقیرند همه شیردل و زربخش اند این فقیران تراشنده همه خرادند خود از آن کس که تراشیده تو را زو بتراش دگران حیله گر و ظالم و بی فریادند رو ترش کرده چرایی که خریدارم نیست عاشقانند تو را منتظر میعادند تن زدم لیک دلم نعره زنان می گوید باده عشق تو خواهم که دگرها بادند شمس تبریز به نور تو که ذرات وجود همه در عشق تو موم اند اگر پولادند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸۴ عید بگذشت و همه خلق سوی کار شدند زیرکان از پی سرمایه به بازار شدند عاشقان را چو همه پیشه و بازار توی عاشقان از جز بازار تو بیزار شدند سفها سوی مجالس گرو فرج و گلو فقها سوی مدارس پی تکرار شدند همه از سلسله عشق تو دیوانه شدند همه از نرگس مخمور تو خمار شدند دست و پاشان تو شکستی چو نه پا ماند و نه دست پر گشادند و همه جعفر طیار شدند صدقات شه ما حصه درویشانست عاشقان حصه بر آن رخ و رخسار شدند ما چو خورشیدپرستان همه صحرا کوبیم سایه جویان چو زنان در پس دیوار شدند تو که در سایه مخلوقی و او دیواریست ور نه ز آسیب اجل چون همه مردار شدند جان چه کار آید اگر پیش تو قربان نشود جان کنون شد که چو منصور سوی دار شدند همه سوگند بخورده که دگر دم نزنند مست گشتند صبوحی سوی گفتار شدند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸۵ ما نه زان محتشمانیم که ساغر گیرند و نه زان مفلسکان که بز لاغر گیرند ما از آن سوختگانیم که از لذت سوز آب حیوان بهلند و پی آذر گیرند چو مه از روزن هر خانه که اندر تابیم از ضیا شب صفتان جمله ره در گیرند ناامیدان که فلک ساغر ایشان بشکست چو ببینند رخ ما طرب از سر گیرند آن که زین جرعه کشد جمله جهانش نکشد مگر او را به گلیم از بر ما برگیرند هر کی او گرم شد این جا نشود غره کس اگرش سردمزاجان همه در زر گیرند در فروبند و بده باده که آن وقت رسید زردرویان تو را که می احمر گیرند به یکی دست می خالص ایمان نوشند به یکی دست دگر پرچم کافر گیرند آب ماییم به هر جا که بگردد چرخی عود ماییم به هر سور که مجمر گیرند پس این پرده ازرق صنمی مه روییست که ز نور رخش انجم همه زیور گیرند ز احتراقات و ز تربیع و نحوست برهند اگر او را سحری گوشه چادر گیرند تو دورای و دودلی و دل صاف آن ها راست که دل خود بهلند و دل دلبر گیرند خمش ای عقل عطارد که در این مجلس عشق حلقه زهره بیانت همه تسخر گیرند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸۶ آنک عکس رخ او راه ثریا بزند گر ره قافله عقل زند تا بزند آنک نقل و می او در ره صوفی نقدست رسدش گر به نظر گردن فردا بزند گر پراکنده دلی دامن دل گیر که دل خیمه امن و امان بر سر غوغا بزند عمری باید تا دیو از او بگریزد احمدی باید تا راه چلیپا بزند در هر آن کنج دلی که غم تو معتکفست نیم شب تابش خورشید بر آن جا بزند عارفا بهر سه نان دعوت جان را مگذار تا سنانت چو علی در صف هیجا بزند زین گذر کن که رسیدست شهنشاه کرم خیز تا جان تو بر عیش و تماشا بزند کف حاجت بگشا جام الهی بستان تا شعاع می جان بر رخ و سیما بزند رخ و سیمای تو زان رونق و نوری گیرد که کف شق قمر بر مه بالا بزند بر سرت بردود و عقل دهد مغز تو را عقل پرمغز تو پا بر سر جوزا بزند خواجه بربند دو گوش و بگریز از سخنم ور نه در رخت تو هم آتش یغما بزند بگریز از من و از طالع شیرافکن من کاخترم کوکبه بر آدم و حوا بزند هین خمش باش که نور تو چو بر دل ها زد نور محسوس شود بر سر و بر پا بزند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸۷ آنچ روی تو کند نور رخ خور نکند و آنچ عشق تو کند شورش محشر نکند هر کی بیند رخ تو جانب گلشن نرود هر کی داند لب تو قصه ساغر نکند چون رسد طره تو مشک دگر دم نزند چون رسد پرتو تو عقل دگر سر نکند مالک الملک چنان سنجق عشاق فراشت که کسی را هوس ملکت سنجر نکند تاب آن حسن که در هفت فلک گنجا نیست جز که آهنگ دل خسته لاغر نکند دل ویران که در و گنج هوای ابدیست رخ عاشق ز چه رو همچو رخ زر نکند من ندانم تو بگو آه چه باشد آن چیز که دلارام به یک غمزه میسر نکند توبه کردم که نگویم من از آن توبه شکن هر کی بیند شکنش توبه دیگر نکند یا رب ار صبر نیابد ز تو دل ز آتش عشق تا ابد قصه کند قصه مکرر نکند گرچه با خاک برابر کند او قالب ما خاک ما را به دو صد روح برابر نکند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸۸ آه کان طوطی دل بی شکرستان چه کند آه کان بلبل جان بی گل و بستان چه کند آنک از نقد وصال تو به یک جو نرسید چو گه عرض بود بر سر میزان چه کند آنک بحر تو چو خاشاک به یک سوش افکند چو بجویند از او گوهر ایمان چه کند نقش گرمابه ز گرمابه چه لذت یابد در تماشاگه جان صورت بی جان چه کند با بد و نیک بد و نیک مرا کاری نیست دل تشنه لب من در شب هجران چه کند دست و پا و پر و بال دل من منتظرند تا که عشقش چه کند عشق جز احسان چه کند آنک او دست ندارد چه برد روز نثار و آنک او پای ندارد گه خیزان چه کند آنک بر پرده عشاق دلش زنگله نیست پرده زیر و عراقی و سپاهان چه کند آنک از باده جان گوش و سرش گرم نشد سرد و افسرده میان صف مستان چه کند آنک چون شیر نجست از صفت گرگی خویش چشم آهوفکن یوسف کنعان چه کند گرچه فرعون به در ریش مرصع دارد او حدیث چو در موسی عمران چه کند آنک او لقمه حرص است به طمع خامی او دم عیسی و یا حکمت لقمان چه کند بس کن و جمع شو و بیش پراکنده مگو بی دل جمع دو سه حرف پریشان چه کند شمس تبریز توی صبح شکرریز توی عاشق روز به شب قبله پنهان چه کند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸۹ از دلم صورت آن خوب ختن می نرود چاشنی شکر او ز دهن می نرود بالله ار شور کنم هر نفسی عیب مگیر گر برفت از دل تو از دل من می نرود همه مرغان ز چمن هر طرفی می پرند بلبل بی دل یک دم ز چمن می نرود جان پروانه مسکین که مقیم لگنست تن او تا بنسوزد ز لگن می نرود بوالحسن گفت حسن را که از این خانه برو بوالحسن نیز درافتاد و حسن می نرود رسن دوست چو در حلق دلم افتاده ست لاجرم چنبر دل جز به رسن می نرود مرغ جان از قفس قالب من سیر شده ست و ز امید نظر دوست ز تن می نرود # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۹۰ واقف سرمد تا مدرسه عشق گشود فرقیی مشکل چون عاشق و معشوق نبود جز قیاس و دوران هست طرق لیک شدست بر اولوالفقه و طبیب و متنجم مسدود اندر این صورت و آن صورت بس فکرت تیز از پی بحث و تفکر ید بیضا بنمود فرق گفتند بسی جامعشان راه ببست رو به جامع چو نهادند دو صد فرق فزود فکر محدود بد و جامع و فارق بی حد آنچ محدود بد آن محو شد از نامحدود محو سکرست پس محو بود صحو یقین شمس عاقب بود ار چند بود ظل ممدود این از آنست که یطوی به زبان لایحکی زانک اثبات چنین نکته بود نفی وجود این سخن فرع وجودست و حجابست ز نفی کشف چیزی به حجابش نبود جز مردود نه ز مردود گریزی نه ز مقبول خلاص بهل این را که نگنجد نه به بحث و نه سرود تو پس این را بهلی لیک تو را آن نهلد جان از این قاعده نجهد به قیام و به قعود جان قعود آرد آنش بکشد سوی قیام جان قیام آرد آنش بکشد سوی سجود این یگانه نه دوگانه ست که از وی برهی به سلام و به تشهد نرهد جان ز شهود نه به تحریمه درآمد نه به تحلیله رود نه به تکبیره ببست و نه سلامش بگشود مگس روح درافتاد در این دوغ ابد نه مسلمان و نه ترسا و نه گبر و نه جهود هله می گو که سخن پر زدن آن مگس است پر زدن نیز نماند چو رود دوغ فرود پر زدن نوع دگر باشد اگر نیز بود رقص نادر بودت بر زبر چرخ کبود # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۹۱ این کبوتربچه هم عزم هوا کرد و پرید چون صفیری و ندایی ز سوی غیب شنید آن مراد همه عالم چه فرستاد رسول که بیا جانب ما چون نپرد جان مرید بپرد جانب بالا چو چنان بال بیافت بدرد جامه تن را چو چنان نامه رسید چه کمندست که پر می کشد این جان ها را چه ره است آن ره پنهان که از آن راه کشید رحمتش نامه فرستاد که این جا بازآ که در آن تنگ قفس جان تو بسیار طپید لیک در خانه بی در تو چو مرغی بی پر این کند مرغ هوا چونک به چستی افتید بی قراریش گشاید در رحمت آخر بر در و سقف همی کوب پر اینست کلید تا نخوانیم ندانی تو ره واگشتن که ره از دعوت ما گردد بر عقل بدید هر چه بالا رود ار کهنه بود نو گردد هر نوی کاید این جا شود از دهر قدید هین خرامان رو در غیب سوی پس منگر فی امان الله کان جا همه سودست و مزید هله خاموش برو جانب ساقی وجود که می پاک ویت داد در این جام پلید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۹۲ هله پیوسته سرت سبز و لبت خندان باد هله پیوسته دل عشق ز تو شادان باد غم پرستی که تو را بیند و شادی نکند همه سرزیر و سیه کاسه و سرگردان باد چونک سرزیر شود توبه کند بازآید نیک و بد نیک شود دولت تو سلطان باد نور احمد نهلد گبر و جهودی به جهان سایه دولت او بر همگان تابان باد گمرهان را ز بیابان همه در راه آرد مصطفی بر ره حق تا به ابد رهبان باد آن خیال خوش او مشعله دل ها باد وان نمکدان خوشش بر زبر این خوان باد کمترین ساغر بزم خوش او شد کوثر دل چون شیشه ما هم قدح ایشان باد شمس تبریز توی واقف اسرار رسول نام شیرین تو هر گمشده را درمان باد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۹۳ هست مستی که مرا جانب میخانه برد جانب ساقی گلچهره دردانه برد هست مستی که کشد گوش مرا یارانه از چنین صف نعالم سوی پیشانه برد نعل آنست که بوسه گه او خاک بود لعل آنست که سوی می و پیمانه برد جان سپاریم بدان باده جان دست نهیم پیشتر زانک خردمان سوی افسانه برد شاخ شاخست دل از رنگ سر زلف خوشش تا چرا بند چنان موسی سر شانه برد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۹۴ هر کی از حلقه ما جای دگر بگریزد همچنان باشد کز سمع و بصر بگریزد زان خورد خون جگر عاشق زیرا شیر است شیردل کی بود آن کو ز جگر بگریزد دل چو طوطی بود و جور دلارام شکر طوطیی دید کسی کو ز شکر بگریزد پشه باشد که به هر باد مخالف برود دزد شب باشد کز نور قمر بگریزد هر سری را که خدا خیره و کالیوه کند صدر جنت بهلد سوی سقر بگریزد و آنک واقف بود از مرگ سوی مرگ گریخت سوی ملک ابد و تاج و کمر بگریزد چون قضا گفت فلانی به سفر خواهد مرد آن کس از بیم اجل سوی سفر بگریزد بس کن و صید مکن آنک نیرزد به شکار که خیال شب و شب هم ز سحر بگریزد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۹۵ وقت آن شد که ز خورشید ضیایی برسد سوی زنگی شب از روم لوایی برسد به برهنه شده عشق قبایی بدهند وز شکرخانه آن دوست نوایی برسد این همه کاسه زرین ز بر خوان فلک بهر آنست که یک روز صلایی برسد بره و خوشه گردون ز برای خورش است تا ز خرمنگه آن ماه عطایی برسد عاشقان را که جز این عشق غذایی دگرست کاسه کدیه ایشان به ابایی برسد نوخرانی که رهیدند ز بازار کهن کهنه کاسد ایشان به بهایی برسد مه پرستان که ستاره همه شب می شمرند آخر این کوشش و اومید به جایی برسد رو ترش کرده چو ابری که ببارید جفا از وفا رست جفا هم به وفایی برسد آنک دانست یقین مادر گل ها خارست همچو گل خندد چون خار جفایی برسد خضری گرد جهان لاف زد از آب حیات تا به گوش دل ما طبل بقایی برسد گر ز یاران گل آلود بریدی مگری چون ز گل دور شود آب صفایی برسد دل خود زین دودلان سرد کن و پاک بشوی دل خم شسته شود چون به سقایی برسد ناسزا گفتن از آن دلبر شیرین عجبست ناسزا گفت که تا جان به سزایی برسد یار چون سنگ دلان خانه ما را بشکست تا که هر خانه شکسته به سرایی برسد دوش در خواب بدیدم صلاح الدین را گسترد سایه دولت چو همایی برسد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۹۶ وای آن دل که بدو از تو نشانی نرسد مرده آن تن که بدو مژده جانی نرسد سیه آن روز که بی نور جمالت گذرد هیچ از مطبخ تو کاسه و خوانی نرسد وای آن دل که ز عشق تو در آتش نرود همچو زر خرج شود هیچ به کانی نرسد سخن عشق چو بی درد بود بر ندهد جز به گوش هوس و جز به زبانی نرسد مریم دل نشود حامل انوار مسیح تا امانت ز نهانی به نهانی نرسد حس چو بیدار بود خواب نبیند هرگز از جهان تا نرود دل به جهانی نرسد غفلت مرگ زد آن را که چنان خشک شدست از غم آنک ورا تره به نانی نرسد این زمان جهد بکن تا ز زمان بازرهی پیش از آن دم که زمانی به زمانی نرسد هر حیاتی که ز نان رست همان نان طلبد آب حیوان به لب هر حیوانی نرسد تیره صبحی که مرا از تو سلامی نرسد تلخ روزی که ز شهد تو بیانی نرسد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۹۷ ز اول روز که مخموری مستان باشد شیخ را ساغر جان در کف دستان باشد پیش او ذره صفت هر سحری رقص کنیم این چنین عادت خورشیدپرستان باشد تا ابد این رخ خورشید سحر در سحرست تا دل سنگ از او لعل بدخشان باشد ای صلاح دل و دین تو ز برون جهتی تا چنین شش جهت از نور تو رخشان باشد بنده عشق تو در عشق کجا سرد شود چون صلاح دل و دین آتش سوزان باشد تو رضای دل او جو اگرت دل باید دل او چون طلبد آنک گران جان باشد ای بس ایمان که شود کفر چو با او نبود ای بسی کفر که از دولتش ایمان باشد گلخنی را چو ببینی به دل و روی سیاه هر چه از کان گهر گوید بهتان باشد شمس تبریز تو سلطان همه خوبانی هم جمال تو مگر یوسف کنعان باشد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۹۸ ننگ عالم شدن از بهر تو ننگی نبود با دل مرده دلان حاجت جنگی نبود عشق شیرینی جانست و همه چاشنی است چاشنی و مزه را صورت و رنگی نبود عشق شاخیست ز دریا که درآید در دل جای دریا و گهر سینه تنگی نبود ساحل نفس رها کن به تک دریا رو کاندر این بحر تو را خوف نهنگی نبود صورت هر دو جهان جمله ز آیینه عشق بنماید چو که بر آینه زنگی نبود کار روبه نبود عشق که هر روبه را حمله شیر نر و کبر پلنگی نبود # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۹۹ سفره کهنه کجا درخور نان تو بود خرمگس هم ز کجا صاحب خوان تو بود در زمانی که بگویی هله هان تان چه کمست کو زبانی که مجابات زبان تو بود گر سیه روی بود زنگی و هندوی توست چه غمست از سیهی چونک از آن تو بود ببری در خم خویش و خوش و یک رنگ کنی تا همه روح بود فر و نشان تو بود ترس را سر ببر و گردن تعظیم بزن در مقامی که عطاها و امان تو بود ما همه بر سر راهیم و جهانی گذرست چشم روشن نفسی کان ز جهان تو بود دل اگر بی ادبی کرد بر این صبر مگیر طمعش بد که در این جنگ عوان تو بود سگ به هر سو که چخد نعره به کوی تو زند شیرگیرش که بود تا که زیان تو بود هین صبوحست بده می که همه مخموریم تا که جان یک نفسی مست ضمان تو بود در قدح درنگری زود فرح بخش شود گرگ چون دید سگ کهف شبان تو بود همه خفتند و دو مخمور چنین بیدارند نظری کن سوی خم ها که نهان تو بود سر و پا مست شود هر چه تو خواهی بشود برسد چون نرسد چونک رسان تو بود هله درویش بخور نک قدح زفت رسید سست بودن چه بود چونک اوان تو بود هله امروز نشستیم به عشرت تا شب چه کم آید می و مطرب چو بیان تو بود خاک بر سر همه را دامن این دولت گیر چو بر این خاک نشستی همه آن تو بود می او خور همه او شو سر شش گوش مباش مطلب که دو سه خر گوش کشان تو بود # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۰۰ گر نخسبی ز تواضع شبکی جان چه شود ور نکوبی به درشتی در هجران چه شود ور به یاری و کریمی شبکی روز آری از برای دل پرآتش یاران چه شود ور دو دیده به تماشای تو روشن گردد کوری دیده ناشسته شیطان چه شود ور بگیرد ز بهاران و ز نوروز رخت همه عالم گل و اشکوفه و ریحان چه شود آب حیوان که نهفته ست و در آن تاریکیست پر شود شهر و کهستان و بیابان چه شود ور بپوشند و بیابند یکی خلعت نو این غلامان و ضعیفان ز تو سلطان چه شود ور سواره تو برانی سوی میدان آیی تا شود گوشه هر سینه چو میدان چه شود دل ما هست پریشان تن تیره شده جمع صاف اگر جمع شود تیره پریشان چه شود به ترازو کم از آنیم که مه با ما نیست بهر ما گر برود ماه به میزان چه شود چون عزیر و خر او را به دمی جان بخشید گر خر نفس شود لایق جولان چه شود بر سر کوی غمت جان مرا صومعه ایست گر نباشد قدمش بر که لبنان چه شود هین خمش باش و بیندیش از آن جان غیور جمع شو گر نبود حرف پریشان چه شود # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۰۱ عشرتی هست در این گوشه غنیمت دارید دولتی هست حریفان سر دولت خارید چو شکر یک دل و آغشته این شیر شوید که ظریفید و لطیفید و نکومقدارید دانه چیدن چه مروت بود آخر مکنید که امیران دو صد خرمن و صد انبارید با چنین لاله رخان روح چرا نفزایید در چنین معصره ای غوره چرا افشارید دست در دامن همچون گل و ریحانش زنید نه که پرورده و بسرشته آن گلزارید رنگ دیدیت بسی جان و حیاتیش نبود مه خوبان مرا از چه چنین پندارید چون ره خانه ندانید که زاده وصلید چون سره و قلب ندانید کز این بازارید فخر مصرید چو یوسف هله تعبیر کنید چو لب نوش وفا جمله شکر می کارید ملکانید و ملک زاده ز آغاز و سرشت گرچه امروز گدایانه چنین می زارید ساقیان باده به کف گوش شما می پیچند گرد خمخانه برآیید اگر خمارید همه صیاد هنر گشته پی بی عیبی همه عیبید چو در مجلس جان هشیارید شمس تبریز درآمد به عیان عذر نماند دیده روح طلب را به رخش بسپارید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۰۲ می رسد یوسف مصری همه اقرار دهید می خرامد چو دو صد تنگ شکر بار دهید جان بدان عشق سپارید و همه روح شوید وز پی صدقه از آن رنگ به گلزار دهید جمع رندان و حریفان همه یک رنگ شدیم گروی ها بستانید و به بازار دهید تا که از کفر و ز ایمان بنماند اثری این قدح را ز می شرع به کفار دهید اول این سوختگان را به قدح دریابید و آخرالامر بدان خواجه هشیار دهید در کمینست خرد می نگرد از چپ و راست قدح زفت بدان پیرک طرار دهید هر کی جنس است بر این آتش عشاق نهید هر چه نقدست به سرفتنه اسرار دهید کار و بار از سر مستی و خرابی ببرید خویش را زود به یک بار بدین کار دهید آتش عشق و جنون چون بزند بر ناموس سر و دستار به یک ریشه دستار دهید جان ها را بگذارید و در آن حلقه روید جامه ها را بفروشید و به خمار دهید می فروشیست سیه کار و همه عور شدیم پیرهن نیست کسی را مگر ایزار دهید حاش لله که به تن جامه طمع کرده بود آن بهانه ست دل پاک به دلدار دهید طالب جان صفا جامه چرا می خواهد و آنک برده ست تن و جامه به ایثار دهید عنکبوتیست ز شهوت که تو را پرده کشد جامه و تن زر و سر جمله به یک بار دهید تا ببینید پس پرده یکی خورشیدی شمس تبریز کز او دیده به دیدار دهید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۰۳ بر سر کوی تو عقل از سر جان برخیزد خوشتر از جان چه بود از سر آن برخیزد بر حصار فلک ار خوبی تو حمله برد از مقیمان فلک بانگ امان برخیزد بگذر از باغ جهان یک سحر ای رشک بهار تا ز گلزار و چمن رسم خزان برخیزد پشت افلاک خمیدست از این بار گران ای سبک روح ز تو بار گران برخیزد من چو از تیر توام بال و پری بخش مرا خوش پرد تیر زمانی که کمان برخیزد رمه خفتست همی گردد گرگ از چپ و راست سگ ما بانگ برآرد که شبان برخیزد من گمانم تو عیان پیش تو من محو به هم چون عیان جلوه کند چهره گمان برخیزد هین خمش دل پنهانست کجا زیر زبان آشکارا شود این دل چو زبان برخیزد این مجابات مجیر است در آن قطعه که گفت بر سر کوی تو عقل از سر جان برخیزد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۰۴ صنما گر ز خط و خال تو فرمان آرند این دل خسته مجروح مرا جان آرند عاشقان نقش خیال تو چو بینند به خواب ای بسا سیل که از دیده گریان آرند خنک آن روز خوشا وقت که در مجلس ما ساقیان دست تو گیرند و به مهمان آرند صوفیان طاق دو ابروی تو را سجده برند عارفان آنچ نداری بر تو آن آرند چشم شوخ تو چو آغاز کند بوالعجبی آدم کافر و ابلیس مسلمان آرند بت پرستان رخ خورشید تو را گر بینند بر قد و قامت زیبای تو ایمان آرند شمه ای گر ز تو در عالم علوی برسد قدسیان رقص بر این گنبد گردان آرند گر بدین عاشق دلسوخته مسکینی شکری زان لب چون لعل بدخشان آرند جان و دل هر دو فدای شکرستان تو باد آب حیوان چو از آن چاه زنخدان آرند شمس تبریز اگر بلبل باغ ارمی باش تا قوت تو از روضه رضوان آرند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۰۵ یا رب این بوی که امروز به ما می آید ز سراپرده اسرار خدا می آید بوستان را کرمش خلعت نو می پوشد خستگان را ز دواخانه دوا می آید در نمازند درختان و به تسبیح طیور در رکوع است بنفشه که دوتا می آید هر چه آمد سوی هستی ره هستی گم کرد که ز مستی نشناسد که کجا می آید از یکی روح در این راه چو رو واپس کرد اصل خود دید ز ارواح جدا می آید رنگ او یافت از آن روی چنین خوش رنگ است بوی او یافت که ز او بوی وفا می آید مست او گشت از آن رو همگان مست وی اند خوش لقا گشت کز آن ماه لقا می آید نی بگویم ز ملولی کسی غم نخورم که شکر رشک برد ز آنچ مرا می آید زان دلیر ست که با شیر ژیان رو کرده ست زان کریم است که از گنج عطا می آید آنک سرمست نباشد برمد از مردم تا نگویند کز او بوی صبا می آید بس کن ای دوست که سنبوسه چو بسیار خوری که ز سنبوسه تو را بوی گیا می آید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۰۶ یا رب این بوی خوش از روضه جان می آید یا نسیمیست کز آن سوی جهان می آید یا رب این آب حیات از چه وطن می جوشد یا رب این نور صفات از چه مکان می آید عجب این غلغله از جوق ملک می خیزد عجب این قهقهه از حور جنان می آید چه سماعست که جان رقص کنان می گردد چه صفیرست که دل بال زنان می آید چه عروسیست چه کابین که فلک چون تتقیست ماه با این طبق زر به نشان می آید چه شکارست که این تیر قضا پرانست ور چنین نیست چرا بانگ کمان می آید مژده مژده همه عشاق بکوبید دو دست کانک از دست بشد دست زنان می آید از حصار فلکی بانگ امان می خیزد وز سوی بحر چنین موج گمان می آید چشم اقبال به اقبال شما مخمورست این دلیلست که از عین عیان می آید برهیدیت از این عالم قحطی که در او از برای دو سه نان زخم سنان می آید خوشتر از جان چه بود جان برود باک مدار غم رفتن چه خوری چون به از آن می آید هر کسی در عجبی و عجب من اینست کو نگنجد به میان چون به میان می آید بس کنم گرچه که رمزست بیانش نکنم خود بیان را چه کنیم جان بیان می آید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۰۷ لحظه ای قصه کنان قصه تبریز کنید لحظه ای قصه آن غمزه خون ریز کنید در فراق لب چون شکر او تلخ شدیم زان شکرهای خدایانه شکرریز کنید هندوی شب سر زلفین ببرد ز طمع زلف او گر بفشانید عبربیز کنید بس زبان کز صفت آن لب او کند شود چون سنان نظر از دولت او تیز کنید ای بسا شب که ز نور مه او روز شود گرچه مه در طلبش شیوه شبخیز کنید وقت شمشیر بود واسطه ها برگیرید صرف آرید نخواهیم که آمیز کنید شمس تبریز که خورشید یکی ذره اوست ذره را شمس مگوییدش و پرهیز کنید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۰۸ عید بگذشت و همه خلق سوی کار شدند همه از نرگس مخمور تو خمار شدند دست و پاشان تو شکستی چو نه پا ماند و نه دست پر گشادند و همه جعفر طیار شدند اهل دینار کجا امت دیدار کجا گرچه دینار بشد لایق دیدار شدند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۰۹ طرفه گرمابه بانی کو ز خلوت برآید نقش گرمابه یک یک در سجود اندرآید نقش های فسرده بی خبروار مرده ز انعکاسات چشمش چشمشان عبهر آید گوش هاشان ز گوشش اهل افسانه گردد چشم هاشان ز چشمش قابل منظر آید نقش گرمابه بینی هر یکی مست و رقصان چون معاشر که گه گه در می احمر آید پر شده بانگ و نعره صحن گرمابه ز ایشان کز هیاهوی و غلغل غره محشر آید نقش ها یک دگر را جانب خویش خوانند نقش از آن گوشه خندان سوی این دیگر آید لیک گرمابه بان را صورتی درنیابد گرچه صورت ز جستن در کر و در فر آید جمله گشته پریشان او پس و پیش ایشان ناشناسا شه جان بر سر لشکر آید گلشن هر ضمیری از رخش پرگل آید دامن هر فقیری از کفش پرزر آید دار زنبیل پیشش تا کند پر ز خویشش تا که زنبیل فقرت حسرت سنجر آید برهد از بیش وز کم قاضی و مدعی هم چونک آن ماه یک دم مست در محضر آید باده خمخانه گردد مرده مستانه گردد چوب حنانه گردد چونک بر منبر آید کم کند از لقاشان بفسرد نقش هاشان گم شود چشم هاشان گوش هاشان کر آید باز چون رو نماید چشم ها برگشاید باغ پرمرغ گردد بوستان اخضر آید رو به گلزار و بستان دوستان بین و دستان در پی این عبارت جان بدان معبر آید آنچ شد آشکارا کی توان گفت یارا کلک آن کی نویسد گرچه در محبر آید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱۰ باز شیری با شکر آمیختند عاشقان با همدگر آمیختند روز و شب را از میان برداشتند آفتابی با قمر آمیختند رنگ معشوقان و رنگ عاشقان جمله همچون سیم و زر آمیختند چون بهار سرمدی حق رسید شاخ خشک و شاخ تر آمیختند رافضی انگشت در دندان گرفت هم علی و هم عمر آمیختند بر یکی تختند این دم هر دو شاه بلک خود در یک کمر آمیختند هم شب قدر آشکارا شد چو عید هم فرشته با بشر آمیختند هم زبان همدگر آموختند بی نفور این دو نفر آمیختند نفس کل و هر چه زاد از نفس کل همچو طفلان با پدر آمیختند خیر و شر و خشک و تر زان هست شد کز طبیعت خیر و شر آمیختند من دهان بستم تو باقی را بدان کاین نظر با آن نظر آمیختند بهر نور شمس تبریزی تنم شمع وارش با شرر آمیختند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱۱ آن شکرپاسخ نباتم می دهد و آنک کشتستم حیاتم می دهد آن که در دریای خونم غرقه کرد یونس وقتم نجاتم می دهد در صفات او صفاتم نیست شد هم صفا و هم صفاتم می دهد رخت را برد و مرا درویش کرد نک ز یاقوتش زکاتم می دهد اسب من بستد پیاده مانده ام وز دو رخ آن شاه ماتم می دهد کوه طور از شاهماتش پاره شد من کم از کاهم ثباتم می دهد ماه عید روز وصلش خواستم از شب هجران براتم می دهد چون برون از شش جهت بد گنج عشق زآن جهت بی این جهاتم می دهد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱۲ خنب های لایزالی جوش باد باده نوشان ازل را نوش باد تیزچشمان صفا را تا ابد حلقه های عشق تو در گوش باد دوش گفتم ساقیش را هوش دار ساقیش گفتا مرا بی هوش باد ای خدا از ساقیان بزم غیب در دو عالم بانگ نوشانوش باد عقل کل کو راز پوشاند همی مست باد و راز بی روپوش باد هر سحر همچون سحرگه بی حجاب آفتاب حسن در آغوش باد شمس تبریز ار چه پشتش سوی ماست صد هزاران آفرین بر روش باد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱۳ موشکی صندوق را سوراخ کرد خواب گربه موش را گستاخ کرد اندر آتش افکنیم آن موش را همچنان کان مردک طباخ کرد گربه را و موش را آتش زنیم در تنوری کآتشش صد شاخ کرد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱۴ بار دیگر یار ما هنباز کرد اندک اندک خوی از ما باز کرد مکرهای دشمنان در گوش کرد چشم خود بر یار دیگر باز کرد هر دم از جورش دل آرد نو خبر غم دل ترسنده را غماز کرد رو ترش کردن بر ما پیشه ساخت یک بهانه جست و دست انکاز کرد ای دریغا راز ما با همدگر کو دگر کس را چنین هم راز کرد ای دل از سر صبر را آغاز کن زانک دلبر جور را آغاز کرد عقل گوید کاین بداندیشی مکن او از آن ماست بر ما ناز کرد می دهد چون مه صلاح الدین ضیا کارغنون را زهره جان ساز کرد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱۵ شهر پر شد لولیان عقل دزد هم بدزدد هم بخواهد دستمزد هر که بتواند نگه دارد خرد من نتانستم مرا باری ببرد گرد من می گشت یک لولی پریر همچنینم برد کلی کرد و مرد کرد لولی دست خود در خون من خون من در دست آن لولی فسرد تا که می شد خون من انگوروار سال ها انگور دل را می فشرد کرد دیدم کو کند دزدی ولیک کرد ما را بین که او دزدید کرد کی گمان دارد که او دزدی کند خاصه شه صوفی شد آمد مو سترد دزد خونی بین که هر کس را که کشت خضر و الیاسی شد و هرگز نمرد رخت برد و بخت داد آنگه چه بخت سیم برد و دامن پرزر شمرد دردها و دردها را صاف کرد پیش او آرید هر جا هست درد این جهان چشمست و او چون مردمک تنگ می آید جهان زین مرد خرد باز رشک حق دهانم قفل کرد شد کلید و قفل را جایی سپرد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱۶ خلق می جنبند مانا روز شد روز را جان بخش جانا روز شد چند شب گشتیم ما و چند روز در غم و شادی تو تا روز شد در جهان بس شهرها کان جا شبست اندر این ساعت که این جا روز شد در شب غفلت جهانی خفته اند ز آفتاب عشق ما را روز شد هر که عاشق نیست او را روز نیست هر که را عشقست و سودا روز شد صبح را در کنج این خانه مجوی رو به بالا کن به بالا روز شد بر تو گر خارست بر ما گل شکفت بر تو گر شامست بر ما روز شد گر تو از طفلی ز روز آگه نه ای خیز با ما جان بابا روز شد روز را منکر مشو لا لا مگو چند لا لا جان لالا روز شد آفتاب آمد که انشق القمر بشنو این فرمان اعلا روز شد پاسبانا بس دگر چوبک مزن پاسبان و حارس ما روز شد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱۷ چون مرا جمعی خریدار آمدند کهنه دوزان جمله در کار آمدند از ستیزه ریش را صابون زدند وز حسد ناشسته رخسار آمدند همچو نغزان روز شیوه می کنند همچو چغزان شب به تکرار آمدند شکر کز آواز من این خفتگان خواب را هشتند و بیدار آمدند کاش بیداری برای حق بدی اینک بهر سیم و زر زار آمدند چون شود بیمار از ایشان سرخ رو چون به زردی همچو دینار آمدند خلق را پس چون رهانند از حسد کز حسد این قوم بیمار آمدند در دل خلقند چون دیده منیر آن شهان کز بهر دیدار آمدند همچو هفت استاره یک نور آمدند همچو پنج انگشت یک کار آمدند تا نگردی ریش گاو مردمی سر به سر خود ریش و دستار آمدند اهل دل خورشید و اهل گل غبار اهل دل گل اهل گل خار آمدند غم مخور ای میر عالم زین گروه کاهل دل دل بخش و دلدار آمدند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱۸ ساقیان سرمست در کار آمدند مستیان در کوی خمار آمدند حلقه حلقه عاشقان و بی دلان بر امید بوی دلدار آمدند بلبلان مست و مستان الست بر امید گل به گلزار آمدند هین که مخموران در این دم جوق جوق بر در ساقی به زنهار آمدند یک ندا آمد عجب از کوی دل بی دل و بی پا به یک بار آمدند از خوشی بوی او در کوی او بیخود و بی کفش و دستار آمدند بی محابا ده تو ای ساقی مدام هین که جان ها مست اسرار آمدند عارفان از خویش بی خویش آمدند زاهدان در کار هشیار آمدند ساقیا تو جمله را یک رنگ کن باده ده گر یار و اغیار آمدند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱۹ اندک اندک جمع مستان می رسند اندک اندک می پرستان می رسند دلنوازان نازنازان در ره اند گلعذاران از گلستان می رسند اندک اندک زین جهان هست و نیست نیستان رفتند و هستان می رسند جمله دامن های پرزر همچو کان از برای تنگدستان می رسند لاغران خسته از مرعای عشق فربهان و تندرستان می رسند جان پاکان چون شعاع آفتاب از چنان بالا به پستان می رسند خرم آن باغی که بهر مریمان میوه های نو زمستان می رسند اصلشان لطفست و هم واگشت لطف هم ز بستان سوی بستان می رسند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۲۰ هر چه آن خسرو کند شیرین کند چون درخت تین که جمله تین کند هر کجا خطبه بخواند بر دو ضد همچو شیر و شهدشان کابین کند با دم او می رود عین الحیات مرده جان یابد چو او تلقین کند مرغ جان ها با قفس ها برپرند چونک بنده پروری آیین کند عالمی بخشد به هر بنده جدا کیست کو اندر دو عالم این کند گر به قعر چاه نام او بری قعر چه را صدر علیین کند من بر آنم که شکرریزی کنم از شکر گر قسم من تعیین کند کافری گر لاف عشق او زند کفر او را جمله نور دین کند خار عالم در ره عاشق نهاد تا که جمله خار را نسرین کند تو نمی دانی که هر که مرغ اوست از سعادت بیضه ها زرین کند بس کنم زین پس نهان گویم دعا کی نهان ماند چو شه آمین کند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۲۱ خنده از لطفت حکایت می کند ناله از قهرت شکایت می کند این دو پیغام مخالف در جهان از یکی دلبر روایت می کند غافلی را لطف بفریبد چنان قهر نندیشد جنایت می کند وان یکی را قهر نومیدی دهد یأس کلی را رعایت می کند عشق مانند شفیعی مشفقی این دو گمره را حمایت می کند شکرها داریم زین عشق ای خدا لطف های بی نهایت می کند هر چه ما در شکر تقصیری کنیم عشق کفران را کفایت می کند کوثر است این عشق یا آب حیات عمر را بی حد و غایت می کند در میان مجرم و حق چون رسول بس دوادو بس سعایت می کند بس کن آیت آیت این را برمخوان عشق خود تفسیر آیت می کند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۲۲ عشق اکنون مهربانی می کند جان جان امروز جانی می کند در شعاع آفتاب معرفت ذره ذره غیب دانی می کند کیمیای کیمیاسازست عشق خاک را گنج معانی می کند گاه درها می گشاید بر فلک گه خرد را نردبانی می کند گه چو صهبا بزم شادی می نهد گه چو دریا درفشانی می کند گه چو روح الله طبیبی می شود گه خلیلش میزبانی می کند اعتمادی دارد او بر عشق دوست گر سماع لن ترانی می کند اندر این طوفان که خونست آب او لطف خود را نوح ثانی می کند بانگ انانستعین ما شنید لطف و داد و مستعانی می کند چون قرین شد عشق او با جان ها مو به مو صاحب قرانی می کند ارمغان های غریب آورده است قسمت آن ارمغانی می کند هر که می بندد ره عشاق را جاهلی و قلتبانی می کند سرنگون اندررود در آب شور هر که چون لنگر گرانی می کند تا چه خوردست این دهان کز ذوق آن اقتضای بی زبانی می کند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۲۳ عمر بر اومید فردا می رود غافلانه سوی غوغا می رود روزگار خویش را امروز دان بنگرش تا در چه سودا می رود گه به کیسه گه به کاسه عمر رفت هر نفس از کیسه ما می رود مرگ یک یک می برد وز هیبتش عاقلان را رنگ و سیما می رود مرگ در ره ایستاده منتظر خواجه بر عزم تماشا می رود مرگ از خاطر به ما نزدیکتر خاطر غافل کجاها می رود تن مپرور زانک قربانیست تن دل بپرور دل به بالا می رود چرب و شیرین کم ده این مردار را زانک تن پرورد رسوا می رود چرب و شیرین ده ز حکمت روح را تا قوی گردد که آن جا می رود حکمتت از شه صلاح الدین رسد آنک چون خورشید یکتا می رود # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۲۴ عاشقان پیدا و دلبر ناپدید در همه عالم چنین عشقی که دید نارسیده یک لبی بر نقش جان صد هزاران جان ها تا لب رسید قاب قوسین از علی تیری فکند تا سپرهای فلک ها را درید ناکشیده دامن معشوق غیب دل هزاران محنت و ضربت کشید ناگزیده او لب شیرین لبی چند پشت دست در هجران گزید ناچریده از لبش شاخ شکر دل هزاران عشوه او را چرید ناشکفته از گلستانش گلی صد هزاران خار در سینه خلید گرچه جان از وی ندید الا جفا از وفاها بر امید او رمید آن الم را بر کرم ها فضل داد وان جفا را از وفاها برگزید خار او از جمله گل ها دست برد قفل او دلکشترست از صد کلید جور او از دور دولت گوی برد قندها از زهر قهرش بردمید رد او به از قبول دیگران لعل و مروارید سنگش را مرید این سعادت های دنیا هیچ نیست آن سعادت جو که دارد بوسعید این زیادت های این عالم کمیست آن زیادت جو که دارد بایزید آن زیادت دست شش انگشت تست قیمت او کم به ظاهر مستزید آن سناجو کش سنایی شرح کرد یافت فردیت ز عطار آن فرید چرب و شیرین می نماید پاک و خوش یک شبی بگذشت با تو شد پلید چرب و شیرین از غذای عشق خور تا پرت برروید و دانی پرید آخر اندر غار در طفلی خلیل از سر انگشت شیری می مکید آن رها کن آن جنین اندر شکم آب حیوانی ز خونی می مزید قد و بالایی که چرخش کرد راست عاقبت چون چرخ کژقامت خمید قد و بالایی که عشقش برفراشت برگذشت آن قدش از عرش مجید نی خمش کن عالم السر حاضرست نحن اقرب گفت من حبل الورید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۲۵ برنشین ای عزم و منشین ای امید کز رسولانش پیاپی شد نوید دود و بویی می رسد از عرش غیب ای نهانان سوی بوی آن پرید هر چه غفلت کور و پنهان می کند دود بویش می کند آن را سپید ما ز گردون سوی مادون آمدیم باز ما را سوی گردون برکشید همچو مریم سوی خرمابن رویم زانک خرمایی ندارد شاخ بید بس کن و از حرف در معنی گریز چند معنی را ز حرفی می مزید این مزیدن طفل بی دندان کند گر شما مردید نان را خود گزید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۲۶ ای خدا از عاشقان خشنود باد عاشقان را عاقبت محمود باد عاشقان را از جمالت عید باد جانشان در آتشت چون عود باد دست کردی دلبرا در خون ما جان ما زین دست خون آلود باد هر که گوید که خلاصش ده ز عشق آن دعا از آسمان مردود باد مه کم آید مدتی در راه عشق آن کمی عشق جمله سود باد دیگران از مرگ مهلت خواستند عاشقان گویند نی نی زود باد آسمان از دود عاشق ساخته ست آفرین بر صاحب این دود باد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۲۷ نه فلک مر عاشقان را بنده باد دولت این عاشقان پاینده باد بوستان عاشقان سرسبز باد آفتاب عاشقان تابنده باد تا قیامت ساقی باقی عشق جام بر کف سوی ما آینده باد بلبل دل تا ابد سرمست باد طوطی جان هم شکرخاینده باد تا ابد پستان جان پرشیر باد مادر دولت طرب زاینده باد شیوه عاشق فریبی های یار کم مباد و هر دم افزاینده باد از پی لعلش گهربارست چشم این گهر را لعلش استاینده باد چشم ما بگشاد چشم مست او طالبان را چشم بگشاینده باد دل ز ما بربود حسن دلربا چابک و صیاد و برباینده باد مرغ جانم گر نپرد سوی عشق پر و بال مرغ جان برکنده باد عشق گریان بیندم خندان شود ای جهان از خنده اش پرخنده باد سنگ ها از شرم لعلش آب شد شرم ها از شرم او شرمنده باد من خموشم میوه نطق مرا می بپالاید که پالاینده باد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۲۸ هر که را اسرار عشق اظهار شد رفت یاری زانک محو یار شد شمع افروزان بنه در آفتاب بنگرش چون محو آن انوار شد نیست نور شمع هست آن نور شمع هم نشد آثار و هم آثار شد همچنان در نور روح این نار تن هم نشد این نار و هم این نار شد جوی جویانست و پویان سوی بحر گم شود چون غرق دریابار شد تا طلب جنبان بود مطلوب نیست مطلب آمد آن طلب بی کار شد پس طلب تا هست ناقص بد طلب چون نماند آگهی سالار شد هر تن بی عشق کو جوید کله سر ندارد جملگی دستار شد تا ببیند ناگهانی گلرخی بر وی آن دستار و سر چون خار شد همچو من شد در هوای شمس دین آنک او را در سر این اسرار شد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۲۹ هر چه دلبر کرد ناخوش چون بود هر چه کشت افزاست آتش چون بود نقش هایی که نگارد آن نگار عقل آن را جز که مفرش چون بود شربتی را کو به مست خود دهد جز لطیف و پاک و دلکش چون بود کشتی شش گوشه ست این شش جهت بحر بی پایان در این شش چون بود نرگس چشمی کز این بحر آب یافت در شناس بحر اعمش چون بود چون گشادی یافت چشمی در رضا از سخط هر لحظه اخفش چون بود هین خموش و از خمول حق بترس مؤمن اقبال مرعش چون بود # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳۰ صاف جان ها سوی گردون می رود درد جان ها سوی هامون می رود چشم دل بگشا و در جان ها نگر چون بیامد چون شد و چون می رود جامه برکش چونک در راهی روی چون همه ره خاک با خون می رود لاله خون آلود می روید ز خاک گرچه با دامان گلگون می رود جان چو شد در زیر خاکم جا کنید خاک در خانه چو خاتون می رود جان عرشی سوی عیسی می رود جان فرعونی به قارون می رود سوی آن دل جان من پر می زند کو لطیف و شاد و موزون می رود زانک آن جان دون حق چیزی نخواست وین دگر جان سوی مادون می رود # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳۱ هر زمان لطفت همی در پی رسد ور نه کس را این تقاضا کی رسد مست عشقم دار دایم بی خمار من نخواهم مستیی کز می رسد ما نیستانیم و عشقش آتشیست منتظر کان آتش اندر نی رسد این نیستان آب ز آتش می خورد تازه گردد ز آتشی کز وی رسد تا ابد از دوست سبز و تازه ایم او بهاری نیست کو را دی رسد لا شویم از کل شیی هالک چون هلاک و آفت اندر شیء رسد هر کی او ناچیز شد او چیز شد هر کی مرد از کبر او در حی رسد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳۲ شب شد و هنگام خلوتگاه شد قبله عشاق روی ماه شد مه پرستان ماه خندیدن گرفت شب روان خیزید وقت راه شد خواب آمد ما و من ها لا شدند وقت آن بی خواب الاالله شد مغزها آمیخته با کاه تن تن بخفت و دانه ها بی کاه شد هندوان خرگاه تن را روفتند ترک خلوت دید و در خرگاه شد گفت و گوهای جهان را آب برد وقت گفتن های شاهنشاه شد شمس تبریزی چو آمد در میان اهل معنی را سخن کوتاه شد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳۳ مرگ ما هست عروسی ابد سر آن چیست هو الله احد شمس تفریق شد از روزنه ها بسته شد روزنه ها رفت عدد آن عددها که در انگور بود نیست در شیره کز انگور چکد هر کی زنده ست به نورالله مرگ این روح مر او راست مدد بد مگو نیک مگو ایشان را که گذشتند ز نیکو و ز بد دیده در حق نه و نادیده مگو تا که در دیده دگر دیده نهد دیده دیده بود آن دیده هیچ غیبی و سری زو نجهد نظرش چونک به نورالله است بر چنان نور چه پوشیده شود نورها گرچه همه نور حقند تو مخوان آن همه را نور صمد نور باقیست که آن نور خدا است نور فانی صفت جسم و جسد نور ناریست در این دیده خلق مگر آن را که حقش سرمه کشد نار او نور شد از بهر خلیل چشم خر شد به صفت چشم خرد ای خدایی که عطایت دیدست مرغ دیده به هوای تو پرد قطب این که فلک افلاکست در پی جستن تو بست رصد یا ز دیدار تو دید آر او را یا بدین عیب مکن او را رد دیده تر دار تو جان را هر دم نگهش دار ز دام قد و خد دیده در خواب ز تو بیداری این چنین خواب کمالست و رشد لیک در خواب نیابد تعبیر تو ز خوابش به جهان رغم حسد ور نه می کوشد و بر می جوشد ز آتش عشق احد تا به لحد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳۴ از دل رفته نشان می آید بوی آن جان و جهان می آید نعره و غلغله آن مستان آشکارا و نهان می آید گوهر از هر طرفی می تابد پای کوبان سوی جان می آید از در مشعله داران فلک آتش دل به دهان می آید جان پروانه میان می بندد شمع روشن به میان می آید آفتابی که ز ما پنهان بود سوی ما نورفشان می آید تیر از غیب اگر پران نیست پس چرا بانگ کمان می آید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳۵ گل خندان که نخندد چه کند علم از مشک نبندد چه کند نار خندان که دهان بگشادست چونک در پوست نگنجد چه کند مه تابان به جز از خوبی و ناز چه نماید چه پسندد چه کند آفتاب ار ندهد تابش و نور پس بدین نادره گنبد چه کند سایه چون طلعت خورشید بدید نکند سجده نخنبد چه کند عاشق از بوی خوش پیرهنت پیرهن را ندراند چه کند تن مرده که بر او برگذری نشود زنده نجنبد چه کند دلم از چنگ غمت گشت چو چنگ نخروشد نترنگد چه کند شیر حق شاه صلاح الدینست نکند صید و نغرد چه کند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳۶ گر نخسپی شبکی جان چه شود ور نکوبی در هجران چه شود ور بیاری شبکی روز آری از برای دل یاران چه شود ور دو دیده ز تو روشن گردد کوری دیده شیطان چه شود ور بگیرد ز گل افشانی تو همه عالم گل و ریحان چه شود آب حیوان که در آن تاریکیست پر شود شهر و بیابان چه شود ور خضروار قلاووز شوی تا لب چشمه حیوان چه شود ور ز خوان کرم و نعمت تو زنده گردد دو سه مهمان چه شود ور ز دلداری و جان بخشی تو جان بیابد دو سه بی جان چه شود ور سواره سوی میدان آیی تا شود سینه چو میدان چه شود روی چون ماهت اگر بنمایی تا رود زهره به میزان چه شود ور بریزی قدحی مالامال بر سر وقت خماران چه شود ور بپوشیم یکی خلعت نو ما غلامان ز تو سلطان چه شود ور چو موسی تو بگیری چوبی تا شود چوب چو ثعبان چه شود ور برآری ز تک دریا گرد چو کف موسی عمران چه شود ور سلیمان بر موران آید تا شود مور سلیمان چه شود بس کن و جمع کن و خامش باش گر نگویی تو پریشان چه شود # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳۷ هر کجا بوی خدا می آید خلق بین بی سر و پا می آید زانک جان ها همه تشنه ست به وی تشنه را بانگ سقا می آید شیرخوار کرمند و نگران تا که مادر ز کجا می آید در فراقند و همه منتظرند کز کجا وصل و لقا می آید از مسلمان و جهود و ترسا هر سحر بانگ دعا می آید خنک آن هوش که در گوش دلش ز آسمان بانگ صلا می آید گوش خود را ز جفا پاک کنید زانک بانگی ز سما می آید گوش آلوده ننوشد آن بانگ هر سزایی به سزا می آید چشم آلوده مکن از خد و خال کان شهنشاه بقا می آید ور شد آلوده به اشکش می شوی زانک از آن اشک دوا می آید کاروان شکر از مصر رسید شرفه گام و درا می آید هین خمش کز پی باقی غزل شاه گوینده ما می آید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳۸ گر نخسپی شبکی جان چه شود ور نکوبی در هجران چه شود ور بیاری شبکی روز آری از برای دل یاران چه شود ور دو دیده به تو روشن گردد کوری دیده شیطان چه شود گر برآری ز دل بحر غبار چون کف موسی عمران چه شود ور سلیمان بر موران آید تا شود مور سلیمان چه شود ور چو الیاس قلاووز شوی تا لب چشمه حیوان چه شود ور بروید ز گل افشانی تو همه عالم گل و ریحان چه شود آب حیوان که در آن تاریکیست پر شود شهر و بیابان چه شود ور ز خوان کرم و نعمت تو زنده گردد دو سه مهمان چه شود ور ز دلداری و جان بخشی تو جان بیابد دو سه بی جان چه شود ور سواره سوی میدان آیی تا شود سینه چو میدان چه شود روی چون ماهت اگر بنمایی تا رود زهره به میزان چه شود آستین کرم ار افشانی تا ندریم گریبان چه شود ور بریزی قدحی مالامال بر سر وقت خماران چه شود ور بپوشیم یکی خلعت نو ما غلامان ز تو سلطان چه شود ور چو موسی بپذیری چوبی تا شود چوب تو ثعبان چه شود رو به لطف آر و ز دشمن مشنو گر بجویی دل ایشان چه شود بس کن ای دل ز فغان جمع نشین گر نگویی تو پریشان چه شود # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳۹ خشمین بر آن کسی شو کز وی گزیر باشد یا غیر خاک پایش کس دستگیر باشد گیرم کز او بگردی شاه و امیر و فردی ناچار مرگ روزی بر تو امیر باشد گر فاضلی و فردی آب خضر نخوردی هر کو نخورد آبش در مرگ اسیر باشد ای پیر جان فطرت پیر عیان نه فکرت پیری نه کز قدیدی مویش چو شیر باشد پیری مکن بر آن کس کز مکر و از فضولی خواهد که بازگونه بر پیر پیر باشد پیری بر آن کسی کن کو مرده تو باشد پیش جلالت تو خوار و حقیر باشد چون موی ابروی را وهمش هلال بیند بر چشمش آفتابت کی مستدیر باشد آن کس که از تکبر مالد سبال خود را از نور کبریایی چون مستنیر باشد عرضه گری رها کن ای خواجه خویش لا کن تا ذره وجودت شمس منیر باشد جلوه مکن جمالت مگشای پر و بالت تا با پر خدایی جان مستطیر باشد بربند پنج حس را زین سیل های تیره تا عقل کل ز شش سو بر تو مطیر باشد بی آن خمیرمایه گر تو خمیر تن را صد سال گرم داری نانش فطیر باشد گر قاب قوس خواهی دل راست کن چو تیری در قوس او درآید کو همچو تیر باشد خاموش اگر توانی بی حرف گو معانی تا بر بساط گفتن حاکم ضمیر باشد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴۰ بعد از سماع گویی کان شورها کجا شد یا خود نبود چیزی یا بود و آن فنا شد منکر مباش بنگر اندر عصای موسی یک لحظه آن عصا بد یک لحظه اژدها شد چون اژدهاست قالب لب را نهاده بر لب کو خورد عالمی را وانگه همان عصا شد یک گوهری چو بیضه جوشید و گشت دریا کف کرد و کف زمین شد وز دود او سما شد الحق نهان سپاهی پوشیده پادشاهی هر لحظه حمله آرد وانگه به اصل واشد گرچه ز ما نهان شد در عالمی روان شد تا نیستش نخوانی گر از نظر جدا شد هر حالتی چو تیرست اندر کمان قالب رو در نشانه جویش گر از کمان رها شد گرچه صدف ز ساحل قطره ربود و گم شد در بحر جوید او را غواص کاشنا شد از میل مرد و زن خون جوشید وان منی شد وانگه از آن دو قطره یک خیمه در هوا شد وانگه ز عالم جان آمد سپاه انسان عقلش وزیر گشت و دل رفت پادشا شد تا بعد چند گاهی دل یاد شهر جان کرد واگشت جمله لشکر در عالم بقا شد گویی چگونه باشد آمدشد معانی اینک به وقت خفتن بنگر گره گشا شد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴۱ باز آفتاب دولت بر آسمان برآمد باز آرزوی جان ها از راه جان درآمد باز از رضای رضوان درهای خلد وا شد هر روح تا به گردن در حوض کوثر آمد باز آن شهی درآمد کو قبله شهانست باز آن مهی برآمد کز ماه برتر آمد سرگشتگان سودا جمله سوار گشتند کان شاه یک سواره در قلب لشکر آمد اجزای خاک تیره حیران شدند و خیره از لامکان شنیده خیزید محشر آمد آمد ندای بی چون نی از درون نه بیرون نی چپ نی راست نی پس نی از برابر آمد گویی که آن چه سویست آن سو که جست و جویست گویی کجا کنم رو آن سو که این سر آمد آن سو که میوه ها را این پختگی رسیدست آن سو که سنگ ها را اوصاف گوهر آمد آن سو که خشک ماهی شد پیش خضر زنده آن سو که دست موسی چون ماه انور آمد این سوز در دل ما چون شمع روشن آمد وین حکم بر سر ما چون تاج مفخر آمد دستور نیست جان را تا گوید این بیان را ور نی ز کفر رستی هر جا که کفر آمد کافر به وقت سختی رو آورد بدان سو این سو چو درد بیند آن سوش باور آمد با درد باش تا درد آن سوت ره نماید آن سو که بیند آن کس کز درد مضطر آمد آن پادشاه اعظم در بسته بود محکم پوشید دلق آدم امروز بر در آمد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴۲ آن ماه کو ز خوبی بر جمله می دواند ای عاشقان شما را پیغام می رساند سوی شما نبشت او بر روی بنده سطری خط خوان کیست این جا کاین سطر را بخواند نقشش ز زعفران است وین سطر سر جانست هر حرف آتشی نو در دل همی نشاند کنجی و عشق و دلقی ما از کجا و خلقی لیک او گرفته حلقی ما را همی کشاند بی دست و پا چو گویی سوی وییم غلطان چوگان زلف ما را این سو همی دواند چون این طرف دویدم چوگانش حمله آرد سوی خودم کشاند این سر بگو کی داند هر سو که هست مستم چوگان او پرستم در عین نیست هستم تا حکم خود براند گر زانک تو ملولی با خفتگان بنه سر زیرا فسردگان را هم خواب وارهاند آن جا که شمس دینم پیدا شود به تبریز والله که در دو عالم نی درد و درد ماند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴۳ در عشق زنده باید کز مرده هیچ ناید دانی که کیست زنده آن کو ز عشق زاید گرمی شیر غران تیزی تیغ بران نری جمله نران با عشق کند آید در راه رهزنانند وین همرهان زنانند پای نگارکرده این راه را نشاید طبل غزا برآمد وز عشق لشکر آمد کو رستم سرآمد تا دست برگشاید رعدش بغرد از دل جانش ز ابر قالب چون برق بجهد از تن یک لحظه ای نپاید هرگز چنین سری را تیغ اجل نبرد کاین سر ز سربلندی بر ساق عرش ساید هرگز چنین دلی را غصه فرو نگیرد غم های عالم او را شادی دل فزاید دریا پیش ترش رو او ابر نوبهارست عالم بدوست شیرین قاصد ترش نماید شیرش نخواهد آهو آهوی اوست یاهو منکر در این چراخور بسیار ژاژ خاید در عشق جوی ما را در ما بجوی او را گاهی منش ستایم گاه او مرا ستاید تا چون صدف ز دریا بگشاید او دهانی دریای ما و من را چون قطره دررباید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴۴ گر ساعتی ببری ز اندیشه ها چه باشد غوطی خوری چو ماهی در بحر ما چه باشد ز اندیشه ها نخسپی ز اصحاب کهف باشی نوری شوی مقدس از جان و جا چه باشد آخر تو برگ کاهی ما کهربای دولت زین کاهدان بپری تا کهربا چه باشد صد بار عهد کردی کاین بار خاک باشم یک بار پاس داری آن عهد را چه باشد تو گوهری نهفته در کاه گل گرفته گر رخ ز گل بشویی ای خوش لقا چه باشد از پشت پادشاهی مسجود جبرییلی ملک پدر بجویی ای بی نوا چه باشد ای اولیای حق را از حق جدا شمرده گر ظن نیک داری بر اولیا چه باشد جزوی ز کل بمانده دستی ز تن بریده گر زین سپس نباشی از ما جدا چه باشد بی سر شوی و سامان از کبر و حرص خالی آنگه سری برآری از کبریا چه باشد از ذکر نوش شربت تا وارهی ز فکرت در جنگ اگر نپیچی ای مرتضا چه باشد بس کن که تو چو کوهی در کوه کان زر جو که را اگر نیاری اندر صدا چه باشد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴۵ مرغی که ناگهانی در دام ما درآمد بشکست دام ها را بر لامکان برآمد از باده گزافی شد صاف صاف صافی وز درد هر دو عالم جوشید و بر سر آمد جان را چو شست از گل معراج برشد آن دل آن جا چو کرد منزل آن جاش خوشتر آمد در عالم طراوت او یافت بس حلاوت وز وصف لاله رویان رویش مزعفر آمد زان ماه هر که ماند وین نقش را نخواند در نقش دین بماند والله که کافر آمد ز اوصاف خود گذشتم وز خود برهنه گشتم زیرا برهنگان را خورشید زیور آمد الله اکبر تو خوش نیست با سر تو این سر چو گشت قربان الله اکبر آمد هر جان باملالت دورست از این جلالت چون عشق با ملولی کشتی و لنگر آمد ای شمس حق تبریز دل پیش آفتابت در کم زنی مطلق از ذره کمتر آمد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴۶ بیمار رنج صفرا ذوق شکر نداند هر سنگ دل در این ره قلب از گهر نداند هر عنکبوت جوله در تار و پود آن چه از ذوق صنعت خود ذوق دگر نداند وان کو ز چه برافتد در جام و ساغر افتد مستیش در سر افتد پا را ز سر نداند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴۷ پیمانه ایست این جان پیمانه این چه داند از پاک می پذیرد در خاک می رساند در عشق بی قرارش بنمودنست کارش از عرش می ستاند بر فرش می فشاند باری نبود آگه زین سو که می رساند ای کاش آگهستی زان سو که می ستاند خاک از نثار جان ها تابان شده چو کان ها کو خاک را زبان ها تا نکته ای جهاند تا دم زند ز بیشه زان بیشه همیشه کان بیشه جان ما را پنهان چه می چراند این جا پلنگ و آهو نعره زنان که یا هو ای آه را پناه او ما را که می کشاند شیری که خویش ما را جز شیر خویش ندهد شیری که خویش ما را از خویش می رهاند آن شیر خویش بر ما جلوه کند چو آهو ما را به این فریب او تا بیشه می دواند چون فاتحه دهدمان گاهی فتوح و گه گه گر فاتحه شویم او از ناز برنخواند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴۸ از چشم پرخمارت دل را قرار ماند وز روی همچو ماهت در مه شمار ماند چون مطرب هوایت چنگ طرب نوازد مر زهره فلک را کی کسب و کار ماند یغمابک جمالت هر سو که لشکر آرد آن سوی شهر ماند آن سو دیار ماند گلزار جان فزایت بر باغ جان بخندد گل ها به عقل باشد یا خار خار ماند جاسوس شاه عشقت چون در دلی درآید جز عشق هیچ کس را در سینه یار ماند ای شاد آن زمانی کز بخت ناگهانی جانت کنار گیرد تن برکنار ماند چون زان چنان نگاری در سر فتد خماری دل تخت و بخت جوید یا ننگ و عار ماند می خواهم از خدا من تا شمس حق تبریز در غار دل بتابد با یار غار ماند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴۹ ای آن که از عزیزی در دیده جات کردند دیدی که جمله رفتند تنها رهات کردند ای یوسف امانت آخر برادرانت بفروختندت ارزان و اندک بهات کردند آن ها که این جهان را بس بی وفا بدیدند راه اختیار کردند ترک حیات کردند بسیار خصم داری پنهان و می نبینی کاین جمله حیله کردی ویشانت مات کردند شاهان که نابدیدند چون حال تو بدیدند از مهر و از عنایت جمله دعات کردند با ساکنان سینه بنشین که اهل کینه مانند طفل دینه بی دست و پات کردند آن ها نهفتگانند وین ها که اهل رازند از رنگ همچو چنگی باری دوتات کردند اندیشه کن از آن ها کاندیشه هات دانند کم جو وفا از این ها چون بی وفات کردند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۵۰ یک خانه پر ز مستان مستان نو رسیدند دیوانگان بندی زنجیرها دریدند بس احتیاط کردیم تا نشنوند ایشان گویی قضا دهل زد بانگ دهل شنیدند جان های جمله مستان دل های دل پرستان ناگه قفس شکستند چون مرغ برپریدند مستان سبو شکستند بر خنب ها نشستند یا رب چه باده خوردند یا رب چه مل چشیدند من دی ز ره رسیدم قومی چنین بدیدم من خویش را کشیدم ایشان مرا کشیدند آن را که جان گزیند بر آسمان نشیند او را دگر که بیند جز دیده ها که دیدند یک ساقیی عیان شد آشوب آسمان شد می تلخ از آن زمان شد خیکش از آن دریدند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۵۱ ای آنک پیش حسنت حوری قدم دو آید در خانه خیالت شاید که غم درآید ای آنک هر وجودی ز آغاز از تو خیزد شاید که با وجودت در ما عدم درآید ای غم تو جمع می شو کاینک سپاه شادی تا کیقباد شادان با صد علم درآید ای دل مباش غمگین کاینک ز شاه شیرین آن چنگ پرنوای خالی شکم درآید آن ساقی الهی آید ز بزم شاهی وان مطرب معانی اکنون به دم درآید ای غم چه خیره رویی آخر مرا نگویی اندر درم درافتی چون او درم درآید آخر شوم مسلم از آتش تو ای غم زان کس که جان فزایی او را سلم درآید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۵۲ جز لطف و جز حلاوت خود از شکر چه آید جز نور بخش کردن خود از قمر چه آید جز رنگ های دلکش از گلستان چه خیزد جز برگ و جز شکوفه از شاخ تر چه آید جز طالع مبارک از مشتری چه یابی جز نقدهای روشن از کان زر چه آید آن آفتاب تابان مر لعل را چه بخشد وز آب زندگانی اندر جگر چه آید از دیدن جمالی کو حسن آفریند بالله یکی نظر کن کاندر نظر چه آید ماییم و شور مستی مستی و بت پرستی زین سان که ما شدستیم از ما دگر چه آید مستی و مستتر شو بی زیر و بی زبر شو بی خویش و بی خبر شو خود از خبر چه آید چیزی ز ماست باقی مردانه باش ساقی درده می رواقی زین مختصر چه آید چون گل رویم بیرون با جامه های گلگون مجنون شویم مجنون از خواب و خور چه آید ای شه صلاح دین تو بیرون مشو ز صورت بنما فرشتگان را تو کز بشر چه آید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۵۳ مر بحر را ز ماهی دایم گزیر باشد زیرا به پیش دریا ماهی حقیر باشد مانند بحر قلزم ماهی نیابی ای جان در بحر قلزم حق ماهی کثیر باشد بحرست همچو دایه ماهی چو شیرخواره پیوسته طفل مسکین گریان شیر باشد با این همه فراغت گر بحر را به ماهی میلی بود به رحمت فضل کبیر باشد وان ماهیی که داند کان بحر طالب اوست پایش ز روی نخوت فوق اثیر باشد آن ماهیی که دریا کار کسی نسازد الا که رای ماهی آن را مشیر باشد گویی ز بس عنایت آن ماهیست سلطان وان بحر بی نهایت او را وزیر باشد گر هیچ کس ز جرات ماهیش خواند او را هر قطره ای به قهرش مانند تیر باشد تا چند رمز گویی رمزت تحیر آرد روشنترک بیان کن تا دل بصیر باشد مخدوم شمس دینست هم سید و خداوند کز وی زمین تبریز مشک و عبیر باشد گر خارهای عالم الطاف او ببینند در نرمی و لطافت همچون حریر باشد جانم مباد هرگز گر جانم از شرابش وز مستی جمالش از خود خبیر باشد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۵۴ گفتم مکن چنین ها ای جان چنین نباشد غم قصد جان ما کرد گفتا خود این نباشد غم خود چه زهره دارد تا دست و پا برآرد چون خرده اش بسوزم گر خرده بین نباشد غم ترسد و هراسد ما را نکو شناسد صد دود از او برآرم گر آتشین نباشد غم خصم خویش داند هم حد خویش داند در خدمت مطیعان جز چون زمین نباشد چون تو از آن مایی در زهر اگر درآیی کی زهر زهره دارد تا انگبین نباشد در عین دود و آتش باشد خلیل را خوش آن را خدای داند هر کس امین نباشد هر کس که او امین شد با غیب همنشین شد هر جنس جنس خود را چون همنشین نباشد ای دست تو منور چون موسی پیمبر خواهم که دست موسی در آستین نباشد زیرا گل سعادت بی روی تو نروید ایاک نعبد ای جان بی نستعین نباشد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۵۵ عید آمد و خوش آمد دلدار دلکش آمد هر مرده ای ز گوری برجست و پیشش آمد دل را زبان بباید تا جان به چنگش آرد جان پاکشان بیاید کان یار سرکش آمد جان غرق شهد و شکر از منبع نباتش مه در میان خرمن زان ترک مه وش آمد خاک از فروغ نفخش قبله فرشته آمد کب از جوار آتش همطبع آتش آمد جان و دل فرشته جفت هوای حق شد گردون فرشتگان را زان روی مفرش آمد نر باش و صیقلی کن دل را و نقش برخوان بی نقش و بی جهات این شش سو منقش آمد آن لعل را در آخر در جیب خویش یابی بر جیب پاک جیبان نورش مر شش آمد ز افیون شربت او سرمست خفت بدعت ز استون رحمت او دولت منعش آمد ای هوشمند گوشی کو را کشید دستش وی روسپید رویی کز وی مخمش آمد خاموش پنج نوبت مشنو ز آسمانی کان آسمان برون این پنج و این شش آمد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۵۶ برجه ز خواب و بنگر نک روز روشن آمد دل را ز خواب برکن هنگام رفتن آمد تا کی اشارت آید تو ناشنوده آری ترسم که عشق گوید کاین خواجه کودن آمد رفتند خوشه چینان وین خوشه چین نشسته کز ثقل و از گرانی چون تل خرمن آمد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۵۷ گفتی که در چه کاری با تو چه کار ماند کاری که بی تو گیرم والله که زار ماند گر خمر خلد نوشم با جام های زرین جمله صداع گردد جمله خمار ماند در کارگاه عشقت بی تو هر آنچ بافم والله نه پود ماند والله نه تار ماند تو جوی بی کرانی پیشت جهان چو پولی حاشا که با چنین جو بر پل گذار ماند عالم چهار فصلست فصلی خلاف فصلی با جنگ چار دشمن هرگز قرار ماند پیش آ بهار خوبی تو اصل فصل هایی تا فصل ها بسوزد جمله بهار ماند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۵۸ وقتی خوش است ما را لابد نبید باید وقتی چنین به جانی جامی خرید باید ما را نبید و باده از خم غیب آید ما را مقام و مجلس عرش مجید باید هر جا فقیر بینی با وی نشست باید هر جا زحیر بینی از وی برید باید بگریز از آن فقیری کاو بند لوت باشد ما را فقیر معنی چون بایزید باید از نور پاک چون زاد او باز پاک خواهد و آنکه ز حدث بزاید او را پلید باید اما چو قلب و نیکو ماننده اند با هم پیش چراغ یزدان آن را گزید باید بر دل نهاد قفلی یزدان و ختم کردش از بهر فتح این در در غم تپید باید سگ چون به کوی خسبد از قفل در چه باکش اصحاب خانه ها را فتح کلید باید سالی دو عید کردن کار عوام باشد ما صوفیان جان را هر دم دو عید باید جان گفت من مریدم زاینده جدیدم زایندگان نو را رزق جدید باید ما را از آن مفازه عیشی ست تازه تازه آن را که تازه نبود او را قدید باید ای آمده چو سردان اندر سماع مردان زنده ز شخص مرده آخر بدید باید گر زانکه چوب خشکی جز ز آتشی نخنبی ور زانکه شاخ سبزی آخر خمید باید آن ذوق را گرفتم پستان مادر آمد بنهاد در دهانت آخر مکید باید خامش که در فصاحت عمر عزیز بردی در روضه خموشان چندی چرید باید ای شمس حق تبریز در گفتنم کشیدی روزی دو در خموشی دم درکشید باید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۵۹ نی دیده هر دلی را دیدار می نماید نی هر خسیس را شه رخسار می نماید الا حقیر ما را الا خسیس ما را کز خار می رهاند گلزار می نماید دود سیاه ما را در نور می کشاند زهد قدیم ما را خمار می نماید هرگز غلام خود را نفروشد و نبخشد تا چیست اینک او را بازار می نماید شیریست پور آدم صندوق عالم اندر صندوق درشدست او بیمار می نماید روزی که او بغرد صندوق را بدرد کاری نماید اکنون بی کار می نماید صدیق با محمد بر هفت آسمانست هر چند کو به ظاهر در غار می نماید یکیست عشق لیکن هر صورتی نماید وین احولان خس را دوچار می نماید جمله گلست این ره گر ظاهرش چو خارست نور از درخت موسی چون نار می نماید آب حیات آمد وین بانگ سیلابست گفتار نیست لیکن گفتار می نماید سوگند خورده بودم کز دل سخن نگویم دل آینه ست و رو را ناچار می نماید شمس الحقی که نورش بر آینه ست تابان در جنبش این و آن را دیوار می نماید هر طبله که گشایم زان قند بی کرانست کان را به نوع دیگر عطار می نماید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶۰ ای دل اگر کم آیی کارت کمال گیرد مرغت شکار گردد صید حلال گیرد مه می دود چو آیی در ظل آفتابی بدری شود اگر چه شکل هلال گیرد در دل مقام سازد همچون خیال آن کس کاندر ره حقیقت ترک خیال گیرد کو آن خلیل گویا وجهت وجه حقا وان جان گوشمالی کو پای مال گیرد این گنده پیر دنیا چشمک زند ولیکن مر چشم روشنان را از وی ملال گیرد گر در برم کشد او از ساحری و شیوه اندر برش دل من کی پر و بال گیرد گلگونه کرده است او تا روی چون گلم را بویش تباه گردد رنگش زوال گیرد رخ بر رخش منه تو تا رویت از شهنشه مانند آفتابی نور جلال گیرد چه جای آفتابی کز پرتو جمالش صد آفتاب و مه را بر چرخ حال گیرد شویان اولینش بنگر که در چه حالند آن کاین دلیل داند نی آن دلال گیرد ای صد هزار عاقل او در جوال کرده کو عقل کاملی تا ترک جوال گیرد خطی نوشت یزدان بر خد خوش عذاران کز خط سیه تر است او کاین خط و خال گیرد از ابر خط برون آ وز خال و عم جدا شو تا مه ز طلعت تو هر شام فال گیرد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶۱ لطفی نماند کان صنم خوش لقا نکرد ما را چه جرم اگر کرمش با شما نکرد تشنیع می زنی که جفا کرد آن نگار خوبی که دید در دو جهان کو جفا نکرد عشقش شکر بس است اگر او شکر نداد حسنش همه وفاست اگر او وفا نکرد بنمای خانه ای که از او نیست پرچراغ بنمای صفه ای که رخش پرصفا نکرد این چشم و آن چراغ دو نورند هر یکی چون آن به هم رسید کسیشان جدا نکرد چون روح در نظاره فنا گشت این بگفت نظاره جمال خدا جز خدا نکرد هر یک از این مثال بیانست و مغلطه است حق جز ز رشک نام رخش والضحی نکرد خورشیدروی مفخر تبریز شمس دین بر فانیی نتافت که آن را بقا نکرد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶۲ قومی که بر براق بصیرت سفر کنند بی ابر و بی غبار در آن مه نظر کنند در دانه های شهوتی آتش زنند زود وز دامگاه صعب به یک تک عبر کنند از خارخار این گر طبع آن طرف روند بزم و سرای گلشن جای دگر کنند بر پای لولیان طبیعت نهند بند شاهان روح زو سر از این کوی درکنند پای خرد ببسته و اوباش نفس را دستی چنین گشاده که تا شور و شر کنند اجزای ما بمرده در این گورهای تن کو صور عشق تا سر از این گور برکنند مسیست شهوت تو و اکسیر نور عشق از نور عشق مس وجود تو زر کنند انصاف ده که با نفس گرم عشق او سردا جماعتی که حدیث هنر کنند چون صوفیان گرسنه در مطبخ خرد آیند و زله های گران مایه جز کنند زاغان طبع را تو ز مردار روزه ده تا طوطیان شوند و شکار شکر کنند در ظل میرآب حیات شکرمزاج شاید که آتشان طبیعت شرر کنند از رشک نورها است که عقل کمال را از غیرت ملاحت او کور و کر کنند جز حق اگر به دیدن او غمزه ای کند آن دیده را به مهر ابد بی خبر کنند فخر جهان و دیده تبریز شمس دین کاجزای خاک از گذرش زیب و فر کنند اندر فضای روح نیابند مثل او گر صد هزار بارش زیر و زبر کنند خالی مباد از سر خورشید سایه اش تا روز را به دور حوادث سپر کنند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶۳ آتش پریر گفت نهانی به گوش دود کز من نمی شکیبد و با من خوش است عود قدر من او شناسد و شکر من او کند کاندر فنای خویش بدیدست عود سود سر تا به پای عود گره بود بند بند اندر گشایش عدم آن عقدها گشود ای یار شعله خوار من اهلا و مرحبا ای فانی و شهید من و مفخر شهود بنگر که آسمان و زمین رهن هستی اند اندر عدم گریز از این کور و زان کبود هر جان که می گریزد از فقر و نیستی نحسی بود گریزان از دولت و سعود بی محو کس ز لوح عدم مستفید نیست صلحی فکن میان من و محو ای ودود آن خاک تیره تا نشد از خویشتن فنا نی در فزایش آمد و نی رست از رکود تا نطفه نطفه بود و نشد محو از منی نی قد سرو یافت نه زیبایی خدود در معده چون بسوزد آن نان و نان خورش آن گاه عقل و جان شود و حسرت حسود سنگ سیاه تا نشد از خویشتن فنا نی زر و نقره گشت و نی ره یافت در نقود خواریست و بندگیست پس آنگه شهنشهیست اندر نماز قامه بود آنگهی قعود عمری بیازمودی هستی خویش را یک بار نیستی را هم باید آزمود طاق و طرنب فقر و فنا هم گزاف نیست هر جا که دود آمد بی آتشی نبود گر نیست عشق را سر ما و هوای ما چون از گزافه او دل و دستار ما ربود عشق آمدست و گوش کشانمان همی کشد هر صبح سوی مکتب یوفون بالعهود از چشم مؤمن آب ندم می کند روان تا سینه را بشوید از کینه و جحود تو خفته ای و آب خضر بر تو می زند کز خواب برجه و بستان ساغر خلود باقیش عشق گوید با تو نهان ز من ز اصحاب کهف باش هم ایقاظ و رقود # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶۴ بلبل نگر که جانب گلزار می رود گلگونه بین که بر رخ گلنار می رود میوه تمام گشته و بیرون شده ز خویش منصوروار خوش به سر دار می رود اشکوفه برگ ساخته نهر نثار شاه کاندر بهار شاه به ایثار می رود آن لاله ای چو راهب دل سوخته بدرد در خون دیده غرق به کهسار می رود نه ماه خار کرد فغان در وفای گل گل آن وفا چو دید سوی خار می رود ماندست چشم نرگس حیران به گرد باغ کاین جا حدیث دیده و دیدار می رود آب حیات گشته روان در بن درخت چون آتشی که در دل احرار می رود هر گلرخی که بود ز سرما اسیر خاک بر عشق گرمدار به بازار می رود اندر بهار وحی خدا درس عام گفت بنوشت باغ و مرغ به تکرار می رود این طالبان علم که تحصیل کرده اند هر یک گرفته خلعت و ادرار می رود گویی بهار گفت که الله مشتریست گل جندره زده به خریدار می رود گل از درون دل دم رحمان فزون شنید زودتر ز جمله بی دل و دستار می رود دل در بهار بیند هر شاخ جفت یار یاد آورد ز وصل و سوی یار می رود ای دل تو مفلسی و خریدار گوهری آن جا حدیث زر به خروار می رود نی نی حدیث زر به خروار کی کنند کان جا حدیث جان به انبار می رود این نفس مطمینه خموشی غذای اوست وین نفس ناطقه سوی گفتار می رود # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶۵ جانا بیار باده که ایام می رود تلخی غم به لذت آن جام می رود جامی که عقل و روح حریف و جلیس اوست نی نفس کوردل که سوی دام می رود با جام آتشین چو تو از در درآمدی وسواس و غم چو دود سوی بام می رود گر بر سرت گلست مشویش شتاب کن بر آب و گل بساز که هنگام می رود آن چیز را بجوش که او هوش می برد وان خام را بپز که سخن خام می رود زان باده داده ای تو به خورشید و ماه و چرخ هر یک بدان نشاط چنین رام می رود والله که ذره نیز از آن جام بیخودست از کرم مست گشته به اکرام می رود آرام بخش جان را زان می که از تفش صبر و قرار و توبه و آرام می رود چون بوی وی رسد به خماران بود چنانک آن مادر رحیم بر ایتام می رود امروز خاک جرعه می سیر سیر خورد خورشیدوار جام کرم عام می رود سوی کشنده آید کشته چنانک زود خون از بدن به شیشه حجام می رود چون کعبه که رود به در خانه ولی این رحمت خدای به ارحام می رود تا مست نیست از همه لنگان سپس ترست در بیخودی به کعبه به یک گام می رود تا باخودست راز نهان دارد از ادب چون مست شد چه چاره که خودکام می رود خاموش و نام باده مگو پیش مرد خام چون خاطرش به باده بدنام می رود # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶۶ چندان حلاوت و مزه و مستی و گشاد در چشم های مست تو نقاش چون نهاد چشم تو برگشاید هر دم هزار چشم زیرا مسیح وار خدا قدرتش بداد وان جمله چشم ها شده حیران چشم او کان چشمشان بصارت نو از چه راه داد گفتم به آسمان که چنین ماه دیده ای سوگند خورد و گفت مرا نیست هیچ یاد اکنون ببند دو لب و آن چشم برگشا دیگر سخن مگوی اگر هست اتحاد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶۷ چندان حلاوت و مزه و مستی و گشاد در چشم های مست تو نقاش چون نهاد چشمت بیافرید به هر دم هزار چشم زیرا خدا ز قدرت خود قدرتش بداد وان جمله چشم ها شده حیران چشم تو که صد هزار رحمت بر چشم هات باد بر تخت سلطنت بنشستست چشم تو هر جان که دید چشم تو را گفت داد داد گفتم که چشم چرخ چنین چشم هیچ دید سوگند خورد و گفت مرا نیست هیچ یاد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶۸ به حرم به خود کشید و مرا آشنا ببرد یک یک برد شما را آنک مرا ببرد آن را که بود آهن آهن ربا کشید وان را که بود برگ کهی کهربا ببرد قانون لنگری به ثری گشت منجذب عیسی مهتری را جذب سما ببرد هر حس معنوی را در غیب درکشید هر مس اسعدی را هم کیمیا ببرد از غارت فنا و اجل ایمنست و دور آن کس که رخت خویش سوی انبیا ببرد آن چشم نیک را نرسد هیچ چشم بد کو شمع حسن را ز ملاء در خلاء ببرد ما از قضا به قاضی حاجت گریختیم کنچ از قضا رسید به طالب قضا ببرد این ها گذشت ای خنک آن دل که ناگهش حسن و جمال آن مه نیکولقا ببرد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶۹ خیاط روزگار به بالای هیچ مرد پیراهنی ندوخت که آن را قبا نکرد بنگر هزار گول سلیم اندر این جهان دامان زر دهند و خرند از بلیس درد گل های رنگ رنگ که پیش تو نقل هاست تو می خوری از آن و رخت می کنند زرد ای مرده را کنار گرفته که جان من آخر کنار مرده کند جان و جسم سرد خو با خدای کن که از این نقش های دیو خواهی شدن به وقت اجل بی مراد فرد پاها مکش دراز بر این خوش بساط خاک کاین بستریست عاریه می ترس از نورد مفکن گزافه مهره در این طاس روزگار پرهیز از آن حریف که هست اوستاد نرد منگر به گرد تن بنگر در سوار روح می جو سوار را به نظر در میان گرد رخسارهای  چون گل لابد ز گلشنیست گلزار اگر نباشد پس از کجاست ورد سیب زنخ چو دیدی می دان درخت سیب بهر نمونه آمد این نیست بهر خورد همت بلند دار که با همت خسیس چاوش پادشاه براند تو را که برد خاموش کن ز حرف و سخن بی حروف گوی چون ناطقه ملایکه بر سقف لاجورد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷۰ چشمم همی پرد مگر آن یار می رسد دل می جهد نشانه که دلدار می رسد این هدهد از سپاه سلیمان همی پرد وین بلبل از نواحی گلزار می رسد جامی بخر به جانی ور زانک مفلسی بفروش خویش را که خریدار می رسد آن گوش انتظار خبر نوش می کند وان چشم اشکبار به دیدار می رسد آن دل که پاره پاره شد و پاره هاش خون آن پاره پاره رفته به یک بار می رسد قد چو چنگ را که دلش تار تار شد نک زخمه نشاط به هر تار می رسد آن خارخار باغ و تقاضاش رد نشد گل های خوش عذار سوی خار می رسد آن زینهار گفتن عاشق تهی نبود اینک سپاه وصل به زنهار می رسد نک طوطیان عشق گشادند پر و بال کز سوی مصر قند به قنطار می رسد شهر ایمنست جمله دزدان گریختند از بیم آنک شحنه قهار می رسد چندین هزار جعفر طرار شب گریخت کآمد خبر که جعفر طیار می رسد فاش و صریح گو که صفات بشر گریخت زیرا صفات خالق جبار می رسد ای مفلسان باغ خزان راهتان بزد سلطان نوبهار به ایثار می رسد در خامشیست تابش خورشید بی حجاب خاموش کاین حجاب ز گفتار می رسد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷۱ آمد بهار خرم و رحمت نثار شد سوسن چو ذوالفقار علی آبدار شد اجزای خاک حامله بودند از آسمان نه ماه گشت حامله زان بی قرار شد گلنار پرگره شد و جوبار پرزره صحرا پر از بنفشه و که لاله زار شد اشکوفه لب گشاد که هنگام بوسه گشت بگشاد سر و دست که وقت کنار شد گلزار چرخ چونک گلستان دل بدید در رو کشید ابر و ز دل شرمسار شد آن خار می گریست که ای عیب پوش خلق شد مستجاب دعوت او گلعذار شد شاه بهار بست کمر را به معذرت هر شاخ و هر درخت از او تاجدار شد هر چوب در تجمل چون بزم میر گشت گر در دو دست موسی یک چوب مار شد زنده شدند بار دگر کشتگان دی تا منکر قیامت بی اعتبار شد اصحاب کهف باغ ز خواب اندرآمدند چون لطف روح بخش خدا یار غار شد ای زنده گشتگان به زمستان کجا بدیت آن سو که وقت خواب روان را مطار شد آن سو که هر شبی بپرد این حواس و روح آن سو که هر شبی نظر و انتظار شد مه چون هلال بود سفر کرد آن طرف بدری منور آمد و شمع دیار شد این پنج حس ظاهر و پنج دگر نهان لنگ و ملول رفت و سحر راهوار شد بربند این دهان و مپیمای باد بیش کز باد گفت راه نظر پرغبار شد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷۲ این عشق جمله عاقل و بیدار می کشد بی تیغ می برد سر و بی دار می کشد مهمان او شدیم که مهمان همی خورد یار کسی شدیم که او یار می کشد چون یوسفی بدید چو گرگان همی درد چون مؤمنی بدید چو کفار می کشد ما دل نهاده ایم که دلداریی کند یا گر کشد به رحم و به هنجار می کشد نی نی که کشته را دم او جان همی دهد گرچه به غمزه عاشق بسیار می کشد هل تا کشد تو را نه که آب حیات اوست تلخی مکن که دوست عسل وار می کشد همت بلند دار که آن عشق همتی شاهان برگزیده و احرار می کشد ما چون شبیم ظل زمین و وی آفتاب شب را به تیغ صبح گهردار می کشد زنگی شب ببرد چو طرار عقل ما شحنه صبوح آمد و طرار می کشد شب شرق تا به غرب گرفته سپاه زنگ رومی روزشان به یکی بار می کشد حاصل مرا چو بلبل مستی ز گلشنیست چون بلبلم جدایی گلزار می کشد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷۳ خفته نمود دلبر گفتم ز باغ زود شفتالوی بدزدم او خود نخفته بود خندید و گفت روبه آخر به زیرکی از دست شیر صید کجا سهل درربود مر ابر را که دوشد و آن جا که دررسد الا مگر که ابر نماید به خویش جود معدوم را کجاست به ایجاد دست و پا فضل خدای بخشد معدوم را وجود معدوم وار بنشین زیرا که در نماز داد سلام نبود الا که در قعود بر آتش آب چیره بود از فروتنی کآتش قیام دارد و آب است در سجود چون لب خموش باشد دل صدزبان شود خاموش چند چند بخواهیش آزمود # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷۴ امروز مرده بین که چه سان زنده می شود آزاد سرو بین که چه سان بنده می شود پوسیده استخوان و کفن های مرده بین کز روح و علم و عشق چه آکنده می شود آن حلق و آن دهان که دریده ست در لحد چون عندلیب مست چه گوینده می شود آن جان به شیشه ای که ز سوزن همی گریخت جان را به تیغ عشق فروشنده می شود بسیار دیده ای که بجوشد ز سنگ آب از شهد شیر بین که چه جوشنده می شود امروز کعبه بین که روان شد به سوی حاج کز وی هزار قافله فرخنده می شود امروز غوره بین که شکر بست از نشاط امروز شوره بین که چه روینده می شود می خند ای زمین که بزادی خلیفه ای کز وی کلوخ و سنگ تو جنبنده می شود غم مرد و گریه رفت بقا ی من و تو باد هر جا که گریه ای ست کنون خنده می شود آن گلشنی شکفت که از فر بوی او بی داس و تیش خار تو برکنده می شود پاینده گشت خضر که آب حیات دید پاینده گشت و دید که پاینده می شود پاینده عمر باد روان لطیف ما جان را بقاست تن چو قبا ژنده می شود خاموش و خوش بخسپ در این خرمن شکر زیرا شکر به گفت پراکنده می شود من خامشم ولیک ز هیهای طوطیان هم نیشکر ز لطف خروشنده می شود # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷۵ گر عید وصل تست منم خود غلام عید بهر تست خدمت و سجده و سلام عید تا نام تو شنیدم شد سرد بر دلم از غایت حلاوت نام تو نام عید ای شاد آن زمان که درآید وصال تو تا ما ز گنج وصل تو بدهیم وام عید تا آفتاب چهره زیبات دررسید صبحی شود ز صبح جمال تو شام عید در یمن و در سعادت و در بخت و در صفا ای پرتو خیال تو بوده امام عید ای سجده ها به پیش درت واجبات عید وی دیده خویشتن ز تو قایم خرام عید جام شراب وصل تو پر کن ز فضل خود تا کام جان روا شود از جام و کام عید اندر رکاب تو چو روان ها روا شوند در وی کجا رسد به دو صد سال گام عید آمد ز گرد راه تو این عید و مژده داد جانم دوید پیش و گرفته لگام عید دانست کز خدیو اجل شمس دین بود این فرو این جلالت و این لطف عام عید لیکن کجاست فر و جمال تو بی نظیر خود کی شوند دلشدگان تو رام عید تبریز با شراب چنان صدر نامدار بر تو حرام باشد بی شبهه تو جام عید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷۶ تا چند خرقه بردرم از بیم و از امید در ده شراب و واخرام از بیم و از امید پیش آر جام آتش اندیشه سوز را کاندیشه هاست در سرم از بیم و از امید کشتی نوح را که ز طوفان امان ماست بنما که زیر لنگرم از بیم و از امید آن زر سرخ و نقد طرب را بده که من رخسار زرد چون زرم از بیم و از امید در حلقه ز آنچ دادی در حلق من بریز کآخر چو حلقه بر درم از بیم و از امید بار دگر به آب ده این رنگ و بوی را کاین دم به رنگ دیگرم از بیم و از امید ز آبی که آب کوثر اندر هوای اوست کاندر هوای کوثرم از بیم و از امید در عین آتشم چو خلیلم فرست آب کآذر مثال بتگرم از بیم و از امید کوری چشم بد تو ز چشمم نهان مشو کز چشم ها نهانترم از بیم و از امید در آفتاب روی خودم دار زانک من مانند این غزل ترم از بیم و از امید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷۷ امسال بلبلان چه خبرها همی دهند یا رب به طوطیان چه شکرها همی دهند در باغ ها درآی تو امسال و درنگر کان شاخه های خشک چه برها همی دهند مقراض در میان نه و خلعت همی برند وان را که تاج رفت کمرها همی دهند بی منت کسی همه بر نقره می زنند بی زحمت مصادره زرها همی دهند هر دل که تشنه ست به دریا همی برند وان را که گوهرست گهرها همی دهند این تحفه دیده اند که عشاق روزگار تا برشمار موی تو سرها همی دهند این نور دیده اند که دیوانگان راه سودا همی خرند و هنرها همی دهند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷۸ صحرا خوشست لیک چو خورشید فر دهد بستان خوشست لیک چو گلزار بر دهد خورشید دیگریست که فرمان و حکم او خورشید را برای مصالح سفر دهد بوسه به او رسد که رخش همچو زر بود او را نمی رسد که رود مال و زر دهد بنگر به طوطیان که پر و بال می زنند سوی شکرلبی که به ایشان شکر دهد هر کس شکرلبی بگزیده ست در جهان ما را شکرلبیست که چیزی دگر دهد ما را شکرلبیست شکرها گدای اوست ما را شهنشهیست که ملک و ظفر دهد همت بلند دار اگر شاه زاده ای قانع مشو ز شاه که تاج و کمر دهد برکن تو جامه ها و در آب حیات رو تا پاره های خاک تو لعل و گهر دهد بگریز سوی عشق و بپرهیز از آن بتی کو دلبری نماید و خون جگر دهد در چشم من نیاید خوبی هیچ خوب نقاش جسم جان را غیبی صور دهد کی آب شور نوشد با مرغ های کور آن مرغ را که عقل ز کوثر خبر دهد خود پر کند دو دیده ما را به حسن خویش گر ماه آن ببیند در حال سر دهد در دیده گدای تو آید نگار خاک حاشا ز دیده ای که خدایش نظر دهد خامش ز حرف گفتن تا بوک عقل کل ما را ز عقل جزوی راه و عبر دهد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷۹ صبح آمد و صحیفه مصقول برکشید وز آسمان سپیده کافور بردمید صوفی چرخ خرقه و شال کبود خویش تا جایگاه ناف به عمدا فرودرید رومی روز بعد هزیمت چو دست یافت از تخت ملک زنگی شب را فروکشید زان سو که ترک شادی و هندوی غم رسید آمد شدی ست دایم و راهی ست ناپدید یا رب سپاه شاه حبش تا کجا گریخت ناگه سپاه قیصر روم از کجا رسید زین راه نابدید معما کی بو برد آنکه از شراب عشق ازل خورد یا چشید حیران شده ست شب که کی رویش سیاه کرد حیران شده ست روز که خوبش که آفرید حیران شده زمین که چو نیمیش شد گیاه نیمی دگر چرنده شد و زان همی چرید نیمیش شد خورنده و نیمیش خوردنی نیمی حریص پاکی و نیمی دگر پلید شب مرد و زنده گشت حیات است بعد مرگ ای غم بکش مرا که حسینم توی یزید گوهر مزاد کرد که این را کی می خرد کس را بها نبود همو خود ز خود خرید امروز ساقیا همه مهمان تو شدیم هر شام قدر شد ز تو هر روز روز عید درده ز جام باده که یسقون من رحیق که اندیشه را نبرد جز عشرت جدید رندان تشنه دل چو به اسراف می خورند خود را چو گم کنند بیابند آن کلید پهلوی خم وحدت بگرفته ای مقام با نوح و لوط و کرخی و شبلی و بایزید خاموش کن که جان ز فرح بال می زند تا آن شراب در سر و رگ های جان دوید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۰ صد مصر مملکت ز تعدی خراب شد صد بحر سلطنت ز تطاول سراب شد صد برج حرص و بخل به خندق دراوفتاد صد بخت نیم خواب به کلی به خواب شد آن شاهراه غیب بر آن قوم بسته بود وان ماه زنگ ظلم به زیر حجاب شد وان چشم کو چو برق همی سوخت خلق را در نوحه اوفتاد و به گریه سحاب شد وان دل که صد هزار دل از وی کباب بود در آتش خدای کنون او کباب شد ای شاد آن کسی که از این عبرتی گرفت او را از این سیاست شه فتح باب شد چون روز گشت و دید که او شب چه کرده بود سودش نداشت سخره صد اضطراب شد چون بخت روسپید شب اندر دعا گذار زیرا دعای نوح به شب مستجاب شد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۱ آه که بار دگر آتش در من فتاد وین دل دیوانه باز روی به صحرا نهاد آه که دریای عشق بار دگر موج زد وز دل من هر طرف چشمه خون برگشاد آه که جست آتشی خانه دل درگرفت دود گرفت آسمان آتش من یافت باد آتش دل سهل نیست هیچ ملامت مکن یا رب فریاد رس ز آتش دل داد داد لشکر اندیشه ها می رسد از بیشه ها سوی دلم طلب طلب وز غم من شاد شاد ای دل روشن ضمیر بر همه دل ها امیر صبر گزیدی و یافت جان تو جمله مراد چشم همه خشک و تر مانده در همدگر چشم تو سوی خداست چشم همه بر تو باد دست تو دست خدا چشم تو مست خدا بر همه پاینده باد سایه رب العباد ناله خلق از شماست آن شما از کجاست این همه از عشق زاد عشق عجب از چه زاد شمس حق دین توی مالک ملک وجود ای که ندیده چو تو عشق دگر کیقباد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۲ جامه سیه کرد کفر نور محمد رسید طبل بقا کوفتند ملک مخلد رسید روی زمین سبز شد جیب درید آسمان بار دگر مه شکافت روح مجرد رسید گشت جهان پرشکر بست سعادت کمر خیز که بار دگر آن قمرین خد رسید دل چو سطرلاب شد آیت هفت آسمان شرح دل احمدی هفت مجلد رسید عقل معقل شبی شد بر سلطان عشق گفت به اقبال تو نفس مقید رسید پیک دل عاشقان رفت به سر چون قلم مژده ی همچون شکر در دل کاغد رسید چند کند زیر خاک صبر روان های پاک هین ز لحد برجهید نصر مؤید رسید طبل قیامت زدند صور حشر می دمد وقت شد ای مردگان حشر مجدد رسید بعثر ما فی القبور حصل ما فی الصدور آمد آواز صور روح به مقصد رسید دوش در استارگان غلغله افتاده بود کز سوی نیک اختران اختر اسعد رسید رفت عطارد ز دست لوح و قلم درشکست در پی او زهره جست مست به فرقد رسید قرص قمر رنگ ریخت سوی اسد می گریخت گفتم خیرست گفت ساقی بیخود رسید عقل در آن غلغله خواست که پیدا شود کودک هم کودکست گو چه به ابجد رسید خیز که دوران ماست شاه جهان آن ماست چون نظرش جان ماست عمر مؤبد رسید ساقی بی رنگ و لاف ریخت شراب از گزاف رقص جمل کرد قاف عیش ممدد رسید باز سلیمان روح گفت صلای صبوح فتنه بلقیس را صرح ممرد رسید رغم حسودان دین کوری دیو لعین کحل دل و دیده در چشم مرمد رسید از پی نامحرمان قفل زدم بر دهان خیز بگو مطربا عشرت سرمد رسید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۳ جان من و جان تو بود یکی ز اتحاد این دو که هر دو یکیست جز که همان یک مباد فرد چرا شد عدد از سبب خوی بد ز آتش بادی بزاد در سر ما رفت باد گشت جدا موج ها گرچه بد اول یکی از سبب باد بود آنک جدایی بزاد جام دوی درشکن باده مده باد را چون دو شود پادشاه شهر رود در فساد روز فضیلت گرفت زانک یکی شمع داشت هر طرفی شب ز عجز شمع و چراغی نهاد گرچه ز رب العباد هر نفسی رحمتست کی بود آن دم که رب ماند و فانی عباد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۴ پرده دل می زند زهره هم از بامداد مژده که آن بوطرب داد طرب ها بداد بحر کرم کرد جوش پنبه برون کن ز گوش آنچ کفش داد دوش ما و تو را نوش باد عشق همایون پیست خطبه به نام ویست از سر ما کم مباد سایه این کیقباد روی خوشش چون شرار خوی خوشش نوبهار وان دگرش زینهار او هو رب العباد ز اول روز این خمار کرد مرا بی قرار می کشدم ابروار عشق تو چون تندباد دست دل از رنج رست گرچه دلارام مست بست سر زلف بست خواجه ببین این گشاد می کشدم موکشان من ترش و سرگران رو که مراد جهان می کشدم بی مراد عقل بر آن عقل ساز ناز همی کرد ناز شکر کز آن گشت باز تا به مقام اوفتاد پای به گل بوده ام زانک دودل بوده ام شکر که دودل نماند یک دله شد دل نهاد لاف دل از آسمان لاف تن از ریسمان بگسلم این ریسمان بازروم در معاد دلبر روز الست چیز دگر گفت پست هیچ کسی هست کو آرد آن را به یاد گفت به تو تاختم بهر خودت ساختم ساخته خویش را من ندهم در مزاد گفتم تو کیستی گفت مراد همه گفتم من کیستم گفت مراد مراد مفتعلن فاعلات رفته بدم از صفات محو شده پیش ذات دل به سخن چون فتاد داد دل و عقل و جان مفخر تبریزیان از مدد این سه داد یافت زمانه سداد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۵ بار دگر آمدیم تا شود اقبال شاد دولت بار دگر در رخ ما رو گشاد سرمه کشید این جهان باز ز دیدار ما گشت جهان تازه روی چشم بدش دور باد عشق ز زنجیر خویش جست و خرد را گرفت عقل ز دستان عشق ناله کنان داد داد مریم عشق قدیم زاد مسیحی عجب داد نیابد خرد چونک چنین فتنه زاد باز دو صد قرص ماه بر سر آن خوان شکست دل چو چنین خوان بدید پای به خون درنهاد دولت بشتافته ست چون نظرت تافته ست تا که بقا یافته ست عاشق کون و فساد مفخر تبریزیان شمس حق ای خوش نشان عالم ای شاه جان بی رخ خوبت مباد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۶ از رسن زلف تو خلق به جان آمدند بهر رسن بازیش لولیکان آمدند در دل هر لولیی عشق چو استاره ای رقص کنان گرد ماه نورفشان آمدند در هوس این سماع از پس بستان عشق سروقدان چون چنار دست زنان آمدند بین که چه ریسیده ایم دست که لیسیده ایم تا که چنین لقمه ها سوی دهان آمدند لولیکان قنق در کف گوشه تتق وز تتق آن عروس شاه جهان آمدند شاه که در دولتش هر طرفی شاهدی سینه گشاده به ما بهر امان آمدند شیوه ابرو کند هر نفسی پیش ما گرچه که از تیر غمز سخته کمان آمدند شب رو و عیار باش بر سر هر کوی از آنک زیر لحاف ازل نیک نهان آمدند جانب تبریز در شمس حقم دیده اند ترک دکان خواندند چونک به کان آمدند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۷ روبهکی دنبه برد شیر مگر خفته بود جان نبرد خود ز شیر روبه کور و کبود قاصد ره داد شیر ور نه که باور کند این چه که روباه لنگ دنبه ز شیری ربود گفت که گرگی بخورد یوسف یعقوب را شیر فلک هم بر او پنجه نیارد گشود هر نفس الهام حق حارس دل های ماست از دل ما کی برد میمنه دیو حسود دست حق آمد دراز با کف حق کژ مباز در ره حق هر که کاشت دانه جو جو درود هر که تو را کرد خوار رو به خدایش سپار هر کی بترساندت روی به حق آر زود غصه و ترس و بلا هست کمند خدا گوش کشان آردت رنج به درگاه جود یارب و یارب کنان روی سوی آسمان آب ز دیده روان بر رخ زردت چو رود سبزه دمیده ز آب بر دل و جان خراب صبح گشاده نقاب ذلک یوم الخلود گر سر فرعون را درد بدی و بلا لاف خدایی کجا دردهدی آن عنود چون دم غرقش رسید گفت اقل العبید کفر شد ایمان و دید چونک بلا رو نمود رنج ز تن برمدار در تک نیلش درآر تا تن فرعون وار پاک شود از جحود نفس به مصرست امیر در تک نیلست اسیر باش بر او جبرییل دود برآور ز عود عود بخیلست او بو نرساند به تو راز نخواهد گشا تا نکشد نار و دود مفخر تبریز گفت شمس حق و دین نهفت رو ترش از توست عشق سرکه نشاید فزود # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۸ زهره من بر فلک شکل دگر می رود در دل و در دیده ها همچو نظر می رود چشم چو مریخ او مست ز تاریخ او جان به سوی ناوکش همچو سپر می رود ابروی چون سنبله بی خبرست از مهش گر خبرستش چرا فوق قمر می رود ذره چرا شد سوار بر سر کره هوا چون سوی تو آفتاب جمله به سر می رود آن زحل از ابلهی جست زبردستیی غافل از آن کاین فلک زیر و زبر می رود دل ز شب زلف تو دید رخ همچو روز زین شب و روز او نهان همچو سحر می رود ترک فلک گاو را بر سر گردون ببست کرد ندا در جهان کی به سفر می رود جامه کبود آسمان کرد ز دست قضا این قدرش فهم نی کو به قدر می رود خاک دهان خشک را رعد بشارت دهد کابر چو مشک سقا بهر مطر می رود اختر و ابر و فلک جنی و دیو و ملک آخر ای بی یقین بهر بشر می رود پنبه برون کن ز گوش عقل و بصر را مپوش کان صنم حله پوش سوی بصر می رود نای و دف و چنگ را از پی گوشی زنند نقش جهان جانب نقش نگر می رود آن نظری جو که آن هست ز نور قدیم کاین نظر ناریت همچو شرر می رود جنس رود سوی جنس بس بود این امتحان شه سوی شه می رود خر سوی خر می رود هر چه نهال ترست جانب بستان برند خشک چو هیزم شود زیر تبر می رود آب معانی بخور هر دم چون شاخ تر شکر که در باغ عشق جوی شکر می رود بس کن از این امر و نهی بین که تو نفس حرون چونش بگویی مرو لنگ بتر می رود جان سوی تبریز شد در هوس شمس دین جان صدفست و سوی بحر گهر می رود # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۹ روی تو چون روی مار خوی تو زهر قدید ای خنک آن را که او روی شما را ندید من شده مهمان تو در چمن جان تو پای پر از خار شد دست یکی گل نچید ای مثل خارپشت گرد تو خار درشت خار تو ما را بکشت مار تو ما را گزید با تو موافق شدم با تو منافق شدم بر دبه عاشق شدم در دبه زیت پلید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹۰ صبحدمی همچو صبح پرده ظلمت درید نیم شبی ناگهان صبح قیامت دمید واسطه ها را برید دید به خود خویش را آنچ زبانی نگفت بی سر و گوشی شنید پوست بدرد ز ذوق عشق چو پیدا شود لیک کجا ذوق آن کو کندت ناپدید فقر ببرده سبق رفته طبق بر طبق باز کند قفل را فقر مبارک کلید کشته شهوت پلید کشته عقلست پاک فقر زده خیمه ای زان سوی پاک و پلید جمله دل عاشقان حلقه زده گرد فقر فقر چو شیخ الشیوخ جمله دل ها مرید چونک به تبریز چشم شمس حقم را بدید گفت حقش پر شدی گفت که هل من مزید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹۱ دی شد و بهمن گذشت فصل بهاران رسید جلوه گلشن به باغ همچو نگاران رسید زحمت سرما و دود رفت به کور و کبود شاخ گل سرخ را وقت نثاران رسید باغ ز سرما بکاست شد ز خدا دادخواست لطف خدا یار شد دولت یاران رسید آمد خورشید ما باز به برج حمل معطی صاحب عمل سیم شماران رسید طالب و مطلوب را عاشق و معشوق را همچو گل خوش کنار وقت کناران رسید بر مثل وام دار جمله به زندان بدند زرگر بخشایشش وام گزاران رسید جمله صحرا و دشت پر ز شکوفه ست و کشت خوف تتاران گذشت مشک تتاران رسید هر چه بمردند پار حشر شدند از بهار آمد میر شکار صید شکاران رسید آن گل شیرین لقا شکر کند از خدا بلبل سرمست ما بهر خماران رسید وقت نشاط ست و جام خواب کنون شد حرام اصل طرب ها بزاد شیره فشاران رسید جام من از اندرون باده من موج خون از ره جان ساقی خوب عذاران رسید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹۲ آمد شهر صیام سنجق سلطان رسید دست بدار از طعام مایده جان رسید جان ز قطیعت برست دست طبیعت ببست قلب ضلالت شکست لشکر ایمان رسید لشکر والعادیات دست به یغما نهاد ز آتش والموریات نفس به افغان رسید البقره راست بود موسی عمران نمود مرده از او زنده شد چونک به قربان رسید روزه چو قربان ماست زندگی جان ماست تن همه قربان کنیم جان چو به مهمان رسید صبر چو ابریست خوش حکمت بارد از او زانک چنین ماه صبر بود که قرآن رسید نفس چو محتاج شد روح به معراج شد چون در زندان شکست جان بر جانان رسید پرده ظلمت درید دل به فلک برپرید چون ز ملک بود دل باز بدیشان رسید زود از این چاه تن دست بزن در رسن بر سر چاه آب گو یوسف کنعان رسید عیسی چو از خر برست گشت دعایش قبول دست بشو کز فلک مایده و خوان رسید دست و دهان را بشو نه بخور و نه بگو آن سخن و لقمه جو کان به خموشان رسید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹۳ نیک بدست آنک او شد تلف نیک و بد دل سبد آمد مکن هر سقطی در سبد آنک تواضع کند نگذرد از حد خویش یابد او هستی باقی بیرون ز حد وا کن صندوق زر بر سر ایمان فشان کآخر صندوق تو نیست یقین جز لحد تو لحد خویش را پر کن از زر صدق پر مکنش از مس شهوت و حرص و حسد هر چه تو را غیر تو آن بدهد رد کنی چون بدهی تو همان دانک شود بر تو رد قلب میاور بدانک غره کنی مشتری ترس ز ویل لکل جمع مالاوعد آنک گشادی نمود نفس تو را تنگیست گفت خدا نفس را بسته امش فی کبد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹۴ نعره آن بلبلان از سوی بستان رسید صورت بستان نهان بوی گلستان بدید باد صبا می وزد از سر زلف نگار فعل صبا ظاهرست لیک صبا را که دید این دم عیسی به لطف عمر ابد می دهد عمر ابد تازه کرد در دم عمر قدید مژده دولت رسید در حق هر عاشقی آتش دل می فروخت دیگ هوس می پزید نور الست آشکار بر همه عشاق زد کز سر پستان عشق نور الستش مزید ان طبیب الرضا بشر اهل الهوی کل زمان لکم خلعه روح جدید بشرهم نظره یتبعهم نضره من رشاء سید لیس له من ندید لطف خداوند جان مفخر تبریزیان شمس حق و دین شده بر همه بختی مزید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹۵ وسوسه تن گذشت غلغله جان رسید مور فروشد به گور چتر سلیمان رسید این فلک آتشی چند کند سرکشی نوح به کشتی نشست جوشش طوفان رسید چند مخنث نژاد دعوی مردی کند رستم خنجر کشید سام و نریمان رسید جادوکانی ز فن چند عصا و رسن مار کنند از فریب موسی و ثعبان رسید درد به پستی نشست صاف ز دردی برست گردن گرگان شکست یوسف کنعان رسید صبح دروغین گذشت صبح سعادت رسید جان شد و جان بقا از بر جانان رسید محنت ایوب را فاقه یعقوب را چاره دیگر نبود رحمت رحمان رسید دزد کی باشد چو رفت شحنه ایمان به شهر شحنه کی باشد بگو چون شه و سلطان رسید صدق نگر بی نفاق وصل نگر بی فراق طاق طرنبین و طاق طاق شوم کان رسید مفتعلن فاعلات جان مرا کرد مات جان خداخوان بمرد جان خدادان رسید میوه دل می پزید روح از او می مزید باد کرم بروزید حرف پریشان رسید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹۶ غره مشو گر ز چرخ کار تو گردد بلند زانک بلندت کند تا بتواند فکند قطره آب منی کز حیوان می زهد لایق قربان نشد تا نشد آن گوسفند توده ذرات ریگ تا نشود کوه سخت کس نزند بر سرش بیهده زخم کلند تا نشود گردنی گردن کس غل ندید تا نشود پا روان کس نشود پای بند پس سبقت رحمتی در غضبی شد پدید زهر بدان کس دهند کوست معود به قند برگ که رست از زمین تا که درختی نشد آتش نفروزد او شعله نگردد بلند باش چو رز میوه دار زور و بلندی مجو از پی خرما بدانک خار ورا کس نکند از پی میوه ضعیف رسته درختان زفت نقش درختان شگرف صورت میوه نژند دل مثل اولیاست استن جسم جهان جسم به دل قایم است بی خلل و بی گزند قوت جسم پدید هست دل ناپدید تا به کی انکار غیب غیب نگر چند چند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹۷ شرح دهم من که شب از چه سیه دل بود هر کی خورد خون خلق زشت و سیه دل شود چون جگر عاشقان می خورد این شب به ظلم دود سیاهی ظلم بر دل شب می دمد عاقله شب توی بازرهانش ز ظلم نیم شبی بر فلک راه بزن بر رصد تا برهد شب ز ظلم ما برهیم از ظلام ای که جهان فراخ بی تو چو گور و لحد شب همه روشن شود دوزخ گلشن شود چونک بتابد ز تو پرتو نور احد سینه کبودی چرخ پرتو سینه منست جرعه ی خون دلم تا به شفق می رسد فارغ و دلخوش بدم سرخوش و سرکش بدم بولهب غم ببست گردن من در مسد تیر غم تو روان ما هدف آسمان جان پی غم هم دوان زانک غمش می کشد جانم اگر صافی است دردی لطف تو است لطف تو پاینده باد بر سر جان تا ابد قافله ی عصمتت گشت خفیر ار نه خود راهزن از ریگ ره بود فزون در عدد سر به خس اندرکشید مرغ غم از بیم آنک بر سر غم می زند شادی تو صد لگد چشم چپم می پرد بازو من می جهد شاید اگر جان من دیگ هوس ها پزد جان مثل گلبنان حامله ی غنچه هاست جانب غنچه صبی باد صبا می وزد زود دهانم ببند چون دهن غنچه ها زانک چنین لقمه ای خورد و زبان می گزد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹۸ بانگ زدم من که دل مست کجا می رود گفت شهنشه خموش جانب ما می رود گفتم تو با منی دم ز درون می زنی پس دل من از برون خیره چرا می رود گفت که دل آن ماست رستم دستان ماست سوی خیال خطا بهر غزا می رود هر طرفی کو رود بخت از آن سو رود هیچ مگو هر طرف خواهد تا می رود گه مثل آفتاب گنج زمین می شود گه چو دعای رسول سوی سما می رود گاه ز پستان ابر شیر کرم می دهد گه به گلستان جان همچو صبا می رود بر اثر دل برو تا تو ببینی درون سبزه و گل می دمد جوی وفا می رود صورت بخش جهان ساده و بی صورت ست آن سر و پای همه بی سر و پا می رود هست صواب صواب گر چه خطایی کند هست وفای وفا گر به جفا می رود دل مثل روزن ست خانه بدو روشن ست تن به فنا می رود دل به بقا می رود فتنه برانگیخت دل خون شهان ریخت دل با همه آمیخت دل گر چه جدا می رود سحر خدا آفرید در دل هر کس پدید کیسه جوزا برید همچو سها می رود با تو دلا ابلهی ست کیسه نگه داشتن کیسه شد و جان پی کیسه ربا می رود گفتم جادو کسی سست بخندید و گفت سحر اثر کی کند ذکر خدا می رود گفتم آری ولیک سحر تو سر خداست سحر خوشت هم تک حکم قضا می رود دایم دلدار را با دل و جان ماجراست پوست بر او نیست اینک پیش شما می رود اسب سقا است این بانگ درا  است این بانگ کنان کز برون اسب سقا می رود # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹۹ یار مرا عارض و عذار نه این بود باغ مرا نخل و برگ و بار نه این بود عهدشکن گشته اند خاصه و عامه قاعده اهل این دیار نه این بود روح در این غار غوره وار ترش چیست پرورش و عهد یار غار نه این بود سیل غم بی شمار بار و خرم برد طمع من از یار بردبار نه این بود از جهت من چه دیگ می پزد آن یار راتبه میر پخته کار نه این بود دام نهان کرد و دانه ریخت به پیشم کینه نهان داشت و آشکار نه این بود ناصح من کژ نهاد و برد ز راهم شرط امینی و مستشار نه این بود در چمن عیش خار از چه شکفته ست منبت آن شهره نوبهار نه این بود شحنه شد آن دزد من ببست دو دستم سایسی و عدل شهریار نه این بود مهل ندادی که عذر خویش بگویم خوی چو تو کوه باوقار نه این بود می رسدم بوی خون ز گفت درشتش رایحه ناف مشکبار نه این بود نوش تو را ذوق و طعم و لطف نه این بود وان شتر مست خوش عیار نه این بود پیش شه افغان کنم ز خدعه قلاب زر من آن نقد خوش عیار نه این بود شاه چو دریا خزینه اش همه گوهر لیک شهم را خزینه دار نه این بود بس که گله ست این نثار و جمله شکایت شاه شکور مرا نثار نه این بود # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰۰ بگیر دامن لطفش که ناگهان بگریزد ولی مکش تو چو تیرش که از کمان بگریزد چه نقش ها که ببازد چه حیله ها که بسازد به نقش حاضر باشد ز راه جان بگریزد بر آسمانش بجویی چو مه ز آب بتابد در آب چونک درآیی بر آسمان بگریزد ز لامکانش بخوانی نشان دهد به مکانت چو در مکانش بجویی به لامکان بگریزد نه پیک تیزرو اندر وجود مرغ گمانست یقین بدان که یقین وار از گمان بگریزد از این و آن بگریزم ز ترس نی ز ملولی که آن نگار لطیفم از این و آن بگریزد گریزپای چو بادم ز عشق گل نه گلی که ز بیم باد خزانی ز بوستان بگریزد چنان گریزد نامش چو قصد گفتن بیند که گفت نیز نتانی که آن فلان بگریزد چنان گریزد از تو که گر نویسی نقشش ز لوح نقش بپرد ز دل نشان بگریزد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰۱ اگر دمی بنوازد مرا نگار چه باشد گر این درخت بخندد از آن بهار چه باشد وگر به پیش من آید خیال یار که چونی حیات نو بپذیرد تن نزار چه باشد شکار خسته اویم به تیر غمزه جادو گرم به مهر بخواند که ای شکار چه باشد چو کاسه بر سر آبم ز بی قراری عشقش اگر رسم به لب دوست کوزه وار چه باشد کنار خاک ز اشکم چو لعل و گوهر پر شد اگر به وصل گشاید دمی کنار چه باشد بگفت چیست شکایت هزار بار گشادم ز بهر ماهی جان را هزار بار چه باشد من از قطار حریفان مهار عقل گسستم به پیش اشتر مستش یکی مهار چه باشد اگر مهار گسستم وگرچه بار فکندم یکی شتر کم گیری از این قطار چه باشد دلم به خشم نظر می کند که کوته کن هین اگر بجست یکی نکته از هزار چه باشد چو احمدست و ابوبکر یار غار دل و عشق دو نام بود و یکی جان دو یار غار چه باشد انار شیرین گر خود هزار باشد وگر یک چو شد یکی به فشردن دگر شمار چه باشد خمار و خمر یکستی ولی الف نگذارد الف چو شد ز میانه ببین خمار چه باشد چو شمس مفخر تبریز ماه نو بنماید در آن نمایش موزون ز کار و بار چه باشد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰۲ ز سر بگیرم عیشی چو پا به گنج فروشد ز روی پشت و پناهی که پشت ها همه رو شد دگر نشینم هرگز برای دل که برآید کجا برآید آن دل که کوی عشق فروشد موکلان چو آتش ز عشق سوی من آیند به سوی عشق گریزم که جمله فتنه از او شد که در سرم ز شرابش نه چشم ماند نه خوابش به دست ساقی نابش مگر سرم چو کدو شد به خوان عشق نشستم چشیدم از نمک او چو لقمه کردم خود را مرا چو عشق گلو شد سبو به دست دویدم به جویبار معانی که آب گشت سبویم چو آب جان به سبو شد نماز شام برفتم به سوی طرفه رومی چو دید بر در خویشم ز بام زود فروشد سر از دریچه برون کرد چو شعله های منور که بام و خانه و بنده به جملگی همه او شد نهیم دست دهان بر که نازکست معانی ز شمس مفخر تبریز سوخت جان و همو شد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰۳ اگر مرا تو نخواهی دلم تو را نگذارد تو هم به صلح گرایی اگر خدا بگمارد هزار عاشق داری به جان و دل نگرانت که تا سعادت و دولت که را به تخت برآرد ز عشق عاشق مفلس عجب فتند لییمان که آنچ رشک شهان شد گدا امید چه دارد عجب مدار ز مرده که از خدا طلبد جان عجب مدار ز تشنه که دل به آب سپارد عجب مدار ز کوری که نور دیده بجوید و یا ز چشم اسیری که اشک غربت بارد ز بس دعا که بکردم دعا شدست وجودم که هر که بیند رویم دعا به خاطر آرد سلام و خدمت کردم مرا بگفت که چونی مهم مس چه برآید چو کیمیا نگذارد چگونه باشد صورت به وفق فکر مصور چگونه می شود انگور گر کفش نفشارد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰۴ ز باد حضرت قدسی بنفشه زار چه می شد درخت های حقایق از آن بهار چه می شد دل از دیار خلایق بشد به شهر حقایق خدای داند کاین دل در آن دیار چه می شد ز های و هوی حریفان ز نای و نوش ظریفان هوای نور صبوح و شراب نار چه می شد هزار بلبل مست و هزار عاشق بی دل در آن مقام تحیر ز روی یار چه می شد چو عشق در بر سیمین کشید عاشق خود را ز بوسه های چو شکر در آن کنار چه می شد در آن طرف که ز مستی تو گل ز خار ندانی عجب که گل چه چشید و عجب که خار چه می شد میان خلعت جانان قبول عشق خرامان به بارگاه تجلی ز کار و بار چه می شد به باد و آتش و آب و به خاک عشق درآمد به نور یک نظر عشق هر چهار چه می شد چو شمس مفخر تبریز زد آتشی به درختی ز شعله های لطیفش درخت و بار چه می شد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰۵ شدم ز عشق به جایی که عشق نیز نداند رسید کار به جایی که عقل خیره بماند هزار ظلم رسیده ز عقل گشت رهیده چو عقل بسته شد این جا بگو کیش برهاند دلا مگر که تو مستی که دل به عقل ببستی که او نشست نیابد تو را کجا بنشاند متاع عقل نشانست و عشق روح فشانست که عشق وقت نظاره نثار جان بفشاند هزار جان و دل و عقل گر به هم تو ببندی چو عشق با تو نباشد به روزنش نرساند به روی بت نرسی تو مگر به دام دو زلفش ولیک کوشش می کن که کوششت بپزاند چو باز چشم تو را بست دست اوست گشایش ولی به هر سر کویی تو را چو کبک دواند هر آنک بالش دارد ز آستان عنایت غلام خفتن اویم که هیچ خفته نماند میانه گیرد آهو میانه دل شیری هزار آهوی دیگر ز شیر او برهاند چو در درونه صیاد مرغ یافت قبولی هزار مرغ گرفته ز دام او بپراند هر آن دلی که به تبریز و شمس دین شده باشد چو شاه ماه به میدان چرخ اسب دواند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰۶ گرفت خشم ز بستان سرخری و برون شد چو زشت بود به صورت به خوی زشت فزون شد چون دل سیاه بد و قلب کوره دید و سیه شد چو قازغان تهی بد به کنج خانه نگون شد چو ژیوه بود به جنبش نبود زنده اصلی نمود جنبش عاریه بازرفت و سکون شد نیافت صیقل احمد ز کفر بولهب ار چه ز سرکشی و ز مکرش دلش قنینه خون شد فروکشم به نمد در چو آینه رخ فکرت چو آینه بنمایم کی رام شد کی حرون شد منم که هجو نگویم به جز خواطر خود را که خاطرم نفسی عقل گشت و گاه جنون شد مرا درونه تو شهری جدا شمر به سر خود به آب و گل نشد آن شهر من به کن فیکون شد سخن ندارم با نیک و بد من از بیرون که آن چه کرد و کجا رفت و این ز وسوسه چون شد خموش کن که هجا را به خود کشد دل نادان همیشه بود نظرهای کژنگر نه کنون شد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰۷ مده به دست فراقت دل مرا که نشاید مکش تو کشته خود را مکن بتا که نشاید مرا به لطف گزیدی چرا ز من برمیدی ایا نموده وفاها مکن جفا که نشاید بداد خازن لطفت مرا قبای سعادت برون مکن ز تن من چنین قبا که نشاید مثال دل همه رویی قفا نباشد دل را ز ما تو روی مگردان مده قفا که نشاید حدیث وصل تو گفتم بگفت لطف تو کری ز بعد گفتن آری مگو چرا که نشاید تو کان قند و نباتی نبات تلخ نگوید مگوی تلخ سخن ها به روی ما که نشاید بیار آن سخنانی که هر یکیست چو جانی نهان مکن تو در این شب چراغ را که نشاید غمت که کاهش تن شد نه در تنست نه بیرون غم آتشیست نه در جا مگو کجا که نشاید دلم ز عالم بی چون خیالت از دل از آن سو میان این دو مسافر مکن جدا که نشاید مبند آن در خانه به صوفیان نظری کن مخور به رنج به تنها بگو صلا که نشاید دلا بخسب ز فکرت که فکر دام دل آمد مرو به جز که مجرد بر خدا که نشاید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰۸ چو درد گیرد دندان تو عدو گردد زبان تو به طبیبی بگرد او گردد یکی کدو ز کدوها اگر شکست آرد شکسته بند همه گرد آن کدو گردد ز صد سبو چو سبوی سبوگری برد آب همیشه خاطر او گرد آن سبو گردد شکستگان تویم ای حبیب و نیست عجب تو پادشاهی و لطف تو بنده جو گردد به قند لطف تو کاین لطف ها غلام ویند که زهر از او چو شکر خوب و خوب خو گردد اگر حلاوت لاحول تو به دیو رسد فرشته خو شود آن دیو و ماه رو گردد عنایتت گنهی را نظر کند به رضا چو طاعت آن گنه از دل گناه شو گردد پلید پاک شود مرده زنده مار عصا چو خون که در تن آهوست مشک بو گردد رونده ای که سوی بی سوییش ره دادی کجا چو خاطر گمراه سو به سو گردد تو جان جان جهانی و نام تو عشق است هر آنک از تو پری یافت بر علو گردد خمش که هر کی دهانش ز عشق شیرین شد روا نباشد کو گرد گفت و گو گردد خموش باش که آن کس که بحر جانان دید نشاید و نتواند که گرد جو گردد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰۹ چه پادشاست که از خاک پادشا سازد ز بهر یک دو گدا خویشتن گدا سازد باقرضوا الله کدیه کند چو مسکینان که تا تو را بدهد ملک و متکا سازد به مرده برگذرد مرده را حیات دهد به درد درنگرد درد را دوا سازد چو باد را فسراند ز باد آب کند چو آب را بدهد جوش از او هوا سازد نظر مکن به جهان خوار کاین جهان فانیست که او به عاقبتش عالم بقا سازد ز کیمیا عجب آید که زر کند مس را مسی نگر که به هر لحظه کیمیا سازد هزار قفل اگر هست بر دلت مهراس دکان عشق طلب کن که دلگشا سازد کسی که بی قلم و آلتی به بتخانه هزار صورت زیبا برای ما سازد هزار لیلی و مجنون ز بهر ما برساخت چه صورتست که بهر خدا خدا سازد گر آهنست دل تو ز سختی اش مگری که صیقل کرمش آینه صفا سازد ز دوستان چو ببری به زیر خاک روی ز مار و مور حریفان خوش لقا سازد نه مار را مدد و پشت دار موسی ساخت نه لحظه لحظه ز عین جفا وفا سازد درون گور تن خود تو این زمان بنگر که دم به دم چه خیالات دلربا سازد چو سینه بازشکافی در او نبینی هیچ که تا زنخ نزند کس که او کجا سازد مثل شدست که انگور خور ز باغ مپرس که حق ز سنگ دو صد چشمه رضا سازد درون سنگ بجویی ز آب اثر نبود ز غیب سازد نه از پستی و علا سازد ز بی چگونه و چون آمد این چگونه و چون که صد هزار بلی گو خود او زلا سازد دو جوی نور نگر از دو پیه پاره روان عجب مدار عصا را که اژدها سازد در این دو گوش نگر کهربای نطق کجاست عجب کسی که ز سوراخ کهربا سازد سرای را بدهد جان و خواجه ایش کند چو خواجه را بکشد باز از او سرا سازد اگر چه صورت خواجه به زیر خاک شدست ضمیر خواجه وطنگه ز کبریا سازد به چشم مردم صورت پرست خواجه برفت ولیک خواجه ز نقش دگر قبا سازد خموش کن به زبان مدحت و ثنا کم گوی که تا خدای تو را مدحت و ثنا سازد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱۰ بر آستانه اسرار آسمان نرسد به بام فقر و یقین هیچ نردبان نرسد گمان عارف در معرفت چو سیر کند هزار اختر و مه اندر آن گمان نرسد کسی که جغدصفت شد در این جهان خراب ز بلبلان ببرید و به گلستان نرسد هر آن دلی که به یک دانگ جو جوست ز حرص به دانک بسته شود جان او به کان نرسد علف مده حس خود را در این مکان ز بتان که حس چو گشت مکانی به لامکان نرسد که آهوی متأنس بماند از یاران به لاله زار و به مرعای ارغوان نرسد به سوی عکه روی تا به مکه پیوندی برو محال مجو کت همین همان نرسد پیاز و سیر به بینی بری و می بویی از آن پیاز دم ناف آهوان نرسد خموش اگر سر گنجینه ضمیرستت که در ضمیر هدی دل رسد زبان نرسد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱۱ به روز مرگ چو تابوت من روان باشد گمان مبر که مرا درد این جهان باشد برای من مگری و مگو دریغ دریغ به دوغ دیو درافتی دریغ آن باشد جنازه ام چو ببینی مگو فراق فراق مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد مرا به گور سپاری مگو وداع وداع که گور پرده جمعیت جنان باشد فروشدن چو بدیدی برآمدن بنگر غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد تو را غروب نماید ولی شروق بود لحد چو حبس نماید خلاص جان باشد کدام دانه فرورفت در زمین که نرست چرا به دانه انسانت این گمان باشد کدام دلو فرورفت و پر برون نامد ز چاه یوسف جان را چرا فغان باشد دهان چو بستی از این سوی آن طرف بگشا که های هوی تو در جو لامکان باشد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱۲ نگفتمت مرو آن جا که مبتلات کنند که سخت دست درازند بسته پات کنند نگفتمت که بدان سوی دام در دامست چو درفتادی در دام کی رهات کنند نگفتمت به خرابات طرفه مستانند که عقل را هدف تیر ترهات کنند چو تو سلیم دلی را چو لقمه بربایند به هر پیاده شهی را به طرح مات کنند بسی مثال خمیرت دراز و گرد کنند کهت کنند و دو صد بار کهربات کنند تو مرد دل تنکی پیش آن جگرخواران اگر روی چو جگربند شوربات کنند تو اعتماد مکن بر کمال و دانش خویش که کوه قاف شوی زود در هوات کنند هزار مرغ عجب از گل تو برسازند چو ز آب و گل گذری تا دگر چه هات کنند برون کشندت از این تن چنان که پنبه ز پوست مثال شخص خیالیت بی جهات کنند چو در کشاکش احکام راضیت یابند ز رنج ها برهانند و مرتضات کنند خموش باش که این کودنان پست سخن حشیشی اند و همین لحظه ژاژخات کنند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱۳ بگو به گوش کسانی که نور چشم منند که باز نوبت آن شد که توبه ها شکنند هزار توبه و سوگند بشکنند آن دم که غمزه های دلارام طبل حسن زنند چو یار مست خرابست و روز روز طرب به غیر شنگی و مستی بیا بگو چه کنند به گوش هوش بگفتم به آب روی برو که این دم ار که قافی هم از بنت بکنند ز بس که خرقه گرو برد پیر باده فروش کنون به کوی خرابات جمله بوالحسن اند بگیر مطرب جانی قنینه کانی نواز تنتن تنتن که جمله بی تو تنند مقیم همچو نگین شو به حلقه عشاق که غیر حلقه عشاق جمله ممتحنند به جان جمله مردان که هر که عاشق نیست همه زنند به معنی ببین زنان چه زنند به جان جمله جان ها که هر کش آن جان نیست همه تنند نگه کن فروتنان چه تنند خموش باش که گفتی از این سپیتر چیست خسان سیاه گلیمند اگر چه یاسمنند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱۴ ز بانگ پست تو ای دل بلند گشت وجود تو نفخ صوری یا خود قیامت موعود شنوده ام که بسی خلق جان بداد و بمرد ز ذوق و لذت آواز و نغمه داوود شها نوای تو برعکس بانگ داوودست کز آن بمرد و از این زنده می شود موجود ز حلق نیست نوایت ولیک حلقه رباست هزار حلقه ربا را چو حلقه او بربود دلا تو راست بگو دوش می کجا خوردی که از پگاه تو امروز مولعی به سرود سرود و بانگ تو زان رو گشاد می آرد که آن ز روح معلاست نی ز جسم فرود چو بند جسم نگشتی گشاد جان دیدی که هر که تخم نکو کشت دخل بد ندرود یقین که بوی گل فقر از گلستانیست مرود هیچ کسی دید بی درخت مرود خنک کسی که چو بو برد بوی او را برد خنک کسی که گشادی بیافت چشم گشود خنک کسی که از این بوی کرته یوسف دلش چو دیده یعقوب خسته واشد زود ز ناسپاسی ما بسته است روزن دل خدای گفت که انسان لربه لکنود تو سود می طلبی سود می رسد از یار ولی چو پی نبری کز کجاست سود چه سود ستاره ایست خدا را که در زمین گردد که در هوای ویست آفتاب و چرخ کبود بسا سحر که درآید به صومعه مؤمن که من ستاره سعدم ز من بجو مقصود ستاره ام که من اندر زمینم و بر چرخ به صد مقامم یابند چون خیال خدود زمینیان را شمعم سماییان را نور فرشتگان را روحم ستارگان را بود اگر چه ذره نمایم ولیک خورشیدم اگر چه جزو نمایم مراست کل وجود اگر چه قبله حاجات آسمان بوده ست به آسمان منگر سوی من نگر بین جود ز روی نخوت و تقلید ننگ دارد از او بلیس وار که خود بس بود خدا مسجود جواب گویدش آدم که این سجود او راست تو احولی و دو می بینی از ضلال و جحود ز گرد چون و چرا پرده ای فرود آورد میان اختر دولت میان چشم حسود ستاره گوید رو پرده تو افزون باد ز من نماندی تنها ز حضرتی مردود بسا سال و جوابی که اندر این پرده ست بدین حجاب ندیدی خلیل را نمرود چه پرده است حسد ای خدا میان دو یار که دی چو جان بده اند این زمان چو گرگ عنود چه پرده بود که ابلیس پیش از این پرده به سجده بام سموات و ارض می پیمود به رغبت و به نشاط و به رقت و به نیاز به گونه گونه مناجات مهر می افزود ز پرده حسدی ماند همچو خر بر یخ که آن همه پر و بالش بدین حدث آلود ز مسجد فلکش راند رو حدث کردی حدیث می نشنود و حدث همی پالود چرا روم به چه حجت چه کرده ام چه سبب بیا که بحث کنیم ای خدای فرد ودود اگر به دست تو کردی که جمله کرده تست ضلالت و ثنی و مسیحیان و یهود مرا چه گمره کردی مراد تو این بود چنان کنم که نبینی ز خلق یک محمود بگفت اگر بگذارم برآ به کوه بلند وگر نه قعر فرورو چو لنگر مشدود تو را چه بحث رسد با من ای غراب غروب اگر نه مسخ شدستی ز لعنت مورود خری که مات تو گردد ببرد از در ما نخواهمش که بود عابد چو ما معبود ولی کسی که به دستش چراغ عقل بود کجا گذارد نور و کجا رود سوی دود بگفت من به دمی آن چراغ را بکشم بگفت باد نتاند چراغ صدق ربود هر آنک پف کند او بر چراغ موهبتم بسوزد آن سر و ریشش چو هیزم موقود هزار شکر خدا را که عقل کلی باز ز بعد فرقت آمد به طالع مسعود همه سپند بسوزیم بهر آمدنش سپند چه که بسوزیم خویش را چون عود چو خویش را بنمود او ز خویش خود ببریم به کوه طور چه آریم کاه دودآلود چو موش و مار شدستیم ساکن ظلمت درون خاک مقیمان عالم محدود چو موش جز پی دزدی برون نه ایم از خاک چه برخوریم از آن رفتن کژ مفسود چو موش ماش رها کرد اژدهاش کنی چو گربه طالع خوانش شود جمله اسود خدای گربه بدان آفرید تا موشان نهان شوند به خاک اندرون به حبس خلود دم مسیح غلام دمت که پیش از تو بد از زمانه دم گیر راه دم مسدود همه کسان کس آنند کش کسی کرد او همه جهانش ببخشید چون بر او بخشود خموش باش که گفتار بی زبان داری که تار او نبود نطق و بانگ و حرفش پود چو سر ز سجده برآورد شمس تبریزی هزار کافر و مؤمن نهاد سر به سجود # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱۵ بیا که ساقی عشق شراب باره رسید خبر ببر بر بیچارگان که چاره رسید امیر عشق رسید و شرابخانه گشاد شراب همچو عقیقش به سنگ خاره رسید هزار چشمه شیر و شکر روان شد از او شکاف کرد و به طفلان گاهواره رسید هزار مسجد پر شد چو عشق گشت امام صلوه خیر من النوم از آن مناره رسید بریز دیگ حلیماب را که کاسه رسید گشاده هل سر خم را که دردخواره رسید چو آفتاب جمالش به خاکیان درتافت زحل ز پرده هفتم پی نظاره رسید شدیم جمله فریدون چو تاج او دیدیم شدیم جمله منجم چو آن ستاره رسید شدیم جمله برهنه چو عشق او زد راه شدیم جمله پیاده چو او سواره رسید چو پاره پاره درآمد به لطف آن دلبر بدان طمع دل پرخون پاره پاره رسید بده زبان و همه گوش شو در این حضرت شتاب کن که پی گوش گوشواره رسید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱۶ درخت و برگ برآید ز خاک این گوید که خواجه هر چه بکاری تو را همان روید تو را اگر نفسی ماند جز که عشق مکار که چیست قیمت مردم هر آنچ می جوید بشو دو دست ز خویش و بیا به خوان بنشین که آب بهر وی آمد که دست و رو شوید زهی سلیم که معشوق او به خانه اوست به سوی خانه نیاید گزاف می پوید به سوی مریم آید دوانه گر عیسی ست وگر خر است بهل تا کمیز خر بوید کسی که همره ساقی ست چون بود هشیار چرا نباشد لمتر چرا نیفزوید کسی که کان عسل شد ترش چرا باشد کسی که مرده ندارد بگو چرا موید تو را بگویم پنهان که گل چرا خندد که گلرخیش به کف گیرد و بینبوید بگو غزل که به صد قرن خلق این خوانند نسیج را که خدا بافت آن نفرسوید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱۷ به یارکان صفا جز می صفا مدهید چو می دهید بدیشان جدا جدا مدهید در این چنین قدح آمیختن حرام بود به عاشقان خدا جز می خدا مدهید برهنگان ره از آفتاب جامه کنید برهنگان ره عشق را قبا مدهید چو هیچ باد صبایی به گردشان نرسد به جانشان خبر از وعده صبا مدهید به بوی وصل اگر عاشقی قرار گرفت بهانه را نپذیرم بهانه ها مدهید شراب حاضر و معشوق مست و من عاشق مرا قرار نباشد به بو مرا مدهید شراب آتش و ما زاده ایم از آتش اگر حریف شناسید جز به ما مدهید برای زخم چنین غازیان بود مرهم کسی که درد ندارد بدو دوا مدهید چو تاج مفخر تبریز شمس دین آمد لقای هر دو جهان جز بدان لقا مدهید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱۸ چو کارزار کند شاه روم با شمشاد چگونه گردم خرم چگونه باشم شاد جهان عقل چو روم و جهان طبع چو زنگ میان هر دو فتاده ست کارزار و جهاد شما و هر چه مراد شماست در عالم من و طریق خداوند مبدا و ایجاد به اختلاف دو شمشیر نیست امن طریق که اختلاف مقرر ز شورش اضداد ولیک ملک مقرر نصیبه خردست که امن و خوف نداند کلوخ و سنگ و جماد چراغ عقل در این خانه نور می ندهد ز پیچ پیچ که دارد لهب ز یاغی باد فرشته رست به علم و بهیمه رست به جهل میان دو به تنازغ بماند مردم زاد گهی همی کشدش علم سوی علیین گهیش جهل به پستی که هر چه بادا باد نشسته جان که به یک سو کند ظفر این را که تا رهم ز کشاکش شوم خوش و منقاد چو نیم کاره شد این قصه چون دهان بستی ز بیم ولوله و شر و فتنه و فریاد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱۹ ببرد خواب مرا عشق و عشق خواب برد که عشق جان و خرد را به نیم جو نخرد که عشق شیر سیاه ست تشنه و خون خوار به غیر خون دل عاشقان همی نچرد به مهر بر تو بچفسد به سوی دام آرد چو درفتادی از آن پس ز دور می نگرد امیر دست درازست و شحنه بی باک شکنجه می کند و بی گناه می فشرد هر آنک در کفش آید چو ابر می گرید هر آنک دور شد از وی چو برف می فسرد هزار جام به هر لحظه خرد درشکند هزار جامه به یک دم بدوزد و بدرد هزار چشم بگریاند و فروخندد هزار کس بکشد زار زار و یک شمرد به کوه قاف اگر چه که خوش پرد سیمرغ چو دام عشق ببیند فتد دگر نپرد ز بند او نرهد کس به شید یا به جنون ز دام او نرهد هیچ عاقلی به خرد مخبط ست سخن های من از او گر نی نمودمی به تو آن راه ها که می سپرد نمودمی به تو کو شیر را چه سان گیرد نمودمی که چگونه شکار را شکرد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۲۰ کسی که عاشق آن رونق چمن باشد عجب مدار که در بی دلی چو من باشد حدیث صبر مگویید صبر را ره نیست در آن دلی که بدان یار ممتحن باشد چو عشق سلسله خویش را بجنباند جنون عقل فلاطون و بوالحسن باشد به جان عشق که جانی ز عشق جان نبرد وگر درونه صد برج و صد بدن باشد اگر چو شیر شوی عشق شیرگیر قویست وگرچه پیل شوی عشق کرکدن باشد وگر به قعر چهی درروی برای گریز چو دلو گردن از او بسته رسن باشد وگر چو موی شوی موی می شکافد عشق وگر کباب شوی عشق بابزن باشد امان عالم عشقست و معدلت هم از اوست وگرچه راهزن عقل مرد و زن باشد خموش کن که سخن را وطن دمشق دلست مگو غریب ورا کش چنین وطن باشد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۲۱ سخن که خیزد از جان ز جان حجاب کند ز گوهر و لب دریا زبان حجاب کند بیان حکمت اگر چه شگرف مشعله ایست ز آفتاب حقایق بیان حجاب کند جهان کفست و صفات خداست چون دریا ز صاف بحر کف این جهان حجاب کند همی شکاف تو کف را که تا به آب رسی به کف بحر بمنگر که آن حجاب کند ز نقش های زمین و ز آسمان مندیش که نقش های زمین و زمان حجاب کند برای مغز سخن قشر حرف را بشکاف که زلف ها ز جمال بتان حجاب کند تو هر خیال که کشف حجاب پنداری بیفکنش که تو را خود همان حجاب کند نشان آیت حقست این جهان فنا ولی ز خوبی حق این نشان حجاب کند ز شمس تبریز ار چه قراضه ایست وجود قراضه ایست که جان را ز کان حجاب کند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۲۲ چو عشق را هوس بوسه و کنار بود که را قرار بود جان که را قرار بود شکارگاه بخندد چو شه شکار رود ولی چه گویی آن دم که شه شکار بود هزار ساغر می نشکند خمار مرا دلم چو مست چنان چشم پرخمار بود گهی که خاک شوم خاک ذره ذره شود نه ذره ذره من عاشق نگار بود ز هر غبار که آوازهای و هو شنوی بدانک ذره من اندر آن غبار بود دلم ز آه شود ساکن و ازو خجلم اگر چه آه ز ماه تو شرمسار بود به از صبوری اندر زمانه چیزی نیست ولی نه از تو که صبر از تو سخت عار بود ایا به خویش فرورفته در غم کاری تو تا برون نروی از میان چه کار بود چو عنکبوت زدود لعاب اندیشه دگر مباف که پوسیده پود و تار بود برو تو بازده اندیشه را بدو که بداد به شه نگر نه به اندیشه کان نثار بود چو تو نگویی گفت تو گفت او باشد چو تو نبافی بافنده کردگار بود # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۲۳ رسید ساقی جان ما خمار خواب آلود گرفت ساغر زرین سر سبو بگشود صلای باده جان و صلای رطل گران که می دهد به خماران به گاه زودازود زهی صباح مبارک زهی صبوح عزیز ز شاه جام شراب و ز ما رکوع و سجود شراب صافی و سلطان ندیم و دولت یار دگر نیارم گفتن که در میانه چه بود هر آنک می نخورد بر سرش فروریزد بگویدش که برو در جهان کور و کبود در این جهان که در او مرده می خورد مرده نخورد عاقل و ناسود و یک دمی نغنود چو پاک داشت شکم را رسید باده پاک زهی شراب و زهی جام و بزم و گفت و شنود شراب را تو نبینی و مست را بینی نبینی آتش دل را و خانه ها پر دود دل خسان چو بسوزد چه بوی بد آید دل شهان چو بسوزد فزود عنبر و عود نبشته بر رخ هر مست رو که جان بردی نبشته بر لب ساغر که عاقبت محمود نبشته بر دف مطرب که زهره بنده تو نبشته بر کف ساقی که طالعت مسعود بخند موسی عمران به کوری فرعون بخور خلیل خدا نوش کوری نمرود بلیس اگر ز شراب خدای مست بدی ز صد گنه نشدی هیچ طاعتش مردود خمش کنم که خمش به به پیش هشیاران که خلق خیره شدند و خیالشان افزود # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۲۴ به روح های مقدس ز من سلام برید به عاشقان مقدم ز من پیام برید به روز وصل چو برقم شب فراق چو ابر از این دو حال مشوش بگو کدام برید خدای خصم شما گر به پیش آن خورشید ز ماه و شمع و ستاره و چراغ نام برید سیاه کاسه شوی ار ز مطبخ عشقش به سوی خوان کرم دیگ های خام برید نشان دهم که شما آتش از کجا آرید ز برق نعل شهنشاه خوش خرام برید ولیک مرکب تندست هان و هان زنهار نه زین هلد نه لگام ار شما لگام برید حیات یابد آن جا اگر چه مرده برید حلال گردد آن جا اگر حرام برید هزار بند چو عشقش ز پای جان بگشاد مرا دو دست گرفته به آن مقام برید ز لوح عشق نبشتیم این غزل ها را به شمس مفخر تبریز از این غلام برید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۲۵ دو ماه پهلوی همدیگرند بر در عید مه مصور یار و مه منور عید چو هر دو سر به هم آورده اند در اسرار هزار وسوسه افکنده اند در سر عید ز موج بحر برقصند خلق همچو صدف ولیک همچو صدف بی خبر ز گوهر عید ز عید باقی این عید آمده ست رسول چو دل به عید سپاری تو را برد بر عید به روز عید بگویم دهل چه می گوید اگر تو مردی برجه رسید لشکر عید قراضه دو که دادی برای حق بنگر جزای حسن عمل گیر گنج پرزر عید وگر چو شیشه شکستی ز سنگ صوم و جهاد می حلال سقا هم بکش ز ساغر عید از این شکار سوی شاه بازپر چون باز که درپرید به مژده ز شه کبوتر عید تو گاو فربه حرصت به روزه قربان کن که تا بری به تبرک هلال لاغر عید وگر نکردی قربان عنایت یزدان امید هست که ذبحش کند به خنجر عید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۲۶ حبیب کعبه جانست اگر نمی دانید به هر طرف که بگردید رو بگردانید که جان ویست به عالم اگر شما جسمید که جان جمله جان هاست اگر شما جانید ندا برآمد امشب که جان کیست فدا بجست جان من از جا که نقد بستانید هزار نکته نبشتست عشق بر رویم ز حال دل چو شما عاشقید برخوانید چه ساغرست که هر دم به عاشقان آید شما کشید چنین ساغری که مردانید که عشق باغ و تماشاست اگر ملول شوید هواش مرکب تازیست اگر فرومانید چو آب و نان همه ماهیان ز بحر بود چو ماهیید چرا عاشق لب نانید قرابه ایست پر از رنج و نام او جسمست به سنگ بربزنید و تمام برهانید چو مرغ در قفسم بهر شمس تبریزی ز دشمنی قفسم بشکنید و بدرانید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۲۷ به باغ بلبل از این پس حدیث ما گوید حدیث خوبی آن یار دلربا گوید چو باد در سر بید افتد و شود رقصان خدای داند کو با هوا چه ها گوید چنار فهم کند اندکی ز سوز چمن دو دست پهن برآرد خوش و دعا گوید بپرسم از گل کان حسن از که دزدیدی ز شرم سست بخندد ولی کجا گوید اگر چه مست بود گل خراب نیست چو من که راز نرگس مخمور با شما گوید چو رازها طلبی در میان مستان رو که راز را سر سرمست بی حیا گوید که باده دختر کرمست و خاندان کرم دهان کیسه گشادست و از سخا گوید خصوص باده عرشی ز ذوالجلال کریم سخاوت و کرم آن مگر خدا گوید ز شیردانه عارف بجوشد آن شیره ز قعر خم تن او تو را صلا گوید چو سینه شیر دهد شیره هم تواند داد ز سینه چشمه جاریش ماجرا گوید چو مستتر شود آن روح خرقه باز شود کلاه و سر بنهد ترک این قبا گوید چو خون عقل خورد باده لاابالی وار دهان گشاید و اسرار کبریا گوید خموش باش که کس باورت نخواهد کرد که مس بد نخورد آنچ کیمیا گوید خبر ببر سوی تبریز مفخر آفاق مگر که مدح تو را شمس دین ما گوید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۲۸ هزار جان مقدس فدای روی تو باد که در جهان چو تو خوبی کسی ندید و نزاد هزار رحمت دیگر نثار آن عاشق که او به دام هوای چو تو شهی افتاد ز صورت تو حکایت کنند یا ز صفت که هر یکی ز یکی خوبتر زهی بنیاد دلم هزار گره داشت همچو رشته سحر ز سحر چشم خوشت آن همه گره بگشاد بلندبین ز تو گشتست هر دو دیده عشق ببین تو قوت شاگرد و حکمت استاد نشسته ایم دل و عشق و کالبد پیشت یکی خراب و یکی مست وان دگر دلشاد به حکم تست بگریانی و بخندانی همه چو شاخ درختیم و عشق تو چون باد به باد عشق تو زردیم هم بدان سبزیم تو راست جمله ولایت تو راست جمله مراد کلوخ و سنگ چه داند بهار را چه اثر بهار را ز چمن پرس و سنبل و شمشاد درخت را ز برون سوی باد گرداند درخت دل را باد اندرونست یعنی یاد به زیر سایه زلفت دلم چه خوش خفته ست خراب و مست و لطیف و خوش و کش و آزاد چو غیرت تو دلم را ز خواب بجهانید خمار خیزد و فریاد دردهد فریاد ولی چو مست کنی مر مرا غلط گردم گمان برم که امیرم چرا شوم منقاد به وقت درد بگوییم کای تو و همه تو چو درد رفت حجابی میان ما بنهاد در آن زمان که کند عقل عاقبت بینی ندا ز عشق برآید که هرچ بادا باد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۲۹ ز عشق آن رخ خوب تو ای اصول مراد هر آن که توبه کند توبه اش قبول مباد هزار شکر و هزاران سپاس یزدان را که عشق تو به جهان پر و بال بازگشاد در آرزوی صباح جمال تو عمری جهان پیر همی خواند هر سحر اوراد برادری بنمودی شهنشهی کردی چه داد ماند که آن حسن و خوبی تو نداد شنیده ایم که یوسف نخفت شب ده سال برادران را از حق بخواست آن شه زاد که ای خدای اگر عفوشان کنی کردی وگر نه درفکنم صد فغان در این بنیاد مگیر یا رب از ایشان که بس پشیمانند از آن گناه کز ایشان به ناگهان افتاد دو پای یوسف آماس کرد از شبخیز به درد آمد چشمش ز گریه و فریاد غریو در ملکوت و فرشتگان افتاد که بهر لطف بجوشید و بندها بگشاد رسید چارده خلعت که هر چهارده تان پیمبرید و رسولید و سرور عباد چنین بود شب و روز اجتهاد پیران را که خلق را برهانند از عذاب و فساد کنند کار کسی را تمام و برگذرند که جز خدای نداند زهی کریم و جواد چو خضر سوی بحار ایلیاس در خشکی برای گم شدگان می کنند استمداد دهند گنج روان و برند رنج روان دهند خلعت اطلس برون کنند لباد بس است باقی این را بگویمت فردا شب ار چه ماه بود نیست بی ظلام و سواد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۳۰ سپاس و شکر خدا را که بندها بگشاد میان به شکر چو بستیم بند ما بگشاد به جان رسید فلک از دعا و ناله من فلک دهان خود اندر ره دعا بگشاد ز بس که سینه ما سوخت در وفا جستن ز شرم ما عرق از صورت وفا بگشاد ادیم روی سهیلیم هر کجا بنمود غلام چشمه عشقیم هر کجا بگشاد پس دریچه دل صد در نهانی بود که بسته بود خدا بنده خدا بگشاد در این سرا که دو قندیل ماه و خورشیدست خدا ز جانب دل روزن سرا بگشاد الست گفت حق و جان ها بلی گفتند برای صدق بلی حق ره بلا بگشاد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۳۱ مها به دل نظری کن که دل تو را دارد به روز و شب به مراعاتت اقتضا دارد ز شادی و ز فرح در جهان نمی گنجد دلی که چون تو دلارام خوش لقا دارد ز آفتاب تو آن را که پشت گرم شود چرا دلیر نباشد حذر چرا دارد ز بهر شادی توست ار دلم غمی دارد ز دست و کیسه توست ار کفم سخا دارد خیال خوب تو چون وحشیان ز من برمد که صورتیست تن بنده دست و پا دارد مرا و صد چو مرا آن خیال بی صورت ز نقش سیر کند عاشق فنا دارد برهنه خلعت خورشید پوشد و گوید خنک کسی که ز زربفت او قبا دارد تنی که تابش خورشید جان بر او آید گمان مبر که سر سایه هما دارد بدانک موسی فرعون کش در این شهرست عصاش را تو نبینی ولی عصا دارد همی رسد به عنان های آسمان دستش که اصبع دل او خاتم وفا دارد غمش جفا نکند ور کند حلالش باد به هر چه آب کند تشنه صد رضا دارد فزون از آن نبود کش کشد به استسقا در آن زمان دل و جان عاشق سقا دارد اگر صبا شکند یک دو شاخ اندر باغ نه هر چه دارد آن باغ از صبا دارد شراب عشق چو خوردی شنو صلای کباب ز مقبلی که دلش داغ انبیا دارد زمین ببسته دهان تاسه مه که می داند که هر زمین به درون در نهان چه ها دارد بهار که بنماید زمین نیشکرت از آن زمین به درون ماش و لوبیا دارد چرا چو دال دعا در دعا نمی خمد کسی که از کرمش قبله دعا دارد چو پشت کرد به خورشید او نمازی نیست از آنک سایه خود پیش و مقتدا دارد خموش کن خبر من صمت نجا بشنو اگر رقیب سخن جوی ما روا دارد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۳۲ مها به دل نظری کن که دل تو را دارد که روز و شب به مراعاتت اقتضا دارد ز شادی و ز فرح در جهان نمی گنجد که چون تو یار دلارام خوش لقا دارد همی رسد به گریبان آسمان دستش که او چو سایه ز ماه تو مقتدا دارد به آفتاب تو آن را که پشت گرم شود چرا دلیر نباشد حذر چرا دارد چرا به پنجه کمرگاه کوه را نکشد کسی که ز اطلس عشق خوشت قبا دارد تو خود جفا نکنی ور کنی جفا بر دل بکن بکن که به کردار تو رضا دارد چرا نباشد راضی بدان جفای لطیف که او طراوت آب و دم صبا دارد در آتش غم تو همچو عود عطاریست دل شریف که او داغ انبیا دارد خمش خمش که سخن آفرین معنی بخش برون گفت سخن های جان فزا دارد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۳۳ میان باغ گل سرخ های و هو دارد که بو کنید دهان مرا چه بو دارد به باغ خود همه مستند لیک نی چون گل که هر یکی به قدح خورد و او سبو دارد چو سال سال نشاطست و روز روز طرب خنک مرا و کسی را که عیش خو دارد چرا مقیم نباشد چو ما به مجلس گل کسی که ساقی باقی ماه رو دارد به باغ جمله شراب خدای می نوشند در آن میانه کسی نیست کو گلو دارد عجایبند درختانش بکر و آبستن چو مریمی که نه معشوقه و نه شو دارد هزار بار چمن را بسوخت و بازآراست چه عشق دارد با ما چه جست و جو دارد وجود ما و وجود چمن بدو زنده ست زهی وجود لطیف و ظریف کو دارد چراست خار سلحدار و ابر روی ترش ز رشک آن که گل سرخ صد عدو دارد چو آینه ست و ترازو خموش و گویا یار ز من رمیده که او خوی گفت و گو دارد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۳۴ میان باغ گل سرخ های و هو دارد که بو کنید دهان مرا چه بو دارد به باغ خود همه مستند لیک نی چون گل که هر یکی به قدح خورد و او سبو دارد چو سال سال نشاطست و روز روز طرب خنک مرا و کسی را که عیش خو دارد چرا مقیم نباشد چو ما به مجلس گل کسی که ساقی باقی ماهرو دارد هزار جان مقدس فدای آن جانی که او به مجلس ما امر اشربوا دارد سؤال کردم گل را که بر کی می خندی جواب داد بر آن زشت کو دو شو دارد هزار بار خزان کرد نو بهار تو را چه عشق دارد با ما چه جست و جو دارد پیاله ای به من آورد گل که باده خوری خورم چرا نخورم بنده هم گلو دارد چه حاجتیست گلو باده ی خدایی را که ذره ذره همه نقل و می از او دارد عجب که خار چه بدمست و تیز و روترشست ز رشک آنک گل و لاله صد عدو دارد به طور موسی بنگر که از شراب گزاف دهان ندارد و اشکم چهارسو دارد به مستیان درختان نگر به فصل بهار شکوفه کرده که در شرب می غلو دارد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۳۵ مکن مکن که پشیمان شوی و بد باشد که بی عنایت جان باغ چون لحد باشد چه ریشه برکنی از غصه و پشیمانی چو ریش عقل تو در دست کالبد باشد بکن مجاهده با نفس و جنگ ریشاریش که صلح را ز چنین جنگ ها مدد باشد وگر گریز کنی همچو آهو از کف شیر ز تو گریزد آن ماه بر اسد باشد نه گوش تو سخن یار مهربان شنود نه پیش چشم تو دلدار سروقد باشد نشین به کشتی روح و بگیر دامن نوح به بحر عشق که هر لحظه جزر و مد باشد گذر ز ناز و ملولی که ناز آن تو نیست که آن وظیفه آن یار ماه خد باشد چه ظلم کردم بر حسن او که مه گفتم صد آفتاب و فلک را بر او حسد باشد خموش باش و مگو ریگ را شمار مکن شمار چون کنی آن را که بی عدد باشد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۳۶ مرا عقیق تو باید شکر چه سود کند مرا جمال تو باید قمر چه سود کند چو مست چشم تو نبود شراب را چه طرب چو همرهم تو نباشی سفر چه سود کند مرا زکات تو باید خزینه را چه کنم مرا میان تو باید کمر چه سود کند چو یوسفم تو نباشی مرا به مصر چه کار چو رفت سایه سلطان حشر چه سود کند چو آفتاب تو نبود ز آفتاب چه نور چو منظرم تو نباشی نظر چه سود کند لقای تو چو نباشد بقای عمر چه سود پناه تو چو نباشد سپر چه سود کند شبم چو روز قیامت دراز گشت ولی دلم سحور تو خواهد سحر چه سود کند شبی که ماه نباشد ستارگان چه زنند چو مرغ را نبود سر دو پر چه سود کند چو زور و زهره نباشد سلاح و اسب چه سود چو دل دلی ننماید جگر چه سود کند چو روح من تو نباشی ز روح ریح چه سود بصیرتم چو نبخشی بصر چه سود کند مرا به جز نظر تو نبود و نیست هنر عنایتت چو نباشد هنر چه سود کند جهان مثال درختست برگ و میوه ز توست چو برگ و میوه نباشد شجر چه سود کند گذر کن از بشریت فرشته باش دلا فرشتگی چو نباشد بشر چه سود کند خبر چو محرم او نیست بی خبر شو و مست چو مخبرش تو نباشی خبر چه سود کند ز شمس مفخر تبریز آنک نور نیافت وجود تیره او را دگر چه سود کند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۳۷ فراغتی دهدم عشق تو ز خویشاوند از آنک عشق تو بنیاد عافیت برکند از آنک عشق نخواهد به جز خرابی کار از آنک عشق نگیرد ز هیچ آفت پند چه جای مال و چه نام نکو و حرمت و بوش چه خان و مان و سلامت چه اهل و یا فرزند که جان عاشق چون تیغ عشق برباید هزار جان مقدس به شکر آن بنهند هوای عشق تو و آن گاه خوف ویرانی تو کیسه بسته و آن گاه عشق آن لب قند سرک فروکش و کنج سلامتی بنشین ز دست کوته ناید هوای سرو بلند برو ز عشق نبردی تو بوی در همه عمر نه عشق داری عقلیست این به خود خرسند چه صبر کردن و دامن ز فتنه بربودن نشسته تا که چه آید ز چرخ روزی چند درآمد آتش عشق و بسوخت هر چه جز اوست چو جمله سوخته شد شاد شین و خوش می خند و خاصه عشق کسی کز الست تا به کنون نبوده است چنو خود به حرمت پیوند اگر تو گویی دیدم ورا برای خدا گشای دیده دیگر و این دو را بربند کز این نظر دو هزاران هزار چون من و تو به هر دو عالم دایم هلاک و کور شدند اگر به دیده من غیر آن جمال آید بکنده باد مرا هر دو دیده ها به کلند بصیرت همه مردان مرد عاجز شد کجا رسد به جمال و جلال شاه لوند دریغ پرده هستی خدای برکندی چنانک آن در خیبر علی حیدر کند که تا بدیدی دیده که پنج نوبت او هزار ساله از آن سو که گفته شد بزنند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۳۸ سخن به نزد سخندان بزرگوار بود ز آسمان سخن آمد سخن نه خوار بود سخن چو نیک نگویی هزار نیست یکی سخن چو نیکو گویی یکی هزار بود سخن ز پرده برون آید آن گهش بینی که او صفات خداوند کردگار بود سخن چو روی نماید خدای رشک برد خنک کسی که به گفتار رازدار بود ز عرش تا به ثری ذره ذره گویااند که داند آنک به ادراک عرش وار بود سخن ز علم خدا و عمل خدای کند وگر ز ما طلبی کار کار کار بود چو مرغکان ابابیل لشکری شکنند به پیش لشکر پنهان چه کارزار بود چو پشه سر شاهی برد که نمرودست یقین شود که نهان در سلاحدار بود چو یک سواره مه را سپر دو نیم شود سنان دیده احمد چه دلگذار بود تو صورتی طلبی زین سخن که دست نهی دهم به دست تو گر دست دستیار بود # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۳۹ به پیش تو چه زند جان و جان کدام بود که جان توی و دگر جمله نقش و نام بود اگر چه ماه به ده دست روی خود شوید چه زهره دارد کان چهره را غلام بود اگر چه عاشقی و عشق بهترین کار است بدانک بی رخ معشوق ما حرام بود به جان عشق که تا هر دو جان نیامیزد جداییست و ملاقات بی نظام بود شراب لطف خداوند را کرانی نیست وگر کرانه نماید قصور جام بود به قدر روزنه افتد به خانه نور قمر اگر به مشرق و مغرب ضیاش عام بود تو جام هستی خود را برو قوامی ده که آن شراب قدیمست و باقوام بود هزار جان طلبید و یکی ببردم پیش بگفت باقی گفتم بهل که وام بود رفیق گشته دو چشمش میان خوف و رجا برای پختن هر عاشقی که خام بود هزار خانه به تاراج برد و خوش قنقیست سلامتی همه تاراج آن سلام بود درون خانه بود نقش ها نه آن نقاش به سوی بام نگر کان قمر به بام بود رسید مژده به شامست شمس تبریزی چه صبح ها که نماید اگر به شام بود # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴۰ ربود عشق تو تسبیح و داد بیت و سرود بسی بکردم لاحول و توبه دل نشنود غزل سرا شدم از دست عشق و دست زنان بسوخت عشق تو ناموس و شرم و هر چم بود عفیف و زاهد و ثابت قدم بدم چون کوه کدام کوه که باد توش چو که نربود اگر کهم هم از آواز تو صدا دارم وگر کهم همه در آتش توم که دود وجود تو چو بدیدم شدم ز شرم عدم ز عشق این عدم آمد جهان جان به وجود به هر کجا عدم آید وجود کم گردد زهی عدم که چو آمد از او وجود افزود فلک کبود و زمین همچو کور راه نشین کسی که ماه تو بیند رهد ز کور و کبود مثال جان بزرگی نهان به جسم جهان مثال احمد مرسل میان گبر و جهود ستایشت به حقیقت ستایش خویش است که آفتاب ستا چشم خویش را بستود ستایش تو چو دریا زبان ما کشتی روان مسافر دریا و عاقبت محمود مرا عنایت دریا چو بخت بیدارست مرا چه غم اگرم هست چشم خواب آلود # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴۱ ز بعد خاک شدن یا زیان بود یا سود به نقد خاک شوم بنگرم چه خواهد بود به نقد خاک شدن کار عاشقان باشد که راه بند شکستن خدایشان بنمود به امر موتوا من قبل ان تموتوا ما کنیم همچو محمد غزای نفس جهود جهود و مشرک و ترسا نتیجه نفس است ز پشک باشد دود خبیث نی از عود شود دمی همه خاک و شود دمی همه آب شود دمی همه آتش شود دمی همه دود شود دمی همه یار و شود دمی همه غار شود دمی همه تار و شود دمی همه پود به پیش خلق نشسته هزار نقش شود ولیک در نظر تو نه کم شود نه فزود به پیش چشم محمد بهشت و دوزخ عین به پیش چشم دگر کس مستر و مغمود مذللست قطوف بهشت بر احمد که کرد دست دراز و از آن بخواست ربود که تا دهد به صحابه ولیک آن بگداخت شد آب در کفش ایرا نبود وقت نمود # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴۲ اگر مرا تو نخواهی دلم تو را خواهد تو هم به صلح گرایی اگر خدا خواهد هزار عاشق داری تو را به جان جویان که تا سعادت و دولت ز ما که را خواهد ز عشق عاشق درویش خلق در عجبند که آنچ رشک شهانست او چرا خواهد عجب نباشد اگر مرده ای بجوید جان و یا گیاه بپژمرده ای صبا خواهد و یا دو دیده کور از خدا بصر جوید و یا گرسنه ده ساله ای نوا خواهد همه دعا شده ام من ز بس دعا کردن که هر که بیند رویم ز من دعا خواهد ولی به چشم تو من رنگ کافران دارم که چشم خیره کشت بیندم غزا خواهد اگر مرا نکشد هجر تو ز من بحلست اسیر کشته ز غازی چه خونبها خواهد سلام و خدمت کردم بگفتیم چونی چنان بود مس مسکین که کیمیا خواهد چنان برآید صورت که بست صورتگر چنان بود تن خسته کیش دوا خواهد ز آفتاب مزن گفت و گوی چون سایه ز سایه ذره گریزد همه ضیا خواهد زهی سخاوت و ایثار شمس تبریزی که شمس گنبد خضرا از او عطا خواهد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴۳ نماز شام چو خورشید در غروب آید ببندد این ره حس راه غیب بگشاید به پیش درکند ارواح را فرشته خواب به شیوه گله بانی که گله را پاید به لامکان به سوی مرغزار روحانی چه شهرها و چه روضاتشان که بنماید هزار صورت و شخص عجب ببیند روح چو خواب نقش جهان را از او فروساید هماره گویی جان خود مقیم آن جا بود نه یاد این کند و نی ملالش افزاید ز بار و رخت که این جا بر آن همی لرزید دلش چنان برهد که غمیش نگزاید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴۴ به باغ بلبل از این پس نوای ما گوید حدیث عشق شکرریز جان فزا گوید اگر ز رنگ رخ یار ما خبر دارد ز لاله زار و ز نسرین و گل چرا گوید ز راه غیرت گوید که تا بپوشاند رها کند سر چشمه حدیث پا گوید که پاره پاره به تدریج ذره که گردد فنا شود که اگر تند و بر ولا گوید کهی که ذره بود پیش او دو صد که قاف دوان دوان شود آن دم که او بیا گوید چو گوش کوه شنید آن بیای فرخ او به سر بیاید و لبیک را دو تا گوید به حق گلشن اقبال کاندر او مستی چو گل خموش که تا بلبلت ثنا گوید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴۵ ندا رسید به جان ها که چند می پایید به سوی خانه اصلی خویش بازآیید چو قاف قربت ما زاد و بود اصل شماست به کوه قاف بپرید خوش چو عنقایید ز آب و گل چو چنین کنده ایست بر پاتان بجهد کنده ز پا پاره پاره بگشایید سفر کنید از این غربت و به خانه روید از این فراق ملولیم عزم فرمایید به دوغ گنده و آب چه و بیابان ها حیات خویش به بیهوده چند فرسایید خدای پر شما را ز جهد ساخته است چو زنده اید بجنبید و جهد بنمایید به کاهلی پر و بال امید می پوسد چو پر و بال بریزد دگر چه را شایید از این خلاص ملولید و قعر این چه نی هلا مبارک در قعر چاه می پایید ندای فاعتبروا بشنوید اولوالابصار نه کودکیت سر آستین چه می خایید خود اعتبار چه باشد به جز ز جو جستن هلا ز جو بجهید آن طرف چو برنایید درون هاون شهوت چه آب می کوبید چو آبتان نبود باد لاف پیمایید حطام خواند خدا این حشیش دنیا را در این حشیش چو حیوان چه ژاژ می خایید هلا که باده بیامد ز خم برون آیید پی قطایف و پالوده تن بپالایید هلا که شاهد جان آینه همی جوید به صیقل آینه ها را ز زنگ بزدایید نمی هلند که مخلص بگویم این ها را ز اصل چشمه بجویید آن چو جویایید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴۶ میان باغ گل سرخ های و هو دارد که بو کنید دهان مرا چه بو دارد پیاله ای به من آورد لاله که بخوری خورم چرا نخورم بنده هم گلو دارد گلو چه حاجت می نوش بی گلو و دهان رحیق غیب که طعم سقا همو دارد چو سال سال نشاطست و روز روز طرب خنک مرا و کسی را که عیش خو دارد چرا مقیم نباشد چو ما به مجلس گل کسی که ساقی باقی ماه رو دارد به آفتاب جلالت که ذره ذره عشق نهان به زیر قبا ساغر و کدو دارد سؤال کردم از گل که بر که می خندی جواب داد بدان زشت کو دو شو دارد غلام کور که او را دو خواجه می باید چو سگ همیشه مقام او میان کو دارد سؤال کردم از خار کاین سلاح تو چیست جواب داد که گلزار صد عدو دارد هزار بار چمن را بسوخت و بازآراست چه عشق دارد با ما چه جست و جو دارد ز شمس مفخر تبریز پرس کاین از چیست وگرچه دفع دهد دم مخور که او دارد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴۷ مخسب شب که شبی صد هزار جان ارزد که شب ببخشد آن بدر بدره بی حد به آسمان جهان هر شبی فرود آید برای هر متظلم سپاه فضل احد خدای گفت قم اللیل و از گزاف نگفت ز شب رویست فرو قد زهره و فرقد ز دود شب پزی ای خام ز آتش موسی مداد شب دهد آن خامه را ز علم مدد بگیر لیلی شب را کنار ای مجنون شبست خلوت توحید و روز شرک و عدد شبست لیلی و روزست در پیش مجنون که نور عقل سحر را به جعد خویش کشد بدانک آب حیات اندرون تاریکیست چه ماهیی که ره آب بسته ای بر خود به دیبه سیه این کعبه را لباسی ساخت که اوست پشت مطیعان و اوستشان مسند درون کعبه شب یک نماز صد باشد ز بهر خواب ندارد کسی چنین معبد شکست جمله بتان را شب و بماند خدا که نیست در کرم او را قرین و کفو احد خمش که شعر کسادست و جهل از آن اکسد چه زاهدی تو در این علم و در تو علم ازهد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴۸ کسی خراب خرابات و مست می باشد از او عمارت ایمان و خیر کی باشد یکی وجود چو آتش بود نباشد آب محال باشد یک مه بهار و دی باشد منم خراب خرابات و مست طاعت حق درون شهر معظم ز نیک و بی باشد عمارتیست خراباتیان شهر مرا که خانه هاش نهان در زمین چو ری باشد شکوفه هاست درختان زهد را ز شراب نه آن شراب که اشکوفه هاش قی باشد چو هست و نیست مرا دید چشم معتزلی بگفت دیدم معدوم را که شیء باشد به سایه ها و به خورشید شمس تبریزی که بی مکان و زمان آفتاب و فی باشد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴۹ مرا وصال تو باید صبا چه سود کند چو من زمین تو گشتم سما چه سود کند ایا بتان شکرلب چو روی شه دیدم مرا جمال و کمال شما چه سود کند دلم نماند و گدازید چون شکر در آب جمال ماه رخ دلربا چه سود کند فلک ببست میان مرا ز فضل کمر ولیک بی شه شهره قبا چه سود کند هزار حیله کنم من دغا و شیوه عشق چو شه حریف نباشد دغا چه سود کند مرا بقا و فنا از برای خدمت اوست مرا چو آن نبود این بقا چه سود کند سقا و آب برای حرارت جگرست جگر چو خون شد ای دل سقا چه سود کند فلک به ناله شد از بس دعا و زاری من چو بخت یار نباشد دعا چه سود کند مگو چنین تو چه دانی بلا دریست نهان خدای داند و بس کاین بلا چه سود کند چو خونبهای تو ای دل هوای عشق ویست مگو که کشته شدم خونبها چه سود کند تو هان و هان به دل و دیده خاک این ره شو چو خاک باشی باید علا چه سود کند در آن فلک که شعاعات آفتاب دلست هزار سایه و ظل هما چه سود کند هما و سایه اش آن جا چو ظلمتی باشد ز نور ظلمت غیر فنا چه سود کند دلا تو چند زنی لاف از وفاداری برو به بحر وفا این وفا چه سود کند صفای باقی باید که بر رخت تابد تو جندره زده گیر این صفا چه سود کند چو کبر را بگذاری صفا ز حق یابی بدانی آنگه کاین کبریا چه سود کند برو به نزد خداوند شمس تبریزی فقیر او شو جانا غنا چه سود کند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵۰ سپاس آن عدمی را که هست ما بربود ز عشق آن عدم آمد جهان جان به وجود به هر کجا عدم آید وجود کم گردد زهی عدم که چو آمد از او وجود فزود به سال ها بربودم من از عدم هستی عدم به یک نظر آن جمله را ز من بربود رهد ز خویش و ز پیش و ز جان مرگ اندیش رهد ز خوف و رجا و رهد ز باد و ز بود که وجود چو کاهست پیش باد عدم کدام کوه که او را عدم چو که نربود وجود چیست و عدم چیست کاه و که چه بود شه ای عبارت از در برون ز بام فرود # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵۱ هر آن نوی که رسد سوی تو قدید شود چو آب پاک که در تن رود پلید شود ز شیر دیو مزیدی مزید تو هم از اوست که بایزید از این شیردان یزید شود مرید خواند خداوند دیو وسوسه را که هر که خورد دم او چو او مرید شود چو مشرقست و چو مغرب مثال این دو جهان بدین قریب شود مرد زان بعید شود هر آن دلی که بشورید و قی شدش آن شیر ز شورش و قی آن شیر بوسعید شود هر آنک صدر رها کرد و خاک این در شد هزار قفل گران را دلش کلید شود ترش ترش تو به خسرو مگو که شیرین کو پدید آید چون خواجه ناپدید شود چو غوره رست ز خامی خویش شد شیرین چو ماه روزه به پایان رسید عید شود خموش آینه منمای در ولایت زنگ نما به قیصر رومش که تا مرید شود # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵۲ ز شمس دین طرب نوبهار بازآید نشاط بلبله و سبزه زار بازآید کرانه کرد دلم از نبیذ و از ساقی چو وصل او بگشاید کنار بازآید کبوتر دل من در شکار باز پرید خنک زمانی کو از شکار بازآید بگردد این رخ زردم چو صد هزار نگار ز طبل دعوت من گر نگار بازآید چو ملک حسن به روی مهم قرار گرفت بود که سوی دلم زو قرار بازآید چو خارخار دلم می نشیند از هوسش که گلشنش بر این خار خار بازآید چو مهرها که شود محو نطع آن گوهر دغای عشق چو خانه قمار بازآید ز مستی اش چه گمان بردمی که بعد از می ز هجر عربده کن آن خمار بازآید از این خمار مرا نیست غم اگر روزی به دستم آن قدح پرشرار بازآید هزار چشمه حیوان چه در شمار آید اگر از او لطف بی شمار بازآید سؤال کردم رخ را که چند زر باشی که جان من ز زری تو زار بازآید مرا جواب چو زر داد من زرم دایم مگر که سیمبر خوش عیار بازآید بگفتمش چو بماندی تو زنده بی آن جان چه عذر آری چون آن عذار بازآید من آن ندانم دانم که آه از تبریز کز آتشش ز دلم الحذار بازآید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵۳ سپیده دم بدمید و سپیده می ساید که ویس روز رخ خویش را بیاراید غلام روز دلم کو به جای صد سالست سپیده چهره دل را به کار می ناید سپیدی رخ این دل سپیدها بخشد که طاس چرخ حواشیش را نپیماید سپیده را چو فروشست شب به آب سیاه رخ عجوزه دنیا ببین چه را شاید بده عجوزه زراق را هزار طلاق دم عجوزه جوانیت را بفرساید بران تو دیو ز خود پیش از آنک دیو شوی وگر نه من خمشم عن قریب بنماید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵۴ فزود آتش من آب را خبر ببرید اسیر می بردم غم ز کافرم بخرید خدای داد شما را یکی نظر که مپرس اگر چه زان نظر این دم به سکر بی خبرید طراز خلعت آن خوش نظر چو دیده شود هزار جامه ز درد و دریغ و غم بدرید ز دیده موی برست از دقیقه بینی ها چرا به موی و به روی خوشش نمی نگرید ز حرص خواجگی از بندگی چه محرومید ز غورها همه پختید یا که کور و کرید در آشنا عجمی وار منگرید چنین فرشته اید به معنی اگر به تن بشرید هزار حاجب و جاندار منتظر دارید برای خدمتتان لیک در ره و سفرید همی پرد به سوی آسمان روان شما اگر چه زیر لحافید و هیچ می نپرید همی چرد همه اجزای جان به روض صفات از آن ریاض که رستید چون از آن نچرید درخت مایه از آن یافت سبز و تر زان شد زبون مایه چرایید چونک شیر نرید هزار گونه کجا خستتان به زیر سجود کجا نظر که بدانید تیغ یا سپرید هزار حرف به بیگار گفتم و مقصود به هر دمی ز چه شما خفیه تر چه بی هنرید هنر چو بی هنری آمد اندر این درگاه هنروران ز شادیت چون نه زین نفرید همه حیات در اینست کاذبحوا بقره چو عاشقان حیاتید چون پس بقرید هزار شیر تو را بنده اند چه بود گاو هزار تاج زر آمد چه در غم کمرید چو شب خطیب تو ماهست بر چنین منبر اگر نه فهم تباهست از چه در سمرید کجا بلاغت ماه و کجا خیال سپاه به مقنعه بمنازید چون کلاه ورید بیافت کوزه زرین و آب بی حد خورد خموش باش که تا ز آب هم شکم ندرید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵۵ سلام بر تو که سین سلام بر تو رسید سلام گرد جهان گشت جز تو نپسندید بگرد بام تو گردان کبوتران سلام که بی پناه تو کس را نشاید آرامید چو پر و بال ز تو یافتست هر مرغی ز غیر تو به کجا باشدش امید مرید به هر طرف که ببینی تو مرغ سوخته پر بدان که از طمع خام سوی دام پرید تو آب کوثری و سوخته به تو آید برویدش سپس سوز پر و بال جدید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵۶ ز جان سوخته ام خلق را حذار کنید که الله الله ز آتش رخان فرار کنید که آتش رخشان خاصیت چنین دارد که هر قرار که دارید بی قرار کنید دلی که کاهل گردد نداش می آید که زنده است سلیمان عشق کار کنید مباش کاهل کاین قافله روانه شدست ز قافله بممانید و زود بار کنید چهارپای طبایع نکوبد این ره را به ترک خاک و هواها و آب و نار کنید غنیست چشم من از سرمه سپاهانی ز خاک تبریز او را مگر نثار کنید بزرگی از شه ارواح شمس تبریزست وجودها پی این کبریا صغار کنید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵۷ هزار جان مقدس فدای روی تو باد که در جهان چو تو خوبی کسی ندید و نزاد هزار رحمت دیگر نثار آن عاشق که او به دام هوای چو تو شهی افتاد ز صورت تو حکایت کنند یا ز صفت که هر یکی ز یکی خوشترست زهی بنیاد دلم هزار گره داشت همچو رشته سحر ز سحر چشم خوشت آن همه گره بگشاد بلندبین ز تو گشتست هر دو دیده عشق ببین تو قوت شاگرد و حکمت استاد نشسته ایم دل و عشق و کالبد پیشت یکی خراب و یکی مست وان دگر دلشاد به حکم تست بخندانی و بگریانی همه چو شاخ درختیم و عشق تو چون باد به باد زرد شویم و به باد سبز شویم تو راست جمله ولایت تو راست جمله مراد کلوخ و سنگ چه داند بهار جز اثری بهار را ز چمن پرس و سنبل و شمشاد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵۸ کدام لب که از او بوی جان نمی آید کدام دل که در او آن نشان نمی آید مثال اشتر هر ذره ای چه می خاید اگر نواله از آن شهره خوان نمی آید سگان طمع چپ و راست از چه می پویند چو بوی قلیه از آن دیگدان نمی آید چراست پنجه شیران چو برگ گل لرزان اگر ز غیب به دل ها سنان نمی آید هزار بره و گرگ از چه روی هم علفند به جان چو هیبت و بانگ شبان نمی آید برون گوش دو صد نعره جان همی شنود تو هوش دار چنین گر چنان نمی آید در این جهان کهن جان نو چرا روید چو هر دمی مددی زان جهان نمی آید به دست خویش تو در چشم می فشانی خاک نه آن که صورت نو نو عیان نمی آید شکسته قرن نگر صد هزار ذوالقرنین قرین بسیست که صاحب قران نمی آید دهان و دست به آب وفا کی می شوید که دم دمش می جان در دهان نمی آید دو سه قدم به سوی باغ عشق کس ننهاد که صد سلامش از آن باغبان نمی آید ورای عشق هزاران هزار ایوان هست ز عزت و عظمت در گمان نمی آید به هر دمی ز درونت ستاره ای تابد که هین مگو کاثری ز آسمان نمی آید دهان ببند و دهان آفرین کند شرحش به صورتی که تو را در زبان نمی آید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵۹ اگر دل از غم دنیا جدا توانی کرد نشاط و عیش به باغ بقا توانی کرد اگر به آب ریاضت برآوری غسلی همه کدورت دل را صفا توانی کرد ز منزل هوسات ار دو گام پیش نهی نزول در حرم کبریا توانی کرد درون بحر معانی لا نه آن گهری که قدر و قیمت خود را بها توانی کرد به همت ار نشوی در مقام خاک مقیم مقام خویش بر اوج علا توانی کرد اگر به جیب تفکر فروبری سر خویش گذشته های قضا را ادا توانی کرد ولیکن این صفت ره روان چالاکست تو نازنین جهانی کجا توانی کرد نه دست و پای اجل را فرو توانی بست نه رنگ و بوی جهان را رها توانی کرد تو رستم دل و جانی و سرور مردان اگر به نفس لییمت غزا توانی کرد مگر که درد غم عشق سر زند در تو به درد او غم دل را دوا توانی کرد ز خار چون و چرا این زمان چو درگذری به باغ جنت وصلش چرا توانی کرد اگر تو جنس همایی و جنس زاغ نه ای ز جان تو میل به سوی هما توانی کرد همای سایه دولت چو شمس تبریزیست نگر که در دل آن شاه جا توانی کرد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶۰ به حارسان نکوروی من خطاب کنید که چشم بد را از یوسفان به خواب کنید گهی به خاطر بیگانگان سؤال دهید گهی دل همه را سخره جواب کنید و چون شدند همه سخره سؤال و جواب شما به خلوت ساغر پر از شراب کنید دلی که نیست در اندیشه سؤال و جواب وی آفتاب جهان شد بدو شتاب کنید زنید خاک به چشمی که باد در سر اوست دو چشم آتشی حاسدان پرآب کنید از آن که هر که جز این آب زندگی باشد سراب مرگ بود پشت بر سراب کنید چو زندگی ابد هست اندر آب حیات به ترک عمر به صد رنگ شیخ و شاب کنید گداز عاشق در تاب عشق کی ماند به خدمتی که شما از پی ثواب کنید چو کف جود و سخاوت به لطف بگشاید نشاید این که شما قصه سحاب کنید وگر ز تن حشم زنگبار خون آرد سپاه قیصر رومی شما حراب کنید به یک نظر چو بکرد او جهان جان معمور چرا چو جغد حدیث تن خراب کنید که صد هزار اسیرند پیش زنگ از روم مخنثی چه بود فک آن رقاب کنید لوای دولت مخدوم شمس دین آمد گروه بازصفت قصد آن جناب کنید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶۱ جهان را بدیدم وفایی ندارد جهان در جهان آشنایی ندارد در این قرص زرین بالا تو منگر که در اندرون بوریایی ندارد بس ابله شتابان شده سوی دامش چو کوری که در کف عصایی ندارد بر او گشته ترسان بر او گشته لرزان زهی علتی کان دوایی ندارد نموده جمالی ولی زیر چادر عجوزی قبیحی لقایی ندارد کسی سر نهد بر فسونش که چون مار ز عقل و ز دین دست و پایی ندارد کسی جان دهد در رهش کز شقاوت ز جانان ره جان فزایی ندارد چه مردار مسی که مرد او ز مسی که پنداشت کو کیمیایی ندارد برای خیالی شده چون خیالی بجز درد و رنج و عنایی ندارد چرا جان نکارد به درگاه معشوق عجب عشق خود اصطفایی ندارد چه شاهان که از عشق صد ملک بردند که آن سلطنت منتهایی ندارد چه تقصیر کردست این عشق با تو که منکر شدی کو عطایی ندارد به یک دردسر زو تو پا را کشیدی چه ره دیده ای کان بلایی ندارد خمش کن نثارست بر عاشقانش گهرها که هر یک بهایی ندارد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶۲ سحر این دل من ز سودا چه می شد از آن برق رخسار و سیما چه می شد از آن طلعت خوش و زان آب و آتش ز فرق سر بنده تا پا چه می شد خدایا تو دانی که بر ما چه آمد خدایا تو دانی که ما را چه می شد ز ریحان و گل ها که روید ز دل ها سراسر همه دشت و صحرا چه می شد ز خورشید پرسی که گردون چه سان بد ز مه پرس باری که جوزا چه می شد ز معشوق اعظم به هر جان خرم به پستی چه آمد به بالا چه می شد تعالی تقدس چو بنمود خود را مقدس دلی از تعالی چه می شد چو می کرد بخشش نظر شمس تبریز به بینا چه بخشید و بینا چه می شد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶۳ دل من که باشد که تو را نباشد تن من کی باشد که فنا نباشد فلکش گرفتم چو مهش گرفتم چه زنند هر دو چو ضیا نباشد به درون جنت به میان نعمت چه شکنجه باشد چو لقا نباشد چو تو عذر خواهی گنه و جفا را چه کند جفاها که وفا نباشد چو خطا تو گیری به عتاب کردن چه کند دل و جان که خطا نباشد دو هزار دفتر چو به درس گویم نه فسرده باشم چو صفا نباشد سمنی نخندد شجری نرقصد چمنی نبوید چو صبا نباشد تو به فقر اگر چه که برهنه گردی چه غمست مه را که قبا نباشد چه عجب که جاهل ز دلست غافل ملکی و شاهی همه را نباشد همه مجرمان را کرمش بخواند چو به توبه آیند و دغا نباشد بگداز جان را مه آسمان را به خدا که چیزی چو خدا نباشد چه کنی سری را که فنا بکوبد چه کنی زری را که تو را نباشد همه روز گویی چو گلست یارم چه کنی گلی را که بقا نباشد مگریز ای جان ز بلای جانان که تو خام مانی چو بلا نباشد چه خوشست شب ها ز مهی که آن مه همه روی باشد که قفا نباشد چه خوشست شاهی که غلام او شد چه خوشست یاری که جدا نباشد تو خمش کن ای تن که دلم بگوید که حدیث دل را من و ما نباشد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶۴ گفتم که ای جان خود جان چه باشد ای درد و درمان درمان چه باشد خواهم که سازم صد جان و دل را پیش تو قربان قربان چه باشد ای نور رویت ای بوی کویت اسرار ایمان ایمان چه باشد گفتی گزیدی بر ما دکانی بر بی گناهی بهتان چه باشد اقبال پیشت سجده کنانست ای بخت خندان خندان چه باشد بگشای ای جان در بر ضعیفان بر رغم دربان دربان چه باشد فرمود صوفی که آن نداری باری بپرسش که آن چه باشد با حسن رویت احسان کی جوید خود پیش حسنت احسان چه باشد تو شیری و ما انبان حیله در پیش شیران انبان چه باشد بردار پرده از پیش دیده کوری شیطان شیطان چه باشد بس خلق هستند کز دوست مستند هرگز ندانند که نان چه باشد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶۵ دل گردون خلل کند چو مه تو نهان شود چو رسد تیر غمزه ات همه قدها کمان شود چو تو دلداریی کنی دو جهان جمله دل شود دل ما چون جهان شود همه دل ها جهان شود فتد آتش در این فلک که بنالد از آن ملک چو غم و دود عاشقان به سوی آسمان شود نبود رشک عشق تو بجهد خون عاشقان چو شفق بر سر افق همه گردون نشان شود چه زمان باشد آن زمان که بلرزد ز تو زمین چه عجب باشد آن مکان چو مکان لامکان شود ز خیال نگار من چو بخندد بهار من رخ او گلفشان شود نظرم گلستان شود بفشان گل که گلشنی همه را چشم روشنی به کرم گر نظر کنی چه شود چه زیان شود خوشم ار سر بداده ام چو درختان به باد من که به باغ جمال تو نظرم باغبان شود چه عجب گر ز مستیت خرف و سرگران شوم چو درختی که میوه اش بپزد سرگران شود چو بنفشه دوتا شدم چو سمن بی وفا شدم که دل لاله ها سیه ز غم ارغوان شود رخ یارم چو گلستان رخ زارم چو زعفران رخ او چون چنین بود رخ عاشق چنان شود همه نرگس شود رزان ز پی دید گلستان گل تو بهر بوسه اش همه شکل دهان شود به وصال بهار او چو بخندد دل چمن ز غم هجر جوی ها چو سرشکم روان شود چه پرست از محبتش دل آن عالم خلا که درختش ز شکر دوست سراسر زبان شود چو سر از خاک برزنند ز درختان ندا رسد که تو هر چه نهان کنی همه روزی عیان شود گل سوری گشاد رخ به لجاج گل سه تو گل گفتش نمایمت چو گه امتحان شود ز تک خاک دانه ها سوی بالا برآمده که عنایت فتاده را به علی نردبان شود تو زمین خورنده بین بخورد دانه پرورد عجب این گرگ گرسنه رمه را چون شبان شود همه گرگان شبان شده همه دزدان چو پاسبان چه برد دزد عاشقان چو خدا پاسبان شود مشتاب ار چه باغ را ز کرم سفره سبز شد بنشین منتظر دمی که کنون وقت خوان شود ز رفیقان گلستان مرم از زخم خاربن که رفیق سلاح کش مدد کاروان شود خمش ای دل که گر کسی بود او صادق طلب جهت صدق طالبان خمشی ها بیان شود # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶۶ دیده خون گشت و خون نمی خسبد دل من از جنون نمی خسبد مرغ و ماهی ز من شده خیره کاین شب و روز چون نمی خسبد پیش از این در عجب همی بودم کآسمان نگون نمی خسبد آسمان خود کنون ز من خیره است که چرا این زبون نمی خسبد عشق بر من فسون اعظم خواند جان شنید آن فسون نمی خسبد این یقینم شدست پیش از مرگ کز بدن جان برون نمی خسبد هین خمش کن به اصل راجع شو دیده راجعون نمی خسبد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶۷ رسم نو بین که شهریار نهاد قبله مان سوی شهر یار نهاد نقد عشاق را عیار نبود او ز کان کرم عیار نهاد گل صدبرگ برگ عیش بساخت روی سوی بنفشه زار نهاد هر که را چون بنفشه دید دوتا کرد یکتا و در شمار نهاد بی دلان را چو دل گرفت به بر سرکشان را چو سر خمار نهاد منتظر باش و چشم بر در دار کو نظر را در انتظار نهاد غم او را کنار گیر که غم روی بر روی غمگسار نهاد کس چه داند که گلشن رخ او بر دل بی دلم چه خار نهاد از دل بی دلم قرار مجوی کاندر او درد بی قرار نهاد آهوان صید چشم او گشتند چونک رو جانب شکار نهاد آن زره موی در کمان ز کمین تیرهای زره گذار نهاد خویشتن را چو در کنار گرفت خلق را دور و برکنار نهاد رحمتش آه عاشقان بشنید آهشان را بس اعتبار نهاد در عنایات خویششان بکشید جرمشان را به جای کار نهاد نور عشاق شمس تبریزی نور در دیده شمس وار نهاد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶۸ سیبکی نیم سرخ و نیمی زرد از گل و زعفران حکایت کرد چون جدا گشت عاشق از معشوق برد معشوق ناز و عاشق درد این دو رنگ مخالف از یک هجر بر رخ هر دو عشق پیدا کرد رخ معشوق زرد لایق نیست سرخی و فربهی عاشق سرد چونک معشوق ناز آغازید ناز کش عاشقا مگیر نبرد انا کالشوک سیدی کالورد فهما اثنان فی الحقیقه فرد انه الشمس اننی کالظل منه حر البقا و منی البرد ان جالوت بارز الطالوت ان داوود قدروا فی السرد دل ز تن زاد لیک شاه تنست همچنانک بزاید از زن مرد باز در دل یکی دلیست نهان چون سواری نهان شده در گرد جنبش گرد از سوار بود اوست کاین گرد را به رقص آورد نیست شطرنج تا تو فکر کنی با توکل بریز مهره چو نرد شمس تبریز آفتاب دلست میوه های دل آن تفش پرورد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶۹ سیبکی نیم سرخ و نیمی زرد زعفران لاله را حکایت کرد چون جدا گشت عاشق از معشوق نیمه ای خنده بود و نیمی درد سست پایی بمانده بر جایی پاک می کرد از رخ مه گرد دست می کوفت نیز می لافید کاین چنین صنعتی کسی ناورد صعوه پرشکسته ای دیدی بیضه چرخ زیر پر پرورد باز شد خنده خانه این جا رو بجو یار خنده ای ای مرد ناز تا کی کنند این زشتان بازگونه همی رود این نرد جفت و طاق از چه روی می بازند چون ندانند جفت را از فرد بهل این تا به یار خویش رویم آنک رویش هزار لاله و ورد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷۰ دیده ها شب فراز باید کرد روز شد دیده باز باید کرد ترک ما هر طرف که مرکب راند آن طرف ترکتاز باید کرد مطبخ جان به سوی بی سویی ست پوز آن سو دراز باید کرد چون چنین کان زر پدید آمد خویش را جمله گاز باید کرد جامه عمر را ز آب حیات چون خضر خوش طراز باید کرد چون غیور ست آن نبات حیات زین شکر احتراز باید کرد چون چنین نازنین به خانه ماست وقت نازست ناز باید کرد با گل و خار ساختن مردی ست مرد را ساز ساز باید کرد قبله روی او چو پیدا شد کعبه ها را نماز باید کرد سجده هایی که آن سری باشد پیش آن سر فراز باید کرد پیش آن عشق عاقبت محمود خویشتن را ایاز باید کرد چون حقیقت نهفته در خمشی ست ترک گفت مجاز باید کرد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷۱ عشق تو مست و کف زنانم کرد مستم و بیخودم چه دانم کرد غوره بودم کنون شدم انگور خویشتن را ترش نتانم کرد شکرینست یار حلوایی مشت حلوا در این دهانم کرد تا گشاد او دکان حلوایی خانه ام برد و بی دکانم کرد خلق گوید چنان نمی باید من نبودم چنین چنانم کرد اولا خم شکست و سرکه بریخت نوحه کردم که او زیانم کرد صد خم می به جای آن یک خم درخورم داد و شادمانم کرد در تنور بلا و فتنه خویش پخته و سرخ رو چو نانم کرد چون زلیخا ز غم شدم من پیر کرد یوسف دعا جوانم کرد می پریدم ز دست او چون تیر دست در من زد و کمانم کرد پر کنم شکر آسمان و زمین چون زمین بودم آسمانم کرد از ره کهکشان گذشت دلم زان سوی کهکشان کشانم کرد نردبان ها و بام ها دیدم فارغ از بام و نردبانم کرد چون جهان پر شد از حکایت من در جهان همچو جان نهانم کرد چون مرا نرم یافت همچو زبان چون زبان زود ترجمانم کرد چون زبان متصل به دل بودم راز دل یک به یک بیانم کرد چون زبانم گرفت خون ریزی همچو شمشیر در میانم کرد بس کن ای دل که در بیان ناید آن چه آن یار مهربانم کرد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷۲ عاشقانی که باخبر میرند پیش معشوق چون شکر میرند از الست آب زندگی خوردند لاجرم شیوه دگر میرند چونک در عاشقی حشر کردند نی چو این مردم حشر میرند از فرشته گذشته اند به لطف دور از ایشان که چون بشر میرند تو گمان می بری که شیران نیز چون سگان از برون در میرند بدود شاه جان به استقبال چونک عشاق در سفر میرند همه روشن شوند چون خورشید چونک در پای آن قمر میرند عاشقانی که جان یک دگرند همه در عشق همدگر میرند همه را آب عشق بر جگر است همه آیند و در جگر میرند همه هستند همچو در یتیم نه بر مادر و پدر میرند عاشقان جانب فلک پرند منکران در تک سقر میرند عاشقان چشم غیب بگشایند باقیان جمله کور و کر میرند و آنک شب ها نخفته اند ز بیم جمله بی خوف و بی خطر میرند و آنک این جا علف پرست بدند گاو بودند و همچو خر میرند و آنک امروز آن نظر جستند شاد و خندان در آن نظر میرند شاهشان بر کنار لطف نهد نی چنین خوار و محتضر میرند و انک اخلاق مصطفی جویند چون ابوبکر و چون عمر میرند دور از ایشان فنا و مرگ ولیک این به تقدیر گفتم ار میرند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷۳ صوفیان در دمی دو عید کنند عنکبوتان مگس قدید کنند شمع ها می زنند خورشیدند تا که ظلمات را شهید کنند باز هر ذره شد چو نفخه صور تا شهید تو را سعید کنند چرخ کهنه به گردشان گردد تا کهنه هاش را جدید کنند رغم آن حاسدان که می خواهند تا قریب تو را بعید کنند حاسدان را هم از حسد بخرند همه را طالب و مرید کنند کیمیای سعادت همه اند در همه فعل خود بدید کنند کیمیایی کنند همه افلاک لیک در مدتی مدید کنند وان هم از ماه غیب دزدیدند که گهی پاک و گه پلید کنند خنک آن دم که جمله اجزا را بی ز ترکیب ها وحید کنند بس کن این و سر تنور ببند تا که نان هات را ثرید کنند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷۴ گر تو را بخت یار خواهد بود عشق را با تو کار خواهد بود عمر بی عاشقی مدان به حساب کان برون از شمار خواهد بود هر زمانی که می رود بی عشق پیش حق شرمسار خواهد بود هر چه اندر وطن تو را سبکست ساعت کوچ بار خواهد بود بر تو این دم که در غم عشقی چون پدر بردبار خواهد بود فقر کز وی تو ننگ می داری آن جهان افتخار خواهد بود تلخی صبر اگر گلوگیر است عاقبت خوشگوار خواهد بود چون رهد شیر روح از این صندوق اندر آن مرغزار خواهد بود چون از این لاشه خر فرود آید شاه دل شهسوار خواهد بود دامن جهد و جد را بگشا کز فلک زر نثار خواهد بود تو نهان بودی و شدی پیدا هر نهان آشکار خواهد بود هر کی خود را نکرد خوار امروز همچو فرعون خوار خواهد بود هر که چون گل ز آتش آب نشد اندر آتش چو خار خواهد بود چون شکار خدا نشد نمرود پشه ای را شکار خواهد بود هر که از نقد وقت بست نظر سخره ای انتظار خواهد بود هر که را اختیار کردش عشق مست و بی اختیار خواهد بود هر که او پست و مست عشق نشد تا ابد در خمار خواهد بود هر که را مهر و مهر این دم نیست اشتری بی مهار خواهد بود در سر هر که چشم عبرت نیست خوار و بی اعتبار خواهد بود بس کن ار چه سخن نشاند غبار آخر از وی غبار خواهد بود شمس تبریز چون قرار گرفت دل از او بی قرار خواهد بود # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷۵ آتش افکند در جهان جمشید از پس چار پرده چون خورشید خنک او را که شد برهنه ز بود وای آن را که جست سایه بید دل سپیدست و عشق را رو سرخ زان سپیدی که نیست سرخ و سپید عشق ایمن ولایتیست چنانک ترس را نیست اندر او امید هر حیاتی که یک دمش عمرست چون برآید ز عشق شد جاوید یک عروسیست بر فلک که مپرس ور بپرسی بپرس از ناهید زین عروسی خبر نداشت کسی آمدند انبیا به رسم نوید شمس تبریز خسرو عهدست خسروان را هله به جان بخرید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷۶ خسروانی که فتنه ای چینید فتنه برخاست هیچ ننشینید هم شما هم شما که زیبایید هم شما هم شما که شیرینید همچو عنبر حمایلیم همه بر بر سیمتان که مشکینید نشوم شاد اگر گمان دارم که گهی شاد و گاه غمگینید در صفای می نهان دیدیم که شما چون کدوی رنگینید شاهدان فنا شما جمله با لب لعل و جان سنگینید بل که بر اسب ذوق و شیرینی تا ابد خوش نشسته در زینید تبریزی شوید اگر در عشق بنده شمس ملت و دینید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷۷ عید بر عاشقان مبارک باد عاشقان عیدتان مبارک باد عید ار بوی جان ما دارد در جهان همچو جان مبارک باد بر تو ای ماه آسمان و زمین تا به هفت آسمان مبارک باد عید آمد به کف نشان وصال عاشقان این نشان مبارک باد روزه مگشای جز به قند لبش قند او در دهان مبارک باد عید بنوشت بر کنار لبش کاین می بی کران مبارک باد عید آمد که ای سبک روحان رطل های گران مبارک باد چند پنهان خوری صلاح الدین بوسه های نهان مبارک باد گر نصیبی به من دهی گویم بر من و بر فلان مبارک باد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷۸ زندگانی صدر عالی باد ایزدش پاسبان و کالی باد هر چه نسیه ست مقبلان را عیش پیش او نقد وقت و حالی باد مجلس گرم پرحلاوت او از حریف فسرده خالی باد جان ها واگشاده پر در غیب بسته پیشش چو نقش قالی باد بر یمین و یسار او دولت هم جنوبی و هم شمالی باد دو ولایت که جسم و جان خوانند بر سر هر دو شاه و والی باد بخت نقدست شمس تبریزی او بسم غیر او مآلی باد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷۹ شاهدی بین که در زمانه بزاد بت و بتخانه را به باد بداد شاهدانی که در جهان سمرند کس از ایشان دگر نیارد یاد از رخ ماه او چو ابر گشود هفت گردون ز همدگر بگشاد همچو مهتاب شاخ شاخ آن نور سوی هر روزنی درون افتاد تابشش چون بتافت بیشترک جان ها را بخورد از بنیاد جان ها ذره ذره رقصان گشت پیش خورشید جان ها دلشاد همچو پرواز شمس تبریزی جمله پران که هر چه بادا باد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸۰ مادر عشق طفل عاشق را پیش سلطان بی امان نبرد تا نشد بالغ و ز جان فارغ پیش آن جان جان جان نبرد روبه عقل گرچه جهد کند ره بدان صارم الزمان نبرد جان فدا عشق را که او دل را جز به معراج آسمان نبرد عاشقان طالب نشان گشته عشقشان جز که بی نشان نبرد خون چکیده ست ره ره این نه بس است عاشقی جز که خون فشان نبرد هر کشان خون نه بوی مشک دهد تو یقین دان که بوی آن نبرد دیده را کحل شمس تبریزی جز به معشوق لامکان نبرد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸۱ شعر من نان مصر را ماند شب بر او بگذرد نتانی خورد آن زمانش بخور که تازه بود پیش از آنکه بر او نشیند گرد گرمسیر ضمیر جای وی است می بمیرد در این جهان از برد همچو ماهی دمی به خشک تپید ساعتی دیگرش ببینی سرد ور خوری بر خیال تازگی اش بس خیالات نقش باید کرد آنچ نوشی خیال تو باشد نبود گفتن کهن ای مرد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸۲ یوسف آخرزمان خرامان شد شکر و شهد مصر ارزان شد لعل عرشی تو چو رو بنمود تن کی باشد که سنگ ها جان شد تخته بند فراق تخت نشست تاج بر سر که چیست خاقان شد عشق مهمان بس شگرف آمد خانه ها خرد بود ویران شد پر و بال از جلال حق رویید قفس و مرغ و بیضه پران شد با دلان خیره گشته کاین دل کو بی دلان بی خبر که دل آن شد پای می کوب و عیش از سر گیر به سر من مگو که پایان شد زر چو درباخت خواجه صراف صرفه او برد زانکه در کان شد شمس تبریز نردبانی ساخت بام گردون برآ که آسان شد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸۳ هر کی در ذوق عشق دنگ آمد نیک فارغ ز نام و ننگ آمد نشود بند گفت و گوی جهان شیرگیر ی که چون پلنگ آمد شیشه عشق را فراغت ها ست گر بر او صد هزار سنگ آمد نام و ناموس کی شود مانع چونکه آن دلربا ی شنگ آمد صد هزاران چو آسمان و زمین پیش جولان عشق تنگ آمد قیصر روم عشق غالب باد گر کسل چون سپاه زنگ آمد زهره بر چنگ این نوا می زد کان قمر عاقبت به چنگ آمد شمس تبریز هر کی بی تو نشست عذر او پیش عشق لنگ آمد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸۴ هین که هنگام صابر ان آمد وقت سختی و امتحان آمد این چنین وقت عهد ها شکنند کارد چون سوی استخوان آمد عهد و سوگند سخت سست شود مرد را کار چون به جان آمد هله ای دل تو خویش سست مکن دل قوی کن که وقت آن آمد چون زر سرخ اندر آتش خند تا بگویند زر کان آمد گرم خوش رو به پیش تیغ اجل بانگ برزن که پهلوان آمد با خدا باش و نصرت از وی خواه که مدد ها ز آسمان آمد ای خدا آستین فضل فشان چونکه بنده بر آستان آمد چون صدف ما دهان گشادستیم که ابر فضل تو درفشان آمد ای بسا خار خشک کز دل او در پناه تو گلستان آمد من نشان کرده ام تو را که ز تو دلخوشی های بی نشان آمد وقت رحم است و وقت عاطفت است که مرا زخم بس گران آمد ای ابابیل هین که بر کعبه لشکر و پیل بی کران آمد عقل گوید مرا خمش کن بس که خداوند غیب دان آمد من خمش کردم ای خدا لیکن بی من از خان من فغان آمد ما رمیت اذ رمیت هم ز خداست تیر ناگه کز این کمان آمد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸۵ هر که بهر تو انتظار کند بخت و اقبال را شکار کند بهر باران چو کشت منتظر است سینه را سبز و لاله زار کند بهر خورشید کان چو منتظر است سنگ را لعل آبدار کند انتظار ادیم بهر سهیل اندر او صد هزار کار کند آهنی که انتظار صیقل کرد روی را صاف و بی غبار کند ز انتظار رسول تیغ علی در غزا خویش ذوالفقار کند انتظار جنین درون رحم نطفه را شاه خوش عذار کند انتظار حبوب زیر زمین هر یکی دانه را هزار کند آسیا آب را چو منتظر است سنگ را چست و بی قرار کند انتظار قبول وحی خدا چشم را چشم اعتبار کند انتظار نثار بحر کرم سینه را درج در چو نار کند شیره را انتظار در دل خم بهر مغز شهان عقار کند بی کنار ست فضل منتظر ش رانده را لایق کنار کند تا قیامت تمام هم نشود شرح آن که انتظار یار کند ز انتظارات شمس تبریزی شمس و ناهید و مه دوار کند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸۶ عشق را جان بی قرار بود یاد جان پیش عشق عار بود سر و جان پیش او حقیر بود هر که را در سر این خمار بود همه بر قلب می زند عاشق اندر آن صف که کارزار بود نکند جانب گریز نظر گرچه شمشیر صد هزار بود عشق خود مرغزار شیران است کی سگی شیر مرغزار بود عشق جان ها در آستین دارد در ره عشق جان نثار بود نام و ناموس و شرم و اندیشه پیش جاروب شان غبار بود همه کس را شکار کرد بلا عاشقان را بلا شکار بود مر بلا را چنان به جان بخرند کان بلا نیز شرمسار بود جان عشق است شه صلاح الدین کاو ز اسرار کردگار بود # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸۷ هر که را ذوق دین پدید آید شهد دنیاش کی لذیذ آید آن چنان عقل را چه خواهی کرد که نگوسار یک نبیذ آید عقل بفروش و جمله حیرت خر که تو را سود از این خرید آید نه از آن حالتیست ای عاقل که در او عقل کس بدید آید نشود باز این چنین قفلی گر همه عقل ها کلید آید گر درآیند ذره ذره به بانگ آن همه بانگ ناشنید آید چه شود بیش و کم از این دریا بنده گر پاک وگر پلید آید هر که رو آورد بدین دریا گر یزیدست بایزید آید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸۸ بوی دلدار ما نمی آید طوطی این جا شکر نمی خاید هر مقامی که رنگ آن گل نیست بلبل جان ها بنسراید خوش برآییم دوست حاضر نیست عشق هرگز چنین نفرماید همه اسباب عشق این جا هست لیک بی او طرب نمی شاید مادر فتنه ها که می باشد طربی بی رخش نمی زاید هر شرابی که دوست ساقی نیست جز خمار و شکوفه نفزاید همه آفاق پرستاره شود گازری را مراد برناید بی اثرهای شمس تبریزی از جهان جز ملال ننماید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸۹ صبر با عشق بس نمی آید عقل فریادرس نمی آید بیخودی خوش ولایتیست ولی زیر فرمان کس نمی آید کاروان حیات می گذرد هیچ بانگ جرس نمی آید بوی گلشن به گل همی خواند خود تو را این هوس نمی آید زانک در باطن تو خوش نفسیست از گزاف این نفس نمی آید بی خدای لطیف شیرین کار عسلی از مگس نمی آید هر دمی تخم نیکوی می کار تا نکاری عدس نمی آید هیچ کردی به خیر اندیشه که جزا از سپس نمی آید بس کن ایرا که شمع این گفتار جانب هر غلس نمی آید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹۰ من بسازم ولیک کی شاید زاغ با طوطیان شکر خاید هر یکی را ولایتست جدا کژ با راست راست کی آید گرچه طوطی خود از شکر زندست زاغ را می چمین خر باید عشق در خویش بین کجا گنجد ماده گرگ شیر نر زاید بگریز از کسی که عاشق نیست زان ز گرگین تو را گر افزاید ور شوی کوفته به هاون عشق دانک او سرمه ایت می ساید رو بکن تو خراب خانه از آنک شمس تبریز مست می آید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹۱ عشق جانان مرا ز جان ببرید جان به عشق اندرون ز خود برهید زانک جان محدثست و عشق قدیم هرگز این در وجود آن نرسید عشق جانان چو سنگ مغناطیس جان ما را به قرب خویش کشید باز جان را ز خویشتن گم کرد جان چو گم شد وجود خویش بدید بعد از آن باز با خود آمد جان دام عشق آمد و در او پیچید شربتی دادش از حقیقت عشق جمله اخلاص ها از او برمید این نشان بدایت عشق است هیچ کس در نهایتش نرسید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹۲ خسروانی که فتنه ای چینید فتنه برخاست هیچ ننشینید هم شما هم شما که زیبایید هم شما هم شما که شیرینید همچو عنبر حمایلیم همه بر بر سیمتان که مشکینید لذتی هست با شما گفتن هم شما داد جان مسکینید نشوم شاد اگر گمان دارم که گهی شاد و گاه غمگینید بل که بر اسب ذوق و شیرینی تا ابد خوش نشسته در زینید شاهدان فانی و شما جمله با لب لعل و جان سنگینید در صفای می شهان دیدیم که شما چون کدوی رنگینید در بهشتی که هر زمان بکریست مرد آیید اگر نه عنینید تبریزی شوید اگر در عشق بنده شمس ملت و دینید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹۳ زان ازلی نور که پرورده اند در تو زیادت نظری کرده اند خوش بنگر در همه خورشیدوار تا بگدازند که افسرده اند سوی درختان نگر ای نوبهار کز دی دیوانه بپژمرده اند لب بگشا هیکل عیسی بخوان کز دم دجال جفا مرده اند بشکن امروز خمار همه کز می تو چاشنیی برده اند درده تریاق حیات ابد کاین همگان زهر فنا خورده اند همچو سحر پرده شب را بدر کاین همه محجوب دو صد پرده اند بس کن و خاموش مشو صدزبان چونک یکی گوش نیاورده اند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹۴ دوست همان به که بلاکش بود عود همان به که در آتش بود جام جفا باشد دشوارخوار چون ز کف دوست بود خوش بود زهر بنوش از قدحی کان قدح از کرم و لطف منقش بود عشق خلیلست درآ در میان غم مخور ار زیر تو آتش بود سرد شود آتش پیش خلیل بید و گل و سنبله کش بود در خم چوگانش یکی گوی شو تا که فلک زیر تو مفرش بود رقص کنان گوی اگر چه ز زخم در غم و در کوب و کشاکش بود سابق میدان بود او لاجرم قبله هر فارس مه وش بود چونک تراشیده شده ست او تمام رست از آن غم که تراشش بود هر کی مشوش بود او ایمنست گر دو جهان جمله مشوش بود مفخر تبریز تو را شمس دین شرق نه در پنج و نه در شش بود # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹۵ دیدن روی تو هم از بامداد درد مرا بین که چه آرام داد در دل عشاق چه آتش فکند جانب اسرار چه پیغام داد چون ز سر لطف مرا پیش خواند جان مرا باده بی جام داد صافی آن باده چو ارواح خورد کاسه آلوده به اجسام داد صافی آن باده ز ارواح جو زانک به اجسام همین نام داد در تبریزست تو را دام دل رحمت پیوسته در آن دام داد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹۶ گفت کسی خواجه سنایی بمرد مرگ چنین خواجه نه کاریست خرد کاه نبود او که به بادی پرید آب نبود او که به سرما فسرد شانه نبود او که به مویی شکست دانه نبود او که زمینش فشرد گنج زری بود در این خاکدان کو دو جهان را بجوی می شمرد قالب خاکی سوی خاکی فکند جان خرد سوی سماوات برد جان دوم را که ندانند خلق مغلطه گوییم به جانان سپرد صاف درآمیخت به دردی می بر سر خم رفت جدا شد ز درد در سفر افتند به هم ای عزیز مرغزی و رازی و رومی و کرد خانه خود بازرود هر یکی اطلس کی باشد همتای برد خامش کن چون نقط ایرا ملک نام تو از دفتر گفتن سترد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹۷ پیرهن یوسف و بو می رسد در پی این هر دو خود او می رسد بوی می لعل بشارت دهد کز پی من جام و کدو می رسد نفس اناالحق تو منصور گشت نور حقش توی به تو می رسد نیست زیان هیچ ز سنگ آب را سنگ بلاها به سبو می رسد آب حیاتست ورای ضمیر جوی بکن کآب به جو می رسد آب بزن بر حسد آتشین باد در این خاک از او می رسد عشق و خرد خانه درون جنگیند عربده هر لحظه به کو می رسد هر چه دهد عاشق از رخت و بخت عاقبت آن جمله بدو می رسد گرچه بسی برد ز شوهر عروس او و جهازش نه به شو می رسد مایده ای خواستی از آسمان خیز ز خود دست بشو می رسد مژده ده ای عشق که از شمس دین از تبریز آیت نو می رسد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹۸ آتش عشق تو قلاووز شد دوش دلم سوی دل افروز شد چون به سخن داشت مرا دوش یار چون به دم گرم جگرسوز شد من چه زنم با دم و با مکر او کو به دغل بر همه پیروز شد این دل من ساده و بی مکر بود دید دغل هاش بدآموز شد هر چه به عالم خوشی شهوتست همچو پنیر آفت هر یوز شد آه که شب جمله در این وعده رفت بوسه دهم بوسه دهم روز شد یار برهنه به قبا میل کرد عقل دگربار کمردوز شد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹۹ از سوی دل لشکر جان آمدند لشکر پیدا و نهان آمدند جامه صبر من از آن چاک شد کز ره جان جامه دران آمدند چادر افکنده عروسان روح در طلب شاه جهان آمدند بر مثل سیل خوش از لامکان رقص کنان سوی مکان آمدند صورت دل صورت ها را شکست پردگیان ملک ستان آمدند هر چه عیان بود نهان آمدند هر چه نهان بود عیان آمدند هر چه نشان داشت نشانش نماند هر چه نشان نیست نشان آمدند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰۰ آنچ گل سرخ قبا می کند دانم من کان ز کجا می کند بید پیاده که کشیدست صف آنچ گذشتست قضا می کند سوسن با تیغ و سمن با سپر هر یک تکبیر غزا می کند بلبل مسکین که چه ها می کشد آه از آن گل که چه ها می کند گوید هر یک ز عروسان باغ کان گل اشارت سوی ما می کند گوید بلبل که گل آن شیوه ها بهر من بی سر و پا می کند دست برآورده به زاری چنار با تو بگویم چه دعا می کند بر سر غنچه کی کله می نهد پشت بنفشه کی دوتا می کند گرچه خزان کرد جفاها بسی بین که بهاران چه وفا می کند فصل خزان آنچ به تاراج برد فصل بهار آمد ادا می کند ذکر گل و بلبل و خوبان باغ جمله بهانه ست چرا می کند غیرت عشق است وگر نه زبان شرح عنایات خدا می کند مفخر تبریز و جهان شمس دین باز مراعات شما می کند # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰۱ آه در آن شمع منور چه بود کآتش زد در دل و دل را ربود ای زده اندر دل من آتشی سوختم ای دوست بیا زود زود صورت دل صورت مخلوق نیست کز رخ دل حسن خدا رو نمود جز شکرش نیست مرا چاره ای جز لب او نیست مرا هیچ سود یاد کن آن را که یکی صبحدم این دلم از زلف تو بندی گشود جان من اول که بدیدم تو را جان من از جان تو چیزی شنود چون دلم از چشمه تو آب خورد غرقه شد اندر تو و سیلم ربود # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰۲ چونک کمند تو دلم را کشید یوسفم از چاه به صحرا دوید آنک چو یوسف به چهم درفکند باز به فریادم هم او رسید چون رسن لطف در این چه فکند چنبره دل گل و نسرین دمید قیصر از آن قصر به چه میل کرد چه چو بهشتی شد و قصر مشید گفتم ای چه چه شد آن ظلمتت گفت که خورشید به من بنگرید هر که فسردست کنون گرم شد جمره عشقت بگدازد جلید قیصر رومست که بر زنگ زد اوست که ترسابچه خواندش فرید پرتو دل بود که زد بر سعیر پر شد و بشکافت که هل من مزید دوزخ گفتش که مرا جان ببخش تا بخورم هرک ز یزدان برید برگذر از آتش ای بحر لطف ور نه بمردم تبشم بفسرید گفت که ای آتش قوم مرا زود به من ده که خداشان گزید جمله یکایک به کف او سپرد گفت که نار تو ز نورم رهید تافت ز تبریز رخ شمس دین شمس بود نور جهان را کلید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰۳ شاخ گلی باغ ز تو سبز و شاد هست حریف تو در این رقص باد باد چو جبریل و تو چون مریمی عیسی گل روی از این هر دو زاد رقص شما هر دو کلید بقا ست رحمت بسیار بر این رقص باد تخت گه نسل شما شد دماغ تخت بود جایگه کیقباد میوه هر شاخ به معده رود زانک برسته ست ز کون و فساد نعمت ما چو ز مکون بود خلط نگردد به خور و ارتقاد روزی هر قوم ز باغ دگر خوان بزرگ ست تو را ای جواد قسمت بخت ست برو بخت جو بخت به از رخت بود المراد بس که نسیمی به دل اندر دمید ز آن مدد نور که آرد ولاد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰۴ دوش دل عربده گر با کی بود مشت کی کردست دو چشمش کبود آن دل پرخواره ز عشق شراب هفت قدح از دگران برفزود مست شد و بر سر کوی اوفتاد دست زنان ناگه خوابش ربود آن عسسی رفت قبایش ببرد وان دگری شد کمرش را گشود آمد چنگی بنوازید تار جست ز خواب آن دل بی تار و پود دید قبا رفته خمارش نماند دید زیان کم شد سودای سود دیدش ساقی که در آتش فتاد جام گرفت و سوی او شد چو دود بر غم او ریخت می دلگشا صورت اقبال بدو رو نمود بخت بقا یافت قبا گو برو ذوق فنا دید چه جوید وجود عالم ویرانه به جغدان حلال باد دو صد شنبه از آن جهود ما چو خرابیم و خراباتییم خیز قدح پر کن و پیش آر زود این قدح از لطف نیاید به چشم جسم نداند می جان آزمود زان سوی گوش آمد این طبل عید در دلش آتش بزن افغان عود بس کن و اندر تتق عشق رو دلبر خوبست و هزاران حسود # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰۵ هر که ز عشاق گریزان شود بار دگر خواجه پشیمان شود والله منت همه بر جان اوست هر که سوی چشمه حیوان شود هر که سبوی تو کشد عاقبت در حرم عشرت سلطان شود تنگ بود حوصله آدمی از تو چو دریای و چو عمان شود رو به دل اهل دلی جای گیر قطره به دریا در و مرجان شود جنبش هر ذره به اصل خودست هر چه بود میل کسی آن شود کافر صدساله چو بیند تو را سجده کند زود مسلمان شود جان و دل از جذبه میل و هوس همصفت دلبر و جانان شود خار که سرتیز ره عاشق است عاقبت امر گلستان شود ناطقه را بند کن و جمع باش گر نه ضمیر تو پریشان شود # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰۶ عشق مرا بر همگان برگزید آمد و مستانه رخم را گزید شکر کز آن کان زر جعفری روی مرا نادره گازی رسید باد تکبر اگرم در سرست هم ز دم اوست که در من دمید کرد مرا خشم مه و بر رخم گنبد نیلی سره نیلی کشید باده فراوان و یکی جام نی بوسه پیاپی شد و لب ناپدید ای شب کفر از مه تو روز دین گشته یزید از دم تو بایزید گو سگ نفس این همه عالم بگیر کی شود از سگ لب دریا پلید قفل خداییش بسی خون که ریخت خونش بریزیم چو آمد کلید جان به سعادت بکشد نفس را تا به هم افتند سعید و شهید هیچ شکاری نرهد زان صیاد کو ز سگی های سگ تن رهید ای خرف پیر جوان شو ز سر تازه شد از یار هزاران قدید وی بدن مرده برون آ ز گور صور دمیدند ز عرش مجید خامش و بشنو دهل خامشان ایدک الله به عیش جدید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰۷ گفت کسی خواجه سنایی بمرد مرگ چنین خواجه نه کاریست خرد قالب خاکی به زمین بازداد روح طبیعی به فلک واسپرد ماه وجودش ز غباری برست آب حیاتش به درآمد ز درد پرتو خورشید جدا شد ز تن هر چه ز خورشید جدا شد فسرد صافی انگور به میخانه رفت چونک اجل خوشه تن را فشرد شد همگی جان مثل آفتاب جان شده را مرده نباید شمرد مغز تو نغزست مگر پوست مرد مغز نمیرد مگرش دوست برد پوست بهل دست در آن مغز زن یا بشنو قصه آن ترک و کرد کرد پی دزدی انبان ترک خرقه بپوشید و سر و مو سترد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰۸ یا من نعماه غیر معدود و السعی لدیه غیر مردود قد اکرمنا و قد دعانا کی نعبده و نعم معبود لا یطلب حمدنا لفخر بل یجعلنا بذاک محمود قد بشر باللقاء صدقه من حضرته الکریم مورود و الوعد من الحبیب حلو و السعی الی السعود مسعود خاصا سعدی که او به هر دم صد دل به سعود خویش بربود # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰۹ طارت الکتب الکرام من کرام یا عباد ایقظوا من غفله ثم انشروا للاجتهاد جاء نا میزاننا کی نختبر اوزاننا ربنا اصلح شأننا او جد بعفو یا جواد اضحکوا بعد البکا یا  نعم هذا المشتکی قد خرجتم من حجاب و انتبهتم من رقاد پارسی گوییم شاها آگهی خود از فؤاد ماه تو تابنده باد و دولتت پاینده باد هر ملولی که تو را دید و خوش و تازه نشد آب و نانش تیره باد و آتشش بادا رماد خوابناکی که صباحت دید وز جا برنجست چشم بختش خفته بادا تا الی یوم المعاد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱۰ من رای درا تلالا نوره وسط الفؤاد بیننا و بینه قبل التجلی الف واد جاء من یحیی الموات و الرمیم و الرفات ایها الاموات قوموا و ابصروا یوم التناد طارت الکتب الکرام من کرام کاتبین ایقظوا من غفله ثم انشروا للاجتهاد جاءنا میزاننا کی تختبر اوزاننا ربنا اصلح شأننا أو جد بعفو یا جواد اضحکوا بعد البکا یا نعم هذ المشتکا قد خرجتم من حجاب و انتبهتم من رقاد پارسی گوییم شاها آگهی خود از فؤاد ماه تو تابنده باد و دولتت پاینده باد هر ملولی که تو را دید و خوش و تازه نشد آب نابش تیره باد و آتشش بادا رماد خوابناکی که صباحت دید وز جا برنجست چشم بختش خفته بادا تا الی یوم المعاد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱۱ میر خوبان را دگر منشور خوبی دررسید در گل و گلزار و نسرین روح دیگر بردمید با ملیحا زاده الرحمن احسانا جدید یا منیرا زاده نور علی نور مزید خوشتر از جان خود چه باشد جان فدای خاک تو خوبتر از ماه چه بود ماه در تو ناپدید کل ذی روح یفدی فی هواک روحه کل بستان انیق من جناک مستفید لست انکر ما ذکرتم البقاء فی الفنا کل من ابدی جمیلا لیس یبعد ان یعید این ملولی می کشد جان را که چیزی تو بگو هیچ کس را کس گریبان از گزافه کی کشید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱۲ یا شبه الطیف لی انت قریب بعید جمله ارواحنا تغمس فیما ترید نوبت آدم گذشت نوبت مرغان رسید طبل قیامت زدند خیز که فرمان رسید انت لطیف الفعال انت لذیذ المقال انت جمال الکمال زدت فهل من مزید از پس دور قمر دولت بگشاد در دلق برون کن ز سر خلعت سلطان رسید جاء اوان السرور زال زمان الفتور لیس لدنیا غرور یا سندی لا تحید دیو و پری داشت تخت ظلم از آن بود سخت دیو رها کرد رخت چتر سلیمان رسید هل طرب یا غلام فاملا کاس المدام انت بدار السلام ساکن قصر مشید عشق چه خوش حاکمیست ظالم و بی قول نیست حاجت لاحول نیست دیو مسلمان رسید یا لمع المشرق مثلک لم یخلق خذ بیدی ارتقی نحوک انت المجید عاشق از دست شد نیست شد و هست شد بلبل جان مست شد سوی گلستان رسید پرده برانداخت حور جمله جهان همچو طور زیر و زبر بست نور موسی عمران رسید هر چه خیال نکوست عشق هیولای اوست صورت از رشک حق پرده گر جان رسید هست تنت چون غبار بر سر بادی سوار چونک جدا گشت باد خاک به ماچان رسید اعلم ان الغبار مرتفع بالریاح مثل هوی اختفی وسط صیاح شدید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱۳ اگر حریف منی پس بگو که دوش چه بود میان این دل و آن یار می فروش چه بود فدیت سیدنا انه یری و یجود الی البقاء یبلغ من الفناء یذود اگر به چشم بدیدی جمال ماهم دوش مرا بگو که در آن حلقه های گوش چه بود معاد کل شرود طغی و منه نی مثال ظلک ان طال هو الیک یعود وگر تو با من هم خرقه ای و همرازی بگو که صورت آن شیخ خرقه پوش چه بود بامر حافظ الله المکان یعی بمس عاطفه الله الزمان ولود اگر فقیری و ناگفته راز می شنوی بگو اشارت آن ناطق خموش چه بود ایا فؤاد فذب فی لظی محبته ایا حیاه فدومی فقد اتاک خلود وگر نخفتی و از حال دوش آگاهی بگو که نیم شب آن نعره و خروش چه بود ترید جبر جبیر الفؤاد فانکسرن ترید نحله تاج فلا تنی به سجود از آنچ جامه و تن پاره پاره می کردیم بیار پارگکی تا که رنگ و بوش چه بود برغم انفک لا تنکسر کما الحیوان به نصف وجهک لا تسجدن شبیه یهود وگر چو یونس رستی ز حبس ماهی و بحر بگو که معنی آن بحر و موج و جوش چه بود یقول لیت حبیبی یحبنی کرما الیس حبک تأثیر حب ود ودود وگر شناخته ای کاصل انس و جان ز کجاست یکیست اصل پس این وحشت وحوش چه بود ایا نضاره عیشی بما تهیجنی متی تقر عیونی و صاحبی مفقود وگر بدیدی جانی که پشت و رویش نیست گه تصور عشاق پشت و روش چه بود لین سکرت بما قد سقیتنی یا دهر اکون مثلک لدا لربه لکنود وگر ز عشق تو سردفتر غرض ماییم هزار دفتر و پیغام و گفت و گوش چه بود # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱۴ حکم البین بموتی و عمد رضی الصد بحینی و قصد فتح الدهر عیون حسد فر آنی بفناکم و حسد یهرق العشق دماء حقنت لیس للعشق قریب و ولد لکن الموت حیاه لکم لکن الفقر غناء و رغد سافروا فی سبل العشق معی لا تخافن ضلالا و رصد لا یهولنکم بعدکم دونکم وفد وصال و مدد فنسیم طرب اولهم یهب السالک حولا و جلد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱۵ ای شاهد سیمین ذقن درده شرابی همچو زر تا سینه ها روشن شود افزون شود نور نظر کوری هشیاران ده آن جام سلطانی بده تا جسم گردد همچو جان تا شب شود همچون سحر چون خواب را درهم زدی درده شراب ایزدی زیرا نشاید در کرم بر خلق بستن هر دو در ای خورده جام ذوالمنن تشنیع بیهوده مزن زیرا که فاز من شکر زیرا که خاب من کفر ای تو مقیم میکده هم مستی و هم می زده تشنیع های بیهده چون می زنی ای بی گهر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱۶ انا فتحنا عینکم فاستبصروا الغیب البصر انا قضینا بینکم فاستبشروا بالمنتصر باد صبا ای خوش خبر مژده بیاور دل ببر جانم فدات ای مژده ور بستان تو جانم ماحضر شمشیرها جوشن شود ویرانه ها گلشن شود چشم جهان روشن شود چون از تو آید یک نظر ای قهر بی دندان شده وی لطف صد چندان شده جان و جهان خندان شده چون داد جان ها را ظفر هر کس که دیدت ای ضیا وان حضرت باکبریا بادا ورا شرم از خدا گر او بلافد از هنر نگذاشت شیر بیشه ای از هست ما یک ریشه ای الا که نیم اندیشه ای در روز و شب هجران شمر ای آفرین بر روی شه کز وی خجل شد روی مه کوران به دیده گفته خه بشنوده لطفش گوش کر از عشق آن سلطان من وان دارو و درمان من کی سیر گردد جان من در جان من جوع البقر ان کان عیشا قد هجر و اختل عقلی من سهر والله روحی ما نفر والله روحی ما کفر من ابروش او ماه وش او روز و من همچو شبش او جان و من چون قالبش حیران از آن خوبی و فر آه از دعا بی سامعی جرم و گنه بی شافعی درد و الم بی نافعی رویم چو زر بی سیمبر کی باشد آن در سفته من الحمدلله گفته من مستطرب و خوش خفته من در سایه های آن شجر تا دیدمی جانان خود من جویمی درمان خود که گویمش هجران خود بنمایمش خون جگر ای گوهر بحر بقا چون حق تو بس پنهان لقا مخدوم شمس الدین را تبریز شهر و مشتهر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱۷ آمد ترش رویی دگر یا زمهریر است او مگر برریز جامی بر سرش ای ساقی همچون شکر یا می دهش از بلبله یا خود به راهش کن هله زیرا میان گلرخان خوش نیست عفریت ای پسر درده می پیغامبری تا خر نماند در خری خر را بروید در زمان از باده عیسی دو پر در مجلس مستان دل هشیار اگر آید مهل دانی که مستان را بود در حال مستی خیر و شر ای پاسبان بر در نشین در مجلس ما ره مده جز عاشقی آتش دلی کآید از او بوی جگر گر دست خواهی پا دهد ور پای خواهی سر نهد ور بیل خواهی عاریت بر جای بیل آرد تبر تا در شراب آغشته ام بی شرم و بی دل گشته ام اسپر سلامت نیستم در پیش تیغم چون سپر خواهم یکی گوینده ای آب حیاتی زنده ای کآتش به خواب اندرزند وین پرده گوید تا سحر اندر تن من گر رگی هشیار یابی بردرش چون شیرگیر حق نشد او را در این ره سگ شمر قومی خراب و مست و خوش قومی غلام پنج و شش آن ها جدا وین ها جدا آن ها دگر وین ها دگر ز اندازه بیرون خورده ام کاندازه را گم کرده ام شدوا یدی شدوا فمی هذا حفاظ ذی السکر هین نیش ما را نوش کن افغان ما را گوش کن ما را چو خود بی هوش کن بی هوش سوی ما نگر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱۸ رو چشم جان را برگشا در بی دلان اندرنگر قومی چو دل زیر و زبر قومی چو جان بی پا و سر بی کسب و بی کوشش همه چون دیگ در جوشش همه بی پرده و پوشش همه دل پیش حکمش چون سپر از باغ و گل دلشادتر وز سرو هم آزادتر وز عقل و دانش رادتر وز آب حیوان پاکتر چون ذره ها اندر هوا خورشید ایشان را قبا بر آب و گل بنهاده پا وز عین دل برکرده سر در موج دریاهای خون بگذشته بر بالای خون وز موج وز غوغای خون دامانشان ناگشته تر در خار لیکن همچو گل در حبس ولیکن همچو مل در آب و گل لیکن چو دل در شب ولیکن چو سحر باری تو از ارواحشان وز باده و اقداحشان مستی خوشی از راحشان فارغ شده از خیر و شر بس کن که هر مرغ ای پسر خود کی خورد انجیر تر شد طعمه طوطی شکر وان زاغ را چیزی دگر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱۹ ما را خدا از بهر چه آورد بهر شور و شر دیوانگان را می کند زنجیر او دیوانه تر ای عشق شوخ بوالعجب آورده جان را در طرب آری درآ هر نیم شب بر جان مست بی خبر ما را کجا باشد امان کز دست این عشق آسمان ماندست اندر خرکمان چون عاشقان زیر و زبر ای عشق خونم خورده ای صبر و قرارم برده ای از فتنه روز و شبت پنهان شدستم چون سحر در لطف اگر چون جان شوم از جان کجا پنهان شوم گر در عدم غلطان شوم اندر عدم داری نظر ما را که پیدا کرده ای نی از عدم آورده ای ای هر عدم صندوق تو ای در عدم بگشاده در هستی خوش و سرمست تو گوش عدم در دست تو هر دو طفیل هست تو بر حکم تو بنهاده سر کاشانه را ویرانه کن فرزانه را دیوانه کن وان باده در پیمانه کن تا هر دو گردد بی خطر ای عشق چست معتمد مستی سلامت می کند بشنو سلام مست خود دل را مکن همچون حجر چون دست او بشکسته ای چون خواب او بربسته ای بشکن خمار مست را بر کوی مستان برگذر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲۰ ای تو نگار خانگی خانه درآ از این سفر پسته لعل برگشا تا نشود گران شکر ساقی روح چون توی کشتی نوح چون توی تا که تهیست ساغرم خون چه پرست این جگر طعنه زند مرا ز کین رو صنمی دگر گزین در دو جهان یکی بگو کو صنمی کجا دگر آن قلمی که نقش کرد چونک بدید نقش تو گفت که های گم شدم این ملکست یا بشر جان و جهان چرا چنین عیب و ملامتم کنی در دل من درآ ببین هر نفسی یکی حشر عشق بگوید الصلا مایده دو صد بلا خشک لبی و چشم تر مایده بین ز خشک و تر چونک چشیدی این دو را جلوه شود بتی تو را شهره یکی ستاره ای بنده او دو صد قمر فاش بگو که شمس دین خاصبک و شه یقین در تبریز همچو دین اوست نهان و مشتهر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲۱ گرم درآ و دم مده باده بیار و غم ببر ای دل و جان هر طرف چشم و چراغ هر سحر هم طرب سرشته ای هم طلب فرشته ای هم عرصات گشته ای پر ز نبات و نیشکر خیز که رسته خیز شد روز نبات ریز شد با خردم ستیز شد هین بربا از او خبر خوش خبران غلام تو رطل گران سلام تو چون شنوند نام تو یاوه کنند پا و سر خیز که روز می رود فصل تموز می رود رفت و هنوز می رود دیو ز سایه عمر ای بشنیده آه جان باده رسان ز راه جان پشت دل و پناه جان پیش درآ چو شیر نر مست و خراب و شاد و خوش می گذری ز پنج و شش قافله را بکش بکش خوش سفریست این سفر لحظه به لحظه دم به دم می بده و بسوز غم نوبت تست ای صنم دوره ی توست ای قمر عقل رباست و دلربا در تبریز شمس دین آن تبریز چون بصر شمس در اوست چون نظر گرچه بصر عیان بود نور در او نهان بود دیده نمی شود نظر جز به بصیرتی دگر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲۲ دی سحری بر گذری گفت مرا یار شیفته و بی خبری چند از این کار چهره من رشک گل و دیده خود را کرده پر از خون جگر در طلب خار گفتم کی پیش قدت سرو نهالی گفتم کی پیش رخت شمع فلک تار گفتم کی زیر و زبر چرخ و زمینت نیست عجب گر بر تو نیست مرا بار گفت منم جان و دلت خیره چه باشی دم مزن و باش بر سیمبرم زار گفتم کی از دل و جان برده قراری نیست مرا تاب سکون گفت به یک بار قطره دریای منی دم چه زنی بیش غرقه شو و جان صدف پر ز گهر دار # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲۳ اگر باده خوری باری ز دست دلبر ما خور ز دست یار آتشروی عالم سوز زیبا خور نمی شاید که چون برقی به هر دم خرمنی سوزی مثال کشت کوهستان همه شربت ز بالا خور اگر خواهی که چون مجنون حجاب عقل بردری ز دست عشق پابرجا شراب آن جا ز بی جا خور اگر دلتنگ و بدرنگی به زیر گلبنش بنشین وگر مخمور و مغموری از این بگزیده صهبا خور گریزانست این ساقی از این مستان ناموسی اگر اوباش و قلاشی مخور پنهان و پیدا خور حریفان گر همی خواهی چو بسطامی و چون کرخی مخور باده در این گلخن بر آن سقف معلا خور برو گر کارکی داری به کار خویشتن بنشین چو بر یوسف نه ای مجنون غم نان زلیخا خور کسی دکان کند ویران که بطال جهان باشد چو نربود ه است سیلابت تو آب از مشک سقا خور بگرد دیگ این دنیا چو کفلیز ار همی گردی برون رو ای سیه کاسه مخور حمرا و حلوا خور در این بازار ای مجنون چو منبل گرد تن پرخون چو در شاهد طمع کردی برو شمشیر لالا خور اگر مشتاق اشراقات شمس الدین تبریزی شراب صبر و تقوا را تو بی اکراه و صفرا خور # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲۴ مرا همچون پدر بنگر نه همچون شوهر مادر پدر را نیک واقف دان از آن کژبازی مضمر تو گردی راست اولیتر از آنک کژ نهی او را وگر تو کژ نهی او را به استیزت کند کژتر ز بابا بشنو و برجه که سلطانیت می خواند که خاک اوت کیخسرو بمیرد پیش او سنجر چو ان الله یدعو را شنیدی کژ مکن رو را زهی راعی زهی داعی زهی راه و زهی رهبر پراکنده شدی ای جان به هر درد و به هر درمان ز عشقش جوی جمعیت در آن جامع بنه منبر چو کر و فر او دیدی توی کرار و شیر حق چو بال و پر او دیدی توی طیار چون جعفر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲۵ مرا آن اصل بیداری دگرباره به خواب اندر بداد افیون شور و شر ببرد از سر ببرد از سر به صد حیله کنم غافل از او خود را کنم جاهل بیاید آن مه کامل به دست او چنین ساغر مرا گوید نمی گویی که تا چند از گدارویی چو هر عوری و ادباری گدایی می کنی هر در بدین زاری و خفریقی غلام دلق و ابریقی اگر حقی و تحقیقی چرایی این جوال اندر از این ها کز تو می زاید شهان را ننگ می آید ملک بودی چرا باید که باشی دیو را تسخر که داند گفت گفت او که عالم نیست جفت او ز پیدا و نهفت او جهان کورست و هستی کر مرا گر آن زبان بودی که راز یار بگشودی هر آن جانی که بشنودی برون جستی از این معبر از آن دلدار دریادل مرا حالیست بس مشکل که ویران می شود سینه از آن جولان و کر و فر اگر با مؤمنان گویم همه کافر شوند آن دم وگر با کافران گویم نماند در جهان کافر چو دوش آمد خیال او به خواب اندر تفضل جو مرا پرسید چونی تو بگفتم بی تو بس مضطر اگر صد جان بود ما را شود خون از غمت یارا دلت سنگست یا خارا و یا کوهیست از مرمر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲۶ گرچه نه به دریاییم دانه گهریم آخر ورچه نه به میدانیم در کر و فریم آخر گر باده دهی ور نی زان باده دوشینه از دادن و نادادن بس بی خبریم آخر ای عشق چه زیبایی چه راوق و گیرایی گر رفت زر و کیسه در کان زریم آخر ای طعنه زنان بر ما بگشاده زبان بر ما باری ز شما خامان ما مستتریم آخر لولی که زرش نبود مال پدرش نبود دزدی نکند گوید پس ما چه خوریم آخر ما لولی و شنگولی بی مکسب و مشغولی جز مال مسلمانان مال کی بریم آخر زنبیل اگر بردیم خرماش درآگندیم وز نیل اگر خوردیم هم نیشکریم آخر گر شحنه بگیردمان آرد به چه و زندان بر چاه زنخدانش آبی بچریم آخر چاهش خوش و زندانش وان ساقی و مستانش وان گفتن بی سیمان که سیمبریم آخر می گوید جان با تن کای تن خمش و تن زن لب بند و بصر بگشا صاحب نظریم آخر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲۷ یغمابک ترکستان بر زنگ بزد لشکر در قلعه بی خویشی بگریز هلا زوتر تا کی ز شب زنگی بر عقل بود تنگی شاهنشه صبح آمد زد بر سر او خنجر گاو سیه شب را قربان سحر کردند مؤذن پی این گوید کالله هو الاکبر آورد برون گردون از زیر لگن شمعی کز خجلت نور او بر چرخ نماند اختر خورشید گر از اول بیمارصفت باشد هم از دل خود گردد در هر نفسی خوشتر ای چشم که پردردی در سایه او بنشین زنهار در این حالت در چهره او بنگر آن واعظ روشن دل کو ذره به رقص آرد بس نور که بفشاند او از سر این منبر شاباش زهی نوری بر کوری هر کوری زان پس که بر آرد سر کور وی نپوشاند شمس الحق تبریزی در آینه صافت گر غیر خدا بینم باشم بتر از کافر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲۸ ذاتت عسلست ای جان گفتت عسلی دیگر ای عشق تو را در جان هر دم عملی دیگر از روی تو در هر جان باغ و چمنی خندان وز جعد تو در هر دل از مشک تلی دیگر مه را ز غمت باشد گه دق و گه استسقا مه زین خللی رسته از صد خللی دیگر با لطف بهارت دل چون برگ چرا لرزد ترسد که خزان آید آرد دغلی دیگر هر سرمه و هر دارو کز خاک درت نبود در دیده دل آرد درد و سبلی دیگر ابلیس ز لطف تو اومید نمی برد هر دم ز تو می تابد در وی املی دیگر فرعون ز فرعونی آمنت به جان گفته بر خرقه جان دیده ز ایمان تکلی دیگر خورشید وصال تو روزی به جمل آید در چرخ دلم یابد برج حملی دیگر اجزای زمین را بین بر روی زمین رقصان این جوق چو بنشیند آید بدلی دیگر بر روی زمین جان را چون رو شرف و نوری در زیر زمین تن را چون تخم اجلی دیگر تا چند غزل ها را در صورت و حرف آری بی صورت و حرف از جان بشنو غزلی دیگر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲۹ جان بر کف خود داری ای مونس جان زوتر من نیک سبک گشتم آن رطل گران زوتر از باده بسی ساغر فربه کن هر لاغر هر چند سبک دستی ای دوست از آن زوتر ای بر در و بام تو از لذت جام تو جان ها به صبوح آیند من از همگان زوتر سودای تو می آرد زان می که نه قی آرد از سینه به چشم آید از نور عیان زوتر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۳۰ نیمیت ز زهر آمد نیمی دگر از شکر بالله که چنین منگر بالله که چنان منگر هر چند که زهر از تو کانیست شکرها را زان رو که چنین نوری زان رنگ چنان انور نوری که نیارم گفت در پای تو می افتد معنیش که درویشا در ما بنگر خوشتر در من که توم بنگر خودبین شو و همچین شو ای نور ز سر تا پا از پای مگو وز سر چون در بصر خلقی گویی تو پر از زرقی ای آنک تو هم غرقی در خون دل من تر ار زانک گهر داری دریای دو چشمم بین ور سنگ محک داری اندر رخ من بین زر آن شیر خدایی را شمس الحق تبریزی صیدی که نه روبه شد او را به سگی مشمر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۳۱ جان من و جان تو بستست به همدیگر همرنگ شوم از تو گر خیر بود گر شر ای دلبر شنگ من ای مایه رنگ من ای شکر تنگ من از تنگ شکر خوشتر ای ضربت تو محکم ای نکته تو مرهم من گشته تمامی کم تا من تو شدم یک سر همسایه ما بودی چون چهره تو بنمودی تا خانه یکی کردی ای خوش قمر انور یک حمله تو شاهانه بردار تو این خانه تا جز تو فنا گردد کالله هو الاکبر چون محو کند راهم نی جویم و نی خواهم زیرا همه کس داند که اکسیر نخواهد زر از تابش آن کوره مس گفت که زر گشتم چون گشت دلش تابان زان آتش نیکوفر مس باز به خویش آمد نوشش همه نیش آمد تا باز به پیش آمد اکسیرگر اشهر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۳۲ تا چند زنی بر من ز انکار تو خار آخر من با تو نمی گویم ای مرده پار آخر ماننده ابری تو هم مظلم و بی باران تاریک مکن ای ابر یک قطره ببار آخر این جمله فرمان ها از بهر قدر آمد ای جبری غافل تو از لذت کار آخر با کور کسی گوید کاین رشته به سوزن کش با بسته کسی گوید کان جاست شکار آخر با طفل دوروزه کس از شاهد و می گوید یا با نظر حیوان از چشم خمار آخر چون هیچ نیابی توی پهلوی زنان بنشین از حلقه جانبازان بگذر به کنار آخر در قدرت مخدومی شمس الحق تبریزی غوطی بخوری بینی حق را به نظار آخر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۳۳ ای دیده مرا بر در واپس بکشیده سر باز از طرفی پنهان بنموده رخ عبهر یک لحظه سلف دیده کاین جایم تا دانی بر حیرت من گاهی خندیده تو چون شکر در بسته به روی من یعنی که برو واپس بر بام شده در پی یعنی نمطی دیگر سر را تو چنان کرده رو رو که رقیب آمد من سجده کنان گشته یعنی که از این بگذر من در تو نظر کرده تو چشم بدزدیده زان ناز و کرشم تو صد فتنه و شور و شر تو دست گزان بر من کاین جمله ز دست تو من بوسه زنان گشته بر خاک به عذر اندر کی باشد کان بوسه بر لعل لبت یابم وان گاه تو بخراشی رخساره چون زعفر ای کافر زلف تو شاه حشم زنگی فریاد که ایمان شد اندر سر تو کافر چون طره بیفشانی مشک افتد در پایت چون جعد براندازی خطیت دهد عنبر احسنت زهی نقشی کز عطسه او جان شد ای کشته به پیش تو صد مانی و صد آزر ناگه ز جمال تو یک برق برون جسته تا محو شد این خانه هم بام فنا هم در در عین فنا گفتم ای شاه همه شاهان بگداخت همی نقشی بفسرده بدین آذر گفتا که خطاب تو هم باقی این برق است تا برق بود باقی غیب است گل احمر گفتم که الا ای مه از تابش روی تو خورشید کند سجده چون بنده گک کمتر آخر بنگر در من گفتا که نمی ترسی از آتش رخسارم وانگه تو نه سامندر گفتم بتکی باشم دو چشم بپوشیده اندر حجب غیرت پوشیده من این مغفر گفتا که تو را این عشق در صبر دهد رنگی شایسته آن گردی هم ناظر و هم منظر گفتم چه نشان باشد در بنده از این وعده گفتا که درخش جان در آتش دل چون زر وان گاه نکو بنگر در صحن عیار جان در حال درخشانی وز تابش او برخور گفتم که همی ترسم وز ترس همی میرم کز دیدن جان خود از من رود آن جوهر آن جوهر بی چونی کز حسن خیال تو در چشم نشستستم ای طرفه سیمین بر گفتا که مترس آخر نی منت همی گویم کز باغ جمال ما هم بر بخوری هم بر آن نقش خداوندی شمس الحق تبریزی پرنور از او عالم تبریز از او انور او بود خلاصه کن او را تو سجودی کن تا تو شنوی از خود کالله هو الاکبر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۳۴ مکن یار مکن یار مرو ای مه عیار رخ فرخ خود را مپوشان به یکی بار تو دریای الهی همه خلق چو ماهی چو خشک آوری ای دوست بمیرند به ناچار مگو با دل شیدا دگر وعده فردا که بر چرخ رسیدست ز فردای تو زنهار چو در دست تو باشیم ندانیم سر از پای چو سرمست تو باشیم بیفتد سر و دستار عطاهای تو نقدست شکایت نتوان کرد ولیکن گله کردیم برای دل اغیار مرا عشق بپرسید که ای خواجه چه خواهی چه خواهد سر مخمور به غیر در خمار سراسر همه عیبیم بدیدی و خریدی زهی کاله پرعیب زهی لطف خریدار ملوکان همه زربخش تویی خسرو سربخش سر از گور برآورد ز تو مرده پیرار ملالت نفزایید دلم را هوس دوست اگر ره زندم جان ز جان گردم بیزار چو ابر تو ببارید بروید سمن از ریگ چو خورشید تو درتافت بروید گل و گلزار ز سودای خیال تو شدستیم خیالی کی داند چه شویم از تو چو باشد گه دیدار همه شیشه شکستیم کف پای بخستیم حریفان همه مستیم مزن جز ره هموار # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۳۵ ای عاشق بیچاره شده زار به زر بر گویی که نزد مرگ تو را حلقه به در بر بندیش از آن روز که دم های شماری تو می زنی و وهم زنت شوی دگر بر خود را تو سپر کن به قبول همه احکام زان پیش که تیر اجل آید به سپر بر از آدمی ادراک و نظر باشد مقصود کای رحمت پیوسته به ادراک و نظر بر ای کان شکر فضل تو وین خلق چو طوطی طوطی چه کند که ننهد دل به شکر بر آن نیشکر از عشق تو صد جای کمر بست شکر تو نبشته ست بر اطراف کمر بر جز شمس و قمر باصره را نور دگر ده ای نور تو وافر شده بر شمس و قمر بر از کار جهان سیر شده خاطر عارف عاشق شده بر شیوه و بر کار دگر بر دیده ست که گر نوش کند آب جهان را بی حضرت تو آب ندارد به جگر بر گیرم همه شب پاس نداری و نزاری خود را بزن ای مخلص بر ورد سحر بر آن ها که شب و صبحدم آرام ندیدند ناگاه فتادند بر آن گنج گهر بر موسی همه شب نور همی جست و به آخر نوری عجبی دید به بالای شجر بر یعقوب وطن ساخت به جان طره شب را تا بوسه زد آخر به رخ و زلف پسر بر مقصود خدا بود و پسر بود بهانه عاشق نشود جان پیمبر به بشر بر او ز آل خلیل ست و به آفل نکند میل چون خار بود آفل او را به بصر بر جز دوست خلیلی نپذیرفت خلیلش ور نه تن خود را نفکندی به شرر بر ای گشته بت جان تو نقشی و کلوخی انکار تو پس چیست به عباد حجر بر یک لحظه بنه گوش که خواهم سخنی گفت ای چشم خوشت طعنه زده نرگس تر بر بر نقد زن ای دوست که محبوب تو نقدست ای چشم نهاده همه بر بوک و مگر بر بربستم لب را ز ره چشم بگویم چیزی که رود مستی آن کله سر بر نی نی بنگویم که عجب صید شگرف است مرغ نظر ست و ننشیند به خبر بر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۳۶ ای رخت فکنده تو بر اومید و حذر بر آخر نظری کن به نظربخش فکر بر ای طالب و ای عاشق بنگر به طلب بخش بنگر به مؤثر تو چه چفسی به اثر بر او می کشدت جانب صلح و طرف جنگ گه صحبت یاران و گهی اوج سفر بر در تو نگران او و تو را چشم چپ و راست او با تو سخن گوی و تو را گوش سمر بر او می زند این سیخ و هش گاو سوی یوغ عیسیست رفیق و هش خربنده به خر بر هر گاو و خری سیخ خورد بر کفل و پشت تو سیخ ندامت خوری بر سینه و بر بر زان سیخ کباب دل تو گر نشد آگه پخته کندت مطبخیش نار سقر بر گه کاسه گرفتی که حلیماب و زفر کو گه چنگ گرفتی تو به تقریع زفر بر ز افشارش مرگ آن رخ تو گردد چون زر زر بازدهی و بنهی سر به حجر بر بس چند کنی عشوه تو در محفل کوران بس چند زنی نعره تو بر مسمع کر بر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۳۷ گیرم که بود میر تو را زر به خروار رخساره چون زر ز کجا یابد زردار از دلشده زار چو زاری بشنیدند از خاک برآمد به تماشا گل و گلزار هین جامه بکن زود در این حوض فرورو تا بازرهی از سر و از غصه دستار ما نیز چو تو منکر این غلغله بودیم گشتیم به یک غمزه چنین سغبه دلدار تا کی شکنی عاشق خود را تو ز غیرت هل تا دو سه ناله بکند این دل بیمار نی نی مهلش زانک از آن ناله زارش نی خلق زمین ماند و نی چرخه دوار امروز عجب نیست اگر فاش نگردد آن عالم مستور به دستوری ستار باز این دل دیوانه ز زنجیر برون جست بدرید گریبان خود از عشق دگربار خامش که اشارت ز شه عشق چنین است کز صبر گلوی دل و جان گیر و بیفشار # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۳۸ به حسن تو نباشد یار دیگر درآ ای ماه خوبان بار دیگر مرا غیر تماشای جمالت مبادا در دو عالم کار دیگر بدزدیدی ز حسن تو یکی چیز اگر بودی چو تو عیار دیگر چو خورشید جمالت روی بنمود ز هر ذره شنو اقرار دیگر زهی دریا که آگندی ز گوهر که هر قطره نمود انبار دیگر به یک خانه دو بیمارند و عاشق منم بیمار و دل بیمار دیگر خدایا هر دو را تیمار کردی ولیکن ماند آن تیمار دیگر چه داند جان منکر این سخن را که او را نیست آن دیدار دیگر که منکر گفت سنایی خود همینست سنایی گفت نی خروار دیگر بدان خروار تو خروار منگر گشا دو چشم عیسی وار دیگر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۳۹ بگرد فتنه می گردی دگربار لب بامست و مستی هوش می دار کجا گردم دگر کو جای دیگر که ما فی الدار غیر الله دیار نگردد نقش جز بر کلک نقاش بگرد نقطه گردد پای پرگار چو تو باشی دل و جان کم نیاید چو سر باشد بیاید نیز دستار گرفتارست دل در قبضه حق گرفته صعوه را بازی به منقار ز منقارش فلک سوراخ سوراخ ز چنگالش گران جانان سبکبار رها کن این سخن ها را ندا کن به مخموران که آمد شاه خمار غم و اندیشه را گردن بریدند که آمد دور وصل و لطف و ایثار هلا ای ساربان اشتر بخوابان از این خوشتر کجا باشد علف زار چو مهمانان بدین دولت رسیدند بیا ای خازن و بگشای انبار شب مشتاق را روزی نیاید چنین پنداشتی دیگر مپندار خمش کن تا خموش ما بگوید ویست اصل سخن سلطان گفتار # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴۰ جفا از سر گرفتی یاد می دار نکردی آن چه گفتی یاد می دار نگفتی تا قیامت با تو جفتم کنون با جور جفتی یاد می دار مرا بیدار در شب های تاریک رها کردی و خفتی یاد می دار به گوش خصم می گفتی سخن ها مرا دیدی نهفتی یاد می دار نگفتی خار باشم پیش دشمن چو گل با او شکفتی یاد می دار گرفتم دامنت از من کشیدی چنین کردی و رفتی یاد می دار همی گویم عتابی من به نرمی تو می گویی به زفتی یاد می دار فتادی بارها دستت گرفتم دگرباره بیفتی یاد می دار # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴۱ مرا یارا چنین بی یار مگذار ز من مگذر مرا مگذار مگذار به زنهارت درآمد جان چاکر مرا در هجر بی زنهار مگذار طبیبی بلک تو عیسی وقتی مرو ما را چنین بیمار مگذار مرا گفتی که ما را یار غاری چنین تنها مرا در غار مگذار تو را اندک نماید هجر یک شب ز من پرس اندک و بسیار مگذار مینداز آتش اندک به سینه که نبود آتش اندک خوار مگذار دمم بگسست لیکن بار دیگر ز من بشنو مرا این بار مگذار # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴۲ منم از جان خود بیزار بیزار اگر باشد تو را از بنده آزار مرا خود جان و دل بهر تو باید که قربان تو باشد ای نکوکار ز آزار دلت گرچه نگویی درون جان من پیداست آثار بهار از من بگردد چون ندانم چو در دل جای گلشن پر شود خار گناهم پیش لطفت سجده آرد که ای مسجود جان زنهار زنهار گنه را لطف تو گوید که تا کی گنه گوید بدو کاین بار این بار تن و جانی که خاک تو نباشد تن او سله باشد جان او مار تو خورشیدی و مرغ روز خواهی چو مرغ شب بیاید نبودش بار چو برگیری تو رسم شب ز عالم چه پرها برکند مرغ شب ای یار به حق آن که لطف تو جهانست که آن جا گم شود این چرخ دوار به چشم جان چه دریا و چه صحرا در آن عالم چه اقرار و چه انکار به تنگی درفتد هرک از تو ماند فروکن دست و او را زود بردار به قصد از شمس تبریزی نگردم چگونه زهر نوشد مرد هشیار # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴۳ مرا اقبال خندانید آخر عنان این سو بگردانید آخر زمانی مرغ دل بربسته پر بود بدادش پر و پرانید آخر زهی باغی که خندانید از فضل بدان ابری که گریانید آخر زهی نصرت که مر اسلام را داد زهی ملکی که استانید آخر به چوگان وفا یک گوی زرین در این میدان بغلطانید آخر کمر بگشاد مریخ و بینداخت سلح ها را بدرانید آخر بخندد آسمان زیرا زمین را خدا از خوف برهانید آخر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴۴ به ساقی درنگر در مست منگر به یوسف درنگر در دست منگر ایا ماهی جان در شست قالب ببین صیاد را در شست منگر بدان اصلی نگر کغاز بودی به فرعی کان کنون پیوست منگر بدان گلزار بی پایان نظر کن بدین خاری که پایت خست منگر همایی بین که سایه بر تو افکند به زاغی کز کف تو جست منگر چو سرو و سنبله بالاروش کن بنفشه وار سوی پست منگر چو در جویت روان شد آب حیوان به خم و کوزه گر اشکست منگر به هستی بخش و مستی بخش بگرو منال از نیست و اندر هست منگر قناعت بین که نرست و سبک رو به طمع ماده آبست منگر تو صافان بین که بر بالا دویدند به دردی کان به بن بنشست منگر جهان پر بین ز صورت های قدسی بدان صورت که راهت بست منگر به دام عشق مرغان شگرفند به بومی که ز دامش رست منگر به از تو ناطقی اندر کمین هست در آن کاین لحظه خاموشست منگر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴۵ بگردان ساقیا آن جام دیگر بده جان مرا آرام دیگر به جان تو که امروزم ببینی که صبرم نیست تا ایام دیگر اگر یک ذره رحمت هست بر من مکن تأخیر تا هنگام دیگر خلاصم ده خلاصم ده خلاصی که سخت افتاده ام در دام دیگر اگر امروز در بر من ببندی درافتم هر دمی از بام دیگر مرا در دست اندیشه بمسپار که اندیشه ست خون آشام دیگر می خام ار نگردانی تو ساقی مرا زحمت دهد صد خام دیگر بگیر این دلق اگر چه وام دارم گرو کن زود بستان وام دیگر بنه نامم غلام دردنوشان نمی خواهم خدایا نام دیگر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴۶ نگشتم از تو هرگز ای صنم سیر ولیک از هجر گشتم دم به دم سیر همی بینم رضایت در غم ماست چگونه گردد این بی دل ز غم سیر چه خون آشام و مستسقیست این دل که چشمم می نگردد ز اشک و نم سیر اگر سیری از این عالم بیا که نگردد هیچ کس زان عالمم سیر چو دیدم اتفاق عاشقانت شدستم از خلاف و لا و لم سیر ولی دردم تو اسرافیل جان ها نیم از نفخ روح و زیر و بم سیر چو بوی جام جان بر مغز من زد شدم ای جان جان از جام جم سیر چو بیشست آن جنون لحظه به لحظه خسیس آن کو نگشت از بیش و کم سیر چو دیدم کاس و طاس او شدستم از این طشت نگون خم به خم سیر خیال شمس تبریزی بیامد ز عشق خال او گشتم ز غم سیر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴۷ در این سرما و باران یار خوشتر نگار اندر کنار و عشق در سر نگار اندر کنار و چون نگاری لطیف و خوب و چست و تازه و تر در این سرما به کوی او گریزیم که مانندش نزاید کس ز مادر در این برف آن لبان او ببوسیم که دل را تازه دارد برف و شکر مرا طاقت نماند از دست رفتم مرا بردند و آوردند دیگر خیال او چو ناگه در دل آید دل از جا می رود الله اکبر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴۸ خداوند خداوندان اسرار زهی خورشید در خورشید انوار ز عشق حسن تو خوبان مه رو به رقص اندر مثال چرخ دوار چو بنمایی ز خوبی دست بردی بماند دست و پای عقل از کار گشاده ز آتش او آب حیوان که آبش خوشترست ای دوست یا نار از آن آتش بروییدست گلزار و زان گلزار عالم های دل زار از آن گل ها که هر دم تازه تر شد نه زان گل ها که پژمردست پیرار نتاند کرد عشقش را نهان کس اگر چه عشق او دارد ز ما عار یکی غاریست هجرانش پرآتش عجب روزی برآرم سر از این غار ز انکارت بروید پرده هایی مکن در کار آن دلبر تو انکار چو گرگی می نمودی روی یوسف چون آن پرده غرض می گشت اظهار ز جان آدمی زاید حسدها ملک باش و به آدم ملک بسپار غذای نفس تخم آن غرض هاست چو کاریدی بروید آن به ناچار نداند گاو کردن بانگ بلبل نداند ذوق مستی عقل هشیار نزاید گرگ لطف روی یوسف و نی طاووس زاید بیضه مار به طراری ربود این عمرها را به پس فردا و فردا نفس طرار همه عمرت هم امروزست لاغیر تو مشنو وعده این طبع عیار کمر بگشا ز هستی و کمر بند به خدمت تا رهی زین نفس اغیار نمازت کی روا باشد که رویت به هنگام نمازست سوی بلغار در آن صحرا بچر گر مشک خواهی که می چرد در آن آهوی تاتار نمی بینی تغیرها و تحویل در افلاک و زمین و اندر آثار کی داند جوهر خوبت بگردد به خاکی کش ندارد سود غمخوار چو تو خربنده باشی نفس خود را به حلقه نازنینان باشی بس خوار اگر خواهی عطای رایگانی ز عالم های باقی ملک بسیار چنان جامی که ویرانی هوش است ز شمس حق و دین بستان و هش دار خداوند خداوندان باقی که نبودشان به مخدومیش انکار ز لطف جان او رفته بکارت چو دیدندنش ز جنت حور ابکار اگر نه پرده رشک الهی بپوشیدیش از دار و ز دیار که سنگ و خاک و آب و باد و آتش همه روحی شدندی مست و سیار به بازار بتان و عاشقان در ز نقش او بسوزد جمله بازار دو ده دان هر دو کون دو جهان را چه باشد ده که باشد اوش سالار که روح القدس پایش می ببوسید ندا آمد که پایش را میازار چه کم عقلی بود آن کس که این را برای جاه او گوید که مکثار به حق آنک آن شیر حقیقی چنین صید دلم کردست اشکار که از تبریز پیغامی فرستی که اینست لابه ما اندر اسحار # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴۹ صد بار بگفتمت نگهدار در خشم و ستیزه پا میفشار بر چنگ وفا و مهربانی گر زخمه زنی بزن به هنجار دانی تو یقین و چون ندانی کز زخمه سخت بسکلد یار می بخش و مخسب کاین نه نیکوست ما خفته خراب و فتنه بیدار می گویم و می کنم نصیحت من خشک دماغ و گفت و تکرار می خندد بر نصیحت من آن چشم خمار یار خمار می گوید چشم او به تسخر خوش می گویی بگو دگربار از تو بترم اگر ننوشم پوشیده نصیحت تو طرار استیزه گرست و لاابالیست کی عشوه خورد حریف خون خوار خامش کن و از دیش مترسان کز باغ خداست این سمن زار خاموش که بی بهار سبزست بی سبلت مهر جان و آذار # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵۰ کی باشد اختری در اقطار در برج چنین مهی گرفتار آواره شده ز کفر و ایمان اقرار به پیش او چو انکار کس دید دلی که دل ندارد با جان فنا به تیغ جان دار من دیدم اگر کسی ندیدست زیرا که مرا نمود دیدار علم و عملم قبول او بس ای من ز جز این قبول بیزار گر خواب شبم ببست آن شه بخشید وصال و بخت بیدار این وصل به از هزار خوابست از خواب مکن تو یاد زنهار از گریه خود چه داند آن طفل کاندر دل ها چه دارد آثار می گرید بی خبر ولیکن صد چشمه شیر از او در اسرار بگری تو اگر اثر ندانی کز گریه تست خلد و انهار امشب کر و فر شهریاریش اندر ده ماست شاه و سالار نی خواب رها کند نه آرام آن صبح صفا و شیر کرار # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵۱ شب گشت ولیک پیش اغیار روزست شب من از رخ یار گر عالم جمله خار گیرد ماییم ز دوست غرق گلزار گر گشت جهان خراب و معمور مستست دل و خراب دلدار زیرا که خبر همه ملولیست این بی خبریست اصل اخبار # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵۲ نوریست میان شعر احمر از دیده و وهم و روح برتر خواهی خود را بدو بدوزی برخیز و حجاب نفس بردر آن روح لطیف صورتی شد با ابرو و چشم و رنگ اسمر بنمود خدای بی چگونه بر صورت مصطفی پیمبر آن صورت او فنای صورت وان نرگس او چو روز محشر هر گه که به خلق بنگریدی گشتی ز خدا گشاده صد در چون صورت مصطفی فنا شد عالم بگرفت الله اکبر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵۳ نزدیک توام مرا مبین دور پهلوی منی مباش مهجور آن کس که بعید شد ز معمار کی گردد کارهاش معمور چشمی که ز چشم من طرب یافت شد روشن و غیب بین و مخمور هر دل که نسیم من بر او زد شد گلشن و گلستان پرنور بی من اگرت دهند شهدی یک شهد بود هزار زنبور بی من اگرت امیر سازند باشی بتر از هزار مأمور می های جهان اگر بنوشی بی من نشود مزاج محرور در برق چه نامه بر توان خواند آخر چه سپاه آید از مور خلقان برقند و یار خورشید بی گفت تو ظاهرست و مشهور خلقان مورند و ما سلیمان خاموش صبور باش و مستور # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵۴ ای یار شگرف در همه کار عیاره و عاشق تو عیار تو روز قیامتی که از تو زیر و زبرست شهر و بازار من زاری عاشقان چه گویم ای معشوقان ز عشق تو زار در روز اجل چو من بمیرم در گور مکن مرا نگهدار ور می خواهی که زنده گردیم ما را به نسیم وصل بسپار آخر تو کجا و ما کجاییم ای بی تو حیات و عیش بی کار از من رگ جان بریده بادا گر بی تو رگیم هست هشیار اندر ره تو دو صد کمین بود نزدیک نمود راه و هموار از گلشن روی تو شدم مست بنهادم مست پای بر خار رفتم سوی دانه تو چون مرغ پرخون دیدم جناح و منقار این طرفه که خوشترست زخمت از هر دانه که دارد انبار ای بی تو حرام زندگانی ای بی تو نگشته بخت بیدار خود بخت توی و زندگی تو باقی نامی و لاف و آزار ای کرده ز دل مرا فراموش آخر چه شود مرا به یاد آر یک بار چو رفت آب در جوی کی گردد چرخ طمع یک بار خامش که ستیزه می فزاید آن خواجه عشق را ز گفتار # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵۵ انجیرفروش را چه بهتر انجیرفروشی ای برادر سرمست زییم مست میریم هم مست دوان دوان به محشر گر خاک شویم وگر بریزیم ساقی با ماست بنده پرور خاکش خوش باد کوست عاشق خاکش ز شراب جان مخمر آن خاک شکوفه کرد یعنی مستیم از این سر و از آن سر مهتر چو خراب گشت و خوش شد خاکست خرابتر ز مهتر خاکی گشتی چو مست گشتی ملاح تو برکشید لنگر خود لنگر ما گسست کلی هر لوح جدا ز لوح دیگر از بند و ز غرقه بازرستند هر تخته کشتی است رهبر چون خوش نبود چنین خرابی بگشای دو چشم عقل و بنگر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵۶ انجیرفروش را چه بهتر انجیرفروشی ای برادر ماییم معاشران دولت هین بر کف ما نهید ساغر ای ساقی ماه روی زیبا ای جمله مراد تو میسر از روی تو تاب یافت خورشید وز بال تو برپرید جعفر ماییم بلای دی چشیده چون باغ ز زخم دی مزعفر بشنو ز بهار نو سقاهم در جام کن آن شراب احمر لوح دل را ز غم فروشوی ای شاه مطهر مطهر ای تو همه را ولی نعمت بر ما ز همه کسان فزونتر در سایه ات ای درخت طوبی ما راست سعادت مکرر بر عشق و جمال دوست وقفیم وز جمله کارها محرر بر هر که گزید خدمت تو شد منصب سلطنت مقرر آن کس که بود مرید خورشید چون نبود همچو مه منور مخمور شدند قوم و تشنه درده می و زین حدیث بگذر جان را بده از مزوره خویش تا نبود صحتش مزور یک قوم همی رسند مهمان امروز مقدم و مأخر ما گاو و شتر کنیم قربان از بهر قدوم هر برادر چه گاو که می سزد به قربان از بهر مبشر آن مبشر تو نیز شتردلی رها کن اشترواری فرست شکر شکر گفتم قدح نگفتم در نقل بود نبیذ مضمر ور این نکنی خموش گردم دانی چه کنم خموشی اندر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵۷ دارد درویش نوش دیگر و اندر سر و چشم هوش دیگر در وقت سماع صوفیان را از عرش رسد خروش دیگر تو صورت این سماع بشنو کایشان دارند گوش دیگر صد دیگ به جوش هست این جا دارد درویش جوش دیگر همزانوی آنک تش نبینی سرمست ز می فروش دیگر درویش ز دوش باز مست است غیر شب و روز دوش دیگر ماییم چو جان خموش و گویا حیران شده در خموش دیگر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵۸ آخر کی شود از آن لقا سیر آخر کی شود ز باغ ما سیر ای عدل تو کرده چرخ را سبز وی لطف تو کرده باغ را سیر رو بنمایید ای ظریفان کز جان خودیم بی شما سیر آن نقل هزارمن بریزید تا گردد هر کجا گدا سیر در بزم رضای تست نقلی وز وی دل و چشم انبیا سیر کی گردد سیر ماهی از آب کی گردد خلق از خدا سیر مشتاب مرو که کیمیایی تا مس بچرد ز کیمیا سیر خوانی دگرست غیر این خوان تا لوت خورند اولیا سیر تا ذوق جفاش دید جانم در عشق جفاست از وفا سیر کز ملکت سیر شد سلیمان و ایوب نگشت از بلا سیر چه مکر و چه نعل باژگونه ست خود گرسنه نادرست یا سیر خاموش کن و دغا رها کن آخر نشدی از این دغا سیر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵۹ گفتی که زیان کنی زیان گیر گفتی که تو ملحدی چنان گیر گفتی که تو روبهی نه ای شیر ما را سقط همه سگان گیر گفتی که ز دل خبر نداری ای مونس دل مرا زبان گیر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۶۰ عاشقی در خشم شد از یار خود معشوق وار گازری در خشم گشت از آفتاب نامدار وانگهان چون گازری از گازران درویشتر وانگهان چون آفتابی آفتاب هر دیار ناز گازر چون بدید آن آفتاب از لطف خود ابر پیش آورد اینک گازری با کار و بار گفت تا گازر نخندد من برون نایم ز ابر تا دل او خوش نگردد من نباشم برقرار دسته دسته جامه های گازران از کار ماند تا پدید آید که گازر اختیارست اختیار هر کی باشد عاشق آن آفتاب از جان و دل سر ز خاک پای گازر برندارد زینهار گویم آن گازر که باشد شمس تبریزی و بس کز برای او برآید آفتاب از هر کنار # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۶۱ عرض لشکر می دهد مر عاشقان را عشق یار زندگان آن جا پیاده کشتگان آن جا سوار عارض رخسار او چون عارض لشکر شدست زخم چشم و چشم زخم عاشقان را گوش دار آفتابا شرم دار از روی او در ابر رو ماه تابان از چنان رخ الحذار و الحذار چون به لشکرگاه عشق آیی دو دیده وام کن وانگهان از یک نظر آن وام ها را می گزار جز خمار باده جان چشم را تدبیر نیست باده جان از که گیری زان دو چشم پرخمار چون تو پای لنگ داری گو پر از خلخال باش گوش کر را سود نبود از هزاران گوشوار گر عصا را تو بدزدی از کف موسی چه سود بازوی حیدر بباید تا براند ذوالفقار دست عیسی را بگیر و سرمه چوب از وی مدزد تا ببینی کار دست و تا ببینی دست کار گر ندانی کرد آن سو زیرزیرک می نگر نی به چشم امتحانی بل به چشم اعتبار زانک آن سو در نوازش رحمتی جوشیده است شمس تبریزیش گویم یا جمال کردگار # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۶۲ چون نبینم من جمالت صد جهان خود دیده گیر چون حدیث تو نباشد سر سر بشنیده گیر ای که در خوابت ندیده آدم و ذریتش از کی پرسم وصف حسنت از همه پرسیده گیر چون نباشم در وصالت ای ز بینایان نهان در بهشت و حور و دولت تا ابد باشیده گیر چون نبینم خشم و ناز شکرینت هر دمی بر سر شاهان معنی مر مرا نازیده گیر چونک ابر هجر تو ماه تو را پوشیده کرد صد هزاران در و گوهر بر سرم باریده گیر چونک مستان را نباشد شمع و شاهد روی تو صد هزاران خم باده هر طرف جوشیده گیر خضر بی من گر ببیند روی تو ای وای من ور نبیند آب حیوان هر دمش نوشیده گیر چون فنا خواهد شدن این ساحره دنیای دون تخت و بخت و گنج و عالم را به من بخشیده گیر در ازل جان های صدیقان نثار روی تو چونک رویت را نبینم خود نثاری چیده گیر این عزیز مصر جانم تا نبیند روی تو هر دو روزی یوسفی شکرلبی بخریده گیر ای خروشیده ز دردم سنگ و آهن دم به دم چون نجست از سنگ و آهن برق بخروشیده گیر یک شب این دیوانه را مهمان آن زنجیر کن ور بژولاند سر زلف تو را ژولیده گیر ور جهان در عشق تو بدگوی من شد باک نیست صد دروغ و افترا بر صادقی بافیده گیر با فراقت از دو عالم چون منم مظلومتر گر بنالد ظالم از مظلوم تو نالیده گیر چون نلافم شمس تبریز از سگان کوی تو بر سر شیران عالم مر مرا لافیده گیر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۶۳ عزم رفتن کرده ای چون عمر شیرین یاد دار کرده ای اسب جدایی رغم ما زین یاد دار بر زمین و چرخ روید مر تو را یاران صاف لیک عهدی کرده ای با یار پیشین یاد دار کرده ام تقصیرها کان مر تو را کین آورد لیک شب های مرا ای یار بی کین یاد دار قرص مه را هر شبی چون بر سر بالین نهی آنک کردی زانوی ما را تو بالین یاد دار همچو فرهاد از هوایت کوه هجران می کنم ای تو را خسرو غلام و صد چو شیرین یاد دار بر لب دریای چشمم دیده ای صحرای عشق پر ز شاخ زعفران و پر ز نسرین یاد دار التماس آتشینم سوی گردون می رود جبرییل از عرش گوید یا رب آمین یاد دار شمس تبریزی از آن روزی که دیدم روی تو دین من شد عشق رویت مفخر دین یاد دار # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۶۴ مطربا در پیش شاهان چون شدستی پرده دار برمدار اندر غزل جز پرده های شاهوار بندگانشان دلخوشان و بندگیشان بی نشان خوان هاشان بی خمیر و باده هاشان بی خمار دیده بینای مطلق در میان خلق و حق از همه خلقش گزیر و بر همه فرمان گزار همچو خور عالم فروز و همچو گردون سرفراز هم کلید هشت جنت هم برون از پنج و چار سجده آرد پیش ایشان بانماز و بی نماز پیش ایشان سبز گردد شوره خاک و سبزه زار # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۶۵ یا ربا این لطف ها را از لبش پاینده دار او همه لطفست جمله یا ربش پاینده دار ای بسی حق ها که دارد بر شب تاریک ماه ای خدای روز و شب تو بر شبش پاینده دار هست منزل های خوش مر روح را از مذهبش ای خدایا روح را بر مذهبش پاینده دار طفل جان در مکتبش استاد استادان شدست ای خدا این طفل را در مکتبش پاینده دار لشکر دین را ز شاهم شمس تبریزی ضیاست ای خدایا تا ابد بر موکبش پاینده دار # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۶۶ مرحبا ای جان باقی پادشاه کامیار روح بخش هر قران و آفتاب هر دیار این جهان و آن جهان هر دو غلام امر تو گر نخواهی برهمش زن ور همی خواهی بدار تابشی از آفتاب فقر بر هستی بتاب فارغ آور جملگان را از بهشت و خوف نار وارهان مر فاخران فقر را از ننگ جان در ره نقاش بشکن جمله این نقش و نگار قهرمانی را که خون صد هزاران ریخته ست ز آتش اقبال سرمد دود از جانش برآر آن کسی دریابد این اسرار لطفت را که او بی وجود خود برآید محو فقر از عین کار بی کراهت محو گردد جان اگر بیند که او چون زر سرخست خندان دل درون آن شرار ای که تو از اصل کان زر و گوهر بوده ای پس تو را از کیمیاهای جهان ننگست و عار جسم خاک از شمس تبریزی چو کلی کیمیاست تابش آن کیمیا را بر مس ایشان گمار # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۶۷ سر برآور ای حریف و روی من بین همچو زر جان سپر کردم ولیکن تیر کم زن بر سپر این جگر از تیرها شد همچو پشت خارپشت رحم کردی عشق تو گر عشق را بودی جگر من رها کردم جگر را هرچ خواهد گو بشو بر دهانم زن اگر من زین سخن گویم دگر بنده ساقی عشقم مست آن دردی درد گوشه ای سرمست خفتم فارغم از خیر و شر گر بیاید غم بگویم آنک غم می خورد رفت رو به بازار و ربابی از برای من بخر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۶۸ نیشکر باید که بندد پیش آن لب ها کمر خسروی باید که نوشم زان لب شیرین شکر بلک دریاییست عشق و موج رحمت می زند ابر بفرستد به دوران و به نزدیکان گهر صد سلام و بندگی ای جان از این مستان بخوان جام زرین پیش آر و سیم بر ای سیمبر پشت آنی تو که پشتش از غم و محنت شکست آب آنی که ندارد هیچ آبی بر جگر پخته شد نان دلی کز تف عشق تو بسوخت شد زبردست ابد آن کز تو شد زیر و زبر زان سر مستانش رست از خنجر قصاب مرگ که نبودند اندر این سودا چو ساطوری دوسر می بیار ای عشق بهر جان فرزندان خویش محو کن اندیشه ها را زان شراب چون شرر دی بدادی آنچ دادی جمع را ای میر داد بخش امروزینه کو ای هر دمی بخشنده تر بس کن و پرده دگر زن تا نگردد کس ملول می پر از باغی به باغی این چنین کن پر شکر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۶۹ در سماع عاشقان زد فر و تابش بر اثیر گر سماع منکران اندر نگیرد گو مگیر قسمت حقست قومی در میان آفتاب پای کوبانند و قومی در میان زمهریر قسمت حقست قومی در میان آب شور تلخ و غمگینند و قومی در میان شهد و شیر نوبت الفقر فخری تا قیامت می زنند تو که داری می خور و می ده شب و روز ای فقیر فقر را در نور یزدان جو مجو اندر پلاس هر برهنه مرد بودی مرد بودی نیز سیر بانگ مرغان می رسد بر می فشانی پر و بال لیک اگر خواهی بپری پای را برکش ز قیر عقل تو دربند جان و طبع تو دربند نان مغزها اندر خمار و دست ها اندر خمیر عارفا گر کاهلی آمد قران کاهلان جاء نصرالله آمد ابشروا جاء البشیر گرمی خود را دگر جا خرج کردی ای جوان هر کی آن جا گرم باشد این طرف باشد زحیر گرمیی با سردیی و سردیی با گرمیی چونک آن جا گرم بودی سردی این جا ناگزیر لیک نومیدی رها کن گرمی حق بی حدست پیش این خورشید گرمی ذره ای باشد سعیر همچو مغناطیس می کش طالبان را بی زبان بس بود بسیار گفتی ای نذیر بی نظیر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۷۰ گر به خلوت دیدمی او را به جایی سیر سیر بی رقیبش دادمی من بوسه هایی سیر سیر بس خطاها کرده ام دزدیده لیکن آرزوست با لب ترک خطا روزی خطایی سیر سیر تا یکی عشرت ببیند چرخ کاو هرگز ندید عشرت کدبانوی با کدخدایی سیر سیر یک به یک بیگانگان را از میان بیرون کنید تا کنارم گیرد آن دم آشنایی سیر سیر دست او گیرم به میدان اندرآیم پای کوب می زنم زان دست با او دست و پایی سیر سیر ای خوشا روزی که بگشاید قبا را بند بند تا کشم او را برهنه بی قبایی سیر سیر در فراق شمس تبریزی از آن کاهید تن تا فزاید جان ها را جان فزایی سیر سیر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۷۱ معده را پر کرده ای دوش از خمیر و از فطیر خواب آمد چشم پر شد کآنچ می جستی بگیر بعد پرخوردن چه آید خواب غفلت یا حدث یار بادنجان چه باشد سرکه باشد یا که سیر سوز اگر از روح خواهی خواجه کم کن لقمه را گوز اگر مفتوح خواهی کاسه را در پیش گیر ای خدا جان را پذیرا کن ز رزق پاک خویش تا نماند چون سگان مردار هر لقمه پذیر وقت روزه از میان دل برآید ناله زار بعد خوردن از ره زیرین گشاید پرده زیر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۷۲ گر خورد آن شیر عشقت خون ما را خورده گیر ور سپارم هر دمی جان دگر بسپرده گیر سردهم این دم توی می بی محابا می خورم گر کسی آید برد دستار و کفشم برده گیر گر بگوید هوشیاری زرق را پرورده ای با چنین برقی پیاپی زرق را پرورده گیر جان من طغرای باقی دارد اندر دست خویش صورتم امروز و فردایی ست او را مرده گیر از خدا دریا همی خواهی و مار خشکی یی چون تو ماهی نیستی دریا به دست آورده گیر غوره افشاری و گویی من ریاضت می کنم چونک میخواره نه ای رو شیره افشرده گیر صوفیان صاف را گویی که دردی خورده اند صوفیان را صاف می دارد تو بستان درده گیر هر شکوفه کز می ما نیست خندان بر درخت گرچه او تازه ست و خندان هم کنون پژمرده گیر شمس تبریزی تو خورشیدی و از تو چاره نیست چونک بی تو شب بود استاره ها بشمرده گیر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۷۳ خوی بد دارم ملولم تو مرا معذور دار خوی من کی خوش شود بی روی خوبت ای نگار بی تو هستم چون زمستان خلق از من در عذاب با تو هستم چون گلستان خوی من خوی بهار بی تو بی عقلم ملولم هر چه گویم کژ بود من خجل از عقل و عقل از نور رویت شرمسار آب بد را چیست درمان باز در جیحون شدن خوی بد را چیست درمان بازدیدن روی یار آب جان محبوس می بینم در این گرداب تن خاک را بر می کنم تا ره کنم سوی بحار شربتی داری که پنهانی به نومیدان دهی تا فغان بر ناورد از حسرتش اومیدوار چشم خود ای دل ز دلبر تا توانی برمگیر گر ز تو گیرد کناره ور تو را گیرد کنار # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۷۴ گرم در گفتار آمد آن صنم این الفرار بانگ خیزاخیز آمد در عدم این الفرار صد هزاران شعله بر در صد هزاران مشعله کیست بر در کیست بر در هم منم این الفرار از درون نی آن منم گویان که بر در کیست آن هم منم بر در که حلقه می زنم این الفرار هر که پندارد دو نیمم پس دو نیمش کرد قهر ور یکی ام پس هم آب و روغنم این الفرار چون یکی باشم که زلفم صد هزاران ظلمتست چون دو باشم چونک ماه روشنم این الفرار گرد خانه چند جویی تو مرا چون کاله دزد بنگر این دزدی که شد بر روزنم این الفرار زین قفس سر را ز هر سوراخ بیرون می کنم سوی وصلت پر خود را می کنم این الفرار در درون این قفس تن در سر سودا گداخت وز قفس بیرون به هر دم گردنم این الفرار بی می از شمس الحق تبریز مست گفتنم طوطیم یا بلبلم یا سوسنم این الفرار # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۷۵ آینه ی چینی تو را با زنگی اعشیٰ چه کار کر مادرزاد را با ناله سرنا چه کار هر مخنث از کجا و ناز معشوق از کجا طفلک نوزاد را با باده حمرا چه کار دست زهره در حنا او کی سلحشوری کند مرغ خاکی را به موج و غره دریا چه کار بر سر چرخی که عیسی از بلندی بو نبرد مر خرش را ای مسلمانان بر آن بالا چه کار قوم رندانیم در کنج خرابات فنا خواجه ما را با جهاز و مخزن و کالا چه کار صد هزاران ساله از دیوانگی بگذشته ایم چون تو افلاطون عقلی رو تو را با ما چه کار با چنین عقل و دل آیی سوی قطاعان راه تاجر ترسنده را اندر چنین غوغا چه کار زخم شمشیر ست اینجا زخم زوبین هر طرف جمع خاتونان نازک ساق رعنا را چه کار رستمان امروز اندر خون خود غلطان شدند زالکان پیر را با قامت دوتا چه کار عاشقان را منبلان دان زخم خوار و زخم دوست عاشقان عافیت را با چنین سودا چه کار عاشقان بوالعجب تا کشته تر خود زنده تر در جهان عشق باقی مرگ را حاشا چه کار وانگهی این مست عشق اندر هوای شمس دین رفته تبریز و شنیده رو تو را آنجا چه کار از ورای هر دو عالم بانگ آید روح را پس تو را با شمس دین باقی اعلا چه کار # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۷۶ لحظه لحظه می برون آمد ز پرده شهریار باز اندر پرده می شد همچنین تا هشت بار ساعتی بیرونیان را می ربود از عقل و دل ساعتی اهل حرم را می ببرد از هوش و کار دفتری از سحر مطلق پیش چشمش باز بود گردشی از گردش او در دل هر بی قرار گاه از نوک قلم سوداش نقشی می کشید گاه از سرنای عشقش عقل مسکین سنگسار چونک شب شد ز آتش رخسار شمعی برفروخت تا دو صد پروانه جان را پدید آمد مدار چون ز شب نیمی بشد مستان همه بیخود شدند ما بماندیم و شب و شمع و شراب و آن نگار مای ما هم خفته بود و برده زحمت از میان مای ما با مای او گشته کنار اندر کنار چون سحر این مای ما مشتاق آن ما گشته بود ما درآمد سایه وار و شد برون آن مای یار شمس تبریزی برفت اما شعاع روی او هر طرف نوری دهد آن را که هستش اختیار # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۷۷ از کنار خویش یابم هر دمی من بوی یار چون نگیرم خویش را من هر شبی اندر کنار دوش باغ عشق بودم آن هوس بر سر دوید مهر او از دیده برزد تا روان شد جویبار هر گل خندان که رویید از لب آن جوی مهر رسته بود از خار هستی جسته بود از ذوالفقار هر درخت و هر گیاهی در چمن رقصان شده لیک اندر چشم عامه بسته بود و برقرار ناگهان اندررسید از یک طرف آن سرو ما تا که بی خود گشت باغ و دست بر هم زد چنار رو چو آتش می چو آتش عشق آتش هر سه خوش جان ز آتش های درهم پرفغان این الفرار در جهان وحدت حق این عدد را گنج نیست وین عدد هست از ضرورت در جهان پنج و چار صد هزاران سیب شیرین بشمری در دست خویش گر یکی خواهی که گردد جمله را در هم فشار صد هزاران دانه انگور از حجاب پوست شد چون نماند پوست ماند باده های شهریار بی شمار حرف ها این نطق در دل بین که چیست ساده رنگی نیست شکلی آمده از اصل کار شمس تبریزی نشسته شاهوار و پیش او شعر من صف ها زده چون بندگان اختیار # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۷۸ شادیی کان از جهان اندر دلت آید مخر شادیی کان از دلت آید زهی کان شکر بازخر جان مرا زین هر دو فراش ای خدا پهلوی اصحاب کهفم خوش بخسبان بی خبر سایه شادیست غم غم در پی شادی دود ترک شادی کن که این دو نسکلد از همدگر در پی روزست شب و اندر پی شادیست غم چون بدیدی روز دان کز شب نتان کردن حذر تا پی غم می دوی شادی پی تو می دود چون پی شادی روی تو غم بود بر ره گذر یاد می کن آن نهنگی را که ما را درکشد تا نماند فهم و وهم و خوب و زشت و خشک و تر همچو شمع نخل بندان کآتشش در خود کشد کاغذ پرنقش و صورت درفتد در آب در # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۷۹ بهر شهوت جان خود را می دهی همچون ستور وز برای جان خود که می دهی وانگه به زور می ستانی از خسان تا وادهی ده چارده در هوای شاهدی و لقمه ای ای بی حضور آن سبدکش می کشد آن لقمه ها را تون به تون می دواند مرده کش مر شاهدت را گور گور لقمه ات مردار آمد شاهدت هم مرده ای در میان این دو مرده چون نمی باشی نفور چشم آخر را ببند و چشم آخر برگشا آخر هر چیز بنگر تا بگیرد چشم نور # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۸۰ ساقیا هستند خلقان از می ما دور دور زان جمال و زان کمال و فر و سیما دور دور گرچه پیر کهنه ای در حکمت و ذوق و صفا از شراب صاف ما هستی تو پیرا دور دور چونک بینایان نمی بینند رنگ جام را عقل خود داند که باشد جان اعمی دور دور چون صریح و رمز قاضی می نداند جان او دور باشد از دل او رمز و ایما دور دور تا نبرد تیغ شمس الحق زنار تو را جان تو باشد از آن لطف و چلیپا دور دور تا ز خوبی بتان خالی نگردد جان تو باشی از رخسار آن دلدار زیبا دور دور گرچه اندر بزم شاهان تو بدی سرده ولیک چون در این بزم اندرآیی باشی این جا دور دور تو شنیدی قرب موسی طور سینا نور حق در حضور خضر بود آن طور سینا دور دور سقف مینا گرچه بس عالیست پیش چشم تو لیک پیش رفعتش بد سقف مینا دور دور ای گران جان یا سبک شو یا برو از بزم ما یا مکن مانند خود از عیش ما را دور دور مطرب عشاق بهر من زن این نادر نوا زانک هست از گوش کر این بانگ سرنا دور دور # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۸۱ ای صبا حالی ز خد و خال شمس الدین بیار عنبر و مشک ختن از چین به قسطنطین بیار گر سلامی از لب شیرین او داری بگو ور پیامی از دل سنگین او داری بیار سر چه باشد تا فدای پای شمس الدین کنم نام شمس الدین بگو تا جان کنم بر او نثار خلعت خیر و لباس از عشق او دارد دلم حسن شمس الدین دثار و عشق شمس الدین شعار ما به بوی شمس دین سرخوش شدیم و می رویم ما ز جام شمس دین مستیم ساقی می میار ما دماغ از بوی شمس الدین معطر کرده ایم فارغیم از بوی عود و عنبر و مشک تتار شمس دین بر دل مقیم و شمس دین بر جان کریم شمس دین در یتیم و شمس دین نقد عیار من نه تنها می سرایم شمس دین و شمس دین می سراید عندلیب از باغ و کبک از کوهسار حسن حوران شمس دین و باغ رضوان شمس دین عین انسان شمس دین و شمس دین فخر کبار روز روشن شمس دین و چرخ گردان شمس دین گوهر کان شمس دین و شمس دین لیل و نهار شمس دین جام جمست و شمس دین بحر عظیم شمس دین عیسی دم است و شمس دین یوسف عذار از خدا خواهم ز جان خوش دولتی با او نهان جان ما اندر میان و شمس دین اندر کنار شمس دین خوشتر ز جان و شمس دین شکرستان شمس دین سرو روان و شمس دین باغ و بهار شمس دین نقل و شراب و شمس دین چنگ و رباب شمس دین خمر و خمار و شمس دین هم نور و نار نی خماری کز وی آید انده و حزن و ندم آن خمار شمس دین کز وی فزاید افتخار ای دلیل بی دلان و ای رسول عاشقان شمس تبریزی بیا زنهار دست از ما مدار # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۸۲ عقل بند ره روان و عاشقان ست ای پسر بند بشکن ره عیان اندر عیان ست ای پسر عقل بند و دل فریب و تن غرور و جان حجاب راه ازین جمله گرانی ها نهان ست ای پسر چون ز عقل و جان و دل برخاستی بیرون شدی این یقین و این عیان هم در گمان ست ای پسر مرد کو از خود نرفتست او نه مردست ای پسر عشق کان از جان نباشد آفسان ست ای پسر سینه خود را هدف کن پیش تیر حکم او هین که تیر حکم او اندر کمان ست ای پسر سینه ای کز زخم تیر جذبه او خسته شد بر جبین و چهره او صد نشان ست ای پسر گر روی بر آسمان هفتمین ادریس وار عشق جانان سخت نیکو نردبان ست ای پسر هر طرف که کاروانی ناز نازان می رود عشق را بنگر که قبله کاروان ست ای پسر سایه افکندست عشقش همچو دامی بر زمین عشق چون صیاد او بر آسمان ست ای پسر عشق را از من مپرس از کس مپرس از عشق پرس عشق در گفتن چو ابر درفشان ست ای پسر ترجمانی من و صد چون منش محتاج نیست در حقایق عشق خود را ترجمان ست ای پسر عشق کار خفتگان و نازکان نرم نیست عشق کار پردلان و پهلوان ست ای پسر هر کی او مر عاشقان و صادقان را بنده شد خسرو و شاهنشه و صاحب قران ست ای پسر این جهان پرفسون از عشق تا نفریبدت کین جهان بی وفا از تو جهان ست ای پسر بیت های این غزل گر شد دراز از وصل ها پرده دیگر شد ولی معنی همان ست ای پسر هین دهان بربند و خامش کن ازین پس چون صدف کین زبانت در حقیقت خصم جان ست ای پسر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۸۳ هله زیرک هله زیرک هله زیرک هله زوتر هله کز جنبش ساقی بدود باده به سر بر بدود روح پیاده سر گنجینه گشاده رخ چون زهره نهاده غلطی روی قمر بر هله منشین و میاسا بهل این صبر و مواسا بگزین جهد و مقاسا که چو دیکم به شرر بر اگرم عشوه پرستی سر هر راه نبستی شب من روز شدستی زده رایت به سحر بر هله برجه هله برجه که ز خورشید سفر به قدم از خانه به در نه همگان را به سفر بر سفر راه نهان کن سفر از جسم به جان کن ز فرات آب روان کن بزن آن آب خضر بر دم بلبل چو شنیدی سوی گلزار دویدی چو بدان باغ رسیدی بدو اکنون به شجر بر به شجر بر هله برگو مثل فاخته کوکو که طلبکار بدین خو نزند کف به خبر بر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۸۴ مه روزه اندرآمد هله ای بت چو شکر گه بوسه است تنها نه کنار و چیز دیگر بنشین نظاره می کن ز خورش کناره می کن دو هزار خشک لب بین به کنار حوض کوثر اگر آتش است روزه تو زلال بین نه کوزه تری دماغت آرد چو شراب همچو آذر چو عجوزه گشت گریان شه روزه گشت خندان دل نور گشت فربه تن موم گشت لاغر رخ عاشقان مزعفر رخ جان و عقل احمر منگر برون شیشه بنگر درون ساغر همه مست و خوش شکفته رمضان ز یاد رفته به وثاق ساقی خود بزدیم حلقه بر در چو بدید مست ما را بگزید دست ها را سر خود چنین چنین کرد و بتافت رو ز معشر ز میانه گفت مستی خوش و شوخ و می پرستی که کی گوید اینک روزه شکند ز قند و شکر شکر از لبان عیسی که بود حیات موتی که ز ذوق باز ماند دهن نکیر و منکر تو اگر خراب و مستی به من آ که از منستی و اگر خمار یاری سخنی شنو مخمر چو خوشی چه خوش نهادی به کدام روز زادی به کدام دست کردت قلم قضا مصور تن تو حجاب عزت پس او هزار جنت شکران و ماه رویان همه همچو مه مطهر هله مطرب شکرلب برسان صدا به کوکب که ز صید بازآمد شه ما خوش و مظفر ز تو هر صباح عیدی ز تو هر شبست قدری نه چو قدر عامیانه که شبی بود مقدر تو بگو سخن که جانی قصصات آسمانی که کلام تست صافی و حدیث من مکدر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۸۵ همه صیدها بکردی هله میر بار دیگر سگ خویش را رها کن که کند شکار دیگر همه غوطه ها بخوردی همه کارها بکردی منشین ز پای یک دم که بماند کار دیگر همه نقدها شمردی به وکیل در سپردی بشنو از این محاسب عدد و شمار دیگر تو بسی سمن بران را به کنار درگرفتی نفسی کنار بگشا بنگر کنار دیگر خنک آن قماربازی که بباخت آ ن چه بودش بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر تو به مرگ و زندگانی هله تا جز او ندانی نه چو روسپی که هر شب کشد او به یار دیگر نظرش به سوی هر کس به مثال چشم نرگس بودش ز هر حریفی طرب و خمار دیگر همه عمر خوار باشد چو بر دو یار باشد هله تا تو رو نیاری سوی پشت دار دیگر که اگر بتان چنین اند ز شه تو خوشه چینند نبده ست مرغ جان را به جز او مطار دیگر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۸۶ هله زیرک هله زیرک هله زیرک زوتر هله کز جنبش تو کار همه نیکوتر بدوان از پی مردان بنگر از چپ و راست جسته از سنگ ستاره ز قمر مه روتر یک به یک پیش تو آیند چو از جا بروی همچو من بسته کمرها ز شکر خوش خوتر در گلشن بگشاید ز درون صورت عشق صورتش چون گل سرخ از گل تر خوش بوتر عشق داوود شود آهن از او نرم شود شیر آهو شود آن جا و از او آهوتر هر یکی ذره شود عیسی و عیسی نفسی مرگ جان بخش شود بلک ز جان دلجوتر اندر آن حال اگر ماه ببوسد لب تو گوییش خیز برو از بر ما آن سوتر دل من پرسخنست ار چه دهان بربستم تا بگوید خردی کوست ز ما خوشگوتر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۸۷ بده آن باده به ما باده به ما اولیتر هر چه خواهی بکنی لیک وفا اولیتر سر مردان چه کند خوبتر از سجده تو مسجد عیسی جان سقف سما اولیتر یک فسون خوان صنما در دل مجنون بردم غنج های چو صبی را نه صبا اولیتر عقل را قبله کند آنک جمال تو ندید در کف کور ز قندیل عطا اولیتر تو عطا می ده و از چرخ ندا می آید که ز دریا و ز خورشید عطا اولیتر لطف ها کرده ای امروز دو تا کن آن را چونک در چنگ نیایی تو دوتا اولیتر چونک خورشید برآید بگریزد سرما هر کی سردست از او پشت و قفا اولیتر تا بدیدم چمنت ز آب و گیا ببریدم آن ستورست که در آب و گیا اولیتر سادگی را ببرد گرچه سخن نقش خوشست بر رخ آینه از نقش صفا اولیتر صورت کون توی آینه کون توی داد آینه به تصویر بقا اولیتر خمش این طبل مزن تیغ بزن وقت غزاست طبل اگر پشت سپاهست غزا اولیتر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۸۸ سر فروکن به سحر کز سر بازار نظر طبله کالبد آورده ام آخر بنگر بر سر کوی تو پرطبله من بین و بخر شانه ها و شبه ها و سره روغن ها تر شبه من غم تو روغن من مرهم تو شانه ام محرم آن زلف پر از فتنه و شر از فراقت تلفم گشته خیالت علفم که دلم را شکمی شد ز تو پرجوع بقر من ندانم چه کسم کز شکرت پرهوسم ای مگس ها شده از ذوق شکرهات شکر پرده بردار صبا از بر آن شهره قبا تا ز سیمین بر او گردد کارم همه زر چند گویی تو بجو یار وزو دست بشو در دو عالم نبود یار مرا یار دگر چون خرد ماند و دل با من ای خواجه بهل ماه و خورشید که دیدست در اعضای بشر چون که در جان منی شسته به چشمان منی شمس تبریز خداوند تو چونی به سفر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۸۹ هین که آمد به سر کوی تو مجنون دگر هین که آمد به تماشای تو دل خون دگر عاشق روی تو را گنبد گردون نکشد مگرش جای دهی بر سر گردون دگر عاشق تو نخورد حیله و افسون کسی تو بخوان و تو بدم بر دلش افسون دگر عشق روی تو به شش سوی جهان دام دلست که ندیدند چنان رخ رخ گلگون دگر رحمتی کن تو بر آن مرغ که در دام افتاد که ندارد چو تو شاهنشه بی چون دگر کو در این خانه یکی سوخته مفتونی که به شب ها شنود ناله مفتون دگر از پس نیشکرت اشک چو اطلس بارم چاره ام نیست جز این اطلس و اکسون دگر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۹۰ صنما این چه گمانست فرودست حقیر تا بدین حد مکن و جان مرا خوار مگیر کوه را که کند اندر نظر مرد قضا کاه را کوه کند ذاک علی الله یسیر خنک آن چشم که گوهر ز خسی بشناسد خنک آن قافله ای که بودش دوست خفیر حاکمی هر چه تو نامم بنهی خشنودم جان پاک تو که جان از تو شکورست و شکیر ماه را گر تو حبش نام نهی سجده کند سرو را چنبر خوانی نکند هیچ نفیر زانک دشنام تو بهتر ز ثناهای جهان ز کجا بانگ سگان و ز کجا شیر زییر ای که بطال تو بهتر ز همه مشتغلان جز تو جمله همه لا است از آنیم فقیر تاج زرین بده و سیلی آن یار بخر ور کسی نشنود این را انما انت نذیر بر قفای تو چو باشد اثر سیلی دوست بوسه ها یابد رویت ز نگاران ضمیر مرد دنیا عدمی را حشمی پندارد عمر در کار عدم کی کند ای دوست بصیر رفت مردی به طبیبی به کله درد شکم گفت او را تو چه خوردی که برسته است زحیر بیشتر رنج که آید همه از فعل گلوست گفت من سوخته نان خورده ام از پست فطیر گفت سنقر برو آن کحل عزیزی به من آر گفت درد شکم و کحل خه ای شیخ کبیر گفت تا چشم تو مر سوخته را بشناسد تا ننوشی تو دگر سوخته ای نیم ضریر نیست را هست گمان برده ای از ظلمت چشم چشمت از خاک در شاه شود خوب و منیر هله ای شارح دل ها تو بگو شرح غزل من اگر شرح کنم نیز برنجد دل میر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۹۱ نه که مهمان غریبم تو مرا یار مگیر نه که فلاح توام سرور و سالار مگیر نه که همسایه آن سایه احسان توام تو مرا همسفر و مشفق و غمخوار مگیر شربت رحمت تو بر همگان گردانست تو مرا تشنه و مستسقی و بیمار مگیر نه که هر سنگ ز خورشید نصیبی دارد تو مرا منتظر و کشته دیدار مگیر نه که لطف تو گنه سوز گنه کارانست تو مرا تایب و مستغفر غفار مگیر نه که هر مرغ به بال و پر تو می پرد تو مرا صعوه شمر جعفر طیار مگیر به دو صد پر نتوان بی مددت پریدن تو مرا زیر چنین دام گرفتار مگیر خفتگان را نه تماشای نهان می بخشی تو مرا خفته شمر حاضر و بیدار مگیر نه که بوی جگر پخته ز من می آید مدد اشک من و زردی رخسار مگیر نه که مجنون ز تو زان سوی خرد باغی یافت از جنون خوش شد و می گفت خرد زار مگیر با جنون تو خوشم تا که فنون را چه کنم چون تو همخوابه شدی بستر هموار مگیر چشم مست تو خرابی دل و عقل همه ست عارض چون قمر و رنگ چو گلنار مگیر قامت عرعریت قامت ما دوتا کرد نادری ذقن و زلف چو زنار مگیر این تصاویر همه خود صور عشق بود عشق بی صورت چون قلزم زخار مگیر خرمن خاکم و آن ماه بگردم گردان تو مرا همتک این گنبد دوار مگیر من به کوی تو خوشم خانه من ویران گیر من به بوی تو خوشم نافه تاتار مگیر میکده ست این سر من ساغر می گو بشکن چون زرست این رخ من زر به خروار مگیر چون دلم بتکده شد آزر گو بت متراش چون سرم معصره شد خانه خمار مگیر کفر و اسلام کنون آمد و عشق از ازلست کافری را که کشد عشق ز کفار مگیر بانگ بلبل شنو ای گوش بهل نعره خر در گلستان نگر ای چشم و پی خار مگیر بس کن و طبل مزن گفت برای غیرست من خود اغیار خودم دامن اغیار مگیر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۹۲ اختران را شب وصلست و نثارست و نثار چون سوی چرخ عروسیست ز ماه ده و چار زهره در خویش نگنجد ز نواهای لطیف همچو بلبل که شود مست ز گل فصل بهار جدی را بین به کرشمه به اسد می نگرد حوت را بین که ز دریا چه برآورد غبار مشتری اسب دوانید سوی پیر زحل که جوانی تو ز سر گیر و بر او مژده بیار کف مریخ که پرخون بود از قبضه تیغ گشت جان بخش چو خورشید مشرف آثار دلو گردون چو از آن آب حیات آمد پر شود آن سنبله خشک از او گوهربار جوز پرمغز ز میزان و شکستن نرمد حمل از مادر خود کی بگریزد به نفار تیر غمزه چو رسید از سوی مه بر دل قوس شب روی پیشه گرفت از هوسش عقرب وار اندر این عید برو گاو فلک قربان کن گر نه ای چون سرطان در وحلی کژرفتار این فلک هست سطرلاب و حقیقت عشقست هر چه گوییم از این گوش سوی معنی دار شمس تبریز در آن صبح که تو درتابی روز روشن شود از روی چو ماهت شب تار # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۹۳ روستایی بچه ای هست درون بازار دغلی لاف زنی سخره کنی بس عیار که از او محتسب و مهتر بازار بدرد در فغانند از او از فقعی تا عطار چون بگویند چرا می کنی این ویرانی دست کوته کن و دم درکش و شرمی می دار او دو صد عهد کند گوید من بس کردم توبه کردم نتراشم ز شما چون نجار بعد از این بد نکنم عاقل و هوشیار شدم که مرا زخم رسید از بد و گشتم بیدار باز در حین ببرد از بر همسایه گرو بخورد بامی و چنگی همه با خمر و خمار خویشتن را به کناری فکند رنجوری که به یک ساله تب تیز بود گشته نزار این هم از مکر که تا درفکند مسکینی که بر او رحم کند او به گمان و پندار پس بگوید که مرا مکنت چندین سیم است پیش هر کس به فلان جای و نقدی بسیار هر که زین رنج مرا باز یکی یارانه بکند در عوض آن بکنم من صد بار تا از این شیفته سر نیز تراشی بکند به طریق گرو و وام به چار و ناچار چون بداند برود خاک کند بر سر او جامه زد چاک به زنهار از این بی زنهار چون شود قصد که گیرند بپوشد ازرق صوفیی گردد صافی صفت بی آزار یک زبان دارد صد گز که به ظاهر سگزست چون به زخمش نگری باشد چاهی پرمار به گهی کز سر عشرت لطف آغاز کند شکرابت دهد او از شکر آن گفتار همه مهر و کرم و خاکی و عشق انگیزی که بجوشد دل تو وز تو رود جمله قرار و گهی از سر فضل و هنر آغاز کند که بگویی تو که لقمان زمانست به کار تا که از زهد و تقزز سخن آغاز کند سر و گردن بتراشد چو کدو یا چو خیار روزی از معرفت و فقه بسوزد ما را که بگویم که جنیدست و ز شیخان کبار چون بکاوی دغلی گنده بغل مکاری آفتی مزبله ای جمله شکم طبلی خوار هیچ کاری نه از او جمله شکم خواری و بس پس از آن گشت به هر مصطبه او اشکم خوار محتسب کو ز کفایت چو نظام الملکست کرد از مکر چنین کس رخ خود در دیوار زاری آغاز کند او که همه خرد و بزرگ همه یاریش کنند ار چه بدیدند یسار محتسب عقل تو است دان که صفاتت بازار وان دغل هست در او نفس پلید مکار چون همه از کف او عاجز و مسکین گشتند جمله گفتند که سحرست فن این طرار چونک سحرست نتانیم مگر یک حیله برویم از کف او نزد خداوند کبار صاحب دید و بصیرت شه ما شمس الدین که از او گشت رخ روح چو صد روی نگار چو از او داد بخواهیم از این بیدادی او به یک لحظه رهاند همه را از آزار که اگر هیبت او دیو پری نشناسد هر یکی زاهد عصری شود و اهل وقار برهندی همه از ظلمت این نفس لییم گر از او یک نظری فضل بتابند بهار خاک تبریز که از وی چو حریم حرم است بس از او برخورد آن جان و روان زوار # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۹۴ پر ده آن جام می را ساقیا بار دیگر نیست در دین و دنیا همچو تو یار دیگر کفر دان در طریقت جهل دان در حقیقت جز تماشای رویت پیشه و کار دیگر تا تو آن رخ نمودی عقل و ایمان ربودی هست منصور جان را هر طرف دار دیگر جان ز تو گشت شیدا دل ز تو گشت دریا کی کند التفاتی دل به دلدار دیگر جز به بغداد کویت یا خوش آباد رویت نیست هر دم فلک را جز که پیکار دیگر در خرابات مردان جام جانست گردان نیست مانند ایشان هیچ خمار دیگر همتی دار عالی کان شه لاابالی غیر انبار دنیا دارد انبار دیگر پاره ای چون برانی اندر این ره بدانی غیر این گلستان ها باغ و گلزار دیگر پا به مردی فشردی سر سلامت ببردی رفت دستار بستان شصت دستار دیگر دل مرا برد ناگه سوی آن شهره خرگه من گرفتار گشتم دل گرفتار دیگر روز چون عذر آری شب سر خواب خاری پای ما تا چه گردد هر دم از خار دیگر جز که در عشق صانع عمر هرزه ست و ضایع ژاژ دان در طریقت فعل و گفتار دیگر بخت اینست و دولت عیش اینست و عشرت کو جز این عشق و سودا سود و بازار دیگر گفتمش دل ببردی تا کجاها سپردی گفت نی من نبردم برد عیار دیگر گفتمش من نترسم من هم از دل بپرسم دل بگوید نماند شک و انکار دیگر راستی گوی ای جان عاشقان را مرنجان جز تو در دلربایان کو دل افشار دیگر چون کمالات فانی هستشان این امانی که به هر دم نمایند لطف و ایثار دیگر پس کمالات آن را کو نگارد جهان را چون تقاضا نباشد عشق و هنجار دیگر بحر از این روی جوشد مرغ از این رو خروشد تا در این دام افتد هر دم اشکار دیگر چون خدا این جهان را کرد چون گنج پیدا هر سری پر ز سودا دارد اظهار دیگر هر کجا خوش نگاری روز و شب بی قراری جوید او حسن خود را نوخریدار دیگر هر کجا ماه رویی هر کجا مشک بویی مشتری وار جوید عاشقی زار دیگر این نفس مست اویم روز دیگر بگویم هم بر این پرده تر با تو اسرار دیگر بس کن و طبل کم زن کاندر این باغ و گلشن هست پهلوی طبلت بیست نعار دیگر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۹۵ داد جاروبی به دستم آن نگار گفت کز دریا برانگیزان غبار باز آن جاروب را ز آتش بسوخت گفت کز آتش تو جاروبی برآر کردم از حیرت سجودی پیش او گفت بی ساجد سجودی خوش بیار آه بی ساجد سجودی چون بود گفت بی چون باشد و بی خارخار گردنک را پیش کردم گفتمش ساجدی را سر ببر از ذوالفقار تیغ تا او بیش زد سر بیش شد تا برست از گردنم سر صد هزار من چراغ و هر سرم همچون فتیل هر طرف اندر گرفته از شرار شمع ها می ورشد از سرهای من شرق تا مغرب گرفته از قطار شرق و مغرب چیست اندر لامکان گلخنی تاریک و حمامی به کار ای مزاجت سرد کو تاسه دلت اندر این گرمابه تا کی این قرار برشو از گرمابه و گلخن مرو جامه کن دربنگر آن نقش و نگار تا ببینی نقش های دلربا تا ببینی رنگ های لاله زار چون بدیدی سوی روزن درنگر کان نگار از عکس روزن شد نگار شش جهت حمام و روزن لامکان بر سر روزن جمال شهریار خاک و آب از عکس او رنگین شده جان بباریده به ترک و زنگبار روز رفت و قصه ام کوته نشد ای شب و روز از حدیثش شرمسار شاه شمس الدین تبریزی مرا مست می دارد خمار اندر خمار # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۹۶ گر ز سر عشق او داری خبر جان بده در عشق و در جانان نگر عشق دریاییست و موجش ناپدید آب دریا آتش و موجش گهر گوهرش اسرار و هر سویی از او سالکی را سوی معنی راه بر سر کشی از هر دو عالم همچو موی گر سر مویی از این یابی خبر دوش مستی خفته بودم نیم شب کاوفتاد آن ماه را بر ما گذر دید روی زرد من در ماهتاب کرد روی زرد ما از اشک تر رحمش آمد شربت وصلم بداد یافت یک یک موی من جانی دگر گرچه مست افتاده بودم از شراب گشت یک یک موی بر من دیده ور در رخ آن آفتاب هر دو کون مست لایعقل همی کردم نظر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۹۷ عقل بند رهروانست ای پسر بند بشکن ره عیانست ای پسر عقل بند و دل فریب و جان حجاب راه از این هر سه نهانست ای پسر چون ز عقل و جان و دل برخاستی این یقین هم در گمانست ای پسر مرد کو از خود نرفت او مرد نیست عشق بی درد آفسانست ای پسر سینه خود را هدف کن پیش دوست هین که تیرش در کمانست ای پسر سینه ای کز زخم تیرش خسته شد در جبینش صد نشانست ای پسر عشق کار نازکان نرم نیست عشق کار پهلوانست ای پسر هر کی او مر عاشقان را بنده شد خسرو و صاحب قرانست ای پسر عشق را از کس مپرس از عشق پرس عشق ابر درفشانست ای پسر ترجمانی منش محتاج نیست عشق خود را ترجمانست ای پسر گر روی بر آسمان هفتمین عشق نیکونردبانست ای پسر هر کجا که کاروانی می رود عشق قبله کاروانست ای پسر این جهان از عشق تا نفریبدت کاین جهان از تو جهانست ای پسر هین دهان بربند و خامش چون صدف کاین زبانت خصم جانست ای پسر شمس تبریز آمد و جان شادمان چونک با شمسش قرانست ای پسر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۹۸ آمدم من بی دل و جان ای پسر رنگ من بین نقش برخوان ای پسر نی غلط من نامدم تو آمدی در وجود بنده پنهان ای پسر همچو زر یک لحظه در آتش بخند تا ببینی بخت خندان ای پسر در خرابات دلم اندیشه هاست در هم افتاده چو مستان ای پسر پای دار و شور مستان گوش دار در شکست و جست دربان ای پسر آمدم و آوردمت آیینه ای روی بین و رو مگردان ای پسر کفر من آیینه ایمان توست بنگر اندر کفر ایمان ای پسر می زنم من نعره ها در خامشی آمدم خاموش گویان ای پسر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۹۹ ای نهاده بر سر زانو تو سر وز درون جان جمله باخبر پیش چشمت سرکش روپوش نیست آفرین ها بر صفای آن بصر بحر خونست ای صنم آن چشم نیست الحذر ای دل ز زخم آن نظر در مژه او گرچه دل را مژده هاست الحذر ای عاشقان از وی حذر او به زیر کاه آب خفته ست پا منه گستاخ ور نی رفت سر خفته شکلی اصل هر بیدادیی تا ز خوابش تو نخسپی ای پسر پاره خواهم کرد من جامه ز تو ای برادر پاره ای زین گرمتر سرکه آشامی و گویی شهد کو دست تو در زهر و گویی کو شکر روح را عمریست صابون می زنی یا تو را خود جان نبودست ای مگر تا به کی صیقل زنی آیینه را شرم بادت آخر از آیینه گر سوی بحر شمس تبریزی گریز تا برآرد ز آینه جانت گهر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۰۰ بس که می انگیخت آن مه شور و شر بس که می کرد او جهان زیر و زبر مر زبان را طاقت شرحش نماند خیره گشته همچنین می کرد سر ای بسا سر همچنین جنبان شده با دهان خشک و با چشمان تر در دو چشمش بین خیال یار ما رقص رقصان در سواد آن بصر من به سر گویم حدیثش بعد از این من زبان بستم ز گفتن ای پسر پیش او رو ای نسیم نرم رو پیش او بنشین به رویش درنگر تیز تیزش بنگر ای باد صبا چشم و دل را پر کن از خوبی و فر ور ببینی یار ما را روترش پرده ای باشد ز غیرت در نظر مو نباشد عکس مو باشد در آب صورتی باشد ترش اندر شکر توبه کردم از سخن این باز چیست توبه نبود عاشقانش را مگر توبه شیشه عشق او چون گازرست پیش گازر چیست کار شیشه گر بشکنم شیشه بریزم زیر پای تا خلد در پای مرد بی خبر شحنه یار ماست هر کو خسته شد گو مرا بسته به پیش شحنه بر شحنه را چاه زنخ زندان ماست تا نهم زنجیر زلفش پای بر بند و زندان خوش ای زنده دلان خوش مرا عیشیست آن جا معتبر گرچه می کاهم چو ماه از عشق او گرچه می گردم چه گردون بر قمر بعد من صد سال دیگر این غزل چون جمال یوسفی باشد سمر زانک دل هرگز نپوسد زیر خاک این ز دل گفتم نگفتم از جگر من چو داوودم شما مرغان پاک وین غزل ها چون زبور مستطر ای خدایا پر این مرغان مریز چون به داوودند از جان یارگر ای خدایا دست بر لب می نهم تا نگویم زان چه گشتم مستتر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۰۱ نرم نرمک سوی رخسارش نگر چشم بگشا چشم خمارش نگر چون بخندد آن عقیق قیمتی صد هزاران دل گرفتارش نگر سر برآر از مستی و بیدار شو کار و بار و بخت بیدارش نگر اندرآ در باغ بی پایان دل میوه شیرین بسیارش نگر شاخه های سبز رقصانش ببین لطف آن گل های بی خارش نگر چند بینی صورت نقش جهان بازگرد و سوی اسرارش نگر حرص بین در طبع حیوان و نبات بعد از آن سیری و ایثارش نگر حرص و سیری صنعت عشقست و بس گر ندیدی عشق را کارش نگر گر ندیدی عشق رنگ آمیز را رنگ روی عاشق زارش نگر با چنین دشوار بازاری که اوست با زر و بی زر خریدارش نگر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۰۲ عشق را با گفت و با ایما چه کار روح را با صورت اسما چه کار عاشقان گوی اند در چوگان یار گوی را با دست و یا با پا چه کار هر کجا چوگانش راند می رود گوی را با پست و با بالا چه کار آینه ست و مظهر روی بتان با نکوسیماش و بدسیما چه کار سوسمار از آب خوردن فارغست مر ورا با چشمه و سقا چه کار آن خیالی که ضمیر اوطان اوست پاش را با مسکن و با جا چه کار عیسیی که برگذشت او از اثیر با غم سرماش و یا گرما چه کار ای رسایل کشته با نادی غیب رو تو را با گفت و با غوغا چه کار # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۰۳ رفتم آن جا مست و گفتم ای نگار چون مرا دیوانه کردی گوش دار گفت بنگر گوش من در حلقه ایست بسته ی آن حلقه شو چون گوشوار زود بردم دست سوی حلقه اش دست بر من زد که دست از من بدار اندر این حلقه تو آنگه ره بری کز صفا دری شوی تو شاهوار حلقه ی زرین من وانگه شبه کی رود بر چرخ عیسی با حمار # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۰۴ باز شد در عاشقی بابی دگر بر جمال یوسفی تابی دگر مژده بیداران راه عشق را آنک دیدم دوش من خوابی دگر ساخته شد از برای طالبان غیر این اسباب اسبابی دگر ابرها گر می نبارد نقد شد از برای زندگی آبی دگر یارکان سرکش شدند و حق بداد غیر این اصحاب اصحابی دگر سبزه زار عشق را معمور کرد عاشقان را دشت و دولابی دگر وین جگرهایی که بد پرزخم عشق شد درآویزان به قلابی دگر عشق اگر بدنام گردد غم مخور عشق دارد نام و القابی دگر کفشگر گر خشم گیرد چاره شد صوفیان را نعل و قبقابی دگر گر نداند حرف صوفی دان که هست دردهای عشق را بابی دگر از هوای شمس دین آموختم جانب تبریز آدابی دگر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۰۵ ای خیالت در دل من هر سحور می خرامد همچو مه یک پاره نور نقش خوبت در میان جان ما آتش و شور افکند وانگه چه شور آتشی کردی و گویی صبر کن من ندانم صبر کردن در تنور یاد داری کآمدی تو دوش مست ماه بودی یا پری یا جان حور آن سخن هایی که گفتی چون شکر وان اشارت ها که می کردی ز دور دست بر لب می زدی یعنی که تو از برای این دل من برمشور دست بر لب می نهی یعنی که صبر با لب لعلت کجا ماند صبور رو به بالا می کنی یعنی خدا چشم بد را از جمالم دار دور ای تو پاک از نقش ها وز روی تو هر زمانی یوسفی اندر صدور # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۰۶ راز را اندر میان نه وامگیر بنده را هر لحظه از بالا مگیر تو نکو دانی که هر چیز از کجاست گر خطاها رفت آن از ما مگیر روستایی گر بوم آن توام روستایی خویش را رستا مگیر چون مرا در عشق ست ا کرده ای خود مرا شاگرد گیر ستا مگیر تو مرا از ذوق می گیری گلو تا بنالم گویمت آن جا مگیر سوی بحرم کش که خاشاک توام تو مرا خود لایق دریا مگیر از الست آمد صلاح الدین تمام تو ورا ز امروز و از فردا مگیر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۰۷ در چمن آیید و بربندید دید تا نیفتد بر جماعت هر نظر من زیان ها کرده ام من دیده ام زخم ها از چشم هر بی پا و سر چشم بد دیدیم ما کز زخم او روسیه گردد عیان شمس و قمر دور باد از رزم شیران چشم سگ دور باد از مهد عیسی کون خر تیر پرانست از چشم بدان خلوت آمد تیر ایشان را سپر لیک چشم نیک و بد آمیخته ست قلب را هر کس بنشناسد ز زر زاهدانش آه ها پنهان کنند خلوتی جویند در وقت سحر لیک این مستان به حکم خود نیند نیستشان جز حفظ حق حصنی دگر باد کم پران مزن لاف خوشی باد آرد خاک و خس را در بصر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۰۸ ساقیا باده چون نار بیار دفع غم را تو ز اسرار بیار باده ای را که ز دل می جوشد زود ای ساقی دلدار بیار کافر عشق بیا باده ببین نیست شو در می و اقرار بیار ساقیا دست همه مستان گیر همچنان جانب گلزار بیار پیش این شاهد ما خوبان را گردن بسته ز بلغار بیار مؤمنان را همه عریان کردی گروی نیز ز کفار بیار شمس تبریز بگو دولت را بپذیر اندک و بسیار بیار # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۰۹ ساقیا باده گلرنگ بیار داروی درد دل تنگ بیار روز بزمست نه روز رزمست خنجر جنگ ببر چنگ بیار ای ز تو دردکشان دردکشان دردیی که کندم دنگ بیار من ز هر درد نمی گردم دنگ دردی آن سره سرهنگ بیار روز جامست نه نام و ناموس نام از پیش ببر ننگ بیار کیمیایی که کند سنگ عقیق آزمون کن بر او سنگ بیار صیقل آینه نه فلکست ز امتحان آهن پرزنگ بیار چشمه خضر تو را می خواند که سبو کش دو سه فرسنگ بیار پس گردن ز چه رو می خاری نک ظفر هست تو آهنگ بیار حرف رنگست اگر خوش بویست جان بی صورت و بی رنگ بیار کم کنی رنگ بیفزاید روح بوی روح صنم شنگ بیار لب ببند از دغل و از حیلت جان بی حیلت و فرهنگ بیار # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱۰ از لب یار شکر را چه خبر وز رخش شمس و قمر را چه خبر با دمش باد بهاری چه زند وز قدش سرو و شجر را چه خبر گر جهان زیر و زبر گشت از او عاشق زیر و زبر را چه خبر چونک جان محرم اسرارش نیست از رهش اهل خبر را چه خبر گرچه نرگس نگرانست به باغ از چمن نرگس تر را چه خبر گفته هر قوم هم از مستی خویش که ز ما قوم دگر را چه خبر گفت چونی و دل تو چونست از دل این خسته جگر را چه خبر با ملک تاج و کمر گر به همند از ملک تاج و کمر را چه خبر کم کن این ناله که کس واقف نیست ز آه عشاق سحر را چه خبر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱۱ روزی خوشست رویت از نور روز خوشتر باده نکوست لیکن ساقی ز می نکوتر هر بسته ای که باشد امروز برگشاید دل در مراد پیچد چون باز در کبوتر هر بی دلی ز دلبر انصاف خود بیابد هر تشنه ای نشیند بر آب حوض کوثر هر دم دهد بت من نو ساغری به ساقی کامروز بزم عامست این را به عاشقان بر یک ساغر لطیفی کز غایت لطیفی گویی همه شرابست خود نیست هیچ ساغر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱۲ بر منبرست این دم مذکر مذکر چون چشمه روانه مطهر مطهر بر منبری بلندی دانای هوشمندی بر پای منبر او مکرر مکرر هر لفظ او جهانی روشن چو آسمانی بگشاده در بیانی مقرر مقرر زین گونه درگشایی داده تو را رهایی از حبس خاکدانی مکدر مکدر بنهاده نردبانی از صنعت زبانی بر بام آسمانی مدور مدور نور از درون هیزم بیرون کشید آتش آتش ز خود نیامد منور منور آتش به فعل مردم زاید ز سنگ و آهن و اختر به امر زاید مدبر مدبر مر هر پیمبری را بودست معجز نو چون نیست معجزه او مشهر مشهر مسعود از اوست نحسی فردوس از او است حبسی محکوم از اوست نفسی مزور مزور این منبر و مذکر در نفس توست در سر اما در این طلب تو مقصر مقصر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱۳ ای جان جان جان ها جانی و چیز دیگر وی کیمیای کان ها کانی و چیز دیگر ای آفتاب باقی وی ساقی سواقی وی مشرب مذاقی آنی و چیز دیگر ای مشعله یقین را وی پرورش زمین را وی عقل اولین را ثانی و چیز دیگر ای مظهر الهی وی فر پادشاهی هر صنعتی که خواهی تانی و چیز دیگر هر گون غرایبی را هر بوالعجایبی را هر غیب و غایبی را دانی و چیز دیگر زان عشق همچو افیون لیلی کنی و مجنون ای از سنات گردون سانی و چیز دیگر ای نور صدرها را اومید صبرها را بر اوج ابرها را رانی و چیز دیگر ای فخر انبیا را وی ذخر اولیا را وی قصر اجتبا را بانی و چیز دیگر ای گنج مغفرت را وی بحر مرحمت را من غیر درگهت را شانی و چیز دیگر چشمی که غیر رویت بیند ز بهر زینت باشد در این جریمت زانی و چیز دیگر ای اصل اصل مبدا وی دستگیر فردا گشتم به دست سودا عانی و چیز دیگر پرست این دهانم بر غیر تو نخوانم چون هست غیر گوشت فانی و چیز دیگر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱۴ ای محو عشق گشته جانی و چیز دیگر ای آنک آن تو داری آنی و چیز دیگر اسرار آسمان را و احوال این و آن را از لوح نانبشته خوانی و چیز دیگر هر دم ز خلق پرسی احوال عرش و کرسی آن را و صد چنان را دانی و چیز دیگر لعلیست بی نهایت در روشنی به غایت آن لعل بی بها را کانی و چیز دیگر حکمی که راند فرمان روز الست بر جان آن جمله حکم ها را رانی و چیز دیگر چشمی که دید آن رو گر عشق راند این سو آن چشم نیست والله زانی و چیز دیگر آن چشم احول آمد در گام اول آمد کو گفت اولی را ثانی و چیز دیگر هر کو بقا نیابد از شمس حق تبریز او هست در حقایق فانی و چیز دیگر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱۵ ای آینه فقیری جانی و چیز دیگر وی آنک در ضمیری آنی و چیز دیگر اسرار آسمان را اندیشه و نهان را احوال این و آن را دانی و چیز دیگر تاریخ برگذشته بر انسی و فرشته خط های نانبشته خوانی و چیز دیگر از غیب حصه ها را بدهی به مستحقان وز سینه غصه ها را رانی و چیز دیگر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱۶ هر کس به جنس خویش درآمیخت ای نگار هر کس به لایق گهر خود گرفت یار او را که داغ توست نیارد کسی خرید آن کو شکار توست کسی چون کند شکار ما را چو لطف روی تو بی خویشتن کند ما را ز روی لطف تو بی خویشتن مدار چون جنس همدگر بگرفتند جنس جنس هر جنس جنس گوهر خود کرد اختیار با غیر جنس اگر بنشیند بود نفاق مانند آب و روغن و مانند قیر و قار تا چون به جنس خویش رود از خلاف جنس زین سوی تشنه تر شده باشد بدان کنار هرک از تو می گریزد با دیگری خوشست و آنک از تو می رمد به کسی دارد او قرار و آن کو ترش نشست به پیش تو همچو ابر خندان دلست پیش دگر کس چو نوبهار گویی که نیست از مه غیبم به جز دریغ وز جام و خمر روح مرا نیست جز خمار آن نای و نوش یاد نمی آیدت که تو خوش می خوری ز دست یکی دیو سنگسار صد جام درکشی ز کف دیو آنگهی بینی ترش کنی بخور ای خام پخته خوار این جا سرک فکنده و رویک ترش ولیک آن جا چو اژدهای سیه فام کوهسار با جنس همچو سوسن و با غیر جنس گنگ با جنس خویش چون گل و با غیر جنس خار رو رو به جمله خلق نتانی تو جنس بود شاخی ز صد درخت نشد حامل ثمار چون شاخ یک درخت شدی زان دگر ببر جویای وصل این شده ای دست از آن بدار گر زانک جنس مفخر تبریز گشت جان احسنت ای ولایت و شاباش کار و بار # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱۷ دل ناظر جمال تو آن گاه انتظار جان مست گلستان تو آن گاه خار خار هر دم ز پرتو نظر او به سوی دل حوریست بر یمین و نگاریست بر یسار هر صبحدم که دام شب و روز بردریم از دوست بوسه ای و ز ما سجده صد هزار امسال حلقه ایست ز سودای عاشقان گر نیست بازگشت در این عشق عمر پار بنواز چنگ عشق تو به نغمات لم یزل کز چنگ های عشق تو جانست تار تار اندر هوای عشق تو از تابش حیات بگرفته بیخ های درخت و دهد ثمار غوطی بخورد جان به تک بحر و شد گهر این بحر و این گهر ز پی لعل توست زار از نغمه های طوطی شکرستان توست در رقص شاخ بید و دو دستک زنان چنار از بعد ماجرای صفا صوفیان عشق گیرند یک دگر را چون مستیان کنار مستانه جان برون جهد از وحدت الست چون سیل سوی بحر نه آرام و نه قرار جزوی چو تیر جسته ز قبضه کمان کل او را نشانه نیست به جز کل و نی گذار جانیست خوش برون شده از صد هزار پوست در چاربالش ابد او راست کار و بار جان های صادقان همه در وی زنند چنگ تا بانوا شوند از آن جان نامدار جان ها گرفته دامنش از عشق و او چو قطب بگرفته دامن ازل محض مردوار تبریز رو دلا و ز شمس حق این بپرس تا بر براق سر معانی شوی سوار # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱۸ میر شکار من که مرا کرده ای شکار بی تو نه عیش دارم و نه خواب و نه قرار دلدار من توی سر بازار من توی این جمله جور بر من مسکین روا مدار ای آنک یار نیست تو را در جهان عشق من در جهان فکنده که ای یار یار یار درده از آن شراب که اول بداده ای زان چشم های مست تو بشکن مرا خمار از آسمان فرست شرابی کز آن شراب اندر زمین نماند یک عقل هوشیار روزی هزار کار برآری به یک نظر آخر یکی نظر کن و این کار را برآر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱۹ کس بی کسی نماند می دان تو این قدر گر با یکی نسازی آید یکی دگر زین خانه گر روم من و خانه تهی کنم آید یکی دگر چو منی یا ز من بتر میراث مانده است جهان از هزار قرن چون شد به زیر خاک پدر شد پسر پدر تنها نه آدمی حیوان نیز همچنین ور نی ندیدیی تو در آفاق جانور شب آفتاب اگر برود هم ز بام چرخ بر جای آفتاب ستاره ست یا قمر گر ترک یک هنر بکند مرد طبع او مشغول کار دیگر گشت و دگر هنر زیرا که بر دل همه خلقان موکلیست بی کارشان ندارد و بی یار و بی سفر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲۰ مستیم و بیخودیم و جمال تو پرده در زین پس مباش ماها در ابر و پرده در ما جمع عاشقان تو خوش قد و قامتیم ما را صلای فتنه و شور و هزار شر خورشید تافتست ز روی تو چاشتگاه در عشق قرص روی تو رفتیم بام بر مستیست در سر از می و این تاب آفتاب در سر بتافتست پس از دست رفت سر ای مطرب هوای دل عاشقان روح بنواز لحن جان که تننتن لطیفتر تا جان ها ز خرقه تن ها برون شود تا بر سرین خرقه رود جان باخبر از جام صاف باده تو خاشاک جسم را بردار تا نهیم به اقبال بر به بر تا دیده ها گذاره شود از حجاب ها تا وارهد ز خانه و مان و ز بام و در سیمرغ جان و مفخر تبریز شمس دین بیند هزار روضه و یابد هزار پر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲۱ آمد بهار خرم و آمد رسول یار مستیم و عاشقیم و خماریم و بی قرار ای چشم و ای چراغ روان شو به سوی باغ مگذار شاهدان چمن را در انتظار اندر چمن ز غیب غریبان رسیده اند رو رو که قاعدست که القادم یزار گل از پی قدوم تو در گلشن آمدست خار از پی لقای تو گشتست خوش عذار ای سرو گوش دار که سوسن به شرح تو سر تا به سر زبان شد بر طرف جویبار غنچه گره گره شد و لطفت گره گشاست از تو شکفته گردد و بر تو کند نثار گویی قیامتست که برکرد سر ز خاک پوسیدگان بهمن و دی مردگان پار تخمی که مرده بود کنون یافت زندگی رازی که خاک داشت کنون گشت آشکار شاخی که میوه داشت همی نازد از نشاط بیخی که آن نداشت خجل گشت و شرمسار آخر چنین شوند درختان روح نیز پیدا شود درخت نکوشاخ بختیار لشکر کشیده شاه بهار و بساخت برگ اسپر گرفته یاسمن و سبزه ذوالفقار گویند سر بریم فلان را چو گندنا آن را ببین معاینه در صنع کردگار آری چو دررسد مدد نصرت خدا نمرود را برآید از پشه ای دمار # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲۲ اندیشه را رها کن اندر دلش مگیر زیرا برهنه ای تو و اندیشه زمهریر اندیشه می کنی که رهی از زحیر و رنج اندیشه کردن آمد سرچشمه زحیر ز اندیشه ها برون دان بازار صنع را آثار را نظاره کن ای سخره اثیر آن کوی را نگر که پرد زو مصورات وان جوی را کز او شد گردنده چرخ پیر گلگونه ای کز اوست رخ دلبران چو گل سرفتنه ای کز اوست رخ عاشقان زریر خوش از عدم همی پرد این صد هزار مرغ از یک کمان همی جهد این صد هزار تیر بی چون و بی چگونه برون از رسوم و فهم بی دست می سریشد در غیب صد خمیر بی آتشی تنور دل و معده ها فروخت نان بر دکان نهاده و خباز ما ستیر از لوح خاک ساده دهد صد هزار نقش وز جوش خون ماده دهد صد هزار شیر شییء اللهی بگفتی و آمد ز چرخ بانگ زنبیل برگشا که عطا آمد ای فقیر زفت آمد آن نواله و زنبیل را درید از مطبخ خدای نیاید صله حقیر آن کس که من و سلوی بفرستد از هوا و آنک از شکاف کوه برون می کشد بعیر وان کو ز آب نطفه برآرد تهمتنی وان کو ز خواب خفته گشاید ره مطیر اندر عدم نماید هر لحظه صورتی تا این خیالیان بشتابند در مسیر فرمان کنم چو گفت خمش من خمش کنم خود شرح این بگوید یک روز آن امیر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲۳ پرده خوش آن بود کز پس آن پرده دار با رخ چون آفتاب سایه نماید نگار آید خورشیدوار ذره شود بی قرار کان رخ همچون بهار از پس پرده مدار خیز که این روز ماست روز دلفروز ماست از جهت سوز ماست عشق چنین پرشرار خیز که رستیم ما بند شکستیم ما خیز که مستیم ما تا به ابد بی خمار خیز که جان آمدست جان و جهان آمده است دست زنان آمدست ای دل دستی برآر آب حیات آمدست روز نجات آمدست قند و نبات آمدست ای صنم قندبار بنده آن پرده ام گوش گران کرده ام تا که به گوشم دهان آرد آن پرده دار مکر مرا چون بدید مکر دگر او پزید آمد و گوشم گزید گفت هلا ای عیار بی ادبی هم نکوست کان سبب جنگ اوست سر نکشم من ز دوست بهر چنین کار و بار جنگ تو است این حیات زانک ندارد ثبات جنگ تو خوش چون نبات صلح تو خود زینهار # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲۴ تاخت رخ آفتاب گشت جهان مست وار بر مثل ذره ها رقص کنان پیش یار شاه نشسته به تخت عشق گرو کرده رخت رقص کنان هر درخت دست زنان هر چنار از قدح جام وی مست شده کو و کی گرم شده جام دی سرد شده جان نار روح بشارت شنید پرده جان بردرید رایت احمد رسید کفر بشد زار زار بانگ زده آن هما هر کی که هست از شما دور شو از عشق ما تا نشوی دلفکار گفته دل من بدو کای صنم تندخو چون برهد آن که او گشت به زخمت شکار عشق چو ابر گران ریخت بر این و بر آن شد طرفی زعفران شد طرفی لاله زار آب منی همچو شیر بعد زمانی یسیر زاد یکی همچو قیر وان دگری همچو قار منکر شه کور زاد بی خبر و کور باد از شه ما شمس دین در تبریز افتخار # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲۵ چون سر کس نیستت فتنه مکن دل مبر چونک ببردی دلی باز مرانش ز در چشم تو چون رهزند ره زده را ره نما زلفت اگر سر کشد عشوه هندو مخر عشق بود گلستان پرورش از وی ستان از شجره فقر شد باغ درون پرثمر جمله ثمر ز آفتاب پخته و شیرین شود خواب و خورم را ببر تا برسم نزد خور طبع جهان کهنه دان عاشق او کهنه دوز تازه و ترست عشق طالب او تازه تر عشق برد جوبجو تا لب دریای هو کهنه خران را بگو اسکی ببج کمده ور هر کس یاری گزید دل سوی دلبر پرید نحس قرین زحل شمس قرین قمر دل خود از این عام نیست با کسش آرام نیست گر تو قلندردلی نیست قلندر بشر تن چو ز آب منیست آب به پستی رود اصل دل از آتشست او نرود جز زبر غیر دل و غیر تن هست تو را گوهری بی خبری زان گهر تا نشوی بی خبر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲۶ سست مکن زه که من تیر توام چارپر روی مگردان که من یک دله ام نی دوسر از تو زدن تیغ تیز وز دل و جان صد رضا یک سخنم چون قضا نی اگرم نی مگر گر بکشی ذوالفقار ثابتم و پایدار نی بگریزم چو باد نی بمرم چون شرر جان بسپارم به تیغ هیچ نگویم دریغ از جهت زخم تیغ ساخت حقم چون سپر تیغ زن ای آفتاب گردن شب را به تاب ظلمت شب ها ز چیست کوره خاک کدر معدن صبرست تن معدن شکر است دل معدن خنده ست شش معدن رحمت جگر بر سر من چون کلاه ساز شها تختگاه در بر خود چون قبا تنگ بگیرم به بر گفت کسی عشق را صورت و دست از کجا منبت هر دست و پا عشق بود در صور نی پدر و مادرت یک دمه ای عشق باخت چونک یگانه شدند چون تو کسی کرد سر عشق که بی دست او دست تو را دست ساخت بی سر و دستش مبین شکل دگر کن نظر رنگ همه روی ها آب همه جوی ها مفخر تبریز دان شمس حق ای دیده ور # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲۷ وجهک مثل القمر قلبک مثل الحجر روحک روح البقا حسنک نور البصر دشمن تو در هنر شد به مثل دم خر چند بپیماییش نیست فزون کم شمر اقسم بالعادیات احلف بالموریات غیرک یا ذا الصلات فی نظری کالمدر هر که به جز عاشقست در ترشی لایقست لایق حلوا شکر لایق سرکا کبر هجرک روحی فداک زلزلنی فی هواک کل کریم سواک فهو خداع غرر چون سر کس نیستت فتنه مکن دل مبر چونک ببردی دلی بازمرانش ز در چشم تو چون رهزند ره زده را ره نما زلف تو چون سر کشد عشوه هندو مخر عشق بود دلستان پرورش دوستان سبز و شکفته کند جان تو را چون شجر عشق خوش و تازه رو طالب او تازه تر شکل جهان کهنه ای عاشق او کهنه خر عشق خران جو به جو تا لب دریای هو کهنه خران کو به کو اسکی ببج کمده ور # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲۸ بر سر ره دیدمش تیزروان چون قمر گفتم بهر خدا یک دمه آهسته تر یک دم ای ماه وش اسب و عنان را بکش ای تو چو خورشید و خور سایه ز ما زو مبر گفت منم آفتاب نیست تو را تاب تاب زانک ز یک تاب من از تو نماند اثر زانک تو در سردسیر داشته ای رخت خشک خشک لب و چشم تر بوده ای از خشک و تر برج من آن سوترست دور ز خشک و ترست نیک عجب گوهرست نیک پر از شور و شر از پس چندین حجاب چاک زدستی تو جیب از پس پرده تو را یاوه شده پا و سر جانب تبریز تاز جانب شمع طراز شمس حق سرفراز تا شودت زیب و فر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲۹ عمر که بی عشق رفت هیچ حسابش مگیر آب حیات ست عشق در دل و جانش پذیر هر که جز این عاشقان ماهی بی آب دان مرده و پژمرده است گر چه بود او وزیر عشق چو بگشاد رخت سبز شود هر درخت برگ جوان بر دمد هر نفس از شاخ پیر هر که شود صید عشق کی شود او صید مرگ چون سپرش مه بود کی رسدش زخم تیر سر ز خدا تافتی هیچ رهی یافتی جانب ره بازگرد یاوه مرو خیر خیر تنگ شکر خر بلاش ور نخری سرکه باش عاشق این میر شو ور نشوی رو بمیر جمله جان های پاک گشته اسیران خاک عشق فروریخت زر تا برهاند اسیر ای که به زنبیل تو هیچ کسی نان نریخت در بن زنبیل خود هم بطلب ای فقیر چست شو و مرد باش حق دهدت صد قماش خاک سیه گشت زر خون سیه گشت شیر مفخر تبریزیان شمس حق و دین بیا تا برهد پای دل ز آب و گل همچو قیر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۳۰ آید هر دم رسول از طرف شهر یار با فرح وصل دوست با قدح شهریار دست زنان عقل کل رقص کنان جزو و کل سجده کنان سرو و گل بر طرف سبزه زار بحر از این دم به جوش کوه از این لعل پوش نوح از این در خروش روح از این شرمسار ای خرد دوربین ساقی چون حور بین باده منصور بین جان و دلی بی قرار بشنو از چپ و راست مژده سعادت تو راست بخت صفا در صفاست تا تو توی اختیار پرده گردون بدر نعمت جنت بخور آب بزن بر جگر حور بکش در کنار هر چه بر اصحاب حال باشد اول خیال گردد آخر وصال چونک درآید نگار # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۳۱ گفت لبم چون شکر ارزد گنج گهر آه ندارم گهر گفت نداری بخر از گهرم دام کن ور نبود وام کن خانه غلط کرده ای عاشق بی سیم و زر آمده ای در قمار کیسه پرزر بیار ور نه برو از کنار غصه و زحمت ببر راه زنانیم ما جامه کنانیم ما گر تو ز مایی درآ کاسه بزن کوزه خور دام همه ما دریم مال همه ما خوریم از همه ما خوشتریم کوری هر کور و کر جامه خران دیگرند جامه دران دیگرند جامه دران برکنند سبلت هر جامه خر سبلت فرعون تن موسی جان برکند تا همه تن جان شود هر سر مو جانور در ره عشاق او روی معصفر شناس گوهر عشق اشک دان اطلس خون جگر قیمت روی چو زر چیست بگو لعل یار قیمت اشک چو در چیست بگو آن نظر بنده آن ساقیم تا به ابد باقیم عالم ما برقرار عالمیان برگذر هر کی بزاد او بمرد جان به موکل سپرد عاشق از کس نزاد عشق ندارد پدر گر تو از این رو نه ای همچو قفا پس نشین ور تو قفا نیستی پیش درآ چون سپر چون سپر بی خبر پیش درآ و ببین از نظر زخم دوست باخبران بی خبر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۳۲ چون سر کس نیستت فتنه مکن دل مبر چونک ببردی دلی پرده او را مدر چشم تو چون ره زند ره زده را ره نما زلف تو چون سر کشد عشوه هندو مخر عشق بود دلستان پرورش دوستان سبز و شکفته کند باغ تو را چون شجر وجهک وجه القمر قلبک مثل الحجر روحک روح البقا حسنک نور البصر عشق خران جو به جو تا لب دریای هو کهنه خران کو به کو اسکی ببج کآمدور دشمن ما در هنر شد به مثل دنب خر چند بپیمایی اش نیست فزون کم شمر اقسم بالعادیات احلف بالموریات غیرک یا ذالصلات فی نظری کالمدر هر که به جز عاشق است در ترشی لایق است لایق حلوا شکر لایق سرکا کبر هجرک روحی فداک زلزلنی فی هواک کل کریم سواک فهو خداع غرر عشق خوش و تازه رو عاشق او تازه تر شکل جهان کهنه ای عاشق او کهنه تر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۳۳ نه در وفات گذارد نه در جفا دلدار نه منکرت بگذارد نه بر سر اقرار به هر کجا که نهی دل به قهر برکندت به هیچ جای منه دل دلا و پا مفشار به شب قرار نهی روز آن بگرداند بگیر عبرت از این اختلاف لیل و نهار ز جهل توبه و سوگند می تند غافل چه حیله دارد مقهور در کف قهار برادرا سر و کار تو با کی افتادست کز اوست بی سر و پا گشته گنبد دوار برادرا تو کجا خفته ای نمی دانی که بر سر تو نشستست افعی بیدار چه خواب هاست که می بینی ای دل مغرور چه دیگ بهر تو پختست پیر خوان سالار هزار تاجر بر بوی سود شد به سفر ببرد دمدمه حکم حق ز جانش قرار چنانش کرد که در شهرها نمی گنجید ملول شد ز بیابان و رفت سوی بحار رود که گیرد مرجان ولیک بدهد جان که در کمین بنشستست بر رهش جرار دوید در پی آب و نیافت غیر سراب دوید در پی نور و نیافت الا نار قضا گرفته دو گوشش کشان کشان که بیا چنین کشند به سوی جوال گوش حمار بتر ز گاوی کاین چرخ را نمی بینی که گردن تو ببستست از برای دوار در این دوار طبیبان همه گرفتارند کز این دوار بود مست کله بیمار به بر و بحر و به دشت و به کوه می کشدش که تا کجاش دراند به پنجه شیر شکار ولیک عاشق حق را چو بردراند شیر هلا دریدن او را چو دیگران مشمار دل و جگر چو نیابد درونه تن او همان کسی که دریدش همو شود معمار چو در حیات خود او کشته گشت در کف عشق به امر موتوا من قبل ان تموتوا زار که بی دلست و جگرخون عاشقست یقین شکار را ندرانید هیچ شیر دو بار وگر درید به سهوش بدوزدش در حال در او دمد دم جان و بگیردش به کنار حرام کرد خدا شحم و لحم عاشق را که تا طمع نکند در فناش مردم خوار تو عشق نوش که تریاق خاک فاروقیست که زهر زهره ندارد که دم زند ز ضرار سخن رسید به عشق و همی جهد دل من کجا جهد ز چنین زخم بی محابا تار چو قطب می نجهد از میان دور فلک کجا جهد تو بگو نقطه از چنین پرگار خموش باش که این هم کشاکش قدرست تو را به شعر و به اطلس مرا سوی اشعار # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۳۴ چرا ز قافله یک کس نمی شود بیدار که رخت عمر ز کی باز می برد طرار چرا ز خواب و ز طرار می نیازاری چرا از او که خبر می کند کنی آزار تو را هر آنک بیازرد شیخ و واعظ توست که نیست مهر جهان را چو نقش آب قرار یکی همیشه همی گفت راز با خانه مشو خراب به ناگه مرا بکن اخبار شبی به ناگه خانه بر او فرود آمد چه گفت گفت کجا شد وصیت بسیار نگفتمت خبرم کن تو پیش از افتادن که چاره سازم من با عیال خود به فرار خبر نکردی ای خانه کو حق صحبت فروفتادی و کشتی مرا به زاری زار جواب گفت مر او را فصیح آن خانه که چند چند خبر کردمت به لیل و نهار بدان طرف که دهان را گشادمی بشکاف که قوتم برسیدست وقت شد هش دار همی زدی به دهانم ز حرص مشتی گل شکاف ها همه بستی سراسر دیوار ز هر کجا که گشادم دهان فروبستی نهشتیم که بگویم چه گویم ای معمار بدان که خانه تن توست و رنج ها چو شکاف شکاف رنج به دارو گرفتی ای بیمار مثال کاه و گلست آن مزوره و معجون هلا تو کاه گل اندر شکاف می افشار دهان گشاید تن تا بگویدت رفتم طبیب آید و بندد بر او ره گفتار خمار درد سرت از شراب مرگ شناس مده شراب بنفشه بهل شراب انار وگر دهی تو به عادت دهش که روپوشست چه روی پوشی زان کوست عالم الاسرار بخور شراب انابت بساز قرص ورع ز توبه ساز تو معجون غذا ز استغفار بگیر نبض دل و دین خود ببین چونی نگاه کن تو به قاروره عمل یک بار به حق گریز که آب حیات او دارد تو زینهار از او خواه هر نفس زنهار اگر کسیت بگوید که خواست فایده نیست بگو که خواست از او خاست چون بود بی کار مرید چیست به تازی مرید خواهنده مرید از آن مرادست و صید از آن شکار اگر نخواست مرا پس چرام خواهان کرد که زرد کرد رخم را فراق آن رخسار وگر نه غمزه او زد به تیغ عشق مرا چراست این دل من خون و چشم من خونبار خزان مرید بهارست زرد و آه کنان نه عاقبت به سر او رسید شیخ بهار چو زنده گشت مرید بهار و مرده نماند مرید حق ز چه ماند میان ره مردار به سوی باغ بیا و جزای فعل ببین شکوفه لایق هر تخم پاک در اظهار چو واعظان خضرکسوه بهار ای جان زبان حال گشا و خموش باش ای یار # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۳۵ بیار ساقی بادت فدا سر و دستار ز هر کجا که دهد دست جام جان دست آر درآی مست و خرامان و ساغر اندر دست روا مبین چو تو ساقی و ما چنین هشیار بیار جام که جانم ز آرزومندی ز خویش نیز برآمد چه جای صبر و قرار بیار جام حیاتی که هم مزاج توست که مونس دل خسته ست و محرم اسرار از آن شراب که گر جرعه ای از او بچکد ز خاک شوره بروید همان زمان گلزار شراب لعل که گر نیم شب برآرد جوش میان چرخ و زمین پر شود از او انوار زهی شراب و زهی ساغر و زهی ساقی که جان ها و روان ها نثار باد نثار بیا که در دل من رازهای پنهانست شراب لعل بگردان و پرده ای مگذار مرا چو مست کنی آنگهی تماشا کن که شیرگیر چگونست در میان شکار تبارک الله آن دم که پر شود مجلس ز بوی جام و ز نور رخ چنان دلدار هزار مست چو پروانه جانب آن شمع نهاده جان به طبق بر که این بگیر و بیار ز مطربان خوش آواز و نعره مستان شراب در رگ خمار گم کند رفتار ببین به حال جوانان کهف کان خوردند خراب سیصد و نه سال مست اندر غار چه باده بود که موسی به ساحران درریخت که دست و پای بدادند مست و بیخودوار زنان مصر چه دیدند بر رخ یوسف که شرحه شرحه بریدند ساعد چو نگار چه ریخت ساقی تقدیس بر سر جرجیس که غم نخورد و نترسید ز آتش کفار هزار بارش کشتند و پیشتر می رفت که مستم و خبرم نیست از یکی و هزار صحابیان که برهنه به پیش تیغ شدند خراب و مست بدند از محمد مختار غلط محمد ساقی نبود جامی بود پر از شراب و خدا بود ساقی ابرار کدام شربت نوشید پوره ادهم که مست وار شد از ملک و مملکت بیزار چه سکر بود که آواز داد سبحانی که گفت رمز اناالحق و رفت بر سر دار به بوی آن می شد آب روشن و صافی چو مست سجده کنان می رود به سوی بحار ز عشق این می خاکست گشته رنگ آمیز ز تف این می آتش فروخت خوش رخسار وگر نه باد چرا گشت همدم و غماز حیات سبزه و بستان و دفتر گفتار چه ذوق دارند این چار اصل ز آمیزش نبات و مردم و حیوان نتیجه این چار چه بی هشانه میی دارد این شب زنگی که خلق را به یکی جام می برد از کار ز لطف و صنعت صانع کدام را گویم که بحر قدرت او را پدید نیست کنار شراب عشق بنوشیم و بار عشق کشیم چنانک اشتر سرمست در میان قطار نه مستیی که تو را آرزوی عقل آید ز مستی که کند روح و عقل را بیدار ز هر چه دارد غیر خدا شکوفه کند از آنک غیر خدا نیست جز صداع و خمار کجا شراب طهور و کجا می انگور طهور آب حیاتست و آن دگر مردار دمی چو خوک و زمانی چو بوزنه کندت به آب سرخ سیه روی گردی آخر کار دلست خنب شراب خدا سرش بگشا سرش به گل بگرفتست طبع بدکردار چو اندکی سر خم را ز گل کنی خالی برآید از سر خم بو و صد هزار آثار اگر درآیم کآثار آن فروشمرم شمار آن نتوان کرد تا به روز شمار چو عاجزیم بلا احصیی فرود آریم چو گشت وقت فروداشت جام جان بردار درآ به مجلس عشاق شمس تبریزی که آفتاب از آن شمس می برد انوار # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۳۶ نبشته ست خدا گرد چهره دلدار خطی که فاعتبروا منه یا اولی الابصار چو عشق مردم خوارست مردمی باید که خویش لقمه کند پیش عشق مردم خوار تو لقمه ترشی دیر دیر هضم شوی ولیست لقمه شیرین نوش نوش گوار تو لقمه ای بشکن زانک آن دهان تنگست سه پیل هم نخورد مر تو را مگر به سه بار به پیش حرص تو خود پیل لقمه ای باشد توی چو مرغ ابابیل پیل کرده شکار تو زاده عدمی آمده ز قحط دراز تو را چه مرغ مسمن غذا چه کژدم و مار به دیگ گرم رسیدی گهی دهان سوزی گهی سیاه کنی جامه و لب و دستار به هیچ سیر نگردی چو معده دوزخ مگر که بر تو نهد پای خالق جبار چنانک بر سر دوزخ قدم نهد خالق ندا کند که شدم سیر هین قدم بردار خداست سیرکن چشم اولیا و خواص که رسته اند ز خویش و ز حرص این مردار نه حرص علم و هنر ماندشان نه حرص بهشت نجوید او خر و اشتر که هست شیرسوار خموش اگر شمرم من عطا و بخشش هاش از آن شمار شود گیج و خیره روز شمار بیا تو مفخر تبریز شمس دین به حق کمینه چاکر تو شمس گنبد دوار # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۳۷ شده ست نور محمد هزار شاخ هزار گرفته هر دو جهان از کنار تا به کنار اگر حجاب بدرد محمد از یک شاخ هزار راهب و قسیس بردرد زنار تو را اگر سر کارست روزگار مبر شکار شو نفسی و دمی بگیر شکار تو را سعادت بادا که ما ز دست شدیم ز دست رفتن این بار نیست چون هر بار پریر یار مرا گفت کاین جهان بلاست بگفتمش که ولیکن نه چون تو بی زنهار جواب داد تو باری چرا زنی تشنیع که پات خار ندید و سرت نیافت خمار بگفتمش که بلی لیک هم مگیر مرا نیاحتی که کنم وفق نوحه اغیار چو میرخوان توام ترش بنهم و شیرین که هر کسی بخورد بای خود ز خوان کبار به سوزنی که دهان ها بدوخت در رمضان بیا بدوز دهانم که سیرم از گفتار ولی چو جمله دهانم کدام را دوزی نیم چو سوزن کو را بود یکی سوفار خیار امت محتاج شمس تبریزند شکافت خربزه زین غم چه جای خیر و خیار # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۳۸ چه مایه رنج کشیدم ز یار تا این کار بر آب دیده و خون جگر گرفت قرار هزار آتش و دود و غمست و نامش عشق هزار درد و دریغ و بلا و نامش یار هر آنک دشمن جان خودست بسم الله صلای دادن جان و صلای کشتن زار به من نگر که مرا او به صد چنین ارزد نترسم و نگریزم ز کشتن دلدار چو آب نیل دو رو دارد این شکنجه عشق به اهل خویش چو آب و به غیر او خون خوار چو عود و شمع نسوزد چه قیمتش باشد که هیچ فرق نماند ز عود و کنده خار چو زخم تیغ نباشد به جنگ و نیزه و تیر چه فرق حیز و مخنث ز رستم و جاندار به پیش رستم آن تیغ خوشتر از شکرست نثار تیر بر او لذیذتر ز نثار شکار را به دوصد ناز می برد این شیر شکار در هوس او دوان قطار قطار شکار کشته به خون اندرون همی زارد که از برای خدایم بکش تو دیگربار دو چشم کشته به زنده بدان همی نگرد که ای فسرده غافل بیا و گوش مخار خمش خمش که اشارات عشق معکوسست نهان شوند معانی ز گفتن بسیار # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۳۹ مجوی شادی چون در غمست میل نگار که در دو پنجه شیری تو ای عزیز شکار اگر چه دلبر ریزد گلابه بر سر تو قبول کن تو مر آن را به جای مشک تتار درون تو چو یکی دشمنیست پنهانی بجز جفا نبود هیچ دفع آن سگسار کسی که بر نمدی چوب زد نه بر نمدست ولی غرض همه تا آن برون شود ز غبار غبارهاست درون تو از حجاب منی همی برون نشود آن غبار از یک بار به هر جفا و به هر زخم اندک اندک آن رود ز چهره دل گه به خواب و گه بیدار اگر به خواب گریزی به خواب دربینی جفای یار و سقط های آن نکوکردار تراش چوب نه بهر هلاکت چوبست برای مصلحتی راست در دل نجار از این سبب همه شر طریق حق خیرست که عاقبت بنماید صفاش آخر کار نگر به پوست که دباغ در پلیدی ها همی بمالد آن را هزار بار هزار که تا برون رود از پوست علت پنهان اگر چه پوست نداند ز اندک و بسیار تو شمس مفخر تبریز چاره ها داری شتاب کن که تو را قدرتیست در اسرار # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۴۰ بیامدیم دگربار چون نسیم بهار برآمدیم چو خورشید با صد استظهار چو آفتاب تموزیم رغم فصل عجوز فکنده غلغل و شادی میانه گلزار هزار فاخته جویان ما که کو کوکو هزار بلبل و طوطی به سوی ما طیار به ماهیان خبر ما رسید در دریا هزار موج برآورد جوش دریابار به ذات پاک خدایی که گوش و هوش دهد که در جهان نگذاریم یک خرد هشیار به مصطفی و به هر چار یار فاضل او که پنج نوبت ما می زنند در اسرار بیامدیم ز مصر و دو صد قطار شکر تو هیچ کار مکن جز که نیشکر مفشار نبات مصر چه حاجت که شمس تبریزی دو صد نبات بریزد ز لفظ شکربار # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۴۱ ز بامداد چه دشمن کشست دیدن یار بشارتیست ز عمر عزیز روی نگار ز خواب برجهی و روی یار را بینی زهی سعادت و اقبال و دولت بیدار همو گشاید کار و همو بگوید شکر چنان بود که گلی رست بی قرینه خار چو دست بر تو نهد یار و گویدت برخیز زهی قیامت و جنات و تحتها الانهار بگو به موسی عمران که شد همه دیده که نعره ارنی خیزد از دم دیدار برای مغلطه می دید و دیدنش می جست زهی مقام تجلی و آفتاب مدار ز بامداد چو افیون فضل او خوردیم برون شدیم ز عقل و برآمدیم ز کار ببین تو حال مرا و مرا ز حال مپرس چو عقل اندک داری برو مگو بسیار برو مگوی جنون را ز کوره معقولات که صد دریغ که دیوانه گشته ای یک بار مرا در این شب دولت ز جفت و طاق مپرس که باده جفت دماغست و یار جفت کنار مرا مپرس عزیزا که چند می گردی که هیچ نقطه نپرسد ز گردش پرگار غبار و گرد مینگیز در ره یاری که او به حسن ز دریا برآورید غبار منه تو بر سر زانو سر خود ای صوفی کز این تو پی نبری گر فروروی بسیار چو هیچ کوه احد برنیامد از بن و بیخ چه دست درزده ای در کمرگه کهسار در آن زمان که عسل های فقر می لیسیم به چشم ما مگسی می شود سپه سالار چه ایمنست دهم از خراج و نعل بها چو نعل ماست در آتش ز عشق تیزشرار # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۴۲ درخت اگر متحرک بدی به پا و به پر نه رنج اره کشیدی نه زخمه های تبر ور آفتاب نرفتی به پر و پا همه شب جهان چگونه منور شدی بگاه سحر ور آب تلخ نرفتی ز بحر سوی افق کجا حیات گلستان شدی به سیل و مطر چو قطره از وطن خویش رفت و بازآمد مصادف صدف او گشت و شد یکی گوهر نه یوسفی به سفر رفت از پدر گریان نه در سفر به سعادت رسید و ملک و ظفر نه مصطفی به سفر رفت جانب یثرب بیافت سلطنت و گشت شاه صد کشور وگر تو پای نداری سفر گزین در خویش چو کان لعل پذیرا شو از شعاع اثر ز خویشتن سفری کن به خویش ای خواجه که از چنین سفری گشت خاک معدن زر ز تلخی و ترشی رو به سوی شیرینی چنانک رست ز تلخی هزار گونه ثمر ز شمس مفخر تبریز جوی شیرینی از آنک هر ثمر از نور شمس یابد فر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۴۳ تو شاخ خشک چرایی به روی یار نگر تو برگ زرد چرایی به نوبهار نگر درآ به حلقه رندان که مصلحت اینست شراب و شاهد و ساقی بی شمار نگر بدانک عشق جهانی است بی قرار در او هزار عاشق بی جان و بی قرار نگر چو دررسی تو بدان شه که نام او نبرم به حق شاهی آن شه که شاهوار نگر چو دیده سرمه کشی باز رو از این سو کن بدین جهان پر از دود و پرغبار نگر هزار دود مرکب که چیست این فلکست غبار رنگ برآرد که سبزه زار نگر نگه مکن تو به خورشید چونک درتابد به گاه شام ورا زرد و شرمسار نگر چو ماه نیز به دریوزه پر کند زنبیل ز بعد پانزده روزش تو خوار و زار نگر بیا به بحر ملاحت به سوی کان وصال بدان دو غمزه مخمور یار غار نگر چو روح قدس ببوسید نعل مرکب او ز نعل نعره برآمد که حال و کار نگر اگر نه عفو کند حلم شمس تبریزی تو روح را ز چنین یار شرمسار نگر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۴۴ ندا رسید به جان ها ز خسرو منصور نظر به حلقه مردان چه می کنید از دور چو آفتاب برآمد چه خفته اند این خلق نه روح عاشق روزست و چشم عاشق نور درون چاه ز خورشید روح روشن شد ز نور خارش پذرفت نیز دیده کور بجنب بر خود آخر که چاشتگاه شدست از آنک خفته چو جنبید خواب شد مهجور مگو که خفته نیم ناظرم به صنع خدا نظر به صنع حجابست از چنان منظور روان خفته اگر داندی که در خوابست از آنچ دیدی نی خوش شدی و نی رنجور چنانک روزی در خواب رفت گلخن تاب به خواب دید که سلطان شدست و شد مغرور بدید خود را بر تخت ملک وز چپ و راست هزار صف ز امیر و ز حاجب و دستور چنان نشسته بر آن تخت او که پنداری در امر و نهی خداوند بد سنین و شهور میان غلغله و دار و گیر و بردابرد میان آن لمن الملک و عزت و شر و شور درآمد از در گلخن به خشم حمامی زدش به پای که برجه نه مرده ای در گور بجست و پهلوی خود نی خزینه دید و نه ملک ولی خزینه حمام سرد دید و نفور بخوان ز آخر یاسین که صیحه فاذا تو هم به بانگی حاضر شوی ز خواب غرور چه خفته ایم ولیکن ز خفته تا خفته هزار مرتبه فرقست ظاهر و مستور شهی که خفت ز شاهی خود بود غافل خسی که خفت ز ادبیر خود بود معذور چو هر دو باز از این خواب خویش بازآیند به تخت آید شاه و به تخته آن مقهور لباب قصه بماندست و گفت فرمان نیست نگر به دانش داوود و کوتهی زبور مگر که لطف کند باز شمس تبریزی وگر نه ماند سخن در دهن چنین مقصور # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۴۵ به من نگر که منم مونس تو اندر گور در آن شبی که کنی از دکان و خانه عبور سلام من شنوی در لحد خبر شودت که هیچ وقت نبودی ز چشم من مستور منم چو عقل و خرد در درون پرده تو به وقت لذت و شادی به گاه رنج و فتور شب غریب چو آواز آشنا شنوی رهی ز ضربت مار و جهی ز وحشت مور خمار عشق درآرد به گور تو تحفه شراب و شاهد و شمع و کباب و نقل و بخور در آن زمان که چراغ خرد بگیرانیم چه های و هوی برآید ز مردگان قبور ز های و هوی شود خیره خاک گورستان ز بانگ طبل قیامت ز طمطراق نشور کفن دریده گرفته دو گوش خود از بیم دماغ و گوش چه باشد به پیش نفخه صور به هر طرف نگری صورت مرا بینی اگر به خود نگری یا به سوی آن شر و شور ز احولی بگریز و دو چشم نیکو کن که چشم بد بود آن روز از جمالم دور به صورت بشرم هان و هان غلط نکنی که روح سخت لطیفست عشق سخت غیور چه جای صورت اگر خود نمد شود صدتو شعاع آینه جان علم زند به ظهور دهل زنید و سوی مطربان شهر تنید مراهقان ره عشق راست روز ظهور به جای لقمه و پول ار خدای را جستی نشسته بر لب خندق ندیدیی یک کور به شهر ما تو چه غمازخانه بگشادی دهان بسته تو غماز باش همچون نور # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۴۶ مرا بگاه ده ای ساقی کریم عقار که دوش هیچ نخفتم ز تشنگی و خمار لبم که نام تو گوید به باده اش خوش کن سرم خمار تو دارد به مستیش تو بخار بریز باده بر اجسامم و بر اعراضم چنانک هیچ نماند ز من رگی هشیار وگر خراب شوم من بود رگی باقی چو جغد هل که بگردد در این خراب دیار چو لاله زار کن این دشت را به باده لعل روا مدار که موقوف داریم به بهار ز توست این شجره و خرقه اش تو دادستی که از شراب تو اشکوفه کرده اند اشجار مرا چو مست کنی زین شجر برآرم سر به خنده دل بنمایم به خلق همچو انار مرا چو وقف خرابات خویش کردستی توام خراب کنی هم تو باشیم معمار بیار رطل گران تا خمش کنم پی آن نه لایقست که باشد غلام تو مکثار # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۴۷ بکش بکش که چه خوش می کشی بیار بیار هزیمتان ره عشق را قطار قطار کنار بازگشادست عشق از مستی رسید دلشدگان را گه کنار کنار ز دست خویش از آن ساغری که می دانی اگر چه نیک خرابم بیا بیار بیار قرار دولت او خواه و از قرار مپرس که نیست از رخ او در دلم قرار قرار نگار کردن چون اشک بر رخ عاشق حلاوتیست در آن رو که زد نگار نگار ایا کسی که درافتاده ای به چنگالش ز چنگ دوست رهیدن طمع مدار مدار تو خون بدی وز عشقش چو شیر جوشیدی چو شیر خون نشود تو از این گذار گذار برو به باده مخدوم شمس دین آمیز که نیست باده تبریز را خمار خمار # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۴۸ کسی بگفت ز ما یا از اوست نیکی و شر هنوز خواجه در اینست ریش خواجه نگر عجب که خواجه به رنگی که طفل بود بماند که ریش خواجه سیه بود و گشت رنگ دگر بگویمت که چرا خواجه زیر و بالا گفت بدان سبب که نگشتست خواجه زیر و زبر به چار پا و دو پا خواجه گرد عالم گشت ولیک هیچ نرفتست قعر بحر به سر گمان خواجه چنانست که خواجه بهتر گشت ولیک هست چو بیمار دق واپستر به حجت و به لجاج و ستیزه افزون گشت ز جان و حجت ذوقش نبود هیچ خبر طریق بحث لجاجست و اعتراض و دلیل طریق دل همه دیده ست و ذوق و شهد و شکر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۴۹ فغان فغان که ببست آن نگار بار سفر فغان که بنده مر او را نبود یار سفر فغان که کار سفر نیست سخره دستم که تا ز هم بدرم جمله پود و تار سفر ولیک طالع خورشید و مه سفر باشد که تاز گردششان سایه شد سوار سفر سفر بیامد وزان هجر عذرها می خواست بدان زبان که شد این بنده شرمسار سفر بگفتمش که ز روباه شانگی بگذر که شیر کرد شکارم به مرغزار سفر مراست جان مسافر چو آب و من چون جوی روانه جانب دریا که شد مدار سفر دود به لب لب این جوی تا لب دریا دلی که خست در این راه ها ز خار سفر به روی آینه بنگر که از سفر آمد صفا نگر تو به رویش از آن غبار سفر سفر سفر چو چنان یار غار در سفرست تو بخت بخت سفر دان و کار کار سفر همیشه چشم گشایم چو غنچه بر سر راه چو سرو روح روانست در بهار سفر چو شمس مفخر تبریز در سفر افتاد چه مملکت که بگسترد در دوار سفر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۵۰ به خدمت لبت آمد به انتجاع شکر که از لب شکرین بخش یک دو صاع شکر تو ارتقا به سخا جو مگو نه گو آری نظر مکن که نیی یافت ارتفاع شکر لب تو است که شکر ز عین او روید نه منتظر که رسید نسیه از بقاع شکر شکر به وقت شکر خوردنت نصیبی یافت که بر مذاق دهان ها بود مطاع شکر ببسته ای دو لب امروز زان همی ترسم که از غم تو بماند ز انتفاع شکر زهی نبات که دارد لب تو کز وی شد امیر جمله نباتات بی نزاع شکر دهان ببندم و بسته شکر همی خایم که تا به جان برسد خوش به ابتلاع شکر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۵۱ قدح شکست و شرابم نماند و من مخمور خراب کار مرا شمس دین کند معمور خدیو عالم بینش چراغ عالم کشف که روح هاش به جان سجده می کنند از دور که تا ز بحر تحیر برآورد دستش هزار جان و روان های غرقه مغمور گر آسمان و زمین پر شود ز ظلمت کفر چو او بتابد پرتو بگیرد آن همه نور از آن صفا که ملایک از او همی یابند اگر رسد به شیاطین شوند هر یک حور وگر نباشد آن نور دیو را روزی به پرده های کرم دیو را کند مستور به روز عیدی کو بخش کردن آغازد به هر سوی ست عروسی به هر نواحی سور ز سوی تبریز آن آفتاب درتابد شوند زنده ذرایر مثال نفخه صور ایا صبا به خدا و به حق نان و نمک که هر سحر من و تو گشته ایم از او مسرور که چون رسی به نهایت کران عالم غیب از آن گذر کن و کاهل مباش چون رنجور از آن پری که از او یافتی بکن پرواز هزار ساله ره اندر پرت نباشد دور بپر چو خسته شود آن پرت سجودی کن برای حال من خسته جان و دل مهجور به آب چشم بگویش که از زمان فراق شدست روز سیاه و شدست مو کافور تو آن کسی که همه مجرمان عالم را به بحر رحمت غوطی دهی کنی مغفور چو چشم بینا در جان تو همی نرسد کسی که چشم ندارد یقین بود معذور چنان بکن تو به لابه که خاک پایش را بدیده آری کاین درد می شود ناسور وزین سفر به سعادت صبا چو بازآیی درافکنی به وجود و عدم شرار و شرور چو سرمه اش به من آری هزار رحمت نو به جانت بادا تا قرن های نامحصور # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۵۲ ببین دلی که نگردد ز جان سپاری سیر اسیر عشق نگردد ز رنج و خواری سیر ز زخم های نهانی که عاشقان دانند به خون درست و نگردد ز زخم کاری سیر مقیم شد به خرابات و جمله رندان را خراب کرد و نشد از شراب باری سیر هزار جان مقدس سپرد هر نفسی در آن شکار و نشد جان از آن شکاری سیر مثال نی ز لب یار کام پرشکرست ولیک نیست چو نی از فغان و زاری سیر بگفت تو ز چه سیری بگفتم از جز تو ولیک هیچ نگردم از آنچ داری سیر نه شهر و یار شناسیم ای مسلمانان از آنک نیست دل از جام شهریاری سیر هوای تو چو بهارست و دل ز توست چو باغ که باغ می نشود از دم بهاری سیر چو شرمسارم از احسان شمس تبریزی که جان مباد از این شرم و شرمساری سیر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۵۳ مه تو یار ندارد جز او تو یار مگیر رخش کنار ندارد از او کنار مگیر جهان شکارگهی دان ز هر طرف صیدی درآ چو شیر به جز شیر نر شکار مگیر هوای نفس مهارست و خلق چون شتران به غیر آن شتر مست را مهار مگیر وجود جمله غبارست تابش از مه ماست به ماه پشت میار و ره غبار مگیر بران ز پیش جهان را که مار گنج تواست تواش به حسن چو طاووس گیر و مار مگیر چو خلق بر کف دستت نهند چون سیماب ز عشق بر کف سیماب شو قرار مگیر به حس دست بدان ار چه چشم تو بستست ز گلشن ازلی گل بچین و خار مگیر به بوی آن گل بگشاد دیده یعقوب نسیم یوسف ما را ز کرته خوار مگیر کیست یوسف جان شاه شمس تبریزی به غیر حضرت او را تو اعتبار مگیر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۵۴ چو دررسید ز تبریز شمس دین چو قمر ببست شمس و قمر پیش بندگیش کمر چو روی انور او گشت دیده دیده مقام دیدن حق یافت دیده های بشر فرشته نعره زنان پیش او چو چاوشان فلک سجودکنان پیش او به چشم و به سر به چشم نفس نشد روی ماه او دیدن که نفس می نگشاید به سوی شاه نظر که لعل آن مه خاصیت زمرد داشت از آن ببست از او اژدهای نفس به صبر درخت هر که بدو سر کشید جان نبرد ز اره های فنا و ز زخمه های تبر کنون که ماه نهان شد ز ابر این هجران ز ابرهای دو دیده فرودوید مطر ز قطره های دو دیده زمین شدی سرسبز اگر نه قطره برآمیختی به خون جگر جگر چو آلت رحمست رحم از او خیزد از این سبب مدد دیده ها بکرد مگر ز عشق جمله اجزای خانه باخبرند چو کدخدای بود از جمال شه مخبر تو طالب خبری کم نشین به بی خبران گروه بی خبران را به هیچ سگ مشمر که جفت مرده تو را مرده شوی گرداند که شوی مرده بود خود ز مرده شوی بتر به چشم درد به عیسی نگر اگر نگری سرک مپیچ بدان چشم و در خرش منگر چو همنشین شود انگور با خم سرکه شراب او ترشی شد حریف اوست کبر به حیله حیله تو سوراخ کن خم ترشی برون گریز و برو سوی بحر شهد و شکر کدام بحر خداوند شمس دین به حق به ذات پاک خدا اوست خسرو اکبر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۵۵ از آن مقام که نبود گشاد زود گذر برو به سوی خریدار خویش همچون زر درخت اگر متحرک شدی ز جای به جا نه رنج اره کشیدی نه زخمه های تبر زمان چو حاکم تست و مکان چو معبر تو مکان نیک گزین و زمان نکو بنگر چنان شوی که مکان و زمان و اهل زمان دگر نتاند کردن به فعل در تو اثر تو تیره گردی از شب چو آینه گردون نه زردروی خزان گردی از هوا چو شجر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۵۶ مطرب عاشقان بجنبان تار بزن آتش به مؤمن و کفار مصلحت نیست عشق را خمشی پرده از روی مصلحت بردار تا بنگریست طفل گهواره کی دهد شیر مادر غمخوار هر چه غیر خیال معشوقست خار عشقست اگر بود گلزار مطربا چون رسی به شرح دلم پای در خون نهاده ای هش دار پای آهسته نه که تا نجهد چکه ای خون دل به هر دیوار مطربا زخم های دل می بین تا ندانند خویشتن خوش دار مطربا نام بر ز معشوقی کز دل ما ببرد صبر و قرار من چه گفتم کجا بماند دلی گر دلم کوه بود رفت از کار نام او گوی و نام من کم کن تا لقب گویمت نکوگفتار چون ز رفتار او سخن گویم دل کجا می رود زهی رفتار شمس تبریز عیسی عهدی هست در عهد تو چنین بیمار # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۵۷ گر تو خواهی وطن پر از دلدار خانه را رو تهی کن از اغیار ور تو خواهی سماع را گیرا دور دارش ز دیده انکار هر که او را سماع مست نکرد منکرش دان اگر چه کرد اقرار هر که اقرار کرد و باده شناخت عاقلش نام نه مگو خمار به بهانه به ره کن آن ها را تا شوی از سماع برخوردار وز میان خویش را برون کن تیز تا بگیری تو خویش را به کنار سایه یار به که ذکر خدای اینچنین گفته ست صدر کبار تا نگویی که گل هم از خارست زانک هر خار گل نیارد بار خار بیگانه را ز دل برکن خار گل را به جان و دل می دار موسی اندر درخت آتش دید سبزتر می شد آن درخت از نار شهوت و حرص مرد صاحب دل همچنین دان و همچنین پندار صورت شهوتست لیکن هست همچو نار خلیل پرانوار شمس تبریز را بشر بینند چون گشایند دیده ها کفار # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۵۸ رحم بر یار کی کند هم یار آه بیمار کی شنود بیمار اشک های بهار مشفق کو تا ز گل پر کنند دامن خار اکثروا ذکر هادم اللذات بشنوید از خزان بی زنهار غار جنت شود چو هست در او ثانی اثنین اذ هما فی الغار ز آه عاشق فلک شکاف کند ناله عاشقان نباشد خوار فلک از بهر عاشقان گردد بهر عشقست گنبد دوار نی برای خباز و آهنگر نی برای دروگر و عطار آسمان گرد عشق می گردد خیز تا ما کنیم نیز دوار بین که لو لاک ما خلقت چه گفت کان عشق است احمد مختار مدتی گرد عاشقی گردیم چند گردیم گرد این مردار چشم کو تا که جان ها بیند سر برون کرده از در و دیوار در و دیوار نکته گویانند آتش و خاک و آب قصه گزار چون ترازو و چون گز و چو محک بی زبانند و قاضی بازار عاشقا رو تو همچو چرخ بگرد خامش از گفت و جملگی گفتار # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۵۹ عشق جانست عشق تو جان تر لطف درمان و از تو درمان تر کافری های زلف کافر تو گشته ز ایمان جمله ایمان تر جان سپردن به عشق آسانست وز پی عشق توست آسان تر همه مهمان خوان لطف تواند لیک این بنده زاده مهمان تر بی تو هستند جمله بی سامان لیک من بی طریق و سامان تر  عشق تو کان دولت ابدست لیک وصل جمال تو کان تر تیغ هندی هجر برانست لیک هندی عشق بران تر هر دلی چارپره در پی توست دل ما صدپرست و پران تر دیدن تو به صد چو جان ارزان عوض نیم جانم ارزان تر گرچه این چرخ نیک گردانست چرخ افلاک عشق گردان تر همه ز افلاک عشق در ترسند وان فلک در غم تو ترسان تر شمس تبریز همتی می دار تا شوم در تو من عجب دان تر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶۰ روی بنما به ما مکن مستور ای به هفت آسمان چو مه مشهور ما یکی جمع عاشقان ز هوس آمدیم از سفر ز راهی دور ای که در عین جان خود داری صد هزاران بهشت و حور و قصور سر فروکن ز بام و خوش بنگر جانب جمع عاشقی رنجور ساقی صوفیان شرابی ده کان نه از خم بود نه از انگور ز آن شرابی که بوی جوشش او مردگان را برون کشد از گور # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶۱ مطربا عیش و نوش از سر گیر یک دو ابریشمک فروتر گیر ننگ بگذار و با حریف بساز جنگ بگذار جام و ساغر گیر لطف گل بین و جرم خار مبین جعد بگشا و مشک و عنبر گیر فربه از توست آسمان و زمین این یک استاره را تو لاغر گیر داروی فربهی خلق توی فربهش کن چو خواهی و برگیر خرمش کن به یک شکرخنده شکری را ز مصر کمتر گیر بخت و اقبال خاک پای تواند هر چه می بایدت میسر گیر چونک سعد و ظفر غلام تواند دشمنت را هزار لشکر گیر ای دل ار آب کوثرت باید آتش عشق را تو کوثر گیر گر غلامی قیصرت باید بنده اش را قباد و قیصر گیر هر که را نبض عشق می نجهد گر فلاطون بود تواش خر گیر هر سری کو ز عشق پر نبود آن سرش را ز دم مأخر گیر هین مگو راز شمس تبریزی مکن اسپید و جام احمر گیر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶۲ مطربا عشقبازی از سر گیر یک دو ابریشمک فروتر گیر چونک در چرخ آردت باده خانه بر بام چرخ اخضر گیر ملک مستی و بیخودی داری ترک سودای ملک سنجر گیر مست شو مست کن حریفان را بار گیر از کمیت احمر گیر مستی آمد ز راه بام دماغ برو اندیشه و ره در گیر از ره خشک راه بسیارست کشتیی ساز وین ره تر گیر پر برآوردم و بپریدم ز آنچ خوردم بخور تو هم پر گیر فارغم همچو مرغ از مرکب مرکبم را تو لنگ و لاغر گیر گر نروید ز خاک هیچ انگور مستی عشق را مقرر گیر شیشه گر گر دگر نسازد جام جام می عشق را میسر گیر پاره روح را کند نقشی گویدت دلبر مصور گیر توبه کردم دگر نخواهم گفت توبه مست را مزور گیر عاشق و مست و آنگهی توبه ترک سالوس آن فسونگر گیر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶۳ عار بادا جهانیان را عار از دو سه ماده ابله طرار شکلک زاهدان ولی ز درون لیس فی الدار سیدی دیار به دو پول سیاه بتوان یافت زین چنین خربطان دو سه خروار # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶۴ خلق را زیر گنبد دوار چشم ها کور و دیدنی بسیار جور او کش از آنک شورش دل نور چشمست یا اولوالابصار بر دو دیده نهم غمت کاین درد داروی خاص خسرویست به بار باغ جان خوش ز سنگ بارانست ما نخواهیم قطره سنگ ببار شمس تبریز گوهر عشقست گوهر عشق را تو خوار مدار # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶۵ میر خرابات توی ای نگار وز تو خرابات چنین بی قرار جمله خرابات خراب تواند جمله اسرار ز توست آشکار جان خراباتی و عمر عزیز هین که بشد عمر چنین هوشیار جان و جهان جان مرا دست گیر چشم جهان حرف مرا گوش دار خاک کفت چشم مرا توتیاست وعده تو گوش مرا گوشوار خمر کهن بر سر عشاق ریز صورت نو در دل مستان نگار ساغر بازیچه فانی ببر ساغر مردانه ما را بیار آتش می بر سر پرهیز ریز وای بر آن زاهد پرهیزکار حق چو شراب ازلی در دهد مرد خورد باده حق مردوار پرورش جان به سقاهم بود از می و از ساغر پروردگار # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶۶ چند از این راه نو روزگار پرده آن یار قدیمی بیار آتش فرعون بکش ز آب بحر مفرش نمرود به آتش سپار چرخ فلک را به خدایی مگیر انجم و مه را مشناس اختیار شمس و شموسی که سرآخر شده ست چون خر لنگست در آن مستدار باد چو راکع شد و خود را شناخت نیست در آخر چو خسان بی مدار چشم در آن باد نهاده ست خس کاو کشدش جانب هر دشت و غار خیره در آن آب بمانده ست سنگ کوش بغلطاند در سیل بار گر بد و نیکیم تو از ما مگیر ما همه چنگیم و دل ما چو تار گاه یکی نغمه ی تر می نواز گاه ز تر بگذر و رو خشک آر گر ننوازی دل این چنگ را بس بود اینش که نهی برکنار نور علی نور چو بنوازیش باده خوش و خاصه به فصل بهار در کف عشقست مهار همه اشتر مستیم در این زیر بار گاه چو شیری متمثل شود تا برمد خلق از او چون شکار گاه چو آبی متشکل شود خلق رود تشنه بدو جان سپار # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶۷ مست توام نه از می و نه از کوکنار وقت کنارست بیا گو کنار برجه مستانه کناری بگیر چون شجر و باد به وقت بهار شاخ تر از باد کناری چو یافت رقص درآمد چو من بی قرار این خبر افتاد به خوبان غیب تا برسیدند هزاران نگار لاله رخ افروخته از که رسید سنبله پا به گل از مرغزار سوسن با تیغ و سمن با سپر سبزه پیاده ست و گل تر سوار فندق و خشخاش به دست آمده نعنع و حلبو به لب جویبار جدول هر گونه حویجی جدا تا مددی یابد از یار یار کرده دکان ها همه حلواییان پرشکر و فستق از بهر کار میوه فروشان همه با طبل ها بر سر هر پشته فشانده ثمار لیک ز گل گوی که همرنگ اوست جمله ز بو گو که پریست یار بلبل و قمری و دو صد نوع مرغ جانب باغ آمده قادم یزار می زندم نرگس چشمک خموش خطبه مرغان چمن گوش دار # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶۸ جان خراباتی و عمر بهار هین که بشد عمر چنین هوشیار جان و جهان جان مرا دست گیر چشم جهان حرف مرا گوش دار صورت دل آمد و پیشم نشست بسته سر و خسته و بیماروار دست مرا بر سر خود می نهاد کای به غم دوست مرا دست یار درد سرم نیست ز صفرا و تب از می عشق است سرم پر خمار این همه شیوه ست مرادش توی ای شکرت کرده دلم را شکار جان من از ناله چو تنبور شد حال دلم بشنو از آواز تار # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶۹ هست کسی صافی و زیبانظر تا بکند جانب بالا نظر هست کسی پاک از این آب و گل تا بکند جانب دریا نظر پا بنهد بر کمر کوه قاف تا بزند بر پر عنقا نظر تا که نظر مست شود ز آفتاب تا بشود بی سر و بی پا نظر هست کسی را مدد از نور عشق تا فتدش جمله بدان جا نظر آب هم از آب مصفا شود هم ز نظر یابد بینا نظر جمله نظر شو که به درگاه حق راه نیابد مگر الا نظر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷۰ رحم کن ار زخم شوم سر به سر مرهم صبرم ده و رنجم ببر ور همه در زهر دهی غوطه ام زهر مرا غوطه ده اندر شکر بحر اگر تلخ بود همچو زهر هست صدف عصمت جان گهر ابر ترش رو که غم انگیز شد مژده تو دادیش ز رزق و مطر مادر اگر چه که همه رحمت است رحمت حق بین تو ز قهر پدر سرمه نو باید در چشم دل ور نه چه داند ره سرمه بصر بود به بصره به یکی کو خراب خانه درویش به عهد عمر مفلس و مسکین بد و صاحب عیال جمله آن خانه یک از یک بتر هر یک مشهور به خواهندگی خلق ز بس کدیه شان بر حذر بود لحاف شبشان ماهتاب روز طواف همشان در به در گر بکنم قصه ز ادبیرشان درد دل افزاید با درد سر شاه کریمی برسید از شکار شد سوی آن خانه ز گرد سفر در بزد از تشنگی و آب خواست آمد از آن خانه یتیمی به در گفت که هست آب ولی کوزه نیست آب یتیمان بود از چشم تر شاه در این بود که لشکر رسید همچو ستاره همه گرد قمر گفت برای دل من هر یکی در حق این قوم ببخشید زر گنج شد آن خانه ز اقبال شاه روشن و آراسته زیر و زبر ولوله و آوازه به شهر اوفتاد شهر به نظاره پی یک دگر گفت یکی که آخر ای مفلسان کشت به یک روز نیاید به بر حال شما دی همگان دیده اند کن فیکون کس نشود بخت ور ور بشود بخت ور آخر چنین کی شود او همچو فلک مشتهر گفت کریمی سوی بر ما گذشت کرد در این خانه به رحمت نظر قصه درازست و اشارت بس است دیده فزون دار و سخن مختصر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷۱ در بگشا کآمد خامی دگر پیشکشی کن دو سه جامی دگر هین که رسیدیم به نزدیک ده همره ما شو دو سه گامی دگر هین هله چونی تو ز راه دراز هر قدمی غصه و دامی دگر غصه کجا دارد کان عسل ای که تو را سیصد نامی دگر بسته بدی تو در و بام سرا آمدت آن حکم ز بامی دگر گر به سنام سر گردون روی بر تو قضا راست سنامی دگر ای ز تو صد کام دلم یافته می طلبد دل ز تو کامی دگر ای رخ و رخسار تو رومی دگر ای سر زلفین تو شامی دگر سوی چنان روم و چنان شام رو تا ببری دولت رامی دگر لطف تو عام آمد چون آفتاب گیر مرا نیز تو عامی دگر هر سحری سر نهدت آفتاب گوید بپذیر غلامی دگر بر تو و برگرد تو هر کس که هست دم به دم از عرش سلامی دگر بی سخنی ره رو راه تو را در غم و شادیست پیامی دگر این غم و شادی چو زمام دلند ناقه حق راست زمامی دگر شاد زمانی که ببندم دهن بشنوم از روح کلامی دگر رخت از این سوی بدان سو کشم بنگرم آن سوی نظامی دگر عیش جهان گردد بر من حرام بینم من بیت حرامی دگر طرفه که چون خنب تنم بشکند یابد این باده قوامی دگر توبه مکن زین که شدم ناتمام بعد شدن هست تمامی دگر بس کنم ای دوست تو خود گفته گیر یک دو سه میم و دو سه لامی دگر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷۲ جاء الربیع و البطر زال الشتاء و الخطر من فضل رب عنده کل الخطایا تغتفر آمد ترش رویی دگر یا زمهریرست او مگر برریز جامی بر سرش ای ساقی همچون شکر اوحی الیکم ربکم انا غفرنا ذنبکم و ارضوا بما یقضی لکم ان الرضا خیر السیر یا می دهش از بلبله یا خود به راهش کن هله زیرا میان گلرخان خوش نیست عفریت ای پسر و قایل یقول لی انا علمنا بره فاحک لدینا سره لا تشتغل فیما اشتهر درده می بیغامبری تا خر نماند در خری خر را بروید در زمان از باده عیسی دو پر السر فیک یا فتی لا تلتمس فیما اتی من لیس سر عنده لم ینتفع مما ظهر در مجلس مستان دل هشیار اگر آید مهل دانی که مستان را بود در حال مستی خیر و شر انظر الی اهل الردی کم عاینوا نور الهدی لم ترتفع استارهم من بعد ما انشق القمر ای پاسبان بر در نشین در مجلس ما ره مده جز عاشقی آتش دلی کید از او بوی جگر یا ربنا رب المنن ان انت لم ترحم فمن منک الهدی منک الردی ما غیر ذا الا غرر جز عاشقی عاشق کنی مستی لطیفی روشنی نشناسد از مستی خود او سرکله را از کمر یا شوق این العافیه کی اضطفر بالقافیه عندی صفات صافیه فی جنبها نطقی کدر گر دست خواهی پا نهد ور پای خواهی سر نهد ور بیل خواهی عاریت بر جای بیل آرد تبر ان کان نطقی مدرسی قد ظل عشقی مخرسی و العشق قرن غالب فینا و سلطان الظفر ای خواجه من آغشته ام بی شرم و بی دل گشته ام اسپر سلامت نیستم در پیش تیغم چون سپر سر کتیم لفظه سیف حسیم لحظه شمس الضحی لا تختفی الا بسحار سحر خواهم یکی گوینده ای مستی خرابی زنده ای کآتش به خواب اندرزند وین پرده گوید تا سحر یا ساحراء ابصارنا بالغت فی اسحارنا فارفق بنا اودارنا انا حبسنا فی السفر اندر تن من گر رگی هشیار یابی بردرش چون شیرگیر او نشد او را در این ره سگ شمر یا قوم موسی اننا فی التیه تهنا مثلکم کیف اهتدیتم فاخبروا لا تکتموا عنا الخبر آن ها خراب و مست و خوش وین ها غلام پنج و شش آن ها جدا وین ها جدا آن ها دگر وین ها دگر ان عوقوا ترحالنا فالمن و السلوی لنا اصلحت ربی بالنا طاب السفر طاب الحضر گفتن همه جنگ آورد در بوی و در رنگ آورد چون رافضی جنگ افکند هر دم علی را با عمر اسکت و لا تکثر اخی ان طلت تکثر ترتخی الحیل فی ریح الهوی فاحفظه کلا لا وزر خامش کن و کوتاه کن نظاره آن ماه کن آن مه که چون بر ماه زد از نورش انشق القمر ان الهوی قد غرنا من بعد ما قد سرنا فاکشف به لطف ضرنا قال النبی لا ضرر ای میر مه روپوش کن ای جان عاشق جوش کن ما را چو خود بی هوش کن بی هوش خوش در ما نگر قالوا ندبر شأنکم نفتح لکم آذانکم نرفع لکم ارکانکم انتم مصابیح البشر ز اندازه بیرون خورده ام کاندازه را گم کرده ام شدوا یدی شدوا فمی هذا دواء من سکر هاکم معاریج اللقا فیها تداریج البقا انعم به من مستقی اکرم به من مستقر هین نیش ما را نوش کن افغان ما را گوش کن ما را چو خود بی هوش کن بی هوش سوی ما نگر العیش حقا عیشکم و الموت حقا موتکم و الدین و الدنیا لکم هذا جزاء من شکر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷۳ بشنو خبر صادق از گفته پیغامبر اندر صفت مؤمن المؤمن کالمزهر جاء الملک الاکبر ما احسن ذا المنظر حتی ملاء الدنیا بالعبهر و العنبر چون بربط شد مؤمن در ناله و در زاری بربط ز کجا نالد بی زخمه زخم آور جاء الفرج الاعظم جاء الفرج الاکبر جاء الکرم الادوم جاء القمر الاقمر خو کرد دل بربط نشکیبد از آن زخمه اندر قدم مطرب می مالد رو و سر الدوله عیشیه و القهوه عرشیه و المجلس منثور باللوز مع السکر اینک غزلی دیگر الخمس مع الخمسین زان پیش که برخوانم که شانیک الابتر الرب هو الساقی و العیش به باقی و السعد هو الراقی یا خایف لا تحذر الروح غدا سکری من قهوتنا الکبری و ازینت الدنیا بالاخضر و الاحمر خاموش شو و محرم می خور می جان هر دم در مجلس ربانی بی حلق و لب و ساغر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷۴ مرا می گفت دوش آن یار عیار سگ عاشق به از شیران هشیار جهان پر شد مگر گوشت گرفتست سگ اصحاب کهف و صاحب غار قرین شاه باشد آن سگی کو برای شاه جوید کبک و کفتار خصوصا آن سگی کو را به همت نباشد صید او جز شاه مختار ببوسد خاک پایش شیر گردون بدان لب که نیالاید به مردار دمی می خور دمی می گو به نوبت مده خود را به گفت و گو به یک بار نه آن مطرب که در مجلس نشیند گهی نوشد گهی کوشد به مزمار ملولان باز جنبیدن گرفتند همی جنگند و می لنگند ناچار بجنبان گوشه زنجیر خود را رگ دیوانگیشان را بیفشار ملول جمله عالم تازه گردد چو خندان اندرآید یار بی یار الفت السکر ادرکنی باسکار ایا جاری ایا جاری ایا جار و لا تسق بکاسات صغار فهذا یوم احسان و ایثار و قاتل فی سبیل الجود بخلا لیبقی منک منهاج و آثار فقل انا صببنا الماء صبا و نحن الماء لا ماء و لا نار و سیمایی شهید لی بانی قضیت عندهم فی العشق اوطار و طیبوا و اسکروا قومی فانی کریم فی کروم العصر عصار جنون فی جنون فی جنون تخفف عنک اثقالا و اوزار # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷۵ انجیرفروش را چه بهتر انجیرفروشی ای برادر یا ساقی عشقنا تذکر فالعیش بلا نداک ابتر ما را سر صنعت و دکان نیست ای ساقی جان کجاست ساغر لا تترکنا سدی صحایا الخیر ینال لا یوخر کم جوی وفا عتاب کم کن ای زنده کن هزار مضطر الحنطه حیث کان حنطه اذ کان کذاک یوم بیدر چون پیشه مرد زرگری شد هر شهر که رفت کیست زرگر ابرارک یشربون خمرا فی ظل سخایک المخیر خود دل دهدت که برنهی بار بر مرکب پشت ریش لاغر من کاسک للثری نصیب و الارض بذاک صار اخضر بگذار که می چرد ضعیفی در روضه رحمتت محرر یا ساقی هات لا تقصر یا طول حیاتنا المقصر در سایه دوست چون بود جان همچون ماهی میان کوثر طهر خطراتنا و طیب من کأس مدامک المطهر ما را بمران وگر برانی هم بر تو تنیم چون کبوتر و الفجر لذی لیال عشر من نهر رحیقک المفجر آمد عثمان شهاب دین هین واگو غزل مرا مکرر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷۶ انتم الشمس و القمر منکم السمع و البصر نظر القلب فیکم بکم ینجلی النظر قلتم الصبر اجمل صبر العبد ما انصبر نحن ابناء وقتنا رحم الله من غبر قدموا ساده الهوی قلت یا قوم ما الخبر خوفونی بفتنه و اشاروا الی الحذر قلت القتل فی الهوی برکات بلا ضرر جرد العشق سیفه بادروا امه الفکر ان من عاش بعد ذا ضیع الوقت و احتکر نفخوا فی شبابه حمل الریح بالشرر مزج النار بالهوی لیس یبقی و لا یذر شببوا لی بنفخه یسکر نفخه السحر بر آن یار خوش نظر تو مگو هیچ از خبر چو خبر نیست محرمش بر او باش بی خبر دل من شد حجاب دل نظرم پرده نظر گفتم ای دوست غیر تو اگرم هست جان و سر بزن از عشق گردنم بجوی مر مرا مخر گفت من چیز دیگرم به جز این صورت بشر گفتمش روح خود توی عجبا چیست آن دگر هله ای نای خوش نوا هله ای باد پرده در برو از گوش سوی دل بنگر کیست مستتر بدر این کیسه های ما تو به کوری کیسه گر چه غمست ار زرم بشد که میی هست همچو زر عربی گرچه خوش بود عجمی گو تو ای پسر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷۷ آفتابی برآمد از اسرار جامه شویی کنیم صوفی وار تن ما خرقه ای ست پر تضریب جان ما صوفی یست معنی دار خرقه پر ز بند روزی چند جان و عشق است تا ابد بر کار به سر توست شاه را سوگند با چنین سر چه می کنی دستار چون رخ توست ماه را قبله با چنین رخ چه می کنی گلزار توبه ها کرده بودی ای نادان گشته بودی ز عاشقی بیزار عشق ناگه جمال خود بنمود توبه سودت نکرد و استغفار این جهان همچو موم رنگارنگ عشق چون آتشی عظیم شرار موم و آتش چو گشت همسایه نقش و رنگش فنا شود ناچار گر بگویم دگر فنا گردی ور نگویم نمی گذارد یار جنه الروح عشق خالقها منه تجری جمیعه الانهار منه تصفر خضره الاوراق منه تخضر اغصن الاشجار منه تحمر و جنه المعشوق منه تصفر و جنه الاحرار منه تهتز صوره المسرور منه یبکی الکییب بالاسحار ان فی العشق فسحه الارواح ان فی ذاک عبره الابصار ذبت فی العشق کی اعاینه ما کفی ان اراه باثار ان اثار تعجب اثار ان الاسرار تستر الاسرار کثره الحجب لا تحجبنی ان ذکراک تخرق الاستار # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷۸ جاء الربیع و البطر زال الشتاء و الخطر من فضل رب عنده کل الخطایا تغتفر اوحی الیکم ربکم انا غفرنا ذنبکم فارضوا بما یقضی لکم ان الرضا خیر السیر کم قایلین فی الخفا انا علمنا بره فاجرک لدینا سره لا تشتغل فیما اشتهر السر فیک یا فتی لا تلتمس ممن اتی من لیس سر عنده لم ینتفع مما ظهر انظر الی اهل الردی کم عاینوا نور الهدی لم ترتفع استارهم من بعد ما انشق القمر یا ربنا رب المنن ان انت لم ترحم فمن منک الهدی منک الردی ما غیر ذا الا غرر یا شوق این العافیه کی اضطفر بالقافیه عندی صفات صافیه فی جنبها نطقی کدر ان کان نطقی مدرسی قد ظل عشقی مخرسی و العشق قرن غالب فینا و سلطان الظفر سر کتیم لفظه سیف جسیم لحظه شمس الضحی لا تختفی الا بسحار سحر یا ساحراء ابصارنا بالغت فی اسحارنا فارفق بنا اودارنا انا حضرنا فی السفر یا قوم موسی اننا فی التیه تهنا مثلکم کیف اهتدیتم فاخبرو الا تکتموا عنا الخبر ان عوقوا ترحالنا فالمن و السلوی لنا اصلحت ربی بالنا طاب السفر طاب الحضر ان الهوی قد غرنا من بعد ما قد سرنا فاکشف به لطف ضرنا قال النبی لا ضرر قالوا ندبر شأنکم نفتح لکم آذانکم نرفع لکم ارکانکم انتم مصابیح البشر هاکم معاریج اللقا فیها تداریج البقا انعم به من مستقی اکرم به من مستقر العیش حقاء عیشکم و الموت حقاء موتکم و الدین و الدنیا لکم هذا جزاء من شکر اسکت فلا تکثر اخی ان طلت تکثر ترتخی الحیل فی ریح الهوی فاحفظه کلا لا وزر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷۹ غره وجه سلبت قلب جمیع البشر ضاء بها اذ ظهرت باطن لیل کدر انی وجدت امراه اوصفه تملکهم او قمراء محتجباء تحت حجاب الفکر داخله خارجه شارقه بارقه صورتها کالبشر خلقتها من شرر حین نأت تنقصنی حین دنت ترقصنی کادسنا برقتها یذهب نور البصر قامتها عالیه قیمتها غالیه غمزتها ساحره ریقتها من سکر هدهدها من سباء اتحفنا من نب مندیها اخبرنی غیبنی کالخبر قلت لروح القدس ما هی قل لی عجبا قال اما تعرفها تلک لا حدی الکبر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸۰ سیدی انی کلیل انت فی زی النهار اشتکی من طول لیلی الفرار این الفرار لیلتی مدت یداها امسکت ذیل الصباح لیلتی دار قرار دونها دار القرار ربنا اتمم لنا یوم التلاقی نورنا ربنا و اغفر لنا ثم اکسنا ذاک الغفار انما اجسامنا حالت کسور بیننا حبذا یا ربنا من جنه خلف الجدار ربنا فارفع جداراء قام فیما بیننا ربنا و ارحم فانا فی حیاء و اعتذار # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸۱ به سوی ما نگر چشمی برانداز وگر فرصت بود بوسی درانداز چو کردی نیت نیکو مگردان از آن گلشن گلی بر چاکر انداز اگر خواهی که روزافزون بود کار نظر بر کار ما افزونتر انداز وگر تو فتنه انگیزی و خودکام رها کن داد و رسمی دیگر انداز نگون کن سرو را همچون بنفشه گناه غنچه بر نیلوفر انداز ز باد و بوی توست امروز در باغ درختان جمله رقاص و سرانداز چو شاخ لاغری افزون کند رقص تو میوه سوی شاخ لاغر انداز چو آمد خار گل را اسپری بخش چو خصم آمد به سوسن خنجر انداز بر عاشق بری چون سیم بگشا سوی مفلس یکی مشتی زر انداز برآ ای شاه شمس الدین تبریز یکی نوری عجب بر اختر انداز # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸۲ تو چشم شیخ را دیدن میاموز فلک را راست گردیدن میاموز تو کل را جمع این اجزا مپندار تو گل را لطف و خندیدن میاموز تو بگشا چشم تا مهتاب بینی تو مه را نور بخشیدن میاموز تو عقل خویش را از می نگهدار تو می را عقل دزدیدن میاموز تو باز عقل را صیادی آموز چنین بیهوده پریدن میاموز یتیمان فراقش را بخندان یتیمان را تو نالیدن میاموز دل مظلوم را ایمن کن از ترس دل او را تو لرزیدن میاموز تو ظالم را مده رخصت به تأویل ستیزا را ستیزیدن میاموز زبان را پردگی می دار چون دل زبان را پرده بدریدن میاموز تو در معنی گشا این چشم سر را چو گوشش حرف برچیدن میاموز # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸۳ اگر ییی دیر قارینداش  یوخسا یاوز اوزون یولدا سنه بو در قلاوز چوبانی برک دوت قوردلار اوکوش دور اشیت بندن قراگوزیم قراگوز اگر ططسن اگر رومین وگر ترک زبان بی زبانان را بیاموز سر چوب تری آن گاه گرید که یابد آن سوی دیگر تف و سوز چو اسماعیل قربان شو در این عشق که شب قربان شود پیوسته در روز خمش آن شیر شیران نور معنیست پنیری شد به حرف از حاجت یوز # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸۴ بیا با تو مرا کارست امروز مرا سودای گلزارست امروز بیا دلدار من دلداریی کن که روز لطف و ایثارست امروز دل من جامه ها را می دراند که روز وصل دلدارست امروز بخندان جان ما را از جمالی که بر گلبرگ و گلنارست امروز چرا جان ها بر آن لب مست گشتند که آن جا نقل بسیارست امروز نوای طوطیان آفاق پر شد که شکرها به خروارست امروز # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸۵ چنان مستم چنان مستم من امروز که از چنبر برون جستم من امروز چنان چیزی که در خاطر نیابد چنانستم چنانستم من امروز به جان با آسمان عشق رفتم به صورت گر در این پستم من امروز گرفتم گوش عقل و گفتم ای عقل برون رو کز تو وارستم من امروز بشوی ای عقل دست خویش از من که در مجنون بپیوستم من امروز به دستم داد آن یوسف ترنجی که هر دو دست خود خستم من امروز چنانم کرد آن ابریق پر می که چندین خنب بشکستم من امروز نمی دانم کجایم لیک فرخ مقامی کاندر او هستم من امروز بیامد بر درم اقبال نازان ز مستی در بر او بستم من امروز چو واگشت او پی او می دویدم دمی از پای ننشستم من امروز چو نحن اقربم معلوم آمد دگر خود را بنپرستم من امروز مبند آن زلف شمس الدین تبریز که چون ماهی در این شستم من امروز # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸۶ چنان مستم چنان مستم من امروز که پیروزه نمی دانم ز پیروز به هر ره راهبر هشیار باید در این ره نیست جز مجنون قلاوز اگر زنده ست آن مجنون بیا گو ز من مجنونی نادر بیاموز اگر خواهی که تو دیوانه گردی مثال نقش من بر جامه بردوز خلیل آن روز با آتش همی گفت اگر مویی ز من باقیست درسوز بدو می گفت آن آتش که ای شه به پیشت من بمیرم تو برافروز بهشت و دوزخ آمد دو غلامت تو از غیر خدا محفوظ و محروز پیاپی می ستان از حق شرابی ندارد غیر عاشق اندر آن پوز بده صحت به بیماران عالم که در صحت نه معلومی نه مهموز چو ناگفته به پیش روح پیداست چو پوشیده شود بر روح مرموز خمش کن از خصال شمس تبریز همان بهتر که باشد گنج مکنوز # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸۷ در این سرما سر ما داری امروز دل عیش و تماشا داری امروز میفکن نوبت عشرت به فردا چو آسایش مهیا داری امروز بگستر بر سر ما سایه خود که خورشیدانه سیما داری امروز در این خمخانه ما را میهمان کن بدان همسایه کان جا داری امروز نقاب از روی سرخ او فروکش که در پرده حمیرا داری امروز دراشکن کشتی اندیشه ها را که کفی همچو دریا داری امروز سری از عین و شین و قاف برزن که صد اسم و مسما داری امروز خمش باش و مدم در نای منطق که مصر و نیشکرها داری امروز # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸۸ الا ای شمع گریان گرم می سوز خلاص شمع نزدیکست شد روز خلاص شمع ها شمعی برآمد که بر زنگی ظلمت هاست پیروز نهان شد ظلم و ظلمت ها ز خورشید نهان گردد الف چون گشت مهموز شنو از شمس تأویلات و تعبیر چو اندر خواب بشنیدی تو مرموز چنین باشد بیان نور ناطق نه لب باشد نه آواز و نه پدفوز چو مه از ابر تن بیرون رو ای دوست هزار اکسیر از خورشید آموز پی خورشید بهر این دوانست هلال و بدر صبح و شام چون یوز چو دیدی پرده سوزی های خورشید دهان از پرده دریدن فرودوز خمش آن شیر شیران نور معنیست پنیری شد به حرف از حاجت یوز # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸۹ در این سرما سر ما داری امروز سر عیش و تماشا داری امروز توی خورشید و ما پیشت چو ذره که ما را بی سر و پا داری امروز به چارم آسمان پهلوی خورشید تو ما را چون مسیحا داری امروز دلا از سنگ صد چشمه روان کن که احسان موفا داری امروز تراشیدی ز رحمت نردبانی که عزم کوچ بالا داری امروز زهی دعوت زهی مهمانی زفت که بر چرخ معلا داری امروز به پیش هر کسی ماهی بریان در آن ماهی تو دریا داری امروز درون ماهی دریا کی دیدست عجایب های زیبا داری امروز # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹۰ ای خفته به یاد یار برخیز می آید یار غار برخیز زنهارده خلایق آمد برخیز تو زینهار برخیز جان بخش هزار عیسی آمد ای مرده به مرگ یار برخیز ای ساقی خوب بنده پرور از بهر دو سه خمار برخیز وی داروی صد هزار خسته نک خسته بی قرار برخیز ای لطف تو دستگیر رنجور پایم بخلید خار برخیز ای حسن تو دام جان پاکان درماند یکی شکار برخیز خون شد دل و خون به جوش آمد این جمله روا مدار برخیز معذورم دار اگر بگفتم در حالت اضطرار برخیز ای نرگس مست مست خفته وی دلبر خوش عذار برخیز زان چیز که بنده داند و تو پر کن قدح و بیار برخیز زان پیش که دل شکسته گردد ای دوست شکسته وار برخیز # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹۱ ماییم فداییان جانباز گستاخ و دلیر و جسم پرداز حیفست که جان پاک ما را باشد تن خاکسار انباز ز آغاز همه به آخر آیند ز آخر برویم ما به آغاز هین باز پرید جمله یاران شه باز بکوفت طبل شهباز شش سوی مپر بپر از آن سو کاندر دل تو رسید آواز هان ای دل خسته نقل ما را روزی دو سه ماندست می ساز گر خواری وگر عزیزی این جا زان سوست بقا و ملک و اعزاز مگشای پر سخن کز آن سو بی پر باشد همیشه پرواز پوست سخنست اینچ گفتم از پوست کی یافت مغز آن راز # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹۲ برخیز و صبوح را برانگیز جان بخش زمانه را و مستیز آمیخته باش با حریفان با آب شراب را میامیز یاد تو شراب و یاد ما آب ما چون سرخر تو همچو پالیز ای غم اجلت در این قنینه ست گر مردنت آرزوست مگریز مرگ نفس است در تجلی مرگ جعلست در عبربیز مجلس چمنیست و گل شکفته ای ساقی همچو سرو برخیز این جام مشعشع آنگهی شرم ساقی چو توی خطاست پرهیز ما را چو رخ خوشت برافروز غم را چو عدوی خود درآویز هشتیم غزل که نوبت توست مردانه درآ و چست و سرتیز # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹۳ من از سخنان مهرانگیز دل پر دارم ز خواب برخیز ای آنک رخ تو همچو آتش یک لحظه ز آتشم مپرهیز شیرم ز تو جوش کرد و خون شد ای شیر به خون من درآمیز با یارک خود بساز پنهان مستیز به جان تو که مستیز تسلیم قضا شدم ازیرا مانند قضا تو تندی و تیز بنگر که چه خون دل گرفتست بر گرد قبام چون فراویز در خشم مکن تو چشم خود را وان فتنه خفته را مینگیز خود خفته نماید و نخفتست آن نرگس پرخمار خون ریز # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹۴ گر نه ای دیوانه رو مر خویش را دیوانه ساز گرچه صد ره مات گشتی مهره دیگر بباز گرچه چون تاری ز زخمش زخمه دیگر بزن بازگرد ای مرغ گرچه خسته ای از چنگ باز چند خانه گم کنی و یاوه گردی گرد شهر ور ز شهری نیز یاوه با قلاوزی بساز اسب چوبین برتراشیدی که این اسب منست گر نه چوبینست اسبت خواجه یک منزل بتاز دعوت حق نشنوی آنگه دعاها می کنی شرم بادت ای برادر زین دعای بی نماز سر به سر راضی نه ای که سر بری از تیغ حق کی دهد بو همچو عنبر چونک سیری و پیاز گر نیازت را پذیرد شمس تبریزی ز لطف بعد از آن بر عرش نه تو چاربالش بهر ناز # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹۵ سوی خانه خویش آمد عشق آن عاشق نواز عشق دارد در تصور صورتی صورت گداز خانه خویش آمدی خوش اندرآ شاد آمدی از در دل اندرآ تا پیشگاه جان بتاز ذره ذره از وجودم عاشق خورشید توست هین که با خورشید دارد ذره ها کار دراز پیش روزن ذره ها بین خوش معلق می زنند هر که را خورشید شد قبله چنین باشد نماز در سماع آفتاب این ذره ها چون صوفیان کس نداند بر چه قولی بر چه ضربی بر چه ساز اندرون هر دلی خود نغمه و ضربی دگر پای کوبان آشکار و مطربان پنهان چو راز برتر از جمله سماع ما بود در اندرون جزوهای ما در او رقصان به صد گون عز و ناز شمس تبریزی توی سلطان سلطانان جان چون تو محمودی نیامد همچو من دیگر ایاز # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹۶ عاشقان را شد مسلم شب نشستن تا به روز خورد  نی و خواب نی اندر هوای دلفروز گر تو یارا عاشقی ماننده این شمع باش جمله شب می گداز و جمله شب خوش می بسوز غیر عاشق دان که چون سرما بود اندر خزان در میان آن خزان باشد دل عاشق تموز گر تو عشقی داری ای جان از پی اعلام را عاشقانه نعره ای زن عاشقانه فوز فوز ور تو بند شهوتی دعوی عشاقی مکن در ببند اندر خلاء و شهوت خود را بسوز عاشق و شهوت کجا جمع آید ای تو ساده دل عیسی و خر در یکی آخر کجا دارند پوز گر همی خواهی که بویی بشنوی زین رمزها چشم را از غیر شمس الدین تبریزی بدوز ور نبینی کز دو عالم برتر آمد شمس دین بر تک دریای غفلت مرده ریگی تو هنوز رو به کتاب تعلم گرد علم فقه گرد تا سرافرازی شوی اندر یجوز و لایجوز جان من از عشق شمس الدین ز طفلی دور شد عشق او زین پس نماند با مویز و جوز و کوز عقل من از دست رفت و شعر من ناقص بماند زان کمانم هست عریان از لباس نقش و توز ای جلال الدین بخسپ و ترک کن املا بگو که تک آن شیر را اندرنیابد هیچ یوز # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹۷ اگر آتش است یارت تو برو در او همی سوز به شب فراق سوزان تو چو شمع باش تا روز تو مخالفت همی کش تو موافقت همی کن چو لباس تو درانند تو لباس وصل می دوز به موافقت بیابد تن و جان سماع جانی ز رباب و دف و سرنا و ز مطربان درآموز به میان بیست مطرب چو یکی زند مخالف همه گم کنند ره را چو ستیزه شد قلاوز تو مگو همه به جنگند و ز صلح من چه آید تو یکی نه ای هزاری تو چراغ خود برافروز که یکی چراغ روشن ز هزار مرده بهتر که به است یک قد خوش ز هزار قامت کوز # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹۸ سیمرغ کوه قاف رسیدن گرفت باز مرغ دلم ز سینه پریدن گرفت باز مرغی که تا کنون ز پی دانه مست بود درسوخت دانه را و طپیدن گرفت باز چشمی که غرقه بود به خون در شب فراق آن چشم روی صبح به دیدن گرفت باز صدیق و مصطفی به حریفی درون غار بر غار عنکبوت تنیدن گرفت باز دندان عیش کند شد از هجر ترش روی امروز قند وصل گزیدن گرفت باز پیراهن سیاه که پوشید روز فصل تا جایگاه ناف دریدن گرفت باز مستورگان مصر ز دیدار یوسفی هر یک ترنج و دست بریدن گرفت باز افغان ز یوسفی که زلیخاش در مزاد با تنگ های لعل خریدن گرفت باز آهوی چشم خونی آن شیر یوسفان در خون عاشقان بچریدن گرفت باز خاتون روح خانه نشین از سرای تن چادرکشان ز عشق دویدن گرفت باز دیگ خیال عشق دلارام خام پز سه پایه دماغ پزیدن گرفت باز نظاره خلیل کن آخر که شهد و شیر از اصبعین خویش مزیدن گرفت باز آن دل که توبه کرد ز عشقش ستیز شد افسون و مکر دوست شنیدن گرفت باز بر بام فکر خفته ستان دل به عشق ما یک یک ستاره را شمریدن گرفت باز سودای عشق لولی دزد سیاه کار بر زلف چون رسن بخزیدن گرفت باز صراف ناز ناقد نقد ضمیر عشق بر کف قراضه ها بگزیدن گرفت باز تبریز را کرامت شمس حقست و او گوش مرا به خویش کشیدن گرفت باز # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹۹ یا مکثر الدلال علی الخلق بالنشوز الفوز فی لقایک طوبی لمن یفوز من آتشین زبانم از عشق تو چو شمع گویی همه زبان شو و سر تا قدم بسوز غوغای روز بینی چون شمع مرده باش چون خلوت شب آمد چون شمع برفروز گفتم بسوز و سازش چشمم به سوی توست چشمم مدوز هر دم ای شیر همچو یوز ما را چو درکشیدی رو درمکش ز ما این پرده را دریدی آن پرده را مدوز ای آب زندگانی بخشا بر آن کسی کو پیش از این فراق در آن آب کرد پوز اول چنان نواز و در آخر چنین گداز اول یجوز آمد و امروز لایجوز ای جان و بخت خندان در روی ما بخند تا سرو و گل بخندد در موسم عجوز در موسم عجوز چو در باغ جان روی بنماید آن عجوز ز هر گوشه صد تموز گوید به باغ جان رو گویم که ره کجاست گوید که راه باغ نیاموختی هنوز آن سو که نکته ها و رموز چو جان رسد ای عمر باد داده تو در نکته و رموز تو غمز ما طلب کن خود رمزگو مباش با آن کمان دولت کو درمپیچ توز گر نفس پیر شد دل و جان تازه است و تر همچون بنفشه تر خوش روی پشت گوز ان لم یکن لقلبک فی ذاته غنی لم تغنه المناصب و المال و الکنوز ان کنت ذا غنی و غناک مکتم کم حبه مکتمه ترصد البروز یا طالب الجواهر و الدر و الحصی مثلان فی الظلام فهل تدر ما تحوز می چین تو سنگ ریزه و در زین نشیب بحر در شب مزن تو قلب که پیدا شود به روز استمحن النقود به میزان صادق ردا لما یضرک مدا لما یعوز # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰۰ ساقی روحانیان روح شدم خیز خیز تا که ببینند خلق دبدبه رستخیز دوش مرا شاه خواند بر سر من حکم راند در تن من خون نماند خون دل رز بریز با دل و جان یاغیم بی دل و جان می زیم باطن من صید شاه ظاهر من در گریز ای غم و اندیشه رو باده و بای غمست چونک بغرید شیر رو چو فرس خون بمیز کشته شوم هر دمی پیش تو جرجیس وار سر بنهادن ز من وز تو زدن تیغ تیز تشنه ترم من ز ریگ ترک سبو گیر و دیگ با جگر مرده ریگ ساقی جان در ستیز تا می دل خورده ام ترک جگر کرده ام چونک روم در لحد زان قدحم کن جهیز ترک قدح کن بیار ساغر زفت ای نگار ساغر خردم سبوست من چه کنم کفجلیز شمس حق و دین بتاب بر من و تبریزیان تا که ز تف تموز سوزد پرده حجیز # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰۱ برای عاشق و دزدست شب فراخ و دراز هلا بیا شب لولی و کار هر دو بساز من از خزینه سلطان عقیق و در دزدم نیم خسیس که دزدم قماشه بزاز درون پرده شب ها لطیف دزدانند که ره برند به حیلت به بام خانه راز طمع ندارم از شب روی و عیاری بجز خزینه شاه و عقیق آن شه ناز رخی که از کر و فرش نماند شب به جهان زهی چراغ که خورشید سوزی و مه ساز روا شود همه حاجات خلق در شب قدر که قدر از چو تو بدری بیافت آن اعزاز همه توی و ورای همه دگر چه بود که تا خیال درآید کسی تو را انباز هلا گذر کن از این پهن گوش ها بگشا که من حکایت نادر همه کنم آغاز مسیح را چو ندیدی فسون او بشنو بپر چو باز سفیدی به سوی طبلک باز چو نقده زر سرخی تو مهر شه بپذیر اگر نه تو زر سرخی چراست چندین گاز تو آن زمان که شدی گنج این ندانستی که هر کجا که بود گنج سر کند غماز بیار گنج و مکن حیله که نخواهی رست به تف تف و به مصلا و ذکر و زهد و نماز بدزدی و بنشینی به گوشه مسجد که من جنید زمانم ابایزید نیاز قماش بازده آن گاه زهد خود می کن مکن بهانه ضعف و فرومکش آواز خموش کن ز بهانه که حبه ای نخرند در این مقام ز تزویر و حیله طناز بگیر دامن اقبال شمس تبریزی که تا کمال تو یابد ز آستینش طراز # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰۲ به آفتاب شهم گفت هین مکن این ناز که گر تو روی بپوشی کنیم ما رو باز دمی که شعشعه این جمال درتابد صد آفتاب شود آن زمان سیاه و مجاز کسی شود به تو غره که روی دوست ندید کسی که دید مرا کی کند تو را اعزاز ز گازران مگریز و به زیر ابر مرو که ابر را و تو را من درآورم به نیاز اگر چه جان و جهانی خوش به توست جهان نگون شوی چو رخم دلبری کند آغاز مرا هزار جهانست پر ز نور و نعیم چه ناز می رسدت با من ای کمین خباز عباد را برهانم ز نان و از نانبا حیات من بدهدشان حیات و عمر دراز ز آفتاب گذشتیم خیز ای ناهید بیار باده و نقل و نبات و نی بنواز زمانه با تو نسازد تو سازوارش کن به چنگ ما ده سغراق و چنگ را ده ساز نبات و جامد و حیوان همه ز تو مستند دمی بدین دو سه مخمور بی نوا پرداز حیات با تو خوشست و ممات با تو خوشست گهیم همچو شکر بفسران گهی بگداز چو ماه همره من شد سفر مرا حضرست به زیر سایه او می روم نشیب و فراز ز آسمان شنوم من که عاقبت محمود خموش باش که محمود گشت کار ایاز # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰۳ برو برو که نفورم ز عشق عارآمیز برو برو گل سرخی ولیک خارآمیز مقام داشت به جنت صفی حق آدم جدا فتاد ز جنت که بود مارآمیز میان چرخ و زمین بس هوای پرنورست ولیک تیره شود چون شود غبارآمیز چو دوست با عدو تو نشست از او بگریز که احتراق دهد آب گرم نارآمیز برون کشم ز خمیر تو خویش را چون موی که ذوق خمر تو را دیده ام خمارآمیز ولیک موی کشان آردم بر تو غمت که اژدهاست غمت با دم شرارآمیز هزار بار گریزم چو تیر و بازآیم بدان کمان و بدان غمزه شکارآمیز به گردنامه سحرم به خانه بازآرد خیال یار به اکراه اختیارآمیز غم تو بر سفرم زیر زیر می خندد که واقفست از این عشق زینهارآمیز به پیش سلطنت توبه ام چو مسخره ایست که عشق را نبود صبر اعتبارآمیز سخن مگوی چو گویی ز صبر و توبه مگوی حدیث توبه مجنون بود فشارآمیز # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰۴ عشق گزین عشق و در او کوکبه می ران و مترس ای دل تو آیت حق مصحف کژ خوان و مترس جانوری لاجرم از فرقت جان می لرزی ری بهل و واو بهل شو همگی جان و مترس چون تو گمانی ابدا خایفی از روز یقین عین گمان را تو به سر عین یقین دان و مترس در دل کان نقد زری غایبی از دیدن خود رقص کنان شعله زنان برجه از این کار و مترس دل ز تو برهان طلبد سایه برهان نه توی بر مثل سایه برو باز به برهان و مترس سایه که فانی کندش طلعت خورشید بقا سایه مخوانش تو دگر عبرت ماکان و مترس # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰۵ سیر نگشت جان من بس مکن و مگو که بس گرچه ملول گشته ای کم نزنی ز هیچ کس چونک رسول از قنق گشت ملول و شد ترش ناصح ایزدی ورا کرد عتاب در عبس گر نکنی موافقت درد دلی بگیردت همنفسی خوش است خوش هین مگریز یک نفس ذوق گرفت هر چه او پخت میان جنس خود ما بپزیم هم به هم ما نه کمیم از عدس من نبرم ز سرخوشان خاصه از این شکرکشان مرگ بود فراقشان مرگ که را بود هوس دوش حریف مست من داد سبو به دست من بشکنم آن سبوی را بر سر نفس مرتبس نفس ضعیف معده را من نکنم حریف خود زانک خدوک می شود خوان مرا از این مگس من پس و پیش ننگرم پرده شرم بردرم زانک کمند سکر می می کشدم ز پیش و پس خوش سحری که روی او باشد آفتاب ما شاد شبی که باشد او بر سر کوی دل عسس آمد عشق چاشتی شکل طبیب پیش من دست نهاد بر رگم گفت ضعیف شد مجس گفت کباب خور پی قوت دل بگفتمش دل همگی کباب شد سوی شراب ران فرس گفت شراب اگر خوری از کف هر خسی مخور باده منت دهم گزین صاف شده ز خاک و خس گفتم اگر بیابمت من چه کنم شراب را نیست روا تیممی بر لب نیل و بر ارس خامش باش ای سقا کاین فرس الحیات تو آب حیات می کشد بازگشا از او جرس آب حیات از شرف خود نرسد به هر خلف زین سببست مختفی آب حیات در غلس # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰۶ سوی لبش هر آنک شد زخم خورد ز پیش و پس زانک حوالی عسل نیش زنان بود مگس روی ویست گلستان مار بود در او نهان جعد ویست همچو شب مجمع دزد و هر عسس کان زمردی مها دیده مار برکنی ماه دوهفته ای شها غم نخوریم از غلس بی تو جهان چه فن زند بی تو چگونه تن زند جان و جهان غلام تو جان و جهان توی و بس نصرت رستمان توی فتح و ظفررسان توی هست اثر حمایتت گر زره ست وگر فرس شمس تو معنوی بود آن نه که منطوی بود صد مه و آفتاب را نور توست مقتبس چرخ میان آب تو بر دوران همی زند عقل بر طبیبیت عرضه همی کند مجس ذره به ذره طمع ها صف زده پیش خوان تو سجده کنان و دم زنان بهر امید هر نفس دست چنین چنین کند لطف که من چنان دهم آنچ بهار می دهد از دم خود به خار و خس خاک که نور می خورد نقره و زر نبات او خاک که آب می خورد ماش شدست یا عدس رنگ جهان چو سحرها عشق عصای موسوی باز کند دهان خود درکشدش به یک نفس چند بترسی ای دل از نقش خود و خیال خود چند گریز می کنی بازنگر که نیست کس بس کن و بس که کمتر از اسب سقای نیستی چونک بیافت مشتری باز کند از او جرس # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰۷ نیم شب از عشق تا دانی چه می گوید خروس خیز شب را زنده دار و روز روشن نستکوس پرها بر هم زند یعنی دریغا خواجه ام روزگار نازنین را می دهد بر آنموس در خروش است آن خروس و تو همی در خواب خوش نام او را طیر خوانی نام خود را آنترپوس آن خروسی که تو را دعوت کند سوی خدا او به صورت مرغ باشد در حقیقت انگلوس من غلام آن خروسم کو چنین پندی دهد خاک پای او به آید از سر واسلیوس گرد کفش خاک پای مصطفی را سرمه ساز تا نباشی روز حشر از جمله کالویروس رو شریعت را گزین و امر حق را پاس دار گر عرب باشی و گر ترک و وگر سراکنوس # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰۸ حال ما بی آن مه زیبا مپرس آنچ رفت از عشق او بر ما مپرس زیر و بالا از رخش پرنور بین ز اهتزاز آن قد و بالا مپرس گوهر اشکم نگر از رشک عشق وز صفا و موج آن دریا مپرس در میان خون ما پا درمنه هیچم از صفرا و از سودا مپرس خون دل می بین و با کس دم مزن وز نگار شنگ سرغوغا مپرس صد هزاران مرغ دل پرکنده بین تو ز کوه قاف و از عنقا مپرس صد قیامت در بلای عشق اوست درنگر امروز و از فردا مپرس ای خیال اندیش دوری سخت دور سر او از طبع کارافزا مپرس چند پرسی شمس تبریزی کی بود چشم جیحون بین و از دریا مپرس # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰۹ ای دل بی بهره از بهرام ترس وز شهان در ساعت اکرام ترس دانه شیرین بود اکرام شاه دانه دیدی آن زمان از دام ترس گرچه باران نعمتست از برق ترس شاد ایامی تو از ایام ترس لطف شاهان گرچه گستاخت کند تو ز گستاخی ناهنگام ترس چون بخندد شیر تو ایمن مباش آن زمان از زخم خون آشام ترس ای مگس دل با لب شکر مپیچ چشم بادامست از بادام ترس # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱۰ نیست در آخرزمان فریادرس جز صلاح الدین صلاح الدین و بس گر ز سر سر او دانسته ای دم فروکش تا نداند هیچ کس سینه عاشق یکی آبیست خوش جان ها بر آب او خاشاک و خس چون ببینی روی او را دم مزن کاندر آیینه زیان باشد نفس از دل عاشق برآید آفتاب نور گیرد عالمی از پیش و پس # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱۱ ای روترش به پیشم بد گفته ای مرا پس مردار بوی دارد دایم دهان کرکس آن گفته پلیدت در روی شدت پدیدت پیدا بود خبیثی در روی و رنگ ناکس ما راست یار و دلبر تو مرگ و جسک می خور هین کز دهان هر سگ دریا نشد منجس بیت القدس اگر شد ز افرنگ پر از خوکان بدنام کی شد آخر آن مسجد مقدس این روی آینه ست این یوسف در او بتابد بیگانه پشت باشد هر چند شد مقرنس خفاش اگر سگالد خورشید غم ندارد خورشید را چه نقصان گر سایه شد منکس ضحاک بود عیسی عباس بود یحیی این ز اعتماد خندان وز خوف آن معبس گفتند از این دو یا رب پیش تو کیست بهتر زین هر دو چیست بهتر در منهج مؤسس حق گفت افضل آنست کش ظن به من نکوتر که حسن ظن مجرم نگذاردش مدنس تو خود عبوس گینی نه از خوف و طمع دینی از رشک زعفرانی یا از شماتت اطلس این دو به کار ناید جز ناروا نشاید ای وای آن که در وی باشد حسد مغرس واهل ز دست او را تبت بس است او را هر کو عدوی مه شد ظلمات مر ورا بس اعدات آفتابا می دان یقین خفاشند هم ننگ جمله مرغان هم حبس لیل عسعس ابتر بود عدوش وان منصبش نماند در دیده کی بماند گر درفتد در او خس # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱۲ دست بنه بر دلم از غم دلبر مپرس چشم من اندرنگر از می و ساغر مپرس جوشش خون را ببین از جگر مؤمنان وز ستم و ظلم آن طره کافر مپرس سکه شاهی ببین در رخ همچون زرم نقش تمامی بخوان پس تو ز زرگر مپرس عشق چو لشکر کشید عالم جان را گرفت حال من از عشق پرس از من مضطر مپرس هست دل عاشقان همچو دل مرغ از او جز سخن عاشقی نکته دیگر مپرس خاصیت مرغ چیست آنک ز روزن پرد گر تو چو مرغی بیا برپر و از در مپرس چون پدر و مادر عاشق هم عشق اوست بیش مگو از پدر بیش ز مادر مپرس هست دل عاشقان همچو تنوری به تاب چون به تنور آمدی جز که ز آذر مپرس مرغ دل تو اگر عاشق این آتشست سوخته پر خوشتری هیچ تو از پر مپرس گر تو و دلدار سر هر دو یکی کرده اید پای دگر کژ منه خواجه از این سر مپرس دیده و گوش بشر دان که همه پرگلست از بصر پروحل گوهر منظر مپرس چونک بشستی بصر از مدد خون دل مجلس شاهی تو راست جز می احمر مپرس رو تو به تبریز زود از پی این شکر را با لطف شمس حق از می و شکر مپرس # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱۳ ای سگ قصاب هجر خون مرا خوش بلیس زانک نیرزد کنون خون رهی یک لکیس گنج نهان دو کون پیش رخش یک جوست بهر لکیسی دلا سرد بود این مکیس عاشقی آن صنم وانگه ترس کسی یک دم و یک رنگ باش عاشق و آن گاه پیس ای دل شکرستان از نمکش شور کن آب ز کوثر بخور خاک در او بلیس زود بشو لوح را ز ابجد این کاف و نون آنگه ای دل بر او نقطه خالش نویس ای حسد موج زن بحر سیاه آمدی خشت گل تیره ای ز آب جهنم بخیس شمس حق و دین کشید تیغ برون از نیام ای خرد دوک سار تار خیالی بریس # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱۴ بیا که دانه لطیفست رو ز دام مترس قمارخانه درآ و ز ننگ وام مترس بیا بیا که حریفان همه به گوش تواند بیا بیا که حریفان تو را غلام مترس بیا بیا به شرابی و ساقیی که مپرس درآ درآ بر آن شاه خوش سلام مترس شنیده ای که در این راه بیم جان و سر است چو یار آب حیاتست از این پیام مترس چو عشق عیسی وقتست و مرده می جوید بمیر پیش جمالش چو من تمام مترس اگر چه رطل گرانست او سبک روحست ز دست دوست فروکش هزار جام مترس غلام شیر شدی بی کباب کی مانی چو پخته خوار نباشی ز هیچ خام مترس حریف ماه شدی از عسس چه غم داری صبوح روح چو دیدی ز صبح و شام مترس خیال دوست بیاورد سوی من جامی که گیر باده خاص و ز خاص و عام مترس بگفتمش مه روزه ست و روز گفت خموش که نشکند می جان روزه و صیام مترس در این مقام خلیلست و بایزید حریف بگیر جام مقیم و در این مقام مترس # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱۵ ای مست ماه روی تو استاره و گردون خوش رویت خوش و مویت خوش و آن دیگرت بیرون خوش هرگز ندیده ست آسمان هرگز نبوده در جهان مانند تو لیلی جان مانند من مجنون خوش باور کند خود عاقلی در ظلمت آب و گلی مانند تو موسی دلی مانند من هارون خوش ای قطب این هفت آسیا هم کان زر هم کیمیا ای عیسی دوران بیا بر ما بخوان افسون خوش چون گوهری ناسفته ام فارغ ز خام و پخته ام در سایه ات خوش خفته ام سرمست از آن افیون خوش از نغمه ی تو ذره ها گر رقص آرد چه عجب نک طور موسی از وله رقصان در آن هامون خوش ای دل برای دلخوشی زر و هنر چون می کشی دیدی تو از زر و هنر بی خسف یک قارون خوش باشد به صورت خوش نما راه خوشی بسته شده چون زهر مار کوهیی بنهفته در معجون خوش یا همچو گور کافران پرمحنت و زخم گران پیچیده بیرون گور را در اطلس و اکسون خوش زان گوش همچون جیم تو زان چشم همچو صاد تو زان قامت همچون الف زان ابروی چون نون خوش شاگرد لوح جان شدم زین حرف ها خط خوان شدم کشتی و کشتی بان شدم اندر چنین جیحون خوش ایوان کجا ماند مرا با منجنیق کبریا میزان کجا ماند مرا در عشقت ای موزون خوش ای مایه ی صد بی هشی دی از طریق سرکشی گفتی مرا چونی خوشی در حیرت بی چون خوش هر ناخوشی را در قود عدل رخت گردن بزد کان ناخوشی ها خورده بد در غیبت تو خون خوش ای شمس تبریزی توی کاندر جلالت صد توی جان منست آن ماهیی در وی چو تو ذالنون خوش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱۶ گر عاشقی از جان و دل جور و جفای یار کش ور زانک تو عاشق نه ای رو سخره می کن خار کش جانی بباید گوهری تا ره برد در دلبری این ننگ جان ها را ز خود بیرون کن و بر دار کش گاهی بود در تیرگی گاهی بود در خیرگی بیزار شو زین جان هله بر وی خط بیزار کش خود را مبین در من نگر کز جان شدستم بی اثر مانند بلبل مست شو زو رخت بر گلزار کش این کره تند فلک از روح تو سر می کشد چابک سوار حضرتی این کره را در کار کش چون شهسوار فارسی خربندگی تا کی کنی ننگت نمی آید که خر گوید تو را خروار کش همچون جهودان می زیی ترسان و خوار و متهم پس چون جهودان کن نشان عصابه بر دستار کش یا از جهودی توبه کن از خاک پای مصطفی بهر گشاد دیده را در دیده افکار کش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱۷ الحذر از عشق حذر هر کی نشانی بودش گر بستیزد برود عشق تو برهم زندش از دل و جان برکندش لولی و منبل کندش سیل درآید چو گیا هر طرفی می بردش اوست یقین رهزن تو خون تو در گردن تو دور شو از خیر و شرش دور شو از نیک و بدش باده خوری مست شوی بی دل و بی دست شوی بیست سلامت بودش درکشدش خوش خوردش پای در این جوی نهی تا به قیامت نرهی هر که در این موج فتد تا لب دریا کشدش گول شود هول شود وز همه معزول شود دست نگیرد هنرش سود ندارد خردش ای دم تو دام خمش بی گنهان را بمکش ای رخ تو باده هش مست کند تا ابدش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱۸ ای شب خوش رو که توی مهتر و سالار حبش ما ز تو شادیم همه وقت تو خوش وقت تو خوش عشق تو اندرخور ما شوق تو اندر بر ما دست بنه بر سر ما دست مکش دست مکش ای شب خوبی و بهی جان بجهد گر بجهی گر سه عدد بر سه نهی گردد شش گردد شش شش جهتم از رخ تو وز نظر فرخ تو هفت فلک را بدهد خوبی و کش خوبی و کش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱۹ یار نخواهم که بود بدخو و غمخوار و ترش چون لحد و گور مغان تنگ و دل افشار و ترش یار چو آیینه بود دوست چو لوزینه بود ساعت یاری نبود خایف و فرار و ترش هر کی بود عاشق خود پنج نشان دارد بد سخت دل و سست قدم کاهل و بی کار و ترش ور چشمش بیش بود هم ترشی بیش کند دان مثل بیشی او سرکه بسیار ترش بس کن شرح ترشان این قدری بهر نشان کی طلبد در دل و جان طبع شکربار ترش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲۰ دام دگر نهاده ام تا که مگر بگیرمش آنک بجست از کفم بار دگر بگیرمش آنک به دل اسیرمش در دل و جان پذیرمش گرچه گذشت عمر من باز ز سر بگیرمش دل بگداخت چون شکر بازفسرد چون جگر باز روان شد از بصر تا به نظر بگیرمش راه برم به سوی او شب به چراغ روی او چون برسم به کوی او حلقه در بگیرمش درد دلم بتر شده چهره من چو زر شده تا ز رخم چو زر برد بر سر زر بگیرمش گرچه کمر شدم چه شد هر چه بتر شدم چه شد زیر و زبر شدم چه شد زیر و زبر بگیرمش تا به سحر بپایمش همچو شکر بخایمش بند قبا گشایمش بند کمر بگیرمش خواب شدست نرگسش زود درآیم از پسش کرد سفر به خواب خوش راه سفر بگیرمش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲۱ اگر گم گردد این بی دل از آن دلدار جوییدش وگر اندررمد عاشق به کوی یار جوییدش وگر این بلبل جانم بپرد ناگهان از تن زهر خاری مپرسیدش در آن گلزار جوییدش اگر بیمار عشق او شود یاوه از این مجلس به پیش نرگس بیمار آن عیار جوییدش وگر سرمست دل روزی زند بر سنگ آن شیشه به میخانه روید آن دم از آن خمار جوییدش هر آن عاشق که گم گردد هلا زنهار می گویم بر خورشید برق انداز بی زنهار جوییدش وگر دزدی زند نقبی بدزدد رخت عاشق را میان طره مشکین آن طرار جوییدش بت بیدار پرفن را که بیداری ز بخت اوست چنین خفته نیابیدش مگر بیدار جوییدش بپرسیدم به کوی دل ز پیری من از آن دلبر اشارت کرد آن پیرم که در اسرار جوییدش بگفتم پیر را بالله توی اسرار گفت آری منم دریای پرگوهر به دریابار جوییدش زهی گوهر که دریا را به نور خویش پر دارد مسلمانان مسلمانان در آن انوار جوییدش چو یوسف شمس تبریزی به بازار صفا آمد مر اخوان صفا را گو در آن بازار جوییدش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲۲ چه دارد در دل آن خواجه که می تابد ز رخسارش چه خوردست او که می پیچد دو نرگسدان خمارش چه باشد در چنان دریا به غیر گوهر گویا چه باتابست آن گردون ز عکس بحر دربارش به کار خویش می رفتم به درویشی خود ناگه مرا پیش آمد آن خواجه بدیدم پیچ دستارش اگر چه مرغ استادم به دام خواجه افتادم دل و دیده بدو دادم شدم مست و سبکسارش بگفت ابروش تکبیری بزد چشمش یکی تیری دلم از تیر تقدیری شد آن لحظه گرفتارش مگر آن خواب دوشینه که من شوریده می دیدم چنین بودست تعبیرش که دیدم روز بیدارش شب تیره اگر دیدی همان خوابی که من دیدم ز نور روز بگذشتی شعاع و فر انوارش چه خواجست این چه خواجست این بنامیزد بنامیزد هزاران خواجه می زیبد اسیر و بند دیدارش کجا خواجه جهان باشد کسی کو بند جان باشد چو او بنده جهان باشد نباشد خواجگی یارش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲۳ قرین مه دو مریخند و آن دو چشمت ای دلکش بدان هاروت و ماروتت لجوجان را به بابل کش سلیمانا بدان خاتم که ختم جمله خوبانی همه دیوان و پریان را به قهر اندر سلاسل کش برای جن و انسان را گشادی گنج احسان را مثال نحن اعطیناک بر محروم سایل کش جسد را کن به جان روشن حسد را بیخ و بن برکن نظر را بر مشارق زن خرد را در مسایل کش چو لب الحمد برخواند دهش نقل و می بی حد چو برخواند و لا الضالین تو او را در دلایل کش سوی تو جان چو بشتابد دهش شمعی که ره یابد چو خورشید تو را جوید چو ماهش در منازل کش شراب کاس کیکاووس ده مخمور عاشق را دقیقه دانی و فن را به پیش فکر عاقل کش به اقبال عنایاتت بکش جان را و قابل کن قبول و خلعت خود را به سوی نفس قابل کش اسیر درد و حسرت را بده پیغام لاتأسوا قتول عشق حسنت را از این مقتل به قاتل کش اگر کافردلست این تن شهادت عرضه کن بر وی وگر بی حاصلست این جان چه باشد توش به حاصل کش کنش زنده وگر نکنی مسیحا را تو نایب کن تو وصلش ده وگر ندهی به فضلش سوی فاضل کش زمین لرزید ای خاکی چو دید آن قدس و آن پاکی اذا ما زلزلت برخوان نظر را در زلازل کش تمامش کن هلا حالی که شاه حالی و قالی کسی که قول پیش آرد خطی بر قول و قایل کش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲۴ پریشان باد پیوسته دل از زلف پریشانش وگر برناورم فردا سر خویش از گریبانش الا ای شحنه خوبی ز لعل تو بسی گوهر بدزدیدست جان من برنجانش برنجانش گر ایمان آورد جانی به غیر کافر زلفت بزن از آتش شوقت تو اندر کفر و ایمانش پریشان باد زلف او که تا پنهان شود رویش که تا تنها مرا باشد پریشانی ز پنهانش منم در عشق بی برگی که اندر باغ عشق او چو گل پاره کنم جامه ز سودای گلستانش در آن گل های رخسارش همی غلطید روزی دل بگفتم چیست این گفتا همی غلطم در احسانش یکی خطی نویسم من ز حال خود بر آن عارض که تا برخواند آن عارض که استادست خط خوانش ولیکن سخت می ترسم از آن زلف سیه کاوش که بس دل در رسن بستست آن هندو ز بهتانش به چاه آن ذقن بنگر مترس ای دل ز افتادن که هر دل کان رسن بیند چنان چاهست زندانش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲۵ ریاضت نیست پیش ما همه لطفست و بخشایش همه مهرست و دلداری همه عیش است و آسایش هر آنچ از فقر کار آید به باغ جان به بار آید به ما از شهریار آید و باقی جمله آرایش همه دیدست در راهش همه صدرست درگاهش وگر تن هست در کاهش ببین جان را تو افزایش ببین تو لطف پاکی را امیر سهمناکی را که او یک مشت خاکی را کند در لامکان جایش بسی کوران و ره شینان از او گشتند ره بینان بسی جان های غمگینان چو طوطی شد شکرخایش بسی زخمست بی دشنه ز پنج و چار وز شش نه ز عشق آتش تشنه که جز خون نیست سقایش زهی شیرین که می سوزم چو از شمعش برافروزم زهی شادی امروزم ز دولت های فردایش چرا من خاکی و پستم ازیرا عاشق و مستم چرا من جمله جانستم ز عشق جسم فرسایش به پیش عاشقان صف صف برآورده به حاجب کف ز زخم اوست دل چون دف دهان از ناله سرنایش از او چونست این دل چون کز او غرقست ره ره خون وز او غوغاست در گردون و ناله جان ز هیهایش دلا تا چند پرهیزی بگو تو شمس تبریزی بنه سر تو ز سرتیزی برای فخر بر پایش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲۶ آن یار ترش رو را این سوی کشانیدش زین ساغر خندان رو جامی بچشانیدش زین باده نخوردست او زان بارد و سردست او با این همه بدهیدش جامی بپزانیدش او سرکه چرا آرد غوره ز چه افشارد زان زهر همی بارد تا جمله بدانیدش آن باده انگوری نفزاید جز کوری پهلوی چنین باده بالله منشانیدش باشد بودش سکته در گور نباید کرد زین آب خضر یک کف در حلق چکانیدش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲۷ رویش خوش و مویش خوش و آن طره جعد ینش صد رحمت هر ساعت بر جانش و بر دینش هر لحظه و هر ساعت یک شیوه نو آرد شیرین تر و نادر تر ز آن شیوه پیشینش آن طره پرچین را چون باد بشوراند صد چین و دو صد ماچین گم گردد در چینش بر روی و قفا ی مه سیلی زده حسن او بر دبدبه قارون تسخر زده مسکین ش آن ماه که می خندد در شرح نمی گنجد ای چشم و چراغ من دم درکش و می بینش صد چرخ همی گردد بر آب حیات او صد کوه کمر بندد در خدمت تمکین ش گولی مگر ای لولی این جا به چه می لولی رو صید و تماشا کن در شاهی شاهین ش گر اسب ندارد جان پیشش برود لنگان بنشاند آن فارس جان را سپس زینش ور پای ندارد هم سر بندد و سر بنهد مانند طبیب آید آن شاه به بالین ش عشق ست یکی جانی دررفته به صد صورت دیوانه شدم باری من در فن و آیین ش حسن و نمک نادر در صورت عشق آمد تا حسن و سکون یابد جان از پی تسکین ش بر طالع ماه خود تقویم عجب بست او تقویم طلب می کن در سوره والتین ش خورشید به تیغ خود آن را که کشد ای جان از تابش خود سازد تجهیز ش و تکفین ش فرهاد هوای او رفته ست به که کندن تا لعل شود مرمر از ضربت میتین ش من بس کنم ای مطرب بر پرده بگو این را بشنو ز پس پرده کر و فر تحسین ش خامش که به پیش آمد جوزینه و لوزینه لوزینه دعا گوید حلوا کند آمین ش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲۸ ای یوسف مه رویان ای جاه و جمالت خوش ای خسرو و ای شیرین ای نقش و خیالت خوش ای چهره تو مه وش آب است و در او آتش هم آتش تو نادر هم آب زلالت خوش ای صورت لطف حق نقش تو خوش است الحق ای نقش تو روحانی وی نور جلالت خوش ای مستی هوش آخر در مهر بجوش آخر در وصل بکوش آخر ای صبح وصالت خوش ای روز ز روی تو شب سایه موی تو چون ماه برآ امشب ای طالع و فالت خوش گر لطف و وصال آری ور جور و محال آری آمیخته ای با جان ای جور و محالت خوش دل گفت مرا روزی سالی گذرد زان مه جان گفت به گوش دل کای دل مه و سالت خوش تبریز بگو آخر با غمزه شمس الدین کای فتنه جادویان ای سحر حلالت خوش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲۹ زلفی که به جان ارزد هر تار بشوریدش بس مشک نهان دارد زنهار بشوریدش در شام دو زلف او صد صبح نهان بیشست هر لحظه و هر ساعت صد بار بشوریدش آن دولت عالم را وان جنت خرم را کز وی شکفد در جان گلزار بشوریدش آن باده همی جوشد وز خلق همی پوشد تا روی شود از وی خمار بشوریدش چشم و دل مریم شد روشن از آن خرما نخلیست از آن خرما پربار بشوریدش گم گشت دل مسکین اندر خم زلف او باشد که بدید آید بسیار بشوریدش شمس الحق تبریزی در عشق مسیح آمد هر کس که از او دارد زنار بشوریدش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۳۰ جانم به چه آرامد ای یار به آمیزش صحت به چه دریابد بیمار به آمیزش هر چند به بر گیری او را نبود سیری دانی به چه بنشیند این بار به آمیزش آن تشنه ده روزه کی به شود از کوزه الا که کند آبش خوش خوار به آمیزش در وصل تو می جوید وز شرم نمی گوید کامسال طرب خواهد چون پار به آمیزش کاری که کند بنده تقدیر زند خنده کای خفته بجو آخر این کار به آمیزش زیرا که به آمیزش یک خشت شود قصری زیرا که شود جامه یک تار به آمیزش اندر چمن عشقت شمس الحق تبریزی صد گلشن و گل گردد یک خار به آمیزش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۳۱ وقتت خوش وقتت خوش حلوایی و شکرکش جمشید تو را چاکر خورشید تو را مفرش بخرام بیا کاین دم والله که نمی گنجد نی میوه و نی شیوه نی چرخ و مه و مه وش جز ما و تو و جامی دریا کف خوش نامی چون دیگ مجوش از غم چون ریگ بیا درکش زان سوی چو بگذشتم شش پنج زنش گشتم یا رب که چه ها دارد زان جانب پنج و شش ناساخته افتادم در دام تو ای خوش دم ای باده در باده ای آتش در آتش نی بس کن و نی بس کن خود را همه اخرس کن کاین نیست قرایاتی کش فهم کند اخفش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۳۲ هنگام صبوح آمد ای مرغ سحرخوانش با زهره درآ گویان در حلقه مستانش هر جان که بود محرم بیدار کنش آن دم وان کو نبود محرم تا حشر بخسبانش می گو سخنش بسته در گوش دل آهسته تا کفر به پیش آرد صد گوهر ایمانش یک برق ز عشق شه بر چرخ زند ناگه آتش فتد اندر مه برهم زند ارکانش آن جا که عنایت ها بخشید ولایت ها آن جا چه زند کوشش آن جا چه بود دانش آن جا که نظر باشد هر کار چو زر باشد بی دست برد چوگان هر گوی ز میدانش شمس الحق تبریزی کو هر دل بی دل را می آرد و می آرد تا حضرت سلطانش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۳۳ درون ظلمتی می جو صفاتش که باشد نور و ظلمت محو ذاتش در آن ظلمت رسی در آب حیوان نه در هر ظلمتست آب حیاتش بسی دل ها رسد آن جا چو برقی ولی مشکل بود آن جا ثباتش خنک آن بیدق فرخ رخی را که هر دم می رساند شه به ماتش بسی دل ها چو شکر شد شکسته نگشته صاف و نابسته نباتش بپوشیده ز خود تشریف فقرش هم از یاقوت خود داده زکاتش اگر رویش به قبله می نبینی درون کعبه شد جای صلاتش شب قدرست او دریاب او را امان یابی چو برخوانی براتش ز هجران خداوند شمس تبریز شده نالان حیاتش از مماتش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۳۴ قضا آمد شنو طبل نفیرش نفیرش تلختر یا زخم تیرش چو دایه این جهان پستان سیه کرد گلوگیر آمدت چون شهد شیرش خنک طفلی که دندان خرد یافت رهد زین دایه و شیر و زحیرش بشارت های غیبی شد غذااش ز شیرش وارهانید از بشیرش چو هر دم می رسد تلقین عشقش چه غم دارد ز منکر یا نکیرش چو آن خورشید بر وی سایه انداخت ز دوزخ ایمنست و زمهریرش به اقبال جوان واگشت جانی که راه دین نزد این چرخ پیرش بدان دارالامان و اصل خود رفت رهید از دامگاه و دار و گیرش رهید از بند شحنه حرص و آزی که کرده بود بیچاره و حقیرش رو ای جان کز رباط کهنه جستی ز غصه آجر و حجره و حصیرش نثارش آید از رضوان جنت کنارش گیرد آن بدر منیرش تماشا یافت آن چشم عفیفش سعادت یافت آن نفس فقیرش خجسته باد باغستان خلدش مبارک باد آن نعم المصیرش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۳۵ نگاری را که می جویم به جانش نمی بینم میان حاضرانش کجا رفت او میان حاضران نیست در این مجلس نمی بینم نشانش نظر می افکنم هر سو و هر جا نمی بینم اثر از گلستانش مسلمانان کجا شد نامداری که می دیدم چو شمع اندر میانش بگو نامش که هر کی نام او گفت به گور اندر نپوسد استخوانش خنک آن را که دست او ببوسید به وقت مرگ شیرین شد دهانش ز رویش شکر گویم یا ز خویش که کفو او نمی بیند جهانش زمینی گر نیابد شکل او چیست که می گردد در این عشق آسمانش بگو القاب شمس الدین تبریز مدار از گوش مشتاقان نهانش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۳۶ برفتم دی به پیشش سخت پرجوش نپرسید او مرا بنشست خاموش نظر کردم بر او یعنی که واپرس که بی روی چو ماهم چون بدی دوش نظر اندر زمین می کرد یارم که یعنی چون زمین شو پست و بی هوش ببوسیدم زمین را سجده کردم که یعنی چون زمینم مست و مدهوش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۳۷ شنو پندی ز من ای یار خوش کیش به خون دل برآید کار درویش یقین می دان مجیب و مستجابست دعای سوخته درویش دل ریش چو آن سلطان بی چون را بدیدی غنی گشتی رهیدی از کم و بیش چو اسماعیل قربان شو در این عشق ولی را بنده شو گر نیستی میش چو پختی در هوای شمس تبریز از این خامان بیهوده میندیش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۳۸ امروز خوش است دل که تو دوش خون دل ما بخورده ای نوش ای دوش نموده روی چون ماه و امروز هزار شکل و روپوش دل سجده کنان به پیش آن چشم جان حلقه شده به پیش آن گوش هر لحظه اشارتی که هش دار هش می خواهی ز مرد بی هوش سرنای توام مرا تو گویی من در تو فرودمم تو مخروش از بیم تو گشته شیر گربه در خاک خزیده صبر چون موش هر ذره کنار اگر گشاید خورشید نگنجد اندر آغوش خورشید چو شد تو را خریدار ای ذره به نقد نسیه بفروش باقی غزل مگو که حیفست ما در گفتار و دوست خاموش لیکن چه کنم که رسم کهنه ست دریا خاموش و موج در جوش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۳۹ ای خواجه تو عاقلانه می باش چون بی خبری ز شور اوباش آن چهره که رشک فخر فقرست با ناخن زشت خویش مخراش آن بت به خیال درنگنجد بت ها به خیال خانه متراش جمله بت و بت پرست چون اوست غیر کل و جمله چیست جز لاش نی فهم کنند خلق این را نی دستوری که دم زنم فاش این ماش برنج احولانست ور نی نه برنج هست و نی ماش پایان ها را کجا شناسند چون پوشیدست رشک روهاش گر می دزدی ز زندگان دزد ای دزد کفن به شب چو نباش اما ز قضاست مات من مات هم حکم قضاست عاش من عاش خامش که ز شب خبر ندارد آن کس که به روز خورد خشخاش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴۰ آن مطرب ما خوشست و چنگش دیوانه شود دل از ترنگش چون چنگ زند یکی تو بنگر کز لطف چگونه گشت رنگش گر تنگ آیی ز زندگانی برجه به کنار گیر تنگش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴۱ ما نعره به شب زنیم و خاموش تا درنرود درون هر گوش تا بو نبرد دماغ هر خام بر دیگ وفا نهیم سرپوش بخلی نبود ولی نشاید این شهره گلاب و خانه موش شب آمد و جوش خلق بنشست برخیز کز آن ماست سرجوش امشب ز تو قدر یافت و عزت بر دوش ز کبر می زند دوش یک چند سماع گوش کردیم بردار سماع جان بی هوش ای تن دهنت پر از شکر شد پیشت گله نیست هیچ مخروش ای چنبر دف رسن گسستی با چرخه و دلو و چاه کم کوش چون گشت شکار شیر جانی بیزار شد از شکار خرگوش خرگوش که صورتند بی جان گرمابه پر از نگار منقوش با نفس حدیث روح کم گوی وز ناقه مرده شیر کم دوش از شر بگریز یار شب باش کاندر سر شب نهند شب پوش تا صبح وصال دررسیدن درکش شب تیره را در آغوش از یاد لقای یار بی خواب از خواب شدستمان فراموش شب چتر سیاه دان و با وی نعره دهلست و بانک چاووش این فتنه به هر دمی فزونست امشب بترست عشق از دوش شب چیست نقاب روی مقصود کای رحمت و آفرین بر آن روش هین طبلک شب روان فروکوب زیرا که سوار شد سیاووش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴۲ گر لاش نمود راه قلاش ای هر دو جهان غلام آن لاش ای دیده جهان و جان ندیده جانست جهان تو یک نفس باش گردیست جهان و اندر این گرد جاروب نهان شدست و فراش این مشعله از کجاست بینی آن روز که بشکنی چو خشخاش عشقی که نهان و آشکارست خون ریز و ستمگرست و اوباش چون کشته شوی در او بمانی من مات من الهوی فقد عاش عشقست نه زر نهان نماند العاشق کل سره فاش لا حسن یلد حیث لا عشق شاباش زهی جمال شاباش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴۳ اندرآ ای اصل اصل شادمانی شاد باش اندرآ ای آب آب زندگانی شاد باش گرت بیند زندگانی تا ابد باقی شود ورت بیند مرده هم داند که جانی شاد باش همچنین تو دم به دم آن جام باقی می رسان تا شویم از دست و آن باقی تو دانی شاد باش بر نشانه خاک ما اینک نشان زخم تو ای نشانه شاد زی و ای نشانی شاد باش ای هما کز سایه ات پر یافت کوه قاف نیز ای همای خوش لقای آن جهانی شاد باش هم ظریفی هم حریفی هم چراغی هم شراب هم جهانی هم نهانی هم عیانی شاد باش تحفه های آن جهانی می رسانی دم به دم می رسان و می رسان خوش می رسانی شاد باش رخت ها را می کشاند جان مستان سوی تو می چشان و می کشان خوش می کشانی شاد باش ای جهان را شاد کرده وی زمین را جمله گنج تا زمین گوید تو را کای آسمانی شاد باش گر سر خوبی بخارد دلبری در عهد تو پرچمش آرند پیشت ارمغانی شاد باش گوهر آدم به عالم شمس تبریزی توی ای ز تو حیران شده بحر معانی شاد باش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴۴ ای سنایی گر نیابی یار یار خویش باش در جهان هر مرد و کاری مرد کار خویش باش هر یکی زین کاروان مر رخت خود را رهزنند خویشتن را پس نشان و پیش بار خویش باش حسن فانی می دهند و عشق فانی می خرند زین دو جوی خشک بگذر جویبار خویش باش می کشندت دست دست این دوستان تا نیستی دست دزد از دستشان و دستیار خویش باش این نگاران نقش پرده آن نگاران دلند پرده را بردار و دررو با نگار خویش باش با نگار خویش باش و خوب خوب اندیش باش از دو عالم بیش باش و در دیار خویش باش رو مکن مستی از آن خمری کز او زاید غرور غره آن روی بین و هوشیار خویش باش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴۵ آنک بیرون از جهان بد در جهان آوردمش و آنک می کرد او کرانه در میان آوردمش آنک عشوه کار او بد عشوه ای بنمودمش و آنک از من سر کشیدی کشکشان آوردمش آنک هر صبحی تقاضا می کند جان را ز من از تقاضا بر تقاضا من به جان آوردمش جان سرگردان که گم شد در بیابان فراق از بیابان ها سوی دارالامان آوردمش گفت جان من می نیایم تا بننمایی نشان کو نشان کو مهر سلطان من نشان آوردمش مهربانی کردن این باشد که بستم دست دزد دست بسته پیش میر مهربان آوردمش چونک یک گوشه ردای مصطفی آمد به دست آنک بد در قعر دوزخ در جنان آوردمش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴۶ دوش رفتم در میان مجلس سلطان خویش بر کف ساقی بدیدم در صراحی جان خویش گفتمش ای جان جان ساقیان بهر خدا پر کنی پیمانه ای و نشکنی پیمان خویش خوش بخندید و بگفت ای ذوالکرم خدمت کنم حرمتت دارم به حق و حرمت ایمان خویش ساغری آورد و بوسید و نهاد او بر کفم پرمی رخشنده همچون چهره رخشان خویش سجده کردم پیش او و درکشیدم جام را آتشی افکند در من می ز آتشدان خویش چون پیاپی کرد و بر من ریخت زان سان جام چند آن می چون زر سرخم برد اندر کان خویش از گل رخسار او سرسبز دیدم باغ خویش ز ابروی چون سنبل او پخته دیدم نان خویش بخت و روزی هر کسی اندر خراباتی روید من کیم غمخوارگی را یافتم من آن خویش بولهب را دیدم آن جا دست می خایید سخت بوهریره دست کرده در دل انبان خویش بولهب چون پشت بود و رو نبیند هیچ پشت بوهریره روی کرده در مه و کیوان خویش بولهب در فکر رفته حجت و برهان طلب بوهریره حجت خویش است و هم برهان خویش نیست هر خم لایق می هین سر خم را ببند تا برآرد خم دیگر ساقی از خمدان خویش بس کنم تا میر مجلس بازگوید با شما داستان صد هزاران مجلس پنهان خویش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴۷ عارفان را شمع و شاهد نیست از بیرون خویش خون انگوری نخورده باده شان هم خون خویش هر کسی اندر جهان مجنون لیلیی شدند عارفان لیلی خویش و دم به دم مجنون خویش ساعتی میزان آنی ساعتی موزون این بعد از این میزان خود شو تا شوی موزون خویش گر تو فرعون منی از مصر تن بیرون کنی در درون حالی ببینی موسی و هارون خویش لنگری از گنج مادون بسته ای بر پای جان تا فروتر می روی هر روز با قارون خویش یونسی دیدم نشسته بر لب دریای عشق گفتمش چونی جوابم داد بر قانون خویش گفت بودم اندر این دریا غذای ماهیی پس چو حرف نون خمیدم تا شدم ذاالنون خویش زین سپس ما را مگو چونی و از چون درگذر چون ز چونی دم زند آن کس که شد بی چون خویش  باده غمگینان خورند و ما ز می خوش دلتریم رو به محبوسان غم ده ساقیا افیون خویش خون ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلال هر غمی کو گرد ما گردید شد در خون خویش باده گلگونه ست بر رخسار بیماران غم ما خوش از رنگ خودیم و چهره گلگون خویش من نیم موقوف نفخ صور همچون مردگان هر زمانم عشق جانی می دهد ز افسون خویش در بهشت استبرق سبزست و خلخال و حریر عشق نقدم می دهد از اطلس و اکسون خویش دی منجم گفت دیدم طالعی داری تو سعد گفتمش آری ولیک از ماه روزافزون خویش مه که باشد با مه ما کز جمال و طالعش نحس اکبر سعد اکبر گشت بر گردون خویش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴۸ ساقیا بی گه رسیدی می بده مردانه باش ساقی دیوانگانی همچو می دیوانه باش سر به سر پر کن قدح را موی را گنجا مده وان کز این میدان بترسد گو برو در خانه باش چون ز خود بیگانه گشتی رو یگانه مطلقی بعد از آن خواهی وفا کن خواه رو بیگانه باش درهای باصدف را سوی دریا راه نیست گر چنان دریات باید بی صدف دردانه باش بانگ بر طوفان بزن تا او نباشد خیره کش شمع را تهدید کن کای شمع چون پروانه باش کاسه سر را تهی کن وانگهی با سر بگو کای مبارک کاسه سر عشق را پیمانه باش لانه تو عشق بودست ای همای لایزال عشق را محکم بگیر و ساکن این لانه باش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴۹ شده ام سپند حسنت وطنم میان آتش چو ز تیر تست بنده بکشد کمان آتش چو بسوخت جان عاشق ز حبیب سر برآرد چه بسوخت اندر آتش که نگشت جان آتش بمسوز جز دلم را که ز آتشت به داغم بنگر به سینه من اثر سنان آتش که ستاره های آتش سوی سوخته گراید که ز سوخته بیابد شررش نشان آتش غم عشق آتشینت چو درخت کرد خشکم چو درخت خشک گردد نبود جز آن آتش خنک آنک ز آتش تو سمن و گلش بروید که خلیل عشق داند به صفا زبان آتش که خلیل او بر آتش چو دخان بود سواره که خلیل مالک آمد به کفش عنان آتش سحری صلای عشقت بشنید گوش جانم که درآ در آتش ما بجه از جهان آتش دل چون تنور پر شد که ز سوز چند گوید دهن پرآتش من سخن از دهان آتش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵۰ به شکرخنده اگر می ببرد جان رسدش وگر از غمزه جادو برد ایمان رسدش لشکر دیو و پری جمله به فرمان ویند با چنین عز و شرف ملک سلیمان رسدش صد هزاران دل یعقوب حزین زنده بدوست کر و فر شرف یوسف کنعان رسدش لب عیسی صفتش مرده به دم زنده کند گر پرد با پر جان جانب کیوان رسدش نوح وقتیست که عشق ابدی کشتی اوست گر جهان زیر و زبر کرد به طوفان رسدش عشق او گرد برانگیخت ز دریای عدم ید بیضا و عصایی شده ثعبان رسدش جملگی تشنه دلان قوت از او می یابند با چنین لقمه دهی شهرت لقمان رسدش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵۱ گر لب او شکند نرخ شکر می رسدش ور رخش طعنه زند بر گل تر می رسدش گر فلک سجده برد بر در او می سزدش ور ستاند گرو از قرص قمر می رسدش ور شه عقل که عالم همگی چاکر اوست جهت خدمت او بست کمر می رسدش شاه خورشید که بر زنگی شب تیغ کشید گر پی هیبتش افکند سپر می رسدش گر عطارد ز پی دایره و نقطه او همچو پرگار دوانست به سر می رسدش آن جمالی که فرشته نبود محرم او گر ندارد سر دیدار بشر می رسدش کار و بار ملکانی که زبردست شدند نکند ور بکند زیر و زبر می رسدش می شمردم من از این نوع شنودم ز فلک که از این ها بگذر چیز دگر می رسدش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵۲ آن که مه غاشیه زین چو غلامان کشدش بوک این همت ما جانب بستان کشدش گرچه جان را نبود قوت این گستاخی آنک جان از مدد رحمت جانان کشدش هر دم از یاد لبش جان لب خود می لیسد ور سقط می شنود از بن دندان کشدش جانب محو و فنا رخت کشیدند مهان تا بقا لطف کند جانب ایشان کشدش ای بسا جان که چو یعقوب همی زهر چشد تا که آن یوسف جان در شکرستان کشدش هر کسی کو بتر از وی خرد فخر کند گرچه چون ماه بود چرخ به میزان کشدش هر که در دیده عشاق شود مردمکی آن نظر زود سوی گوهر انسان کشدش کافر زلف وی آن را که ز راهش ببرد کفر آید بر او جانب ایمان کشدش شمس تبریز مرا عشق تو سرمست کند هر کی او باده کشد باده بدین سان کشدش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵۳ بر ملک نیست نهان حال دل و نیک و بدش نفس اگر سر بکشد گوش کشان می کشدش جان دل اصل دل و اصل دلت فصل دلست وگرش او ندهد جان ز کی باشد مددش دل ز دردش چه خوشی ها و طرب ها دارد تو مگیر آن کرم وان دهش بی عددش ملک الموت برید از دلم آن روز طمع که مشرف شدم از طوق حیات ابدش برد سود دو جهان و آنچ نیاید به زبان کاروانی که غم عشق خدا راه زدش سوسن استایش او کرد کز او یافت زبان سرو آزادی او کرد که بخشید قدش بلبل آن را بستاید که زبانش آموخت گل از او جامه دراند که برافروخت خدش کیست کو دانه اومید در این خاک بکاشت که بهار کرمش بازنبخشید صدش میوه تلخ و ترش خام طمع بود ولی آفتاب کرم تو به کرم می پزدش آفتاب از پی آن سجده که هر شام کند چه زیان کرد از آن شاه که جان شد جسدش همه شب سجده کنان می رود و وقت سحر روش بخشد که بمیرد مه چرخ از حسدش هر که امروز کند شهوت خود را در گور هر یکی حور شود مونس گور و الحدش هر کی او اسب دواند به سوی گمراهی کند آن اسب لگدکوب نکال از لگدش بهل ابتر تو غزل را به ازل حیران باش که تمامش کند و شرح دهد هم صمدش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵۴ من توام تو منی ای دوست مرو از بر خویش خویش را غیر مینگار و مران از در خویش سر و پا گم مکن از فتنه بی پایانت تا چو حیران بزنم پای جفا بر سر خویش آن که چون سایه ز شخص تو جدا نیست منم مکش ای دوست تو بر سایه خود خنجر خویش ای درختی که به هر سوت هزاران سایه ست سایه ها را بنواز و مبر از گوهر خویش سایه ها را همه پنهان کن و فانی در نور برگشا طلعت خورشید رخ انور خویش ملک دل از دودلی تو مخبط گشته ست بر سر تخت برآ پا مکش از منبر خویش عقل تاج است چنین گفت به تثمیل علی تاج را گوهر نو بخش تو از گوهر خویش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵۵ اندک اندک راه زد سیم و زرش مرگ و جسک نو فتاد اندر سرش عشق گردانید با او پوستین می گریزد خواجه از شور و شرش اندک اندک روی سرخش زرد شد اندک اندک خشک شد چشم ترش وسوسه و اندیشه بر وی در گشاد راند عشق لاابالی از درش اندک اندک شاخ و برگش خشک گشت چون بریده شد رگ بیخ آورش اندک اندک دیو شد لاحول گو سست شد در عاشقی بال و پرش اندک اندک گشت صوفی خرقه دوز رفت وجد و حالت خرقه درش عشق داد و دل بر این عالم نهاد در برش زین پس نیاید دلبرش زان همی جنباند سر او سست سست کآمد اندر پا و افتاد اکثرش بهر او پر می کنم من ساغری گر بنوشد برجهاند ساغرش دست ها زان سان برآرد کآسمان بشنود آواز الله اکبرش میر ما سیرست از این گفت و ملول درکشان اندر حدیث دیگرش کشته عشقم نترسم از امیر هر کی شد کشته چه خوف از خنجرش بترین مرگ ها بی عشقی است بر چه می لرزد صدف بر گوهرش برگ ها لرزان ز بیم خشکی اند تا نگردد خشک شاخ اخضرش در تک دریا گریزد هر صدف تا بنربایند گوهر از برش چون ربودند از صدف دانه گهر بعد از آن چه آب خوش چه آذرش آن صدف بی چشم و بی گوش است شاد در به باطن درگشاده منظرش گر بماند عاشقی از کاروان بر سر ره خضر آید رهبرش خواجه می گرید که ماند از قافله لیک می خندد خر اندر آخرش عشق را بگذاشت و دم خر گرفت لاجرم سرگین خر شد عنبرش ملک را بگذاشت و بر سرگین نشست لاجرم شد خرمگس سرلشکرش خرمگس آن وسوسه ست و آن خیال که همی خارش دهد همچون گرش گر ندارد شرم و واناید از این وانمایم شاخ های دیگرش تو مکن شاخش چو مرد اندر خری گاو خیزد با سه شاخ از محشرش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵۶ آنک جانش داده ای آن را مکش ور ندادی نقش بی جان را مکش آن دو زلف کافر خود را بگو کای یگانه اهل ایمان را مکش آفتابا روی خود جلوه مکن چند روزی ماه تابان را مکش چون تو سیمرغی به قاف ذوالجلال بازگرد و جمله مرغان را مکش در میان خون هر مسکین مرو جز قباد و شاه خاقان را مکش گر مرا دربان عشقت بار داد از سر غیرت تو دربان را مکش گر فضولم من که مهمان توام شرط نبود هیچ مهمان را مکش مست میدانم ز می دانم خراب شیشه مشکن مست میدان را مکش شمس تبریزی توی سلطان من بازگشتم باز سلطان را مکش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵۷ چون تو شادی بنده گو غمخوار باش تو عزیزی صد چو ما گو خوار باش کار تو باید که باشد بر مراد کارهای عاشقان گو زار باش شاه منصوری و ملکت آن توست بنده چون منصور گو بر دار باش اشتر مستم نجویم نسترن نوشخوارم در رهت گو خار باش نشنوم من هیچ جز پیغام او هر چه خواهی گفت گو اسرار باش ای دل آن جایی تو باری که ویست از جمال یار برخوردار باش او طبیبست و به بیماران رود ای تن وامانده تو بیمار باش بر امید یار غار خلوتی ثانی اثنین برو در غار باش بر امید داد و ایثار بهار مهرها می کار و در ایثار باش خرمنا بر طمع ماه بانمک گم شو از دزد و در آن انبار باش بهر نطق یار خوش گفتار خویش لب ببند از گفت و کم گفتار باش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵۸ آن مایی همچو ما دلشاد باش در گلستان همچو سرو آزاد باش چون ز شاگردان عشقی ای ظریف در گشاد دل چو عشق استاد باش گر غمی آید گلوی او بگیر داد از او بستان امیر داد باش جان تو مست است در بزم احد تن میان خلق گو آحاد باش گاه با شیرین چو خسرو خوش بخند گه ز هجرش کوه کن فرهاد باش گه نشاط انگیز همچون گلشنش گه چو بلبل نال و خوش فریاد باش پیش سروش چون خرامد خاک باش چون گلش عنبر فشاند باد باش حاصل اینست ای برادر چون فلک در جهان کهنه نوبنیاد باش در میان خارها چون خارپشت سر درون و شادمان و راد باش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵۹ عقل آمد عاشقا خود را بپوش وای ما ای وای ما از عقل و هوش یا برو از جمع ما ای چشم و عقل یا شوم از ننگ تو بی چشم و گوش تو چو آبی ز آتش ما دور شو یا درآ در دیگ ما با ما بجوش گر نمی خواهی که خردت بشکند مرده شو با موج و با دریا مکوش گر بگویی عاشقم هست امتحان سر مپیچ و رطل مردان را بنوش می خروشم لیکن از مستی عشق همچو چنگم بی خبر من از خروش شمس تبریزی مرا کردی خراب هم تو ساقی هم تو می هم می فروش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶۰ اندرآمد شاه شیرینان ترش جان شیرینم فدای آن ترش چشم کژبین را بگفتم کژ مبین کس کند باور گل خندان ترش در هر آن زندان که درتابد رخش کس نماند در همه زندان ترش گرد باغش گشتم و والله نبود میوه ای اندر همه بستان ترش در حرم خندان بود سلطان ولیک می نماید خویش در دیوان ترش گر تو مرد مؤمنی باور مکن انگبین و شکر و ایمان ترش منکر ار باشد ترش نبود عجب نسبتی دارد به بادنجان ترش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶۱ روی تو جان جانست از جان نهان مدارش آنچ از جهان فزونست اندر جهان درآرش ای قطب آسمان ها در آسمان جان ها جان گرد توست گردان می دار بی قرارش همچون انار خندان عالم نمود دندان در خویش می نگنجد از خویشتن برآرش نگذارد آفتابش یک ذره اختیارم تا اختیار دارم کی باشم اختیارش از خاک چون غباری برداشت باد عشقم آن جا که باد جنبد آن جا بود غبارش در خاک تیره دانه زان رو به جنبش آمد کز عشق خاکیان را بر می کشد بهارش هم بدر و هم هلالش هم حور و هم جمالش هم باغ و هم نهالش چون من در انتظارش جامش نعوذبالله دامش نعوذبالله نامش نعوذبالله والله که نیست یارش من همچو گلبنانم او همچو باغبانم از وی شکفت جانم بر وی بود نثارش چون برگ من ز بالا رقصان به پستی آیم لرزان که تا نیفتم الا که در کنارش حیله گریست کارش مهره بریست کارش پرده دریست کارش نی سرسریست کارش می خارد این گلویم گویم عجب نگویم بگذار تا بخارد بی محرمی مخارش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶۲ گر جان به جز تو خواهد از خویش برکنیمش ور چرخ سرکش آید بر همدگر زنیمش گر رخت خویش خواهد ما رخت او دهیمش ور قلعه ها درآید ویرانه ها کنیمش گر این جهان چو جانست ما جان جان جانیم ور این فلک سر آمد ما چشم روشنیمش بیخ درخت خاکست وین چرخ شاخ و برگش عالم درخت زیتون ما همچو روغنیمش چون عشق شمس تبریز آهن ربای باشد ما بر طریق خدمت مانند آهنیمش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶۳ سرمست شد نگارم بنگر به نرگسانش مستانه شد حدیثش پیچیده شد زبانش گه می فتد از این سو گه می فتد از آن سو آن کس که مست گردد خود این بود نشانش چشمش بلای مستان ما را از او مترسان من مستم و نترسم از چوب شحنگانش ای عشق الله الله سرمست شد شهنشه برجه بگیر زلفش درکش در این میانش اندیشه ای که آید در دل ز یار گوید جان بر سرش فشانم پرزر کنم دهانش آن روی گلستانش وان بلبل بیانش وان شیوه هاش یا رب تا با کیست آنش این صورتش بهانه ست او نور آسمانست بگذر ز نقش و صورت جانش خوشست جانش دی را بهار بخشد شب را نهار بخشد پس این جهان مرده زنده ست از آن جهانش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶۴ می گفت چشم شوخش با طره سیاهش من دم دهم فلان را تو درربا کلاهش یعقوب را بگویم یوسف به قعر چاهست چون بر سر چه آید تو درفکن به چاهش ما شکل حاجیانیم جاسوس و رهزنانیم حاجی چو در ره آید ما خود زنیم راهش ما شاخ ارغوانیم در آب و می نماییم با نعل بازگونه چون ماه و چون سپاهش روباه دید دنبه در سبزه زار و می گفت هرگز کی دید دنبه بی دام در گیاهش وان گرگ از حریصی در دنبه چون نمک شد از دام بی خبر بد آن خاطر تباهش ابله چو اندرافتد گوید که بی گناهم بس نیست ای برادر آن ابلهی گناهش ابله کننده عشقست عشقی گزین تو باری کابله شدن بیرزد حسن و جمال و جاهش پای تو درد گیرد افسون جان بر او خوان آن پای گاو باشد کافسون اوست کاهش حلق تو درد گیرد همراه دم پذیرد خود حلق کی گشاید بی آه غصه کاهش تا پیشگاه عشقش چون باشد و چه باشد چون ما ز دست رفتیم از پای گاه جاهش تا چه جمال دارد آن نادره مطرز که سوخت جان ما را آن نقش کارگاهش ز اندیشه می گذارم تا خود چه حیله سازم با او که مکر و حیله تلقین کند الهش آن کس که گم کند ره با عقل بازگردد وان را که عقل گم شد از کی بود پناهش نی ما از آن شاهیم ما عقل و جان نخواهیم چه عقل و بند و پندش چه جان و آه آهش مستی فزود خامش تا نکته ای نرانی ای رفته لاابالی در خون نیکخواهش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶۵ آن مه که هست گردون گردان و بی قرارش وان جان که هست این جان وین عقل مستعارش هر لحظه اختیاری نو نو دهد به جان ها وین اختیارها را بشکسته اختیارش من جسم و جان ندانم من این و آن ندانم من در جهان ندانم جز چشم پرخمارش آن روی همچو روزش وان رنگ دلفروزش وان لطف توبه سوزش وان خلق چون بهارش عشقش بلای توبه داده سزای توبه آخر چه جای توبه با عشق توبه خوارش چون دوست و دشمن او هستند رهزن او ماییم و دامن او بگرفته استوارش از عشق جام و دورش شاید کشید جورش چون گوش دوست داری می بوس گوشوارش من حلقه های زلفش از عشق می شمارم ور نه کجا رسد کس در حد و در شمارش لطفش همی شمارم دل با دم شمرده جانیش بخش آخر ای کشته زار زارش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶۶ روحیست بی نشان و ما غرقه در نشانش روحیست بی مکان و سر تا قدم مکانش خواهی که تا بیابی یک لحظه ای مجویش خواهی که تا بدانی یک لحظه ای مدانش چون در نهانش جویی دوری ز آشکارش چون آشکار جویی محجوبی از نهانش چون ز آشکار و پنهان بیرون شدی به برهان پاها دراز کن خوش می خسب در امانش چون تو ز ره بمانی جانی روانه گردد وانگه چه رحمت آید از جان و از روانش ای حبس کرده جان را تا کی کشی عنان را درتاز درجهانش اما نه در جهانش بی حرص کوب پایی از کوری حسد را زیرا حسد نگوید از حرص ترجمانش آخر ز بهر دو نان تا کی دوی چو دونان و آخر ز بهر سه نان تا کی خوری سنانش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶۷ در عشق آتشینش آتش نخورده آتش بی چهره خوش او در خوش هزار ناخوش دل از تو شرحه شرحه بنشین کباب می خور خون چون میست جوشان بنشین شراب می چش گوشی کشد مرا می گوشی دگر کشد وی ای دل در این کشاکش بنشین و باده می کش هفت اخترند عامل در شش جهت ولیکن ای عشق بردریدی این هفت را از آن شش گاهی چو آفتابم سرمایه بخش صد مه گه چون مهم گذاران در عشق یار مه وش گر منکری گریزد از عشق نیست نادر کز آفتاب دارد پرهیز چشم اعمش صدغ الوفاء حقاء من فقدکم مشوش وجه الولاء حقاء من عبرتی منقش القلب لیس یلقی نادیک کیف یصبر الاذن لیس یلقن حادیک کیف ینعش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶۸ صد سال اگر گریزی و نایی بتا به پیش برهم زنیم کار تو را همچو کار خویش مگریز که ز چنبر چرخت گذشتنیست گر شیر شرزه باشی ور سفله گاومیش تن دنبلیست بر کتف جان برآمده چون پر شود تهی شود آخر ز زخم نیش ای شاد باطلی که گریزد ز باطلی بر عشق حق بچفسد بی صمغ و بی سریش گز می کنند جامه عمرت به روز و شب هم آخر آرد او را یا روز یا شبیش بیچاره آدمی که زبونست عشق را زفت آمد این سوار بر این اسب پشت ریش خاموش باش و در خمشی گم شو از وجود کان عشق راست کشتن عشاق دین و کیش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶۹ آینه ام من آینه ام من تا که بدیدم روی چو ماهش چشم جهانم چشم جهانم تا که بدیدم چشم سیاهش چرخ زمین شد چرخ زمین شد جنت مأوی راحت جان ها تا که برآمد تا که برآمد بر که جودی خیل و سپاهش پشت قوی شد پشت قوی شد اختر دولت عدل و عنایت چون نشود شه چون نشود شه آنک تو باشی پشت و پناهش شوره زمینی شوره زمینی کز تو کشد او آب بهاری سبزتر آمد سبزتر آمد از همه جاها کشت و گیاهش روی چو ماهت روی چو ماهت بست گرو دی با مه و اختر گشت گروگان گشت گروگان ماه و سما را زلف سیاهش سلسله جنبان سلسله جنبان گشت برادر این دل مجنون چون بنشورد چون بنشورد آن مجنون کش شد سر ماهش دم مزن ای جان دم مزن ای جان برخور کآمد روز مبارک کیست مبارک کیست مبارک آن که ببیند هم ز پگاهش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۷۰ مستی امروز من نیست چو مستی دوش می نکنی باورم کاسه بگیر و بنوش غرق شدم در شراب عقل مرا برد آب گفت خرد الوداع بازنیایم به هوش عقل و خرد در جنون رفت ز دنیا برون چونک ز سر رفت دیگ چونک ز حد رفت جوش این دل مجنون مست بند بدرید و جست با سرمستان مپیچ هیچ مگو رو خموش صبحدم از نردبان گفت مرا پاسبان کز سوی هفتم فلک دوش شنیدم خروش گفت زحل زهره را زخمه آهسته زن وی اسد آن ثور را شاخ بگیر و بدوش خون شده بین از نهیب شیر به پستان ثور شیر فلک را نگر گشته ز هیبت چو موش گرم کن ای شیر تک چند گریزی چو سگ جلوه کن ای ماه رو چند کنی روی پوش چشم گشا شش جهت شعشعه نور بین گوش گشا سوی چرخ ای شده چشم تو گوش بشنو از جان سلام تا برهی از کلام بنگر در نقش گر تا برهی از نقوش گفتمش ای خواجه رو هر چه شود گو بشو صافم و آزاد نو بنده دردی فروش ترس و امید تو را هست حواله به عقل دانه و دام تو را هست شکاری وحوش دردی دردش مرا چون به حمایت گرفت با من از این ها مگو کار تو است آن بکوش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۷۱ باز درآمد طبیب از در رنجور خویش دست عنایت نهاد بر سر مهجور خویش بار دگر آن حبیب رفت بر آن غریب تا جگر او کشید شربت موفور خویش شربت او چون ربود گشت فنا از وجود ساقی وحدت بماند ناظر و منظور خویش نوش ورا نیش نیست ور بودش راضیم نیست عسل خواره را چاره ز زنبور خویش این شب هجران دراز با تو بگویم چراست فتنه شد آن آفتاب بر رخ مستور خویش غفلت هر دلبری از رخ خود رحمتست ور نه ببستی نقاب بر رخ مشهور خویش عاشق حسن خودی لیک تو پنهان ز خود خلعت وصلت بپوش بر تن این عور خویش شکر که خورشید عشق رفت به برج حمل در دل و جان ها فکند پرورش نور خویش شکر که موسی برست از همه فرعونیان باز به میقات وصل آمد بر طور خویش عیسی جان دررسید بر سر عازر دمید عازر از افسون او حشر شد از گور خویش باز سلیمان رسید دیو و پری جمع شد بر همه شان عرضه کرد خاتم و منشور خویش ساقی اگر بایدت تا کنم این را تمام باده گویا بنه بر لب مخمور خویش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۷۲ باز فرود آمدیم بر در سلطان خویش بازگشادیم خوش بال و پر جان خویش باز سعادت رسید دامن ما را کشید بر سر گردون زدیم خیمه و ایوان خویش دیده دیو و پری دید ز ما سروری هدهد جان بازگشت سوی سلیمان خویش ساقی مستان ما شد شکرستان ما یوسف جان برگشاد جعد پریشان خویش دوش مرا گفت یار چونی از این روزگار چون بود آن کس که دید دولت خندان خویش آن شکری را که هیچ مصر ندیدش به خواب شکر که من یافتم در بن دندان خویش بی زر و سر سروریم بی حشمی مهتریم قند و شکر می خوریم در شکرستان خویش تو زر بس نادری نیست کست مشتری صنعت آن زرگری رو به سوی کان خویش دور قمر عمرها ناقص و کوته بود عمر درازی نهاد یار به دوران خویش دل سوی تبریز رفت در هوس شمس دین رو رو ای دل بجو زر به حرمدان خویش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۷۳ ما به سلیمان خوشیم دیو و پری گو مباش حسن تو از حد گذشت شیوه گری گو مباش هست درست دلم مهر تو ای حاصلم جان زرینم بس است مهر زری گو مباش عشق کدام آتش است کو همه را دلکش است چاکری او خوش است ملک و سری گو مباش برکن از کار تو دست به یک بار تو خشک لبم دار تو هیچ تری گو مباش جان من از جان عشق شد همگی کان عشق همره مردان عشق ماده نری گو مباش سایه تو پیش و پس جان مرا دسترس سایه آن نخل بس باروری گو مباش جان صفا شمس دین از تبریزی چو چین از تو مرا غیر این پرده دری گو مباش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۷۴ خواجه چرا کرده ای روی تو بر ما ترش زین شکرستان برو هست کس این جا ترش در شکرستان دل قند بود هم خجل تو ز کجا آمدی ابرو و سیما ترش بر فلک آن طوطیان جمله شکر می خورند گر نپری بر فلک منگر بالا ترش رستم میدان فکر پیش عروسان بکر هیچ بود در وصال وقت تماشا ترش هر کی خورد می صبوح روز بود شیرگیر هر کی خورد دوغ هست امشب و فردا ترش مؤمن و ایمان و دین ذوق و حلاوت بود تو به کجا دیده ای طبله حلوا ترش این ترشی ها همه پیش تو زان جمع شد جنس رود سوی جنس ترش رود با ترش والله هر میوه ای کاو نپزد ز آفتاب گرچه بود نیشکر نبود الا ترش سوزش خورشید عشق صبر بود صبر کن روز دو سه صبر به مذهب تو با ترش هر کی ترش بینی اش دانک ز آتش گریخت غوره که در سایه ماند هست سر و پا ترش دعوه دل کرده ای وعده وفا کن مباش در صف دعوی چو شیر وقت تقاضا ترش بنگر در مصطفی چونک ترش شد دمی کرده عتابش عبس خواند مر او را ترش خامش و تهمت منه خواجه ترش نیست لیک گه گه قاصد کند مردم دانا ترش او چو شکر بوده است دل ز شکر پر ولیک در ادب کودکان باشد لالا ترش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۷۵ چون بزند گردنم سجده کند گردنش شیر خورد خون من ذوق من از خوردنش هین هله شیر شکار پنجه ز من برمدار هین که هزاران هزار منت آن بر منش پخته خورد پخته خوار خام خورد عشق یار خام منم ای نگار که نتوان پختنش ای تو دهلزن به قل بنده تو را چون دهل در تو درآویخته همچو دهل می زنش گوش همه سرخوشان عشق کشد کش کشان عشق تو داوود توست موم شده آهنش دل همه مال و عقار خرج کند در قمار چونک برهنه شود چرخ دهد مخزنش دل ز سخن مال مال خواست زدن پر و بال پرتو نور کمال کرد چنین الکنش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۷۶ باز درآمد ز راه بیخود و سرمست دوش توبه کنان توبه را سیل ببردست دوش گرز برآورد عشق کوفت سر عقل را شد ز بلندی عشق چرخ فلک پست دوش دولت نو شد پدید دام جهان را درید مرغ ظریف از قفس شکر که وارست دوش آنچ به هفت آسمان جست فرشته و نیافت نک به زمین گاه خاک سهل برون جست دوش آنک دل جبرییل از کف او خسته بود مرغ پراشکسته ای سینه او خست دوش عقل کمالی که او گردن شیران شکست عاشق بی دست و پا گردن او بست دوش از شرر آفتاب شیشه گردون نکفت سایه بی سایه ای دید دراشکست دوش ماه که چون عاشقان در پی خورشید بود بعد فراق دراز خفیه بپیوست دوش آنک در او عقل و وهم می نرسد از قصور گشت عیان تا که عشق کوفت بر او دست دوش هر چه بود آن خیال گردد روزی وصال چند خیال عدم آمد در هست دوش خامش باش ای دلیل خامشیت گفتنست شد سر و گوشت بلند از سخن پست دوش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۷۷ خواجه غلط کرده ای در صفت یار خویش سست گمان بوده ای عاقبت کار خویش در هوس گلرخان سست زنخ گشته ای های اگر دیدیی روی چو گلنار خویش راه زنان عشق را مرگ لقب کرده اند تا تو بلنگی ز بیم از ره و رفتار خویش گوش بنه تا که من حلقه به گوشت کنم هستم از آن حلقه من سیر ز گفتار خویش پیش من آ که خوشم تا به برت درکشم چون ز توام می رسد تحفه دلدار خویش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۷۸ یار درآمد ز باغ بیخود و سرمست دوش توبه کنان توبه را سیل ببردست دوش عاشق صدساله ام توبه کجا من کجا توبه صدساله را یار دراشکست دوش باده خلوت نشین در دل خم مست شد خلوت و توبه شکست مست برون جست دوش ولوله در کو فتاد عقل درآمد که داد محتسب عقل را دست فروبست دوش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۷۹ باز درآمد طبیب از در ایوب خویش یوسف کنعان رسید جانب یعقوب خویش بهر سفر سوی یار خانه برانداخت دل دید که خود بود دل خانه محبوب خویش دل چو فنا شد در او ماند وی او کشف شد آنچ بگفت او منم طالب و مطلوب خویش شکر که عیسی رسید عازر ما زنده شد شکر که موسی نمود معجزه خوب خویش شکر که موسی برست از همه فرعونیان شکر که عاشق رسید در کنف خوب خویش شکر که خورشید عشق از سوی مشرق بتافت در دل و جان ها فکند آتش و آشوب خویش شکر که ساقی غیب شست به می جمله عیب شکر که طالب رهید از غم دلکوب خویش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸۰ جان من ست او هی مزنیدش آن من ست او هی مبریدش آب من ست او نان من ست او مثل ندارد باغ امیدش باغ و جنانش آب روانش سرخی سیبش سبزی بیدش متصل ست او معتدل ست او شمع دل ست او پیش کشیدش هر که ز غوغا وز سر سودا سر کشد این جا سر ببریدش هر که ز صهبا آرد صفرا کاسه سکبا پیش نهیدش عام بیاید خاص کنیدش خام بیاید هم بپزیدش نک شه هادی زان سوی وادی جانب شادی داد نویدش داد زکاتی آب حیاتی شاخ نباتی تا به مزیدش باده چو خورد او خامش کرد او زحمت برد او تا طلبیدش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸۱ ز هدهدان تفکر چو دررسید نشانش مراست ملک سلیمان چو نقد گشت عیانش پری و دیو نداند ز تختگاه بلندش که تخت او نظرست و بصیرتست جهانش زبان جمله مرغان بداند او به بصیرت که هیچ مرغ نداند به وهم خویش زبانش نشان سکه او بین به هر درست که نقدست ولیک نقد نیابی که بو بری سوی کانش مگر که حلقه رندان بی نشان تو ببینی که عشق پیش درآید درآورد به میانش ز تیر او بود آن دل که برپرید از آن سو وگر نه کیست ز مردان که او کشید کمانش کسی که خورد شرابش ز دست ساقی عشقش همان شراب مقدم تو پر کن و برسانش از آنک هیچ شرابی خمار او ننشاند دغل میار تو ساقی مده از این و از آنش ز شمس مفخر تبریز باده گشت وظیفه چگونه بنده نباشد به هر دمی دل و جانش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸۲ تمام اوست که فانی شدست آثارش به دوستگانی اول تمام شد کارش مرا دلیست خراب خراب در ره عشق خراب کرده خراباتیی به یک بارش بگو به عشق بیا گر فتاده می خواهی چنان فتاد که خواهی بیا و بردارش میا به پیش ز درش ببین که می ترسم ز شعله ها که بسوزی ز سوز اسرارش وگر بگیردت آتش به سوی چشم من آ که سیل سیل روانست اشک دربارش حدیث موسی و سنگ و عصا و چشمه آب ز اشک بنده ببینی به وقت رفتارش برآر بانگ و بگو هر کجا که بیماریست صلای صحت و دولت ز چشم بیمارش برآ به کوه و بگو هر کجا که خفته دلیست صلای بینش و دانش ز بخت بیدارش که نور من شرح الله صدره شمعیست که در دو کون نگنجد فروغ انوارش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸۳ ندا رسید به عاشق ز عالم رازش که عشق هست براق خدای می تازش تبارک الله در خاکیان چه باد افتاد چو آب لطف بجوشید ز آتش نازش گرفت شکل کبوتر ز ماه تا ماهی ز عشق آنک درآید به چنگل بازش گرفت چهره عشاق رنگ و سکه زر ز عشق زرگر ما و ز لذت گازش در آن هوا که هوا و هوس از او خیزد چه دید مرغ دل از ما ز چیست پروازش گهی که مرغ دل ما بماند از پرواز که بست شهپر او را کی برد انگازش مگو که غیرت هر لحظه دست می خاید که شرم دار ز یار و ز عشق طنازش ز غیرتش گله کردم به خنده گفت مرا که هر چه بند کند او تو را براندازش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸۴ سری برآر که تا ما رویم بر سر عیش دمی چو جان مجرد رویم در بر عیش ز مرگ خویش شنیدم پیام عیش ابد زهی خدا که کند مرگ را پیمبر عیش به نام عیش بریدند ناف هستی ما به روز عید بزادیم ما ز مادر عیش بپرس عیش چه باشد برون شدن زین عیش که عیش صورت چون حلقه ایست بر در عیش درون پرده ز ارواح عیش صورت هاست ز عکس ایشان این پرده شد مصور عیش وجود چون زر خود را به عیش ده نه به غم که خاک بر سر آن زر که نیست درخور عیش بگویمت که چرا چرخ می زند گردون کیش به چرخ درآورد تاب اختر عیش بگویمت که چرا بحر موج در موجست کیش به رقص درآورد نور گوهر عیش بگویمت که چرا خاک حور و ولدان زاد که داد بوی بهشتش نسیم عنبر عیش بگویمت که چرا باد حرف حرف شدست که تا ورق ورق آیی سبک ز دفتر عیش بگویمت که چرا شب تتق فروآویخت که گرد کست و عروسی بگیرد جا در عیش بگفتمی سر پنج و چهار و هفت ولیک به یک دو لعب فرومانده ام به شش در عیش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸۵ شکست نرخ شکر را بتم به روی ترش چه باده هاست بتم را در آن کدوی ترش به قاصد او ترشست و به جان شیرینش که نیست در همه اجزاش تای موی ترش هزار خمره سرکه عسل شدست از او که هست دلبر شیرین دوای خوی ترش زهای و هوی ترش های ماش خنده گرفت حلاوت عجبی یافت های و هوی ترش ترش چگونه نخندد به زیر لب چو شنید که جوی شیر و شکر شد روان به سوی ترش ربود سیل ویم دوش و خلق نعره زنان میان جوی عسل چیست آن سبوی ترش پریر یار مرا جست کان ترش رو کو خمار نیست چرا بودش آرزوی ترش شتاب و تیز همی رفت کو به کو پی من چرا کند شکرقند جست و جوی ترش گرفته طبله حلوا و بنده را جویان که تا ز جایزه شیرین کند گلوی ترش عجب نباشد اگر قصد او فنای منست همیشه شیرین باشد یقین عدوی ترش غلط مکن ترشی نی برای دفع توست ز رشک چون تو شکاریست رنگ و بوی ترش ز رشک جاه امیرست روترش دربان ز رشک روی عروس است روی شوی ترش هزار خانه چو زنبور پرعسل داری به جان تو که گذر کن ز گفت و گوی ترش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸۶ شنو ز سینه ترنگاترنگ آوازش دل خراب طپیدن گرفت از آغازش به بر گرفت رباب و ز سر نهاد کله ز دست رفت دل من چو دید سر بازش دل از بریشم او چون کلابه گردانست کلابه ظاهر و پنهان ز چشم قزازش دو سه بریشم از این ارغنون فروتر گیر که تند می رسد آواز عقل پردازش بدانک تن چو غبارست و جان در او چون باد ولیک فعل غبار تنست غمازش غبار جان بود و می رسد دگر جانی که ذره ذره به رقص آمدست از آوازش جهان تنور و در آن نان های رنگارنگ تنور و نان چه کند آنک دید خبازش ز سینه نیست سماع دل و ز بیرون نیست فدات جانم هر جا که هست بنوازش شبی به طنز بگفتم دلا به مه بنگر که هست مه را چیزی ز لطف پروازش چو آفتاب نهان شد به جای او بنهند چراغکی که بود شب شراراندازش به هر دو دست دل از ماه چشم خود بگرفت که دل ز غیرت شه واقفست و از نازش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸۷ مباد با کس دیگر ثنا و دشنامش که هر دو آب حیاتست پخته و خامش خمار باده او خوشترست یا مستی که باد تا به ابد جان های ما جامش ستم ز عدل ندانم ز مستی ستمش مرا مپرس ز عدل و ز لطف و انعامش جفای او که روان گریزپای مرا حریف مرغ وفا کرد دانه و دامش بسی بهانه روانم نمود تا نرود کشید جانب اقبال کام و ناکامش طرب نخواهد آن کس که درد او بشناخت نشان نماند او را که بشنود نامش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸۸ چو رو نمود به منصور وصل دلدارش روا بود که رساند به اصل دل دارش من از قباش ربودم یکی کلهواری بسوخت عقل و سر و پایم از کلهوارش شکستم از سر دیوار باغ او خاری چه خارخار و طلب در دلست از آن خارش چو شیرگیر شد این دل یکی سحر ز میش سزد که زخم کشد از فراق سگسارش اگر چه کره گردون حرون و تند نمود به دست عشق وی آمد شکال و افسارش اگر چه صاحب صدرست عقل و بس دانا به جام عشق گرو شد ردا و دستارش بسا دلا که به زنهار آمد از عشقش کشان کشان بکشیدش نداد زنهارش به روز سرد یکی پوستین بد اندر جو به عور گفتم درجه به جو برون آرش نه پوستین بود آن خرس بود اندر جو فتاده بود همی برد آب جوبارش درآمد او به طمع تا به پوست خرس رسید به دست خرس بکرد آن طمع گرفتارش بگفتمش که رها کن تو پوستین بازآ چه دور و دیر بماندی به رنج و پیکارش بگفت رو که مرا پوستین چنان بگرفت که نیست امید رهایی ز چنگ جبارش هزار غوطه مرا می دهد به هر ساعت خلاص نیست از آن چنگ عاشق افشارش خمش بس است حکایت اشارتی بس کن چه حاجتست بر عقل طول طومارش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸۹ دلی کز تو سوزد چه باشد دوایش چو تشنه تو باشد که باشد سقایش چو بیمار گردد به بازار گردد دکان تو جوید لب قندخایش توی باغ و گلشن توی روز روشن مکن دل چو آهن مران از لقایش به درد و به زاری به اندوه و خواری عجب چند داری برون سرایش مها از سر او چو تو سایه بردی چه سود و چه راحت ز سایه همایش چو یک دم نبیند جمال و جلالت بگیرد ملالی ز جان و ز جایش جهان از بهارش چو فردوس گردد چمن بی زبانی بگوید ثنایش جواهر که بخشد کف بحر خویش فزایش که بخشد رخ جان فزایش جهان سایه توست روش از تو دارد ز نور تو باشد بقا و فنایش منم مهره تو فتاده ز دستت از این طاس غربت بیا درربایش بگیرم ادب را ببندم دو لب را که تا راز گوید لب دلگشایش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۹۰ مست گشتم ز ذوق دشنامش یا رب آن می به است یا جامش طرب افزاترست از باده آن سقط های تلخ آشامش بهر دانه نمی روم سوی دام بلک از عشق محنت دامش آن مهی که نه شرقی و غربی ست نور بخشد شبش چو ایامش خاک آدم پر از عقیق چراست تا به معدن کشد به ناکامش گوهر چشم و دل رسول حقست حلقه گوش ساز پیغامش تن از آن سر چو جام جان نوشد هم از آن سر بود سرانجامش سرد شد نعمت جهان بر دل پیش حسن ولی انعامش شیخ هندو به خانقاه آمد نی تو ترکی درافکن از بامش کم او گیر و جمله هندوستان خاص او را بریز بر عامش طالع هند خود زحل آمد گرچه بالاست نحس شد نامش رفت بالا نرست از نحسی می بد را چه سود از جامش بد هندو نمودم آینه ام حسد و کینه نیست اعلامش نفس هندوست و خانقه دل من از برون نیست جنگ و آرامش بس که اصل سخن دو رو دارد یک سپید و دگر سیه فامش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۹۱ توبه من درست نیست خموش من بی توبه را به کس مفروش بنده عیب ناک را بمران رحمت خویش را از او بمپوش تو سمیع ضمیر و فکری و ما لب ببسته همی زنیم خروش هر غم و شادی یی که صورت بست پیش تصویر توست خدمت کوش نقش تسلیم گشته پیش قلم گه پلنگش کنی و گاهی موش می نماید فسرده هر چیزم همچو دیگ ند هر یکی در جوش می زند نعره های پنهانی ذره ذره چو مرغ مرزنگوش وقت آمد که بشنوید اسرار می گشاید خدا شما را گوش وقت آمد که سبزپوشان نیز در رسند از رواق ازرق پوش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۹۲ آمد آن خواجه سیماترش وان شکرش گشته چو سرکا ترش با همگان روترش است ای عجب یا که به بیرون خوش و با ما ترش از کرم خواجه روا نیست این با همه خوش با من تنها ترش زین بگذشتیم دریغست و حیف آن رخ خوش طلعت زیبا ترش ای ز تو خندان شده هر جا حزین وی ز تو شیرین شده هر جا ترش شاد زمانی که نهان زیر لب یار همی خندد و لالا ترش گر ترشی این دم شرطی بنه که نبود روی تو فردا ترش بهر خدا قاعده نو منه هیچ بود قاعده حلوا ترش این ترشی در چه و زندان بود دید کسی باغ و تماشا ترش یوسف خوبان چو به زندان بماند هیچ نگشت آن گل رعنا ترش تا به سخن آمد دیوار و در کز چه نه ای ای شه و مولا ترش گفت اگر غرقه سرکا شوم کی هلدم رحمت بالا ترش می دهدم عشق و ندیمی کند غرقه شود در می و صهبا ترش دست فشان روح رود مست تا میمنه که نیست بدان جا ترش بس کن و در شهد و شکر غوطه خور که ت نهلد فضل موفا ترش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۹۳ علی الله ای مسلمانان از آن هجران پرآتش ظلام فی ظلام من فراق الحب قد اغطش چو دور افتاد ماهی جان ز بحر افتاد در حیله کما حوت الشقی الیوم فی ارض الفلاینبش عجب نبود اگر عاشق شود بی جان در این هجران اذا ما الحوت زال الماء لا تعجب بان تعطش اگر منکر شود مردی ز سوز عاشق سوزان متی یمتاز عین الشمس من عین له اعمش چو فرش وصل بردارد شفا از منزل عاشق فراش من لهیب النار من تحت الفتی یفرش که تا پیغام آن یوسف بدین یعقوب عشق آید یبرد ذاک و البستان و الفردوس یستنعش دلم در گوش من گوید ز حرص وصل شمس الدین الی تبریز یستسعی و فی تبریز یستفتش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۹۴ کل عقل بوصلکم مدهش کل خد ببینکم مخدش مست گشتم ز طعنه و لافش دردیش خوشتر است یا صافش بصر العقل من جلالتکم مثل الترک عینه اخفش کر شوم تا بلندتر گوید هر که او دم زند ز اوصافش شارب الخمر کیف لا یسکر صاحب الحشر کیف لا ینعش زان دمی کو دمید در عالم گشت پرگل ز قاف تا قافش مسکن الروح حول عزته مسکن لیس فیه یستوحش اندرآید سپهر تا زانو چو کشد بوی مشک از نافش من اتاه الی الخلود اتی و انتهی من مکانه المرعش جان برید از جهان و عذرش این کالفتی یافتم ز ایلافش # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۹۵ بیا بیا که توی جان جان جان سماع بیا که سرو روانی به بوستان سماع بیا که چون تو نبودست و هم نخواهد بود بیا که چون تو ندیدست دیدگان سماع بیا که چشمه خورشید زیر سایه تست هزار زهره تو داری بر آسمان سماع سماع شکر تو گوید به صد زبان فصیح یکی دو نکته بگویم من از زبان سماع برون ز هر دو جهانی چو در سماع آیی برون ز هر دو جهانست این جهان سماع اگر چه بام بلندست بام هفتم چرخ گذشته است از این بام نردبان سماع به زیر پای بکوبید هر چه غیر ویست سماع از آن شما و شما از آن سماع چو عشق دست درآرد به گردنم چه کنم کنار درکشمش همچنین میان سماع کنار ذره چو پر شد ز پرتو خورشید همه به رقص درآیند بی فغان سماع بیا که صورت عشقست شمس تبریزی که باز ماند ز عشق لبش دهان سماع # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۹۶ بیا بیا که توی جان جان جان سماع هزار شمع منور به خاندان سماع چو صد هزار ستاره ز تست روشن دل بیا که ماه تمامی در آسمان سماع بیا که جان و جهان در رخ تو حیرانست بیا که بوالعجبی نیک در جهان سماع بیا که بی تو به بازار عشق نقدی نیست بیا که چون تو زری را ندید کان سماع بیا که بر در تو شسته اند مشتاقان ز بام خویش فروکن تو نردبان سماع بیا که رونق بازار عشق از لب تست که شاهدیست نهانی در این دکان سماع بیار قند معانی ز شمس تبریزی که باز ماند ز عشق لبش دهان سماع # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۹۷ مدارم یک زمان از کار فارغ که گردد آدمی غمخوار فارغ چو فارغ شد غم او را سخره گیرد مبادا هیچ کس ای یار فارغ قلندر گرچه فارغ می نماید ولیکن نیست در اسرار فارغ ز اول می کشد او خار بسیار همه گل گشت و گشت از خار فارغ چو موری دانه ها انبار می کرد سلیمان شد شد از انبار فارغ چو دریاییست او پرکار و بی کار از او گیرند و او ز ایثار فارغ قلندر هست در کشتی نشسته روان در را و از رفتار فارغ در این حیرت بسی بینی در این راه ز کشتی و ز دریابار فارغ به یاد بحر مست از وهم کشتی نشسته احمقی بسیار فارغ # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۹۸ امروز روز شادی و امسال سال لاغ نیکوست حال ما که نکو باد حال باغ آمد بهار و گفت به نرگس به خنده گل چشم من و تو روشن بی روی زشت زاغ گل نقل بلبلان و شکر نقل طوطیان سبزه ست و لاله زار و چمن کوری کلاغ با سیب انار گفت که شفتالویی بده گفت این هوس پزند همه منبلان راغ شفتالوی مسیح به جان می توان خرید جانی نه کز دلست ترقیش نه از دماغ باغ و بهار هست رسول بهشت غیب بشنو که بر رسول نباشد بجز بلاغ در آفتاب فضل گشا پر و بال نو کز پیش آفتاب برفته ست میغ و ماغ چندان شراب ریخت کنون ساقی ربیع مستسقیان خاک از این فیض کرده کاغ خورشید ما مقیم حمل در بهار جان فارغ ز بهمنست و ز کانون زهی مساغ سر همچنین بجنبان یعنی سر مرا خاریدن آرزوست ندارم بدو فراغ امروز پای دار که برپاست ساقیی کبست خاک را و فلک را دو صد چراغ گه آب می نماید و گه آتشی کز او دل داغ داغ بود و رهانیده شد ز داغ غم چیغ چیغ کرد چو در چنگ گربه موش گو چیغ چیغ می کن و گو چاغ چاغ چاغ آتش بزن به چرخه و پنبه دگر مریس گردن چو دوک گشت این حرف چون پناغ # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۹۹ گویند شاه عشق ندارد وفا دروغ گویند صبح نبود شام تو را دروغ گویند بهر عشق تو خود را چه می کشی بعد از فنای جسم نباشد بقا دروغ گویند اشک چشم تو در عشق بیهده ست چون چشم بسته گشت نباشد لقا دروغ گویند چون ز دور زمانه برون شدیم زان سو روان نباشد این جان ما دروغ گویند آن کسان که نرستند از خیال جمله خیال بد قصص انبیا دروغ گویند آن کسان که نرفتند راه راست ره نیست بنده را به جناب خدا دروغ گویند رازدان دل اسرار و راز غیب بی واسطه نگوید مر بنده را دروغ گویند بنده را نگشایند راز دل وز لطف بنده را نبرد بر سما دروغ گویند آن کسی که بود در سرشت خاک با اهل آسمان نشود آشنا دروغ گویند جان پاک از این آشیان خاک با پر عشق برنپرد بر هوا دروغ گویند ذره ذره بد و نیک خلق را آن آفتاب حق نرساند جزا دروغ خاموش کن ز گفت وگر گویدت کسی جز حرف و صوت نیست سخن را ادا دروغ # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰۰ عیسی روح گرسنه ست چو زاغ خر او می کند ز کنجد کاغ چونک خر خورد جمله کنجد را از چه روغن کشیم بهر چراغ چونک خورشید سوی عقرب رفت شد جهان تیره رو ز میغ و ز ماغ آفتابا رجوع کن به محل بر جبین خزان و دی نه داغ آفتابا تو در حمل جانی از تو سرسبز خاک و خندان باغ آفتابا چو بشکنی دل دی از تو گردد بهار گرم دماغ آفتابا زکات نور تو است آنچ این آفتاب کرد ابلاغ صد هزار آفتاب دید احمد چون تو را دیده بود او مازاغ زان نگشت او بگرد پایه حوض کو ز بحر حیات دید اسباغ آفتابت از آن همی خوانم که عبارت ز تست تنگ مساغ مژده تو چو درفکند بهار باغ برداشت بزم و مجلس و لاغ کرده مستان باغ اشکوفه کرده سیران خاک استفراغ حله بافان غیب می بافند حله ها و پدید نیست پناغ کی گذارد خدا تو را فارغ چون خدا را ز کار نیست فراغ صد هزاران بنا و یک بنا رنگ جامه هزار و یک صباغ نغزها را مزاج او مایه پوست ها را علاج او دباغ لعل ها را درخش او صیقل سیم و زر را کفایتش صواغ بلبلان ضمیر خود دگرند نطق حس پیششان چو بانگ کلاغ بس که همراز بلبلان نبود آنک بیرون بود ز باغ و ز راغ # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰۱ ما دو سه رند عشرتی جمع شدیم این طرف چون شتران رو به رو پوز نهاده در علف از چپ و راست می رسد مست طمع هر اشتری چون شتران فکنده لب مست و برآوریده کف غم مخورید هر شتر ره نبرد بدین اغل زانک به پستی اند و ما بر سر کوه بر شرف کس به درازگردنی بر سر کوه کی رسد ورچه کنند عف عفی غم نخوریم ما ز عف بحر اگر شود جهان کشتی نوح اندرآ کشتی نوح کی بود سخره غرقه و تلف کان زمردیم ما آفت چشم اژدها آنک لدیغ غم بود حصه اوست وااسف جمله جهان پرست غم در پی منصب و درم ما خوش و نوش و محترم مست طرب در این کنف مست شدند عارفان مطرب معرفت بیا زود بگو رباعیی پیش درآ بگیر دف باد به بیشه درفکن در سر سرو و بید زن تا که شوند سرفشان بید و چنار صف به صف بید چو خشک و کل بود برگ ندارد و ثمر جنبش کی کند سرش از دم و باد لاتخف چاره خشک و بی مدد نفخه ایزدی بود کوست به فعل یک به یک نیست ضعیف و مستخف نخله خشک ز امر حق داد ثمر به مریمی یافت ز نفخ ایزدی مرده حیات مؤتنف ابله اگر زنخ زند تو ره عشق گم مکن پیشه عشق برگزین هرزه شمر دگر حرف چون غزلی به سر بری مدحت شمس دین بگو وز تبریز یاد کن کوری خصم ناخلف # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰۲ ما دو سه مست خلوتی جمع شدیم این طرف چون شتران رو به رو پوز نهاده در علف هر طرفی همی رسد مست و خراب جوق جوق چون شتران مست لب سست فکنده کرده کف خوش بخورید کاشتران ره نبرند سوی ما زآنک به وادی اندرند ما سر کوه بر شرف گر چه درازگردنند تا سر کوه کی رسند ور چه که عف عفی کنند غم نخوریم ما ز عف بحر اگر شود جهان کشتی نوح اندریم کشتی نوح کی بود سخره آفت و تلف جمله جهان پرست غم در پی منصب و درم ما خوش و نوش و محترم مست خرف در این کنف کان زمردیم ما آفت چشم مار غم آنک اسیر غم بود حصه اوست وا اسف مطرب عارفان بیا مست شدند عارفان زود بگو رباعیی پیش درآ بگیر دف باد به بیشه درفکن بر سر هر درخت زن تا که شوند سرفشان شاخ درخت صف به صف ابله اگر زنخ زند تو ره عشق گم مکن عشق حیات جان بود مرده بود دگر حرف چون غزلی به سر بری مدحت شمس دین بگو از تبریز یاد کن کوری خصم ناخلف # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰۳ گر تو تنگ آیی ز ما زوتر برون رو ای حریف کز ترش رویی همی رنجد دلارام ظریف گر همی انکار خود پنهان کنی بر روی تو می نماید دشمنی ها بر رخ تو لیف لیف روز گردک بر رخ داماد می باشد نشان از جمال او که نامش کرد رومی نیف نیف چون خداوند شمس دین چوگان زند یارش کجاست ور بر اسب فضل بنشیند کجا دارد ردیف خوان و بزم هر دو عالم نزد بزم شمس دین چون یکی کاسه پرآش و بر سر او یک رغیف وان رغیف و آش و کاسه صدقه تبریز دان از کمال و حرمت شهر شهنشاه شریف # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰۴ باده نمی بایدم فارغم از درد و صاف تشنه خون خودم آمد وقت مصاف برکش شمشیر تیز خون حسودان بریز تا سر بی تن کند گرد تن خود طواف کوه کن از کله ها بحر کن از خون ما تا بخورد خاک و ریگ جرعه خون از گزاف ای ز دل من خبیر رو دهنم را مگیر ور نه شکافد دلم خون بجهد از شکاف گوش به غوغا مکن هیچ محابا مکن سلطنت و قهرمان نیست چنین دست باف در دل آتش روم لقمه آتش شوم جان چو کبریت را بر چه بریدند ناف آتش فرزند ماست تشنه و دربند ماست هر دو یکی می شویم تا نبود اختلاف چک چک و دودش چراست زانک دورنگی به جاست چونک شود هیزم او چک چک نبود ز لاف ور بجهد نیم سوز فحم بود او هنوز تشنه دل و رو سیه طالب وصل و زفاف آتش گوید برو تو سیهی من سپید هیزم گوید که تو سوخته ای من معاف این طرفش روی نی وان طرفش روی نی کرده میان دو یار در سیهی اعتکاف همچو مسلمان غریب نی سوی خلقش رهی نی سوی شاهنشهی بر طرفی چون سجاف بلک چو عنقا که او از همه مرغان فزود بر فلکش ره نبود ماند بر آن کوه قاف با تو چه گویم که تو در غم نان مانده ای پشت خمی همچو لام تنگ دلی همچو کاف هین بزن ای فتنه جو بر سر سنگ آن سبو تا نکشم آب جو تا نکنم اغتراف ترک سقایی کنم غرقه دریا شوم دور ز جنگ و خلاف بی خبر از اعتراف همچو روان های پاک خامش در زیر خاک قالبشان چون عروس خاک بر او چون لحاف # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰۵ کعبه جان ها توی گرد تو آرم طواف جغد نیم بر خراب هیچ ندارم طواف پیشه ندارم جز این کار ندارم جز این چون فلکم روز و شب پیشه و کارم طواف بهتر از این یار کیست خوشتر از این کار چیست پیش بت من سجود گرد نگارم طواف رخت کشیدم به حج تا کنم آن جا قرار برد عرب رخت من برد قرارم طواف تشنه چه بیند به خواب چشمه و حوض و سبو تشنه وصل توام کی بگذارم طواف چونک برآرم سجود بازرهم از وجود کعبه شفیعم شود چونک گزارم طواف حاجی عاقل طواف چند کند هفت هفت حاجی دیوانه ام من نشمارم طواف گفتم گل را که خار کیست ز پیشش بران گفت بسی کرد او گرد عذارم طواف گفت به آتش هوا دود نه درخورد توست گفت بهل تا کند گرد شرارم طواف عشق مرا می ستود کو همه شب همچو ماه بر سر و رو می کند گرد غبارم طواف همچو فلک می کند بر سر خاکم سجود همچو قدح می کند گرد خمارم طواف خواجه عجب نیست اینک من بدوم پیش صید طرفه که بر گرد من کرد شکارم طواف چار طبیعت چو چار گردن حمال دان همچو جنازه مبا بر سر چارم طواف هست اثرهای یار در دمن این دیار ور نه نبودی بر این تیره دیارم طواف عاشق مات ویم تا ببرد رخت من ور نه نبودی چنین گرد قمارم طواف سرو بلندم که من سبز و خوشم در خزان نی چو حشیشم بود گرد بهارم طواف از سپه رشک ما تیر قضا می رسد تا نکنی بی سپر گرد حصارم طواف خشت وجود مرا خرد کن ای غم چو گرد تا که کنم همچو گرد گرد سوارم طواف بس کن و چون ماهیان باش خموش اندر آب تا نه چو تابه شود بر سر نارم طواف # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰۶ بیا بیا که توی شیر شیر شیر مصاف ز مرغزار برون آ و صف ها بشکاف به مدحت آنچ بگویند نیست هیچ دروغ ز هر چه از تو بلافند صادقست نه لاف عجب که کرت دیگر ببیند این چشمم به سلطنت تو نشسته ملوک بر اطراف تو بر مقامه خویشی وز آنچ گفتم بیش ولیک دیده ز هجرت نه روشنست نه صاف شعاع چهره او خود نهان نمی گردد برو تو غیرت بافنده پرده ها می باف تو دلفریب صفت های دلفریب آری ولیک آتش من کی رها کند اوصاف چو عاشقان به جهان جان ها فدا کردند فدا بکردم جانی و جان جان به مصاف اگر چه کعبه اقبال جان من باشد هزار کعبه جان را بگرد تست طواف دهان ببسته ام از راز چون جنین غمم که کودکان به شکم در غذا خورند از ناف تو عقل عقلی و من مست پرخطای توام خطای مست بود پیش عقل عقل معاف خمار بی حد من بحرهای می خواهد که نیست مست تو را رطل ها و جره کفاف بجز به عشق تو جایی دگر نمی گنجم که نیست موضع سیمرغ عشق جز که قاف نه عاشق دم خویشم ولیک بوی تست چو دم زنم ز غمت از مت و از آلاف نه الف گیرد اجزای من به غیر تو دوست اگر هزار بخوانند سوره ایلاف به نور دیده سلف بسته ام به عشق رخت که گوش من نگشاید به قصه اسلاف منم کمانچه نداف شمس تبریزی فتاده آتش او در دکان این نداف # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰۷ ای مونس و غمگسار عاشق وی چشم و چراغ و یار عاشق ای داروی فربهی و صحت از بهر تن نزار عاشق ای رحمت و پادشاهی تو بربوده دل و قرار عاشق ای کرده خیال را رسولی در واسطه یادگار عاشق آن را که به خویش بار ندهی کی بیند کار و بار عاشق از جذب و کشیدن تو باشد آن ناله زار زار عاشق تعلیم و اشارت تو باشد آن حیله گری و کار عاشق از راه نمودن تو باشد آن رفتن راهوار عاشق ای بند تو دلگشای عاشق وی پند تو گوشوار عاشق دیرست که خواب شب نمانده است در دیده شرمسار عاشق دیرست که اشتها برفتست از معده لقمه خوار عاشق دیرست که زعفران برستست از چهره لاله زار عاشق دیرست کز آب های دیده دریا کردی کنار عاشق زین ها چه زیانش چون تو باشی چاره گر و غمگسار عاشق صد گنج فروشیش به دانگی وان دانگ کنی نثار عاشق ای لاف ابیت عند ربی آرایش و افتخار عاشق لو لاک لما خلقت الافلاک نه چرخ به اختیار عاشق بس کن که عنایتش بسنده است برهان و سخن گزار عاشق # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰۸ گر خمار آرد صداعی بر سر سودای عشق دررسد در حین مدد از ساقی صهبای عشق ور بدرد طبل شادی لشکر عشاق را مژده انافتحنا دردمد سرنای عشق زهر اندر کام عاشق شهد گردد در زمان زان شکرهایی که روید هر دم از نی های عشق یک زمان ابری بیاید تا بپوشد ماه را ابر را در حین بسوزد برق جان افزای عشق در میان ریگ سوزان در طریق بادیه بانگ های رعد بینی می زند سقای عشق ساقیا از بهر جانت ساغری بر خلق ریز یا صلا درده به سوی قامت و بالای عشق شمس تبریز ار بتاند از قباب رشک حق قبه های موج خیزد آن دم از دریای عشق # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰۹ ای جهان را دلگشا اقبال عشق یفعل الله ما یشا اقبال عشق ای صفا و ای وفا در جور عشق ای خوشا و ای خوشا اقبال عشق ای بده جانتر ز جان دیدار عشق وی فزون از جان و جا اقبال عشق تا ز اخلاص و ریا بیرون شدم جان اخلاص و ریا اقبال عشق گر بگردد آفتاب از ضعف نیست نقل کرد از جا به جا اقبال عشق خلق گوید عاقبت محمود باد عاقبت آمد به ما اقبال عشق من دهان بستم که بگشادست پر در دل خلق خدا اقبال عشق بد دعا زنبیل و این دولت خلیل می نگنجد در دعا اقبال عشق وحدت عشقست این جا نیست دو یا توی یا عشق یا اقبال عشق # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱۰ ای ناطق الهی و ای دیده حقایق زین قلزم پرآتش ای چاره خلایق تو بس قدیم پیری بس شاه بی نظیری جان را تو دستگیری از آفت علایق در راه جان سپاری جان ها تو را شکاری آوخ کز این شکاران تا جان کیست لایق مخلوق خود کی باشد کز عشق تو بلافد ای عاشق جمالت نور جلال خالق گویی چه چاره دارم کان عشق را شکارم بیمار عشق زارم ای تو طبیب حاذق لطف تو گفت پیش آ قهر تو گفت پس رو ما را یکی خبر کن کز هر دو کیست صادق ای آفتاب جان ها ای شمس حق تبریز هر ذره از شعاعت جان لطیف ناطق # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱۱ باز از آن کوه قاف آمد عنقای عشق باز برآمد ز جان نعره و هیهای عشق باز برآورد عشق سر به مثال نهنگ تا شکند زورق عقل به دریای عشق سینه گشادست فقر جانب دل های پاک در شکم طور بین سینه سینای عشق مرغ دل عاشقان باز پر نو گشاد کز قفس سینه یافت عالم پهنای عشق هر نفس آید نثار بر سر یاران کار از بر جانان که اوست جان و دل افزای عشق فتنه نشان عقل بود رفت و به یک سو نشست هر طرف اکنون ببین فتنه دروای عشق عقل بدید آتشی گفت که عشقست و نی عشق ببیند مگر دیده بینای عشق عشق ندای بلند کرد به آواز پست کای دل بالا بپر بنگر بالای عشق بنگر در شمس دین خسرو تبریزیان شادی جان های پاک دیده دل های عشق # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱۲ فریفت یار شکربار من مرا به طریق که شعر تازه بگو و بگیر جام عتیق چه چاره آنچ بگوید ببایدم کردن چگونه عاق شوم با حیات کان و عقیق غلام ساقی خویشم شکار عشوه او که سکر لذت عیش است و باده نعم رفیق به شب مثال چراغند و روز چون خورشید ز عاشقی و ز مستی زهی گزیده فریق شما و هر چه مراد شماست از بد و نیک من و منازل ساقی و جام های رحیق بیار باده لعلی که در معادن روح درافکند شررش صد هزار جوش و حریق روا بود چو تو خورشید و در زمین سایه روا بود چو تو ساقی و در زمانه مفیق گشای زانوی اشتر بدر عقال عقول بجه ز رق جهانی به جرعه های رقیق چو زانوی شتر تو گشاده شد ز عقال اگر چه خفته بود طایرست در تحقیق همی دود به که و دشت و بر و بحر روان به قدر عقل تو گفتم نمی کنم تعمیق کمال عشق در آمیزش ست پیش آیید به اختلاط مخلد چو روغن و چو سویق چو اختلاط کند خاک با حقایق پاک کند سجود مخلد به شکر آن توقیق # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱۳ جان و سر تو که بگو بی نفاق در کرم و حسن چرایی تو طاق روی چو خورشید تو بخشش کند روز وصالی که ندارد فراق دل ز همه برکنم از بهر تو بهر وفای تو ببندم نطاق گر تو مرا گویی رو صبر کن باشد تکلیف بما لایطاق سخت بود هجر و فراق ای حبیب خاصه فراقی ز پی اعتناق چون پدر و مادر عقلست و روح هر دو توی چون شوم ای دوست عاق روم چو در مهر تو آهی کنند دود رسد جانب شام و عراق در تتق سینه عشاق تو ماه رخان قندلبان سیم ساق رقص کنان در خضر لطف تو نوش کنان ساغر صدق و وفاق دست زنان جمله و گویان بلاغ طاق و طرنبین و طرنبین و طاق مژده کسی را که زرش دزد برد مژده کسی را که دهد زن طلاق خاصه کسی را که جهان را همه ترک کند فرد شود بی شقاق لاجرمش عشق کشد پیشکش همچو محمد به سحرگه براق بربردش زود براق دلش فوق سماوات رفاع طباق جان و سر تو که بگو باقیش که دهنم بسته شد از اشتیاق هر چه بگفتم کژ و مژ راست کن چونک مهندس توی و من مشاق # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱۴ به دلجویی و دلداری درآمد یار پنهانک شب آمد چون مه تابان شه خون خوار پنهانک دهان بر می نهاد او دست یعنی دم مزن خامش و می فرمود چشم او درآ در کار پنهانک چو کرد آن لطف او مستم در گلزار بشکستم همی دزدیدم آن گل ها از آن گلزار پنهانک بدو گفتم که ای دلبر چه مکرانگیز و عیاری برانگیزان یکی مکری خوش ای عیار پنهانک بنه بر گوش من آن لب اگر چه خلوتست و شب مهل تا برزند بادی بر آن اسرار پنهانک از آن اسرار عاشق کش مشو امشب مها خامش نوای چنگ عشرت را بجنبان تار پنهانک بده ای دلبر خندان به رسم صدقه پنهان از آن دو لعل جان افزای شکربار پنهانک که غمازان همه مستند اندر خواب گفت آری ولیکن هست از این مستان یکی هشیار پنهانک مکن ای شمس تبریزی چنین تندی چنین تیزی کجا یابم تو را ای شاه دیگربار پنهانک # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱۵ روان شد اشک یاقوتی ز راه دیدگان اینک ز عشق بی نشان آمد نشان بی نشان اینک ببین در رنگ معشوقان نگر در رنگ مشتاقان که آمد این دو رنگ خوش از آن بی رنگ جان اینک فلک مر خاک را هر دم هزاران رنگ می بخشد که نی رنگ زمین دارد نه رنگ آسمان اینک چو اصل رنگ بی رنگست و اصل نقش بی نقشست چو اصل حرف بی حرفست چو اصل نقد کان اینک توی عاشق توی معشوق توی جویان این هر دو ولی تو توی بر تویی ز رشک این و آن اینک تو مشک آب حیوانی ولی رشکت دهان بندد دهان خاموش و جان نالان ز عشق بی امان اینک سحرگه ناله مرغان رسولی از خموشانست جهان خامش نالان نشانش در دهان اینک ز ذوقش گر ببالیدی چرا از هجر نالیدی تو منکر می شوی لیکن هزاران ترجمان اینک اگر نه صید یاری تو بگو چون بی قراری تو چو دیدی آسیا گردان بدان آب روان اینک اشارت می کند جانم که خامش که مرنجانم خموشم بنده فرمانم رها کردم بیان اینک # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱۶ رو رو که نه ای عاشق ای زلفک و ای خالک ای نازک و ای خشمک پابسته به خلخالک با مرگ کجا پیچد آن زلفک و آن پیچک بر چرخ کجا پرد آن پرک و آن بالک ای نازک نازک دل دل جو که دلت ماند روزی که جدا مانی از زرک و از مالک اشکسته چرا باشی دلتنگ چرا گردی دل همچو دل میمک قد همچو قد دالک تو رستم دستانی از زال چه می ترسی یا رب برهان او را از ننگ چنین زالک من دوش تو را دیدم در خواب و چنان باشد بر چرخ همی گشتی سرمستک و خوش حالک می گشتی و می گفتی ای زهره به من بنگر سرمستم و آزادم ز ادبارک و اقبالک درویشی وانگه غم از مست نبیذی کم رو خدمت آن مه کن مردانه یکی سالک بر هفت فلک بگذر افسون زحل مشنو بگذار منجم را در اختر و در فالک من خرقه ز خور دارم چون لعل و گهر دارم من خرقه کجا پوشم از صوفک و از شالک با یار عرب گفتم در چشم ترم بنگر می گفت به زیر لب لا تخدعنی والک می گفتم و می پختم در سینه دو صد حیلت می گفت مرا خندان کم تکتم احوالک خامش کن و شه را بین چون باز سپیدی تو نی بلبل قوالی درمانده در این قالک # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱۷ آن میر دروغین بین با اسپک و با زینک شنگینک و منگینک سربسته به زرینک چون منکر مرگست او گوید که اجل کو کو مرگ آیدش از شش سو گوید که منم اینک گوید اجلش کای خر کو آن همه کر و فر وان سبلت و آن بینی وان کبرک و آن کینک کو شاهد و کو شادی مفرش به کیان دادی خشتست تو را بالین خاکست نهالینک ترک خور و خفتن گو رو دین حقیقی جو تا میر ابد باشی بی رسمک و آیینک بی جان مکن این جان را سرگین مکن این نان را ای آنک فکندی تو در در تک سرگینک ما بسته سرگین دان از بهر دریم ای جان بشکسته شو و در جو ای سرکش خودبینک چون مرد خدابینی مردی کن و خدمت کن چون رنج و بلا بینی در رخ مفکن چینک این هجو منست ای تن وان میر منم هم من تا چند سخن گفتن از سینک و از شینک شمس الحق تبریزی خود آب حیاتی تو وان آب کجا یابد جز دیده نمگینک # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱۸ هر اول روز ای جان صد بار سلام علیک در گفتن و خاموشی ای یار سلام علیک از جان همه قدوسی وز تن همه سالوسی وز گل همه جباری وز خار سلام علیک من ترکم و سرمستم ترکانه قلج بستم در ده شدم و گفتم سالار سلام علیک بنهاد یکی صهبا بر کف من و گفتا این شهره امانت را هشدار سلام علیک گفتم من دیوانه پیوسته خلیلانه بر مالک خود گویم در نار سلام علیک آن لحظه که بیرونم عالم ز سلامم پر وان لحظه که در غارم با یار سلام علیک چون صنع و نشان او دارد همه صورت ها ای مور شبت خوش باد ای مار سلام علیک داوود تو را گوید بر تخت فدیناکم منصور تو را گوید بر دار سلام علیک مشتاق تو را گوید بی طمع سلام از جان محتاج همت گوید ناچار سلام علیک شاهان چو سلام تو با طبل و علم گویند در زیر زبان گوید بیمار سلام علیک چون باده جان خوردم ایزار گرو کردم تا مست مرا گوید ای زار سلام علیک امسال ز ماه تو چندان خوش و خرم شد کز کبر نمی گوید بر پار سلام علیک از لذت زخمه تو این چنگ فلک بیخود سر زیر کند هر دم کای تار سلام علیک مرغان خلیلی هم سررفته و پرکنده آورده از آن عالم هر چار سلام علیک بس سیل سخن راندم بس قارعه برخواندم از کار فروماندم ای کار سلام علیک # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱۹ بباید عشق را ای دوست دردک دل پردرد و رخساران زردک که بی درد دل و بی سوز سینه بود دعوی مشتاقیت سردک جهان عشق بس بی حد جهانست تو داری دیدگان نیک خردک چه داند روستایی مخزن شاه کماج و دوغ داند جان کردک بجز بانگ دفت نبود نصیبی چو هستی چون خصی در روز گردک اگر خواهی که مرد کار گردی ز کار و بار خود شو زود فردک چو چیزی یافتی خود را تو مفروش به پیش هر دکان مانند قردک که دعوی مردیت بی جان مردان بدان آرد که گویندت که مردک اگر ناگاه مردی پیش افتد به خون خود دری کاری نبردک تو دیده بسته ای در زهد می باش به تسبیح و به ذکر چند وردک مکن شیخی دروغی بر مریدان ار آن ناز و کرشمه ای فسردک شه شطرنجی ار تو کژ ببازی به شمس الدین تبریزی تو نردک # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲۰ اندرآ با ما نشان ده راستک ماجرا را در میان نه راستک چون کمانی با من آخر پیش آ همچو تیری کید از زه راستک ای فضولی سو به سو چندین مجه ور جهی باری برون جه راستک ده خدایی نیست جز تو هیچ کس کو بگوید حال این ده راستک چون تو آدینه نخواهی آمدن وعده مان ده روز شنبه راستک در دروغ و مکر ذوقی هست لیک آن نمی ارزد همان به راستک گر بدیدی شمس تبریزی بگو یک نشان با کهترین که راستک # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲۱ ایا هوای تو در جان ها سلام علیک غلام می خری ارزان بها سلام علیک ایا کسی که هزاران هزار جان و روان همی کشند ز هر سو تو را سلام علیک به وقت خواندن آن نامه های خون آلود بخوان ز جانب این آشنا سلام علیک تو می خرامی و خورشید و ماه در پی تو همی دوند که ای خوش لقا سلام علیک به خاک پای تو هر دم همی کنند پیغام هزار چشم که ای توتیا سلام علیک تو تیزگوش تری از همه که هر نفست ز غیب می رسد از انبیا سلام علیک سلام خشک نباشد خصوص از شاهان هزار خلعت و هدیه ست با سلام علیک چنانک کرد خداوند در شب معراج به نور مطلق بر مصطفی سلام علیک زهی سلام که دارد ز نور دنب دراز چنین بود چو کند کبریا سلام علیک گذشت این همه ای دوست ماجرا بشنو ولیک پیشتر از ماجرا سلام علیک # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲۲ ای ظریف جهان سلام علیک ای غریب زمان سلام علیک ای سلام تو درنگنجیده در خم آسمان سلام علیک دی که بگذشت روی واپس کرد کای ز هجرت فغان سلام علیک روز فردا ز عشق تو گوید زوترم دررسان سلام علیک گوش پنهان کجاست تا شنود از جهان نهان سلام علیک هر سلامی که در جهان شنوی چون صداییست زان سلام علیک زین صدا درگذر برابر کوه تا ببینی عیان سلام علیک من ز غیرت سلام تو پوشم تا نداند دهان سلام علیک چون ببستم دهان سلامت شد جانب گلستان سلام علیک ای صلاح جهان صلاح الدین بر تو تا جاودان سلام علیک # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲۳ ای ظریف جهان سلام علیک ان دایی و صحتی بیدیک داروی درد بنده چیست بگو قبله لو رزقت من شفتیک از تو آیم بر تو هم به نفیر آه المستغاث منک الیک گر به خدمت نمی رسم به بدن انما الروح و الفؤاد لدیک گر خطابی نمی رسد بی حرف پس جهان پر چرا شد از لبیک نحس گوید تو را که بدلنی سعد گوید تو را که یا سعدیک # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲۴ برخیز ز خواب و ساز کن چنگ کان فتنه مه عذار گلرنگ نی خواب گذاشت خواجه نی صبر نی نام گذاشت خواجه نی ننگ بدرید خرد هزار خرقه بگریخت ادب هزار فرسنگ اندیشه و دل به خشم با هم استاره و مه ز رشک در جنگ استاره به جنگ کز فراقش این عرصه چرخ تنگ شد تنگ مه گوید بی ز آفتابش تا کی باشم ز چرخ آونگ بازار وجود بی عقیقش گو باش خراب سنگ بر سنگ ای عشق هزارنام خوش جام فرهنگ ده هزار فرهنگ بی صورت با هزار صورت صورت ده ترک و رومی و زنگ درده ز رحیق خویش یک جام یا از رز خویش یک کفی بنگ بگشا سر خنب را دگربار تا سر بنهد هزار سرهنگ تا حلقه مطربان گردون مستانه برآورند آهنگ مخمور رهد ز قیل و از قال تا حشر چو حشریان بود دنگ # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲۵ عشق خامش طرفه تر یا نکته های چنگ چنگ آتش ساده عجبتر یا رخ من رنگ رنگ برق آن رخ را چه نسبت با رخان زرد زرد تنگ شکر را چه نسبت با دل بس تنگ تنگ مه برای مشتری بر تخت دل بر تخت دل صد هزاران جان حیران گرد تختش دنگ دنگ کوه طور جان ها سودای او سودای او اندر آن که بهر لعلش می جهد جان سنگ سنگ صیقل عشق ورا بگزین که تا از آینه ات زود بزداید به لطف خویشتن او زنگ زنگ # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲۶ عاشقی و آن گهانی نام و ننگ او نشاید عشق را ده سنگ سنگ گر ز هر چیزی بلنگی دور شو راه دور و سنگلاخ و لنگ لنگ مرگ اگر مرد است آید پیش من تا کشم خوش در کنارش تنگ تنگ من از او جانی برم بی رنگ و بو او ز من دلقی ستاند رنگ رنگ جور و ظلم دوست را بر جان بنه ور نخواهی پس صلای جنگ جنگ گر نمی خواهی تراش صیقلش باش چون آیینه ی پرزنگ زنگ دست را بر چشم خود نه گو به چشم چشم بگشا خیره منگر دنگ دنگ # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲۷ تتار اگر چه جهان را خراب کرد به جنگ خراب گنج تو دارد چرا شود دلتنگ جهان شکست و تو یار شکستگان باشی کجاست مست تو را از چنین خرابی ننگ فلک ز مستی امر تو روز و شب در چرخ زمین ز شادی گنج تو خیره مانده و دنگ وظیفه تو رسید و نیافت راه ز در زهی کرم که ز روزن بکردیش آونگ شنیده ایم که شاهان به جنگ بستانند ندیده ایم که شاهان عطا دهند به جنگ ز سنگ چشمه روان کرده ای و می گویی بیا عطا بستان ای دل فسرده چو سنگ کنار و بوسه رومی رخانت می باید ز روی آینه دل به عشق بزدا زنگ تعلقیست عجب زنگ را بدین رومی تعلقیست نهانی میان موش و پلنگ دهان ببند که تا دل دهانه بگشاید فروخورد دو جهان را به یک زمان چو نهنگ چو ما رویم ره دل هزار فرسنگست چو خطوتین دل آمد کجا بود فرسنگ اگر نه مفخر تبریز شمس دین جویاست چرا شود غم عشقش موکل و سرهنگ # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲۸ حریف جنگ گزیند تو هم درآ در جنگ چو سگ صداع دهد تن مزن برآور سنگ به خویش آی و چنین خویش را خلاوه مکن که اینت گوید گولست و آنت گوید دنگ چه دست باشد کز رو مگس نداند راند ز سست طبعی کرمی نمایدش چو پلنگ # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲۹ چو زد فراق تو بر سر مرا به نیرو سنگ رسید بر سر من بعد از آن ز هر سو سنگ هزار سنگ ز آفاق بر سرم آید چنان نباشد کز دست یار خوش خو سنگ مرا ز مطبخ عشق خوش تو بویی بود فراق می زند از بخت من بر آن بو سنگ ز دست تو شود آن سنگ لعل می دانم به امتحان به کف آور به دست خود تو سنگ اگر فتد نظر لطف تو به کوه و به سنگ شود همه زر و گویند در جهان کو سنگ سخای کف تو گر چربشی به کوه دهد دهد به خشک دماغان همیشه چربوسنگ ز لطف گر به جهان در نظر کنی یک دم روان کند ز عرق صد فرات و صد جو سنگ اگر ز آب حیات تو سنگ تر گردد حیات گیرد و مشک آکند چو آهو سنگ به آبگینه این دل نظر کن از سر لطف که می طلب کند از وصل تو به جان او سنگ عصای هجر تو گویی عصای موسی بود ز هر دو چشم روان کرد آب و هر دو سنگ ز بخت من ز دل تو سدیست از آهن که آهن آید فرزند از زن و شو سنگ کنون ز هجر زنم سنگ بر دلم لیکن بیاورید ز تبریز نزد من زو سنگ ز بس که روی نهادم به سنگ در تبریز به هر طرف دهدت خود نشانه رو سنگ نگردم از هوسش گر ببارد از سر خشم به سوی جان و دلم درشمار هر مو سنگ ولیک از کرم بی نظیر شمس الدین کجاست خاک رهش را امید و مرجو سنگ دعای جانم اینست که جان فدای تو باد وگر زنند همه بر سر دعاگو سنگ # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳۰ بگردان شراب ای صنم بی درنگ که بزمست و چنگ و ترنگاترنگ ولی بزم روحست و ساقی غیب ببویید بوی و نبینید رنگ تو صحرای دل بین در آن قطره خون زهی دشت بی حد در آن کنج تنگ در آن بزم قدسند ابدال مست نه قدسی که افتد به دست فرنگ چه افرنگ عقلی که بود اصل دین چو حلقه ست بر در در آن کوی و دنگ ز خشکیست این عقل و دریاست آن بمانده است بیرون ز بیم نهنگ بده می گزافه به مستان حق که نی عربده بینی آن جا نه جنگ یکی جام بنمودشان در الست که از جام خورشید دارند ننگ تو گویی که بی دست و شیشه که دید شراب دلارام و بگنی و بنگ ببین نیم شب خلق را جمله مست ز سغراق خواب و ز ساقی زنگ قطار شتر بین که گشتند مست ندانند افسار از پالهنگ خمش کن که اغلب همه باخودند همه شهر لنگند تو هم بلنگ ره سیرت شمس تبریز گیر به جرات چو شیر و به حمله پلنگ # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳۱ هر کی در او نیست از این عشق رنگ نزد خدا نیست به جز چوب و سنگ عشق برآورد ز هر سنگ آب عشق تراشید ز آیینه زنگ کفر به جنگ آمد و ایمان به صلح عشق بزد آتش در صلح و جنگ عشق گشاید دهن از بحر دل هر دو جهان را بخورد چون نهنگ عشق چو شیرست نه مکر و نه ریو نیست گهی روبه و گاهی پلنگ چونک مدد بر مدد آید ز عشق جان برهد از تن تاریک و تنگ عشق ز آغاز همه حیرتست عقل در او خیره و جان گشته دنگ در تبریزست دلم ای صبا خدمت ما را برسان بی درنگ # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳۲ توبه سفر گیرد با پای لنگ صبر فروافتد در چاه تنگ جز من و ساقی بنماند کسی چون کند آن چنگ ترنگاترنگ عقل چو این دید برون جست و رفت با دل دیوانه که کردست جنگ صدر خرابات کسی را بود کو رهد از صدر و ز نام و ز ننگ هر کی ز اندیشه دلارام ساخت کشتی برساخت ز پشت نهنگ و آنک در اندیشه یک جو زر است او خر پالان بود و پالهنگ یار منی زود فرو جه ز خر خر بفروش و برهان بی درنگ کون خری دنب خری گیر و رو رو که کلیدان نبود  بی  مدنگ راز مگو پیش خران ای مسیح باده ستان از کف ساقی شنگ # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳۳ ای تو ولی احسان دل ای حسن رویت دام دل ای از کرم پرسان دل وی پرسشت آرام دل ما زنده از اکرام تو ای هر دو عالم رام تو وی از حیات نام تو جانی گرفته نام دل بر گرد تن دل حلقه شد تن با دلم همخرقه شد وین هر دو در تو غرقه شد ای تو ولی انعام دل ای تن گرفته پای دل وی دل گرفته دامنت دامن ز دل اندرمکش تا تن رسد بر بام دل ای گوهر دریای دل چه جای جان چه جای دل روشن ز تو شب های دل خرم ز تو ایام دل ای عاشق و معشوق من در غیر عشق آتش بزن چون نقطه ای در جیم تن چون روشنی بر جام دل از بارگاه عقل کل آید همی بانگ دهل کآمد سپاه آسمان نک می رسد اعلام دل از زخم تیغ آن سپه در کشتن خصمان شه پرخون شده صحرا و ره ره گشته خون آشام دل زان حمله های صف شکن سرکوفته دیوان تن خطبه به نام شه شده دیوان پر از احکام دل ای قیل و قالت چون شکر وی گوشمالت چون شکر گر زین ادب خوارم کنی خواری منست اکرام دل گر سر تو ننهفتمی من گفتنی ها گفتمی تا از دلم واقف شدی امروز خاص و عام دل # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳۴ این بوالعجب کاندر خزان شد آفتاب اندر حمل خونم به جوش آمد کند در جوی تن رقص الجمل این رقص موج خون نگر صحرا پر از مجنون نگر وین عشرت بی چون نگر ایمن ز شمشیر اجل مردار جانی می شود پیری جوانی می شود مس زر کانی می شود در شهر ما نعم البدل شهری پر از عشق و فرح بر دست هر مستی قدح این سوی نوش آن سوی صح این جوی شیر و آن عسل در شهر یک سلطان بود وین شهر پرسلطان عجب بر چرخ یک ماهست بس وین چرخ پرماه و زحل رو رو طبیبان را بگو کان جا شما را کار نیست کان جا نباشد علتی وان جا نبیند کس خلل نی قاضیی نی شحنه ای نی میر شهر و محتسب بر آب دریا کی رود دعوی و خصمی و جدل # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳۵ بانگ زدم نیم شبان کیست در این خانه دل گفت منم کز رخ من شد مه و خورشید خجل گفت که این خانه دل پر همه نقشست چرا گفتم این عکس تو است ای رخ تو رشک چگل گفت که این نقش دگر چیست پر از خون جگر گفتم این نقش من خسته دل و پای به گل بستم من گردن جان بردم پیشش به نشان مجرم عشق است مکن مجرم خود را تو بحل داد سر رشته به من رشته پرفتنه و فن گفت بکش تا بکشم هم بکش و هم مگسل تافت از آن خرگه جان صورت ترکم به از آن دست ببردم سوی او دست مرا زد که بهل گفتم تو همچو فلان ترش شدی گفت بدان من ترش مصلحتم نی ترش کینه و غل هر کی درآید که منم بر سر شاخش بزنم کاین حرم عشق بود ای حیوان نیست اغل هست صلاح دل و دین صورت آن ترک یقین چشم فرومال و ببین صورت دل صورت دل # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳۶ حلقه دل زدم شبی در هوس سلام دل بانگ رسید کیست آن گفتم من غلام دل شعله نور آن قمر می زد از شکاف در بر دل و چشم رهگذر از بر نیک نام دل موج ز نور روی دل پر شده بود کوی دل کوزه آفتاب و مه گشته کمینه جام دل عقل کل ار سری کند با دل چاکری کند گردن عقل و صد چو او بسته به بند دام دل رفته به چرخ ولوله کون گرفته مشغله خلق گسسته سلسله از طرف پیام دل نور گرفته از برش کرسی و عرش اکبرش روح نشسته بر درش می نگرد به بام دل نیست قلندر از بشر نک به تو گفت مختصر جمله نظر بود نظر در خمشی کلام دل جمله کون مست دل گشته زبون به دست دل مرحله های نه فلک هست یقین دو گام دل # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳۷ الا ای رو ترش کرده که تا نبود مرا مدخل نبشته گرد روی خود صلا نعم الادام الخل دو سه گام ار ز حرص و کین به حلم آیی عسل جوشی که عالم ها کنی شیرین نمی آیی زهی کاهل غلط دیدم غلط گفتم همیشه با غلط جفتم که گر من دیدمی رویت نماندی چشم من احول دلا خود را در آیینه چو کژ بینی هرآیینه تو کژ باشی نه آیینه تو خود را راست کن اول یکی می رفت در چاهی چو در چه دید او ماهی مه از گردون ندا کردش من این سویم تو لاتعجل مجو مه را در این پستی که نبود در عدم هستی نروید نیشکر هرگز چو کارد آدمی حنظل خوشی در نفی تست ای جان تو در اثبات می جویی از آن جا جو که می آید نگردد مشکل این جا حل تو آن بطی کز اشتابی ستاره جست در آبی تو آنی کز برای پا همی زد او رگ اکحل در این پایان در این ساران چو گم گشتند هشیاران چه سازم من که من در ره چنان مستم که لاتسأل خدایا دست مست خود بگیر ار نی در این مقصد ز مستی آن کند با خود که در مستی کند منبل گرم زیر و زبر کردی به خود نزدیکتر کردی که صحت آید از دردی چو افشرده شود دنبل ز بعد این می و مستی چو کار من تو کرده ستی توکل کرده ام بر تو صلا ای کاهلان تنبل توی ای شمس تبریزی نه زین مشرق نه زین مغرب نه آن شمسی که هر باری کسوف آید شود مختل # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳۸ بقا اندر بقا باشد طریق کم زنان ای دل یقین اندر یقین آمد قلندر بی گمان ای دل به هر لحظه ز تدبیری به اقلیمی رود میری ز جاه و قوت پیری که باشد غیب دان ای دل کجا باشید صاحب دل دو روز اندر یکی منزل چو او را سیر شد حاصل از آن سوی جهان ای دل چو بگذشتی تو گردون را بدیدی بحر پرخون را ببین تو ماه بی چون را به شهر لامکان ای دل زبون آن کشش باشد کسی کان ره خوشش باشد روانش پرچشش باشد زهی جان و روان ای دل دهد نوری طبیعت را دهد دادی شریعت را چو بسپارد ودیعت را بدان سرحد جان ای دل شنودی شمس تبریزی گمان بردی از او چیزی یکی سری دل آمیزی تو را آمد عیان ای دل # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳۹ مهم را لطف در لطفست از آنم بی قرار ای دل دلم پرچشمه حیوان تنم در لاله زار ای دل به زیر هر درختی بین نشسته بهر روی شه ملیحی یوسفی مه رو لطیفی گلعذار ای دل فکنده در دل خوبان روحانی و جسمانی ز عشق روح و جسم خود ز سوداها شرار ای دل درآکنده ز شادی ها درون چاکران خود مثال دانه های در که باشد در انار ای دل به بزم او چو مستان را کنار و لطف ها باشد بگیرد آب با آتش ز عشقش هم کنار ای دل در آن خلوت که خوبان را به جام خاص بنوازد بود روح الامین حارس و خضرش پرده دار ای دل چو از بزمش برون آید کمینه چاکرش سکران ز ملک و ملک و تخت و بخت دارد ننگ و عار ای دل جهان بستان او را دان و این عالم چو غاری دان برون آرد تو را لطفش از این تاریک غار ای دل گلستان ها و ریحان ها شقایق های گوناگون بنفشه زارها بر خاک و باد و آب و نار ای دل که این گل های خاکی هم ز عکس آن همی روید تو خاکی می خوری این جا تو را آن جا چه کار ای دل بزن دستی و رقصی کن ز عشق آن خداوندان که چون بوسی از او یابی کند آفت کنار ای دل به جان پاک شمس الدین خداوند خداوندان که پرها هم از او یابی اگر خواهی فرار ای دل به خاک پای تبریزی که اکسیرست خاک او که جان ها یابی ار بر وی کنی جانی نثار ای دل کنون از هجر بر پایم چنین بندیست از آتش ز یادش مست و مخمورم اگر چندم نزار ای دل مثال چنگ می باشم هزاران نغمه ها دارد به لحن عشق انگیزش وگر نالید زار ای دل به سودای چنان بختی که معشوق از سر دستی به دستم داده بود از لطف دنبال مهار ای دل بگرد مرکبم بودی به زیر سایه آن شاه هزاران شاه در خدمت به صف ها در قطار ای دل از این سو نه از آن سوی جهان روح تا دانی که آن جا که نه امسالست و آن سالست پار ای دل چو دیدم من عنایت ها ز صدر غیب شمس الدین شدم مغرور خاصه مست و مجنون خمار ای دل چنان حلمی و تمکینی چنان صبر خداوندی که اندر صبر ایوبش نتاند بود یار ای دل عنان از من چنان برتافت جایی شد که وهم آن جا به جسم او نیابد راه و نی چشمش غبار ای دل به درگاه خدا نالم که سایه آفتابی را به ما آرد که دل را نیست بی او پود و تار ای دل امیدست ای دل غمگین که ناگاهان درآید او تو این جان را به صد حیله همی کن داردار ای دل # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴۰ هر آن کو صبر کرد ای دل ز شهوت ها در این منزل عوض دیدست او حاصل به جان زان سوی آب و گل چو شخصی کو دو زن دارد یکی را دل شکن دارد بدان دیگر وطن دارد که او خوشتر بدش در دل تو گویی کاین بدین خوبی زهی صبر وی ایوبی وزین غبن اندر آشوبی که این کاریست بی طایل و او گوید ز سرمستی که آن را تو بدیدستی که آن علوست و تو پستی که تو نقصی و آن کامل بدو گر باز رو آرد و تخم دوستی کارد حجابی آن دگر دارد کز این سو راند او محمل چو باز آن خوب کم نازد و با این شخص درسازد دگربار او نپردازد از این سون رخت دل حاصل سر رشته صبوری را ببین بگذار کوری را ببین تو حسن حوری را صبوری نبودت مشکل همه کدیه از این حضرت به سجده و وقفه و رکعت برای دید این لذت کز او شهوت شود حامل بفرما صبر یاران را به پندی حرص داران را بمشنو نفس زاران را مباش از دست حرص آکل کسی را چون دهی پندی شود حرص تو را بندی صبوری گرددت قندی پی آجل در این عاجل ز بی چون بین که چون ها شد ز بی سون بین که سون ها شد ز حلمی بین که خون ها شد ز حقی چند گون باطل حروف تخته کانی بدین تأویل می خوانی خلاصه صبر می دانی بر آن تأویل شو عامل صبوری کن مکن تیزی ز شمس الدین تبریزی بشر خسپی ملک خیزی که او شاهیست بس مفضل # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴۱ امروز بحمدالله از دی بترست این دل امروز در این سودا رنگی دگرست این دل در زیر درخت گل دی باده همی خورد او از خوردن آن باده زیر و زبرست این دل از بس که نی عشقت نالید در این پرده از ذوق نی عشقت همچون شکرست این دل بند کمرت گشتم ای شهره قبای من تا بسته بگرد تو همچون کمرست این دل از پرورش آبت ای بحر حلاوت ها همچون صدفست این تن همچون گهرست این دل چون خانه هر مؤمن از عشق تو ویران شد هر لحظه در این شورش بر بام و درست این دل شمس الحق تبریزی تابنده چو خورشیدست وز تابش خورشیدش همچون سحرست این دل # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴۲ چه کارستان که داری اندر این دل چه بت ها می نگاری اندر این دل بهار آمد زمان کشت آمد کی داند تا چه کاری اندر این دل حجاب عزت ار بستی ز بیرون به غایت آشکاری اندر این دل در آب و گل فروشد پای طالب سرش را می بخاری اندر این دل دل از افلاک اگر افزون نبودی نکردی مه سواری اندر این دل اگر دل نیستی شهر معظم نکردی شهریاری اندر این دل عجایب بیشه ای آمد دل ای جان که تو میر شکاری اندر این دل ز بحر دل هزاران موج خیزد چو جوهرها بیاری اندر این دل خمش کردم که در فکرت نگنجد چو وصف دل شماری اندر این دل # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴۳ صد هزاران همچو ما غرقه در این دریای دل تا چه باشد عاقبتشان وای دل ای وای دل گر امان خواهی امانی ندهدت آن بی امان می کشد جان را از این گل تا به سربالای دل هر نواحی فوج فوج اندر گوی یا پشته ای گاه پشته گاه گو از چیست از غوغای دل قلزم روحست دل یا کشتی نوحست دل موج موج خون فراز جوشش و گرمای دل شور می نوشان نگر وان نور خاموشان نگر جملگی سر گشت آن کو مرد اندر پای دل گرد ما در می پری ای رشک ماه و مشتری آمدی تا دل بری ای قاف و ای عنقای دل ای که کالیوه بگشتی در جهان با پر جان هیچ دیدی شیوه ای تو لایق سودای دل # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴۴ شتران مست شدستند ببین رقص جمل ز اشتر مست که جوید ادب و علم و عمل علم ما داده ی او و ره ما جاده ی او گرمی ما دم گرمش نه ز خورشید حمل دم او جان دهدت روز نفخت بپذیر کار او کن فیکون ست نه موقوف علل ما در این ره همه نسرین و قرنفل کوبیم ما نه زان اشتر عامیم که کوبیم وحل شتران وحلی بسته ی این آب و گلند پیش جان و دل ما آب و گلی را چه محل ناقة الله بزاده به دعای صالح جهت معجزه ی دین ز کمرگاه جبل هان و هان ناقه ی حقیم تعرض مکنید تا نبرد سرتان را سر شمشیر اجل سوی مشرق نرویم و سوی مغرب نرویم تا ابد گام زنان جانب خورشید ازل هله بنشین تو بجنبان سر و می گوی بلی شمس تبریز نماید به تو اسرار غزل # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴۵ تو مرا می بده و مست بخوابان و بهل چون رسد نوبت خدمت نشوم هیچ خجل چو گه خدمت شه آید من می دانم گر ز آب و گلم ای دوست نیم پای به گل در نمازش چو خروسم سبک و وقت شناس نه چو زاغم که بود نعره او وصل گسل من ز راز خوش او یک دو سخن خواهم گفت دل من دار دمی ای دل تو بی غش و غل لذت عشق بتان را ز زحیران مطلب صبح کاذب بود این قافله را سخت مضل من بحل کردم ای جان که بریزی خونم ور نریزی تو مرا مظلمه داری نه بحل پس خمش کردم و با چشم و به ابرو گفتم سخنانی که نیاید به زبان و به سجل گرچه آن فهم نکردی تو ولی گرم شدی هله گرمی تو بیفزا چه کنی جهد مقل سردی از سایه بود شمس بود روشن و گرم فانی طلعت آن شمس شو ای سرد چو ظل تا درآمد بت خوبم ز در صومعه مست چند قندیل شکستم پی آن شمع چگل شمس تبریز مگر ماه ندانست حقت که گرفتار شدست او به چنین علت سل # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴۶ رفت عمرم در سر سودای دل وز غم دل نیستم پروای دل دل به قصد جان من برخاسته من نشسته تا چه باشد رای دل دل ز حلقه دین گریزد زانک هست حلقه زلفین خوبان جای دل گرد او گردم که دل را گرد کرد کو رسد فریادم از غوغای دل خواب شب بر چشم خود کردم حرام تا ببینم صبحدم سیمای دل قد من همچون کمان شد از رکوع تا ببینم قامت و بالای دل آن جهان یک تابش از خورشید دل وین جهان یک قطره از دریای دل لب ببند ایرا به گردون می رسد بی زبان هیهای دل هیهای دل # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴۷ سوی آن سلطان خوبان الرحیل سوی آن خورشید جانان الرحیل کاروان بس گران آهنگ کرد هین سبکتر ای گرانان الرحیل سوی آن دریای مردی و بقا مردوار ای مردمان هان الرحیل آفتاب روی شه عالم گرفت صبح شد ای پاسبانان الرحیل همچو مرغان خلیلی سوی سر زانک بی سر نیست سامان الرحیل سوی اصل خویش یعنی بحر جان جمع یاران همچو باران الرحیل ای شده بگلربگان ملک غیب کمترینه عاشق قان الرحیل خانه و فرزند و بستر ترک کن اسپ و استر زین و پالان الرحیل پیش شمس الدین تبریزی شاه خاک بی جان گشته با جان الرحیل # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴۸ امروز روز شادی و امسال سال گل نیکوست حال ما که نکو باد حال گل گل را مدد رسید ز گلزار روی دوست تا چشم ما نبیند دیگر زوال گل مستست چشم نرگس و خندان دهان باغ از کر و فر و رونق و لطف و کمال گل سوسن زبان گشاده و گفته به گوش سرو اسرار عشق بلبل و حسن خصال گل جامه دران رسید گل از بهر داد ما زان می دریم جامه به بوی وصال گل گل آن جهانیست نگنجد در این جهان در عالم خیال چه گنجد خیال گل گل کیست قاصدیست ز بستان عقل و جان گل چیست رقعه ایست ز جاه و جمال گل گیریم دامن گل و همراه گل شویم رقصان همی رویم به اصل و نهال گل اصل و نهال گل عرق لطف مصطفاست زان صدر بدر گردد آن جا هلال گل زنده کنند و باز پر و بال نو دهند هر چند برکنید شما پر و بال گل مانند چار مرغ خلیل از پی فنا در دعوت بهار ببین امتثال گل خاموش باش و لب مگشا خواجه غنچه وار می خند زیر لب تو به زیر ظلال گل # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴۹ تا نزند آفتاب خیمه نور جلال حلقه مرغان روز کی بزند پر و بال از نظر آفتاب گشت زمین لاله زار خانه نشستن کنون هست وبال وبال تیغ کشید آفتاب خون شفق را بریخت خون هزاران شفق طلعت او را حلال چشم گشا عاشقا بر فلک جان ببین صورت او چون قمر قامت من چون هلال عرضه کند هر دمی ساغر جام بقا شیشه شده من ز لطف ساغر او مال مال چشم پر از خواب بود گفتم شاها شبست گفت که با روی من شب بود اینک محال تا که کبود است صبح روز بود در گمان چونک بشد نیم روز نیست دگر قیل و قال تیز نظر کن تو نیز در رخ خورشید جان وز نظر من نگر تا تو ببینی جمال در لمع قرص او صورت شه شمس دین زینت تبریز کوست سعد مبارک به فال # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵۰ چشم تو با چشم من هر دم بی قیل و قال دارد در درس عشق بحث و جواب و سؤال گاه کند لاغرم همچو لب ساغرم گاه کند فربهم تا نروم در جوال چون کشدم سوی طوی من بکشم گوش شیر چونک نهان کرد روی ناله کنم از شغال چون نگرم سوی نقش گوید ای بت پرست چشم نهم سوی مال او دهدم گوشمال گویمش ای آفتاب بر همه دل ها بتاب جمله جهان ذره ها نور خوشت را عیال سر بزن ای آفتاب از پس کوه سحاب هر نظری را نما بی سخنی شرح حال بازمگیر آب پاک از جگر شوره خاک منع مکن از جلال پرتو نور جلال جلوه چو شد نور ما آن ملک نورها نور شود جمله روح عقل شود بی عقال ای که میش خورده ای از چه تو پژمرده ای باغ رخش دیده ای باز گشا پر و بال باز سرم گشت مست هیچ مگو دست دست باقی این بایدت رو شب و فردا تعال # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵۱ شد پی این لولیان در حرم ذوالجلال چشمه و سبزه مقام شوخی و دزدی حلال رهزنی آن کس کند کو نشناسد رهی خانه دغل او بود کو نشناسد جمال اهل جهان عنکبوت صید همه خرمگس هیچ از ایشان مگو تام نگیرد ملال دزد نهان خانه را شاهد و غماز کیست چهره چون زعفران اشک چو آب زلال اشک چرا می دود تا بکشد آتشی زرد چرا می شود تا بکند وصف حال اشک و رخ عاشقان می کشدت که بیا پیشگه عشق رو خیز ز صف نعال زردی رخ آینه ست سرخی معشوق را اشک رقم می کشد بر صحف خط و خال این همه خوبی و کش بر رخ خاک حبش تافته از ماه غیب پرتو نور کمال صبر کن این یک دو روز با همه فر و فروز بازرود سوی اصل بازکند اتصال # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵۲ چند از این قیل و قال عشق پرست و ببال تا تو بمانی چو عشق در دو جهان بی زوال چند کشی بار هجر غصه و تیمار هجر خاصه که منقار هجر کند تو را پر و بال آه ز نفس فضول آه ز ضعف عقول آه ز یار ملول چند نماید ملال آن که همی خوانمش عجز نمی دانمش تا که بترسانمش از ستم و از وبال جمله سؤال و جواب زوست منم چون رباب می زندم او شتاب زخمه که یعنی بنال یک دم بانگ نجات یک دم آواز مات می زند آن خوش صفات بر من و بر وصف حال تصلح میزاننا تحسن الحاننا تذهب احزاننا انت شدید المحال # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵۳ چگونه برنپرد جان چو از جناب جلال خطاب لطف چو شکر به جان رسد که تعال در آب چون نجهد زود ماهی از خشکی چو بانگ موج به گوشش رسد ز بحر زلال چرا ز صید نپرد به سوی سلطان باز چو بشنود خبر ارجعی ز طبل و دوال چرا چو ذره نیاید به رقص هر صوفی در آفتاب بقا تا رهاندش ز زوال چنان لطافت و خوبی و حسن و جان بخشی کسی از او بشکیبد زهی شقا و ضلال بپر بپر هله ای مرغ سوی معدن خویش که از قفس برهید و باز شد پر و بال ز آب شور سفر کن به سوی آب حیات رجوع کن به سوی صدر جان ز صف نعال برو برو تو که ما نیز می رسیم ای جان از این جهان جدایی بدان جهان وصال چو کودکان هله تا چند ما به عالم خاک کنیم دامن خود پر ز خاک و سنگ و سفال ز خاک دست بداریم و بر سما پریم ز کودکی بگریزیم سوی بزم رجال مبین که قالب خاکی چه در جوالت کرد جوال را بشکاف و برآر سر ز جوال به دست راست بگیر از هوا تو این نامه نه کودکی که ندانی یمین خود ز شمال بگفت پیک خرد را خدا که پا بردار بگفت دست اجل را که گوش حرص بمال ندا رسید روان را روان شو اندر غیب منال و گنج بگیر و دگر ز رنج منال تو کن ندا و تو آواز ده که سلطانی تو راست لطف جواب و تو راست علم سؤال # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵۴ تو را سعادت بادا در آن جمال و جلال هزار عاشق اگر مرد خون مات حلال به یک دمم بفروزی به یک دمم بکشی چو آتشیم به پیش تو ای لطیف خصال دل آب و قالب کوزه ست و خوف بر کوزه چو آب رفت به اصلش شکسته گیر سفال تو را چگونه فریبم چه در جوال کنم که اصل مکر توی و چراغ هر محتال تو در جوال نگنجی و دام را بدری که دیده است که شیری رود درون جوال نه گربه ای که روی در جوال و بسته شوی که شیر پیش تو بر ریگ می زند دنبال هزار صورت زیبا بروید از دل و جان چو ابر عشق تو بارید در بی امثال مثال آنک ببارد ز آسمان باران چو قبه قبه شود جوی و حوض و آب زلال چه قبه قبه کز آن قبه ها برون آیند گل و بنفشه و نسرین و سنبل چو هلال بگویمت که از این ها کیان برون آیند شنودم از تکشان بانگ ژغژغ خلخال ردای احمد مرسل بگیر ای عاشق صلای عشق شنو هر دم از روان بلال بهل مرا که بگوییم عجایبت ای عشق دری گشایم در غیب خلق را ز مقال همه چو کوس و چو طبلیم دل تهی پیشت برآوریم فغان چون زنی تو زخم دوال چگونه طبل نپرد بپر کرمنا که باشدش چو تو سلطان زننده و طبال خود آفتاب جهانی تو شمس تبریزی ولی مدام نه آن شمس کو رسد به زوال # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵۵ دو چشم اگر بگشادی به آفتاب وصال برآ به چرخ حقایق دگر مگو ز خیال ستاره ها بنگر از ورای ظلمت و نور چو ذره رقص کنان در شعاع نور جلال اگر چه ذره در آن آفتاب درنرسد ولی ز تاب شعاعش شوند نور خصال هر آن دلی که به خدمت خمید چون ابرو گشاد از نظرش صد هزار چشم کمال دهان ببند ز حال دلم که با لب دوست خدای داند کو را چه واقعه ست و چه حال مکن اشارت سوی دلم که دل آن نیست مپر به سوی همایان شه بدان پر و بال جراحت همه را از نمک بود فریاد مرا فراق نمک هاش شد وبال وبال چو ملک گشت وصالت ز شمس تبریزی نماند حیله حال و نه التفات به قال # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵۶ اگر درآید ناگه صنم زهی اقبال چو در بتان زند آتش بتم زهی اقبال چنانک دی ز جمالش هزار توبه شکست اگر رسد عجب امروز هم زهی اقبال نشسته اند در اومید او قطار قطار اگر ز لطف نماید کرم زهی اقبال میان لشکر هجران که تیغ در تیغست سپاه وصل برآرد علم زهی اقبال هزار گل بنماید که خار مست شود هزار خنده برآرد ز غم زهی اقبال به رغم حرص شکم خوار خوان نهد با دل هزار کاسه کشد بی شکم زهی اقبال چو عشق دست برآرد سبک شود قالب دود بگرد فلک بی قدم زهی اقبال چو صبحدم برسد شاه شمس تبریزی چو آفتاب جهان بی حشم زهی اقبال # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵۷ پیام کرد مرا بامداد بحر عسل که موج موج عسل بین به چشم خلق غزل به روزه دار نیاید ز آب جز بانگی ولیک عاقبت آن بانگ هم رسد به عمل سماع شرفه آبست و تشنگان در رقص حیات یابی از این بانگ آب اقل اقل بگوید آب ز من رسته ای به من آیی به آخر آن جا آیی که بوده ای اول به جان و سر که از این آب بر سر ار ریزد هزار طره بروید ز مشک بر سر کل شراب خوار که نامیخت با شراب این آب کشد خمار پیاپی تو باش لاتعجل # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵۸ به گوش دل پنهانی بگفت رحمت کل که هر چه خواهی می کن ولی ز ما مسکل تو آن ما و من آن تو همچو دیده و روز چرا روی ز بر من به هر غلیظ و عتل بگفت دل که سکستن ز تو چگونه بود چگونه بی ز دهلزن کند غریو دهل همه جهان دهلند و توی دهلزن و بس کجا روند ز تو چونک بسته است سبل جواب داد که خود را دهل شناس و مباش گهی دهلزن و گاهی دهل که آرد ذل نجنبد این تن بیچاره تا نجنبد جان که تا فرس بنجنبد بر او نجنبد جل دل تو شیر خدایست و نفس تو فرس است چنان که مرکب شیر خدای شد دلدل چو درخور تک دلدل نبود عرصه عقل ز تنگنای خرد تاخت سوی عرصه قل تو را و عقل تو را عشق و خارخار چراست که وقت شد که بروید ز خار تو آن گل از این غم ار چه ترش روست مژده ها بشنو که گر شبی سحر آمد وگر خماری مل ز آه آه تو جوشید بحر فضل اله مسافر امل تو رسید تا آمل دمی رسید که هر شوق از او رسد به مشوق شهی رسید کز او طوق می شود هر غل حطام داد از این جیفه دایه تبدیل در آفتاب فکنده ست ظل حق غلغل از این همه بگذر بی گه آمدست حبیب شبم یقین شب قدرست قل للیلی طل چو وحی سر کند از غیب گوش آن سر باش از آنک اذن من الراس گفت صدر رسل تو بلبل چمنی لیک می توانی شد به فضل حق چمن و باغ با دو صد بلبل خدای را بنگر در سیاست عالم عقول را بنگر در صناعت انمل چو مست باشد عاشق طمع مکن خمشی چو نان رسد به گرسنه مگو که لاتأکل ز حرف بگذر و چون آب نقش ها مپذیر که حرف و صوت ز دنیاست و هست دنیا پل # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵۹ ز خود شدم ز جمال پر از صفا ای دل بگفتمش که زهی خوبی خدا ای دل غلام تست هزار آفتاب و چشم و چراغ ز پرتو تو ظلالست جان ها ای دل نهایتیست که خوبی از آن گذر نکند گذشت حسن تو از حد و منتها ای دل پری و دیو به پیش تو بسته اند کمر ملک سجود کند و اختر و سما ای دل کدام دل که بر او داغ بندگی تو نیست کدام داغ غمی کش نه ای دوا ای دل به حکم تست همه گنج های لم یزلی چه گنج ها که نداری تو در فنا ای دل نظر ز سوختگان وامگیر کز نظرت چه کوثرست و دوا دفع سوز را ای دل بگفتم این مه ماند به شمس تبریزی بگفت دل که کجایست تا کجا ای دل # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶۰ باده ده ای ساقی جان باده بی درد و دغل کار ندارم جز از این گر بزیم تا به اجل هات حبیبی سکرا لا بفتور و کسل یقطع عن شاربه کل ملال و فشل باده چو زر ده که زرم ساغر پر ده که نرم غرقه مقصود شدی تا چه کنی علم و عمل اصبح قلبی سهرا من سکر مفتخرا ان کذب الیوم صدق ان ظلم الیوم عدل ای قدح امروز تو را طاق و طرنبیست بیا باده خنب ملکی داده حق عز و جل طفت به معتمرا فزت به مفتخرا من سقی الیوم کذی جمله ما دام حصل مست و خوشی خواجه حسن نی نی چنان مست که من کیسه زر مست کند لیک نه چون جام ازل لواء نا مرتفع و شملنا مجتمع و روحنا کما تری فی درجات و دول توبه ما جان عمو توبه ماهیست ز جو از دل و جان توبه کند هیچ تن ای شیخ اجل عشقک قد جادلنا ثم عدا جادلنا من سکر مفتضح شاربه حیث دخل بحر که مسجور بود تلخ بود شور بود در دل ماهی روشش به بود از قند و عسل یا اسدا عن لنا فنعم ما سن لنا حبک قد حببنا فاعف لنا کل زلل بس بود ای مست خمش جان ز بدن رست خمش باده ستان که دگران عربده دارند و جدل اسکت یا صاح کفی واعف عفا الله عفا هات رحیقا به صفا قد وصل الوصل وصل # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶۱ عمرک یا واحدا فی درجات الکمال قد نزل الهم بی یا سندی قم تعال چند از این قیل و قال عشق پرست و ببال تا تو بمانی چو عشق در دو جهان بی زوال یا فرجی مونسی یا قمر المجلس وجهک بدر تمام ریقک خمر حلال چند کشی بار هجر غصه و تیمار هجر خاصه که منقار هجر کند تو را پر و بال روحک بحر الوفا لونک لمع الصفا عمرک لو لا التقی قلت ایا ذا الجلال آه ز نفس فضول آه ز ضعف عقول آه ز یار ملول چند نماید ملال تطرب قلب الوری تسکرهم بالهوی تدرک ما لا یری انت لطیف الخیال آنک همی خوانمش عجز نمی دانمش تا که بترسانمش از ستم و از وبال تدخل ارواحهم تسکر اشباحهم تجلسهم مجلسا فیه کؤوس ثقال جمله سؤال و جواب زوست و منم چون رباب می زندم او شتاب زخمه که یعنی بنال تصلح میزاننا تحسن الحاننا تذهب احزاننا انت شدید المحال یک دم آواز مات یک دم بانگ نجات می زند آن خوش صفات بر من و بر وصف حال # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶۲ لجکنن اغلن هی بزه کلکل دغدن دغدا هی کزه کلکل آی بکی سنسن کن بکی سنسن بی مزه کلمه بامزه کلکل لذ لحبی من حرکاتی ارسل کنزا للصدقات خلص روحی من هفواتی اعتق قلبی من شبکاتی رفتم آن جا لنگان لنگان شربت خوردم پنگان پنگان دیدم آن جا قومی شنگان گشته ز ساغر خیره و دنگان صورت عشقی صاحب مخزن شوخ جهانی رندی و رهزن آتش جان را سنگی و آهن هر که نه عاشق ریشش برکن یا رحمونا منه صبونا یا رهبونا عز علینا صدر صدور جاء الینا بدر بدور بات لدینا دنب خری تو ای خر ملعون نی کم گردی نی شوی افزون ای دل و جانم از کژی تو وز فن و مکرت خسته و پرخون لاح صباحی طیب حالی جاء ربیعی هب شمالی خصب غصنی ماء زلالی اسکر قلبی خمر وصال # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶۳ کجکنن اغلن اودیا کلکل یوک بلمسک دغدغ کز کل ای سر مستان ای شه مقبل مکرم و مشفق پردل و بی دل اول ججکی کم یازده بلدک کمیه ورما خصمنا ور کل سلسله بنگر گر بکشندت جذب الهی کردت مقبل نبود این هم بی سر و معنی هر متحول بی ز محول # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶۴ ایها النور فی الفؤاد تعال غایه الجد و المراد تعال انت تدری حیاتنا بیدیک لا تضیق علی العباد تعال ایها العشق ایها المعشوق حل عن الصد و العناد تعال یا سلیمان ذی الهداهد لک فتفقد بالافتقاد تعال ایها السابق الذی سبقت منک مصدوقه الوداد تعال فمن الهجر ضجت الارواح انجر العود یا معاد تعال استر العیب و ابذل المعروف هکذا عاده الجواد تعال چه بود پارسی تعال بیا یا بیا یا بده تو داد تعال چون بیایی زهی گشاد و مراد چون نیایی زهی کساد تعال ای گشاد عرب قباد عجم تو گشایی دلم به یاد تعال ای درونم تعال گویان تو وی ز بود تو بود و باد تعال طفت فیک البلاد یا قمرا بی محیطا و بالبلاد تعال انت کالشمس اذ دنت و نأت یا قریبا علی العباد تعال # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶۵ یا منیر البدر قد اوضحت بالبلبال بال بالهوی زلزلتنی و العقل فی الزلزال زال کم انادی انظر ونا  نقتبس من نورکم قد رجعنا جانبا من طور انوار الجلال من رأی نورا انیسا یملاء الدنیا هوی للسری منه جمال للعدی منه ملال کل امر منه حق مستحق نافذ ینفع الامراض طرا ینجلی منه الکلال من شکا مغلاق باب فلینل مفتاحه من شکا ضر الظما فلیستقی الماء الزلال لیس ذا اسماء صفر باطل سمیته دعوة التحقیق حال خدعة الدنیا محال حبذا اسواق اشواق ربت ارباحها حبذا نور یکون الشمس فیه کالهلال ما علیکم لو سهرتم لیلة الف الهوی ربما تلقون ضیفا تعرفوا لیل الرحال یا محبا قم تنادم فالمحب لا ینام یا نعوسا قم تفرج حسن ربات الحجال دولتش همسایه شد همسایگان را مژده شو مرغ جان ها را ببخشد کر و فرش پر و بال # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶۶ یا بدیع الحسن قد اوضحت بالبلبال بال بالهوی زلزلتنی و العقل فی الزلزال زال قد رجعنا قد رجعنا جانبا من طورکم انظرونا انظرونا نستقی الماء الزلال کل شیء منکم عندی لذیذ طیب منک طابت کل ارض ان ذا سحر حلال # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶۷ رشاء العشق حبیبی لشرود و مضل کل قلب لهواه وجد الصبر یصل سنه الوصل قصیر عجل معتجل سنه الهجر طویل و مدید و ممل یملاء الکاس حبیبی و طبیبی و تذر فعلن مفتعلن او فعلاتن و فعل ناول الکاس نهارا و جهارا و قحا لا یخاف رهقا من بمحیاک قتل # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶۸ عمرک یا واحدا فی درجات الکمال قد نزل الهم بی یا سندی قم تعال یا فرحی مونسی یا قمر المجلس وجهک بدر تمام ریقک خمر حلال روحک بحر الوفا لونک لمع الصفا عمرک لو لا التقی قلت ایا ذا الجلال تسکن قلب الوری تسکرهم بالهوی تدرک ما لا یری انت لطیف الخیال تسکن ارواحهم تسکر اشباحهم تجلسهم مجلسا فیه کؤوس ثقال # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶۹ تعال یا مدد العیش و السرور تعال تعال یا فرج الهم فاتح الاقفال لقاء وجهک فی الهم فالق الاصباح سقا جودک فی الفقر منتهی الاقبال تعال انک عیسی فاحی موتانا تعال و ادفع عنا خدیعه الدجال تعال انک داوود فاتخذ زردا تصون مهجتنا من اصابه الانصال تعال انک موسی تشق بحر ردی لکی تغرق فرعون سییء الافعال تعال انک نوح و نحن فی الطوفان اما سفینه نوح تعد للاهوال فهم صفاتک لکن تصورت بشرا فکم لفضلک امثالهم بلا امثال یحیل طالب دنیا وجودک الاعلی و فی وجودک دنیاه باطل و محال # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷۰ آمد بهار ای دوستان منزل سوی بستان کنیم گرد غریبان چمن خیزید تا جولان کنیم امروز چون زنبورها پران شویم از گل به گل تا در عسل خانه جهان شش گوشه آبادان کنیم آمد رسولی از چمن کاین طبل را پنهان مزن ما طبل خانه عشق را از نعره ها ویران کنیم بشنو سماع آسمان خیزید ای دیوانگان جانم فدای عاشقان امروز جان افشان کنیم زنجیرها را بردریم ما هر یکی آهنگریم آهن گزان چون کلبتین آهنگ آتشدان کنیم چون کوره آهنگران در آتش دل می دمیم کآهن دلان را زین نفس مستعمل فرمان کنیم آتش در این عالم زنیم وین چرخ را برهم زنیم وین عقل پابرجای را چون خویش سرگردان کنیم کوبیم ما بی پا و سر گه پای میدان گاه سر ما کی به فرمان خودیم تا این کنیم و آن کنیم نی نی چو چوگانیم ما در دست شه گردان شده تا صد هزاران گوی را در پای شه غلطان کنیم خامش کنیم و خامشی هم مایه دیوانگیست این عقل باشد کآتشی در پنبه پنهان کنیم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷۱ ای عاشقان ای عاشقان پیمانه را گم کرده ام زان می که در پیمانه ها اندرنگنجد خورده ام مستم ز خمر من لدن رو محتسب را غمز کن مر محتسب را و تو را هم چاشنی آورده ام ای پادشاه صادقان چون من منافق دیده ای با زندگانت زنده ام با مردگانت مرده ام با دلبران و گلرخان چون گلبنان بشکفته ام با منکران دی صفت همچون خزان افسرده ام ای نان طلب در من نگر والله که مستم بی خبر من گرد خنبی گشته ام من شیره ای افشرده ام مستم ولی از روی او غرقم ولی در جوی او از قند و از گلزار او چون گلشکر پرورده ام روزی که عکس روی او بر روی زرد من فتد ماهی شوم رومی رخی گر زنگی نوبرده ام در جام می آویختم اندیشه را خون ریختم با یار خود آمیختم زیرا درون پرده ام آویختم اندیشه را کاندیشه هشیاری کند ز اندیشه بیزاری کنم ز اندیشه ها پژمرده ام دوران کنون دوران من گردون کنون حیران من در لامکان سیران من فرمان ز قان آورده ام در جسم من جانی دگر در جان من قانی دگر با آن من آنی دگر زیرا به آن پی برده ام گر گویدم بی گاه شد رو رو که وقت راه شد گویم که این با زنده گو من جان به حق بسپرده ام خامش که بلبل باز را گفتا چه خامش کرده ای گفتا خموشی را مبین در صید شه صدمرده ام # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷۲ این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیده ام این بار من یک بارگی از عافیت ببریده ام دل را ز خود برکنده ام با چیز دیگر زنده ام عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیده ام ای مردمان ای مردمان از من نیاید مردمی دیوانه هم نندیشد آن کاندر دل اندیشیده ام دیوانه کوکب ریخته از شور من بگریخته من با اجل آمیخته در نیستی پریده ام امروز عقل من ز من یک بارگی بیزار شد خواهد که ترساند مرا پنداشت من نادیده ام من خود کجا ترسم از او شکلی بکردم بهر او من گیج کی باشم ولی قاصد چنین گیجیده ام از کاسه استارگان وز خوان گردون فارغم بهر گدارویان بسی من کاسه ها لیسیده ام من از برای مصلحت در حبس دنیا مانده ام حبس از کجا من از کجا مال که را دزدیده ام در حبس تن غرقم به خون وز اشک چشم هر حرون دامان خون آلود را در خاک می مالیده ام مانند طفلی در شکم من پرورش دارم ز خون یک بار زاید آدمی من بارها زاییده ام چندانک خواهی درنگر در من که نشناسی مرا زیرا از آن که م دیده ای من صدصفت گردیده ام در دیده من اندرآ وز چشم من بنگر مرا زیرا برون از دیده ها منزلگهی بگزیده ام تو مست مست سرخوشی من مست بی سر سرخوشم تو عاشق خندان لبی من بی دهان خندیده ام من طرفه مرغم کز چمن با اشتهای خویشتن بی دام و بی گیرنده ای اندر قفس خیزیده ام زیرا قفس با دوستان خوشتر ز باغ و بوستان بهر رضای یوسفان در چاه آرامیده ام در زخم او زاری مکن دعوی بیماری مکن صد جان شیرین داده ام تا این بلا بخریده ام چون کرم پیله در بلا در اطلس و خز می روی بشنو ز کرم پیله هم کاندر قبا پوسیده ام پوسیده ای در گور تن رو پیش اسرافیل من کز بهر من در صور دم کز گور تن ریزیده ام نی نی چو باز ممتحن بردوز چشم از خویشتن مانند طاووسی نکو من دیبه ها پوشیده ام پیش طبیبش سر بنه یعنی مرا تریاق ده زیرا در این دام نزه من زهرها نوشیده ام تو پیش حلوایی جان شیرین و شیرین جان شوی زیرا من از حلوای جان چون نیشکر بالیده ام عین تو را حلوا کند به زانک صد حلوا دهد من لذت حلوای جان جز از لبش نشنیده ام خاموش کن کاندر سخن حلوا بیفتد از دهن بی گفت مردم بو برد زان سان که من بوییده ام هر غوره ای نالان شده کای شمس تبریزی بیا کز خامی و بی لذتی در خویشتن چغزیده ام # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷۳ هان ای طبیب عاشقان دستی فروکش بر برم تا بخت و رخت و تخت خود بر عرش و کرسی بر برم بر گردن و بر دست من بربند آن زنجیر را افسون مخوان ز افسون تو هر روز دیوانه ترم خواهم که بدهم گنج زر تا آن گواه دل بود گرچه گواهی می دهد رخساره همچون زرم ور تو گواهان مرا رد می کنی ای پرجفا ای قاضی شیرین قضا باری فروخوان محضرم بی لطف و دلداری تو یا رب چه می لرزد دلم در شوق خاک پای تو یا رب چه می گردد سرم پیشم نشین پیشم نشان ای جان جان جان جان پر کن دلم گر کشتیم بیخم ببر گر لنگرم گه در طواف آتشم گه در شکاف آتشم باد آهن دل سرخ رو از دمگه آهنگرم هر روز نو جامی دهد تسکین و آرامی دهد هر روز پیغامی دهد این عشق چون پیغامبرم در سایه ات تا آمدم چون آفتابم بر فلک تا عشق را بنده شدم خاقان و سلطان سنجرم ای عشق آخر چند من وصف تو گویم بی دهن گه بلبلم گه گلبنم گه خضرم و گه اخضرم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷۴ ای عاشقان ای عاشقان من خاک را گوهر کنم وی مطربان ای مطربان دف شما پر زر کنم ای تشنگان ای تشنگان امروز سقایی کنم وین خاکدان خشک را جنت کنم کوثر کنم ای بی کسان ای بی کسان جاء الفرج جاء الفرج هر خسته غمدیده را سلطان کنم سنجر کنم ای کیمیا ای کیمیا در من نگر زیرا که من صد دیر را مسجد کنم صد دار را منبر کنم ای کافران ای کافران قفل شما را وا کنم زیرا که مطلق حاکمم مؤمن کنم کافر کنم ای بوالعلا ای بوالعلا مومی تو اندر کف ما خنجر شوی ساغر کنم ساغر شوی خنجر کنم تو نطفه بودی خون شدی وانگه چنین موزون شدی سوی من آ ای آدمی تا زینت نیکوتر کنم من غصه را شادی کنم گمراه را هادی کنم من گرگ را یوسف کنم من زهر را شکر کنم ای سردهان ای سردهان بگشاده ام زان سر دهان تا هر دهان خشک را جفت لب ساغر کنم ای گلستان ای گلستان از گلستانم گل ستان آن دم که ریحان هات را من جفت نیلوفر کنم ای آسمان ای آسمان حیرانتر از نرگس شوی چون خاک را عنبر کنم چون خار را عبهر کنم ای عقل کل ای عقل کل تو هر چه گفتی صادقی حاکم تویی حاتم تویی من گفت و گو کمتر کنم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷۵ باز آمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم وین چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم هفت اختر بی آب را کین خاکیان را می خورند هم آب بر آتش زنم هم بادهاشان بشکنم از شاه بی آغاز من پران شدم چون باز من تا جغد طوطی خوار را در دیر ویران بشکنم زآغاز عهدی کرده ام کاین جان فدای شه کنم بشکسته بادا پشت جان گر عهد و پیمان بشکنم امروز همچون آصفم شمشیر و فرمان در کفم تا گردن گردن کشان در پیش سلطان بشکنم روزی دو باغ طاغیان گر سبز بینی غم مخور چون اصل های بیخ شان از راه پنهان بشکنم من نشکنم جز جور را یا ظالم بدغور را گر ذره ای دارد نمک گبرم اگر آن بشکنم هر جا یکی گویی بود چوگان وحدت وی برد گویی که میدان نسپرد در زخم چوگان بشکنم گشتم مقیم بزم او چون لطف دیدم عزم او گشتم حقیر راه او تا ساق شیطان بشکنم چون در کف سلطان شدم یک حبه بودم کان شدم گر در ترازویم نهی می دان که میزان بشکنم چون من خراب و مست را در خانه خود ره دهی پس تو ندانی این قدر کاین بشکنم آن بشکنم گر پاسبان گوید که هی بر وی بریزم جام می دربان اگر دستم کشد من دست دربان بشکنم چرخ ار نگردد گرد دل از بیخ و اصلش برکنم گردون اگر دونی کند گردون گردان بشکنم خوان کرم گسترده ای مهمان خویشم برده ای گوشم چرا مالی اگر من گوشه نان بشکنم نی نی منم سرخوان تو سرخیل مهمانان تو جامی دو بر مهمان کنم تا شرم مهمان بشکنم ای که میان جان من تلقین شعرم می کنی گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم از شمس تبریزی اگر باده رسد مستم کند من لاابالی وار خود استون کیوان بشکنم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷۶ کاری ندارد این جهان تا چند گل کاری کنم حاجت ندارد یار من تا که منش یاری کنم من خاک تیره نیستم تا باد بر بادم دهد من چرخ ازرق نیستم تا خرقه زنگاری کنم دکان چرا گیرم چو او بازار و دکانم بود سلطان جانم پس چرا چون بنده جانداری کنم دکان خود ویران کنم دکان من سودای او چون کان لعلی یافتم من چون دکانداری کنم چون سرشکسته نیستم سر را چرا بندم بگو چون من طبیب عالمم بهر چه بیماری کنم چون بلبلم در باغ دل ننگست اگر جغدی کنم چون گلبنم در گلشنش حیفست اگر خاری کنم چون گشته ام نزدیک شه از ناکسان دوری کنم چون خویش عشق او شدم از خویش بیزاری کنم زنجیر بر دستم نهد گر دست بر کاری نهم در خنب می غرقم کند گر قصد هشیاری کنم ای خواجه من جام میم چون سینه را غمگین کنم شمع و چراغ خانه ام چون خانه را تاری کنم یک شب به مهمان من آ تا قرص مه پیشت کشم دل را به پیش من بنه تا لطف و دلداری کنم در عشق اگر بی جان شوی جان و جهانت من بسم گر دزد دستارت برد من رسم دستاری کنم دل را منه بر دیگری چون من نیابی گوهری آسان درآ و غم مخور تا منت غمخواری کنم اخرجت نفسی عن کسل طهرت روحی عن فشل لا موت الا بالاجل بر مرگ سالاری کنم شکری علی لذاتها صبری علی آفاتها یا ساقیی قم هاتها تا عیش و خماری کنم الخمر ما خمرته و العیش ما باشرته پخته ست انگورم چرا من غوره افشاری کنم ای مطرب صاحب نظر این پرده می زن تا سحر تا زنده باشم زنده سر تا چند مرداری کنم پندار کامشب شب پری یا در کنار دلبری بی خواب شو همچون پری تا من پری داری کنم قد شیدوا ارکاننا و استوضحوا برهاننا حمدا علی سلطاننا شیرم چه کفتاری کنم جاء الصفا زال الحزن شکرا لوهاب المنن ای مشتری زانو بزن تا من خریداری کنم زان از بگه دف می زنم زیرا عروسی می کنم آتش زنم اندر تتق تا چند ستاری کنم زین آسمان چون تتق من گوشه گیرم چون افق ذوالعرش را گردم قنق بر ملک جباری کنم الدار من لا دار له و المال من لا مال له خامش اگر خامش کنی بهر تو گفتاری کنم با شمس تبریزی اگر همخو و هم استاره ام چون شمس اندر شش جهت باید که انواری کنم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷۷ ای با من و پنهان چو دل از دل سلامت می کنم تو کعبه ای هر جا روم قصد مقامت می کنم هر جا که هستی حاضری از دور در ما ناظری شب خانه روشن می شود چون یاد نامت می کنم گه همچو باز آشنا بر دست تو پر می زنم گه چون کبوتر پرزنان آهنگ بامت می کنم گر غایبی هر دم چرا آسیب بر دل می زنی ور حاضری پس من چرا در سینه دامت می کنم دوری به تن لیک از دلم اندر دل تو روزنیست زان روزن دزدیده من چون مه پیامت می کنم ای آفتاب از دور تو بر ما فرستی نور تو ای جان هر مهجور تو جان را غلامت می کنم من آینه دل را ز تو این جا صقالی می دهم من گوش خود را دفتر لطف کلامت می کنم در گوش تو در هوش تو وندر دل پرجوش تو این ها چه باشد تو منی وین وصف عامت می کنم ای دل نه اندر ماجرا می گفت آن دلبر تو را هر چند از تو کم شود از خود تمامت می کنم ای چاره در من چاره گر حیران شو و نظاره گر بنگر کز این جمله صور این دم کدامت می کنم گه راست مانند الف گه کژ چو حرف مختلف یک لحظه پخته می شوی یک لحظه خامت می کنم گر سال ها ره می روی چون مهره ای در دست من چیزی که رامش می کنی زان چیز رامت می کنم ای شه حسام الدین حسن می گوی با جانان که من جان را غلاف معرفت بهر حسامت می کنم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷۸ ای آسمان این چرخ من زان ماه رو آموختم خورشید او را ذره ام این رقص از او آموختم ای مه نقاب روی او ای آب جان در جوی او بر رو دویدن سوی او زان آب جو آموختم گلشن همی گوید مرا کاین نافه چون دزدیده ای من شیری و نافه بری ز آهوی هو آموختم از باغ و از عرجون او وز طره میگون او اینک رسن بازی خوش همچون کدو آموختم از نقش های این جهان هم چشم بستم هم دهان تا نقش بندی عجب بی رنگ و بو آموختم دیدم گشاد داد او وان جود و آن ایجاد او من دادن جان دم به دم زان دادخو آموختم در خواب بی سو می روی در کوی بی کو می روی شش سو مرو وز سو مگو چون غیر سو آموختم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷۹ آمد خیال خوش که من از گلشن یار آمدم در چشم مست من نگر کز کوی خمار آمدم سرمایه مستی منم هم دایه هستی منم بالا منم پستی منم چون چرخ دوار آمدم آنم کز آغاز آمدم با روح دمساز آمدم برگشتم و بازآمدم بر نقطه پرگار آمدم گفتم بیا شاد آمدی دادم بده داد آمدی گفتا بدید و داد من کز بهر این کار آمدم هم من مه و مهتاب تو هم گلشن و هم آب تو چندین ره از اشتاب تو بی کفش و دستار آمدم فرخنده نامی ای پسر گرچه که خامی ای پسر تلخی مکن زیرا که من از لطف بسیار آمدم خندان درآ تلخی بکش شاباش ای تلخی خوش گل ها دهم گرچه که من اول همه خار آمدم گل سر برون کرد از درج کالصبر مفتاح الفرج هر شاخ گوید لاحرج کز صبر دربار آمدم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸۰ دی بر سرم تاج زری بنهاده است آن دلبرم چندانک سیلی می زنی آن می نیفتد از سرم شاه کله دوز ابد بر فرق من از فرق خود شب پوش عشق خود نهد پاینده باشد لاجرم ور سر نماند با کله من سر شوم جمله چو مه زیرا که بی حقه و صدف رخشانتر آید گوهرم اینک سر و گرز گران می زن برای امتحان ور بشکند این استخوان از عقل و جان مغزینترم آن جوز بی مغزی بود کو پوست بگزیده بود او ذوق کی دیده بود از لوزی پیغامبرم لوزینه پرجوز او پرشکر و پرلوز او شیرین کند حلق و لبم نوری نهد در منظرم چون مغز یابی ای پسر از پوست برداری نظر در کوی عیسی آمدی دیگر نگویی کو خرم ای جان من تا کی گله یک خر تو کم گیر از گله در زفتی فارس نگر نی بارگیر لاغرم زفتی عاشق را بدان از زفتی معشوق او زیرا که کبر عاشقان خیزد ز الله اکبرم ای دردهای آه گو اه اه مگو الله گو از چه مگو از جان گو ای یوسف جان پرورم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸۱ هرگز ندانم راندن مستی که افتد بر درم در خانه گر می باشدم پیشش نهم با وی خورم مستی که شد مهمان من جان منست و آن من تاج من و سلطان من تا برنشیند بر سرم ای یار من وی خویش من مستی بیاور پیش من روزی که مستی کم کنم از عمر خویشش نشمرم چون وقف کردستم پدر بر باده های همچو زر در غیر ساقی ننگرم وز امر ساقی نگذرم چند آزمایم خویش را وین جان عقل اندیش را روزی که مستم کشتیم روزی که عاقل لنگرم کو خمر تن کو خمر جان کو آسمان کو ریسمان تو مست جام ابتری من مست حوض کوثرم مستی بیاید قی کند مستی زمین را طی کند این خوار و زار اندر زمین وان آسمان بر محترم گر مستی و روشن روان امشب مخسب ای ساربان خاموش کن خاموش کن زین باده نوش ای بوالکرم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸۲ ای ساقی روشن دلان بردار سغراق کرم کز بهر این آورده ای ما را ز صحرای عدم تا جان ز فکرت بگذرد وین پرده ها را بردرد زیرا که فکرت جان خورد جان را کند هر لحظه کم ای دل خموش از قال او واقف نه ای ز احوال او بر رخ نداری خال او گر چون مهی ای جان عم خوبی جمال عالمان وان حال حال عارفان کو دیده کو دانش بگو کو گلستان کو بوی و شم زان می که او سرکه شود زو ترش رویی کی رود این می مجو آن می بجو کو جام غم کو جام جم آن می بیار ای خوبرو کاشکوفه اش حکمت بود کز بحر جان دارد مدد تا درج در شد زو شکم بر ریز آن رطل گران بر آه سرد منکران تا سردشان سوزان شود گردد همه لاشان نعم گر مجلسم خالی بدی گفتار من عالی بدی یا نور شو یا دور شو بر ما مکن چندین ستم مانند درد دیده ای بر دیده برچفسیده ای ای خواجه برگردان ورق ور نه شکستم من قلم هر کس که هایی می کند آخر ز جایی می کند شاهی بود یا لشکری تنها نباشد آن علم خالی نمی گردد وطن خالی کن این تن را ز من مستست جان در آب و گل ترسم که درلغزد قدم ای شمس تبریزی ببین ما را تو این نعم المعین ای قوت پا در روش وی صحت جان در سقم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸۳ تا من بدیدم روی تو ای ماه و شمع روشنم هر جا نشینم خرمم هر جا روم در گلشنم هر جا خیال شه بود باغ و تماشاگه بود در هر مقامی که روم بر عشرتی بر می تنم درها اگر بسته شود زین خانقاه شش دری آن ماه رو از لامکان سر درکند در روزنم گوید سلام علیک هی آوردمت صد نقل و می من شاهم و شاهنشهم پرده سپاهان می زنم من آفتاب انورم خوش پرده ها را بردرم من نوبهارم آمدم تا خارها را برکنم هر کس که خواهد روز و شب عیش و تماشا و طرب من قندها را لذتم بادام ها را روغنم گویم سخن را بازگو مردی کرم ز آغاز گو هین بی ملولی شرح کن من سخت کند و کودنم گوید که آن گوش گران بهتر ز هوش دیگران صد فضل دارد این بر آن کان جا هوا این جا منم رو رو که صاحب دولتی جان حیات و عشرتی رضوان و حور و جنتی زیرا گرفتی دامنم هم کوه و هم عنقا توی هم عروه الوثقی توی هم آب و هم سقا توی هم باغ و سرو و سوسنم افلاک پیشت سر نهد املاک پیشت پر نهد دل گویدت مومم تو را با دیگران چون آهنم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸۴ عشقا تو را قاضی برم کاشکستیم همچون صنم از من نخواهد کس گوا که شاهدم نی ضامنم مقضی توی قاضی توی مستقبل و ماضی توی خشمین توی راضی توی تا چون نمایی دم به دم ای عشق زیبای منی هم من توام هم تو منی هم سیلی و هم خرمنی هم شادیی هم درد و غم آن ها توی وین ها توی وز این و آن تنها توی وآن دشت با پهنا توی وآن کوه و صحرای کرم شیرینی خویشان توی سرمستی ایشان توی دریای درافشان توی کان های پر زر و درم عشق سخن کوشی توی سودای خاموشی توی ادراک و بی هوشی توی کفر و هدی عدل و ستم ای خسرو شاهنشهان ای تختگاهت عقل و جان ای بی نشان با صد نشان ای مخزنت بحر عدم پیش تو خوبان و بتان چون پیش سوزن لعبتان زشتش کنی نغزش کنی بردری از مرگ و سقم هر نقش با نقشی دگر چون شیر بودی و شکر گر واقفندی نقش ها که آمدند از یک قلم آن کس که آمد سوی تو تا جان دهد در کوی تو رشک تو گوید که برو لطف تو خواند که نعم لطف تو سابق می شود جذاب عاشق می شود بر قهر سابق می شود چون روشنایی بر ظلم هر زنده ای را می کشد وهم و خیالی سو به سو کرده خیالی را کفت لشکرکش و صاحب علم دیگر خیالی آوری ز اول رباید سروری آن را اسیر این کنی ای مالک الملک و حشم هر دم خیالی نو رسد از سوی جان اندر جسد چون کودکان قلعه بزم گوید ز قسام القسم خامش کنم بندم دهان تا برنشورد این جهان چون می نگنجی در بیان دیگر نگویم بیش و کم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸۵ بس جهد می کردم که من آیینه نیکی شوم تو حکم می کردی که من خمخانه سیکی شوم خمخانه خاصان شدم دریای غواصان شدم خورشید بی نقصان شدم تا طب تشکیکی شوم نقش ملایک ساختی بر آب و گل افراختی دورم بدان انداختی کاکسیر نزدیکی شوم هاروتیی افروختی پس جادویش آموختی زآنم چنین می سوختی تا شمع تاریکی شوم ترکی همه ترکی کند تاجیک تاجیکی کند من ساعتی ترکی شوم یک لحظه تاجیکی شوم گه تاج سلطانان شوم گه مکر شیطانان شوم گه عقل چالاکی شوم گه طفل چالیکی شوم خون روی را ریختم با یوسفی آمیختم در روی او سرخی شوم در موش باریکی شوم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸۶ آمد بهار ای دوستان منزل به سروستان کنیم تا بخت در رو خفته را چون بخت سرو استان کنیم همچون غریبان چمن بی پا روان گشته به فن هم بسته پا هم گام زن عزم غریبستان کنیم جانی که رست از خاکدان نامش روان آمد روان ما جان زانوبسته را هم منزل ایشان کنیم ای برگ قوت یافتی تا شاخ را بشکافتی چون رستی از زندان بگو تا ما در این حبس آن کنیم ای سرو بر سرور زدی تا از زمین سر ورزدی سرور چه سیر آموختت تا ما در آن سیران کنیم ای غنچه گلگون آمدی وز خویش بیرون آمدی با ما بگو چون آمدی تا ما ز خود خیزان کنیم آن رنگ عبهر از کجا وان بوی عنبر از کجا وین خانه را در از کجا تا خدمت دربان کنیم ای بلبل آمد داد تو من بنده فریاد تو تو شاد گل ما شاد تو کی شکر این احسان کنیم ای سبزپوشان چون خضر ای غیب ها گویان به سر تا حلقه گوش از شما پر در و پرمرجان کنیم بشنو ز گلشن رازها بی حرف و بی آوازها برساخت بلبل سازها گر فهم آن دستان کنیم آواز قمری تا قمر بررفت و طوطی بر شکر می آورد الحان تر جان مست آن الحان کنیم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸۷ هین خیره خیره می نگر اندر رخ صفراییم هر کس که او مکی بود داند که من بطحاییم زان لاله روی دلستان روید ز رویم زعفران هر لحظه زان شادی فزا بیش است کارافزاییم مانند برف آمد دلم هر لحظه می کاهد دلم آن جا همی خواهد دلم زیرا که من آن جاییم هر جا حیاتی بیشتر مردم در او بی خویشتر خواهی بیا در من نگر کز شید جان شیداییم آن برف گوید دم به دم بگدازم و سیلی شوم غلطان سوی دریا روم من بحری و دریاییم تنها شدم راکد شدم بفسردم و جامد شدم تا زیر دندان بلا چون برف و یخ می خاییم چون آب باش و بی گره از زخم دندان ها بجه من تا گره دارم یقین می کوبی و می ساییم برف آب را بگذار هین فقاع های خاص بین می جوشد و بر می جهد که تیزم و غوغاییم هر لحظه بخروشان ترم برجسته و جوشان ترم چون عقل بی پر می پرم زیرا چو جان بالاییم بسیار گفتم ای پدر دانم که دانی این قدر که چون نیم بی پا و سر در پنجه آن ناییم گر تو ملولستی ز من بنگر در آن شاه زمن تا گرم و شیرینت کند آن دلبر حلواییم ای بی نوایان را نوا جان ملولان را دوا پران کننده جان که من از قافم و عنقاییم من بس کنم بس از حنین او بس نخواهد کرد از این من طوطیم عشقش شکر هست از شکر گویاییم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸۸ ای نفس کل صورت مکن وی عقل کل بشکن قلم ای مرد طالب کم طلب بر آب جو نقش قدم ای عاشق صافی روان رو صاف چون آب روان کاین آب صافی بی گره جان می فزاید دم به دم از باد آب بی گره گر ساعتی پوشد زره بر آب جو تهمت منه کو را نه ترس است و نه غم در نقش بی نقشی ببین هر نقش را صد رنگ و بو در برگ بی برگی نگر هر شاخ را باغ ارم زان صورت صورت گسل کو منبع جان است و دل تن ریخته از شرم او بگریخته جان در حرم از باده و از باد او بس بنده و آزاد او چون کان فروبر نفس چون که برآورده شکم از بحر گویم یا ز در یا از نفاذ حکم مر نی از مقالت هم ببر می تاز تا پای علم چپ راست دان این راه را در چاه دان این چاه را چون سوی موج خون روی در خون بود خوان کرم در آتش آبی تعبیه در آب آتش تعبیه در آتشش جان در طرب در آب او دل در ندم یا من ولی انعامنا ثبت لنا اقدامنا ای بی تو راحت ها عنا ای بی تو صحت ها سقم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸۹ ای پاک رو چون جام جم وز عشق آن مه متهم این مرگ خود پیدا کند پاکی تو را کم خور تو غم ای جان من با جان تو جویای در در بحر خون تا در که را پیدا شود پیدا شود ای جان عم من چون شوم کوته نظر در عشق آن بحر گهر کز ساحل دریای جان آید بشارت دم به دم من ترک فضل و فاضلی کردم به عشق از کاهلی کز عشق شه کم بیشی است وز عشق شه بیشی است کم بیخ دل از صفرای او می خورد زد زردی به رخ چون دیده عشقش بر رخم زد بر رخم آن شه رقم تلوین این رخسار بین در عشق بی تلوین شهی گاه از غمش چون زعفران گاه از خجالت چون بقم من فانی مطلق شدم تا ترجمان حق شدم گر مست و هشیارم ز من کس نشنود خود بیش و کم بازار مصر اندرشدم تا جانب مهتر شدم دیدم یکی یوسف رخی گفتم به غفلت ذابکم گفتا عزیز مصر گر تو عاشقی بخشیدمت من غایه الاحسان او من جوده او من کرم من قدر آن نشناختم آن را هوس پنداشتم یا حسرتی من هجره یا غبنتی یا ذا الندم ای صد محال از قوتش گشته حقیقت عین حال ما کان فی الدارین قط و الله مثل ذالقدم تبریز این تعظیم را تو از الست آورده ای از مفخر من شمس دین از اول جف القلم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹۰ باز آمدم باز آمدم از پیش آن یار آمدم در من نگر در من نگر بهر تو غم خوار آمدم شاد آمدم شاد آمدم از جمله آزاد آمدم چندین هزاران سال شد تا من به گفتار آمدم آن جا روم آن جا روم بالا بدم بالا روم بازم رهان بازم رهان کاین جا به زنهار آمدم من مرغ لاهوتی بدم دیدی که ناسوتی شدم دامش ندیدم ناگهان در وی گرفتار آمدم من نور پاکم ای پسر نه مشت خاکم مختصر آخر صدف من نیستم من در شهوار آمدم ما را به چشم سر مبین ما را به چشم سر ببین آن جا بیا ما را ببین کاین جا سبک بار آمدم از چار مادر برترم وز هفت آبا نیز هم من گوهر کانی بدم کاین جا به دیدار آمدم یارم به بازار آمده ست چالاک و هشیار آمده ست ور نه به بازارم چه کار وی را طلبکار آمدم ای شمس تبریزی نظر در کل عالم کی کنی کاندر بیابان فنا جان و دل افگار آمدم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹۱ تا کی به حبس این جهان من خویش زندانی کنم وقت ست جان پاک را تا میر میدانی کنم بیرون شدم ز آلودگی با قوت پالودگی اوراد خود را بعد از این مقرون سبحانی کنم نیزه به دستم داد شه تا نیزه بازی ها کنم تا کی به دست هر خسی من رسم چوگانی کنم آن پادشاه لم یزل داده ست ملک بی خلل باشد بتر از کافری گر یاد دربانی کنم چون این بنا برکنده شد آن گریه هامان خنده شد چون در بنا بستم نظر آهنگ دربانی کنم ای دل مرا در نیم شب دادی ز دانایی خبر اکنون به تو در خلوتم تا آنچ می دانی کنم در چاه تخمی کاشتن بی عقل را باشد روا این جا به داد عقل کل کشت بیابانی کنم دشوارها رفت از نظر هر سد شد زیر و زبر بر جای پا چون رست پر دوران به آسانی کنم در حضرت فرد صمد دل کی رود سوی عدد در خوان سلطان ابد چون غیر سرخوانی کنم تا چند گویم بس کنم کم یاد پیش و پس کنم اندر حضور شاه جان تا چند خط خوانی کنم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹۲ یار شدم یار شدم با غم تو یار شدم تا که رسیدم بر تو از همه بیزار شدم گفت مرا چرخ فلک عاجزم از گردش تو گفتم این نقطه مرا کرد که پرگار شدم غلغله می شنوم روز و شب از قبه دل از روش قبه دل گنبد دوار شدم تا که فتادم چو صدا ناگه در چنگ غمت از هوس زخمه تو کم ز یکی تار شدم دزدد غم گردن خود از حذر سیلی من زانک من از بیشه جان حیدر کرار شدم تا که بدیدم قدحش سرده اوباش منم تا که بدیدم کلهش بی دل و دستار شدم تا که قلندر دل من داد می مذهل من رقص کنان دلق کشان جانب خمار شدم گفت مرا خواجه فرج صبر رهاند ز حرج هیچ مگو کز فرج ست اینک گرفتار شدم چرخ بگردید بسی تا که چنین چرخ زدم یار بنالید بسی تا که در این غار شدم نیم شبی همره مه روی نهادم سوی ره در هوس خوبی او جانب گلزار شدم گاه چو سوسن پی گل شاعر و مداح شدم گاه چو بلبل به سحر سخره تکرار شدم زوبع اندیشه شدم صد فن و صد پیشه شدم کار تو را دید دلم عاقبت از کار شدم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹۳ مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم گفت که دیوانه نه ای لایق این خانه نه ای رفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدم گفت که سرمست نه ای رو که از این دست نه ای رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم گفت که تو کشته نه ای در طرب آغشته نه ای پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی گول شدم هول شدم وز همه برکنده شدم گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم گفت که شیخی و سری پیش رو و راهبری شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم در هوس بال و پرش بی پر و پرکنده شدم گفت مرا دولت نو راه مرو رنجه مشو زانک من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن گفتم آری نکنم ساکن و باشنده شدم چشمه خورشید تویی سایه گه بید منم چونک زدی بر سر من پست و گدازنده شدم تابش جان یافت دلم وا شد و بشکافت دلم اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم صورت جان وقت سحر لاف همی زد ز بطر بنده و خربنده بدم شاه و خداونده شدم شکر کند کاغذ تو از شکر بی حد تو کآمد او در بر من با وی ماننده شدم شکر کند خاک دژم از فلک و چرخ به خم کز نظر و گردش او نور پذیرنده شدم شکر کند چرخ فلک از ملک و ملک و ملک کز کرم و بخشش او روشن بخشنده شدم شکر کند عارف حق کز همه بردیم سبق بر زبر هفت طبق اختر رخشنده شدم زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم یوسف بودم ز کنون یوسف زاینده شدم از توام ای شهره قمر در من و در خود بنگر کز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان کز رخ آن شاه جهان فرخ و فرخنده شدم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹۴ دفع مده دفع مده من نروم تا نخورم عشوه مده عشوه مده عشوه ی مستان نخرم وعده مکن وعده مکن مشتری وعده نی ام یا بدهی یا ز دکان تو گروگان ببرم گر تو بهایی بنهی تا که مرا دفع کنی رو که به جز حق نبری گرچه چنین بی خبرم پرده مکن پرده مدر در سپس پرده مرو راه بده راه بده یا تو برون آ ز حرم ای دل و جان بنده تو بند شکرخنده ی تو خنده ی تو چیست بگو جوشش دریای کرم طالع استیز مرا از مه و مریخ بجو همچو قضاهای فلک خیره و استیزه گرم چرخ ز استیزه من خیره و سرگشته شود زانک دو چندان که ویم گرچه چنین مختصرم گر تو ز من صرفه بری من ز تو صد صرفه برم کیسه برم کاسه برم زانک دورو همچو زرم گرچه دورو همچو زرم مهر تو دارد نظرم از مه و از مهر فلک مه تر و افلاک ترم لاف زنم لاف که تو راست کنی لاف مرا ناز کنم ناز که من در نظرت معتبرم چه عجب ار خوش خبرم چونک تو کردی خبرم چه عجب ار خوش نظرم چونک توی در نظرم بر همگان گر ز فلک زهر ببارد همه شب من شکر اندر شکر اندر شکر اندر شکرم هر کسکی را کسکی هر جگری را هوسی لیک کجا تا به کجا من ز هوایی دگرم من طلب اندر طلبم تو طرب اندر طربی آن طربت در طلبم پا زد و برگشت سرم تیر تراشنده توی دوک تراشنده منم ماه درخشنده توی من چو شب تیره برم میرشکار فلکی تیر بزن در دل من ور بزنی تیر جفا همچو زمین پی سپرم جمله سپرهای جهان باخلل از زخم بود بی خطر آن گاه بوم کز پی زخمت سپرم گیج شد از تو سر من این سر سرگشته من تا که ندانم پسرا که پسرم یا پدرم آن دل آواره من گر ز سفر بازرسد خانه تهی یابد او هیچ نبیند اثرم سرکه فشانی چه کنی کآتش ما را بکشی کآتشم از سرکه ات افزون شود افزون شررم عشق چو قربان کندم عید من آن روز بود ور نبود عید من آن مرد نی ام بلک غرم چون عرفه و عید توی غره ذی الحجه منم هیچ به تو درنرسم وز پی تو هم نبرم باز توام باز توام چون شنوم طبل تو را ای شه و شاهنشه من باز شود بال و پرم گر بدهی می بچشم ور ندهی نیز خوشم سر بنهم پا بکشم بی سر و پا می نگرم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹۵ مطرب عشق ابدم زخمه عشرت بزنم ریش طرب شانه کنم سبلت غم را بکنم تا همه جان ناز شود چونک طرب ساز شود تا سر خم باز شود گل ز سرش دور کنم چونک خلیلی بده ام عاشق آتشکده ام عاشق جان و خردم دشمن نقش وثنم وقت بهارست و عمل جفتی خورشید و حمل جوش کند خون دلم آب شود برف تنم ای مه تابان شده ای از چه گدازان شده ای گفت گرفتار دلم عاشق روی حسنم عشق کسی می کشدم گوش کشان می بردم تیر بلا می رسدم زان همه تن چون مجنم گرچه در این شور و شرم غرقه بحر شکرم گرچه اسیر سفرم تازه به بوی وطنم یار وصالی بده ام جفت جمالی بده ام فلسفه برخواند قضا داد جدایی به فنم تا که رگی در تن من جنبد من سوی وطن باشم پران و دوان ای شه شیرین ذقنم دم به دم آن بوی خوشش وان طلب گوش کشش آب روان کرد مرا ساقی سرو و سمنم همره یعقوب شدم فتنه آن خوب شدم هدیه فرستد به کرم یوسف جان پیرهنم الحق جانا چه خوشی قوس وفا را تو کشی در دو جهان دیده بود هیچ کسی چون تو صنم بر بر او بربزنم گرچه برابر نزنم شیشه بر آن سنگ زنم بنده شیشه شکنم پیل به خرطوم جفا قاصد کعبه شده است من چو ابابیل حقم یاور هر کرگدنم صیقل هر آینه ام رستم هر میمنه ام قوت هر گرسنه ام انجم هر انجمنم معنی هر قد و خدم سایه لطف احدم کعبه هر نیک و بدم دایه باغ و چمنم آتش بدخوی بود سوزش هر کوی بود چونک نکوروی بود باشد خوب ختنم گر تو بدین کژ نگری کاسه زنی کوزه خوری سایه عدل صمدم جز که مناسب نتنم وقت شد ای شاه شهان سرور خوبان جهان که به کرم شرح کنی آنک نگوید دهنم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹۶ باز در اسرار روم جانب آن یار روم نعره بلبل شنوم در گل و گلزار روم تا کی از این شرم و حیا شرم بسوزان و بیا همره دل گردم خوش جانب دلدار روم صبر نمانده ست که من گوش سوی نسیه برم عقل نمانده ست که من راه به هنجار روم چنگ زن ای زهره من تا که بر این تنتن تن گوش بر این بانگ نهم دیده به دیدار روم خسته دام است دلم بر در و بام است دلم شاهد دل را بکشم سوی خریدار روم گفت مرا در چه فنی کار چرا می نکنی راه دکانم بنما تا که پس کار روم تا که ز خود بد خبرش رفت دلم بر اثرش کو اثری از دل من تا که بر آثار روم تا ز حریفان حسد چشم بدی درنرسد کف به کف یار دهم در کنف غار روم درس رییسان خوشی بی هشی است و خمشی درس چو خام است مرا بر سر تکرار روم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹۷ زین دو هزاران من و ما ای عجبا من چه منم گوش بنه عربده را دست منه بر دهنم چونک من از دست شدم در ره من شیشه منه ور بنهی پا بنهم هر چه بیابم شکنم زانک دلم هر نفسی دنگ خیال تو بود گر طربی در طربم گر حزنی در حزنم تلخ کنی تلخ شوم لطف کنی لطف شوم با تو خوش است ای صنم لب شکر خوش ذقنم اصل توی من چه کسم آینه ای در کف تو هر چه نمایی بشوم آینه ممتحنم تو به صفت سرو چمن من به صفت سایه تو چونک شدم سایه گل پهلوی گل خیمه زنم بی تو اگر گل شکنم خار شود در کف من ور همه خارم ز تو من جمله گل و یاسمنم دم به دم از خون جگر ساغر خونابه کشم هر نفسی کوزه خود بر در ساقی شکنم دست برم هر نفسی سوی گریبان بتی تا بخراشد رخ من تا بدرد پیرهنم لطف صلاح دل و دین تافت میان دل من شمع دل است او به جهان من کیم او را لگنم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹۸ جمع تو دیدم پس از این هیچ پریشان نشوم راه تو دیدم پس از این همره ایشان نشوم ای که تو شاه چمنی سیرکن صد چو منی چشم و دلم سیر کنی سخره این خوان نشوم کعبه چو آمد سوی من جانب کعبه نروم ماه من آمد به زمین قاصد کیوان نشوم فربه و پرباد توام مست و خوش و شاد توام بنده و آزاد توام بنده شیطان نشوم شاه زمینی و زمان همچو خرد فاش و نهان پیش تو ای جان و جهان جمله چرا جان نشوم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹۹ هر نفسی تازه ترم کز سر روزن بپرم چونکه بهارم تو شهی باغ توام شاخ ترم چونکه توی میر مرا در بر خود گیر مرا خاک تو بادا کلهم دست تو بادا کمرم چونکه تو دست شفقت بر سر ما داشته ای نیست عجب گر ز شرف بگذرد از چرخ سرم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰۰ تیز دوم تیز دوم تا به سواران برسم نیست شوم نیست شوم تا بر جانان برسم خوش شده ام خوش شده ام پاره آتش شده ام خانه بسوزم بروم تا به بیابان برسم خاک شوم خاک شوم تا ز تو سرسبز شوم آب شوم سجده کنان تا به گلستان برسم چونک فتادم ز فلک ذره صفت لرزانم ایمن و بی لرز شوم چونک به پایان برسم چرخ بود جای شرف خاک بود جای تلف باز رهم زین دو خطر چون بر سلطان برسم عالم این خاک و هوا گوهر کفر است و فنا در دل کفر آمده ام تا که به ایمان برسم آن شه موزون جهان عاشق موزون طلبد شد رخ من سکه زر تا که به میزان برسم رحمت حق آب بود جز که به پستی نرود خاکی و مرحوم شوم تا بر رحمان برسم هیچ طبیبی ندهد بی مرضی حب و دوا من همگی درد شوم تا که به درمان برسم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰۱ کوه نیم سنگ نیم چونک گدازان نشوم دیدم جمعیت تو چونک پریشان نشوم کوه ز کوهی برود سنگ ز سنگی بشود پس من اگر آدمیم کمتر از ایشان نشوم آهن پولاد و حجر در کف تو موم شود من که همه موم توام چونک بدین سان نشوم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰۲ دوش چه خورده ای بگو ای بت همچو شکرم تا همه عمر بعد از این من شب و روز از آن خورم ای که ابیت گفته ای هر شب عند ربکم شرح بده از آن ابا بیشتر ای پیمبرم گر تو ز من نهان کنی شعشعه جمال تو نوبت ملک می زند ای قمر مصورم لذت نامه های تو ذوق پیام های تو می نرود سوی لبم سخت شده ست در برم لابه کنم که هی بیا درده بانگ الصلا او کتف این چنین کند که به درونه خوشترم گشت فضای هر سری میل دل و میسرش شکر که عشق شد همه میل دل و میسرم گفتم عشق را شبی راست بگو تو کیستی گفت حیات باقیم عمر خوش مکررم گفتمش ای برون ز جا خانه تو کجاست گفت همره آتش دلم پهلوی دیده ترم رنگرزم ز من بود هر رخ زعفرانیی چست الاقم و ولی عاشق اسب لاغرم غازه لاله ها منم قیمت کاله ها منم لذت ناله ها منم کاشف هر مسترم او به کمینه شیوه ای صد چو مرا ز ره برد خواجه مرا تو ره نما من به چه از رهش برم چرخ نداش می کند کز پی توست گردشم ماه نداش می کند کز رخ تو منورم عقل ز جای می جهد روح خراج می دهد سر به سجود می رود کز پی تو مدورم من که فضول این دهم وز فن خویش فربهم ز آتش آفتاب او آب شده ست اکثرم بس کن ای فسانه گو سیر شدم ز گفت و گو تا به سخن درآید آنک مست شده ست از او سرم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰۳ آمده ام که سر نهم عشق تو را به سر برم ور تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برم آمده ام چو عقل و جان از همه دیده ها نهان تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم آمده ام که ره زنم بر سر گنج شه زنم آمده ام که زر برم زر نبرم خبر برم گر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکن گر ز سرم کله برد من ز میان کمر برم اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم آنک ز زخم تیر او کوه شکاف می کند پیش گشاد تیر او وای اگر سپر برم گفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خود تاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برم آنک ز تاب روی او نور صفا به دل کشد و آنک ز جوی حسن او آب سوی جگر برم در هوس خیال او همچو خیال گشته ام وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من گفت بخور نمی خوری پیش کسی دگر برم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰۴ کار مرا چو او کند کار دگر چرا کنم چونک چشیدم از لبش یاد شکر چرا کنم از گلزار چون روم جانب خار چون شوم از پی شب چو مرغ شب ترک سحر چرا کنم باده اگر چه می خورم عقل نرفت از سرم مجلس چون بهشت را زیر و زبر چرا کنم چونک کمر ببسته ام بهر چنان قمررخی از پی هر ستاره گو ترک قمر چرا کنم بر سر چرخ هفتمین نام زمین چرا برم غیرت هر فرشته ام ذکر بشر چرا کنم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰۵ میل هواش می کنم طال بقاش می زنم حلقه به گوش و عاشقم طبل وفاش می زنم از دل و جان سکسته ام بر سر ره نشسته ام قافله خیال را بهر لقاش می زنم غیر طواشی غمش یا یلواج مرهمش هر چه سری برون کند بر سر و پاش می زنم این دل همچو چنگ را مست خراب دنگ را زخمه به کف گرفته ام همچو سه تاش می زنم دل که خرید جوهری از تک حوض کوثری خفت و بها نمی دهد بهر بهاش می زنم شب چو به خواب می رود گوش کشانش می کشم چون به سحر دعا کند وقت دعاش می زنم لذت تازیانه ام کی برسد به لاشه اش چون که گمان برد که من بهر فناش می زنم گر قمر و فلک بود ور خرد و ملک بود چونک حجاب دل شود زود قفاش می زنم گفتم شیشه مرا بر سر سنگ می زنی گفت چو لاف عشق زد تیغ بلاش می زنم هر رگ این رباب را ناله نو نوای نو تا ز نواش پی برد دل که کجاش می زنم در دل هر فغان او چاشنی سرشته ام تا نبری گمان که من سهو و خطاش می زنم خشم شهان گه عطا خنجر و گرز می زند من به سخاش می کشم من به عطاش می زنم سخت لطیف می زنم دیده بدان نمی رسد دل که هوای ما کند همچو هواش می زنم خامش باش زین حنین پرده راست نیست این راه شماست این نوا پیش شماش می زنم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰۶ هر شب و هر سحر تو را من به دعا بخواستم تا به چه شیوه ها تو را من ز خدا بخواستم تا شوی از سجود من مونس این وجود من خود بشد این وجود من چون که تو را بخواستم در پی آفتاب تو سایه بدم ضیاطلب پاک چو سایه خوردیم چون که ضیا بخواستم آهنیم ز عشق تو خواسته نور آینه آتش و زخم می خورم چونک صفا بخواستم سوی تو چون شتافتم جای قدم نیافتم پاک ز جا ببردیم چون ز تو جا بخواستم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰۷ دوش چه خورده ای بگو ای بت همچو شکرم تا همه سال روز و شب باقی عمر از آن خورم گر تو غلط دهی مرا رنگ تو غمز می کند رنگ تو تا بدیده ام دنگ شده ست این سرم یک نفسی عنان بکش تیز مرو ز پیش من تا بفروزد این دلم تا به تو سیر بنگرم سخت دلم همی تپد یک نفسی قرار کن خون ز دو دیده می چکد تیز مرو ز منظرم چون ز تو دور می شوم عبرت خاک تیره ام چونک ببینمت دمی رونق چرخ اخضرم چون رخ آفتاب شد دور ز دیده زمین جامه سیاه می کند شب ز فراق لاجرم خور چو به صبح سر زند جامه سپید می کند ای رخت آفتاب جان دور مشو ز محضرم خیره کشی مکن بتا خیره مریز خون من تنگ دلی مکن بتا درمشکن تو گوهرم ساغر می خیال تو بر کف من نهاد دی تا بندیدمت در او میل نشد به ساغرم داروی فربهی ز تو یافت زمین و آسمان تربیتی نما مرا از بر خود که لاغرم ای صنم ستیزه گر مست ستیزه ات شکر جان تو است جان من اختر توست اخترم چند به دل بگفته ام خون بخور و خموش کن دل کتفک همی زند که تو خموش من کرم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰۸ تا به کی ای شکر چو تن بی دل و جان فغان کنم چند ز برگ ریز غم زرد شوم خزان کنم از غم و اندهان من سوخت درون جان من جمله فروغ آتشین تا به کیش نهان کنم چند ز دوست دشمنی جان شکنی و تن زنی چند من شکسته دل نوحه تن به جان کنم مؤمن عشقم ای صنم نعره عشق می زنم همچو اسیرکان ز غم تا به کی الامان کنم چونک خیال تو سحر سوی من آید ای قمر چون گذرد ز موج خون خاصه که خون فشان کنم سنگ شد آب از غمم آه نه سنگ و آهنم کآتش روید از تنم چونک حدیث آن کنم ای تبریز شمس دین با تو قرین و چون قرین دور قمر اگر هله با تو یکی قران کنم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰۹ ای تو بداده در سحر از کف خویش باده ام ناز رها کن ای صنم راست بگو که داده ام گرچه برفتی از برم آن بنرفت از سرم بر سر ره بیا ببین بر سر ره فتاده ام چشم بدی که بد مرا حسن تو در حجاب شد دوختم آن دو چشم را چشم دگر گشاده ام چون بگشاید این دلم جز به امید عهد دوست نامه عهد دوست را بر سر دل نهاده ام زاده اولم بشد زاده عشقم این نفس من ز خودم زیادتم زانک دو بار زاده ام چون ز بلاد کافری عشق مرا اسیر برد همچو روان عاشقان صاف و لطیف و ساده ام من به شهی رسیده ام زلف خوشش کشیده ام خانه شه گرفته ام گرچه چنین پیاده ام از تبریز شمس دین بازبیا مرا ببین مات شدم ز عشق تو لیک از او زیاده ام # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱۰ تا که اسیر و عاشق آن صنم چو جان شدم دیو نیم پری نیم از همه چون نهان شدم برف بدم گداختم تا که مرا زمین بخورد تا همه دود دل شدم تا سوی آسمان شدم نیستم از روان ها بر حذرم ز جان ها جان نکند حذر ز جان چیست حذر چو جان شدم آنک کسی گمان نبرد رفت گمان من بدو تا که چنین به عاقبت بر سر آن گمان شدم از سر بیخودی دلم داد گواهیی به دست این دل من ز دست شد و آنچ بگفت آن شدم این همه ناله های من نیست ز من همه از اوست کز مدد می لبش بی دل و بی زبان شدم گفت چرا نهان کنی عشق مرا چو عاشقی من ز برای این سخن شهره عاشقان شدم جان و جهان ز عشق تو رفت ز دست کار من من به جهان چه می کنم چونک از این جهان شدم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱۱ گرم درآ و دم مده باده بیار ای صنم لابه بنده گوش کن گوش مخار ای صنم فوق فلک مکان تو جان و روان روان تو هل طربی که برکند بیخ خمار ای صنم این دو حریف دلستان باد قرین دوستان جیم جمال خوب تو جام عقار ای صنم مرغ دل علیل را شهپر جبرییل را غیر بهشت روی تو نیست مطار ای صنم خمر عصیر روح را نیست نظیر در جهان ذوق کنار دوست را نیست کنار ای صنم معجز موسوی توی چون سوی بحر غم روی از تک بحر برجهد گرد و غبار ای صنم جام پر از عقار کن جان مرا سوار کن زود پیاده را ببین گشته سوار ای صنم مرکب من چو می بود هر عدمیم شیء بود موجب حبس کی بود وام قمار ای صنم هین که فزود شور من هم تو بخوان زبور من کرد دل شکور من ترک شکار ای صنم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱۲ بیا هر کس که می خواهد که تا با وی گرو بندم که سنگ خاره جان گیرد بپیوند خداوندم همی گفتم به گل روزی زهی خندان قلاوزی مرا گل گفت می دانی تو باری کز چه می خندم خیال شاه خوش خویم تبسم کرد در رویم چنین شد نسل بر نسلم چنین فرزند فرزندم شه من گفت هر مسکین که عمرش نیست من عمرم بدین وعده من مسکین امید از عمر برکندم دل من بانگ بر من زد چه باشد قدر عمری خود چه منت می نهی بر من تو خود چندی و من چندم شهی کز لطف می آید اگر منت نهد شاید که چاهی پرحدث بودی منت از زر درآگندم کمر نابسته در خدمت مرا تاج خرد داد او تو خود اندیشه کن با خود چه بخشد گر بپیوندم یقول العشق لی سرا تنافس و اغتنم برا و لا تفجر و لا تهجر و الا تبتیس تندم همه شاهان غلامان را به خرسندی ثنا گفته همه خشم خداوندی بر من این که خرسندم مضی فی صحوتی یومی و فاض السکر فی قومی فاسرع و اسقنی خمرا حمیرا تشبه العندم بیا درده یکی جامی پر از شادی و آرامی که بنمایم سرانجامی چو مخموران بپرسندم میازارید از خویم که من بسیار می گویم جهانی طوطیان دارم اگر بسیار شد قندم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱۳ کشید این دل گریبانم به سوی کوی آن یارم در آن کویی که می خوردم گرو شد کفش و دستارم ز عقل خود چو رفتم من سر زلفش گرفتم من کنون در حلقه زلفش گرفتارم گرفتارم چو هر دم می فزون باشد ببین حالم که چون باشد چنان می های صدساله چنین عقلی که من دارم بگوید در چنان مستی نهان کن سر ز من رستی مسلمانان در آن حالت چه پنهان ماند اسرارم مرا می گوید آن دلبر که از عاشق فنا خوشتر نگارا چند بشتابی نه آخر اندر این کارم چو ابر نوبهاری من چه خوش گریان و خندانم از آن می های کاری من چه خوش بی هوش هشیارم چو عنقا کوه قافی را تو پران بینی از عشقش اگر آن که خبر یابد ز لعل یار عیارم منم چو آسمان دوتو ز عشق شمس تبریزی بزن تو زخمه آهسته که تا برنسکلد تارم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱۴ درخت و آتشی دیدم ندا آمد که جانانم مرا می خواند آن آتش مگر موسی عمرانم دخلت التیه بالبلوی و ذقت المن و السلوی چهل سال است چون موسی به گرد این بیابانم مپرس از کشتی و دریا بیا بنگر عجایب ها که چندین سال من کشتی در این خشکی همی رانم بیا ای جان توی موسی و این قالب عصای تو چو برگیری عصا گردم چو افکندیم ثعبانم تو عیسی و من مرغت تو مرغی ساختی از گل چنانک دردمی در من چنان در اوج پرانم منم استون آن مسجد که مسند ساخت پیغامبر چو او مسند دگر سازد ز درد هجر نالانم خداوند خداوندان و صورت ساز بی صورت چه صورت می کشی بر من تو دانی من نمی دانم گهی سنگم گهی آهن زمانی آتشم جمله گهی میزان بی سنگم گهی هم سنگ و میزانم زمانی می چرم این جا زمانی می چرند از من گهی گرگم گهی میشم گهی خود شکل چوپانم هیولایی نشان آمد نشان دایم کجا ماند نه این ماند نه آن ماند بداند آن من آنم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱۵ ز فرزین بند آن رخ من چه شهماتم چه شهماتم مکن ای شه مکافاتم مکن ای شه مکافاتم دلم پر گشت از مهری که بر چشمت از او مهری اگر در پیش محرابم وگر کنج خراباتم به لخت این دل پاره مگر رحمت شد آواره مرا فریاد رس آخر که در دریای آفاتم چو شاه خوش خرام آمد جز او بر من حرام آمد چه بی برگم ز هجرانش اگر در باغ و جناتم مرا رخسار او باید چه سود از ماه و پروینم چو شام زلف او خواهم چه سود از شام و شاماتم چو از دستش خورم باده منم آزاد و آزاده چو پیش او زمین بوسم به بالای سماواتم سعادت ها که من دارم ز شمس الدین تبریزی سعادت ها سجود آرد به پیش این سعاداتم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱۶ ترش رویی و خشمینی چنین شیرین ندیده ستم ز افسون هاش مجنونم ز افسان هاش سرمستم بتان بس دیده ام جانا ولیکن نی چنین زیبا توی پیوندم و خویشم کنون در خویش درجستم همه شب از پریشانی چنان بودم که می دانی ولیک این دم ز حیرانی کریما از دگر دستم از این حالت که دل دارد بگیر و برجهان او را که من خاکی ز سعی تو ز روی خاک برجستم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱۷ به حق روی تو که من چنین رویی ندیدستم چه مانی تو بدان صورت که از مردم شنیدستم چنین باغی در این عالم نرسته ست و نروید هم نه در خواب و نه بیداری چنین میوه نچیدستم دعای یک پدر نبود دعای صد نبی باشد کز این سان دولتی گشتم بدین دولت رسیدستم شنیدم ز آسمان روزی که دارم از غمت سوزی ز رفعت های سوز او در این گردش خمیدستم مرا می گوید اندیشه ز عشق آموختم پیشه ز عدل دوست قفلستم ز لطف او کلیدستم گرفته هر یکی ذره یکی آیینه پیش رو کز آن آیینه گر این را به نرخ جان خریدستم کدام است او یکی اویی همه اوها از او بویی که از بعدش یزیدستم ز قربش بایزیدستم بگفتم نیشکر را من که از کی پرشکر گشتی اشارت کرد سوی تو کز انفاسش چشیدستم به جان گفتم که چون غنچه چرا چهره نهان کردی بگفت از شرم روی او به جسم اندر خزیدستم جهان پیر را گفتم که هم بندی و هم پندی بگفتا گرچه پیرم من ولیک او را مریدستم چو سوسن صد زبان دارد جهان در شکر و آزادی کز آن جان و جهان خورش مزید اندر مزیدستم بهار آمد چو طاووسی هزاران رنگ بر پرش که من از باغ حسن او بدین جانب پریدستم ز بهر عشرت جان ها کشیدم راح و ریحان ها برای رنج رنجوران عقاقیری کشیدستم شبی عشق فریبنده بیامد جانب بنده که بسم الله که تتماجی برای تو پزیدستم یکی تتماج آورد او که گم کردم سر رشته شکستم سوزن آن ساعت گریبان ها دریدستم چو نوشیدم ز تتماجش فروکوبید چون سیرم چو طزلق رو ترش کردم کز آن شیرین بریدستم به دست من به جز سیخی از آن تتماج او نامد ولی چون سیخ سرتیزم در آنچ مستفیدستم به هر برگی از آن تتماج بشکفته ست نوعی گل شکوفه کرد هر باغی که چون من بشکفیدستم شکوفه چون همی ریزد عقیبش میوه می خیزد بقا در نفی دان که من بدید از نابدیدستم همه بالیدن عاشق پی پالودنی آید پی قربان همی دان تو هر آنچ پروریدستم ندارد فایده چیزی به جز هنگام کاهیدن گزافه نیست این که من ز غم کاهش گزیدستم بنال ای یار چون سرنا که سرنا بهر ما نالد از آن دم ها پرآتش که در سرنا دمیدستم مجو از من سخن دیگر برو در روضه اخضر از آن حسن و از آن منظر بجو که من خریدستم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱۸ دلا مشتاق دیدارم غریب و عاشق و مستم کنون عزم لقا دارم من اینک رخت بربستم توی قبله همه عالم ز قبله رو نگردانم بدین قبله نماز آرم به هر وادی که من هستم مرا جانی در این قالب وانگه جز توم مذهب که من از نیستی جانا به عشق تو برون جستم اگر جز تو سری دارم سزاوار سر دارم وگر جز دامنت گیرم بریده باد این دستم به هر جا که روم بی تو یکی حرفیم بی معنی چو هی دو چشم بگشادم چو شین در عشق بنشستم چو من هی ام چو من شینم چرا گم کرده ام هش را که هش ترکیب می خواهد من از ترکیب بگسستم جهانی گمره و مرتد ز وسواس هوای خود به اقبال چنین عشقی ز شر خویشتن رستم به سربالای عشق این دل از آن آمد که صافی شد که از دردی آب و گل من بی دل در این پستم زهی لطف خیال او که چون در پاش افتادم قدم های خیالش را به آسیب دو لب خستم بشستم دست از گفتن طهارت کردم از منطق حوادث چون پیاپی شد وضوی توبه بشکستم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱۹ بگفتم حال دل گویم از آن نوعی که دانستم برآمد موج آب چشم و خون دل نتانستم شکسته بسته می گفتم پریر از شرح دل چیزی تنک شد جام فکر و من چو شیشه خرد بشکستم چو تخته تخته بشکستند کشتی ها در این طوفان چه باشد زورق من خود که من بی پا و بی دستم شکست از موج این کشتی نه خوبی ماند و نه زشتی شدم بی خویش و خود را من سبک بر تخته ای بستم نه بالایم نه پست اما ولیک این حرف پست آمد که گه زین موج بر اوجم گهی زان اوج در پستم چه دانم نیستم هستم ولیک این مایه می دانم چو هستم نیستم ای جان ولی چون نیستم هستم چه شک ماند مرا در حشر چون صد ره در این محشر چو اندیشه بمردم زار و چون اندیشه برجستم جگر خون شد ز صیادی مرا باری در این وادی ز صیدم چون نبد شادی شدم من صید و وارستم بود اندیشه چون بیشه در او صد گرگ و یک میشه چه اندیشه کنم پیشه که من ز اندیشه ده مستم به هر چاهی که برکندم ز اول من درافتادم به هر دامی که بنهادم من اندر دام پیوستم خسی که مشتریش آمد خیال خام ریش آمد سبال از کبر می مالد که رو من کار کردستم چه کردی آخر ای کودن نشاندی گل در این گلخن نرست از گلشنت برگی ولیک از خار تو خستم مرا واجب کند که من برون آیم چو گل از تن که عمرم شد به شصت و من چو سین و شین در این شستم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲۰ اگر شد سود و سرمایه چه غمگینی چو من هستم برآور سر ز جود من که لاتأسوا نمودستم اگر فانی شود عالم ز دریایی بود شبنم گر افتاده ست او از خود نیفتاده ست از دستم جهان ماهی عدم دریا درون ماهی این غوغا کنم صیدش اگر گم شد که من صیاد بی شستم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲۱ بیا بشنو که من پیش و پس اسبت چرا گردم ازیرا نعل اسبت را به هنگام چرا گردم امانی از ندم دادی نه لافیدی نه دم دادی زهی عیسی دم فردم زهی با کر و با فر دم چو دخلم از لبی دادی که پاک آمد ز بیدادی کی داند وسعت خرجم کجا گشته ست هر خر جم چو دیدم داد و جود تو شدم محو وجود تو یکی رنگی برآوردم که گویی باغ را وردم تو داوود جوانمردی امام قدر السردی چو من محصون آن سردم برون از گرم و از سردم چو عکس جیش حسن تو طراد آورد بر نقشم برون جستم ز فکرت من نه در عکسم نه در طردم خمش کن کاندر این وادی شرابی بود جاویدی رواق و درد او خوردم که هر دو بود درخوردم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲۲ طواف حاجیان دارم به گرد یار می گردم نه اخلاق سگان دارم نه بر مردار می گردم مثال باغبانانم نهاده بیل بر گردن برای خوشه خرما به گرد خار می گردم نه آن خرما که چون خوردی شود بلغم کند صفرا ولیکن پر برویاند که چون طیار می گردم جهان مارست و زیر او یکی گنجی است بس پنهان سر گنجستم و بر وی چو دم مار می گردم ندارم غصه دانه اگر چه گرد این خانه فرورفته به اندیشه چو بوتیمار می گردم نخواهم خانه ای در ده نه گاو و گله فربه ولیکن مست سالارم پی سالار می گردم رفیق خضرم و هر دم قدوم خضر را جویان قدم برجا و سرگردان که چون پرگار می گردم نمی دانی که رنجورم که جالینوس می جویم نمی بینی که مخمورم که بر خمار می گردم نمی دانی که سیمرغم که گرد قاف می پرم نمی دانی که بو بردم که بر گلزار می گردم مرا زین مردمان مشمر خیالی دان که می گردد خیال ار نیستم ای جان چه بر اسرار می گردم چرا ساکن نمی گردم بر این و آن همی گویم که عقلم برد و مستم کرد ناهموار می گردم مرا گویی مرو شپشپ که حرمت را زیان دارد ز حرمت عار می دارم از آن بر عار می گردم بهانه کرده ام نان را ولیکن مست خبازم نه بر دینار می گردم که بر دیدار می گردم هر آن نقشی که پیش آید در او نقاش می بینم برای عشق لیلی دان که مجنون وار می گردم در این ایوان سربازان که سر هم درنمی گنجد من سرگشته معذورم که بی دستار می گردم نیم پروانه آتش که پر و بال خود سوزم منم پروانه سلطان که بر انوار می گردم چه لب را می گزی پنهان که خامش باش و کمتر گوی نه فعل و مکر توست این هم که بر گفتار می گردم بیا ای شمس تبریزی شفق وار ارچه بگریزی شفق وار از پی شمست بر این اقطار می گردم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲۳ تو تا دوری ز من جانا چنین بی جان همی گردم چو در چرخم درآوردی به گردت زان همی گردم چو باغ وصل خوش بویم چو آب صاف در جویم چو احسان است هر سویم در این احسان همی گردم مرا افتاد کار خوش زهی کار و شکار خوش چو باد نوبهار خوش در این بستان همی گردم چه جای باغ و بستانش که نفروشم به صد جانش شدم من گوی میدانش در این میدان همی گردم کسی باشد ملول ای جان که او نبود قبول ای جان منم آل رسول ای جان پس سلطان همی گردم تو را گویم چرا مستم ز لعلش بوی بردستم کلند عشق در دستم به گرد کان همی گردم منم از کیمیای جان چه جای دل چه جای جان نه چون تو آسیای نان که گرد نان همی گردم قدح وارم در این دوران میان حلقه مستان ز دست این به دست آن بدین دستان همی گردم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲۴ بگفتم عذر با دلبر که بی گه بود و ترسیدم جوابم داد کای زیرک بگاهت نیز هم دیدم بگفتم ای پسندیده چو دیدی گیر نادیده بگفت او ناپسندت را به لطف خود پسندیدم بگفتم گرچه شد تقصیر دل هرگز نگردیده ست بگفت آن را هم از من دان که من از دل نگردیدم بگفتم هجر خونم خورد بشنو آه مهجوران بگفت آن دام لطف ماست کاندر پات پیچیدم چو یوسف کابن یامین را به مکر از دشمنان بستد تو را هم متهم کردند و من پیمانه دزدیدم بگفتم روز بی گاه است و بس ره دور گفتا رو به من بنگر به ره منگر که من ره را نوردیدم به گاه و بی گه عالم چه باشد پیش این قدرت که من اسرار پنهان را بر این اسباب نبریدم اگر عقل خلایق را همه بر همدگر بندی نیابد سر لطف ما مگر آن جان که بگزیدم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲۵ دعا گویی است کار من بگویم تا نطق دارم قبول تو دعاها را بر آن باری چه حق دارم به گرد شمع سمع تو دعاهاام همی گردد از آن چون پر پروانه دعای محترق دارم به دارالکتب حاجاتم درآ که بهر اصغایت صحف فوق صحف دارم ورق زیر ورق دارم سرم در چرخ کی گنجد که سر بخشیده فضل است دلم شاد است و می گوید غم رب الفلق دارم چو شاخ بید اندیشه ز هر بادی اگر پیچد چو بیخ سدره خضرا اصول متفق دارم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲۶ چه دانی تو که در باطن چه شاهی همنشین دارم رخ زرین من منگر که پای آهنین دارم بدان شه که مرا آورد کلی روی آوردم وزان کو آفریدستم هزاران آفرین دارم گهی خورشید را مانم گهی دریای گوهر را درون عز فلک دارم برون ذل زمین دارم درون خمره عالم چو زنبوری همی گردم مبین تو ناله ام تنها که خانه انگبین دارم دلا گر طالب مایی برآ بر چرخ خضرایی چنان قصری است حصن من که امن الؤمنین دارم چه باهول است آن آبی که این چرخ است از او گردان چو من دولاب آن آبم چنین شیرین حنین دارم چو دیو و آدمی و جن همی بینی به فرمانم نمی دانی سلیمانم که در خاتم نگین دارم چرا پژمرده باشم من که بشکفته ست هر جزوم چرا خربنده باشم من براقی زیر زین دارم چرا از ماه وامانم نه عقرب کوفت بر پایم چرا زین چاه برنایم چون من حبل متین دارم کبوترخانه ای کردم کبوترهای جان ها را بپر ای مرغ جان این سو که صد برج حصین دارم شعاع آفتابم من اگر در خانه ها گردم عقیق و زر و یاقوتم ولادت ز آب و طین دارم تو هر گوهر که می بینی بجو دری دگر در وی که هر ذره همی گوید که در باطن دفین دارم تو را هر گوهری گوید مشو قانع به حسن من که از شمع ضمیر است آن که نوری در جبین دارم خمش کردم که آن هوشی که دریابد نداری تو مجنبان گوش و مفریبان که چشمی هوش بین دارم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲۷ من از اقلیم بالایم سر عالم نمی دارم نه از آبم نه از خاکم سر عالم نمی دارم اگر بالاست پراختر وگر دریاست پرگوهر وگر صحراست پرعبهر سر آن هم نمی دارم مرا گویی ظریفی کن دمی با ما حریفی کن مرا گفته ست لاتسکن تو را همدم نمی دارم مرا چون دایه فضلش به شیر لطف پرورده ست چو من مخمور آن شیرم سر زمزم نمی دارم در آن شربت که جان سازد دل مشتاق جان بازد خرد خواهد که دریازد منش محرم نمی دارم ز شادی ها چو بیزارم سر غم از کجا دارم به غیر یار دلدارم خوش و خرم نمی دارم پی آن خمر چون عندم شکم بر روزه می بندم که من آن سرو آزادم که برگ غم نمی دارم درافتادم در آب جو شدم شسته ز رنگ و بو ز عشق ذوق زخم او سر مرهم نمی دارم تو روز و شب دو مرکب دان یکی اشهب یکی ادهم بر اشهب بر نمی شینم سر ادهم نمی دارم جز این منهاج روز و شب بود عشاق را مذهب که بر مسلک به زیر این کهن طارم نمی دارم به باغ عشق مرغانند سوی بی سویی پران من ایشان را سلیمانم ولی خاتم نمی دارم منم عیسی خوش خنده که شد عالم به من زنده ولی نسبت ز حق دارم من از مریم نمی دارم ز عشق این حرف بشنیدم خموشی راه خود دیدم بگو عشقا که من با دوست لا و لم نمی دارم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲۸ همه بازان عجب ماندند در آهنگ پروازم کبوتر همچو من دیدی که من در جستن بازم به هر هنگام هر مرغی به هر پری همی پرد مگر من سنگ پولادم که در پرواز آغازم دهان مگشای بی هنگام و می ترس از زبان من زبانت گر بود زرین زبان درکش که من گازم به دنبل دنبه می گوید مرا نیشی است در باطن تو را بشکافم ای دنبل گر از آغاز بنوازم بمالم بر تو من خود را به نرمی تا شوی ایمن به ناگاهانت بشکافم که تا دانی چه فن سازم دهان مگشای این ساعت ازیرا دنبل خامی چو وقت آید شوی پخته به کار تو بپردازم کدامین شوخ برد از ما که دیده شوخ کردستی چه خوانی دیده پیهی را که پس فرداش بگدازم کمان نطق من بستان که تیر قهر می پرد که از مستی مبادا تیر سوی خویش اندازم یکی سوزی است سازنده عتاب شمس تبریزی رهم از عالم ناری چو با این سوز درسازم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲۹ نه آن بی بهره دلدارم که از دلدار بگریزم نه آن خنجر به کف دارم کز این پیکار بگریزم منم آن تخته که با من دروگر کارها دارد نه از تیشه زبون گردم نه از مسمار بگریزم مثال تخته بی خویشم خلاف تیشه نندیشم نشایم جز که آتش را گر از نجار بگریزم چو سنگم خوار و سرد ار من به لعلی کم سفر سازم چو غارم تنگ و تاری گر ز یار غار بگریزم نیابم بوس شفتالو چو بگریزم ز بی برگی نبویم مشک تاتاری گر از تاتار بگریزم از آن از خود همی رنجم که منهم در نمی گنجم سزد چون سر نمی گنجد گر از دستار بگریزم هزاران قرن می باید که این دولت به پیش آید کجا یابم دگربارش اگر این بار بگریزم نه رنجورم نه نامردم که از خوبان بپرهیزم نه فاسد معده ای دارم که از خمار بگریزم نیم بر پشت پالانی که در میدان سپس مانم نیم فلاح این ده من که از سالار بگریزم همی گویم دلا بس کن دلم گوید جواب من که من در کان زر غرقم چرا ز ایثار بگریزم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳۰ نهادم پای در عشقی که بر عشاق سر باشم منم فرزند عشق جان ولی پیش از پدر باشم اگر چه روغن بادام از بادام می زاید همی گوید که جان داند که من بیش از شجر باشم به ظاهربین همی گوید چو مسجود ملایک شد که ای ابله روا داری که جسم مختصر باشم زمانی بر کف عشقش چو سیمابی همی لرزم زمانی در بر معدن همه دل همچو زر باشم منم پیدا و ناپیدا چو جان و عشق در قالب گهی اندر میان پنهان گهی شهره کمر باشم در آن زلفین آن یارم چه سوداها که من دارم گهی در حلقه می آیم گهی حلقه شمر باشم اگر عالم بقا یابد هزاران قرن و من رفته میان عاشقان هر شب سمر باشم سمر باشم مرا معشوق پنهانی چو خود پنهان همی خواهد وگر نی رغم شب کوران عیان همچون قمر باشم مرا گردون همی گوید که چون مه بر سرت دارم بگفتم نیک می گویی بپرس از من اگر باشم اگر ساحل شود جنت در او ماهی نیارامد حدیث شهد او گویم پس آنگه در شکر باشم به روز وصل اگر ما را از آن دلدار بشناسی پس آن دلبر دگر باشد من بی دل دگر باشم بسوزا این تنم گر من ز هر آتش برافروزم مبادم آب اگر خود من ز هر سیلاب تر باشم در آن محوی که شمس الدین تبریزیم پالاید ملک را بال می ریزد من آن جا چون بشر باشم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳۱ مرا چون کم فرستی غم حزین و تنگ دل باشم چو غم بر من فروریزی ز لطف غم خجل باشم غمان تو مرا نگذاشت تا غمگین شوم یک دم هوای تو مرا نگذاشت تا من آب و گل باشم همه اجزای عالم را غم تو زنده می دارد منم کز تو غمی خواهم که در وی مستقل باشم عجب دردی برانگیزی که دردم را دوا گردد عجب گردی برانگیزی که از وی مکتحل باشم فدایی را کفیلی کو که ارزد جان فدا کردن کسایی را کسایی کو که آن را مشتمل باشم مرا رنج تو نگذارد که رنجوری به من آید مرا گنج تو نگذارد که درویش و مقل باشم صباح تو مرا نگذاشت تا شمعی برافروزم عیان تو مرا نگذاشت تا من مستدل باشم خیالی کان به پیش آید خیالت را بپوشاند اگر خونش بریزم من ز خون او بحل باشم بسوزانم ز عشق تو خیال هر دو عالم را بسوزند این دو پروانه چو من شمع چگل باشم خمش کن نقل کمتر کن ز حال خود به قال خود چنان نقلی که من دارم چرا من منتقل باشم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳۲ تو خود دانی که من بی تو عدم باشم عدم باشم عدم خود قابل هست است از آن هم نیز کم باشم چو زان یوسف جدا مانم یقین در بیت احزانم حریف ظن بد باشم ندیم هر ندم باشم چو شحنه شهر شه باشم عسس گردم چو مه باشم شکنجه دزد غم باشم سقام هر سقم باشم ببندم گردن غم را چو اشتر می کشم هر جا بجز خارش ننوشانم چو در باغ ارم باشم قضایش گر قصاص آرد مرا اشتر کند روزی جمازه حج او گردم حمول آن حرم باشم منم محکوم امر مر گه اشتربان و گه اشتر گهی لت خواره چون طبلم گهی شقه علم باشم اگر طبال اگر طبلم به لشکرگاه آن فضلم از این تلوین چه غم دارم چو سلطان را حشم باشم بگیرم خرس فکرت را ره رقصش بیاموزم به هنگامه بتان آرم ز رقصش مغتنم باشم چو شمعی ام که بی گفتن نمایم نقش هر چیزی مکن اندیشه کژمژ که غماز رقم باشم یقول العشق یا صاحی تساکر و اغتنم راحی فاشبعناک یا طاوی و داویناک یا اخشم شکرنا نعمه المولی و مولانا به اولی فهذا العیش لا یفنی و هذا الکاس لا یهشم افندی کالی میراسوذ لزمونو تا کالاسو اذی نازس کنا خارس که تا من محتشم باشم یزک ای یار روحانی ورر عیسی بکی جانی سنک اول ایلکل قانی اگر من متهم باشم خمش باشم ترش باشم به قاصد تا بگوید او خمش چونی ترش چونی تو را چون من صنم باشم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳۳ من آنم کز خیالاتش تراشنده وثن باشم چو هنگام وصال آمد بتان را بت شکن باشم مرا چون او ولی باشد چه سخره بوعلی باشم چو حسن خویش بنماید چه بند بوالحسن باشم دو صورت پیش می آرد گهی شمع است و گه شاهد دوم را من چو آیینه نخستین را لگن باشم مرا وامی است در گردن که بسپارم به عشقش جان ولی نگزارمش تا از تقاضا ممتحن باشم چو زندانم بود چاهی که در قعرش بود یوسف خنک جان من آن روزی که در زندان شدن باشم چو دست او رسن باشد که دست چاهیان گیرد چه دستک ها زنم آن دم که پابست رسن باشم مرا گوید چه می نالی ز عشقی تا که راهت زد خنک آن کاروان کش من در این ره راه زن باشم چو چنگم لیک اگر خواهی که دانی وقت ساز من غنیمت دار آن دم را که در تن تن تنن باشم چو یار ذوفنون من زند پرده جنون من خدا داند دگر کس نی که آن دم در چه فن باشم ز کوب غم چه غم دارم که با او پای می کوبم چه تلخی آیدم چون من بر شیرین ذقن باشم چو بیش از صد جهان دارم چرا در یک جهان باشم چو پخته شد کباب من چرا در بابزن باشم کبوترباز عشقش را کبوتر بود جان من چو برج خویش را دیدم چرا اندر بدن باشم گهی با خویش در جنگم گهی بی خویشم و دنگم چو آمد یار گلرنگم چرا با این سه فن باشم چو در گرمابه عشقش حجابی نیست جان ها را نیم من نقش گرمابه چرا در جامه کن باشم خمش کن ای دل گویا که من آواره خواهم شد وطن آتش گرفت از تو چگونه در وطن باشم اگر من در وطن باشم وگر بیرون ز تن باشم ز تاب شمس تبریزی سهیل اندر یمن باشم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳۴ چو آمد روی مه رویم که باشم من که من باشم چو هر خاری از او گل شد چرا من یاسمن باشم چو هر سنگی عسل گردد چرا مومی کند مومی همه اجسام چون جان شد چرا استیزه تن باشم یقین هر چشم جو گردد چو آن آب روان آمد چو در جلوه ست حسن او چه بند بوالحسن باشم اگر چه در لگن بودم مثال شمع تا اکنون چو شمعم جمله گشت آتش چرا اندر لگن باشم چو از نحس زحل رستم چه زیر آسمان باشم چو محنت جمله دولت گشت از چه ممتحن باشم حسد بر من حسد دارد مرا بر کی حسد باشد ز جوی خمر چون مستم چرا تشنه لبن باشم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳۵ به گرد دل همی گردی چه خواهی کرد می دانم چه خواهی کرد دل را خون و رخ را زرد می دانم یکی بازی برآوردی که رخت دل همه بردی چه خواهی بعد از این بازی دگر آورد می دانم به یک غمزه جگر خستی پس آتش اندر او بستی بخواهی پخت می بینم بخواهی خورد می دانم به حق اشک گرم من به حق آه سرد من که گرمم پرس چون بینی که گرم از سرد می دانم مرا دل سوزد و سینه تو را دامن ولی فرق است که سوز از سوز و دود از دود و درد از درد می دانم به دل گویم که چون مردان صبوری کن دلم گوید نه مردم نی زن ار از غم ز زن تا مرد می دانم دلا چون گرد برخیزی ز هر بادی نمی گفتی که از مردی برآوردن ز دریا گرد می دانم جوابم داد دل کان مه چو جفت و طاق می بازد چو ترسا جفت گویم گر ز جفت و فرد می دانم چو در شطرنج شد قایم بریزد نرد شش پنجی بگویم مات غم باشم اگر این نرد می دانم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳۶ تو خورشیدی و یا زهره و یا ماهی نمی دانم وزین سرگشته مجنون چه می خواهی نمی دانم در این درگاه بی چونی همه لطف است و موزونی چه صحرایی چه خضرایی چه درگاهی نمی دانم به خرمنگاه گردونی که راه کهکشان دارد چو ترکان گرد تو اختر چه خرگاهی نمی دانم ز رویت جان ما گلشن بنفشه و نرگس و سوسن ز ماهت ماه ما روشن چه همراهی نمی دانم زهی دریای بی ساحل پر از ماهی درون دل چنین دریا ندیدستم چنین ماهی نمی دانم شهی خلق افسانه محقر همچو شه دانه بجز آن شاه باقی را شهنشاهی نمی دانم زهی خورشید بی پایان که ذراتت سخن گویان تو نور ذات اللهی تو اللهی نمی دانم هزاران جان یعقوبی همی سوزد از این خوبی چرا ای یوسف خوبان در این چاهی نمی دانم خمش کن کز سخن چینی همیشه غرق تلوینی دمی هویی دمی هایی دمی آهی نمی دانم خمش کردم که سرمستم از آن افسون که خوردستم که بی خویشی و مستی را ز آگاهی نمی دانم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳۷ چو رعد و برق می خندد ثنا و حمد می خوانم چو چرخ صاف پرنورم به گرد ماه گردانم زبانم عقده ای دارد چو موسی من ز فرعونان ز رشک آنک فرعونی خبر یابد ز برهانم فروبندید دستم را چو دریابید هستم را به لشکرگاه فرعونی که من جاسوس سلطانم نه جاسوسم نه ناموسم من از اسرار قدوسم رها کن چونک سرمستم که تا لافی بپرانم ز باده باد می خیزد که باده باد انگیزد خصوصا این چنین باده که من از وی پریشانم همه زهاد عالم را اگر بویی رسد زین می چه ویرانی پدید آید چه گویم من نمی دانم چه جای می که گر بویی از آن انفاس سرمستان رسد در سنگ و در مرمر بلافد کآب حیوانم وجود من عزبخانه ست و آن مستان در او جمعند دلم حیران کز ایشانم عجب یا خود من ایشانم اگر من جنس ایشانم وگر من غیر ایشانم نمی دانم همین دانم که من در روح و ریحانم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳۸ ندارد پای عشق او دل بی دست و بی پایم که روز و شب چو مجنونم سر زنجیر می خایم میان خونم و ترسم که گر آید خیال او به خون دل خیالش را ز بی خویشی بیالایم خیالات همه عالم اگر چه آشنا داند به خون غرقه شود والله اگر این راه بگشایم منم افتاده در سیلی اگر مجنون آن لیلی ز من گر یک نشان خواهد نشانی هاش بنمایم همه گردد دل پاره همه شب همچو استاره شده خواب من آواره ز سحر یار خودرایم ز شب های من گریان بپرس از لشکر پریان که در ظلمت ز آمدشد پری را پای می سایم اگر یک دم بیاسایم روان من نیاساید من آن لحظه بیاسایم که یک لحظه نیاسایم رها کن تا چو خورشیدی قبایی پوشم از آتش در آن آتش چو خورشیدی جهانی را بیارایم که آن خورشید بر گردون ز عشق او همی سوزد و هر دم شکر می گوید که سوزش را همی شایم رها کن تا که چون ماهی گدازان غمش باشم که تا چون مه نکاهم من چو مه زان پس نیفزایم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳۹ من این ایوان نه تو را نمی دانم نمی دانم من این نقاش جادو را نمی دانم نمی دانم مرا گوید مرو هر سو تو استادی بیا این سو که من آن سوی بی سو را نمی دانم نمی دانم همی گیرد گریبانم همی دارد پریشانم من این خوش خوی بدخو را نمی دانم نمی دانم مرا جان طرب پیشه ست که بی مطرب نیارامد من این جان طرب جو را نمی دانم نمی دانم یکی شیری همی بینم جهان پیشش گله آهو که من این شیر و آهو را نمی دانم نمی دانم مرا سیلاب بربوده مرا جویای جو کرده که این سیلاب و این جو را نمی دانم نمی دانم چو طفلی گم شدستم من میان کوی و بازاری که این بازار و این کو را نمی دانم نمی دانم مرا گوید یکی مشفق بدت گویند بدگویان نکوگو را و بدگو را نمی دانم نمی دانم زمین چون زن فلک چو شو خورد فرزند چون گربه من این زن را و این شو را نمی دانم نمی دانم مرا آن صورت غیبی به ابرو نکته می گوید که غمزه چشم و ابرو را نمی دانم نمی دانم منم یعقوب و او یوسف که چشمم روشن از بویش اگر چه اصل این بو را نمی دانم نمی دانم جهان گر رو ترش دارد چو مه در روی من خندد که من جز میر مه رو را نمی دانم نمی دانم ز دست و بازوی قدرت به هر دم تیر می پرد که من آن دست و بازو را نمی دانم نمی دانم در آن مطبخ درافتادم که جان و دل کباب آمد من این گندیده تزغو را نمی دانم نمی دانم دکان نانبا دیدم که قرصش قرص ماه آمد من این نان و ترازو را نمی دانم نمی دانم چو مردان صف شکستم من به طفلی بازرستم من که این لالای لولو را نمی دانم نمی دانم تو گویی شش جهت منگر به سوی بی سوی برپر بیا این سو من آن سو را نمی دانم نمی دانم خمش کن چند می گویی چه قیل و قال می جویی که قیل و قال و قالو را نمی دانم نمی دانم به دستم یرلغی آمد از آن قان همه قانان که من با چو و با تو را نمی دانم نمی دانم دوایی دارم آخر من ز جالینوس پنهانی که من این درد پهلو را نمی دانم نمی دانم مرا دردی است و دارویی که جالینوس می گوید که من این درد و دارو را نمی دانم نمی دانم برو ای شب ز پیش من مپیچان زلف و گیسو را که جز آن جعد و گیسو را نمی دانم نمی دانم برو ای روز گلچهره که خورشیدت چه گلگون است که من جز نور یاهو را نمی دانم نمی دانم برو ای باغ با نقلت برو ای شیره با شیرت که جز آن نقل و طزغو را نمی دانم نمی دانم اگر صد منجنیق آید ز برج آسمان بر من بجز آن برج و بارو را نمی دانم نمی دانم چه رومی چهرگان دارم چه ترکان نهان دارم چه عیب است ار هلاوو را نمی دانم نمی دانم هلاوو را بپرس آخر از آن ترکان حیران کن کز آن حیرت هلا او را نمی دانم نمی دانم دلم چون تیر می پرد کمان تن همی غرد اگر آن دست و بازو را نمی دانم نمی دانم رها کن حرف هندو را ببین ترکان معنی را من آن ترکم که هندو را نمی دانم نمی دانم بیا ای شمس تبریزی مکن سنگین دلی با من که با تو سنگ و لولو را نمی دانم نمی دانم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴۰ بنه ای سبز خنگ من فراز آسمان ها سم که بنشست آن مه زیبا چو صد تنگ شکر پیشم روان شد سوی ما کوثر پر از شیر و پر از شکر بدران مشک سقا را بزن سنگی و بشکن خم یکی آهوی جان پرور برآمد از بیابانی که شیر نر ز بیم او زند بر ریگ سوزان دم همه مستیم ای خواجه به روز عید می ماند دهل مست و دهلزن مست و بیخود می زند لم لم درآمد عقل در میدان سر انگشت در دندان که با سرمست و با حیران چه گفتم من که الهاکم یکی عاقل میان ما به دارو هم نمی یابد در این زنجیر مجنونان چه مجنون می شود مردم به نزد من یکی ساغر به از صد خانه پرزر بریزم بر تن لاغر از آن باده یکی قمقم میان روزه داران خوش شراب عید در می کش نه آن مستی که شب آیی ز ترس خلق چون کزدم بخور بی رطل و بی کوزه میی کو بشکند روزه نه ز انگورست و نی شیره نی از طزغو نی از گندم شرابی نی که درریزی سحر مخمور برخیزی دروغین است آن باده از آن افتاده کوته دم دهان بربند و محرم شو به کعبه خامشان می رو پیاپی اندر این مستی نی اشتر جو و نی جم جم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴۱ بنه ای سبز خنگ من فراز آسمان ها سم که بنوشت آن مه بی کیف دعوت نامه ای پیشم روان شد سوی ما کوثر که گنجا نیست ظرف اندر بدران مشک سقا را بزن سنگی و بشکن خم یکی آهوی چون جانی برآمد از بیابانی که شیر نر ز بیم او زند بر ریگ سوزان دم همه مستیم ای خواجه به روز عید می ماند دهل مست و دهلزن مست و بیخود می زند لم لم درآمد عقل در میدان سر انگشت در دندان که بر سرمست و با حیران چه برخوانیم الهاکم یکی عاقل میان ما به دارو هم نمی یابند در این زنجیر مجنونان چه مجنون می شود مردم بر مخمور یک ساغر به از صد خانه پرزر بریزم بر تن لاغر از آن باده یکی قمقم میان روزه داران خوش شراب عشق در می کش نه آن مستی که شب آیی ز شرم خلق چون کزدم بخور بی رطل و بی کوزه میی کو نشکند روزه نه ز انگور است و نه از شیره نه از بگنی نه از گندم شرابی نی که درریزی سر مخمور برخیزی دروغین است آن باده از آن افتاد کوته دم رسید از باده خانه پر به زیر مشک می اشتر رها کن خواب خراخر که قمقم بانگ زد قم قم دهان بربند و محرم شو به کعبه خامشان می رو پیاپی اندر این مستی نه اشتر جو و نی جم جم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴۲ زهی سرگشته در عالم سر و سامان که من دارم زهی در راه عشق تو دل بریان که من دارم وگر در راه بازار غم عشقت خریدارم به صد جان ها بنفروشم ز عشقت آنچ من دارم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴۳ بشستم تخته هستی سر عالم نمی دارم دریدم پرده بی چون سر آن هم نمی دارم مرا چون دایه قدسی به شیر لطف پرورده ست ملامت کی رسد در من که برگ غم نمی دارم چنان در نیستی غرقم که معشوقم همی گوید بیا با من دمی بنشین سر آن هم نمی دارم دمی کاندر وجود آورد آدم را به یک لحظه از آن دم نیز بیزارم سر آن هم نمی دارم چه گویی بوالفضولی را که یک دم آن خود نبود هزاران بار می گوید سر آن هم نمی دارم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴۴ ای عشق که کردستی تو زیر و زبر خوابم تا غرقه شده ست از تو در خون جگر خوابم از کان شکر جستن اندر شب آبستن بگداخت در اندیشه مانند شکر خوابم بی لطف وصال او گشتم چو هلال او تا شب نبرد هرگز در دور قمر خوابم چون شب بشود تاری با این همه بیداری با عشق همی گویم کای عشق ببر خوابم چون خواب مرا بیند بگریزد و بنشیند از من برود آید در شخص دگر خوابم یاران که چه یاریدم تنها مگذاریدم چون عشق ملک برده ست از چشم بشر خوابم بنشین اگری عاشق تا صبحدم صادق با من که نمی آید تا صبح و سحر خوابم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴۵ من دلق گرو کردم عریان خراباتم خوردم همه رخت خود مهمان خراباتم ای مطرب زیبارو دستی بزن و برگو تو آن مناجاتی من آن خراباتم خواهی که مرا بینی ای بسته نقش تن جان را نتوان دیدن من جان خراباتم نی مرد شکم خوارم نی درد شکم دارم زین مایده بیزارم بر خوان خراباتم من همدم سلطانم حقا که سلیمانم کلی همه ایمانم ایمان خراباتم با عشق در این پستی کردم طرب و مستی گفتم چه کسی گفتا سلطان خراباتم هر جا که همی باشم همکاسه اوباشم هر گوشه که می گردم گردان خراباتم گویی بنما معنی برهان چنین دعوی روشنتر از این برهان برهان خراباتم گر رفت زر و سیمم با سینه سیمینم ور بی سر و سامانم سامان خراباتم ای ساقی جان جانی شمع دل ویرانی ویران دلم را بین ویران خراباتم گویی که تو را شیطان افکند در این ویران خوبی ملک دارد شیطان خراباتم هر گه که خمش باشم من خم خراباتم هر گه که سخن گویم دربان خراباتم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴۶ گر بی دل و بی دستم وز عشق تو پابستم بس بند که بشکستم آهسته که سرمستم در مجلس حیرانی جانی است مرا جانی زان شد که تو می دانی آهسته که سرمستم پیش آی دمی جانم زین بیش مرنجانم ای دلبر خندانم آهسته که سرمستم ساقی می جانان بگذر ز گران جانان دزدیده ز رهبانان آهسته که سرمستم رندی و چو من فاشی بر ملت قلاشی در پرده چرا باشی آهسته که سرمستم ای می بترم از تو من باده ترم از تو پرجوش ترم از تو آهسته که سرمستم از باده جوشانم وز خرقه فروشانم از یار چه پوشانم آهسته که سرمستم تا از خود ببریدم من عشق تو بگزیدم خود را چو فنا دیدم آهسته که سرمستم هر چند به تلبیسم در صورت قسیسم نور دل ادریسم آهسته که سرمستم در مذهب بی کیشان بیگانگی خویشان باد است بر ایشان آهسته که سرمستم ای صاحب صد دستان بی گاه شد از مستان احداث و گرو بستان آهسته که سرمستم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴۷ رفتم به طبیب جان گفتم که ببین دستم هم بی دل و بیمارم هم عاشق و سرمستم صد گونه خلل دارم ای کاش یکی بودی با این همه علت ها در شنقصه پیوستم گفتا که نه تو مردی گفتم که بلی اما چون بوی توام آمد از گور برون جستم آن صورت روحانی وان مشرق یزدانی وان یوسف کنعانی کز وی کف خود خستم خوش خوش سوی من آمد دستی به دلم برزد گفتا ز چه دستی تو گفتم که از این دستم چون عربده می کردم درداد می و خوردم افروخت رخ زردم وز عربده وارستم پس جامه برون کردم مستانه جنون کردم در حلقه آن مستان در میمنه بنشستم صد جام بنوشیدم صد گونه بجوشیدم صد کاسه بریزیدم صد کوزه دراشکستم گوساله زرین را آن قوم پرستیده گوساله گرگینم گر عشق بنپرستم بازم شه روحانی می خواند پنهانی بر می کشدم بالا شاهانه از این پستم پابست توام جانا سرمست توام جانا در دست توام جانا گر تیرم وگر شستم چست توام ار چستم مست توام ار مستم پست توام ار پستم هست توام ار هستم در چرخ درآوردی چون مست خودم کردی چون تو سر خم بستی من نیز دهان بستم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴۸ در مجلس آن رستم در عربده بنشستم صد ساغر بشکستم آهسته که سرمستم ای منکر هر زنده خنبک زنی و خنده ای هم خر و خربنده آهسته که سرمستم ای عاقل چون لنگر ای روت چو آهنگر در دلبر ما بنگر آهسته که سرمستم تو شخصک چوبینی گر پیشترک شینی صد دجله خون بینی آهسته که سرمستم کاهل مشو ای ساقی باقی است ز ما باقی پر ده می راواقی آهسته که سرمستم آن ها که ملولانند زین راه چه گولانند بس سرد فضولانند آهسته که سرمستم شمس الحق آزاده تبریز و می ساده تا حشر من افتاده آهسته که سرمستم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴۹ زان می که ز بوی او شوریده و سرمستم دریاب مرا ساقی والله که چنینستم ای ساقی مست من بنگر به شکست من ای جسته ز دست من دریاب کز آن دستم بشکست مرا دامت بشکستم من جامت مستی تو و مستی من بشکستی و بشکستم ای جان و دل مستان بستان سخنم بستان گویی که نه ای محرم هستم به خدا هستم پر کن ز می پیشین بنشین بر من بنشین بنشین که چنین وقتی در خواب همی جستم جان و سر تو یارا بر نقد بزن ما را مفریب و مگو فردا بردارم و بفرستم والله که بنگذارم دست از تو چرا دارم تا لاف زنی گویی کز عربده وارستم خواهم که ز باد می آتش بفروزانی خواهم که ز آب خود چون خاک کنی پستم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵۰ بستان قدح از دستم ای مست که من مستم کز حلقه هشیاران این ساعت وارستم هشیار بر رندی ضدی بود و ضدی همرنگ شو ای خواجه گر فوقم اگر پستم هر چیز که اندیشی از جنگ از آن دورم هر چیز که اندیشی از مهر من آنستم تا عشق تو بگرفتم سودای تو پذرفتم با جنگ تو یکتاام با صلح تو همدستم اسپانخ خویشم دان با ترش پز و شیرین با هر چه شدم پخته تا با تو بپیوستم بی کار بود سازش سازش نبود نازش گر جست غلط از من من مست برون جستم مستی تو و مستی من بربسته به هم دامن چون دسته و چون هاون دو هست و یکی هستم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵۱ گر تو بنمی خسپی بنشین تو که من خفتم تو قصه خود می گو من قصه خود گفتم بس کردم از دستان زیرا مثل مستان از خواب به هر سویی می خنبم و می افتم من تشنه آن یارم گر خفته و بیدارم با نقش خیال او همراهم و هم جفتم چون صورت آیینه من تابع آن رویم زان رو صفت او را بنمودم و بنهفتم آن دم که بخندید او من نیز بخندیدم وان دم که برآشفت او من نیز برآشفتم باقیش بگو تو هم زیرا که ز بحر توست درهای معانی که در رشته دم سفتم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵۲ ساقی چو شه من بد بیش از دگران خوردم برگشت سر از مستی تخلیط و خطا کردم آن ساقی بایستم چون دید که سرمستم بگرفت سر دستم بوسید رخ زردم گفتم که تو سلطانی جانی و دو صد جانی تو خود نمکستانی شوری دگر آوردم از جام می خالص پرعربده شد مجلس از عربده کی ترسم من عربده پروردم بی او نکنم عشرت گر تشنه و مخمورم جفت نظرش باشم گر جفتم وگر فردم من شاخ ترم اما بی باد کجا رقصم من سایه آن سروم بی سرو کجا گردم نور دل ابر آمد آن ماه اگر ابرم شاه همه مردان است آن شاه اگر مردم می رفت شه شیرین گفتم نفسی بنشین ای مستی هر جزوم ای داروی هر دردم خورشید حمل که بود ای گرمی تو بی حد ای محو شده در تو هم گرمم و هم سردم در کاس تو افتادم کز باده تو شادم در طاس تو افتادم چون مهره آن نردم ساکن شوم از گفتن گر اوم نشوراند زیرا که سوار است او من در قدمش گردم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵۳ در آینه چون بینم نقش تو به گفت آرم آیینه نخواهد دم ای وای ز گفتارم در آب تو را بینم در آب زنم دستی هم تیره شود آبم هم تیره شود کارم ای دوست میان ما ای دوست نمی گنجد ای یار اگر گویم ای یار نمی یارم زان راه که آه آمد تا باز رود آن ره من راه دهان بستم من ناله نمی آرم گر ناله و آه آمد زان پرده ماه آمد نظاره مه خوشتر ای ماه ده و چارم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵۴ گفتم به مهی کز تو صد گونه طرب دارم گفتا که به غیر آن صد چیز عجب دارم گفتم که در این بازی ما را سببی سازی گفتا که من این بازی بیرون سبب دارم هر طایفه با قومی خویشی و نسب دارند من با غم عشق تو خویشی و نسب دارم بیرون مشو از دیده ای نور پسندیده کز دولت نور تو مطلوب طلب دارم آنم که ز هر آهش در چرخ زنم آتش وز آتش بر آتش از عشق لهب دارم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵۵ ای خواجه سلام علیک من عزم سفر دارم وز بام فلک پنهان من راه گذر دارم جان عزم سفر دارد تا معدن و اصل خود زان سو که نظر بخشد آن سوی نظر دارم نک می کشدم سیلم آن سوی که بد میلم کز فرقت آن دریا بس گرم جگر دارم می تازم ترکانه تا حضرت خاقانی کز وی مثل خرگه صد بند کمر دارم چون سایه فنا گردم در تابش خورشیدی کاندر پی او دایم من سیر قمر دارم چون لعل ز خورشیدش جز گرمی و جز تابش من فر دگر گیرم من عشق دگر دارم گر بشکند این جوزم هم مغزم و هم نغزم ور بشکندم چون نی صد قند شکر دارم چون سروم و چون سوسن هم بسته هم آزادم چون سنگم و چون آهن در سینه شرر دارم یا من هو فی قلبی یسبی ادبی یسبی حسبی ابدا حسبی آنچ از تو به بر دارم مولای فنی صبری لا تخرج من صدری لا تبعد نستبری کز هجر ضرر دارم ای عشق صلا گفتی می آیم بسم الله آخر به چه آرامم گر از تو حذر دارم گر در دل تابوتم مهر تو بود قوتم قوت ملکی دارم گر شکل بشر دارم آفندی کلیتیشی کالیسو کیتیشی شیلیسو نسندیشی دل زیر و زبر دارم افندی مناخوسی بویسی کلیمو بویسی تینما خو نتیلوسی یاد تو سمر دارم باقیش بفرما تو ای خسرو دریاخو بستم چو صدف من لب یعنی که گهر دارم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵۶ توبه نکنم هرگز زین جرم که من دارم زان کس که کند توبه زین واقعه بیزارم مجنون ز غم لیلی چون توبه نکرد ای جان صد لیلی و صد مجنون درجست در اسرارم بس بی سر و پا عشقی که عاشق و معشوقم هم زارم و بیمارم هم صحت بیمارم اندیشه پرنده زین سوخته پر گشته که من قفس تنگم که جعفر طیارم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵۷ من خفته وشم اما بس آگه و بیدارم هر چند که بی هوشم در کار تو هشیارم با شیره فشارانت اندر چرش عشقم پای از پی آن کوبم کانگور تو افشارم تو پای همی بینی و انگور نمی بینی بستان قدحی شیره دریاب که عصارم اندر چرش جان آ گر پای همی کوبی تا غوطه خورم یک دم در شیره بسیارم زین باده نگردد سر زین شیره نشورد دل هین چاشنیی بستان زین باده که من دارم زین باده که داری تو پیوسته خماری تو دانم که چه داری تو در روت نمی آرم دامی که درافتادی بنگر سوی دام افکن تا ناظر حق باشی ای مرغ گرفتارم دام ار تک چه باشد فردوس کند حقش ور خار خسک باشد حق سازد گلزارم آن دم که به چاه آمد یوسف خبرش آمد که کار تو می سازد ای خسته بیمارم داروی تو می کوبم خرگاه تو می روبم از ضد ضدش انگیزم من قادر و قهارم گویم به حجر حی شو گویم به عدم شیء شو گویم به چمن دی شو داری عجب اقرارم شمس الحق تبریزی تو روشنی روزی و اندر پی روز تو من چون شب سیارم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵۸ یک لحظه و یک ساعت دست از تو نمی دارم زیرا که توی کارم زیرا که توی بارم از قند تو می نوشم با پند تو می کوشم من صید جگرخسته تو شیر جگرخوارم جان من و جان تو گویی که یکی بوده ست سوگند بدین یک جان کز غیر تو بیزارم از باغ جمال تو یک بند گیاهم من وز خلعت وصل تو یک پاره کلهوارم بر گرد تو این عالم خار سر دیوار است بر بوی گل وصلت خاری است که می خارم چون خار چنین باشد گلزار تو چون باشد ای خورده و ای برده اسرار تو اسرارم خورشید بود مه را بر چرخ حریف ای جان دانم که بنگذاری در مجلس اغیارم رفتم بر درویشی گفتا که خدا یارت گویی به دعای او شد چون تو شهی یارم دیدم همه عالم را نقش در گرمابه ای برده تو دستارم هم سوی تو دست آرم هر جنس سوی جنسش زنجیر همی درد من جنس کیم کاین جا در دام گرفتارم گرد دل من جانا دزدیده همی گردی دانم که چه می جویی ای دلبر عیارم در زیر قبا جانا شمعی پنهان داری خواهی که زنی آتش در خرمن و انبارم ای گلشن و گلزارم وی صحت بیمارم ای یوسف دیدارم وی رونق بازارم تو گرد دلم گردان من گرد درت گردان در دست تو در گردش سرگشته چو پرگارم در شادی روی تو گر قصه غم گویم گر غم بخورد خونم والله که سزاوارم بر ضرب دف حکمت این خلق همی رقصند بی پرده تو رقصد یک پرده نپندارم آواز دفت پنهان وین رقص جهان پیدا پنهان بود این خارش هر جای که می خارم خامش کنم از غیرت زیرا ز نبات تو ابر شکرافشانم جز قند نمی بارم در آبم و در خاکم در آتش و در بادم این چار بگرد من اما نه از این چارم گه ترکم و گه هندو گه رومی و گه زنگی از نقش تو است ای جان اقرارم و انکارم تبریز دل و جانم با شمس حق است این جا هر چند به تن اکنون تصدیع نمی آرم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵۹ تا عاشق آن یارم بی کارم و بر کارم سرگشته و پابرجا ماننده پرگارم ماننده مریخی با ماه و فلک خشمم وز چرخ کله زرین در ننگم و در عارم گر خویش منی یارا می بین که چه بی خویشم ز اسرار چه می پرسی چون شهره و اظهارم جز خون دل عاشق آن شیر نیاشامد من زاده آن شیرم دلجویم و خون خوارم رنجورم و می دانی هم فاتحه می خوانی ای دوست نمی بینی کز فاتحه بیمارم حلاج اشارت گو از خلق به دار آمد وز تندی اسرارم حلاج زند دارم اقرار مکن خواجه من با تو نمی گویم من مرده نمی شویم من خاره نمی خارم ای منکر مخدومی شمس الحق تبریزی ز اقرار چو تو کوری بیزارم و بیزارم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶۰ بشکسته سر خلقی سر بسته که رنجورم برده ز فلک خرقه آورده که من عورم وای از دل سنگینش وز عشوه رنگینش او نیست منم سنگین کاین فتنه همی شورم من در تک خونستم وز خوردن خون مستم گویی که نیم در خون در شیره انگورم ای عشق که از زفتی در چرخ نمی گنجی چون است که می گنجی اندر دل مستورم در خانه دل جستی در را ز درون بستی مشکات و زجاجم من یا نور علی نورم تن حامله زنگی دل در شکمش رومی پس نیم ز مشکم من یک نیم ز کافورم بردی دل و من قاصد دل از دگران جویم نادیده همی آرم اما نه چنین کورم گر چهره زرد من در خاک رود روزی روید گل زرد ای جان از خاک سر گورم آخر نه سلیمان هم بشنید غم موری آخر تو سلیمانی انگار که من مورم گفتی که چه می نالی صد خانه عسل داری می مالم و می نالم هم خرقه زنبورم می نالم از این علت اما به دو صد دولت نفروشم یک ذره زین علت ناسورم چون چنگ همی زارم چون بلبل گلزارم چون مار همی پیچم چون بر سر گنجورم گویی که انا گفتی با کبر و منی جفتی آن عکس تو است ای جان اما من از آن دورم من خامم و بریانم خندنده و گریانم حیران کن و حیرانم در وصلم و مهجورم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶۱ پایی به میان درنه تا عیش ز سر گیرم تو تلخ مشو با من تا تنگ شکر گیرم بی رنگ فرورفتم در عشق تو ای دلبر برکش تو از این خنبم تا رنگ دگر گیرم دلتنگتر از میمم چون در طمع و بیمم من قرص به دو نیمم چون شکل قمر گیرم ای از رخ شاه جان صد بیذق را سلطان بر اسب نشین ای جان تا غاشیه برگیرم وز باد لجاج خود وز غصه نیک و بد هر چند بدم در خود والله که بتر گیرم امنی است مرا از تو امنم توی ای مه رو یا امن دهم زین سو یا راه خطر گیرم چون سرو خمید از من گلزار چرید از من ایمان چو رمید از من ترسم که کفر گیرم تو غمزه غمازی از تیر سپر سازی چون تیر تو اندازی پس من چه سپر گیرم زیر و زبر عشقم شمس الحق تبریز است جان را ز پی عشقش من زیر و زبر گیرم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶۲ صورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازم وانگه همه بت ها را در پیش تو بگدازم صد نقش برانگیزم با روح درآمیزم چون نقش تو را بینم در آتشش اندازم تو ساقی خماری یا دشمن هشیاری یا آنک کنی ویران هر خانه که می سازم جان ریخته شد بر تو آمیخته شد با تو چون بوی تو دارد جان جان را هله بنوازم هر خون که ز من روید با خاک تو می گوید با مهر تو همرنگم با عشق تو هنبازم در خانه آب و گل بی توست خراب این دل یا خانه درآ جانا یا خانه بپردازم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶۳ شاگرد تو می باشم گر کودن و کژپوزم تا زان لب خندانت یک خنده بیاموزم ای چشمه آگاهی شاگرد نمی خواهی چه حیله کنم تا من خود را به تو دردوزم باری ز شکاف در برق رخ تو بینم زان آتش دهلیزی صد شمع برافروزم یک لحظه بری رختم در راه که عشارم یک لحظه روی پیشم یعنی که قلاوزم گه در گنهم رانی گه سوی پشیمانی کژ کن سر و دنبم را من همزه مهموزم در حوبه و در توبه چون ماهی بر تابه این پهلو و آن پهلو بر تابه همی سوزم بر تابه توام گردان این پهلو و آن پهلو در ظلمت شب با تو براقتر از روزم بس کن همه تلوینم در پیشه و اندیشه یک لحظه چو پیروزه یک لحظه چو پیروزم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶۴ سر برمزن از هستی تا راه نگردد گم در بادیه مردان محوست تو را جم جم در عالم پرآتش در محو سر اندرکش در عالم هستی بین نیلین سر چون قاقم زیر فلک ناری در حلقه بیداری هر چند که سر داری نه سر هلدت نی دم هر رنج که دیده ست او در رنج شدیدست او محو است که عید است او باقی دهل و لم لم سرگشتگی حالم تو فهم کن از قالم کای هیزم از آن آتش برخوان که و ان منکم کی روید از این صحرا جز لقمه پرصفرا کی تازد بر بالا این مرکب پشمین سم ور پرد چون کرکس خاکش بکشد واپس هر چیز به اصل خود بازآید می دانم رو آر گر انسانی در جوهر پنهانی کو آب حیات آمد در قالب همچون خم شمس الحق تبریزی ما بیضه مرغ تو در زیر پرت جوشان تا آید وقت قم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶۵ ای کرده تو مهمانم در پیش درآ جانم زان روی که حیرانم من خانه نمی دانم ای گشته ز تو واله هم شهر و هم اهل ده کو خانه نشانم ده من خانه نمی دانم زان کس که شدی جانش زان کس مطلب دانش پیش آ و مرنجانش من خانه نمی دانم وان کز تو بود شورش می دار تو معذورش وز خانه مکن دورش من خانه نمی دانم من عاشق و مشتاقم من شهره آفاقم رحم آر و مکن طاقم من خانه نمی دانم ای مطرب صاحب صف می زن تو به زخم کف بر راه دلم این دف من خانه نمی دانم شمس الحق تبریزم جز با تو نیامیزم می افتم و می خیزم من خانه نمی دانم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶۶ در عشق سلیمانی من همدم مرغانم هم عشق پری دارم هم مرد پری خوانم هر کس که پری خوتر در شیشه کنم زوتر برخوانم افسونش حراقه بجنبانم زین واقعه مدهوشم باهوشم و بی هوشم هم ناطق و خاموشم هم لوح خموشانم فریاد که آن مریم رنگی دگر است این دم فریاد کز این حالت فریاد نمی دانم زان رنگ چه بی رنگم زان طره چو آونگم زان شمع چو پروانه یا رب چه پریشانم گفتم که مها جانی امروز دگر سانی گفتا که برو منگر از دیده انسانم ای خواجه اگر مردی تشویش چه آوردی کز آتش حرص تو پردود شود جانم یا عاشق شیدا شو یا از بر ما واشو در پرده میا با خود تا پرده نگردانم هم خونم و هم شیرم هم طفلم و هم پیرم هم چاکر و هم میرم هم اینم و هم آنم هم شمس شکرریزم هم خطه تبریزم هم ساقی و هم مستم هم شهره و پنهانم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶۷ این شکل که من دارم ای خواجه که را مانم یک لحظه پری شکلم یک لحظه پری خوانم در آتش مشتاقی هم جمعم و هم شمعم هم دودم و هم نورم هم جمع و پریشانم جز گوش رباب دل از خشم نمالم من جز چنگ سعادت را از زخمه نرنجانم چون شکر و چون شیرم با خود زنم و گیرم طبعم چو جنون آرد زنجیر بجنبانم ای خواجه چه مرغم من نی کبکم و نی بازم نی خوبم و نی زشتم نی اینم و نی آنم نی خواجه بازارم نی بلبل گلزارم ای خواجه تو نامم نه تا خویش بدان خوانم نی بنده نی آزادم نی موم نه پولادم نی دل به کسی دادم نی دلبر ایشانم گر در شرم و خیرم از خود نه ام از غیرم آن سو که کشد آن کس ناچار چنان رانم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶۸ امروز خوشم با تو جان تو و فردا هم از تو شکرافشانم این جا هم و آن جا هم دل باده تو خورده وز خانه سفر کرده ما بی دل و دل با تو با ما هم و بی ما هم ای دل که روانی تو آن سوی که دانی تو خدمت برسان از ما آن جا و موصی هم ما منتظر وقت و دل ناظر تو دایم در حالت آرامش در شورش و غوغا هم از باده و باد تو چون موج شده این دل در مستی و پستی خوش در رفعت و بالا هم ابر خوش لطف تو با جان و روان ما در خاک اثر کرده در صخره و خارا هم با تو پس از این عالم بی نقش بنی آدم خوش خلوت جان باشد آمیزش جان ها هم زآن غمزه مست تو زآن جادو و جادوخو خیره شده هر دیده نادان هم و دانا هم من ننگ نمی دارم مجنونم و می دانی هم عرق جنون دارم از مایه و سودا هم از آتش و آب او ای جسته نشان بنگر در آب دو چشم ما در زردی سیما هم در عالم آب و گل در پرده جان و دل هم ایمنی از عشقت وین فتنه و غوغا هم زان طره روحانی زان سلسله جانی زنار تو بر بسته هم مؤمن و ترسا هم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶۹ بیخود شده ام لیکن بیخودتر از این خواهم با چشم تو می گویم من مست چنین خواهم من تاج نمی خواهم من تخت نمی خواهم در خدمتت افتاده بر روی زمین خواهم آن یار نکوی من بگرفت گلوی من گفتا که چه می خواهی گفتم که همین خواهم با باد صبا خواهم تا دم بزنم لیکن چون من دم خود دارم همراز مهین خواهم در حلقه میقاتم ایمن شده ز آفاتم مومم ز پی ختمت زان نقش نگین خواهم ماهی دگر است ای جان اندر دل مه پنهان زین علم یقینستم آن عین یقین خواهم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۷۰ جانم به فدا بادا آن را که نمی گویم آن روز سیه بادا کو را بنمی جویم یک باره شوم رسوا در شهر اگر فردا من بر در دل باشم او آید در کویم گفتم صنم مه رو گه گاه مرا می جو کز درد به خون دل رخساره همی شویم گفتا که تو را جستم در خانه نبودی تو یا رب که چنین بهتان می گوید در رویم یک روز غزل گویان والله سپارم جان زیرا که چو مو شد جان از بس که همی مویم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۷۱ مخمورم پرخواره اندازه نمی دانم جز شیوه آن غمزه غمازه نمی دانم یاران به خبر بودند دروازه برون رفتند من بی ره و سرمستم دروازه نمی دانم آوازه آن یاران چون مشک جهان پر شد ز آواز بشد عقلم آوازه نمی دانم تا روی تو را دیدم من همچو گل تازه گشتم خرف و کهنه ار تازه نمی دانم گویند که لقمان را یک کازه تنگی بد زین کوزه میی خوردم کان کازه نمی دانم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۷۲ دگربار دگربار ز زنجیر بجستم از این بند و از این دام زبون گیر بجستم فلک پیر دوتایی پر از سحر و دغایی به اقبال جوان تو از این پیر بجستم شب و روز دویدم ز شب و روز بریدم و زین چرخ بپرسید که چون تیر بجستم من از غصه چه ترسم چو با مرگ حریفم ز سرهنگ چه ترسم چو از میر بجستم به اندیشه فروبرد مرا عقل چهل سال به شصت و دو شدم صید و ز تدبیر بجستم ز تقدیر همه خلق کر و کور شدستند ز کر و فر تقدیر و ز تقدیر بجستم برون پوست درون دانه بود میوه گرفتار ازان پوست وزان دانه چو انجیر بجستم ز تأخیر بود آفت و تعجیل ز شیطان ز تعجیل دلم رست و ز تأخیر بجستم ز خون بود غذا اول و آخر شد خون شیر چو دندان خرد رست از آن شیر بجستم پی نان بدویدم یکی چند به تزویر خدا داد غذایی که ز تزویر بجستم خمش باش خمش باش به تفصیل مگو بیش ز تفسیر بگویم ز تف سیر بجستم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۷۳ بیایید بیایید به گلزار بگردیم بر این نقطه اقبال چو پرگار بگردیم بیایید که امروز به اقبال و به پیروز چو عشاق نوآموز بر آن یار بگردیم بسی تخم بکشتیم بر این شوره بگشتیم بر آن حب که نگنجید در انبار بگردیم هر آن روی که پشت است به آخر همه زشت است بر آن یار نکوروی وفادار بگردیم چو از خویش برنجیم زبون شش و پنجیم یکی جانب خمخانه خمار بگردیم در این غم چو نزاریم در آن دام شکاریم دگر کار نداریم در این کار بگردیم چو ما بی سر و پاییم چو ذرات هواییم بر آن نادره خورشید قمروار بگردیم چو دولاب چه گردیم پر از ناله و افغان چو اندیشه بی شکوت و گفتار بگردیم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۷۴ حکیمیم طبیبیم ز بغداد رسیدیم بسی علتیان را ز غم بازخریدیم سبل های کهن را غم بی سر و بن را ز رگ هاش و ز پی هاش به چنگاله کشیدیم طبیبان فصیحیم که شاگرد مسیحیم بسی مرده گرفتیم در او روح دمیدیم بپرسید از آن ها که دیدند نشان ها که تا شکر بگویند که ما از چه رهیدیم رسیدند طبیبان ز ره دور غریبان غریبانه نمودند دواها که ندیدیم سر غصه بکوبیم غم از خانه بروبیم همه شاهد و خوبیم همه چون مه عیدیم طبیبان الهیم ز کس مزد نخواهیم که ما پاک روانیم نه طماع و پلیدیم مپندار که این نیز هلیله ست و بلیله ست که این شهره عقاقیر ز فردوس کشیدیم حکیمان خبیریم که قاروره نگیریم که ما در تن رنجور چو اندیشه دویدیم دهان باز مکن هیچ که اغلب همه جغدند دگر لاف مپران که ما بازپریدیم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۷۵ بجوشید بجوشید که ما اهل شعاریم بجز عشق به جز عشق دگر کار نداریم در این خاک در این خاک در این مزرعه پاک به جز مهر به جز عشق دگر تخم نکاریم چه مستیم چه مستیم از آن شاه که هستیم بیایید بیایید که تا دست برآریم چه دانیم چه دانیم که ما دوش چه خوردیم که امروز همه روز خمیریم و خماریم مپرسید مپرسید ز احوال حقیقت که ما باده پرستیم نه پیمانه شماریم شما مست نگشتید وزان باده نخوردید چه دانید چه دانید که ما در چه شکاریم نیفتیم بر این خاک ستان ما نه حصیریم برآییم بر این چرخ که ما مرد حصاریم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۷۶ طبیبیم حکیمیم طبیبان قدیمیم شرابیم و کبابیم و سهیلیم و ادیمیم چو رنجور تن آید چو معجون نجاحیم چو بیمار دل آید نگاریم و ندیمیم طبیبان بگریزند چو رنجور بمیرد ولی ما نگریزیم که ما یار کریمیم شتابید شتابید که ما بر سر راهیم جهان درخور ما نیست که ما ناز و نعیمیم غلط رفت غلط رفت که این نقش نه ماییم که تن شاخ درختی است و ما باد نسیمیم ولی جنبش این شاخ هم از فعل نسیم است خمش باش خمش باش هم آنیم و هم اینیم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۷۷ از اول امروز چو آشفته و مستیم آشفته بگوییم که آشفته شدستیم آن ساقی بدمست که امروز درآمد صد عذر بگفتیم و زان مست نرستیم آن باده که دادی تو و این عقل که ما راست معذور همی دار اگر جام شکستیم امروز سر زلف تو مستانه گرفتیم صد بار گشادیمش و صد بار ببستیم رندان خرابات بخوردند و برفتند ماییم که جاوید بخوردیم و نشستیم وقت است که خوبان همه در رقص درآیند انگشت زنان گشته که از پرده بجستیم یک لحظه بلانوش ره عشق قدیمیم یک لحظه بلی گوی مناجات الستیم از گفت بلی صبر نداریم ازیرا بسرشته و بر رسته سغراق الستیم بالا همه باغ آمد و پستی همگی گنج ما بوالعجبانیم نه بالا و نه پستیم خاموش که تا هستی او کرد تجلی هستیم بدان سان که ندانیم که هستیم تو دست بنه بر رگ ما خواجه حکیما کز دست شدستیم ببین تا ز چه دستیم هر چند پرستیدن بت مایه کفر است ما کافر عشقیم گر این بت نپرستیم جز قصه شمس حق تبریز مگویید از ماه مگویید که خورشیدپرستیم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۷۸ المنه لله که ز پیکار رهیدیم زین وادی خم در خم پرخار رهیدیم زین جان پر از وهم کژاندیشه گذشتیم زین چرخ پر از مکر جگرخوار رهیدیم دکان حریصان به دغل رخت همه برد دکان بشکستیم و از آن کار رهیدیم در سایه آن گلشن اقبال بخفتیم وز غرقه آن قلزم زخار رهیدیم بی اسب همه فارس و بی می همه مستیم از ساغر و از منت خمار رهیدیم ما توبه شکستیم و ببستیم دو صد بار دیدیم مه توبه به یک بار رهیدیم زان عیسی عشاق و ز افسون مسیحش از علت و قاروره و بیمار رهیدیم چون شاهد مشهور بیاراست جهان را از شاهد و از برده بلغار رهیدیم ای سال چه سالی تو که از طالع خوبت ز افسانه پار و غم پیرار رهیدیم در عشق ز سه روزه و از چله گذشتیم مذکور چو پیش آمد از اذکار رهیدیم خاموش کز این عشق و از این علم لدنیش از مدرسه و کاغذ و تکرار رهیدیم خاموش کز این کان و از این گنج الهی از مکسبه و کیسه و بازار رهیدیم هین ختم بر این کن که چو خورشید برآمد از حارس و از دزد و شب تار رهیدیم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۷۹ آن خانه که صد بار در او مایده خوردیم بر گرد حوالی گه آن خانه بگردیم ماییم و حوالی گه آن خانه دولت ما نعمت آن خانه فراموش نکردیم آن خانه مردی است و در او شیردلانند از خانه مردی بگریزیم چه مردیم آنجا همه مستی ست و برون جمله خمار است آنجا همه لطفیم و دگرجا همه دردیم آنجا طرب انگیزتر از باده لعلیم وین جا بد و رخ زردتر از شیشه زردیم آن جای به گرمی همه خورشید تموزیم وین جای به سردی همه چون بهمن سردیم آنجا همه آمیخته چون شکر و شیریم وین جا همه آویخته در جنگ و نبردیم آنجا شه شطرنج بساط دو جهانیم وین جا همه سرگشته تر از مهره نردیم چرخی است کز آن چرخ چو یک برق بتابد بر چرخ برآییم و زمین را بنوردیم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۸۰ خیزید مخسپید که نزدیک رسیدیم آواز خروس و سگ آن کوی شنیدیم والله که نشان های قروی ده یارست آن نرگس و نسرین و قرنفل که چریدیم از ذوق چراگاه و ز اشتاب چریدن وز حرص زبان و لب و پدفوز گزیدیم چون تیر پریدیم و بسی صید گرفتیم گرچه چو کمان از زه احکام خمیدیم ما عاشق مستیم به صد تیغ نگردیم شیریم که خون دل فغفور چشیدیم مستان الستیم به جز باده ننوشیم بر خوان جهان نی ز پی آش و ثریدیم حق داند و حق دید که در وقت کشاکش از ما چه کشیدید و ز ایشان چه کشیدیم خیزید مخسپید که هنگام صبوح است استاره روز آمد و آثار بدیدیم شب بود و همه قافله محبوس رباطی خیزید کز آن ظلمت و آن حبس رهیدیم خورشید رسولان بفرستاد در آفاق کاینک یزک مشرق و ما جیش عتیدیم هین رو به شفق آر اگر طایر روزی کز سوی شفق چون نفس صبح دمیدیم هر کس که رسولی شفق را بشناسد ما نیز در اظهار بر او فاش و پدیدیم وان کس که رسولی شفق را نپذیرد هم محرم ما نیست بر او پرده تنیدیم خفاش نپذرفت فرودوخت از او چشم ما پرده آن دوخته را هم بدریدیم تریاق جهان دید و گمان برد که زهر است ای مژده دلی را که ز پندار خریدیم خامش کن تا واعظ خورشید بگوید کاو بر سر منبر شد و ما جمله مریدیم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۸۱ ما آتش عشقیم که در موم رسیدیم چون شمع به پروانه مظلوم رسیدیم یک حمله مردانه مستانه بکردیم تا علم بدادیم و به معلوم رسیدیم در منزل اول به دو فرسنگی هستی در قافله امت مرحوم رسیدیم آن مه که نه بالاست نه پست است بتابید وآن جا که نه محمود و نه مذموم رسیدیم تا حضرت آن لعل که در کون نگنجد بر کوری هر سنگ دل شوم رسیدیم با آیت کرسی به سوی عرش پریدیم تا حی بدیدیم و به قیوم رسیدیم امروز از آن باغ چه بابرگ و نواییم تا ظن نبری خواجه که محروم رسیدیم ویرانه به بومان بگذاریم چو بازان ما بوم نه ایم ار چه در این بوم رسیدیم زنار گسستیم بر قیصر رومی تبریز ببر قصه که در روم رسیدیم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۸۲ چون در عدم آییم و سر از یار برآریم از سنگ سیه نعره اقرار برآریم بر کارگه دوست چو بر کار نشینیم مر جمله جهان را همه از کار برآریم گلزار رخ دوست چو بی پرده ببینیم صد شعله ز عشق از گل گلزار برآریم بر دلدل دل چون فکند دولت ما زین بس گرد که ما از ره اسرار برآریم چون از می شمس الحق تبریز بنوشیم صد جوش عجب از خم و خمار برآریم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۸۳ امروز مها خویش ز بیگانه ندانیم مستیم بدان حد که ره خانه ندانیم در عشق تو از عاقله عقل برستیم جز حالت شوریده دیوانه ندانیم در باغ به جز عکس رخ دوست نبینیم وز شاخ به جز حالت مستانه ندانیم گفتند در این دام یکی دانه نهاده ست در دام چنانیم که ما دانه ندانیم امروز از این نکته و افسانه مخوانید کافسون نپذیرد دل و افسانه ندانیم چون شانه در آن زلف چنان رفت دل ما کز بیخودی از زلف تو تا شانه ندانیم باده ده و کم پرس که چندم قدح است این کز یاد تو ما باده ز پیمانه ندانیم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۸۴ بشکن قدح باده که امروز چنانیم کز توبه شکستن سر توبه شکنانیم گر باده فنا گشت فنا باده ما بس ما نیک بدانیم گر این رنگ ندانیم باده ز فنا دارد آن چیز که دارد گر باده بمانیم از آن چیز نمانیم از چیزی خود بگذر ای چیز به ناچیز کاین چیز نه پرده ست نه ما پرده درانیم با غمزه سرمست تو میریم و اسیریم با عشق جوان بخت تو پیریم و جوانیم گفتی چه دهی پند و زین پند چه سود است کان نقش که نقاش ازل کرد همانیم این پند من از نقش ازل هیچ جدا نیست زین نقش بدان نقش ازل فرق ندانیم گفتی که جدا مانده ای از بر معشوق ما در بر معشوق ز انده در امانیم معشوق درختی است که ما از بر اوییم از ما بر او دور شود هیچ نمانیم چون هیچ نمانیم ز غم هیچ نپیچیم چون هیچ نمانیم هم اینیم و هم آنیم شادی شود آن غم که خوریمش چو شکر خوش ای غم بر ما آی که اکسیر غمانیم چون برگ خورد پیله شود برگ بریشم ما پیله عشقیم که بی برگ جهانیم ماییم در آن وقت که ما هیچ نمانیم آن وقت که پا نیست شود پای دوانیم بستیم دهان خود و باقی غزل را آن وقت بگوییم که ما بسته دهانیم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۸۵ صبح است و صبوح است بر این بام برآییم از ثور گریزیم و به برج قمر آییم پیکار نجوییم و ز اغیار نگوییم هنگام وصال است بدان خوش صور آییم روی تو گلستان و لب تو شکرستان در سایه این هر دو همه گلشکر آییم خورشید رخ خوب تو چون تیغ کشیده ست شاید که به پیش تو چو مه شب سپر آییم زلف تو شب قدر و رخ تو همه نوروز ما واسطه روز و شبش چون سحر آییم این شکل ندانیم که آن شکل نمودی ور زانک دگرگونه نمایی دگر آییم خورشید جهانی تو و ما ذره پنهان درتاب در این روزن تا در نظر آییم خورشید چو از روی تو سرگشته و خیره ست ما ذره عجب نیست که خیره نگر آییم گفتم چو بیایید دو صد در بگشایید گفتند که این هست ولیکن اگر آییم گفتم که چو دریا به سوی جوی نیاید چون آب روان جانب او در سفر آییم ای ناطقه غیب تو برگوی که تا ما از مخبر و اخبار خوشت خوش خبر آییم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۸۶ چون آینه رازنما باشد جانم تانم که نگویم نتوانم که ندانم از جسم گریزان شدم از روح بپرهیز سوگند ندانم نه از اینم نه از آنم ای طالب بو بردن شرط است به مردن زنده منگر در من زیرا نه چنانم اندر کژیم منگر وین راست سخن بین تیر است حدیث من و من همچو کمانم این سر چو کدو بر سر وین دلق تن من بازار جهان در به کی مانم به کی مانم وان گاه کدو بر سر من پر ز شرابی دارمش نگوسار از او من نچکانم ور زان که چکانم تو ببین قدرت حق را کز بحر بدان قطره جواهر بستانم چون ابر دو چشمم بستد جوهر آن بحر بر چرخ وفا آید این ابر روانم در حضرت شمس الحق تبریز ببارم تا سوسن ها روید بر شکل زبانم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۸۷ امروز چنانم که خر از بار ندانم امروز چنانم که گل از خار ندانم امروز مرا یار بدان حال ز سر برد با یار چنانم که خود از یار ندانم دی باده مرا برد ز مستی به در یار امروز چه چاره که در از دار ندانم از خوف و رجا پار دو پر داشت دل من امروز چنان شد که پر از پار ندانم از چهره زار چو زرم بود شکایت رستم ز شکایت چو زر از زار ندانم از کار جهان کور بود مردم عاشق اما نه چو من خود که کر از کار ندانم جولاهه تردامن ما تار بدرید می گفت ز مستی که تر از تار ندانم چون چنگم از زمزمه خود خبرم نیست اسرار همی گویم و اسرار ندانم مانند ترازو و گزم من که به بازار بازار همی سازم و بازار ندانم در اصبع عشقم چو قلم بیخود و مضطر طومار نویسم من و طومار ندانم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۸۸ ای خواجه بفرما به کی مانم به کی مانم من مرد غریبم نه از این شهر جهانم گر دم نزنم تا حسد خلق نجنبد دانم که نگویم نتوانم که ندانم آن کل کلهی یافت و کل خویش نهان کرد با بنده به خشم است که دانای نهانم گر صلح کند داروی کلیش بسازیم از ننگ کلی و کلهش بازرهانم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۸۹ ساقی ز پی عشق روان است روانم لیکن ز ملولی تو کند است زبانم می پرم چون تیر سوی عشرت و نوشت ای دوست بمشکن به جفاهات کمانم چون خیمه به یک پای به پیش تو بپایم در خرگهت ای دوست درآر و بنشانم هین آن لب ساغر بنه اندر لب خشکم وانگه بشنو سحر محقق ز دهانم بشنو خبر بابل و افسانه وایل زیرا ز ره فکرت سیاح جهانم معذور همی دار اگر شور ز حد شد چون می ندهد عشق یکی لحظه امانم آن دم که ملولی ز ملولیت ملولم چون دست بشویی ز من انگشت گزانم آن شب که دهی نور چو مه تا به سحرگاه من در پی ماه تو چو سیاره دوانم وان روز که سر برزنی از شرق چو خورشید ماننده خورشید سراسر همه جانم وان روز که چون جان شوی از چشم نهانی من همچو دل مرغ ز اندیشه طپانم در روزن من نور تو روزی که بتابد در خانه چو ذره به طرب رقص کنانم این ناطقه خاموش و چو اندیشه نهان رو تا بازنیابد سبب اندیش نشانم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹۰ از شهر تو رفتیم تو را سیر ندیدیم از شاخ درخت تو چنین خام فتیدیم در سایه سرو تو مها سیر نخفتیم وز باغ تو از بیم نگهبان نچریدیم بر تابه سودای تو گشتیم چو ماهی تا سوخته گشتیم ولیکن نپزیدیم گشتیم به ویرانه به سودای چو تو گنج چون مار به آخر به تک خاک خزیدیم چون سایه گذشتیم به هر پاکی و ناپاک اکنون به تو محویم نه پاک و نه پلیدیم ما را چو بجویید بر دوست بجویید کز پوست فناییم و بر دوست پدیدیم تا بر نمک و نان تو انگشت زدستیم در فرقت و در شور بس انگشت گزیدیم چون طبل رحیل آمد و آواز جرس ها ما رخت و قماشات بر افلاک کشیدیم شکر است که تریاق تو با ماست اگر چه زهری که همه خلق چشیدند چشیدیم آن دم که بریده شد از این جوی جهان آب چون ماهی بی آب بر این خاک طپیدیم چون جوی شد این چشم ز بی آبی آن جوی تا عاقبت امر به سرچشمه رسیدیم چون صبر فرج آمد و بی صبر حرج بود خاموش مکن ناله که ما صبر گزیدیم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹۱ خلقان همه نیکند جز این تن که گزیدیم که از سفهش بس سر انگشت گزیدیم گر هیچ گریزی بگریز از هوس خویش زیرا همه رنج از هوس بیهده دیدیم والله که مفری به جز از فر رخش نیست کاندر خضر و گلشن او می نگریدیم هر روز که برخیزی رو پاک بشویی آن سوی دو ای دل که گه درد دویدیم آن سوی که در ساعت دشوار دل خلق آید که خدایا همه محتاج و مریدیم هر دانه که چیدیم همه دام بلا بود سوی تو پراشکسته و تن خسته پریدیم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹۲ بار دگر از راه سوی چاه رسیدیم وز غربت اجسام بالله رسیدیم با اسب بدان شاه کسی چون نرسیده ست ما اسب بدادیم و بدان شاه رسیدیم چون ابر بسی اشک در این خاک فشاندیم وز ابر گذشتیم و بدان ماه رسیدیم ای طبل زنان نوبت ما گشت بکوبید وی ترک برون آ که به خرگاه رسیدیم یک چند چو یوسف به بن چاه نشستیم زان سر رسن آمد به سر چاه رسیدیم ما چند صنم پیش محمد بشکستیم تا در صنم دلبر دلخواه رسیدیم نزدیکتر آیید که از دور رسیدیم و احوال بپرسید که از راه رسیدیم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹۳ ما عاشق و سرگشته و شیدای دمشقیم جان داده و دل بسته سودای دمشقیم زان صبح سعادت که بتابید از آن سو هر شام و سحر مست سحرهای دمشقیم بر باب بریدیم که از یار بریدیم زان جامع عشاق به خضرای دمشقیم از چشمه بونواس مگر آب نخوردی ما عاشق آن ساعد سقای دمشقیم بر مصحف عثمان بنهم دست به سوگند کز لولوی آن دلبر لالای دمشقیم از باب فرج دوری و از باب فرادیس کی داند کاندر چه تماشای دمشقیم بر ربوه برآییم چو در مهد مسیحیم چون راهب سرمست ز حمرای دمشقیم در نیرب شاهانه بدیدیم درختی در سایه آن شسته و دروای دمشقیم اخضر شده میدان و بغلطیم چو گویی از زلف چو چوگان که به صحرای دمشقیم کی بی مزه مانیم چو در مزه درآییم دروازه شرقی سویدای دمشقیم اندر جبل صالح کانی است ز گوهر زان گوهر ما غرقه دریای دمشقیم چون جنت دنیاست دمشق از پی دیدار ما منتظر رأیت حسنای دمشقیم از روم بتازیم سوم بار سوی شام کز طره چون شام مطرای دمشقیم مخدومی شمس الحق تبریز گر آن جاست مولای دمشقیم و چه مولای دمشقیم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹۴ افتادم افتادم در آبی افتادم گر آبی خوردم من دلشادم دلشادم بر دف نی بر نی نی یک لحظه بیگارم بر خم نی بر می نی پیوسته بنیادم در عشق دلداری مانند گلزاری جان دیدم جان دیدم دل دادم دل دادم می خوردم می خوردم در شهرت می گردم سرتیزم سرتیزم پربادم پربادم گر خودم گر جوشن پیروزم پیروزم گر سروم گر سوسن آزادم آزادم از چرخی از اوجی بر بحری بر موجی خوش تختی خوش تختی بنهادم بنهادم مولایم مولایم در حکم دریایم در اوجش در موجش منقادم منقادم ای کوکب ای کوکب بگشا لب بگشا لب شرحی کن شرحی کن بر وفق میعادم هر ذره هر پره می جوید می گوید ز ارشادش ز ارشادش استادم استادم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹۵ اگر تو نیستی در عاشقی خام بیا مگریز از یاران بدنام تو آن مرغی که میل دانه داری نباشد در جهان یک دانه بی دام مکن ناموس و با قلاش بنشین که پیش عاشقان چه خاص و چه عام اگر ناموس راه تو بگیرد بکش او را و خونش را بیاشام که این سودا هزاران ناز دارد مکن ناز و بکش ناز و بیارام حریفا اندر آتش صبر می کن که آتش آب می گردد به ایام نشان ده راه خمخانه که مستم که دادم من جهانی را به یک جام برادر کوی قلاشان کدام است اگر در بسته باشد رفتم از بام به پیش پیر میخانه بمیرم زهی مرگ و زهی برگ و سرانجام # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹۶ چه دیدم خواب شب کامروز مستم چو مجنونان ز بند عقل جستم به بیداری مگر من خواب بینم که خوابم نیست تا این درد هستم مگر من صورت عشق حقیقی بدیدم خواب کو را می پرستم بیا ای عشق کاندر تن چو جانی به اقبالت ز حبس تن برستم مرا گفتی بدر پرده دریدم مرا گفتی قدح بشکن شکستم مرا گفتی ببر از جمله یاران بکندم از همه دل در تو بستم مرا دل خسته کردی جرمم این بود که از مژگان خیالت را بجستم ببر جان مرا تا در پناهت دو دستک می زنم کز جان بسستم چه عالم هاست در هر تار مویت بیفشان زلف کز عالم گسستم که در هفتم زمین با تو بلندم که در هفتم فلک بی روت پستم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹۷ به جان جمله مستان که مستم بگیر ای دلبر عیار دستم به جان جمله جانبازان که جانم به جان رستگارانش که رستم عطاردوار دفترباره بودم زبردست ادیبان می نشستم چو دیدم لوح پیشانی ساقی شدم مست و قلم ها را شکستم جمال یار شد قبله نمازم ز اشک رشک او شد آبدستم ز حسن یوسفی سرمست بودم که حسنش هر دمی گوید الستم در آن مستی ترنجی می بریدم ترنج اینک درست و دست خستم مبادم سر اگر جز تو سرم هست بسوزا هستیم گر بی تو هستم توی معبود در کعبه و کنشتم توی مقصود از بالا و پستم شکار من بود ماهی و یونس چو حاصل شد ز جعدت شصت شستم چو دیدم خوان تو بس چشم سیرم چو خوردم ز آب تو زین جوی جستم برای طبع لنگان لنگ رفتم ز بیم چشم بد سر نیز بستم همان ارزد کسی کش می پرستد زهی من که مر او را می پرستم ببرد از کسی کآخر ببرد به سوی عدل بگریزید ز استم چو ری با سین و تی و میم پیوست بدین پیوند رو بنمود رستم یقین شد که جماعت رحمت آمد جماعت را به جان من چاکرستم خمش کردم شکار شیر باشم که تا گوید شکار مفترستم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹۸ بیا کز غیر تو بیزار گشتم وگر خفته بدم بیدار گشتم بیا ای جان که تا روز قیامت مقیم خانه خمار گشتم ز پر و بال خود گل را فشاند به کوه قاف خود طیار گشتم ترش دیدم جهانی را من از ترس در آن دوشاب چون آچار گشتم عقیده این چنین سازید شیرین که من زین خمره شکربار گشتم یکی چندی بریدم من از اغیار کنون با خویشتن اغیار گشتم ز حال دیگران عبرت گرفتم کنون من عبره الابصار گشتم بیا ای طالب اسرار عالم به من بنگر که من اسرار گشتم بدان بسیار پیچید این سر من که گرد جبه و دستار گشتم از آن محبوس بودم همچو نقطه که گرد نقطه چون پرگار گشتم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹۹ بیا کز عشق تو دیوانه گشتم وگر شهری بدم ویرانه گشتم ز عشق تو ز خان و مان بریدم به درد عشق تو همخانه گشتم چنان کاهل بدم کان را نگویم چو دیدم روی تو مردانه گشتم چو خویش جان خود جان تو دیدم ز خویشان بهر تو بیگانه گشتم فسانه عاشقان خواندم شب و روز کنون در عشق تو افسانه گشتم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰۰ چنان مست است از آن دم جان آدم که نشناسد از آن دم جان آدم ز شور اوست چندین جوش دریا ز سرمستی او مست است عالم زهی سرده که گردن زد اجل را که تا دنیا نبیند هیچ ماتم شراب حق حلال اندر حلال است می خنب خدا نبود محرم از این باده جوان گر خورده بودی نبودی پشت پیر چرخ را خم زمین ار خورده بودی فارغستی از آنک ابر تر بارد بر او نم دل محرم بیان این بگفتی اگر بودی به عالم نیم محرم ز آب و گل برون بردی شما را اگر بودی شما را پای محکم رسید این عشق تا پای شما را کند محکم ز هر سستی مسلم بگو باقی تو شمس الدین تبریز که بر تو ختم شد والله اعلم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰۱ منم فتنه هزاران فتنه زادم به من بنگر که داد فتنه دادم ز من مگریز زیرا درفتادی بگو الحمدلله درفتادم عجب چیزی است عشق و من عجبتر تو گویی عشق را خود من نهادم بیا گر من منم خونم بریزید که تا خود من نمردم من نزادم نگویم سر تو کان غمز باشد ولی ناگفته بندی برگشادم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰۲ ز زندان خلق را آزاد کردم روان عاشقان را شاد کردم دهان اژدها را بردریدم طریق عشق را آباد کردم ز آبی من جهانی برتنیدم پس آنگه آب را پرباد کردم ببستم نقش ها بر آب کان را نه بر عاج و نه بر شمشاد کردم ز شادی نقش خود جان می دراند که من نقش خودش میعاد کردم ز چاهی یوسفان را برکشیدم که از یعقوب ایشان یاد کردم چو خسرو زلف شیرینان گرفتم اگر قصد یکی فرهاد کردم زهی باغی که من ترتیب کردم زهی شهری که من بنیاد کردم جهان داند که تا من شاه اویم بدادم داد ملک و داد کردم جهان داند که بیرون از جهانم تصور بهر استشهاد کردم چه استادان که من شهمات کردم چه شاگردان که من استاد کردم بسا شیران که غریدند بر ما چو روبه عاجز و منقاد کردم خمش کن آنک او از صلب عشق است بسستش اینک من ارشاد کردم ولیک آن را که طوفان بلا برد فروشد گرچه من فریاد کردم مگر از قعر طوفانش برآرم چنانک نیست را ایجاد کردم برآمد شمس تبریزی بزد تیغ زبان از تیغ او پولاد کردم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰۳ غلامم خواجه را آزاد کردم منم کاستاد را استاد کردم منم آن جان که دی زادم ز عالم جهان کهنه را بنیاد کردم منم مومی که دعوی من این است که من پولاد را پولاد کردم بسی بی دیده را سرمه کشیدم بسی بی عقل را استاد کردم منم ابر سیه اندر شب غم که روز عید را دلشاد کردم عجب خاکم که من از آتش عشق دماغ چرخ را پرباد کردم ز شادی دوش آن سلطان نخفته ست که من بنده مر او را یاد کردم ملامت نیست چون مستم تو کردی اگر من فاشم و بیداد کردم خمش کن کآینه زنگار گیرد چو بر وی دم زدم فریاد کردم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰۴ حسودان را ز غم آزاد کردم دل گله خران را شاد کردم به بیدادان بدادم داد پنهان ولی در حق خود بیداد کردم چو از صبرم همه فریاد کردند چنان باشد که من فریاد کردم مرا استاد صبر است و از این رو خلاف مذهب استاد کردم جهانی که نشد آباد هرگز به ویران کردنش آباد کردم در این تیزاب که چون برگ کاه است به مشتی گل در او بنیاد کردم فراموشم مکن یا رب ز رحمت اگر غیر تو را من یاد کردم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰۵ یکی مطرب همی خواهم در این دم که نشناسد ز مستی زیر از بم حریفی نیز خواهم غمگسار ی ز بی خویشی نداند شادی از غم همه اجزای او مستی گرفته مبدل گشته از اولاد آدم مسلمانی منور گشته از وی مسلم گشته از هستی مسلم چو با نه کس بیاید بشمری ده ده تو نه بود از ده یکی کم خدایا نوبتی مست بفرست که ما از می دهل کردیم اشکم دهل کوبان برون آییم از خویش که ما را عزم ساقی شد مصمم دهل زن گر نباشد عید عید است جهان پر عید شد والله اعلم پراکنده بخواهم گفت امروز چه گوید مرد درهم جز که درهم مگر ساقی بینداید دهانم از آن جام و از آن رطل دمادم مرادم کیست زین ها شمس تبریز ازیرا شمس آمد جان عالم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰۶ همیشه من چنین مجنون نبودم ز عقل و عافیت بیرون نبودم چو تو عاقل بدم من نیز روزی چنین دیوانه و مفتون نبودم مثال دلبران صیاد بودم مثال دل میان خون نبودم در این بودم که این چون است و آن چون چنین حیران آن بی چون نبودم تو باری عاقلی بنشین بیندیش کز اول بوده ام اکنون نبودم همی جستم فزونی بر همه کس چو صید عشق روزافزون نبودم چو دود از حرص بالا می دویدم به معنی جز سوی هامون نبودم چو گنج از خاک بیرون اوفتادم که گنجی بودم و قارون نبودم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰۷ ایا یاری که در تو ناپدیدم تو را شکل عجب در خواب دیدم چو خاتونان مصر از عشق یوسف ترنج و دست بیخود می بریدم کجا آن مه کجا آن چشم دوشین کجا آن گوش کان ها می شنیدم نه تو پیدا نه من پیدا نه آن دم نه آن دندان که لب را می گزیدم منم انبار آکنده ز سودا کز آن خرمن همه سودا کشیدم تو آرام دل سوداییانی تو ذاالنون و جنید و بایزیدم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰۸ سفر کردم به هر شهری دویدم به لطف و حسن تو کس را ندیدم ز هجران و غریبی بازگشتم دگرباره بدین دولت رسیدم از باغ روی تو تا دور گشتم نه گل دیدم نه یک میوه بچیدم به بدبختی چو دور افتادم از تو ز هر بدبخت صد زحمت کشیدم چه گویم مرده بودم بی تو مطلق خدا از نو دگربار آفریدم عجب گویی منم روی تو دیده منم گویی که آوازت شنیدم بهل تا دست و پایت را ببوسم بده عیدانه کامروز است عیدم تو را ای یوسف مصر ارمغانی چنین آیینه روشن خریدم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰۹ سفر کردم به هر شهری دویدم چو شهر عشق من شهری ندیدم ندانستم ز اول قدر آن شهر ز نادانی بسی غربت کشیدم رها کردم چنان شکرستانی چو حیوان هر گیاهی می چریدم پیاز و گندنا چون قوم موسی چرا بر من و سلوی برگزیدم به غیر عشق آواز دهل بود هر آوازی که در عالم شنیدم از آن بانگ دهل از عالم کل بدین دنیای فانی اوفتیدم میان جان ها جان مجرد چو دل بی پر و بی پا می پریدم از آن باده که لطف و خنده بخشد چو گل بی حلق و بی لب می چشیدم ندا آمد ز عشق ای جان سفر کن که من محنت سرایی آفریدم بسی گفتم که من آن جا نخواهم بسی نالیدم و جامه دریدم چنانک اکنون ز رفتن می گریزم از آن جا آمدن هم می رمیدم بگفت ای جان برو هر جا که باشی که من نزدیک چون حبل الوریدم فسون کرد و مرا بس عشوه ها داد فسون و عشوه او را خریدم فسون او جهان را برجهاند کی باشم من که من خود ناپدیدم ز راهم برد وان گاهم به ره کرد گر از ره می نرفتم می رهیدم بگویم چون رسی آن جا ولیکن قلم بشکست چون این جا رسیدم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۱۰ اگر عشقت به جای جان ندارم به زلف کافرت ایمان ندارم چو گفتی ننگ می داری ز عشقم غم عشق تو را پنهان ندارم تو می گفتی مکن در من نگاهی که من خون ها کنم تاوان ندارم من سرگشته چون فرمان نبردم از آن بر نیک و بد فرمان ندارم چو هر کس لطف می یابند از تو من بیچاره آخر جان ندارم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۱۱ بیا ای آنک بردی تو قرارم درآ چون تنگ شکر در کنارم دل سنگین خود را بر دلم نه نمی بینی که از غم سنگسارم بیا نزدیک و بر رویم نظر کن نشانی ها نگر کز عشق دارم بسوزم پرده هفت آسمان را اگر از سوز دل دودی برآرم خزان گر باغ و بستان را بسوزد بخنداند جهان را نوبهارم جهان گوید که بازآ ای بهاران که از ظلم خزان صد داغ دارم بگردان ساقیا جام خزانی که از عشق بهار اندر خمارم بده چیزی که پنهان است چون جان به جان تو مده بیش انتظارم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۱۲ گهی در گیرم و گه بام گیرم چو بینم روی تو آرام گیرم زبون خاص و عامم در فراقت بیا تا ترک خاص و عام گیرم دلم از غم گریبان می دراند که کی دامان آن خوش نام گیرم نگیرم عیش و عشرت تا نیاید وگر گیرم در آن هنگام گیرم چو زلف انداز من ساقی درآید به دستی زلف و دستی جام گیرم اگر در خرقه زاهد درآید شوم حاجی و راه شام گیرم وگر خواهد که من دیوانه باشم شوم خام و حریف خام گیرم وگر چون مرغ اندر دل بپرد شوم صیاد مرغان دام گیرم چو گویم شب نخسپم او بگوید که من خواب از نماز شام گیرم وگر گویم عنایت کن بگوید که نی من جنگیم دشنام گیرم مراد خویش بگذارم همان دم مراد دلبر خودکام گیرم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۱۳ اگر سرمست اگر مخمور باشم مهل کز مجلس تو دور باشم رخم از قبله جان نور گیرد چو با یاد تو اندر گور باشم قرارم کی بود خود در تک گور چو بر دمگاه نفخ صور باشم صد افسنتین و دارو های نافع توی جان را چو من رنجور باشم شوم شیرین ز لطف گوهر تو اگر چون بحر تلخ و شور باشم اگر غم همچو شب عالم بگیرد برآ ای صبح تا منصور باشم توی روز و منم استاره روز عجب نبود اگر مشهور باشم به من شاد ند جمله روزجویان چو پیش آهنگ چون تو نور باشم مرا مخمور می داری نه از بخل ولی تا ساکن و مستور باشم بدان مستور می داری چو حوتم که تا از عقربت مهجور باشم چه غم دارم ز نیش عقرب ای ماه چو غرق شهد چون زنبور باشم خمش کردم ولیکن عشق خواهد که پیش زخمه اش تنبور باشم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۱۴ خداوندا مده آن یار را غم مبادا قامت آن سرو را خم تو می دانی که جان باغ ما اوست مبادا سرو جان از باغ ما کم همیشه تازه و سرسبز دارش بر او افشان کرامت ها دمادم معظم دارش اندر دین و دنیا به حق حرمت اسمای اعظم وجودش در بنی آدم غریب است بدو صد فخر دارد جان آدم مخلد دار او را همچو جنت که او جنات جنات است مبهم ز رنج اندرون و رنج بیرون معافش دار یا رب و مسلم جهان شاد است وز او صد شکر دارد که عیسی شکرها دارد ز مریم دعاهایی که آن در لب نیاید که بر اجزای روح است آن مقسم مجاب و مستجابش کن پی او که تو داناتری والله اعلم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۱۵ چه نزدیک است جان تو به جانم که هر چیزی که اندیشی بدانم از این نزدیکتر دارم نشانی بیا نزدیک و بنگر در نشانم به درویشی بیا اندر میانه مکن شوخی مگو کاندر میانم میان خانه ات همچون ستونم ز بامت سرفرو چون ناودانم منم همراز تو در حشر و در نشر نه چون یاران دنیا میزبانم میان بزم تو گردان چو خمرم گه رزم تو سابق چون سنانم اگر چون برق مردن پیشه سازم چو برق خوبی تو بی زبانم همیشه سرخوشم فرقی نباشد اگر من جان دهم یا جان ستانم به تو گر جان دهم باشد تجارت که بدهی بهر جانی صد جهانم در این خانه هزاران مرده بیش اند تو بنشسته که اینک خان و مانم یکی کف خاک گوید زلف بودم یکی کف خاک گوید استخوانم شوی حیران و ناگه عشق آید که پیشم آ که زنده جاودانم بکش در بر بر سیمین ما را که از خویشت همین دم وارهانم خمش کن خسروا هم گو ز شیرین ز شیرینی همی سوزد دهانم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۱۶ چه نزدیک است جان تو به جانم که هر چیزی که اندیشی بدانم ضمیر همدگر دانند یاران نباشم یار صادق گر ندانم چو آب صاف باشد یار با یار که بنماید در او عکس بنانم اگر چه عامه هم آیینه هااند که بنماید در او سود و زیانم ولیکن آن به هر دم تیره گردد که او را نیست صیقل های جانم ولی آیینه ای عارف نگردد اگر خاک جهان بر وی فشانم از این آیینه روی خود مگردان که می گوید که جانت را امانم من و گفت من آیینه ست جان را بیابد حال خویش اندر بیانم خمش کن تا به ابرو و به غمزه هزاران ماجرا بر وی بخوانم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۱۷ مرا گویی که رایی من چه دانم چنین مجنون چرایی من چه دانم مرا گویی بدین زاری که هستی به عشقم چون برآیی من چه دانم منم در موج دریاهای عشقت مرا گویی کجایی من چه دانم مرا گویی به قربان گاه جان ها نمی ترسی که آیی من چه دانم مرا گویی اگر کشته خدایی چه داری از خدایی من چه دانم مرا گویی چه می جویی دگر تو ورای روشنایی من چه دانم مرا گویی تو را با این قفس چیست اگر مرغ هوایی من چه دانم مرا راه صوابی بود گم شد ار آن ترک ختایی من چه دانم بلا را از خوشی نشناسم ایرا به غایت خوش بلایی من چه دانم شبی بربود ناگه شمس تبریز ز من یکتا دو تایی من چه دانم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۱۸ من آن ماهم که اندر لامکانم مجو بیرون مرا در عین جانم تو را هر کس به سوی خویش خواند تو را من جز به سوی تو نخوانم مرا هم تو به هر رنگی که خوانی اگر رنگین اگر ننگین ندانم گهی گویی خلاف و بی وفایی بلی تا تو چنینی من چنانم به پیش کور هیچم من چنانم به پیش گوش کر من بی زبانم گلابه چند ریزی بر سر چشم فروشو چشم از گل من عیانم لباس و لقمه ات گل های رنگین تو گل خواری نشایی میهمانم گل است این گل در او لطفی است بنگر چو لطف عاریت را واستانم من آب آب و باغ باغم ای جان هزاران ارغوان را ارغوانم سخن کشتی و معنی همچو دریا درآ زوتر که تا کشتی برانم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۱۹ بیا کامروز بیرون از جهانم بیا کامروز من از خود نهانم گرفتم دشنه ای وز خود بریدم نه آن خود نه آن دیگرانم غلط کردم نبریدم من از خود که این تدبیر بی من کرد جانم ندانم کآتش دل بر چه سان است که دیگر شکل می سوزد زبانم به صد صورت بدیدم خویشتن را به هر صورت همی گفتم من آنم همی گفتم مرا صد صورت آمد و یا صورت نی ام من بی نشانم که صورت های دل چون میهمانند که می آیند و من چون خانه بانم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۲۰ مرا پرسی که چونی بین که چونم خرابم بی خودم مست جنونم مرا از کاف و نون آورد در دام از آن هیبت دوتا چون کاف و نونم پری زاده مرا دیوانه کرده ست مسلمانان که می داند فسونم پری را چهره ای چون ارغوان است بنالم کارغوان را ارغنونم مگر من خانه ی ماهم چو گردون که چون گردون ز عشقش بی سکونم غلط گفتم مزاج عشق دارم ز دوران و سکونت ها برونم درون خرقه ی صدرنگ قالب خیال بادشکل آبگونم چه جای باد و آب است ای برادر که همچون عقل کلی ذوفنونم ولیک آنگه که جزو آید به کلش بخیزد تل مشک از موج خونم چه داند جزو راه کل خود را مگر هم کل فرستد رهنمونم بکش ای عشق کلی جزو خود را که این جا در کشاکش ها زبونم ز هجرت می کشم بار جهانی که گویی من جهانی را ستونم به صورت کمترم از نیم ذره ز روی عشق از عالم فزونم یکی قطره که هم قطره ست و دریا من این اشکال ها را آزمونم نمی گویم من این این گفت عشق است در این نکته من از لایعلمونم که این قصه هزاران سالگان است چه دانم من که من طفل از کنونم ولی طفلم طفیل آن قدیم است که می دارد قرانش در قرونم سخن مقلوب می گویم که کرده ست جهان بازگونه بازگونم سخن آنگه شنو از من که بجهد از این گرداب ها جان حرونم حدیث آب و گل جمله شجون است چه یک رنگی کنم چون در شجونم غلط گفتم که یک رنگم چو خورشید ولی در ابر این دنیای دونم خمش کن خاک آدم را مشوران که این جا چون پری من در کمونم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۲۱ من از عالم تو را تنها گزینم روا داری که من غمگین نشینم دل من چون قلم اندر کف توست ز توست ار شادمان و گر حزینم به جز آنچه تو خواهی من چه باشم به جز آنچه نمایی من چه بینم گه از من خار رویانی گهی گل گهی گل بویم و گه خار چینم مرا تو چون چنان داری چنانم مرا تو چون چنین خواهی چنینم در آن خمی که دل را رنگ بخشی چه باشم من چه باشد مهر و کینم تو بودی اول و آخر تو باشی تو به کن آخرم از اولینم چو تو پنهان شوی از اهل کفرم چو تو پیدا شوی از اهل دینم به جز چیزی که دادی من چه دارم چه می جویی ز جیب و آستینم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۲۲ ورا خواهم دگر یاری نخواهم چو گل را یافتم خاری نخواهم تو را گر غیر او یار دگر هست برو آن جا که من باری نخواهم بجز دیدار او بختی نجویم به غیر کار او کاری نخواهم چو بازان ساعد سلطان گزیدم چو کرکس بوی مرداری نخواهم میان اهل دل جز دل نگنجد جز این دلدار دلداری نخواهم ز من جزوی ستاند کل ببخشد از این به روز بازاری نخواهم نه آن جزوم که غیر کل بود آن نخواهم غیر را آری نخواهم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۲۳ نه آن شیرم که با دشمن برآیم مرا این بس که من با من برآیم چو خاک پای عشقم تو یقین دان کز این گل چون گل و سوسن برآیم سیه پوشم چو شب من از غم عشق وزین شب چون مه روشن برآیم از این آتش چو دود م من سراسر که تا چون دود از این روزن برآیم منم طفلی که عشقم اوستاد است بنگذارد که من کودن برآیم شوم چون عشق دایم حی و قیوم چو من از خواب و از خوردن برآیم هلا تن زن چو بوبکر ربابی که تا من جان شوم وز تن برآیم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۲۴ چو آب آهسته زیر که درآیم به ناگه خرمن که درربایم چکم از ناودان من قطره قطره چو طوفان من خراب صد سرایم سرا چه بود فلک را برشکافم ز بی صبری قیامت را نپایم بلا را من علف بودم ز اول ولیک اکنون بلاها را بلایم ز حبس جا میابا دل رهایی اگر من واقفم که من کجایم سر نخلم ندانی کز چه سوی است در این آب ار نگونت می نمایم نه قلماشی است لیکن ماند آن را نه هجو ی می کنم نی می ستایم دم عشق است و عشق از لطف پنهان ولی من از غلیظی های هایم مگو که را اگر آرد صدایی که ای که نامدی گفتی که آیم تو او را گو که بانگ که از او بود زهی گوینده بی منتهایم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۲۵ ز قند یار تا شاخی نخایم نماز شام روزه کی گشایم نمی دانم کجا می روید آن قند کز او خوردم نمی دانم کجایم عجایب آنک نقلش عقل من برد چو عقل نیست چونش می ستایم کی دارد روزه همچون روزه من کز او هر لحظه عیدی می ربایم ز صبح روی او دارم صبوحی نماز شام را هرگز نپایم چو گل در باغ حسنش خوش بخندم چو صبح از آفتابش خوش برآیم زبانم از شراب او شکسته ست ز دستانش شکسته دست و پایم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۲۶ از آن باده ندانم چون فنایم از آن بی جا نمی دانم کجایم زمانی قعر دریایی درافتم دمی دیگر چو خورشیدی برآیم زمانی از من آبستن جهانی زمانی چون جهان خلقی بزایم چو طوطی جان شکر خاید به ناگه شوم سرمست و طوطی را بخایم به جایی درنگنجیدم به عالم بجز آن یار بی جا را نشایم منم آن رند مست سخت شیدا میان جمله رندان های هایم مرا گویی چرا با خود نیایی تو بنما خود که تا با خود بیایم مرا سایه ی هما چندان نوازد که گویی سایه او شد من همایم بدیدم حسن را سرمست می گفت بلایم من بلایم من بلایم جوابش آمد از هر سو ز صد جان ترایم من ترایم من ترایم تو آن نوری که با موسی همی گفت خدایم من خدایم من خدایم بگفتم شمس تبریزی کیی گفت شمایم من شمایم من شمایم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۲۷ بیا کامروز گرد یار گردیم به سر گردیم و چون پرگار گردیم بیا کامروز گرد خود نگردیم به گرد خانه خمار گردیم مگو با ما که ما دیوانگانیم بر آتش های بی زنهار گردیم سبک گردیم چون باد بهاری حریف سبزه و گلزار گردیم چرا چون گوش جمله باد گیریم چرا چون موش در انبار گردیم در آن طبله شکر پر کرد عطار به گرد طبله عطار گردیم چو سرمه خدمت دیده گزینیم چو دیده جملگی دیدار گردیم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۲۸ به پیش باد تو ما همچو گردیم بدان سو که تو گردی چون نگردیم ز نور نوبهارت سبز و گرمیم ز تأثیر خزانت سرد و زردیم ز عکس حلم تو تسلیم باشیم ز عکس خشم تو اندر نبردیم عدم را برگماری جمله هیچیم کرم را برفزایی جمله مردیم عدم را و کرم را چون شکستی جهان را و نهان را درنوردیم چو دیدیم آنچ از عالم فزون است دو عالم را شکستیم و بخوردیم به چشم عاشقان جان و جهانیم به چشم فاسقان مرگیم و دردیم زمستان و تموز از ما جدا شد نه گرمیم ای حریفان و نه سردیم زمستان و تموز احوال جسم است نه جسمیم این زمان ما روح فردیم چو نطع عشق خود ما را نمودی به مهره مهر تو کاستاد نردیم چو گفتی بس بود خاموش کردیم اگر چه بلبل گلزار و وردیم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۲۹ شب دوشینه ما بیدار بودیم همه خفتند و ما بر کار بودیم حریف غمزه غماز گشتیم ندیم طره طرار بودیم به گرد نقطه خوبی و مستی به سر گردنده چون پرگار بودیم تو چون دی زاده ای با تو چه گویم که با یار قدیمی یار بودیم مثال کاسه های لب شکسته به دکان شه جبار بودیم چرا چون جام شه زرین نباشیم چو اندر مخزن اسرار بودیم چرا خود کف ما دریا نباشد چو اندر قعر دریابار بودیم خمش باش و دو عالم را به گفت آر کز اول گفت بی گفتار بودیم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳۰ من و تو دوش شب بیدار بودیم همه خفتند و ما بر کار بودیم حریف غمزه غماز گشتیم به پیش طره طرار بودیم بیا تا ظاهر و پیدا بگوییم که با عشق نهانی یار بودیم اگر چه پیش و پس آن جا نگنجد به پیش صانع جبار بودیم عجب نبود اگر ما را ندیدند که ما در مخزن اسرار بودیم بیاوردیم درها ارمغانی که یعنی ما به دریابار بودیم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳۱ بیا کامروز شه را ما شکاریم سر خویش و سر عالم نداریم بیا کامروز چون موسی عمران به مردی گرد از دریا برآریم همه شب چون عصا افتاده بودیم چو روز آمد چو ثعبان بی قراریم چو گرد سینه خود طوف کردیم ید بیضا ز جیب جان برآریم بدان قدرت که ماری شد عصایی به هر شب چون عصا و روز ماریم پی فرعون سرکش اژدهاییم پی موسی عصا و بردباریم به همت خون نمرودان بریزیم تو این منگر که چون پشه نزاریم برافزاییم بر شیران و پیلان اگر چه در کف آن شیر زاریم اگر چه همچو اشتر کژنهادیم چو اشتر سوی کعبه راهواریم به اقبال دو روزه دل نبندیم که در اقبال باقی کامکاریم چو خورشید و قمر نزدیک و دوریم چو عشق و دل نهان و آشکاریم برای عشق خون آشام خون خوار سگانش را چو خون اندر تغاریم چو ماهی وقت خاموشی خموشیم به وقت گفت ماه بی غباریم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳۲ بیا تا عاشقی از سر بگیریم جهان خاک را در زر بگیریم بیا تا نوبهار عشق باشیم نسیم از مشک و از عنبر بگیریم زمین و کوه و دشت و باغ و جان را همه در حله اخضر بگیریم دکان نعمت از باطن گشاییم چنین خو از درخت تر بگیریم ز سر خوردن درخت این برگ و بر یافت ز سر خویش برگ و بر بگیریم ز دل ره برده اند ایشان به دلبر ز دل ما هم ره دلبر بگیریم مسلمانی بیاموزیم از وی اگر آن طره کافر بگیریم دلی دارد غمش چون سنگ مرمر از آن مرمر دو صد گوهر بگیریم چو جوشد سنگ او هفتاد چشمه سبو و کوزه و ساغر بگیریم کمینه چشمه اش چشمی است روشن که ما از نور او صد فر بگیریم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳۳ بیا امروز ما مهمان میریم بیا تا پیش میر خود بمیریم ز مرگ ما جهانی زنده گردد ازیرا ما نه قربان حقیریم به مرغی جبرییلی را ببندیم به جانی ما جهانی را بگیریم سبو بدهیم و دریایی ستانیم چرا ما از چنین سودی نفیریم غلام ماست ازرق پوش گردون غلام خویشتن را چون اسیریم چو ما شیریم و شیر شیر خوردیم چرا چون یوز مفتون پنیریم خمش کن نیست حاجت وانمودن به پیش تیر باشی گرچه تیریم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳۴ بیا ما چند کس با هم بسازیم چو شادی کم شود با غم بسازیم بیا تا با خدا خلوت گزینیم چو عیسی با چنین مریم بسازیم گر از فرزند آدم کس نماند چه غم داریم با آدم بسازیم ور آدم نیز از ما گوشه گیرد به جان تو که بی او هم بسازیم یکی جانی است ما را شادی انگیز که گر ویران شود عالم بسازیم اگر دریا شود آتش بنوشیم وگر زخمی رسد مرهم بسازیم به پیش کعبه رویش بمیریم بدان چاه و بدان زمزم بسازیم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳۵ بیا تا قدر یکدیگر بدانیم که تا ناگه ز یکدیگر نمانیم چو مؤمن آینه ی مؤمن یقین شد چرا با آینه ما روگرانیم کریمان جان فدای دوست کردند سگی بگذار ما هم مردمانیم فسون قل اعوذ و قل هو الله چرا در عشق همدیگر نخوانیم غرض ها تیره دارد دوستی را غرض ها را چرا از دل نرانیم گهی خوشدل شوی از من که میرم چرا مرده پرست و خصم جانیم چو بعد مرگ خواهی آشتی کرد همه عمر از غمت در امتحانیم کنون پندار مردم آشتی کن که در تسلیم ما چون مردگانیم چو بر گورم بخواهی بوسه دادن رخم را بوسه ده کاکنون همانیم خمش کن مرده وار ای دل ازیرا به هستی متهم ما زین زبانیم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳۶ میان ما درآ ما عاشقانیم که تا در باغ عشقت درکشانیم مقیم خانه ما شو چو سایه که ما خورشید را همسایگانیم چو جان اندر جهان گر ناپدیدیم چو عشق عاشقان گر بی نشانیم ولیک آثار ما پیوسته توست که ما چون جان نهانیم و عیانیم هر آن چیزی که تو گویی که آنید به بالاتر نگر بالای آنیم تو آبی لیک گردابی و محبوس درآ در ما که ما سیل روانیم چو ما در فقر مطلق پاکبازیم بجز تصنیف نادانی ندانیم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳۷ چرا شاید چو ما شه زادگانیم که جز صورت ز یک دیگر ندانیم چو مرغ خانه تا کی دانه چینیم چه شد دریا چو ما مرغابیانیم برو ای مرغ خانه تو چه دانی که ما مرغان در آن دریا چه سانیم مزن بر عاشقان عشق تشنیع تو را چه کاین چنینیم و چنانیم چنینیم و چنان و هر چه هستیم اسیر دام عشق بی امانیم چرا از جهل بر ما می دوانی نه گردون را چنین ما می دوانیم عجب نبود اگر ما را بخایند که آتش دیده و پخته چو نانیم وگر چون گرگ ما را می درانند چه چاره چون به حکم آن شبانیم چو چرخ اندر زبان ها اوفتادیم چو چرخ بی گناه و بی زبانیم حریف کهرباییم ار چو کاهیم نه در زندان چو کاه کاهدانیم نتاند باد کاه ما ربودن که ما زان کهربا اندر امانیم تو را باد و دم شهوت رباید نه ما که کهربای عقل و جانیم خمش کن کاه و کوه و کهربا چیست که آنچ از فهم بیرون است آنیم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳۸ بر آن بودم که فرهنگی بجویم که آن مه رو نهد رویی به رویم بگفتم یک سخن دارم به خاطر به پیش آ تا به گوش تو بگویم که خوابی دیده ام من دوش ای جان ز تو خواهم که تعبیرش بجویم ندارم محرم این خواب جز تو تو بشنو ای شه ستارخویم بجنبانید سر را و بخندید سری را که بداند مو به مویم که یعنی حیله با من می سکالی که من آیینه هر رنگ و بویم مثال لعبتی ام در کف او که نقش سوزن زردوز اویم نباشد بی حیات آن نقش کو کرد کمین نقشش منم درهای و هویم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳۹ مگردان روی خود ای دیده رویم به من بنگر که تا از تو برویم سبوی جسمم از چشمه ات پرآب است مکن ای سنگ دل مشکن سبویم تو جویایی و من جویانتر از تو که داند تو چه جویی من چه جویم همین دانم که از بوی گل تو مثال گل قبا در خون بشویم منم ضراب و عشقت چون ترازو از این خاموش گویا چند گویم زهی مشکل که تو خود سو نداری و من در جستن تو سو به سویم تو اندر هیچ کویی درنگنجی و من اندر پی تو کو به کویم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۴۰ بیا با هم سخن از جان بگوییم ز گوش و چشم ها پنهان بگوییم چو گلشن بی لب و دندان بخندیم چو فکرت بی لب و دندان بگوییم به سان عقل اول سر عالم دهان بربسته تا پایان بگوییم سخندانان چو مشرف بر دهانند برون از خرگه ایشان بگوییم کسی با خود سخن پیدا نگوید اگر جمله یکیم آن سان بگوییم تو با دست تو چون گویی که برگیر چو همدستیم از آن دستان بگوییم بداند دست و پا از جنبش دل دهان ساکن دل جنبان بگوییم بداند ذره ذره امر تقدیر اگر خواهی مثال آن بگوییم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۴۱ مرا خواندی ز در تو خستی از بام زهی بازی زهی بازی زهی دام از آن بازی که من می دانم و تو چه بازی ها تو پختستی و من خام توی کز مکر و از افسوس و وعده چو خواهی سنگ و آهن را کنی رام مها با این همه خوشی تو چونی ز زحمت های ما وز جور ایام چه می پرسم تو خود چون خوش نباشی که در مجلس تو داری جام بر جام مرا در راه دی دشنام دادی چنین مستم ز شیرینی دشنام # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۴۲ چنان مستم چنان مستم من این دم که حوا را بنشناسم ز آدم ز شور من بشوریده ست دریا ز سرمستی من مست است عالم زهی سر ده که سر ببریده جلاد که تا دنیا نبیند هیچ ماتم حلال اندر حلال اندر حلال است می خنب خدا نبود محرم از این باده جوان گر خورده بودی نبودی پشت پیر چرخ را خم زمین ار خورده بودی فارغستی از آن که ابر تر بارد بر او نم دل بی عقل شرح این بگفتی اگر بودی به عالم نیم محرم ز آب و گل برون بردی شما را اگر بودی شما را پای محکم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۴۳ کجایی ساقیا در ده مدامم که من از جان غلامت را غلامم می اندر ده تهی دستم چه داری که از خون جگر پر گشت جامم ز ننگ من نگوید نام من کس چو من مردی چه جای ننگ و نامم چو بر جانم زدی شمشیر عشقت تمامم کن که زنده ی ناتمامم گهم زاهد همی خوانند و گه رند من مسکین ندانم تا کدامم ز من چون شمع تا یک ذره باقی ست نخواهد بود جز آتش مقامم مرا جز سوختن راه دگر نیست بیا تا خوش بسوزم زانک خامم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۴۴ مرا گویی چه سانی من چه دانم کدامی وز کیانی من چه دانم مرا گویی چنین سرمست و مخمور ز چه رطل گرانی من چه دانم مرا گویی در آن لب او چه دارد کز او شیرین زبانی من چه دانم مرا گویی در این عمرت چه دیدی به از عمر و جوانی من چه دانم بدیدم آتشی اندر رخ او چو آب زندگانی من چه دانم اگر من خود توام پس تو کدامی تو اینی یا تو آنی من چه دانم چنین اندیشه ها را من کی باشم تو جان مهربانی من چه دانم مرا گویی که بر راهش مقیمی مگر تو راهبانی من چه دانم مرا گاهی کمان سازی گهی تیر تو تیری یا کمانی من چه دانم خنک آن دم که گویی جانت بخشم بگویم من تو دانی من چه دانم ز بی صبری بگویم شمس تبریز چنینی و چنانی من چه دانم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۴۵ شراب شیره انگور خواهم حریف سرخوش مخمور خواهم مرا بویی رسید از بوی حلاج ز ساقی باده منصور خواهم ز مطرب ناله سرنای خواهم ز زهره زاری تنبور خواهم چو یارم در خرابات خراب است چرا من خانه معمور خواهم بیا نزدیکم ای ساقی که امروز من از خود خویشتن را دور خواهم اگر گویم مرا معذور می دار مرا گوید تو را معذور خواهم مرا در چشم خود ره ده که خود را ز چشم دیگران مستور خواهم یکی دم دست را از روی برگیر که در دنیا بهشت و حور خواهم اگر چشم و دلم غیر تو بیند در آن دم چشم ها را کور خواهم ببستم چشم خود از نور خورشید که من آن چهره پرنور خواهم چو رنجوران دل را تو طبیبی سزد گر خویش را رنجور خواهم چو تو مر مردگان را می دهی جان سزد گر خویش را در گور خواهم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۴۶ رفتم تصدیع از جهان بردم بیرون شدم از زحیر و جان بردم کردم بدرود همنشینان را جان را به جهان بی نشان بردم زین خانه شش دری برون رفتم خوش رخت به سوی لامکان بردم چون میر شکار غیب را دیدم چون تیر پریدم و کمان بردم چوگان اجل چو سوی من آمد من گوی سعادت از میان بردم از روزن من مهی عجب درتافت رفتم سوی بام و نردبان بردم این بام فلک که مجمع جان هاست ز آن خوشتر بد که من گمان بردم شاخ گل من چو گشت پژمرده بازش سوی باغ و گلستان بردم چون مشتریی نبود نقدم را زودش سوی اصل اصل کان بردم زین قلب زنان قراضه جان را هم جانب زرگر ارمغان بردم در غیب جهان بی کران دیدم آلاجق خود بدان کران بردم بر من مگری که زین سفر شادم چون راه به خطه جنان بردم این نکته نویس بر سر گورم که سر ز بلا و امتحان بردم خوش خسپ تنا در این زمین که من پیغام تو سوی آسمان بردم بربند زنخ که من فغان ها را سرجمله به خالق فغان بردم زین بیش مگو غم دل ایرا من دل را به جناب غیب دان بردم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۴۷ من با تو حدیث بی زبان گویم وز جمله حاضران نهان گویم جز گوش تو نشنود حدیث من هر چند میان مردمان گویم در خواب سخن نه بی زبان گویند در بیداری من آن چنان گویم جز در بن چاه می ننالم من اسرار غم تو بی مکان گویم بر روی زمین نشسته باشم خوش احوال زمین بر آسمان گویم معشوق همی شود نهان از من هر چند علامت نشان گویم جان های لطیف در فغان آیند آن دم که من از غمت فغان گویم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۴۸ روی تو چو نوبهار دیدم گل را ز تو شرمسار دیدم تا در دل من قرار کردی دل را ز تو بی قرار دیدم من چشم شدم همه چو نرگس کان نرگس پرخمار دیدم در عشق روم که عشق را من از جمله بلا حصار دیدم از ملک جهان و عیش عالم من عشق تو اختیار دیدم خود ملک توی و جان عالم یک بود و منش هزار دیدم من مردم و از تو زنده گشتم پس عالم را دو بار دیدم ای مطرب اگر تو یار مایی این پرده بزن که یار دیدم در شهر شما چه یار جویم چون یاری شهریار دیدم چون در بر خود خوشش فشردم آیین شکرفشار دیدم چون بستم من دهان ز گفتن بس گفتن بی شمار دیدم چون پای نماند اندر این ره من رفتن راهوار دیدم سر درنکشم ز ضر که بی سر سرهای کلاه دار دیدم بس کن که ملول گشت دلبر بر خاطر او غبار دیدم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۴۹ زنهار مرا مگو که پیرم پیری و فنا کجا پذیرم من ماهی چشمه حیاتم من غرقه بحر شهد و شیرم جز از لب لعل جان ننوشم غیر سر زلف او نگیرم گر کژ نهدم کمان ابرو در حکم کمان او چو تیرم انداخته ای چو تیر دورم برگیر که از تو ناگزیرم پرم تو دهی چرا نپرم میرم چو توی چرا بمیرم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵۰ گر از غم عشق عار داریم پس ما به جهان چه کار داریم یا رب تو مده قرار ما را گر بی رخ تو قرار داریم ای یوسف یوسفان کجایی ما روی در آن دیار داریم هر صبح بر آن دو زلف مشکین چون باد صبا گذار داریم چون حلقه زلف خود شماری ما چشم در آن شمار داریم چشم تو شکار کرد جان را ما دیده در آن شکار داریم ای آب حیات در کنارت این آتش از آن کنار داریم زان لاله ستان چه زار گشتیم یا رب که چه لاله زار داریم گوییم ز رشک شمس تبریز نی سیم و نه زر نه یار داریم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵۱ از اصل چو حورزاد باشیم شاید که همیشه شاد باشیم ما داد طرب دهیم تا ما در عشق امیرداد باشیم چون عشق بنا نهاد ما را دانی که نکونهاد باشیم در عشق توام گشاد دیده چون عشق تو باگشاد باشیم ما را چو مراد بی مرادی است پس ما همه بر مراد باشیم چون بنده بندگان عشقیم کیخسرو و کیقباد باشیم چون یوسف آن عزیز مصریم هر چند که در مزاد باشیم بر چهره یوسفی حجابی است اندر پس پرده راد باشیم خود باد حجاب را رباید ما منتظران باد باشیم ما دل به صلاح دین سپردیم تا در دل او به یاد باشیم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵۲ ما آفت جان عاشقانیم نی خانه نشین و خانه بانیم اندر دل تو اگر خیال است می پنداری که ما ندانیم اسرار خیال ها نه ماییم هر سودا را نه ما پزانیم دل ها بر ما کبوترانند هر لحظه به جانبی پرانیم تن گفت به جان از این نشان کو جان گفت که سر به سر نشانیم آخر تو به گفت خویش بنگر کاندر دهن تو می نشانیم هر دم بغل تو را گرفته در راحت و رنج می کشانیم تا آتش و آب و بادطبعی ما باده خاکیت چشانیم وان گاه دهان تو بشوییم آن جا برسی که ما نهانیم چون رخت تو در نهان کشیدیم آنگه بینی که ما چه سانیم چون نقش تو از زمین ببردیم دانی که عجایب زمانیم هر سو نگری زمان نبینی پس لاف زنی که لامکانیم همرنگ دلت شود تن تو در رقص آیی که جمله جانیم لب بر لب ما نهی تو بی لب اقرار کنی که همزبانیم ای شمس الدین و شاه تبریز از بندگیت شهنشهانیم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵۳ ما صحبت همدگر گزینیم بر دامن همدگر نشینیم یاران همه پیشتر نشینید تا چهره همدگر ببینیم ما را ز درون موافقت هاست تا ظن نبری که ما همینیم این دم که نشسته ایم با هم می بر کف و گل در آستینیم از عین به غیب راه داریم زیرا همراه پیک دینیم از خانه به باغ راه داریم همسایه سرو و یاسمینیم هر روز به باغ اندرآییم گل های شکفته صد ببینیم وز بهر نثار عاشقان را دامن دامن ز گل بچینیم از باغ هر آنچ جمع کردیم در پیش نهیم و برگزینیم از ما دل خویش درمدزدید ما دزد نه ایم ما امینیم اینک دم ما نسیم آن گل ما گلبن گلشن یقینیم عالم پر شد نسیم آن گل یعنی که بیا که ما چنینیم بومان ببرد چو بوی بردیم مه مان کند ار چه ما کهینیم هر چند کمین غلام عشقیم چون عشق نشسته در کمینیم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵۴ چون ذره به رقص اندرآییم خورشید تو را مسخر آییم در هر سحری ز مشرق عشق همچون خورشید ما برآییم در خشک و تر جهان بتابیم نی خشک شویم و نی تر آییم بس ناله مس ها شنیدیم کای نور بتاب تا زر آییم از بهر نیاز و درد ایشان ما بر سر چرخ و اختر آییم از سیمبری که هست دلبر از بهر قلاده عنبر آییم زان خرقه خویش ضرب کردیم تا زین به قبای ششتر آییم ما صرف کشان راه فقریم سرمست نبیذ احمر آییم گر زهر جهان نهند بر ما از باطن خویش شکر آییم آن روز که پردلان گریزند در عین وغا چو سنجر آییم از خون عدو نبیذ سازیم وانگه بکشیم و خنجر آییم ما حلقه عاشقان مستیم هر روز چو حلقه بر در آییم طغرای امان ما نوشت او کی از اجلی به غرغر آییم اندر ملکوت و لامکان ما بر کره چرخ اخضر آییم از عالم جسم خفیه گردیم در عالم عشق اظهر آییم در جسم شده ست روح طاهر بی جسم شویم و اطهر آییم شمس تبریز جان جان است در برج ابد برابر آییم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵۵ جز جانب دل به دل نیاییم یک لحظه برون دل نپاییم ماننده نای سربریده بی برگ شدیم و بانواییم همچون جگر کباب عاشق جز آتش عشق را نشاییم ما ذره آفتاب عشقیم ای عشق برآی تا برآییم ما را به میان ذره ها جوی ما خردترین ذره هاییم ور زانک بجویی و نیابی بدهیم نشان که ما کجاییم در خانه چو آفتاب درتافت گرد سر روزن سراییم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵۶ ای برده نماز من ز هنگام هین وقت نماز شد بیارام ای خورده تو خون صد قلندر ای بر تو حلال خون بیاشام عشق تو و آنگهی سلامت ای دشمن ننگ و دشمن نام مستی تو وانگهی سر و پا دیوانه وانگهی سرانجام یک حرف بپرسمت بگویی دلسوخته دیده چنین خام پیداست که یار من ملول است خاموش شدم به کام و ناکام # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵۷ یا رب توبه چرا شکستم وز لقمه دهان چرا نبستم گر وسوسه کرد گرد پیچم در پیچش او چرا نشستم آخر دیدم به عقل موضع صد بار و هزار بار رستم از بندگی خدا ملولم زیرا که به جان گلوپرستم خود من جعل الهموم هما از لفظ رسول خوانده استم چون بر دل من نشسته دودی چون زود چو گرد برنجستم این ها که نبشتم از ندامت آن وقت نبشته بود دستم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵۸ دانی کامروز از چه زردم ای تو همه شب حریف نردم در نرد دل از تو متهم شد کو مهره ربود از نبردم گفتم که دلا بیار مهره کز رفتن مهره من به دردم بگشاد دلم بغل که می جو گر هست بیاب من نخوردم دیوانه شدم ز درد مهره دل را همه شب شکنجه کردم می گفت بلی و گاه نی نی گه عشوه بداد گرم و سردم گفتم که تو برده ای یقین است من از تو به عشوه برنگردم دل گفت چگونه دزد باشم من خازن چرخ لاژوردم زین دمدمه از خرم بیفکند دریافت که من سلیم مردم خر رفت و رسن ببرد و دل گفت من در پی گرد او چه گردم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵۹ من دوش به تازه عهد کردم سوگند به جان تو بخوردم کز روی تو چشم برندارم گر تیغ زنی ز تو نگردم درمان ز کسی دگر نجویم زیرا ز فراق توست دردم در آتشم ار فروبری تو گر آه برآورم نه مردم برخاستم از رهت چو گردی بر خاک ره تو بازگردم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶۰ تا عشق تو سوخت همچو عودم یک عقده نماند از وجودم گه باروی چرخ رخنه کردم گه سکه آفتاب سودم چون مه پی آفتاب رفتم گه کاهیدم گهی فزودم از تو دل من نمی شکیبد صد بار منش بیازمودم این بخشش توست زور من نیست گر حلقه سیم درربودم گر دشمن چاشتم خفاشم ور منکر احمدم جهودم تفهیم تو تیز کرد گوشم کان راز شریف را شنودم سیل آمد و برد خفتگان را من تشنه بدم نمی غنودم صیقل گر سینه امر کن بود گر من ز کسل نمی زدودم توفیر شد از مکارم تو هر تقصیری که من نمودم من جود چرا کنم به جلدی کز جود تو مو به موی جودم از عشق تو بر فراز عرشم گر بالایم وگر فرودم از فضل تو است اگر ضحوکم از رشک تو است اگر حسودم بس کردم ذکر شمس تبریز ای عالم سر تار و پودم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶۱ تا چهره آن یگانه دیدم دل در غم بی کرانه دیدم گفتی فرداست روز بازار بازار تو را بهانه دیدم دل را چو انار ترش و شیرین خون بسته و دانه دانه دیدم زهر عالم همه عسل شد تا شهد تو در میانه دیدم جان را چو وثاق و جای زنبور از شهد تو خانه خانه دیدم بر آتشم و هنوز در عشق زان دوزخ یک زبانه دیدم شطرنج که صد هزار خانه ست از جمله آن دو خانه دیدم یک خانه پر از خمار دیدم یک خانه می مغانه دیدم چون عشق چنین دو روی دارد سرگشتگی زمانه دیدم وانگه زین سر به سوی آن سر دزدیده ره و دهانه دیدم زان ره خرد دقیقه بین را اندیشه ابلهانه دیدم او بر سر گنج بی نشانی سرگشته که من نشانه دیدم او زیر پر همای دولت گوید که به خواب لانه دیدم جانی که ز غم ز پا درآمد در عالم دل روانه دیدم جانی که فسانه داند این را او را همگی فسانه دیدم نالنده و بی خبر ز نالش چون بربط و چون چغانه دیدم بس شانه مکن که طره عشق بیرون ز حدود شانه دیدم صد شب بر او ترانه گویی روزت گوید تو را ندیدم هر درد که آن دوا ندارد سوی دل خود دوانه دیدم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶۲ گر ناز تو را به گفت نارم مهر تو درون سینه دارم بی مهر تو گر گلی ببویم در حال بسوز همچو خارم ماننده ماهی ار خموشم چون موج و چو بحر بی قرارم ای بر لب من نهاده مهری می کش تو به سوی خود مهارم مقصود تو چیست من چه دانم دانم که من اندر این قطارم نشخوار غمت زنم چو اشتر چون اشتر مست کف برآرم هر چند نهان کنم نگویم در حضرت عشق آشکارم ماننده دانه زیر خاکم موقوف اشارت بهارم تا بی دم خود زنم دمی خوش تا بی سر خود سری بخارم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶۳ من اشتر مست شهریارم آن خایم کز گلو برآرم چون گلبن روی اوست خویم اشکوفه من بود نثارم چون بحر اگر ترش کنم رو پرگوهر و در بود کنارم گر یار وصال ما نجوید با عشق وصال یار غارم خواری که به پیش خلق عار است آن عار شده ست افتخارم باد منطق برون کن از لنج کز باد نطق در این غبارم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶۴ روزی که گذر کنی به گورم یاد آور از این نفیر و شورم پرنور کن آن تک لحد را ای دیده و ای چراغ نورم تا از تو سجود شکر آرد اندر لحد این تن صبورم ای خرمن گل شتاب مگذار خوش کن نفسی بدان بخورم وان گاه که بگذری مینگار کز روزن و درگه تو دورم گر سنگ لحد ببست راهم از راه خیال بی فتورم گر صد کفنم بود ز اطلس بی خلعت صورت تو عورم از صحن سرای تو برآیم در نقب زنی مگر که مورم من مور توام توی سلیمان یک دم مگذار بی حضورم خامش کردم بگو تو باقی کز گفت و شنود خود نفورم شمس تبریز دعوتم کن چون دعوت توست نفخ صورم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶۵ ای دشمن روزه و نمازم وی عمر و سعادت درازم هر پرده که ساختم دریدی بگذشت از آنک پرده سازم ای من چو زمین و تو بهاری پیدا شده از تو جمله رازم چون صید شدم چگونه پرم چون مات توام دگر چه بازم پروانه من چو سوخت بر شمع دیگر ز چه باشد احترازم نزدیکتری به من ز عقلم پس سوی تو من چگونه یازم بگداز مرا که جمله قندم گر من فسرم وگر گدازم یک بارگی از وفا مشو دست یک بار دگر ببین نیازم یک بار دگر مرا فسون خوان وز روح مسیح کن طرازم بر قنطره بست باج دارم از بهر عبور ده جوازم خاموش که گفت حاجتش نیست در گفتن خویش یاوه تازم خاموش که عاقبت مرا کار محمود بود چو من ایازم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶۶ تا با تو قرین شده ست جانم هر جا که روم به گلستانم تا صورت تو قرین دل شد بر خاک نیم بر آسمانم گر سایه من در این جهان است غم نیست که من در آن جهانم من عاریه ام در آن که خوش نیست چیزی که بدان خوشم من آنم در کشتی عشق خفته ام خوش در حالت خفتگی روانم امروز جمادها شکفته ست امروز میان زندگانم چون علم بالقلم رهم داد پس تخته نانبشته خوانم چون کان عقیق در گشاده ست چه غم که خراب شد دکانم زان رطل گران دلم سبک شد گر دل سبک است سرگرانم ای ساقی تاج بخش پیش آ تا بر سر و دیده ات نشانم جز شمع و شکر مگوی چیزی چیزی بمگو که من ندانم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶۷ امروز مرا چه شد چه دانم امروز من از سبک دلانم در دیده عقل بس مکینم در دیده عشق بی مکانم افسوس که ساکن زمینم انصاف که صارم زمانم این طرفه که با تن زمینی بر پشت فلک همی دوانم آن بار که چرخ برنتابد از قوت عشق می کشانم از سینه خویش آتشش را تا سینه سنگ می رسانم از لذت و از صفای قندش پر شهد شده ست این دهانم از مشکل شمس حق تبریز من نکته مشکل جهانم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶۸ ای جان لطیف و ای جهانم از خواب گرانت برجهانم بی شرم و حیا کنم تقاضا دانی که غریم بی امانم گر بر دل تو غبار بینم از اشک خودش فرونشانم ای گلبن جان برای مجلس بگرفته امت که گل فشانم یک بوسه بده که اندر این راه من باج عقیق می ستانم بسیار شب است کاندر این دشت من از پی باج راهبانم شب نعره زنم چو پاسبانان چون طالب باج کاروانم همخانه گریخت از نفیرم همسایه گریست از فغانم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶۹ ناآمده سیل تر شدستیم نارفته به دام پای بستیم شطرنج ندیده ایم و ماتیم یک جرعه نخورده ایم و مستیم همچون شکن دو زلف خوبان نادیده مصاف ما شکستیم ما سایه آن بتیم گویی کز اصل وجود بت پرستیم سایه بنماید و نباشد ما نیز چو سایه نیست هستیم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۷۰ آن عشرت نو که برگرفتیم پا دار که ما ز سر گرفتیم آن دلبر خوب باخبر را مست و خوش و بی خبر گرفتیم هر لحظه ز حسن یوسف خود صد مصر پر از شکر گرفتیم در خانه حسن بود ماهی رفتیمش و بام و در گرفتیم آن آب حیات سرمدی را چون آب در این جگر گرفتیم چون گوشه تاج او بدیدیم مستانه اش از کمر گرفتیم هر نقش که بی وی است مرده ست از بهر تو جانور گرفتیم هر جانوری که آن ندارد او را علف سقر گرفتیم هر کس گهری گرفت از کان از کان همه سیمبر گرفتیم از تابش نور آفتابی چون ماه جمال و فر گرفتیم شمس تبریز چون سفر کرد چون ماه از آن سفر گرفتیم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۷۱ در عشق قدیم سال خوردیم وز گفت حسود برنگردیم زین دمدمه ها زنان بترسند بر ما تو مخوان که مرد مردیم مردانه کنیم کار مردان پنهان نکنیم آنچ کردیم ما را تو به زرد و سرخ مفریب کز خنجر عشق روی زردیم بر درد هزار آفرین باد باقی بر ما که یار دردیم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۷۲ گر گمشدگان روزگاریم ره یافتگان کوی یاریم گم گردد روزگار چون ما گر آتش دل بر او گماریم نی سر ماند نه عقل او را گر ما سر فتنه را بخاریم این مرگ که خلق لقمه اوست یک لقمه کنیم و غم نداریم تو غرقه وام این قماری ما وام گزار این قماریم جانی مانده ست رهن این وام جان را بدهیم و برگزاریم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۷۳ ما عاشق و بی دل و فقیریم هم کودک و هم جوان و پیریم چون کبریتیم و هیزم خشک ما آتش عشق زو پذیریم از آتش عشق برفروزیم اما چون برق زو نمیریم ما خون جگر خوریم چون شیر چون یوز نه عاشق پنیریم گویند شما چه دست گیرید کو دست تو را که دست گیریم بر خویش پرست همچو خاریم بر دوست پرست چون حریریم عاشق که چو شمع می بسوزد او را چو فتیله ناگزیریم از ما مگریز زانک با تو آمیخته همچو شهد و شیریم تو میر شکار بی نظیری ما نیز شکار بی نظیریم در حسن تو را تنور گرم است ما را بربند ما خمیریم ما را به قدوم خویش درباف زیر قدم تو چون حصیریم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۷۴ نی سیم و نه زر نه مال خواهیم از لطف تو پر و بال خواهیم نی حاکمی و نه حکم خواهیم بر حکم تو احتمال خواهیم ای عمر عزیز عمر ما باش نی هفته نه مه نه سال خواهیم ما بدر نی ایم و از پی بدر خود را چو قد هلال خواهیم از بهر مطالعه خیالت خود را به کم از خیال خواهیم چون دلو مسافران چاهیم کان یوسف خوش خصال خواهیم چون آینه نقش خود زدایم چون عکس چنان جمال خواهیم چون چشم نظر کند به جز تو جان را ز تو گوشمال خواهیم خاموش ز قال چند لافی چون حال آمد چه قال خواهیم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۷۵ ما شاخ گلیم نی گیاهیم ما شیوه تر و تازه خواهیم اشکوفه باغ آسمانیم نقل و می مجلس الهیم ما جوی نه ایم بلک آبیم ما ابر نه ایم بلک ماهیم لوح و قلمیم نی حروفیم تیغ و علمیم نی سپاهیم هم خسته غمزه چو تیریم هم بسته طره سیاهیم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۷۶ ما زنده به نور کبریاییم بیگانه و سخت آشناییم نفس است چو گرگ لیک در سر بر یوسف مصر برفزاییم مه توبه کند ز خویش بینی گر ما رخ خود به مه نماییم درسوزد پر و بال خورشید چون ما پر و بال برگشاییم این هیکل آدم است روپوش ما قبله جمله سجده هاییم آن دم بنگر مبین تو آدم تا جانت به لطف دررباییم ابلیس نظر جدا جدا داشت پنداشت که ما ز حق جداییم شمس تبریز خود بهانه ست ماییم به حسن لطف ماییم با خلق بگو برای روپوش کو شاه کریم و ما گداییم ما را چه ز شاهی و گدایی شادیم که شاه را سزاییم محویم به حسن شمس تبریز در محو نه او بود نه ماییم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۷۷ امروز نیم ملول شادم غم را همه طاق برنهادم بر سبلت هر کجا ملولی است گر میر من است و اوستادم امروز میان به عیش بستم روبند ز روی مه گشادم امروز ظریفم و لطیفم گویی که مگر ز لطف زادم یاری که نداد بوسه از ناز او بوسه بجست و من ندادم من دوش عجب چه خواب دیدم کامروز عظیم بامرادم گفتی تو که رو که پادشاهی آری که خوش و خجسته بادم بی ساقی و بی شراب مستم بی تخت و کلاه کیقبادم در من ز کجا رسد گمان ها سبحان الله کجا فتادم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۷۸ من جز احد صمد نخواهم من جز ملک ابد نخواهم جز رحمت او نبایدم نقل جز باده که او دهد نخواهم اندیشه عیش بی حضورش ترسم که بدو رسد نخواهم بی او ز برای عشرت من خورشید سبو کشد نخواهم من مایه باده ام چو انگور جز ضربت و جز لگد نخواهم از لذت زخم هاش جانم یک ساعت اگر رهد نخواهم وقت است که جان شویم خالص کاین زحمت کالبد نخواهم احمد گوید برای روپوش از احمد جز احد نخواهم مجموع همه است شمس تبریز حق است که من عدد نخواهم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۷۹ ما آب دریم ما چه دانیم چه شور و شریم ما چه دانیم هر دم ز شراب بی نشانی خود مستتریم ما چه دانیم تا گوهر حسن تو بدیدیم رخ همچو زریم ما چه دانیم تا عشق تو پای ما گرفته ست بی پا و سریم ما چه دانیم خشک و تر ما همه توی تو خوش خشک و تریم ما چه دانیم سرحلقه زلف تو گرفتیم خوش می شمریم ما چه دانیم گر زیر و زبر شود دو عالم زیر و زبریم ما چه دانیم گر سبزه و باغ خشک گردد ما از تو چریم ما چه دانیم گلزار اگر همه بریزد گل از تو بریم ما چه دانیم گر چرخ هزار مه نماید در تو نگریم ما چه دانیم گر زانک شکر جهان بگیرد ما باده خوریم ما چه دانیم شمس تبریز ز آفتابت همچون قمریم ما چه دانیم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۸۰ تا دلبر خویش را نبینیم جز در تک خون دل نشینیم ما به نشویم از نصیحت چون گمره عشق آن بهینیم اندر دل درد خانه داریم درمان نبود چو همچنینیم در حلقه عاشقان قدسی سرحلقه چو گوهر نگینیم حاشا که ز عقل و روح لافیم آتش در ما اگر همینیم گر از عقبات روح جستی مستانه مرو که در کمینیم چون فتنه نشان آسمانیم چون است که فتنه زمینیم چون ساده تر از روان پاکیم پرنقش چرا مثال چینیم پژمرده شود هزار دولت ما تازه و تر چو یاسمینیم گر متهمیم پیش هستی اندر تتق فنا امینیم ما پشت بدین وجود داریم کاندر شکم فنا جنینیم تبریز ببین چه تاجداریم زان سر که غلام شمس دینیم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۸۱ گر به خوبی می بلافد لا نسلم لا نسلم کاندر این مکتب ندارد کر و فری هر معلم متهم شو همچو یوسف تا در آن زندان درآیی زانک در زندان نیاید جز مگر بدنام و ظالم جای عاقل صدر دیوان جای مجنون قعر زندان حبس و تهمت قسم عاشق تخت و منبر جای عالم کم طمع شد آن کسی کو طمع در عشق تو بندد کم سخن شد آن کسی که عشق با او شد مکالم پنجه اندر خون شیران دارد آن شیر سمایی غمزه خون خوار دارد غم ندارد از مظالم گر بگویم ور خموشم ور بجوشم ور نجوشم اندر این فتنه خوشم من تو برو می باش سالم مشک بربند ای سقا تو گرچه اندر وقت خوردن مستی آرد این معانی حیرت آرد این معالم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۸۲ هرچ گویی از بهانه لا نسلم لا نسلم کار دارم من به خانه لا نسلم لا نسلم گفته ای فردا بیایم لطف و نیکویی نمایم وعده ست این بی نشانه لا نسلم لا نسلم گفته ای رنجور دارم دل ز غم پرشور دارم این فریب است و بهانه لا نسلم لا نسلم گفت مادر مادرانه چون ببینی دام و دانه این چنین گو رهروانه لا نسلم لا نسلم گوییم امروز زارم نیت حمام دارم می نمایی سنگ و شانه لا نسلم لا نسلم هر کجا خوانند ما را تا فریبانند ما را غیر این عالی ستانه لا نسلم لا نسلم بر سر مستان بیایی هر دمی زحمت نمایی کاین فلان است آن فلانه لا نسلم لا نسلم گوییم من خواجه تاشم عاقبت اندیش باشم تا درافتی در میانه لا نسلم لا نسلم رو ترش کرد آن مپرسم تا ز شکل او بترسم ای عجوزه بامثانه لا نسلم لا نسلم دست از خشمم گزیدی گویی از عشقت گزیدم مغلطه است این ای یگانه لا نسلم لا نسلم جمله را نتوان شمردن شرح یک یک حیله کردن نیست مکرت را کرانه لا نسلم لا نسلم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۸۳ می خرامد جان مجلس سوی مجلس گام گام در جبینش آفتاب و در یمینش جام جام می خرامد بخت ما کو هست نقد وقت ما مشنو ای پخته از این پس وعده های خام خام جاء نصر الله حقا مستجیبا داعیا ان تعالوا یا کرامی و ادخلوا بین الکرام قال ان الله یدعوا اخرجوا من ضیقکم ان عقبا ملتقانا مشعر البیت الحرام ترجمانش این بود کز خود برون آیید زود ور نه هر دم بند باشد هر دو گامی دام دام از خودی بیرون رویم آخر کجا در بیخودی بیخودی معنی است معنی باخودی ها نام نام ان تکن اسما فاسم بالمسمی مازج لا کاسم شبه غمد و المسمی کالحسام مجلس خاص اندرآ و عام را وادان ز خاص ای درونت خاص خاص و ای برونت عام عام # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۸۴ هر که گوید کان چراغ دیده ها را دیده ام پیش من نه دیده اش را کامتحان دیده ام چشم بد دور از خیالش دوشمان بس لطف کرد من پس گوش از خجالت تا سحر خاریده ام گرچه او عیار و مکار است گرد خویشتن از میان رخت او من نقدها دزدیده ام پای از دزدی کشیدم چونک دست از کار شد زانک دزدی دزدتر از خویشتن بشنیده ام جمله مرغان به پر و بال خود پریده اند من ز بال و پر خود بی بال و پر پریده ام من به سنگ خود همیشه جام خود بشکسته ام من به چنگ خود همیشه پرده ام بدریده ام من به ناخن های خود هم اصل خود برکنده ام من ز ابر چشم خود بر کشت جان باریده ام ای سیه دل لاله بر کشتم چرا خندیده ای نوبهارت وانماید آنچ من کاریده ام چون بهارم از بهار شمس تبریزی خدیو از درونم جمله خنده وز برون زاریده ام # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۸۵ ای جهان آب و گل تا من تو را بشناختم صد هزاران محنت و رنج و بلا بشناختم تو چراگاه خرانی نی مقام عیسیی این چراگاه خران را من چرا بشناختم آب شیرینم ندادی تا که خوان گسترده ای دست و پایم بسته ای تا دست و پا بشناختم دست و پا را چون نبندی گاهواره ت خواند حق دست و پا را برگشایم پاگشا بشناختم چون درخت از زیر خاکی دست ها بالا کنم در هوای آن کسی کز وی هوا بشناختم ای شکوفه تو به طفلی چون شدی پیر تمام گفت رستم از صبا تا من صبا بشناختم شاخ بالا زان رود زیرا ز بالا آمده ست سوی اصل خویش یازم کاصل را بشناختم زیر و بالا چند گویم لامکان اصل من است من نه از جایم کجا را از کجا بشناختم نی خمش کن در عدم رو در عدم ناچیز شو چیزها را بین که از ناچیزها بشناختم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۸۶ خویش را چون خار دیدم سوی گل بگریختم خویش را چون سرکه دیدم در شکر آمیختم کاسه پرزهر بودم سوی تریاق آمدم ساغری دردی بدم در آب حیوان ریختم دیده پردرد بودم دست در عیسی زدم خام دیدم خویش را در پخته ای آویختم خاک کوی عشق را من سرمه جان یافتم شعر گشتم در لطافت سرمه را می بیختم عشق گوید راست می گویی ولی از خود مبین من چو بادم تو چو آتش من تو را انگیختم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۸۷ عشوه دادستی که من در بی وفایی نیستم بس کن آخر بس کن آخر روستایی نیستم چون جدا کردی به خنجر عاشقان را بند بند چون مرا گویی که دربند جدایی نیستم من یکی کوهم ز آهن در میان عاشقان من ز هر بادی نگردم من هوایی نیستم من چو آب و روغنم هرگز نیامیزم به کس زانک من جان غریبم این سرایی نیستم ای در اندیشه فرورفته که آوه چون کنم خود بگو من کدخدایم من خدایی نیستم من نگویم چون کنم دریا مرا تا چون برد غرقه ام در بحر و دربند سقایی نیستم در غم آنم که او خود را نماید بی حجاب هیچ اندربند خویش و خودنمایی نیستم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۸۸ من سر خم را ببستم باز شد پهلوی خم آنک خم را ساخت هم او می شناسد خوی خم کوزه ها محتاج خم و خم ها محتاج جو در میان خم چه باشد آنچ دارد جوی خم مستیان بس پدید و خمشان را کس ندید عالمی زیر و زبر پیچان شده از بوی خم گر نبودی بوی آن خم در دماغ خاص و عام پس به هر محفل چرا دارند گفت و گوی خم بوی خمش خلق را در کوزه فقاع کرد شد هزاران ترک و رومی بنده و هندوی خم جادوی بر خم نشیند می دواند شهر شهر جادوان را ریش خندی می کند جادوی خم در سر خود پیچ ای دل مست و بیخود چون شراب همچنین می رو خراب از بوی خم تا روی خم تا ببینی ناگهان مستی رمیده از جهان نزد خم ای جان عمم که منم خالوی خم روی از آن سو کن کز این سو گفت و گو را راه نیست چون ز شش سو وارهیدی بازیابی سوی خم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۸۹ چشم بگشا جان نگر کش سوی جانان می برم پیش آن عید ازل جان بهر قربان می برم چون کبوترخانه جان ها از او معمور گشت پس چرا این زیره را من سوی کرمان می برم زانک هر چیزی به اصلش شاد و خندان می رود سوی اصل خویش جان را شاد و خندان می برم زیر دندان تا نیاید قند شیرین کی بود جان همچون قند را من زیر دندان می برم تا که زر در کان بود او را نباشد رونقی سوی زرگر اندک اندک زودش از کان می برم دود آتش کفر باشد نور او ایمان بود شمع جان را من ورای کفر و ایمان می برم سوی هر ابری که او منکر شود خورشید را آفتابی زیر دامن بهر برهان می برم شمس تبریز ارمغانم گوهر بحر دل است من ز شرم جان پاکت همچو عمان می برم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۹۰ چون ز صورت برتر آمد آفتاب و اخترم از معانی در معانی تا روم من خوشترم در معانی گم شدستم همچنین شیرینتر است سوی صورت بازنایم در دو عالم ننگرم در معانی می گدازم تا شوم همرنگ او زانک معنی همچو آب و من در او چون شکرم دل نگیرد هیچ کس را از حیات جان خویش من از این معنی ز صورت یاد نارم لاجرم می خرامم من به باغ از باغ با روحانیان چون گل سرخ لطیف و تازه چون نیلوفرم کشتی تن را چو موجم تخته تخته بشکنم خویشتن را بسکلم چون خویشتن را لنگرم ور من از سختی دل در کار خود سستی کنم زود از دریا برآید شعله های آذرم همچو زر خندان خوشم اندر میان آتشش زانک گر ز آتش برآیم همچو زر من بفسرم من ز افسونی چو ماری سر نهادم بر خطش تا چه افتد ای برادر از خط او بر سرم من ز صورت سیر گشتم آمدم سوی صفات هر صفت گوید درآ این جا که بحر اخضرم چون سکندر ملک دارم شمس تبریزی ز لطف سوی لشکرهای معنی لاجرم سرلشکرم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۹۱ وقت آن آمد که من سوگندها را بشکنم بندها را بردرانم پندها را بشکنم چرخ بدپیوند را من برگشایم بند بند همچو شمشیر اجل پیوندها را بشکنم پنبه ای از لاابالی در دو گوش دل نهم پند نپذیرم ز صبر و بندها را بشکنم مهر برگیرم ز قفل و در شکرخانه روم تا ز شاخی زان شکر این قندها را بشکنم تا به کی از چند و چون آخر ز عشقم شرم باد کی ز چونی برتر آیم چندها را بشکنم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۹۲ نی تو گفتی از جفای آن جفاگر نشکنم نی تو گفتی عالمی در عشق او برهم زنم نی تو دست او گرفتی عهد کردی دو به دو کز پی آن جان و دل این جان و دل را برکنم نور چشمت چون منم دورم مبین ای نور چشم سوی بالا بنگر آخر زانک من بر روزنم ای سر رشته طرب ها عیسی دوران توی سر از این روزن فروکن گرچه من چون سوزنم عشق را روز قیامت آتش و دودی بود نور آن آتش تو باشی دود آن آتش منم تا نبینم روی چون گلزار آن صد نوبهار همچو لاله من سیه دل صدزبان چون سوسنم شاه شمس الدین تبریزی منت عاشق بسم روز بزمت همچو مومم روز رزمت آهنم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۹۳ روی نیکت بد کند من نیک را بر بد نهم عاشقی بس پخته ام این ننگ را بر خود نهم ننگ عاشق ننگ دارد از همه فخر جهان ننگ را من بر سر آن عشرت بی حد نهم علم چون چادر گشاید در برم گیرد به لطف حرف های علم را بر گردن ابجد نهم تاج زرین چون نهد از عاشقی بر فرق من تخت خود را من برآرم بر سر فرقد نهم چون در آب زندگانی صورتم پنهان شود صورت خود را به پیش صورت احمد نهم نام شمس الدین تبریزی چو بنویسم بدانک شکر دلخواه را در اشکم کاغذ نهم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۹۴ ایها العشاق آتش گشته چون استاره ایم لاجرم رقصان همه شب گرد آن مه پاره ایم تا بود خورشید حاضر هست استاره ستیر بی رخ خورشید ما می دانک ما آواره ایم الصلا ای عاشقان هان الصلا این کاریان باده کاری است این جا زانک ما این کاره ایم هر سحر پیغام آن پیغامبر خوبان رسد کالصلا بیچارگان ما عاشقان را چاره ایم نعره لبیک لبیک از همه برخاسته مصحف معنی توی ما هر یکی سی پاره ایم خونبهای کشتگان چون غمزه خونی اوست در میان خون خود چون طفلک خون خواره ایم کوه طور از باده اش بیخود شد و بدمست شد ما چه کوه آهنیم آخر چه سنگ خاره ایم یک جو از سرش نگوییم ار همه جو جو شویم گرد خرمنگاه چرخ ار چه که ما سیاره ایم همچو مریم حامله نور خدایی گشته ایم گر چو عیسی بسته این جسم چون گهواره ایم از درون باره این عقل خود ما را مجو زانک در صحرای عشقش ما برون باره ایم عشق دیوانه ست و ما دیوانه دیوانه ایم نفس اماره ست و ما اماره اماره ایم مفخر تبریز شمس الدین تو بازآ زین سفر بهر حق یک بارگی ما عاشق یک باره ایم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۹۵ سر قدم کردیم و آخر سوی جیحون تاختیم عالمی برهم زدیم و چست و بیرون تاختیم چون براق عشق عرشی بود زیر ران ما گنبدی کردیم و سوی چرخ گردون تاختیم عالم چون را مثال ذره ها برهم زدیم تا به پیش تخت آن سلطان بی چون تاختیم فهم و وهم و عقل انسان جملگی در ره بریخت چونک از شش حد انسان سخت افزون تاختیم چونک در سینور مجنونان آن لیلی شدیم سرکش آمد مرکب و از حد مجنون تاختیم نفس چون قارون ز سعی ما درون خاک شد بعد از آن مردانه سوی گنج قارون تاختیم دشت و هامون روح گیرد گر بیابد ذره ای ز آنچ ما از نور او در دشت و هامون تاختیم بس صدف های چو گوهر زیر سنگی کوفتیم تا به سوی گنج های در مکنون تاختیم سوی شمع شمس تبریزی به بیشه شیر جان بوده پروانه نپنداری که اکنون تاختیم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۹۶ چون همه یاران ما رفتند و تنها ماندیم یار تنهاماندگان را دم به دم می خواندیم جمله یاران چون خیال از پیش ما برخاستند ما خیال یار خود را پیش خود بنشاندیم ساعتی از جوی مهرش آب بر دل می زدیم ساعتی زیر درختش میوه می افشاندیم ساعتی می کرد بر ما شکر و گوهر نثار ساعتی از شکر او ما مگس می راندیم چون خیال او درآمد بر درش دربان شدیم چون خیال او برون شد ما در این درماندیم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۹۷ این چه کژطبعی بود که صد هزاران غم خوریم جمع مستان را بخوان تا باده ها با هم خوریم باده ای کابرار را دادند اندر یشربون با جنید و بایزید و شبلی و ادهم خوریم ابر نبود ماه ما را تا جفای شب کشیم مرگ نبود عاشقان را تا غم ماتم خوریم نفس ماده کیست تا ما تیغ خود بر وی زنیم زخم بر رستم زنیم و زخم از رستم خوریم بود مردم خوار عالم خلق عالم را بخورد خالق آورده ست ما را تا که ما عالم خوریم این جهان افسونگرست و وعده فردا دهد ما از آن زیرکتریم ای خوش پسر که دم خوریم گر پری زادیم شب جمعیت پریان بود ور ز آدم زاده ایم آن باده با آدم خوریم گه از آن کف گوهر هستی و سرمستی بریم گه از آن دف نعره و فریاد زیر و بم خوریم ماهییم و ساقی ما نیست جز دریای عشق هیچ دریا کم شود زان رو که بیش و کم خوریم گه چو گردون از مه و خورشید اشکم پر کنیم گر چو خورشید آب ها را جمله بی اشکم خوریم شمس تبریزی تو سلطانی و ما بنده توییم لاجرم در دور تو باده به جام جم خوریم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۹۸ ای خوشا روزا که ما معشوق را مهمان کنیم دیده از روی نگارینش نگارستان کنیم گر ز داغ هجر او دردی است در دل های ما ز آفتاب روی او آن درد را درمان کنیم چون به دست ما سپارد زلف مشک افشان خویش پیش مشک افشان او شاید که جان قربان کنیم آن سر زلفش که بازی می کند از باد عشق میل دارد تا که ما دل را در او پیچان کنیم او به آزار دل ما هر چه خواهد آن کند ما به فرمان دل او هر چه گوید آن کنیم این کنیم و صد چنین و منتش بر جان ماست جان و دل خدمت دهیم و خدمت سلطان کنیم آفتاب رحمتش در خاک ما درتافته ست ذره های خاک خود را پیش او رقصان کنیم ذره های تیره را در نور او روشن کنیم چشم های خیره را در روی او تابان کنیم چوب خشک جسم ما را کو به مانند عصاست در کف موسی عشقش معجز ثعبان کنیم گر عجب های جهان حیران شود در ما رواست کاین چنین فرعون را ما موسی عمران کنیم نیمه ای گفتیم و باقی نیم کاران بو برند یا برای روز پنهان نیمه را پنهان کنیم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۹۹ چون بدیدم صبح رویت در زمان برخیستم گرم در کار آمدم موقوف مطرب نیستم همچو سایه در طوافم گرد نور آفتاب گه سجودش می کنم گاهی به سر می ایستم گه درازم گاه کوته همچو سایه پیش نور جمله فرعونم چو هستم چون نیم موسیستم من میان اصبعین حکم حقم چون قلم در کف موسی عصا گاهی و گه افعیستم عشق را اندیشه نبود زانک اندیشه عصاست عقل را باشد عصا یعنی که من اعمیستم روح موقوف اشارت می بنالد هر دمی بر سر ره منتظر موقوف یک آریستم چون از این جا نیستم این جا غریبم من غریب چون در این جا بی قرارم آخر از جاییستم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۰۰ از شهنشه شمس دین من ساغری را یافتم در درون ساغرش چشمه خوری را یافتم تابش سینه و برت را خود ندارد چشم تاب شکر ایزد را که من زین دلبری را یافتم میرداد قهر چون ماری فروکوبد سرش آنک گوید در دو کونش هم سری را یافتم چون درون طره اش دریافتم دل را عجب در درون مشک رفتم عنبری را یافتم گر ببینی طوطی جان مرا گرد لبش می پرد پرک زنان که شکری را یافتم گر بپرسندت حکایت کن که من بر جام لعل عاشقی مستی جوانی می خوری را یافتم گر کسی منکر شود تو گردن او را ببند می کشانش روسیه که منکری را یافتم در میان طره اش رخسار چون آتش ببین گو میان مشک و عنبر مجمری را یافتم چون گشاید لعل را او تا نثار در کند گو که در خورشید از رحمت دری را یافتم چون دکان سرپزان سرها و دل ها پیش او هست بی پایان در آن سرها سری را یافتم چون نگه کردم سر من بود پر از عشق او من برون از هر دو عالم منظری را یافتم من به برج ثور دیدم منکر آن آفتاب گاو جستم من ز ثور و خود خری را یافتم من صف رستم دلان جستم بدیدم شاه را ترک آن کردم چو بی صف صفدری را یافتم من همی کشتی سوی تبریز راندم می نرفت پس ز جان بر کشتی خود لنگری را یافتم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۰۱ بار دیگر از دل و از عقل و جان برخاستیم یار آمد در میان ما از میان برخاستیم از فنا رو تافتیم و در بقا دربافتیم بی نشان را یافتیم و از نشان برخاستیم گرد از دریا برآوردیم و دود از نه فلک از زمان و از زمین و آسمان برخاستیم هین که مستان آمدند و راه را خالی کنید نی غلط گفتم ز راه و راهبان برخاستیم آتش جان سر برآورد از زمین کالبد خاست افغان از دل و ما چون فغان برخاستیم کم سخن گوییم وگر گوییم کم کس پی برد باده افزون کن که ما با کم زنان برخاستیم هستی است آن زنان و کار مردان نیستی است شکر کاندر نیستی ما پهلوان برخاستیم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۰۲ می بسازد جان و دل را بس عجایب کان صیام گر تو خواهی تا عجب گردی عجایب دان صیام گر تو را سودای معراج است بر چرخ حیات دانک اسب تازی تو هست در میدان صیام هیچ طاعت در جهان آن روشنی ندهد تو را چونک بهر دیده دل کوری ابدان صیام چونک هست این صوم نقصان حیات هر ستور خاص شد بهر کمال معنی انسان صیام چون حیات عاشقان از مطبخ تن تیره بود پس مهیا کرد بهر مطبخ ایشان صیام چیست آن اندر جهان مهلکتر و خون ریزتر بر دل و جان و جا خون خواره شیطان صیام خدمت خاص نهانی تیزنفع و زودسود چیست پیش حضرت درگاه این سلطان صیام ماهی بیچاره را آب آن چنان تازه نکرد آنچ کرد اندر دل و جان های مشتاقان صیام در تن مرد مجاهد در ره مقصود دل هست بهتر از حیات صد هزاران جان صیام گرچه ایمان هست مبنی بر بنای پنج رکن لیک والله هست از آن ها اعظم الارکان صیام لیک در هر پنج پنهان کرده قدر صوم را چون شب قدر مبارک هست خود پنهان صیام سنگ بی قیمت که صد خروار از او کس ننگرد لعل گرداند چو خورشیدش درون کان صیام شیر چون باشی که تو از روبهی لرزان شوی چیره گرداند تو را بر بیشه شیران صیام بس شکم خاری کند آن کو شکم خواری کند نیست اندر طالع جمع شکم خواران صیام خاتم ملک سلیمان است یا تاجی که بخت می نهد بر تارک سرهای مختاران صیام خنده صایم به است از حال مفطر در سجود زانک می بنشاندت بر خوان الرحمان صیام در خورش آن بام تون از تو به آلایش بود همچو حمامت بشوید از همه خذلان صیام شهوت خوردن ستاره نحس دان تاریک دل نور گرداند چو ماهت در همه کیوان صیام هیچ حیوانی تو دیدی روشن و پرنور علم تن چو حیوان است مگذار از پی حیوان صیام شهوت تن را تو همچون نیشکر درهم شکن تا درون جان ببینی شکر ارزان صیام قطره ای تو سوی بحری کی توانی آمدن سوی بحرت آورد چون سیل و چون باران صیام پای خود را از شرف مانند سر گردان به صوم زانک هست آرامگاه مرد سرگردان صیام خویشتن را بر زمین زن در گه غوغای نفس دست و پایی زن که بفروشم چنین ارزان صیام گرچه نفست رستمی باشد مسلط بر دلت لرز بر وی افکند چون بر گل لرزان صیام ظلمتی کز اندرونش آب حیوان می زهد هست آن ظلمت به نزد عقل هشیاران صیام گر تو خواهی نور قرآن در درون جان خویش هست سر نور پاک جمله قرآن صیام بر سر خوان های روحانی که پاکان شسته اند مر تو را همکاسه گرداند بدان پاکان صیام روزه چون روزت کند روشن دل و صافی روان روز عید وصل شه را ساخته قربان صیام در صیام ار پا نهی شادی کنان نه با گشاد چون حرام است و نشاید پیش غمناکان صیام زود باشد کز گریبان بقا سر برزند هر که در سر افکند ماننده دامان صیام # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۰۳ چونک در باغت به زیر سایه طوبیستم گرم در کار آمدم موقوف مطرب نیستم همچو سایه بر طوافم گرد نور آفتاب گه سجودش می کنم گاهی به سر می ایستم گه درازم گاه کوته همچو سایه پیش نور جمله فرعونم چو هستم چون نیم موسیستم من میان اصبعین حکم حقم چون قلم در کف موسی عصا گاهی و گه افعیستم عشق را اندیشه نبود زانک اندیشه عصاست عقل را باشد عصا یعنی که من اعمیستم روح موقوف اشارت می بنالد هر دمی بر سر ره منتظر موقوف یک آریستم چون از این جا نیستم این جا غریبم من غریب چون در این جا بی قرارم آخر از جاییستم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۰۴ بده آن باده دوشین که من از نوش تو مستم بده ای حاتم عالم قدح زفت به دستم ز من ای ساقی مردان نفسی روی مگردان دل من مشکن اگر نه قدح و شیشه شکستم قدحی بود به دستم بفکندم بشکستم کف صد پای برهنه من از آن شیشه بخستم تو بدان شیشه پرستی که ز شیشه است شرابت می من نیست ز شیره ز چه رو شیشه پرستم بکش ای دل می جانی و بخسب ایمن و فارغ که سر غصه بریدم ز غم و غصه برستم دل من رفت به بالا تن من رفت به پستی من بیچاره کجایم نه به بالا نه به پستم چه خوش آویخته سیبم که ز سنگت نشکیبم ز بلی چون بشکیبم من اگر مست الستم تو ز من پرس که این عشق چه گنج است و چه دارد تو مرا نیز از او پرس که گوید چه کسستم به لب جوی چه گردی بجه از جوی چو مردی بجه از جوی و مرا جو که من از جوی بجستم فلین قمت اقمنا و لین رحت رحلنا چو بخوردی تو بخوردم چو نشستی تو نشستم منم آن مست دهلزن که شدم مست به میدان دهل خویش چو پرچم به سر نیزه ببستم چه خوش و بیخود شاهی هله خاموش چو ماهی چو ز هستی برهیدم چه کشی باز به هستم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۰۵ بزن آن پرده نوشین که من از نوش تو مستم بده ای حاتم مستان قدح زفت به دستم هله ای سرده مستان به غضب روی مگردان که من از عربده ناگه قدحی چند شکستم چه کم آید قدح آن را که دهد بیست سبوکش بشکن شیشه هستی که چو تو نیست پرستم تو مپرسم که کیی تو بده آن ساغر شش سو چو شدم مست ببینی چه کسستم چه کسستم چو من از باده پرستی شده ام غرقه مستی دگرم خیره چه جویی که من از جوی تو جستم بده ای خواجه بابا مکن امروز محابا که رگ غصه بریدم ز غم و غصه برستم چو منم سایه حسنت بکنم آنچ بکردی چو بخوردی تو بخوردم چو نشستی تو نشستم منم آن مست دهلزن که شدم مست به میدان دهل خویش چو پرچم به سر نیزه ببستم خمش ار فانی راهی که فنا خامشی آرد چو رهیدیم ز هستی تو مکن باز به هستم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۰۶ هله دوشت یله کردم شب دوشت یله کردم دغل و عشوه که دادی به دل پاک بخوردم بده امشب هم از آنم نخورم عشوه من امشب تو گر از عهد بگردی من از آن عهد نگردم چو همه نور و ضیایی به دل و دیده درآیی به دم گرم بپرسی چو شنیدی دم سردم نفسی شاخ نباتم نفسی پیش تو ماتم چه کنم چاره چه دارم به کفت مهره نردم چو روی مست و پیاده قدمت را همه فرشم چو روی راه سواره ز پی اسب تو گردم مکن ای جان همه ساله تو به فردام حواله تو مرا گول گرفتی که سلیمم سره مردم خود اگر گول و سلیمم تو روا داری و شاید که دل سنگ بسوزد چو شود واقف دردم به خدا کت نگذارم کم از این نیز نباشد که نهی چهره سرخت نفسی بر رخ زردم وگر از لطف درآیی که بر این هم بفزایی به یکی بوسه ز شادی دو جهان را بنوردم فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن تو گمان داشتی ای جان که مگر رفتم و مردم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۰۷ ز فلک قوت بگیرم دهن از لوت ببندم شکم ار زار بگرید من عیار بخندم مثل بلبل مستم قفس خویش شکستم سوی بالا بپریدم که من از چرخ بلندم نه چنان مست و خرابم که خورد آتش و آبم همگی غرق جنونم همگی سلسله مندم کله ار رفت بر او گو نه کلم سلسله مویم خر اگر مرد بر او گو که بر این پشت سمندم همه پرباد از آنم که منم نای و تو نایی چو توی خویش من ای جان پی این خویش پسندم ز پی قند و نبات تو بسی طبله شکستم ز پی آب حیات تو بسی جوی بکندم چو توی روح جهان را جهت چشم بدان را اگرم پاک بسوزی سزد ایرا که سپندم اگر از سوز چو عودم وگر از ساز چو عیدم نه از آن عید بخندم نه از این عود برندم سر سودای تو دارم سر اندیشه نخارم خبرم نیست که چونم نظرم نیست که چندم ترشی نیست در آن خد ترش او کرد به قاصد که اگر روترشم من نه همان شهدم و قندم چو دلم مست تو باشد همه جان هاست غلامم وگر از دست تو آید نکند زهر گزندم طرف سدره جان را تو فروکش به کفم نه سوی آن قلعه عالی تو برانداز کمندم نه بر این دخل بچفسم نه از این چرخ بترسم چو فزون خرج کنم من نه فزون دخل دهندم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۰۸ چه کس ام من چه کس ام من که بسی وسوسه مندم گه از آن سوی کشندم گه از این سوی کشندم ز کشاکش چو کمان ام به کف گوش کشانم قدر از بام درافتد چو در خانه ببندم مگر استاره ی چرخم که ز برجی سوی برجی به نحوسی ش بگریم به سعودی ش بخندم به سما و به بروجش به هبوط و به عروجش نفسی هم تک بادم نفسی من هلپندم نفسی آتش سوزان نفسی سیل گریزان ز چه اصلم ز چه فصلم به چه بازار خرندم نفسی فوق طباقم نفسی شام و عراقم نفسی غرق فراقم نفسی راز تو رندم نفسی هم ره ماه م نفسی مست اله م نفسی یوسف چاه م نفسی جمله گزندم نفسی ره زن و غولم نفسی تند و ملولم نفسی زین دو برونم که بر آن بام بلندم بزن ای مطرب قانون هوس لیلی و مجنون که من از سلسله جستم وتد هوش بکندم به خدا که نگریزی قدح مهر نریزی چه شود ای شه خوبان که کنی گوش به پندم هله ای اول و آخر بده آن باده ی فاخر که شد این بزم منور به تو ای عشق پسندم بده آن باده ی جانی ز خرابات معانی که بدان ارزد چاکر که از آن باده دهندم بپران ناطق جان را تو از این منطق رسمی که نمی یابد میدان بگو حرف سمندم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۰۹ چو یکی ساغر مردی ز خم یار برآرم دو جهان را و نهان را همه از کار برآرم ز پس کوه برآیم علم عشق نمایم ز دل خاره و مرمر دم اقرار برآرم ز تک چاه کسی را تو به صد سال برآری من دیوانه بی دل به یکی بار برآرم چو از آن کوه بلندم کمر عشق ببندم ز کمرگاه منافق سر زنار برآرم بر من نیست من و ما عدمم بی سر و بی پا سر و دل زان بنهادم که سر از یار برآرم به تو دیوار نمایم سوی خود در بگشایم به میان دست نباشد در و دیوار برآرم تا چه از کار فزایی سر و دستار نمایی که من از هر سر مویی سر و دستار برآرم تو ز بی گاه چه لنگی ز شب تیره چه ترسی که من از جانب مغرب مه انوار برآرم تو ز تاتار هراسی که خدا را نشناسی که دو صد رایت ایمان سوی تاتار برآرم هله این لحظه خموشم چو می عشق بنوشم زره جنگ بپوشم صف پیکار برآرم هله شمس الحق تبریز ز فراق تو چنانم که هیاهوی و فغان از سر بازار برآرم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۱۰ منم آن عاشق عشقت که جز این کار ندارم که بر آن کس که نه عاشق به جز انکار ندارم دل غیر تو نجویم سوی غیر تو نپویم گل هر باغ نبویم سر هر خار ندارم به تو آوردم ایمان دل من گشت مسلمان به تو دل گفت که ای جان چو تو دلدار ندارم چو توی چشم و زبانم دو نبینم دو نخوانم جز یک جان که توی آن به کس اقرار ندارم چو من از شهد تو نوشم ز چه رو سرکه فروشم جهت رزق چه کوشم نه که ادرار ندارم ز شکربوره سلطان نه ز مهمانی شیطان بخورم سیر بر این خوان سر ناهار ندارم نخورم غم نخورم غم ز ریاضت نزنم دم رخ چون زر بنگر گر زر بسیار ندارم نخورد خسرو دل غم مگر الا غم شیرین به چه دل غم خورم آخر دل غمخوار ندارم پی هر خایف و ایمن کنمی شرح ولیکن ز سخن گفتن باطن دل گفتار ندارم تو که بی داغ جنونی خبری گوی که چونی که من از چون و چگونه دگر آثار ندارم چو ز تبریز برآمد مه شمس الحق و دینم سر این ماه شبستان سپهدار ندارم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۱۱ مکن ای دوست غریبم سر سودای تو دارم من و بالای مناره که تمنای تو دارم ز تو سرمست و خمارم خبر از خویش ندارم سر خود نیز نخارم که تقاضای تو دارم دل من روشن و مقبل ز چه شد با تو بگویم که در این آینه دل رخ زیبای تو دارم مکن ای دوست ملامت بنگر روز قیامت همه موجم همه جوشم در دریای تو دارم مشنو قول طبیبان که شکر زاید صفرا به شکر داروی من کن چه که صفرای تو دارم هله ای گنبد گردون بشنو قصه ام اکنون که چو تو همره ماهم بر و پهنای تو دارم بر دربان تو آیم ندهد راه و براند خبرش نیست که پنهان چه تماشای تو دارم ز درم راه نباشد ز سر بام و دریچه ستر الله علینٰا چه علالای تو دارم هله دربان عوان خو مدهم راه و سقط گو چو دفم می زن بر رو دف و سرنای تو دارم چو دف از سیلی مطرب هنرم بیش نماید بزن و تجربه می کن همه هیهای تو دارم هلهزین پس نخروشم نکنم فتنه نجوشم به دلم حکم کی دارد دل گویای تو دارم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۱۲ منم آن کس که نبینم بزنم فاخته گیرم من از آن خارکشانم که شود خار حریرم به کی مانم به کی مانم که سطرلاب جهانم همه اشکال فلک را به یکایک بپذیرم ز پس کوه معانی علم عشق برآمد چو علمدار برآمد برهاند ز زحیرم ز سحر گر بگریزم تو یقین دان که خفاشم ز ضرر گر بگریزم تو یقین دان که ضریرم چو ز بادی بگریزم چو خسم سخره بادم چو دهانم نپذیرد به خدا خام و خمیرم نه چو خورشید جهانم شه یک روزه فانی که نیندیشد و گوید که چه میرم که بمیرم نه چو گردون نه چو چرخم نه چو مرغم نه چو فرخم نه چو مریخ سلح کش نه چو مه نیمه وزیرم چو منی خوار نباشد که توی حافظ و یارم بر خلق ابن قلیلم بر تو ابن کثیرم هنر خویش بپوشم ز همه تا نخرندم بدو صد عیب بلنگم که خرد جز تو امیرم نخورم جز جگر و دل که جگرگوشه شیرم نه چو یوزان خسیسم که بود طعمه پنیرم ز شرر زان نگریزم که زرم نی زر قلبم ز خطر زان نگریزم که در این ملک خطیرم همگان مردنیانند نمایند و نپایند تو بیا کآب حیاتی که ز تو نیست گزیرم تو مرا جان بقایی که دهی جام حیاتم تو مرا گنج عطایی که نهی نام فقیرم هله بس کن هله بس کن کم آواز جرس کن که کهم من نه صدایم قلمم من نه صریرم فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن همه می گوی و مزن دم ز شهنشاه شهیرم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۱۳ به خدا کز غم عشقت نگریزم نگریزم وگر از من طلبی جان نستیزم نستیزم قدحی دارم بر کف به خدا تا تو نیایی هله تا روز قیامت نه بنوشم نه بریزم سحرم روی چو ماهت شب من زلف سیاهت به خدا بی رخ و زلفت نه بخسبم نه بخیزم ز جلال تو جلیلم ز دلال تو دلیلم که من از نسل خلیلم که در این آتش تیزم بده آن آب ز کوزه که نه عشقی است دوروزه چو نماز است و چو روزه غم تو واجب و ملزم به خدا شاخ درختی که ندارد ز تو بختی اگرش آب دهد یم شود او کنده هیزم بپر ای دل سوی بالا به پر و قوت مولا که در آن صدر معلا چو توی نیست ملازم همگان وقت بلاها بستایند خدا را تو شب و روز مهیا چو فلک جازم و حازم صفت مفخر تبریز نگویم به تمامت چه کنم رشک نخواهد که من آن غالیه بیزم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۱۴ بزن آن پرده دوشین که من امروز خموشم ز تف آتش عشقت من دلسوز خموشم منم آن باز که مستم ز کله بسته شدستم ز کله چشم فرازم ز کله دوز خموشم ز نگار خوش پنهان ز یکی آتش پنهان چو دل افروخته گشتم ز دلفروز خموشم چو بدیدم که دهانم شد غماز نهانم سخن فاش چه گویم که ز مرموز خموشم به ره عشق خیالش چو قلاووز من آمد ز رهش گویم لیکن ز قلاووز خموشم ز غم افروخته گشتم به غم آموخته گشتم ز غم ار ناله برآرم ز غم آموز خموشم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۱۵ من اگر دست زنانم نه من از دست زنانم نه از اینم نه از آنم من از آن شهر کلانم نه پی زمر و قمارم نه پی خمر و عقارم نه خمیرم نه خمارم نه چنینم نه چنانم من اگر مست و خرابم نه چو تو مست شرابم نه ز خاکم نه ز آبم نه از این اهل زمانم خرد پوره آدم چه خبر دارد از این دم که من از جمله عالم به دو صد پرده نهانم مشنو این سخن از من و نه زین خاطر روشن که از این ظاهر و باطن نه پذیرم نه ستانم رخ تو گرچه که خوب است قفس جان تو چوب است برم از من که بسوزی که زبانه ست زبانم نه ز بویم نه ز رنگم نه ز نامم نه ز ننگم حذر از تیر خدنگم که خدایی است کمانم نه می خام ستانم نه ز کس وام ستانم نه دم و دام ستانم هله ای بخت جوانم چو گلستان جنانم طربستان جهانم به روان همه مردان که روان است روانم شکرستان خیالت بر من گلشکر آرد به گلستان حقایق گل صدبرگ فشانم چو درآیم به گلستان گل افشان وصالت ز سر پا بنشانم که ز داغت به نشانم عجب ای عشق چه جفتی چه غریبی چه شگفتی چو دهانم بگرفتی به درون رفت بیانم چو به تبریز رسد جان سوی شمس الحق و دینم همه اسرار سخن را به نهایت برسانم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۱۶ ز یکی پسته دهانی صنمی بسته دهانم چو برویید نباتش چو شکر بست زبانم همه خوبی قمر او همه شادی است مگر او که از او من تن خود را ز شکر بازندانم تو چه پرسی که کدامی تو در این عشق چه نامی صنما شاه جهانی ز تو من شاد جهانم چو قدح ریخته گشتم به تو آمیخته گشتم چو بدیدم که تو جانی مثل جان پنهانم وگرم هست اگر من بنه انگشت تو بر من که من اندر طلب خود سر انگشت گزانم چو از او در تک و تابم ز پیش سخت شتابم چو مرا برد به نارم دو چو خود بازستانم چو شکرگیر تو گشتم چو من از تیر تو گشتم چه شد ار بهر شکارت شکند تیر و کمانم چو صلاح دل و دین را مه خورشید یقین را به تو افتاد محبت تو شدی جان و روانم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۱۷ بت بی نقش و نگارم جز تو من یار ندارم توی آرام دل من مبر ای دوست قرارم ز جفای تو حزینم جز عشقت نگزینم هوسی نیست جز اینم جز از این کار ندارم تو به رخسار چو ماهی چه لطیفی و چه شاهی تو مرا پشت و پناهی ز تو آراسته کارم جز عشقت نپذیرم جز زلف تو نگیرم که در این عهد چو تیرم که بر این چنگ چو تارم تن ما را همه جان کن همه را گوهر کان کن ز طرب چشمه روان کن به سوی باغ و بهارم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۱۸ علم عشق برآمد برهانم ز زحیرم به لب چشمه حیوان بکشم پای بمیرم به که مانم به که مانم که سطرلاب جهانم چو قضا حکم روانم نه امیرم نه وزیرم بروی ای عالم هستی همه را پای ببستی تو اگر جان منستی نپذیرم نپذیرم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۱۹ تو گواه باش خواجه که ز توبه توبه کردم بشکست جام توبه چو شراب عشق خوردم به جمال بی نظیرت به شراب شیرگیرت که به گرد عهد و توبه نروم دگر نگردم به لب شکرفشانت به ضمیر غیب دانت که نه سخره جهانم نه زبون سرخ و زردم به رخ چو آفتابت به حلاوت خطابت که هزارساله ره من ز ورای گرم و سردم به هوای همچو رخشت به لوای روح بخشت که به جز تو کس نداند که کیم چگونه مردم به سعادت صباحت به قیامت صبوحت که سجل آسمان را به فر تو درنوردم هله ای شه مخلد تو بگو به ساقی خود چو کسی ترش درآید دهدش ز درد در دم هله تا دوی نباشد کهن و نوی نباشد که در این مقام عشرت من از آن جمع فردم بدهش از آن رحیقی که شود خوشی عشیقی که ز مستی و خرابی برهد ز عکس و طردم نه در او حسد بماند نه غم جسد بماند خوش و پاک بازآید به سوی بساط نردم به صفا مثال زهره به رضا به سان مهره نه نصیبه جو نه بهره که ببردم و نبردم بپریده از زمانه ز هوای دام و دانه که در این قمارخانه چو گواه بی نبردم پس از این خموش باشم همه گوش و هوش باشم که نه بلبلم نه طوطی همه قند و شاخ وردم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۲۰ هوسی است در سر من که سر بشر ندارم من از این هوس چنانم که ز خود خبر ندارم دو هزار ملک بخشد شه عشق هر زمانی من از او به جز جمالش طمعی دگر ندارم کمر و کلاه عشقش به دو کون مر مرا بس چه شد ار کله بیفتد چه غم ار کمر ندارم سحری ببرد عشقش دل خسته را به جایی که ز روز و شب گذشتم خبر از سحر ندارم سفری فتاد جان را به ولایت معانی که سپهر و ماه گوید که چنین سفر ندارم ز فراق جان من گر ز دو دیده در فشاند تو گمان مبر که از وی دل پرگهر ندارم چه شکرفروش دارم که به من شکر فروشد که نگفت عذر روزی که برو شکر ندارم بنمودمی نشانی ز جمال او ولیکن دو جهان به هم برآید سر شور و شر ندارم تبریز عهد کردم که چو شمس دین بیاید بنهم به شکر این سر که به غیر سر ندارم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۲۱ چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویم نه شبم نه شب پرستم که حدیث خواب گویم چو رسول آفتابم به طریق ترجمانی به نهان از او بپرسم به شما جواب گویم به قدم چو آفتابم به خرابه ها بتابم بگریزم از عمارت سخن خراب گویم به سر درخت مانم که ز اصل دور گشتم به میانه قشورم همه از لباب گویم من اگر چه سیب شیبم ز درخت بس بلندم من اگر خراب و مستم سخن صواب گویم چو دلم ز خاک کویش بکشیده است بویش خجلم ز خاک کویش که حدیث آب گویم بگشا نقاب از رخ که رخ تو است فرخ تو روا مبین که با تو ز پس نقاب گویم چو دلت چو سنگ باشد پر از آتشم چو آهن تو چو لطف شیشه گیری قدح و شراب گویم ز جبین زعفرانی کر و فر لاله گویم به دو چشم ناودانی صفت سحاب گویم چو ز آفتاب زادم به خدا که کیقبادم نه به شب طلوع سازم نه ز ماهتاب گویم اگرم حسود پرسد دل من ز شکر ترسد به شکایت اندرآیم غم اضطراب گویم بر رافضی چگونه ز بنی قحافه لافم بر خارجی چگونه غم بوتراب گویم چو رباب از او بنالد چو کمانچه رو درافتم چو خطیب خطبه خواند من از آن خطاب گویم به زبان خموش کردم که دل کباب دارم دل تو بسوزد ار من ز دل کباب گویم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۲۲ تو ز من ملول گشتی که من از تو ناشتابم صنما چه می شتابی که بکشتی از شتابم تو رییسی و امیری دم و پند کس نگیری صنما چه زودسیری که ز سیریت خرابم چه شود اگر زمانی بدهی مرا امانی که نه سیخ سوزد ای جان نه تبه شود کبابم چه شود اگر بسازی نشتابی و نتازی نشود دلم نمازی چو ببرد یار آبم تو چه عاشق فراقی چه ملولی و چه عاقی ز کف بجز تو ساقی ندهد طرب شرابم بتپد دلم که ناگه برود به حجره آن مه چو نهان شد آفتابم به دو دیده چون سحابم به کمی چو ذره هایم من اگر گشاده پایم چه کنم وفا ندارد به طلوع آفتابم عجب آسمان چه بارد که زمین مطیع نبود تو هر آنچ پیشم آری چه کنم که برنتابم تو چو من اگر بجویی به شمار خاک یابی چو توی اگر بجویم به چراغ ها نیابم نفسی وجود دارم که تو را سجود آرم که سجود توست جانا دعوات مستجابم تو بگفتیم که دل را ز جهانیان فروشو دل خود چگونه شویم چو ببرد هجرت آبم صنما چو من کم آید به کمی و جان سپاری که ز رشک دل کبابم و به اشک چون سحابم به سحر توی صبوحم به سفر توی فتوحم به بدل توی بهشتم به عمل توی ثوابم تو چو بوبک ربابی به ستیزه تن زدستی من خسته از ستیزت به نفیر چون ربابم تو نه آن شکرجوابی که جواب من نیابی مگر احمقم گرفتی که سکوت شد جوابم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۲۳ هذیان که گفت دشمن به درون دل شنیدم پی من تصوری را که بکرد هم بدیدم سگ او گزید پایم بنمود بس جفایم نگزم چو سگ من او را لب خویش را گزیدم چو به رازهای فردان برسیده ام چو مردان چه بدین تفاخر آرم که به راز او رسیدم همه عیب از من آمد که ز من چنین فن آمد که به قصد کزدمی را سوی پای خود کشیدم چو بلیس کو ز آدم بندید جز که نقشی من از این بلیس ناکس به خدا که نابدیدم برسان به همدمانم که من از چه روگرانم چو گزید مار رانم ز سیه رسن رمیدم خمشان بس خجسته لب و چشم برببسته ز رهی که کس نداند به ضمیرشان دویدم چو ز دل به جانب دل ره خفیه است و کامل ز خزینه های دل ها زر و نقره برگزیدم به ضمیر همچو گلخن سگ مرده درفکندم ز ضمیر همچو گلشن گل و یاسمن بچیدم بد و نیک دوستان را به کنایت ار بگفتم به بهینه پرده آن را چو نساج برتنیدم چو دلم رسید ناگه به دلی عظیم و آگه ز مهابت دل او به مثال دل طپیدم چو به حال خویش شادی تو به من کجا فتادی پس کار خویشتن رو که نه شیخ و نه مریدم به سوی تو ای برادر نه مسم نه زر سرخم ز در خودم برون ران که نه قفل و نه کلیدم تو بگیر آن چنانک بنگفتم این سخن هم اگرم به یاد بودی به خدا نمی چخیدم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۲۴ خبری اگر شنیدی ز جمال و حسن یارم سر مست گفته باشد من از این خبر ندارم شب و روز می بکوشم که برهنه را بپوشم نه چنان دکان فروشم که دکان نو برآرم علمی به دست مستی دو هزار مست با وی به میان شهر گردان که خمار شهریارم به چه میخ بندم آن را که فقاع از او گشاید چه شکار گیرم آن جا که شکار آن شکارم دهلی بدین عظیمی به گلیم درنگنجد فر و نور مه بگوید که من اندر این غبارم به سر مناره اشتر رود و فغان برآرد که نهان شدم من این جا مکنید آشکارم شتر است مرد عاشق سر آن مناره عشق است که مناره هاست فانی و ابدی است این منارم تو پیازهای گل را به تک زمین نهان کن به بهار سر برآرد که من آن قمرعذارم سر خنب چون گشادی برسان وظیفه ها را به میان دور ما آ که غلام این دوارم پی جیب توست این جا همه جیب ها دریده پی سیب توست ای جان که چو برگ بی قرارم همه را به لطف جان کن همه را ز سر جوان کن به شراب اختیاری که رباید اختیارم همه پرده ها بدران دل بسته را بپران هله ای تو اصل اصلم به تو است هم مطارم به خدا که روز نیکو ز بگه بدید باشد که درآید آفتابش به وصال در کنارم تو خموش تا قرنفل بکند حکایت گل بر شاهدان گلشن چو رسید نوبهارم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۲۵ دو هزار عهد کردم که سر جنون نخارم ز تو درشکست عهدم ز تو باد شد قرارم ز ره زیاده جویی به طریق خیره رویی بروم که کدخدایم غله بدروم بکارم همه حل و عقد عالم چو به دست غیب آمد من بوالفضول معجب تو بگو که بر چه کارم چو قضا به سخره خواهد که ز سبلتی بخندد سگ لنگ را بگوید که برس بدان شکارم چو بر اوش رحم آید خبرش کند که بنشین بهل اختیار خود را تو به پیش اختیارم اگرت شکار باید ز منت شکار خوشتر همه صیدهای جان را به نثار بر تو بارم نه ز دام من ملالی نه ز جام من وبالی نه نظیر من جمالی چه غریب و ندره یارم خمش ار دگر بگویم ز مقالت خوش او بپرد کبوتر دل سوی اولین مطارم تبریز و شمس دین شد سبب فروغ اختر رخ شمس از او منور به فراز سبز طارم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۲۶ فلکا بگو که تا کی گله های یار گویم نبود شبی که آیم ز میان کار گویم ز میان او مقامم کمر است و کوه و صحرا بجهم از این میان و سخن کنار گویم ز فراق گلستانش چو در امتحان خارم برهم ز خار چون گل سخن از عذار گویم همه بانگ زاغ آید به خرابه های بهمن برهم از این چو بلبل صفت بهار گویم گرهی ز نقد غنچه بنهم به پیش سوسن صفتی ز رنگ لاله به بنفشه زار گویم بکشد ز کبر دامن دل من چو دلبر آید بدرد نظر گریبان چو ز انتظار گویم بنهد کلاه از سر خم خاص خسروانی بجهد ز مهر ساقی چو من از خمار گویم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۲۷ نظری به کار من کن که ز دست رفت کارم به کسم مکن حواله که به جز تو کس ندارم چه کمی درآید آخر به شرابخانه تو اگر از شراب وصلت ببری ز سر خمارم چو نیم سزای شادی ز خودم مدار بی غم که در این میان همیشه غم توست غمگسارم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۲۸ دیده از خلق ببستم چو جمالش دیدم مست بخشایش او گشتم و جان بخشیدم جهت مهر سلیمان همه تن موم شدم وز پی نور شدن موم مرا مالیدم رای او دیدم و رای کژ خود افکندم نای او گشتم و هم بر لب او نالیدم او به دست من و کورانه به دستش جستم من به دست وی و از بی خبران پرسیدم ساده دل بودم و یا مست و یا دیوانه ترس ترسان ز زر خویش همی دزدیدم از ره رخنه چو دزدان به رز خود رفتم همچو دزدان سمن از گلشن خود می چیدم بس کن و راز مرا بر سر انگشت مپیچ که من از پنجه پیچ تو بسی پیچیدم شمس تبریز که نور مه و اختر هم از اوست گرچه زارم ز غمش همچو هلال عیدم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۲۹ دل چه خورده ست عجب دوش که من مخمورم یا نمکدان کی دیده ست که من در شورم هر چه امروز بریزم شکنم تاوان نیست هر چه امروز بگویم بکنم معذورم بوی جان هر نفسی از لب من می آید تا شکایت نکند جان که ز جانان دورم گر نهی تو لب خود بر لب من مست شوی آزمون کن که نه کمتر ز می انگورم ساقیا آب درانداز مرا تا گردن زانک اندیشه چو زنبور بود من عورم شب گه خواب از این خرقه برون می آیم صبح بیدار شوم باز در او محشورم هین که دجال بیامد بگشا راه مسیح هین که شد روز قیامت بزن آن ناقورم گر به هوش است خرد رو جگرش را خون کن ور نه پاره ست دلم پاره کن از ساطورم باده آمد که مرا بیهده بر باد دهد ساقی آمد به خرابی تن معمورم روز و شب حامل می گشته که گویی قدحم بی کمر چست میان بسته که گویی مورم سوی خم آمده ساغر که بکن تیمارم خم سر خویش گرفته ست که من رنجورم ما همه پرده دریده طلب می رفته می نشسته به بن خم که چه من مستورم تو که مست عنبی دور شو از مجلس ما که دلت را ز جهان سرد کند کافورم چون تنم را بخورد خاک لحد چون جرعه بر سر چرخ جهد جان که نه جسمم نورم نیم آن شاه که از تخت به تابوت روم خالدین ابدا شد رقم منشورم اگر آمیخته ام هم ز فرح ممزوجم وگر آویخته ام هم رسن منصورم جام فرعون نگیرم که دهان گنده کند جان موسی است روان در تن همچون طورم هله خاموش که سرمست خموش اولیتر من فغان را چه کنم نی ز لبش مهجورم شمس تبریز که مشهورتر از خورشید است من که همسایه شمسم چو قمر مشهورم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۳۰ گر مرا خار زند آن گل خندان بکشم ور لبش جور کند از بن دندان بکشم ور بسوزد دل مسکین مرا همچو سپند پای کوبان شوم و سوز سپندان بکشم گر سر زلف چو چوگانش مرا دور کند همچنین سجده کنان تا بن میدان بکشم لعل در کوه بود گوهر در قلزم تلخ از پی لعل و گهر این بخورم آن بکشم این نبوده ست و نباشد که من از طنز و گزاف گهر از ره ببرم لعل بدخشان بکشم رخم از خون جگر صدره اطلس پوشید چه شود گر ز خطا خلعت سلطان بکشم من چو در سایه آن زلف پریشان جمعم لازمم نیست که من راه پریشان بکشم همرهانم همه رفتند سوی رهزن دل بگشایید رهم تا سوی ایشان بکشم گر کسی قصه کند بارکشی مجنونی از درون نعره زند دل که دو چندان بکشم ور به زندان بردم یوسف من بی گنهی همچو یوسف بروم وحشت زندان بکشم گر دلم سر کشد از درد تو جان سیر شود جان و دل تا برود بی دل و بی جان بکشم شور و شر در دو جهان افتد از عنبر و مشک چونک من دامن مشکین تو پنهان بکشم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۳۱ در فروبند که ما عاشق این میکده ایم درده آن باده جان را که سبک دل شده ایم برجه ای ساقی چالاک میان را بربند به خدا کز سفر دور و دراز آمده ایم برگشا مشک طرب را که ز رشک کف تو از کف زهره به صد لابه قدح نستده ایم در فروبند و ز رحمت در پنهان بگشا چاره رطل گران کن که همه می زده ایم زان سبو غسل قیامت بده از وسوسه ام به حق آنک ز آغاز حریفان بده ایم ما همه خفته تو بر ما لگدی چند زدی برجهیدیم خمارانه در این عربده ایم گر علی الریق تو را باده دهی قاعده نیست هین بده ما ملک الموت چنین قاعده ایم فلسفی زین بخورد فلسفه اش غرق شود که گمان داشت که ما زان علل فاسده ایم آن نهنگیم که دریا بر ما یک قدح است ما نه مردان ثرید و عدس و مایده ایم هله خاموش کن و فایده و فضل بهل که ز فضله ی قدحت فایده فایده ایم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۳۲ هله رفتیم و گرانی ز جمالت بردیم جهت توشه ره ذکر وصالت بردیم تا که ما را و تو را تذکره ای باشد یاد دل خسته به تو دادیم و خیالت بردیم آن خیال رخ خوبت که قمر بنده اوست وان خم ابروی مانند هلالت بردیم وان شکرخنده خوبت که شکر تشنه اوست ز شکرخانه مجموع خصالت بردیم چون کبوتر چو بپریم به تو بازآییم زانک ما این پر و بال از پر و بالت بردیم هر کجا پرد فرعی به سوی اصل آید هر چه داریم همه از عز و جلالت بردیم شمس تبریز شنو خدمت ما را ز صبا گر شمال است و صبا هم ز شمالت بردیم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۳۳ در فروبند که ما عاشق این انجمنیم تا که با یار شکرلب نفسی دم بزنیم نقل و باده چه کم آید چو در این بزم دریم سرو و سوسن چه کم آید چو میان چمنیم باده تو به کف و باد تو اندر سر ماست فارغ از باد و بروت حسن و بوالحسنیم چو توی مشعله ما ز تو شمع فلکیم چو توی ساقی بگزیده گزین زمنیم رسن دام تو ما را چو رهانید ز چاه ما از آن روز رسن باز و حریف رسنیم عقل عقل و دل دل جان دو صد جان چو توی واجب آید که به اقبال تو بر تن نتنیم چونک بر بام فلک از پی ما خیمه زدند ما از این خرگله خرگاه چرا برنکنیم همچو سیمرغ دعاییم که بر چرخ پریم همچو سرهنگ قضاییم که لشکر شکنیم ما چو سیلیم و تو دریا ز تو دور افتادیم به سر و روی دوان گشته به سوی وطنیم روکشان نعره زنانیم در این راه چو سیل نه چو گردابه گندیده به خود مرتهنیم هین از آن رطل گران ده سبکم بیش مگو ور بگویی تو همین گو که غریق مننیم شمس تبریز که سرمایه لعل است و عقیق ما از او لعل بدخشان و عقیق یمنیم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۳۴ عقل گوید که من او را به زبان بفریبم عشق گوید تو خمش باش به جان بفریبم جان به دل گوید رو بر من و بر خویش مخند چیست کو را نبود تاش بدان بفریبم نیست غمگین و پراندیشه و بی هوشی جوی تا من او را به می و رطل گران بفریبم ناوک غمزه او را به کمان حاجت نیست تا خدنگ نظرش را به کمان بفریبم نیست محبوس جهان بسته این عالم خاک تا من او را به زر و ملک جهان بفریبم او فرشته ست اگر چه که به صورت بشر است شهوتی نیست که او را به زنان بفریبم خانه کاین نقش در او هست فرشته برمد پس کیش من به چنین نقش و نشان بفریبم گله اسب نگیرد چو به پر می پرد خور او نور بود چونش به نان بفریبم نیست او تاجر و سوداگر بازار جهان تا به افسونش به هر سود و زیان بفریبم نیست محجوب که رنجور کنم من خود را آه آهی کنم او را به فغان بفریبم سر ببندم بنهم سر که من از دست شدم رحمتش را به مرض یا خفقان بفریبم موی در موی ببیند کژی و فعل مرا چیست پنهان بر او کش به نهان بفریبم نیست شهرت طلب و خسرو شاعرباره کش به بیت غزل و شعر روان بفریبم عزت صورت غیبی خود از آن افزون است که من او را به جنان یا به جنان بفریبم شمس تبریز که بگزیده و محبوب وی است مگر او را به همان قطب زمان بفریبم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۳۵ دم به دم از ره دل پیک خیالش رسدم تابشی نو به نو از حسن و جمالش رسدم یا رب این بوی طرب از طرف فردوس است یا نسیمی است که از روز وصالش رسدم این ز عشق است که مغزم ز طرب خیره شده ست یا که جامی است که از خمر حلالش رسدم یا چو بازی است که از عشق همی پراند یا کبوتربچگان از پر و بالش رسدم سرکشان از طرف غیب به من می آیند وین مددها همه از لذت حالش رسدم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۳۶ از بت باخبر من خبری می رسدم وز لب چون شکر او شکری می رسدم شکر اندر شکر اندر شکر است شکری در دهن است و دگری می رسدم هر دم از گلشن او طرفه گلی می سکلم هر زمان تازه گل از شاخ تری می رسدم خیره از عشق ویم کز هوسش هر نفسی عاشق سوخته خیره سری می رسدم آن یکی زرد شده کآتش او می کشدم وین دگر هست که از وی نظری می رسدم وان دگر بر در آن خانه او بنشسته که در ار باز نشد بانگ دری می رسدم وان یکی بر سر آن خاک سرک بنهاده که ز خاکش صفت جانوری می رسدم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۳۷ منم آن دزد که شب نقب زدم ببریدم سر صندوق گشادم گهری دزدیدم ز زلیخای حرم چادر سر بربودم چو بدیدم رخ یوسف کف خود ببریدم سر سودای کسی قصد سر من دارد کی برد سر ز کف آنک از آن سر دیدم چو بگفتم نبرم سر سر من گفت آمین چون غمش کند ز بیخم پس از آن روییدم این چه ماه است که اندر دل و جان ها گردد که من از گردش او بس چو فلک گردیدم جان اخوان صفا اوست که اندر هوسش همه دردی جهان در سر خود مالیدم اندر این چاه جهان یوسف حسنی است نهان من بر این چرخ از او همچو رسن پیچیدم هله ای عشق بیا یار منی در دو جهان از همه خلق بریدم به تو برچفسیدم زان چنین در فرحم کز قدحت سرمستم زان گزیده ست مرا حق که تو را بگزیدم بنهان از همه خلقان چه خوش آیین باغی است که چو گل در چمنش جامه جان بدریدم اندر آن باغ یکی دلبر بالاشجری است که چو برگ از شجر اندر قدمش ریزیدم بس کنم آنچ بگفت او که بگو من گفتم و آنچ فرمود بپوشان و مگو پوشیدم شمس تبریز که آفاق از او شد پرنور من به هر سوی چو سایه ز پیش گردیدم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۳۸ مادرم بخت بده است و پدرم جود و کرم فرح ابن الفرح ابن الفرح ابن الفرحم هین که بکلربک شادی به سعادت برسید پر شد این شهر و بیابان سپه و طبل و علم گر به گرگی برسم یوسف مه روی شود در چهی گر بروم گردد چه باغ ارم آنک باشد ز بخیلی دل او آهن و سنگ خاتم وقت شود پیش من از جود و کرم خاک چون در کف من زر شود و نقره خام چون مرا راه زند فتنه گر زر و درم صنمی دارم گر بوی خوشش فاش شود جان پذیرد ز خوشی گر بود از سنگ صنم مرد غم در فرحش که جبر الله عزاک آن چنان تیغ چگونه نزند گردن غم بستاند به ستم او دل هر کی خواهد عدل ها جمله غلامان چنین ظلم و ستم آن چه خال است بر آن رخ که اگر جلوه کند زود بیگانه شود در هوسش خال ز عم گفتم ار بس کنم و قصه فروداشت کنم تو تمامش کنی و شرح کنی گفت نعم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۳۹ ای خوشا روز که پیش چو تو سلطان میرم پیش کان شکر تو شکرافشان میرم صد هزاران گل صدبرگ ز خاکم روید چونک در سایه آن سرو گلستان میرم ای بسا دست که خایند حریصان حیات چونک در پای تو من دست فشانان میرم شربت مرگ چو اندر قدح من ریزی بر قدح بوسه دهم مست و خرامان میرم چون به بوی خوش یک سیب تو موسی جان داد پس عجب نیست کز آسیب تو چون جان میرم چون خزان از خبر مرگ اگر زرد شوم چون بهار از لب خندان تو خندان میرم بارها مردم من وز دم تو زنده شدم گر بمیرم ز تو صد بار بدان سان میرم من پراکنده بدم خاک بدم جمع شدم پیش جمع تو نشاید که پریشان میرم همچو فرزند که اندر بر مادر میرد در بر رحمت و بخشایش رحمان میرم چه حدیث است کجا مرگ بود عاشق را این محالست که در چشمه حیوان میرم شمس تبریز کسانی که به تو زنده نیند سوی تو زنده شوم از سوی ایشان میرم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴۰ گر تو خواهی که تو را بی کس و تنها نکنم وامقت باشم هر لحظه و عذرا نکنم این تعلق به تو دارد سر رشته مگذار کژ مباز ای کژ کژباز مکن تا نکنم گفته ای جان دهمت نان جوین می ندهی بی خبر دانیم ار هیچ مکافا نکنم گوش تو تا بنمالم نگشاید چشمت دهمت بیم مبارات تو اما نکنم متفرق شود اجزای تو هنگام اجل تو گمان برده که جمعیت اجزا نکنم منشی روز و شبم نیست شود هست کنم پس چرا روز تو را عاقبت انشا نکنم هر دمی حشر نوستت ز ترح تا به فرح پس چرا صبر تو را شکر شکرخا نکنم هر کسی عاشق کاری ز تقاضای من است پس چه شد کار جزا را که تقاضا نکنم تا ز زهدان جهان همچو جنینت نبرم در جهان خرد و عقل تو را جا نکنم گلشن عقل و خرد پرگل و ریحان طری است چشم بستی به ستیزه که تماشا نکنم طبل باز شهم ای باز بر این بانگ بیا پیش از آن که بروم نظم غزل ها نکنم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴۱ من چو در گور درون خفته همی فرسایم چو بیایی به زیارت سره بیرون آیم نفخ صور منی و محشر من پس چه کنم مرده و زنده بدان جا که توی آن جایم مثل نای جمادیم و خمش بی لب تو چه نواها زنم آن دم که دمی در نایم نی مسکین تو با شکرلب خو کرده ست یاد کن از من مسکین که تو را می پایم چون نیابم مه رویت سر خود می بندم چون نیابم لب نوشت کف خود می خایم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴۲ ساقیا ما ز ثریا به زمین افتادیم گوش خود بر دم شش تای طرب بنهادیم دل رنجور به طنبور نوایی دارد دل صدپاره خود را به نوایش دادیم به خرابات بدستیم از آن رو مستیم کوی دیگر نشناسیم در این کو زادیم ساقیا زین همه بگذر بده آن جام شراب همه را جمله یکی کن که در این افرادیم همه را غرق کن و بازرهان زین اعداد مزه ای بخش که ما بی مزه اعدادیم دل ما یافت از این باده عجایب بویی لاجرم از دم این باده لطیف اورادیم از برون خسته یاریم و درون رسته یار لاجرم مست و طربناک و قوی بنیادیم همه مستیم و خرابیم و فنای ره دوست در خرابات فنا عاقله ایجادیم هله خاموش بیارام عروسی داریم هله گردک بنشینیم که ما دامادیم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴۳ چند خسپیم صبوح است صلا برخیزیم آب رحمت بستانیم و بر آتش ریزیم آن کمیت عربی را که فلک پیمای است وقت زین است و لگام است چرا ننگیزیم خوش برانیم سوی بیشه شیران سیاه شیرگیرانه ز شیران سیه نگریزیم در زندان جهان را به شجاعت بکنیم شحنه عشق چو با ماست ز کی پرهیزیم زنگیان شب غم را همه سر برداریم زنگ و رومی چه بود چون به وغا بستیزیم قدح باده نسازیم جز از کاسه سر گرد هر دیگ نگردیم نه ما کفلیزیم ز آخور ثور برانیم سوی برج اسد چو اسد هست چه با گله گاو آمیزیم اندر این منزل هر دم حشری گاو آرد چاره نبود ز سر خر چو در این پالیزیم موج دریای حقایق که زند بر که قاف زان ز ما جوش برآورد که ما کاریزیم بدر ما راست اگر چه چو هلالیم نزار صدر ما راست اگر چه که در این دهلیزیم گلرخان روی نمایند چو رو بنماییم که بهاریم در آن باغ نه ما پاییزیم وز سر ناز بگوییم چه چیزید شما سجده آرند که ما پیش شما ناچیزیم گلعذاریم ولی پیش رخ خوب شما روی ناشسته و آلوده و بی تمییزیم آهوان تبتی بهر چرا آمده اند زانک امروز همه مشک و عبر می بیزیم چون دهد جام صفا بر همه ایثار کنیم ور زند سیخ بلا همچو خران نسکیزیم تاب خورشید ازل بر سر ما می تابد می زند بر سر ما تیز از آن سرتیزیم طالع شمس چو ما راست چه باشد اختر روز و شب در نظر شمس حق تبریزیم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴۴ جز ز فتان دو چشمت ز کی مفتون باشیم جز ز زنجیر دو زلفت ز کی مجنون باشیم جز از آن روی چو ماهت که مهش جویان است دگر از بهر که سرگشته چو گردون باشیم نار خندان تو ما را صنما گریان کرد تا چو نار از غم تو با دل پرخون باشیم چشم مست تو قدح بر سر ما می ریزد ما چه موقوف شراب و می و افیون باشیم گلفشان رخ تو خرمن گل می بخشد ما چه موقوف بهار و گل گلگون باشیم همچو موسی ز درخت تو حریف نوریم ما چرا عاشق برگ و زر قارون باشیم هر زمان عشق درآید که حریفان چونید ما ز چون گفتن او واله و بی چون باشیم ما چو زاییده و پرورده آن دریاییم صاف و تابنده و خوش چون در مکنون باشیم ما ز نور رخ خورشید چو اجرا داریم همچو مه تیزرو و چابک و موزون باشیم به دعا نوح خیالت یم و جیحون خواهد بهر این سابح و با چشم چو جیحون باشیم همچو عشقیم درون دل هر سودایی لیک چون عشق ز وهم همه بیرون باشیم چونک در مطبخ دل لوت طبق بر طبق است ما چرا کاسه کش مطبخ هر دون باشیم وقف کردیم بر این باده جان کاسه سر تا حریف سری و شبلی و ذاالنون باشیم شمس تبریز پی نور تو زان ذره شدیم تا ز ذرات جهان در عدد افزون باشیم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴۵ گر تو مستی بر ما آی که ما مستانیم ور نه ما عشوه و ناموس کسی نستانیم یوسفانند که درمان دل پردردند که ز مستی بندانند که ما درمانیم ور بدانند حق و قیمت خود درشکنند چونک درمان سر خود گیرد ما درمانیم ما خرابیم و خرابات ز ما شوریده ست گنج عیشیم اگر چند در این ویرانیم کدخدامان به خرابات همان ساقی و بس کدخدا اوست و خدا اوست همو را دانیم مست را با غم و اندیشه و تدبیر چه کار که سزای سر صدریم و یا دربانیم هر کی از صدر خبر دارد او دربان است ما ز جان بی خبریم و بر آن جانانیم من نخواهم که سخن گویم الا ساقی می دمد در دل ما زانک چو نای انبانیم خوش بود سیمتنی کو بنداند که کییم بار ما می کشد و ماش همی رنجانیم یار ما داند کو کیست ولی برشکند خویش کاسد کند و گوید ما ارزانیم سر فرود آرد چون شاخ تر از لطف و کرم ما چو برگ از حذر فرقت او لرزانیم یک زمانم بهل ای جان که خموشانه خوش است ما سخن گوی خموشیم که چون میزانیم بس کن ار چند بیان طرق از ارکان است ما به ارکان به چه مشغول شویم ار کانیم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴۶ روز آن است که ما خویش بر آن یار زنیم نظری سیر بر آن روی چو گلنار زنیم مشتری وار سر زلف مه خود گیریم فتنه و غلغله اندر همه بازار زنیم اندرافتیم در آن گلشن چون باد صبا همه بر جیب گل و جعد سمن زار زنیم نفسی کوزه زنیم و نفسی کاسه خوریم تا سبووار همه بر خم خمار زنیم تا به کی نامه بخوانیم گه جام رسید نامه را یک نفسی در سر دستار زنیم چنگ اقبال ز فر رخ تو ساخته شد واجب آید که دو سه زخمه بر آن تار زنیم وقت شور آمد و هنگام نگه داشت نماند ما که مستیم چه دانیم چه مقدار زنیم خاک زر می شود اندر کف اخوان صفا خاک در دیده این عالم غدار زنیم می کشانند سوی میمنه ما را به طناب خیمه عشرت از این بار در اسرار زنیم شد جهان روشن و خوش از رخ آتشرویی خیز تا آتش در مکسبه و کار زنیم پاره پاره شود و زنده شود چون که طور گر ز برق دل خود بر که و کهسار زنیم هله باقیش تو گو که به وجود چو توی سرد و حیف است که ما حلقه گفتار زنیم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴۷ روز شادی است بیا تا همگان یار شویم دست با هم بدهیم و بر دلدار شویم چون در او دنگ شویم و همه یک رنگ شویم همچنین رقص کنان جانب بازار شویم روز آن است که خوبان همه در رقص آیند ما ببندیم دکان ها همه بی کار شویم روز آن است که تشریف بپوشد جان ها ما به مهمان خدا بر سر اسرار شویم روز آن است که در باغ بتان خیمه زنند ما به نظاره ایشان سوی گلزار شویم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴۸ ساقیا عربده کردیم که در جنگ شویم می گلرنگ بده تا همه یک رنگ شویم صورت لطف سقی الله توی در دو جهان رخ می رنگ نما تا همگان دنگ شویم باده منسوخ شود چون به صفت باده شویم بنگ منسوخ شود چون همگی بنگ شویم هین که اندیشه و غم پهلوی ما خانه گرفت باده ده تا که از او ما به دو فرسنگ شویم مطربا بهر خدا زخمه مستانه بزن تا ز زخمه خوش تو ساخته چون چنگ شویم مجلس قیصر روم است بده صیقل دل تا که چون آینه جان همه بی رنگ شویم یک جهان تنگ دل و ما ز فراخی نشاط یک نفس عاشق آنیم که دلتنگ شویم دشمن عقل کی دیده ست کز آمیزش او همه عقل و همه علم و همه فرهنگ شویم شمس تبریز چو در باغ صفا رو بنمود زود در گردن عشقش همه آونگ شویم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴۹ وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویم بند را برگسلیم از همه بیگانه شویم جان سپاریم دگر ننگ چنین جان نکشیم خانه سوزیم و چو آتش سوی میخانه شویم تا نجوشیم از این خنب جهان برناییم کی حریف لب آن ساغر و پیمانه شویم سخن راست تو از مردم دیوانه شنو تا نمیریم مپندار که مردانه شویم در سر زلف سعادت که شکن در شکن است واجب آید که نگونتر ز سر شانه شویم بال و پر باز گشاییم به بستان چو درخت گر در این راه فنا ریخته چون دانه شویم گرچه سنگیم پی مهر تو چون موم شویم گرچه شمعیم پی نور تو پروانه شویم گرچه شاهیم برای تو چو رخ راست رویم تا بر این نطع ز فرزین تو فرزانه شویم در رخ آینه عشق ز خود دم نزنیم محرم گنج تو گردیم چو پروانه شویم ما چو افسانه دل بی سر و بی پایانیم تا مقیم دل عشاق چو افسانه شویم گر مریدی کند او ما به مرادی برسیم ور کلیدی کند او ما همه دندانه شویم مصطفی در دل ما گر ره و مسند نکند شاید ار ناله کنیم استن حنانه شویم نی خمش کن که خموشانه بباید دادن پاسبان را چو به شب ما سوی کاشانه شویم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۵۰ خوش بنوشم تو اگر زهر نهی در جامم پخته و خام تو را گر نپذیرم خامم عاشق هدیه نیم عاشق آن دست توام سنقر دانه نیم ایبک بند دامم از تغار تو اگر خون رسدم همچو سگان گر من آن را قدح خاص ندانم عامم غنچه و خار تو را دایه شوم همچو زمین تا سمعنا و اطعنا کنی ای جان نامم ملخ حکم تو تا مزرعه ام را بچرید گر نگردم تلف تو علف ایامم ساقی صبر بیا رطل گرانم درده تا چو ریگش به یکی بار فروآشامم گوییم شپشپی و چون پشه بی آرامی چون دلارام نیابم به چه چیز آرامم همچو دزدان ز عسس من همه شب در بیمم همچو خورشیدپرستان به سحر بر بامم مهر غیر تو بود در دل من مهر ضلال شکر غیر تو بود در سر من سرسامم به زبان گر نکنم یاد شکرخانه تو کام و ناکام بود لذت آن در کامم خبر رشک تو می آرد اشک تر من نه به تقلید بل از دیده دهد پیغامم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۵۱ ما سر و پنجه و قوت نه از این جان داریم ما کر و فر سعادت نه ز کیوان داریم آتش دولت ما نیست ز خورشید و اثیر سبحات رخ تابنده ز سبحان داریم رگ و پی نی و در آن دجله خون می جوشیم دست و پا نی و در آن معرکه جولان داریم هفت دریا بر ما غرقه یک قطره بود که به کف شعشعه جوهر انسان داریم چه کم ار سر نبود چونک سراسر جانیم چه غم ار زر نبود چون مدد از کان داریم بوهریره صفتیم و به گه داد و ستد دل بدان سابقه و دست در انبان داریم اهرمن دیو و پری جمله به جان عاشق ماست چونک در عشق خدا ملک سلیمان داریم در چه و حبس جهان گرچه رهین دلویم چند یعقوب دل آشفته به کنعان داریم شمس تبریز شهنشاه همه مردان است ما از آن قطب جهان حجت و برهان داریم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۵۲ ای دریغا که شب آمد همه از هم ببریم مجلس آخر شد و ما تشنه و مخمورسریم رفت این روز دراز و در حس گشت فراز ز اول روز خماریم به شب زان بتریم باطن ما چو فلک تا به ابد مستسقی است گرچه روزی دو سه در نقش و نگار بشریم معده گاو گرفته ست ره معده دل ور نه در مرج بقا صاحب جوع بقریم نزد یزدان نه صباح است برادر نه مسا چیز دیگر بود و ما تبع آن دگریم همه زندان جهان پر ز نگارست و نقوش همه محبوس نقوش و وثنات صوریم کوزه ها دان تو صور را و ز هر شربت فکر همچو کوزه همه هر لحظه تهی ایم و پریم نفسی پر ز سماع و نفسی پر ز نزاع نفسی لست ابالی نفسی نفع و ضریم شربت از کوزه نروید بود از جای دگر همچو کوزه ز اصول مددش بی خبریم از دهنده نظر ار چه که نظر محجوب است زان است محجوب که ما غرق دهنده نظریم آن چنانک نتوان دید ز بعد مفرط سبب قربت مفرط معزول از بصریم گه ز تمزیج جمادات چو یخ منجمدیم گه در آن شیر گدازنده مثال شکریم اگر این یخ نرود زان است که خورشید رمید وگر آن مه نرسد زان است که بند اگریم گرچه دل را ز لقا بر جگرش آبی نیست متصل با کرم دوست چو آب و جگریم چو مهندس جهت جان وطن غیبی ساخت با مهندس ز درون هندسه ای برشمریم چو سلیمان اگر او تاج نهد بر سر ما همچو مور از پی شکرش همه بسته کمریم از زکاتی که فرستد بر ما آن خورشید قمر اندر قمر اندر قمر اندر قمریم وز سحابی که فرستد بر ما آن دریا گهر اندر گهر اندر گهر اندر گهریم زان بهاری که خزانی نبود در پی او همه سرسبز و فزاینده چو سرو و شجریم جان چو روز است و تن ما چو شب و ما به میان واسطه روز و شب خویش مثال سحریم من خمش کردم ای خواجه ولیکن زنهار هله منگر سوی ما سست که احدی الکبریم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۵۳ من از این خانه پرنور به در می نروم من از این شهر مبارک به سفر می نروم منم و این صنم و عاشقی و باقی عمر من از او گر بکشی جای دگر می نروم گر جهان بحر شود موج زند سرتاسر من به جز جانب آن گنج گهر می نروم شهر ما تختگه و مجلس آن سلطان است من ز سلطان سلاطین به حشر می نروم شهر ما از شه ما کان عقیق و گهر است من ز گنجینه گوهر به حجر می نروم شهر ما از شه ما جنت و فردوس خوش است من ز فردوس و ز جنت به سقر می نروم شهر پر شد که فلان بن فلان می برود شهر اراجیف چرا پر شد اگر می نروم این خبر رفت به هر سوی و به هر گوش رسید من از این بی خبری سوی خبر می نروم یار ما جان و خداوند قضا و قدر است من از این جان قدر جز به قدر می نروم تو مسافر شده ای تا که مگر سود کنی من از این سود حقیقت به مگر می نروم مغز را یافته ام پوست نخواهم خایید ایمنی یافته ام سوی خطر می نروم تو جگرگوشه مایی برو الله معک من چو دل یافته ام سوی جگر می نروم تو کمربسته چو موری پی حرص روزی من فکنده کله و سوی کمر می نروم نشنوم پند کسی پند مده جان پدر من پدر یافته ام سوی پدر می نروم شمس تبریز مرا طالع زهره داده ست تا چو زهره همه شب جز به بطر می نروم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۵۴ تا که ما از نظر و خوبی تو باخبریم از بد و نیک جهان همچو جهان بی خبریم نظری کرد سوی خوبی تو دیده ما از پی روی تو تا حشر غلام نظریم دین ما مهر تو و مذهب ما خدمت تو تا نگویی که در این عشق تو ما مختصریم زهر بر یاد یکی نوش تو ای آهوچشم گر به از نوش ننوشیم پس از سگ بتریم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۵۵ دوش می گفت جانم کی سپهر معظم بس معلق زنانی شعله ها اندر اشکم بی گنه بی جنایت گردشی بی نهایت بر تنت در شکایت نیلیی رسم ماتم گه خوش و گاه ناخوش چون خلیل اندر آتش هم شه و هم گداوش چون براهیم ادهم صورتت سهمناکی حالتت دردناکی گردش آسیاها داری و پیچ ارقم گفت چرخ مقدس چون نترسم از آن کس کو بهشت جهان را می کند چون جهنم در کفش خاک مومی سازدش رنگ و رومی سازدش باز و بومی سازدش شکر و سم او نهانی است یارا این چنین آشکارا پیش کرده است ما را تا شود او مکتم کی شود بحر کیهان زیر خاشاک پنهان گشته خاشاک رقصان موج در زیر و در بم چون تن خاکدانت بر سر آب جانت جان تتق کرده تن را در عروسی و در غم در تتق نوعروسی تندخویی شموسی می کند خوش فسوسی بر بد و نیک عالم خاک از او سبزه زاری چرخ از او بی قراری هر طرف بختیاری زو معاف و مسلم عقل از او مستقینی صبر از او مستعینی عشق از او غیب بینی خاک او نقش آدم باد پویان و جویان آب ها دست شویان ما مسیحانه گویان خاک خامش چو مریم بحر با موج ها بین گرد کشتی خاکین کعبه و مکه ها بین در تک چاه زمزم شه بگوید تو تن زن خویش در چه میفکن که ندانی تو کردن دلو و حبل از شلولم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۵۶ هم به درد این درد را درمان کنم هم به صبر این کار را آسان کنم یا برآرم پای جان زین آب و گل یا دل و جان وقف دلداران کنم داغ پروانه ستم از شمع الست خدمت شمع همان سلطان کنم عشق مهمان شد بر این سوخته یک دلی دارم پی اش قربان کنم نفس اگر چون گربه گوید که میاو گربه وارش من در این انبان کنم از ملولی هر کی گرداند سری درکشم در چرخش و گردان کنم آن ملولی دنبل بی عشقی است جان او را عاشق ایشان کنم عاشقی چه بود کمال تشنگی پس بیان چشمه حیوان کنم من نگویم شرح او خامش کنم آنچه اندر شرح ناید آن کنم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۵۷ می رسد بوی جگر از دو لبم می برآید دودها از یاربم می بنالد آسمان از آه من جان سپردن هر دمی شد مذهبم اندکی دانستیی از حال من گر خبر بودی شبت را از شبم مکتب تعلیم عشاق آتش است من شب و روز اندرون مکتبم روی خود بر روی زرد من بنه دست نه بر سینه ام کاندر تبم گفتمش گویم به گوشت یک سخن گفت ترسم تا نسوزد غبغبم گفتمش دور از جمالت چشم بد چشم من نزدیک اگر چه معجبم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۵۸ عاشقم از عاشقان نگریختم وز مصاف ای پهلوان نگریختم حمله بردم سوی شیران همچو شیر همچو روبه از میان نگریختم قصد بام آسمان می داشتم از میان نردبان نگریختم چون که من دارو بدم هر درد را از صداع این و آن نگریختم هیچ دیدی دارو کز دردی گریخت داروم من همچنان نگریختم پیرو پیغامبران بودم به جان من ز تهدید خسان نگریختم زنده کوشم در شکار زندگی زنده باشم چون ز جان نگریختم چشم تیراندازش آنگه یافتم که ز تیر خرکمان نگریختم زخم تیغ و تیر من منصور شد چون که از زخم سنان نگریختم بحر قندم از ترش باکیم نیست سودمندم از زیان نگریختم شمس تبریزی چو آمد آشکار ز آشکارا و نهان نگریختم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۵۹ دست من گیر ای پسر خوش نیستم ای قد تو چون شجر خوش نیستم نی بهل دستم که رنجم از دل است درد دل را گلشکر خوش نیستم تا تو رفتی قوت و صبرم برفت تا تو رفتی من دگر خوش نیستم دست ها را چون کمر کن گرد من هین که من بی این کمر خوش نیستم ناتوانم رفتم از دست ای حکیم دست بر من نه مگر خوش نیستم ای گرفته آتشت زیر و زبر این چنین زیر و زبر خوش نیستم چه خبر پرسی که بی جام لبت باخبر یا بی خبر خوش نیستم سر همی پیچم به هر سو همچنین چیست یعنی من ز سر خوش نیستم چشم می بندم به هر دم تا به دیر زانک بی تو با نظر خوش نیستم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۶۰ ای گزیده یار چونت یافتم ای دل و دلدار چونت یافتم می گریزی هر زمان از کار ما در میان کار چونت یافتم چند بارم وعده کردی و نشد ای صنم این بار چونت یافتم زحمت اغیار آخر چند چند هین که بی اغیار چونت یافتم ای دریده پرده های عاشقان پرده را بردار چونت یافتم ای ز رویت گلستان ها شرمسار در گل و گلزار چونت یافتم ای دل اندک نیست زخم چشم بد پس مگو بسیار چونت یافتم ای که در خوابت ندیده خسروان این عجب بیدار چونت یافتم شمس تبریزی که انوار از تو تافت اندر آن انوار چونت یافتم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۶۱ سالکان راه را محرم شدم ساکنان قدس را همدم شدم طارمی دیدم برون از شش جهت خاک گشتم فرش آن طارم شدم خون شدم جوشیده در رگ های عشق در دو چشم عاشقانش نم شدم گه چو عیسی جملگی گشتم زبان گه دل خاموش چون مریم شدم آنچ از عیسی و مریم یاوه شد گر مرا باور کنی آن هم شدم پیش نشترهای عشق لم یزل زخم گشتم صد ره و مرهم شدم هر قدم همراه عزراییل بود جان مبادم گر از او درهم شدم رو به رو با مرگ کردم حرب ها تا ز عین مرگ من خرم شدم سست کردم تنگ هستی را تمام تا که بر زین بقا محکم شدم بانگ نای لم یزل بشنو ز من گر چو پشت چنگ اندر خم شدم رو نمود الله اعلم مر مرا کشته الله و پس اعلم شدم عید اکبر شمس تبریزی بود عید را قربانی اعظم شدم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۶۲ بوی آن خوب ختن می آیدم بوی یار سیمتن می آیدم می رسد در گوش بانگ بلبلان بوی باغ و یاسمن می آیدم درد چون آبستنان می گیردم طفل جان اندر چمن می آیدم بوی زلف مشکبار روح قدس همچو جان اندر بدن می آیدم یوسفم افتاده در چاه فراق از شه مصر آن رسن می آیدم من شهید عشقم و پرخون کفن خونبها اندر کفن می آیدم بر سرم نه آن کلاه خسروی کان چنان شیرین ذقن می آیدم سر نهادم همچو شمع اندر لگن سر نگر کاندر لگن می آیدم جان ها بر بام تن صف صف زدند کان قباد صف شکن می آیدم گوییا آن چنگ عشرت ساز یافت تا نوای تن تنن می آیدم گوییا ساقی جان بر کار شد تا چنین می در دهن می آیدم یا ز شعشاع عقیق احمدی بوی رحمان از یمن می آیدم یا ز بوی شمس تبریزی ز عشق نعره ها بی خویشتن می آیدم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۶۳ نو به نو هر روز باری می کشم وین بلا از بهر کاری می کشم زحمت سرما و برف ماه دی بر امید نوبهاری می کشم پیش آن فربه کن هر لاغری این چنین جسم نزاری می کشم از دو صد شهرم اگر بیرون کنند بهر عشق شهریاری می کشم گر دکان و خانه ام ویران شود بر وفای لاله زاری می کشم عشق یزدان پس حصاری محکم است رخت جان اندر حصاری می کشم ناز هر بیگانه سنگین دلی بهر یاری بردباری می کشم بهر لعلش کوه و کانی می کنم بهر آن گل بار خاری می کشم بهر آن دو نرگس مخمور او همچو مخموران خاری می کشم بهر صیدی کو نمی گنجد به دام دام و داهول شکاری می کشم گفت ای غم تا قیامت می کشی می کشم ای دوست آری می کشم سینه غار و شمس تبریزی است یار سخره بهر یار غاری می کشم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۶۴ می شناسد پرده جان آن صنم چون نداند پرده را صاحب حرم چون ز پرده قصد عقل ما کند تو فسون بر ما مخوان و برمدم کس ندارد طاقت ما آن نفس عاقل از ما می رمد دیوانه هم آن چنان کردیم ما مجنون که دوش ماه می انداخت از غیرت علم پرده هایی می نوازد پرده در تارهایی می زند بی زیر و بم عقل و جان آن جا کند رقص الجمل کو بدرد پرده شادی و غم این نفس آن پرده را از سر گرفت ما به سر رقصان چو بر کاغذ قلم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۶۵ عاشقی بر من پریشانت کنم کم عمارت کن که ویرانت کنم گر دو صد خانه کنی زنبوروار چون مگس بی خان و بی مانت کنم تو بر آنک خلق را حیران کنی من بر آنک مست و حیرانت کنم گر که قافی تو را چون آسیا آرم اندر چرخ و گردانت کنم ور تو افلاطون و لقمانی به علم من به یک دیدار نادانت کنم تو به دست من چو مرغی مرده ای من صیادم دام مرغانت کنم بر سر گنجی چو ماری خفته ای من چو مار خسته پیچانت کنم خواه دلیلی گو و خواهی خود مگو در دلالت عین برهانت کنم خواه گو لاحول خواهی خود مگو چون شهب لاحول شیطانت کنم چند می باشی اسیر این و آن گر برون آیی از این آنت کنم ای صدف چون آمدی در بحر ما چون صدف ها گوهرافشانت کنم بر گلویت تیغ ها را دست نیست گر چو اسماعیل قربانت کنم چون خلیلی هیچ از آتش مترس من ز آتش صد گلستانت کنم دامن ما گیر اگر تردامنی تا چو مه از نور دامانت کنم من همایم سایه کردم بر سرت تا که افریدون و سلطانت کنم هین قرایت کم کن و خاموش باش تا بخوانم عین قرآنت کنم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۶۶ گفته ای من یار دیگر می کنم بر تو دل چون سنگ مرمر می کنم پس تو خود این گو که از تیغ جفا عاشقی را قصد و بی سر می کنم گوهری را زیر مرمر می کشم مرمری را لعل و گوهر می کنم صد هزاران مؤمن توحید را بسته آن زلف کافر می کنم عاشقان را در کشاکش همچو ماه گاه فربه گاه لاغر می کنم کله های عشق را از خنب جان کیل باده همچو ساغر می کنم باغ دل سرسبز و تر باشد ولیک از فراقش خشک و بی بر می کنم گلبنان را جمله گردن می زنم قصد شاخ تازه و تر می کنم چونک بی من باغ حال خود بدید جور هشتم داد و داور می کنم از بهار وصل بر بیمار دی مغفرت را روح پرور می کنم بار دیگر از بر سیمین خود دست بی سیمان پر از زر می کنم بندگان خویش را بر هر دو کون خسرو و خاقان و سنجر می کنم شمس تبریزی همی گوید به روح من ز عین روح سرور می کنم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۶۷ من ز وصلت چون به هجران می روم در بیابان مغیلان می روم من به خود کی رفتمی او می کشد تا نپنداری که خواهان می روم چشم نرگس خیره در من مانده ست کز میان باغ و بستان می روم عقل هم انگشت خود را می گزد زانک جان این جاست و بی جان می روم دست ناپیدا گریبان می کشد من پی دست و گریبان می روم این چنین پیدا و پنهان دست کیست تا که من پیدا و پنهان می روم این همان دست است کاول او مرا جمع کرد و من پریشان می روم در تماشای چنین دست عجب من شدم از دست و حیران می روم من چو از دریای عمان قطره ام قطره قطره سوی عمان می روم من چو از کان معانی یک جوم همچنین جو جو بدان کان می روم من چو از خورشید کیوان ذره ام ذره ذره سوی کیوان می روم این سخن پایان ندارد لیک من آمدم زان سر به پایان می روم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۶۸ من به سوی باغ و گلشن می روم تو نمی آیی میا من می روم روز تاریک است بی رویش مرا من برای شمع روشن می روم جان مرا هشته ست و پیشین می رود جان همی گوید که بی تن می روم بوی سیب آمد مرا از باغ جان مست گشتم سیب خوردن می روم عیش باقی شد مرا آن جا که من از برای عیش کردن می روم من به هر بادی نگردم زانک من در رهش چون کوه آهن می روم من گریبان را دریدم از فراق در پی او همچو دامن می روم آتشم گرچه به صورت روغنم و اندر آتش همچو روغن می روم همچو کوهی می نمایم لیک من ذره ذره سوی روزن می روم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۶۹ آتشی نو در وجود اندرزدیم در میان محو نو اندرشدیم نیک و بد اندر جهان هستی است ما نه نیکیم ای برادر نی بدیم هر چه چرخ دزد از ما برده بود شب عسس رفتیم و از وی بستدیم ما یکی بودیم با صد ما و من یک جوی زان یک نماند و ما صدیم از خودی نارفته نتوان آمدن از خودی رفتیم وانگه آمدیم قد ما شد پست اندر قد عشق قد ما چون پست شد عالی قدیم پیشه مردی ز حق آموختیم پهلوان عشق و یار احمدیم بیست و نه حرف است بر لوح وجود حرف ها شستیم و اندر ابجدیم سعد شمس الدین تبریزی بتافت وز قران سعد او ما اسعدیم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷۰ ما به خرمنگاه جان بازآمدیم جانب شه همچو شهباز آمدیم سیر گشتیم از غریبی و فراق سوی اصل و سوی آغاز آمدیم وارهیدیم از گدایی و نیاز پای کوبان جانب ناز آمدیم در کنار محرمان جان پروریم چونک اندر پرده راز آمدیم او کمند انداخت و ما را برکشید ما به دست صانع انگاز آمدیم پیش از آن کاین خانه ویران کرد اجل حمدلله خانه پرداز آمدیم نان ما پخته ست و بویش می رسد تا به بوی نان به خباز آمدیم هین خمش کن تا بگوید ترجمان کز مذلت سوی اعزاز آمدیم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷۱ گر دم از شادی وگر از غم زنیم جمع بنشینیم و دم با هم زنیم یار ما افزون رود افزون رویم یار ما گر کم زند ما کم زنیم ما و یاران همدل و همدم شویم همچو آتش بر صف رستم زنیم گرچه مردانیم اگر تنها رویم چون زنان بر نوحه و ماتم زنیم گر به تنهایی به راه حج رویم تو مکن باور که بر زمزم زنیم تارهای چنگ را مانیم ما چونک درسازیم زیر و بم زنیم ما همه در جمع آدم بوده ایم بار دیگر جمله بر آدم زنیم نکته پوشیده ست و آدم واسطه خیمه ها بر ساحل اعظم زنیم چون به تخت آید سلیمان بقا صد هزاران بوسه بر خاتم زنیم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷۲ روز باران است و ما جو می کنیم بر امید وصل دستی می زنیم ابرها آبستن از دریای عشق ما ز ابر عشق هم آبستنیم تو مگو مطرب نیم دستی بزن تو بیا ما خود تو را مطرب کنیم روشن است آن خانه گویی آن کیست ما غلام خانه های روشنیم ما حجاب آب حیوان خودیم بر سر آن آب ما چون روغنیم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷۳ امشب ای دلدار مهمان توییم شب چه باشد روز و شب آن توییم هر کجا باشیم و هر جا که رویم حاضران کاسه و خوان توییم نقش های صنعت دست توییم پروریده نعمت و نان توییم چون کبوترزاده برج توییم در سفر طواف ایوان توییم حیث ما کنتم فولوا شطره با زجاجه دل پری خوان توییم هر زمان نقشی کنی در مغز ما ما صحیفه خط و عنوان توییم همچو موسی کم خوریم از دایه شیر زانک مست شیر و پستان توییم ایمنیم از دزد و مکر راه زن زانک چون زر در حرمدان توییم زان چنین مست است و دلخوش جان ما که سبکسار و گران جان توییم گوی زرین فلک رقصان ماست چون نباشد چون که چوگان توییم خواه چوگان ساز ما را خواه گوی دولت این بس که به میدان توییم خواه ما را مار کن خواهی عصا معجز موسی و برهان توییم گر عصا سازیم بیفشانیم برگ وقت خشم و جنگ ثعبان توییم عشق ما را پشت داری می کند زانک خندان روی بستان توییم سایه ساز ماست نور سایه سوز زانک همچون مه به میزان توییم هم تو بگشا این دهان را هم تو بند بند آن توست و انبان توییم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷۴ ما ز بالاییم و بالا می رویم ما ز دریاییم و دریا می رویم ما از آن جا و از این جا نیستیم ما ز بی جاییم و بی جا می رویم لااله اندر پی الالله است همچو لا ما هم به الا می رویم قل تعالوا آیتیست از جذب حق ما به جذبه حق تعالی می رویم کشتی نوحیم در طوفان روح لاجرم بی دست و بی پا می رویم همچو موج از خود برآوردیم سر باز هم در خود تماشا می رویم راه حق تنگ است چون سم الخیاط ما مثال رشته یکتا می رویم هین ز همراهان و منزل یاد کن پس بدانک هر دمی ما می رویم خوانده ای انا الیه راجعون تا بدانی که کجاها می رویم اختر ما نیست در دور قمر لاجرم فوق ثریا می رویم همت عالی است در سرهای ما از علی تا رب اعلا می رویم رو ز خرمنگاه ما ای کورموش گر نه کوری بین که بینا می رویم ای سخن خاموش کن با ما میا بین که ما از رشک بی ما می رویم ای که هستی ما ره را مبند ما به کوه قاف و عنقا می رویم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷۵ دوش عشق شمس دین می باختیم سوی رفعت روح می افراختیم در فراق روی آن معشوق جان ماحضر با عشق او می ساختیم در نثار عشق جان افزای او قالب از جان هر زمان پرداختیم عشق او صد جان دیگر می بداد ما در این داد و ستد پرداختیم همچو چنگ از حال خود خالی شدیم پرده عشاق را بنواختیم اندر آن پرده بده یک پردگی کز شعاعش پرده ها بشناختیم هر زمان خود را به سوی پرده ای حیله حیله پیشتر انداختیم برج برج و پرده پرده بعد از آن همچو ماه چارده می تاختیم رو نمود از سوی تبریز آفتاب تا دل از رخت طبیعت آختیم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷۶ عاقبت ای جان فزا نشکیفتم خشم رفتم بی شما نشکیفتم در جدایی خواستم تا خو کنم راستی گویم جدا نشکیفتم کی شکیبد خود کهی از کهربا کاهم و از کهربا نشکیفتم هر جفاکش طالب روز وفاست من جفاکش از وفا نشکیفتم نرم نرمک گویدم بازآمدی گویمش ای جان ما نشکیفتم ای دل و ای جان و چشم روشنم بی پناه توتیا نشکیفتم بر سرم می زد که دیدی تو سزا ناسزایم ناسزا نشکیفتم آزمودم مردگی و زندگی در فنا و در بقا نشکیفتم مطربا این پرده گو بهر خدا ای خدا و ای خدا نشکیفتم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷۷ یک دمی خوش چو گلستان کندم یک دمی همچو زمستان کندم یک دمم فاضل و استاد کند یک دمی طفل دبستان کندم یک دمی سنگ زند بشکندم یک دمی شاه درستان کندم یک دمم چشمه خورشید کند یک دمی جمله شبستان کندم دامنش را بگرفتم به دو دست تا ببینم که چه دستان کندم دردی درد خوشش را قدحم گرچه او ساقی مستان کندم زان ستانم شکر او شب و روز تا لقب هم شکرستان کندم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷۸ من اگر نالم اگر عذر آرم پنبه در گوش کند دلدارم هر جفایی که کند می رسدش هر جفایی که کند بردارم گر مرا او به عدم انگارد ستمش را به کرم انگارم داروی درد دلم درد وی است دل به دردش ز چه رو نسپارم عزت و حرمتم آنگه باشد که کند عشق عزیزش خوارم باده آنگه شود انگور تنم که بکوبد به لگد عصارم جان دهم زیر لگد چون انگور تا طرب ساز شود اسرارم گرچه انگور همه خون گرید که از این جور و جفا بیزارم پنبه در گوش کند کوبنده که من از جهل نمی افشارم تو گر انکار کنی معذوری لیک من بوالحکم این کارم چون ز سعی و قدمم سر کردی آنگهی شکر کنی بسیارم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷۹ من اگر مستم اگر هشیارم بنده چشم خوش آن یارم بی خیال رخ آن جان و جهان از خود و جان و جهان بیزارم بنده صورت آنم که از او روز و شب در گل و در گلزارم این چنین آینه ای می بینم چشم از این آینه چون بردارم دم فروبسته ام و تن زده ام دم مده تا علالا برنارم بت من گفت منم جان بتان گفتم این است بتا اقرارم گفت اگر در سر تو شور من است از تو من یک سر مو نگذارم منم آن شمع که در آتش خود هر چه پروانه بود بسپارم گفتمش هر چه بسوزی تو ز من دود عشق تو بود آثارم راست کن لاف مرا با دیده جز چنان راست نیاید کارم من ز پرگار شدم وین عجب است کاندر این دایره چون پرگارم ساقی آمد که حریفانه بده گفتم اینک به گرو دستارم غلطم سر بستان لیک دمی مددم ده قدری هشیارم آن جهان پنهان را بنما کاین جهان را به عدم انگارم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۸۰ من اگر پرغم اگر شادانم عاشق دولت آن سلطانم تا که خاک قدمش تاج من است اگرم تاج دهی نستانم تا لب قند خوشش پندم داد قند روید بن هر دندانم گلم ار چند که خارم در پاست یوسفم گرچه در این زندانم هر کی یعقوب من است او را من مونس زاویه احزانم در وصال شب او همچو نیم قند می نوشم و در افغانم پای من گرچه در این گل مانده ست نه که من سرو چنین بستانم ز جهان گر پنهانم چه عجب که نهان باشد جان من جانم گرچه پرخارم سر تا به قدم کوری خار چو گل خندانم بوده ام مؤمن توحید کنون مؤمنان را پس از این ایمانم سایه شخصم و اندازه او قامتش چند بود چندانم هر کی او سایه ندارد چو فلک او بداند که ز خورشیدانم قیمتم نبود هر چند زرم که به بازار نیم در کانم من درون دل این سنگ دلان چون زر و خاک به کان یک سانم چونک از کان جهان بازرهم زان سوی کون و مکان من دانم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۸۱ من از این خانه به در می نروم من از این شهر سفر می نروم منم و این صنم و باقی عمر من از او جای دگر می نروم به خدا طوطی و طوطی بچه ام جز سوی تنگ شکر می نروم یک زمانی که ز من دور شود جز که در خون جگر می نروم گر جهان بحر شود موج زند من به جز سوی گهر می نروم بلبل مستم و در باغ طرب جز به سوی گل تر می نروم در سرم بوی میی افتاده ست تا چو می جز که به سر می نروم این چنین باغ و چنین سرو و چمن جای آن هست اگر می نروم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۸۲ من اگر پرغم اگر خندانم عاشق دولت آن سلطانم هوس عشق ملک تاج من است اگرم تاج دهی نستانم رنگ شاخ گل او برگ من است زانک من بلبل آن بستانم جز که بر خاک درش ننشینم جز که در جان و دلش ننشانم روز و شب غرقه شیر و شکرم در گل و یاسمن و ریحانم گر خراب است جهان گر معمور من خراب ویم این می دانم نظری هست ملک را بر من گرچه با خاک زمین یک سانم زر با خاک درآمیخته ام باش در کوره روم در کانم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۸۳ من که حیران ز ملاقات توام چون خیالی ز خیالات توام به مراعات کنی دلجویی اه که بی دل ز مراعات توام ذات من نقش صفات خوش توست من مگر خود صفت ذات توام گر کرامات ببخشد کرمت مو به مو لطف و کرامات توام نقش و اندیشه من از دم توست گویی الفاظ و عبارات توام گاه شه بودم و گاهت بنده این زمان هر دو نیم مات توام دل زجاج آمد و نورت مصباح من بی دل شده مشکات توام ای مهندس که تو را لوحم و خاک چون رقم محو تو و اثبات توام چه کنم ذکر که من ذکر توام چه کنم رای که رایات توام سنریهم شد و فی انفسهم هم توام خوان که ز آیات توام # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۸۴ من از این خانه به در می نروم من از این شهر سفر می نروم منم و این صنم و باقی عمر من از او جای دگر می نروم خاکیان رو به اثر آوردند من ز اثیرم به اثر می نروم ای دو دیده ز نظر دورم کن من چو دیده به نظر می نروم بخت من زیر و زبر کرد غمش چون فلک زیر و زبر می نروم خانه چرخ و زمین تاریک است من ز خرگاه قمر می نروم گر چو خورشید مرا تیغ زند من ز تیغش به سپر می نروم بس بود عشق شهم تاج و کمر من سوی تاج و کمر می نروم گم کنم خویش در اوصاف ملک من در اوصاف بشر می نروم عشق او چون شجر و من موسی من گزافه به شجر می نروم زان شجر خواند یکی نور مرا ور نه من بهر خضر می نروم چون شجر خوش بکشم آب حیات من چو هیزم به سفر می نروم شمس تبریز که نور سحر است جز به نورش به سحر می نروم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۸۵ ای مطرب این غزل گو کی یار توبه کردم از هر گلی بریدم وز خار توبه کردم گه مست کار بودم گه در خمار بودم زان کار دست شستم زین کار توبه کردم در جرم توبه کردن بودیم تا به گردن از توبه های کرده این بار توبه کردم ای می فروش این ده ساغر به دست من ده من ننگ را شکستم وز عار توبه کردم مانند مست صرعم بیرون ز چار طبعم از گرم و سرد و خشکی هر چار توبه کردم ای مطرب الله الله می بی رهم تو بر ره بردار چنگ می زن بر تار توبه کردم ز اندیشه های چاره دل بود پاره پاره بیچارگی است چاره ناچار توبه کردم بنمای روی مه را خوش کن شب سیه را کز ذوق آن گنه را بسیار توبه کردم گفتم که وقت توبه ست شوریده ای مرا گفت من تایب قدیمم من پار توبه کردم بهر صلاح دین را محروسه یقین را منکر به عشق گوید ز انکار توبه کردم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۸۶ گفتم که عهد بستم وز عهد بد برستم گفتا چگونه بندی چیزی که من شکستم با وی چو شهد و شیرم هم دامنش بگیرم اما چگونه گیرم چون من شکسته دستم خود دامنش نگیرد الا شکسته دستی اکنون بلند گردم کز جور کرد پستم تا من بلند باشم پستم کند به داور چون نیست کرد آنگه بازآورد به هستم ای حلقه های زلفش پیچیده گرد حلقم افغان ز چشم مستش کان مست کرد مستم آمد خیال مستش مستانه حمله آورد چندان بهانه کردم وز دست او نرستم حلقه زدم به در بر آواز داد دلبر گفتا که نیست این جا یعنی بدان که هستم گفتم که بنده آمد گفت این دم تو دام است من کی شکار دامم من کی اسیر شستم گفتم اگر بسوزی جان مرا سزایم ای بت مرا بسوزان زیرا که بت پرستم من خشک از آن شدستم تا خوش مرا بسوزی چون تو مرا بسوزی از سوختن برستم هر جا روی بیایم هر جا روم بیایی در مرگ و زندگانی با تو خوشم خوشستم ای آب زندگانی با تو کجاست مردن در سایه تو بالله جستم ز مرگ جستم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۸۷ گر جان منکرانت شد خصم جان مستم اندر جواب ایشان خوبی تو بس استم در دفع آن خیالش وز بهر گوشمالش بنمایمش جمالت از دور من برستم گوید که نیست جوهر وز منش نیست باور زان نیست ای برادر هستم چنانک هستم دوش از رخ نگاری دل مست گشت باری تا پیش شهریاری من ساغری شکستم من مست روی ماهم من شاد از آن گناهم من جرم دار شاهم نک بشکنید دستم بس رندم و قلاشم در دین عشق فاشم من ملک را چه باشم تا تحفه ای فرستم دل دزد و دزدزاده بر مخزن ایستاده شه مخزنش گشاده چون دست دزد بستم ای بی خبر ز شاهی گویی که بر چه راهی من می روم چو ماهی آن سو که برد شستم شمس الحق است رازم تبریز شد نیازم او قبله نمازم او نور آب دستم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۸۸ رفتم ز دست خود من در بیخودی فتادم در بیخودی مطلق با خود چه نیک شادم چشمم بدوخت دلبر تا غیر او نبینم تا چشم ها به ناگه در روی او گشادم با من به جنگ شد جان گفتا مرا مرنجان گفتم طلاق بستان گفتا بده بدادم مادر چو داغ عشقت می دید در رخ من نافم بر آن برید او آن دم که من بزادم گر بر فلک روانم ور لوح غیب خوانم ای تو صلاح جانم بی تو چه در فسادم ای پرده برفکنده تا مرده گشته زنده وز نور رویت آمد عهد الست یادم از عشق شاه پریان چون یاوه گشتم ای جان از خویش و خلق پنهان گویی پری نژادم تبریز شمس دین را گفتم تنا کی باشی تن گفت خاک و جان گفت سرگشته همچو بادم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۸۹ صد بار مردم ای جان وین را بیازمودم چون بوی تو بیامد دیدم که زنده بودم صد بار جان بدادم وز پای درفتادم بار دگر بزادم چون بانگ تو شنودم تا روی تو بدیدم از خویش نابدیدم ای ساخته چو عیدم وی سوخته چو عودم دامی است در ضمیرم تا باز عشق گیرم آن باز بازگونه چون مرغ درربودم ای شعله های گردان در سینه های مردان گردان به گرد ماهت چون گنبد کبودم آن ساعت خجسته تو عهدها ببسته من توبه ها شکسته بودم چنانک بودم عقلم ببرد از ره کز من رسی تو در شه چون سوی عقل رفتم عقلم نداشت سودم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹۰ اندر دو کون جانا بی تو طرب ندیدم دیدم بسی عجایب چون تو عجب ندیدم گفتند سوز آتش باشد نصیب کافر محروم ز آتش تو جز بولهب ندیدم من بر دریچه دل بس گوش جان نهادم چندان سخن شنیدم اما دو لب ندیدم بر بنده ناگهانی کردی نثار رحمت جز لطف بی حد تو آن را سبب ندیدم ای ساقی گزیده مانندت ای دو دیده اندر عجم نیامد و اندر عرب ندیدم زان باده که عصیرش اندر چرش نیامد وان شیشه که نظیرش اندر حلب ندیدم چندان بریز باده کز خود شوم پیاده کاندر خودی و هستی غیر تعب ندیدم ای شمس و ای قمر تو ای شهد و ای شکر تو ای مادر و پدر تو جز تو نسب ندیدم ای عشق بی تناهی وی مظهر الهی هم پشت و هم پناهی کفوت لقب ندیدم پولادپاره هاییم آهن رباست عشقت اصل همه طلب تو در تو طلب ندیدم خامش کن ای برادر فضل و ادب رها کن تا تو ادب بخواندی در تو ادب ندیدم ای شمس حق تبریز ای اصل اصل جان ها بی بصره وجودت من یک رطب ندیدم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹۱ خواهم که کفک خونین از دیگ جان برآرم گفتار دو جهان را از یک دهان برآرم از خود برآمدم من در عشق عزم کردم تا همچو خود جهان را من از جهان برآرم زنار نفس بد را من چون گلوش بستم از گفت وارهم من چون یک فغان برآرم والله کشانم او را چندان به گرد گردون کز جان دودرنگش آتش عیان برآرم ای بس عروس جان را روبند تن ربایم وز عشق سرکشان را از خان و مان برآرم این جمله جان ها را در عشق چنگ سازم وز چنگ بی زبان من سیصد زبان برآرم پر کرد شمس تبریز در عشق یک کمانی کز عشق زه برآید چون آن کمان برآرم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹۲ یا رب چه یار دارم شیرین شکار دارم در سینه از نی او صد مرغزار دارم قاصد به خشم آید چون سوی من گراید گوید کجا گریزی من با تو کار دارم من دوش ماه نو را پرسیدم از مه خود گفتا پی اش دوانم پا در غبار دارم خورشید چون برآمد گفتم چه زردرویی گفتا ز شرم رویش رنگ نضار دارم ای آب در سجودی بر روی و سر دوانی گفتا که از فسونش رفتار مار دارم ای میرداد آتش پیچان چنین چرایی گفتا ز برق رویش دل بی قرار دارم ای باد پیک عالم تو دل سبک چرایی گفتا بسوزد این دل گر اختیار دارم ای خاک در چه فکری خاموشی و مراقب گفتا که در درونه باغ و بهار دارم بگذر از این عناصر ما را خداست ناصر در سر خمار دارم در کف عقار دارم گر خواب ما ببستی بازست راه مستی می دردهد دودستی چون دستیار دارم خاموش باش تا دل بی این زبان بگوید چون گفت دل نیوشم زین گفت عار دارم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹۳ من پاکباز عشقم تخم غرض نکارم پشت و پناه فقرم پشت طمع نخارم نی بند خلق باشم نی از کسی تراشم مرغ گشاده پایم برگ قفس ندارم من ابر آب دارم چرخ گهرنثارم بر تشنگان خاکی آب حیات بارم موسی بدید آتش آن نور بود دلخوش من نیز نورم ای جان گرچه ز دور نارم شاخ درخت گردان اصل درخت ساکن گرچه که بی قرارم در روح برقرارم من بوالعجب جهانم در مشت گل نهانم در هر شبی چو روزم در هر خزان بهارم با مرغ شب شبم من با مرغ روز روزم اما چو باخود آیم زین هر دو برکنارم آن لحظه باخود آیم کز محو بیخود آیم شش دانگ آن گهم که بیرون ز پنج و چارم جان بشر به ناحق دعویش اختیار است بی اختیار گردد در فر اختیارم آن عقل پرهنر را بادی است در سر او آن باد او نماند چون باده ای درآرم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹۴ بازآمدم خرامان تا پیش تو بمیرم ای بارها خریده از غصه و زحیرم من چون زمین خشکم لطف تو ابر و مشکم جز رعد تو نخواهم جز جعد تو نگیرم خوشتر اسیری تو صد بار از امیری خاصه دمی که گویی ای خسته دل اسیرم خاکی به تو رسیده به از زری رمیده خاصه دمی که گویی ای بی نوا فقیرم از ماجرا گذر کن گو عقل ماجرا را چنگ است ورد و ذکرم باده ست شیخ و پیرم ای جان جان مستان ای گنج تنگدستان در جنت جمالت من غرق شهد و شیرم من رستخیز دیدم وز خویش نابدیدم گر چون کمان خمیدم پرنده همچو تیرم خاکی بدم ز بادت بالا گرفت خاکم بی تو کجا روم من ای از تو ناگزیرم ای نور دیده و دین گفتی به عقل بنشین ای پرده ها دریده کی می هلی ستیزم من بنده الستم آن تو بوده استم آن خیره کش فراقت می راند خیر خیرم کی خندد این درختم بی نوبهار رویت کی دررسد فطیرم تا نسرشی خمیرم تا خوان تو بدیدم آزاد از ثریدم تا خویش تو بدیدم از خویش خود نفیرم از من گذر چو کردی از عقل و جان گذشتم در من اثر چو کردی بر گنبد اثیرم در قعده ام سلامی ای جان گزین من کن تا بی سلام نبود این قعده اخیرم من کف چرا نکوبم چون در کف است خوبم من پا چرا نکوبم چون بم شده ست زیرم تبریز شمس دین را از ما رسان تو خدمت خدمت به مشرقی به کز روش مستنیرم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹۵ پیش چنین جمال جان بخش چون نمیرم دیوانه چون نگردم زنجیر چون نگیرم چون باده تو خوردم من محو چون نگردم تو چون میی من آبم تو شهد و من چو شیرم بگشا دهان خود را آن قند بی عدد را عذر ار نمی پذیری من عشوه می پذیرم دانی که از چه خندم از همت بلندم زیرا به شهر عشقت بر عاشقان امیرم با عشق لایزالی از یک شکم بزادم نوعشق می نمایم والله که سخت پیرم آن چشم اگر گشایی جز خویش را نشایی ور این نظر گشایی دانی که بی نظیرم اندر تنور سردان آتش زنم چو مردان و اندر تنور گرمان من پخته تر خمیرم در لطف همچو شیرم اندر گلو نگیرم تا در غلط نیفتی گر شور چون پنیرم در عشق شمس تبریز سلطان تاجدارم چون او به تخت آید من پیش او وزیرم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹۶ ای چرخ عیب جویم وی سقف پرستیزم تا کی به گوشه گوشه از مکر تو گریزم ای چرخ همچو زنگی خون خواره خلایق من ابر همچو خونم بر تو چرا بریزم ای دل بسوز خوش خوش مگریز از این دوآتش کاین است بر تو واجب کیی به نار تیزم مقصود نور آمد عالم تنور آمد وین عشق همچو آتش وین خلق همچو هیزم همچون خلیل یزدان پروانه وار شادان در آتشش نشستم تا حشر برنخیزم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹۷ آری ستیزه می کن تا من همی ستیزم چندین زبون نیم که ز استیز تو گریزم از حیله خواب رفتی هر سوی می بیفتی والله که گر بخسپی این باده بر تو ریزم ای دولت مصور پیش من آر ساغر زودم به ره مکن جان من سخت دیرخیزم هر لحظه روت گوید من شمع شب فروزم هر لحظه موت گوید من ناف مشک بیزم نپذیرم ای سمن بر کمتر ز هجده ساغر نرمی کن و حلیمی ای یار تند و تیزم ای لطف بی کناره خوش گیر در کنارم چون در بر تو میرم نغز است رستخیزم ساغر بیار و کم کن این لاغ و این ندیمی من مست آن عروسم نی سخره جهیزم خواهم شراب ناری تو دیگ پیشم آری کی گرد دیگ گردم آخر نه کفچلیزم درده شراب رهبان ای همدم مسیحان نی چون خران عنگم نی عاشق کمیزم خامش ز عشق بشنو گوید تو گر مرایی من یار رستمانم نی یار مرد حیزم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹۸ ای توبه ام شکسته از تو کجا گریزم ای در دلم نشسته از تو کجا گریزم ای نور هر دو دیده بی تو چگونه بینم وی گردنم ببسته از تو کجا گریزم ای شش جهت ز نورت چون آینه ست شش رو وی روی تو خجسته از تو کجا گریزم دل بود از تو خسته جان بود از تو رسته جان نیز گشت خسته از تو کجا گریزم گر بندم این بصر را ور بسکلم نظر را از دل نه ای گسسته از تو کجا گریزم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹۹ دل را ز من بپوشی یعنی که من ندانم خط را کنی مسلسل یعنی که من نخوانم بر تخته خیالات آن را نه من نبشتم چون سر دل ندانم کاندر میان جانم از آفتاب بیشم ذرات روح پیشم رقصان و ذکرگویان سوی گهرفشانم گر نور خود نبودی ذرات کی نمودی ای ذره چون گریزی از جذبه عیانم پروانه وار عالم پران به گرد شمعم فریش می فرستم پریش می ستانم در خلوت است عشقی زین شرح شرحه شرحه گر شرح عشق خواهی پیش ویت نشانم ور زان که در گمانی نقش گمان ز من دان زان نقش منکران را در قعر می کشانم ور زان که در یقینی دام یقین ز من بین زان دام مقبلان را از کفر می رهانم ور درد و رنج داری در من نظر کن از وی کان تیر رنج نجهد الا که از کمانم ور رنج گشت راحت در من نگر همان دم می بین که آن نشانه ست از لطف بی نشانم هر جا که این جمال است داد و ستد حلال است وان جا که ذوالجلال است من دم زدن نتانم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰۰ عالم گرفت نورم بنگر به چشم هایم نامم بها نهادند گرچه که بی بهایم زان لقمه کس نخورده ست یک ذره زان نبرده ست بنگر به عزت من کان را همی بخایم گر چرخ و عرش و کرسی از خلق سخت دور است بیدار و خفته هر دم مستانه می برآیم آن جا جهان نور است هم حور و هم قصور است شادی و بزم و سور است با خود از آن نیایم جبریل پرده دار است مردان درون پرده در حلقه شان نگینم در حلقه چون درآیم عیسی حریف موسی یونس حریف یوسف احمد نشسته تنها یعنی که من جدایم عشق است بحر معنی هر یک چو ماهی در بحر احمد گهر به دریا اینک همی نمایم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰۱ آوازه جمالت از جان خود شنیدیم چون باد و آب و آتش در عشق تو دویدیم اندر جمال یوسف گر دست ها بریدند دستی به جان ما بر بنگر چه ها بریدیم رندان و مفلسان را پیداست تا چه باشد این دلق پاره پاره در پای تو کشیدیم در عشق جان سپاران مانند ما هزاران هستند لیک چون تو در خواب هم ندیدیم ماننده ستوران در آب وقت خوردن چون عکس خویش دیدیم از خویش می رمیدیم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰۲ درده شراب یک سان تا جمله جمع باشیم تا نقش های خود را یک یک فروتراشیم از خویش خواب گردیم همرنگ آب گردیم ما شاخ یک درختیم ما جمله خواجه تاشیم ما طبع عشق داریم پنهان آشکاریم در شهر عشق پنهان در کوی عشق فاشیم خود را چو مرده بینیم بر گور خود نشینیم خود را چو زنده بینیم در نوحه رو خراشیم هر صورتی که روید بر آینه دل ما رنگ قلاش دارد زیرا که ما قلاشیم ما جمع ماهیانیم بر روی آب رانیم این خاک بوالهوس را بر روی خاک پاشیم تا ملک عشق دیدیم سرخیل مفلسانیم تا نقد عشق دیدیم تجار بی قماشیم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰۳ من آن شب سیاهم کز ماه خشم کردم من آن گدای عورم کز شاه خشم کردم از لطفم آن یگانه می خواند سوی خانه کردم یکی بهانه وز راه خشم کردم گر سر کشد نگارم ور غم برد قرارم هم آه برنیارم از آه خشم کردم گاهم فریفت با زر گاهم به جاه و لشکر از زر چو زر بجستم وز جاه خشم کردم ز آهن ربای اعظم من آهنم گریزان وز کهربای عالم من کاه خشم کردم ما ذره ایم سرکش از چار و پنج و از شش خود پنج و شش کی باشد ز الله خشم کردم این را تو برنتابی زیرا برون آبی گر شبه آفتابی ز اشباه خشم کردم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰۴ اشکم دهل شده ست از این جام دم به دم می زن دهل به شکر دلا لم و لم و لم هین طبل شکر زن که می طبل یافتی گه زیر می زن ای دل و گه بم و بم و بم از بهر من بخر دهلی از دهلزنان تا برکنم ز باغ جهان شاخ و بیخ غم لشکر رسید و عشق سپهدار لشکرست صحرا و کوه پر شد از طبل و از علم ما پر شدیم تا به گلو ساقی از ستیز می ریزد آن شراب به اسراف همچو یم دانی که بحر موج چرا می زند به جوش از من شنو که بحریم و بحر اندرم تنگ آمده ست و می طلبد موضع فراخ بر می جهد به سوی هوا آب لاجرم کان آب از آسمان سفری خوی بوده ست اندر هوا و سیل و که و جوی ای صنم آب حیات ما کم از آن آب بحر نیست ما موج می زنیم ز هستی سوی عدم نی در جهان خاک قرار است روح را نی در هوای گنبد این چرخ خم به خم زان باغ کو شکفت همان جاست میل جان یعنی کنار صنع شهنشاه محتشم بس بس مکن هنوز تو را باده خوردنی است ما راضییم خواجه بدین ظلم و این ستم خاموش باش فتنه درافکنده ای به شهر خاموشیش مجوی که دریاست جان عم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰۵ از ما مشو ملول که ما سخت شاهدیم از رشک و غیرت است که در چادری شدیم روزی که افکنیم ز جان چادر بدن بینی که رشک و حسرت ماهیم و فرقدیم رو را بشو و پاک شو از بهر دید ما ور نی تو دور باش که ما شاهد خودیم آن شاهدی نه ایم که فردا شود عجوز ما تا ابد جوان و دلارام و خوش قدیم آن چادر ار خلق شد شاهد کهن نشد فانی است عمر چادر و ما عمر بی حدیم چادر چو دید از آدم ابلیس کرد رد آدم نداش کرد تو ردی نه ما ردیم باقی فرشتگان به سجود اندرآمدند گفتند در سجود که بر شاهدی زدیم در زیر چادر است بتی کز صفات او ما را ز عقل برد و سجود اندرآمدیم اشکال گنده پیر ز اشکال شاهدان گر عقل ما نداند در عشق مرتدیم چه جای شاهد است که شیر خداست او طفلانه دم زدیم که با طفل ابجدیم با جوز و با مویز فریبند طفل را ور نی که ما چه لایق جوزیم و کنجدیم در خود و در زره چو نهان شد عجوزه ای گوید که رستم صف پیکار امجدیم از کر و فر او همه دانند کو زن است ما چون غلط کنیم که در نور احمدیم مؤمن ممیز است چنین گفت مصطفی اکنون دهان ببند که بی گفت مرشدیم بشنو ز شمس مفخر تبریز باقیش زیرا تمام قصه از آن شاه نستدیم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰۶ برخیز تا شراب به رطل و سبو خوریم بزم شهنشه ست نه ما باده می خریم بحری است شهریار و شرابی است خوشگوار درده شراب لعل ببین ما چه گوهریم خورشید جام نور چو برریخت بر زمین ما ذره وار مست بر این اوج برپریم خورشید لایزال چو ما را شراب داد از کبر در پیاله خورشید ننگریم پیش آر آن شراب خردسوز دلفروز تا همچو دل ز آب و گل خویش بگذریم پرخواره ایم کز کرم شاه واقفیم در شرب سابقیم و به خدمت مقصریم زیرا که سکر مانع خدمت بود یقین زین سو چو فربهیم بدان سوی لاغریم نوری که در زجاجه و مشکات تافته ست بر ما بزن که ما ز شعاعش منوریم بس گرم و سرد شد دل از این باده چون تنور درسوزمان چو هیزم تا هیچ نفسریم چون شیشه فلک پر از آتش شده ست جان چون کوره بهر ما که مس و قلب یا زریم ای گلعذار جام چو لاله به مجلس آر کز ساغر چو لاله چو گل یاسمین بریم خوش خوش بیا و اصل خوشی را به بزم آر با جمله ما خوشیم ولی با تو خوشتریم ای مطرب آن ترانه تر بازگو ببین تو تری و لطیفی و ما از تو ترتریم اندرفکن ز بانگ و خروش خوشت صدا در ما که در وفای تو چون کوه مرمریم آن دم که از مسیح تو میراث برده ای در گوش ما بدم که چو سرنای مضطریم گرچه دهان پر است ز گفتار لب ببند خاموش کن که پیش حسودان منکریم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰۷ چیزی مگو که گنج نهانی خریده ام جان داده ام ولیک جهانی خریده ام رویم چو زرگر است از او این سخن شنو دادم قراضه زر و کانی خریده ام از چشم ترک دوست چه تیری که خورده ام وز طاق ابروش چه کمانی خریده ام با خلق بسته بسته بگویم من این حدیث با کس نگویم این ز فلانی خریده ام هر چند بی زبان شده بودم چو ماهیی دیدم شکرلبی و زبانی خریده ام ناگاه چون درخت برستم میان باغ زان باغ بی نشانه نشانی خریده ام گفتم میان باغ خود آن را میانه نیست لیک از میان نیست میانی خریده ام کردم قران به مفخر تبریز شمس دین بیرون ز هر دو قرن قرانی خریده ام # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰۸ ای گوش من گرفته توی چشم روشنم باغم چه می بری چو توی باغ و گلشنم عمری است کز عطای تو من طبل می خورم در سایه لوای کرم طبل می زنم می مالم این دو چشم که خواب است یا خیال باور نمی کنم عجب ای دوست کاین منم آری منم ولیک برون رفته از منی چون ماه نو ز بدر تو باریک می تنم در تاج خسروان به حقارت نظر کنم تا شوق روی توست مها طوق گردنم با ماهیان ز بحر تو من نزل می خورم با خاکیان ز رشک تو چون آب و روغنم گرچه ز بحر صنعت من آب خوردنی است چون ماهیم نبیند کس آب خوردنم گر ناخن جفا بخراشد رگ مرا من خوش صدا چو چنگ ز آسیب ناخنم خود پی ببرده ای تو که رگ دار نیستم گر می جهد رگی بنما تاش برکنم گفتی چه کار داری بر نیست کار نیست گر نیست نیستم ز چه شد نیست مسکنم نفخ قیامتی تو و من شخص مرده ام تو جان نوبهاری و من سرو و سوسنم من نیم کاره گفتم باقیش تو بگو تو عقل عقل عقلی و من سخت کودنم من صورتی کشیدم جان بخشی آن توست تو جان جان جانی و من قالب تنم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰۹ ما قحطیان تشنه و بسیارخواره ایم بیچاره نیستیم که درمان و چاره ایم در بزم چون عقار و گه رزم ذوالفقار در شکر همچو چشمه و در صبر خاره ایم ما پادشاه رشوت باره نبوده ایم بل پاره دوز خرقه دل های پاره ایم از ما مپوش راز که در سینه توایم وز ما مدزد دل که نه ما دل فشاره ایم ما آب قلزمیم نهان گشته زیر کاه یا آفتاب تن زده اندر ستاره ایم ما را ببین تو مست چنین بر کنار بام داند کنار بام که ما بی کناره ایم مهتاب را چه ترس بود از کنار بام پس ما چه غم خوریم که بر مه سواره ایم گر تیردوز گشت جگرهای ما ز عشق بی زحمت جگر تو ببین خون چه کاره ایم قصاب ده اگر چه که ما را بکشت زار هم می چریم در ده و هم بر قناره ایم ما مهره ایم و هم جهت مهره حقه ایم هنگامه گیر دل شده و هم نظاره ایم خاموش باش اگر چه به بشرای احمدی همچون مسیح ناطق طفل گواره ایم در عشق شمس مفخر تبریز روز و شب بر چرخ دیوکش چو شهاب و شراره ایم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۱۰ با روی تو ز سبزه و گلزار فارغیم با چشم تو ز باده و خمار فارغیم خانه گرو نهاده و در کوی تو مقیم دکان خراب کرده و از کار فارغیم رختی که داشتیم به یغما ببرد عشق از سود و از زیان و ز بازار فارغیم دعوی عشق وانگه ناموس و نام و ننگ ما ننگ را خریده و از عار فارغیم غم را چه زهره باشد تا نام ما برد دستی بزن که از غم و غمخواره فارغیم ای روترش که کاله گران است چون خرم بگذر مخر که ما ز خریدار فارغیم ما را مسلم آمد شادی و خوشدلی کز باد و بود اندک و بسیار فارغیم بررفت و برگذشت سر ما ز آسمان کز ذوق عشق از سر و دستار فارغیم ما لاف می زنیم و تو انکار می کنی ز اقرار هر دو عالم و ز انکار فارغیم مشتی سگان نگر که به هم درفتاده اند ما سگ نزاده ایم و ز مردار فارغیم اسرار تو خدای همی داند و بس است ما از دغا و حیلت و مکار فارغیم درسی که عشق داد فراموش کی شود از بحث و از جدال و ز تکرار فارغیم پنهان تو هر چه کاری پیدا بروید آن هر تخم را که خواهی می کار فارغیم آهن ربای جذب رفیقان کشید حرف ور نی در این طریق ز گفتار فارغیم با نور روی مفخر تبریز شمس دین از شمس چرخ گنبد دوار فارغیم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۱۱ بگشای چشم خود که از آن چشم روشنیم حاشا که چشم خویش از آن روی برکنیم پروانه ای تو بهر تو بفروز سینه را تا خویش را ز عشق بر آن سینه برزنیم بفزای خوف عشق نخواهیم ایمنی زیرا ز خوف عشق تو ما سخت ایمنیم پروانه را ز شمع تو هر روز مژده ای است یعنی که مات شو که همی مات ضامنیم شادیم آن زمان که تو دعوی کنی که من بی من شویم از خود و ز عشق صد منیم تا باغ گلستان جمال تو دیده ایم چون سرو سربلند و زبانور چو سوسنیم بر گلشن زمانه برو آتشی بزن زیرا ز عشق روی تو زان سوی گلشنیم ای آنک سست دل شده ای در طریق عشق در ما گریز زود که ما برج آهنیم از ذوق آتش شه تبریز شمس دین داریم آب رو و همه محض روغنیم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۱۲ ما در جهان موافقت کس نمی کنیم ما خانه زیر گنبد اطلس نمی کنیم مخمور و مست و تشنه و بسیارخواره ایم بس کرده اند جمله و ما بس نمی کنیم این موج رحمت است و عدو چون کف و خس است ما ترک موج دل پی هر خس نمی کنیم ما قصر و چارطاق بر این عرصه فنا چون عاد و چون ثمود مقرنس نمی کنیم جز صدر قصر عشق در آن ساحت خلود چون نوح و چون خلیل موسس نمی کنیم ما را مطار زان سوی قاف است در شکار ما قصد صید مرده چو کرکس نمی کنیم دیو سیاه غرچه فریب پلید را بر جای حور پاک معرس نمی کنیم ما آن نهاله را که بر و میوه اش جفاست در تیره خاک حرص مغرس نمی کنیم از لذتی که هست نظر را ز قدس او ما خود نظر به جان مقدس نمی کنیم خاموش نظم و قافیه را ما از این سپس از رشک غیر جنس مجنس نمی کنیم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۱۳ خیزید عاشقان که سوی آسمان رویم دیدیم این جهان را تا آن جهان رویم نی نی که این دو باغ اگر چه خوش است و خوب زین هر دو بگذریم و بدان باغبان رویم سجده کنان رویم سوی بحر همچو سیل بر روی بحر زان پس ما کف زنان رویم زین کوی تعزیت به عروسی سفر کنیم زین روی زعفران به رخ ارغوان رویم از بیم اوفتادن لرزان چو برگ و شاخ دل ها همی طپند به دارالامان رویم از درد چاره نیست چو اندر غریبییم وز گرد چاره نیست چو در خاکدان رویم چون طوطیان سبز به پر و به بال نغز شکرستان شویم و به شکرستان رویم این نقش ها نشانه نقاش بی نشان پنهان ز چشم بد هله تا بی نشان رویم راهی پر از بلاست ولی عشق پیشواست تعلیممان دهد که در او بر چه سان رویم هر چند سایه کرم شاه حافظ است در ره همان به ست که با کاروان رویم ماییم همچو باران بر بام پرشکاف بجهیم از شکاف و بدان ناودان رویم همچون کمان کژیم که زه در گلوی ماست چون راست آمدیم چو تیر از کمان رویم در خانه مانده ایم چو موشان ز گربگان گر شیرزاده ایم بدان ارسلان رویم جان آینه کنیم به سودای یوسفی پیش جمال یوسف با ارمغان رویم خامش کنیم تا که سخن بخش گوید این او آن چنانک گوید ما آن چنان رویم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۱۴ چند روی بی خبر آخر بنگر به بام بام چه باشد بگو بر فلک سبزفام تا قمری همچو جان جلوه شود ناگهان صد مه و صد آفتاب چهره او را غلام از هوس عشق او چرخ زند نه فلک وز می او جان و دل نوش کند جام جام چون به تجلی بتافت جانب جان ها شتافت باده جان شد مباح خوردن و خفتن حرام گفت جهان سلیم چیست خبر ای نسیم گفت ندارم ز بیم جز نفسی والسلام # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۱۵ هر کی بمیرد شود دشمن او دوستکام دشمنم از مرگ من کور شود والسلام آن شکرستان مرا می کشد اندر شکر ای که چنین مرگ را جان و دل من غلام در غلط افکنده ست نام و نشان خلق را عمر شکربسته را مرگ نهادند نام از جهت این رسول گفت که الفقر کنز فقر کند نام گنج تا غلط افتند عام وحی در ایشان بود گنج به ویران بود تا که زر پخته را ره نبرد هیچ خام گفتم ای جان ببین زین دلم سست تنگ گفت که زین پس ز جهل وامکش از پس لگام تا که سرانجام تو گردد بر کام تو توسن خنگ فلک باشد زیر تو رام گر تو بدانی که مرگ دارد صد باغ و برگ هست حیات ابد جوییش از جان مدام خامش کن لب ببند بی دهنی خای قند نیست شو از خود که تا هست شوی زو تمام # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۱۶ امشب جان را ببر از تن چاکر تمام تا نبود در جهان بیش مرا نقش و نام این دم مست توام رطل دگر دردهم تا بشوم محو تو از دو جهان والسلام چون ز تو فانی شدم و آنچ تو دانی شدم گیرم جام عدم می کشمش جام جام جان چو فروزد ز تو شمع بروزد ز تو گر بنسوزد ز تو جمله بود خام خام این نفسم دم به دم درده باده عدم چون به عدم درشدم خانه ندانم ز بام چون عدمت می فزود جان کندت صد سجود ای که هزاران وجود مر عدمت را غلام باده دهم طاس طاس ده ز وجودم خلاص باده شد انعام خاص عقل شد انعام عام موج برآر از عدم تا برباید مرا بر لب دریا به ترس چند روم گام گام دام شهم شمس دین صید به تبریز کرد من چو به دام اندرم نیست مرا ترس دام # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۱۷ لولیکان تویم در بگشا ای صنم لولیکان را دمی بار ده ای محتشم ای تو امان جهان ای تو جهان را چو جان ای شده خندان دهان از کرمت دم به دم امن دو عالم توی گوهر آدم توی هین که رسید از حبش بر سر کوی حشم چون برسد کوس تو کمتر جاسوس تو گردد هر لولیی صاحب طبل و علم رایت نصرت فرست لشکر عشرت فرست تا که ز شادی ما جان نبرد هیچ غم تیغ عرب برکنیم بر سر ترکان زنیم چون لطفت برکشد بر خط لولی رقم خوف مهل در میان بانگ بزن کالامان عشرت با خوف جان راست نیاید به هم مهر برآور به جوش وز دل چنگ آن خروش پر کن از عیش گوش پر کن از می شکم تا سوی تبریز جان جانب شمس الزمان آید صافی روان گوید ای من منم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۱۸ ای تو ترش کرده رو تا که بترسانیم بسته شکرخنده را تا که بگریانیم ترش نگردم از آنک از تو همه شکرم گریه نصیب تن است من گهر جانیم در دل آتش روم تازه و خندان شوم همچو زر سرخ از آنک جمله زر کانیم در دل آتش اگر غیر تو را بنگرم دار مرا سنگسار ز آنچ من ارزانیم هیچ نشینم به عیش هیچ نخیزم به پا جز تو که برداریم جز تو که بنشانیم این دل من صورتی گشت و به من بنگرید بوسه همی داد دل بر سر و پیشانیم گفتم ای دل بگو خیر بود حال چیست تو نه که نوری همه من نه که ظلمانیم ور تو منی من توام خیرگی از خود ز چیست مست بخندید و گفت دل که نمی دانیم رو مطلب تو محال نیست زبان را مجال سوره کهفم که تو خفته فروخوانیم زود برو درفتاد صورت من پیش دل گفت بگو راست ای صادق ربانیم گفت که این حیرت از منظر شمس حق است مفخر تبریزیان آنک در او فانیم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۱۹ پیشتر آ می لبا تا همه شیدا شویم بیشتر آ گوهرا تا همه دریا رویم دست به هم وادهیم حلقه صفت جوق جوق جمع معلق زنان مست به دریا دویم بر لب دریای عشق تازه بروییم باز های که چون گلستان تا به ابد ما نویم وز جگر گلستان شعله دیگر زنیم چون ز رخ آتشین مایه صد پرتویم جوهر ما رو نمود لیک از آن سوی بحر آه که تو زین سوی آه که ما زان سویم شاه سوارا به سر تاج بجنبان چنین تاج تو را گوهریم اسپ تو را ما جویم بر سر دارش کنیم هر کی بگوید یکیم آتش اندرزنیم هر کی بگوید دویم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۲۰ بار دگر ذره وار رقص کنان آمدیم زان سوی گردون عشق چرخ زنان آمدیم بر سر میدان عشق چونک یکی گو شدیم گه به کران تاختیم گه به میان آمدیم عشق نیاز آورد گر تو چنانی رواست ما چو از آن سوتریم ما نه چنان آمدیم خواجه مجلس توی مجلسیان حاضرند آب چو آتش بیار ما نه بنان آمدیم شکر که ناداشت وار از سبب زخم تو چون که به جان آمدیم زود به جان آمدیم شمس حق این عشق تو تشنه خون من است تیغ و کفن در بغل بهر همان آمدیم جز نمکت نشکند شورش تبریز را فخر زمین در غمت شور زمان آمدیم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۲۱ خوش سوی ما آ دمی ز آنچ که ما هم خوشیم آب حیات توایم گرچه به شکل آتشیم تو جو کبوتربچه زاده این لانه ای گر تو نیایی به خود مات از این سو کشیم حاضر ما شو که ما حاضر آن شاهدیم مست می اش می شویم باده از او می چشیم تیزروان همچو سیل گرچه چو که ساکنیم نعره زنان همچو رعد گرچه چنین خامشیم جان چو دریا تو راست بر کف خود نه بیا گرچه که ما همچو چرخ بی گنهی می کشیم زان سوی این پنج حس نوبت ما پنج کن کان سوی این شش جهت خسرو این هر ششیم در پی سرنای عشق تیزدم و دلنواز کز رگ جان همچو چنگ بهر تو در نالشیم صحت دعوی عشق مسند و بالش مجو ما نه چو رنجورکان عاشق آن بالشیم نور فلک شمس دین مفخر تبریز ما از رخ آن آفتاب چرخ درون مه وشیم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۲۲ بدار دست ز ریشم که باده ای خوردم ز بیخودی سر و ریش و سبال گم کردم ز پیشگاه و ز درگاه نیستم آگاه به پیشگاه خرابات روی آوردم خرد که گرد برآورد از تک دریا هزار سال دود درنیابد او گردم فراختر ز فلک گشت سینه تنگم لطیفتر ز قمر گشت چهره زردم دکان جمله طبیبان خراب خواهم کرد که من سعادت بیمار و داروی دردم شرابخانه عالم شده ست سینه من هزار رحمت بر سینه جوامردم هزار حمد و ثنا مر خدای عالم را که دنگ عشقم و از ننگ خویشتن فردم چو خاک شاه شدم ارغوان ز من رویید چو مات شاه شدم جمله لعب را بردم چو دانه ای که بمیرد هزار خوشه شود شدم به فضل خدا صد هزار چون مردم منم بهشت خدا لیک نام من عشق است که از فشار رهد هر دلی کش افشردم رهد ز تیر فلک وز سنان مریخش هر آن مرید که او را به عشق پروردم چو آفتاب سعادت رسید سوی حمل دو صد تموز بجوشید از دی سردم خموش باش که گر نی ز خوف فتنه بدی هزار پرده دریدی زبان من هر دم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۲۳ نیم ز کار تو فارغ همیشه در کارم که لحظه لحظه تو را من عزیزتر دارم به ذات پاک من و آفتاب سلطنتم که من تو را نگذارم به لطف بردارم رخ تو را ز شعاعات خویش نور دهم سر تو را به ده انگشت مغفرت خارم هزار ابر عنایت بر آسمان رضاست اگر ببارم از آن ابر بر سرت بارم ببسته ست میان لطف من به تیمارت که دیده ای برکات وصال و تیمارم هزار شربت شافی به مهر می جوشد از آن شبی که بگفتی به من که بیمارم بیا به پیش که تا سرمه نو ات بکشم که چشم روشن باشی به فهم اسرارم ز خاص خاص خودم لطف کی دریغ آید که از کمال کرم دستگیر اغیارم تو را که دزد گرفتم سپردمت به عوان که یافت شد به جوال تو صاع انبارم تو خیره در سبب قهر و گفت ممکن نی هزار لطف در آن بود اگر چه قهارم نه ابن یامین زان زخم یافت یوسف خویش به چشم لطف نظر کن به جمله آثارم به خلوتش همه تأویل آن بیان فرمود که من گزاف کسی را به غم نیازارم خموش کردم تا وقت خلوت تو رسد ولی مبر تو گمان بد ای گرفتارم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۲۴ همه جمال تو بینم چو چشم باز کنم همه شراب تو نوشم چو لب فراز کنم حرام دارم با مردمان سخن گفتن و چون حدیث تو آید سخن دراز کنم هزار گونه بلنگم به هر رهم که برند رهی که آن به سوی تو است ترک تاز کنم اگر به دست من آید چو خضر آب حیات ز خاک کوی تو آن آب را طراز کنم ز خارخار غم تو چو خارچین گردم ز نرگس و گل صدبرگ احتراز کنم ز آفتاب و ز مهتاب بگذرد نورم چو روی خود به شهنشاه دلنواز کنم چو پر و بال برآرم ز شوق چون بهرام به مسجد فلک هفتمین نماز کنم همه سعادت بینم چو سوی نحس روم همه حقیقت گردد اگر مجاز کنم مرا و قوم مرا عاقبت شود محمود چو خویش را پی محمود خود ایاز کنم چو آفتاب شوم آتش و ز گرمی دل چو ذره ها همه را مست و عشقباز کنم پریر عشق مرا گفت من همه نازم همه نیاز شو آن لحظه ای که ناز کنم چو ناز را بگذاری همه نیاز شوی من از برای تو خود را همه نیاز کنم خموش باش زمانی بساز با خمشی که تا برای سماع تو چنگ ساز کنم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۲۵ نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم در این سراب فنا چشمه حیات منم وگر به خشم روی صدهزار سال ز من به عاقبت به من آیی که منتهات منم نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی که نقش بند سراپرده رضات منم نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهی مرو به خشک که دریای با صفات منم نگفتمت که چو مرغان به سوی دام مرو بیا که قدرت پرواز و پر و پات منم نگفتمت که تو را ره زنند و سرد کنند که آتش و تبش و گرمی هوات منم نگفتمت که صفت های زشت در تو نهند که گم کنی که سر چشمه صفات منم نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت نظام گیرد خلاق بی جهات منم اگر چراغ دلی دان که راه خانه کجاست وگر خداصفتی دان که کدخدات منم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۲۶ بیار باده که دیر است در خمار توام اگرچه دلق کشانم نه یار غار توام بیار رطل و سبو کارم از قدح بگذشت غلام همت و داد بزرگوار توام در این زمان که خمارم مطیع من می باش چو مست گشتم از آن پس به اختیار توام بیار جام اناالحق شراب منصوری در این زمان که چو منصور زیر دار توام به یاد آر سخن ها و شرط ها که ز الست قرار دادی با من بر آن قرار توام بگو به ساغرش ای کف تو گر سوار منی عجبتر اینک در این لحظه من سوار توام میان حلقه به ظاهر تو در دوار منی ولی چو درنگرم نیک در دوار توام به زیر چرخ ننوشم شراب ای زهره که من عدو قدح های زهربار توام چو شیشه زان شده ام تا که جام شه باشم شها بگیر به دستم که دست کار توام عجب که شیشه شکافید و می نمی ریزد چگونه ریزد داند که بر کنار توام اگر به قد چو کمانم ولی ز تیر توام چو زعفران شدم اما به لاله زار توام چگونه کافر باشم چو بت پرست توام چگونه فاسق باشم شرابخوار توام بیا بیا که تو راز زمانه می دانی بپوش راز دل من که رازدار توام چو آفتاب رخ تو بتافت بر رخ من گمان فتاد رخم را که هم عذار توام شمرد مرغ دلم حلقه های دام تو را از آن خویش شمارم که در شمار توام اگرچه در چه پستم نه سربلند توام وگرچه اشتر مستم نه در قطار توام میان خون دل پرخون بگفت خاک تو را اگرچه غرقه خونم نه در تغار توام اگرچه مال ندارم نه دستمال توام اگرچه کار ندارم نه مست کار توام برآی مفخر آفاق شمس تبریزی که عاشق رخ پرنور شمس وار توام # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۲۷ به غم فرونروم باز سوی یار روم در آن بهشت و گلستان و سبزه زار روم ز برگ ریز خزان فراق سیر شدم به گلشن ابد و سرو پایدار روم من از شمار بشر نیستم وداع وداع به نقل و مجلس و سغراق بی شمار روم نمی شکیبد ماهی ز آب من چه کنم چو آب سجده کنان سوی جویبار روم به عاقبت غم عشقم کشان کشان ببرد همان به ست که اکنون به اختیار روم ز داد عشق بود کار و بار سلطانان به عشق درنروم در کدام کار روم شنیده ام که امیر بتان به صید شده ست اگر چه لاغرم سوی مرغزار روم چو شیر عشق فرستد سگان خود به شکار به عشق دل به دهان سگ شکار روم چو بر براق سعادت کنون سوار شدم به سوی سنجق سلطان کامیار روم جهان عشق به زیر لوای سلطانی است چو از رعیت عشقم بدان دیار روم منم که در نظرم خوار گشت جان و جهان بدان جهان و بدان جان بی غبار روم غبار تن نبود ماه جان بود آن جا سزد سزد که بر آن چرخ برق وار روم اگر کلیم حلیمم بدان درخت شوم وگر خلیل جلیلم در آن شرار روم خموش کی هلدم تشنگی این یاران مگر که از بر یاران به یار غار روم جوار مفخر آفاق شمس تبریزی بهشت عدن بود هم در آن جوار روم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۲۸ مرا اگر تو نخواهی منت به جان خواهم وگر درم نگشایی مقیم درگاهم چو ماهیم که بیفکند موج بیرونش به غیر آب نباشد پناه و دلخواهم کجا روم به سر خویش کی دلی دارم من و تن و دل من سایه شهنشاهم به توست بیخودیم گر خراب و سرمستم به توست آگهی من اگر من آگاهم نه دلربام توی گر مرا دلی باقی است نه کهربام توی گر مثل پر کاهم نه از حلاوت حلوای بی حد لب توست که چون کلیچه فتاده کنون در افواهم ز هر دو عالم پهلوی خود تهی کردم چو هی نشسته به پهلوی لام اللهم ز جاه و سلطنت و سروری نیندیشم بس است دولت عشق تو منصب و جاهم چو قل هو الله مجموع غرق تنزیهم نه چون مشبهیان سرنگون اشباهم اگر تتار غمت خشم و ترکیی آرد به عشق و صبر کمربسته همچو خرگاهم اگر چه کاهل و بی گاه خیز قافله ام به سوی توست سفرهای گاه و بی گاهم برآ چو ماه تمام و تمام این تو بگو که زیر عقده هجرت بمانده چون ماهم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۲۹ اگر چه شرط نهادیم و امتحان کردیم ز شرط ها بگذشتیم و رایگان کردیم اگر چه یک طرف از آسمان زمینی شد نه پاره پاره زمین را هم آسمان کردیم اگر چه بام بلندست آسمان مگریز چه غم خوری ز بلندی چو نردبان کردیم پرت دهیم که چون تیر بر فلک بپری اگر ز غم تن بیچاره را کمان کردیم اگر چه جان مدد جسم شد کثیفی یافت لطافتش بنمودیم و باز جان کردیم اگر تو دیوی ما دیو را فرشته کنیم وگر تو گرگی ما گرگ را شبان کردیم تو ماهیی که به بحر عسل بخواهی تاخت هزار بارت از آن شهد در دهان کردیم اگر چه مرغ ضعیفی بجوی شاخ بلند بر این درخت سعادت که آشیان کردیم بگیر ملک دو عالم که مالک الملکیم بیا به بزم که شمشیر در میان کردیم هزار ذره از این قطب آفتابی یافت بسا قراضه قلبی که ماش کان کردیم بسا یخی بفسرده کز آفتاب کرم فسردگیش ببردیم و خوش روان کردیم گر آب روح مکدر شد اندر این گرداب ز سیل ها و مددهاش خوش عنان کردیم چرا شکفته نباشی چو برگ می لرزی چه ناامیدی از ما که را زیان کردیم بسا دلی که چو برگ درخت می لرزید به آخرش بگزیدیم و باغبان کردیم الست گفتیم از غیب و تو بلی گفتی چه شد بلی تو چون غیب را عیان کردیم پنیر صدق بگیر و به باغ روح بیا که ما بلی تو را باغ و بوستان کردیم خموش باش که تا سر به سر زبان گردی زبان نبود زبان تو ما زبان کردیم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۳۰ چه روز باشد کاین جسم و رسم بنوردیم میان مجلس جان حلقه حلقه می گردیم همی خوریم می جان به حضرت سلطان چنانک بی لب و ساغر نخست می خوردیم خراب و مست به ساقی جان همی گوییم برآر دست که ما دست ها برآوردیم بیار نقل که ما نقل کرده ایم این سو بیار باده احمر که زار و رخ زردیم بکن سلام که تسلیم ابتلای توییم بپرس گرم که افسرده دم سردیم جوابمان دهد آن ساقیم که نوش خورید که ما به نورفشانی چو مه جوامردیم تو ملک کدکن وهب لی بگو سلیمان وار که ما به منع عطا مور را نیازردیم ز هجر و فرقت ما درد و غم بسی دیدیم درآی در بر ما ما دوای هر دردیم دل آر خسته به خار جفا و گل بستان چه تحفه آری ماورد را که ما وردیم اگر ز مونس و جفتان خود جدا ماندی بیا که در کرم و حسن لطف ما فردیم اگر تو کار نکردی و مفلسی از خیر بیا که کار چو تو صد هزار ما کردیم بیار اشک چو مشتاق و گرد را بنشان که روی ماه نبینیم تا در این گردیم خمش گزاف مینداز مهره اندر طاس به ما گذار که ما اوستاد این نردیم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۳۱ اگر زمین و فلک را پر از سلام کنیم وگر سگان تو را فرش سیم خام کنیم وگر همای تو را هر سحر که می آید ز جان و دیده و دل حلقه های دام کنیم وگر هزار دل پاک را به هر سر راه به دست نامه پرخون به تو پیام کنیم وگر چو نقره و زر پاک و خالص از پی تو میان آتش تو منزل و مقام کنیم به ذات پاک منزه که بعد این همه کار به هر طرف نگرانیم تا کدام کنیم قرار عاقبت کار هم بر این افتاد که خویش را همه حیران و خیره نام کنیم و آنگهی که رسد باده های حیرانان ز شیشه خانه دل صد هزار جام کنیم چو سیمبر به صفا تنگمان به بر گیرد فلک که کره تند است ماش رام کنیم چو مغز روح از آن باده ها به جوش آید چهار حد جهان را به تک دو گام کنیم ز شمس تبریز انگشتری چو بستانیم هزار خسرو تمغاج را غلام کنیم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۳۲ به حق آنک بخواندی مرا ز گوشه بام اشارتی که بکردی به سر به جای سلام به حق آنک گشادی کمر که می نروم که شد قمر کمرت را چو من کمینه غلام به حق آنک نداند دل خیال اندیش مثال های خیال مرا به وقت پیام به حق آنک به فراش گفته ای که بروب ز چند گنده بغل خانه را برای کرام به حق آنک گزیدی دو لب که جام بگیر بنوش جام رها کن حدیث پخته و خام به حق آنک تو را دیدم و قلم افتاد ز دست عشق نویسم به پیش تو ناکام به حق آنک گمان های بد فرستی تو به هدهدی که بخواهی که جان ببر زین دام به حق حلقه رندان که باده می نوشند به پیش خلق هویدا میان روز صیام هزار شیشه شکستند و روزه شان نشکست از آنک شیشه گر عشق ساخته ست آن جام به ماه روزه جهودانه می مخور تو به شب بیا به بزم محمد مدام نوش مدام میان گفت بدم من که سست خندیدی که ای سلیم دل آخر کشیده دار لگام بگفتمش چو دهان مرا نمی دوزی بدوز گوش کسی را که نیست یار تمام به حق آنک حلال است خون من بر تو که بر عدو سخنم را حرام دار حرام خیال من ز ملاقات شمس تبریزی هزار صورت بیند عجب پی اعلام # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۳۳ به جان عشق که از بهر عشق دانه و دام که عزم صد سفرستم ز روم تا سوی شام نمی خورم به حلال و حرام من سوگند به جان عشق که بالاست از حلال و حرام به جان عشق که از جان جان لطیفتر است که عاشقان را عشق است هم شراب و طعام فتاده ولوله در شهر از ضمیر حسود که بازگشت فلان کس ز دوست دشمن کام نه عشق آتش و جان من است سامندر نه عشق کوره و نقد من است زر تمام نه عشق ساقی و مخمور اوست جان شب و روز نه آن شراب ازل را شده ست جسمم جام نهاده بر کف جامی بر من آمد عشق که ای هزار چو من عشق را غلام غلام هزار رمز به هم گفته جان من با عشق در آن رموز نگنجیده نظم حرف و کلام بیار باده خامی که خالی است وطن که عاشق زر پخته ز عشق باشد خام ورای وهم حریفی کنیم خوش با عشق نه عقل گنجد آن جا نه زحمت اجسام چو گم کنیم من و عشق خویشتن در می بیاید آن شه تبریز شمس دین که سلام # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۳۴ سماع چیست ز پنهانیان دل پیغام دل غریب بیابد ز نامه شان آرام شکفته گردد از این باد شاخه های خرد گشاده گردد از این زخمه در وجود مسام سحر رسد ز ندای خروس روحانی ظفر رسد ز صدای نقاره بهرام عصیر جان به خم جسم تیر می انداخت چو دف شنید برآرد کفی نشان قوام حلاوتی عجبی در بدن پدید آید که از نی و لب مطرب شکر رسید به کام هزار کزدم غم را کنون ببین کشته هزار دور فرح بین میان ما بی جام فسون رقیه کزدم نویس عید رسید که هست رقیه کزدم به کوی عشق مدام ز هر طرف بجهد بی قرار یعقوبی که بوی پیرهن یوسفی بیافت مشام چو جان ما ز نفخت است فیه من روحی روا بود که نفختش بود شراب و طعام چو حشر جمله خلایق به نفخ خواهد بود ز ذوق زمزمه بجهند مردگان ز منام که خاک بر سر جان کسی که افسرده ست اثر نگیرد از آن نفخ و کم بود ز اعدام تن و دلی که بنوشید از این رحیق حلال بر آتش غم هجران حرام گشت حرام جمال صورت غیبی ز وصف بیرون است هزار دیده روشن به وام خواه به وام درون توست یکی مه کز آسمان خورشید ندا همی کندش کای منت غلام غلام ز جیب خویش بجو مه چو موسی عمران نگر به روزن خویش و بگو سلام سلام سماع گرم کن و خاطر خران کم جو که جان جان سماعی و رونق ایام زبان خود بفروشم هزار گوش خرم که رفت بر سر منبر خطیب شهدکلام # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۳۵ به گوش من برسانید هجر تلخ پیام که خواب شیرین بر عاشقان شده ست حرام بکرد بر خور و بر خواب چارتکبیری هر آن کسی که بر او کرد عشق نیم سلام به من نگر که بدیدم هزار آزادی چو عشق را دل و جانم کنیزک است و غلام عظیم نور قدیم است عشق پیش خواص اگر چه صورت و شهوت بود به پیش عوام دلم چو زخم نیابد رود که توبه کند مخند بر من و بر خود کدام توبه کدام زهی گناه که کفر است توبه کردن از او نه پس طریق گریز و نه پیش جای مقام به چار مذهب خونش حلال و ریختنی از آنک عشق نریزد به غیر خون کرام بکش مرا که چو کشتی به عشق زنده شدم خموش کردم و مردم تمام گشت کلام # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۳۶ به گرد تو چو نگردم به گرد خود گردم به گرد غصه و اندوه و بخت بد گردم چو نیم مست من از خواب برجهم به صبوح به گرد ساقی خود طالب مدد گردم به گرد لقمه معدود خلق گردانند به گرد خالق و بر نقد بی عدد گردم قوام عالم محدود چون ز بی حدی است مگیر عیب اگر من برون ز حد گردم کسی که او لحد سینه را چو باغی کرد روا نداشت که من بسته لحد گردم لحد چه باشد در آسمان نگنجد جان ز پنج و شش گذرم زود بر احد گردم اگر چه آینه روشنم ز بیم غبار روا بود که دو سه روز بر نمد گردم اگر گلی بده ام زین بهار باغ شوم وگر یکی بده ام زین وصال صد گردم میان صورت ها این حسد بود ناچار ولی چو آینه گشتم چه بر حسد گردم من از طویله این حرف می روم به چرا ستور بسته نیم از چه بر وتد گردم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۳۷ بیار باده که اندر خمار خمارم خدا گرفت مرا زان چنین گرفتارم بیار جام شرابی که رشک خورشید است به جان عشق که از غیر عشق بیزارم بیار آنک اگر جان بخوانمش حیف است بدان سبب که ز جان دردهای سر دارم بیار آنک نگنجد در این دهان نامش که می شکافد از او شقه های گفتارم بیار آنک چو او نیست گولم و نادان چو با ویم ملک گربزان و طرارم بیار آنک دمی کز سرم شود خالی سیاه و تیره شوم گوییا ز کفارم بیار آنک رهاند از این بیار و میار بیار زود و مگو دفع کز کجا آرم بیار و بازرهان سقف آسمان ها را شب دراز ز دود و فغان بسیارم بیار آنک پس مرگ من هم از خاکم به شکر و گفت درآرد مثال نجارم بیار می که امین میم مثال قدح که هر چه در شکمم رفت پاک بسپارم نجار گفت پس مرگ کاشکی قومم گشاده دیده بدندی ز ذوق اسرارم به استخوان و به خونم نظر نکردندی به روح شاه عزیزم اگر به تن خوارم چه نردبان که تراشیده ام من نجار به بام هفتم گردون رسید رفتارم مسیح وار شدم من خرم بماند به زیر نه در غم خرم و نی به گوش خروارم بلیس وار ز آدم مبین تو آب و گلی ببین که در پس گل صد هزار گلزارم طلوع کرد از این لحم شمس تبریزی که آفتابم و سر زین وحل برون آرم غلط مشو چو وحل در رویم دیگربار که برقرارم و زین روی پوش در عارم به هر صبوح درآیم به کوری کوران برای کور طلوع و غروب نگذارم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۳۸ به گوشه ای بروم گوش آن قدح گیرم که عاشق قدح و درد و خصم تدبیرم خوش است گوشه و یا گوشه گشته ای چون من به هر چه باشد از این دو چو شهد و چون شیرم چو آب و روغن با هر کی مرغ آبی نیست که زهره طالعم و شکر سکرتأثیرم ز خلق من آن خواهم که شکر سکر کند دگر همه به تو بخشیدم ای بک و میرم روم سری بنهم کان سری است باده جان که خفته به سر پراحتیال و تزویرم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۳۹ زهی حلاوت پنهان در این خلای شکم مثال چنگ بود آدمی نه بیش و نه کم چنانک گر شکم چنگ پر شود مثلا نه ناله آید از آن چنگ پر نه زیر و نه بم اگر ز روزه بسوزد دماغ و اشکم تو ز سوز ناله برآید ز سینه ات هر دم هزار پرده بسوزی به هر دمی زان سوز هزار پایه برآری به همت و به قدم شکم تهی شو و می نال همچو نی به نیاز شکم تهی شو و اسرار گو به سان قلم چو پر شود شکمت در زمان حشر آرد به جای عقل تو شیطان به جای کعبه صنم چو روزه داری اخلاق خوب جمع شوند به پیش تو چو غلامان و چاکران و حشم به روزه باش که آن خاتم سلیمان است مده به دیو تو خاتم مزن تو ملک به هم وگر ز کف تو شد ملک و لشکرت بگریخت فرازآید لشکرت بر فراز علم رسید مایده از آسمان به اهل صیام به اهتمام دعاهای عیسی مریم به روزه خوان کرم را تو منتظر می باش از آنک خوان کرم به ز شوربای کلم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۴۰ خوشی خوشی تو ولی من هزار چندانم به خواب دوش که را دیده ام نمی دانم ز خوشدلی و طرب در جهان نمی گنجم ولی ز چشم جهان همچو روح پنهانم درخت اگر نبدی پا به گل مرا جستی کز این شکوفه و گل حسرت گلستانم همیشه دامن شادی کشیدمی سوی خویش کشد کنون کف شادی به خویش دامانم ز بامداد کسی غلملیج می کندم گزاف نیست که من ناشتاب خندانم ترانه ها ز من آموزد این نفس زهره هزار زهره غلام دماغ سکرانم شکرلبی لب ما را به گاه شیرین کرد که غرقه گشت شکر اندر آب دندانم صلا که قامت چون سرو او صلا درداد که من نماز شما را لطیف ارکانم صلا که فاتحه قفل های بسته منم بدان چو فاتحه تان در نماز می خوانم به دار ملک ملاحت لبش چو غماز است که بنگرید نصیب مرا که دربانم چنانک پیش جنونم عقول حیرانند من از فسردگی این عقول حیرانم فسرده ماند یخی که به زیر سایه بود ندید شعشعه آفتاب رخشانم تبسم خوش خورشید هر یخی که بدید سبال مالد و گوید که آب حیوانم بیار ناطق کلی بگو تو باقی را ز گفتنم برهان من خموش برهانم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۴۱ به کوی عشق تو من نامدم که بازروم چگونه قبله گذارم چو در نماز روم به جز که کور نخواهد که من به هیچ سبب به سوی ظلمت از آن شمع صد طراز روم کدام عقل روا بیند این که من تشنه به غیر حضرت آن بحر بی نیاز روم براق عشق گزیدم که تا به دور ابد به سوی طره هندو به ترکتاز روم شب چو باز و بط روز را بسوزد پر چو در سحر به مناجات او به راز روم چو چشم بند قضا راه چشم بسته کند به بوی عنبریش چشم ها فرازروم به خاک پای خداوند شمس تبریزی که چون شدم ز وی از دست سرفراز روم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۴۲ ببسته است پری نهانیی پایم ز بند اوست که من در میان غوغایم ز کوه قافم من که غریب اطرافم به صورتم چو کبوتر به خلق عنقایم کبوترم چو شود صید چنگ باز اجل از آن سپس پر عنقای روح بگشایم ز آفتاب خرد گرچه پشت من گرم است برای سایه نشینان چو خیمه برپایم چو ابن وقت بود دامن پدر گیرد چه صوفیم که به سودای دی و فردایم مرا چو پرده درآویختی بر این درگاه هم از برای برآویختن نمی شایم ز لطف توست که از جغدیم برآوردی چو طوطیان ز کف تو شکر همی خایم اگر ز جود کف تو به بحر راه برم تمام گوهر هستی خویش بنمایم شکار درک نیم من ورای ادراکم به پای وهم نیم من درازپهنایم سخن به جای بمان خویش بین کجایی تو مرا بجوی همان جا که من همان جایم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۴۳ اگر چه ما نه خروس و نه ماکیان داریم ز بیضه سر کن و بنگر که ما کیان داریم به آفتاب حقایق به هر سحر گوییم تو جمله جانی و ما از تو نیم جان داریم گر از صفات تو نتوان نشان نمود ولی ز بی نشانی اوصاف او نشان داریم دل چو شبنم ما را به بحر بازرسان که دم به دم ز غریبی دو صد زیان داریم چو یوسف از کف گرگان دریده پیرهنم ولی ز همت یعقوب پاسبان داریم به دام تو که همه دام ها زبون ویند که هر قدم ز قدم دام امتحان داریم ولیک بندگشا هر دم آن کند با ما که مادر و پدر و عم مگر که آن داریم بنوش کردن زهر این چه جرات است مگر ز کان فضل تو تریاق بی کران داریم به خرج کردن این نقد عمر مبتشریم ز عمربخش مگر عمر جاودان داریم نگیرد آینه زنگار هیچ اگر گیرد ز عین زنگ بدان روی دیدمان داریم یقین بنشکند آن نردبان وگر شکند ز عین رخنه اشکست نردبان داریم رهین روز چرایی چو شب کند روزی مکان بهل که مکانی ز لامکان داریم بهار حله دریدی ز رشک و زرد شدی اگر بدیش خبر کاین چنین خزان داریم دهان پر است و خموشم که تا بگویی تو کز آن لب شکرینت شکرفشان داریم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۴۴ بیار مطرب بر ما کریم باش کریم به کوی خسته دلانی رحیم باش رحیم دلم چو آتش چون در دمی شود زنده چو دل مباش مسافر مقیم باش مقیم بیامد آتش و بر راه عاشقان بنشست که ای مسافر این ره یتیم باش یتیم ندا رسید به آتش که بر همه عشاق چو شعله های خلیلی نعیم باش نعیم گلیم از آب چو خواهی که تا برون آری به زیر پای عزیزان گلیم باش گلیم چو بایدت که تو را بحر دایه وار بود مثال دانه در رو یتیم باش یتیم درست و راست شد ای دل که در هوا دل را درست راست نیاید دو نیم باش دو نیم الف مباش ز ابجد که سرکشی دارد مباش بی دو سر تو چو جیم باش چو جیم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۴۵ فضول گشته ام امروز جنگ می جویم منوش نکته مستان که یاوه می گویم تنا بسوز چو هیزم که از تو سیر شدم دلا برو تو ز پیشم تو را نمی جویم لگن نهاد خیالش به چشمه چشمم بهانه کرد کز این آب جامه می شویم بگفتمش که به خونابه جامه چون شویی بگفت خون همه زان سوست و من از این سویم به سوی تو همه خون است و سوی من همه آب نه قبطیم که در این نیل موسوی خویم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۴۶ بر آن شده ست دلم کآتشی بگیرانم که هر کی او نمرد پیش تو بمیرانم کمان عشق بدرم که تا بداند عقل که بی نظیرم و سلطان بی نظیرانم که رفت در نظر تو که بی نظیر نشد مقام گنج شده ست این نهاد ویرانم من از کجا و مباهات سلطنت ز کجا فقیر فقرم و افتاده فقیرانم من آن کسم که تو نامم نهی نمی دانم چو من اسیر توام پس امیر میرانم جز از اسیری و میری مقام دیگر هست چو من فنا شوم از هر دو کس نفیرانم چو شب بیاید میر و اسیر محو شوند اسیر هیچ نداند که از اسیرانم به خواب شب گرو آمد امیری میران چو عشق هیچ نخسبد ز عشق گیرانم به آفتاب نگر پادشاه یک روزه ست همی گدازد مه نیز کز وزیرانم منم که پخته عشقم نه خام و خام طمع خدای کرد خمیری از آن خمیرانم خمیرکرده یزدان کجا بماند خام خمیرمایه پذیرم نه از فطیرانم فطیر چون کند او فاطرالسموات است چو اختران سماوات از منیرانم تو چند نام نهی خویش را خمش می باش که کودکی است که گویی که من ز پیرانم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۴۷ اگر به عقل و کفایت پی جنون باشم میان حلقه عشاق ذوفنون باشم منم به عشق سلیمان زبان من آصف چرا ببسته هر داروی فسون باشم خلیل وار نپیچم سر خود از کعبه مقیم کعبه شوم کعبه را ستون باشم هزار رستم دستان به گرد ما نرسد به دست نفس مخنث چرا زبون باشم به دست گیرم آن ذوالفقار پرخون را شهید عشقم و اندر میان خون باشم در این بساط منم عندلیب الرحمان مجوی حد و کنارم ز حد برون باشم مرا به عشق بپرورد شمس تبریزی ز روح قدس ز کروبیان فزون باشم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۴۸ می گریزد از ما و ما قوامش داریم زن زنانش آریم کش کشانش آریم می دود آن زیبا بر گل و سوسن ها گو بیا ما را بین ما از آن گلزاریم می کند دلداری وان همه طراری حق آن طره او که همه طراریم دام دل بگشاییم بوسه زو برباییم تا نپندارد که ما تهی گفتاریم هوش ما چون اختر یار ما خورشیدی زین سبب هر صبحی کشته آن یاریم گر بگوید فردا از غرور و سودا نقد را نگذاریم پا بر این افشاریم بحر او پرمرجان مشرب محتاجان تا بود در تن جان ما بر این اقراریم هر چه تو فرمایی عقل و دین افزایی هین بفرما که ما بنده و اشکاریم ای لبانت شکر گیسوانت عنبر وی از آن شیرینتر که همی پنداریم ساربان آهسته بهر هر دلخسته کن مدارا آخر کاندر این قطاریم اندر این بیشه ستان رحم کن بر مستان گر نی ما چون شیریم هم نی چون کفتاریم هین خمش کان مه رو وان مه نازک خو سر بپوشد چون ما کاشف اسراریم با همو گوید سر خالق هر مخبر ما هنوز از خامی سخت ناهمواریم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۴۹ گه چرخ زنان همچون فلکم گه بال زنان همچون ملکم چرخم پی حق رقصم پی حق من زان ویم نی مشترکم چون دید مرا بخرید مرا آن کان نمک زان بانمکم شیر است یقین در بیشه جان بدرید یقین انبان شکم آن کو به قضا داده ست رضا قاضی کندش روزی ملکم یأجوج منم مأجوج منم حد نیست مرا هر چند یکم بربند دهان در باغ درآ تا کم نکنی خط های چکم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۵۰ تلخی نکند شیرین ذقنم خالی نکند از می دهنم عریان کندم هر صبحدمی گوید که بیا من جامه کنم در خانه جهد مهلت ندهد او بس نکند پس من چه کنم از ساغر او گیج است سرم از دیدن او جان است تنم تنگ است بر او هر هفت فلک چون می رود او در پیرهنم از شیره او من شیردلم در عربده اش شیرین سخنم می گفت که تو در چنگ منی من ساختمت چونت نزنم من چنگ توام بر هر رگ من تو زخمه زنی من تن تننم حاصل تو ز من دل برنکنی دل نیست مرا من خود چه کنم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۵۱ تشنه خویش کن مده آبم عاشق خویش کن ببر خوابم تا شب و روز در نماز آیم ای خیال خوش تو محرابم گر خیال تو در فنا یابم در زمان سوی مرگ بشتابم بر امید خیال گوهر تو جاذب هر مسی چو قلابم بر امید مسبب الاسباب رهزن کاروان اسبابم رحمتی آر و پادشاهی کن کاین فراق تو بر نمی تابم زان همی گردم و همی نالم که بر آب حیات دولابم زان چو روزن گشاده ام دل و چشم که توی آفتاب و مهتابم آن زمانی که نام تو شنوم مست گردند نام و القابم آن زمانی که آتش تو رسد بجهد این دل چو سیمابم بس کن از گفت کز غبار سخن خود سخن بخش را نمی یابم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۵۲ کون خر را نظام دین گفتم پشک را عنبر ثمین گفتم اندر این آخر جهان ز گزاف بس چمن نام هر چمین گفتم طوق بر گردن کپی بستم نام اعلا بر اسفلین گفتم عجز خواهید روح را که ز عجز صفت روح بهر طین گفتم حلیه آدم و خلیفه حق بهر ابلیس و هر لعین گفتم زاغ را بلبل چمن خواندم خار را سرو و یاسمین گفتم دیو را جبرییل کردم نام ژاژ را حجت مبین گفتم ای دریغا که کان نفرین را از طمع چند آفرین گفتم از خری بود آن نبد ز خرد که خر ماده را تکین گفتم توبه کردم از این خطا گفتن همه عمرم بس ار همین گفتم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۵۳ آمدم باز تا چنان گردم که چو خورشید جمله جان گردم سر خم رحیق بگشایم سرده بزم سرخوشان گردم عشرت اکنون علم به صحرا زد من چو فکرت چرا نهان گردم باغ خلدست جان من تا من قرةالعین باغبان گردم برنگردم به گرد خود چون قطب گرد قطبان چو آسمان گردم چون شبم روز گشت ای سلطان فارغ از بام و پاسبان گردم کان زرم نیم زر محدود که پی سنگ امتحان گردم تن زن از هی هی شبانانه پادشاهم چرا شبان گردم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۵۴ آتشی از تو در دهان دارم لیک صد مهر بر زبان دارم دو جهان را کند یکی لقمه شعله هایی که در نهان دارم گر جهان جملگی فنا گردد بی جهان ملک صد جهان دارم کاروان ها که بار آن شکرست من ز مصر عدم روان دارم من ز مستی عشق بی خبرم که از آن سود یا زیان دارم چشم تن بود درفشان از عشق تا کنون جان درفشان دارم بند خانه نیم که چون عیسی خانه بر چارم آسمان دارم شکر آن را که جان دهد تن را گر بشد جان جان جان دارم آنچ داده ست شمس تبریزی ز من آن جو که من همان دارم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۵۵ در طریقت دو صد کمین دارم لیک صد چشم خرده بین دارم این نشان ها که بر رخم پیداست دانک از شاه هم نشین دارم آن یکی گنج کز جهان بیش است در دل و جان خود دفین دارم ظلمت شک جای من بادا گر از آن رو سر یقین دارم من نهانی ز جبرییل امین جبرییل دگر امین دارم نقش چین مر مرا چه کار آید چونک بر رخ ز عشق چین دارم اسپ اقبال را ببرم پی زانک بر پشت عشق زین دارم پای دار است جان من در عشق چونک پاهای آهنین دارم از دمم بوی باغ می آید کز درون باغ و یاسمین دارم از فرح پایم از زمین دور است چونک در لامکان زمین دارم رو به تبریز شرح این بطلب زانک من این ز شمس دین دارم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۵۶ تا به جان مست عشق آن یارم سرده باده های انوارم هر دمی گر نه جان نو دهدم ای دل از جان خویش بیزارم گرد آن مه چو چرخ می گردم پس دگر چیست در زمین کارم بر سر کارگاه خوبی بود سوزنش کرده ست چون تارم سوزنم چنگ شد از او در تار تا به آواز زیر می زارم تا من این کارگاه عالم را کو حجاب حقست بردارم تا بسوزم حجاب غفلت و خواب ز آتش چشم های بیدارم تا بیابم ز شمس تبریزی صحت این ضمیر بیمارم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۵۷ همتم شد بلند و تدبیرم جز به پیش تو من نمی میرم تو دهانم گرفته ای که خموش تو دهان گیر و من جهان گیرم زان ز عالم ربوده ام حلقه که به دست توست زنجیرم پیر ما را ز سر جوان کرده ست لاجرم هم جوان و هم پیرم چون گشاد من از کمان تو است راست رو خصم دوز چون تیرم با گشادت چه جای تیر و کمان هر دو را بشکنم بنپذیرم دیدن غیر تو نفاق بود من نه مرد نفاق و تزویرم با من آمیختی چو شکر و شیر چون شکر در گداز از آن شیرم طاقتم طاق شد ز جفتی خویش در میفکن دگر به تأخیرم درد تأخیر چون برآرد دود بر رود تا اثیر تأثیرم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۵۸ در وصالت چه را بیاموزم در فراقت چه را بیاموزم یا تو با درد من بیامیزی یا من از تو دوا بیاموزم می گریزی ز من که نادانم یا بیامیز یا بیاموزم پیش از این ناز و خشم می کردم تا من از تو جدا بیاموزم چون خدا با تو است در شب و روز بعد از این از خدا بیاموزم در فراقت سزای خود دیدم چون بدیدم سزا بیاموزم خاک پای تو را به دست آرم تا از او کیمیا بیاموزم آفتاب تو را شوم ذره معنی والضحی بیاموزم کهربای تو را شوم کاهی جذبه کهربا بیاموزم از دو عالم دو دیده بردوزم این من از مصطفی بیاموزم سر مازاغ و ماطغی را من جز از او از کجا بیاموزم در هوایش طواف سازم تا چون فلک در هوا بیاموزم بند هستی فروگشادم تا همچو مه بی قبا بیاموزم همچو ماهی زره ز خود سازم تا به بحر آشنا بیاموزم همچو دل خون خورم که تا چون دل سیر بی دست و پا بیاموزم در وفا نیست کس تمام استاد پس وفا از وفا بیاموزم ختمش این شد که خوش لقای منی از تو خوش خوش لقا بیاموزم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۵۹ اه چه بی رنگ و بی نشان که منم کی ببینم مرا چنان که منم گفتی اسرار در میان آور کو میان اندر این میان که منم کی شود این روان من ساکن این چنین ساکن روان که منم بحر من غرقه گشت هم در خویش بوالعجب بحر بی کران که منم این جهان و آن جهان مرا مطلب کاین دو گم شد در آن جهان که منم فارغ از سودم و زیان چو عدم طرفه بی سود و بی زیان که منم گفتم ای جان تو عین مایی گفت عین چه بود در این عیان که منم گفتم آنی بگفت های خموش در زبان نامده ست آن که منم گفتم اندر زبان چو درنامد اینت گویای بی زبان که منم می شدم در فنا چو مه بی پا اینت بی پای پادوان که منم بانگ آمد چه می دوی بنگر در چنین ظاهر نهان که منم شمس تبریز را چو دیدم من نادره بحر و گنج و کان که منم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۶۰ به خدایی که در ازل بوده ست حی و دانا و قادر و قیوم نور او شمع های عشق فروخت تا بشد صد هزار سر معلوم از یکی حکم او جهان پر شد عاشق و عشق و حاکم و محکوم در طلسمات شمس تبریزی گشت گنج عجایبش مکتوم که از آن دم که تو سفر کردی از حلاوت جدا شدیم چو موم همه شب همچو شمع می سوزیم ز آتشش جفت وز انگبین محروم در فراق جمال او ما را جسم ویران و جان در او چون بوم آن عنان را بدین طرف برتاب زفت کن پیل عیش را خرطوم بی حضورت سماع نیست حلال همچو شیطان طرب شده مرحوم یک غزل بی تو هیچ گفته نشد تا رسید آن مشرفه مفهوم بس به ذوق سماع نامه تو غزلی پنج شش بشد منظوم شام ما از تو صبح روشن باد ای به تو فخر شام و ارمن و روم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۶۱ ما همه از الست همدستیم عاقبت شکر بازپیوستیم ما همه همدلیم و همراهیم جمله از یک شراب سرمستیم ما ز کونین عشق بگزیدیم جز که آن عشق هیچ نپرستیم چند تلخی کشید جان ز فراق عاقبت از فراق وارستیم آفتابی درآمد از روزن کرد ما را بلند اگر پستیم آفتابا مکش ز ما دامن نی که بر دامن تو بنشستیم از شعاع تو است اگر لعلیم از تو هستیم ما اگر هستیم پیش تو ذره وار رقصانیم از هوای تو بند بشکستیم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۶۲ آمدستیم تا چنان گردیم که چو خورشید جمله جان گردیم مونس و یار غمگنان باشیم گل و گلزار خاکیان گردیم چند کس را نییم خاص چو زر بر همه همچو بحر و کان گردیم جان نماییم جسم عالم را قره العین دیدگان گردیم چون زمین نیستیم یغماگاه ایمن و خوش چو آسمان گردیم هر کی ترسان بود چو ترسایان همچو ایمان بر او امان گردیم هین خمش کن از آن هم افزونیم که بر الفاظ و بر زبان گردیم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۶۳ ما که باده ز دست یار خوریم کی چو اشتر گیاه و خار خوریم ایمنیم از خمار مرگ ایرا می باقی بی خمار خوریم جام مردان بیار تا کامروز بی محابا و مردوار خوریم به دم ناشمرده زنده شویم اندر آن دم که بی شمار خوریم ساقیا پای دار تا ز کفت می سرجوش پایدار خوریم پی این شیر مست می پوییم تا کباب از دل شکار خوریم زان دیاریم کز حدث پاک است روزی پاک از آن دیار خوریم نه چو کرکس اسیر مرداریم نه چو لک لک ز حرص مار خوریم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۶۴ ناله بلبل بهار کنیم تا بدان بلبلان شکار کنیم کار او ناز و کار ما لابه است گر ننالیم پس چه کار کنیم در گلستان رویم و گل چینیم بر سر عاشقان نثار کنیم اندرآییم مست در بازار همه را مست و بی قرار کنیم سیم با یار خوش عذار خوریم خدمت چشم پرخمار کنیم کس نداند خدای داند و بس عیش هایی که با نگار کنیم تو اگر رازدار ما باشی راز را با تو آشکار کنیم می گریزند خلق از تاتار خدمت خالق تبار کنیم بار کردند اشتران بگریز رختمان نیست ما چه بار کنیم خلق خیزان کنند و ما بر بام اشتر مردمان شمار کنیم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۶۵ عاشق روی جان فزای توییم رحمتی کن که در هوای توییم تو به رخسار آفتابی و مه ما همه ذره در هوای توییم تا تو زین پرده روی بنمایی منتظر بر در سرای توییم ای که ما در میان مجلس انس بیخود از شربت لقای توییم خیره چون دشمنان مکش ما را کآخر ای دوست آشنای توییم تو رضا می دهی به کشتن ما ما همه بنده رضای توییم گرچه با خاتم سلیمانیم ای پری زاده خاک پای توییم شمس تبریز جان جان هایی ما همه بنده و گدای توییم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۶۶ خیز تا فتنه ای برانگیزیم یک زمان از زمانه بگریزیم بر بساط نشاط بنشینیم همه از پیش خویش برخیزیم جز حریف ظریف نگزینیم با کسان خسان نیامیزیم غم بیهوده در جهان نخوریم می آسوده در قدح ریزیم ما گرفتار شادی و طربیم نه گرفتار زهد و پرهیزیم گر ستیزه کند فلک با ما بر مرادش رویم و نستیزیم چون نداریم هیچ دست آویز چند با هر کسی درآویزیم عیش باقی است شمس تبریزی مست جاوید شاه تبریزیم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۶۷ تو چه دانی که ما چه مرغانیم هر نفس زیر لب چه می خوانیم چون به دست آورد کسی ما را ما گهی گنج گاه ویرانیم چرخ از بهر ماست در گردش زان سبب همچو چرخ گردانیم کی بمانیم اندر این خانه چون در این خانه جمله مهمانیم گر به صورت گدای این کوییم به صفت بین که ما چه سلطانیم چونک فردا شهیم در همه مصر چه غم امروز اگر به زندانیم تا در این صورتیم از کس ما هم نرنجیم و هم نرنجانیم شمس تبریز چونک شد مهمان صد هزاران هزار چندانیم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۶۸ چند قبا بر قد دل دوختم چند چراغ خرد افروختم پیر فلک را که قراریش نیست گردش بس بوالعجب آموختم گنج کرم آمد مهمان من وام فقیران ز کرم توختم حاصل از این سه سخنم بیش نیست سوختم و سوختم و سوختم بر مثل شمعم من پاکباز ریختم آن دخل که اندوختم بس که بسی نکته عیسی جان در دل و در گوش خر اسپوختم بس که اذا تم دنا نقصه تا بنگوید صنم شوخ تم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۶۹ ای دل صافی دم ثابت قدم جیت لکی تنذر خیر الامم سر ننهی جز به اشارات دل بر ورق عشق ازل چون قلم از طرب باد تو و داد تو رقص کنانیم چو شقه علم رقص کنان خواجه کجا می روی سوی گشایشگه عرصه عدم خواجه کدامین عدم است این بگو گوش قدم داند حرف قدم عشق غریب است و زبانش غریب همچو غریب عربی در عجم خیز که آورده امت قصه ای بشنو از بنده نه بیش و نه کم بشنو این حرف غریبانه را قصه غریب آمد و گوینده هم از رخ آن یوسف شد قعر چاه روشن و فرخنده چو باغ ارم قصر شد آن حبس و در او باغ و راغ جنت و ایوان شد و صفه حرم همچو کلوخی که در آب افکنی باز شود آب در آن دم ز هم همچو شب ابر که خورشید صبح ناگه سر برزند از چاه غم همچو شرابی که عرب خورد و گفت صل علی دنتها و ارتسم از طرب این حبس به خواری و نقص می نگرد بر فلک محتشم ای خرد از رشک دهانم مگیر قد شهد الله و عد النعم گرچه درخت آب نهان می خورد بان علی شعبته ما کتم هر چه بدزدید زمین ز آسمان فصل بهاران بدهد دم به دم گر شبه دزدیده ای وگر گهر ور علم افراشتی وگر قلم رفت شب و روز تو اینک رسید سوف یری النایم ماذا احتلم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷۰ آمد سرمست سحر دلبرم بیخود و بنشست به مجلس برم گرم شد و عربده آغاز کرد گفت که تو نقشی و من آزرم تو به دو پر می پری و من به صد تو ز دو کس من ز دو صد خوشترم گرچه فروتر بنشستم ز لطف من ز حریفان به دو سر برترم یک قدحم بیست چو جام شماست تا همه دانند که من دیگرم ساغر من تا لب و باقی به نیم جان و دلم زفت و به تن لاغرم صورت من ناید در چشم سر زان که از این سر نیم و زان سرم من پنهان در دل و دل هم نهان زانک در این هر دو صدف گوهرم گر قدحی بیشتر از من خوری من دو سبو بیشتر از تو خورم گر به دو صد کوه چو بز بردوی من که و بز را دو شکم بردرم چون بدوم مه نبود همتکم چون بجهم چرخ بود چنبرم چون ببرم دست به سوی سلاح دشنه خورشید بود خنجرم خشک نماید بر تو این غزل چون نشدی تر ز نم کوثرم کور نه ام لیک مرا کیمیاست این درم قلب از آن می خرم جزو و کلم یار مرا درخور است نی خوردم غم و نه من غم خورم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷۱ شد ز غمت خانه سودا دلم در طلبت رفت به هر جا دلم در طلب زهره رخ ماه رو می نگرد جانب بالا دلم فرش غمش گشتم و آخر ز بخت رفت بر این سقف مصفا دلم آه که امروز دلم را چه شد دوش چه گفته است کسی با دلم  از طلب گوهر گویای عشق موج زند موج چو دریا دلم روز شد و چادر شب می درد در پی آن عیش و تماشا دلم از دل تو در دل من نکته هاست اه چه ره است از دل تو تا دلم گر نکنی بر دل من رحمتی وای دلم وای دلم وا دلم ای تبریز از هوس شمس دین چند رود سوی ثریا دلم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷۲ چند گهی فاتحه خوانت کنم از پس آن شاه جهانت کنم پیر شدی در غم ما باک نیست پیر بیا تا که جوانت کنم هیچ غم جان مخور ار جان برفت بگلر لشکرگه جانت کنم آنچ محال است تصور دهم وجه محالیش بیانت کنم ره دهمت تا به اصول اصول راه چه باشد که چنانت کنم گرچه کلیمی همه در اعتراض کشف کنم خضر زمانت کنم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷۳ بار دگر جانب یار آمدیم خیره نگر سوی نگار آمدیم بر سر و رو سجده کنان جمله راه تا سر آن گنج چو مار آمدیم نافه آهو چو بزد بر دماغ دام گرفتیم و شکار آمدیم دام بشر لایق آن صید نیست پس تو بگو ما به چه کار آمدیم پار دل پاره رفوی تو دید بر طمع دولت پار آمدیم ای همه هستی مکن از ما کنار زانکه ز هستی به کنار آمدیم همچو ستاره سوی شیطان کفر نفط زنانیم و شرار آمدیم همچو ابابیل سوی پیل گبر سنگ زنانیم و دمار آمدیم باز چو بینیم رخ عاشقان با طبق سیم نثار آمدیم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷۴ ما به تماشای تو بازآمدیم جانب دریای تو بازآمدیم سیل غمت خانه دل را ببرد زود به صحرای تو بازآمدیم چون سر ما مطبخ سودای توست بر سر سودای تو بازآمدیم از سر چه صد رسن انداختی تا سوی بالای تو بازآمدیم ناله سرنای تو در جان رسید در پی سرنای تو بازآمدیم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷۵ گر تو کنی روی ترش زحمت از این جا ببرم گر تو میی من قدحم ور ترشی من کبرم عبس وجها سندی کان سناه مددی کل هوی یهویه ذاک جمیل و کرم زنده نباشد دل من گر به مهش دل ندهم عقل ندارد سر من گر ز نباتش نچرم مبسمه بلبلنی عابسه زلزلنی ما شطه شیبنی غیبته الف هرم گر کژی آرم سوی او همچو کمان تیر خورم ور هنر آرم سوی او عرضه کنم بی هنرم بارحتی فکرته هیجنی قلقلنی قمت اطوف سکرا مغتنما حول حرم گر پی رایش نروم باد گسسته رگ من ور سوی بحرش نروم باد شکسته گهرم ظلت به مقتنیا مرتزقا مجتنیا نخله خلد نبتت وسط ریاض و ارم چونک شکارش نشوم خواجه یقین دان که سگم چون پی اسپش ندوم خواجه یقین دان که خرم کنت ثقیلا کسلا خففنی جذبته نمت علی قارعه عاصفنی سیل عرم گفتم بسته ست دلم گفت منم قفل گشا گفتم کشتی تو مرا گفت من از تو بترم رو سخن کار مگو کز همه آزاد شدم رو سخن خار مگو چون همه گل می سپرم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷۶ منم آن بنده مخلص که از آن روز که زادم دل و جان را ز تو دیدم دل و جان را به تو دادم کتب العشق بانی بهوی العاشق اعلم فالیه نتراجع و الیه نتحاکم چو شراب تو بنوشم چو شراب تو بجوشم چو قبای تو بپوشم ملکم شاه قبادم قمر الحسن اتانی و الی الوصل دعانی و رعانی و سقانی هو فی الفضل مقدم ز میانم چو گزیدی کمر مهر تو بستم چو بدیدم کرم تو به کرم دست گشادم نصر العشق اجیبوا و الی الوصل انیبوا طلع البدر فطیبوا قدم الحب و انعم چه کنم نام و نشان را چو ز تو گم نشود کس چه کنم سیم و درم را چو در این گنج فتادم لمع العشق توالی و علی الصبر تعالی طمس البدر هلالا خضع القلب و اسلم چو توی شادی و عیدم چه نکوبخت و سعیدم دل خود بر تو نهادم به خدا نیک نهادم خدعونی نهبونی اخذونی غلبونی وعدونی کذبونی فالی من اتظلم نه بدرم نه بدوزم نه بسازم نه بسوزم نه اسیر شب و روزم نه گرفتار کسادم ملک الشرق تشرق و علی الروح تعلق غسق النفس تفرق ربض الکفر تهدم چه کساد آید آن را که خریدار تو باشی چو فزودی تو بهایم که کند طمع مزادم نفس العشق عتادی و عمیدی و عمادی فمن العشق تدثر و من العشق تختم روش زاهد و عابد همگی ترک مراد است بنما ترک چه گویم چو توی جمله مرادم لک یا عشق وجودی و رکوعی و سجودی لک بخلی لک جودی و لک الدهر منظم چو مرا دیو ربودی طربم یاد تو بودی تو چنانم بربودی که بشد یاد ز یادم الف الدهر بعادی جرح البعد فؤادی فقد النوم وسادی و سعاداتی نوم به صفت کشتی نوحم که به باد تو روانم چو مرا باد تو دادی مده ای دوست به بادم فاری الشمل تفرق و اری الستر تمزق و اری السقف تخرق و اری الموج تلاطم من اگر کشتی نوحم چه عجب چون همه روحم من اگر فتح و فتوحم چه عجب شاه نژادم و اری البدر تکور و اری النجم تکدر و اری البحر تسجر و اری الهلک تفاقم چو به بحر تو درآیم به مزاج آب حیاتم چو فتم جانب ساحل حجرم سنگ و جمادم فقد اهدانی ربی و اتی الجد بحبی نهض الحب لطبی و تدارک و ترحم به خدا باز سپیدم که به شاه است امیدم سوی مردار چه گردم نه چو زاغم نه چو خادم نزل العشق بداری معه کاس عقاری هو معراج سواری و علی السطح کسلم چو بسازیم چو عیدم چو بسوزیم چو عودم ز تو گریم ز تو خندم ز تو غمگین ز تو شادم بک احیی و اموت بک امسک و افوت بک فی الدهر سکوت بک قلبی یتکلم چو ز تبریز بتابد مه شمس الحق والدین بفروزد ز مه او فلک جهد و جهادم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷۷ انا فتحنا بابکم لا تهجروا اصحابکم لا تییسوا من غابکم لا تدنسوا اثوابکم الحمد لله الذی من علینا بالثنا فی ظل دین مسند لا تغلقوا ابوابکم یا اولیا لا تحزنوا اربحتکم لا تغبنوا اشجعتکم لا تجبنوا لا تحقروا القابکم یا رب اشرح صدرنا یا رب ارفع قدرنا یا رب اظهر بدرنا لا تعبدوا اربابکم ما لی اله غیره نال البرا یا خیره طاب الموافی سیره لا تخسرو اعقابکم بوی دل آید از سخن دل حاصل آید از سخن تا مقبل آید از سخن لا تهتکوا جلبابکم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷۸ رحت انا من بینکم غبت کذا من عینکم لا تغفلوا عن حینکم لا تهدموا دارینکم اخواننا اخواننا ان الزمان خاننا لا تنسؤا هجراننا لا تهدموا دارینکم قد فاتنا اعمارنا و استنسیت اخبارنا و استثقلت اوزارنا لا تهدموا دارینکم استوثقوا ادیانکم و استغنموا اخوانکم و استعشقوا ایمانکم لا تهدموا دارینکم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷۹ اتیناکم اتیناکم فحیونا نحییکم و لو لاکم و لقیاکم لما کنا بودایکم دخلنا دارکم سکری فشکرا ربنا شکرا ذکرتم عهدنا ذکرا و نادانا منادیکم خرجنا من قری الوادی دخلنا القصر یا حادی توافیتم بمیعادی و باح الراح ساقیکم فاخف القصر لا تبدی و من یسیلک لا تهدی فانت الغوث و المجدی اذا ناجی مناجیکم و تسقینا و تشفینا و مثل السر تخفینا و هذا کله فضل فانا لا نکافیکم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۸۰ اقبل الساقی علینا حاملا کاس المدام فاشربوا من کاس خلد و اترکوا کل الطعام اشبعوا من غیر اکل و اسمعوا من غیر اذن و انطقوا من غیر حرف و اسکتوا تم الکلام ایها العشاق طیبوا و اسکروا من کأسنا و ارکبوا ظهر المعالی و ادخلوا بین الزحام انهضوا نادی المنادی الصلا این الرجال جاء کم نادی القیامه فی الهوی نعم القیام اشربوا سقیا لکم ثم اطربوا غنما لکم ان هذا یوم عید عیدوا بعد الصیام وافقونا وافقونا فی طریق الاتحاد انما نحن کنهر فرقوه و السلام یا ندیمی سل سبیلا نحو عین السلسبیل قم لنا نفتح جنانا من جنان یا غلام # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۸۱ قد رجعنا قد رجعنا جاییا من طورکم انظرونا انظرونا نقتبس من نورکم کل من یرجو وجودا یغتنم من جودکم کل من ارداه عسر نال من میسورکم لیس یشقی بالرزایا من یکن محفوظکم لا یبالی بالبرایا خاضعی منصورکم حارت ابصار البرایا فی بدیهیاتکم من یلاقی من یسوق الخیل فی مستورکم لیس یهدی قلبنا الا نسیم منکم لیس یجلی طرفنا الا بقربی دورکم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۸۲ ظننتم ایا عذال ان قد عدلتم تظنون ان الحق فیما عذلتم و ما ضاء ذاک البدر الا لاهله و غادرکم انواره فضللتم فما مل من ذاق الصبابه و الهوی و انکم ما ذقتم فمللتم و ان ذقتموا ما ذقتموه بحقها و لا مشرب العشاق یوما وصلتم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۸۳ فان وفق الله الکریم وصالکم و عاین روحی حسنکم و جمالکم تصدقت بالروح العزیز لشکرها فبالله ارحموا ذلی و عشقی فما لکم الی کم اقاسی هجرکم و فراقکم الی کم اؤانس طیفکم و خیالکم تناقص صبری بازدیاد ملالکم فیالیتنی افننی کصبری ملالکم عمی العین من تذکارها حرکاتکم و غنجاتها ویلاکم و دلالکم رآنی الهوی یوما الاعب غفلتی فصاح علینا صیحه العشق والکم لقد جاء من تبریز روح مجسم الا فانثروا فی حب نعلیه ما لکم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۸۴ علی اهل نجد الثنا و سلام و عیشتنا فی غیرهم لحرام فضیلته للفاضلین بصیره ملاحته للعاشقین قوام بصیره اهل الله منه مکحل و عشره اهل الحق فیه مدام ایا ساکنیها من فضیله سیدی لکم عیشه مرضیه و دوام و لو لا حجاب العز ارخی ملیکنا لکان علی باب الملیک زحام ملیک اذا لاحت شعاشع خده لا صبح حیا صخره و رخام سقی الله وقتا انطقانا کلامه ففی الروح من ذاک الکلام کلام غدا آلفا قلبی یقوم لامره وقدی من عذل العواذل لام # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۸۵ بیا بیا دلدار من دلدار من درآ درآ در کار من در کار من تویی تویی گلزار من گلزار من بگو بگو اسرار من اسرار من بیا بیا درویش من درویش من مرو مرو از پیش من از پیش من تویی تویی هم کیش من هم کیش من تویی تویی هم خویش من هم خویش من هر جا روم با من روی با من روی هر منزلی محرم شوی محرم شوی روز و شبم مونس تویی مونس تویی دام مرا خوش آهویی خوش آهویی ای شمع من بس روشنی بس روشنی در خانه ام چون روزنی چون روزنی تیر بلا چون دررسد چون دررسد هم اسپری هم جوشنی هم جوشنی صبر مرا برهم زدی برهم زدی عقل مرا رهزن شدی رهزن شدی دل را کجا پنهان کنم پنهان کنم در دلبری تو بی حدی تو بی حدی ای فخر من سلطان من سلطان من فرمان ده و خاقان من خاقان من چون سوی من میلی کنی میلی کنی روشن شود چشمان من چشمان من هر جا توی جنت بود جنت بود هر جا روی رحمت بود رحمت بود چون سایه ها در چاشتگه در چاشتگه فتح و ظفر پیشت دود پیشت دود فضل خدا همراه تو همراه تو امن و امان خرگاه تو خرگاه تو بخشایش و حفظ خدا حفظ خدا پیوسته در درگاه تو درگاه تو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۸۶ دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من سرو خرامان منی ای رونق بستان من چون می روی بی من مرو ای جان جان بی تن مرو وز چشم من بیرون مشو ای شعله ی تابان من هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من بی پا و سر کردی مرا بی خواب وخور کردی مرا سرمست و خندان اندرآ ای یوسف کنعان من از لطف تو چون جان شدم وز خویشتن پنهان شدم ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من گل جامه در از دست تو ای چشم نرگس مست تو ای شاخ ها آبست تو ای باغ بی پایان من یک لحظه داغم می کشی یک دم به باغم می کشی پیش چراغم می کشی تا وا شود چشمان من ای جان پیش از جان ها وی کان پیش از کان ها ای آن پیش از آن ها ای آن من ای آن من منزلگه ما خاک نی گر تن بریزد باک نی اندیشه ام افلاک نی ای وصل تو کیوان من مر اهل کشتی را لحد در بحر باشد تا ابد در آب حیوان مرگ کو ای بحر من عمان من ای بوی تو در آه من وی آه تو همراه من بر بوی شاهنشاه من شد رنگ وبو حیران من جانم چو ذره در هوا چون شد ز هر ثقلی جدا بی تو چرا باشد چرا ای اصل چار ارکان من ای شه صلاح الدین من ره دان من ره بین من ای فارغ از تمکین من ای برتر از امکان من # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۸۷ گر آخر آمد عشق تو گردد ز اول ها فزون بنوشت توقیعت خدا کالآخرون السابقون زرین شده طغرای او ز انا فتحناهای او سر کرده صورت های او از بحر جان آبگون آدم دگربار آمده بر تخت دین تکیه زده در سجده شکر آمده سرهای نحن الصافون رستم که باشد در جهان در پیش صف عاشقان شبدیز می رانند خوش هر روز در دریای خون هر سو دو صد ببریده سر در بحر خون زان کر و فر رقصان و خندان چون شکر ز انا الیه راجعون گر سایه عاشق فتد بر کوه سنگین برجهد نه چرخ صدق ها زند تو منکری نک آزمون بر کوه زد اشراق او بشنو تو چاقاچاق او خود کوه مسکین که بود آن جا که شد موسی زبون خود پیش موسی آسمان باشد کمینه نردبان کو آسمان کو ریسمان کو جان کو دنیای دون تن را تو مشتی کاه دان در زیر او دریای جان گرچه ز بیرون ذره ای صد آفتابی از درون خورشیدی و زرین طبق دیگ تو را پخته است حق مطلوب بودی در سبق طالب شدستی تو کنون او پار کشتی کاشته امسال برگ افراشته سر از زمین برداشته بر خویش می خواند فسون جان مست گشت از کاس او ای شاد کاس و طاس او طاسی که بهر سجده اش شد طشت گردون سرنگون ای شمس تبریز از کرم ای رشک فردوس و ارم تا چنگ اندر من زدی در عشق گشتم ارغنون # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۸۸ تا کی گریزی از اجل در ارغوان و ارغنون نک کش کشانت می برند انا الیه راجعون تا کی زنی بر خانه ها تو قفل با دندانه ها تا چند چینی دانه ها دام اجل کردت زبون شد اسب و زین نقره گین بر مرکب چوبین نشین زین بر جنازه نه ببین دستان این دنیای دون برکن قبا و پیرهن تسلیم شو اندر کفن بیرون شو از باغ و چمن ساکن شو اندر خاک و خون دزدیده چشمک می زدی همراز خوبان می شدی دستک زنان می آمدی کو یک نشان ز آن ها کنون ای کرده بر پاکان زنخ امروز بستندت زنخ فرزند و اهل و خانه ات از خانه کردندت برون کو عشرت شب های تو کو شکرین لب های تو کو آن نفس کز زیرکی بر ماه می خواندی فسون کو صرفه و استیزه ات بر نان و بر نان ریزه ات کو طوق و کو آویزه ات ای در شکافی سرنگون کو آن فضولی های تو کو آن ملولی های تو کو آن نغولی های تو در فعل و مکر ای ذوفنون این باغ من آن خان من این آن من آن آن من ای هر منت هفتاد من اکنون کهی از تو فزون کو آن دم دولت زدن بر این و آن سبلت زدن کو حمله ها و مشت تو وان سرخ گشتن از جنون هرگز شبی تا روز تو در توبه و در سوز تو نابوده مهراندوز تو از خالق ریب المنون امروز ضربت ها خوری وز رفته حسرت ها خوری زان اعتقاد سرسری زان دین سست بی سکون زان سست بودن در وفا بیگانه بودن با خدا زان ماجرا با انبیا کاین چون بود ای خواجه چون چون آینه باش ای عمو خوش بی زبان افسانه گو زیرا که مستی کم شود چون ماجرا گردد شجون # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۸۹ ای عاشقان ای عاشقان هنگام کوچ است از جهان در گوش جانم می رسد طبل رحیل از آسمان نک ساربان برخاسته قطارها آراسته از ما حلالی خواسته چه خفته اید ای کاروان این بانگ ها از پیش و پس بانگ رحیل است و جرس هر لحظه ای نفس و نفس سر می کشد در لامکان زین شمع های سرنگون زین پرده های نیلگون خلقی عجب آید برون تا غیب ها گردد عیان زین چرخ دولابی تو را آمد گران خوابی تو را فریاد از این عمر سبک زنهار از این خواب گران ای دل سوی دلدار شو ای یار سوی یار شو ای پاسبان بیدار شو خفته نشاید پاسبان هر سوی شمع و مشعله هر سوی بانگ و مشغله کامشب جهان حامله زاید جهان جاودان تو گل بدی و دل شدی جاهل بدی عاقل شدی آن کو کشیدت این چنین آن سو کشاند کش کشان اندر کشاکش های او نوش است ناخوش های او آب است آتش های او بر وی مکن رو را گران در جان نشستن کار او توبه شکستن کار او از حیله بسیار او این ذره ها لرزان دلان ای ریش خند رخنه جه یعنی منم سالار ده تا کی جهی گردن بنه ور نی کشندت چون کمان تخم دغل می کاشتی افسوس ها می داشتی حق را عدم پنداشتی اکنون ببین ای قلتبان ای خر به کاه اولی تری دیگی سیاه اولی تری در قعر چاه اولی تری ای ننگ خانه و خاندان در من کسی دیگر بود کاین خشم ها از وی جهد گر آب سوزانی کند زآتش بود این را بدان در کف ندارم سنگ من با کس ندارم جنگ من با کس نگیرم تنگ من زیرا خوشم چون گلستان پس خشم من زان سر بود وز عالم دیگر بود این سو جهان آن سو جهان بنشسته من بر آستان بر آستان آن کس بود کو ناطق اخرس بود این رمز گفتی بس بود دیگر مگو در کش زبان # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۹۰ دلدار من در باغ دی می گشت و می گفت ای چمن صد حور خوش داری ولی بنگر یکی داری چو من گفتم صلای ماجرا ما را نمی پرسی چرا گفتا که پرسش های ما بیرون ز گوش است و دهن گفتم ز پرسش تو بحل باری اشارت را مهل گفت از اشارت های دل هم جان بسوزد هم بدن گفتم که چونی در سفر گفتا که چون باشد قمر سیمین بر و زرین کمر چشم و چراغ مرد و زن گشتن به گرد خود خطا الا جمال قطب را او را روا باشد روا کو ره رو است اندر وطن هم ساربان هم اشتران مستند از آن صاحب قران ای ساربان منزل مکن جز بر در آن یار من ای عشرت و ای ناز ما ای اصل و ای آغاز ما آخر چه داند راز ما جان حسن یا بوالحسن ای عشق تو در جان من چون آفتاب اندر حمل وی صورتت در چشم من همچون عقیق اندر یمن چون اولین و آخرین در حشر جمع آید یقین از تو نباشد خوبتر در جمله آن انجمن مجنون چو بیند مر تو را لیلی بر او کاسد شود لیلی چو بیند مر تو را گردد چو مجنون ممتحن در جست و جوی روی تو در پای گل بس خارها ای یاس من گوید همی اندر فراقت یاسمن گر آفتاب روی تو روزی ده ما نیستی ذرات کونین از طمع کی باز کردندی دهن حیوان چو قربانی بود جسمش ز جان فانی بود پس شرحه های گوشتش زنده شود زین بابزن آتش بگوید شرحه را سر حیاتات بقا کای رسته از جان فنا بر جان بی آزار زن نعره زنند آن شرحه ها یا لیت قومی یعلمون گر نعره شان این سو رسد نی گبر ماند نی وثن نی ترس ماند در دلی نی پای ماند در گلی لبیک لبیک و بلی می گوی و می رو تا وطن هست این سخن را باقیی در پرده مشتاقیی پیدا شود گر ساقیی ما را کند بی خویشتن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۹۱ بویی همی آید مرا مانا که باشد یار من بر یاد من پیمود می آن باوفا خمار من کی یاد من رفت از دلش ای در دل و جان منزلش هر لحظه معجونی کند بهر دل بیمار من خاصه کنون از جوش او زان جوش بی روپوش او رحمت چو جیحون می رود در قلزم اسرار من پرده ست بر احوال من این گفتن و این قال من ای ننگ گلزار ضمیر از فکرت چون خار من کو نعره ای یا بانگی اندر خور سودای من کو آفتابی یا مهی ماننده انوار من این را رها کن قیصری آمد ز روم اندر حبش تا زنگ را برهم زند در بردن زنگار من نظاره کن کز بام او هر لحظه ای پیغام او از روزن دل می رسد در جان آتشخوار من لاف وصالش چون زنم شرح جمالش چون کنم کان طوطیان سر می کشند از دام این گفتار من اندرخور گفتار من منگر به سوی یار من سینای موسی را نگر در سینه افگار من امشب در این گفتارها رمزی از آن اسرارها در پیش بیداران نهد آن دولت بیدار من آن پیل بی خواب ای عجب چون دید هندستان به شب لیلی درآمد در طلب در جان مجنون وار من امشب ز سیلاب دلم ویران شود آب و گلم کآمد به میرابی دل سرچشمه انهار من بر گوش من زد غره ای زان مست شد هر ذره ای بانگ پریدن می رسد زان جعفر طیار من یا رب به غیر این زبان جان را زبانی ده روان در قطع و وصل وحدتت تا بسکلد زنار من صبر از دل من برده ای مست و خرابم کرده ای کو علم من کو حلم من کو عقل زیرکسار من این را بپوشان ای پسر تا نشنود آن سیمبر ای هر چه غیر داد او گر جان بود اغیار من ای دلبر بی جفت من ای نامده در گفت من این گفت را زیبی ببخش از زیور ای ستار من ای طوطی هم خوان ما جز قند بی چونی مخا نی عین گو و نی عرض نی نقش و نی آثار من از کفر و از ایمان رهد جان و دلم آن سو رود دوزخ بود گر غیر آن باشد فن و کردار من ای طبله ام پر شکرت من طبل دیگر چون زنم ای هر شکن از زلف تو صد نافه و عطار من مهمانیم کن ای پسر این پرده می زن تا سحر این است لوت و پوت من باغ و رز و دینار من خفته دلم بیدار شد مست شبم هشیار شد برقی بزد بر جان من زان ابر با مدرار من در اولین و آخرین عشقی بننمود این چنین ابصار عبرت دیده را ای عبرة الابصار من بس سنگ و بس گوهر شدم بس مؤمن و کافر شدم گه پا شدم گه سر شدم در عودت و تکرار من روزی برون آیم ز خود فارغ شوم از نیک و بد گویم صفات آن صمد با نطق در انبار من جانم نشد زین ها خنک یا ذاالسماء و الحبک ای گلرخ و گلزار من ای روضه و ازهار من امشب چه باشد قرن ها ننشاند آن نار و لظی من آب گشتم از حیا ساکن نشد این نار من هر دم جوان تر می شوم وز خود نهان تر می شوم همواره آن تر می شوم از دولت هموار من چون جزو جانم کل شوم خار گلم هم گل شوم گشتم سمعنا قل شوم در دوره دوار من ای کف زنم مختل مشو وی مطربم کاهل مشو روزی بخواهد عذر تو آن شاه باایثار من روزی شوی سرمست او روزی ببوسی دست او روزی پریشانی کنی در عشق چون دستار من کرده ست امشب یاد او جان مرا فرهاد او فریاد از این قانون نو کاشکست چنگش تار من مجنون که باشد پیش او لیلی بود دل ریش او ناموس لیلییان برد لیلی خوش هنجار من دست پدر گیر ای پسر با او وفا کن تا سحر کامشب منم اندر شرر زان ابر آتشبار من زان می حرام آمد که جان بی صبر گردد در زمان نحس زحل ندهد رهش در دید مه دیدار من جان گر همی لرزد از او صد لرزه را می ارزد او کو دیده های موج جو در قلزم زخار من من تا قیامت گویمش ای تاجدار پنج و شـش حیرت همی حیران شود در مبعث و انشار من خواهی بگو خواهی مگو صبری ندارم من از او ای روی او امسال من ای زلف جعدش پار من خلقان ز مرگ اندر حذر پیشش مرا مردن شکر ای عمر بی او مرگ من وی فخر بی او عار من آه از مه مختل شده وز اختر کاهل شده از عقده من فارغ شده بی دانش فوار من بر قطب گردم ای صنم از اختران خلوت کنم کو صبح مصبوحان من کو حلقه احرار من پهلو بنه ای ذوالبیان با پهلوان کاهلان بیزار گشتم زین زبان وز قطعه و اشعار من جز شمس تبریزی مگو جز نصر و پیروزی مگو جز عشق و دلسوزی مگو جز این مدان اقرار من # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۹۲ این کیست این این کیست این این یوسف ثانی است این خضر است و الیاس این مگر یا آب حیوانی است این این باغ روحانی است این یا بزم یزدانی است این سرمه سپاهانی است این یا نور سبحانی است این آن جان جان افزاست این یا جنت المأواست این ساقی خوب ماست این یا باده جانی است این تنگ شکر را ماند این سودای سر را ماند این آن سیمبر را ماند این شادی و آسانی است این امروز مستیم ای پدر توبه شکستیم ای پدر از قحط رستیم ای پدر امسال ارزانی است این ای مطرب داووددم آتش بزن در رخت غم بردار بانگ زیر و بم کاین وقت سرخوانی است این مست و پریشان توام موقوف فرمان توام اسحاق قربان توام این عید قربانی است این رستیم از خوف و رجا عشق از کجا شرم از کجا ای خاک بر شرم و حیا هنگام پیشانی است این گل های سرخ و زرد بین آشوب و بردابرد بین در قعر دریا گرد بین موسی عمرانی است این هر جسم را جان می کند جان را خدادان می کند داور سلیمان می کند یا حکم دیوانی است این ای عشق قلماشیت گو از عیش و خوش باشیت گو کس می نداند حرف تو گویی که سریانی است این خورشید رخشان می رسد مست و خرامان می رسد با گوی و چوگان می رسد سلطان میدانی است این هر جا یکی گویی بود در حکم چوگان می دود چون گوی شو بی دست و پا هنگام وحدانی است این گویی شوی بی دست و پا چوگان او پایت شود در پیش سلطان می دوی کاین سیر ربانی است این آن آب بازآمد به جو بر سنگ زن اکنون سبو سجده کن و چیزی مگو کاین بزم سلطانی است این # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۹۳ این کیست این این کیست این هذا جنون العاشقین از آسمان خوشتر شده در نور او روی زمین بی هوشی جان هاست این یا گوهر کان هاست این یا سرو بستان هاست این یا صورت روح الامین سرمستی جان جهان معشوقه چشم و دهان ویرانی کسب و دکان یغماجی تقوا و دین خورشید و ماه از وی خجل گوهر نثار سنگ دل کز بیم او پشمین شود هر لحظه کوه آهنین خورشید اندر سایه اش افزون شده سرمایه اش صد ماه اندر خرمنش چون نسر طایر دانه چین بسم الله ای روح البقا بسم الله ای شیرین لقا بسم الله ای شمس الضحا بسم الله ای عین الیقین هین روی ها را تاب ده هین کشت دل را آب ده نعلین برون کن برگذر بر تارک جان ها نشین ای هوش ما از خود برو وی گوش ما مژده شنو وی عقل ما سرمست شو وی چشم ما دولت ببین ایوب را آمد نظر یعقوب را آمد پسر خورشید شد جفت قمر در مجلس آ عشرت گزین من کیسه ها می دوختم در حرص زر می سوختم ترک گدارویی کنم چون گنج دیدم در کمین ای شهسوار امر قل ای پیش عقلت نفس کل چون کودکی کز کودکی وز جهل خاید آستین چون بیندش صاحب نظر صدتو شود او را بصر دستک زنان بالای سر گوید که یا نعم المعین در سایه سدره نظر جبریل خو آمد بشر درخورد او نبود دگر مهمانی عجل سمین بر خوان حق ره یافت او با خاصگان دریافت او بنهاده بر کف ها طبق بهر نثارش حور عین این نامه اسرار جان تا چند خوانی بر چپان این نامه می پرد عیان تا کف اصحاب الیمین # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۹۴ ای باغبان ای باغبان آمد خزان آمد خزان بر شاخ و برگ از درد دل بنگر نشان بنگر نشان ای باغبان هین گوش کن ناله درختان نوش کن نوحه کنان از هر طرف صد بی زبان صد بی زبان هرگز نباشد بی سبب گریان دو چشم و خشک لب نبود کسی بی درد دل رخ زعفران رخ زعفران حاصل درآمد زاغ غم در باغ و می کوبد قدم پرسان به افسوس و ستم کو گلستان کو گلستان کو سوسن و کو نسترن کو سرو و لاله و یاسمن کو سبزپوشان چمن کو ارغوان کو ارغوان کو میوه ها را دایگان کو شهد و شکر رایگان خشک است از شیر روان هر شیردان هر شیردان کو بلبل شیرین فنم کو فاخته کوکوزنم طاووس خوب چون صنم کو طوطیان کو طوطیان خورده چو آدم دانه ای افتاده از کاشانه ای پریده تاج و حله شان زین افتنان زین افتنان گلشن چو آدم مستضر هم نوحه گر هم منتظر چون گفتشان لا تقنطوا ذو الامتنان ذو الامتنان جمله درختان صف زده جامه سیه ماتم زده بی برگ و زار و نوحه گر زان امتحان زان امتحان ای لک لک و سالار ده آخر جوابی بازده در قعر رفتی یا شدی بر آسمان بر آسمان گفتند ای زاغ عدو آن آب بازآید به جو عالم شود پررنگ و بو همچون جنان همچون جنان ای زاغ بیهوده سخن سه ماه دیگر صبر کن تا دررسد کوری تو عید جهان عید جهان ز آواز اسرافیل ما روشن شود قندیل ما زنده شویم از مردن آن مهر جان آن مهر جان تا کی از این انکار و شک کان خوشی بین و نمک بر چرخ پرخون مردمک بی نردبان بی نردبان میرد خزان همچو دد بر گور او کوبی لگد نک صبح دولت می دمد ای پاسبان ای پاسبان صبحا جهان پرنور کن این هندوان را دور کن مر دهر را محرور کن افسون بخوان افسون بخوان ای آفتاب خوش عمل بازآ سوی برج حمل نی یخ گذار و نی وحل عنبرفشان عنبرفشان گلزار را پرخنده کن وان مردگان را زنده کن مر حشر را تابنده کن هین العیان هین العیان از حبس رسته دانه ها ما هم ز کنج خانه ها آورده باغ از غیب ها صد ارمغان صد ارمغان گلشن پر از شاهد شود هم پوستین کاسد شود زاینده و والد شود دور زمان دور زمان لک لک بیاید با یدک بر قصر عالی چون فلک لک لک کنان کالملک لک یا مستعان یا مستعان بلبل رسد بربط زنان وان فاخته کوکوکنان مرغان دیگر مطرب بخت جوان بخت جوان من زین قیامت حاملم گفت زبان را می هلم می ناید اندیشه دلم اندر زبان اندر زبان خاموش و بشنو ای پدر از باغ و مرغان نو خبر پیکان پران آمده از لامکان از لامکان # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۹۵ هین دف بزن هین کف بزن کاقبال خواهی یافتن مردانه باش و غم مخور ای غمگسار مرد و زن قوت بده قوت ستان ای خواجه بازارگان صرفه مکن صرفه مکن در سود مطلق گام زن گر آب رو کمتر شود صد آب رو محکم شود جان زنده گردد وارهد از ننگ گور و گورکن امروز سرمست آمدی ناموس را برهم زدی هین شعله زن ای شمع جان ای فارغ از ننگ لگن درسوختم این دلق را رد و قبول خلق را گو سرد شو این بوالعلا گو خشم گیر آن بوالحسن گر تو مقامرزاده ای در صرفه چون افتاده ای صرفه گری رسوا بود خاصه که با خوب ختن صد جان فدای یار من او تاج من دستار من جنت ز من غیرت برد گر درروم در گولخن آن گولخن گلشن شود خاکسترش سوسن شود چون خلق یار من شود کان می نگنجد در دهن فرمان یار خود کنم خاموش باشم تن زنم من چون رسن بازی کنم اندر هوای آن رسن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۹۶ دلدار من در باغ دی می گشت و می گفت ای چمن صد حور کش داری ولی بنگر یکی داری چو من قدر لبم نشناختی با من دغاها باختی اینک چنین بگداختی حیران فی هذا الزمن ای فتنه ها انگیخته بر خلق آتش ریخته وز آسمان آویخته بر هر دلی پنهان رسن در بحر صاف پاک تو جمله جهان خاشاک تو در بحر تو رقصان شده خاشاک نقش مرد و زن خاشاک اگر گردان بود از موج جان از جا مرو سرنای خود را گفته تو من دم زنم تو دم مزن بس شمع ها افروختی بیرون ز سقف آسمان بس نقش ها بنگاشتی بیرون ز شهر جان و تن ای بی خیال روی تو جمله حقیقت ها خیال ای بی تو جان اندر تنم چون مرده ای اندر کفن بی نور نورافروز او ای چشم من چیزی مبین بی جان جان انگیز او ای جان من رو جان مکن گفتم صلای ماجرا ما را نمی پرسی چرا گفتا که پرسش های ما بیرون ز گوش است و دهن ای سایه معشوق را معشوق خود پنداشته ای سال ها نشناخته تو خویش را از پیرهن تا جان بااندازه ات بر جان بی اندازه زد جانت نگنجد در بدن شمعت نگنجد در لگن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۹۷ ای دل شکایت ها مکن تا نشنود دلدار من ای دل نمی ترسی مگر از یار بی زنهار من ای دل مرو در خون من در اشک چون جیحون من نشنیده ای شب تا سحر آن ناله های زار من یادت نمی آید که او می کرد روزی گفت گو می گفت بس دیگر مکن اندیشه گلزار من اندازه خود را بدان نامی مبر زین گلستان این بس نباشد خود تو را کآگه شوی از خار من گفتم امانم ده به جان خواهم که باشی این زمان تو سرده و من سرگران ای ساقی خمار من خندید و می گفت ای پسر آری ولیک از حد مبر وانگه چنین می کرد سر کای مست و ای هشیار من چون لطف دیدم رای او افتادم اندر پای او گفتم نباشم در جهان گر تو نباشی یار من گفتا مباش اندر جهان تا روی من بینی عیان خواهی چنین گم شو چنان در نفی خود دان کار من گفتم منم در دام تو چون گم شوم بی جام تو بفروش یک جامم به جان وانگه ببین بازار من # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۹۸ ای یار من ای یار من ای یار بی زنهار من ای دلبر و دلدار من ای محرم و غمخوار من ای در زمین ما را قمر ای نیم شب ما را سحر ای در خطر ما را سپر ای ابر شکربار من خوش می روی در جان من خوش می کنی درمان من ای دین و ای ایمان من ای بحر گوهردار من ای شب روان را مشعله ای بی دلان را سلسله ای قبله هر قافله ای قافله سالار من هم ره زنی هم ره بری هم ماهی و هم مشتری هم این سری هم آن سری هم گنج و استظهار من چون یوسف پیغامبری آیی که خواهم مشتری تا آتشی اندر زنی در مصر و در بازار من هم موسیی بر طور من عیسیء هر رنجور من هم نور نور نور من هم احمد مختار من هم مونس زندان من هم دولت خندان من والله که صد چندان من بگذشته از بسیار من گویی مرا برجه بگو گویم چه گویم پیش تو گویی بیا حجت مجو ای بنده طرار من گویم که گنجی شایگان گوید بلی نی رایگان جان خواهم و آنگه چه جان گویم سبک کن بار من گر گنج خواهی سر بنه ور عشق خواهی جان بده در صف درآ واپس مجه ای حیدر کرار من # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۹۹ در غیب پر این سو مپر ای طایر چالاک من هم سوی پنهان خانه رو ای فکرت و ادراک من عالم چه دارد جز دهل از عیدگاه عقل کل گردون چه دارد جز که که از خرمن افلاک من من زخم کردم بر دلت مرهم منه بر زخم من من چاک کردم خرقه ات بخیه مزن بر چاک من در من از این خوشتر نگر کآب حیاتم سر به سر چندین گمان بد مبر ای خایف از اهلاک من دریا نباشد قطره ای با ساحل دریای جان شادی نیرزد حبه ای در همت غمناک من خرگوش و کبک و آهوان باشد شکار خسروان شیران نر بین سرنگون بربسته بر فتراک من دل های شیران خون شده صحرا ز خون گلگون شده مجنون کنان مجنون شده از شاهد لولاک من گر کاهلی باری بیا درکش یکی جام خدا کوه احد جنبان شود برپرد از محراک من جامی که تفش می زند بر آسمان بی سند دانی چه جوشش ها بود از جرعه اش بر خاک من آن باده بر مغزت زند چشم و دلت روشن کند وانگه ببینی گوهری در جسم چون خاشاک من عالم چو مرغی خفته ای بر بیضه پرچوژه ای زان بیضه یابد پرورش بال و پر املاک من روزی که مرغ از یک لگد از روی بیضه برجهد هفت آسمان فانی شود در نور بیضه پاک من خری که او را نیست بن می گوید ای خاک کهن دامن گشا گوهر ستان کی دیده ای امساک من در وهم ناید ذات من اندیشه ها شد مات من جز احولی از احولی کی دم زند ز اشراک من خامش که اندر خامشی غرقه تری در بی هشی گرچه دهان خوش می شود زین حرف چون مسواک من # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۰۰ هذا رشاد الکافرین هذا جزاء الصابرین هذا معاد الغابرین نعم الرجا نعم المعین صد آفتاب از تو خجل او خوشه چین تو مشتعل نعره زنان در سینه دل استدرکوا عین الیقین از آسمان در هر غذا از علویان آید ندا کای روح پاک مقتدا یا رحمة للعالمین حبس حقایق را دری باغ شقایق را تری هم از دقایق مخبری پیش از ظهور یوم دین ای دل ز دیده دام کن دیده نداری وام کن ای جان نفیر عام کن تا برجهی زین آب و طین ای جان تو باری لمتری شیر جهاد اکبری باید که صف ها بردری و آیی بر آن قلعه حصین هان ای حبیب و ای محب بشنو صلا و فاستجب گر گشت جانان محتجب جان می رود نیکوش بین گفته ست جان ذوفنون چون غرقه شد در بحر خون یا لیت قومی یعلمون که با کیانم همنشین سیلم سوی دریا روم روحم سوی بالا روم لعلم به گوهرها روم یا تاج باشم یا نگین هر کس که یابد این رشد زان قند بی حد او چشد مانند موسی برکشد از خاره او ماء معین چون مست گشتم برجهم بر رخش دل زین برنهم زیرا که مشتاق شهم آن ماه از مه ها مهین گفتن رها کن ای پدر گفتن حجاب است از نظر گر می خوری زان می بخور ور می گزینی زان گزین الصمت اولی بالرصد فی النطق تهییج العدد جاء المدد جاء المدد استنصروا یا مسلمین مستفعلن مستفعلن یا سیدا یا اقربا فی نشونا او مشینا من قربه العرق الوتین # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۰۱ آن شاخ خشک است و سیه هان ای صبا بر وی مزن ای زندگی باغ ها وی رنگ بخش مرد و زن هان ای صبای خوب خد اندر رکابت می رود آب روان و سبزه ها وز هر طرف وجه الحسن دریادلی و روشنی بر خشک و بر تر می زنی او سخت خشک است و سیه بر وی مزن از بهر من من خیره روتر آمدم بر جود تو راهی زدم این کی تواند گفت گل با لاله یا سرو و سمن ای باغ ساز و دست نی چون عقل فوق و پست نی هستی چو نحل خانه کن یا جان معمار بدن خواهی که معنی کش شوم رو صبر کن تا خوش شوم رنجور بسته فن بود خاصه در این باریک فن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۰۲ چندان بگردم گرد دل کز گردش بسیار من نی تن کشاند بار من نی جان کند پیکار من چندان طواف کان کنم چندان مصاف جان کنم تا بگسلد یک بارگی هم پود من هم تار من گر تو لجوجی سخت سر من هم لجوجم ای پسر سر می نهد هر شیر نر در صبر پاافشار من تن چون نگردد گرد جان با مشعل چون آسمان ای نقطه خوبی و کش در جان چون پرگار من تا آب باشد پیشوا گردان بود این آسیا تو بی خبر گویی که بس که آرد شد خروار من او فارغ است از کار تو وز گندم و خروار تو تا آب هست او می تپد چون چرخ در اسرار من غلبیرم اندر دست او در دست می گرداندم غلبیر کردن کار او غلبیر بودن کار من نی صدق ماند و نی ریا نی آب ماند و نی گیا وانگه بگفتم هین بیا ای یار گل رخسار من ای جان جان مست من ای جسته دوش از دست من مشکن ببین اشکست من خیز ای سپه سالار من ای جان خوش رفتار من می پیچ پیش یار من تا گویدت دلدار من ای جان و ای جاندار من مثل کلابه ست این تنم حق می تند چون تن زنم تا چه گولم می کند او زین کلابه و تار من پنهان بود تار و کشش پیدا کلابه و گردشش گوید کلابه کی بود بی جذبه این پیکار من تن چون عصابه جان چو سر کان هست پیچان گرد سر هر پیچ بر پیچ دگر توتوست چون دستار من ای شمس تبریزی طری گاهی عصابه گه سری ترسم که تو پیچی کنی در مغلطه دیدار من # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۰۳ بخت نگار و چشم من هر دو نخسبد در زمن ای نقش او شمع جهان ای چشم من او را لگن چشم و دماغ از عشق تو بی خواب و خور پرورده شد چون سرو و گل هر دو خورند از آب لطفت بی دهن ای کار جان پاک از عبث روزی جان پاک از حدث هر لحظه زاید صورتی در شهر جان بی مرد و زن هر صورتی به از قمر شیرینتر از شهد و شکر با صد هزاران کر و فر در خدمت معشوق من حیران ملک در رویشان آب فلک در جویشان ای دل چو اندر کویشان مست آمدی دستی بزن زان ماه روی مه جبین شد چون فلک روی زمین المستغاث ای مسلمین زین نقش های پرفتن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۰۴ با آن سبک روحی گل وان لطف شه برگ سمن چون او ببیند روی تو هر برگ او گردد سه من ای گلشن تو زندگی وی زخم تو فرخندگی وی بنده ات را بندگی بهتر ز ملک انجمن گفتی که جان بخشم تو را نی نی بگو بکشم تو را تا زنده ای باشم تو را چون شمع در گردن زدن زاهد چه جوید رحم تو عاشق چه جوید زخم تو آن مرده ای اندر قبا وین زنده ای اندر کفن آن در خلاص جان دود وین عشق را قربان شود آن سر نهد تا جان برد وین خصم جان خویشتن ای تافته در جان من چون آفتاب اندر حمل وی من ز تاب روی تو همچون عقیق اندر یمن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۰۵ پوشیده چون جان می روی اندر میان جان من سرو خرامان منی ای رونق بستان من چون می روی بی من مرو ای جان جان بی تن مرو وز چشم من بیرون مشو ای مشعله ی تابان من هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من بی پا و سر کردی مرا بی خواب و خور کردی مرا در پیش یعقوب اندر آ ای یوسف کنعان من از لطف تو چون جان شدم وز خویش تن پنهان شدم ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من گل جامه در از دست تو وی چشم نرگس مست تو ای شاخه ها آبست تو وی باغ بی پایان من یک لحظه داغم می کشی یک دم به باغم می کشی پیش چراغم می کشی تا وا شود چشمان من ای جان پیش از جان ها وی کان پیش از کان ها ای آن بیش از آن ها ای آن من ای آن من چون منزل ما خاک نیست گر تن بریزد باک نیست اندیشه ام افلاک نیست ای وصل تو کیوان من بر یاد روی ماه من باشد فغان و آه من بر بوی شاهنشاه من هر لحظه ای حیران من ای جان چو ذره در هوا تا شد ز خورشیدت جدا بی تو چرا باشد چرا ای اصل چارارکان من ای شه صلاح الدین من ره دان من ره بین من ای فارغ از تمکین من ای برتر از امکان من # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۰۶ آن سو مرو این سو بیا ای گلبن خندان من ای عقل عقل عقل من ای جان جان جان من زین سو بگردان یک نظر بر کوی ما کن رهگذر برجوش اندر نیشکر ای چشمه حیوان من خواهم که شب تاری شود پنهان بیایم پیش تو از روی تو روشن شود شب پیش رهبانان من عشق تو را من کیستم از اشک خون ساقیستم سغراق می چشمان من عصار می مژگان من ز اشکم شرابت آورم وز دل کبابت آورم این است تر و خشک من پیدا بود امکان من دریای چشمم یک نفس خالی مباد از گوهرت خالی مبادا یک زمان لعل خوشت از کان من با این همه کو قند تو کو عهد و کو سوگند تو چون بوریا بر می شکن ای یار خوش پیمان من نک چشم من تر می زند نک روی من زر می زند تا بر عقیقت برزند یک زر ز زرافشان من بنوشته خطی بر رخت حق جددوا ایمانکم زان چهره و خط خوشت هر دم فزون ایمان من در سر به چشمم چشم تو گوید به وقت خشم تو پنهان حدیثی کو شود از آتش پنهان من گوید قوی کن دل مرم از خشم و ناز آن صنم اول قدح دردی بخور وانگه ببین پایان من بر هر گلی خاری بود بر گنج هم ماری بود شیرین مراد تو بود تلخی و صبرت آن من گفتم چو خواهی رنج من آن رنج باشد گنج من من بوهریره آمدم رنج و غمت انبان من پس دست در انبان کنم خواهنده را سلطان کنم مر بدر را بدره دهم چون بدر شد مهمان من هر چه دلم خواهد ز خور ز انبان برآرم بی خطر تا سرخ گردد روی من سرسبز گردد خوان من گفتا نکو رفت این سخن هشدار و انبان گم مکن نیکو کلیدی یافتی ای معتمد دربان من الصبر مفتاح الفرج الصبر معراج الدرج الصیر تریاق الحرج ای ترک تازی خوان من بس کن ز لاحول ای پسر چون دیو می غرد بتر بس کردم از لاحول و شد لاحول گو شیطان من # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۰۷ ای بس که از آواز دش وامانده ام زین راه من وی بس که از آواز قش گم کرده ام خرگاه من کی وارهانی زین قشم کی وارهانی زین دشم تا دررسم در دولتت در ماه و خرمنگاه من هر چند شادم در سفر در دشت و در کوه و کمر در عشقت ای خورشیدفر در گاه و در بی گاه من لیکن گشاد راه کو دیدار و داد شاه کو خاصه مرا که سوختم در آرزوی شاه من تا کی خبرهای شما واجویم از باد صبا تا کی خیال ماهتان جویم در آب چاه من چون باغ صد ره سوختم باز از بهار آموختم در هر دو حالت والهم در صنعت الله من # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۰۸ با آنک از پیوستگی من عشق گشتم عشق من بیگانه می باشم چنین با عشق از دست فتن از غایت پیوستگی بیگانه باشد کس بلی این مشکلات ار حل شود دشمن نماند در زمن بحری است از ما دور نی ظاهر نه و مستور نی هم دم زدن دستور نی هم کفر از او خامش شدن گفتن از او تشبیه شد خاموشیت تعطیل شد این درد بی درمان بود فرج لنا یا ذا المنن نقش جهان رنگ و بو هر دم مدد خواهد از او هم بی خبر هم لقمه جو چون طفل بگشاده دهن خفته ست و برجسته ست دل در جوش پیوسته ست دل چون دیگ سربسته ست دل در آتشش کرده وطن ای داده خاموشانه ای ما را تو از پیمانه ای هر لحظه نوافسانه ای در خامشی شد نعره زن در قهر او صد مرحمت در بخل او صد مکرمت در جهل او صد معرفت در خامشی گویا چو ظن الفاظ خاموشان تو بشنوده بی هوشان تو خاموشم و جوشان تو مانند دریای عدن لطفت خدایی می کند حاجت روایی می کند وان کو جدایی می کند یا رب تو از بیخش بکن ای خوشدلی و ناز ما ای اصل و ای آغاز ما آخر چه داند راز ما عقل حسن یا بوالحسن ای عشق تو بخریده ما وز غیر تو ببریده ما ای جامه ها بدریده ما بر چاک ما بخیه مزن ای خون عقلم ریخته صبر از دلم بگریخته ای جان من آمیخته با جان هر صورت شکن آن جا که شد عاشق تلف مرغی نپرد آن طرف ور مرده یابد زان علف بیخود بدراند کفن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۰۹ بر گرد گل می گشت دی نقش خیال یار من گفتم درآ پرنور کن از شمع رخ اسرار من ای از بهار روی تو سرسبز گشته عمر من جان من و جان همه حیران شده در کار من ای خسرو و سلطان من سلطان سلطانان من ای آتشی انداخته در جان زیرکسار من ای در فلک جان ملک در بحر تسبیح سمک در هر جمال از تو نمک ای دیده و دیدار من سردفتر هر سروری برهان هر پیغامبری هم حاکمی هم داوری هم چاره ناچار من خاکم شده گنجور زر از تابش خورشید تو وز فر تو پرها دمد از فکرت طیار من ای در کنار لطف تو من همچو چنگی بانوا آهسته تر زن زخمه ها تا نگسلانی تار من تا نوبهار رحمتت درتافت اندر باغ جان یا خار در گل یاوه شد یا جمله گل شد خار من از دولت دیدار تو وز نعمت بسیار تو صد خوان زرین می نهد هر شب دل خون خوار من هر شب خیال دلبرم دست آورد خارد سرم تا برد آخر عاقبت دستار من دستار من آن کم برآورد از عدم هر لحظه در گفت آردم تا همچو در کرد از کرم گفتار من گفتار من # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۱۰ من دزد دیدم کو برد مال و متاع مردمان این دزد ما خود دزد را چون می بدزدد از میان خواهند از سلطان امان چون دزد افزونی کند دزدی چو سلطان می کند پس از کجا خواهند امان عشق است آن سلطان که او از جمله دزدان دل برد تا پیش آن سرکش برد حق سرکشان را موکشان عشق است آن دزدی که او از شحنگان دل می برد در خدمت آن دزد بین تو شحنگان بی کران آواز دادم دوش من کای خفتگان دزد آمده ست دزدید او از چابکی در حین زبانم از دهان گفتم ببندم دست او خود بست او دستان من گفتم به زندانش کنم او می نگنجد در جهان از لذت دزدی او هر پاسبان دزدی شده از حیله و دستان او هر زیرکی گشته نهان خلقی ببینی نیم شب جمع آمده کان دزد کو او نیز می پرسد که کو آن دزد او خود در میان ای مایه هر گفت و گو ای دشمن و ای دوست رو ای هم حیات جاودان ای هم بلای ناگهان ای رفته اندر خون دل ای دل تو را کرده بحل بر من بزن زخم و مهل حقا نمی خواهم امان سخته کمانی خوش بکش بر من بزن آن تیر خوش ای من فدای تیر تو ای من غلام آن کمان زخم تو در رگ های من جان است و جان افزای من شمشیر تو بر نای من حیف است ای شاه جهان کو حلق اسماعیل تا از خنجرت شکری کند جرجیس کو کز زخم تو جانی سپارد هر زمان شه شمس تبریزی مگر چون بازآید از سفر یک چند بود اندر بشر شد همچو عنقا بی نشان # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۱۱ خوش می گریزی هر طرف از حلقه ما نی مکن ای ماه برهم می زنی عهد ثریا نی مکن تو روز پرنور و لهب ما در پی تو همچو شب هر جا که منزل می کنی آییم آن جا نی مکن ای آفتابی در حمل باغ از تو پوشیده حلل بی تو بماند از عمل در زخم سرما نی مکن ای آفتابت دایه ای ما در پیت چون سایه ای ای دایه بی الطاف تو ماندیم تنها نی مکن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۱۲ ای نور افلاک و زمین چشم و چراغ غیب بین ای تو چنین و صد چنین مخدوم جانم شمس دین تا غمزه ات خون ریز شد وان زلف عنبربیز شد جان بنده تبریز شد مخدوم جانم شمس دین خورشید جان همچون شفق در مکتب تو نوسبق ای بنده ات خاصان حق مخدوم جانم شمس دین ای بحر اقبال و شرف صد ماه و شاهت در کنف برداشتم پیش تو کف مخدوم جانم شمس دین ای هم ملوک و هم ملک در پیشت ای نور فلک از همدگر مسکینترک مخدوم جانم شمس دین مطلوب جمله جان ها جان را سوی اجلال ها تو داده پر و بال ها مخدوم جانم شمس دین دل را ز تو حالی دگر در سلطنت قالی دگر تا پرد از بالی دگر مخدوم جانم شمس دین # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۱۳ کو خر من کو خر من پار بمرد آن خر من شکر خدا را که خرم برد صداع از سر من گاو اگر نیز رود تا برود غم نخورم نیست ز گاو و شکمش بوی خوش عنبر من گاو و خری گر برود باد ابد در دو جهان دلبر من دلبر من دلبر من دلبر من حلقه به گوش است خرم گوش خر و حلقه زر حیف نگر حیف نگر وازر من وازر من سر کشد و ره نرود ناز کند جو نخورد جز تل سرگین نبود خدمت او بر در من گاو بر این چرخ بر این گاو دگر زیر زمین زین دو اگر من بجهم بخت بود چنبر من رفتم بازار خران این سو و آن سو نگران از خر و از بنده خر سیر شد این منظر من گفت کسی چون خر تو مرد خری هست بخر گفتم خاموش که خر بود به ره لنگر من # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۱۴ عشق تو آورد قدح پر ز بلای دل من گفتم می می نخورم گفت برای دل من داد می معرفتش با تو بگویم صفتش تلخ و گوارنده و خوش همچو وفای دل من از طرفی روح امین آمد و ما مست چنین پیش دویدم که ببین کار و کیای دل من گفت که ای سر خدا روی به هر کس منما شکر خدا کرد و ثنا بهر لقای دل من گفتم خود آن نشود عشق تو پنهان نشود چیست که آن پرده شود پیش صفای دل من عشق چو خون خواره شود رستم بیچاره شود کوه احد پاره شود آه چه جای دل من شاد دمی کان شه من آید در خرگه من باز گشاید به کرم بند قبای دل من گوید که افسرده شدی بی من و پژمرده شدی پیشتر آ تا بزند بر تو هوای دل من گویم کان لطف تو کو بنده خود را تو بجو کیست که داند جز تو بند و گشای دل من گوید نی تازه شوی بی حد و اندازه شوی تازه تر از نرگس و گل پیش صبای دل من گویم ای داده دوا لایق هر رنج و عنا نیست مرا جز تو دوا ای تو دوای دل من میوه هر شاخ و شجر هست گوای دل او روی چو زر اشک چو در هست گوای دل من # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۱۵ من خوشم از گفت خسان وز لب و لنج ترشان من بکشم دامن تو دامن من هم تو کشان جان من و جان تو را هر دو به هم دوخت قضا خوش خوش خوش خوشم پیش تو ای شاه خوشان زانک مرا داد لبش نیست لبی را اثرش ز آنچ چشیدم ز لبت هیچ لبی را مچشان آنک ترش روی بود دانک درم جوی بود از خم سرکه است همه با شکرانش منشان گفتم ای شاه علم من که میان عسلم از عسل من که چشد گفت لب خوش منشان # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۱۶ آینه ای بزدایم از جهت منظر من وای از این خاک تنم تیره دل اکدر من رفت شب و این دل من پاک نشد از گل من ساقی مستقبل من کو قدح احمر من رفت دریغا خر من مرد به ناگه خر من شکر که سرگین خری دور شده ست از در من مرگ خران سخت بود در حق من بخت بود زانک چو خر دور شود باشد عیسی بر من از پی غربیل علف چند شدم مات و تلف چند شدم لاغر و کژ بهر خر لاغر من آنچ که خر کرد به من گرگ درنده نکند رفت ز درد و غم او حق خدا اکثر من تلخی من خامی من خواری و بدنامی من خون دل آشامی من خاک از او بر سر من شارق من فارق من از نظر خالق من شمع کشی دیده کنی در نظر و منظر من # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۱۷ قصد جفاها نکنی ور بکنی با دل من وا دل من وا دل من وا دل من وا دل من قصد کنی بر تن من شاد شود دشمن من وانگه از این خسته شود یا دل تو یا دل من واله و شیدا دل من بی سر و بی پا دل من وقت سحرها دل من رفته به هر جا دل من بیخود و مجنون دل من خانه پرخون دل من ساکن و گردان دل من فوق ثریا دل من سوخته و لاغر تو در طلب گوهر تو آمده و خیمه زده بر لب دریا دل من گه چو کباب این دل من پر شده بویش به جهان گه چو رباب این دل من کرده علالا دل من زار و معاف است کنون غرق مصاف است کنون بر که قاف است کنون در پی عنقا دل من طفل دلم می نخورد شیر از این دایه شب سینه سیه یافت مگر دایه شب را دل من صخره موسی گر از او چشمه روان گشت چو جو جوی روان حکمت حق صخره و خارا دل من عیسی مریم به فلک رفت و فروماند خرش من به زمین ماندم و شد جانب بالا دل من بس کن کاین گفت زبان هست حجاب دل و جان کاش نبودی ز زبان واقف و دانا دل من # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۱۸ قصد جفاها نکنی ور بکنی با دل من وا دل من وا دل من وا دل من وا دل من قصد کنی بر تن من شاد شود دشمن من وانگه از این خسته شود یا دل تو یا دل من واله و مجنون دل من خانه پرخون دل من بهر تماشا چه شود رنجه شوی تا دل من خورده شکرها دل من بسته کمرها دل من وقت سحرها دل من رفته به هر جا دل من مرده و زنده دل من گریه و خنده دل من خواجه و بنده دل من از تو چو دریا دل من ای شده استاد امین جز که در آتش منشین گرچه چنین است و چنین هیچ میاسا دل من سوی صلاح دل و دین آمده جبریل امین در طلب نعمت جان بهر تقاضا دل من # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۱۹ کافرم ار در دو جهان عشق بود خوشتر از این دیده ایمان شود ار نوش کند کافر از این عشق بود کان هنر عشق بود معدن زر دوست شود جلوه از آن پوست شود پرزر از این عشق چو بگشاید لب بوی دهد بوی عجب مشک شده مست از او گشته خجل عنبر از این عشق بود خوب جهان مادر خوبان شهان خاک شود گوهر از آن فخر کند مادر از این # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۲۰ هی چه گریزی چندین یک نفس این جا بنشین صبر تو کو ای صابر ای همه صبر و تمکین ما دو سه کس نو مرده منتظر آن پرده زنده شویم از تلقین بازرهیم از تکفین هی به سلف نفخی کن پیشتر از یوم الدین تا شنود چرخ فلک از حشر تو تحسین هی به زبان ما گو رمز مگو پیدا گو چند خوری خون به ستم ای همه خویت خونین چند گزی بر جگرش چند کنی قصد سرش چند دهی بد خبرش کار چنین است و چنین چند کنی تلخ لبش چند کنی تیره شبش ای لب تو همچو شکر ای شب تو خلد برین هیچ عسل زهر دهد یا ز شکر سرکه جهد مغلطه تا چند دهی ای غلط انداز مهین هر چه کنی آن لب تو باشد غماز شکر هر حرکت که تو کنی هست در آن لطف دفین سرو چه ماند به خسی زر به چه ماند به مسی تو به چه مانی به کسی ای ملک یوم الدین # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۲۱ آب حیات عشق را در رگ ما روانه کن آینه صبوح را ترجمه شبانه کن ای پدر نشاط نو بر رگ جان ما برو جام فلک نمای شو وز دو جهان کرانه کن ای خردم شکار تو تیر زدن شعار تو شست دلم به دست کن جان مرا نشانه کن گر عسس خرد تو را منع کند از این روش حیله کن و ازو بجه دفع دهش بهانه کن در مثل است کاشقران دور بوند از کرم ز اشقر می کرم نگر با همگان فسانه کن ای که ز لعب اختران مات و پیاده گشته ای اسپ گزین فروز رخ جانب شه دوانه کن خیز کلاه کژ بنه وز همه دام ها بجه بر رخ روح بوسه ده زلف نشاط شانه کن خیز بر آسمان برآ با ملکان شو آشنا مقعد صدق اندرآ خدمت آن ستانه کن چونک خیال خوب او خانه گرفت در دلت چون تو خیال گشته ای در دل و عقل خانه کن هست دو طشت در یکی آتش و آن دگر ز زر آتش اختیار کن دست در آن میانه کن شو چو کلیم هین نظر تا نکنی به طشت زر آتش گیر در دهان لب وطن زبانه کن حمله شیر یاسه کن کله خصم خاصه کن جرعه خون خصم را نام می مغانه کن کار تو است ساقیا دفع دوی بیا بیا ده به کفم یگانه ای تفرقه را یگانه کن شش جهت است این وطن قبله در او یکی مجو بی وطنی است قبله گه در عدم آشیانه کن کهنه گر است این زمان عمر ابد مجو در آن مرتع عمر خلد را خارج این زمانه کن ای تو چو خوشه جان تو گندم و کاه قالبت گر نه خری چه که خوری روی به مغز و دانه کن هست زبان برون در حلقه در چه می شوی در بشکن به جان تو سوی روان روانه کن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۲۲ ای شده از جفای تو جانب چرخ دود من جور مکن که بشنود شاد شود حسود من بیش مکن تو دود را شاد مکن حسود را وه که چه شاد می شود از تلف وجود من تلخ مکن امید من ای شکر سپید من تا ندرم ز دست تو پیرهن کبود من دلبر و یار من تویی رونق کار من تویی باغ و بهار من تویی بهر تو بود بود من خواب شبم ربوده ای مونس من تو بوده ای درد توام نموده ای غیر تو نیست سود من جان من و جهان من زهره آسمان من آتش تو نشان من در دل همچو عود من جسم نبود و جان بدم با تو بر آسمان بدم هیچ نبود در میان گفت من و شنود من # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۲۳ سیر نمی شوم ز تو نیست جز این گناه من سیر مشو ز رحمتم ای دو جهان پناه من سیر و ملول شد ز من خنب و سقا و مشک او تشنه تر است هر زمان ماهی آب خواه من درشکنید کوزه را پاره کنید مشک را جانب بحر می روم پاک کنید راه من چند شود زمین وحل از قطرات اشک من چند شود فلک سیه از غم و دود آه من چند بزارد این دلم وای دلم خراب دل چند بنالد این لبم پیش خیال شاه من جانب بحر رو کز او موج صفا همی رسد غرقه نگر ز موج او خانه و خانقاه من آب حیات موج زد دوش ز صحن خانه ام یوسف من فتاد دی همچو قمر به چاه من سیل رسید ناگهان جمله ببرد خرمنم دود برآمد از دلم دانه بسوخت و کاه من خرمن من اگر بشد غم نخورم چه غم خورم صد چو مرا بس است و بس خرمن نور ماه من در دل من درآمد او بود خیالش آتشین آتش رفت بر سرم سوخته شد کلاه من گفت که از سماع ها حرمت و جاه کم شود جاه تو را که عشق او بخت من است و جاه من عقل نخواهم و خرد دانش او مرا بس است نور رخش به نیم شب غره صبحگاه من لشکر غم حشر کند غم نخورم ز لشکرش زانک گرفت طلب طلب تا به فلک سپاه من از پی هر غزل دلم توبه کند ز گفت و گو راه زند دل مرا داعیه اله من # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۲۴ سیر نمی شوم ز تو ای مه جان فزای من جور مکن جفا مکن نیست جفا سزای من با ستم و جفا خوشم گرچه درون آتشم چونک تو سایه افکنی بر سرم ای همای من چونک کند شکرفشان عشق برای سرخوشان نرخ نبات بشکند چاشنی بلای من عود دمد ز دود من کور شود حسود من زفت شود وجود من تنگ شود قبای من آن نفس این زمین بود چرخ زنان چو آسمان ذره به ذره رقص در نعره زنان که های من آمد دی خیال تو گفت مرا که غم مخور گفتم غم نمی خورم ای غم تو دوای من گفت که غم غلام تو هر دو جهان به کام تو لیک ز هر دو دور شو از جهت لقای من گفتم چون اجل رسد جان بجهد از این جسد گر بروم به سوی جان باد شکسته پای من گفت بلی به گل نگر چون ببرد قضا سرش خنده زنان سری نهد در قدم قضای من گفتم اگر ترش شوم از پی رشک می شوم تا نرسد به چشم بد کر و فر ولای من گفت که چشم بد بهل کو نخورد جز آب و گل چشم بدان کجا رسد جانب کبریای من گفتم روزکی دو سه مانده ام در آب و گل بسته خوفم و رجا تا برسد صلای من گفت در آب و گل نه ای سایه توست این طرف برد تو را از این جهان صنعت جان ربای من زینچ بگفت دلبرم عقل پرید از سرم باقی قصه عقل کل بو نبرد چه جای من # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۲۵ من طربم طرب منم زهره زند نوای من عشق میان عاشقان شیوه کند برای من عشق چو مست و خوش شود بیخود و کش مکش شود فاش کند چو بی دلان بر همگان هوای من ناز مرا به جان کشد بر رخ من نشان کشد چرخ فلک حسد برد ز آنچ کند به جای من من سر خود گرفته ام من ز وجود رفته ام ذره به ذره می زند دبدبه فنای من آه که روز دیر شد آهوی لطف شیر شد دلبر و یار سیر شد از سخن و دعای من یار برفت و ماند دل شب همه شب در آب و گل تلخ و خمار می طپم تا به صبوح وای من تا که صبوح دم زند شمس فلک علم زند باز چو سرو تر شود پشت خم دوتای من باز شود دکان گل ناز کنند جزو و کل نای عراق با دهل شرح دهد ثنای من ساقی جان خوبرو باده دهد سبو سبو تا سر و پای گم کند زاهد مرتضای من بهر خدای ساقیا آن قدح شگرف را بر کف پیر من بنه از جهت رضای من گفت که باده دادمش در دل و جان نهادمش بال و پری گشادمش از صفت صفای من پیر کنون ز دست شد سخت خراب و مست شد نیست در آن صفت که او گوید نکته های من ساقی آدمی کشم گر بکشد مرا خوشم راح بود عطای او روح بود سخای من باده توی سبو منم آب توی و جو منم مست میان کو منم ساقی من سقای من از کف خویش جسته ام در تک خم نشسته ام تا همگی خدا بود حاکم و کدخدای من شمس حقی که نور او از تبریز تیغ زد غرقه نور او شد این شعشعه ضیای من # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۲۶ هر کی ز حور پرسدت رخ بنما که هم چنین هر کی ز ماه گویدت بام برآ که هم چنین هر کی پری طلب کند چهره خود بدو نما هر کی ز مشک دم زند زلف گشا که هم چنین هر کی بگویدت ز مه ابر چگونه وا شود بازگشا گره گره بند قبا که هم چنین گر ز مسیح پرسدت مرده چگونه زنده کرد بوسه بده به پیش او بر لب ما که هم چنین هر کی بگویدت بگو کشته عشق چون بود عرضه بده به پیش او جان مرا که هم چنین هر کی ز روی مرحمت از قد من بپرسدت ابروی خویش عرضه ده گشته دو تا که هم چنین جان ز بدن جدا شود باز درآید اندرون هین بنما به منکران خانه درآ که هم چنین هر طرفی که بشنوی ناله عاشقانه ای قصه ماست آن همه حق خدا که هم چنین خانه هر فرشته ام سینه کبود گشته ام چشم برآر و خوش نگر سوی سما که هم چنین سر وصال دوست را جز به صبا نگفته ام تا به صفای سر خود گفت صبا که هم چنین کوری آنک گوید او بنده به حق کجا رسد در کف هر یکی بنه شمع صفا که هم چنین گفتم بوی یوسفی شهر به شهر کی رود بوی حق از جهان هو داد هوا که هم چنین گفتم بوی یوسفی چشم چگونه وا دهد چشم مرا نسیم تو داد ضیا که هم چنین از تبریز شمس دین بوک مگر کرم کند وز سر لطف برزند سر ز وفا که هم چنین # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۲۷ دوش چه خورده ای دلا راست بگو نهان مکن چون خمشان بی گنه روی بر آسمان مکن باده خاص خورده ای نقل خلاص خورده ای بوی شراب می زند خربزه در دهان مکن روز الست جان تو خورد میی ز خوان تو خواجه لامکان تویی بندگی مکان مکن دوش شراب ریختی وز بر ما گریختی بار دگر گرفتمت بار دگر چنان مکن من همگی تراستم مست می وفاستم با تو چو تیر راستم تیر مرا کمان مکن ای دل پاره پاره ام دیدن اوست چاره ام اوست پناه و پشت من تکیه بر این جهان مکن ای همه خلق نای تو پر شده از نوای تو گر نه سماع باره ای دست به نای جان مکن نفخ نفخت کرده ای در همه در دمیده ای چون دم توست جان نی بی نی ما فغان مکن کار دلم به جان رسد کارد به استخوان رسد ناله کنم بگویدم دم مزن و بیان مکن ناله مکن که تا که من ناله کنم برای تو گرگ تویی شبان منم خویش چو من شبان مکن هر بن بامداد تو جانب ما کشی سبو کای تو بدیده روی من روی به این و آن مکن شیر چشید موسی از مادر خویش ناشتا گفت که مادرت منم میل به دایگان مکن باده بنوش مات شو جمله تن حیات شو باده چون عقیق بین یاد عقیق کان مکن باده عام از برون باده عارف از درون بوی دهان بیان کند تو به زبان بیان مکن از تبریز شمس دین می رسدم چو ماه نو چشم سوی چراغ کن سوی چراغدان مکن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۲۸ باز نگار می کشد چون شتران مهار من یارکشی است کار او بارکشی است کار من پیش رو قطارها کرد مرا و می کشد آن شتران مست را جمله در این قطار من اشتر مست او منم خارپرست او منم گاه کشد مهار من گاه شود سوار من اشتر مست کف کند هر چه بود تلف کند لیک نداند اشتری لذت نوشخوار من راست چو کف برآورم بر کف او کف افکنم کف چو به کف او رسد جوش کند بخار من کار کنم چو کهتران بار کشم چو اشتران بار کی می کشم ببین عزت کار و بار من نرگس او ز خون من چون شکند خمار خود صبر و قرار او برد صبر من و قرار من گشته خیال روی او قبله نور چشم من وان سخنان چون زرش حلقه گوشوار من باغ و بهار را بگو لاف خوشی چه می زنی من بنمایمت خوشی چون برسد بهار من می چو خوری بگو به می بر سر من چه می زنی در سر خود ندیده ای باده بی خمار من باز سپیدی و برو میر شکار را بگو هر دو مرا توی بلی میر من و شکار من مطلع این غزل شتر بود از آن دراز شد ز اشتر کوتهی مجو ای شه هوشیار من # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۲۹ گفتم دوش عشق را ای تو قرین و یار من هیچ مباش یک نفس غایب از این کنار من نور دو دیده منی دور مشو ز چشم من شعله سینه منی کم مکن از شرار من یار من و حریف من خوب من و لطیف من چست من و ظریف من باغ من و بهار من ای تن من خراب تو دیده من سحاب تو ذره آفتاب تو این دل بی قرار من لب بگشا و مشکلم حل کن و شاد کن دلم کآخر تا کجا رسد پنج و شش قمار من تا که چه زاید این شب حامله از برای من تا به کجا کشد بگو مستی بی خمار من تا چه عمل کند عجب شکر من و سپاس من تا چه اثر کند عجب ناله و زینهار من گفت خنک تو را که تو در غم ما شدی دوتو کار تو راست در جهان ای بگزیده کار من مست منی و پست من عاشق و می پرست من برخورد او ز دست من هر کی کشید بار من رو که تو راست کر و فر مجلس عیش نه ز سر زانک نظر دهد نظر عاقبت انتظار من گفتم وانما که چون زنده کنی تو مرده را زنده کن این تن مرا از پی اعتبار من مرده تر از تنم مجو زنده کنش به نور هو تا همه جان شود تنم این تن جان سپار من گفت ز من نه بارها دیده ای اعتبارها بر تو یقین نشد عجب قدرت و کاربار من گفتم دید دل ولی سیر کجا شود دلی از لطف و عجایبت ای شه و شهریار من عشق کشید در زمان گوش مرا به گوشه ای خواند فسون فسون او دام دل شکار من جان ز فسون او چه شد دم مزن و مگو چه شد ور بچخی تو نیستی محرم و رازدار من # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳۰ تا تو حریف من شدی ای مه دلستان من همچو چراغ می جهد نور دل از دهان من ذره به ذره چون گهر از تف آفتاب تو دل شده است سر به سر آب و گل گران من پیشتر آ دمی بنه آن بر و سینه بر برم گرچه که در یگانگی جان تو است جان من در عجبی فتم که این سایه کیست بر سرم فضل توام ندا زند کان من است آن من از تو جهان پربلا همچو بهشت شد مرا تا چه شود ز لطف تو صورت آن جهان من تاج من است دست تو چون بنهیش بر سرم طره توست چون کمر بسته بر این میان من عشق برید کیسه ام گفتم هی چه می کنی گفت تو را نه بس بود نعمت بی کران من برگ نداشتم دلم می لرزید برگ وش گفت مترس کآمدی در حرم امان من در برت آن چنان کشم کز بر و برگ وارهی تا همه شب نظر کنی پیش طرب کنان من بر تو زنم یگانه ای مست ابد کنم تو را تا که یقین شود تو را عشرت جاودان من سینه چو بوستان کند دمدمه بهار من روی چو گلستان کند خمر چو ارغوان من # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳۱ راز تو فاش می کنم صبر نماند بیش از این بیش فلک نمی کشد درد مرا و نی زمین این دل من چه پرغم است وآن دل تو چه فارغ است آن رخ تو چو خوب چین وین رخ من پرست چین تا که بسوزد این جهان چند بسوزد این دلم چند بود بتا چنان چند گهی بود چنین سر هزارساله را مستم و فاش می کنم خواه ببند دیده را خواه گشا و خوش ببین شور مرا چو دید مه آمد سوی من ز ره گفت مده ز من نشان یار توایم و همنشین خیره بماند جان من در رخ او دمی و گفت ای صنم خوش خوشین ای بت آب و آتشین ای رخ جان فزای او بهر خدا همان همان مطرب دلربای من بهر خدا همین همین عشق تو را چو مفرشم آب بزن بر آتشم ای مه غیب آن جهان در تبریز شمس دین # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳۲ مانده شده ست گوش من از پی انتظار آن کز طرفی صدای خوش دررسدی ز ناگهان خوی شده ست گوش را گوش ترانه نوش را کو شنود سماع خوش هم ز زمین هم آسمان فرع سماع آسمان هست سماع این زمین و آنک سماع تن بود فرع سماع عقل و جان نعره رعد را نگر چه اثر است در شجر چند شکوفه و ثمر سر زده اندر آن فغان بانگ رسید در عدم گفت عدم بلی نعم می نهم آن طرف قدم تازه و سبز و شادمان مستمع الست شد پای دوان و مست شد نیست بد او و هست شد لاله و بید و ضیمران # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳۳ آمده ام به عذر تو ای طرب و قرار جان عفو نما و درگذر از گنه و عثار جان نیست به جز رضای تو قفل گشای عقل و دل نیست به جز هوای تو قبله و افتخار جان سوخته شد ز هجر تو گلشن و کشت زار من زنده کنش به فضل خود ای دم تو بهار جان بی لب می فروش تو کی شکند خمار دل بی خم ابروی کژت راست نگشت کار جان از تو چو مشرقی شود روشن پشت و روی دل بر چو تو دلبری سزد هر نفسی نثار جان تافتن شعاع تو در سر روزن دلی تبصره خرد بود هر دم اعتبار جان از غم دوری لقا راه حبیب طی شود در ره و منهج خدا هست خدای یار جان گلبن روی غیبیان چون برسد بدیده ای از گل سرخ پر شود بی چمنی کنار جان لاف زدم که هست او همدم و یار غار من یار منی تو بی گمان خیز بیا به غار جان گفت اناالحق و بشد دل سوی دار امتحان آن دم پای دار شد دولت پایدار جان باغ که بی تو سبز شد دی بدهد سزای او جان که جز از تو زنده شد نیست وی از شمار جان دانه نمود دام تو در نظر شکار دل خانه گرفت عشق تو ناگه در جوار جان نیم حدیث گفته شد نیم دگر مگو خمش شهره کند حدیث را بر همه شهریار جان # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳۴ عید نمای عید را ای تو هلال عید من گوش بمال ماه را ای مه ناپدید من بود من و فنای من خشم من و رضای من صدق من و ریای من قفل من و کلید من اصل من و سرشت من مسجد من کنشت من دوزخ من بهشت من تازه من قدید من جور کنی وفا بود درد دهی دوا بود لایق تو کجا بود دیده جان و دید من پیشتر از نهاد جان لطف تو داد داد جان ای همگی مراد جان پس تو بدی مرید من ای مه عید روی تو ای شب قدر موی تو چون برسم بجوی تو پاک شود پلید من جسم چو خانقاه جان فکرت ها چو صوفیان حلقه زدند و در میان دل چو ابایزید من دم نزم خمش کنم با همه رو ترش کنم تا که بگوییم توی حاضر و مستفید من # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳۵ گرم درآ و دم مده ساقی بردبار من ای دم تو ندیم من ای رخ تو بهار من هین که خروس بانگ زد بوی صبوح می دهد بر کف همچو بحر نه بلبله عقار من گریه به باده خنده کن مرده به باده زنده کن چونک چنین کنی بتا بس به نواست کار من بند من است مشتبه باز گشا گره گره تا که برهنه تر شود خفیه و آشکار من ترک حیا و شرم کن پشت مراد گرم کن پشت من و پناه من خویش من و تبار من نیست قبول مست تو باده ز غیر دست تو آن رخ من چو گل کند وان شکند خمار من داد هزار جان بده باده آسمان بده تا که پرد همای جان مست سوی مطار من جان برهد ز کنده ها زین همه تخته بندها مقعد صدق بررود صادق حق گزار من باده ده و نهان بده از ره عقل و جان بده تا نرسد به هر کسی عشرت و کار و بار من چشم عوام بسته به روح ز شهر رسته به فتنه و شر نشسته به ای شه باوقار من باده همی زند لمع جان هزار با طمع مست و پیاده می تپد گرد می سوار من دست بدار از این قدح گیر عوض از آن فرح تا بزند بر اندهت تابش ابتشار من هیچ نیرزد این میش نی غلیان و نی قیش این بفروش و باده بین باده بی کنار من دست نلرزدت از این بی خرد خوش رزین جام گزین و می ببین از کف شهریار من پر ز حیات جام او مشک و عبر ختام او دیو و پری غلام او چستی و انتشار من برجه ساقیا تو گو چون تو صفت کننده کو ای که ز لطف نسج او سخت درید تار من # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳۶ باز بهار می کشد زندگی از بهار من مجلس و بزم می نهد تا شکند خمار من من دل پردلان بدم قوت صابران بدم برد هوای دلبری هم دل و هم قرار من تند نمود عشق او تیز شدم ز تندیش گفت برو ندیده ای تیزی ذوالفقار من از قدم درشت او نرم شده ست گردنم تا چه کشد دگر از او گردن نرمسار من پخته نجوشد ای صنم جوش مده که پخته ام کز سر دیگ می رود تا به فلک بخار من هین که بخار خون من باخبر است از غمت تا نبرد به آسمان راز دل نزار من روح گریخت پیش تو از تن همچو دوزخم شرم بریخت پیش تو دیده شرمسار من # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳۷ یا رب من بدانمی چیست مراد یار من بسته ره گریز من برده دل و قرار من یا رب من بدانمی تا به کجام می کشد بهر چه کار می کشد هر طرفی مهار من یا رب من بدانمی سنگ دلی چرا کند آن شه مهربان من دلبر بردبار من یا رب من بدانمی هیچ به یار می رسد دود من و نفیر من یارب و زینهار من یا رب من بدانمی عاقبت این کجا کشد یا رب بس دراز شد این شب انتظار من یا رب چیست جوش من این همه روی پوش من چونک مرا توی توی هم یک و هم هزار من عشق تو است هر زمان در خمشی و در بیان پیش خیال چشم من روزی و روزگار من گاه شکار خوانمش گاه بهار خوانمش گاه میش لقب نهم گاه لقب خمار من کفر من است و دین من دیده نوربین من آن من است و این من نیست از او گذار من صبر نماند و خواب من اشک نماند و آب من یا رب تا کی می کند غارت هر چهار من خانه آب و گل کجا خانه جان و دل کجا یا رب آرزوم شد شهر من و دیار من این دل شهر رانده در گل تیره مانده ناله کنان که ای خدا کو حشم و تبار من یا رب اگر رسیدمی شهر خود و بدیدمی رحمت شهریار من وان همه شهر یار من رفته ره درشت من بار گران ز پشت من دلبر بردبار من آمده برده بار من آهوی شیرگیر من سیر خورد ز شیر من آن که منم شکار او گشته بود شکار من نیست شب سیاه رو جفت و حریف روز من نیست خزان سنگ دل در پی نوبهار من هیچ خمش نمی کنی تا به کی این دهل زنی آه که پرده در شدی ای لب پرده دار من # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳۸ چند گریزی ای قمر هر طرفی ز کوی من صید توایم و ملک تو گر صنمیم وگر شمن هر نفس از کرانه ای ساز کنی بهانه ای هر نفسی برون کشی از عدمی هزار فن گرچه کثیف منزلم شد وطن تو این دلم رحمت مؤمنی بود میل و محبت وطن دشمن جاه تو نیم گرچه که بس مقصرم هیچ کسی بود شها دشمن جان خویشتن مطرب جمع عاشقان برجه و کاهلی مکن قصه حسن او بگو پرده عاشقان بزن همچو چهی است هجر او چون رسنی است ذکر او در تک چاه یوسفی دست زنان در آن رسن ذوق ز نیشکر بجو آن نی خشک را مخا چاره ز حسن او طلب چاره مجو ز بوالحسن گر تو مرید و طالبی هست مراد مطلق او ور تو ادیم طایفی هست سهیل در یمن آن دم کآفتاب او روزی و نور می دهد ذره به ذره را نگر نور گرفته در دهن گرچه که گل لطیفتر رزق گرفت بیشتر لیک رسید اندکی هم به دهان یاسمن عمر و ذکا و زیرکی داد به هندوان اگر حسن و جمال و دلبری داد به شاهد ختن ملک نصیب مهتران عشق نصیب کهتران قهر نصیب تیغ شد لطف نصیبه مجن شهد خدای هر شبی هست نصیبه لبی همچو کسی که باشدش بسته به عقد چار زن تا که بود حیات من عشق بود نبات من چونک بر آن جهان روم عشق بود مرا کفن مدمن خمرم و مرا مستی باده کم مکن نازک و شیرخواره ام دوره مکن ز من لبن چونک حزین غم شوم عشق ندیمیم کند عشق زمردی بود باشد اژدها حزن گفتم من به دل اگر بست رهت خمار غم باده و نقل آرمت شمع و ندیم خوش ذقن گفت دلم اگر جز او سازی شمع و ساقیم بر سر مام و باب زن جام و کباب بابزن گفتم ساقی او است و بس لیک به صورت دگر نیک ببین غلط مکن ای دل مست ممتحن بس کن از این بهانه ها وام هوای او بده تا نبود قماش جان پیش فراق مرتهن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳۹ واقعه ای بدیده ام لایق لطف و آفرین خیز معبرالزمان صورت خواب من ببین خواب بدیده ام قمر چیست قمر به خواب در زانک به خواب حل شود آخر کار و اولین آن قمری که نور دل زو است گه حضور دل تا ز فروغ و ذوق دل روشنی است بر جبین یومیذ مسفره ضاحکه بود چنان ناعمه لسعیها راضیه بود چنین دور کن این وحوش را تا نکشند هوش را پنبه نهیم گوش را از هذیان آن و این ماند یکی دو سه نفس چند خیال بوالهوس نیست به خانه هیچ کس خانه مساز بر زمین شب بگذشت و شد سحر خیز مخسب بی خبر بی خبرت کجا هلد شعله آفتاب دین جوق تتار و سویرق حامله شد ز کین افق گو شکم فلک بدر بوک بزاید این جنین رو به میان روشنی چند تتار و ارمنی تیغ و کفن بپوش و رو چند ز جیب و آستین در شب شنبهی که شد پنجم ماه قعده را ششصد و پنجه ست و هم هست چهار از سنین هست به شهر ولوله این که شده ست زلزله شهر مدینه را کنون نقل کژ است یا یقین رو ز مدینه درگذر زلزله جهان نگر جنبش آسمان نگر بر نمطی عجبترین بحر نگر نهنگ بین بحر کبودرنگ بین موج نگر که اندر او هست نهنگ آتشین شکل نهنگ خفته بین یونس جان گرفته بین یونس جان که پیش از این کان من المسبحین بحر که می صفت کنم خارج شش جهت کنم بحر معلق از صور صاف بده ست پیش از این تیره نگشت آن صفا خیره شده ست چشم ما از قطرات آب و گل وز حرکات نقش طین گردن آنک دست او دست حدث پرست او تیره کند شراب ما تا بزنیم هین و هین چون نکنیم یاد او هست سزا و داد او کینه چو از خبر بود بی خبری است دفع کین خواست یکی نوشته ای عاشقی از معزمی گفت بگیر رقعه را زیر زمین بکن دفین لیک به وقت دفن این یاد مکن تو بوزنه زانک ز یاد بوزنه دور بمانی از قرین هر طرفی که رفت او تا بنهد دفینه را صورت بوزنه ز دل می بنمود از کمین گفت که آه اگر تو خود بوزنه را نگفتیی یاد نبد ز بوزنه در دل هیچ مستعین گفت بنه تو نیش را تازه مکن تو ریش را خواب بکن تو خویش را خواب مرو حسام دین # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۴۰ مطرب خوش نوای من عشق نواز همچنین نغنغه دگر بزن پرده تازه برگزین مطرب روح من توی کشتی نوح من توی فتح و فتوح من توی یار قدیم و اولین ای ز تو شاد جان من بی تو مباد جان من دل به تو داد جان من با غم توست همنشین تلخ بود غم بشر وین غم عشق چون شکر این غم عشق را دگر بیش به چشم غم مبین چون غم عشق ز اندرون یک نفسی رود برون خانه چو گور می شود خانگیان همه حزین سرمه ماست گرد تو راحت ماست درد تو کیست حریف و مرد تو ای شه مردآفرین تا که تو را شناختم همچو نمک گداختم شکم و شک فنا شود چون برسد بر یقین من شبم از سیه دلی تو مه خوب و مفضلی ظلمت شب عدم شود در رخ ماه راه بین عشق ز توست همچو جان عقل ز توست لوح خوان کان و مکان قراضه جو بحر ز توست دانه چین مست تو بوالفضول شد وز دو جهان ملول شد عشق تو را رسول شد او است نکال هر زمین در تبریز شمس دین دارد مطلعی دگر نیست ز مشرق او مبین نیست به مغرب او دفین # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۴۱ تا چه خیال بسته ای ای بت بدگمان من تا چو خیال گشته ام ای قمر چو جان من از پس مرگ من اگر دیده شود خیال تو زود روان روان شود در پی تو روان من بنده ام آن جمال را تا چه کنم کمال را بس بودم کمال تو آن تو است آن من جانب خویش نگذرم در رخ خویش ننگرم زانک به عیب ننگرد دیده غیب دان من چشم مرا نگارگر ساخت به سوی آن قمر تا جز ماه ننگرد زهره آسمان من چون نگرم به غیر تو ای به دو دیده سیر تو خاصه که در دو دیده شد نور تو پاسبان من من چو که بی نشان شدم چون قمر جهان شدم دیده بود مگر کسی در رخ تو نشان من شاد شده زمان ها از عجب زمانه ای صاف شده مکان ها زان مه بی مکان من از تبریز شمس دین تا که فشاند آستین خشک نشد ز اشک و خون یک نفس آستان من # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۴۲ چهره شرمگین تو بستد شرمگان من شور تو کرد عاقبت فتنه و شر مکان من مه که نشانده تو است لابه کنان به پیش تو پیش خودم نشان دمی ای شه خوش نشان من در ره تو کمین خسم از ره دور می رسم ای دل من به دست تو بشنو داستان من گرد فلک همی دوم پر و تهی همی شوم زانک قرار برده ای ای دل و جان ز جان من گرد تو گشتمی ولی گرد کجاست مر تو را گرد در تو می دوم ای در تو امان من عشق برید ناف من بر تو بود طواف من لاف من و گزاف من پیش تو ترجمان من گه همه لعل می شوم گاه چو نعل می شوم تا کرمت بگویدم باز درآ به کان من گفت مرا که چند چند سیر نگشتی از سخن زانک سوی تو می رود این سخن روان من # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۴۳ دوش چه خورده ای دلا راست بگو نهان مکن همچو کسان بی گنه روی به آسمان مکن رو ترش و گران کنی تا سر خود نهان کنی بار دگر گرفتمت بار دگر همان مکن باده خاص خورده ای جام خلاص خورده ای بوی شراب می زند لخلخه در دهان مکن چون سر عشق نیستت عقل مبر ز عاشقان چشم خمار کم گشا روی به ارغوان مکن چون سر صید نیستت دام منه میان ره چونک گلی نمی دهی جلوه گلستان مکن غم نخورد ز رهزنی آه کسی نگیردش نیست چنان کسی کی او حکم کند چنان مکن خشم گرفت ابلهی رفت ز مجلس شهی گفت شهش که شاد رو جانب ما روان مکن خشم کسی کند کی او جان و جهان ما بود خشم مکن تو خویش را مسخره جهان مکن بند برید جوی دل آب سمن روا نشد مشعله های جان نگر مشغله زبان مکن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۴۴ مرا در دل همی آید که من دل را کنم قربان نباید بددلی کردن بباید کردن این فرمان دل من می نیارامد که من با دل بیارامم بباید کرد ترک دل نباید خصم شد با جان زهی میدان زهی مردان همه در مرگ خود شادان سر خود گوی باید کرد وانگه رفت در میدان زهی سر دل عاشق قضای سر شده او را خنک این سر خنک آن سر که دارد این چنین جولان اگر جانباز و عیاری وگر در خون خود یاری پس گردن چه می خاری چه می ترسی چو ترسایان اگر مجنون زنجیری سر زنجیر می گیری وگر از شیر زادستی چه ای چون گربه در انبان مرا گفت آن جگرخواره که مهمان توام امشب جگر در سیخ کش ای دل کبابی کن پی مهمان کباب است و شراب امشب حرام و کفر خواب امشب که امشب همچو چتر آمد نهان در چتر شب سلطان ربابی چشم بربسته رباب و زخمه بر دسته کمانچه رانده آهسته مرا از خواب او افغان کشاکش هاست در جانم کشنده کیست می دانم دمی خواهم بیاسایم ولیکن نیستم امکان به هر روزم جنون آرد دگر بازی برون آرد که من بازیچه اویم ز بازی های او حیران چو جامم گه بگرداند چو ساغر گه بریزد خون چو خمرم گه بجوشاند چو مستم گه کند ویران گهی صرفم بنوشاند چو چنگم درخروشاند به شامم می بپوشاند به صبحم می کند یقظان گر این از شمس تبریز است زهی بنده نوازی ها وگر از دور گردون است زهی دور و زهی دوران # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۴۵ عدو توبه و صبرم مرا امروز ناگاهان میان راه پیش آمد نوازش کرد چون شاهان گرفته جام چون مستان در او صد عشوه و دستان به پیشم داشت جام می که گر میخواره ای بستان منور چون رخ موسی مبارک چون که سینا مشعشع چون ید بیضا مشرح چون دل عمران هلا این لوح لایح را بیا بستان از این موسی مکش سر همچو فرعونان مکن استیزه چون هامان بدو گفتم که ای موسی به دستت چیست آن گفت این یکی ساعت عصا باشد یکی ساعت بود ثعبان ز هر ذره جدا صد نقش گوناگون بدید آید که هر چه بوهریره را بباید هست در انبان به دست من بود حکمش به هر صورت بگردانم کنم زهراب را دارو کنم دشوار را آسان زنم گاهیش بر دریا برآرم گرد از دریا زنم گاهیش بر سنگی بجوشد چشمه حیوان گه آب نیل صافی را به دشمن خون نمودم من نمودم سنگ خاکی را به عامه گوهر و مرجان به چشم حاسدان گرگم بر یعقوب خود یوسف بر جهال بوجهلم محمد پیش یزدان دان گلاب خوش نفس باشد جعل را مرگ و جان کندن جلاب شکری باشد به صفرایی زیان جان به ظاهر طالبان همراه و در تحقیق پشتاپشت یکی منزل در اسفل کرد و دیگر برتر از کیوان مثال کودک و پیری که همراهند در ظاهر ولیک این روزافزون است و آن هر لحظه در نقصان چه جام زهر و قند است این چه سحر و چشم بند است این که سرگردان همی دارد تو را این دور و این دوران جهان ثابت است و تو ورا گردان همی بینی چو برگردد کسی را سر ببیند خانه را گردان مقام خوف آن را دان که هستی تو در او ایمن مقام امن آن را دان که هستی تو در او لرزان چو عکسی و دروغینی همه برعکس می بینی چو کردی مشورت با زن خلاف زن کن ای نادان زن آن باشد که رنگ و بو بود او را ره و قبله حقیقت نفس اماره ست زن در بنیت انسان نصیحت های اهل دل دوی نحل را ماند پر از حلوا کند از لب ز فرش خانه تا ساران زهی مفهوم نامفهوم زهی بیگانه همدل زهی ترشی به از شیرین زهی کفری به از ایمان خمش کن که زبان دربان شده ست از حرف پیمودن چو دل بی حرف می گوید بود در صدر چون سلطان بتاب ای شمس تبریزی به سوی برج های دل که شمس مقعد صدقی نه چون این شمس سرگردان # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۴۶ حرام است ای مسلمانان از این خانه برون رفتن می چون ارغوان هشتن ز بانگ ارغنون رفتن برون زرق است یا استم هزاران بار دیده ستم از این پس ابلهی باشد برای آزمون رفتن مرو زین خانه ای مجنون که خون گریی ز هجران خون چو دستی را فروبری عجایب نیست خون رفتن ز شمع آموز ای خواجه میان گریه خندیدن ز چشم آموز ای زیرک به هنگام سکون رفتن اگر باشد تو را روزی ز استادان بیاموزی چو مرغ جان معصومان به چرخ نیلگون رفتن بیا ای جان که وقتت خوش چو استن بار ما می کش که تا صبرت بیاموزد به سقف بی ستون رفتن فسون عیسی مریم نکرد از درد عاشق کم وظیفه درد دل نبود به دارو و فسون رفتن چو طاسی سرنگون گردد رود آنچ در او باشد ولی سودا نمی تاند ز کاسه سر نگون رفتن اگر پاکی و ناپاکی مرو زین خانه ای زاکی گناهی نیست در عالم تو را ای بنده چون رفتن توی شیر اندر این درگه عدو راه تو روبه بود بر شیر بدنامی از این چالش زبون رفتن چو نازی می کشی باری بیا ناز چنین شه کش که بس بداختری باشد به زیر چرخ دون رفتن ز دانش ها بشویم دل ز خود خود را کنم غافل که سوی دلبر مقبل نشاید ذوفنون رفتن شناسد جان مجنونان که این جان است قشر جان بباید بهر این دانش ز دانش در جنون رفتن کسی کو دم زند بی دم مباح او راست غواصی کسی کو کم زند در کم رسد او را فزون رفتن رها کن تا بگوید او خموشی گیر و توبه جو که آن دلدار خو دارد به سوی تایبون رفتن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۴۷ خرامان می روی در دل چراغ افروز جان و تن زهی چشم وچراغ دل زهی چشمم به تو روشن زهی دریای پر گوهر زهی افلاک پر اختر زهی صحرای پر عبهر زهی بستان پر سوسن ز تو اجسام را چستی ز تو ارواح را مستی ایا پر کرده گوهرها جهان خاک را دامن چه می گویم من ای دلبر نظیر تو دو سه ابتر چه تشبیهت کنم دیگر چه دارم من چه دانم من بگو ای چشم حیران را چو دیدی لطف جانان را چه خواهی دید خلقان را  چه گردی گرد آهرمن شکار شیر بگذاری شکار خوک برداری زهی تدبیر و هشیاری زهی بیگار و جان کندن مرا باری عنایاتش خطابات و مراعاتش شعاعات و ملاقاتش یکی طوقی است در گردن حلاوت های آن مفضل قرار و صبر برد از دل که دیدم غیر او تا من سکون یابم در این مسکن به غیر آن جلال و عز که او دیگر نشد هرگز همه درمانده و عاجز ز خاص و عام و مرد و زن منم از عشق افروزان مثال آتش از هیزم ز غیر عشق بیگانه مثال آب با روغن بسوزان هر چه من دارم به غیر دل که اندر دل به هر ساعت همی سازی ز کر و فر خود گلشن غلام زنگی شب را تو کردی ساقی خلقان غلام روز رومی را بدادی دار و گیر و فن وآنگه این دو لالا را رقیب مرد و زن کردی که تا چون دانه شان از که گزینی اندر این خرمن همه صاحب دلان گندم که بامغزند و با لذت همه جسمانیان چون که که بی مغزند در مطحن درخت سبز صاحب دل میان باغ دین خندان درخت خشک بی معنی چه باشد هیزم گلخن خیالت می رود در دل چو عیسی بهر جان بخشی چنانک وحی ربانی به موسی جانب ایمن خیالت را نشانی ها زر و گوهرفشانی ها کز او خندان شود دندان کز او گویا شود الکن دو غماز دگر دارم یکی عشق و دگر مستی حریفان را نمی گویم یکی از دیگری احسن ز تو ای دیده و دینم هزاران لطف می بینم ولیکن خاطر عاشق بداندیش آمد و بدظن ز چشم روز می ترسم که چشمش سحرها دارد ز زلف شام می ترسم که شب فتنه است و آبستن مرا گوید چه می ترسی که کوبد مر تو را محنت که سرمه نور دیده شد چو شد ساییده در هاون همه خوف از وجود آید بر او کم لرز و کم می زن همه ترس از شکست آید شکسته شو ببین مأمن ز ارکان من بدزدیدم زر و در کیسه پیچیدم ز ترس بازدادن من چو دزدانم در این مکمن سبوس ار چه که پنهان شد میان آرد چون دزدان کشاند شحنه دادش ز هر گوشه به پرویزن چو هیزم بی خبر بودی ز عشق آتش به تو درزد بجه چون برق از این آتش برآ چون دود از این روزن چه خنجر می کشی این جا تو گردن پیش خنجر نه که تا زفتی نگنجی تو درون چشمه سوزن در جنت چو تنگ آمد مثال چشمه سوزن اگر خواهی چو پشمی شو لتغزل ذاک تغزیلا بود کان غزل در سوزن نگنجد کاین دمت غزل است که می ریسی ز پنبه تن که بافی حله ادکن لباس حله ادکن ز غزل پنبگی ناید مگر این پنبه ابریشم شود ز اکسیر آن مخزن چو ابریشم شوی آید وریشم تاب وحی او تو را گوید بریس اکنون بدم پیغام مستحسن چه باشد وحی در تازی به گوش اندر سخن گفتن دهل می نشنود گوشت به جهد و جد نوبت زن گران گوشی و آنگه تو به گوش اندر کنی پنبه چنانک گفت واستغشوا بپیچی سر به پیراهن گران گوشی گران جسمی گران جانی نذیر آمد که می گوید تو را هر یک الا یا علج لا تأمن سبک گوشی سبک جسمی سبک جانی بشیر آمد که می گوید تو را هر یک الا یا لیث لا تحزن بهاری باش تا خوبان به بستان در تو آویزند که بگریزند این خوبان ز شکل بارد بهمن بهار ار نیستی اکنون چو تابستان در آتش رو که بی آن حسن و بی آن عشق باشد مرد مستهجن اگر خواهی که هر جزوت شود گویا و شاعر رو خمش کن سوی این منطق به نظم و نثر لاترکن که برکنده شوی از فکر چون در گفت می آیی مکن از فکر دل خود را از این گفت زبان بر کن قضا خنبک زند گوید که مردان عهدها کردند شکستم عهدهاشان را هلا می کوش ما امکن ستیزه می کنی با خود کز این پس من چنین باشم ز استیزه چه بربندی قضا را بنگر ای کودن نکاحی می کند با دل به هر دم صورت غیبی نزاید گرچه جمع آیند صد عنین و استرون صور را دل شده جاذب چو عنین شهوت کاذب ز خوبان نیست عنین را به جز بخشیدن وجکن بیا ای شمس تبریزی که سلطانی و خون ریزی قضا را گو که از بالا جهان را در بلا مفکن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۴۸ چه باشد پیشه عاشق به جز دیوانگی کردن چه باشد ناز معشوقان به جز بیگانگی کردن ز هر ذره بیاموزید پیش نور برجستن ز پروانه بیاموزید آن مردانگی کردن چو شیر مست بیرون جه نه اول دان و نه آخر که آید ننگ شیران را ز روبه شانگی کردن سرافراز است که لیکن نداند ذره باشیدن چه گویم باز را لیکن کجا پروانگی کردن به پیش تیر چون اسپر برهنه زخم را جستن میان کوره با آتش چو زر همخانگی کردن گر آب جوی شیرین است ولی کو هیبت دریا کجا فرزین شه بودن کجا فرزانگی کردن توی پیمانه اسرار گوش و چشم را بربند نتاند کاسه سوراخ خود پیمانگی کردن اگر باشد شبی روشن کجا باشد به جای روز وگر باشد شبه تابان کجا دردانگی کردن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۴۹ چرا کوشد مسلمان در مسلمان را فریبیدن بسی صنعت نمی باید پریشان را فریبیدن بدریدی همه هامون ز نقش لیلی و مجنون ولی چشمش نمی خواهد گران جان را فریبیدن نمی آید دریغ او را چو دریا گوهرافشانی ولیکن تو روا داری بدین آن را فریبیدن معلم خانه چشمش چه رسم آورد در عالم که طمع افتاد موران را سلیمان را فریبیدن دلم بدرید ز اندیشه شکسته گشته چون شیشه که عقل از چه طمع دارد نهان دان را فریبیدن برآمد عالم از صیقل چو جندرخانه شد گیتی که بشنیدند کو خواهد ملیحان را فریبیدن هر اندیشه که برجوشد روان گردد پی صیدی نمک ها را هوس چه بود نمکدان را فریبیدن پلیدی را بیاموزد بر آب پاک افزودن کلیدی را بیاموزد کلیدان را فریبیدن چو لونالون می داند شکنجه کردن آن قاهر چه رغبت دارد آن آتش سپندان را فریبیدن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۵۰ چراغ عالم افروزم نمی تابد چنین روشن عجب این عیب از چشم است یا از نو یا روزن مگر گم شد سر رشته چه شد آن حال بگذشته که پوشیده نمی ماند در آن حالت سر سوزن خنک آن دم که فراش فرشنا اندر این مسجد در این قندیل دل ریزد ز زیتون خدا روغن دلا در بوته آتش درآ مردانه بنشین خوش که از تأثیر این آتش چنان آیینه شد آهن چو ابراهیم در آذر درآمد همچو نقد زر برویید از رخ آتش سمن زار و گل و سوسن اگر دل را از این غوغا نیاری اندر این سودا چه خواهی کرد این دل را بیا بنشین بگو با من اگر در حلقه مردان نمی آیی ز نامردی چو حلقه بر در مردان برون می باش و در می زن چو پیغامبر بگفت الصوم جنه پس بگیر آن را به پیش نفس تیرانداز زنهار این سپر مفکن سپر باید در این خشکی چو در دریا رسی آنگه چو ماهی بر تنت روید به دفع تیر او جوشن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۵۱ نشانی هاست در چشمش نشانش کن نشانش کن ز من بشنو که وقت آمد کشانش کن کشانش کن برآمد آفتاب جان فزون از مشرق و مغرب بیا ای حاسد ار مردی نهانش کن نهانش کن از این نکته منم در خون خدا داند که چونم چون بیا ای جان روزافزون بیانش کن بیانش کن بیانش کرده گیر ای جان نه آن دریاست وان مرجان نیارامد به شرحش جان عیانش کن عیانش کن عیانش بود ما آمد زیانش سود ما آمد اگر تو سود جان خواهی زیانش کن زیانش کن یکی جان خواهد آن دریا همه آتش نهنگ آسا اگر داری چنین جانی روانش کن روانش کن هر آن کو بحربین باشد فلک پیشش زمین باشد هر آن کو نی چنین باشد چنانش کن چنانش کن برون جه از جهان زوتر درآ در بحر پرگوهر جهنده ست این جهان بنگر جهانش کن جهانش کن اگر خواهی که بگریزی ز شاه شمس تبریزی مپران تیر دعوی را کمانش کن کمانش کن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۵۲ چو آمد روی مه رویم کی باشم من که باشم من چو زاید آفتاب جان کجا ماند شب آبستن چه باشد خار گریان رو که چون سور بهار آید نگیرد رنگ و بوی خوش نگیرد خوی خندیدن چه باشد سنگ بی قیمت چو خورشید اندر او تابد که از سنگی برون ناید نگردد گوهر روشن چه باشد شیر نوزاده ز یک گربه زبون باشد چو شیر شیر آشامد شود او شیر شیرافکن یکی قطره منی بودی منی انداز کردت حق چو سیمابی بدی وز حق شدستی شاه سیمین تن منی دیگری داری که آن بحر است و این قطره قراضه است این منی تو و آن من هست چون معدن منی حق شود پیدا منی ما فنا گردد بسوزد خرمن هستی چو ماه حق کند خرمن گرفتم دامن جان را که پوشیده ست تشریفی که آن را نی گریبان است و نی تیریز و نی دامن قبای اطلس معنی که برقش کفرسوز آمد گر این اطلس همی خواهی پلاس حرص را برکن اگر پوشیدم این اطلس سخن پوشیده گویم بس اگر خود صد زبان دارم نگویم حرف چون سوسن چنین خلعت بدش در سر که نامش کرد مدثر شعارش صورت نیر دثارش سیرت احسن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۵۳ چو افتم من ز عشق دل به پای دلربای من از آن شادی بیاید جان نهان افتد به پای من وگر روزی در آن خدمت کنم تقصیر ناگاهان شود جان خصم جان من کند این دل سزای من سحرگاهی دعا کردم که جانم خاک پای او شنیدم نعره آمین ز جان اندر دعای من چگونه راه برد این دل به سوی دلبر پنهان چگونه بوی برد این جان که هست او جان فزای من یکی جامی به پیشم داشت و من از ناز گفتم نی بگفتا نی مگو بستان برای من برای من چو یک قطره چشیدم من ز ذوق اندرکشیدم من یکی رطلی که شد بویش در این ره رهنمای من # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۵۴ چه دانی تو خراباتی که هست از شش جهت بیرون خرابات قدیم است آن و تو نو آمده اکنون نباشد مرغ خودبین را به باغ بیخودان پروا نشد مجنون آن لیلی به جز لیلی صد مجنون هزاران مجلس است آن سو و این مجلس از آن سوتر که این بی چونتر است اندر میان عالم بی چون ببین جان های آن شیران در آن بیشه ز اجل لرزان کز آن شیر اجل شیران نمی میزند الا خون بسی سیمرغ ربانی که تسبیحش اناالحق شد بسوزد پر و بال او اگر یک پر زند آن سون وزیر و حاجب و محمود ایازی را شده چاکر که آن جا کو قدم دارد بود سرهای مردان دون تو معذوری در انکارت که آن جا می شود حیران جنید و شیخ بسطامی شقیق و کرخی و ذالنون ازیرا راه نتوان برد سوی آفتاب ای جان مگر کان آفتاب از خود برآید سوی این هامون مگر هم لطف شمس الدین تبریزیت برهاند وگر نی این غزل می خوان و بر خود می دم این افسون # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۵۵ چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید چو کشتی ام دراندازد میان قلزم پرخون زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد که هر تخته فروریزد ز گردش های گوناگون نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا را چنان دریای بی پایان شود بی آب چون هامون شکافد نیز آن هامون نهنگ بحرفرسا را کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون چو این تبدیل ها آمد نه هامون ماند و نه دریا چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی چون چه دانم های بسیار است لیکن من نمی دانم که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۵۶ مرا هر دم همی گویی که برگو قطعه شیرین به هر بیتی یکی بوسه بده پهلوی من بنشین زهی بوسه زهی بوسه زهی حلوا و سنبوسه برآرد شیر از سنگی که عاجز گشت از او میتین تو بوسه عشق را دیدی مگر ای دل که پریدی که هر جزوت شده ست ای دل چو لب نالان و بوسه چین چو تلقین گفت پیغامبر شهیدان ره حق را تو هم مر کشته خود را بیا برخوان یکی تلقین به تلقین گر کنی نیت بپرد مرده در ساعت کفن گردد بر او اطلس ز گورش بردمد نسرین بکن پی مرکب تن را دلا چون تو نیاسایی چه آسایی از آن مرکب که لنگ است او ز علیین بکن پی اشتری را کاو نیاید در پی ات هرگز به خارستان همی گردد که خار افتاد او را تین چو او را پی کنی در دم چو کشتی ره رود بی پا ز موج بحر بی پایان نبرد بادبان دین # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۵۷ توقع دارم از لطف تو ای صدر نکوآیین درون مدرسه حجره به پهلوی شهاب الدین پیاده قاضیم می خوان درون محکمه قاصد و یا خود داعی سلطان دعاها را کنم آمین بدین حیله بگنجانی در آن خانه ربابی را که نامم را بگردانی نهی نامم فلان الدین که خلقان صورت و نامند مثال میوه خامند کی از جانشان خبر باشد که آن تلخ است یا شیرین وگر حال آورد قاضی سماعش آرزو آید رباب خوب بنوازم سماعی آرمش شیرین ز آواز سماع من اقنجی هم شود زنده سر از تربت برون آرد بکوبد پا کند تحسین کفن را اندراندازد قوال انداز مستانه از آن پس مردگان یک یک برون آیند هم در حین عجب نبود که صورت ها بدین آواز برخیزند که صورت های عشق تو درونت زنده شد می بین ز مردم آن به کار آید کی زنده می شود در تو و باقی تن غباری دان که پیدا می شود از طین دلت را هر زمان نقشی تنت یک نقش افسرده از آن افسرده ای که تو بر آنی نه ای با این مرا گوید یکی صورت منم اصل غزل واگو خمش کردم نشاید داد این خاتم به هر گرگین # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۵۸ چو افتم من ز عشق دل به پای دلربای من از آن شادی بیاید جان نهان افتد به پای من وگر روزی در آن خدمت کنم تقصیر چون خامان شود دل خصم جان من کند هجران سزای من سحرگاهان دعا کردم که این جان باد خاک او شنیدم نعره آمین ز جان اندر دعای من چگونه راه برد این دل به سوی دلبر پنهان چگونه بوی برد این جان که هست او جان فزای من یکی جامی به پیش آورد من از ناز گفتم نی بگفتا نی مگو بستان برای اقتضای من چو از صافش چشیدم من مرا درداد یک دردی یکی دردی گران خواری که کامل شد صفای من # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۵۹ منم آن حلقه در گوش و نشسته گوش شمس الدین دلم پرنیش هجران است بهر نوش شمس الدین چو آتش های عشق او ز عرش و فرش بگذشته ست در این آتش ندانم کرد من روپوش شمس الدین در آغوشم ببینی تو ز آتش تنگ ها لیکن شود آن آب حیوان از پی آغوش شمس الدین چو دیکی پخت عقل من چشیدم بود ناپخته زدم آن دیک در رویش ز بهر جوش شمس الدین در این خانه تنم بینی یکی را دست بر سر زن یکی رنجور در نزع و یکی مدهوش شمس الدین زبان ذوالفقار عقل کاین دریا پر از در کرد زبانش بازبگرفت و شد او خاموش شمس الدین # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۶۰ الا ای باد شبگیرم بیار اخبار شمس الدین خداوندم ولی دانی تو از اسرار شمس الدین کسی کز نام او بر بحر بی کشتی عبر یابی چو سامندر ز مهر او روی در نار شمس الدین کرامت ها که مردان از تفاخر یاد آن آرند به ذات حق کز آن دارد هماره عار شمس الدین یکی غاری است کاندر وی ز سر سرها وحی است برون غار حق حارس درون غار شمس الدین ز جسم و روح ها بگذر حجاب عشق هم بردر دو صد منزل از آن سوتر ببین بازار شمس الدین ایا روحی ترفرف فی فضاء العشق و استشرف و طرفی جنه الاسرار من انوار شمس الدین قلایدهای در دارد بناگوش ضمیر من از آن الفاظ وحی آسای شکربار شمس الدین ایا ای دل تو آن جایی که نوشت باد وصل او ولیکن زحمتش کم ده مکن آزار شمس الدین بصر در دیده بفزاید اگر در دیده ره یابد به جای توتیا و کحل ناگه خار شمس الدین به هر سویی چو تو ای دل هزاران زار دارد او مپندار از سر نخوت توی بس زار شمس الدین به لطف خویش یک چندی مهار اشترش دادت وگر نه خود کی یارد آن که باشد یار شمس الدین زهی فرقی از آن روزی که پیشش سجده می کردم که آن روزی که می گفتم بد این جا پار شمس الدین خرابی دین و دنیا را نباشد هیچ اصلاحی مگر از لطف بی پایان وز هنجار شمس الدین شب تاریک تو ای دل نبیند روز را هرگز مگر از نور و از اشراق آن رخسار شمس الدین عجب باشد که روزی من بگیرم جام وصل او شوم مست و همی گویم که من خمار شمس الدین که بخت من چنان خفته ست که بیداری ندارد رو مگر از بخت و اقبال چنان بیدار شمس الدین نبودت پیش از این مثلش نباشد بعد از این دانم ز لوح سرها واقف و زان هشیار شمس الدین بزد خود بر در امکان که مانندش برون ناید ز اوصاف بدیع خویش خود مسمار شمس الدین یکی جوبار روحانی است که جان ها جان از او یابند شده حاکم به کلیه بر آن جوبار شمس الدین سمعت القوم کل القوم اعلاهم و اصفاهم علی تفضیله جدا علی الاخیار شمس الدین و ان کانت ایادیه و افضالا اتانیه و احیی الروح مجانا لمن ادرار شمس الدین فروحی خط اقرارا برق الف اقرار و ان کان قد استغنی من الاقرار شمس الدین هدی قلبی الی واد کثیر خصبه جدا علیه الغیث موصولا لمن مدرار شمس الدین ایا تبریز سلمنا علی نادیک تسلیما فبلغ صبوتی و الهجر بالاعذار شمس الدین # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۶۱ ای قاعده مستان در همدگر افتادن استیزه گری کردن در شور و شر افتادن عاشق بتر از مست است عاشق هم از آن دست است گویم که چه باشد عشق در کان زر افتادن زر خود چه بود عاشق سلطان سلاطین است ایمن شدن از مردن وز تاج سر افتادن درویش به دلق اندر و اندر بغلش گوهر او ننگ چرا دارد از در به در افتادن مست آمد دوش آن مه افکنده کمر در ره آگه نبد از مستی او از کمر افتادن گفتم که دلا برجه می بر کف جان برنه کافتاد چنین وقتی وقت است درافتادن با بلبل بستانی همدست شدن دستی با طوطی روحانی اندر شکر افتادن من بی دل و دل داده در راه تو افتاده والله که نمی دانم جای دگر افتادن گر جام تو بشکستم مستم صنما مستم مستم مهل از دستم و اندر خطر افتادن این قاعده نوزاد است وین رسم نو افتاده ست شیشه شکنی کردن در شیشه گر افتادن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۶۲ چون چنگ شدم جانا آن چنگ تو دروا کن صد جان به عوض بستان وان شیوه تو با ما کن عیسی چو توی ما را همکاسه مریم کن طنبور دل ما را هم ناله سرنا کن دستی بنه ای چنگی بر نبض چنین پیری وان خون دل زر را در ساغر صهبا کن جمعیت رندان را بر شاهد نقدی زن ور زهد سخن گوید تو وعده به فردا کن دیوانه و مستی را خواهی که بشورانی زنجیر خودم بنما وز دور تماشا کن دیدم ز تو من نقشی بر کالبدی بسته جان گفت علی الله گو دل گفت علالا کن زان روز من مسکین بی عقل شدم بی دین زان زلف خوش مشکین ما را تو چلیپا کن زنار ببند ای دل در دیر بکن منزل زان راهب پرحاصل یک بوسه تقاضا کن در چهره مخدومی شمس الحق تبریزی گر رغبت ما بینی این قصه غرا کن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۶۳ ای سنجق نصرالله وی مشعله یاسین یا رب چه سبک روحی بر چشم و سرم بنشین ای تاج هنرمندی معراج خردمندی تعریف چه می باید چون جمله توی تعیین هر ذره که می جنبد هر برگ که می خنبد بی کام و زبان گفتی در گوش فلک بنشین جان همه جانا ای دولت مولانا جان را برهانیدی از ناز فلان الدین از نفخ تو می روید پر ملاء الاعلی وز شرق تو می تفسد پشت فلک عنین از عشق جهان سوزت وز شوق جگردوزت بی هیچ دعاگویی عالم شده پرآمین ناگاه سحرگاهی بی رخنه و بیراهی آورد طبیب جان یک خمره پرافسنتین تا این تن بیمارم وین کشته دل زارم زنده شد و چابک شد برداشت سر از بالین گفتم که ملیحی تو مانا که مسیحی تو شاد آمدی ای سلطان ای چاره هر مسکین پیغامبر بیماران نافعتری از باران در خمره چه داری گفت داروی دل غمگین حرز دل یعقوبم سرچشمه ایوبم هم چستم و هم خوبم هم خسرو و هم شیرین گفتم که چنان دریا در خمره کجا گنجد گفتا که چه دانی تو این شیوه و این آیین کی داند چون آخر استادی بی چون را گنجاند در سجین او عالم علیین یوسف به بن چاهی بر هفت فلک ناظر و اندر شکم ماهی یونس ز بر پروین گر فوقی وگر پستی هستی طلب و مستی نی بر زبرین وقف است این بخت نه بر زیرین خامش که نمی گنجد این حصه در این قصه رو چشم به بالا کن روی چو مهش می بین # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۶۴ در پرده دل بنگر صد دختر آبستان زان گنجگه دل ها زان سجده گه مستان بشنو چه به اسرارم می آید از آن طارم یک دم که از این سو آ یک دم که قدح بستان در عربده افتاده از عشق چنین خوبان هم لشکر ترکستان هم لشکر هندستان از عقل بپرسیدم کاین شهره بتان چونند گفتا پنهان صورت پیدا به فن و دستان در شرق خداوندی شمس الحق تبریزی آیند و روند این ها در هر چمن و بستان # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۶۵ ای سرو و گل بستان بنگر به تهی دستان نانی ده و صد بستان هاده چه به درویشان بشنو تو ز پیغامبر فرمود که سیم و زر از صدقه نشد کمتر هاده چه به درویشان یک دانه اگر کاری صد سنبله برداری پس گوش چه می خاری هاده چه به درویشان کم کن تو فزایش بین بنواز و ستایش بین بگشا و گشایش بین هاده چه به درویشان صدقه تو به حق رفته و اندر شب آشفته او حارس و تو خفته هاده چه به درویشان هر لطف که بنمایی در سایه آن آیی بسیار بیاسایی هاده چه به درویشان حرمت کن و حرمت بین نعمت ده و نعمت بین رحمت کن و رحمت بین هاده چه به درویشان ای مکرم هر مسکین و ای راحم هر غمگین ای مالک یوم الدین هاده چه به درویشان آمد به تو آوازم واقف شدی از رازم محروم میندازم هاده چه به درویشان سرگشته تحویلم در قالم و در قیلم بنگر تو به زنبیلم هاده چه به درویشان دانی که دعا گویم هر جا که ثنا گویم بین کز تو چه واگویم هاده چه به درویشان رنجیت مبا آمین دور از تو قضا آمین یار تو خدا آمین هاده چه به درویشان ای کوی شما جنت وی خوی شما رحمت خاصه که در این ساعت هاده چه به درویشان گفتیم دعا رفتیم وز کوی شما رفتیم خوش باش که ما رفتیم هاده چه به درویشان # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۶۶ ای کار من از تو زر ای سیمبر مستان هم سیم به یادم ده هم سیم و زرم بستان در عین زمستانی چون گرم کنی مرکب از گرمی میدانت برسوزد تابستان گر طفلک یک روزه شب های تو را بیند از شیر بری گردد وز مادر وز پستان ای وای از آن ساعت کاین خاطر چون پیلم سرمست شما گردد یاد آرد هندستان روزی که تب مرگم یک باره فروگیرد هر پاره ز من گردد از آتش تب سستان تو از پس پرده دل ناگاه سری درکن تا هر سر موی من گردند چو سرمستان هر خاطر من بکری بر بام و در از عشقت چندان بکند شیوه چندان بکند دستان تا تابش روی تو درپیچد در هر یک وز چون تو شهی گردد هر خاطرم آبستان شمس الحق تبریزی هر کس که ز تو پرسد می بینم و می گویم از رشک کدام است آن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۶۷ ای جانک من چونی یک بوسه به چند ای جان یک تنگ شکر خواهم زان شکرقند ای جان ای جانک خندانم من خوی تو می دانم تو خوی شکر داری بالله که بخند ای جان من مرد خریدارم من میل شکر دارم ای خواجه عطارم دکان بمبند ای جان بر نام و نشان او رفتم به دکان او گفتم که سلام علیک ای سرو بلند ای جان هر چند که عیاری پرحیله و طراری این محنت و بیماری بر من مپسند ای جان از بهر دل ما را در رقص درآ یارا وز ناز چنین می کن آن زلف کمند ای جان ای پیش رو خوبان ای شاخ گل خندان بنمای که دلبندان چون بوسه دهند ای جان من بنده بر این مفرش می سوزم من خوش خوش می رقصم در آتش مانند سپند ای جان # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۶۸ دروازه هستی را جز ذوق مدان ای جان این نکته شیرین را در جان بنشان ای جان زیرا عرض و جوهر از ذوق برآرد سر ذوق پدر و مادر کردت مهمان ای جان هر جا که بود ذوقی ز آسیب دو جفت آید زان یک شدن دو تن ذوق است نشان ای جان هر حس به محسوسی جفت است یکی گشته هر عقلی به معقولی جفت و نگران ای جان گر جفت شوی ای حس با آنک حست کرد او وز غیر بپرهیزی باشی سلطان ای جان ذوقی که ز خلق آید زو هستی تن زاید ذوقی که ز حق آید زاید دل و جان ای جان کو چشم که تا بیند هر گوشه تتق بسته هر ذره بپیوسته با جفت نهان ای جان آمیخته با شاهد هم عاشق و هم زاهد وز ذوق نمی گنجد در کون و مکان ای جان پنهان ز همه عالم گرمابه زده هر دم هم پیر خردپیشه هم جان جوان ای جان پنهان مکن ای رستم پنهان تو را جستم احوال تو دانستم تو عشوه مخوان ای جان گر روی ترش داری دانیم که طراری ز احداث همی ترسی وز مکر عوان ای جان در کنج عزبخانه حوری چو دردانه دور از لب بیگانه خفته ست ستان ای جان صد عشق همی بازد صد شیوه همی سازد آن لحظه که می یازد بوسه بستان ای جان بر ظاهر دریا کی بینی خورش ماهی کان آب تتق آمد بر عیش کنان ای جان چندان حیوان آن سو می خاید و می زاید چون گرگ گرو برده پنهان ز شبان ای جان خنبک زده هر ذره بر معجب بی بهره کآب حیوان را کی داند حیوان ای جان اندر دل هر ذره تابان شده خورشیدی در باطن هر قطره صد جوی روان ای جان خاموش که آن لقمه هر بسته دهان خاید تا لقمه نیندازی بربند دهان ای جان # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۶۹ رو مذهب عاشق را برعکس روش ها دان کز یار دروغی ها از صدق به و احسان حال است محال او مزد است وبال او عدل است همه ظلمش داد است از او بهتان نرم است درشت او کعبه ست کنشت او خاری که خلد دلبر خوشتر ز گل و ریحان آن دم که ترش باشد بهتر ز شکرخانه وان دل که ملول آید خوش بوس و کنار است آن وان دم که تو را گوید والله ز تو بیزارم آن آب خضر باشد از چشمه گه حیوان وان دم که بگوید نی در نیش هزار آری بیگانگیش خویشی در مذهب بی خویشان کفرش همه ایمان شد سنگش همه مرجان شد بخلش همه احسان شد جرمش همگی غفران گر طعنه زنی گویی تو مذهب کژ داری من مذهب ابرویش بخریدم و دادم جان زین مذهب کژ مستم بس کردم و لب بستم بردار دل روشن باقیش فرو می خوان شمس الحق تبریزی یا رب چه شکرریزی گویی ز دهان من صد حجت و صد برهان # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۷۰ ای نفس چو سگ آخر تا چند زنی دندان وز کبر کسان رنجی و اندر تو دو صد چندان گریانی و پرزهری با خلق چه باقهری مانند سر بریان گشته که منم خندان من صوفی باصوفم من آمر معروفم چون شحنه بود آن کس کو باشد در زندان معذوری خود دیده در خویش ترنجیده عذر دگران خواهد از باب هنرمندان بر دانش و حال خود تأویل کنی قرآن وان گاه هم از قرآن در خلق زنی سندان آب حیوان یابی گر خاک شوی ره را وز باد و بروت آیی در نار تو دربندان بگریز از این دربند بر جمله تو در دربند جز شمس حق تبریز سلطان شکرقندان # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۷۱ دو چیز نخواهد بد در هر دو جهان می دان از عاشق حق توبه وز باد هوا انبان گر توبه شود دریا یک قطره نیابم من ور خاک درآیم من آن خاک شود سوزان در خاک تنم بنگر کز جان هواپیشه هر ذره در این سودا گشته ست چو دل گردان خاصیت من این است هر جا که روم اینم چه دوزد پالان گر هر جا که رود پالان گویند که هر کی هست در گور اسیر آید در حقه تنگ آن مشک نگذارد مشک افشان در سینه تاریکت دل را چه بود شادی زندان نبود سینه میدان بود آن میدان اندر رحم مادر چون طفل طرب یابد آن خون به از این باده وان جا به از این بستان گر شرح کنم این را ترسم که مقلد را آید به خیال اندر اندیشه سرگردان # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۷۲ ای در غم بیهوده رو کم ترکوا برخوان وی حرص تو افزوده رو کم ترکوا برخوان از اسپک و از زینک پربادک و پرکینک وز غصه بیالوده رو کم ترکوا برخوان در روده و سرگینی باد هوس و کینی ای غافل آلوده رو کم ترکوا برخوان ای شیخ پر از دعوی وی صورت بی معنی نابوده و بنموده رو کم ترکوا برخوان منگر که شه و میری بنگر که همی میری در زیر یکی توده رو کم ترکوا برخوان آن نازک و آن مشتک آن ما و من زشتک پوسیده و فرسوده رو کم ترکوا برخوان رخ بر رخ زیبایان کم نه بنگر پایان رخسار تو فرسوده رو کم ترکوا برخوان گر باغ و سرا داری با مرگ چه پا داری در گور گل اندوده رو کم ترکوا برخوان رفتند جهان داران خون خواره و عیاران بر خلق نبخشوده رو کم ترکوا برخوان تابوت کسان دیده وز دور بخندیده وان چشم تو نگشوده رو کم ترکوا برخوان بس کن ز سخن گویی از گفت چه می جویی ای بادبپیموده رو کم ترکوا برخوان # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۷۳ دانی که کجا جویی ما را به گه جستن در گردش چشم او آن نرگس آبستن در دل چو خیال او تابد ز جمال او دل بند بدراند او را نتوان بستن طفل دل پرسودا آغاز کند غوغا پستان کریم او آغاز کند جستن دل ز آتش عشق او آموخت سبک روحی از سینه بپریدن هر ساعت برجستن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۷۴ از آتش روی خود اندر دلم آتش زن و آتش ز دلم بستان در چرخ منقش زن ای جان خوش ساده از اصل ملک زاده هر جا که روی خوش رو هر دم که زنی خوش زن ای جسم تو را از جان گر فرق کند جانم شمشیر به کف داری بر تارک فرقش زن ای طره پربندت بگشاده گره ها را این یک گره دیگر بر زلف مشوش زن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۷۵ ای یار مقامردل پیش آ و دمی کم زن زخمی که زنی بر ما مردانه و محکم زن گر تخت نهی ما را بر سینه دریا نه ور دار زنی ما را بر گنبد اعظم زن ازواج موافق را شربت ده و دم دم ده امشاج منافق را درهم زن و برهم زن اکسیر لدنی را بر خاطر جامد نه مخمور یتیمی را بر جام محرم زن در دیده عالم نه عدلی نو و عقلی نو وان آهوی یاهو را بر کلب معلم زن اندر گل بسرشته یک نفخ دگر دردم وان سنبل ناکشته بر طینت آدم زن گر صادق صدیقی در غار سعادت رو چون مرد مسلمانی بر ملک مسلم زن جان خواسته ای ای جان اینک من و اینک جان جانی که تو را نبود بر قعر جهنم زن خواهی که به هر ساعت عیسی نوی زاید زان گلشن خود بادی بر چادر مریم زن گر دار فنا خواهی تا دار بقا گردد آن آتش عمرانی در خرمن ماتم زن خواهی تو دو عالم را همکاسه و هم یاسه آن کحل اناالله را در عین دو عالم زن من بس کنم اما تو ای مطرب روشن دل از زیر چو سیر آیی بر زمزمه بم زن تو دشمن غم هایی خاموش نمی شایی هر لحظه یکی سنگی بر مغز سر غم زن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۷۶ بی جا شو در وحدت در عین فنا جا کن هر سر که دوی دارد در گردن ترسا کن اندر قفس هستی این طوطی قدسی را زان پیش که برپرد شکرانه شکرخا کن چون مست ازل گشتی شمشیر ابد بستان هندوبک هستی را ترکانه تو یغما کن دردی وجودت را صافی کن و پالوده وان شیشه معنی را پرصافی صهبا کن تا مار زمین باشی کی ماهی دین باشی ما را چو شدی ماهی پس حمله به دریا کن اندر حیوان بنگر سر سوی زمین دارد گر آدمیی آخر سر جانب بالا کن در مدرسه آدم با حق چو شدی محرم بر صدر ملک بنشین تدریس ز اسما کن چون سلطنت الا خواهی بر لالا شو جاروب ز لا بستان فراشی اشیاء کن گر عزم سفر داری بر مرکب معنی رو ور زانک کنی مسکن بر طارم خضرا کن می باش چو مستسقی کو را نبود سیری هر چند شوی عالی تو جهد به اعلا کن هر روح که سر دارد او روی به در دارد داری سر این سودا سر در سر سودا کن بی سایه نباشد تن سایه نبود روشن برپر تو سوی روزن پرواز تو تنها کن بر قاعده مجنون سرفتنه غوغا شو کاین عشق همی گوید کز عقل تبرا کن هم آتش سوزان شو هم پخته و بریان شو هم مست شو و هم می بی هر دو تو گیرا کن هم سر شو و محرم شو هم دم زن و همدم شو هم ما شو و ما را شو هم بندگی ما کن تا ره نبرد ترسا دزدیده به دیر تو گه عاشق زناری گه قصد چلیپا کن دانا شده ای لیکن از دانش هستانه بی دیده هستانه رو دیده تو بینا کن موسی خضرسیرت شمس الحق تبریزی از سر تو قدم سازش قصد ید بیضا کن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۷۷ ای دل چو نمی گردد در شرح زبان من وان حرف نمی گنجد در صحن بیان من می گردد تن در کد بر جای زبان خود در پرده آن مطرب کو زد ضربان من هم ساغر و هم باده سرمست از آن ساقی هم جان و جهان حیران در جان و جهان من از غیب یکی لعلی در غار جهان آمد وان لعل شده حیران در عزت کان من ما را تو کجا یابی گر موی به مو جویی چون در سر زلف او گشته ست مکان من جان دوش مر آن مه را می گفت دلم خستی پیکان پر از خون بین ای سخته کمان من گفتا که شکار من جز شیر کجا باشد جز لعل بدخشانی کی یافت نشان من جز دلق دو صدپاره من پاره کجا گیرم باقی قماشت کو ای دلق کشان من شمس الحق تبریزی از دور زمان برتر و افزوده ز هر دوری از وی دوران من # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۷۸ من گوش کشان گشتم از لیلی و از مجنون آن می کشدم زان سو وین می کشدم زین سون یک گوش به دست این یک گوش به دست آن این می کشدم بالا وان می کشدم هامون از دست کشاکش من وز چرخ پرآتش من می گردم و می نالم چون چنبره گردون آن لحظه که بی هوشم ز ایشان برهد گوشم می غلطم چون شاهان در اطلس و در اکسون من عاشق آن روزم می درم و می دوزم بر خرقه بی چونی می زن تگلی بی چون # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۷۹ آرایش باغ آمد این روی چه روی است این مستی دماغ آمد این بوی چه بوی است این این خانه جنات است یا کوی خرابات است یا رب که چه خانه ست این یا رب که چه کوی است این در دل صفت کوثر جویی ز می احمر دل پر شده از دلبر یا رب که چه جوی است این ای بر سر هر پشته از درد تو صد کشته تو پرده فروهشته ای دوست چه خوی است این جان ها که به ذوق آمد در عشق دو جوق آمد در عشق شراب است آن در عشق سبوی است این # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۸۰ در زیر نقاب شب این زنگیکان را بین با زنگیکان امشب در عشرت جان بنشین خلقان همه خوش خفته عشاق درآشفته اسرار به هم گفته شاباش زهی آیین یاران بشوریده با جان بسوزیده بگشاده دل و دیده در شاهد بی کابین چون عشق تو رامم شد این عشق حرامم شد چون زلف تو دامم شد شب گشت مرا مشکین شد زنگی شب مستی دستی همگان دستی در دیده هر هستی از دیده زنگی بین آن چرخ فرومانده کآبش بنگرداند این چرخ چه می داند کز چیست ورا تسکین می گردد آن مسکین نی مهر در او نی کین که کندن آن فرهاد از چیست جز از شیرین شه هندوی بنگی را آن مایه شنگی را آن خسرو زنگی را کرد حشری بر چین شمعی تو برافروزی شمس الحق تبریزی تا هندوی شب سوزی از روی چو صد پروین # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۸۱ از چشمه جان ره شد در خانه هر مسکین ماننده کاریزی بی تیشه و بی میتین دل روی سوی جان کرد کای عاشق و ای پردرد بر روزن دلبر رو در خانه خود منشین ای خواجه سودایی می باش تو صحرایی در گلشن شادی رو منگر به غم غمگین چون پوست بود این دل چون آتش باشد غم وین پوست از آن آتش چون سفره بود پرچین چون دیده دل از غم پرخاک شود ای غم تبریز کجا یابی با حضرت شمس الدین # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۸۲ آن کس که تو را بیند وانگه نظرش بر تن ز آیینه ندیده ست او الا سیهی آهن از آب حیات تو دور است به ذات تو کز کبر برآید او بالا مثل روغن پای تو چو جان بوسد تا حشر لبان لیسد از لذت آن بوسه ای روت مه روشن گفتم به دلم چونی گفتا که در افزونی زیرا که خیالش را هستم به خدا مسکن در سینه خیال او وان گاه غم و غصه در آب حیات او وانگه خطر مردن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۸۳ بی او نتوان رفتن بی او نتوان گفتن بی او نتوان شستن بی او نتوان خفتن ای حلقه زن این در در باز نتان کردن زیرا که تو هشیاری هر لحظه کشی گردن گردن ز طمع خیزد زر خواهد و خون ریزد او عاشق گل خوردن همچون زن آبستن کو عاشق شیرین خد زر بدهد و جان بدهد چون مرغ دل او پرد زین گنبد بی روزن این باید و آن باید از شرک خفی زاید آزاد بود بنده زین وسوسه چون سوسن آن باید کو آرد او جمله گهر بارد یا رب که چه ها دارد آن ساقی شیرین فن دو خواجه به یک خانه شد خانه چو ویرانه او خواجه و من بنده پستی بود و روغن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۸۴ آن ساعد سیمین را در گردن ما افکن بر سینه ما بنشین ای جان منت مسکن سرمست شدم ای جان وز دست شدم ای جان ای دوست خمارم را از لعل لبت بشکن ای ساقی هر نادر این می ز چه خم داری من بنده ظلم تو از بیخ و بنم برکن هم پرده من می در هم خون دلم می خور آخر نه توی با من شاباش زهی ای من از دوست ستم نبود بر مست قلم نبود جز عفو و کرم نبود بر مست چنین مسکن از معدن خویش ای جان بخرام در این میدان رونق نبود زر را تا باشد در معدن با لعل چو تو کانی غمگین نشود جانی در گور و کفن ناید تا باشد جان در تن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۸۵ ای سرده صد سودا دستار چنین می کن خوب است همین شیوه ای دوست همین می کن فرمانده خوبانی ابرو چو بجنبانی این بنده تو را گوید آن می کن و این می کن از خون مسلمانان در ساغر رهبان کن وز کافر زلفینت ویرانی دین می کن مأمون امین را تو می ران که رو ای خاین وان غیرت رهزن را بر روح امین می کن آن حکم که از هیبت در عرش نمی گنجد بر پشت زمان می نه بر روی زمین می کن آن را که ندارد جان جان ده به دم عیسی وان را که ندارد زر ز اکسیر زرین می کن تا دور ابد شاها شمس الحق تبریزی حکمی است به دور تو آری هله هین می کن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۸۶ نی نی به از این باید با دوست وفا کردن نی نی کم از این باید تقصیر و جفا کردن زخمی که زند دستت بر عاشق سرمستت نتواند غیر تو تدبیر دوا کردن مرغی که چشد یک دم از دانه دام تو در خاطر او ناید آهنگ هوا کردن ای کار دو چشم تو بی جرم و گنه کشتن وی کار دو لعل تو حاجات روا کردن خوش واقعه ای دارد دل با غم عشق تو نی روی فروخوردن نی رای رها کردن دعوی صفا کردن در عشق تو نیکو نیست با جان صفا چه بود تفسیر صفا کردن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۸۷ گرت هست سر ما سر و ریش بجنبان وگر عاشق شاهی روان باش به میدان صلا روز وصال است همه جاه و جمال است همه لطف و کمال است زهی نادره سلطان کجایی تو کجایی نه از حلقه مایی وگر خود به بهشتی چه خوش باشد بی جان یکی چرب زبانی یکی جان و جهانی از او بوسه به جانی زهی کاله ارزان اگر شیر اگر پیل چنانش کند این عشق چو بینیش بگوییش زهی گربه در انبان چه تلخ است و چه شیرین پر از مهر و پر از کین زهی لذت نوشین زهی لقمه دندان بیا پیش و مپرهیز و زین فتنه بمگریز بمستیز بمستیز هلا ای شه مردان زهی روز زهی روز زهی عید دل افروز از آن چشم کرشمه وزان لب شکرافشان بجو باده گلگون از آن دلبر موزون که این دم مه گردون روان گشت به میزان بنوش از می بالا لب و ریش میالا شنو بانگ و علالا ز هر اختر و کیوان بیندیش و خمش باش چنین راز مگو فاش دریغ است بر اوباش چنین گوهر و مرجان # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۸۸ بیا بوسه به چند است از آن لعل مثمن اگر بوسه به جانی است فریضه است خریدن چو آن بوسه پاک است نه اندرخور خاک است شوم جان مجرد برون آیم از این تن مرا بحر صفا گفت که کامی نرسد مفت گر آن گوهر با توست صدف را هله بشکن پی بوسه گل را که فر بخشد مل را جهانی است زبان ها برون کرده چو سوسن غلط گر همه شاهید چو مریخ و چو ماهید هلا بوسه مخواهید از آن دلبر توسن درآ ای مه آفاق که روزن بگشادم شبی بر رخ من تاب لبی بر لب من زن در گفت فروبند و گشا روزن دل را ز مه بوسه نیابید مگر از ره روزن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۸۹ دل دل دل تو دل مرا مرنجان چرا چرا چه معنی مرا کنی پریشان بیا بیا و بازآ به صلح سوی خانه مرو مرو ز پیشم کتف چنین مجنبان تو صد شکرستانی ترش چه کردی ابرو سبکتر از صبایی چرا شوی گران جان منم کنون ز عشق رخ چو گلشن تو فراز سرو و گلشن چو صد هزاردستان بیا بیا دمم ده که دمدمه لطیفت حیات دل فزاید مرا چو آب حیوان بیار عشوه اینک بهای عشوه صد جان هزار جان به ارزد زهی متاع ارزان تو عقل عقل مایی چرا ز ما جدایی سری که عقل از او شد نه گیج ماند و حیران ستون این سرایی ز در برون چرایی سرا که بی ستون شد نه پست گشت ویران تو ماه آسمانی و ما شبیم تاری شبی که مه نباشد غلس بود فراوان تو پادشاه شهری و ما کنار شهری چو شهر ماند بی شه چه سر بود چه سامان مها توی سلیمان فراق و غم چو دیوان چو دور شد سلیمان نه دست یافت شیطان توی به جای موسی و ما تو را عصایی بجز به کف موسی عصا نیافت برهان مسیح خوش دمی تو و ما ز گل چو مرغی دمی بدم تو بر ما بر اوج بین تو جولان تو نوح روزگاری و ما چو اهل کشتی چو نوح رفت کشتی کجا رهد ز طوفان توی خلیل ای جان همه جهان پرآتش که بی خلیل آتش نمی شود گلستان تو نور مصطفایی و کعبه پربتان شد هلا بیا برون کن بتان ز بیت رحمان تو یوسف جمالی و چشم خلق بسته نظر ز تو گشاید چو چشم پیر کنعان تو گوهر صفایی و ما صدف به گردت صدف چه قیمت آرد چو رفت گوهر کان تو جان آفتابی که او است جان عالم سزد گرت بگویم که جان جان کیهان به غیب باشد ایمان تو غیب را عیانی که عین عین عینی و اصل اصل ایمان خمش که تا قیامت اگر دهی علامت جوی نموده باشی به ما ز گنج پنهان # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۹۰ با روی تو کفر است به معنی نگریدن یا باغ صفا را به یکی تره خریدن با پر تو مرغان ضمیر دل ما را در جنت فردوس حرام است پریدن اندر فلک عشق هر آن مه که بتابد آن ابر تو است ای مه و فرض است دریدن دشتی که چراگاه شکاران تو باشد شیران بنیارند در آن دست چریدن هر عشق که از آتش حسن تو نخیزد آن عشق حرام است و صلای فسریدن در باطن من جان من از غیر تو ببرید محسوس شنیدم من آواز بریدن در خواب شود غافل از این دولت بیدار از پوست چه شیره بودت در فشریدن رنجور شقاوت چو بیفتاد به یاسین لاحول بود چاره و انگشت گزیدن جز عشق خداوندی شمس الحق تبریز آن موی بصر باشد باید ستریدن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۹۱ ما دست تو را خواجه بخواهیم کشیدن وز نیک و بدت پاک بخواهیم بریدن هر چند شب غفلت و مستیت دراز است ما بر همه چون صبح بخواهیم دمیدن در پرده ناموس و دغل چند گریزی نزدیک رسیده ست تو را پرده دریدن هر میوه که در باغ جهان بود همه پخت ای غوره چون سنگ نخواهی تو پزیدن رحم آر بر این جان که طپان است در این دام نشنود مگر گوش تو آواز طپیدن چشمی است تو را در دل و آن چشم به درد است پس چیست غم تو به جز آن چشم خلیدن چون می خلد آن چشم بجو دارو و درمان تا بازرهی از خلش و آب دویدن داروی دل و دیده نبوده ست و نباشد ای یوسف خوبان به جز از روی تو دیدن هین مخلص این را تو بفرما به تمامی که گفت تو و قول تو مزد است شنیدن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۹۲ هر شب که بود قاعده سفره نهادن ما را ز خیال تو بود روزه گشادن ای لطف تو را قاعده بر روزه گشایان مانند مسیحا ز فلک مایده دادن چون قوت دل از مطبخ سودای تو باشد باید به میان رفتن و در لوت فتادن ما را هم از آن آتش دل آب حیات است بر آتش دل شاد بسوزیم چو لادن کار حیوان است نه کار دل و جان است در خاک بپوسیدن و از خاک بزادن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۹۳ صد گوش نوم باز شد از راز شنودن بی بوددهنده نتوان زادن و بودن استودن تو باد بهار آمد و من باغ خوش حامله می گردد اجزا ز ستودن بر همدگر افتادن مستان چه لطیف است وز همدگر آن جام وفا را بربودن ای آنک به عشق رخ تو واجب و حق است آیینه دل را ز خرافات زدودن آواز صفیر تو شنیدیم و فریضه است این هدهد جان را گره از پای گشودن تا چند در این ابر نهان باشد آن ماه جان ها به لب آمد هله وقت است نمودن ای گلشن روی تو ز دی ایمن و فارغ وی سنبل ابروی تو ایمن ز درودن ساقی چو توی کفر بود بودن هشیار وان شب که توی ماه حرام است غنودن چون آمد پیراهن خوش بوی تو یوسف بس بارد و سرد است کنون لخلخه سودن گفتم که ببوسم کف پای تو مرا گفت آن جسم بود کش بتوانند بسودن پس تا شه ما گوید کو راست مسلم پر کردن افهام و بر افهام فزودن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۹۴ گر زانک ملولی ز من ای فتنه حوران این سلسله بگذار و کسی را بمشوران در کوچه کوران تو یکی روز گذشتی افتاد دو صد خارش در دیده کوران در خواب نمودی تو شبی قامت خود را بر سرو بیفزود ز تو قد قصوران ای آنک تو را جنبش این عشق نبوده ست حیران شده بر جای تو چون تازه حضوران از لحن عرابی چو شتر بادیه کوبد زین لحن چه بیگانه ای ای کم ز ستوران عشقا تو سلیمان و سماع است سپاهت رفتند به سوراخ خود از بیم تو موران شمس الحق تبریز چو خورشید برآید زیرا که ز خورشید بود جامه عوران # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۹۵ بفریفتیم دوش و پرندوش به دستان خوردم دغل گرم تو چون عشوه پرستان دی عهد نکردی بروم بازبیایم سوگند نخوردی که بجویم دل مستان گفتی که به بستان بر من چاشت بیایید رفتی تو سحرگاه و ببستی در بستان ای عشوه تو گرمتر از باد تموزی وی چهره تو خوبتر از روی گلستان دانی که دغل از چو تو یاری به چه ماند در عین تموزی بجهد برق زمستان گر زانک تو را عشوه دهد کس گله کم کن صد شعبده کردی تو یکی شعبده بستان بر وعده مکن صبر که گر صبر نبودی هرگز نرسیدی مدد از نیست بهستان ور نه بکنم غمز و بگویم که سبب چیست زان سان که تو اقرار کنی که سبب است آن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۹۶ نشاید از تو چندین جور کردن نشاید خون مظلومان به گردن مرا بهر تو باید زندگانی وگر نی سهل دارم جان سپردن از آن روزی که نام تو شنیدم شدم عاجز من از شب ها شمردن روا باشد که از چون تو کریمی نصیب من بود افسوس خوردن خداوندا از آن خوشتر چه باشد بدیدن روی تو پیش تو مردن مثال شمع شد خونم در آتش ز دل جوشیدن و بر رخ فسردن در این زندان مرا کند است دندان از این صبر و از این دندان فشردن از این خانه شدم من سیر وقت است به بام آسمان ها رخت بردن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۹۷ در این دم همدمی آمد خمش کن که او ناگفته می داند خمش کن ز جام باده خاموش گویا تو را بی خویش بنشاند خمش کن مزن تشنیع بر سلطان عشقش که او کس را نرنجاند خمش کن اگر در آینه دم را بگیری تو را از گفت برهاند خمش کن ز گردش های تو می داند آن کس که گردون را بگرداند خمش کن هر اندیشه که در دل دفن کردی یکایک بر تو برخواند خمش کن ز هر اندیشه مرغی آفریند در آن عالم بپراند خمش کن یکی جغد و یکی باز و یکی زاغ که یک یک را نمی ماند خمش کن گر آن مه را نمی بینی ببینی چو چشمت را بپیچاند خمش کن از این عالم و زان عالم مگو زانک به یک رنگیت می راند خمش کن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۹۸ ندا آمد به جان از چرخ پروین که بالا رو چو دردی پست منشین کسی اندر سفر چندین نماند جدا از شهر و از یاران پیشین ندای ارجعی آخر شنیدی از آن سلطان و شاهنشاه شیرین در این ویرانه جغدانند ساکن چه مسکن ساختی ای باز مسکین چه آساید به هر پهلو که گردد کسی کز خار سازد او نهالین چه پیوندی کند صراف و قلاب چه نسبت زاغ را با باز و شاهین چه آرایی به گچ ویرانه ای را که بالا نقش دارد زیر سجین چرا جان را نیارایی به حکمت که ارزد هر دمش صد چین و ماچین نه آن حکمت که مایه گفت و گوی است از آن حکمت که گردد جان خدابین تو گوهر شو که خواهند و نخواهند نشانندت همه بر تاج زرین رها کن پس روی چون پای کژمژ الف می باش فرد و راست بنشین چو معنی اسب آمد حرف چون زین بگو تا کی کشی بی اسب این زین کلوخ انداز کن در عشق مردان تو هم مردی ولی مرد کلوخین عروسی کلوخی با کلوخی کلوخ آرد نثار و سنگ کابین به گورستان به زیر خشت بنگر که نشناسی تو سارانشان ز پایین خدایا دررسان جان را به جان ها بدان راهی که رفتند آل یاسین دعای ما و ایشان را درآمیز چنان کز ما دعای و از تو آمین عنایت آن چنان فرما که باشد ز ما احسان اندک وز تو تحسین ز شهوانی به عقلانی رسانمان بر اوج فوق بر زین لوح زیرین # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۹۹ دل خون خواره را یک باره بستان ز غم صدپاره شد یک پاره بستان بکن جان مرا امروز چاره وگر نی جان از این بیچاره بستان همه شب دوش می گفتم خدایا که داد من از آن خون خواره بستان دل سنگین او چون ریخت خونم تو خون من ز سنگ خاره بستان به دست دل فرستادم دو سه خط یکی خط را از آن آواره بستان در آن خط صورت و اشکال عشق است برای عبرت و نظاره بستان دلم با عشق هم استاره افتاد نخواهی جرم از استاره بستان # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰۰ بیا ای مونس جان های مستان ببین اندیشه و سودای مستان بیا ای میر خوبان و برافروز ز شمع روی خود سیمای مستان نمی آیی سر از طاقی برون کن ببین این غلغل و غوغای مستان بیا ای خواب مستان را ببسته گشا این بند را از پای مستان همه شب می رود تا روز ای مه به اهل آسمان هیهای مستان همی گویند ما هم زو خرابیم چنین است آسمان پس وای مستان فرشته و آدمی دیوان و پریان ز تو زیر و زبر چون رای مستان کلاه جمله هشیاران ربودند در این بازارگه چه جای مستان میفکن وعده مستان به فردا توی فردا و پس فردای مستان چو مستان گرد چشمت حلقه کردند کی بنشیند دگر بالای مستان شنیدم چرخ گردون را که می گفت منم یک لقمه از حلوای مستان شنیدم از دهان عشق می گفت منم معشوقه زیبای مستان اگر گویند ماه روزه آمد نیابی جام جان افزای مستان بگو کان می ز دریاهای جان است که جان را می دهد سقای مستان همه مولای عقلند این غریب است که عقل آمد که من مولای مستان چو فرمان موقع داشت رویش کشید ابروی او طغرای مستان همه مستان نبشتند این غزل را به خون دل ز خون پالای مستان # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰۱ ز زخم دف کفم بدرید ای جان چه بستی کیسه را دستی بجنبان گشادی کن بجنب آخر نه سنگی نه سنگی هم گشاید آب حیوان مروت را مگر سیلاب برده ست که پیدا نیست گرد او به میدان درافکن کهنه ای گر زر نداری تو را جز ریش کهنه نیست درمان چو دستت بسته و ریشت گشاده ست بجنبان ریش را ای ریش جنبان گلو بگرفت و آوازم ز نعره مگر بسته است راه گوش اخوان اگر راه است آبی را در این ناو چرا چرخی و سنگی نیست گردان وگر این سنگ گردان است کو آرد زهی مهمانی بی آب و بی نان به طیبت گفتم این نکته مرنجید مدارید از مزح خاطر پریشان گلو مخراش و زیر لب بخوانش دهانت پر کند از در و مرجان مسلم دان خدا را خوان نهادن خمش کن این کرم را نیست پایان # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰۲ چرا منکر شدی ای میر کوران نمی گویم که مجنون را مشوران تو می گویی که بنما غیبیان را ستیران را چه نسبت با ستوران در این دریا چه کشتی و چه تخته در این بخشش چه نزدیکان چه دوران عدم دریاست وین عالم یکی کف سلیمانی است وین خلقان چو موران ز جوش بحر آید کف به هستی دو پاره کف بود ایران و توران در آن جوشش بگو کوشش چه باشد چه می لافند از صبر این صبوران از این بحرند زشتان گشته نغزان از این موجند شیرین گشته شوران نپردازی به من ای شمس تبریز که در عشقت همی سوزند حوران # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰۳ شنیدی تو که خط آمد ز خاقان که از پرده برون آیند خوبان چنین فرموده است خاقان که امسال شکر خواهم که باشد سخت ارزان زهی سال و زهی روز مبارک زهی خاقان زهی اقبال خندان درون خانه بنشستن حرام است که سلطان می خرامد سوی میدان بیا با ما به میدان تا ببینی یکی بزم خوش پیدای پنهان نهاده خوان و نعمت های بسیار ز حلواها و از مرغان بریان غلامان چو مه در پیش ساقی نوای مطربان خوشتر از جان ولیک از عشق شه جان های مستان فراغت دارد از ساقی و از خوان تو گویی این کجا باشد همان جا که اندیشه کجا گشته ست جویان # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰۴ کجا خواهی ز چنگ ما پریدن کی داند دام قدرت را دریدن چو پایت نیست تا از ما گریزی بنه گردن رها کن سر کشیدن دوان شو سوی شیرینی چو غوره به باطن گر نمی دانی دویدن رسن را می گزی ای صید بسته نبرد این رسن هیچ از گزیدن نمی بینی سرت اندر زه ماست کمانی بایدت از زه خمیدن چه جفته می زنی کز بار رستم یکی دم هشتمت بهر چریدن دل دریا ز بیم و هیبت ما همی جوشد ز موج و از طپیدن که سنگین اگر آن زخم یابد ز بند ما نیارد برجهیدن فلک را تا نگوید امر ما بس به گرد خاک ما باید تنیدن هوا شیری است از پستان شیطان بود عقل تو شیر خر مکیدن دهان خاک خشک از حسرت ماست نیارد جرعه ای بی ما چشیدن کی یارد صید ما را قصد کردن کی یارد بنده ما را خریدن کسی را که ربودیم و گزیدیم که را خواهد به غیر ما گزیدن امانی نیست جان را در جز عشق میان عاشقان باید خزیدن امان هر دو عالم عاشقان راست چنین بودند وقت آفریدن نشاید بره را از جور چوپان ز چوپان جانب گرگان رمیدن که این چوپان نریزد خون بره که او جاوید داند پروریدن بدان کاصحاب تن اصحاب فیلند به کعبه کی تواند بررسیدن که کعبه ناف عالم پیل بینی است نتان بینی بر نافی کشیدن ابابیلی شو و از پیل مگریز ابابیل است دل در دانه چیدن بچینند دشمنان را همچو دانه پیام کعبه را داند شنیدن ز دل خواهی شدن بر آسمان ها ز دل خواهد گل دولت دمیدن ز دل خواهی به دلبر راه بردن ز دل خواهی ز ننگ تن رهیدن دل از بهر تو یک دیکی بپخته ست زمانی صبر می کن تا پزیدن دل دل هاست شمس الدین تبریز نتاند شمس را خفاش دیدن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰۵ اگر تو عاشقی غم را رها کن عروسی بین و ماتم را رها کن تو دریا باش و کشتی را برانداز تو عالم باش و عالم را رها کن چو آدم توبه کن وارو به جنت چه و زندان آدم را رها کن برآ بر چرخ چون عیسی مریم خر عیسی مریم را رها کن وگر در عشق یوسف کف بریدی همو را گیر و مرهم را رها کن وگر بیدار کردت زلف درهم خیال و خواب درهم را رها کن نفخت فیه من روحی رسیده ست غم بیش و غم کم را رها کن مسلم کن دل از هستی مسلم امید نامسلم را رها کن بگیر ای شیرزاده خوی شیران سگان نامعلم را رها کن حریصان را جگرخون بین و گرگین گر و ناسور محکم را رها کن بر آن آرد تو را حرص چو آزر که ابراهیم ادهم را رها کن خمش زان نوع کوته کن سخن را که الله گو اعلم را رها کن چو طالع گشت شمس الدین تبریز جهان تنگ مظلم را رها کن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰۶ تو نقد قلب را از زر برون کن وگر گوید زرم زوتر برون کن که بیگانه چو سیلاب است دشمن ز بامش تو بران وز در برون کن مگس ها را ز غیرت ای برادر از این بزم پر از شکر برون کن دو چشم خاین نامحرمان را از آن زیب و جمال فر برون کن اگر کر نشنود آواز آن چنگ اگر تانی کری از کر برون کن چو مستان شیشه اندر دست دارند دلی کو هست چون مرمر برون کن نران راه معنی عاشقانند نر شهوت بود چون خر برون کن بریزیدست شهوت پر و بالش از این مرغان نیکو پر برون کن چو بنده شمس تبریزی نباشد تو او را آدمی مشمر برون کن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰۷ گر این جا حاضری سر همچنین کن چو کردی بار دیگر همچنین کن مرا دی تنگ اندر بر کشیدی بیا ای تنگ شکر همچنین کن در و بام مرا دی می شکستی درآ امروز از در همچنین کن میان جان چاکر کار کردی به پیش چشم چاکر همچنین کن چه خوش کردی مها آن شیوه را دی رها کن ناز و خوشتر همچنین کن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰۸ نتانی آمدن این راه با من کجا دارد هریسه پای روغن ولی همراهی و با تو بسازم که چشم من به روی توست روشن چو از راهت ببردم شرط نبود میان راه ترک دوست کردن بغل هایت بگیرم همچو پیران چو طفلانت نهم گاهی به گردن چو آدم توبه کن از خوشه چینی چو کشتی بذر آن توست خرمن دهان بربند گوش فهم بسته ست مگو چیزی که می ناید به گفتن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰۹ دل معشوق سوزیده است بر من وزان سوزش جهان را سوخت خرمن بزد آتش به جان بنده شمعی کز او شد موم جان سنگ و آهن پدید آمد از آن آتش به ناگه میان شب هزاران صبح روشن به کوی عشق آوازه درافتاد که شد در خانه دل شکل روزن چه روزن کآفتاب نو برآمد که سایه نیست آن جا قدر سوزن از آن نوری که از لطفش برسته ست ز آتش گلبن و نسرین و سوسن از آن سو بازگرد ای یار بدخو بدین سو آ که این سوی است مؤمن به سوی بی سوی جمله بهار است به هر سو غیر این سرمای بهمن چو شمس الدین جان آمد ز تبریز تو جان کندن همی خواهی همی کن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱۰ تو هر جزو جهان را بر گذر بین تو هر یک را رسیده از سفر بین تو هر یک را به طمع روزی خود به پیش شاه خود بنهاده سر بین مثال اختران از بهر تابش فتاده عاجز اندر پای خور بین مثال سیل ها در جستن آب به سوی بحرشان زیر و زبر بین برای هر یکی از مطبخ شاه به قدر او تو خوان معتبر بین به پیش جام بحرآشام ایشان تو دریای جهان را مختصر بین وان ها را که روزی روی شاه است ز حسن شه دهانش پرشکر بین به چشم شمس تبریزی تو بنگر یکی دریای دیگر پرگهر بین # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱۱ تو را پندی دهم ای طالب دین یکی پندی دلاویزی خوش آیین مشین غافل به پهلوی حریصان که جان گرگین شود از جان گرگین ز خارش های دل ار پاک گردی ز دل یابی حلاوت های والتین بجوشند از درون دل عروسان چو مرد حق شوی ای مرد عنین ز چشمه چشم پریان سر برآرند چو ماه و زهره و خورشید و پروین بنوش این را که تلقین های عشق است که سودت کم کند در گور تلقین به احسان زر به خوبان آن چنان ده که نفریبند زشتانت به تحسین نمی خواهند خوبان جز ممیز بمفریبان تو ایشان را به کابین ز تو آن گلرخان را ننگ آید چو بفروشی تو سرگی را به سرگین ز سنگ آسیا زیرین حمول است نه قیمت بیش دارد سنگ زیرین میان سنگ ها آن بیش ارزد که افزون خورده باشد زخم میتین ز اشکست تجلی فضل دارد میان کوه ها آن طور سینین خمش کن صبر کن تمکین تو کو که را ماند ز دست عشق تمکین # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱۲ بیا ساقی می ما را بگردان بدان می این قضاها را بگردان قضا خواهی که از بالا بگردد شراب پاک بالا را بگردان زمینی خود که باشد با غبارش زمین و چرخ و دریا را بگردان نیندیشم دگر زین خورده سودا بیا دریای سودا را بگردان اگر من محرم ساغر نباشم مرا لا گیر و الا را بگردان اگر کژ رفت این دل ها ز مستی دل بی دست و بی پا را بگردان شرابی ده که اندر جا نگنجم چو فرمودی مرا جا را بگردان # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱۳ به باغ آییم فردا جمله یاران همه یاران همدل همچو باران صلا گفتیم فردا روز باغ است صلای عاشقان و حق گزاران در آن باغ بتان و بت پرستان هزاران در هزاران در هزاران همه شادان و دست انداز و خندان همه شاهان عشق و تاجداران به زیر هر درختی ماه رویی زهی خوبان زهی سیمین عذاران یکی جوقی پیاده همچو سبزه دگر جوقی چو شاخ گل سواران نبینی سبزه را با گل حسودی نباشد مست آن می را خماران # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱۴ اگر خواهی مرا می در هوا کن وگر سیری ز من رفتم رها کن نیم قانع به یک جام و به صد جام دوساله پیش تو دارم قضا کن بده می گر ننوشم بر سرم ریز وگر نیکو نگفتم ماجرا کن من از قندم مرا گویی ترش شو تو ماشی را بگیر و لوبیا کن سر خم را به کهگل هین مبندا دل خم را برآور دلگشا کن مرا چون نی درآوردی به ناله چو چنگم خوش بساز و بانوا کن اگر چه می زنی سیلیم چون دف که آوازی خوشی داری صدا کن چو دف تسلیم کردم روی خود را بزن سیلی و رویم را قفا کن همی زاید ز دف و کف یک آواز اگر یک نیست از همشان جدا کن حریف آن لبی ای نی شب و روز یکی بوسه پی ما اقتضا کن تو بوسه باره ای و جمله خواری نگیری پند اگر گویم سخا کن شدی ای نی شکر ز افسون آن لب ز لب ای نیشکر رو شکرها کن نه شکر است این نوای خوش که داری نوای شکرین داری ادا کن خموش از ذکر نی می باش یکتا که نی گوید که یکتا را دو تا کن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱۵ برو ای دل به سوی دلبر من بدان خورشید شرق و شمع روشن مرو هر سو به سوی بی سویی رو که هر مسکین بدان سو یافت مسکن بنه سر چون قلم بر خط امرش که هر بی سر از او افراشت گردن که جز در ظل آن سلطان خوبان دل ترسندگان را نیست مأمن به دستت او دهد سرمایه زر ز پایت او گشاید بند آهن ور از انبوهی از در ره نیابی چو گنجشکان درآ از راه روزن وگر زان خرمن گل بو نیابی چه سود عنبرینه و مشک و لادن وگر سبلت ز شیرش تر نکردی برو ای قلتبان و ریش می کن چو دیدی روی او در دل بروید گل و نسرین و بید و سرو و سوسن درآمیزد دلت با آب حسنش چو آتش که درآویزد به روغن درآ در آتشش زیرا خلیلی مرم ز آتش نه ای نمرود بدظن درآ در بحر او تا همچو ماهی بروید مر تو را از خویش جوشن ز کاه غم جدا کن حب شادی که آن مه را برای ماست خرمن بهار آمد برون آ همچو سبزه به کوری دی و بر رغم بهمن نخمی چون کمان گر تیر اویی به قاب قوس رستستی ز مکمن زهی بر کار و ساکن تو به ظاهر مثال مرهمی در کار کردن خمش کن شد خموشی چون بلادر بلادر گر ننوشی باش کودن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱۶ برآ بر بام و اکنون ماه نو بین درآ در باغ و اکنون سیب می چین از آن سیبی که بشکافد در روم رود بوی خوشش تا چین و ماچین برآ بر خرمن سیب و بکش پا ز سیب لعل کن فرش و نهالین اگر سیبش لقب گویم وگر می وگر نرگس وگر گلزار و نسرین یکی چیز است در وی چیست کان نیست خدا پاینده دارش یا رب آمین بیا اکنون اگر افسانه خواهی درآ در پیش من چون شمع بنشین همی ترسم که بگریزی ز گوشه برآ بالا برون انداز نعلین به پهلویم نشین برچفس بر من رها کن ناز و آن خوهای پیشین بیامیز اندکی ای کان رحمت که تا گردد رخ زرد تو رنگین روا باشد وگر خود من نگویم همیشه عشوه و وعده دروغین از این پاکی تو لیکن عاشقان را پراکنده سخن ها هست آیین زهی اوصاف شمس الدین تبریز زهی کر و فر و امکان و تمکین # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱۷ چو بربندند ناگاهت زنخدان همه کار جهان آن جا زنخ دان چو می برند شاخی را ز دو نیم بلرزد شاخ دیگر را دل از بیم که گفتت گرد چرخ چنبری گرد که قد همچو سروت چنبری کرد نمی بینم تو را آن مردی و زور که بر گردون روی نارفته در گور تو تا بنشسته ای در دار فانی نشسته می روی و می نبینی نشسته می روی این نیز نیکو است اگر رویت در این رفتن سوی او است بسی گشتی در این گرداب گردان به سوی جوی رحمت رو بگردان بزن پایی بر این پابند عالم که تا دست از تبرک بر تو مالم تو را زلفی است به از مشک و عنبر تو ده کل را کلاهی ای برادر کله کم جو چو داری جعد فاخر کله بر آسمان انداز آخر چرا دنیا به نکته مستحیله فریبد چو تو زیرک را به حیله به سردی نکته گوید سرد سیلی نداری پای آن خر را شکالی اگر دوران دلیل آرد در آن قال تخلف دیده ای در روی او مال تو را عمری کشید این غول در تیه بکن با غول خود بحثی به توجیه چرا الزام اویی چیست سکته جوابش گو که مقلوب است نکته # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱۸ فرود آ تو ز مرکب بار می بین وجودت را تو پود و تار می بین هر آن گلزار کاندر هجر مانده ست سراسر جان او پرخار می بین چو جمله راه های وصل را بست رخان عاشقان را زار می بین چو سررشته اشارت هاش دیدی بر آن رشته برو گلزار می بین ز جان ها جوق جوق از آتش او فغان لابه کنان مکثار می بین بزن تو چنگ در قانون شرطش سماع دلکش اوتار می بین به پیش ماجرای صدق آن شه سرافکنده همه اخیار می بین میان کودکان مکتب او چه کوه و بحر از احبار می بین چو بی میلی کند آن خدمت مه چو مه سرگشته و دوار می بین چو روی از منبرش برتافت جانی درآویزان ورا بر دار می بین اگر چه کار و باری بینی او را ولی نسبت به شه بی کار می بین خیالش دید جانم گفت آخر به هجرت می خورم من نار می بین بگفتا که عنایت بر فزون است ولیکن دیدن ناچار می بین اگر تو عاقلی گندم چو دیدی ز سنبل ها نه از انبار می بین دلت انبار و لطفم اصل سنبل اشارت بشنو و بسیار می بین خداوند شمس دین را گر ببینی به غیب اندر رو و ازهار می بین شود دیده گذاره سوی بی سو در او انوار در انوار می بین # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱۹ عشق است بر آسمان پریدن صد پرده به هر نفس دریدن اول نفس از نفس گسستن اول قدم از قدم بریدن نادیده گرفتن این جهان را مر دیده خویش را بدیدن گفتم که دلا مبارکت باد در حلقه عاشقان رسیدن ز آن سوی نظر نظاره کردن در کوچه سینه ها دویدن ای دل ز کجا رسید این دم ای دل ز کجاست این طپیدن ای مرغ بگو زبان مرغان من دانم رمز تو شنیدن دل گفت به کار خانه بودم تا خانه آب و گل پریدن از خانه صنع می پریدم تا خانه صنع آفریدن چون پای نماند می کشیدند چون گویم صورت کشیدن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲۰ دیر آمده ای مرو شتابان ای رفتن تو چو رفتن جان دیر آمدن و شتاب رفتن آیین گل است در گلستان گفتی چونی چنانک ماهی افتاده میان ریگ سوزان چون باشد شهر شهریارا بی دولت داد و عدل سلطان من بی تو نیم ولیک خواهم آن باتویی که هست پنهان شب پرتو آفتاب هم هست خاصه به تموز گرم و تفسان قانع نشود به گرمی او جز خفاشی ز بیم مرغان گرمی خواهند و روشنی هم مرغان که معودند با آن ما وصف دو جنس مرغ گفتیم بنگر ز کدامی ای غزل خوان # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲۱ ای ساقی و دستگیر مستان دل را ز وفای مست مستان ای ساقی تشنگان مخمور بس تشنه شدند می پرستان از دست به دست می روان کن بر دست مگیر مکر و دستان سررشته نیستی به ما ده در حسرت نیستند هستان چون قیصر ما به قیصریه ست ما را منشان به آبلستان هر جا که می است بزم آن جاست هر جا که وی است نک گلستان یک جام برآر همچو خورشید عالی کن از آن نهال پستان دیدار حق است مؤمنان را خوارزم نبیند و دهستان منکر ز برای چشم زخمت همچو سر خر میان بستان گر در دل او نمی نشیند خوش در دل ما نشسته است آن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲۲ ما شادتریم یا تو ای جان ما صافتریم یا دل کان در عشق خودیم جمله بی دل در روی خودیم مست و حیران ما مستتریم یا پیاله ما پاکتریم یا دل و جان در ما نگرید و در رخ عشق ما خواجه عجبتریم یا آن ایمان عشق است و کفر ماییم در کفر نگه کن و در ایمان ایمان با کفر شد هم آواز از یک پرده زنند الحان دانا چو نداند این سخن را پس کی رسد این سخن به نادان # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲۳ ای روی مه تو شاد خندان آن روی همیشه باد خندان آن ماه ز هیچ کس نزاده ست ور زانک بزاد زاد خندان ای یوسف یوسفان نشستی در مسند عدل و داد خندان آن در که همیشه بسته بودی وا شد ز تو با گشاد خندان ای آب حیات چون رسیدی شد آتش و خاک و باد خندان # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲۴ ای روی تو نوبهار خندان احسنت زهی نگار خندان می بینمت ای نگار در خلد بر شاخ درخت انار خندان یک لحظه جدا مباش از من ای یار نکوعذار خندان ای شهر جهان خراب بی تو ای خسرو و شهریار خندان ای صد گل سرخ عاشق تو بر چشمه و سبزه زار خندان در بیشه دل خیال رویت شیر است کند شکار خندان هر روز ز جانبی برآیی چون دولت بی قرار خندان بحری است صفات شمس تبریز پر از در شاهوار خندان # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲۵ بازآمد آستین فشانان آن دشمن جان و عقل و ایمان غارتگر صد هزار خانه ویران کن صد هزار دکان شورنده صد هزار فتنه حیرتگه صد هزار حیران آن دایه عقل و آفت عقل آن مونس جان و دشمن جان او عقل سبک کجا رباید عقلی خواهد چو عقل لقمان او جان خسیس کی پذیرد جانی خواهد چو بحر عمان آمد که خراج ده بیاور گفتم که چه ده دهی است ویران طوفان تو شهرها شکست است یک ده چه زند میان طوفان گفتا ویران مقام گنج است ویرانه ماست ای مسلمان ویرانه به ما ده و برون رو تشنیع مزن مگو پریشان ویرانه ز توست چون تو رفتی معمور شود به عدل سلطان حیلت مکن و مگو که رفتم اندر پس در مباش پنهان چون مرده بساز خویشتن را تا زنده شوی به روح انسان گفتی که تو در میان نباشی آن گفت تو هست عین قرآن کاری که کنی تو در میان نی آن کرده حق بود یقین دان باقی غزل به سر بگوییم نتوان گفتن به پیش خامان خاموش که صد هزار فرق است از گفت زبان و نور فرقان # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲۶ مال است و زر است مکسب تن کسب دل دوستی فزودن بستان بی دوست هست زندان زندان با دوست هست گلشن گر لذت دوستی نبودی نی مرد شدی پدید نی زن خاری که به باغ دوست روید خوشتر ز هزار سرو و سوسن بر هم دوزید عشق ما را بی منت ریسمان و سوزن گر خانه عالم است تاریک بگشاید عشق شصت روزن ور می ترسی ز تیر و شمشیر جوشن گر عشق ساخت جوشن هم عشق کمال خود بگوید دم درکش و باش مرد الکن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲۷ وقت آمد توبه را شکستن وز دام هزار توبه جستن دست دل و جان ها گشادن دست غم را ز پس ببستن معشوقه روح را بدیدن لعل لب او به بوسه خستن در آب حیات غسل کردن در وی تن خویش را بشستن برخاست قیامت وصالش تا کی به امید درنشستن گر بسکلد آن نگار بنگر صد پیوست است در آن سکستن مخدومی شمس دین تبریز ای جان تو رمیده ای ز بستن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲۸ ای دوست عتاب را رها کن تدبیر دوای درد ما کن ای دوست جدا مشو تو از ما ما را ز بلا و غم جدا کن اندیشه چو دزد در دل افتاد مستم کن و دزد را فنا کن شادی ز میان غم برانگیز در عالم بی وفا وفا کن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲۹ ای عربده کرده دوش با من می خورده و کرده جوش با من ای جان به حق وصال دوشین در خشم چنین مکوش با من گر با تو ز من بدی بگفتید با بنده بگو مپوش با من # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳۰ امروز تو خوشتری و یا من بی من تو چگونه ای و با من نی نی من و تو مگو رها کن فرقی خود نیست از تو تا من بی تو بودی تو بر سر چرخ بی من بودم به سال ها من در پوست من و تو همچو انگور در شیره کجا تو و کجا من از بخل بجست و در سخا ماند آن حاتم طی و گفت ها من من بخل و سخا نثار کردم ای بیش ز حاتم از سخا من ای جان لطیف خوش لقا تو ای آینه دار آن لقا من # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳۱ عقل از کف عشق خورد افیون هش دار جنون عقل اکنون عشق مجنون و عقل عاقل امروز شدند هر دو مجنون جیحون که به عشق بحر می رفت دریا شد و محو گشت جیحون در عشق رسید بحر خون دید بنشست خرد میانه خون بر فرق گرفت موج خونش می برد ز هر سوی به بی سون تا گم کردش تمام از خود تا گشت به عشق چست و موزون در گم شدگی رسید جایی کان جا نه زمین بود نه گردون گر پیش رود قدم ندارد ور بنشیند پس او است مغبون ناگاه بدید زان سوی محو زان سوی جهان نور بی چون یک سنجق و صد هزار نیزه از نور لطیف گشت مفتون آن پای گرفته اش روان شد می رفت در آن عجیب هامون تا بو که رسد قدم بدان جا تا رسته شود ز خویش و مادون پیش آمد در رهش دو وادی یک آتش بد یکیش گلگون آواز آمد که رو در آتش تا یافت شوی به گلستان هون ور زانک به گلستان درآیی خود را بینی در آتش و تون بر پشت فلک پری چو عیسی و اندر بالا فرو چو قارون بگریز و امان شاه جان جو از جمله عقیله ها تو بیرون آن شمس الدین و فخر تبریز کز هر چه صفت کنیش افزون # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳۲ ای دشمن عقل و جان شیرین نور موسی و طور سینین ای دوست که زهره نیست جان را تا از تو نشان دهد به تعیین ای هر چه بگویم و نویسم برخوانده نانبشته پیشین ای آنک طبیب دردهایی بی قرص بنفشه و فسنتین ای باعث رزق مستمندان بی قوصره و جوال و خرجین هر ذوق که غیر حضرت توست نوش تین است و نیش تنین دو پاره کلوخ را بگیری ویسی سازی از آن و رامین وان نقش از آن فروتراشی طینی باشد میانه طین پس در کف صنع نقش بندت لعبت هااند این سلاطین بر هم زنشان چو دو سبو تو تا بشکند آن یکی به توهین تا لاف زند که من شکستم تو بشکسته به دست تکوین چون بادی را کنی مصور طاووس شوند و باز و شاهین شب خواب مسافری ببندی یعنی که مخسب خیز بنشین بنشین به خیال خانه دل هر نقش که می کنیم می بین نقشی دگری همی فرستیم تا لقمه او شود نخستین تا صورت راست را بدانی در سینه ز صورت دروغین من از پی اینت نقش کردم تا کلک مرا کنی تو تحسین امشب همه نقش ها شکارند از اسب فرومگیر تو زین تا روز سوار باش بر صید مندیش ز بالش و نهالین می گرد به گرد لیل لیلی گر مجنونی ز پای منشین امشب صدقات می دهد شاه ان الصدقات للمساکین صاع سلطان اگر بجویی یابی به جوال ابن یامین بس کن که دعا بسی بکردی گوش آر از این سپس به آمین # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳۳ برخیز و صبوح را برنجان ای روی تو آفتاب رخشان جان ها که ز راه نو رسیدند بر مایده قدیم بنشان جان ها که پرید دوش در خواب در عالم غیب شد پریشان هر جان به ولایتی و شهری آواره شدند چون غریبان مرغان رمیده را فرازآر حراقه بزن صفیر برخوان هرچ آوردند از ره آورد بیخود کنشان و جمله بستان زیرا هر گل که برگ دارد او بر نخورد از این گلستان عقلی باید ز عقل بیزار خوش نیست قلاوزی زحیران جغد است قلاوز و همه راه در هر قدمی هزار ویران ای باز خدا درآ به آواز از کنگره های شهر سلطان این راه بزن که اندر این راه خفت اشتر و مست شد شتربان # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳۴ از ما مرو ای چراغ روشن تا زنده شود هزار چون من تا بشکفد از درون هر خار صد نرگس و یاسمین و سوسن بر هر شاخی هزار میوه در هر گل تر هزار گلشن جان شب را تو چون چراغی یا جان چراغ را چو روغن ای روزن خانه را چو خورشید یا خانه بسته را چو روزن ای جوشن را چو دست داوود یا رستم جنگ را چو جوشن خورشید پی تو غرق آتش وز بهر تو ساخت ماه خرمن نستاند هیچ کس به جز تو تاوان بهار را ز بهمن از شوق تو باغ و راغ در جوش وز عشق تو گل دریده دامن ای دوست مرا چو سر تو باشی من غم نخورم ز وام کردن روزی که گذر کنی به بازار هم مرد رود ز خویش و هم زن وان شب که صبوح او تو باشی هم روح بود خراب و هم تن ترکی کند آن صبوح و گوید با هندوی شب به خشم سن سن ترکیت به از خراج بلغار هر سن سن تو هزار رهزن گفتی که خموش من خموشم گر زانک نیاریم به گفتن ور گوش رباب دل بپیچی در گفت آیم که تن تنن تن خاکی بودم خموش و ساکن مستم کردی به هست کردن هستی بگذارم و شوم خاک تا هست کنی مرا دگر فن خاموش که گفت نیز هستی است باش از پی انصتواش الکن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳۵ دلبر بیگانه صورت مهر دارد در نهان گر زبانش تلخ گوید قند دارد در دهان از درون سو آشنا و از برون بیگانه رو این چنین پرمهر دشمن من ندیدم در جهان چونک دلبر خشم گیرد عشق او می گویدم عاشق ناشی مباش و رو مگردان هان و هان راست ماند تلخی دلبر به تلخی شراب سازوار اندر مزاج و تلخ تلخ اندر زبان پیش او مردن به هر دم از شکر شیرینتر است مرده داند این سخن را تو مپرس از زندگان شاد روزی کاین غزل را من بخوانم پیش عشق سجده آرم بر زمین و جان سپارم در زمان مرغ جان را عشق گوید میل داری در قفس مرغ گوید من تو را خواهم قفس را بردران # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳۶ عاشقان نالان چو نای و عشق همچون نای زن تا چه ها در می دمد این عشق در سرنای تن هست این سر ناپدید و هست سرنایی نهان از می لب هاش باری مست شد سرنای من گاه سرنا می نوازد گاه سرنا می گزد آه از این سرنایی شیرین نوای نی شکن شمع و شاهد روی او و نقل و باده لعل او ای ز لعلش مست گشته هم حسن هم بوالحسن بوحسن گو بوالحسن را کو ز بویش مست شد وان حسن از بو گذشت و قند دارد در دهن آسمان چون خرقه رقصان است و صوفی ناپدید ای مسلمانان که دیده ست خرقه رقصان بی بدن خرقه رقصان از تن است و جسم رقصان است ز جان گردن جان را ببسته عشق جانان در رسن ای دل مخمور گویی باده ات گیرا نبود باده گیرای او وانگه کسی با خویشتن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳۷ هر خوشی که فوت شد از تو مباش اندوهگین کو به نقشی دیگر آید سوی تو می دان یقین نی خوشی مر طفل را از دایگان و شیر بود چون برید از شیر آمد آن ز خمر و انگبین این خوشی چیزی است بی چون کآید اندر نقش ها گردد از حقه به حقه در میان آب و طین لطف خود پیدا کند در آب باران ناگهان باز در گلشن درآید سر برآرد از زمین گه ز راه آب آید گه ز راه نان و گوشت گه ز راه شاهد آید گه ز راه اسب و زین از پس این پرده ها ناگاه روزی سر کند جمله بت ها بشکند آنک نه آن است و نه این جان به خواب از تن برآید در خیال آید بدید تن شود معزول و عاطل صورتی دیگر مبین گویی اندر خواب دیدم همچو سروی خویش را روی من چون لاله زار و تن چو ورد و یاسمین آن خیال سرو رفت و جان به خانه بازگشت ان فی هذا و ذاک عبرة للعالمین ترسم از فتنه وگر نی گفتنی ها گفتمی حق ز من خوشتر بگوید تو مهل فتراک دین فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلات نان گندم گر نداری گو حدیث گندمین آخر ای تبریز جان اندر نجوم دل نگر تا ببینی شمس دنیا را تو عکس شمس دین # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳۸ نازنینی را رها کن با شهان نازنین ناز گازر برنتابد آفتاب راستین سایه خویشی فنا شو در شعاع آفتاب چند بینی سایه خود نور او را هم ببین درفکنده ای خویش غلطی بی خبر همچون ستور آدمی شو در ریاحین غلط و اندر یاسمین از خیال خویش ترسد هر کی در ظلمت بود زان که در ظلمت نماید نقش های سهمگین از ستاره روز باشد ایمنی کاروان زانک با خورشید آمد هم قران و هم قرین مرغ شب چون روز بیند گوید این ظلمت ز چیست زانک او گشته ست با شب آشنا و همنشین شاد آن مرغی که مهر شب در او محکم نگشت سوی تبریز آید او اندر هوای شمس دین # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳۹ می پرد این مرغ دیگر در جنان عاشقان سوی عنقا می کشاند استخوان عاشقان ای دریغا چشم بودی تا بدیدی در هوا تا روان دیدی روان گشته روان عاشقان اشتران سربریده پای بالا می نهند اشتر باسر مجو در کاروان عاشقان آن جنازه برپریدی گر نگفتی غیرتش بی نشان رو بی نشان رو بی نشان عاشقان چون به گورستان درآید استخوان عاشقی صد نواله پیچد از وی میرخوان عاشقان ذره ذره دف زدی و کف زدی در عرس او گر روا بودی شدن پیدا نهان عاشقان چون تن عاشق درآید همچو گنجی در زمین صد دریچه برگشاید آسمان عاشقان در کفن پیچید بینید ای عزیزان کوه قاف چشم بند است این عجب یا امتحان عاشقان خرمن گل بود و شد از مرگ شاخ زعفران صد گلستان بیش ارزد زعفران عاشقان ای رسول غیرت مردان دهانم را مگیر تا دو سه نکته بگویم از زبان عاشقان # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴۰ ای ز تو مه پای کوبان وز تو زهره دف زنان می زنند ای جان مردان عشق ما بر دف زنان نقل هر مجلس شده ست این عشق ما و حسن تو شهره شهری شده ما کو چنین بد شد چنان ای به هر هنگامه دام عشق تو هنگامه گیر وی چکیده خون ما بر راه ره رو را نشان صد هزاران زخم بر سینه ز زخم تیر عشق صد شکار خسته و نی تیر پیدا نی کمان روی در دیوار کرده در غم تو مرد و زن ز آب و نان عشق رفته اشتهای آب و نان خون عاشق اشک شد وز اشک او سبزه برست سبزه ها از عکس روی چون گل تو گلستان ذوق عشقت چون ز حد شد خلق آتشخوار شد همچو اشترمرغ آتش می خورد در عشق جان هجر سرد چون زمستان راه ها را بسته بود در زمین محبوس بود اشکوفه های بوستان چونک راه ایمن شد از داد بهاران آمدند سبزه را تیغ برهنه غنچه را در کف سنان خیز بیرون آ به بستان کز ره دور آمدند خیز کالقادم یزار و رنجه شو مرکب بران از عدم بستند رخت و جانب بحر آمدند آنگه از بحر آمدند اندر هوا تا آسمان برج برج آسمان را گشته و پذرفته اند از هر استاره بضاعت و آمده تا خاکدان آب و آتش ز آسمانش می رسد هر دم مدد چند روزی کاندر این خاکند ایشان میهمان خوان ها بر سر نسیم و کاس ها بر کف صبا با طبق پوشی که پوشیده ست جز از اهل خوان می رسند و هر کسی پرسان که چیست اندر طبق با زبان حال می گویند با پرسندگان هر کسی گر محرمستی پس طبق پوشیده چیست قوت جان چون جان نهان و قوت تن پیدا چو نان ذوق نان هم گرسنه بیند نبیند هیچ سیر بر دکان نانبا از نان چه می داند دکان نانوا گر گرسنه ستی هیچ نان نفروختی گر بدانستی صبا گل را نکردی گلفشان هر کش از معشوق ذوقی نیست الا در فروخت او نباشد عاشق او باشد به معنی قلتبان عذر عاشق گر فروشد دانک میل دلبر است از ضرورت تا نبندد در به رویش دلستان چونک می بیند که میل دلبر اندر شهرگی است اشک می بارد ز رشک آن صنم از دیدگان اشک او مر رشک او را ضد و دشمن آمده ست رشک پنهان دارد و اشکش روان و قصه خوان تخم پنهان کرده خود را نگر باغ و چمن شهوت پنهان خود را بین یکی شخصی دوان عین پنهان داشتن شد علت پیدا شدن بی لسانی می شود بر رغم ما عین لسان چند فرزندان به هر اندیشه بعد مرگ خویش گرد جان خویش بینی در لحد باباکنان زاده از اندیشه های خوب تو ولدان و حور زاده از اندیشه های زشت تو دیو کلان سر اندیشه مهندس بین شده قصر و سرا سر تقدیر ازل را بین شده چندین جهان واقفی از سر خود از سر سر واقف نه ای سر سر همچون دل آمد سر تو همچون زبان گر سر تو هست خوب از سر سر ایمن مباش باش ناایمن که ناایمن همی یابد امان سربلندی سرو و خنده گل نوای عندلیب میوه های گرم رو سر دم سرد خزان برگ ها لرزان چه می لرزید وقت شادی است دام ها در دانه های خوش بود ای باغبان ما ز سرسبزی به روی زرد چند افتاده ایم در کمین غیب بس تیر است پران از کمان لاله رخ افروخته وز خشم شد دل سوخته سنبله پرسود و کژگردن ز اندیشه گران آن گل سوری ستیزه گل دکانی باز کرد رنگ ها آمیخت اما نیستش بویی از آن خوشه ها از سست پایی رو نهاده بر زمین غوره اش شیرین شد آخر از خطاب یسجدان نرگس خیره نگر آخر چه می بینی به باغ گفت غمازی کنم پس من نگنجم در میان سوسنا افسوس می داری زبان کردی برون یا زبان درکش چو ما و یا بکن حالی بیان گفت بی گفتن زبان ما بیان حال ماست گر نه پایان راسخستی سبز کی بودی سران گفتم ای بید پیاده چون پیاده رسته ای گفت تا لطف تواضع گیرم از آب روان رنگ معشوق است سیب لعل را طعم ترش زانک خوبان را ترش بودن بزیبد این بدان پس درخت و شاخ شفتالو چرا پستی نمود بهر شفتالو فشاندن پیش شفتالوستان گفت آری لیک وقتی می دهد شفتالویی که رسد جان از تن عاشق ز ناخن تا دهان ای سپیدار این بلندی جستنت رسوایی است چون نه گل داری نه میوه گفت خامش هان و هان گر گلم بودی و میوه همچو تو خودبینمی فارغم از دید خود بر خودپرستان دیدبان نار آبی را همی گفت این رخ زردت ز چیست گفت زان دردانه ها کاندر درون داری نهان گفت چون دانسته ای از سر من گفتا بدانک می نگنجی در خود و خندان نمایی ناردان نی تو خندانی همیشه خواه خند و خواه نی وز تو خندان است عالم چون جنان اندر جنان لیک آن خنده چون برق او راست کو گرید چو ابر ابر اگر گریان نباشد برق از او نبود جهان خاک را دیدم سیاه و تیره و روشن ضمیر آب روشن آمد از گردون و کردش امتحان آب روشن را پذیرا شد ضمیر روشنش زاد چون فردوس و جنت شاخ و کاخ بی کران این خیار و خربزه در راه دور و پای سست چون پیاده حاج می آیند اندر کاروان بادیه خون خوار بینی از عدم سوی وجود بر خطاب کن همه لبیک گو بهر امان چه پیاده بلک خفته رفته چون اصحاب کهف خفته پهلو بر زمین و رفته تک تا آسمان در چنین مجمع کدو آمد رسن بازی گرفت از کی دید آن زو که دادش آن رسن های رسان این چمن ها وین سمن وین میوه ها خود رزق ماست آن گیا و خار و گل کاندر بیابان است آن آن نصیب و میوه و روزی قومی دیگر است نفرت و بی میلی ما هست آن را پاسبان صد هزاران مور و مار و صد هزاران رزق خوار هر یکی جوید نصیبه هر یکی دارد فغان هر دوا درمان رنجی هر یکی را طالبی چون عقاقیری که نشناسد به غیر طب دان بس گیا کان پیش ما زهر و بر ایشان پای زهر پیش ما خار است و پیش اشتران خرمابنان جوز و بادام از درون مغز است و بیرون پوست و قشر اندرون پوست پرورده چو بیضه ماکیان باز خرما عکس آن بیرون خوش و باطن قشور باطن و ظاهر تو چون انجیر باش ای مهربان جذبه شاخ آب را از بیخ تا بالا کشد همچنانک جذبه جان را برکشد بی نردبان غوصه گشت این باد و آبستن شد آن خاک و درخت بادها چون گشن تازی شاخه ها چون مادیان می رسد هر جنس مرغی در بهار از گرمسیر همچو مهمان سرسری می سازد این جا آشیان صد هزاران غیب می گویند مرغان در ضمیر کان فلان خواهد گذشتن جای او گیرد فلان از سلیمان نامه ها آورده اند این هدهدان کو زبان مرغ دانی تا شود او ترجمان عارف مرغان است لک لک لک لکش دانی که چیست ملک لک و الامر لک و الحمد لک یا مستعان وقت پیله روح آمد قشلق تن را بهل آخر از مرغان بیاموزید رسم ترکمان همچو مرغان پاسبانی خویش کن تسبیح گو چند گاهی خود شود تسبیح تو تسبیح خوان بس کنم زین باد پیمودن ولیکن چاره نیست زانک کشتی مجاهد کی رود بی بادبان بادپیمایی بهار آمد حیات عالمی بادپیمایی خزان آمد عذاب انس و جان این بهار و باغ بیرون عکس باغ باطن است یک قراضه ست این همه عالم و باطن هست کان لاجرم ما هر چه می گوییم اندر نظم هست نزد عاشق نقد وقت و نزد عاقل داستان عقل دانایی است و نقلش نقل آمد یا قیاس عشق کان بینش آمد ز آفتاب کن فکان آفتابی کو مجرد آمد از برج حمل آفتابی بی نظیر بی قرین خوش قران آنک لاشرقیه بوده ست و لاغربیه زانک شرق و غرب باشد در زمین و در زمان آفتابی کو نسوزد جز دل عشاق را مهر جان ره یابد آن جا نی ربیع و مهر جان چونک ما را از زمین و از زمان بیرون برد از فنا ایمن شویم از جود او ما جاودان این زمین و این زمان بیضه ست و مرغی کاندر او است مظلم و اشکسته پر باشد حقیر و مستهان کفر و ایمان دان در این بیضه سپید و زرده را واصل و فارق میانشان برزخ لایبغیان بیضه را چون زیر پر خویش پرورد از کرم کفر و دین فانی شد و شد مرغ وحدت پرفشان شمس تبریزی دو عالم بود بی رویت عقیم هر یکی ذره کنون از آفتابت توامان # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴۱ مهره ای از جان ربودم بی دهان و بی دهان گر رقیب او بداند گو بدان و گو بدان سر او را نقش کردم نقش کردم نقش کرد هر که خواهد گو بخوان و گو بخوان و گو بخوان پیش منکر می شدم من نیستم من نیستم هستم اکنون در میان و در میان و در میان گر تو گویی کو درستی کو درستی کو گواه در شکست من بیان و صد بیان و صد بیان اشک چشمم بس گواه و بس گواه و بس گواه رنگ رویم بس نشان و بس نشان و بس نشان نک نشان لاله رویی لاله رویی لاله ای بر رخ من زعفران و زعفران و زعفران جز صلاح الدین نداند این سخن را این سخن من غلام زیرکان و زیرکان و زیرکان # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴۲ من ز گوش او بدزدم حلقه دیگر نهان تا نداند چشم دشمن ور بداند گو بدان بر رخم خطی نبشت و من نهان می داشتم زین سپس پنهان ندارم هر کی خواند گو بخوان طوق زر عشق او هم لایق این گردن است بشکند از طوق عشقش گردن گردن کشان کوس محمودی همه بر اشتر محمود باد بار دل هم دل کشد محرم کجا باشد زبان آینه آهن دلی باید که تا زخمش کشد زخم آیینه نباشد درخور آیینه دان لیک روی دوست بینی بی خبر باشی ز زخم چون زنان مصر بیخود در جمال یوسفان صد هزاران حسن یوسف در جمال روی کیست شمس تبریزی ما آن خوش نشین خوش نشان # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴۳ می گزید او آستین را شرمگین در آمدن بر سر کویی که پوشد جان ها حله بدن آن طرف رندان همه شب جامه ها را می کنند تا ببینی روز روشن ما و من بی ما و من رومیانش جامه دزد و زنگیانش جامه دوز شاد باش ای جامه دزد و آفرین ای جامه کن سرفرازی کار شمع و سرسپاری کار او شرط باشد هر دو کارش هر کی شد شمع لگن در سپردن هر کی زودتر در فروزش بیشتر سر بنه در زیر پای و دستکی بر هم بزن چون درآرد ماه رویی دست خود در گردنت ترک کن سالوس را تو خویش را بر وی فکن تا بریزی و برویی آن زمان در باغ او روی گل بر روی گل هم یاسمن بر یاسمن عاشقان اندرربوده از بتان روبندها زانک در وحدت نباشد نقش های مرد و زن بر سر گور بدن بین روح ها رقصان شده تا بدیده صد هزاران خویشتن بی خویشتن زلف عنبرسای او گوید به جان لولیان خیز لولی تا رسن بازی کنیم اینک رسن مرتضای عشق شمس الدین تبریزی ببین چون حسینم خون خود در زهر کش همچون حسن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴۴ چون ببینی آفتاب از روی دلبر یاد کن چون ببینی ابر را از اشک چاکر یاد کن چون ببینی ماه نو را همچو من بگداخته از برای جان خود زین جان لاغر یاد کن درنگر در آسمان وین چرخ سرگردان ببین حال سرگردان این بی پا و بی سر یاد کن چون جهان تاریک بینی از سپاه زنگ شب از اسیران شب هجران کافر یاد کن چون ببینی نسر طایر بر فلک بر آتشین ز آتش مرغ دل سوزیده شهپر یاد کن چون ببینی بر فلک مریخ خون آشام را چشم مریخی خون آشام پرشر یاد کن لب ببند و خشک آر و هر چه بینی خشک و تر در لب و چشمم نگر زان خشک و زین تر یاد کن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴۵ هر چه آن سرخوش کند بویی بود از یار من هر چه دل واله کند آن پرتو دلدار من خاک را و خاکیان را این همه جوشش ز چیست ریخت بر روی زمین یک جرعه از خمار من هر که را افسرده دیدی عاشق کار خود است منگر اندر کار خویش و بنگر اندر کار من در بهاران گشت ظاهر جمله اسرار زمین چون بهار من بیاید بردمد اسرار من چون به گلزار زمین خار زمین پوشیده شد خارخار من نماند چون دمد گلزار من هر کی بیمار خزان شد شربتی خورد از بهار چون بهار من بخندد برجهد بیمار من چیست این باد خزانی آن دم انکار تو چیست آن باد بهاری آن دم اقرار من # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴۶ کاشکی از غیر تو آگه نبودی جان من خود ندانستی به جز تو جان معنی دان من تا نه ردی کردمی و نی تردد نی قبول بودمی بی دام و بی خاشاک در عمان من غیر رویت هر چه بینم نور چشمم کم شود هر کسی را ره مده ای پرده مژگان من سخت نازک گشت جانم از لطافت های عشق دل نخواهم جان نخواهم آن من کو آن من همچو ابرم روترش از غیرت شیرین خویش روی همچون آفتابت بس بود برهان من رو مگردان یک زمان از من که تا از درد تو چرخ را بر هم نسوزد دود آتشدان من تا خموشم من ز گلزار تو ریحان می برم چون بنالم عطر گیرد عالم از ریحان من من که باشم مر تو را من آنک تو نامم نهی تو کی باشی مر مرا سلطان من سلطان من چون بپوشد جعد تو روی تو را ره گم کنم جعد تو کفر من آمد روی تو ایمان من ای به جان من تو از افغان من نزدیکتر یا فغانم از تو آید یا توی افغان من # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴۷ سوی بیماران خود شد شاه مه رویان من گفت ای رخ های زرد و زعفرانستان من زعفرانستان خود را آب خواهم داد آب زعفران را گل کنم از چشمه حیوان من زرد و سرخ و خار و گل در حکم و در فرمان ماست سر منه جز بر خط فرمان من فرمان من ماه رویان جهان از حسن ما دزدند حسن ذره ای دزدیده اند از حسن و از احسان من عاقبت آن ماه رویان کاه رویان می شوند حال دزدان این بود در حضرت سلطان من روز شد ای خاکیان دزدیده ها را رد کنید خاک را ملک از کجا حسن از کجا ای جان من شب چو شد خورشید غایب اختران لافی زنند زهره گوید آن من دان ماه گوید آن من مشتری از کیسه زر جعفری بیرون کند با زحل مریخ گوید خنجر بران من وان عطارد صدر گیرد که منم صدرالصدور چرخ ها ملک من است و برج ها ارکان من آفتاب از سوی مشرق صبحدم لشکر کشد گوید ای دزدان کجا رفتید اینک آن من زهره زهره درید و ماه را گردن شکست شد عطارد خشک و بارد با رخ رخشان من کار مریخ و زحل از نور ماهم درشکست مشتری مفلس برآمد کاه شد همیان من چون یکی میدان دوانید آفتاب آمد ندا هان و هان ای بی ادب بیرون شو از میدان من آفتاب آفتابم آفتابا تو برو در چه مغرب فرورو باش در زندان من وقت صبح از گور مشرق سر برآر و زنده شو منکران حشر را آگه کن از برهان من عید هر کس آن مهی باشد که او قربان او است عید تو ماه من آمد ای شده قربان من شمس تبریزی چو تافت از برج لاشرقیه تاب ذات او برون شد از حد و امکان من # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴۸ بانگ آید هر زمانی زین رواق آبگون آیت انا بنیناها و انا موسعون کی شنود این بانگ را بی گوش ظاهر دم به دم تایبون العابدون الحامدون السایحون نردبان حاصل کنید از ذی المعارج برروید تعرج الروح الیه و الملایک اجمعون کی تراشد نردبان چرخ نجار خیال ساخت معراجش ید کل الینا راجعون تا تراشیده نگردی تو به تیشه صبر و شکر لایلقیها فرو می خوان و الاالصابرون بنگر این تیشه به دست کیست خوش تسلیم شو چون گره مستیز با تیشه که نحن الغالبون پایه ای چند ار برآیی باشی اصحاب الیمین ور رسی بر بام خود السابقون السابقون گر ز صوفی خانه گردونی ای صوفی برآ و اندرآ اندر صف انا لنحن الصافون ور فقیری کوس تم الفقر فهو الله بزن ور فقیهی پاک باش از انهم لا یفقهون گر چو نونی در رکوع و چون قلم اندر سجود پس تو چون نون و قلم پیوند با مایسطرون چشم شوخ سوف یبصر باش پیش از یبصرون چو مداهن نرم سازی چیست پیش یدهنون چون درخت سدره بیخ آور شو از لا ریب فیه تا نلرزد شاخ و برگت از دم ریب المنون بنگر آن باغ سیه گشته ز طاف طایف مکر ایشان باغ ایشان سوخته هم نایمون # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴۹ آنچ می آید ز وصفت این زمانم در دهن بر مرید مرده خوانم اندراندازد کفن خود مرید من نمیرد کآب حیوان خورده است وانگهان از دست کی از ساقیان ذوالمنن ای نجات زندگان و ای حیات مردگان از درونم بت تراشی وز برونم بت شکن ور براندازد ز رویت باد دولت پرده ای از حیا گل آب گردد نی چمن ماند نه من ور می لب بازگیری از گلستان ساعتی از خمار و سرگرانی هر سمن گردد سه من ور زمانی بی دلان را دم دهی و دل دهی جان رهد از ننگ ما و ما رهیم از خویشتن گر ندزدید از تو چیزی دل چرا آویخته ست چاره نبود دزد را در عاقبت ز آویختن گر چنین آویختن حاصل شدی هر دزد را از حریصی دزد گشتی جمله عالم مرد و زن اندر این آویختن کمتر کراماتی که هست آب حیوان خوردن است و تا ابد باقی شدن چاشنی سوز شمعت گر به عنقا برزدی پر چو پروانه بدادی سر نهادی در لگن صورت صنع تو آمد ساعتی در بتکده گه شمن بت می شد آن دم گاه بت می شد شمن هر زمانی نقش می شد نعت احمد بر صلیب سر وحدت می شنیدند آشکارا از وثن عشقت ای خوب ختن بر دل سواره گشت گفت این چنین مرکب بباید تاختن را تا ختن شور تو عقلم ستد با فتنه ها دربافتم شور و بی عقلی بباید بافتن را با فتن من کجا شعر از کجا لیکن به من در می دمد آن یکی ترکی که آید گویدم هی کیمسن ترک کی تاجیک کی زنگی کی رومی کی مالک الملکی که داند مو به مو سر و علن جامه شعر است شعر و تا درون شعر کیست یا که حوری جامه زیب و یا که دیوی جامه کن شعرش از سر برکشیم و حور را در بر کشیم فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵۰ بوی آن باغ و بهار و گلبن رعناست این بوی آن یار جهان آرای جان افزاست این این چنین بویی کز او اجزای عالم مست شد از زمین نبود مگر از جانب بالا است این اختران گویند از بالا که این خورشید چیست ماهیان گویند در دریا که چه غوغاست این آفتابش روی ها را می کند چون آفتاب رشک جان ماه سیم افشان خوش سیماست این بعد چندین سال حسن یوسفی واپس رسید این چه حسن و خوبی است این حیرت حور است این این عجب خضری است ساقی گشته از آب حیات کوه قاف نادر است و نادره عنقاست این شعله انافتحنا مشرق و مغرب گرفت قره العین و حیات جان مولاناست این این چه می پوشی مپوشان ظاهر و مطلق بگو سنجق نصرالله و اسپاه شاه ماست این این امان هر دو عالم وین پناه هر دو کون دستگیر روز سخت و کافل فرداست این چرخ را چرخی دگر آموخت پرآشوب و شور این چه عشق است ای خداوند و عجب سوداست این ای خوش آوازی که آوازت به هر دل می رسد شرح کن این را که گوهرهای آن دریاست این # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵۱ ای برادر تو چه مرغی خویشتن را بازبین گر تو دست آموز شاهی خویشتن را باز بین هر کی انبازی برید از خویش آن بازی مدان در جهان او را چو حق بی مثل و بی انباز بین ز آفتابی کآفتاب آسمان یک جام او است ذره ها و قطره ها را مست و دست انداز بین چونک قبله شاه یابی قبله اقبال شو چون دو دم خوردی ز جامش بخت را دمساز بین گفتم ای اکسیر بنما مس را چون زر کنی رو به صرافان دل آورد گفتا گاز بین گفتمش چون زنده کردی مرغ ابراهیم را گفت پر و بال برکن هم کنون پرواز بین گفتم از آغاز مرغ روح ما بی پر بده ست گفت هین بشکن قفس آغاز بی آغاز بین زان فروبسته دمی کت همدم و همراز نیست چشم بگشا هر دمی همراز بین همراز بین این دمی چندی که زد جان تو در سوز و نیاز چون دم عیسی به حضرت زنده و باساز بین خاک خواری را بمان چون خاک خواری پیشه گیر خاک را از بعد خواری در چمن اعزاز بین # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵۲ هست ما را هر زمانی از نگار راستین لقمه ای اندر دهان و دیگری در آستین این حد خوبی نباشد ای خدایا چیست این هیچ سروی این ندارد خوش قد و بالا است این این چنین خورشید پیدا چونک پنهان می شود او چنین پنهان ز عالم از برای ماست این جمع خواهد آن بت و تنهاروان خود دیگرند هر کجا خوبی بود او طالب غوغاست این شمس تبریز ار چه جانی گر چو جان پنهان شوی بر دلم تهمت نشیند کز کجا برخاست این # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵۳ هر صبوحی ارغنون ها را برنجان همچنین آفرین ها بر جمالت همچنین جان همچنین پیش رویت روز مست و پیش زلفت شب خراب ای که کفرت همچنان و ای که ایمان همچنین در کنار زهره نه تو چنگ عشرت همچنان پای کوبان اندرآ ای ماه تابان همچنین اشتهای مشک و عنبر چون بخیزد جمع را حلقه های زلف خود را زو برافشان همچنین چرخه چرخ ار بگردد بی مرادت یک نفس آتشی درزن به جان چرخ گردان همچنین روز روز مجلس است ای عشق دست ما بگیر می کشان تا بزم خاص و تخت سلطان همچنین پاره پاره پیشتر رو گرچه مستی ای رفیق پاره ای راه است از ما تا به میدان همچنین در هوای شمس تبریزی ز ظلمت می گذر ناگهان سر برزنی از باغ و ایوان همچنین # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵۴ عیش هاتان نوش بادا هر زمان ای عاشقان وز شما کان شکر باد این جهان ای عاشقان نوش و جوش عاشقان تا عرش و تا کرسی رسید برگذشت از عرش و فرش این کاروان ای عاشقان از لب دریا چه گویم لب ندارد بحر جان برفزوده ست از مکان و لامکان ای عاشقان ما مثال موج ها اندر قیام و در سجود تا بدید آید نشان از بی نشان ای عاشقان گر کسی پرسد کیانید ای سراندازان شما هین بگوییدش که جان جان جان ای عاشقان گر کسی غواص نبود بحر جان بخشنده است کو همی بخشد گهرها رایگان ای عاشقان این چنین شد وان چنان شد خلق را در حقه کرد بازرستیم از چنین و از چنان ای عاشقان ما رمیت اذ رمیت از شکارستان غیب می جهاند تیرهای بی کمان ای عاشقان چون ز جست و جوی دل نومید گشتم آمدم خفته دیدم دل ستان با دلستان ای عاشقان گفتم ای دل خوش گزیدی دل بخندید و بگفت گل ستاند گل ستان از گلستان ای عاشقان زیر پای من گل است و زیر پاهاشان گل است چون بکوبم پا میان منکران ای عاشقان خرما آن دم که از مستی جانان جان ما می نداند آسمان از ریسمان ای عاشقان طرفه دریایی معلق آمد این دریای عشق نی به زیر و نی به بالا نی میان ای عاشقان تا بدید آمد شعاع شمس تبریزی ز شرق جان مطلق شد زمین و آسمان ای عاشقان # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵۵ ای زیان و ای زیان و ای زیان و ای زیان هوشیاری در میان بیخودان و مستیان بی محابا درده ای ساقی مدام اندر مدام تا نماند هوشیاری عاقلی اندر جهان یار دعوی می کند گر عاشقی دیوانه شو سرد باشد عاقلی در حلقه دیوانگان گر درآید عاقلی گو کار دارم راه نیست ور درآید عاشقی دستش بگیر و درکشان عیب بینی از چه خیزد خیزد از عقل ملول تشنه هرگز عیب داند دید در آب روان عقل منکر هیچ گونه از نشان ها نگذرد بی نشان رو بی نشان تا زخم ناید بر نشان یوسفی شو گر تو را خامی بنخاسی برد گلشنی شو گر تو را خاری نداند گو مدان عیسیی شو گر تو را خانه نباشد گو مباش دیده ای شو گرت روپوشی نماند گو ممان # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵۶ سر فروکرد از فلک آن ماه روی سیمتن آستین را می فشاند در اشارت سوی من همچو چشم کشتگان چشمان من حیران او وز شراب عشق او این جان من بی خویشتن زیر جعد زلف مشکش صد قیامت را مقام در صفای صحن رویش آفت هر مرد و زن مرغ جان اندر قفس می کند پر و بال خویش تا قفس را بشکند اندر هوای آن شکن از فلک آمد همایی بر سر من سایه کرد من فغان کردم که دور از پیش آن خوب ختن در سخن آمد همای و گفت بی روزی کسی کز سعادت می گریزی ای شقی ممتحن گفتمش آخر حجابی در میان ما و دوست من جمال دوست خواهم کو است مر جان را سکن آن همای از بس تعجب سوی آن مه بنگرید از من او دیوانه تر شد در جمالش مفتتن میر مست و خواجه مست و روح مست و جسم مست از خداوند شمس دین آن شاه تبریز و زمن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵۷ هست عاقل هر زمانی در غم پیدا شدن هست عاشق هر زمانی بیخود و شیدا شدن عاقلان از غرقه گشتن بر گریز و بر حذر عاشقان را کار و پیشه غرقه دریا شدن عاقلان را راحت از راحت رسانیدن بود عاشقان را ننگ باشد بند راحت ها شدن عاشق اندر حلقه باشد از همه تن ها چنانک زیت را و آب را در یک محل تنها شدن و آنک باشد در نصیحت دادن عشاق عشق نیست او را حاصلی جز سخره سودا شدن عشق بوی مشک دارد زان سبب رسوا بود مشک را کی چاره باشد از چنین رسوا شدن عشق باشد چون درخت و عاشقان سایه درخت سایه گرچه دور افتد بایدش آن جا شدن بر مقام عقل باید پیر گشتن طفل را در مقام عشق بینی پیر را برنا شدن شمس تبریزی به عشقت هر کی او پستی گزید همچو عشق تو بود در رفعت و بالا شدن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵۸ ساقیا چون مست گشتی خویش را بر من بزن ذکر فردا نسیه باشد نسیه را گردن بزن سال سال ماست و طالع طالع زهره ست و ماه ای دل این عیش و طرب حدی ندارد تن بزن تا درون سنگ و آهن تابش و شادی رسید گر تو را باور نیاید سنگ بر آهن بزن بنگر اندر میزبان و در رخش شادی ببین بر سر این خوان نشین و کاسه در روغن بزن عقل زیرک را برآر و پهلوی شادی نشان جان روشن را سبک بر باده روشن بزن شاخه ها سرمست و رقصانند از باد بهار ای سمن مستی کن و ای سرو بر سوسن بزن جامه های سبز ببریدند بر دکان غیب خیز ای خیاط بنشین بر دکان سوزن بزن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵۹ روی او فتوی دهد کز کعبه بر بتخانه زن زلف او دعوی کند کاینک رسن بازی رسن عقل گوید گوهرم گوهر شکستن شرط نیست عشق گوید سنگ ما بستان و بر گوهر بزن سنگ ما گوهر شکست و حیف هم بر سنگ ماست حیف هم بر روح باشد گر شدش قربان بدن این نه بس دل را که دلبر دست در خونش کند این نه بس بت را که باشد چون خلیلش بت شکن هر که را جست او به رحمت وارهید از جست و جو هر که را گفت آن مایی وارهید از ما و من آن لبی کانگشت خود لیسید روزی زان عسل وصف آن لب را چه گویم کان نگنجد در دهن هر که صحرایی بود ایمن بود از زلزله هر که دریایی بود کی غم خورد از جامه کن کی سلیمان را زیان شد گر شد او ماهی فروش اهرمن گر ملک بستد اهرمن بد اهرمن گر بشد انگشتری انگشت او انگشتری است پرده بود انگشتری کای چشم بد بر وی مزن چشم بد خود را خورد خود ماه ما زان فارغ است شمع کی بدنام شد گر نور او بستد لگن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶۰ آفتابا بار دیگر خانه را پرنور کن دوستان را شاد گردان دشمنان را کور کن از پس کوهی برآ و سنگ ها را لعل ساز بار دیگر غوره ها را پخته و انگور کن آفتابا بار دیگر باغ را سرسبز کن دشت را و کشت را پرحله و پرحور کن ای طبیب عاشقان و ای چراغ آسمان عاشقان را دستگیر و چاره رنجور کن این چنین روی چو مه در زیر ابر انصاف نیست ساعتی این ابر را از پیش آن مه دور کن گر جهان پرنور خواهی دست از رو بازگیر ور جهان تاریک خواهی روی را مستور کن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶۱ نوبهارا جان مایی جان ها را تازه کن باغ ها را بشکفان و کشت ها را تازه کن گل جمال افروخته ست و مرغ قول آموخته ست بی صبا جنبش ندارند هین صبا را تازه کن سرو سوسن را همی گوید زبان را برگشا سنبله با لاله می گوید وفا را تازه کن شد چناران دف زنان و شد صنوبر کف زنان فاخته نعره زنان کوکو عطا را تازه کن از گل سوری قیام و از بنفشه بین رکوع برگ رز اندر سجود آمد صلا را تازه کن جمله گل ها صلح جو و خار بدخو جنگ جو خیز ای وامق تو باری عهد عذرا تازه کن رعد گوید ابر آمد مشک ها بر خاک ریخت ای گلستان رو بشو و دست و پا را تازه کن نرگس آمد سوی بلبل خفته چشمک می زند کاندرآ اندر نوا عشق و هوا را تازه کن بلبل این بشنید از او و با گل صدبرگ گفت گر سماعت میل شد این بی نوا را تازه کن سبزپوشان خضرکسوه همی گویند رو چون شکوفه سر سر اولیا را تازه کن وان سه برگ و آن سمن وان یاسمین گویند نی در خموشی کیمیا بین کیمیا را تازه کن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶۲ یار خود را خواب دیدم ای برادر دوش من بر کنار چشمه خفته در میان نسترن حلقه کرده دست بسته حوریان بر گرد او از یکی سو لاله زار و از یکی سو یاسمن باد می زد نرم نرمک بر کنار زلف او بوی مشک و بوی عنبر می رسید از هر شکن مست شد باد و ربود آن زلف را از روی یار چون چراغ روشنی کز وی تو برگیری لگن ز اول این خواب گفتم من که هم آهسته باش صبر کن تا باخود آیم یک زمان تو دم مزن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶۳ پرده بردار ای حیات جان و جان افزای من غمگسار و همنشین و مونس شب های من ای شنیده وقت و بی وقت از وجودم ناله ها ای فکنده آتشی در جمله اجزای من در صدای کوه افتد بانگ من چون بشنوی جفت گردد بانگ که با نعره و هیهای من ای ز هر نقشی تو پاک و ای ز جان ها پاک تر صورتت نی لیک مغناطیس صورت های من چون ز بی ذوقی دل من طالب کاری بود بسته باشم گرچه باشد دلگشا صحرای من بی تو باشد جیش و عیش و باغ و راغ و نقل و عقل هر یکی رنج دماغ و کنده ای بر پای من تا ز خود افزون گریزم در خودم محبوس تر تا گشایم بند از پا بسته بینم پای من ناگهان در ناامیدی یا شبی یا بامداد گویی ام اینک برآ بر طارم بالای من آن زمان از شکر و حلوا چنان گردم که من گم کنم کاین خود منم یا شکر و حلوای من امشب از شب های تنهایی است رحمی کن بیا تا بخوانم بر تو امشب دفتر سودای من همچو نای انبان در این شب من از آن خالی شدم تا خوش و صافی برآید ناله ها و وای من زین سپس انبان بادم نیستم انبان نان زان کازاین ناله است روشن این دل بینای من درد و رنجوری ما را داروی غیر تو نیست ای تو جالینوس جان و بوعلی سینای من # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶۴ شمس دین بر یوسفان و نازنینان نازنین بر سر جمله شهان و سرفرازان نازنین بر سران و سروران صد سر زیاده جاه او در میان واصلان لطف رحمان نازنین او به اوصاف الهی گشته موصوف کمال بر سریر و بر سران تخت سلطان نازنین بزم را از وی جمال و رزم را از وی جلال هم به بزم و هم به رزم لطف کیهان نازنین پیش او بنهاد مفتاح خزاین های خاص کرده از عشق و محبت هاش یزدان نازنین در میان صد هزاران ماه او تابان چو خور وصف او اندر میان وصف شاهان نازنین آنک خاک پاش شد او بر سران شد سرفراز مست او اندر میان جمله مستان نازنین اندر آن موجی که خاصان بر حذر باشند از آن اندر آن موج خطر او خفته استان نازنین # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶۵ در میان ظلمت جان تو نور چیست آن فر شاهی می نماید در دلم آن کیست آن می نماید کان خیال روی چون ماه شه است وان پناه دستگیر روز مسکینی است آن این چنین فر و جمال و لطف و خوبی و نمک فخر جان ها شمس حق و دین تبریزی است آن برنتابد جان آدم شرح اوصافش صریح آنچ می تابد ز اوصافش دلا مکنی است آن زانک اوصاف بقا اندر فنا کی رو دهد مر مزیجی را که آن از عالم فانی است آن آن جمالی کو که حقش نقش کرد از دست خویش یا یکی نقشی که آن آذر و مانی است آن هر بصر کو دید او را پس به غیرش بنگرید سنگسارش کرد می باید که ارزانی است آن ای دل اندر عاشقی تو نام نیکو ترک کن کابتدای عشق رسوایی و بدنامی است آن اندرون بحر عشقش جامه جان زحمت است نام و نان جستن به عشق اندر دلا خامی است آن عشق عامه خلق خود این خاصیت دارد دلا خاصه این عشقی که زان مجلس سامی است آن خاک تبریز ای صبا تحفه بیار از بهر من زانک در عزت به جای گوهر کانی است آن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶۶ جام پر کن ساقیا آتش بزن اندر غمان مست کن جان را که تا اندررسد در کاروان از خم آن می که گر سرپوش برخیزد از او بررود بر چرخ بویش مست گردد آسمان زان میی کز قطره جان بخش دل افروز او می شود دریای غم همچون مزاجش شادمان چون نهد پا در دماغ سرکشان روزگار در زمان سجده کنان گردند همچون خادمان جان اگرچه بس عزیز است نزد خاص و نزد عام لیک نزد خاص باشد بوی آن می جان جان جان و ماه و جان و قالب بی نشان شد از میی کید او از بی نشانی بردراند هر نشان خمخانه لم یزل جوشیده زان می کز کفش گشته ویرانه به عالم در هزاران خاندان گر به مغرب بوی آن می از عدم یابد گشاد مست گردند زاهدان اندر هری و طالقان دست مست خم او گر خار کارد در زمین شرق تا مغرب بروید از زمین ها گلستان بانگ چنگ چنگی سرمست عشقش دررسد در جهان خوف افتد صد امان اندر امان گر ز خم احمدی بویی برون ظاهر شود چون میش در جوش گردد چشم و جان کافران گر ز خمر احمدی خواهی تمام بوی و رنگ منزلی کن بر در تبریز یک دم ساربان تا شوی از بوی جان حق خصال می فعال وز تجلی های لطفش هم قرین و هم قران در درون مست عشقش چیست خورشید نهان آن که داند جز کسی جانا که آن دارد از آن گرچه می پرسید عقلم هر دم از استاد عشق سر آن می او نمی فرمود الا آن آن هر دمی از مصر آن یوسف سوی جان های ما تنگ های شکر می وش رسد صد کاروان جان من در خم عشقش می بجوشد جوش ها آه اگر بودی سوی ایوان عشقش نردبان چون جهد از جان من القاب او مانند برق چشم بیند از شعاعش صد درخش کاویان صد هزاران خانه ها سازد میش در صحن جان چون کند زیر و زبر سودای عشقش خاندان بوی عنبر می رود بر عرش و بر روحانیان گرچه جان تو خورد هم نیم شب از می نهان از ملولی هجر او چون سامری اندر جهان جانم از جمله جهان گشته ست صحرا بر کران چون شراب موسی افکن زان خضر کف دررسد صد چو جان من درآید چون کمر اندر میان ای خداوند شمس دین مقصود از این جمله توی ای که خاک تو بود چون جان من دور زمان در پی آن می که خوردم از پیاله وصل تو این چنین زهرت ز جام هجر خوردم مزمزان همچو تبریز و چو ایام همایون تو شاه خود نبوده ست و نباشد بی مکان و بی اوان # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶۷ ای تو را گردن زده آن تسخرت بر گرد نان ای سیاهی بر سیاهی جان تو از گرد نان ای تو در آیینه دیده روی خود کور و کبود تسخر و خنده زده بر آینه چون ابلهان تسخرت بر آینه نبود به روی خود بود زانک رویت هست تسخرگاه هر روشن روان آن منافق روی ظلمت جان تسخرکن که خود جمله سر تا پای تسخر بوده ست آن قلتبان هر کی در خون خود آید دست من چه گو درآ هر کی او دزدی کند حق است دار و نردبان هر کی استهزا کند بر خاصگان عشق حق تیغ قهرش بر سر آید از جلاد قهرمان ندهدش قهر خدا مهلت که تا یک دم زند گرچه دارد طاعت اهل زمین و آسمان عبرت از ابلیس گیرد آنک نسل آدم است کو به استهزای آدم شد سیه روی قران تا که بهتان ها نهد آن مظلم تاریک دل خنبک و مسخرگی و افسوس بر صاحب دلان احمد مرسل به طعن و سخره بوجهل بود موسی عمران به تسخرهای فرعونی چنان صبرها کردند تا قهر خدا اندررسید دود قهر حق برآمدشان ز سقف دودمان از ملامت های حسادان جگرها خون شود درد استهزای ایشان داغ ها آرد به جان گر از ایشان درگریزی در مغاره خلوتی عشق چون چوگانت آرد همچو گوی اندر میان تا چشاند مر تو را زهری ز هر افسرده ای تا کشاند نزد تو از هر حسودی ارمغان تا بده است این گوشمال عاشقان بوده ست از آنک در همه وقتی چنین بوده ست کار عاشقان گر تو اندر دین عشقی بر ملامت دل بنه وز فسوس و تسخر دشمن مکن رو را گران عاشقی چون روگری دان یا مثل آهنگری پس سیه باشد هماره چهره های روگران بر رخ روگر سیاهی از پی قزغان بود و آنگهی جمله سیاهی گرد شد بر قازغان همچنان در عاقبت این روسیاهی عاشقان جمع گردد بر رخ تسخرکن خنبک زنان عشق نقشی را حسودان دشمنی ها می کنند خاصه عشق پادشاه نقش ساز کامران نقش ساز نقش سوز ملک بخش بی نظیر جان فزایی دلربایی خوش پناه دو جهان خاص خاص سر حق و شمس دین بی نظیر فخر تبریز و خلاصه هستی و نور روان # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶۸ ای دل من در هوایت همچو آب و ماهیان ماهی جانم بمیرد گر بگردی یک زمان ماهیان را صبر نبود یک زمان بیرون آب عاشقان را صبر نبود در فراق دلستان جان ماهی آب باشد صبر بی جان چون بود چونک بی جان صبر نبود چون بود بی جان جان هر دو عالم بی جمالت مر مرا زندان بود آب حیوان در فراقت گر خورم دارد زیان این نگارستان عالم پرنشان و نقش توست لیک جای تو نگیرد کو نشان کو بی نشان قطره خون دلم را چون جهانی کرده ای تا ز حیرانی ندانم قطره ای را از جهان بر دهان من به دست خویش بنهادی قدح تا ز سرمستی ندانم من قدح را از دهان من کی باشم از زمین تا آسمان مستان پرند کز شراب تو ندانند از زمین تا آسمان صد شبان چون من سپرده گوسفند خود به گرگ گوسفندان را چه کردی با کی گویم کو شبان در بیان آرم نیایی ور نهان دارم بتر درنگنجی از بزرگی در جهان و در نهان گر نهان را می شناسم از جهان در عاشقی مؤمن عشقم مخوان و کافرم خوان ای فلان # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶۹ از بدی ها آن چه گویم هست قصدم خویشتن زانک زهری من ندیدم در جهان چون خویشتن گر اشارت با کسی دیدی ندارم قصد او نی به حق ذوالجلال و ذوالکمال و ذوالمنن تا ز خود فارغ نیایم با دگر کس چون رسم ور بگویم فارغم از خود بود سودا و ظن ور بگفتم نکته ای هستش بسی تأویل ها گر غرض نقصان کس دارم نه مردم من نه زن از تو دارم التماسی ای حریف رازدار حسن ظنی در هوی و مهر من با خویشتن دشمن جانم منم افغان من هم از خود است کز خودی خود من بخواهم همچو هیزم سوختن چونک یاری را هزاران بار با نام و نشان مدح های بی نفاقش کرده باشم در علن فخر کرده من بر او صد بار پیدا و نهان بوده ما را از عزیزی با دو دیده مقترن گر یکی عیبی بگویم قصد من عیب من است زانک ماهم را بپوشد ابر من اندر بدن رو بدان یک وصف کردم کز ملامت مر ورا بهر حق دوستی حملش مکن بر مکر و فن من خودی خویش را گویم که در پنداشتی رو اگر نور خدایی نیست شو شو ممتحن ای خود من گر همه سر خدایی محو شو کان همه خود دیده ای پس دیده خودبین بکن چون خداوند شمس دین را می ستایم تو بدان کاین همه اوصاف خوبی را ستودم در قرن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷۰ مطربا بردار چنگ و لحن موسیقار زن آتش از جرمم بیار و اندر استغفار زن ای کلیم عشق بر فرعون هستی حمله بر بر سر او تو عصای محو موسی وار زن عقل از بهر هوس ها دارداری می کند زود چشمش را ببند و بهر او تو دار زن ور بگوید من به دانش نظم کاری می کنم آتشی دست آور و در نظم و اندر کار زن در غریبستان جان تا کی شوی مهمان خاک خاک اندر چشم این مهمان و مهمان دار زن مطربا حسنت ز پرگار خرد بیرونتر است خیمه عشرت برون از عقل و از پرگار زن تار چنگت را ز پود صرف می جانی بده زان حراره کهنه نوبخت بر اوتار زن بر در مخدوم شمس الدین ز دیده آب زن در همه هستی ز نار چهره او نار زن از یکی دستان او خورشید و مه را خفته کن پس نهان زو چنگ اندر دولت بیدار زن عقل هشیارت قبایی دوخت بهر شمس دین تو ز عشق او به چشم منکران مسمار زن بر براق عشق بنشین جانب تبریز رو و آنگهی زانو ز بهر غمزه خون خوار زن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷۱ از دخول هر غری افسرده ای در کار من دور بادا وصف نفس آلودشان از یار من دررمید از ننگ ایشان و خبیثی ها و مکر از وظیفه مدح یارم این دل هشیار من خاک لعنت بر سر افسوس داری بدرگی کو کند از خاکساری درهم این هنجار من ای بریده دست دزدی کو بدزدد حکمتم و آنگهی دکان بگیرد بر سر بازار من شرم ناید مر ورا از روی من شرم از کجا ای حرامش باد هر تعلیم از اسرار من آن حرامی کز شقاوت تا رود گمره رود یا رب و ای ذوالجلال از حرمت دلدار من خاطرش از زیرکی یا آن ضمیرش از صفا بر فراز عرش رفتی یاد کردی یار من ای دل مسکین من از شرکت ناکس مرم زانک این سنت ز نااهلان بود ناچار من گر غران و ملحدان مر آب و نان را می خورند خوردن نان هیچ نگذارم پی این عار من صبر کن تا دررسد یک مژده ای زان مه لقا صبر کن تا رو نماید ابر گوهردار من صبر آن باشد دلا کز مدح آن بحر صفا رو نگردانی بلی و بشنوی گفتار من گیرم از لطف معانی رفت تمییز از جهان کی رود بوی دل و جان یم دربار من ور رود از دیگران بو از خدیوم کی رود از شهنشه شمس دین آن تا ابد تذکار من کز شراب جان من رویدهمی تبریز در لاله ها و گلبنان بر شیوه رخسار من ای خداوند این همه غیرت ز رشک سر توست ای هوای نازنین و شاه بی آزار من من قیاسی کرده ام رشک تو را در حق او لیک اندر رشک تو باطل بود پرگار من ای شهنشه شمس دین دانم که از چندین حجاب بشنود بیداریت این لابه های زار من بینش تو بیند این کز پرتو رشک خداست سنگ ها از هر طرف بر سینه سگسار من از کرم مپسند این را کاین سوار جان من جز به خرگاهت فرود آید از این رهوار من ور فروآید به جز خرگاه تو من از خدا من فنای محض خواهم ای خدایا یار من دوش دیدم کز هوس صد تخم مار اندر رگی درفکندم امتحان را تا چه گردد مار من دیدمش ماری شده او هر زمان در می فزود من پشیمان گشته ام زان صنعت و کردار من من پشیمان قصد او کردم و او از خشم خود بر زمین می زد همی دندان پرزهرار من کاین چنین شاگردکی بدفعل و بدرگ سر کشد ای خدا ضایع مکن این رنج و این ادرار من # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷۲ عاشقا دو چشم بگشا چارجو در خود ببین جوی آب و جوی خمر و جوی شیر و انگبین عاشقا در خویش بنگر سخره مردم مشو تا فلان گوید چنان و آن فلان گوید چنین من غلام آن گل بینا که فارغ باشد او کان فلانم خار خواند وان فلانم یاسمین دیده بگشا زین سپس با دیده مردم مرو کان فلانت گبر گوید وان فلانت مرد دین ای خدا داده تو را چشم بصیرت از کرم کز خمارش سجده آرد شهپر روح الامین چشم نرگس را مبند و چشم کرکس را مگیر چشم اول را مبند و چشم احول را مبین عاشقان صورتی در صورتی افتاده اند چون مگس کز شهد افتد در طغار دوغگین شاد باش ای عشقباز ذوالجلال سرمدی با چنان پرها چه غم باشد تو را از آب و طین گر همی خواهی که جبریلت شود بنده برو سجده ای کن پیش آدم زود ای دیو لعین بادیه خون خوار اگر واقف شدی از کعبه ام هر طرف گلشن نمودی هر طرف ماء معین ای به نظاره بد و نیک کسان درمانده چون بدین راضی شدی یارب تو را بادا معین چون امانت های حق را آسمان طاقت نداشت شمس تبریزی چگونه گستریدش در زمین # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷۳ موی بر سر شد سپید و روی من بگرفت چین از فراق دلبری کاسدکن خوبان چین جان ز غیرت گوش را گوید حدیثش کم شنو دل ز غیرت چشم را گوید که رویش را مبین دست عشرت برگشادم تا ببندم پای غم عشرتم همرنگ غم شد ای مسلمانان چنین دست در سنگی زدم دانم که نرهاند مرا لیک غرقه گشته هم چنگی زند در آن و این از در دل درشدم امروز دیدم حال او زردروی و جامه چاک و بی یسار و بی یمین گفتمش چونی دلا او گریه درشدهای های از فراق ماه روی همنشان همنشین # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷۴ ای چراغ آسمان و رحمت حق بر زمین ناله من گوش دار و درد حال من ببین از میان صد بلا من سوی تو بگریختم دست رحمت بر سرم نه یا بجنبان آستین یا روان کن آب رحمت آتش غم را بکش یا خلاصم ده چو عیسی از جهان آتشین یا مراد من بده یا فارغم کن از مراد وعده فردا رها کن یا چنان کن یا چنین یا در انافتحنا برگشا تا بنگرم صد هزاران گلستان و صد هزاران یاسمین یا ز الم نشرح روان کن چارجو در سینه ام جوی آب و جوی خمر و جوی شیر و انگبین ای سنایی رو مدد خواه از روان مصطفی مصطفی ما جاء الا رحمة للعالمین # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷۵ عشق شمس الدین است یا نور کف موسی است آن این خیال شمس دین یا خود دو صد عیسی است آن گر همه معنی است پس این چهره چون ماه چیست صورتش چون گویم آخر چون همه معنی است آن خواه این و خواه آن باری از آن فتنه لبش جان ما رقصان و خوش سرمست و سودایی است آن نیک بنگر در رخ من در فراق جان جان بی دل و جان می نویسد گرچه در انشی است آن من چه گویم خود عطارد با همه جان های پاک از برای پاکی او عاشق املی است آن جان من همچون عصا چون دستبوس او بیافت پس چو موسی درفکندش جان کنون افعی است آن دیده من در فراق دولت احیای او در میان خندان شده در قدرت مولی است آن هرک او اندر رکاب شاه شمس الدین دوید فارغ از دنیا و عقبی آخر و اولی است آن و آنک او بوسید دستش خود چه گویم بهر او عاقلان دانند کان خود در شرف اولی است آن جسم او چون دید جانم زود ایمان تازه کرد گفتمش چه گفت بنگر معجزه کبری است آن فر تبریز است از فر و جمال آن رخی کان غبین و حسرت صد آزر و مانی است آن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷۶ عشق شمس حق و دین کان گوهر کانی است آن در دو عالم جان و دل را دولت معنی است آن گر به ظاهر لشکر و اقبال و مخزن نیستش رو به چشم جان نگر کان دولت جانی است آن کله سر را تهی کن از هوا بهر میش کله سر جام سازش کان می جامی است آن پختگان عشق را باشد ز خام خمر جان پخته نی و خام جستن مایه خامی است آن تا کتاب جان او اندر غلاف تن بود گرچه خاص خاص باشد در هنر عامی است آن آنک بالایی گزیند پست باشد عشق در آنک پستی را گزید او مجلس سامی است آن هرک جان پاک او زان می درآشامد ابد گرچه هندو باشد آن و مکی و شامی است آن مر تن معمور را ویران کند هجران می هرک کرد این تن خراب می میش بانی است آن آن می باقی بود اول که جان زاید از او پس دروغ است آنک می جان است کان ثانی است آن جان فانی را همیشه مست دار از جام او رنگ باقی گیرد از می روح کان فانی است آن در می باقی نشان پیوسته جان مردنی کز جوار کیمیا آن مس زر کانی است آن چون میان عقل و تن افتاد از می سه طلاق هر تنی کو با خرد جفت است آن زانی است آن در دل تنگ هوس باده بقا ساکن نگشت هر دلی کاین می در او بنشست میدانی است آن آنک جام او بگیرد یک نشانش این بود در بیان سر حکمت جان او منشی است آن در شعاع می بقا بیند ابد پس بعد از آن مال چه بود کو ز عین جان خود معطی است آن آنک وصف می بگوید باخود است و هوشیار اهل قرآن نبود آن کس لیک او مقری است آن حق و صاحب حق را از عاشقان مست پرس زانک جام مست اندر عاشقان قاضی است آن زانک حکم مست فعل می بود پس روشن است حق و صاحب حق هم با حکم او راضی است آن مطرب مستور بی پرده یکی چنگی بزن وارهان از نام و ننگم گرچه بدنامی است آن وانما رخسار را تا بشکنی بازار بت زان رخی کو حسرت صد آزر و مانی است آن ای صبا تبریز رو سجده ببر کان خاک پاک خاک درگاه حیات انگیز ربانی است آن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷۷ در ستایش های شمس الدین نباشم مفتتن تا تو گویی کاین غرض نفی من است از لا و لن چونک هست او کل کل صافی صافی کمال وصف او چون نوبهار و وصف اجزا یاسمن هر یکی نوعی گلی و هر یکی نوعی ثمر او چو سرمجموع باغ و جان جان صد چمن چون ستودی باغ را پس جمله را بستوده ای چون ستودی حق را داخل شود نقش وثن ور وثن را مدح گویی نیست داخل حسن حق گرچه هم می بازگردد آن به خالق فاعلمن لیک باقی وصف ها بستوده باشی جزو در شمس حق و دین چو دریا کی شود داخل بدن حق همی گوید منم هش دار ای کوته نظر شمس حق و دین بهانه ست اندر این برداشتن هر چه تو با فخر تبریز آوری بی خردگی آن به عین ذات من تو کرده ای ای ممتحن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷۸ ایها الساقی ادر کأس الحمیا نصف من ان عشقی مثل خمر ان جسمی مثل دن مطربا نرمک بزن تا روح بازآید به تن چون زنی بر نام شمس الدین تبریزی بزن نام شمس الدین به گوشت بهتر است از جسم و جان نام شمس الدین چو شمع و جان بنده چون لگن مطربا بهر خدا تو غیر شمس الدین مگو بر تن و جان وصف او بنواز تن تن تن تنن نام شمس الدین چو شمعی همچو پروانه بسوز پیش آن چوگان نامش گوی جان را درفکن تا شود این جان تو رقاص سوی آسمان تا شود این جان پاکت پرده سوز و گام زن شمس دین و شمس دین و شمس دین می گو و بس تا ببینی مردگان رقصان شده اندر کفن مطربا گرچه نیی عاشق مشو از ما ملول عشق شمس الدین کند مر جانت را چون یاسمن یک شبی تا روز دف را تو بزن بر نام او کز جمال یوسفی دف تو شد چون پیرهن ناگهان آن گلرخم از گلستان سر برزند پیش آن گل محو گردد گلستان های چمن لاله ها دستک زنان و یاسمین رقصان شده سوسنک مستک شده گوید چه باشد خود سمن خارها خندان شده بر گل بجسته برتری سنگ ها تابان شده با لعل گوید ما و من # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷۹ عاشقان را مژده ای از سرفراز راستین مژده مر دل را هزار از دلنواز راستین مژده مر کان های زر را از برای خالصیش هست نقاد بصیر و هست گاز راستین مژده مر کسوه بقا را کز پی عمر ابد هستش از اقبال و دولت ها طراز راستین فرخا زاغی که در زاغی نماند بعد از این پیش شمس الدین درآید گشت باز راستین حبذا دستی که او بستم درازی کم کند دست در فتراک او زد شد دراز راستین شد دراز آن دست او تا بگذرید او را ختن تا گرفت از جیب معشوقی طراز راستین بعد از آن خوب طرازی چون شود همدست او دو به دو چون مست گشته گفته راز راستین چشم بگشاید ببیند از ورای وهم و روح آنک بر ترک طرازی کرد ناز راستین شاه تبریزی کریمی روح بخشی کاملی در فرازی در وصال و ملک باز راستین ملک جانی ها نه ملک فانیی جسمانیی تا شود جان ها ز ملکش چشم باز راستین مرحبا ای شاه جان ها مرحبا ای فر و حسن ملک بخش بندگان و کارساز راستین # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸۰ یارکان رقصی کنید اندر غمم خوشتر از این کره عشقم رمید و نی لگامستم نی زین پیش روی ماه ما مستانه یک رقصی کنید مطربا بهر خدا بر دف بزن ضرب حزین رقص کن در عشق جانم ای حریف مهربان مطربا دف را بکوب و نیست بختت غیر از این آن دف خوب تو این جا هست مقبول و صواب مطربا دف را بزن بس مر تو را طاعت همین مطربا این دف برای عشق شاه دلبر است مفخر تبریز جان جان جان ها شمس دین مطربا گفتی تو نام شمس دین و شمس دین درربودی از سرم یک بارگی تو عقل و دین چونک گفتی شمس دین زنهار تو فارغ مشو کفر باشد در طلب گر زانک گویی غیر این مطربا گشتی ملول از گفت من از گفت من همچنان خواهی مکن تو همچنین و همچنین # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸۱ مطربا نرمک بزن تا روح بازآید به تن چون زنی بر نام شمس الدین تبریزی بزن نام شمس الدین به گوشت بهتر است از جسم و جان نام شمس الدین چو شمع و جان بنده چون لگن مطربا بهر خدا تو غیر شمس الدین مگو بر تن چون جان او بنواز تن تن تن تنن تا شود این نقش تو رقصان به سوی آسمان تا شود این جان پاکت پرده سوز و گام زن شمس دین و شمس دین و شمس دین می گوی و بس تا ببینی مردگان رقصان شده اندر کفن مطربا گرچه نیی عاشق مشو از ما ملول عشق شمس الدین کند مر جانت را چون یاسمن لاله ها دستک زنان و یاسمین رقصان شده سوسنک مستک شده گوید که باشد خود سمن خارها خندان شده بر گل بجسته برتری سنگ ها باجان شده با لعل گوید ما و من ایها الساقی ادر کأس الحمیا نصفه ان عشقی مثل خمر ان جسمی مثل دن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸۲ گلسن بنده ستایک غرضم یق اشد رسن قلسن انده یوز در یلنز قنده قلرسن چلبی درقیمو درلک چلبا گل نه گز رسن چلبی قللرن استر چلبی نه سز سن نه اغر در نه اغر در چلب اغرندن قغرمق قولغن اج قولغن اج بله کم انده دگرسن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸۳ به خدا میل ندارم نه به چرب و نه به شیرین نه بدان کیسه پرزر نه بدین کاسه زرین بکشی اهل زمین را به فلک بانگ زند مه که زهی جود و سماحت عجبا قدرت و تمکین چو خیال تو بتابد چو مه چارده بر من بگزد ساعد و اصبع ز حسد زهره و پروین هله المنه لله که بدین ملک رسیدم همه حق بود که می گفت مرا عشق تو پیشین چو مرا بر سر پا دید به سر کرد اشارت که رسید آنچ تو خواهی هله ایمن شو و بنشین همه خلق از سر مستی ز طرب سجده کنانش بره و گرگ به هم خوش نه حسد در دل و نی کین نشناسند ز مستی ره ده از ره خانه نشناسند که مردیم عجب یا گل رنگین قدح اندر کف و خیره چه کنم من عجب این را بخورم یا که ببخشم تو بگو ای شه شیرین تو بخور چه بود بخشش هله که دور تو آمد هله خوردم هله خوردم چو منم پیش تو تعیین تو خور این باده عرشی که اگر یک قدح از وی بنهی بر کف مرده بدهد پاسخ تلقین # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸۴ بده آن مرد ترش را قدحی ای شه شیرین صدقات تو روان است به هر بیوه و مسکین صدقات تو لطیف است توان خورد دو صد من که نداند لب بالا و نجنبد لب زیرین هله ای باغ نگویی به چه لب باده کشیدی مگر اشکوفه بگوید پنهان با گل و نسرین چه شراب است کز آن بو گل تر آهوی ناف است به زمستان نه که دیدی همه را چون سگ گرگین هله تا جمع رسیدن بده آن می به کف من پس من زهره بنوشد قدح از ساعد پروین وگر آن مست نهد سر که رباید ز تو ساغر مده او را تو مرا ده که منم بر در تحسین چه کند باده حق را جگر باطل فانی چه شناسد مه جان را نظر و غمزه عنین هنر و زر چو فزون شد خطر و خوف کنون شد ملکان را تب لرز است و حریر است نهالین چو مه توبه درآمد مه توبه شکن آمد شکنش باد همیشه تو بگو نیز که آمین # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸۵ صنما بیار باده بنشان خمار مستان که ببرد عشق رویت همگی قرار مستان می کهنه را کشان کن به صبوح گلستان کن که به جوش اندرآمد فلک از عقار مستان بده آن قرار جان را گل و لاله زار جان را ز نبات و قند پر کن دهن و کنار مستان قدحی به دست برنه به کف شکرلبان ده بنشان به آب رحمت به کرم غبار مستان صنما به چشم مستت دل و جان غلام دستت به می خوشی که هستت ببر اختیار مستان چو شراب لاله رنگت به دماغ ها برآید گل سرخ شرم دارد ز رخ و عذار مستان چو جناح و قلب مجلس ز شراب یافت مونس ببرد گلوی غم را سر ذوالفقار مستان صنما تو روز مایی غم و غصه سوز مایی ز تو است ای معلا همه کار و بار مستان بکشان تو گوش شیران چو شتر قطارشان کن که تو شیرگیر حقی به کفت مهار مستان ز عقیق جام داری نمکی تمام داری چه غریب دام داری جهت شکار مستان سخنی بماند جانی که تو بی بیان بدانی که تو رشک ساقیانی سر و افتخار مستان # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸۶ صنما به چشم شوخت که به چشم اشارتی کن نفسی خراب خود را به نظر عمارتی کن دل و جان شهید عشقت به درون گور قالب سوی گور این شهیدان بگذر زیارتی کن تو چو یوسفی رسیده همه مصر کف بریده بنما جمال و بستان دل و جان تجارتی کن و اگر قدم فشردی به جفا و نذر کردی بشکن تو نذر خود را چه شود کفارتی کن تو مگو کز این نثارم ز شما چه سود دارم تو ز سود بی نیازی بده و خسارتی کن رخ همچو زعفران را چو گل و چو لاله گردان سه چهار قطره خون را دل بابشارتی کن چو غلام توست دولت نکشد ز امر تو سر به میان ما و دولت ملکا سفارتی کن چو به پیش کوه حلمت گنهان چو کاه آمد به گناه چون که ما نظر حقارتی کن تن ما دو قطره خون بد که نظیف و آدمی شد صفت پلید را هم صفت طهارتی کن ز جهان روح جان ها چو اسیر آب و گل شد تو ز دار حرب گلشان برهان و غارتی کن چو ز حرف توبه کردم تو برای طالبان را جز حرف پرمعانی علم و امارتی کن ز برای گرم کردن بود این دم چو آتش جز دم تو تابشی را سبب حرارتی کن تو که شاه شمس دینی تبریز نازنین را به ظهور نیر خود وطن بصارتی کن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸۷ هله نیم مست گشتم قدحی دگر مدد کن چو حریف نیک داری تو به ترک نیک و بد کن منگر که کیست گریان ز جفا و کیست عریان نه وصی آدمی تو بنشین و کار خود کن نظری به سوی می کن به نوای چنگ و نی کن نظری دگر به سوی رخ یار سروقد کن شکرت چو آرزو شد ز لب شکرفروشش چو عباس دبس زودتر ز شکرفروش کدکن نه که کودکم که میلم به مویز و جوز باشد تو مویز و جوز خود را بستان در آن سبد کن شکر خوش تبرزد که هزار جان به ارزد حسد ار کنی تو باری پی آن شکر حسد کن به بت شکرفشان شو ز لبش شکرستان شو جهت قران ماهش چو منجمان رصد کن چو رسید ماه روزه نه ز کاسه گو نه کوزه پس از این نشاط و مستی ز صراحی ابد کن به سماع و طوی بنشین به میان کوی بنشین که کسی خورت نبیند طرب از می احد کن چو عروس جان ز مستی برسد به کوی هستی خورشش از این طبق ده تتقش هم از خرد کن ز سخن ملول گشتی که کسیت نیست محرم سبک آینه بیان را تو بگیر و در نمد کن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸۸ چه شکر داد عجب یوسف خوبی به لبان که شد ادریسش قیماز و سلیمان به لبان به شکرخانه او رفته به سر لب شکران مانده اندر عجبش خیره همه بوالعجبان خبر افتاد که گرگی طمع یوسف کرد همه گرگان شده از خجلت این گرگ شبان چه خوشی های نهان است در آن درد و غمش که رمیدند ز دارو همه درمان طلبان بس بود هستی او مایه هر نیست شده بس بود مستی او عذر همه بی ادبان عارف از ورزش اسباب بدان کاهل شد که همان بی سببی شد سبب بی سببان خیز کامروز ز اقبال و سعادت باری طرب اندر طرب است از مدد بوطربان من بر آن بودم کز جان و دل تفسیده بازگویی صفت عشق به روزان و شبان شمس تبریزی مرا دوش همی گفت خموش چون تو را عشق لب ماست نگهدار زبان # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸۹ جنتی کرد جهان را ز شکر خندیدن آنک آموخت مرا همچو شرر خندیدن گرچه من خود ز عدم دلخوش و خندان زادم عشق آموخت مرا شکل دگر خندیدن بی جگر داد مرا شه دل چون خورشیدی تا نمایم همه را بی ز جگر خندیدن به صدف مانم خندم چو مرا درشکنند کار خامان بود از فتح و ظفر خندیدن یک شب آمد به وثاق من و آموخت مرا جان هر صبح و سحر همچو سحر خندیدن گر ترش روی چو ابرم ز درون خندانم عادت برق بود وقت مطر خندیدن چون به کوره گذری خوش به زر سرخ نگر تا در آتش تو ببینی ز حجر خندیدن زر در آتش چو بخندید تو را می گوید گر نه قلبی بنما وقت ضرر خندیدن گر تو میر اجلی از اجل آموز کنون بر شه عاریت و تاج و کمر خندیدن ور تو عیسی صفتی خواجه درآموز از او بر غم شهوت و بر ماده و نر خندیدن ور دمی مدرسه احمد امی دیدی رو حلالستت بر فضل و هنر خندیدن ای منجم اگرت شق قمر باور شد بایدت بر خود و بر شمس و قمر خندیدن همچو غنچه تو نهان خند و مکن همچو نبات وقت اشکوفه به بالای شجر خندیدن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۹۰ جان حیوان که ندیده است به جز کاه و عطن شد ز تبدیل خدا لایق گلزار فطن نوبهاری است خدا را جز از این فصل بهار که در او مرده نماند وثنی و نه وثن ز نسیمش شود آن جغد به از باز سپید بهتر از شیر شود از دم او ماده زغن زنده گشتند و پی شکر دهان بگشادند بوسه ها مست شدند از طرب بوی دهن دست دستان صبا لخلخه را شورانید تا بیاموخت به طفلان چمن خلق حسن جبرییل است مگر باد و درختان مریم دست بازی نگر آن سان که کند شوهر و زن ابر چون دید که در زیر تتق خوبانند برفشانید نثار گهر و در عدن چون گل سرخ گریبان ز طرب بدرانید وقت آن شد که به یعقوب رسد پیراهن چون عقیق یمنی لب دلبر خندید بوی رحمان به محمد رسد از سوی یمن چند گفتیم پراکنده دل آرام نیافت جز بدان جعد پراکنده آن خوب زمن شمس تبریز برآ تیغ بزن چون خورشید تیغ خورشید دهد نور به جان چو مجن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۹۱ همه خوردند و بخفتند و تهی گشت وطن وقت آن شد که درآییم خرامان به چمن همه خوردند و برفتند بقای ما باد که دل و جان زمانیم و سپهدار زمن چو توی آب حیاتی کی نماند باقی چو تو باشی بت زیبا همه گردند شمن کتب العشق علینا غمرات و محن و قضی الحجب علینا فتنا بعد فتن فرج آمد برهیدیم ز تشویش جهان بپرد جان مجرد به گلستان منن ناقتی نخ هنا فهو مناخ حسن فیه ماء و سخاء و رخاء و عطن یرزقون فرحین بخوریم آن می و نقل مقعد صدق چو شد منزل عشاق سکن دامن سیب کشانیم سوی شفتالو ببریم از گل تر چند سخن سوی سمن چو مرا می بدهی هیچ مجو شرط ادب مست را حد نزند شرع مرا نیز مزن ادب و بی ادبی نیست به دستم چه کنم چو شتر می کشدم مست شتربان به رسن بلبل از عشق ز گل بوسه طمع کرد و بگفت بشکن شاخ نبات و دل ما را مشکن گفت گل راز من اندرخور طفلان نبود بچه را ابجد و هوز به و حطی کلمن گفت گر می ندهی بوسه بده باده عشق گفت این هم ندهم باش حزین جفت حزن گفت من نیز تو را بر دف و بربط بزنم تنن تن تننن تن تننن تن تننن گفت شب طشت مزن که همه بیدار شوند که مگر ماه گرفته ست مجو شور و فتن طشت اگر من نزنم فتنه چو نه ماهه شده ست فتنه ها زاید ناچار شب آبستن برگ می لرزد بر شاخ و دلم می لرزد لرزه برگ ز باد و دلم از خوب ختن تاب رخسار گل و لاله خبر می دهدم که چراغی است نهان گشته در این زیر لگن جهد کن تا لگن جهل ز دل برداری تا که از مشرق جان صبح برآید روشن شمس تبریز طلوعی کن از مشرق روح که چو خورشید تو جانی و جهان جمله بدن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۹۲ خوی با ما کن و با بی خبران خوی مکن دم هر ماده خری را چو خران بوی مکن اول و آخر تو عشق ازل خواهد بود چون زن فاحشه هر شب تو دگر شوی مکن دل بنه بر هوسی که دل از آن برنکنی شیرمردا دل خود را سگ هر کوی مکن هم بدان سو که گه درد دوا می خواهی وقف کن دیده و دل روی به هر سوی مکن همچو اشتر بمدو جانب هر خاربنی ترک این باغ و بهار و چمن و جوی مکن هان که خاقان بنهاده است شهانه بزمی اندر این مزبله از بهر خدا طوی مکن میر چوگانی ما جانب میدان آمد پی اسپش دل و جان را هله جز گوی مکن روی را پاک بشو عیب بر آیینه منه نقد خود را سره کن عیب ترازوی مکن جز بر آن که لبت داد لب خود مگشا جز سوی آنک تکت داد تکاپوی مکن روی و مویی که بتان راست دروغین می دان نامشان را تو قمرروی زره موی مکن بر کلوخی است رخ و چشم و لب عاریتی پیش بی چشم به جد شیوه ابروی مکن قامت عشق صلا زد که سماع ابدی است جز پی قامت او رقص و هیاهوی مکن دم مزن ور بزنی زیر لب آهسته بزن دم حجاب است یکی تو کن و صدتوی مکن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۹۳ هیچ باشد که رسد آن شکر و پسته من نقل سازد جهت این جگر خسته من دست خود بر سر من مالد از روی کرم که تو چونی هله ای بی دل و پابسته من سر گران گشته از آن باده بی ساغر من زعفران کشته بدین لاله بررسته من زخم بر تار تو اندرخور خود چون رانم ای گسسته رگت از زخمه آهسته من چون تنم جان نشود زان ابدی آب حیات چون دلم برنجهد زان بت برجسته من هله ای طیف خیالش بنشین و بشنو یک زمانی سخن پخته به نبشته من چون مه چارده شب را تو برآرای به حسن ای به شب ها و سحرها به دعا جسته من چند صف ها بشکستی و بدیدی همه را هیچ دیدی تو صفی چون صف اشکسته من لاله زار و چمن ار چه که همه ملک وی است هوس و رغبت او بین تو به گلدسته من لب ببند و قصص عشق به گوش او گوی که حریص آمد بر گفتن پیوسته من # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۹۴ بشنو از بوالهوسان قصه میر عسسان رندی از حلقه ما گشت در این کوی نهان مدتی هست که ما در طلبش سوخته ایم شب و روز از طلبش هر طرفی جامه دران هم در این کوی کسی یافت ز ناگه اثرش جامه پرخون شده او است ببینید نشان خون عشاق کهن خود نشود تازه بود خون چو تازه است بدانید که هست آن فلان همه خون ها چو شود کهنه سیه گردد و خشک خون عشاق ابد تازه بجوشد ز روان تو مگو دفع که این دعوی خون کهن است خون عشاق نخفته ست و نخسبد به جهان غمزه توست که خونی است در این گوشه و بس نرگس توست که ساقی است دهد رطل گران غمزه توست که مست آید و دل ها دزدد قصد جان ها کند آن سخت دل سخته کمان داد آن است که آن گمشده را بازدهی یا چو او شد ز میانه تو درآیی به میان گر ز میر شکران داد بیابی ای دل شکر کن شو تو گدازان چو شکر با شکران گر چنان کشته شوی زنده جاوید شوی خدمت از جان چنین کشته به تبریز رسان # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۹۵ اینک آن انجم روشن که فلک چاکرشان اینک آن پردگیانی که خرد چادرشان همچو اندیشه به هر سینه بود مسکنشان همچو خورشید به هر خانه فتد لشکرشان نظر اولشان زنده کند عالم را در نظر هیچ نگنجد نظر دیگرشان ای بسا شب که من از آتششان همچو سپند بوده ام نعره زنان رقص کنان بر درشان گر تو بو می نبری بوی کن اجزای مرا بو گرفته ست دل و جان من از عنبرشان ور تو بس خشک دماغی به تو بو می نرسد سر بنه تا برسد بر تو دماغ ترشان خود چه باشد تر و خشک حیوانی و نبات مه نبات و حیوان و مه زمین مادرشان همه عالم به یکی قطره دریا غرقند چه قدر خورد تواند مگس از شکرشان # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۹۶ چون خیال تو درآید به دلم رقص کنان چه خیالات دگر مست درآید به میان گرد بر گرد خیالش همه در رقص شوند وان خیال چو مه تو به میان چرخ زنان هر خیالی که در آن دم به تو آسیب زند همچو آیینه ز خورشید برآید لمعان سخنم مست شود از صفتی و صد بار از زبانم به دلم آید و از دل به زبان سخنم مست و دلم مست و خیالات تو مست همه بر همدگر افتاده و در هم نگران همه بر همدگر از بس که بمالند دهن آن خیالات به هم درشکند او ز فغان همه چون دانه انگور و دلم چون چرش است همه چون برگ گلاب و دل من همچو دکان ز صلاح دل و دین زر برم و زر کوبم تا مفرح شود آن را که بود دیده جان # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۹۷ هر که را گشت سر از غایت برگردیدن ساکنان را همه سرگشته تواند دیدن هر کی از ضعف خود اندر رخ مردان نگرد بر دو چشم کژ او فرض بود خندیدن هر کی صفرا شودش غالب از شیرینی تلخ گردد دهنش گاه شکر خاییدن عقل میدانی او خود خر لنگ افتاده است در براق احدی دید کسی لنگیدن ای کسی کز حدثان در حدثی افتادی چون چنینی تو روا نیست تو را جنبیدن باید اول ز حدث سوی قدم پیوستن وانگهان بر قدمش نیمچه ای ببریدن خانه شاه بزن نقب اگر نقب زنی گوهری دزد از آن خانه گه دزدیدن من علامات گهر گفتم لیکن چه کنم کورموشی چو ندارد نظر بگزیدن شمس تبریز سخن های تو می بخشد چشم لیک کو گوش که داند سخنت بشنیدن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۹۸ به خدا گل ز تو آموخت شکر خندیدن به خدا که ز تو آموخت کمر بندیدن به خدا چرخ همان دید که من دیدستم ور نه دیدی ز چه بودیش به سر گردیدن گفتم ای نی تو چنین زار چرا می نالی گفت خوردم دم او شرط بود نالیدن گفتم ای ماه نو این جمله گداز تو ز چیست گفت کاهش دهدم فایده بالیدن فایده زفت شدن در کمی و کاستن است از پی خرج بود مکسبه ها ورزیدن پر پروانه پی درک تف شمع بود چونک آن یافت نخواهد پر و دریازیدن در فنا جلوه شود فایده هستی ها پس نباید ز بلا گریه و درچغزیدن پس خمش باش همی خور ز کمان هاش خدنگ چون هنر در کمیت خواهد افزاییدن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۹۹ مکن ای دوست ز جور این دلم آواره مکن جان پی پاره بگیر و جگرم پاره مکن مر تو را عاشق دل داده و غمخوار بسی است جان و سر قصد سر این دل غمخواره مکن نظر رحم بکن بر من و بیچارگیم جز تو ار چاره گری هست مرا چاره مکن پیش آتشکده عشق تو دل شیشه گر است دل خود بر دل چون شیشه من خاره مکن هر دمی هجر ستمکار تو دم می دهدم هر دمم دم ده بی باک ستمکاره مکن تن پربند چو گهواره و دل چون طفل است در کنارش کش و وابسته گهواره مکن پیش خورشید رخت جان مرا رقصان دار همچو شب جان مرا بند هر استاره مکن ز دغل عالم غدار دو صد سر دارد سر من در سر این عالم غداره مکن صد چو هاروت و چو ماروت ز سحرش بسته ست مر مرا بسته این جادوی سحاره مکن خمر یک روزه این نفس خمار ابد است هین مرا تشنه این خاین خماره مکن لعب اول چو مرا بست میفزا بازی ز آنچ یک باره شدم مات تو ده باره مکن جمله عیاری ناسوت ز لاهوت تو است تو دگر یاری این کافر عیاره مکن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۰۰ ای ز هجران تو مردن طرب و راحت من مرگ بر من شده بی تو مثل شهد و لبن می تپد ماهی بی آب بر آن ریگ خشن تا جدا گردد آن جان نزارش ز بدن آب تلخی شده بر جانوران آب حیات شکر خشک بر ایشان بتر از گور و کفن نیست بازی کشش جزو به اصل کل خویش چند پیغامبر بگریست پی حب وطن کودکی کاو نشناسد وطن و مولد خویش دایه خواهد چه ستنبول مر او را چه یمن شد چراگاه ستاره سوی مرعای فلک حیوان خاک پرستد مثل سرو و سمن من از این ناله اگر چه که دهان می بندم نتوان در شکم آب فروبست دهن نفس چغز ز آب است نه از باد هوا بحریان را هله این باشد معهوده و فن عارفانی که نهانند در آن قلزم نور دمشان جمله ز نوری است ظلامات شکن قلم و لوح چو این جا برسیدیم شکست شکند کوه چو آگه شود از رب منن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۰۱ دم ده و عشوه ده ای دلبر سیمین بر من که دمم بی دم تو چون اجل آمد بر من دل چو دریا شودم چون گهرت درتابد سر به گردون رسدم چونک بخاری سر من خنک آن دم که بیاری سوی من باده لعل بدرخشد ز شرارش رخ همچون زر من زان خرابم که ز اوقاف خرابات توام در خرابی است عمارت شدن مخبر من شاهد جان چو شهادت ز درون عرضه کند زود انگشت برآرد خرد کافر من پیش از آنک به حریفان دهی ای ساقی جمع از همه تشنه ترم من بده آن ساغر من بنده امر توام خاصه در آن امر که تو گویی ام خیز نظر کن به سوی منظر من هین برافروز دلم را تو به نار موسی تا که افروخته ماند ابدا اخگر من من خمش کردم و در جوی تو افکندم خویش که ز جوی تو بود رونق شعر تر من # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۰۲ تو سبب سازی و دانایی آن سلطان بین آنچ ممکن نبود در کف او امکان بین آهن اندر کف او نرمتر از مومی بین پیش نور رخ او اختر را پنهان بین نم اندیشه بیا قلزم اندیشه نگر صورت چرخ بدیدی هله اکنون جان بین جان بنفروختی ای خر به چنین مشتریی رو به بازار غمش جان چو علف ارزان بین هر کی بفسرد بر او سخت نماید حرکت اندکی گرم شو و جنبش را آسان بین خشک کردی تو دماغ از طلب بحث و دلیل بفشان خویش ز فکر و لمع برهان بین هست میزان معینت و بدان می سنجی هله میزان بگذار و زر بی میزان بین نفسی موضع تنگ و نفسی جای فراخ می جان نوش و از آن پس همه را میدان بین سحر کرده ست تو را دیو همی خوان قل اعوذ چونک سرسبز شدی جمله گل و ریحان بین چون تو سرسبز شدی سبز شود جمله جهان اتحادی عجبی در عرض و ابدان بین چون دمی چرخ زنی و سر تو برگردد چرخ را بنگر و همچون سر خود گردان بین ز آنک تو جزو جهانی مثل کل باشی چونک نو شد صفتت آن صفت از ارکان بین همه ارکان چو لباس آمد و صنعش چو بدن چند مغرور لباسی بدن انسان بین روی ایمان تو در آیینه اعمال ببین پرده بردار و درآ شعشعه ایمان بین گر تو عاشق شده ای حسن بجو احسان نی ور تو عباس زمانی بنشین احسان بین لابه کردم شه خود را پس از این او گوید چونک دریاش بجوشد در بی پایان بین # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۰۳ همه خوردند و بخفتند و تهی گشت وطن وقت آن شد که درآییم خرامان به چمن دامن سیب کشانیم سوی شفتالو ببریم از گل تر چند سخن سوی سمن نوبهاران چون مسیحی است فسون می خواند تا برآیند شهیدان نباتی ز کفن آن بتان چون جهت شکر دهان بگشادند جان به بوسه نرسد مست شد از بوی دهن تاب رخسار گل و لاله خبر می دهدم که چراغی است نهان گشته در این زیر لگن برگ می لرزد و بر شاخ دلم می لرزد لرزه برگ ز باد و دلم از خوب ختن دست دستان صبا لخلخه را شورانید تا بیاموخت به طفلان چمن خلق حسن باد روح قدس افتاد و درختان مریم دست بازی نگر آن سان که کند شوهر و زن ابر چون دید که در زیر تتق خوبانند برفشانید نثار گهر و در عدن چون گل سرخ گریبان ز طرب بدرانید وقت آن شد که به یعقوب رسد پیراهن چون عقیق یمنی لب دلبر خندید بوی یزدان به محمد رسد از سوی یمن چند گفتیم پراکنده دل آرام نیافت جز بر آن زلف پراکنده آن شاه زمن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۰۴ شیرمردا تو چه ترسی ز سگ لاغرشان برکش آن تیغ چو پولاد و بزن بر سرشان چون ملک ساخته خود را به پر و بال دروغ همه دیوند که ابلیس بود مهترشان همه قلبند و سیه چون بزنی بر سر سنگ هین چرا غره شدستی تو به سیم و زرشان # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۰۵ چه نشستی دور چون بیگانگان اندرآ در حلقه دیوانگان شرم چه بود عاشقی و آن گاه شرم جان چه باشد این هوس و آن گاه جان می فروشد او به جانی بوسه ای رو بخر کان رایگان است رایگان آنک عشقش خانه ها برهم زده ست آمد اندر خانه همسایگان کف برآورده ست این دریا ز عشق سر فروکرده ست آن مه ز آسمان ای ببسته خواب ها امشب بیا خواب ما را بین چو وصلت بی نشان هر شهی را بندگانش حارسند شاه ما مر بندگان را پاسبان شاه ما از خواب و بیداری برون در میان جان ما دامن کشان اندر این شب می نماید صورتی مشعله در دست یا رب کیست آن خواب جست و شورش افزودن گرفت یاد آمد پیل را هندوستان آتش عشق خدا بالا گرفت تیر تقدیر خدا جست از کمان دانه ای کان در زمین غیب بود سر زد و همچون درختی شد عیان برق جست و آتشی زد در درخت آتش و برق شگرف بی امان سبزتر می شد ز آتش آن درخت می شکفت از برق و آتش گلستان این درختان سبز از آتش شوند آب دارد این درختان را زبان تا توی پیدا نهان گردد درخت او شود پیدا چو تو گردی نهان شمس تبریز است باغ عشق را هم طراوت هم نما هم باغبان # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۰۶ هر کجا که پا نهی ای جان من بردمد لاله و بنفشه و یاسمن پاره گل برکنی بر وی دمی بازگردد یا کبوتر یا زغن در تغاری دست شویی آن تغار ز آب دست تو شود زرین لگن بر سر گوری بخوانی فاتحه بوالفتوحی سر برآرد از کفن دامنت بر چنگل خاری زند چنگلش چنگی شود با تن تنن هر بتی را که شکستی ای خلیل جان پذیرد عقل یابد زان شکن تا مه تو تافت بر بداختری سعد اکبر گشت و وارست از محن هر دمی از صحن سینه برجهد همچو آدم زاده ای بی مرد و زن وآنگه از پهلوی او وز پشت او پر شوند آدمچگان اندر زمن خواستم گفتن بر این پنجاه بیت لب ببستم تا گشایی تو دهن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۰۷ شاه ما باری برای کاهلان گنج می بخشد به هر دم رایگان الصلا یاران به سوی تخت شاه گنج بی رنج است و سود بی زیان چشم دل داند چه دید از کحل او نور و رحمت تا به هفتم آسمان خود چه باشد پیش او هفت آسمان بر مثال هفت پایه نردبان ای به صورت خردتر از ذره ای وی به معنی تو جهان اندر جهان ای خمیده چون کمان از غم ببین صد هزاران صف شکسته زین کمان در نشان جویی تو گشته چارچشم وآنگه اندر کنج چشمت صد نشان هر نشانی چون رقیب نیکخواه می برندت تا به حضرت کشکشان # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۰۸ می بده ای ساقی آخرزمان ای ربوده عقل های مردمان خاکیان زین باده بر گردون زدند ای می تو نردبان آسمان بشکن از باده در زندان غم وارهان جان را ز زندان غمان تن به سان ریسمان بگداخته جان معلق می زند بر ریسمان ترک ساقی گشت در ده کس نماند گرگ ماند و گوسفند و ترکمان چون رسید این جا گمانم مست شد دل گرفته خوش بغل های گمان # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۰۹ نک بهاران شد صلا ای لولیان بانگ نای و سبزه و آب روان لولیان از شهر تن بیرون شوید لولیان را کی پذیرد خان و مان دیگران بردند حسرت زین جهان حسرتی بنهیم در جان جهان با جهان بی وفا ما آن کنیم هرچ او کرده ست با آن دیگران تا حریف خود ببیند او یکی امتحان او بیابد امتحان نی غلط گفتم جهان چون عاشق است او به جان جوید جفای نیکوان جان عاشق زنده از جور و جفاست ای مسلمان جان که را دارد زیان راه صحرا را فروبست این سخن کس نجوید راه صحرا را دهان تو بگو دارد دهان تنگ یار با لب بسته گشاد بی کران هر که بر وی آن لبان صحرا نشد او نه صحرا داند و نی آشیان هر که بر وی زان قمر نوری نتافت او چه بیند از زمین و آسمان هر کسی را کاین غزل صحرا شود عیش بیند زان سوی کون و مکان # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۱۰ بشنو از دل نکته های بی سخن و آنچ اندر فهم ناید فهم کن در دل چون سنگ مردم آتشی است کو بسوزد پرده را از بیخ و بن چون بسوزد پرده دریابد تمام قصه های خضر و علم من لدن در میان جان و دل پیدا شود صورت نو نو از آن عشق کهن چون بخوانی والضحی خورشید بین کان زر بین چون بخوانی لم یکن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۱۱ جان جان هایی تو جان را برشکن کس توی دیگر کسان را برشکن گوهر باقی درآ در دیده ها سنگ بستان باقیان را برشکن ز آسمان حق بتاب ای آفتاب اختران آسمان را برشکن غیب دان کن سینه های خلق را سینه های عیب دان را برشکن بانشان از بی نشان پرده شده بی نشانی هر نشان را برشکن روز مطلق کن شب تاریک را بارنامه پاسبان را برشکن شمس تبریز آفتابی آفتاب شمع جان و شمعدان را برشکن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۱۲ ای دلارام من و ای دل شکن وی کشیده خویش بی جرمی ز من از نظر رفتی ز دل بیرون نه ای ز آنک تو شمعی و جان و دل لگن جان من جان تو جانت جان من هیچ کس دیده ست یک جان در دو تن زندگی ام وصل تو مرگم فراق بی نظیرم کرده ای اندر دو فن بس بجستم آب حیوان خضر گفت بی وصالش جان نیابی جان مکن غم نیارد گرد غمگین تو گشت ور بگردد بایدش گردن زدن جان ها زان گرد تو گرددهمی جان ادیم و تو سهیل اندر یمن بهر تو گفته ست منصور حلاج یا صغیر السن یا رطب البدن شیر مست شهد تو گشت و بگفت یا قریب العهد من شرب اللبن پیش مستان تو غم را راه نیست فکرت و غم هست کار بوالحسن هر کی در چاه طبیعت مانده است چاره اش نبود ز فکر چون رسن چونک برپرید کاسد گشت حبل چون یقینی یافت کاسد گشت ظن همزبان بی زبانان شو دلا تا به گفت و گو نباشی مرتهن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۱۳ ساقیا برخیز و می در جام کن وز شراب عشق دل را دام کن نام رندی را بکن بر خود درست خویشتن را لاابالی نام کن چرخ گردنده تو را چون رام شد مرکب بی مرکبی را رام کن آتش بی باکی اندر چرخ زن خاک تیره بر سر ایام کن مذهب زناربندان پیشه گیر خدمت کاووس و آذرنام کن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۱۴ راز چون با من نگوید یار من بند گردد پیش او گفتار من عذر می گوید که یعنی خامشم با تو می گوید دل هشیار من با کسی دیگر زبان گردد همه سر خود می گوید و اسرار من در گمان افتد دلم زین واقعه این دل ترسان بدپندار من گر بگوید ور نگوید راز من دل ندارد صبر از دلدار من # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۱۵ فقر را در خواب دیدم دوش من گشتم از خوبی او بی هوش من از جمال و از کمال لطف فقر تا سحرگه بوده ام مدهوش من فقر را دیدم مثال کان لعل تا ز رنگش گشتم اطلس پوش من بس شنیدم های و هوی عاشقان بس شنیدم بانگ نوشانوش من حلقه ای دیدم همه سرمست فقر حلقه او دیدم اندر گوش من بس بدیدم نقش ها در نور فقر بس بدیدم نقش جان در روش من از میان جان ما صد جوش خاست چون بدیدم بحر را در جوش من صد هزاران نعره می زد آسمان ای غلام همچنان چاووش من # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۱۶ جان من جان تو جانت جان من هیچ دیدستی دو جان در یک بدن ای تن ار بی او به صد جان زنده ای جان طلب کن جان و لاف تن مزن دل از این جان برکن و بر وی بنه ز آنک از این جانی نیاید جان مکن از قل الروح امر ربی فهم شد شرح جان ای جان نیاید در دهن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۱۷ آمد آمد در میان خوب ختن هر دو دستت را بشو از جان و تن داد شمشیری به دست عشق و گفت هرچ بینی غیر من گردن بزن اندر آب انداز الا نوح را هر که باشد خوب و زشت و مرد و زن هر که او اندر دل نوح است رست هر که در پستی است در دریا فکن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۱۸ مرغ خانه با هما پروا مکن پر نداری نیت صحرا مکن چون سمندر در دل آتش مرو وز مری تو خویش را رسوا مکن درزیا آهنگری کار تو نیست تو ندانی فعل آتش ها مکن اول از آهنگران تعلیم گیر ور نه بی تعلیم تو آن را مکن چون نه ای بحری به بحر اندر مشو قصد موج و غره دریا مکن ور کنی پس گوشه کشتی بگیر دست خود را تو ز کشتی وا مکن گر بیفتی هم در آن کشتی بیفت تکیه تو بر پنجه و بر پا مکن چرخ خواهی صحبت عیسی گزین ور نه قصد گنبد خضرا مکن میوه خامی مقیم شاخ باش بی معانی ترک این اسما مکن شمس تبریزی مقیم حضرت است تو مقام خویش جز آن جا مکن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۱۹ ای ببرده دل تو قصد جان مکن و آنچ من کردم تو جانا آن مکن بنگر اندر درد من گر صاف نیست درد خود مفرستم و درمان مکن داد ایمان داد زلف کافرت یک سر مویی ز کفر ایمان مکن عادت خوبان جفا باشد جفا هم بر آن عادت بر او احسان مکن گرچه دل بر مرگ خود بنهاده ایم در جفا آهسته تر چندان مکن عیش ما را مرگ باشد پرده دار پرده پوش و مرگ را خندان مکن ای زلیخا فتنه عشق از تو است یوسفی را هرزه در زندان مکن چون سر رندان نداری وقت عیش وعده ها اندر سر رندان مکن نور چشم عاشقان آخر توی عیش ها بر کوری ایشان مکن نقدکی را از یکی مفلس مبر از حریصی نقد او در کان مکن شب روان را همچو استاره مسوز راه خود را پر ز رهبانان مکن شمس تبریزی یکی رویی نمای تا ابد تو روی با جانان مکن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۲۰ ای خدا این وصل را هجران مکن سرخوشان عشق را نالان مکن باغ جان را تازه و سرسبز دار قصد این مستان و این بستان مکن چون خزان بر شاخ و برگ دل مزن خلق را مسکین و سرگردان مکن بر درختی کآشیان مرغ توست شاخ مشکن مرغ را پران مکن جمع و شمع خویش را برهم مزن دشمنان را کور کن شادان مکن گرچه دزدان خصم روز روشنند آنچ می خواهد دل ایشان مکن کعبه اقبال این حلقه است و بس کعبه امید را ویران مکن این طناب خیمه را برهم مزن خیمه توست آخر ای سلطان مکن نیست در عالم ز هجران تلخ تر هرچه خواهی کن ولیکن آن مکن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۲۱ صبحدم شد زود برخیز ای جوان رخت بربند و برس در کاروان کاروان رفت و تو غافل خفته ای در زیانی در زیانی در زیان عمر را ضایع مکن در معصیت تا تر و تازه بمانی جاودان نفس شومت را بکش کان دیو توست تا ز جیبت سر برآرد حوریان چون بکشتی نفس شومت را یقین پای نه بر بام هفتم آسمان چون نماز و روزه ات مقبول شد پهلوانی پهلوانی پهلوان پاک باش و خاک این درگاه باش کبر کم کن در سماع عاشقان گر سماع عاشقان را منکری حشر گردی در قیامت با سگان گر غلام شمس تبریزی شدی نعره زن کالحمد لک یا مستعان # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۲۲ ای زیان و ای زیان و ای زیان هوشیاری در میان مستیان گر بیاید هوشیاری راه نیست ور بیاید مست گیر اندرکشان گر خماری باده خواهی اندرآ نان پرستی رو که این جا نیست نان آنک او نان را بت خود کرده است کی درآید در میان این بتان ور درآید چادر اندر رو کشند تا نبیند رویشان آن قلتبان سیمبر خواهیم و زیبا همچو خویش سیم نستانیم پیدا و نهان آنک او خوبی به سیم و زر فروخت روسپی باشد نه حوران جنان تا نگردی پاک دل چون جبرییل گرچه گنجی درنگنجی در جهان چشم خود را شسته عارف بیست سال مشک مشک آورده از اشک روان معتمد شو تا درآیی در حرم اولا بربند از گفتن دهان شمس تبریزی گشاید راه شرق چون شوی بسته دهان و رازدان # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۲۳ رو قرار از دل مستان بستان رو خراج از گل بستان بستان کله مه ز سر مه برگیر گرو گل ز گلستان بستان سخن جان رهی گفتی دوش آن توست آن هله بستان بستان ای که در باغ رخش ره بردی گل تازه به زمستان بستان ای که از ناز شهان می ترسی طفل عشقی سر پستان بستان دل قوی دار چو دلبر خواهی دل خود از دل سستان بستان چابک و چست رو اندر ره عشق مهره را از کف چستان بستان # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۲۴ مات خود را صنما مات مکن بجز از لطف و مراعات مکن خرده و بی ادبی ها که برفت عفو کن هیچ مکافات مکن وقت رحم است بکن کینه مکش بنده را طعمه آفات مکن به سر تو که جدایی مندیش جز که پیوند و ملاقات مکن خاک خود را به زمین برمگذار منزلش جز به سماوات مکن اولش جز به سوی خویش مکش آخرش جز که سعادات مکن آنچ خو کرد ز لطفت برسان ترک تیمار و جرایات مکن بنده اهل خرابات توایم پشت ما را به خرابات مکن ما که باشیم که گوییم مکن چونک گفتیم ممارات مکن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۲۵ ای به انکار سوی ما نگران من نیم با تو دودل چون دگران سخن تلخ چه می اندیشی ای تو سرمایه جمله شکران بر دل سوخته ام آبی زن که توی دلبر پرخون جگران ز غمم همچو کمان تیر مزن چه زنی تیر سوی بی سپران با گل از تو گله ها می کردم گفت من هم ز ویم جامه دران گفت نرگس که ز من پرس او را که منم بنده صاحب نظران که چو من جمله چمن سوخته اند ز آتش او ز کران تا به کران مه و خورشید ز عشق رخ او اندر این چرخ ز زیر و زبران بحر در جوش از این آتش تیز چرخ خم داده از این بار گران کوه بسته ست کمر خدمت را که شماریش ز بسته کمران بانگ ارواح به من می آید که بگو حالت این بی صوران با کی گویم به جهان محرم کو چه خبر گویم با بی خبران ظاهر بحر بود جای خسان باطن بحر مقام گهران ظاهر و باطن من خاک خسی کو بر این بحر بود ره گذران غزل بی سر و بی پایان بین که ز پایان بردت تا به سران # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۲۶ به شکرخنده ببردی دل من بشکن شکر دل را مشکن دل ما را که ز جا برکندی به تو آمد پر و بالش بمکن بنگر تا به چه لطفش بردی رحم کن هر نفسش زخم مزن جانم اندر پی دل می آید چه کند بی تو در این قالب تن بی تو دل را نبود برگ جهان بی تو گل را نبود برگ چمن هین چرا بند شکستی خاموش یا مگر نیست تو را بند دهن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۲۷ ای امتان باطل بر نان زنید بر نان وی امتان مقبل بر جان زنید بر جان حیوان علف کشاند غیر علف نداند آن آدمی بود کاو جوید عقیق و مرجان آن باغ ها بخفته وین باغ ها شکفته وین قسمتی است رفته در بارگاه سلطان جان هاست نارسیده در دام ها خزیده جان هاست برپریده ره برده تا به جانان جانی ز شرح افزون بالای چرخ گردون چست و لطیف و موزون چون مه به برج میزان جانی دگر چو آتش تند و حرون و سرکش کوتاه عمر و ناخوش همچون خیال شیطان ای خواجه تو کدامی یا پخته یا که خامی سرمست نقل و جامی یا شهسوار میدان روزی به سوی صحرا دیدم یکی معلا اندر هوا به بالا می کرد رقص و جولان هر سو از او خروشی او ساکن و خموشی سرسبز و سبزپوشی جانم بماند حیران گفتم که در چه شوری کز وهم خلق دوری تو نور نور نوری یا آفتاب تابان گفتا دلم تنگ شد تن نیز هم سبک شد تا پاگشاده گشتم از چارمیخ ارکان گفتم که ای امیرم شادت کنار گیرم بسیار لابه کردم گفتا که نیست امکان گفتم بیا وفا کن وین ناز را رها کن شاخی شکر سخا کن چه کم شود از آن کان گفتا که من فنایم اندر کنار نایم نقشی همی نمایم از بهر درد و درمان گفتم تو را نباید خود دفع کم نیاید پنجه بهانه زاید از طبعت ای سخندان گفتا ز سر یک تو باور کجا کنی تو طفلی و درست ابجد برگیر لوح و می خوان گفتم همین سیاست می کن حلال بادت صد گونه دفع می ده می کش مرا به هجران زود از زبان دیگر صد پاسخ چو شکر برخواند بر من از بر گشتم خراب و سکران بسیار اشک راندم تا دیر مست ماندم تا که برون شد آن شه چون جان ز نقش انسان داغی بماند حاصل زان صحبت اندر این دل داغی که از لذیذی ارزد هزار احسان فرمود مشکلاتی در وی عجب عظاتی خامش در زبان ها آن می نیاید آسان # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۲۸ گرچه بسی نشستم در نار تا به گردن اکنون در آب وصلم با یار تا به گردن گفتم که تا به گردن در لطف هات غرقم قانع نگشت از من دلدار تا به گردن گفتا که سر قدم کن تا قعر عشق می رو زیرا که راست ناید این کار تا به گردن گفتم سر من ای جان نعلین توست لیکن قانع شو ای دو دیده این بار تا به گردن گفتا تو کم ز خاری کز انتظار گل ها در خاک بود نه مه آن خار تا به گردن گفتم که خار چه بود کز بهر گلستانت در خون چو گل نشستم بسیار تا به گردن گفتا به عشق رستی از عالم کشاکش کان جا همی کشیدی بیگار تا به گردن رستی ز عالم اما از خویشتن نرستی عار است هستی تو وین عار تا به گردن عیاروار کم نه تو دام و حیله کم کن در دام خویش ماند عیار تا به گردن دامی است دام دنیا کز وی شهان و شیران ماندند چون سگ اندر مردار تا به گردن دامی است طرفه تر زین کز وی فتاده بینی بی عقل تا به کعب و هشیار تا به گردن بس کن ز گفتن آخر کان دم بود بریده کز تاسه نبود آخر گفتار تا به گردن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۲۹ ای مرغ آسمانی آمد گه پریدن وی آهوی معانی آمد گه چریدن ای عاشق جریده بر عاشقان گزیده بگذر ز آفریده بنگر در آفریدن آمد تو را فتوحی روحی چگونه روحی کاو چون خیال داند در دیده ها دویدن این دم حکم بیاید تعلیم نو نماید بی گوش سر شنیدن بی دیده ماه دیدن داند سبل ببردن هم مرده زنده کردن هم تخت و بخت دادن هم بنده پروریدن آن یوسف معانی و آن گنج رایگانی خود را اگر فروشد دانی عجب خریدن کو مشتری واقف در دو دم مخالف در پرده ساز کردن در پرده ها دویدن ای عاشق موفق وی صادق مصدق می بایدت چو گردون بر قطب خود تنیدن در بیخودی تو خود را می جوی تا بیابی زیرا فراق صعب است خاصه ز حق بریدن لب را ز شیر شیطان می کوش تا بشویی چون شسته شد توانی پستان دل مکیدن ای عشق آن جهانی ما را همی کشانی احسنت ای کشنده شاباش ای کشیدن هم آفتاب داند از شرق رو نمودن ار نی به مرکز او نتوان به تک رسیدن خامش که شرح دل را گر راه گفت بودی در کوه درفتادی چون بحر برطپیدن تبریز شمس دین را هم ناگهان ببینی وآنگه از او بیابی صبح ابد دمیدن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۳۰ گفتی مرا که چونی در روی ما نظر کن گفتی خوشی تو بی ما زین طعنه ها گذر کن گفتی مرا به خنده خوش باد روزگارت کس بی تو خوش نباشد رو قصه دگر کن گفتی ملول گشتم از عشق چند گویی آن کس که نیست عاشق گو قصه مختصر کن در آتشم در آبم چون محرمی نیابم کنجی روم که یا رب این تیغ را سپر کن گستاخمان تو کردی گفتی تو روز اول حاجت بخواه از ما وز درد ما خبر کن گفتی شدم پریشان از مفلسی یاران بگشا دو لب جهان را پردر و پرگهر کن گفتی کمر به خدمت بربند تو به حرمت بگشا دو دست رحمت بر گرد من کمر کن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۳۱ ای محو راه گشته از محو هم سفر کن چشمی ز دل برآور در عین دل نظر کن دل آینه است چینی با دل چو همنشینی صد تیغ اگر ببینی هم دیده را سپر کن دانم که برشکستی تو محو دل شدستی در عین نیست هستی یک حمله دگر کن تا بشکنی شکاری پهلوی چشمه ساری ای شیر بیشه دل چنگال در جگر کن چون شد گرو گلیمی بهر در یتیمی با فتنه عظیمی تو دست در کمر کن ماییم ذره ذره در آفتاب غره از ذره خاک بستان در دیده قمر کن از ما نماند برجا جان از جنون و سودا ای پادشاه بینا ما را ز خود خبر کن در عالم منقش ای عشق همچو آتش هر نقش را به خود کش وز خویش جانور کن ای شاه هر چه مردند رندان سلام کردند مستند و می نخوردند آن سو یکی گذر کن سیمرغ قاف خیزد در عشق شمس تبریز آن پر هست برکن وز عشق بال و پر کن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۳۲ من از کی باک دارم خاصه که یار با من از سوزنی چه ترسم و آن ذوالفقار با من کی خشک لب بمانم کان جو مراست جویان کی غم خورد دل من و آن غمگسار با من تلخی چرا کشم من من غرق قند و حلوا در من کجا رسد دی و آن نوبهار با من از تب چرا خروشم عیسی طبیب هوشم وز سگ چرا هراسم میر شکار با من در بزم چون نیایم ساقیم می کشاند چون شهرها نگیرم و آن شهریار با من در خم خسروانی می بهر ماست جوشان این جا چه کار دارد رنج خمار با من با چرخ اگر ستیزم ور بشکنم بریزم عذرم چه حاجت آید و آن خوش عذار با من من غرق ملک و نعمت سرمست لطف و رحمت اندر کنار بختم و آن خوش کنار با من ای ناطقه معربد از گفت سیر گشتم خاموش کن وگر نی صحبت مدار با من # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۳۳ جانا نخست ما را مرد مدام گردان وآنگه مدام درده ما را مدام گردان از ما و خدمت ما چیزی نیاید ای جان هم تو بنا نهادی هم تو تمام گردان دارالسلام ما را دارالملام کردی دارالملام ما را دارالسلام گردان این راه بی نهایت گر دور و گر دراز است از فضل بی نهایت بر ما دو گام گردان ما را اسیر کردی اماره را امیری ما را امیر گردان او را غلام گردان انعام عام خود را کردی نصیب خاصان انعام خاص خود را امروز عام گردان هر ذره را ز فضلت خورشیدییی دگر ده خورشید فضل خود را بر جمله رام گردان در کام ما دعا را چون شهد و شیر خوش کن و آن را که گوید آمین هم دوستکام گردان # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۳۴ ای دل ز شاه حوران یا قبله صبوران کن شکر با شکوران تو فتنه را مشوران من مرد فتنه جویم من ترک این نگویم من دست از او نشویم تو فتنه را مشوران سرخیل بی دلانم استاد منبلانم من عاشق فلانم تو فتنه را مشوران از من مپرس چونم می بین که غرق خونم این هم نه ام فزونم تو فتنه را مشوران من رستمم و روحم طوفان قوم نوحم سرمست آن صبوحم تو فتنه را مشوران تو نقش را نخوانی زیرا در این جهانی تا این قدر بدانی تو فتنه را مشوران # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۳۵ آن خوب را طلب کن اندر میان حوران مشنو کسی که گوید آن فتنه را مشوران در دل چو نقش بندد جان از طرب بخندد صد گون شکر بجوشد از تلخی صبوران از پرتوی که افتد در چشم ها ز رویش خارش چه افتد از وی در چشم های کوران # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۳۶ امروز سرکشان را عشقت ز جلوه کردن آورد بار دیگر یک یک ببسته گردن رو رو تو در گلستان بنگر به گل پرستان یک لحظه سجده کردن یک لحظه باده خوردن نگذارد آن شکرخو بر ما ز ما یکی مو چون صوفیان جان را این است سر ستردن دندان تو چو شد سست بر جاش دیگری رست می دانک همچنین است بر مرد جان سپردن ای خصم شمس تبریز ای دزد راه و منکر می باش در شکنجه از خویش و درفشردن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۳۷ چون جان تو می ستانی چون شکر است مردن با تو ز جان شیرین شیرینتر است مردن بردار این طبق را زیرا خلیل حق را باغ است و آب حیوان گر آذر است مردن این سر نشان مردن و آن سر نشان زادن زان سر کسی نمیرد نی زین سر است مردن بگذار جسم و جان شو رقصان بدان جهان شو مگریز اگر چه حالی شور و شر است مردن والله به ذات پاکش نه چرخ گشت خاکش با قند وصل همچون حلواگر است مردن از جان چرا گریزیم جان است جان سپردن وز کان چرا گریزیم کان زر است مردن چون زین قفس برستی در گلشن است مسکن چون این صدف شکستی چون گوهر است مردن چون حق تو را بخواند سوی خودت کشاند چون جنت است رفتن چون کوثر است مردن مرگ آینه ست و حسنت در آینه درآمد آیینه بربگوید خوش منظر است مردن گر مؤمنی و شیرین هم مؤمن است مرگت ور کافری و تلخی هم کافر است مردن گر یوسفی و خوبی آیینه ات چنان است ور نی در آن نمایش هم مضطر است مردن خامش که خوش زبانی چون خضر جاودانی کز آب زندگانی کور و کر است مردن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۳۸ از زنگ لشکر آمد بر قلب لشکرش زن ای سرفراز مردی مردانه بر سرش زن چون آتش آر حمله کو هیزم است جمله از آتش دل خود در خشک و در ترش زن گر بحر با تو کوشد در کین تو بجوشد آتش کن آب او را در در و گوهرش زن هر تیر کز تو پرد هفت آسمان بدرد ای قاب قوس تیری بر پشت اسپرش زن هر کس که بی سر آید تو دست بر سرش نه و آن کس که با سر آید تو زخم خنجرش زن جانی که برفروزد در عشق تو بسوزد خواهی که تازه گردد در حوض کوثرش زن از لعل می فروشت سرمست کن جهان را بستان ز زهره چنگش بر جام و ساغرش زن ای شمس حق تبریز هر کس که منکر آید از جذب نور ایمان در جان کافرش زن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۳۹ رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن ترک من خراب شب گرد مبتلا کن ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده بر آب دیده ما صد جای آسیا کن خیره کشی ست ما را دارد دلی چو خارا بکشد کسش نگوید تدبیر خون بها کن بر شاه خوب رویان واجب وفا نباشد ای زردروی عاشق تو صبر کن وفا کن دردی ست غیر مردن آن را دوا نباشد پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن گر اژدهاست بر ره عشقی ست چون زمرد از برق این زمرد هین دفع اژدها کن بس کن که بی خودم من ور تو هنرفزایی تاریخ بوعلی گو تنبیه بوالعلا کن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۴۰ روز است ای دو دیده در روزنم نظر کن تو اصل آفتابی چون آمدی سحر کن بردار طالبان را وز هفت بحر بگذر منگر به گاو و ماهی وز صد چنین گذر کن پیدا بکن که پاکی از کون و پست و بالا وین خانه کهن را بی زیر و بی زبر کن عالم فناست جمله در یک دمش بقا کن ماری است زهر دارد تو زهر او شکر کن هر سو که خشک بینی تو چشمه ای روان کن هر جا که سنگ بینی از عکس خود گهر کن اندر قفای عاشق هر سو که خصم بینی او را به زخم سیلی اندر زمان به درکن تا چند عذر گویی کورند و می نبینند گر کورشان نخواهی در دیده شان نظر کن خواهی که پرده هاشان در دیده ها نباشد فرما تو پردگی را کز پرده ها عبر کن فرمان تو راست مطلق با جمع در میان نه بستم قبای عطلت هم چاره کمر کن ای آفتاب عرشی ای شمس حق تبریز چون ماه نو نزارم رویم تو در قمر کن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۴۱ پروانه شد در آتش گفتا که همچنین کن می سوخت و پر همی زد بر جا که همچنین کن شمع و فتیله بسته با گردن شکسته می گفت نرم نرمک با ما که همچنین کن مومی که می گدازد با سوز می بسازد در تف و تاب داده خود را که همچنین کن گر سیم و زر فشانی در سود این جهانی سودت ندارد آن ها الا که همچنین کن دامان پر ز گوهر کرد و نشست بر سر وز رشک تلخ گشته دریا که همچنین کن از نیک و بد بریده وز دام ها پریده بر کوه قاف رفته عنقا که همچنین کن رخساره پاک کرده دراعه چاک کرده با خار صبر کرده گل ها که همچنین کن صد ننگ و نام هشته با عقل خصم گشته بر مغزها دویده صهبا که همچنین کن خالی شده ست و ساده نه چشم برگشاده لب بر لبش نهاده سرنا که همچنین کن چل سال چشم آدم در عذر داشت ماتم گفته به کودکانش بابا که همچنین کن خاموش باش و صابر عبرت بگیر آخر خامش شده ست و گریان خارا که همچنین کن تبریز شمس دین را بین کز ضیای جانی پر کرده از جلالت صحرا که همچنین کن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۴۲ ای سنگ دل تو جان را دریای پرگهر کن ای زلف شب مثالش در نیم شب سحر کن چنگی که زد دل و جان در عشق بانوا کن نی های بی زبان را زان شهد پرشکر کن چون صد هزار در در سمع و بصر تو داری یک دامنی از آن در در کار کور و کر کن از خون آن جگرها که بوی عشق دارد از بهر اهل دل را یک قلیه جگر کن بس شیوه ها که کردند جان ها و ره نبردند ای چاره ساز جان ها یک شیوه دگر کن مرغان آب و گل را پرها به گل فروشد ای تو همای دولت پر برفشان سفر کن چون دیو ره بپیما تا بینی آن پری را و اندر بر چو سیمش تو کار دل چو زر کن هر چت اشارت آید چون و چرا رها کن با خوی تند آن مه زنهار سر به سر کن پای ملخ که جان است چون مور پیش او بر در پیش آن سلیمان بر هر رهی حشر کن آبی است تلخ دریا در زیر گنج گوهر بگذار آب تلخش تو زیر او زبر کن ماری است مهره دارد زان سوی زهر در سر ور ز آنک مهره خواهی از زهر او گذر کن خواهی درخت طوبی نک شمس حق تبریز خواهی تو عیش باقی در ظل آن شجر کن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۴۳ دیدی چه گفت بهمن هیزم بنه چو خرمن گر دی نکرد سرما سرمای هر دو بر من سرما چو گشت سرکش هیزم بنه در آتش هیزم دریغت آید هیزم به است یا تن نقش فناست هیزم عشق خداست آتش در سوز نقش ها را ای جان پاکدامن تا نقش را نسوزی جانت فسرده باشد مانند بت پرستان دور از بهار و مؤمن در عشق همچو آتش چون نقره باش دلخوش چون زاده خلیلی آتش تو راست مسکن آتش به امر یزدان گردد به پیش مردان لاله و گل و شکوفه ریحان و بید و سوسن مؤمن فسون بداند بر آتشش بخواند سوزش در او نماند ماند چو ماه روشن شاباش ای فسونی کافتد از او سکونی در آتشی که آهن گردد از او چو سوزن پروانه زان زند خود بر آتش موقد کو را همی نماید آتش به شکل روزن تیر و سنان به حمزه چون گلفشان نماید در گلفشان نپوشد کس خویش را به جوشن فرعون همچو دوغی در آب غرقه گشته بر فرق آب موسی بنشسته همچو روغن اسپان اختیاری حمال شهریاری پالان کشند و سرگین اسبان کند و کودن چو لک لک است منطق بر آسیای معنی طاحون ز آب گردد نه از لکلک مقنن زان لک لک ای برادر گندم ز دلو بجهد در آسیا درافتد گردد خوش و مطحن وز لک لک بیان تو از دلو حرص و غفلت در آسیا درافتی یعنی رهی مبین من گرم می شوم جان اما ز گفت و گو نی از شمس دین زرین تبریز همچو معدن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۴۴ جانا بیار باده و بختم بلند کن زان حلقه های زلف دلم را کمند کن مجلس خوش است و ما و حریفان همه خوشیم آتش بیار و چاره مشتی سپند کن زان جام بی دریغ در اندیشه ها بریز در بیخودی سزای دل خودپسند کن ای غم برو برو بر مستانت کار نیست آن را که هوشیار بیابی گزند کن مستان مسلمند ز اندیشه ها و غم آن کو نشد مسلم او را نژند کن ای جان مست مجلس ابرار یشربون بر گربه اسیر هوا ریش خند کن ریش همه به دست اجل بین و رحم کن از مرگ وارهان همه را سودمند کن عزم سفر کن ای مه و بر گاو نه تو رخت با شیرگیر مست مگو ترک پند کن در چشم ما نگر اثر بیخودی ببین ما را سوار اشقر و پشت سمند کن یک رگ اگر در این تن ما هوشیار هست با او حساب دفتر هفتاد و اند کن ای طبع روسیاه سوی هند باز رو وی عشق ترک تاز سفر سوی جند کن آن جا که مست گشتی بنشین مقیم شو و آن جا که باده خوردی آن جا فکند کن در مطبخ خدا اگرت قوت روح نیست آن گاه سر در آخر این گوسفند کن خواهی که شاهدان فلک جلوه گر شوند دل را حریف صیقل آیینه رند کن ای دل خموش کن همه بی حرف گو سخن بی لب حدیث عالم بی چون و چند کن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۴۵ تو آب روشنی تو در این آب گل مکن دل را مپوش پرده دل را تو دل مکن پاکان به گرد در به تماشا نشسته اند دل را و خویش را ز عزیزان خجل مکن دل نعره می زند که بکش خویش را ز عشق ور جمله جان نگردی دل را بحل مکن مس را که زر کنند یکی علم دیگر است زین ها که می کنی نشود زر بهل مکن دوری بگشت این تن کز دل بگشته ای سی سال دور باشد سی را چهل مکن چیزی که زیر هاون افلاک سوده شد این سرمه نیست دیده از آن مکتحل مکن هنگامه هاست در ره هر جا مه ای است رو بی گاه گشت روز تو خود مشتغل مکن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۴۶ مستی و عاشقی و جوانی و جنس این آمد بهار خرم و گشتند همنشین صورت نداشتند مصور شدند خوش یعنی مخیلات مصورشده ببین دهلیز دیده است دل آنچ به دل رسید در دیده اندرآید صورت شود یقین تبلی السرایر است و قیامت میان باغ دل ها همی نمایند آن دلبران چین یعنی تو نیز دل بنما گر دلیت هست تا کی نهان بود دل تو در میان طین ایاک نعبد است زمستان دعای باغ در نوبهار گوید ایاک نستعین ایاک نعبد آنک به دریوزه آمدم بگشا در طرب مگذارم دگر حزین ایاک نستعین که ز پری میوه ها اشکسته می شوم نگهم دار ای معین هر لحظه لاله گوید با گل که ای عجب نرگس چه خیره می نگرد سوی یاسمین سوسن زبان برون کند افسوس می کند گوید سمن فسوس مکن بر کس ای لسین یکتا مزوری است بنفشه شده دوتا نیلوفر است واقف تزویرش ای قرین سر چپ و راست می فکند سنبل از خمار اریاح بر یسارش و ریحانش در یمین سبزه پیاده می دود اندر رکاب سرو غنچه نهان همی کند از چشم بد جبین بید پیاده بر لب جو اندر آینه حیران که شاخ تر ز چه افشاند آستین اول فشاندنی است که تا جمع آورد وآنگه کند نثار درافشان واپسین در باغ مجلسی چو نهاد آفریدگار مرغان چو مطربان بسرایند آفرین آن میر مطربان که ورا نام بلبل است مست است و عاشق گل از آن است خوش حنین گوید به کبک فاخته کآخر کجا بدیت گوید بدان طرف که مکان نبود و مکین شاهین به باز گوید کاین صیدهای خوب کی صید کرد از عدم آورد بر زمین یک جوق گلرخان و دگر جوق نوخطان کاندر حجاب غیب کرامند و کاتبین ما چند صورتیم یزک وار آمده نک می رسند لشکر خوبان از آن کمین یوسف رخان رسند ز کنعان آن جهان شیرین لبان رسند ز دریای انگبین نک نامه شان رسید به خرما و نیشکر و آن نار دانه دانه و بی هیچ دانه بین ای وادیی که سیب در او رنگ و بوی یافت مغز ترنج نیز معطر شد و ثمین انگور دیر آمد زیرا پیاده بود دیر آ و پخته آ که توی فتنه ای مهین ای آخرین سابق و ای ختم میوه ها وی چنگ درزده تو به حبل الله متین شیرینیت عجایب و تلخیت خود مپرس چون عقل کز وی است شر و خیر و کفر و دین اندر بلا چو شکر و اندر رخا نبات تلخی بلای توست چو خار ترنگبین ای عارف معارف و ای واصل اصول ای دست تو دراز و زمانه تو را رهین از دست توست خربزه در خانه ای نهان در نی دریچه نی که تو جانی و من جنین از تو کدو گریخت رسن بازیی گرفت آن نیم کوزه کی رهد از چشمه معین چون گوش تو نداشت ببستند گردنش گوشش اگر بدی بکشیدیش خوش طنین فی جیدها ببست خدا حبل من مسد زیرا نداشت گوش به پیغام مستبین گوشی که نشنود ز خدا گوش خر بود از حق شنو تو هر نفسی دعوت مبین ای حلق تو ببسته تقاضای حلق و فرج بی گوش چون کدو تو رسن بسته بر وتین حلقه به گوش شه شو و حلق از رسن بخر مردم ز راه گوش شود فربه و سمین باقیش برنویسد آن شهریار لوح نقاش چین بگوید تو نقش ها مچین نقاش چین بگفتم آن روح محض را آن خسرو یگانه تبریز شمس دین # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۴۷ می آیدم ز رنگ تو ای یار بوی آن برکنده ای به خشم دل از یار مهربان از آفتاب روی تو چون شکل خشم تافت پشتم خم است و سینه کبودم چو آسمان زان تیرهای غمزه خشمین که می زنی صد قامت چو تیر خمیده ست چون کمان از پرسشم ز خشم لب لعل بسته ای جان ماندم ز غصه این یا دل و زبان لطف تو نردبان بده بر بام دولتی ای لطف واگرفته و بشکسته نردبان این لابه ام به ذات خدا نیست بهر جان ای هر دمی خیال تو صد جان جان جان یاد آر دلبرا که ز من خواستی شبی نقشی ز جان خون شده من دادمت نشان جانا به حق آن شب کان زلف جعد را در گردنم درافکن و سرمست می کشان تا جان باسعادت غلطان همی رود چوگان دو زلف و گوی دل و دشت لامکان کرسی عدل نه تو به تبریز شمس دین تا عرش نور گیرد و حیران شود جهان # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۴۸ آن کیست ای خدای که از این دام خامشان ما را همی کشد به سوی خود کشان کشان ای آن که می کشی تو گریبان جان ما از جمع سرکشان به سوی جمع سرخوشان بگرفته گوش ما و بشوریده هوش ما ساقی باهشانی و آرام بی هشان بی دست می کشی تو و بی تیغ می کشی شاگرد چشم تو نظر بی گنه کشان آب حیات نزل شهیدان عشق تو ست این تشنه کشتگان را ز آن نزل می چشان دل را گره گشای نسیم وصال توست شاخ امید را به نسیمی همی فشان خود حسن ساکن است و مقیم اندر آن وجود زآن ساکن اند زیر و زبر این مفتشان مقصود ره روان  همه دیدار ساکنان مقصود ناطقان همه اصغای خامشان آتش در آب گشته نهان وقت جوش آب چون آب آتش آمد الغوث ز آتشان در روح دررسی چو گذشتی ز نقش ها وز چرخ بگذری چو گذشتی ز مهوشان همیان چه می نهی به امانت به مفلسان پا را چه می نهی تو به دندان گربه شان از تو چو میر گولان بستد کلاه و کفش خواهی تو روسیاهی خواهی ز اکدشان دانش سلاح تو ست و سلاح از نشان مرد مردی چو نیست به که نباشد تو را نشان دیگر مگو سخن که سخن ریگ آب توست خورشید را نگر چو نه ای جنس اعمشان # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۴۹ ای دم به دم مصور جان از درون تن نزدیکتر ز فکرت این نکته ها به من ز آینده و گذشته چرا یاد می کنم که لذت زمانی و هم قبله زمن جان حقایقی و خیالات دلربا و آن نقش های مه که نگنجد در این دهن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۵۰ جانا بیار باده و بختم تمام کن عیش مرا خجسته چو دارالسلام کن زهره کمین کنیزک بزم و شراب توست دفع کسوف دل کن و مه را غلام کن همچون مسیح مایده از آسمان بیار از نان و شوربا بشری را فطام کن مشتی فسرده را به دم گرم بشکفان مشتی گدای را شه بااحتشام کن این روی پرگره را خندان و شاد کن این عمر منقطع را عمری مدام کن ای شوق هر دماغ سر عاشقان بخار وی ذوق هر مقام بر ما مقام کن آن خانه را که جام نباشد چو نیست نور ما خانه ساختیم تو تدبیر جام کن ما را وظیفه هاست ز لطف تو صد هزار درمانده گشت دل که چه گوید کدام کن خاموش کن که دوست مجیب است بی سوال نظاره کرم کن و ترک کلام کن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۵۱ می بینمت که عزم جفا می کنی مکن عزم عتاب و فرقت ما می کنی مکن در مرغزار غیرت چون شیر خشمگین در خونم ای دو دیده چرا می کنی مکن بخت مرا چو کلک نگون می کنی مکن پشت مرا چو دال دوتا می کنی مکن ای تو تمام لطف خدا و عطای او خود را نکال و قهر خدا می کنی مکن پیوند کرده ای کرم و لطف با دلم پیوند کرده را چه جدا می کنی مکن آن بیذقی که شاه شده ست از رخ خوشت بازش به مات غم چه گدا می کنی مکن آن بنده ای که بدر شد از پرتو رخت چون ماه نو ز غصه دوتا می کنی مکن گر گبر و مؤمن است چو کشته هوای توست بر گبر کشته تو چه غزا می کنی مکن بی هوش شو چو موسی و همچون عصا خموش مانند طور تو چه صدا می کنی مکن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۵۲ ای آنک از میانه کران می کنی مکن با ما ز خشم روی گران می کنی مکن دربند سود خویشی و اندر زیان ما کس زین نکرد سود زیان می کنی مکن راضی شدی که بیش نجویی زیان ما این از پی رضای کیان می کنی مکن بر جای باده سرکه غم می دهی مده در جوی آب خون چه روان می کنی مکن از چهره ام نشاط طرب می بری مبر بر چهره ام ز دیده نشان می کنی مکن مظلوم می کشی و تظلم همی کنی خود راه می زنی و فغان می کنی مکن پایم به کار نیست که سرمست دلبرم مر مست را بهل چه کشان می کنی مکن گویی بیا که بر تو کنم صبر را شبان بر بره گرگ را چه شبان می کنی مکن در روز زاهدی و به شب زاهدان کشی امشب که آشتی است همان می کنی مکن ای دوستان ز رشک تو خصمان همدگر این دوست را چه دشمن آن می کنی مکن گویی که می مخور پس اگر می همی دهی مخمور را چه خشک دهان می کنی مکن گویی چو تیر راست رو اندر هوای ما پس تیر راست را چه کمان می کنی مکن گویی خموش کن تو خموشم نمی هلی هر موی را ز عشق زبان می کنی مکن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۵۳ با عاشقان نشین و همه عاشقی گزین با آنک نیست عاشق یک دم مشو قرین ور ز آنک یار پرده عزت فروکشید آن را که پرده نیست برو روی او ببین آن روی بین که بر رخش آثار روی او است آن را نگر که دارد خورشید بر جبین از بس که آفتاب دو رخ بر رخش نهاد شهمات می شود ز رخش ماه بر زمین در طره هاش نسخه ایاک نعبد است در چشم هاش غمزه ایاک نستعین بی خون و بی رگ است تنش چون تن خیال بیرون و اندرون همه شیر است و انگبین از بس که در کنار همی گیردش نگار بگرفت بوی یار و رها کرد بوی طین صبحی است بی سپیده و شامی است بی خضاب ذاتی است بی جهات و حیاتی است بی حنین کی نور وام خواهد خورشید از سپهر کی بوی وام خواهد گلبن ز یاسمین بی گفت شو چو ماهی و صافی چو آب بحر تا زود بر خزینه گوهر شوی امین در گوش تو بگویم با هیچ کس مگو این جمله کیست مفخر تبریز شمس دین # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۵۴ بشنیده ام که عزم سفر می کنی مکن مهر حریف و یار دگر می کنی مکن تو در جهان غریبی غربت چه می کنی قصد کدام خسته جگر می کنی مکن از ما مدزد خویش به بیگانگان مرو دزدیده سوی غیر نظر می کنی مکن ای مه که چرخ زیر و زبر از برای توست ما را خراب و زیر و زبر می کنی مکن چه وعده می دهی و چه سوگند می خوری سوگند و عشوه را تو سپر می کنی مکن کو عهد و کو وثیقه که با بنده کرده ای از عهد و قول خویش عبر می کنی مکن ای برتر از وجود و عدم بارگاه تو از خطه وجود گذر می کنی مکن ای دوزخ و بهشت غلامان امر تو بر ما بهشت را چو سقر می کنی مکن اندر شکرستان تو از زهر ایمنیم آن زهر را حریف شکر می کنی مکن جانم چو کوره ای است پرآتش بست نکرد روی من از فراق چو زر می کنی مکن چون روی درکشی تو شود مه سیه ز غم قصد خسوف قرص قمر می کنی مکن ما خشک لب شویم چو تو خشک آوری چشم مرا به اشک چه تر می کنی مکن چون طاقت عقیله عشاق نیستت پس عقل را چه خیره نگر می کنی مکن حلوا نمی دهی تو به رنجور ز احتما رنجور خویش را تو بتر می کنی مکن چشم حرام خواره من دزد حسن توست ای جان سزای دزد بصر می کنی مکن سر درکش ای رفیق که هنگام گفت نیست در بی سری عشق چه سر می کنی مکن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۵۵ مست شدی عاقبت آمدی اندر میان مست ز خود می شوی کیست دگر در جهان عاقبت امر رست مرغ فلک از قفس عاقبت امر جست تیر مراد از کمان چند زنیم ای کریم طبل تو زیر گلیم  چند کنیم ای ندیم مستی خود را نهان  بازرسید از الست کار برون شد ز دست فاش بود فاش مست خاصه ز بوی دهان دارد طامات ما بوی خرابات ما هست شرابات ما از کف شاهنشهان جمله اجزای خاک روح شد و جان پاک عالم خاکش مخوان مایه اکسیر خوان تو کمری ما میان یا تو میان ما کمر  گر کمری گر میان بی تو مبا گر میان گاه به دزدی درآ کیسه دل را ببر گاه مرا دزد گیر گو که منم پاسبان گه بربا همچون گرگ بره درویش را گه سگ بر من گمار های کنان چون شبان چون تو ندیده ست کس کس توی ای جان و بس نادره ای در جهان اسب وفا درجهان گرچه جهان است عشق جان و جهان است عشق گرچه نهان است یار هست سر سر نهان چشم تو با چشم من گفت چه مطمع کسی هم بخوری قند ما هم ببری ارمغان هر تن و هر جان که هست خاک تو بوده ست مست غافلشان کرده ای زان هوس بی نشان باز چو ناگه کنی سلسله جنبانیی شور برآرد به کبر از جهت امتحان کافر و مؤمن مگو فاسق و محسن مجو جمله خراب تواند بر همه افسون بخوان کیست که مست تو نیست عشوه پرست تو نیست  مهره دست تو نیست دست کرم برفشان سختتر از کوه چیست چونک به تو بنگریست زنده شد از عشق زیست شهره شد اندر زمان # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۵۶ خواجه غلط کرده ای در روش یار من صد چو تو هم گم شود در من و در کار من نبود هر گردنی لایق شمشیر عشق خون سگان کی خورد ضیغم خون خوار من قلزم من کی کشد تخته هر کشتیی شوره تو کی چرد ز ابر گهربار من سر بمگردان چنین پوز مجنبان چنان چون تو خری کی رسد در جو انبار من خواجه به خویش آ یکی چشم گشا اندکی گرچه نه بر پای توست اندک و بسیار من گفت که عاشق چرا مست شد و بی حیا باده حیا کی هلد خاصه ز خمار من فتنه گرگی شده هم دغل و مکر او دام وی از وی کند قانص عیار من بر سر بازار او گرگ کهن کی خرند هر طرفی یوسفی زنده به بازار من همچو تو جغدی کجا باغ ارم را سزد بلبل جان هم نیافت راه به گلزار من مفخر تبریزیان شمس حق و دین بگو بلک صدای تو است این همه گفتار من # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۵۷ یار شو و یار بین دل شو و دلدار بین در پی سرو روان چشمه و گلزار بین برجه و کاهل مباش در ره عیش و معاش پیشکشی کن قماش رونق تجار بین جمله ی تجار ما اهل دل و انبیا همره این کاروان خالق غفار بین آمد محمود باز بر در حجره ایاز عشق گزین عشق باز دولت بسیار بین خاک ایازم که او هست چو من عشق خو عشق شود عشق جو دلبر عیار بین سنت نیکوست این چارق با پوستین قبله کنش بهر شکر باقی از ایثار بین ساعت رنج و بلا چارق بین می شوی بی مرضی خویش را خسته و بیمار بین چارق ما نطفه دان خون رحم پوستین گوهر عقل و بصر از شه بیدار بین گوهر پیشین بنه تا کندت میر ده کهنه ده و نو ستان دانه ده انبار بین تا نگری در زمین هیچ نبینی فلک یک دمه خود را مبین خلعت دیدار بین این سخن در نثار هم به سخن ده سپار پس تو ز هر جزو خویش نکته و گفتار بین # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۵۸ با رخ چون مشعله بر در ما کیست آن هر طرفی موج خون نیم شبان چیست آن در کفن خویشتن رقص کنان مردگان نفخه صور است یا عیسی ثانی است آن سینه خود باز کن روزن دل درنگر کآتش تو شعله زد نی خبر دی است آن آتش نو را ببین زود درآ چون خلیل گرچه به شکل آتش است باده صافی است آن یونس قدسی توی در تن چون ماهیی بازشکاف و ببین کاین تن ماهی است آن دلق تن خویش را بر گرو می بنه پاک شوی پاکباز نوبت پاکی است آن باده کشیدی ولیک در قدحت باقی است حمله دیگر که اصل جرعه باقی است آن دشنه تیز ار خلیل بنهد بر گردنت رو بمگردان که آن شیوه شاهی است آن حکم به هم درشکست هست قضا در خطر فتنه حکم است این آفت قاضی است آن نفس تو امروز اگر وعده فردا دهد بر دهنش زن از آنک مردک لافی است آن باده فروشد ولیک باده دهد جمله باد خم نماید ولیک حق نمک نیست آن ما ز زمستان نفس برف تن آورده ایم بهر تقاضای لطف نکته کاجیست آن مفخر تبریزیان شمس حق ای پیش تو طاق و طرنب دو کون طفلی و بازی است آن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۵۹ گفت لبم ناگهان نام گل و گلستان آمد آن گل عذار کوفت مرا بر دهان گفت که سلطان منم جان گلستان منم حضرت چون من شهی وآنگه یاد فلان دف منی هین مخور سیلی هر ناکسی نای منی هین مکن از دم هر کس فغان پیش چو من کیقباد چشم بدم دور باد حیف نباشد که تو یاد کنی از کهان جغد بود کو به باغ یاد خرابه کند زاغ بود کو بهار یاد کند از خزان چنگ به من در زدی چنگ منی در کنار تار که در زخمه ام سست شود بگسلان پشت جهان دیده ای روی جهان را ببین پشت به خود کن که تا روی نماید جهان ای قمر زیر میغ خویش ندیدی دریغ چند چو سایه دوی در پی این دیگران بس که مرا دام شعر از دغلی بند کرد تا که ز دستم شکار جست سوی گلستان در پی دزدی بدم دزد دگر بانگ کرد هشتم بازآمدم گفتم و هین چیست آن گفت که اینک نشان دزد تو این سوی رفت دزد مرا باد داد آن دغل کژنشان # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶۰ یک غزل آغاز کن بر صفت حاضران ای رخ تو همچو شمع خیز درآ در میان نور ده آن شمع را روح ده این جمع را از دو رخ همچو شمع وز قدح همچو جان سوی قدح دست کن ما همه را مست کن زآنک کسی خوش نشد تا نشد از خود نهان چون شدی از خود نهان زود گریز از جهان روی تو واپس مکن جانب خود هان و هان این سخن همچو تیر راست کشش سوی گوش تا نکشی سوی گوش کی بجهد از کمان بس کن از اندیشه بس کاو گویدت هر نفس کای عجب آن را چه شد اه چه کنم کو فلان # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶۱ بوسه بده خویش را ای صنم سیمتن ای به خطا تو مجوی خویشتن اندر ختن گر به بر اندرکشی سیمبری چون تو کو بوسه جان بایدت بر دهن خویش زن بهر جمال تو است جندره حوریان عکس رخ خوب توست خوبی هر مرد و زن پرده خوبی تو شقه زلف تو است ور نه برون تافتی نور تو ای خوش ذقن آمد نقاش تن سوی بتان ضمیر دست و دلش درشکست باز بماندش دهن این قفس پرنگار پرده مرغ دل است دل تو بنشناختی از قفس دل شکن پرده برانداخت دل از گل آدم چنانک سجده درآمد ملک گشت به دل مفتتن واسطه برخاستی گر نفسی ترک عشق پیش نشستی به لطف کای چلپی کیمسن چشم شدی غیب بین گر نظر شمس دین مفخر تبریزیان بر تو شدی غمزه زن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶۲ سیر نشد چشم و دل از نظر شاه من سیر مشو هم تو نیز زین دل آگاه من مشک و سقا سیر شد از جگر گرم من هیچ به جز آب نیست لذت و دلخواه من درشکنم کوزه را پاره کنم مشک را روی به دریا نهم نیست جز این راه من چند شود تر زمین از مدد اشک من چند بسوزد فلک از تبش و آه من چند بگوید دلم وای دلم وای دل چند بگوید لبم راز شهنشاه من رو سوی بحری کز او هر نفسی موج موج آمد و اندرربود خیمه و خرگاه من آب خوشی جوش کرد نیم شب از خانه ام یوسف حسن اوفتاد ناگه در چاه من ز آب رخ یوسفی خرمن من سیل برد دود برآمد ز دل سوخته شد کاه من خرمن من گر بسوخت باک ندارم خوشم صد چو مرا بس بود خرمن آن ماه من عقل نخواهم بس است دانش و علمش مرا شمع رخ او بس است در شب بی گاه من گفت کسی کاین سماع جاه و ادب کم کند جاه نخواهم که عشق در دو جهان جاه من در پی هر بیت من گویم پایان رسید چون ز سرم می برد آن شه آگاه من # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶۳ ای رخ خندان تو مایه صد گلستان باغ خدایی درآ خار بده گل ستان جامه تن را بکن جان برهنه ببین جان برهنه خوش است تا چه کنی جامه دان هین که نه ای بی زبان پیش چنین جان ها قصه نی بی زبان نعره جان بی دهان آمد امروز یار گفت سلام علیک چرخ و زمین را مجو از نفسش آن زمان خسرو خوبان بخواست از صنمان سرخراج خاست غریو از فلک وز سوی مه کالامان لعل لب او که دور از لب و دندان تو خواند فسون های عشق خواجه ببین این نشان آمد غماز عشق گفت در این گوش من یار میان شماست خوب و لطیف و نهان دامن دل را کشید یار به یک گوشه ای گوشه بس بوالعجب زان سوی هفت آسمان گفت ترایم ولیک هر که بگوید ز من شرح دهد از لبم ده بزنش بر دهان و آنک بگوید ز تو برد مرا و تو را و آنک بگوید ز من دور شد از هر دوان # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶۴ باز فروریخت عشق از در و دیوار من باز ببرید بند اشتر کین دار من بار دگر شیر عشق پنجه خونین گشاد تشنه خون گشت باز این دل سگسار من باز سر ماه شد نوبت دیوانگی است آه که سودی نکرد دانش بسیار من بار دگر فتنه زاد جمره دیگر فتاد خواب مرا بست باز دلبر بیدار من صبر مرا خواب برد عقل مرا آب برد کار مرا یار برد تا چه شود کار من سلسله عاشقان با تو بگویم که چیست آنک مسلسل شود طره دلدار من خیز دگربار خیز خیز که شد رستخیز مایه صد رستخیز شور دگربار من گر ز خزان گلستان چون دل عاشق بسوخت نک رخ آن گلستان گلشن و گلزار من باغ جهان سوخته باغ دل افروخته سوخته اسرار باغ ساخته اسرار من نوبت عشرت رسید ای تن محبوس من خلعت صحت رسید ای دل بیمار من پیر خرابات هین از جهت شکر این رو گرو می بنه خرقه و دستار من خرقه و دستار چیست این نه ز دون همتی است جان و جهان جرعه ای است از شه خمار من داد سخن دادمی سوسن آزادمی لیک ز غیرت گرفت دل ره گفتار من شکر که آن ماه را هر طرفی مشتری است نیست ز دلال گفت رونق بازار من عربده قال نیست حاجت دلال نیست جعفر طرار نیست جعفر طیار من # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶۵ باز درآمد ز راه فتنه برانگیز من باز کمر بست سخت یار به استیز من مطبخ دل را نگار باز قباله گرفت می شکند دیگ من کاسه و کفلیز من خانه خرابی گرفت ز آنک قنق زفت بود هیچ نگنجد فلک در در و دهلیز من راه قنق را گرفت غیرت و گفتش مرو جمله افق را گرفت ابر شکرریز من سر کن ای بوالفضول ای ز کشاکش ملول جاذبه خیزان او منگر در خیز من منت او را که او منت و شکر آفرید کز کف کفران گذشت مرکب شبدیز من رست رخم از عبس کاسه ز ننگ عدس آخر کاری بکرد اشک غم آمیز من اصل همه باغ ها جان همه لاغ ها چیست اگر زیرکی لاغ دلاویز من ای خضر راستین گوهر دریاست این از تو در این آستین همچو فراویز من چونک مرا یار خواند دست سوی من فشاند تیز فرس پیش راند خاطر سرتیز من چند نهان می کنم شمس حق مغتنم خواجگیی می کند خواجه تبریز من # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶۶ باز برآمد ز کوه خسرو شیرین من باز مرا یاد کرد جان و دل و دین من سوره یاسین بسی خواندم از عشق و ذوق زان که مرا خوانده بود سوره یاسین من عقل همه عاقلان خیره شود چون رسد لیلی و مجنون من ویسه و رامین من در حسد افتاده ایم دل به جفا داده ایم جنگ که می افکند یار سخن چین من او نگذارد که خلق صلح کنند و وفا تازه کند دم به دم کین تو و کین من گوید کای عاشقان رحم میارید هیچ در کشش همدگر از پی آیین من یا رب و آمین بسی کردم و جستم امان آه که می نشنود یارب و آمین من گوید تو کار خویش می کن و من کار خویش این بده ست از ازل یاسه پیشین من کار من آن کت زنم کار تو افغان گری عید منم طبل تو سخره تکوین من بنده این زاریم عاشق بیماریم کاو نرود آن زمان از سر بالین من راست رود سوی شه جان و دلم همچو رخ گرچه کند کژروی طبع چو فرزین من درگذر از تنگ من ای من من ننگ من دیده شدی آن من گر نبدی این من بس کن ای شهسوار کز حجب گفت تو نقد عجب می برد دزد ز خرجین من # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶۷ ای هوس عشق تو کرده جهان را زبون خیره عشقت چو من این فلک سرنگون می در و می دوز تو می بر و می سوز تو خون کن و می شوی تو خون دلم را به خون چونک ز تو خاسته ست هر کژ تو راست است لیک بتا راست گو نیست مقام جنون دوش خیال نگار بعد بسی انتظار آمد و من در خمار یا رب چون بود چون خواست که پر واکند روی به صحرا کند باز مرا می فریفت از سخن پرفسون گفتم والله که نی هیچ مساز این بنا گر عجمی رفت نیست ور عربی لایکون در دل شب آمدی نیک عجب آمدی چون بر ما آمدی نیست رهایی کنون # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶۸ باز شکستند خلق سلسله یا مسلمین باز درافکند عشق غلغله یا مسلمین دشمن جان های ماست دوستی دوستان مادر فتنه شده ست حامله یا مسلمین آفت عالم شده ست ماه رخی زهره سوز فتنه آدم شده ست سنبله یا مسلمین لاف ز شه می زند سکه ز مه می زند بر سر ره می زند قافله یا مسلمین ای شده شب روز ما زآنک دل افروز ما از رخ ما برفروخت مشعله یا مسلمین چون خرد نیک پی در چله شد پیش وی جوش برآرد چو می در چله یا مسلمین عشق چو آمد پدید عقل گریبان درید از پی بی دل رسید مشغله یا مسلمین بدگهری کو ز جهل تاج شهان را بماند بر دم گاوان شود زنگله یا مسلمین ناله ز هجر و زوال خاست ز ذوق وصال دانک بسی شکرهاست در گله یا مسلمین # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶۹ بیش مکن همچنان خانه درآ همچنین ای ز تو روشن شده صحن و سرا همچنین باده جان خورده ای دل ز جهان برده ای خشم چرا کرده ای چیست چرا همچنین حلقه درآ روی باز بر همه خوبان بتاز سجده کنم در نماز روی تو را همچنین ای صنم خوش سخن حلقه درآ رقص کن عشق نگردد کهن حق خدا همچنین هر که در این روزگار دارد او کار بار بنده شده ست و شکار یار مرا همچنین # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷۰ یا تو ترش کرده رو مایه ده شکران تنگ شکر می کشد تا بنهد در میان سرکه فروشان هلا سرکه بریزید زود تا که عسل پر کند آن شه شکرلبان سرکه نه ساله را بهر خدا را بریز چونک بریزی بیا تا دهمت من نشان طوطی جان تو را سرکه نوا کی دهد بلبل مست تو را شرط بود گلستان # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷۱ هر چه کنی تو کرده من دان هر چه کند تن کرده بود جان چشم منی تو گوش منی تو این دو بگفتم باقی می دان گر به جهان آن گنج نبودی بهر چه بودی خانه ویران گنج طلب کن ای پدر من دست بجنبان دست بجنبان بوی خوش او رهبر ما شد تا گل و ریحان تا گل و ریحان ذره به ذره مشتریندت گوهر خود را هین مده ارزان موش درآید گربه درآید گر بگشایی تو سر انبان عشق چو باشد کم نشود جان دور مبادا سایه جانان باقی این را هم تو بگویی ای مه مه رو زهره تابان # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷۲ جفای تلخ تو گوهر کند مرا ای جان که بحر تلخ بود جای گوهر و مرجان وفای توست یکی بحر دیگر خوش خوار که چارجوی بهشت است از تکش جوشان منم سکندر این دم به مجمع البحرین که تا رهانم جان را ز علت و بحران که تا ببندم سدی عظیم بر یأجوج که تا رهند خلایق ز حمله ایشان از آنک ایشان مر بحر را درآشامند که هیچ آب نماند ز تابشان به جهان از آنک آتشی اند وز عنصر دوزخ عدو لطف جنان و حجاب نور جنان ز هر شمار برونند از آنک از قهرند که قهر وصف حق است و ندارد آن پایان برهنه اند و همه سترپوششان گوش است نه سترپوش دلانه که دیدن است عیان لحاف گوش چپستش فراش گوش راست به شب نتیجه یأجوج را یقین می دان لحاف و فرش مقلد چون علم تقلید است یقین به معنی یأجوجی است نی انسان از آنک دل مثل روزن است کاندر وی ز شمس نورفشان است و ذره دست افشان هزار نام و صفت دارد این دل و هر نام به نسبتی دگر آمد خلاف و دیگر سان چنانک شخصی نسبت به تو پدر باشد به نسبت دگری یا پسر و یا اخوان چو نام های خدا در عدد به نسبت شد ز روی کافر قاهر ز روی ما رحمان بسا کسا که به نسبت به تو که معتقدی فرشته است و به نسبت به دیگری شیطان چنانک سر تو نسبت به تو بود مکشوف به نسبت دگری حال سر تو پنهان # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷۳ دلا تو شهد منه در دهان رنجوران حدیث چشم مگو با جماعت کوران اگر چه از رگ گردن به بنده نزدیک است خدای دور بود از بر خدادوران درون خویش بپرداز تا برون آیند ز پرده ها به تجلی چو ماه مستوران اگر چه گم شوی از خویش و از جهان این جا برون خویش و جهان گشته ای ز مشهوران اگر تو ماه وصالی نشان بده از وصل ز ساعد و بر سیمین و چهره حوران وگر چو زر ز فراقی کجاست داغ فراق چنین فسرده بود سکه های مهجوران چو نیست عشق تو را بندگی به جا می آر که حق فرونهلد مزدهای مزدوران بدانک عشق خدا خاتم سلیمانی است کجاست دخل سلیمان و مکسب موران لباس فکرت و اندیشه ها برون انداز که آفتاب نتابد مگر که بر عوران پناه گیر تو در زلف شمس تبریزی که مشک بارد تا وارهی ز کافوران # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷۴ مکن مکن که روا نیست بی گنه کشتن مرو مرو که چراغی و دیده روشن چو برگشادی از لطف خویشتن سر خم دماغ ما ز خمار تو است آبستن مبند آن سر خم را چو کیسه مدخل که خانه گردد تاری به بستن روزن چو آدمی به غم آماج تیر را ماند ندارد او جز مستی و بیخودی جوشن دو دست عشق مثال دو دست داوود است که همچو موم همی گردد از کفش آهن حدیث عشق هم از عشقباز باید جست که او چو آینه هم ناطق است و هم الکن دلا دو دست برآور سبک به گردن عشق اگر چه دارد او خون خلق در گردن ز خونبها بنترسد که گنج ها دارد که مرده زنده شود زان و وارهد ز کفن گرفت خواب گریبان تو بپر سوی غیب بگه ز غیب بیایی کشان کشان دامن که تا تمام غزل را بگویمت فردا که گل پگاه بچینند مردم از گلشن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷۵ توی که بدرقه باشی گهی گهی رهزن توی که خرمن مایی و آفت خرمن هزار جامه بدوزی ز عشق و پاره کنی و آنگهان بنویسی تو جرم آن بر من تو قلزمی و دو عالم ز توست یک قطره قراضه ای است دو عالم توی دو صد معدن تو راست حکم که گویی به کور چشم گشا سخن تو بخشی و گویی که گفت آن الکن بساختی ز هوس صد هزار مغناطیس که نیست لایق آن سنگ خاص هر آهن مرا چو مست کشانی به سنگ و آهن خویش مرا چه کار که من جان روشنم یا تن تو باده ای تو خماری تو دشمنی و تو دوست هزار جان مقدس فدای این دشمن تو شمس دین به حقی و مفخر تبریز بهار جان که بدادی سزای صد بهمن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷۶ به جان تو که از این دلشده کرانه مکن بساز با من مسکین و عزم خانه مکن بهانه ها بمیندیش و عذر را بگذار مرا مگیر ز بالا و خشک شانه مکن شراب حاضر و دولت ندیم و تو ساقی بده شراب و دغل های ساقیانه مکن نظر به روی حریفان بکن که مست تواند نظر به روزن و دهلیز و آستانه مکن بجز به حلقه عشاق روزگار مبر بجز به کوی خرابات آشیانه مکن ببین که عالم دام است و آرزو دانه به دام او مشتاب و هوای دانه مکن ز دام او چو گذشتی قدم بنه بر چرخ به زیر پای به جز چرخ آستانه مکن به آفتاب و به مهتاب التفات مکن یگانه باش و به جز قصد آن یگانه مکن مکن قرار تو بی او چو کاسه بر سر آب مگیر کاسه به هر مطبخی دوانه مکن زمانه روشن و تاریک و گرم و سرد شود مقام جز به سرچشمه زمانه مکن مکن ستایش بر وی عتاب را بمپوش مده قطایف و آن سیر در میانه مکن ولی چه سود که کار بتان همین باشد مگو به شعله آتش هلا زبانه مکن بگو به هرچ بسوزی بسوز جز به فراق روا نباشد و این یک ستم روانه مکن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷۷ به من نگر به دو رخسار زعفرانی من به گونه گونه علامات آن جهانی من به جان پیر قدیمی که در نهاد من است که باد خاک قدم هاش این جوانی من تو چشم تیز کن آخر به چشم من بنگر مدزد این دل خود را ز دلستانی من بر این لبم چو از آن بخت بوسه ای برسید شکر کساد شد از قند خوش زبانی من به گوش ها برسد حرف های ظاهر من به هیچ کس نرسد نعره های جانی من بس آتشی که فروزد از این نفس به جهان بسی بقا که بجوشد ز حرف فانی من ز شمس مفخر تبریز تا چه دیدستم که بی قرار شدستند این معانی من # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷۸ چهار روز ببودم به پیش تو مهمان سه روز دیگر خواهم بدن یقین می دان به حق این سه و آن چار رو ترش نکنی که تا نیفتد این دل به صد هزار گمان به هر طعام خوشم من جز این یکی ترشی که سخت این ترشی کند می کند دندان که جمله ترشی ها بدان گوار شود که تو ترش نکنی روی ای گل خندان گشای آن لب خندان که آن گوارش ماست که تعبیه ست دو صد گلشکر در آن احسان ترش مکن که نخواهد ترش شدن آن رو که می دهد مدد قند هر دمش رحمان چه جای این که اگر صد هزار تلخ و ترش به نزد روی تو افتد شود خوش و شادان مگر به روز قیامت نهان شود رویت وگر نه دوزخ خوشتر شود ز صدر جنان اگر میان زمستان بهار نو خواهی درآ به باغ جمالت درخت ها بفشان به روز جمعه چو خواهی که عیدها بینند برآی بر سر منبر صفات خود برخوان غلط شدم که تو گر برروی به منبر بر پری برآرد منبر چو دل شود پران مرا به قند و شکرهای خویش مهمان کن علف میاور پیشم منه نیم حیوان فرشته از چه خورد از جمال حضرت حق غذای ماه و ستاره ز آفتاب جهان غذای خلق در آن قحط حسن یوسف بود که اهل مصر رهیده بدند از غم نان خمش کنم که دگربار یار می خواهد که درروم به سخن او برون جهد ز میان غلط که او چو بخواهد که از خرم فکند حذر چه سود کند یا گرفتن پالان مگر همو بنماید ره حذر کردن همو بدوزد انبان همو درد انبان مرا سخن همه با او است گرچه در ظاهر عتاب و صلح کنم گرم با فلان و فلان خمش که تا نزند بر چنین حدیث هوا از آنک باد هوا نیست محرم ایشان # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷۹ مقام ناز نداری برو تو ناز مکن چو میوه پخته نگشت از درخت بازمکن به پیش قبله حق همچو بت میا منشین نماز خود را از خویش بی نماز مکن گهی که پخته شدی از درخت فارغ باش ز گرم و سرد میندیش و احتراز مکن چو هیچ خصم نماند برو به بزم نشین سلاح رزم بینداز و ترک تاز مکن چو صاف صاف برآمد ز کوره نقده تو مده به کوره هر کوردل گداز مکن جمال خود ز اسیران عشق هیچ مپوش چو باغ لطف خدایی تو در فراز مکن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۸۰ چهار شعر بگفتم بگفت نی به از این بلی ولیک بده اولا شراب گزین بده به خمس مبارک مرا ششم جامی بگو بگیر و درآشام خمس با خمسین غزال خویش به من ده غزل ز من بستان نمای چهره شعریت و شعر تازه ببین خمار شعر نگویم خمار من بشکن بدان میی که نگنجد در آسمان و زمین ستیزه روی مرا لطف و دلبری تو کرد وگر نه سخت ادبناک بودم و مسکین هزارساله ادب را به یک قدح ببری خمار عشق تو نگذاشت دیده شرمین ز سایه تو جهان پر ز لیلی و مجنون هزار ویسه بسازد هزار گون رامین وگر نه سایه نمودی جمال وحدت تو در این جهان نه قران هست آمدی نه قرین تو آفتابی و جز تو چو سایه تابع توست گهی رود به شمال و گهی دود به یمین گهی محیط جهان و گهی به کل فانی به دست توست مسخر چو مهره تکوین جمال و حسن تو ساکن چو عشق ما پیچان جبین هجر تو بی چین چو سفره ما پرچین سکون حسن عجبتر که بی قراری ما و باز از این دو عجبتر چو سر کنی ز کمین # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۸۱ نعیم تو نه از آن است که سیر گردد جان مرا به خوان تو باید هزار حلق و دهان بیا که آب حیاتی و بنده مستسقی نه بنده راست ملالت نه لطف راست کران بیا که بحر معلق توی و من ماهی میان بحرم و این بحر را کی دید میان ز بحر توست یکی قطره آب خاک آلود که جان شده ست به پیش جماعتی بی جان بیا بیا که توی آفتاب و من ذره به پیش شعله رویت چو ذره چرخ زنان # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۸۲ برای چشم تو صد چشم بد توان دیدن چه چشم داری ای چشم ما به تو روشن پی رضای تو آدم گریست سیصد سال که تا ز خنده وصلش گشاده گشت دهن به قدر گریه بود خنده تو یقین می دان جزای گریه ابر است خنده های چمن اگر نه از نسب آدمی برو مگری که نیست از سیهی زنگ را بکا و حزن چو خود سپید ندیده ست رو سیه شادست چو پور قیصر رومی تو راه زنگ بزن بسی خدنگ خورد اسپ تازی غازی که تازی است نه پالانی است و نی کودن خصوص مرکب تازی که تو بر او باشی نشسته ای شه هیجا و پهلوان زمن چو خارپشت شود پشت و پهلوش از تیر که هست در صف هیجاش کر و فر وطن چو شاه دست به پشت و سرش فرومالد که ای گزیده سر آخر توی مخصص من شوند آن همه تیرش چو چوب های نبات همه حلاوت و لذت همه عطا و منن خبر ندارد پالانیی از این لذت سپر سلامت و محروم و بی بها و ثمن ز گفت توبه کنم توبه سود نیست مرا به پیش پنجه ات ای ارسلان توبه شکن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۸۳ اگر سزای لب تو نبود گفته من برآر سنگ گران و دهان من بشکن چو طفل بیهده گوید نه مادر مشفق پی ادب لب او را فروبرد سوزن دو صد دهان و جهان از برای عز لبت بسوز و پاره کن و بردران و برهم زن چو تشنه ای دود استاخ بر لب دریا نه موج تیغ برآرد ببردش گردن غلام سوسنم ایرا که دید گلشن تو ز شرم نرگس تو ده زبانش شد الکن ولیک من چو دفم چون زنی تو کف بر من فغان کنم که رخم را بکوب چون هاون مرا ز دست منه تا سماع گرم بود بکش تو دامن خود از جهان تردامن بلی ز گلشن معنی است چشم ها مخمور ولیک نغمه بلبل خوش است در گلشن اگر تجلی یوسف برهنه خوبتر است دو چشم باز نگردد مگر به پیراهن اگر چه شعشعه آفتاب جان اصل است بر آن فلک نرسیده ست آدمی بی تن خمش که گر دهنم مرده شوی بربندد ز گور من شنوی این نوا پس مردن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۸۴ بیا بیا که ز هجرت نه عقل ماند نه دین قرار و صبر برفته ست زین دل مسکین ز روی زرد و دل درد و سوز سینه مپرس که آن به شرح نگنجد بیا به چشم ببین چو نان پخته ز تاب تو سرخ رو بودم چو نان ریزه کنونم ز خاک ره برچین چو آینه ز جمالت خیال چین بودم کنون تو چهره من زرد بین و چین برچین مثال آبم در جوی کژ روان چپ و راست فراق از چپ و از راستم گشاده کمین به روز و شب چو زمین رو بر آسمان دارم ز روی تو که نگنجد در آسمان و زمین سحر ز درد نوشتیم نامه پیش صبا که از برای خدا ره سوی سفر بگزین اگر سر تو به گل در بود مشوی بیا وگر به خار رسد پا به کندنش منشین بیا بیا و خلاصم ده از بیا و برو بیا چنانک رهد جانم از چنان و چنین پیام کردم کای تو پیمبر عشاق بگو برای خدا زود ای رسول امین که غرق آبم و آتش ز موج دیده و دل مرا چه چاره نوشت او که چاره تو همین نشست نقش دعایم به عالم گردون کجاست گوش نمازی که بشنود آمین هزار آینه و صد هزار صورت را دهم به عشق صلاح جهان صلاح الدین # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۸۵ به صلح آمد آن ترک تند عربده کن گرفت دست مرا گفت تکری یرلغسن سؤال کردم از چرخ و گردش کژ او گزید لب که رها کن حدیث بی سر و بن بگفتمش که چرا می کند چنین گردش بگفت هیزم تر نیست بی صداع دتن بگفتمش خبر نو شنیده ای او گفت حدیث نو نرود در شکاف گوش کهن بلندهمتی و چشم تنگ ترک مرا اگر تو واقف رازی بیا و شرح بکن نه چشم تنگ خسیسم ولیک ره تنگ است ز نرگسان دو چشمم به سوی او ره کن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۸۶ من کجا بودم عجب بی تو این چندین زمان در پی تو همچو تیر در کف تو چون کمان تو مرا دستور ده تا بگویم حال ده گرچه ازرق پوش شد شیخ ما چون آسمان برگشا این پرده را تازه کن پژمرده را تا رود خاکی به خاک تا روان گردد روان من کجا بودم عجب غایب از سلطان خویش ساعتی ترسان چو دزد ساعتی چون پاسبان گه اسیر چار و پنج گه میان گنج و رنج سود من بی روی تو بد زیان اندر زیان ور تو ای استاسرا متهم داری مرا روی زرد و چشم تر می دهد از دل نشان رحم را سیلاب برد یا نکوکاری بمرد ای زده تیر جفا ای کمان کرده نهان ای همه کردی ولی برنگشت از تو دلی ای جفا و جور تو به ز لطف دیگران باری این دم رسته ام با تو درپیوسته ام ای سبک روح جهان درده آن رطل گران واخرم یک بارگی از غم و بیچارگی سیرم از غمخوارگی منت غمخوارگان مست جام حق شوم فانی مطلق شوم پر برآرم در عدم برپرم در لامکان جان بر جانان رود گوش و هوشم نشنود بینی هر قلتبوز و چربک هر قلتبان همچو ذره مر مرا رقص باره کرده ای پای کوبان پای کوب جان دهم ای جان جان ای عجب گویم دگر باقیات این خبر نی خمش کردم تو گوی مطرب شیرین زبان اقتلونی یا ثقات ان فی قتلی حیات و الحیات فی الممات فی صبابات الحسان قد هدانا ربنا من سقام طبنا قد قضی ما فاتنا نعم هذا المستعان آقچالار دور گؤزلری خوش نسا اول قاشلاری اؤلدیره ریز سواری کیمدیر اول آلپرسلان نورکم فی ناظری حسنکم فی خاطری ان ربی ناصری رب زد هذا القرآن دب طیف فی الحشا نعم ماش قد مشا قد سقانا ما یشا فی کأس کالجفان ارفضوا هذا الفراق و اکرموا بالاعتناق و ارغبوا فی الاتفاق و افتحوا باب الجنان وقت عشرت هر کسی گوشه خلوت رود عشرت و شرب مرا می نباید شد نهان از کف این نیکبخت می خورم همچون درخت ور نه من سرسبز چون می روم مست و جوان چون سنان است این غزل در دل و جان دغل بیشتر شد عیب نیست این درازی در سنان فاعلاتن فاعلات فاعلاتن فاعلات شمس تبریزی توی هم شه و هم ترجمان # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۸۷ بگویم مثالی از این عشق سوزان یکی آتشی در نهانم فروزان اگر می بنالم وگر می ننالم به کار است آتش به شب ها و روزان همه عقل ها خرقه دوزند لیکن جگرهای عشاق شد خرقه سوزان # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۸۸ ببردی دلم را بدادی به زاغان گرفتم گروگان خیالت به تاوان درآیی درآیم بگیری بگیرم بگویی بگویم علامات مستان نشاید نشاید ستم کرد با من برای گریبان دریدن ز دامان بیاور بیاور شرابی که گفتی مگو که نگفتم مرنجان مرنجان شرابی شرابی که دل جمع گردد چو دل جمع گردد شود تن پریشان نخواهم نخواهم شرابی بهایی از آن بحر بگشا شراب فراوان ز تو باده دادن ز من سجده کردن ز من شکر کردن ز تو گوهرافشان چنانم کن ای جان که شکرم نماند وظیفه بیفزا دو چندان سه چندان بجوشان بجوشان شرابی ز سینه بهاری برآور از این برگ ریزان خرابم کن ای جان که از شهر ویران خراجی نجوید نه دیوان نه سلطان خمش باش ای تن که تا جان بگوید علی میر گردد چو بگذشت عثمان خمش کردم ای جان بگو نوبت خود توی یوسف ما توی خوب کنعان # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۸۹ تنت زین جهان است و دل زان جهان هوا یار این و خدا یار آن دل تو غریب و غم او غریب نیند از زمین و نه از آسمان اگر یار جانی و یار خرد رسیدی بیار و ببردی تو جان وگر یار جسمی و یار هوا تو با این دو ماندی در این خاکدان مگر ناگهان آن عنایت رسد که ای من غلام چنان ناگهان که یک جذب حق به ز صد کوشش است نشان ها چه باشد بر بی نشان نشان چون کف و بی نشان بحر دان نشان چون بیان بی نشان چون عیان ز خورشید یک جو چو ظاهر شود بروبد ز گردون ره کهکشان خمش کن خمش کن که در خامشی است هزاران زبان و هزاران بیان # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹۰ به پیش آر سغراق گلگون من ندانم که باده ست یا خون من نجاتی است جان را ز غرقاب غم چو کشتی نوحی به جیحون من مرا خوش بشوید ز آب و ز گل رساند به اصل و به عرجون من در اجزای من خوش درآمیخته به خویشی چو موسی و هارون من زهی آب حیوان زهی آتشی که جمعند هر دو به کانون من چو نایم ببوسد چو دفم زند چه خوش چنگ درزد به قانون من برو باقی از ساقی من بجوی کز او یافت شیرینی افسون من # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹۱ ای هفت دریا گوهر عطا کن وین مس ها را پرکیمیا کن ای شمع مستان وی سرو بستان تا کی ز دستان آخر وفا کن بگریست بر ما هر سنگ خارا این درد ما را جانا دوا کن ای خشم کرده دیدار برده این ماجرا را یک دم رها کن احسان و مردی بسیار کردی آن مردمی را اکنون دو تا کن ای خوب مذهب ای ماه و کوکب در ظلمت شب چون مه سخا کن درد قدیمی رنج سقیمی گرد یتیمی از ما جدا کن گر در نعیمم در زر و سیمم بی تو یتیمم درمان ما کن من لب ببستم در غم نشستم بگشای دستم قصد لقا کن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹۲ آن دلبر من آمد بر من زنده شد از او بام و در من گفتم قنقی امشب تو مرا ای فتنه من شور و شر من گفتا بروم کاری است مهم در شهر مرا جان و سر من گفتم به خدا گر تو بروی امشب نزید این پیکر من آخر تو شبی رحمی نکنی بر رنگ و رخ همچون زر من رحمی نکند چشم خوش تو بر نوحه و این چشم تر من بفشاند گل گلزار رخت بر اشک خوش چون کوثر من گفتا چه کنم چون ریخت قضا خون همه را در ساغر من مریخیم و جز خون نبود در طالع من در اختر من عودی نشود مقبول خدا تا درنرود در مجمر من گفتم چو تو را قصد است به جان جز خون نبود نقل و خور من تو سرو و گلی من سایه تو من کشته تو تو حیدر من گفتا نشود قربانی من جز نادره ای ای چاکر من جرجیس رسد کو هر نفسی نو کشته شود در کشور من اسحاق نبی باید که بود قربان شده بر خاک در من من عشقم و چون ریزم ز تو خون زنده کنمت در محشر من هان تا نطپی در پنجه من هان تا نرمی از خنجر من با مرگ مکن تو روی ترش تا شکر کند از تو بر من می خند چو گل چون برکندت تا بسر شدت در شکر من اسحاق توی من والد تو کی بشکنمت ای گوهر من عشق است پدر عاشق رمه را زاینده از او کر و فر من این گفت و بشد چون باد صبا شد اشک روان از منظر من گفتم چه شود گر لطف کنی آهسته روی ای سرور من اشتاب مکن آهسته ترک ای جان و جهان ای صدپر من کس هیچ ندید اشتاب مرا این است تک کاهلتر من این چرخ فلک گر جهد کند هرگز نرسد در معبر من گفتا که خمش کاین خنگ فلک لنگانه رود در محضر من خامش که اگر خامش نکنی در بیشه فتد این آذر من باقیش مگو تا روز دگر تا دل نپرد از مصدر من # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹۳ تازه شد از او باغ و بر من شاخ گل من نیلوفر من گشته است روان در جوی وفا آب حیوان از کوثر من ای روی خوشت دین و دل من ای بوی خوشت پیغامبر من هر لحظه مرا در پیش رخت آیینه کند آهنگر من من خشک لبم من چشم ترم این است مها خشک و تر من آن کس که منم خاک در او می کوبد او بام و در من آن کس که منم پابسته او می گردد او گرد سر من باده نخورم ور ز آنک خورم او بوسه دهد بر ساغر من پستان وفا کی کرد سیه آن دایه جان آن مادر من از من دو جهان صد بر بخورد چون آید او اندر بر من دزدار فلک قلعه بدهد چون گردد او سرلشکر من بربند دهان غماز مشو غماز بس است آن گوهر من # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹۴ یک قوصره پر دارم ز سخن جان می شنود تو گوش مکن دربند خودی زین سیر شدی گیری سر خود ای بی سر و بن چون مستمعان جمله بروند گویم غم نو با یار کهن کی سیر شود ماهی ز تری یا تشنه حق از علم لدن گر سیر شدند این مستمعان جان می شنود از قرط اذن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹۵ با من صنما دل یک دله کن گر سر ننهم آنگه گله کن مجنون شده ام از بهر خدا زان زلف خوشت یک سلسله کن سی پاره به کف در چله شدی سی پاره منم ترک چله کن مجهول مرو با غول مرو زنهار سفر با قافله کن ای مطرب دل زان نغمه خوش این مغز مرا پرمشغله کن ای زهره و مه زان شعله رو دو چشم مرا دو مشعله کن ای موسی جان شبان شده ای بر طور برو ترک گله کن نعلین ز دو پا بیرون کن و رو در دشت طوی پا آبله کن تکیه گه تو حق شد نه عصا انداز عصا و آن را یله کن فرعون هوا چون شد حیوان در گردن او رو زنگله کن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹۶ گر تنگ بدی این سینه من روشن نشدی آیینه من ای خار گلی از روضه من دوزخ تبشی از کینه من خورشید جهان دارد اثری از کر و فر دوشینه من آن کوه احد پشمین شده ست از رشک من و پشمینه من چون جوز کهن اشکسته شوی گر نوش کنی لوزینه من از بهر دل این شیشه دلان باشد بر که در چینه من از بهر چنین جمعیت جان هر روز بود آدینه من تا تازه شود پژمرده من تا مرد شود عنینه من # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹۷ چون دل جانا بنشین بنشین چون جان بی جا بنشین بنشین بلکا دلکا کم کن یغما ای خوش سیما بنشین بنشین عمری گشتی همچون کشتی اندر دریا بنشین بنشین افلاطونی جالینوسی بشکن صفرا بنشین بنشین چون می چون می تلخی تا کی همچون حلوا بنشین بنشین خونم خوردی تا کی گردی یک دم بازآ بنشین بنشین تا کی لالا سوزد ما را بی او تنها بنشین بنشین همچون میزان گشتی لرزان همچون جوزا بنشین بنشین دفعم جویی فردا گویی پیش از فردا بنشین بنشین همچون کوثر صافی خوشتر بی هر سودا بنشین بنشین یار نغزم اندر مغزم همچون صهبا بنشین بنشین هان ای مه رو برگو برگو ای جان افزا بنشین بنشین # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹۸ شب محنت که بد طبیب و تو افکار یاد کن که ز پای دلت بکند چنان خار یاد کن چو فتادی به چاه و گو که ببخشید جان نو به سوی او بیا مرو مکن انکار یاد کن مکن اندک نبود آن به خدا شک نبود آن نه به خویش آی اندکی و تو بسیار یاد کن تو به هنگام یاد کن که چو هنگام بگذرد تو خوه از گل سخن تراش و خوه از خار یاد کن چو رسیدی به صدر او تو بدان حق قدر او چو بدیدی تو بدر او تو ز دیدار یاد کن تو بدان قدر سوز او برسد باز روز او ور از آن روز ایمنی تو ز اغیار یاد کن چه سپاس ار دو نان دهد به طبیبی که جان دهد چو بزارد که ای طبیب ز بیمار یاد کن چو طبیبت نمود خرد دل تو آن زمان بمرد پس از آن بانگ می زنی که ز مردار یاد کن مکن ار چه شدی چنین چو خزان دانه در زمین ز بهار  حسام دین و ز گلزار یاد کن اگرت کار چون زر است نه گرو پیش گازر است گرت امسال گوهر است نه تو از پار یاد کن چو بدیدی رحیل گل پس اقبال چیست ذل نه که زنهار اوست بس هله زنهار یاد کن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹۹ چند نظاره جهان کردن آب را زیر که نهان کردن رنج گوید که گنج آوردم رنج را باید امتحان کردن آنک از شیر خون روان کرده ست شیر داند ز خون روان کردن آسمان را چو کرد همچون خاک خاک را داند آسمان کردن بعد از این شیوه دگر گیرم چند بیگار دیگران کردن تیز برداشتی تو ای مطرب این به آهستگی توان کردن این گران زخمه ای است نتوانیم رقص بر پرده گران کردن یک دو ابریشمک فروتر گیر تا توانیم فهم آن کردن اندک اندک ز کوه سنگ کشند نتوان کوه را کشان کردن تا نبینند جان جان ها را کی توان سهل ترک جان کردن بنما ای ستاره کاندر ریگ نتوان راه بی نشان کردن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۰۰ چند بوسه وظیفه تعیین کن به شکرخنده ایم شیرین کن آن دلت را خدای نرم کناد این دعای خوش است آمین کن مگر این را به خواب خواهم دید من بخسبم کنار بالین کن ای فسون اجل فراق لبت رو فسون مسیح آیین کن عرصه چرخ بی تو تنگ آمد هین براق وصال را زین کن حسن داری وفاست لایق حسن حسن را با وفا تو کابین کن چون بمیرند رحم خواهی کرد آنچ آخر کنی تو پیشین کن حاجیان مانده اند از ره حج داروی اشتران گرگین کن تا به کعبه وصال تو برسند چاره آب و زاد و خرجین کن ای دو چشم جهان به تو روشن این جهان را تو آن جهان بین کن از تجلی آفتاب رخت چشم و دل را چو طور سینین کن بس کنم شد ز حد گستاخی من کی باشم که گویمت این کن گر نبود این سخن ز من لایق آنچ آن لایق است تلقین کن شمس تبریز بر افق بخرام گو شمال هلال و پروین کن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۰۱ سیر گشتم ز نازهای خسان کم زنم من چو روغن به لسان بعد از این شهد را نهان دارم تا نیفتند اندر او مگسان خویش را بعد از این چنان دزدم که نیابند مر مرا عسسان هر زمان جانب دگر تازم بی رفیقان و صاحبان و کسان ای خدا در تو چون گریخته ام این چنین قوم را به من مرسان # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۰۲ چیست با عشق آشنا بودن بجز از کام دل جدا بودن خون شدن خون خود فروخوردن با سگان بر در وفا بودن او فدایی است هیچ فرقی نیست پیش او مرگ و نقل یا بودن رو مسلمان سپر سلامت باش جهد می کن به پارسا بودن کاین شهیدان ز مرگ نشکیبند عاشقانند بر فنا بودن از بلا و قضا گریزی تو ترس ایشان ز بی بلا بودن ششه می گیر و روز عاشورا تو نتانی به کربلا بودن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۰۳ گرچه اندر فغان و نالیدن اندکی هست خویشتن دیدن آن نباشد مرا چو در عشقت خوگرم من به خویش دزدیدن به خدا و به پاکی ذاتش پاکم از خویشتن پسندیدن دیده کی از رخ تو برگردد به که آید به وقت گردیدن در چنین دولت و چنین میدان ننگ باشد ز مرگ لنگیدن عاشقان تو را مسلم شد بر همه مرگ ها بخندیدن فرع های درخت لرزانند اصل را نیست خوف لرزیدن باغبانان عشق را باشد از دل خویش میوه برچیدن جان عاشق نواله ها می پیچ در مکافات رنج پیچیدن زهد و دانش بورز ای خواجه نتوان عشق را بورزیدن پیش از این گفت شمس تبریزی لیک کو گوش بهر بشنیدن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۰۴ شب که جهان است پر از لولیان زهره زند پرده شنگولیان بیند مریخ که بزم است و عیش خنجر و شمشیر کند در میان ماه فشاند پر خود چون خروس پیش و پسش اختر چون ماکیان دیده غماز بدوزد فلک تا که گواهی ندهد بر کیان خفته گروهی و گروهی به صید تا کی کند سود و کی دارد زیان پنج و شش است امشب مهره قمار سست میفکن لب چون ناشیان جام بقا گیر و بهل جام خواب پرده بود خواب و حجاب عیان ساقی باقی است خوش و عاشقان خاک سیه بر سر این باقیان زهر از آن دست کریمش بنوش تا که شوی مهتر حلواییان عشق چو مغز است جهان همچو پوست عشق چو حلوا و جهان چون تیان حلق من از لذت حلوا بسوخت تا نکنم حلیه حلوا بیان # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۰۵ ساقی من خیزد بی گفت من آرد آن باده وافر ثمن حاجت نبود که بگویم بیار بشنود آواز دلم بی دهن هست تقاضاگر او لطف او و آن کرم بی حد و خلق حسن ماه برآید تو مگویش برآ بر تو زند نور مگویش بزن ای به گه بزم بهین عیش و نوش وی به گه رزم مهین صف شکن از پی هر گمره نیکو دلیل وز پی محبوس چه ای خوش رسن عالم همچون شب و تو همچو ماه تو مثل شمعی و جان ها لگن جان مثل ذره بود بی قرار با تو شود ساکن نعم السکن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۰۶ مست رسید آن بت بی باک من دردکش و دلخوش و چالاک من گفت به من بنگر و دلشاد شو هیچ به خود منگر غمناک من ز آب و گل این دیده تو پرگل است پاک کنش در نظر پاک من دست بزد خرقه من چاک کرد گفت مزن بخیه بر این چاک من روی چو بر خاک نهادم بگفت پاک مکن روی خود از خاک من ای منت آورده منت می برم ز آنک منم شیر و تو شیشاک من نفت زدم در تو و می سوز خوش لیک سیه می نکند زاک من # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۰۷ جان منی جان منی جان من آن منی آن منی آن من شاه منی لایق سودای من قند منی لایق دندان من نور منی باش در این چشم من چشم من و چشمه حیوان من گل چو تو را دید به سوسن بگفت سرو من آمد به گلستان من از دو پراکنده تو چونی بگو زلف تو و حال پریشان من ای رسن زلف تو پابند من چاه زنخدان تو زندان من دست فشان مست کجا می روی پیش من آ ای گل خندان من # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۰۸ می نروم هیچ از این خانه من در تک این خانه گرفتم وطن خانه یار من و دارالقرار کفر بود نیت بیرون شدن سر نهم آن جا که سرم مست شد گوش نهم سوی تنن تنتنن نکته مگو هیچ به راهم مکن راه من این است تو راهم مزن خانه لیلی است و مجنون منم جان من این جاست برو جان مکن هر کی در این خانه درآید ورا همچو منش باز بماند دهن خیز ببند آن در اما چه سود قارع در گشت دو صد درشکن ای خنک آن را که سرش گرم شد ز آتش روی چو تو شیرین ذقن آن رخ چون ماه به برقع مپوش ای رخ تو حسرت هر مرد و زن این در رحمت که گشادی مبند ای در تو قبله هر ممتحن شمع توی شاهد تو باده تو هم تو سهیلی و عقیق یمن باقی عمر از تو نخواهم برید حلقه به گوش توام و مرتهن می نرمد شیر من از آتشت می نرمد پیل من از کرگدن تو گل و من خار که پیوسته ایم بی گل و بی خار نباشد چمن من شب و تو ماه به تو روشنم جان شبی دل ز شبم برمکن شمع تو پروانه جانم بسوخت سر پی شکرانه نهم بر لگن جان من و جان تو هر دو یکی است گشته یکی جان پنهان در دو تن جان من و تو چو یکی آفتاب روشن از او گشته هزار انجمن وقت حضور تو دو تا گشت جان رسته شد از تفرقه خویشتن تن زدم از غیرت و خامش شدم مطرب عشاق بگو تن مزن خطه تبریز و رخ شمس دین ماهی جان راست چو بحر عدن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۰۹ ای تو پناه همه روز محن بازسپردم به تو من خویشتن قلزم مهری که کناریش نیست قطره آن الفت مرد است و زن شیر دهد شیر به اطفال خویش شاه بگوید به گدا کیمسن بلک شود آتش دایه خلیل سرمه یعقوب شود پیرهن نور بد و شد بصر از آفتاب آب بنوشد ز ثری یاسمن بلک کشد از بت سنگین غذا با همه کفرش به عبادت شمن قهر کند دایگی از لطف تو زهر دهد دایه چو آری تو فن گردد ابریشم بر کرم گور حله شود بر تن مؤمن کفن بس کن از این شرح و خمش کن که تا بلبل جان خطبه کند بر فنن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۱۰ بانگ برآمد ز خرابات من چرخ دوتا شد ز مناجات من عاقبت امر ظفر دررسید یار درآمد به مراعات من یا رب یا رب که چه سان می کند دلبر بی کفو مکافات من طاعت و ایمان کند آن کیمیا غفلت و انکار و جنایات من قصر دهد از پی تقصیر من زله دهد از پی زلات من جوش نهد در دل دریا و کوه از تبش روز ملاقات من گر نبدی پرده خیالات خلق سوخته بودی ز خیالات من در سپه جان زندی زلزله طبل و علم نعره و هیهات من در افق چرخ زدی شعله ها نیم شبان آتش میقات من # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۱۱ بانگ برآمد ز خرابات من یار درآمد به مراعات من تا که بدیدم مه بی حد او رفت ز حد ذوق مناجات من موسی جانم به که طور رفت آمد هنگام ملاقات من طور ندا کرد که آن خسته کیست کآمد سرمست به میقات من این نفس روشن چون برق چیست پر شده تا سقف سماوات من این دل آن عاشق مستان ماست رسته ز هجران و ز آفات من آمده با سوز و هزاران نیاز بر طمع لطف و مکافات من پیشتر آ پیشتر آ و ببین خلعت و تشریف و مکافات من نفی شدی در طلب وصل من عمر ابد گیر ز اثبات من از خم توحید بخور جام می مست شو این است کرامات من پهلوی شه آمده ای مات شو مات منی مات منی مات من بس کن ای دل چو شدی مات شه چند ز هیهای و ز هیهات من # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۱۲ ظلمت شب پرتو ظلمات من نور مه از نور ملاقات من گوهر طاعت شد از آن کیمیا زلت و انکار و جنایات من هست سماوات در آن آرزو تا نگرد سوی سماوات من ای رخ خورشید سوی برج من ای شه جان شاهد شهمات من # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۱۳ ای تو چو خورشید و شه خاص من کفر من و توبه و اخلاص من رقص کند بر سر چرخ آفتاب تا تو بگوییش که رقاص من سجده کنان پیش درت نفس کل کای ز تو جان یافته اشخاص من نفس کل و عقل کل و آن دگر بحر منی گوهر و غواص من کفر من و گوهر ایمان من جرم من و واعظ و قصاص من # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۱۴ بانگ برآمد ز دل و جان من که ز معشوقه پنهان من سجده گه اصل من و فرع من تاج سر من شه و سلطان من خسته و بسته ست دل و دست من دست غم یوسف کنعان من دست نمودم که بگو زخم کیست گفت ز دست من و دستان من دل بنمودم که ببین خون شده ست دید و بخندید دلستان من گفت به خنده که برو شکر کن عید مرا ای شده قربان من گفتم قربان کیم یار گفت آن منی آن منی آن من صبح چو خندید دو چشمم گریست دید ملک دیده گریان من جوش برآورد و روان کرد آب از شفقت چشمه حیوان من نک اثر آب حیاتش نگر در بن هر سی و دو دندان من آب حیات است روانه ز جوش تازه بدو سدره ایمان من بنده این آبم و این میراب بنده تر از من دل حیران من بس کن گستاخ مرو هین خموش پیش شهنشاه نهان دان من # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۱۵ بازرسید آن بت زیبای من خرمی این دم و فردای من در نظرش روشنی چشم من در رخ او باغ و تماشای من عاقبت امر به گوشش رسید بانگ من و نعره و هیهای من بر در من کیست که در می زند جان و جهان است و تمنای من گر نزند او در من درد من ور نکند یاد من او وای من دور مکن سایه خود از سرم باز مکن سلسله از پای من در چه خیالی هله ای روترش رو بر حلوایی و حلوای من هم بخور و هم کف حلوا بیار تا که بیفزاید صفرای من ریش تو را سخت گرفته ست غم چیست زبونی تو بابای من در زنخش کوب دو سه مشت سخت ای نر و نرزاده و مولای من مشک بدرید و بینداخت دلو غرقه آب آمد سقای من بانگ زدم کای کر سقا بیا رفت و بنشنید علالای من آن من است او و به هر جا رود عاقبت آید سوی صحرای من جوشش دریای معلق مگر از لمع گوهر گویای من گوید دریا که ز کشتی بجه دررو در آب مصفای من قطره به دریا چو رود در شود قطره شود بحر به دریای من ترک غزل گیر و نگر در ازل کز ازل آمد غم و سودای من # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۱۶ آمده ای بی گه خامش مشین یک قدح مردفکن برگزین آب روان داد ز چشمه حیات تا بدمد سبزه ز آب و ز طین آن می گلگون سوی گلشن کشان تا بگزد لاله رخ یاسمین راح نما روح مرا تا که روح خندد و گوید سخنی خندمین درکشد اندیشه گری دست خود چونک برافشاند یار آستین گردن غم را بزند تیغ می کاین بکشد کان حلاوت ز کین بام و در مجلس افغان کند کاغتنموا الهوه یا شاربین گوش گشا جانب حلقه کرام چشم گشا روشنی چشم بین سجده کند چین چو گشاید دو چشم جعد تو را بیند پنجاه چین خرمیش بر دل خرم زند سوی امین آید روح الامین مادر عشرت چو گشاید کنار بازرهد جان ز بنات و بنین بس کنم و رخت به ساقی دهم وز کف او گیرم در ثمین # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۱۷ پیشتر آ ای صنم شنگ من ای صنم همدل و همرنگ من شیوه گری بین که دلم تنگ شد تا تو بگوییش که دلتنگ من جنگ کنم با دل خود چون عوان تا تو بگویی سره سرهنگ من چند بپرسی که رخت زرد چیست از غم تو ای بت گلرنگ من دوش به زهره همه شب می رسید زاری این قالب چون چنگ من جان مرا از تن من بازخر تا برهد جان من از ننگ من ای شده از لطف لب لعل تو صیرفی زر دل چون سنگ من صلح بده جان مرا و مرا کز جهت توست همه جنگ من پای من از باد روانتر شود گر تو بگویی که بیا لنگ من زان شده ام بسته آونگ تو کز تو شود چون شکر آونگ من ای تو ز من فارغ و من زار زار اه چه شوم چون کنی آهنگ من زنگی غم بر در شادی روم روم مرا بازخر از زنگ من بی گهی و دوری ره باک نیست نیم قدم شد ز تو فرسنگ من پیری من گشته به از کودکی تازه شده روی پرآژنگ من خامش کن چون خمشان دنگ باش تات بگوید خمش و دنگ من # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۱۸ می تلخی که تلخی ها بدو گردد همه شیرین بت چینی که نگذارد که افتد بر رخ ما چین میش هر دم همی گوید که آب خضر را درکش رخش هر لحظه می گوید که گلزار مخلد بین زبان چرب او کارد درختانی پر از زیتون لب شیرین او خواند به افسون سوره والتین ایا من عشق خدیه یذیب الف حور العین هواه کاشف البلوی کعسق او یاسین شعاع وجهه یعلو علی شمس الضحی نورا کمال ساده الوافی یفوق الطور فی المتکین فکم من عاشق اردی مقال الحب زر غبا و کم من میت احیا محیاه کیوم الدین همی گوید مگو چیزی وگر نی هست تمییزی که زنده کردمی هر دم هزاران مرده زین تلقین سکوتی عند احرار غدا کشاف اسرار وراء الحرف معلوم بیان النور فی التعیین چو می گوید بگو حاجت دهد گوشی بدین امت که او ناگفته دریابد چو گوش غیب گو آمین سکتنا یا صبا نجد فبلغ انت ما تدری و ترجم ما کتمناه لاهل الحی حتی حین # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۱۹ اگر امروز دلدارم درآید همچو دی خندان فلک اندر سجود آید نهد سر از بن دندان الا یا صاح لا تعجل بقتلی قد دنا المقتل ترفق ساعه و اسال وصل من باد بالهجران بگفتم ای دل خندان چرا دل کرده ای سندان ببین این اشک بی پایان طوافی کن بر این طوفان عذیری منک یا مولا فان الهم استولی و انت بالوفا اولی فلا تشمت بی الشیطان مرا گوید چه غم دارد دل آواره چه کم دارم نه بیمارم نه غمخوارم مرا نگرفت غم چندان الا یا متلفی زرنی لتحیینی و تنشرنی قد استولیت فانصرنی فان الفضل بالاحسان مکن جانا مکن جانا که هم خوبی و هم دانا کرم منسوخ شد مانا نشد منسوخ ای سلطان و ما ذنبی سوی انی عدیم الصبر فی فنی فلا تعرض بذا عنی وجد بالعفو و الغفران عجب گردد دل و رایش ز بی باکی ببخشایش خدایا مهر افزایش محالی را بساز امکان اتیناکم اتیناکم فاحیونا بلقیاکم و سقونا به سقیاکم خذوا بالجود یا اخوان شفیعی گر تو را گیرد که آن بیچاره می میرد دل تو پند نپذیرد پس این دردی است بی درمان دخلت النار سکرانا حسبت النار اوطانا الفت النار احیانا فمن ذایألف النیران چو بیند سوز من گوید که این زرق است یا برقی چو بیند گریه ام گوید که این اشک است یا باران خلیلی قد دنا نقلی بلا قلب و لا عقل و لا تعرض و لا تقل و لا تردینی بالنسیان مرا گوید که درد ما به از قند است و از حلوا تو را صرع است یا سودا کس از حلوا کند افغان یقول خادع المعشر بلاء العشق کالسکر و شوک الحب کالعبهر فما یبکیک یا فتان ز رنجم گنج ها داری ز خارم جفت گلزاری چه می نالی به طراری منم سلطان طراران جراحات الهوی تشفی کدورات الهوی تصفی برودات الهوی تدفی و نیران الهوی ریحان مگر خواهی که خامان را بیندازی ز راه ما که می مویی و می گویی چنین مقلوب با ایشان اذا استغنیت لا تبخل تصدق فی الهوی و انخل فبیس البخل فی المأکل و نعم الجود فی الانسان چو در بزم طرب باشی بخیلی کم کن ای ناشی مبادا یار ز اوباشی کند با تو همین دستان الا یا ساقیا اوفر و لا تمنن لتستکثر ادر کاستنا و اسکر فان العیش للسکران چو خوردی صرف خوش بو را بده یاران می جو را رها کن حرص بدخو را مخور می جز در این میدان فلا تسق بکاسات صغار بل بطاسات و امددنا بحرات عظام یا عظیم الشأن بهل جام عصیرانه که آوردی ز میخانه سبو را ساز پیمانه که بی گه آمدیم ای جان سقانا ربنا کاسا مراعاه و ایناسا فنعم الکاس مقیاسا و بیس الهم کالسرحان بیار آن جام خوش دم را که گردن می زند غم را بیار آن یار محرم را که خاک او است صد خاقان اذا ما شیت ابقایی فکن یا عشق سقایی و مل بالفقر تلقایی و انت الدین و الدیان میی کز روح می خیزد به جام فقر می ریزد حیات خلد انگیزد چو ذات عشق بی پایان الا یا ساقی السکری انل کاساتنا تتری تسلی القلب بالبشری تصفینا عن الشنن دغل بگذار ای ساقی بکن این جمله در باقی که صاف صاف راواقی مثال باده خم دان سنا برق لساقینا بکاسات تلاقینا تضیء فی تراقینا بنور لاح کالفرقان زهی آبی که صد آتش از او در دل زند شعله یکی لون است و صد الوان شود بر روی از او تابان فماء مشبه النار عزیز مثل دینار فدیناه به قنطار بلا عد و لا میزان شرابی چون زر سوری ولی نوری نه انگوری برد از دیده ها کوری بپراند سوی کیوان اذا افناک سقیاها و زاد الشرب طغواها فایاکم و ایاها و خلوا دهشته الحیران چو کرد آن می دگر سانش نمود آن جوش و برهانش اناالحق بجهد از جانش زهی فر و زهی برهان # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۲۰ دگرباره چو مه کردیم خرمن خرامیدیم بر کوری دشمن دگربار آفتاب اندر حمل شد بخندانید عالم را چو گلشن ز طنازی شکوفه لب گشاده ست به غمازی زبان گشته ست سوسن چه اطلس ها که پوشیدند در باغ از آن خیاط بی مقراض و سوزن طبق بر سر نهاده هر درختی پر از حلوای بی دوشاب و روغن دهل کردیم اشکم را دگربار چو طبال ربیعی شد دهلزن ز ره گشته ز باد آن روی آبی که بود اندر زمستان همچو آهن بهار نو مگر داوود وقت است کز آن آهن ببافیده ست جوشن ندا زد در عدم حق کای ریاحین برون رفتند آن سردان ز مسکن به سربالای هستی روی آرید چو مرغان خلیلی از نشیمن رسید آن لک لک عارف ز غربت مسبح گرد او مرغان الکن هزیمتیان که پنهان گشته بودند برون کردند سر یک یک ز روزن برون کردند سرها سبزپوشان پر از طوق و جواهر گوش و گردن سماع است و هزاران حور در باغ همی کوبند پا بر گور بهمن هلا ای بید گوش و سر بجنبان اگر داری چو نرگس چشم روشن همی گویم سخن را ترک من کن ستیزه رو است می آید پی من نخواهم من برای روی سختش حدیث عاشقان را فاش کردن ینادی الورد یا اصحاب مدین الا فافرح بنا من کان یحزن فان الارض اخضرت بنور و قال الله للعاری تزین و عاد الهاربون الی حیاه و دیوان النشور غدا مدون بامر الله ماتوا ثم جاؤا و ابلاهم زمانا ثم احسن و شمس الله طالعه به فضل و برهان صنایعه مبرهن و صبغنا النبات بغیر صبغ نقدر حجمها من غیر ملبن جنان فی جنان فی جنان الا یا حایرا فیها توطن و هیجنا النفوس الی المعالی فذا نال الوصال و ذا تفرعن الا فاسکت و کلمهم به صمت فان الصمت للاسرار ابین # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۲۱ افندس مسین کاغا یومیندن کابیکینونین کالی زویمسن یتی بیرسس یتی قومسس بیمی تی پاتیس بیمی تی خسس هله دل من هله جان من هله این من هله آن من هله خان من هله مان من هله گنج من هله کان من هذا سیدی هذا سندی هذا سکنی هذا مددی هذا کنفی هذا عمدی هذا ازلی هذا ابدی یا من وجهه ضعف القمر یا من قده ضعف الشجر یا من زارنی وقت السحر یا من عشقه نور النظر گر تو بدوی ور تو بپری ز این دلیر جان خود جان نبری ور جان ببری از دست غمش از مرده خری والله بتری ایلا کالیمو ایلا شاهیمو خاراذی دیدش ذتمش انیمو یوذ پسه بنی پوپونی لالی میذن چاکوسش کالی تویالی از لیلی خود مجنون شده ام وز صد مجنون افزون شده ام وز خون جگر پرخون شده ام باری بنگر تا چون شده ام گر ز آنک مرا زین جان بکشی من غرقه شوم در عین خوشی دریا شود این دو چشم سرم گر گوش مرا زان سو بکشی یا منبسطا فی تربیتی یا مبتشرا فی تهنیتی ان کنت تری ان تقتلنی یا قاتلنا انت دیتی گر خویش تو بر مستی بزنی هستی تو بر هستی بزنی در حلقه ما بهر دل ما شکلی بکنی دستی بزنی صد گونه خوشی دیدم ز اشی گفتم که لبت گفتا نچشی بر گورم اگر آیی بنگر پرعشق بود چشمم ز کشی آن باغ بود نی نقش ثمر و آن گنج بود نی صورت زر شب عیش بود نی نقل و سمر لا تسالنی زان چیز دیگر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۲۲ کیف اتوب یا اخی من سکر کارجوان لیس من التراب بل معصره بلا مکان خط علی کوسها کتابه شارحه یا من من یشربها من الممات و الهوان من تبریز نبعه منبته و ینعه فها الیها جانب و جانب الی الجنان # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۲۳ العشق یقول لی تزین الزینه عندنا تیقن لا تنظر غیرنا فتعمی لا تله عن الیقین بالظن لا عیش لخایف کییب لا تبرح عندنا فتامن من کنت هواه کیف یهلک من کنت مناه کیف یحزن العقل رسولنا الیکم ذاک حسن و نحن احسن اخشوشن بالبلا و ارضی فالهجر من البلاء اخشن من رام الی العلی عروجا هذا سبب الیه یرکن یا مضطربا تعال و افلح فی مسکننا و نعم مسکن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۲۴ ایا بدر الدجی بل انت احسن اذا وافاک قلب کیف یحزن فصر یا قلب فی سوق المعالی له رهنا اذا ما کنت ترهن ایا نجما خنوسا فی ذراه تکنس فی صعودک او توطن فلا یعلوک نحس انت آمن و لا یغشاک فقر انت مخزن ایا جسما فنیت فی هواه له عذر و برهان مبرهن و ارضعنی لبانا ترتضیه فمن ارضعته فهو المسمن اذا ما لم یذقه کیف یحیی و ان الخلد یدخله من آمن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۲۵ اطیب الاسفار عندی انتقالی من مکان فالمکانات حجاب عن عیان اللامکان المکانات خوابی لا مکان بحر الفرات ینتن الماء الزلال طول حبس فی الجنان فی البیان انفراج فی مطار للضمیر یا ضمیری طرسرارا لا تطر صوب البیان انتقال للدجاج وسط دار للحبوب و انتقال للطیور فوق جو للامان یا فتی شتان بین انتقال و انتقال انتقال فی هوان و انتقال فی جنان فی کلا النقلین ذوق فی ابتدا الانتهاض انما الفرق سیبدوا آخرا للافتان # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۲۶ اطیب الاعمار عمر فی طریق العاشقین غمز عین من ملاح فی وصال مستبین رویه المعشوق یوما فی مقام موحش زاد طیبا من جنان فی قیان حور عین عفروا من ترب باب بغیه وجهی مدا فهی زادت لطفها عندی من الماء المعین غار جسمی ان یراه عاذل او عاذر انه یحکی صفاتا من صفات شمس دین حبذا سکر حیاتی مزیل للحیا اشربوا اصحابنا تستمسکوا الحق المبین سیدا مولا کریما عالما مستیقظا استرق العبد ذاک الطاهر الروح الامین حبذا ظلا ظلیلا من نخیل باسق آمن من کل خوف او بلاء او مکین تمره یصفی عقولا کدرت انوارها فاعجبوا من مسکر مستکثر الرای الرزین # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۲۷ یا صغیر السن یا رطب البدن یا قریب العهد من شرب اللبن هاشمی الوجه ترکی القفا دیلمی الشعر رومی الذقن روحه روحی و روحی روحه من رآی روحین عاشا فی بدن صح عند الناس انی عاشق غیر ان لم یعرفوا عشقی به من اقطعوا شملی و ان شیتم صلوا کل شیء منکم عندی حسن ذاب مما فی متاعی وطنی و متاعی باد مما فی وطن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۲۸ ابشر ثم ابشر یا مؤتمن اقترب الوصل و افنی المحن فاجتمعوا نقضی ما فاتنا من سکر یلقب ام الفتن قد قدم الساقی نعم السقا قد قرب المنزل نعم الوطن کار تو این است که دل پروری پرورش آمد همه کار چمن خلدک الله لنا ساقیا انت لنا البر ولی المنن نحن عطاش سندی فاسقنا من سکر یقطع راس الحزن ینشینا صفوته نشأه طیبه السر ملیح العلن ترک کن این گفت و همی باش جفت و اغتنم الفرض و خل السنن فاغتنم السکر و زمزم لنا تن تنتن تن تنتن تن تنن قد ظهر الصبح و خل الحرس قد وضع الحرب فخل المحن طیبنا الراح و نعم المطیب و اختلط الشهد لنا باللبن نطمع فی الزاید فازدد لنا فاسق و اسرف سرفا مشبعا سن لنا سنتک المرتضی رن لنا رنه ظبی الاغن نخ هنا جمله بعراننا لیس علی الارض کهذا العطن من هو لا یغبط هذ السقا من هو لا یعبد هذ الوثن ما لرسالات هوی منتهی فاقنع بالاوجز یا ممتحن قد سکر القوم و نام الندیم نشرب بالوحده نحن اذن مفتعلن مفتعلن مفتعل فعلللن فعلللن فعللن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۲۹ نحن إلیٰ سیدنا راجعون طیبة النفس به طایعون سیدنا یصبح یبتاعنا أنفسنا نحن له بایعون یفسد إن جاع إلیٰ مأکل نحن إلیٰ نظرته جایعون سوف تلاقیه بمیعاده تحسب أنا أبدا ضایعون # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۰ ای عاشقان ای عاشقان آن کس که بیند روی او شوریده گردد عقل او آشفته گردد خوی او معشوق را جویان شود دکان او ویران شود بر رو و سر پویان شود چون آب اندر جوی او در عشق چون مجنون شود سرگشته چون گردون شود آن کو چنین رنجور شد نایافت شد داروی او جان ملک سجده کند آن را که حق را خاک شد ترک فلک چاکر شود آن را که شد هندوی او عشقش دل پردرد را بر کف نهد بو می کند چون خوش نباشد آن دلی کو گشت دستنبوی او بس سینه ها را خست او بس خواب ها را بست او بسته ست دست جادوان آن غمزه جادوی او شاهان همه مسکین او خوبان قراضه چین او شیران زده دم بر زمین پیش سگان کوی او بنگر یکی بر آسمان بر قلعه روحانیان چندین چراغ و مشعله بر برج و بر باروی او شد قلعه دارش عقل کل آن شاه بی طبل و دهل بر قلعه آن کس بررود کو را نماند اوی او ای ماه رویش دیده ای خوبی از او دزدیده ای ای شب تو زلفش دیده ای نی نی و نی یک موی او این شب سیه پوش است از آن کز تعزیه دارد نشان چون بیوه ای جامه سیه در خاک رفته شوی او شب فعل و دستان می کند او عیش پنهان می کند نی چشم بندد چشم او کژ می نهد ابروی او ای شب من این نوحه گری از تو ندارم باوری چون پیش چوگان قدر هستی دوان چون گوی او آن کس که این چوگان خورد گوی سعادت او برد بی پا و بی سر می دود چون دل به گرد کوی او ای روی ما چون زعفران از عشق لاله ستان او ای دل فرورفته به سر چون شانه در گیسوی او مر عشق را خود پشت کو سر تا به سر روی است او این پشت و رو این سو بود جز رو نباشد سوی او او هست از صورت بری کارش همه صورتگری ای دل ز صورت نگذری زیرا نه ای یک توی او داند دل هر پاک دل آواز دل ز آواز گل غریدن شیر است این در صورت آهوی او بافیده دست احد پیدا بود پیدا بود از صنعت جولاهه ای وز دست وز ماکوی او ای جان ما ماکوی او وی قبله ما کوی او فراش این کو آسمان وین خاک کدبانوی او سوزان دلم از رشک او گشته دو چشمم مشک او کی ز آب چشم او تر شود ای بحر تا زانوی او این عشق شد مهمان من زخمی بزد بر جان من صد رحمت و صد آفرین بر دست و بر بازوی او من دست و پا انداختم وز جست و جو پرداختم ای مرده جست و جوی من در پیش جست و جوی او من چند گفتم های دل خاموش از این سودای دل سودش ندارد های من چون بشنود دل هوی او # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۱ حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو رو سینه را چون سینه ها هفت آب شو از کینه ها وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی گر سوی مستان می روی مستانه شو مستانه شو آن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شده آن گوش و عارض بایدت دردانه شو دردانه شو چون جان تو شد در هوا ز افسانه ی شیرین ما فانی شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو تو لیلة القبری برو تا لیلة القدری شوی چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو اندیشه ات جایی رود وآنگه تو را آن جا کشد ز اندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو پیشانه شو قفلی بود میل و هوا بنهاده بر دل های ما مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو بنواخت نور مصطفی آن استن حنانه را کمتر ز چوبی نیستی حنانه شو حنانه شو گوید سلیمان مر تو را بشنو لسان الطیر را دامی و مرغ از تو رمد رو لانه شو رو لانه شو گر چهره بنماید صنم پر شو از او چون آینه ور زلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانه شو تا کی دوشاخه چون رخی تا کی چو بیذق کم تکی تا کی چو فرزین کژ روی فرزانه شو فرزانه شو شکرانه دادی عشق را از تحفه ها و مال ها هل مال را خود را بده شکرانه شو شکرانه شو یک مدتی ارکان بدی یک مدتی حیوان بدی یک مدتی چون جان شدی جانانه شو جانانه شو ای ناطقه بر بام و در تا کی روی در خانه پر نطق زبان را ترک کن بی چانه شو بی چانه شو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۲ مستی ببینی رازدان می دانک باشد مست او هستی ببینی زنده دل می دانک باشد هست او گر سر ببینی پرطرب پر گشته از وی روز و شب می دانک آن سر را یقین خاریده باشد دست او عالم چو ضد یک دگر در قصد خون و شور و شر لیکن نیارد دم زدن از هیبت پابست او هر دم یکی را می دهد تا چون درختی برجهد حیران شود دیو و پری در خیز و در برج است او سبلت قوی مالیده ای از شیر نقشی دیده ای ای فربه از بایست خود باری ببین بایست او زو قالبت پیوسته شد پیوسته گردد حالتت ای رغبت پیوندها از رحمت پیوست او ای خوش بیابان که در او عشق است تازان سو به سو جز حق نباشد فوق او جز فقر نبود پست او شست سخن کم باف چون صیدت نمی گردد زبون تا او بگیرد صیدها ای صید مست شست او # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۳ بیدار شو بیدار شو هین رفت شب بیدار شو بیزار شو بیزار شو وز خویش هم بیزار شو در مصر ما یک احمقی نک می فروشد یوسفی باور نمی داری مرا اینک سوی بازار شو بی چون تو را بی چون کند روی تو را گلگون کند خار از کفت بیرون کند وآنگه سوی گلزار شو مشنو تو هر مکر و فسون خون را چرا شویی به خون همچون قدح شو سرنگون و آن گاه دردی خوار شو در گردش چوگان او چون گوی شو چون گوی شو وز بهر نقل کرکسش مردار شو مردار شو آمد ندای آسمان آمد طبیب عاشقان خواهی که آید پیش تو بیمار شو بیمار شو این سینه را چون غار دان خلوتگه آن یار دان گر یار غاری هین بیا در غار شو در غار شو تو مرد نیک ساده ای زر را به دزدان داده ای خواهی بدانی دزد را طرار شو طرار شو خاموش وصف بحر و در کم گوی در دریای او خواهی که غواصی کنی دم دار شو دم دار شو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۴ نبود چنین مه در جهان ای دل همین جا لنگ شو از جنگ می ترسانیم گر جنگ شد گو جنگ شو ماییم مست ایزدی زان باده های سرمدی تو عاقلی و فاضلی دربند نام و ننگ شو رفتیم سوی شاه دین با جامه های کاغذین تو عاشق نقش آمدی همچون قلم در رنگ شو در عشق جانان جان بده بی عشق نگشاید گره ای روح این جا مست شو وی عقل این جا دنگ شو شد روم مست روی او شد زنگ مست موی او خواهی به سوی روم رو خواهی به سوی زنگ شو در دوغ او افتاده ای خود تو ز عشقش زاده ای زین بت خلاصی نیستت خواهی به صد فرسنگ شو گر کافری می جویدت ورمؤمنی می شویدت این گو برو صدیق شو و آن گو برو افرنگ شو چشم تو وقف باغ او گوش تو وقف لاغ او از دخل او چون نخل شو وز نخل او آونگ شو هم چرخ قوس تیر او هم آب در تدبیر او گر راستی رو تیر شو ور کژروی خرچنگ شو ملکی است او را زفت و خوش هر گونه ای می بایدش خواهی عقیق و لعل شو خواهی کلوخ و سنگ شو گر لعل و گر سنگی هلا می غلت در سیل بلا با سیل سوی بحر رو مهمان عشق شنگ شو بحری است چون آب خضر گر پر خوری نبود مضر گر آب دریا کم شود آنگه برو دلتنگ شو می باش همچون ماهیان در بحر آیان و روان گر یاد خشکی آیدت از بحر سوی گنگ شو گه بر لبت لب می نهد گه بر کنارت می نهد چون آن کند رو نای شو چون این کند رو چنگ شو هر چند دشمن نیستش هر سو یکی مستیستش مستان او را جام شو بر دشمنان سرهنگ شو سودای تنهایی مپز در خانه خلوت مخز شد روز عرض عاشقان پیش آ و پیش آهنگ شو آن کس بود محتاج می کو غافل است از باغ وی باغ پرانگور ویی گه باده شو گه بنگ شو خاموش همچون مریمی تا دم زند عیسی دمی کت گفت کاندر مشغله یار خران عنگ شو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۵ ای شعشعه نور فلق در قبه مینای تو پیمانه خون شفق پنگان خون پیمای تو ای میل ها در میل ها وی سیل ها در سیل ها رقصان و غلتان آمده تا ساحل دریای تو با رفعت و آهنگ مه مه را فتد از سر کله چون ماه رو بالا کند تا بنگرد بالای تو در هر صبوحی بلبلان افغان کنان چون بی دلان بر پرده های واصلان در روضه خضرای تو ای جان ها دیدارجو دل ها همه دلدارجو ای برگشاده چارجو در باغ باپهنای تو یک جو روان ماء معین یک جوی دیگر انگبین یک جوی شیر تازه بین یک جو می حمرای تو تو مهلتم کی می دهی می بر سر می می دهی کو سر که تا شرحی کنم از سرده صهبای تو من خود کی باشم آسمان در دور این رطل گران یک دم نمی یابد امان از عشق و استسقای تو ای ماه سیمین منطقه با عشق داری سابقه وی آسمان هم عاشقی پیداست در سیمای تو عشقی که آمد جفت دل شد بس ملول از گفت دل ای دل خمش تا کی بود این جهد و استقصای تو دل گفت من نای ویم نالان ز دم های ویم گفتم که نالان شو کنون جان بنده سودای تو انا فتحنا بابکم لا تهجروا اصحابکم حمدا لعشق شامل بگرفته سر تا پای تو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۶ ساقی اگر کم شد میت دستار ما بستان گرو چون می ز داد تو بود شاید نهادن جان گرو بس اکدش و بس کدخدا کز شور می های خدا کرده ست اندر شهر ما دکان و خان و مان گرو آن شاه ابراهیم بین کادهم به دستش معرفت مر تخت را و تاج را کرده ست آن سلطان گرو بوبکر سر کرده گرو عمر پسر کرده گرو عثمان جگر کرده گرو و آن بوهریره انبان گرو پس چه عجب آید تو را چون با شهان این می کند گر ز آنک درویشی کند از بهر می خلقان گرو آن شاهد فرد احد یک جرعه ای در بت نهد در عشق آن سنگ سیه کافر کند ایمان گرو من مست آن میخانه ام در دام آن دردانه ام در هیچ دامی پر خود ننهاده چون مرغان گرو بهر چه لرزی بر گرو در کار او جان گو برو جان شد گرو ای کاشکی گشتی دو صد چندان گرو خامش رها کن بلبلی در گلشن آی و درنگر بلبل نهاده پر و سر پیش گل خندان گرو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۷ آن کون خر کز حاسدی عیسی بود تشویش او صد کیر خر در کون او صد تیز سگ در ریش او خر صید آهو کی کند خر بوی نافه کی کشد یا بول خر را بو کند یا گه بود تفتیش او هر جوی آب اندر رود آن ماده خر بولی کند جو را زیان نبود ولی واجب بود تعطیش او خر ننگ دارد زآن دغل از حق شنو بل هم اضل ای چون مخنث غنج او چون قحبگان تخمیش او خامش کنم تا حق کند او را سیه روی ابد من دست در ساقی زنم چون مستم از تجمیش او # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۸ ای عشق تو موزونتری یا باغ و سیبستان تو چرخی بزن ای ماه تو جان بخش مشتاقان تو تلخی ز تو شیرین شود کفر و ضلالت دین شود خار خسک نسرین شود صد جان فدای جان تو در آسمان درها نهی در آدمی پرها نهی صد شور در سرها نهی ای خلق سرگردان تو عشقا چه شیرین خوستی عشقا چه گلگون روستی عشقا چه عشرت دوستی ای شادی اقران تو ای بر شقایق رنگ تو جمله حقایق دنگ تو هر ذره را آهنگ تو در مطمع احسان تو بی تو همه بازارها پژمرده اندر کارها باغ و رز و گلزارها مستسقی باران تو رقص از تو آموزد شجر پا با تو کوبد شاخ تر مستی کند برگ و ثمر بر چشمه حیوان تو گر باغ خواهد ارمغان از نوبهار بی خزان تا برفشاند برگ خود بر باد گل افشان تو از اختران آسمان از ثابت و از سایره عار آید آن استاره را کو تافت بر کیوان تو ای خوش منادی های تو در باغ شادی های تو بر جای نان شادی خورد جانی که شد مهمان تو من آزمودم مدتی بی تو ندارم لذتی کی عمر را لذت بود بی ملح بی پایان تو رفتم سفر بازآمدم ز آخر به آغاز آمدم در خواب دید این پیل جان صحرای هندستان تو صحرای هندستان تو میدان سرمستان تو بکران آبستان تو از لذت دستان تو سودم نشد تدبیرها بسکست دل زنجیرها آورد جان را کشکشان تا پیش شادروان تو آن جا نبینم ماردی آن جا نبینم باردی هر دم حیاتی واردی از بخشش ارزان تو ای کوه از حلمت خجل وز حلم تو گستاخ دل تا درجهد دیوانه ای گستاخ در ایوان تو از بس که بگشادی تو در در آهن و کوه و حجر چون مور شد دل رخنه جو در طشت و در پنگان تو گر تا قیامت بشمرم در شرح رویت قاصرم پیموده کی تاند شدن ز اسکره عمان تو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۹ والله ملولم من کنون از جام و سغراق و کدو کو ساقی دریادلی تا جام سازد از سبو با آنچ خو کردی مرا اندرمدزد آن ده مها با توست آن حیله مکن این جا مجو آن جا مجو هر بار بفریبی مرا گویی که در مجلس درآ هر آرزو که باشدت پیش آ و در گوشم بگو خوش من فریب تو خورم نندیشم و این ننگرم که من چو حلقه بر درم چون لب نهم بر گوش تو من بر درم تو واصلی حاتم کف و دریادلی بالله رها کن کاهلی می ریز چون خون عدو تا هوش باشد یار من باطل شود گفتار من هر دم خیالی باطلی سر برزند در پیش او آن کز میت گلگون بود یا رب چه روزافزون بود کز آب حیوان می کند آن خضر هر ساعت وضو از آسمان آمد ندا کای بزمتان را ما فدا طوبی لکم طوبی لکم طیبوا کراما و اشربوا سقیا لهذا المفتتح القوم غرقی فی الفرح زین سو قدح زان سو قدح تا شد شکم ها چارسو کس را نماند از خود خبر بربند در بگشا کمر از دست رفتیم ای پسر رو دست ها از ما بشو من مست چشم شنگ تو و آن طره آونگ تو کز باده گلرنگ تو وارسته ایم از رنگ و بو خامش کن کز بیخودی گر های و هویی می زدی این جا به فضل ایزدی نی های می گنجد نه هو می گشته ام بی هوش من تا روز روشن دوش من یک ساعتی ساران کو یک ساعتی پایان کو ای شمس تبریزی بیا ای جان و دل چاکر تو را گرچه نبشتی از جفا نام مرا بر آب جو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۴۰ دل دی خراب و مست و خوش هر سو همی افتاد از او در گلبنش جان صدزبان چون سوسن آزاد از او دل ها چو خسرو از لبش شیرین چو شکر تا ابد گر یک زمان پنهان شود نالند چون فرهاد از او چون صد بهشت از لطف او این قالب خاکی نگر رشک دم عیسی شده در زنده کردن باد از او در طبع همچون گولخن ناگه خلیفه رو نمود از روی میر مؤمنان شد فخر صد بغداد از او ای ذوق تسبیح ملک بر آسمان از فر او چشم و چراغ رهبری جان همه عباد از او جان صد هزاران گرد او چون انجم او مه در میان مست و خرامان می رود چشم بدان کم باد از او شعشاع ماه چارده از پرتو رخسار او هم جعدهای عنبرین در طره شمشاد از او گر یک جهان ویرانه شد از لشکر سلطان عشق خود صد جهان جان جان شد در عوض بنیاد از او گرچه که بیدادی کند بر عاشقان آن غمزه ها داده جمال و حسن را در هر دو عالم داد از او پا برنهادی بر فلک از ناز و نخوت این زمین گر فهم کردی ذره ای کاین شاه خوبان زاد از او عقل از سر گستاخیی پیشش دوید و زخم خورد چون دید روح آن زخم را شد در ادب استاد از او صد غلغله اندر بتان افتاد و اندر بتگران تا دست ها برداشتند بر چرخ در فریاد از او کآخر چه خورشید است این کز چرخ خوبی تافته ست این آب حیوان چون چنین دریا شد و بگشاد از او تا بردرید این عشق او پرده عروس جان ها تا خان و مان بگذاشتند یک عالمی داماد از او بر سر نهاده غاشیه مخدوم شمس الدین کسی کز بس جمال عزتش جبریل پر بنهاد از او زو برگشاید سر خود تبریز و جان بینا شود تا کور گردد دیده نادیده حساد از او # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۴۱ ای تن و جان بنده او بند شکرخنده او عقل و خرد خیره او دل شکرآکنده او چیست مراد سر ما ساغر مردافکن او چیست مراد دل ما دولت پاینده او چرخ معلق چه بود کهنه ترین خیمه او رستم و حمزه کی بود کشته و افکنده او چون سوی مردار رود زنده شود مرد بدو چون سوی درویش رود برق زند ژنده او هیچ نرفت و نرود از دل من صورت او هیچ نبود و نبود همسر و ماننده او ملک جهان چیست که تا او به جهان فخر کند فخر جهان راست که او هست خداونده او ای خنک آن دل که توی غصه و اندیشه او ای خنک آن ره که توی باج ستاننده او عشق بود دلبر ما نقش نباشد بر ما صورت و نقشی چه بود با دل زاینده او گفت برانم پس از این من مگسان را ز شکر خوش مگسی را که توی مانع و راننده او نقش فلک دزد بود کیسه نگهدار از او دام بود دانه او مرده بود زنده او بس کن اگر چه که سخن سهل نماید همه را در دو هزاران نبود یک کس داننده او # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۴۲ چون بجهد خنده ز من خنده نهان دارم از او روی ترش سازم از او بانگ و فغان آرم از او با ترشان لاغ کنی خنده زنی جنگ شود خنده نهان کردم من اشک همی بارم از او شهر بزرگ است تنم غم طرفی من طرفی یک طرفی آبم از او یک طرفی نارم از او با ترشانش ترشم با شکرانش شکرم روی من او پشت من او پشت طرب خارم از او صد چو تو و صد چو منش مست شده در چمنش رقص کنان دست زنان بر سر هر طارم از او طوطی قند و شکرم غیر شکر می نخورم هر چه به عالم ترشی دورم و بیزارم از او گر ترشی داد تو را شهد و شکر داد مرا سکسک و لنگی تو از او من خوش و رهوارم از او هر کی در این ره نرود دره و دوله ست رهش من که در این شاه رهم بر ره هموارم از او مسجد اقصاست دلم جنت مأواست دلم حور شده نور شده جمله آثارم از او هر کی حقش خنده دهد از دهنش خنده جهد تو اگر انکاری از او من همه اقرارم از او قسمت گل خنده بود گریه ندارد چه کند سوسن و گل می شکفد در دل هشیارم از او صبر همی گفت که من مژده ده وصلم از او شکر همی گفت که من صاحب انبارم از او عقل همی گفت که من زاهد و بیمارم از او عشق همی گفت که من ساحر و طرارم از او روح همی گفت که من گنج گهر دارم از او گنج همی گفت که من در بن دیوارم از او جهل همی گفت که من بی خبرم بیخود از او علم همی گفت که من مهتر بازارم از او زهد همی گفت که من واقف اسرارم از او فقر همی گفت که من بی دل و دستارم از او از سوی تبریز اگر شمس حقم باز رسد شرح شود کشف شود جمله گفتارم از او # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۴۳ روشنی خانه تویی خانه بمگذار و مرو عشرت چون شکر ما را تو نگهدار و مرو عشوه دهد دشمن من عشوه او را مشنو جان و دلم را به غم و غصه بمسپار و مرو دشمن ما را و تو را بهر خدا شاد مکن حیله دشمن مشنو دوست میازار و مرو هیچ حسود از پی کس نیک نگوید صنما آنج سزد از کرم دوست به پیش آر و مرو همچو خسان هر نفسی خویش به هر باد مده وسوسه ها را بزن آتش تو به یک بار و مرو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۴۴ کار جهان هر چه شود کار تو کو بار تو کو گر دو جهان بتکده شد آن بت عیار تو کو گیر که قحط است جهان نیست دگر کاسه و نان ای شه پیدا و نهان کیله و انبار تو کو گیر که خار است جهان گزدم و مار است جهان ای طرب و شادی جان گلشن و گلزار تو کو گیر که خود مرد سخا کشت بخیلی همه را ای دل و ای دیده ما خلعت و ادرار تو کو گیر که خورشید و قمر هر دو فروشد به سقر ای مدد سمع و بصر شعله و انوار تو کو گیر که خود جوهریی نیست پی مشتریی چون نکنی سروریی ابر گهربار تو کو گیر دهانی نبود گفت زبانی نبود تا دم اسرار زند جوشش اسرار تو کو هین همه بگذار که ما مست وصالیم و لقا بی گه شد زود بیا خانه خمار تو کو تیز نگر مست مرا همدل و هم دست مرا گر نه خرابی و خرف جبه و دستار تو کو برد کلاه تو غری برد قبایت دگری روی تو زرد از قمری پشت و نگهدار تو کو بر سر مستان ابد خارجیی راه زند شحنگیی چون نکنی زخم تو کو دار تو کو خامش ای حرف فشان درخور گوش خمشان ترجمه خلق مکن حالت و گفتار تو کو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۴۵ شب شد ای خواجه ز کی آخر آن یار تو کو یار خوش آواز تو آن خوش دم و شش تار تو کو یار لطیف تر تو خفته بود در بر تو خفته کند ناله خوش خفته بیدار تو کو گاه نماییش رهی گوش بمالیش گهی دم ز درون تو زند محرم اسرار تو کو زنده کند هر وطنی ناله کند بی دهنی فتنه هر مرد و زنی همدم گفتار تو کو دست بنه بر رگ او تیز روان کن تک او ای دم تو رونق ما رونق بازار تو کو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۴۶ ای شکران ای شکران کان شکر دارم از او پندپذیرنده نیم شور و شرر دارم از او خانه شادی است دلم غصه ندارم چه کنم هر چه به عالم ترشی دورم و بیزارم از او کی هلدم با خود کی می دهدم بر سر می گل دهدم در مه دی بلبل گلزارم از او من خوش و تو نیم خوشی جهد بکن تا بچشی تا قدحی می بکشی ز آنک گرفتارم از او # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۴۷ چیست که هر دمی چنین می کشدم به سوی او عنبر نی و مشک نی بوی وی است بوی او سلسله ای است بی بها دشمن جمله توبه ها توبه شکست من کیم سنگ من و سبوی او توبه شکست او بسی توبه و این چنین کسی پرده دری و دلبری خوی وی است خوی او توبه ی من برای او توبه شکن هوای او توبه من گناه من سوخته پیش روی او شاخ و درخت عقل و جان نیست مگر به باغ او آب حیات جاودان نیست مگر به جوی او عشق و نشاط گستری با می و رطل ساغری می رسد از کنارها غلغل و های هوی او مرد که خودپسند شد همچو کدو بلند شد تا نشود ز خود تهی پر نشود کدوی او سایه که باز می شود جمع و دراز می شود هست ز آفتاب جان قوت جست و جوی او سایه وی است و نور او جمع وی است و دور او نور ز عکس روی او سایه ز عکس موی او ای مه و آفتاب جان پرده دری مکن عیان تا ز فلک فرودرد پرده ی هفت توی او چیست درون جیب من جز تو و من حجاب من ای من و تو فنا شده پیش بقای اوی او # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۴۸ جان و سر تو ای پسر نیست کسی به پای تو آینه بین به خود نگر کیست دگر ورای تو بوسه بده به روی خود راز بگو به گوش خود هم تو ببین جمال خود هم تو بگو ثنای تو نیست مجاز راز تو نیست گزاف ناز تو راز برای گوش تو ناز تو هم برای تو خیز ز پیشم ای خرد تا برهم ز نیک و بد خیز دلا تو نیز هم تا نکنم سزای تو هم پدری و هم پسر هم تو نیی و هم شکر کیست کسی بگو دگر کیست کسی به جای تو بسته لب تو برگشا چیست عقیق بی بها کان عقیق هم تویی من چه دهم بهای تو سایه توست ای پسر هر چه برست ای پسر سایه فکند ای پسر در دو جهان همای تو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۴۹ ای تو خموش پرسخن چیست خبر بیا بگو سوره هل اتی بخوان نکته لافتی بگو خیمه جان بر اوج زن در دل بحر موج زن مشک وجود بردران ترک دو سه سقا بگو چونک ز خود سفر کنی وز دو جهان گذر کنی کیست کز او حذر کنی هیچ سخن مخا بگو از می لعل پرگهر بی خبری و باخبر در دل ما بزن شرر بر سر ما برآ بگو ساقی چرخ در طرب مجلس خاک خشک لب زین دو بزاده روز و شب چیست سبب مرا بگو از دل چرخ در زمین باغ و گل است و یاسمین باد خزانش در کمین چیست چنین چرا بگو بخل و سخا و خیر و شر نیست جدا ز یک دگر نیست یکی و نیست دو چیست یکی دو تا بگو بلبل مست تا به کی ناله کنی ز ماه دی ذکر جفا بس است هی شکر کن از وفا بگو هیچ در این دو مرحله شکر تو نیست بی گله نقش فنا بشو هله ز آینه صفا بگو جزو بهل ز کل بگو خار بهل ز گل بگو درگذر از صفات او ذات نگر خدا بگو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۵۰ عید نمی دهد فرح بی نظر هلال تو کوس و دهل نمی چخد بی شرف دوال تو من به تو مایل و توی هر نفسی ملولتر وه که خجل نمی شود میل من از ملال تو ناز کن ای حیات جان کبر کن و بکش عنان شمس و قمر دلیل تو شهد و شکر دلال تو آیت هر ملاحتی ماه تو خواند بر جهان مایه هر خجستگی ماه تو است و سال تو آب زلال ملک تو باغ و نهال ملک تو جز ز زلال صافیت می نخورد نهال تو ملک تو است تخت ها باغ و سرا و رخت ها رقص کند درخت ها چونک رسد شمال تو مطبخ توست آسمان مطبخیانت اختران آتش و آب ملک تو خلق همه عیال تو عشق کمینه نام تو چرخ کمینه بام تو رونق آفتاب ها از مه بی زوال تو خشک لبند عالمی از لمع سراب تو لطف سراب این بود تا چه بود زلال تو ای ز خیال های تو گشته خیال عاشقان خیل خیال این بود تا چه بود جمال تو وصل کنی درخت را حالت او بدل شود چون نشود مها بدل جان و دل از وصال تو زهر بود شکر شود سنگ بود گهر شود شام بود سحر شود از کرم خصال تو بس سخن است در دلم بسته ام و نمی هلم گوش گشاده ام که تا نوش کنم مقال تو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۵۱ در سفر هوای تو بی خبرم به جان تو نیک مبارک آمده ست این سفرم به جان تو لعل قبا سمر شدی چونک در آن کمر شدی کشته زار در میان زان کمرم به جان تو همچو قمر برآمدی بر قمران سر آمدی همچو هلال زار من زان قمرم به جان تو خشک و ترم خیال تو آینه جمال تو خشک لبم ز سوز دل چشم ترم به جان تو تا تو ز لعل بسته ات تنگ شکر گشاده ای چون مگس شکسته پر بر شکرم به جان تو دام همیشه تا بود آفت بال و پر بود رسته شود ز دام تو بال و پرم به جان تو در تبریز شمس دین هست چراغ هر سحر طالب آفتاب من چون سحرم به جان تو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۵۲ سخت خوش است چشم تو و آن رخ گلفشان تو دوش چه خورده ای دلا راست بگو به جان تو فتنه گر است نام تو پرشکر است دام تو باطرب است جام تو بانمک است نان تو مرده اگر ببیندت فهم کند که سرخوشی چند نهان کنی که می فاش کند نهان تو بوی کباب می زند از دل پرفغان من بوی شراب می زند از دم و از فغان تو بهر خدا بیا بگو ور نه بهل مرا که تا یک دو سخن به نایبی بردهم از زبان تو خوبی جمله شاهدان مات شد و کساد شد چون بنمود ذره ای خوبی بی کران تو بازبدید چشم ما آنچ ندید چشم کس بازرسید پیر ما بیخود و سرگران تو هر نفسی بگویی ام عقل تو کو چه شد تو را عقل نماند بنده را در غم و امتحان تو هر سحری چو ابر دی بارم اشک بر درت پاک کنم به آستین اشک ز آستان تو مشرق و مغرب ار روم ور سوی آسمان شوم نیست نشان زندگی تا نرسد نشان تو زاهد کشوری بدم صاحب منبری بدم کرد قضا دل مرا عاشق و کف زنان تو از می این جهانیان حق خدا نخورده ام سخت خراب می شوم خایفم از گمان تو صبر پرید از دلم عقل گریخت از سرم تا به کجا کشد مرا مستی بی امان تو شیر سیاه عشق تو می کند استخوان من نی تو ضمان من بدی پس چه شد این ضمان تو ای تبریز بازگو بهر خدا به شمس دین کاین دو جهان حسد برد بر شرف جهان تو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۵۳ ای تو امان هر بلا ما همه در امان تو جان همه خوش است در سایه لطف جان تو شاه همه جهان تویی اصل همه کسان تویی چونک تو هستی آن ما نیست غم از کسان تو ابر غم تو ای قمر آمد دوش بر جگر گفت مرا ز بام و در صد سقط از زبان تو جست دلم ز قال او رفت بر خیال او شاید ای نبات خو این همه در زمان تو جان مرا در این جهان آتش توست در دهان از هوس وصال تو وز طلب جهان تو نیست مرا ز جسم و جان در ره عشق تو نشان زآنک نغول می روم در طلب نشان تو بنده بدید جوهرت لنگ شده ست بر درت مانده ام ای جواهری بر طرف دکان تو شاد شود دل و جگر چون بگشایی آن کمر بازگشا تو خوش قبا آن کمر از میان تو تا نظری به جان کنی جان مرا چو کان کنی در تبریز شمس دین نقد رسم به کان تو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۵۴ هین کژ و راست می روی باز چه خورده ای بگو مست و خراب می روی خانه به خانه کو به کو با کی حریف بوده ای بوسه ز کی ربوده ای زلف که را گشوده ای حلقه به حلقه مو به مو نی تو حریف کی کنی ای همه چشم و روشنی خفیه روی چو ماهیان حوض به حوض جو به جو راست بگو به جان تو ای دل و جانم آن تو ای دل همچو شیشه ام خورده میت کدو کدو راست بگو نهان مکن پشت به عاشقان مکن چشمه کجاست تا که من آب کشم سبو سبو در طلبم خیال تو دوش میان انجمن می نشناخت بنده را می نگریست رو به رو چون بشناخت بنده را بنده کژرونده را گفت بیا به خانه هی چند روی تو سو به سو عمر تو رفت در سفر با بد و نیک و خیر و شر همچو زنان خیره سر حجره به حجره شو به شو گفتمش ای رسول جان ای سبب نزول جان ز آنک تو خورده ای بده چند عتاب و گفت و گو گفت شراره ای از آن گر ببری سوی دهان حلق و دهان بسوزدت بانگ زنی گلو گلو لقمه هر خورنده را درخور او دهد خدا آنچ گلو بگیردت حرص مکن مجو مجو گفتم کو شراب جان ای دل و جان فدای آن من نه ام از شتردلان تا برمم به های و هو حلق و گلوبریده با کو برمد از این ابا هر کی بلنگد او از این هست مرا عدو عدو دست کز آن تهی بود گرچه شهنشهی بود دست بریده ای بود مانده به دیر بر سمو خامش باش و معتمد محرم راز نیک و بد آنک نیازمودیش راز مگو به پیش او # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۵۵ کی ز جهان برون شود جزو جهان هله بگو کی برهد ز آب نم چون بجهد یکی ز دو هیچ نمیرد آتشی ز آتش دیگر ای پسر ای دل من ز عشق خون خون مرا به خون مشو چند گریختم نشد سایه من ز من جدا سایه بود موکلم گرچه شوم چو تار مو نیست جز آفتاب را قوت دفع سایه ها بیش کند کمش کند این تو ز آفتاب جو ور دو هزار سال تو در پی سایه می دوی آخر کار بنگری تو سپسی و پیش او جرم تو گشت خدمتت رنج تو گشت نعمتت شمع تو گشت ظلمتت بند تو گشت جست و جو شرح بدادمی ولی پشت دل تو بشکند شیشه دل چو بشکنی سود نداردت رفو سایه و نور بایدت هر دو به هم ز من شنو سر بنه و دراز شو پیش درخت اتقوا چون ز درخت لطف او بال و پری برویدت تن زن چون کبوتران بازمکن بقوبقو چغز در آب می رود مار نمی رسد بدو بانگ زند خبر کند مار بداندش که کو گرچه که چغز حیله گر بانگ زند چو مار هم آن دم سست چغزیش بازدهد ز بانگ بو چغز اگر خمش بدی مار شدی شکار او چونک به کنج وا رود گنج شود جو و تسو گنج چو شد تسوی زر کم نشود به خاک در گنج شود تسوی جان چون برسد به گنج هو ختم کنم بر این سخن یا بفشارمش دگر حکم تو راست من کیم ای ملک لطیف خو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۵۶ سیمبرا ز سیم تو سیمبرم به جان تو وز می نو که داده ای جان نبرم به جان تو زخم گران همی کشم زخم بزن که من خوشم گرچه درون آتشم جمله زرم به جان تو هر نفسی که آن رسد کار دلم به جان رسد گرچه ز پا درآمدم جان سرم به جان تو شکل طبیب عشق تو آمد و داد شربتی خوردم از آن و هر نفس من بترم به جان تو نور دو چشم و نور مه چون برسد یکی شود تو چو مهی به جان من من بصرم به جان تو هر چه که در نظر بود بسته بود عمارتش آه که چنین خراب من از نظرم به جان تو در تبریز شمس دین هست بلندتر شجر شاد و به برگ و با نوا زان شجرم به جان تو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۵۷ سنگ شکاف می کند در هوس لقای تو جان پر و بال می زند در طرب هوای تو آتش آب می شود عقل خراب می شود دشمن خواب می شود دیده من برای تو جامه صبر می درد عقل ز خویش می رود مردم و سنگ می خورد عشق چو اژدهای تو بند مکن رونده را گریه مکن تو خنده را جور مکن که بنده را نیست کسی به جای تو آب تو چون به جو رود کی سخنم نکو رود گاه دمم فرودرد از سبب حیای تو چیست غذای عشق تو این جگر کباب من چیست دل خراب من کارگه وفای تو خابیه جوش می کند کیست که نوش می کند چنگ خروش می کند در صفت و ثنای تو عشق درآمد از درم دست نهاد بر سرم دید مرا که بی توام گفت مرا که وای تو دیدم صعب منزلی درهم و سخت مشکلی رفتم و مانده ام دلی کشته به دست و پای تو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۵۸ من که ستیزه روترم در طلب لقای تو بدهم جان بی وفا از جهت وفای تو در دل من نهاده ای آنچ دلم گشاده ای از دو هزار یک بود آنچ کنم به جای تو گلشکر مقویم هست سپاس و شکر تو کحل عزیزیم بود سرمه خاک پای تو سبزه نرویدی اگر چاشنیش ندادیی چرخ نگرددی اگر نشنودی صلای تو هست جهاز گلبنان حله سرخ و سبز تو هست امید شب روان یقظت روزهای تو من ز لقای مردمان جانب که گریزمی گر نبدی لقایشان آینه لقای تو بخت نداشت دهریی منکر گشت بعث را ور نه بقاش بخشدی موهبت بقای تو پر ز جهاد و نامیه عالم همچو کاهدان کی برسیدی از عدم جز که به کهربای تو در دل خاک از کجا های بدی و هو بدی گر نه پیاپی آمدی دعوت های های تو هم به خود آید آن کرم کیست که جذب او کند هست خود آمدن دلا عاطفت خدای تو گوید ذره ذره را چند پریم بر هوا هست هوا و ذره هم دستخوش هوای تو گردد صد صفت هوا ز اول روز تا به شب چرخ زنان به هر صفت رقص کنان برای تو رقص هوا ندیده ای رقص درخت ها نگر یا سوی رقص جان نگر پیش و پس حدای تو بس کن تا که هر یکی سوی حدیث خود رود نبود طبع ها همه عاشق مقتضای تو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۵۹ باده چو هست ای صنم بازمگیر و نی مگو عرضه مکن دو دست تی پر کن زود آن سبو ای طربون غم شکن سنگ بر این سبو مزن از در حق به یک سبو کم نشده ست آب جو زان قدحی که ساحران جان به فدا شدند از آن چون کف موسی نبی بزم نهاد و کرد طو فاش بیا و فاش ده باده عشق فاش به عید شده ست و عام را گر رمضان است باش گو رغم سپید ماخ را رقص درآر شاخ را و آن کرم فراخ را بازگشای تو به تو مهره که درربوده ای بر کف دست نه دمی و آن گروی که برده ای بار دوم ز ما مجو مرده به مرگ پار من زنده شده ز یار من چند خزیده در کفن زنده از آن مسیح خو منکر حشر روز دین ژاژ مخا بیا ببین رسته چو سبزه از زمین سروقدان باغ هو خامش کرده جملگان ناطق غیب بی زبان خطبه بخوانده بر جهان بی نغمات و گفت و گو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶۰ ندیدم در جهان کس را که تا سر پر نبوده ست او همه جوشان و پرآتش کمین اندر بهانه جو همه از عشق بررسته جگرها خسته لب بسته ولی در گلشن جانشان شقایق های تو بر تو حقایق های نیک و بد به شیر خفته می ماند که عالم را زند برهم چو دستی برنهی بر او بسی خورشید افلاکی نهان در جسم هر خاکی بسی شیران غرنده نهان در صورت آهو به مثل خلقت مردم نزاد از خاک و از انجم وگرچه زاد بس نادر از این داماد و کدبانو ضمیرت بس محل دارد قدم فوق زحل دارد اگرچه اندر آب و گل فروشد پاش تا زانو روان گشته ست از بالا زلال لطف تا این جا که ای جان گل آلوده از این گل خویش را واشو نمی بینی تو این زمزم فروتر می روی هر دم اگر ایوبی و محرم به زیر پای جو دارو چو شستن گیرد او خود را رباید آب جو او را چو سیبش می برد غلطان به باغ خرم بی سو به سیبستان رسد سیبش رهد از سنگ آسیبش نبیند اندر آن گلشن به جز آسیب شفتالو دل ویس و دل رامین ببیند جنت وحدت گل سرخ و گل خیری نشیند مست رو با رو از آن سو در کف حوری شراب صاف انگوری از این سو کرده رو بانو به خنده سوی روبانو در آن باغ خوش اعلوفه سپی پوشان چو اشکوفه که رستیم از سیه کاری ز مازو رفت آن ما زو بصیرت ها گشاده هر نظر حیران در آن منظر دهان پرقند و پرشکر تو خود باقیش را برگو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶۱ اگر نه عاشق اویم چه می پویم به کوی او وگر نه تشنه اویم چه می جویم به جوی او بر این مجنون چه می بندم مگر بر خویش می خندم که او زنجیر نپذیرد مگر زنجیر موی او ببر عقلم ببر هوشم که چون پنبه ست در گوشم چو گوشم رست از این پنبه درآید های هوی او همی گوید دل زارم که با خود عهدها دارم نیاشامم شراب خوش مگر خون عدوی او دلم را می کند پرخون سرم را پرمی و افیون دل من شد تغار او سر من شد کدوی او چه باشد ماه یا زهره چو او بگشود آن چهره چه دارد قند یا حلوا ز شیرینی خوی او مرا گوید چرا زاری ز ذوق آن شکرباری مرا گوید چرا زردی ز لاله ستان روی او مرا هر دم برانگیزی به سوی شمس تبریزی بگو در گوش من ای دل چه می تازی به سوی او # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶۲ دگرباره بشوریدم بدان سانم به جان تو که هر بندی که بربندی بدرانم به جان تو من آن دیوانه بندم که دیوان را همی بندم زبان مرغ می دانم سلیمانم به جان تو نخواهم عمر فانی را توی عمر عزیز من نخواهم جان پرغم را توی جانم به جان تو چو تو پنهان شوی از من همه تاریکی و کفرم چو تو پیدا شوی بر من مسلمانم به جان تو گر آبی خوردم از کوزه خیال تو در او دیدم وگر یک دم زدم بی تو پشیمانم به جان تو اگر بی تو بر افلاکم چو ابر تیره غمناکم وگر بی تو به گلزارم به زندانم به جان تو سماع گوش من نامت سماع هوش من جامت عمارت کن مرا آخر که ویرانم به جان تو درون صومعه و مسجد توی مقصودم ای مرشد به هر سو رو بگردانی بگردانم به جان تو سخن با عشق می گویم که او شیر و من آهویم چه آهویم که شیران را نگهبانم به جان تو ایا منکر درون جان مکن انکارها پنهان که سر سرنبشتت را فروخوانم به جان تو چه خویشی کرد آن بی چون عجب با این دل پرخون که ببریده ست آن خویشی ز خویشانم به جان تو تو عید جان قربانی و پیشت عاشقان قربان بکش در مطبخ خویشم که قربانم به جان تو ز عشق شمس تبریزی ز بیداری و شبخیزی مثال ذره گردان پریشانم به جان تو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶۳ چو شیرینتر نمود ای جان مها شور و بلای تو بهشتم جان شیرین را که می سوزد برای تو روان از تو خجل باشد دلم را پا به گل باشد مرا چه جای دل باشد چو دل گشته ست جای تو تو خورشیدی و دل در چه بتاب از چه به دل گه گه که می کاهد چو ماه ای مه به عشق جان فزای تو ز خود مسم به تو زرم به خود سنگم به تو درم کمر بستم به عشق اندر به اومید قبای تو گرفتم عشق را در بر کله بنهاده ام از سر منم محتاج و می گویم ز بی خویشی دعای تو دلا از حد خود مگذر برون کن باد را از سر به خاک کوی او بنگر ببین صد خونبهای تو اگر ریزم وگر رویم چه محتاج تو مه رویم چو برگ کاه می پرم به عشق کهربای تو ایا تبریز خوش جایم ز شمس الدین به هیهایم زنم لبیک و می آیم بدان کعبه لقای تو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶۴ اگر بگذشت روز ای جان به شب مهمان مستان شو بر خویشان و بی خویشان شبی تا روز مهمان شو مرو ای یوسف خوبان ز پیش چشم یعقوبان شب قدری کن این شب را چراغ بیت احزان شو اگر دوریم رحمت شو وگر عوریم خلعت شو وگر ضعفیم صحت شو وگر دردیم درمان شو اگر کفریم ایمان شو وگر جرمیم غفران شو وگر عوریم احسان شو بهشتی باش و رضوان شو برای پاسبانی را بکوب آن طبل جانی را برای دیورانی را شهب انداز شیطان شو تو بحری و جهان ماهی به گاهی چیست و بی گاهی حیات ماهیان خواهی بر ایشان آب حیوان شو شب تیره چه خوش باشد که مه مهمان ما باشد برای شب روان جان برآ ای ماه تابان شو خمش کن ای دل مضطر مگو دیگر ز خیر و شر چو پیش او است سر مظهر دهان بربند و پنهان شو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶۵ فقیر است او فقیر است او فقیر ابن الفقیر است او خبیر است او خبیر است او خبیر ابن الخبیر است او لطیف است او لطیف است او لطیف ابن اللطیف است او امیر است او امیر است او امیر ملک گیر است او پناه است او پناه است او پناه هر گناه است او چراغ است او چراغ است او چراغ بی نظیر است او سکون است او سکون است او سکون هر جنون است او جهان است او جهان است او جهان شهد و شیر است او چو گفتی سر خود با او بگفتی با همه عالم وگر پنهان کنی می دان که دانای ضمیر است او وگر ردت کنند این ها بنگذارد تو را تنها درآ در ظل این دولت که شاه ناگریز است او به سوی خرمن او رو که سرسبزت کند ای جان به زیر دامن او رو که دفع تیغ و تیر است او هر آنچ او بفرماید سمعنا و اطعنا گو ز هر چیزی که می ترسی مجیر است او مجیر است او اگر کفر و گنه باشد وگر دیو سیه باشد چو زد بر آفتاب او یکی بدر منیر است او سخن با عشق می گویم سبق از عشق می گیرم به پیش او کشم جان را که بس اندک پذیر است او بتی دارد در این پرده بتی زیبا ولی مرده مکش اندر برش چندین که سرد و زمهریر است او دو دست و پا حنی کرده دو صد مکر و مری کرده جوان پیداست در چادر ولیکن سخت پیر است او اگر او شیر نر بودی غذای او جگر بودی ولیکن یوز را ماند که جویای پنیر است او ندارد فر سلطانی نشاید هم به دربانی که اندر عشق تتماجی برهنه همچو سیر است او اگر در تیر او باشی دوتا همچون کمان گردی از او شیری کجا آید ز خرگوشی اسیر است او دلم جوشید و می خواهد که صد چشمه روان گردد ببست او راه آب من به ره بستن نکیر است او # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶۶ دگرباره بشوریدم بدان سانم به جان تو که هر بندی که بربندی بدرانم به جان تو چو چرخم من چو ماهم من چو شمعم من ز تاب تو همه عقلم همه عشقم همه جانم به جان تو نشاط من ز کار تو خمار من ز خار تو به هر سو رو بگردانی بگردانم به جان تو غلط گفتم غلط گفتن در این حالت عجب نبود که این دم جام را از می نمی دانم به جان تو من آن دیوانه بندم که دیوان را همی بندم من دیوانه دیوان را سلیمانم به جان تو به غیر عشق هر صورت که آن سر برزند از دل ز صحن دل همین ساعت برون رانم به جان تو بیا ای او که رفتی تو که چیزی کو رود آید نه تو آنی به جان من نه من آنم به جان تو ایا منکر درون جان مکن انکارها پنهان که سر سرنوشتت را فروخوانم به جان تو ز عشق شمس تبریزی ز بیداری و شبخیزی مثال ذره ای گردان پریشانم به جان تو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶۷ دل آتش پذیر از توست برق و سنگ و آهن تو مرا سیران کجا باشد مرا تحویل و رفتن تو بدیدم بی تو من خود را تو دیدی بیخودم هم تو به زیر خاک دررفتم نرفتم من بیا من تو اگر گویم تو می گویی من آن ظلمت ز خود بینم از آن ظلمت که می گریم سری چون ماه برزن تو گریبانم دریدستم ز خود دامن کشیدستم که تا گیری گریبانم کشی از مهر دامن تو گریبانم دریدی تو و دامانم کشیدی تو کدامم من چه نامم من مرا جان تو مرا تن تو پشیمانم پشیمانم پشیمان تو پشیمان تو چو سوسن صد زبانم من زبان و نطق و سوسن تو دو چشمم خیره در رویت گهی چوگان گهی گویت توی حیران توی چوگان توی دو چشم روشن تو به یک اندیشه حنظل را کنی بر من چو صد شکر به یک اندیشه شکر را کنی چون زهر دشمن تو توی شکر توی حنظل توی اندیشه مبدل توی مور و سلیمان تو توی خورشید و روزن تو بدم من کافر احول شدم توحید را اکمل توی احول کن کافر توی ایمان و مؤمن تو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶۸ نمی گفتی مرا روزی که ما را یار غاری تو درون باغ عشق ما درخت پایداری تو ایا شیر خدا آخر بفرمودی به صید اندر که خه مر آهوی ما را چو آهو خوش شکاری تو شکفته داشتی چون گل دل و جانم دلاراما کنونم خود نمی گویی کز آن گلزار خاری تو ز نازی کز تو در سر بد تهی کرد از دماغم غم مرا زنهار از هجرت که بس بی زینهاری تو چو فتوی داد عشق تو به خون من نمی دانم چه جوهردار تیغی تو چه سنگین دل نگاری تو ایا اومید در دستم عصای موسوی بودی ز هجران چو فرعونش کنون جان در چو ماری تو چو از افلاک نورانی وصال شاه افتادی چو آدم اندر این پستی در این اقلیم ناری تو کنار وصل دربودی یکی چندی تو ای دیده کنار از اشک پر کن تو چو از شه برکناری تو الا ای مو سیه پوشی به هنگام طرب وآنگه سپیدت جامه باشد چون در این غم سوگواری تو به نظم و نثر عذر من سمر شد در جهان اکنون که یک عذرم نپذرفتی چگونه خوش عذاری تو تو ای جان سنگ خارایی که از آب حیات او جدا گشتی و محرومی وآنگه برقراری تو رمیدستی از این قالب ولیکن علقه ای داری کز آن بحر کرم در گوش در شاهواری تو در این اومید پژمرده بپژمردی چو باغ از دی ز دی بگذر سبک برپر که نی جان بهاری تو بخارای جهان جان که معدنگاه علم آن است سفر کن جان باعزت که نی جان بخاری تو مزن فال بدی زیرا به فال سعد وصل آید مگو دورم ز شاه خود که نیک اندر جواری تو چو دانستی که دیوانه شدی عقل است این دانش چو می دانی که تو مستی پس اکنون هشیاری تو هزاران شکر آن شه را که فرزین بند او گشتی هزاران منت آن می را که از وی در خماری تو همه فخر و همه دولت برای شاه می زیبد چرا در قید فخری تو چرا دربند عاری تو فراق من شده فربه ز خون تو که خورد ای دل چرا قربان شدی ای دل چو شیشاک نزاری تو چو سرنایی تو نه چشم از برای انتظار لب چو آن لب را نمی بینی در آن پرده چه زاری تو چو دف از ضربت هجرت چو چنبر گشت پشت من چرا بر دست این دل هم مثال دف نداری تو هزاران منتت بر جان ز عشق شاه شمس الدین تو بادی ریش درکرده که یعنی حق گزاری تو الا ای شاه تبریزم در این دریای خون ریزم چه باشد گر چو موسی گرد از دریا برآری تو ایا خوبی و لطف شه شمردم رمزکی از تو شمردن از کجا تانم که بی حد و شماری تو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶۹ ز مکر حق مباش ایمن اگر صد بخت بینی تو بمال این چشم ها را گر به پندار یقینی تو که مکر حق چنان تند است کز وی دیده جانت تو را عرشی نماید او و گر باشی زمینی تو گمان خاینی می بر تو بر جان امین شکلت که گر تو ساده دل باشی ندارد سود امینی تو خریدی هندوی زشتی قبیحی را تو در چادر تو ساده پوستین بر بوی زهره روی چینی تو چو شب در خانه آوردی بدیدی روش بی چادر ز رویش دیده بگرفتی ز بویش بستی بینی تو در این بازار طراران زاهدشکل بسیارند فریبندت اگر چه اهل و باعقل متینی تو مگر فضل خداوند خداوندان شمس الدین کند تنبیه جانت را کند هر دم معینی تو ببین آن آفتابی را کش اول نیست و نی پایان که اندر دین همی تابد اگر از اهل دینی تو به سوی باغ وحدت رو کز او شادی همی روید که هر جزوت شود خندان اگر در خود حزینی تو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۷۰ هر شش جهتم ای جان منقوش جمال تو در آینه درتابی چون یافت صقال تو آیینه تو را بیند اندازه عرض خود در آینه کی گنجد اشکال کمال تو خورشید ز خورشیدت پرسید کی ات بینم گفتا که شوم طالع در وقت زوال تو رهوار نتانی شد این سوی که چون ناقه بسته ست تو را زانو ای عقل عقال تو عقلی که نمی گنجد در هفت فلک فرش ای عشق چرا رفت او در دام و جوال تو این عقل یکی دانه از خرمن عشق آمد شد بسته ی آن دانه جمله پر و بال تو در بحر حیات حق خوردی تو یکی غوطه جان ابدی دیدی جان گشت وبال تو ملکش به چه کار آید با ملکت عشق تو جاهش به چه کار آید با جاه و جلال تو صد حلقه زرین بین در گوش جهان اکنون از لطف جواب تو وز ذوق سؤال تو خامان که زر پخته از دست تو نامدشان شادند به جای زر با سنگ و سفال تو صد چرخ طواف آرد بر گرد زمین تو صد بدر سجود آرد در پیش هلال تو با تو سگ نفس ما روباهی و مکر آرد که شیر سجود آرد در پیش شغال تو بی پای چو روز و شب اندر سفریم ای جان چون می رسد از گردون هر لحظه تعال تو تاریکی ما چه بود در حضرت نور تو فعل بد ما چه بود با حسن فعال تو روزیم چو سایه ما بر گرد درخت تو شب تا به سحر نالان ایمن ز ملال تو از شوق عتاب تو آن آدم بگزیده از صدر جنان آمد در صف نعال تو دریای دل از مدحت می غرد و می جوشد لیکن لب خود بستم از شوق مقال تو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۷۱ گشته ست طپان جانم ای جان و جهان برگو هین سلسله درجنبان ای ساقی جان برگو سلطان خوشان آمد و آن شاه نشان آمد تا چند کشی گوشم ای گوش کشان برگو سری است سمندر را ز آتش بنمی سوزد جانی است قلندر را نادرتر از آن برگو بنگر حشر مستان از دست بنه دستان با رطل گران پیش آ با ضرب گران برگو زان غمزه چون تیرش و ابروی کمان گیرش اسرار سلحشوری با تیر و کمان برگو برگو هله جان برگو پیش همگان برگو و آن نکته که می دانی با او پنهان برگو از جام رحیق او مست است عشیق او پیغام عقیق او ای گوهر کان برگو من بی زبر و زیرم در پنجه آن شیرم ز احوال جهان سیرم ز احوال فلان برگو زیر است نوای غم و اندرخور شادی بم یک لحظه چنین برگو یک لحظه چنان برگو خورشید معینت شد اقبال قرینت شد مقصود یقینت شد بی شک و گمان برگو چون بگذری ای عارف زین آب و گل ناشف زان سو مثل هاتف بی نام و نشان برگو در عالم جان جا کن در غیب تماشا کن رویی به روان ها کن زین گرم روان برگو من بیخود و سرمستم اینک سر خم بستم ای شاه زبردستم بی کام و دهان برگو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۷۲ هم آگه و هم ناگه مهمان من آمد او دل گفت که کی آمد جان گفت مه مه رو او آمد در خانه ما جمله چو دیوانه اندر طلب آن مه رفته به میان کو او نعره زنان گشته از خانه که این جایم ما غافل از این نعره هم نعره زنان هر سو آن بلبل مست ما بر گلشن ما نالان چون فاخته ما پران فریادکنان کوکو در نیم شبی جسته جمعی که چه دزد آمد و آن دزد همی گوید دزد آمد و آن دزد او آمیخته شد بانگش با بانگ همه زان سان پیدا نشود بانگش در غلغله شان یک مو و هو معکم یعنی با توست در این جستن آنگه که تو می جویی هم در طلب او را جو نزدیکتر است از تو با تو چه روی بیرون چون برف گدازان شو خود را تو ز خود می شو از عشق زبان روید جان را مثل سوسن می دار زبان خامش از سوسن گیر این خو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۷۳ چنگ خردم بگسل تاری من و تاری تو هین نوبت دل می زن باری من و باری تو در وحدت مشتاقی ما جمله یکی باشیم اما چو به گفت آییم یاری من و یاری تو چون احمد و بوبکریم در کنج یکی غاری زیرا که دوی باشد غاری من و غاری تو در عالم خارستان بسیار سفر کردم اکنون بکش از پایم خاری من و خاری تو سرمست بخسپ ای دل در ظل مسیح خود آن رفت که می بودیم زاری من و زاری تو من غرقه شدم در زر تو سجده کنان ای سر بی کار نمی شاید کاری من و کاری تو هر کس که مرا جوید در کوی تو باید جست گر لیلی و مجنون است باری من و باری تو دزدی که رهی می زد هنگام سیاست شد اکنون بزنیم او را داری من و داری تو خاموش که خاموشی فخری من و فخری تو در گفتن و بی صبری عاری من و عاری تو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۷۴ ای یار قلندردل دلتنگ چرایی تو از جغد چه اندیشی چون جان همایی تو بخرام چنین نازان در حلقه جانبازان ای رفته برون از جا آخر به کجایی تو داده ست ز کان تو لعل تو نشانی ها آن گوهر جانی را آخر ننمایی تو بس خوب و لطیفی تو بس چست و ظریفی تو بس ماه لقایی تو آخر چه بلایی تو ای از فر و زیبایی وز خوبی و رعنایی جان حلقه به گوش تو در حلقه نیایی تو ای بنده قمر پیشت جان بسته کمر پیشت از بهر گشاد ما در بند قبایی تو از دل چو ببردی غم دل گشت چو جام جم وین جام شود تابان ای جان چو برآیی تو هر روز برآیی تو با زیب و فر آیی تو در مجلس سرمستان باشور و شر آیی تو شمس الحق تبریزی ای مایه بینایی نادیده مکن ما را چون دیده مایی تو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۷۵ در خشکی ما بنگر وآن پرده تر برگو چشم تر ما را بین ای نور بصر برگو جمع شکران را بین در ما نگران را بین شیرین نظران را بین هین شرح شکر برگو امروز چنان مستی کز جوی جهان جستی امروز اگر خواهی آن چیز دگر برگو هر چند که استادی داد دو جهان دادی در دست که افتادی  زان طرفه خبر برگو از جای نجنبیده لیک از دل و از دیده بسیار بگردیده احوال سفر برگو در کشتی و دریایی خوش موج و مصفایی زیری گه و بالایی ای زیر و زبر برگو با صبر تویی محرم روسخت تویی در غم شمشیر زبان برکش وز صبر و سپر برگو مستی جماعت بین کرده ز قدح بالین یا رب بفزا آمین این قصه ز سر برگو بر هر که زد این برهان جان یابد و سیصد جان باور نکنی این را بر چوب و حجر برگو گفت ار سر او باشم رخسار تو بخراشم ای عارف این را هم با او به سحر برگو آمد دگری از ده هین دیگ دگر برنه گر تاج گرو کردی از رهن کمر برگو گر رافضیی باشد از داد علی در ده ور زآنک بود سنی از عدل عمر برگو موری چه قدر گوید از تخت سلیمانی بگشا لب و شرحش کن اسباب ظفر برگو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۷۶ آن دلبر عیار جگرخواره ما کو آن خسرو شیرین شکرپاره ما کو بی صورت او مجلس ما را نمکی نیست آن پرنمک و پرفن و عیاره ما کو باریک شده ست از غم او ماه فلک نیز آن زهره با بهره سیاره ما کو پربسته چو هاروتم و لب تشنه چو ماروت آن رشک چه بابل سحاره ما کو موسی که در این خشک بیابان به عصایی صد چشمه روان کرد از این خاره ما کو زین پنج حسن ظاهر و زین پنج حسن سر ده چشمه گشاینده در این قاره ما کو از فرقت آن دلبر دردی است در این دل آن داروی درد دل و آن چاره ما کو استاره روز او است چو بر می ندمد صبح گویم که بدم گوید کاستاره ما کو اندر ظلمات است خضر در طلب آب کان عین حیات خوش فواره ما کو جان همچو مسیحی است به گهواره قالب آن مریم بندنده گهواره ما کو آن عشق پر از صورت بی صورت عالم هم دوز ز ما هم زه قواره ما کو هر کنج یکی پرغم مخمور نشسته ست کان ساقی دریادل خماره ما کو آن زنده کن این در و دیوار بدن کو و آن رونق سقف و در و درساره ما کو لوامه و اماره بجنگند شب و روز جنگ افکن لوامه و اماره ما کو ما مشت گلی در کف قدرت متقلب از غفلت خود گفته که گل کاره ما کو شمس الحق تبریز کجا رفت و کجا نیست و اندر پی او آن دل آواره ما کو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۷۷ خزان عاشقان را نوبهار او روان ره روان را افتخار او همه گردن کشان شیردل را کشیده سوی خود بی اختیار او قطار شیر می بینم چو اشتر به بینیشان درآورده مهار او مهارش آنک حاجتمندشان کرد ز خوف و حرصشان کرده نزار او گران جانتر ز عنصرها نه خاک است سبک کرد و ببرد از وی قرار او از آب و آتش و از باد این خاک سبکتر شد چو برد از وی وقار او به خاک آن هر سه عنصر را کند صید به گردون می کند آهو شکار او یکی کاهل نخواهد رست از وی که یک یک را کند دربند کار او ز خاک تیره کاهلتر نباشی به زیر دم او بنهاد خار او عصا زد بر سر دریا که برجه برآورد از دل دریا غبار او عصا را گفت بگذار این عصایی همی پیچد بر خود همچو مار او برآرد مطبخ معده بخاری بسازد جان و حسی زان بخار او ز تف دل دگر جانی بسازد که تا دارد از آن جان ننگ و عار او زهی غیرت که بر خود دارد آن شه که سلطان هم وی است و پرده دار او زهی عشقی که دارد بر کفی خاک که گاهش گل کند گه لاله زار او کند با او به هر دم یک صفت یار ز جمله بسکلد در اضطرار او که تا داند که آن ها بی وفااند بداند قدر این بگزیده یار او عجایب یار غاری گردد او را که یار او باشد و هم یار غار او زبان بربند و بگشا چشم عبرت که بگشاده ست راه اعتبار او # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۷۸ تو کمترخواره ای هشیار می رو میان کژروان رهوار می رو تو آن خنبی که من دیدم ندیدی مرا خنبک مزن ای یار می رو ز بازار جهان بیزار گشتم تو دلالی سوی بازار می رو چو من ایزار پا دستار کردم تو پا بردار و با دستار می رو مرا تا وقت مردن کار این است تو را کار است سوی کار می رو مرا آن رند بشکسته ست توبه تو مرد صایمی ناهار می رو شنیدی فضل شمس الدین تبریز نداری دیده در اقرار می رو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۷۹ تو جام عشق را بستان و می رو همان معشوق را می دان و می رو شرابی باش بی خاشاک صورت لطیف و صاف همچون جان و می رو یکی دیدار او صد جان به ارزد بده جان و بخر ارزان و می رو چو دیدی آن چنان سیمین بری را بده سیم و بنه همیان و می رو اگر عالم شود گریان تو را چه نظر کن در مه خندان و می رو اگر گویند زراقی و خالی بگو هستم دوصد چندان و می رو کلوخی بر لب خود مال با خلق شکر را گیر در دندان و می رو بگو آن مه مرا باقی شما را نه سر خواهیم و نی سامان و می رو کی است آن مه خداوند شمس تبریز درآ در ظل آن سلطان و می رو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۸۰ از این پستی به سوی آسمان شو روانت شاد بادا خوش روان شو ز شهر پرتب و لرزه بجستی به شادی ساکن دارالامان شو اگر شد نقش تن نقاش را باش وگر ویران شد این تن جمله جان شو وگر روی از اجل شد زعفرانی مقیم لاله زار و ارغوان شو وگر درهای راحت بر تو بستند بیا از راه بام و نردبان شو وگر تنها شدی از یار و اصحاب به یاری خدا صاحب قران شو وگر از آب و از نان دور ماندی چو نان شو قوت جان ها و چنان شو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۸۱ دل و جان را طربگاه و مقام او شراب خم بی چون را قوام او همه عالم دهان خشکند و تشنه غذای جمله را داده تمام او غذاها هم غذا جویند از وی که گندم را دهد آب از غمام او عدم چون اژدهای فتنه جویان ببسته فتنه را حلق و مسام او سزای صد عتاب و صد عذابیم کشیده از سزای ما لگام او ز حلم او جهان گستاخ گشته که گویی ما شهانیم و غلام او برای مغز مخموران عشقش بجوشیده به دست خود مدام او کشیده گوش هشیاران به مستی زهی اقبال و بخت مستدام او پیمبر را چو پرده کرده در پیش پس آن پرده می گوید پیام او نکرده بندگان او را سلامی بر ایشان کرده از اول سلام او چه باشد گر شبی را زنده داری به عشق او که آرد صبح و شام او وگر خامی کنی غافل بخسپی بنگذارد تو را ای دوست خام او ز خردی تا کنون بس جا بخفتی کشانیدت ز پستی تا به بام او ز خاکی تا به چالاکی کشیدت بدادت دانش و ناموس و نام او مقامات نوت خواهد نمودن که تا خاصت کند ز انعام عام او به خردی هم ز مکتب می جهیدی چه نرمت کرد و پابرجا و رام او به خاکی و نباتی و به نطفه ستیزیدی درآوردت به دام او ز چندین ره به مهمانیت آورد نیاوردت برای انتقام او به وقت درد می دانی که او او است به خاکی می دهد اویی به وام او همه اویان چو خاشاکی نمایند چو بوی خود فرستد در مشام او سخن ها بانگ زنبوران نماید چو اندر گوش ما گوید کلام او نماید چرخ بیت العنکبوتی چو بنماید مقام بی مقام او همه عالم گرفته ست آفتابی زهی کوری که می گوید کدام او چو درماند نگوید او جز او را چو بجهد هر خسی را کرده نام او شکنجه بایدش زیرا که دزد است مقر ناید به نرمی و به کام او تو باری دزد خود را سیخ می زن چو می دانی که دزدیده ست جام او به یاری های شمس الدین تبریز شود بس مستخف و مستهام او خمش از پارسی تازی بگویم فؤاد ما تسلیه المدام # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۸۲ به پیشت نام جان گویم زهی رو حدیث گلستان گویم زهی رو تو این جا حاضر و شرمم نباشد که از حسن بتان گویم زهی رو بهار و صد بهار از تو خجل شد من افسانه خزان گویم زهی رو تو شاهنشاه صد جان و جهانی من از جان و جهان گویم زهی رو حدیثت در دهان جان نگنجد حدیثت از زبان گویم زهی رو جهان گم گشت و ماهت آشکارا چنین مه را نهان گویم زهی رو همه عالم ز نورت لعل در لعل به پیش تو ز کان گویم زهی رو ز تو دل ها پر از نور یقین است یقین را از گمان گویم زهی رو چو خورشید جمالت بر زمین تافت ز ماه و اختران گویم زهی رو چو لطف شمس تبریزی ز حد رفت من از وی گر فغان گویم زهی رو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۸۳ به پیشت نام جان گویم زهی رو حدیث گلستان گویم زهی رو تو این جا حاضر و شرمم نباشد که از حسن بتان گویم زهی رو چو شاه بی نشان عالم بیاراست من از شکل و نشان گویم زهی رو چو نور لامکان آفاق بگرفت من از جا و مکان گویم زهی رو به پیش این دکان که کان شادی است من از سود و زیان گویم زهی رو به پیش این چنین دانای اسرار کژی در دل نهان گویم زهی رو چو استاره و جهان شد محو خورشید فسانه این جهان گویم زهی رو اوان قاب قوسین است و ادنی حدیث خرکمان گویم زهی رو از آن جان که روان شد سوی جانان بر هر بی روان گویم زهی رو حدیثی را که جان هم نیست محرم من از راه دهان گویم زهی رو چو شاهنشاه صد جان و جهانی من از جان و جهان گویم زهی رو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۸۴ بیا ای رونق گلزار از این سو از آن شکر یکی قنطار از این سو یکی بوسه قضاگردان جانت از آن دو لعل شکربار از این سو از آن روزن فروکن سر چو مهتاب وزان گلشن یکی گلزار از این سو کباب و می از این سو دود از آن سو درخت خار از آن سو یار از این سو تعب تن راست لایق راح دل را منه رنج تن سگسار از این سو سلیمانا سوی بلقیس بگذر که آمد هدهد طیار از این سو به منقارش یکی پرنور نامه نموده صد هزار اسرار از این سو مخور تنها که تنها خوش نباشد یکی ساغر از آن خمار از این سو بدن تنهاخور آمد روح مؤثر که جان هدیه کند ایثار از این سو سقاهم می دهد ساغر پیاپی به تو ای ساقی ابرار از این سو به هر دو دست گیرش تا نریزی قدح پر است هین هشدار از این سو بیا که خرقه ها جمله گرو شد ز تو ای شاه خوش دستار از این سو برهنه شو ز حرف و بحر در رو چو بانگ بحر دان گفتار از این سو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۸۵ چو بگشادم نظر از شیوه تو بشد کارم چو زر از شیوه تو توی خورشید و من چون میوه خام به هر دم پخته تر از شیوه تو چو زهره می نوازم چنگ عشرت شب و روز ای قمر از شیوه تو به هر دم صد هزار اجزای مرده شود چون جانور از شیوه تو چرا ازرق قبای چرخ گردون چنین بندد کمر از شیوه تو چرا روی شفق سرخ است هر شام به خونابه جگر از شیوه تو ز شیوه ماهت استاره همی جست گرفتم من بصر از شیوه تو به خوبی همچو تو خود این محال است چنان خوبی به سر از شیوه تو ز انبوهی نباشد جان سوزن ز عاشق وین حشر از شیوه تو عجب چون آمد اندر عالم عشق هزاران شور و شر از شیوه تو اگر نه پرده آویزی به هر دم بدرد این بشر از شیوه تو اگر غفلت نباشد جمله عالم شود زیر و زبر از شیوه تو چرایم شمس تبریزی چو شیدا به گرد بام و در از شیوه تو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۸۶ خداوندا چو تو صاحب قران کو برابر با مکان تو مکان کو زمان محتاج و مسکین تو باشد تو را حاجت به دوران و زمان کو کسی کو گفت دیدم شمس دین را سؤالش کن که راه آسمان کو در آن دریا مرو بی امر دریا نمی ترسی برای تو ضمان کو مگر بی قصد افتی کو کریم است خطاکن را ز عفو او غمان کو چو سجده کرد آیینه مر او را بر آن آیینه زنگار گمان کو همو تیر است همو اسپر همو قوس چه گفتم آن طرف تیر و کمان کو هر آن جسمی که از لطفش نظر یافت نظیرش در ولایت های جان کو بجز از روی عجز و فقر و تسلیم ببرده سر از او از انس و جان کو ز غیرت حق شد حارس و گر نی مر او را از کی بیم است پاسبان کو به پیشانی جان ها داغ مهرش کسی بی داغ مهرش در قران کو به نوبتگاه او بین صف کشیده به خدمت گر همی جویی مهان کو نباشد خنده جز از زعفرانش بجز از عشق رویش شادمان کو بجز از هجر آن مخدوم جانی دل و جان را به عالم اندهان کو خداوند شمس دین از بهر الله که لایق در ثنای او دهان کو زبان و جان من با وصل او رفت به شرح خاک تبریزم زبان کو همه کان هست محتاج خریدار بدان حد بی نیازی هیچ کان کو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۸۷ گران جانی مکن ای یار برگو از آن زلف و از آن رخسار برگو ز باغ جان دو سه گلدسته بربند حکایت های آن گلزار برگو ز حسنش گفتنی بسیار داری ملولی گوشه نه بسیار برگو ز یاد دوست شیرینتر چه کار است هلا منشین چنین بی کار برگو چه گفتی دی که جوشیده ست خونم بیا امروز دیگربار برگو ز یاد عالم غدار بگذر ز لطف عالم الاسرار برگو ز لاف فتنه تاتار کم کن ز ناف آهوی تاتار برگو ز عشق حسن شمس الدین تبریز میان عاشقان آثار برگو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۸۸ در این رقص و در این های و در این هو میان ماست گردان میر مه رو اگر چه روی می دزدد ز مردم کجا پنهان شود آن روی نیکو چو چشمت بست آن جادوی استاد درآ در آب جو و آب می جو تو گویی کو و کو او نیز سر را به هر سو می کند یعنی که کو کو ز کوی عشق می آید ندایی رها کن کو و کو دررو در این کو برو دامان خاقان گیر محکم چو او باشد چه اندیشی ز باجو برو پهلوی قصرش خانه ای گیر که تا ایمن شوی از درد پهلو گریزان درد و دارو در پی تو زهی لطف و زهی احسان و دارو سیه کاری و تلخی را رها کن بر ما زو بیا غلطان چو مازو از او یابد طرب هم مست و هم می از او گیرد نمک هم رو و هم خو از او اندیش و گفتن را رها کن لطیف اندیش باشد مرد کم گو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۸۹ بازم صنما چه می فریبی تو بازم به دغا چه می فریبی تو هر لحظه بخوانیم کریمانه ای دوست مرا چه می فریبی تو عمری تو و عمر بی وفا باشد ما را به وفا چه می فریبی تو دل سیر نمی شود به جیحون ها ما را به سقا چه می فریبی تو تاریک شده ست چشم بی ماهت ما را به عصا چه می فریبی تو ای دوست دعا وظیفه بنده ست ما را به دعا چه می فریبی تو آن را که مثال امن دادی دی با خوف و رجا چه می فریبی تو گفتی به قضای حق رضا باید ما را به قضا چه می فریبی تو چون نیست دواپذیر این دردم ما را به دوا چه می فریبی تو تنها خوردن چو پیشه کردی خوش ما را به صلا چه می فریبی تو چون چنگ نشاط ما شکستی خرد ما را به سه تا چه می فریبی تو ما را بی ما چه می نوازی تو ما را با ما چه می فریبی تو ای بسته کمر به پیش تو جانم ما را به قبا چه می فریبی تو خاموش که غیر تو نمی خواهیم ما را به عطا چه می فریبی تو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۹۰ دیدی که چه کرد آن پری رو آن ماه لقای مشتری رو گشتند بتان همه نگونسار در حسن خلیل آزری رو شد کفر چو شمع های ایمان کورد به سوی کافری رو شد جمله جهان بهشت خندان زان سرو روان عبهری رو دارد دو هزار سحر مطلق وای ار آرد به ساحری رو افروخت بهار چون گل سرخ بر رغم دل مزعفری رو کافور نثار کرد خورشید بر چهره شام عنبری رو شد شیشه زرد همچو لاله زان باده لعل احمری رو فربه شد عشق و زفت و لمتر بنهاد خرد به لاغری رو بر باده لعل زد رخ من تا چند نهد به زرگری رو بس کن هله فتنه را مشوران یا برگردان ز شاعری رو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۹۱ ای رونق نوبهار برگو وی شادی لاله زار برگو بی غصه می فروش می نوش بی زحمت شاخ خار برگو ای بلبل و ای هزاردستان برگو صفت بهار برگو ای حلقه به گوش و عاشق گل گوش و پس سر مخار برگو شرح قد سرو و چهره گل بر عرعر و بر چنار برگو چون رفت خزان و رو نهان کرد بر سرو رو آشکار برگو گر پرسندت که جان رز چیست بر برگ نظر مدار برگو صد شیر و هزار گونه خرگوش خواهی که کنی شکار برگو خواهی که شود قبول عذرت ز اشکوفه خوش عذار برگو خواهی که بری قرار مستان زان نرگس پرخمار برگو امروز سر شراب داریم ساقی شو و بر نهار برگو مستی آمد ملولیت رفت صد بار و هزار بار برگو ای جام شرابدار برگرد وی چنگ لطیف تار برگو از بهر ثواب و رحمت حق ای عارف حق گزار برگو ما منتظر توایم بشتاب بی زحمت انتظار برگو تشنیع مزن که صله ای نیست نک آوردم نثار برگو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۹۲ ای عارف خوش کلام برگو ای فخر همه کرام برگو هر ممتحنی ز دست رفته بر دست گرفت جام برگو قایم شو و مات کن خرد را وز باده باقوام برگو تا روح شویم جمله می ده تا خواجه شود غلام برگو قانع نشوم به نور روزن بشکاف حجاب بام برگو بپذیر مدام خوش ز ساقی چون مست شدی مدام برگو آن جام چو زر پخته بستان زان سوختگان خام برگو مبدل شد و خوش حطام دنیا چون رستی از این حطام برگو لب بستم ای بت شکرلب بی واسطه و پیام برگو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۹۳ ای صید رخ تو شیر و آهو پنهان ز کجا شود چنان رو چندانک توانیش تو می پوش می بند نقاب توی بر تو در روزن سینه ها بتابید خورشید ز مطلع ترازو اندر عدم و وجود افکند صد غلغله عشق که تعالوا ای قند دو لعل تو خردسوز وی تیر دو چشم تو جگرجو سی بیت دگر بخواست گفتن مستیش کشید گوش از آن سو سی بیت فروختم به یک بیت بیتی که گشاده شد در آن کو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۹۴ آن وعده که کرده ای مرا کو این جا منم و تو وانما کو با جمله پلاس خوش نباشد آن عهد پلاس را وفا کو لب بسته چو بوبک ربابی آن داد و گشاد و آن عطا کو ای وعده تو چو صبح صادق آن شمع و چراغ و آن ضیا کو تا چند ز ناسزا و دشنام آن دلداری و آن سزا کو خیزید به سوی من کشیدش ای طایفه یاری شما کو ای سنگ دلان جواب گویید کان کان عقیق و کیمیا کو یا سحر نمود و چشم ما بست آن ساحر و آن گره گشا کو یا پر بگشاد و در هوا رفت ای مرغ ضمیر آن هوا کو والله که نرفت و رفتنی نیست ماییم ز خویش رفته ما کو ماکو به همان طرف که انداخت ای در کف صنع ما چو ماکو هین مشک سخن بنه به جو رو می خواندت آب کان سقا کو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۹۵ خوش خرامان می روی ای جان جان بی من مرو ای حیات دوستان در بوستان بی من مرو ای فلک بی من مگرد و ای قمر بی من متاب ای زمین بی من مروی و ای زمان بی من مرو این جهان با تو خوش است و آن جهان با تو خوش است این جهان بی من مباش و آن جهان بی من مرو ای عیان بی من مدان و ای زبان بی من مخوان ای نظر بی من مبین و ای روان بی من مرو شب ز نور ماه روی خویش را بیند سپید من شبم تو ماه من بر آسمان بی من مرو خار ایمن گشت ز آتش در پناه لطف گل تو گلی من خار تو در گلستان بی من مرو در خم چوگانت می تازم چو چشمت با من است همچنین در من نگر بی من مران بی من مرو چون حریف شاه باشی ای طرب بی من منوش چون به بام شه روی ای پاسبان بی من مرو وای آن کس کو در این ره بی نشان تو رود چو نشان من توی ای بی نشان بی من مرو وای آن کو اندر این ره می رود بی دانشی دانش راهم توی ای راه دان بی من مرو دیگرانت عشق می خوانند و من سلطان عشق ای تو بالاتر ز وهم این و آن بی من مرو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۹۶ از حلاوت ها که هست از خشم و از دشنام او می ستیزم هر شبی با چشم خون آشام او دام های عشق او گر پر و بالم بسکلد طوطی جان نسکلد از شکر و بادام او چند پرسی مر مرا از وحشت و شب های هجر شب کجا ماند بگو در دولت ایام او خون ما را رنگ خون و فعل می آمد از آنک خون ها می می شود چون می رود در جام او وعده های خام او در مغز جان جوشان شده عاشقان پخته بین از وعده های خام او خسروان بر تخت دولت بین که حسرت می خورند در لقای عاشقان کشته بدنام او آن سگان کوی او شاهان شیران گشته اند کان چنان آهوی فتنه دیده شد بر بام او الله الله تو مپرس از باخودان اوصاف می تو ببین در چشم مستان لطف های عام او دست بر رگ های مستان نه دلا تا پی بری از دهان آلودگان زان باده خودکام او شمس تبریزی که گامش بر سر ارواح بود پا منه تو سر بنه بر جایگاه گام او # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۹۷ ای خراب اسرارم از اسرار تو اسرار تو نقش هایی دیدم از گلزار تو گلزار تو کشته عشق توام ور ز آنک تو منکر شوی خط هایی دارم از اقرار تو اقرار تو می گدازم می گدازم هر زمان همچون شکر از شکرها رسته از گفتار تو گفتار تو شب همه خلقان بخفته چشم من بیدار و باز همچو بخت و طالع بیدار تو بیدار تو چند گویی مر مرا کز کار چون کاهل شدی راست گویی ای صنم از کار تو از کار تو ای طبیب عاشقان این جمله بیماریم هست زان دو نرگس بیمار تو بیمار تو ای دم هشیاریم بی هوش هشیاری تو ای دم بی هوشیم هشیار تو هشیار تو چشمه ها بر دل بجوشد هر دم از دریای تو چشم دل پرک زن انوار تو انوار تو شمس تبریزی که عالم اندک اندک بود از عطا و بخشش بسیار تو بسیار تو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۹۸ جمله خشم از کبر خیزد از تکبر پاک شو گر نخواهی کبر را رو بی تکبر خاک شو خشم هرگز برنخیزد جز ز کبر و ما و من هر دو را چون نردبان زیر آر و بر افلاک شو هر کجا تو خشم دیدی کبر را در خشم جو گر خوشی با این دو مارت خود برو ضحاک شو گر ز کبر و خشم بیزاری برو کنجی بخست ور ز کبر و خشم دلشادی برو غمناک شو خشم سگساران رها کن خشم از شیران ببین خشم از شیران چو دیدی سر بنه شیشاک شو لقمه شیرین که از وی خشم انگیزان مخور لقمه از لولاک گیر و بنده لولاک شو رو تو قصاب هوا شو کبر و کین را خون بریز چند باشی خفته زیر این دو سگ چالاک شو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۹۹ ای سنایی عاشقان را درد باید درد کو بار جور نیکوان را مرد باید مرد کو بار جور نیکوان از دی و فردا برتر است وانما جان کسی از دی و فردا فرد کو ور خیال آید تو را کز دی و فردا برتری برتری را کار و بار و ملک و بردابرد کو در میان هفت دریا دامن تو خشک کو در میان هفت دوزخ عنصر تو سرد کو این نداری خود ولیکن گر تو این را طالبی آه سرد و اشک گرم و چهره های زرد کو هر نفس بوی دل آید از صراط المستقیم تا نگویی عشق ره رو را که راه آورد کو گرد از آن دریا برآمد گرد جسم اولیاست تا نگویی قوم موسی را در این یم گرد کو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۰۰ ای صبا بادی که داری در سر از یاری بگو گر نگویی با کسی با عاشقان باری بگو قصه کن در گوش ما گر دیگران محرم نیند با دل پرخون ما پیغام دلداری بگو آن مسیح حسن را دانم که می دانی کجاست با کسی کز عشق دارد بسته زناری بگو بانگ برزن عاشقی را کو به گل مشغول شد گو که شرمت باد از آن رخ ترک گلزاری بگو ای صبا خوش آمدی چون بازگردی سوی دوست حال من دزدیده اندر گوش عیاری بگو سوسنی با صد زبان گر حال من با او بگفت تو چو نرگس بی زبان از چشم اسراری بگو با چنان غیرت که جان دارد بگفتم پیش خلق شمس تبریزی بگویم گفت جان آری بگو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۰۱ در گذر آمد خیالش گفت جان این است او پادشاه شهرهای لامکان این است او صد هزار انگشت ها اندر اشارت دیده شد سوی او از نور جان ها کای فلان این است او چون زمین سرسبز گشت از عکس آن گلزار او نعره ها آمد به گوشم ز آسمان این است او هین سبکتر دست درزن در عنان مرکبش پیش از آن کو برکشاند آن عنان این است او جمله نور حق گرفته همچو طور این جان از او همچو گوهر تافته از عین کان این است او رو به ماه آورد مریخ و بگفتش هوش دار تا نلافی تو ز خوبی هان و هان این است او شمس تبریزی شنیدستی ببین این نور را کز وی آمد کاسدی های بتان این است او # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۰۲ ای جهان برهم زده سودای تو سودای تو چاشنی عمرم از حلوای تو حلوای تو دامن گردون پر از در است و مروارید و لعل می دوانند جانب دریای تو دریای تو جان های عاشقان چون سیل ها غلطان شده تا بریزد جمله را در پای تو در پای تو جان های عاشقان چون سیل ها غلطان شده می دوانند جانب دریای تو دریای تو ای خمار عاشقان از باده های دوش تو وی خراب امروزم از فردای تو فردای تو من نظر کردم به جان ساده ی بی رنگ خویش زرد دیدم نقشش از صفرای تو صفرای تو چون نظر کردم نکو من در صفای گوهرت ماه رخ بنمود از سیمای تو سیمای تو ماه خواندم من تو را بس جرم دارم زین سخن مه کی باشد کاو بود همتای تو همتای تو این چنین گوید خداوند شمس تبریزی بنام ای همه شهر دلم غوغای تو غوغای تو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۰۳ جسم و جان با خود نخواهم خانه خمار کو لایق این کفر نادر در جهان زنار کو هر زمان چون مست گردد از نسیم خمر جان تا در خمخانه می تازد ولیکن بار کو سوی بی گوشی سماع چنگ می آید ولیک چنگ جانان است آن را چوب یا اوتار کو چونک او بی تن شود پس خلعت جان آورند کاندر او دستان حایک یا که پود و تار کو کبر عاشق بوی کن کان خود به معنی خاکیی است در چنان دریا تکبر یا که ننگ و عار کو چون مشامت برگشاید آیدت از غار عشق طرفه بویی پس دوی هر سو که آخر غار کو رنگ بی رنگی است از رخسار عاشق آن صفا آن وفا و آن صفا و لطف خوش رخسار کو آمدت مژده ز عمر سرمدی پس حمد کو کاندر آن عمرت غم امسال و یاد پار کو صحبت ابرار و هم اشرار کان جا زحمت است در حریم سایه آن مهتر اخیار کو شمس حق و دین خداوند صفاهای ابد در شعاع آفتابش ذره هشیار کو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۰۴ عاشقی بر من پریشانت کنم نیکو شنو کم عمارت کن که ویرانت کنم نیکو شنو گر دو صد خانه کنی زنبوروار و موروار بی کس و بی خان و بی مانت کنم نیکو شنو تو بر آنک خلق مست تو شوند از مرد و زن من بر آنک مست و حیرانت کنم نیکو شنو چون خلیلی هیچ از آتش مترس ایمن برو من ز آتش صد گلستانت کنم نیکو شنو گر که قافی تو را چون آسیای تیزگرد آورم در چرخ و گردانت کنم نیکو شنو ور تو افلاطون و لقمانی به علم و کر و فر من به یک دیدار نادانت کنم نیکو شنو تو به دست من چو مرغی مرده ای وقت شکار من صیادم دام مرغانت کنم نیکو شنو بر سر گنجی چو ماری خفته ای ای پاسبان همچو مار خسته پیچانت کنم نیکو شنو ای صدف چون آمدی در بحر ما غمگین مباش چون صدف ها گوهرافشانت کنم نیکو شنو بر گلویت تیغ ها را دست نی و زخم نی گر چو اسماعیل قربانت کنم نیکو شنو دامن ما گیر اگر تردامنی تردامنی تا چو مه از نور دامانت کنم نیکو شنو من همایم سایه کردم بر سرت از فضل خود تا که افریدون و سلطانت کنم نیکو شنو هین قرایت کم کن و خاموش باش و صبر کن تا بخوانم عین قرآنت کنم نیکو شنو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۰۵ دوش خوابی دیده ام خود عاشقان را خواب کو کاندرون کعبه می جستم که آن محراب کو کعبه جان ها نه آن کعبه که چون آن جا رسی در شب تاریک گویی شمع یا مهتاب کو بلک بنیادش ز نوری کز شعاع جان تو نور گیرد جمله عالم لیک جان را تاب کو خانقاهش جمله از نور است فرشش علم و عقل صوفیانش بی سر و پا غلبه قبقاب کو تاج و تختی کاندرون داری نهان ای نیکبخت در گمان کیقباد و سنجر و سهراب کو در میان باغ حسنش می پر ای مرغ ضمیر کایمن آباد است آن جا دام یا مضراب کو در درون عاریت های تن تو بخششی است در میان جان طلب کان بخشش وهاب کو در صفت کردن ز دور اطناب شد گفت زمان چون رسیدم در طناب خود کنون اطناب کو چون برون رفتی ز گل زود آمدی در باغ دل پس از آن سو جز سماع و جز شراب ناب کو چون ز شورستان تن رفتی سوی بستان جان جز گل و ریحان و لاله و چشمه های آب کو چون هزاران حسن دیدی کان نبد از کالبد پس چرا گویی جمال فاتح الابواب کو ای فقیه از بهر لله علم عشق آموز تو ز آنک بعد از مرگ حل و حرمت و ایجاب کو چون به وقت رنج و محنت زود می یابی درش بازگویی او کجا درگاه او را باب کو باش تا موج وصالش دررباید مر تو را غیب گردی پس بگویی عالم اسباب کو ار چه خط این بوابت هوس شد در رقاع رقعه عشقش بخوان بنمایدت بواب کو هر کسی را نایب حق تا نگویی زینهار در بساط قاضی آ آنگه ببین نواب کو تا نمالی گوش خود را خلق بینی کار و بار چون بمالی چشم خود را گویی آن را تاب کو در خرابات حقیقت پیش مستان خراب در چنان صافی نبینی درد و خس و انساب کو در حساب فانیی عمرت تلف شد بی حساب در صفای یار بنگر شبهت حساب کو چون میت پردل کند در بحر دل غوطی خوری این ترانه می زنی کاین بحر را پایاب کو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۰۶ ای برادر عاشقی را درد باید درد کو صابری و صادقی را مرد باید مرد کو چند از این ذکر فسرده چند از این فکر زمن نعره های آتشین و چهره های زرد کو کیمیا و زر نمی جویم مس قابل کجاست گرم رو را خود کی یابد نیم گرمی سرد کو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۰۷ در خلاصه عشق آخر شیوه اسلام کو در کشوف مشکلاتش صاحب اعلام کو آهوی عرشی که او خود عاشق نافه خود است التفات او به دانه طوف او بر دام کو گرچه هر روزی به هجران همچو سالی می بود چونک از هجران گذشتی لیل یا ایام کو جانور را زادنش از ماده و نر وز رحم در ولادت های روحانی بگو ارحام کو ساقیا هشیار نتوان عشق را دریافتن بوی جامت بی قرارم کرد آخر جام کو هست احرامت در این حج جامه هستیت را از سر سرت بکندن شرط این احرام کو چونک هستی را فکندی روح اندر روح بین جوق جوق و جمله فرد آن جایگه اجرام کو وین همه جان های تشنه بحر را چون یافتند محو گشتند اندر آن جا جز یکی علام کو دور و نزدیک و ضیاع و شهر و اقلیم و سواد زین سوی بحر است از آن سو شهر یا اقلام کو آنچ این تن می نویسد بی قلم نبود یقین آنک جان بر خود نویسد حاجت اقلام کو هوش و عقل آدمیزادی ز سردی وی است چونک آن می گرم کردش عقل یا احلام کو اندر آن بی هوشی آری هوش دیگر لون هست هوش بیداری کجا و رأیت احلام کو مرغ تا اندر قفس باشد به حکم دیگری است چون قفس بشکست و شد بر وی از آن احکام کو با حضور عقل آثام است بر نفس از گنه با حضور عقل عقل این نفس را آثام کو در مساس تن به تن محتاج حمام است مرد در مساس روح ها خود حاجت حمام کو گر شوی تو رام خود رامت شود جمله جهان گر تو رستم زاده ای این رخشت آخر رام کو گر تو ترک پخته گویی خام مسکر باشدت پس تو را در جام سر آثار و بوی خام کو چون بخوردی بی قدم بخرام در دریای غیب تو اگر مستی بیا مستانه ای بخرام کو فرض لازم شد عبادت عشق را آخر بگو فرض و ندب و واجب و تعلیم و استلزام کو عشقبازی های جان و آنگهی اکراه و زور عشق بربسته کجا و ای ولی اکرام کو رنج بر رخسار عاشق راحت اندر جان او رنج خود آوازه ای آن جا به جز انعام کو خدمتی از خوف خود انعام را باشد ولیک خدمتی از عشق را امثال کالانعام کو یک قدم راه است گر توفیق باشد دستگیر پس حدیث راه دور و رفتن اعوام کو لیک سایه آن صنم باید که بر تو اوفتد آن صنم کش مثل اندر جمله اصنام کو آن خداوند به حق شمس الحق و دین کفو او در همه آبا و در اجداد و در اعمام کو درخور در یتیمش کی شود آن هفت بحر گر نظیرش هست در ارواح یا اجسام کو در رکاب اسپ عشقش از قبیل روحیان جز قباد و سنجر و کاووس یا بهرام کو دیده را از خاک تبریز ارمغان آراد باد ز آنک جز آن خاک این خاکیش را آرام کو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۰۸ ناله ای کن عاشقانه درد محرومی بگو پارسی گو ساعتی و ساعتی رومی بگو خواه رومی خواه تازی من نخواهم غیر تو از جمال و از کمال و لطف مخدومی بگو هم بسوزی هم بسازی هم بتابی در جهان آفتابی ماهتابی آتشی مومی بگو گر کسی گوید که آتش سرد شد باور مکن تو چه دودی و چه عودی حی قیومی بگو ای دل پران من تا کی از این ویران تن گر تو بازی برپر آن جا ور تو خود بومی بگو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۰۹ ای ز رویت تافته در هر زمانی نور نو وی ز نورت نقش بسته هر زمانی حور نو کژ نشین و راست بشنو عقل ماند یا خرد ساقیی چون تو و هر دم باده منصور نو کی تواند شیشه ای را ز آتشی برداشتن یا می کهنه کی داند ساختن ز انگور نو می چشان و می کشان روشن دلان را جوق جوق تازه می کن این جهان کهنه را از شور نو عشق عشرت پیشه ای که دولتت پاینده باد روز روزت عید تازه هر شبانگه سور نو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱۰ طرب اندر طرب است او که در عقل شکست او تو ببین قدرت حق را چو درآمد خوش و مست او همه امروز چنانیم که سر از پای ندانیم همه تا حلق درآییم و در این حلقه نشست او چو چنین باشد محرم کی خورد غم کی خورد غم به سبو ده می خوش دم که قدح را بشکست او شه من باده فرستد به چه رو می نپرستم هله ای مطرب برگو که زهی باده پرست او # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱۱ ز من و تو شرری زاد در این دل ز چنان رو که خطا بود از این رو و صواب است از آن رو ز همان رو که زد آتش ز همان رو کشد آتش ز همان روی که مردم کندم زنده همان رو همه عشاق که مستند ز چه رو دیده ببستند که بدانند که بی چشم توان دید به جان رو نبود روی از این سو همه پشت است از این سو که نگنجید در این حد و نه در جان و مکان رو به یکی لحظه چریدند همه جان ها و پریدند که نباید که ز نقصان شود از چشم نهان رو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱۲ تو بمال گوش بربط که عظیم کاهل است او بشکن خمار را سر که سر همه شکست او بنواز نغمه تر به نشاط جام احمر صدفی است بحرپیما که در آورد به دست او چو درآمد آن سمن بر در خانه بسته بهتر که پریر کرد حیله ز میان ما بجست او چه بهانه گر بت است او چه بلا و آفت است او بگشاید و بدزدد کمر هزار مست او شده ایم آتشین پا که رویم مست آن جا تو برو نخست بنگر که کنون به خانه هست او به کسی نظر ندارد به جز آینه بت من که ز عکس چهره خود شده است بت پرست او هله ساقیا بیاور سوی من شراب احمر که سری که مست شد او ز خیال ژاژ رست او نه غم و نه غم پرستم ز غم زمانه رستم که حریف او شدستم که در ستم ببست او تو اگرچه سخت مستی برسان قدح به چستی مشکن تو شیشه گرچه دو هزار کف بخست او قدحی رسان به جانم که برد به آسمانم مدهم به دست فکرت که کشد به سوی پست او تو نه نیک گو و نی بد بپذیر ساغر خود بد و نیک او بگوید که پناه هر بد است او # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱۳ خنک آن جان که رود مست و خرامان بر او برهد از خر تن در سفر مصدر او خلع نعلین کند وز خود و دنیا بجهد همچو موسی قدم صدق زند بر در او همچو جرجیس شود کشته عشقش صد بار یا چو اسحاق شود بسمل از آن خنجر او سر دیگر رسدش جز سر پردرد و صداع مغفرت بنهد بر فرق سرش مغفر او کیله رزقش اگر درشکند میکاییل عوضش گاه بود خلد و گهی کوثر او پدر و مادر و خویشان چو به خاکش بنهند شود او ماهی و دریا پدر و مادر او عشق دریای حیات است که او را تک نیست عمر جاوید بود موهبت کمتر او می رود شمس و قمر هر شب در گور غروب می دهدشان فر نو شعشعه گوهر او ملک الموت به صد ناز ستاند جانی که بود باخبر و دیده ور از محشر او تن ما خفته در آن خاک به چشم عامه روح چون سرو روان در چمن اخضر او نه به ظاهر تن ما معدن خون و خلط است هیچ جان را سقمی هست از این مقذر او در چنین مزبله جان را دو هزاران باغ است پس چرا ترسد جان از لحد و مقبر او آنک خون را چو می ناب غذای جان کرد بنگر در تن پرنور و رخ احمر او هله دلدار بخوان باقی این بر منکر تا دو صد چشمه روان گردد از مرمر او # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱۴ خنک آن دم که نشینیم در ایوان من و تو به دو نقش و به دو صورت به یکی جان من و تو داد باغ و دم مرغان بدهد آب حیات آن زمانی که درآییم به بستان من و تو اختران فلک آیند به نظاره ما مه خود را بنماییم بدیشان من و تو من و تو بی من و تو جمع شویم از سر ذوق خوش و فارغ ز خرافات پریشان من و تو طوطیان فلکی جمله شکرخوار شوند در مقامی که بخندیم بدان سان من و تو این عجب تر که من و تو به یکی کنج این جا هم در این دم به عراقیم و خراسان من و تو به یکی نقش بر این خاک و بر آن نقش دگر در بهشت ابدی و شکرستان من و تو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱۵ گر رود دیده و عقل و خرد و جان تو مرو که مرا دیدن تو بهتر از ایشان تو مرو آفتاب و فلک اندر کنف سایه توست گر رود این فلک و اختر تابان تو مرو ای که درد سخنت صاف تر از طبع لطیف گر رود صفوت این طبع سخندان تو مرو اهل ایمان همه در خوف دم خاتمتند خوفم از رفتن توست ای شه ایمان تو مرو تو مرو گر بروی جان مرا با خود بر ور مرا می نبری با خود از این خوان تو مرو با تو هر جزو جهان باغچه و بستان ست در خزان گر برود رونق بستان تو مرو هجر خویشم منما هجر تو بس سنگ دل ست ای شده لعل ز تو سنگ بدخشان تو مرو کی بود ذره که گوید تو مرو ای خورشید کی بود بنده که گوید به تو سلطان تو مرو لیک تو آب حیاتی همه خلقان ماهی از کمال کرم و رحمت و احسان تو مرو هست طومار دل من به درازی ابد برنوشته ز سرش تا سوی پایان تو مرو گر نترسم ز ملال تو بخوانم صد بیت که ز صد بهتر و ز هجده هزاران تو مرو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱۶ تن مزن ای پسر خوش دم خوش کام بگو بهر آرام دلم نام دلارام بگو پرده من مدران و در احسان بگشا شیشه دل مشکن قصه آن جام بگو ور در لطف ببستی در اومید مبند بر سر بام برآ و ز سر بام بگو ور حدیث و صفت او شر و شوری دارد صفت این دل تنگ شررآشام بگو چونک رضوان بهشتی تو صلایی درده چونک پیغامبر عشقی هله پیغام بگو آه زندانی این دام بسی بشنودیم حال مرغی که برسته ست از این دام بگو سخن بند مگو و صفت قند بگو صفت راه مگو و ز سرانجام بگو شرح آن بحر که واگشت همه جان ها او است که فزون است ز ایام و ز اعوام بگو ور تنور تو بود گرم و دعای تو قبول غم هر ممتحن سوخته خام بگو شکر آن بهره که ما یافته ایم از در فضل فرصت ار دست دهد هم بر بهرام بگو وگر از عام بترسی که سخن فاش کنی سخن خاص نهان در سخن عام بگو ور از آن نیز بترسی هله چون مرغ چمن دم به دم زمزمه بی الف و لام بگو همچو اندیشه که دانی تو و دانای ضمیر سخنی بی نقط و بی مد و ادغام بگو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱۷ چهره زرد مرا بین و مرا هیچ مگو درد بی حد بنگر بهر خدا هیچ مگو دل پرخون بنگر چشم چو جیحون بنگر هر چه بینی بگذر چون و چرا هیچ مگو دیٖ خیال تو بیامد به در خانه دل در بزد گفت بیا در بگشا هیچ مگو دست خود را بگزیدم که فغان از غم تو گفت من آن توام دست مخا هیچ مگو تو چو سرنای منی بی لب من ناله مکن تا چو چنگت ننوازم ز نوا هیچ مگو گفتم این جان مرا گرد جهان چند کشی گفت هر جا که کشم زود بیا هیچ مگو گفتم ار هیچ نگویم تو روا می داری آتشی گردی و گویی که درآ هیچ مگو همچو گل خنده زد و گفت درآ تا بینی همه آتش سمن و برگ و گیا هیچ مگو همه آتش گل گویا شد و با ما می گفت جز ز لطف و کرم دلبر ما هیچ مگو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱۸ همه خوردند و برفتند و بماندم من و تو چو مرا یافته ای صحبت هر خام مجو همه سرسبزی جان تو ز اقبال دل ست هله چون سبزه و چون بید مرو زین لب جو پر شود خانه دل ماه رخان زیبا گرهی همچو زلیخا گرهی یوسف رو حلقه حلقه بر او رقص کنان دست زنان سوی او خنبد هر یک که منم بنده تو هر ضمیری که در او آن شه تشریف دهد هر سوی باغ بود هر طرفی مجلس و طو چند هنگامه نهی هر طرفی بهر طمع تو پراکنده شدی جمع نشد نیم تسو هله ای عشق که من چاکر و شاگرد توام که بسی خوب و لطیف ست تو را صورت و خو گرمی مجلسی و آب حیات همه ای همه دل گشته و فارغ شده از فرج و گلو هله ای دل که ز من دیده تو تیزترست عجب آن کیست چو شمس و چو قمر بر سر کو آنک در زلزله اوست دو صد چون مه و چرخ و آنک که در سلسله اوست دو صد سلسله مو هفت بحر ار بفزایند و به هفتاد رسند بود او را به گه عبره به زیر زانو او مگر صورت عشق ست و نماند به بشر خسروان بر در او گشته ایاز و قتلو فلک و مهر و ستاره لمع از وی دزدند یوسف و پیرهنش برده از او صورت و بو همه شیران بده در حمله او چون سگ لنگ همه ترکان شده زیبایی او را هندو لب ببند و صفت لعل لب او کم کن همه هیچند به پیش لب او هیچ مگو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱۹ من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو ور از این بی خبری رنج مبر هیچ مگو دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد در ره دل چه لطیف ست سفر هیچ مگو گفتم ای دل چه مه ست این دل اشارت می کرد که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو گفتم این روی فرشته ست عجب یا بشرست گفت این غیر فرشته ست و بشر هیچ مگو گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد گفت می باش چنین زیر و زبر هیچ مگو ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۲۰ هله ای شاه مپیچان سر و دستار مرو هله ای ماه که نغزت رخ و رخسار مرو در همه روی زمین چشم و دل باز که راست مکن آزار مکن جانب اغیار مرو مبر از یار مبر خانه اسرار مسوز گل و گلزار مکن جانب هر خار مرو مکن ای یار ستیزه دغل و جنگ مجوی هله آن بار برفتی مکن این بار مرو بنده و چاکر و پرورده و مولای توایم ای دل و دین و حیات خوش ناچار مرو هله سرنای توام مست نواهای توام مشکن چنگ طرب را مسکل تار مرو هله مخمور چه نالی بر مخمور دگر پهلوی خم بنشین از بر خمار مرو هله جان بخش بیا ای صدقات تو حیات به از این خیر نباشد به جز این کار مرو خاتم حسن و جمالی هله ای یوسف دهر سوی مکاری اخوان ستمکار مرو هله دیدار مهل برمگزین فکر و خیال از عیان سر مکشان در پی آثار مرو هله موسی زمان گرد برآر از دریا دل فرعون مجو جانب انکار مرو هله عیسی قران صحت رنجور گران از برای دو سه ترسا سوی زنار مرو هله ای شاهد جان خواجه جان های شهان شیوه کن لب بگز و غبغبه افشار مرو هله صدیق زمانی به تو ختم است وفا جز سوی احمد بگزیده مختار مرو جبرییل کرمی سدره مقام و وطنت همچو مرغان زمین بر سر شخسار مرو تو یقین دار که بی تو نفسی جان نزید در احسان بگشا و پس دیوار مرو همه رندان و حریفان و بتان جمع شدند وقت کار است بیا کار کن از کار مرو هله باقی غزل را ز شهنشاه بجوی همگی گوش شو اکنون سوی گفتار مرو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۲۱ سر و پا گم کند آن کس که شود دلخوش از او دل کی باشد که نگردد همگی آتش از او گرد آن حوض همی گردی و عاشق شده ای چون شدی غرق شکر رو همه تن می چش از او چون سبوی تو در آن عشق و کشاکش بشکست بر لب چشمه دهان می نه و خوش می کش از او عسلی جوشد از آن خم که نه در شش جهت است پنج انگشت بلیسند کنون هر شش از او آن چه آب است کز او عاشق پرآتش و باد از هوس همچو زمین خاک شد و مفرش از او آه عاشق ز چه سوزد تتق گردون را ز آنک می خیزد آن آتش و آن آهش از او شمس تبریز که جان در هوس او بگریست گشت زیبا و دلارام و لطیف و کش از او # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۲۲ سر عثمان تو مست است بر او ریز کدو چون عمر محتسبی دادکنی این جا کو چه حدیث است ز عثمان عمرم مستتر است و آن دگر را که رییس است نگویم تو بگو مست دیدی که شکوفه ش همه در است و عقیق باده ای کو چو اویس قرنی دارد بو ای بسا فکرت باریک که چون موی شده ست وز سر زلف خوش یار ندارد سر مو مست فکرت دگر و مستی عشرت دگر است قطره ای این کند آنک نکند زان دو سبو بس کن و دفتر گفتار در این جو افکن بر لب جوی حیل تخته منه جامه مشو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۲۳ ای همه سرگشتگان مهمان تو آفتاب از آسمان پرسان تو چشم بد از روی خوبت دور باد ای هزاران جان فدای جان تو چون فدا گردند جاویدان شوند ز آنک اکسیر است جان را کان تو گاو و بزغاله و بره گردون چرخ باد ای ماه بتان قربان تو ز آنک قربان ها همه باقی شوند در هوای عید بی پایان تو در سرای عصمت یزدان توی بخت و دولت روز و شب دربان تو ای خدا این باغ را سرسبز دار در بهارستان بی نقصان تو تا ملایک میوه از وی می کشند می چرند از نخل و سیبستان تو این شکرخانه همیشه باز باد پرنبات و شکر پنهان تو آب این جو ای خدا تیره مباد تا به هر سو می رود ز احسان تو این دعا را یا رب آمین هم تو کن ای دعا آن تو آمین آن تو چنگ و قانون جهان را تارهاست ناله هر تار در فرمان تو من بخفتم تو مرا انگیختی تا چو گویم در خم چوگان تو ور نه خاکی از کجا عشق از کجا گر نبودی جذبه های جان تو خاک خشکی مست شد تر می زند آن توست این آن توست این آن تو دی مرا پرسید لطفش کیستی گفتم ای جان گربه در انبان تو گفت ای گربه بشارت مر تو را که تو را شیری کند سلطان تو من خمش کردم توام نگذاشتی همچو چنگم سخره افغان تو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۲۴ ای بمرده هر چه جان در پای او هر چه گوهر غرقه در دریای او آتش عشقش خدایی می کند ای خدا هیهای او هیهای او جبرییل و صد چو او گر سر کشد از سجود درگهش ای وای او چون مثالی برنویسد در فراق خون ببارد از خم طغرای او هر کی ماند زین قیامت بی خبر تا قیامت وای او ای وای او هر کی ناگه از چنان مه دور ماند ای خدایا چون بود شب های او در نظاره عاشقان بودیم دوش بر شمار ریگ در صحرای او خیمه در خیمه طناب اندر طناب پیش شاه عشق و لشکرهای او خیمه جان را ستون از نور پاک نور پاک از تابش سیمای او آب و آتش یک شده ز امروز او روز و شب محو است در فردای او عشق شیر و عاشقان اطفال شیر در میان پنجه صدتای او طفل شیر از زخم شیر ایمن بود بر سر پستان شیرافزای او در کدامین پرده پنهان بود عشق کس نداند کس نبیند جای او عشق چون خورشید ناگه سر کند برشود تا آسمان غوغای او # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۲۵ شکر ایزد را که دیدم روی تو یافتم ناگه رهی من سوی تو چشم گریانم ز گریه کند بود یافت نور از نرگس جادوی تو بس بگفتم کو وصال و کو نجاح برد این کو کو مرا در کوی تو از لب اقبال و دولت بوسه یافت این لبان خشک مدحت گوی تو تیر غم را اسپری مانع نبود جز زره هایی که دارد موی تو آسمان جاهی که او شد فرش تو شیرمردی کو شود آهوی تو شاد بختی که غم تو قوت اوست پهلوانی کو فتد پهلوی تو جست و جویی در دلم انداختی تا ز جست و جو روم در جوی تو خاک را هایی و هویی کی بدی گر نبودی جذب های و هوی تو آب دریا تا به کعب آید ورا کو بیابد بوسه بر زانوی تو بس که تا هر کس رود بر طبع خویش جمله خلقان را نباشد خوی تو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۲۶ ای بکرده رخت عشاقان گرو خون مریز این عاشقان را و مرو بر سر ره تو ز خون آثار بین هر طرف تو نعره خونین شنو گفتم این دل را که چوگانش ببین گر یکی گویی در آن چوگان بدو گفت دل کاندر خم چوگان او کهنه گشتم صد هزاران بار و نو کی نهان گردد ز چوگان گوی دل کاندر آن صحرا نه چاه است و نه گو گربه جان عطسه شیر ازل شیر لرزد چون کند آن گربه مو زر کان شمس تبریزی است این صاف باشد گر بجویی جو به جو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۲۷ مطربا اسرار ما را بازگو قصه های جان فزا را بازگو ما دهان بربسته ایم امروز از او تو حدیث دلگشا را بازگو من گران گوشم بنه رخ بر رخم وعده آن خوش لقا را بازگو ماجرایی رفت جان را در الست بازگو آن ماجرا را بازگو مخزن انا فتحنا برگشا سر جان مصطفی را بازگو مستجاب آمد دعای عاشقان ای دعاگو آن دعا را بازگو چون صلاح الدین صلاح جان ماست آن صلاح جان ها را بازگو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۲۸ جان ما را هر نفس بستان نو گوش ما را هر نفس دستان نو ماهیانیم اندر آن دریا که هست روز روزش گوهر و مرجان نو تا فسون هیچ کس را نشنوی این جهان کهنه را برهان نو عیش ما نقد است وآنگه نقد نو ذات ما کان است وآنگه کان نو این شکر خور این شکر کز ذوق او می دهد اندر دهان دندان نو جمله جان شو ار کسی پرسد تو را تو کیی گو هر زمانی جان نو من زمین را لقمه ام لیکن زمین رویدش زین لقمه صد لقمان نو زرد گشتی از خزان غمگین مشو در خزان بین تاب تابستان نو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۲۹ ای غذای جان مستم نام تو چشم و عقلم روشن از ایام تو شش جهت از روی من شد همچو زر تا بدیدم سیم هفت اندام تو گفته بودی کز توام بگرفت دل من نخواهم در جهان جز کام تو منتظر بنشسته ام تا دررسد از پی جان خواستن پیغام تو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۳۰ صوفیانیم آمده در کوی تو شیء لله از جمال روی تو از عطش ابریق ها آورده ایم کاب خوبی نیست جز در جوی تو هابده چیزی به درویشان خویش ای همیشه لطف و رحمت خوی تو حسن یوسف قوت جان شد سال قحط آمدیم از قحط ما هم سوی تو صوفیان را باز حلوا آرزو است از لب حلوایی دلجوی تو ولوله در خانقاه افتاد دوش مشک پر شد خانقاه از بوی تو دست بگشا جانب زنبیل ما آفرین بر دست و بر بازوی تو شمس تبریزی توی خوان کرم سیر شد کون و مکان از طوی تو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۳۱ می دوید از هر طرف در جست و جو چشم پرخون تیغ در کف عشق او دوش خفته خلق اندر خواب خوش او به قصد جان عاشق سو به سو گاه چون مه تافته بر بام ها گاه چون باد صبا او کو به کو ناگهان افکند طشت ما ز بام پاسبانان درشده در گفت و گو در میان کوی بانگ دزد خاست او بزد زخمی و پنهان کرد رو گرد او را پاسبانی درنیافت کش زبون گشته ست چرخ تندخو بر سر زخم آمد افلاطون عقل کو نشان ها را بداند مو به مو گفت دانستم که زخم دست کیست کو است اصل فتنه های تو به تو چونک زخم او است نبود چاره ای آنچ او بشکافت نپذیرد رفو از پی این زخم جان نو رسید جان کهنه دست ها از خود بشو عشق شمس الدین تبریزی است این کو برون است از جهان رنگ و بو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۳۲ به حریفان بنشین خواب مرو همچو ماهی به تک آب مرو همچو دریا همه شب جوشان باش نی پراکنده چو سیلاب مرو آب حیوان نه که در تاریکی است بطلب در شب و مشتاب مرو شب روان فلکی پرنورند تو هم از صحبت اصحاب مرو شمع بیدار نه در طشت زر است به زمین در تو چو سیماب مرو شب روان را بنماید مه رو منتظر شو شب مهتاب مرو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۳۳ ای ترک ماه چهره چه گردد که صبح تو آیی به حجره من و گویی که گل برو تو ماه ترکی و من اگر ترک نیستم دانم من این قدر که به ترکی است آب سو آب حیات تو گر ازین بنده تیره شد ترکی مکن به کشتنم ای ترک ترک خو رزق مرا فراخی از آن چشم تنگ توست ای تو هزار دولت و اقبال توبه تو ای ارسلان قلج مکش از بهر خون من عشقت گرفت جمله اجزام موبه مو زخم قلج مبادا بر عشق تو رسد از بخل جان نمی کنم ای ترک گفت و گو بر ما فسون بخواند ککجک ای قشلرن ای سزدش تو سیرک سزدش قنی بجو نام تو ترک گفتم از بهر مغلطه زیرا که عشق دارد صد حاسد و عدو دک تور شنیدم از تو و خاموش ماندام غماز من بس است در این عشق رنگ و بو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۳۴ ای دیده من جمال خود اندر جمال تو آیینه گشته ام همه بهر خیال تو و این طرفه تر که چشم نخسپد ز شوق تو گرمابه رفته هر سحری از وصال تو خاتون خاطرم که بزاید به هر دمی آبستن است لیک ز نور جلال تو آبستن است نه مهه کی باشدش قرار او را خبر کجاست ز رنج و ملال تو ای عشق اگر بجوشد خونم به غیر تو بادا به بی مرادی خونم حلال تو سر تا قدم ز عشق مرا شد زبان حال افغان به عرش برده و پرسان ز حال تو گر از عدم هزار جهان نو شود دگر بر صفحه جمال تو باشد چو خال تو از بس که غرقه ام چو مگس در حلاوتت پروا نباشدم به نظر در خصال تو در پیش شمس خسرو تبریز ای فلک می باش در سجود که این شد کمال تو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۳۵ آمد خیال آن رخ چون گلستان تو و آورد قصه های شکر از لبان تو گفتم بدو چه باخبری از ضمیر جان جان و جهان چه بی خبرند از جهان تو آخر چه بوده ای و چه بوده ست اصل تو آخر چه گوهری و چه بوده ست کان تو دلاله عشق بود و مرا سوی تو کشید اول غلام عشقم و آن گاه آن تو بنهاد دست بر دل پرخون که آن کیست هر چند شرم بود بگفتم کز آن تو بر چشم من فتاد ورا چشم گفت چیست گفتم مها دو ابر تر درفشان تو از خون به زعفران دلم دید لاله زار گفتم که گلرخا همه نقش و نشان تو هر جا که بوی کرد ز من بوی خویش یافت گفتم نکو نگر که چنینم به جان تو ای شمس دین مفخر تبریز جان ماست در حلقه وفا بر دردی کشان تو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۳۶ جانا توی کلیم و منم چون عصای تو گه تکیه گاه خلقم و گه اژدهای تو در دست فضل و رحمت تو یارم و عصا ماری شوم چو افکندم اصطفای تو ای باقی و بقای تو بی روز و روزگار شد روز و روزگار من اندر وفای تو صد روز و روزگار دگر گر دهی مرا بادا فدای عشق و فریب و ولای تو دل چشم گشت جمله چو چشمم به دل بگفت بی کام و بی زبان عجب وصف های تو زان دم که از تو چشم خبر برد سوی دل دل می کند دعای دو چشم و دعای تو می گردد آسمان همه شب با دو صد چراغ در جست و جوی چشم خوش دلربای تو گر کاسه بی نوا شد ور کیسه لاغری صد جان و دل فزود رخ جان فزای تو گر خانه و دکان ز هوای تو شد خراب درتافت لاجرم به خرابم ضیای تو ای جان اگر رضای تو غم خوردن دل است صد دل به غم سپارم بهر رضای تو از زخم هاون غم خود خوش مرا بکوب زین کوفتن رسد به نظر توتیای تو جان چیست نیم برگ ز گلزار حسن تو دل چیست یک شکوفه ز برگ و نوای تو خامش کنم اگر چه که گوینده من نیم گفت آن توست و گفتن خلقان صدای تو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۳۷ این ترک ماجرا ز دو حکمت برون نبو یا کینه را نهفتن یا عفو و حسن خو یا آنک ماجرا نکنی به هر فرصتی یا برکنی ز خویش تو آن کین تو به تو از یار بد چه رنجی از نقص خود برنج کان خصم عکس توست مپندارشان تو دو از کبر و بخل غیر مرنج و ز خویش رنج زیرا که از دی آمد افسردگی جو ز افسردگی غیر نرنجید گرم عشق کاندر تموز مردم تشنه ست برف جو آن خشم انبیا مثل خشم مادر است خشمی است پر ز حلم پی طفل خوبرو خشمی است همچو خاک و یکی خاک بر دهد نسرین و سوسن و گل صدبرگ مشک بو خاکی دگر بود که همه خار بر دهد هر چند هر دو خاک یکی رنگ بد عمو در گور مار نیست تو پرمار سله ای چون هست این خصال بدت یک به یک عدو در نطفه می نگر که به یک رنگ و یک فن است زنگی و هندو است و قریشی باعلو اعراض و جسم جمله همه خاک هاست بس در مرتبه نگر که سفول آمد و سمو چون کاسه گدایان هر ذره بر رهش آن را کند پر از زر و در دیگری تسو از نیک بد بزاید چون گبر ز اهل دین وز بد نکو بزاید از صانعی هو گویی فسوس باشد کز من فسوس خوار صرفه برد نه خود من صرفه برم از او این مایه می ندانی کاین سود هر دو کون اندر سخاوت است نه در کسب سو به سو خود را و دوستان را ایثار بخش از آنک بالادو است حرص تو بی پای چون کدو در جود کن لجاج نه اندر مکاس و بخل چون کف شمس دین که به تبریز کرد طو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۳۸ ای کرده چهره تو چو گلنار شرم تو پرهیز من ز چیست ز تو یار شرم تو گلشن ز رنگ روی تو صد رنگ ریخته ست چون گل چرا دمید ز رخسار شرم تو من صد هزار خرقه ز سودا بدوختم کان جمله را بسوخت به یک بار شرم تو صافی شرم توست نهان در حجاب غیب دردی بریخت بر رخ گلزار شرم تو آن دل که سنگ بود ز شرم تو آب ریخت یا رب چه کرد در دل هشیار شرم تو خون گشت نام کوه که نامش شده ست لعل چون درفتاد در که و کهسار شرم تو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۳۹ رفتم به کوی خواجه و گفتم که خواجه کو گفتند خواجه عاشق و مست است و کو به کو گفتم فریضه دارم آخر نشان دهید من دوستدار خواجه ام آخر نیم عدو گفتند خواجه عاشق آن باغبان شده ست او را به باغ ها جو یا بر کنار جو مستان و عاشقان بر دلدار خود روند هر کس که گشت عاشق رو دست از او بشو ماهی که آب دید نپاید به خاکدان عاشق کجا بماند در دور رنگ و بو برف فسرده کو رخ آن آفتاب دید خورشید پاک خوردش اگر هست تو به تو خاصه کسی که عاشق سلطان ما بود سلطان بی نظیر وفادار قندخو آن کیمیای بی حد و بی عد و بی قیاس بر هر مسی که برزد زر شد به ارجعوا در خواب شو ز عالم وز شش جهت گریز تا چند گول گردی و آواره سو به سو ناچار می برندت باری به اختیار تا پیش شاه باشدت اعزاز و آبرو گر ز آنک در میانه نبودی سرخری اسرار کشف کردی عیسیت مو به مو بستم ره دهان و گشادم ره نهان رستم به یک قنینه ز سودای گفت و گو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۴۰ ننشیند آتشم چو ز حق خاست آرزو زین سو نظر مکن که از آن جاست آرزو تردامنم مبین که از آن بحر تر شدم گر گوهری ببین که چه دریاست آرزو شست حق است آرزو و روح ماهی است صیاد جان فداست چه زیباست آرزو چون این جهان نبود خدا بود در کمال ز آوردن من و تو چه می خواست آرزو گر آرزو کژ است در او راستی بسی است نی کز کژی و راست مبراست آرزو آن کان دولتی که نهان شد به نام بد آن چیست کژ نشین و بگو راست آرزو موری است نقب کرده میان سرای عشق هر چند بی پر است و به پرواست آرزو مورش مگو ز جهل سلیمان وقت او است زیرا که تخت و ملک بیاراست آرزو بگشای شمس مفخر تبریز این گره چیزی است کو نه ماست و نه جز ماست آرزو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۴۱ هان ای جمال دلبر ای شاد وقت تو ما با تو بس خوشیم که خوش باد وقت تو نیکوست حال ما که نکو باد حال تو خوش باد دور چرخ کز او زاد وقت تو جان و سر تو یار که اندر دماغ ماست آن رطل های می که به ما داد وقت تو از قوت شراب به فریاد جام تو وز پرتو نشاط به فریاد وقت تو در جای می نگنجد از فخر جای تو که می کند ز عشق و فرهاد وقت تو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۴۲ تا که درآمد به باغ چهره گلنار تو اه که چه سوز افکند در دل گل نار تو دود دل لاله ها ز آتش جان رنگ تو پشت بنفشه به خم از کشش بار تو غنچه گلزار جان روی تو را یاد کرد چشم چه خوش برگشاد بر هوس خار تو سوسن تیغی کشید خون سمن را بریخت تیغ به سوسن کی داد نرگس خون خوار تو بر مثل زاهدان جمله چمن خشک بود مستک و سرسبز شد از لب خمار تو از سر مستی عشق گفتم یار منی ور نه جز احول کی دید در دو جهان یار تو بر دل من خط توست مهر الست و بلی منکر آن خط مشو نک خط و اقرار تو گوشت کجا ماند و پوست در تن آن کس که او رفت نمکسودوار سوی نمکسار تو دامن تو دل گرفت دامن دل تن گرفت های از این کش مکش های از این کار تو خسرو جان شمس دین مفخر تبریزیان در دل تن عشق دل در دل دلدار تو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۴۳ آینه جان شده چهره تابان تو هر دو یکی بوده ایم جان من و جان تو ماه تمام درست خانه دل آن توست عقل که او خواجه بود بنده و دربان تو روح ز روز الست بود ز روی تو مست چند که از آب و گل بود پریشان تو گل چو به پستی نشست آب کنون روشن ست رفت کنون از میان آن من و آن تو قیصر رومی کنون زنگیکان را شکست تا به ابد چیره باد دولت خندان تو ای رخ تو همچو ماه ناله کنم گاه گاه ز آنک مرا شد حجاب عشق سخندان تو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۴۴ سیر نیم سیر نی از لب خندان تو ای که هزار آفرین بر لب و دندان تو هیچ کسی سیر شد ای پسر از جان خویش جان منی چون یکی است جان من و جان تو تشنه و مستسقیم مرگ و حیاتم ز آب دور بگردان که من بنده دوران تو پیش کشی می کنی پیش خودم کش تمام تا که برآرد سرم سر ز گریبان تو گرچه دو دستم بخست دست من آن تو است دست چه کار آیدم بی دم و دستان تو عشق تو گفت ای کیا در حرم ما بیا تا نکند هیچ دزد قصد حرمدان تو گفتم ای ذوالقدم حلقه این در شدم تا که نرنجد ز من خاطر دربان تو گفت که هم بر دری واقف و هم در بری خارج و داخل توی هر دو وطن آن تو خامش و دیگر مخوان بس بود این نزل و خوان تا به ابد روم و ترک برخورد از خوان تو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۴۵ مطرب مهتاب رو آنچ شنیدی بگو ما همگان محرمیم آنچ بدیدی بگو ای شه و سلطان ما ای طربستان ما در حرم جان ما بر چه رسیدی بگو نرگس خمار او ای که خدا یار او دوش ز گلزار او هر چه بچیدی بگو ای شده از دست من چون دل سرمست من ای همه را دیده تو آنچ گزیدی بگو عید بیاید رود عید تو ماند ابد کز فلک بی مدد چون برهیدی بگو در شکرستان جان غرقه شدم ای شکر زین شکرستان اگر هیچ چشیدی بگو می کشدم می به چپ می کشدم دل به راست رو که کشاکش خوش است تو چه کشیدی بگو می به قدح ریختی فتنه برانگیختی کوی خرابات را تو چه کلیدی بگو شور خرابات ما نور مناجات ما پرده حاجات ما هم تو دریدی بگو ماه به ابر اندرون تیره شده ست و زبون ای مه کز ابرها پاک و بعیدی بگو ظل تو پاینده باد ماه تو تابنده باد چرخ تو را بنده باد از چه رمیدی بگو عشق مرا گفت دی عاشق من چون شدی گفتم بر چون متن ز آنچ تنیدی بگو مرد مجاهد بدم عاقل و زاهد بدم عافیتا همچو مرغ از چه پریدی بگو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۴۶ ای سر مردان برگو برگو وی شه میدان برگو برگو ای مه باقی وی شه ساقی جان سخن دان برگو برگو قبله جمعی شعله شمعی قصه ایشان برگو برگو ای همه دستان ساقی مستان راز گلستان برگو برگو هم همه دانی هم همه جانی خواجه دیوان برگو برگو آب حیاتی شاخ نباتی نکته جانان برگو برگو غم نپذیری خشم نگیری ای دل شادان برگو برگو خسرو شیرین بنشین بنشین راه سپاهان برگو برگو دل بشکفتی خیلی و گفتی باز دو چندان برگو برگو آن می صافی جام گزافی درده و خندان برگو برگو یار ربابی هر چه که یابی حرمت ایمان برگو برگو نی بستیزی نی بگریزی بی سر و پایان برگو برگو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۴۷ مرا اگر تو نیابی به پیش یار بجو در آن بهشت و گلستان و سبزه زار بجو چو سایه خسپم و کاهل مرا اگر جویی به زیر سایه آن سرو پایدار بجو چو خواهیم که ببینی خراب و غرق شراب بیا حوالی آن چشم پرخمار بجو اگر ز روز شمردن ملول و سیر شدی درآ به دور و قدح های بی شمار بجو در آن دو دیده مخمور و قلزم پرنور درآ جواهر اسرار کردگار بجو دلی که هیچ نگرید به پیش دلبر جو گلی که هیچ نریزد در آن بهار بجو زهی فسرده کسی کو قرار می جوید تو جان عاشق سرمست بی قرار بجو اگر چراغ نداری از او چراغ بخواه وگر عقار نداری از او عقار بجو به مجلس تو اگر دوش بیخودی کردم تو عذر عقل زبونم از آن عذار بجو تو هر چه را که بجویی ز اصل و کانش جوی ز مشک و گل نفس خوش خلش ز خار بجو خیال یار سواره همی رسد ای دل پیام های غریب از چنین سوار بجو به نزد او همه جان های رفتگان جمعند کنار پرگلشان را در آن کنار بجو چو صبح پیش تو آید از او صبوح بخواه چو شب به پیش تو آید در او نهار بجو چو مردمک تو خمش کن مقام تو چشم است وگر نه آن نظرستت در انتظار بجو چو شمس مفخر تبریز دیده فقر است فقیروار مر او را در افتقار بجو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۴۸ من آن نیم که بگویم حدیث نعمت او که مست و بیخودم از چاشنی محنت او اگر چو چنگ بزارم از او شکایت نیست که همچو چنگم من بر کنار رحمت او ز من نباشد اگر پرده ای بگردانم که هر رگم متعلق بود به ضربت او اگر چه قند ندارم چو نی نوا دارم از آنک بر لب فضلش چشم ز شربت او کنون که نوبت خشم است لطف از این دست است چگونه باشد چون دررسم به نوبت او اگر بدزدم من ز آفتاب ننگی نیست چه ننگ باشد مر لعل را ز زینت او وگر چو لعل ندزدم ز آفتاب کمال گذر ز طینت خود چون کنم به طینت او نه لولیان سیاه دو چشم دزد ویند همی کشند نهان نور از بصیرت او ز آدمی چو بدزدی به کم قناعت کن که شح نفس قرین است با جبلت او از او مدزد به جز گوهر زمانه بها اگر تو واقفی از لطف و از سریرت او که نیست قهر خدا را به جز ز دزد خسیس که سوی کاله فانی بود عزیمت او دریغ شرح نگشت و ز شرح می ترسم که تیغ شرع برهنه ست در شریعت او گمان برد که مگر جرم او طمع بوده ست نه بلک خس طمعی بود آن جریمت او # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۴۹ به وقت خواب بگیری مرا که هین برگو چو اشتهای سماعت بود بگه تر گو چو من ز خواب سر و پای خویش گم کردم تو گوش من بگشایی که قصه از سر گو چو روی روز نهان شد به زیر طره شب بگیریم که از آن طره معنبر گو فتاده آتش خواب اندر این نیستان ها تو آمده که حدیث لب چو شکر گو و آنگهی به یکی بار کی شوی قانع غزل تمام کنم گوییم مکرر گو بیا بگو چه کنی گر ز خوابناکی خویش به تو بگوید لالا برو به عنبر گو از آنچ خورده ای و در نشاط آمده ای مرا از آن بخوران و حدیث درخور گو ز من چو می طلبی مطربی مستانه تو نیز با من بی دل ز جام و ساغر گو من این به طیبت گفتم وگر نه خاک توام مرا مبارک و قیماز خوان و سنجر گو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۵۰ هزار بار کشیده ست عشق کافرخو شبم ز بام به حجره ز حجره تا سر کو شب آن چنان به گاه آمده که هی برخیز گرفته گوش مرا سخت همچو گوش سبو ز هر چه پر کندم من سبوی تسلیمم سبو اسیر سقایست چون گریزد از او هزار بار سبو را به سنگ بشکست او شکست او خوشم آید ز شوق و ذوق رفو سبو سپرده بدو گوش با هزاران دل بدان هوس که خورد غوطه در میانه جو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۵۱ چو از سر بگیرم بود سرور او چو من دل بجویم بود دلبر او چو من صلح جویم شفیع او بود چو در جنگ آیم بود خنجر او چو در مجلس آیم شراب است و نقل چو در گلشن آیم بود عبهر او چو در کان روم او عقیق است و لعل چو در بحر آیم بود گوهر او چو در دشت آیم بود روضه او چو وا چرخ آیم بود اختر او چو در صبر آیم بود صدر او چو از غم بسوزم بود مجمر او چو در رزم آیم به وقت قتال بود صف نگهدار و سرلشکر او چو در بزم آیم به وقت نشاط بود ساقی و مطرب و ساغر او چو نامه نویسم سوی دوستان بود کاغذ و خامه و محبر او چون بیدار گردم بود هوش نو چو بخوابم بیاید به خواب اندر او چو جویم برای غزل قافیه به خاطر بود قافیه گستر او تو هر صورتی که مصور کنی چو نقاش و خامه بود بر سر او تو چندانک برتر نظر می کنی از آن برتر تو بود برتر او برو ترک گفتار و دفتر بگو که آن به که باشد تو را دفتر او خمش کن که هر شش جهت نور او است وزین شش جهت بگذری داور او رضاک رضای الذی اوثر و سرک سری فما اظهر زهی شمس تبریز خورشیدوش که خود را بود سخت اندرخور او # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۵۲ بی دل شده ام بهر دل تو ساکن شده ام در منزل تو صرفه چه کنم در معدن تو زر را چه کنم با حاصل تو شد جمله جهان سبز از دم تو قبله دل و جان هر قابل تو شد عقل و خرد دیوانه تو بی علم و عمل شد عامل تو مرغان فلک پربسته تو هر عاقل جان ناعاقل تو هاروت هنر ماروت ادب گشتند نگون در بابل تو گردن بکشد جان همچو شتر تا زنده شوم از بسمل تو حل گشت ز تو هر مشکل جان ماندم به جهان من مشکل تو بنویس برات این مزد مرا تا نقد کنم از عامل تو از روز به است اکنون شب ما از تاب مه بس کامل تو تا شب شتران هموار روند تا منزل خود با محمل تو در منزل خود آزاد شوند از ظالم تو وز عادل تو خامش کن و خود در یک دمه ای خامش نکند این قایل تو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۵۳ نور دل ما روی خوش تو بال و پر ما خوی خوش تو عید و عرفه خندیدن تو مشک و گل ما بوی خوش تو ای طالع ما قرص مه تو سایه گه ما موی خوش تو سجده گه ما خاک در تو جولانگه ما کوی خوش تو دل می نرود سوی دگران چون رفته بود سوی خوش تو ور دل برود سوی دگران او را بکشد اوی خوش تو ای مستی ما از هستی تو غوطه گه ما جوی خوش تو زرین شدم از سیمین بر تو یک تو شدم از توی خوش تو سر می نهم و چون سر ننهد چوگان تو را گوی خوش تو خامش کنم و خامش چو سکست های و هویم از هوی خوش تو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۵۴ دل من دل من دل من بر تو رخ تو رخ تو رخ بافر تو صنما صنما اگر جان طلبی بدهم بدهم به جان و سر تو کف تو کف تو کف رحمت تو لب تو لب تو لب شکر تو دم تو دم تو دم جان وش تو می تو می تو می چون زر تو در تو در تو در بخشش تو گل تو گل تو گل احمر تو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۵۵ بنشسته به گوشه ای دو سه مست ترانه گو ز دل و جان لطیفتر شده مهمان عنده ز طرب چون حشر شود سرشان مستتر شود فتد از جنگ و عربده سر مستان میان کو ز اشارات روحشان ز صباح و صبوحشان عسل و می روان شود به چپ و راست جوی جو نفسیشان معانقه نفسیشان معاشقه نفسی سجده طرب نفسی جنگ و گفت و گو نفسی یار قندلب شکرین شکرنسب به چنین حال بوالعجب تو از ایشان ادب مجو به خدا خوب ساقیی که وفادار و باقیی به حلیمی گناه جو به طبیعت نشاط خو قدحی دو ز دست خود بده ای جان به مست خود هله تا راز آسمان شنوی جمله مو به مو تو بر او ریز جام می که حجاب وی است وی هله تا از سعادتت برهد اوی او ز او چو خرد غرق باده شد در دولت گشاده شد سر هر کیسه کرم بگشاید که انفقوا بهل آن پوست مغز بین صنم خوب نغز بین هله بردار ابر را ز رخ ماه تو به تو پس از این جمله آب ها نرود جز بجوی ما من سرمست می کشم ز فراتش سبو سبو من و دلدار نازنین خوش و سرمست همچنین به گلستان جان روان ز گلستان رنگ و بو نظری کن به چشم او به جمال و کرشم او نظری کن به خال او به حق صحبت ای عمو تو اگر در فرح نه ای که حریف قدح نه ای چه برد طفل از لبش چو بود مست لبلبو چو شدی محرم فلک سبک ای یار بانمک بنگر ذره ذره را زده زیر بغل کدو چو تف آفتاب زد ره ذرات بی عدد بشکافید پرده شان نپذیرد دگر رفو به لبانت ز دست شد سر او باز مست شد زند او باز این زمان چو کبوتر بقوبقو تو بخسپی و عشق و دل گذران بی ز غش و غل ز ره خواب بر فلک خوش و سرمست دو به دو بخورند از نخیل جان که ندیده ست انس و جان رطب و تمر نادری که نگنجد در این گلو که ابیت بمهجتی شرفا عند سیدی ز طعام و شراب حق بخورم اندر آن غلو هله امشب به خانه رو که دل مست شد گرو چو شود روز خوش بیا شنو این را تمام تو تو بگو باقی غزل که کند در همه عمل که توی عشق و عشق را نبود هیچ کس عدو تو بگو کآب کوثری خوش و نوش و معطری همه را سبز کن طری و ز پژمردگی بشو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۵۶ به قرار تو او رسد که بود بی قرار تو که به گلزار تو رسد دل خسته به خار تو گل و سوسن از آن تو همه گلشن از آن تو تلفش از خزان تو طربش از بهار تو ز زمین تا به آسمان همه گویان و خامشان چو دل و جان عاشقان به درون بی قرار تو همه سوداپرست تو همه عالم به دست تو نفسی پست و مست تو نفسی در خمار تو همه زیر و زبر ز تو همگان بی خبر ز تو چه غریب است نظر به تو چه خوش است انتظار تو چه کند سرو و باغ را چو نظر نیست زاغ را تو ز بلبل فغان شنو که وی است اختیار تو منم از کار مانده ای ز خریدار مانده ای به فراغت نظرکنان به سوی کار و بار تو بگذارم ز بحر و پل بگریزم ز جزو و کل چه کنم من عذار گل که ندارد عذار تو چه کنم عمر مرده را تن و جان فسرده را دو سه روز شمرده را چو منم در شمار تو چو دل و چشم و گوش ها ز تو نوشند نوش ها همه هر دم شکوفه ها شکفد در نثار تو پس از این جان که دارمش به خموشی سپارمش ز کجا خامشم هلد هوس جان سپار تو به خموشی نهان شدن چو شکارم نتان شدن که شکار و شکاریان نجهند از شکار تو همه فربه ز بوی تو همه لاغر ز هجر تو همه شادی و گریه شان اثر و یادگار تو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۵۷ قلم از عشق بشکند چو نویسد نشان تو خردم راه گم کند ز فراق گران تو کی بود همنشین تو کی بیابد گزین تو کی رهد از کمین تو کی کشد خود کمان تو رخم از عشق همچو زر ز تو بر من هزار اثر صنما سوی من نگر که چنانم به جان تو چو خلیل اندر آتشم ز تف آتشت خوشم نه از آنم که سر کشم ز غم بی امان تو بگشا کار مشکلم تو دلم ده که بی دلم مکن ای دوست منزلم به جز از گلستان تو کی بیاید به کوی تو صنما جز به بوی تو سبب جست و جوی تو چه بود گلفشان تو ملک و مردم و پری ملک و شاه و لشکری فلک و مهر و مشتری خجل از آستان تو چو تو سیمرغ روح را بکشانی در ابتلا چو مگس دوغ درفتد به گه امتحان تو ز اشارات عالیت ز بشارات شافیت ملکی گشته هر گدا به دم ترجمان تو همه خلقان چو مورکان به سوی خرمنت دوان همه عالم نواله ای ز عطاهای خوان تو به نواله قناعتی نکند جان آن فتی که طمع دارد از قضا که شود میهمان تو چه دواها که می کند پی هر رنج گنج تو چه نواها که می دهد به مکان لامکان تو طمع تن نوال تو طمع دل جمال تو نظر تن بنام تو هوس دل بنان تو جهت مصلحت بود نه بخیلی و مدخلی به سوی بام آسمان پنهان نردبان تو به امینان و نیکوان بنمودی تو نردبان که روان است کاروان به سوی آسمان تو خمش ای دل دگر مگو دگر اسرار او مجو که ندانی نهان آن که بداند نهان تو تو از این شهره نیشکر مطلب مغز اندرون که خود از قشر نیشکر شکرین شد لبان تو شه تبریز شمس دین که به هر لحظه آفرین برساد از جناب حق به مه خوش قران تو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۵۸ هله ای طالب سمو بگداز از غمش چو مو بگشا راز با همو که سلام علیکم تو چرا آب و روغنی که سلامی نمی کنی چه شود گر کفی زنی که سلام علیکم هله دیوانه لولیا به عروسی ما بیا لب چون قند برگشا که سلام علیکم شفقت را قرین کنی کرم و آفرین کنی سر و ریش این چنین کنی که سلام علیکم چو گشاید در سرا تو مگو هیچ ماجرا رو ترش کن ز در درآ که سلام علیکم چو درآید ترش ترش تو بدو پیش او خمش غضبش را بدین بکش که سلام علیکم چو خیالیت بست ره بمکن سوی او نگه تو روان شو به پیشگه که سلام علیکم چو در این کوی نیست کس نه ز دزدان و نی عسس تو همین گو همین و بس که سلام علیکم بجه از دام و دانه ها و از این مات خانه ها بشنو ز آسمان ها که سلام علیکم شفقت چون فزون کند به خودت رهنمون کند ز دلت سر برون کند که سلام علیکم چو ز صورت برون روی به مقامات معنوی تو ز شش سوی بشنوی که سلام علیکم چو نگنجی در آن گره مگریز و سپس مجه چو فقیران سری بنه که سلام علیکم اگر از نیک و بد مرا نکند شه مدد مرا ز لبش این رسد مرا که سلام علیکم تو رها کن فن و هنر که ندارد کلک خبر بخوریمش بدین قدر که سلام علیکم هله ای یار ماه رو دل هر عقربی مجو غزل خویشتن بگو که سلام علیکم هله مرحوم امتان هله ای عشق همتان بستردیم جرمتان که سلام علیکم چو توی میر زاهدان قمر و فخر عابدان شنو اکنون ز شاهدان که سلام علیکم زهرتان را شکر کنم زنگتان را گهر کنم کارتان همچو زر کنم که سلام علیکم تنتان را چو جان کنم دلتان را جوان کنم عیبتان را نهان کنم که سلام علیکم ز عدم بس چریده ای سوی دل بس دویده ای ز فلک بس شنیده ای که سلام علیکم چو امیدت به ما بود زاغ گیری هما بود همه عذرت وفا بود که سلام علیکم چو گل سرخ در چمن بفروزد رخ و ذقن نگرد جانب سمن که سلام علیکم چو رسد سبزجامه ها به سوی باغ و نامه ها شنو از صحن بام ها که سلام علیکم چو بخندد نهال ها ز ریاحین و لاله ها شنو از مرغ ناله ها که سلام علیکم چو ز مستی زنم دمی رمد از رشک پرغمی نبدی این نگفتمی که سلام علیکم ز کی داری لب و سخن ز شهنشاه امر کن به همان سوی روی کن که سلام علیکم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۵۹ هله طبل وفا بزن که بیامد اوان تو می چون ارغوان بده که شکفت ارغوان تو بفشاریم شیره از شکرانگور باغ تو بفشانیم میوه ها ز درخت جوان تو بمران جان و عقل را ز سر خوان فضل خود چه خورد یا چه کم کند مگسی دو ز خوان تو طمع جمله طامعان بود از خرمنت جوی دو ده مختصر بود دو جهان در جهان تو همه روز آفتاب اگر ز ضیا تیغ می زند به کم از ذره می شود ز نهیب سنان تو چو زمین بوس می کند پی تو جان آسمان به چه پر برپرد زمین به سوی آسمان تو بنشیند شکسته پر سوی تو می کند نظر که همین جاش می رسد مدد ارمغان تو نه گذشته ست در جهان نه شب و نی سحرگهان که دمم آتشین نشد ز دم پاسبان تو نه مرا وعده کرده ای نه که سوگند خورده ای که به هنگام برشدن برسد نردبان تو چو بدان چشم عبهری به سوی بنده بنگری بپرد جانش از مکان به سوی لامکان تو بنوازیش کای حزین مخور اندوه بعد از این که خروشید آسمان ز خروش و فغان تو منم از مادر و پدر به نوازش رحیمتر جهت پختگی تو برسید امتحان تو بکنم باغ و جنتی و دوایی ز درد تو بکنم آسمان تو به از این از دخان تو همه گفتیم و اصل را بنگفتیم دلبرا که همان به که راز تو شنوند از دهان تو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۶۰ طیب الله عیشکم لا وحش الله منکم حق آن خال شاهدت رو به ما آر ای عمو دست جعفر که ماند از او بر سر کوه پرسمو شبه مهجور عاشق من وصال مصرم دست او را دهان بدی شرح دادی از آن غم او می کند شرح بی زبان یا ظریفون فافهموا ما همان دست جعفریم فی انقطاع الا ارحموا جنبشی که همی کنیم جمله قسری است فاعلموا جنبش آنگه کند صدف که بود جفت جوهر او بس که گفتن دراز شد ذاحدیث منمنم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۶۱ بوقلمون چند از انکار تو در کف ما چند خلد خار تو یار تو از سر فلک واقف است پس چه بود پیش وی اسرار تو چند بگویی که همین بار و بس چند از این چند از این بار تو ای ز تو بیمار حبیب و طبیب بسته ز ناسور تو تیمار تو خورده می غفلت و منکر شده بوی دهانت شده اقرار تو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۶۲ پرده بگردان و بزن ساز نو هین که رسید از فلک آواز نو تازه و خندان نشود گوش و هوش تا ز خرد درنرسد راز نو این بکند زهره که چون ماه دید او بزند چنگ طرب ساز نو خیز سبک رطل گران را بیار تا ببرم شرم ز هنباز نو برجه ساقی طرب آغاز کن وز می کهنه بنه آغاز نو در عوض آنک گزیدی رخم بوسه بده بر سر این گاز نو از تو رخ همچو زرم گاز یافت می رسدم گر بکنم ناز نو چون نکنم ناز که پنهان و فاش می رسدم خلعت و اعزاز نو خلعت نو بین که به هر گوشه اش تازه طرازی است ز طراز نو پر همایی بگشا در وفا بر سر عشاق به پرواز نو مرد قناعت که کرم های تو حرص دهد هر نفس و آز نو می به سبو ده که به تو تشنه شد این قنق خابیه پرداز نو رنگ رخ و اشک روانم بس است سر مرا هر یک غماز نو گرم درآ گرم که آن گرمدار صنعت نو دارد و انگاز نو بس کن کاین گفت تو نسبت به عشق جامه کهنه ست ز بزاز نو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۶۳ یا قمرا لوعه للقمرین سکن حلت علی حریمهم فی خطر لیمنوا یا شجرا غصونه فوق سماء وهمنا هز هز فی قلوبنا مرحمه لنجتنوا هر کی تو گردنش زدی گشت درازگردن او خرمن هر کی سوختی گشت بزرگ خرمن او هر کی سرش شکافتی سر بفراخت بر فلک هر کی تو در چهش کنی یافت جهان روشن او یا بلدا مخلدا افلح من ثوی به للبرکات مطلع للثمرات معدن یا سحرا منورا لیس عقیبه دجی افلح کل منظر ذاک به مزین هر کی طرب رها کند پشت سوی وفا کند بازکشاندش به خود با کرم مفتن او می کشدش که ای رهی از کف من کجا رهی رو به من آورید هین ها الذین آمنوا جاء اوان وصلنا یلحقنا باصلنا شممنا عبیره فانتهضوا لتیقنوا ما بقی انسلاخنا ان هنا مناخنا فی عرفات معشر ابتکروا و احسنوا پند نگار خود شنو از بر او برون مرو ای دل و دیده دیده ای ای دل و دیده من او پیش خودم همی نشان بر سر من همی فشان تا ز تو لاف می زنم کم بگرفت دامن او قد نطق الهوی اسکتوا استمعوا و انصتوا ان لسان نطقنا عند لقاه الکن بستم من دهان خود دل بگشاد صد دهان بهر دل تو تن زدم بس بودم نوازن او در گل و در شکر نشین بهر خدای لطف بین سیب و انار تازه چین کمد در فشاندن او # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۶۴ بوسیسی افندیمو هم محسن و هم مه رو نیپو سر کینیکا چونم من و چونی تو یا نعم صباح ای جان مستند همه رندان تا شب همگان عریان با یار در آب جو یا قوم اتیناکم فی الحب فدیناکم مذ نحن رایناکم امنیتنا تصفوا گر جام دهی شادم دشنام دهی شادم افندی اوتی تیلس ثیلو که براکالو چون مست شد این بنده بشنو تو پراکنده قویثز می کناکیمو سیمیر ابرالالو یا سیدتی هاتی من قهوه کاساتی من زارک من صحو ایاک و ایاه ای فارس این میدان می گرد تو سرگردان آخر نه کم از چرخی در خدمت آن مه رو پویسی چلبی پویسی ای پوسه اغا پوسی بی نخوت و ناموسی این دم دل ما را جو ای دل چو بیاسودی در خواب کجا بودی اسکرت کما تدری من سکرک لا تصحو واها سندی واها لما فتحت فاها ما اطیب سقیاها تحلوا ابدا تحلو ای چون نمکستانی اندر دل هر جانی هر صورت را ملحی از حسن تو ای مرجو چیزی به تو می ماند هر صورت خوب ار نی از دیدن مرد و زن خالی کنمی پهلو گر خلق بخندندم ور دست ببندندم ور زجر پسندندم من می نروم زین کو از مردم پژمرده دل می شود افسرده دارد سیهی در جان گر زرد بود مازو بانگ تو کبوتر را در برج وصال آرد گر هست حجاب او صد برج و دو صد بارو قوم خلقو بورا قالو شططا زورا فی وصفک یا مولی لا نسمع ما قالوا این نفس ستیزه رو چون بزبچه بالاجو جز ریش ندارد او نامش چه کنم ریشو خامش کن خامش کن از گفته فرامش کن هین بازمیا این سو آن سو پر چون تیهو # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۶۵ الیوم من الوصل نسیم و سعود الیوم اری الحب علی العهد فعودوا رفته ست رقیب و بر آن یار نبود او بی زحمت دشمن دم عشاق شنود او یا قلب ابشرک به وصل و رحیق ما فاتک من دهرک الیوم یعود شکر است عدو رفته و ما همدم جامیم ما سرخ و سپید از طرب و کور و کبود او یا حب حنا نیک تجلیت بوصل الروح فدا روحک بالروح تجود ما را که برای دل حساد جفا گفت امروز چو خلوت شد ما را بستود او هذا قمر قد غلب الشمس بنور من طالعه الیوم علی الشمس یسود امروز نقاب از رخ خود ماه برانداخت بر طلعت خورشید و مه و زهره فزود او ما اکثر ما قد خفض العیش به هجر للعیش من الیوم نهوض و صعود پیوسته ز خورشید ستاند مه نو نور این مه که به خورشید دهد نور چه بود او یا قلب تمتع و طب ان شکورا الحب شفیق لک و الله ودود این دم سپه عشق چه خوش دست گشادند چون یک گره از طره پربند گشود او الحب الی المجلس والله سقانا و السکر من القهوه کالدهر ولود آن غم که ز عشاق بسی گرد برآورد بیرون ز در است این دم و از بام فرود او الیوم من العیش لقاء و شفا الیوم من السکر رکوع و سجود آن ساغر لاغرشده را داروی دل ده دیر است که محروم شد از ذوق وجود او یا قوم الی العشق انیبوا و اجیبوا لما کتب الله علی العشق خلود امروز صلا می زند این خفته دلان را آن عشق سماوی که نخفت و نغنود او العشق من الکون حیات و لباب و العیش سوی العشق قشور و جلود هر دوست که از عشق به دنیات کشاند خود دشمن تو او است یقین دان و حسود او لا تنطق فی العشق و یکفیک انین فالمخلص للعاشق صبر و جحود بس کن تو مگو هیچ که تا اشک بگوید دل خود چو بسوزد بدهد بوی چو عود او # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۶۶ بگردان ساقی مه روی جام رهایی ده مرا از ننگ و نام گرفتارم به دامت ساقیا ز آنک نهادستی به هر گامی تو دام رها کن کاهلی دریاب ما را و لا تکسل فان القوم قاموا الیس الصحو منزل کل هم الیس العیش فی هم حرام الا صوموا فان الصوم غنم شراب الروح یشربه الصیام هر آن کو روزه دارد در حدیث است مه حق را ببیند وقت شام نکو نبود که من از در درآیم تو بگریزی ز من از راه بام تو بگریزی و من فریاد در پی که یک دم صبر کن ای تیزگام مسلمانان مسلمانان چه چاره ست که من سوزیدم و این کار خام نباشد چاره جز صافی شرابی باقداح یقلبها الکرام حدیث عاشقان پایان ندارد فنستکفی بهذا و السلام جواب گفته متنبی است این فؤاد ما تسلیه المدام # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۶۷ هم صدوا هم عتبوا عتابا ما له سبب تن و دل ما مسخر او که می نپرد به جز بر او فما طلبوا سوی سقمی فطاب علی ما طلبوا عجب خبری که می دهدم دم و غم او کر و فر او فنی جلدی اذا عبسوا فکیف تری اذا طربوا مرا غم او چو زنده کند چگونه شوم ز منظر او فلا هرب اذا طلبوا و لا طرب اذا هربوا عجب چه بود بهر دو جهان که آن نبود میسر او اری امما به سکروا و لا قدح و لا عنب حدث نشود شکر که خوری شکر چو چشد ز شکر او لقد ملیت خواطرنا بهم عجبا و ما العجب سحر اثری ز طلعت او شبم نفسی ز عنبر او سکت أنا و هم سکتوا و لا سیمو و لا عتبوا خبر نکنم دگر که مرا رسید خبر ز مخبر او فوا حزنی اذا حجبوا و یا طربی اذا قربوا درم بزند سری نکند که سر نبرد کس از سر او # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۶۸ یا عاشقین المقصد سیحوا الی ما ترشدوا و استفتشوا من یسعد یلقون این السید العشق نور مرتفع و السر نعم المکترع نهر الهوی لا ینقطع نار الهوی لا تخمد لا عشق الا بالجوی من کان فی سقم الهوی ان قیل طار فی الهوا لا تنکرو لا تعبدوا العشق ما فی رقه خیر لکم من عتقه جفن بکا فی عشقه لا تحسبوه ترمد امر المحبین انطوی امراضهم خیر الدوا ما لم یضلوا فی الهوی لا تزعمو ان یهتدوا اصحابنا لا تیأسوا بعد الجوی مستانس غیر الهوی لا تلبسو غیر الهوی لا ترتدوا سحر الهوی مقعوده نار الجوی موقوده ذانعمه مفقوده حرمان من لا یجهد نادیت یوم الملتقی اذ حار عقلی و التقی هذا بقاء فی البقا هذا نعیم سرمد ان فاتکم لا تفعلوا و استفتشوه و اعقلوا لا ترقدوا لا تأکلوا ما لم تروا لا تعبدوا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۶۹ الا یا ساقیا انی لظمن و مشتاق ادر کأسا و لا تنکر فان القوم قد ذاقوا اذا ما شیت اسراری ادر کأسا من النار فاسکرنی و سایلنی الی من انت مشتاق اضاء العشق مصباحا فصار اللیل اصباحا و من انواره انشقت علی الاحجار احداق فداء العشق ادوایی و مر العشق حلوایی و انی بین عشاق اسوق حیث ما ساقوا خذ الدنیا و خلینا فدنیا العشق تکفینا لنا فی العشق جنات و بلدان و اسواق و ارواح تلاقینا و ارواح سواقینا و خمر فیه مدرار و کأس العشق رقراق # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۷۰ ابناء ربیعنا تعالوا فالورد یقول لا تبالوا و العشق یصیحکم جهارا الخلد لکم فلا تزالوا و الحسن علی البها تجلی و السکر حواه و الکمال من کان مخرسا جمادا الیوم تکلموا و قالوا من کان مبلسا قنوطا ذابوا و تضاحکوا و نالوا من بعد فان تروا غضوبا ماذا غضب فذا دلال # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۷۱ جود الشموس علی الوری اشراق و وراء ها نور الهوی براق و وراء انوار الهوی لی سید ضایت لنا بضیایه الافاق ما اطیب العشاق فی اشواقهم العشق ایضا نحوهم مشتاق هموا لرؤیته فلاحت شمسه حارت و کلت نحوه الاحداق نادی منادی عاشقیه بدعوه طفقوا الی صوت النداء و ساقوا سکروا برؤیته و راح لقایه لا تحسبوهم بعد ذاک افاقوا ان شیت من یحکیک برق خدوده ضعفی و صفره و جنتی مصداق # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۷۲ حد البشیر بشاره یا جار دهش الفؤاد بما حداه و حاروا سمعوا نداء الحق من فم طارق قرب الخیام الیکم و الدار و دنا کریم وجهه قمر الدجی و خیاله لعاشقین مدار فتحلقوا حول البشیر و اقبلوا سجدوا جمیعا للبشیر و زاروا سکنت قلوب بعد ما سکن البلا لبسوا لباس الجد منه و ساروا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۷۳ امسی و اصبح بالجوی اتعذب قلبی علی نار الهوی یتقلب ان کنت تهجرنی تهذبنی به انت النهی و بلاک لا اتهذب ما بال قلبک قد قسا فالی متی ابکی و مما قد جری اتعتب مما احب بان اقول فدیتکم احیی بکم و قتیلکم اتلقب و اشرتم بالصبر لی متسلیا ما هکذی عشقی به لا تحسبوا ما عشت فی هذا الفراق سویعه لو لا لقایک کل یوم ارقب انی اتوب مناجیا و منادیا فانا المسیء بسیدی و المذنب تبریز جل به شمس دین سیدی ابکی دما مما جنیت و اشرب # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۷۴ مررت بدر فی هواه بحار راوه بدر و فی الدلال و حاروا و شاهدت ماء شابه الروح فی الصفا و یعشق ذاک الماء ما هو نار و للعشق نور لیس للشمس مثله فظل دلیل العاشقین و ساروا عروس الهوی بدر تلالا فی الدجی علیها دماء العاشقین خمار ظللت من الدنیا علی طلب الهوی اضاء لنا غیر الدیار دیار فشاهدت رکبانا قریحا مطیهم و کان لهم عند المسیر بدار فقلت لهم فی ذاک قالوا لفی الهوی لمن فر من هذا الدیار دمار و ان شیت برهانا فسافر ببلده یقال لها تبریز و هی مزار فیشتم اهل العشق من ترباته و للروح منها زخرف و سوار تروح کلیل مظلم فی هوایه و ترجع مسرورا و انت نهار # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۷۵ امروز مستان را نگر در مست ما آویخته افکنده عقل و عافیت و اندر بلا آویخته گفتم که ای مستان جان می خورده از دستان جان ای صد هزاران جان و دل اندر شما آویخته گفتند شکر الله را کو جلوه کرد این ماه را افتاده بودیم از بقا در قعر لا آویخته بگریختیم از جور او یک مدتی وز دور او چون دشمنان بودیم ما اندر جفا آویخته جام وفا برداشته کار و دکان بگذاشته و افسردگان بی مزه در کارها آویخته بنشسته عقل سرمه کش با هر کی با چشمی است خوش بنشسته زاغ دیده کش بر هر کجا آویخته زین خنب های تلخ و خوش گر چاشنی داری بچش ترک هوا خوشتر بود یا در هوا آویخته عمری دل من در غمش آواره شد می جستمش دیدم دل بیچاره را خوش در خدا آویخته بر دار دنیا ای فتی گر ایمنی برخیز تا بنمایم آزادانت را و هم تو را آویخته بر دار ملک جاودان بین کشتگان زنده جان مانند منصور جوان در ارتضا آویخته عشقا توی سلطان من از بهر من داری بزن روشن ندارد خانه را قندیل ناآویخته من خاک پای آن کسم کو دست در مردان زند جانم غلام آن مسی در کیمیا آویخته برجه طرب را ساز کن عیش و سماع آغاز کن خوش نیست آن دف سرنگون نی بی نوا آویخته دف دل گشاید بسته را نی جان فزاید خسته را این دلگشا چون بسته شد و آن جان فزا آویخته امروز دستی برگشا ایثار کن جان در سخا با کفر حاتم رست چون بد در سخا آویخته هست آن سخا چون دام نان اما صفا چون دام جان کو در سخا آویخته کو در صفا آویخته باشد سخی چون خایفی در غار ایثاری شده صوفی چو بوبکری بود در مصطفی آویخته این دل دهد در دلبری جان هم سپارد بر سری و آن صرفه جو چون مشتری اندر بها آویخته آن چون نهنگ آیان شده دریا در او حیران شده وین بحری نوآشنا در آشنا آویخته گویی که این کار و کیا یا صدق باشد یا ریا آن جا که عشاقند و ما صدق و ریا آویخته شب گشت ای شاه جهان چشم و چراغ شب روان ای پیش روی چون مهت ماه سما آویخته من شادمان چون ماه نو تو جان فزا چون جاه نو وی در غم تو ماه نو چون من دوتا آویخته کوه است جان در معرفت تن برگ کاهی در صفت بر برگ کی دیده است کس یک کوه را آویخته از ره روان گردی روان صحبت ببر از دیگران ور نی بمانی مبتلا در مبتلا آویخته جان عزیزان گشته خون تا عاقبت چون است چون از بدگمانی سرنگون در انتها آویخته چون دید جان پاکشان آن تخم کاول کاشت جان واگشت فکر از انتها در ابتدا آویخته اصل ندا از دل بود در کوه تن افتد صدا خاموش رو در اصل کن ای در صدا آویخته گفت زبان کبر آورد کبرت نیازت را خورد شو تو ز کبر خود جدا در کبریا آویخته ای شمس تبریزی برآ از سوی شرق کبریا جان ها ز تو چون ذره ها اندر ضیا آویخته # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۷۶ ای جبرییل از عشق تو اندر سما پا کوفته ای انجم و چرخ و فلک اندر هوا پا کوفته تا گاو و ماهی زیر این هفتم زمین خرم شده هر برج تا گاو و سمک اندر علا پا کوفته انگور دل پرخون شده رفته به سوی میکده تا آتشی در می زده در خنب ها پا کوفته دل دیده آب روی خود در خاک کوی عشق او چون آن عنایت دید دل اندر عنا پا کوفته جان همچو ایوب نبی در ذوق آن لطف و کرم با قالب پرکرم خود اندر بلا پا کوفته خلقی که خواهند آمدن از نسل آدم بعد از این جان های ایشان بهر تو هم در فنا پا کوفته اندر خرابات فنا شاهنشهان محتشم هم بی کله سرور شده هم بی قبا پا کوفته قومی بدیده چیزکی عاشق شده لیک از حسد از کبر و ناموس و حیا هم در خلاء پا کوفته اصحاب کبر و نفس کی باشند لایق شاه را کز عزت این شاه ما صد کبریا پا کوفته قومی ببینی رقص کن در عشق نان و شوربا قومی دگر در عشقشان نان و ابا پا کوفته خوش گوهری کو گوهری هشت از هوای بحر او تا بحر شد در سر خود در اصطفا پا کوفته کو او و کو بیچاره ای کو هست در تقلید خود در خون خود چرخی زده و اندر رجا پا کوفته با این همه او به بود از غافل منکر که او گه می کند اقرارکی گه او ز لا پا کوفته قومی به عشق آن فتی بگذشت از هست و فنا قومی به عشق خود که من هستم فنا پا کوفته خفاش در تاریکیی در عشق ظلمت ها به رقص مرغان خورشیدی سحر تا والضحی پا کوفته تو شمس تبریزی بگو ای باد صبح تیزرو با من بگو احوال او با من درآ پا کوفته # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۷۷ یک چند رندند این طرف در ظل دل پنهان شده و آن آفتاب از سقف دل بر جانشان تابان شده هر نجم ناهیدی شده هر ذره خورشیدی شده خورشید و اختر پیششان چون ذره سرگردان شده آن عقل و دل گم کردگان جان سوی کیوان بردگان بی چتر و سنجق هر یکی کیخسرو و سلطان شده بسیار مرکب کشته ای گرد جهان برگشته ای در جان سفر کن درنگر قومی سراسر جان شده با این عطای ایزدی با این جمال و شاهدی فرمان پرستان را نگر مستغرق فرمان شده چون آینه آن سینه شان آن سینه بی کینه شان دلشان چو میدان فلک سلطان سوی میدان شده از هیهی و هیهایشان وز لعل شکرخایشان نقل و شراب و آن دگر در شهر ما ارزان شده چون دوش اگر بی خویشمی از فتنه من نندیشمی باقی این را بودمی بی خویشتن گویان شده این دم فروبندم دهن زیرا به خویشم مرتهن تا آن زمانی که دلم باشد از او سکران شده سلطان سلطانان جان شمس الحق تبریزیان هر جان از او دریا شده هر جسم از او مرجان شده # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۷۸ این کیست این این کیست این شیرین و زیبا آمده سرمست و نعلین در بغل در خانه ما آمده خانه در او حیران شده اندیشه سرگردان شده صد عقل و جان اندر پیش بی دست و بی پا آمده آمد به مکر آن لعل لب کفچه به کف آتش طلب تا خود که را سوزد عجب آن یار تنها آمده ای معدن آتش بیا آتش چه می جویی ز ما والله که مکر است و دغا ای ناگه این جا آمده روپوش چون پوشد تو را ای روی تو شمس الضحی ای کنج و خانه از رخت چون دشت و صحرا آمده ای یوسف از بالای چه بر آب چه زد عکس تو آن آب چه از عشق تو جوشیده بالا آمده شاد آمدی شاد آمدی جادو و استاد آمدی چون هدهد پیغامبری از پیش عنقا آمده ای آب حیوان در جگر هر جور تو صد من شکر هر لحظه ای شکلی دگر از رب اعلا آمده ای دلنواز و دلبری کاندر نگنجی در بری ای چشم ما از گوهرت افزون ز دریا آمده چرخ و زمین آیینه ای وز عکس ماه روی تو آن آینه زنده شده و اندر تماشا آمده خاموش کن خاموش کن از راه دیگر جوش کن ای دود آتش های تو سودای سرها آمده # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۷۹ این کیست این این کیست این در حلقه ناگاه آمده این نور اللهی است این از پیش الله آمده این لطف و رحمت را نگر وین بخت و دولت را نگر در چاره بداختران با روی چون ماه آمده لیلی زیبا را نگر خوش طالب مجنون شده و آن کهربای روح بین در جذب هر کاه آمده از لذت بوهای او وز حسن و از خوهای او وز قل تعالوهای او جان ها به درگاه آمده صد نقش سازد بر عدم از چاکر و صاحب علم در دل خیالات خوشش زیبا و دلخواه آمده تخییل ها را آن صمد روزی حقیقت ها کند تا دررسد در زندگی اشکال گمراه آمده از چاه شور این جهان در دلو قرآن رو برآ ای یوسف آخر بهر توست این دلو در چاه آمده کی باشد ای گفت زبان من از تو مستغنی شده با آفتاب معرفت در سایه شاه آمده یا رب مرا پیش از اجل فارغ کن از علم و عمل خاصه ز علم منطقی در جمله افواه آمده # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۸۰ ای عاشقان ای عاشقان دیوانه ام کو سلسله ای سلسله جنبان جان عالم ز تو پرغلغله زنجیر دیگر ساختی در گردنم انداختی وز آسمان درتاختی تا رهزنی بر قافله برخیز ای جان از جهان برپر ز خاک خاکدان کز بهر ما بر آسمان گردان شده ست این مشعله آن را که باشد درد دل کی رهزند باران گل از عشق باشد او بحل کو را نشد که خردله روزی مخنث بانگ زد گفتا که ای چوبان بد آن بز عجب ما را گزد در من نظر کرد از گله گفتا مخنث را گزد هم بکشدش زیر لگد اما چه غم زو مرد را گفتا نکو گفتی هله کو عقل تا گویا شوی کو پای تا پویا شوی وز خشک در دریا شوی ایمن شوی از زلزله سلطان سلطانان شوی در ملک جاویدان شوی بالاتر از کیوان شوی بیرون شوی زین مزبله چون عقل کل صاحب عمل جوشان چو دریای عسل چون آفتاب اندر حمل چون مه به برج سنبله صد زاغ و جغد و فاخته در تو نواها ساخته بشنیدیی اسرار دل گر کم شدی این مشغله بی دل شو ار صاحب دلی دیوانه شو گر عاقلی کاین عقل جزوی می شود در چشم عشقت آبله تا صورت غیبی رسد وز صورتت بیرون کشد کز جعد پیچاپیچ او مشکل شده ست این مساله اما در این راه از خوشی باید که دامن برکشی زیرا ز خون عاشقان آغشته ست این مرحله رو رو دلا با قافله تنها مرو در مرحله زیرا که زاید فتنه ها این روزگار حامله از رنج ها مطلق روی اندر امان حق روی در بحر چون زورق روی رفتی دلا رو بی گله چون دل ز جان برداشتی رستی ز جنگ و آشتی آزاد و فارغ گشته ای هم از دکان هم از غله ز اندیشه جانت رسته شد راه خطرها بسته شد آن کو به تو پیوسته شد پیوسته باشد در چله در روز چون ایمن شدی زین رومی باعربده شب هم مکن اندیشه ای زین زنگی پرزنگله خامش کن ای شیرین لقا رو مشک بربند ای سقا زیرا نگنجد موج ها اندر سبو و بلبله # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۸۱ ای از تو خاکی تن شده تن فکرت و گفتن شده وز گفت و فکرت بس صور در غیب آبستن شده هر صورتی پرورده ای معنی است لیک افسرده ای صورت چو معنی شد کنون آغاز را روشن شده یخ را اگر بیند کسی و آن کس نداند اصل یخ چون دید کآخر آب شد در اصل یخ بی ظن شده اندیشه جز زیبا مکن کو تار و پود صورت است ز اندیشه ای احسن تند هر صورتی احسن شده زان سوی کاندازی نظر آن جنس می آید صور پس از نظر آید صور اشکال مرد و زن شده با آن نشین کو روشن است کز دل سوی دل روزن است خاک از چه ورد و سوسن است کش آب هم مسکن شده ور همنشین حق شوی جان خوش مطلق شوی یا رب چه بارونق شوی ای جان جان من شده از جا به بی جا آمده اه رفته هیهای آمده بی دست و بی پای آمده چون ماه خوش خرمن شده یا رب که چون می بینمش ای بنده جان و دینمش خود چیست این تمکینمش ای عقل از این امکن شده هر ذره ای را محرم او هر خوش دمی را همدم او نادیده زو زاهد شده زو دیده تردامن شده ای عشق حق سودای او آن او است او جویای او وی می دمد در وای او ای طالب معدن شده هم طالب و مطلوب او هم عاشق و معشوق او هم یوسف و یعقوب او هم طوق و هم گردن شده اوصافت ای کس کم چو تو پایان ندارد همچو تو چند آب و روغن می کنم ای آب من روغن شده # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۸۲ ای جان و دل از عشق تو در بزم تو پا کوفته سرها بریده بی عدد در رزم تو پا کوفته چون عزم میدان زمین کردی تو ای روح امین ذرات خاک این زمین از عزم تو پا کوفته فرمان خرمشاهیت در خون دل توقیع شد کف کرد خون بر روی خون از جزم تو پا کوفته ای حزم جمله خسروان از عهد آدم تا کنون بستان گرو از من به جان کز حزم تو پا کوفته خوارزمیان منکر شده دیدار بی چون را ولی از بینش بی چون تو خوارزم تو پا کوفته ای آفتاب روی تو کرده هزیمت ماه را و آن ماه در راه آمده از هزم تو پا کوفته چون شمس تبریزی کند در مصحف دل یک نظر اعراب او رقصان شده هم جزم تو پا کوفته # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۸۳ ساقی فرخ رخ من جام چو گلنار بده بهر من ار می ندهی بهر دل یار بده ساقی دلدار توی چاره بیمار توی شربت شادی و شفا زود به بیمار بده باده در آن جام فکن گردن اندیشه بزن هین دل ما را مشکن ای دل و دلدار بده باز کن آن میکده را ترک کن این عربده را عاشق تشنه زده را از خم خمار بده جان بهار و چمنی رونق سرو و سمنی هین که بهانه نکنی ای بت عیار بده پای چو در حیله نهی وز کف مستان بجهی دشمن ما شاد شود کوری اغیار بده غم مده و آه مده جز به طرب راه مده آه ز بیراه بود ره بگشا بار بده ما همه مخمور لقا تشنه سغراق بقا بهر گرو پیش سقا خرقه و دستار بده تشنه دیرینه منم گرم دل و سینه منم جام و قدح را بشکن بی حد و بسیار بده خود مه و مهتاب توی ماهی این آب منم ماه به ماهی نرسد پس ز مه ادرار بده # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۸۴ باده بده باد مده وز خودمان یاد مده روز نشاط است و طرب برمنشین داد مده آمده ام مست لقا کشته شمشیر فنا گر نه چنینم تو مرا هیچ دل شاد مده خواجه تو عارف بده ای نوبت دولت زده ای کامل جان آمده ای دست به استاد مده در ده ویرانه تو گنج نهان است ز هو هین ده ویران تو را نیز به بغداد مده والله تیره شب تو به ز دو صد روز نکو شب مده و روز مجو عاج به شمشاد مده غیر خدا نیست کسی در دو جهان همنفسی هر چه وجود است تو را جز که به ایجاد مده گرچه در این خیمه دری دانک تو با خیمه گری لیک طناب دل خود جز که به اوتاد مده ساقی جان صرفه مکن روز ببردی به سخن مال یتیمان بمخور دست به فریاد مده ای صنم خفته ستان در چمن و لاله ستان باده ز مستان مستان در کف آحاد مده دانه به صحرا مکشان بر سر زاغان مفشان جوهر فردیت خود هرزه به افراد مده چون بود ای دلشده چون نقد بر از کن فیکون نقد تو نقد است کنون گوش به میعاد مده هم تو توی هم تو منم هیچ مرو از وطنم مرغ توی چوژه منم چوزه به هر خاد مده آنک به خویش است گرو علم و فریبش مشنو هست تو را دانش نو هوش به اسناد مده خسرو جانی و جهان وز جهت کوهکنان با تو کلندی است گران جز که به فرهاد مده بس کن کاین نطق خرد جنبش طفلانه بود عارف کامل شده را سبحه عباد مده # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۸۵ یا رجلا حصیده مجبنه و مبخله لیس یلذک الهوی لیس لفیک حوصله معتمد الهوی معی مستندی و سیدی لا کرجاک ضایع یطلبه به غربله ای گله بیش کرده تو سیر نگشتی از گله چون بکری است این دکان چاره نباشد از غله حج پیاده می روی تا سر حاجیان شوی جامه چرا دری اگر شد کف پات آبله از پی نیم آبله شرم نیایدت که تو هر قدمی درافکنی غلغله ای به قافله کشتی نفس آدمی لنگری است و سست رو زین دریا بنگذرد بی ز کشاکش و خله گر نبدی چنین چرا جهد و جهاد آمدی صوم و صلات و شب روی حج و مناسک و چله صبر سوی نران رود نوحه سوی زنان رود گردن اسب شاه را ننگ بود ز زنگله خوش به میان صف درآ تنگ میا و دلگشا هست ز تنگ آمدن بانگ گلوی بلبله خاص احد چه غم خورد از بد و نیک عام خس کوه احد چه برتپد از سر سیل و زلزله دل مطپان به خیر و شر جانب غیب درنگر کلکله ملایکه روح میان کلکله عزت زر بود اگر محنت او شود شرر هیبت و بیم شیر دان بستن او به سلسله کم نشود انار اگر بهر شراب بفشری بهر فضیلتی بود کوفتگی آمله حامله است تن ز جان درد زه است رنج تن آمدن جنین بود درد و عذاب حامله تلخی باده را مبین عشرت مستیان نگر محنت حامله مبین بنگر امید قابله هست بلادر این ستم پیش بلا و پس دری هست سر محاسبه جبر و پیش مقابله زر به کسی به قرض ده کش بود آسیا و رز با خلجی و مفلسی هیچ مکن معامله نه فلک چو آسیا ملک کیست غیر حق باغ و چراگه زمین پر ز شبان و از گله قرض بدو ده ای پسر نفس و نفس زر و درم گنج و گهر ستان از او از پی فرض و نافله لب بگشاد ناطقی تا که بیان این کند کان زر او است و نقد او فکرت خلق ناقله # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۸۶ ای تو برای آبرو آب حیات ریخته زهر گرفته در دهان قند و نبات ریخته مست و خراب این چنین چرخ ندانی از زمین از پی آب پارگین آب فرات ریخته همچو خران به کاه و جو نیست روا چنین مرو بر فقرا تو درنگر زر صدقات ریخته روح شو و جهت مجو ذات شو و صفت مگو زان شه بی جهت نگر جمله جهات ریخته آه دریغ مغز تو در ره پوست باخته آه دریغ شاه تو در غم مات ریخته از غم مات شاه دل خانه به خانه می دود رنگ رخ و پیاده ها بهر نجات ریخته جسته برات جان از او باز چو دیده روی او کیسه دریده پیش او جمله برات ریخته از صفتش صفات ما خارشناس گل شده باز صفات ما چو گل در ره ذات ریخته بال و پری که او تو را برد و اسیر دام کرد بال و پری است عاریت روز وفات ریخته # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۸۷ آمد یار و بر کفش جام میی چو مشعله گفت بیا حریف شو گفتم آمدم هله جام میی که تابشش جان ببرد ز مشتری چرخ زند ز بوی او بر سر چرخ سنبله کوه از او سبک شده مغز از او گران شده روح سبوکشش شده عقل شکسته بلبله پاک نی و پلید نی در دو جهان بدید نی قفل گشا کلید نی کنده هزار سلسله تازه کند ملول را مایه دهد فضول را آنک زند ز بی رهه راه هزار قافله پیش رو بدان شده رهزن زاهدان شده دایه شاهدان شده مایه بانگ و غلغله هر کی خورد ز نیک و بد مست بمانده تا ابد هر که نخورد تا رود جانب غصه بی گله غرقه شو اندر آب حق مست شو از شراب حق نیست شو و خراب حق ای دل تنگ حوصله هر کی بدان گمان برد از کف مرگ جان برد آنک نگویم آن برد اینت عظیم منزله # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۸۸ شحنه عشق می کشد از دو جهان مصادره دیده و دل گرو کنم بهر چنان مصادره از سبب مصادره شحنه عشق رهزند پس بر عاشقان شود راحت جان مصادره داد جگر مصادره از خود لعل پاره ها جانب دیده پاره ای رفت از آن مصادره عشق شهی است چون قمر کیسه گشا و سیم بر سیم بده به سیم بر نیست زیان مصادره هر چه برد مصادره از تن عاشقان گرو بازرسد به کوی دل نورفشان مصادره فصل بهار را ببین جمله به باغ وادهد آنچ ز باغ برده بد ظلم خزان مصادره بخشش آفتاب بین بازدهد قماش مه هر چه ز ماه می ستد دور زمان مصادره دیده و عقل و هوش را شب به مصادره برد صبحدمی ندا کند بازستان مصادره نور سحر بریخته زنگیکان گریخته گرچه شب آفتاب را کرد نهان مصادره # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۸۹ دایم پیش خود نهی آینه را هرآینه ز آنک نظیر نیستت جز که درون آینه در تو کجا رسم تو را همچو خیال روی تو در دل و جان و در نظر منظره هست و جای نه هم تو منزهی ز جا هم همه جای حاضری آیت بی چگونگی در تو و در معاینه از سوی تو موحدی از سوی من مشبهی جانب تو مواصله جانب من مباینه # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۹۰ کجا شد عهد و پیمانی که کردی دوش با بنده که بادا عهد و بدعهدی و حسنت هر سه پاینده ز بدعهدی چه غم دارد شهنشاهی که برباید جهانی را به یک غمزه قرانی را به یک خنده بخواه ای دل چه می خواهی عطا نقد است و شه حاضر که آن مه رو نفرماید که رو تا سال آینده به جان شه که نشنیدم ز نقدش وعده فردا شنیدی نور رخ نسیه ز قرص ماه تابنده کجا شد آن عنایت ها کجا شد آن حکایت ها کجا شد آن گشایش ها کجا شد آن گشاینده همه با ماست چه با ما که خود ماییم سرتاسر مثل گشته ست در عالم که جوینده ست یابنده چه جای ما که ما مردیم زیر پای عشق او غلط گفتم کجا میرد کسی کو شد بدو زنده خیال شه خرامان شد کلوخ و سنگ باجان شد درخت خشک خندان شد سترون گشت زاینده خیالش چون چنین باشد جمالش بین که چون باشد جمالش می نماید در خیال نانماینده خیالش نور خورشیدی که اندر جان ها افتد جمالش قرص خورشیدی به چارم چرخ تازنده نمک را در طعام آن کس شناسد در گه خوردن که تنها خورده ست آن را و یا بوده ست ساینده عجایب غیر و لاغیری که معشوق است با عاشق وصال بوالعجب دارد زدوده با زداینده # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۹۱ بر آنم کز دل و دیده شوم بیزار یک باره چو آمد آفتاب جان نخواهم شمع و استاره دلا نقاش را بنگر چه بینی نقش گرمابه مه و خورشید را بنگر چه گردی گرد مه پاره نهادی سیر بر بینی نسیم گل همی جویی زهی بی رزق کو جوید ز هر بیچاره ای چاره بجز نقاش را منگر که نقش غم کند شادی که از اکسیر لطف او عقیق و لعل شد خاره اگر مخمور اگر مستی به بزم او رو و رستی که شد عمری که در غربت ز خان و مانی آواره مگر غول بیابانی ره مدین نمی دانی که فوق سقف گردونی تو را قصر است و درساره نه هر قصری که تو دیدی از آن قیصری بود آن نه هر بامی و هر برجی ز بنایی است همواره هزاران گل در این پستی به وعده شاد می خندد هزاران شمع بر بالا به امر او است سیاره زهی سلطان زهی نجده سری بخشد به یک سجده اسیر او شوی بهتر کاسیر نفس مکاره ز علم او است هر مغزی پر از اندیشه و حیله ز لطف او است هر چشمی که مخمور است و سحاره خری کو در کلم زاری درافتاد و نمی ترسد برون رانندش از حایط بریده دم و لت خواره مگو ای عشق با تن تو حدیث عشق زیرا او نفاقی می کند با تو ولیکن نیست این کاره به پیشت دست می بندد ولیکن بر تو می خندد به گورستان رو و بنگر فغان از نفس اماره # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۹۲ به لاله دوش نسرین گفت برخیزیم مستانه به دامان گل تازه درآویزیم مستانه چو باده بر سر باده خوریم از گلرخ ساده بیا تا چون گل و لاله درآمیزیم مستانه چو نرگس شوخ چشم آمد سمن را رشک و خشم آمد به نسرین گفت تا ما هم براستیزیم مستانه بت گلروی چون شکر چو غنچه بسته بود آن در چو در بگشاد وقت آمد که درریزیم مستانه که جان ها کز الست آمد بسی بی خویش و مست آمد از آن در آب و گل هر دم همی لغزیم مستانه دلا تو اندر این شادی ز سرو آموز آزادی که تا از جرم و از توبه بپرهیزیم مستانه صلاح دیده ره بین صلاح الدین صلاح الدین برای او ز خود شاید که بگریزیم مستانه # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۹۳ یکی ماهی همی بینم برون از دیده در دیده نه او را دیده ای دیده نه او را گوش بشنیده زبان و جان و دل را من نمی بینم مگر بیخود از آن دم که نظر کردم در آن رخسار دزدیده گر افلاطون بدیدستی جمال و حسن آن مه را ز من دیوانه تر گشتی ز من بتر بشوریده قدم آیینه حادث حدث آیینه قدمت در آن آیینه این هر دو چو زلفینش بپیچیده یکی ابری ورای حس که بارانش همه جان است نثار خاک جسم او چه باران ها بباریده قمررویان گردونی بدیده عکس رخسارش خجل گشته از آن خوبی پس گردن بخاریده ابد دست ازل بگرفت سوی قصر آن مه برد بدیده هر دو را غیرت بدین هر دو بخندیده که گرداگرد قصر او چه شیرانند کز غیرت به قصد خون جانبازان و صدیقان بغریده به ناگه جست از لفظم که آن شه کیست شمس الدین شه تبریز و خون من در این گفتن بجوشیده # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۹۴ ز بردابرد عشق او چو بشنید این دل پاره برآمد از وجود خویش و هر دو کون یک باره به بحر نیستی درشد همه هستی محقر شد به ناگه شعله ای برشد شگرف از جان خون خواره کجا اسراربین آمد دمی کز کبر و کین آمد حیاتی کز زمین آمد بود در بحر بیچاره الا ای جان انسانی چو از اقلیم نقصانی به شب هنگام ظلمانی چو اختر باش سیاره چو از مردان مدد یابی یکی عیش ابد یابی سپاه بی عدد یابی به قهر نفس اماره چو هستی را همی روبی سر هر نفس می کوبی بدید آید یکی خوبی نه رو باشد نه رخساره چه باشد صد قمر آن جا شود هر خاک زر آن جا به غیر دل مبر آن جا که آن جا هست دل پاره زهی دربخش دریایی برای جان بینایی شمار ریگ هر جایی ز عشقش هست آواره خوشا مشکا که می بیزی به راه شمس تبریزی زهی باده که می ریزی برای جان میخواره # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۹۵ سراندازان همی آیی نگارین جگرخواره دلم بردی نمی دانم چه آوردی دگرباره فغان از چشم مکارت کز اول بود این کارت که پاره پاره پیش آیی و بربایی دل پاره برای ماه بی چون را کشیدی جور گردون را مسلم گشت مجنون را که عاقل نیست این کاره بیار آن جام پرآتش که تا ما درکشیمش خوش به عشق روی آن مه وش برون از چرخ و استاره بزن آتش به کشت من فکن از بام طشت من که کار عشق این باشد که باشد عاشق آواره اگر زخمی زنی از کین به قصد این دل مسکین بزن که زخم بردارد چه باید کرد بیچاره دلم شد جای اندیشه و یا دکان پرشیشه بگو ای شمس تبریزی دلت سنگ است یا خاره # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۹۶ مرا گویی که چونی تو لطیف و لمتر و تازه مثال حسن و احسانت برون از حد و اندازه خوش آن باشد که می راند به سوی اصل شیرینی در آن سیران سقط کرده هزاران اسب و جمازه همی کوشم به خاموشی ولیکن از شکرنوشی شدم همخوی آن غمزه که آن غمزه ست غمازه دلا سرسخت و پاسستی چنین باشند در مستی ولی بشتاب لنگانه که می بندند دروازه بدان صبح نجاتی رو بدان بحر حیاتی رو بزن سنگی بر این کوزه بزن نفطی در آن کازه بهل می را به میخواران بهل تب را به غمخواران که این را جملگی نقش است و آن را جمله آوازه که کنزا کنت مخفیا فاحببت بان اعرف برای جان مشتاقان به رغم نفس طنازه تعالوا یا موالینا الی اعلی معالینا فان الجسم کالاعمی و ان الحس عکازه الی نور هو الله تری فی ضؤ لقیاه کمال البدر نقصانا و عین الشمس خبازه # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۹۷ چو در دل پای بنهادی بشد از دست اندیشه میان بگشاد اسرار و میان بربست اندیشه به پیش جان درآمد دل که اندر خود مکن منزل گران جان دید مر جان را سبک برجست اندیشه رسید از عشق جاسوسش که بسم الله زمین بوسش در این اندیشه بیخود شد به حق پیوست اندیشه خرابات بتان درشد حریف رطل و ساغر شد همه غیبش مصور شد زهی سرمست اندیشه برست او از خوداندیشی چنان آمد ز بی خویشی که از هر کس همی پرسد عجب خود هست اندیشه فلک از خوف دل کم زد دو دست خویش بر هم زد که از من کس نرست آخر چگونه رست اندیشه چنین اندیشه را هر کس نهد دامی به پیش و پس گمان دارد که درگنجد به دام و شست اندیشه چو هر نقشی که می جوید ز اندیشه همی روید تو مر هر نقش را مپرست و خود بپرست اندیشه جواهر جمله ساکن بد همه همچون اماکن بد شکافید این جواهر را و بیرون جست اندیشه جهان کهنه را بنگر گهی فربه گهی لاغر که درد کهنه زان دارد که نوزاد است اندیشه که درد زه ازان دارد که تا شه زاده ای زاید نتیجه سربلند آمد چو شد سربست اندیشه چو دل از غم رسول آمد بر دل جبرییل آمد چو مریم از دو صد عیسی شده ست آبست اندیشه چو شهد شمس تبریزی فزاید در مزاجم خون از آن چون زخم فصادی رگ دل خست اندیشه # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۹۸ زهی بزم خداوندی زهی می های شاهانه زهی یغما که می آرد شه قفجاق ترکانه دلم آهن همی خاید از آن لعلین لبی که او کنار لطف بگشاید میان حلقه مستانه هر آن جانی که شد مجنون به عشق حالت بی چون کجا گیرد قرار اکنون بدین افسون و افسانه چو او طره برافشاند سوی عاشق همی داند که از زنجیر جنبیدن بجنبد شور دیوانه به عشق طره های او که جعد و شاخ شاخ آمد دل من شاخ شاخ آید چو دندان در سر شانه چه برهم گشته اند این دم حریفان دل از مستی برای جانت ای مه رو سری درکن در این خانه اگر ساقی ندادت می دلا در گل چه افتادی وگر آن مشک نگشاد او چرا پر گشت پیمانه خداوندا در این بیشه چه گم گشته ست اندیشه تنی تن کجا ماند میان جان و جانانه بیا ای شمس تبریزی که در رفعت سلیمانی که از عشقت همه مرغان شدند از دام و از دانه # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۹۹ سراندازان همی آیی ز راه سینه در دیده فسونگرم می خوانی حکایت های شوریده به دم در چرخ می آری فلک ها را و گردون را چه باشد پیش افسونت یکی ادراک پوسیده گناه هر دو عالم را به یک توبه فروشویی چرایی زلت ما را تو در انگشت پیچیده تو را هر گوشه ایوبی به هر اطراف یعقوبی شکسته عشق درهاشان قماش از خانه دزدیده خرامان شو به گورستان ندایی کن بدان بستان که خیز ای مرده کهنه برقص ای جسم ریزیده همان دم جمله گورستان شود چون شهر آبادان همه رقصان همه شادان قضا از جمله گردیده گزافه این نمی لافم خیالی بر نمی بافم که صد ره دیده ام این را نمی گویم ز نادیده کسی کز خلق می گوید که من بگریختم رفتم صدق گو گر گریبانش پس پشت است بدریده خمش کن بشنو ای ناطق غم معشوق با عاشق که تا طالب بود جویان بود مطلب ستیزیده # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰۰ با زر غم و بی زر غم آخر غم با زر به چون راهروی باری راهی که برد تا ده بشنو سخن یاران بگریز ز طراران از جمع مکش خود را استیزه مکن مسته آدم ز چه عریان شد دنیا ز چه ویران شد چون بود که طوفان شد ز استیزه که با مه تا شمع نمی گرید آن شعله نمی خندد تا جسم نمی کاهد جان می نشود فربه خوی ملکی بگزین بر دیو امیری کن گاو تو چو شد قربان پا بر سر گردون نه # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰۱ من سرخوش و تو دلخوش غم بی دل و بی سر به دل می ده و بر می خور از دلبر و دل بر به عالم همه چون دریا تن چون صدف جویا جان وصف گهر گویا زین ها همه گوهر به صورت مثل چادر جان رفته به چادر در بی صورت و بی پیکر وز هر چه مصور به تو پرده تن دیدی از سینه بنشنیدی آن زخمه که دل می زد کان پرده دیگر به از چهره تو زر می زن با چهره زر می گو با زر غم و بی زر غم آخر غم با زر به # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰۲ هشیار شدم ساقی دستار به من واده یا مشک سقا پر کن یا مشک به سقا ده نیمی بخور ای ساقی ما را بده آن باقی والله که غلط گفتم نی نی همه ما را ده ای فتنه مرد و زن امشب در من بشکن رخت من و نقد من بردار و به یغما ده خواهی که همه دریا آب حیوان گردد از جام شراب خود یک جرعه به دریا ده خواهی که مه و زهره چون مرغ فرود آید زان می که به کف داری یک رطل به بالا ده # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰۳ ناگاه درافتادم زان قصر و سراپرده در قعر چنین چاهی ناخورده و نابرده دنیا نبود عیدم من زشتی او دیدم گلگونه نهد بر رو آن روسپی زرده گلگونه چه آراید آن خاربن بد را آن خار فرورفته در هر جگر و گرده با تارک گل آمد موبند فروهشته ابروی خود از وسمه آن کور سیه کرده منگر تو به خلخالش ساق سیهش را بین خوش آید شب بازی لیک از سپس پرده رو دست بشو از وی ای صوفی روشسته دل را بستر از وی ای مرد سراسترده بدبخت و گران جانی کو بخت از او جوید دربند بزرگی شد می سوزد چون خرده فریاد رس ای جانان ما را ز گران جانان ای از عدمی ما را در چرخ درآورده خاموش سخن می ران زان خوش دم بی پایان تا چند سخن سازی تو زین دم بشمرده # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰۴ هر روز پری زادی از سوی سراپرده ما را و حریفان را در چرخ درآورده صوفی ز هوای او پشمینه شکافیده عالم ز بلای او دستار کشان کرده سالوس نتان کردن مستور نتان بودن از دست چنین رندی سغراق رضا خورده دی رفت سوی گوری در مرده زد او شوری معذورم آخر من کمتر نیم از مرده هر روز برون آید ساغر به کف و گوید والله که بنگذارم در شهر یک افسرده ای مونس و ای جانم چندانت بپیچانم تا شهد و شکر گردی ای سرکه پرورده خستم جگرت را من بستان جگری دیگر همچون جگر شیران ای گربه پژمرده همرنگ دل من شو زیرا که نمی شاید من سرخ و سپید ای جان تو زرد و سیه چرده خامش کن و خامش کن دررو به حریم دل کاندر حرمین دل نبود دل آزرده شمس الحق تبریزی بادا دل بدخواهت بر گرد جهان گردان در طمع یکی گرده # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰۵ کی باشد من با تو باده به گرو خورده تو برده و من مانده من خرقه گرو کرده در می شده من غرقه چون ساغر و چون کوزه با یار درافتاده بی حاجب و بی پرده صد نوش تو نوشیده تشریف تو پوشیده صد جوش بجوشیده این عالم افسرده از نور تو روشن دل چون ماه ز نور خور وز بوی گلت خوشدل چون روغن پرورده تا خود چه فسون گفتی با گل که شد او خندان تا خود چه جفا گفتی با خارک پژمرده یک لحظه بخندانی یک لحظه بگریانی ای نادره صنعت ها در صنع درآورده عاقل ز تو نازارد زان روی که زشت آید ظلمت ز مه آشفته خاری ز گل آزرده بس غصه رسول آمد از منعم و می گوید ده مرده شکر خوردی بگذار یکی مرده پس فکر چو بحر آمد حکمت مثل ماهی در فکر سخن زنده در گفت سخن مرده نی فکر چو دام آمد دریا پس این دام است در دام کجا گنجد جز ماهی بشمرده پس دل چو بهشتی دان گفتار زبان دوزخ وین فکر چو اعرافی جای گنه و خرده # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰۶ ناموس مکن پیش آ ای عاشق بیچاره تا مرد نظر باشی نی مردم نظاره ای عاشق الاهو ز استاره بگیر این خو خورشید چو درتابد فانی شود استاره آن ها که قوی دستند دست تو چرا بستند زیرا تو کنون طفلی وین عالم گهواره چون در سخن ها سفت و الارض مهادا گفت ای میخ زمین گشته وز شهر دل آواره ای بنده شیر تن هستی تو اسیر تن دندان خرد بنما نعمت خور همواره تا طفل بود سلطان دایه کندش زندان تا شیر خورد ز ایشان نبود شه میخواره از سنگ سبو ترسد اما چو شود چشمه هر لحظه سبو آید تازان به سوی خاره گوید که اگر زین پس او بشکندم شادم جان داد مرا آبش یک باره و صد باره گر در ره او مردم هم زنده بدو گردم خود پاره دهم او را تا او کندم پاره # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰۷ بربند دهان از نان کآمد شکر روزه دیدی هنر خوردن بنگر هنر روزه آن شاه دو صد کشور تاجیت نهد بر سر بربند میان زوتر کآمد کمر روزه زین عالم چون سجین برپر سوی علیین بستان نظر حق بین زود از نظر روزه ای نقره باحرمت در کوره این مدت آتش کندت خدمت اندر شرر روزه روزه نم زمزم شد در عیسی مریم شد بر طارم چارم شد او در سفر روزه کو پر زدن مرغان کو پر ملک ای جان این هست پر چینه و آن هست پر روزه گر روزه ضرر دارد صد گونه هنر دارد سودای دگر دارد سودای سر روزه این روزه در این چادر پنهان شده چون دلبر از چادر او بگذر واجو خبر روزه باریک کند گردن ایمن کند از مردن تخمه اثر خوردن مستی اثر روزه سی روز در این دریا پا سر کنی و سر پا تا دررسی ای مولا اندر گهر روزه شیطان همه تدبیرش و آن حیله و تزویرش بشکست همه تیرش پیش سپر روزه روزه کر و فر خود خوشتر ز تو برگوید دربند در گفتن بگشای در روزه شمس الحق تبریزی هم صبری و پرهیزی هم عید شکرریزی هم کر و فر روزه # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰۸ یا رب چه کس است آن مه یا رب چه کس است آن مه کز چهره بزد آتش در خیمه و در خرگه اندر ذقن یوسف چاهی چه عجب چاهی صد یوسف کنعانی اندر تک آن خوش چه آخر چه کند یوسف کز چاه بپرهیزد کو دیده ربودستش و آن چاه میان ره آن کس که ربود از رخ مر کاه ربایان را انصاف بده آخر با او چه کند یک که زنهار نگهدارید زان غمزه زبان ها را کو مست بود خفته از حال همه آگه شطرنج همی بازد با بنده و این طرفه کاندر دو جهان شه او وز بنده بخواهد شه جان بخشد و جان بخشد چندانک فناها را در خانه و مان افتد هم ماتم و هم آوه او جان بهاران است جان هاست درختانش جان ها شود آبستن هم نسل دهد هم زه هر آینه کو بیند شمس الحق تبریزی هم آینه برسوزد هم آینه گوید خه # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰۹ من بی خود و تو بی خود ما را که برد خانه من چند تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه در شهر یکی کس را هشیار نمی بینم هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه جانا به خرابات آ تا لذت جان بینی جان را چه خوشی باشد بی صحبت جانانه هر گوشه یکی مستی دستی ز بر دستی وان ساقی هر هستی با ساغر شاهانه تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می زین وقف به هشیاران مسپار یکی دانه ای لولی بربط زن تو مست تری یا من ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه چون کشتی بی لنگر کژ می شد و مژ می شد وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه گفتم ز کجایی تو تسخر زد و گفت ای جان نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل نیمیم لب دریا نیمی همه دردانه گفتم که رفیقی کن با من که منم خویشت گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه من بی دل و دستارم در خانه خمارم یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه در حلقه لنگانی می بایدت لنگیدن این پند ننوشیدی از خواجه علیانه سرمست چنان خوبی کی کم بود از چوبی برخاست فغان آخر از استن حنانه شمس الحق تبریزی از خلق چه پرهیزی اکنون که درافکندی صد فتنه فتانه # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱۰ ای غایب از این محضر از مات سلام الله وی از همه حاضرتر از مات سلام الله ای نور پسندیده وی سرمه هر دیده احسنت زهی منظر از مات سلام الله ای صورت روحانی وی رحمت ربانی بر مؤمن و بر کافر از مات سلام الله چون ماه تمام آیی و آن گاه ز بام آیی ای ماه تو را چاکر از مات سلام الله ای غایب بس حاضر بر حال همه ناظر وی بحر پر از گوهر از مات سلام الله ای شاهد بی نقصان وی روح ز تو رقصان وی مستی تو در سر از مات سلام الله ای جوشش می از تو وی شکر نی از تو وز هر دو توی خوشتر از مات سلام الله شمس الحق تبریزی در لخلخه آمیزی هم مشکی و هم عنبر از مات سلام الله # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱۱ از انبهی ماهی دریا به نهان گشته انبه شده قالب ها تا پرده جان گشته از فرقت آن دریا چون زهر شده شکر زهر از هوس دریا آب حیوان گشته در عشرت آن دریا نی این و نه آن بوده بر ساحل این خشکی این گشته و آن گشته اندر هوس دریا ای جان چو مرغابی چندان تو چنین گفته کز عشق چنان گشته دوش از شکم دریا برخاست یکی صورت و آن غمزه اش از دریا بس سخته کمان گشته دل گفت به زیر لب من جان نبرم از وی سوگند به جان دل کان کار چنان گشته از غمزه غمازی وز طرفه بغدادی دل گشته چنان شادی جانم همدان گشته در بیشه درافتاده در نیم شبی آتش در پختن این شیران تا مغز پزان گشته از شعله آن بیشه تابان شده اندیشه تا قالب جان پیشه بی جا و مکان گشته گرمابه روحانی آوخ چه پری خوان است وین عالم گورستان چون جامه کنان گشته از بهر چنین سری در سوسن ها بنگر دستوری گفتن نی سر جمله زبان گشته شمس الحق تبریزی درتافته از روزن تا آنچ نیارم گفت چون ماه عیان گشته # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱۲ دیدم رخ ترسا را با ما چو گل اشکفته هم خلوت و هم بی گه در دیر صفا رفته با آن مه بی نقصان سرمست شده رقصان دستی سر زلف او دستی می بگرفته در رسته بازاری هر جا بده اغیاری در جانش زده ناری آن خونی آشفته و آن لعل چو بگشاید تا قند شکر خاید از عرش نثار آید بس گوهر ناسفته دل دزدد و بستاند وز سر دلت داند تا جمله فروخواند پنهانی ناگفته از حسن پری زاده صد بی دل و دل داده در هر طرف افتاده هم یک یک و هم جفته نوری که از او تابد هر چشم که برتابد بیدار ابد یابد در کالبد خفته از هفت فلک بیرون وز هر دو جهان افزون وین طرفه که آن بی چون اندر دل بنهفته از بهر چنین مشکل تبریز شده حاصل و اندر پی شمس الدین پای دل من کفته # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱۳ ای جان تو جانم را از خویش خبر کرده اندیشه تو هر دم در بنده اثر کرده ای هر چه بیندیشی در خاطر تو آید بر بنده همان لحظه آن چیز گذر کرده از شیوه و ناز تو مشغول شده جانم مکر تو به پنهانی خود کار دگر کرده بر یاد لب تو نی هر صبح بنالیده عشقت دهن نی را پرقند و شکر کرده از چهره چون ماهت وز قد و کمرگاهت چون ماه نو این جانم خود را چو کمر کرده خود را چو کمر کردم باشد به میان آیی ای چشم تو سوی من از خشم نظر کرده از خشم نظر کردی دل زیر و زبر کردی تا این دل آواره از خویش سفر کرده # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱۴ ای روی تو رویم را چون روی قمر کرده اجزای مرا چشمت اصحاب نظر کرده باد تو درختم را در رقص درآورده یاد تو دهانم را پرشهد و شکر کرده دانی که درخت من در رقص چرا آید ای شاخ و درختم را پربرگ و ثمر کرده از برگ نمی نازد وز میوه نمی یازد ای صبر درختم را تو زیر و زبر کرده # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱۵ دل دست به یک کاسه با شهره صنم کرده انگشت برآورده اندر دهنم کرده دل از سر غمازی یک وعده از او گفته درخواسته من از وی او نیز کرم کرده عشقش ز پی غیرت گفتا که عوض جان ده این گفت به جان رفته جان نیز نعم کرده از بعد چنان شهدی وز بعد چنان عهدی لشکرکش هجرانت بر بنده ستم کرده از هجر عجب نبود این ظلم و ستم کردن کو پرچم عشاقان صد گونه علم کرده ای آنک ز یک برقی از حسن جمال خود این جمله هستی را در حال عدم کرده وآنگه ز وجود تو برساخته هستی را تا جمله حوادث را انوار قدم کرده ده چشم شده جان ها چون نای بنالیده چون چنگ شده تن ها هم پشت به خم کرده بس شادی در شادی کان را تو به جان دادی وز بهر حسودان را در صورت غم کرده اندر پی مخدومی شمس الحق تبریزی کی باشد تن چون دل از دیده قدم کرده # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱۶ امروز بت خندان می بخش کند خنده عالم همه خندان شد بگذشت ز حد خنده پیوسته حسد بودی پرغصه ولیک این دم می جوشد و می روید از عین حسد خنده در من بنگر ای جان تا هر دو سلف خندیم کان خنده بی پایان آورد مدد خنده بربسته و بررسته غرقند در این رسته تا با همگان باشد از عین ابد خنده تا چند نهان خندم پنهان نکنم زین پس هر چند نهان دارم از من بجهد خنده ور تو پنهان داری ناموس تو من دانم کاندر سر هر مویت درجست دو صد خنده هر ذره که می پوید بی خنده نمی روید از نیست سوی هستی ما را کی کشد خنده خنده پدر و مادر در چرخ درآوردت بنمود به هر طورت الطاف احد خنده آن دم که دهان خندد در خنده جان بنگر کان خنده بی دندان در لب بنهد خنده # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱۷ ای خاک کف پایت رشک فلکی بوده جان من و جان تو در اصل یکی بوده در خانه نقشینی دیدم صنم چینی خون خواره صد آدم جان ملکی بوده صد ماه یقینم شد اندر دل شب پنهان صد نور یقین دیدم مشتاق شکی بوده گفتم به ایاز ای حر محمود شدی آخر در شاه چه جا کردی ای آیبکی بوده ای سگ که ز اصحابی در کهف تو در خوابی چون شیر خدا گشتی اول سگکی بوده ای ماهی در آتش تو جانب دریا کش ای پیشتر از عالم در وی سمکی بوده شمس الحق تبریزم همرنگ تو می خیزم من مرده تو گرد من بحر نمکی بوده # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱۸ مستی ده و هستی ده ای غمزه خماره تو دلبر و استادی ما عاشق و این کاره ما بر سر هر پشته گم کرده سر رشته بیچاره تو گشته تو چاره بیچاره صد چشمه بجوشانی در سینه چون مرمر ای آب روان کرده از مرمر و از خاره ای سنگ سیه را تو کرده مدد دیده وی از پس نومیدی بشکفته گل از ساره ای نور روان کرده از پیه دو چشم ما و اندیشه روان کرده از خون دل پاره # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱۹ آن یار غریب من آمد به سوی خانه امروز تماشا کن اشکال غریبانه یاران وفا را بین اخوان صفا را بین در رقص که بازآمد آن گنج به ویرانه ای چشم چمن می بین وی گوش سخن می چین بگشای لب نوشین ای یار خوش افسانه امروز می باقی بی صرفه ده ای ساقی از بحر چه کم گردد زین یک دو سه پیمانه پیمانه و پیمانه در باده دوی نبود خواهی که یکی گردد بشکن تو دو پیمانه من باز شکارم جان دربند مدارم جان زین بیش نمی باشم چون جغد به ویرانه قانع نشوم با تو صبر از دل من گم شد رو با دگری می گو من نشنوم افسانه من دانه افلاکم یک چند در این خاکم چون عدل بهار آمد سرسبز شود دانه تو آفت مرغانی زان دانه که می دانی یک مشت برافشانی ز انبار پر از دانه ای داده مرا رونق صد چون فلک ازرق ای دوست بگو مطلق این هست چنین یا نه بار دگر ای جان تو زنجیر بجنبان تو وز دور تماشا کن در مردم دیوانه خود گلشن بخت است این یا رب چه درخت است این صد بلبل مست این جا هر لحظه کند لانه جان گوش کشان آید دل سوی خوشان آید زیرا که بهار آمد شد آن دی بیگانه # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲۰ بی برگی بستان بین کآمد دی دیوانه خوبان چمن رفتند از باغ سوی خانه زردی رخ بستان کز فرقت آن خوبان بستان شده گورستان زندان شده کاشانه ترکان پری چهره نک عزم سفر کردند یک یک به سوی قشلق از غارت بیگانه کی باشد کاین ترکان از قشلق بازآیند چون گنج بدید آید زین گوشه ویرانه کی باشد کاین مستان آیند سوی بستان سرسبز و خوش و حیران رقصان شده مستانه ز انبار تهی گردد پر گردد پیمانه آن عالم انبار است وین عالم پیمانه پیمانه چو شد خالی ز انبار بباید جست ز انبار نهان کان جا پوسیده نشد دانه # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲۱ ای دل به کجایی تو آگاه هیی یا نه از سر تو برون کن هی سودای گدایانه در بزم چنان شاهی در نور چنان ماهی خط در دو جهان درکش چه جای یکی خانه در دولت سلطانی گر یاوه شود جانی یک جان چه محل دارد در خدمت جانانه گر جان بداندیشت گوید بد شه پیشت ده بر دهن او زن تا کم کند افسانه یک دانه به یک بستان بیع است بده بستان و آن گاه چو سرمستان می گو که زهی دانه شاهی نگری خندان چون ماه و دو صد چندان بی ناز خوشاوندان بی زحمت بیگانه شمس الحق تبریزی آن کو به تو بازآید آن باز بود عرشی بر عرش کند لانه # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲۲ هر روز فقیران را هم عید و هم آدینه نی عید کهن گشته آدینه دیگینه عیدانه بپوشیده همچون مه عید ای جان از نور جمال خود نی خرقه پشمینه ماننده عقل و دین بیرون و درون شیرین نی سیر درآکنده اندر دل گوزینه درپوش چنین خرقه می گرد در این حلقه مانند دل روشن در پیشگه سینه در جوی روان ای جان خاشاک کجا پاید در جان و روان ای جان چون خانه کند کینه در دیده قدس این دم شاخی است تر و تازه در دیده حس این دم افسانه دیرینه # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲۳ ای دل تو بگو هستم چون ماهی بر تابه کاستیزه همی گیرد او را مگر از لابه نی نی تو بنال ای دل زیرا که من مسکین بی صورت او هستم چون صورت گرمابه شد خانه چو زندانم شب خواب نمی دانم تا او نشود با من همخانه و همخوابه حسن تو و عشق من در شهر شده شهره برداشته هر مطرب آن بر دف و شبابه ای در هوست غرقه هم صوفی و هم خرقه هم بنده بیچاره هم خواجه نسابه # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲۴ روزی تو مرا بینی میخانه درافتاده دستار گرو کرده بیزار ز سجاده من مست و حریفم مست زلف خوش او در دست احسنت زهی شاهد شاباش زهی باده لب نیز شده مستک گم کرده ره بوسه من مستک و لب مستک و آن بوسه قواده این دلبر پرفتنه با جمله دستان ها خوش خفته و جمله شب این عشرت آماده این صورت ها جمله از پرتو او باشد و آن روح قدس پاک است از صورت ها ساده شمس الحق تبریزی شرحی است مر این ها را آن خسرو روحانی شاهنشه شه زاده # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲۵ امروز من و باده و آن یار پری زاده احسنت زهی خرم شاباش زهی باده بازیم یکی عشقی در زیر گلیمی به بر حلقه هر جمعی بر رسته هر جاده این حلقه زرین را در گوش درآویزم یعنی که از این خدمت آزادم و آزاده عشق من و روی تو از عهد قدم بوده ست روی من از اول بد بر روی تو بنهاده # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲۶ ای بر سر بازاری دستار چنان کرده رو با دگران کرده ما را نگران کرده ما را بگزیده لب کیم بر تو امشب و آن خلوت چون شکر یا لب شکران کرده با صدق ابوبکری چون جمله همه مکری کو زهره که بشمارم این کرده و آن کرده زهد از تو مباحی شد تسبیح صراحی شد جان را که فلاحی شد با رطل گران کرده جان شد چو کبوتر جان زوتر هله زوتر جان ای تن تنتن کرده تن را همه جان کرده از عشق شب زلفت آن ماه گدازیده وز پرتو رخسارت خورشید فغان کرده ای دفتر هر سری شمس الحق تبریزی ای طرفه بغدادی ما را همدان کرده # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲۷ ای جنبش هر شاخی از لون دگر میوه هر کس ز دگر جامی مستک شده کالیوه در پرده دو صد خاتون رخساره دریدستند بر روی زنان هر یک از جفت دگر بیوه در کامه هر ماهی شستی است ز صیادی آن ناله کنان آوه وین ناله کنان ای وه جبریل همی رقصد در عشق جمال حق عفریت همی رقصد در عشق یکی دیوه ای مطرب مشتاقان شمس الحق تبریزی می نال در این پرده زنهار همین شیوه # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲۸ چون عزم سفر کردی فی لطف امان الله پیروز تو واگردی فی لطف امان الله ای شادکن دل ها اندر همه منزل ها در حسن و وفا فردی فی لطف امان الله هم رایت احسان را هم آیت ایمان را تا عرش برآوردی فی لطف امان الله تو بیش کنی کم را از دل ببری غم را از رخ ببری زردی فی لطف امان الله از آتش رخسارت وز لعل شکربارت در دی نبود سردی فی لطف امان الله آگاه توی در ده احسنت زهی سرده هم دادی و هم خوردی فی لطف امان الله در عشق خداوندی شمس الحق تبریزی چون عشق جوان کردی فی لطف امان الله # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲۹ هر موی من از عشقت بیت و غزلی گشته هر عضو من از ذوقت خم عسلی گشته خورشید حمل رویت دریای عسل خویت هر ذره ز خورشیدت صاحب عملی گشته این دل ز هوای تو دل را به هوا داده وین جان ز لقای تو برج حملی گشته # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۳۰ آن عشق جگرخواره کز خون شود او فربه ای بارخدا بر ما نرمش کن و رحمش ده روزی که نریزد خون رنجیش بدید آمد جز از جگر عاشق آن رنج نگردد به تیر نظرت دیدم جان گفت زهی دولت پرم چو کمان پرم من از کشش آن زه من خاک دژم بودم در کتم عدم بودم آمد به سر گورم عشقت که هلا برجه از بانگ تو برجستم در عهد تو بنشستم ما را تو تعاهد کن سالار توی در ده بیخود بنشین پیشم بیخود کن و بی خویشم تا هیچ نیندیشم نی از که نی از مه بر نطع پیادستم من اسپ نمی خواهم من مات توام ای شه رخ بر رخ من برنه ای یوسف عیسی دم با زر غم و بی زر غم پیش آر تو جام جم والله که توی سرده زان می که از او سینه صافی است چو آیینه پیش آر و مده وعده بر شنبه و پنجشنبه # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۳۱ ای دلبر بی صورت صورتگر ساده وی ساغر پرفتنه به عشاق بداده از گفتن اسرار دهان را تو ببسته و آن در که نمی گویم در سینه گشاده تا پرده برانداخت جمال تو نهانی دل در سر ساقی شد و سر در سر باده صبحی که همی راند خیال تو سواره جان های مقدس عدد ریگ پیاده و آن ها که به تسبیح بر افلاک بنامند تسبیح گسستند و گرو کرده سجاده جان طاقت رخسار تو بی پرده ندارد وز هر چه بگوییم جمال تو زیاده چون اشتر مست است مرا جان ز پی تو بر گردن اشتر تن من بسته قلاده شمس الحق تبریز دلم حامله توست کی بینم فرزند بر اقبال تو زاده # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۳۲ ای آنک تو را ما ز همه کون گزیده بگذاشته ما را تو و در خود نگریده تو شرم نداری که تو را آینه ماییم تو آینه ناقص کژشکل خریده ای بی خبر از خویش که از عکس دل تو بر عارض جان ها گل و گلزار دمیده صد روح غلام تو و هر دم چو کنیزک آراسته خود را و به بازار دویده بر چرخ ز شادی جمال تو عروسی است ای همچو کمان جان تو در غصه خمیده صد خرمن نعمت جهت پیشکش تو وز بهر یکی دانه در این دام پریده ای آنک شنیدی سخن عشق ببین عشق کو حالت بشنیده و کو حالت دیده در عشق همان کس که تو را دوش بیاراست امشب تو به خلوتگه عشق آی جریده چون صبر بود از شه شمس الحق تبریز ای آب حیات ابد از شاه چشیده # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۳۳ این کیست چنین مست ز خمار رسیده یا یار بود یا ز بر یار رسیده یا شاهد جان باشد روبند گشاده یا یوسف مصری است ز بازار رسیده یا زهره و ماه است درآمیخته با هم یا سرو روان است ز گلزار رسیده یا چشمه خضر است روان گشته بدین سو یا ترک خوش ماست ز بلغار رسیده یا برق کله گوشه خاقان شکاری است اندر طلب آهوی تاتار رسیده یا ساقی دریادل ما بزم نهاده ست یا نقل و شکرهاست به قنطار رسیده یا صورت غیب است که جان همه جان هاست یا مشعله از عالم انوار رسیده شاه پریان بین ز سلیمان پیمبر اندر طلب هدهد طیار رسیده خوبان جهان از پی او جیب دریده قاضی خرد بی دل و دستار رسیده از هیبت خون ریزی آن چشم چو مریخ مریخ ز گردون پی زنهار رسیده وز بهر دیت دادن هر زنده که او کشت همیان زر آورده به ایثار رسیده اول دیت خون تو جامی است به دستش درکش که رحیق است ز اسرار رسیده خاموش کن ای خاسر انسان لفی خسر از گلشن دیدار به گفتار رسیده # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۳۴ ای طبل رحیل از طرف چرخ شنیده وی رخت از این جای بدان جای کشیده ای نرگس چشم و رخ چون لاله کجایی از گور تو آن نرگس و آن لاله دمیده اندر لحد بی در و بی بام مقیمی ای بر در و بر بام به صد ناز دویده کو شیوه ابروی تو کو غمزه چشمت ای چشم بد مرگ بدان هر دو رسیده ای دست تو بوسه گه لب های عزیزان در دست فنا مانده تو با دست بریده این ها همه سهل است اگر مرغ ضمیرت بر چرخ پریده بود و دام دریده صورت چه کم آید چه برد جان به سلامت موزه چه کم آید چو بود پای رهیده صد شکر کند جان چو رهد از تن و صورت ای بی خبر از چاشنی جان جریده کو لذت آب و گل و کو آب حیاتی کو قبه گردونی و کو بام خمیده یا رب چه طلسم است کز آن خلد نفوریم ما در تک این دوزخ امشاج خزیده محسود فلک بوده و مسجود ملایک وز همت ناپاک ز ما دیو رمیده باغ آی و ز باران سخن نرگس و گل چین نرگس ندهد قطره ای از بام چکیده بربند دهان از سخن و باده لب نوش تا قصه کند چشم خمار از ره دیده # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۳۵ رندان همه جمعند در این دیر مغانه درده تو یکی رطل بدان پیر یگانه خون ریزبک عشق در و بام گرفته ست و آن عقل گریزان شده از خانه به خانه یک پرده برانداخته آن شاهد اعظم از پرده برون رفته همه اهل زمانه آن جنس که عشاق در این بحر فتادند چه جای امان باشد و چه جای امانه کی سرد شود عشق ز آواز ملامت هرگز نرمد شیر ز فریاد زنانه پر کن تو یکی رطل ز می های خدایی مگذار خدایان طبیعت به میانه اول بده آن رطل بدان نفس محدث تا ناطقه اش هیچ نگوید ز فسانه چون بند شود نطق یکی سیل درآید کز کون و مکان هیچ نبینی تو نشانه شمس الحق تبریز چه آتش که برافروخت احسنت زهی آتش و شاباش زبانه # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۳۶ این نیم شبان کیست چو مهتاب رسیده پیغمبر عشق است ز محراب رسیده آورده یکی مشعله آتش زده در خواب از حضرت شاهنشه بی خواب رسیده این کیست چنین غلغله در شهر فکنده بر خرمن درویش چو سیلاب رسیده این کیست بگویید که در کون جز او نیست شاهی به در خانه بواب رسیده این کیست چنین خوان کرم باز گشاده خندان جهت دعوت اصحاب رسیده جامی است به دستش که سرانجام فقیر است زان آب عنب رنگ به عناب رسیده دل ها همه لرزان شده جان ها همه بی صبر یک شمه از آن لرزه به سیماب رسیده آن نرمی و آن لطف که با بنده کند او زان نرمی و زان لطف به سنجاب رسیده زان ناله و زان اشک که خشک و تر عشق است یک نغمه تر نیز به دولاب رسیده یک دسته کلید است به زیر بغل عشق از بهر گشاییدن ابواب رسیده ای مرغ دل ار بال تو بشکست ز صیاد از دام رهد مرغ به مضراب رسیده خاموش ادب نیست مثل های مجسم یا نیست به گوش تو خود آداب رسیده # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۳۷ هلا ساقی بیا ساغر مرا ده زرم بستان می چون زر مرا ده به حق آن که در سر دارم از تو چو خم را وا کنی سر سر مرا ده به دیگر کس مده آنچم نمودی مرا ده آن و آن دیگر مرا ده سرش مگشا مگو نامش که آن چیست اگر زهر است اگر شکر مرا ده از آن می جعفر طیار خورده ست شدم بی دست چون جعفر مرا ده بپیما آن شرابی را که بویش به از مشک است و از عنبر مرا ده سقاهم ربهم رطلی شگرف است نهان از مؤمن و کافر مرا ده # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۳۸ بیا دل بر دل پردرد من نه بیا رخ بر رخان زرد من نه تویی خورشید وز تو گرم عالم یکی تابش بر آه سرد من نه چو مهره توست مهر جمله دل ها بر این نطع هوای نرد من نه بیار آن معجز هر مرد و زن را به پیش دشمن نامرد من نه به هر شرطی که بنهی من مطیعم ولیکن شرط من درخورد من نه کلاه لطف خود با تارک من برای بوش و بردابرد من نه از آن گردی که از دریا برآری بیار آن گرد را بر گرد من نه به هر باده نمی گردد سرم مست به پیشم باده خوکرد من نه خمش ای ناطقه بسیارگویم سخن را پیش شاه فرد من نه # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۳۹ ایا گم گشتگان راه و بیراه شما را باز می خواند شهنشاه همی گوید شهنشه کان مایید صلا ای شهره سرهنگان به درگاه به درگاه خدای حی قیوم دعا کردن نکو باشد سحرگاه بپیوندید پیوند قدیمی چو هی چفسیده بر دامان الله چو یوسف با عزیز مصر باشید برون آیید از زندان و از چاه دلا بی گاه شد بازآ به خانه که ترک آید شبانگه سوی خرگاه صلا اکنون میان بسته ست ساقی صلا کز مهر سرمست است دلخواه به مغناطیس آید آخر آهن به سوی کهربا آید یقین کاه کنون درهای گردون برگشادند که عاجز شد فلک از ناله و آه بیا سجده کنان چون سایه ای دوست که بر منبر برآمد امشب آن ماه مثال صورتی پوشیده گرچه منزه بود از امثال و اشباه چو گنج جان به کنج خانه آمد به گردش می تنیدم همچو جولاه خمش کن تا که قلماشیت گویم ولکن لا تطالبنی بمعناه ولیک آن به که آن هم شیر گوید کجا اشکار شیر و صید روباه # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۴۰ چنین می زن دو دستک تا سحرگاه که در رقص است آن دلدار و دلخواه همی گو آنچ می دانم من و تو ولی پنهان کنش در ذکر الله فغان کردن ز شیر حق بیاموز نکردی آه پرخون جز که در چاه درآ چون شیر و پنجه بر جهان زن چه جنبانی به دستان دم چو روباه ز بس پیوستگی بیگانه باشیم سلامم زان نکردی بر سر راه چو قرآن را نداند جز که قربان بیا قربان شو اندر عید این شاه شبی که عشق باشد میهمانم ببینم بدر را بی اول ماه # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۴۱ سماع آمد هلا ای یار برجه مسابق باش و وقت کار برجه هزاران بار خفتی همچو لنگر مثال بادبان این بار برجه بسی خفتی تو مست از سرگرانی چو کردندت کنون بیدار برجه هلا ای فکرت طیار برپر تو نیز ای قالب سیار برجه هلا صوفی چو ابن الوقت باشد گذر از پار و از پیرار برجه به عشق اندرنگنجد شرم و ناموس رها کن شرم و استکبار برجه وگر کاهل بود قوال عارف بدو ده خرقه و دستار برجه سماح آمد رباح از قول یزدان که عشقی به ز صد قنطار برجه به عشق آنک فرشت گوهر آمد چو موج قلزم زخار برجه چو زلفین ار فروسو می کشندت تو همچون جعد آن دلدار برجه صلایی از خیال یار آمد خیالانه تو هم ز اسرار برجه بسی در غدر و حیلت برجهیدی یکی از عالم غدار برجه بسی بهر قوافی برجهیدی خموشی گیر و بی گفتار برجه # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۴۲ خدایا مطربان را انگبین ده برای ضرب دست آهنین ده چو دست و پای وقف عشق کردند تو همشان دست و پای راستین ده چو پر کردند گوش ما ز پیغام توشان صد چشم بخت شاه بین ده کبوتروار نالانند در عشق توشان از لطف خود برج حصین ده ز مدح و آفرینت هوش ها را چو خوش کردند همشان آفرین ده جگرها را ز نغمه آب دادند ز کوثرشان تو هم ماء معین ده خمش کردم کریما حاجتت نیست که گویندت چنان بخش و چنین ده # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۴۳ ایا خورشید بر گردون سواره به حیله کرده خود را چون ستاره گهی باشی چو دل اندر میانه گهی آیی نشینی بر کناره گهی از دور دور استاده باشی که من مرد غریبم در نظاره گهی چون چاره غم ها را بسوزی گهی گویی که این غم را چه چاره تو پاره می کنی و هم بدوزی که دل آن به که باشد پاره پاره گهی دل را بگریانم چو طفلان مرا گویی بجنبان گاهواره گهی بر گیریم چون دایگان تو گهی بر من نشینی چون سواره گهی پیری نمایی گاه دومو زمانی کودک و گه شیرخواره زبونم یا زبونم تو گرفتی زهی عیار و چست و حیله باره # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۴۴ مبارک باد آمد ماه روزه رهت خوش باد ای همراه روزه شدم بر بام تا مه را ببینم که بودم من به جان دلخواه روزه نظر کردم کلاه از سر بیفتاد سرم را مست کرد آن شاه روزه مسلمانان سرم مست است از آن روز زهی اقبال و بخت و جاه روزه بجز این ماه ماهی هست پنهان نهان چون ترک در خرگاه روزه بدان مه ره برد آن کس که آید در این مه خوش به خرمنگاه روزه رخ چون اطلسش گر زرد گردد بپوشد خلعت از دیباه روزه دعاها اندر این مه مستجاب است فلک ها را بدرد آه روزه چو یوسف ملک مصر عشق گیرد کسی کو صبر کرد در چاه روزه سحوری کم زن ای نطق و خمش کن ز روزه خود شوند آگاه روزه بیا ای شمس دین و فخر تبریز توی سرلشکر اسپاه روزه # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۴۵ چو بی گاه است و باران خانه خانه صلای جمله یاران خانه خانه چو جغدان چند این محروم بودن به گرداگرد ویران خانه خانه ایا اصحاب روشن دل شتابید به کوری جمله کوران خانه خانه ایا ای عاقل هشیار پرغم دل ما را مشوران خانه خانه به نقش دیو چند این عشقبازی لقبشان کرده حوران خانه خانه بدیدی دانه و خرمن ندیدی بدین حالند موران خانه خانه مکن چون و چرا بگذار یارا چرا را با ستوران خانه خانه در آن خانه سماع ختنه سور است ولیکن با طهوران خانه خانه بنا کرده ست شمس الدین تبریز برای جمع عوران خانه خانه # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۴۶ مکن راز مرا ای جان فسانه شنیدستی مجالس بالامانه شنیدستی که الدین النصیحه نصیحت چیست جستن از میانه شنیدستی که الفرقه عذاب فراقش آتش آمد با زبانه چو لا تاسو علی ما فات گفته ست نمی ارزد به رنج دام دانه چو فرموده ست حق کالصلح خیر رها کن ماجرا را ای یگانه هلا برجه که ان الله یدعوا غریبی را رها کن رو به خانه رها کن حرص را کالفقر فخری چرا می ننگ داری زین نشانه چو ره بگشاد ابیت عند ربی چه باشد گر کم آید خشک نانه تجلی ربه نی کم ز کوهی بخوان بر خود مخوان این را فسانه خدا با توست حاضر نحن اقرب در آن زلفی و بی آگه چو شانه ولی زان زلف شانه زنده گردد بخوان قرآن نسوی تا بنانه چو گفته ست انصتو ای طوطی جان بپر خاموش و رو تا آشیانه # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۴۷ خدایا رحمت خود را به من ده دریدی پیرهن تو پیرهن ده مرا صفرای تو سرگشته کرده ست ز لطف خود مرا صفراشکن ده اگر عالم به غم خوردن به پای است مده غم را به من با بوالحزن ده خدایا عمر نوح و عمر لقمان و صد چندان بدان خوب ختن ده سهیل روی تو اندر یمن تافت مرا راهی به سوی آن یمن ده # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۴۸ فریاد ز یار خشم کرده سوگند به خشم و کینه خورده برهم زده خانه را و ما را حمال گرفته رخت برده بر دل قفلی گران نهاده او رفته کلید را سپرده ای بی تو حیات تلخ گشته ای بی تو چراغ عیش مرده ای بی تو شراب درد گشته ای بی تو سماع ها فسرده ای سرخ و سپید بی تو ماندم من زرد و شبم سیاه چرده ای عشق تو پرده ها دریده سر بیرون کن دمی ز پرده # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۴۹ ای دیده راست راست دیده چون دیده تو کجاست دیده آن قطره بی وفا چه دیده ست بحر گهر وفاست دیده اجری خور توتیا چه بیند اجری ده توتیاست دیده ای آنک ز روز و شب برونی روز و شب مر تو راست دیده در پرتو آفتاب رویت در رقص چو ذره هاست دیده بد بی تو دو دیده دشمن جان اکنون ز تو جان ماست دیده ای دیده تان چو دل پریشان در عین دل شماست دیده هر دیده جدا جدا از آن است کز دیده ما جداست دیده چون دیده خدای را ببیند گویی که مگر خداست دیده چون دیده کوه بر حق افتاد از هر سنگیش خاست دیده زر شد همه کوه از تجلی یعنی همه کیمیاست دیده # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۵۰ آمد مه و لشکر ستاره خورشید گریخت یک سواره آن مه که ز روز و شب برون است کو چشم که تا کند نظاره چشمی که مناره را نبیند چون بیند مرغ بر مناره ابر دل ما ز عشق این مه گه گردد جمع و گاه پاره چون عشق تو زاد حرص تو مرد بی کار شوی هزارکاره چون آخر کار لعل گردد بی کار نبوده ست خاره گر بر سر کوی عشق بینی سرهای بریده بر قناره مگریز درآ تمام بنگر زنده شده گشتگان دوباره # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۵۱ دیدی که چه کرد آن یگانه برساخت پریر یک بهانه ما را و تو را کجا فرستاد او ماند و دو سه پری خانه ما را بفریفت ما چه باشیم با آن حرکات ساحرانه آن سلسله کو به دست دارد بربندد گردن زمانه از سنگ برون کشید مکری شاباش زهی شکر فسانه بست او گرهی میان ابرو گم گشت خرد از این میانه بر درگه او است دل چو مسمار بردوخته خویش بر ستانه بر مرکب مملکت سوار او است در دست وی است تازیانه گر او کمر کهی بگیرد که را چو کهی کند کشانه خود آن که قاف همچو سیمرغ کرده ست به کویش آشیانه از شرم عقیق درفشانش درها بگداخت دانه دانه بادی که ز عشق او است در تن ساکن نشود به رازیانه عشاق مذکرند وین خلق درمانده اند در مثانه ساقی درده قدح که ماییم مخمور ز باده شبانه آبی برزن که آتش دل بر چرخ همی زند زبانه در دست همیشه مصحفم بود وز عشق گرفته ام چغانه اندر دهنی که بود تسبیح شعر است و دوبیتی و ترانه بس صومعه ها که سیل بربود چه سیل که بحر بی کرانه هشیار ز من فسانه ناید مانند رباب بی کمانه مستم کن و برپران چو تیرم بشنو قصص بنی کنانه چون مست بود ز باده حق شهباز شود کمین سمانه بی خویش گذر کند ز دیوار بر روی هوا شود روانه باخویش ز حق شوند و بی خویش می ها بکشند عاشقانه دیدم که لبش شراب نوشد کی دید ز لب می مغانه و آن گاه چه میمی خدایی نه از خنب فلان و یا فلانه ماهی ز کنار چرخ درتافت گم گشت دلم از این میانه این طرفه که شخص بی دل و جان چون چنگ همی کند فغانه مشنو غم عشق را ز هشیار کو سردلب است و سردچانه هرگز دیدی تو یا کسی دید یخدان ز آتش دهد نشانه دم درکش و فضل و فن رها کن با باز چه فن زند سمانه # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۵۲ یک جام ز صد هزار جان به برخیز و قماش ما گرو نه ما از خود خویش توبه کردیم ما هیچ نمی رویم از این ده یک رنگ کند شراب ما را تا هر دو یکی شود که و مه درویش ز خویشتن تهی شد پر ده تو شراب فقر پر ده برخیز و به زه کن آن کمان را ماییم کمان و باده چون زه برجای بماند عقل پرفعل این است سزای پیر فربه ما غم نخوریم خود کی دیده ست تو بار کشی و او کند عه بگریز ز غم به سوی شه رو وز خانه عاریت برون جه # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۵۳ جان آمده در جهان ساده وز مرکب تن شده پیاده سیل آمد و درربود جان را آن سیل ز بحرها زیاده جان آب لطیف دیده خود را در خویش دو چشم را گشاده از خود شیرین چنانک شکر وز خویش بجوش همچو باده خلقان بنهاده چشم در جان جان چشم به خویش درنهاده خود را هم خویش سجده کرده بی ساجد و مسجد و سجاده هم بر لب خویش بوسه داده کای شادی جان و جان شاده هر چیز ز همدگر بزاید ای جان تو ز هیچ کس نزاده می راند سوی شهر تبریز جان چون شتر و بدن قلاده # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۵۴ ای بی تو حیات ها فسرده وی بی تو سماع مرده مرده ما بر در عشق حلقه کوبان تو قفل زده کلید برده هر آتش زنده از دم توست رحم آر بر این دم شمرده خامیم بیا بسوز ما را در آتش عشق همچو خرده چون موسی شیر کس نگیریم با شیر توایم خوی کرده در پرده مباش ای چو دیده خوش نیست به پیش دیده پرده کم گوی ز عشق و عشق می خور گفتن نبود چنانک خورده # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۵۵ ای دوش ز دست ما رهیده امشب نرهی به جان و دیده در پنجه ماست دامن تو ای دست در آستین کشیده حیلت بگذار و آب و روغن ماییم هریسه رسیده چشم من و چشم تو حریفند ای چشم ز چشم تو چریده ای داده مرا شراب گلگون گل از رخ زرد من دمیده زلف چو رسن چو برفشاندی از عشق چو چنبرم خمیده رفتی و ز چشم من بریدی خون آید لاشک از بریده بر گرد خیال تو دوانیم ای بر سر ما غمت دویده بر روزن تو چرا نپرد مرغی ز قفس به جان رهیده خامش کردم که جمله عیبیم ای با همه عیبمان خریده # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۵۶ ماییم قدیم عشق باره باقی دگران همه نظاره نظارگیان ملول گشتند ماند این دم گرم شعله خواره چون چرخ حریف آفتابیم پنهان نشویم چون ستاره انگشت نما و شهره گشتیم چون اشتر بر سر مناره از ما بنماند جز خیالی و آن نیز برفت پاره پاره مردان طریق چاره جستند با هستی خود نبود چاره در آتش عشق صف کشیدند چون آهن و مس و سنگ خاره مردانه تمام غرق گشتند اندر دریای بی کناره # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۵۷ ای گشته دلت چو سنگ خاره با خاره و سنگ چیست چاره با خاره چه چاره شیشه ها را جز آنک شوند پاره پاره زان می خندی چو صبح صادق تا پیش تو جان دهد ستاره تا عشق کنار خویش بگشاد اندیشه گریخت بر کناره چون صبر بدید آن هزیمت او نیز بجست یک سواره شد صبر و خرد بماند سودا می گرید و می کند حراره خلقی ز جدایی عصیرت بر راه فتاده چون عصاره هر چند شده ست خون جگرشان چستند در این ره و چه کاره بیگانه شدیم بهر این کار با عقل و دل هزارکاره العشق حقیقه الاماره و الشعر طباله الاماره احذر فامیرنا مغیر کل سحر لدیه غاره اترک هذا وصف فراقا تنشق لهوله العباره بگریخت امام ای مؤذن خاموش فرورو از مناره # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۵۸ ماییم و دو چشم و جان خیره بنگر تو به عاشقان خیره تو چون مه و ما به گرد رویت سرگشته چو آسمان خیره عقل است شبان به گرد احوال فریاد از این شبان خیره در دیده هزار شمع رخشان وین دیده چو شمعدان خیره از شرق به غرب موج نور است سر می کند از نهان خیره بیرون ز جهان مرده شاهی است وز عشق یکی جهان خیره گویی که مرا از او نشان ده خیره چه دهد نشان خیره از چشم سیه سپید پرخون کز چشم بود زبان خیره در روی صلاح دین تو بنگر تا دریابی بیان خیره # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۵۹ آن سفره بیار و در میان نه و آن کاسه به پیش عاشقان نه انبوه بریز نان که زشت است کآواز دهد کسی که نان نه تن را چو به نان شکار کردی جان را برگیر و پیش جان نه امروز قیامت تو برخاست برخیز قدم بر آسمان نه از آتش عشق نردبان ساز بر گنبد چرخ نردبان نه ای زهره ز چشم های هندو ترکانه تو تیر در کمان نه گر سینه زیان کند ز زخمت زخمی دیگر بر آن زیان نه چون نکته ز راه چشم گویی ما را همه مهر بر دهان نه ای اشک چو رفتی از در چشم آنجا رو و سر بر آستان نه # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۶۰ ای نقد تو را زکات نسیه بازآ ز خدا جزات نسیه آید ز خدا جزای خیرت در نقد بلا نجات نسیه پیش از تو جهات نقد بوده ست از شومی تو جهات نسیه این دولت تازه بی تو بادا ای طلعت تو بیات نسیه زیرا که به فال نحس هستت مرگ نقد و حیات نسیه بر تو همه چیز نسیه بادا الا نبود ممات نسیه چون جرم تو نقد و توبه نسیه ست دادت امشب برات نسیه # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۶۱ ای روز مبارک و خجسته ما جمع و تو در میان نشسته ای همنفس همیشه پیش آ تا زنده شود دمی شکسته پیغام دل است این دو سه حرف بشنو سخن شکسته بسته یک بار بگو که بنده من کزاد شوم ز رنج و رسته آن دست ز روی خویش برگیر تا گل چینیم دسته دسته یک بار دگر شکرفشان کن طوطی نگر از قفس برسته # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۶۲ ای دو چشمت جاودان را نکته ها آموخته جان ها را شیوه های جان فزا آموخته هر چه در عالم دری بسته ست مفتاحش توی عشق شاگرد تو است و درگشا آموخته از برای صوفیان صاف بزم آراسته وانگهانی صوفیان را الصلا آموخته وز میان صوفیان آن صوفی محبوب را سر معشوقی مطلق در خلاء آموخته و آن دگر را ز امتحان اندر فراق انداخته سر سر عاشقانش در بلا آموخته عشق را نیمی نیاز و نیم دیگر بی نیاز این اجابت یافته و آن خود دعا آموخته پیش آب لطف او بین آتشی زانو زده همچو افلاطون حکمت صد دوا آموخته با دعا و با اجابت نقب کرده نیم شب سوی عیاران رند و صد دغا آموخته پرجفایانی که ایشان با همه کافردلی مر وفا را گوش مالیده وفا آموخته زخم و آتش های پنهانی است اندر چشمشان کاهنان را همچو آیینه صفا آموخته جمله ایشان بندگان شمس تبریزی شده در تجلی های او نور لقا آموخته # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۶۳ ای ز هندستان زلفت رهزنان برخاسته نعره از مردان مرد و از زنان برخاسته آتش رخسار تو در بیشه جان ها زده دود جان ها برشده هفت آسمان برخاسته جوی های شیر و می پنهان روان کرده ز جان وز معانی ساقیان همچو جان برخاسته کفر را سرمه کشیده تا بدیده کفر نیز شاهد دین را میان مؤمنان برخاسته تن چو دیوار و پس دیوار افتاده دلی در بیان حال آن دل این زبان برخاسته رو خرابی ها نگر در خانه هستی ز عشق سقف خانه درشکسته آستان برخاسته گرچه گوید فارغم از عاشقان لیکن از او بر سر هر عاشقی صد مهربان برخاسته شمس تبریزی چو کان عشق باقی را نمود خون دل یاقوت وار از عکس آن برخاسته # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۶۴ ای ز هجرانت زمین و آسمان بگریسته دل میان خون نشسته عقل و جان بگریسته چون به عالم نیست یک کس مر مکانت را عوض در عزای تو مکان و لامکان بگریسته جبرییل و قدسیان را بال و پر ازرق شده انبیا و اولیا را دیدگان بگریسته اندر این ماتم دریغا تاب گفتارم نماند تا مثالی وانمایم کان چنان بگریسته چون از این خانه برفتی سقف دولت درشکست لاجرم دولت بر اهل امتحان بگریسته در حقیقت صد جهان بودی نبودی یک کسی دوش دیدم آن جهان بر این جهان بگریسته چو ز دیده دور گشتی رفت دیده در پیت جان پی دیده بمانده خون چکان بگریسته غیرت تو گر نبودی اشک ها باریدمی همچنین به خون چکان دل در نهان بگریسته مشک ها باید چه جای اشک ها در هجر تو هر نفس خونابه گشته هر زمان بگریسته ای دریغا ای دریغا ای دریغا ای دریغ بر چنان چشم عیان چشم گمان بگریسته شه صلاح الدین برفتی ای همای گرم رو از کمان جستی چو تیر و آن کمان بگریسته بر صلاح الدین چه داند هر کسی بگریستن هم کسی باید که داند بر کسان بگریسته # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۶۵ ای ز گلزار جمالت یاسمن پا کوفته وز صواب هر خطایت صد ختن پا کوفته ای بزاده حسن تو بی واسطه هر مرد و زن وآنگه اندر باغ عشقت مرد و زن پا کوفته ای رخ شاهانه ات آورده جان پروانه ای صد هزاران شمع دل اندر لگن پا کوفته ای دماغ عاشقان پرباده منصوریت تا دو صد حلاج عشقت بر رسن پا کوفته لاغری جان ز ذوقت آن چنان فربه شده می نگنجد در جهان در خویشتن پا کوفته هدهدان اندر قفس چون زان سلیمان خوش شدند راه پریدن نبد تا در وطن پا کوفته جان عاشق لامکان و این بدن سایه الست آفتاب جان به رقص و این بدن پا کوفته قهقهه شادان عشقش کرد مجلس پرشکر بوالحزن شادان شده با بوالحسن پا کوفته روی و چشم شمس تبریزی گل و نسرین بکاشت در میان نرگس و گل جسم من پا کوفته # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۶۶ ای سراندازان همه در عشق تو پا کوفته گوهر جان همچو موسی روی دریا کوفته زیر این هفت آسیا هستی ما را خوش بکوب روشنایی کی فزاید سرمه ناکوفته عاشقان با عاقلان اندرنیامیزد از آنک درنیامیزد کسی ناکوفته با کوفته عاقلان از مور مرده درکشند از احتیاط عاشقان از لاابالی اژدها را کوفته مردم چشم از خیالت چون شود پی کوب عشق فرق ها پیدا شود از کوفته تا کوفته از شکار تو به بیشه جان شیران خون شده در هوای قاف قربت پر عنقا کوفته عشق چون خورشید دامن گستریده بر زمین عاشقان چون اخترانش راه بالا کوفته لا چو لالایان زده بر عاشقانش دست رد غیرت الا شده بر مغز لالا کوفته حاجیان راه جان خسته نگردند از نشاط اشترانشان زیر بار از راه اعضا کوفته ساربان این غزل گو تا ز بعد خستگی اشتران را مست بینی راه بطحا کوفته # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۶۷ تا چه عشق است آن صنم را با دل پرخون شده هر زمان گوید که چونی ای دل بی چون شده دم به دم او کف خود را از دلم پرخون کند تا ز دست دست او خون دلم جیحون شده نام عاشق بر من و او را ز من خود صبر نیست عشق معشوقم ز حد عشق من افزون شده چونک کردم رو به بالا من بدیدم یک مهی فتنه خورشید گشته آفت گردون شده ذره ها اندر هوا و قطره ها در بحرها در دماغ عاشقانش باده و افیون شده واعظ عقل اندرآمد من نصیحت کردمش خیز مجلس سرد کردی ای چو افلاطون شده پیش شمس الدین تبریزی برو کز رحمتش مردگان کهنه بینی عاشق و مجنون شده # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۶۸ ای به میدان های وحدت گوی شاهی باخته جمله را عریان بدیده کس تو را نشناخته عقل کل کژچشم گشته از کمال غیرتت وز کژی پنداشته کو مر تو را انداخته ای چراغ و چشم عالم در جهان فرد آمدی تا در اسرار جهان تو صد جهان پرداخته ای که طاووس بهار از عشق رویت جلوه گر بر درخت جسم جان نالان شده چون فاخته از برای ما تو آتش را چو گلشن داشته وز برای ما تو دریا را چو کشتی ساخته شمس تبریزی جهان را چون تو پر کردی ز حسن من جهان روح را از غیر عشقت آخته # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۶۹ چشم بگشا جان ها بین از بدن بگریخته جان قفس را درشکسته دل ز تن بگریخته صد هزاران عقل ها بین جان ها پرداخته صد هزاران خویشتن بی خویشتن بگریخته گر گریزد صد هزاران جان و دل من فارغم چون درآمد مست و خندان آن ز من بگریخته صد هزاران تشنه ز استسقا بگفته ترک جان صد هزاران بلبل آن سو از چمن بگریخته # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷۰ این چه باد صرصر است از آسمان پویان شده صد هزاران کشتی از وی مست و سرگردان شده مخلص کشتی ز باد و غرقه کشتی ز باد هم بدو زنده شده ست و هم بدو بی جان شده باد اندر امر یزدان چون نفس در امر تو ز امر تو دشنام گشته وز تو مدحت خوان شده بادها را مختلف از مروحه تقدیر دان از صبا معمور عالم با وبا ویران شده باد را یا رب نمودی مروحه پنهان مدار مروحه دیدن چراغ سینه پاکان شده هر که بیند او سبب باشد یقین صورت پرست و آنک بیند او مسبب نور معنی دان شده اهل صورت جان دهند از آرزوی شبه ای پیش اهل بحر معنی درها ارزان شده شد مقلد خاک مردان نقل ها ز ایشان کند و آن دگر خاموش کرده زیر زیر ایشان شده چشم بر ره داشت پوینده قراضه می بچید آن قراضه چین ره را بین کنون در کان شده همچو مادر بر بچه لرزیم بر ایمان خویش از چه لرزد آن ظریف سر به سر ایمان شده همچو ماهی می گدازی در غم سرلشکری بینمت چون آفتابی بی حشم سلطان شده چند گویی دود برهان است بر آتش خمش بینمت بی دود آتش گشته و برهان شده چند گشت و چند گردد بر سرت کیوان بگو بینمت همچون مسیحا بر سر کیوان شده ای نصیبه جو ز من که این بیار و آن بیار بینمت رسته از این و آن و آن و آن شده بس کن ای مست معربد ناطق بسیارگو بینمت خاموش گویان چون کفه میزان شده # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷۱ کی بود خاک صنم با خون ما آمیخته خوش بود این جسم ها با جان ها آمیخته این صدف های دل ما با چنین درد فراق با گهرهای صفای باوفا آمیخته روز و شب با هم نشسته آب و آتش هم قرین لطف و قهری جفت و دردی با صفا آمیخته وصل و هجران صلح کرده کفر ایمان یک شده بوی وصل شاه ما اندر صبا آمیخته گرگ یوسف خلق گشته گرگی از وی گم شده بوی پیراهن رسیده با عما آمیخته خاک خاکی ترک کرده تیرگی از وی شده آب همچون باده با نور صفا آمیخته شادیا روزی که آن معشوق جان های لقا آمده در بزم مست و با شما آمیخته مست کرده جمله را زان غمزه مخمور خویش تا ز مستی اجنبی با آشنا آمیخته تا ز بسیاری شراب ابلیس چون آدم شده لعنت ابلیس هم با اصطفا آمیخته آن در بسته ابد بگشاده از مفتاح لطف قفل های بی وفایی با وفا آمیخته سر سر شمس دین مخدوم ما پیدا شده تا ببینی بنده با وصف خدا آمیخته ای خداوند شمس دین فریاد از این حرف رهی ز آنک هر حرفی از این با اژدها آمیخته یک دمی مهلت دهم تا پستتر گیرم سخن ز آنک تند است این سخن با کبریا آمیخته در ره عشاق حضرت گو که از هر محنتش صد هزاران لطف باشد با بلا آمیخته قطره زهر و هزاران تنگ تریاق شفا نفخه عیسی دولت با وبا آمیخته خواری آن جا با عزیزی عهد بسته یک شده پستی آن جا از طبیعت با علا آمیخته جان بود ارزان به نرخ خاک پیش جان جان گرچه این جا هست جان ها با غلا آمیخته از پی آن جان جان جان ها چنان گوهر شده مس جان با جان جان چون کیمیا آمیخته آخر دور جهان با اولش یک سر شده ابتدای ابتدا با انتها آمیخته در سرای بخت رو یعنی که تبریز صفا تا ببینی این سرا با آن سرا آمیخته # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷۲ هله بحری شو و در رو مکن از دور نظاره که بود در تک دریا کف دریا به کناره چو رخ شاه بدیدی برو از خانه چو بیذق رخ خورشید چو دیدی هله گم شو چو ستاره چو بدان بنده نوازی شده ای پاک و نمازی همگان را تو صلا گو چو مؤذن ز مناره تو در این ماه نظر کن که دلت روشن از او شد تو در این شاه نگه کن که رسیده ست سواره نه بترسم نه بلرزم چو کشد خنجر عزت به خدا خنجر او را بدهم رشوت و پاره کی بود آب که دارد به لطافت صفت او که دو صد چشمه برآرد ز دل مرمر و خاره تو همه روز برقصی پی تتماج و حریره تو چه دانی هوس دل پی این بیت و حراره چو بدیدم بر سیمش ز زر و سیم نفورم که نفور است نسیمش ز کف سیم شماره تو از آن بار نداری که سبکسار چو بیدی تو از آن کار نداری که شدستی همه کاره همه حجاج برفته حرم و کعبه بدیده تو شتر هم نخریده که شکسته ست مهاره بنگر سوی حریفان که همه مست و خرابند تو خمش باش و چنان شو هله ای عربده باره # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷۳ مشنو حیلت خواجه هله ای دزد شبانه بشلولم بشلولم مجه از روزن خانه بمشو غره پرستش بمده ریش به دستش وگرت شاه کند او که توی یار یگانه سوی صحرای عدم رو به سوی باغ ارم رو می بی درد نیابی تو در این دور زمانه به شه بنده نوازی تو بپر باز چو بازی به خدا لقمه بازان نخورد هیچ سمانه بخورم گر نخورم من بنهد در دهن من بروم گر نروم من کندم گوش کشانه همه میرند ولیکن همه میرند به پیشت همه تیر ای مه مه رو نپرد سوی نشانه ز چه افروخت خیالش رخ خورشیدصفت را ز کی آموخت خدایا عجب این فعل و بهانه چو تو را حسن فزون شد خردم صید جنون شد چو مرا درد فزون شد بده آن درد مغانه چو تو جمعیت جمعی تو در این جمع چو شمعی چو در این حلقه نگینی مجه ای جان زمانه تو اگر نوش حدیثی ز حدیثان خوش او تو مگو تا که بگوید لب آن قندفسانه # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷۴ هله صیاد نگویی که چه دام است و چه دانه که چو سیمرغ ببیند بجهد مست ز لانه بجز از دست فلانی مستان باده که آن می برهاند دل و جان را ز فسون و ز فسانه بخورد عشق جهان را چو عصا از کف موسی به زبانی که بسوزد همه را همچو زبانه نه سماع است نه بازی که کمندی است الهی منگر سست به نخوت تو در این بیت و ترانه نبود هیچ غری را غم دلاله و شاهد نبود هیچ کلی را غم شانه گر و شانه به دهان تو چنین تیغ نهاده ست نهنده مثل کارد که گیرد بر تیغی به دهانه که خیالات سفیهان همه دربان الهند نگذارند سگان را سوی درگاه و ستانه نگذارند غران را که درآیند به لشکر که بخندد لب دشمن ز کر و فر زنانه چو ندیده ست نشانه نبود اسپر و تیرش چو نخورده ست دوگانه نبود مرد یگانه # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷۵ سوی اطفال بیامد به کرم مادر روزه مهل ای طفل به سستی طرف چادر روزه بنگر روی ظریفش بخور آن شیر لطیفش به همان کوی وطن کن بنشین بر در روزه بنگر دست رضا را که بهاری است خدا را بنگر جنت جان را شده پر عبهر روزه هله ای غنچه نازان چه ضعیفی و چه یازان چو رسن باز بهاری بجه از چنبر روزه تو گلا غرقه خونی ز چیی دلخوش و خندان مگر اسحاق خلیلی خوشی از خنجر روزه ز چیی عاشق نانی بنگر تازه جهانی بستان گندم جانی هله از بیدر روزه # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷۶ صنما از آنچ خوردی بهل اندکی به ما ده غم تو به توی ما را تو به جرعه ای صفا ده که غم تو خورد ما را چه خراب کرد ما را به شراب شادی افزا غم و غصه را سزا ده ز شراب آسمانی که خدا دهد نهانی بنهان ز دست خصمان تو به دست آشنا ده بنشان تو جنگ ها را بنواز چنگ ها را ز عراق و از سپاهان تو به چنگ ما نوا ده سر خم چو برگشایی دو هزار مست تشنه قدح و کدو بیارند که مرا ده و مرا ده صنما ببین خزان را بنگر برهنگان را ز شراب همچو اطلس به برهنگان قبا ده به نظاره جوانان بنشسته اند پیران به می جوان تازه دو سه پیر را عصا ده به صلاح دین به زاری برسی که شهریاری ملک و شراب داری ز شراب جان عطا ده # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷۷ ای خداوند یکی یار جفاکارش ده دلبری عشوه ده سرکش خون خوارش ده تا بداند که شب ما به چه سان می گذرد غم عشقش ده و عشقش ده و بسیارش ده چند روزی جهت تجربه بیمارش کن با طبیبی دغلی پیشه سر و کارش ده ببرش سوی بیابان و کن او را تشنه یک سقایی حجری سینه سبکسارش ده گمرهش کن که ره راست نداند سوی شهر پس قلاوز کژ بیهده رفتارش ده عالم از سرکشی آن مه سرگشته شدند مدتی گردش این گنبد دوارش ده کو صیادی که همی کرد دل ما را پار زو ببر سنگ دلی و دل پیرارش ده منکر پار شده ست او که مرا یاد نماند ببر انکار از او و دم اقرارش ده گفتم آخر به نشانی که به دربان گفتی که فلانی چو بیاید بر ما بارش ده گفت آمد که مرا خواجه ز بالا گیرد رو بجو همچو خودی ابله و آچارش ده بس کن ای ساقی و کس را چو رهی مست مکن ور کنی مست بدین حد ره هموارش ده # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷۸ صد خمار است و طرب در نظر آن دیده که در آن روی نظر کرده بود دزدیده صد نشاط است و هوس در سر آن سرمستی که رخ خود به کف پاش بود مالیده عشوه و مکر زمانه نپذیرد گوشی که سلام از لب آن یار بود بشنیده پیچ زلفش چو ندیدی تو برو معذوری ای تو در نیک و بد دور زمان پیچیده نی تراشی است که اندر نی صورت بدمد هیچ دیدی تو نیی بی نفسی نالیده گر بداند که حریف لب کی خواهد شد کی برنجد ز بریدن قلم بالیده گر بپرسند چه فرق است میان تو و غیر فرق این بس که توی فرق مرا خاریده جرعه کن فیکون بر سر آن خاک بریخت لب عشاق جهان خاک تو را لیسیده شمس تبریز تو را عشق شناسد نه خرد بر دم باد بهاری نرسد پوسیده # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷۹ بده آن باده جانی که چنانیم همه که می از جام و سر از پای ندانیم همه همه سرسبزتر از سوسن و از شاخ گلیم روح مطلق شده و تابش جانیم همه همه دربند هوایند و هوا بنده ماست که برون رفته از این دور زمانیم همه همچو سرنا بخروشیم به شکر لب یار همه دکان بفروشیم که کانیم همه تاب مشرق تن ما را مثل سایه بخورد که به صورت مثل کون و مکانیم همه زعفران رخ ما از حذر چشم بد است ما حریف چمن و لاله ستانیم همه مصحف آریم و به ساقی همه سوگند خوریم که جز از دست و کفت می نستانیم همه هر که جان دارد از گلشن جان بوی برد هر که آن دارد دریافت که آنیم همه دل ما چون دل مرغ است ز اندیشه برون که سبک دل شده زان رطل گرانیم همه ملکان تاج زر از عشق ره ما بدهند که کمربخشتر از بخت جوانیم همه جان ما را به صف اول پیکار طلب ز آنک در پیش روی تیر و سنانیم همه در پس پرده ظلمات بشر ننشینیم ز آنک چون نور سحر پرده درانیم همه شام بودیم ز خورشید جهان صبح شدیم گرگ بودیم کنون شهره شبانیم همه شمس تبریز چو بنمود رخ جان آرای سوی او با دل و جان همچو روانیم همه # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۸۰ پیش جوش عفو بی حد تو شاه توبه کردن از گناه آمد گناه بس که گمره را کنی بس جست و جو گمرهی گشته ست فاضلتر ز راه منطقم را کرد ویران وصف تو راه گفتن بسته شد مانده ست آه آه دردت را ندارم محرمی چون علی اه می کنم در قعر چاه چه بجوشد نی بروید از لبش نی بنالد راز من گردد تباه بس کن ای نی ز آنک ما نامحرمیم زان شکر ما را و نی را عذر خواه # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۸۱ عشق بین با عاشقان آمیخته روح بین با خاکدان آمیخته چند بینی این و آن و نیک و بد بنگر آخر این و آن آمیخته چند گویی بی نشان و بانشان بی نشان بین با نشان آمیخته چند گویی این جهان و آن جهان آن جهان بین وین جهان آمیخته دل چو شاه آمد زبان چون ترجمان شاه بین با ترجمان آمیخته اندرآمیزید زیرا بهر ماست این زمین با آسمان آمیخته آب و آتش بین و خاک و باد را دشمنان چون دوستان آمیخته گرگ و میش و شیر و آهو چار ضد از نهیب قهرمان آمیخته آن چنان شاهی نگر کز لطف او خار و گل در گلستان آمیخته آن چنان ابری نگر کز فیض او آب چندین ناودان آمیخته اتحاد اندر اثر بین و بدان نوبهار و مهرگان آمیخته گرچه کژبازند و ضدانند لیک همچو تیرند و کمان آمیخته قند خا خاموش باش و حیف دان قند و پند اندر دهان آمیخته شمس تبریزی همی روید ز دل کس نباشد آن چنان آمیخته # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۸۲ ای بخاری را تو جان پنداشته حبه زر را تو کان پنداشته ای فرورفته چو قارون در زمین وی زمین را آسمان پنداشته ای بدیده لعبتان دیو را لعبتان را مردمان پنداشته ای کرانه رفته عشق از ننگ تو ای تو خود را در میان پنداشته ای گرفته چشمت آب از دود کفر دود را نور عیان پنداشته ای ز شهوت در پلیدی همچو کرم عاشقان را همچنان پنداشته مستی شهوت نشان لعنت است ای نشان را بی نشان پنداشته ای تو گندیده میان حرف و صوت وی خدا را بی زبان پنداشته ماهتابش می زند بر کوریت ای تو مه را هم نهان پنداشته هر چه گفتم خویشتن را گفته ام ای تو هجو دیگران پنداشته # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۸۳ عشق تو از بس کشش جان آمده کشتگانت شاد و خندان آمده جان شکرخای است لیکن از توش شکری دیگر به دندان آمده دوش دیدم صورت دل را چنانک باز خوش بر دست سلطان آمده صید کرده جان هر مشتاق را پر پرخون سوی جانان آمده جمله جان ها سوی تو آید بود یک جوی زر جانب کان آمده گفتمش از عاشقان این خون ز چیست ای تو از عشاق و رندان آمده گفت خون باشد زبان عاشقی عشق را خون است برهان آمده بوی مشک و بوی ریحان لطف ماست راست گویم نور یزدان آمده درد درد شمس تبریزی مرا لحظه لحظه گنج درمان آمده # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۸۴ جسته اند دیوانگان از سلسله ز آنک برزد بوی جان از سلسله نعره ها از عاشقان برخاسته الامان و الامان از سلسله جان مشتاقان نمی گنجد همی در زمین و آسمان از سلسله پیش لیلی می برم من هر دمی جان مجنون ارمغان از سلسله حلقه های عشق تو در گوش ماست هوش ما را تو مران از سلسله فتنه بین کز سلسله انگیختی فتنه را هم می نشان از سلسله صد نشان بر پای جان از بند توست گرچه جان شد بی نشان از سلسله شمس تبریزی مرادم زلف توست گرچه کردم من بیان از سلسله # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۸۵ روز ما را دیگران را شب شده ز آفتابی اختران را شب شده تیر دولت های ما پیروز شد تیر جست و مر کمان را شب شده روز خندان در رخ عین الیقین کافرستان گمان را شب شده برپریده مرغ ایمانت کنون بی امان خواهی امان را شب شده هر دمی روز است اندر کان جان روز نقد توست کان را شب شده عاشقان را روزهای بی نشان عاقل رسم و نشان را شب شده # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۸۶ قرابه باز دانا هش دار آبگینه تا در میان نیفتد سودای کبر و کینه چون شیشه بشکنی جان بسیار پای یاران مجروح و خسته گردد این خود بود کمینه وآنگه که مرهم آری سر را به عذر خاری بر موزه محبت افتد هزار پینه بفزا شراب و خوش شو بیرون ز پنج و شش شو مگذار ناخوشی را گرد سرای سینه نی زان شراب خاکی بل کز جهان پاکی از دست حق رسیده بی واسطه قنینه در بزمگاه وحدت یابی هر آنچ خواهی در رزمگاه محنت که آن نه و که این نه جانی که غم فزودی از شمس حق تبریز نو نو طرب فزاید بی کهنه های دینه # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۸۷ پیغام زاهدان را کآمد بلای توبه با آن جمال و خوبی آخر چه جای توبه هم زهد برشکسته هم توبه توبه کرده چون هست عاشقان را کاری ورای توبه چون از جهان رمیدی در نور جان رسیدی چون شمع سر بریدی بشکن تو پای توبه شرط است بی قراری با آهوی تتاری ترک خطا چو آمد ای بس خطای توبه در صید چون درآید بس جان که او رباید یک تیر غمزه او صد خونبهای توبه چون هر سحر خیالش بر عاشقان بتازد گرد غبار اسبش صد توتیای توبه از باده لب او مخمور گشته جان ها و آن چشم پرخمارش داده سزای توبه تا باغ عاشقان را سرسبز و تازه کردی حسنت خراب کرده بام و سرای توبه ای توبه برگشاده بی شمس حق تبریز روزی که ره نماید ای وای وای توبه # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۸۸ این جا کسی ست پنهان دامان من گرفته خود را سپس کشیده پیشان من گرفته این جا کسی ست پنهان چون جان و خوش تر از جان باغی به من نموده ایوان من گرفته این جا کسی ست پنهان همچون خیال در دل اما فروغ رویش ارکان من گرفته این جا کسی ست پنهان مانند قند در نی شیرین شکرفروشی دکان من گرفته جادو و چشم بندی چشم کسش نبیند سوداگری ست موزون میزان من گرفته چون گل شکر من و او در هم دگر سرشته من خوی او گرفته او آن من گرفته در چشم من نیاید خوبان جمله عالم بنگر خیال خوبش مژگان من گرفته من خسته گرد عالم درمان ز کس ندیدم تا درد عشق دیدم درمان من گرفته تو نیز دل کبابی درمان ز درد یابی گر گرد درد گردی فرمان من گرفته در بحر ناامیدی از خود طمع بریدی زین بحر سر برآری مرجان من گرفته بشکن طلسم صورت بگشای چشم سیرت تا شرق و غرب بینی سلطان من گرفته ساقی غیب بینی پیدا سلام کرده پیمانه جام کرده پیمان من گرفته من دامنش کشیده کای نوح روح دیده از گریه عالمی بین طوفان من گرفته تو تاج ما و آنگه سرهای ما شکسته تو یار غار و آنگه یاران من گرفته گوید ز گریه بگذر زان سوی گریه بنگر عشاق روح گشته ریحان من گرفته یاران دل شکسته بر صدر دل نشسته مستان و می پرستان میدان من گرفته همچو سگان تازی می کن شکار خامش نی چون سگان عوعو کهدان من گرفته تبریز شمس دین را بر چرخ جان ببینی اشراق نور رویش کیهان من گرفته # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۸۹ در خانه دل ای جان آن کیست ایستاده بر تخت شه کی باشد جز شاه و شاه زاده کرده به دست اشارت کز من بگو چه خواهی مخمور می چه خواهد جز نقل و جام و باده نقلی ز دل معلق جامی ز نور مطلق در خلوت هوالحق بزم ابد نهاده ای بس دغل فروشان در بزم باده نوشان هش دار تا نیفتی ای مرد نرم و ساده در حلقه قلاشی زنهار تا نباشی چون غنچه چشم بسته چون گل دهان گشاده چون آینه است عالم نقش کمال عشق است ای مردمان کی دیده است جزوی ز کل زیاده چون سبزه شو پیاده زیرا در این گلستان دلبر چو گل سوار است باقی همه پیاده هم تیغ و هم کشنده هم کشته هم کشنده هم جمله عقل گشته هم عقل باد داده آن شه صلاح دین است کاو پایدار بادا دست عطاش دایم در گردنم قلاده # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹۰ آن آتشی که داری در عشق صاف و ساده فردا از او ببینی صد حور رو گشاده بنگر به شهوت خود ساده ست و صاف بی رنگ یک عالمی صنم بین از ساده ای بزاده زنبور شهد جانت هر چند ناپدید است شش خانه های او بین از شهد پر نهاده اندازه تن تو خود سه گز است و کمتر در خان خود تو بنگر از نه فلک زیاده تا چند کاسه لیسی این کوزه بر زمین زن برگیر کاه گل را از روی خنب باده سجاده آتشین کن تا سجده صاف گردد آتش رخی برآید از زیر این سجاده آید سوارگشته بر عشق شمس تبریز اندر رکاب آن شه خورشید و مه پیاده # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹۱ بازآمد آن مغنی با چنگ سازکرده دروازه بلا را بر عشق باز کرده بازار یوسفان را از حسن برشکسته دکان شکران را یک یک فراز کرده شمشیر درنهاده سرهای سروران را و آن گاهشان ز معنی بس سرفراز کرده خود کشته عاشقان را در خونشان نشسته و آن گاه بر جنازه هر یک نماز کرده آن حلقه های زلفت حلق که راست روزی ای ما برون حلقه گردن دراز کرده از بس که نوح عشقت چون نوح نوحه دارد کشتی جان ما را دریای راز کرده ای یک ختن شکسته ای صد ختن نموده وز نیم غمزه ترکی سیصد طراز کرده بخت ابد نهاده پای تو را به رخ بر کت بنده کمینم وآنگه تو ناز کرده ای خاک پای نازت سرهای نازنینان وز بهر ناز تو حق شکل نیاز کرده ای زرگر حقایق ای شمس حق تبریز گاهم چو زر بریده گاهم چو گاز کرده # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹۲ ای کهربای عشقت دل را به خود کشیده دل رفته ما پی دل چون بی دلان دویده دزدیده دل ز حسنت از عشق جامه واری تا شحنه فراقت دستان دل بریده از بس شکر که جانم از مصر عشق خورده نی را ز ناله من در جان شکر دمیده در سایه های عشقت ای خوش همای عرشی هر لحظه باز جان ها تا عرش برپریده ای شاد مرغزاری کان جاست ورد و نسرین از آب عشق رسته وین آهوان چریده دیده ندیده خود را و اکنون ز آینه تو هر دیده خویشتن را در آینه بدیده سرنای دولت تو ای شمس حق تبریز گوش رباب جانی برتافته شنیده # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹۳ برجه ز خواب و بنگر صبحی دگر دمیده جویان و پای کوبان از آسمان رسیده ای جان چرا نشستی وقت می است و مستی آخر در این کشاکش کس نیست پاکشیده بهر رضای مستی برجه بکوب دستی دستی قدح پرستی پرراوق گزیده ما را مبین چو مستان هر چه خورم می است آن افیون شود مرا نان مخموری دو دیده نگذاشت آن قیامت تا من کنم ریاضت آن دیده اش ندیده گوشیش ناشنیده او آب زندگانی می داد رایگانی از قطره قطره او فردوس بردمیده از دوست هر چه گفتم بیرون پوست گفتم زان سر چه دارد آن جان گفتار دم بریده با این همه دهانم گر رشک او نبستی صد جای آسمان را تو دیدیی دریده یخدان چه داند ای جان خورشید و تابشش را کی داند آفرین را این جان آفریده با این که می نداند چون جرعه ای ستاند مستی خراب گردد از خویش وارهیده تبریز تو چه دانی اسرار شمس دین را بیرون نجسته ای تو زین چرخه خمیده # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹۴ از بس که مطرب دل از عشق کرد ناله آن دلبرم درآمد در کف یکی پیاله افکند در سر من آنچ از سرم برآرد نو کرد عشق ما را باده هزارساله می گشت دین و کیشم من مست وقت خویشم نی نسیه را شناسم نی بر کسم حواله من باغ جان بدادم چرخشت را خریدم بر جام می نبشتم این بیع را قباله ای سخره زمانه برهم بزن تو خانه کاین کاله بیش ارزد وآنگه چگونه کاله بربند این دهان را بگشا دهان جان را بینی که هر دو عالم گردد یکی نواله نپذیرد آن نواله جانت چو مست باشد سرمست خد و خالش کی بنگرد به خاله جان های آسمانی سرمست شمس تبریز بگشای چشم و بنگر پران شده چو ژاله # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹۵ دیدم نگار خود را می گشت گرد خانه برداشته ربابی می زد یکی ترانه با زخمه چو آتش می زد ترانه خوش مست و خراب و دلکش از باده مغانه در پرده عراقی می زد به نام ساقی مقصود باده بودش ساقی بدش بهانه ساقی ماه رویی در دست او سبویی از گوشه ای درآمد بنهاد در میانه پر کرد جام اول زان باده مشعل در آب هیچ دیدی کآتش زند زبانه بر کف نهاده آن را از بهر دلستان را آنگه بکرد سجده بوسید آستانه بستد نگار از وی اندرکشید آن می شد شعله ها از آن می بر روی او دوانه می دید حسن خود را می گفت چشم بد را نی بود و نی بیاید چون من در این زمانه # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹۶ ای پاک از آب و از گل پایی در این گلم نه بی دست و دل شدستم دستی بر این دلم نه من آب تیره گشته در راه خیره گشته از ره مرا برون بر در صدر منزلم نه کارم ز پیچ زلفت شوریده گشت و مشکل شوریده زلف خود را بر کار مشکلم نه هر حاصلی که دارم بی حاصلی است بی تو سیلاب عشق خود را بر کار و حاصلم نه خواهی که گرد شمعم پروانه روح باشد زان آتشی که داری بر شمع قابلم نه چون رشته تبم من با صد گره ز زلفت همچون گره زمانی بر زلف سلسلم نه از چشم توست جانا پرسحر چاه بابل سحری بکن حلالی در چاه بابلم نه گفتی الست زان دم حاصل شده ست جانم تعویذ کن بلی را بر جان حاملم نه کی باشد آن زمانی کان ابر را برانی گویی بیا و رخ را بر ماه کاملم نه ای شمس حق تبریز ار مقبل است جانم اقبال وصل خود را بر جان مقبلم نه # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹۷ ای گرد عاشقانت از رشک تخته بسته وی جمله عاشقانت از تخت و تخته رسته صد مطرقه کشیده در یک قدح بکرده صد زین قدح کشیده چون عاقلان نشسته یک ریسمان فکندی بردیم بر بلندی من در هوا معلق و آن ریسمان گسسته از آهوان چشمت ای بس که شیر عشقت هم پوست بردریده هم استخوان شکسته دیدن به خواب در شب ماه تو را مبارک وز بامداد رویت دیدن زهی خجسته ای بنده کمینت گشته چو آبگینه بشکسته آبگینه صد دست و پا بخسته در حسن شمس تبریز دزدیده بنگریدم زه گفتم و ز غیرت تیر از کمان بجسته # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹۸ آن دم که در رباید باد از رخ تو پرده زنده شود بجنبد هر جا که هست مرده از جنگ سوی ساز آ وز ناز و خشم بازآ ای رخت های خود را از رخت ما نورده ای بخت و بامرادی کاندر صبوح شادی آن جام کیقبادی تو داده ما بخورده اندیشه کرد سیران در هجر و گشت سکران صافت چگونه باشد چون جان فزاست درده تو آفتاب مایی از کوه اگر برآیی چه جوش ها برآرد این عالم فسرده ای دوش لب گشاده داد نبات داده خوش وعده ای نهاده ما روزها شمرده بر باده و بر افیون عشق تو برفزوده و از آفتاب و از مه رویت گرو ببرده ای شیر هر شکاری آخر روا نداری دل را به خرده گیری سوزیش همچو خرده گرچه در این جهانم فتوی نداد جانم گرد و دراز گشتن بر طمع نیم گرده ای دوست چند گویی که از چه زرد رویی صفراییم برآرم در شور خویش زرده کی رغم چشم بد را آری تو جعد خود را کاین را به تو سپردم ای دل به ما سپرده نی با تو اتفاقم نی صبر در فراقم ز آسیب این دو حالت جان می شود فشرده هم تو بگو که گفتت کالنقش فی الحجر شد گفتار ما ز دل ها زو می شود سترده # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹۹ ای از تو من برسته ای هم توام بخورده هم در تو می گدازم چون از توام فسرده گه در کفم فشاری گه زیر پا به هر غم زیرا که می نگردد انگور نافشرده چون نور آفتابی بر خاک ما فکندی و آن گاه اندک اندک باز آن طرف ببرده از روزن تن خود چون نور بازگردیم در قرص آفتابی پاک از گناه و خرده آن کس که قرص بیند گوید که گشت زنده و آن کو به روزن آید گوید فلان بمرده در جام رنج و شادی پوشیده اصل ما را در مغز اصل صافیم باقی بمانده درده ای اصل اصل دل ها ای شمس حق تبریز ای صد جگر کبابت تا چیست قدر گرده # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۰۰ گل را نگر ز لطف سوی خار آمده دل ناز و باز کرده و دلدار آمده مه را نگر برآمده مهمان شب شده دامن کشان ز عالم انوار آمده خورشید را نگر که شهنشاه اختر است از بهر عذر گازر غمخوار آمده منگر به نقطه خوار تو آن را نگر که دوست اندر طواف نقطه چو پرگار آمده آن دلبری که دل ز همه دلبران ربود اندر وثاق این دل بیمار آمده این عشق همچو روح در این خاکدان غریب مانند مصطفاست به کفار آمده همچون بهار سوی درختان خشک ما آن نوبهار حسن به ایثار آمده پنهان بود بهار ولی در اثر نگر زو باغ زنده گشته و در کار آمده جان را اگر نبینی در دلبران نگر با قد سرو و روی چو گلنار آمده گر عشق را نبینی در عاشقان نگر منصوروار شاد سوی دار آمده در عین مرگ چشمه آب حیات دید آن چشمه ای که مایه دیدار آمده آمد بهار عشق به بستان جان درآ بنگر به شاخ و برگ به اقرار آمده اقرار می کنند که حشر و قیامت است آن مردگان باغ دگربار آمده ای دل ز خود چو باخبری رو خموش کن چون بی خبر مباش به اخبار آمده # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۰۱ ای صد هزار خرمن ها را بسوخته زین پس مدار خرمن ما را بسوخته از عشق سنگ خارا بر آهنی زده برقی بجسته ز آهن و خارا بسوخته از سر قدم بساختم ای آفتاب حسن هم سر به جوش آمده هم پا بسوخته سرنای این دلم ز تو بنواخت پرده ای هم پرده اش دریده و سرنا بسوخته در اصل زمهریر گر افتد ز آتشت تا روز حشر بینی سرما بسوخته از عالم نه جای ندا کرد عشق تو هر جان که گوش داشته برجا بسوخته ای لطف سوزشی که شرار جمال تو جان را کشیده پیش و به عمدا بسوخته آن روی سرخ را می احمر دمی بدید صفرای عشق او می حمرا بسوخته آن خد احمر ار بنمایی دمی دگر سودای تو برآید و صفرا بسوخته طبعی که لاف زلف مطرا همی زدی از جعد طره تو مطرا بسوخته در وا شدم به جستن تو جانب فلک در وا نگشت ماندم دروا بسوخته کی بینم از شعاع وصال تو آتشی راه دراز هجر ز پهنا بسوخته من چون سپند رقص کنان اندر او شده شعر تر و قصیده غرا بسوخته اندرفتاده برق به دکان عاشقان بازار و نقد و ناقد و کالا بسوخته زر گشته مس جسم ز اکسیر جان چنانک ز اکسیر مس ها را استا بسوخته ایمان و مؤمنان همه حیران شده ز عشق زنار پیر راهب ترسا بسوخته برقی ز شمس دین و ز تبریز آمده ابری که پرده گشت ز بالا بسوخته # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۰۲ باده بده ساقیا عشوه و بادم مده وز غم فردا و دی هیچ به یادم مده باده از آن خم مه پر کن و پیشم بنه گر نگشایم گره هیچ گشادم مده چون گذرد می ز سر گویم ای خوش پسر باده نخواهم دگر مست فتادم مده چاکر خنده توام کشته زنده توام گر نه که بنده توام باده شادم مده فتنه به شهر توام کشته قهر توام گر نه که بهر توام هیچ مرادم مده صدقه از آن لعل کان بخش بر این پرزیان ور ز برای تو جان صدقه ندادم مده از سر کین درگذر بوسه ده ای لب شکر بر سر هر خاک سر گر ننهادم مده هر که دوم بار زاد عشق بدو داد داد صد ره از صدق و داد گر بنزادم مده شمس حق نیک نام شد تبریزت مقام گر نشکستم تمام هیچ تو دادم مده # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۰۳ ساقی جان غیر آن رطل گرانم مده ز آنک بدادی نخست هیچ جز آنم مده شهره نگارم ز تو عیش و قرارم ز تو جان بهارم ز تو رسم خزانم مده جان چو توی بی شکی پیش تو جان جانکی باش مرا ای یکی هر دو جهانم مده پردگی و فاش تو آفت او باش تو جان رهی باش تو جان و روانم مده دوش بدادی مرا از کف خود باده را چون که چنینم درآ جز که چنانم مده غیر شرابی چو زر ای صنم سیمبر هیچ ندانم دگر ز آنک ندانم مده نیست شدم در چمن قفل بر آن در بزن هر کی بپرسد ز من هیچ نشانم مده شیر پراکنده ام زخم تو را بنده ام بی تو اگر زنده ام جز به سگانم مده زان مه چون اخترم زان گل تازه و ترم بی همگان خوشترم با همگانم مده خسرو تبریزیان شمس حق روحیان پر شده از تو دهان زخم زبانم مده # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۰۴ ای مه و ای آفتاب پیش رخت مسخره تا چه زند زهره از آینه و جندره پیش تو افتاده ماه بر ره سودای عشق ریخته گلگونه اش یاوه شده قنجره پنجره ای شد سماع سوی گلستان تو گوش و دل عاشقان بر سر این پنجره آه که این پنجره هست حجابی عظیم رو که حجابی خوش است هیچ مگو ای سره از شکرینی که هست بهر بخاییدنش لب همه دندان شده ست بر مثل دستره دست دل خویش را دیدم در خمره ای گفتم خواجه حکیم چیست در این خنبره گفت شراب کسی کو همگی چرخ را با همه دولاب جان می نخرد یک تره کره گردون تند پیشش پالانیی بر سر میدان او جان خر باتوبره ای شه فارغ از آن باشد در لشکرت نصرت بر میمنه دولت بر میسره ای که ز تبریز تو عید جهان شمس دین هین که رسید آفتاب جانب برج بره # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۰۵ ای همه منزل شده از تو ره بی رهه بی قدمی رقص بین بی دهنی قهقهه از سر پستان عشق چونک دمی شیر یافت قامت سروی گرفت کودکک یک مهه روی ببینید روی بهر خدا عاشقان گرچه زنخ زد بسی کوردلی ابلهه والله کو یوسف است بشنو از من از آنک بودم با یوسفی هم نمک و هم چهه چونک نماید جمال گوش سوی غیب دار عرش پر از نعره هاست فرش پر از وه وهه عاشق باشد کمان خاص بتی همچو تیر هیچ نپرد کمان گر بشود ده زهه آنک ز تبریز دید یک نظر شمس دین طعنه زند بر چله سخره کند بر دهه # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۰۶ ایا دلی چو صبا ذوق صبح ها دیده ز دیده مست شدی یا ز ذوق نادیده گهی به بحر تحیر گهی به دامن کوه کمر ببسته و در کوه کهربا دیده ورای دیده و دل صد دریچه بگشاده برون ز چرخ و زمین رفته صد سما دیده چو جوششی و بخاری فتاد در دریا ز لذت نظرش رست در قفا دیده چو موج موج درآمیخت چشم با دریا عجب عجب که همه بحر گشت یا دیده به پیش دیده دو عالم چو دانه پیش خروس چنین بود نظر پاک کبریادیده نه طالب است و نه مطلوب آن که در توحید صفات طالب و مطلوب را جدا دیده اله را که شناسد کسی که رست ز لا ز لا که رست بگو عاشق بلادیده رموز لیس و فی جبتی بدانسته هزار بار من این جبه را قبا دیده دهان گشاد ضمیر و صلاح دین را گفت تویی حیات من ای دیده خدادیده # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۰۷ زهی لواء و علم لا اله الا الله که زد بر اوج قدم لا اله الا الله چگونه گرد برآورد شاه موسی وار ز بحر هست و عدم لا اله الا الله ستاده اند صفات صفا ز خجلت او به پیش او به قدم لا اله الا الله یکی ستم ز وی از صد هزار عدل به است زهی خوشی ستم لا اله الا الله ز هر طرف که نظر کرد می برویاند هزار باغ ارم لا اله الا الله ز بحر غم به کناری رسم عجب روزی ز موج لطف و کرم لا اله الا الله ندارد از شه من هیچ بوی جان آن کس که ببینیش تو به غم لا اله الا الله چو دیده کحل نپذرفت از شه تبریز زهی دریغ و ندم لا اله الا الله برآید از دل و از جان الست شه شنود هزار بانگ نعم لا اله الا الله بهشت لطف و بلندی خدیو شمس الدین زهی شفای سقم لا اله الا الله دلم طواف به تبریز می کند محرم در آن حریم حرم لا اله الا الله زهی خوشی که بگویم که کیست هان بر در بگوید او که منم لا اله الا الله # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۰۸ چو آفتاب برآمد ز قعر آب سیاه ز ذره ذره شنو لا اله الا الله چه جای ذره که چون آفتاب جان آمد ز آفتاب ربودند خود قبا و کلاه ز آب و گل چو برآمد مه دل آدم وار صد آفتاب چو یوسف فروشود در چاه سری ز خاک برآور که کم ز مور نه ای خبر ببر بر موران ز دشت و خرمنگاه از آن به دانه پوسیده مور قانع شد که او ز سنبل سرسبز ما نبود آگاه بگو به مور بهار است و دست و پا داری چرا ز گور نسازی به سوی صحرا راه چه جای مور سلیمان درید جامه شوق مرا مگیر خدا زین مثال های تباه ولی به قد خریدار می برند قبا اگر چه جامه دراز است هست قد کوتاه بیار قد درازی که تا فروبریم قبا که پیش درازیش بسکلد زه ماه خموش کردم از این پس که از خموشی من جدا شود حق و باطل چنانک دانه ز کاه # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۰۹ که بوده است تو را دوش یار و همخوابه که از خوی تو پر از مشک گشت گرمابه چو شانه سنگ ز عشق تو شاخ شاخ شده ست پریت خوانده به حمام و کرده ات لابه چو شانه زلف تو را دید شد هر انگشتش دلیل و آلت تهلیل همچو سبابه ز نور روی تو پر گشت خلوت حمام که جمله قبه زجاجی شده ست چون تابه خمش که گل مثل آب از تو یافت صفا که هر کی نسبت تو یافت گشت نسابه # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۱۰ مقام خلوت و یار و سماع و تو خفته که شرم بادت از آن زلف های آشفته از این سپس منم و شب روی و حلقه یار شب دراز و تب و رازهای ناگفته برون پرده درند آن بتان و سوزانند که لطف های بتان در شب است بنهفته به خواب کن همه را طاق شو از این جفتان به سوی طاق و رواقش مرو به شب جفته بدانک خلوت شب بر مثال دریایی است به قعر بحر بود درهای ناسفته رخ چو کعبه نما شاه شمس تبریزی که باشدت عوض حج های پذرفته # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۱۱ دلم چو دیده و تو چون خیال در دیده زهی مبارک و زیبا به فال در دیده به بوی وصل دو دیده خراب و مست شده ست چگونه باشد یا رب وصال در دیده چو دیده بیشه آن شیرمست من باشد چه زهره دارد گرگ و شکال در دیده دو دیده را بگشا نور ذوالجلال ببین ز فر دولت آن خوش خصال در دیده چو چتر و سنجق آن رشک صد سلیمان دید گشاد هدهد جان پر و بال در دیده چو آفتاب جمالش بدیده ها درتافت چه شعله هاست ز نور جلال در دیده چو عقل عقل قنق شد درون خرگه جسم عقول هیچ ندارد مجال در دیده دو دیده مست شد از جان صدر شمس الدین چه باده هاست از او مال مال در دیده # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۱۲ چو مست روی توام ای حکیم فرزانه به من نگر تو بدان چشم های مستانه ز چشم مست تو پیچد دلم که دیوانه است که جنس همدگر افتاد مست و دیوانه دل خراب مرا بین خوشی به من بنگر که آفتاب نظر خوش کند به ویرانه بکن نظر که بدان یک نظر که درنگری درخت های عجب سر کند ز یک دانه دو چشم تو عجمی ترک و مست و خون ریزند که می زند عجمی تیرهای ترکانه مرا و خانه دل را چنان به یغما برد که می دود حسنک پابرهنه در خانه به باغ روی تو آییم و خانه برشکنیم هزار خانه چو صحرا کنیم مردانه صلاح دین تو چو ماهی و فارغی زین شرح که فارغ است سر زلف حور از شانه # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۱۳ عجب دلی که به عشق بت است پیوسته عجبتر این که بتش پیش او است بنشسته بمال چشم دلا بهترک از این بنگر مدو به هر طرف ای دل تو نیز آهسته دو کف به سوی دعا سوی بحر می رانی نه گوهر تو به جیب تو است پیوسته خنک کسی که ورا دست گرد جیب بود که او لطیف و سبک روح گشت و برجسته اگر چه هر طرفی بازگشت در طلبش از آن طلب چو به خود وانگشت شد خسته میان گلبن دل جان بخسته از خاری ببین دلا تو ز خاری هزار گلدسته میان دل چو برآید غبار و طبل و علم هزار سنجق هستی ببین تو بشکسته بیا به شهر عدم درنگر در آن مستان ببین ز خویش و هزاران چو خویش وارسته نهاده هر دو قدم شاد در سرای بقا و زین بساط فنا هر دو دست خود شسته # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۱۴ ز لقمه ای که بشد دیده تو را پرده مخور تو بیش که ضایع کنی سراپرده حیات خویش در آن لقمه گرچه پنداری ضمیر را سبل است آن و دیده را پرده چرا مکن تو در این جا مگو چرا نکنم که چشم جان را گشته است این چرا پرده طلسم تن که ز هر زهر شهد بنموده ست عروس پرده نموده ست مر تو را پرده چو لقمه را ببریدی خیال پیش آید خیال هاست شده بر در صفا پرده خیال طبع به روی خیال روح آید ز عقل نعره برآید که جان فزا پرده دلا جدا شو از این پرده های گوناگون هلا که تا نکند مر تو را جدا پرده # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۱۵ تو دیده گشته و ما را بکرده نادیده بدیده گریه ما را بدین بخندیده بخند جان و جهان چون مقام خنده تو راست بکن که هر چه کنی هست بس پسندیده ز درد و حسرت تو جان لاله ها سیه است گل از جمال رخ توست جامه بدریده ز خلق عالم جان های پاک بگزیدند و آنگهان ز میانشان تو بوده بگزیده بدانک عشق نبات و درخت او خشک است به گرد گرد درخت من است پیچیده چو خشک گشت درختم بسی بلندی یافت چو زرد گشت رخم شد چو زر بنازیده خزینه های جواهر که این دلم را بود قمارخانه درون جمله را ببازیده هزار ساغر هستی شکسته این دل من خمار نرگس مخمور تو نسازیده ز خام و پخته تهی گشت جان من باری مدد مدد تو چنین آتشی فروزیده مرا چو نی بنوازید شمس تبریزی بهانه بر نی و مطرب ز غم خروشیده # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۱۶ برو برو که به بز لایق است بزغاله برو که هست ز گاوان حیات گوساله برو برو که خران گله گله جمع شدند خر جوان و خر پیر و خر دو یک ساله ز ناله تو مرا بوی خر همی آید که خر کند به علف زار و ماده خر ناله دماغ پاک بباید برای مشک و عبیر گلوله های پلیدی برای جلاله در آن زمان که خران بول خر به بو گیرند زهی زمان و زهی حالت و زهی حاله میا میا که به میدان دل خران نرسند به صد هزار حیل می رسند خیاله دلاله کیست بلیس این عروس دنیا را عروس را تو قیاسی بکن ز دلاله خموش باش سخن شرط نیست طالب را که او ز اشارت ابرو رسد به دنباله # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۱۷ خلاصه دو جهان است آن پری چهره چو او نقاب گشاید فنا شود زهره چو بر براق معانی کنون سوار شود به پیش سلطنت او که را بود زهره ستارگان سماوات جمله مات شوند به طاس چرخ چو آن شه درافکند مهره چو روح قدس ببیند ورا سجود کند فرشتگان مقرب برند از او بهره همای عرش خداوند شمس تبریزی که هفت بحر بود پیش او یکی قطره # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۱۸ ای جان ای جان فی ستر الله اشتر می ران فی ستر الله جام آتش درکش درکش پیش سلطان فی ستر الله ساغر تا لب می خور تا شب اندر میدان فی ستر الله چشمش را بین خشمش را بین پنهان پنهان فی ستر الله یاری شنگی پروین رنگی آمد مهمان فی ستر الله دیدم مستش خستم دستش آسان آسان فی ستر الله ساقی برجه باده درده پنگان پنگان فی ستر الله # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۱۹ خوش بود فرش تن نور دیده خوش بود مرغ جان بپریده جان نادیده خسیس شده جان دیده رسیده در دیده جان زرین و جان سنگین را چون کلوخ از برنج بگزیده سر کاغذ گشاده دست اجل نقد در کاغذ است پیچیده خمره پرعسل سرش بسته پشت و پهلوش را تو لیسیده خمره را بر زمین زن و بشکن دیده نبود چنانک بشنیده شمس تبریز بشکند خم را که ز نامش فلک بلرزیده # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۲۰ آمد آمد نگار پوشیده صنم خوش عذار پوشیده داد از گلستان حسن و جمال باغ را نوبهار پوشیده در زمین دل همه عشاق رسته شد سبزه زار پوشیده آن دم پرده سوز گرمش را هر طرف گرمدار پوشیده همگنان اشک و خون روان کرده خونشان در تغار پوشیده بوی آن خون همی رسد به دماغ همچو مشک تتار پوشیده تا از آن بو برند مشتاقان سوی آن یار غار پوشیده شمس تبریز صدقه جانت بوسه ای یا کنار پوشیده # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۲۱ مطرب جان های دل برده تا به شب تا به شب همین پرده جان هایی که مست و مخمورند بر سر باده باده ای خورده در خرابات مفردان رفته خرقه آب و گل گرو کرده # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۲۲ رخ نفسی بر رخ این مست نه جنگ و جفا را نفسی پست نه سیم اگر نیست به دست آورم باده چون زر تو بر این دست نه ای تو گشاده در هفت آسمان دست کرم بر دل پابست نه پیشکشم نیست به جز نیستی نیستیم را تو لقب هست نه هم شکننده تو هم اشکسته بند مرهم جان بر سر اشکست نه مهر بر آن شکر و پسته منه مهر بر این چاکر پیوست نه گفته امت ای دل پنجاه بار صید مکن پای در این شست نه # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۲۳ یا رشا فدیته من زمن رایته لست تقول اننی ارحم من سبیته محرقنی برده کفی اذا دعوته محتجب بصده عنی اذا اتیته آه الیس ناظری مختلف لطیفه آه الیس مهجتی مسکنه و بیته قد زرع الفراق فی خدی بذر زعفر وشت علی العیون من کثره ما سقیته قوسک حیث ما رمی السهم اصاب مقلتی سهمک ظل من دمی یکتب قد کفیته # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۲۴ هل طربا لعاشق وافقه زمانه افلح فی هوایه اصلح فیه شأنه هدده فراقه من غمرات یومه ثم اتاه لیله من قمر امانه قال لبدره لقد احرق فیک باطنی قال له حبیبه صرت انا ضمانه لا کقتول عاشق یقتلنا بشارق حان وفاتنا و لا یمکننا بیانه اعظم کل شهوه هان لدی وصاله اطیب کل طیب ظل لنا مکانه قد کفر الذی اتی من مثل لوجهه ان قمر ینوبه او شجر وبانه اکرم من نفوسنا طیف خیال وجهه افضل من عیوننا کان لنا عیانه رب لسان قایل یلفظ نار خده احرق من شراره یومیذ لسانه احرقه شراره ثم اتی نهاره نوره بناطق اصبح ترجمانه # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۲۵ طوبی لمن آواه سر فؤاده سکن الفؤاد بعشقه و وداده نفس الکریم کمریم و فؤاده شبه المسیح و صدره کمهاده اذن الفؤاد لکی یبوح بسره شرح الصدور کرامه لعباده رحم القلوب بفتح ها و فتوح ها قهر النفوس سیاسه لجهاده کشف الغطاء و لا انتظار و لا نسا فرح السعید تانسا بعتاده عشقوا لرأیه ربهم و تعلقوا و العرش یخضع حالهم بعماده و صلوا الی نظر الحبیب بفضله و الحق ارشدهم بحسن رشاده القوم معشوقون فی اوصافهم و الحق عاشقهم علی افراده حار العقول به عاشقیه تحیرا کیف العقول به معشقیه فناده لا تنکرن و لا تکن متصرفا بالعقل فی هذا و خف لکیاده فالامر اعظم من تصرف حکمنا و الود بالجبار من اعقاده ملک البصیره من ممالک شیخنا یعطی و یمنع ما یشا بمراده ما غاب من قلبی شعاشع خده لا تشمتوا بصدوده و بعاده شمس المصیف اذا نی بغروبه ما غاب حر الشمس من عباده تبریز جل به شمس دین سیدی ما اکرم المولی بکثر رماده # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۲۶ فدیتتک یا ستی الناسیه الی کم تشد فم الخابیه الا فاملیی منه لی کاسه تذکرنی صفوه ناسیه فما کاسه منه الا نجی و تأتی باخت لها آبیه # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۲۷ گر باغ از او واقف بدی از شاخ تر خون آمدی ور عقل از او آگه بدی از چشم جیحون آمدی گر سر برون کردی مهش روزی ز قرص آفتاب ذره به ذره در هوا لیلی و مجنون آمدی ور گنج های لعل او یک گوشه بر پستی زدی هر گوشه ویرانه ای صد گنج قارون آمدی نقشی که بر دل می زند بر دیده گر پیدا شدی هر دست و رو ناشسته ای چون شیخ ذاالنون آمدی ور سحر آن کس نیستی کو چشم بندی می کند چون چشم و دل این جسم و تن بر سقف گردون آمدی ای خواجه نظاره گر تا چند باشد این نظر ارزان بدی گر زین نظر معشوق بیرون آمدی مهمان نو آمد ولی این لوت عالم را بس است دو کون اگر مهمان شدی این لوت افزون آمدی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۲۸ فصل بهاران شد ببین بستان پر از حور و پری گویی سلیمان بر سپه عرضه نمود انگشتری رومی رخان ماه وش زاییده از خاک حبش چون نومسلمانان خوش بیرون شده از کافری گلزار بین گلزار بین در آب نقش یار بین و آن نرگس خمار بین و آن غنچه های احمری گلبرگ ها بر همدگر افتاده بین چون سیم و زر آویزها و حلقه ها بی دستگاه زرگری در جان بلبل گل نگر وز گل به عقل کل نگر وز رنگ در بی رنگ پر تا بوک آن جا ره بری گل عقل غارت می کند نسرین اشارت می کند کاینک پس پرده است آن کاو می کند صورتگری ای صلح داده جنگ را وی آب داده سنگ را چون این گل بدرنگ را در رنگ ها می آوری گر شاخه ها دارد تری ور سرو دارد سروری ور گل کند صد دلبری ای جان تو چیزی دیگری چه جای باغ و راغ و گل چه جای نقل و جام مل چه جای روح و عقل کل کز جان جان هم خوشتری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۲۹ ای در طواف ماه تو ماه و سپهر مشتری ای آمده در چرخ تو خورشید و چرخ چنبری یا رب منم جویان تو یا خود توی جویان من ای ننگ من تا من منم من دیگرم تو دیگری ای ما و من آویخته وی خون هر دو ریخته چیزی دگر انگیخته نی آدمی و نی پری تا پا نباشد ز آنک پا ما را به خارستان برد تا سر نباشد ز آنک سر کافر شود از دوسری آبی میان جو روان آبی لب جو بسته یخ آن تیزرو این سست رو هین تیز رو تا نفسری خورشید گوید سنگ را زان تافتم بر سنگ تو تا تو ز سنگی وارهی پا درنهی در گوهری خورشید عشق لم یزل زان تافته ست اندر دلت کاول فزایی بندگی و آخر نمایی مهتری خورشید گوید غوره را زان آمدم در مطبخت تا سرکه نفروشی دگر پیشه کنی حلواگری شه باز را گوید که من زان بسته ام دو چشم تو تا بگسلی از جنس خود جز روی ما را ننگری گوید بلی فرمان برم جز در جمالت ننگرم جز بر خیالت نگذرم وز جان نمایم چاکری گل باغ را گوید که من زان عرضه کردم رخت خود تا جمله رخت خویش را بفروشی و با ما خوری آن کس کز این جا زر برد با دلبری دیگر خورد تو کژ نشین و راست گو آن از چه باشد از خری آن آدمی باشد که او خر بدهد و عیسی خرد وین از خری باشد که تو عیسی دهی و خر خری عیسی مست را زر کند ور زر بود گوهر کند گوهر بود بهتر کند بهتر ز ماه و مشتری نی مشتری بی نوا بل نور الله اشتری گر یوسفی باشد تو را زین پیرهن بویی بری ما را چو مریم بی سبب از شاخ خشک آید رطب ما را چو عیسی بی طلب در مهد آید سروری بی باغ و رز انگور بین بی روز و بی شب نور بین وین دولت منصور بین از داد حق بی داوری از روی همچون آتشم حمام عالم گرم شد بر صورت گرمابه ای چون کودکان کمتر گری فردا ببینی روش را شد طعمه مار و موش را دروازه موران شده آن چشم های عبهری مهتاب تا مه رانده دیوار تیره مانده اناالیه آمده کان سو نگر گر مبصری یا جانب تبریز رو از شمس دین محظوظ شو یا از زبان واصفان از صدق بنما باوری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۳۰ ای آن که بر اسب بقا از دیر فانی می روی دانا و بینای رهی آن سو که دانی می روی بی همره جسم و عرض بی دام و دانه و بی غرض از تلخکامی می رهی در کامرانی می روی نی همچو عقل دانه چین نی همچو نفس پر ز کین نی روح حیوان زمین تو جان جانی می روی ای چون فلک دربافته ای همچو مه درتافته از ره نشانی یافته در بی نشانی می روی ای غرقه سودای او ای بیخود از صهبای او از مدرسه اسمای او اندر معانی می روی ای خوی تو چون آب جو داده زمین را رنگ و بو تا کس نپندارد که تو بی ارمغانی می روی کو سایه منصور حق تا فاش فرماید سبق کز مستعینی می رهی در مستعانی می روی شب کاروان ها زین جهان بر می رود تا آسمان تو خود به تنهایی خود صد کاروانی می روی ای آفتاب آن جهان در ذره ای چونی نهان وی پادشاه شه نشان در پاسبانی می روی ای بس طلسمات عجب بستی برون از روز و شب تا چشم پندارد که تو اندر مکانی می روی ای لطف غیبی چند تو شکل بهاری می شوی وی عدل مطلق چند تو اندر خزانی می روی آخر برون آ زین صور چادر برون افکن ز سر تا چند در رنگ بشر در گله بانی می روی ای ظاهر و پنهان چو جان وی چاکر و سلطان چو جان کی بینمت پنهان چو جان در بی زبانی می روی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۳۱ این عشق گردان کو به کو بر سر نهاده طبله ای که هر کجا مرده بود زنده کنم بی حیله ای خوان روانم از کرم زنده کنم مرده بدم کو نرگدایی تا برد از خوان لطفم زله ای گاهی تو را در بر کنم گاهی ز زهرت پر کنم آگاه شو آخر ز من ای در کفم چون کیله ای گر حبه ای آید به من صد کان پرزرش کنم دریای شیرینش کنم هر چند باشد قله ای از تو عدم وز من کرم وز تو رضا وز من قسم صد اطلس و اکسون نهم در پیش کرم پیله ای هر لحظه نومید را خرمن دهم بی کشتنی هر لحظه درویش را قربت دهم بی چله ای چشمه شکر جوشان کنم اندر دل تنگ نیی اندیشه های خوش نهم اندر دماغ و کله ای می ران فرس در دین فقط ور اسب تو گردد سقط بر جای اسب لاغری هر سو بیابی گله ای خاموش باش و لا مگو جز آن که حق بخشد مجو جوشان ز حلوای رضا بر جمره چون پاتیله ای تبریز شد خلد برین از عکس روی شمس دین هر نقش در وی حور عین هر جامه از وی حله ای # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۳۲ ای رونق هر گلشنی وی روزن هر خانه ای هر ذره از خورشید تو تابنده چون دردانه ای ای غوث هر بیچاره ای واگشت هر آواره ای اصلاح هر مکاره ای مقصود هر افسانه ای ای حسرت سرو سهی ای رونق شاهنشهی خواهم که یاران را دهی یک یاریی یارانه ای در هر سری سودای تو در هر لبی هیهای تو بی فیض شربت های تو عالم تهی پیمانه ای هر خسروی مسکین تو صید کمین شاهین تو وی سلسله تقلیب تو زنجیر هر دیوانه ای هر نور را ناری بود با هر گلی خاری بود بهر حرس ماری بود بر گنج هر ویرانه ای ای گلشنت را خار نی با نور پاکت نار نی بر گرد گنجت مار نی نی زخم و نی دندانه ای یک عشرتی افراشتی صد تخم فتنه کاشتی در شهر ما نگذاشتی یک عاقلی فرزانه ای اندیشه و فرهنگ ها دارد ز عشقت رنگ ها شب تا سحرگه چنگ ها ماه تو را حنانه ای عقل و جنون آمیخته صد نعل در ره ریخته در جعد تو آویخته اندیشه همچون شانه ای ای چشم تو چون نرگسی شد خواب در چشمم خسی بیدار می بینم بسی لیک از پی دانگانه ای بقال با دوغ ترش جانش مراقب لب خمش تا روز بیدار و به هش بر گوشه دکانه ای چون روز گردد می دود از بهر کسب و بهر کد تا خشک نانه او شود مشتری ترنانه ای ای مزرعه بگذاشته در شوره گندم کاشته ای شعله را پنداشته روزن تو چون پروانه ای امروز تشریفت دهد تفهیم و تشریفت دهد ترکیب و تألیفت دهد با عقل کل جانانه ای خامش که تو زین رسته ای زین دام ها برجسته ای جان و دل اندربسته ای در دلبری فتانه ای # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۳۳ ای آنک اندر باغ جان آلاجقی برساختی آتش زدی در جسم و جان روح مصور ساختی پای درختان بسته بد تو برگشادی پایشان صحن گلستان خاک بد فرشش ز گوهر ساختی مرغ معماگوی را رسم سخن آموختی باز دل پژمرده را صد بال و صد پر ساختی ای عمر بی مرگی ز تو وی برگ بی برگی ز تو الحق خدنگ مرگ را پاینده اسپر ساختی عاشق در این ره چون قلم کژمژ همی رفتش قدم بر دفتر جان بهر او پاکیزه مسطر ساختی حیوان و گاوی را اگر مردم کنی نبود عجب سرگین گاوی را چو تو در بحر عنبر ساختی آن کو جهان گیری کند چون آفتاب از بهر تو او را هم از اجزای او صد تیغ و لشکر ساختی در پیش آدم گر ملک سجده کند نبود عجب کز بهر خاکی چرخ را سقا و چاکر ساختی از اختران در سنگ و گل تأثیرها درریختی وز راه دل تا آسمان معراج معبر ساختی در خاک تیره خارشی انداختی از بهر زه یک خاک را کردی پدر یک خاک مادر ساختی از گور در جنت اگر درها گشایی قادری در گور تن از پنج حس بشکافتی در ساختی در آتش خشم پدر صد آب رحمت می نهی و اندر دل آب منی صد گونه آذر ساختی از بلغم و صفرای ما وز خون و از سودای ما زین چار خرقه روح را ای شاه چادر ساختی روزی بیاید کاین سخن خصمی کند با مستمع کآب حیاتم خواندمت تو خویشتن کر ساختی ای شمس تبریزی بگو شرح معانی مو به مو دستش بده پایش بده چون صورت سر ساختی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۳۴ از دار ملک لم یزل ای شاه سلطان آمدی بر قلب ماهان برزدی سنجق ز شاهان بستدی ماه آمدی از لامکان ای اصل کارستان جان صد آفتاب و چرخ را چون ذره ها برهم زدی یک مشعله افروختی تا روز و شب را سوختی عذری به جرم آموختی نیکی خجل شد از بدی از رشک پنهان ای پری در جان درآ تا دل بری ای زهره صد مشتری ای سر لطف ایزدی بخرام بخرام ای صنم زیرا توی کاندر حرم هم حسرت هر عابدی هم قبله هر معبدی نقشی است بی مثل آن رخش پرنور پاک خالقش زلفی است مشکین طره اش یا طیلسان احمدی چون شمس تبریزی رود چون سایه جان در پی رود در دیده خاکش توتیا یا کحل نور سرمدی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۳۵ من دوش دیدم سر دل اندر جمال دلبری سنگین دلی لعلین لبی ایمان فزایی کافری از جان و دل گوید کسی پیش چنان جانانه ای از سیم و زر گوید کسی پیش چنان سیمین بری لقمه شدی جمله جهان گر عشق را بودی دهان دربان شدی جان شهان گر عشق را بودی دری من می شنیدم نام دل ای جان و دل از تو خجل ای مانده اندر آب و گل از عشق دلدل چون خری ای جان بیا گوهر بچین ای دل بیا خوبی ببین المستغاث ای مسلمین زین آفتی شور و شری تن خود کی باشد تا بود فرش سواران غمش سر کیست تا او سر نهد پیش چنان شه سروری نک نوبهار آمد کز او سرسبز گردد عالمی چون یار من شیرین دمی چون لعل او حلواگری هر دم به من گوید رخش داری چو من زیبارخی هر دم بدو گوید دلم داری چو بنده چاکری آمد بهار ای دوستان خیزید سوی بوستان اما بهار من توی من ننگرم در دیگری اشکوفه ها و میوه ها دارند غنج و شیوه ها ما در گلستان رخت روییده چون نیلوفری بلبل چو مطرب دف زنی برگ درختان کف زنی هر غنچه گوید چون منی باشد خوشی کشی تری آمد بهار مهربان سرسبز و خوش دامن کشان تا باغ یابد زینتی تا مرغ یابد شهپری تا خلق از او حیران شود تا یار من پنهان شود تا جان ما را جان شود کوری هر کور و کری آن جا که باشد شاه او بنده شود هر شاه خو آن جا که باشد ناز او هر دل شود سامندری مست و خرامان می رود در دل خیال یار من ماهی شریفی بی حدی شاهی کریمی با فری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۳۶ ای یار اگر نیکو کنی اقبال خود صدتو کنی تا بوک رو این سو کنی باشد که با ما خو کنی من گرد ره را کاستم آفاق را آراستم وز جرم تو برخاستم باشد که با ما خو کنی من از عدم زادم تو را بر تخت بنهادم تو را آیینه ای دادم تو را باشد که با ما خو کنی ای گوهری از کان من وی طالب فرمان من آخر ببین احسان من باشد که با ما خو کنی شرب مرا پیمانه شو وز خویشتن بیگانه شو با درد من همخانه شو باشد که با ما خو کنی ای شاه زاده داد کن خود را ز خود آزاد کن روز اجل را یاد کن باشد که با ما خو کنی مانند تیری از کمان بجهد ز تن سیمرغ جان آن را بیندیش ای فلان باشد که با ما خو کنی ای جمع کرده سیم و زر ای عاشق هر لب شکر باری بیا خوبی نگر باشد که با ما خو کنی تخم وفاها کاشتم نقشی عجب بنگاشتم بس پرده ها برداشتم باشد که با ما خو کنی استوثقوا ادیانکم و استغنموا اخوانکم و استعشقوا ایمانکم باشد که با ما خو کنی شه شمس تبریزی تو را گوید به پیش ما بیا بگذر ز زرق و از ریا باشد که با ما خو کنی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۳۷ ای یوسف خوش نام هی در ره میا بی همرهی مسکل ز یعقوب خرد تا درنیفتی در چهی آن سگ بود کاو بیهده خسپد به پیش هر دری و آن خر بود کز ماندگی آید سوی هر خرگهی در سینه این عشق و حسد بین کز چه جانب می رسد دل را کی آگاهی دهد جز دلنوازی آگهی مانند مرغی باش هان بر بیضه همچو پاسبان کز بیضه ی دل زایدت مستی و وصل و قهقهی دامن ندارد غیر او جمله گدااند ای عمو درزن دو دست خویش را در دامن شاهنشهی مانند خورشید از غمش می رو در آتش تا به شب چون شب شود می گرد خوش بر بام او همچون مهی بر بام او این اختران تا صبحدم چوبک زنان والله مبارک حضرتی والله همایون درگهی آن انبیا کاندر جهان کردند رو در آسمان رستند از دام زمین وز شرکت هر ابلهی بربوده گشتند آن طرف چون آهن از آهن ربا زان سان که سوی کهربا بی پر و پا پرد کهی می دانک بی انزال او نزلی نروید در زمین بی صحبت تصویر او یک مایه را نبود زهی ارواح همچون اشتران ز آواز سیروا مستیان همچون عرابی می کند آن اشتران را نهنهی بر لوح دل رمال جان رمل حقایق می زند تا از رقومش رمل شد زر لطیف ده دهی خوشتر روید ای همرهان کآمد طبیبی در جهان زنده کن هر مرده ای بیناکن هر اکمهی این ها همه باشد ولی چون پرده بردارد رخش نی زهره ماند نی نوا نی نوحه گر را وه وهی خاموش کن گر بلبلی رو سوی گلشن بازپر بلبل به خارستان رود اما به نادر گه گهی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۳۸ دزدید جمله رخت ما لولی و لولی زاده ای در هیچ مسجد مکر او نگذاشته سجاده ای خرقه فلک ده شاخ از او برج قمر سوراخ از او وای ار بیفتد در کفش چون من سلیمی ساده ای زد آتش اندر عود ما بر آسمان شد دود ما بشکست باد و بود ما ساقی به نادر باده ای در کار مشکل می کند در بحر منزل می کند جان قصه دل می کند کو عاشقی دل داده ای دل داده آن باشد که او در صبر باشد سخت رو نی چون تو گوشه گشته ای در گوشه ای افتاده ای در غصه ای افتاده ای تا خود کجا دل داده ای در آرزوی قحبه یا وسوسه قواده ای شرمی بدار از ریش خود از ریش پرتشویش خود بسته دو چشم از عاقبت در هرزه لب گشاده ای خوب است عقل آن سری در عاقبت بینی جری از حرص وز شهوت بری در عاشقی آماده ای خامش که مرغ گفت من پرد سبک سوی چمن نبود گرو در دفتری در حجره ای بنهاده ای # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۳۹ دامن کشانم می کشد در بتکده عیاره ای من همچو دامن می دوم اندر پی خون خواره ای یک لحظه هستم می کند یک لحظه پستم می کند یک لحظه مستم می کند خودکامه ای خماره ای چون مهره ام در دست او چون ماهی ام در شست او بر چاه بابل می تنم از غمزه ی سحاره ای لاهوت و ناسوت من او هاروت و ماروت من او مرجان و یاقوت من او بر رغم هر بدکاره ای در صورت آب خوشی ماهی چو برج آتشی در سینه ی دلبر دلی چون مرمری چون خاره ای اسرار آن گنج جهان با تو بگویم در نهان تو مهلتم ده تا که من با خویش آیم پاره ای روزی ز عکس روی او بردم سبو تا جوی او دیدم ز عکس نور او در آب جو استاره ای گفتم که آنچ از آسمان جستم بدیدم در زمین ناگاه فضل ایزدی شد چاره ی بیچاره ای شکر است در اول صفم شمشیر هندی در کفم در باغ نصرت بشکفم از فر گل رخساره ای آن رفت کز رنج و غمان خم داده بودم چون کمان بود این تنم چون استخوان در دست هر سگساره ای خورشید دیدم نیم شب زهره درآمد در طرب در شهر خویش آمد عجب سرگشته ای آواره ای اندر خم طغرای کن نو گشت این چرخ کهن عیسی درآمد در سخن بربسته در گهواره ای در دل نیفتد آتشی در پیش ناید ناخوشی سر برنیارد سرکشی نفسی نماند اماره ای خوش شد جهان عاشقان آمد قران عاشقان وارست جان عاشقان از مکر هر مکاره ای جان لطیف بانمک بر عرش گردد چون ملک نبود دگر زیر فلک مانند هر سیاره ای مانند موران عقل و جان گشتند در طاس جهان آن رخنه جویان را نهان وا شد در و درساره ای بی خار گردد شاخ گل زیرا که ایمن شد ز ذل زیرا نماندش دشمنی گل چین و گل افشاره ای خاموش خاموش ای زبان همچون زبان سوسنان مانند نرگس چشم شو در باغ کن نظاره ای # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۴۰ ای آفتاب سرکشان با کهکشان آمیختی مانند شیر و انگبین با بندگان آمیختی یا چون شراب جان فزا هر جزو را دادی طرب یا همچو یاران کرم با خاکدان آمیختی یا همچو عشق جان فدا در لاابالی ماردی با عقل پرحرص شحیح خرده دان آمیختی ای آتش فرمانروا در آب مسکن ساختی وی نرگس عالی نظر با ارغوان آمیختی چندان در آتش درشدی کآتش در آتش درزدی چندان نشان جستی که تو با بی نشان آمیختی ای سر الله الصمد ای بازگشت نیک و بد پهلو تهی کردی ز خود با پهلوان آمیختی جان ها بجستندت بسی بویی نبرد از تو کسی آیس شدند و خسته دل خود ناگهان آمیختی از جنس نبود حیرتی بی جنس نبود الفتی تو این نه ای و آن نه ای با این و آن آمیختی هر دو جهان مهمان تو بنشسته گرد خوان تو صد گونه نعمت ریختی با میهمان آمیختی آمیختی چندانک او خود را نمی داند ز تو آری کجا داند چو تو با تن چو جان آمیختی پیرا جوان گردی چو تو سرسبز این گلشن شدی تیرا به صیدی دررسی چون با کمان آمیختی ای دولت و بخت همه دزدیده ای رخت همه چالاک رهزن آمدی با کاروان آمیختی چرخ و فلک ره می رود تا تو رهش آموختی جان و جهان بر می پرد تا با جهان آمیختی حیرانم اندر لطف تو کاین قهر چون سر می کشد گردن چو قصابان مگر با گردران آمیختی خوبان یوسف چهره را آموختی عاشق کشی و آن خار چون عفریت را با گلستان آمیختی این را رها کن عارفا آن را نظر کن کز صفا رستی ز اجزای زمین با آسمان آمیختی رستی ز دام ای مرغ جان در شاخ گل آویختی جستی ز وسواس جنان و اندر جنان آمیختی از بام گردون آمدی ای آب آب زندگی از بام ما جولان زدی با ناودان آمیختی شب دزد کی یابد تو را چون نیستی اندر سرا بر بام چوبک می زنی با پاسبان آمیختی اسرار این را مو به مو بی پرده و حرفی بگو ای آنک حرف و لحن را اندر بیان آمیختی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۴۱ آخر مراعاتی بکن مر بی دلان را ساعتی ای ماه رو تشریف ده مر آسمان را ساعتی ای آن که هستت در سخن مستی می های کهن دلداریی تلقین بکن مر ترجمان را ساعتی تن چون کمانم دل چو زه ای جان کمان بر چرخ نه سوی فراز چرخ نه آن نردبان را ساعتی پیر از غمت هر جا فتی زان پیش کید آفتی بنما که بینم دولتی بس جاودان را ساعتی ای از کفت دریا نمی محروم کردی محرمی در خواب کن جانا دمی مر پاسبان را ساعتی عشقت می بی چون دهد در می همه افیون نهد مستت نشانی چون دهد آن بی نشان را ساعتی از رخ جهان پرنور کن چشم فلک مخمور کن از جان عالم دور کن این اندهان را ساعتی ای صد درج خوشتر ز جان وصف تو ناید در زبان الا که صوفی گوید آن پیش آر آن را ساعتی استغفرالله ای خرد صوفی بدو کی ره برد هر مرغ زان سو کی پرد درکش زبان را ساعتی ای کرده مه دراعه شق از عشقت ای خورشید حق از بهر لعلش ای شفق بگذار کان را ساعتی جز عشق او در دل مکن تدبیر بی حاصل مکن اندر مکان منزل مکن لا کن مکان را ساعتی ای امن ها در خوف تو ای ساکنی در طوف تو جان داده طمع سوف تو امن و امان را ساعتی بنگر در این فریاد کن آخر وفا هم یاد کن برتاب شاها داد کن این سو عنان را ساعتی یک دم بدین سو رای کن جان را تو شکرخای کن در دیده ما جای کن نور عیان را ساعتی تیرم چو قصد جه کنم پرم بده تا به کنم ابرو نما تا زه کنم من آن کمان را ساعتی ای زاغ هجران تهی چون زاغ از من کی رهی کی گوید آن نور شهی خواهم فلان را ساعتی ای نفس شیر شیررگ چون یافتی زان عشق تک انداز تو در پیش سگ این لوت و خوان را ساعتی ای از می جان بی خبر تا چند لافی از هنر افکن تو در قعر سقر آن دام نان را ساعتی کو شهریار این زمن مخدوم شمس الدین من تبریز خدمت کن به تن آن شه نشان را ساعتی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۴۲ بانگی عجب از آسمان در می رسد هر ساعتی می نشنود آن بانگ را الا که صاحب حالتی ای سر فروبرده چو خر زین آب و سبزه بس مچر یک لحظه ای بالا نگر تا بوک بینی آیتی ساقی در این آخر زمان بگشاد خم آسمان از روح او را لشکری وز راح او را رایتی کو شیر مرد ی در جهان تا شیرگیر او شود شاه و فتی باید شدن تا باده نوشی یا فتی بیچاره گوش مشترک کاو نشنود بانگ فلک بیچاره جان بی مزه کز حق ندارد راحتی آخر چه باشد گر شبی از جان برآری یاربی بیرون جهی از گور تن و اندر روی در ساحتی از پا گشایی ریسمان تا برپری بر آسمان چون آسمان ایمن شوی از هر شکست و آفتی از جان برآری یک سری ایمن ز شمشیر اجل باغی درآیی کاندر او نبود خزان را غارتی خامش کنم خامش کنم تا عشق گوید شرح خود شرحی خوشی جان پرور ی کان را نباشد غایتی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۴۳ ای تو ملول از کار من من تشنه تر هر ساعتی آخر چه کم گردد ز تو کز تو برآید حاجتی بر تو زیانی کی شود از تو عدم گر شیء شود معدوم یابد خلعتی گیرد ز هستی رایتی یا مستحق مرحمت یابد مقام و مرتبت برخواند اندر مکتبت از لوح محفوظ آیتی ای رحمة للعالمین بخشی ز دریای یقین مر خاکیان را گوهر ی مر ماهیان را راحتی موجش گهی گوهر دهد لطفش گهی کشتی کشد چندین خلایق اندر او مر هر یکی را حالتی خود پیشتر اجزا ی او در سجده همچون شاکر ان وز بهر خدمت موج او گه گه نماید قامتی در پیش دریای نهان این هفت دریای جهان چون واهب اندر بخششی چون راهب اندر طاعتی دریای پر مرجان ما عمر دراز و جان ما پس عمر ما بی حد بود ما را نباشد غایتی ای قطره گر آگه شوی با سیل ها همره شوی سیلت سوی دریا برد پیشت نباشد آفتی ور سرکشی غافل شوی آن سیل عشق مستوی گوش تو گیرد می کشد کاو بر تو دارد رافتی مستفعلن مستفعلن اکنون شکر پنهان کنم کز غیب جوقی طوطیان آورده اندم غارتی شکر نگر تو نو به نو آواز خاییدن شنو نی این شکر را صورتی نی طوطیان را آلتی دارد خدا قندی دگر کان ناید اندر نیشکر طوطی و حلقوم بشر آن را ندارد طاقتی چون شمس تبریزی که او گنجا ندارد در فلک کان مطلع خورشید او دارد عجایب ساحتی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۴۴ چون در شو ی در باغ دل مانند گل خوش بو شوی چون بر پر ی سوی فلک همچون ملک مه رو شوی گر همچو روغن سوزدت خود روشنی گردی همه سرخیل عشرت ها شوی گرچه ز غم چون مو شوی هم ملک و هم سلطان شوی هم خلد و هم رضوان شوی هم کفر و هم ایمان شوی هم شیر و هم آهو شوی از جای در بی جا روی وز خویشتن تنها روی بی مرکب و بی پا روی چون آب اندر جو شوی چون جان و دل یکتا شوی پیدا ی نا پیدا شوی هم تلخ و هم حلوا شوی با طبع می هم خو شوی از طبع خشکی و تر ی همچون مسیحا برپر ی گرداب ها را بر دری راهی کنی یک سو شوی شیرین کنی هر شور را حاضر کنی هر دور را پرده نباشی نور را گر چون فلک نه تو شوی شه باش دولت ساخته مه باش رفعت یافته تا چند همچون فاخته جوینده و کوکو شوی خالی کنی سر از هوس گردی تو زنده بی نفس یا هو نگویی زان سپس چون غرقه یاهو شوی هر خانه را روزن شوی هر باغ را گلشن شوی با من نباشی من شوی چون تو ز خود بی تو شوی سر در زمین چندین مکش سر را برآور شاد کش تا تازه و خندان و خوش چون شاخ شفتالو شوی دیگر نخواهی روشنی از خویشتن گردی غنی چون شاه مسکین پرور ی چون ماه ظلمت جو شوی تو جان نخواهی جان دهی هر درد را درمان دهی مرهم نجویی زخم را خود زخم را دارو شوی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۴۵ از بامدادان ساغری پر کرد خوش خماره ای چون فرقدی عرعرقدی شکرلبی مه پاره ای آن نرگس سرمست او و آن طره چون شست او و آن ساغری در دست او هر چاره بیچاره ای چنگ از شمال و از یمین اندر بر حوران عین در گلشنی پر یاسمین بر چشمه ای فواره ای ای ساقی شیرین صلا جان علی و بوالعلا بر کف بنه ساغر هلا بر رغم هر غم باره ای چون آفتاب آسمان می گرد و جوهر می فشان بر تشنگان و خاکیان در عالم غداره ای ای ساحر و ای ذوفنون ای مایه پنجه جنون هنگام کار آمد کنون ما هر یکی آن کاره ای چون ساغری پرداختم جامه حیا انداختم عشقی عجب می باختم با غره غراره ای افلاکیان بر آسمان زان بوی باده سرگران ماه مرا سجده کنان سرمست هر فراره ای انهار باده سو به سو در هر چمن پنجاه جو بر سنگ زن بشکن سبو بر رغم هر خشم آره ای رحمت به پستی می رسد اکسیر هستی می رسد سلطان مستی می رسد با لشکر جراره ای خیمه معیشت برکنی آتش به خیمه درزنی گر از سر بامی کنی در سابقان نظاره ای مستی چو کشتی و عمد هر لحظه کژمژ می شود بر موج ها بر می زند در قلزمی زخاره ای می گویم ای صاحب عمل و ای رسته جانت از علل چون رستی از حبس اجل بی روزن و درساره ای زین عالم تلخ و ترش زین چرخ پیر طفل کش هم قصه گو و هم خمش هم بنده هم اماره ای گفتا مرا شاه جهان درداد یک ساغر نهان خود را بدیدم ناگهان در شهر جان سیاره ای پنهان بود بر مرد و زن در رفتن و در آمدن راه جهان ممتحن از غیرت ستاره ای چون معبرم خیره نگر نی رخنه پیدا و نه در چون چشمه ای برکرده سر بی معدنی از خاره ای ای چاشنی شکران درده همان رطل گران شیرم بده چون مادران بیرون کش از گهواره ای ای ساز و ناز ناکسان حیرت فزای نرگسان ای خاک را روزی رسان مقصود هر آواره ای زان باده همچون عسس ایمن کن هر دزد و خس سجده کنانند این نفس هر فکر دل افشاره ای ای جام راح روح جو آسایش مجروح جو ای ساقی خورشیدرو خون ریز هر استاره ای ای روزی دل ها رسان جان کسان و ناکسان ترکاری و یاغی به سان هموار و ناهمواره ای چون نفخ صوری در صور شورنده حشر و حشر زنجیر تو چون طوق زر تشریف هر جباره ای بردی ز جان معقول را وین عقل چون معزول را کردی دماغ گول را از علم تو عیاره ای تا گردن شک می زند بر میر و بر بک می زند بر عقل خنبک می زند یا بر فن مکاره ای بس کن درآ در انجمن در انخلاق مرد و زن می ساز و صورت می شکن در خلوت فخاره ای چون گل سخن گوی و خمش هرگز نباشد روترش در صدر دل مانند هش بر اوج چون طیاره ای # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۴۶ ای شهسوار خاص بک کز عالم جان تاختی میخانه ها برهم زدی تا سوی میدان تاختی چون ساکنان آسمان خود گوش ما برتافتند تو سبلتان برتافتی هم سوی ایشان تاختی ای تو نهاده یک قدم بگذشته از هر دو جهان آه پس کدامین عرصه بد تا تو بر اسبان تاختی خود پرده ها و قافیه وآنگه خراب عشق تو تو پرده ای نگذاشتی چون سوی انسان تاختی عقل از تو بی عقلی شده عشق از تو هم حیران شده مر جسم را خود اسم شد تو چونک بر جان تاختی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۴۷ یک ساعت ار دو قبلکی از عقل و جان برخاستی این عقل ما آدم بدی این نفس ما حواستی ور آدم از ایوان دل درنامدی در آب و گل تدریس با تقدیس او بالاتر از اسماستی ور لانسلم گوی ظن اسلمت گفتی چون خلیل نفس چو سایه سرنگون خورشید سربالاستی ور هستی تن لا شدی این نفس سربالا شدی بعد از تمامی لا شدن در وحدت الاستی گر ضعف و سستی نیستی در دیده خفاش تن بر جای یک خورشید صد خورشید جان افزاستی گر نیک و بد نزد خدا یک سان بدی در ابتلا با جبرییل ماه رو ابلیس هم سیماستی ور رازدارستی بشر پیدا نکردی خیر و شر هر چه که ناپیداستش بر وی همه پیداستی این حس چون جاسوس ما شد بسته و محبوس ما چون می نبیند اصل را ای کاشکی اعماستی بنشسته حس نفس خس نزدیک کاسه چون مگس گر کاسه نگزیدی مگس در حین مگس عنقاستی استاره ها چون کاس ها مانند زرین طاس ها آراستش بر طامعان ای کاشکی ناراستی خاموش باش اندیشه کن کز لامکان آید سخن با گفت کی پردازیی گر چشم تو آن جاستی از شمس تبریزی ببین هر ذره را نور یقین گر ذوق در گفتن بدی هر ذره ای گویاستی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۴۸ ای داده جان را لطف تو خوشتر ز مستی حالتی خوشتر ز مستی ابد بی باده و بی آلتی یک ساعتی تشریف ده جان را چنان تلطیف ده آن ساعتی پاک از کی و تا کی عجایب ساعتی شاهنشه یغماییی کز دولت یغمای تو یاغی به شادی منتظر تا کی کنی تو غارتی جان چون نداند نقش خود یا عالم جان بخش خود پا می نداند کفش خود کان لایق است و بابتی پا را ز کفش دیگری هر لحظه تنگی و شری وز کفش خود شد خوشتری پا را در آن جا راحتی جان نیز داند جفت خود وز غیب داند نیک و بد کز غیب هر جان را بود درخورد هر جان ساحتی جانی که او را هست آن محبوس از آن شد در جهان چون نیست او را این زمان از بهر آن دم طاقتی چون شاه زاده طفل بد پس مخزنش بر قفل بد خلعت نهاده بهر او تا برکشد او قامتی تو قفل دل را باز کن قصد خزینه راز کن در مشکلات دو جهان نبود سؤالت حاجتی خمخانه مردان دل است وز وی چه مستی حاصل است طفلی و پایت در گل است پس صبر کن تا غایتی تا غایتی کز گوشه ای دولت برآرد جوشه ای از دور گردی خاسته تابان شده یک رایتی بنوشته بر رایت که این نقش خداوند شمس دین از مفخر تبریز و چین اندر بصیرت آیتی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۴۹ من پیش از این می خواستم گفتار خود را مشتری و اکنون همی خواهم ز تو کز گفت خویشم واخری بت ها تراشیدم بسی بهر فریب هر کسی مست خلیلم من کنون سیر آمدم از آزری آمد بتی بی رنگ و بو دستم معطل شد بدو استاد دیگر را بجو بهر دکان بتگری دکان ز خود پرداختم انگازها انداختم قدر جنون بشناختم ز اندیشه ها گشتم بری گر صورتی آید به دل گویم برون رو ای مضل ترکیب او ویران کنم گر او نماید لمتری کی درخور لیلی بود آن کس کز او مجنون شود پای علم آن کس بود کو راست جانی آن سری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۵۰ در دل خیالش زان بود تا تو به هر سو ننگری و آن لطف بی حد زان کند تا هیچ از حد نگذری با صوفیان صاف دین در وجد گردی همنشین گر پای در بیرون نهی زین خانقاه شش دری داری دری پنهان صفت شش در مجو و شش جهت پنهان دری که هر شبی زان در همی بیرون پری چون می پری بر پای تو رشته خیالی بسته اند تا واکشندت صبحدم تا برنپری یک سری بازآ به زندان رحم تا خلقتت کامل شدن هست این جهان همچون رحم این جمله خون زان می خوری جان را چو بررویید پر شد بیضه تن را شکست جان جعفر طیار شد تا می نماید جعفری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۵۱ دریوزه ای دارم ز تو در اقتضای آشتی دی نکته ای فرموده ای جان را برای آشتی جان را نشاط و دمدمه جمله مهماتش همه کاری نمی بینم دگر الا نوای آشتی جان خشم گیرد با کسی گردد جهانش محبسی جان را فتد یا رب عجب با جسم رای آشتی با غیر اگر خشمین شوی گیری سر خویش و روی سر با تو چون خشمین شود آن گاه وای آشتی گر دستبوس وصل تو یابد دلم در جست و جو بس بوسه ها که دل دهد بر خاک پای آشتی هر نیکوی که تن کند از لطف داد جان بود من هر سخا که کرده ام بود آن سخای آشتی چون ابر دی گریان شدم وز برگ و بر عریان شدم خواهم که ناگه درغژم خوش در قبای آشتی سلطان و شاهنشه شوم اجری فرست مه شوم نیکولقا آنگه شود کید لقای آشتی ای جان صد باغ و چمن تشریف ده سوی وطن هر چند بدرایی من نگذاشت جای آشتی از نوبهار لم یکن این باد را تلطیف کن تا بی بخار غم شود از تو فضای آشتی آلایش ما چیست خود با بحر جان و جر و مد یا کبر و شیطانی ما با کبریای آشتی خاموش کن ای بی ادب چیزی مگو در زیر لب تا بی ریا باشد طلب اندر دعای آشتی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۵۲ ای دل نگویی چون شدی ور عشق روزافزون شدی گاهی ز غم مجنون شدی گاهی ز محنت خون شدی در عشق تو چون دم زدم صد فتنه شد اندر عدم ای مطرب شیرین قدم می زن نوا تا صبحدم گفتم که شد هنگام می ما غرقه اندر وام می نی نی رها کن نام می مستان نگر بی جام می تو همچو آتش سرکشی من همچون خاکم مفرشی در من زدی تو آتشی خوشی خوشی خوشی خوشی ای نیست بر هستی بزن بر عیش سرمستی بزن دل بر دل مستی بزن دستی بزن دستی بزن گفتم مها در ما نگر در چشم چون دریا نگر آن جا مرو این جا نگر گفتا که خه سودا نگر ای بلبل از گلشن بگو زان سرو و زان سوسن بگو زان شاخ آبستن بگو پنهان مکن روشن بگو آخر همه صورت مبین بنگر به جان نازنین کز تابش روح الامین چون چرخ شد روی زمین هر نقش چون اسپر بود در دست صورتگر بود صورت یکی چادر بود در پرده آزر بود # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۵۳ بویی ز گردون می رسد با پرسش و دلداریی از دام تن وا می رهد هر خسته دل اشکاریی هر مرغ صدپر می شود سوی ثریا می پرد هر کوه و لنگر زین صلا دارد دگر رهواریی مرغان ابراهیم بین با پاره پاره گشتگی اجزای هر تن سوی سر برداشته طیاریی ای جزو چون بر می پری چون بی پری و بی سری گفتا شکفته می شوم اندر نسیم یاریی در شهر دیگر نشنوی از غیر سرنا ناله ای از غیر چنگی نشنوی در هیچ خانه زاریی طنبور دل برداشته لا عیش الا عیشنا زنبور جان آموخته زین انگبین معماریی امروز ساقی کرم دریاعطای محتشم آمیخته با بندگان بی نخوت و جباریی امروز رستیم ای خدا از غصه آنک قضا در گوش فتنه دردمد هر لحظه ای مکاریی راقی جان در می دمد چون پور مریم رقیه ای ساقی ما هم می کند چون شیر حق کراریی گر درک بت را بشکند صد بت تراشد در عوض ور بشکند دو سه سبو کم نیستش فخاریی ای بلبل ار چه یافتی از دولت گل لحن خوش زینهار فراموشت شود در انس کم گفتاریی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۵۴ عیش جهان پیسه بود گاه خوشی گاه بدی عاشق او شو که دهد ملکت عیش ابدی چونک سپید است و سیه روز و شب عمر همه عمر دگر جو که بود ساده چو نور صمدی ای تو فرورفته به خود گاه از آن گور و لحد غافل از این لحظه که تو در لحد بود خودی دیدن روزی ده تو رزق حلال است تو را گرم به دکان چه روی در پی رزق عددی نادره طوطی که توی کان شکر باطن تو نادره بلبل که توی گلشنی و لعل خدی لیلی و مجنون عجب هر دو به یک پوست درون آینه هر دو توی لیک درون نمدی عالم جان بحر صفا صورت و قالب کف او بحر صفا را بنگر چنگ در این کف چه زدی هیچ قراری نبود بر سر دریا کف را ز آنک قرارش ندهد جنبش موج مددی ز آنک کف از خشک بود لایق دریا نبود نیک به نیکی رود و بد برود سوی بدی کف همگی آب شود یا به کناری برود ز آنک دورنگی نبود در دل بحر احدی موج برآید ز خود و در خود نظاره کند سجده کنان کای خود من آه چه بیرون ز حدی جمله جان هاست یکی وین همه عکس ملکی دیده احول بگشا خوش نگر ار باخردی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۵۵ برگذری درنگری جز دل خوبان نبری سر مکش ای دل که از او هر چه کنی جان نبری تا نشوی خاک درش در نگشاید به رضا تا نکشی خار غمش گل ز گلستان نبری تا نکنی کوه بسی دست به لعلی نرسد تا سوی دریا نروی گوهر و مرجان نبری سر ننهد چرخ تو را تا که تو بی سر نشوی کس نخرد نقد تو را تا سوی میزان نبری تا نشوی مست خدا غم نشود از تو جدا تا صفت گرگ دری یوسف کنعان نبری تا تو ایازی نکنی کی همه محمود شوی تا تو ز دیوی نرهی ملک سلیمان نبری نعمت تن خام کند محنت تن رام کند محنت دین تا نکشی دولت ایمان نبری خیره میا خیره مرو جانب بازار جهان ز آنک در این بیع و شری این ندهی آن نبری خاک که خاکی نهلد سوسن و نسرین نشود تا نکنی دلق کهن خلعت سلطان نبری آه گدارو شده ای خاطر تو خوش نشود تا نکنی کافریی مال مسلمان نبری هیچ نبرده ست کسی مهره ز انبان جهان رنجه مشو ز آنک تو هم مهره ز انبان نبری مهره ز انبان نبرم گوهر ایمان ببرم گو تو به جان بخل کنی جان بر جانان نبری ای کشش عشق خدا می ننشیند کرمت دست نداری ز کهان تا دل از ایشان نبری هین بکشان هین بکشان دامن ما را به خوشان ز آنک دلی که تو بری راه پریشان نبری راست کنی وعده خود دست نداری ز کشش تا همه را رقص کنان جانب میدان نبری هیچ مگو ای لب من تا دل من باز شود ز آنک تو تا سنگ دلی لعل بدخشان نبری گرچه که صد شرط کنی بی همه شرطی بدهی ز آنک تو بس بی طمعی زر به حرمدان نبری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۵۶ هم نظری هم خبری هم قمران را قمری هم شکر اندر شکر اندر شکر اندر شکری هم سوی دولت درجی هم غم ما را فرجی هم قدحی هم فرحی هم شب ما را سحری هم گل سرخ و سمنی در دل گل طعنه زنی سوی فلک حمله کنی زهره و مه را ببری چند فلک گشت قمر تا به خودش راه دهی چند گدازید شکر تا تو بدو درنگری چند جنون کرد خرد در هوس سلسله ای چند صفت گشت دلم تا تو بر او برگذری آن قدح شاده بده دم مده و باده بده هین که خروس سحری مانده شد از ناله گری گر به خرابات بتان هر طرفی لاله رخی است لاله رخا تو ز یکی لاله ستان دگری هم تو جنون را مددی هم تو جمال خردی تیر بلا از تو رسد هم تو بلا را سپری چونک صلاح دل و دین مجلس دل را شد امین مادر دولت بکند دختر جان را پدری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۵۷ ای دل سرگشته شده در طلب یاوه روی چند بگفتم که مده دل به کسی بی گرو ی بر سر شطرنج بتی جامه کنی کیسه بری با چو منی ساده دلی خیره سری خیره شوی برد همه رخت مرا نیست مرا برگ کهی آنک ز گنج زر او من نرسیدم به جوی تا بخورد تا ببرد جان مرا عشق کهن آن کهنی کاو دهدم هر نفسی جان نوی آن کهنی نو صفتی همچو خدا بی جهتی خوش گهر ی خوش نظر ی خوش خبر ی خوش شنو ی خرمن گل گشت جهان از رخت ای سرو روان دشمن تو جو دروی یار تو گندم دروی جذب کن ای باد صفت آب وجود همه را برکش خورشید صفت شبنمه ای را ز گوی ای تو چو خورشید ولی نی چو تفش داغ کنی ای چو صبا با لطفی نی چو صبا خیره دوی گر صفتی در دل من کژ شود آن را تو بکن شاخ کژی را بکند صاحب بستان به خوی گرچه شود خانه دین رخنه ز موش حسدی موش کی باشد برمد از دم گربه به موی سبز شود آب و گلی چون دهدش وصل دلی دلبر و دل جمع شدند لیک نباشند دوی پیشتر آ تا که نه من مانم این جا نه سخن ظلمت هستی چه زند پیش صبوح چو توی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۵۸ سنگ مزن بر طرف کارگه شیشه گر ی زخم مزن بر جگر خسته خسته جگر ی بر دل من زن همه را ز آنک دریغ است و غبین زخم تو و سنگ تو بر سینه و جان دگری باز رهان جمله اسیر ان جفا را جز من تا به جفا هم نکنی در جز بنده نظری هم به وفا با تو خوشم هم به جفا با تو خوشم نی به وفا نی به جفا بی تو مباد م سفر ی چونک خیالت نبود آمده در چشم کسی چشم بز کشته بود تیره و خیره نگر ی پیش ز زندان جهان با تو بدم من همگی کاش بر این دام گه م هیچ نبودی گذری چند بگفتم که خوشم هیچ سفر می نروم این سفر صعب نگر ره ز علی تا به ثری لطف تو بفریفت مرا گفت برو هیچ مرم بدرقه باشد کرمم بر تو نباشد خطر ی چون به غریبی بروی فرجه کنی پخته شوی باز بیایی به وطن با خبر ی پر هنر ی گفتم ای جان خبر بی تو خبر را چه کنم بهر خبر خود که رود از تو مگر بی خبر ی   چون ز کفت باده کشم بی خبر و مست و خوشم بی خطر و خوف کسی بی شر و شور بشر ی گفت به گوشم سخنان چون سخن راه زنان برد مرا شاه ز سر کرد مرا خیره سر ی قصه دراز است بلی آه ز مکر و دغلی گر ننماید کرمش این شب ما را سحر ی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۵۹ عارف گوینده اگر تا به سحر صبر کنی از جهت خسته دلان جان و نگهبان منی همچو علی در صف خود سر نبری از کف خود بولهب وسوسه را تا نکنی راهزنی راه زنان را بزنی تا که حقت نام نهد غازی من حاجی من گرچه به تن در وطنی ساقی جام ازلی مایه قند و عسلی بارگه جان و دلی گنج گه بوالحسنی جنبش پر ملکی مطلع بام فلکی جمع صفا را نمکی شمع خدا را لگنی باده دهی مست کنی جمله حریفان مرا عربده شان یاد دهی با من شان درفکنی از یک سوراخ تو را مار دوباره نگزد گر نری و پاکدلی مؤمنی و مؤتمنی خامش باش ای دل من نام مرا هیچ مگو نام کسی گو که از او چون گل تر خوش دهنی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶۰ تو نه چنانی که منم من نه چنانم که تویی تو نه بر آنی که منم من نه بر آنم که تویی من همه در حکم توام تو همه در خون منی گر مه و خورشید شوم من کم از آنم که تویی با همه ای رشک پری چون سوی من برگذری باش چنین تیز مران تا که بدانم که تویی دوش گذشتی ز درم بوی نبردم ز تو من کرد خبر گوش مرا جان و روانم که تویی چون همه جان روید و دل همچو گیا خاک درت جان و دلی را چه محل ای دل و جانم که تویی ای نظرت ناظر ما ای چو خرد حاضر ما لیک مرا زهره کجا تا بجهانم که تویی چون تو مرا گوش کشان بردی از آن جا که منم بر سر آن منظره ها هم بنشانم که تویی مستم و تو مست ز من سهو و خطا جست ز من من نرسم لیک بدان هم تو رسانم که تویی زین همه خاموش کنم صبر و صبر نوش کنم عذر گناهی که کنون گفت زبانم که تویی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶۱ چون دل من جست ز تن بازنگشتی چه شدی بی دل من بی دل من راست شدی هر چه بدی گر کژ و گر راست شدی ور کم ور کاست شدی فارغ و آزاد بدی خواجه ز هر نیک و بدی هیچ فضولی نبدی هیچ ملولی نبدی دانش و گولی نبدی طبل تحیات زدی خواجه چه گیری گروم تو نروی من بروم کهنه نه ام خواجه نوم در مدد اندر مددی آتش و نفتم نخورد ور بخورد بازدهد چون عددی را بخورد بازدهد بی عددی بر سر خرپشته من بانگ زن ای کشته من دانک من اندر چمنم صورت من در لحدی گرچه بود در لحدی خوش بودش با احدی آنک در آن دام بود کی خوردش دام و ددی و آنک از او دور بود گرچه که منصور بود زارتر از مور بود ز آنک ندارد سندی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶۲ طوطی و طوطی بچه ای قند به صد ناز خوری از شکرستان ازل آمده ای بازپری قند تو فرخنده بود خاصه که در خنده بود بزم ز آغاز نهم چون تو به آغاز دری ای طربستان ابد ای شکرستان احد هم طرب اندر طربی هم شکر اندر شکری یوسف اندر تتقی یا اسدی بر افقی یا قمر اندر قمر اندر قمر اندر قمری ساقی این میکده ای نوبت عشرت زده ای تا همه را مست کنی خرقه مستان ببری مست شدم مست ولی اندککی باخبرم زین خبرم بازرهان ای که ز من باخبری پیشتر آ پیش که آن شعشعه چهره تو می نهلد تا نگرم که ملکی یا بشری رقص کنان هر قدحی نعره زنان وافرحی شیشه گران شیشه شکن مانده از شیشه گری جام طرب عام شده عقل و سرانجام شده از کف حق جام بری به که سرانجام بری سر ز خرد تافته ام عقل دگر یافته ام عقل جهان یک سری و عقل نهانی دوسری راهب آفاق شدم با همگان عاق شدم از همگان می ببرم تا که تو از من نبری با غمت آموخته ام چشم ز خود دوخته ام در جز تو چون نگرد آنک تو در وی نگری داد ده ای عشق مرا وز در انصاف درآ چون ابدا آن توام نی قنقم رهگذری من به تو مانم فلکا ساکنم و زیر و زبر ز آنک مقیمی به نظر روز و شب اندر سفری ناظر آنی که تو را دارد منظور جهان حاضر آنی که از او در سفر و در حضری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶۳ آه چه دیوانه شدم در طلب سلسله ای در خم گردون فکنم هر نفسی غلغله ای زیر قدم می سپرم هر سحری بادیه ای خون جگر می سپرم در طلب قافله ای آه از آن کس که زند بر دل من داغ عجب بر کف پای دل من از ره او آبله ای هم به فلک درفکند زهره ز بامش شرری هم به زمین درفکند هیبت او زلزله ای هیچ تقاضا نکنم ور بکنم دفع دهد صد چو مرا دفع کند او به یکی هین هله ای چونک از او دفع شوم گوشگکی سر بنهم آید عشق چله گر بر سر من با چله ای # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶۴ هر طربی که در جهان گشت ندیم کهتری می برمد از او دلم چون دل تو ز مقذری هر هنری و هر رهی کان برسد به ابلهی نیست به پیش همتم زو طربی و مفخری گر شکر است عسکری چون برسد به هر دهن زو نخورد شکرلبی فر ندهد به مخبری گر قمر است و گر فلک ور صنمی است بانمک کان همه است مشترک می نبود ورا فری آنچ بداد عامه را خلعت خاص نبود آن سور سگان کافران می نخورد غضنفری مجلس خاص بایدم گرچه بود سوی عدم شربت عام کم خورم گرچه بود ز کوثری لاف مسیح می زنی بول خران چه بو کنی با حدثی چه خو کنی همچو روان کافری گر نبدی متاع زر اصل وجود بول خر جان خران به بوی آن برنزدی چرا خوری مرد چو گوهری بود قیمت خویش خود کند شاد نشد به شحنگی هیچ قباد و سنجری زر تو بریز بر گهر چونک بماند زیر زر برنجهید بر زبر آن سبک است و ابتری ور بجهید بر زبر قیمت او است بیشتر بیش کنش نثار زر هست عزیز گوهری ما گهریم و این جهان همچو زری در امتحان بر سر زر برآ که لا گر تو نه ای محقری شهوت حلق بی نمک شهوت فرج پس دوک با سگ و خوک مشترک با خر و گاو همسری نیست سزای مهتری نیست هوای سروری همت شاه و سنجری قبله گه پیمبری عشق و نیاز و بندگی هست نشان زندگی در طلب تجلیی در نظری و منظری آب حیات جستنی جامه در آب شستنی بر در دل نشستنی تا بگشایدت دری در طرب و معاشقه در نظر و معانقه فرض بود مسابقه بر دل هر مظفری نیست روش طرنطران بنگر سوی آسمان در تک و پوی اختران هر یک چون مسخری روز خنوسشان ببین شام کنوسشان ببین سیر نفوسشان ببین گرد سرای مهتری غارب و شارقان حق طالب و عاشقان حق در تک و پوی و در سبق بی قدمی و بی پری گرم روی خور نگر شب روی قمر نگر ولوله سحر نگر راست چو روز محشری جان تقی فرشته ای جان شقی درشته ای نفس کریم کشتیی نفس لییم لنگری رحم چو جوی شیر بین شهوت جوی انگبین عمر چو جوی آب دان شوق چو خمر احمری در تو نهان چهارجو هیچ نبینیش که کو همچو صفات و ذات هو هست نهان و ظاهری جوشش شوق از کجا جنبش ذوق از کجا لذت عمر در کمین رحم به زیر چادری خلق شده شکار او فرجه کنان کار او در پی اختیار او هر یک بسته زیوری شب به مثال هندوی روز مثال جادوی عدل مثال مشعله ظلم چو کور یا کری عقل حریف جنگیی نفس مثال زنگیی عشق چو مست و بنگیی صبر و حیا چو داوری شاه بگفته نکته ای خفیه به گوش هر کسی گفته به جان هر یکی غیر پیام دیگری جنگ میان بندگان کینه میان زندگان او فکند به هر زمان اینت ظریف یاوری گفت حدیث چرب و خوش با گل و داد خنده اش گفت به ابر نکته ای کرد دو چشم او تری گوید گل که بزم به گوید ابر گریه به هیچ یکی ز یک دگر پند نکرده باوری گفته به شاخ رقص کن گفته به برگ کف بزن گفته به چرخ چرخ زن گرد منازل ثری گفته به عقل طیره شو گفته به عشق خیره شو گفته به صبر خون گری در غم هجر دلبری گفته به رخ بخند خوش گفته به زلف پرده کش گفته به باد درربا پرده ز روی عبهری گفته به موج شور کن کف ز زلال دور کن گفته به دل عبور کن بر رخ هر مصوری هر طرفی علامتی هر نفسی قیامتی تا نکنی ملامتی گر شده ام سخنوری بر سر من نبشت حق در دل من چه کشت حق صبر مرا بکشت حق صبر نماند و صابری این همه آب و روغن است آنچ در این دل من است آه چه جای گفتن است آه ز عشق پروری لاح صبوح سره فاح نسیم بره جاء اوان دره برزه لمن یری انزله من العلی انشأه من الولا املاه من الملا فهمه لمن دری زینه لوصله الحقه باصله نوره بنوره ایقظه من الکری لیس لهم ندیده کلهم عبیده عز و جل و اغتنی لیس یرام بالشری اکرمنا ابرنا طیبنا و سرنا حدثنا به ما نجی اخبرنا بما جری طاب جوار ظله من علی مقله عز وجود مثله فی البلدان و القری از تبریز شمس دین یک سحری طلوع کرد ساخت شعاع نور او از دل بنده مظهری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶۵ آمده ای که راز من بر همگان بیان کنی و آن شه بی نشانه را جلوه دهی نشان کنی دوش خیال مست تو آمد و جام بر کفش گفتم می نمی خورم گفت مکن زیان کنی گفتم ترسم ار خورم شرم بپرد از سرم دست برم به جعد تو باز ز من کران کنی دید که ناز می کنم گفت بیا عجب کسی جان به تو روی آورد روی بدو گران کنی با همگان پلاس و کم با چو منی پلاس هم خاصبک نهان منم راز ز من نهان کنی گنج دل زمین منم سر چه نهی تو بر زمین قبله آسمان منم رو چه به آسمان کنی سوی شهی نگر که او نور نظر دهد تو را ور به ستیزه سر کشی روز اجل چنان کنی رنگ رخت که داد رو زرد شو از برای او چون ز پی سیاهه ای روی چو زعفران کنی همچو خروس باش نر وقت شناس و پیش رو حیف بود خروس را ماده چو ماکیان کنی کژ بنشین و راست گو راست بود سزا بود جان و روان تو منم سوی دگر روان کنی گر به مثال اقرضوا قرض دهی قراضه ای نیم قراضه قلب را گنج کنی و کان کنی ور دو سه روز چشم را بند کنی به اتقوا چشمه چشم حس را بحر در عیان کنی ور به نشان ما روی راست چو تیر ساعتی قامت تیر چرخ را بر زه خود کمان کنی بهتر از این کرم بود جرم تو را گنه تو را شرح کنم که پیش من بر چه نمط فغان کنی بس که نگنجد آن سخن کو بنبشت در دهان گر همه ذره ذره را بازکشی دهان کنی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶۶ ای که به لطف و دلبری از دو جهان زیاده ای ای که چو آفتاب و مه دست کرم گشاده ای صبح که آفتاب خود سر نزده ست از زمین جام جهان نمای را بر کف جان نهاده ای مهدی و مهتدی توی رحمت ایزدی توی روی زمین گرفته ای داد زمانه داده ای مایه صد ملامتی شورش صد قیامتی چشمه مشک دیده ای جوشش خنب باده ای سر نبرد هر آنک او سر کشد از هوای تو ز آنک به گردن همه بسته تر از قلاده ای خیز دلا و خلق را سوی صبوح بانگ زن گرچه ز دوش بیخودی بی سر و پا فتاده ای هر سحری خیال تو دارد میل سردهی دشمن عقل و دانشی فتنه مرد ساده ای همچو بهار ساقیی همچو بهشت باقیی همچو کباب قوتی همچو شراب شاده ای خیز دلا کشان کشان رو سوی بزم بی نشان عشق سواره ات کند گرچه چنین پیاده ای ذره به ذره ای جهان جانب تو نظرکنان گوهر آب و آتشی مونس نر و ماده ای این تن همچو غرقه را تا نکنی ز سر برون بند ردا و خرقه ای مرد سر سجاده ای باده خامشانه خور تا برهی ز گفت و گو یا حیوان ناطقی جمله ز نطق زاده ای لطف نمای ساقیا دست بگیر مست را جانب بزم خویش کش شاه طریق جاده ای # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶۷ کعبه طواف می کند بر سر کوی یک بتی این چه بتی است ای خدا این چه بلا و آفتی ماه درست پیش او قرص شکسته بسته ای بر شکرش نبات ها چون مگسی است زحمتی جمله ملوک راه دین جمله ملایک امین سجده کنان که ای صنم بهر خدای رحمتی اهل هزار بحر و کف گوهر عشق را صدف زان سوی عزت و شرف سخت بلندهمتی او است بهشت و حور خود شادی و عیش و سور خود در غلبات نور خود آه عظیم آیتی بشنو این خطاب را ساخته شو جواب را ذره مر آفتاب را گشت حریف و بابتی ای تبریز محرمت شمس هزار مکرمت گشته سخن سبوصفت بر یم بی نهایتی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶۸ نیست به جز دوام جان ز اهل دلان روایتی راحت های عشق را نیست چو عشق غایتی شکر شنیدم از همه تا چه خوشند این رمه هان مپذیر دمدمه ز آنک کند شکایتی عشق مه است جمله رو ماه حسد برد بدو جز که ندای ابشروا این است ورا قرایتی هر سحری حلاوتی هر طرفی طراوتی هر قدمی عجایبی هر نفسی عنایتی خوبی جان چو شد ز حد و آن مدد است بر مدد هست برای چشم بد نیک بلا حمایتی پشت فلک ز جست و جو گشته چو عاشقان دوتو ز آنک جمال حسن هو نادره است و آیتی پرتو روی عشق دان آنک به هر سحرگهان شمس کشید نیزه ای صبح فراشت رایتی عشق چو رهنمون کند روح در او سکون کند سر ز فلک برون کند گوید خوش ولایتی ایزد گفت عشق را گر نبدی جمال تو آینه وجود را کی کنمی رعایتی گرچه که میوه آخر است ورچه درخت اول است میوه ز روی مرتبت داشت بر او بدایتی چند بود بیان تو بیش مگو به جان تو هست دل از زبان تو در غم و در نکایتی خلوتیان گریخته نقل سکوت ریخته ز آنک سکوت مست را هست قوی وقایتی گرچه نوای بلبلان هست دوای بی دلان خامش تا دهد تو را عشق جز این جرایتی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶۹ آه خجسته ساعتی که صنما به من رسی پاک و لطیف همچو جان صبحدمی به تن رسی آن سر زلف سرکشت گفته مرا که شب خوشت زین سفر چو آتشت کی تو بدین وطن رسی کی بود آفتاب تو در دل چون حمل رسد تا تو چو آب زندگی بر گل و بر سمن رسی همچو حسن ز دست غم جرعه زهر می کشم ای تریاق احمدی کی تو به بوالحسن رسی گرچه غمت به خون من چابک و تیز می رود هست امید جان که تو در غم دل شکن رسی جمله تو باشی آن زمان دل شده باشد از میان پاک شود بدن چو جان چون تو بدین بدن رسی چرخ فروسکل تو خوش ننگ فلک دگر مکش بوک به بوی طره اش بر سر آن رسن رسی زن ز زنی برون شود مرد میان خون شود چون تو به حسن لم یزل بر سر مرد و زن رسی حسن تو پای درنهد یوسف مصر سر نهد مرده ز گور برجهد چون به سر کفن رسی لطف خیال شمس دین از تبریز در کمین طالب جان شوی چو دین تا به چه شکل و فن رسی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۷۰ جان به فدای عاشقان خوش هوسی است عاشقی عشق پرست ای پسر باد هواست مابقی از می عشق سرخوشم آتش عشق مفرشم پای بنه در آتشم چند از این منافقی از سوی چرخ تا زمین سلسله ای است آتشین سلسله را بگیر اگر در ره خود محققی عشق مپرس چون بود عشق یکی جنون بود سلسله را زبون بود نی به طریق احمقی عشق پرست ای پسر عشق خوش است ای پسر رو که به جان صادقان صاف و لطیف و صادقی راه تو چون فنا بود خصم تو را کجا بود طاقت تو که را بود کآتش تیز مطلقی جان مرا تو بنده کن عیش مرا تو زنده کن مست کن و بیافرین بازنمای خالقی یک نفسی خموش کن در خمشی خروش کن وقت سخن تو خامشی در خمشی تو ناطقی بی دل و جان سخنوری شیوه گاو سامری راست نباشد ای پسر راست برو که حاذقی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۷۱ سوخت یکی جهان به غم آتش غم پدید نی صورت این طلسم را هیچ کسی بدید نی می کشدم به هر طرف قوت کهربای او ای عجبا بدید کس آنک مرا کشید نی هست سماع چنگ نی هست شراب رنگ نی صد قدح است بر قدح آنک قدح چشید نی عشق قرابه باز و من در کف او چو شیشه ای شیشه شکست زیر پا پای کسی خلید نی در قدم روندگان شیخ و مرید بی عدد در نفس یگانگی شیخ نه و مرید نی آنک میان مردمان شهره شد و حدیث شد سایه بایزید بد مایه بایزید نی مژده دهید عاشقان عید وصال می رسد ز آنک ندید هیچ کس خود رمضان و عید نی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۷۲ چشم تو خواب می رود یا که تو ناز می کنی نی به خدا که از دغل چشم فراز می کنی چشم ببسته ای که تا خواب کنی حریف را چونک بخفت بر زرش دست دراز می کنی سلسله ای گشاده ای دام ابد نهاده ای بند که سخت می کنی بند که باز می کنی عاشق بی گناه را بهر ثواب می کشی بر سر گور کشتگان بانگ نماز می کنی گه به مثال ساقیان عقل ز مغز می بری گه به مثال مطربان نغنغه ساز می کنی طبل فراق می زنی نای عراق می زنی پرده بوسلیک را جفت حجاز می کنی جان و دل فقیر را خسته دل اسیر را از صدقات حسن خود گنج نیاز می کنی پرده چرخ می دری جلوه ملک می کنی تاج شهان همی بری ملک ایاز می کنی عشق منی و عشق را صورت شکل کی بود اینک به صورتی شدی این به مجاز می کنی گنج بلانهایتی سکه کجاست گنج را صورت سکه گر کنی آن پی گاز می کنی غرق غنا شو و خمش شرم بدار چند چند در کنف غنای او ناله آز می کنی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۷۳ آب تو ده گسسته را در دو جهان سقا توی بار تو ده شکسته را بارگه وفا توی برج نشاط رخنه شد لشکر دل برهنه شد میمنه را کله توی میسره را قبا توی می زده مییم ما کوفته دییم ما چشم نهاده ایم ما در تو که توتیا توی روی متاب از وفا خاک مریز بر صفا آب حیاتی و حیا پشت دل و بقا توی چرخ تو را ندا کند بهر تو جان فدا کند هر چه ز تو زیان کند آن همه را دوا توی خیز بیار باده ای مرکب هر پیاده ای بهر زکات جان خود ساقی جان ما توی این خبر و مجادلی نیست نشان یک دلی گردن این خبر بزن شحنه کبریا توی گردن عربده بزن وسوسه را ز بن بکن باده خاص درفکن خاصبک خدا توی وقت لقای یوسفان مست بدند کف بران ما نه کمیم از زنان یوسف خوش لقا توی از رخ دوست باخبر وز کف خویش بی خبر این خبری است معتبر پیش تو کاوستا توی پر کن زان می نهان تا بخوریم بی دهان تا که بداند این جهان باز که کیمیا توی باده کهنه خدا روز الست ره نما گشته به دست انبیا وارث انبیا توی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۷۴ ریگ ز آب سیر شد من نشدم زهی زهی لایق خرکمان من نیست در این جهان زهی بحر کمینه شربتم کوه کمینه لقمه ام من چه نهنگم ای خدا بازگشا مرا رهی تشنه تر از اجل منم دوزخ وار می تنم هیچ رسد عجب مرا لقمه زفت فربهی نیست نزار عشق را جز که وصال داروی نیست دهان عشق را جز کف تو علف دهی عقل به دام تو رسد هم سر و ریش گم کند گرچه بود گران سری گرچه بود سبک جهی صدق نهنده هم توی در دل هر موحدی نقش کننده هم توی در دل هر مشبهی نوح ز اوج موج تو گشته حریف تخته ای روح ز بوی کوی تو مست و خراب و والهی خامش باش و بازرو جانب قصر خامشان باز به شهر عشق رو ای تو فکنده در دهی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۷۵ باز ترش شدی مگر یار دگر گزیده ای دست جفا گشاده ای پای وفا کشیده ای دوش ز درد دل مها تا به سحر نخفته ام ز آنک تو مکر دشمنان در حق من شنیده ای ای دم آتشین من خیز توی گواه دل ای شب دوش من بیا راست بگو چه دیده ای آینه ای خریده ای می نگری به روی خود در پس پرده رفته ای پرده من دریده ای عقل کجا که من کنون چاره کار خود کنم عقل برفت یاوه شد تا تو به من رسیده ای لعبت صورت مرا دوخته ای به جادوی سوزن های بوالعجب در دل من خلیده ای بر در و بام دل نگر جمله نشان پای توست بر در و بام مردمان دوش چرا دویده ای هر کی حدیث می کند بر لب او نظر کنم از هوس دهان تو تا لب کی گزیده ای تهمت دزد برنهم هر کی دهد نشان تو کاین ز کجا گرفته ای وین ز کجا خریده ای # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۷۶ هین که خروس بانگ زد وقت صبوح یافتی شرح نمی کنم که بس عاقل را اشارتی فهم کنی تو خود که تو زیرک و پاک خاطری باده بیار و دل ببر زود بکن تجارتی نای بنه دهان همی آرد صبح ناله ای چنگ ز چنگ هجر تو کرد حزین شکایتی درده بی دریغ از آن شیره و شیر رایگان شیر و نبید خلد را نیست حدی و غایتی درده باده ای چو زر پاک ز خویشمان ببر نیست بتر ز باخودی مذهب ما جنایتی باده شاد جان فزا تحفه بیار از سما تا غم و غصه را کند اشقر می سیاستی عقل ز نقل تو شود منتقل از عقیله ها دانش غیب یابد و تبصره و فراستی جام تو را چو دل بود در سر و سینه شعله ای مست تو را چه کم بود تجربه یا کفایتی دست که یافت مشربی ماند ز حرص و مکسبی سر که بیافت آن طرب کی طلبد ریاستی شست تو ماهی مرا چله نشاند مدتی دام تو کرکس مرا داد به غم ریاضتی قطره ز بحر فضل تو یافت عجب تبدلی پاکدلی و صفوتی توسعه و احاطتی نفس خسیس حرص خو عاشق مال و گفت و گو یافت به گنج رحمتت از دو جهان فراغتی ترک زیارتت شها دان ز خری نه بی خری ز آنک به جان است متصل حج تو بی مسافتی هیچ مگو دلا هلا طاقت رنج نیستم طاق شو از فضول خود حاجت نیست طاقتی طاقت رنج هر کسی داری و می کشی بسی طاقت گنج نیستت این چه بود خساستی سر دل تو جز ولا تا نبود که بی گمان بر سر بینیت کند سر دلت علامتی حشر شود ضمیر تو در سخن و صفیر تو نقد شود در این جهان عرض تو را قیامتی از بد و نیک مجرمان کند نشد وفای تو ز آنک تو راست در کرم ثابتی و مهارتی جان و دل مرید را از شهوات ما و من جز ز زلال بحر تو نیست یقین طهارتی متقیان به بادیه رفته عشا و غادیه کعبه روان شده به تو تا که کند زیارتی روح سجود می کند شکر وجود می کند یافت ز بندگی تو سروری و سیادتی بر کرم و کرامت خنده آفتاب تو ذره به ذره را بود نوع دگر شهادتی جمله به جست و جوی تو معتکفان کوی تو روی به کعبه کرم مشتغل عبادتی پنج حس از مصاحف نور و حیات جامعت یاد گرفته ز اوستا ظاهر پنج آیتی گاه چو چنگ می کند پیش درت رکوع خوش گاه چو نای می کند بهر دم تو قامتی بس کن ای خرد از این ناله و قصه حزین بوی برد به خامشی هر دل باشهامتی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۷۷ سرکه هفت ساله را از لب او حلاوتی خاربنان خشک را از گل او طراوتی جان و دل فسرده را از نظرش گشایشی سنگ سیاه مرده را از گذرش سعادتی از گذری که او کند گردد سرد دوزخی وز نظری که افکند زنده شود ولایتی مرده ز گور برجهد آید و مستمع شود گر بت من ز مرده ای یاد کند حکایتی آنک ز چشم شوخ او هر نفسی است فتنه ای آنک ز لطف قامتش هر طرفی قیامتی آه که در فراق او هر قدمی است آتشی آه که از هوای او می رسدم ملامتی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۷۸ باز چه شد تو را دلا باز چه مکر اندری یک نفسی چو بازی و یک نفسی کبوتری همچو دعای صالحان دی سوی اوج می شدی باز چو نور اختران سوی حضیض می پری کشت مرا به جان تو حیله و داستان تو سیل تو می کشد مرا تا به کجام می بری از رحموت گشته ای در رهبوت رفته ای تا دم مهر نشنوی تا سوی دوست ننگری گر سبکی کند دلم خنده زنی که هین بپر چونک به خود فروروم طعنه زنی که لنگری خنده کنم تو گوییم چون سر پخته خنده زن گریه کنم تو گوییم چون بن کوزه می گری ترک توی ز هندوان چهره ترک کم طلب ز آنک نداد هند را صورت ترک تنگری خنده نصیب ماه شد گریه نصیب ابر شد بخت بداد خاک را تابش زر جعفری حسن ز دلبران طلب درد ز عاشقان طلب چهره زرد جو ز من وز رخ خویش احمری من چو کمینه بنده ام خاک شوم ستم کشم تو ملکی و زیبدت سرکشی و ستمگری مست و خوشم کن آنگهی رقص و خوشی طلب ز من در دهنم بنه شکر چون ترشی نمی خوری دیگ توام خوشی دهم چونک ابای خوش پزی ور ترشی پزی ز من هم ترشی برآوری دیو شود فرشته ای چون نگری در او تو خوش ای پرییی که از رخت بوی نمی برد پری سحر چرا حرام شد ز آنک به عهد حسن تو حیف بود که هر خسی لاف زند ز ساحری ای دل چون عتاب و غم هست نشان مهر او ترک عتاب اگر کند دانک بود ز تو بری ای تبریز شمس دین خسرو شمس مشرقت پرتو نور آن سری عاریتی است ای سری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۷۹ پیش از آنک از عدم کرد وجودها سری بی ز وجود وز عدم باز شدم یکی دری بی مه و سال سال ها روح زده ست بال ها نقطه روح لم یزل پاک روی قلندری آتش عشق لامکان سوخته پاک جسم و جان گوهر فقر در میان بر مثل سمندری خود خورد و فزون شود آنک ز خود برون شود سیمبری که خون شود از بر خود خورد بری کوره دل درآ ببین زان سوی کافری و دین زر شده جان عاشقان عشق دکان زرگری چهره فقر را فدا فقر منزه از ردا کز رخ فقر نور شد جمله ز عرش تا ثری مست ز جام شمس دین میکده الست بین صد تبریز را ضمین از غم آب و آذری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸۰ ای دل بی قرار من راست بگو چه گوهری آتشیی تو آبیی آدمیی تو یا پری از چه طرف رسیده ای وز چه غذا چریده ای سوی فنا چه دیده ای سوی فنا چه می پری بیخ مرا چه می کنی قصد فنا چه می کنی راه خرد چه می زنی پرده خود چه می دری هر حیوان و جانور از عدمند بر حذر جز تو که رخت خویش را سوی عدم همی بری گرم و شتاب می روی مست و خراب می روی گوش به پند کی نهی عشوه خلق کی خوری از سر کوه این جهان سیل توی روان روان جانب بحر لامکان از دم من روانتری باغ و بهار خیره سر کز چه نسیم می وزی سوسن و سرو مست تو تا چه گلی چه عبهری بانک دفی که صنج او نیست حریف چنبرش درنرود به گوش ما چون هذیان کافری موسی عشق تو مرا گفت که لامساس شو چون نگریزم از همه چون نرمم ز سامری از همه من گریختم گرچه میان مردمم چون به میان خاک کان نقده زر جعفری گر دو هزار بار زر نعره زند که من زرم تا نرود ز کان برون نیست کسیش مشتری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸۱ با همگان فضولکی چون که به ما ملولکی رو که بدین عاشقی سخت عظیم گولکی ای تو فضول در هوا ای تو ملول در خدا چون تو از آن قان نه ای رو که یکی مغولکی مستک خویش گشته ای گه ترشک گهی خوشک نازک و کبرکت که چه در هنرک نغولکی گر تو کتاب خانه ای طالب باغ جان نه ای گرچه اصیلکی ولی خواجه تو بی اصولکی رو تو به کیمیای جان مس وجود خرج کن تا نشوی از او چو زر در غم نیم پولکی گفتم با ضمیر خود چند خیال جسمیان یا تو ز هر فسرده ای سوی دلم رسولکی نور خدایگان جان در تبریز شمس دین کرد طریق سالکان ایمن اگر تو غولکی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸۲ ای که لب تو چون شکر هان که قرابه نشکنی وی که دل تو چون حجر هان که قرابه نشکنی عشق درون سینه شد دل همه آبگینه شد نرم درآ تو ای پسر هان که قرابه نشکنی هر که اسیر سر بود دانک برون در بود خاصه که او بود دوسر هان که قرابه نشکنی آن صنم لطیف تو گرچه که شد حریف تو دست به زلف او مبر هان که قرابه نشکنی تا نکنی شناس او از دل خود قیاس او او دگر است و تو دگر هان که قرابه نشکنی چونک شوی تو مست او باده خوری ز دست او آن نفسی است باخطر هان که قرابه نشکنی مست درون سینه ها بر سر آبگینه ها نیک سبک تو برگذر هان که قرابه نشکنی حق چو نمود در بشر جمع شدند خیر و شر خیره مشو در این خبر هان که قرابه نشکنی با تبریز شمس دین گرچه شدی تو همنشین تا تو نلافی از هنر هان که قرابه نشکنی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸۳ تلخ کنی دهان من قند به دیگران دهی نم ندهی به کشت من آب به این و آن دهی جان منی و یار من دولت پایدار من باغ من و بهار من باغ مرا خزان دهی یا جهت ستیز من یا جهت گریز من وقت نبات ریز من وعده و امتحان دهی عود که جود می کند بهر تو دود می کند شیر سجود می کند چون به سگ استخوان دهی برگذرم ز نه فلک گر گذری به کوی من پای نهم بر آسمان گر به سرم امان دهی عقل و خرد فقیر تو پرورشش ز شیر تو چون نشود ز تیر تو آنک بدو کمان دهی در دو جهان بننگرد آنک بدو تو بنگری خسرو خسروان شود گر به گدا تو نان دهی جمله تن شکر شود هر که بدو شکر دهی لقمه کند دو کون را آنک تواش دهان دهی گشتم جمله شهرها نیست شکر مگر تو را با تو مکیس چون کنم گر تو شکر گران دهی گه بکشی گران دهی گه همه رایگان دهی یک نفسی چنین دهی یک نفسی چنان دهی مفخر مهر و مشتری در تبریز شمس دین زنده شود دل قمر گر به قمر قران دهی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸۴ خواجه اگر تو همچو ما بیخود و شوخ و مستیی طوق قمر شکستیی فوق فلک نشستیی کی دم کس شنیدیی یا غم کس کشیدیی یا زر و سیم چیدیی گر تو فناپرستیی برجهیی به نیم شب با شه غیب خوش لقب ساغر باده طرب بر سر غم شکستیی ای تو مدد حیات را از جهت زکات را طره دلربات را بر دل من ببستیی عاشق مست از کجا شرم و شکست از کجا شنگ و وقیح بودیی گر گرو الستیی ور ز شراب دنگیی کی پی نام و ننگیی ور تو چو من نهنگیی کی به درون شستیی بازرسید مست ما داد قدح به دست ما گر دهدی به دست تو شاد و فراخ دستیی گر قدحش بدیدیی چون قدحش پریدیی وز کف جام بخش او از کف خود برستیی وز رخ یوسفانه اش عقل شدی ز خانه اش بخت شدی مساعدش ساعد خود نخستیی ور تو به گاه خاستی پس تو چه سست پاستی ور تو چو تیر راستی از پر کژ بجستیی خامش کن اگر تو را از خمشان خبر بدی وقت کلام لاییی وقت سکوت هستیی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸۵ یاور من توی بکن بهر خدای یاریی نیست تو را ضعیف تر از دل من شکاریی نای برای من کند در شب و روز ناله ای چنگ برای من کند با غم و سوز زاریی کی بفشاردی مرا دست غمی و غصه ای گر تو مرا به عاطفت در بر خود فشاریی دیده همچو ابر من اشک روان نباردی گر تو ز ابر مرحمت بر سر من بباریی دست دراز کردمی گوش فلک گرفتمی گر سر زلف خویش را تو به کفم سپاریی از سر ماه من کله بستدمی ربودمی گر تو شبی به لطف خود خوش سر من بخاریی حق حقوق سابقت حق نیاز عاشقت حق زروع جان من کش تو کنی بهاریی حق نسیم بوی تو کان رسدم ز کوی تو حق شعاع روی تو کو کندم نهاریی تا که نثار کرده ای از گل وصل بر سرم بر کف پای کوششم خار نکرد خاریی دارد از تو جزو و کل خرمیی و شادیی وز رخ تو درخت گل خجلت و شرمساریی ای لب من خموش کن سوی اصول گوش کن تا کند او به نطق خود نادره غمگساریی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸۶ ای زده مطرب غمت در دل ما ترانه ای در سر و در دماغ جان جسته ز تو فسانه ای چونک خیال خوش دمت از سوی غیب دردمد ز آتش عشق برجهد تا به فلک زبانه ای زهره عشق چون بزد پنجه خود در آب و گل قامت ما چو چنگ شد سینه ما چغانه ای آهوی لنگ چون جهد از کف شیر شرزه ای چون برهد ز باز جان قالب چون سمانه ای ای گل و ای بهار جان وی می و ای خمار جان شاه و یگانه او بود کز تو خورد یگانه ای باغ و بهار و بخت بین عالم پردرخت بین وین همگی درخت ها رسته شده ز دانه ای از دهش و عطای تو فقر فقیر فخر شد تا که نماند مرگ را بر فقرا دهانه ای لطف و عطا و رحمتت طبل وصال می زند گر نکند وصال تو بار دگر بهانه ای روزه مریم مرا خوان مسیحیت نوا تر کنم از فرات تو امشب خشک نانه ای گشته کمان سرمدی سرده تیرهای ما گشته خدنگ احمدی فخر بنی کنانه ای پیش کشیی آن کمان هر کس می کند زهی بهر قدوم تیر تو رقعه دل نشانه ای جذبه حق یک رسن تافت ز آه تو و من یوسف جان ز چاه تن رفت به آشیانه ای خامش کن اگر سرت خارش نطق می دهد هست برای جعد تو صبر گزیده شانه ای # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸۷ هست به خطه عدم شور و غبار و غارتی آتش عشق درزده تا نبود عمارتی ز آنک عمارت ار بود سایه کند وجود را سایه ز آفتاب او کی نگرد شرارتی روح که سایگی بود سرد و ملول و بی طرب منتظرک نشسته او تا که رسد بشارتی جان که در آفتاب شد هر گنهی که او کند برق زد از گناه او هر طرفی کفارتی شعله آفتاب را بر که و بر زمین است رنگ نیست بدید در هوا از لطف و طهارتی جان به مثال ذره ها رقص کنان در آفتاب نورپذیریش نگر لعل وش و مهارتی جان چو سنگ می دهد جان چو لعل می خرد رقص کنان ترانه زن گشته که خوش تجارتی قرص فلک درآید و روی به گوش جان ها سر ازل بگویدش بی سخن و عبارتی آنک به هر دمی نهان شعله زند به روح بر آن دل و زهره کو کز آن دم بزند اشارتی محرم حق شمس دین ای تبریز را تو شه کشته عشق خویش را شاه ازل زیارتی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸۸ ای که غریب آتشی در دل و جان ما زدی آتش دل مقیم شد تو به سفر چرا شدی آتش تو مقیم شد با دل من ندیم شد آتش خویش را بگو کآب حیات آمدی چاشنی خیال تو می بدرد دل مرا ای غم او چو شکری ای دل من چو کاغذی شمع بدان صبور شد تا همگیش نور شد نور به است از همه خاصه که نور سرمدی نور دمی که عاق شد طالب روح طاق شد ماه مرا محاق شد بی مه فضل ایزدی بازرسید آیتی از طرف عنایتی وحدت بی نهایتی گشت امام و مقتدی بست پلنگ قهر را بازگشاد مهر را قبه ببست شهر را شهر برست از بدی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸۹ گر ز تو بوسه ای خرد صد مه و مهر و مشتری تا نفروشی ای صنم کز مه و مهر خوشتری ور دو هزار جان و دل بر در تو وطن کند در مگشای ای صنم کز دل و جان تو برتری آینه کیست تا تو را در دل خویش جا دهد ای صنما به جان تو کاینه در بننگری دست مده تو چرخ را تا که به پیش اسب او غاشیه تو را کشد بر سر خود به چاکری دولت سنگ پاره ای گرچه بیافت چاره ای در تن خویش بنگرد بیند وصف گوهری ای دل باز شکل من جانب دست عشق او با پر عشق او بپر چند به پر خود پری در پی شاه شمس دین تا تبریز می دوان لشکر عشق با وی است رو که تو هم ز لشکری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۹۰ ساقی جان فزای من بهر خدا ز کوثری در سر مست من فکن جام شراب احمری بحر کرم توی مرا از کف خود بده نوا باغ ارم توی مها بر بر من بزن بری ای به زمین ز آسمان آمده چون فرشته ای وی ز خطاب اشربوا مغز مرا پیمبری بزم درآ و می بده رسم بهار نو بنه ای رخ تو چو گلشنی وی قد تو صنوبری گرچه به بتکده دلم هر نفسی است صورتی نیست و نباشد و نبد چون رخ تو مصوری می چو دود بر این سرم بسکلد از تو لنگرم چهره زرد چون زرم سرخ شود چو آذری بحر کرم چه کم شود گر بخورند جرعه ای فضل خدا چه کم شود گر برسد به کافری این دل بی قرار را از قدحی قرار ده وین صدف وجود را بخش صفای گوهری یا برهان ز فکرتم یا برسان به فطرتم یا بتراش نردبان باز کن از فلک دری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۹۱ جمع مکن تو برف را بر خود تا که نفسری برف تو بفسراندت گر تو تنور آذری آنک نجوشد او به خود جوش تو را تبه کند و آنک ندارد آذری ناید از او برادری فربهیش به دست جو غره مشو به پشم او آن سر و سبلتش مبین جان وی است لاغری گر خوشی است این نوا برجه و گرم پیش آ سر تو چنین چنین مکن مشنو سست و سرسری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۹۲ هر بشری که صاف شد در دو جهان ورا دلی دید غرض که فقر بد بانگ الست را بلی عالم خاک همچو تل فقر چو گنج زیر او شادی کودکان بود بازی و لاغ بر تلی چشم هر آنک بسته شد تابش حرص خسته شد و آنک ز گنج رسته شد گشت گران و کاهلی گنج جمال همچو مه جانش بدیده گفته خه بر ره او هزار شه آه شگرف حاصلی وصف لبش بگفتمی چهره جان شکفتمی راه بیان برفتمی لیک کجاست واصلی جان بجهان و هم بجه سر بمکش سرک بنه گرچه درون هر دو ده نیست درون قابلی ای تبریز مشتهر بند به شمس دین کمر ز آنک مبارک است سر بر کف پای کاملی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۹۳ رو بنمودی به تو گر همگی نه جانمی دیده شدی نشان من گر نه که بی نشانمی سیمبرا نه من زرم لعل لبا نه گوهرم جوهر زر نمودمی گر نه درون کانمی لطف توام نمی هلد ور نه همه زمانه را از هوس تو ای شکر همچو مگس برانمی گلبن جان به عشق تو گفت اگر نترسمی سوسن وار گشتمی سر همه سر زبانمی گوید خلق عاقلی یک نفسی به خود بیا گفتم اگر چنینمی یک نفسی چنانمی سیم قبای ماه اگر لایق کوی تو بدی من کمرش گرفتمی سوی تواش کشانمی موج هوای عشق تو گر هلدی دمی مرا آتش ها بکشتمی چاره عاشقانمی گر نه ز تیر غیرت او چشم زمانه دوختی فاش و عیان به دست او بر مثل کمانمی از تبریز و شمس دین رمز و کنایت است این آه چه شدی که پیش او من شده ترجمانمی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۹۴ زرگر آفتاب را بسته گاز می کنی کرته شام را ز مه نقش و طراز می کنی روز و شب و نتایج این حبشی و روم را بر مثل اصولشان گرد و دراز می کنی گاه مجاز بنده را حق و حقیقتی دهی و آنک حقیقتی بود هزل و مجاز می کنی این چه کرامت است ای نقش خیال روی او با درهای بسته در خانه جواز می کنی خاطر همچو باد را نقش جحود می دهی خاطر بی نیاز را پر ز نیاز می کنی در شب ابرگین غم مشعله ها درآوری در دل تنگ پرگره پنجره باز می کنی ما به دمشق عشق تو مست و مقیم بهر تو تو ز دلال و عز خود عزم عزاز می کنی گاه ز نیم زلتی برهمشان همی زنی گاه خود از کبیرها چشم فراز می کنی گاه گدای راه را همت شاه می دهی گاه قباد و شاه را بنده آز می کنی می شکنی به زیر پا نای طرب نوای را چنگ شکسته بسته را لایق ساز می کنی بربط عشرت مرا گاه سه تا همی کنی پرده بوسلیک را گاه حجاز می کنی جان ز وجود جود تو آمد و مغز نغز شد باز ز پوست هاش چون همچو پیاز می کنی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۹۵ آنک بخورد دم به دم سنگ جفای صدمنی غم نخورد از آنک تو روی بر او ترش کنی می چو در او عمل کند رقص کند بغل زند ز آنک نهاد در بغل خاص عقیق معدنی مرد قمارخانه ام عالم بی کرانه ام چشم بیار در رخم بنگر پیش روشنی ننگرد او به رنگ تو غم نخورد ز جنگ تو خواجه مگر ندیده ای ملک و مقام ایمنی هیچ عسل ترش شود سرکه اگر ترش رود از پی آب کی هلد روغن طبع روغنی من که در آن نظاره ام مست و سماع باره ام لیک سماع هر کسی پاک نباشد از منی هست سماع ما نظر هست سماع او بطر لیک نداند ای پسر ترک زبان ارمنی در تک گور مؤمنان رقص کنان و کف زنان مست به بزم لامکان خورده شراب مؤمنی پیش تو است این دم او می نبری ز یار بو می نگری تو سو به سو پله چشم می زنی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۹۶ خواجه ترش مرا بگو سرکه به چند می دهی هست شکرلبی اگر سرکه به قند می دهی گر تو نمی خری مخر می به هوس همی خرم عاشق و بیخودم مرا هرزه چه پند می دهی پیشتر آ تو ای پری از ترشی توی بری تاج و کمر عطا کنی بخت بلند می دهی جان به هزار ولوله بهر تو گشت حامله کآتش عشق خویش را تو به سپند می دهی چون فرهاد می کشی جان مرا به که کنی ور نه به دست جان من از چه کلند می دهی هر چه که می دهی بده بی خبر آن کسی که او بر تو گمان برد که تو بهر گزند می دهی برگ گلی همی بری باغ به پیش می کشی لاشه خری همی بری بیست سمند می دهی شاکر خدمتی ولی گاه ز لاابالیی نی به گنه همی زنی نی به پسند می دهی چون سر زید بشکند چاره عمرو می کنی چون به دمشق قحط شد آب به جند می دهی چند بگفتمت مگو لیک تو را گناه چیست ای تو چو آسیا به تو آنچ دهند می دهی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۹۷ صبح چو آفتاب زد رایت روشناییی لعل و عقیق می کند در دل کان گداییی گر ز فلک نهان بود در ظلمات کان بود گوهر سنگ را بود با فلک آشناییی نور ز شرق می زند کوه شکاف می کند در دل سنگ می نهد شعشعه عطاییی در پی هر منوری هست یقین منوری در پی هر زمینیی مرتقب سماییی صورت بت نمی شود بی دل و دست آزری آزر بتگری کجا باشد بی خداییی گفت پیمبر به حق کآدمی است کان زر فرق میان کان و کان هست به زرنماییی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۹۸ مرا سودای آن دلبر ز دانایی و قرایی برون آورد تا گشتم چنین شیدا و سودایی سر سجاده و مسند گرفتم من به جهد و جد شعار زهد پوشیدم پی خیرات افزایی درآمد عشق در مسجد بگفت ای خواجه مرشد بدران بند هستی را چه دربند مصلایی به پیش زخم تیغ من ملرزان دل بنه گردن اگر خواهی سفر کردن ز دانایی به بینایی بده تو داد اوباشی اگر رندی و قلاشی پس پرده چه می باشی اگر خوبی و زیبایی فراری نیست خوبان را ز عرضه کردن سیما بتان را صبر کی باشد ز غنج و چهره آرایی گهی از روی خود داده خرد را عشق و بی صبری گهی از چشم خود کرده سقیمان را مسیحایی گهی از زلف خود داده به مؤمن نقش حبل الله ز پیچ جعد خود داده به ترسایان چلیپایی تو حسن خود اگر دیدی که افزونتر ز خورشیدی چه پژمردی چه پوسیدی در این زندان غبرایی چرا تازه نمی باشی ز الطاف ربیع دل چرا چون گل نمی خندی چرا عنبر نمی سایی چرا در خم این دنیا چو باده بر نمی جوشی که تا جوشت برون آرد از این سرپوش مینایی ز برق چهره خوبت چه محروم است یعقوبت الا ای یوسف خوبان به قعر چه چه می پایی ببین حسن خود ای نادان ز تاب جان او تا دان که مؤمن آینه مؤمن بود در وقت تنهایی ببیند خاک سر خود درون چهره بستان که من در دل چه ها دارم ز زیبایی و رعنایی ببیند سنگ سر خود درون لعل و پیروزه که گنجی دارم اندر دل کند آهنگ بالایی ببیند آهن تیره دل خود را در آیینه که من هم قابل نورم کنم آخر مصفایی عدم ها مر عدم ها را چو می بیند به دل گشته به هستی پیش می آید که تا دزدد پذیرایی به هر سرگین کجا گشتی مگس را گر خبر بودی که آید از سرشت او به سعی و فضل عنقایی چو ابن الوقت شد صوفی نگردد کاهل فردا سبک کاهل شود آن کس که باشد گول و فردایی میان دلبران بنشین اگر نه غری و عنین میان عاشقان خو کن مباش ای دوست هرجایی ایا ماهی یقین گشتت ز دریای پس پشتت بگردان روی و واپس رو چو تو از اهل دریایی ندای ارجعی بشنو به آب زندگی بگرو درآ در آب و خوش می رو به آب و گل چه می پایی به جان و دل شدی جایی که نی جان ماند و نی دل به پای خود شدی جایی که آن جا دست می خایی ز خورشید ازل زر شو به زر غیر کمتر رو که عشق زر کند زردت اگر چه سیم سیمایی تو را دنیا همی گوید چرا لالای من گشتی تو سلطان زاده ای آخر منم لایق به لالایی تو را دریا همی گوید منت مرکب شوم خوشتر که تو مرکب شوی ما را به حمالی و سقایی خمش کن من چو تو بودم خمش کردم بیاسودم اگر تو بشنوی از من خمش باشی بیاسایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۹۹ مسلمانان مسلمانان مرا ترکی است یغمایی که او صف های شیران را بدراند به تنهایی کمان را چون بجنباند بلرزد آسمان را دل فروافتد ز بیم او مه و زهره ز بالایی به پیش خلق نامش عشق و پیش من بلای جان بلا و محنتی شیرین که جز با وی نیاسایی چو او رخسار بنماید نماند کفر و تاریکی چو جعد خویش بگشاید نه دین ماند نه ترسایی مرا غیرت همی گوید خموش ار جانت می باید ز جان خویش بیزارم اگر دارد شکیبایی ندارد چاره دیوانه به جز زنجیر خاییدن حلالستت حلالستت اگر زنجیر می خایی بگو اسرار ای مجنون ز هشیاران چه می ترسی قبا بشکاف ای گردون قیامت را چه می پایی وگر پرواز عشق تو در این عالم نمی گنجد به سوی قاف قربت پر که سیمرغی و عنقایی اگر خواهی که حق گویم به من ده ساغر مردی وگر خواهی که ره بینم درآ ای چشم و بینایی در آتش بایدت بودن همه تن همچو خورشیدی اگر خواهی که عالم را ضیا و نور افزایی گدازان بایدت بودن چو قرص ماه اگر خواهی که از خورشید خورشیدان تو را باشد پذیرایی اگر دلگیر شد خانه نه پاگیر است برجه رو وگر نازک دلی منشین بر گیجان سودایی گهی سودای فاسد بین زمانی فاسد سودا گهی گم شو از این هر دو اگر همخرقه مایی به ترک ترک اولیتر سیه رویان هندو را که ترکان راست جانبازی و هندو راست لالایی منم باری بحمدالله غلام ترک همچون مه که مه رویان گردونی از او دارند زیبایی دهان عشق می خندد که نامش ترک گفتم من خود این او می دمد در ما که ما ناییم و او نایی چه نالد نای بیچاره جز آنک دردمد نایی ببین نی های اشکسته به گورستان چو می آیی بمانده از دم نایی نه جان مانده نه گویایی زبان حالشان گوید که رفت از ما من و مایی هلا بس کن هلا بس کن منه هیزم بر این آتش که می ترسم که این آتش بگیرد راه بالایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰۰ چه افسردی در آن گوشه چرا تو هم نمی گردی مگر تو فکر منحوسی که جز بر غم نمی گردی چو آمد موسی عمران چرا از آل فرعونی چو آمد عیسی خوش دم چرا همدم نمی گردی چو با حق عهدها بستی ز سستی عهد بشکستی چو قول عهد جانبازان چرا محکم نمی گردی میان خاک چون موشان به هر مطبخ رهی سازی چرا مانند سلطانان بر این طارم نمی گردی چرا چون حلقه بر درها برای بانگ و آوازی چرا در حلقه مردان دمی محرم نمی گردی چگونه بسته بگشاید چو دشمن دار مفتاحی چگونه خسته به گردد چو بر مرهم نمی گردی سر آنگه سر بود ای جان که خاک راه او باشد ز عشق رایتش ای سر چرا پرچم نمی گردی چرا چون ابر بی باران به پیش مه ترنجیدی چرا همچون مه تابان بر این عالم نمی گردی قلم آن جا نهد دستش که کم بیند در او حرفی چرا از عشق تصحیحش تو حرفی کم نمی گردی گلستان و گل و ریحان نروید جز ز دست تو دو چشمه داری ای چهره چرا پرنم نمی گردی چو طوافان گردونی همی گردند بر آدم مگر ابلیس ملعونی که بر آدم نمی گردی اگر خلوت نمی گیری چرا خامش نمی باشی اگر کعبه نه ای باری چرا زمزم نمی گردی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰۱ گرم سیم و درم بودی مرا مونس چه کم بودی وگر یارم فقیرستی ز زر فارغ چه غم بودی خدایا حرمت مردان ز دنیا فارغش گردان از آن گر فارغستی او ز پیش من چه کم بودی نگارا گر مرا خواهی وگر همدرد و همراهی مکن آه و مخور حسرت که بختم محتشم بودی بتا زیبا و نیکویی رها کن این گدارویی اگر چشم تو سیرستی فلک ما را حشم بودی ز طمع آدمی باشد که خویش از وی چو بیگانه است وگر او بی طمع بودی همه کس خال و عم بودی بیا چون ما شو ای مه رو نه نعمت جو نه دولت جو گر ابلیس این چنین بودی شه و صاحب علم بودی از ابلیسی جدا بودی سقط او را ثنا بودی جفا او را وفا بودی سقم او را کرم بودی زهی اقبال درویشی زهی اسرار بی خویشی اگر دانستیی پیشت همه هستی عدم بودی جهانی هیچ و ما هیچان خیال و خواب ما پیچان وگر خفته بدانستی که در خوابم چه غم بودی خیالی بیند این خفته در اندیشه فرورفته وگر زین خواب آشفته بجستی در نعم بودی یکی زندان غم دیده یکی باغ ارم دیده وگر بیدار گشتی او نه زندان نی ارم بودی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰۲ امیر دل همی گوید تو را گر تو دلی داری که عاشق باش تا گیری ز نان و جامه بیزاری تو را گر قحط نان باشد کند عشق تو خبازی وگر گم گشت دستارت کند عشق تو دستاری ببین بی نان و بی جامه خوش و طیار و خودکامه ملایک را و جان ها را بر این ایوان زنگاری چو زین لوت و از این فرنی شود آزاد و مستغنی پی ملکی دگر افتد تو را اندیشه و زاری وگر دربند نان مانی بیاید یار روحانی تو را گوید که یاری کن نیاری کردنش یاری عصای عشق از خارا کند چشمه روان ما را تو زین جوع البقر یارا مکن زین بیش بقاری فروریزد سخن در دل مرا هر یک کند لابه که اول من برون آیم خمش مانم ز بسیاری الا یا صاحب الدار رایت الحسن فی جاری فاوقد بیننا نارا یطفی نوره ناری چو من تازی همی گویم به گوشم پارسی گوید مگر بدخدمتی کردم که رو این سو نمی آری نکردی جرم ای مه رو ولی انعام عام او به هر باغی گلی سازد که تا نبود کسی عاری غلامان دارد او رومی غلامان دارد او زنگی به نوبت روی بنماید به هندو و به ترکاری غلام رومیش شادی غلام زنگیش انده دمی این را دمی آن را دهد فرمان و سالاری همه روی زمین نبود حریف آفتاب و مه به شب پشت زمین روشن شود روی زمین تاری شب این روز آن باشد فراق آن وصال این قدح در دور می گردد ز صحت ها و بیماری گرت نبود شبی نوبت مبر گندم از این طاحون که بسیار آسیا بینی که نبود جوی او جاری چو من قشر سخن گفتم بگو ای نغز مغزش را که تا دریا بیاموزد درافشانی و درباری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰۳ چو سرمست منی ای جان ز خیر و شر چه اندیشی براق عشق جان داری ز مرگ خر چه اندیشی چو من با تو چنین گرمم چه آه سرد می آری چو بر بام فلک رفتی ز بحر و بر چه اندیشی خوش آوازی من دیدی دواسازی من دیدی رسن بازی من دیدی از این چنبر چه اندیشی بر این صورت چه می چفسی ز بی معنی چه می ترسی چو گوهر در بغل داری ز بدگوهر چه اندیشی توی گوهر ز دست تو که بجهد یا ز شست تو همه مصرند مست تو ز کور و کر چه اندیشی چو با دل یار غاری تو چراغ چار یاری تو فقیر ذوالفقاری تو از آن خنجر چه اندیشی چو مد و جر خود دیدی چو بال و پر خود دیدی چو کر و فر خود دیدی ز هر بی فر چه اندیشی بیا ای خاصه جانان پناه جان مهمانان توی سلطان سلطانان ز بوالفنجر چه اندیشی خمش کن همچو ماهی شو در این دریای خوش دررو چو در قعر چنین آبی از آن آذر چه اندیشی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰۴ اگر زهر است اگر شکر چه شیرین است بی خویشی کله جویی نیابی سر چه شیرین است بی خویشی چو افتادی تو در دامش چو خوردی باده جامش برون آیی نیابی در چه شیرین است بی خویشی مترس آخر نه مردی تو بجنب آخر نمردی تو بده آن زر به سیمین بر چه شیرین است بی خویشی چرا تو سرد و برف آیی فنا شو تا شگرف آیی غم هستی تو کمتر خور چه شیرین است بی خویشی در این منگر که در دامم که پر گشت است این جامم به پیری عمر نو بنگر چه شیرین است بی خویشی چه هشیاری برادر هی ببین دریای پر از می مسلمان شو تو ای کافر چه شیرین است بی خویشی نمود آن زلف مشکینش که عنبر گشت مسکینش زهی مشک و زهی عنبر چه شیرین است بی خویشی بیا ای یار در بستان میان حلقه مستان به دست هر یکی ساغر چه شیرین است بی خویشی یکی شه بین تو بس حاضر به جمله روح ها ناظر ز بی خویشی از آن سوتر چه شیرین است بی خویشی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰۵ چو بی گه آمدی باری درآ مردانه ای ساقی بپیما پنج پیمانه به یک پیمانه ای ساقی ز جام باده عرشی حصار فرش ویران کن پس آنگه گنج باقی بین در این ویرانه ای ساقی اگر من بشکنم جامی و یا مجلس بشورانم مگیر از من منم بی دل توی فرزانه ای ساقی چو باشد شیشه روحانی ببین باده چه سان باشد بگویم از کی می ترسم توی در خانه ای ساقی در آب و گل بنه پایی که جان آب است و تن چون گل جدا کن آب را از گل چو کاه از دانه ای ساقی ز آب و گل بود این جا عمارت های کاشانه خلل از آب و گل باشد در این کاشانه ای ساقی زهی شمشیر پرگوهر که نامش باده و ساغر توی حیدر ببر زوتر سر بیگانه ای ساقی یکی سر نیست عاشق را که ببریدی و آسودی ببر هر دم سر این شمع فراشانه ای ساقی نمی تانم سخن گفتن به هشیاری خرابم کن از آن جام سخن بخش لطیف افسانه ای ساقی سقاهم ربهم گاهی کند دیوانه را عاقل گهی باشد که عاقل را کند دیوانه ای ساقی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰۶ مبارک باشد آن رو را بدیدن بامدادانی به بوسیدن چنان دستی ز شاهنشاه سلطانی بدیدن بامدادانی چنان رو را چه خوش باشد هم از آغاز روز او را بدیدن ماه تابانی دو خورشید از بگه دیدن یکی خورشید از مشرق دگر خورشید بر افلاک هستی شاد و خندانی بدیدن آفتابی را که خورشیدش سجود آرد ولیک او را کجا بیند که این جسم است و او جانی زهی صبحی که او آید نشیند بر سر بالین تو چشم از خواب بگشایی ببینی شاه شادانی زهی روز و زهی ساعت زهی فر و زهی دولت چنان دشواریابی را بگه بینی تو آسانی اگر از ناز بنشیند گدازد آهن از غصه وگر از لطف پیش آید به هر مفلس رسد کانی اگر در شب ببینندش شود از روز روشنتر ور از چاهی ببینندش شود آن چاه ایوانی که خورشیدش لقب تاش است شمس الدین تبریزی که او آن است و صد چون آن که صوفی گویدش آنی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰۷ بیامد عید ای ساقی عنایت را نمی دانی غلامانند سلطان را بیارا بزم سلطانی منم مخمور و مست تو قدح خواهم ز دست تو قدح از دست تو خوشتر که می جان است و تو جانی بیا ساقی کم آزارم که من از خویش بیزارم بنه بر دست آن شیشه به قانون پری خوانی چنان کن شیشه را ساده که گوید خود منم باده به حق خویشی ای ساقی که بی خویشم تو بنشانی به عشق و جست و جوی تو سبو بردم به جوی تو بحمدالله که دانستم که ما را خود تو جویانی تو خواهم کز نکوکاری سبو را نیک پر داری از آن می های روحانی وزان خم های پنهانی میی اندر سرم کردی و دیگر وعده ام کردی به جان پاکت ای ساقی که پیمان را نگردانی که ساقی الستی تو قرار جان مستی تو در خیبر شکستی تو به بازوی مسلمانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰۸ مرا آن دلبر پنهان همی گوید به پنهانی به من ده جان به من ده جان چه باشد این گران جانی یکی لحظه قلندر شو قلندر را مسخر شو سمندر شو سمندر شو در آتش رو به آسانی در آتش رو در آتش رو در آتشدان ما خوش رو که آتش با خلیل ما کند رسم گلستانی نمی دانی که خار ما بود شاهنشه گل ها نمی دانی که کفر ما بود جان مسلمانی سراندازان سراندازان سراندازی سراندازی مسلمانان مسلمانان مسلمانی مسلمانی خداوندا تو می دانی که صحرا از قفس خوشتر ولیکن جغد نشکیبد ز گورستان ویرانی کنون دوران جان آمد که دریا را درآشامد زهی دوران زهی حلقه زهی دوران سلطانی خمش چون نیست پوشیده فقیر باده نوشیده که هست اندر رخش پیدا فر و انوار سبحانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰۹ بر دیوانگان امروز آمد شاه پنهانی فغان برخاست از جان های مجنونان روحانی میان نعره ها بشناخت آواز مرا آن شه که صافی گشته بود آوازم از انفاس حیوانی اشارت کرد شاهانه که جست از بند دیوانه اگر دیوانه ام شاها تو دیوان را سلیمانی شها همراز مرغانی و هم افسون دیوانی بر این دیوانه هم شاید که افسونی فروخوانی به پیش شاه شد پیری که بربندش به زنجیری کز این دیوانه در دیوان بس آشوب است و ویرانی شه من گفت کاین مجنون به جز زنجیر زلف من دگر زنجیر نپذیرد تو خوی او نمی دانی هزاران بند بردرد به سوی دست ما پرد الیناراجعون گردد که او بازی است سلطانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۱۰ مرا پرسید آن سلطان به نرمی و سخن خایی عجب امسال ای عاشق بدان اقبالگه آیی برای آنک واگوید نمودم گوش کرانه که یعنی من گران گوشم سخن را بازفرمایی مگر کوری بود کان دم نسازد خویشتن را کر که تا باشدکه واگوید سخن آن کان زیبایی شهم دریافت بازی را بخندید و بگفت این را بدان کس گو که او باشد چو تو بی عقل و هیهایی یکی حمله دگر چون کر ببردم گوش و سر پیشش بگفتا شید آوردی تو جز استیزه نفزایی چو دعوی کری کردم جواب و عذر چون گویم همه درهام شد بسته بدان فرهنگ و بدرایی به دربانش نظر کردم که یک نکته درافکن تو بپرسیدش ز نام من بگفتا گیج و سودایی نظر کردم دگربارش که اندر کش به گفتارش که شاگرد در اویی چو او عیار سیمایی  مرا چشمک زد آن دربان که تو او را نمی دانی که حیلت گر به پیش او نبیند غیر رسوایی مکن حیلت که آن حلوا گهی در حلق تو آید که جوشی بر سر آتش مثال دیگ حلوایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۱۱ به باغ و چشمه حیوان چرا این چشم نگشایی چرا بیگانه ای از ما چو تو در اصل از مایی تو طوطی زاده ای جانم مکن ناز و مرنجانم ز اصل آورده ای دانم تو قانون شکرخایی بیا در خانه خویش آ مترس از عکس خود پیش آ بهل طبع کژاندیشی که او یاوه ست و هرجایی بیا ای شاه یغمایی مرو هر جا که ما رایی اگر بر دیگران تلخی به نزد ما چو حلوایی نباشد عیب در نوری کز او غافل بود کوری نباشد عیب حلوا را به طعن شخص صفرایی برآر از خاک جانی را ببین جان آسمانی را کز آن گردان شده ست ای جان مه و این چرخ خضرایی قدم بر نردبانی نه دو چشم اندر عیانی نه بدن را در زیانی نه که تا جان را بیفزایی درختی بین بسی بابر نه خشکش بینی و نی تر به سایه آن درخت اندر بخسپی و بیاسایی یکی چشمه عجب بینی که نزدیکش چو بنشینی شوی همرنگ او در حین به لطف و ذوق و زیبایی ندانی خویش را از وی شوی هم شیء و هم لاشی نماند کو نماند کی نماند رنگ و سیمایی چو با چشمه درآمیزی نماید شمس تبریزی درون آب همچون مه ز بهر عالم آرایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۱۲ رها کن ماجرا ای جان فروکن سر ز بالایی که آمد نوبت عشرت زمان مجلس آرایی چه باشد جرم و سهو ما به پیش یرلغ لطفت کجا تردامنی ماند چو تو خورشید ما رایی درآ ای تاج و تخت ما برون انداز رخت ما بسوزان هر چه می سوزی بفرما هر چه فرمایی اگر آتش زنی سوزی تو باغ عقل کلی را هزاران باغ برسازی ز بی عقلی و شیدایی وگر رسوا شود عاشق به صد مکروه و صد تهمت از این سویش بیالایی وزان سویش بیارایی نه تو اجزای آبی را بدادی تابش جوهر نه تو اجزای خاکی را بدادی حله خضرایی نه از اجزای یک آدم جهان پرآدمی کردی نه آنی که مگس را تو بدادی فر عنقایی طبیبی دید کوری را نمودش داروی دیده بگفتش سرمه ساز این را برای نور بینایی بگفتش کور اگر آن را که من دیدم تو می دیدی دو چشم خویش می کندی و می گشتی تماشایی زهی لطفی که بر بستان و گورستان همی ریزی زهی نوری که اندر چشم و در بی چشم می آیی اگر بر زندگان ریزی برون پرند از گردون وگر بر مردگان ریزی شود مرده مسیحایی غذای زاغ سازیدی ز سرگینی و مرداری چه داند زاغ کان طوطی چه دارد در شکرخایی چه گفت آن زاغ بیهوده که سرگینش خورانیدی نگهدار ای خدا ما را از آن گفتار و بدرایی چه گفت آن طوطی اخضر که شکر دادیش درخور به فضل خود زبان ما بدان گفتار بگشایی کیست آن زاغ سرگین چش کسی کو مبتلا گردد به علمی غیر علم دین برای جاه دنیایی کیست آن طوطی و شکرضمیر منبع حکمت که حق باشد زبان او چو احمد وقت گویایی مرا در دل یکی دلبر همی گوید خمش بهتر که بس جان های نازک را کند این گفت سودایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۱۳ بیا ای عارف مطرب چه باشد گر ز خوش خویی چو شعری نور افشانی و زان اشعار برگویی به جان جمله مردان به درد جمله بادردان که برگو تا چه می خواهی و زین حیران چه می جویی از آن روی چو ماه او ز عشق حسن خواه او بیاموزید ای خوبان رخ افروزی و مه رویی از آن چشم سیاه او وزان زلف سه تاه او الا ای اهل هندستان بیاموزید هندویی ز غمزه تیراندازش کرشمه ساحری سازش هلا هاروت و ماروتم بیاموزید جادویی ایا اصحاب و خلوتیان شده دل را چنان جویان ز لعل جان فزای او بیاموزید دلجویی ز خرمنگاه شش گوشه نخواهی یافتن خوشه روان شو سوی بی سویان رها کن رسم شش سویی همه عالم ز تو نالان تو باری از چه می نالی چو از تو کم نشد یک مو نمی دانم چه می مویی فدایم آن کبوتر را که بر بام تو می پرد کجایی ای سگ مقبل که اهل آن چنان کویی چو آن عمر عزیز آمد چرا عشرت نمی سازی چو آن استاد جان آمد چرا تخته نمی شویی در این دام است آن آهو تو در صحرا چه می گردی گهر در خانه گم کردی به هر ویران چه می پویی به هر روزی در این خانه یکی حجره نوی یابی تو یک تو نیستی ای جان تفحص کن که صدتویی اگر کفری و گر دینی اگر مهری و گر کینی همو را بین همو را دان یقین می دان که با اویی بماند آن نادره دستان ولیکن ساقی مستان گرفت این دم گلوی من که بفشارم گر افزویی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۱۴ درآمد در میان شهر آدم زفت سیلابی فنا شد چرخ و گردان شد ز نور پاک دولابی نبود آن شهر جز سودا بنی آدم در او شیدا برست از دی و از فردا چو شد بیدار از خوابی چو جوشید آب بادی شد که هر که را بپراند چو کاهش پیش باد تند باسهمی و باتابی چو که ها را شکافانید کان ها را پدید آرد ببینی لعل اندر لعل می تابد چو مهتابی در آن تابش ببینی تو یکی مه روی چینی تو دو دست هجر او پرخون مثال دست قصابی ز بوی خون دست او همه ارواح مست او همه افلاک پست او زهی بالطف وهابی مثال کشتنش باشد چو انگوری که کوبندش که تا فانی شود باقی شود انگور دوشابی اگر چه صد هزار انگور کوبی یک بود جمله چو وا شد جانب توحید جان را این چنین بابی بیاید شمس تبریزی بگیرد دست آن جان را در انگشتش کند خاتم دهد ملکی و اسبابی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۱۵ یکی گنجی پدید آمد در آن دکان زرکوبی زهی صورت زهی معنی زهی خوبی زهی خوبی زهی بازار زرکوبان زهی اسرار یعقوبان که جان یوسف از عشقش برآرد شور یعقوبی ز عشق او دو صد لیلی چو مجنون بند می درد کز این آتش زبون آید صبوری های ایوبی شده زرکوب و حق مانده تنش چون زرورق مانده جواهر بر طبق مانده چو زرکوبی کروبی بیا بنواز عاشق را که تو جانی حقایق را بزن گردن منافق را اگر از وی بیاشوبی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۱۶ اگر الطاف شمس الدین بدیده برفتادستی سوی افلاک روحانی دو دیده برگشادستی گشادستی دو دیده پرقدم را نیز از مستی ولی پرسعادت او در آن عالم نزادستی چو بنهادی قدم آن جا برفتی جسم از یادش که پنداری ز مادر او در آن عالم نزادستی میان خوبرویان جان شده چون ذره ها رقصان گهی مست جمالستی گهی سرمست باده ستی رخ خوبان روحانی که هر شاهی که دید آن را ز فرزین بند سوداها ز اسب خود پیادستی چو از مخدوم شمس الدین زدی لطفی به روی دل از این ها جمله روی دل شدی بی رنگ و سادستی بدیدی جمله شاهان را و خوبان را و ماهان را کمربسته به پیش او نشسته بر وسادستی اگر نه غیرت حضرت گرفتی دامن جاهش سزای جمله کردستی و داد حسن دادستی نه نفسی رهزنی کردی نه آوازه فنا بودی دل ذرات خاک از جان و جان از شاه شادستی اگر در آب می دیدی خیال روی چون آتش همه اجزای جرم خاک رقصان همچو بادستی ایا تبریز اگر سرت شدی محسوس هر حسی غلام خاک تو سنجر اسیرت کیقبادستی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۱۷ ز رنگ روی شمس الدین گرم خود بو و رنگستی مرا از روی این خورشید عارستی و ننگستی قرابه دل ز اشکستن شدی ایمن اگر از لطف شراب وصل آن شه را دمی در وی درنگستی به بزمش جان های ما ندانستی سر از پایان اگر نه هجر بدمستش به بدمستی و جنگستی الا ای ساقی بزمش بگردان جام باقی را چرا بر من دلت رحمی نیارد گویی سنگستی از آن می کو ز بهر شه دهان خویش بگشادی همه هستی فروبردی تو پنداری نهنگستی ز بانگ رعد آن دریا تو بنگر چون به جوش آید ولیک آن بحر می بودی و رعدش بانگ چنگستی روان گشته میش چون خون درون دل به هر سویی تو گویی دل چو قدسستی و می همچون فرنگستی که لشکرهای اسلام شه ما را درون قدس ز نصرت های یزدانی بر آن افرنگ هنگستی به یک ساغر نگردم مست تو ساقی بیشتر گردان خرابی گشتمی گر می ز جام شاه شنگستی ایا تبریز عقلم را خیال تو بشوراند تو گویی باده صافی خیالت گویی بنگستی ترنگ چنگ وصل او بپراندهمی جان را تو گویی عیسی خوش دم درون آن ترنگستی پیاپی گردد از وصلش قدح ها بر مثال آن که اندر جنگ سلطانی قدح تیر خدنگستی چنین عقلی که از تزویر مو در موی می بیند شمار موی عقل آن جا تو بینی گویی دنگستی ز تیزی های آن جامش که برق از وی فغان آید قدح در رو همی آید بریزش گویی لنگستی چه بالایی همی جوید می اندر مغز مستانش چو گردند شیرگیر از وی مگر گویی پلنگستی فراوان ریز در جانم از آن می های ربانی ز بحر صدر شمس الدین که کان خمر تنگستی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۱۸ اگر امروز دلدارم کند چون دوش بدمستی درافتد در جهان غوغا درافتد شور در هستی الا ای عقل شوریده بد و نیک جهان دیده که امروز است دست خون اگر چه دوش از او رستی درآمد ترک در خرگه چه جای ترک قرص مه کی دیده است ای مسلمانان مه گردون در این پستی چو گرد راه هین برجه هلا پا دار و گردن نه که مردن پیش دلبر به تو را زین عمر سردستی برو بی سر به میخانه بخور بی رطل و پیمانه کز این خم جهان چون می بجوشیدی برون جستی غلام و خاک آن مستم که شد هم جام و هم دستم غلامش چون شوی ای دل که تو خود عین آنستی چه غم داری در این وادی چو روی یوسفان دیدی اگر چه چون زنان حیران ز خنجر دست خود خستی منال ای دست از این خنجر چو در کف آمدت گوهر هزاران درد زه ارزد ز عشق یوسف آبستی خمش کن ای دل دریا از این جوش و کف اندازی زهی طرفه که دریایی چو ماهی چون در این شستی چه باشد شست روباهان به پیش پنجه شیران بدران شست اگر خواهی برو در بحر پیوستی نمی دانی که سلطانی تو عزراییل شیرانی تو آن شیر پریشانی که صندوق خود اشکستی عجب نبود که صندوقی شکسته گردد از شیری عجب از چون تو شیر آید که در صندوق بنشستی خمش کردم درآ ساقی بگردان جام راواقی زهی دوران و دور ما که بهر ما میان بستی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۱۹ غلام پاسبانانم که یارم پاسبانستی به چستی و به شبخیزی چو ماه و اخترانستی غلام باغبانانم که یارم باغبانستی به تری و به رعنایی چو شاخ ارغوانستی نباشد عاشقی عیبی وگر عیب است تا باشد که نفسم عیب دان آمد و یارم غیب دانستی اگر عیب همه عالم تو را باشد چو عشق آمد بسوزد جمله عیبت را که او بس قهرمانستی گذشتم بر گذرگاهی بدیدم پاسبانی را نشسته بر سر بامی که برتر ز آسمانستی کلاه پاسبانانه قبای پاسبانانه ولیک از های های او دو عالم در امانستی به دست دیدبان او یکی آیینه ای شش سو که حال شش جهت یک یک در آیینه بیانستی چو من دزدی بدم رهبر طمع کردم بدان گوهر برآوردم یکی شکلی که بیرون از گمانستی ز هر سویی که گردیدم نشانه تیر او دیدم ز هر شش سو برون رفتم که آن ره بی نشانستی همه سوها ز بی سو شد نشان از بی نشان آمد چو آمد راه واگشتن ز آینده نهانستی چو زان شش پرده تاری برون رفتم به عیاری ز نور پاسبان دیدم که او شاه جهانستی چو باغ حسن شه دیدم حقیقت شد بدانستم که هم شه باغبانستی و هم شه باغ جانستی از او گر سنگسار آیی تو شیشه عشق را مشکن ازیرا رونق نقدت ز سنگ امتحانستی ز شاهان پاسبانی خود ظریف و طرفه می آید چنان خود را خلق کرده که نشناسی که آنستی لباس جسم پوشیده که کمتر کسوه آن است سخن در حرف آورده که آن دونتر زبانستی به گل اندوده خورشیدی میان خاک ناهیدی درون دلق جمشیدی که گنج خاکدانستی زبان وحییان را او ز ازل وجه العرب بوده زبان هندوی گوید که خود از هندوانستی زمین و آسمان پیشش دو که برگ است پنداری که در جسم از زمینستی و در عمر از زمانستی ز یک خندش مصور شد بهشت ار هشت ور بیش است به چشم ابلهان گویی ز جنت ارمغانستی بر او صفرا کنند آنگه ز نخوت اصل سیم و زر که ما زر و هنر داریم و غافل زو که کانستی چه عذر آرند آن روزی که عذرا گردد از پرده چه خون گریند آن صبحی که خورشیدش عیانستی میان بلغم و صفرا و خون و مره و سودا نماید روح از تأثیر گویی در میانستی ز تن تا جان بسی راه است و در تن می نماند جان چنین دان جان عالم را کز او عالم جوانستی نه شخص عالم کبری چنین بر کار بی جان است که چرخ ار بی روانستی بدین سان کی روانستی زمین و آسمان ها را مدد از عالم عقل است که عقل اقلیم نورانی و پاک درفشانستی جهان عقل روشن را مددها از صفات آید صفات ذات خلاقی که شاه کن فکانستی که این تیر عوارض را که می پرد به هر سویی کمان پنهان کند صانع ولی تیر از کمانستی اگر چه عقل بیدار است آن از حی قیوم است اگر چه سگ نگهبان است تأثیر شبانستی چو سگ آن از شبان بیند زیانش جمله سودستی چو سگ خود را شبان بیند همه سودش زیانستی چو خود را ملک او بینی جهان اندر جهان باشی وگر خود را ملک دانی جهان از تو جهانستی تو عقل کل چو شهری دان سواد شهر نفس کل و این اجزا در آمدشد مثال کاروانستی خنک آن کاروانی کان سلامت با وطن آید غنیمت برده و صحت و بختش همعنانستی خفیر ارجعی با او بشیر ابشروا بر ره سلام شاه می آرند و جان دامن کشانستی خواطر چون سوارانند و زوتر زی وطن آیند و یا بازان و زاغانند پس در آشیانستی خواطر رهبرانند و چو رهبر مر تو را بار است مقامت ساعد شه دان که شاه شه نشانستی وگر زاغ است آن خاطر که چشمش سوی مردار است کسی کش زاغ رهبر شد به گورستان روانستی چو در مازاغ بگریزی شود زاغ تو شهبازی که اکسیر است شادی ساز او را کاندهانستی گر آن اصلی که زاغ و باز از او تصویر می یابد تجلی سازدی مطلق اصالت را یگانستی ور آن نوری کز او زاید غم و شادی به یک اشکم دمی پهلو تهی کردی همه کس شادمانستی همه اجزا همی گویند هر یک ای همه تو تو همین گفت ار نه پرده ستی همه با همگنانستی درخت جان ها رقصان ز باد این چنین باده گران باد آشکارستی نه لنگر بادبانستی درای کاروان دل به گوشم بانگ می آرد گر آن بانگش به حس آید هر اشتر ساربانستی درافتد از صدف هر دم صدف بازش خورد در دم وگر نه عین کری هم کران را ترجمانستی سهیل شمس تبریزی نتابد در یمن ور نی ادیم طایفی گشتی به هر جا سختیانستی ضیاوار ای حسام الدین ضیاء الحق گواهی ده ندیدی هیچ دیده گر ضیا نه دیدبانستی گواهی ضیا هم او گواهی قمر هم رو گواهی مشک اذفربو که بر عالم وزانستی اگر گوشت شود دیده گواهی ضیا بشنو ولی چشم تو گوش آمد که حرفش گلستانستی چو از حرفی گلستانی ز معنی کی گل استانی چو پا در قیر جزوستت حجابت قیروانستی کتاب حس به دست چپ کتاب عقل دست راست تو را نامه به چپ دادند که بیرون ز آستانستی چو عقلت طبع حس دارد و دست راست خوی چپ و تبدیل طبیعت هم نه کار داستانستی خداوندا تو کن تبدیل که خود کار تو تبدیل است که اندر شهر تبدیلت زبان ها چون سنانستی عدم را در وجود آری از این تبدیل افزونتر تو نور شمع می سازی که اندر شمعدانستی تو بستان نامه از چپم به دست راستم درنه تو تانی کرد چپ را راست بنده ناتوانستی ترازوی سبک دارم گرانش کن به فضل خود تو که را که کنی زیرا نه کوه از خود گرانستی کمال لطف داند شد کمال نقص را چاره که قعر دوزخ ار خواهی به از صدر جنانستی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۲۰ گر آبت بر جگر بودی دل تو پس چه کاره ستی تنت گر آن چنان بودی که گفتی دل نگاره ستی وگر بر کار بودی دل درون کارگاه عشق ملالت بر برون تو نمی گویی چه کاره ستی غنیمت دار رمضان را چو عیدت روی ننموده ست و عیدت گر کنارستی ز غم جان برکناره ستی چو روشن گشتی از طاعت شدی تاریک از عصیان دل بیچاره را می دان که او محتاج چاره ستی وگر محتاج این طاعت نماندستی دل مسکین ورای کفر و ایمان دل همیشه در نظاره ستی تو گویی جان من لعل است مگر نبود بدین لعلی ز تابش های خورشیدش مبر گو سنگ خاره ستی به گرد قلعه ظلمت نماندی سنگ یک پاره اگر خود منجنیق صوم دایم سوی باره ستی بزن این منجنیق صوم قلعه کفر و ظلمت بر اگر بودی مسلمانی مؤذن بر مناره ستی اگر از عید قربان سرافرازان بدانندی نه هر پاره ز گاو نفس آویز قناره ستی اگر سوز دل مسکین بدیدییی از این لقمه ز بهر ساکنی سوزش شکم سوزی هماره ستی در اول منزلت این عشق با این لوت ضدانند اگر این عشق باره ستی چرا او لوت باره ستی همه عالم خر و گاوان به عیش اندرخزیدندی اگر عاشق بدی آن کس که دایم لوت خواره ستی اگر دیدی تو ظلمت ها ز قوت های این لقمه ز جور نفس تردامن گریبان هات پاره ستی به تدریج ار کنی تو پی خر دجال از روزه ببینی عیسی مریم که در میدان سواره ستی اگر امر تصوموا را نگهداری به امر رب به هر یا رب که می گویی تو لبیکت دوباره ستی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۲۱ اگر یار مرا از من غم و سودا نبایستی مرا صد در دکان بودی مرا صد عقل و رایستی وگر کشتی رخت من نگشتی غرقه دریا فلک با جمله گوهرهاش پیش من گدایستی وگر از راه اندیشه بدین مستان رهی بودی خرد در کار عشق ما چرا بی دست و پایستی وگر خسرو از این شیرین یکی انگشت لیسیدی چرا قید کله بودی چرا قید قبایستی طبیب عشق اگر دادی به جالینوس یک معجون چرا بهر حشایش او بدین حد ژاژخایستی ز مستی تجلی گر سر هر کوه را بودی مثال ابر هر کوهی معلق بر هوایستی وگر غولان اندیشه همه یک گوشه رفتندی بیابان های بی مایه پر از نوش و نوایستی وگر در عهده عهدی وفایی آمدی از ما دلارام جهان پرور بر آن عهد و وفایستی وگر این گندم هستی سبکتر آرد می گشتی متاع هستی خلقان برون زین آسیایستی وگر خضری دراشکستی به ناگه کشتی تن را در این دریا همه جان ها چو ماهی آشنایستی ستایش می کند شاعر ملک را و اگر او را ز خویش خود خبر بودی ملک شاعر ستایستی وگر جبار بربستی شکسته ساق و دستش را نه در جبر و قدر بودی نه در خوف و رجایستی در آن اشکستگی او گر بدیدی ذوق اشکستن نه از مرهم بپرسیدی نه جویای دوایستی نشان از جان تو این داری که می باید نمی باید نمی باید شدی باید اگر او را ببایستی وگر از خرمن خدمت تو ده سالار منبل را یکی برگ کهی بودی گنه بر کهربایستی فراز آسمان صوفی همی رقصید و می گفت این زمین کل آسمان گشتی گرش چون من صفایستی خمش کن شعر می ماند و می پرند معنی ها پر از معنی بدی عالم اگر معنی بپایستی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۲۲ دل پردرد من امشب بنوشیده ست یک دردی از آنچ زهره ساقی بیاوردش ره آوردی چه زهره دارد و یارا که خواب آرد حشر ما را که امشب می نماید عشق بر عشاق پامردی زنان در تعزیت شب ها نمی خسبند از نوحه تو مرد عاشقی آخر زبون خواب چون گردی دلا می گرد چون بیدق به گرد خانه آن شه بترس از مات و از قایم چو نطع عشق گستردی مرا هم خواب می باید ولیکن خواب می ناید که بیرون شد مزاج من هم از گرمی هم از سردی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۲۳ دل آتش پرست من که در آتش چو گوگردی به ساقی گو که زود آخر هم از اول قدح دردی بیا ای ساقی لب گز تو خامان را بدان می پز زهی بستان و باغ و رز کز آن انگور افشردی نشان بدهم که کس ندهد نشان این است ای خوش قد که آن شب بردیم بیخود بدان مه روم بسپردی تو عقلا یاد می داری که شاه عقلم از یاری چو داد آن باده ناری به اول دم فرومردی دو طشت آورد آن دلبر یکی ز آتش یکی پرزر چو زر گیری بود آذر ور آتش برزنی بردی ببین ساقی سرکش را بکش آن آتش خوش را چه دانی قدر آتش را که آن جا کودک خردی ز آتش شاد برخیزی ز شمس الدین تبریزی ور اندر زر تو بگریزی مثال زر بیفسردی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۲۴ اگر آب و گل ما را چو جان و دل پری بودی به تبریز آمدی این دم بیابان را بپیمودی بپر ای دل که پر داری برو آن جا که بیماری نماندی هیچ بیماری گر او رخسار بنمودی چه کردی آن دل مسکین اگر چون تن گران بودی اگر پرش ببخشیدی بر او دلبر ببخشودی دریغا قالبم را هم ز بخشش نیم پر بودی که بر تبریزیان در ره دواسپه او برافزودی مبارک بادشان این ره به توفیق و امان الله به هر شهری و هر جایی به هر دشتی و هر رودی دلم همراه ایشان شد که شبشان پاسبان باشد اگر پیدا بدی پاسش یکی همراه نغنودی بپرید ای شهان آن سو که یابید آنچ قسمت شد نحاسی را ز اکسیری ایازی را ز محمودی روید ای عاشقان حق به اقبال ابد ملحق روان باشید همچون مه به سوی برج مسعودی به برج عاشقان شه میان صادقان ره که از سردان و مردودان شود جوینده مردودی بپر ای دل به پنهانی به پر و بال روحانی گرت طالب نبودی شه چنین پرهات نگشودی در احسان سابق است آن شه به وعده صادق است آن شه اگر نه خالق است آن شه تو را از خلق نربودی برون از نور و دود است او که افروزید این آتش از این آتش خرد نوری از این آذر هوا دودی دلا اندر چه وسواسی که دود از نور نشناسی بسوز از عشق نور او درون نار چون عودی نه از اولاد نمرودی که بسته آتش و دودی چو فرزند خلیلی تو مترس از دود نمرودی در آتش باش جان من یکی چندی چو نرم آهن که گر آتش نبودی خود رخ آیینه که زدودی چه آسان می شود مشکل به نور پاک اهل دل چنانک آهن شود مومی ز کف شمع داوودی ز شمس الدین شناس ای دل چو بر تو حل شود مشکل تجلی بهر موسی دان به جودی که رسد جودی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۲۵ اگر گل های رخسارش از آن گلشن بخندیدی بهار جان شدی تازه نهال تن بخندیدی وگر آن جان جان جان به تن ها روی بنمودی تنم از لطف جان گشتی و جان من بخندیدی ور آن نور دو صد فردوس گفتی هی قنق گلدم شدی این خانه فردوسی چو گل مسکن بخندیدی وگر آن ناطق کلی زبان نطق بگشادی تن مرده شدی گویا دل الکن بخندیدی گر آن معشوق معشوقان بدیدستی به مکر و فن روان ها ذوفنون گشتی و هر یک فن بخندیدی دریدی پرده ها از عشق و آشوبی درافتادی شدندی فاش مستوران گر او معلن بخندیدی گر آن سلطان خوبی از گریبان سر برآوردی همه دراعه های حسن تا دامن بخندیدی ور آن ماه دو صد گردون به ناگه خرمنی کردی طرب چون خوشه ها کردی و چون خرمن بخندیدی ور او یک لطف بنمودی گشادی چشم جان ها را خشونت ها گرفتی لطف و هر اخشن بخندیدی شهنشاه شهنشاهان و قانان چون عطا دادی به مسکینی شدی او گنج و بر مخزن بخندیدی از آن می های لعل او ز پرده غیب رو دادی حسن مستک شدی بی می و بر احسن بخندیدی ور آن لعل لبان او گهرها دادی از حکمت شدی مرمر مثال لعل و بر معدن بخندیدی ور آن قهار عاشق کش به مهر آمیزشی کردی که خارا بدادی شیر و تا آهن بخندیدی وگر زالی از آن رستم بیابیدی نظر یک دم به حق بر رستم دستان صف اشکن بخندیدی در آن روزی که آن شیر وغا مردی کند پیدا نه بر شیران مست آن روز مرد و زن بخندیدی پیاپی ساقی دولت روان کردی می خلت که تا ساغر شدی سرمست وز می دن بخندیدی هر آن جانی که دست شمس تبریزی ببوسیدی حیاتش جاودان گشتی و بر مردن بخندیدی بدیدی زود امن او ز مردی جنگ می جستی کراهت داشتی بر امن و بر مؤمن بخندیدی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۲۶ نکو بنگر به روی من نه آنم من که هر باری ببین دریای شیرینی ببین موج گهر باری کی بگریزد ز دست حق کی پرهیزد ز شست حق قیامت کو که تا بیند به نقد این شور و شر باری یکی دستش چو قبض آمد یکی دستش چو بسط آمد نداری زین دو بیرون شو گه باش و سفر باری چو عیسی گر شکر خندی شکرخنده ببین از وی چو موسی گر کمر بندی بر آن کوه کمر باری شدی دربان هر دونی به زیر بام گردونی به کوی یار ما دررو که بینی بام و در باری به شاخ گل همی گفتم چه می رقصی در این گلخن درآ در باغ جان بنگر شکوفه و شاخ تر باری عطارد را همی گفتم به فضل و فن شدی غره قلم بشکن بیا بشنو پیام نیشکر باری به گوش زهره می گفتم که گوشت گرم شد از می سر اندر بزم سلطان کن ببین سودای سر باری چو سوسن صد زبان داری زبان درکش از این زاری ز غنچه بسته لب بشنو ز خاموشان خبر باری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۲۷ بنامیزد نگویم من که تو آنی که هر باری زهی صورت بدان صورت نمی مانی که هر باری بسوزد دل اگر گویم همان دلدار پیشینی بسوزد جان اگر گویم همان جانی که هر باری فلک هم خرقه ازرق بدرد زود تا دامن اگر تو آستین زان سان برافشانی که هر باری زهی خلوت زهی شاهی مسلم گشت آگاهی اگر زان سان من و ما را برون رانی که هر باری بنال ای بلبل بیخود که سوز دیگر آوردی بدان دم نامه گل را نمی خوانی که هر باری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۲۸ مروت نیست در سرها که اندازند دستاری کجا گیرد نظام ای جان به صرفه خشک بازاری رها کن گرگ خونی را که رو نارد بدان صیدی رها کن صرفه جویی را که برناید بدین کاری چه باشد زر چه باشد جان چه باشد گوهر و مرجان چو نبود خرج سودایی فدای خوبی یاری ز بخل ار طوق زر دارم مرا غلی بود غلی وگر خلخال زر دارم مرا خاری بود خاری برو ای شاخ بی میوه تهی می گرد چون چرخی شدستی پاسبان زر هلا می پیچ چون ماری تو زر سرخ می گویش که او زرد است و رنجوری تو خواجه شهر می خوانش که او را نیست شلواری چرا از بهر همدردان نبازم سیم چون مردان چرا چون شربت شافی نباشم نوش بیماری نتانم بد کم از چنگی حریف هر دل تنگی غذای گوش ها گشته به هر زخمی و هر تاری نتانم بد کم از باده ز ینبوع طرب زاده صلای عیش می گوید به هر مخمور و خماری کرم آموز تو یارا ز سنگ مرمر و خارا که می جوشد ز هر عرقش عطابخشی و ایثاری چگونه میر و سرهنگی که ننگ صخره و سنگی چگونه شیر حق باشد اسیر نفس سگساری خمش کردم که رب دین نهان ها را کند تعیین نماید شاخ زشتش را وگرچه هست ستاری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۲۹ ایا نزدیک جان و دل چنین دوری روا داری به جانی کز وصالت زاد مهجوری روا داری گرفتم دانه تلخم نشاید کشت و خوردن را تو با آن لطف شیرین کار این شوری روا داری تو آن نوری که دوزخ را به آب خود بمیرانی مرا در دل چنین سوزی و محروری روا داری اگر در جنت وصلت چو آدم گندمی خوردم مرا بی حله وصلت بدین عوری روا داری مرا در معرکه هجران میان خون و زخم جان مثال لشکر خوارزم با غوری روا داری مرا گفتی تو مغفوری قبول قبله نوری چنین تعذیب بعد از عفو و مغفوری روا داری مها چشمی که او روزی بدید آن چشم پرنورت به زخم چشم بدخواهان در او کوری روا داری جهان عشق را اکنون سلیمان بن داوودی معاذالله که آزار یکی موری روا داری تو آن شمسی که نور تو محیط نورها گشته ست سوی تبریز واگردی و مستوری روا داری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۳۰ دلم همچون قلم آمد در انگشتان دلداری که امشب می نویسد زی نویسد باز فردا ری قلم را هم تراشد او رقاع و نسخ و غیر آن قلم گوید که تسلیمم تو دانی من کیم باری گهی رویش سیه دارد گهی در موی خود مالد گه او را سرنگون دارد گهی سازد بدو کاری به یک رقعه جهانی را قلم بکشد کند بی سر به یک رقعه قرانی را رهاند از بلا آری کر و فر قلم باشد به قدر حرمت کاتب اگر در دست سلطانی اگر در کف سالاری سرش را می شکافد او برای آنچ او داند که جالینوس به داند صلاح حال بیماری نیارد آن قلم گفتن به عقل خویش تحسینی نداند آن قلم کردن به طبع خویش انکاری اگر او را قلم خوانم و اگر او را علم خوانم در او هوش است و بی هوشی زهی بی هوش هشیاری نگنجد در خرد وصفش که او را جمع ضدین است چه بی ترکیب ترکیبی عجب مجبور مختاری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۳۱ چو سرمست منی ای جان ز درد سر چه غم داری چو آهوی منی ای جان ز شیر نر چه غم داری چو مه روی تو من باشم ز سال و مه چه اندیشی چو شور و شوق من هستت ز شور و شر چه غم داری چو کان نیشکر گشتی ترش رو از چه می باشی براق عشق رامت شد ز مرگ خر چه غم داری چو من با تو چنین گرمم چه آه سرد می آری چو بر بام فلک رفتی ز خشک و تر چه غم داری خوش آوازی من دیدی دواسازی من دیدی رسن بازی من دیدی از این چنبر چه غم داری بر این صورت چه می چفسی ز بی معنی چه می ترسی چو گوهر در بغل داری ز بی گوهر چه غم داری ایا یوسف ز دست تو که بگریزد ز شست تو همه مصرند مست تو ز کور و کر چه غم داری چو با دل یار غاری تو چراغ چار یاری تو فقیر ذوالفقاری تو از آن خنجر چه غم داری گرفتی باغ و برها را همی خور آن شکرها را اگر بستند درها را ز بند در چه غم داری چو مد و جر خود دیدی چو بال و پر خود دیدی چو کر و فر خود دیدی ز هر بی فر چه غم داری ایا ای جان جان جان پناه جان مهمانان ایا سلطان سلطانان تو از سنجر چه غم داری خمش کن همچو ماهی تو در آن دریای خوش دررو چو اندر قعر دریایی تو از آذر چه غم داری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۳۲ کی افسون خواند در گوشت که ابرو پر گره داری نگفتم با کسی منشین که باشد از طرب عاری یکی پر زهر افسونی فرو خواند به گوش تو ز صحن سینه پر غم دهد پیغام بیماری چو دیدی آن ترش رو را مخلل کرده ابرو را از او بگریز و بشناسشچرا موقوف گفتاری چه حاجت آب دریا را چشش چون رنگ او دیدی که پر زهرت کند آبش اگر چه نوش منقاری لطیفان و ظریفانی که بودستند در عالم رمیده و بدگمان بودند همچون کبک کهساری گر استفراغ می خواهی از آن طزغوی گندیده مفرح بدهمت لیکن مکن دیگر وحل خواری الا یا صاحب الدار ادر کأسا من النار فدفینی و صفینی و صفو عینک الجاری فطفینا و عزینا فان عدنا فجازینا فانا مسنا ضر فلا ترضی باضراری ادر کأسا عهدناه فانا ما جحدناه فعندی منه آثار و انی مدرک ثاری ادر کأسا باجفانی فدا روحی و ریحانی و انت المحشر الثانی فاحیینا بمدرار فاوقد لی مصابیحی و ناولنی مفاتیحی و غیرنی و سیرنی بجود کفک الساری چو نامت پارسی گویم کند تازی مرا لابه چو تازی وصف تو گویم برآرد پارسی زاری بگه امروز زنجیری دگر در گردنم کردی زهی طوق و زهی منصب که هست آن سلسله داری چو زنجیری نهی بر سگ شود شاه همه شیران چو زنگی را دهی رنگی شود رومی و روم آری الا یا صاحب الکاس و یا من قلبه قاسی اتبلینی بافلاسی و تعلینی باکثاری لسان العرب و الترک هما فی کاسک المر فناول قهوه تغنی من اعساری و ایساری مگر شاه عرب را من بدیدم دوش خواب اندر چه جای خواب می بینم جمالش را به بیداری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۳۳ برآ بر بام ای عارف بکن هر نیم شب زاری کبوترهای دل ها را توی شاهین اشکاری بود جان های پابسته شوند از بند تن رسته بود دل های افسرده ز حر تو شود جاری بسی اشکوفه و دل ها که بنهادند در گل ها همی پایند یاران را به دعوتشان بکن یاری به کوری دی و بهمن بهاری کن بر این گلشن درآور باغ مزمن را به پرواز و به طیاری ز بالا الصلایی زن که خندان است این گلشن بخندان خار محزون را که تو ساقی اقطاری دلی دارم پر از آتش بزن بر وی تو آبی خوش نه ز آب چشمه جیحون از آن آبی که تو داری به خاک پای تو امشب مبند از پرسش من لب بیا ای خوب خوش مذهب بکن با روح سیاری چو امشب خواب من بستی مبند آخر ره مستی که سلطان قوی دستی و هش بخشی و هشیاری چرا بستی تو خواب من برای نیکویی کردن ازیرا گنج پنهانی و اندر قصد اظهاری زهی بی خوابی شیرین بهیتر از گل و نسرین فزون از شهد و از شکر به شیرینی خوش خواری به جان پاکت ای ساقی که امشب ترک کن عاقی که جان از سوز مشتاقی ندارد هیچ صباری بیا تا روز بر روزن بگردیم ای حریف من ازیرا مرد خواب افکن درآمد شب به کراری بر این گردش حسد آرد دوار چرخ گردونی که این مغز است و آن قشر است و این نور است و آن ناری چه کوتاه است پیش من شب و روز اندر این مستی ز روز و شب رهیدم من بدین مستی و خماری حریف من شو ای سلطان به رغم دیده شیطان که تا بینی رخ خوبان سر آن شاهدان خاری مرا امشب شهنشاهی لطیف و خوب و دلخواهی برآورده ست از چاهی رهانیده ز بیماری به گرد بام می گردم که جام حارسان خوردم تو هم می گرد گرد من گرت عزم است میخواری چو با مستان او گردی اگر مسی تو زر گردی وگر پایی تو سر گردی وگر گنگی شوی قاری در این دل موج ها دارم سر غواص می خارم ولی کو دامن فهمی سزاوار گهرباری دهان بستم خمش کردم اگر چه پرغم و دردم خدایا صبرم افزون کن در این آتش به ستاری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۳۴ مها یک دم رعیت شو مرا شه دان و سالاری اگر مه را جفا گویم بجنبان سر بگو آری مرا بر تخت خود بنشان دوزانو پیش من بنشین مرا سلطان کن و می دو به پیشم چون سلحداری شها شیری تو من روبه تو من شو یک زمان من تو چو روبه شیرگیر آید جهان گوید خوش اشکاری چنان نادر خداوندی ز نادر خسروی آید که بخشد تاج و تخت خود مگر چون تو کلهداری ز بس احسان که فرمودی چنانم آرزو آمد که موسی چون سخن بشنود در می خواست دیداری یکی کف خاک بستان شد یکی کف خاک بستانبان که زنده می شود زین لطف هر خاکی و مرداری تو خود بی تخت سلطانی و بی خاتم سلیمانی تو ماهی وین فلک پیشت یکی طشت نگوساری کی باشد عقل کل پیشت یکی طفلی نوآموزی چه دارد با کمال تو به جز ریشی و دستاری گلیم موسی و هارون به از مال و زر قارون چرا شاید که بفروشی تو دیداری به دیناری مرا باری بحمدالله چه قرص مه چه برگ که ز مستی خود نمی دانم یکی جو را ز قنطاری سر عالم نمی دارم بیار آن جام خمارم ز هست خویش بیزارم چه باشد هست من باری سگ کهفی که مجنون شد ز شیر شرزه افزون شد خمش کردم که سرمستم نباید بسکلد تاری بهل ای دل چو بینایی سخن گویی و رعنایی هلا بگذار تا یابی از این اطلس کلهواری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۳۵ هر آن بیمار مسکین را که از حد رفت بیماری نماند مر ورا ناله نباشد مر ورا زاری نباشد خامشی او را از آن کان درد ساکن شد چو طاقت طاق شد او را خموش است او ز ناچاری زمان رقت و رحمت بنالید از برای او شما یاران دلدارید گرییدش ز دلداری ازیرا ناله یاران بود تسکین بیماران نگنجد در چنین حالت به جز ناله شما یاری بود کاین ناله ها درهم شود آن درد را مرهم درآرد آن پری رو را ز رحمت در کم آزاری به ناگاهان فرود آید بگوید هی قنق گلدم شود خرگاه مسکینان طربگاه شکرباری خمار هجر برخیزد امیر بزم بنشیند قدح گردان کند در حین به قانون های خماری همه اجزای عشاقان شود رقصان سوی کیوان هوا را زیر پا آرد شکافد کره ناری به سوی آسمان جان خرامان گشته آن مستان همه ره جوی از باده مثال دجله ها جاری زهی کوچ و زهی رحلت زهی بخت و زهی دولت من این را بی خبر گفتم حریفا تو خبر داری زره کاسد شود آن جا سلح بی قیمتی گردد سیاست های شاه ما چو درهم سوخت غداری چو خوف از خوف او گم شد خجل شد امن از امنش به پیش شمع علم او فضیحت گشته طراری فضیحت شد کژی لیکن به زودی دامن لطفش بر او هم رحمتی کرد و بپوشیدش به ستاری که تا الطاف مخدومی شمس الحق تبریزی ببیند دیده دشمن نماند کفر و انکاری همه اضداد از لطفش بپوشد خلعتی دیگر ز خجلت جمله محو آمد چو گیرد لطف بسیاری دگربار از میان محو عجب نومستیی یابند برویند از میان نفی چون کز خار گلزاری پس آنگه دیده بگشایند جمال عشق را بینند همه حکم و همه علم و همه حلم است و غفاری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۳۶ مثال باز رنجورم زمین بر من ز بیماری نه با اهل زمین جنسم نه امکان است طیاری چو دست شاه یاد آید فتد آتش به جان من نه پر دارم که بگریزم نه بالم می کند یاری الا ای باز مسکین تو میان جغدها چونی نفاقی کردیی گر عشق رو بستی به ستاری ولیکن عشق کی پنهان شود با شعله سینه خصوصا از دو دیده سیل همچون چشمه جاری بس استت عزت و دوران ز ذوق عشق پرلذت کجا پیدا شود با عشق یا تلخی و یا خواری اگر چه تو نداری هیچ مانند الف عشقت به صدر حرف ها دارد چرا زان رو که آن داری حلاوت های جاویدان درون جان عشاق است ز بهر چشم زخم است این نفیر و این همه زاری تن عاشق چو رنجوران فتاده زار بر خاکی نیابد گرد ایشان را به معنی مه به سیاری مغفل وار پنداری تو عاشق را ولیکن او به هر دم پرده می سوزد ز آتش های هشیاری لباس خویش می درد قبای جسم می سوزد که تا وقت کنار دوست باشد از همه عاری به غیر دوست هر چش هست طراران همی دزدند به معنی کرده او زین فعل بر طرار طراری که تا خلوت کند ز ایشان کند مشغول ایشان را بگیرد خانه تجرید و خلوت را به عیاری ندانی سر این را تو که علم و عقل تو پرده است برون غار و تو شادان که خود در عین آن غاری بدرد زهره جانت اگر ناگاه بینی تو که از اصحاب کهف دل چگونه دور و اغیاری ز یک حرفی ز رمز دل نبردی بوی اندر عمر اگر چه حافظ اهلی و استادی تو ای قاری چه دورت داشتند ایشان که قطب کارها گشتی و از این اشغال بی کاران نداری تاب بی کاری تو را دم دم همی آرند کاری نو به هر لحظه که تا نبود فراغت هیچ بر قانون مکاری گهی سودای استادی گهی شهوت درافتادی گهی پشت سپه باشی گهی دربند سالاری دمار و ویل بر جانت اگر مخدوم شمس الدین ز تبریزت نفرماید زکات جان خود یاری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۳۷ مگردانید با دلبر به حق صحبت و یاری هر آنچ دوش می گفتم ز بی خویشی و بیماری وگر ناگه قضاء الله از این ها بشنود آن مه خود او داند که سودایی چه گوید در شب تاری چو نبود عقل در خانه پریشان باشد افسانه گهی زیر و گهی بالا گهی جنگ و گهی زاری اگر شور مرا یزدان کند توزیع بر عالم نبینی هیچ یک عاقل شوند از عقل ها عاری مگر ای عقل تو بر من همه وسواس می ریزی مگر ای ابر تو بر من شراب شور می باری مسلمانان مسلمانان شما دل ها نگهدارید مگردا کس به گرد من نه نظاره نه دلداری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۳۸ حجاب از چشم بگشایی که سبحان الذی اسری جمال خویش بنمایی که سبحان الذی اسری شراب عشق می جوشی از آن سوتر ز بی هوشی هزاران عقل بربایی که سبحان الذی اسری نهی بر فرق جان تاجی بری دل را به معراجی ز دو کونش برافزایی که سبحان الذی اسری بپرد دل بیابان ها شود پیش از همه جان ها به ناگاهش تو پیش آیی که سبحان الذی اسری هر آن کس را که برداری به اجلالش فرود آری در آن بستان بی جایی که سبحان الذی اسری دلم هر لحظه می پرد لباس صبر می درد از آن شادی که با مایی که سبحان الذی اسری ز هر شش سوی بگریزم در آن حضرت درآویزم که بس دلبند و زیبایی که سبحان الذی اسری حیاتی داد جان ها را به رقص آورده دل ها را عدم را کرده سودایی که سبحان الذی اسری گریزان شو به علیین دلا یعنی صلاح الدین چو تو بی دست و بی پایی که سبحان الذی اسری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۳۹ یکی طوطی مژده آور یکی مرغی خوش آوازی چه باشد گر به سوی ما کند هر روز پروازی دراندازد به جان عاقلان بی خبر سوزی بسازد بهر مشتاقان به رسم مطربان سازی کند هنبازی طوطی صبا را از برای شه که او را نیست در پاکی و بیناییش هنبازی بجوشد بار دیگر از جمالش شادی تازه درآید بار دیگر از وصالش در فلک تازی به ناگاهان نماید روی آن پشت و پناه من ببینی عقل ترسان را به پای عشق سربازی همه عاشق شوندش زار هم بی دین و هم بادین همه صادق شوند او را نماند هیچ طنازی شود گوش طبیعت هم ز سر غیب ها واقف شود دیده فروبسته ز خاک پای او بازی شود بازار مه رویان از آن مه رو فروبسته شود دروازه عشرت از آن می روی در بازی شود شب های تاریک فراق آن صنم روشن بگوید وصل خوش نکته به گوش هجر یک رازی که رسم و قاعده غم ها ز جان خلق بردارند رسیده عمر ما آخر نهد از عیش آغازی درون بحر بی پایان مرگ و نیستی جان ها بود ایمن چو بر دریا بود مرغاب یا قازی به غیر ناطقه غیرت نبودت هیچ بدگویی نبودستت به جز هم مشک زلفین تو غمازی که از عشقت بسی جان ها چو چوب خشک می سوزد ز غیرت گشته با خلقان یکی بدگو و همازی الا ای آنک یک پرتو از آن رخسار بنمایی خنک گردد همه دل ها نماند حسرت و آزی الا ای کان ربانی شمس الدین تبریزی رخ همچون زرم دارد برای وصل تو گازی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۴۰ چو شیر و انگبین جانا چه باشد گر درآمیزی عسل از شیر نگریزد تو هم باید که نگریزی اگر نالایقم جانا شوم لایق به فر تو وگر ناچیز و معدومم بیابم از تو من چیزی یکی قطره شود گوهر چو یابد او علف از تو که قافی شود ذره چو دربندی و بستیزی همه خاکیم روینده ز آب ذکر و باد دم گلی که خندد و گرید کز او فکری بینگیزی گلستانی کنش خندان و فرمانی به دستش ده که ای گلشن شدی ایمن ز آفت های پاییزی گهی در صورت آبی بیایی جان دهی گل را گهی در صورت بادی به هر شاخی درآویزی درختی بیخ او بالا نگونه شاخه های او به عکس آن درختانی که سعدی اند و شونیزی گهی گویی به گوش دل که در دوغ من افتادی منم جان همه عالم تو چون از جان بپرهیزی گهی زانوت بربندم چو اشتر تا فروخسپی گهی زانوت بگشایم که تا از جای برخیزی منال ای اشتر و خامش به من بنگر به چشم هش که تمییز نوت بخشم اگر چه کان تمییزی توی شمع و منم آتش چو افتم در دماغت خوش یکی نیمه فروسوزی یکی نیمه فروریزی به هر سوزی چو پروانه مشو قانع بسوزان سر به پیش شمع چون لافی این سودای دهلیزی اگر داری سر مستان کله بگذار و سر بستان کله دارند و سرها نی کلهداران پالیزی سر آن ها راست که با او درآوردند سر با سر کم از خاری که زد با گل ز چالاکی و سرتیزی تو هر چیزی که می جویی مجویش جز ز کان او که از زر هم زری یابند و از ارزیز ارزیزی خمش کن قصه عمری به روزی کی توان گفتن کجا آید ز یک خشتک گریبانی و تیریزی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۴۱ الا ای جان جان جان چو می بینی چه می پرسی الا ای کان کان کان چو با مایی چه می ترسی ز لا و لم مسلم شو به هر سو کت کشم می رو به قدوست کشم آخر که خانه زاده قدسی چه در بحث اصولی تو چه دربند فصولی تو چه جنس و نوع می جویی کز این نوعی و زین جنسی اگر دامان جان گیری به ترک این و آن گیری که از جمله مبرایی نه از جنی نه از انسی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۴۲ بتاب ای ماه بر یارم بگو یارا اغاپوسی بزن ای باد بر زلفش که ای زیبا اغاپوسی گر اینجایی گر آنجایی وگر آیی وگر نایی همه قندی و حلوایی زهی حلوا اغاپوسی ملامت نشنوم هرگز نگردم در طلب عاجز نباشد عشق بازیچه بیا حقا اغاپوسی اگر در خاک بنهندم توی دلدار و دلبندم وگر بر چرخ آرندم از آن بالا اغاپوسی اگر بالای که باشم چو رهبان عشق تو جویم وگر در قعر دریاام در آن دریا اغاپوسی ز تاب روی تو ماها ز احسان های تو شاها شده زندان مرا صحرا در آن صحرا اغاپوسی چو مست دیدن اویم دو دست از شرم واشویم بگیرم در رهش گویم که ای مولا اغاپوسی دلارام خوش روشن ستیزه می کند با من بیار ای اشک و بر وی زن بگو ایلا اغاپوسی تو را هر جان همی جوید که تا پای تو را بوسد ندارد زهره تا گوید بیا اینجا اغاپوسی وگر از بنده سیرآبی بگیری خشم و دیر آیی بماند بی کس و تنها تو را تنها اغاپوسی بیا ای باغ و ای گلشن بیا ای سرو و ای سوسن برای کوری دشمن بگو ما را اغاپوسی بیا پهلوی من بنشین به رسم و عادت پیشین بجنبان آن لب شیرین که مولانا اغاپوسی منم نادان توی دانا تو باقی را بگو جانا به گویایی افیغومی به ناگویا اغاپوسی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۴۳ بیا ای شاه خودکامه نشین بر تخت خودکامی بیا بر قلب رندان زن که صاحب قرن ایامی برآور دودها از دل به جز در خون مکن منزل فلک را از فلک بگسل که جان آتش اندامی در آن دریا که خون است آن ز خشک و تر برون است آن بیا بنما که چون است آن که حوت موج آشامی اشارت کن بدان سرده که رندانند اندر ده سبک رطل گران درده که تو ساقی آن جامی قدح در کار شیران کن ز زرشان چشم سیران کن به جامی عقل ویران کن که عقل آن جا بود خامی بسوز از حسن ای خاقان تو نام و ننگ مشتاقان که سرد آید ز عشاقان حذر کردن ز بدنامی بدیدم عقل کل را من نهاده ذبح بر گردن بگفتم پیش این پرفن چو اسماعیل چون رامی بگفت از عشق شمس الدین که تبریز است از او چون چین چو مه رویان نوآیین به گرد مجلس سامی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۴۴ شنیدم کاشتری گم شد ز کردی در بیابانی بسی اشتر بجست از هر سوی کرد بیابانی چو اشتر را ندید از غم بخفت اندر کنار ره دلش از حسرت اشتر میان صد پریشانی در آخر چون درآمد شب بجست از خواب و دل پرغم برآمد گوی مه تابان ز روی چرخ چوگانی به نور مه بدید اشتر میان راه استاده ز شادی آمدش گریه به سان ابر نیسانی رخ اندر ماه روشن کرد و گفتا چون دهم شرحت که هم خوبی و نیکویی و هم زیبا و تابانی خداوندا در این منزل برافروز از کرم نوری که تا گم کرده خود را بیابد عقل انسانی شب قدر است در جانب چرا قدرش نمی دانی تو را می شورد او هر دم چرا او را نشورانی تو را دیوانه کرده ست او قرار جانت برده ست او غم جان تو خورده ست او چرا در جانش ننشانی چو او آب است و تو جویی چرا خود را نمی جویی چو او مشک است و تو بویی چرا خود را نیفشانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۴۵ مگر مستی نمی دانی که چون زنجیر جنبانی ز مجنونان زندانی جهانی را بشورانی مگر نشنیده ای دستان ز بی خویشان و سرمستان وگر نشنیده ای بستان به جان تو که بستانی تو دانی من نمی دانم که چیست این بانگ از جانم وزین آواز حیرانم زهی پرذوق حیرانی صلا مستان و بی خویشان صلا ای عیش اندیشان صلا ای آنک می دانی که تو خود عین ایشانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۴۶ سحرگه گفتم آن مه را که ای من جسم و تو جانی بدین حالم که می بینی وزان نالم که می دانی ورای کفر و ایمانی و مرکب تند می رانی چه بس بی باک سلطانی همین می کن که تو آنی یکی بازآ به ما بگذر به بیشه جان ها بنگر درختان بین ز خون تر به شکل شاخ مرجانی شنودی تو که یک خامی ز مردان می برد نامی نمی ترسد که خودکامی نهد داغش به پیشانی مشو تو منکر پاکان بترس از زخم بی باکان که صبر جان غمناکان تو را فانی کند فانی تو باخویشی به بی خویشان مپیچ ای خصم درویشان مزن تو پنجه با ایشان به دستانی که نتوانی که شمس الدین تبریزی به جان بخشی و خون ریزی ز آتش برکند تیزی به قدرت های ربانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۴۷ شدم از دست یک باره ز دست عشق تا دانی در این مستی اگر جرمی کنم تا رو نگردانی زهی پیدای ناپیدا پناه امشب و فردا زهی جانم ز تو شیدا زهی حال پریشانی ز زلف جعد چون سلسل بشد این حال من مشکل میان موج خون دل مرا تا چند بنشانی چو آرم پیش تو زاری بهانه نو برون آری زهی شنگی و طراری زهی شوخی و پیشانی زبان داری تو چون سوسن نمایی آب را روغن چرا بیگانه ای با من چو تو از عین خویشانی زهی مجلس زهی ساقی زهی مستان زهی باده زهی عشاق دل داده زهی معشوق روحانی شراب عشق تو آنگه جهان حسن بر جاگه جمال روی تو آنگه کند جان کسی جانی بکرده روح را حق بین خداوندی شمس الدین ز تبریز نکوآیین به قدرت های ربانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۴۸ تو استظهار آن داری که رو از ما بگردانی ولی چون کعبه برپرد کجا ماند مسلمانی تو سلطانی و جانداری تو هم آنی و آن داری مشوران مرغ جان ها را که ایشان را سلیمانی فلک ایمن ز هر غوغا زمین پرغارت و یغما ولیکن از فلک دارد زمین جمع و پریشانی زمین مانند تن آمد فلک چون عقل و جان آمد تن ار فربه وگر لاغر ز جان باشد همی دانی چو تن را عقل بگذارد پریشانی کند این تن بگوید تن که معذورم تو رفتی که نگهبانی عنایت های تو جان را چو عقل عقل ما آمد چو تو از عقل برگردی چه دارد عقل عقلانی شود یوسف یکی گرگی شود موسی چو فرعونی چو بیرون شد رکاب تو سرآخر گشت پالانی چو ما دستیم و تو کانی بیاور هر چه می آری چو ما خاکیم و تو آبی برویان هر چه رویانی تو جویایی و ناجویا چو مغناطیس ای مولا تو گویایی و ناگویا چو اسطرلاب و میزانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۴۹ چو دید آن طره کافر مسلمان شد مسلمانی صلا ای کهنه اسلامان به مهمانی به مهمانی دل ایمان ز تو شادان زهی استاد استادان تو خود اسلام اسلامی تو خود ایمان ایمانی بصیرت را بصیرت تو حقیقت را حقیقت تو تو نور نور اسراری تو روح روح را جانی اگر امداد لطف تو نباشد در جهان تابان درافتد سقف این گردون بیارد رو به ویرانی چو بردابرد جاه تو ورای هر دو کون آمد زهی سرگشتگی جان ها زهی تشکیک و حیرانی همی جویم به دو عالم مثالی تا تو را گویم نمی یابم خداوندا نمی گویی که را مانی ز درمان ها بری گشتم نخواهم درد را درمان بمیرم در وفای تو که تو درمان درمانی الا ای جان خون ریزم همی پر سوی تبریزم همی گو نام شمس الدین اگر جایی تو درمانی صفاتت ای مه روشن عجایب خاصیت دارد که او مر ابر گریان را دراندازد به خندانی ایا دولت چو بگریزی و زین بی دل بپرهیزی ز لطف شاه پابرجا به دست آیی به آسانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵۰ یکی دودی پدید آمد سحرگاهی به هامونی دل عشاق چون آتش تن عشاق کانونی بیا بخرام و دامن کش در آن دود و در آن آتش که می سوزد در آن جا خوش به هر اطراف ذاالنونی چو شمعی برفروزی تو ایا اقبال و روزی تو چو چونی را بسوزی تو درآید جان بی چونی نیاید جز ز مه رویی طواف برج ها کردن که مادون را رها کردن نباشد کار هر دونی برو تو دست اندازان به سوی شاه چون باران ببینی بحر را تازان در آن بحر پر از خونی چه لاله است و گل و ریحان از آن خون رسته در بستان ببینی و بشوید جان دو دست خود به صابونی چو دررفتی در آن مخزن منزه از در و روزن چو عیسی سوزنت گردد حجب چون گنج قارونی ببینی شاه قدوسی بیابی بی دهن بوسی ز سر خضر چون موسی شوی در فقر هارونی چو آبی ساکن و خفته و چون موجی برآشفته به بحر کم زنان رفته شده اندر کم افزونی چو اندر شه نظر کردی ز مستی آن چنان گردی که گویی تو مگر خوردی هزاران رطل افیونی چو دیدی شمس تبریزی ز جان کردی شکرریزی در آن دم هر دو جا باشی درون مصر و بیرونی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵۱ دلی یا دیده عقلی تو یا نور خدابینی چراغ افروز عشاقی تو یا خورشیدآیینی چو نامت بشنود دل ها نگنجد در منازل ها شود حل جمله مشکل ها به نور لم یزل بینی بگفتم آفتابا تو مرا همراه کن با تو که جمله دردها را تو شفا گشتی و تسکینی بگفتا جان ربایم من قدم بر عرش سایم من به آب و گل کم آیم من مگر در وقت و هر حینی چو تو از خویش آگاهی ندانی کرد همراهی که آن معراج اللهی نیابد جز که مسکینی تو مسکینی در این ظاهر درونت نفس بس قاهر یکی سالوسک کافر که رهزن گشت و ره شینی مکن پوشیده از پیری چنین مو در چنین شیری یکی پیری که علم غیب زیر او است بالینی طبیب عاشقان است او جهان را همچو جان است او گداز آهنان است او به آهن داده تلبینی کند در حال گل را زر دهد در حال تن را سر از او انوار دین یابد روان و جان بی دینی در آن دهلیز و ایوانش بیا بنگر تو برهانش شده هر مرده از جانش یکی ویسی و رامینی ز شمس الدین تبریزی دلا این حرف می بیزی به امیدی که بازآید از آن خوش شاه شاهینی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵۲ کجا باشد دورویان را میان عاشقان جایی که با صد رو طمع دارد ز روز عشق فردایی طمع دارند و نبودشان که شاه جان کند ردشان ز آهن سازد او سدشان چو ذوالقرنین آسایی دورویی با چنان رویی پلیدی در چنان جویی چه گنجد پیش صدیقان نفاقی کارفرمایی که بیخ بیشه جان را همه رگ های شیران را بداند یک به یک آن را بدیده نورافزایی بداند عاقبت ها را فرستد راتبت ها را ببخشد عافیت ها را به هر صدیق و یکتایی براندازد نقابی را نماید آفتابی را دهد نوری خدایی را کند او تازه انشایی اگر این شه دورو باشد نه آنش خلق و خو باشد برای جست و جو باشد ز فکر نفس کژپایی دورویی او است بی کینه ازیرا او است آیینه ز عکس تو در آن سینه نماید کین و بدرایی مزن پهلو به آن نوری که مانی تا ابد کوری تو با شیران مکن زوری که روباهی به سودایی که با شیران مری کردن سگان را بشکند گردن نه مکری ماند و نی فن نه دورویی نه صدتایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵۳ کجا شد عهد و پیمانی که می کردی نمی گویی کسی را کو به جان و دل تو را جوید نمی جویی دل افکاری که روی خود به خون دیده می شوید چرا از وی نمی داری دو دست خود نمی شویی مثال تیر مژگانت شدم من راست یک سانت چرا ای چشم بخت من تو با من کژ چو ابرویی چه با لذت جفاکاری که می بکشی بدین زاری پس آنگه عاشق کشته تو را گوید چه خوش خویی ز شیران جمله آهویان گریزان دیدم و پویان دلا جویای آن شیری خدا داند چه آهویی دلا گرچه نزاری تو مقیم کوی یاری تو مرا بس شد ز جان و تن تو را مژده کز آن کویی به پیش شاه خوش می دو گهی بالا و گه در گو از او ضربت ز تو خدمت که او چوگان و تو گویی دلا جستیم سرتاسر ندیدم در تو جز دلبر مخوان ای دل مرا کافر اگر گویم که تو اویی غلام بیخودی ز آنم که اندر بیخودی آنم چو بازآیم به سوی خود من این سویم تو آن سویی خمش کن کز ملامت او بدان ماند که می گوید زبان تو نمی دانم که من ترکم تو هندویی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵۴ اگر بی من خوشی یارا به صد دامم چه می بندی وگر ما را همی خواهی چرا تندی نمی خندی کسی کو در شکرخانه شکر نوشد به پیمانه بدین سرکای نه ساله نداند کرد خرسندی بخند ای دوست چون گلشن مبادا خاطر دشمن کند شادی و پندارد که دل زین بنده برکندی چو رشک ماه و گل گشتی چو در دل ها طمع کشتی نباشد لایق از حسنت که برگردی ز پیوندی خوشا آن حالت مستی که با ما عهد می بستی مرا مستانه می گفتی که ما را خویش و فرزندی پیاپی باده می دادی به صد لطف و به صد شادی که گیر این جام بی خویشی که باخویشی و هشمندی سلام علیک ای خواجه بهانه چیست این ساعت نه دریایی و دریادل نه ساقی و خداوندی نه یاقوتی نه مرجانی نه آرام دل و جانی نه بستان و گلستانی نه کان شکر و قندی خمش باشم بدان شرطی که بدهی می خموشانه من از گولی دهم پندت نه ز آنک قابل پندی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵۵ چرا چون ای حیات جان در این عالم وطن داری نباشد خاک ره ناطق ندارد سنگ هشیاری چرا زهری دهد تلخی چرا خاری کند تیزی چرا خشمی کند تندی چرا باشد شبی تاری در آن گلزار روی او عجب می ماندم روزی که خاری اندر این عالم کند در عهد او خاری مگر حضرت نقابی بست از غیرت بر آن چهره که تا غیری نبیند آن برون ناید ز اغیاری مگر خود دیده عالم غلیظ و درد و قلب آمد نمی تاند که دریابد ز لطف آن چهره ناری دو چشم زشت رویان را لباس زشت می باید و کی شاید که درپوشد لباس زشت آن عاری که از عریانی لطفش لباس لطف شرمنده که از شرم صفای او عرق ها می شود جاری و او با این همه جسمی فروبرید و درپوشید برون زد لطف از چشمش ز هر سو شد به دیداری فروپوشید لطف او نهانی کرده چشمش را که تا شد دیده ها محروم و کند از سیر و سیاری ولیک آن نور ناپیدا همی فرمایدت هر دم شراب می که بفزاید ز بی هوشیت هشیاری که خوبان به غایت را فراغت باشد از شیوه ولیکن عشقشان دارد هزاران مکر و عیاری چنانک از شهوتی تو خوش به جسم و جان شهوانی نباشی زان طرب غافل اگر تو جان جان داری درون خود طلب آن را نه پیش و پس نه بر گردون نمی بینی که اندر خواب تو در باغ و گلزاری کدامین سوی می دانی کدامین سوی می بینی تو آن باغی که می بینی به خواب اندر به بیداری چو دیده جان گشادی تو بدیدی ملک روحانی از آن جا طفل ره باشی چو رو زین سو به شه آری کدامین شه نیارم گفت رمزی از صفات او ولیکن از مثالی تو بدانی گر خرد داری خردهایی نمی خواهم که از دونی و طماعی سر و سرور نمی جوید همی جوید کلهداری کله بگذار و سر می جو کز آن سر سر به دست آید به سر بنشین به بزم سر ببین زان سر تو خماری ز جامی کز صفای آن نماید غیب ها یک یک چه مه رویان نماید غیب اندر حجب و عماری به روی هر مهی بینی تو داغی بس ظریف و کش نشان بندگی شه که فرد است او به دلداری به نزد حسن انس و جن مخدومی شمس الدین زهی تبریز دریاوش که بر هر ابر در باری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵۶ زهی چشم مرا حاصل شده آیین خون ریزی ز هجران خداوندی شمس الدین تبریزی ایا خورشید رخشنده متاب از امر او سر را که تاریک ابد گردی اگر با او تو بستیزی ایا ای ابر گر تو یک نظر از نرگسش یابی به جای آب آب زندگانی و گهربیزی اگر آتش شبی در خواب لطف و حلم او دیدی گلستان ها شدی آتش نکردی ذره ای تیزی به هنگامی که هر جانی به جانی جفت می گردند بفرمودند گر جانی به جان او نیامیزی که جان او چنان صاف و لطیف آمد که جان ها را ز روی شرم و لطف او فریضه گشت پرهیزی هر آنچ از روح او آید به وهم روح ها ناید که خشتک کی تواند کرد اندر جامه تیریزی کسی کاندر جهان از بوش انا لا غیر می گفته ست گر از جاهش ببردی بو ز حسرت کرده خون ریزی بیا ای عقل کل با من که بردابرد او بینی ورای بحر روحانی بدان شرطی که نگریزی از آن بحری گذشته ست او که دل ها دل از او یابند و جان ها جان از او گیرند و هر چیزی از او چیزی اگر انکار خواهی کرد از عجزی است اندر تو چه داند قوت حیدر مزاج حیز از حیزی علی الله خانه کعبه و فی الله بیت معمورا گهی که بشنوی تبریز از تعظیم برخیزی ایا ای عقل و تمییزی که لاف دیدنش داری وآنگه باخودی بالله که بی الهام و تمییزی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵۷ هر آن چشمی که گریان است در عشق دلارامی بشارت آیدش روزی ز وصل او به پیغامی هر آن چشم سپیدی کو سیه کرده ست تن جامه سیاهش شد سپید آخر سپیدش شد سیه فامی چو گریان بود آن یعقوب کنعان از پی یوسف بشارت آمدش ناگه از آن خوش روی خوش نامی مثال نردبان باشد به نالیدن به عشق اندر چو او بر نردبان کوشد رسد ناگاه بر بامی حریف عشق پیش آید چو بیند مر تو را بیخود کبابی از جگر در کف ز خون دل یکی جامی که آب لطف آن دلبر گرفته قاف تا قاف است از آن است آتش هجران که تا پخته شود خامی برای امتحان مرغ جان عاشق وحشی بلا چون ضربت دامی و زلف یار چون دامی که تا زین دام و زین ضربت کشاکش یابد این وحشی نماند ناز و تندی او شود همراز و هم رامی چنان چون میوه های خام از آن پخته شود شیرین که گاهش تاب خورشید است و گاهش طره شامی ز رنج عام و لطف خاص حکمت ها شود پیدا که تا صافی شود دردی که تا خاصه شود عامی گهی از خوف محرومی و هجران ابد سوزی گهی اندر امید وصل یکتا زفت انعامی خصوصا درد این مسکین که عالم سوز طوفان است زهی تلخی و ناکامی که شیرین است از او کامی به هر گامی اگر صد تیر آید از هوای او نگردم از هوای او نگردانم یکی گامی منم در وام عشق شاه تا گردن بحمدالله مبارک صاحب وامی مبارک کردن وامی زهی دریای لطف حق زهی خورشید ربانی به هر صد قرن نبود این چه جای سال و ایامی ز مخدومی شمس الدین تبریزی بیابد جان خلاصه نور ایمانی صفای جان اسلامی چه جای نور اسلام است که نورانی و روحانی شود واله اگر پیدا شود از دفترش لامی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵۸ الا ای نقش روحانی چرا از ما گریزانی تو خود از خانه آخر ز حال بنده می دانی به حق اشک گرم من به حق روی زرد من به پیوندی که با تستم ورای طور انسانی اگر عالم بود خندان مرا بی تو بود زندان بس است آخر بکن رحمی بر این محروم زندانی اگر با جمله خویشانم چو تو دوری پریشانم مبادا ای خدا کس را بدین غایت پریشانی بر آن پای گریزانت چه بربندم که نگریزی به جان بی وفا مانی چو یار ما گریزانی ور از نه چرخ برتازی بسوزی هفت دریا را بدرم چرخ و دریا را به عشق و صبر و پیشانی وگر چو آفتابی هم روی بر طارم چارم چو سایه در رکاب تو همی آیم به پنهانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵۹ الا ای یوسف مصری از این دریای ظلمانی روان کن کشتی وصلت برای پیر کنعانی یکی کشتی که این دریا ز نور او بگیرد چشم که از شعشاع آن کشتی بگردد بحر نورانی نه زان نوری که آن باشد به جان چاکران لایق از آن نوری که آن باشد جمال و فر سلطانی در آن بحر جلالت ها که آن کشتی همی گردد چو باشد عاشق او حق که باشد روح روحانی چو آن کشتی نماید رخ برآید گرد آن دریا نماند صعبیی دیگر بگردد جمله آسانی چه آسانی که از شادی ز عاشق هر سر مویی در آن دریا به رقص اندرشده غلطان و خندانی نبیند خنده جان را مگر که دیده جان ها نماید خدها در جسم آب و خاک ارکانی ز عریانی نشانی هاست بر درز لباس او ز چشم و گوش و فهم و وهم اگر خواهی تو برهانی تو برهان را چه خواهی کرد که غرق عالم حسی برو می چر چو استوران در این مرعای شهوانی مگر الطاف مخدومی خداوندی شمس دین رباید مر تو را چون باد از وسواس شیطانی کز این جمله اشارت ها هم از کشتی هم از دریا مکن فهمی مگر در حق آن دریای ربانی چو این را فهم کردی تو سجودی بر سوی تبریز که تا او را بیابد جان ز رحمت های یزدانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۶۰ الا ای جان قدس آخر به سوی من نمی آیی هماره جان به تن آید تو سوی تن نمی آیی بدم دامن کشان تا تو ز من دامن کشیدستی ز اشک خون همی ریزم در این دامن نمی آیی زهی بی آبی جانم چو نیسانت نمی بارد زهی خرمن که سوی این سیه خرمن نمی آیی چو دورم زان نظر کردن نظاره عالمی گشتم نظاره من بیا گر تو نظر کردن نمی آیی الا ای دل پری خوانی نگویی آن پری را تو چرا خوابم ببردی گر به سحر و فن نمی آیی الا ای طوق وصل او که در گردن همی زیبی چو قمری ناله می دارم که در گردن نمی آیی دل تو همچو سنگ و من چو آهن ثابت اندر عشق ایا آهن ربا آخر سوی آهن نمی آیی ز ما و من برست آن کس که تو رویی بدو آری چرا تو سوی این هجران صد چون من نمی آیی فزایش از کجا باشد بهارا چون نمی باری سکونت از کجا آخر سوی مسکن نمی آیی الا ای نور غایب بین در این دیده نمی تابی الا ای ناطقه کلی بدین الکن نمی آیی چو ارزن خرد گشتستم ز بهر مرغ مژده آور الا ای مرغ مژده آور بدین ارزن نمی آیی همه جان ها شده لرزان در این مکمن گه هجران برای امن این جان ها در این مکمن نمی آیی زبان چون سوسن تازه به مدحت ای خوش آوازه الا گلزار ربانی بدین سوسن نمی آیی الا ای باده شادان به عشق اندر چو استادان درونت خنب سرمستی چرا از دن نمی آیی معاش خانه جانم اگر نه از قرص خورشید است چرا ای خانه بی خورشید تو روشن نمی آیی اگر نه طالب اویی به خانه خانه خورشید چرا چون شکل شب دزدان به هر روزن نمی آیی چو صحرای جمال او برای جان بود مؤمن چرا در خوف می باشی چرامؤمن نمی آیی تو بشکن جوز این تن را بکوب این مغز را درهم چرا اندر چراغ عشق چون روغن نمی آیی تو آب و روغنی کردی به نورت ره کجا باشد مبر تو آب بی روغن که بی دشمن نمی آیی چه نقد پاک می دانی تو خود را وین نمی بینی که اندر دست خود ماندی و در مخزن نمی آیی ز عشق شمس تبریزی چو موسی گفته ام ارنی ز سوی طور تبریزی چرا چون لن نمی آیی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۶۱ مسلمانان مسلمانان مرا جانی است سودایی چو طوفان بر سرم بارد از این سودا ز بالایی مسلمانان مسلمانان به هر روزی یکی شوری به کوی لولیان افتد از آن لولی سرنایی مسلمانان مسلمانان ز جان پرسید کای سابق ورای طور اندیشه حریفان را چه می پایی مسلمانان مسلمانان بشویید از دل من دست کز این اندیشه دادم دل به دست موج دریایی مسلمانان مسلمانان خبر آن کارفرما را که سخت از کار رفتم من مرا کاری بفرمایی مسلمانان مسلمانان امانت دست من گیرید که مستم ره نمی دانم بدان معشوق زیبایی مسلمانان مسلمانان به کوی او سپاریدم بر آن خاکم بخسپانید زان خاک است بینایی مسلمانان مسلمانان زبان پارسی گویم که نبود شرط در جمعی شکر خوردن به تنهایی بیا ای شمس تبریزی که بر دست این سخن بیزی به غیر تو نمی باید توی آنک همی بایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۶۲ یکی فرهنگ دیگر نو برآر ای اصل دانایی ببین تو چاره ای از نو که الحق سخت بینایی بسی دل ها چو گوهرها ز نور لعل تو تابان بسی طوطی که آموزند از قندت شکرخایی زدی طعنه که دود تو ندارد آتش عاشق گر آتش نیستش حقی وگر دارد چه فرمایی برو ای جان دولت جو چه خواهم کرد دولت را من و عشق و شب تیره نگار و باده پیمایی بیا ای مونس روزم نگفتم دوش در گوشت که عشرت در کمی خندد تو کم زن تا بیفزایی دلا آخر نمی گویی کجا شد مکر و دستانت چو جام از دست جان نوشی از آن بی دست و بی پایی به هر شب شمس تبریزی چه گوهرها که می بیزی چه سلطانی چه جان بخشی چه خورشیدی چه دریایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۶۳ من پای همی کوبم ای جان و جهان دستی ای جان و جهان برجه از بهر دل مستی ای مست مکن محشر بازآی ز شور و شر آن دست بر آن دل نه ای کاش دلی هستی ترک دل و جان کردم تا بی دل و جان گردم یک دل چه محل دارد صد دلکده بایستی بنگر به درخت ای جان در رقص و سراندازی اشکوفه چرا کردی گر باده نخوردستی آن باد بهاری بین آمیزش و یاری بین گر نی همه لطفستی با خاک نپیوستی از یار مکن افغان بی جور نیامد عشق گر نی ره عشق این است او کی دل ما خستی صد لطف و عطا دارد صد مهر و وفا دارد گر غیرت بگذارد دل بر دل ما بستی با جمله جفاکاری پشتی کند و یاری گر پشتی او نبود پشت همه بشکستی دامی که در او عنقا بی پر شود و بی پا بی رحمت او صعوه زین دام کجا جستی خامش کن و ساکن شو ای باد سخن گرچه در جنبش باد دل صد مروحه بایستی شمس الحق تبریزی ماییم و شب وحشت گر شمس نبودی شب از خویش کجا رستی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۶۴ گر عشق بزد راهم ور عقل شد از مستی ای دولت و اقبالم آخر نه توام هستی رستن ز جهان شک هرگز نبود اندک خاک کف پای شه کی باشد سردستی ای طوطی جان پر زن بر خرمن شکر زن بر عمر موفر زن کز بند قفس رستی ای جان سوی جانان رو در حلقه مردان رو در روضه و بستان رو کز هستی خود جستی در حیرت تو ماندم از گریه و از خنده با رفعت تو رستم از رفعت و از پستی ای دل بزن انگشتک بی زحمت لی و لک در دولت پیوسته رفتی و بپیوستی آن باده فروش تو بس گفت به گوش تو جان ها بپرستندت گر جسم بنپرستی ای خواجه شنگولی ای فتنه صد لولی بشتاب چه می مولی آخر دل ما خستی گر خیر و شرت باشد ور کر و فرت باشد ور صد هنرت باشد آخر نه در آن شستی چالاک کسی یارا با آن دل چون خارا تا ره نزدی ما را از پای بننشستی درجست در این گفتن بنمودن و بنهفتن یک پرده برافکندی صد پرده نو بستی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۶۵ ای دوست ز شهر ما ناگه به سفر رفتی ما تلخ شدیم و تو در کان شکر رفتی نوری که بدو پرد جان از قفس قالب در تو نظری کرد او در نور نظر رفتی رفتی تو از این پستی در شادی و در مستی آن سوی زبردستی گر زیر و زبر رفتی مانند خیالی تو هر دم به یکی صورت زین شکل برون جستی در شکل دگر رفتی امروز چو جانستی در صدر جنانستی از دور قمر رستی بالای قمر رفتی اکنون ز تن گریان جانا شده ای عریان چون ترک کله کردی وز بند کمر رفتی از نان شده ای فارغ وز منت خبازان وز آب شدی فارغ کز تف جگر رفتی نانی دهدت جانان بی معده و بی دندان آبی دهدت صافی زان بحر که دررفتی از جان شریف خود وز حال لطیف خود بفرست خبر زیرا در عین خبر رفتی ور ز آنک خبر ندهی دانم که کجاهایی در دامن دریایی چون در و گهر رفتی هان ای سخن روشن درتاب در این روزن کز گوش گذر کردی در عقل و بصر رفتی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۶۶ آورد طبیب جان یک طبله ره آوردی گر پیر خرف باشی تو خوب و جوان گردی تن را بدهد هستی جان را بدهد مستی از دل ببرد سستی وز رخ ببرد زردی آن طبله عیسی بد میراث طبیبان شد تریاق در او یابی گر زهر اجل خوردی ای طالب آن طبله روی آر بدین قبله چون روی بدو آری مه روی جهان گردی حبی ست در او پنهان کان ناید در دندان نی تری و نی خشکی نی گرمی و نی سردی زان حب کم از حبه آیی بر آن قبه کان مسکن عیسی شد و آن حبه بدان خردی شد محرز و شد محرز از داد تو هر عاجز لاغر نشود هرگز آن را که تو پروردی گفتم به طبیب جان امروز هزاران سان صدق قدمی باشد چون تو قدم افشردی از جا نبرد چیزی آن را که تو جا دادی غم نسترد آن دل را کو را ز غم استردی خامش کن و دم درکش چون تجربه افتادت ترک گروان برگو تو زان گروان فردی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۶۷ افتاد دل و جانم در فتنه طراری سنگینک جنگینک سر بسته چو بیماری آید سوی بی خوابی خواهد ز درش آبی آب چه که می خواهد تا درفکند ناری گوید که به اجرت ده این خانه مرا چندی هین تا چه کنی سازم از آتشش انباری گه گوید این عرصه کاین خانه برآوردی بوده ست از آن من تو دانی و دیواری دیوار ببر زین جا این عرصه به ما واده در عرصه جان باشد دیوار تو مرداری آن دلبر سروین قد در قصد کسی باشد در کوی همی گردد چون مشتغل کاری ناگه بکند چاهی ناگه بزند راهی ناگه شنوی آهی از کوچه و بازاری جان نقش همی خواند می داند و می راند چون رخت نمی ماند در غارت او باری ای شاه شکرخنده ای شادی هر زنده دل کیست تو را بنده جان کیست گرفتاری ای ذوق دل از نوشت وی شوق دل از جوشت پیش آر به من گوشت تا نشنود اغیاری از باغ تو جان و تن پر کرده ز گل دامن آموخت خرامیدن با تو به سمن زاری زان گوش همی خارد کاومید چنین دارد و آن گاه یقین دارد این از کرمت آری تا از تو شدم دانا چون چنگ شدم جانا بشنو هله مولانا زاری چنین زاری تا عشق حمیاخد این مهر همی کارد خامش که دلم دارد بی مشغله گفتاری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۶۸ یک حمله و یک حمله کآمد شب و تاریکی چستی کن و ترکی کن نی نرمی و تاجیکی داریم سری کان سر بی تن بزید چون مه گر گردن ما دارد در عشق تو باریکی شاهیم نه سه روزه لعلیم نه پیروزه عشقیم نه سردستی مستیم نه از سیکی من بنده خوبانم هر چند بدم گویند با زشت نیامیزم هر چند کند نیکی عشاق بسی دارد من از حسد ایشان بیگانه همی باشم از غایت نزدیکی روپوش کند او هم با محرم و نامحرم گویند فلان بنده گوید که عجب کی کی طفلی است سخن گفتن مردی است خمش کردن تو رستم چالاکی نی کودک چالیکی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۶۹ آن زلف مسلسل را گر دام کنی حالی در عشق جهانی را بدنام کنی حالی می جوش ز سر گیرد خمخانه به رقص آید گر از شکر قندت در جام کنی حالی از چشم چو بادامت در مجلس یک رنگی هر نقل که پیش آید بادام کنی حالی حاشا ز عطای تو کان نسیه بود ای جان گر تشنه بود صادق انعام کنی حالی ای ماه فلک پیما از منزل ما تا تو صدساله ره ار باشد یک گام کنی حالی از لطف تو از عقرب صد شیر بجوشیده و آن کره گردون را هم رام کنی حالی بر بام فلک صد در بگشاید و بنماید گر حارس بامت را بر بام کنی حالی هر خام شود پخته هم خوانده شود تخته گر صبح رخت جلوه در شام کنی حالی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷۰ پنهان به میان ما می گردد سلطانی و اندر حشر موران افتاده سلیمانی می بیند و می داند یک یک سر یاران را امروز در این مجمع شاهنشه سردانی اسرار بر او ظاهر همچون طبق حلوا گر مکر کند دزدی ور راست رود جانی نیک و بد هر کس را از تخته پیشانی می بیند و می خواند با تجربه خط خوانی در مطبخ ما آمد یک بی من و بی مایی تا شور دراندازد بر ما ز نمکدانی امروز سماع ما چون دل سبکی دارد یا رب تو نگهدارش ز آسیب گران جانی آن شیشه دلی کو دی بگریخت چو نامردان امروز همی آید پرشرم و پشیمانی صد سال اگر جایی بگریزد و بستیزد پرگریه و غم باشد بی دولت خندانی خورشید چه غم دارد ار خشم کند گازر خاموش که بازآید بلبل به گلستانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷۱ ای شاه مسلمانان وی جان مسلمانی پنهان شده و افکنده در شهر پریشانی ای آتش در آتش هم می کش و هم می کش سلطان سلاطینی بر کرسی سبحانی شاهنشه هر شاهی صد اختر و صد ماهی هر حکم که می خواهی می کن که همه جانی گفتی که تو را یارم رخت تو نگهدارم از شیر عجب باشد بس نادره چوپانی گر نیست و گر هستم گر عاقل و گر مستم ور هیچ نمی دانم دانم که تو می دانی گر در غم و در رنجم در پوست نمی گنجم کز بهر چو تو عیدی قربانم و قربانی گه چون شب یغمایی هر مدرکه بربایی روز از تن همچون شب چون صبح برون رانی گه جامه بگردانی گویی که رسولم من یا رب که چه گردد جان چون جامه بگردانی در رزم توی فارس بر بام توی حارس آن چیست عجب جز تو کو را تو نگهبانی ای عشق توی جمله بر کیست تو را حمله ای عشق عدم ها را خواهی که برنجانی ای عشق توی تنها گر لطفی و گر قهری سرنای تو می نالد هم تازی و سریانی گر دیده ببندی تو ور هیچ نخندی تو فر تو همی تابد از تابش پیشانی پنهان نتوان بردن در خانه چراغی را ای ماه چه می آیی در پرده پنهانی ای چشم نمی بینی این لشکر سلطان را وی گوش نمی نوشی این نوبت سلطانی گفتم که به چه دهی آن گفتا که به بذل جان گنجی است به یک حبه در غایت ارزانی لاحول کجا راند دیوی که تو بگماری باران نکند ساکن گردی که تو ننشانی چون سرمه جادویی در دیده کشی دل را تمییز کجا ماند در دیده انسانی هر نیست بود هستی در دیده از آن سرمه هر وهم برد دستی از عقل به آسانی از خاک درت باید در دیده دل سرمه تا سوی درت آید جوینده ربانی تا جزو به کل تازد حبه سوی کان یازد قطره سوی بحر آید از سیل کهستانی نی سیل بود این جا نی بحر بود آن جا خامش که نشد ظاهر هرگز سر روحانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷۲ جانا به غریبستان چندین به چه می مانی بازآ تو از این غربت تا چند پریشانی صد نامه فرستادم صد راه نشان دادم یا راه نمی دانی یا نامه نمی خوانی گر نامه نمی خوانی خود نامه تو را خواند ور راه نمی دانی در پنجه ره-دانی بازآ که در آن محبس قدر تو نداند کس با سنگ دلان منشین چون گوهر این کانی ای از دل و جان رسته دست از دل و جان شسته از دام جهان جسته بازآ که ز بازانی هم آبی و هم جویی هم آب همی جویی هم شیر و هم آهویی هم بهتر از ایشانی چند است ز تو تا جان تو طرفه تری یا جان آمیخته ای با جان یا پرتو جانانی نور قمری در شب قند و شکری در لب یا رب چه کسی یا رب اعجوبه ربانی هر دم ز تو زیب و فر از ما دل و جان و سر بازار چنین خوشتر خوش بدهی و بستانی از عشق تو جان بردن وز ما چو شکر مردن زهر از کف تو خوردن سرچشمه حیوانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷۳ در پرده خاک ای جان عیشی است به پنهانی و اندر تتق غیبی صد یوسف کنعانی این صورت تن رفته و آن صورت جان مانده ای صورت جان باقی وی صورت تن فانی گر چاشنیی خواهی هر شب بنگر خود را تن مرده و جان پران در روضه رضوانی ای عشق که آن داری یا رب چه جهان داری چندان صفتت کردم والله که دو چندانی المؤمن حلوی و العاش علوی با تو چه زبان گویم ای جان که نمی دانی چندان بدوان لنگان کاین پای فروماند وآنگه رسد از سلطان صد مرکب میدانی می مرد یکی عاشق می گفت یکی او را در حالت جان کندن چون است که خندانی گفتا چو بپردازم من جمله دهان گردم صدمرده همی خندم بی خنده دندانی زیرا که یکی نیمم نی بود شکر گشتم نیم دگرم دارد عزم شکرافشانی هر کو نمرد خندان تو شمع مخوان او را بو بیش دهد عنبر در وقت پریشانی ای شهره نوای تو جان است سزای تو تو مطرب جانانی چون در طمع نانی کس کیسه میفشان گو کس خرقه میفکن گو اومید کی ضایع شد از کیسه ربانی از کیسه حق گردون صد نور و ضیا ریزد دریا ز عطای حق دارد گهرافشانی نان ریزه سفره ست این کز چرخ همی ریزد بگذر ز فلک بررو گر درخور آن خوانی گر خسته شود کفت کفی دگرت بخشد ور خسته شود حلقت در حلقه سلطانی برگو غزلی برگو پامزد خود از حق جو بر سوخته زن آبی چون چشمه حیوانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷۴ از آتش ناپیدا دارم دل بریانی فریاد مسلمانان از دست مسلمانی شهد و شکرش گویم کان گهرش گویم شمع و سحرش خوانم یا نادره سلطانی زین فتنه و غوغایی آتش زده هر جایی وز آتش و دود ما برخاسته ایوانی با این همه سلطانی آن خصم مسلمانی بربود به قهر از من در راه حرمدانی بگشاد حرمدانم بربود دل و جانم آن کس که به پیش او جانی به یکی نانی من دوش ز بوی او رفتم سر کوی او ناگاه پدید آمد باغی و گلستانی آن جا دل و دلداری هم عالم اسراری هم واقف و بیداری هم شهره و پنهانی در خدمت خاک او عیشی و تماشایی در آتش عشق او هر چشمه حیوانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷۵ هر لحظه یکی صورت می بینی و زادن نی جز دیده فزودن نی جز چشم گشودن نی از نعمت روحانی در مجلس پنهانی چندانک خوری می خور دستوری دادن نی آن میوه که از لطفش می آب شود در کف و آن میوه نورش را بر کف بنهادن نی این بوی که از زلف آن ترک خطا آمد در مشک تتاری نی در عنبر و لادن نی می کوبد تقدیرش در هاون تن جان را وین سرمه عشق او اندرخور هاون نی دیدی تو چنین سرمه کو هاون ها ساید تا بازرود آن جا آن جا که تو و من نی آن جا روش و دین نی جز باغ نوآیین نی جز گلبن و نسرین نی جز لاله و سوسن نی بگذار تنی ها را بشنو ارنی ها را چون سوخت منی ها را پس طعنه گه لن نی تن را تو مبر سوی شمس الحق تبریزی کز غلبه جان آن جا جای سر سوزن نی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷۶ ای خواجه سلام علیک از زحمت ما چونی ای معدن زیبایی وی کان وفا چونی در جنت و در دوزخ پرسان تواند ای جان کای جنت روحانی وی بحر صفا چونی هر نور تو را گوید ای چشم و چراغ من هر رنج تو را گوید کی دفع بلا چونی ای خدمت تو کردن چون گلبشکر خوردن زین خدمت پوسیده زین طال بقا چونی در وقت جفا دل را صد تاج و کمر بخشی در وقت جفا اینی تا وقت وفا چونی ای موسی این دوران چونی تو ز فرعونان وی شاه ید بیضا با اهل عمی چونی گوید به تو هر گلشن هر نرگس و هر سوسن کز زحمت و رنج ما ای باد صبا چونی ای آب خضر چونی از گردش چرخ آخر وی تاج همه جان ها دربند قبا چونی ای جان عنادیده خامش که عنایت ها پرسند تو را هر دم کز رنج و عنا چونی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷۷ همرنگ جماعت شو تا لذت جان بینی در کوی خرابات آ تا دردکشان بینی درکش قدح سودا هل تا بشوی رسوا بربند دو چشم سر تا چشم نهان بینی بگشای دو دست خود گر میل کنارستت بشکن بت خاکی را تا روی بتان بینی از بهر عجوزی را تا چند کشی کابین وز بهر سه نان تا کی شمشیر و سنان بینی نک ساقی بی جوری در مجلس او دوری در دور درآ بنشین تا کی دوران بینی این جاست ربا نیکو جانی ده و صد بستان گرگی و سگی کم کن تا مهر شبان بینی شب یار همی گردد خشخاش مخور امشب بربند دهان از خور تا طعم دهان بینی گویی که فلانی را ببرید ز من دشمن رو ترک فلانی گو تا بیست فلان بینی اندیشه مکن الا از خالق اندیشه اندیشه جانان به کاندیشه نان بینی با وسعت ارض الله بر حبس چه چفسیدی ز اندیشه گره کم زن تا شرح جنان بینی خامش کن از این گفتن تا گفت بری باری از جان و جهان بگذر تا جان و جهان بینی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷۸ ای بود تو از کی نی وی ملک تو تا کی نی عشق تو و جان من جز آتش و جز نی نی بر کشته دیت باشد ای شادی این کشته صد کشته هو دیدم امکان یکی هی نی ای دیده عجایب ها بنگر که عجب این است معشوق بر عاشق با وی نی و بی وی نی امروز به بستان آ در حلقه مستان آ مستان خرف از مستی آن جا قدح و می نی مستند نه از ساغر بنگر به شتر بنگر برخوان افلا ینظر معنیش بر این پی نی در مؤمن و در کافر بنگر تو به چشم سر جز نعره یا رب نی جز ناله یا حی نی آن جا که همی پویی زان است کز او سیری زان جا که گریزانی جز لطف پیاپی نی از ابجد اندیشه یا رب تو بشو لوحم در مکتب درویشان خود ابجد و حطی نی شمس الحق تبریزی آن جا که تو پیروزی از تابش خورشیدت هرگز خطری دی نی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷۹ با هر کی تو درسازی می دانک نیاسایی زیر و زبرت دارم زیرا که تو از مایی تا تو نشوی رسوا آن سر نشود پیدا کان جام نیاشامد جز عاشق رسوایی بردار صراحی را بگذار صلاحی را آن جام مباحی را درکش که بیاسایی در حلقه آن مستان در لاله و در بستان امروز قدح بستان ای عاشق فردایی بر رسم زبردستی می کن تو چنین مستی تا بگذری از هستی ای سخره هرجایی سرفتنه اوباشی همخرقه قلاشی در مصر نمی باشی تا جمله شکرخایی شمس الحق تبریزی جان را چه شکر ریزی جز با تو نیارامد جان های مصفایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸۰ ای خیره نظر در جو پیش آ و بخور آبی بیهوده چه می گردی بر آب چو دولابی صحراست پر از شکر دریاست پر از گوهر یک جو نبری زین دو بی کوشش و اسبابی گر مرد تماشایی چون دیده بنگشایی بگشادن چشم ارزد تابانی مهتابی محراب بسی دیدی در وی بنگنجیدی اندر نظر حربی بشکافد محرابی ما تشنه و هر جانب یک چشمه حیوانی ما طامع و پیش و پس دریا کف وهابی ره چیست میان ما جز نقص عیان ما کو پرده میان ما جز چشم گران خوابی شش نور همی بارد زان ابر که حق آرد جسمت مثل بامی هر حس تو میزانی شش چشمه پیوسته می گردد شب بسته زان سوش روان کرده آن فاتح ابوابی خورشید و قمر گاهی شب افتد در چاهی بیرون کشدش زان چه بی آلت و قلابی صد صنعت سلطانی دارد ز تو پنهانی زیرا که ضعیفی تو بی طاقت و بی تابی این مفرش و آن کیوان افلاک ورای آن بر کف خدا لرزان ماننده سیمابی دریا چو چنان باشد کف درخور آن باشد اندر صفتش خاطر هست احول و کذابی بگریزد عقل و جان از هیبت آن سلطان چون دیو که بگریزد از عمر خطابی بکری برمد از شو معشوق جهانش او از جان عزیز خود بیگانه و صخابی ره داده به دام خود صد زاغ پی بازی چون باز به دام آمد برداشته مضرابی خاموش که آن اسعد این را به از این گوید بی صفقه صفاقی بی شرفه دبابی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸۱ ای سوخته یوسف در آتش یعقوبی گه بیت و غزل گویی گه پای عمل کوبی گه دور بگردانی گاهی شکر افشانی گه غوطه خوری عریان در چشمه ایوبی خلقان همه مرد و زن لب بسته و در شیون وز دولت و داد او ما غرقه این خوبی بر عشق چو می چسبد عاشق ز چه رو خسپد چون دوست نمی خسپد با آن همه مطلوبی آن دوست که می باید چون سوی تو می آید از بهر چنان مهمان چون خانه نمی روبی چون رزم نمی سازی چون چست نمی تازی چون سر تو نیندازی از غصه محجوبی ای نعل تو در آتش آن سوی ز پنج و شش از جذبه آن است این کاندر غم و آشوبی کی باشد و کی باشد کو گل ز تو بتراشد بی عیب خرد جان را از جمله معیوبی اجزای درختان را چون میوه کند دارا بنگر که چه مبدل شد آن چوب از آن چوبی زین به بتوان گفتن اما بمگو تن زن منگر ز حساب ای جان در عالم محسوبی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸۲ خواهم که روم زین جا پایم بگرفته ستی دل را بربوده ستی در دل بنشسته ستی سر سخره سودا شد دل بی سر و بی پا شد زان مه که نموده ستی زان راز که گفته ستی برپر به پر روزه زین گنبد پیروزه ای آنک در این سودا بس شب که نخفته ستی چون دید که می سوزم گفتا که قلاوز م راهیت بیاموزم کان راه نرفته ستی من پیش توام حاضر گرچه پس دیواری من خویش توام گرچه با جور تو جفت استی ای طالب خوش جمله من راست کنم جمله هر خواب که دیده ستی هر دیگ که پخته ستی آن یار که گم کردی عمری است کز او فردی بیرونش بجسته ستی در خانه نجسته ستی این طرفه که آن دلبر با توست در این جستن دست تو گرفته ست او هر جا که بگشته ستی در جستن او با او همره شده و می جو ای دوست ز پیدایی گویی که نهفته ستی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸۳ آمد مه ما مستی دستی فلکا دستی من نیست شدم باری در هست یکی هستی از یک قدح و صد دل او مست نمی گردد گر باده اثر کردی در دل تن از او رستی بار دگر آوردی زان می که سحر خوردی پر می دهیم گر نی این شیشه بنشکستی بر جام من از مستی سنگی زدی اشکستی از جز تو گر اشکستی بودی که نپیوستی زین باده چشید آدم کز خویش برون آمد گر مرده از این خوردی از گور برون جستی گر سیر نه ای از سر هین خوار و زبون منگر در ماه که از بالا  آید به چه پستی ای برده نمازم را از وقت چه بی باکی گر رشک نبردی دل تن عشق پرستستی آن مست در آن مستی گر آمدی اندر صف هم قبله از او گشتی هم کعبه رخش خستی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸۴ ماییم در این گوشه پنهان شده از مستی ای دوست حریفان بین یک جان شده از مستی از جان و جهان رسته چون پسته دهان بسته دم ها زده آهسته زان راز که گفتستی ماییم در این خلوت غرقه شده در رحمت دستی صنما دستی می زن که از این دستی عاشق شده بر پستی بر فقر و فرودستی ای جمله بلندی ها خاک در این پستی جز خویش نمی دیدی در خویش بپیچیدی شیخا چه ترنجیدی بی خویش شو و رستی بربند در خانه منمای به بیگانه آن چهره که بگشادی و آن زلف که بربستی امروز مکن جانا آن شیوه که دی کردی ما را غلطی دادی از خانه برون جستی صورت چه که بربودی در سر بر ما بودی برخاستی از دیده در دلکده بنشستی شد صافی بی دردی عقلی که توش بردی شد داروی هر خسته آن را که توش خستی ای دل بر آن ماهی زین گفت چه می خواهی در قعر رو ای ماهی گر دشمن این شستی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸۵ گر نرگس خون خوارش دربند امانستی هم زهر شکر گشتی هم گرگ شبانستی هم دور قمر یارا چون بنده بدی ما را هم ساغر سلطانی اندر دورانستی هم کوه بدان سختی چون شیره و شیرستی هم بحر بدان تلخی آب حیوانستی از طلعت مستورش بر خلق زدی نورش هم نرگس مخمورش بر ما نگرانستی با هیچ دل مست او تقصیر نکرده ست او پس چیست ز ناشکری تشنیع چنانستی وصلش به میان آید از لطف و کرم لیکن کفو کمر وصلش ای کاش میانستی صورتگر بی صورت گر ز آنک عیان بودی در مردن این صورت کس را چه زیانستی راه نظر ار بودی بی رهزن پنهانی با هر مژه و ابرو کی تیر و کمانستی بربند دهان زیرا دریا خمشی خواهد ور نی دهن ماهی پرگفت و زبانستی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸۶ گر هیچ نگارینم بر خلق عیانستی ای شاد که خلقستی ای خوش که جهانستی گر نقش پذیرفتی در شش جهت عالم بالا همه باغستی پستی همه کانستی از خلق نهان زان شد تا جمله مرا باشد گر هیچ پدیدستی آن همگانستی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸۷ ای ساکن جان من آخر به کجا رفتی در خانه نهان گشتی یا سوی هوا رفتی چون عهد دلم دیدی از عهد بگردیدی چون مرغ بپریدی ای دوست کجا رفتی در روح نظر کردی چون روح سفر کردی از خلق حذر کردی وز خلق جدا رفتی رفتی تو بدین زودی تو باد صبا بودی ماننده بوی گل با باد صبا رفتی نی باد صبا بودی نی مرغ هوا بودی از نور خدا بودی در نور خدا رفتی ای خواجه این خانه چون شمع در این خانه وز ننگ چنین خانه بر سقف سما رفتی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸۸ ای یار غلط کردی با یار دگر رفتی از کار خود افتادی در کار دگر رفتی صد بار ببخشودم بر تو به تو بنمودم ای خویش پسندیده هین بار دگر رفتی صد بار فسون کردم خار از تو برون کردم گلزار ندانستی در خار دگر رفتی گفتم که توی ماهی با مار چه همراهی ای حال غلط کرده با مار دگر رفتی مانند مکوک کژ اندر کف جولاهه صد تار بریدی تو در تار دگر رفتی گفتی که تو را یارا در غار نمی بینم آن یار در آن غار است تو غار دگر رفتی چون کم نشود سنگت چون بد نشود رنگت بازار مرا دیده بازار دگر رفتی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸۹ نه چرخ زمرد را محبوس هوا کردی تا صورت خاکی را در چرخ درآوردی ای آب چه می شویی وی باد چه می جویی ای رعد چه می غری وی چرخ چه می گردی ای عشق چه می خندی وی عقل چه می بندی وی صبر چه خرسندی وی چهره چرا زردی سر را چه محل باشد در راه وفاداری جان خود چه قدر باشد در دین جوانمردی کامل صفت آن باشد کو صید فنا باشد یک موی نمی گنجد در دایره فردی گه غصه و گه شادی دور است ز آزادی ای سرد کسی کو ماند در گرمی و در سردی کو تابش پیشانی گر ماه مرا دیدی کو شعشعه مستی گر باده جان خوردی زین کیسه و زان کاسه نگرفت تو را تاسه آخر نه خر کوری بر گرد چه می گردی با سینه ناشسته چه سود ز رو شستن کز حرص چو جارویی پیوسته در این گردی هر روز من آدینه وین خطبه من دایم وین منبر من عالی مقصوره من مردی چون پایه این منبر خالی شود از مردم ارواح و ملک از حق آرند ره آوردی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۹۰ ای پرده ی در پرده بنگر که چه ها کردی دل بردی و جان بردی این جا چه رها کردی ای برده هوس ها را بشکسته قفس ها را مرغ دل ما خستی پس قصد هوا کردی گر قصد هوا کردی ور عزم جفا کردی کو زهره که تا گویم ای دوست چرا کردی آن شمع که می سوزد گویم ز چه می گرید زیرا که ز شیرینش در قهر جدا کردی آن چنگ که می زارد گویم ز چه می زارد کز هجر تو پشت او چون بنده دوتا کردی این جمله جفا کردی اما چو نمودی رو زهرم چو شکر کردی وز درد دوا کردی هر برگ ز بی برگی کف ها به دعا برداشت از بس که کرم کردی حاجات روا کردی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۹۱ ای پرده در پرده بنگر که چه ها کردی دل بردی و جان بردی این جا چه رها کردی خورشید جهانی تو سلطان شهانی تو بی هوشی جانی تو گیرم که جفا کردی هم عاقبت ای سلطان بردی همه را مهمان در بخشش و در احسان حاجات روا کردی هر سنگ که بگرفتی لعل و گهرش کردی هر پشه که پروردی صد همچو هما کردی یک طایفه را ای جان منشور خطا دادی یک قافله را ناگه اصحاب صفا کردی آثار فلک ها را اجزای زمین کردی اجزای زمین ها را در لطف سما کردی پس من ز چه بشناسم از چرخ زمین ها را چون قاعده بشکستی وز درد دوا کردی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۹۲ ای صورت روحانی امروز چه آوردی آورد نمی دانم دانم که مرا بردی ای گلشن نیکویی امروز چه خوش بویی بر شاخ کی خندیدی در باغ کی پروردی امروز عجب چیزی می افتی و می خیزی در باغ کی خندیدی وز دست کی می خوردی آن طبع زرافشانی و آن همت سلطانی پیران و جوانان را آموخت جوامردی بگذر ز جوامردی کان هم ز دوی خیزد در وحدت همدردی درکش قدح دردی هم همره و همدردی هم جمعی و هم فردی هم عاشق و معشوقی هم سرخی و هم زردی با این همه در مجلس بنشین و میا با من ترسم که میان ره بگریزی و برگردی ور ز آنک همی آیی با خویش مبر دل را کز دل دودلی خیزد گه گرمی و گه سردی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۹۳ گر شمس و قمر خواهی نک شمس و قمر باری ور صبح و سحر خواهی نک صبح و سحر باری ای یوسف کنعانی وی جان سلیمانی گر تاج و کمر خواهی نک تاج و کمر باری ای حمزه آهنگی وی رستم هر جنگی گر تیغ و سپر خواهی نک تیغ و سپر باری ای بلبل پوینده وی طوطی گوینده گر قند و شکر خواهی نک قند و شکر باری ای دشمن عقل و هش وی عاشق عاشق کش گر زیر و زبر خواهی نک زیر و زبر باری ای جان تماشاجو موسی تجلی جو گر سمع و بصر خواهی نک سمع و بصر باری ای دیو پر از کینه وی دشمن دیرینه گر فتنه و شر خواهی نک فتنه و شر باری خاموش مگو چندین برخیز سفر بگزین گر یار سفر خواهی نک یار سفر باری شمس الحق تبریزی از حسن و دلاویزی گر خسته جگر خواهی نک خسته جگر باری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۹۴ از مرگ چه اندیشی چون جان بقا داری در گور کجا گنجی چون نور خدا داری خوش باش کز آن گوهر عالم همه شد چون زر ماننده آن دلبر بنما که کجا داری در عشق نشسته تن در عشرت تا گردن تو روی ترش با من ای خواجه چرا داری در عالم بی رنگی مستی بود و شنگی شیخا تو چو دلتنگی با غم چه هواداری چندین بمخور این غم تا چند نهی ماتم همرنگ شو آخر هم گر بخشش ما داری از تابش تو جانا جان گشت چنین دانا بسم الله مولانا چون ساغرها داری شمس الحق تبریزی چون صاف شکرریزی با تیره نیامیزی چون بحر صفا داری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۹۵ امشب پریان را من تا روز به دلداری در خوردن و شب گردی خواهم که کنم یاری من شیوه پریان را آموخته ام شب ها وقت حشرانگیزی در چالش و میخواری جنی پنهان باشد در ستر و امان باشد پوشیده تر از پریان ماییم به ستاری بر صورت ما واقف پریان و ز جان غافل در مکر خدا مانده آن قوم ز اغیاری خود را تو نمی دانی جویای پری ز آنی مفروش چنین ارزان خود را به سبکباری و آن جنی ما بهتر زیبارخ و خوش گوهر از دیو و پری برده صد گوی به عیاری شب از مه او حیران مه عاشق آن سیران نی بی مزه و رنگین پالوده بازاری از سیخ کباب او وز جام شراب او وز چنگ و رباب او وز شیوه خماری دیوانه شده شب ها آلوده شده لب ها در جمله مذهب ها او راست سزاواری خواب از شب او مرده شلوار گرو کرده کس نیست در این پرده تو پشت کی می خاری بردی ز حد ای مکثر بربند دهان آخر نی عاشق عشقی تو تو عاشق گفتاری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۹۶ نظاره چه می آیی در حلقه بیداری گر سینه نپوشانی تیری بخوری کاری در حلقه سر اندرکن دل را تو قویتر کن شاهی است تو باور کن بر کرسی جباری تا بازرهی زان دم تا مست شوی هر دم گاهی ز لب لعلش گاهی ز می ناری بگشای دهانت را خاشاک مجو در می خاشاک کجا باشد در ساغر هشیاری ای خواجه چرا جویی دلداری از آن جانان بس نیست رخ خوبش دلجویی و دلداری دی نامه او خواندم در قصه بی خویشی بنوشتم از عالم صد نامه بیزاری نقش تو چو نقش من رخ بر رخ خود کرده ست با ما غم دل گویی یا قصه جان آری من با صنم معنی تن جامه برون کردم چون عشق بزد آتش در پرده ستاری در رنگ رخم عشقش چون عکس جمالش دید افتاد به پایم عشق در عذر گنه کاری شمس الحق تبریزی آیی و نبینندت زیرا که چو جان آیی بی رنگ صباواری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۹۷ گر روی بگردانی تو پشت قوی داری کان روی چو خورشیدت صد گون کندت یاری من بی رخ چون ماهت گر روی به ماه آرم مه بی تو ز من گیرد صد دوری و بیزاری جان بی تو یتیم آمد مه بی تو دو نیم آمد گلزار جفا گردد چون تخم جفا کاری چون سرکشی آغازی یا اسب جفا تازی دست کی رسد در تو گر پای نیفشاری مهمان توام ای جان ای شادی هر مهمان شاید که ز بخشایش این دم سر من خاری رو ای دل بیچاره با تیغ و کفن پیشش کی پیش رود با او بدفعلی و طراری ای جان نه ز باغ تو رسته ست درخت من پرورده و خو کرده با عشرت و خماری اجزای وجود من مستان تواند ای جان مستان مرا مفکن در نوحه و در زاری آن ساغر پنهانی خواهم که بگردانی مستانه به پیش آیی بی نخوت و جباری ای ساغر پنهانی تو جامی و یا جانی یا چشمه حیوانی یا صحت بیماری یا آب حیاتی تو یا خط نجاتی تو یا کان نباتی تو یا ابر شکرباری آن ساغر و آن کوزه کو نشکندم روزه اما نهلد در سر نی عقل نی هشیاری هم عقلی و هم جانی هم اینی و هم آنی هم آبی و هم نانی هم یاری و هم غاری خاموش شدم حاصل تا برنپرد این دل نی زان که سخن کم شد از غایت بسیاری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۹۸ ای جان و جهان آخر از روی نکوکاری یک دم چه زیان دارد گر روی به ما آری ای روی تو چون آتش وی بوی تو چون گل خوش یا رب که چه رو داری یا رب که چه بو داری در پیش دو چشم من پیوسته خیال تو خوش خواب که می بینم در حالت بیداری دل را چو خیال تو بنوازد مسکین دل در پوست نمی گنجد از لذت دلداری قرص قمرت گویم نور بصرت گویم جان دگرت گویم یا صحت بیماری از شرم تو شاخ گل سر پیش درافکنده وز زاری من بلبل وامانده شد از زاری از جمله ببر زیرا آن جا که توی و او تو نیز نمی گنجی جز او که دهد یاری اندر شکم ماهی دم با کی زند یونس جز او کی بود مونس در نیم شب تاری در چشمه سوزن تو خواهی که رود اشتر ای بسته تو بر اشتر شش تنگ به سرباری با این همه ای دیده نومید مباش از وی چون ابر بهاری کن در عشق گهرباری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۹۹ ای بر سر بازارت صد خرقه به زناری وز روی تو در عالم هر روی به دیواری هر ذره ز خورشیدت گویای اناالحقی هر گوشه چو منصوری آویخته بر داری این طرفه که از یک خم هر یک ز میی مستند این طرفه که از یک گل در هر قدمی خاری هر شاخ همی گوید من مست شدم دستی هر عقل همی گوید من خیره شدم باری گل از سر مشتاقی بدریده گریبانی عشق از سر بی خویشی انداخته دستاری از عقل گروهی مست بی عقل گروهی مست جز عاقل و لایعقل قومی دگرند آری ماییم چو کوه طور مست از قدح موسی بی زحمت فرعونی بی غصه اغیاری ماییم چو می جوشان در خم خراباتی گرچه سر خم بسته است از کهگل پنداری از جوشش می کهگل شد بر سر خم رقصان والله که از این خوشتر نبود به جهان کاری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۰۰ گفتم که بجست آن مه از خانه چو عیاری تشنیع زنان بودم بر عهد وفاداری غماز غمت گفتا در خانه بجوی آخر آن طره که دل دزدد ماننده طراری در سوخته جان زن از آهن و از سنگش در پیه دو دیده خود بر آب بزن ناری بفروز چنین شمعی در خانه همی گردان باشد که نهان باشد او از پس دیواری اندر پس دیواری در سایه خورشیدش در نیم شب هجران بگشود مرا کاری در خانه همی گشتم در دست چنین شمعی تا تیره شد این شمعم از تابش انواری گفتم که در این زندان چون یافتمت ای جان در بی نمکی چون ره بردم به نمکساری ای شوخ گریزنده وی شاه ستیزنده وی از تو جهان زنده چون یافتمت باری در حال نهانی شد پنهان چو معانی شد چون گوهر کانی شد غیرت شده ستاری من دست زنان بر سر چون حلقه شده بر در وین طعنه زنان بر من هم یافته بازاری از پرتو مخدومی شمس الحق تبریزی چون مه که ز خورشیدش شد تیره خجل واری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۰۱ ای بر سر هر سنگی از لعل لبت نوری وز شورش زلف تو در هر طرفی سوری در حسن بهشت تو در زیر درختانت هر سوی یکی ساقی هر سوی یکی حوری از عشق شراب تو هر سوی یکی جانی محبوس یکی خنبی چون شیره انگوری هر صبح ز عشق تو این عقل شود شیدا بر بام دماغ آید بنوازد طنبوری ای شادی آن شهری کش عشق بود سلطان هر کوی بود بزمی هر خانه بود سوری بگذشتم بر دیری پیش آمد قسیسی می زد به در وحدت از عشق تو ناقوری ادریس شد از درسش هر جا که بد ابلیسی در صحبت آن کافر شب گشته چون کافوری گفتم ز که داری این گفتا ز یکی شاهی هم عاشق و معشوقی هم ناصر و منصوری یک شاه شکرریزی شمس الحق تبریزی جان پرور هر خویشی شور و شر هر دوری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۰۲ ای دشمن عقل من وی داروی بی هوشی من خابیه تو در من چون باده همی جوشی اول تو و آخر تو بیرون تو و در سر تو هم شاهی و سلطانی هم حاجب و چاووشی خوش خویی و بدخویی دلسوزی و دلجویی هم یوسف مه رویی هم مانع و روپوشی بس تازه و بس سبزی بس شاهد و بس نغزی چون عقل در این مغزی چون حلقه در این گوشی هم دوری و هم خویشی هم پیشی و هم بیشی هم مار بداندیشی هم نیشی و هم نوشی ای رهزن بی خویشان ای مخزن درویشان یا رب چه خوشند ایشان آن دم که در آغوشی آن روز که هشیارم من عربده ها دارم و آن روز که خمارم چه صبر و چه خاموشی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۰۳ ای بر سر و پا گشته داری سر حیرانی با حلقه عشاقان رو بر در حیرانی در زلف چو چوگانت غلطیده بسی جان ها وز بهر چنان مشکی جان عنبر حیرانی از کون حذر کردم وز خویش گذر کردم در شاه نظر کردم من چاکر حیرانی من یوسف دلخواهم چاه زنخت خواهم هم مؤمن این راهم هم کافر حیرانی هم باده آن مستم هم بسته آن شستم تا چست برون جستم از چنبر حیرانی ای عقل شده مهتر ای گشته دلت مرمر آخر تو یکی بنگر در دلبر حیرانی ور نه بستیزم من در کار تو خیزم من خون تو بریزم من از خنجر حیرانی از دولت مخدومی شمس الحق تبریزی هم فربه عشقم من هم لاغر حیرانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۰۴ آن چهره و پیشانی شد قبله حیرانی تشویش مسلمانی ای مه تو که را مانی من واله یزدانم در حلقه مردانم زین بیش نمی دانم ای مه تو که را مانی هم بنده و آزادم ویرانه و آبادم هم بی دل و دلشادم ای مه تو که را مانی هر جسم که بر سر شد جان گشت و قلندر شد هم مؤمن و کافر شد ای مه تو که را مانی شاد آنک نهد پایی در لجه دریایی با دیده بینایی ای مه تو که را مانی باشد ز توام مفخر فارغ شدم از دلبر از طعنه و از تسخر ای مه تو که را مانی من زان سوی دولابم زان جانب اسبابم تو محو کن القابم ای مه تو که را مانی بر عاشق دوتاقد آن کس که همی خندد زان خنده چه بربندد ای مه تو که را مانی شمس الحق تبریزی در لخلخه آمیزی ای جان و جهان می زد ای مه تو که را مانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۰۵ ای باغ همی دانی کز باد کی رقصانی آبستن میوه ستی سرمست گلستانی این روح چرا داری گر ز آنک تو این جسمی وین نقش چرا بندی گر ز آنک همه جانی جان پیشکشت چه بود خرما به سوی بصره وز گوهر چون گویم چون غیرت عمانی عقلا ز قیاس خود زین رو تو زنخ می زن زان رو تو کجا دانی چون مست زنخدانی دشوار بود با کر طنبور نوازیدن یا بر سر صفرایی رسم شکرافشانی می وام کند ایمان صد دیده به دیدارش تا مست شود ایمان زان باده یزدانی در پای دل افتم من هر روز همی گویم راز تو شود پنهان گر راز تو نجهانی کان مهره شش گوشه هم لایق آن نطع است کی گنجد در طاسی شش گوشه انسانی شمس الحق تبریزی من باز چرا گردم هر لحظه به دست تو گر ز آنک نه سلطانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۰۶ مانده شدم از گفتن تا تو بر ما مانی خویش من و پیوندی نی همره و مهمانی شیری است که می جوشد خونی است نمی خسبد خربنده چرا گشتی شه زاده ارکانی زر دارد و زر بدهد زین واخردت این دم آن کس که رهانید از بسیار پریشانی اشتر ز سوی بیشه بی جهد نمی آید کی آمده ای ای جان زان خاک به آسانی صد جا بترنجیدی گفتی نروم زین جا گوش تو کشان کردم تا جوهر انسانی در چرخ درآوردم نه گنبد نیلی را استیزه چه می بافی ای شیخ لت انبانی چون دیگ سیه پوشی اندر پی تتماجی کو نخوت کرمنا کو همت سلطانی تو مرد لب قدری نی مرد شب قدری تو طفل سر خوانی نی پیر پری خوانی سخت است بلی پندت اما نگذارندت سیلی زندت آرد استاد دبستانی هر لحظه کمندی نو در گردنت اندازد روزی که به جد گیرد گردن ز کی پیچانی بنگر تو در این اجزا که همرهشان بودی در خود بترنجیده از نامی و ارکانی زان جا بکشانمشان مانند تو تا این جا و اندر پس این منزل صد منزل روحانی چون بز همه را گویم هین برجه و خدمت کن ریشت پی آن دادم تا ریش بجنبانی گر ریش نجنبانی یک یک بکنم ریشت ریش کی رهید از من تا تو دبه برهانی یک لحظه شدی شانه در ریش درافتادی یک لحظه شو آیینه چون حلقه گردانی هم شانه و هم مویی هم آینه هم رویی هم شیر و هم آهویی هم اینی و هم آنی هم فرقی و هم زلفی مفتاحی و هم قلفی بی رنج چه می سلفی آواز چه لرزانی خاموش کن از گفتن هین بازی دیگر کن صد بازی نو داری ای نر بز لحیانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۰۷ آن ماه همی تابد بر چرخ و زمین یا نی خود نیست به جز آن مه این هست چنین یا نی در هر ره و هر پیشه در لشکر اندیشه هر چستی و هر سستی آید ز کمین یا نی آن رسته خویش خود دیده پس و پیش خود ایمن بود و فارغ از روز پسین یا نی در هر قدمی دامی چون شکر و بادامی زین دام امان یابد جز جان امین یا نی گر باغ یقین خواهی پس رخت منه بر ظن ظن ار چه بود عالی باشد چو یقین یا نی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۰۸ افند کلیمیرا از زحمت ما چونی ای جان صفا چونی وی کان وفا چونی ای فخر خردمندان وی بی تو جهان زندان وی عاشق بی دل را درمان و دوا چونی مه گوش همی خارد صد سجده همی آرد می گوید حسنت را کی خوب لقا چونی باری من بیچاره گشتم ز خود آواره زان روز که پرسیدی گفتی تو مرا چونی ماییم و هوای تو دو چشم سقای تو ای آب حیات ما زین آب و هوا چونی تلخ است فراق تو دوری ز وثاق تو ای آنک مبادا کس دور از تو جدا چونی زد طال بقای تو هر ذره که خورشیدی ای نیر اعظم تو زین طال بقا چونی ای آینه مانده در دست دو سه زنگی وی یوسف افتاده با اهل عما چونی ای دلدل آن میدان چونی تو در این زندان وی بلبل آن بستان با ناشنوا چونی ای آدم خوکرده با جنت و با حورا افتاده در این غربت با رنج و عنا چونی ای آنک نمی گنجی در شش جهت عالم با این همگی زفتی در زیر قبا چونی مصباح و زجاجی تو پیش دو سه نابینا از عربده کوران وز زخم عصا چونی پیغام و سلام ما ای باد بگو با دل با این همه بی برگی داوودنوا چونی بس کردم من اما برگو تو تمامش را کای تشنه پرخواره با جام خدا چونی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۰۹ در عشق کجا باشد مانند تو عشقینی شاهان ز هوای تو در خرقه دلقینی بر خوان تو استاده هر گوشه سلیمانی وز غایت مستی تو همکاسه مسکینی بس جان گزین بوده سلطان یقین بوده سردفتر دین بوده از عشق تو بی دینی کو گوهر جان بودن کو حرف بپیمودن کو سینه ره بینی کو دیده شه بینی هر مست میت خورده دو دست برآورده کاین عشق فزون بادا وز هر طرف آمینی گویند بخوان یاسین تا عشق شود تسکین جانی که به لب آمد چه سود ز یاسینی آن دلشده خاکی کز عشق زمین بوسد در دولت تو بنهد بر پشت فلک زینی آوه خنک آن دل را کو لازم آن جان شد گه باده جان گیرد گه طره مشکینی هرگز نکند ما را عالم به جوال اندر کز شمس حق تبریز پر کردم خرجینی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۱۰ چون بسته کنی راهی آخر بشنو آهی از بهر خدا بشنو فریاد و علی اللهی در روح نظر کردم بی رنگ چو آبی بود ناگاه پدید آمد در آب چنان ماهی آن آب به جوش آمد هستی به خروش آمد تا واشد و دریا شد این عالم چون چاهی دیدم که فراز آمد دریا و بشد قطره من قطره و او قطره گشتیم چو همراهی چون پیشترک رفتم دریا شد و بگرفتم او قطره شده دریا من قطره شده گاهی پیش آی تو دریا را نظاره بکن ما را باشد که تو هم افتی در مکر شهنشاهی آبی است به زیرش مه آبی است به زیرش که او چشم چنین بندد چون جادو دلخواهی با لعل تو کی جویم من ملک بدخشان را چاه و رسن زلفت والله که به از جاهی از غمزه جادواش شمس الحق تبریزی در سحر نمی بندد جز سینه آگاهی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۱۱ جانا تو بگو رمزی از آتش همراهی من دم نزنم زیرا دم می نزند ماهی بر خیمه این گردون تو دوش قنق بودی مه سجده همی کردت ای ایبک خرگاهی خورشید ز تو گشته صاحب کله گردون وز بخشش تو دیده این ماه سما ماهی کی هر دو یکی گردد تو آتش و من روغن وین قسمت چون آمد تو یوسف و من چاهی هر چند که این جوشم از آتش تو باشد من بنده آن خلعت گر رانی و گر خواهی این دانش من گشته بر دانش تو پرده فریاد من مسکین از دانش و آگاهی گه از می و از شاهد گویم مثل لطفش وین هر دو کجا گنجد در وحدت اللهی شمس الحق تبریزی صبحی که تو خندانی کی شب بودش در پی یا زحمت بی گاهی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۱۲ در کوی که می گردی ای خواجه چه می خواهی پابسته شدی چون من زان دلبر خرگاهی گر بسته شدی از وی رسته ز همه بندی نی خدمت کس خواهی نی خسروی و شاهی شد خدمت تو دستان چون خدمت سرمستان در آب سجود آری بی مساله چون ماهی چون مست و خراب آمد سجده گهش آب آمد فارغ ز ثواب آمد فرد از ره و بیراهی کو ره چو در این آبی کو سجده چو محرابی نی ظالم و نی تایب نی ذاکر و نی ساهی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۱۳ ای شادی آن روزی کز راه تو بازآیی در روزن جان تابی چون ماه ز بالایی زان ماه پرافزایش آن فارغ از آرایش این فرش زمینی را چون عرش بیارایی بس عاقل پابسته کز خویش شود رسته بس جان که ز سر گیرد قانون شکرخایی زین منزل شش گوشه بی مرکب و بی توشه بس قافله ره یابد در عالم بی جایی روشن کن جان من تا گوید جان با تن کامروز مرا بنگر ای خواجه فردایی تو آبی و من جویم جز وصل تو کی جویم رونق نبود جو را چون آب بنگشایی ای شاد تو از پیشی یعنی ز همه بیشی والله که چو با خویشی از خویش نیاسایی در جستن دل بودم بر راه خودش دیدم افتاده در این سودا چون مردم صفرایی شمس الحق تبریزی پالود مرا هجرت جز عشق نبینی گر صد بار بپالایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۱۴ ما می نرویم ای جان زین خانه دگر جایی یا رب چه خوش است این جا هر لحظه تماشایی هر گوشه یکی باغی هر کنج یکی لاغی بی ولوله زاغی بی گرگ جگرخایی افکند خبر دشمن در شهر اراجیفی کو عزم سفر دارد از بیم تقاضایی از رشک همی گوید والله که دروغ است آن بی جان کی رود جایی بی سر کی نهد پایی من زیر فلک چون او ماهی ز کجا یابم او هر طرفی یابد شوریده و شیدایی مه گرد درت گردد زیرا که کجا یابد چو چشم تو خماری چون روی تو صحرایی این عشق اگر چه او پاک است ز هر صورت در عشق پدید آید هر یوسف زیبایی بی عشق نه یوسف را اخوان چو سگی دیدند وز عشق پدر دیدش زیبا و مطرایی گر نام سفر گویم بشکن تو دهانم را دوزخ کی رود آخر از جنت مأوایی من بی سر و پا گشتم خوش غرقه این دریا بی پای همی گردم چون کشتی دریایی از در اگرم رانی آیم ز ره روزن چون ذره به زیر آیم در رقص ز بالایی چون ذره رسن سازم از نور و رسن بازم در روزن این خانه در گردش سودایی بنشین که در این مجلس لاغر نشود عیسی برگو که در این دولت تیره نشود رایی بربند دهان برگو در گنبد سر خود تا ناله در آن گنبد یابی تو مثنایی شمس الحق تبریزی از لطف صفات خود از حرف همی گردد این نکته مصفایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۱۵ هم پهلوی خم سر نه ای خواجه هرجایی پرهیز ز هشیاران وز مردم غوغایی هشیار به سگ ماند جز جنگ نمی داند تو جنس سگ کهفی از جنگ مبرایی سر بر در خمخانه زد آن سگ فرزانه چون دید در آن درگه شکر و شکرافزایی بیرون مرو ای خواجه زین صورت دیباچه این جاست تماشاها تو مرد تماشایی بس مست طرب خورده آهنگ برون کرده در سرکه درافتاده آن خوش لب حلوایی سر پهلوی آن خم نه کوزه به بر خم به بجهی به سوی او جه ای مست علالایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۱۶ من نیت آن کردم تا باشم سودایی نیت ز کجا گنجد اندر دل شیدایی مجنونی من گشته سرمایه صد عاقل وین تلخی من گشته دریای شکرخایی زیر شجر طوبی دیدم صنمی خوبی بس فتنه و آشوبی افکنده ز زیبایی از من دو جهان شیدا وز من همه سر پیدا فارغ ز شب و فردا چون باشم فردایی می گفت کرایم من وقتی که برآیم من جان که فزایم من گفتم دلم افزایی دریای معانی بین بی قیمت و بی کابین تبریز ز شمس الدین بی صورت دریایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۱۷ عیسی چو توی جانا ای دولت ترسایی لاهوت ازل را از ناسوت تو بنمایی ایمان ز سر زلفت زنار عجب بندد کز کافر زلف خود یک پیچ تو بگشایی ای از پس صد پرده درتافته رخسارت تا عالم خاکی را از عشق برآرایی جان دوش ز سرمستی با عشق تو عهدی کرد جان بود در آن بیعت با عشق به تنهایی سر عشق به گوشش برد سر گفت به گوش جان کس عهد کند با خود نی تو همگی مایی چندانک تو می کوشی جز چشم نمی پوشی تا چند گریزی تو از خویش و نیاسایی جان گفت که ای فردم سوگند بدین دردم سوگند بدان زلفی عاشق کش سودایی کان عهد که من کردم بی جان و بدن کردم نی ما و نه من کردم ای مفرد یکتایی مست آنچ کند در می از می بود آن در وی در آب نماید او لیک اوست ز بالایی تبریز ز شمس الدین آخر قدحی زو هین آن ساقی ترسا را یک نکته نفرمایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۱۸ جانا نظری فرما چون جان نظرهایی چون گویم دل بردی چون عین دل مایی جان ها همه پا کوبند آن لحظه که دل کوبی دل نیز شکر خاید آن دم که جگر خایی تن روح برافشاند چون دست برافشانی مرده ز تو حال آرد چون شعبده بنمایی گر جور و جفا این است پس گشت وفا کاسد ای دل به جفای او جان باز چه می پایی امروز چنان مستم کز خویش برون جستم ای یار بکش دستم آن جا که تو آن جایی چیزی که تو را باید افلاک همان زاید گوهر چه کمت آید چون در تک دریایی مردم ز تو شد ای جان هر مردمک دیده بی تو چه بود دیده ای گوهر بینایی ای روح بزن دستی در دولت سرمستی هستی و چه خوش هستی در وحدت یکتایی ای روح چه می ترسی روحی نه تن و نفسی تن معدن ترس آمد تو عیش و تماشایی ای روز چه خوش روزی شمع طرب افروزی او را برسان روزی جان را و پذیرایی صبحا نفسی داری سرمایه بیداری بر خفته دلان بردم انفاس مسیحایی شمس الحق تبریزی خورشید چو استاره در نور تو گم گردد چون شرق برآرایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۱۹ گل گفت مرا نرمی از خار چه می جویی گفتم که در این سودا هشیار چه می جویی گفتا که در این سودا دلدار تو کو بنما گفتم نشدی بی دل دلدار چه می جویی گفتا هله مستانه بنما ره خمخانه گفتم که برو طفلی خمار چه می جویی گفتا ز چه بی هوشی بنمای چه می نوشی گفتم برو ای مسکین هشدار چه می جویی گفتا که چه گلزار است کز وی نرسد بویی گفتم اگرت بو نیست گلزار چه می جویی گفتا که وفاجویان خوابی است که می بینند گفتم که خیال خواب بیدار چه می جویی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۲۰ ای دل به ادب بنشین برخیز ز بدخویی زیرا به ادب یابی آن چیز که می گویی حاشا که چنان سودا یابند بدین صفرا هیهات چنان رویی یابند به بی رویی در عین نظر بنشین چون مردمک دیده در خویش بجو ای دل آن چیز که می جویی بگریز ز همسایه گر سایه نمی خواهی در خود منگر زیرا در دیده خود مویی گر غرقه دریایی این خاک چه پیمایی ور بر لب دریایی چون روی نمی شویی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۲۱ از هر چه ترنجیدی با دل تو بگو حالی کای دل تو نمی گفتی کز خویش شدم خالی این رنج چو در وا شد دعوی تو رسوا شد زشتی تو پیدا شد بگذار تو نکالی در صورت رنج خود نظاره بکن ای بد کی باشد با این خود آن مرتبه عالی بنگر که چه زشتی تو بس دیوسرشتی تو این است که کشتی تو پس از کی همی نالی گر رنج بشد مشکل نومید مشو ای دل کز غیب شود حاصل اندر عوض ابدالی از ذوق چو عوری تو هر لحظه بشوری تو کای کعبه چه دوری تو از حیزک خلخالی در بادیه مردان را کاری است نه سردان را کاین بادیه فردان را بزدود ز ارذالی در خدمت مخدومی شمس الحق تبریزی بشتاب که از فضلش در منزل اجلالی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۲۲ ای خواجه تو چه مرغی نامت چه چرا شایی نی پری و نی چری ای مرغک حلوایی مانند شترمرغی گویند بپر گویی من اشترم و اشتر کی پرد ای طایی چون نوبت بار آید گویی که نه من مرغم کی بار کشد مرغی تکلیف چه فرمایی نی بلبل خوش لحنی نی طوطی خوش رنگی نی فاخته طوقی نی در چمن مایی حق است سلیمان را در گردن هر مرغی مرغان همه پریدند آنجا تو چه می پایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۲۳ ما گوش شماییم شما تن زده تا کی ما مست و خراباتی و بیخود شده تا کی ما سوخته حالان و شما سیر و ملولان آخر بنگویید که این قاعده تا کی دل زیر و زبر گشت مها چند زنی طشت مجلس همه شوریده بتا عربده تا کی دی عقل درافتاد و به کف کرده عصایی در حلقه رندان شده کاین مفسده تا کی چون ساقی ما ریخت بر او جام شرابی بشکست در صومعه کاین معبده تا کی تسبیح بینداخت و ز سالوس بپرداخت کاین نوبت شادی است غم بیهده تا کی آن ها که خموشند به مستی مزه نوشند ای در سخن بی مزه گرم آمده تا کی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۲۴ برخیز که جان است و جهان است و جوانی خورشید برآمد بنگر نورفشانی آن حسن که در خواب همی جست زلیخا ای یوسف ایام به صد ره به از آنی برخیز که آویخت ترازوی قیامت برسنج ببین که سبکی یا تو گرانی هر سوی نشانی است ز مخلوق به خالق قانع نشود عاشق بی دل به نشانی هر لحظه ز گردون برسد بانگ که ای گاو ما راه سعادت بنمودیم تو دانی برخیز و بیا دبدبه عمر ابد بین تا بازرهی زود از این عالم فانی او عمر عزیزی است از او چاره نداری او جان جهان آمد و تو نقش جهانی بر صورت سنگین بزند روح پذیرد حیف است کز این روح تو محروم بمانی او کان عقیق آمد و سرمایه کان ها در کان عقیق آی چه دربند دکانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۲۵ گر علم خرابات تو را همنفسستی این علم و هنر پیش تو باد و هوسستی ور طایر غیبی به تو بر سایه فکندی سیمرغ جهان در نظر تو مگسستی گر کوکبه شاه حقیقت بنمودی این کوس سلاطین بر تو چون جرسستی گر صبح سعادت به تو اقبال نمودی کی دامن و ریش تو به دست عسسستی گر پیش روان بر تو عنایت فکنندی فکری که به پیش دل توست آن سپسستی معکوس شنو گر نبدی گوش دل تو از دفتر عشاق یکی حرف بسستی گوید همه مردند یکی بازنیامد بازآمده دیدی اگر آن گیج کسستی لرزان لهب جان تو از صرصر مرگ است لرزان نبدی گر ز بقا مقتبسستی همراه خسان گر نبدی طبع خسیست در حلق تو این شربت فانی چو خسستی طفل خرد تو به تبارک برسیدی در مکتب شادی ز کجا در عبسستی خاموش که این ها همه موقوف به وقت است گر وقت بدی داعیه فریادرسستی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۲۶ ای دل تو در این غارت و تاراج چه دیدی تا رخت گشادی و دکان بازکشیدی چون جولهه حرص در این خانه ویران از آب دهان دام مگس گیر تنیدی از لذت و از مستی این دانه دنیا پنداشت دل تو که از این دام رهیدی در سیل کسی خانه کند از گل و از خاک در دام کسی دانه خورد هیچ شنیدی ای دل ببر از دام و برون جه تو به هنگام آن سوی که در روضه ارواح دویدی ای روح چو طاووس بیفشان تو پر عقل یا یاد نداری تو که بر عرش پریدی از عرش سوی فرش فتادی و قضا بود دادی تو پر خویش و دو سه دانه خریدی چون گرسنه قحط در این لقمه فتادی گه لب بگزیدی و گهی دست خلیدی کو همت شاهانه نه زان دایه دولت زان شیر تباشیر سعادت بمزیدی آن خوی ملوکانه که با شیر فرورفت والله که نیامیزد با خون و پلیدی آن شاه گل ما به کف خویش سرشته ست آن همت و بختش ز کف شاه چشیدی والله که در آن زاویه کاوراد الست است آموخت تو را شاه تو شیخی و مریدی آموخت تو را که دل و دلدار یکی اند گه قفل شود گاه کند رسم کلیدی گه پند و گهی بند و گهی زهر و گهی قند گه تازه و برجسته گهی کهنه قدیدی ای سیل در این راه تو بالا و نشیب است تلوین برود از تو چو در بحر رسیدی ای خاک از این زخم پیاپی تو نژندی وی چرخ از این بار گران سنگ خمیدی ای بحر حقایق که زمین موج و کف توست پنهانی و در فعل چه پیدا و پدیدی ای چشمه خورشید که جوشیدی از آن بحر تا پرده ظلمات به انوار دریدی هر خاک که در دست گرفتی همه زر شد شد لعل و زمرد ز تو سنگی که گزیدی بس تلخ و ترش از تو چو حلوا و شکر شد بگزیده شد آن میوه که او را بگزیدی شاگرد کی بودی که تو استاد جهانی این صنعت بی آلت و بی کف ز کی دیدی چون مرکب جبریلی و از سم تو هر خاک سبزه شود آخر ز چه کهسار چریدی خامش کن و یاد آور آن را که به حضرت صد بار از این ذکر و از این فکر بریدی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۲۷ عاشق شو و عاشق شو بگذار زحیری سلطان بچه ای آخر تا چند اسیری سلطان بچه را میر و وزیری همه عار است زنهار به جز عشق دگر چیز نگیری آن میر اجل نیست اسیر اجل است او جز وزر نیامد همه سودای وزیری گر صورت گرمابه نه ای روح طلب کن تا عاشق نقشی ز کجا روح پذیری در خاک میامیز که تو گوهر پاکی در سرکه میامیز که تو شکر و شیری هر چند از این سوی تو را خلق ندانند آن سوی که سو نیست چه بی مثل و نظیری این عالم مرگ است و در این عالم فانی گر ز آنک نه میری نه بس است این که نمیری در نقش بنی آدم تو شیر خدایی پیداست در این حمله و چالیش و دلیری تا فضل و مقامات و کرامات تو دیدم بیزارم از این فضل و مقامات حریری بی گاه شد این عمر ولیکن چو تو هستی در نور خدایی چه به گاهی و چه دیری اندازه معشوق بود عزت عاشق ای عاشق بیچاره ببین تا ز چه تیری زیبایی پروانه به اندازه شمع است آخر نه که پروانه این شمع منیری شمس الحق تبریز از آنت نتوان دید که اصل بصر باشی یا عین بصیری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۲۸ هر روز بگه ای شه دلدار درآیی جان را و جهان را شکفانی و فزایی یا رب چه خجسته ست ملاقات جمالت آن لحظه که چون بدر بر این صدر برآیی هر جا که ملاقات دو یار است اثر توست خود ذوق و نمک بخش وصالی و لقایی معنی ندهد وصلت این حرف بدان حرف تا تو ننهی در کلمه فایده زایی ای داده تو دندان و شکرها که بخایند دندان دگر داده پی فایده خایی بیزارم از آن گوش که آواز نی اشنود و آگاه نشد از خرد و دانش نایی این مشک به خود چون رود و آب کشاند تا خواجه سقا نکند جهد سقایی این چرخ که می گردد بی آب نگردد تا سر نبود پای کجا یابد پایی هان ای دل پرسنده که دلدار کجای است تو ای دل جوینده و پرسنده کجایی تیهی ز کجا یابد گلزار و شقایق پیهی ز کجا یابد تمییز ضیایی اصداف حواسی که به شب ماند ز در دور دانند که در هست ز دریای عطایی درهاست در آن بحر در اصداف نگنجد آن سوی برو ای صدف این سوی چه پایی آن نیستی ای خواجه که کعبه به تو آید گوید بر ما آی اگر حاجی مایی این کعبه نه جا دارد نی گنجد در جا می گوید العزه و الحسن ردایی هین غرقه عزت شو و فانی ردا شو تا جان دهدت چونک ببیند که فنایی خامش کن و از راه خموشی به عدم رو معدوم چو گشتی همگی حد و ثنایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۲۹ ای ماه اگر باز بر این شکل بتابی ما را و جهان را تو در این خانه نیابی چون کوه احد آب شد از شرم عقیقت چه نادره گر آب شود مردم آبی از عقل دو صدپر دو سه پر بیش نمانده ست و آن نیز بدان ماند که در زیر نقابی ای عشق دو عالم ز رخت مست و خرابند باری تو نگویی ز کی مست و خرابی تا باده نجوشید در آن خنب ز اول در جوش نیارد همه را او به شرابی تا اول با خود نخروشید ربابی در ناله نیارد همه را او به ربابی ای گرد جهان گشته و جز نقش ندیده بر روی زن آبی و یقین دان که بخوابی در خرمن ما آی اگر طالب کشتی سوی دل ما آی اگر مرد کبابی ور ز آنک نیایی بکشیمت به سوی خویش کز حلقه مایی نه غریبی نه غرابی مکتب نرود کودک لیکن ببرندش پنداشته ای خواجه که بیرون حسابی بستان قدح عشرت وز بند برون جه تا باخبری بند سؤالی و جوابی آخر بشنو هر نفسی نعره مستان کای گیج خرف گشته ببین در چه عذابی دست تو بگیرم دو سه روزی تو همی جوش تا بار دگر روی ز اقبال نتابی آن جا که شدی مست همان جای بخسبی و آن سوی که ساقی است همان سوی شتابی تا چند در آتش روی ای دل نه حدیدی وی دیده گرینده بس است این نه سحابی ای ساقی مه روی چه مست است دو چشمت انگشتک می زن که تو بر راه صوابی بگشای دهان ز آنچ نگفتم تو بیان کن بگشا در دل ها که تو سلطان خطابی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳۰ یا ساقی شرف بشراباتک زندی فالراح مع الروح من افضالک عندی برخیز که شورید خرابات افندی مستان نگر و نقل و شرابات افندی هر مست درآویخته با مست ز مستی گردان شده ساقی به مساقات افندی یک موی نمی گنجد در حلقه مستان جز رقص و هیاهوی و مراعات افندی بسم الله ساقی ولی نعمت برخیز تا جان بدهیمت به مکافات افندی در هر دو جهان است و نبوده ست و نباشد جز دیدن روی تو کرامات افندی چون تنگ شکر میر خرابات درآمد یا رب چه لطیف است ملاقات افندی می خندد و می گوید من خفته بدم مست هیهای شنیدم من و هیهات افندی زان خنده و زان گفتن و زان شیوه شیرین صد غلغله در سقف سماوات افندی خورشید ز برق رخ تو چشم ببندد کافزون ز زجاجه ست و ز مشکات افندی در خانه خمار و خرابات کی دیده ست معراج و تجلی و مقامات افندی با مست خرابات خدا تا بنپیچی تا وا ننماید همه رگ هات افندی در خانه دل کژ مکن آن چانه به افسوس کامروز عیان است خفیات افندی روزی که روم جانب دریای معانی یاد آیدت این جمله مقالات افندی شاد آمدی ای کان شکر عیب مفرما گر بوسه دهد بنده بر آن پات افندی واجب کند ای دوست که آرم به صد اخلاص در سایه زلف تو مناجات افندی از مصحف آن روی چو ماه تو بخوانیم سوره قصص و نادره آیات افندی مستیم ز جام تو و زان نرگس مخمور رستیم به شاهیت ز شهمات افندی عالم همه پرغصه و آن نرگس مخمور فارغ ز بدایات و نهایات افندی چون سایه فناییم به خورشید جمالت ایمن شده از جمله آفات افندی سرمست بیا جانب بازار نظر کن تا راست شود جمله مهمات افندی تا روز اجل هر چه بگوییم ز اشعار این است و دگر جمله خرافات افندی سلطان غزل هاست و همه بنده اینند هر بیتش مفتاح مرادات افندی من کردم خاموش تو باقیش بفرما ای جان اشارات و عبارات افندی شمس الحق تبریز توی موسی ایام بر طور دلم رفته به میقات افندی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳۱ تو دوش رهیدی و شب دوش رهیدی امروز مکن حیله که آن رفت که دیدی ما را به حکایت به در خانه ببردی بر در بنشاندی و تو بر بام دویدی صد کاسه همسایه مظلوم شکستی صد کیسه در این راه به حیلت ببریدی آن کیست که او را به دغل خفته نکردی وز زیر سر خفته گلیمی نکشیدی گفتی که از آن عالم کس بازنیامد امروز ببینی چو بدین حال رسیدی امروز ببینی که چه مرغی و چه رنگی کز زخم اجل بند قفس را بدریدی امروز ببینی که کیان را یله کردی امروز ببینی که کیان را بگزیدی یا شیر ز پستان کرامات چشیدی یا شیر ز پستان سیه دیو مکیدی ای باز کلاه از سر و روی تو برون شد خوش بنگر و خوش بشنو آنچ نشنیدی آن جا بردت پای که در سر هوسش بود و آن جا بردت دیده که آن جا نگریدی بر تو زند آن گل که به گلزار بکشتی در تو خلد آن خار که در یار خلیدی تلخی دهد امروز تو را در دل و در کام آن زهرگیایی که در این دشت چریدی آن آهن تو نرم شد امروز ببینی که قفل دری یا جهت قفل کلیدی طوق ملکی این دم اگر گوهر پاکی رد فلکی این دم اگر زشت و پلیدی گر آب حیاتی تو و گر آب سیاهی این چشم ببستی تو در آن چشمه رسیدی با جمله روان ها بپر روح روانی این است سزای تو گر از نفس جهیدی با خالق آرام تو آرام گرفتی وز آب و گل تیره بیگانه رمیدی امروز تو را بازخرد شعله آن نور کاین جا ز دل و جان به دل و جانش خریدی آن سیمبر اندر بر سیمین تو آید کو را چو نثار زر از این خاک بچیدی ای عشق ببخشای تو بر حال ضعیفان کز خاک همان رست که در خاک دمیدی خامش کن و منمای به هر کس سر دل ز آنک در دیده هر ذره چو خورشید پدیدی خاموش و دهان را به خموشی تو دوا کن زیرا که ز پستان سیه دیو چشیدی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳۲ ای جان گذرکرده از این گنبد ناری در سلطنت فقر و فنا کار تو داری ای رخت کشیده به نهان خانه بینش وی کشته وجود همه و خویش به زاری پوشیده قباهای صفت های مقدس وز دلق دو صدپاره آدم شده عاری از شرم تو گل ریخته در پای جمالت وز لطف تو هر خار برون رفته ز خاری بی برگ نشاید که دگر غوره فشارد در میکده اکنون که تو انگور فشاری اقبال کف پای تو بر چشم نهاده اندر طمعی که سرش از لطف بخاری از غار به نور تو به باغ ازل آیند ای یار چه یاری تو و ای غار چه غاری بر کار شود در خود و بی کار ز عالم آن کز تو بنوشید یکی شربت کاری در باغ صفا زیر درختی به نگاری افتاد مرا چشم و بگفتم چه نگاری کز لذت حسن تو درختان به شکوفه آبستن تو گشته مگر جان بهاری در سجده شدم بیخود و گفتم که نگارا آخر ز کجایی تو علی الله چه یاری او گفت که از پرتو شمس الحق تبریز کاوصاف جمال رخ او نیست شماری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳۳ در خانه خود یافتم از شاه نشانی انگشتری لعل و کمر خاصه کانی دوش آمده بوده ست و مرا خواب ببرده آن شاه دلارامم و آن محرم جانی بشکسته دو صد کاسه و کوزه شه من دوش از عربده مستانه بدان شیوه که دانی گویی که گزیده ست ز مستی رخ من بر کز شاه رخ من بر کاری است نهانی امروز در این خانه همی بوی نگار است زین بوی به هر گوشه نگاری است عیانی خون در تن من باده صرف است از این بوی هر موی ز من هندوی مست است شبانی گوشی بنه و نعره مستانه شنو تو از قامت چون چنگ من الحان اغانی هم آتش و هم باده و خرگاه چو نقد است پیران طریقت بپذیرند جوانی در آینه شمس حق و دین شه تبریز هم صورت کل شهره و هم بحر معانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳۴ امروز در این شهر نفیر است و فغانی از جادوی چشم یکی شعبده خوانی در شهر به هر گوشه یکی حلقه به گوشی است از عشق چنین حلقه ربا چرب زبانی بی زخم نیابی تو در این شهر یکی دل از تیر نظرهای چنین سخته کمانی ای شهر چه شهری تو که هر روز تو عید است ای شهر مکان تو شد از لطف زمانی چه جای مکان است و چه سودای زمان است ای هر دو شده از دم تو نادره لانی شهری است که او تختگه عشق خدایی است بغداد نهان است وز او دل همدانی امروز در این مصر از این یوسف خوبی بی زجر و سیاست شده هر گرگ شبانی صد پیر دو صدساله از این یوسف خوش دم مانند زلیخا شده در عشق جوانی او حاکم دل ها و روان هاست در این شهر ماننده تقدیر خدا حکم روانی صد نور یقین سجده کن روی چو ماهش کی سوی مهش راه بزد ابر گمانی صد چون من و تو محو چنان بی من و مایی چون ظلمت شب محو رخ ماه جهانی جز حضرت او نیست فقیرانه حضوری جز سایه خورشید رخش نیست امانی از حیله او یک دو سخن دارم بشنو چون زهره ندارم که بگویم که فلانی گر نام نگوییم و نشان نیز نگوییم زین باده شکافیده شود شیشه جانی هین دست ملرزان و فروکش قدح عشق پازهر چو داری نکند زهر زیانی هر چیز که خواهی تو ز عطار بیابی دکان محیط است و جز این نیست دکانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳۵ امروز سماع است و مدام است و سقایی گردان شده بر جمع قدح های عطایی فرمان سقی الله رسیده ست بنوشید ای تن همه جان شو نه که ز اخوان صفایی ای دور چه دوری تو و ای روز چه روزی وی گلشن اقبال چه بابرگ و نوایی از خاک برویند در این دور خلایق کاین نفخه صور است که کرده ست صدایی از کوه شنو نعره صد ناقه صالح وز چرخ شنو بانگ سرافیل صلایی هین رخت فروگیر و بخوابان شتران را آخر بگشا چشم که در دست رضایی ای مرده بشو زنده و ای پیر جوان شو وی منکر محشر هله تا ژاژ نخایی خواهم سخنی گفت دهانم بمبندید کامروز حلال است ورا رازگشایی ور ز آنک ز غیرت ره این گفت ببندید ره باز کنم سوی خیالات هوایی ما نیز خیالات بدستیم و از این دم هستی پذرفتیم ز دم های خدایی صد هستی دیگر به جز این هست بگیری کاین را تو فراموش کنی خواجه کجایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳۶ ای مونس ما خواجه ابوبکر ربابی گر دلشده ای چند پی نان و کبابی آتش خور در عشق به مانند شترمرغ اندر عقب طعمه چه شاگرد عقابی لقمه دهدت تا کند او لقمه خویشت این چرخ فریبنده و این برق سحابی هین لقمه مخور لقمه مشو آتش او را بی لقمه او در دل و جان رزق بیابی آن وقت که از ناف همی خورد تنت خون نی حلق و گلو بود و نه خرمای رطابی آن ماهی چه خورده ست که او لقمه ما شد در چشم نیاید خورش مردم آبی از نعمت پنهان خورد این نعمت پیدا زان راه شود فربه و زان ماه خضابی گر ز آنک خرابت کند این عشق برونی چون سنبله شد دانه در این روز خرابی آن سنبله از خاک برآورد سر و گفت من مردم و زنده شدم از داد ثوابی خواهی که قیامت نگری نقد به باغ آی نظاره سرسبزی اموات ترابی ماییم که پوسیده و ریزیده خاکیم امروز چو سرویم سرافراز و خطابی بی حرف سخن گوی که تا خصم نگوید کاین گفت کسان است و سخن های کتابی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳۷ امروز سماع است و شراب است و صراحی یک ساقی بدمست یکی جمع مباحی زان جنس مباحی که از آن سوی وجود است نی اباحتی گیج حشیشی مزاحی روحی است مباحی که از آن روح چشیده ست کو روح قدیمی و کجا روح ریاحی در پیش چنین فتنه و در دست چنین می یا رب چه شود جان مسلمان صلاحی زین باده کسی را جگر تشنه خنک شد کو خون جگر ریخت در این ره به سفاحی جاوید شود عمر بدین کاس صبوحی ایمن شود از مرگ و ز افغان نیاحی این صورت غیب است که سرخیش ز خون نیست اسپید ز نور است نه کافور رباحی شمعی است برافروخته وز عرش گذشته پروانه او سینه دل های فلاحی سوزیده ز نورش حجب سبع سماوات پران شده جان ها و روان ها ز نواحی این حلقه مستان خرابات خراب است دور از لب و دندان تو ای خواجه صاحی شاباش زهی حال که از حال رهیدیت شاباش زهی عیش صبوحی و صباحی با خود ملک الموت بگوید هله واگرد کاین جا نکند هیچ سلاح تو سلاحی ما را خبری نی که خبر نیز چه باشد خود مغفرت این باشد و آمرزش ماحی از غیب شنو نعره مستان و خمش کن یک غلغله پاک ز آواز صیاحی ور نه بدو نان بنده دونان و خسان باش می خور پی سه نان ز سنان زخم رماحی فارس شده شمس الحق تبریز همیشه بر شمس شموس و نکند شمس جماحی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳۸ ای آنک به دل ها ز حسد خار خلیدی این ها همه کردی و در آن گور خزیدی تلخی دهد امروز تو را در دل و در کام آن زهرگیاهی که در این دشت چریدی آن آهن تو نرم شد امروز ببینی که قفل دری یا جهت قفل کلیدی طوق ملکی این دم اگر گوهر پاکی رد فلکی این دم اگر جان پلیدی با جمله روان ها به تک روح روانی سلطان جهادی اگر از نفس جهیدی با خالق آرام تو آرام گرفتی وز دیو رمیده تو به هنگام رهیدی امروز تو را بازخرد از غمش آن نور کو را چو دل و جان به دل و جان بخریدی آن سیمبر اندر بر سیمین تو آید کو را چو نثار زر از این خاک بچیدی ای عشق ببخشای بر این خاک که دانی کز خاک همان رست که در خاک دمیدی خامش کن و منمای به هر کس سر دل ز آنک در دیده هر ذره چو خورشید پدیدی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳۹ برخیز که صبح است و صبوح است و سکاری بگشای کنار آمد آن یار کناری برخیز بیا دبدبه عمر ابد بین رستند و گذشتند ز دم های شماری آن رفت که اقبال بخارید سر ما ای دل سر اقبال از این بار تو خاری گنجی تو عجب نیست که در توده خاکی ماهی تو عجب نیست که در گرد و غباری اندر حرم کعبه اقبال خرامید از بادیه ایمن شده وز ناز مکاری گردان شده بین چرخ که صد ماه در او هست جز تابش یک روزه تو ای چرخ چه داری آن ساغر جان که ملک الموت اجل شد نی شورش دل آرد و نی رنج خماری بس کن که اگر جان بخورد صورت ما را صد عذر بخواهد لبش از خوب عذاری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴۰ مگریز ز آتش که چنین خام بمانی گر بجهی از این حلقه در آن دام بمانی مگریز ز یاران تو چو باران و مکش سر گر سر کشی سرگشته ایام بمانی با دوست وفا کن که وفا وام الست است ترسم که بمیری و در این وام بمانی بگرفت تو را تاسه و حال تو چنان است کز عجز تو در تاسه حمام بمانی می ترسی از این سر که تو داری و از این خو کان سر تو به رنجوری سرسام بمانی با ما تو یکی کن سر زیرا سر وقت است تا همچو سران شاد سرانجام بمانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴۱ گیرم که نبینی رخ آن دختر چینی از جنبش او جنبش این پرده نبینی از تابش آن مه که در افلاک نهان است صد ماه بدیدی تو در اجزای زمینی ای برگ پریشان شده در باد مخالف گر باد نبینی تو نبینی که چنینی گر باد ز اندیشه نجنبد تو نجنبی و آن باد اگر هیچ نشیند تو نشینی عرش و فلک و روح در این گردش احوال اشتر به قطارند و تو آن بازپسینی می جنب تو بر خویش و همی خور تو از این خون کاندر شکم چرخ یکی طفل جنینی در چرخ دلت ناگه یک درد درآید سر برزنی از چرخ بدانی که نه اینی ماه نهمت چهره شمس الحق تبریز ای آنک امان دو جهان را تو امینی تا ماه نهم صبر کن ای دل تو در این خون آن مه توی ای شاه که شمس الحق و دینی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴۲ زان جای بیا خواجه بدین جای نه جایی کاین جاست تو را خانه کجایی تو کجایی آن جا که نه جای است چراگاه تو بوده ست زین شهره چراگاه تو محروم چرایی جاندار سراپرده سلطان عدم باش تا بازرهی از دم این جان هوایی گه پای مشو گه سر بگریز از این سو مستی و خرابی نگر و بی سر و پایی ای راه نمای از می و منزل چو شوی مست نی راه به خود دانی و نی راه نمایی مستان ازل در عدم و محو چریدند کز نیست بود قاعده هست نمایی جان بر زبر همدگر افتاده ز مستی همچون ختن غیب پر از ترک خطایی این نعره زنان گشته که هیهای چه خوبی و آن سجده کنان گشته که بس روح فزایی مخدوم خداوندی شمس الحق تبریز هم نور زمینی تو و خورشید سمایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴۳ ای شاه تو ترکی عجمی وار چرایی تو جان و جهانی تو و بیمار چرایی گلزار چو رنگ از صدقات تو ببردند گلزار بده زان رخ و پرخار چرایی الحق تو نگفتی و دم باده او گفت ای خواجه منصور تو بر دار چرایی در غار فتم چون دل و دلدار حریفند دلدار چو شد ای دل در غار چرایی آن شاه نشد لیک پی چشم بد این گو گر شاه بشد مخزن اسرار چرایی گر بیخ دلت نیست در آن آب حیاتش ای باغ چنین تازه و پربار چرایی گر راه نبرده ست دلت جانب گلزار خوش بو و شکرخنده و دلدار چرایی گر دیو زند طعنه که خود نیست سلیمان ای دیو اگر نیست تو در کار چرایی بر چشمه دل گر نه پری خانه حسن است ای جان سراسیمه پری دار چرایی ای مریم جان گر تو نه ای حامل عیسی زان زلف چلیپا پی زنار چرایی گر از می شمس الحق تبریز نه مستی پس معتکف خانه خمار چرایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴۴ یک روز مرا بر لب خود میر نکردی وز لعل لبت جامگی تقریر نکردی زان شب که سر زلف تو در خواب بدیدم حیران و پریشانم و تعبیر نکردی یک عالم و عاقل به جهان نیست که او را دیوانه آن زلف چو زنجیر نکردی بگریست بسی از غم تو طفل دو چشمم وز سنگ دلی در دهنش شیر نکردی در کعبه خوبی تو احرام ببستیم بس تلبیه گفتیم و تو تکبیر نکردی بگرفت دلم در غمت ای سرو جوان بخت شد پیر دلم پیروی پیر نکردی با قوس دو ابروی تو یک دل به جهان نیست تا خسته بدان غمزه چون تیر نکردی بس عقل که در آیت حسن تو فروماند وز وی به کرم روزی تفسیر نکردی در بردن جان ها و در آزردن جان ها الحق صنما هیچ تو تقصیر نکردی در کشتنم ای دلبر خون خوار بکردم صد لابه و یک ساعت تأخیر نکردی در آتش عشق تو دلم سوخت به یک بار وز بهر دوا قرص تباشیر نکردی بیمار شدم از غم هجر تو و روزی از بهر من خسته تو تدبیر نکردی خورشید رخت با زحل زلف سیاهت صد بار قران کرد و تو تأثیر نکردی بر خاک درت روی نهادم ز سر عجز وز قصه هجرانم تحریر نکردی خامش شوم و هیچ نگویم پس از این من هر چاکر دیرینه چو توفیر نکردی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴۵ بخوردم از کف دلبر شرابی شدم معمور و در صورت خرابی گزیدم آتش پنهان پنهان کز او اندر رخم پیداست تابی هزاران نکته در عالم بگفتم ز عشق و هیچ نشنیدم جوابی گهی سوزد دلم گه خام گردد به مانند دلم نبود کبابی مرا آن مه یکی شکلی نموده ست که سیصد مه نبیند آن به خوابی منم غرقه به بحر انگبینی که زنبور از کفش یابد لعابی بهشت اندر رهش کمتر حجابی خرد پیش مهش کمتر سحابی جهان را جمله آب صاف می بین که ماهی می درخشد اندر آبی اگر با شمس تبریزی نشینی از آن مه بر تو تابد ماهتابی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴۶ چه باشد گر چو عقل و جان نخسبی برآری کار محتاجان نخسبی تو نور خاطر این شب روانی برای خاطر ایشان نخسبی شبی بر گرد محبوسان گردون بگردی ای مه تابان نخسبی جهان کشتی و تو نوح زمانی نگاهش داری از طوفان نخسبی شب قدری که دادی وعده آن روز دراندیشی از آن پیمان نخسبی مخسب ای جان که خفتن آن ندارد چه باشد چون تو داری آن نخسبی توی شه پیل و پیش آهنگ پیلان چو کردی یاد هندستان نخسبی تو نپسندی ز داد و رحمت خویش که بستان را کنی زندان نخسبی اگر خسبی نخسبد جز که چشمت توی آن نور جاویدان نخسبی خمش کردم نگویم تا تو گویی سخن گویان سخن گویان نخسبی چو روی شمس تبریزی بدیدی سزد کز عشق آن سلطان نخسبی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴۷ دلا چون واقف اسرار گشتی ز جمله کارها بی کار گشتی همان سودایی و دیوانه می باش چرا عاقل شدی هشیار گشتی تفکر از برای برد باشد تو سرتاسر همه ایثار گشتی همان ترتیب مجنون را نگه دار که از ترتیب ها بیزار گشتی چو تو مستور و عاقل خواستی شد چرا سرمست در بازار گشتی نشستن گوشه ای سودت ندارد چو با رندان این ره یار گشتی به صحرا رو بدان صحرا که بودی در این ویرانه ها بسیار گشتی خراباتی است در همسایه تو که از بوهای می خمار گشتی بگیر این بو و می رو تا خرابات که همچون بو سبک رفتار گشتی به کوه قاف رو مانند سیمرغ چه یار جغد و بوتیمار گشتی برو در بیشه معنی چو شیران چه یار روبه و کفتار گشتی مرو بر بوی پیراهان یوسف که چون یعقوب ماتم دار گشتی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴۸ دریغا کز میان ای یار رفتی به درد و حسرت بسیار رفتی بسی زنهار گفتی لابه کردی چه سود از حکم بی زنهار رفتی به هر سو چاره جستی حیله کردی ندیده چاره و ناچار رفتی کنار پرگل و روی چو ماهت چه شد چون در زمین خوار رفتی ز حلقه دوستان و همنشینان میان خاک و مور و مار رفتی چه شد آن نکته ها و آن سخن ها چه شد عقلی که در اسرار رفتی چه شد دستی که دست ما گرفتی چه شد پایی که در گلزار رفتی لطیف و خوب و مردم دار بودی درون خاک مردم خوار رفتی چه اندیشه که می کردی و ناگاه به راه دور و ناهموار رفتی فلک بگریست و مه را رو خراشید در آن ساعت که زار زار رفتی دلم خون شد چه پرسم من چه دانم بگو باری عجب بیدار رفتی چو رفتی صحبت پاکان گزیدی و یا محروم و باانکار رفتی جوابک های شیرینت کجا شد خمش کردی و از گفتار رفتی زهی داغ و زهی حسرت که ناگه سفر کردی مسافروار رفتی کجا رفتی که پیدا نیست گردت زهی پرخون رهی کاین بار رفتی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴۹ منم فانی و غرقه در ثبوتی به دریاهای حی لایموتی مگر من یوسفم در قعر چاهی مگر من یونسم در بطن حوتی وجود ظاهرم تا چند بینی که اطلس هاست اندر برگ توتی فقیرم من ولیکن نی فقیری که گردد در به در در عشق لوتی ز بهر قهر جان لوت خوارم بمالیده چو جلادان بروتی به غیر عشق شمس الدین تبریز نیرزد پیش بنده تره توتی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵۰ تو آن ماهی که در گردون نگنجی تو آن آبی که در جیحون نگنجی تو آن دری که از دریا فزونی تو آن کوهی که در هامون نگنجی چه خوانم من فسون ای شاه پریان که تو در شیشه و افسون نگنجی تو لیلیی ولیک از رشک مولی به کنج خاطر مجنون نگنجی تو خورشیدی قبایت نور سینه است تو اندر اطلس و اکسون نگنجی توی شاگرد جان افزا طبیبی در استدلال افلاطون نگنجی تو معجونی که نبود در ذخیره ذخیره چیست در قانون نگنجی بگوید خصم تا خود چون بود این تو از بی چونی و در چون نگنجی چنین بودی در اشکمگاه دنیا بگنجیدی ولی اکنون نگنجی مخوان در گوش ها این را خمش کن تو اندر گوش هر مفتون نگنجی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵۱ کریما تو گلی یا جمله قندی که چون بینی مرا چون گل بخندی عزیزا تو به بستان آن درختی که چون دیدم تو را بیخم بکندی چه کم گردد ز جاهت گر بپرسی که چونی در فراقم دردمندی من آنم کز فراقت مستمندم تو آنی که خلاص مستمندی در این مطبخ هزاران جان به خرج است ببین تو ای دل پرخون که چندی چو حلقه بر درت گرچه مقیمم چه چاره چون تو بر بام بلندی بیا ای زلف چوگان حکم داری که چون گویم در این میدان فکندی سپند از بهر آن باشد که سوزد دلا می سوز دلبر را سپندی بیا ای جام عشق شمس تبریز که درد کهنه را تو سودمندی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵۲ نگارا تو در اندیشه درازی بیاوردی که با یاران نسازی نه عاشق بر سر آتش نشیند مگر که عاشقی باشد مجازی به من بنگر که بودم پیش از این عشق ز عالم فارغ اندر بی نیازی قضا آمد بدیدم ماه رویی گرفتم من سر زلفش به بازی گناه این بود افتادم به عشقی چو صد روز قیامت در درازی ز خونم بوی مشک آید چو ریزد شهید شرمسارم من ز غازی نصیحت داد شمس الدین تبریز که چون معشوق ای عاشق ننازی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵۳ گر این سلطان ما را بنده باشی همه گریند و تو در خنده باشی وگر غم پر شود اطراف عالم تو شاد و خرم و فرخنده باشی وگر چرخ و زمین از هم بدرد ورای هر دو جانی زنده باشی به هفتم چرخ نوبت پنج داری چو خیمه شش جهت برکنده باشی همه مشتاق دیدار تو باشند تو صد پرده فروافکنده باشی چو اندیشه به جاسوسی اسرار درون سینه ها گردنده باشی دلا بر چشم خوبان چهره بگشا که اندیشد که تو شرمنده باشی بدیشان صدقه می ده چون هلالند تو بدری از کجا گیرنده باشی اگر خالی شوی از خویش چون نی چو نی پر از شکر آکنده باشی برو خرقه گرو کن در خرابات چو سالوسان چرا در ژنده باشی به عشق شمس تبریزی بده جان که تا چون عشق او پاینده باشی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵۴ ببین این فتح ز استفتاح تا کی ز ساقی مست شو زین راح تا کی در این اقداح صورت راح جانی است نظاره صورت اقداح تا کی چو مرغابی ز خود برساز کشتی صداع کشتی و ملاح تا کی تو سباحی و از سباح زادی فسانه و باد هر سباح تا کی نفخت فیه جان بخشی است هر صبح فراق فالق الاصباح تا کی چو جان بالغان لوحی است محفوظ مثال کودکان ز الواح تا کی چو فرموده ست رزقت ز آسمان است زمین شوریدن ای فلاح تا کی از آن باغ است این سیب زنخدان قناعت بر یکی تفاح تا کی جراحت راست دارو حسن یوسف دوا جستن ز هر جراح تا کی ز هر جزوت چو مطرب می توان ساخت ز چشمت ساختن نواح تا کی چو نفس واحدیم از خلق و از بعث جدا باشیدن ارواح تا کی دهان بربند در دریا صدف وار دهان بگشاده چون تمساح تا کی دهان بربند و قفلی بر دهان نه ز ضایع کردن مفتاح تا کی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵۵ تو نقشی نقش بندان را چه دانی تو شکلی پیکری جان را چه دانی تو خود می نشنوی بانگ دهل را رموز سر پنهان را چه دانی هنوز از کات کفرت خود خبر نیست حقایق های ایمان را چه دانی هنوزت خار در پای است بنشین تو سرسبزی بستان را چه دانی تو نامی کرده ای این را و آن را از این نگذشته ای آن را چه دانی چه صورت هاست مر بی صورتان را تو صورت های ایشان را چه دانی زنخ کم زن که اندر چاه نفسی تو آن چاه زنخدان را چه دانی درخت سبز داند قدر باران تو خشکی قدر باران را چه دانی سیه کاری مکن با باز چون زاغ تو باز چتر سلطان را چه دانی سلیمانی نکردی در ره عشق زبان جمله مرغان را چه دانی نگهبانی است حاضر بر تو سبحان تو حیوانی نگهبان را چه دانی تو را در چرخ آورده ست ماهی تو ماه چرخ گردان را چه دانی تجلی کرد این دم شمس تبریز تو دیوی نور رحمان را چه دانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵۶ نه آتش های ما را ترجمانی نه اسرار دل ما را زبانی برهنه شد ز صد پرده دل و عشق نشسته دو به دو جانی و جانی میان هر دو گر جبریل آید نباشد ز آتشش یک دم امانی به هر لحظه وصال اندر وصالی به هر سویی عیان اندر عیانی ببینی تو چه سلطانان معنی به گوشه بامشان چون پاسبانی سرشته وصل یزدان کوه طور است در آن کان تاب نارد یک زمانی اگر صد عقل کل بر هم ببندی نگردد بامشان را نردبانی نشانی های مردان سجده آرد اگر زان بی نشان گویم نشانی از آن نوری که حرف آن جا نگنجد تو را این حرف گشته ارمغانی کمر شد حرف ها از شمس تبریز بیا بربند اگر داری میانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵۷ دلا تا نازکی و نازنینی برو که نازنینان را نبینی در این رنگی دلا تا تو بلنگی نیایی در چنان تا تو چنینی در آیینه نبینی روی خوبان که تا با خوی زشتت همنشینی تو زیبا شو که این آیینه زیباست تو بی چین شو که آیینه است چینی مشو پنهان که غیرت در کمین است همی بیند تو را کاندر کمینی ز خود پنهان شدی سر درکشیدی ببستی چشم تا خود را نبینی به لب یاسین همی خوانی ولیکن ز کینه جمله تن دندان چو سینی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵۸ اگر درد مرا درمان فرستی وگر کشت مرا باران فرستی وگر آن میر خوبان را به حیلت ز خانه جانب میدان فرستی وگر ساقی جان عاشقان را میان حلقه مستان فرستی همه ذرات عالم زنده گردد چو جانم را بر جانان فرستی وگر لب را به رحمت برگشایی مفرح سوی بیماران فرستی به دربان گفته ای مگذار ما را مرا هر دم بر دربان فرستی منم کشتی در این بحر و نشاید که بر من باد سرگردان فرستی همی خواهم که کشتیبان تو باشی اگر بر عاشقان طوفان فرستی مرا تا کی مها چون ارمغانی به پیش این و پیش آن فرستی دل بریان عاشق باده خواهد تو او را غصه و گریان فرستی یکی رطلی گران برریز بر وی از آن رطلی که بر مردان فرستی دل و جان هر دو را در نامه پیچم اگر تو نامه پنهان فرستی تو چون خورشید از مشرق برآیی جهان بی خبر را جان فرستی چه باشد ای صبا گر این غزل را به خلوتخانه سلطان فرستی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵۹ کسی کاو را بود در طبع سستی نخواهد هیچ کس را تندرستی مده دامن به دستان حسودان که ایشان می کشندت سوی پستی زیان تر خویش را و دیگران را نباشد چون حسد در جمله هستی هلا بشکن دل و دام حسودان وگر نی پشت بخت خود شکستی از این اخوان چو ببریدی چو یوسف عزیز مصری و از گرگ رستی اگر حاسد دو پایت را ببوسد به باطن می زند خنجر دودستی ندارد مهر مهره او چه گشتی ندارد دل دل اندر وی چه بستی اگر در حصن تقوا راه یابی ز حاسد وز حسد جاوید رستی اگر چه شیرگیری ترک او کن نه آن شیر است کش گیری به مستی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۰ چرا ز اندیشه ای بیچاره گشتی فرورفتی به خود غمخواره گشتی تو را من پاره پاره جمع کردم چرا از وسوسه صدپاره گشتی ز دارالملک عشقم رخت بردی در این غربت چنین آواره گشتی زمین را بهر تو گهواره کردم فسرده تخته گهواره گشتی روان کردم ز سنگت آب حیوان به سوی خشک رفتی خاره گشتی توی فرزند جان کار تو عشق است چرا رفتی تو و هرکاره گشتی از آن خانه که تو صد زخم خوردی به گرد آن در و درساره گشتی در آن خانه که صد حلوا چشیدی نگشتی مطمین اماره گشتی خمش کن گفت هشیاریت آرد نه مست غمزه خماره گشتی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۱ کجا شد عهد و پیمانی که کردی کجا شد قول و سوگندی که خوردی نگفتی چرخ تا گردان بود گرد از این سرگشته هرگز برنگردی نگفتی تا بود خورشید دلگرم نکاهد گرم ما را هیچ سردی نگفتی یک دل و مردانه باشیم به جان جمله مردان و به مردی مرا گویی اگر من جور کردم بدان کردم که پیش از من تو کردی چرا شاید که با چون من گدایی چو تو شاهنشهی گیرد نبردی میان ما و تو سرکنگبین است ز من سرکه ز تو شکرنوردی چو من سرکه فروشم پس تو شکر بیفزا چون به شیرینی تو فردی منم خاک و چو خاکی باد یابد تو عذرش نه مگویش گرد کردی نباشد راه را عار از چو من گرد که زر را عار نبود رنگ زردی شهاب آتش ما زنده بادا چو القاب شهاب سهروردی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۲ دلا رو رو همان خون شو که بودی بدان صحرا و هامون شو که بودی در این خاکستر هستی چو غلطی در آتشدان و کانون شو که بودی در این چون شد چگونه چند مانی بدان تصریف بی چون شو که بودی نه گاوی که کشی بیگار گردون بر آن بالای گردون شو که بودی در این کاهش چو بیماران دقی به عمر روزافزون شو که بودی زبون طب افلاطون چه باشی فلاطون فلاطون شو که بودی ایم هو کی اسیرانه چه باشی همان سلطان و بارون شو که بودی اگر رویین تنی جسم آفت توست همان جان فریدون شو که بودی همان اقبال و دولت بین که دیدی همان بخت همایون شو که بودی رها کن نظم کردن درها را به دریا در مکنون شو که بودی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۳ مرا چون ناف بر مستی بریدی ز من چه ساقیا دامن کشیدی چنین عشقی پدید آری به هر دم پدیدآرنده چون ناپدیدی دهل پیدا دهلزن چون است پنهان زهی قفل و زهی این بی کلیدی جنون طرفه پیدا گشت در جان جنون را عقل ها کرده مریدی هزاران رنگ پیدا شد از آن خم منزه از کبودی و سپیدی دو دیده در عدم دوز و عجب بین زهی اومیدها در ناامیدی اگر دریای عمانی سراسر در آن ابری نگر کز وی چکیدی در آن دکان تو تخته تخته بودی اگر خود این زمان عرش مجیدی در اقلیم عدم ز آحاد بودی در این ده گرچه مشهور و وحیدی همان جا رو چنان ز آحاد می باش از آن گلشن چرا بیرون پریدی بر این سو صد گره بر پایت افتاد ز فکر وهمی و نکته عمیدی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۴ از این تنگین قفس جانا پریدی وزین زندان طراران رهیدی ز روی آینه گل دور کردی در آیینه بدیدی آنچ دیدی خبرها می شنیدی زیر و بالا بر آن بالا ببین آنچ شنیدی چو آب و گل به آب و گل سپردی قماش روح بر گردون کشیدی ز گردش های جسمانی بجستی به گردش های روحانی رسیدی بجستی ز اشکم مادر که دنیاست سوی بابای عقلانی دویدی بخور هر دم می شیرینتر از جان به هر تلخی که بهر ما چشیدی گزین کن هر چه می خواهی و بستان چو ما را بر همه عالم گزیدی از این دیگ جهان رفتی چو حلوا به خوان آن جهان زیرا پزیدی اگر چه بیضه خالی شد ز مرغت برون بیضه عالم پریدی در این عالم نگنجی زین سپس تو همان سو پر که هر دم در مزیدی خمش کن رو که قفل تو گشادند اجل بنمود قفلت را کلیدی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۵ صلا ای صوفیان کامروز باری سماع است و نشاط و عیش آری صلا کز شش جهت درها گشاده ست ز قعر بحر پیدا شد غباری صلا کاین مغزها امروز پر شد ز بوی وصل جانی جان سپاری صلا که یافت هر گوشی و هوشی ز بی هوشی مطلق گوشواری صلا که ساعتی دیگر نیابی ز مشرق تا به مغرب هوشیاری در آن میدان که دیاری نمی گشت به هر گوشه ست روحانی سواری چو هیزم اندر این آتش درآیید که تا هفتم فلک دارد شراری میان شوره خاک نفس جزوی به هر سویی درختی جویباری تو اندر باغ ها دیدی که گیرد درختی مر درختی را کناری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۶ به تن این جا به باطن در چه کاری شکاری می کنی یا تو شکاری کز او در آینه ساعت به ساعت همی تابد عجب نقش و نگاری مثال باز سلطان است هر نقش شکار است او و می جوید شکاری چه ساکن می نماید صورت تو درون پرده تو بس بی قراری لباست بر لب جوی و تو غرقه از این غرقه عجب سر چون برآری حریفت حاضر است آن جا که هستی ولیکن گر بگوید شرم داری به هر شیوه که گردد شاخ رقصان نباشد غایب از باد بهاری مجه تو سو به سو ای شاخ از این باد نمی دانی کز این باد است یاری به صد دستان به کار توست این باد تو را خود نیست خوی حق گزاری از او یابی به آخر هر مرادی همو مستی دهد هم هوشیاری بپرس او کیست شمس الدین تبریز بجز در عشق او تا سر نخاری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۷ مبارک باد بر ما این عروسی خجسته باد ما را این عروسی چو شیر و چون شکر بادا همیشه چو صهبا و چو حلوا این عروسی هم از برگ و هم از میوه ممتع مثال نخل خرما این عروسی چو حوران بهشتی باد خندان ابد امروز فردا این عروسی نشان رحمت و توقیع دولت هم این جا و هم آن جا این عروسی نکونام و نکوروی و نکوفال چو ماه و چرخ خضرا این عروسی خمش کردم که در گفتن نگنجد که بسرشت است جان با این عروسی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۸ خبر واده کز این دنیای فانی به تلخی می روی یا شادمانی عجب یارا ز اصحاب شمالی عجب ز اصحاب ایمان و امانی عجب همراز نفس سگ پرستی عجب همراه شیر راه دانی عجب در آخرین بازی شدی مات عجب بردی اگر بردی تو جانی بسی کژباز کاندر آخر کار ببرد از اتفاق آسمانی بود رویت به قبله اندر آن گور گر اهل قبله بودی در نهانی ازیرا گور باشد چون صلایه پی تحویل های امتحانی چو دانه فاسدی را دفن کردی بروید زو درخت بامعانی بسی طبل اجل پیشین شنیدی مگو مرگم درآمد ناگهانی اگر در عمر آهی برکشیدی یقین امروز کاندر ظل آنی وگر با آه راهی نیز رفتی شهنشاهی و شمع ره روانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۹ برفتیم ای عقیق لامکانی ز شهر تو تو باید که بمانی سفر کردیم چون استارگان ما ز تو هم سوی تو که آسمانی یکی صورت رود دیگر بیاید به مهمانخانه ات زیرا که جانی که مهمانان مثال چار فصلند تو اصل فصل هایی که جهانی خیال خوب تو در سینه بردیم شفق از آفتاب آمد نشانی به پیشت ماند دل با ما نیامد دل از تو کی رود چون دلستانی سر دل ها به زیر سایه ات باد که دل ها را در این مرعا شبانی فروریزید دندان های گرگان از آنگه که نمودی مهربانی بهل تا بحر گوید قصه خویش که تا باری ببینی قصه خوانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۷۰ خوشی آخر بگو ای یار چونی از این ایام ناهموار چونی به روز و شب مرا اندیشه توست کز این روز و شب خون خوار چونی از این آتش که در عالم فتاده ست ز دود لشکر تاتار چونی در این دریا و تاریکی و صد موج تو اندر کشتی پربار چونی منم بیمار و تو ما را طبیبی بپرس آخر که ای بیمار چونی منت پرسم اگر تو می نپرسی که ای شیرین شیرین کار چونی وجودی بین که بی چون و چگونه ست دلا دیگر مگو بسیار چونی بگو در گوش شمس الدین تبریز که ای خورشید خوب اسرار چونی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۷۱ بر من نیستی یارا کجایی به هر جایی که هستی جان فزایی ز خشم من به هر ناکس بسازی به رغم من به هر آتش درآیی چو بینی مر مرا نادیده آری چنین باشد وفا و آشنایی عزیزی بودم خوارم ز عشقت در این خواری نگر کبر خدایی برای تو جدا گردم ز عالم که تا ناید مرا بوی جدایی سبک روحا گران کردی تو رو را که یعنی قصد دارم بی وفایی تو در دل جورها داری همی کن که تا روز قیامت جان مایی الا ای چرخ زاینده چنین ماه نزایی و نزایی و نزایی به کوه قاف شمس الدین تبریز همایی و همایی و همایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۷۲ دلا در روزه مهمان خدایی طعام آسمانی را سرایی در این مه چون در دوزخ ببندی هزاران در ز جنت برگشایی نخواهد ماند این یخ زود بفروش بیاموز از خدا این کدخدایی برون کن خرقه کان زین چار رقعه ست ترابی آتشی آبی هوایی برهنه کن تو جزو جان و بنما ز خرقه گر به کل بیرون نیایی بیامد جان که عذر عشق خواهد که عفوم کن که جان عذرهایی در این مه عذر ما بپذیر ای عشق خطا کردیم ای ترک خطایی به خنده گوید او دستت گرفتم که می دانم که بس بی دست و پایی تو را پرهیز فرمودم طبیبم که تو رنجور این خوف و رجایی بکن پرهیز تا شربت بسازم که تا دور ابد باخود نیایی خمش کردم که شرحش عشق گوید که گفت او است جان را جان فزایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۷۳ سؤالی دارم ای خواجه خدایی که امروز این چنین شیرین چرایی کی باشد مه که گویم ماه رویی کی باشد جان که گویم جان فزایی مثالی لایق آن روی خوبت بسی شب ها ز حق کردم گدایی رها کن این همه با ما تو چونی تو جانی و به چونی درنیایی تو صدساله ره از چونی گذشتی میان موج های کبریایی هوای خویشتن را سر بریدی ز میل نفس خود کردی جدایی همه میل دل معشوق گشتی به تسلیم و رضا و مرتضایی از این هم درگذشتم چونی ای جان که این دم رستخیز سحرهایی همی پیچی به صد گون چشم ما را به صد صورت جهان را می نمایی زمانی صورت زندان و چاهی زمانی گلستان و دلربایی همان یک چیز را گه مار سازی گهی بخشی درختی و عصایی به دست توست بوقلمون همه چیز ز انسان و ز حیوان و نمایی گهی نیل است و گاهی خون بسته گهی لیل است و گه صبح ضیایی بدین خوف و رجاها منعقد شد که از هر ضد ضد بر می گشایی سؤالی چند دارم از تو حل کن که مشکل های ما را مرتجایی سؤال اول آن است ای سخندان که هم اول هم آخر جان مایی چو اول هم توی و آخر توی هم ز کی دانم وفا و بی وفایی دوم آن است ای آن کت دوم نیست که رنج احولی را توتیایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۷۴ هلا ای آب حیوان از نوایی همی گردان مرا چون آسیایی چنین می کن که تا بادا چنین باد پریشان دل به جایی من به جایی نجنبد شاخ و برگی جز به بادی نپرد برگ که بی کهربایی چو کاهی جز به بادی می نجنبد کجا جنبد جهانی بی هوایی همه اجزای عالم عاشقانند و هر جزو جهان مست لقایی ولیک اسرار خود با تو نگویند نشاید گفت سر جز با سزایی چراخواران چراشان هم چراخوار ز کاسه و خوان شیرین کدخدایی نه موران با سلیمان راز گفتند نه با داوود می زد که صدایی اگر این آسمان عاشق نبودی نبودی سینه او را صفایی وگر خورشید هم عاشق نبودی نبودی در جمال او ضیایی زمین و کوه اگر نه عاشق اندی نرستی از دل هر دو گیاهی اگر دریا ز عشق آگه نبودی قراری داشتی آخر به جایی تو عاشق باش تا عاشق شناسی وفا کن تا ببینی باوفایی نپذرفت آسمان بار امانت که عاشق بود و ترسید از خطایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۷۵ بیاموز از پیمبر کیمیایی که هر چت حق دهد می ده رضایی همان لحظه در جنت گشاید چو تو راضی شوی در ابتلایی رسول غم اگر آید بر تو کنارش گیر همچون آشنایی جفایی کز بر معشوق آید نثارش کن به شادی مرحبایی که تا آن غم برون آید ز چادر شکرباری لطیفی دلربایی به گوشه چادر غم دست درزن که بس خوب است و کرده ست او دغایی در این کو روسبی باره منم من کشیده چادر هر خوش لقایی همه پوشیده چادرهای مکروه که پنداری که هست او اژدهایی من جان سیر اژدرها پرستم تو گر سیری ز جان بشنو صلایی نبیند غم مرا الا که خندان نخوانم درد را الا دوایی مبارکتر ز غم چیزی نباشد که پاداشش ندارد منتهایی به نامردی نخواهی یافت چیزی خمش کردم که تا نجهد خطایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۷۶ سبک بنواز ای مطرب ربابی بگردان زوتر ای ساقی شرابی که آورد آن پری رو رنگ دیگر ز چشمه زندگی جوشید آبی چه آتش زد نهان دلبر به دل ها که مجلس پر شد از بوی کبابی چرا ای پیر مجلس چنگ پرفن نگویی ناله نی را جوابی نی نه چشم زان چشمان چه گوید چنین بیدار باشد مست خوابی دل سنگین چو یابد تاب آن چشم شود در حال او در خوشابی گدازد هر دو عالم بحر گیرد چون آن مه رو براندازد نقابی ایا ساقی به اصحاب سعادت بده حالی تو باری خمر نابی قدم تا فرق پر دارید از این می که بوی شمس تبریزی بیابی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۷۷ سلام علیک ای مقصود هستی هم از آغاز روز امروز مستی توی می واجب آید باده خوردن توی بت واجب آید بت پرستی به دوران تو منسوخ است شیشه بگردان آن سبوهای دودستی بیا بشنو حدیث پوست کنده همه مغزم چو در مغزم نشستی هلا ای یوسف خوبان به مصر آ ز قعر چه به حبل الله رستی بگیر ای چرخ پیر چنبری پشت رسن را سخت کز چنبر بجستی منم لولی و سرنا خوش نوازم بده شکر نیم را چون شکستی به دو بوسه مخا از خشم لب را تو ده نان چون دکان ها را ببستی بلی گو نی مگو ای صورت عشق که سلطان بلی شاه الستی بلی تو برآردمان به بالا بلی ما فرود آرد به پستی خمش کن عشق خود مجنون خویش است نه لیلی گنجد و نی فاطمستی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۷۸ اگر خورشید جاویدان نگشتی درخت و رخت بازرگان نگشتی دو دست کفشگر گر ساکنستی همیشه گربه در انبان نگشتی اگر نه عشوه های باد بودی سر شاخ گل خندان نگشتی چه گویم گر نبودی آن که دانی به هر دم این نگشتی آن نگشتی فلک چتر است و سلطان عقل کلی نگشتی چتر اگر سلطان نگشتی اگر آواز سرهنگان نبودی نگشتی اختر و کیوان نگشتی کریمی گر ندادی ابر و باران یکی جرعه به گرد خوان نگشتی درونت گر نبودی کیمیاگر به هر دم خون و بلغم جان نگشتی نهان از عالم ار نی عالمستی دل تاریک تو میدان نگشتی نهان دار این سخن را ز آنک زرها اگر پنهان نبودی کان نگشتی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۷۹ ز ما برگشتی و با گل فتادی دو چشم خویش سوی گل گشادی ز شرم روی ما گل از تو بگریخت ز گل واگشتی اینجا سر نهادی نهادی سر که پای من ببوسی نیابی بوسه گل را بوسه دادی بدان لب ها که بوی گل گرفته ست نیابی بوسه گرچه اوستادی برای رفع بویش این دو لب را همی مالم به خاکت من ز شادی کجا بردارم این لب از تو ای خاک ولی فتنه توی گل را تو زادی تو آن خاکی که از حق لطف دزدی تو دزدی و مریدی و مرادی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸۰ چنین باشد چنین گوید منادی که بی رنجی نبینی هیچ شادی چه مایه رنج ها دیدی تو هر روز تأمل کن از آن روزی که زادی چه خون از چشم و دل ها برگشاده ست که تا تو چشم در عالم گشادی خداوندا اگر آهن بدیدی ز اول آن کشاکش کش تو دادی ز بیم و ترس آهن آب گشتی گدازیدی نپذرفتی جمادی ولیک آن را نهان کردی ز آهن به هر روز اندک اندک می نهادی چو آهن گشت آیینه به آخر بگفتا شکر ای سلطان هادی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸۱ کجا شد عهد و پیمان را چه کردی امانت های چون جان را چه کردی چرا کاهل شدی در عشقبازی سبک روحی مرغان را چه کردی نشاط عاشقی گنجی است پنهان چه کردی گنج پنهان را چه کردی تو را با من نه عهدی بود ز اول بیا بنشین بگو آن را چه کردی چنان ابری به پیش ما چه بستی چنان خورشید خندان را چه کردی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸۲ به بخت و طالع ما ای افندی سفر کردی از این جا ای افندی چراغم مرد و دودم رفت بالا دو چشمم ماند بالا ای افندی زمین تا آسمان دود سیاه ست سیه پوشید سودا ای افندی در این عالم مرا تنها تو بودی بماندم بی تو تنها ای افندی کجا بختی که اندر آتش تو ببیند حال ما را ای افندی همی گویم افندی ای افندی جوابم گوی و بازآ ای افندی چه بازآیم چه گویم من که رفتم ورای هفت دریا ای افندی چه حیران و چه دشمن کام گشتم تو رحمت کن خدایا ای افندی همی ترسم که تا آن رحمت آید نماند بنده برجا ای افندی تتیپایش افندی این چه کردی تتیپا ثا تتیپا ای افندی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸۳ نگارا تو گلی یا جمله قندی که چون بینی مرا چون گل بخندی نگارا تو به بستان آن درختی که چون دیدم تو را بیخم بکندی چه کم گردد ز حسنت گر بپرسی که چونی در فراقم دردمندی من آنم کز فراقت مستمندم تو آنی که هلاک مستمندی در این مطبخ هزاران جان به خرج است ببین تو ای دل مسکین که چندی چو حلقه بر درت سر می زنم من چه چاره چون تو بر بام بلندی بیا ای زلف چوگان حکم داری که چون گویم در این میدان فکندی سپند از بهر آن باشد که سوزد دلا می سوز دلبر را سپندی بیا ای جام عشق شمس تبریز که درد کهنه را تو سودمندی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸۴ شنودم من که چاکر را ستودی کی باشم من تو لطف خود نمودی تو کان لعل و جان کهربایی به رحمت برگ کاهی را ربودی یکی آهن بدم بی قدر و قیمت توام آیینه ای کردی زدودی ز طوفان فناام واخریدی که هم نوحی و هم کشتی جودی دلا گر سوختی چون عود بوده وگر خامی بسوز اکنون که عودی به زیر سایه اقبال خفتم برون پنج حس راهم گشودی بدان ره بی پر و بی پا و بی سر به شرق و غرب شاید شد به زودی در آن ره نیست خار اختیاری نه ترسایی است آن جا نه جهودی برون از خطه چرخ کبودش رهیده جان ز کوری و کبودی چه می گریی بر خندندگان رو چه می پایی همان جا رو که بودی از این شهدی که صد گون نیش دارد بجز دنبل ببین چیزی فزودی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸۵ دگرباره شه ساقی رسیدی مرا در حلقه مستان کشیدی دگرباره شکستی توبه ها را به جامی پرده ها را بردریدی دگربار ای خیال فتنه انگیز چو می بر مغز مستان بردویدی بیا ای آهو از نافت پدید است که از نسرین و نیلوفر چریدی همه صحرا گل است و ارغوان است بدان یک دم که در صحرا دمیدی مکن ای آسمان ناموس کم کن که از سودای ماه من خمیدی بگو ای جان وگر نی من بگویم که از شرم جمالش ناپدیدی بگویم ای بهشت این دم به گوشت که بی او بسته ای و بی کلیدی چو خاتونان مصری ای شفق تو چو دیدی یوسفم را کف بریدی بدیدم دوش کبریتی به دستت یقین کردم که دیکی می پزیدی تو هم ای دل در آن مطبخ که او بود پس دیوار چیزی می شنیدی نه عیدی که دو بار آید به سالی به رغم عید هر روزی تو عیدی خداوندا به قدرت بی نظیری که حسنی لانظیری برتنیدی چنین نوری دهی اشکمبه ای را چنینی را گزافه کی گزیدی بگو ای گل که این لطف از کی داری نه خار خشک بودی می خلیدی تو هم ای چشم جنس خاک بودی بگفتی من چه بینم هم بدیدی تو هم ای پای برجا مانده بودی دوانیدت دواننده دویدی دم عیسی و علمش را عدوی عجب ای خر بدین دعوت رسیدی چو مال این علم ماند مرد ریگت نه تو مانی نه علمی که گزیدی جهان پیر را گفتم جوان شو ببین بخت جوان تا کی قدیدی بیا امید بین که نیک نبود در این امید بی حد ناامیدی بدو پیوندم از گفتن ببرم نبرم زان شهی که تو بریدی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸۶ اگر یار مرا از من برآری من او گشتم بگو با او چه داری میان ما چو تو مویی نبینی تو مانی در میان شرمساری ببین عیب ار چه عاشق گشت رسوا نباشد عار گر بحری است عاری بیا ای دست اندر آب کرده کلوخ خشک خواهی تا برآری تو خواهی همچو ابر بازگونه که باران از زمین بر چرخ باری چو ناخن نیز نگذارد تو را عشق روا باشد که آن سر را بخاری قراری یابی آنگه بر لب عشق چو ساکن گشته ای در بی قراری مکن یاد کسی ای جان شیرین که نشناسد خزان را از بهاری نداند عطسه را زان لاغ دیگر نداند شیر از روبه عیاری بگفتم ای ونک غوطی بخوردم در آن موج لطیف شهریاری شدم از کار من از شمس تبریز بیا در کار گر تو مرد کاری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸۷ صلا ای صوفیان کامروز باری سماع است و وصال و عیش آری بکن ای موسی جان خلع نعلین که اندر گلشن جان نیست خاری کبوترها سراسر باز گردند که افتاد این شکاران را شکاری شود سرهای مستان فارغ از درد چو سر درکرد خمر بی خماری بخور که ساعتی دیگر نبینی ز مشرق تا به مغرب هوشیاری برآور بینی و بوی دگر جوی که این بینی است آن بو را مهاری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸۸ صلا ای صوفیان کامروز باری سماع است و شراب و عیش آری صلا که ساعتی دیگر نیابی ز مشرق تا به مغرب هوشیاری چنان در بحر مستی غرق گردند که دل در عشق خوبی خوش عذاری از این مستان ننوشی های و هویی وزین خوبان نبینی گوشواری در این مستان کجا وهمی رسیدی گر این مستان ننالند از خماری به صد عالم نگنجد از جلالت چنین سلطان و اعظم شهریاری ولیکن چون غبار انگیخت اسپش به وهم آمد کر و فر سواری دهان بربند کاین جا یک نظر نیست که بشناسد سواری از غباری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸۹ منم غرقه درون جوی باری نهانم می خلد در آب خاری اگر چه خار را من می نبینم نیم خالی ز زخم خار باری ندانم تا چه خار است اندر این جوی که خالی نیست جان از خارخاری تنم را بین که صورتگر ز سوزن بر او بنگاشت هر سویی نگاری چو پیراهن برون افکندم از سر به دریا درشدم مرغاب واری که غسل آرم برون آیم به پاکی به خنده گفت موج بحر کاری مثال کاسه چوبین بگشتم بر آن آبی که دارد سهم ناری نمی دانم که آن ساحل کجا شد که پیدا نیست دریا را کناری تو شمس الدین تبریز ار ملولی به هر لحظه چه افروزی شراری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹۰ چو عشق آمد که جان با من سپاری چرا زوتر نگویی کآری آری جهان سوزید ز آتش های خوبان جمال عشق و روی عشق باری چو جان بیند جمال عشق گوید شدم از دست و دست از من نداری بدیدم عشق را چون برج نوری درون برج نوری اه چه ناری چو اشترمرغ جان ها گرد آن برج غذاشان آتشی بس خوشگواری ز دور استاده جانم در تماشا به پیش آمد مرا خوش شهسواری یکی رویی چو ماهی ماه سوزی یکی مریخ چشمی پرخماری که جان ها پیش روی او خیالی جهان در پای اسب او غباری همی رست از غبار نعل اسبش بیابان در بیابان خوش عذاری همی تازید عقلم اندک اندک همی پرید از سر چون طیاری همین دانم دگر از من مپرسید که صد من نیست آن جا در شماری من آن آبم که ریگ عشق خوردش چه ریگی بلک بحر بی کناری چو لاله کفته ای در شهر تبریز شدم بر دست شمس الدین نگاری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹۱ نگفتم دوش ای زین بخاری که نتوانی رضا دادن به خواری در آن جان ها که شکر روید از حق شکر باشد ز هر حسیش جاری اگر صد خنب سرکه درکشد او نه تلخی بینی او را نی نزاری خدایت چون سر مستی نداده ست حذر کن تا سر مستی نخاری از آن سر چون سر جان را شراب است همی نوشد شراب اختیاری ز تو خنده همی پنهان کند او که او خمری است و تو مسکین خماری چو داد آن خواجه را سرکه فروشی چه شیرین کرد بر وی سوکواری گوارش خر از آن رخسار چون ماه کز آن یابند مردان خوشگواری درآید در تن تو نور آن ماه چنان کاندر زمین لطف بهاری ببخشد مر تو را هم خلعت سبز رهاند مر تو را از خاکساری تصورها همه زین بوی برده برون روژیده از دل چون دراری تفضل ایها الساقی و اوفر و لکن لا براح مستعار و صبحنا بخمر مستطاب فان الیمن جما فی ابتکار و مسینا بخمر من صبوح و دم و اسلم ایا خیر المداری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹۲ به جان تو پس گردن نخاری نگویی می روم عذری نیاری بسازی با دو سه مسکین بی دل اگر چه بی دلان بسیار داری نگویی کار دارم در پی کار چه باشی بسته تو خاوندگاری تو گویی می روم رنجور دارم نه رنجوران ما را می گذاری ز ما رنجورتر آخر کی باشد که در چشمت نیاییم از نزاری خوری سوگند که فردا بیایم چه دامن گیردت سوگند خواری تو با سوگند کاری پخته ای سر که بر اسرار پنهانی سواری تو ماهی ما شبیم از ما بمگریز که بی مه شب بود دلگیر و تاری تو آبی ما مثال کشت تشنه مگرد از ما که آب خوشگواری بپاش ای جان درویشان صادق چه باشد گر چنین تخمی بکاری چه درویشان که هر یک گنج ملکند که شاهان راست ز ایشان شرمساری به تو درویش و با غیر تو سلطان ز تو دارند تاج شهریاری که مه درویش باشد پیش خورشید کند بر اختران مه شهسواری منم نای تو معذورم در این بانگ که بر من هر دمی دم می گماری همه دم های این عالم شمرده ست تو ای دم چه دمی که بی شماری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹۳ به تن با ما به دل در مرغزاری چو دربند شکاری تو شکاری به تن این جا میان بسته چو نایی به باطن همچو باد بی قراری تنت چون جامه غواص بر خاک تو چون ماهی روش در آب داری در این دریا بسی رگ هاست صافی بسی رگ هاست کان تیره است و تاری صفای دل از آن رگ های صافی است بدان رگ پی بری چون پر برآری در آن رگ ها تو همچون خون نهانی ور انگشتی نهم تو شرم داری از آن رگ هاست بانگ چنگ خوش رگ ز عکس و لطف آن زاری است زاری ز بحر بی کنار است این نواها کی می غرد به موج از بی کناری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹۴ مرا بگرفت روحانی نگاری کناری و کناری و کناری بزد با من میان راه تنگی دوچاری و دوچاری و دوچاری ز جان برخاست ز آتش های عشقش بخاری و بخاری و بخاری مبادا هیچ دل را زین چنین عشق قراری و قراری و قراری سکست این کره تند دل من فساری و فساری و فساری نهاده بر سرش افسار سودا غباری و غباری و غباری فتاده در سرش از شمس تبریز خماری و خماری و خماری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹۵ متاز ای دل سوی دریای ناری که می ترسم که تاب نار ناری وجودت از نی و دارد نوایی ز نی هر دم نوایی نو برآری نیستانت ندارد تاب آتش وگرچه تو ز نی شهری برآری میان شهر نی منشین بر آذر که هر سو شعله اندر شعله داری اگر نی سوی آتش میل دارد چو میل رزق سوی رزق خواری نیاز آتش است آن میل تنها که آتش رزق می خواهد به زاری به هر چت نی بفرماید تو نی کن خلاف نی بکن از شهریاری خلافش کردی و نی در کمین است چو نی کم شد سر دیگر نخاری پدید آید تو را ناگه وجودی نه نی دارد نه شکر آنچ داری یکی نوری لطیفی جان فزایی در او می های گوناگون کاری گشایی پر و بالی کز حلاوت نمایی لطف های لاله زاری میان این چنین نوری نماید دگر خورشید و جان ها چون ذراری به نور او بسوزی پر خود را ز شیرینی نورش گردی عاری ز ناله واشکافد قرص خورشید که گل گل وادهد هم خار خاری زبان واماند زین پس از بیانش زبان را کار نقش است و نگاری نگار و نقش چون گلبرگ باشد گدازیده شود چون آب واری بر آن ساحل که ای ن گل ها گدازید اگر خواهی تو مستی و خماری همی گو نام شمس الدین تبریز کز او این کارها را برگزاری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹۶ مرا در خنده می آرد بهاری مرا سرگشته می دارد خماری مرا در چرخ آورده ست ماهی مرا بی یار گردانید یاری چو تاری گشتم از آواز چنگی نوایش فاش و پیدا نیست تاری جهانی چون غباری او برانگیخت که پنهان شد چو بادی در غباری حیاتی چون شرار آن شه برافروخت که پنهان شد چو سوزی در شراری جمال گلستان آن کس برآراست که پنهان شد چو گل در جان خاری دلم گوید که ساقی را تو می گو که جانم مست آن باقی است باری دلم چون آینه خاموش گویاست به دست بوالعجب آیینه داری کز او در آینه ساعت به ساعت همی تابد عجب نقش و نگاری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹۷ بدید این دل درون دل بهاری سحرگه دید طرفه مرغزاری در او آرامگاه جان عاشق در او بوس و کنار بی کناری که فردوسش غلام آن گلستان بهشت از سبزه زارش شرمساری به هر جانب یکی حلقه سماعی به زیر هر درختی خوش نگاری اگر پیری درآید همچو کافور شود گل عارضی مشکین عذاری چو شیر اسکست جان زنجیرها را رمید آن سو چو مجنون بی قراری برفتم در پی جان تا کجا شد در آن رفتن مرا بگشاد کاری بدیدم طرفه منزل های دلکش ولیک از جان ندیدم من غباری بگو راز مرا تا بازآید وگر ناید بیا واپس تو باری نشانی ها بیاور ارمغانی که تا تن را کنم من دارداری کیست آن مه خداوند شمس تبریز خداخلقی عجیبی نامداری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹۸ خداوندا زکات شهریاری ز من مگذر شتاب ار مهر داری هلا آهسته تر ای برق سوزان که شد چشمم ز تو ابر بهاری نمی تاند نظر کاندر رکابت رسد در گرد مرکب از نزاری عنان درکش پیاده پروری کن که خورشیدی و عالم بی تو تاری جدایی نیست این تلخی نزع است گلوی ما به هجران می فشاری چو سایه می دود جان در پی تو گذشت از سایه جان در بی قراری به روی او دلا بس باده خوردی بدین تلخی از آن رو در خماری چه باشد ای جمالت ساقی جان خماری را به رحمت سر بخاری نه دست من گرفتی عهد کردی که ما را تا قیامت دست یاری ز دست عهد تو از دست رفتم به جان تو که دست از من نداری کی یارد با تو دیگر عهد کردن که تو سنگین دلی بی زینهاری تو خیره کشتری یا چشم مستت که بر خسته دلانش می گماری حدیث چشم تو گفتم دلم رفت به دریای فنا و جان سپاری دل من رفت عشقت را بقا باد در اقبال و مراد و کامکاری بزی ای عشق بهر عاشقان را ابد تا کارشان را می گذاری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹۹ ندارد مجلس ما بی تو نوری که مجلس بی تو باشد همچو گوری بیایی یا بدان سومان بخوانی ز فضلت این کرامت نیست دوری خلایق همچو کشت و تو بهاری به تو یابد شقایقشان ظهوری تجلی کن که تا سرمست گردند کنند اجزای عالم مست شوری چو دریای عتاب تو بجوشد برآید موج طوفان از تنوری چو گردون قبول تو بگردد شود جمله مصیبت ها سروری خمش بگذار این شیشه گری را مبادا که زند بر شیشه کوری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۰۰ ز هر چیزی ملول است آن فضولی ملولش کن خدایا از ملولی به قاصد تا بیاشوبد بجنگد بدو گفتم ملولی هست گولی بخورد آن بازی من خشمگین شد مرا گفتا خمش دیوانه لولی نگوید هیچ را بد مرد این راه مبین بد هیچ را ور نی تو غولی بگفتم عین انکار تو بر من نه بد دیدن بود یا بی حصولی مرا گفت او تناقض های بینا بود از مصلحت نه از بی اصولی محالی گر بگوید مرد کامل تو عین حال دانش ای حلولی گهی درد که داند گه بدوزد گهی شاهی کند گاهی رسولی به تأویلات تو او درنگنجد که تو هستی فصولی او اصولی ز خود منگر در او از خود برون آ که بر بی حد ندارد حد شمولی خمش ای نفس تازی هم بگویم دوباره لا تقولی لا تقولی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۰۱ مرا هر لحظه قربان است جانی تو را هر لحظه در بنده گمانی دو چشم تو بیان حال من بس که روشنتر از این نبود بیانی جهان چون نی هزاران ناله دارد که یک نی دید از شکرستانی از آن شکرستان دیدم نشان ها ندیدم از تو شیرینتر نشانی مثال عشق پیدایی و پنهان ندیدم همچو تو پیدا نهانی جهان جویای توست و جای آن هست مثل بشنو که جان به از جهانی نه ای بر آسمان ای ماه لیکن شود هر جا که تابی آسمانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۰۲ مگیر ای ساقی از مستان کرانی که کم یابی گرانی بی گرانی بیا ای سرو گلرخ سوی گلشن که به از سرو نبود سایه بانی چو نور از ناودان چشم ریزد یقین بی بام نبود ناودانی عجب آن بام بالای چه خانه ست مبارک جا مبارک خاندانی که را بود این گمان که بازیابیم نشانی زین چنین فتنه نشانی دلی که چون شفق غرقاب خون بود پر از خورشید شد چون آسمانی ز حرص این شکم پهلو تهی کن که تا پهلو زنی با پهلوانی عجب ننگت نمی آید برادر ز جانی کو بود محتاج نانی که آب زندگانی گفت ما را که جز دکان نان داری دکانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۰۳ ز مهجوران نمی جویی نشانی کجا رفت آن وفا و مهربانی در این خشکی هجران ماهیانند بیا ای آب بحر زندگانی برون آب ماهی چند ماند چه گویم من نمی دانم تو دانی کی باشم من که مانم یا نمانم تو را خواهم که در عالم بمانی هزاران جان ما و بهتر از ما فدای تو که جان جان جانی مرا گویی خمش نی توبه کردی که بگذاری طریق بی زبانی به خاک پای تو باخود نبودم ز مستی و شراب و سرگرانی به خاموشی به از خنبی نباشم نمی ماند می اندر خم نهانی شراب عشق جوشانتر شرابی است که آن یک دم بود این جاودانی رخ چون ارغوانش آن کند آن که صد خم شراب ارغوانی دگر وصف لبش دارم ولیکن دهان تو بسوزد گر بخوانی عجب مرغابی آمد جان عاشق که آرد آب ز آتش ارمغانی ز آتش یافت تشنه ذوق آبش کند آتش به آبش نردبانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۰۴ برون کن سر که جان سرخوشانی فروکن سر ز بام بی نشانی به هر دم رخت مشتاقان خود را بدان سو کش که بس خوش می کشانی که عاشق همچو سیل و تو چو بحری که عاشق چون قراضه ست و تو کانی سقط های چو شکر باز می گوی که تو از لعل ها در می فشانی زهی آرامگاه جمله جان ها عجب افتاد حسن و مهربانی ز خوبی روی مه را خیره کردی به رحمت خود چنانتر از چنانی به هر تیری هزار آهو بگیری زهی شیری که بس سخته کمانی به هر بحری که تازی همچو موسی شکافد بحر تا در وی برانی همه جان در شکر دارند از وصل که هر یک گفت ما را نیست ثانی به کوه طور تو بسیار موسی ز غیرت گفته نی نی لن ترانی ز شمس الدین بپرس اسرار لن را که تبریز است دریای معانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۰۵ مرا هر لحظه منزل آسمانی تو را هر دم خیالی و گمانی تو گویی کو طمع کرده ست در من جهانی زین خیال اندر زیانی بر آن چشم دروغت طمع کردم که چون دوزخ نمودستت جنانی بر آن عقل خسیست طمع کردم که جان دادی برای خاکدانی چه نور افزاید از برق آفتابی چه بربندد ز ویرانی جهانی ز یک قطره چه خواهد خورد بحری ز یک حبه چه دزدد گنج و کانی چه رونق یا چه آرایش فزاید ز پژمرده گیایی گلستانی به حق نور چشم دلبر من که روشنتر از این نبود نشانی به حق آن دو لعل قندبارش که شرح آن نگنجد در دهانی که مقصودم گشاد سینه ای بود نه طمع آنک بگشایم دکانی غرض تا نانی آن جا پخته گردد نه آنک درربایم از تو نانی ز بهمان و فلان تو فارغ آیند طمع آن نی که گویندم فلانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۰۶ چه دلشادم به دلدار خدایی خدایا تو نگهدار از جدایی بیا ای خواجه بنگر یار ما را چو از اصحاب و از یاران مایی بدان شرطی که با ما کژ نبازی وگر بازی تو با ما برنیایی دغایانی که با جسم چو پیلند سوار اسب فرهنگ و کیانی پیاده گشته و رخ زرد ماندند ز فرزین بند شاهان بقایی چه بودی گر بدانستی مهی را شکسته اختری در بی وفایی وگر مه را نداند ماه ماه است چگونه مه نه ارضی نی سمایی که ارضی و سمایی را غروب است فتد بی اختیارش اختفایی ظهور و اختفای ماه جانی به دست او است در قدرت نمایی بسوز ای تن که جان را چون سپندی به دفع چشم بد چون کیمیایی که چشم بد به جز بر جسم ناید به معنی کی رسد چشم هوایی کناری گیرمش در جامه تن که جان را زو است هر دم جان فزایی خیالت هر دمی این جاست با ما الا ای شمس تبریزی کجایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۰۷ کجایید ای شهیدان خدایی بلاجویان دشت کربلایی کجایید ای سبک روحان عاشق پرنده تر ز مرغان هوایی کجایید ای شهان آسمانی بدانسته فلک را درگشایی کجایید ای ز جان و جا رهیده کسی مر عقل را گوید کجایی کجایید ای در زندان شکسته بداده وام داران را رهایی کجایید ای در مخزن گشاده کجایید ای نوای بی نوایی در آن بحرید کاین عالم کف اوست زمانی بیش دارید آشنایی کف دریاست صورت های عالم ز کف بگذر اگر اهل صفایی دلم کف کرد کاین نقش سخن شد بهل نقش و به دل رو گر ز مایی برآ ای شمس تبریزی ز مشرق که اصل اصل اصل هر ضیایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۰۸ تو هر روزی از آن پشته برآیی کنی مر تشنه جانان را سقایی تو هر صبحی جهان را نور بخشی که جان جان خورشید سمایی مباد آن روز کز تو بازماند دو دیده ای چراغ و روشنایی تو دریایی و می گویی جهان را درآ در من بیاموز آشنایی لب و لنج کفوری را دریدی بدان دریای امواج عطایی گشادی چشم و گوش خاکیان را همه حیران که چون بر می گشایی گلوی جان بسوزید از حلاوت چنین شیرین چنین حلوا چرایی اگر چون آسیا گردم شب و روز ز تو باشد که آب آسیایی وگر این آسیا جوید سکونت ز چرخ تو نمی یابد رهایی هر آن سنگی که در چرخش کشیدی بیابد کان بیابد کیمیایی به تو جنبد جهان جان جهانی اگر چه او نداند که کجایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۰۹ دلاراما چنین زیبا چرایی چنین چست و چنین رعنا چرایی گرفتم من که جانی و جهانی چنین جان و جهان آرا چرایی گرفتم من که الیاسی و خضری چو آب خضر عمرافزا چرایی گرفتم من که دنیایی و دینی چو دنیا مایه سودا چرایی گرفتم گنج قارونی به خوبی چو موسی با ید بیضا چرایی ز رشکت دوست خون دوست ریزد بدین حد شنگ و سرغوغا چرایی چو نور تو گرفت از قاف تا قاف نهان از دیده چون عنقا چرایی ندارد هیچ حلوا طبع صهبا تو هم حلوا و هم صهبا چرایی ز عشق گفت تو با خود بجنگم که پیش چون ویی گویا چرایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱۰ بیا ای غم که تو بس باوفایی که ابر قطره های اشک هایی زنی درویش آمد سوی عباس که تعلیمم بده نوعی گدایی در حیلت خدا بر تو گشاده ست تو آموزی گدایان را دغایی تو نعمانی در این مذهب بگو درس که خوش تخریج و پاکیزه ادایی من مسکین دمی دارم فسرده ندارم روزیی از ژاژخایی مرا یک کدیه گرمی بیاموز که تو بس نرگدا و اوستایی بدانک انبیا عباس دینند در استرزاق آثار سمایی ز انواع گدایی های طاعات که برجوشد بدان بحر عطایی ز صوم و از صلات و از مناسک ز نهی منکر و شیر غزایی که بی حد است انواع عبادات و انواع ثقات و ابتلایی بدو گفتا برو کاین دم ملولم ببر زحمت مکن طال بقایی مکرر کرد آن زن لابه کردن که نومیدم مکن ای لالکایی مکرر کرد استا دفع راهم که سودت نیست این زحمت فزایی ملولم خاطرم کند است این دم ندارد این نفس مکرم کیایی سجود آورد و گریان گشت آن زن که طفلانم مرند از بی نوایی بسی بگریست پس عباس گفتش همین را باش کاستاتر ز مایی دو عباسند با تو این دو چشمت تلین القاسیین بالبکا به آب دیده چون جنت توان یافت روان شو چیز دیگر را چه پایی که آب چشم با خون شهیدان برابر می روند اندر روایی کسی را که خدا بخشید گریه بیاموزید راه دلگشایی بجز این گریه را نفعی دگر هست ولی سیرم ز شعر و خودنمایی ولیکن خدمت دل به ز گریه ست که اطلس می کند پنجه عبایی که دل اصل است و اشک تو وسیلت که خشک و تر نگنجد در خدایی خمش با دل نشین و رو در او نه که از سلطان دل صاحب لوایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱۱ بیا ای یار کامروز آن مایی چو گل باید که با ما خوش برآیی خدایا چشم بد را دور گردان خداوندا نگه دار از جدایی اگر چشم بد من راه من زد به یک جامی ز خویشم ده رهایی نهادم دست بر دل تا نپرد تو دل از سنگ خارا درربایی نه من مانم نه دل ماند نه عالم اگر فردا بدین صورت درآیی بیا ای جان ما را زندگانی بیا ای چشم ما را روشنایی به هر جایی ز سودای تو دودی است کجایی تو کجایی تو کجایی یکی شاخی ز نور پاک یزدان که جان جان جمله میوه هایی به لطف از آب حیوان درگذشتی کند لطفش ز لطف تو گدایی اگر کفر است اگر اسلام بشنو تو یا نور خدایی یا خدایی خمش کن چشم در خورشید درنه که مستغنی است خورشید از گدایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱۲ بیا جانا که امروز آن مایی کجایی تو کجایی تو کجایی به فر سایه ات چون آفتابیم همایی تو همایی تو همایی جهان فانی نماند ز آنک او را بقایی تو بقایی تو بقایی چه چنگ اندر تو زد عالم که او را نوایی تو نوایی تو نوایی چو عاشق بی کله گردد تو او را قبایی تو قبایی تو قبایی خمش کردم ولی بهر خدا را خدایی کن خدایی کن خدایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱۳ چنان گشتم ز مستی و خرابی که خاکی را نمی دانم ز آبی در این خانه نمی یابم کسی را تو هشیاری بیا باشد بیابی همین دانم که مجلس از تو برپاست نمی دانم شرابی یا کبابی به باطن جان جان جان جانی به ظاهر آفتاب آفتابی از آن رو خوش فسونی که مسیحی از آن رو دیوسوزی که شهابی مرا خوش خوی کن زیرا شرابی مرا خوش بوی کن زیرا گلابی صبایی که بخندانی چمن را اگر چه تشنگان را تو عذابی بیا مستان بی حد بین به بازار اگر تو محتسب در احتسابی چو نان خواهان گهی اندر سؤالی چو رنجوران گهی اندر جوابی مثال برق کوته خنده تو از آن محبوس ظلمات سحابی درآ در مجلس سلطان باقی ببین گردان جفان کالجوابی تو خوش لعلی ولیکن زیر کانی تو بس خوبی ولیکن در نقابی به سوی شه پری باز سپیدی وگر پری به گورستان غرابی جوان بختا بزن دستی و می گو شبابی یا شبابی یا شبابی مگو با کس سخن ور سخت گیرد بگو والله اعلم بالصواب # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱۴ چو اسم شمس دین اسما تو دیدی خلاصه او است در اشیاء تو دیدی چه دارد عقل ها پیشش ز دانش برابر با سری کش پا تو دیدی منورتر به هر دو کون ای دل ز حلقه خاص او هیجا تو دیدی به مانندش ز اول تا به آخر بگو آخر کی دیده ست یا تو دیدی در آن گوهر نبوده ست هیچ نقصان اگر هستت خیال آن ها تو دیدی به پیش خدمتش اندر سجودند از آن سوی حجاب لا تو دیدی خدیو سینه پهن و سروبالا نه بالا است و نی پهنا تو دیدی شهی کش جن و انس اندر سجودند همه رویش در آن رعنا تو دیدی ورا حلمی که خاک آن برنتابد چنان حلمی در استغنا تو دیدی ز وصف تلخ خود زهرا یکی وصف به لعل شکر و زهرا تو دیدی ز فرمان کردنش سوی سماوات نهاده نردبان بالا تو دیدی چنان لؤلؤ به تابانی و خوبی که او را هست جان لالا تو دیدی کسی خود این شبه فانی دون را از او خواهد چنین کالا تو دیدی به نرمی در هوای هرزه آبی و یا آن عشق چون خارا تو دیدی برونم جمله رنج و اندرون گنج بدین وصف عجب ما را تو دیدی خداوند شمس دین را در دو عالم به ملک و بخت او همتا تو دیدی ز بهر آتش ای باد صبا تا رسانی خدمتی از ما تو دیدی چو خاک سنب اسب جبرییل است همه تبریزیان احیا تو دیدی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱۵ مرا اندر جگر بنشست خاری بحمدالله ز باغ او است باری یکی اقبال زفتی یافت جانم وگرچه شد تنم در عشق زاری کناری نیست این اقبال ما را چو بگرفتم چنین مه در کناری بگیر این عقل را بر دار او کش تماشا کن از این پس گیر و داری چو اندربافت این جانم به عشقش ز هستم تا نماند پود و تاری رخ گلنار گر در ره حجاب است چو گل در جان زنیمش زود ناری مشو غره به گلزار فنا تو که او گنده شود روزی سه چاری جمالی بین که حضرت عاشقستش بشو بهر چنین جان جان سپاری خداوندی شمس الدین تبریز کز او دارد خداوند افتخاری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱۶ بگفتم با دلم آخر قراری ز آتش های او آخر فراری تو را می گویم و تو از سر طنز اشارت می کنی خندان که آری منم از دست تو بی دست و پایی تو در کوی مهی شکرعذاری دلم گفتا ندیدی آنچ دیدم تو پنداری ز اکنون است کاری منم جزوی و از خود کل کل است وی است دریای آتش من شراری ورا دیدم چو بحری موج می زد و جان من ز بحر او بخاری ز تبریز آفتابی رو نمودم بشد رقاص جانم ذره واری خداوند شمس دین چون یک نظر تافت بجوشید آب خوش از جان ناری ز هر قطره یکی جانی همی رست همی پرید اندر لاله زاری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱۷ تو جانا بی وصالش در چه کاری به دست خویش بی وصلش چه داری همه لافت که زاری ها کنم من به نزد او نیرزد خاک زاری اگر سنگت ببیند بر تو گرید که از وصل چه کس گشتی تو عاری به وصلش مر سما را فخر بودی به هجرش خاک را اکنون تو عاری چنان مغرور و سرکش گشته بودی زمان وصل یعنی یار غاری از آن می ها ز وصلش مست بودی نک آمد مر تو را دور خماری ولیکن مرغ دولت مژده آورد کز آن اقبال می آید بهاری ز لطف و حلم او بوده ست آن وصل نبود از عقل و فرهنگ و عیاری به پیر هندوی بگذشت لطفش چو ماهی گشت پیر از خوش عذاری چنین ها دیده ای از لطف و حسنش تو جانا کز پی او بی قراری چه سودم دارد ار صد ملک دارم که تو که جان آنی در فراری خداوندی ز تو دور است ای دل که بی او یاوه گشته و بی مهاری هزاران زخم دارد از تو ای هجر که این دم بر سر گنجش تو ماری ایا روز فراقم همچو قیری ایا روز وصالم همچو قاری تو بودی در وصالش در قماری کنون تو با خیالش در قماری به هجر فخر ما شمس الحق و دین ایا صبرا نکردی هیچ یاری مگر صبری که رست از خاک تبریز خورم یابم دمی زو بردباری ببینا این فراق من فراقی ببینا بخت لنگم راهواری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱۸ بیا ای آنک سلطان جمالی کمالات کمالان را کمالی خیالی را امین خلق کردی چنانک وهمشان شد که خیالی خیالت شحنه شهر فراق است تو زان پاکی تو سلطان وصالی تو خورشیدی و جان ها سایه تو نه چون خورشید گردون در زوالی بخندانی جهان را تو نخندی بنالانی روان را تو ننالی تو دست و پای هر بی دست و پایی تو پر و بال هر بی پر و بالی هزاران مشفق غمخوار سازی ولیک از ناز گویی لاابالی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱۹ مگر تو یوسفان را دلستانی مگر تو رشک ماه آسمانی مها از بس عزیزی و لطیفی غریب این جهان و آن جهانی روان هایی که روز تو شنیدند به طمع تو گرفته شب روانی ز شب رفتن ز چالاکی چه آید چو ذوالعرشت کند می پاسبانی منم آن کز دم عیسی بمردم مرا کشته ست آب زندگانی چنین مرگی که مردم زنده گردم گرت بینم ایا فخر الزمانی دلم از هجر تو خون گشت لیکن از آن خون رست صورت های جانی ز درد تو رواق صاف جوشید ز درد خم های خسروانی خداوندی است شمس الدین تبریز که او را نیست در آفاق ثانی برید آفرینش در دو عالم نیاورده ست چون او ارمغانی هزاران جان نثار جان او باد که تا گردند جان ها جاودانی دریغا لفظ ها بودی نوآیین کز این الفاظ ناقص شد معانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۲۰ تو تا بنشسته ای بر دار فانی نشسته می روی و می نبینی نشسته می روی این نیز نیکو است اگر رویت در این گفتن سوی او است بسی گشتی در این گرداب گردان به سوی جوی رحمت رو بگردان بزن پایی بر این پابند عالم که تا دست از تبرک بر تو مالم تو را زلفی است به از مشک و عنبر تو ده کل را کلاهی ای برادر کله کم جو چو داری جعد فاخر کله بر آسمان انداز آخر چرا دنیا به نکته مستحیله فریبد چون تو زیرک را به حیله به سردی نکته گوید سرد سیلی نداری پای آن خر را شکالی اگر دوران دلیل آرد در آن قال تخلف دیده ای در روی او مال تو را عمری کشید این غول در تیه بکن با غول خود بحثی به توجیه چرا الزام اویی چیست سکته جوابش گو که مقلوب است نکته # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۲۱ نه آتش های ما را ترجمانی نه اسرار دل ما را زبانی نه محرم درد ما را هیچ آهی نه همدم آه ما را هیچ جانی نه آن گوهر که از دریا برآمد نه آن دریا که آرامد زمانی نه آن معنی که زاید هیچ حرفی نه آن حرفی که آید در بیانی معانی را زبان چون ناودان است کجا دریا رود در ناودانی جهان جان که هر جزوش جهان است نگنجد در دهان هرگز جهانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۲۲ به کوی دل فرورفتم زمانی همی جستم ز حال دل نشانی که تا چون است احوال دل من که از وی در فغان دیدم جهانی ز گفتار حکیمان بازجستم به هر وادی و شهری داستانی همه از دست دل فریاد کردند فتادم زین حدیث اندر گمانی ز عقل خود سفر کردم سوی دل ندیدم هیچ خالی زو مکانی میان عارف و معروف این دل همی گردد به سان ترجمانی خداوندان دل دانند دل چیست چه داند قدر دل هر بی روانی ز درگاه خدا یابی دل و بس نیابی از فلانی و فلانی نیابی دل جز از جبار عالم شهید هر نشان و بی نشانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۲۳ دیدی که چه کرد یار ما دیدی منصوبه یار باوفا دیدی زین نوع که مات کرد دل ها را آن چشمه زندگی کجا دیدی در صورت مات برد می بخشد مقلوب گری چو او که را دیدی ای بسته بند عشق حقستت کز عشق هزار دلگشا دیدی بستان باغی اگر گلی دادی برخور ز وفا اگر جفا دیدی از بستانش سر خر است این تن زان بحر گهر تو کهربا دیدی از فرعونی چو احولی دادت آن بود عصا و اژدها دیدی امروز چو موسی ت مداوا کرد صد برگ فشان از آن عصا دیدی صیاد جهان فشاند شهدانه آن را تو ز سادگی عطا دیدی چون مرغ سلیم سوی او رفتی دام و دغل و فن و دغا دیدی بازت بخرید لطف نجینا تا لطف و عنایت خدا دیدی در طالع مه چو مشتری گشتی ز الله عطای اشتری دیدی چندان کرت که در عدد ناید این بستگی و گشاد را دیدی تا آخر کار آن ولی نعمت چشمت بگشاد توتیا دیدی از چشمه سلسبیل می خوردی عشرت گه خاص اولیا دیدی چون دعوت اشربوا پری دادت جولان گه عرصه هوا دیدی وآنگه ز هوا به سوی هو رفتی بر قاف پریدن هما دیدی پرواز همای کبریایی را از کیف و چگونگی جدا دیدی باقیش مجیب هر دعا گوید کز وی تو اجابت دعا دیدی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۲۴ روز ار دو هزار بار می آیی هر بار چو جان به کار می آیی از بهر حیات و زنده کردن تو در عالم چون بهار می آیی عشاق همه شدند حلوایی چون شکر قندوار می آیی می درده و اختیار ما بستان کز مجلس اختیار می آیی از خلق جهان کناره می گیرد آن را که تو در کنار می آیی خاموش به حضرت تو اولیتر کز حضرت کردگار می آیی دیدیم تو را ز دست ما رفتیم کز عالم پایدار می آیی ای مرغ ز طاق عرش می پری وی شیر ز مرغزار می آیی ای بحر محیط سخت می جوشی وی موج چه بی قرار می آیی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۲۵ مندیش از آن بت مسیحایی تا دل نشود سقیم و سودایی لاحول کن و ره سلامت گیر مندیش از آن جمال و زیبایی فرصت ز کجا که تا کنی لاحول چون نیست از او دمی شکیبایی ماهی ز کجا شکیبد از دریا یا طوطی روح از شکرخایی چون دین نشود مشوش و ایمان زان زلف مشوش چلیپایی اخگر شده دل در آتش رویش بگرفته عقول بادپیمایی دل با دو جهان چراست بیگانه کز جا برمد صفات بی جایی ای تن تو و تره زار این عالم چون خو کردی که ژاژ می خایی ای عقل برو مشاطگی می کن می ناز بدین که عالم آرایی بگرفته معلمی در این مکتب با حفصی اگر چه کارافزایی ای بر لب بحر همچو بوتیمار دستور نه تا لبی بیالایی این ها همه رفت ساقیا برخیز با تشنه دلان نمای سقایی مشرق چه کند چراغ افروزی سلطان چه کند شهی و مولایی مصقول شود چو چهره گردون چون دود سیاه را تو بزدایی درده تو شراب جان فزایی را کز وی آموخت باده صهبایی یکتا عیشی است و عشرتی کز وی جان عارف گرفت یکتایی از دست تو هر که را دهد این دست بی عقبه لا شده است الایی ای شاد دمی که آن صراحی را از دور به مست خویش بنمایی چون گوهر می بتافت بر خاکم خاک تن من نمود مینایی دریای صفات عشق می جوشد رمزی دو بگویم ار بفرمایی ور نی بهلم ستیر و بربسته من دانم و یار من به تنهایی زین بگذشتم بیار حمرا را صفراشکن هزار صفرایی تا روز رهد ز غصه روزی وین هندوی شب رهد ز لالایی در حال مگر درت فروبسته ست کاندر پیکار قال می آیی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۲۶ ای دیده ز نم زبون نگشتی وی دل ز فراق خون نگشتی وی عقل مگر تو سنگ جانی چون مایه صد جنون نگشتی این یک هنرت هزار ارزد کز عشق به هر فسون نگشتی لیک از تو شکایت است دل را کز ناله چو ارغنون نگشتی ز اندیشه دوست بو نبردی ز اندیشه خود فزون نگشتی زان گرم نگشته ای ز خورشید کز خانه تن برون نگشتی چون گردش آفتاب دیدی ماننده ذره چون نگشتی چون آب حیات خضر دیدی چون صافی و آبگون نگشتی مرغ زیرک به پای آویخت شکر است که ذوفنون نگشتی زان درس جماد علم آموخت تو مردم یعلمون نگشتی شمس تبریز جان جان ها ز اول بده ای کنون نگشتی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۲۷ گر وسوسه ره دهی به گوشی افسرده شوی بدان ز جوشی آن گرمی چشم را که داری نیش زهر است و شکل نوشی انبار نعیم را زیان چیست گر خشم گرفت کورموشی آخر چه زیان اگر بیفتد یک دو مگس از شکرفروشی مر ناقه شیر را چه نقصان گر دیگ شکست شیردوشی شب بود و زمانه خفته بودند در هیچ سری نبود هوشی آن شاه ز روی لطف برداشت سرنای و در او بزد خروشی در خون خودی اگر بمانی زین پس زان رو به روی پوشی ماییم ز عشق شمس تبریز هم ناطق عشق هم خموشی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۲۸ باغ است و بهار و سرو عالی ما می نرویم از این حوالی بگشای نقاب و در فروبند ماییم و توی و خانه خالی امروز حریف خاص عشقیم برداشته جام لاابالی ای مطرب خوش نوای خوش نی باید که عظیم خوش بنالی ای ساقی شادکام خوش حال پیش آر شراب را تو حالی تا خوش بخوریم و خوش بخسبیم در سایه لطف لایزالی خوردی نه ز راه حلق و اشکم خوابی نه نتیجه لیالی ای دل خواهم که آن قدح را بر دیده و چشم خود بمالی چون نیست شوی تمام در می آن ساعت هست بر کمالی پاینده شوی از آن سقاهم بی مرگ و فنا و انتقالی دزدی بگذار و خوش همی رو ایمن ز شکنجه های والی گویی بنما که ایمنی کو رو رو که هنوز در سؤالی ای روز بدین خوشی چه روزی ای روز به از هزار سالی ای جمله روزها غلامت ایشان هجرند و تو وصالی ای روز جمال تو کی بیند ای روز عظیم باجمالی هم خود بینی جمال خود را و آن چشم که گوش او بمالی ای روز نه روز آفتابی تو روز ز نور ذوالجلالی خورشید کند سجود هر شام می خواهد از مهت هلالی ای روز میان روز پنهان ای روز مقیم لایزالی ای روزی روزها و شب ها ای لطف جنوبی و شمالی خامش کنم از کمال گفتن زیرا تو ورای هر کمالی پیدا نشوی به قال زیرا تو پیداتر ز قیل و قالی از قال شود خیال پیدا تو فوق توهم و خیالی و آن وهم و خیال تشنه توست ای داده تو آب را زلالی این هر دو در آب جان دهن خشک در عالم پر ز خویش خالی باقی غزل ورای پرده محجوب ز تو که در ملالی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۲۹ با این همه مهر و مهربانی دل می دهدت که خشم رانی وین جمله شیشه خانه ها را درهم شکنی به لن ترانی در زلزله است دار دنیا کز خانه تو رخت می کشانی نالان تو صد هزار رنجور بی تو نزیند هین تو دانی دنیا چو شب و تو آفتابی خلقان همه صورت و تو جانی هر چند که غافلند از جان در مکسبه و غم امانی اما چون جان ز جا بجنبد آغاز کنند نوحه خوانی خورشید چو در کسوف آید نی عیش بود نه شادمانی تا هست از او به یاد نارند ای وای چو او شود نهانی ای رونق رزم و جان بازار شیرینی خانه و دکانی خاموش که گفت و گو حجابند از بحر معلق معانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳۰ آورد خبر شکرستانی کز مصر رسید کاروانی صد اشتر جمله شکر و قند یا رب چه لطیف ارمغانی در نیم شبی رسید شمعی در قالب مرده رفت جانی گفتم که بگو سخن گشاده گفتا که رسید آن فلانی دل از سبکی ز جای برجست بنهاد ز عقل نردبانی بر بام دوید از سر عشق می جست از این خبر نشانی ناگاه بدید از سر بام بیرون ز جهان ما جهانی دریای محیط در سبویی در صورت خاک آسمانی بر بام نشسته پادشاهی پوشیده لباس پاسبانی باغی و بهشت بی نهایت در سینه مرد باغبانی می گشت به سینه ها خیالش می کرد ز شاه دل بیانی مگریز ز چشمم ای خیالش تا تازه شود دلم زمانی شمس تبریز لامکان دید برساخت ز لامکان مکانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳۱ بشنیده بدم که جان جانی آنی و هزار همچنانی از خلق نشان تو شنیدم کفو تو نبود آن نشانی الحمد شدم ز حمد گفتن تا بوک بدان لبم بخوانی جان دید کسی بدین لطیفی کس دید روان بدین روانی ای قوت قلوب همچو معنی وی صورت تو به از معانی ای گشته ز لامکان حقایق از لذت کان تو مکانی ای شاه و وزیر را سعادت وی عالم پیر را جوانی آن جان که از این جهان جهان بود کردیش تو باز این جهانی جانی چو تو باشد این جهان را باقی بود این جهان فانی جان چرب زبان توست اما نبود به لسان تو لسانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳۲ ای ساقی باده معانی درده تو شراب ارغوانی زان باده پیر تلخ پاسخ بفزای حلاوت جوانی در بزم سرای شاه جانان نظاره شاهدان جانی جان ها بینی چو روز روشن از لذت عشرت شبانی بینی که جهان به حیرت آید در حلقه خلق آن جهانی مه را ز فلک فروفرستد در مجلسشان به ارمغانی و آن زهره نوای خوش برآورد کو مطرب کیست آسمانی این ها به همند و ما به خلوت با دلبر خوب پرمعانی رخ بر رخ ما نهاد آن شه و آن باقی را تو خود بدانی آن شاه کیست شمس تبریز آن خسرو ملک بی نشانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳۳ ای وصل تو آب زندگانی تدبیر خلاص ما تو دانی از دیده برون مشو که نوری وز سینه جدا مشو که جانی آن دم که نهان شوی ز چشمم می نالد جان من نهانی من خود چه کسم که وصل جویم از لطف توام همی کشانی ای دل تو مرو سوی خرابات هر چند قلندر جهانی کان جا همه پاکباز باشند ترسم که تو کم زنی بمانی ور ز آنک روی مرو تو با خویش درپوش نشان بی نشانی مانند سپر مپوش سینه گر عاشق تیر آن کمانی پرسید یکی که عاشقی چیست گفتم که مپرس از این معانی آنگه که چو من شوی ببینی آنگه که بخواندت بخوانی مردانه درآ چو شیرمردی دل را چو زنان چه می طپانی ای از رخ گلرخان غیبت گشته رخ سرخ زعفرانی ای از هوس بهار حسنت در هر نفسم دم خزانی ای آنک تو باغ و بوستان را از جور خزان همی رهانی ای داده تو گوشت پاره ای را در گفت و شنود ترجمانی ای داده زبان انبیا را با سر قدیم همزبانی ای داده روان اولیا را در مرگ حیات جاودانی ای داده تو عقل بدگمان را بر بام دماغ پاسبانی ای آنک تو هر شبی ز خلقان این پنج چراغ می ستانی ای داده تو چشم گلرخان را مخموری و سحر و دلستانی ای داده دو قطره خون دل را اندیشه و فکر و خرده دانی ای داده تو عشق را به قدرت مردی و نری و پهلوانی این بود نصیحت سنایی جان باز چو طالب عیانی شمس تبریز نور محضی زیرا که چراغ آسمانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳۴ ای بی تو حرام زندگانی خود بی تو کدام زندگانی بی روی خوش تو زنده بودن مرگ است به نام زندگانی پازهر توی و زهر دنیا دانه تو و دام زندگانی گوهر تو و این جهان چو حقه باده تو و جام زندگانی بی آب تو گلستان چو شوره بی جوش تو خام زندگانی بی خوبی حسن باقوامت نگرفته قوام زندگانی با جمله مراد و کام بی تو نایافته کام زندگانی تا داد سلامتی ندادی کی کرد سلام زندگانی خامش کردم بکن تو شاهی پیش تو غلام زندگانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳۵ برجه که بهار زد صلایی در باغ خرام چون صبایی از شاخ درخت گیر رقصی وز لاله و که شنو صدایی ریحان گوید به سبزه رازی بلبل طلبد ز گل نوایی از باد زند گیاه موجی در بحر هوای آشنایی وز ابر که حامله ست از بحر چون چشم عروس بین بکایی وز گریه ابر و خنده برق در سنبل و سرو ارتقایی فخ شسته به پیش گوش قمری کموزدش او بهانه هایی نرگس گوید به سوسن آخر برگوی تو هجو یا ثنایی ای سوسن صدزبان فروخوان بر مرغ حکایت همایی سوسن گوید خمش که مستم از جام میی گران بهایی سرمستم و بیخودم مبادا بجهد ز دهان من خطایی رو کن به شهی کز او بپوشید اشکوفه بریشمین قبایی می گوید بید سرفشانان رستیم ز دست اژدهایی ای سرو برای شکر این را تو نیز چنین بکوب پایی ای جان و جهان به تو رهیدیم ز اشکنجه جان جان نمایی از وسوسه چنین حریفی وز دغدغه چنین دغایی زان دی که بسی قفا بخوردیم رفت و بنمودمان قفایی ظاهر مشواد او که آمد از شوم ظهور او خفایی خاموش کن و نظاره می کن بی زحمت خوف در رجایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳۶ چون سوی برادری بپویی باید که نخست رو بشویی در سر ز خمارت ار صداعی است تصدیع برادران نجویی یا بوی بغل ز خود برانی یا ترک کنار دوست گویی در سور مهی بنفشه مویی کی شرط بود که تو بمویی بی دام اگرت شکار باید می دانک چو من محال جویی ور گوش تو گرم شد ز مستی صوفی سماع و های و هویی ور هوش تو بی خبر شد از گوش یک توی نه ای هزارتویی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳۷ مجلس چو چراغ و تو چو آبی وز آب چراغ را خرابی خورشید بتافته ست بر جمع رو تو ز میان که چون سحابی بر خوان منشین که نیک خامی کو بوی کباب اگر کبابی در پیش شدی که حاجبم من والله که نه حاجبی حجابی چون حاجب باب را نشان هاست دانند تو را که از چه بابی گشتی تو سوار اسب چوبین از جهل به حمله می شتابی یا عشق گزین که هر سه نقد است یا زهد چو طالب ثوابی با بیداران نشین و برخیز کاین قافله رفت تو به خوابی از شمس الدین رسی به منزل و اندر تبریز راه یابی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳۸ من پار بخورده ام شرابی امسال چه مستم و خرابی من پار ز آتشی گذشتم امسال چرا شدم کبابی من تشنه به آب جوی رفتم ماهی دیدم میان آبی شیران همه ماهتاب جویند من شیرم و یار ماهتابی از درد مپرس رنگ رخ بین تا رنگ بگویدت جوابی جانم مست است و تن خراب است مستی است نشسته در خرابی این هر دو چنین و دل چنینتر کز غم چو خری است در خلابی یک لحظه مشو ملول بشنو تا باشدت از خدا ثوابی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳۹ ای یار یگانه چند خسبی وی شاه زمانه چند خسبی بر روزن توست بنده از کی ای رونق خانه چند خسبی ای کرده به زه کمان ابرو برزن به نشانه چند خسبی افسانه ما شنو که در عشق گشتیم فسانه چند خسبی ماییم چو میخ سر نهاده بر روی ستانه چند خسبی گر خنب ببسته است پیش آر باقی شبانه چند خسبی درده قدح شراب و چون شمع بنشین به میانه چند خسبی بشتاب مها که این شب قدر آمد به کرانه چند خسبی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۴۰ بازم صنما چه می فریبی بازم به دغا چه می فریبی هر لحظه بخوانیم که ای دوست ای دوست مرا چه می فریبی عمری تو و عمر را وفا نیست بازم به وفا چه می فریبی دل سیر نمی شود به جیحون او را به سقا چه می فریبی تاریک شده ست چشم بی تو ما را به عصا چه می فریبی ای دوست دعا وظیفه ماست ما را به دعا چه می فریبی آن را که مثال امن دادی با خوف و رجا چه می فریبی گفتی به قضای حق رضا ده ما را به قضا چه می فریبی چون نیست دواپذیر این درد ما را به دوا چه می فریبی تنها خوردن چو پیشه کردی ما را به صلا چه می فریبی چون چنگ نشاط ما شکستی ما را به سه تا چه می فریبی ما را بی ما چو می نوازی ما را با ما چه می فریبی ای بسته کمر به پیش تو جان ما را به قبا چه می فریبی خاموش که غیر تو نخواهیم ما را به عطا چه می فریبی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۴۱ ای آنک تو خواب ما ببستی رفتی و به گوشه ای نشستی ای زنده کننده هر دلی را آخر به جفا دلم شکستی ای دل چو به دام او فتادی از بند هزار دام رستی رستی ز خمار هر دو عالم تا حشر ز دام دوست مستی با پر بلی بلند می پر چون محرم گلشن الستی رو بر سر خم آسمان صاف تا درد بدی بدی به پستی دولت همه سوی نیستی بود می جوید ابلهش ز هستی گیرم که جمال دوست دیدی از چشم ویش ندیده استی ای یوسف عشق رو نمودی دست دو هزار مست خستی خامش که ز بحر بی نصیبی تا بسته نقش های شستی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۴۲ ای آنک تو خواب ما ببستی رفتی و به گوشه ای نشستی اندر دلم آمدی چو ماهی چون دل به تو بنگرید جستی چون گلشن نیستی نمودی چون صبر کنیم ما به هستی چون باشد در خمار هجران آن روح که یافت وصل و مستی آن خانه چگونه خانه ماند کز هجر ستون او شکستی پنداشتی ای دماغ سرمست کز رنج خمار بازرستی در عشق وصال هست و هجران در راه بلندی است و پستی از یک جهت ار چه حق شناسی از ده جهت آب و گل پرستی بسیار ره است تا به جایی کاندر سوداش طمع بستی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۴۳ رو رو که از این جهان گذشتی وز محنت و امتحان گذشتی ای نقش شدی به سوی نقاش وی جان سوی جان جان گذشتی بر خور هله از درخت ایمان کز منزل بی امان گذشتی در آب حیات رو چو ماهی کز غربت خاکدان گذشتی از برج به برج رو چو خورشید کز انجم آسمان گذشتی زان کان که بیامدی شدی باز زین خانه و زین دکان گذشتی بنما ز کدام راه رفتی الحق ز ره نهان گذشتی بر بام جهان طواف کردی چون آب ز ناودان گذشتی خاموش کنون که در خموشی از جمله خامشان گذشتی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۴۴ روز طرب است و سال شادی کامروز به کوی ما فتادی تاریکی غم تمام برخاست چون شمع در این میان نهادی اندیشه و غم چه پای دارد با آن قدح وفا که دادی ای باده تو از کدام مشکی وی مه به کدام ماه زادی مستی و خوشی و شادکامی سلطان دلی و کیقبادی و آن عقل که کدخدای غم بود از ما ستدی به اوستادی شاباش که پای غم ببستی صد گونه در طرب گشادی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۴۵ آخر گل و خار را بدیدی روز و شب تار را بدیدی بس نقش و نگار درشکستی تا نقش و نگار را بدیدی از عالم خاک برگذشتی و آن گرد و غبار را بدیدی می خند چو گل در این گلستان کان جان بهار را بدیدی بی کار شدی ز کار عالم چون حاصل کار را بدیدی چون باده ساقی اندرآمیز چون رنج خمار را بدیدی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۴۶ آن را که به لطف سر بخاری از عقل و معامله برآری از یک نظرت قیامتی خاست یا رب تو در آن نظر چه داری از لعل تو دل دری بدزدید دزد است از آنش می فشاری بفشار به غم تو دزد خود را غم نیست چو هم تو غمگساری بفشار که رخت مؤمنان را پنهان کرده است از عیاری یا من نعش العبید فضلا من کل مواقع العثار بالفضل اعاد ما فقدنا بعد الحولان و التواری فجرت من الهوا عیونا فی مرج قلوبنا جواری تخضر بمایها غصون فی الروح لذیذه الثمار یا من غصب القلوب جهرا ثم اکرمهن فی السرار دی رفت و پریر رفت و امروز جان منتظر است تا چه آری هر روز ز تو وظیفه دارد این باز هزار گون شکاری برگیر کلاه از سر باز تا پر بزند در این صحاری زان پیش که می دهد مرا دوست آن لطف نمود و بردباری که مست شدم ز باده ماندم اندر بر لطف و حق گزاری آید از باغ لطف و سبزی آید ز بهار هم بهاری ای باد بهار عشق و سودا بر خسته دلان چه سازگاری اسکت و افتح جناح عشق حان الجولان فی المطار خاموش که غیر حرف و آواز بی صد لغت دگر سواری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۴۷ خضری به میان سینه داری در آب حیات و سبزه زاری خضر آب حیات را نپاید گر بوی برد که تو چه داری در کشتی نوح همچو روحی در گلشن روح نوبهاری گر طبل وجودها بدرد از کتم عدم علم برآری این چار طبیعت ار بسوزد غم نیست تو جان هر چهاری صیاد بدایت وجودی اجزای جهان همه شکاری گه بند کند گهی گشاید ای کارافزا تو بر چه کاری او سرو بلند و تو چو سایه او باد شمال و تو غباری در چشم تو ریخت کحل پندار می پنداری به اختیاری این چرخ به اختیار خود نیست آخر تو کیی بدین نزاری از نیست تو خویش هست کردی وین گردن خود تو می فشاری زین ترس تو حجت است بر تو کز غیر تو است ترسگاری از خویش دل کسی نترسد از خویش کسی نجست یاری پس خوف و رجای تو گواهند بر ملکت شاه و کامکاری وز خوف و رجا چو برتر آیی ایمن چو صفات کردگاری کشتی ترسد ز بحر نی بحر تو کشتی بحر بی کناری کشتی توی تو چو بشکست خاموش کن از سخن گزاری کشتی شکسته را کی راند جز آب به موج بی قراری کشتیبان شکستگان است آن بحر کرم به بردباری خامش که زبان عقل مهر است بنشین بر جا که گشت تاری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۴۸ می آید سنجق بهاری لشکرکش شور و بی قراری گلزار نقاب می گشاید بلبل بگرفت باز زاری بر کف بنهاده لاله جامی کای نرگس مست بر چه کاری امروز بنفشه در رکوع است می جوید از خدای یاری سرها ز مغاره کرده بیرون آن لاله رخان کوهساری یا رب که که را همی فریبند خوش می نگرند در شکاری منگر به سمن به چشم خردی منگر به چمن به چشم خواری زیرا به مسافران عزت گر خوار نظر کنی نیاری بشنو ز زبان سبز هر برگ کز عیب بروید آنچ کاری گشته ست زبان گاو ناطق در حمد و ثنا و شکر آری عذرت نبود ز یأس از آن کو بخشد به کلوخ خوش عذاری بابرگ شد آن کلوخ جان یافت در شکر نمود جان سپاری صد میوه چو شیشه های شربت هر یک مزه ای به خوشگواری بعضی چو شکر اگر شکوری بعضی ترشند اگر خماری خاموش نشین و مستمع باش نی واعظ خلق شو نه قاری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۴۹ ای چشم و چراغ شهریاری والله به خدا که آن تو داری شمعی که در آسمان نگنجد از گوشه سینه ای برآری خورشید به پیش نور آن شمع یک ذره شود ز شرمساری وقت است که در وجود خاکی آن تخم که گفته ای بکاری آخر چه شود کز آب حیوان بر چهره زعفران بباری تا لاله ستان عاشقان را از گلبن حق به خنده آری بر پشت فلک نهند پا را چون تو سرشان دمی بخاری انگور وجود باده گردد چون پای بر او نهی فشاری مخدومی شمس حق تبریز لطفی که هزار نوبهاری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵۰ ای جان و جهان چه می گریزی وی فخر شهان چه می گریزی ما را به چه کار می فرستی پنهان پنهان چه می گریزی چون تیر روی و بازآیی این دم ز کمان چه می گریزی باری تو هزار گنج داری زین نیم زیان چه می گریزی ای که شکرت کران ندارد بنشین به میان چه می گریزی چون محرم هر شکر دهان است از پیش دهان چه می گریزی ایمن ز امان توست عالم ای امن امان چه می گریزی عالم همه گرگ مردخوار است ای دل ز شبان چه می گریزی خامش که زبان همه زیان است تو سوی زیان چه می گریزی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵۱ از قصه حال ما نپرسی وز کشتن عاشقان نترسی ای گوهر عشق از چه بحری وی آتش عشق از چه درسی آنجا که توی کی راه یابد زان جانب چرخ و عرش و کرسی ای دل تو دلی نه دیگ آهن از آتش عشق چند تفسی جان و دل و نفس هر سه سوزید تا کی گویم ظلمت نفسی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵۲ ای دلبر بی دلان صوفی حاشا که ز جان بی وقوفی از هجر دوتا چو لام گشتیم دلتنگ ز غم چو کاف کوفی آن دم که به طوف خود بطوفی وآنگه که به خانه هم به طوفی ما را بنمای مهر و الفت چون معدن مهری و الوفی مکشوف ز کشف توست اسرار زیرا که کشوف هر کشوفی آنی که بری خسوف از ماه آن ماه نه ای که در خسوفی آنی که بری کسوف از شمس آن شمس نه ای که در کسوفی در آحادیم ای مهندس تو ساکن خانه الوفی ای آحادی الوف را باش کاین جا تو به منزل مخوفی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵۳ ای آنک تو شاه مطربانی زان دلبرکش بگو که دانی خواهم که دو عشر ای خوش آواز از مصحف حسن او بخوانی در هر حرفیش مستمع را بگشاید چشمه معانی سینش گوید که فاستجیبوا نونش گوید که لن ترانی ای طره او چه پای بندی وی غمزه او چه بی امانی از نرگس او است ای گل سرخ کان اطلس سرخ می درانی ماندم ز تمام کردن این باقیش تو بگو بر این نشانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵۴ روزی که مرا ز من ستانی ضایع مکن از من آنچ دانی تا با تو چو خاص نور گردم آن نور لطیف جاودانی تا چند کنم ز مرگ فریاد با همچو تو آب زندگانی گر مرگم از او است مرگ من باد آن مرگ به از دم جوانی از خرمن خویش ده زکاتم زان خرمن گوهر نهانی منویس بر این و آن براتم بگذار طریق امتحانی خاموش ولی به دست تو چیست باران آمد تو ناودانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵۵ چون عشق کند شکرفشانی در جلوه شود مه نهانی بینی که شکر کران ندارد خوش می خوری و همی رسانی می غلط به هر طرف که غلطی بر سبزه سبز بوستانی گر ز آنک کله نهی وگر نی شاهنشه جمله خسروانی آن را بینی که من نگویم زیرا که بگویمت بدانی چون چشم تو وا کنند ناگه بر شهر عظیم آن جهانی ماننده طفل نوبزاده خیره نگری و خیره مانی تا چشم بر آن جهان نشیند چاره نبود از این نشانی بگریز به نور شمس تبریز تا کشف شود همه معانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵۶ ای وصل تو اصل شادمانی کان صورت هاست وین معانی یک لحظه مبر ز بنده که نیست بی آب سفینه را روانی من مصحف باطلم ولیکن تصحیح شوم چو تو بخوانی یک یوسف بی کس است و صد گرگ اما برهد چو تو شبانی هر بار بپرسیم که چونی با اشکم و روی زعفرانی این هر دو نشان برای عام است پیشت چه نشان چه بی نشانی ناگفته حدیث بشنوی تو ننوشته قباله را بخوانی بی خواب تو واقعه نمایی بی آب سفینه ها برانی خاموش ثنا و لابه کم کن کز غیب رسید لن ترانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵۷ کژزخمه مباش تا توانی هر زخمه که کژ زنی بمانی پیر است عروس عیش دنیا مرگش طلبی اگر ستانی تا رخ ننمود جمله نور است چون رخ بنمود شد دخانی از سیل بلا چو کاه مگریز در عشق و ولا چو پهلوانی چون آب روان به هر نباتی باید که حیات را رسانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵۸ مست می عشق را حیا نی وین باده عشق را بها نی آن عشق چو بزم و باده جان را می نوشد و ممکن صلا نی با عقل بگفت ماجراها جان گفت که وقت ماجرا نی از روح بجستم آن صفا گفت آن هست صفا ولی ز ما نی گفتم که مکن نهان از این مس ای کفو تو زر و کیمیا نی کاین برق حدیث تو از آن است جز جان افزا و دلربا نی گفتا غلطی که آن نیم من ما بوالحسنیم و بوالعلا نی گفتم که به حق نرگسانت دفعم بمده به شیوه ها نی کاین غمزه مست خونی تو کشته ست هزار و خونبها نی بالله که توی که بی توی تو ای کبر تو غیر کبریا نی گر ز آنک توی و گر نه ای تو از تو گذری دو دیده را نی گر فرمایی که نیست هست است کو زهره که گویمت چرا نی مغناطیسی و جان چو آهن می آید مست و دست و پا نی چون گرم شوم ز جام اول غیر تسلیم در قضا نی چون شد به سرم میم سراسر می را تسلیم یا رضا نی از بهر نسیم زلف جعدت یکتا زلفی که جز دو تا نی ای باد صبا به انتظارت از بهر صبا و خود صبا نی پس ما چه زنیم ای قلندر اندر گره و گره گشا نی گر ز آنک نه هر دمی خداوند کو جز سر و خاصه خدا نی مخدومی شمس دین تبریز چون خورشیدش در این سما نی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵۹ گویم سخن لب تو یا نی ای لعل لب تو را بها نی ای گفته ما غلام آن دم کآنجا همگی توی و ما نی اینجا که منم به جز خطا نی وآنجا که توی بجز عطا نی اینجا گفتن ز روی جسم است وآنجا همه هستی است جا نی سیاره همی روند پا نی صد مشک روانه و سقا نی رنجورانند همچو ایوب دریافته صحت و دوا نی بی چشمانند همچو یعقوب بینا شده چشم و توتیا نی ره پویانند همچو ماهی بینند طریق ها ضیا نی از رشک تو من دهان ببستم شرح تو رسد به منتها نی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۶۰ با دل گفتم چرا چنینی تا چند به عشق همنشینی دل گفت چرا تو هم نیایی تا لذت عشق را ببینی گر آب حیات را بدانی جز آتش عشق کی گزینی ای گشته چو باد از لطافت پرباد شده چو ساتگینی چون آب تو جان نقش هایی چون آینه حسن را امینی هر جان خسیس کان ندارد می پندارد که تو همینی ای آنک تو جان آسمانی هر چند به صورت از زمینی ای خرد شکسته همچو سرمه تو سرمه دیده یقینی ای لعل تو از کدام کانی در حلقه درآ که خوش نگینی ای از تو خجل هزار رحمت آن دم که چو تیغ پر ز کینی شمس تبریز صورتت خوش و اندر معنی چه خوش معینی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۶۱ در خون دلم رسید فتوی از جمله مفتیان معنی با خلق بگو که دور باشید از زرق من و فسوس دعوی با دل گفتم چنین خوش استت دل نعره زنان که آری آری برداشت ربابکی دل من بنواخت که ما خوشیم یعنی کان طعنه از این سوی وجود است آن جا که منم کجاست طعنی آن جا که منم چو من نگنجم گنجد دگری بگو که نی نی تا من باشی تو او نبینی زیرا که شب است و چشم اعمی تا چشم تو این بود چه بینی در بتگه نفس نقش مانی ای عاجز خویش رو به تبریز در شمس الدین گریز باری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۶۲ در عشق هر آنک شد فدایی نبود ز زمین بود سمایی زیرا که بلای عاشقی را جانی شرط است کبریایی زخم آیت بندگان خاص است سردفتر عاشق خدایی کاین عالم خاک خاک ارزد آن جا که بلا کند بلایی یک جو ز بلاش گنج زرهاست ای بر سر گنج بین کجایی از سوزش آفتاب محنت در عشق چو سایه همایی ای آنک تو بوی آن نداری تو لایق آن بلا نیایی لایق نبود به زخم او را الا که وجود مرتضایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۶۳ عشق است دلاور و فدایی تنهارو و فرد و یک قبایی ای از شش و پنج مهره برده آورده تو نرد دلربایی یکتا شده خوش ز هر دو عالم بربوده ز یک دلان دوتایی آخر تو چه جوهر و چه اصلی ای پاک ز جای از کجایی در عالم کم زنان چه بیشی در خطه دل چه جان فزایی نتوان ز تو عشق صبر کردن صبرا تو در این هوس نشایی نادیده مکن چو دیده ای تو بیگانه مرو چو آشنایی تا ما ماییم جمله ابریم بی ظلمت ما مها تو مایی در پای غمش چه دیدی ای جان کاین دست گشاده در دعایی ای دل ز قضا چه رو نمودت کز عشق تو طالب بلایی رفتم بر عشق کاین به چند است گفتا که نباشد این بهایی الا بر شاه شمس تبریز سر پای کنی به سر بیایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۶۴ ماها چو به چرخ دل برآیی چون جان به تن جهان درآیی ماها چه لطیف و خوش لقایی ای ماه بگو که از کجایی داریم ز عشق تو براتی وز قند لطیف تو نباتی از لعل لبت بده زکاتی ای ماه بگو که از کجایی ای یوسف جان که در نخاسی در حسن و جمال بی قیاسی در ما بنگر چو می شناسی ای ماه بگو که از کجایی زان سان ز شراب تو خرابیم کز خود اثری همی نیابیم بفزای اگر چه می نتابیم ای ماه بگو که از کجایی در زیر درخت تو نشینیم وز میوه دلکش تو چینیم جز گلشن روی تو نبینیم ای ماه بگو که از کجایی هر دم که ز باده تو نوشیم بس روشن جان و تیزگوشیم بی هوش شدیم و بس به هوشیم ای ماه بگو که از کجایی از آتش هات در فروغند فارغ از صدق وز دروغند با قبله آتشین چو موغند ای ماه بگو که از کجایی ای رشک بتان و بت پرستان آرام دل خراب مستان پا را بمکش ز زیردستان ای ماه بگو که از کجایی شمس تبریز پادشاهی در خطه بی حد الهی از ماه تو راست تا به ماهی ای ماه بگو که از کجایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۶۵ آن شمع چو شد طرب فزایی پروانه دلان به رقص آیی چون جان برسد نه تن بجنبد جان آمد از لحد برآیی چون بانگ سماع در که افتاد ای کوه گران کم از صدایی کاین باد بهار می رساند رقصانی شاخ را صلایی در ذره کجا قرار ماند خورشید به رقص در سمایی هم آتش و دود گشته پیچان از آتش روی جان فزایی ماهی صنما ز روح بی جسم شوخی شکری یکی بلایی گه کوته و گه دراز گشتیم با سایه صورت همایی هم بر لب دوست مست گشتیم نالان شده مست همچو نایی بر باد سوار همچو کاهیم اندر جولان ز کهربایی چون پشه ز خون خویش مستیم وز دیگ جگر دلا ابایی اندر خلوت به هوی هویی در جمعیت به های هایی در صورت بنده کمینیم در سر صفت یکی خدایی این داد خدیو شمس تبریز بی کبر ولیک کبریایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۶۶ ای بی تو محال جان فزایی وی در دل و جان ما کجایی گر نیم شبی زنان و گویان سرمست ز کوی ما درآیی جان پیش کشیم و جان چه باشد آخر نه تو جان جان مایی در بام فلک درافتد آتش گر بر سر بام خود برآیی با روی تو کیست قرص خورشید تا لاف زند ز روشنایی هم چشمی و هم چراغ ما را هم دفع بلا و هم بلایی در دیده ناامید هر دم ای دیده دل چه می نمایی ای بلبل مست از فغانت می آید بوی آشنایی می نال که ناله مرهم آمد بر زخم جراحت جدایی تا کشف شود ز ناله تو چیزی ز حقیقت خدایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۶۷ گر یار لطیف و باوفایی ور از دل و جان از آن مایی خواهم که در این میان درآیی ای ماه بگو که کی برآیی چون صورت جان لطیف کاری از حلقه چرا تو برکناری وز یارک خود دریغ داری ای ماه بگو که کی برآیی برخیز که ما و تو چو جانیم وز رازک همدگر بدانیم آخر نه من و تو یارکانیم ای ماه بگو که کی برآیی دریاب که بر در خداییم آخر بنگر که ما کجاییم تا رقص کنان ز در درآییم ای ماه بگو که کی برآیی ای جان و جهان چرا چنینی چون یارک خویش را نبینی در گوشه روی ترش نشینی ای ماه بگو که کی برآیی چونی تو و آن دل لطیفت و آن صورت و قامت ظریفت خواهم که شوم شبی حریفت ای ماه بگو که کی برآیی در جمله عالم الهی وز دامن ماه تا به ماهی آن شد که تو گویی و بخواهی ای ماه بگو که کی برآیی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۶۸ ساقی انصاف خوش لقایی از جا رفتم تو از کجایی گر بنده بگویمت روا نیست ترسم که بگویمت خدایی خاموش نمی هلی که باشم راه گفتن نمی گشایی می افشاری مرا چو انگور معشوق نه ای مرا بلایی گر چشم ببندم از تو کفر است زیرا که تو نور می فزایی ور بگشایم بگویی منگر در ما تو بدیده هوایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۶۹ برخیز و بزن یکی نوایی بر یاد وصال دلربایی هین وقت صبوح شد فتوحی هین وقت دعاست الصلایی بگشا سر خنب خسروانی تا خلق زنند دست و پایی صد گون گره است بر دل و نیست جز باده جان گره گشایی از جای ببر به یک قنینه آن را که قرار نیست جایی جز دشت عدم قرارگه نیست چون نیست وجود را وفایی بر سفره خاک تره ای نیست هر سوی ز چیست ژاژخایی عالم مردار و عامه چون سگ کی دید ز دست سگ سخایی ساقی درده صلا که چون تو جان ها بندید جان فزایی ما چون مس و آهنیم ثابت در حیرت چون تو کیمیایی در مغز فکن تو هوی هویی وز خلق برآر های هایی تا روح ز مستی و خرابی نشناسد هجو از ثنایی زین باده چو مست شد فلاطون نشناسد درد از دوایی دردی ده و عقل را چنان کن کو درد نداند از صفایی بر ناطق منطقی فروریز از جام صبوحیان عطایی تا دم نزند دگر نجوید زنبیل و فطیر هر گدایی خامش که تو را مسلم آمد برساختن از عدم بقایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷۰ رخ ها بنگر تو زعفرانی کز درد همی دهد نشانی شهری بنگر ز درد رنجور چون باغ به موسم خزانی این درد ز غصه فراق است از هیبت حکم آسمانی بیم است فلک سیاه گردد از آتش و ناله نهانی دوزخ بنگر که سر برآورد ناگه ز میان شادمانی برخاست غریو جان ز هر سو هان ای کس بی کسان تو دانی فرمود که این فراق فانی است افغان ز فراق جاودانی یا رب چه شود اگر تو ما را از هر دو فراق وارهانی این گفته و بسته شد دهانم باقی تو بگو اگر توانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷۱ ای قلب و درست را روایی پیش تو که زفت کیمیایی در ره خر بد ز اسب رهوار از فضل تو کرده پیش پایی گر پای سگی ره تو کوبد بر شیر وغاش برفزایی در عشق تو پاشکستگانند دارند امید پرگشایی در تو مگسی چو دل ببندد یابد ز درت پر همایی فضل تو علی هین گفت تا نگشاید ره گدایی خاموش که هر محال و صعبی آسان شود از کف خدایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷۲ ای آنک تو خواب ما ببستی رفتی و به گوشه ای نشستی ما را همه بند دام کردی ما بند شدیم و تو بجستی جز دام تو نیست کفر و ایمان یا رب که چه بس درازدستی گر خواب و قرار رفت غم نیست دولت بر ماست چون تو هستی چون ساقی عاشقان تو باشی پس باقی عمر ما و مستی ای صورت جان و جان صورت بازار بتان همه شکستی ما را چو خیال تو بود بت پس واجب گشت بت پرستی عقل دومی و نفس اول ای آمده بهر ما به پستی این وهم من است شرح تو نیست تو خود هستی چنانک هستی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷۳ با یار بساز تا توانی تا بی کس و مبتلا نمانی بر آب حیات راه یابی گر سر موافقت بدانی با سایه یار رو یکی شو منمای ز خویشتن نشانی گر رطل گران دهند درکش ای جان بگذار این گرانی ای دل مپذیر بیش صورت می باش چو آب در روانی پذرفتن صورت از جمادی است مفسر اگر از رحیق جانی در مجلس دل درآ که آن جا عیش است و حریف آسمانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷۴ در فنای محض افشانند مردان آستی دامن خود برفشاند از دروغ و راستی مرد مطلق دست خود را کی بیالاید به جان آخر ای جان قلندر از چه پهلو خاستی سالکی جان مجرد بر قلندر عرضه داد گفت در گوشش قلندر کان طرف می واستی کاین طرف هر چند سوزی در شرار عشق خویش لیک هم مطلق نه ای زیرا که در غوغاستی در جمال لم یزل چشم ازل حیران شده نی فزودی از دو عالم نی ز نفیش کاستی تو نه این جایی نه آن جا لیک عشاق از هوس می کنند آن جا نظر کان جاستی آن جاستی ای که از الا تو لافیدی بدین زفتی مباش چشم ها را پاک کن بنگر که هم در لاستی مرحبا جان عدم رنگ وجودآمیز خوش فارغ از هست و عدم مر هر دو را آراستی پاکی چشمت نباشد جز شه تبریزیان شمس دین گر او بخواهد لیک نی زان هاستی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷۵ مرغ دل پران مبا جز در هوای بیخودی شمع جان تابان مبا جز در سرای بیخودی آفتاب لطف حق بر عاشقان تابنده باد تا بیفتد بر همه سایه همای بیخودی گر هزاران دولت و نعمت ببیند عاشقی ناید اندر چشم او الا بلای بیخودی بنگر اندر من که خود را در بلا افکنده ام از حلاوت ها که دیدم در فنای بیخودی جان و صد جان خود چه باشد گر کسی قربان کند در هوای بیخودی و از برای بیخودی عاشقا کمتر نشین با مردم غمناک تو تا غباری درنیفتد در صفای بیخودی باجفا شو با کسی کو عاشق هشیاری است تا بیابی ذوق ها اندر وفای بیخودی بیخودی را چون بدانی سروری کاسد شود ای سری و سروری ها خاک پای بیخودی خوش بود ظاهر شدن بر دشمنان بر تخت ملک لیک آن ها هیچ نبود جان به جای بیخودی گر تو خواهی شمس تبریزی شود مهمان تو خانه خالی کن ز خود ای کدخدای بیخودی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷۶ ای رها کرده تو باغی از پی انجیرکی حور را از دست داده از پی کمپیرکی من گریبان می درانم حیف می آید مرا غمزه کمپیرکی زد بر جوانی تیرکی پیرکی گنده دهانی بسته صد چنگ و جلب سر فروکرده ز بامی تا درافتد زیرکی کیست کمپیرک یکی سالوسک بی چاشنی تو به تو همچون پیاز و گنده همچون سیرکی میرکی گشته اسیر او گرو کرده کمر او به پنهانی همی خندد که ابله میرکی نی به بستان جمال او شکوفه تازه ای نی به پستان وفای آن سلیطه شیرکی خود ببینی چونک بگشاید اجل چشمت ورا رو چو پشت سوسمار و تن سیه چون قیرکی نی خمش کن پند کم ده بند خواجه بس قوی است می کشد زنجیر مهرش بی مدد زنجیرکی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷۷ شاد آن صبحی که جان را چاره آموزی کنی چاره او یابد که تش بیچارگی روزی کنی عشق جامه می دراند عقل بخیه می زند هر دو را زهره بدرد چون تو دلدوزی کنی خوش بسوزم همچو عود و نیست گردم همچو دود خوشتر از سوزش چه باشد چون تو دلسوزی کنی گه لباس قهر درپوشی و راه دل زنی گه بگردانی لباس آیی قلاووزی کنی خوش بچر ای گاو عنبربخش نفس مطمین در چنین ساحل حلال است ار تو خوش پوزی کنی طوطیی که طمع اسب و مرکب تازی کنی ماهیی که میل شعر و جامه توزی کنی شیر مستی و شکارت آهوان شیرمست با پنیر گنده فانی کجا یوزی کنی چند گویم قبله کامشب هر یکی را قبله ای است قبله ها گردد یکی گر تو شب افروزی کنی گر ز لعل شمس تبریزی بیابی مایه ای کمترین پایه فراز چرخ پیروزی کنی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷۸ ای خدایی که مفرح بخش رنجوران توی در میان لطف و رحمت همچو جان پنهان توی خسته کردی بندگان را تا تو را زاری کنند چون خریدار نفیر و لابه و افغان توی جمله درمان خواه و آن درمانشان خواهان توست آنک درد و دارو از وی خاست بی شک آن توی دردهایی کآدمی را بر در خلقان برد آن حجاب از اول است و آخر و پایان توی هر کجا کاری فروبندد تو باشی چشم بند هر کجا روشن شود آن شعله تابان توی ناله بخشی خستگان را تا بدان ساکن شوند چون حقیقت بنگرم در درد ما نالان توی هم توی آن کس که می گوید توی والله توی گوی و چوگان و نظاره گر در این میدان توی و آنک منکر می شود این را و علت می نهد در میان وسوسه او نفس علت خوان توی و آنک می گوید توی زین گفت ترسان می شود در میان جان او در پرده ترسان توی کنج زندان را به یک اندیشه بستان می کنی رنج هر زندان ز توست و ذوق هر بستان توی در یکی کار آن یکی راغب و آن دیگر نفور تو مخالف کرده ای شان فتنه ایشان توی آن یکی محبوب این و باز او مکروه آن چشم بندی چشم و دل را قبله و سامان توی صد هزاران نقش را تو بنده نقشی کنی گویی سلطان است آن دام است خود سلطان توی بندگی و خواجگی و سلطنت خط های توست خط کژ و خط راست این دبیرستان توی صورت ما خانه ها و روح ما مهمان در آن نقش و جان ها سایه تو جان آن مهمان توی دست در طاعت زنیم و چشم در ایمان نهیم بر امید آنک بنمایی که خود ایمان توی دست احسان بر سر ما نه ز احسانی که ما چشم روشن در تو آویزیم کان احسان توی غفلت و بیداری ما در توی بر کار و بس غفلت ما بی فضولی بر چو خود یقظان توی توبه با تو خود فضول است و شکستن خود بتر نقش پیمان گر شکست ارواح آن پیمان توی روح ها می پروری همچون زر و مس و عقیق چون مخالف شد جواهر ای عجب چون کان توی روز درپیچد صفت در ما و تابد تا به شب شب صفات از ما به تو آید صفاتستان توی روز تا شب ما چنین بر همدگر رحمت کنیم شب همه رحمت رود سوی تو چون رحمان توی کو سلاطین جهان گر شاه ایوان بوده اند پس بدانستیم بی شک کاندر این ایوان توی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷۹ بانگ می زن ای منادی بر سر هر دسته ای هیچ دیدیت ای مسلمانان غلامی جسته ای یک غلامی ماه رویی مشک بویی فتنه ای وقت نازش تیزگامی وقت صلح آهسته ای کودکی لعلین قبایی خوش لقایی شکری سروقدی چشم شوخی چابکی برجسته ای بر کنار او ربابی در کف او زخمه ای می نوازد خوش نوایی دلکشی بنشسته ای هیچ کس دارد ز باغ حسن او یک میوه ای یا ز گلزار جمالش بهر بو گلدسته ای یوسفی کز قیمت او مفلس آمد شاه مصر هر طرف یعقوب وار از غمزه اش دلخسته ای مژدگانی جان شیرین می دهم او را حلال هر کی آرد یک نشان یا نکته ای سربسته ای # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸۰ در شرابم چیز دیگر ریختی درریختی باده تنها نیست این آمیختی آمیختی بار دیگر توبه ها را سوختی درسوختی بار دیگر فتنه را انگیختی انگیختی چون بدیدم در سرم سودای تو سودای تو آمدی در گردنم آویختی آویختی طره های مشک را دربافتی دربافتی تارهای صبر را بگسیختی بگسیختی تو اگر منکر شدی گویم نشان گویم نشان مشک بر شعر سیه می بیختی می بیختی ای قدح رخسار من افروختی افروختی وی غم آخر از دلم بگریختی بگریختی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸۱ ساقیا بر خاک ما چون جرعه ها می ریختی گر نمی جستی جنون ما چرا می ریختی ساقیا آن لطف کو کان روز همچون آفتاب نور رقص انگیز را بر ذره ها می ریختی دست بر لب می نهی یعنی خمش من تن زدم خود بگوید جرعه ها کان بهر ما می ریختی ریختی خون جنید و گفت اخ هل من مزید بایزیدی بردمید از هر کجا می ریختی ز اولین جرعه که بر خاک آمد آدم روح یافت جبرییلی هست شد چون بر سما می ریختی می گزیدی صادقان را تا چو رحمت مست شد از گزافه بر سزا و ناسزا می ریختی می بدادی جان به نان و نان تو را درخورد نی آب سقا می خریدی بر سقا می ریختی همچو موسی کآتشی بنمودیش وآن نور بود در لباس آتشی نور و ضیا می ریختی روز جمعه کی بود روزی که در جمع توییم جمع کردی آخر آن را که جدا می ریختی درج بد بیگانه ای با آشنا در هر دمم خون آن بیگانه را بر آشنا می ریختی ای دل آمد دلبری کاندر ملاقات خوشش همچو گل در برگ ریزان از حیا می ریختی آمد آن ماهی که چون ابر گران در فرقتش اشک ها چون مشک ها بهر لقا می ریختی دلبرا دل را ببر در آب حیوان غوطه ده آب حیوانی کز آن بر انبیا می ریختی انبیا عامی بدندی گر نه از انعام خاص بر مس هستی ایشان کیمیا می ریختی این دعا را با دعای ناکسان مقرون مکن کز برای ردشان آب دعا می ریختی کوشش ما را منه پهلوی کوشش های عام کز بقاشان می کشیدی در فنا می ریختی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸۲ گر شراب عشق کار جان حیوانیستی عشق شمس الدین به عالم فاش و یک سانیستی گر نه در انوار غیرت غرق بودی عشق او حلقه گوش روان و جان انسانیستی گر نبودی بزم شمس الدین برون از هر دو کون جام او بر خاک همچون ابر نیسانیستی ابر نیسان خود چه باشد نزد بحر فضل او قاف تا قاف از میش خود موج طوفانیستی آفتاب و ماه را خود کی بدی زهره شعاع گر نه در رشک خدا سیماش پنهانیستی گر جمالش ماجرا کردی میان یوسفان یوسف مصری ابد پابند و زندانیستی گر نه از لطفش بپرهیزیدمی من گفتمی کز بهشت لطف او فردوس ریحانیستی نفس سگ دندان برآوردی گزیدی پای جان ساقیا گر نه می سرتیز دندانیستی جام همچون شمع را بر آتش می برفروز پس بسوز این عقل را گر بیت احزانیستی درکش آن معشوقه بدمست را در بزم ما کو ز مکر و عشوه ها گوییی که دستانیستی پس ز جام شمس تبریزی بده یک جرعه ای بعد از آن مر عاشقان را وقت حیرانیستی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸۳ ای نرفته از دل من اندرآ شاد آمدی ای تو شمع شب فروزی مرحبا شاد آمدی خانقاه روحیان را از تو حلو و حمزه ها جان جان صوفیانی الصلا شاد آمدی شب چو چتر و مه چو سلطان می دود در زیر چتر وز تو تخت و تاج ما و چتر ما شاد آمدی بی گهان در پیش کردی روح های پاک را ای صحابه عشق را چون مصطفی شاد آمدی ای که آن رحمت نمودی از پی چندین فراق می نگنجم زین طرب در هیچ جا شاد آمدی من گمان ها داشتم اندر وفای لطف تو لیک در وهمم نیامد این وفا شاد آمدی پرده داری کن تو ای شب کان مه اندر خلوت است مطربا پیوند کن تو پرده ها شاد آمدی چون به نزد پرده دار شمس تبریزی رسی بشنوی از شش جهت کای خوش لقا شاد آمدی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸۴ در جهان گر بازجویی نیست بی سودا سری لیک این سودا غریب آمد به عالم نادری جمله سوداها بر این فن عاقبت حسرت خورند ز آنک صد پر دارد این و نیست آن ها را پری پیش باغش باغ عالم نقش گرمابه ست و بس نی در او میوه بقایی نی در او شاخ تری آن ز سحری تر نماید چون بگیری شاخ او می برد شاخش تو را با خواجه قارون تا ثری صورت او چون عصا و باطن او اژدها چون نه ای موسی مرو بر اژدهای قاهری کف موسی کو که تا گردد عصا آن اژدها گردن آن اژدها را گیرد او چون لمتری گر کشیده می شوی آن سو ز جذب اژدهاست ز آنک او بس گرسنه ست و تو مر او را چون خوری جذب او چون آتشی آمد درافکن خود در آب دفع هر ضدی به ضدی دفع ناری کوثری چون تو در بلخی روان شو سوی بغداد ای پدر تا به هر دم دورتر باشی ز مرو و از هری تو مری باشی و چاکر اندر این حضرت به است ای افندی هین مگو این را مری و آن را مری ور فسردی در تکبر آفتابی را بجو در گداز هر فسرده شمس باشد ماهری آفتاب حشر را ماند گدازد هر جماد از زمین و آسمان و کوه و سنگ و گوهری تا بداند اهل محشر کاین همه یخ بوده است عقل جزوی ننگ مانده بر سر یخ چون خری ای خر لرزان شده بر روی یخ در زیر بار پوز بردارد به بالا خر که یا رب آخری شمس تبریزی چو عقل جزو را یاری دهد بال و پر یابد خر او برپرد چون جعفری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸۵ گر من از اسرار عشقش نیک دانا بودمی اندر آن یغما رفیق ترک یغما بودمی ور چو چشم خونی او بودمی من فتنه جوی در میان حلقه های شور و غوغا بودمی گر ضمیر هر خسی ما را نخستی در جهان در سر و دل ها روان مانند سودا بودمی گر نه هر روزی ز برجی سر فروکردی مهم جا نگردانیدمی هرگز به یک جا بودمی من نکردم جلدیی با عشق او کان آتشش آب کردی مر مرا گر سنگ خارا بودمی گر نکاهیدی وجودم هر دمی از درد عشق من نه عاشق بودمی من کارافزا بودمی گر نه موج عشق شمس الدین تبریزی بدی کو مرا بر می کشد در قعر دریا بودمی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸۶ آتشینا آب حیوان از کجا آورده ای دانم این باری که الحق جان فزا آورده ای مشرق و مغرب بدرد همچو ابر از یک دگر چون چنین خورشید از نور خدا آورده ای خیره گان روی خود را از ره و منزل مپرس چون بر ایشان شعله های کبریا آورده ای احمقی باشد اگر جانی بمیرد بعد از این چون چنین دریای جوشان از بقا آورده ای از قضا و از قدر مر عاشقان را خوف نیست چون قدر را مست گشته با قضا آورده ای می نگنجد جان ما در پوست از شادی تو کاین جمال جان فزا از بهر ما آورده ای شمس تبریزی جفا کردی و دانم این قدر کز میان هر جفایی صد وفا آورده ای # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸۷ ای مهی کاندر نکویی از صفت افزوده ای تا بسی درهای دولت بر فلک بگشوده ای ای بسا کوه احد کز راه دل برکنده ای ای بسا وصف احد کاندر نظر بنموده ای جان ها زنبوروار از عشق تو پران شده تا دهان خاکیان را زان عسل آلوده ای ای سبک عقلی که از خویشش گرانی داده ای وی گران جانی که سوی خویشتن بربوده ای شاد با گوش مقیم اندر مقالات الست چون ز بی چشمان مقالات خطا بشنوده ای در رخ پرزهر دونان کمترک خندیده ای هر خسی را از ضرورت در جهان بستوده ای فارغی از چرب و شیرین در حلاوت های خود چرب و شیرین باش از خود ز آنک خوش پالوده ای ای همه دعویت معنی ای ز معنی بیشتر ای دو صد چندانک دعوی کرده ای بنموده ای ای که می جویی مثال شمس تبریزی تو هم روزگاری می بری و اندر غم بیهوده ای # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸۸ آه از آن رخسار برق انداز خوش عیاره ای صاعقه است از برق او بر جان هر بیچاره ای چون ز پیش رشته ای در لعل چون آتش بتافت موج زد دریای گوهر از میان خاره ای این دل صدپاره مر دربان جان را پاره داد چون به پیش پرده آمد بهترک شد پاره ای هشت منظر شد بهشت و هر یکی چون دفتری هشت دفتر درج بین در رقعه ای رخساره ای تا چه مرغ است این دلم چون اشتران زانو زده یا چو اشترمرغ گرد شعله آتشخواره ای هم دکان شد این دلم با عشقت ای کان طرب خوش حریفی یافت او هم در دکان هم کاره ای ز آفتاب عشق تو ذرات جان ها شد چو ماه وز سعادت در فلک هر ساعتی استاره ای نقش تو نادیده و یک یک حکایت می کند چون مسیح از نور مریم روح در گهواره ای شمس تبریزی تناقض چیست در احوال دل هم مقیم عشق باشد هم ز عشق آواره ای # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸۹ پیش شمع نور جان دل هست چون پروانه ای در شعاع شمع جانان دل گرفته خانه ای سرفرازی شیرگیری مست عشقی فتنه ای نزد جانان هوشیاری نزد خود دیوانه ای خشم شکلی صلح جانی تلخ رویی شکری من بدین خویشی ندیدم در جهان بیگانه ای با هزاران عقل بینا چون ببیند روی شمع پر او در پای پیچد درفتد مستانه ای خرمن آتش گرفته صحن صحراهای عشق گندم او آتشین و جان او پیمانه ای نور گیرد جمله عالم بر مثال کوه طور گر بگویم بی حجاب از حال دل افسانه ای شمع گویم یا نگاری دلبری جان پروری محض روحی سروقدی کافری جانانه ای پیش تختش پیرمردی پای کوبان مست وار لیک او دریای علمی حاکمی فرزانه ای دامن دانش گرفته زیر دندان ها ولیک کلبتین عشق نامانده در او دندانه ای من ز نور پیر واله پیر در معشوق محو او چو آیینه یکی رو من دوسر چون شانه ای پیر گشتم در جمال و فر آن پیر لطیف من چو پروانه در او او را به من پروانه ای گفتم آخر ای به دانش اوستاد کاینات در هنر اقلیم هایی لطف کن کاشانه ای گفت گویم من تو را ای دوربین بسته چشم بشنو از من پند جانی محکمی پیرانه ای دانش و دانا حکیم و حکمت و فرهنگ ما غرقه بین تو در جمال گل رخی دردانه ای چون نگه کردم چه دیدم آفت جان و دلی ای مسلمانان ز رحمت یاری ای یارانه ای این همه پوشیده گفتی آخر این را برگشا از حسودان غم مخور تو شرح ده مردانه ای شمس حق و دین تبریزی خداوندی کز او گشت این پس مانده اندر عشق او پیشانه ای # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۹۰ بار دیگر ملتی برساختی برساختی سوی جان عاشقان پرداختی پرداختی بار دیگر در جهان آتش زدی آتش زدی تا به هفتم آسمان برتاختی برتاختی پرده هفت آسمان بشکافتی بشکافتی گوی را در لامکان انداختی انداختی سوی جانان برشدی دامن کشان دامن کشان جان ها را یک به یک بشناختی بشناختی درزدی در طور سینا آتشی نو آتشی کوه را و سنگ را بگداختی بگداختی بود در بحر حقایق موج ها در موج ها بر سر آن بحر جان می باختی می باختی صبر کردی تا که دریا رام گشت و رام گشت بهر کشتی بادبان افراختی افراختی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۹۱ هر دلی را گر سوی گلزار جانان خاستی در دل هر خار غم گلزار جان افزاستی گر نه جوشاجوش غیرت کف برون انداختی نقش بند جان آتش رنگ او با ماستی ور نبودی پرده دار برق سوزان ماه را این زمین خاک همچون آسمان درواستی در ره معشوق جان گر پا و پر کار آمدی ذره ذره در طریقش باپر و باپاستی دیده نامحرمان گردیده بودی عشق را خود طناب خیمه های جمله بر دریاستی گر نه خون آمیز بودی آب چشم عاشقان بر سر هر آب چشمی نقش آن میناستی روز و شب گر دیده بودی آتش عشق مرا گرم رو بودی زمانه دی ز من فرداستی خاک باشی خواهد آن معشوق ما ور نی از او جای هر عاشق ورای گنبد خضراستی حسن شمس الدین تبریزی برافکندی نقاب گر نه اندر پیش او فراش لا لالاستی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۹۲ سر نهاده بر قدم های بت چین نیستی ز آنک مسی در صفت خلخال زرین نیستی راست گو جانا که امروز از چه پهلو خاستی چیز دیگر گشته ای تو رنگ پیشین نیستی در رخ جان رنگ او دیدم بپرسیدم از او سر چنین کرد او که یعنی محرم این نیستی دوش آمد خواجه ای بر در بگفتش عشق او سیم و زر داری ولیکن مرد زرین نیستی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۹۳ این چه چتر است این که بر ملک ابد برداشتی یادآوردی جهان را ز آنک در سر داشتی زلف کفر و روی ایمان را چرا درساختی ز آنک قصد مؤمن و ترسا و کافر داشتی جان همی تابید از نور جلالت موج موج ز آنک تو در بحر جان دریا و گوهر داشتی پیش حیرتگاه عشقت جمله شیران در طلب بس که لرزیدند و افتادند و تو برداشتی هم تو جان را گاه مسکین و اسیر انداختی هم تواش سلطان و شاهنشاه و سنجر داشتی صد هزاران را میان آب دریا سوختی صد هزاران را میان آتشی تر داشتی در یکی جسم طلسم آدمی اندر نهان ای بسی خورشید و ماه و چرخ و اختر داشتی در چنین جسم چو تابوتی میان خون و خاک این شهید روح را هر لحظه خوشتر داشتی آفتابا پیش تو هر ذره ای کو شکر کرد مر دهان شکر او را پر ز شکر داشتی از نمک های حیاتت این وجود مرده را تازه و خوش بو چو ورد و مشک و عنبر داشتی شمس تبریزی ز عشقت من همه زر می زنم ز آنک تو بالا و پست عشق پرزر داشتی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۹۴ ای ملامت گر تو عاشق را سبک پنداشتی تا به پیش عاشقان بند و فسون برداشتی گه مثال و رمز گویی گه صریح و آشکار تخم را اندر زمین ریگ ما چون کاشتی ای زمین ریگ شرمت نیست از انبار تخم فارغی چون تخم ها را تو عدم انگاشتی ای زمین تخم گیر آخر توی هم اصل تخم کز نتیجه خویش شاخ سنبلی افراشتی چونک هر جزوی به غیر اصل خود پیوند نیست تو چرا طیره شدی و پند و جنگ آغاشتی ریش خندی می کند بر پند تاب عاشقی کی شود سرد آتشی از پند و جنگ و آشتی ماهتاب ار چه جهان گیرد تو در تبریز باش در شعاع شمس دین زیرا که مرغ چاشتی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۹۵ ای تو جان صد گلستان از سمن پنهان شدی ای تو جان جان جانم چون ز من پنهان شدی چون فلک از توست روشن پس تو را محجوب چیست چونک تن از توست زنده چون ز تن پنهان شدی از کمال غیرت حق وز جمال حسن خویش ای شه مردان چنین از مرد و زن پنهان شدی ای تو شمع نه فلک کز نه فلک بگذشته ای تا چه سر است اینک تو اندر لگن پنهان شدی ای سهیلی کآفتاب از روی تو بیخود شده ست خیر باشد خیر باشد کز یمن پنهان شدی مشک تاتاری به هر دم می کند غمزی به خلق چونک سلطان خطایی وز ختن پنهان شدی گر ز ما پنهان شوی وز هر دو عالم چه عجب ای مه بی خویشتن کز خویشتن پنهان شدی آن چنان پنهان شدی ای آشکار جان ها تا ز بس پنهانی از پنهان شدن پنهان شدی شمس تبریزی به چاهی رفته ای چون یوسفی ای تو آب زندگی چون از رسن پنهان شدی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۹۶ ای که جان ها خاک پایت صورت اندیش آمدی دست بر در نه درآ در خانه خویش آمدی نیست بر هستی شکستی گرد چون انگیختی چون تو پس کردی جهان چونی چو واپیش آمدی در دو عالم قاعده نیش است وآنگه ذوق نوش تو ورای هر دو عالم نوش بی نیش آمدی خویش را ذوقی بود بیگانه را ذوق نوی هم قدیمی هم نوی بیگانه و خویش آمدی بر دل و جان قلندر ریش و مرهم هر دو تو فقر را ای نور مطلق مرهم و ریش آمدی کیش هفتاد و دو ملت جمله قربان تواند تا تو شاهنشاه باقربان و باکیش آمدی ای که بر خوان فلک با ماه همکاسه شدی ماه را یک لقمه کردی کآفتابیش آمدی عقل و حس مهتاب را کی گز تواند کرد لیک داندی خورشید بی گز کز مهان بیش آمدی عشق شمس الدین تبریزی که عید اکبر است کی تو را قربان کند چون لاغری میش آمدی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۹۷ تا بنستانی تو انصاف از جهود خیبری جان به جانان کی رسانی دل به حضرت کی بری جعفر طیاروار ار آب و از گل کی رهی تا نخندی اندر آتش همچو زر جعفری دل نبیند آنک باشد جسم و جان را او حجاب سر ندارد آنک بنهد پا در این ره سرسری تا دو چشمت بسته باشد اندر این بازارگاه سخت ارزان می فروشی لیک انبان می خری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۹۸ در دو چشم من نشین ای آن که از من من تری تا قمر را وانمایم کز قمر روشن تری اندرآ در باغ تا ناموس گلشن بشکند ز آنک از صد باغ و گلشن خوش تر و گلشن تری تا که سرو از شرم قدت قد خود پنهان کند تا زبان اندرکشد سوسن که تو سوسن تری وقت لطف ای شمع جان مانند مومی نرم و رام وقت ناز از آهن پولاد تو آهن تری چون فلک سرکش مباش ای نازنین کز ناز او نرم گردی چون زمین گر از فلک توسن تری زان برون انداخت جوشن حمزه وقت کارزار کز هزاران حصن و جوشن روح را جوشن تری زان سبب هر خلوتی سوراخ روزن را ببست کز برای روشنی تو خانه را روشن تری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۹۹ بی گهان شد هر رفتن سوی روزن ننگری آتشی اندرزنی از سوی مه در مشتری منگر آخر سوی روزن سوی روی من نگر تا ز روی من به روزن های غیبی بنگری روی زرینم به هر سو شش جهت را لعل کرد تا ز لعل تو بیاموزید رویم زرگری شش جهت گوساله ای زرین و بانگش بانگ زر گاوکان بر بانگ زر مستان سحر سامری شیرگیرا گاو و گوساله به بانگ زر سپار چونک شیر و شیرگیر جام صرف احمری دشمن اسلام زلف کافرت ما را بگفت دور شو گر مؤمنی و پیشم آ گر کافری گفتمش این لاف ها از شمس تبریزیستت گفت آری و برون آورد مهر دلبری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۰۰ در میان جان نشین کامروز جان دیگری کاین جهان خیره است در تو کز جهان دیگری خوش خرام ای سرو جان کامروز جان دیگری خوش بخند ای گلستان کز گلستان دیگری آب خلقان رفت جمله در هوای آب و نان یوسفا در قحط عالم آب و نان دیگری تو جهان زندگی و این جهان بندگی تو ز شاه شه نشان والله نشان دیگری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۰۱ عاشقان را آتشی وآنگه چه پنهان آتشی وز برای امتحان بر نقد مردان آتشی داغ سلطان می نهند اندر دل مردان عشق تخت سلطان در میان و گرد سلطان آتشی آفتابش تافته در روزن هر عاشقی ما پریشان ذره وار اندر پریشان آتشی الصلا ای عاشقان کاین عشق خوانی گسترید بهر آتشخوارگانش بر سر خوان آتشی عکس این آتش بزد بر آینه گردون و شد هر طرف از اختران بر چرخ گردان آتشی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۰۲ آخر ای دلبر تو ما را می نجویی اندکی آخر ای ساقی ز غم ما را نشویی اندکی آخر ای مطرب نگویی قصه دلدار ما گر نگویی بیشتر آخر بگویی اندکی گر بدی گفتند از من من نگفتم بد تو را این قدر گفتم که یارا تنگ خویی اندکی در جمال و حسن و خوبی در جهانت یار نیست شکرستانی ولیکن ترش رویی اندکی این غزل را بین که خون آلود از خون دل است بوی خون دل بیابی گر ببویی اندکی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۰۳ ساقیا شد عقل ها هم خانه دیوانگی کرده مالامال خون پیمانه دیوانگی صد هزاران خانه هستی به آتش درزده تشنگان مرد و زن مردانه دیوانگی ما دوسر چون شانه ایم ایرا همی زیبد به عشق در سر زنجیر زلفش شانه دیوانگی در چنین شمعی نمی بینی که از سلطان عشق دم به دم در می رسد پروانه دیوانگی پنبه در گوشند جان و دل ز افسانه دو کون تا شنیدند از خرد افسانه دیوانگی کفش های آهنین جان پاره کرد اندر رهش چون در او آتش بزد جانانه دیوانگی عقل آمد با کلید آتشین آن جا ولیک جز کلید او نبد دندانه دیوانگی چونک عقل از شمس تبریزی به حیرت درفتاد تا شده یاران و ما دیوانه دیوانگی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۰۴ چون تو آن روبند را از روی چون مه برکنی چون قضای آسمانی توبه ها را بشکنی منگر اندر شور و بدمستی من ای نیک عهد بنگر آخر در میی کاندر سرم می افکنی اول از دست فراقت عاشقان را تی کنی وآنگه اندر پوستشان تا سر همه در زر کنی مه رخا سیمرغ جانی منزل تو کوه قاف از تو پرسیدن چه حاجت کز کدامین مسکنی چون کلام تو شنید از بخت نفس ناطقه کرد صد اقرار بر خود بهر جهل و الکنی چون ز غیر شمس تبریزی بریدی ای بدن در حریر و در زر و در دیبه و در ادکنی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۰۵ ای خوشا عیشی که باشد ای خوشا نظاره ای چون به اصل اصل خویش آید چنین هر پاره ای هر طرف آید به دستش بی صراحی باده ای هر طرف آید به چشمش دلبری عیاره ای دلبری که سنگ خارا گر ز لعلش بو برد جان پذیرد سنگ خارا تا شود هشیاره ای باده دزدید از لبان دلبر من یک صفت لاجرم در عشق آن لب جان شده میخواره ای صبحدم بر راه دیری راهبم همراه شد دیدمش هم درد خویش و دیدمش هم کاره ای یک صراحی پیشم آورد آن حریف نیک خو گشت جانم زان صراحی بیخودی خماره ای در میان بیخودی تبریز شمس الدین نمود از پی بیچارگان سوی وصالش چاره ای # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۰۶ آه کان سایه خدا گوهردلی پرمایه ای آفتاب او نهشت اندر دو عالم سایه ای آفتاب و چرخ را چون ذره ها برهم زند وز جمال خود دهدشان نو به نو سرمایه ای عشق و عاشق را چه خوش خندان کنی رقصان کنی عشق سازی عقل سوزی طرفه ای خودرایه ای چشم مرده وام کرده جان ز بهر عشق او ز آنک در دیده بدیده جان از آن سر پایه ای قهر صد دندان ز لطفش پیر بی دندان شده عقل پابرجا ز عشقش یاوه و هرجایه ای صد هزاران ساله از هست و عدم زان سوتری وز تواضع مر عدم را هست خوش همسایه ای کوه حلمی شمس تبریزی دو عالم تخت تو بر نهان و آشکارش می نگر از قایه ای # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۰۷ گشت جان از صدر شمس الدین یکی سوداییی در درون ظلمت سودا ورا داناییی یک بلندی یافت بختم در هوای شمس دین کز ورای آن نباشد وهم را گنجاییی مایه سودا در این عشقم چنان بالا گرفت کز سر سودا نداند پستی از بالاییی موج سودا و جنونی کز هوای او بخاست بر سر آن موج چون خاشاک من هرجاییی عقل پابرجای من چون دید شور بحر او با چنین شوری ندارد عقل کل تواناییی مصحف دیوانگی دیدم بخواندم آیتی گشت منسوخ از جنونم دانش و قراییی عشق یکتا دزد شب رو بود اندر سینه ها عقل را خفته بگیرد دزددش یکتاییی پیش از این سودا دل و جان عاقل رای خودند بعد از آن غرقاب کی باشد تو را خودراییی رو تو در بیمارخانه عاشقی تا بنگری هر طرف دیوانه جانی هر سوی شیداییی دوش دیدم عشق را می کرد از خون سرشک بر سر بام دلم از هجر خون انداییی هست مر سودای عاشق را دلا این خاصیت گرچه او پستی رود باشد بر آن بالاییی گرد دارایی جان مظلم ناپایدار گشت جان پایداری از چنان داراییی یک دمی مرده شو از جمله فضولی ها ببین هر نفس جان بخشیی هر دم مسیح آساییی یک نفس در پرده عشقش چو جانت غسل کرد همچو مریم از دمی بینی تو عیسی زاییی چون بزادی همچو مریم آن مسیح بی پدر گردد این رخسار سرخت زعفران سیماییی نام مخدومی شمس الدین همی گو هر دمی تا بگیرد شعر و نظمت رونق و رعناییی خون ببین در نظم شعرم شعر منگر بهر آنک دیده و دل را به عشقش هست خون پالاییی خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می دهم تا نه خون آلود گردد جامه خون آلاییی من چو جانداری بدم در خدمت آن پادشاه اینک اکنون در فراقش می کنم جان ساییی در هوای سایه عنقای آن خورشید لطف دل به غربت برگرفته عادت عنقاییی چون به خوبی و ملاحت هست تنها در جهان داد جان را از زمانه شیوه تنهاییی چون شوم نومید از آن آهو که مشکش دم به دم در طلب می داردم از بوی و از بویاییی آه از آن رخسار مریخی خون ریزش مرا آه از آن ترکانه چشم کافر یغماییی عقل در دهلیز عشقش خاکروبی بی دلی ناطقه در لشکرش یا طبلیی یا ناییی او همه دیده ست اندر درد و اندر رنج من من نمی تانم که گویم نیستش بیناییی من نظر کردم دمی در جان سودارنگ خویش دیدم او را پیچ پیچ و شورش و درواییی گفتم آخر چیست گفتا دست را از من بشو من نیم در عشق او امروزی و فرداییی در هر آن شهری که نوشروان عشقش حاکم است شد به جان درباختن آن شهر حاتم طاییی و اندر آن جانی که گردان شد پیاله عشق او عقل را باشد از آن جان محو و ناپیداییی چون خیالش نیم شب در سینه آید می نگر هر نواحی یوسفی و هر طرف حوراییی در شکرریز لبش جان ها به هنگام وصال هر سر مویی تو را بوده ست شکرخاییی چون میی در عشق او تا کهنه تر تو مستتر کی جوانی یاد آرد جانت یا برناییی سلسله این عشق درجنبان و شورم بیش کن بحر سودا را بجوش و کن جنون افزاییی این عجب بحری که بهر نازکی خاک تو قطره ای گشته ست و ننماید همی دریاییی بهر ضعف این دماغ زخمگاه عشق خویش می کند آن زلف عنبر مشک و عنبرساییی چهره های یوسفان و فتنه انگیزان دهر از گدایی حسن او دارند هر زیباییی گر شود موسی بیاموزم جهودی را تمام ور بود عیسی بگیرم ملت ترساییی گر به جانش میل باشد جان شوم همچون هوا ور به دنیا رو بیارد من شوم دنیاییی جان من چون سفره خود را درکشد از سحر او گرده گرم از تنورت بخشدش پهناییی نفس و شیطان در غرور باغ لطفت می چرند ز اعتماد عفو تو دارند بدفرماییی نفس را نفسی نماند دیو را دیوی شود گر تو از رخسار یک دم پرده ها بگشاییی ای صبا جانم تو را چاکر شدی بر چشم و سر گر ز تبریزم کنی خاک کفش بخشاییی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۰۸ گرچه در مستی خسی را تو مراعاتی کنی و آنک نفی محض باشد گرچه اثباتی کنی آنک او رد دل است از بددرونی های خویش گر نفاقی پیشش آری یا که طاماتی کنی ور تو خود را از بد او کور و کر سازی دمی مدح سر زشت او یا ترک زلاتی کنی آن تکلف چند باشد آخر آن زشتی او بر سر آید تا تو بگریزی و هیهاتی کنی او به صحبت ها نشاید دور دارش ای حکیم جز که در رنجش قضاگو دفع حاجاتی کنی مر مناجات تو را با او نباشد همدم او جز برای حاجتش با حق مناجاتی کنی آن مراعات تو او را در غلط ها افکند پس ملازم گردد او وز غصه ویلاتی کنی آن طرب بگذشت او در پیش چون قولنج ماند تا گریزی از وثاق و یا که حیلاتی کنی آن کسی را باش کو در گاه رنج و خرمی هست همچون جنت و چون حور کش هاتی کنی از هواخواهان آن مخدوم شمس الدین بود شاید او را گر پرستی یا که چون لاتی کنی ور نه بگریز از دگر کس تا به تبریز صفا تا شوی مست از جمال و ذوق و حالاتی کنی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۰۹ ساخت بغراقان به رسم عید بغراقانیی زهره آمد ز آسمان و می زند سرخوانیی جبرییل آمد به مهمان بار دیگر تا خلیل می کند عجل سمین را از کرم بریانیی روز مهمانی است امروز الصلا جان های پاک هین ز سرها کاسه زیبا در چنین مهمانیی بانگ جوشاجوش آمد بامدادان مر مرا بوی خوش می آیدم از قلیه و بورانیی می کشید آن بو مرا تا جانب مطبخ شدم مطبخی پرنور دیدم مطبخی نورانیی گفتمش زان کفچه ای تا نفس من ساکن شود گفت رو کاین نیست ای جان بهره انسانیی چون منش الحاح کردم کفچه را زد بر سرم در سر و عقلم درآمد مستی و ویرانیی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۱۰ ای بداده دیده های خلق را حیرانیی وی ز لشکرهای عشقت هر طرف ویرانیی ای مبارک چاشتگاهی کآفتاب روی تو عالم دل را کند اندر صفا نورانیی دم به دم خط می دهد جان ها که ما بنده توایم ای سراسر بندگی عشق تو سلطانیی تا چه می بینند جان ها هر دمی در روی تو وز چه باشد هر زمانیشان چنین رقصانیی از چه هر شب پاسبان بام عشق تو شوند وز چه هر روزی بودشان بر درت دربانیی این چه جام است این که گردان کرده ای بر جان ها آب حیوان است این یا آتشی روحانیی این چه سر گفتی تو با دل ها که خصم جان شدند این چه دادی درد را تا می کند درمانیی روستایی را چه آموزید نور عشق تو تا ز لوح غیب دادش هر دمی خط خوانیی شمس تبریزی فروکن سر از این قصر بلند تا بقایی دیده آید در جهان فانیی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۱۱ از هوای شمس دین بنگر تو این دیوانگی با همه خویشان گرفته شیوه ی بیگانگی وحش صحرا گشته و رسوای بازاری شده از هوای خانه ی او صد هزاران خانگی صاعقه هجرش زده برسوخته یک بارگی عقل و شرم و فهم و تقوا دانش و فرزانگی من ز شمع عشق او نان پاره ای می خواستم گفت بنویسید توقیعش پی پروانگی ای گشاده قلعه های جان به چشم آتشین ای هزاران صف دریده عشقت از مردانگی ای خداوند شمس دین صد گنج خاک است پیش تو تا چه باشد عاشق بیچاره ای یک دانگی صد غریو و بانگ اندر سقف گردون افکنیم من نی ام در عشق پابرجای تو یک بانگی عقل را گفتم میان جان و جانان فرق کن شانه ی عقلم ز فرقش یاوه کرده شانگی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۱۲ ای دهان آلوده جانی از کجا می خورده ای و آن طرف کاین باده بودت از کجا ره برده ای با کدامین چشم تو از ظلمتی بگذشته ای با کدامین پای راه بی رهی بسپرده ای با کدامین دست بردی حادثات دهر را از جمال دلربایی آینه بسترده ای نی هزاران بار خون خویشتن را ریختی نی هزاران بار تو در زندگی خود مرده ای نی هزاران بار اندر کوره های امتحان درگدازیدی چو مس و همچو مس بفسرده ای نی تو بر دریای آتش بال و پر را سوختی نی تو بر پشت فلک پاهای خود افشرده ای چون از این ره هیچ گردی نیست بر نعلین تو از ورای این همه تو چونک اهل پرده ای چشم بگشا سوی ما آخر جوابی بازگو کز درون بحر دانش صافیی نی درده ای گفت جانم کز عنایت های مخدوم زمان صدر شمس الدین تبریزی تو ره گم کرده ای گر یکی غمزه رساند مر تو را ای سنگ دل از ورای این نشان ها که به گفت آورده ای بی علاج و حیله ها گر سنگ باشی در زمان گوهری گردی از آن جنسی که تو نشمرده ای # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۱۳ اقتلونی یا ثقاتی ان فی قتلی حیاتی و مماتی فی حیاتی و حیاتی فی مماتی اقتلونی ذاب جسمی قدح القهوه قسمی هله بشکن قفس ای جان چو طلبکار نجاتی ز سفر بدر شوی تو چو یقین ماه نوی تو ز شکست از چه تو تلخی چو همه قند و نباتی چو توی یار مرا تو به از این دار مرا تو برسان قوت حیاتم که تو یاقوت زکاتی چو بسی قحط کشیدم بنما دعوت عیدم که نشد سیر دو چشمم به تره و نان براتی حرکت کن حرکت هاست کلید در روزی مگرت نیست خبر تو که چه زیباحرکاتی به چنین رخ که تو داری چه کشی ناز سپیده که نگنجد به صفت در که چه محمودصفاتی بنه ای ساقی اسعد تو یکی بزم مخلد که خماری است جهان را ز می و بزم نباتی به حق بحر کف تو گهر باشرف تو که به لطف و به گوارش تو به از آب فراتی مثل ساغر آخر تو خرابی عقولی که چو تحریمه اول سر ارکان صلاتی کرمت مست برآید کف چون بحر گشاید بدهد صدقه نپرسد که تو اهل صدقاتی به کرم فاتح عقدی به عطا نقده نقدی برهان منتظران را ز تمنای سباتی نه در ابروی تو چینی نه در آن خوی تو کینی به عدو گوید لطفت که بنینی و بناتی رسی از ساغر مردان به خیالات مصور ز ره سینه خرامان کنساء خفرات و جوار ساقیات و سواق جاریات تو بگو باقی این را انا فی سکر سقاتی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۱۴ خنک آن دم که به رحمت سر عشاق بخاری خنک آن دم که برآید ز خزان باد بهاری خنک آن دم که بگویی که بیا عاشق مسکین که تو آشفته مایی سر اغیار نداری خنک آن دم که درآویزد در دامن لطفت تو بگویی که چه خواهی ز من ای مست نزاری خنک آن دم که صلا در دهد آن ساقی مجلس که کند بر کف ساقی قدح باده سواری شود اجزای تن ما خوش از آن باده باقی برهد این تن طامع ز غم مایده خواری خنک آن دم که ز مستان طلبد دوست عوارض بستاند گرو از ما بکش و خوب عذاری خنک آن دم که ز مستی سر زلف تو بشورد دل بیچاره بگیرد به هوس حلقه شماری خنک آن دم که بگوید به تو دل کشت ندارم تو بگویی که بروید پی تو آنچ بکاری خنک آن دم که شب هجر بگوید که شبت خوش خنک آن دم که سلامی کند آن نور بهاری خنک آن دم که برآید به هوا ابر عنایت تو از آن ابر به صحرا گهر لطف بباری خورد این خاک که تشنه تر از آن ریگ سیاه است به تمام آب حیات و نکند هیچ غباری دخل العشق علینا بکؤوس و عقار ظهر السکر علینا لحبیب متوار سخنی موج همی زد که گهرها بفشاند خمشش باید کردن چو در اینش نگذاری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۱۵ بمشو همره مرغان که چنین بی پر و بالی چو نه میری نه وزیری بن سبلت به چه مالی چو هیاهوی برآری و نبینند سپاهی بشناسند همه کس که تو طبلی و دوالی چو خلیفه پسری تو بنه آن طبل ز گردن بستان خنجر و جوشن که سپهدار جلالی به خدا صاحب باغی تو ز هر باغ چه دزدی بفروش از رز خویشت همه انگور حلالی تو نه آن بدر کمالی که دهی نور و نگیری بستان نور چو سایل که تو امروز هلالی هله ای عشق برافشان گهر خویش بر اختر که همه اختر و ماهند و تو خورشیدمثالی بده آن دست به دستم مکشان دست که مستم که شراب است و کباب است و یکی گوشه ای خالی بدوان مست و خرامان به سوی مجلس سلطان بنگر مجلس عالی که توی مجلس عالی نه صداعی نه خماری نه غمت ماند نه زاری عسسی دان غم خود را به در شحنه و والی عسس و شحنه چه گویند حریفان ملک را همه در روی درافتند که بس خوب خصالی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۱۶ که شکیبد ز تو ای جان که جگرگوشه جانی چه تفکر کند از مکر و ز دستان که ندانی نه درونی نه برونی که از این هر دو فزونی نه ز شیری نه ز خونی نه از اینی نه از آنی برود فکرت جادو نهدت دام به هر سو تو همه دام و فنش را به یکی فن بدرانی چه بود باطن کبکی که دل باز نداند چه حبوب است زمین در که ز چرخ است نهانی کلهش بنهی وآنگه فکنی باز به سیلی چه کند بره مسکین چو کند شیر شبانی کله و تاج سرم را پی سیلی تو باید که مرا تاج توی و جز تو جمله گرانی به کجا اسب دواند به کجا رخت کشاند ز تو چون جان بجهاند که تو صد جان جهانی به چه نقصان نگرندت به چه عیبی شکنندت به کی مانند کنندت که به مخلوق نمانی به ملاقات نشان ده ز خیالات امان ده مکشش زود زمان ده که تو قسام زمانی هله ای جان گشاده قدم صدق نهاده همه از پای فتاده تو خوش و دست زنانی شه و شاهین جلالی که چنین باپر و بالی نه گمانی نه خیالی همه عینی و عیانی چه بود طبع و رموزش به یکی شعله بسوزش به یکی تیر بدوزش که بسی سخته کمانی هله بر قوس بنه زه ز کمینگاه برون جه برهان خویش از این ده که تو زان شهر کلانی چو همه خانه دل را بگرفت آتش بالا بود اظهار زبانه به از اظهار زبانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۱۷ مکن ای دوست نشاید که بخوانند و نیایی و اگر نیز بیایی بروی زود نپایی هله ای دیده و نورم گه آن شد که بشورم پی موسی تو طورم شدی از طور کجایی اگرم خصم بخندد و گرم شحنه ببندد تو اگر نیز به قاصد به غضب دست بخایی به تو سوگند بخوردم که از این شیوه نگردم بکنم شور و بگردم به خدا و به خدایی بکن ای دوست چراغی که به از اختر و چرخی بکن ای دوست طبیبی که به هر درد دوایی دل ویران من اندر غلط ار جغد درآید بزند عکس تو بر وی کند آن جغد همایی هله یک قوم بگریند و یکی قوم بخندند ره عشق تو ببندند به استیزه نمایی اگر از خشم بجنگی وگر از خصم بلنگی و اگر شیر و پلنگی تو هم از حلقه مایی به بد و نیک زمانه نجهد عشق ز خانه نبود عشق فسانه که سمایی است سمایی چو مرا درد دوا شد چو مرا جور وفا شد چو مرا ارض سما شد چه کنم طال بقایی سحرالعین چه باشد که جهان خشک نماید بر عام و بر عارف چو گلستان رضایی هله این ناز رها کن نفسی روی به ما کن نفسی ترک دغا کن چه بود مکر و دغایی هله خاموش که تا او لب شیرین بگشاید بکند هر دو جهان را خضر وقت سقایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۱۸ صنما چونک فریبی همه عیار فریبی صنما چون همه جانی دل هشیار فریبی سحری چون قمر آیی به خرابات درآیی بت و بتخانه بسوزی دل و دلدار فریبی دل آشفته نگیری خرد خفته نگیری تو بدان نرگس خفته همه بیدار فریبی ز غمت سنگ گدازد رمه با گرگ بسازد رمه و گرگ و شبان را تو به یک بار فریبی چه کنم جان و بدن را چه کنم قوت تن را که تو جبار جهانی همه بیمار فریبی قمر زنگی شب را تو کنی رومی مه رو همه کوران سیه را تو به انوار فریبی همه را گوش بگیری شنوایی برسانی همه را چشم گشایی و به دیدار فریبی تو نه آنی که فریبی ز کسی صرفه بجویی تو همه لطف و عطایی تو به ایثار فریبی تو صلاح دل و دینی تو در این لطف چنینی که کمین خار فنا را سوی گلزار فریبی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۱۹ اگر او ماه منستی شب من روز شدستی اگر او همرهمستی همه را راه زدستی وگر او چهره مستی به سر دست بخستی ز کجا عقل بجستی ز کجا نیک و بدستی وگر او در صمدیت بنمودی احدیت به خدا کوه احد هم خوش و مست احدستی و اگر باغ نه مستی که در او میوه برستی ز کجا میوه تازه به درون سبدستی سبد گفت رها کن سوی آن باغ نهان شو اگر این گفت نبودی نه مدد بر مددستی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۲۰ چو به شهر تو رسیدم تو ز من گوشه گزیدی چو ز شهر تو برفتم به وداعیم ندیدی تو اگر لطف گزینی و اگر بر سر کینی همه آسایش جانی همه آرایش عیدی سبب غیرت توست آنک نهانی و اگر نی همه خورشید عیانی که ز هر ذره پدیدی تو اگر گوشه بگیری تو جگرگوشه و میری و اگر پرده دری تو همه را پرده دریدی دل کفر از تو مشوش سر ایمان به می ات خوش همه را هوش ربودی همه را گوش کشیدی همه گل ها گرو دی همه سرها گرو می تو هم این را و هم آن را ز کف مرگ خریدی چو وفا نبود در گل چو رهی نیست سوی کل همه بر توست توکل که عمادی و عمیدی اگر از چهره یوسف نفری کف ببریدند تو دو صد یوسف جان را ز دل و عقل بریدی ز پلیدی و ز خونی تو کنی صورت شخصی که گریزد به دو فرسنگ وی از بوی پلیدی کنیش طعمه خاکی که شود سبزه پاکی برهد او ز نجاست چو در او روح دمیدی هله ای دل به سما رو به چراگاه خدا رو به چراگاه ستوران چو یکی چند چریدی تو همه طمع بر آن نه که در او نیست امیدت که ز نومیدی اول تو بدین سوی رسیدی تو خمش کن که خداوند سخن بخش بگوید که همو ساخت در قفل و همو کرد کلیدی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۲۱ تو ز هر ذره وجودت بشنو ناله و زاری تو یکی شهر بزرگی نه یکی بلکه هزاری همه اجزات خموشند ز تو اسرار نیوشند همه روزی بخروشند که بیا تا تو چه داری توی دریای مخلد که در او ماهی بی حد ز سر جهل مکن رد سر انکار چه خاری همه خاموش به ظاهر همه قلاش و مقامر همه غایب همه حاضر همه صیاد و شکاری همه ماهند نه ماهی همه کیخسرو و شاهی همه چون یوسف چاهی ز تو اندر چه تاری همه ذرات چو ذاالنون همه رقاص چو گردون همه خاموش چو مریم همه در بانگ چو قاری همه اجزای وجودت به تو گویند چه بودت که همه گفت و شنودت نه ز مهر است و ز یاری مثل نفس خزان است که در او باغ نهان است ز درون باغ بخندد چو رسد جان بهاری تو بر این شمع چه گردی چو از آن شهد بخوردی تو چو پروانه چه سوزی که ز نوری نه ز ناری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۲۲ تو فقیری تو فقیری تو فقیر ابن فقیری تو کبیری تو کبیری تو کبیر ابن کبیری تو اصولی تو اصولی تو اصول ابن اصولی تو خبیری تو خبیری تو خبیر ابن خبیری تو لطیفی تو لطیفی تو لطیف ابن لطیفی تو جهانی دو جهان را به یکی کاه نگیری هله ای روح مصور هله ای بخت مکرر نه ز خاکی نه ز آبی نه از این چرخ اثیری تو از آن شهر نهانی که بدان شهر کشانی نشوی غره به چیزی نه ز کس عذر پذیری همگی آب حیاتی همگی قند و نباتی همگی شکر و نجاتی نه خماری نه خمیری به یکی کرم منکس بدهی دیبه و اطلس نکند بر تو زیان کس که شکوری و شکیری به عدم درنگریدم عدد ذره بدیدم به پر عشق تو پران برهیده ز زحیری اگرت بیند آتش همگی آب شود خوش اگرت بیند منکر برهد او ز نکیری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۲۳ ز کجایی ز کجایی هله ای مجلس سامی نفسی در دل تنگی نفسی بر سر بامی هله ای جان و جهانم مدد نور نهانم ستن چرخ و زمینی هوس خاصی و عامی عجب از خلوتیانی عجب از مجلس جانی عجب از ارمن و رومی عجب از خطه شامی عجب آن چیست مشعشع رخت از نور مبرقع که مه و مهر به پیشش کند از عشق غلامی به گلستان جمالت چو رسد دیده عاشق به سوی باغ چه آید مگر از غفلت و خامی سیدی انت من این صاد حسناک ندامی نظر الحق تعالی لک فی البهجه حامی قمر سار الینا حبه فرض علینا سطع العشق لدینا طرد العشق منامی شجر طاب جناه شجر الخلد فداه وجد القلب مناه و کلوا منه کرامی سر خنبی که ببستی به کرم بازگشایی خرد هر دو جهان را بربایی به تمامی بشنیدیم که دیکی ز پی خلق بپختی که از او یابد اباها همگی ذوق طعامی ز عدم هر چه برآید چو مصفا نظر آید به دو صد دام درآید چو تواش دانه دامی ز رخ یوسف خوبان همه زندان چو گلستان چو چنین باشد زندان تو چرا در غم وامی هله خاموش مپرسش که کسی قرص قمر را بنپرسد که چه نامی و کیی وز چه مقامی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۲۴ مه ما نیست منور تو مگر چرخ درآیی ز تو پرماه شود چرخ چو بر چرخ برآیی کی بود چرخ و ثریا که بشاید قدمت را و اگر نیز بشاید ز تو یابند سزایی همه بی خدمت و رشوت رسد از لطف تو خلعت نه عدم بود من و ما که بدادی من و مایی ز من و ماست که جانی بگشاده ست دکانی و اگر نه به چه بازو کشد او قوس خدایی غلطی جان غلطی جان همه خود را بمرنجان نه مسیحی که به افسون به دمی چشم گشایی به سحرگاه و مشارق که شود تیره رخ مه کی بود نیم چراغی که کند نورفزایی چه کشیمش چه کشیمش تو بیا تا که کشیمش که چراغ خلق است این بر آن شمع سمایی مشکی را مشکی را مشکی پرهوسی را چه کشانی چه کشانی به مطارات همایی چو رخ روز ببیند ز بن گوش بمیرد ز چه رفتی ز چه مردی تو چنین سست چرایی زر و مال تو کجا شد پر و بال تو کجا شد عم و خال تو کجا شد و تو ادبار کجایی هله بازآ هله بازآ به سوی نعمت و ناز آ که منت بازفرستم ز پس مرگ و جدایی پر و بال تو بریدم غم و آه تو شنیدم هله بازت بخریدم که نه درخورد جفایی ز پس مرگ برون پر خبر رحمت من بر که نگویند چو رفتی به عدم بازنیایی کتب الله تعالی کرم الله توالی فتدلی و تجلی بعث العشق دوایی فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن خمش و آب فرورو سمک بحر وفایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۲۵ مثل ذره روزن همگان گشته هوایی که تو خورشیدشمایل به سر بام برآیی همه ذرات پریشان ز تو کالیوه و شادان همه دستک زن و گویان که تو در خانه مایی همه در نور نهفته همه در لطف تو خفته غلط انداز بگفته که خدایا تو کجایی همه همخوابه رحمت همه پرورده نعمت همه شه زاده دولت شده در لبس گدایی چو من این وصل بدیدم همه آفاق دویدم طلبیدم نشنیدم که چه بد نام جدایی مگر این نام نقیبی بود از رشک رقیبی چه رقیبی چه نقیبی همه مکر است و دغایی بجز از روح بقایی به جز از خوب لقایی مده از جهل گوایی هله تا ژاژ نخایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۲۶ همه چون ذره روزن ز غمت گشته هوایی همه دردی کش و شادان که تو در خانه مایی همه ذرات پریشان همه کالیوه و شادان همه دستک زن و گویان که تو خورشیدلقایی همه در بخت شکفته همه با لطف تو خفته همه در وصل بگفته که خدایا تو کجایی همه همخوابه رحمت همه پرورده نعمت همه شه زاده دولت شده در دلق گدایی چو من این وصل بدیدم همه آفاق دویدم طلبیدم نشنیدم که چه بد نام جدایی بجز از باطن عاشق بود آن باطل عاشق که ورای دل عاشق همه فعل است و دغایی تو بر آن وصل خدایی تو بر آن روح بقایی مده از جهل گوایی هله تا ژاژ نخایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۲۷ بده ای دوست شرابی که خدایی است خدایی نه در او رنج خماری نه در او خوف جدایی چو دهان نیست مکانش همه اجزاش دهانش ز زمین نیست نباتش که سمایی است سمایی ببرد بو خبر آن کس که بود جان مقدس نبود مرده که کرکس کندش مرده ربایی به دل طور درآید ز حجر نور برآید چو شود موسی عمران ارنی گو به سقایی می لعل رمضانی ز قدح های نهانی که به هر جات بگیرد تو ندانی که کجایی رمضان خسته خود را و دهان بسته خود را تو مپندار کز آن می نکند روح فزایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۲۸ خبری است نورسیده تو مگر خبر نداری جگر حسود خون شد تو مگر جگر نداری قمری است رونموده پر نور برگشوده دل و چشم وام بستان ز کسی اگر نداری عجب از کمان پنهان شب و روز تیر پران بسپار جان به تیرش چه کنی سپر نداری مس هستیت چو موسی نه ز کیمیاش زر شد چه غم است اگر چو قارون به جوال زر نداری به درون توست مصری که توی شکرستانش چه غم است اگر ز بیرون مدد شکر نداری شده ای غلام صورت به مثال بت پرستان تو چو یوسفی ولیکن به درون نظر نداری به خدا جمال خود را چو در آینه ببینی بت خویش هم تو باشی به کسی گذر نداری خردا نه ظالمی تو که ورا چو ماه گویی ز چه روش ماه گویی تو مگر بصر نداری سر توست چون چراغی بگرفته شش فتیله همه شش ز چیست روشن اگر آن شرر نداری تن توست همچو اشتر که برد به کعبه دل ز خری به حج نرفتی نه از آنک خر نداری تو به کعبه گر نرفتی بکشاندت سعادت مگریز ای فضولی که ز حق عبر نداری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۲۹ تو نفس نفس بر این دل هوسی دگر گماری چه خوش است این صبوری چه کنم نمی گذاری سر این خدای داند که مرا چه می دواند تو چه دانی ای دل آخر تو بر این چه دست داری به شکارگاه بنگر که زبون شدند شیران تو کجا گریزی آخر که چنین زبون شکاری تو از او نمی گریزی تو بدو همی گریزی غلطی غلط از آنی که میان این غباری ز شه ار خبر نداری که همی کند شکارت بنگر تو لحظه لحظه که شکار بی قراری چو به ترس هر کسی را طرفی همی دواند اگر او محیط نبود ز کجاست ترسگاری ز کسی است ترس لابد که ز خود کسی نترسد همه را مخوف دیدی جز از این همه ست باری به هلاک می دواند به خلاص می دواند به از این نباشد ای جان که تو دل بدو سپاری بنمایمت سپردن دل اگر دلم بخواهد دل خود بدو سپردم هم از او طلب تو یاری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۳۰ هله پاسبان منزل تو چگونه پاسبانی که ببرد رخت ما را همه دزد شب نهانی بزن آب سرد بر رو بجه و بکن علالا که ز خوابناکی تو همه سود شد زیانی که چراغ دزد باشد شب و خواب پاسبانان به دمی چراغشان را ز چه رو نمی نشانی بگذار کاهلی را چو ستاره شب روی کن ز زمینیان چه ترسی که سوار آسمانی دو سه عوعو سگانه نزند ره سواران چه برد ز شیر شرزه سگ و گاو کاهدانی سگ خشم و گاو شهوت چه زنند پیش شیری که به بیشه حقایق بدرد صف عیانی نه دو قطره آب بودی که سفینه ای و نوحی به میان موج طوفان چپ و راست می دوانی چو خدا بود پناهت چه خطر بود ز راهت به فلک رسد کلاهت که سر همه سرانی چه نکو طریق باشد که خدا رفیق باشد سفر درشت گردد چو بهشت جاودانی تو مگو که ارمغانی چه برم پی نشانی که بس است مهر و مه را رخ خویش ارمغانی تو اگر روی و گر نی بدود سعادت تو همه کار برگزارد به سکون و مهربانی چو غلام توست دولت کندت هزار خدمت که ندارد از تو چاره وگرش ز در برانی تو بخسپ خوش که بختت ز برای تو نخسپد تو بگیر سنگ در کف که شود عقیق کانی به فلک برآ چو عیسی ارنی بگو چو موسی که خدا تو را نگوید که خموش لن ترانی خمش ای دل و چه چاره سر خم اگر بگیری دل خنب برشکافد چو بجوشد این معانی دو هزار بار هر دم تو بخوانی این غزل را اگر آن سوی حقایق سیران او بدانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۳۱ چو نماز شام هر کس بنهد چراغ و خوانی منم و خیال یاری غم و نوحه و فغانی چو وضو ز اشک سازم بود آتشین نمازم در مسجدم بسوزد چو بدو رسد اذانی رخ قبله ام کجا شد که نماز من قضا شد ز قضا رسد هماره به من و تو امتحانی عجبا نماز مستان تو بگو درست هست آن که نداند او زمانی نشناسد او مکانی عجبا دو رکعت است این عجبا که هشتمین است عجبا چه سوره خواندم چو نداشتم زبانی در حق چگونه کوبم که نه دست ماند و نه دل دل و دست چون تو بردی بده ای خدا امانی به خدا خبر ندارم چو نماز می گزارم که تمام شد رکوعی که امام شد فلانی پس از این چو سایه باشم پس و پیش هر امامی که بکاهم و فزایم ز حراک سایه بانی به رکوع سایه منگر به قیام سایه منگر مطلب ز سایه قصدی مطلب ز سایه جانی ز حساب رست سایه که به جان غیر جنبد که همی زند دو دستک که کجاست سایه دانی چو شه است سایه بانم چو روان شود روانم چو نشیند او نشستم به کرانه دکانی چو مرا نماند مایه منم و حدیث سایه چه کند دهان سایه تبعیت دهانی نکنی خمش برادر چو پری ز آب و آذر ز سبو همان تلابد که در او کنند یا نی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۳۲ صنما چنان لطیفی که به جان ما درآیی صنما به حق لطفت که میان ما درآیی تو جهان پاک داری نه وطن به خاک داری چه شود اگر زمانی به جهان ما درآیی تو لطیف و بی نشانی ز نهان ها نهانی بفروزد این نهانم چو نهان ما درآیی چو تو راست ای سلیمان همگی زبان مرغان تو به لب چه شهد بخشی چو زبان ما درآیی به جهان ملک توی بس نکشد کمان تو کس بپرم چو تیر اگر تو به کمان ما درآیی بخرام شمس تبریز که تو کیمیای حقی همه مس ما شود زر چو به کان ما درآیی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۳۳ سوی باغ ما سفر کن بنگر بهار باری سوی یار ما گذر کن بنگر نگار باری نرسی به باز پران پی سایه اش همی دو به شکارگاه غیب آ بنگر شکار باری به نظاره و تماشا به سواحل آ و دریا بستان ز اوج موجش در شاهوار باری چو شکار گشت باید به کمند شاه اولی چو برهنه گشت باید به چنین قمار باری بکشان تو لنگ لنگان ز بدن به عالم جان بنگر ترنج و ریحان گل و سبزه زار باری هله چنگیان بالا ز برای سیم و کالا به سماع زهره ما بزنید تار باری به میان این ظریفان به سماع این حریفان ره بوسه گر نباشد برسد کنار باری به چنین شراب ارزد ز خمار خسته بودن پی این قرار برگو دل بی قرار باری ز سبو فغان برآمد که ز تف می شکستم هله ای قدح به پیش آ بستان عقار باری پی خسروان شیرین هنر است شور کردن به چنین حیات جان ها دل و جان سپار باری به دکان عشق روزی ز قضا گذار کردم دل من رمید کلی ز دکان و کار باری من از آن درج گذشتم که مرا تو چاره سازی دل و جان به باد دادم تو نگاه دار باری هله بس کنم که شرحش شه خوش بیان بگوید هله مطرب معانی غزلی بیار باری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۳۴ به مبارکی و شادی بستان ز عشق جامی که ندا کند شرابش که کجاست تلخکامی چه بود حیات بی او هوسی و چارمیخی چه بود به پیش او جان دغلی کمین غلامی قدحی دو چون بخوردی خوش و شیرگیر گردی به دماغ تو فرستد شه و شیر ما پیامی خنک آن دلی که در وی بنهاد بخت تختی خنک آن سری که در وی می ما نهاد کامی ز سلام پادشاهان به خدا ملول گردد چو شنید نیکبختی ز تو سرسری سلامی به میان دلق مستی به قمارخانه جان بر خلق نام او بد سوی عرش نیک نامی خنک آن دمی که مالد کف شاه پر و بالش که سپیدباز مایی به چنین گزیده دامی ز شراب خوش بخورش نه شکوفه و نه شورش نه به دوستان نیازی نه ز دشمن انتقامی همه خلق در کشاکش تو خراب و مست و دلخوش همه را نظاره می کن هله از کنار بامی ز تو یک سؤال دارم بکنم دگر نگویم ز چه گشت زر پخته دل و جان ما ز خامی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۳۵ ز گزاف ریز باده که تو شاه ساقیانی تو نه ای ز جنس خلقان تو ز خلق آسمانی دو هزار خنب باده نرسد به جرعه تو ز کجا شراب خاکی ز کجا شراب جانی می و نقل این جهانی چو جهان وفا ندارد می و ساغر خدایی چو خداست جاودانی دل و جان و صد دل و جان به فدای آن ملاحت جز صورتی که داری تو به خاکیان چه مانی بزن آتشی که داری به جهان بی قراری بشکاف ز آتش خود دل قبه دخانی پر و بال بخش جان را که بسی شکسته پر شد پر و بال جان شکستی پی حکمتی که دانی سخنم به هوشیاری نمکی ندارد ای جان قدحی دو موهبت کن چو ز من سخن ستانی که هر آنچ مست گوید همه باده گفته باشد نکند به کشتی جان جز باده بادبانی مددی که نیم مستم بده آن قدح به دستم که به دولت تو رستم ز ملولی و گرانی هله ای بلای توبه بدران قبای توبه بر تو چه جای توبه که قضای ناگهانی تو خراب هر دکانی تو بلای خان و مانی زه کوه قاف گیری چو شتر همی کشانی عجب آن دگر بگویم که به گفت می نیاید تو بگو که از تو خوشتر که شه شکربیانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۳۶ به چه روی پشت آرم به کسی که از گزینی سوی او کند خدا رو به حدیث و همنشینی نه که روی و پشت عالم همه رو به قبله دارد که ز کیمیاست مس را برهیدن از مسینی همگان ز خود گریزان سوی حق و نعل ریزان که ز کاسدی رسانمان به لطافت و ثمینی نه زمین ستان بخفته ز رخ فلک شکفته ز فلک نبات یابد برهد از این زمینی دهد آن حبوب علوی به زمین خوشی و حلوی به بهار امانتی ها بنماید از امینی هله ای حیات حسی بگریز هم ز مسی سوی آسمان قدسی که تو عاشق مهینی ز برای دعوت جان برسیده اند خوبان که بیا به معدن و کان بهل این قراضه چینی به خدا که ماه رویی به خدا فرشته خویی به خدا که مشک بویی به خدا که این چنینی تو که یوسف زمانی چه میان هندوانی برو آینه طلب کن بنگر که روی بینی به صفا چو آسمانی به ملاطفت چو جانی به شکفتگی چنانی به نهفتگی چنینی به خزینه خوب رختی ز قدیم نیکبختی به نبات چون درختی به ثبات چون یقینی شده ام چو موم ای جان به هوای مهر سلطان برسان به موم مهرش که گزیده تر نگینی هله بس که کاسه ها را به طعام او است قیمت و اگر نه خاک نه ارزد همه کاسه های چینی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۳۷ هله عاشقان بشارت که نماند این جدایی برسد وصال دولت بکند خدا خدایی ز کرم مزید آید دو هزار عید آید دو جهان مرید آید تو هنوز خود کجایی شکر وفا بکاری سر روح را بخاری ز زمانه عار داری به نهم فلک برآیی کرمت به خود کشاند به مراد دل رساند غم این و آن نماند بدهد صفا صفایی هله عاشقان صادق مروید جز موافق که سعادتی است سابق ز درون باوفایی به مقام خاک بودی سفر نهان نمودی چو به آدمی رسیدی هله تا به این نپایی تو مسافری روان کن سفری بر آسمان کن تو بجنب پاره پاره که خدا دهد رهایی بنگر به قطره خون که دلش لقب نهادی که بگشت گرد عالم نه ز راه پر و پایی نفسی روی به مغرب نفسی روی به مشرق نفسی به عرش و کرسی که ز نور اولیایی بنگر به نور دیده که زند بر آسمان ها به کسی که نور دادش بنمای آشنایی خمش از سخن گزاری تو مگر قدم نداری تو اگر بزرگواری چه اسیر تنگنایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۳۸ صفت خدای داری چو به سینه ای درآیی لمعان طور سینا تو ز سینه وانمایی صفت چراغ داری چو به خانه شب درآیی همه خانه نور گیرد ز فروغ روشنایی صفت شراب داری تو به مجلسی که باشی دو هزار شور و فتنه فکنی ز خوش لقایی چو طرب رمیده باشد چو هوس پریده باشد چه گیاه و گل بروید چو تو خوش کنی سقایی چو جهان فسرده باشد چو نشاط مرده باشد چه جهان های دیگر که ز غیب برگشایی ز تو است این تقاضا به درون بی قراران و اگر نه تیره گل را به صفا چه آشنایی فلکی به گرد خاکی شب و روز گشته گردان فلکا ز ما چه خواهی نه تو معدن ضیایی نفسی سرشک ریزی نفسی تو خاک بیزی نه قراضه جویی آخر همه کان و کیمیایی مثل قراضه جویان شب و روز خاک بیزی ز چه خاک می پرستی نه تو قبله دعایی چه عجب اگر گدایی ز شهی عطا بجوید عجب این که پادشاهی ز گدا کند گدایی و عجبتر اینک آن شه به نیاز رفت چندان که گدا غلط درافتد که مراست پادشاهی فلکا نه پادشاهی نه که خاک بنده توست تو چرا به خدمت او شب و روز در هوایی فلکم جواب گوید که کسی تهی نپوید که اگر کهی بپرد بود آن ز کهربایی سخنم خور فرشته ست من اگر سخن نگویم ملک گرسنه گوید که بگو خمش چرایی تو نه از فرشتگانی خورش ملک چه دانی چه کنی ترنگبین را تو حریف گندنایی تو چه دانی این ابا را که ز مطبخ دماغ است که خدا کند در آن جا شب و روز کدخدایی تبریز شمس دین را تو بگو که رو به ما کن غلطم بگو که شمسا همه روی بی قفایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۳۹ بکشید یار گوشم که تو امشب آن مایی صنما بلی ولیکن تو نشان بده کجایی چو رها کنی بهانه بدهی نشان خانه به سر و دو دیده آیم که تو کان کیمیایی و اگر به حیله کوشی دغل و دغا فروشی ز فلک ستاره دزدی ز خرد کله ربایی شب من نشان مویت سحرم نشان رویت قمر از فلک درافتد چو نقاب برگشایی صنما تو همچو شیری من اسیر تو چو آهو به جهان کی دید صیدی که بترسد از رهایی صنما هوای ما کن طلب رضای ما کن که ز بحر و کان شنیدم که تو معدن عطایی همگی وبالم از تو به خدا بنالم از تو بنشان تکبرش را تو خدا به کبریایی ره خواب من چو بستی بمبند راه مستی ز همه جدام کردی مده از خودم جدایی مه و مهر یار ما شد به امید تو خدا شد که زهی امید زفتی که زند در خدایی همه مال و دل بداده سر کیسه برگشاده به امید کیسه تو که خلاصه وفایی همه را دکان شکسته ره خواب و خور ببسته به امید آن نشسته که ز گوشه ای درآیی به امید کس چه باشی که توی امید عالم تو به گوش می چه باشی که توی می عطایی به درون توست یوسف چه روی به مصر هرزه تو درآ درون پرده بنگر چه خوش لقایی به درون توست مطرب چه دهی کمر به مطرب نه کم است تن ز نایی نه کم است جان ز نایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۴۰ منگر به هر گدایی که تو خاص از آن مایی مفروش خویش ارزان که تو بس گران بهایی به عصا شکاف دریا که تو موسی زمانی بدران قبای مه را که ز نور مصطفایی بشکن سبوی خوبان که تو یوسف جمالی چو مسیح دم روان کن که تو نیز از آن هوایی به صف اندرآی تنها که سفندیار وقتی در خیبر است برکن که علی مرتضایی بستان ز دیو خاتم که توی به جان سلیمان بشکن سپاه اختر که تو آفتاب رایی چو خلیل رو در آتش که تو خالصی و دلخوش چو خضر خور آب حیوان که تو جوهر بقایی بسکل ز بی اصولان مشنو فریب غولان که تو از شریف اصلی که تو از بلند جایی تو به روح بی زوالی ز درونه باجمالی تو از آن ذوالجلالی تو ز پرتو خدایی تو هنوز ناپدیدی ز جمال خود چه دیدی سحری چو آفتابی ز درون خود برآیی تو چنین نهان دریغی که مهی به زیر میغی بدران تو میغ تن را که مهی و خوش لقایی چو تو لعل کان ندارد چو تو جان جهان ندارد که جهان کاهش است این و تو جان جان فزایی تو چو تیغ ذوالفقاری تن تو غلاف چوبین اگر این غلاف بشکست تو شکسته دل چرایی تو چو باز پای بسته تن تو چو کنده بر پا تو به چنگ خویش باید که گره ز پا گشایی چه خوش است زر خالص چو به آتش اندرآید چو کند درون آتش هنر و گهرنمایی مگریز ای برادر تو ز شعله های آذر ز برای امتحان را چه شود اگر درآیی به خدا تو را نسوزد رخ تو چو زر فروزد که خلیل زاده ای تو ز قدیم آشنایی تو ز خاک سر برآور که درخت سربلندی تو بپر به قاف قربت که شریفتر همایی ز غلاف خود برون آ که تو تیغ آبداری ز کمین کان برون آ که تو نقد بس روایی شکری شکرفشان کن که تو قند نوشقندی بنواز نای دولت که عظیم خوش نوایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۴۱ به خدا کسی نجنبد چو تو تن زنی نجنبی که پیاله هاست مردم تو شراب بخش خنبی هله خواجه خاک او شو چو سوار شد به میدان سر اسب را مگردان که تو سر نه ای تو سنبی که در آن زمان سری تو که تو خویش دنب دانی چو تو را سری هوس شد تو یقین بدانک دنبی ز جهان گریز و وابر تو ز طاق و از طرنبش چو ز خویش طاق گشتی ز چه بسته طرنبی تو بدان خدای بنگر که صد اعتقاد بخشد ز چه سنی است مروی ز چه رافضی است قنبی بفرست سوی بینش همه نطق را و تن را که تو را یکی نظر به که همیشه می غرنبی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۴۲ بت من ز در درآمد به مبارکی و شادی به مراد دل رسیدم به جهان بی مرادی تو بپرس چون درآمد که برون نرفت هرگز که درآمد و برون شد صفتی بود جمادی غلطم مگو که چون شد ز چگونگی برون شد تو چگونه ای ولیکن تو ز بی چگونه زادی چه چگونه بد عدم را چه نشان نهی قدم را نگر اولین قدم را که تو بس نکو نهادی همه بیخودی پسندم همه تن چو گل بخندم به طرب میان ببندم که چنین دری گشادی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۴۳ هله ای پری شب رو که ز خلق ناپدیدی به خدا به هیچ خانه تو چنین چراغ دیدی نه ز بادها بمیرد نه ز نم کمی پذیرد نه ز روزگار گیرد کهنی و یا قدیدی هله آسمان عالی ز تو خوش همه حوالی سفری دراز کردی به مسافران رسیدی تو بگو وگر نگویی به خدا که من بگویم که چرا ستارگان را سوی کهکشان کشیدی سخنی ز نسر طایر طلبیدم از ضمایر که عجب در آن چمن ها که ملک بود پریدی بزد آه سرد و گفتا که بر آن در است قفلی که به جز عنایت شه نکند برو کلیدی چو فغان او شنیدم سوی عشق بنگریدم که چو نیستت سر او دل او چرا خلیدی به جواب گفت عشقم که مکن تو باور او را که درونه گنج دارد تو چه مکر او خریدی چو شنیدم این بگفتم تو عجبتری و یا او که هزار جوحی این جا نکند به جز مریدی هله عشق عاشقان را و مسافران جان را خوش و نوش و شادمان کن که هزار روز عیدی تو چو یوسف جمالی که ز ناز لاابالی به درآمدی و حالی کف عاشقان گزیدی خمش ار چه داد داری طرب و گشاد داری به چنین گشاد گویی که روان بایزیدی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۴۴ تو کیی در این ضمیرم که فزونتر از جهانی تو که نکته جهانی ز چه نکته می جهانی تو کدام و من کدامم تو چه نام و من چه نامم تو چه دانه من چه دامم که نه اینی و نه آنی تو قلم به دست داری و جهان چو نقش پیشت صفتیش می نگاری صفتیش می ستانی چو قلم ز دست بنهی بدهیش بی قلم تو صفتی که نور گیرد ز خطاب لن ترانی تن اگر چه در دوادو اثر نشان جان است بنماید از لطافت رخ جان بدین نشانی سخن و زبان اگر چه که نشان و فیض حق است به چه ماند این زبانه به فسانه زبانی گل و خار و باغ اگر چه اثری است ز آسمان ها به چه ماند این حشیشی به جمال آسمانی وگر آسمان و اختر دهدت نشان جانان به چه ماند این دو فانی به جلالت معانی بفروز آتشی را که در او نشان بسوزد به نشان رسی تو آن دم که تو بی نشان بمانی هجر الحبیب روحی و هما بلامکان حجبا عن المدارک لنهایه التدانی و هوایه ربیع نضرت به جنان و جنانه محیط و جنانه جنانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۴۵ بت من به طعنه گوید چه میان ره فتادی صنما چرا نیفتم ز چنان میی که دادی صنما چنان فتادم که به حشر هم نخیزم چو چنان قدح گرفتی سر مشک را گشادی شده ام خراب لیکن قدری وقوف دارم که سرم تو برگرفتی به کنار خود نهادی صنما ز چشم مستت که شرابدار عشق است بدهی می و قدح نی چه عظیم اوستادی کرم تو است این هم که شراب برد عقلم که اگر به عقل بودی شکافدی ز شادی قدحی به من بدادی که همی زنم دو دستک که به یک قدح برستم ز هزار بی مرادی به دو چشم شوخ مستت که طرب بزاد از وی که تو روح اولینی و ز هیچ کس نزادی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۴۶ چو مرا ز عشق کهنه صنما به یاد دادی دل همچو آتشم را به هزار باد دادی چو ز هجر تو به نالم ز خدا جواب آید که چو یوسفی خریدی به چه در مزاد دادی دو جهان اگر درآید به دلم حقیر باشد دل خسته را ز عشقت چه عجب گشاد دادی تو اگر ز خار گفتی دو هزار گل شکفتی تو اگر چه تلخ گفتی همگی مراد دادی تبریز شمس دین تو ز جهان جان چه داری که دکان این جهان را تو چنین کساد دادی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۴۷ دل بی قرار را گو که چو مستقر نداری سوی مستقر اصلی ز چه رو سفر نداری به دم خوش سحرگه همه خلق زنده گردد تو چگونه دلستانی که دم سحر نداری تو چگونه گلستانی که گلی ز تو نروید تو چگونه باغ و راغی که یکی شجر نداری تو دلا چنان شدستی ز خرابی و ز مستی سخن پدر نگویی هوس پسر نداری به مثال آفتابی نروی مگر که تنها به مثال ماه شب رو حشم و حشر نداری تو در این سرا چو مرغی چو هوات آرزو شد بپری ز راه روزن هله گیر در نداری و اگر گرفته جانی که نه روزن است و نی در چو عرق ز تن برون رو که جز این گذر نداری تو چو جعد موی داری چه غم ار کله بیفتد تو چو کوه پای داری چه غم ار کمر نداری چو فرشتگان گردون به تو تشنه اند و عاشق رسدت ز نازنینی که سر بشر نداری نظرت ز چیست روشن اگر آن نظر ندیدی رخ تو ز چیست تابان اگر آن گهر نداری تو بگو مر آن ترش را ترشی ببر از این جا ور از آن شراب خوردی ز چه رو بطر نداری وگر از درونه مستی و به قاصدی ترش رو بدر اندر آب و آتش که دگر خطر نداری بدهد خدا به دریا خبری که رام او شو بنهد خبر در آتش که در او اثر نداری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۴۸ سحر است خیز ساقی بکن آنچ خوی داری سر خنب برگشای و برسان شراب ناری چه شود اگر ز عیسی دو سه مرده زنده گردد خوش و شیرگیر گردد ز کفت دو سه خماری قدح چو آفتابت چو به دور اندرآید برهد جهان تیره ز شب و ز شب شماری ز شراب چون عقیقت شکفد گل حقیقت که حیات مرغ زاری و بهار مرغزاری بدهیم جان شیرین به شراب خسروانی چو سر خمار ما را به کف کرم بخاری که ز فکرت دقیقه خللی است در شقیقه تو روان کن آب درمان بگشا ره مجاری همه آتشی تو مطلق بر ما شد این محقق که هزار دیگ سر را به تفی به جوش آری همه مطربان خروشان همه از تو گشته جوشان همه رخت خود فروشان خوششان همی فشاری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۴۹ ز بهار جان خبر ده هله ای دم بهاری ز شکوفه هات دانم که تو هم ز وی خماری بشکف که من شکفتم تو بگو که من بگفتم صفت صفا و یاری ز جمال شهریاری اثری که هست باقی ز ورای وهم اکنون برود به آفتابی که فزود از شراری چو رسید نوبهاران بدرید زهره دی چو کسی به نزع افتد بزند دم شماری همه باغ دام گشته همه سبزفام گشته گل و لاله جام بر کف که هلا بیا چه داری گل و لاله ها چو دام اند و نظاره گر چو صیدی که شکوفه ها چو دام و همه میوه ها شکاری به سمن بگفت سوسن به دو چشم راست روشن که گذاشت خاک خاکی و گذاشت خار خاری صنما چه رنگ رنگی ز شراب لطف دنگی بر شاه عذرت این بس که خوشی و خوش عذاری رخ لاله برفروزان و رمان ز چشم نرگس که به چشم شوخ منگر به بتان به طبل خواری چو نسیم شاخه ها را به نشاط اندرآرد بوزد به دشت و صحرا دم نافه تتاری چو گذشت رنج و نقصان همه باغ گشت رقصان که ز بعد عسر یسری بگشاد فضل باری همه شاخه هاش رقصان همه گوشه هاش خندان چو دو دست نوعروسان همه دستشان نگاری همه مریمند گویی به دم فرشته حامل همه حوریند زاده ز میان خاک تاری چو بهشت جمله خوبان شب و روز پای کوبان سر و آستین فشانان ز نشاط بی قراری به بهار ابر گوید بدی ار نثار کردم جهت تو کردم آن هم که تو لایق نثاری به بهار بنگر ای دل که قیامت است مطلق بد و نیک بردمیده همه ساله هر چه کاری که بهار گوید ای جان دم خود چو دانه ها دان بنشان تو دانه دم که عوض درخت آری چو گشاد رازها را به بهار آشکارا چه کنی بدین نهانی که تو نیک آشکاری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۵۰ ز غم تو زار زارم هله تا تو شاد باشی صنما در انتظارم هله تا تو شاد باشی تو مرا چو خسته بینی نظر خجسته بینی دل و جان به غم سپارم هله تا تو شاد باشی ز غم دلم چه شادی به جفا چه اوستادی دم شاد برنیارم هله تا تو شاد باشی صنما چو تیغ دشنه تو به خون بنده تشنه ز دو دیده خون ببارم هله تا تو شاد باشی تو مرا چو شاد بینی سر و سینه پر ز کینی سر خویش را نخارم هله تا تو شاد باشی ز تو بخت و جاه دارم دل تو نگاه دارم صنما بر این قرارم هله تا تو شاد باشی توی جان این زمانه تو نشسته پربهانه ز زمانه برکنارم هله تا تو شاد باشی تن و نفس تا نمیرد دل و جان صفا نگیرد همه این شده ست کارم هله تا تو شاد باشی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۵۱ شب و روز آن نکوتر که به پیش یار باشی به میان سرو و سوسن گل خوش عذار باشی به طرب هزار چندان که بوند عیش مندان به میان باغ خندان مثل انار باشی نشوی چو خارهایی که خلند دست و پا را به مثال نیشکرها که شکرنثار باشی به مثال آفتابی که شهیر شد به بخشش به میان پاکبازان به عطا مشار باشی هله بس که تا شهنشه بگشاید و بگوید چو خمش کنی نگویی و در انتظار باشی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۵۲ چو یقین شده ست دل را که تو جان جان جانی بگشا در عنایت که ستون صد جهانی چو فراق گشت سرکش بزنی تو گردنش خوش به قصاص عاشقانت که تو صارم زمانی چو وصال گشت لاغر تو بپرورش به ساغر همه چیز را به پیشت خورشی است رایگانی به حمل رسید آخر به سعادت آفتابت که جهان پیر یابد ز تو تابش جوانی چه سماع هاست در جان چه قرابه های ریزان که به گوش می رسد زان دف و بربط و اغانی چه پر است این گلستان ز دم هزاردستان که ز های و هوی مستان تو می از قدح ندانی همه شاخه ها شکفته ملکان قدح گرفته همگان ز خویش رفته به شراب آسمانی برسان سلام جانم تو بدان شهان ولیکن تو کسی به هش نیابی که سلامشان رسانی پشه نیز باده خورده سر و ریش یاوه کرده نمرود را به دشنه ز وجود کرده فانی چو به پشه این رساند تو بگو به پیل چه دهد چه کنم به شرح ناید می جام لامکانی ز شراب جان پذیرش سگ کهف شیرگیرش که به گرد غار مستان نکند به جز شبانی چو سگی چنین ز خود شد تو ببین که شیر شرزه چو وفا کند چه یابد ز رحیق آن اوانی تبریز مشرقی شد به طلوع شمس دینی که از او رسد شرارت به کواکب معانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۵۳ تو ز عشق خود نپرسی که چه خوب و دلربایی دو جهان به هم برآید چو جمال خود نمایی تو شراب و ما سبویی تو چو آب و ما چو جویی نه مکان تو را نه سویی و همه به سوی مایی به تو دل چگونه پوید نظرم چگونه جوید که سخن چگونه پرسد ز دهان که تو کجایی تو به گوش دل چه گفتی که به خنده اش شکفتی به دهان نی چه دادی که گرفت قندخایی تو به می چه جوش دادی به عسل چه نوش دادی به خرد چه هوش دادی که کند بلندرایی ز تو خاک ها منقش دل خاکیان مشوش ز تو ناخوشی شده خوش که خوشی و خوش فزایی طرب از تو باطرب شد عجب از تو بوالعجب شد کرم از تو نوش لب شد که کریم و پرعطایی دل خسته را تو جویی ز حوادثش تو شویی سخنی به درد گویی که همو کند دوایی ز تو است ابر گریان ز تو است برق خندان ز تو خود هزار چندان که تو معدن وفایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۵۴ برسید لک لک جان که بهار شد کجایی بشکفت جمله عالم گل و برگ جان فزایی رخ یوسفان ببینی که ز چاه سر برآرد همه گلرخان ببینی که کنند خودنمایی ثمرات دل شکسته به درون خاک بسته بگشاده دیده دیده ز بلای دی رهایی خضر و سمن چو رندان بشکسته اند زندان گل و لاله شاد و خندان ز سعادت عطایی همه مریمان کامل همه بکر و گشته حامل بنموده عارفان دل به جناب کبریایی چو شکوفه کرد به بستان ز ره دهن چو مستان تو نصیب خویش بستان ز زمانه گر ز مایی به مثال گربه هر یک به دهان گرفته کودک سوی مادران گلشن به نظاره چون نیایی بنگر به مرغ خوش پر چو خطیب فوق منبر به ثنا و حمد داور بگرفته خوش نوایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۵۵ هله ای دلی که خفته تو به زیر ظل مایی شب و روز در نمازی به حقیقت و غزالی مه بدر نور بارد سگ کوی بانگ دارد ز برای بانگ هر سگ مگذار روشنایی به نماز نان برسته جز نان دگر چه خواهد دل همچو بحر باید که گهر کند گدایی اگر آن میی که خوردی به سحر نبود گیرا بستان میی که یابی ز تفش ز خود رهایی به خدا به ذات پاکش که میی است کز حراکش برهد تن از هلاکش به سعادت سمایی بستان مکن ستیزه تو بدین حیات ریزه که حیات کامل آمد ز ورای جان فزایی بهلم دگر نگویم که دریغ باشد ای جان بر کور یوسفی را حرکات و خودنمایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۵۶ صنما چگونه گویم که تو نور جان مایی که چه طاقت است جان را چو تو نور خود نمایی تو چنان همایی ای جان که به زیر سایه تو به کف آورند زاغان همه خلعت همایی کرم تو عذرخواه همه مجرمان عالم تو امان هر بلایی تو گشاد بندهایی توی گوهری که محو است دو هزار بحر در تو توی بحر بی کرانه ز صفات کبریایی به وصال می بنالم که چه بی وفا قرینی به فراق می بزارم که چه یار باوفایی به گه وصال آن مه چه بود خدای داند که گه فراق باری طرب است و جان فزایی دل اگر جنون آرد خردش تویی که رفتی رخ توست عذرخواهش به گهی که رخ گشایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۵۷ چه جمال جان فزایی که میان جان مایی تو به جان چه می نمایی تو چنین شکر چرایی چو بدان تو راه یابی چو هزار مه بتابی تو چه آتش و چه آبی تو چنین شکر چرایی غم عشق تو پیاده شده قلعه ها گشاده به سپاه نور ساده تو چنین شکر چرایی همه زنگ را شکسته شده دست جمله بسته شه چین بس خجسته تو چنین شکر چرایی تو چراغ طور سینا تو هزار بحر و مینا بجز از تو جان مبینا تو چنین شکر چرایی تو برسته از فزونی ز قیاس ها برونی به دو چشم مست خونی تو چنین شکر چرایی به دلم چه آذر آمد چو خیال تو درآمد دو جهان به هم برآمد تو چنین شکر چرایی تو در آن دو رخ چه داری که فکندی از عیاری دو هزار بی قراری تو چنین شکر چرایی چو بدان لطیف خنده همه را بکرده بنده ز دم تو مرده زنده تو چنین شکر چرایی چو صفات حسن ایزد عرقت به بحر ریزد دو هزار موج خیزد تو چنین شکر چرایی چو دو زلف توست طوقم ز شراب توست شوقم بنگر که در چه ذوقم تو چنین شکر چرایی ز گلت سمن فنا شد همه مکر و فن فنا شد من و صد چو من فنا شد تو چنین شکر چرایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۵۸ صنما تو همچو آتش قدح مدام داری به جواب هر سلامی که کنند جام داری ز برای تو اگر تن دو هزار جان سپارد ز خداش وحی آید که هنوز وام داری چو حقت ز غیرت خود ز تو نیز کرد پنهان به درون جان چاکر چه پدید نام داری چو سلام تو شنیدم ز سلامتی بریدم صنما هزار آتش تو در آن سلام داری ز پی غلامی تو چو بسوخت جان شاهان به کدام روی گویم که چو من غلام داری تو هنوز روح بودی که تمام شد مرادت بجز از برای فتنه به جهان چه کام داری توریز بخت یارت به خدا که راست گویی که میان شیرمردان چو ویی کدام داری تبریز شاد بادا که ز نور و فر آن شه دو هزار بیش چاکر چو یمن چو شام داری نظر خدای خواهم که تو را به من رساند به دعا چه خواهمت من که همه تو رام داری نظر حسود مسکین طرقید از تفکر نرسید در تو هر چند که تو لطف عام داری چه حسود بلک عاشق دو هزار هر نواحی نه خیالشان نمایی نه به کس پیام داری تو خدای شمس دین را به من غلام بخشی چو غلامیی ورا تو به شهان حرام داری لقبت چو می بگویم دل من همی بلرزد تو دلا مترس زیرا که شه کرام داری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۵۹ برو ای عشق که تا شحنه خوبان شده ای توبه و توبه کنان را همه گردن زده ای کی شود با تو معول که چنین صاعقه ای کی کند با تو حریفی که همه عربده ای نی زمین و نه فلک را قدم و طاقت توست نه در این شش جهتی پس ز کجا آمده ای هشت جنت به تو عاشق تو چه زیبا رویی هفت دوزخ ز تو لرزان تو چه آتشکده ای دوزخت گوید بگذر که مرا تاب تو نیست جنت جنتی و دوزخ دوزخ بده ای چشم عشاق ز چشم خوش تو تردامن فتنه و رهزن هر زاهد و هر زاهده ای بی تو در صومعه بودن به جز از سودا نیست ز آنک تو زندگی صومعه و معبده ای دل ویران مرا داد ده ای قاضی عشق که خراج از ده ویران دلم بستده ای ای دل ساده من داد ز کی می خواهی خون مباح است بر عشق اگر زین رده ای داد عشاق ز اندازه جان بیرون است تو در اندیشه و در وسوسه بیهده ای جز صفات ملکی نیست یقین محرم عشق تو گرفتار صفات خر و دیو و دده ای بس کن و سحر مکن اول خود را برهان که اسیر هوس جادویی و شعبده ای # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۶۰ هست در حلقه ما حلقه ربایی عجبی قمری باخبری درد دوایی عجبی هست در صفه ما صف شکنی کز نظرش تابد از روزن دل نور ضیایی عجبی این چه جام است که از عین بقا سر برزد تا زند جان منش طال بقایی عجبی هر کی از ظلمت غم بر دل او بند بود یابد از دولت او بندگشایی عجبی این چه سحر است که خلق از نظرش محرومند یا چه ابر است بر آن ماه لقایی عجبی از کجا تافت چنان ماه در این قالب تن تا ز جا رفت دل و رفت به جایی عجبی چون دل از خانه وهم حدثان بیرون شد ز یکی دانه در دید سرایی عجبی می نمود از در و دیوار سرا در تابش هشت جنت ز یکی روح فزایی عجبی شمس تبریز از این خوف و رجا بازرهان تا برآید ز عدم خوف و رجایی عجبی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۶۱ چند روز است که شطرنج عجب می بازی دانه بوالعجب و دام عجب می سازی کی برد جان ز تو گر ز آنک تو دل سخت کنی کی برد سر ز تو گر ز آنک بدین پردازی صفت حکم تو در خون شهیدان رقصد مرگ موش است ولیکن بر گربه بازی بدگمان باشد عاشق تو از این ها دوری همه لطفی و ز سر لطف دگر آغازی همچو نایم ز لبت می چشم و می نالم کم زنم تا نکند کس طمع انبازی نای اگر ناله کند لیک از او بوی لبت برسد سوی دماغ و بکند غمازی تو که می ناله کنی گر نه پی طراری است از گزافه تو چنین خوش دم و خوش آوازی نه هر آواز گواه است خبر می آرد این خبر فهم کن ار همنفس آن رازی ای دل از خویش و از اندیشه تهی شو زیرا نی تهی گشت از آن یافت ز وی دمسازی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۶۲ هله هشدار که با بی خبران نستیزی پیش مستان چنان رطل گران نستیزی گر نخواهی که کمان وار ابد کژ مانی چون کشندت سوی خود همچو کمان نستیزی گر نخواهی که تو را گرگ هوا بردرد چون تو را خواند سوی خویش شبان نستیزی عجمی وار نگویی تو شهان را که کیید چون نمایند تو را نقش و نشان نستیزی از میان دل و جان تو چو سر برکردند جان به شکرانه نهی تو به میان نستیزی چو به ظاهر تو سمعنا و اطعنا گفتی ظاهر آنگه شود این که به نهان نستیزی در گمانی ز معاد خود و از مبدا خود شودت عین چو با اهل عیان نستیزی در تجلی بنماید دو جهان چون ذرات گر شوی ذره و چون کوه گران نستیزی ز زمان و ز مکان بازرهی گر تو ز خود چو زمان برگذری و چو مکان نستیزی مثل چرخ تو در گردش و در کار آیی گر چو دولاب تو با آب روان نستیزی چون جهان زهره ندارد که ستیزد با شاه الله الله که تو با شاه جهان نستیزی هم به بغداد رسی روی خلیفه بینی گر کنی عزم سفر در همدان نستیزی حیله و زوبعی و شیوه و روبه بازی راست آید چو تو با شیر ژیان نستیزی همچو آیینه شوی خامش و گویا تو اگر همه دل گردی و بر گفت زبان نستیزی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۶۳ وقت آن شد که بدان روح فزا آمیزی مرغ زیرک شوی و خوش به دو پا آویزی سینه بگشا چو درختان به سوی باد بهار ز آنک زهر است تو را باد روی پاییزی به شکرخنده معنی تو شکر شو همگی در صفات ترشی خواجه چرا بستیزی زیر دیوار وجود تو توی گنج گهر گنج ظاهر شود ار تو ز میان برخیزی آن قراضه ازلی ریخته در خاک تن است کو قراضه تک غلبیر تو گر می بیزی تیغ جانی تو برآور ز نیام بدنت که دو نیمه کند او قرص قمر از تیزی تیغ در دست درآ در سر میدان ابد از شب و روز برون تاز چو بر شبدیزی آب حیوان بکش از چشمه به سوی دل خود ز آنک در خلقت جان بر مثل کاریزی ور نتانی بگریز آ بر شه شمس الدین کو به جان هست ز عرش و به بدن تبریزی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۶۴ به شکرخنده اگر می ببرد دل ز کسی می دهد در عوضش جان خوشی بوالهوسی گه سحر حمله برد بر دو جهان خورشیدش گه به شب گشت کند بر دل و جان چون عسسی گه بگوید که حذر کن شه شطرنج منم بیدقی گر ببری من برم از تو فرسی طوطیانند که خود را بکشند از غیرت گر به سوی شکرش راه برد خرمگسی پاره پاره کند آن طوطی مسکین خود را گر یکی پاره شکر زو ببرد مرتبسی در رخ دشمن من دوست بخندید چو برق همچو ابر این دل من پر شد و بگریست بسی در دل عارف تو هر دو جهان یاوه شود کی درآید به دو چشمی که تو را دید خسی جیب مریم ز دمش حامل معنی گردد که منم کز نفسی سازم عیسی نفسی مجمع روح توی جان به تو خواهد آمد تو چو بحری همه سیل اند و فرات و ارسی ای که صالح تو و این هر دو جهان یک اشتر ما همه نعره زنان زنگله همچون جرسی نعره زنگله از جنبش اشتر باشد که شتر نقل کند از کنسی تا کنسی هر چراغی که بسوزد مطلب زو نوری نور موسی طلبی رو به چنان مقتبسی بس کن این گفت خیال است مشو وقف خیال چونک هستت به حقیقت نظر و دسترسی ای ضیاء الحق ذوالفضل حسام الدین تو عارف طب دلی بی رگ و نبض و مجسی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۶۵ در رخ عشق نگر تا به صفت مرد شوی نزد سردان منشین کز دمشان سرد شوی از رخ عشق بجو چیز دگر جز صورت کار آن است که با عشق تو هم درد شوی چون کلوخی به صفت تو به هوا برنپری به هوا برشوی ار بشکنی و گرد شوی تو اگر نشکنی آن کت به سرشت او شکند چونک مرگت شکند کی گهر فرد شوی برگ چون زرد شود بیخ ترش سبز کند تو چرا قانعی از عشق کز او زرد شوی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۶۶ گر گریزی به ملولی ز من سودایی روکشان دست گزان جانب جان بازآیی زین خیالی که کشان کرد تو را دست بکش دست از او گر نکشی دست پشیمان خایی رو بدو آر و بگو خواجه کجا می کشیم کآسمان ماه ندیده ست بدین زیبایی رایگان روی نموده ست غلط افتادی باش تا در طلب و پویه جهان پیمایی گنده پیر است جهان چادر نو پوشیده از برون شیوه و غنج و ز درون رسوایی چو بدان پیر روی بخت جوانت گوید سرخر معده سگ رو که همان را شایی لا یغرنک سد هوس عن رایی کم قصور هدمت من عوج الا رآ اشتهی انصح لکن لسانی قفلت اننی انصح بالصمت علی الاخفا این همه ترس و نفاق و دودلی باری چیست نه که در سایه و در دولت این مولایی بیم از آن می کندت تا برود بیم از تو یار از آن می گزدت تا همه شکر خایی شمس تبریز نه شمعی است که غایب گردد شب چو شد روز چرا منتظر فردایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۶۷ نیستی عاشق ای جلف شکم خوار گدای در فروبند و همان گنده کسان را می گای کار بوزینه نبوده ست فن نجاری دعوی یافه مکن یافه مگو ژاژ مخای عاشقی را تو کیی عشق چه درخورد توست شرم دار ای سگ زن روسبی آخر ز خدای # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۶۸ در دلت چیست عجب که چو شکر می خندی دوش شب با کی بدی که چو سحر می خندی ای بهاری که جهان از دم تو خندان است در سمن زار شکفتی چو شجر می خندی آتشی از رخ خود در بت و بتخانه زدی و اندر آتش بنشستی و چو زر می خندی مست و خندان ز خرابات خدا می آیی بر شر و خیر جهان همچو شرر می خندی همچو گل ناف تو بر خنده بریده ست خدا لیک امروز مها نوع دگر می خندی باغ با جمله درختان ز خزان خشک شدند ز چه باغی تو که همچون گل تر می خندی تو چو ماهی و عدو سوی تو گر تیر کشد چو مه از چرخ بر آن تیر و سپر می خندی بوی مشکی تو که بر خنگ هوا می تازی آفتابی تو که بر قرص قمر می خندی تو یقینی و عیان بر ظن و تقلید بخند نظری جمله و بر نقل و خبر می خندی در حضور ابدی شاهد و مشهود توی بر ره و ره رو و بر کوچ و سفر می خندی از میان عدم و محو برآوردی سر بر سر و افسر و بر تاج و کمر می خندی چون سگ گرسنه هر خلق دهان بگشاده ست توی آن شیر که بر جوع بقر می خندی آهوان را ز دمت خون جگر مشک شده ست رحمت است آنک تو بر خون جگر می خندی آهوان را به گه صید به گردون گیری ای که بر دام و دم شعبده گر می خندی دو سه بیتی که بمانده ست بگو مستانه ای که تو بر دل بی زیر و زبر می خندی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۶۹ هست اندر غم تو دلشده دانشمندی همچو نقره ست در آتشکده دانشمندی بر امید کرم و رحمت بخشایش تو از ره دور به سر آمده دانشمندی هست ز اوباش خیالات تو اندر ره عشق خسته و شیفته و ره زده دانشمندی چه زیان دارد خوبی تو را دوست اگر قوت یابد ز چنین مایده دانشمندی با چنین جام جنونی که تو گردان کردی کی بماند به سر قاعده دانشمندی کی روا دارد انصاف و جوانمردی تو که به غم کشته شود بیهده دانشمندی کی روا دارد خورشید حق گرمی بخش که فسرده شود از مجمده دانشمندی جانب مدرسه عشق کشیدش لطفت تا ز درس تو برد فایده دانشمندی نحس تربیع عناصر بگرفتش رحمی تا منور شود از منقده دانشمندی بس سخن دارد وز بیم ملال دل تو لب ببسته ست در این معبده دانشمندی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۷۰ ای دریغا در این خانه دمی بگشودی مونس خویش بدیدی دل هر موجودی چشم یعقوب به دیدار پسر شاد شدی ساقی وصل شراب صمدی پیمودی رو نمودی که منم شاهد تو باک مدار از زیان هیچ میندیش چو دیدی سودی هیچ کس رشک نبردی که فلان دست ببرد هر کسی در چمن روح به کام آسودی نیست روزی که سپاه شبش آرد غارت نیست دینار و درم یا هوس معدودی حاجتت نیست که یاد طرب کهنه کنی کی بود در خضر خلد غم امرودی صد هزاران گره جمع شده بر دل ما از نصیب کرمش آب شدی بگشودی صورت حشو خیالات ره ما بستند تیغ خورشید رخش خفیه شده در خودی طالب جمله وی است و لقبش مطلوبی عابد جمله وی است و لقبش معبودی خادم و مؤذن این مسجد تن جان شماست ساجدی گشته نهان در صفت مسجودی ای ایازت دل و جان شمس حق تبریزی نیست در هر دو جهان چون تو شه محمودی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۷۱ به دغل کی بگزیند دل یارم یاری کی فریبد شه طرار مرا طراری کی میان من و آن یار بگنجد مویی کی در آن گلشن و گلزار بخسپد ماری عنکبوتی بتند پرده اغیار شود همچو صدیق و محمد من و او در غاری گل صدبرگ ز رشک رخ او جامه درید حال گل چونک چنین است چه باشد خاری هم بگویم دو سه بیتی که ندانی سر و پاش لیک بهر دل من ریش بجنبان کآری بس طبیب است که هشیار کند مجنون را وین طبیبم نهلد در دو جهان هشیاری آفتاب رخ او را حشم تیغ زنیم که نخواهیم به جز دیدن او ادراری ما چو خورشیدپرستیم بر این بام رویم تا نپوشد رخ خورشید ز ما دیواری کیست خورشید بگو شمس حق تبریزی که نگنجد صفتش در صحف گفتاری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۷۲ مرغ اندیشه که اندر همه دل ها بپری به خدا کز دل و از دلبر ما بی اثری آفتابی که به هر روزنه ای درتابی از سر روزن آن اصل بصر بی بصری باد شبگیر که چون پیک خبرها آری ز آنچ دریای خبرهاست چرا بی خبری دیدبانا که تو را عقل و خرد می گویند ساکن سقف دماغی و چراغ نظری بر سر بام شدستی مه نو می جویی مه نو کو و تو مسکین به کجا می نگری دل ترسنده که از عشق گریزان شده ای ز کف عشق اگر جان ببری جان نبری رهزنانند به هر گام یکی عشوه دهی وای بر تو گر از این عشوه دهان عشوه خری ای مه ار تو عسسی الحذر از جامه کنان که کلاهت ببرند ار چه که سیمین کمری به حشر غره مشو این نگر ای مه کز بیم می گریزی همه شب گرچه شه باحشری می گریزی تو ولی جان نبری از کف عشق تیرت آید سه پری گرچه همه تن سپری گر همه تن سپری ور ره پنهان سپری ور دو پر ور سه پری در فخ آن دام وری مردم چشم که مردم به تو مردم بیند نظرت نیست به دل گرچه که صاحب نظری در درون ظلمات سیهی چشمان همچو آب حیوان ساکنی و مستتری خانه در دیده گرفتی و تو را یار نشد آنک از چشمه او جوش کند دیده وری گر شکر را خبری بودی از لذت عشق آب گشتی ز خجالت ننمودی شکری چشم غیرت ز حسد گوش شکر را کر کرد ترس از آن چشم که در گوش شکر ریخت کری شیر گردون که همه شیردلان از تو برند جگر و صف شکنی حمیت و استیزه گری جگر باجگران آب ظفر از تو خورند به کمینگاه دل اهل دلان بی جگری شیر ز آتش برمد سخت و دل آتشکده ای است جان پروانه بود بر شرر شمع جری پر پروانه بسوزد جز پروانه دل که پرش ده پره گردد ز فروغ شرری شاه حلمی ز خلاء زیر پر دل می رو تا تو را علم دهد واهب انسان و پری رو به مریخ بگو که بنگر وصلت دل تا که خنجر بنهی هیچ سری را نبری گر توانی عوض سر سر دیگر دادن سزد ار سر ببری حاکم و وهاب سری سر ز تو یافت سری پر ز تو دزدید پری ز تو آموخت تری و ز تو آورد زری شیشه گر کو به دمی صد قدح و جام کند قدحی گر شکند زو نتوان گشت بری مشتری را نرسد لاف که من سیمبرم که نبود و نبود سیمبری سیم بری مشتری بود زلیخا مه کنعانی را سیم بر بود بر سیم بر از زرشمری زهره زخمه زن آخر بشنو زخمه دل بتری غره مشو چنگ کنندت بتری چنگ دل چند از این چنگ و دف و نای شکست وای بر مادر تو گر نکند دل پدری ای عطارد بس از این کاغذ و از حبر و قلم زفتی و لاف و تکبر حیل و پرهنری گر پلنگی به یکی باد چو موشی گردی ور تو شیری به یکی برق ز روبه بتری سر قدم کن چو قلم بر اثر دل می رو که اثرهاست نهان در عدم و بی صوری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۷۳ رو رو ای جان سبک خیز غریب سفری سوی دریای معانی که گرامی گهری برگذشتی ز بسی منزل اگر یادت هست مکن استیزه کز این مصطبه هم برگذری پر فروشوی از این آب و گل و باش سبک پی یاران پریده چه کنی که نپری هین سبو بشکن و در جوی رو ای آب حیات پیش هر کوزه شکن چند کنی کاسه گری زین سر کوه چو سیلاب سوی دریا رو که از این کوه نیاید تن کس را کمری بس کن از شمس مبر نه به غروب و نه شروق که از او گه چو هلالی و گهی چون قمری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۷۴ سحری کرد ندایی عجب آن رشک پری که گریزید ز خود در چمن بی خبری رو به دل کردم و گفتم که زهی مژده خوش که دهد خاک دژم را صفت جانوری همه ارواح مقدس چو تو را منتظرند تو چرا جان نشوی و سوی جانان نپری در مقامی که چنان ماه تو را جلوه کند کفر باشد که از این سو و از آن سو نگری گر تو چون پشه به هر باد پراکنده شوی پس نشاید که تو خود را ز همایان شمری بمترسان دل خود را تو به تهدید خسان که نشاید که خسان را به یکی خس بخری حیله می کرد دلم تا ز غمش سر ببرد گفتم ای ابله اگر سر ببری سر نبری شمس تبریز خیالت سوی من کژ نگریست رفتم از دست و بگفتم که چه شیرین نظری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۷۵ نی تو شکلی دگری سنگ نباشی تو زری سنگ هم بوی برد نیز که زیباگهری دل نهادم که به همسایگیت خانه کنم که بسی نادر و سبز و تر و عالی شجری سبزه ها جمله در این سبزی تو محو شوند من چه گویم که تری تو نماند به تری گرچه چون شیر و شکر با همه آمیخته ای هیچ عقلی نپذیرد ز تو که زین نفری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۷۶ شکنی شیشه مردم گرو از من گیری همه شب عهد کنی روز شکستن گیری شیری و شیرشکن کینه ز خرگوش مکش قادری که شکنی شیر و تهمتن گیری ای سلیمان که به فرمانت بود دیو و پری بی گنه مور چرا بر سر خرمن گیری ننگری هیچ غنی را و یکی عوری را خوش گریبان کشی و گوشه دامن گیری هین مترس ای دل از آن جور که مؤمن آن جاست ای دل ار عاقلی آرام به مؤمن گیری ترک یک قطره کنی ماهی دریا باشی ترک یک حبه کنی ملکت مخزن گیری دور از آبی تو چو روغن چو همه او نشوی چون شدی او پس از آن آب ز روغن گیری ننگ مردانی اگر او به جفا نیزه کشد به سوی او نروی و پی جوشن گیری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۷۷ بر یکی بوسه حقستت که چنان می لرزی ز آنک جان است و پی دادن جان می لرزی از دم و دمدمه آیینه دل تیره شود جهت آینه بر آینه دان می لرزی این جهان روز و شب از خوف و رجا لرزان است چونک تو جان جهانی تو جهان می لرزی چون قماشات تو اندر همه بازار که راست سزدت گر جهت سود و زیان می لرزی تا که نخجیر تو از بیم تو خود چون لرزد که تو صیادی و با تیر و کمان می لرزی تو به صورت مهی اما به نظر مریخی قاصد کشتن خلقی چو سنان می لرزی گه پی فتنه گری چون می خم می جوشی گه چو اعضای غضوب از غلیان می لرزی دل چو ماه از پی خورشید رخت دق دارد تو چرا همچو دل اندر خفقان می لرزی به لطف جان بهاری تو و سرسبزی باغ باز چون برگ تو از باد خزان می لرزی خلق چون برگ و تو باد و همه لرزان تواند ظاهرا صف شکنی و به نهان می لرزی قصر شکری که به تو هر کی رسد شکر کند سقف صبری تو که از بار گران می لرزی چون که قاف یقین راسخ و بی لرزه بود در گمانی تو مگر که چو کمان می لرزی دم فروکش هله ای ناطق ظنی و خمش کز دم فال زنان همچو زنان می لرزی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۷۸ هله تا ظن نبری کز کف من بگریزی حیله کم کن نگذارم که به فن بگریزی جان شیرین تو در قبضه و در دست من است تن بی جان چه کند گر تو ز تن بگریزی گر همه زهرم با خوی منت باید ساخت پس تو پروانه نه ای گر ز لگن بگریزی چون کدو بی خبری زین که گلویت بستم بستم و می کشمت چون ز رسن بگریزی بلبلان و همه مرغان خوش و شاد از چمنند جغد و بوم و جعلی گر ز چمن بگریزی چون گرفتار منی حیله میندیش آن به که شوی مرده و در خلق حسن بگریزی تو که قاف نه ای گر چو که از جا بروی تو زر صاف نه ای گر ز شکن بگریزی جان مردان همه از جان تو بیزار شوند چون مخنث اگر از خوب ختن بگریزی تو چو نقشی نرهی از کف نقاش مکوش وثنی چون ز کف کلک و شمن بگریزی من تو را ماه گرفتم هله خورشید توی در خسوفی گر از این برج و بدن بگریزی تو ز دیوی نرهی گر ز سلیمان برمی وز غریبی نرهی چون ز وطن بگریزی نه خمش کن که مرا با تو هزاران کار است خود سهیلت نهلد تا ز یمن بگریزی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۷۹ ننگ هر قافله در شش دره ابلیسی تو به هر نیت خود مسخره ابلیسی از برای علف دیو تو قربان تنی بز دیوی تو مگر یا بره ابلیسی سره مردا چه پشیمان شده ای گردن نه که در این خوردن سیلی سره ابلیسی شلغم پخته تو امید ببر زان تره زار ز آنک در خدمت نان چون تره ابلیسی نان ببینی تو و حیزانه درافتی در رو عاشق نطفه دیو و نره ابلیسی نیت روزه کنی توبره گوید کای خر سر فروکن خر باتوبره ابلیسی از حقیقت خبرت نیست که چون خواهد بود تو بدان علم و هنر قوصره ابلیسی در غم فربهی گوشت تو لاغر گشتی ناله برداشته چون حنجره ابلیسی کفر و ایمان چه می خور چو سگان قی می کن ز آنک تو مؤمنه و کافره ابلیسی تا دم مرگ و دم غرغره چون سرکه بد ترش و گنده تو چون غرغره ابلیسی گرد آن دایره گرده و خوان پر چو مگس تا قیامت تو که از دایره ابلیسی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۸۰ به حق و حرمت آنکه همگان را جانی قدحی پر کن از آنکه صفتش می دانی همه را زیر و زبر کن نه زبر مان و نه زیر تا بدانند که امروز در این میدانی آتش باده بزن در بنه شرم و حیا دل مستان بگرفت از طرب پنهانی وقت آن شد که دل رفته به ما بازآری عقل ها را چو کبوتر بچگان پرانی نکته می گویی در حلقه مستان خراب خوش بود گنج که درتابد در ویرانی می جوشیده بر این سوختگان گردان کن پیش خامان بنه آن قلیه و آن بورانی چه شدم من تو بگو هم که چه دانم شده ام کی بگوید لب تو حرف بدین آسانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۸۱ گر تو ما را به جفای صنمان ترسانی شکم گرسنگان را تو به نان ترسانی و به دشنام بتم آیی و تهدید دهی مردگان را بنشانی و به جان ترسانی ور به مجنون سقطی از لب لیلی آری همچو مخمورکش از رطل گران ترسانی من که چون دیگ بر آتش ز تبش خشک لبم گوش آنم کم از آن چرب زبان ترسانی گرگ هجران پی من کرد و مرا ننگ آورد گرگ ترسد نه من ار تو به شبان ترسانی باده ای گر تو ز تلخی ویم بیم دهی ساده ای گر مگسان را تو بخوان ترسانی پاکبازند و مقامر که در این جا جمعند نیست تاجر که تو او را به زیان ترسانی چون خیالات لطیفند نه خونند و نه گوشت که تو تیری بزنی یا به کمان ترسانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۸۲ تیغ را گر تو چو خورشید دمی رنده زنی بر سر و سبلت این خنده زنان خنده زنی ژنده پوشیدی و جامه ملکی برکندی پاره پاره دل ما را تو بر آن ژنده زنی هر کی بندی است از این آب و از این گل برهد گر تو یک بند از آن طره بر این بنده زنی ساقیا عقل کجا ماند یا شرم و ادب زان می لعل چو بر مردم شرمنده زنی ماه فربه شود آن سان که نگنجد در چرخ گر تو تابی ز رخت بر مه تابنده زنی ماه می گوید با زهره که گر مست شوی ز آنچ من مست شدم ضرب پراکنده زنی ماه تا ماهی از این ساقی جان سرمستند نقد بستان تو چرا لاف ز آینده زنی خیز کامروز همایون و خوش و فرخنده ست خاصه که چشم بر آن چهره فرخنده زنی سر باز از کله و پاش از این کنده غمی است برهد پاش اگر تیشه بر این کنده زنی هله ای باز کله بازده و پر بگشا وقت آن شد که بر آن دولت پاینده زنی همچو منصور تو بر دار کن این ناطقه را چو زنان چند بر این پنبه و پاغنده زنی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۸۳ چه حریصی که مرا بی خور و بی خواب کنی درکشی روی و مرا روی به محراب کنی آب را در دهنم تلخ تر از زهر کنی زهره ام را ببری در غم خود آب کنی سوی حج رانی و در بادیه ام قطع کنی اشتر و رخت مرا قسمت اعراب کنی گه ببخشی ثمر و زرع مرا خشک کنی گه به بارانش همی سخره سیلاب کنی چون ز دام تو گریزم تو به تیرم دوزی چون سوی دام روم دست به مضراب کنی باادب باشم گویی که برو مست نه ای بی ادب گردم تو قصه آداب کنی گر بباری تو چو باران کرم بر بامم هر دو چشمم ز نم و قطره چو میزاب کنی گه عزلت تو بگویی که چو رهبان گشتی گه صحبت تو مرا دشمن اصحاب کنی گر قصب وار نپیچم دل خود در غم تو چون قصب پیچ مرا هالک مهتاب کنی در توکل تو بگویی که سبب سنت ماست در تسبب تو نکوهیدن اسباب کنی باز جان صید کنی چنگل او درشکنی تن شود کلب معلم تش بی ناب کنی زرگر رنگ رخ ما چو دکانی گیرد لقب زرگر ما را همه قلاب کنی من که باشم که به درگاه تو صبح صادق هست لرزان که مباداش که کذاب کنی همه را نفی کنی بازدهی صد چندان دی دهی و به بهارش همه ایجاب کنی بزنی گردن انجم تو به تیغ خورشید بازشان هم تو فروز رخ عناب کنی چو خمش کرد بگویی که بگو و چو بگفت گویی اش پس تو چرا فتح چنین باب کنی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۸۴ به شکرخنده بتا نرخ شکر می شکنی چه زند پیش عقیق تو عقیق یمنی گلرخا سوی گلستان دو سه هفته بمرو تا ز شرم تو نریزد گل سرخ چمنی گل چه باشد که اگر جانب گردون نگری سرنگون زهره و مه را ز فلک درفکنی حق تو را از جهت فتنه و شور آورده ست فتنه و شور و قیامت نکنی پس چه کنی روی چون آتش از آن داد که دل ها سوزی شکن زلف بدان داد که دل ها شکنی دل ما بتکده ها نقش تو در وی شمنی هر بتی رو به شمن کرده که تو آن منی برمکن تو دل خود از من ازیرا به جفا گر که قاف شود دل تو ز بیخش بکنی در تک چاه زنخدان تو نادر آبی است که به هر چه که درافتم بنماید رسنی در غمت بوالحسنان مذهب و دین گم کردند زان سبب که حسن اندر حسن اندر حسنی زیرکان را رخ تو مست از آن می دارد تا در این بزم ندانند که تو در چه فنی کافری ای دل اگر در جز او دل بندی کافری ای تن اگر بر جز این عشق تنی بی وی ار بر فلکی تو به خدا در گوری هر چه پوشی به جز از خلعت او در کفنی شمس تبریز که در روح وطن ساخته ای جان جان هاست وطن چونک تو جان را وطنی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۸۵ هله آن به که خوری این می و از دست روی تا به هر جا که روی خوشدل و سرمست روی چرخ گردان به تو گردد که تو آب اویی ماه چرخی چه زیان دارد اگر پست روی ماهیی لیک چنان مست توست آن دریا همه دریا ز پی آید چو تو در شست روی صدقات همه شاهان که سوی نیست رود رو سوی هست نهد چون تو سوی هست روی سابق تیزروانی تو در این راه دراز وز ره رفق تو با این دو سه پابست روی کسب عیش ابد آموز ز شمس تبریز تا در آن مجلس عیشی که جنان است روی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۸۶ اگر امشب بر من باشی و خانه نروی یا علی شیر خدا باشی یا خود علوی اندک اندک به جنون راه بری از دم من برهی از خرد و ناگه دیوانه شوی کهنه و پیر شدی زین خرد پیر گریز تا بهار تو نماید گل و گلزار نوی به خیالی به من آیی به خیالی بروی این چه رسوایی و ننگ است زهی بند قوی به ترازوی زر ار راه دهندت غلط است بجوی زر بنه ارزی چو همان حب جوی پیک لابد بدود کیک چو او هم بدود پس کمال تو در آن نیست که یاوه بدوی بهر بردن بدو از هیبت مردن بمدو بهر کعبه بدو ای جان نه ز خوف بدوی باش شب ها بر من تا به سحر تا که شبی مه برآید برهی از ره و همراه غوی همه کس بیند رخساره مه را از دور خنک آن کس که برد از بغل مه گروی مه ز آغاز چو خورشید بسی تیغ کشد که ببرم سر تو گر تو از این جا نروی چون ببیند که سر خویش نمی گیرد او گوید او را که حریفی و ظریفی و روی من توام ور تو نیم یار شب و روز توام پدر و مادر و خویش تو به منهاج سوی چه شود گر من و تو بی من و تو جمع شویم فرد باشیم و یکی کوری چشم ثنوی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۸۷ بده ای کف تو را قاعده لطف افزایی کف دریا چه کند خواجه به جز دریایی چون تو خواهی که شکرخایی غلط اندازی ز پی خشم رهی ساعد و کف می خایی صنما مغلطه بگذار و مگو تا فردا چون توی پای علم نقد که را می پایی ترشم گفتی و پیش شکر بی حد تو عسل و قند چه دارند به جز سرکایی گرچه من روترشم لیک خم سرکه نیم ورچه هر جا بروم لیک نیم هرجایی گر تو خوبی و منم آینه روی خوشت پیش رو دار مرا چونک جهان آرایی نی غلط گفتم سرمست بدم زفت زدم کی بود آینه را با رخ تو گنجایی نو فسونی است مرا سخت عجب پیشتر آ تا به گوش تو فروخوانم ای بینایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۸۸ به شکرخنده اگر می ببرد جان ز کسی می دهد جان خوشی پرطربی پرهوسی گه سحر حمله برد بر همه چون خورشیدی گه به شب گشت کند بر دل و جان چون عسسی گه یکی تنگ شکربار کند بهر نثار گه شود طوطی جان گر بچشد زان مگسی گه مدرس شود و درس کند بر سر صدر تا شود کن فیکون صدر جهان مرتبسی گه دمد یک نفسی عیسی مریم سازد تا گواه نفسش باشد عیسی نفسی گه خسی را بکشد سرمه جان در دیده گه نماید دو جهان در نظرش همچو خسی متزمن نظری داری و هرچ آید پیش هم بر آن چفسد و حمله نبرد پیش و پسی صالح او آمد و این هر دو جهان یک اشتر ما همه نعره زنان زنگله همچون جرسی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۸۹ ای که تو چشمه حیوان و بهار چمنی چو منی تو خود خود را کی بگوید چو منی من شبم تو مه بدری مگریز از شب خویش مه کی باشد که تو خورشید دو صد انجمی پاسبان در تو ماه برین بام فلک تو که در مقعد صدقی چو شه اندر وطنی ماه پیمانه عمر است گهی پر گه نیم تو به پیمانه نگنجی تو نه عمر زمنی هر کی در عهد تو از جور زمانه گله کرد سزد ار کفش جفا بر دهن او بزنی کاین زمانه چو تن است و تو در او چون جانی جان بود تن نبود تن چو تو جان جان تنی سجده کردند ملایک تن آدم را زود پرتو جان تو دیدند در آن جسم سنی اهرمن صورت گل دید و سرش سجده نکرد چوب رد بر سرش آمد که برو اهرمنی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹۰ سخن تلخ مگو ای لب تو حلوایی سر فروکن به کرم ای که بر این بالایی هر چه گویی تو اگر تلخ و اگر شور خوش است گوهر دیده و دل جانی و جان افزایی نه به بالا نه به زیری و نه جان در جهت است شش جهت را چه کنم در دل خون پالایی سر فروکن که از آن روز که رویت دیدم دل و جان مست شد و عقل و خرد سودایی هر کی او عاشق جسم است ز جان محروم است تلخ آید شکر اندر دهن صفرایی ای که خورشید تو را سجده کند هر شامی کی بود کز دل خورشید به بیرون آیی آفتابی که ز هر ذره طلوعی داری کوه ها را جهت ذره شدن می سایی چه لطیفی و ز آغاز چنان جباری چه نهانی و عجب این که در این غوغایی گر خطا گفتم و مقلوب و پراکنده مگیر ور بگیری تو مرا بخت نوم افزایی صورت عشق توی صورت ما سایه تو یک دمم زشت کنی باز توام آرایی می نماید که مگر دوش به خوابت دیدم که من امروز ندارم به جهان گنجایی ساربانا بمخوابان شتر این منزل نیست همرهان پیش شدستند که را می پایی هین خمش کن که ز دم آتش دل شعله زند شعله دم می زند این دم تو چه می فرمایی شمس تبریز چو در شمس فلک درتابد تابش روز شود از وی نابینایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹۱ هر کی از نیستی آید به سوی او خبری اندر او از بشریت بنماید اثری التفاتی نبود همت او را به علل گر علل گیرد جمله ز علی تا به ثری هر کسی که متلاشی شود و محو ز خویش به سوی او کند از عین حقیقت نظری جوهری بیند صافی متحلی به حلل متمکن شده در کالبد جانوری تو به صورت چه قناعت کنی از صحبت او رو دگر شو تو به تحقیق که او شد دگری بشنو شکر وی از من که به جان و سر تو که بدان لطف و حلاوت نچشیدم شکری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹۲ ای شه جاودانی وی مه آسمانی چشمه زندگانی گلشن لامکانی تا زلال تو دیدم قصه جان شنیدم همچو جان ناپدیدم در تک بی نشانی عاشق مشک خوش بو می کند صید آهو می رود مست هر سو یا تواش می دوانی ای شکر بنده تو زان شکرخنده تو ای جهان زنده از تو غرقه زندگانی روز شد های مستان بشنوید از گلستان می کند مرغ دستان شیوه دلستانی شیوه یاسمین کن سر بجنبان چنین کن خانه پرانگبین کن چون شکر می فشانی نرگست مست گشته جنیی یا فرشته با شکر درسرشته غنچه گلستانی با چنین ساقی حق با خودی کفر مطلق می زند جان معلق با می رایگانی روز و شب ای برادر مست و بی خویش خوشتر مست الله اکبر کش نبوده است ثانی نام او جان جان ها یاد او لعل کان ها عشق او در روان ها هم امان هم امانی چون برم نام او را دررسد بخت خضرا اسم شد پس مسما بی دوی بی توانی چند مستند پنهان اندر این سبز میدان می روم سوی ایشان با تو گفتم تو دانی جان ویسند و رامین سخت شیرین شیرین مفخر آل یاسین وز خدا ارمغانی تو اگر می شتابی سوی مرغان آبی آب حیوان بیابی قلزم شادمانی چرب و شیرین بخوردی عیش و عشرت بکردی سوی عشق آی یک شب هم ببین میزبانی ما هم از بامدادان بیخود و مست و شادان ای شه بامرادان مستمان می کشانی با ظریفان و خوبان تا به شب پای کوبان وز می پیر رهبان هر دمی دوستگانی این قدح می شتابد تا شما را بیابد در دل و جان بتابد از ره بی دهانی ای که داری تو فهمی قبض کن قبض اعمی غیر این نیست چیزی تو مباش امتحانی غیر این نیست راهی غیر این نیست شاهی غیر این نیست ماهی غیر این جمله فانی نی خمش کن خمش کن رو به قاصد ترش کن ترک اصحاب هش کن باده خور در نهانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹۳ قدر غم گر چشم سر بگریستی روز و شب ها تا سحر بگریستی آسمان گر واقفستی زین فراق انجم و شمس و قمر بگریستی زین چنین عزلی شه ار واقف شدی بر خود و تاج و کمر بگریستی گر شب گردک بدیدی این طلاق بر کنار و بوسه بربگریستی گر شراب لعل دیدی این خمار بر قنینه و شیشه گر بگریستی گر گلستان واقفستی زین خزان برگ گل بر شاخ تر بگریستی مرغ پران واقفستی زین شکار سست کردی بال و پر بگریستی گر فلاطون را هنر نفریفتی نوحه کردی بر هنر بگریستی روزن ار واقف شدی از دود مرگ روزن و دیوار و در بگریستی کشتی اندر بحر رقصان می رود گر بدیدی این خطر بگریستی آتش این بوته گر ظاهر شدی محتشم بر سیم و زر بگریستی رستم ار هم واقفستی زین ستم بر مصاف و کر و فر بگریستی این اجل کر است و ناله نشنود ور نه با خون جگر بگریستی دل ندارد هیچ این جلاد مرگ ور دلش بودی حجر بگریستی گر نمودی ناخنان خویش مرگ دست و پا بر همدگر بگریستی وقت پیچاپیچ اگر حاضر شدی ماده بز بر شیر نر بگریستی مادر فرزندخوار آمد زمین ور نه بر مرگ پسر بگریستی جان شیرین دادن از تلخی مرگ گر شدی پیدا شکر بگریستی داندی مقری که عرعر می کند ترک کردی عر و عر بگریستی گر جنازه واقفستی زین کفن این جنازه بر گذر بگریستی کودک نوزاد می گرید ز نقل عاقلستی بیشتر بگریستی لیک بی عقلی نگرید طفل نیز ور نه چشم گاو و خر بگریستی با همه تلخی همین شیرین ما چاره دیدی چون مطر بگریستی زان که شیرین دید تلخی های مرگ زان چه دید آن دیده ور بگریستی که گذشت آن من و رفت آنچ رفت کو خبر تا زین خبر بگریستی تیر زهرآلود کآمد بر جگر بر سپر جستی سپر بگریستی زیر خاکم آن چنانک این جهان شاید ار زیر و زبر بگریستی هین خمش کن نیست یک صاحب نظر ور بدی صاحب نظر بگریستی شمس تبریزی برفت و کو کسی تا بر آن فخرالبشر بگریستی عالم معنی عروسی یافت زو لیک بی او این صور بگریستی این جهان را غیر آن سمع و بصر گر بدی سمع و بصر بگریستی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹۴ با چنین رفتن به منزل کی رسی با چنین خصلت به حاصل کی رسی بس گران جانی و بس اشتردلی در سبک روحان یک دل کی رسی با چنین زفتی چگونه کم زنی با چنین وصلت به واصل کی رسی چونک اندر سر گشادی نیستت در گشاد سر مشکل کی رسی همچو آبی اندر این گل مانده ای پس به پاک از آب و از گل کی رسی بگذر از خورشید وز مه چون خلیل ور نه در خورشید کامل کی رسی چون ضعیفی رو به فضل حق گریز ز آنک بی مفضل به مفضل کی رسی بی عنایت های آن دریای لطف از چنین موجی به ساحل کی رسی بی براق عشق و سعی جبرییل چون محمد در منازل کی رسی بی پناهان را پناه خود کنی در پناه شاه مقبل کی رسی پیش بسم الله بسمل شو تمام ور نه چون مردی به بسمل کی رسی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹۵ چاره ای کو بهتر از دیوانگی بسکلد صد لنگر از دیوانگی ای بسا کافر شده از عقل خویش هیچ دیدی کافر از دیوانگی رنج فربه شد برو دیوانه شو رنج گردد لاغر از دیوانگی در خراباتی که مجنونان روند زود بستان ساغر از دیوانگی اه چه محرومند و چه بی بهره اند کیقباد و سنجر از دیوانگی شاد و منصورند و بس بادولتند فارسان لشکر از دیوانگی برروی بر آسمان همچون مسیح گر تو را باشد پر از دیوانگی شمس تبریزی برای عشق تو برگشادم صد در از دیوانگی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹۶ قره العین منی ای جان بلی ماه بدری گرد ما گردان بلی صد هزاران آفرین بر روی تو می فرستد حوری و رضوان بلی ای چراغ و مشعله هفت آسمان خاکیان را آمدی مهمان بلی از کمال رحمت و شاهنشهی گنج آید جانب ویران بلی سرو رحمت چون خرامان شد به باغ یابد ابلیس لعین ایمان بلی چون شکستی شیشه درویش را واجب آید دادن تاوان بلی ملک بخشد مالک الملک از کرم علم بخشد علم القرآن بلی آفتابی چون ز مشرق سر زند ذره ها آیند در جولان بلی جاء ربک و الملایک چون رسید هر محال اکنون شود امکان بلی در فتوح فتحت ابوابها گرددت دشوارها آسان بلی امشب ای دلدار خواب آلود من خواب را رانی ز نرگسدان بلی چشم نرگس چون به ترک خواب گفت بر خورد از فرجه بستان بلی مغز خود را چون ز غفلت پاک روفت بو برد از گلبن و ریحان بلی روز تا شب مست و شب تا روز مست سخت شیرین باشد این دوران بلی بلبلا بر منبر گلبن بگو هست محسن درخور احسان بلی چون فزون شد اشتهای مستمع سنگ آرد منطق لقمان بلی از دیار مصر مر یعقوب را ریح یوسف شد سوی کنعان بلی گر خمش باشی و سر پنهان کنی سر شود پیدا از آن سلطان بلی خامشی صبر آمد و آثار صبر هر فرج را می کشد از کان بلی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹۷ بوی باغ و گلستان آید همی بوی یار مهربان آید همی از نثار جوهر یارم مرا آب دریا تا میان آید همی با خیال گلستانش خارزار نرمتر از پرنیان آید همی از چنین نجار یعنی عشق او نردبان آسمان آید همی جوع کلبم را ز مطبخ های جان لحظه لحظه بوی نان آید همی زان در و دیوارهای کوی دوست عاشقان را بوی جان آید همی یک وفا می آر و می بر صد هزار این چنین را آن چنان آید همی هر که میرد پیش حسن روی دوست نابمرده در جنان آید همی کاروان غیب می آید به عین لیک از این زشتان نهان آید همی نغزرویان سوی زشتان کی روند بلبل اندر گلبنان آید همی پهلوی نرگس بروید یاسمین گل به غنچه خوش دهان آید همی این همه رمز است و مقصود این بود کان جهان اندر جهان آید همی همچو روغن در میان جان شیر لامکان اندر مکان آید همی همچو عقل اندر میان خون و پوست بی نشان اندر نشان آید همی وز ورای عقل عشق خوبرو می به کف دامن کشان آید همی وز ورای عشق آن کش شرح نیست جز همین گفتن که آن آید همی بیش از این شرحش توان کردن ولیک از سوی غیرت سنان آید همی تن زنم زیرا ز حرف مشکلش هر کسی را صد گمان آید همی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹۸ هر دم ای دل سوی جانان می روی وز نظرها سخت پنهان می روی جامه ها را چاک کردی همچو ماه در پی خورشید رخشان می روی ای نشسته با حریفان بر زمین وز درون بر هفت کیوان می روی پیش مهمانان به صورت حاضری سوی صورتگر به مهمان می روی چون قلم بر دست آن نقاش چست در میان نقش انسان می روی همچو آبی می روی در زیر کاه آب حیوانی به بستان می روی در جهان غمگین نماندی گر تو را چشم دیدی چون خرامان می روی ای دریغا خلق دیدی مر تو را چون نهان از جمله خلقان می روی حال ما بنگر ببر پیغام ما چون به پیش تخت سلطان می روی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹۹ بار دیگر عزم رفتن کرده ای بار دیگر دل چو آهن کرده ای نی چراغ عشرت ما را مکش در چراغ ما تو روغن کرده ای الله الله کاین جهان از روی خود پرگل و نسرین و سوسن کرده ای الله الله تا نگوید دشمنی دوستی و کار دشمن کرده ای الله الله بندگان را جمع دار ای که عالم را تو روشن کرده ای بار دیگر تو به یک سو می نهی عشقبازی ها که با من کرده ای الله الله کز نثار آستین نفس بد را پاکدامن کرده ای کان زرکوبان صلاح الدین که تو همچو مه از سیم خرمن کرده ای # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۰۰ بوی مشکی در جهان افکنده ای مشک را در لامکان افکنده ای صد هزاران غلغله زین بوی مشک در زمین و آسمان افکنده ای از شعاع نور و نار خویشتن آتشی در عقل و جان افکنده ای از کمال لعل جان افزای خویش شورشی در بحر و کان افکنده ای تو نهادی قاعده عاشق کشی در دل عاشق کشان افکنده ای صد هزاران روح رومی روی را در میان زنگیان افکنده ای با یقین پاکشان بسرشته ای چونشان اندر گمان افکنده ای چون به دست خویششان کردی خمیر چونشان در قید نان افکنده ای هم شکار و هم شکاری گیر را زیر این دام گران افکنده ای پردلان را همچو دل بشکسته ای بی دلان را در فغان افکنده ای جان سلطان زادگان را بنده وار پیش عقل پاسبان افکنده ای # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۰۱ فارغم گر گشت دل آواره ای از جهان تا کم بود غمخواره ای آفتاب عشق تو تابنده باد تا بریزد هر کجا استاره ای آفتابی کو به کوه طور تافت پاره گشت و لعل شد هر پاره ای تابشش بر چادر مریم رسید طفل گویا گشت در گهواره ای هر کی او منکر شود خورشید را کور اصلی را نباشد چاره ای چون عصای عشق او بر دل بزد صد هزاران چشمه بین از خاره ای چشم بد گرچه که آن چشم من است دور بادا از چنین رخساره ای صد دکان مکر در بازار عشق این چنین در بست از مکاره ای شمس تبریزی به پیش چشم تو حلقه حلقه هر کجا سحاره ای # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۰۲ ای درآورده جهانی را ز پای بانگ نای و بانگ نای و بانگ نای چیست نی آن یار شیرین بوسه را بوسه جای و بوسه جای و بوسه جای آن نی بی دست و پا بستد ز خلق دست و پای و دست و پای و دست پای نی بهانه ست این نه بر پای نی است نیست الا بانگ پر آن همای خود خدای است این همه روپوش چیست می کشد اهل خدا را تا خدای ما گدایانیم و الله الغنی از غنی دان آنچ بینی با گدای ما همه تاریکی و الله نور ز آفتاب آمد شعاع این سرای در سرا چون سایه آمیز است نور نور خواهی زین سرا بر بام آی دلخوشی گاهی و گاهی تنگ دل دل نخواهی تنگ رو زین تنگنای # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۰۳ باوفا یارا جفا آموختی این جفا را از کجا آموختی کو وفاهای لطیفت کز نخست در شکار جان ما آموختی هر کجا زشتی جفاکاری رسید خوبیش دادی وفا آموختی ای دل از عالم چنین بیگانگی هم ز یار آشنا آموختی جانت گر خواهد صنم گویی بلی این بلی را زان بلا آموختی عشق را گفتم فروخوردی مرا این مگر از اژدها آموختی آن عصای موسی اژدرها بخورد تو مگر هم زان عصا آموختی ای دل ار از غمزه اش خسته شدی از لبش آخر دوا آموختی شکر هشتی و شکایت می کنی از یکی باری خطا آموختی زان شکرخانه مگو الا که شکر آن چنان کز انبیا آموختی این صفا را از گله تیره مکن کاین صفا از مصطفی آموختی هر چه خلق آموختت زان لب ببند جمله آن شو کز خدا آموختی عاشقا از شمس تبریزی چو ابر سوختی لیکن ضیا آموختی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۰۴ عاقبت از عاشقان بگریختی وز مصاف ای پهلوان بگریختی سوی شیران حمله بردی همچو شیر همچو روبه از میان بگریختی قصد بام آسمان می داشتی از میان نردبان بگریختی تو چگونه دارویی هر درد را کز صداع این و آن بگریختی پس روی انبیا چون می کنی چون ز تهدید خسان بگریختی مرده رنگی و نداری زندگی مرده باشی چون ز جان بگریختی دستمزد شادمانی صبر توست رو که وقت امتحان بگریختی صبر می کن در حصار غم کنون چون ز بانگ پاسبان بگریختی کی ببینی چشم تیرانداز را چون ز تیر خرکمان بگریختی زخم تیغ و تیر چون خواهی کشید چون تو از زخم زبان بگریختی رو خمش کن بی نشانی خامشی است پس چرا سوی نشان بگریختی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۰۵ اندرآ در خانه یارا ساعتی تازه کن این جان ما را ساعتی این حریفان را بخندان لحظه ای مجلس ما را بیارا ساعتی تا ببیند آسمان در نیم شب آفتاب آشکارا ساعتی تا ز قونیه بتابد نور عشق تا سمرقند و بخارا ساعتی روز کن شب را به یک دم همچو صبح بی درنگ و بی مدارا ساعتی تا ز سینه برزند آن آفتاب همچو آب از سنگ خارا ساعتی تا ز دارالملک دل برهم زند ملک نوشروان و دارا ساعتی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۰۶ گوید آن دلبر که چون همدل شدی با هوس همراه و هم منزل شدی از میان نقش ها پنهان شدی در جهان جان ها حاصل شدی هم برآوردی سر از لطف خدا هم به شمشیر خدا بسمل شدی پیش آتش رو تو از نقصان مترس چونک از آتش چنین کامل شدی عشرت دیوانگان را دیده ای ننگ بادت باز چون عاقل شدی چون نه ای حیوان چه مست سبزه ای چون نمردی چون در آب و گل شدی آستین شه صلاح الدین بگیر ور نگیری باطل باطل شدی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۰۷ آفتابا سوی مه رویان شدی چرخ را چون ذره ها برهم زدی آتشی در کفر و ایمان شعله زد چون بگستردی تو دین بیخودی پست و بالا عشق پر شد همچو بحر چشمه چشمه جوش جوش سرمدی عالمی پرآتش عشاق بود بر سر آتش تو آتش آمدی هر سحرگه پیش قانون های تو سجده آرد دین پاک احمدی بی وجودی گر تو را نقصان نهد بی وجودان را چه نیکی یا بدی خاک پای شمس تبریزی ببوس تا برآری سر ز سعد و اسعدی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۰۸ باوفاتر گشت یارم اندکی خوش برآمد دی نگارم اندکی دی بخندید آن بهار نیکوان گشت خندان روزگارم اندکی خوش برآمد آن گل صدبرگ من سبزتر شد سبزه زارم اندکی صبحدم آن صبح من زد یک نفس زان نفس من برقرارم اندکی ابر من دی بر لب دریا نشست خاک شو تا بر تو بارم اندکی خوش ببارم خاک را گل ها دهم باش کاندر دست خارم اندکی مهلتم ده خوش به خوش از سر مرو صبر کن تا سر بخارم اندکی نی غلط گفتم که اندر عشق او کافرم گر صبر دارم اندکی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۰۹ هست امروز آنچ می باید بلی هست نقل و باده بی حد بلی هست ای ساقی خوب از بامداد کان شیرینی بنامیزد بلی آفتاب امروز گشته ست از پگاه ساقی صد زهره و فرقد بلی شد عطارد مست و اشکسته قلم لوح شست از هوز و ابجد بلی مطرب ناهید بربط می نواخت هر چه می گفت آن چنان آمد بلی دفتر عشقش چو برخواند خرد پرشکر گردد دل کاغذ بلی گشت حاصل آرزوی دل نعم گشت هر سعدی کنون اسعد بلی چونک سلطان ملاحت داد داد داد بستانیم از هر دد بلی بس کنم کاین قصه ای بی منتهاست کز سخن دیگر سخن زاید بلی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۱۰ باز گردد عاقبت این در بلی رو نماید یار سیمین بر بلی ساقی ما یاد این مستان کند بار دیگر با می و ساغر بلی نوبهار حسن آید سوی باغ بشکفد آن شاخه های تر بلی طاق های سبز چون بندد چمن جفت گردد ورد و نیلوفر بلی دامن پر خاک و خاشاک زمین پر شود از مشک و از عنبر بلی آن بر سیمین و این روی چو زر اندرآمیزند سیم و زر بلی این سر مخمور اندیشه پرست مست گردد زان می احمر بلی این دو چشم اشکبار نوحه گر روشنی یابد از آن منظر بلی گوش ها که حلقه در گوش وی است حلقه ها یابند از آن زرگر بلی شاهد جان چون شهادت عرضه کرد یابد ایمان این دل کافر بلی چون براق عشق از گردون رسید وارهد عیسی جان زین خر بلی جمله خلق جهان در یک کس است او بود از صد جهان بهتر بلی من خمش کردم و لیکن در دلم تا ابد روید نی و شکر بلی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۱۱ طبع چیزی نو به نو خواهد همی چیز نو نو راهرو خواهد همی سر نو خواهی که تا خندان شود سر دو گوش سرشنو خواهد همی جان پاکان طالب جان زر است جان حیوان کاه و جو خواهد همی گفته مستان ساقیا هل من مزید ساقی از مستان گرو خواهد همی رو به سر چون سیل تا بحر حیات جوی کن کان آب گو خواهد همی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۱۲ با من ای عشق امتحان ها می کنی واقفی بر عجزم اما می کنی ترجمان سر دشمن می شوی ظن کژ را در دلش جا می کنی هم تو اندر بیشه آتش می زنی هم شکایت را تو پیدا می کنی تا گمان آید که بر تو ظلم رفت چون ضعیفان شور و شکوی می کنی آفتابی ظلم بر تو کی کند هر چه می خواهی ز بالا می کنی می کنی ما را حسود همدگر جنگ ما را خوش تماشا می کنی عارفان را نقد شربت می دهی زاهدان را مست فردا می کنی مرغ مرگ اندیش را غم می دهی بلبلان را مست و گویا می کنی زاغ را مشتاق سرگین می کنی طوطی خود را شکرخا می کنی آن یکی را می کشی در کان و کوه وین دگر را رو به دریا می کنی از ره محنت به دولت می کشی یا جزای زلت ما می کنی اندر این دریا همه سود است و داد جمله احسان و مواسا می کنی این سر نکته است پایانش تو گوی گرچه ما را بی سر و پا می کنی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۱۳ باز چون گل سوی گلشن می روی با توام گرچه که بی من می روی صدزبان شد سوسن اندر شرح تو گلرخا خوش سوی سوسن می روی سوی مستان با دو لعل می فروش از برای باده دادن می روی شاهدان استاره وار اندر پیت تو بکش چون ماه روشن می روی در کی خواهی آتشی دیگر زدن با دل چون سنگ و آهن می روی آفتابا ذره ام رقصان تو پیش تو چون سوی روزن می روی تا درآرد شمس تبریزی به چشم سرمه وار ای دل به هاون می روی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۱۴ ناگهان اندر دویدم پیش وی بانگ برزد مست عشق او که هی هیچ می دانی چه خون ریز است او چون توی را زهره کی بوده ست کی شکران در عشق او بگداختند سربریده ناله کن مانند نی پاک کن رگ های خود در عشق او تا نبرد تیغ او پایت ز پی بر گلستانش گدازان شو چو برف تا برآرد صد بهار از ماه دی یا درآ و نرم نرمک مرده شو تا تو را گویند ای قیوم حی حبس کن مر شیره را در خنب حق تا بجوشد وارهد از نیک و بی شمس تبریزی بیا در من نگر تا ببینی مر مرا معدوم شی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۱۵ خوش بود گر کاهلی یک سو نهی وز همه یاران تو زوتر برجهی هست سرتیزی شعار شیر نر هست دم داری در این ره روبهی برفروز آتش زنه در دست توست یوسفت با توست اگر خود در چهی گر غروب آمد به گور اندرشدی باز طالع شو ز مشرق چون مهی گرم شد آن یخ ز جنبش بس گداخت پس بجنب ای قد تو سرو سهی برجهان تو اسب را ترکانه زود که به گوش توست خوب خرگهی سارعوا فرمود پس مردانه رو گفت شاهنشاه جان نبود تهی همچو زهره ناله کن هر صبحگاه وآنگه از خورشید بین شاهنشهی بدر هر شب در روش لاغرتر است بعد کاهش یافت آن مه فربهی وقت دوری شاه پروردت به لطف تا چه ها بخشد چو باشی درگهی بس کن آخر توبه کردی از مقال در خموشی هاست دخل آگهی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۱۶ مرحبا ای پرده تو آن پرده ای کز جهان جان نشان آورده ای برگذر از گوش و بر جان ها بزن ز آنک جان این جهان مرده ای درربا جان را و بر بالا برو اندر آن عالم که دل را برده ای ماه خندانت گواهی می دهد کان شراب آسمانی خورده ای جان شیرینت نشانی می دهد کز الست اندر عسل پرورده ای سبزه ها از خاک بررستن گرفت تا نماید کشت ها که کرده ای # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۱۷ هیچ خمری بی خماری دیده ای هیچ گل بی زخم خاری دیده ای در گلستان جهان آب و گل بی خزانی نوبهاری دیده ای چونک غم پیش آیدت در حق گریز هیچ چون حق غمگساری دیده ای کار حق کن بار حق کش جز ز حق هیچ کس را کار و باری دیده ای هیچ دل را بی صقال لطف او در تجلی بی غباری دیده ای بی جمال خوب دلدار قدیم جز خیالی دل فشاری دیده ای از نشاط صرف ناآمیخته شرح ده ای دل تو باری دیده ای در جهان صاف بی درد و دغل بی خطر ایمن مطاری دیده ای چون سگ کهف آی در غار وفا ای شکاری چون شکاری دیده ای لب ببند و چشم عبرت برگشا چونک دیده اعتباری دیده ای شمس تبریزی بگیرد دست تو گر ز چشم بد عثاری دیده ای # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۱۸ می زنم حلقه در هر خانه ای هست در کوی شما دیوانه ای مرغ جان دیوانه آن دام شد دام عشق دلبری دردانه ای عقل ها نعره زنان کآخر کجاست در جنون دریادلی مردانه ای ای خدا مجنون آن لیلی کجاست تا به گوشش دردمیم افسانه ای زانکه گوش عقل نامحرم بود از فسون عاشقان بیگانه ای سلسله زلفی که جان مجنون او است میل دارد با شکسته شانه ای شهر ما پرفتنه و پرشور شد الغیاث از فتنه فتانه ای زوتر ای قفال مفتاحی بساز کز فرج باشد ورا دندانه ای هین خمش کن کژ مرو فرزین نه ای کی چو فرزین کژ رود فرزانه ای # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۱۹ گر سران را بی سری درواستی سرنگونان را سری درواستی از برای شرح آتش های غم یا زبانی یا دلی برجاستی یا شعاعی زان رخ مهتاب او در شب تاریک غم با ماستی یا کسی دیگر برای همدمی هم از آن رو بی سر و بی پاستی گر اثر بودی از آن مه بر زمین ناله ها از آسمان برخاستی ور نه دست غیر تستی بر دهان راست و چپ بی این دهان غوغاستی گر از آن در پرتوی بر دل زدی یا به دریا یا خود او دریاستی ور نه غیرت خاک زد در چشم دل چشمه چشمه سوی دریاهاستی نیست پروای دو عالم عشق را ور نه ز الا هر دو عالم لاستی عشق را خود خاک باشی آرزو است ور نه عاشق بر سر جوزاستی تا چو برف این هر دو عالم در گداز ز آتش عشق جحیم آساستی اژدهای عشق خوردی جمله را گر عصا در پنجه موساستی لقمه ای کردی دو عالم را چنانک پیش جوع کلب نان یکتاستی پیش شمس الدین تبریز آمدی تا تجلی هاش مستوفاستی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۲۰ ای بهار سبز و تر شاد آمدی وی نگار سیمبر شاد آمدی درفکندی در سر و جان فتنه ای ای حیات جان و سر شاد آمدی درفکن اندر دماغ مرد و زن صد هزاران شور و شر شاد آمدی از بر سیمین تو کارم زر است ای بلای سیم و زر شاد آمدی پای خود بر تارک خورشید نه ای تو خورشید و قمر شاد آمدی لعل گوید از میان کان تو را سوی آن کوه و کمر شاد آمدی شمس تبریزی که عالم از رخت هست مست و بی خبر شاد آمدی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۲۱ ساقی این جا هست ای مولا بلی ره دهد ما را بر آن بالا بلی پیش آن لب های آری گوی او بنده گردد شکر و حلوا بلی هست چشمش قلزم مستی نعم هست جعدش مایه سودا بلی این همه بگذشت آن سرو سهی خوش برآید همچو گل با ما بلی چون بخسبم زیر سایه نخل او من شوم شیرین تر از خرما بلی هم عسس هم دزد ای جان هر شبی سیم دزدد زان قمرسیما بلی چون برآید آفتاب روی او دزد گردد عاجز و رسوا بلی ناشتاب آن کس که او حلوا خورد در دماغ او کند صفرا بلی بس کن آن کس کو سری پنهان کند روید از سر گلشن اخفیٰ بلی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۲۲ هم تو شمعی هم تو شاهد هم تو می هم بهاری در میان ماه دی هر طرف از عشق تو پر سوخته آفتاب و صد هزاران همچو دی چون همیشه آتشت در نی فتد رفت شکر زین هوس در جان نی سر بریدی صد هزاران را به عشق زهره نی جان را که گوید های و هی عاشقان سازیده اند از چشم بد خانه ها زیر زمین چون شهر ری نیست از دانش بتر اشکنجه ای وای آنک ماند اندر نیک و بی آن زنان مصر اندر بیخودی زخم ها خورده نکرده وای وی در شب معراج شاه از بیخودی صدهزاران ساله ره را کرده طی برشکن از باده های بیخودان تخته بندی ز استخوان و عرق و پی شمس تبریزی تو ما را محو کن ز آنک تو چون آفتابی ما چو فی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۲۳ باد بین اندر سرم از باده ای نوش کردم از کف شه زاده ای جان چو اندر باده او غوطه خورد بر سر آمد تابناکی ساده ای چشم جان می دید نقشی بوالعجب هر طرف زیبانگاری شاده ای هر دو گامی مست عشقی خفته ای بر سر او ساقیی استاده ای زان هوس شد پای دل ها بسته ای زان طرب شد پر جان بگشاده ای نوش نوش مستیان بر عرش رفت تا گرو شد زهد را سجاده ای شمس تبریزی سر این دولت است در نهان او دولتی آماده ای # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۲۴ آه از عشق جمال حوره ای کو گرفت از عاشقانش دوره ای زندگی نوبه نو از کشتنش صحتی تازه شد از رنجوره ای گر گهر داری ببین حال مرا در تک دریا ز دریا دوره ای گفتم ای عقلم کجایی عقل گفت چون شدم می چون کنم انگوره ای جان بسوز و سرمه کن خاکسترش تا نماند در دو عالم کوره ای تا کند جان های بی جان در سماع گرد آن شهد ازل زنبوره ای تا کند آن شمس تبریزی به حق جمله ویران هات را معموره ای # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۲۵ ای دلی کز گلشکر پرورده ای ای دلی کز شیر شیران خورده ای وی دلی کز عقل اول زاده ای حاتم از دست سلیمان برده ای طاقت عشقت ندارد هیچ جان این چه جان است این چه جان آورده ای آفتابی کآفتاب از عکس او است زیر دامن طرفه پنهان کرده ای هم چراغ صد هزاران ظلمتی هم مسیح صد هزاران مرده ای این شرابی را که ساقی گشته ای از کدام انگورها افشرده ای هم زمستان جهان را میوه ای دستگیر صد هزار افسرده ای کار زرکوبان چو زر کردی چو زر شه صلاح الدین که تو صدمرده ای # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۲۶ گر در آب و گر در آتش می روی آن نمی دانم برو خوش می روی در رخت پیداست والله رنگ او رو که سوی یار مه وش می روی نقش ها را پشت و پایی می زنی سوی نقش نامنقش می روی ذوق جان ها می زند بر جان تو مست و دست انداز و سرکش می روی در پی تو می دود اقبال رو گر به عرش و گر به مفرش می روی آنک در سر داری از سودای یار چه عجب گر تو مشوش می روی شه صلاح الدین برآ زین شش جهت گرچه ظاهر اندر این شش می روی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۲۷ ز کجا آمده ای می دانی ز میان حرم سبحانی یاد کن هیچ به یادت آید آن مقامات خوش روحانی پس فراموش شدستت آن ها لاجرم خیره و سرگردانی جان فروشی به یکی مشتی خاک این چه بیع است بدین ارزانی بازده خاک و بدان قیمت خود نی غلامی ملکی سلطانی جهت تو ز فلک آمده اند خوبرویان خوش پنهانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۲۸ آنچ در سینه نهان می داری درنیابند چه می پنداری خفته پنداشته ای دل ها را که خدایت دهدا بیداری هر درخت آنچ که دارد در دل آن بدیده ست گلی یا خاری ای چو خفاش نهان گشته ز روز تا ندانند که تو بیماری به خدا از همگان فاشتری گرچه در پیشگه اسراری پیش خورشید همان خفاشی گرچه ز اندیشه چو بوتیماری چنگ اگرچه که ننالد دانند کو چه شکل است به وقت زاری ور بنالد ز غمی هم دانند کو ندارد صفت هشیاری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۲۹ ای خیالی که به دل می گذری نی خیالی نی پری نی بشری اثر پای تو را می جویم نه زمین و نه فلک می سپری گر ز تو باخبران بی خبرند نه تو از بی خبران باخبری مونس و یار دلی یا تو دلی تو مقیم نظری یا نظری ایها الخاطر فی مکرمه قف زمانا بخداء البصر لا تعجل به مرور و نوی بدل اللیل بضؤ السحر حسن تدبیرک قد صاغ لنا الهیولی به حسان الصور گر صور جان و هیولی خرد است عشق تو دیگر و تو خود دگری این هیولی پدر صورت هاست ای تو کرده پدران را پدری نی هیولای همه آبی بود چه کند آب چو آبش ببری گر هیولا و صور جان افزاست دگرم عشوه مده تو دگری از هیولا است صور ریگ روان ریگ را هرزه چرا می شمری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۳۰ تو چرا جمله نبات و شکری تو چرا دلبر و شیرین نظری تو چرا همچو گل خندانی تو چرا تازه چو شاخ شجری تو به یک خنده چرا راه زنی تو به یک غمزه چرا عقل بری تو چرا صاف چو صحن فلکی تو چرا چست چو قرص قمری تو چرا بی بنه چون دریایی تو چرا روشن و خوش چون گهری عاقلان را ز چه دیوانه کنی ای همه پیشه تو فتنه گری ساکنان را ز چه در رقص آری ز آدمی و ملک و دیو و پری تو چرا توبه مردم شکنی تو چرا پرده مردم بدری همه دل ها چو در اندیشه توست تو کجایی به چه اندیشه دری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۳۱ از دلبر نهانی گر بوی جان بیابی در صد جهان نگنجی گر یک نشان بیابی چون مهر جان پذیری بی لشکری امیری هم ملک غیب گیری هم غیب دان بیابی گنجی که تو شنیدی سودای آن گزیدی گر در زمین ندیدی در آسمان بیابی در عشق اگر امینی ای بس بتان چینی هم رایگان ببینی هم رایگان بیابی در آینه مبارک آن صاف صاف بی شک نقش بهشت یک یک هم در جهان بیابی چون تیر عشق خستت معشوق کرد مستت گر جان بشد ز دستت صد همچنان بیابی قفل طلسم مشکل سهلت شود به حاصل گر از وساوس دل یک دم امان بیابی درهم شکن بتان را از بهر شاه جان را تا نقش بند آن را اندر عیان بیابی تبریز در محقق از شمس ملت و حق در رمزهای مطلق صد ترجمان بیابی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۳۲ چه باشد ای برادر یک شب اگر نخسپی چون شمع زنده باشی همچون شرر نخسپی درهای آسمان را شب سخت می گشاید نیک اختریت باشد گر چون قمر نخسپی گر مرد آسمانی مشتاق آن جهانی زیر فلک نمانی جز بر زبر نخسپی چون لشکر حبش شب بر روم حمله آرد باید که همچو قیصر در کر و فر نخسپی عیسی روزگاری سیاح باش در شب در آب و در گل ای جان تا همچو خر نخسپی شب رو که راه ها را در شب توان بریدن گر شهر یار خواهی اندر سفر نخسپی در سایه خدایی خسپند نیکبختان زنهار ای برادر جای دگر نخسپی چون از پدر جدا شد یوسف نه مبتلا شد تو یوسفی هلا تا جز با پدر نخسپی زیرا برادرانت دارند قصد جانت هان تا میان ایشان جز با حذر نخسپی تبریز شمس دین را جز ره روی نیابد گر تو ز ره روانی بر ره گذر نخسپی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۳۳ ای آنک امام عشقی تکبیر کن که مستی دو دست را برافشان بیزار شو ز هستی موقوف وقت بودی تعجیل می نمودی وقت نماز آمد برجه چرا نشستی بر بوی قبله حق صد قبله می تراشی بر بوی عشق آن بت صد بت همی پرستی بالاترک پر ای جان ای جان بنده فرمان که مه بود به بالا سایه بود به پستی همچون گدای هر در بر هر دری مزن سر حلقه در فلک زن زیرا درازدستی سغراق آسمانت چون کرد آن چنانت بیگانه شو ز عالم کز خویش هم برستی می گویمت که چونی هرگز کسی بگوید با جان بی چگونه چونی چگونه استی امشب خراب و مستی فردا شود ببینی چه خیک ها دریدی چه شیشه ها شکستی هر شیشه که شکستم بر تو توکلستم که صد هزار گونه اشکسته را تو بستی ای نقش بند پنهان کاندر درونه ای جان داری هزار صورت جز ماه و جز مهستی صد حلق را گشودی گر حلقه ای ربودی صد جان و دل بدادی گر سینه ای بخستی دیوانه گشته ام من هر چه از جنون بگویم زودتر بلی بلی گو گر محرم الستی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۳۴ گفتی شکار گیرم رفتی شکار گشتی گفتی قرار یابم خود بی قرار گشتی خضرت چرا نخوانم کآب حیات خوردی پیشت چرا نمیرم چون یار یار گشتی گردت چرا نگردم چون خانه خدایی پایت چرا نبوسم چون پایدار گشتی جامت چرا ننوشم چون ساقی وجودی نقلت چرا نچینیم چون قندبار گشتی فاروق چون نباشی چون از فراق رستی صدیق چون نباشی چون یار غار گشتی اکنون تو شهریاری کو را غلام گشتی اکنون شگرف و زفتی کز غم نزار گشتی هم گلشنش بدیدی صد گونه گل بچیدی هم سنبلش بسودی هم لاله زار گشتی ای چشمش الله الله خود خفته می زدی ره اکنون نعوذبالله چون پرخمار گشتی آنگه فقیر بودی بس خرقه ها ربودی پس وای بر فقیران چون ذوالفقار گشتی هین بیخ مرگ برکن زیرا که نفخ صوری گردن بزن خزان را چون نوبهار گشتی از رستخیز ایمن چون رستخیز نقدی هم از حساب رستی چون بی شمار گشتی از نان شدی تو فارغ چون ماهیان دریا وز آب فارغی هم چون سوسمار گشتی ای جان چون فرشته از نور حق سرشته هم ز اختیار رسته نک اختیار گشتی از کام نفس حسی روزی دو سه بریدی هم دوست کامی اکنون هم کامیار گشتی غم را شکار بودی بی کردگار بودی چون گرد کار گشتی با کردگار گشتی گر خون خلق ریزی ور با فلک ستیزی عذرت عذار خواهد چون گلعذار گشتی نازت رسد ازیرا زیبا و نازنینی کبرت رسدهمی زان چون از کبار گشتی باش از در معانی در حلقه خموشان در گوش ها اگر چه چون گوشوار گشتی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۳۵ گرچه به زیر دلقی شاهی و کیقبادی ورچه ز چشم دوری در جان و سینه یادی گرچه به نقش پستی بر آسمان شدستی قندیل آسمانی نه چرخ را عمادی بستی تو هست ما را بر نیستی مطلق بستی مراد ما را بر شرط بی مرادی تا هیچ سست پایی در کوی تو نیاید پیش تو شیر آید شیری و شیرزادی سر را نهد به بیرون بی سر بر تو آید تا بشنود ز گردون بی گوش یا عبادی یک ماهه راه را تو بگذر برو به روزی زیرا که چون سلیمان بر بارگیر بادی دینار و زر چه باشد انبار جان بیاور جان ده درم رها کن گر عاشق جوادی حاجت نیاید ای جان در راه تو قلاوز چون نور و ماهتاب است این مهتدی و هادی مه نور و تاب خود را از جا به جا کشاند چون اشتر عرب را از جا به جای حادی از صد هزار تربه بشناخت جان مجنون چون بوی گور لیلی برداشت در منادی چون مه پی فزایش غمگین مشو ز کاهش زیرا ز بعد کاهش چون مه در ازدیادی هر لحظه دسته دسته ریحان به پیشت آید رسته ز دست رنجت وز خوب اعتقادی تشنیع بر سلیمان آری که گم شدم من گم شو چو هدهد ار تو دربند افتقادی یا صاحبی هذا دیباجه الرشاد الصبح قد تجلی حولوا عن الرقاد الشمس قد تلالا من غیر احتجاب و النصر قد توالی من غیر اجتهاد الروح فی المطار و الکأس فی الدوار و الهم فی الفرار و السکر فی امتداد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۳۶ ای نوبهار خندان از لامکان رسیدی چیزی بیار مانی از یار ما چه دیدی خندان و تازه رویی سرسبز و مشک بویی همرنگ یار مایی یا رنگ از او خریدی ای فضل خوش چو جانی وز دیده ها نهانی اندر اثر پدیدی در ذات ناپدیدی ای گل چرا نخندی کز هجر بازرستی ای ابر چون نگریی کز یار خود بریدی ای گل چمن بیارا می خند آشکارا زیرا سه ماه پنهان در خار می دویدی ای باغ خوش بپرور این نورسیدگان را کاحوال آمدنشان از رعد می شنیدی ای باد شاخه ها را در رقص اندرآور بر یاد آن که روزی بر وصل می وزیدی بنگر بدین درختان چون جمع نیکبختان شادند ای بنفشه از غم چرا خمیدی سوسن به غنچه گوید هر چند بسته چشمی چشمت گشاده گردد کز بخت در مزیدی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۳۷ از بهر مرغ خانه چون خانه ای بسازی اشتر در او نگنجد با آن همه درازی آن مرغ خانه عقل است و آن خانه این تن تو اشتر جمال عشق است با قد و سرفرازی رطل گران شه را این مرغ برنتابد بویی کز او بیابی صد مغز را ببازی از ما مجوی جانا اسرار این حقیقت زیرا که غرق غرقم از نکته مجازی من هیکلی بدیدم اسرار عشق در وی کردم حمایل آن را از روی لاغ و بازی تا شد گرانترک شد آن هیکل خدایی تا برنتابد آن را پشت هزار تازی شد پرده ام دریده تا پرده ها بسوزم از آتشی که خیزد در پرده حجازی چون عشق او بغرد وین پرده ها بدرد با شمس حق تبریز در وقت عشقبازی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۳۸ آن مه چو در دل آید او را عجب شناسی در دل چگونه آید از راه بی قیاسی گر گویی می شناسم لاف بزرگ و دعوی ور گویی من چه دانم کفر است و ناسپاسی بردانم و ندانم گردان شده ست خلقی گردان و چشم بسته چون استر خراسی می گرد چون خراسی خواهی و گر نخواهی گردن مپیچ زیرا دربند احتباسی یوسف خرید کوری با هیجده قلب آری از کوری خرنده وز حاسدی نخاسی تو هم ز یوسفانی در چاه تن فتاده اینک رسن برون آ تا در زمین نتاسی ای نفس مطمینه اندر صفات حق رو اینک قبای اطلس تا کی در این پلاسی گر من غزل نخوانم بشکافد او دهانم گوید طرب بیفزا آخر حریف کاسی از بانگ طاس ماه بگرفته می گشاید ماهت منم گرفته بانگی زن ار تو طاسی آدم ز سنبلی خورد کان عاقبت بریزد تو سنبل وصالی ایمن ز زخم داسی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۳۹ ما را مسلم آمد هم عیش و هم عروسی شادی هر مسلمان کوری هر فسوسی هر روز خطبه ای نو هر شام گردکی نو هر دم نثار گوهر نی قبضه فلوسی عشقی است سخت زیبا فقری است پای برجا بر آسمان نهی پا گر دست این دو بوسی جانی است چون چراغی در زیر طشت قالب کرد به پیش نورش خورشید چاپلوسی صد گونه رخت دارد صد تخت و بخت دارد تختش ز رفعت آمد نی تخت آبنوسی رختش ز نور مطلق در تخته جامه حق نی بارگیر سیسی نی جامه های سوسی از ذوق آتش دل وز سوزش خوش دل آتش پرست گشتم اما نیم مجوسی روزی دو همره آمد جان غریب با تن چون مرغزی و رازی چون مغربی و طوسی پرویزن است عالم ما همچو آرد در وی گر بگذری تو صافی ور نگذری سبوسی هر روز بر دکان ها بازار این خسان بین ای خام پیش ما آ کتان ماست روسی بشکن سبوی قالب ساغر ستان لبالب تا چند کاسه لیسی تا کی زبون لوسی دستور می دهی تا گویم تمام این را تا شرق و غرب گیرد اقبال بی نحوسی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۴۰ چون زخمه رجا را بر تار می کشانی کاهل روان ره را در کار می کشانی ای عشق چون درآیی در لطف و دلربایی دامان جان بگیری تا یار می کشانی ایمن کنی تو جان را کوری رهزنان را دزدان نقد دل را بر دار می کشانی سوداییان جان را از خود دهی مفرح صفراییان زر را بس زار می کشانی مهجور خارکش را گلزار می نمایی گلروی خارخو را در خار می کشانی موسی خاک رو را بر بحر می نشانی فرعون بوش جو را در عار می کشانی موسی عصا بگیرد تا یار خویش سازد ماری کنی عصا را چون مار می کشانی چون مار را بگیرد یابد عصای خود را این نعل بازگونه هموار می کشانی آن کو در آتش افتد راهش دهی به آبی و آن کو در آب آید در نار می کشانی ای دل چه خوش ز پرده سرمست و باده خورده سر را برهنه کرده دستار می کشانی ما را مده به غیری تا سوی خود کشاند ما را تو کش ازیرا شهوار می کشانی تا یار زنده باشد کوهی کنی تو سدش چون در غمش بکشتی در غار می کشانی خاموش و درکش این سر خوش خامشانه می خور زیرا که چون خموشی اسرار می کشانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۴۱ ای گوهر خدایی آیینه معانی هر دم ز تاب رویت بر عرش ارمغانی عرش از خدای پرسد کاین تاب کیست بر من فرمایدش ز غیرت کاین تاب را ندانی از غیرت الهی در عرش حیرت افتد زیرا ز غیرت آمد پیغام لن ترانی زان تاب اگر شعاعی بر آسمان رسیدی از آسمان نمودی صد ماه آسمانی اندر جمال هر مه لطف ازل نمودی هر عاشقی بدیدی مقصودهای جانی در راه رهروان را رنج و طلب نبودی خوف فنا نبودی اندر جهان فانی یک بار دردمیدی تا جان گرفت قالب دردم تو بار دیگر تا جان شود عیانی از یک شعاع رویت چون لامکان مکان شد هم برق تو رساند او را به لامکانی انگشتری لعلت بر نقد عرضه فرما تا نعره ها برآید از لعل های کانی یک جام مان بدادی تا رخت ها گرو شد جامی دگر از آن می هم چاره کن تو دانی جانی رسید ما را از شمس حق تبریز کان جان همی نماید در غیب دلستانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۴۲ اندر مصاف ما را در پیش رو سپر نی و اندر سماع ما را از نای و دف خبر نی ما خود فنای عشقش ما خاک پای عشقش عشقیم توی بر تو عشقیم کل دگر نی خود را چو درنوردیم ما جمله عشق گردیم سرمه چو سوده گردد جز مایه نظر نی هر جسم کو عرض شد جان و دل غرض شد بگداز کز مرض ها ز افسردگی بتر نی از حرص آن گدازش وز عشق آن نوازش باری جگر درونم خون شد مرا جگر نی صدپاره شد دل من و آواره شد دل من امروز اگر بجویی در من ز دل اثر نی در قرص مه نگه کن هر روز می گدازد تا در محاق گویی کاندر فلک قمر نی لاغرتری آن مه از قرب شمس باشد در بعد زفت باشد لیکن چنان هنر نی شاها ز بهر جان ها زهره فرست مطرب کفو سماع جان ها این نای و دف تر نی نی نی که زهره چه بود چون شمس عاجز آمد درخورد این حراره در هیچ چنگ و خور نی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۴۳ گرمی مجوی الا از سوزش درونی زیرا نگشت روشن دل ز آتش برونی بیمار رنج باید تا شاه غیب آید در سینه درگشاید گوید ز لطف چونی آن نافه های آهو و آن زلف یار خوش خو آن را تو در کمی جو کان نیست در فزونی تا آدمی نمیرد جان ملک نگیرد جز کشته کی پذیرد عشق نگار خونی عشقش بگفته با تو یا ما رویم یا تو ساکن مباش تا تو در جنبش و سکونی بر دل چو زخم راند دل سر جان بداند آنگه نه عیب ماند در نفس و نی حرونی غم چون تو را فشارد تا از خودت برآرد پس بر تو نور بارد از چرخ آبگونی در عین درد بنشین هر لحظه دوست می بین آخر چرا تو مسکین اندر پی فسونی تبریز جان فزودی چون شمس حق نمودی از وی خجسته بودی پیوسته نی کنونی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۴۴ ای مبدعی که سگ را بر شیر می فزایی سنگ سیه بگیری آموزیش سقایی بس شاه و بس فریدون کز تیغشان چکد خون زان روی همچو لاله لولی است و لالکایی ناموسیان سرکش جبارتر ز آتش در کوی عشق گردان امروز در گدایی قهر است کار آتش گریه ست پیشه شمع از ما وفا و خدمت وز یار بی وفایی آتش که او نخندد خاکستر است و دودی شمعی که او نگرید چوبی بود عصایی آن خر بود که آید در بوستان دنیا خاونده را نجوید افتد به ژاژخایی خاوند بوستان را اول بجوی ای خر تا از خری رهی تو زان لطف و کبریایی آمد غریبی از ره مهمان مهتری شد مهمانیی بکردش باکار و باکیایی بریانه های فاخر سنبوسه های نادر شمع و شراب و شاهد بس خلعت عطایی ماهیش کرد مهمان هر روز به ز روزی چون حسن دلبر ما در دلبری فزایی هر شب غریب گفتی نیکو است این ولیکن مهمانیت نمایم چون شهر ما بیایی آن مهتر از تحیر گفت ای عجب چه باشد بهتر از این تنعم وین خلعت بهایی زین گفت حاج کوله شد در دلش گلوله زیرا ندیده بود او مهمانیی سمایی این میوه های دنیا گل پاره هاست رنگین چه بود نعیم دنیا جز نان و نان ربایی می گفت ای خدایا ما را به شهر او بر تا حاصل آید آن جا دل را گره گشایی بگذشت چند سالی در انتظار این دم بی انتظار ندهد هرگز دوا دوایی می گفت ای مسبب برساز یک بهانه زیرا سبب تو سازی در دام ابتلایی بسیار شد دعایش آمد ز حق اجابت تا مرد ای خدا گو دید از خدا خدایی شه جست یک رسولی تا آن طرف فرستد تا آن طرف رساند پیغام کدخدایی این میرداد رشوت پنهان و آشکارا تا میر را فرستد شاه از کرم نمایی شه هم قبول کردش گفتا تو بر بدان جا پیغام ما ازیرا طوطی خوش نوایی پس ساز کرد ره را همراه شد سپه را در پیش کرد مه را از بهر روشنایی منزل به منزل آن سو می شد چو سیل در جو سجده کنان و جویان اسرار اولیایی چون موسی پیمبر از بهر خضر انور کرده سفر به صد پر چون هدهد هوایی چون پر جبرییلی کو پیک عرش آمد تا زان سفر دهد او احکام را روایی مه کو منور آمد دایم مسافر آمد ای ماه رو سفر کن چون شمع این سرایی هر حالتت چو برجی در وی دری و درجی غم آتشی و برقی شادی تو ضیایی کوته کنم بیان را رفت آن رسول آن جا چون برگ که کشیدش دلبر به کهربایی ما چون قطار پویان دست کشنده پنهان دستی نهان که نبود کس را از او رهایی این را به چپ کشاند و آن را به راست آرد این را به وصل آرد و آن را سوی جدایی وصلش نماید آن سو تا مست و گرم گردد و آن سوی هجر باشد مکری است این دغایی دررفت آن معلا در شهر همچو دریا از کو به کو همی شد کای مقصدم کجایی جوینده چون شتابد مطلوب را بیابد ما آگهیم که تو در جست و جوی مایی شد ناگهان به کویی سرمست شد ز بویی عقلش پرید از سر پا را نماند پایی پیغام کیقبادش جمله بشد ز یادش کو دانش رسولی تا محفل اندرآیی چل روز بر سر کو سرمست ماند از آن بو حیران شده رعیت با میرهای هایی نی حکم و نی امارت نی غسل و نی طهارت نی گفت و نی اشارت نی میل اغتذایی زو هر کی جست کاری می گفت خیره آری آری و نی یکی دان در وقت خیره رایی کو خیمه و طویله کو کار و حال و حیله کو دمنه و کلیله کو کد کدخدایی سیلاب عشق آمد نی دام ماند نی دد چون سیل شد به بحری بی بدو و منتهایی گفت ای رفیق جفتی کردی هر آنچ گفتی بردی مرا از اسفل تا مصعد علایی این درس که شنودم هرگز نخوانده بودم درسی است نی وسیطی نی نیز منتقایی دعویت به ز معنی معنیت به ز دعوی جان روی در تو دارد که قبله دعایی این جمله بد بدایت کو باقی حکایت واپرس از او که دادت در گوش اشنوایی یا رب ظلمت نفسی بردر حجاب حسی گر مس نمود مسی آخر تو کیمیایی صدر الرجال حقا فی مصدر البلا والله ما علونا الا باعتنا یا سادتی و قومی یوفون بالعهود ما خاب من تحلی بالصدق و الوفا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۴۵ ای حیله هات شیرین تا کی مرا فریبی آن را که ملک کردی دیگر چرا فریبی اما چو جمله عالم ملک تو است کلی بیرون ز ملکت خود دیگر که را فریبی داوود را فریبی در دام ملک و دولت و ایوب را دگرگون اندر بلا فریبی آن را به دانه بردی وین را به دام بردی آن دام دانه شد چون تو خوش لقا فریبی فرعون عالمی را بفریبد و نداند کان خاین دغا را هم در دغا فریبی ای کمترین فریبت صد خونبهای صیدان ای پربها که او را تو بی بها فریبی ای دل خدا کسی را دانی چه سان فریبد آخر تو جملگان را خود از خدا فریبی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۴۶ دی عهد و توبه کردی امروز درشکستی دی بحر تلخ بودی امروز گوهرستی دی بایزید بودی و اندر مزید بودی و امروز در خرابی دردی فروش و مستی دردی بنوش ای جان بسکل ز هوش ای جان ازرق مپوش ای جان تا که صنم پرستی امروز بس خرابی هم جام آفتابی نی کدخدای ماهی نی شوهر مهستی افزونی از مساکن بیرونی از معادن آن نیستی ولیکن هستی چنانک هستی یک گوشه بسته بودی زان گوشه خسته بودی آن بسته را گشودی رستی تمام رستی حیوان سوار نبود جز بهر کار نبود حیوان نه ای تو حیی جستی ز کار جستی تو پیک آسمانی چون ماه کی توانی تا تو سوار پایی تا تو به دست شستی خامش مده نشانی گرچه ز هر بیانی شد مرهم جهانی هر خسته ای که خستی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۴۷ یا من عجب فتادم یا تو عجب فتادی چندین قدح بخوردی جامی به من ندادی تو از شراب مستی من هم ز بوی مستم بو نیز نیست اندک در بزم کیقبادی بسیار عاشقان را کشتی تو بی گناهی در رنج و غم نکشتی کشتی ز ذوق و شادی ای تو گشاد عالم ای تو مراد آدم خانه چرا گرفتی در کوی بی مرادی زیرا چراغ روشن در ظلمت شب آید درمان به درد آید این است اوستادی بستی زبان و گوشم تا جز غمت ننوشم نی نکته عمیدی نی گفته عمادی تبریز شمس دین را خدمت رسان ز مستان سجده کن و بگویش اوحشت یا فؤادی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۴۸ ای کرده رو چو سرکه چه گردد ار بخندی والله ز سرکه رویی تو هیچ برنبندی تلخی ستان شکر ده سیلی بنوش و سر ده خندان بمیر چون گل گر ز آنک ارجمندی چون مو شده ست آن مه در خنده است و قهقه چت کم شود که گه گه از خوی ماه رندی بشکفته است شوره تو غوره ای و غوره آخر تو جان نداری تا چند مستمندی با کان غم نشینی شادی چگونه بینی از موش و موش خانه کی یافت کس بلندی بالای چرخ نیلی یابند جبرییلی وز خاک پای پاکان یابند بی گزندی زان رنگ روی و سیما اسرار توست پیدا کاندر کدام کویی چه یار می پسندی چون چشم می گشاید در چشم می نماید گر ز آنک ریش گاوی ور شیر هوشمندی قارون مثال دلوی در قعر چه فرو شد عیسی به بام گردون بنمود خوش کمندی گر دلو سر برآرد جز آب چه ندارد پاره شود بپوسد در ظلمت و نژندی ای لولیان لالا بالا پریده بالا وارسته زین هیولا فارغ ز چون و چندی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۴۹ در غیب هست عودی کاین عشق از او است دودی یک هست نیست رنگی کز او است هر وجودی هستی ز غیب رسته بر غیب پرده بسته و آن غیب همچو آتش در پرده های دودی دود ار چه زاد ز آتش هم دود شد حجابش بگذر ز دود هستی کز دود نیست سودی از دود گر گذشتی جان عین نور گشتی جان شمع و تن چو طشتی جان آب و تن چو رودی گر گرد پست شستی قرص فلک شکستی در نیست برشکستی بر هست ها فزودی بشکستی از نری او سد سکندری او ز افرشته و پری او روبندها گشودی ملکش شدی مهیا از عرش تا ثریا از زیر هفت دریا در بقا ربودی رفتی لطیف و خرم زان سو ز خشک و از نم در عشق گشته محرم با شاهدی به سودی تبریز شمس دینی گر داردش امینی با دیده یقینی در غیب وانمودی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۵۰ ای آنک جان ما را در گلشکر کشیدی چون جان و دل ببردی خود را تو درکشیدی ما را چو سایه دیدی از پای درفتاده جانا چو سرو سرکش از سایه سر کشیدی چون سیل در کهستان ما سو به سو دوانه اندر پیت تو خیمه سوی دگر کشیدی تو آن مهی که هر کو آمد به خرمن تو مانند آفتابش در کان زر کشیدی کشتی ز رشک ما را باری چو اشک ما را از چشم خود میفکن چون در نظر کشیدی بر عاشقت ز صد سو از خلق زخم آید از لطف و رحمت خود پیشش سپر کشیدی یک قوم را به حیلت بستی به بند زرین یک قوم را به حجت اندر سفر کشیدی آوه که شد فضولی در خون چند گولی رحمی بکن بر آن کش در شور و شر کشیدی از چشم عاشقانت شب خواب شد رمیده زیرا که بی دلان را وقت سحر کشیدی ای عشق دل نداری تا که دلت بسوزد خود جمله دل تو داری دل را تو برکشیدی بس کن که نقل عیسی از بیخودی و مستی در آخر ستوران در پیش خر کشیدی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۵۱ زان خاک تو شدم تا بر من گهر بباری چون موی از آن شدم من تا تو سرم بخاری زان دست شستم از خود تا دست من تو گیری زان چون خیال گشتم تا در دلم گذاری زان روز و شب دریدم در عاشقی گریبان تا تو ز مشرق دل چون مه سری برآری زان اشکبار گشتم چون ابر در بهاران تا نوبهار حسنت بر من کند بهاری حمال آن امانت کان را فلکت نپذرفت گشتم به اعتمادی کز لطف توست یاری شاها به حق آنک بر لوح سینه هر دم از بهر بت پرستان نوصورتی نگاری بنمای صورتی را کان لوح درنگنجد تا بت پرست و بتگر یابند رستگاری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۵۲ گر از شراب دوشین در سر خمار داری بگذار جام ما را با این چه کار داری ور تازه ای نه دوشین بنشین بیا بنوش این تا از خیال پیشین زنهار سر نخاری تا سنگ را پرستی از دیگران گسستی دریا تو را نشاید گر سیل یاد آری در بارگاه خاقان سودای پرنفاقان زنبیل هر گدایی در پیش شهریاری فهرست یاد کینی با لطف ساتکینی اندر بهشت وآنگه در شعله های ناری زین سر اگر ببینی مویی ز خوب چینی نی پرده زیر ماند نی نعره های زاری نی غوره ای بجوشی نی سرکه ای فروشی الا شراب نوشی انگور می فشاری انگور این وجودت افشردن تو سودت انگار کین نبودت تا چند مهر کاری وقتی که دررمیدی تو سوی شمس تبریز آن جا خدای داند کاندر چه لاله زاری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۵۳ بازآمدی که ما را درهم زنی به شوری داوود روزگاری با نغمه زبوری یا مصر پرنباتی یا یوسف حیاتی یعقوب را نپرسی چونی از این صبوری بازآمد آن قیامت با فتنه و ملامت گفتم که آفتابی یا نور نور نوری ای آسمان برین دم گردان و بی قراری وی خاک هم در این غم خاموش و در حضوری ای دلبر پریرین وی فتنه تو شیرین دل نام تو نگوید از غایت غیوری خورشید چون برآید خود را چرا نماید با آفتاب رویت از جاهلی و کوری بازآمد آن سلیمان بر تخت پادشاهی جان را نثار او کن آخر نه کم ز موری در پرده چون نشستی رسوا چرا نگشتی این نیست از ستیری این نیست از ستوری تره فروش کویش این عقل را نگیرد تو بر سرش نهادی بنگر چه دور دوری بازآمده ست بازی صیاد هر نیازی ای بوم اگر نه شومی از وی چرا نفوری بازآمد آن تجلی از بارگاه اعلا ای روح نعره می زن موسی و کوه طوری بازآمدی به خانه ای قبله زمانه والله صلاح دینی پیوسته در ظهوری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۵۴ گر روشنی تو یارا یا خود سیه ضمیری در هر دو حال خود را از یار وانگیری پا واگرفتن تو هر دو ز حال کفر است صد کفر بیش باشد در عاشقان نفیری پاکت شود پلیدی چون از صنم بریدی گردد پلید پاکی چون غرقه در غدیری دنبال شیر گیری کی بی کباب مانی کی بی نوا نشینی چون صاحب امیری بگذار سر بد را پنهان مکن تو خود را در زیرکی چو مویی پیدا میان شیری خوردی تو زهر و گفتی حق را از این چه نقصان حق بی نیاز باشد وز زهر تو بمیری زیر درخت خرما انداز همچو مریم گر کاهلی به غایت ور نیز سست پیری از سایه های خرما شیرین شوی چو خرما وز پختگی خرما تو پختگی پذیری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۵۵ چون روی آتشین را یک دم تو می نپوشی ای دوست چند جوشم گویی که چند جوشی این جان و عقل مسکین کی یابد از تو تسکین زین سان که تو نهادی قانون می فروشی سرنای جان ما را در می دمی تو دم دم نی را چه جرم باشد چون تو همی خروشی روپوش برنتابد گر تاب روی این است پنهان نگردد این رو گر صد هزار پوشی بر گرد شید گردی ای جان عشق ساده یا نیک سرخ چشمی یا خود سیاه گوشی گر ز آنک عقل داری دیوانه چون نگشتی ور نه از اصل عشقی با عشق چند کوشی اجزای خویش دیدم اندر حضور خامش بس نعره ها شنیدم در زیر هر خموشی گفتم به شمس تبریز کاین خامشان کیانند گفتا چو وقت آید تو نیز هم نپوشی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۵۶ دل را تمام برکن ای جان ز نیک نامی تا یک به یک بدانی اسرار را تمامی ای عاشق الهی ناموس خلق خواهی ناموس و پادشاهی در عشق هست خامی عاشق چو قند باید بی چون و چند باید جانی بلند باید کان حضرتی است سامی هستی تو از سر و بن در چشم خویش ناخن زنار روم گم کن در عشق زلف شامی در عشق علم جهل است ناموس علم سهل است نادان علم اهل است دانای علم عامی از کوی بی نشانش زان سوی جهل و دانش وز جان جان جانش عشق آمدت سلامی بر بام عشق بی تن دیدم چو ماه روشن بر در بمانده ام من زان شیوه های بامی گر مست و گر میم من نی از دف و نیم من از شیوه ویم من مست شراب جامی آن چهره ی چو آتش در زیر زلف دلکش گردن ببسته جان خوش در حلقه های دامی گوید غمت ز تیزی وقتی که خون تو ریزی کای دل تو خود چه چیزی وی جان تو خود کدامی ای جان شبی که زادی آن شب سری نهادی دادی تو آنچ دادی وز جان مطیع و رامی ای روح برپریدی بر ساحلی چریدی دل دادی و خریدی آن را که تش غلامی گر رند و گر قلاشی ما را تو خواجه تاشی ای شمس هر طواشی تبریز را نظامی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۵۷ اندر شکست جان شد پیدا لطیف جانی چون این جهان فروشد وا شد دگر جهانی بازار زرگران بین کز نقد زر چه پر شد گرچه ز زخم تیشه درهم شکست کانی تا تو خمش نکردی اندیشه گرد نامد وا شد دهان دل چون بربسته شد دهانی چندین هزار خانه کی گشت از زمانه تا در دل مهندس نقشش نشد نهانی سری است زان نهانتر صد نقش از آن مصور در خاطر مهندس و اندر دل فلانی چون دل صفا پذیرد آن سر جهان بگیرد وآنگه کسی نمیرد در دور لامکانی تبریز شمس دین را از لطف لابه ای کن کز باغ بی زمانی در ما نگر زمانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۵۸ مطرب چو زخمه ها را بر تار می کشانی این کاهلان ره را در کار می کشانی ای عشق چون درآیی در عالم جدایی این بازماندگان را تا یار می کشانی کوری رهزنان را ایمن کنی جهان را دزدان شهر دل را بر دار می کشانی مکار را ببینی کورش کنی به مکری چون یار را ببینی در غار می کشانی بر تازیان چابک بندی تو زین زرین پالانیان بد را در بار می کشانی سوداییان ما را هر لحظه می نوازی بازاریان ما را بس زار می کشانی عشاق خارکش را گلزار می نمایی خودکام گل طرب را در خار می کشانی آن کو در آتش آید راهش دهی به آبی و آن کو دود به آبی در نار می کشانی موسی خاک رو را ره می دهی به عزت فرعون بوش جو را در عار می کشانی این نعل بازگونه بی چون و بی چگونه موسی عصاطلب را در مار می کشانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۵۹ ای آنک جمله عالم از توست یک نشانی زخمت بر این نشانه آمد کنون تو دانی زخمی بزن دگر تو مرهم نخواهم از تو گر یک جهان نماند چه غم تو صد جهانی در شرح درنیایی چون شرح سر حقی در جان چرا نیایی چون جان جان جانی ماییم چون درختان صنع تو باد گردان خود کار باد دارد هر چند شد نهانی زان باد سبز گردیم زان باد زرد گردیم گر برگ را بریزی از میوه کی ستانی در نقش باغ پیش است در اصل میوه پیش است تو اولین گهر را آخر همی رسانی خواهم که از تو گویم وز جز تو دست شویم پنهان شوی و ما را در صف همی کشانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶۰ رقصان شو ای قراضه کز اصل اصل کانی جویای هر چه هستی می دانک عین آنی خورشید رو نماید وز ذره رقص خواهد آن به که رقص آری دامن همی کشانی روزی کنار گیری ای ذره آفتابی سر بر برش نهاده این نکته را بدانی پیش آردت شرابی کای ذره درکش این را خوردی و محو گشتی در آفتاب جانی شد ذره آفتابی از خوردن شرابی در دولت تجلی از طعن لن ترانی ما میوه های خامیم در تاب آفتابت رقصی کنیم رقصی زیرا تو می پزانی احسنت ای پزیدن شاباش ای مزیدن از آفتاب جانی کو را نبود ثانی مخدوم شمس دینم شاهنشهی ز تبریز تسلیم توست جان ها ای جان و دل تو دانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶۱ در رنگ یار بنگر تا رنگ زندگانی بر روی تو نشیند ای ننگ زندگانی هر ذره ای دوان است تا زندگی بیابد تو ذره ای نداری آهنگ زندگانی گر ز آنک زندگانی بودی مثال سنگی خوش چشمه ها دویدی از سنگ زندگانی در آینه بدیدم نقش خیال فانی گفتم چه ای تو گفتا من زنگ زندگانی اندر حیات باقی یابی تو زندگان را وین باقیان کیانند دلتنگ زندگانی آن ها که اهل صلحند بردند زندگی را وین ناکسان بمانند در جنگ زندگانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶۲ با تو عتاب دارم جانا چرا چنینی رنجور و ناتوانم نایی مرا ببینی دیدی که سخت زردم پنداشتی که مردم آخر چگونه میرد آنک تواش قرینی یا سیدی و روحی حمت فلم تعدنی یا صحتی شفایی لم تستمع حنینی بس احتراز کردم صبر دراز کردم امروز ناز کردم با اصل نازنینی امشب چو مه برآید داوود جان بیاید ای رنج موم گردی گر برج آهنینی شب بنده را بپرسد وز بی گهی نترسد شب نیز مست گردد بی نقل و ساتکینی ای ناله چند ناله افزونتری ز ژاله بر بنده کمینه تو نیز در کمینی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶۳ می زن سه تا که یک تا گشتم مکن دوتایی یا پرده رهاوی یا پرده رهایی بی زیر و بی بم تو ماییم در غم تو در نای این نوا زن کافغان ز بی نوایی قولی که در عراق است درمان این فراق است بی قول دلبری تو آخر بگو کجایی ای آشنای شاهان در پرده سپاهان بنواز جان ما را از راه آشنایی در جمع سست رایان رو زنگله سرایان کاری ببر به پایان تا چند سست رایی از هر دو زیرافکند بندی بر این دلم بند آن هر دو خود یکست و ما را دو می نمایی گر یار راست کاری ور قول راست داری در راست قول برگو تا در حجاز آیی در پرده حسینی عشاق را درآور وز بوسلیک و مایه بنمای دلگشایی از تو دوگاه خواهند تو چارگاه برگو تو شمع این سرایی ای خوش که می سرایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶۴ دی دامنش گرفتم کای گوهر عطایی شب خوش مگو مرنجان کامشب از آن مایی افروخت روی دلکش شد سرخ همچو اخگر گفتا بس است درکش تا چند از این گدایی گفتم رسول حق گفت حاجت ز روی نیکو درخواه اگر بخواهی تا تو مظفر آیی گفتا که روی نیکو خودکامه است و بدخو زیرا که ناز و جورش دارد بسی روایی گفتم اگر چنان است جورش حیات جان است زیرا طلسم کان است هر گه بیازمایی گفت این حدیث خام است روی نکو کدام است این رنگ و نقش دام است مکر است و بی وفایی چون جان جان ندارد می دانک آن ندارد بس کس که جان سپارد در صورت فنایی گفتم که خوش عذارا تو هست کن فنا را زر ساز مس ما را تو جان کیمیایی تسلیم مس بباید تا کیمیا بیابد تو گندمی ولیکن بیرون آسیایی گفتا تو ناسپاسی تو مس ناشناسی در شک و در قیاسی زین ها که می نمایی گریان شدم به زاری گفتم که حکم داری فریاد رس به یاری ای اصل روشنایی چون دید اشک بنده آغاز کرد خنده شد شرق و غرب زنده زان لطف آشنایی ای همرهان و یاران گریید همچو باران تا در چمن نگاران آرند خوش لقایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶۵ ای برده اختیارم تو اختیار مایی من شاخ زعفرانم تو لاله زار مایی گفتم غمت مرا کشت گفتا چه زهره دارد غم این قدر نداند کآخر تو یار مایی من باغ و بوستانم سوزیده خزانم باغ مرا بخندان کآخر بهار مایی گفتا تو چنگ مایی و اندر ترنگ مایی پس چیست زاری تو چون در کنار مایی گفتم ز هر خیالی درد سر است ما را گفتا ببر سرش را تو ذوالفقار مایی سر را گرفته بودم یعنی که در خمارم گفت ار چه در خماری نی در خمار مایی گفتم چو چرخ گردان والله که بی قرارم گفت ار چه بی قراری نی بی قرار مایی شکرلبش بگفتم لب را گزید یعنی آن راز را نهان کن چون رازدار مایی ای بلبل سحرگه ما را بپرس گه گه آخر تو هم غریبی هم از دیار مایی تو مرغ آسمانی نی مرغ خاکدانی تو صید آن جهانی وز مرغزار مایی از خویش نیست گشته وز دوست هست گشته تو نور کردگاری یا کردگار مایی از آب و گل بزادی در آتشی فتادی سود و زیان یکی دان چون در قمار مایی این جا دوی نگنجد این ما و تو چه باشد این هر دو را یکی دان چون در شمار مایی خاموش کن که دارد هر نکته تو جانی مسپار جان به هر کس چون جان سپار مایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶۶ هر چند بی گه آیی بی گاه خیز مایی ای خواجه خانه بازآ بی گاه شد کجایی برگ قفس نداری جز ما هوس نداری یکتا چو کس نداری برخیز از دوتایی جان را به عشق واده دل بر وفای ما نه در ما روی تو را به کز خویشتن برآیی بگذر ز خشک و از تر بازآ به خانه زوتر از جمله باوفاتر آخر چه بی وفایی لطفت به کس نماند قدر تو کس نداند عشقت به ما کشاند زیرا به ما تو شایی گر چشم رفت خوابش از عاشقی و تابش بر ما بود جوابش ای جان مرتضایی گر شاه شمس تبریز پنهان شود به استیز در عشق او تو جان بیز تا جان شوی بقایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶۷ آمد ز نای دولت بار دگر نوایی ای جان بزن تو دستی وی دل بکوب پایی تابان شده ست کانی خندان شده جهانی آراسته ست خوانی در می رسد صلایی بر بوی نوبهاری بر روی سبزه زاری در عشق خوش عذاری ما مست و های هایی او بحر و ما سحابی او گنج و ما خرابی در نور آفتابی ما همچو ذره هایی شوریده ام معافم بگذار تا بلافم مه را فروشکافم با نور مصطفایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶۸ ای چنگیان غیبی از راه خوش نوایی تشنه دلان خود را کردید بس سقایی جان تشنه ابد شد وین تشنگی ز حد شد یا ضربت جدایی یا شربت عطایی ای زهره مزین زین هر دو یک نوا زن یا پرده رهاوی یا پرده رهایی گر چنگ کژ نوازی در چنگ غم گدازی خوش زن نوا اگر نی مردی ز بی نوایی بی زخمه هیچ چنگی آب و نوا ندارد می کش تو زخمه زخمه گر چنگ بوالوفایی گر بگسلند تارت گیرند بر کنارت پیوند نو دهندت چندین دژم چرایی تو خود عزیز یاری پیوسته در کناری در بزم شهریاری بیرون ز جان و جایی خامش که سخت مستم بربند هر دو دستم ور نه قدح شکستم گر لحظه ای بپایی من پیر منبلانم بر خویش زخم رانم من مصلحت ندانم با ما تو برنیایی هم پاره پاره باشم هم خصم چاره باشم هم سنگ خاره باشم در صبر و بی نوایی از بس که تند و عاقم در دوزخ فراقم دوزخ ز احتراقم گیرد گریزپایی چون دید شور ما را عطار آشکارا بشکست طبل ها را در بزم کبریایی تبریز چون برفتم با شمس دین بگفتم بی حرف صد مقالت در وحدت خدایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶۹ بوی کباب داری تو نیز دل کبابی در تو هر آنچ گم شد در ماش بازیابی زین سر چو زنده باشی تو سرفکنده باشی خود را چو بنده باشی ما را دگر نیابی ای خواجه ترک ره کن ما را حدیث شه کن بگشا دهان و اه کن گر مست آن شرابی دوشم نگار دلبر می داد جام از زر گفتا بکش تو دیگر گر مست نیم خوابی گفتم که برنخیزم گفتا که برستیزم هم بر سرت بریزم گر مستی و خرابی چون ریخت بر من آن را دیدم فنا جهان را عالم چو بحر جوشان من گشته مرغ آبی ای خواجه خشم بنشان سر را دگر مپیچان ما را چه جرم باشد گر ز آنک درنیابی سر اله گفتم در قعر چاه گفتم مه را سیاه گفتم چون محرم نقابی ای خواجه صدر عالی تا تو در این حوالی گه بسته سؤالی گه خسته جوابی ای شمس حق تبریز بستم دهان ازیرا هر دیده برنتابد نورت چو آفتابی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۷۰ با صد هزار دستان آمد خیال یاری در پای او بمیرا هر جا بود نگاری خوبان بسی بدیدی حوران صفت شنیدی این جا بیا که بینی حسن و جمال یاری تا یافت جانم او را من گم شدم ز هستی تا پای او گرفتم دستم نشد به کاری ای مطرب الله الله از بهر عشق آن شه آن چنگ را در این ره خوش برنواز تاری زان چهره های شیرین در دل عجیب شوری این روی همچو زر را از مهر او عیاری گویند زاریت چیست زین ناله در دو عالم گفتم همین بسستم در هر دو عالم آری رفتم نظاره کردن سوی شکار آن شه می تاخت شاد و خندان آن ماه در غباری تیری ز غمزه خود انداخت بر من آمد تیری بدان شگرفی در لاغری شکاری از گلستان عشقش خاری در این جگر شد صد گلستان غلام خارش چگونه خاری در پیش ذوق عشقش در نور آفتابش تن چیست چون غباری جان چیست چون بخاری در باغ عشق رویش خصمت خدای بادا گر تو ز گل بگویی یا قامت چناری از چشم ساحر تو گشتیم شاعر تو عذر عظیم دارم در عشق خوش عذاری یا رب ببینم آن را کان شاه می خرامد داده به کون نوری زان چهره   چو ناری بینم که جان تلخم شیرین شده ز شهدش بینم که اندرافتد شوری نو از شراری از عشق شمس دین شد تبریز بهر این دم مر گوش را سماعی مر چشم را نظاری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۷۱ اندر قمارخانه چون آمدی به بازی کارت شود حقیقت هر چند تو مجازی با جمله سازواری ای جان به نیک خویی این جا که اصل کار است جانا چرا نسازی گویی که من شب و روز مرد نمازکارم چون نیست ای برادر گفتار تو نمازی با ناکسان تو صحبت زنهار تا نداری شو همنشین شاهان گر مرد سرفرازی آخر چرا تو خود را کردی چو پای تابه چون بر لباس آدم تو بهترین طرازی بر خر چرا نشینی ای همنشین شاهان چون هست در رکابت چندین هزار تازی شیشه دلی که داری بربا ز سنگ جانان باری به بزم شاه آ بنگر تو دلنوازی در جانت دردمد شه از شادیی که جانت هم وارهد ز مطرب وز پرده حجازی سرمست و پای کوبان با جمع ماه رویان در نور روی آن شه شاهانه می گرازی شاهت همی نوازد کای پیشوای خاصان پیوسته پیش ما باش چون تو امین رازی گاه از جمال پستی گاه از شراب مستی گه با قدم قرینی گه با کرشم و نازی مقصود شمس دین است هم صدر و هم خداوند وصلم به خدمت او است چون مرغزی و رازی هر کس که در دل او باشد هوای تبریز گردد اگر چه هندو است او گلرخ طرازی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۷۲ ای آن که مر مرا تو به از جان و دیده ای در جان من هر آنچ ندیدم تو دیده ای بگزیده ام ز هجر تو تابوت آتشین آری به حق آنک مرا تو گزیده ای گر از بریده خون چکد اینک ز چشم من خون می چکد که بی سبب از من بریده ای از چشم من بپرس چرا چشمه گشته ای وز قد من بپرس که از کی خمیده ای از جان من بپرس که با کفش آهنین اندر ره فراق کجاها رسیده ای این هم بپرس از او که تو در حسن و در جمال مانند او ز هیچ زبانی شنیده ای این هم بگو که گر رخ او آفتاب نیست چون ابر پاره پاره ز هم چون دریده ای پیداست در دم تو که از ناف مشک خاست کاندر کدام سبزه و صحرا چریده ای آنی که دیده ای تو دلا آسمانیی زیرا ز دلبران زمینی رمیده ای دانم که دیده ای تو بدین چشم یوسفی تا تو ترنج و دست ز مستی بریده ای تبریز و شمس دین و دگرها بهانه هاست کز وی دو کون را تو خطی درکشیده ای # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۷۳ ای از جمال حسن تو عالم نشانه ای مقصود حسن توست و دگرها بهانه ای نقاش را اگر ز جمال تو قبله نیست مقصود او چه بود ز نقشی و خانه ای ای صد هزار شمع نشسته بدین امید گرد تنور عشق تو بهر زبانه ای ای حلقه های زلف خوشت طوق حلق ما سازید مرغ روح در آن حلقه لانه ای گویی میان مجلس آن شاه کی رسم نی آن کرانه دارد و نی این میانه ای این داد کیست مفخر تبریز شمس دین زان دولتی که داد درختی ز دانه ای # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۷۴ آن دم که دل کند سوی دلبر اشارتی زان سر رسد به بی سر و باسر اشارتی زان رنگ اشارتی که به روز الست بود کآمد به جان مؤمن و کافر اشارتی زیرا که قهر و لطف کز آن بحر دررسید بر سنگ اشارتی است و به گوهر اشارتی بر سنگ اشارتی است که بر حال خویش باش بر گوهر است هر دم دیگر اشارتی بر سنگ کرده نقشی و آن نقش بند او است هر لحظه سوی نقش ز آزر اشارتی چون در گهر رسید اشارت گداخت او احسنت آفرین چه منور اشارتی بعد از گداز کرد گهر صد هزار جوش چون می رسید از تف آذر اشارتی جوشید و بحر گشت و جهان در جهان گرفت چون آمدش ز ایزد اکبر اشارتی ما را اشارتی است ز تبریز و شمس دین چون تشنه را ز چشمه کوثر اشارتی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۷۵ هر روز بامداد به آیین دلبری ای جان جان جان به من آیی و دل بری ای کوی من گرفته ز بوی تو گلشنی وی روی من گرفته ز روی تو زرگری هر روز باغ دل را رنگی دگر دهی اکنون نماند دل را شکل صنوبری هر شب مقام دیگر و هر روز شهر نو چون لولیان گرفته دل من مسافری این شهسوار عشق قطاریق می رود حیران شدم ز جستن این اسب لاغری از برق و آب و باد گذشته ست سم او آن جا که سم او است نه خشکی است و نه تری راهی که فکر نیز نیارد در او شدن شیران شرزه را رود از دل دلاوری چه شیر کآسمان و زمین زین ره مهیب از سر به وقت عرض نهادند لمتری از هیبت قدر بنهادند رو به جبر وز بیم رهزنان نگزیدند رهبری آری جنون ساعه شرط شجاعت است با مایه خرد نکند هیچ کس نری تا باخودی کجا به صف بیخودان رسی تا بر دری چگونه صف هجر بردری ای دل خیال او را پیش آر و قبله ساز قانع مشو از او به مراعات سرسری قانع چرا شدی به یکی صورتت که داد پنداشتی مگر که همین یک مصوری خاموش باش طبل مزن وقت حمله شد در صف جنگ آی اگر مرد لشکری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۷۶ شد جادوی حرام و حق از جادوی بری بر تو حرام نیست که محبوب ساحری می بند و می گشا که همین است جادوی می بخش و می ربا که همین است داوری دریا بدیده ایم که در وی گهر بود دریا درون گوهر کی کرد باوری سحر حلال آمد بگشاد پر و بال افسانه گشت بابل و دستان سامری همیان زر نهاده و معیوب می خرد ای عاشقان کی دید که شد ماه مشتری امروز می گزید ز بازار اسپ او اسپان پشت ریش و یدک های لاغری گفتم که اسب مرده چنین راه کی برد گفتا که راه ما نتوان شد به لمتری کشتی شکسته باید در آبگیر خضر کشتی چو نشکنی تو نه کشتی که لنگری دنیا چو قنطره ست گذر کن چو پا شکست با پای ناشکسته از این پول نگذری زیرا رجوع ضد قدوم است و عکس او است فرمان ارجعی را منیوش سرسری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۷۷ هر روز بامداد درآید یکی پری بیرون کشد مرا که ز من جان کجا بری گر عاشقی نیابی مانند من بتی ور تاجری کجاست چو من گرم مشتری ور عارفی حقیقت معروف جان منم ور کاهلی چنان شوی از من که برپری ور حس فاسدی دهمت نور مصطفی ور مس کاسدی کنمت زر جعفری محتاج روی مایی گر پشت عالمی محتاج آفتابی گر صبح انوری از بر و بحر بگذر و بر کوه قاف رو بر خشک و بر تری منشین زین دو برتری ای دل اگر دلی دل از آن یار درمدزد وی سر اگر سری مکن این سجده سرسری چون اسب می گریزی و من بر توام سوار مگریز از او که بر تو بود کان بود خری صد حیله گر تراشی و صد شهر اگر روی قربان عید خنجر الله اکبری خاموش اگر چه بحر دهد در بی دریغ لیکن مباح نیست که من رام یشتری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۷۸ ای دل ز بامداد تو بر حال دیگری وز شور خویش در من شوریده ننگری بر چهره نزار تو صفرای دلبری است تا خود چه دیده ای که ز صفراش اصفری ای دل چه آتشی که به هر باد برجهی نی نی دلا کز آتش و از باد برتری ای دل تو هر چه هستی دانم که این زمان خورشیدوار پرده افلاک می دری جانم فدات یا رب ای دل چه گوهری نی چرخ قیمت تو شناسد نه مشتری سی سال در پی تو چو مجنون دویده ام اندر جزیره ای که نه خشکی است و نی تری غافل بدم از آن که تو مجموع هستیی مشغول بود فکر به ایمان و کافری ایمان و کفر و شبهه و تعطیل عکس توست هم جنتی و دوزخ و هم حوض کوثری ای دل تو کل کونی بیرون ز هر دو کون ای جمله چیزها تو و از چیزها بری ای رو و پشت عالم در روی من نگر تا از رخ مزعفر من زعفران بری طاقت نماند و این سخنم ماند در دهان با صد هزار غم که نهانند چون پری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۷۹ هر روز بامداد طلبکار ما توی ما خوابناک و دولت بیدار ما توی هر روز زان برآری ما را ز کسب و کار زیرا دکان و مکسبه و کار ما توی دکان چرا رویم که کان و دکان توی بازار چون رویم که بازار ما توی زان دلخوشیم و شاد که جان بخش ما توی زان سرخوشیم و مست که دستار ما توی ما خمره کی نهیم پر از سیم چون بخیل ما خمره بشکنیم چو خمار ما توی طوطی غذا شدیم که تو کان شکری بلبل نوا شدیم که گلزار ما توی زان همچو گلشنیم که داری تو صد بهار زان سینه روشنیم که دلدار ما توی در بحر تو ز کشتی بی دست و پاتریم آواز و رقص و جنبش و رفتار ما توی هر چاره گر که هست نه سرمایه دار توست از جمله چاره باشد ناچار ما توی دل را هر آنچ بود از آن ها دلش گرفت تا گفته ای به دل که گرفتار ما توی گه گه گمان بریم که این جمله فعل ماست این هم ز توست مایه پندار ما توی چیزی نمی کشیم که ما را تو می کشی چیزی نمی خریم خریدار ما توی از گفت توبه کردم ای شه گواه باش بی گفت و ناله عالم اسرار ما توی ای شمس حق مفخر تبریز شمس دین خود آفتاب گنبد دوار ما توی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۸۰ آن لحظه کآفتاب و چراغ جهان شوی اندر جهان مرده درآیی و جان شوی اندر دو چشم کور درآیی نظر دهی و اندر دهان گنگ درآیی زبان شوی در دیو زشت درروی و یوسفش کنی و اندر نهاد گرگ درآیی شبان شوی هر روز سر برآری از چارطاق نو چون رو بدان کنند از آن جا نهان شوی گاهی چو بوی گل مدد مغزها شوی گاهی انیس دیده شوی گلستان شوی فرزین کژروی و رخ راست رو شها در لعب کس نداند تا خود چه سان شوی رو رو ورق بگردان ای عشق بی نشان بر یک ورق قرار نمایی نشان شوی در عدل دوست محو شو ای دل به وقت غم هم محو لطف او شو چون شادمان شوی آبی که محو کل شد او نیز کل شود هم تو صفات پاک شوی گر چنان شوی آن بانگ چنگ را چو هوا هر طرف بری و آن سوز قهر را تو گوا چون دخان شوی ای عشق این همه بشوی و تو پاک از این بی صورتی چو خشم اگر چه سنان شوی این دم خموش کرده ای و من خمش کنم آنگه بیان کنم که تو نطق و بیان شوی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۸۱ ای سیرگشته از ما ما سخت مشتهی وی پاکشیده از ره کو شرط همرهی مغز جهان توی تو و باقی همه حشیش کی یابد آدمی ز حشیشات فربهی هر شهر کو خراب شد و زیر او زبر زان شد که دور ماند ز سایه شهنشهی چون رفت آفتاب چه ماند شب سیاه از سر چو رفت عقل چه ماند جز ابلهی ای عقل فتنه ای همه از رفتن تو بود وآنگه گناه بر تن بی عقل می نهی آن جا که پشت آری گمراهی است و جنگ و آن جا که رو نمایی مستی و والهی هجده هزار عالم دو قسم بیش نیست نیمش جماد مرده و نیمیش آگهی دریای آگهی که خردها همه از او است آن است منتهای خردهای منتهی ای جان آشنا که در آن بحر می روی وی آنک همچو تیر از این چرخ می جهی از خرگه تن تو جهانی منور است تا تو چگونه باشی ای روح خرگهی ای روح از شراب تو مست ابد شده وی خاک در کف تو شد زر ده دهی وصف تو بی مثال نیاید به فهم عام وافزاید از مثال خیال مشبهی از شوق عاشقی اگرت صورتی نهد آلایشی نیابد بحر منزهی گر نسبتی کنند به نعل آن هلال را زان ژاژ شاعران نفتد ماه از مهی دریا به پیش موسی کی ماند سد راه و اندر پناه عیسی کی ماند اکمهی او خواجه همه ست گرش نیست یک غلام آن سرو او سهی است گرش نشمری سهی تو موسیی ولیک شبانی دری هنوز تو یوسفی ولیک هنوز اندر این چهی زان مزد کار می نرسد مر تو را که هیچ پیوسته نیستی تو در این کار گه گهی خامش که بی طعام حق و بی شراب غیب این حرف و نقش هست دو سه کاسه تهی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۸۲ ای ساقیی که آن می احمر گرفته ای وی مطربی که آن غزل تر گرفته ای ای دلبری که ساقی و مطرب فنا شدند تا تو نقاب از رخ عبهر گرفته ای ای میر مجلسی که تو را عشق نام گشت این چه قیامت است که از سر گرفته ای ای خم خسروان که تو داروی هر غمی رنجور نیستی تو چرا سر گرفته ای جانی است بس لطیف و جهانی است بس ظریف وین هر دو پرده را ز میان برگرفته ای از جان و از جهان دل عاشق ربوده ای الحق شکار نازک و لاغر گرفته ای ای آنک تو شکار چنین دام گشته ای ملک هزار خسرو و سنجر گرفته ای در عین کفر جوهر ایمان ربوده ای در دوزخی و جنت و کوثر گرفته ای ای عارفی که از سر معروف واقفی وی ساده ای که رنگ قلندر گرفته ای در بحر قلزمی و تو را بحر تا به کعب در آتشی و خوی سمندر گرفته ای ای گل که جامه ها بدریدی ز عاشقی تا خانه ای میانه شکر گرفته ای ای باد از تکبر پرهیز کن ز مشک چون بوی آن دو زلف معنبر گرفته ای ای غمزه هات مست چو ساقی توی بده یک دم خمش مباد چو ساغر گرفته ای بهر نثار مفخر تبریز شمس دین ای روی زرد سکه زرگر گرفته ای # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۸۳ ای ساقیی که آن می احمر گرفته ای وی مطربی که آن غزل تر گرفته ای ای زهره ای که آتش در آسمان زدی مریخ را بگو که چه خنجر گرفته ای از جان و از جهان دل عاشق ربوده ای الحق شکار نازک و لاغر گرفته ای ای هجر تو ز روز قیامت درازتر این چه قیامتی است که از سر گرفته ای ای آسمان چو دور ندیمانش دیده ای در دور خویش شکل مدور گرفته ای پیلان شیردل چو کفت را مسخرند این چند پشه را چه مسخر گرفته ای هان ای فقیر رو  ز فقیری گله مکن زیرا که صد چو ملکت سنجر گرفته ای ای روی خویش دیده تو در روی خوب یار آیینه ای عظیم منور گرفته ای ای دل طپان چرایی چون برگ هر دمی چون دامن بهار معنبر گرفته ای ای چشم گریه چیست به هر ساعتی تو را چون کحل از مسیح پیمبر گرفته ای هجده هزار عالم اگر ملک تو شود بی روی دوست چیز محقر گرفته ای داری تکی که بگذری از خنگ آسمان کاهل چرا شدی صفت خر گرفته ای خامش کن و زبان دگر گو و رسم نو این رسم کهنه را چه مکرر گرفته ای # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۸۴ ای مرغ گیر دام نهانی نهاده ای بر روی دام شعر دخانی نهاده ای چندین هزار مرغ بدین فن بکشته ای پرهای کشته بهر نشانی نهاده ای مرغان پاسبان تو هیهای می زنند درهای هویشان چه معانی نهاده ای مرغان تشنه را به خرابات قرب خویش خم ها و باده های معانی نهاده ای آن خنب را که ساقی و مستیش بود نبرد از بهر شب روی که تو دانی نهاده ای در صبر و توبه عصمت اسپر سرشته ای و اندر جفا و خشم سنانی نهاده ای بی زحمت سنان و سپر بهر مخلصان ملکی درون سبع مثانی نهاده ای زیر سواد چشم روان کرده موج نور و اندر جهان پیر جوانی نهاده ای در سینه کز مخیله تصویر می رود بی کلک و بی بنان تو بنانی نهاده ای چندین حجاب لحم و عصب بر فراز دل دل را نفوذ و سیر عیانی نهاده ای غمزه عجبتر است که چون تیر می پرد یا ابروی که بهر کمانی نهاده ای اخلاق مختلف چو شرابات تلخ و نوش در جسم های همچو اوانی نهاده ای وین شربت نهان مترشح شد از زبان سرجوش نطق را به لسانی نهاده ای هر عین و هر عرض چو دهان بسته غنچه ای است کان را حجاب مهد غوانی نهاده ای روزی که بشکفانی و آن پرده برکشی ای جان جان جان که تو جانی نهاده ای دل های بی قرار ببیند که در فراق از بهر چه نیاز و کشانی نهاده ای خاموش تا بگوید آن جان گفته ها این چه دراز شعبده خوانی نهاده ای # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۸۵ مه طلعتی و شهره قبایی بدیده ای خوبی و آتشی و بلایی بدیده ای چشمی که مستتر کند از صد هزار می چشمی لطیفتر ز صبایی بدیده ای دولت شفاست مر همه را وز هوای او دولت پیش دوان که شفایی بدیده ای سایه هماست فتنه شاهان و این هما جویای شاه تا که همایی بدیده ای ای چرخ راست گو که در این گردش آن چنان خورشیدرو و ماه لقایی بدیده ای ای دل فنا شدی تو در این عشق یا مگر در عین این فنا تو بقایی بدیده ای هر گریه خنده جوید و امروز خنده ها با چشم لابه گر که بکایی بدیده ای جان را وباست هجر تو سوزان آن لطف مهلکتر از فراق وبایی بدیده ای تو خاک آن جفا شده ای وین گزاف نیست در زیر این جفا تو وفایی بدیده ای شاهی شنیده ای چو خداوند شمس دین تبریز مثل شاه تو جایی بدیده ای # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۸۶ ای عشق کز قدیم تو با ما یگانه ای یک یک بگو تو راز چو از عین خانه ای از بیم آتش تو زبان را ببسته ایم تا خود چه آتشی تو و یا چه زبانه ای هر دم خرابیی است ز تو شهر عقل را باد چراغ عقلی و باده مغانه ای یا دوست دوستی تو و یا نیک دشمنی یا در میان هر دو تو شکل میانه ای گویند عاقلان دم عاشق فسانه ای است شب روز کن چرایی اگر تو فسانه ای ای آنک خوبی تو نشانید فتنه ها عشق تو است فتنه و تو خود نشانه ای ای شاه شاه و مفخر تبریز شمس دین نور زمینیان و جمال زمانه ای # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۸۷ ای جان و ای دو دیده بینا چگونه ای وی رشک ماه و گنبد مینا چگونه ای ای ما و صد چو ما ز پی تو خراب و مست ما بی تو خسته ایم تو بی ما چگونه ای آن جا که با تو نیست چو سوراخ کژدم است و آن جا که جز تو نیست تو آن جا چگونه ای ای جان تو در گزینش جان ها چه می کنی وی گوهری فزوده ز دریا چگونه ای ای مرغ عرش آمده در دام آب و گل در خون و خلط و بلغم و صفرا چگونه ای زان گلشن لطیف به گلخن فتاده ای با اهل گولخن به مواسا چگونه ای ای کوه قاف صبر و سکینه چه صابری وی عزلتی گرفته چو عنقا چگونه ای عالم به توست قایم و تو در چه عالمی تن ها به توست زنده تو تنها چگونه ای ای آفتاب از تو خجل در چه مشرقی وی زهر ناب با تو چو حلوا چگونه ای زیر و زبر شدیمت بی زیر و بی زبر ای درفکنده فتنه و غوغا چگونه ای گر غایبی ز دل تو در این دل چه می کنی ور در دلی ز دوده سودا چگونه ای ای شاه شمس مفخر تبریز بی نظیر در قاب قوس قرب و در ادنی چگونه ای # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۸۸ هر چند شیر بیشه و خورشیدطلعتی بر گرد حوض گردی و در حوض درفتی اسپت بیاورند که چالاک فارسی شربت بیاورند که مخمور شربتی بی خواب و بی قراری شب های تا به روز خواب تو بخت بست که بسته سعادتی از پای درفتادی و از دست رفته ای بی دست و پای باش چه دربند آلتی بی دست و پا چو گوی به میدان حق بپوی میدان از آن توست به چوگان تو بابتی ای رو به قبله من و الحمدخوان من می خوانمت به خویش که تو پنج آیتی ای عقل جان بباز چرا جان به شیشه ای وی جان بیار باده چرا بی مروتی رو کان مشک باش که بس پاک نافه ای رو جمله سود باش که فرخ تجارتی بر مغز من برآی که چون می مفرحی در چشم من درآی که نور بصارتی در مغزها نگنجی بس بی کرانه ای در جسم ها نگنجی ز ایشان زیادتی ای دف زخم خواره چه مظلوم و صابری وی نای رازگوی چه صاحب کرامتی خامش مساز بیت که مهمان بیت تو در بیت ها نگنجد چه در عمارتی چون غنچه لب ببند و چو گل بی دو لب بخند تا هیچ کس نداند کاندر چه نعمتی ای شاه شاد مفخر تبریز شمس دین تبلیغ راز کن که تو اهل سفارتی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۸۹ رویش ندیده پس مکنیدم ملامتی نادیده حکم کردن باشد غرامتی پروانه چون نسوزد چون شمع او بود چون خم نیاورم ز چنان سروقامتی آن مه اگر برآید در روز رستخیز برخیزد از میان قیامت قیامتی زان رو که زهره نیست فلک را که دم زند در خود همی بسوزد دارد علامتی گر حسن حسن او است کجا عافیت کجا با غمزه های آتش او کو سلامتی هر دم دلم به عشق وی اندر حریصتر هر دم ز عشق او دل من با سمتی یا هجر لم تقل لی بالله ربنا هذا الصدود منک علینا الی متی می ترسم از فراق دراز تو سنگ دل تا نشکند سبوی امیدم ز آفتی ای آنک جبرییل ز تو راه گم کند با صبر تو ندارد این چرخ طاقتی دل را ببرد عشق که تا سود دل کند حاشا که او کند طمعی یا تجارتی عشق آن توانگری است که از بس توانگری داردهمی ز ریش فراغت فراغتی از من مپرس این و ز عقل کمال پرس کو راست در عیار گهرها مهارتی او نیز خود چه گوید لیکن به قدر خویش کو در قدم بود حدثی نوطهارتی عقل از امید وصل چو مجنون روان شود در عشق می رود به امید زیارتی ور ز آنک درنیابد در ره کمال عشق از پرتو شرارش یابد حرارتی بادا ز نور عشق من و عقل کل را زان شکر شگرف شفای مرارتی تا طعم آن حلاوت بر عاشقان زند وز عاشقان برآید مستانه حالتی تبریز شمس دین که بصیرت از او بود چون بر دلم رسید سپاهش به غارتی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۹۰ جان خاک آن مهی که خداش است مشتری آن کس ملک ندید و نه انسان و نی پری چون از خودی برون شد او آدمی نماند او راست چشم روشن و گوش پیمبری تا آدمی است آدمی و تا ملک ملک بسته ست چشم هر دو از آن جان و دلبری عالم به حکم او است مر او را چه فخر از این چون آن او است خالق عالم به یک سری بحری که کمترین شبه را گوهری کند حاشا از او که لاف برآرد ز گوهری آن ذره است لایق رقص چنان شعاع کو گشت از هزار چو خورشید و مه بری آن ذره ای که گر قدمش بوسد آفتاب خود ننگرد به تابش او جز که سرسری بنما مها به کوری خورشید تابشی تا زین سپس زنخ نزند از منوری درتاب شاه و مفخر تبریز شمس دین تا هر دو کون پر شود از نور داوری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۹۱ ای عشق پرده در که تو در زیر چادری در حسن حوریی تو و در مهر مادری در حلقه اندرآ و ببین جمله جان ها در گوش حلقه کرده به قانون چاکری در آینه نظر کن و در چشم خود نگر صد جان گره گره شده از وی به ساحری در هر گره نگه کن وضع خدای بین در هم ببسته موسی و فرعون و سامری از زیر دامنت تو برون آر شمع را تا نقش حق بخندد بر نقش آزری تا دست و پا نهاد دو زلف تو کفر را هر دم بمیرد ایمان در پای کافری چون مر تو را نیابد در جان و جا دلم گشتم هزار بار من از جان و جا بری خشک و تر دو چشم و لب من روان شده در قلزمی که خشک نیابند و نی تری دی لطف ها بکرد خیال تو گفتمش کای باوفا و عهد ز من باوفاتری دانم ز شمس دین است تو را این همه وفا تبریز این سلام بر جان ما بری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۹۲ ای بس فراز و شیب که کردم طلب گری گه لوح دل بخواندم و گه نقش کافری گه در زمین خدمت چون خاک ره شدم بر چرخ روح گاه دویدم باختری گم گشته از خود و دل و دلبر هزار بار گه سر دل بجسته و گه سر دلبری بر کوه طور طالب ارنی کلیم وار وز خلق دررمیده به عالم چو سامری در وادیی رسیدم کان جا نبرد بوی نی معجز و کرامت و نی مکر و ساحری وادی ز بوی دوست مرا رهبری شده کان بو نه مشک دارد نی زلف عنبری آن جا نتان دویدن ای دوست بر قدم پر نیز می بسوزد گر ز آنک می پری کز گرم و سرد و خشک و تر است این نهاد حس وین چار مرغ هست از این باغ عنصری آن جا بپر دوست که روید ز بوی دوست پری و گر نه زرد درافتی به شش دری ای کامل کمال کز این سو تو کاملی زان سو که سوی نیست حذر کن که قاصری آن مرغ خاکیی که به خشکی کمال داشت در بحر عاجز آمد و رسوا شد از تری با آنک بر و بحر یکی جنس و یک فنند هر یک به حس درآید چونشان درآوری صد بر و بحر و چرخ و فلک در فضای غیب در پا فتاده باشد چون نقش سرسری زین بر و بحر آن رسد آن سو که او ز عشق گردد هزار بار از این هر دو او بری حقا به ذات پاک خداوند هر کی هست از تیغ غیب سر نبرد گر برد سری در آتش خلیل کجا آید آن خسی کو خشک شد ز عشق دلارام آزری جان خلیل عشق به شادی و خرمی در آتش آ چو زر که ز هر غش طاهری گر محو می نمایی در دودمان حس در عشق آتشین دلارام ظاهری این عشق همچو آتش بر جمله قاهر است تو بس عجایبی که بر آتش تو قادری هر چند کوشد آتش تا تو سیه شوی بر رغم او لطیف و شریفی و احمری دانم که پرتو نظری داری از شهی چشم و چراغ غیب به شاهی و سروری بر خار خشک گر نظری افکند ز لطف پیدا شود ز خار دو صد گونه عبهری نی خود اگر به محو و عدم غمزه ای کند ظاهر شود ز نیست دل و دیده پروری در لطف و در نوازش آن شه نگاه کن ای تیغ هجر چند زنی زخم خنجری نی نی خود از نوازش او تند شد فراق کز یک نهاله آمد این لطف و قاهری گر خوگری به لطف نباشد دل مرا او کی فراق داند در دور دایری حنجر غذا خورد ز غذا رست حنجرش پس او غذا دهد به غذا رسم حنجری این جمله من بگفتم و القاب شمس دین از رشک کرده در غم تبریز ساتری آن است اصل و قصد و غرض زین همه حدیث لیکن مزاد نیست که من رام یشتری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۹۳ شاها بکش قطار که شهوار می کشی دامان ما گرفته به گلزار می کشی قطار اشتران همه مستند و کف زنان بویی ببرده اند که قطار می کشی هر اشتری میانه زنجیر می گزد چون شهد و چون شکر که سوی یار می کشی آن چشم های مست به چشمت که ساقی است گویند خوش بکش که به دیدار می کشی ما کشت تو بدیم درودی به داس عشق کردی ز که جدا و به انبار می کشی سکسک بدیم و توسن و در راه صدق لنگ رهوار از آن شدیم که رهوار می کشی هر چند سال ها ز چمن گل بچیده ایم ناگه ز چشم بد به ره خار می کشی ما کی غلط کنیم به هر سو کشی بکش هر سو کشی به عشرت بسیار می کشی شاهان کشند بنده بد را به انتقام تو جانب کرامت و ایثار می کشی زین لطف مجرمان را گستاخ کرده ای دزدان دار را خوش و بی دار می کشی هر تخمه و ملول همی گویدم خموش تو کرده ای ستیزه به گفتار می کشی سختی کشان ز گردش این چرخ در غم اند بر رغم جمله چرخه دوار می کشی ای شاه شمس مفخر تبریز نور حق تو نور نور ندره به اقطار می کشی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۹۴ ای نای خوش نوای که دلدار و دلخوشی دم می دهی تو گرم و دم سرد می کشی خالی است اندرون تو از بند لاجرم خالی کننده دل و جان مشوشی نقشی کنی به صورت معشوق هر کسی هر چند امیی تو به معنی منقشی ای صورت حقایق کل در چه پرده ای سر برزن از میانه بی چون شکروشی نه چشم گشته ای تو و ده گوش گشته جان دردم به شش جهت که تو دمساز هر ششی ای نای سربریده بگو سر بی زبان خوش می چشان ز حلق از آن دم که می چشی آتش فتاد در نی و عالم گرفت دود زیرا ندای عشق ز نی هست آتشی بنواز سر لیلی و مجنون ز عشق خویش دل را چه لذتی تو و جان را چه مفرشی بویی است در دم تو ز تبریز لاجرم بس دل که می ربایی از حسن و از کشی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۹۵ اندر میان جمع چه جان است آن یکی یک جان نخوانمش که جهان است آن یکی سوگند می خورم به جمال و کمال او کز چشم خویش هم پنهان است آن یکی بر فرق خاک آب روان کرد عشق او در باغ عشق سرو روان است آن یکی جمله شکوفه اند اگر میوه است او جمله قراضه اند چو کان است آن یکی دل موج می زند ز صفاتش ولی خموش زیرا فزون ز شرح و بیان است آن یکی روزی که او بزاد زمین و زمان نبود بالاتر از زمین و زمان است آن یکی قفلی است بر دهان من از رشک عاشقان تا من نگویم این که فلان است آن یکی هر دم که کنج چشمم بر روی او فتد گویم که ای خدای چه سان است آن یکی گر چشم درد نیست تو را چشم باز کن زیرا چو آفتاب عیان است آن یکی پیشش تو سجده می کن تا پادشا شوی زیرا که پادشاه نشان است آن یکی گر صد هزار خلق تو را رهزند که نیست اندر گمان مباش که آن است آن یکی گفتم به شمس مفخر تبریز بنگرش گفتا عجب مدار چنان است آن یکی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۹۶ گر من ز دست بازی هر غم پژولمی زیرک نبودمی و خردمند گولمی گر آفتاب عشق نبودیم چون زحل گه در صعود انده و گه در نزولمی ور بوی مصر عشق قلاوز نیستی چون اهل تیه حرص گرفتار غولمی ور آفتاب جان ها خانه نشین بدی دربند فتح باب و خروج و دخولمی ور گلستان جان نبدی ممتحن نواز من چون صبا ز باغ وفا کی رسولمی عشق ار سماع باره و دف خواه نیستی من همچو نای و چنگ غزل کی شخولمی ساقیم گر ندادی داروی فربهی همچون لب زجاج و قدح در نحولمی گر سایه چمن نبدی و فروغ او من چون درخت بخت خسان بی اصولمی بر خاک من امانت حق گر نتافتی من چون مزاج خاک ظلوم و جهولمی از گور سوی جنت اگر راه نیستی در گور تن چرا خوش و باعرض و طولمی ور راه نیستی به یمین از سوی شمال کی چون چمن حریف جنوب و شمولمی گر گلشن کرم نبدی کی شکفتمی ور لطف و فضل حق نبدی من فضولمی بس کن ز آفتاب شنو مطلع قصص آن مطلع ار نبودی من در افولمی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۹۷ ای آسمان که بر سر ما چرخ می زنی در عشق آفتاب تو همخرقه منی والله که عاشقی و بگویم نشان عشق بیرون و اندرون همه سرسبز و روشنی از بحر تر نگردی و ز خاک فارغی از آتشش نسوزی و ز باد ایمنی ای چرخ آسیا ز چه آب است گردشت آخر یکی بگو که چه دولاب آهنی از گردشی کنار زمین چون ارم کنی وز گردشی دگر چه درختان که برکنی شمعی است آفتاب و تو پروانه ای به فعل پروانه وار گرد چنین شمع می تنی پوشیده ای چو حاج تو احرام نیلگون چون حاج گرد کعبه طوافی همی کنی حق گفت ایمن است هر آن کو به حج رسید ای چرخ حق گزار ز آفات ایمنی جمله بهانه هاست که عشق است هر چه هست خانه خداست عشق و تو در خانه ساکنی زین بیش می نگویم و امکان گفت نیست والله چه نکته هاست در این سینه گفتنی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۹۸ سوگند خورده ای که از این پس جفا کنی سوگند بشکنی و جفا را رها کنی امروز دامن تو گرفتیم و می کشیم تا کی بهانه گیری و تا کی دغا کنی می خندد آن لبت صنما مژده می دهد کاندیشه کرده ای که از این پس وفا کنی بی تو نماز ما چو روا نیست سود چیست آنگه روا شود که تو حاجت روا کنی بی بحر تو چو ماهی بر خاک می طپیم ماهی همین کند چو ز آبش جدا کنی ظالم جفا کند ز تو ترساندش اسیر حق با تو آن کند که تو در حق ما کنی چون تو کنی جفا ز کی ترساندت کسی جز آنک سر نهد به هر آنچ اقتضا کنی خاموش کم فروش تو در یتیم را آن کش بها نباشد چونش بها کنی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۹۹ تا چند از فراق مرا کار بشکنی زاریم نشنوی و مرا زار بشکنی دستم شکست دست فراقت ز کار و بار دانستمی دگر به چه مقدار بشکنی هین شیشه باز هجر رسیدی به سنگلاخ کاین شیشه ام تنک شد هشدار بشکنی زین سنگلاخ هجر سوی سبزه زار وصل گر زوترک نرانی ناچار بشکنی خونم فسرده شد به دل اندر چو ناردانگ خونش چنین دود چو دل نار بشکنی باری چو بشکنی دل پرحسرت مرا در وصل روی دلبر عیار بشکنی مخدوم شمس دین که شهنشاه بینشی کز یک نظر دو صد دل و دلدار بشکنی تبریز از تو فخر به اینت مسلم است صد تاج را به ریشه دستار بشکنی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۰۰ ساقی بیار باده سغراق ده منی اندیشه را رها کن کاری است کردنی ای نقد جان مگوی که ایام بیننا گردن مخار خواجه که وامی است گردنی ای آب زندگانی در تشنگان نگر بر دوست رحم آر به کوری دشمنی هوشی است بند ما و به پیش تو هوش چیست گر برج خیبر است بخواهیش برکنی اندر مقام هوش همه خوف و زلزله ست در بی هشی است عیش و مقامات ایمنی در بزم بی هشی همه جان ها مجردند رقصان چو ذره ها خورشان نور و روشنی ای آفتاب جان در و دیوار تن بسوز قانع نمی شویم بدین نور روزنی این قصه را رها کن ما سخت تشنه ایم تو ساقی کریمی و بی صرفه و غنی هیهای عاشقان همه از بوی گلشنی است آگاه نیست کس که چه باغ و چه گلشنی خشک آر و می نگر ز چپ و راست اشک خون ای سنگ دل بگوی که تا چند تن زنی بیهوده چند گویی خاموش کن بس است فرمان گفت نیست همان گیر که الکنی تا شمس حق تبریز آرد گشایشی کاین ناطقه نماند در حرف معتنی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۰۱ ای نای بس خوش است کز اسرار آگهی کار او کند که دارد از کار آگهی ای نای همچو بلبل نالان آن گلی گردن مخار کز گل بی خار آگهی گفتم به نای همدم یاری مدزد راز گفتا هلاک توست به یک بار آگهی گفتم خلاص من به هلاک من اندر است آتش بنه بسوز بمگذار آگهی گفتا چگونه رهزن این قافله شوم دانم که هست قافله سالار آگهی گفتم چو یار گم شدگان را نمی نواخت از آگهی همی شد بیزار آگهی نه چشم گشته ای تو که بی آگهی ز خویش ما را حجاب دیده و دیدار آگهی زان همدم لبی که تو را سر بریده اند ای ننگ سر در این ره و ای عار آگهی از خود تهی شدی و ز اسرار پر شدی زیرا ز خودپرست و ز انکار آگهی چون می چشی ز لعل لب یار ناله چیست بگذار تا کند گله ای زار آگهی نی نی ز بهر خود تو نمی نالی ای کریم بگری بر آنک دارد ز اغیار آگهی گردون اگر بنالد گاو است زیر بار زین نعل بازگونه غلط کار آگهی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۰۲ شوری فتاد در فلک ای مه چه شسته ای پرنور کن تو خیمه و خرگه چه شسته ای آگاه نیستند مگر این فسردگان از آتش تو ای بت آگه چه شسته ای آتش خوران ره به سر کوی منتظر با مردمان زیرک ابله چه شسته ای دل شیر بیشه ست ولیکن سرش توی دل لشکر حقست و توی شه چه شسته ای ای جان تیزگوش تو بشنو هم از درون هم ره به توست بر سر هر ره چه شسته ای هین کز فراخنای دلت تا به عرش رفت هیهای وصل و خنده و قهقه چه شسته ای دی بامداد دامن جانم گرفت دل کان جان و دل رسید تو آوه چه شسته ای دولاب دولتست ز تبریز شمس دین درزن تو دست ها و در این ره چه شسته ای # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۰۳ ای کاشکی تو خویش زمانی بدانیی وز روی خوب خویشت بودی نشانیی در آب و گل تو همچو ستوران نخفتیی خود را به عیش خانه خوبان کشانیی بر گرد خویش گشتی کاظهار خود کنی پنهان بماند زیر تو گنج نهانیی از روح بی خبر بدیی گر تو جسمیی در جان قرار داشتیی گر تو جانیی با نیک و بد بساختیی همچو دیگران با این و آنیی تو اگر این و آنیی یک ذوق بودیی تو اگر یک اباییی یک نوع جوشییی چو یکی قازغانیی زین جوش در دوار اگر صاف گشتیی چون صاف گشتگان تو بر این آسمانیی گویی به هر خیال که جان و جهان من گر گم شدی خیال تو جان و جهانیی بس کن که بند عقل شدست این زبان تو ور نی چو عقل کلی جمله زبانیی بس کن که دانش ست که محجوب دانشست دانستیی که شاهی کی ترجمانیی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۰۴ بزم و شراب لعل و خرابات و کافری ملک قلندرست و قلندر از او بری گویی قلندرم من و این دلپذیر نیست زیرا که آفریده نباشد قلندری تا کی عطارد از زحل آرد مدبری مریخ نیز چند زند زخم خنجری تا چند نعل ریز کند پیک ماه نیز تا چند زهره بخش کند جام احمری تا چند آفتاب به تف مطبخی کند بازار تنگ دارد برخلق مشتری تا چند آب ریزد دولاب آسمان تا چند آب نشف کند برج آذری تا چند شب پناه حریفان بد شود تا چند روز پرده درد بر مستری تا چند دی برآرد از باغ ها دمار تا کی بهار دوزد دیباج اخضری زین فرقت و غریبی طبعم ملول شد ای مرغ روح وقت نیامد که بر پری وین پر درشکسته پرخون خویش را سوی جناب مالک و مخدوم خود بری اندر زمین چه چفسی نی کوه و آهنی زیر فلک چه باشی نی ابر و اختری زان حسن آبدار چو تازه کنی جگر نی آب خضر جویی نی حوض کوثری ای آب و روغنی که گرفتار آمدی با آنچ در دل است نگویی چه درخوری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۰۵ آن دل که گم شده ست هم از جان خویش جوی آرام جان خویش ز جانان خویش جوی اندر شکر نیابی ذوق نبات غیب آن ذوق را هم از لب و دندان خویش جوی دو چشم را تو ناظر هر بی نظر مکن در ناظری گریز و ازو آن خویش جوی نقلست از رسول که مردم معادنند پس نقد خویش را برو از کان خویش جوی از تخت تن برون رو و بر تخت جان نشین از آسمان گذر کن و کیوان خویش جوی برقی که بر دلت زد و دل بی قرار شد آن برق را در اشک چو باران خویش جوی انبان بوهریره وجود توست و بس هر چه مراد توست در انبان خویش جوی ای بی نشان محض نشان از کی جویمت هم تو بجو مرا و به احسان خویش جوی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۰۶ سیمرغ و کیمیا و مقام قلندری وصف قلندرست و قلندر از او بری گویی قلندرم من و این دل پذیر نیست زیرا که آفریده نباشد قلندری دام و دم قلندر بی چون بود مقیم خالیست از کفایت و معنی داوری از خود به خود چه جویی چون سر به سر توی چون آب در سبویی کلی ز کل پری از خود به خود سفر کن در راه عاشقی وین قصه مختصر کن ای دوست یک سری نی بیم و نی امید نه طاعت نه معصیت نی بنده نی خدای نه وصف مجاوری عجزست و قدرتست و خدایی و بندگی بیرون ز جمله آمد این ره چو بنگری راه قلندری ز خدایی برون بود در بندگی نیاید و نه در پیمبری زینهار تا نلافد هر عاشق از گزاف کس را نشد مسلم این راه و ره بری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۰۷ دوش همه شب دوش همه شب گشتم من بر بام حبیبی اختر و گردون اختر و گردون برده ز زهره جام حبیبی جمله جان ها جمله جان ها بسته پر و پا بسته پر و پا همچو دل من همچو دل من دلخوش اندر دام حبیبی دام تو خوشتر دام تو خوشتر از می احمر وز زر اخضر از زر پخته از زر پخته نادره تر بد خام حبیبی نور رخ شه نور رخ شه حسرت صد مه رهزن صد ره صبح سعادت صبح سعادت درج شده در شام حبیبی مخزن قارون مخزن قارون اختر گردون ملک همایون گر بدهد جان گر بدهد جان او نگزارد وام حبیبی عام شده ست این عام شده ست این نظم سخن ها لیک تو این بین ای شده قربان ای شده قربان خاص جهان در عام حبیبی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۰۸ خواجه سلام علیک گنج وفا یافتی دل به دلم نه که تو گمشده را یافتی هم تو سلام علیک هم تو علیک السلام طبل خدایی بزن کاین ز خدا یافتی خواجه تو چونی بگو در بر آن ماه رو آنک ز جا برترست خواجه کجا یافتی ساقی رطل ثقیل از قدح سلسبیل حسرت رضوان شدی چونک رضا یافتی ای رخ چون زر شده گنج گهر برزدی وی تن عریان کنون باز قبا یافتی ای دل گریان کنون بر همه عالم بخند یار منی بعد از این یار مرا یافتی خواجه توی خویش من پیش من آ پیش من تا که بگویم تو را من که که را یافتی کوس و دهل می زنند بر فلک از بهر تو رو که توی بر صواب ملک خطا یافتی بر لب تو لب نهاد زان شکرین لب شدی خشک لبان را ببین چونک سقا یافتی خواجه بجه از جهان قفل بنه بر دهان پنجه گشا چون کلید قفل گشا یافتی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۰۹ آه که چه شیرین بتیست در تتق زرکشی اه که چه می زیبدش بدخوی و سرکشی گاه چو مه می رود قاعده شب روی می کند از اختران شیوه لشکرکشی گاه ز غیرت رود از همه چشمی نهان تا دل خود را ز هجر تو سوی آذر کشی ای خنک آن دم که تو خسرو و خورشید را سخت بگیری کمر خانه خود درکشی از طرب آن زمان جامه جان برکنی وز سر این بیخودی گوش فلک برکشی هر شکری زین هوس عود کند خویش را تا که بسوزد بر او چونک به مجمر کشی آن نفس از ساقیان سستی و تقصیر نیست نیست گنه باده را چونک تو کمتر کشی بخت عظیمست آنک نقل ز جنت بری خیر کثیرست آنک باده ز کوثر کشی مست برآیی ز خود دست بخایی ز خود قاصد خون ریز خود نیزه و خنجر کشی گوید کز نور من ظلمت و کافر کجاست تا که به شمشیر دین بر سر کافر کشی وقت شد ای شمس دین مفخر تبریزیان تا تو مرا چون قدح در می احمر کشی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۱۰ روی من از روی تو دارد صد روشنی جان من از جان تو یابد صد ایمنی آهن هستی من صیقل عشقش چو یافت آینه کون شد رفت از او آهنی مرغ دلم می طپید هیچ سکونی نداشت مسکن اصلیش دید یافت در او ساکنی ندهد بی چشم تو چشم من آینگی ندهد بی روز تو روزن من روزنی چشم منش چون بدید گفت که نور منی جان منش چون بدید گفت که جان منی صبر از آن صبر کرد شکر شکر تو دید فقر از آن فخر شد کز تو شود او غنی گاه منم بر درت حلقه در می زنم گاه توی در برم حلقه دل می زنی باد صبا سوی عشق این دو رسالت ببر تا شوم از سعی تو پاک ز تردامنی هست مرا همچو نی وام کمر بستنی هست تو را همچو نی وام شکر دادنی ای دل در ما گریز از من و ما محو شو زانک بریدی ز ما گر نبری از منی دانه شیرین به سنگ گفت چو من بشکنم مغز نمایم ولیک وای چو تو بشکنی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۱۱ هر نفسی از درون دلبر روحانیی عربده آرد مرا از ره پنهانیی فتنه و ویرانیم شور و پریشانیم برد مسلمانیم وای مسلمانیی گفت مرا می خوری یا چه گمان می بری کیست برون از گمان جز دل ربانیی بر سر افسانه رو مست سوی خانه رو جان بفشان کان نگار کرد گل افشانیی یک دم ای خوش عذار حال مرا گوش دار مست غمت را بیار رسم نگهبانیی عابد و معبود من شاهد و مشهود من عشق شناس ای حریف در دل انسانیی کعبه ما کوی او قبله ما روی او رهبر ما بوی او در ره سلطانیی خواجه صاحب نظر الحذر از ما حذر تا ننهد خواجه سر در خطر جانیی نی غلطم سر بیار تا ببری صد هزار گل ندمد جز ز خار گنج به ویرانیی آمد آن شیر من عاشق جان سیر من در کف او شیشه ای شکل پری خوانیی گفتم ای روح قدس آخر ما را بپرس گفت چه پرسم دریغ حال مرا دانیی مستم و گم کرده راه تن زن و پرسش مخواه مست چه ام بوی گیر باده جانانیی کی بود آن ای خدا ما شده از ما جدا برده قماشات ما غارت سبحانیی هر کی ورا کارکیست در کف او خارکیست هر کی ورا یارکیست هست چو زندانیی کارک تو هم توی یارک تو هم توی هر کی ز خود دور شد نیست بجز فانیی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۱۲ ای دل چون آهنت بوده چو آیینه ای آینه با جان من مونس دیرینه ای در دل آیینه من در دل من آینه تن کی بود محدثی دی و پریرینه ای خواجه چرایی چنین کز تو رمد عشق دین زانک همی بیندت احمد پارینه ای مرغ گزینی یقین دانه شیرین بچین کآمد از سوی چین مرغ تو را چینه ای شیر خدایی خدا شیر نرت نام داد از چه سبب گشته ای همدم بوزینه ای صورت تن را مبین زانک نه درخورد توست پوشد سلطان گهی خرقه پشمینه ای هین دل خود را تمام در کف دلبر سپار تا که نپوسد دلت در حسد و کینه ای سینه پاکی که او گشت خوش و عشق خو سینه سینا بود فرش چنین سینه ای تشنه آن شربتی خسته آن ضربتی تا تو در این غربتی نیست طمأنینه ای هست خرد چون شکر هست صور همچو نی هست معانی چو می حرف چو قنینه ای خوب چو نبود عروس خوش نشود زو نفوس از حفه و از رفه ز اطلس و زرینه ای چون نروی زین جهان خوی خرابات جان در عوض می بگیر بی مزه ترخینه ای خانه تن را بساز باغچه و گلشنی گوشه دل را بساز مسجد آدینه ای هر نفسی شاهدی در نظر واحدی آوردش بر طبق نادره لوزینه ای خامش با مرغ خاک قصه دریا مگو بکر چه عرضه کنی بر شه عنینه ای # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۱۳ یار در آخرزمان کرد طرب سازیی باطن او جد جد ظاهر او بازیی جمله عشاق را یار بدین علم کشت تا نکند هان و هان جهل تو طنازیی در حرکت باش ازانک آب روان نفسرد کز حرکت یافت عشق سر سراندازیی جنبش جان کی کند صورت گرمابه ای صف شکنی کی کند اسب گدا غازیی طبل غزا کوفتند این دم پیدا شود جنبش پالانیی از فرس تازیی می زن و می خور چو شیر تا به شهادت رسی تا بزنی گردن کافر ابخازیی بازی شیران مصاف بازی روبه گریز روبه با شیر حق کی کند انبازیی گرم روان از کجا تیره دلان از کجا مروزیی اوفتاد در ره با رازیی عشق عجب غازییست زنده شود زو شهید سر بنه ای جان پاک پیش چنین غازیی چرخ تن دل سیاه پر شود از نور ماه گر بکند قلب تو قالب پردازیی مطرب و سرنا و دف باده برآورده کف هر نفسی زان لطف آرد غمازیی ای خنک آن جان پاک کز سر میدان خاک گیرد زین قلبگاه قالب پردازیی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۱۴ رو که به مهمان تو می نروم ای اخی بست مرا از طعام دود دل مطبخی رزق جهان می دهد خویش نهان می کند گاه وصال او بخیل در زر و مال او سخی مال و زرش کم ستان جان بده از بهر جان مذهب سردان مگیر یخ چه کند جز یخی قسمت آن باردان مایده و نان گرم قسمت این عاشقان مملکت و فرخی قسمت قسام بین هیچ مگو و مچخ کار بتر می شود گر تو در این می چخی جنتی دل فروز دوزخیی خوش بسوز چند میان جهان مانده در برزخی سوی بتان کم نگر تا نشوی کوردل کور شود از نظر چشم سگ مسلخی زلف بتان سلسله ست جانب دوزخ کشد ظاهر او چون بهشت باطن او دوزخی لیک عنایات حق هست طبق بر طبق کو برهاند ز دام گرچه اسیر فخی جانب تبریز رو از جهت شمس دین چند در این تیرگی همچو خسان می زخی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۱۵ جان و جهان می روی جان و جهان می بری کان شکر می کشی با شکران می خوری ای رخ تو چون قمر تک مرو آهسته تر تا نخلد شاخ گل سینه نیلوفری چهره چون آفتاب می بری از ما شتاب بوی کن آخر کباب زین جگر آذری یک نظری گر وفاست هم صدقات شماست گر برسانی رواست شکر چنین توانگری تا جگر خون ما تا دل مجنون ما تا غم افزون ما کسب کند بهتری شکر که ما سوختیم سوختن آموختیم وز جگر افروختیم شیوه سامندری فاسد سودای تو مست تماشای تو بوسد بر پای تو از طرب بی سری عشق من ای خوبرو رونق خوبان به تو گاه شوی بت شکن گاه کنی آزری مستی از آن دید و داد شادی از آن بخت شاد چشم بدت دور باد تا که کنی لمتری جانب دل رو به جان تا که ببینی عیان حلقه جوق ملک صورت نقش پری از ملک و از پری چون قدری بگذری محو شود در صفات صورت و صورتگری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۱۶ بازرهان خلق را از سر و از سرکشی ای که درون دلی چند ز دل درکشی ای دل دل جان جان آمد هنگام آن زنده کنی مرده را جانب محشر کشی پیرهن یوسفی هدیه فرستی به ما تا بدرد آفتاب پیرهن زرکشی نیزه کشی بردری تو کمر کوه را چونک ز دریای غیب آیی و لشکر کشی خاک در فقر را سرمه کش دل کنی چارق درویش را بر سر سنجر کشی سینه تاریک را گلشن جنت کنی تشنه دلان را سوار جانب کوثر کشی در شکم ماهیی حجره یونس کنی یوسف صدیق را از بن چه برکشی نفس شکم خواره را روزه مریم دهی تا سوی بهرام عشق مرکب لاغر کشی از غزل و شعر و بیت توبه دهی طبع را تا دل و جان را به غیب بی دم و دفتر کشی سنبله آتشین رسته کنی بر فلک زهره مه روی را گوشه چادر کشی مفخر تبریزیان شمس حق ای وای من گر تو مرا سوی خویش یک دم کمتر کشی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۱۷ لاله ستانست از عکس تو هر شوره ای عکس لبت شهد ساخت تلخی هر غوره ای مصحف عشق تو را دوش بخواندم به خواب آه که چه دیوانه شد جان من از سوره ای مشکل هر دو جهان آه چه حلوا شود گر شکر تو شود مغز شکربوره ای چهره چون آفتاب بر تن چون غوره تاب تا بشود پرشکر در تن هر روده ای وا شدن از خویشتن هست ز ماسوره سهل چونک سر رشته یافت خصم ز ماسوره ای جسم که چون خربزه ست تا نبری چون خورند بشکن و پیدا شود قیمت لاهوره ای آه که ندیدی هنوز بر سر میدان عشق رقص کنان کله ها هر طرفی کوره ای پیش طبیب دو کون رفتم بیمار عشق نبض دلم می جهید در کف قاروره ای گفتمش ای شمس دین مفخر تبریز آه جز ز تو یابد شفا علت ناسوره ای # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۱۸ ای تو ز خوبی خویش آینه را مشتری سوخته باد آینه تا تو در او ننگری جان من از بحر عشق آب چو آتش بخورد در قدح جان من آب کند آذری خار شد این جان و دل در حسد آینه کو چو گلستان شده ست از نظر عبهری گم شده ام من ز خویش گر تو بیابی مرا زود سلامش رسان گو که خوشی خوشتری گر تو بیابی مرا از من من را بگو که من آواره ای گشته نهان چون پری مست نیم ای حریف عقل نرفت از سرم غمزه جادوش کرد جان مرا ساحری گر تو به عقلی بیا یک نظری کن در او تا تو بدانی که نیست کار بتم سرسری بر لب دریای عشق دیدم من ماهیی کرد یکی شیوه ای شیوه او برتری گرچه که ماهی نمود لیک خود او بحر بود صورت گوساله ای بود دو صد سامری ماهی ترک زبان کرد که گفته ست بحر نطق زبان را که تو حلقه برون دری دم زدن ماهیان آب بود نی هوا زانک هوا آتشیست نیست حریف تری بنگر در ماهیی نان وی و رزق او بحر بود پس تو در عشق از او کمتری دام فکندم که تا صید کنم ماهیی صید سلیمان وقت جان من انگشتری این چه بهانست خود زود بگو بحر کیست از حسد کس مترس در طلب مهتری روشن و مطلق بگو تا نشود از دلت مفخر تبریز ما شمس حق و دین بری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۱۹ ای که تو عشاق را همچو شکر می کشی جان مرا خوش بکش این نفس ار می کشی کشتن شیرین و خوش خاصیت دست توست زانک نظرخواه را تو به نظر می کشی هر سحری مستمر منتظرم منتظر زانک مرا بیشتر وقت سحر می کشی جور تو ما را چو قند راه مدد درمبند نی که مرا عاقبت بر سر در می کشی ای دم تو بی شکم ای غم تو دفع غم ای که تو ما را به دام همچو شرر می کشی هر دم دفعی دگر پیش کنی چون سپر تیغ رها کرده ای تو به سپر می کشی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۲۰ پیشتر آ پیشتر چند از این رهزنی چون تو منی من توام چند توی و منی نور حقیم و زجاج با خود چندین لجاج از چه گریزد چنین روشنی از روشنی ما همه یک کاملیم از چه چنین احولیم خوار چرا بنگرد سوی فقیران غنی راست چرا بنگرد سوی چپ خویش خوار هر دو چو دست تواند چه یمنی چه دنی ما همه یک گوهریم یک خرد و یک سریم لیک دوبین گشته ایم زین فلک منحنی رخت از این پنج و شش جانب توحید کش عرعر توحید را چند کنی منثنی هین ز منی خیز کن با همه آمیز کن با خود خود حبه ای با همه چون معدنی هر چه کند شیر نر سگ بکند هم سگی هر چه کند روح پاک تن بکند هم تنی روح یکی دان و تن گشته عدد صد هزار همچو که بادام ها در صفت روغنی چند لغت در جهان جمله به معنی یکی آب یکی گشت چون خابیه ها بشکنی جان بفرستد خبر جانب هر بانظر چون که به توحید تو دل ز سخن برکنی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۲۱ شیردلا صد هزار شیردلی کرده ای در کرم از آفتاب نیز سبق برده ای چشم ببند و بکن بار دگر رحمتی بشکن سوگند را گر به خدا خورده ای بنگر کاین دشمنان دست زنان گشته اند چونک در این خشم و جنگ پای خود افشرده ای میل تو با کیست جان تا بشوم خاک او چاکر آن کس شوم کش به کس اشمرده ای ای تن آخر بجنب بر خود و جهدی بکن جهد مبارک بود از چه تو پژمرده ای خیز برو پیش دوست روی بنه بر زمین کای صنم چون شکر از چه بیازرده ای خواجه جان شمس دین مفخر تبریزیان این سرم از نخل تست زانک تو پرورده ای # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۲۲ گفت مرا آن طبیب رو ترشی خورده ای گفتم نی گفت نک رنگ ترش کرده ای دل چو سیاهی دهد رنگ گواهی دهد عکس برون می زند گرچه تو در پرده ای خاک تو گر آب خوش یابد چون روضه ایست ور خورد او آب شور شوره برآورده ای سبز شوند از بهار زرد شوند از خزان گر نه خزان دیده ای پس ز چه رو زرده ای گفتمش ای غیب دان از تو چه دارم نهان پرورش جان تویی جان چو تو پرورده ای کیست که زنده کند آن که تو اش کشته ای کیست که گرمش کند چون تو اش افسرده ای شربت صحت فرست هم ز شرابات خاص زانک تو جوشیده ای زانک تو افشرده ای داد شراب خطیر گفت هلا این بگیر شاد شو ار پرغمی زنده شو ار مرده ای چشمه بجوشد ز تو چون ارس از خاره ای نور بتابد ز تو گرچه سیه چرده ای خضربقایی شوی گر عرض فانیی شادی دل ها شوی گرچه دل آزرده ای کی بشود این وجود پاک ز بیگانگان تا نرسد خلعتی دولت صدمرده ای گفت درختی به باد چند وزی باد گفت باد بهاری کند گرچه تو پژمرده ای # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۲۳ قصر بود روح ما نی تل ویرانه ای همدم ما یار ما نی دم بیگانه ای بادیه ای هایلست راه دل و کی رسد جز که دل پردلی رستم مردانه ای نی دل خصم افکنی بل دل خویش افکنی نی دل تن پروری عاشق جانانه ای چونک فروشد تنش در تک خاک لحد رست درخت قبول از بن چون دانه ای عاشق آن نور کیست جز دل نورانیی فتنه آن شمع چیست جز تن پروانه ای مسرح روح الله است جلوه روح القدس زانک ورا آفتاب هست عزبخانه ای # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۲۴ بستگی این سماع هست ز بیگانه ای ز ارچلی جغد گشت حلقه چو ویرانه ای آنک بود همچو برف سرد کند وقت را چون بگدازد چو سیل پست کند خانه ای غیر برونی بدست غیر درونی بتر از سبب غیریست کندن دندانه ای باد خزانست غیر زرد کند باغ را حبس کند در زمین خوبی هر دانه ای پیش تو خندد چو گل پای درآید چو خار ریش نگه دار از آن دوسر چون شانه ای از سبب آنک بد در صف ترسنده ای گشت شکسته بسی لشکر مردانه ای خسرو تبریزیی شمس حق و دین که او شمع همه جمع هاست من شده پروانه ای # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۲۵ جای دگر بوده ای زانک تهی روده ای آب دگر خورده ای زانک گل آلوده ای مست دگر باده ای کاحمق و بس ساده ای دل چه بدو داده ای رو که نیاسوده ای گنج روان در دلت بر سر گنج این گلت گیرم بی دیده ای آخر نشنوده ای چیست سپیدی چشم از اثر نفس و خشم چون پی دارو ز یشم سرمه دهی سوده ای از نظر لم یزل دارد جانت تگل پرتو خورشید را تو به گل اندوده ای گنج دلت سر به مهر وین جگرت کان مهر ای تو شکم خوار چند در هوس روده ای از اثر شمس دینست این تبش عشق تو وز تبریزست این بخت که پرورده ای # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۲۶ خیره چرا گشته ای خواجه مگر عاشقی کاسه بزن کوزه خور خواجه اگر عاشقی کاش بدانستیی بر چه در استاده ای کاش بدانستیی بر چه قمر عاشقی چشمه آن آفتاب خواب نبیند فلک چشمت از او روشنست تیزنظر عاشقی شیر فلک زین خطر خون شده استش جگر راست بگویم مرنج سخته جگر عاشقی ای گل تر راست گو بر چه دریدی قبا ای مه لاغرشده بر چه سحر عاشقی ای دل دریاصفت موج تو ز اندیشه هاست هر دم کف می کنی بر چه گهر عاشقی آنک از او گشت دنگ غم نخورد از خدنگ ور تو سپر بفکنی سسته سپر عاشقی جمله اجزای خاک هست چو ما عشقناک لیک تو ای روح پاک نادره تر عاشقی ای خرد ار بحریی دم مزن و دم بخور چون هنرت خامشیست بر چه هنر عاشقی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۲۷ نیست عجب صف زده پیش سلیمان پری صف سلیمان نگر پیش رخ آن پری آن پریی کز رخش گشت بشر چون ملک یافت فراغت ز رنج وز غم درمان پری تربیت آن پری چشم بشر باز کرد یافته دیو و ملک گوهر جان زان پری ما و منی پاک رفت ماء منی خشک شد گشت پری آدمی هم شد انسان پری دیده جان شمس دین مفخر تبریز و جان شاد ز عشق رخش شادتر از جان پری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۲۸ ای صنم گلزاری چند مرا آزاری من چو کمین فلاحم تو دهیم سالاری چند مرا بفریبی هر چه کنی می زیبی چند به دل آموزی مغلطه و طراری آن که از آن طراری باز بر او برشکنی افتد و سودش نکند در دغلی هشیاری ساده دلی ساز مرا سوی عدم تاز مرا تا رهم از لطف فنا زین قرح و زین زاری هر کی بگرید به یقین دیده بود گنج دفین هر کی بخندد بود او در حجب ستاری من که ز دور آمده ام با شر و شور آمده ام بازبنگشاده ام این دان خبر سرباری بار که بگشاده شود از پی سرمایه بود مایه نداری تو ولی خایه خود می خاری بس کن و بسیار مگو روی بدو آر بدو مشتری گفت تو او سیر نه از بسیاری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۲۹ آه که دلم برد غمزه های نگاری شیر شگرف آمد و ضعیف شکاری هیچ دلی چون نبود خالی از اندوه درد و غم چون تو یار و دلبر باری از پی این عشق اشک هاست روانه خوب شهی آمد و لطیف نثاری چشم پیاپی چو ابر آب فشاند تا ننشیند بر آن نیاز غباری کان شکر آن لبست باد بقایش تا که نماند حزین و غوره فشاری نک شب قدرست و بدر کرد عنایت بر دل هر شب روی ستاره شماری بی مه او جان چو چرخ زیر و زبر بود ماهی بی آب را کی دید قراری خود تو چو عقلی و این جهان همه چون تن از تن بی عقل کی بیاید کاری خلعت نو پوش بر زمین و زمانه خلعت گل یافت از جناب تو خاری گر نبدی خوی دوست روح فشانی خود نبدی عاشقی و روح سپاری خرقه بده در قمارخانه عالم خوب حریفی و سودناک قماری بهر کنارش همی کنار گشایم هیچ کس آن بحر را ندید کناری تن بزنم تا بگوید آن مه خوش رو آنک ز حلمش بیافت کوه وقاری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۳۰ سلمک الله نیست مثل تو یاری نیست نکوتر ز بندگی تو کاری ای دل گفتی که یار غار منست او هیچ نگنجد چنین محیط به غاری عاشق او خرد نیست زانک نخسبد بر سر آن گنج غیب هر نره ماری ذره به ذره کنار شوق گشادست گرچه نگنجد نگار ما به کناری آن شکرستان رسید تا نگذارد سرکه فروشنده ای و غوره فشاری جوی فراتی روان شدست از این سو کاین همه جان ها ز آب اوست بخاری از سر مستی پریر گفتم او را کار مرا این زمان بده تو قراری خنده شیرین زد و ز شرم برافروخت ماه غریب از چو من غریب شماری گفت مخور غم که زرد و خشک نماند باغ تو با این چنین لطیف بهاری هفت فلک ز آتش منست چو دودی هفت زمین در ره منست غباری دام جهان را هزار قرن گذشتست درخور صیدم نیامدست شکاری هم به کنار آمد این زمانه و دورش عاشق مستی ز ما نیافت کناری این مه و خورشید چون دو گاو خراسند روز چرایی و شب اسیر شیاری جمع خرانی نگر که گاوپرستند یاوه شدستند بی شکال و فساری رو به خران گو که ریش گاو بریزاد توبه کنید و روید سوی مطاری تا که شود هر خری ندیم مسیحی وحی پذیرنده ای و روح سپاری از شش و از پنج بگذرید و ببینید شهره حریفان و مقبلانه قماری چون به خلاصه رسید تا که بگویم سوخت لبم را ز شوق دوست شراری ماند سخن در دهان و رفت دل من جانب یاران به سوی دور دیاری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۳۱ خوشدلم از یار همچنانک تو دیدی جان پرانوار همچنانک تو دیدی از چمن یار صد روان مقدس در گل و گلزار همچنانک تو دیدی هر کی دلی داشت زین هوس تو ببینش بی دل و بی کار همچنانک تو دیدی هر نظری کو بدید روی تو را گشت خواجه اسرار همچنانک تو دیدی صورت منصور دانک بود بهانه برشده بر دار همچنانک تو دیدی هست بر اومید گلستان تو جان ها ساخته با خار همچنانک تو دیدی عشق چو طاووس چون پرید شود دل خانه پرمار همچنانک تو دیدی عشق گزین عشق بی حیات خوش عشق عمر بود بار همچنانک تو دیدی در دل عشاق فخر و ملک دو عالم ننگ بود عار همچنانک تو دیدی عشق خداوند شمس دین که به تبریز جان کند ایثار همچنانک تو دیدی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۳۲ از پگه ای یار زان عقار سمایی ده به کف ما که نور دیده مایی زانک وظیفه ست هر سحر ز کف تو دور بگردان که آفتاب لقایی هم به منش ده مها مده به دگر کس عهد و وفا کن که شهریار وفایی در تتق گردها لطیف هلالی وز جهت دردها لطیف دوایی دور بگردان که دور عشق تو آمد خلق کجااند و تو غریب کجایی بر عدد ذره جان فدای تو کردی چرخ فلک گر بدی مه تو بهایی با همه شاهی چو تشنگان خماریم ساقی ما شو بکن به لطف سقایی بهر تو آدم گرفت دبه و زنبیل بهر تو حوا نمود نیز حوایی آدم و حوا نبود بهر قدومت خالق می کرد گونه گونه خدایی در قدح تو چهار جوی بهشتست نه از شش و پنجست این سرورفزایی جمله اجزای ما شکفته کن این دم تا به فلک بررود غریو گوایی غبغب غنچه در این چمن بنخندد تا تو به خنده دهان او نگشایی طلعت خورشید تو اگر ننماید یمن نیاید ز سایه های همایی خانه بی جام نیست خوب و منور راه رهاوی بزن کز اوست رهایی مشک که ارزد هزار بحر فروریز کوه وقاری و بحر جود و سخایی هر شب آید ز غیب چون گله بانی جان رهد از تن چو اشتران چرایی در عدمستان کشد نهان شتران را خوش بچراند ز سبزه های عطایی بند کند چشمشان که راه نبینند راه الهیست نیست راه هوایی چون بنهد رخ پیاده در قدم شاه جست دواسبه ز نیستی و گدایی کژ نرود زان سپس به راه چو فرزین خواب ببیند چو پیل هند رجایی مات شو و لعب گفت و گوی رها کن کان شه شطرنج راست راه نمایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۳۳ چند دویدم سوی افندی شکر که دیدم روی افندی در شب تاری ره متواری رهبر ما شد بوی افندی شادی جان ها ذوق دهان ها اصل مکان ها کوی افندی صحن گلستان عشرت مستان آب حیات و جوی افندی عیش معظم جام دمادم بزم دو عالم طوی افندی کام من آمد دام افندی های من آمد هوی افندی گرگ ز بره دست بدارد چون شنود او قوی افندی گنج سبیلی خوان خلیلی نیست بخیلی خوی افندی کله شاهان سکه ماهان در خم چوگان گوی افندی خامش و کم گو هی کی بود او قبله اوها اوی افندی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۳۴ می رسد ای جان باد بهاری تا سوی گلشن دست برآری سبزه و سوسن لاله و سنبل گفت بروید هر چه بکاری غنچه و گل ها مغفرت آمد تا ننماید زشتی خاری رفعت آمد سرو سهی را یافت عزیزی از پس خواری روح درآید در همه گلشن کب نماید روح سپاری خوبی گلشن ز آب فزاید سخت مبارک آمد یاری کرد پیامی برگ به میوه زود بیایی گوش نخاری شاه ثمارست آن عنب خوش زانک درختش داشت نزاری در دی شهوت چند بماند باغ دل ما حبس و حصاری راه ز دل جو ماه ز جان جو خاک چه دارد غیر غباری خیز بشو رو لیک به آبی کرد گل را خوب عذاری گفت به ریحان شاخ شکوفه در ره ما نه هر چه که داری بلبل مرغان گفت به بستان دام شما راییم شکاری لابه کند گل رحمت حق را بر ما دی را برنگماری گوید یزدان شیره ز میوه کی به کف آید تا نفشاری غم مخور از دی وز غز و غارت وز در من بین کارگزاری شکر و ستایش ذوق و فزایش رو ننماید جز که به زاری عمر ببخشم بی ز شمارت گر بستانم عمر شماری باده ببخشم بی ز خمارت گر بستانم خمر خماری چند نگاران دارد دانش کاغذها را چند نگاری از تو سیه شد چهره کاغذ چونک بخوانی خط نهاری دود رها کن نور نگر تو از مه جانان در شب تاری بس کن و بس کن ز اسب فرود آ تا که کند او شاه سواری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۳۵ دوش همه شب دوش همه شب گشتم من بر بام افندی آخر شب شد آخر شب شد خوردم می از جام افندی شیر و شکر را شمس و قمر را مایه ببخشد نام افندی نور دو عالم عشق قدیمی دولت مرغان دام افندی شیر روان شد خوش ز بیانش شیر سیه شد رام افندی کام ملوکان جایزه گیری جایزه بخشی کام افندی کعبه جان ها روی ملیحش پخته عالم خام افندی گر الفی و سابق حرفی محو شو اندر لام افندی نور بود او نار نماید خاص بود خود عام افندی بس کن بس کن کس نتواند که بگزارد وام افندی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۳۶ گاه چو اشتر در وحل آیی گه چو شکاری در عجل آیی کجکنن اغلن چند گریزی عاقبت آخر در عمل آیی در سوی بی سو می رو و می جو تا کی ای دل در علل آیی در طلبی تو در طرب افتی در نمدی تو در حلل آیی دردسر آید شور و شر آید عاشق شو تا بی خلل آیی نفخ کند جان در دل ترسان مطرب جویی در غزل آیی چونک قویتر دردمد آن نی در رخ دلبر مکتحل آیی چنگ بگیری ننگ پذیری فاعل نبوی مفتعل آیی از غم دلبر در برش افتی در کف اویی در بغل آیی فکر رها کن ترک نهی کن زانک ز حیرت با دول آیی فکر چو آید ضد ورا بین زین دو به حیرت محتمل آیی زانک تردد آرد حیرت زین دو تحول در محل آیی ز اول فکرت آخر ره بین چند به گفتن منتقل آیی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۳۷ به خاک پای تو ای مه هر آن شبی که بتابی به جای عمر عزیزی چو عمر ما نشتابی چو شب روان هوس را تو چشمی و تو چراغی مسافران فلک را تو آتشی و تو آبی در این منازل گردون در این طواف همایون گر از قضا مه ما را به اتفاق بیابی اگر چه روح جهانست و روح سوی ندارد ثواب کن سوی او رو اگر چه غرق ثوابی بگو به تست پیامی اگر چه حاضر جانی جواب ده به حق آنک بس لطیف جوابی هزار مهره ربودی هنوز اول بازیست هزار پرده دریدی هنوز زیر نقابی چه ناله هاست نهان و چه زخم هاست دلم را زهی رباب دل من به دست چون تو ربابی دلم تو را چو ربابی تنم تو را چو خرابی رباب می زن و می گرد مست گرد خرابی همه ز جام تو مستند هر یکی ز شرابی ز جام خویش نپرسی که مست از چه شرابی کجاست ساحل دریا دلا که هر دم غرقی کجاست آتش غیبی که لحظه لحظه کبابی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۳۸ ببرد عقل و دلم را براق عشق معانی مرا بپرس کجا برد آن طرف که ندانی بدان رواق رسیدم که ماه و چرخ ندیدم بدان جهان که جهان هم جدا شود ز جهانی یکی دمیم امان ده که عقل من به من آید بگویمت صفت جان تو گوش دار که جانی ولیک پیشتر آ خواجه گوش بر دهنم ده که گوش دارد دیوار و این سریست نهانی عنایتیست ز جانان چنین غریب کرامت ز راه گوش درآید چراغ های عیانی رفیق خضر خرد شو به سوی چشمه حیوان که تا چو چشمه خورشید روز نور فشانی چنانک گشت زلیخا جوان به همت یوسف جهان کهنه بیابد از این ستاره جوانی فروخورد مه و خورشید و قطب هفت فلک را سهیل جان چو برآید ز سوی رکن یمانی دمی قراضه دین را بگیر و زیر زبان نه که تا به نقد ببینی که در درونه چه کانی فتاده ای به دهان ها همی گزندت مردم لطیف و پخته چو نانی بدان همیشه چنانی چو ذره پای بکوبی چو نور دست تو گیرد ز سردیست و ز تری که همچو ریگ گرانی چو آفتاب برآمد به خاک تیره بگوید که چون قرین تو گشتم تو صاحب دو قرانی تو بز نه ای که برآیی چراغپایه به بازی که پیش گله شیران چو نره شیر شبانی چراغ پنج حست را به نور دل بفروزان حواس پنج نمازست و دل چو سبع مثانی همی رسد ز سموات هر صبوح ندایی که ره بری به نشانی چو گرد ره بنشانی سپس مکش چو مخنث عنان عزم که پیشت دو لشکرست که در وی تو پیش رو چو سنانی شکر به پیش تو آمد که برگشای دهان را چرا ز دعوت شکر چو پسته بسته دهانی بگیر طبله شکر بخور به طبل که نوشت مکوب طبل فسانه چرا حریف زبانی ز شمس مفخر تبریز آفتاب پرستی که اوست شمس معارف رییس شمس مکانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۳۹ هزار جان مقدس هزار گوهر کانی فدای جاه و جمالت که روح بخش جهانی چه روح ها که فزایی چه حلقه ها که ربایی چو ماه غیب نمایی ز پرده های نهانی چو در غزا تو بتازی ز بحر گرد برآری هزار بحر بجوشد چو قطره ای بچکانی توی ز کون گزیده توی گشایش دیده به یک نظر تو ببخشی سعادت دوجهانی کژی که هست جهان را چو تیر راست کن آن را بکش کمان زمان را که سخت سخته کمانی نه چرخ زهر چشاند نه ترس و خوف بماند چو دل ثنای تو خواند که شاه امن و امانی به چرخ سینه برآیی هزار ماه نمایی یکی بدان که تو اینی یکی بدان که تو آنی تو راست چرخ چو چاکر تو مه نباشی و اختر هزار ماه منور ز آستین بفشانی تو شمس مفخر تبریز به خواجگی چو نشینی صد آفتاب زمان را چو بندگان بنشانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۴۰ چه آفتاب جمالی که از مجره گشادی درون روزن عالم چو روز بخت فتادی هزار سوسن نادر ز روی گل بشکفتی هزار رسم دل افزا بدان چمن بنهادی هزار اطلس کحلی بنفشه وار دریدی که پر و بال مریدی و جان جان مرادی در آن زمان که به خوبی کلاه عقل ربایی نه عقل پره کاه ست و تو به لطف چو بادی چه عقل دارد آن گل که پیش باد ستیزد نه از نسیم ویستش جمال و نیک نهادی میی که کف تو بخشد دو صد خمار به ارزد چگونه گیج نگردد سر وجود ز شادی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۴۱ اگر مرا تو ندانی بپرس از شب تاری شب است محرم عاشق گواه ناله و زاری چه جای شب که هزاران نشانه دارد عاشق کمینه اشک و رخ زرد و لاغری و نزاری چو ابر ساعت گریه چو کوه وقت تحمل چو آب سجده کنان و چو خاک راه به خواری ولیک این همه محنت به گرد باغ چو خاری درون باغ گلستان و یار و چشمه جاری چو بگذری تو ز دیوار باغ و در چمن آیی زبان شکر گزاری سجود شکر بیاری که شکر و حمد خدا را که برد جور خزان را شکفته گشت زمین و بهار کرد بهاری هزار شاخ برهنه قرین حله گل شد هزار خار مغیلان رهیده گشت ز خاری حلاوت غم معشوق را چه داند عاقل چو جوله ست نداند طریق جنگ و سواری برادر و پدر و مادر تو عشاقند که جمله یک شده اند و سرشته اند ز یاری نمک شود چو درافتد هزار تن به نمکدان دوی نماند در تن چه مرغزی چه بخاری مکش عنان سخن را به کودنی ملولان تو تشنگان ملک بین به وقت حرف گزاری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۴۲ چو مهر عشق سلیمان به هر دو کون تو داری مکش تو دامن خود را که شرط نیست بیاری نه بند گردد بندی نه دل پذیرد پندی چو تنگ شکرقندی توام درون کناری طراوت سمنی تو چه رونق چمنی تو مگر تو عین منی تو مگر تو آینه واری چه نور پنج و ششی تو که آفت حبشی تو چو خوان عشق کشی تو ز سنگ آب برآری چه کیمیای زری تو چه رونق قمری تو چو دل ز سینه بری تو هزار سینه بیاری ز خلق جمله گسستم که عشق دوست بسستم چو در فنا بنشستم مرا چه کار به زاری بسوخت عشق تو خرمن نه جان بماند نه این تن جوی نیابی تو از من اگر هزار فشاری برون ز دور زمانی مثال گوهر کانی نشسته ایم چو جانی اگر کشی و بداری ز جام شربت شافی شدم به عشق تو لافی بیامدم زر صافی اگر تو کوره ناری کف از بهشت بشوید چو باغ عشق تو گوید کز او جواهر روید اگر چه سنگ بکاری دلی که عشق نوازد در این جهان بنسازد ازانک می نگذارد که یک زمانش بخاری تو شمس خسرو تبریز شراب باقی برریز براق عشق بکن تیز که بس لطیف سواری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۴۳ ز حد چون بگذشتی بیا بگوی که چونی ز عشق جیب دریدی در ابتدای جنونی شکست کشتی صبرم هزار بار ز موجت سری برآر ز موجی که موج قلزم خونی که خون بهینه شرابست جگر بهینه کبابست همین دوم تو فزون کن که از فزونه فزونی چو از الست تو مستم چو در فنای تو هستم چو مهر عشق شکستم چه غم خورم ز حرونی برون بسیت بجستم درون بدیدم و رستم چه میل و عشق شدستم به جست و جوی درونی دلی ز من بربودی که دل نبود و تو بودی چه آتشی و چه دودی چه جادوی چه فسونی نمای چهره زیبا تو شمس مفخر تبریز که نقش ها تو نمایی ز روح آینه گونی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۴۴ گهی به سینه درآیی گهی ز روح برآیی گهی به هجر گرایی چه آفتی چه بلایی گهی جمال بتانی گهی ز بت شکنانی گهی نه این و نه آنی چه آفتی چه بلایی بشر به پای دویده ملک به پر بپریده به غیر عجز ندیده چه آفتی چه بلایی چو پر و پاش نماند چو او ز هر دو بماند تو را به فقر بداند چه آفتی چه بلایی مثال لذت مستی میان چشم نشستی طریق فهم ببستی چه آفتی چه بلایی در آن دلی که گزیدی خیال وار دویدی بگفتی و بشنیدی چه آفتی چه بلایی چه دولتی ز چه سودی چه آتشی و چه دودی چه مجمری و چه عودی چه آفتی چه بلایی غم تو دامن جانی کشید جانب کانی به سوی گنج نهانی چه آفتی چه بلایی چه سوی گنج کشیدش ز جمله خلق بریدش دگر کسی بندیدش چه آفتی چه بلایی چه راحتی و چه روحی چه کشتیی و چه نوحی چه نعمتی چه فتوحی چه آفتی چه بلایی بگفتمت چه کس است این بگفتیم هوس است این خمش خمش که بس است این چه آفتی چه بلایی هوس چه باشد ای جان مرا مخند و مرنجان رهم نما و بگنجان چه آفتی چه بلایی تو عشق جمله جهانی ولی ز جمله نهانی نهان و عین چو جانی چه آفتی چه بلایی مرا چو دیک بجوشی مگو خمش چه خروشی چه جای صبر و خموشی چه آفتی چه بلایی بجوش دیک دلم را بسوز آب و گلم را بدر خط و سجلم را چه آفتی چه بلایی بسوز تا که برویم حدیث سوز بگویم به عود ماند خویم چه آفتی چه بلایی دگر مگوی پیامش رسید نوبت جامش ز جام ساز ختامش چه آفتی چه بلایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۴۵ من آن نیم که تو دیدی چو بینیم نشناسی تو جز خیال نبینی که مست خواب و نعاسی مرا بپرس که چونی در این کمی و فزونی چگونه باشد یوسف به دست کور نخاسی به چشم عشق توان دید روی یوسف جان را تو چشم عشق نداری تو مرد وهم و قیاسی بهای نعمت دیده سپاس و شکر خدا دان مرم چو قلب ز کوره که کان شکر و سپاسی وگر ز کوره بترسی یقین خیال پرستی بت خیال تراشی وزان خیال هراسی بت خیال تو سازی به پیش بت به نمازی چو گبر اسیر بتانی چو زن حریف نفاسی خیال فرع تو باشد که فرع فرع تو را شد تو مه نه ای تو غباری تو زر نه ای تو نحاسی به جان جمله مردان اگر چه جمله یکی اند که زیر چرخه گردون تنا چو گاو خراسی وگر ز چنبر گردون برون کشی سر و گردن ز خرگله برهیدی فرشته ای و ز ناسی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۴۶ چو صبحدم خندیدی در بلا بندیدی چو صیقلی غم ها را ز آینه رندیدی چه جامه ها دردادی چه خرقه ها دزدیدی چه گوش ها بگرفتی به عیش دان بکشیدی چه شعله ها برکردی چه دیک ها بپزیدی چه جس ها بگرفتی چه راه ها پرسیدی ز عقل کل بگذشتی برون دل بدمیدی گشاد گلشن و باغی چو سرو تر نازیدی اگر چه خود سرمستی دهان چرا بربستی قلم چرا بشکستی ورق چرا بدریدی چه شاخه ها افشاندی چه میوه ها برچیدی ترش چرا بنشستی چه طالب تهدیدی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۴۷ به جان تو ای طایی که سوی ما بازآیی تو هر چه می فرمایی همه شکر می خایی برآ به بام ای خوش خو به بام ما آور رو دو سه قدم نه این سو رضای این مستان جو اگر ملولی بستان قنینه ای از مستان که راحت جانست آن بدار دست از دستان ایا بت جان افزا نه وعده کردی ما را که من بیایم فردا زهی فریب و سودا ایا بت ناموسی لب مرا گر بوسی رها کنی سالوسی جلا کنی طاووسی سری ز روزن درکن وثاق پرشکر کن جهان پر از گوهر کن بیا ز ما باور کن نهال نیکی بنشان درخت گل را بفشان بیا به نزد خویشان دغل مکن با ایشان دو دیده را خوابی ده زمانه را تابی ده به تشنگان آبی ده به غوره دوشابی ده بگیر چنگ و تنتن دل از جدایی برکن بیار باده روشن خمار ما را بشکن از این ملولی بگذر به سوی روزن منگر شراب با یاران خور میان یاران خوشتر ز بیخودی آشفتم به دلبر خود گفتم که با غمت من جفتم به هر سوی که افتم به ضرب دستش بنگر به چشم مستش بنگر به زلف شستش بنگر به هر چه هستش بنگر چو دامن او گیرم عظیم باتوفیرم چو انگبین و شیرم به پیش لطفش میرم مزن نگارا بربط به پیش مشتی خربط مران تو کشتی بی شط بگیر راه اوسط بکار تخم زیبا که سبز گردد فردا که هر چه کاری این جا تو را بروید ده تا اگر تو تخمی کشتی چرا پشیمان گشتی اگر به کوه و دشتی برو که زرین طشتی ملول گشتی ای کش بخسب و رو اندرکش ز عالم پرآتش گریز پنهان خوش خوش ببند از این سو دیده برو ره دزدیده به غیب آرامیده به پر جان پریده نشسته خسبد عاشق که هست صبرش لایق بود خفیف و سابق برای عذرا وامق مگو دگر کوته کن سکوت را همره کن نظر به شاهنشه کن نظاره آن مه کن # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۴۸ تو آسمان منی من زمین به حیرانی که دم به دم ز دل من چه چیز رویانی زمین خشک لبم من ببار آب کرم زمین ز آب تو باید گل و گلستانی زمین چه داند کاندر دلش چه کاشته ای ز توست حامله و حمل او تو می دانی ز توست حامله هر ذره ای به سر دگر به درد حامله را مدتی بپیچانی چه هاست در شکم این جهان پیچاپیچ کز او بزاید اناالحق و بانگ سبحانی گهی بنالد و ناقه بزاید از شکمش عصا بیفتد و گیرد طریق ثعبانی رسول گفت چو اشتر شناس مؤمن را همیشه مست خدا کش کند شتربانی گهیش داغ کند گه نهد علف پیشش گهیش بندد زانو به بند عقلانی گهی گشاید زانوش بهر رقص جعل که تا مهار به درد کند پریشانی چمن نگر که نمی گنجد از طرب در پوست که نقش چند بدو داد باغ روحانی ببین تو قوت تفهیم نفس کلی را که خاک کودن از او شد مصور جانی چو نفس کل همه کلی حجاب و روپوشست ز آفتاب جلالت که نیستش ثانی از آفتاب قدیمی که از غروب بری است که نور روش نه دلوی بود نه میزانی یکان یکان بنماید هر آنچ کاشت خموش که حامله ست صدف ها ز در ربانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۴۹ ربود عقل و دلم را جمال آن عربی درون غمزه مستش هزار بوالعجبی هزار عقل و ادب داشتم من ای خواجه کنون چو مست و خرابم صلای بی ادبی مسبب سبب این جا در سبب بربست تو آن ببین که سبب می کشد ز بی سببی پریر رفتم سرمست بر سر کویش به خشم گفت چه گم کرده ای چه می طلبی شکسته بسته بگفتم یکی دو لفظ عرب أتیت أطلب في حیکم مقام أبي جواب داد کجا خفته ای چه می جویی به پیش عقل محمد پلاس بولهبی ز عجز خوردم سوگندها و گرم شدم به ذات پاک خدا و به جان پاک نبی چه جای گرمی و سوگند پیش آن بینا و کیف یصرع صقر بصولة الخرب روان شد اشک ز چشم من و گواهی داد کما یسیل میاه السقا من القرب چه چاره دارم غماز من هم از خانه ست رخم چو سکه زر آب دیده ام سحبی دریغ دلبر جان را به مال میل بدی و یا فریفته گشتی به سیدی چلبی و یا به حیله و مکری ز ره درافتادی و یا که مست شدی او ز باده عنبی دهان به گوش من آرد به گاه نومیدی چه می کند سر و گوش مرا به شهد لبی غلام ساعت نومیدیم که آن ساعت شراب وصل بتابد ز شیشه ای حلبی از آن شراب پرستم که یار می بخشست رخم چو شیشه می کرد و بود رخ ذهبي برادرم پدرم اصل و فصل من عشقست که خویش عشق بماند نه خویشی نسبی خمش که مفخر آفاق شمس تبریزی بشست نام و نشان مرا به خوش لقبی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۵۰ خدایگان جمال و خلاصه خوبی به جان و عقل درآمد به رسم گل کوبی بیا بیا که حیات و نجات خلق توی بیا بیا که تو چشم و چراغ یعقوبی قدم بنه تو بر آب و گلم که از قدمت ز آب و گل برود تیرگی و محجوبی ز تاب تو برسد سنگ ها به یاقوتی ز طالبیت رسد طالبی به مطلوبی بیا بیا که جمال و جلال می بخشی بیا بیا که دوای هزار ایوبی بیا بیا تو اگر چه نرفته ای هرگز ولیک هر سخنی گویمت به مرغوبی به جای جان تو نشین که هزار چون جانی محب و عاشق خود را تو کش که محبوبی اگر نه شاه جهان اوست ای جهان دژم به جان او که بگویی چرا در آشوبی گهی ز رایت سبزش لطیف و سرسبزی ز قلب لشکر هیجاش گاه مقلوبی دمی چو فکرت نقاش نقش ها سازی گهی چو دسته فراش فرش ها روبی چو نقش را تو بروبی خلاصه آن را فرشتگی دهی و پر و بال کروبی خموش آب نگهدار همچو مشک درست ور از شکاف بریزی بدانک معیوبی به شمس مفخر تبریز از آن رسید دلت که چست دلدل دل می نمود مرکوبی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۵۱ به عاقبت بپریدی و در نهان رفتی عجب عجب به کدامین ره از جهان رفتی بسی زدی پر و بال و قفس دراشکستی هوا گرفتی و سوی جهان جان رفتی تو باز خاص بدی در وثاق پیرزنی چو طبل باز شنیدی به لامکان رفتی بدی تو بلبل مستی میانه جغدان رسید بوی گلستان به گل ستان رفتی بسی خمار کشیدی از این خمیر ترش به عاقبت به خرابات جاودان رفتی پی نشانه دولت چو تیر راست شدی بدان نشانه پریدی و زین کمان رفتی نشان های کژت داد این جهان چو غول نشان گذاشتی و سوی بی نشان رفتی تو تاج را چه کنی چونک آفتاب شدی کمر چرا طلبی چونک از میان رفتی دو چشم کشته شنیدم که سوی جان نگرد چرا به جان نگری چون به جان جان رفتی دلا چه نادره مرغی که در شکار شکور تو با دو پر چو سپر جانب سنان رفتی گل از خزان بگریزد عجب چه شوخ گلی که پیش باد خزانی خزان خزان رفتی ز آسمان تو چو باران به بام عالم خاک به هر طرف بدویدی به ناودان رفتی خموش باش مکش رنج گفت و گوی بخسب که در پناه چنان یار مهربان رفتی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۵۲ چه باده بود که در دور از بگه دادی که می شکافد دور زمانه از شادی نبود باده به جان تو راست گو که چه بود بهانه راست مکن کژ مگو به استادی چه راست می طلبی ای دل سلیم از او که راست نیست به جز قد او در این وادی تو راست باش چو تیر و حریف کژ چو کمان چو تیر زه به دهان گیر چون درافتادی ازانک راستی تو غلام آن کژی است اگر تو تیری بهر کمان کژ زادی بیار بار دگر تا ببینم آن چه می است که جان عارف مستی و خصم زهادی نکو ندیدم آن بار سخت تشنه بدم بیار بار دگر چون مطیع و منقادی نمی فریبمت این یک بیار و دیگر بس کی با تو حیله کند حیله را تو بنیادی فریب و عشوه تو تلقین کنی دو عالم را ولی مرا مددی ده چو خنب بگشادی چو جمع روزه گشادند خیک را بمبند که عیش را تو عروسی و هم تو دامادی اگر به خوک از آن خیک جرعه ای بدهی به پیش خوک کند شیر چرخ آحادی چو نام باده برم آن توی و آتش تو وگر غریو کنم در میان فریادی چنان نه ای تو که با تو دگر کسی گنجد ولی ز رشک لقب های طرفه بنهادی گهی سبو و گهی جام و گه حلال و حرام همه توی که گهی مهدیی و گه هادی به نور رفعت ماهی به لطف چون گلزار ولی چو سرو و چو سوسن ز هر دو آزادی ولی چو ای همه گویم نداندت اجزا که فرد جزو نداند به غیر افرادی مثل به جزو زنم تا که جزو میل کند چو میل کرد کشانیش تو به آبادی بیار مفخر تبریز شمس تبریزی مثال اصل که اصل وجود و ایجادی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۵۳ ز قیل و قال تو گر خلق بو نبردندی ز حسرت و ز فراقت همه بمردندی ز جان خویش اگر بوی تو نیابندی چو استخوان دل و جان را به سگ سپردندی اگر نه پرتو لطفت بر آب می تابید به جای آب همه زهر ناب خوردندی اگر نه جرعه آن می بریختی بر خاک ستارگان ز چه رو گرد خاک گردندی گر آفتاب ازل گرمیی نبخشیدی تموز و جمله نباتان او فسردندی منزهی و درآمیختن عجب صفتی است دریغ پرده اسرار درنوردندی اگر نه پرده بدی ره روان پنهانی ز انبهی همه پاهای ما فشردندی ز پرده ها اگر آن روح قدس بنمودی عقول و جان بشر را بدن شمردندی گر آن بدی که تو اندیشه کرده ای ز زحیر بتان و لاله رخان جمله زار و زردندی چو صورتی نبدی خوب جز تصور تو شراب های مروق ز درد دردندی اگر خمش کنمی راز عشق فهم شدی وگرچه خلق همه هند و ترک و کردندی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۵۴ منم که کار ندارم به غیر بی کاری دلم ز کار زمانه گرفت بیزاری ز خاک تیره ندیدم به غیر تاریکی ز پیر چرخ ندیدم به غیر مکاری فروگذاشته ای شست دل در این دریا نه ماهیی بگرفتی نه دست می داری تو را چه شصت و چه هفتاد چون نخواهی پخت گلی به دست نداری چه خار می خاری کلاه کژ بنهی همچو ماه و نورت نیست برو برو که گرفتار ریش و دستاری چگونه برقی آخر که کشت می سوزی چگونه ابری آخر که سنگ می باری چو صید دام خودی پس چگونه صیادی چو دزد خانه خویشی چگونه عیاری اگر چه این همه باشد ولی اگر روزی خیال یار مرا دیده ای نکو یاری به ذات پاک خدایی که کارساز همه ست چو مست کار امیر منی نکوکاری اگر دو گام پیاده دویدی از پی او تو یک سواره نه ای تو سپاه سالاری بگیر دامن عشقی که دامنش گرمست که غیر او نرهاند تو را ز اغیاری به یاد عشق شب تیره را به روز آور چو عشق یاد بود شب کجا بود تاری تو خفته باشی و آن عشق بر سر بالین برآوریده دو کف در دعا و در زاری اگر بگویم باقی بسوزد این عالم هلا قناعت کردم بس است گفتاری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۵۵ بیا بیا که نیابی چو ما دگر یاری چو ما به هر دو جهان خود کجاست دلداری بیا بیا و به هر سوی روزگار مبر که نیست نقد تو را پیش غیر بازاری تو همچو وادی خشکی و ما چو بارانی تو همچو شهر خرابی و ما چو معماری به غیر خدمت ما که مشارق شادیست ندید خلق و نبیند ز شادی آثاری هزار صورت جنبان به خواب می بینی چو خواب رفت نبینی ز خلق دیاری ببند چشم خر و برگشای چشم خرد که نفس همچو خر افتاد و حرص افساری ز باغ عشق طلب کن عقیده شیرین که طبع سرکه فروشست و غوره افشاری بیا به جانب دارالشفای خالق خویش کز آن طبیب ندارد گریز بیماری جهان مثال تن بی سرست بی آن شاه بپیچ گرد چنان سر مثال دستاری اگر سیاه نه ای آینه مده از دست که روح آینه توست و جسم زنگاری کجاست تاجر مسعود مشتری طالع که گرمدار منش باشم و خریداری بیا و فکرت من کن که فکرتت دادم چو لعل می خری از کان من بخر باری به پای جانب آن کس برو که پایت داد بدو نگر به دو دیده که داد دیداری دو کف به شادی او زن که کف ز بحر ویست که نیست شادی او را غمی و تیماری تو بی ز گوش شنو بی زبان بگو با او که نیست گفت زبان بی خلاف و آزاری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۵۶ خورانمت می جان تا دگر تو غم نخوری چه جای غم که ز هر شادمان گرو ببری فرشته ای کنمت پاک با دو صد پر و بال که در تو هیچ نماند کدورت بشری نمایمت که چگونه ست جان رسته ز تن فشانده دامن خود از غبار جانوری در آن صبوح که ارواح راح خاص خورند تو را خلاص نمایم ز روز و شب شمری قضا که تیر حوادث به تو همی انداخت تو را کند به عنایت از آن سپس سپری روان شده ست نسیم از شکرستان وصال که از حلاوت آن گم کند شکر شکری ز بامداد بیاورد جام چون خورشید که جزو جزو من از وی گرفت رقص گری چو سخت مست شدم گفت هین دگر بدهم که تا میان من و تو نماند این دگری بده بده هله ای جان ساقیان جهان کرم کریم نماید قمر کند قمری به آفتاب جلال خدای بی همتا نیافت چون تو مهی چرخ ازرق سفری تمام این تو بگو ای تمام در خوبی که بسته کرد مرا سکر باده سحری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۵۷ اگر ز حلقه این عاشقان کران گیری دلت بمیرد و خوی فسردگان گیری گر آفتاب جهانی چو ابر تیره شوی وگر بهار نوی مذهب خزان گیری چو کاسه تا تهیی تو بر آب رقص کنی چو پر شدی به بن حوض و جو مکان گیری خدای داد دو دستت که دامن من گیر بداد عقل که تا راه آسمان گیری که عقل جنس فرشته ست سوی او پوید ببینیش چو به کف آینه نهان گیری بگیر کیسه پرزر باقرضواالله آی قراضه قرض دهی صد هزار کان گیری به غیر خم فلک خم های صدرنگ است به هر خمی که درآیی از او نشان گیری ز شیر چرخ گریزی به برج گاو روی خری شوی به صفت راه کهکشان گیری وگر تو خود سرطانی چو پهلوی شیری یقین ز پهلوی او خوی پهلوان گیری چو آفتاب جهان را پر از حیات کنی چو زین جهان بجهی ملک آن جهان گیری برآ چو آب ز تنور نوح و عالمگیر چرا تنور خبازی که جمله نان گیری خموش باش و همی تاز تا لب دریا چو دم گسسته شوی گر ره دهان گیری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۵۸ ز بامداد درآورد دلبرم جامی به ناشتاب چشانید خام را خامی نه باده اش ز عصیر و نه جام او ز زجاج نه نقل او چو خسیسان به قند و بادامی به باد باده مرا داد همچو که بر باد به آب گرم مرا کرد یار اکرامی بسی نمودم سالوس و او مرا می گفت مکن مکن که کم افتد چنین به ایامی طریق ناز گرفتم که نی برو امروز ستیزه کرد و مرا داد چند دشنامی چنین شراب و چو من ساقی و تو گویی نی کی گوید این نه مگر جاهلی و یا عامی هزار می نکند آنچ کرد دشنامش خراب گشتم نی ننگ ماند و نی نامی چگونه مست نگردی ز لطف آن شاهی که او خراب کند عالمی به پیغامی دلی بیابد تا این سخن تمام کنم خراب کرد دلم را چنان دلارامی سری نهادم بر پای او چو مستان من پدید شد سر مست مرا سرانجامی سر مرا به بر اندرگرفت و خوش بنواخت غریب دلبریی و بدیع انعامی وانگه از سر دقت به حاضران می گفت نه درخورست چنین مرغ با چنین دامی به باغ بلبل مستم صفیر من بشنو مباش در قفسی و کناره بامی فروکشیدم و باقی غزل نخواهم گفت مگر بیابم چون خویش دوزخ آشامی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۵۹ چه باک دارد عاشق ز ننگ و بدنامی که عشق سلطنت است و کمال و خودکامی پلنگ عشق چه ترسد ز رنگ و بوی جهان نهنگ فقر چه ترسد ز دوزخ آشامی چگونه باشد عاشق ز مستی آن می که جام نیز ز تیزیش گم کند جامی چه جای خاک که بر کوه جرعه ای برریخت هزار عربده آورد و شورش و خامی تو جام عشق چه دانی چو شیشه دل باشی تو دام عشق چه دانی چو مرغ این دامی ز صاف بحر نگویم اگر کفش بینی مثال زیبق بر هیچ کف نیارامی ملول و تیره شدی مر صفاش را چه گنه نبات را چه جنایت چو سرکه آشامی که خاک بر سر سرکا و مرد سرکه فروش که شهد صاف ننوشد ز تیره ایامی به من نگر که در این بزم کمترین عامم ز بیخودی نشناسم ز خاص تا عامی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۶۰ نهان شدند معانی ز یار بی معنی کجا روم که نروید به پیش من دیوی کی دید خربزه زاری لطیف بی سر خر که من بجستم عمری ندیده ام باری بگو به نفس مصور مکن چنین صورت از این سپس متراش این چنین بت ای مانی اگر نقوش مصور همه از این جنس اند مخواه دیده بینا خنک تن اعمی دو گونه رنج و عذابست جان مجنون را بلای صحبت لولی و فرقت لیلی ورای پرده یکی دیو زشت سر برکرد بگفتمش که توی مرگ و جسک گفت آری بگفتم او را صدق که من ندیدستم ز تو غلیظتر اندر سپاه بویحیی بگفتمش که دلم بارگاه لطف خداست چه کار دارد قهر خدا در این مأوی به روز حشر که عریان کنند زشتان را رمند جمله زشتان ز زشتی دنیی در این بدم که به ناگاه او مبدل شد مثال صورت حوری به قدرت مولی رخی لطیف و منزه ز رنگ و گلگونه کفی ظریف و مبرا ز حیله حنی چنانک خار سیه را بهارگه بینی کند میان سمن زار گلرخی دعوی زهی بدیع خدایی که کرد شب را روز ز دوزخی به درآورد جنت و طوبی کسی که دیده به صنع لطیف او خو داد نترسد ار چه فتد در دهان صد افعی به افعیی بنگر کو هزار افعی خورد شد او عصا و مطیعی به قبضه موسی از آن عصا نشود مر تو را که فرعونی چو مهره دزدی زان رو به افعیی اولی خمش که رنج برای کریم گنج شود برای مؤمن روضه ست نار در عقبی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۶۱ اگر تو یار نداری چرا طلب نکنی وگر به یار رسیدی چرا طرب نکنی وگر رفیق نسازد چرا تو او نشوی وگر رباب ننالد چراش ادب نکنی وگر حجاب شود مر تو را ابوجهلی چرا غزای ابوجهل و بولهب نکنی به کاهلی بنشینی که این عجب کاریست عجب توی که هوای چنان عجب نکنی تو آفتاب جهانی چرا سیاه دلی که تا دگر هوس عقده ذنب نکنی مثال زر تو به کوره از آن گرفتاری که تا دگر طمع کیسه ذهب نکنی چو وحدتست عزبخانه یکی گویان تو روح را ز جز حق چرا عزب نکنی تو هیچ مجنون دیدی که با دو لیلی ساخت چرا هوای یکی روی و یک غبب نکنی شب وجود تو را در کمین چنان ماهیست چرا دعا و مناجات نیم شب نکنی اگر چه مست قدیمی و نوشراب نه ای شراب حق نگذارد که تو شغب نکنی شرابم آتش عشقست و خاصه از کف حق حرام باد حیاتت که جان حطب نکنی اگر چه موج سخن می زند ولیک آن به که شرح آن به دل و جان کنی به لب نکنی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۶۲ اگر تو مست شرابی چرا حشر نکنی وگر شراب نداری چرا خبر نکنی وگر سه چار قدح از مسیح جان خوردی ز آسمان چهارم چرا گذر نکنی از آن کسی که تو مستی چرا جدا باشی وز آن کسی که خماری چرا حذر نکنی چو آفتاب چرا تو کلاه کژ ننهی ز نور خود چو مه نو چرا کمر نکنی چو آفتاب جمال قدیم تیغ زند چو کان لعل چرا جان و دل سپر نکنی وگر چو نای چشیدی ز لعل خوش دم او چرا چو نی تو جهان را پر از شکر نکنی وگر چو ابر تو حامل شدی از آن دریا چرا چو ابر زمین را پر از گهر نکنی ز گلشن رخ تو گلرخان همی جوشند چرا چو حیز و محنث نه ای نظر نکنی نگر به سبزقبایان باغ کآمده اند به سوی شاه قبابخش چون سفر نکنی چو خرقه و شجره داری از بهار حیات چرا سر دل خود جلوه چون شجر نکنی چو اعتبار ندارد جهان بر درویش به بزم فقر چرا عیش معتبر نکنی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۶۳ به هر دلی که درآیی چو عشق بنشینی بجوشد از تک دل چشمه چشمه شیرینی کلید حاجت خلقان بدان شده ست دعا که جان جان دعایی و نور آمینی دلا به کوی خرابات ناز تو نخرند مکن تو بینی و ناموس تا جهان بینی در آن الست و بلی جان بی بدن بودی تو را نمود که آنی چه در غم اینی تو را یکی پر و بالیست آسمان پیما چه در پی خر و اسپی چه در غم زینی بگو بگو تو چه جستی که آنت پیش نرفت بیا بیا که تو سلطان این سلاطینی تو تاج شاه جهان را عزیزتر گهری عروس جان نهان را هزار کابینی چه چنگ درزده ای در جهان و قانونش که از ورای فلک زهره قوانینی به روز جلوه ملایک تو را سجود کنند بنشنوند ز ابلیسیان که تو طینی میان ببستی و کردی به صدق خدمت دین کنند خدمت تو بعد از این که تو دینی ستاره وار به انگشت ها نمودندت چو آفتاب کنون نامشار تعیینی اگر چه درخور نازی نیاز را مگذار برای رشک ز ویسه خوشست رامینی خمش به سوره اقرا بسی عمل کردی ز قشر حرف گذر کن, کنون که والتینی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۶۴ ز بامداد دلم می پرد به سودایی چو وام دار مرا می کند تقاضایی عجب به خواب چه دیده ست دوش این دل من که هست در سرم امروز شور و صفرایی ولی دلم چه کند چون موکلان قضا همی رسند پیاپی به دل ز بالایی پرست خانه دل از موکل عجمی که نیست یک سر سوزن بهانه را جایی بهانه نیست وگر هست کو زبان و دلی گریز نیست وگر هست کو مرا پایی جهان که آمد و ما همچو سیل از سر کوه روان و رقص کنانیم تا به دریایی اگر چه سیل بنالد ز راه ناهموار قدم قدم بودش در سفر تماشایی چگونه زار ننالم من از کسی که گرفت به هر دو دست و دهان او مرا چو سرنایی هوس نشسته که فردا چنین کنیم و چنان خبر ندارد کو را نماند فردایی غلام عشقم کو نقد وقت می جوید نه وعده دارد و نه نسیه ای و نی رایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۶۵ شدم به سوی چه آب همچو سقایی برآمد از تک چه یوسفی معلایی سبک به دامن پیراهنش زدم من دست ز بوی پیرهنش دیده گشت بینایی به چاه در نظری کردم از تعجب من چه از ملاحت او گشته بود صحرایی کلیم روح به هر جا رسید میقاتش اگر چه کور بود گشت طور سینایی زنخ ز دست رقیبی که گفت از چه دور از این سپس منم و چاه و چون تو زیبایی کسی که زنده شود صد هزار مرده از او عجب نباشد اگر پیر گشت برنایی هزار گنج گدای چنین عجب کانی هزار سیم نثار لطیف سیمایی جهان چو آینه پرنقش توست اما کو به روی خوب تو بی آینه تماشایی سخن تو گو که مرا از حلاوت لب تو نه عقل ماند و نه اندیشه ای و نی رایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۶۶ رسید ترکم با چهره های گل وردی بگفتمش چه شد آن عهد گفت اول وردی بگفتمش که یکی نامه ای به دست صبا بدادمی عجب آورد گفت گستردی بگفتمش که چرا بی گه آمدی ای دوست بگفت سیرو یدی یلده یلدشم اردی بگفتمش ز رخ توست شهر جان روشن ز آفتاب درآموختی جوامردی بگفت طرح نهد رخ رخم دو صد خور را تو چون مرا تبع او کنی زهی سردی بقای من چو بدید و زوال خود خورشید گرفت در طلبم عادت جهان گردی سجود کردم و مستغفرانه نالیدم بدید اشک مرا در فغان و پردردی بگفت نی که به قاصد مخالفی گفتی به عشق گفت من و گفتنم درآوردی بگفتمش گل بی خار و صبح بی شامی که بندگان را با شیر و شهد پروردی ز لطف های توست آنک سرخ می گویند به عرف حیله زر را بدان همه زردی بگفت باش کم آزار و دم مزن خامش که زرد گفتی زر را به فن و آزردی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۶۷ تو در عقیله ترتیب کفش و دستاری چگونه رطل گران خوار را به دست آری به جان من به خرابات آی یک لحظه تو نیز آدمیی مردمی و جان داری بیا و خرقه گرو کن به می فروش الست که پیش از آب و گلست از الست خماری فقیر و عارف و درویش وانگهی هشیار مجاز بود چنین نام ها تو پنداری سماع و شرب سقاهم نه کار درویش ست زیان و سود کم و بیش کار بازاری بیا بگو که چه باشد الست عیش ابد ملنگ هین به تکلف که سخت رهواری سری که درد ندارد چراش می بندی چرا نهی تن بی رنج را به بیماری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۶۸ فرست باده جان را به رسم دلداری بدان نشان که مرا بی نشان همی داری بدان نشان که همه شب چو ماه می تابی درون روزن دل ها برای بیداری بدان نشان که دمم داده ای از می که خویش تهی و پر کنمت دم به دم قدح واری بگرد جمع مرا چون قدح چه گردانی چو باده را به گرو برده ای نمی آری از آن میی که اگر بر کلوخ برریزی کلوخ مرده برآرد هزار طراری از آن میی که اگر باغ از او شکوفه کند ز گل گلی بستانی ز خار هم خاری چو بی تو ناله برآرم ز چنگ هجر تو من چو چنگ بی خبرم از نوا و از زاری گره گشای خداوند شمس تبریزی که چشم جادوی او زد گره به سحاری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۶۹ نگاهبان دو دیده ست چشم دلداری نگاه دار نظر از رخ دگر یاری وگر به سینه درآید به غیر آن دلبر بگو برو که همی ترسم از جگرخواری هلا مباد که چشمش به چشم تو نگرد درون چشم تو بیند خیال اغیاری به من نگر که مرا یار امتحان ها کرد به حیله برد مرا کشکشان به گلزاری گلی نمود که گل ها ز رشک او می ریخت بتی که جمله بتان پیش او گرفتاری چنین چنین به تعجب سری بجنبانید که نادرست و غریبست درنگر باری چنانک گفت طراریم دزد در پی توست چو من سپس نگریدم ربود دستاری ز آب دیده داوود سبزه ها بررست به عذر آنک به نقشی بکرد نظاری براند مر پدرت را کشان کشان ز بهشت نظر به سنبله تر یکی ستمکاری حذر ز سنبل ابرو که چشم شه بر توست هلا که می نگرد سوی تو خریداری چو مشتری دو چشم تو حی قیومست به چنگ زاغ مده چشم را چو مرداری دهی تو کاله فانی بری عوض باقی لطیف مشتریی سودمند بازاری خمش خمش که اگر چه تو چشم را بستی ریای خلق کشیدت به نظم و اشعاری ولیک مفخر تبریز شمس دین با توست چه غم خوری ز بد و نیک با چنین یاری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۷۰ اگر به خشم شود چرخ هفتم از تو بری به جان من که نترسی و هیچ غم نخوری اگر دلت به بلا و غمش مشرح نیست یقین بدانک تو در عشق شاه مختصری ز رنج گنج بترس و ز رنج هر کس نی که خشم حق نبود همچو کینه بشری چو غیر گوهر معشوق گوهری دانی تو را گهر نپذیرد ازانک بدگهری وگر چو حامله لرزان شوی به هر بویی ز حاملان امانت بدانک بو نبری پسند خویش رها کن پسند دوست طلب که ماند از شکر آن کس که او کند شکری ز ذوق خویش مگو با کسی که همدل نیست ازانک او دگرست و تو خود کسی دگری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۷۱ دلا همای وصالی بپر چرا نپری تو را کسی نشناسد نه آدمی نه پری تو دلبری نه دلی لیک بهر حیله و مکر به شکل دل شده ای تا هزار دل ببری دمی به خاک درآمیزی از وفا و دمی ز عرش و فرش و حدود دو کون برگذری روان چرات نیابد چو پر و بال ویی نظر چرات نبیند چو مایه نظری چه زهره دارد توبه که با تو توبه کند خبر کی باشد تا با تو ماندش خبری چه باشد آن مس مسکین چو کیمیا آید که او فنا نشود از مسی به وصف زری کیست دانه مسکین چو نوبهار آید که دانگیش نگردد فنا پی شجری کیست هیزم مسکین که چون فتد در نار بدل نگردد هیزم به شعله شرری ستاره هاست همه عقل ها و دانش ها تو آفتاب جهانی که پرده شان بدری جهان چو برف و یخی آمد و تو فصل تموز اثر نماند از او چون تو شاه بر اثری کیم بگو من مسکین که با تو من مانم فنا شوم من و صد من چو سوی من نگری کمال وصف خداوند شمس تبریزی گذشته ست ز اوهام جبری و قدری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۷۲ به من نگر که به جز من به هر کی درنگری یقین شود که ز عشق خدای بی خبری بدان رخی بنگر کو نمک ز حق دارد بود که ناگه از آن رخ تو دولتی ببری تو را چو عقل پدر بوده ست و تن مادر جمال روی پدر درنگر اگر پسری بدانک پیر سراسر صفات حق باشد وگرچه پیر نماید به صورت بشری به پیش تو چو کفست و به وصف خود دریا به چشم خلق مقیمست و هر دم او سفری هنوز مشکل مانده ست حال پیر تو را هزار آیت کبری در او چه بی هنری رسید صورت روحانیی به مریم دل ز بارگاه منزه ز خشکی و ز تری از آن نفس که در او سر روح پنهان شد بکرد حامله دل را رسول رهگذری ایا دلی که تو حامل شدی از آن خسرو به وقت جنبش آن حمل تا در او نگری چو حمل صورت گیرد ز شمس تبریزی چو دل شوی تو و چون دل به سوی غیب پری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۷۳ بیا بیا که پشیمان شوی از این دوری بیا به دعوت شیرین ما چه می شوری حیات موج زنان گشته اندر این مجلس خدای ناصر و هر سو شراب منصوری به دست طره خوبان به جای دسته گل به زیر پای بنفشه به جای محفوری هزار جام سعادت بنوش ای نومید بگیر صد زر و زور ای غریب زرزوری هزار گونه زلیخا و یوسفند این جا شراب روح فزای و سماع طنبوری جواهر از کف دریای لامکان ز گزاف به پیش مؤمن و کافر نهاده کافوری میان بحر عسل بانگ می زند هر جان صلا که بازرهیدم ز شهد زنبوری فتاده اند به هم عاشقان و معشوقان خراب و مست رهیده ز ناز مستوری قیامت ست همه راز و ماجراها فاش که مرده زنده کند ناله های ناقوری برآر باز سر ای استخوان پوسیده اگر چه سخره ماری و طعمه موری ز مور و مار خریدت امیر کن فیکون بپوش خلعت میری جزای مأموری تو راست کان گهر غصه دکان بگذار ز نور پاک خوری به که نان تنوری شکوفه های شراب خدا شکفت بهل شکوفه ها و خمار شراب انگوری جمال حور به از بردگان بلغاری شراب روح به از آش های بلغوری خیال یار به حمام اشک من آمد نشست مردمک دیده ام به ناطوری دو چشم ترک خطا را چه ننگ از تنگی چه عار دارد سیاح جان از این عوری درخت شو هله ای دانه ای که پوسیدی توی خلیفه و دستور ما به دستوری کی دیده ست چنین روز با چنان روزی که واخرد همه را از شبی و شب کوری کرم گشاد چو موسی کنون ید بیضا جهان شده ست چو سینا و سینه نوری دلا مقیم شو اکنون به مجلس جان ها که کدخدای مقیمان بیت معموری مباش بسته مستی خراب باش خراب یقین بدانک خرابیست اصل معموری خراب و مست خدایی در این چمن امروز هزار شیشه اگر بشکنی تو معذوری به دست ساقی تو خاک می شود زر سرخ چو خاک پای ویی خسروی و فغفوری صلای صحت جان هر کجا که رنجوریست تو مرده زنده شدن بین چه جای رنجوری غلام شعر بدانم که شعر گفته توست که جان جان سرافیل و نفخه صوری سخن چو تیر و زبان چو کمان خوارزمی است که دیر و دور دهد دست وای از این دوری ز حرف و صوت بباید شدن به منطق جان اگر غفار نباشد بس است مغفوری کز آن طرف شنوااند بی زبان دل ها نه رومیست و نه ترکی و نی نشابوری بیا که همره موسی شویم تا که طور که کلم الله آمد مخاطبه طوری که دامنم بگرفته ست و می کشد عشقی چنانک گرسنه گیرد کنار کندوری ز دست عشق کی جسته ست تا جهد دل من به قبض عشق بود قبضه قلاجوری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۷۴ مسلم آمد یار مرا دل افروزی چه عشق داد مرا فضل حق زهی روزی اگر سرم برود گو برو مرا سر اوست رهیدم از کله و از سر و کله دوزی دهان به گوش من آورد و گفت در گوشم یکی حدیث بیاموزمت بیاموزی چو آهوی ختنی خون تو شود همه مشک اگر دمی بچری تو ز ما به خوش پوزی چو جان جان شده ای ننگ جان و تن چه کشی چو کان زر شده ای حبه ای چه اندوزی به سوی مجلس خوبان بکش حریفان را به خضر و چشمه حیوان بکن قلاوزی شراب لعل رسیده ست نیست انگوری شکر نثار شد و نیست این شکر خوزی هوا و حرص یکی آتشیست تو بازی بپر گزاف پر و بال را چه می سوزی خمش که خلق ندانند بانگ را ز صدا توی که دانی پیروزه را ز پیروزی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۷۵ بیا بیا که تو از نادرات ایامی برادری پدری مادری دلارامی به نام خوب تو مرده ز گور برخیزد گزاف نیست برادر چنین نکونامی تو فضل و رحمت حقی که هر که در تو گریخت قبول می کنیش با کژی و با خامی همی زیم به ستیزه و این هم از گولی ست که تا مرا نکشی ای هوس نیارامی به هیچ نقش نگنجی ولیک تقدیرا اگر به نقش درآیی عجب گل اندامی گهی فراق نمایی و چاره آموزی گهی رسول فرستی و جان پیغامی درون روزن دل چون فتاد شعله شمع بداند این دل شب رو که بر سر بامی مرادم آنکه شود سایه و آفتاب یکی که تا ز عشق نمایم تمام خوش کامی محال جوی و محالم بدین گناه مرا قبول می نکند هیچ عالم و عامی تو هم محال ننوشی و معتقد نشوی برو برو که مرید عقول و احلامی اگر ز خسرو جان ها حلاوتی یابی محال هر دو جهان را چو من درآشامی ور از طبیب طبیبان گوارشی یابی مکاشفی تو بخوان خدا نه اوهامی برآ ز مشرق تبریز شمس دین بخرام که بر ممالک هر دو جهان چو بهرامی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۷۶ بلندتر شده ست آفتاب انسانی زهی حلاوت و مستی و عشق و آسانی جهان ز نور تو ناچیز شد چه چیزی تو طلسم دلبری یی یا تو گنج جانانی زهی قلم که تو را نقش کرد در صورت که نامه همه را نانبشته می خوانی برون بری تو ز خرگاه شش جهت جان را چو جان نماند بر جاش عشق بنشانی دلا چو باز شهنشاه صید کرد تو را تو ترجمان بگ سر زبان مرغانی چه ترجمان که کنون بس بلند سیمرغی که آفت نظر جان صد سلیمانی درید چارق ایمان و کفر در طلبت هزارساله از آن سوی کفر و ایمانی به هر سحر که درخشی خروس جان گوید بیا که جان و جهانی برو که سلطانی چو روح من بفزوده ست شمس تبریزی به سوی او برم از باغ روح ریحانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۷۷ ایا مربی جان از صداع جان چونی ایا ببرده دل از جمله دلبران چونی ز زحمت شب ما و ز ناله های صبوح که می رسد به تو ای ماه مهربان چونی ایا کسی که نخفت و نخفت چشم خوشت ز لکلک جرس و بانگ پاسبان چونی ایا غریب فلک تو بر این زمین حیفی ایا جهان ملاحت در این جهان چونی ز آفتاب کی پرسد که چون همی گردی به گلستان که بگوید که گلستان چونی ز روی زرد بپرسند درد دل چونست ولی کسی بنپرسد که ارغوان چونی چو روی زشت به آیینه گفت چونی تو بگفت من چو چراغم تو قلتبان چونی جواب گفت که من بازگونه می پرسم مثال کشت که گوید به آسمان چونی دهان گشادم یعنی ببین که لب خشکم که تا شراب تو گوید که ای دهان چونی ز گفت چون تو جویی روان شود در حال میان جان و روانم که ای روان چونی بگو تو باقی این را که از خمار لبت سرم گران شد پرسش که سرگران چونی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۷۸ ز آب تشنه گرفته ست خشم می بینی گرسنه آمد و با نان همی کند بینی ز آفتاب گرفته ست خشم گازر نیز زهی حماقت و ادبیر و جهل و گر کینی تو را که معدن زر پیش خود همی خواند نمی روی و قراضه ز خاک می چینی قراضه هاست ز حسن ازل در این خوبان در آب و گل به چه آمد پی خوش آیینی چو کان حسن بچیند قراضه ها ز بتان به آب و گل بنماید که آن نه ای اینی تو جهد کن که سراسر همه قراضه شوی روی به معدن خود زانک جمله زرینی به شهد جذبه من آب جفا بیامیزم که شهد صرف گلو گیردت ز شیرینی کشیدمت نه دعاها کشند آمین را کشانه شو سوی من گرچه لنگ تخمینی به سوی بحر رو ای ماهی و مکش خود را تو با سعادت و اقبال خود چه در کینی اگر تو می نروی آن کرم تو را بکشد چنین کند کرم و رحمت سلاطینی وگر درشت کشد مر تو را مترسان دل که یوسفست کشنده تو ابن یامینی به تهمت و به درشتی و دزدیش بکشید که صاع زر تو ببردی به بد تو تعیینی چو خلوت آمد گفتش که من قرین توام تو لایقی بر من من دعا تو آمینی در آن مکان که مکان نیست قصرها داری در این مکان فنا چون حریص تمکینی هزار بارت گفتم خمش کن و تن زن تو از لجاج کنون احمدی و پارینی فداح روح حیاتی فانت تحیینی و انت تخلص دیباجتی من الطین و انت تلبس روحی مکرما حللا بها اعیش و تکفیننی لتکفینی ایا مفجر عین تقر عینینی سقاها سکراتی و شربها دینی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۷۹ بیامدیم دگربار سوی مولایی که تا به زانوی او نیست هیچ دریایی هزار عقل ببندی به هم بدو نرسد کجا رسد به مه چرخ دست یا پایی فلک به طمع گلو را دراز کرد بدو نیافت بوسه ولیکن چشید حلوایی هزار حلق و گلو شد دراز سوی لبش که ریز بر سر ما نیز من و سلوایی بیامدیم دگربار سوی معشوقی که می رسید به گوش از هواش هیهایی بیامدیم دگربار سوی آن حرمی که فرق سجده کنش هست آسمان سایی بیامدیم دگربار سوی آن چمنی که هست بلبل او را غلام عنقایی بیامدیم بدو کو جدا نبود از ما که مشک پر نشود بی وجود سقایی همیشه مشک بچفسیده بر تن سقا که نیست بی تو مرا دست و دانش و رایی بیامدیم دگربار سوی آن بزمی که شد ز نقل خوشش کام نیشکرخایی بیامدیم دگربار سوی آن چرخی که جان چو رعد زند در خمش علالایی بیامدیم دگربار سوی آن عشقی که دیو گشت ز آسیب او پری زایی خموش زیر زبان ختم کن تو باقی را که هست بر تو موکل غیور لالایی حدیث مفخر تبریز شمس دین کم گو که نیست درخور آن گفت عقل گویایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸۰ تو نور دیده جان یا دو دیده مایی که شعله شعله به نور بصر درافزایی تو آفتاب و دلم همچو سایه در پی تو دو چشم در تو نهاده ست و گشته هرجایی از آن زمان که چو نی بسته ام کمر پیشت حرارتیست درون دل از شکرخایی ز کان لطف تو نقدست عیش و عشرت ما نیم به دولت عشق لب تو فردایی به ذات پاک خداوند کز تو دزدیده ست هر آنچ آب حیاتست روح افزایی ز جوی حسن تو خوبان سبو سبو برده به تشنگان ره عشق کرده سقایی زهی سعادت آن تشنگان که بوی برند به اصل چشمه آب خوش مصفایی سبوی صورت ها را به سنگ برنزنند خورند آب حیات تو را ز بالایی خدیو مفخر تبریز شمس دین به حق دو صد مراد برآری چنین چو بازآیی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸۱ تو عاشقی چه کسی از کجا رسیدستی مرا چه می نگری کژ به شب خریدستی چه ظلم کردم بر تو که چون ستم زدگان کله زدی به زمین بر قبا دریدستی تظلمی به سلف می کنی مگر پیشین که داغ و درد و غم عاشقان شنیدستی غلط ز رنگ تو پیداست ز آل یعقوبی بدیده رخ یوسف که کف بریدستی ز تیر غمزه دلدار اگر نخست دلت چرا ز غصه و غم چون کمان خمیدستی ز آه و ناله تو بوی مشک می آید یقین تو آهوی نافی سمن چریدستی تو هر چه هستی می باش یک سخن بشنو اگر چه میوه حکمت بسی بچیدستی حدیث جان توست این و گفت من چو صداست اگر تو شیخ شیوخی وگر مریدستی تو خویش درد گمان برده ای و درمانی تو خویش قفل گمان برده ای کلیدستی اگر ز وصف تو دزدم تو شحنه عقلی وگر تمام بگویم ابایزیدستی دریغ از تو که در آرزوی غیری تو جمال خویش ندیدی که بی ندیدستی تو را کسی بشناسد که اوت کسی کرده ست دگر کسیت نداند که ناپدیدستی دلا برو بر یار و مباش بسته خویش که سایح و سبک و چابک و جریدستی به ترک مصر بگفتی ز شومی فرعون بر شعیب چو موسی فروخزیدستی چون عمر ماست حدیثش دراز اولیتر چنین درازسخن را بدان کشیدستی همی دوم پی ظل تو شمس تبریزی مگر منم عرفه تو مگر که عیدستی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸۲ رهید جان دوم از خودی و از هستی شده ست صید شهنشاه خویش در مستی زهی وجود که جان یافت در عدم ناگاه زهی بلند که جان گشت در چنین پستی درست گشت مرا آنچ من ندانستم چو در درستی ای مه مرا تو بشکستی چو گشت عشق تو فصاد و اکحلم بگشاد چو خون بجستم از تن زهی سبک دستی طبیب فقر بجست و گرفت گوش دلم که مژده ده که ز رنج وجود وارستی ز انتظار رهیدی که کی صبا بوزد نه بحر را تو زبونی نه بسته شستی ز شمس تبریز این جنس ها بخر بفروش ز نقدهاش چو آن کیسه بر کمر بستی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸۳ بیا بیا که چو آب حیات درخوردی بیا بیا که شفا و دوای هر دردی بیا بیا که گلستان ثنات می گوید بیا بیا بنما کز کجاش پروردی بیا بیا که به بیمارخانه بی قدمت نمی رود ز رخ هیچ خسته ای زردی برآ برآ هله ای آفتاب چون بی تو نمی رود ز هوا هیچ تلخی و سردی برآ برآ هله ای مه که حیف بسیارست که دیده ها همه گریان و تو در این گردی بیا بیا که ولی نعمت همه کونی که مخلص دل حیران و مهره نردی بیا بیا و بیاموز بنده خود را که در امامت و تعلیم و آگهی فردی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸۴ به جان تو که بگویی وطن کجا داری که سخت فتنه عقلی و خصم هشیاری چو خارپشت سر اندرکشید عقل امروز که ساقی می گلگون و رشک گلزاری سماع باره نبودم تو از رهم بردی به مکر راه زن صد هزار طراری به گوش چرخ چه گفتی که یاوه گرد شده ست به گوش ابر چه گفتی که کرد درباری به خاک هم چه نمودی که گشت آبستن ز باد هم چه ربودی که می کند زاری به کوه ها چه سپردی که گنج ساز شدند به بحرها تو بیاموختی گهرباری به گوش کفر چه گفتی که چشم و گوش ببست به گوش عقل چه گفتی که گشت انواری چگونه از کف غم می رهانیم در خواب چگونه در غم وا می کشی به بیداری به مثل خواب هزاران طریق و چاره استت که ره دهی دل و جان را به غصه نسپاری چنانک عارف بیدار و خفته از دنیا ز خار رست کسی که سرش تو می خاری به آفتاب و به ماه و به اختران و فلک چه داده ای تو که بی پر کنند طیاری به ذره های پرنده چه نغمه از تو رسید که گر به کوه رسانی همش به رقص آری دماغ آب و گلی را ز مکر پر کردی چنانک با تو همی پیچد او به مکاری دمی که درندمی تو تهی شوند چو خیک نه های و هوی بماند نه زور و رهواری خموش کردم و بگریختم ز خود صد بار کشان کشان تو مرا سوی گفت می آری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸۵ به حق آنک تو جان و جهان جانداری مرا چنانک بپرورده ای چنان داری به حق حلقه عزت که دام حلق منست مرا به حلقه مستان و سرخوشان داری به حق جان عظیمی که جان نتیجه اوست چنان کنی که مرا در میان جان داری به حق گنج نهانی که در خرابه ماست مرا ز چشم همه مردمان نهان داری به حق باغی کز چشم خلق پنهانست رخ نژند مرا همچو ارغوان داری به حق بام بلندی که صومعه ملکست مرا به بام برآری چو نردبان داری دری که هیچ نبستی به روی ما دربند اگر ز راحت و از سود ما زیان داری چو از فغان تو نزدیکتر به تو یارست چه حکمتست که نزدیک را فغان داری در آفرینش عالم چو حکمت اظهارست تو نیز ظاهر می کن اگر بیان داری به برج آتش فرمود دیگ پالان کن برای پختن خامی چو دیگدان داری به برج آبی فرمود خاک را تر کن به شکر آنک درون چشمه روان داری به سعد اکبر فرمود هین هنر بنما که از گشایش بی چون ما نشان داری به نحس اکبر فرمود رو حسودی کن دگر بگو چه کنی چون هنر همان داری چو کرد ظاهر هجده هزار عالم را برای حکمت اظهار اگر عیان داری هر آنک او هنری دارد او همی کوشد که شهره گردد در دانش و عنان داری هنروری که بپوشد هنر غرض آنست که شهره گردد در ستر و در نهان داری وگر بستر بپوشد هنر غرض آنست که شهره گردد در دانش و صوان داری نه انبیا که رسیدند بهر اظهارند که ای نتیجه خاک از درونه کان داری که من به تن بشرمثلکم بدم و اکنون مقام گنجم و تو حبه ای از آن داری منم دل تو دل از خود مجوی از من جوی مرید پیر شو ار دولت جوان داری اگر ز خویش بدانی مرا ندانی خویش درون خویش بسی رنج و امتحان داری بیا تو جزو منی جزو را ز کل مسکل بچفس بر کل زیرا کل کلان داری گمان که جزو یقینست شد یقین ز یقین وگر جدا هلیش از یقین گمان داری دلیل سود ندارد تو را دلیل منم چو بی منی نرهی گر دلیل لان داری اگر دعا نکنم لطف او همی گوید که سرد و بسته چرایی بگو زبان داری بگفتمش که چو جانم روان شود از تن شعار شعر مرا با روان روان داری جواب داد مرا لطف او که ای طالب خود این شدست ز اول چه دل طپان داری دلا بگو تو تمام سخن دهان بستیم سخن تو گوی که گفتار جاودان داری بیار معنی اسما تو شمس تبریزی در آسمان چو نه ای تا چه آسمان داری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸۶ شبی که دررسد از عشق پیک بیداری بگیرد از سر عشاق خواب بیزاری ستاره سجده کند ماه و زهره حال آرد رها کن خرد و عقل سیر و رهواری زهی شبی که چنان نجم در طلوع آید به روز روشن بدهد صفات ستاری ز ابتدای جهان تا به انتهای جهان کسی ندید چنین بی هشی و هشیاری تو خواه برجه و خواهی فروجه این نبود کی زهره دارد با آفتاب سیاری طمع مدار که امشب بر تو آید خواب که برنشست به سیران خدیو بیداری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸۷ اگر تو همره بلبل ز بهر گلزاری تو خار را همه گل بین چو بهر گل زاری نمی شناسی باشد که خار گل باشد اگر چه می خلدت عاقبت کند یاری درون خار گلست و برون خار گلست به احتیاط نگر تا سر کی می خاری چه احتیاط مرا عقل و احتیاط نماند تو احتیاط کن آخر که مرد هشیاری غلط تو هم نتوانی نگاه داشت مرا عجب ز شمع تو پروانه را نگه داری خوشست تلخی دارو و سیلی استاد غنیمتست ز یار وفا جفاکاری به دست دلبر اگر عاشقی زبون باشد ز عشق و عقل ویست آن نه از سبکساری به غیر ناز و جفا هر چه می کند معشوق مباش ایمن کان فتنه است و طراری زبون و دستخوش و عشوه می خوریم ای عشق اگر دروغ فروشی و گر محال آری دروغ و عشوه و صدق و محال او حالست ولیک غیر نبیند به چشم اغیاری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸۸ حرام گشت از این پس فغان و غمخواری بهشت گشت جهان زانک تو جهان داری مثال ده که نروید ز سینه خار غمی مثال ده که کند ابر غم گهرباری مثال ده که نیاید ز صبح غمازی مثال ده که نگردد جهان به شب تاری مثال ده که نریزد گلی ز شاخ درخت مثال ده که کند توبه خار از خاری مثال ده که رهد حرص از گداچشمی مثال ده که طمع وارهد ز طراری مثال گر ندهی حسن بی مثال تو بس که مستی دل و جانست و خصم هشیاری چو شب به خلوت معراج تو مشرف شد به آفتاب نظر می کند به صد خواری ز رشک نیشکرت نی هزار ناله کند ز چنگ هجر تو گیرند چنگ ها زاری ز تف عشق تو سوزی است در دل آتش هم از هوای تو دارد هوا سبکساری برای خدمت تو آب در سجود رود ز درد توست بر این خاک رنگ بیماری ز عشق تابش خورشید تو به وقت طلوع بلند کرد سر آن کوه نی ز جباری که تا نخست برو تابد آن تف خورشید نخست او کند آن نور را خریداری تنا ز کوه بیاموز سر به بالا دار که کان عشق خدایی نه کم ز کهساری مکن به زیر و به بالا به لامکان کن سر که هست شش جهت آن جا تو را نگوساری به دل نگر که دل تو برون شش جهت است که دل تو را برهاند از این جگرخواری روانه باش به اسرار و می تماشا کن ز آسمان بپذیر این لطیف رفتاری چو غوره از ترشی رو به سوی انگوری چو نی برو ز نیی جانب شکرباری حلاوت شکر او گلوی من بگرفت بماندم از رخ خوبش ز خوب گفتاری بگو به عشق که ای عشق خوش گلوگیری گه جفا و وفا خوب و خوب کرداری گلو چو سخت بگیری سبک برآید جان درآیدم ز تو جان چون گلوم افشاری گلوی خود به رسن زان سپرد خوش منصور دلا چو بوی بری صد گلو تو بسپاری ز کودکی تو به پیری روانه ای و دوان ولیکن آن حرکت نیست فاش و اظهاری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸۹ به اهل پرده اسرارها ببر خبری که پرده های شما بردرید از قمری نشسته بودند یک شب نجوم و سیارات برای طلعت آن آفتاب در سمری برید غیرت شمشیر برکشید و برفت که در چه اید بگفتند نیستمان خبری برید غیرت واگشت و هر یکی می گفت به ناله های پرآتش که آه واحذری شبانگهانی عقرب چو کزدمک می رفت به گوش های سراپرده هاش بر خطری که پاسبان سراپرده جلالت او به نفط قهر بزد تا بسوخت از شرری دریغ دیده بختم به کحل خاک درش ز بهر روشنی چشم یافتی نظری که تا به قوت آن یک نظر بدو کردی که مهر و ماه نیابند اندر او اثری که نسر طایر بگذشت از هوس آن سو به اعتماد که او راست بسته بال و پری یکی مگس ز شکرهای بی کرانه او پرید در پی آن نسر و برسکست سری چو بوی خمر رحیقش برون زند ز جهان خراب و مست ببینی به هر طرف عمری به بر و بحر فتادست ولوله شادی که بحر رحمت پوشید قالب بشری فکند ایمن و ساکن حذرکنان بلا سلاح ها بفراغت ز تیغ یا سپری که ذره های هواها و قطره های بحار به گوش حلقه او کرد و بر میان کمری چو حق خدمت او ماجرا کند آغاز یقین شود همه را زانک نیستشان هنری نگارگر بگه نقش شهرها می کرد گشاد هندسه را پس مهندسانه دری چو دررسید به تبریز و نقش او ناگاه برو فتاد شعاعات روح سیمبری قلم شکست و بیفتاد بی خبر بر جای چو مستیان شبانه ز خوردن سکری تمام چون کنم این را که خاطر از آتش همی گدازد در آب شکر چون شکری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۹۰ بجه بجه ز جهان تا شه جهان باشی شکر ستان هله تا تو شکرستان باشی بجه بجه چو شهاب از برای کشتن دیو چو ز اختری بجهی قلب آسمان باشی چو عزم بحر کند نوح کشتی اش باشی رود به چرخ مسیحا تو نردبان باشی گهی چو عیسی مریم طبیب جان گردی گهی چو موسی عمران روی شبان باشی ز بهر پختن تو آتشیست روحانی چو پس جهی چو زنان خام قلتبان باشی ز آتش ار نگریزی تمام پخته شوی چو نان پخته رییس و عزیز خوان باشی چو خوان برآیی و اخوان تو را قبول کنند مثال نان مدد جان شوی و جان باشی اگر چه معدن رنجی به صبر گنج شوی اگر چه خانه غیبی تو غیب دان باشی من این بگفتم و از آسمان ندا آمد به گوش جان که چنین گر شوی چنان باشی خمش دهان پی آنست تا شکرخایی نه آن که سست فکندی زنخ زنان باشی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۹۱ اگر دمی بگذاری هوا و نااهلی ببینی آنچ نبی دید و آنچ دید ولی خدا ندانی خود را و خاص بنده شوی خدای را تو ببینی به رغم معتزلی اگر تو رند تمامی ز احمقان بگریز گشا دو چشم دلت را به نور لم یزلی مگوی عیب کسان را به غیب دان بنگر زبان ز جهل بدوز و دگر مکن دغلی وضو ز اشک بساز و نماز کن به نیاز خراب و مست شو ای جان ز باده ازلی برآر نعره ارنی به طور موسی وار بزن تو گردن کافر غزا بکن چو علی دکان قند طلب کن ز شمس تبریزی تو مرد سرکه فروشی چه لایق عسلی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۹۲ هزار جان مقدس فدای سلطانی که دست کفر برو برنبست پالانی ببرد او به سلامت میان چندین باد به ظلمت لحد خود چراغ ایمانی نگین عشق کاسیر ویند دیو و پری ز دیو تن کی ستاند مگر سلیمانی کی برشکافت زره بر تن چنین کافر به غیر شیر حق و ذوالفقار برانی برای قاعده نی غم به پیش تابوتش دریده صورت خیرات او گریبانی خنک کس که دود پیش و پیشکش ببرد چو بوهریره در انبان عقیق و مرجانی ز خانه جانب گور و ز گور جانب دوست لفافه را طربی و جنازه را جانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۹۳ نگفتمت که تو سلطان خوبرویانی به جای سبزه تو از خاک خوب رویانی هزار یوسف زیبا برآید از هر چاه چو چرخه و رسن حسن را بگردانی ز بس رونده جانباز جان شدست ارزان به عهد عشق تو منسوخ شد گران جانی به پیش عاشق صادق چه جان چه بند تره دلا ملرز چو برگ ار از این گلستانی چه داند و چه شناسد نوای بلبل مست کلاغ بهمنی و لک لک بیابانی چو اشتهای کریمی به لوت صادق شد گران نباشد بارانیی به بورانی نه کمتری تو ز پروانه و حبیب از شمع وگر کمی ز پر او چه باد پرانی هزار جان مقدس بهای جان خسیس همی دهد به کرم یار اینت ارزانی سجود کرد تو را آفتاب وقت غروب ببرد دولت و پیروزیی به پیشانی کسی که ذوق پریشانی چنین غم یافت دگر نگوید یا رب مده پریشانی سوار باد هوا گشت پشه دل من کی دید پشه که او می کند سلیمانی خموش باش و چو ماهی در آب رو پنهان بهل تو دعوت عامان چو ز اهل عمانی خمش که خوان بنهادند وقت خوردن شد حریف صرفه برد گر تمام برخوانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۹۴ بگو به جان مسافر ز رنج ها چونی ز رنج های جهان و ز رنج ما چونی تو همچو عیسی و اندیشه ها جهودانند ز مکر و فعل جهودان بگو مرا چونی ز دشمنان و ز بیگانگان زیانت نیست که از دو چشم تو دورند ز آشنا چونی ایا کسی که خوشی با وفا و صحبت خلق بپرسمت ز وفاهای بی وفا چونی تو همچو مرغ ز باز اجل گریزانی ز ترس و جهد بریدن در این هوا چونی اجل حیات توست ار چه صورتش مرگست اگر نه غافلی از وی گریزپا چونی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۹۵ از این درخت بدان شاخ و بر نمی بینی سه شاخ داری کور و کری و گرگینی میان آب دری و ز آب می پرسی میان گنج زری مس قلب می چینی خدات گوید تدبیر چشم روشن کن تو چشم را بگذاری و می کنی بینی اگرچه تیره شبی رو به صبح صادق آر مگو که صبحم صبحی ولی دروغینی رسید نعره عشرت ز ناصر منصور غدوت اشربها و الخمار یسقینی مجردان همه شب نقل و باده می نوشند در این خوشی که در افواه سابق الدینی مثال دنب ز پس مانده ای ز سرمستان تو مست بستر گرمی حریف بالینی چو غافلی ز ثواب و مقام مسکینان مراقب ذهبی دشمن مساکینی گلست قوت تو همچون زنان آبستن تو را از آن چه که در روضه و بساتینی دی و بهار همه سال مار خاک خورد اگر انار زند خنده تین کند تینی اگرچه نقش لطیفی نه سر به سر نقشی وگرچه زاده طینی نه سر به سر طینی هلا خموش که دیوان دف تو تر کردند کانیس دفتری و طالب دواوینی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۹۶ ز بامداد دلم می جهد به سودایی ز بامداد پگه می زند یکی رایی چگونه آه نگویم که آتشی بفروخت که از پگه دل من گشت آتش افزایی فسون ناله بخوانم بر اژدهای غمش که آتشست دم او و ناله سقایی عجب که دوش کجا بوده است این دل من که بر رخ دل من هست تازه صفرایی به سوی جسم چو خاکسترم میا گستاخ که زیر اوست یکی آتشی و دریایی به خوی آتش او من همی روم ای یار به حیله ها و به تزویرها و هیهایی ز دردمیدن عشقش دلم شکست آورد که عشق را دم تندست و دل چو سرنایی به جست و جوی وصالش دل مراست به عشق چه آتشین طلبی و چه آهنین پایی حدیث آتش گویم ز شمس تبریزی که تا ز تابش نورش رسد به هر جایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۹۷ بیا بیا که شدم در غم تو سودایی درآ درآ که به جان آمدم ز تنهایی عجب عجب که برون آمدی به پرسش من ببین ببین که چه بی طاقتم ز شیدایی بده بده که چه آورده ای به تحفه مرا بنه بنه بنشین تا دمی برآسایی مرو مرو چه سبب زود زود می بروی بگو بگو که چرا دیر دیر می آیی نفس نفس زده ام ناله ها ز فرقت تو زمان زمان شده ام بی رخ تو سودایی مجو مجو پس از این زینهار راه جفا مکن مکن که کشد کار ما به رسوایی برو برو که چه کش می روی به شیوه گری بیا بیا که چه خوش می چمی به رعنایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۹۸ ترش ترش بنشستی بهانه دربستی که ندهم آبت زیرا که کوزه بشکستی هزار کوزه زرین به جای آن بدهم مگیر سخت مرا ز آنچ رفت در مستی تو را که آب حیاتی چه کم شود کوزه چه حاجت آید جان و جهان چو تو هستی بیا که روز عزیزست مجلسی برساز ولی چو دوش مکن کز میان برون جستی پریر رفتم سرمست تو به خانه عشق به خنده گفت بیا کز زحیر وارستی هزار جان بفزودی اگر دلی بردی هزار مرهم دادی اگر تنی خستی چرا نگیرم پایت که تاج سرهایی چرا نبوسم دستت که صاحب دستی دلا میی بستان کز خمارها برهی چنین بتی بپرست ای صنم چو بپرستی برو دلا به سعادت به سوی عالم دل به شکر آنک به اقبال و بخت پیوستی خموش باش اگر چه که جمله سیمبران به آب زر بنویسند هر چه گفتستی ضیای حق و امام الهدی حسام الدین مجیر خلق به بالای روح از این پستی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۹۹ بداد پندم استاد عشق ز استادی که هین بترس ز هر کس که دل بدو دادی هر آن کسی که تو از نوش او بنوشیدی ز بعد نوش کند نیش اوت فصادی چو چشم مست کسی کرد حلقه در گوشت ز گوش پنبه برون کن مجوی آزادی بر این بنه دل خود را چو دخل خنده رسید که غم نجوید عشرت ز خرمن شادی مگر زمین مسلم دهد تو را سلطان چنانک داد به بشر و جنید بغدادی چو طوق موهبت آمد شکست گردن غم رسید داد خدا و بمرد بیدادی به هر کجا که روی ماه بر تو می تابد مهست نورفشان بر خراب و آبادی غلام ماه شدی شب تو را به از روزست که پشتدار تو باشد میان هر وادی خنک تو را و خنک جمله همرهان تو را که سعد اکبری و نیکبخت افتادی به وعده های خوشش اعتماد کن ای جان که شاه مثل ندارد به راست میعادی به گوش تو همه تفسیر این بگوید شاه چنانک اشتر خود را نوا زند حادی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۰۰ ببست خواب مرا جاودانه دلداری به زیر سنگ نهان کرد و در بن غاری به خواب هم نتوان دید خواب چشم مرا چو مرده ای که درافتاد در نمکساری کجاست خواب و کجا چشم و کو قرار دلی کجا گذارد این فتنه صبر صباری اگر چه کوه بود عقل همچو که بپرد ببین چه صرصر باهیبتست این باری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۰۱ کسی که باده خورد بامداد زین ساقی خمار چشم خوشش بین و فهم کن باقی به ناشتاب سعادت مرا رسید شتاب چنانک کعبه بیاید به نزد آفاقی بیا حیات همه ساقیان بپیما زود شراب لعل خدایی خاص رواقی هزار جام پر از زهر داده بود فراق رسید معدن تریاق و کرد تریاقی بیا که دولت نو یافت از تو بخت جوان بیا که خلعت نو یافت از تو مشتاقی چگونه خنده بپوشم انار خندانم نبات و قند نتاند نمود سماقی توی که جفت کنی هر یتیم را به مراد که هیچ جفت نداری به مکرمت طاقی جهان لهو و لعب کودکانه باده دهد ز توست مستی بالغ که زفت سغراقی به گرد خانه دل مرا غم همی گردد بکند دیده ماران زمرد راقی برآ در آینه شو یا ز پیش چشمم دور که زنگ قیصر روم و عدو احداقی نماید آینه ام عکس روی و قانع نیست صور نماید و بخشد مزید براقی از این گذر کن کامروز تا به شب عیش است خراب و مست دریدیم دلق زراقی بریز بر سر و ریشش سبوی می امروز هر آنک دم زند از عقل و خوب اخلاقی چراغ قصر جهان قیصر منست امروز به برق عارض رومی و چشم قفچاقی به باد باده پراکنده گشت ابر سخن فرست باده بی ابر را که رزاقی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۰۲ برست جان و دلم از خودی و از هستی شدست خاص شهنشاه روح در مستی زهی وجود که جان یافت در عدم ناگاه زهی بلند که جان گشت در چنین پستی درست گشت مرا آنچ می ندانستم چو در درستی آن مه مرا تو بشکستی چو گشت عشق تو فصاد و اکحلم بگشاد بجستم از خود و گفتم زهی سبک دستی طبیب فقر بخست و گرفت گوش مرا که مژده ده که ز رنج وجود وارستی ز انتظار رهیدی که کی صبا بوزد نه بحر را تو زبونی نه بسته شستی ز شمس تبریز این جنس ها بخر بفروش ز نقدهاش چو آن کیسه بر کمر بستی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۰۳ پدید گشت یکی آهوی در این وادی به چشم آتش افکند در همه نادی همه سوار و پیاده طلب درافتادند بجهد و جد نه چون تو که سست افتادی چو یک دو حمله دویدند ناپدید شد او که هیچ بوی نبردی کسی به استادی لگام ها بکشیدند تا که واگردند نمود باز بدیشان فزودشان شادی چو باز حمله بکردند باز تک برداشت که باد در پی او گم کند همی بادی بر این صفت چو ز حد رفت هر کسی ز هوس ز هم شدند جدا و بکرد وحادی یکی به تک دم خرگوش برگرفت غلط یکی پی بز کوهی و راه بغدادی گروه گمشده با همدگر دو قسم شدند یکی به طمع در آهو یکی به آزادی جماعتی که بدیشانست میل آن آهو چو گم شدندی بنمودی آهو آبادی از این جماعت قومی که خاصتر بودند به چشم مست بیاموختشان هم اورادی چو خو و طبع ورا خوبتر بدانستند ز طبع او نشدندی به هیچ رو عادی جمال خویش چو بنمودشان ز رحمت خود که اندک اندک گستاخ کردشان هادی به هر دو روز یکی شکل دیگر آوردی به شکل های عجایب مثال شیادی ازانک زهره بدرد دل ضعیفان را چه تاب دارد خود جان آدمیزادی که آسمان و زمین بردرد اگر بیند یکی صفت ز صفت های مبدی بادی که باشد آنک بگفتم خیال شمس الدین که او مراست خدیو و مجیر بیدادی ز عشق او نتوانم که توبه آرم من وگر شود به نصیحت هزار عبادی که اوست اصل بصیرت پناه عالم کشف کز او بیابد بنیاد دید بنیادی ایا جمال تو را او جمال داد و نمک ایا کمال تو از رشک او بیفزادی حرام باشد یاد کسی به هر دو جهان از آن گهی که تو اندر ضمیر و دل یادی اگر چه طینت تبریز بس شهان زادی ولیک چون وی شاهی بگو که کی زادی کفیل قافیه عمر سایه اش بادا ففی الحقیقه منه الدلیل و الحادی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۰۴ طواف کعبه دل کن اگر دلی داری دلست کعبه معنی تو گل چه پنداری طواف کعبه صورت حقت بدان فرمود که تا به واسطه آن دلی به دست آری هزار بار پیاده طواف کعبه کنی قبول حق نشود گر دلی بیازاری بده تو ملکت و مال و دلی به دست آور که دل ضیا دهدت در لحد شب تاری هزار بدره زرگر بری به حضرت حق حقت بگوید دل آر اگر به ما آری که سیم و زر بر ما لاشیست بی مقدار دلست مطلب ما گر مرا طلبکاری ز عرش و کرسی و لوح قلم فزون باشد دل خراب که آن را کهی بنشماری مدار خوار دلی را اگر چه خوار بود که بس عزیر عزیزست دل در آن خواری دل خراب چو منظرگه اله بود زهی سعادت جانی که کرد معماری عمارت دل بیچاره دو صدپاره ز حج و عمره به آید به حضرت باری کنوز گنج الهی دل خراب بود که در خرابه بود دفن گنج بسیاری کمر به خدمت دل ها ببند چاکروار که برگشاید در تو طریق اسراری گرت سعادت و اقبال گشت مطلوبت شوی تو طالب دل ها و کبر بگذاری چو همعنان تو گردد عنایت دل ها شود ینابع حکمت ز قلب تو جاری روان شود ز لسانت چو سیل آب حیات دمت بود چو مسیحا دوای بیماری برای یک دل موجود گشت هر دو جهان شنو تو نکته لولاک از لب قاری وگر نه کون و مکان را وجود کی بودی ز مهر و ماه و ز ارض و سمای زنگاری خموش وصف دل اندر بیان نمی گنجد اگر به هر سر مویی دو صد زبان داری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۰۵ ز صبحگاه فتادم به دست سرمستی نهاده جام چو خورشید بر کف دستی ز نوبهار رخش این جهان گلستانی به پیش قامت زیباش آسمان پستی فروگرفت مرا مست وار و می گفتم بجستمی من از او گر بهانه ای هستی بگفت حیله مکن هین گمان مبر که اگر تن تو حیله شدی سر به سر ز ما رستی بریخت بر من از آن می که چرخ پست شدی اگر ز جرعه آن می دمی بخوردستی بتاب مفخر ایام شمس تبریزی ایا فکنده در این بحر نور شستستی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۰۶ فرست باده جان را به رسم دلداری بدان نشان که مرا بی نشان همی داری بدان نشان که به هر شب چو ماه می تابی ز ابر دل قطرات حیات می باری چه قطره هاست که از حرف عشق می بارد ز گل گلی بفزاید ز خار هم خاری میان خار و گل این سینه ها چو بلبل مست ضمیر عشق دل اندر سحر به سحر آری هزار ناله کنم لیک بیخود از می عشق چو چنگ بی خبرم از نوا و از زاری از آن دمی که صراحی عشق تو دیدم تهی و پر شده ام دم به دم قدح واری میان جمع مرا چون قدح چه گردانی چو شمع را تو در این جمع در نمی آری مرا بپرس که این شمع کیست شمس الدین که خاک تبریز از وی بیافت بیداری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۰۷ میان تیرگی خواب و نور بیداری چنان نمود مرا دوش در شب تاری که خوب طلعتی از ساکنان حضرت قدس که جمله محض خرد بود و نور هشیاری تنش چو روی مقدس بری ز کسوت جسم چو عقل و جان گهردار وز غرض عاری مرا ستایش بسیار کرد و گفت ای آن که در جحیم طبیعت چنین گرفتاری شکفته گلبن جوزا برای عشرت تست تو سر به گلخن گیتی چرا فرود آری سریر هفت فلک تخت تست اگرچه کنون ز دست طبع گرفتار چار دیواری کمال جان چو بهایم ز خواب و خور مطلب که آفریده تو زین سان نه بهر این کاری بدی مکن که درین کشت زار زود زوال به داس دهر همان بدروی که می کاری پی مراد چه پویی به عالمی که در او چو دفع رنج کنی جمله راحت انگاری حقیقت این شکم از آز پر نخواهد شد اگر به ملک همه عالمش بیانباری گرفتمت که رسیدی بدانچ می طلبی ولی چه سود از آن چون بجاش بگذاری شب جوانیت ای دوست چون سپیده دمید تو مست خفته و آگه نه ای ز بیداری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۰۸ به دست هجر تو زارم تو نیز می دانی طمع به وصل تو دارم تو نیز می دانی چو در دل آمد عشق تو و قرار گرفت نماند صبر و قرارم تو نیز می دانی نهفته شد گل و بلبل پرید از چمنم به درد خسته خارم تو نیز می دانی به ناله باز سپیدم به سان فاخته شد به کوهسار چو سارم تو نیز می دانی انار بودم خندان بر آن عقیق لبت کنون چو شعله نارم تو نیز می دانی انار عشق تو بوده ست شمس تبریزی که برد بر سر دارم تو نیز می دانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۰۹ کالی تیشبی آپانسو ای افندی چلبی نیمشب بر بام مایی تا کرمی طلبی گه سیه پوش و عصا که منم کالویروس گه عمامه و نیزه که غریبم عربی هرچه هستی ای امیر سخت مستی شیرگیر هر زبان خواهی بگو خسروا شیرین لبی ارتمی آغاپسو کایکاپر ترا نور حقی یا حقی یا فرشته یا نبی چون غم دل می خورم رحم بر دل می برم کای دل مسکین چرا در چنین تاب و تبی دل همی گوید که تو از کجا من از کجا من دلم تو قالبی رو همی کن قالبی پوست ها را رنگ ها مغزها را ذوق ها پوست ها با مغزها کی کند هم مذهبی کالی میرا لییری پوستن کالاستن شب شما را روز شد نیست شب ها را شبی اشکلفیس چلپی انپا پیسوایلادو سردهی کن لحظه زانک شیرین مشربی من خمش کردم مرا بی زبان تعلیم ده آنچ ازو لرزد دل مشرقی و مغربی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۱۰ جان جان مایی خوش تر از حلوایی چرخ را پر کردی زینت و زیبایی دایه هستی ها چشمه مستی ها سرده مستانی و آفت سرهایی باغ و گنج خاکی مشعله افلاکی از طوافت کیوان یافته بالایی وعده کردی کآیم وعده را می پایم ای قمر سیمایم تو کرا می پایی وقت بخشش جانا کانی و دریایی وقت گفتن مانا که شکر می خایی بی توم پروا نی جای تو پیدا نی در پی تو دل ها خیره و هر جایی هوش را برباید عمر را افزاید چشم را بگشاید هرچه تو فرمایی اندران مجلس ها که تو باشی شاها جان نگنجد تا تو ندهیش گنجایی تلخ تر جام ای جان صعب تر دام ای جان آن بود که مانم تا تو ندهیش گنجایی تلخ تر جام ای جان صعب تر دام ای جان آن بود که مانم بی تو در تنهایی خوش ترین مقصودی با نوا ترسودی آن بود که گویی چونی ای سودایی پختگان را خمری بهر خامان شیری بهر شیره و شیرت بین تو خون پالایی عشق تو خوش خیزی در جگر آمیزی دست تو خون ریزی دست را نالایی گر شود هر دستی دستگیر مستی نیست چاره پیدا تا تو ناپیدایی روح ها دریا دان جسم ها کف ها دان تو بیا ای آنک گوهر دریایی سیدی مولایی مسکنی مشوایی مبدع الاشیاء مسکرالاجزاء فالق الصباح خالق الرواح یا کریم الراح ساعة السقاء من نهادم دستم بر دهان مستم تا تو گویی که تو داده گویایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۱۱ تو چنین نبودی تو چنین چرایی چه کنی خصومت چو از آن مایی دل و جان غلامت چو رسد سلامت تو دو صد چنین را صنما سزایی تو قمرعذاری تو دل بهاری تو ملک نژادی تو ملک لقایی فلک از تو حارس زحل از تو فارس ز برای آن را که در این سرایی دل خسته گشته چو قدح شکسته تو چو گم شدستی تو چه ره نمایی بده آن قدح را بگشا فرح را که غم کهن را تو بهین دوایی دل و جان کی باشد دو جهان چه باشد همه سهل باشد تو عجب کجایی بگذار دستان برسان به مستان ز عطای سلطان قدح عطایی همگی امیدی شکری سپیدی چو مرا بدیدی بکن آشنایی شکری نباتی همگی حیاتی طبق زکاتی کرم خدایی طرب جهانی عجب قرانی تو سماع جان را تر لایلایی بزنی ز بالاتر لایلالا تو نه یک بلایی تو دو صد بلایی دل من ببردی به کجا سپردی نه جواب گویی نه دهی رهایی بفزا دغا را بفریب ما را بر توست عالم همه روستایی سر ما شکستی سر خود ببستی که خرف نگردد ز چنین دغایی به پلاس عوران به عصای کوران چه طمع ببستی ز چه می ربایی به طمع چنانی به عطا جهانی عجب از تو خیره به عجب نمایی خمش ای صفورا بگذار او را تو ز خویشتن گو که چه کیمیایی نه به اختیاری همه اضطراری تو به خود نگردی تو چو آسیایی تو یکی سبویی چو اسیر جویی جز جو چه جویی چو ز جو برآیی تو به خود چه سازی که اسیر گازی تو ز خود چه گویی چو ز که صدایی خمش ای ترانه بجه از کرانه که نوای جانی همگی نوایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۱۲ تو خدای خویی تو صفات هویی تو یکی نباشی تو هزارتویی به یکی عنایت به یکی کفایت ز غم و جنایت همه را بشویی همه یاوه گشته همه قبله هشته چه غمست کآخر همه را بجویی همه چاره جویان ز تو پای کوبان همه حمدگویان که خجسته رویی تو مرا نگویی ز کدام باغی تو مرا نگویی ز کدام کویی همه شاه دوزی همه ماه سوزی همه وای وایی همه های و هویی تو اگر حبیبی چه عجب حبیبی تو اگر عدویی چه عجب عدویی ز حیات بشنو که حیات بخشی ز نبات بشنو که نبات خویی تو اگر ز مستی دل ما بخستی دو سبو شکستی نه دو صد سبویی تو سماع گوشی تو نشاط هوشی نظر دو چشمی شکر گلویی نه دلت گشادم که دگر نگویی نه چو موت کردم که دگر نه مویی کدوییست سرکه کدوییست باده ترشی رها کن اگر آن کدویی تو خموش آخر که رباب گشتی که به تن چو چوبی که به دل چو مویی تو چرا بکوشی جهت خموشی که جهان نماند تو اگر نگویی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۱۳ نه ز عاقلانم که ز من بگیری خردم تو بردی چه ز من بگیری نخرم فلک را بدو حسبه والله من اگر حقیرم نکنم حقیری چو گشاده دستم چو ز باده مستم بده ای برادر قدح فقیری نه حیات خواهم نه زکات خواهم که اگر بمیرم نکنم امیری چو تو عقل داری بگریز از من هله دور از من مکن این دلیری وگر آشنایی تو دو چشم مایی کنمت غلامی اگرم پذیری چه شود محمد که شبی نخسبی طرب اندر آیی نکنی زحیری تو بیار ساقی ز شراب باقی که لطیف خویی و شه شهیری ز جفای مستان نروی ز دستان که لطیف کیشی نه چو زخم تیری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۱۴ عشق تو خواند مرا کز من چه می گذری نیکو نگر که منم آن را که می نگری من نزل و منزل تو من برده ام دل تو گر جان ز من ببری والله که جان نبری این شمع و خانه منم این دام و دانه منم زین دام بی خبری چون دانه می شمری دوری ز میوه ما چون برگ می طلبی دوری ز شیوه ما زیرا که شیوه گری اندر قیامت ما هر لحظه حشر نوست زین حشر بی خبرند این مردم حشری ارواح بر فلک اند پران به قول نبی ارواح امتنانی طایر خضری ز آن طالب فلکند کز جوهر ملکند انظر الی ملک فی صورت البشری این روح گرد بدن چون چرخ گرد زمین فالجسم جامده و الروح فی السفری زین برج ها بگذر چون همپر ملکی و اطلع علی افق کالشمس و القمری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۱۵ در لطف اگر بروی شاه همه چمنی در قهر اگر بروی که را ز بن بکنی دانی که بر گل تو بلبل چه ناله کند املی الهوی اسقا یوم النوی بدنی عقل از تو تازه بود جان از تو زنده بود تو عقل عقل منی تو جان جان منی من مست نعمت تو دانم ز رحمت تو کز من به هر گنهی دل را تو برنکنی تاج تو بر سر ما نور تو در بر ما بوی تو رهبر ما گر راه ما نزنی حارس توی رمه را ایمن کنی همه را اهوی الهوا امنو فی ظل ذو المننی آن دم که دم بزنم با تو ز خود بروم لو لا مخاطبتی ایاک لم ترنی ای جان اسیر تنی وی تن حجاب منی وی سر تو در رسنی وی دل تو در وطنی ای دل چو در وطنی یاد آر صحبت ما آخر رفیق بدی در راه ممتحنی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۱۶ دلا گر مرا تو ببینی ندانی به جان آتشینم به رخ زعفرانی دل از دل بکندم که تا دل تو باشی ز جان هم بریدم که جان را تو جانی ز خون بر رخ من بدیدی نشان ها کنون رفت کارم گذشت از نشانی تو شاه عظیمی که در دل مقیمی تو آب حیاتی که در تن روانی تو آن نازنینی که در غیب بینی نگفتند هرگز تو را لن ترانی چه می نوش کردی چه روپوش کردی تو روپوش می کن که پنهان نمانی چه جنت چه دوزخ توی شاه برزخ برانی برانی بخوانی بخوانی تو آن پهلوانی که چون اسب رانی ز مشرق به مغرب به یک دم رسانی تو آن صدر و بدری که در بر و بحری هم الیاس و خضری و هم جان جانی کسی بی تو زنده زهی تلخ مردن چو پیش تو میرد زهی زندگانی ایا همنشینا جز این چشم بینا دو صد چشم دیگر تو داری نهانی اگر مرد دینی بسی نقش بینی مکن سجده آن را که تو جان آنی گره را تو بگشا ایا شمس تبریز گره از گمانست و تو صد عیانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۱۷ پذیرفت این دل ز عشقت خرابی درآ در خرابی چو تو آفتابی چه گویی دلم را که از من نترسی ز دریا نترسد چنین مرغ آبی منم دل سپرده برانداز پرده که عمریست ای جان که اندر حجابی چو پرده برانداخت گفتم دلا هی به بیداریست این عجب یا به خوابی بگفتم زمانی چنین باش پیدا بگفتا که شاید ولی برنتابی دلم صد هزاران سخن راند ز آن خوش مرا گفت بشنو گر اهل خطابی که گر او نه آبست باغ از چه خندد وگر آتشی نیست چون دل کبابی از این جنس باران و برقش جهان شد در اسرار عشقش چو ابر سحابی بگفتم خمش کن چو تو مست عشقی مثال صراحی پر از خون نابی دلا چند باشی تو سرمست گفتن چو در عین آبی چه مست سرابی بر این و بر آن تو منه این بهانه تو خود را برون کن که خود را عذابی من و ماست کهگل سر خم گرفته تو بردار کهگل که خم شرابی دلا خون نخسپد و دانم که تو دل تو آن سیل خونی که دریا بیابی بهانه ست این ها بیا شمس تبریز که مفتاح عرشی و فتاح بابی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۱۸ نگارا چرا قول دشمن شنیدی چرا بهر دشمن ز چاکر بریدی چه سوگند خوردی چه دل سخت کردی که گویی که هرگز مرا خود ندیدی مها بار دیگر نظر کن به چاکر چنین دان کاسیری ز کافر خریدی تو آب حیاتی چو رویت بدیدم چو می در تن بنده هرسو دویدی تو باز سپیدی که بر من نشستی ربودی دلم را هوا بر پریدی دلم رو به دیوار کردست ازان دم که در خانه رفتی و رو درکشیدی اگر جان بخواندم ترا راست گفتم که جان ناپدیدست و تو ناپدیدی به فریاد من رس که این وقت رحمست که صد جا به فریاد جانم رسیدی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۱۹ نشانت کی جوید که تو بی نشانی مکانت کی یابد که تو بی مکانی چه صورت کنیمت که صورت نبندی که کفست صورت به بحر معانی از آن سوی پرده چه شهری شگرفست که عالم از آن جاست یک ارمغانی به نو نو هلالی به نو نو خیالی رسد تا نماند حقیقت نهانی گدارو مباش و مزن هر دری را که هر چیز را که بجویی تو آنی دلا خیمه خود بر این آسمان زن مگو که نتانم بلی می توانی مددهای جانت همه ز آسمانست از آن سو رسیدی همان سوی روانی گمان های ناخوش برد بر تو دل ها نداند که تو حاضر هر گمانی به چه عذر آید چه روپوش دارد که تو نانبشته غرض را بخوانی خنک آن زمانی که ساقی تو باشی بریزی تو بر ما قدح های جانی ز سر گیرد این دل عروج منازل ز سر گیرد این تن مزاج جوانی خنک آن زمانی که هر پاره ما به رقص اندرآید که ربی سقانی گرانی نماند در آن جا و غیری که گیرد سر مست از می گرانی به گفت اندرآیند اجزای خامش چنان که تو ناطق در آن خیره مانی چه ها می کند مادر نفس کلی که تا بی لسانی بیابد لسانی ایا نفس کلی به هر دم کیاست کیت می فرستد به رسم نهانی مگو عقل کلی که آن عقل کل را به هر دم کسی می کند مستعانی که آن عقل کلی شود جهل کلی گر آبی نیاید ز بحر عیانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۲۰ اگر چه لطیفی و زیبالقایی به جان بقا رو ز جان هوایی هوا گاه سردست و گه گرم و سوزان وفا زو چه جویی ببین بی وفایی بدن را قفس دان و جان مرغ پران قفس حاضر آمد تو جانا کجایی در آفاق گردون زمانی پریدی گذشتی بدان شه که او را سزایی جهان چون تو مرغی ندید و نبیند که هم فوق بامی و هم در سرایی گهی پا زنی بر سر تاجداران گهی درروی در پلاس گدایی گهی آفتابی بتابی جهان را گهی همچو برقی زمانی نپایی تو کان نباتی و دل ها چو طوطی تو صحرای سبزی و جان ها چرایی از این ها گذشتم مبر سایه از ما که در باغ دولت گل و سرو مایی اگر بر دل ما دو صد قفل باشد کلیدی فرستی و در را گشایی درآ در دل ما که روشن چراغی درآ در دو دیده که خوش توتیایی اگر لشکر غم سیاهی درآرد تو خورشید رزمی و صاحب لوایی شدم در گلستان و با گل بگفتم جهاز از کی داری که لعلین قبایی مرا گفت بو کن به بو خود شناسی چو مجنون عشقی و صاحب صفایی چو مجنون بیامد به وادی لیلی که یابد نسیمش ز باد صبایی بگفتند لیلی شما را بقا باد ببین بر تبارش لباس عزایی پس آن تلخکامه بدرید جامه بغلطید در خون ز بی دست و پایی همی کوفت سر را به هر سنگ و هر در بسی کرد نوحه بسی دست خایی همی کوفت بر سر که تاجت کجا شد همی کوفت بر دل که صید بلایی درازست قصه تو خود این بدانی تپش های ماهی ز بی استقایی چو با خویش آمد بپرسید مجنون که گورش نشان ده که بادش فضایی بگفتند شب بود و تاریک و گم شد بس افتد از این ها ز س القضایی ندا کرد مجنون قلاوز دارم مرا بوی لیلی کند ره نمایی چو یعقوب وقتم یقین بوی یوسف ز صدساله راهم رساند دوایی مشام محمد به ما داد صله کشیم از یمن خوش نسیم خدایی ز هر گور کف کف همی برد خاکی به بینی و می جست از آن مشک سایی مثال مریدی که او شیخ جوید کشد از دهان ها دم اولیایی بجو بوی حق از دهان قلندر به جد چون بجویی یقین محرم آیی ز جرعه ست آن بو نه از خاک تیره که در خاک افتاد جرعه ولایی به مجنون تو بازآ و این را رها کن که شد خیره چشمم ز شمس ضیایی ضعیفست در قرص خورشید چشمم ولی مه دهد بر شعاعش گوایی کجا عشق ذوالنون کجا عشق مجنون ولی این نشانست از کبریایی چو موسی که نگرفت پستان دایه که با شیر مادر بدش آشنایی ز صد گور بو کرد مجنون و بگذشت که در بوشناسی بدش اوستایی چراغیست تمییز در سینه روشن رهاند تو را از فریب و دغایی بیاورد بویش سوی گور لیلی بزد نعره و اوفتاد آن فنایی همان بو شکفتش همان بو بکشتش به یک نفخه حشری به یک نفخه لایی به لیلی رسید او به مولی رسد جان زمین شد زمینی سما شد سمایی شما را هوای خدای است لیکن خدا کی گذارد شما را شمایی گروهی ز پشه که جویند صرصر بود جذب صرصر که کرد اقتضایی که صرصر به پشه دل شیر بخشد رهاند ز خویشش به حسن الجزایی بیان کردمی رونق لاله زارش ولی برنتابد دل لالکایی چمن خود بگوید تو را بی زبانی صلا در چمن رو که اصل صلایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۲۱ هم ایثار کردی هم ایثار گفتی که از جور دوری و با لطف جفتی چراغ خدایی به جایی که آیی حیات جهانی به هر جا که افتی تو قانون شادی به عالم نهادی چه ها بخش کردی چه درها که سفتی ولیکن ز مستان به مکر و به دستان شرابیست نادر که آن را نهفتی به بازار راعی چه نادرمتاعی به جان ار فروشی یکی عشوه مفتی به زیر و به بالا تو بودی معلا فلک را دریدی چمن را شکفتی به صورت ز خاکی و زین خاک پاکی چو پاکان گردون نخوردی نخفتی تو کن شرح این را که در هر بیانی چو با دل جنوبی غبارات رفتی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۲۲ الا میر خوبان هلا تا نرنجی بهانه نگیری و از ما نرنجی توی یار غارم امید تو دارم که سر را نخارم نگارا نرنجی تو جانان مایی تو خاصان مایی ز هر جا برنجی از اینجا نرنجی توی شب فروزم توی بخت و روزم که امشب بخندی و فردا نرنجی یکی مشت خاکیم ای جان چه باشد که از ما و زین ها و زان ها نرنجی چو دانا و نادان شدند از تو شادان ز نادان نگیری ز دانا نرنجی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۲۳ به حیلت تو خواهی که در را ببندی بنالی چو رنجور و سر را ببندی چو رنجور والله که آن زور داری که بر چرخ آیی قمر را ببندی گر آن روی چون مه به گردون نمایی به صبح جمالت سحر را ببندی غلام صبوحم ولی خصم صبحم که از بهر رفتن کمر را ببندی اگر گاو آرند پیشت سفیهان به یک نکته صد گاو و خر را ببندی به یک غمزه آهوان دو چشمت چو روبه کنی شیر نر را ببندی زمستان هجر آمد و ترسم آنست که سیلاب این چشم تر را ببندی وگر همچو خورشید ناگه بتابی بدین آب هر رهگذر را ببندی خموشم ولیکن روا نیست جانا که از حال زارم نظر را ببندی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۲۴ چو عشقش برآرد سر از بی قراری تو را کی گذارد که سر را بخاری کجا کار ماند تو را در دو عالم چو از عشق خوردی یکی جام کاری من از زخم عشقش چو چنگی شدستم تهی نیست در من به جز بانگ و زاری ز چنگی تو ای چنگ تا چند نالی نه کت می نوازد نه اندر کناری تو خواهی که پوشی بدین ناله خود را تو حیلت رها کن تو داری تو داری گر آن گل نچیدی چه بویست این بو گر آن می نخوردی چرا در خماری گلستان جان ها به روی تو خندد که مر باغ جان را دو صد نوبهاری خیالت چو جامست و عشق تو چون می زهی می زهی می زهی خوشگواری تو ای شمس تبریز در شرح نایی بجز آن که یا رب چه یاری چه یاری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۲۵ بتا گر مرا تو ببینی ندانی به جان لاله زارم به رخ زعفرانی بدادم به تو دل مرا تو به از دل سپارم به تو جان که جان را تو جانی هزاران نشان بد ز آه و ز اشکم کنون رفت کارم گذشت از نشانی تو شاه عظیمی که در دل مقیمی تو آب حیاتی که در تن روانی تو هم غیب بینی تو هم نازنینی نگفتند هرگز تو را لن ترانی چو سرجوش کردی چه روپوش کردی تو روپوش می کن که پنهان نمانی زهی تلخ مرگی چو بی تو زید جان چو پیش تو میرم زهی زندگانی از این جان ظاهر به جان آمدم من کز این جان ظاهر شود جان نهانی میان دو جان مانده بودیم حیران که می گفت اینی که می گفت آنی یکی جان جنت یکی جان دوزخ یکی جان ظلمت یکی جان عیانی چه جنت چه دوزخ توی شاه برزخ بخوانی بخوانی برانی برانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۲۶ گل سرخ دیدم شدم زعفرانی یکی لعل دیدم شدم زر کانی دلم چون ستاره شبی در نظاره به هر برج می شد به چرخ معانی چو در برج عشاق پا درنهاد او سری کرد ماهی ز افلاک جانی چو آن مه برآمد به چشمش درآمد زمین درنگنجد از آن آسمانی دلم پاره پاره بشد عشق باره که هر پاره من دهد زو نشانی چو از بامداد او سلامی بداد او مرا از سلامش ابد شد جوانی چو بر روی من دید آثار مجنون ز رحمت بیامد بر من نهانی بگفت ای فلانی چرا تو چنانی چنین من از آنم که تو آن چنانی چه سرها که داند چه درها فشاند چه ملکی که راند کسی کش بخوانی چه ماه و چه گردون چه برج و چه هامون همه رمز آنست دریاب ار آنی اگر شرح خواهی ببین شمس تبریز چو او را ببینی تو او را بدانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۲۷ عجیب العجایب توی در کیایی نما روی خود گر عجب می نمایی توی محرم دل توی همدم دل به جز تو که داند ره دلگشایی تو دانی که دل در کجاها فتادست اگر دل نداند تو را که کجایی برافکن بر او سایه از سعادت که مسجود قانی و جان همایی جهان را بیارا به نور نبوت که استاد جان همه انبیایی گهر سنگ بود وز تو گشت گوهر عطا کن عطا کن که بحر عطایی نه آب منی بد که شخص سنی شد چو رست از منی وارهانش ز مایی کف آب را تو بدادی زمینی سیه دود را تو بدادی سمایی چو تبدیل اشیا تو را بد میسر همه حلم و علمی همه کیمیایی حرام است خواب شب ایرا تو ماهی که در شب چو بدری ز جان ها برآیی میا خواب اینجا برو جای دیگر که بحر است چشمم در او غرقه آبی شبا در تهیج چو مار سیاهی جهان را بخوردی مگر اژدهایی چو خلاق بی چون فسون بر تو خواند هرآنچ بخوردی سحرگه بزایی الا ماه گردون که سیاح چرخی پی من باشد دمی گر بپایی تو در چشم بعضی مقیمی و ساکن تو هر دیده را شیوه ای می نمایی اسکان قلبی علیکم ثنایی افیضوا علینا کووس البقء گر آن جان جان را ندیدی دلا تو اگر جمله چشمی اسیر عمایی چو هفتاد و دو ملتی عقل دارد بجو در جنونش دلا اصطفایی اجیبوا اجیبوا هواکم عجیب صفا من هواکم نسیم الهوایی تن اندر جنونش دلم ارغنونش روانم زبونش ز بی دست وپایی مگر اختران دیده اندت ز بالا فرو کرده سرها برای گوایی غلط کیست اختر که بویی نبردست دل عقل کل با همه ارتقایی فلا عیش یا سادتی ما عداکم بظعن و سیر ولا فی ثواء # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۲۸ تو هر چند صدری شه مجلسی ز هستی نرستی در این محبسی بده وام جان گر وجوهیت هست درآ مفلسانه اگر مفلسی غریبان برستند و تو حبس غم گه از بی کسی و گه از ناکسی در این راه بیراه اگر سابقی چو واگردد این کاروان واپسی لطیفان خوش چشم هستند لیک به چشمت نیایند زیرا خسی نه بازی که صیاد شاهان شوی برو سوی مردار چون کرکسی نه ای شاخ تر و پذیرای آب نه درخورد باغ و زر و مغرسی برو سوی جمعی چو در وحشتی بیفروز شمعی چرا مفلسی چو استارگان اندر این برج خاک گهی کنسی و گهی خنسی خمش کن مباف این دم از بهر برد چو در برد ماندی تو خود اطلسی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۲۹ رضیت بما قسم الله لی و فوضت امری دلی خالقی لقد احسن الله فیما مضی کذالک یحسن فیما بقی ایا ساقی جان هر متقی بگردان چو مردان می راوقی بخر جان و دلرا ز اندیشها که بر جانها حاکم مطلقی بهشت رخت گر تجلی کند نه دوزخ بماند نه در وی شقی اگر تو گریزی ز ما سابقی ور از تو گریزیم تولا حقی میان شب و روز فرقی نماند چو ماهت نه غربیست نی مشرقی به صد لابه مخمور را می دهی کی دیدست ساقی بدین مشفقی شراب سخن بخش رقاص کن که گردد کلوخ از تفش منطقی چو حق گول جستست و قلب سلیم دلا زیرکی می کنی احمقی ز فکرت دل و جان گر آرام داشت چرا رفت در سکر و در موسقی تو تنها چرایی اگر خوش خویی تو عذرا چرایی اگر وامقی جعل وش ز گل خویشتن در کشی همان چرک می کش بدان لایقی همه خارکس دان اگر پادشاست بجز خار خار و غم عاشقی خمش کن ببین حق را فتح باب چهددر فکرت نکته مغلقی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۳۰ تماشا مرو نک تماشا توی جهان و نهان و هویدا توی چه این جا روی و چه آن جا روی که مقصود از این جا و آن جا توی به فردا میفکن فراق و وصال که سرخیل امروز و فردا توی تو گویی گرفتار هجرم مگر که واصل توی هجر گیرا توی ز آدم بزایید حوا و گفت که آدم تو بودی و حوا توی ز نخلی بزایید خرما و گفت که هم دخل و هم نخل خرما توی تو مجنون و لیلی به بیرون مباش که رامین توی ویس رعنا توی تو درمان غم ها ز بیرون مجو که پازهر و درمان غم ها توی اگر مه سیه شد همو صیقلست تو صیقل کنی خود مه ما توی وگر مه سیه شد برو تو ملرز که مه را خطر نیست ترسا توی ز هر زحمت افزا فزایش مجو که هم روح و هم راحت افزا توی چو جمعی تو از جمع ها فارغی که با جمع و بی جمع و تنها توی یکی برگشا پر بافر خویش که هم صاف و هم قاف و عنقا توی چو درد سرت نیست سر را مبند که سرفتنه روز غوغا توی اگر عالمی منکر ما شود غمی نیست ما را که ما را توی مرو زیر و ما را ز بالا مگیر به پستی بمنشین که بالا توی من و ما رها کن ز خواری مترس که با ما توی شاه و بی ما توی بشو رو و سیمای خود درنگر که آن یوسف خوب سیما توی غلط یوسفی تو و یعقوب نیز مترس و بگو هم زلیخا توی گمان می بری و این یقین و گمان گمان می برم من که مانا توی از این ساحل آب و گل درگذر به گوهر سفر کن که دریا توی از این چاه هستی چو یوسف برآ که بستان و ریحان و صحرا توی اگر تا قیامت بگویم ز تو به پایان نیاید سر و پا توی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۳۱ الا هات حمرا کالعندم کانی ما زجتها عن دمی و یبدو سناها علی وجنتی اذا انحدرت کاسها عن فمی فطوبی لسکراء من مغنم و تعسا لصحواء من مغرم می درغمی خور اگر در غمی که شادی فزاید می درغمی بیا نوش کن ای بت نوش لب شراب محرم اگر محرمی مگو نام فردا اگر صوفیی همین دم یکی شو اگر همدمی برای چنین جام عالم بها بهل مملکت را اگر ادهمی درآشام یک جام دریا دلا اگر ظاهر کند گوهر آدمی چرا بسته باشی چو در مجلسی چرا خشک باشی چو در زمزمی چرا می نگیری نخستین قدح چپ و راست بنما که از کی کمی ز جام فلک پاک و صافیتری که برتر از این گنبد اعظمی بنوش ای ندیمی که هم خرقه ای بجوش ای شرابی که خوش مرهمی چو موسی عمران توی عمر جان چو عیسی مریم روان بر یمی چو یوسف همه فتنه مجلسی چو اقبال و باده عدوی غمی ز هر باد چون کاه از جا مرو که چون کوه در مرتبت محکمی بحل برج کژدم سوی زهره رو که کژدم ندارد به جز کژدمی به تو آمدم زانک نشکیفتم ز احسان و بخشایش و مردمی چنین خال زیبا که بر روی توست پناه غریبی و خال و عمی فانت الربیع و انت المدام و مولی الملوک الا فاحکمی خلایق ز تو واله و درهمند تو چون زلف جعدت چرا درهمی مگر شمس تبریز عقلت ببرد که چون من خرابی و لایعلمی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۳۲ خواهیم یارا کامشب نخسپی حق خدا را کامشب نخسپی چون سرو و سوسن تا روز روشن خوبیم و زیبا کامشب نخسپی یار موافق تا صبح صادق شاهی و مولا کامشب نخسپی ای ماه پاره همچون ستاره باشی به بالا کامشب نخسپی از حسن رویت و از لطف مویت خواهد ثریا کامشب نخسپی چون دید ما را مست تو یارا نالید سرنا کامشب نخسپی چون روز لالا دارد علالا کوری لالا کامشب نخسپی در جمع مستان با زیردستان بگریست صهبا کامشب نخسپی قومی ز خویشان گشته پریشان بهر تو تنها کامشب نخسپی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۳۳ حدی نداری در خوش لقایی مثلی نداری در جان فزایی بر وعده تو بر نجده تو که م دوش گفتی هی تو کجایی کردم کرانه ز اهل زمانه رفتم به خانه تا تو بیایی نزلت چشیدم رویت ندیدم آن قرص مه را کی می نمایی ماهی کمالی آب زلالی جاه و جلالی کان عطایی امروز مستم مجنون پرستم بگرفت دستم دست خدایی ای ساقی شه هین الله الله افزون ده آن می چون مرتضایی یک گوشه جان ماندست پیچان و آن پیچش از تو یابد رهایی جنگ است نیمم با نیم دیگر هین صلح شان ده تا چند پایی زاغی و بازی در یک قفس شد و از زخم هر دو در ابتلایی بگشا قفس را تا ره شودشان جنگی نماند چون در گشایی نفسی و عقلی در سینه ما در جنگ و محنت مست خدایی گر جنگ خواهی درشان فروبند ور نی بکن شان یک دم سقایی در آب افکن چون مهد موسی این جان ما را چون جان مایی تا کش نیاید فرعون ملعون نی آن عوانان اندر دغایی در آب رقصان مهد لطیفش از خوف رسته وز بی نوایی فرعون اکنون بشناسد او را کز راه آب او کرد ارتقایی تو میر آبی و آن آب قایم داد و دهش را دایم سزایی در خانه موسی در خوف جان بد در آب بودش امن بقایی هر چیز زنده از آب باشد کب است ما را نقل سمایی تو آب آبی تو تاب تابی آب از تو یابد لطف و روایی قارون نعمت طماع گردد در بخشش تو گیرد گدایی جز در گدایی کس این نیابد ناموس کم کن با کبریایی گیرنده خواهد جوینده خواهد ناموس آرد جان را جدایی خاموش کردم لیکن روانم در اندرونم گشته ست نایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۳۴ تو جان مایی ماه سمایی فارغ ز جمله اندیشهایی جویی ز فکرت داروی علت فکرست اصل علت فزایی فکرت برون کن حیرت فزون کن نی مرد فکری مرد صفایی فکرت درین ره شد ژاژ خایی مجنون شو ای جان عاقل چرایی بد نام مجنون رست از کشاکش باهوش کرمی مست اژدهایی کرم بریشم اندیشه دارد زیرا که جوید صنعت نمایی صنعت نماید چیزی بزاید از خود برآید زان خیره رایی صنعت رها کن صانع بس استت شاهد همو بس کم ده گوایی او نیستها را دادست هستی او قلبها را بخشد روایی داد او فلک را دوران دایم نامد زیانش بی دست و پایی خامش برآن باش که پر نگویی هرچند با خود بر می نیایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۳۵ با چرخ گردان تیره هوایی دارد همیشه قصد جدایی هذا محمد قتلی تغمد انا معود حمد الجفایی هذا حبیبی هذا طبیبی هذا ادیبی هذا دوایی هذا مرادی هذا فؤادی هذا عمادی هذا لوایی پر کن سبویی بی گفت و گویی باهای و هویی گر یار مایی هان ای صفورا بشکن سبو را مفکن عمو را در بی نوایی گر شد سبویی داریم جویی در شهره کویی تو گر سقایی این عیش باقی نبود گزافی بی پر نپرد مرغ هوایی بنمای جان را قولنجیان را تنهاروی کن رسم همایی از بهر حس شان جسم نجس شان ز ایشان چه خیزد گند گدایی زین رز برون بر گنده بغل را پهلوی نعنع کن گندنایی بسیار کوشی تا دل بپوشی هر جزوت این جا بدهد گوایی ننوشته خواند ناگفته داند تو سخت رویی بس بی حیایی چون نیست رختت چون نیست بختت ز آن روی سختت ناید کیایی جنس سگانی وغ وغ کنانی می گرد در کو در خانه نایی در خانه بلبل داریم صلصل کز سگ نیاید زیبانوایی نک بلبل حر نک بلبله پر برخیز سنقر تا چند پایی عمری چو نوحی یاری چو روحی گاهی غدایی گاهی عشایی نوشیست و می نوش وز گفت خاموش وین طبل کم زن بس ای مرایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۳۶ خواهی ز جنون بویی ببری ز اندیشه و غم می باش بری تا تنگ دلی از بهر قبا جانت نکند زرین کمری کی عشق تو را محرم شمرد تا همچو خسان زر می شمری فوق همه ای چون نور شوی تا نور نه ای در زیر دری هیزم بود آن چوبی که نسوخت چون سوخته شد باشد شرری وانگه شررش وا اصل رود همچون شرر جان بشری سرمه بود آن کز چشم جداست در چشم رود گردد نظری یک قطره بود در ابر گران در بحر فتد یابد گهری خار سیهی بد سوختنی گردش گل تر باد سحری یک لقمه نان چون کوفته شد جان گشت و کند نان جانوری خون گشت غذا در پیشه وری آن لقمه کند هم پیشه وری گر زانک بلا کوبد دل تو از عین بلانوشی بچری ور زانک اجل کوبد سر تو دانی پس از آن که جمله سری در بیضه تن مرغ عجبی در بیضه دری ز آن می نپری گر بیضه تن سوراخ شود هم پر بزنی هم جان ببری سودای سفر از ذکر بود از ذکر شود مردم سفری تو در حضری وین وهم سفر پنداشت توست از بی هنری یا رب برهان زین وهم کژش تو وهم نهی در دیو و پری چون در حضری بربند دهان در ذکر مرو چون در حضری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۳۷ سلطان منی سلطان منی و اندر دل و جان ایمان منی در من بدمی من زنده شوم یک جان چه بود صد جان منی نان بی تو مرا زهرست نه نان هم آب منی هم نان منی زهر از تو مرا پازهر شود قند و شکر ارزان منی باغ و چمن و فردوس منی سرو و سمن خندان منی هم شاه منی هم ماه منی هم لعل منی هم کان منی خاموش شدم شرحش تو بگو زیرا به سخن برهان منی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۳۸ آن به که مرا تمکین نکنی تا همچو خودم گرگین نکنی بر روی منه تو دست مرا تا مست مرا غمگین نکنی تو رنگرزی تو نیل پزی هان کینه را زنگین نکنی ای خواجه بهل فتراک مرا تا خنگ مرا بی زین نکنی از دور ترک زانو بزنی زانوی مرا بالین نکنی تو هرچه کنی داعی توم هرچند که تو آمین نکنی دل را بروم ملک تو کنم تا تو دل خود پرکین نکنی رخساره کنم وقف قدمت تا تو رخ خود پرچین نکنی خاموش کنم طبلک نزنم تا از دل و جان تحسین نکنی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۳۹ صنما خرگه توم که بسازی و برکنی قلمی ام به دست تو که تراشی و بشکنی منم آن شقه علم که گهم سرنگون کنی و گهی بر فراز کوه برآری و برزنی منم آن ذره هوا که در این نور روزنم سوی روزن از آن روم که تو بالای روزنی هله ذره مگو مرا چو جهان گیر خود مرا دو جهان بی تو آفتاب کجا یافت روشنی همگی پوستم هله تو مرا مغز نغز گیر همه خشک اند مغزها چو نبخشی تو روغنی اگرم شاه و بی توام چه دروغست ما و من و گرم خاک و با توام چه لطیفست آن منی به تو نالم تو گوییم که تو را دور کرده ام که ببینم در این هوا که تو ذره چه می کنی به یکی ذره آفتاب چرا مشورت کند تو بکش هم تو زنده کن بکن ای دوست گردنی تو چه می داده ای به دل که چپ و راست می فتد و گهی نی چپ و نه راست و نه ترس و نه ایمنی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۴۰ صنما بر همه جهان تو چو خورشید سروری قمرا می رسد تو را که به خورشید بنگری همه عالم چو جان شود همگی گلستان شود شکم خاک کان شود چو تو بر خاک بگذری تن من همچو رشته شد به دلم مهر کشته شد چو به سر این نوشته شد نبود کار سرسری چو سحر پرده می درد تو پس پرده می روی چو به شب پرده می کشد تو به شب پرده می دری صنما خاک پای خود تو مرا سرمه وام ده که نظر در تو خیره شد که تو خورشیدمنظری رخ خوبان این جهان همه ابرست و تو مهی سر شاهان این جهان همه پایست و تو سری چو درآمد خیال تو مه نو تیره شد بگفت چه عجب گر تو روشنی که از او آب می خوری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۴۱ ای خجل از تو شکر و آزادی لایق آن وصال کو شادی عشق را بین که صد دهان بگشاد چون تو چشمان عشق بگشادی ای دلا گرد حوض می گشتی دیدی آخر که هم درافتادی ز آب و آتش چو باد بگذشتی ای دل ار آتشی و ار بادی دل و عشق اند هر دو شاگردش خورد شاگرد را به استادی اولا هر چه خاک و خاکی بود پیش جاروب باد بنهادی تا همه باد گشت آبستن تا از آن باد عالمی زادی زاده باد خورد مادر را همچو آتش ز تاب بیدادی کرمکی در درخت پیدا شد تا بخوردش ز اصل و بنیادی عشق آن کرم بود در تحقیق در دل صد جنید بغدادی نی جنیدی گذاشت و نی بغداد عشق خونی به زخم جلادی چون خلیفه بکوفت طبل بقا کرد خالق اساس ایجادی یک وجودی بزرگ ظاهر شد همه شادی و عشرت و رادی شمس تبریز چهره ای بنما تا نمایم سخن بعبادی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۴۲ حکم نو کن که شاه دورانی سکه تازه زن که سلطانی حکم مطلق تو راست در عالم حاکمان قالب اند و تو جانی آن چه شاهان به خواب می جستند چون مسلم شدت به آسانی همه مرغان چو دانه چین تواند تو همایی میان مرغانی بر سر آمد رواق دولت تو ز آن که تو صاف صاف انسانی برتر آید ز جان ملک و ملک گر دهی دل به روح حیوانی شرط ها را ز عاشقان برگیر که تو احوال شان همی دانی دام ها را ز راه شان بردار خواه تقدیر و خواه شیطانی تا شوم سرخ رو در این دعوی که تو چون حق لطیف فرمانی شمس تبریز رحمت صرفی ز آن که سر صفات رحمانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۴۳ مستی و عاشقانه می گویی تو غریبی و یا از این کویی پیش آن چشم های جادوی تو چون نباشد حرام جادویی پیش رویت چو قرص مه خجلست به چه رو کرد زهره بی رویی عاشقان را چه سود دارد پند سیل شان برد رو چه می جویی تو چه دانی ز خوبی بت ما ما از آن سو و تو از این سویی ما ز دستان او ز دست شدیم دست از ما چرا نمی شویی رو به میدان عشق سجده کنان پیش چوگان عشق چون گویی پیش آن چشم های ترکانه بنده ای و کمینه هندویی به ستیزه در این حرم ای صبر گاه لاله و گاه لولویی آفتابا نه حد تو پیداست که نه در خانه ترازویی هله ای ماه خویش را بشناس نی به وقت محاق چون مویی هله ای زهره زیر چادر رو رو نداری وقیحه بانویی تو بیا ای کمال صورت عشق نور ذات حقی و یا اویی اندر این ره نماند پای مرا زانوم را نماند زانویی همچو کشتی روم به پهلو من ای دل من هزارپهلویی مست و بی خویش می روی چپ و راست سوی بی چپ و راست می پویی نی چپست و نه راست در جانست بو ز جان یابی ار بینبویی ز آن شکر روی اگر بگردانی گر نباتی بدان که بدخویی ور تو دیوی و رو بدو آری الله الله چه ماه ده تویی دلم از جا رود چو گویم او همه اوها غلام این اویی هین ز خوهای او یکی بشنو گاه شیری کند گه آهویی هین خمش که ار دیده کف نکند نکند سیب و نار آلویی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۴۴ بحر ما را کنار بایستی وین سفر را قرار بایستی شیر بیشه میان زنجیرست شیر در مرغزار بایستی ماهیان می طپند اندر ریگ راه در جویبار بایستی بلبل مست سخت مخمورست گلشن و سبزه زار بایستی دیده ها از غبار خسته شده ست دیده اعتبار بایستی همه گل خواره اند این طفلان مشفقی دایه وار بایستی ره به آب حیات می نبرند خضر را آبخوار بایستی دل پشیمان شده ست ز آنچ گذشت دل امسال پار بایستی اندر این شهر قحط خورشیدست سایه شهریار بایستی شهر سرگین پرست پر گشته ست مشک نافه تتار بایستی مشک از پشک کس نمی داند مشک را انتشار بایستی دولت کودکانه می جویند دولت بی عثار بایستی مرگ تا در پی ست روز شبست شب ما را نهار بایستی چون بمیری بمیرد این هنرت زین هنرهات عار بایستی چنگ در ما زده ست این کمپیر چنگ او تار تار بایستی طالب کار و بار بسیارند طالب کردگار بایستی دم معدود اندکی مانده ست نفسی بی شمار بایستی نفس ایزدی ز سوی یمن بر خلایق نثار بایستی مرگ دیگی برای ما پخته ست آن خورش را گوار بایستی یاد مردن چو دافع مرگست هر دمی یادگار بایستی هر دمی صد جنازه می گذرد دیده ها سوگوار بایستی ملک ها ماند و مالکان مردند ملکتی پایدار بایستی عقل بسته شد و هوا مختار عقل را اختیار بایستی هوش ها چون مگس در آن دوغست هوش را هوشیار بایستی زین چنین دوغ زشت گندیده این مگس را حذار بایستی معده پردوغ و گوش پر ز دروغ همت الفرار بایستی گوش ها بسته است لب بربند از خرد گوشوار بایستی از کنایات شمس تبریزی شرح معنی گذار بایستی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۴۵ آوخ آوخ چو من وفاداری در تمنای چون تو خون خواری آوخ آوخ طبیب خون ریزی بر سر زار زار بیماری آن جفاها که کرده ای با من نکند هیچ یار با یاری گفتمش قصد خون من داری بی خطا و گناه گفت آری عشق جز بی گناه می نکشد نکشد عشق او گنه کاری هر زمان گلشنی همی سوزم تو چه باشی به پیش من خاری بشکستم هزار چنگ طرب تو چه باشی به چنگ من تاری شهرها از سپاه من ویران تو چه باشی شکسته دیواری گفتمش از کمینه بازی تو جان نبرده ست هیچ عیاری ای ز هر تار موی طره تو سرنگون سار بسته طراری گر ببازم وگر نه زین شه رخ ماتم و مات مات من باری آن که نخرید و آن که او بخرید شد پشیمان غریب بازاری و آن که بخرید گوید آن همه را کاش من بودمی خریداری و آن که نخرید دست می خاید ناامید و فتاده و خواری فرع بگرفته اصل افکنده جان بداده گرفته مرداری پا بریده به عشق نعلینی سر بداده به عشق دستاری با چنین مشتری کند صرفه از چنین باده مانده هشیاری خر علف زار تن گزید و بماند خر مردار در علف زاری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۴۶ ای دلزار محنت و بلا داری بر خدا اعتمادها داری اینچنین حضرتی و تو نومید مکن ای دل اگر خدا داری رخت اندیشه می کشی هرجا بنگر آخر جز او کرا داری لطفهایی که کرد چندین گاه یاد آور اگر وفاداری چشم سر داد و چشم سر ایزد چشم جای دگر چرا داری عمر ضایع مکن که عمر گذشت زرگری کن که کیمیا داری هر سحر مر ترا ندا آید سو ما آ که داغ ما داری پیش ازین تن تو جان پاک بدی چند خود را ازان جدا داری جان پاکی میان خاک سیاه من نگویم تو خود روا داری خویشتن را تو از قبا بشناس که ازین آب و گل قبا داری می روی هر شب از قبا بیرون که جز این دست دست و پا داری بس بود این قدر بدان گفتم که درین کوچه آشنا داری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۴۷ ساقیا ساقیا روا داری که رود روز ما به هشیاری گر بریزی تو نقل ها در پیش عقل ها را ز پیش برداری عوض باده نکته می گویی تا بری وقت ما به طراری درد دل را اگر نمی بینی بشنو از چنگ ناله و زاری ناله نای و چنگ حال دلست حال دل را تو بین که دلداری دست بر حرف بی دلی چه نهی حرف را در میان چه می آری طوق گردن توی و حلقه گوش گردن و گوش را چه می خاری گفته را دانه های دام مساز که ز گفته ست این گرفتاری گه کلیدست گفت و گه قفلست گاه از او روشنیم و گه تاری گفت بادست گر در او بوییست هدیه تو بود که گلزاری گفت جامست گر بر او نوریست از رخ تو بود که انواری مشک بربند کوزه ها پر شد مشک هم می درد ز بسیاری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۴۸ تا شدستی امیر چوگانی ما شدستیم گوی میدانی ما در این دور مست و بی خبریم سر این دور را تو می دانی چون به دور و تسلسل انجامد نکته ابتر بود به ربانی لیک دور و تسلسل اندر عشق شرط هر حجتست و برهانی گوش موشان خانه کی شنود نعره بلبل گلستانی چشم پیران کور کی بیند شیوه شاهدان روحانی هر کی کورست عشق می سازد بهر او سرمه سپاهانی هر کی پیرست هم جوان گردد چون دهد عشق آب حیوانی جمله یاران ز عشق زنده شدند تو چنین مانده ای چه می مانی خرسواری پیاده شو از خر خر به میدان نباشد ارزانی خرسواره چرا شدی شاها خسروی وز نژاد سلطانی لایق پشت خر نباشی تو تو معود به پشت اسپانی در جنود مجنده بودی ای که اکنون تو روح انسانی گفتنی ها بگفتمی ای جان گر نترسیدمی ز ویرانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۴۹ مستم از باده های پنهانی وز دف و چنگ و نای پنهانی مر چنین دلربای پنهان را واجب آمد وفای پنهانی می زند سال ها در این مستی روح من های های پنهانی گفتم ای دل کجایی آخر تو گفت در برج های پنهانی بر چپم آفتاب و مه بر راست آن مه خوش لقای پنهانی مشتری درفروخت آن مه را دادمش من بهای پنهانی ظلمتم کی بقا کند که بر او تابد از کبریای پنهانی آتشم چون بمرد دودم چیست آیتی از بلای پنهانی ز آن بلا جان های ما مرهاد تا برد تحفه های پنهانی شمس تبریز شوربایی پخت صوفیان الصلای پنهانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۵۰ من مرید توم مراد توی من غلامم چو کیقباد توی دل مرید تو و تو را خواهد کاین در بسته را گشاد توی خاک پای توام ولی امروز گردم اندر هوا که باد توی زهد من می جهاد من ساغر چو مرا زهد و اجتهاد توی گرچه من بدنهاد و بدگهرم شاکرم چون در این نهاد توی ور نهادی که تو کنی برداشت خوش بود چون همه مراد توی زهر باده شود چو جام توی ظلم احسان شود چو داد توی بس کنم ذکر تو نگویم بیش ذکر هر ذکر و یاد یاد توی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۵۱ چند اندر میان غوغایی خوی کن پاره پاره تنهایی خلوتی را لطیف سوداییست رو بپرسش که در چه سودایی خلوت آن است در پناه کسی خوش بخسپی و خوش بیاسایی زیر سایه درخت بخت آور زود منزل کنی فرود آیی ور تو خواهی که بخت بگشاید زیر هر سایه رخت نگشایی سوی انبان ما و من نروی گرچه او گویدت که از مایی رو به خود آر هر کجا باشی روسیاه ست مرد هرجایی خود تو چیست بیخودی زان کس که از او در چنین تماشایی چون رسیدی به شه صلاح الدین گر فسادی سوی صلاح آیی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۵۲ گرچه تو نیم شب رسیدستی صبح عشاق را کلیدستی ناپدیدی چو جان در این عالم در جهان دلم پدیدستی همه شب جان تو را شود قربان ز آن که تو بامداد عیدستی ز آدمی چون پری رمیدم من تا ز من ای پری رمیدستی در مزیدم چو دولت منصور چون مرا تو ابایزیدستی ای بسا نازکان و خامان را چون من سوخته پزیدستی شمس تبریز سرمه دیگر در دو دیده خرد کشیدستی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۵۳ ز اول بامداد سر مستی ورنه دستار کژ چرا بستی به خدا دوش تا سحر همه شب باده بی صرفه صرف خوردستی در رخ و رنگ و چشم تو پیداست که ازان بازی و ازان دستی نانچ خوردی بده به مخموران ای ولی نعمت همه هستی شیر امروز در شکار آمد لرزه در که فتاد در پستی بدویدن ازو نخواهی رست سر بند عاشقانه و رستی تا که پیوسته در امان باشی چون بدار الامانش پیوستی شصت فرسنگ از سخن بگریز که ز دام سخن درین شستی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۵۴ ز اول بامداد سرمستی ور نه دستار کژ چرا بستی سخت مستست چشم تو امروز دوش گویی که صرف خوردستی جان مایی و شمع مجلس ما السلام علیک خوش هستی باده خوردی و بر فلک رفتی مست گشتی و بند بشکستی صورت عقل جمله دلتنگیست صورت عشق نیست جز مستی مست گشتی و شیرگیر شدی بر سر شیر مست بنشستی باده کهنه پیر راه تو بود رو که از چرخ پیر وارستی ساقی انصاف حق به دست توست که جز آن شراب نپرستی عقل ما برده ای ولیک این بار آن چنان بر که بازنفرستی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۵۵ در غم یار یار بایستی یا غمم را کنار بایستی به یکی غم چو جان نخواهم داد یک چه باشد هزار بایستی دشمن شادکام بسیارند دوستی غمگسار بایستی در فراقند زین سفر یاران این سفر را قرار بایستی تا بدانستیی ز دشمن و دوست زندگانی دوبار بایستی شیر بیشه میان زنجیرست شیر در مرغزار بایستی ماهیان می طپند اندر ریگ چشمه یا جویبار بایستی بلبل مست سخت مخمورست گلشن و سبزه زار بایستی دیده را عبرت نیست زین پرده دیده اعتبار بایستی همه گل خواره اند این طفلان مشفقی دایه وار بایستی ره بر آب حیات می نبرند خضری آبخوار بایستی دل پشیمان شده ست زانچ گذشت دل امسال پار بایستی اندر این شهر قحط خورشیدست سایه شهریار بایستی شهر سرگین پرست پر گشته ست مشک نافه تتار بایستی مشک از پشک کس نمی داند مشک را انتشار بایستی دولت کودکانه می جویند دولتی بی عثار بایستی چون بمیری بمیرد این هنرت زین هنرهات عار بایستی طالب کار و بار بسیارند طالب کردگار بایستی مرگ تا در پی است روز شبست شب ما را نهار بایستی دم معدود اندکی ماندست نفسی بی شمار بایستی نفس ایزدی ز سوی یمن بر خلایق نثار بایستی ملک ها ماند و مالکان مردند ملکت پایدار بایستی عقل بسته شد و هوا مختار عقل را اختیار بایستی هوش ها چون مگس در آن دوغست هوش ها هوشیار بایستی زین چنین دوغ زشت گندیده پوز دل را حذار بایستی معده پردوغ و گوش پر ز دروغ همت الفرار بایستی گوش ها بسته است لب بربند از خرد گوشوار بایستی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۵۶ در غم یار یار بایستی یا غمم را کنار بایستی زانچ کردم کنون پشیمانم دل امسال پار بایستی دل من شیر بیشه را ماند شیر در مرغزار بایستی تا بدانستیی ز دشمن و دوست زندگانی دو بار بایستی دشمن عیب جوی بسیارست دوستی غمگسار بایستی ماهی جان ما که پیچانست بر لب جویبار بایستی چون رضای دل تو در غم ماست یک چه باشد هزار بایستی یار لاحول گوی را چه کنم یار شیرین عذار بایستی خوک دنیاست صید این خامان آهوی جان شکار بایستی همره بی وفا همی لنگد همره راهوار بایستی صد هزاران سخن نهان دارم گوش را گوشوار بایستی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۵۷ آنکه چون ابر خواند کف ترا کرد بیداد بر خردمندی او همی گرید و همی بخشد تو همی بخشی و همی خندی همچو یوسف گناه تو خوبیست جرم تو دانش است و خرسندی او چو سرکه ست و می کند ترشی دوست قندست و می کند قندی چشم مریخ دارد آن دشمن تو چو مه دست زهره می بندی ای دل اندر اصول وصل گریز که بسی در فراق جان کندی قطره باز رو سوی دریا بنگر تا به پیش او چندی قوت یاقوت گیر از خورشید تا در اخلاق او به پیوندی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۵۸ رو مسلم تراست بی کاری چونک اندر عنایت یاری نقش را کار نیست پیش قلم آن قلم را چه حاجت از یاری همچو بت باش پیش آن بتگر که همه نقش و رنگ ازو داری گر بپرسد چه صورتت باید گو همان صورتی که بنگاری گر مرا تن کنی تو جان منی ور مرا دل کنی تو دلداری لطف گل خار را تو می بخشی چه کند شاخ خار جز خاری باده ده باده خواهمان کردی که حرامست با تو هشیاری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۵۹ زندگانی مجلس سامی باد در سروری و خودکامی نام تو زنده باد کز نامت یافتند اصفیا نکونامی می رسانم سلام و خدمت ها که رهی را ولی انعامی چه دهم شرح اشتیاق که خود ماهیم من تو بحر اکرامی ماهی تشنه چون بود بی آب ای که جان را تو دانه و دامی سبب این تحیت آن بودست که تو کار مرا سرانجامی حاصل خدمت از شکرریزت دارد اومید شربت آشامی ز آن کرم ها که کرده ای با خلق خاص آسوده است و هم عامی بکشش در حمایتت کامروز توی اهل زمانه را حامی تا که در ظل تو بیارامد که تو جان را پناه و آرامی که شوم من غریق منت تو کابتدا کردی و در اتمامی باد جاوید بر مسلمانان سایه ات کآفتاب اسلامی این سو ار کار و خدمتی باشد تا که خدمت نمای و رامی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶۰ جان جانی و جان صد جانی می زنی نعره های پنهانی هر کی کر نیست بشنود وصفت نعل معکوس و خفیه می رانی غیر احمق به فهم این نرسد عارت آید از این لت انبانی سد پیش و پس تو این عارست که سرافراز و قطب خلقانی چون گریزی از این فزون گردد کای فلان فارغست زین فانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶۱ خامشی ناطقی مگر جانی می زنی نعره های پنهانی تو چو باغی و صورتت برگی باغ چه صد هزار چندانی بی تو باغ حیات زندانیست هست مردن خلاص زندانی چون تو بحری و صورتت ابرست فیض دل قطره های مرجانی ای یکی گو شده یکی گویان پیش حکمت که شاه چوگانی تا یکی گو نشد اگرچه زرست گرچه نیکوست نیست میدانی پهلوی اعتراض را بتراش گر تو چون گوی چست و گردانی پهلوی اعتراض در ابلیس گشت مردود رد ربانی پس به خراط خویش را بسپار تا یکی گو شوی اگر آنی مانعست اعتراض ابلیسی از یکی گویی و یکی دانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶۲ ای که مستک شدی و می گویی تو غریبی و یا از این کویی مست و بی خویش می روی چپ و راست بی چپ و راست را همی جویی نی چپست و نه راست در جانست آن که جان خسته از پی اویی ز آن شکر روی اگر بگردانی اگر نباتی بدانک بدخویی ور تو دیوی و رو بدو آری الله الله چه خوب مه رویی دلم از جا رود چو گویم او می برد جان و دل زهی اویی هین ز خوهای او یکی بشنو گاه شیری کند گه آهویی در ره او نماند پای مرا زانوام را نماند زانویی جز به چوگان او مغلطان سر گر به میدان او یکی گویی هین خمش کن حدیث باز مپیچ آسمان وار اگر یکی تویی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶۳ عشق در کفر کرد اظهاری بست ایمان ز ترس زناری بانگ زنهار از جهان برخاست هیچ کس را نداد زنهاری هیچ کنجی نبود بی خصمی هیچ گنجی نبود بی ماری نی که یوسف خزید در چاهی نه محمد گریخت در غاری پای ذاالنون کشید در زنجیر سر منصور رفت بر داری جز به کنج عدم نیاسایی در عدم درگریز یک باری جهت خرقه ای چنین زخمی این چنین درد سر ز دستاری کفن از خلعت و قبا خوشتر گور از این شهر به به بسیاری کی بود کز وجود باز رهم در عدم در پرم چو طیاری کی بود کز قفس برون پرد مرغ جانم به سوی گلزاری بچشد او غریب چاشت خوری بگشاید عجیب منقاری چون دل و چشم معده نور خورد ز آن که اصل غذا بد انواری بل هم احیاء عند ربهم بخورد یرزقون در اسراری آهوی مشک ناف من برهد ناگه از دام چرخ مکاری جان بر جان های پاک رود در جهانی که نیست پیکاری مشت گندم که اندر این دامست هست آن را مدد ز انباری باغ دنیا که تازه می گردد آخر آبش بود ز جوباری خاکیان را کی هوش می بخشد پادشاهی قدیم و جباری گر نکردی نثار دانش و هوش کی بدی در زمانه هشیاری خاک خفته نداشت بیداری شاه کردش ز لطف بیداری خون و سرگین نداشت زیبایی پرده اش داد حسن ستاری جانب خرمن کرم بگریز هین قناعت مکن به ایثاری جامه از اطلسی بساز که هست بر سر عقل از او کله واری این کله را بده سری بستان کان سرت دارد از کله عاری ای دل من به برج شمس گریز زو قناعت مکن به دیداری شمس تبریز کز شعاع ویست شمس همراه چرخ دواری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶۴ مست و خوشی باده کجا خورده ای این مه نو چیست که آورده ای ساغر شاهانه گرفتی به کف گلشکر نادره پرورده ای پرده ناموس که خواهی درید کآفت عقل و ادب و پرده ای می شکفد از نظرت باغ دل ای که بهار دل افسرده ای آتش در ملک سلیمان زدی ای که تو موری بنیازرده ای در سفر ای شاه سبک روح من زیر قدم چشم و دل اسپرده ای دارد خوبی و کشی بی شمار روی کسی کش بک اشمرده ای بنده کن هر دل آزاده ای زنده کن هر بدن مرده ای می کندت لابه و دریوزه جان جان ببر آنجا که دلم برده ای جان دو صد قرن در انگشت تست چونت بگویم که توده مرده ای بس کن تا مطرب و ساقی شود آنکه می از باغ وی افشرده ای # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶۵ جان و جهان دوش کجا بوده ای نی غلطم در دل ما بوده ای دوش ز هجر تو جفا دیده ام ای که تو سلطان وفا بوده ای آه که من دوش چه سان بوده ام آه که تو دوش کرا بوده ای رشک برم کاش قبا بودمی چونک در آغوش قبا بوده ای زهره ندارم که بگویم ترا بی من بیچاره چرا بوده ای یار سبک روح به وقت گریز تیزتر از باد صبا بوده ای بی تو مرا رنج و بلا بند کرد باش که تو بند بلا بوده ای رنگ رخ خوب تو آخر گواست در حرم لطف خدا بوده ای رنگ تو داری که ز رنگ جهان پاکی و همرنگ بقا بوده ای آینه ای رنگ تو عکس کسیست تو ز همه رنگ جدا بوده ای # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶۶ ای دل سرمست کجا می پری بزم تو کو باده کجا می خوری مایه هر نقش و ترا نقش نی دایه هر جان و تو از جان بری صد مثل و نام و لقب گفتمت برتری از نام ولقب برتری چونک ترا در دو جهان خانه نیست هر نفسی رخت کجا می بری نقد ترا بردم من پیش عقل گفتم قیمت کنش ای جوهری صیر فی نقد معانی توی سرمه کش دیده هر ناظری گفت چه دانم ببرش پیش عشق عشق بود نقد ترا مشتری چون به سر کوچه عشق آمدیم دل بشد و من بشدم بر سری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶۷ از مه من مست دو صد مشتری غمزه او سحر دو صد سامری هر نفسی شعله زند دین از او سوز نهد در جگر کافری آتش دل بر شده تا آسمان وز تف او گشته افق احمری دوش جمال تو همی شد شتاب در کف او مشعله آذری گفتم هین قصد کی داری بگو شیر خدا حمله کجا می بری ای تو سلیمان به سپاه و لوا خاتم تو افسر دیو و پری جان و روان سخت روان می روی سوی من کشته دمی ننگری نعره مستان میت نشنوی هیچ کسی را به کسی نشمری تیز همی کرد خیالش نظر محو شدم در تف آن ناظری نیست شدم نیست از آن شور نیست رفت ز من مهتری و کهتری مفخر تبریز شهم شمس دین شرح دهد حال من ار منکری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶۸ یا ملک المغرب والمشرقی مثلک فی العالم لم یخلقی باده ده ای ساقی هر متقی باده شاهنشهی راوقی جان سخن بخش که از تف او گردد هر گنگ خرف منطقی بر در حیرت بکش اندیشه را حاکم ارواح و شه مطلقی جنت حسنت جو تجلی کند باغ شود دوزخ بر هر شقی چون بگریزی نرسد در تو کس ور بگریزیم ز تو سابقی ظلمت و نور از تو تحیر درند تا تو حقی یا که تو نور حقی گشت شب و روز کنون غرق نور نیست مهت مغربی و مشرقی لابه کنی باده دهی رایگان ساقی دریا صفت مشفقی مرده همی باید و قلب سلیم زیرکی از خواجه بود احمقی فکرت اگر راحت جانها بدی باده نجستی خرد و موسقی فرد چرایی تو ز من گر منی از چه تو عذرایی اگر وامقی غنچه صفت چشم ببستی ز گل رو بهمان خار کشی لایقی خار کشانند همه گر شهند جز تو که بر گلشن جان عاشقی خامش باش و بنگر فتح باب چند پی هر سخن مغلقی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶۹ گر نه شکار غم دلدارمی گردن شیر فلک افشارمی دست مرا بست وگر نی کنون من سر تو بهتر ازین خارمی گر نبدی رشک رخ چون گلش بلبل هر گلشن و گلزارمی گر گل او در نگشادی چرا خار صفت بر سر دیوارمی نیست یکی کار که او آن نکرد ورنه چرا کاهل و بی کارمی عشق طبیبست که رنجور جوست ورنه چرا خسته و بیمارمی کشت خلیل از پی او چار مرغ کاش به قربانیش آن چارمی تا پی خوردن به شکر خوردنش طوطی با صد سر و منقارمی وز جهت قوت دگر طوطیان چون لب او جمله شکر کارمی گر نه دلی داد چو دریا مرا چون دگران تند و جگر خوارمی در سر من عشق بپیچید سخت ورنه چرا بی دل و دستارمی بر لب من دوش ببوسید یار ورنه چرا با مزه گفتارمی بر خط من نقطه دولت نهاد ورنه چه گردنده چو پرگارمی گر نه امی پست که دیدی مرا ورنه امی مست بهنجارمی چونک ز مستی کژ و مژ می روم کاش که من بر ره هموارمی یا مثل لاله رخان خوشش معتزلی بر سر کهسارمی بس که گرین بانگ دهل نیستی همچو خیالات در اسرارمی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷۰ ای که تو از عالم ما می روی خوش ز زمین سوی سما می روی ای قفس اشکسته و جسته ز بند پر بگشادی به کجا می روی سر ز کفن بر زن و ما را بگو که ز وطن خویش چرا می روی نی غلطم عاریه بود این وطن سوی وطنگاه بقا می روی چون ز قضا دعوت و فرمان رسید در پی سرهنگ قضا می روی یا که ز جنات نسیمی رسید در پی رضوان رضا می روی یا ز تجلی جلال قدیم مضطرب و بی سر و پا می روی یا ز شعاعات جمال خدا مست ملاقات لقا می روی یا ز بن خم جهان همچو درد صاف شدی سوی علا می روی یا به صفاتی که خموشان کنند خامش و مخفی و خفا می روی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷۱ خشم مرو خواجه پشیمان شوی جمع نشین ورنه پریشان شوی طیره مشو خیره مرو زین چمن ورنه چو جغدان سوی ویران شوی گر بگریزی ز خراجات شهر بارکش غول بیابان شوی گر تو ز خورشید حمل سر کشی بفسری و برف زمستان شوی روی به جنگ آر و به صف شیروار ورنه چو گربه تو در انبان شوی کم خور ازین پاچه گاو ای ملک سیر چریدی خر شیطان شوی کافر نفست چو زبون تو شد گر همه کفری همه ایمان شوی روی مکن ترش ز تلخی یار تا ز عنایت گل خندان شوی دست و دهان را چو بشویی ز حرص صاحب و همکاسه سلطان شوی ای دل یک لحظه تو دیوانه ای باز دمی خواجه دیوان شوی گاه بدزدی ره ایران زنی گاه روی شحنه توران شوی گه ز سپاهان و حجاز و عراق مطرب آن ماه خراسان شوی بوقلمونی چه شود گر چو عقل یک صفت و یک دل و یکسان شوی گر نکنی این همه خاموش باش تا به خموشی همگی جان شوی روی به شمس الحق تبریز کن تا ملک ملک سلیمان شوی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷۲ ای که ازین تنگ قفس می پری رخت به بالای فلک می بری زندگی تازه ببین بعد ازین چند ازین زندگی سرسری در هوس مشتریت عمر رفت ماه ببین و بره از مشتری دلق شپشناک درانداختی جان برهنه شده خود خوشتری در عوض دلق تن چار میخ بافته اند از صفتت ششتری جامه این جسم غلامانه بود گیر کنون پیرهن مهتری مرگ حیاتست و حیاتست مرگ عکس نماید نظر کافری جمله جانها که ازین تن شدند حی و نهانند کنون چون پری گشت سوار فرس غیب جان باز رهید از خر و از خرخری سوخت درین آخر دنیا دلت بهر وجوه جو این لاغری پرده چو برخاست اگر این خرت گردد زرین تو درو ننگری بر سر دریاست چو کشتی روان روح که بود از تن خود لنگری گرچه جدا گشت ز دست و ز پا فضل حقش داد پر جعفری خانه تن گر شکند هین منال خواجه یقین دان که به زندان دری چونک ز زندان و چه آیی برون یوسف مصری و شه و سروری چون برهی از چه و از آب شور ماهیی و معتکف کوثری باقی این را تو بگو زانک خلق از تو کنند ای شه من باوری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷۳ باده ده ای ساقی هر متقی باده شاهنشهی راوقی جام سخن بخش که از تف او گردد دیوار سیه منطقی بردر و بشکن غم و اندیشه را حاکم و سلطان و شه مطلقی چون بگریزی نرسد در تو کس ور بگریزیم تو خود سابقی جنت حسنت چو تجلی کند باغ شود دوزخ بر هر شقی ظلمت و نور از تو تحیر درند تا تو حقی یا که تو نور حقی گشت شب و روز ز تو غرق نور نیست مهت مغربی و مشرقی لابه کنی باده دهی رایگان ساقی دریا صفت مشفقی مست قبول آمد قلب و سلیم زیرکی اینجاست همه احمقی زیرکی ار شرط خوشیها بدی باده نجستی خرد و موسقی فرد چرایی تو اگر یار کی از چه تو عذرایی اگر وامقی غنچه صفت خویش ز گل درکشی رو بکش آن خار بدان لایقی خار کشانند اگر چه شهند جز تو که بر گلشن جان عاشقی خامش باش و بنگر فتح باب چند پی هر سخن مغلقی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷۴ صد دل و صد جان بدمی دادمی وز جهت دادن جان شادمی ور تن من خاک بدی این نفس جمله گل و عشق و هوس زادمی از جهت کشت غمش آبمی وز جهت خرمن او بادمی گر ندمیدی غم او در دلم چون دگران بی دم و فریادمی گر نبدی غیرت شیرین من فخر دو صد خسرو و فرهادمی گر نشکستی دل دربان راز قفل جهان را همه بگشادمی ور همدانم نشدی پای گیر همره آن طرفه بغدادمی بس که همه سهو و فراموشیم گر نبدی یاد تو من یادمی بس که برد سر و پی این زبان حسره که من سوسن آزادمی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷۵ کار به پیری و جوانیستی پیر بمردی و جوان زیستی بانگ خر نفست اگر کم شدی دعوت عقل تو مسیحیستی گر نبدی خنده صبح کذوب هیچ دلی زار بنگریستی گر بت جان روی نمودی به ما جمله ذرات چو ما نیستی گر توی تو نفسی کاستی همچو تو اندر دو جهان کیستی گر نبدی غیرت آن آفتاب ذره به ذره همه ساقیستی دانه من از کاه جدا کردمی گر کفه را هیچ تناهیستی مار اگر آب وفا یافتی در دل آن بحر چو ماهیستی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷۶ کردم با کان گهر آشتی کردم با قرص قمر آشتی خمره سرکه ز شکر صلح خواست شکر که پذرفت شکر آشتی آشتی و جنگ ز جذبه حق است نیست ز دم هست ز سر آشتی رفت مسیحا به فلک ناگهان با ملکان کرد بشر آشتی ای فلک لطف مسیح توم گر بکنی بار دگر آشتی جذبه او داد عدم را وجود کرده بدان پیه نظر آشتی شاه مرا میل چو در آشتیست کرد در افلاک اثر آشتی گشت فلک دایه این خاکدان ثور و اسد آمد در آشتی صلح درآ این قدر آخر بدانک کرد کنون جبر و قدر آشتی بس کن کین صبح مرا دایمست نیست مرا بهر سپر آشتی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷۷ آدمیی آدمیی آدمی بسته دمی زانک نه آن دمی آدمیی را همه در خود بسوز آن دمیی باش اگر محرمی کم زد آن ماه نو و بدر شد تا نزنی کم نرهی از کمی می برمی از بد و نیک کسان آن همه در تست ز خود می رمی حرص خزانست و قناعت بهار نیست جهان را ز خزان خرمی مغز بری در غم نغزی ببر بر اسد و پیل زن ار رستمی همچو ملک جانب گردون بپر همچو فلک خم ده اگر می خمی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷۸ در دل من پرده نو می زنی ای دل و ای دیده و ای روشنی پرده توی وز پس پرده توی هر نفسی شکل دگر می کنی پرده چنان زن که بهر زخمه پرده غفلت ز نظر برکنی شب منم و خلوت و قندیل جان خیره که تو آتشی یا روغنی بی من و تو هر دو توی هر دو من جان منی آن منی یا منی نکته چون جان شنوم من ز چنگ تنتن تنتن که تو یعنی تنی گر تنم و گر دلم و گر روان شاد بدانم که توم می تنی از تو چرا تازه نباشم که تو تازگی سرو و گل و سوسنی از تو چرا نور نگیرم که تو تابش هر خانه و هر روزنی از تو چرا زور نیابم که تو قوت هر صخره و هر آهنی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷۹ این طریق دارهم یا سندی و سیدی اهد الی وصالهم ذبت من التباعد ای که به قصد نیمشب بسته نقاب آمدی آن همه حسن و نیکوی نست مناسب بدی یافیتی فدیتکم فی امل اتیتکم قد قطعت وسایلی حیلة قول حاسد جان شهان و حاجبان چشم و چراغ طالبان بی تو ز جان و جا شدم تو ز برم کجا شدی یا ملک الا یا من یا شرف الاماکن جتک کی تعیذنی سطوة کل معتدی یار سرور و دولتم خواجه هر سعادتم لیک تو با همه جفا خوشتر ازین همه بدی رحمتکم محیطة رافتکم بسیطة سادتنا تقبلو توبة کل عابد مست میی نمی شوم جز ز شراب اولین ده قدحی چه کم شود از خم فضل ایزدی طلعتکم بدورنا بهجتنا و نورنا ظل خیال طیفکم دولة کل ماجد ای دل خسته هان و هان تا نرمی ز سرخوشان پا نکشی ز عاشقان ورنه جهود و مرتدی قبلتنا خیالهم لذتنا دلالهم یا سندی جمالهم فتنة کل زاهد قدر وصالشان بدان یاد کن آنک پیش ازین همچو زنان تعزیت بر سر و رو همی زدی خادعنی و غرنی هیجنی و جرنی نور هلال وصلکم من افق مشید ای دل مست جست وجو صورت عشق را بگو بر دو جهان خروج کن هرچه کنی مؤیدی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۸۰ اخلایی اخلایی صفونی عند مولایی و قولوا ان ادوایی قد استولت لافنایی اخلایی اخلایی مرا جانیست سودایی چو طوفان بر سرم بارد غم و سودا ز بالایی و قولوا ایها المولی الا یا نظرةالدنیا فجدلی نظرة احیا اذا ما شت ابقایی اخلایی اخلاییبشویید از دل من دست کزین اندیشه دادم دل به دست موج دریایی یقول العشق لی یا هو فصیحا فاتحا فاه فمالم تأت لقیاه متی تفرح بلقایی اخلایی اخلایی خبر آن کارفرما را که سخت از کار رفتم من مرا کاری بفرمایی فجد بالروح یا ساقی و رو منه اشواقی ولا تبق لنا باقی سوی تصویر مولایی اخلایی اخلایی امانت دست من گیرید که مستم ره نمی دانم بدان معشوق زیبایی فجد بالراح لی شکرا ولا تبق لنا فکرا فها ان لم تکن صرفا فما زجه ببلوایی اخلایی اخلایی به کوی او سپاریدم بران خاکم بخسبانید کن سرمه ست و بینایی الا یا ساقی الواهب ادر من خمرة الراهب فلا ندری من الذاهب ولا ندری من الجایی اخلایی اخلایی خبر جان را که می دانم که تو بر راه اندیشه حریفان را همی پایی مغانی الروح غنوالی وبالاوتار طنوالی و بالالحان حنوالی غنا کم صفو مغنایی اخلایی اخلایی که هر روزی یکی شوری به کوی لولیان افتد ازان لولی سرنایی و تبریزا صفوالیها و شمس الدین تالیها فهو مولی موالیها و مولا کل علیایی اخلایی اخلایی زبان پارسی می گو که نبود شرط در حلقه شکر خوردن به تنهایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۸۱ ما انصف ندمانی لو انکر ادمانی فالقهوة من شرطی لاالتوبة من شانی ریحان به سفال اندر بسیار بود دانی آن جام سفالین کو وان راوق ریحانی لو تمزجها بالدم من ادمع اجفانی یزداد لها صبغ فی احمر القانی صف های پری رویان در بزم سلیمانی با نغمه داودی مرغ خوش الحانی یا یوسف عللنی لو لامک اخوانی کم من علل یشفی من علة احزانی شو گوش خرد برکش چون طفل دبستانی تا پیر مغان بینی در بلبله گردانی اقبلت علی وصلی راحلت لهجرانی این القدم الاول این النظر الثانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۸۲ بغداد همانست که دیدی و شنیدی رو دلبر نوجوی چو دربند قدیدی زین دیک جهان یک دو سه کفگیر بخوردی باقی همه دیک آن مزه دارد که چشیدی الله مراد لی والله مریدی فرقت علی الله عتیقی و جدیدی من فرش شدم زیر قدم های قضاهاش خود را نکشد فرش ز پاکی و پلیدی لا خیر ولا میر سوی الله تعالی فالغیبة عنه نفسا غیر سدید از راحت و دردش نکشم خویش و ندزدم قفلی دهدم حکم حق و گاه کلیدی لا ارفع عنه بصری طرفة عین لا امنع عن رب ظریقی و تلیدی مرا هو العین و بالعین تطری روحی و عمادی و عتادی و عتیدی رو خویش درانداز چو گوی ارچه زنندت شه را تو به میدان نه که بازیچه عیدی این خلق چو چوگان و زننده ملک و بس فاعل همه او دان به قریبی و بعیدی از ناز برون آی کزین ناز به ارزی تو روشنی چشم حسینی نه یزیدی صالحت و بایعت مع العشق علی ان یاتینی محیاه نصیری و شهیدی لا اقسم بالوعد و بالصادق فیه ان قد ملاء العشق مرادی بمریدی هرجای که خشکیست درین بحر در آرید تا تر شود و تازه و غرقاب مجیدی الغصة والصحو جزاء لشحیح والقهوة والسکر وفاق لسعید العزةلله تعالی فتعالوا فالعز من الله نثار لعبید یا خامد یا جامد یا منکر سکری یا قایم فی الصورة یا شر حسیدی ارواح درین گلشن چون سرو روانند تو همچو بنفشه به جوانی چه خمیدی لا حول ولا قوة الا بملیک یجعلک ملیکا وسنا کل ولید ای آهوی خوش ناف بران ناف عبر باف کز سوسن و از سنبل آن پار چریدی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۸۳ ای جان چندان خوبی نوباوه یعقوبی خرخاشی آشوبی جانها را مطلوبی جان جان مایی معنی اسمایی هستی اشیایی سر فتنه غوغایی چون جامی در خوردم برخیزم برگردم از شاخ آن وردم گر سرخم گر زردم یا مولی یا مولی اخبرنی عن لیلی لا ترجه لاترجه فاللیل ذا حبلی مولانا مولانا قد صرنا حیرانا غفرانا غفرانا سبحانا سبحانا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۸۴ کسی کو را بود خلق خدایی ازو یابند جانهای بقایی به روزی پنج نوبت بر در او همی کوبند کوس کبریایی اگر افتد بدین سو بانگ آن کوس بیابند جملگان از خود رهایی زمین خود کی تواند بند کردن هر آنکس را که روحش شد سمایی عنایت چون ز یزدان برتو باشد چه غم گر تو به طاعت کمتر آیی در آن منزل چه طاعت پای دارد که جان بخشت کند از دلربایی به جای راستی و صدق گیرند خیانتها که کردی یا دغایی اگر تو از دل و جان دوستداری کسی کو گوهرش نبود بهایی خداوند خداوندان اسرار همایان را همی بخشد همایی ترا گردید رویش رزق باشد به صد لابه بهشت اندر نیایی قرار جان شمس الدین تبریز که جانم را مباد از وی جدایی جدایی تن مرا خود بند کردست هم از وی چشم می دارم رهایی که دست جان او چندان درازست که عقل کل کند یاوه کیایی هزاران شکر ایزد را که جانم به عشق چشم او دارد روایی فحمدا ثم حمدا ثم حمدا بما اروانی خلاق السماء من النور الممدد کل نور من الکنز المکنز فی الخفاء وآتاهم من الاسرار فضلا و نجاهم بها کل البلاء و احیاهم بروح عاشقی طلیق من هجومات الوباء طلب منی بشیرالوصل یوما قباء الروح انزعت قبایی لقیت من فضایلهم مرادا و اوصافا تجلت بالبهاء وجاد الصدر شمس الدین یوما حیوتیا دوامیا جزایی رایت البخت یسجدنی اذاما تکرم سیدی بالالبهاء وآتانی علامته بعشق دوام سرمدی فی بقایی علمت بابتداء حال عشقی تمامة دولة فی الانتهاء فلا اخلالة ظلا علینا فذاک جمیع طمعی وارنجایی فحاشا بل عنایته بحور غریق منه بغیی وابتغایی معانی روحنا ماء زلال و بالا لفاظ ما زج بالدماء # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۸۵ عزیزی و کریم و لطف داری ولیکن دور شو چون هوشیاری نشاید عاشقان را یار هشیار ز هشیاران نیاید هیچ یاری مرا یکدم چو ساقی کم دهد می بگیرم دامن او را به زاری صراحی وار خون گریم به پیشش بجوشم همچو می در بی قراری که از اندیشه بیزارم بده می مرا تا کی به اندیشه سپاری چه حیله سازم ای ساقی چه حیله که حیله آفرین و حیله کاری به حجت هر دمم بیرون فرستی که بس باغیرتی و تنگ باری برون و اندرون و جام و می نیست ولیکن در سخن اینست جاری قفی یا ناقتی هذا مناخ ولا تسرین من هذاالدیار فدیت العشق ما احلی هواه تقطع فی هواه اختیاری فلا تشغلنی یا ساقی بلهو واسکرنی بکاسات کبار ایا بدرالتمام اطلع علینا بحق العشق اسمع لاتمار وخلصنی من الدنیا واسکر فلا ادری یمینی من یساری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۸۶ بگو ای تازه رو کم کن ملولی که تو رو تازه از اصل اصولی خیالی گول گیری گر بیاید چنین داند که تو مغرور و گولی به زخم سیلیش از دل برون کن که تا عبرت بگیرد هر فضولی خیال بد رسول دیو باشد تو او را توبه ای ده از رسولی خیالی در تو آویزد بیفتی ترا وهمی پژولاند پژولی خیالی هست چون خورشید روشن خیالی چون شب تاریک لولی اگر مردانه گوش او بمالی ترا کافر کند وهم حلولی برای تو مهان در انتظارند سبکتر رو چرا در مول مولی خیالات اتتکم کالخیول فدسوها ثقاتی فی السقول خیالات مضلات کذاب لحاها الله ربی بالافول فطوبی للذی یعلو علاه و یقطع عرقها قبل الحصول الهی قدیمی علی صفی القلب من غش الغلول علی الله بیان ما نظمنا مفاعیلن مفاعیلن فعولی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۸۷ اتی النیروز مسرورالجنان یحاکی لطفه لطف الجنان بهار از پرده غم جست بیرون به کف بر جام های شادمانی سقوا من نهره روض الامالی خذوا من خمره کاس الامانی هوا شد معتدل هنگام آنست که می سوری خوری و کام رانی فللاشجار اصناف المعالی وللانوار انواع المعانی درین دفتر بسی رمزست موزون چه باشد گر تو زین رمزی بدانی لین ضیعت عمرا قبل هذا تدارک ما مضی فی ذاالزمان مران از گوش صوت ارغنون مده از دست جام ارغوانی لتغدوا روحک فی کل یوم باصوات المثالث والمسانی ازین خوش تر بهاری دیر یابی فرو مگذار این را تا توانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۸۸ ادر کاسی و دعنی عن فنونی جننت فلا تحدث من جنونی نه چون ماندست ما را نی چگونه ندانم تو دلاراما که چونی رایت الناس للدنیا زبونا و ذقت العشق فالدنیا زبونی مترس از خصم و تو فارغ همی باش که عاشق هست آن بحر فزونی فما للخلق یا صاحی ظهوری و ما للخلق یا صاحی کنونی اگر عشقم درون آرام گیرد کجا بیندم این خلق برونی و مادام الهوی تغلی فؤادی فلا تطمع قراری اوسکونی ایا نفس ملامت گر خمش کن که هم تو در ضلالت رهنمونی ضلال العشق یا صاحی حلالی خراب العشق یا صاحی حصونی زهی کشتی شاهانه که عشق است که رانندش درین دریایی خونی فتبریز و شمس الدین قصدی انادیهم خدونی اوصلونی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۸۹ یا ساقی اسقنی براح عجل فقد استضا صباحی واستنور جملة النواحی یا معتمدی و یا شفایی یا ساقیتی و نور عینی یا راحة مهجتی وزینی یا بدر اما تقل من این یا معتمدی و یا شفایی چون از رخ او نظر ربودی هر لحظه که با خودی جهودی بی آتش عشق دانک دودی یا معتمدی و یا شفایی قد جء قلندر مباحی یا ساقی اقبلی براح وأسقیه کذا الی الصباح یا معتمدی و یا شفایی زان روی که جان و جان فزایی از یک نظری تو دلربایی حقست ترا که بی وفایی یا معتمدی و یا شفایی سر دست بر آن قرار بودن با فصل خزان بهار بودن با یار رمیده یار بودن یا معتمدی و یا شفایی زان رو که ز هر خسیم خسته اسرار تو ای مه خجسته گوییم ولیک بسته بسته یا معتمدی و یا شفایی در عشق درآمدی بچستی وانگاه تو لوح ما بشستی بستیم و تو بسته را شکستی یا معتمدی و یا شفایی زین آتش در هزار داغیم وز داغ چو صد هزار باغیم وز ذوق تو چشم وهم چراغیم یا معتمدی و یا شفایی گویند که در جفاست اسرار باور کردم ز عشق آن یار نی نی نه حد جفاست این کار یا معتمدی و یا شفایی ای دل تو به عشق چند جوشی تا کی تو ز عاشقی خروشی در عشق خوش است هم خموشی یا معتمدی و یا شفایی ای نقش خیال شهرهاری از دیده ما مرو تو باری ای از رخ دوست یادگاری یا معتمدی و یا شفایی ای باغ بمانده از بهاری گل رفت و بمانده سبزه زاری می کن تو به صبر دار داری یا معتمدی و یا شفایی من بند تو یار می گزینم لیک از تبریز شمس دینم در آتش عاشقی چنینم یا معتمدی و یا شفایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۹۰ سلب العشق فادی حصل الیوم مرادی بزن ای مطرب عارف که زهی دولت و شادی اذن العشق تعالوا لتذوقوا و تنالوا هله ای مژده شیرین چه نسیمی و چه بادی کتب الروح سراحی الکاس صیاحی ز تو اندر دورانم که ره دور گشادی لخلیلی دورانی لحبیبی سیرانی چو جهت نیست خدا را چه روم سوی بوادی نه که بر کعبه اعظم دورانست و طوافی دورانی و طوافی لک یا اهل ودادی فتح العشق رواقا فاجیبوه سباقا هله در گلشن جان رو چو مریدی و مرادی لتری فیه خمورا و نشاطا و سرورا که چنان عیش ندیدی تو از آن روز که زادی انا قصرت کلامی فتفضل بتمامی بگشا شرح محبت هله بر رغم اعادی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۹۱ کالی تیشی آینو سوای افندی چلبی نیمشب بر بام مایی تا کرا می طلبی گه سیه پوش و عصایی که منم کالویروس گه عمامه و نیزه در کف که غریبم عربی چون عرب گردی بگویی فاعلاتن فاعلات ابصروالدنیا جمیعا فی قمیصی تختبی علت اولی نمودی خویش را با فلسفی چه زیان دارد ترا تو یاربی و یاربی گر چنینی گر چنانی جان مایی جان جان هر زبان خواهی بفرما خسروا شیرین لبی ارتمی اغاپسودی کایکا پرا ترا نور حقی یا تو حقی یا فرشته یا نبی با نه اینی و نه آنی صورت عشقی و بس با کدامین لشکری و در کدامین موکبی چون غم دل می خورم یا رحم بر دل می برم کای دل مسکین چرا اندر چنین تاب و تبی دل همی گوید برو من از کجا تو از کجا من دلم تو قالبی رو رو همی کن قالبی پوست ها را رنگ ها و مغزها را ذوق ها پوست ها با مغزها خود کی کند هم مذهبی کالی میراسس نزیتن بوستن کالاستن شب شما را روز گشت و نیست شب ها را شبی من خمش کردم فسونم بی زبان تعلیم ده ای ز تو لرزان و ترسان مشرقی و مغربی شمس تبریزی برآ چون آفتاب از شرق جان تا گشایند از میان زنار کفر و معجبی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۹۲ لا یغرنک سد هوس عن رایی کم قصور هدمت من عوج الارآء اشتهی انصح لکن لسانی قفلت اننی انصح بالصمت علی الاخفاء این همه ترس و نفاق و دودلی باری چیست نه که در سایه و در دولت این مولایی بیم ازان می کندت تا برود بیم از تو یار ازان می گزدت تا همه شکرخایی شمس تبریز شمعیست که غایب گردد شب چو شد روز چرا منتظر فردایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۹۳ غدرالعشق فزلت قدمی مزج الفرقة دمعی بدمی و حنی القلب بما اورثنی ندما فی ندم فی ندم کرة الحجب وجودی و نی اسفا لیت وجودی عدمی و سقی الصب و قد اسکرنی شرب القلب و ماذاق فمی ای صنم لطف ترا می دانم نیم ای دوست بدان حد عجمی ز لطیفی تو گر شکر ترا بدل اندیشم ترسم برمی من کی باشم که تو بر تخت جمال حسرت شاه و سپاه و حشمی منه انگشت تو بر حرف کژم من اگر حرف کژم تو قلمی سبق الجود وجودی قدما منک یا انت ولی النعم به حق جود وجودت که مبر ز من بی دل و هذا قسمی لا تبح قتلی بالصد وصل و اجرنی انا صید الحرم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۹۴ وقتت خوش ای حبیبی بشنو به حق یاری ارحم حنین قلبی لا تسع فی ضراری دل را مکن چو خاره مگزین ز ما کناره یا منیة الفاد دار ولا تمار ساقی خاص روحی در ده می صبوحی اللیل قد تولی و البدر فی التواری ای برده هوش ما را یاد آر دوش ما را اسقیتنا کسا صرفا علی الخمار مار را خراب کردی غرق شراب کردی حتی بدا و افشا ما کان فی سراری سلطان خیل مایی لیلی لیل مایی یا لدةاللیالی یا بهجةالنهار ای سر طور سینا وی نور چشم بینا انت الکبیر فینا فارحم علی اصغار هین نوبت جنون شد مستی ما فزون شد یا مسکرالعقول یا هادم الوقار شاه سخن ور آمد موج سخن درآمد نحن الصدا نصدی والله خیر قاری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۹۵ درهم شکن چو شیشه خود را چو مست جامی بد نام عشق جان شو اینست نیکنامی پرذوق چون صراحی بنشین اگر نشینی کن کالقدح مذیقا للقوم فی القیام عقل تو پای بندی عشق تو سربلندی العقل فی الملام والعشق فی المدام الدیک فی صیاح واللیل فی انهزام والصبح قد تبدی فی مهجةالضلام معشوق غیر ما نی جز که خون ما نی هم جان کند رییسی هم جان کند غلامی دل را کباب کردی خون را شراب کردی یا من فداک روحی یا سیدالانام ز اندیشه شو پیاده تا بر خوری ز باده من راوق قدیم مستکمل القوام مستفعلن فعولن آتش مکن مجوشان زیرا کمال آمد دیگر نماند خامی می گو تو هرچه خواهی فرمان روا و شاهی سلمت یا عزیزی یا صاحب السلام باده چو با خیزان چون پشه غم گریزان لا تعذلوا السکارا افدیکم کرامی تبریز شاد بادا ز اشراق شمس دینم فالشمس حیث تجری للمشرقین حامی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۹۶ بار منست او بچه نغزی خواجه اگرچه همه مغزی چون گذری بر سر کویش پای نکو نه که نلغزی حدثنی صاحب قلبی طهر لی جلدة کلبی اضحکنی نور فوادی اسکرنی شربة ربی وز در بسته چو برنجی شیوه کنی زود بقنجی شیوه مکن قنج رها کن پست کن آن سر که بگنجی طاب لحبی حرکاتی صار خساری برکاتی انت حیاتی و تعدی طال حیاتی بحیاتی جان دل تو دل جانی قبله نظاره کنانی چونک شود خیره نظرشان از ره دلشان بکشانی عمرک یا عمرو تولی زادک یا زید تجلی کم تنم اللیل تنبه قد ظهرالصبح تجلی خانه دل را دو دری کن جانب جان راه بری کن طالب دریای حیاتی سنگ دلا رو گهری کن یا سندی انت جمالی انت دلیلی و دلالی کیف تجوز و ترجی تعرض عنی لملالی جان و روان خیز روان کن با شه شاهان سیران کن هیچ بطی جوید کشتی جان شده ترک مکان کن قد طلع البدر علینا قد وصل الوصل الینا یا فیتی وافق بدر فیه نذرنا و الینا ای طربستان چه لطیفی ای سر مستان چه ظریفی ده بخوری تو بدهی یک کی بود این شرط حریفی کل مساء و صباح یسکرنا العشق براح قد ییس المحزن منا التحق الحزن بصاح بس کن گفتار رها کن باز شهی قصد هوا کن باز رو ای باز بدان شه با شه خود عهد و وفا کن بسکم الهجر فعودوا فی طلب الوصل سعود امتنع الوصل بشح اجتنبوا الشح وجودوا # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۹۷ سیدی ایم هو کی خذیدی ایم هو کی ارنی وجهک ساعة نقتدی ایم هو کی من ردا اکرامکم نرتدی ایم هو کی فی سناسیمایکم نهتدی ایم هو کی خوش بود از جام تو بیخودی ایم هو کی در صبوح از نقل تو نغتدی ایم هو کی همچو مه در شهرها شاهدی ایم هو کی از همه بیندت مقتدی ایم هو کی حاضر و آواره را مسندی ایم هو کی کعبه وار آفاق را مسجدی ایم هو کی برد عشقت از دلم زاهدی ایم هو کی اسکتوا ذاک الخیال قایدی ایم هو کی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۹۸ گهی پرده سوزی گهی پرده داری تو سر خزانی تو جان بهاری خزان و بهار از تو شد تلخ و شیرین توی قهر و لطفش بیا تا چه داری بهاران بیاید ببخشی سعادت خزان چون بیاید سعادت بکاری ز گل ها که روید بهارت ز دل ها به پیش افکند گل سر از شرمساری گرین گل ازان گل یکی لطف بردی نکردی یکی خار در باغ خاری همه پادشاهان شکاری بجویند توی که به جانت بجوید شکاری شکاران به پیشت گلوها کشیده که جان بخش ما را سزد جان سپاری قراری گرفته غم عشق در دل قرار غم الحق دهد بی قراری دلا معنی بی قراری بگویم بنه گوش یارانه بشنو که یاری فدیت لمولی به افتخاری بطی الاجابة سریع الفرار و منذ سبانی هواه ترانی اموت و احیی بغیر اختیاری اموت بهجر و احیی بوصل فهذاک سکری وذاک خماری عجبت بانی اذرب بشمس اذا غاب عنی زمان التواری اذا غاب غبنا و ان عاد عدنا کذا عادةالشمس فوق الذراری بمایین یحیی بحس و عقل فذوا الحس راکد وذوا العقل جاری فماالعقل الا طلاب المواقب و ماالحس الاخداع العواری فذو العقل یبصر هداه و یخضع و ذوالحس یبصر هواه یماری گهی آفتابی ز بالا بتابی گهی ابرواری چو گوهر بباری زمین گوهرت را به جای چراغی نهد پیش مهمان به شب های تاری ز من چون روی تو ز من من رود هم برم چون بیایی مرا هم بیاری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۹۹ الام طماعیة العاذل ولا رأی فی الحب للعاقل برادر مرا در چنین بی دلی ملامت رها کن اگر عاقلی یراد من الطبع نسیانکم و یا بی الطباع علی الناقل تو عاقل ازانی که عاشق نه ترا قبله عشقست اگر مقبلی و انی لا عشق من عشقکم نحولی و کل فتی ناحل به صورت فریبی مرا روز و شب ز جان برنخیزی که بس کاهلی و لوزلتم ثم لم ابککم بکیت علی حبی الزایل منم مرغ آبی توی مرغ خاک ازین منزلم من تو زان منزلی اینکر خدی دموعی و قد جری منه فی مسلک سابل لکم دینکم خوان ولی دین برو وگر نی به وصل آ اگر واصلی اول دمع جری فوقه و اول حزن علی راحل بر آفتابست مه در کمی ازو دور ماند گه کاملی وهبت السلو لمن لا منی و بت من العشق فی شاغل چو جان ولی شد قرین قمر ببارد چو باران بلا بر ولی ولو کنت فی اسر غیرالهوی ضمنت ضمان الی وایل فلا استغیث الی ناصر ولا اتضعضع من خاذل ازین در برد جمله عالم مراد برین در بمیرم چو تو سایلی کان الجفون علی مقلتی ثیاب شققن علی ثاکل برین در چو دری درون صدف چو دوری چو ریمی که در دملی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۰۰ هذا طبیبی عند الدوآء هذا حبیبی عند الوء هذا لباسی هذا کناسی هذا شرابی هذا غذایی هذا انیسی عندالفراق هذا خلاصی عند البء قالوا تسلی حاشا و کلا قلبی مقیم وسط الوفء این کان احمد قلبی تعمد روحی فداه عند الفنء ان کان شاکی یبغی هلاکی سمعا و طاعه ذا مشتهایی هذا سلحدار لایدخل الدار الا بدینار عند الابء مونی حیاتی حصدی نباتی حبسی نجاتی مقتی بقایی یا من یلمنی مالک و مالی صبری محال فی الاتقء روحی مصیب قلبی مصاف صبری مذاب فی حرنایی انا نسینا ما قد لقینا لما راینا بدر الضیء یا ذوفنونی ابصر جنونی فوق الظنون خرق الحیاء امروز دلبر یکبار دیگر آمد که گیرد مرغ هوایی گر او پذیرد ده ده بگیرد لیکن بخیل است در رخ نمایی بر گرد دلبر پانصد کبوتر پر می فشانند بهر گوایی ای نیم مرده پران شو اینجا کاینجا نماند بی اشتهایی مستان کم زن رستند از تن دزدم گلیمی من از کسایی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۰۱ یا ساقی الحی اسمع سؤالی انشد فادی واخبر بحال قالو تسلی حاشا و کلا عشق تجلی من ذی الجلال العشق فنی والشوق دنی والخمر منی والسکر حالی عشق وجیهی بحر یلیه والحوت فیه روح الرجال انتم شفایی انتم دوایی انتم رجایی انتم کمالی الفخ کامن والعشق آمن والرب ضامن کی لاتبالی عشق موبد فتلی تعمد و انا معود بأس النزال گفتم که ما را هنگامه بنما گفت اینک اما تو در جوالی بدران جوال و سر را برون کن تا خود ببینی کندر وصالی اندر ره جان پا را مرنجان زیرا همایی با پر و بالی گفتم که عاشق بیند مرافق گفتا که لالا ان کان سالی گفتم که بکشی تو بی گنه را گفتا کذا هوالوصل غالی گفتم چه نوشم زان شهد گفتا مومت نباشد هان تا نمالی انعم صباحا واطلب رباحا وابسط جناحا فالقصر عالی می نال چون نا خوش همنشینا حقست بینا هر چون که نالی انا وجدنا درا فقدنا لما ولجنا موج اللیالی می گرد شب ها گرد طلب ها تا پیشت آید نیکو سگالی می گرد شب در مانند اختر ان اللیالی بحراللالی دارم رسولی اما ملولی یارب خلص عن ذی الملال عندی شراب لوذقت منه بس شیرگیری گرچه شغالی درکش چو افیون واره تو اکنون گه در جوابی گه در سوالی من سخت مستم به خود خوشستم یا من تلمنی لم تدر حالی جانا فرود آ از بام بالا وانعم بوصل فالبیت خالی گفتم که بشنو رمزی ز بنده گفتا که اسکت یا ذاالمقال گفتم خموشی صعبست گفتا یا ذاالمقال صرذاالمعالی کس نیست محرم کوتاه کن دم والله اعلم والله تالی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۰۲ هذا سیدی هذا سندی هذا سکنی هذا مددی هذا کنفی هذا عمدی هذا ازلی هذا ابدی یا من وجهه ضعف القمر یا من قده صعف الشجر یا من زارنی وقت السحر یا من عشقه نور نظری گر تو بدوی ور تو بپری زین دلبر جان خود جان نبری ور جان ببری از دست غمش از مرده خری والله بتری ایلا کلیمو ایلا شاهمو خراذی دیذیس ذوزمس آنیمو پوذپسه بنی پوپونی لالی میذن چاکوس کالی تو یالی از لیلی خود مجنون شده ام وز صد مجنون افزون شده ام وز خون جگر پرخون شده ام باری بنگر تا چون شده ام گر زانک مرا زین جان بکشی من غرقه شوم در عین خوشی دریا شود این دو چشم سرم گر گوش مرا زان سو بکشی یا منبسطا فی تربیتی یا مبتشرا فی تهنیتی ان کنت تری ان تقتلنی یا قاتلنا انت دیتی گر خویش تو بر مستی بزنی هستی تو بر هستی بزنی در حلقه درآ بهر دل ما شکلی بکنی دستی بزنی صدگونه خوشی دیدم ز کسی گفتم که لبت گفتا نچشی بر گورم اگر آیی بنگر پرعشق بود چشمم ز کشی آن باغ بود بی صورت بر وآن گنج بود بی صورت زر شب عیش بود بی نقل و سمر لاتسألنی زان چیز دگر # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۰۳ طیب الله عیشکم لا اوحش الله من ابی لست انسی احبتی والجفا لیس مذهبی سایه بر بندگان فکن که تو مهتاب هر شبی سخنی گو خمش مکن که به غایت شکر لبی ما تسلیت عنکم ما نسینا حقوقکم نصب عینی خیالکم لیس حسناه یختبی جان سوارست و فارسی خر تن زیر ران او زشت باشد که زیر خر کند این روح مرکبی فتح الله عیننا جمع الله بیننا خفرات اتیننا بجمال و غبغب هله زین نیر درگذر بده آن جام معتبر که دل و جان ز جام او برهد زین مذبذبی املاالکأس لا تقل لنداماک اصبروا نفدالصبرالتقی یا حبیبی و صاحبی زمن از تو دونده شد فلکت نیز بنده شد دو جهان از تو زنده شد چه دلاویز مشربی حیث ما حاول الثری فمه جانب السما حبث ما حل خاطری انت قصدی و مطلبی دل به اسباب این جهان به امید تو می رود که تو اسباب را همه بید خود مسببی ز تو مشغول می شود به سبب ها ضمیرها خبرش نی ز قرب تو که تو از قرب اقربی املا لکأس صاحبی من دنان ابن راهب یا کریما مکرما تتجمل و تطرب هله خامش مگو صلا تو که داری بخور هلا چو درین ظل دولتی ز چه رو در تقلبی سکرالقوم فاسکتوا طرب الروح فانصتوا وصلوا لا تعربدوا طلبا للتغلب # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۰۴ یا ملک المبعث والمحشر لیس سوی صدرک من مصدر سر نبری ای سر اگر سر بری آن ز خری دان که تو سر واخری مقلة عینی لک یا ناظری نظرة قلبی لک یا منظری همچو پری باش ز خلقان نهان بر نپری تا نشنوی چون پری غاب فؤادی لم غیبته بعد حضوری لک یا محضری بر سر خشکی چو ثقیلان مران برتر از آنی که روی برتری منزلناالعرش و ما فوقه عمرک یا نفس قمی سافری جمله چو دردند به پایان خم سرور از آنی تو که تو سروری قلت الا بدلنا سلما اسلمک الصبر قفی واصبری چند پس پرده و از در برون بر در این پرده اگر بر دری قالت هل صبری الا به هل عقدالبیع بلا مشتری می مفروش از جهت حرص زر جوهر می خود بنماید زری اذ حضرالراح فما فاتنا افتح عینیک به وابصری می بفروشی چه خری جز که غم دین بفروشی چه بری کافری قر به العین کلی واشربی قد قرب امنزل فاستبشری وصلت فانی ننماید بقا زن نشود حامله از سعتری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۰۵ روزن دل آه چه خوش روزنی یا تو مگر روزن یار منی عمرک یا نخلة هل تأذنی نحو جنی غصنک کی نجتنی روزن آن خانه اگر نیستی پس تو ز چه روی چنین روشنی کل سراج حدث ینطفی غیرک یا اصلی یا معدنی هرچه کند چرخ مطوق بود جز تو که بنیاد بقا می کنی اتخذ الحرص هنا مسکنا دونک یا نفس فلا تسکنی دانه دامست چرا می خوری آهن سردست چرا می زنی شربة اهوایک مسمومة حیلة اعدایک فی المکمن سخته کمانیست پس این کمین بر پر چون تیر چرا ایمنی قد نفد العمر وضاق المدی خذ بیدالهالک یا محسنی گر دو جهان ملک شود مرمرا بی تو گدایم نشوم من غنی غیر سنا وجهک لا نشتهی ای وسوی عشقک لا نقتنی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۰۶ اضحکنی بنظرة قلت له فهکذی شرفنی بحضرة قلت له فهکذی جاء امیر عشقه ازعجنی جنوده امددنی بنصرة قلت له فهکذی جملنی جماله نورنی هلاله اطربنی بسکرة قلت له فهکذی یسکن فی جوارنا تسکن منه نارنا یدهشنا بعشرة قلت له فهکذی نور وجهه الدجی صدق لطفه الرجا اکرمنی بزورة قلت له فهکذی نال فؤادی کأسه عظمه و بأسه فاز به بخمرة قلت له فهکذی من تبریز شمس دین یسمع منی الانین یکرمنی بسفرة قلت له فهکذی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۰۷ قد اسکرنی ربی من قهوة مد راری واستغرقنی الساقی من نایله الجاری یا قهوة اجلالی یا دافع بلبالی ما جیت هنا الا کی تکشف اسراری قد کلفنی عشقی الصبوة لا تشفی اصعدت به عمری ادرکت به ثاری سقیا لک یا ساقی من نایلک الباقی لا تسر الی صدری انی لک یا ساری فزنا بمطایاکم جدنا بعطایاکم من اسعد یلقاکم لا یلدغه ضاری ذاالحال حوالینا و انشق به عینا لا زال لنا زینا من حلة انواری یا سمعی و یا شمعی یا سکری و یا شکری یا راحی و یا روحی من غیرک اغیاری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۰۸ الا فی الغشق تشریفی و عیدی تعالوا نحو عشق منستزید دعانا من تعالی عن حدود نجی المحدود بالعین الحدید دعانا بحر ذی ماء فرات فانکرنا التیمم بالصعید دعانا خالق کل دعاء تخاسر عندنا کل بعید نسینا کل شی مذ ذکرنا مقامات تعالت عن ندید بدایات نهایات لدیها مجال الروح فی جد جدید # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۰۹ نسیت الیوم من عشقی صلاتی فلا ادری عشایی من غداتی فوجهک سیدی شمسی و بدری و نثری منک یاقوت الزکاة نداک سکرة الارواح طرا و فی لقیاک طاعء کل ناتی لقد نهج الهوی منهاج کبد فضاعت فی مناهجه ثباتی و ادنی ما لقینا فی هواه حیوة فی حیوة فی حیات تشبثنا باذیال کرام باید تایبات آیبات فما اغنی التشبث للسکاری و ما النتفعوا بیات النجاة و انی الاستقامة والتوقی لقلب بعد شرب المنکرات # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۱۰ اتاک الصوم فی حلل السعود فدم واسلم علی رغم الحسود وصم وافطر و عید فی نعیم لک العمر المؤبد بالخلود فلا زالت تزف لک التهانی مهناة من الملک الودود فشکرا ثم شکرا ثم شکرا لاوراد العطا خیرالورود و سقیا ثم سقیا ثم سقیا لجود بعد جود بعد جود و کأسا قد سقیناه دهاثا یری رقراقها تحت الجلود ینابیع جرت شرقا و غربا کانهارالجنان بلا رکود و نیران الشباب موقدات بسعد لا یخاف من الخمود براح الروح روحی قرعینا و یا نفسی دعاک الجد عودی و ارض الله واسعة فسیح الی رب رؤف بالوفود ینادی ربنا عودوا الینا اجبیونا و اوفوا بالعقود ازهدا فی ملاقاتی و عندی وجود فی وجود فی وجود ولم یخسر طلوب فی فنایی ولم یمکن خلاف فی وعودی خمش کردم که هر ناگفته را بدیدم من که دیدی و شنودی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۱۱ نسیم الصبح جد بابتشار و بشر حین یأتی بانتشار واتحفنی لباس الجد منه فانی من لباس الجد عاری فقد احرقت فی صد و بعد بنار لا تسلنی ای نار اما تصغی الی قلب حریق ینادی یا حذاری یا حذاری و مما خان بی دهر قتول و ما قدحان لی ادراک ثاری اذا ما فیک افنی فیک احیی اذا ما انت جاری انت جاری ظللت کیونس فی بطن حوت فمذ صح الهوی کسروا فقاری الا یا صاح انظر فی خدودی تری او صافه ان کنت قاری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۱۲ الا یا مالکا رق الزمان الا یا ناسخا حسن الغوانی الا من لطفه ماء زلال و مافی الکون ظرف کالاوانی سجود کل اوج او حضیض بشمس الدین سلطان المعانی الا تبریز بشراک دواما و صار ساجدیک المشرقان ظل الله تبریزا بظل تضعضع من تصوره جنانی تعالی عن مدیحی قد تعالی ولکن لیس صبر فی لسانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۱۳ املا قدح البقا ندیمی من خمرة دنک القدیم صحیح المی و داو سقمی من غمزة لحظک السقیم للعشق ظعنت یا مقیما والظاعن طالب المقیم قد قیل بمن یراک یوما بشراک بغیهة النعیم لایدرک عادلی بعقل فوارة عشقی القدیم قدامک روضةالمعالی ایاک سعاد ان تقیمی هل اغد سعاد ذات یوم سکران بذلک الحریم تبریز و شمس و دین مولی ذوالبهجة والید الکریم # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۱۴ یا مالک دمة الزمان یا فاتح جنة الامعانی لا هوتک موضح المصادر ناسوتک سلم الامانی من رام لقاک فی جهات ردوه بفول لن ترانی کم اتلفنی بلن حبیبی لما اتلفنی بلن اتانی کم رد علی بات وصل کم عنه رجعت قد دعانی کم عانق روحه و روحی کم جالسنی بلا مکان کم البسنی ببرد تیه کم اطعمنی و کم سقانی کم اسکرنی بکاس حب بین الحرفاء و المغانی یا قلب کفاک لا تطول بالله علیک یا لسانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۱۵ یا ساقیةالمدام هاتی وامحوا بمدامة صفاتی من عین مدامة رحیق لا تمزجها من الفرات اشبع طربا و رو عیشا لا تخش ملامةالوشاة لا تسکر جاهلا لییما واسکر نفرا من الکفاة قم فاسب بوجنتیک عقلی قم فاقن بمقلتیک ذاتی بشری بولوج روح قدس ینجی نظری من الکفاة لاخوف ولا فنا لذات لا ینعشه من الممات لا امن و لا امان حتی اقطع طمعی من نجات تبریز نحقتنی و الا فاحسب بدنی من الموات # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۱۶ طارت حیلی و زال حیلی اصبحت مکابدا لویلی قد اظلم بالجوی نهاری کیف اخبرکم انا بلیلی ما املاء عصتی و وجدی ما افرع من رضاک کیلی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۱۷ قالت الکأس ارفعونی کم تحبسونی ان جسمی فی زجاج بالنوی لا تکسرونی اجعلوا الساقی خبیرا عارفا عنه سلونی اننی لست احب المفتری لا تظلمونی فاذا انتم سکرتم فوق السکر سکرا فاقرعوا باب التقاضی واسألوا لا تقنطونی کنت فی سیر خفی صورتی فی ذالسکون خلتمنی کالجماد ذاک من نکس العیون ان اردتم انتعاشا فاتقوا مکرالظنون ان نکستم فاستقیموا واحذروا ریب المنون # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۱۸ ترکبن طبقا عن طبق مولایی انت کالروح و نحن لک کالاعضء کیف یبقی فطنا من نزل العشق به کیف یروی کبد ذاب من استسقاء کم خلقنا و نقضنا لک لا عهد لنا خدعة ان ضمن المفلس للایفاء طاب ما ادبنی دهری بالضر ولم یغن عنی ادب یصرف عنی دایی عشقت جملة اجزاء وجودی قمرا عاینته سحرا من افق الالاء لا تؤاخذ فلکا حق اذا فارقه قمر مثلک یا محترق الضواء قلة الصبر و الا انا فی المدح مسی هل یجوز شبه الشی بلا اشیاء یشعر العاشق و هو عجم فی عجم فیک وارتج لسان العرب العرباء غلب الفرد علی الشفع بلی واتحدا ان تثنی شبح فی نظر الحولاء # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۱۹ اسفا لقلبی یوما هجرالحبیب داری و تحرقت ضلوعی و جوانحی بناری و سعادة لیوم نظرالسعود فینا نزل السهیل سهلا و اقام فی جواری فدخلت لج بحر بطرا بما اتانی فغرقت فیه لکن نظرالحبیب جاری فتحت عیون قلبی فرأیت الف بحر و مراکبا علیها بهوی الهوا سواری تبریز حض فضلا و ترابه کمالا بشعاع نور صدر هو افضل الکبار تبریز اشفعی لی بشفاعة الی من زعقات وجد قلبی لحقتة بالتواری و لاجل سؤ حالی بتواضعی لدیه و تعرضی هوانی بهواه والصغار و تقول لا تقطع کبدا رهین شوق برجاک ما یرجی و یذوب بالبواری و تتوب من ذنوبی و تجاسری علیه و لیه عود قلبی و نهایة الفرار لمعات شمس دین هو سیدی حقیقا هی اصل اصل روحی و وراء هاعواری جمع الاله شملا قطعته شقوة لی فهو الکبیر یعفو لجنایة العصاری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۲۰ لا قی الفراش نارا کن هکذا حبیبی فی النار قد تواری کن هکذا حبیبی ذاق القراش ذوقا والشمع ذاب شوقا والدمع منه سارا کن هکذا حبیبی فی العشق مذرجعتا باللیل ما هجعنا فی مجلس السکاری کن هکذا حبیبی العاشقون قاموا ذااللیل لاتناموا لا تنفروا فرارا کن هکذا حبیبی الوصل سال سیلا مجنون صار لیلی لیل غدا نهارا کن هکذا حبیبی الشمس فی ضحاها و القلب قد یراها والعقل فیه حارا کن هکذا حبیبی من الکلیم دلا و لرب قد تجلی انی آنست نارا کن هکذا حبیبی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۲۱ الا حریم لیلی علیکم سلامی ادرتم علینا صفیةالمدام فذا ربیع وصل و نوبة التلاقی و نعمة احاطت جمیعة الانام تداولوا کوسا واسکروا رؤسا کذا بکون خقا ولیمة الکرام فوصلکم مدید صلوا بلا انقطاع و نزلکم مزید کلوا بلا غرام فلا یهیم قلبی بظلمة اللیالی ولا تعام عینی علت عن المنام # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۲۲ اخرج عن المکان یا صارم الزمان واسبح سباح حوت فی قلزم المعانی لا تبغ اتصالا نعت جسم انی اری دنوا انی من التدانی العبد لیس یرضی فی رقه شریکا فلرب کیف یرضی فی ملکه بثانی هل عاشق تصدیم عشوقتین جمعا اعشق فان فیه تخلیص کل غانی العشق نور روحی صبح الهوی صبوحی امنیة و فیه مجموعة الامانی ماالعشق یا معنا یشرک انا و انا تقنی عن المدارک فی خالق الحسان هذاالصدود خانی و النار فی جنانی یزداد کل یوم عشقی بلا توانی قلبی علیک یحرص یا رب لا تخلص یارب زد وقودا سبحان من یرانی سبحان من یرانی سبحان من رعانی سبحان من دعانی من غیر امتحان اسکت فلون خدی اوج دمعتی تودی عشقا به تعالی عن صفوةالمعانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۲۳ یا من یزید حسنک حقا تحیری اهلا و مرحبا بسراج منور یا من سألت عن صفةالروح کیف هو االروح لاح من قمرالحسن فابصر فی برق و جنتیه حیات مخلد لا تعد عنه نحو حیات مزور من سکر مقلتیه اری کل جانب سکران عاشق بشراب مطهر قد کان فی ضمیری منه تصورا من صورةالجلالة افنی تصوری اطلب لباب دینک واترک قشوره بالله فاستمع لکلام مقشر لما صفا حیوتک من نور بدره ابشر فقد سعدت بشمس و مشتری # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۲۴ یا ویح نفسنا بفوات الفضایل یا ویل روحنا بفسادالوسایل قد حن واشتکی فلذا الصخر بکیا علی علی هجران فخرالقبایل لو ان فراقی حمل الطور والصفا زمانا یسیرا هدمت بالزلازل لو ان شرارا من هوانا تبلجت علی ظاهری احرقت کل العواذل لو ان قلیلا من جمالک اثرت علی البر لم توحش فلا بالقوافل بحق وصال نورالقلب فضله بنور نای عن درکه کل فاضل و حرمه اسرار جرت و لطایف کنیت بها سرا و لست بقایل و جودک و النعماء ما لم تسمه لسانی و قلبی عنه لیس بزایل تجود بوصل مشرق باهر نری به جملة حاجاتنا و المسایل فانی لا اسطاع زورة زایر بجفنین مقروحین در الهوامل ارید ترابا من تراب فنایه مدبر نورالعین منی و کاحل اکل ثری تبریز مثل ترابه فلا کان جسم قال روحی ممایلی فلا زال شمس الدین مولا و سیدا و ذو منة فی ذمتی و هو کافلی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۲۵ یا ملک المحشر ترحم لا ترتشی کل سقیط ردی ترحمه تنعش تحبس ارواحنا فی صورت صورت فی ورق مدرک جل عن المنقش نورک شعشاعه یخرق حجب الدجی تمنعها غیرة عن بصر الاعمش ضء فضاء الفلا عن درک ادراکه تدرجه راقة فی نظر الا خفش قارب معراجنا فارق الی المرتقی حان رحیل السری فانا عن المفرش وارکب خیل السخا فهو حسان النهی وادرس لوح الوفا وافهم ما یرقش فاسرق درا اذا کنت اخی سارقا واشرب من کاسنا معتجلا تنتشی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۲۶ قلت له مصیحا یا ملک المشرق اقسم بالخالق مثلک لم یخلق قدرک لایعرف وعدک لا یخلف نایلک الاشرف بالک لم یغلق جسمی کالخردله احرقه ذاالوله خلد فی الزلزله من یک لم یخفق صرت انا لا انا غیرک عندی فنا ضدک یا ذاالغنا مختدع احمق هیچ کس ای جان من جان سخن دان من نور رخ شد ندید تا نکند بیدقی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۲۷ یا ساقی الراح خذ و امرلاء به طاسی فلست املک صبر نوبةالکاس و تابع الطاس مملوا بلا مهل فان صحوت فهذا نوبة الیاس و دوام السکر من کأس البقا مددا فحالة الصحو یأتی الف وسواس بالله رأسک حرک هکذا طربا حتی تقع قهوة حمرآء فی رأسی بالروح تسقی وراء الغیب قهوتنا یظل تدرک سقیاها بایناس اذا سقاک بکأس الخلد فی نفس تری حیاتک تبقی لا بانفاس و تستلذ باقمار البقا طربا و قهوة الخد تصبح ساقیا حاسی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۲۸ ایا ملتقی العیش کم تبعدی و یا فرقة الحسب کم تعتدی لیالی الفراق فکم ذاالجوی ربی الوصل ما حان ان تهتدی و نشرب من عذب لقیاکم و من حلو رؤیاکم نعتدی فذاک الوصال بما نشتری و قلب المعنی بما نفتدی لباسا من الطیف کی نکتسی رداء من القرب کی نرتدی فحب الذی نرتجی دیننا به اختتام به نبتدی ایا بعد مولای ما تقرب ایا جمرةالقلب ما تبردی ایا خفق قلبی اما تسکن و یا دمعة العین ما ترکدی ایا حزن قلبی اما تنجلی ایا جفنتی قط ترقدی نعم نور خدیه شمس الضحی نعم مثل حسناه ما یوجد نعم نار شوقی یکفی الوری ایا واقد النار لا توقد فکم تبکی یا عین من صدهم اما تخش یا عین ان ترمد فان ترمدی کیف یوم اللقا تری سیدا مفخرالسودد یقول دع ارمد فیوم اللقا اکحل من حسنه الاثمد لاقسمت حقا لمن لم یلد تفرد باالمجد لم یولد ابحت الفؤاد لبلواکم و ان کان حردا علی اردد ایا سیدا شمس دین العلا فدیت لتبریزی المسعد # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۲۹ یا ولی نعمتی و سلطانی سابق الحسن ما له ثانی انت بحر تحیط بالدنیا مدمن جوهر و مرجان کان بنیان عبد کم خربا رمنی هو و شید ارکانی کیف هذاالجفا و انت وفا کیف اردیتنی بنسیان حیة البین کلما هاجت لسعت مثل لسع ثعبان ظل خدی مزعفرا کدرا سال دمعی کمایع آن ارع قلبا هواک ساکنه لیس لی غیر عطفکم بانی شمتت فی الشجون اعدایی کم تباکؤا علی اخوانی یا محیطا بروحه الدنیا انت بالروح حاضر دانی # مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۳۰ یا سندا لحاظه عاقلتی و مسکنی یا ملکا جواره مکتنفی و مؤمنی انت عماد بنیتی انت عتاد منیتی انت کمال ثروتی انت نصاب مخزنی قره کل منظر مقصد کل مشتری قوه کل ناعش قدره کل منحنی انت ولی نعمتی مونس لیل وحدتی انت کروم نایل حول جناه نجتنی سید کل مالک مخلص کل هالک هادی کل سالک ناعش کل منثنی چند خموش می کنم سوی سکوت می روم هوش مرا به رغم من ناطق راز می کنی # مولانا » دیوان شمس » مستدرکات » تکه ۱ کدیه ای می کنم سبک بشنو خبر عشق می دهم بگرو نفسی با خودم قرینی ده که به میزان نهند با زر جو تو نوی بخش و بنده تو کهن کهنم را به یک نظر کن نو پیشه کیمیا خود این باشد که مس تیره را ببخشد ضو کرمت را بگوی تا بدهد درخور شام بنده روغن عو ای دل آن شاه سوی بی سویی است خلق هر سو دوند تو کم دو فکر مردم به هر سوی گرو است تو به لاحول فکر را کن خو بی سوی عالمی است بس عالی شش جهت وادیی ست بس درگو کار امروز را مگو فردا تا نه حسرت خوری نه گویی لو چشمکت می زند رقیب غیور چشم ازو بر مگیر لاتطغو شمس تبریز خضر عین یقین وارهان خلق را ز عین السو # مولانا » دیوان شمس » مستدرکات » تکه ۲ قصابی سوی گولی گوشت انداخت چو دیدش زفت گوشت گاو پنداشت یکی ران دگر سوی وی افکند بگفتا گاو مرده ست این زهی گند خدا بخشید آنچ اسباب کام ست تو گفتی چیست این خود داد عام ست کنون شد عام کان با تو بپیوست نجس شد چونک در کردی درو دست نسازد گول را بخل و سخاوت که گردد هر دوش مایه عداوت گریز از گول اندر سور و ماتم چو عیسی ای پدر والله اعلم # مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » اول هم روت خوش هم خوت خوش هم پیچ زلف و هم قفا هم شیوه خوش هم میوه خوش هم لطف تو خوش هم جفا ای صورت عشق ابد وی حسن تو بیرون ز حد ای ماه روی سروقد ای جان فزای دلگشا ای جان باغ و یاسمین ای شمع افلاک و زمین ای مستغاث العاشقین ای شهسوار هل اتی ای خوان لطف انداخته و با لییمان ساخته طوطی و کبک و فاخته گفته ترا خطبه ثنا ای دیده خوبان چین در روی تو نادیده چین دامن ز گولان در مچین مخراش رخسار رضا ای خسروان درویش تو سرها نهاده پیش تو جمله ثنا اندیش تو ای تو ثناها را سزا ای صبر بخش زاهدان اخلاص بخش عابدان وی گلستان عارفان در وقت بسط و التقا با عاشقانم جفت من امشب نخواهم خفت من خواهم دعا کردن ترا ای دوست تا وقت دعا دارم رفیقان از برون دارم حریفان درون در خانه جوقی دلبران بر صفه اخوان صفا ای رونق باغ و چمن ای ساقی سرو و سمن شیرین شدست از تو دهن ترجیع خواهم گفت من تنها به سیران می روی یا پیش مستان می روی یا سوی جانان می روی باری خرامان می روی در پیش چوگان قدر گویی شدم بی پا و سر برگیر و با خویشم ببر گر سوی میدان می روی از شمس تنگ آید ترا مه تیره رنگ آید ترا افلاک تنگ آید ترا گر بهر جولان می روی بس نادره یار آمدی بس خواب دلدار آمدی بس دیر و دشوار آمدی بس زود و آسان می روی ای دلبر خورشیدرو وی عیسی بیمارجو ای شاد آن قومی که تو در کوی ایشان می روی تو سر به سر جانی مگر یا خضر دورانی مگر یا آب حیوانی مگر کز خلق پنهان می روی ای قبله اندیشه ها شیر خدا در بیشه ها ای رهنمای پیشه ها چون عقل در جان می روی گه جام هش را می برد پرده حیا برمی درد گه روح را گوید خرد چون سوی هجران می روی هجران چه هرجا که تو گردی برای جست وجو چون ابر با چشمان تر با ماه تابان می روی ای نور هر عقل و بصر روشنتر از شمس و قمر ترجیع سوم را نگر نیکو برو افگن نظر یک مسیله می پرسمت ای روشنی در روشنی آن چه فسون در می دمی غم را چو شادی می کنی خود در فسون شیرین لبی مانند داود نبی آهن چو مومی می شود بر می کنیش از آهنی نی بلک شاه مطلقی به گلبرک ملک حقی شاگرد خاص خالقی از جمله افسونها غنی تا من ترا بشناختم بس اسب دولت تاختم خود را برون انداختم از ترسها در ایمنی هر لحظه ای جان نوم هردم به باغی می روم بی دست و بی دل می شوم چون دست بر من می زنی نی چرخ دانم نی سها نی کاله دانم نی بها با اینک نادانم مها دانم که آرام منی ای رازق ملک و ملک وی قطب دوران فلک حاشا از آن حسن و نمک که دل ز مهمان برکنی خوش ساعتی کان سرو من سرسبز باشد در چمن وز باد سودا پیش او چون بید باشم منثنی لاله بخون غسلی کند نرگس به حیرت برتند غنچه بیندازد کله سوسن فتد از سوسنی ای ساقی بزم کرم مست و پریشان توم وی گلشن و باغ ارم امروز مهمان توم آن چشم شوخش را نگر مست از خرابات آمده در قصد خون عاشقان دامن کمر اندر زده سوگند خوردست آن صنم کین باده را گردان کنم یک عقل نگذارم بمی در والد و در والده زین باده شان افسون کنم تا جمله را مجنون کنم تا تو نیابی عاقلی در حلقه آدم کده لیلی ما ساقی جان مجنون او شخص جهان جز لیلی و مجنون بود پژمرده و بی فایده از دست ما یا می برد یا رخت در لاشی برد از عشق ما جان کی برد گر مصطبه گر معبده گر من نبینم مستیت آتش زنم در هستیت باده ت دهم مستت کنم با گیر و دار و عربده بگذشت دور عاقلان آمد قران ساقیان بر ریز یک رطل گران بر منکر این قاعده آمد بهار و رفت دی آمد اوان نوش و نی آمد قران جام و می بگذشت دور مایده رفت آن عجوز پردغل رفت آن زمستان و وحل آمد بهار و زاد ازو صد شاهد و صد شاهده ترجیع کن هین ساقیا درده شرابی چون بقم تا گرم گردد گوشها من نیز ترجیعی کنم # مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » دوم ماه رمضان آمد ای یار قمر سیما بربند سر سفره بگشای ره بالا ای یاوه هر جایی وقتست که بازآیی بنگر سوی حلوایی تا کی طلبی حلوا یک دیدن حلوایی زانسان کندت شیرین که شهد ترا گوید خاک توم ای مولا مرغت ز خور و هیضه مانده ست در این بیضه بیرون شو ازین بیضه تا باز شود پرها بر یاد لب دلبر خشکست لب مهتر خوش با شکم خالی می نالد چون سرنا خالی شو و خالی به لب بر لب نابی نه چون نی ز دمش پر شو وانگاه شکر می خا بادی که زند بر نی قندست درو مضمر وان مریم نی زان دم حامل شده حلویا گر توبه ز نان کردی آخر چه زیان کردی کو سفره نان افزا کو دلبر جان افزا از درد به صاف آییم وز صاف به قاف آییم کز قاف صیام ای جان عصفور شود عنقا صفرای صیام ارچه سودای سر افزاید لیکن ز چنین سودا یابند ید بیضا هر سال نه جوها را می پاک کند از گل تا آب روان گردد تا کشت شود خضرا بر جوی کنان تو هم ایثار کن این نان را تا آب حیات آید تا زنده شود اجزا ای مستمع این دم را غریدن سیلی دان می غرد و می خواند جان را بسوی دریا سرنامه تو ماها هفتاد و دو دفتر شد وان زهره حاسد را هفتاد و دو دف تر شد بستیم در دوزخ یعنی طمع خوردن بگشای در جنت یعنی که دل روشن بس خدمت خر کردی بس کاه و جوش بردی در خدمت عیسی هم باید مددی کردن گر خر نبدی آخر کی مسکن ما بودی گردون کشدی ما را بر دیده و بر گردن آن گنده بغل ما را سر زیر بغل دارد کینه بکشیم آخر زان کوردل کودن تا سفره و نان بینی کی جان و جهان بینی رو جان و جهان را جو ای جان و جهان من اینها همه رفت ای جان بنگر سوی محتاجان بی برگ شدیم آخر چون گل زدی و بهمن سیریم ازین خرمن زین گندم و زین ارزن بی سنبله و میزان ای ماه تو کن خرمن ماییم چو فراشان بگرفته طناب دل تا خیمه زنیم امشب بر نرگس و بر سوسن تا چند ازین کو کو چون فاخته ره جو می درد این عالم از شاهد سیمین تن هر شاهد چون ماهی ره زن شده بر راهی هر یک چو شهنشاهی هر یک ز دگر احسن جان بخش و مترس ای جان بر بخل مچفس ای جان مصباح فزون سوزی افزون دهدت روغن شاهی و معالی جو خوش لست ابالی گو از شیر بگیر این خو مردی نه آخر زن پا در ره پرخون نه رخ بر رخ مجنون نه شمشیر وغا برکش کآمیخت اسد برکن ای مطرب طوطی خو ترجیع سوم برگو تا روح روان گردد چون آب روان در جو ای عیسی بگذشته خوش از فلک آتش از چرخ فرو کن سر ما را سوی بالا کش با خاک یکی بودم ز اقدام همی سودم چون یک صفتم دادی شد خاک مرا مفرش یک سرمه کشیدستی جان را تو درین پستی کش چشم چو دریا شد هرچند که بود اخفش بی مستی آن ساغر سست است دل و لاغر بی سرمه آن قیصر هر چشم بود اعمش در بیشه شیران رو تا صید کنی آهو در مجلس سلطان رو وز باده سلطان چش هر سوی یکی ساقی با باده راواقی هر گوشه یکی مطرب شیرین ذقن و مه وش از یار همی پرسی که عیدی و یا عرسی یارب ز کجا داری این دبدبه و این کش در شش جهة عالم آن شیر کجا گنجد آن پنجه شیرانه بیرون بود از هر شش خورشید بسوزاند مه نیز کند خشکی از رش علیهم دان این شعشعه و این رش نوری که ز ذوق او جان مست ابد ماند اندر نرسد والله خورشید تو در گردش چون غرقم چون گویم اکنون صفت جیحون تا بود سرم بیرون می گفت لبم خوش خوش تا تو نشوی ماهی این شط نکند غرقت جز گلبن اخضر را ره نیست درین مرعش شرحی که بگفت این را آن خسرو بی همتا چون گویی و چون جویی لا یکتب و لا ینقش آن دل که ترا دارد هست از دو جهان افزون هم لیلی و هم مجنون باشند ازو مجنون # مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » سوم حد و اندازه ندارد ناله ها و آه را چون نماید یوسف من از زنخ آن چاه را راه هستی کس نبردی گرنه نور روی او روشن و پیدا نکردی همچو روز آن راه را چون مه ما را نباشد در دو عالم شبه و مثل خاک بر فرق مشبه باد مر اشباه را عشق او جاهم بس است در هر دو عالم پس دلم می بروبد از سرای وهم خود هم جاه را ماه اگر سجده نیارد پیش روی آن مهم رو سیاه هر دو عالم دان تو روی ماه را هیچ کس با صد بصیرت ذره نشناسدش گرچه پیش شه نشیند چون نیابد شاه را مر شقاوتهای دایم را درونم عاشقست چون بدان میلست آن جان پرورد اخ واه را بندگان بسیار آیند و روند بر درگهش لیک آستان درش لازم بود درگاه را آستانش چشم من شد جان من چون کاه گشت کهربای عشقش رباید هر زمان آن کاه را ای خداوند شمس دین ناگاه بخرام از سوی کین دلم در خواب می بیند چنان ناگاه را گشته من زیر و زبر از صرصر هجران تو تا ببینم روی تو بدتر شوم پیچان شوم درنگر اندر رخ من تا ببینی خویش را درنگر رخسار این دیوانه بی خویش را عشق من خالی و باقی را به زیر خاک کرد آن گذشته یاد نارد ننگرد مر پیش را تا ز موی او در آویزان شدست این جان من فرق نکند این دل من نوش را و نیش را ریش دلهای همه صحت پذیرد در نشان گر ببیند ریش ایشان دولت این ریش را صدقه کن وصل دلارام جهان امروز خود آنچنان صدقات اولیتر چنین درویش را گر نبیند روش ترسا بر درد زنار را ور مسلمان بیندش آتش زند مر کیش را وهم کی دارد ازان سوی جهان زو آگهی کز تفکر جان بسوزد عقل دوراندیش را گر گذر دارد ز لطفش سوی قهرستانها پرشکر گردد دهان مر ترکش و ترکیش را گر تو این معشوقه را با پیرهن گیری کنار بی کنایت گو لقب تو آن رییسی پیش را آن خداوند شمس دین را جان بسی لابه کند منتظر جان بر لب من از پی آریش را ای برای آفتابت فتنه گشته آفتاب روی سرخ من توی از روی زردم رو متاب # مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » چهارم ای دریغا که شب آمد همه گشتیم جدا خنک آن را که به شب یار و رفیقست خدا همه خفتند و فتادند به یک سو چو جماد تو نخسپی هله ای شاه جهان مونس ما هین مخسپید که شب شاه جهان بزم نهاد می کشد تا به سحرگاه شما را که صلا بر جهنده شده هر خفته ز جذب کرمش چون گلستان ز صبا و بچه از ذوق صبا شب نخوردی به سحر اشکم او پر بودی مصطفی را و بگفتی که شدم ضیف رضا کرده آماس ز استادن شب پای رسول تا قبا چاک زدند از سهرش اهل قبا نی که مستقبل و ماضی گنهت مغفورست گفت کین جوشش عشق است نه از خوف و رجا باد روحست که این خاک بدن را برداشت خاک افتاد به شب چون شد ازو باد جدا باد ازین خاک به شب نیز نمی دارد دست عشقها دارد با خاک من این باد هوا بی ثباتست یقین باد وفایش نبود بی وفا را کند این عشق همه کان وفا آن صفت کش طلبی سر به تکبر بکشد عشق آرد بدمی در طلب و طال بقا عشق را در ملکوت دو جهان توقیعست شرح آن می نکنم زانک گه ترجیعست آدمی جوید پیوسته کش و پر هنری عشق آید دهدش مستی و زیر و زبری دل چون سنگ در آنست که گوهر گردد عشق فارغ کندش از گهر و بی گهری حرص خواهد که بشاهان کرم دربافد لولیان چو ببیند شود او هم سفری لولیانند درین شهر که دلها دزدند چشم ازین خلق ببندی چو دریشان نگری چشم مستش چو کند قصد شکار دل تو دل نگه داری و سودت نکند چاره گری عاشقانند ترا در کنف غیب نهان گر تو بینی نکنی از غمشان بوی بری آب خوش را چه خبر از حسرات تشنه یوسفان را چه خبر از نمک و خوش پسری سر و سرور چو که با تست چه سرگردانی جان اندیشه چو با تست چه اندیشه دری گر ترا دست دهد آن مه از دست روی ور ترا راه زند آن پری ما بپری چون ترا گرم کند شعشعهای خورشید فارغ آیی ز رسالات نسیم سحری ور سلامی شنوی از دو لب یوسف مصر شکر اندر شکر اندر شکر اندر شکری همه مخمور شدستیم بگو ساقی را تا که بی صرفه دهد باده مشتاقی را دزد اندیشه بد را سوی زندان آرید دست او سخت ببندید و به دیوان آرید شحنه عقل اگر مالش دزدان ندهد شحنه را هم بکشانید و به سلطان ارید تشنگان را بسوی آب صلایی بزنید طوطیان را به کرم در شکرستان آرید بزم عامست و شهنشاه چنین گفت که زود ساقیان را همه در مجلس مستان آرید می رسد از چپ و از راست طبقهای نثار نیم جانی چه بود جان فراوان آرید هرچه آرید اگر مرده بود جان یابد الله الله که همه رو به چنین جان آرید دور اقبال رسید و لب دولت خندید تا بکی دردسر و دیده گریان آرید هرکی دل دارد آیینه کند آن دل را آینه هدیه بدان یوسف کنعان آرید بگشادند خزینه همه خلعت پوشید مصطفی باز بیامد همه ایمان آرید دستها را همه در دامن خورشید زنید همه جمعیت ازان زلف پریشان آرید اندرین ملحمه نصرت همه با تیغ خداست از غنایم همه ابلیس مسلمان آرید خنک آن جان که خبر یافت ز شبهای شما خنک آن گوش که پر گشت ز هیهای شما # مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » پنجم آنچ دیدی تو ز درد دلم افزود بیا ای صنم زود بیا زود بیا زود بیا سود و سرمایه من گر رود باکی نیست ای تو عمر من و سرمایه هر سود بیا مونس جان و دلم بی رخ تو صبری بود آتشت صبر و قرارم همه بربود بیا غرض از هجر گرت شادی دشمن بودست دشمنم شاد شد و سخت بیاسود بیا گوهر هردو جهان گرچه چنین سنگ دلی آب رحمت ز دل سنگ چو بگشود بیا نالهای دل و جان را جز تو محرم نیست ای دلم چون که و که را تو چو داود بیا شمس تبریز مگو هجر قضای ازلست کانچ خواهی تو قضا نیز همان بود بیا شمس تبریز که جان طال بقای تو زند ماه دراعه خود چاک برای تو زند زخم عشق چو ویی را نبود هیچ رفو صبر کن هیچ مگو هیچ مگو هیچ مگو طلب خانه وی کن که همه عشق دروست می دو امروز برین دربدر و کوی به کو ای بسا شیر که آموختیش بز بازی سوی بازار که برجه هله زیرک هله زو آب خوبی همه در جوی تو آنگه گویی بر در خانه ما تخته منه جامه مشو سیاهی غم ار شاد شوم معذورم که ببردست از آن زلف سیه یک سر مو روبرو می نگرم وقت ملامت بعذول که دران خال نگر یک نظر ای جان عمو شمس تبریز چو در جوی تو غوطی خوردم جامه گم کردم و خود نیست نشان از لب جو شمس تبریز که زو جان و جهان شادانست آنک دارد طرفی از غم او شاد آنست ز اول روز که مخموری مستان باشد ساغر عشق مرا بر سر دستان باشد از پگه پیش رخ خوب تو رقاص شدیم این چنین عادت خورشید پرستان باشد لولی دیده بران زلف رسن می بازد زانک جانبازی ازان روی بس آسان باشد شکر تو من ز چه رو از بن دندان نکنم کز لب تو شکرم در بن دندان باشد ای عجب آن لب او تا چه دهد در دم صلح چونک در خشم کمین بخشش او جان باشد عدد ریگ بیابان اگرم باشد جان بدهم گر بدهی بوسه چه ارزان باشد شمس تبریز به جز عشق ز من هیچ مجو زان کسی داد سخن جو که سخن دان باشد شمس تبریز چو میخانه جان باز کند هر یکی را بدهد باده و جانباز کند ای غم آخر علف دود تو کم نیست برو عاشقانیم که ما را سر غم نیست برو غم و اندیشه برو روزی خود بیرون جو روزی ما به جز از لطف و کرم نیست برو شادی هردو جهان در دل عشاق ازل درمیا کین سر حد جای تو هم نیست برو خفته ایم از خود و بیخود شده دیوانه ازو دان که بر خفته و دیوانه قلم نیست برو ای غم ار دم دهی از مصلحت آخر کار دل پر آتش ما قابل دم نیست برو علف غم به یقین عالم هستی باشد جای آسایش ما جز که عدم نیست برو شمس تبریز اگر بی کس و مفرد باشد آفتابست ورا خیل و حشم نیست برو شمس تبریز تو جانی و همه خلق تن اند پیش جان و تن تو صورت تنها چه تنند # مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » ششم ای ساقیان مشفق سودا فزود سودا این زرد چهرگان را حمرا دهید حمرا ای میر ساقیانم ای دستگیر جانم هنگام کار آمد مردانه باش مولا ای عقل و روح مستت آن چیست در دو دستت پیش آر و در میان نه پنهان مدار جانا ای چرخ بی قرارت وی عقل در خمارت بگشا دمی کنارت صفرام کرد صفرا ای خواجه فتوت دیباجه نبوت وی خسرو مروت پنهان منوش حلوا خلوت ز ما گزیدی آیینه ای خریدی تا جز تو کس نبیند آن چهره های زیبا در هر مقام و مسکن مهر تو ساخت روزن کز تو شوند روشن ای آفتاب سیما این را اگر ننوشی در مرحمت نکوشی ترجیع هدیه آرم باشد کزان بجوشی ای نور چشم و دلها چون چشم پیشوایی وی جان بیازموده کورا تو جانفزایی هرجا که روی آورد جان روی در تو دارد گرچه که می نداند ای جان که تو کجایی هر جانبی که هستی در دعوت الستی مستی دهی و هستی در جود و در عطایی در دلنهی امانی هر سوش می کشانی گه سوی بستگیها گه سوی دل گشایی در کوی مستفیدی مرده ست ناامیدی کاندر پناه کهفت سگ کرد اولیایی هر کان طرف شتابد ماهت برو بتابد هم ملک غیب یابد هم عقل مرتضایی او را کسی چه گوید کو مستمند جوید دامن پر از زر آید کدیه کند گدایی هین شاخ و بیخ این را نوعی دگر بیان کن این بحر بی نشان را مینا کن نشان کن گم می شود دل من چون شرح یار گویم چون گم شوم ز خود من او را چگونه جویم نه گویم و نه جویم محکوم دست اویم ساقی ویست و باقی من جام یا کدویم از تو شوم حریری گر خار و خارپشتم یکتا شوم درین ره گر خود هزار تویم روحی شوم چو عیسی گر یابم از تو بوسی جان را دهم چو موسی گر سیب تو ببویم من خانه خرابم موقوف گنج حسنت تو آب زندگانی من فرش تو چو جویم خویی فراخ بودی با مردمان دلم را تا غیر تو نگنجد امروز تنگ خویم از نادری حسنت وز دقت خیالت بی محرمی بمانده سودا و های هویم سیلاب عشق آمد از ربوه بلندی بهر خدا بسازش از وصل خویش بندی # مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » هفتم مستی و عاشقی و جوانی و یار ما نوروز و نوبهار و حمل می زند صلا هرگز ندیده چشم جهان این چنین بهار می روید از زمین و ز کهسار کیمیا پهلوی هر درخت یکی حور نیکبخت دزدیده می نماید اگر محرمی لقا اشکوفه می خورد ز می روح طاس طاس بنگر بسوی او که صلا می زند ترا می خوردنش ندیدی اشکوفه اش ببین شاباش ای شکوفه و ای باده مرحبا سوسن به غنچه گوید برجه چه خفته شمعست و شاهدست و شرابست و فتنها ریحان و لالها بگرفته پیالها از کیست این عطا ز کی باشد جز از خدا جز حق همه گدا و حزینند و رو ترش عباس دبس در سر و بیرون چو اغنیا کد کردن از گدا نبود شرط عاقلی یک جرعه می بدیش بدی مست همچو ما سنبل به گوش گل پنهان شکر کرد و گفت هرگز مباد سایه یزدان ز ما جدا ما خرقها همه بفکندیم پارسال جانها دریغ نیست چه جای دو سه قبا ای آنک کهنه دادی نک تازه باز گیر کوری هر بخیل بداندیش ژاژخا هر شه عمامه بخشد وین شاه عقل و سر جانهاست بی شمار مر این شاه را عطا ای گلستان خندان رو شکر ابر کن ترجیع باز گوید باقیش صبر کن ای صد هزار رحمت نو ز آسمان داد هر لحظه بی دریغ بران روی خوب باد آن رو که روی خوبان پرده و نقاب اوست جمله فنا شوند چو آن رو کند گشاد زهره چه رو نماید در فر آفتاب پشه چه حمله آرد در پیش تندباد ای شاد آن بهار که در وی نسیم تست وی شاد آن مرید که باشی توش مراد از عشق پیش دوست ببستم دمی کمر آورد تاج زرین بر فرق من نهاد آنکو برهنه گشت و به بحر تو غوطه خورد چون پاک دل نباشد و پاکیزه اعتقاد آن کز عنایت تو سلاح صلاح یافت با این چنین صلاح چه غم دارد از فساد هرکس که اعتماد کند بر وفای تو پا برنهد به فضل برین بام بی عماد مغفور ما تقدم و هم ما تأخرست ایمن ز انقطاع و ز اعراض و ارتداد سرسبز گشت عالم زیرا که میرآب آخر زمانیان را آب حیات داد بختی که قرن پیشین در خواب جسته اند آخر زمانیان را کردست افتقاد حلوا نه او خورد که بد انگشت او دراز آنکس خورد که باشد مقبول کیقباد دریای رحمتش ز پری موج می زند هر لحظه بغرد و گوید که یا عباد هم اصل نوبهاری و هم فصل نوبهار ترجیع سیومست هلا قصه گوش دار شب گشته بود و هرکس در خانه می دوید ناگه نماز شام یکی صبح بردمید جانی که جانها همگی سایهای اوست آن جان بران پرورش جانها رسید تا خلق را رهاند زین حبس و تنگنا بر رخش زین نهاد و سبک تنگ برکشید از بند و دام غم که گرفتست راه خلق هردم گشایشیست و گشاینده ناپدید بگشای سینه را که صبایی همی رسد مرده حیات یابد و زنده شود قدید باور نمی کنی بسوی باغ رو ببین کان خاک جرعه ز شراب صبا چشید گر زانکه بر دل تو جفا قفل کرده ست نک طبل می زنند که آمد ترا کلید ور طعنه می زنند بر اومید عاشقان دریا کجا شود به لب این سگان پلید عیدیست صوفیان را وین طبلها گواه ور طبل هم نباشد چه کم شود ز عید بازار آخر آمد هین چه خریده شاد آنک داد او شبه گوهری خرید بشناخت عیبهای متاع غرور را بگزید عشق یار و عجایب دری گزید نادر مثلثی که تو داری بخور حلال خمخانه ابد خنک آ کاندرو خزید هر لحظه بهار نوست و عقار نو جانش هزار بار چو گل جامها درید من عشق را بدیدم بر کف نهاده جام می گفت عاشقان را از بزم ما سلام # مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » هشتم بلبل سرمست برای خدا مجلس گل بین و به منبر برآ هین به غنیمت شمر این روز چند زانک ندارد گل رعنا وفا ای دم تو قوت عروسان باغ فصل بهارست بزن الصلا جان من و جان ترا پیش ازین سابقه بود که گشت آشنا الفت امروز ازان سابقه ست گرچه فراموش شد آنها ترا سیر ببینیم رخ همدگر ناشده ما از رخ و از تن جدا تا بشناسیم دران حشر نو چونک چنین بوقلمونیم ما صورت یوسف به یکی جرم شد صورت گرگی بر اهل هوا از غرضی چون پنهان شد ز چشم صورت آن خسرو شیرین لقا پس چو مبدل شود آن صورتش چونش شناسی تو بدین چشمها یارب بنماش چنانک ویست از حق درخواست چنین مصطفا خیز به ترجیع بگو باقیش نیک نشانش کن و خطی بکش ای رخ تو حسرت ماه و پری پر بگشادی به کجا می پری هین گروی ده سره آنگه برو رفتن تو نیست ز ما سرسری زنده جهان ز آب حیات توست مست قروی تو دل لاغری خود چه بود خاک که در چرخ تست این فلک روشن نیلوفری زین بگذشتم به خدا راست گو رخت ازین خانه کجا می بری در دو جهان کار تو داری و بس راست بگو تا بچه کار اندری ور بنگویی تو گواهی دهد چشم تو آن فتنه گر عبهری جان چو دریای تو تنگ آمدست زین وطن مختصر ششدری چون نشوی سیر ازین آب شور چونک امیر آب دو صد کوثری رست ز پای تو به فضل خدا بهر ره چرخ پر جعفری شاعر تو دست دهان برنهاد تا که کند شاه به خود شاعری شاه همی گوید ترجیع را تا سه تمامش کن و باقی ترا ای که ملک طوطی آن قندهات کوزه گرم کوزه کنم از نبات لیک فقیرم تو ز یاقوت خویش وقت زکاتست مرا ده زکات سابق خیری تو و خاصه کنون موسم خیرست و اوان صلات نک رمضان آمد و قدرست و عید وز تو رسیدست در آن شب برات در هوس بحر تو دارم لبی کان نشود تر ز هزاران فرات حبس دلم چاه زنخدان تست کی طلبم زین چه و زندان نجات عرض فلک دارد این قعر چاه عرصه او تیز نظر را کفات صورت عشقی تو و بی صورتی این عدد اندر صفت آمد نه ذات هم تو بگو زانک سخنهای خلق پیش کلام توبود ترهات هم تو بگو ای شه نطع وجود ای همه شاهان ز تو در بیت مات چونک سه ترجیع بگفتم بده تا عربی گویم یا سعد هات یا قمرالحسن مزیل الظلام جد بطلوع مع کاس المدام # مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » نهم باز این دل سرمستم دیوانه آن بندست دیوانه کسی باشد کو بی دل و پیوندست سرمست کسی باشد کو خود خبرش نبود عارف دل ما باشد کو بی عدد و چندست در حلقه آن سلطان در حلقه نگینم من ای کور به من بنگر من وردم و شه قندست نه از خاکم و نه از بادم نه از آتش و نه از آبم آن چیز شدم کلی کو بر همه سوگندست من عیسی آن ماهم کز چرخ گذر کردم من موسی سرمستمکالله درین ژنده ست دیوانه و سرمستم هم جام تن اشکستم من پند بنپذیرم چه جای مرا پندست من صوفی چرا باشم چون رند خراباتم من جام چرا نوشم با جام که خرسندست من قطره چرا باشم چون غرق در آن بحرم من مرده چرا باشم چون جان ودلم زنده ست تن خفت درین گلخن جان رفت درآن گلشن من بودم و بی جایی وین نای که نالنده ست از خویش حذر کردم وز دور قمر جستم بر عرش سفر کردم شکلی عجبی بستم بازآمدم از سلطان با طبل و علم فرمان سرمست و غزل گویان اسرار ازل جویان باز این دل دیوانه زنجیر همی برد چون برق همی رخشد مانند اسد غران چون تیر همی پرد از قوس تنم جانم چون ماه دلم تابان از کنگره میزان جان یوسف کنعانست افتاده به چاه تن دل بلبل بستانست افتاده درین ویران می افتم و می خیزم چون یاسمن از مستی می غلطم در میدان چون گوی از آن چوگان سلطان سلاطینم هم آنم و هم اینم من خازن سلطانم پر گوهرم و مرجان پهلوی شهنشاهم هم بنده و هم شاهم جبریل کجا گنجد آنجا که من و یزدان تو حلق همی دری از خوردن خون خلق ور دلق همی پوشی مانند سگ عریان در آخر آن گاوان آخر چه کنی مسکن مسکین شو و قربان شو در طوی چنان خاقان احمد چو مرا بیند رخ زرد چنین سرمست او دست مرا بوسد من پا ای ورا پیوست امروز منم احمد نی احمد پارینه امروز منم سیمرغ نی مرغک هر چینه شاهی که همه شاهان خربنده آن شاهند امروز من آن شاهم نی شاه پریرینه از شربت اللهی وز شرب اناالحقی هر یک به قدح خوردند من با خم و قنینه من قبله جانهاام من کعبه دلهاام من مسجد آن عرشم نی مسجد آدینه من آینه صافم نی آینه تیره من سینه سیناام نی سینه پرکینه من مست ابد باشم نی مست ز باغ و رز من لقمه جان نوشم نی لقمه ترخینه گر باز چنان اوجی کو بال و پر شاهی ور خرس نه ای چونی با صورت بوزینه ای آنکه چو زر گشتی از حسرت سیمین بر زر عاشق رنگ من تو عاشق زرینه در خانقه عالم در مدرسه دنیا من صوفی دل صافم نی صوفی پشمینه خاموش شو و پس در تو پرده اسراری زیرا که سزد ما را جباری و ستاری # مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » دهم هست کسی کو چو من اشکار نیست هست کسی کو تلف یار نیست هست سری کو چو سرم مست نیست هست دلی کو چو دلم زار نیست مختلف آمد همه کار جهان لیک همه جز که یکی کار نیست غرقه دل دان و طلب کار دل آنک گله کرد که دلدار نیست گرد جهان جستم اغیار من گشت یقینم که کس اغیار نیست مشتریان جمله یکی مشتریست جز که یکی رسته بازار نیست ماهیت گلشن آنکس که دید کشف شد او را که یکی خار نیست خنب ز یخ بود و درو کردم آب شد همه آب و زخم آثار نیست جمله جهان لایتجزی بدست چنگ جهان را جز یک تار نیست وسوسه این عدد و این خلاف جز که فریبنده و غرار نیست هست درین گفت تناقض ولیک از طرف دیده و دیدار نیست نقطه دل بی عدد و گردش است گفت زبان جز تک پرگار نیست طاقت و بی طاقتی آمد یکی پیش مرا طاقت گفتار نیست مست شدی سر بنه اینجا مرو زانکه گلست و ره هموار نیست مست دگر از تو بدزدد کمر جز تو مپندار که طرار نیست چونک ز مطلوب رسیدست برات گشت نهان از نظر تو صفات بار دگر یوسف خوبان رسید سلسله صد چو زلیخا کشید جامه درد ماه ازین دستگاه نعره زند چرخ که هل من مزید جمله دنیا نمکستان شدست تا که یکی گردد پاک و پلید بار دگر عقل قلمها شکست بار دگر عشق گریبان درید کرد زلیخا که نکردت کس بنده خداونده خود را خرید مست شدی بوسه همی بایدت بوسه بران لب ده کان می چشید سخت خوشی چشم بدت دور باد ای خنک آن چشم که روی تو دید دیدن روی تو بسی نادرست ای خنک آن گوش که نامت شنید شعشعه جام تو عالم گرفت ولوله صبح قیامت دمید عقل نیابند به دارو دگر عقل ازین حیرت شد ناپدید باز نیاید بدود تا هدف تیر چو از قوس مجاهد جهید هدهد جان چون بجهد از قفس می پرد از عشق به عرش مجید تیغ و کفن می برد و می رود روح سوی قیصر و قصرمشید رسته ز اندیشه که دل می فشرد جسته ز هر خار که پا می خلید چرخ ازو چرخ زد و گفت ماه منک لنا کل غد الف عید شد گه ترجیع و دلم می جهد دلبر من داد سخن می دهد این بخورد جام دگر آرمش بارد و هشیار بنگذارمش از عدمش من بخریدم به زر بی می و بی مایده کی دارمش شیره و شیرین بدهم رایگان لیک چو انگور نیفشارمش همچو سر خویش همی پوشمش همچو سر خویش همی خارمش روح منست و فرج روح من دشمن و بیگانه نینگارمش چون زنم او را که ز مهر و ز عشق گفتن گستاخ نمی یارمش گر برمد کبکبه چار طبع من عوض و نایب هر چارمش من به سفر یار و قلاووزمش من به سحر ساقی و خمارمش تا چه کند لکلکه زر و سیم که تو بگویی که گرفتارمش او چو ز گفتار ببندد دهن از جهت ترجمه گفتارمش ور دل او گرم شود از ملال مروحه و باد سبکسارمش ور بسوی غیب نظر خواهد او آینه دیده دیدارمش ور به زمین آید چون بوتراب جمله زمین لاله و گل کارمش ور بسوی روضه جانها رود یاسمن و سبزه و گلزارمش نوبت ترجیع شد ای جان من موج زن ای بحر درافشان من شد سحر ای ساقی ما نوش نوش ای ز رخت در دل ما جوش جوش باده حمرای تو همچون پلنگ گرگ غم اندر کف او موش موش چونک برآید به قصور دماغ افتد از بام نگون هوش هوش چونک کشد گوش خرد سوی خود گوید از درد خرد گوش گوش گویدش او خیز به جان سجده کن در قدم این قمر می فروش گفت کی آمد که ندیدم منش گفت که تو خفته بدی دوش دوش عاشق آید بر معشوقه مست که نبرد بوی از آن شوش شوش عشق سوی غیب زند نعرها بر حس حیوان نزند آن خروش شهر پر از بانگ خر و گاو شد بر سر که باشد بانگ وحوش ترک سوارست برین یک قدح ساغر دیگر جهة قوش قوش چونک شدی پر ز می لایزال هیچ نبینی قدحی بوش بوش جمله جمادات سلامت کنند راز بگویند چو خویش و چو توش روح چو ز مهر کنارت گرفت روح شود پیش تو جمله نقوش نوبت آن شد که زنم چرخ من عشق عزل گوید بی روی پوش همچو گل سرخ سواری کند جمله ریاحین پی او چون جیوش نقل بیار و می و پیشم نشین ای رخ تو شمع و میت آتشین # مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » یازدهم بیا که باز جانها را شهنشه باز می خواند بیا که گله را چوپان بسوی دشت می راند بهارست و همه ترکان بسوی پیله رو کرده که وقت آمد که از قشلق بییلا رخت گرداند مده مر گوسفندان را گیاه و برگ پارینه که باغ و بیشه می خندد که برگ تازه افشاند بیایید ای درختانی که دیتان حلها بستد بهار عدل بازآمد کزو انصاف بستاند صلا زد هدهد و قمری که خندان شود دگر مگری که بازآمد سلیمانی که موری را نرنجاند صلا زد نادی دولت که عالم گشت چون جنت بیا کاین شکل و این صورت به لطف یار می ماند دم سرد زمستانی سرشک ابر نیسانی پی این بود می دانی که عالم را بخنداند قماشه سوی بستان بر که گل خندید و نیلوفر بود کانجا بود دلبر سعادت را کی می داند یقین آنجاست آن جانان امیر چشمه حیوان که باغ مرده شد زنده و جان بخشیدن او تاند چو اندر گلستان آید گل و گلبن سجود آرد چو در شکرستان آید قصب بر قند پیچاند درختان همچو یعقوبان بدیده یوسف خود را که هر مهجور را آخر ز هجران صبر برهاند بهار آمد بهار آمد بهاریات باید گفت بکن ترجیع تا گویم شکوفه از کجا بشکفت بهارست آن بهارست آن و یا روی نگارست آن درخت از باد می رقصد که چون من بی قرارست آن زهی جمع پری زادان زهی گلزار آبادان چنین خندان چنین شادان ز لطف کردگارست آن عجب باغ ضمیرست آن مزاج شهد و شیرست آن و یا در مغز هر نغزی شراب بی خمارست آن نهان سر در گریبانی دهان غنچه خندانی چرا پنهان همی خندد مگر از بیم خارست آن همه تن دیده شد نرگس دهان سوسنست اخرس که خامش کن ز گفتن بس که وقت اعتبارست آن بکه بر لاله چون مجنون جگر سوزیده دل پرخون ز عشق دلبر موزون که چون گل خوش عذارست آن بخوری می کند ریحان که هنگام وصال آمد چناران دست بگشاده که هنگام کنارست آن حقایق جان عشق آمد که دریا را درآشامد که استسقای حق دارد که تشنه شهریارست آن زهی عشق مظفر فر که چون آمد قمار اندر دو عالم باخت و جان بر سر هنوز اندر قمارست آن درونش روضه و بستان بهار سبز بی پایان فراغت نیست خود او را که از بیرون بهارست آن سوم ترجیع این باشد که بر بت اشک من شاشد برآشوبد زند پنجه رخم از خشم بخراشد بیا ای عشق سلطان وش دگر باره چه آوردی که بر و بحر از جودت بدزدیده جوامردی خرامان مست می آیی قدح در دست می آیی که صافان همه عالم غلام آن یکی دردی کمینه جام تو دریا کمینه مهره ات جوزا کمینه پشه ات عنقا کمینه پیشه ات مردی ز رنجوری چه دلشادم که تو بیمار پرس آیی ز صحت نیک رنجورم که در صحت لقا بردی بیا ای عشق بی صورت چه صورتهای خوش داری که من دنگم در آن رنگی که نی سرخست و نه زردی چو صورت اندر آیی تو چه خوب و جان فزایی تو چو صورت را بیندازی همان عشقی همان فردی بهار دل نه از تری خزان دل نه از خشکی نه تابستانش از گرمی زمستانش نه از سردی مبارک آن دمی کایی مرا گویی ز یکتایی من آن تو تو آن من چرا غمگین و پر دردی ترا ای عشق چون شیری نباشد عیب خون خواری که گوید شیر را هرگز چه شیری تو که خونخواری به هر دم گویدت جانها حلالت باد خون ما که خون هر کرا خوردی خوشش حی ابد کردی فلک گردان بدرگاهت ز بیم فرقت ماهت همی گردد فلک ترسان کزو ناگاه برگردی ز ترجیع چهارم تو عجب نبود که بگریزی که شیر عشق بس تشنه ست و دارد قصد خونریزی بیا مگریز شیران را گریزانی بود خامی بگو نار ولا عار که مردن به ز بدنامی چو حله سبز پوشیدند عامه باغ آمد گل قبا را سرخ کرد از خون ز ننگ کسوه عامی لباس لاله نادرتر که اسود دارد و احمر گریبانش بود شمسی و دامانش بود شامی دهان بگشاد بلبل گفت به غنچه که ای دهان بسته بگفتش بستگی منگر توبنگر باده آشامی جوابش گفت بلبل هی اگر می خواره پس می کند آزاد مستان را تو چون پابست این دامی جوابش داد غنچه تو ز پا و سر خبر داری تو در دام خبرهایی چو در تاریخ ایامی بگفتا زان خبر دارم که من پیغامبر یارم بگفت ار عارف یاری چرا دربند پیغامی بگفتش بشنو اسرارم که من سرمست و هشیارم چو من محو دلارامم ازو دان این دلارامی نه این مستی چو مستی ها نه این هش مثل آن هشها که آن سایه ست و این خورشید و آن پستست و این سامی اگر بر عقل عالمیان ازین مستی چکد جرعه نه عالم ماند و آدم نه مجبوری نه خودکامی گهی از چشم او مستم گهی در قند او غرقم دلا با خویش آی آخر میان قند و بادامی ولی ترجیع پنجم درنیایم جز به دستوری که شمس الدین تبریزی بفرماید مرا بوری مرا گوید بیا بوری که من باغم تو زنبوری که تا خونت عسل گردد که تا مومت شود نوری ز زنبوران باغ جان جهان پر شهد و شمع آمد ز شمع و شهد نگریزی اگر تو اهل این سوری مخور از باغ بیگانه که فاسد گردد آن شهدت مبین زنبور بیگانه که او خصمست و تو عوری زهی حسنی که می گیرد چنین زشت از چنان خوبی زهی نوری درین دیده ز خورشید بدان دوری دلا می ساز با خارش که گلزارش همی گوید اگرچه مشک بی حدم نباشد وصل کافوری چه مرد شرم و ناموسی چو مجنون فاش باید شد چنان مستور را هرگز نیابد کس به مستوری چو جان با توست نعمتها ز گردون بر زمین روید وگر باشی تو بر گردون چو جانت نیست در گوری سرافیلست جان تو کز آوازش شوی زنده تهی کن نای قالب را که اسرافیل را صوری هزاران دشمن و ره زن برای آن پدید آمد که تا چون جان بری زیشان بدانی کز کی منصوری نظرها را نمی یابی و ناظر را نمی بینی چه محرومی ازین هردو چو تو محبوس منظوری به ترجیع ششم آیم اگر صافی بود رایم کزین هجران چنان دنگم که گویی بنگ می خایم ز نور عقل کل عقلم چنان دنگ آمد و خیره کزان معزول گشت افیون و بنگ و باده شیره چو آمد کوس سلطانی چه باشد کاس شیطانی چو آمد مادر مشفق چه باشد مهر ماریره چه فضل و علم گرد آرم چو رو در عشق او آرم به بصره چو کشم خرما به کرمان چون برم زیره هزاران فاضل و دانا غلام چشم یک بینا کمینه شیر را بینی به گاو و پیل بر چیره زهی خورشید جان افزا که یک تابش چو شد پیدا هزاران جان انسانی برویید از گل تیره بدین خورشید هر سایه که اهل اقتدا آمد چو سایه پست گشت از غم برای فوت تکبیره رهست از عقرب اعشی بسوی عقرب گردون ولی مکه کسی بیند که نبود بسته خیره امیر حاج عشق آمد رسول کعبه دولت رهاند مر ترا در ره ز هر شریر و شریره چه با برگم از آن خرما که مریم چشم روشن شد کزان خرمان شدم پر دل ندارم عشق انجیره جهان پیر برنا شد ز عشق این جوانبختان زهی چرخ و زمین خوش که آن پیرست و این تیره مجو لفظ درست از ما دل اشکسته جو اینجا چو هر لفظش ادیب آمد ادیبی تا شود طیره بگو ترجیع هفتم را که تا کامل شود گفته فلک هفت و زمین هفتست و اعضا هفت چون هفته بیا ای موسیی کز کف عصا سازی تو افعی را به فرعونان خود بنما کرامت های موسی را به یکدم ای بهار جان کنی سرسبز عالم را ببخشی میوه معنی درخت خشک دعوی را بده هر میوه را بویی روان کن هر طرف جویی به اشکوفه بکن خندان درخت سرو و طوبی را همه حوران بستان را از آن انهار خمر اینجا چنان سرمست و بی خود کن که نشاسند ماوی را چه صورت های روحانی نگاریدی به پنهانی که در جنبش درآوردند صورتهای مانی را شهیدان ریاحین را که دی در خون ایشان شد برآوردی و جان دادی نمودی حشر و انشی را بپوشیدند توزیها ازان رزاق روزیها زبان سبز هر برگی تقاضا کرده اجری را ز هر شاخی یکی مرغی بگوید سرنبشت ما کی خواهد مرد امسال او کی خواهد خورد دنیا را مگر گل فهم این دارد که سرخ و زرد می گردد چو برگ آن شاخ می لرزد مگر دریافت معنی را بسوزید آتش تقوی جهان ما سوی الله را بزد برقی ز الله و بسوزانید تقوی را به پیش مفتی اول برید این هفت فتوی را ز ترجیع چنین شعری که سوزد نور شعری را # مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » دوازدهم زان باده صوفی بود از جام مجرد کز غایت مستی ز کفش جام بیفتد در حالت مستی چو دل و هوش نگنجید پس نیست عجیب گر قدح و جام نگنجد اول سبقت بود الف هیچ ندارد زان پیش رو افتاد و سپهدار و مؤید حی نیز اگر هیچ ندارد چو الف نیز در صورت جیم آمد و جیمست مقید میم از الف و هاست مرکب بنبشتن ترکیب بود علت بر هستی مفرد پس بزم رسول آمد بی ساغر و بی جام تا جمع به خود باشد هستی محمد بام فلک از استن و دیوار چو تنهاست هر بام درافتاده و آن بام مشبد بالاتر ازین چرخ کهن عالم لطفیست کارواح در آ ناحیه مانند مجدد عریان شده بر لب این جوی پی غسل نی جوی نماید به نظر صرح ممرد آن دیو و پری ساخته از پی تغلیط تا شیشه نماید به نظر آب مسرد از مکر گریزان شو و در وکر رضا رو تا زنده شوی فارغ از انفاس معدد ترجیع کنم خواجه که این قافیه تنگست نی خود نزنم دم که دم ما همه ننگست من دم نزنم لیک دم نحن نفحنا در من بدمد ناله رسد تا به ثریا این نای تنم را چو ببرید و تراشید از سوی نیستان عدم عز تعالا دل یکسر نی بود و دهان یکسر دیگر آن سر ز لب عشق همی بود شکرخا چون از دم او پر شد و از دو لب او مست تنگ آمد و مستانه برآورد علالا والله ز می آن دو لب ار کوه بنوشد چون ریگ شود کوه ز آسیب تجلا نی پرده لب بود که گر لب بگشاید نی چرخ فلک ماند و نی زیر و نه بالا آواز ده اندر عدم ای نای و نظر کن صد لیلی و مجنون و دو صد وامق و عذرا بگشاید هر ذره دهان گوید شاباش وندر دل هر ذره حقیر آید صحرا زود از حبش تن بسوی روم جنان رو تا برکشدت قیصر بر قصر معلا اینجای نه آنجاست که اینجا بتوان بود هی جای خوشی جوی و درآ در صف هیجا هین وقت جهادست و گه حمله مردان صفرا مکن و درشکن از حمله تو صف را ترجیع سوم آمد و گفتی تو خدایا بر گم شده مگری که مرا هست عوضها آن مطرب خوش نغمه شیرین دهن آمد جانها همه مستند که آن جان به من آمد خندان شده اشکوفه و گل جامه دریده کز سوی عدم سنبله و یاسمن آمد جانهای گلستان به دم دی بپریدند هنگام بهاران شد و هر جان به تن آمد خوبان برسیدند ز بتخانه غیبی کوری خزانی که بخو بت شکن آمد چون صبر گزیدند بدی جمله درختان آن هجر چو چاهست و صبوری رسن آمد چون صبر گزید آیس آمد فرجش زود چون خلق حسن کرد نگار حسن آمد در عید بهار ابر برافشاند گلابی وان رعد بران اوج هوا طبل زن آمد یک باغ پر از شاهد نی ترک و نه رومی کندر حجب غیب هزاران ختن آمد بس جان که چو یوسف به چه مهلکه افتاد پنداشت که گم گشت خود او در وطن آمد زیرا که ره آب خضر مظلم و تاریست آخر ز ره خار گل اندر چمن آمد خامش کن اگرچه که غزل اغلب باقیست تا شاه بگوید چو درین انجمن آمد ای ماه عذار من و ای خوش قد و قامت برخیز که برخاست ز عشق تو قیامت # مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » سیزدهم پیکان آسمان که به اسرار ما درند ما را کشان کشان به سماوات می برند روحانیان ز عرش رسیدند بنگرید کز فر آفتاب سعادت چه با فرند ما سایه وار در پی ایشان روان شویم تا سایها ز چشمه خورشید برخورند زیرا که آفتاب پرستند سایها چون او مسافر آمد اینها مسافرند از عقل اولست در اندیشه عقلها تدبیر عقل اوست که اینها مدبرند اول بکاشت دانه و آخر درخت شد نی چشم باز کن که نه اول نه آخرند خورشید شمس دین که نه شرقی نه غربی است پس سیر سایهاش در افلاک دیگرند مردان سفر کنند در آفاق همچو دل نی بسته منازل و پالان و استرند از آفتاب آب و گل ما چو دل شدست اجزای ما چو دل ز بر چرخ می پرند خود چرخ چیست تا دل ما آن طرف رود این جسم و جان و دل همه مقرون دلبرند لب خشک بود و چشم تر از درد آن فراق اکنون ز فر وصل نه خشکند و نه ترند رفتند و آمدند به مقصود و دیگران در آب و گل چو آب و گل خود مکدرند بیرون ز چار طبع بود طبع عاشقی از چار و پنج و هفت دو صد ساله برترند چون طبع پنجمین بکشد روح را مهار ترجیع کن بگو هله بگریز زین چهار رو سوی آسمان حقایق بدان رهی کان سوی راه رو نه پیاده ست نه سوار بر گرد گرد عشق خود او را کجاست گرد می تاز گرم و روشن و خوش آفتاب وار تقلید چون عصاست بدستت در این سفر وز فر ره عصات شود تیغ ذوالفقار موسی برد عصا و بجوشید آب خوش آن ذوالفقار بود ازان بود آبدار امروز دل درآمد بی دست و پا چو چرخ از بادهای لعل برفته ز سر خمار گفتم دلا چه بود که گستاخ می روی گفتا شراب داد مرا یار برنهار امروز شیر گیرم و بر شیر نر زنم زیرا که مست آمدم از سوی مرغزار در مرغزار چرخ که ثورست با اسد یک آتشی زنم که بسوزد در آن شرار سنگست و آهنست به تخلیق کاف و نون حراقه ایست کون و عدم در ستاره بار استارهای سعد جهد سوی عاشقان حراقه شان شودز ستاره چو صد نگار استارهای نحس به نحسان سعدرو در وقت وعده چون گل و وقت وفا چو خار قومی اگر ز سعد و ز نحسش گذشته اند همچون ستاره مجو به خورشید حسن یار نی خوف و نی رجا و نی هجران و نی وصال نی غصه نی سرور نی پنهان نه آشکار ترجیع ثالثم چو مثلث طرب فزاست گر سر گران شوی ز مثلث بشو سزاست از عقل و عشق و روح مثلث شدست راست هر زخم را چو مرهم و هر درد را دواست در مغز علتیست اگر این مثلثم خورد و گران نشد که نه در خورد این عطاست از جام آفتاب حقایق بهر زمان خارا عقیق و لعل شد و خاک بانواست آن لعل نی که از رخ خود بی خبر بود نی آن عقیق کو بر تحقیق کهرباست آن لعل کو چو بعل حریفست و با نشاط وین شاه با عروس نه جفتست و نه جداست بنده خداست خاص ولیکن چو بنده مرد لا گشت بنده و سپس لا همه خداست بس جهد کرد عقل کزین نفی بو برد بویی نبرد عقل همه جهد او هباست آن هست بوی برد که او نیست شد تمام آن را بقا رسید که کلی او فناست در حسن کبریا چو فنا گشت از وجود موجود مطلق آمد و بی کبر و بی ریاست وصف بشر نماند چو وصف خدا رسید کان آفتاب نیر و این شعله سهاست آیینه جمال الهیست روح او در بزم عشق جسمش جام جهان نماست زین جام هرکه باده اسرار درکشید محو وصال دلبر و مستغرق لقاست هر مس چو کیمیا شود از نور ذوالجلال این بوالعجب صناعت و این طرفه کیمیاست اکسیر عشق را به طلب در وجود او تا آن شوی تو جمله به انعام جود او # مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » چهاردهم ای قد و بالای تو حسرت سرو بلند خنده نمی آیدت بهر دل من بخند ای ز تو عالم بجوش لطف کن ارزان فروش خنده شیرین نوش راست بفرما بچند خنده زند آفتاب گیرد عالم خضاب صدمه وصد آفتاب خنده ز تو می برند لاله و گلبرگها عکس تو آمد مها نیشکر از قند تو پر شده بین بند بند طلعتت ای آفتاب تیغ طرب برکشید گردن تلخی بزد بیخ غم و غصه کند دور قمر درگذشت زهرء زهرا رسید گشت جهان گلستان خار ندارد گزند بزم ابد می نهد شه جهت عاشقان نعل زرین می زند بهر سم هر سمند این همه بگذشت نیز پیشتر آ ای عزیز پیش لب نوش تو حلقه بگوش است قند پیشتر آ پیشتر تا بدهم جان وسر تا شکفد همچو گل روی زمین نژند ما و حریفان خوشیم ساغر حق می کشیم از جهت چشم بد آتش و مشتی سپند بوی وصالت رسید روضه رضوان دمید صلح کن الصلح خیر کوری دیو لوند تازه شو و چست شو از پی ترجیع را گوش نوی وام کن تا شنوی ماجرا شاه هم از بامداد سرخوش و سرمست خاست طبل به خود می زند در دل او تا چهاست منتظرست آسمان تا چه کند قهرمان هرچه کند گو بکن هرچه کند جان ماست هر نفسی روضه از تو به پیش دلست حاتم طی با سخاش طی شد اگر این سخاست ای چو درخت بلند قبله هر دردمند برگ و برش خیره کن شاخ ترش باوفاست یک نفری بخت ور از تو خوش و میوه خور یک نفری خیره سر گشته که آخر کجاست چشم بمالید تا خواب جهد از شما کشف شود کان درخت پهلوی فکر شماست فکرتها چشمهاست گشته روان زان درخت پاک کن از جو وحل کاب ازو بی صفاست آب اگر منکر چشمه خود می شود خاک سیه بر سرش باد کهبس ژاژخاست ای طمع ژاژخا گنده تر از گندنا تات نگیرد بلا هیچ نگویی خداست خر ز زدن گشت فرد کژروی آغاز کرد راه رها کرد و رفت آن طرفی که گیاست آن طرفی که گیاست امن و امان از کجاست غره به سبزی مشو گرگ سیه در قفاست گوش به ترجیع نه جانب ره کن رجوع زانک ملاقات گرگ تلختر آمد ز جوع ای ز در رحمتت هر نفسی نعمتی زان همه رحمت فرست جانب ما رحمتی ای به خرابات تو جام مراعات تو داده بهر ذره نوع دگر عشرتی هر نفسی روح نو بنهد در مرده هر نفسی راح نو بخشد بی مهلتی خنب تو آمد بجوش جوش کند نای و نوش جان سر و پا گم کند چون بخورد شربتی عفو کن از جام مست خنب و سبو گر شکست مست شد و مست را چون نفتد زلتی قاعده خوش نهاد در طرب و در گشاد چشم بدش دور باد والله خوش سنتی بوی تو ای رشک باغ چون بزند بر دماغ پر شود از راح روح بی گره و علتی روح و ملک مست شد از می پوشیده چرخ فلک پست شد از پنهان صورتی بلبله پر زمی می رسدم هر دمی عربده می آورم عشق تو هر ساعتی آنک ره دین بود پر ز ریاحین بود هر قدمی گلشنی هر طرفی جنتی خط سقبنا بکش بر رخ هر مست خوش تا که بدانند کو غرقه شد از لذتی ساغر بر ساغرم می دهد او هر نفس نعره زنان من که های پر شدم از باده بس # مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » پانزدهم ای یار گرم دار و دلارام گرم دار پیش آ به دست خویش سر بندگان بخار خاک تویم و تشنه آب و نبات تو در خاک خویش تخم سخا و وفا بکار تا بردمد ز سینه و پهنای این زمین آن سبزهای نادر و گلهای پرنگار وز هر چهی برآید از عکس روی تو سرمست یوسفی قمرین روی خوش عذار این قصه را رها کن تا نوبتی دگر پیغام نو رسید پیش آ و گوش دار پیری سوی من آمد شاخ گلی به دست گفتم که از کجاست بگفتا از آن دیار گفتم از آن بهار به دنیا نشانه نیست کاینجا یکی گلست و دوصد گونه زخم خار گفتا نشانه هست ولیکن تو خیره ای کانکس که بنگ خورد دهد مغز او دوار ز اندیشه و خیال فرو روب سینه را سبزک بنه ز دست و نظر کن به سبزه زار ترجیع کن که آمد یک جام مال مال جان نعره می زند که بیا چاشنی حلال گر تو شراب باره و نری و اوستاد چون گل مباش کو قدحی خورد و اوفتاد چون دوزخی درآی و بخور هفت بحر را تا ساقیت بگوید که ای شاه نوش باد گر گوهریست مرد بود بحر ساغرش دنیا چو لقمه ای شودش چون دهان گشاد دنیا چو لقمه ایست ولیکن نه بر مگس بر آدمست لقمه بر آنکس کزو بزاد آدم مگس نزاید تو هم مگس مباش جمشید باش و خسرو و سلطان و کیقباد چون مست نیستم نمکی نیست در سخن زیرا تکلفست و ادیبی و اجتهاد اما دهان مست چو زنبور خانه ایست زنبور جوش کرد بهر سوی بی مراد زنبورهای مست و خراب از دهان شهد با نوش و نیش خود شده پران میان باد یعنی که ما ز خانه شش گوشه رسته ایم زان خسروی که شربت شیرین به نحل داد ترجیع بندخواهد بر مست بند نیست چه بند و پند گیرد چون هوشمند نیست پیش آر جام لعل تو ای جان جان ما ما از کجا حکایت بسیار از کجا بگشا  دو دست خویش کمر کن بگرد من جام بقا بیاور و برکن ز من قبا صد جام درکشیدی و بر لب زدی کلوخ لیکن دو چشم مست تو در می دهد صلا آن می که بوی او بدو فرسنگ می رسد پنهان همی کنیش تو دانی بکن هلا از من نهان مدار تو دانی و دیگران زیرا که بنده توم آنگاه با وفا این خود نشانه ایست نهان کی شود شراب پیدا شود نشانش بر روی و در قفا بر اشتری نشینی و سر را فرو کشی در شهر می روی که مبینید مر مرا تو آنچنانک دانی و آن اشتر تو مست عف عف همی کند که ببینید هر دو را بازار را بهل سوی گلزار ران شتر کانجاست جای مستان هم جنس و هم سرا ای صد هزار رحمت نوبر جمال تو نیکوست حال ما که نکو باد حال تو # مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » شانزدهم بیار آن می که ما را تو بدان بفریفتی ز اول که جان را می کند فارغ ز هر ماضی و مستقبل بپوشد از تفش رویم به شادی حله اطلس بجوشد مهر در جانم مثال شیر در مرجل روان کن کشتی جان را دران دریای پر گوهر که چون ساکن بود کشتی ز علتها شود مختل روان شو تا که جان گوید روانت شاد باد و خوش میان آب حیوانی که باشد خضر را منهل چه ساغرها که پیونده به جان محنت آگنده اگر نفریبدش ساقی به ساغرهای مستعجل توی عمر جوان من توی معمار جان من که بی تدبیر تو جانها بود ویران و مستأصل خیالستان اندیشه مدد از روح تو دارد چنان کز دور افلاکست این اشکال در اسفل فلکهاییست روحانی به جز افلاک کیوانی کز آنجا نزلها گردد در ابراج فلک منزل مددها برج خاکی را عطاها برج آبی را تپشها برج آتش را ز وهابی بود اکمل مثال برج این حسها که پر ادراکها آمد ز حس نبود بود از جان و برق عقل مستعقل خمش کن آب معنی را بدلو معنوی برکش که معنی در نمی گنجد درین الفاظ مستعمل دو سه ترجیع جمع آمد که جان بشکفت از آغازش ولی ترسم که بگریزد سبکتر بندها سازش بیار آن می که غم جان را بپخسانید در غوغا بیار آن می که سودا را دوایی نیست جز حمرا پر و بالم ز جادویی گره بستست سر تا سر شراب لعل پیش آر و گره از پر من بگشا منم چون چرخ گردنده که خورشیدست جان من یکی کشتی پر رختم که پای من بود دریا به صد لطفم همی جویی به صد رمزم همی خوانی بهر دم می کشی گوشم که ای پس مانده هی پیش آ ندیدم هیچ مرغی من که بی پری برون پرد ندیدم هیچ کشتی من که بی آبی رود عمدا مگر صنع غریب تو که تو بس نادرستانی که در بحر عدم سازی بهر جانب یکی مینا درون سینه چون عیسی نگاری بی پدر صورت که ماند چون خری بر یخ ز فهمش بوعلی سینا عجایب صورتی شیرین نمکهای جهان در وی که دیدست ای مسلمانان نمک زیبنده در حلوا چنان صورت که گر تابش رسد بر نقش دیواری همان ساعت بگیرد جان شود گویا شود بینا نه ز اشراق جان آمد کاوخ جسمها زنده زهی انوار تابنده زهی خورشید جان افزا بهر روزن شده تابان شعاع آفتاب جان که از خورشید رقصانند این ذرات بر بالا زهی شیرینی حکمت که سجده می کند قندش بنه از بهر غیرت را دگر بندی بر آن بندش بیار از خانه رهبان میی همچون دم عیسی که یحیی را نگه دارد ز زخم خشم بویحیی چراغ جمله ملتها دوای جمله علتها که هردم جان نو بخشد برون از علت اولی ملولی را فرو ریزد فضولی را برانگیزد بهشت بی نظیرست او نموده رو درین دنیا بهار گلشن حکمت چراغ ظلمت وحشت اصول راحت و لذت نظام جنت و طوبی درین خانه خیال تن که پرحورست و آهرمن بتی برساخت هرمانی ولی همچون بت ما نی بدیدی لشکر جان را بیا دریاب سلطان را که آن ابرست و او ماهی و آن نقش و او جانی هلا ای نفس کدبانو منه سر بر سر زانو ز سالوس و ز طراری نگردد جلوه این معنی تو کن ای ساقی مشفق جهان را گرم چون مشرق که عاشق از زبان تو بسی کردست این دعوی به من ده آن می احمر به مصر و یوسفانم بر که سیرم زین بیابان و ازین من و ازین سلوی جهانی بت پرست آمد ز صورتهاش مست آمد بتی کانجا که باشد او نباشد بی نباشد تی خموش این بی و این تی را به جادویی مده شکلی رها کن تا عصای خود بیندازد کف موسی دهان بربند چون غنچه که در ره طفل نوزادی شنو از سرو و از سوسن حکایتهای آزادی مه دی رفت و بهمن رفت و آمد نوبهار ای دل جهان سبزست و گل خندان و خرم جویبار ای دل فروشد در زمین سرما چو قارون و چو ظلم او برآمد از زمین سوسن چو تیغ آبدار ای دل درفش کاویانی بین تصورهای جانی بین که می تابد بهر گلشن ز عکس روی یار ای دل گل سوری که عکس او جوانان را کند غوصه چو بر پیران زند بویش نماندشان قرار ای دل فرشته داد دیوان را زیرپوشی ز حسن خود برآمد گل بدان دستی که خیره ماند خار ای دل درختان کف برآورده چو کفهای دعاگویان بنفشه سر فرو برده چو مردی شرمسار ای دل جهان بی نوا را جان بداده صد در و مرجان که این بستان و آن بستان برای یادگار ای دل میان کاروان می رو دلا آهسته آهسته بسوی حلقه خاص و حضور شهریار ای دل چو مرد عشرتی ای جان به کف کن دامن ساقی چو ابن الوقتی ای صوفی میاور یاد پار ای دل چو موسیقار می خواهی برون آ از زمین چون نی وگر دیدار می خواهی مخور شب کوکنار ای دل خدا سازید خلقی را و هرکس را یکی پیشه هزار استاد می بینم نه چون تو پیشه کار ای دل بگویم شرح استایی اگر ترجیع فرمایی برون جه زین عمارتها که آهویی و صحرایی # مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » هفدهم گر دلت گیرد و گر گردی ملول زین سفر چاره نداری ای فضول دل بنه گردن مپیچان چپ و راست هین روان باش و رها کن مول مول ورنه اینک می برندت کشکشان هر طرف پیکست و هر جانب رسول نیستی در خانه فکرت تا کجاست فکرهای خل را بردست غول جادوی کردند چشم خلق را تا که بالا را ندانند از سفول جادوان را جادوانی دیگرند می کنند اندر دل ایشان دخول خیره منگر دیدها در اصل دار تا نباشی روز مردن بی اصول نحن نزلنا بخوان و شکر کن کافتابی کرد از بالا نزول آفتابی نی که سوزد روی را آفتابی نی که افتد در افول نعره کم زن زانک نزدیکست یار که ز نزدیکی گمان آید حلول حق اگر پنهان بود ظاهر شود معجزاتست و گواهان عدول لیک تو اشتاب کم کن صبر کن گرچه فرمودست که الانسان عجول ربنا افرغ علینا صبرنا لا تزل اقدامنا فی ذاالوحول بر اشارت یاد کن ترجیع را در ببند و ره مدتشنیع را ای گذر کرده ز حال و از محال رفته اندر خانه فیه رجال ای بدیده روی وجه الله را کین جهان بر روی او باشد چو خال خال را حسنی بود از رو بود ور نمی بینی چنین چشمی به مال چون بمالی چشم در هر زشتیی صورتی بینی کمال اندر کمال چند صورتهاست پنداری که اوست تا رسی اندر جمال ذوالجلال خلق را می راند و خوبی او می کشاند گوش جان را که تعال خاک کوی دوست را از بو بدان خاک کویش خوشتر از آب زلال اندران آب زلال اندر نگر تا ببینی عکس خورشید و هلال تا شنیدم گفتن شیرین او می فزاید گفتن خویشم ملال دامن او گیر یعنی درد او رویدت از درد او صد پر و بال سر نمی ارزد به درد سر عجب خود بیندیش و رها کن قیل و قال سر خمارت داد و مستیها دهد زیر آن مستی بود سحر هلال از پی این مه به شب بیدار باش سر منه جز در دعا و ابتهال وقت ترجیع است برجه تازه شو چون جمالش بی حد و اندازه شو دیگران رفتند خانه خویش باز ما بماندیم و تو و عشق دراز هرکی حیران تو باشد دارد او روزه در روزه نماز اندر نماز راز او گوید که دارد عقل و هوش چون فنا گردد فنا را نیست راز سلسله از گردن ما برمگیر که جنون تو خوش است ای بی نیاز طوق شاهان چاکر این سلسله ست عاشقان از طوق دارند احتراز خار و گل را حسن بخش از آب خضر طاق را و جفت را کن جفت ناز هرکی او بنهد سری بر خاک تو کن قبولش گر حقیقت گر مجاز نی مرا هرچه شود خود گو بشو در بهار حسن خود تو می گراز حسن تو باید که باشد بر مراد عاشقان را خواه سوز و خواه ساز خواه ردشان کن به خط لایجوز خواهشان از فضل ده خط جواز خواهشان چون تار چنگی بر سکل خواهشان چون نای گیر و می نواز خواهشان بی قدر کن چون سنگ و خاک خواه چون گوهر بدهشان امتیاز عاقبت محمود باشد داد تو ای تو محمود و همه جانها ایاز در غلامی تو جان آزاد شد وز ادبهای تو عقل استاد شد مای ما کی بود چو تو گویی انا مس ما کی بود پیش کیمیا پیش خورشیدی چه دارد مشت برف جز فنا گشتن ز اشراق و ضیا زمهریر و صد هزاران زمهریر با تموز تو کجا ماند کجا با تموزیهای خورشید رخت زمهریر آمد تموز این ضحی بر دکان آرزو وشوق تو کیسه دوزانند این خوف و رجا بر مصلای کمال رفعتست سجدهای سهو می آرد سها خواب را گردن زدی ای جان صبح چه صباح آموختن باید ترا چپ ما را راست کن ای دست تو کرده اژدرهای هایل را عصا شکر ایزد را که من بیگانه رنگ گشته ام با بحر فضلت آشنا کف برآرم در دعا و شکر من جاودانی دیده زان بحر صفا ای تو بیجا همچو جان و من چو تن می روم در جستن تو جا به جا عمر می کاهید بی تو روز روز رست از کاهش به تو ای جان فزا واجدی و وجدبخش هر وجود چه غم ار من یاوه کردم خویش را هین سلامت می کند ترجیع من که خوشی چونی تو از تصدیع من # مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » هجدهم نامه رسید زان جهان بهر مراجعت برم عزم رجوع می کنم رخت به چرخ می برم گفت که ارجعی شنو باز به شهر خویش رو گفتم تا بیامدم دلشده و مسافرم آن چمن و شکرستان هیچ نرفت از دلم من بدرونه واصلم من به حظیره حاظرم چون به سباغ طیر تو اوج هوا مخوف شد بسته شدست راه من زانک به تن کبوترم گفت ازین تو غم مخور ایمن و شادمان بپر زانک رفیق امن شد جان کبوتر حرم هرکه برات حفظ ما دارد در زه قبا در بر و بحر اگر رود باشد راد و محترم نوح میان دشمنان بود هزار سال خوش عصمت ماش بد به کف غالب بود لاجرم چند هزار همچو او بنده خاص پاک خو هردم می رسیدشان بار و خفیر از درم گفت کلیم زاب من غم نخورم که من درم گفت خلیل ز آتشش غم نخورم که من زرم گفت مسیح مرده را زنده کنم به نام او اکمه را بصر دهم جانب طب به ننگرم گفت محمد امین من به اشارت مبین بر قمر فلک زنم کز قمران من اقمرم صورت را برون کنم پیش شهنشهی روم کز تف او منورم وز کف او مصورم چون بروم برادرا هیچ مگو که نیست شد در صف روح حاضرم گر بر تو مسترم نام خوشم درین جهان باشد چون صبا وزان بوی خوشش عبرفشان زانک به جان معنبرم ساکن گلشن و چمن پیش خوشان همچو من وارهم از چه و رسن زانک برون چنبرم بس کن و بحث این سخن در ترجیع بازگو گرچه به پیش مستمع دارد هر سخن دورو چونک ز آسمان رسد تاج و سریر و مهتری به که سفر کنی دلا رخت به آسمان بری بین همه بحریان به کف گوهر خویش یافته تو به میان جزر و مد در چه شمار اندری هین هله گاو مرده را شیر مخوان و سر منه گرچه که غره می زند گاو به سحر سامری گر نمرود بر پرد فوق به پر کرکسان زود فتد که نیستش قوت پر جعفری گرچه کبوتری به فن کبک شکار می کند باز سپید کی شود کی رهد از کبوتری جان ندهد به جز خدا عقل همو کند عطا گرچه که صورتی کند صنعت کف آزری دردسر تنی مکش کوست به حیله نیم خوش پیش خدای سر نهی سر بستان آن سری سر که دهی شکربری شبه دهی گهر بری سرمه دهی بصر بری سخت خوش است تاجری جود و سخا و لطف خو سجده گری چو آب جو ترک هوا و آرزو هست سر پیمبری روضه روح سبز بین ساکن روضه حور عین مست و خراب می روی نقل ملوک می چری فرجه باغ می کنی شادی و لاغ می کنی با صنمان شرم گین پرده شرم می دری آمده ماه روی تو جانب های و هوی تو گلبن مشک بوی تو با قد چست عرعری روح و عقول سو به سو سجده کنان به پیش او کای هوس و مراد جان سخت لطیف منظری ای قمران آسمان زو ببرید رنگ رو وی ملکان بابلی زو شنوید ساحری سخت مفرح غمی عیسی چند مریمی جان هزار جنتی رشک هزار کوثری این غزل ای ندیم من بی ترجیع چون بود بند کنش که بند تو سلسله جنون بود از سر روزنم سحر گفت به قنجره مهی هی تو بگو که کیستی آنک ندادیش رهی من تلف وصال تولیک تو کیستی بگو گفت که لاابالیی خیره کشی شهنشهی بی پر و بال فضل من بر نپرد ز تن دلی بی رسن عنایتم برنشود کس از چهی عقل ز خط من بود گشته ادیب انجمن عشق ز جام من بود عشرتیی مرفهی بی رخ خوب فرخم قامت هرکی گشت خم گر به بهشت خوش شود باشد گول و ابلهی بادی ها نوشته ای شهر به شهر گشته ای جز بر من مرید را کو کنفی و درگهی مرده ز بوی من شود زنده و زنده دولتی گول ز حرف من شود نکته شناس و آگهی گفتم کدیه می کنم ای تو حیات هر صنم تا ز تو لافها زنم کامد یار ناگهی گفت چو من شوم روی تو به یقین فنا شوی این نبود که با کسی گنجم من به خرگهی هست مرا بهر زمان لطف و کرم جهان جهان لیک بکوش و صبر کن صاف شوی و آنگهی از چه رسید آب را آینه گی ز صافیی از فرح صفا زند آن گل سرخ قهقهی کم بود این یگانگی لیک به راه بندگی صاحب نان و جامگی هر طرفی ست اسپهی هست طبیب حاذقی هر طرفی و سابقی نادره عیسیی که او دیده دهد با کمهی بهر مثال گفتم این بهر نشاط هر حزین لیک نیم مشبهی غره هر مشبهی شرح که بی زبان بود بی ضرر و زیان بود هم تو بگو شهنشها فایده موجهی ای تو به فکرت ردی خون حبیب ریخته نیک نگر که او توی ای تو ز خود گریخته # مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » نوزدهم ای خواب برو ز همدمانم تا بی کس و ممتحن نمانم چون دیک بر آتشم نشاندی در دیک چه می پزی چه دانم یک لحظه که من سری بخارم ای عشق نمی دهی امانم از خشم دو گوش حلم بستی تا نشنوی آوه و فغانم ما را به جهان حواله کم کن ای جان چو که من نه زین جهانم بگشای رهم که تا سبکتر جان را به جهان جان رسانم یاری فرما قلاوزی کن تا رخت بکوی تو کشانم ای آنک تو جان این نقوشی ترجیع کنم گرین بنوشی تیزآب توی و چرخ ماییم سرگشته چو سنگ آسیاییم تو خورشیدی و ما چو ذره از کوه برآی تا برآییم از بهر سکنجبین عسل ده ما خود همه سرکه می فزاییم گه خیره تو که تو کجایی گه خیره خود که ما کجاییم گه خیره بسط خویش و ایثار یا قبض که مهره در رباییم گاهی مس و گاه زر خالص گاه از پی هردو کیمیاییم ترجیع دو ذوق و میل ایچی در دادن و در گرفتن از چی گه شاد بخوردنست و تحصیل گه شاد به خرج آن و تحلیل چون نخل گهی به کسب میوه گاهی به نثار آن و تنزیل گه حاتم وقت اندر ایثار گه عباسی به طوف و زنبیل ما یا آنیم و این دگر فرع یا غیر تویم بی دو تبدیل ور زانک مرکب از دو ضدیم تذلیل نباشدی و تبجیل هم اصلاحست عز و ذلش ماننده رفع و خفض قندیل بس اصلاحی برای افساد بس افسادی برای تنحیل بس مرغ ضعیف پرشکسته خرطوم هزار پیل خسته # مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » بیستم هله درده می بگزیده که مهمان توم ز پریشانی زلف توپریشان توم تلخ و شیرین لب ما را ز حرم بیرون آر نقد ده نقد که عباس حرمدان توم آنچ دادی و بدیدی که بدان زنده شدم مرده جرعه آن چشمه حیوان توم باده بر باد دهد هردو جهان را چو غبار وآنگهان جلوه شود که مه تابان تو وانگهان جام چو جان آرد کین بر جان زن گر نیم جان تو آخر نه ز جانان توم مرکبش دست بود زانک قدح شهبازست که صیادم من و سر فتنه مرغان توم وانگه از دست بپرد سوی ایوان دماغ که گزین مشعله و رونق ایوان تو آب رو رفت مهان را پی نان و پی آب مژده ای مست که من آب تو و نان توم بحر بر کف که گرفتست تو باری برگیر خوش همی خند که من گوهر دندان توم من سه پندت دهم اول توسپند ما باش که خلیلی و نسوزی چو سپندان توم در خانه هله بگشای که در کوی تویم قصص جایزه برخوان نه که بر خوان توم هین به ترجیع بگردان غزلم را برگو گر تو شیدا نشدی قصه شیدا برگو ز آب چون آتش تو دیگ دماغم جوشید سبک ای سیمبر مشعله سیما برگو ز پگه جام چو دریا چو به کف بگرفتم صفت موج دل و گوهر گویا برگو بحر پرجوش چو لالاست بر آن در یتیم کف بزن خوش صفت لولوی لالا برگو هرکسی دارد در سینه تمنای دگر زان سر چشمه کزو زاد تمنا برگو جمع کن جمله هوسهای پراکنده به می زان هوس که پنهان شد ز هوسها برگو ز آفتابی که برآید سپس مشرق جان که بدو محو شود ظل من و ما برگو شش جهت انس و پری محرم آن راز نیند سر بگردان سوی بیجا و همانجا برگو چند باشد چو تنور این شکمت پر ز خمیر ای خمیری دمی از خمر مصفا برگو چند چون زاغ بود نول تو در هر سرگین خبر جان چو طوطی شکرخا برگو زین گذر کن بده آن جام می روحانی صفت شعشعه جام معلا برگو مست کن پیر و جوان را پس از آن مستی کن مست بیرون رو ازین عیش و تماشا برگو هله ترجیع کن اکنون که چنانیم همه که می از جام و سر از پای ندانیم همه جام بر دست به ساقی نگرانیم همه فارغ از غصه هر سود و زیانیم همه این معلم که خرد بود بشد ما طفلان یکدگر را ز جنون تخته زنانیم همه پا برهنه خرد از مجلس ما دوش گریخت چونک بیرون ز حد عقل و گمانیم همه میرمجلس توی و ما همه در تیر تویم بند آن غمزه و آن تیر و کمانیم همه زهره در مجلس مه مان به می از کار ببرد ورنه کژرو ز چه رو چون سرطانیم همه چشم آن طرفه بغداد ز ما عقل ربود تا ندانیم که اندر همدانیم همه گفت ساقی همه را جمله به تاراج دهم همچنان کن هله ای جان که چنانیم همه همچو غواص پی گوهر بی نام و نشان غرق آن قلزم بی نام و نشانیم همه وقت عشرت طرب انگیزتر از جام مییم در صف رزم چو شمشیر و سنانیم همه نزد عشاق بهاریم پر از باغ و چمن پیش هر منکر افسرده خزانیم همه می جهد شعله دیگر ز زبانه دل من تا ترا وهم نیاید که زبانیم همه ساقیا باده بیاور که برانیم همه که به جز عشق تو از خویش برانیم همه # مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » بیست و یکم هله رفتیم و گرانی ز جمالت بردیم روی ازینجا به جهانی عجبی آوردیم دوست یک جام پر از زهر چو آورد به پیش زهر چون از کف او بود به شادی خوردیم گفت خوش باش که بخشیمت صدجان دگر ما کسی را به گزافه ز کجا آزردیم گفتم ابحان چو توی از تن ما جان خواهد گر درین داد بپیچیم یقین نامردیم ما نهالیم بروییم اگر در خاکیم شاه با ماست چه باکست اگر رخ زردیم بدرون بر فلکیم و به بدن زیر زمین به صفت زنده شدیم ارچه به صورت مردیم چونک درمان جوان طالب دردست و سقم ما ز درمان بپریدیم و حریف دردیم جان چو آیینه صافی است برو تن گردیست حسن در ما ننماید چو به زیر گردیم این دو خانه ست دو منزل به یقین ملک ویست خدمت نو کن و شاباش که خدمت کردیم چون بیامد رخ تو بر فرس دل شاهیم چون بیامد قدحت صاف شویم ار دردیم می دهنده چو توی فخر همه مستانیم پرورنده چو توی زفت شویم ار خردیم هین به ترجیع بگو شرح زبان مرغان گر نگویی به زبان شرح کنش از ره جان در جهان آمد و روزی دو به ما رخ بنمود آنچنان زود برون شد که ندانم که کی بود گفتم از بهر خدا ای سره مهمان عزیز اینچنین زود کنی معتقدان را بدرود گفت کس دید درین عالم یک روز سپید که سیاه آبه نباریدش ازین چرخ کبود از برای کشش ما و سفر کردن ما پیک بر پیک همی آید از آن اصل وجود هر غم و رنج که اندر تن ودر دل آید می کشد گوش شما را به وثاق موعود نیم عمرت به شکایت شد و نیمی در شکر حمد و ذم را بهل و رو به مقام محمود چه فضولی تو که این آمد و آن بیرون شد کارافزایی تو غیر ندامت نفزود پای در باغ خرد نه به طلب امن و خلاص سربنه پای بکش زیر درختان مرود باد امرود همی ریزد اگر نفشانی می فتد در دهن هرکی دهان را بگشود این بود رزق کریمی که وفادار بود که ز دست و دهن تو نتوانندربود قایمم مات نیم تا بنگویند که مرد که چه کوتاه قیامست و درازست سجود شرح این زرق که پاکست ز ظلم و توزیع گوش را پهن گشا تا شنوی در ترجیع همچو گل خنده زنان از سر شاخ افتادیم هم بدان شاه که جان بخشد جان را دادیم آدمی از رحم صنع دوباره زاید این دوم بود که مادر دنیا زادیم تو هنوز ای که جنینی بنبینی ما را آنک زادست ببیند که کجا افتادیم نوحه و درد اقارب خلش آن رحم است او چه داند که نمردیم و درین ایجادیم او چه داند که جهان چیست که در زندانیست همه دان داند ما را که درین بغدادیم یاد ما گر بکنی هم به خیالی نگری نه خیالیم نه صورت نه زبون بادیم لیک ما را چو بجویی سوی شادیها جو که مقیمان خوش آباد جهان شادیم پیشه ورزش شادی ز حق آموخته ایم اندر آن نادره افسون چو مسیح استادیم مردن و زنده شدن هر دو وثاق خوش ماست عجبی وار نترسیم خوش و منقادیم رحما بینهم آید همچون آییم چو اشداء علی الکفر بود پولادیم هر خیالی که تراشی ز یکی تا به هزار هم عدد باشد و می دانک برون ز اعدادیم از پی هر طلب تو عوضی از شاه است همچو عطسه که پیش یرحمک الله است شربت تلخ بنوشد خرد صحت جو شربتی را تو چه گویی که خوش است و دارو عاشقان از صنم خویش دو صد جور کشند چون بود آن صنمی که حسن است و خوش خو در چنین دوغ فتادی که ندارد پایان منگر واپس وز هر دو جهان دست بشو این شب قدر چنانست که صبحش ندمد گشت عنوان برات تو رجال صد قوا چو از این بحر برون رفتنت اومید نماند احمقی باشد ازین پس طلب خنب و سبو ز آسمان آید این بخت نه از عالم خاک کار اقبال و ستاره ست نه کار بازو چون چنین روی بدیدی نظرت روشن شد پشت را باز شناسد نظر تو از رو هر کرا آخر کار این سبقت خواهد بود هم ز اول بود او شیفته و سوداخو صدفی باشد گردان به هوای گوهر سینه اش باز شود بیند در خود لولو جعد خود را چو بیند بکند ترک کلاه خانه چون یافته شد بیش نگوید کوکو جوزها گرچه لطیفند و یقین پر مغزند بشکن و مغز برون آور و ترجیع بگو گرچه بی عقل بود عقل شد او را هندو ورچه بی روی بود او بگذشت از بارو # مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » بیست و دوم هله خیزید که تا خویش ز خود دور کنیم نفسی در نظر خود نمکان شور کنیم هله خیزید که تا مست و خوشی دست زنیم وین خیال غم و غم را همه در گور کنیم وهم رنجور همی دارد ره جویان را ما خود او را به یکی عربده رنجور کنیم غوره انگور شد اکنون همه انگور خوریم وانچ ماند همه را باده انگور کنیم وحی زنبور عسل کرد جهان را شیرین سوره فتح رسیدست به ما سور کنیم ره نمایان که به فن راه زنان فرح اند راه ایشان بزنیم و همه را عور کنیم جان سرمازدگان را تف خورشید دهیم کار سلطان جهان بخش به دستور کنیم کشت این شاهد ما را به فریب و به دغل صد چو او را پس ازین خسته و مهجور کنیم تاکنون شحنه بد او دزدی او بنماییم میر بودست ورا چاکر و مأمور کنیم همه از چنگ ستمهاش همی زاریدند استخوانهای ورا بر بط وطنبور کنیم کیمیا آمد و غمها همه شادیها شد ما چو سایه پس ازین خدمت آن نور کنیم بی نوایان سپه را همه سلطان سازیم همه دیوان سپه را ملک و حور کنیم نار را هر نفسی خلعت نوری بخشیم کوهها را ز تجلی همه چون طور کنیم خط سلطان جهانست و چنین توقیع است که ازین پس سپس هر غزلی ترجیع است خیز تا رقص درآییم همه دست زنان که رهیدیم به مردی همه از دست زنان باغ سلطان جهان را بگشودند صلا همه آسیب بتانست و همه سیبستان چه شکر باید آنجا که شود زهر شکر چه شبان باید آنجا که شود گرگ شبان همگی فربهی و پرورش و افزونیست چو نهاد این لبون برسر آن شیر لبان خاص مهمانی سلطان جهانست بخور نه ز اقطاع امیرست و نه از داد فلان آفتابیست به هر روزن و بام افتاده حاجتت نیست که در زیر کشی زله نهان ز چه ترسیم که خورشید کمین لشکر اوست که ز نورست مر او را سپر و تیغ و سنان این همه رفت بماناد شعاع رویت که هر آنک رخ تو دید ندارد سر جان یک زبانه ست از آن آتش خود در جانم که از آن پنج زبانه ست مرا پیچ زبان هر دو از فرقت تو در تف و پیچاپیچ اند باورم می نکنی هین بشنو بانگ امان شیر را گر نچشیدی بنگر تربیتش تیر را گر بندیدی بشنو بانگ کمان مثل او نقش نگردد به نظر در دیده هیچ دیده بندیدست مثال سلطان لیک از جستن او نیست نظر را صبری از ملک تا بسمک از پی او در دوران هین چو خورشید و مهی از مه و خورشید تو به می ستان نور ز سبحان و بخلقان می ده زو فراموش شدت بندگی و خدمت من بی وفا نیستی آخر مکن ای جان چمن خود یکی روز نگفتی که مرا یاری بود زود بستی ز من و نام من ای دوست دهن سخنانی که بگفتیم چو شیر و چو شکر وان حریفی که نمودیم پی خمر و لبن من ز مستی تو گر زانک شکستم جامی نه تو بحر عسلی در کرم و خلق حسن رسن زلف تو گر زانک درین دام فتد صد دل و جان بزند دست به هر پیچ و شکن بی نسیم کرمت جان نگشاید دیده چشم یعقوب بود منتظر پیراهن من چو یوسف اگر افتادم اندر چاهی کم از آنک فکنی در تک آن چاه رسن نه تو خورشید بدی بنده چو استاره روز نه تو چون شمع بدی بنده ترا همچون لگن بی تو ای آب حیات من و ای باد صبا کی بخندد دهن گلشن و رخسار سمن تا ز انفاس خدا درندمد روح الله مریمان شکرستان نشوند آبستن نه تو آنی که اگر بر سر گوری گذری در زمان در قدمت چاک زند مرده کفن نه تو ساقی روانها بده ششصد سال تن تن چنگ تو می آمد بی زحمت تن چند بیتی که خلاصه ست فرو ماند تو گو کز عظیمی بنگنجید همی در گفتن هله من مطرب عشقم دگران مطرب زر دف من دفتر عشق و دف ایشان دف تر # مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » بیست و سوم هرگز ندانستم که مه آید به صورت بر زمین آتش زند خوبی او در جمله خوبان چنین کی ره برد اندیشها کان شیر نر زان بیشها بیرون جهد عشاق را غرفه کند در خون چنین گفتم به دل بار دگر رفتی درین خون جگر گفتا خمش باری بیا یکبار روی او ببین از روی گویم یا ز خو از طره گویم یا ز مو از چشم مستش دم زنم یا عارض او یا جبین حاصل گرفتار ویم مست و خراب آن میم شب تا سحر یارب زنان کالمستغاث ای مسلمین اندر خور روی صنم کو لوح تا نقشی کنم تا آتشی اندر فتد در دودمان آب و طین از درد هجرانش زمین رو کرده اندر آسمان وان آسمان گوید که من صد چون توم اندر حنین آید جواب این هردو را از جانب پنهان سرا کای عاشقان و کم زنان اینک سعادت در کمین دولت قلاوزی شده اندر ره درهم زده در کف گرفته مشعله از شعله عین الیقین زین شعلهای معتمد سر دل هر نیک و بد چون موی اندر شیرشد پیدا مثال یوم دین کی تشنه ماند آن جگر کو دل نهد بر جوی ما کی بسته ماند مخزنی بر خازنی کآمد امین ای باغ کردی صبرها در دی رسیدت ابرها الصبر مفتاح الفرج ای صابران راستین شمع جهانست این قمر از آسمانست این قمر چون جان بود سودای او پنهان کنیمش چون جنین پنهان کنیمش تا ازو جان فرد و تنها می چشد ترجیع گیرد گوش او از پردها بیرون کشد می گفت با حق مصطفی چون بی نیازی تو ز ما حکمت چه بود آخر بگو در خلق چندین چیزها حق گفت ای جان جهان گنجی بدم من بس نهان می خواستم پیدا شود آن گنج احسان و عطا آیینه کردم عیان پشتش زمین رو آسمان پشتش شود بهتر ز رو گر بجهد از رو و ریا گر شیره خواهد می شدن در خنب جوشد مدتی خواهد قفا که رو شود بس خوردنش باید قفا آبی که جفت گل بود کی آینه مقبل بود چون او جدا گردد ز گل آیینه گردد پرصفا جانی که پران شد ز تن گوید بدو سلطان من عذرا شدی از یار بد یار منی اکنون بیا مشهور آمد این که مس از کیمیایی زر شود این کیمیای نادره کردست مس را کیمیا نی تاج خواهد نی قبا این آفتاب از داد حق هست او دو صد کل را کله وز بهر هر عریان قبا بهر تواضع بر خری بنشست عیسی ای پدر ور نی سواری کی کندبر پشت خر باد صبا ای روح اندر جست و جو کن سر قدم چون آب جو ای عقل بهر این بقا شاید زدن طال بقا چندان بکن تو ذکر حق کز خود فراموشت شود واندر دعا دو تو شوی ماننده دال دعا دانی که بازار امل پرحیله است و پر دغل هش دار ای میر اجل تا درنیفتی در دغا خواهی که اندر جان رسی در دولت خندان رسی می باش خندان همچو گل گر لطف بینی گر جفا این ترک جوش آمد ولی ترجیع سوم می رسد ای جان پاکی که ز تو جان می پذیرد هر جسد گر ساقیم حاضر بدی وز باده او خوردمی در شرح چشم جادوش صد سحر مطلق کردمی گرخاطر اشتر دلم خوش شیرگیر او شدی شیران نر را این زمان در زیر زین آوردمی زان ابروی چون سنبلش زان ماه زیبا خرمنش زین گاو تن وارستمی بر گرد گردون گردمی سرمست بیرون آیمی از مجلس سلطان خود فرمان ده هر شهرمی درمان ده هر دردمی نی درودمی نه کشتمی مطلق خیالی گشتمی نی ترمی نی خشکمی نی گرممی نی سردمی نی در هوای نانمی نی در بلای جانمی نی بر زمین چون کوهمی نی بر هوا چون گردمی نی سرو سرگردانمی نی سنبل رقصانمی نی لاله لعلین قبا نی زعفران زردمی نی غنچه بسته دهان گشته ز ضعف دل نهان بی این جهان و آن جهان نور خدا پروردمی هر لحظه گوید شاه دین آری چنین و صد چنین پیدا شدی گر زانک من در بند بردا بر دمی گرنه چو باران بر چمن من دادمی داد ز من با جمله فردان جفتمی وز جمله جفتان فردمی ملک از سلیمان نقل شد ماهی فروشی شد فنش بیرنج اگر راحت بدی من مور را نازردمی گر صیف بودی بی زدی خاری نخستی پای گل ور بی خماری می بدی انگور را نفشردمی گر عقده این ساحره از پای جانم وا شدی بر کوری هر رهزنی صد رستم و صد مردمی جانت بمانا تا ابد ای چشم ما روشن به تو ای شاد و راد و مؤتلف جان دو صد چون من به تو # مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » بیست و چهارم امروز به قونیه می خندد صد مه رو یعنی که ز لارنده می آید شفتالو در پیش چنین خنده جانست و جهان بنده صد جان و جهان نو در می رسد از هر سو کهنه بگذار و رو در بر کش یار نو نو بیش دهد لذت ای جان و جهان نوجو عالم پر ازین خوبان ما را چه شدست ای جان هر سوی یکی خسرو خندان لب و شیرین خو بر چهره هر یک بت بنوشته که لاتکبت بر سیب زنخ مرقم من یمشق لایصحو برخیز که تا خیزیم با دوست درآمیزیم لالا چه خبر دارد از ما و ازان لولو بهر گل رخسارش کز باغ بقا روید چون فاخته می گوید هر بلبل جان کوکو گر این شکرست ای جان پس چه بود آن شکر ای جان مرا مستی وی درد مرا دارو بازآمد و بازآمد آن دلبر زیبا خد تا فتنه براندازد زن را ببرد از شو با خوبی یار من زن چه بود طبلک زن در مطبخ عشق او شو چه بود کاسه شو گر درنگری خوش خوش اندر سرانگشتش نی جیب نسب گیری نی چادر اغلاغو شب خفته بدی ای جان من بودم سرگردان تا روز دهل می زد آن شاه برین بارو گفتم ز فضولی من ای شاه خوش روشن این کار چه کار تست کو سنجر و کو قتلو گفتا بنگر آخر از عشق من فاخر هم خواجه و هم بنده افتاده میان کو بر طبل کسی دیگر برنارد عاشق سر پیراهن یوسف را مخصوص و شدست این بو مستست دماغ من خواهم سخنی گفتن تا باشم من مجرم تا باشم یا زقلو گیرم که بگویم من چه سود ازین گفتن گوش همه عالم را بر دوزد آن جادو ترجیع کنم ای جان گر زانک بخندی تو تا از خوشی و مستی بر شیر جهد آهو ای عید غلام تو وای جان شده قربانت تا زنده شود قربان پیش لب خندانت چون قند و شکر آید پیش تو که می باید بر قند و شکر خندد آن لعل سخن دانت هرکس که ذلیل آمد در عشق عزیز آمد جز تشنه نیاشامد از چشمه حیوانت ای شادی سرمستان ای رونق صد بستان بنگر به تهی دستان هریک شده مهمانت پرکن قدحی باده تا دل شود آزاده جان سیر خورد جانا از مایده خوانت بس راز نیوشیدم بس باده بنوشیدم رازم همه پیدا کرد آن باده پنهانت ای رحمت بی پایان وقتست که در احسان موجی بزند ناگه بحر گهرافشانت تا دامن هر جانی پر در وگهر گردد تا غوطه خورد ماهی در قلزم احسانت وقتیست که سرمستان گیرند ره خانه شب گشت چه غم از شب با ماه درخشانت ای عید بیفکن خوان داد از رمضان بستان جمعیت نومان ده زان جعد پریشانت در پوش لباس نو خوش بر سر منبر رو تا سجده شکر آرد صد ماه خراسانت ای جان بداندیشش گستاخ درآ پیشش من مجرم تو باشم گر گیرد دربانت در باز شود والله دربان بزند قهقه بوسد کف پای تو چو نبیند حیرانت خنده بر یار من پنهان نتوان کردن هردم رطلی خنده می ریزد در جانت ای جان ز شراب مر فربه شدی و لمتر کز فربهی گردن بدرید گریبانت با چهره چون اطلس زین اطلس ما را بس تو نیز شوی چون ما گر روی دهد آنت زینها بگذشتم من گیر این قدح روشن مستی کن و باقی را درده به عزیزانت چون خانه روند ایشان شب مانم من تنها با زنگیکان شب تا روز بکوبم پا امروز گرو بندم با آن بت شکرخا من خوشتر می خندم یا آن لب چون حلوا من نیم دهان دارم آخر چه قدر خندم او همچو درخت گل خندست ز سر تا پا هستم کن جانا خوش تا جان بدهد شرحش تا شهر برآشوبد زین فتنه و زین غوغا شهری چه محل دارد کز عشق تو شور آرد دیوانه شود ماهی از عشق تو در دریا بر روی زمین ای جان این سایه عشق آمد تا چیست خدا داند از عشق برین بالا کو عالم جسمانی کو عالم روحانی کو پا و سر گلها کو کر و فر دلها با مشعله جانان در پیش شعاع جان تاریک بود انجم بی مغز بود جوزا چون نار نماید آن خود نور بود آخر سودای کلیم الله شد جمله ید بیضا مگریز ز غم ای جان در درد بجو درمان کز خار بروید گل لعل و گهر از خارا زین جمله گذر کردم ساقی می جان درده ای گوشه هر زندان با روی خوشت صحرا ای ساقی روحانی پیش آر می جانی تو چشمه حیوانی ما جمله در استسقا لب بسته و سرگردان ما را مگذار ای جان ساغر هله گردان کن پر باده جان افزا آن باده جان افزا از دل ببرد غم را چون سور و طرب سازد هر غصه و ماتم را چون باشد جام جان خوبی و نظام جان کز گفتن نام جان دل می برود از جا گفتم به دل از محنت باز آی یکی ساعت گفتا که نمی آیم کاین خار به از خرما ماهی که هم از اول با حر بیارامد در جوی نیاساید حوضش نشود مأوا گر آبم در پستی من بفسرم از هستی خورشید پرستم من خو کرده در آن گرما در محنت عشق او درجست دوصد راحت زین محنت خوش ترسان کی باشد جز ترسا # مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » بیست و پنجم شب مست یار بودم و در های های او حیران آن جمال خوش و شیوهای او گه دست می زدم که زهی وقت روزگار گه مست می فتادم بر خاک پای او هفت آسمان ز عشق معلق زنان او فربه شده ز جام خوش جانفزای او در هوشها فتاده نهایات بیهشی در گوشها فتاده صریر صلای او هر بره گوش شیر گرفته ز عدل او هر ذره گشاده دهان در ثنای او هرجا وفاست حاصل و هرجا که بوالوفاست بگداخته زخجلت و شرم وفای او چشمت ضعیف می شود از قرص آفتاب صد همچو آفتاب ضعیف از لقای او چندان بود ضعیف که یک روز چشم را سرمه کشد به لطف و کرم توتیای او آن نقدهای قلب که بنهاده به پیش چون ژیوه می طپند پی کیمیای او هر سوت می کشند خیالات آن و این والله کشنده نیست به جز اقتضای او هریک چو کشتییم که برهم همی زنیم بحر کرم وی آمد و ما آشنای او جانم دهی ولی نکشی ور کشی بگو من بارها گزارده ام خونبهای او فرع عنایت تو بود کوشش مرید فرع دعای تست حنین و دعای او بر بوی آب تست ورا در سراب میل بر بوی نقد تست سوی قلب رای او چون تاج عشق بر سر تست ای مرید صدق سرمست می خرام به زیر لوای او ترجیع هم بگویم زیرا که یار خواست هر کژ که من بگویم گردد ز یار راست امسال سال عشرت و ولت در استوا ای شاد آنکسی که بود طالعش چو ما دف می خرید زهره و برهم همی نهاد می ساخت چنگ را سر و پهلو و گردنا در طبع می نهاد هزاران خروش جوش در نای نی نهاد ز انفاس خود نوا بنیاد عشرتی که جهان آن ندیده است خورشید را چه کار به جز گرمی و ضیا امسال سال تست اگر زهره طالعی زهره جنی ببست ازین مژده دست و پا خوان ابد نهاد خدا و اساس نو من سال و ماه گفتم از غیرت خدا ای شاه کژنهاده از مستی آن کلاه چندان گرو شود به خرابات ما قبا جانها فنا شوند ز جام خدای خویش ز اندیشه باز رسته و از جنگ و ماجرا گوید که چون بدیت دران غربت دراز گویند آنچنان که بود درد بی دوا چون ماهیان طپان شده بر ریگهای گرم مهجور از لقای تو ای ماه کبریا در بحر زاده ایم و به خشکی فتاده ایم ای زاده وفاش تو چونی درین جفا منت خدای راست که بازآمدی به بحر چون صوفیان ببند لب از ذکر مامضی زیرا که ذکر وحشت هم وحشتیست نو گفتن ز بعد صلح چنین گفته مرا در بزم اولیا نه شکوفه نه عربده ست در خرمن خدای نه رخصست و نی غلا آنجا سعادتیست که آن را قیاس نیست هر لحظه نو به نو متراقیست اجتبا ترجیع سیومست اگر حق نخواستی جان را به نظم کردن پروا کجاستی در روضه ریاحین می گرد چپ و راست گل دسته بستن تو ندانم پی کراست گل دسته در هوای عفن پایدار نیست آن را کشیدن این سو هم حیف و هم خطاست زنجیر بسکلد بسوی اصل خود رود زیرا که پروریده آن معتدل هواست اینجا قباش ماند یعنی عبارتی اما قبای یوسف دلرا چو توتیاست هین جهد کن تو نیز که بیرون کنی قبا در بحر بی قبا شدنت شرط آشناست ای مرد یک قبا تو قبا بر قبا مپوش گر بحریی تجمل و پوشش ترا عراست الفقر فخر گفت رسول خدای ازین سباح فحل و شاه سباحات مصطفاست کشتی که داشت هم ز برای عوام داشت بهر پیاده چو پیاده شوی سخاست اما دغل بسیست تو کشتی شناس باش زیرا که کار دنیا سحرست و سیمیاست دنیا چو کهرباست و همه که رباید او گندم که مغز دارد فارغ ز کهرباست هرکو سفر به بحر کند در سفینه اش او ساکن و رونده و همراه انبیاست در نان بسی برفتی در آب هم برو از بعد سیر آب یقین مفرشت سماست زین سان طبق طبق متعالی همی شوی اما علای مرتبه جز صورت علاست این ره چنین دراز به یکدم میسرست این روضه دور نیست چو رهبر ترا رضاست آری دراز و کوته در عالم تنست اما بر خدا نه صباحست و نی مساست گر در جفا رود ره و گر در وفا رود جان توست جان تو از تو کجا رود # مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » بیست و ششم ای جان مرا از غم و اندیشه خریده جان را بستم در گل و گلزار کشیده دیده که جهان از نظرش دور فتاده ست نادیده بیاورده دگرباره بدیده جان را سبکی داده و ببریده ز اشغال تا دررسد اندر هوس خویش جریده جولاهه کی باشد که دهی سطنت او را پا در چه اندیشه و سودا بتنیده آن کس که ز باغت خرد انگور فشارد شیرین بودش لاجرم ای دوست عقیده آن روز که هر باغ بسوزد ز خزانها باشند درختان تو از میوه خمیده جان را زند آ باغ صلاهای تعالوا جان در تن پرخون پر از ریم خزیده چون گنج برآزین حدث ای جان و جهان گیر در گوش کن این پند من ای گوشه گزیده پیسه رسنست این شب و این روز حذر کن کز پیسه رسن ترسد هر مار گزیده این گردن ما زین رسن پیسه ایام کی گردد چون گردن احرار رهیده از بولهب و جفتی او چونک ببریم بینیم ز خود حبل مسد را سکلیده بی فصل خزان گلشن ارواح شکفته بی کام و دهان هر فرس روح چریده افسار گسسته فرس و رفته به صحرا مرعا و قرو دیده و ازهار دمیده ترجیع کنم تا که سر رشته بیابند مستان همه از بهر چنین گنج خرابند باد آمد و با بید همی گوید هی هی این جنبش و این شورش و این رقص تو تا کی می گوید آن بید بدان باد ز خود پرس ای برده مرا از سرو ای داده مرا می اندر تن من یک رگ هشیار نماندست ای رفته می عشق تو اندر رگ و در پی از مردم هشیار بجو قصه و تاریخ کین سابقه کی آمد وان خاتمه تا کی آن ترک سلامم کند و گوید کیسن گویم که خمش کن که نه کی دانم و نی بی آن معتزلی پرسد معدوم نه شیء است بیخود بر من شیی بود و با خود لاشی لب بر لب دلدار چو خواهی که نهی تو از خویش تهی باش بیاموز ازان نی اندیشه مرا برد سحرگاه به باغی باغی که برون نیست ز دنیا و نه در وی پرسیدم کای باغ عجایب تو چه باغی گفت آنک نترسم ز زمستان و نه از دی نزدیکم و دورم ز تو چون ماه و چو خورشید وین دور نماند چو کند راهخدا طی گیرم که نبینی به نظر چشمه خورشید نی گرمیت از شمس بدافسردگی از فی هین دور شو از سردی و بفزای ز گرمی تا صیف شود بهمنت و رشد شود غنی خورشید نماید خبر بی دم و بی حرف بربند لب از ابجد و از هوز و حطی ترجیع سوم را چو سرآغاز نهادیم بس مرغ نهان را که پر و بال گشادیم برجه که رسیدند رسولان بهاری انگیخت شکاران تو آن شاه شکاری از دشت عدم تا بوجودست بسی راه آموخت عدم را شه الاقی و سواری در باغ زهر گور یکی مرده برآمد بنگر به عزیزان که برستند ز خواری در زلزلت الارض خدا گفت زمین را امرزو کنم زنده هر آن مرده که داری ابرش عوض آب همی روح فشاند تو شرم نداری که بنالی ز نزاری # مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » بیست و هفتم ای درد دهنده ام دوا ده تاریک مکن جهان ضیا ده درد تو دواست و دل ضریرست آن چشم ضریر را صفا ده نومید همی شود بهر غم نومید شونده را رجا ده هر دیده که بهر تو بگرید کحلش کش و نور مصطفی ده شکرش ده وانگهیش نعمت صبرش ده وانگهش بلا ده گر جان ز جهان وفا ندارد از رحمت خویششان وفا ده خوی تو خوش است هم خوشی بخش کار تو عطاست هم عطا ده آن نی که دم تو خورد روزی بازش ز دم خوشت نواده این قفل تو کرده برین دل بفرست کلید و دلگشا ده کس طاقت خشم تو ندارد این خشم ببر عوض رضا ده غم منکر بس نکیر آمد زومان بستان به آشنا ده رحم آر برین فغان و تشنیع ورنه کنمش قرین ترجیع چون باخبری ز هر فغانی زین حالت آتشین امانی مهمان من آمدست اندوه خون ریز و درشت میهمانی یک لقمه کند هزار جان را کی داو دهد به نیم جانی هر سیلی او چو ذوالفقاری هر نکته او یکی سنانی زو تلخ شده دهان دریا چون تلخ شد آنچنان دهانی دریاچه بود که از نهیبش پوشید کبود آسمانی ماییم سرشته نوازش پرورده نازنین جهانی خو کرده به سلسبیل و تسنیم با ساقی چون شکرستانی با جمع شکر لبان رقاص هر لحظه عروسیی و خوانی این عیش و طرب دریغ باشد کاشفته شود به امتحانی حیفست که مجلس لطیفان ناخوش شود از چنین گرانی ترجیع سوم رسید یارا هم بر سر عیش آر ما را در چاه فتاد دل برآرش بیچاره و منتظر مدارش ور وعده دهیش تا به فردا امروز بسوزد این شرارش بخشای برین اسیر هجران بر جان ضعیف بی قرارش هرچند که ظالمست و مجرم مظلوم و شکسته دل شمارش گشتست چو لاله غرقه خون گشتست چو زعفران عذارش خواهد که به پیش تو بمیرد اینست همیشه کسب و کارش یاری دگری کجا پسندد آن را که خدا بدست یارش آن را که بخوانده تو روزی مسپار بدست روزگارش هرچند به زیر کوه غم ماند اندیشه تست یار غارش امسال چو ماه می گدازد می آید یاد وصل پارش راهی بگشا درین بیابان ماهی بنما درین غبارش گر شرح کنم تمام پیغام می مانم از شراب و از جام # مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » بیست و هشتم ای آنک ما را از زمین بر چرخ اخضر می کشی زوتر بکش زوتر بکش ای جان که خوش برمی کشی امروز خوش برخاستم با شور و با غوغاستم امروز رو بالاترم کامروز خوش تر می کشی امروز مر هر تشنه را در حوض و جو می افکنی ذاالنون و ابراهیم را در آب و آذر می کشی امروز خلقی سوخته در تو نظرها دوخته تا خود کرا پیش از همه امروز در بر می کشی ای اصل اصل دلبری امروز چیز دیگری از دل چه خوش دل می بری وز سر چه خوش سر می کشی ای آسمان خوش خرگهی وی خاک زیبا درگهی ای روز گوهر می دهی وی شب تو عنبر می کشی ای صبحدم خوش می دمی وی باد نیکو همدمی وی مهر اختر می کشی وی ماه لشکر می کشی ای گل به بستان می روی وی غنچه پنهان می روی وی سرو از قعر زمین خوش آب کوثر می کشی ای روح راح این تنی وی شرع مفتاح منی وی عشق شنگ و ره زنی وی عقل دفتر می کشی ای باده دفع غم تویی بر زخم ها مرهم تویی وی ساقی شیرین لقا دریا به ساغر می کشی ای باد پیکی هر سحر کز یار می آری خبر خوش ارمغانی های آن زلف معنبر می کشی ای خاک ره در دل نهان داری هزاران گلستان وی آب بر سر می دوی وز بحر گوهر می کشی ای آتش لعلین قبا از عشق داری شعل ها بگشاده لب چون اژدها هر چیز را درمی کشی ترجیع این باشد که تو ما را به بالا می کشی آنجا که جان روید ازو جان را بدانجا می کشی عیسی جان را از ثری فوق ثریا می کشی بی فوق و تحتی هر دمش تا رب اعلیٰ می کشی مانند موسی چشم ها از چشم پیدا می کنی موسی دل را هر زمان بر طور سینا می کشی این عقل بی آرام را می بر که نیکو می بری وین جان خون آشام را می کش که زیبا می کشی تو جان جان ماستی مغز همه جان هاستی از عین جان برخاستی ما را سوی ما می کشی ماییم چون لا سرنگون وز لا تومان آری برون تا صدر الا کشکشان لا را به الا می کشی از تست نفس بتکده چون مسجد اقصی شده وین عقل چون قندیل را بر سقف مینا می کشی شاهان سفیهان را همه بسته به زندان می کشند تو از چه و زندانشان سوی تماشا می کشی تن را که لاغر می کنی پر مشک و عنبر می کنی مر پشه را پیش کش شهپر عنقا می کشی زاغ تن مردار را در جیفه رغبت می دهی طوطی جان پاک را مست و شکرخا می کشی نزدیک مریم بی سبب هنگام آن درد و تعب از شاخ خشک بی رطب هر لحظه خرما می کشی یوسف میان خاک و خون در پستی چاهی زبون از راه پنهان هر دمش ای جان به بالا می کشی یونس به بحر بی امان محبوس بطن ماهیی او را چو گوهر سوی خود از قعر دریا می کشی در پیش سرمستان دل در مجلس پنهان دل خوان ملایک می نهی نزل مسیحا می کشی ترجیع دیگر این بود کامروز چون خوان می کشی فردوس جان را از کرم در پیش مهمان می کشی درد دل عشاق را خوش سوی درمان می کشی هر تشنه مشتاق را تا آب حیوان می کشی خود کی کشی جز شاه را یا خاطر آگاه را هرکس که او انسان بود او را تو این سان می کشی سلطان سلطانان تویی احسان بی پایان تویی در قحط این آخر زمان نک خوان احسان می کشی پیش دو سه دلق دنی چندان تواضع می کنی گویی کمینه بنده خوان پیش سلطان می کشی زنبیلشان پر می کنی پر لعل و پر در می کنی چون بحر رحمت خس کشد زنبیل ایشان می کشی الله یدعو آمده آزادی زندانیان زندانیان غمگین شده گویی به زندان می کشی فرعون را احسان تو از نفس ثعبان می خرد گرچه به ظاهر سوی او تهدید ثعبان می کشی فرعون را گفته کرم بر تخت ملکت من برم تو سر مکش تا من کشم چون تو پریشان می کشی فرعون گفت این رابطه از تست و موسی واسطه مانند موسی کش مرا کو را تو پنهان می کشی گفت او اگر موسی بدی چوب اژدهایی کی شدی ماه از کفش کی تابدی تو سر ز رحمان می کشی موسی ما طاغی نشد وز واسطه ننگش نبد چون عاشقی درمانده بر وی چه دندان می کشی موسی ما طاغی نشد وز واسطه ننگش نبد ده سال چوپانیش کرد چون نام چوپان می کشی ای شمس تبریزی ز تو این ناطقان جوشان شده این کف به سر بر می رود چون سر به کیوان می کشی ترجیع دیگر این بود ای جان که هردم می کشی تو آفتابی ما چو نم ما را به بالا می کشی ای آنک ما را می کشی بس بی محابا می کشی تو آفتابی ما چو نم ما را به بالا می کشی زین پیش جان ها برفلک بودند هم جام ملک جان هر دو دستک می زند کو را همان جا می کشی زین پیش جانها برفلک بودند هم جان ملک جان هردو دستک می زند کو را همانجا می کشی ای مهر و ماه و روشنی آرامگاه و ایمنی ما را بدان جوی روان چون مشک سقا می کشی چون دیدم آن سغراق نو دستار و دل کردم گرو اندیشه را گفتم بدو چون سوی سودا می کشی ای عقل هستم می کنی وی عشق مستم می کنی هرچند پستم می کنی تا رب اعلا می کشی ای عشق می کن حکم مر ما را ز غیر خود ببر ای سیل می غری بغر ما را به دریا می کشی ای عشق می کن حکم مر ما را ز غیر خود ببر ای لا مرا بردار کن زیرا به الا می کشی ای جان بیا اقرار کن وی تن برو انکار کن الا تو نادر دلکشی ما را سوی ما می کشی ای سر تو از وی سر شدی وی پا ز وی رهبر شدی از کبر چون سر می نهی وز کاهلی پا می کشی ای سر تو از وی سرشدی وی پا ز وی رهبر شدی از کبر چون سر می نهی وز کاهلی پا می کشی ای سر بنه سر بر زمین گر آسمان می بایدت وی پای کم رو در وحل گر سوی صحرا می کشی ای سر بنه سر بر زمین گر آسمان می بایدت وی پای کم رو در وحل گر سوی صحرا می کشی ای چشم منگر در بشر وی گوش مشنو خیر و شر وی عقل مغز خر مخور سوی مسیحا می کشی والله که زیبا می کشی حقا که نیکو می کشی بی دست و خنجر می کشی بیچون و بی سو می کشی # مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » بیست و نهم با شیر رو به شانگی آوردمان دیوانگی افزودمان بیگانگی با هر بت یکدانگی از باده شبهای تو و ز مستی لبهای تو وز لطف غبغبهای تو آخر کجا فرزانگی ای رستم دستان نر باشی مخنثتر ز غر با این لب همچون شکر گر ماندت مردانگی آه از نغولیهای تو آه از ملولیهای تو آه از فضولیهای تو یکسان شو از صد شانگی با لعل همچون شکرش وز تابش سیمین برش صد سنگ بادا بر سرش گر در کند دو دانگی جان را ز تو بیچارگی بیچارگی یکبارگی ویرانی و آوارگی صد خانه و صد خانگی ای صاف همچون جام جم پیشت تمامیهاست کم چون چنگ گشتم من به خم اندر غم خوش بانگی مخدوم شمس الدین شهم هم آفتاب و هم مهم بر خاک او سر می نهم هم سر بود زان متهم ای فتنه انگیخته صد جان به هم آمیخته ای خون ترکان ریخته با لولیان بگریخته در سایه آن لطف تو آخر گشایم قلف تو در سر نشسته الف تو زان طره آویخته از چشم بردی خوابها زین غرقه گردابها زان طره پر تابها مشکی به عنبر بیخته ای رفته در خون رهی تورشک خورشید و مهی با این همه شاهنشهی با خاکیان آمیخته از برق آن رخسار تو وز شعله انوار تو وز حلم موسی وار تو از بحر گرد انگیخته ای شمع افلاک و زمین ای مفخر روح الامین عشقت نشسته در کمین خون هزاران ریخته جان در پی تو می دود وندر جهانت می جود صد گنج آخر کی شود در کاغذی درپیخته مخدوم شمس الدین مرا کشتی درین یک ماجرا این عفو بسته شد چرا ای خسرو هر دو سرا ما جمله بیخوابان شده در خوابگه رقصان شده ای ماه بی نقصان شده و انجم ز مه رقصان شده صفرام از سودای تو از جسم جان افزای تو از وعده جانهای تو جانها بگه رقصان شده زان روی همچون ماه تو شاهان چشم در راه تو در عین لشکرگاه تو شاه وسپه رقصان شده ای مفخر روحانیان وی دیده ربانیان سرها ز تو شادی کنان بر سر کله رقصان شده قومی شده رقصان دین با صد هزاران آفرین قومی دگر منکر چنین اندر سفه رقصان شده تبریز و باقی جهان با هرک را عقلست و جان از روی معنی ونهان در عشق شه رقصان شده میدان فراخست ای پسر تو گوشه ای ما گوشه ای همچون ملخ در کشت شه تو خوشه ای ما خوشه ای # مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » سی‌ام عجب سروی عجب ماهی عجب یاقوت و مرجانی عجب جسمی عجب عقلی عجب عشقی عجب جانی عجب لطف بهاری تو عجب میر شکاری تو دران غمزه چه داری تو به زیر لب چه می خوانی عجب حلوای قندی تو امیر بی گزندی تو عجب ماه بلندی تو که گردون را بگردانی عجبتر از عجایبها خبیر از جمله غایبها امان اندر نواییها به تدبیر و دوا دانی ز حد بیرون به شیرینی چو عقل کل بره بینی ز بی خشمی و بی کینی به غفران خدا مانی زهی حسن خدایانه چراغ و شمع هر خانه زهی استاد فرزانه زهی خورشید ربانی زهی پربخش این لنگان زهی شادی دلتنگان همه شاهان چو سرهنگان غلامند و توسلطانی به هر چیزی که آسیبی کنی آن چیز جان گیرد چنان گردد که از عشقش بخیزد صد پریشانی یکی نیم جهان خندان یکی نیم جهان گریان ازیرا شهد پیوندی ازیرا زهر هجرانی دهان عشق می خندد دو چشم عشق می گرید که حلوا سخت شیرینست و حلواییش پنهانی مروح کن دل و جان را دل تنگ پریشان را گلستان ساز زندان را برین ارواح زندانی بدین مفتاح کآوردم گشاده گر نشد مخزن کلیدی دیگرش سازم به ترجیعش کنم روشن توی پای علم جانا به لشکرگاه زیبایی که سلطان السلاطینی و خوبان جمله طغرایی حلاوت را تو بنیادی که خوان عشق بنهادی کی سازد اینچنین حلوا جز آن استاد حلوایی جهان را گر بسوزانی فلک را گر بریزانی جهان راضیست و می داند که صد لونش بیارایی شکفته ست این زمان گردون به ریحانهای گوناگون زمین کف در حنی دارد بدان شادی که می آیی بیا پهلوی من بنشین که خندیم از طرب پیشین که کان لذت و شادی گرفت انوار بخشایی به اقبال چنین گلشن بیاید نقد خندیدن تو خندان روتری یا من کی باشم من تو مولایی توی گلشن منم بلبل تو حاصل بنده لایحصل بیا کافتاد صد غلغل به پستی و به بالایی توی کامل منم ناقص توی خالص منم مخلص توی سور و منم راقص من اسفل تو معلایی چو تو آیی بنامیزد دوی از پیش برخیزد تصرفها فرو ریزد به مستی و به شیدایی تو ما باشی مها ما تو ندانم که منم یا تو شکر هم تو شکر خا تو بخا که خوش همی خایی وفادارست میعادت توقف نیست در دادت عطا و بخشش شادت نه نسیه ست و نه فردایی به ترجیع سوم یارا مشرف کن دل ما را بگردان جام صهبا را یکی کن جمله دلها را سلام علیک ای دهقان در آن انبان چها داری چنین تنها چه می گردی درین صحرا چه می کاری زهی سلطان زیبا خد که هرکه روی تو بیند اگر کوه احد باشد بپرد از سبکساری مرا گویی چه می گویی حدیث لطف و خوش خویی دل مهمان خود جویی سر مستان خود خاری ایا ساقی قدوسی گهی آیی به جاسوسی گهی رنجور را پرسی گهی انگور افشاری گهی دامن براندازی که بر تردامنان سازی گهی زینها بپردازی کی داند در چه بازاری سلام علیک هر ساعت بر آن قد و بر آن قامت بر آن دیدار چون ماهت بر آن یغمای هشیاری سلام علیک مشتاقان بر آن سلطان بر آن خاقان سلام علیک بی پایان بر آن کرسی جباری چه شاهست آن چه شاهست آن که شادی سپاهست آن چه ماهست آن چه ماهست آن برین ایوان زنگاری تو مهمانان نو را بین برو دیگی بنه زرین بپز گر پروری داری وگر خرگوش کهساری وگر نبود این و آن برو خود را بکن قربان وگر قربان نگردی تو یقین می دان که مرداری خمش باش و فسون کم خوان نداری لذت مستان چرایی بی نمک ای جان نه همسایه نمکساری رسیدم در بیابانی کزو رویند هستیها فرو بارد جزین مستی از آن اطراف مستیها # مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » سی و یکم اگر سوزد درون تو چو عود خام ای ساقی بیابی بوی عودی را که بوی او بود باقی یکی ساعت بسوزانی شوی از نار نورانی بگیری خلق ربانی به رسم خوب اخلاقی چو آتش در درونت زد دو دیده حس بردوزد رخت چون گل برافروزد ز آتشهای مشتاقی توی چون سوخت هو باشد چو غیرش سوخت او باشد به هر سویی ازو باشد دو صد خورشید اشراقی تو زاهد می زنی طعنی که نزدیکم به حق یعنی بسی مکی که در معنی بود او دور و آفاقی ز صاف خمر بی دردی ترا بو کو اگر خوردی یکی درکش اگر مردی شراب جان را واقی شدی ای جفت طاق او شدی از می رواق او همی بوسی تو ساق او چو خلخالی بر آن ساقی ببستی چشم از آب و گل بدیدی حاصل حاصل از آن پخته شدی ای دل که اندر نار اشواقی برین معنی نمی افتی چو در هر سایه می خفتی بهست خویشتن جفتی وز آن طاق ازل طاقی تو ای جان رسته از بندی مقیم آن لب قندی قبای حسن برکندی که آزاد از بغلطاقی پدر عقلست اگر پوری وگرنه چغد رنجوری چرا تو زین پدر دوری گه از شوخی گه از عاقی گهی پر خشم و پرتابی به دعوی حاجب البابی گهی خود را همی یابی ز عجز افتاده در قاقی یکی شاهی به معنی صد که جان و دل ز من بستد که جزوی مر مرا نبود طبیب و دارو و راقی به پیش شاه انس و جان صفای گوهر و مرجان تو جان چون بازی ای بی جان که اندر خوف املاقی توی آن شه که خون ریزی که شمس الدین تبریزی به سوق حسن بستیزی کساد جمله اسواقی عطای سر دهم کرده قدحها دم به دم کرده همه هستی عدم کرده دو چشم از خود به هم کرده الا ای شاه یغمایی شدم پرشور و شیدایی مرا یکتاییی فرما دوتا گشتم ز یکتایی دو تایم پیش هر احول یکن این مشکل من حل توی آخر تو اول توی دریای بینایی زهی دریا زهی گوهر زهی سر و زهی سرور زهی نور و زهی انور در آن اقلیم بی جایی چنان نوری که من دیدم چنان سری که بشنیدم اگر از خویش ببریدم عجب باشد چه فرمایی که گردیدیش افلاطون بدان عقل و بدان قانون شدی بتر ز من مجنون شدی بی عقل و سودایی چو مرمر بوده ام من خود مگر کر بوده ام من خود چه اندر بوده ام من خود ز بدخویی و بدرایی ولیک آن ماه رو دارد هزاران مشک بو دارد چگونه پای او دارد یکی سودای صفرایی دریغا جان ندادستم چو آن پر برگشادستم که تا این دم فتادستم ازان اقبال و بالایی شبی دیدم به خواب اندر که می فرمود آن مهتر کزان میهای جان پرور تو هم با ما و بی مایی هزاران مکر سازد او هزاران نقش بازد او اگر با تو بسازد او تو پنداری که همتایی نپنداری ولی مستی ازان تو بی دل و دستی ز می بد هرچه کردستی که با می هیچ برنایی چو از عقلت همی کاهد چو بی خویشت همی دارد همی عذر تو می خواهد چو تو غرقاب میهایی بدیدم شعله تابان چه شعله نور بی پایان بگفتم گوهری ای جان چه گوهر بلک دریایی مهی یا بحر یا گوهر گلی یا مهر یا عبهر ملی یا باده احمر به خوبی و به زیبایی توی ای شمس دین حق شه تبریزیان مطلق فرستادت جمال حق برای علم آرایی گروهی خویش گم کرده به ساقی امر قم کرده شکمها همچو خم کرده قدحها سر به دم کرده ز باده ساغر فانی حذر کن ورنه درمانی وگرچه صد چو خاقانی به تیغ قهر یزدانی ز قیرستان ظلمانی ایا ای نور ربانی که از حضرت تو برهانی مگر ما را تو برهانی ایا ساقی عزم تو بدان توقیع جزم تو نشان ما را به بزم تو که آنجا دور گردانی نه ماهی و تو آبی نه من شیرم تو مهتابی نه من مسکین تو وهابی نه من اینم نه تو آنی نه من ظلمت نه تو نوری نه من ماتم نه تو سوری نه من ویران تو معموری نه من جسمم نه تو جانی قدحها را پیاپی کن براق غصها پی کن خردها را تو لاشی کن ز ساغرهای روحانی بیارا بزم دولت را که بر مالیم سبلت را نواز آن چنگ عشرت را به نغمتهای الحانی در آن مجلس که خوبانند ز شادی پای کوبانند ز بیخویشی نمی دانند که اول چیست یا ثانی زهی سودای بی خویشی که هیچ از خویش نندیشی که پس گشتی تو یا پیشی که خشتک یا گریبانی ز بیخویشی از آن سوتر همی تابد یکی گوهر یکی مه روی سیمین بر مر او را فر سلطانی دو صد مفتی در آن عقلش همی غلطد در آن نقلش ز بستان یکی بقلش زهی بستان و بستانی همی بیند یکایک را چنان همچون یقین شک را زده از خشم آهک را به چشم گوهر کانی حلالش باد نازیدن زهی دید و زهی دیدن نتان از خویش ببریدن و او خویش است می دانی کیست آن شاه شمس الدین ز تبریز نکو آیین زهی هم شاه و هم شاهین درین تصویر انسانی # مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » سی‌و دوم شاهنشه مایی تو و بکلربک مایی هرجا که گریزی بر ما باز بیایی گر شخص تو اینجاست من از راه ضمیری می بینمت ای عشوه ده ما که کجایی آنجا که برستست درخت تو وطن ساز زیرا ز صولست ترا روح فزایی برپایه تخت شه شاهان به سجود آی تا باز رهد جان تو از ننگ گدایی ویرانه به جغدان بگذار و سفری کن بازآ بکه قاف تجلی که همایی اینها همه بگذشت بیا ای شه خوبان کاستون حیاتی تو و قندیل سرایی خوانی بنهادند و دری بازگشادند مستانه درآ زود چه موقوف صلایی گر جملهع جهان شمع و می و نوش بگیرد سودای دگر دارد مخمور خدایی اندر قفس ار دانه و آبست فراوان کو طنطنه و دبدبه مرغ هوایی این هم بگذشت ای که ز تو هیچ گذر نیست سغراق وفا گیر که سلطان وفایی آن ساغر شاهانه مردانه بگردان تا گردد جانها خوش و جانباز و بقایی نه باده دلشور و نه افشرده انگور از دست خدا آمد وز خنب عطایی ای چشم من و چشم دو عالم به تو روشن دادی به یکی ساغرم از مرگ رهایی ای مست شده و آمده که زاهد وقتم ای رنگ رخ و چشم خوشت داده گوایی جان شاد بدانست که یکتاست درین عشق هرچند گرو گردد دستار و دو تایی خندید جهان از نظر و رحمت عامش بس کن که به ترجیع بگوییم تمامش ای مست شده از نظرت اسم و مسما وی طوطی جان گشته ز لبهات شکرخا ما را چه ازین قصه که گاو آمد و خر رفت هین وقت لطیفست از آن عربده بازآ ای شاه تو شاهی کن و آراسته کن بزم ای جان و ولی نعمت هر وامق و عذرا هم دایه جانهایی و هم جوی می و شیر هم جنت فردوسی و هم سدره خضرا جز این بنگوییم وگر نیز بگوییم گویند خسیسان که محالست و علالا خواهی که بگوییم بده جام صبوحی تا چرخ برقص آید و صد زهره زهرا هرجا ترشی باشد اندر غم دنیا می غرد و می پرد از انجای دل ما برخیز و بخیلانه در خانه فروبند کانجا که توی خانه شود گلشن و صحرا این مه ز کجا آمد و این روی چه رویست این نور خدایست تبارک و تعالا هم قادر و هم فاخر و هم اول و آخر اول غم و سودا و بخرید بیضا آن دل که نلرزیدت و آن چشم که نگریست یارب خبرش ده تو ازین عیش و تماشا تا شید برآرد به سر کوه برآید فریاد برآرد که تمنیت تمنا نگذاردش آن عشق که سر نیز بخارد شاباش زهی سلسله جذب و تقاضا در شهر چو من گول مگر عشق ندیدست هر لحظه مرا گیرد این عشق ز بالا هر داد و گرفتی که ز بالاست لطیفست گر صادق و جدست و گر عشوه و تیبا هر عشوه که دربان دهدت دفع و بهانه ست گوید که برو هیچ مرو شاه بخانه ست بر دلبر ما هیچ کسی را مفزایید ماننده او نیست کسی ژاژ مخایید ور زانک شما را خلل و عیب نمودست آن آینه پاک آمد معیوب شمایید بسته ست مگر روزن این خانه دنیا خورشید برآمد هله بر بام برآیید روزن چو گشاده نبود خانه چو گورست تیشه جهت چیست چو روزن نگشایید آگاه چو نبویت ز آغاز و ز آخر چون گوی بغلتید که خوش بی سر و پایید تسلیم شده در خم چوگان الهی گر در طرب و شادی و گر رهن بلایید در خنب جهان همچو عصیرید گرفتار چون نیک بجوشید ازین خنب برآیید ای حاجتهایی که عطاخواه شدستید آخر بخود آیید شما عین عطایید در عشق لقایید شب و روز و خبر نیست ادراک شما را که شما نور لقایید جویی عجب و تو ز همه چیز عجبتر آن بوالعجبانید که شاهید و گدایید # مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » سی‌و سوم رها کن ناز تا تنها نمانی مکن استیزه تا عذرا نمانی مکن گرگی مرنجان همرهان را که تا چون گرگ در صحرا نمانی دو چشم خویشتن در غیب دردوز که تا آنجا روی اینجا نمانی منه لب بر لب هر بوسه جویی که تا ز آن دلبر زیبا نمانی ز دام عشوه پر خود نگه دار که تا از اوج و از بالا نمانی مشو مولای هر ناشسته رویی که تا از عشق مولانا نمانی مکن رخ همچو زر از غصه سیم که تا زین سیم ز آن سیما نمانی چو تو ملک ابد جویی به همت ازین نان و ازین شربا نمانی رها کن عربده خو کن حلیمی که تا از بزم شاه ما نمانی همی کش سرمه تعظیم در چشم پیاپی تا که نابینا نمانی چو ذره باش پویان سوی خورشید که تا چون خاک زیر پا نمانی چو استاره به بالا شب روی کن که تا ز آن ماه بی همتا نمانی مزن هر کوزه را در خنب صفوت که تا از عروةالوثقی نمانی ز بعد این غزل ترجیع باید شراب گل مکرر خوشتر آید چو در عهد و وفا دلدار مایی چو خوانیمت چرا دل وار نایی چو الحمدت همی خوانیم پیوست کچون الحمد دفع رنجهایی درآ در سینها کآرام جانی درآ در دیدها که توتیایی فرو کن سر ز روزنهای دلها که چاره نیست هیچ از روشنایی چو عقلی بی تو دیوانه شود مرد چو جانی کس نمی داند کجایی چو خمری در سر مستان درافتی برآیند از حیا و پارسایی نباشد حسن بی تصدیع عشاق که نبود عیدها بی روستایی اگر چیزی نمی دانم به عالم همی دانم که تو بس جان فزایی چه جولانها کنند جانها چو ذرات که تو خورشید از مشرق برآیی به جانبازی گشاده دار دو دست که حاتم را تو استاد سخایی مکش پای از گلیم خویش افزون که تا داناتر آیی از کسایی عدو را مار و ما را یار می باش که موسی صفا را تو عصایی تمسک کن به اسباب سماوات که در تنویر قندیل سمایی به ترجیع سوم مرصاد بستیم که بر بوی رجوع یار مستیم ایا خوبی که در جانها مقیمی به وقت بی کسی جان را ندیمی ز تو باغ حقایق برشکفتست نباتش را هم آبی هم نسیمی چو خوبان فانی و معزول گردند تو در خوبی و زیبایی مقیمی به وقت قحط بفرستی تو خوانی خذوا رزقا کریما من کریم سهیلی دیگری در چرخ معنی یزکی کل روح کالادیم درآری نیمشب روشن شرابی بگردانی که اشرب یا حمیمی زهی ساقی زهی جام و زهی می نعیم قی نعیم فی نعیم هزاران صورت زیبا و دلبر یولدهم شرابک من عقیم حباب آن شراب و صفوت او شفاء فی شفاء للسقیم تصاعد سکره فی ام رأس ازال اللوم فی طبع اللییم شود صحرای بی پایان اخضر فواد ضیقه کقلب میم فطوبی للندامی والسکارا اذا ماهم حسوها حسوهیم ز یسقون رحیقا نوش می کن وخل ذاالتحدث یا کلیمی کسی که آفتاب آمد غلامش همی آید به مشتاقان سلامش # مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » سی‌وچهارم جهان اندر گشاده شد جهانی که وصف او نیاید در زبانی حیاتش را نباشد خوف مرگی بهارش را نگرداند خزانی در و دیوار او افسانه گویان کاوخ و سنگ او اشعار خوانی چو جغذ آنجا رود طاوس گردد چو گرگ آنجا رود گردد شبانی به رفتن چون بود تبدیل حالی نه نقلی از مکانی تا مکانی بخارستان پا بر جای بنگر ز نقل حال گردد گلستانی ببین آن صخره پا بر جای مانده چه سیران کرد تا شد لعل کانی بشوی از آب معنی دست صورت که طباخان بگسردند خوانی ملایک بین بزاییده ز دیوان نزاید اینچنینی آنچنانی بسی دیدم درختی رسته از خاک کی دید از خاک رسته آسمانی چو یخرج حی من میت عیان شد جماد مرده شد صاحب عیانی ز قطره آب دیدم که بزاید قبای رستمی یا پهلوانی ندیدم من که از باد خیالی برون آید بهشتی یا جنانی ز ترجیع این غزل را ترجمان کن به نوعی دیگرش شرح و بیان کن ایا دری که صد رو می نمایی هزاران در ز هرسو می گشایی ولیک از عزت و اشراف و غیرت خفا اندر خفا اندر خفایی # مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » سی‌پنجم زهی دریا زهی بحر حیاتی زهی حسن و جمال و فر ذاتی ز تو جانم براتی خواست از رنج یکی شمعی فرستادش براتی ز تندی عشق او آهن چو مومست زهی عشق حرون تند عاتی ولیکن سر عشقش شکرستان ز نخلستان ز جوهای فراتی شکر لب مه رخان جام بر کف تو می گو هر کرا خواهی که هاتی ز هر لعل لبی بوست رسیده تو درویشی و آن لعلش زکاتی در آن شطرنج اگر بردی تو شاهی ولی کو بخت پنهان چونک ماتی خداوند شمس دین دریای جان بخش تو شورستان درین دولت مواتی زهی شاهی لطیفی بی نظیری که مجموعست ازو جان شتاتی اگر تبریز دارد حبه زو چه نقصان گر شود از گنجها تی هزاران زاهد زهد صلاحی ز تو خونش مباح و او مباحی زهی کعبه که تو جان بخش حاجی زهی اقبال هر محتاج راجی هر آن سر کو فرو ناید به کیوان ز روی فخر بر فرقش تو تاجی نهاده سر به تسلیم و به طاعت به پیشت از دل و جان هر لجاجی زهی نور جهان جان که نورت نه از خورشید و ماهست و سراجی همه جانها باقطاع مثالت که بعضی عشری و بعضی خراجی خداوند شمس دینا این مدیحت بجای جاه و فرت هست هاجی ایا تبریز بستان باج جانها که فرمان ده توی بر جان و باجی مزاج دل اگر چون برف گردد ز آتشهای تو گردد نتاجی هرآن جان و دلی کان زنده باشد ز مهر تستشان دایم تناجی در آن بازار کز تو هست بویی زهی مر یوسفان را بی رواجی به چرخ چارمت عیسیست داعی به پیش دولتت چاوش ساعی ز شاه ماست ملک با مرادی که او ختمست احسان را و بادی گر احسان را زبان باشد بگردد به مدح و شکر او سیصد عبادی بدان سوی جهان گر گوش داری چه چاوشان جانندش منادی دهان آفرینش باز مانده ازان روزی که دیدستش ز شادی همی گوید به عالم او به سوگند که تا زادی چنین روزی نزادی یکی چندی نهان شو تا نگردد همه بازار مه رویان کسادی بدیدم عشق خوانی را فتاده به خاک و خون بگفتم چون فتادی که تو خون ریز جمله عاشقانی تو نیزک دل چنین بر باد دادی بگفتا دیده ام چیزی که صد ماه ازو سوزند در نار ودادی خداوند شمس دین آخر چه نوری فرشته یا پری یا تش نژادی به تبریز آ دلا از لحر عشقش چو بنده عیب ناک اندر مزادی # مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » سی و ششم فتاد این دل به عشق پادشاهی دو عالم را ز لطف او پناهی اگر لطفش نماید رخ به آتش ز آتشها برون روید گیاهی چو بردابرد حسنش دید جانم برفت آن های و هویم ماند آهی اگر حسنش بتابد بر سر خاک ز هر خاکی برآید قرص ماهی قیامتهای آن چشم سیاهش بپوشانید جانم را سیاهی ز تلخ هجر او شکر چو زهری ز خون خونین شده هر خاک راهی زمین تا آسمان آتش گرفتی اگر نی مژده دادی گاه گاهی دو صد یوسف نماید از خیالش که هریک را ذقن بر طرفه چاهی بهر چاهی ازان چهها درافتم چو یوسف ز آن چه افتم من به چاهی ایا مخدوم شمس الدین تبریز ازین جانهای پرآتش مپرهیز چو چنگ عشق او بر ساخت سازی به گوش جان عاشق گفت رازی بزد در بیشه جان عشقش آتش بسوزانید هرجا بد مجازی نمازی گردد آن جانی که دارد به پیش قبله حسنش نمازی ز فر جان عشق انگیز شاهی نهد بر اطلس بختش طرازی هر آن زاغی که چید از خرمن او یکی دانه دمی وا گشت بازی زرایرهای روحی می سرایند ز عشق روی او پرده حجازی چه می ترسی ز مردن رو تو بستان ز عشقش عمر بی مرگی درازی چه عمری عمر شیرینی لطیفی لطیفی مست عشقی پاک بازی ولیکن ناز او را زیبد ای جان مکن زنهار با نازش تو نازی خداوند شمس دین زان جام پیشین بریزا در دهان جان ریشین # مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » سی ‌و هفتم ای بانگ و صلای آن جهانی ای آمده تا مرا بخوانی ما منتظر دم تو بودیم شادآ که رسول لامکانی هین قصه آن بهار برگو چون طوطی آن شکرستانی افسرده شدیم و زرد گشتیم از زمزمه دم خزانی ما را برهان ز مکر این پیر ما را برسان بدان جوانی زهر آمد آن شکر که او داد سردی و فسردگی نشانی پا زهر بیار و چاره کن کز دست شدیم ما تو دانی زین زهر گیاهمان برون بر هم موسی عهد و هم شبانی پیش تو امانت شعیبم ما را بچران به مهربانی تا ساحل بحر و روضه ما را در پیش کنی و خوش برانی تا فربه و با نشاط گردیم از سنبل و سوسن معانی پنهان گشتند این رسولان از ننگ و تکبر ملولان ای چشم و چراغ هردو دیده ما را بقروی جان کشیده ما را ز قرو میار بیرون ناخورده تمام و ناچریده لاغر چو هلال ماند طفلی سه ماه ز شیر وا بریده بگذار به لطف طفل جان را اندر بر دایه در خزیده چون ناله ما به گوشت آمد آن را مشمار ناشنیده در لب سر شاخ سخت گیرد هر سیب که هست نارسیده از بیم که تا نیفتد از شاخ ماند بی ذوق و پژمریده جان نیست ازان جماد کمتر با دایه عقل برگزیده سه بوسه ز تو وظیفه دارم ای بر رخ من سحر گزیده تا صلح کنیم بر دو امروز زیرا که ملولی و رمیده خامش که کریم دلبرست او اخلاق و خصال او حمیده هین خواب مرو که دزد و لولی دزدید کلاهت از فضولی این نفس تو شد گنه فزایی کرمی بد و گشت اژدهایی شب مرداری حرام خواری روز اخوت و دزد و ژاژخایی رو داد بخواه از امیری صاحب علمی صواب رایی نبود بلد از خلیفه خالی مخلوق کیست بی خدایی رنجور بود جهان به تشویش بی عدل و سیاست و لوایی بیماری و علت جهان را شمشیر بود پسین دوایی هنگام جهاد اکبر آمد خیز ای صوفی بکن غزایی از جوع ببر گلوی شهوت شوریده مشو به شوربایی تن باشد و جان سخای درویش اینست اصول هر سخایی بگداز به آتشش که آتش مر خامان راست کیمیایی خاموش که نار نور گردد ساقی شود آتش و سقایی صد خدمت و صد سلام از ما بر عقل کم خموش گویا # مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » سی و هشتم هر روز بگه ز در درآیی بر دست شراب آشنایی بر ما خوانی سلام سوزان یا رب چه لطیف و خوش بلایی ما را ببری ز سر به عشوه دیوانه کنی و های هایی ما را چه عدم چه هست چون تو در نیست وجود می نمایی دی کرده هزار گونه توبه بگرفته طریق پارسایی چون بیند توبه روی خوبت داند که عدوی تو بهایی بگریزد توبه و دل او را فریادکنان بیا کجایی گوید که رسید مرگ توبه از توبه دگر مجو کیایی توبه اگر اژدهای نر بود ای عشق زمرد خدایی ترجیع نهم به گوش قوال تو گوش رباب را همی مال ای بسته ز توبه بیست ترکش بستان قدحی رحیق و درکش زیرا که فضای بی امانست آن زلف معنبر مشوش ای شاهد وقت وقت شه رخ سودت نیکند رخ مکرمش بینی کردن چه سود دارد با آن که دهان زنی چو گربش سجده کن و سر مکش چو ابلیس پیش رخ این نگار مه وش از شش جهت است یار بیرون پرنور شده ز روش هر شش دلدار امروز سخت مستست پرفتنه و غصه و مخمش جان دارد صدهزار حیرت از حسن منقش منقش از عشق زمین پر از شقایق در عشق فلک چنین منعش خاموش و شراب عشق کم نوش ایمن شو از ارتعاش و مرعش چون لعل لبت نمود تلقین بر دل ننهیم بند لعلین تا ساقی ما توی بیاری کفرست و حرام هوشیاری ای عقل اگرچه بس عزیزی در مست نظر مکن به خواری گر آن داری نکو نظر کن کان کو دارد تو آن نداری گر پای ترا بتی بگیرد یکدم نهلد که سر به خاری دیوانه شوی که تو ز سودا در ریگ سیاه تخم کاری در مرگ حیات دید عارف چون رست ز دیدهای ناری نورآمد و نار را فرو کشت دی را بکشد دم بهاری در چشم تو شب اگرچه تیره ست در دیده او کند نهاری می گوید عشق با دو چشمش مستی و خوشی و پرخماری بس کردم تا که عشق بی من تنها بکند سخن گزاری امروز دلست آرزومند چون طره اوست بند بربند # مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » سی و نهم مستیان در عربده رفتند و رفتم گوشه ای با دو یار رازدان و هم ره و هم توشه ای اندران گوشه بدیدم آفتابی کز تفش جان و دل چون قازغان شد جوش اندر جوشه ای پست و بالای نهاد من هوای او گرفت چون ملخ در کشت افتد بر سر هر خوشه ای من خود از فتنه و بلا بگریختم در گوش ها خود من از دیگ بلا برداشته سر پوشه ای عشق شمس الدین خداوندم یکی غوغایی ست گرچه ز اول ساکنک آمد چنان خاموشه ای وصل همچون جبرییل و هجر چون خناس شد وحی جبریل امین سوزنده وسواس شد کی توان کردن نصیحت عاشق اوباش را کی توان پوشیدن این عیش پدید و فاش را جام مستوری که خام عشق او اندر کشید در قلاشی می بسوزد عالم قلاش را هرکه بیند روی او او گشت آلتون تاش او لیک شاهان را نباشد چه بود آلتون تاش را این چه خورشیدیست آخر کز برای عشق او می بسوزد همچو هیزم جان و دل خفاش را نزد آن خورشید شمس الدین تبریزی برید از دل من زاری و افغان و این غوغاش را عشق شمس الدین چو خمر و جان من چون کاس شد از خداوندیش چون آن نور جان ایناس شد مرغ جان از جمله و باز فراقت کاغ کرد بر نوازش گاه تو یعنی دل من داغ کرد یک شراب تلخ داد از جام خود هجران بدل جمله شادی تا به شیر مادر استفراغ کرد کو زمانی که وصالت برگذشت از روی لطف سوی خارستان جانم جملگی را باغ کرد نور شمس الدین خداوندم عدم را هست کرد چه عجب گر شوره را او به باغ و راغ کرد در غمی بودم که جانم قصد رفتن کرده بود زنده کردش این خیالت کو بخوانش لاغ کرد جان من چون درکشید آن جام خاص خاص را در زمان برهم زند هم زهد و هم اخلاص را # مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » چهلم هله نوش کن شرابی شده آتشی به تیزی سوی من بیا و بستان بدو دست تا نریزی قدح و می گزیده ز کف خدا رسیده چو خوری چنان بیفتی که به حشر بر نخیزی و اگر کشی تو گردن ز می و شراب خوردن دهمت به قهر خوردن تو ز من کجا گریزی بربود جام مهرش چو تو صد هزار سرکش بستان قدح نظر کن که تو با کی می ستیزی شه خوش عذار را بین که گرفت باده بخشی سر زلف یار را بین که گرفت مشک بیزی چو ز خود برفت ساقی بدهد قدح گزافی چو ز خود برفت مطرب بزند ره حجازی ز می خدای یابی تف و آتش جوانی هنر و وفا نیابی ز حرارت غریزی بستان قدح نظر کن به صفا و گوهر او نه ز شیره است این می به خدا و نی مویزی بدرون صبر آمد فرج و ره گشایش بدرون خواری آمد شرف و کش و عزیزی بهلم سخن فزایی بهلم حدیث خایی تو بگو که خوش ادایی عجبی غریب چیزی ترجیع کن بسازش چو عروس نو جهازی که عروس می بنالد بر تو ز بی جهیزی عدم و وجود را حق به عطا همی نوازد پدرت اگر ندارد ملکت جهاز سازد هله ای غریب نادر تو درین دیار چونی هله ای ندیم دولت تو درین خمار چونی ز فراق شهریاری تو چگونه می گذاری هله ای گل سعادت به میان خار چونی به تو آفتاب گوید که درآتشیم بی تو به تو باغ و راغ گوید که تو ای بهار چونی چو توی حیات جانها ز چه بند صورتستی چو توی قرار دلها هله بی قرار چونی توی جان هر عروسی توی سور هردو عالم خردم بماند خیره که تو سوگوار چونی نه تو یوسفی به عالم بشنو یکی سالم که میان چاه و زندان تو باختیار چونی هله آسمان عزت تو چرا کبود پوشی هله آفتاب رفعت تو درین دوار چونی پدرت ز جنت آمد ز بلای گندمی دو چو هوای جنتستت تو هریسه خوار چونی به میان کاسه لیسان تو چو دیک چند جوشی به میان این حریفان تو درین قمار چونی تو بسی سخن بگفتی خلل سخن نهفتی محک خدای دیدی تو در اضطرار چونی ز چه رو خموش کردی تو اگر ز اهل دردی بنظر چو ره نوردی تو در انتظار چونی رخت از ضمیر و فکرت به یقین اثر بیابد چو درون کوزه چیزی بود از برون تلابد به جناب غیب یاری به سفر دوید باری ز فخ زمانه مرغی سره برپرید باری هله ای نکو نهادا که روانت شاد بادا که به ظاهر آن شکوفه ز چمن برید باری هله چشم پرنم تو زخدای باد روشن که ز چشم ما سرشک غم تو چکید باری چرد آهوی ضمیرت ز ریاض قدس بالا که ز گرگ مرگ صیدت بشد و رمید باری سوی آسمان غیبی تو چگونه و چونی که بر آسمان ز یاران اسفا رسید باری برهانش ای سعادت ز فراق و رنج وحشت که ز دام تنگ صورت بشد و رهید باری ز جهان برفت باید چه جوانی و چه پیری خوش و عاشق و مکرم سبک و شهید باری به صلای تو دویدم ز دیار خود بریدم به وثاق تو رسیدم بده آن کلید باری اگر آفتاب عمرم بمغاربی فروشد بجز آن سحر ز فضلت سحری دمید باری وگر آن ستاره ناگه بفسرد از نحوست من از آفتاب غیبی شده ام سعید باری و اگر سزای دنیا نبدم به عمر کوته کرم و کرامتت را دل من سزید باری هله ساقی از فراقت شب و روز در خمارم تو بیا که من ز مستی سر جام خود ندارم # مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » چهل و یکم تو برو که من ازینجا بنمی روم به جایی کی رود ز پیش یاری قمری قمر لقایی تو برو که دست و پایی بزنی به جهد و کسبی که مرا ز دست عشقش بنماند دست و پایی که به عقل خودشناسی تو بهای هر متاعی که مرا نماند عقلی ز مهی گران بهایی بر خلق عشق و سودا گنهی کبیره آمد که برو ملامت آمد ز خلایق و جفایی ز برای چون تو ماهی سزد اینچنین گناهی که صوابکار باشد خرد از چنین خطایی نه به اختیار باشد غم عشق خوب رویان کی رود به اختیاری سوی درد بی دوایی چو بدید چشم عالم فر و نور صورت تو گرود که هست حق را جز ازین سرا سرایی هله بگذر ای برادر ز حجاب چرخ اخضر چو تو فارغی ز گندم چه کنی در آسیابی ز بلای گندم آمد پدر بزرگت اینجا به هوای نفس افتد دل و عقل را جلایی که همیشه درد باشد بنشسته در بن خم به سر خم آید آنگه که بیابد او صفایی به جناب بحر صافی برویم همچو سیلی که خوش است بحر او را که بداند آشنایی تو که جنس ماهیانی سوی بحر ازان روانی که به حوض و جو نیابی تو فراخی و فضایی نم و آب حوض و جیحون همه عاریه ست و عارض تو مدار از عوارض خردا طمع وفایی نشد این سخن مشرح ترجیع را بیان کن ثمرات عشق برگو عقبات را نشان کن هله ای فلک به ظاهر اگرت دو گوش بودی ز فغان عشق جانت چه خروشها نمودی غلطم ترا اگر خود نبدی وصال و فرقت تن تو چو اهل ماتم بنپوشدی کبودی وگر از پیام دلبر به تو صیقلی رسیدی همه زنگ سینه ات را به یکی نفس زدودی هله ای مه ار دل تو سر و سرکشی نکردی کله جلالتت را به خسوف کی ربودی و اگر نه لطف سابق ره مغفرت سپردی گره خسوفها را ز دلت کجا گشودی و اگر نه قبض و بسطی عقبات این رهستی ز چه کاهدی تن تو ز محاق و کی فزودی و اگر نه مهر کردی دل و چشم را قضاها ز تو دام کی نهفتی به تو دانه کی نمودی و اگر نه بند و دامی سوی هر رهی نهادی به حفاظ و صبر کس را گه عرض کی ستودی و اگر نه هر غمی را دهدی مفرح آن شه همه تیغ و تیر بودی نه سپر بدی نه خودی و اگر نه جان روشن ز خدا صفت گرفتی نه فن و صفاش بودی نه کرم بدی نه جودی شده است آن جمالش ز دو چشم بد منزه که بلندتر ازان شد که بدو رسد حسودی چه غمست قرص مه را تو بگو ز زخم تیری چه برد ز سر احمد دل تیره جهودی ز جمال فرخش گو ترجیع گو و خوش گو که مباد ز آب خالی شب و روز اینچنین جو چمن و بهار خرم طرب و نشاط و مستی صنم و جمال خوبش قدح و درازدستی از من گلست و لاله که چمن نمود کاله هله سوی بزم گل شو که تو نیز می پرستی پی شکر سرو و سوسن به شکوفه صد زبان شد سمن از عدم روان شد تو چرا فرو نشستی پی ناز گفت گلبن به عتاب و فن به بلبل که خمش برو ازینجا که درخت را شکستی به جواب گفت این خو که تو داری ای جفاگر نه سقیم ماند اینجا نه طبیب و نه مجستی گل سوری از عیادت پرسید زعفران را که رخ از چه زرد کردی ز خمار سر چه بستی به جواب گفت او را که ز داغ عشق زردم تو نیازموده غم ز کسی شنیده استی به چنار گفت سبزه بچه فن بلند گشتی زویش جواب آمد که ز خاکی و ز پستی به شکوفه گفت غنچه ز چه روی بسته چشمم به جواب گفت خندان بنه آن کله و رستی هله ای بتان گلشن به کجا بدیت شش مه بعدم بدیم ناگه ز خدا رسید هستی تو هم از عدم روان شو به بهار آن جهان شو ز ملوک و خسروان شو که مشرف الستی ز بنفشه ارغوان هم خبری بجست آن دم بگزید لب که مستم به سر تو ای مهستی چو بدید مستی او حرکات و چستی او به کنار درکشیدش که ازین میان تو جستی بنگر سخای دریا و خموش کن چو ماهی برهان شکار دل را که تو از برون شستی بگذشت شب سحر شد تو نخفتی و نخوردی نفسی برو بیاسا تو از آن خویش کردی # مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » چهل و دوم ماییم و بخت خندان تا تو امیر مایی ای شیوهات شیرین تو جان شیوهایی آن لب که بسته باشد خندان کنیش در حین چشمی که درد دارد او را چو توتیایی سوگند خورده باشد تا من زیم نخندم سوگند او بسوزد چون چهره برگشایی هر مرده که خواهی برگیر و امتحان کن پاره کند کفن را گیرد قدح ربایی روزی که من بمیرم بر گور من گذر کن تا رستخیز مطلق از خیز من نمایی خود کی بمیرد آنکس که ساقیش توبودی سرسبز آن زمینی که تش کنی سقایی همراه باش ما را گو باش صد بیابان تا بردریم آن ره ما را چو دست و پایی گفتم به ماه و اختر تا کی روید بر سر از دوری رهست این یا خود ز خیره رایی ای مه که تو همامی گه زار و گه تمامی در روز چون خفاشی شب صاحب لوایی یک چیز را کمالی یک چیز را وبالی یک چیز را هلاکی یک چیز را دوایی شاگرد ماه من شو زیر لواش می رو تا وارهی ز تلوین در عصمت خدایی گفتا اگر تو خواهی کاشکال را بشویم ترجیع کن که تا من احوال را بگویم ای بازگشت جانها در وقت جان پریدن وقت کفن بریدن وقت قبا دریدن ای گفته جان چه باشد یا آن جهان چه باشد ای جان به لب رسیدی آمد گه رسید ای دل که کف گشودی از این آن ربودی چیزی نماندت ای دل الا که دل طپیدن گه سیم و زر کشیدی که سیمبر کشیدی داد آن کشش خمارت هنگام جان کشیدن ای رفته از تباهی در خون مرغ و ماهی آنچ چشید جانشان باید ترا چشیدن ای شاد آنک از حق آموخت سحر مطلق پیش از اجل چو شیران پیش اجل دویدن دو گوش را ببستن از عشوه حریفان آنک آخر او ببرد پیشین ازو بریدن از خاک زاده وز بستان خاک مستی لب را بشو ز شیرش در قوت دل چریدن تا شیرخواره باشی دندان دل نروید از قوت روح آید دندان دل دمیدن میل کباب جستن طمع شراب خوردن اندر مزید ناید با شیرها مزیدن ای در هوس نشسته وی هردو گوش بسته پنبه ز گوش برکش تا دانی این شنیدن پنبه اگر نکندی پنبه دگر میفزا ترجیع دیگر آمد یک دم به خویش بازآ # مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » چهل و سوم زین دودناک خانه گشادند روزنی شد دود و اندر آمد خورشید روشنی آن خانه چیست سینه و آن دود چیست فکر ز اندیشه گشت عیش تو اشکسته گردنی بیدار شو خلاص شو از فکر و از خیال یارب فرست خفته ما را دهل زنی خفته هزار غم خورد از بهر هیچ چیز در خواب گرگ بیند یا خوف ره زنی در خواب جان ببیند صد تیغ و صد سنان بیدار شد نبیند زان جمله سوزنی گویند مردگان که چه غمهای بیهده خوردیم و عمر رفت به وسواس هر فنی بهر یکی خیال گرفته عروسیی بهر یکی خیال بپوشیده جوشنی آن سور و تعزیت همه با دست این نفس نی رقص ماند ازان و نه زین نیز شیونی ناخن همی زنند و رخ خود همی درند شد خواب و نیست بر رخشان زخم ناخنی کو آنک بود با ما چون شیر و انگبین کو آنک بود با ما چون آب و روغنی اکنون حقایق آمد و خواب خیال رفت آرام و مأمنیست نه ما ماند و نی منی نی پیر و نی جوان نه اسیرست و نی عوان نی نرم و سخت ماند نه موم و نه آهنی یک رنگیست و یک صفتی و یگانگی جانیست بر پریده و وارسته از تنی این یک نه آن یکیست که هرکس بداندش ترجیع کن که در دل و خاطر نشاندش ای آنک پای صدق برین راه می زنی دو کون با توست چو تو همدم منی هیچ از تو فوت نیست همه با تو حاضرست ای از درخت بخت شده شاد و منحنی هر سیب و آبیی که شکافی به دست خویش بیرون زند ز باطن آن میوه روشنی زان روشنی بزاید یک روشنی نو از هر حسن بزاید هر لحظه احسنی بر میوها نوشته که زینها فطام نیست بر برگها نبشته ز پاییز ایمنی ای چشم کن کرشمه که در شهره مسکنی وی دل مرو ز جا که نکو جای ساکنی بسیار اغنیا چو درختان سبز هست این نادره درخت ز سبزی بود غنی بس سنگ یک منی ز سر کوه درفتد آن سنگ کوه گردد کو رست از منی زیرا که هر وجود همی ترسد از عدم کندر حضیض افتد از ربوه سنی ای زاده عدم تو بهر دم جوانتری وی رهن عشق دوست تو هر لحظه ارهنی هستی میان پوست که از مغز بهترست عریان میان اطلس و شعری و ادکنی گر زانک نخل خشکی در چشم هر جهود با درد مریم آری صد میوه جنی مینا کن برونی و بینا کن درون دنیا کجا بماند در دور تو دنی ای جان و ای جهان جهان بین و آن دگر و ای گردشی نهاده تو در شمس و در قمر ای آنک در دلی چه عجب دلگشاستی یا در میان جانی بس جانفزاستی آمیزش و منزهیت در خصومتند که جان ماستی تو عجب یا تو ماستی گر آنی و گر اینی بس بحر لذتی جمله حلاوت و طرب و عطاستی از دور نار دیدم و نزدیک نور بود گر اژدها نمودی ما را عصاستی تو امن مطلقی و بر نارسیدگان اینست اعتقاد که خوف و رجاستی چون یوسفی بر اخوان جمله کدورتی یعقوب را همیشه صفا در صفاستی مجنون شدیم تا که ز لیلی بری خوریم ای عشق تو عدوی همه عقلهاستی ای عقل مس بدی تو و از عشق زر شدی تو کیمیا نه علم کیمیاستی ای عشق جبرییل در راز گستری گویی که وحی آر همه انبیاستی آنکس که عقل باشدش او این گمان برد و از گمان عقل و تفکر جداستی هرگز خطا نکرد خدنگ اشارتت وانکو خطا کند تو غفور خطاستی گر باد را نبینی ای خاک خفته چشم گر باد نیست از چه سبب در هواستی گرچه بلند گشتی از کبر دور باش از کبر شدم دار که با کبریاستی از ماه تا به ماهی جوید نشاط تو بسیار گو شدند پی اختلاط تو # مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » چهل و چهارم گر مه و گر زهره و گر فرقدی از همه سعدان فلک اسعدی نیستی از چرخ و از این آسمان سخت لطیفی ز کجا آمدی چونک به صورت تو ممثل شوی ماه رخ و دل بر و زیبا قدی از تو پدید آمده سودای عشق وز تو بود خوبی و زیبا خدی گم شده هر دل و اندیشه ای هر چه شود یاوه توش واجدی خاتم هر ملک و ممالک توی تاج سر هر شه و هر سیدی نوبت خود بر سر گردون زدند چونک دمی خویش بر ایشان زدی هر بدیی کو به تو آورد رو خوب شود رسته شود از بدی ای نظرت معدن هر کیمیا ای خود تو مشعله هر خودی در خور عام ست چنین شرح ها کو صفت و معرفت ایزدی گر برسد برق از آن آسمان گیرد خورشید و فلک کاسدی گرد نیایند وجود و عدم عاشقی و شرم دو ضدند هم چون تلف عشق موبد شدی گر تو یکی روح بدی صد شدی مست و خراب و خوش و بی خود شود خلق چو تو جلوه گر خود شدی ای دل من باده بخور فاش فاش حد نزنندت چو تو بی حد شدی حد اگر باشد هم بگذرد شاد بمان تو که مخلد شدی ای دل پرکینه مصفا شدی وی تن دیرینه مجدد شدی مست همی باش و میا سوی خود چون به خود آیی تو مقید شدی روح چو آب ست و بدن همچو خاک آبی و از خاک مجرد شدی تیره بدی در بن خنب جهان راوقی اکنون و مصعد شدی خواست چراغت که بمیرد ولیک رو که به خورشید موید شدی جان تو خفاش بد و باز شد چونک درین نور معود شدی هم نفسی آمد لب را ببند تا بکی ای دم تو درآمد شدی ساقی جان آمد با جام جم نوبت عشرت شد خامش کنم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱ آن دل که شد او قابل انوار خدا پر باشد جان او ز اسرار خدا زنهار تن مرا چو تنها مشمر کو جمله نمک شد به نمک زار خدا # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲ آن شمع رخ تو لگنی نیست بیا وان نقش تو از آب منی نیست بیا در خشم مکن تو خویشتن را پنهان کان حسن تو پنهان شدنی نیست بیا # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳ آن کس که ترا نقش کند او تنها تنها نگذاردت میان سودا در خانه تصویر تو یعنی دل تو بر رویاند دو صد حریف زیبا # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴ آن لعل سخن که جان دهد مرجان را بی رنگ چه رنگ بخشد او مر جان را مایه بخشد مشعله ایمان را بسیار بگفتیم و نگفتیم آن را # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵ آن وقت که بحر کل شود ذات مرا روشن گردد جمال ذرات مرا زان می سوزم چو شمع تا در ره عشق یک وقت شود جمله اوقات مرا # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶ آواز ترا طبع دل ما بادا اندر شب و روز شاد و گویا بادا آواز تو گر خسته شود خسته شویم آواز تو چون نای شکرخا بادا # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷ از آتش عشق در جهان گرمی ها وز شیر جفاش در وفا نرمی ها زان ماه که خورشید از او شرمنده ست بی شرم بود مرد چه بی شرمی ها # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸ از باده لعل ناب شد گوهر ما آمد به فغان ز دست ما ساغر ما از بس که همی خوریم می بر سر می ما در سر می شدیم و می در سر ما # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹ از خاک ندیده تیره ایامان را از دور ندیده دوزخ آشامان را دعوی چکنی عشق دلارامان را با عشق چکار است نکونامان را # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰ از ذکر بسی نور فزاید مه را در راه حقیقت آورد گمره را هر صبح و نماز شام ورد خود ساز این گفتن لا اله الا الله را # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱ افسوس که بیگاه شد و ما تنها در دریایی کرانه اش ناپیدا کشتی و شب و غمام و ما میرانیم در بحر خدا به فضل و توفیق خدا # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲ انجیرفروش را چه بهتر جانا ز انجیرفروشی ای برادر جانا سرمست زییم و مست میریم ای جان هم مست دوان دوان به محشر جانا # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳ اول به هزار لطف بنواخت مرا آخر به هزار غصه بگداخت مرا چون مهره مهر خویش می باخت مرا چون من همه او شدم بینداخت مرا # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴ ای آنکه چو آفتاب فرد است بیا بیرون تو برگ و باغ زرد است بیا عالم بی تو غبار و گرد است بیا این مجلس عیش بی تو سرد است بیا # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵ ای آنکه نیافت ماه شب گرد ترا از ماه تو تحفه ها است شبگرد ترا هر چند که سرخ روست اطراف شفق شهمات همی شوند رخ زرد ترا # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶ ای اشک روان بگو دل افزای مرا آن باغ و بهار و آن تماشای مرا چون یاد کنی شبی تو شبهای مرا اندیشه مکن بی ادبیهای مرا # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷ ای باد سحر خبر بده مر ما را در ره دیدی آن دل آتش پا را دیدی دل پرآتش و پرسودا را کز آتش خود بسوخت صد خارا را # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸ ای چرخ فلک به مکر و بدسازی ها از نطع دلم ببرده ای بازی ها روزی بینی مرا تو بر خوان فلک سازم چون ماه کاسه پردازی ها # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹ ای خواجه به خواب درنبینی ما را تا سال دگر دگر نبینی ما را ای شب هردم که جانب ما نگری بی روشنی سحر نبینی ما را # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰ ای داده بنان گوهر ایمانی را داده بجوی قلب یکی کانی را نمرود چو دل را به خلیلی نسپرد بسپرد به پشه لاجرم جانی را # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱ ای در سر زلف تو پریشانی ها واندر لب لعلت شکرافشانی ها گفتی ز فراق ما پشیمان گشتی ای جان چه پشیمان که پشیمانی ها # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲ ای دریا دل تو گوهر و مرجان را درباز که راه نیست کم خرجان را تن همچو صدف دهان گشاده است که آه من کی گنجم چو ره نشد مرجان را # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۳ ای دل بچه زهره خواستی یاری را کو کرد هلاک چون تو بسیاری را دل گفت که تا شوم همه یکتایی این خواستم از بهر همین کاری را # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴ ای دوست به دوستی قرینیم ترا هرجا که قدم نهی زمینیم ترا در مذهب عاشقی روا کی باشد عالم تو ببینیم و نه بینیم ترا # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۵ ای سبزی هر درخت و هر باغ و گیا ای دولت و اقبال من و کار و کیا ای خلوت و ای سماع و اخلاص و ریا بی حضرت تو این همه سوداست بیا # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۶ ای شب شادی همیشه بادی شادا عمرت به درازی قیامت بادا در یاد من آتشی است از صورت دوست ای غصه اگر تو زهره داری یادا # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۷ این آتش عشق می پزاند ما را هر شب به خرابات کشاند ما را با اهل خرابات نشاند ما را تا غیر خرابات نداند ما را # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۸ این روزه چو غربا ل ببیزد جان را پیدا آرد قراضه پنهان را جانی که کند خیره مه تابان را بی پرده شود نور دهد کیوان را # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۹ ای آنکه گرفت شربت از مشرب ما مستی گردد که روز بیند شب ما ای آنکه گریخت از در مذهب ما گوشش بکشد فراق تا ملهب ما # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۰ با عشق روان شد از عدم مرکب ما روشن ز شراب وصل دایم شب ما زان می که حرام نیست در مذهب ما تا صبح عدم خشک نیابی لب ما # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۱ بر رهگذر بلا نهادم دل را خاص از پی تو پای گشادم دل را از باد مرا بوی تو آمد امروز شکرانه آن به باد دادم دل را # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲ پرورد به ناز و نعمت آن دوست مرا بردوخت مرقع از رگ و پوست مرا تن خرقه و اندر او دل ما صوفی عالم همه خانقاه و شیخ اوست مرا # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳ بیگاه شده است لیک مر سیران را سیری نبود به جز که ادبیران را چه روز و چه شب چه صبح دلیران را چه گرگ و چه میش و بره مر شیران را # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴ تا از تو جدا شده است آغوش مرا از گریه کسی ندیده خاموش مرا در جان و دل و دید فراموش نه ای از بهر خدا مکن فراموش مرا # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۵ تا با تو بوم نخسبم از یاری ها تا بی تو بوم نخسبم از زاری ها سبحان الله که هردو شب بیدارم تو فرق نگر میان بیداری ها # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۶ تا چند از این غرور بسیار ترا تا کی ز خیال هر نمودار ترا سبحان الله که از تو کاری عجب است تو هیچ نه و این همه پندار ترا # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۷ تا عشق ترا است این شکرخایی ها هر روز تو گوش دار صفرایی ها کارت همه شب شراب پیمایی ها مکر و دغل و خصومت افزایی ها # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۸ تا کی باشی ز دور نظاره ما ما چاره گریم و عشق بیچاره ما جان کیست کمینه طفل گهواره ما دل کیست یکی غریب آواره ما # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۹ تا نقش خیال دوست با ماست دلا ما را همه عمر خود تماشاست دلا وانجا که مراد دل برآید ای دل یک خار به از هزار خرماست دلا # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۰ جانا به هلاک بنده مستیز و بیا رنگی که تو دانی تو برآمیز و بیا ای مکر در آموخته هرجایی را یک مکر برای من درانگیز و بیا # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۱ جز عشق نبود هیچ دمساز مرا نی اول و نی آخر و آغاز مرا جان می دهد از درونه آواز مرا کی کاهل راه عشق درباز مرا # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۲ چو نزود نبشته بود حق فرقت ما از بهر چه بود جنگ و آن وحشت ما گر بد بودیم رستی از زحمت ما ور نیک بدیم یاد کن صحبت ما # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۳ خود را به حیل درافکنم مست آنجا تا بنگرم آن جان جهان هست آنجا یا پای رساندم به مقصود و مراد یا سر بدهم همچو دل از دست آنجا # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۴ در جای تو جا نیست به جز آن جان را در کوه تو کانیست بجو آن کان را صوفی رونده گر توانی می جوی بیرون تو مجو ز خود بجو تو آن را # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۵ در چشم ببین دو چشم آن مفتون را نیک بشنو تو نکته بیچون را هر خون که نخورده ست آن نرگس او از دیده من روان ببین آن خون را # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۶ در سر دارم ز می پریشانی ها با قند لب تو شکرافشانی ها ای ساقی پنهان چو پیاپی کردی رسوا شود این دم همه پنهانی ها # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۷ دستان کسی دست زنان کرد مرا بی حشمت و بی عقل روان کرد مرا حاصل دل او دل مرا گردانید هر شکل که خواست آنچنان کرد مرا # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۸ دل گفت به جان کای خلف هر دو سرا زین کار که چشم داری از کار و کیا برخیز که تا پیشترک ما برویم زان پیش که قاصدی بیاید که بیا # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۹ دود دل ما نشان سودا ست دلا و آن دود که از دل است پیداست دلا هر موج که می زند دل از خون ای دل آن دل نبود مگر که دریا ست دلا # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۰ دیدم در خواب ساقی زیبا را بر دست گرفته ساغر صهبا را گفتم به خیالش که غلام اویی شاید که به جای خواجه باشی ما را # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۱ زنهار دلا به خود مده ره غم را مگزین به جهان صحبت نامحرم را با تره و نانی چو قناعت کردی چون تره مسنج سبلت عالم را # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۲ تنبور چو تن تن برآرد به نوا زنجیر در آن شود دل بی سر و پا زیرا که نهان در زهش آواز کسی می گوید او که جسته همراه بیا # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۳ عاشق شب خلوت از پی پی گم را بسیار بود که کژ نهد انجم را زیرا که شب وصال زحمت باشد از مردم دیده دیده مردم را # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۴ عاشق همه سال مست و رسوا بادا دیوانه و شوریده و شیدا بادا با هشیاری غصه هرچیز خوریم چون مست شویم هرچه بادا بادا # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۵ عشق تو بکشت ترکی و تازی را من بنده آن شهید و آن غازی را عشقت میگفت کس ز من جان نبرد حق گفت دلا رها کن این بازی را # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۶ عشقست طریق و راه پیغمبر ما ما زاده عشق و عشق شد مادر ما ای مادر ما نهفته در چادر ما پنهان شده از طبیعت کافر ما # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۷ عمریست ندیده ایم گلزار ترا وان نرگس پرخمار خمار ترا پنهان شده ای ز خلق مانند وفا دیریست ندیده ایم رخسار ترا # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۸ غم خود که بود که یاد آریم او را در دل چه که بر خاک نگاریم او را غم باد امید لیک بس بیمغز است گر سر ننهد مغز برآریم او را # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۹ گر بوی نمی بری در این کوی میا ور جامه نمی کنی در این جوی میا آن سوی که سویها از آنسوی آید می باش همان سوی و بدین سوی میا # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۰ گر جان داری بیا و جان باز آنجا آن جای که بوده ای ز آغاز آنجا یک نکته شنید جان از آنجا آمد صد نکته شنید چون نشد باز آنجا # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۱ گر در طلب خودی ز خود بیرون آ جو را بگذار و جانب جیحون آ چون گاو چه می کشی تو بار گردون چرخی بزن و بر سر این گردون آ # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۲ گر عمر بشد عمر دگر داد خدا گر عمر فنا نماند نک عمر بقا عشق آب حیاتست در این آب درآ هر قطره از این بحر حیاتست جدا # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۳ گر من میرم مرا بیارید شما مرده بنگار من سپارید شما گر بوسه دهد بر لب پوسیده من گر زنده شوم عجب مدارید شما # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۴ کوتاه کند زمانه این دمدمه را وز هم بدرد گرگ فنا این رمه را اندر سر هر کسی غروریست ولی سیل اجل قفا زند این همه را # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۵ گویم که کیست روح افراز مرا آنکس که بداد جان ز آغاز مرا گه چشم مرا چو باز بر می بندد گه بگشاید به صید چون باز مرا # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۶ گه می گفتم که من امیرم خود را گه ناله کنان که من اسیرم خود را آن رفت و از این پس نپذیرم خود را بگرفتم این که من نگیرم خود را # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۷ لاحول ولا دور کند آن غم را گر دیو رسد جان بنی آدم را آن کز دم لاحول ولا غمگین شد لا حول ولا فزون کند آن دم را # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۸ ما أطیب ما ألذ ما أحلانا کنا مهجا و لم نکن أبدانا إن شاء بنا کرامه مولانا یعفو و یعیدنا کما أبدانا # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۹ من تجربه کردم صنم خوش خو را سیلاب سیه تیره نکرد آنجو را یک روز گره نبست او ابرو را دارم بیمرگ و زندگانی او را # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۰ من ذره و خورشید لقایی تو مرا بیمار غمم عین دوایی تو مرا بی بال و پر اندر پی تو می پرم من که شدم چو کهربایی تو مرا # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۱ منصور بدآن خواجه که در راه خدا از پنبه تن جامه جان کرد جدا منصور کجا گفت اناالحق می گفت منصور کجا بود خدا بود خدا # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۲ مولای اناالتایب مما سلفا هل تقبل عذر عاشق قد تلفا این کان ندامتی صدودا و جفا مولای عفی الله عفی الله عفا # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۳ می آمد یار مست و تنها تنها با نرگس پرخمار رعنا رعنا جستم که یکی بوسه ستانم ز لبش فریاد برآورد که یغما یغما # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۴ نور فلکست این تن خاکی ما رشک ملک آمدست چالاکی ما گه رشک برد فرشته از پاکی ما گه بگریزد دیو ز بی باکی ما # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۵ هان ای سفری عزم کجایست کجا هرجا که روی نشسته ای در دل ما چندان غم دریاست ترا چون ماهی کافشاند لب خشک تو را در دریا # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۶ یک چند به تقلید گزیدم خود را نادیده همی نام شنیدم خود را در خود بودم زان نسزیدم خود را از خود چو برون شدم بدیدم خود را # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۷ یک طرفه عصاست موسی این رمه را یک لقمه کند چو بفکند این همه را نی سور گذارد او و نی ملحمه را هر عقل نکرد فهم این زمزمه را # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۸ آن لقمه که در دهان نگنجد به طلب وان علم که در نشان نگنجد به طلب سریست میان دل مردان خدای جبریل در آن میان نگنجد به طلب # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۹ آنی که فلک با تو درآید به طرب گر آدمیی شیفته گردد چه عجب تا جان دارم بندگیت خواهم کرد خواهی به طلب مرا و خواهی مطلب # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۰ از بانگ سرافیل دمیده است رباب تا زنده و تازه کرده دلهای کباب آن سوداها که غرقه گشتند و فنا چون ماهیکان برآمدند از تک آب # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۱ امروز چو هر روز خرابیم خراب مگشا در اندیشه و برگیر رباب صدگونه نماز است و رکوعست و سجود آنرا که جمال دوست باشد محراب # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۲ امشب ز برای دل اصحاب مخسب گوش شب را بگیر و برتاب مخسب گویند که فتنه خفته بهتر باشد بیدار بهی تو فتنه مشتاب مخسب # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۳ اندیشه مکن بکن تو خود را در خواب کاندیشه ز روی مه حجابست حجاب دل چون ماهست در دل اندیشه مدار انداز تو اندیشه گری را در آب # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۴ اندیشه و غم را نبود هستی و تاب آنجا که شرابست و ربابست و کباب عیش ابدی نوش کنید ای اصحاب چون سبزه و گل نهید لب بر لب آب # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۵ ای آنکه تو دیر آمده ای در کتاب گر بشتابند کودکان تو مشتاب گر مانده شدند قوم و از دست شدند این دست تو است زود برگیر رباب # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۶ ای آنکه تو یوسف منی من یعقوب ای آنکه تو صحت تنی من ایوب من خود چه کسم ای همه را تو محبوب من دست همی زنم تو پایی میکوب # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۷ ای دل دو سه شام تا سحرگاه مخسب در فرقت آفتاب چون ماه مخسپ چون دلو درین ظلمت چه ره میکن باشد که برآیی به سر چاه مخسب # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۸ ای روی ترا غلام گلنار مخسب وی رونق نوبهار و گلزار مخسب ای نرگس پرخمار خونخوار مخسب امشب شب عشرت است زنهار مخسب # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۹ ای ماه جبین شبی تو مهوار مخسب در دور درآ چو چرخ دوار مخسب بیداری ما چراغ عالم باشد یک شب تو چراغ را نگهدار مخسب # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۰ این باد سحر محرم رازست مخسب هنگام تضرع و نیاز است مخسب بر خلق دو کون از ازل تا به ابد این در که نبسته است باز است مخسب # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۱ ای یار که نیست همچو تو یار مخسب وی آنکه ز تو راست شود کار مخسب امشب ز تو صد شمع بخواهد افروخت زنهار تو اندریم زنهار مخسب # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۲ بردار حجابها به یکبار امشب یک موی ز هر دو کون مگذار امشب دیروز حدیث جان و دل می گفتی پیش تو نهیم کشته و زار امشب # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۳ بی جام در این دور شرابست شراب بی دود در این سینه کبابست کباب فریاد رباب عشق از زخمه او است زنهار مگو همین ربابست رباب # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۴ بی طاعت دین بهشت رحمان مطلب بی خاتم حق ملک سلیمان مطلب چون عاقبت کار اجل خواهد بود آزار دل هیچ مسلمان مطلب # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۵ بیکار مشین درآ درآمیز شتاب بیکار بدن به خور برد یا سوی خواب از اهل سماع می رسد بانگ رباب آن حلقه واصل شد گان را دریاب # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۶ حاجت نبود مستی ما را به شراب یا مجلس ما را طرب از چنگ و رباب بی ساقی و بی شاهد و بی مطرب و نی شوریده و مستیم چو مستان خراب # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۷ خواب آمد و در چشم نبد موضع خواب زیرا ز تو چشم بود پرآتش و آب شد جانب دل دید دلی چون سیماب شد جانب تن دید خراب و چه خراب # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۸ دانی که چه می گوید این بانگ رباب اندر پی من بیا و ره را دریاب زیرا به خطا راه بری سوی صواب زیرا به سؤال ره بری سوی جواب # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۹ در چشم آمد خیال آن در خوشاب آن لحظه کزو اشک همی رفت شتاب پنهان گفتم به راز در گوش دو چشم مهمان عزیز است بیفزای شراب # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۰ دل در هوس تو چون ربابست رباب هر پاره ز سوز تو کبابست کباب دلدار ز درد ما اگر خاموش است در خاموشی دو صد جوابست جواب # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۱ ساقی در ده برای دیدار صواب زان باده که او نه خاک دیده است و نه آب بیمار بدن نیم که بیمار دلم شربت چه بود شراب در ده تو شراب # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۲ سبحان الله من و تو ای در خوشاب پیوسته مخالفیم اندر همه باب من بخت توام که هیچ خوابم نبرد تو بخت منی که برنیایی از خواب # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۳ شب گردم گرد شهر چون باد و چو آب از گشتن گرد شهر کس ناید خواب عقل است که چیزها ز موضع جوید تمییز و ادب مجو تو از مست و خراب # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۴ شب گشت درین سینه چه سوز است عجب می پندارم کاول روز است عجب در دیده عشق می نگنجد شب و روز این دیده عشق دیده دوز است عجب # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۵ علمی که تو را گره گشاید بطلب زان پیش که از تو جان برآید بطلب آن نیست که هست می نماید بگذار آن هست که نیست می نماید بطلب # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۶ گر آب حیات خوشگواری ای خواب امشب بر ما کار نداری ای خواب گر با عدد موی سر تست امشب یکسر نبری و سر نخاری ای خواب # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۷ گرم آمد عاشقانه و چست شتاب برتافته روح او ز گلزار صواب بر جمله قاضیان دوانید امروز در جستن آب زندگی قاضی کاب # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۸ گر می خواهی بقا و پیروز مخسب از آتش عشق دوست میسوز مخسب صد شب خفتی و حاصل آن دیدی از بهر خدا امشب تا روز مخسب # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۹ مستند مجردان اسرار امشب در پرده نشسته اند با یار امشب ای هستی بیگانه از این ره برخیز زحمت باشد بودن اغیار امشب # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۰ هستم به وصال دوست دلشاد امشب وز غصه هجر گشته آزاد امشب با یار بچرخم و به دل میگویم یارب که کلید صبح گم باد امشب # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۱ یارب یارب به حق تسبیح رباب کش در تسبیح صد سوالست و جواب یارب به دل کباب و چشم پرآب جوشان تر از آنیم که در خم شراب # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۲ یاری کن و یار باش ای یار مخسب ای بلبل سرمست به گلزار مخسب یاران غریب را نگهدار مخسب امشب شب بخشش است زنهار مخسب # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۳ آب حیوان در آب و گل پیدا نیست در مهر دلت مهر گسل پیدا نیست چندین خجل از کیست خجل پیدا نیست این راه بزن که ره به دل پیدا نیست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۴ آری صنما بهانه خود کم بودت تا خواب بیامد و ز ما بر بودت خوش خسب که من تا به سحر خواهم گفت فریاد ز نرگسان خواب آلودت # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۵ آسوده کسی که در کم و بیشی نیست در بند توانگری و درویشی نیست فارغ ز غم جهان و از خلق جهان با خویشتنش بذره ای خویشی نیست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۶ آمد بر من چو در کفم زر پنداشت چون دید که زر نیست وفا را بگذاشت از حلقه گوش او چنین پندارم کانجا که زر است گوش میباید داشت # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۷ آن آتش ساده که ترا خورد و بکاست آن ساده به از دو صد نگار زیبا است آن آتش شهوت که چو صاف و ساده است بنگر چه نگاران که از آن آتش خاست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۸ آن بت که جمال و زینت مجلس ماست در مجلس ما نیست ندانیم کجاست سرویست بلند و قامتی دارد راست کز قامت او قیامت از ما برخاست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۹ آن پیش روی که جان او پیش صف است داند که تو بحری و جهان همچو کفست بی دف و نیی رقص کند عاشق تو امشب چه کند که هر طرف نای و دفست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۰ آن تلخ سخنها که چنان دل شکن است انصاف بده چه لایق آن دهن است شیرین لب او تلخ نگفتی هرگز این بی نمکی ز شور بختی منست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۱ آنجا که تویی همه غم و جنگ و جفاست چون غرقه ما شدی همه لطف و وفاست گر راست شوی هر آنچه ماراست تراست ور راست نه ای چپ ترا گیرم راست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۲ آن جان که از او دلبر ما شادانست پیوسته سرش سبز و لبش خندان است اندازه جان نیست چنان لطف و جمال آهسته بگوییم مگر جانانست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۳ آن جاه و جمالی که جهان افروز است وان صورت پنهان که طرب را روز است امروز چو با ما است درو آویزیم دی رفت و پریر رفت که روز امروز است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۴ آن چشم فراز از پی تاب شده است تا ظن نبری که فتنه در خواب شده است صد آب ز چشم ما روان کردی دی امروز نگر که صد روان آب شده است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۵ آن چشم که خون گشت غم او را جفت است زو خواب طمع مدار کو کی خفته است پندارد کاین نیز نهایت دارد ای بیخبر از عشق که این را گفته است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۶ آن چیست کز او سماعها را شرف است وان چیست که چون رود محل تلف است می آید و میرود نهان تا دانند کاین ذوق و سماعها نه از نای و دف است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۷ آن چیست که لذتست از او در صورت وان چیست که بی او است مکدر صورت یک لحظه نهان شود ز صورت آن چیز یک لحظه ز لامکان زند بر صورت # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۸ آن خواجه که بار او همه قند تر است از مستی خود ز قند خود بیخبر است گفتم که ازین شکر نصیبم ندهی نی گفت ندانست که آن نیشکر است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۹ آن دم که مرا بگرد تو دورانست ساقی و شراب و قدح و دور آنست واندم که ترا تجلی احسانست جان در حیرت چو موسی عمرانست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۰ آن را که بود کار نه زین یارانست کاین پیشه ما پیشه بیکارانست این راه که راه دزد و عیارانست چه جای توانگران و زردارانست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۱ آن را که خدای چون تو یاری داده است او را دل و جان و بیقراری داده است زنهار طمع مدار زانکس کاری زیرا که خداش طرفه کاری داده است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۲ آن را که غمی باشد و بتواند گفت گر از دل خود بگفت بتواند رفت این طرفه گلی نگر که ما را بشکفت نه رنگ توان نمود و نه بوی نهفت # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۳ آن روح که بسته بود در نقش صفات از پرتو مصطفی درآمد بر ذات واندم که روان گشت ز شادی میگفت شادی روان مصطفی را صلوات # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۴ آن روی ترش نیست چنینش فعل است می گوید و می خورد در اینش فعل است آنکس که بر این چرخ برینش فعل است این نیست عجب که در زمینش فعل است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۵ آن سایه تو جایگه و خانه ما است وان زلف تو بند دل دیوانه ما است هر گوشه یکی شمع و دو سه پروانه است اما نه چو شمع ما که پروانه ما است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۶ آن شاه که خاک پای او تاج سر است گفتم که فراق تو ز مرگم بتر است اینک رخ زرد من گوا گفت برو رخ را چه گلست کار او همچو زر است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۷ آن شب که ترا به خواب بینم پیداست چون روز شود چو روز دل پرغوغاست آن پیل که دوش خواب هندستان دید از بند بجست و پای آن پیل کراست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۸ آن شه که ز چاکران بدخو نگریخت وز بی ادبی و جرم صد تو نگریخت او را تو نگوی لطف دریا گویش بگریخت ز ما دیو سیه او نگریخت # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۹ آن عشق مجرد سوی صحرا می تاخت دیدش دل من ز کر و فرش بشناخت با خود می گفت چون ز صورت برهم با صورت عشق عشقها خواهم باخت # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۰ آن قاضی ما چو دیگران قاضی نیست میلش بسوی اطلس مقراضی نیست شد قاضی ما عاشق از روز ازل با غیر قضای عشق او راضی نیست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۱ آنکس که امید یاری غم داده است هان تا نخوری که او ترا دم داده است در روز خوشی همه جهان یار تواند یار شب غم نشان کسی کم داده است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۲ آنکس که بروی خواب او رشک پریست آمد سحری و بر دل من نگریست او گریه و من گریه که تا آمد صبح پرسید کز این هر دو عجب عاشق کیست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۳ آنکس که ترا به چشم ظاهر دیده است بر سبلت و ریش خویشتن خندیده است وانکس که ترا ز خود قیاسی گیرد آن مسکین را چه خارها در دیده است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۴ آنکس که درون سینه را دل پنداشت گامی دو سه رفت و جمله حاصل پنداشت تسبیح و سجاده توبه و زهد و ورع این جمله رهست خواجه منزل پنداشت # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۵ آنکس که ز سر عاشقی باخبر است فاش است میان عاشقان مشتهر است وانکس که ز ناموس نهان میدارد پیداست که در فراق زیر و زبر است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۶ آنکس که سرت برید غمخوار تو اوست وان کو کلهت نهاد طرار تو اوست وانکس که ترا بار دهد بار تو اوست وانکس که ترا بی تو کند یار تو اوست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۷ آنکو ز نهال هوست خیزانست چون مست به هر شاخ در آویزانست کز شاخ طرب حامله فرزند است کو قره عین طرب انگیزانست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۸ آن نور مبین که در جبین ما هست وان ضوء یقین که در دل آگاهست این جمله نور بلکه نور همه نور از نور محمد رسول الله است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۹ آواز تو ارمغان نفخ صور است زان قوت هر دلی که بس رنجور است آواز بلند کن که تا پست شوند هرجا که امیر و هر کجا مأمور است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۰ از بسکه دل تو دام حیلت افراخت خود را و ترا ز چشم رحمت انداخت ماننده فرعون خدا را نشناخت چون برق گرفت عالمی را بگداخت # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۱ از بی یاری ظریفتر یاری نیست وز بی کاری لطیفتر کاری نیست هرکس که ز عیاری و حیله ببرید والله که چو او زیرک و عیاری نیست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۲ از جمله طمع بریدنم آسانست الا ز کسی که جان ما را جانست از هرکه کسی برد برای تو برد از تو که برد دمی کرا امکان است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۳ از حلقه گوش از دلم باخبر است در حلقه او دل از همه حلقه تر است زیر و زبر چرخ پر است از غم او هر ذره چو آفتاب زیر و زبر است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۴ از دوستی دوست نگنجم در پوست در پوست نگنجم که شهم سخت نکوست هرگز نزید به کام عاشق معشوق معشوق که بر مراد عاشق زید اوست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۵ از دیدن اغیار چو ما را مدد است پس فرد نه ایم و کار ما در عدد است از نیک و بد آگهیم و این نیک و بد است هردل که نه بی خود است زیر لگد است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۶ از عهد مگو که او نه بر پای من است چون زلف تو عهد من شکن در شکن است زانتنگ شکر  مگو که اندر لب تست یا زان آتش که از لبت در دهن است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۷ از کفر و ز اسلام برون صحراییست ما را به میان آن فضا سوداییست عارف چو بدان رسید سر را بنهد نه کفر و نه اسلام و نه آنجا جاییست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۸ از نوح سفینه ایست میراث نجات گردان و روان میانه بحر حیات اندر دل از آن بحر برسته است نبات اما چون دل نه نقش دارد نه جهات # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۹ العین لفقدکم کثیرالعبرات والقلب لذکرکم کثیرالحسرات هل یرجع من زماننا ما قدفات هیهات و هل فات زمان هیهات # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۰ افغان کردم بر آن فغانم می سوخت خامش کردم چو خامشانم می سوخت از جمله کرانه ها برون کرد مرا رفتم به میان و در میانم می سوخت # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۱ افکند مرا دلم به غوغا و گریخت جان آمد و هم از سر سودا و گریخت آن زهره بی زهره چو دید آتش من بربط بنهاد زود برجا و گریخت # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۲ امروز چه روز است که خورشید دوتاست امروز ز روزها برونست و جداست از چرخ بخاکیان نثار است و صداست کای دلشدگان مژده که این روز شماست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۳ امروز در این خانه کسی رقصانست که کل کمال پیش او نقصانست ور در تو ز انکار رگی جنبانست آنماه در انکار تو هم تابانست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۴ امروز من و جام صبوحی در دست می افتم و می خیزم و می گردم مست با سرو بلند خویش من مستم و پست من نیست شوم تا نبود جز وی هست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۵ امروز مه ام دست زنان آمده است پیدا و نهان چو نقش جان آمده است مست و خوش و شنگ و بی امان آمده است زانروی چنینم که چنان آمده است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۶ امشب آمد خیال آن دلبر چست در خانه تن مقام دل را میجست دل را چو بیافت زود خنجر بکشید زد بر دل من که دست و بازوش درست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۷ امشب شب آن دولت بی پایانست شب نیست عروسی خداجویانست آن جفت لطیف با یکی گویانست امشب تتق خوش نکو رویانست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۸ امشب شب آنست که جان شبهاست امشب شب آنست که حاجات رواست امشب شب بخشایش و انعام و عطاست امشب شب آنست که همراز خداست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۹ امشب شب من بسی ضعیف و زار است امشب شب پرداختن اسرار است اسرار دلم جمله خیال یار است ای شب بگذر زود که ما را کار است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۰ امشب منم و طواف کاشانه دوست میگردم تا بصبح در خانه دوست زیرا که بهر صبوح موسوم شده است کاین کاسه سر بدست پیمانه اوست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۱ امشب هردل که همچو مه در طلب است ماننده زهره او حریف طرب است از آرزوی لبش مرا جان بلب است ایزد داند خموش کاین شب چه شب است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۲ اندر دل من درون و بیرون همه اوست اندر تن من جان و رگ و خون همه اوست اینجای چگونه کفر و ایمان گنجد بی چون باشد وجود من چون همه اوست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۳ اندر سر ما همت کاری دگر است معشوقه خوب ما نگاری دگر است والله که بعشق نیز قانع نشویم ما را پس از این خزان بهاری دگر است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۴ انصاف بده که عشق نیکوکار است زانست خلل که طبع بدکردار است تو شهوت خویش را لقب عشق نهی از شهوت تا به عشق ره بسیار است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۵ او پاک شده است و خام ار در حرم است در کیسه بدان رود که نقد درم است قلاب نشاید که شود با او یار از ضد بجهد یکی اگر محترم است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۶ ای آب حیات قطره از آب رخت وی ماه فلک یک اثر از تاب رخت گفتم که شب دراز خواهم مهتاب آن شب شب زلف تست و مهتاب رخت # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۷ ای آمده بامداد شوریده و مست پیداست که باده دوش گیرا بوده است امروز خرابی و نه روز گشتست مستک مستک بخانه اولیست نشست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۸ ای آنکه درینجهان چو تو پاکی نیست زیبا و لطیف و چست و چالاکی نیست زین طعنه در اینراه بسی خواهد بود با ما تو چگونه ای دگر باکی نیست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۹ ای بنده بدان که خواجه شرق اینست از ابر گهربار ازل برق اینست تو هرچه بگویی از قیاسی گویی او قصه ز دیده می کند فرق اینست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۰ ای بی خبر از مغز شده غره بپوست هشدار که در میان جان داری دوست حس مغز تنست و مغز حست جانست چون از تن و حس و جان گذشتی همه اوست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۱ ای تن تو نمیری که چنان جان با تست ای کفر طرب فزا که ایمان با تست هرچند که از زن صفتان خسته شدی مردی به صفت همت مردان با تست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۲ ای جان جهان جان و جهان باقی نیست جز عشق قدیم شاهد و ساقی نیست بر کعبه نیستی طوافی دارد عاشق چو ز کعبه است آفاقی نیست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۳ ای جان خبرت هست که جانان تو کیست وی دل خبرت هست که مهمان تو کیست ای تن که بهر حیله رهی می جویی او می کشدت ببین که جویان تو کیست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۴ ای جان ز دل تو بر دل من راهست وز جستن آن راه دلم آگاه است زیرا دل من چو آب صافی خوش است آب صافی آینه دار ماه است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۵ ای حسرت خوبان جهان روی خوشت وی قبله زاهدان دو ابروی خوشت از جمله صفات خویش عریان گشتم تا غوطه خورم برهنه در جوی خوشت # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۶ ای خرمنت از سنبله آب حیات انبار جهان پر است از تخم موات ز انبار نخواهم که پر است از خیرات بر خرمن خود نویسم امشب تو برات # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۷ ای خواجه ترا غم جمال و جاهست و اندیشه باغ و راغ و خرمنگاهست ما سوختگان عالم توحیدیم ما را سر لا اله الا الله است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۸ ای در دل من نشسته شد وقت نشست ای توبه شکن رسید هنگام شکست آن باده گلرنگ چنین رنگی بست وقت است که چون گل برود دست بدست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۹ ای دل تا ریش و خسته میدارندت دیوانه و پای بسته میدارندت ماننده دانه ای که مغزی داری پیوسته از آن شکسته میدارندت # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۰ ای دل تو و درد او که درمان اینست غم میخور و دم مزن که فرمان اینست گر پای بر آرزو نهادی یکچند کشتی سگ نفس را و قربان اینست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۱ ای دوست مکن که روزها را فرداست نیکی و بدی چو روز روشن پیداست در مذهب عاشقی خیانت نه رواست من راست روم تو کژ روی ناید راست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۲ ای ذکر تو مانع تماشای تو دوست برق رخ تو نقاب سیمای تو دوست با یاد لبت از لب تو محرومم ای یاد لبت حجاب لبهای تو دوست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۳ ای ساقی اگر سعادتی هست تراست جانی و دلی و جان و دل مست تراست اندر سر ما عشق تو پا می کوبد دستی می زن که تا ابد دست تراست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۴ ای ساقی جان مطرب ما را چه شده است چون می نزند رهی ره او که زده است او میداند که عشق را نیک و بد است نیک و بد عشق را ز مطرب مدد است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۵ ای شب چه شبی که روزها چاکر تست تو دریایی و جان جان اخگر تست اندر دل من شعله زنانست امشب آن آتش و آن فتنه که اندر سر تست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۶ ای شب ز می تو مر مرا مستی نیست بیخوابی من گزاف و سردستی نیست خوابم چو ملک بر آسمان پریده ست زیرا جسدم بسی درین پستی نیست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۷ ای طالب اگر ترا سر این راهست واندر سر تو هوای این درگاهست مفتاح فتوح اهل حق دانی چیست خوش گفتن لا اله الا الله است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۸ ای عقل برو که عاقلی اینجا نیست گر موی شوی موی ترا گنجانیست روز آمد و روز هر چراغی که فروخت در شعله آفتاب جز رسوا نیست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۹ ای فکر تو بر بسته نه پایت باز است آخر حرکت نیز که دیدی راز است اندر حرکت قبض یقین بسط شود آب چه و آب جو بدین ممتاز است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰۰ ای کز تو دلم پر سمن و یاسمنست وز دولت تو کیست که او همچو منست برخاستن از جان و جهان مشکل نیست مشکل ز سر کوی تو برخاستن است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰۱ ای لعل و عقیق و در و دریا و درست فارغ از جای و پای بر جا و درست ای خواجه روح و روح افزا و درست دیر آمدنت رواست دیرآ و درست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰۲ این بانگ خوش از جانب کیوان منست این بوی خوش از گلشن و بستان منست آن چیز که او بر دل و بر جان منست تا بر رود او کجا رود آن منست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰۳ این چرخ غلام طبع خود رایه ماست هستی ز برای نیستی مایه ماست اندر پس پرده ها یکی دایه ماست ما آمده نیستیم این سایه ماست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰۴ این چرخ و فلکها که حد بینش ماست در دست تصرف خدا کم ز عصاست هر ذره و قطره گر نهنگی گردد آن جمله مثال ماهیی در دریاست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰۵ این جمله شرابهای بی جام کراست ما مرغ گرفته ایم این دام کراست از بهر نثار عاشقان هر نفسی چندین شکر و پسته و بادام کراست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰۶ این جو که تراست هر کسی جویان نیست هر چرخ ز آب جوی تو گردان نیست هرکس نکشد کمان کمان ارزان نیست رستم باید که کار نامردان نیست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰۷ این سینه پرمشغله از مکتب اوست و امروز که بیمار شدم از تب اوست پرهیز کنم ز هرچه فرمود طبیب جز از می و شکری که آن از لب اوست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰۸ این شکل سفالین تنم جام دلست و اندیشه پخته ام می خام دلست این دانه دانش همگی دام دلست این من گفتم ولیک پیغام دلست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰۹ این عشق شهست و رایتش پیدا نیست قرآن حقست و آیتش پیدا نیست هر عاشق از این صیاد تیری خورده است خون میرود و جراحتش پیدا نیست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱۰ این غمزه که می زنی ز نوری دگر است و اندیشه که می کنی عبوری دگر است هرچند دهن زدن ز شیرینی اوست این دست که می زنی ز شوری دگر است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱۱ این فتنه که اندر دل تنگ است ز چیست وین عشق که قد از او چو چنگست ز چیست وین دل که در این قالب من هر شب و روز با من ز برای او به جنگست ز چیست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱۲ این فصل بهار نیست فصلی دگر است مخموری هر چشم ز وصلی دگر است هرچند که جمله شاخ ها رقصانند جنبیدن هر شاخ ز اصلی دگر است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱۳ این گرمابه که خانه دیوانست خلوتگه و آرامگه شیطانست دروی پریی پری رخی پنهانست پس کفر یقین کمینگه ایمانست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱۴ این مستی من ز باده حمرا نیست وین باده به جز در قدح سودا نیست تو آمده ای که باده من ریزی من آن باشم که باده ام پیدا نیست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱۵ این من نه منم آنکه منم گویی کیست گویا نه منم در دهنم گویی کیست من پیرهنی بیش نیم سر تا پای آن کس که منش پیرهنم گویی کیست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱۶ این نعره عاشقان ز شمع طرب است شمع آمد و پروانه خموش این عجب است اینک شمعی که برتر از روز و شب است بشتاب تو جان که شمع دل جان طلب است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱۷ این همدم اندرون که دم میدهدت امید رسیدن به حرم می دهدت تو تا دم آخرین دم او میخور کان عشوه نباشد ز کرم میدهدت # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱۸ ای هر بیدار با خبرهای تو خفت ای هرکه بخفت در بر لطف تو خفت ای آنکه به جز تو نیست پیدا و نهفت از بیم تو بیش از این نمیآرم گفت # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱۹ ای هرچه صدف بسته دریای لبت وی هرچه گهر فتاده در پای لبت از راهزنان رسیده جانم تا لب گر ره ندهی وای من و وای لبت # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲۰ ای همچو خر و گاو که و جو طلبت تا چند کند سایس گردون ادبت لب چند دراز می کنی سوی لبش هر گنده دهان چشیده از طعم لبت # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲۱ با تو سخنان بیزبان خواهم گفت از جمله گوشها نهان خواهم گفت جز گوش تو نشنود حدیث من کس هرچند میان مردمان خواهم گفت # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲۲ با جان دو روزه تو چنان گشتی جفت با تو سخن مرگ نمی شاید گفت جان طالب منزلست و منزل مرگست اما خر تو میانه راه بخفت # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲۳ باد آمد و گل بر سر میخواران ریخت یار آمد و می در قدح یاران ریخت از سنبل تر رونق عطاران برد وز نرگس مست خون هشیاران ریخت # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲۴ با دشمن تو چو یار بسیار نشست با یار نشایدت دگربار نشست پرهیز از آن گلی که با خار نشست بگریز از آن مگس که بر مار نشست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲۵ با دل گفتم که دل از او جیحونست دلبر ترش است و با تو دیگر گونست خندید دلم گفت که این افسونست آخر شکر ترش ببینم چونست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲۶ باران به سر گرم دلی بر میریخت بسیار چو ریخت جست در خانه گریخت پر میزد خوش بطی که آن بر من ریز کاین جان مرا خدای از آب انگیخت # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲۷ با روز بجنگیم که چون روز گذشت چون سیل به جویبار و چون باد بدشت امشب بنشینیم چون آن مه بگرفت تا روز همی زنیم طاس و لب طشت # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲۸ بازآی که یار بر سر پیمانست از مهر تو برنگشت صد چندانست تو بر سر مهری که ترا یکجانست او چون باشد که جان جان جانست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲۹ با شاه هر آنکسی که در خرگاهست آن از کرم و لطف و عطای شاهست با شاه کجا رسی بهر بیخویشی زانجانب بیخودی هزاران راهست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۳۰ با شب گفتم گر بمهت ایمانست این زود گذشتن تو از نقصانست شب روی به من کرد و چنین عذری گفت ما را چه گنه چو عشق بی پایانست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۳۱ تا شب میگو که روز ما را شب نیست در مذهب عشق و عشق را مذهب نیست عشق آن بحریست کش کران ولب نیست بس غرقه شوند و ناله و یارب نیست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۳۲ با عشق کلاه بر کمر دوز خوش است با ناله سرنای جگرسوز خوش است ای مطرب چنگ و نای را تا بسحر بنواز بر این صفت که تا روز خوش است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۳۳ با عشق نشین که گوهر کان تو است آنکس را جو که تا ابد آن تو است آنرا بمخوان جان که غم جان تو است بر خویش حرام کن اگر نان تو است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۳۴ با ما ز ازل رفته قراری دگر است این عالم اجساد دیاری دگر است ای زاهد شبخیز تو مغرور نماز بیرون ز نماز روزگاری دگر است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۳۵ با نی گفتم که بر تو بیداد ز کیست بی هیچ زیان ناله و فریاد تو چیست گفتا ز شکر بریدند اینک مرا بی ناله و فریاد نمیدانم زیست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۳۶ با هرکه نشستی و نشد جمع دلت وز تو نرمید زحمت آب و گلت زنهار تو پرهیز کن از صحبت او ورنی نکند جان کریمان بحلت # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۳۷ با هستی و نیستیم بیگانگی است وز هر دو بریدیم نه مردانگی است گر من ز عجایبی که در دل دارم دیوانه نمی شوم ز دیوانگی است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۳۸ پای تو گرفته ام ندارم ز تو دست درمان ز که جویم که دلم مهر تو خست هی طعنه زنی که بر جگر آبت نیست گر بر جگرم نیست چه شد بر مژه هست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۳۹ پایی که همی رفت به سروستان مست دستی که همی چید ز گل دسته بدست از بند و گشاد دهن دام اجل آن دست بریده گشت و آن پای شکست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴۰ برجه که سماع روح برپای شده است وان دف چو شکر حریف آن نای شده است سودای قدیم آتش افزای شده است آن های تو کو که وقت هیهای شده است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴۱ برخیز و طواف کن بر آن قطب نجات ماننده حاجیان به حج و عرفات   چه چسبیدی تو بر زمین چون گل تر آخر حرکات شد کلید برکات # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴۲ برکان شکر چند مگس را غوغاست کی کان شکر را به مگسها پرواست مرغی که بر آن کوه نشست و برخاست بنگر که بر آن کوه چه افزود و چه کاست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴۳ بر ما رقم خطا پرستی همه هست بدنامی و عشق و شور و مستی همه هست ای دوست چو از میانه مقصود توی جای گله نیست چون تو هستی همه هست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴۴ بر من در وصل بسته میدارد دوست دل را بعنا شکسته میدارد دوست زین پس من و دلشکستگی بر در او چون دوست دل شکسته میدارد دوست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴۵ پرورد به ناز و نعمت آن دوست مرا بردوخت مرقع از رگ و پوست مرا تن خرقه و اندر آن دل من صوفی عالم همه خانقاه و شیخ اوست مرا # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴۶ بر هر جاییکه سرنهم مسجود اوست در شش جهت و برون شش معبود اوست باغ و گل و بلبل و سماع و شاهد این جمله بهانه و همه مقصود اوست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴۷ بر هر جزوم نشان معشوق منست هر پاره من زبان معشوق منست چون چنگ و نیم در بر او تکیه زده این ناله ام از بنان معشوق منست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴۸ بستم سر خم باده و بوی برفت آن بوی بهر ره و بهر کوی برفت خون دلها ز بوش چون جوی برفت زان سوی که آمد به همان سوی برفت # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴۹ بگذشت سوار غیب و گردی برخاست او رفت ز جای و گرد او هم برخاست تو راست نگر نظر مکن از چپ و راست گردش اینجا و مرد در دار بقاست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۵۰ بگرفت دلت زانکه ترا دل نگرفت وآنرا که گرفت دل غم گل نگرفت باری دل من جز صفت گل نگرفت بی حاصلیم جز ره حاصل نگرفت # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۵۱ پی بر به جهانی که چو خون در رگ ماست زیرا که فسونگر و فسون در رگ ماست غم نیست که آثار جنون در رگ ما است خون چون خسبد خاصه که خون در رگ ماست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۵۲ بیچاره تر از عاشق بیصبر کجاست کاین عشق گرفتاری بی هیچ دواست درمان غم عشق نه صبر و نه ریاست در عشق حقیقی نه وفا و نه جفاست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۵۳ بی دیده اگر راه روی عین خطاست بر دیده اگر تکیه زدی تیر بلاست در صومعه و مدرسه از راه مجاز آنرا که نه جا است تو چه دانی که کجاست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۵۴ بیرون ز تن و جان و روان درویش است برتر ز زمین و آسمان درویش است مقصود خدا نبود بس خلق جهان مقصود خدا از این جهان درویش است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۵۵ بیرون ز جهان کفر و ایمان جاییست کانجا نه مقام هر تر و رعناییست جان باید داد و دل بشکرانه جان آنرا که تمنای چنین مأواییست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۵۶ بیرون ز جهان و جان یکی دایه ماست دانستن او نه درخور پایه ماست در معرفتش همین قدر می دانم ما سایه اوییم و جهان سایه ماست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۵۷ بی یار نماند هرکه با یار بساخت مفلس نشد آنکه با خریدار بساخت مه نور از آن گرفت کز شب نرمید گل بوی از آن یافت که با خار بساخت # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۵۸ تا این فلک آینه گون بر کار است اندریم عشق موج خون در کار است روزی آید برون و روزی ناید اما شب و روز اندرون در کار است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۵۹ تا با تو ز هستی تو هستی باقیست ایمن منشین که بت پرستی باقیست گیرم بت پندار شکستی آخر آن بت که ز پندار برستی باقیست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۶۰ تا چهره آفتاب جان رخشانست صوفی به مثال ذره ها رقصانست گویند که این وسوسه شیطانست شیطان لطیف است و حیات جانست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۶۱ تا حاصل دردم سبب درمان گشت پستیم بلندی شد و کفر ایمان گشت جان و دل و تن حجاب ره بود کنون تن دل شد و دل جان شد و جان جانان گشت # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۶۲ تا در دل من صورت آن رشک پریست دلشاد چو من در همه عالم کیست والله که به جز شاد نمی دانم زیست غم می شنوم ولی نمی دانم چیست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۶۳ تا ظن نبری دور زمانم کشته است آن چشمه آب حیوانم کشته است او نیست عجب که دشمن جانش کشت من بوالعجبم که جان جانم کشته است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۶۴ تا ظن نبری که این زمین بیهوشست بیدار دو چشم بسته چون خرگوشست چون دیگ هزار کف بسر می آرد تا خلق ندانند که او در جوشست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۶۵ تا عرش ز سودای رخش ولوله هاست در سینه ز بازار رخش غلغله هاست از باده او بر کف جان بلبله هاست در گردن دل ز زلف او سلسله هاست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۶۶ تا من بزیم پیشه و کارم اینست صیاد نیم صید و شکارم اینست روزم اینست و روزگارم اینست آرام و قرار و غمگسارم اینست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۶۷ تا مهر نگار باوفایم بگرفت من بودم و او چو کیمیایم بگرفت او را به هزار دست جویان گشتم او دست دراز کرد و پایم بگرفت # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۶۸ تنها نه همین خنده و سیماش خوشست خشم و سخط و طعنه و صفراش خوشست سر خواسته من گر بدهم یا ندهم سر را که محل نیست تقاضاش خوشست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۶۹ توبه چکنم که توبه ام سایه تست بار سر توبه جمله سرمایه توست بدتر گنهی به پیش تو توبه بود کو آن توبه که لایق پایه تست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۷۰ توبه کردم که تا که جانم برجاست من کج نروم نگردم از سیرت راست چندانکه نظر همی کنم از چپ و راست جمله چپ و راست راست و چپ دلبر ماست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۷۱ توبه که دل خویش چو آهن کرده است در کشتن بنده چشم روشن کرده است چون زلف تو هرچند شکن در شکنم با توبه همان کنم که با من کرده است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۷۲ تو سیر شدی من نشدم درمان چیست بنما عوضی خود عوض جانان چیست گفتی که به صبر اجر ایمان داری ای بنده ایمان به جز او ایمان چیست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۷۳ تو کان جهانی و جهان نیم جو است تو اصل جهانی و جهان از تو نو است گر مشعله و شمع بگیرد عالم بی آهن و سنگ آن به بادی گرو است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۷۴ تهدید عدو چه بشنود عاشق راست میراند خر تیز بدان سو که خداست نتوان به گمان دشمن از دوست برید نتوان به خیالی ز حقیقت برخاست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۷۵ جانا غم تو ز هرچه گویی بتر است رنج دل و تاب تن و سوز جگر است از هرچه خورند کم شود جز غم تو تا بیشترش همی خورم بیشتر است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۷۶ جانم بر آن جان جهان رو کرده است هم قبله و هم کعبه بدانسو کرده است ما را ملک العرش چنین خو کرده است کاو دارد که رو چنین او کرده است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۷۷ جان و سر آن یار که او پرده در است این حلقه در بزن که در پرده در است گر پرده در است یار و گر پرده در است این پرده نه پرده است که این پرده در است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۷۸ جانی که به راه عشق تو در خطر است بس دیده ز جاهلی بر او نوحه گر است حاصل چشمی که بیندش نشناسد کو مات رخ هزار صاحب خبر است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۷۹ جانی که حریف بود بیگانه شده است عقلی که طبیب بود دیوانه شده است میران همه گنجها به ویرانه نهند ویرانه ما ز گنج ویرانه شده است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۸۰ جانی که شراب عشق ز آن سو خورده است وز شیره و باغ آن نکو رو خورده است آن باغ گلوی او بگیرد گوید خونش ریزم که خون ما او خورده است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۸۱ جانی و جهانی و جهان با تو خوش است ور زخم زنی زخم سنان با تو خوش است خود معدن کیمیاست خاک از کف تو هرچند که ناخوشست آن با تو خوش است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۸۲ حسنت که همه جهان فسونش بگرفت درد حسد حسود چونش بگرفت سرخی رخت ز گرمی و خشکی نیست از بس عاشق  که کشت خونش بگرفت # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۸۳ چشم تو ز روزگار خونریزتر است تیر مژه تو از سنان تیزتر است رازی که بگفته ای بگوشم واگوی زانروی که گوش من گرانخیزتر است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۸۴ چشمی دارم همه پر از صورت دوست با دیده مرا خوشست چون دوست در اوست از دیده دوست فرق کردن نه نکوست یا دوست به جای دیده یا دید خود اوست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۸۵ چنگی صنمی که ساز چنگش بنواست بر چنگ ترانه ای همی زد شبها است کآیم بر تو غزلسرایان روزی وان قول مخالفش نمی آید راست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۸۶ چون دانستم که عشق پیوست منست وان زلف هزار شاخ در دست منست هرچند که دی مست قدح میبودم امروز چنانم که قدح مست منست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۸۷ چون دلبر من میان دلداران نیست او را چون جان هلاکت و پایان نیست گر خیره سری زنخ زند گو میزن معشوق ازین لطیفتر امکان نیست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۸۸ چون دید مرا مست بهم برزد دست گفتا که شکست توبه بازآمد مست چون شیشه گریست توبه ما پیوست دشوار توان کردن و آسان بشکست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۸۹ ترشی تو چرا مگر شکربارت نیست یا هست شکر ولی خریدارت نیست یا کار نمیدانی و سرگشته شدی یا میدانی ز کاسدی کارت نیست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۹۰ چیزیست که در تو بی تو جویان ویست در خاک تو دریست که از کان ویست ماننده گوی اسب چوگان ویست آن دارد و آن دارد و آن آن ویست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۹۱ حاشا که به عالم از تو خوشتر یاریست یا خوبتر از دیدن رویت کاریست اندر دو جهان دلبر و یارم تو بسی هم پرتو تست هر کجا دلداریست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۹۲ حاشا که دلم ز شب نشینی سیر است یا ساقی ما بی مدد و ادبیر است از خواب چو سایه عقل ها سر زیر است فردا ز پگه بیا که امشب دیر است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۹۳ خاک قدمت سعادت جان من است خاک از قدمت همه گل و یاسمن است سر تا قدمت خاک ز تو میرویند زان خاک قدم چه روی برداشتن است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۹۴ خواهی که ترا کشف شود هستی دوست بر رو به درون مغز و برخیز ز پوست ذاتیست که گرد او حجب تو بر توست او غرقه خود هردو جهان غرقه در اوست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۹۵ خویی به جهان خوبتر از خوی تو نیست دل نیست که او معتکف کوی تو نیست موی سر چیست جمله سرهای جهان چون مینگرم فدای یک موی تو نیست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۹۶ خورشید رخت ز آسمان بیرونست چون حسن تو کز شرح و بیان بیرونست عشق تو درون جان من جا دارد وین طرفه که از جان و جهان بیرونست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۹۷ خورشید و ستارگان و بدر ما اوست بستان و سرای و صحن و صدر ما اوست هم قبله و هم روزه و صبر ما اوست عید رمضان و شب قدر ما اوست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۹۸ خیزید که آن یار سعادت برخاست خیزید که از عشق غرامت برخاست خیزید که آن لطیف قامت برخاست خیزید که امروز قیامت برخاست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۹۹ دایم ز ولایت علی خواهم گفت چون روح قدس نادعلی خواهم گفت تا روح شود غمی که بر جان منست کل هم و غم سینجلی خواهم گفت # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۰۰ در باغ من ار سرو و اگر گلزار است عکس قد و رخساره آن دلدار است بالله به نامی که ترا اقرار است امروز مرا اگر رگی هشیار است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۰۱ در بتکده تا خیال معشوقه ما است رفتن به طواف کعبه در عین خطا است گر کعبه از او بوی ندارد کنش است با بوی وصال او کنش کعبه ما است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۰۲ در خواب مهی دوش روانم دیده است با روی و لبی که روشنایی دیده است یا بر گل ترکان شکر جوشیده است یا بر شکرستان گل تر روییده است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۰۳ در دایره وجود موجود علیست اندر دو جهان مقصد و مقصود علیست گر خانه اعتقاد ویران نشدی من فاش بگفتمی که معبود علیست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۰۴ در دیده صورت ار ترا دامی هست زان دم بگذر اگر ترا گامی هست در هجده هزار عالم آنرا که دلیست داند که نه جنبش و نه آرامی هست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۰۵ در راه طلب عاقل و دیوانه یکیست در شیوه عشق خویش و بیگانه یکیست آن را که شراب وصل جانان دادند در مذهب او کعبه و بتخانه یکیست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۰۶ در صورت تست آنچه معنا همه اوست در معنی تست آنچه دعوا همه اوست در کون و فساد چون عجب بنهادند نوری که صلاح دین و دنیا همه اوست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۰۷ در ظاهر و باطن آنچه خیر است و شر است از حکم حقست و از قضا و قدر است من جهد همی کنم قضا می گوید بیرون ز کفایت تو کار دگر است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۰۸ در عشق اگر چه که قدم بر قدم است آنست قدم که آن قدم از قدم است در خانه نیست هست بینی بسیار می مال دو چشم را که اکثر عدم است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۰۹ در عشق تو هر حیله که کردم هیچست هر خون جگر که بی تو خوردم هیچست از درد تو هیچ روی درمانم نیست درمان که کند مرا که دردم هیچست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۱۰ در عشق که جز می بقا خوردن نیست جز جان دادن دلیل جان بردن نیست گفتم که ترا شناسم آنگه میرم گفتا که شناسای مرا مردن نیست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۱۱ در عهد و وفا چنانکه دلدار منست خون باریدن بروز و شب کار منست او یار دگر کرده و فارغ شسته من شسته چو ابلهان که او یار منست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۱۲ در کوی غم تو صبر بی فرمانست در دیده ز اشک پرتو حرمانست دل را ز تو دردهای بی درمانست با این همه راضیم سخن در جانست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۱۳ در مجلس عشاق قراری دگر است وین باده عشق را خماری دگر است آن علم که در مدرسه حاصل کردند کار دگر است و عشق کاری دگر است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۱۴ در مرگ حیات اهل داد و دین است وز مرگ روان پاک را تمکین است آن مرگ لقاست نی جفا و کین است نامرده همی میرد و مرگش این است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۱۵ در من غم شب کور چرا پیچیده است کور است مگر و یا که کورم دیده است من بر فلکم در آب و گل عکس منست از آب کسی ستاره کی دزدیده است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۱۶ در نه قدم ار چه راه بی پایانست کز دور نظاره کار نامردانست این راه ز زندگی دل حاصل کن کاین زندگی تن صفت حیوانست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۱۷ در نه قدمی که چشمه حیوانست میگرد چو چرخ تا مهت گردانست جانیست ترا بگرد حضرت گردان این جان گردان ز گردش آن جانست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۱۸ در وصل جمالش گل خندان منست در هجر خیالش دل و ایمان منست دل با من و من با دل ازو در جنگیم هریک گوییم که آن صنم آن منست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۱۹ درویشی و عاشقی به هم سلطانیست گنجست غم عشق ولی پنهانیست ویران کردم بدست خود خانه دل چون دانستم که گنج در ویرانیست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲۰ دستت دو و پایت دو و چشمت دو رواست اما دل و معشوق دو باشند خطاست معشوق بهانه است و معبود خداست هرکس که دو پنداشت جهود و ترساست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲۱ دلتنگم و دیدار تو درمان منست بی رنگ رخت زمانه زندان منست بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی آنچ از غم هجران تو بر جان منست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲۲ دلدار اگر مرا بدراند پوست افغان نکنم نگویم این درد از اوست ما را همه دشمنند و تنها او دوست از دوست به دشمنان بنالم نه نکوست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲۳ دلدار ز پرده ای کز آن سوسو نیست می گفت بد من ارچه آتش خو نیست چون دید مرا زود سخن گردانید کو آن منست این سخن با او نیست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲۴ دلدار ظریف است و گناهش اینست زیبا و لطیف است و گناهش اینست آخر به چه عیب می گریزند از او از عیب عفیف است و گناهش اینست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲۵ دلدارم گفت کان فلان زنده ز چیست جانش چو منم عجب که بی جان چون زیست گریان گشتم گفت که اینطرفه تر است بی من که دو دیده ویم چون بگریست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲۶ دل در بر من زنده برای غم تست بیگانه خلق و آشنای غم تست لطفی است که می کند غمت با دل من ورنه دل تنگ من چه جای غم تست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲۷ دل در بر هر که هست از دلبر ماست هر جا جهد این برق از آن گوهر ماست هر زر که در او مهر الست است و بلیٰ در هر کانی که هست آن زر زر ماست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲۸ دل رفت بر کسی که بیماش خوش است غم خوش نبود و لیک غم هاش خوش است جان می طلبد نمی دهم روزی چند جان را که محل نیست تقاضاش خوش است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲۹ دل رفت و سر راه دل استان بگرفت وز عشق دو زلف او به دندان بگرفت پرسید کی تو چون دهان بگشادم جست از دهنم راه بیابان بگرفت # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳۰ دل یاد تو کرد چون به عشرت بنشست جام از ساقی ربود و انداخت شکست شوریده برون جست نه هشیار و نه مست آوازه درافتاد که دیوانه شده است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳۱ دل یاد تو کرد چون طرب می انگیخت والله که نخورد آن قدح را و بریخت دل قالب مرده دید خود را بی تو اینست سزای آنکه از جان بگریخت # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳۲ دور است ز تو نظر بهانه اینست کاین دیده ما هنوز صورت بین است اهلیت روی تو ندارد لیکن چون برکند از تو دل که جان شیرین است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳۳ دوش از سر لطف یار در من نگریست گفتا بی ما چگونه بتوانی زیست گفتم به خدا چنانکه ماهی بی آب گفتا که گناه تست و بر من بگریست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳۴ دی آنکه ز سوی بام بر ما نگریست یا جان فرشته است یا روح پریست مرده است هرآنکه بی چنین روح نزیست بی او به خبر بودن از بیخبریست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳۵ دیوانه شدم خواب ز دیوانه خطا است دیوانه چه داند که ره خواب کجاست زیرا که خدا نخفت و پاکست ز خواب مجنون خدا بدان هم از خواب جداست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳۶ راهی ز زبان ما به دل پیوسته است کاسرار جهان و جان در او پیوسته است تا هست زبان بسته گشاده است آن راه چون گشت زبان گشاده آن ره بسته است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳۷ روزی ترش است و دیده ابر تر است این گریه برای خنده برگ و بر است آن بازی کودکان و خندیدنشان از گریه مادر است و قبض پدر است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳۸ روزی که تو را ببینم آدینه ماست هر روز به دولتت به از دینه ماست گر چرخ و هزار چرخ در کینه ماست غم نیست چو مهر یار در سینه ماست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳۹ روزی که مرا به نزد تو دورانست ساقی و شراب و قدح و دورانست واندم که مرا تجلی احسانست جان در تن من چو موسی عمرانست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴۰ زان روز که چشم من به رویت نگریست یک دم نگذشت کز غمت خون نگریست زهرم بادا که بی تو می گیرم جام مرگم بادا که بی تو می باید زیست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴۱ زان روی که دل بسته آن زنجیر است در دامن تو دست زدن تقدیر است چون دست به دامنش زدم گفت بهل گفتم که خموش روز گیراگیر است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴۲ زان رونق هر سماع آواز دف است زانست که دف زخم و ستم را هدف است می گوید دف که آن کسی دست ببرد کاین زخم پیاپی دل او را شرف است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴۳ زان می خوردم که روح پیمانه اوست زان مست شدم که عقل دیوانه اوست شمعی به من آمد آتشی در من زد آن شمع که آفتاب پروانه اوست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴۴ زان می مستم که نقش جامش عشق است وان اسب سواری که لجامش عشق است عشق مه من کار عظیمی است و لیک من بنده آنم که غلامش عشق است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴۵ سرسبز بود خاک که آبش یار است خاصه خاکی که ناطق و بیدار است این خاک ز مشاطه خود بی خبر است خوش بی خبر است از آنکه زو هشیار است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴۶ سر سخن دوست نمیارم گفت دریست گرانبها نمیارم سفت ترسم که بخواب دربگویم سخنی شب هاست که از بیم نمیارم خفت # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴۷ سرگشته چو آسیای گردان کنمت بی سر گردان چو گوی گردان کنمت گفتی بروم با دگری درسازم با هر که بسازی زود ویران کنمت # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴۸ سرگشته دلا به دوست از جان راهست ای گمشده آشکار و پنهان راهست گر شش جهتت بسته شود باک مدار کز قعر نهادت سوی جانان راهست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴۹ سرمایه عقل مرد دیوانگیست دیوانه عشق مرد فرزانگیست آنکس که شد آشنای دل از ره درد با خویشتنش هزار بیگانگیست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۵۰ سلطان ملاحت مه موزون منست در سلسله اش این دل مفتون منست بر خاک درش خون جگر می ریزم هرچند که خاک آن به از خون منست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۵۱ سنبل چو سر عقاب زلف تو نداشت در عالم حسن آب زلف تو نداشت هر چند که لاف آبداری می زد پیچید بسی و تاب زلف تو نداشت # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۵۲ شاگرد تو است دل که عشق آموز است ماننده شب گرفته پای روز است هرجا که روم صورت عشق است بپیش زیرا روغن در پی روغن سوز است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۵۳ شاهی که شفیع هر گنه بود برفت وانشب که به از هزار مه بود برفت گر باز آید مرا نبیند تو بگوی کو همچو شما بر سر ره بود برفت # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۵۴ شب رو که شبت راهبر اسرار است زیرا که نهان ز دیده اغیار است دل عشق آلود و دیده ها خواب آلود تا صبح جمال یار ما را کار است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۵۵ شمشیر ازل بدست مردان خداست گوی ابدی در خم چوگان خداست آن تن که چو کوه طور روشن آید نور خود از او طلب که او کان خداست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۵۶ شمعی که در اینخانه بدی خانه کجاست در دیده بد امروز میان دلهاست در دل چو خیال خوش نشست و برخاست نی نی که ز دل نرفت هم در دل ما است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۵۷ صد بار بگفتمت چه هشیار و چه مست شوخی مکن و مزن به هر شاخی دست از بس که دلت به این و آن درپیوست آب تو برفت و آتش ما بنشست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۵۸ عاشق نبود آن که سبک چون جان نیست شب همچو ستاره گرد مه گردان نیست از من بشنو این سخن بهتان نیست بی باد و هوا رقص علم امکان نیست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۵۹ عشق آمد و توبه را چو شیشه بشکست چون شیشه شکست کیست کو داند بست گر هست شکسته بند آن هم عشق است از بند و شکست او کجا شاید جست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۶۰ عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست تا کرد مرا تهی و پر کرد از دوست اجزای وجود من همه دوست گرفت نامیست ز من بر من و باقی همه اوست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۶۱ عشقت به دلم درآمد و شاد برفت بازآمد و رخت خویش بنهاد برفت گفتم به تکلف دو سه روزی بنشین بنشست و کنون رفتنش از یاد برفت # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۶۲ عشق تو چنین حکیم و استاد چراست مهر تو چنین لطیف بنیاد چراست بر عشق چرا سوزم اگر او خوش نیست ور عشق خوش است این همه فریاد چراست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۶۳ عشق تو در اطراف گیایی میتاخت مسکین دل من دید نشانش نشناخت روزیکه دلم ز بند هستی برهد در کتم عدم چه عشقها خواهم باخت # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۶۴ عشقی که از او وجود بی جان میزیست این عشق چنین لطیف و شیرین از چیست اندر تن ماست یا برون از تن ماست یا در نظر شمس حق تبریزیست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۶۵ عشقی نه به اندازه ما در سر ماست و این طرفه که بار ما فزون از خر ماست آنجا که جمال و حسن آن دلبر ماست ما در خور او نه ایم و او درخور ماست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۶۶ عقل آمد و پند عاشقان پیش گرفت در ره بنشست و رهزنی کیش گرفت چون در سرشان جایگه پند ندید پای همه بوسید و ره خویش گرفت # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۶۷ عمریست که جان بنده بی خویشتن است و انگشت نمای عالمی مرد و زن است برخاستن از جان و جهان مشکل نیست مشکل ز سر کوی تو برخاستن است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۶۸ قومی غمگین و خود ندان غم ز کجاست قومی شادان و بیخبر کان ز خداست چندین چپ و راست بیخبر از چپ و راست چندین من و ماست بیخبر از من و ما است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۶۹ گر آتش دل نیست پس این دود چراست ور عود نسوخت بوی این عود چراست این بودن من عاشق و نابود چراست پروانه ز سوز شمع خشنود چراست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۷۰ گر آه کنم آه بدین قانع نیست ور خاک شوم شاه بدین قانع نیست ور سجده کنم چو سایه هرسو که مه است پنهان چه کنم ماه بدین قانع نیست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۷۱ گر باد بر آن زلف پریشان زندت مه طال بقا از بن دندان زندت ای ناصح من ز خود برآیی و ز نصح گر زانچه دلم چشیده بر جان زندت # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۷۲ گر بر سر شهوت و هوا خواهی رفت از من خبرت که بینوا خواهی رفت ور درگذری از این ببینی بعیان کز بهر چه آمدی کجا خواهی رفت # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۷۳ گر جمله آفاق همه غم بگرفت بیغم بود آنکه عشق محکم بگرفت یک ذره نگر که پای در عشق بکوفت وان ذره جهان شد که دو عالم بگرفت # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۷۴ گر دامن وصل تو کشم جنگی نیست ور طعنه عشقت شنوم ننگی نیست با وصل خوشت میزیم و میگریم وصلی که در او فراق را رنگی نیست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۷۵ گر در وصلی بهشت یا باغ اینست ور در هجری دوزخ با داغ اینست عشق است قدیم در جهان پوشیده پوشیده برهنه می کند لاغ اینست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۷۶ گر دف نبود نیشکر او دف ماست آخر نه شراب عاشقی در کف ماست آخر نه قباد صف شکن در صف ماست آخر نه سلیمان نهان آصف ماست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۷۷ گر شرم همی از آن و این باید داشت پس عیب کسان زیر زمین باید داشت ور آینه وار نیک و بد بنمایی چون آینه روی آهنین باید داشت # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۷۸ گرمای تموز از دل پردرد شماست سرمای زمستان تبش سرد شماست این گرمی و سردی نرسد با صدپر بر گرد جهانیکه در او گرد شماست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۷۹ گر حلقه آن زلف چو شستت نگرفت تا باده از آن دو چشم مستت نگرفت می طعنه زنند دشمنانم شب و روز کز پای درآمدی و دستت نگرفت # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۸۰ کس دل ندهد بدو که خونخوار منست جان رفت چه جای کفش و دستار منست تو نیز برو دلا که این کار تو نیست این کار منست کار من است کار منست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۸۱ کس نیست که اندر هوسی شیدا نیست کس نیست که اندر سرش این سودا نیست سررشته آن ذوق کزو خیزد شوق پیداست که هست آن ولی پیدا نیست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۸۲ گفتار تو زر و نعلت ار زرین است یک حبه به نزد کس نیرزی اینست اسبی که بهاش کم گر از زر زین است آنرا تو برای ره نورزی این است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۸۳ گفتا که بیا سماع در کار شده است گفتم که برو که بنده بیمار شده است گوشم بکشید و گفت از اینها بازآی کان فتنه هردو کون بیدار شده است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۸۴ گفتا که شکست توبه بازآمد مست چون دید مرا مست بهم برزد دست چون شیشه گریست توبه ما پیوست دشوار توان کردن و آسان بشکست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۸۵ گفتم بجهم همچو کبوتر ز کفت گفت ار بجهی کند غمم مستخفت گفتم که شدم خوار و زبون و تلفت گفت از تلف منست عزو شرفت # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۸۶ گفتم چشمم که هست خاک کویت پرآب مدار بی رخ نیکویت گفتا که نه بس بود که در دولت من از من همه عمر باشد آب رویت # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۸۷ گفتم دلم از تو بوسه ای خواهانست گفتا که بهای بوسه ما جانست دل آمد و در پهلوی جان گشت روان یعنی که بیا بیع و بها ارزانست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۸۸ گفتم عشقت مرا بت و خویش منست غم نیست غم از دل بداندیش منست گفتا بکمان و تیر خود می نازی گستاخ مینداز گرو پیش منست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۸۹ گفتم که بیا بچشم من درنگریست من نیز به حال گفتمش کاین دغلیست گفتا که چه میرمی و اینت با کیست تو مرده اینی همه ناموس تو چیست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۹۰ گفتند که دل دگر هوایی می پخت از ما بشد و هوای جایی می پخت تا باز آمد به عذر دیدم ز دمش کانجا ز برای من ابایی می پخت # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۹۱ گفتم که دلم آلت و انگاز منست مانند رباب دل هم آواز منست خود ایندل من یار کسی دیگر بود من میگفتم مگر که همباز منست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۹۲ گفتند که شش جهت همه نور خداست فریاد ز حلق خاست کان نور کجاست بیگانه نظر کرد بهر سو چپ و راست گفتند دمی نظر بکن بی چپ و راست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۹۳ گفتی چونی بنده چنانست که هست سودای تو بر سر است و سر بر سر دست میگردد آن چیز بگرد سر من نامش نتوان گفت ولیکن چه خوش است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۹۴ گفتی گشتم ملول و سودام گرفت تا شد دل از این کار و از این جام گرفت ترسم بروی جامه دران بازآیی کان گرگ درنده باز تنهام گرفت # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۹۵ کم باد سری که آن سران را پا نیست وان دل که بجان غرقه این سودا نیست گفتند در این میان نگنجد مویی من موی شدم از آن مرا گنجانیست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۹۶ کوچک بودن بزرگ را کوچک نیست هم کودکی از کمال خیزد شک نیست گر زانکه پدر حدیث کودک گوید عاقل داند که آن پدر کودک نیست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۹۷ گویند بیا به باغ کانجا لاغ است نی زحمت نزهت و نه بانگ زاغ است اندر دل من رنگرز صباغست کاندر پر هر زاغ از او صد باغ است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۹۸ گویند که صاحب فنون عقل کل است مایه ده این چرخ نگون عقل کل است آن عقل که عقل داشت آن جزوی بود ور عقل ز عقل شد کنون عقل کل است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۹۹ گویند که عشق عاقبت تسکین است اول شور است و عاقبت تمکین است هر چند ز آسیا است سنگ زیرین این صورت بی قرار بالا بین است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۰۰ گویند مرا که این همه درد چراست وین نعره و آواز و رخ زرد چراست گویم که چنین مگو که اینکار خطاست رو روی مهش ببین و مشکل برخاست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۰۱ لطف تو جهانی و قرانی افراشت وین تعبیه های خود به چیزی ننگاشت یک قطره از آن آب در این بحر چکید یگدانه ز انبار در این صحرا کاشت # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۰۲ ما را به جز این زبان زبانی دگر است جز دوزخ و فردوس مکانی دگر است آزاده دلان زنده به جان دگرند آن گوهر پاکشان ز کانی دگر است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۰۳ ما را بدم پیر نگه نتوان داشت در خانه دلگیر نگه نتوان داشت آنرا که سر زلف چو زنجیر بود در خانه به زنجیر نگه نتوان داشت # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۰۴ ما عاشق عشقیم که عشق است نجات جان چون خضر است و عشق چون آبحیات وای آنکه ندارد از شه عشق برات حیوان چه خبر دارد از کان نبات # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۰۵ ما عاشق عشقیم و مسلمان دگر است ما مور ضعیفیم و سلیمان دگر است از ما رخ زرد و جگر پاره طلب بازارچه قصب فروشان دگر است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۰۶ ماه عید است و خلق زیر و زبر است تا فرجه کند هر آنکه صاحب نظر است چه طبل زنی که طبل با شور و شر است زان طبل همی زند که آن خواجه کر است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۰۷ ماهی تو که فتنه ای ندارم ز تو دست درمان ز که جویم که دلم از تو بخست می طعنه زنی که بر جگر آبت نیست گر بر جگرم نیست چه شد بر مژه هست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۰۸ ماهی که نه زیر و نی به بالاست کجاست جانی که نه بی ما و نه با ماست کجاست اینجا آنجا مگو بگو راست کجاست عالم همه اوست آنکه بیناست کجاست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۰۹ مرغ جان را میل سوی بالا نیست در شش جهتش پر زدن وپروا نیست گفتی به کجا پرد که او را یابد نی خود بکجا پرد که آنجا جا نیست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۱۰ مرغ دل من چو ترک این دانه گرفت انصاف بده که نیک مردانه گرفت از دل چو بماند دلبرش دست کشید از جان چو بجست پای جانانه گرفت # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۱۱ مر وصل ترا هزار صاحب هوس است تا خود به وصال تو که را دسترس است آن کس که بیافت راحتی یافت تمام وانکس که نیافت رنج نایافت بس است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۱۲ مست است دو چشم از دو چشم مستت دریاب که از دست شدم در دستت تو هم به موافقت سری در جنبان گر زانکه سر عاشق مستی هستت # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۱۳ مستم ز خمار عبهر جادویت دفعم چه دهی چو آمدم در کویت من سیر نمی شوم ز لب تر کردن آن به که مرا درافکنی درجویت # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۱۴ مستی ز ره آمد و بما در پیوست ساغر می گشت در میان دست بدست از دست فتاد ناگهان و بشکست جامی چه زید میانه چندین مست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۱۵ معشوق شراب خوار و بیسامانست خونخواره و شوخ و شنگ و نافرمانست کفر سر جعد آن صنم ایمانست دیریست که درد عشق بیدرمانست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۱۶ من آن توام کام منت باید جست زیرا که در این شهر حدیث من و تست گر سخت کنی دل خود ار نرم کنی من از دل سخت تو نمیگردم سست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۱۷ من بنده آن کسم که بیماش خوش است جفت غم آن کسم که تنهاش خوش است گویند وفای او چه لذت دارد ز آنم خبری نیست جفاهاش خوش است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۱۸ من زان جانم که جانها را جانست من زان شهرم که شهر بی شهرانست راه آن شهر راه بی پایانست رو بی سر و پا شو که سر و پا آنست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۱۹ منصور حلاجی که اناالحق میگفت خاک همه ره به نوک مژگان می رفت درقلزم نیستی خود غوطه بخورد آنکه پس از آن در اناالحق می سفت # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۲۰ من کوهم و قال من صدای یار است من نقشم و نقشبندم آن دلدار است چون قفل که در بانگ درآمد ز کلید می پنداری که گفت من گفتار است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۲۱ من محو خدایم و خدا آن منست هر سوش مجویید که در جان منست سلطان منم و غلط نمایم بشما گویم که کسی هست که سلطان منست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۲۲ میدان که درون تو مثال غاریست واندر پس آنغار عجب بازاریست هرکس یاری گرفت و کاری بگزید این یار نهانیست عجایب یاریست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۲۳ می گریم زار و یار گوید زرقست چون زرق بود که دیده در خون غرقست تو پنداری که هر دلی چون دل تست نی نی صنما میان دلها فرقست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۲۴ می گفت یکی پری که او ناپیداست کان جان که مقدست است از جای کجاست آنکس که از هر دو جهان روزه گشاست بی کام و دهان روزه گشایی او راست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۲۵ مینال که آن ناله شنو همسایه است مینال که بانک طفل مهر دایه است هرچند که آن دایه جان خودرایه است مینال که ناله عشق را سرمایه است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۲۶ ناگاه برویید یکی شاخ نبات ناگاه بجوشید چنین آب حیات ناگاه روان شد ز شهنشه صدقات شادی روان مصطفی را صلوات # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۲۷ ناگه ز درم درآمد آن دلبر مست جام می لعل نوش کرده بنشست از دیدن و از گرفتن زلف چو شست رویم همه چشم گشت و چشمم همه دست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۲۸ نه چرخ غلام طبع خود رایه ماست هستی ز برای نیستی مایه ماست اندر پس پرده ها یکی دایه ماست ما آمده نیستیم این سایه ماست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۲۹ نی با تو دمی نشستنم سامانست نی بی تو دمی زیستنم امکانست اندیشه در این واقعه سرگردانست این واقعه نیست درد بی درمانست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۳۰ نی بی زر و زور شه سپه بتوان داشت نی بی دل و زهره ره نگه بتوان داشت در سنگستان قرابه آنکس ببرد کز سنگ قرابه را نگه بتوان داشت # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۳۱ هان ای دل خسته روز مردانگیست در عشق ویم چه جای بیگانگیست هر چیز که در تصرف عقل آید بگذار کنون که وقت دیوانگیست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۳۲ هجران خواهی طریق عشاقانست وانکو ماهیست جای او عمانست گه سایه طلب کنند و گاهی خورشید آن ذره که او سایه نخواهد جانست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۳۳ هر جان عزیز کو شناسای رهست داند که هر آنچه آید از کارگه است بر زاده چرخ و چرخ چون جرم نهی کاین چرخ ز گردیدن خود بی گنه است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۳۴ هر جان که از او دلبر ما شادانست پیوسته سرش سبز و دلش خندانست اندازه جان نیست چنان لطف و جمال آهسته بگوییم مگر جانانست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۳۵ هر چند به حلم یار ما جورکش است لیکن زاری عاشقان نیز خوش است جان عاشق چو گلستان می خندد تن می لرزد چو برگ گویی تبش است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۳۶ هر چند شکر لذت جان و جگر است آن خود دگر است و شکر او دگر است گفتم که از آن نی شکرم افزون کن گفتا نه یقین است که آن نی شکر است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۳۷ هرچند فراق پشت امید شکست هرچند جفا دو دست آمال ببست نومید نمی شود دل عاشق مست مردم برسد به هر چه همت دربست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۳۸ هرچند که بار آن شترها شکر است آن اشتر مست چشم او خود دگر است چشمش مست است و او ز چشمش بتر است او از مستی ز چشم خود بیخبر است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۳۹ هر درویشی که در شکست خویش است تا ظن نبری که او خیال اندیش است آنجا که سراپرده آنخوش کیش است از کون و مکان و کل عالم پیش است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۴۰ هر ذره که چون گرسنه بر خوان خداست گر تا باید خورند اینخوان برپاست بر خوان ازل گرچه ز خلقان غوغاست خوردند و خورند کم نشد خوان برجاست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۴۱ هر ذره که در هوا و در کیوانست بر ما همه گلشن است و هم بستانست هرچند که زر ز راههای کانست هر قطره طلسمیست و در او عمانست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۴۲ هر ذره که در هوا و در هامون است نیکو نگرش که همچو ما مجنون است هر ذره اگر خوش است اگر محزون است سرگشته خورشید خوش بی چون است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۴۳ هر ذره و هر خیال چون بیداریست از شادی و اندهان ما هشیاریست بیگانه چرا نشد میان خویشان کز باخبران بی خبری بدکاریست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۴۴ هر روز به نو برآید آن دلبر مست با ساغر پرفتنه پرشور بدست گر بستانم قرابه عقل شکست ور نستانم ندانم از دستش رست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۴۵ هر روز حجاب بیقراران بیش است زان درد من از قطره باران بیش است آنجا که منم تا که بدانجا که منم دو کون چه باشد که هزاران بیش است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۴۶ هر روز دلم در غم تو زارتر است وز من دل بی رحم تو بی زارتر است بگذاشتی ام غم تو نگذاشت مرا حقا که غمت از تو وفادارتر است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۴۷ هر روز دل مرا سماع و طربیست میگوید حسن او بر این نیز مأیست گویند چرا خوری تو با پنج انگشت زیرا انگشت پنج آمد شش نیست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۴۸ هر صورت کاید به از او امکان هست چون بهتر از آن هست نه معشوق منست صورتها را همه بران از دل خویش تا صورت بیصورتت آید در دست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۴۹ هرگز ز دماغ بنده بوی تو نرفت وز دیده من خیال روی تو نرفت در آرزوی تو عمر بردم شب و روز عمرم همه رفت و آرزوی تو نرفت # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۵۰ هشیار اگر زر است و گر زرین است اسب است ولی بهاش کم از زینست هر کو به خرابات نشد عنین است وانکس که از  آنجاست بگو مرد اینست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۵۱ هم عابد و هم زاهد و هم خونریز است خونریزی او خلاصه پرهیز است خورشید چو با بنده عنایت دارد عیبی نبود که بنده بیگه خیز است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۵۲ یاری که به حسن از صفت افزونست در خانه درآمد که دل تو چونست او دامن خود کشان و دل میگفتش دامن برکش که خانه پرخونست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۵۳ یاری که به نزد او گل و خار یکیست در مذهب او مصحف و زنار یکیست ما را غم آن یار چرا باید خورد کو را خر لنگ و اسب رهوار یکیست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۵۴ یاری که غمش دوای هر بیمار است او را یار است هرکه با او یار است گویند مرا  که باش در کار مدام من بی کارم ولیک او در کار است # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۵۵ یکبار بمردم و مرا کس نگریست گر بار دگر زنده شوم دانم زیست ای کرده تو قصد من ترا با من چیست نی صحبت ابلهان همه دیگ تهیست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۵۶ یک چشم من از روز جدایی بگریست چشم دگرم گفت چرا گریه ز چیست چون روز وصال شد فرازش کردم گفتم نگریستی نباید نگریست # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۵۷ ای آنکه کنی کون و مکانرا محدث پاکی و منزهی ز نسیان و حدث جز فکر تو در سرم همه عین خطاست جز ذکر تو بر زبان ضلالست و عبث # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۵۸ ما را چو ز عشق می شود راست مزاج عشق است طبیب ما و داروی علاج پیوسته بدین عشق نخواهد رفتن این عشق ز کس نزاد و نی داد نتاج # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۵۹ اندر سر من نبود جز رای صلاح اندر شب و روز پاک جویای صلاح امسال چنانم که نیارم گفتن یک سال دگر وای مرا وای صلاح # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۶۰ آبی که از این دیده چو خون می ریزد خونست بیا ببین که چون می ریزد پیداست که خون من چه برداشت کند دل می خورد و دیده برون می ریزد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۶۱ آنان که محققان این درگاهند نزد دل اهل دل چو برگ کاهند اهل دل خاصگان شاهنشاهند باقی همه هرچه هست خرج راهند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۶۲ آن تازه تنی که در بلای تو بود آغشته به خون کربلای تو بود یارب که چه کار دارد و کارستان آن بی کاری که از برای تو بود # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۶۳ آنجا بنشین که همنشین مردانند تا دود کدورت ترا بنشانند اندیشه مکن به عیب ایشان کایشان زان پیش که اندیشه کنی میدانند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۶۴ آنجا که بهر سخن دل ما گردد من می دانم که زود رسوا گردد چندان بکند یاد جمال خوش تو کر هر نفسش نقش تو پیدا گردد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۶۵ آن خوبانی که فتنه بتکده اند ما را به خرابات بتان ره زده اند کافر دل و خونخواره این ره بده اند وز مکر چنین عابد و زاهد شده اند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۶۶ آن دشمن دوست روی دیدی که چه کرد یا هیچ به غور آن رسیدی که چه کرد گفتا همه آن کنم که رایت خواهد دیدی که چه گفت و هم شنیدی که چه کرد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۶۷ آن دل که به شاهد نهان درنگرد کی جانب ملکت جهان درنگرد بی زار شود ز چشم در روز اجل کان روی رها کند به جان درنگرد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۶۸ آندم که ز افلاک گهر ریز کند هر ذره بسوی اصل خود خیز کند از نخوت آن باد و زین باد هوس هر ذره ز آفتاب پرهیز کند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۶۹ آن ذره که جز همدم خورشید نشد بر نقد زد و سخره امید نشد عشقت به کدام سر درافتاد که زود از باد تو رقصان چو سر بید نشد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۷۰ آن راحت جان گرد دلم میگردد گرد دل و جان خجلم میگردد زین گل چو درخت سر برآرم خندان کاب حیوان گرد گلم میگردد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۷۱ آنرا که بضاعت قناعت باشد هرگونه که خورد و خفت و طاعت باشد زنهار تولا مکن الا به خدای کاین رغبت خلق نیم ساعت باشد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۷۲ آن را که به علم و عقل افراشته اند او را به حساب روزی انگاشته اند وان را که سر از عقل تهی داشته اند از مال به جای آن درانباشته اند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۷۳ آن را که خدای ناف بر عشق برید او داند ناله های عشاق شنید هر جای که دانه دید زانجا برمید پرید بدان سوی که مرغی نپرید # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۷۴ آنرا که ز عشق دوست بیداد رسد از رحمت و فضل اوش امداد رسد کوتاهی عمر بین به وصلم دریاب تا پیش از اجل مرا به فریاد رسد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۷۵ آن را منگر که ذوفنون آید مرد در عهد و وفا نگر که چون آید مرد از عهده عهد اگر برون آید مرد از هرچه صفت کنی فزون آید مرد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۷۶ آن رفت که بودمی من از عشق تو شاد از عشق تو می نایدم از عشقم یاد اسباب و علل پیش من آمد همه باد بر بحر کجا بود ز کهگل بنیاد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۷۷ آن روز که جان خرقه قالب پوشید دریای عنایت از کرم میجوشید سرنای دل از بسکه می لب نوشید هم بر لب تو مست شد و بخروشید # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۷۸ آن روز که جانم ره کیوان گیرد اجزای تنم خاک پریشان گیرد بر خاک بانگشت تو بنویس که خیز تا برجهم از خاک و تنم جان گیرد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۷۹ آن روز که چشم تو ز من برگردد وز بهر تو کشتنم میسر گردد در غصه آنم که چه خواهم عذرت گر چشم تو در ماتم من تر گردد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۸۰ آن روز که روز ابر و باران باشد شرط است که جمعیت یاران باشد زانروی که روی یار را تازه کند چون مجمع گل که در بهاران باشد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۸۱ آن روز که عشق با دلم بستیزد جان پای برهنه از میان بگریزد دیوانه کسی که عاقلم پندارد عاقل مردی که او ز من پرهیزد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۸۲ آن روز که کار وصل را ساز آید وین مرغ از این قفس بپرواز آید از شه چو صفیر ارجعی باز شنود پروازکنان به دست شه بازآید # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۸۳ آن روز که مهرگان گردون زده اند مهر زر عاشقان دگرگون زده اند واقف نشوی به عقل کان چون زده اند کاین زر ز سرای عقل بیرون زده اند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۸۴ آن سر که بود بی خبر از می خسبد آنکس که خبر یافت از او کی خسبد می گوید عشق در دو گوشم همه شب ای وای بر آن کسی که بی وی خسبد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۸۵ آن طرفه جماعتی که جانشان بکشد وین نادره آب حیوانشان بکشد گر فاش کنند مردمانشان بکشند ور عشق نهان کنند آنان بکشد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۸۶ آن عشق که برق و بوش تا خلق رسید مالم همه خورد و کار با دلق رسید آبی که از آن دامن خود میچیدم اکنون بجوشیده و تا حلق رسید # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۸۷ آن کان نبات و تنگ شکر نامد وان آب حیات بحر گوهر نامد گفتم بروم به عشوه دمها دهمش چون راست بدیدمش دمم برنامد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۸۸ آن کز تو خدای این گدا می خواهد در دهر کدام پادشا می خواهد هر ذره ز خورشید تو از دور خوش است زان جمله خورشید ترا می خواهد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۸۹ آن کس که بر آتش جهانم بنهاد صد گونه زبانه بر زبانم بنهاد چون شش جهتم شعله آتش بگرفت آه کردم و دست بر دهانم بنهاد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۹۰ آن کس که ترا بیند و خندان نشود وز حیرت تو گشاده دندان نشود چندانکه بود هزار چندان نشود جز کاهگل و کلوخ زندان نشود # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۹۱ آن کس که ترا شناخت جان را چه کند فرزند و عیال و خانمان را چه کند دیوانه کنی هر دو جهانش بدهی دیوانه تو هر دو جهان را چه کند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۹۲ آن کس که از آب و گل نگاری دارد روزی به وصال او قراری دارد ای نادره آنکه زاب و گل بیرون شد کو چون تو غریب شهریاری دارد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۹۳ آن کس که ز چرخ نیم نانی دارد وز بهر مقام آشیانی دارد نی طالب کس بود نه مطلوب کسی گو شاد بزی که خوش جهانی دارد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۹۴ آن کس که ز دل دم اناالحق میزد امروز بر این رسن معلق میزد وانکس که ز چشم سحر مطلق میزد بر خود ز غمت هزار گون دق میزد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۹۵ آن کس که مرا به صدق اقرار کند چون لعبتگان مرا به بازار کند بیزارم از آن کار و نیم بازاری من بنده آن کسم که انکار کند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۹۶ آن کیست که بیرون درون مینگرد در اهل جنون به صد فسون مینگرد وز دیده نگر که دیده چون مینگرد و آن کیست که از دیده برون مینگرد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۹۷ آن لحظه که آن سرو روانم برسید تن زد تنم از شرم چو جانم برسید او چونکه چنان بود چنانم برسید من چونکه چنین نیم بدانم برسید # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۹۸ آن لحظه که از پیرهنت بوی رسد من خود چه کسم چرخ و فلک جامه درد آن پیرهن یوسف خوشبوی کجاست کامروز ز پیراهن تو بوی برد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۹۹ آن نزدیکی که دلستان را باشد من ظن نبرم که نیز جان را باشد والله نکنم یاد مر او را هرگز زانروی که یاد غایبان را باشد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۰۰ آن وسوسه ای که شرمها را ببرد آن داهیه ای که بندها را بدرد چون سیر برهنه گردد از رسم جهان در عشق جهان را به پیازی نخرد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۰۱ آنها که بآتش خزان سوخته اند وز لطف بهار چشمشان دوخته اند اکنون همه را خلعت تو دوخته اند شیوه گری و غنج درآموخته اند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۰۲ آنها که به کوی عارفان افتادند با نفخه صور چابک و دلشادند قومی به فدای نفس تن در دادند قومی ز خود و جهان و جان آزادند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۰۳ آنها که چو آب صافی و ساده روند اندر رگ و مغز خلق چون باده روند من پای کشیدم و دراز افتادم اندر کشتی دراز افتاده روند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۰۴ آنها که دل از الست مست آوردند جانرا ز عدم عشق پرست آوردند از دل بنهادند قدم بر سر جان تا یک دل پر درد بدست آوردند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۰۵ آنها که شب و روز ترا بر اثرند صیاد نهانند ولی مختصرند با هر که بسازی تو از آنت ببرند گر خود نروی کشان کشانت ببرند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۰۶ آن یار که از طبیب دل برباید او را دارو طبیب چون فرماید یک ذره ز حسن خویش اگر بنماید والله که طبیب را طبیبی باید # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۰۷ آن یار که عقلها شکارش میشد وان یار که کوه بیقرارش میشد گفتم که سر زلف بریدی گفتا بسیار سر اندر سر کارش میشد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۰۸ آهو بدود چو در پیش سگ بیند بر اسب دونده حمله و تک بیند چندان بدود که در تنش رگ بیند زیرا که صلاح خود در این یک بیند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۰۹ اجری ده ارواحی و سلطان ابد گرچه بلقب بهاء دینی و ولد بگذار که ساغر وفا در شکند چون شیشه شکست پای مستان بخلد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۱۰ از آب حیات دوست بیمار نماند در گلبن وصل دوست یک خار نماند گویند درچه ایست از دل سوی دل چه جای دریچه ای که دیوار نماند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۱۱ از آتش سودای توام تابی بود در جوی دل از صحبت تو آبی بود آن آب سراب بود و آن آتش برف بگذشت کنون قصه مگر خوابی بود # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۱۲ از آتش عشق تو جوانی خیزد در سینه جمالهای جانی خیزد گر می کشیم بکش حلالست ترا کز کشته دوست زندگانی خیزد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۱۳ از آتش عشق دوست تفها بزنید وان آتش را در این علفها بزنید آن چنگ غمش چو پای ما بگرفتست ما را به مثل بر همه دفها بزنید # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۱۴ از آتش عشق سردها گرم شود وز تابش عشق سنگها نرم شود ای دوست گناه عاشقان سخت مگیر کز باده عشق مرد بی شرم شود # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۱۵ از آدمیی دمی بجایی ارزد یک موی کز او فتد بکانی ارزد هم آدمیی بود که از صحبت او نادیدن او ملک جهانی ارزد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۱۶ از تاب تو نی یار و عدو میماند در بزم تو نی رطل سبو میماند جانا گیرم که خونم آشامیدی آخر به لب شهد تو بو میماند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۱۷ از خاک کف پات سران حیرانند کوران همه مستند و کران حیرانند زان پاکانیکه در صفا محو شدند هم ایشان نیز اندر آن حیرانند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۱۸ از درد چو جان تو به فریاد آید آنگه ز خدای عالمت یاد آید والله که اگر داد کنی داد آید ور عشوه دهی یاد تو بر یاد آید # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۱۹ از دیدن روییکه ترا دیده بود ما را به خدا نور دل و دیده بود خاصه روییکه از ازل تا بابد از دیدن روی تو نه ببریده بود # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۲۰ از شبنم عشق خاک آدم گل شد صد فتنه و شور در جهان حاصل شد سر نشتر عشق بر رگ روح زدند یک قطره از آن چکید و نامش دل شد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۲۱ از شربت سودای تو هر جان که مزید زآن آب حیات در مزید است مزید مرگ آمد و بو کرد مرا بوی تو دید زانروی اجل امید از من ببرید # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۲۲ از عشق تو دریا همه شور انگیزد در پای تو ابرها درر میریزد از عشق تو برقی بزمین افتادست این دود به آسمان از آن میخیزد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۲۳ از عشق دلا نه بر زیان خواهی شد بی جان ز کجا شوی که جان خواهی شد اول به زمین از آسمان آمده ای آخر ز زمین بر آسمان خواهی شد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۲۴ از لشکر صبرم علمی بیش نماند وز هرچه مرا بود غمی بیش نماند وین طرفه تر است کز سر عشوه هنوز دم میدمد و مرا دمی بیش نماند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۲۵ از لطف تو هیچ بنده نومید نشد مقبول تو جز قبول جاوید نشد لطفت به کدام ذره پیوست دمی کان ذره به از هزار خورشید نشد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۲۶ از ما بت عیار گریزان باشد وز یاری ما یار گریزان باشد او عقل منور است و ما مست وییم عقل از سر خمار گریزان باشد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۲۷ از نیکی تو طبع بداندیش نماند نی غصه و نی غم نه کم و بیش نماند از خیل جلالت تو عالم بگرفت تا جمله ملک شدند و درویش نماند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۲۸ از یاد خدای مرد مطلق خیزد بنگر که ز نور حق چه رونق خیزد این باطن مردان که عجایب بحریست چون موج زند از آن اناالحق خیزد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۲۹ افسوس که طبع دلفروزیت نبود جز دلشکنی و سینه سوزیت نبود دادم به تو من همه دل و دیده و جان بردی تو همه ولیک روزیت نبود # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۳۰ اکنون که رخت جان جهانی بربود در خانه نشستنت کجا دارد سود آن روز که مه شدی نمیدانستی کانگشت نمای عالمی خواهی بود # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۳۱ امروز خوش است هر که او جان دارد رو بر کف پای میر خوبان دارد چون بلبل مست داغ هجران دارد مسکن شب و روز در گلستان دارد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۳۲ امروز ز ما یار جنون میخواهد ما مجنون و او فزون می خواهد گر نیست چنین پرده چرا میدرد رسوا شده او پرده برون میخواهد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۳۳ امشب چه لطیف و با نوا می گردد لطفی دارد که کس بدان پی نبرد اندر گل و سنبلی که ارواح چرد خیره شده خواب و روبرو مینگرد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۳۴ امشب ساقی به مشک می گردان کرد دل یغما بر دو دست در ایمان کرد چندان می لعل ریخت تا طوفان کرد چندانکه وثاق عقل را ویران کرد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۳۵ امشب شب آن نیست که از خانه روند از یار یگانه سوی بیگانه روند امشب شب آنست که جانهای عزیز در آتش اشتیاق مستانه روند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۳۶ اندر دل بی وفا غم و ماتم باد آن را که وفا نیست ز عالم کم باد دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد جز غم که هزار آفرین بر غم باد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۳۷ اندر رمضان خاک تو زر می گردد چون سنگ که سرمه بصر می گردد آن لقمه که خورده ای قذر می گردد وان صبر که کرده ای نظر می گردد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۳۸ اندر ره فقر دیده نادیده کنند هر آن چه حدیث تست نشنیده کنند خاک در آن باش که شاهان جهان خاک قدمش چو سرمه در دیده کنند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۳۹ اندر طلب آن قوم که بشتافته اند از هرچه جز اوست روی برتافته اند خاک در او باش که سلطان و فقیر این سلطنت و فقر از او یافته اند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۴۰ اندیشه هشیار تو هشیار کشد زارش کشد و بزاری زار کشد شاهان همه خصم خویش بر دار کشند ان دولت بیدار تو بی دار کشد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۴۱ انوار صلاح دین برانگیخته باد بر دیده و جان عاشقان ریخته باد هر جان که لطیف گشت و از لطف گذشت با خاک صلاح دین درآمیخته باد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۴۲ اول که رخم زرد و دلم پرخون بود هم خرقه و همراه دلم مجنون بود آن صورت و آن قاعده تا اکنون بود کاری آمد که آن همه مادون بود # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۴۳ ای آنکه ز تو مشکلم آسان گردد سرو و گل و باغ مست احسان گردد گل سرمست و خار بد مست و خمار جامی در ده که جمله یکسان گردد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۴۴ ای آنکه نخست بر سحر چشم تو زد وز با نمکی راه نظر چشم تو زد آنکس که چو توتیاش عزت داری آمد به طریق شکرم چشم توزد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۴۵ ای از قدمت خاک زمین خرم و شاد شد حامله از شادی و صد غنچه بزاد زین غلغله ای فتاد در انجم و چرخ در غلغله چشم ماه بر نجم فتاد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۴۶ ای اطلس دعوی ترا معنی برد فردا به قیامت این عمل خواهی برد شرمت بادا اگر چنین خواهی زیست ننگت بادا اگر چنان خواهی مرد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۴۷ ایام وصال یار گویی که نبود وان دولت بیشمار گویی که نبود از یار به جز فراق بر جای نماند رفت آن همه روزگار گویی که نبود # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۴۸ ای اهل صفا که در جهان گردانید از بهر بتی چرا چنین حیرانید آنرا که شما در این جهان جویانید در خود جویید چون شما خود آنید # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۴۹ ای اهل مناجات که در محرابید منزل دور است یک زمان بشتابید وی اهل خرابات که در غرقابید صد قافله بگذشت و شما در خوابید # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۵۰ ای دل اثر صبح گه شام که دید یک عاشق صادق نکونام که دید فریاد همی زنی که من سوخته ام فریاد مکن سوخته ای خام که دید # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۵۱ ای دل اگرت رضای دلبر باید آن باید کرد و گفت کو فرماید گر گوید خون گری مگوی از چه سبب ور گوید جان بده مگو کی شاید # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۵۲ ای دل این ره به قیل و قالت ندهند جز بر در نیستی وصالت ندهند وانگاه در آن هوا که مرغان ویند تا با پر و بالی پر و بالت ندهند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۵۳ ای دل سر آرزو به پای اندر بند امید به فضل راهنمای اندر بند چون حاجت تو کسی روا می نکند نومید مشو دل به خدای اندر بند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۵۴ ای دوست مگو تو بنده ای یا آزاد بنده که خرد برای زشتی و فساد ای دست برآورده ترا دست که داد بگزار مراد خویش کاوراست مراد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۵۵ ای روز برآ که ذره ها رقص کنند آن کس که از او چرخ و هوا رقص کنند جانها ز خوشی بی سر و پا رقص کنند در گوش تو گویم که کجا رقص کنند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۵۶ ای سر روان باد خزانت مرساد ای چشم جهان چشم بدانت مرساد ای آنکه تو جان آسمانی و زمین جز رحمت و جز راحت جانت مرساد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۵۷ ای عشق ترا پری و انسان دانند معروف تر از مهر سلیمان دانند در کالبد جهان ترا جان دانند با تو چنان زیم که مرغان دانند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۵۸ ای عشق توم ان عذابی لشدید ای عاشق تو به زخم تیغ تو شهید شب آمد و جمله خلق را خواب ببرد کو خواب من ای جان مگرش گرگ درید # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۵۹ ای عشق که جانها اثر جان توند ای عشق که نمکها ز نمکدان توند ای عشق که زرها همه از کان توند پوشیده کسی و جمله عریان توند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۶۰ ای قوم که برتر از مه و مهتابید از هستی آب و گل چرا میتابید ای اهل خرابات که در غرقابید خیزید که روز و شب چرا در خوابید # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۶۱ ای لشکر عشق اگرچه بس جبارید آن یار به خشم رفته را باز آرید یک جان نبرید دل اگر سخت کند یک سر نبرید پای اگر بفشارید # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۶۲ ای مرغ عجب که صید تو شیرانند گمگشته سودای تو جان سیرانند خرم زی و آسوده که این شهر ز تو زیران ز بران و زبران زیرانند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۶۳ این پرده دل دگر مکن تا نرود جز جانب او نظر مکن تا نرود این مجلس بیخودی که چون فردوس است از مستی خود سفر مکن تا نرود # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۶۴ این تنهایی هزار جان بیش ارزد این آزادی ملک جهان بیش ارزد در خلوت یک زمانه با حق بودن از جان و جهان و این و آن بیش ارزد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۶۵ ای نرم دلانیکه وفا میکارید بر خاک سیه در صفا میبارید در هر جایی خبر ز حالم دارید در دست چنین هجر مرا مگذارید # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۶۶ این سر که در این سینه ما میگردد از گردش او چرخ دو تا میگردد نی سر داند ز پای و نی پای از سر اندر سر و پا بی سر و پا میگردد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۶۷ این صورت آدمی که درهم بستند نقشی است که در تویله غم بستند گه دیو گهی فرشته گاهی وحشی این خود چه طلسم است که محکم بستند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۶۸ این طرفه که یار در دامن گنجد جان دو هزار تن در این تن گنجد در یک گندم هزار خرمن گنجد صد عالم و در چشمه سوزن گنجد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۶۹ این عشق به جانب دلیران گردد آهو است که او بابت شیران گردد این خانه عشق از امل معمور است می پنداری که بی تو ویران گردد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۷۰ این مست به باده ای دگر می گردد قرابه تهی گشت و بسر می گردد ای محتسب این مست مرا دره مزن هرچند ز پیش مست تر می گردد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۷۱ این واقعه را سخت بگیری شاید از کوشش عاجزانه کاری ناید از رحمت ایزدی کلیدی باید تا قفل چنین واقعه را بگشاید # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۷۲ بار دگر این خسته جگر باز آمد بیچاره به پا رفت و به سرباز آمد از شوق تو بر مثال جانهای شریف سوی ملک از کوی بشر بازآمد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۷۳ با روی تو هیچکس ز باغ اندیشد با عشق تو از شمع و چراغ اندیشد گویند که قوت دماغ از خواب است عاشق کی شد که از دماغ اندیشد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۷۴ با سود وصال تو زیانت نرسد جانی تو که زحمتی به جانت نرسد می ترساند ترا که تا هر نفسی پر دل شوی و چشم بدانت نرسد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۷۵ با هرکه دمی عشق تو آمیخته شد گویی که بلا بر سر او ریخته شد منصور ز سر عشق می داد نشان حلقش به طناب غیرت آویخته شد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۷۶ بخشای بر آن بنده که خوابش نبود بخشای بر آن تشنه که آبش نبود بخشای که هر کاو نکند بخشایش در پیش خدا هیچ ثوابش نبود # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۷۷ بر بنده بخند تا ثوابت باشد وز بنده شکر خنده جوابت باشد می گریم زار تا شرابت باشد می سوزم دل که تا کبابت باشد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۷۸ بر خاک نظر کند چو بر ما گذرد تا چهره ما به خاک ره رشک برد به زان نبود که پیش او خاک شویم تا بو که بدین طریق در ما نگرد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۷۹ پرسیدم از آن کسی که برهان داند کان کیست که او حقیقت جان داند خوش خوش به جواب گفت کای سودایی این منطق طیر است سلیمان داند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۸۰ پرسید مهم که چشم تو مه را دید گفتم که بدید و مه ز مه می پرسید گفتا که ز ماه عید می پرسم من گفتم که بلی عید همی پرسد عید # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۸۱ برقی که ز میغ آن جهان روی نمود چون سوخته ای نیست کرا دارد سود از هر دو جهان سوخته ای می بایست کان برق که می جهد در او گیرد زود # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۸۲ بر گور من آن کو گذرد مست شود ور ایست کند تا بابد مست شود در بحر رود بحر به مد مست شود در خاک رود گور و لحد مست شود # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۸۳ بر یار نظر کنم خجل می گردد ور ننگرمش آفت دل می گردد در آب رخش ستارگان پیدا یند بی آب وی آبم همه گل می گردد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۸۴ بس درمان ها کان مدد درد شود بس دولت ها که روی از آن زرد شود خوف حق آن بود کز آن گرم شوی خوف آن نبود که گرم از آن سرد شود # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۸۵ بسیار تو را خسته روان باید شد و انگشت نما ی این و آن باید شد گر آدمی یی بساز با آدمیان ور خود ملکی بر آسمان باید شد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۸۶ بشنو اگرت تاب شنیدن باشد پیوستن او ز خود بریدن باشد خاموش کن آنجا که جهان نظر است چون گفتن ایشان همه دیدن باشد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۸۷ بعضی به صفات حیدر کرار ند بعضی دیگر ز زخم تو بیمار ند عشقت گوید درست خواهم در راه گویی تو که نی شکستگان بسیار ند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۸۸ بویت آمد گریز را روی نماند پرهیز و گریز جز بدان سوی نماند از بوی تو رنگ و بوی ما می دزدند تا کار چنان شد که ز ما بوی نماند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۸۹ بوی دم مقبلان چو گل خوش باشد بدبخت چو خار تیز و سرکش باشد از صحبت گل خار ز آتش برهد وز صحبت خار گل در آتش باشد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۹۰ بی بحر صفا گوهر ما سنگ آمد بی جان جهان جان و جهان تنگ آمد چون صحبت دوست صیقل جان و دلست در جان گیرش که رافع زنگ آمد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۹۱ بی تو جانا قرار نتوانم کرد احسان ترا شمار نتوانم کرد گر بر تن من شود زبان هر مویی یک شکر تو از هزار نتوانم کرد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۹۲ بیت و غزل و شعر مرا آب ببرد رختی که نداشتیم سیلاب ببرد نیک و بد زهد و پارسایی را مهتاب بداد و باز مهتاب ببرد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۹۳ بیدار شو ای دل که جهان می گذرد وین مایه عمر رایگان می گذرد در منزل تن مخسب و غافل منشین کز منزل عمر کاروان می گذرد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۹۴ پیران خرابات غمت بسیارند چون چشم تو هم خفته و هم بیدارند بفرست شراب کاندلشدگان نه مست حقیقتند و نی هشیارند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۹۵ بی زارم از آن آب که آتش نشود در زلف مشوشی مشوش نشود معشوقه ما خوش است بیخوش نشود آن سر دارد که هیچ سرکش نشود # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۹۶ بی زارم از آن لعل که پیروزه بود بی زارم از آن عشق که سه روزه بود بی زارم از آن ملک که دریوزه بود بی زارم از آن عید که در روزه بود # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۹۷ بی عشق نشاط و طرب افزون نشود بی عشق وجود خوب و موزون نشود صد قطره ز ابر اگر به دریا بارد بی جنبش عشق در مکنون نشود # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۹۸ بیمارم و غم در امتحانم دارد اما غم او تر و جوانم دارد این طرفه نگر که هرچه در رنجوری بیرون ز غمش خورم زیانم دارد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۹۹ بی من به زبان من سخن می آید من بی خبرم از آنکه می فرماید زهر و شکر آرزوی من می آید ز آینده که داند چه کرا میشاید # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۰۰ پیوسته سرت سبز و لبت خندان باد جان و دل عاشقان ز تو شادان باد آنکس که ترا بیند و شادی نکند سر زیر و سیه گلیم و سرگردان باد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۰۱ بی یاری تو دل بسوی یار نشد تا لطف غمت ندیده غمخوار نشد هرچیز که بسیار شود خار شود غمهای تو بسیار شد و خوار نشد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۰۲ تا با غم عشق تو مرا کار افتاد بیچاره دلم در غم بسیار افتاد بسیار فتاده بود اندر غم عشق اما نه چنین زار که این بار افتاد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۰۳ تا بنده ز خود فانی مطلق نشود توحید به نزد او محقق نشود توحید حلول نیست نابودن تست ورنه به گزاف باطلی حق نشود # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۰۴ تا تو بخودی ترا به خود ره ندهد چون مست شدی ز دیده بیرون نجهند چون پاک آیی ز هر دو عالم به یقین آنگه بنشان نفرت انگشت نهند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۰۵ تا در دل من عشق تو اندوخته شد جز عشق تو هر چه داشتم سوخته شد عقل و سبق و کتاب بر طاق نهاد شعر و غزل دوبیتی آموخته شد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۰۶ تا در طلب مات همی کام بود هر دم که برون ز ما زنی دام بود آن دل که در او عشق دلارام بود گر زندگی از جان طلبد خام بود # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۰۷ تا رهبر تو طبع بدآموز بود بخت تو مپندار که پیروز بود تو خفته به صبح و شب عمرت کوتاه ترسم که چو بیدار شوی روز بود # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۰۸ تا سر نشود یقین که سرکش نشود وان دلبر برگزیده سرکش نشود آن چشمه آبست چه آن آب حیات آب حیوان نگردد آتش نشود # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۰۹ تا گوهر جان در این طبایع افتاد همسایه شدند با وی این چار فساد زان گور بدان گور از آن رنگ گرفت همسایه بدخدای کس را ندهاد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۱۰ تا مدرسه و مناره ویران نشود اسباب قلندری بسامان نشود تا ایمان کفر و کفر ایمان نشود یک بنده حق به حق مسلمان نشود # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۱۱ نایی ببرید از نیستان استاد با نه سوراخ و آدمش نام نهاد ای نی تو از این لب آمدی در فریاد آن لب را بین که این لبت را دم داد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۱۲ بانگ مستی ز آسمان می آید مستی ز فلک نعره زنان می آید از نعره او جان جهان می شورد کان جان جهان از آن جهان می آید # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۱۳ تنها بمرو که رهزنان بسیارند یک جان داری و خصم جان بسیارند خصم جان را جان و جهان میخوانی گولان چو تو در این جهان بسیارند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۱۴ تو جانی و هر زنده غم جان بکشد هر کان دارد منت آن بکشد هرجان که چو کارد با تو در بند زر است گر تیغ زنی از بن دندان بکشد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۱۵ تو هیچ نه ای و هیچ توبه ز وجود تو غرق زیانی و زیانت همه سود گوییکه مرا نیست به جز خاک بدست ای بر سر خاک جمله افلاک چه سود # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۱۶ تیری ز کمانچه ربابی بجهید از چنبر تن گذشت و بر قلب رسید آن پوست نگر که مغزها را بخلید و آن پرده نگر که پرده ها را بدرید # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۱۷ جامی که بگیرم میش انوار بود بیتی که بگویم همه اسرار بود در هر طرفی که بنگرد دیده من بی پرده مرا ضیاء دلدار بود # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۱۸ جانا تبش عشق به غایت برسید از شوق تو کارم به شکایت برسید ارزانکه نخواهی که بنالم سحری دریاب که هنگام عنایت برسید # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۱۹ جان باز که وصل او به دستان ندهند شیر از قدح شرع به مستان ندهند آنجا که مجردان بهم می نوشند یک جرعه به خویشتن پرستان ندهند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۲۰ جان چو سمندرم نگاری دارد در آتش او چه خوش قراری دارد زان باده لبهاش بگردان ساقی کز وی سر من عجب خماری دارد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۲۱ جان را جستم ببحر مرجان آمد در زیر کفی قلزم پنهان آمد اندر دل تاریک به راه باریک رفتم رفتم یکی بیابان آمد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۲۲ جان روی به عالم همایون آورد وز چون و چگونه دل به بیچون آورد آن راز که تاکنون همی بود نهان از زیر هزار پرده بیرون آورد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۲۳ جان کیست که او بدیده کار تو کند یا دیده و دل که او شکار تو کند گر از سر گور من برآید خاری آن خار به عشق خار خار تو کند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۲۴ جان محرم درگاه همی باید برد دل پر غم و پر آه همی باید برد از خویش به ما راه نیابی هرگز از ما سوی ما راه همی باید برد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۲۵ جانم ز هواهای تو یادی دارد بیرون ز مرادها مرادی دارد بر باد دهم خویش در این باده عشق کاین باده ز سودای تو بادی دارد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۲۶ جانیکه در او از تو خیالی باشد کی آن جان را نقل و زوالی باشد مه در نقصان گرچه هلالی باشد نقصان وی آغاز کمالی باشد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۲۷ جاییکه در او چون نگاری باشد کفر است که آنجای قراری باشد عقلی که ترا بیند و از سر نرود سر کوفته به که زشت ماری باشد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۲۸ جز دمدمه عشق تو در گوش نماند جان را ز حلاوت ازل هوش نماند بی رنگی عشق رنگها را آمیخت وز قالب بی رنگ فراموش نماند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۲۹ جز صحبت عاشقان و مستان مپسند دل در هوس قوم فرومایه مبند هر طایفه ات بجانب خویش کشند زاغت سوی ویرانه و طوطی سوی قند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۳۰ چشمت صنما هزار دلدار کشد آن غمزه ی زیر او همه زار کشد شاهان زمانه خصم بر دار کنند آن نرگس بیدار تو بی دار کشد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۳۱ چشم تو هزار سحر مطلق دارد هر گوشه هزار جان معلق دارد زلفت کفر است و دین رخ چون قمرست از کفر نگر که دین چه رونق دارد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۳۲ چشمی که نظر بدان گل و لاله کند این گنبد چرخ را پر از ناله کند میهای هزارساله هرگز نکنند دیوانگیی که عشق یکساله کند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۳۳ جودت همه آن کند که دریا نکند این دم کرمت وعده به فردا نکند حاجت نبود از تو تقاضا کردن کز شمس کسی نور تقاضا نکند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۳۴ جوزی که درونش مغز شیرین باشد درجی که در او در خوش آیین باشد چندین ز حسد شکستن آن مطلب گر بشکنیش هزار چندین باشد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۳۵ چون بدنامی بروزگاری افتد مرد آن نبود که نامداری افتد گر در خواهی ز قعر دریا بطلب کان کف باشد که بر کناری افتد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۳۶ چون خمر تو در ساغر ما در ریزند پنهان شدگان این جهان برخیزند هم امت پرهیز ز ما پرهیزند هم اهل خرابات ز ما بگریزند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۳۷ چون دیده بر آن عارض چون سیم افتاد جان در لب تو چو دیده میم افتاد نمرود صفت ز دیدگان رفت دلم در آتش سودای براهیم افتاد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۳۸ چون دیده برفت توتیای تو چه سود چون دل همه گشت خون وفای تو چه سود چون جان و جگر سوخت تمام از غم تو آنگاه سخنان جانفزای تو چه سود # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۳۹ چون روز وصال یار ما نیست پدید اندک اندک ز عشق باید ببرید میگفت دلم که این محالست محال سر پیش فکنده زیر لب میخندید # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۴۰ چون زیر افکند در عراق آمیزد دل عقل کند رها ز تن بگریزد من آتشم و چو درد می برخیزم هر آتش را که درد می برخیزد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۴۱ چون شاهد پوشیده خرامان گردد هر پوشیده ز جامه عریان گردد بس رخت به خیل کاو گروگان گردد گر سنگ بود چو کان زرافشان گردد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۴۲ چون صبح ولای حق دمیدن گیرد جان در تن زندگان پریدن گیرد جایی برسد مرد که در هر نفسی بی زحمت چشم دوست دیدن گیرد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۴۳ چون صورت تو در دل ما بازآید مسکین دل گمگشته بجا بازآید گر عمر گذشت و یک نفس بیش نماند چون او برسد گذشته ها بازآید # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۴۴ چون نیستی تو محض اقرار بود هستی تو سرمایه انکار بود هرکس که ز نیستی ندارد بویی کافر میرد اگرچه دیندار بود # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۴۵ حاشا که دل از عشق جهانرا نگرد خود چیست به جز عشق که آنرا نگرد بیزار شوم ز چشم در روز اجل گر عشق رها کند که جانرا نگرد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۴۶ خاک توام و خدای حق میداند واجب نبود که از منت بستاند ور بستاند دعا گری پیشه کنم تا رحم کند پیش منت بنشاند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۴۷ خاموش مرا ز گفت, گفتار تو کرد بیکار مرا حلاوت کار تو کرد بگریختم از دام تو در خانه دل دل دام شد و مرا گرفتار تو کرد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۴۸ خوابم ز خیال روی تو پشت بداد وز تو ز خیال تو همی خواهم داد خوابم بشد ودست بدامان تو زد خوابم خود مرد چون خیال تو بزاد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۴۹ خواهم گردی که از هوای تو رسد باشد که به دیده خاک پای تو رسد جانم ز جفا خرم و خندان باشد زیرا ز جفا بوی وفای تو رسد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۵۰ خواهم که دلم با غم هم خو باشد گر دست دهد غمش چه نیکو باشد هان ای دل بی دل غم او دربر گیر تا چشم زنی خود غم او او باشد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۵۱ خورشید که باشد که بروی تو رسد یا باد سبک سر که به موی تو رسد عقلی که کند خواجه گی شهر وجود دیوانه شود چون سر کوی تو رسد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۵۲ خورشید که در خانه بقا می نکند می گردد جابجا و جا می نکند آن نرو به جز قصد هوا می نکند می گوید کاصل ما خطا می نکند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۵۳ خورشید مگر بسته به پیشت میرد وان ماه جگر خسته به پیشت میرد وان سرو و گل رسته به پیشت میرد وین دلشده پیوسته به پیشت میرد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۵۴ خوش عادت خوش خو که محمد دارد ما را شب تیره بینوا نگذارد بنوازد آن رباب را تا به سحر ور خواب آید گلوش را بفشارد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۵۵ خون دل عاشقان چو جیحون گردد عاشق چو کفی بر سر آن خون گردد جسم تو چو آسیا و آبش عشق است چون آب نباشد آسیا چون گردد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۵۶ دامان جلال تو ز دستم نشود سودای تو از دماغ مستم نشود گوییکه مرا چنانکه هستی بنمای گر بنمایم چنانکه هستم نشود # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۵۷ دانی صوفی بهر چه بسیار خورد زیرا که بایام یکی بار خورد بگذار که تا این گل و گلزار خورد تا چند چو اشتران ز غم خار خورد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۵۸ در باغ آیید و سبز پوشان نگرید هر گوشه دکان گل فروشان نگرید میخندد گل به بلبلان می گوید خاموش شوید و در خموشان نگرید # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۵۹ در باغ هزار شاهد مهرو بود گلها و بنفشه های مشکین بو بود وان آب زره زره که اندر جو بود این جمله بهانه بود و او خود او بود # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۶۰ در بندم از آن دو زلف بند اندر بند در ناله ام از لبان قند اندر قند هر وعده دیدار تو هیچ اندر هیچ آخر غم هجران تو چند اندر چند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۶۱ در حضرت حق ستوده درویشانند در صدر بزرگی همه بیخویشانند خواهی که مس وجود تو زر گردد با ایشان باش کیمیا ایشانند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۶۲ در خدمتت ای جان چو بدن می افتد زان سجده به بخت خویشتن می افتد هر بار که اندر قدمت می افتم جان در باطن به پای من می افتد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۶۳ در دوزخم ار زلف تو در چنگ آید از حال بهشتیان مرا ننگ آید گوییکه به صحرای بهشتم ببرند صحرای بهشت بر دلم تنگ آید # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۶۴ در راه طلب رسیده ای میباید دامان ز جهان کشیده ای میباید بی چشمی خویش را دوا کنی ور نی عالم همه او است دیده ای میباشد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۶۵ در سلسله ات هر آنکه پا بست شود گر فانی و گر نیست بود هست شود می فرمایی که بی خود و مست مشو ناچار هر آنکه می خورد مست شود # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۶۶ در سینه هر که ذره ای دل باشد بی مهر تو زندگیش مشکل باشد با زلف چو زنجیر گره بر گرهت دیوانه کسی بود که عاقل باشد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۶۷ در صحبت حق خموش میباید بود بی چشم و زبان و گوش میباید بود خواهی که خلاص یابی از زنده دلی با زنده دلان به هوش میباید بود # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۶۸ در عشق اگرچه خرده بینم کردند در پیشروی اگر گزینم کردند آمد سرما و پوستینیم نشد گرچه همه شهر پوستینم کردند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۶۹ در عشق توام نصیحت و پند چه سود زهراب چشیده ام مرا قند چه سود گویند مرا که بند بر پاش نهید دیوانه دلست پای در بند چه سود # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۷۰ در عشق توام وفا قرین میباید وصل تو گمانست و یقین میباید کار من و دل خاصه در حضرت تو بد نیست و لیکن به از این میباید # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۷۱ در عشق تو عقل ذوفنون میخسبد مشتاق در آتش درون میخسبد بی دیده و دل اگر نخسبم چه عجب خون گشته مرا دو دیده چون میخسبد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۷۲ در عشق اگر دمی قرارت باشد اندر صف عاشقان چه کارت باشد سر تیز چو خار باش تا یار چو گل گه در برو گاه بر کنارت باشد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۷۳ در عشق نه پستی نه بلندی باشد نی بیهشی نه هوشمندی باشد قرایی و شیخی و مریدی نبود قلاشی و کم زنی و رندی باشد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۷۴ در عشق هزار جان و دل بس نکند دل خود چه بود حدیث جان کس نکند این راه کسی رود که در هر قدمی صد جان بدهد که روی واپس نکند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۷۵ در کام دل آنچه بود نفسم همه راند هرگز نفسی نامه شرم نه بخواند نفس بد من مرا بدین روز نشاند من ماندم و فضل تو دگر هیچ نماند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۷۶ در گریه خون مرا شکر خند تو کرد بی بند مرا از این جهان بند تو کرد می فرمایی که عهد و سوگند تو کو بی عهد مرا نه عهد و سوگند تو کرد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۷۷ در کوی خرابات تکبر نخرند مردی ز سر کوی خرابات برند آنجا چو رسی مقامری باید کرد یا مات شوی یا ببری یا ببرند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۷۸ در لشکر عشق چونکه خونریز کنند شمشیر ز پاره های ما تیز کنند من غرقه آن سینه دریا صفتم یاران مرا بگو که پرهیز کنند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۷۹ در مدرسه عشق اگر قال بود کی فرق میان قال با حال بود در عشق نداد هیچ مفتی فتوی در عشق زبان مفتیان لال بود # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۸۰ در می طلبی ز چشمه در بر ناید جوینده در به قعر دریا باید این گوهر قیمتی کسی را شاید کز آب حیات تشنه بیرون آید # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۸۱ در معنی هست و در عیان نیست که دید در دل پیدا و در زبان نیست که دید هستی جهان و در جهان نیست که دید در هستی و نیستی چنان نیست که دید # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۸۲ در مغز فلک چو عشق تو جا گیرد تا عرش همه فتنه و غوغا گیرد چون روح شود جهان نه بالا و نه زیر چون عشق تو روح را ز بالا گیرد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۸۳ ای دل اثر صبح گه شام که دید یک عاشق صادق نکونام که دید فریاد همی زنی که من سوخته ام فریاد مکن سوخته خام که دید # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۸۴ در نفی تو عقل را امان نتوان داد جز در ره اثبات تو جان نتوان داد با اینکه ز تو هیچ مکان خالی نیست در هیچ مکان ترا نشان نتوان داد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۸۵ درویش که اسرار جهان می بخشد هردم ملکی به رایگان می بخشد درویش کسی نیست که نان می طلبد درویش کسی بود که جان می بخشد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۸۶ در عشق توم وفا قرین می باید وصل تو گمانست یقین می باید کار من دل خواسته در خدمت تو بد نیست ولیکن به ازین می باید # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۸۷ دریا نکند سیر مرا جو چه کند گلشن چو نباشدم مرا بو چه کند گر یار کرانه کرد او معذور است من ماندم و صبر نیز تا او چه کند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۸۸ دردی داری که بحر را پر دارد دردی که هزار بحر پر در دارد خواهی که بیا پیش فرود آی ز خر زانروی که روی خر به آخر دارد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۸۹ دست تو به جود طعنه بر میغ زند در معرکه تیغ گوهر آمیغ زند از کار تو آفتاب را شرمی باد کو تیغ تو دیده صبحدم تیغ زند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۹۰ دشنام که از لب تو مهوش باشد چون لعل بود که اصلش آتش باشد بر گوی که دشنام تو دلکش باشد هر باد که بر گل گذرد خوش باشد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۹۱ دل با هوس تو زاد و بودی دارد با سایه تو گفت و شنودی دارد لاحول همی کنم ولیکن لاحول در عشق گمان مکن که سودی دارد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۹۲ دلتنگ مشو که دلگشایی آمد دل نیک نواز با نوایی آمد غم را چو مگس شکست اکنون پر و بال کز جانب قاف جان همایی آمد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۹۳ دل جمله حکایت از بهار تو کند جان جمله حدیث لاله زار تو کند مستی ز دو چشم پرخمار تو کند تا خدمت لعل آبدار تو کند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۹۴ دل داد مرا که دلستان را بزدم آن را که نواختم همان را بزدم جانیکه بر آن زنده ام و خندانم دیوانه شدم چنانکه جان را بزدم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۹۵ دلدار ابد گرد دلم میگردد گرد دل و جان خجلم میگردد زین گل چو درخت سر برآرم خندان کاب حیوان گرد گلم میگردد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۹۶ دل در پی دلدار بسی تاخت و نشد هر خشک و تری که داشت درباخت و نشد بیچاره به کنج سینه بنشست بمکر هر حیله و فن که داشت پرداخت و نشد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۹۷ دل دوش در این عشق حریف ما بود شب تا به سحرگاه نخفت و ناسود چون صبح دمید سوی تو آمد زود با چهره زرد و دیده خون آلود # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۹۸ دل را بدهم پند که عمدا نرود پیش بت شنگ من از آنجا نرود لب می گزد آن بت که کجا افتادی او کیست که باشد که رود یا نرود # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۹۹ دل ها به سماع بیقرار افتادند چون ابر بهار پر شرار افتادند ای زهره عیش کف رحمت بگشای کاین مطرب و کف و دف ز کار افتادند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۰۰ دل هرچه در آشکار و پنهان گوید زانموی چو مشک عنبرافشان گوید این آشفته است و او پریشان دانم کاشفته سخنهای پریشان گوید # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۰۱ دوش آن بت من همچو مه گردون بود نی نی که به حسن از آفتاب افزون بود از دایره خیال ما بیرون بود دانم که نکو بود ندانم چه بود # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۰۲ دوش از قمر تو آسمان مینوشید وز آب حیات تو جهان مینوشید زان آب حیاتی که حیاتست مزید در هرچه حیات بود آن مینوشید # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۰۳ دو کون خیال خانه ای بیش نبود وامد شد ما بهانه ای بیش نبود عمریست که قصه ای ز جان می شنوی قصه چه کنم فسانه ای بیش نبود # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۰۴ دی باغ ز وی شکر سلامت میکرد بر روی شکوفه ها علامت میکرد آن سرو چمن دعوی قامت میکرد گل خنده زنان بر او قیامت میکرد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۰۵ دی بنده بر آن قمر جانی شد یک نکته بگفت و بحث را بانی شد میخواست که مدعاش ثابت گردد ثابت نشد آن و مدعی فانی شد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۰۶ دی چشم تو رای سحر مطلق میزد روی تو ره گنبد از رق میزد تا داشتی آفتاب در سایه زلف جان بر صفت ذره معلق میزد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۰۷ دیدم رخت از غم سر موییم نماند جز بندگی روی تو روییم نماند با دل گفتم که آرزویی در خواه دل گفت که هیچ آرزوییم نماند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۰۸ دی می رفتی بر تو نظر می کردند آنانکه به مذهب تناسخ فردند سوگند به اعتقاد خود می خوردند کاین یوسف ثانیست که باز آوردند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۰۹ دیوانه میان خلق پیدا باشد زیرا که سوار اسب سودا باشد دیوانه کسی بود که او را نشناخت دیوانه به نزد ما شناسا باشد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۱۰ رفتم بدر خانه آنخوش پیوند بیرون آمد بنزد من خنداخند اندر بر خود کشید نیکم چون قند کای عاشق و ای عارف و ای دانشمند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۱۱ رو دیده بدوز تا دلت دیده شود زاندیده جهان دگرت دیده شود گر تو ز پسند خویش بیرون آیی کارت همه سر بسر پسندیده شود # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۱۲ روز آمد و غوغای تو در بردارد شب آمد و سودای تو بر سر دارد کار شب و روز نیست این کار منست کی دو خر لنگ بار من بردارد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۱۳ روز شادیست غم چرا باید خورد امروز می از جام وفا باید خورد چند از کف خباز و سقا رزق خوریم یکچند هم از کف خدا باید خورد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۱۴ روز محک محتشم و دون آمد زنهار مگو چونکه ز بیچون آمد روزیست که از ورای گردون آمد زان روز بهی که روزافزون آمد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۱۵ روزیکه بود دلت ز جان پر از درد شکرانه هزاران جان فدا باید کرد کاندر ره عشق و عاشقی ای سره مرد بیشکر قفای نیکوان نتوان کرد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۱۶ روزی که جمال آن صنم دیده شود از فرق سرم تا به قدم دیده شود تا من به هزار دیده بینم او را کارم بدو دیده کی پسندیده شود # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۱۷ روزی که خیال دلستان رقص کند یک جان چکند که صد جهان رقص کند هر پرده که میزنند در خانه دل مسکین تن بینوا همان رقص کند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۱۸ روزی که ز کار کمترک می آید در دیده خیال آن بتک می آید از نادره گی و از غریبی که ویست در عین دلست و دل به شک می آید # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۱۹ روزیکه مرا عشق تو دیوانه کند دیوانگی کنم که دیو آن نکند حکم مژه تو آن کند با دل من کز نوک قلم خواجه دیوان نکند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۲۰ روزیکه وجودها تولد گیرد روزیکه عدم جانب اعلا گیرد تا قبضه شمشیر که آلاید خون تا آتش اقبال که بالا گیرد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۲۱ رو نیکی کن که دهر نیکی داند او نیکی را از نیکوان نستاند مال از همه ماند و از تو هم خواهد ماند آن به که بجای مال نیکی ماند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۲۲ زان آب که چرخ از آن بسر می گردد استاره جانم چو قمر می گردد بحریست محیط و در وی این خلق مقیم تا کیست کز این بحر گهر میگردد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۲۳ زان مقصد صنع تو یکی نی ببرید از بهر لب چون شکر خود بگزید وان نی ز تو از بسکه می لب نوشید هم بر لب تو مست شد و بخروشید # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۲۴ ز اول که مرا عشق نگارم بربود همسایه من ز ناله من نغنود اکنون کم شد ناله عشقم بفزود آتش چو هوا گرفت کم گردد دود # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۲۵ زلفت چو بر آن لعل شکرخای زند در بردن جان بندگان رای زند دست خوش خویش را کس از دست دهد افتاده خویش را کسی پای زند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۲۶ زلف تو به حسن ذوفنون ها برزد در مالش عنبر آستین ها برزد مشکش گفتم از این سخن تاب آورد در هم شد و خویشتن زمین ها برزد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۲۷ زندان تو از نجات خوشتر باشد نفرین تو از نبات خوشتر باشد شمشیر تو از حیات خوشتر باشد ناسور تو از نوات خوشتر باشد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۲۸ زنهار مگو که رهروان نیز نیند کامل صفتان بی نشان نیز نیند ز اینگونه که تو محرم اسرار نه ای میپنداری که دیگران نیز نیند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۲۹ سر دل عاشقان ز مطرب شنوید با ناله او بگرد دلها بروید در پرده چه گفت اگر بدو میگروید یعنی که ز پرده هیچ بیرون نروید # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۳۰ سر مستان را ز محتسب ترسانند شد محتسب مست همه میدانند این مردم شهر ما اگر مردانند این مستان را چرا گرو نستانند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۳۱ سرویکه ز باغ پاکبازان باشد هم سرکش و هم سرخوش و نازان باشد گر سر کشد او ز سرکشان میرسدش کاندر سر او غرور بازان باشد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۳۲ سرهای درختان گل تر می چینند و اندر دل خود کان گهر می بینند چون بر سر پایند که با بی برگی نومید نگردند و ز پا می شینند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۳۳ سرهای درختان گل رعنا چیدند آن یعقوبان یوسف خود را دیدند ایام زمستان چو سیه پوشیدند آخر ز پس نوحه گری خندیدند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۳۴ سودای ترا بهانه ای بس باشد مستان ترا ترانه ای بس باشد در کشتن ما چه میزنی تیغ جفا ما را سر تازیانه ای بس باشد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۳۵ سوز دل عاشقان شررها دارد درد دل بی دلان اثرها دارد نشنیدستی که آه دلسوختگان بر حضرت رحمت گذرها دارد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۳۶ شاد آنکه جمال ماهتابش ببرد ساقی کرم مست و خرابش ببرد می آید آب دیده می ناید خواب ترسد که اگر بیاید آبش ببرد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۳۷ شاد آنکه ز دور ما یار ما بنماید چون بچه خرد آستین برخاید چون دید مرا کنار را بگشاید چون باز جهد مرغ دلم برباید # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۳۸ شادی همه طالبان که مطلوب رسید داد ای همه عاشقان که محبوب رسید آن صحت رنجهای ایوب رسید آن یوسف صد هزار یعقوب رسید # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۳۹ شادم که غم تو در دل من گنجد زیرا که غمت بجای روشن گنجد آن غم که نگنجد در افلاک و زمین اندر دل چون چشمه سوزن گنجد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۴۰ شادی زمانه با غمم برنامد جز از غم دوست مرهمم برنامد گفتم که به بینمش چه دمها دهمش چون راست بدیدمش دمم برنامد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۴۱ شاهیست که تو هرچه بپوشی داند بی کام و زبان گر بخروشی داند هر کس هوس سخن فروشی داند من بنده آنم که خموشی داند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۴۲ شب چون دل عاشقان پر از سودا شد از چشم بد و نیک جهان تنها شد با خون دلم چون سفر پنهانی گویند اشارتی که وقت آنها شد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۴۳ شب رفت کجا رفت همانجای که بود تا خانه رود باز یقین هر موجود ای شب چو روی بدان مقام موعود از من برسان که آن فلانی چون بود # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۴۴ شب گشت که خلقان همه در خواب روند ماننده ماهی همه در آب روند چون روز شود جانب اسباب روند قوم دگری بسوی وهاب روند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۴۵ شور آوردم که گاو گردون نکشد دیوانگیی که صد چو مجنون نکشد هم من بکشم که شور تو جان منست جان خود را بگو کسی چون نکشد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۴۶ شور عجبی در سر ما میگردد دل مرغ شده است و در هوا میگردد هر ذره ما جدا جدا میگردد دلدار مگر در همه جا میگردد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۴۷ شیرین سخنی در دل ما میخندد بر خسرو شیرین سخنی می بندد گه تند کند مرا و او رام شود گه رام کند مرا و او می تندد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۴۸ صافی صفت و پاک نظر باید بود وز هرچه جز اوست بیخبر باید بود هر لحظه اگر هزار دردت باشد در آرزوی درد دگر باید بود # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۴۹ صبح آمد و وقت روشنایی آمد شبخیزان را دم جدایی آمد آن چشم چو پاسبان فروبست بخواب وقت هوس شکر ربایی آمد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۵۰ صبح است و صبا مشک فشان می گذرد دریاب که از کوی فلان می گذرد برخیز چه خسبی که جهان می گذرد بویی بستان که کاروان می گذرد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۵۱ صد بار ز سر برفت عقلم و آمد تا کی ز می شیفتگان آشامد از کار بماندم وز بیکاری نیز تا عاقبت کار کجا انجامد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۵۲ صد سال بقای آن بت مهوش باد تیر غم او دل من ترکش باد بر خاک درش بمرد خوش خوش دل من یارب که دعا کرد که خاکش خوش باد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۵۳ صد مرحله زانسوی خرد خواهم شد فارغ ز وجود نیک و بد خواهم شد از بس خوبی که در پس پرده منم ای بیخبران عاشق خود خواهم شد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۵۴ طاوس نه ای که بر جمالت نگرند سیمرغ نه ای که بیتو نام تو برند شهباز نه ای که از شکار تو چرند آخر تو چه مرغی و ترا با چه خرند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۵۵ عارف چو گل و جز گل خندان نبود تلخی نکند عادت قند آن نبود مصباح زجاجه است جان عارف پس شیشه بود زجاجه سندان نبود # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۵۶ هر دل که درو مهر تو پنهان نبود کافر بود آن دل و مسلمان نبود شهری که درو هیبت سلطان نبود ویران شده گیر اگرچه ویران نبود # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۵۷ عاشق تو یقین دان که مسلمان نبود در مذهب عشق کفر و ایمان نبود در عشق تن و عقل و دل و جان نبود هرکس که چنین نگشت او آن نبود # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۵۸ عاشق که بناز و ناز کی فرد بود در مذهب عاشقی جوانمرد بود بر دلشدگان چه ناز در خورد بود یعقوب که یوسفی کند سرد بود # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۵۹ عاشق که تواضع ننماید چکند شبها که بکوی تو نیاید چکند گر بوسه زند زلف ترا تیره مشو دیوانه که زنجیر نخاید چکند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۶۰ عشاق به یک دم دو جهان در بازند صد ساله بقا به یک زمان دربازند بر بوی دمی هزار منزل بروند وز بهر دلی هزار جان دربازند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۶۱ عشق آن باشد که خلق را دارد شاد عشق آن باشد که داد شادیها داد زاده است مرا مادر عشق از اول صد رحمت و آفرین بر آن مادر باد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۶۲ عشق آن خوشتر کز او بلاها خیزد عاشق نبود که از بلا پرهیزد مردانه کسی بود که در شیوه عشق چون عشق به جان رسد ز جان بگریزد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۶۳ عشق از ازلست و تا ابد خواهد بود جوینده عشق بیعدد خواهد بود فردا که قیامت آشکارا گردد هر دل که نه عاشق است رد خواهد بود # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۶۴ عشق تو بهر صومعه مستی دارد بازار بتان از تو شکستی دارد دست غم تو بهر دو عالم برسید الحق که غمت درازدستی دارد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۶۵ عشق تو خوشی چو قصد خونریز کند جان از قفس قالب من خیز کند کافر باشد که با لب چون شکرت امکان گنه یابد و پرهیز کند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۶۶ عشق تو سلامت ز جهان می ببرد هجر تو اجل گشته که جان می ببرد آندل که به صد هزار جان می ندهم یک خنده تو به رایگان می ببرد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۶۷ عشقی آمد که عشقها سودا شد سوزیدم و خاکستر من هم لا شد باز از هوس سوز خاکستر من واگشت و هزار بار صورتها شد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۶۸ عقل و دل من چه عیشها میداند گر یار دمی پیش خودم بنشاند صد جای نشیب آسیا میدانم کز بی آبی کار فرو میماند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۶۹ علم فقها ز شرع و سنت باشد حکم حکما بیان حجت باشد لیکن سخنان اولیای ملکوت از کشف و عیان نور حضرت باشد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۷۰ عید آمده کز تو عید عیدانه برد از خرمن ماه تو به دل دانه برد اینش برسد که روی بر ماه کند وینش نرسد که ماه نو خانه برد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۷۱ غم را بر او گزیده میباید کرد وز چاه طمع بریده میباید کرد خون دل من ریخته میخواهد یار این کار مرا به دیده میباید کرد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۷۲ غم کیست که گرد دل مردان گردد غم گرد فسردگان و سردان گردد اندر دل مردان خدا دریاییست کز موج خوشش گنبد گردان گردد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۷۳ فردا که به محشر اندر آید زن و مرد از بیم حساب رویها گردد زرد من عشق ترا به کف نهم پیش برم گویم که حساب من از این باید کرد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۷۴ قاصد پی اینکه بنده خندان نشود پنهان مکن از بنده که پنهان نشود گر بر در باغی بنویسی زندان باغ از پی آن نوشته زندان نشود # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۷۵ قد الفم ز مشق چون جیم افتاد آن سو که توی حسن در آن تیم افتاد آن خوبی باقی تو ای جان و جهان دل بستد و اندر پی باقیم افتاد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۷۶ قومی به خرابات تو اندر بندند رندی چند و کس نداند چندند هشیاری و آگهی ز کس نپسندند بر نیک و بد خلق جهان میخندند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۷۷ کاری ز درون جان میباید وز قصه شنیدن این گره نگشاید یک چشمه آب در درون خانه به زان رودی که از برون می آید # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۷۸ کامل صفتی راه فنا می پیمود چون باد گذر کرد ز دریای وجود یک موی ز هست او بر او باقی بود آن موی به چشم فقر زنار نمود # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۷۹ گر با دل و دنده هیچ کارم افتد در وقت وصال آن نگارم افتد خون دل از آب دیده زان میبارم تا آن دل و دیده در کنارم افتد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۸۰ گر چرخ ترا خدمت پیوست کند مپذیر که عاقبت ترا پست کند ناگاه به شربتی ترا مست کند در گردن معشوق دگر دست کند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۸۱ گر خواب ترا خواجه گرفتار کند من نگذارم کسیت بیدار کند عشقت چو درخت سیب میافشاند تا خواب ترا چو برگ طیار کند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۸۲ گر در طلبی ز چشمه در بر ناید جوینده در به قعر دریا باید این گوهر قیمتی کسی را شاید کز آب حیات تشنه بیرون آید # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۸۳ گر دریا را همه نهنگان گیرند ور صحرا را همه پلنگان گیرند ور نعمت و مال چشم تنگان گیرند عشاق جمال خوب رنگان گیرند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۸۴ گر صبر کنم جامعه جان میسوزد جان من و آن جملگان میسوزد ور بانگ برآورم دهان میسوزد از من گذرد هر دو جهان میسوزد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۸۵ گر صبر کنم دل از غمت تنگ آید ور فاش کنم حسود در چنگ آید پرهیز کنم که شیشه بر سنگ آید گویی که ز عشق ما ترا ننگ آید # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۸۶ اگر عاشق را فنا و مردن باشد یا در ره عشق جان سپردن باشد پس لاف بود آنچه بگفتند که عشق از عین حیات آب خوردن باشد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۸۷ گر ما نه همه تنور سوزان باشد ناگه ز درم درآی گرم آن باشد چون وعده دهی نیابی سرد آن باشد سرما نه همه سرد زمستان باشد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۸۸ گر مرده شود تن بر خود جاش کنند ور زنده بود قصد سر و پاش کنند گفتم که مرا حریف اوباش کنند گفتا نی نی مست شوی فاش کنند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۸۹ گر نگریزی ز ما بنازی چه شود ور نرد وداع ما نبازی چه شود ما را لب خشک و دیده تر بی تست گر با تر و خشک ما بسازی چه شود # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۹۰ گر هر دو جهان ز خار غم پر باشد از خار بترسد آنکه اشتر باشد ور جان و جهان ز غصه آلوده شود پاکیزه شود چو عشق گازر باشد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۹۱ کس از خم چوگان تو گویی نبرد وز وصل تو ره به جستجویی نبرد گر یوسف دیده همچو یعقوب کند از پیرهن حسن تو بویی نبرد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۹۲ کس واقف آن حضرت شاهانه نشد تا بی دل و بی عقل سوی خانه نشد دیوانه کسی بود که آن روی تو دید وانگه ز تو دور ماند و دیوانه نشد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۹۳ کشتی چو به دریای روان می گذرد می پندارد که نیستان می گذرد ما می گذریم ز این جهان در همه حال می پنداریم کاین جهان می گذرد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۹۴ گفتم بیتی نگار از من رنجید یعنی که بوزن بیت ما را سنجید گفتم که چه ویران کنی این بیت مرا گفتا به کدام بیت خواهم گنجید # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۹۵ گفتم جانی به ترک جان نتوان کرد گفتا جانرا چو تن نشان نتوان کرد گفتم که تو بحر کرمی گفت خموش در است چو سنگ رایگان نتوان کرد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۹۶ گفتم که به من رسید دردت بمزید گفتا خنک آن جان که بدین درد رسید گفتم که دلم خون شد از دیده دوید گفت اینکه تو را دوید کس را ندوید # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۹۷ گفتم که ز خردی دل من نیست پدید غمهای بزرگ تو در او چون گنجید گفتا که ز دل بدیده باید نگرید خرد است و در او بزرگها بتوان دید # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۹۸ گفتی که بگو زبان چه محرم باشد محرم نبود هرچه به عالم باشد والله نتوان حدیث آن دم گفتن با او که سرشت خاک آدم باشد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۹۹ کو پای که او باغ و چمن را شاید کو چشم که او سرو و سمن را شاید پای و چشمی یکی جگر سوخته ای بنمای یکی که سوختن را شاید # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۰۰ گوید چونی خوشی و در خنده شود چون باشد مرده ای که او زنده شود امروز پراکنده نخواهم گفتن هرچند که راه او پراکنده شود # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۰۱ گویند که فردوس برین خواهد بود آنجا می ناب و حور عین خواهد بود پس ما می و معشوق به کف میداریم چون عاقبت کار همین خواهد بود # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۰۲ کی باشد کین نبش بنوش تو رسد زهرم به لب شکرفروش تو رسد زیرا که تو کیمیای بی پایانی ای خوش خامی که او بجوش تو رسد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۰۳ کی غم خورد آنکه با تو خرم باشد ور نور تو آفتاب عالم باشد اسرار جهان چگونه پوشیده شود بر خاطر آنکه با تو محرم باشد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۰۴ کی غم خورد آنکه شاد مطلق باشد وان دل که برون ز چرخ ازرق باشد تخم غم را کجا پذیرد چو زمین آن کز هوسش فلک معلق باشد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۰۵ کی گفت که آن زنده جاوید بمرد کی گفت که آفتاب امید بمرد آن دشمن خورشید در آمد بر بام دو دیده ببست و گفت خورشید بمرد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۰۶ لبهای تو آنگه که با ستیز بود در هر دو جهان از تو شکرریز بود گر در دل تنگ خود تو ماهی بینی از من بشنو که شمس تبریز بود # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۰۷ لعلیست که او شکر فروشی داند وز عالم غیب باده نوشی داند نامش گویم و لیک دستوری نیست من بنده آنم که خموشی داند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۰۸ ما بسته بدیم بند دیگر آمد بیدل شده و نژند دیگر آمد در حلقه زلف او گرفتار بدیم در گردن ما کمند دیگر آمد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۰۹ هر لحظه میی به جان سرمست دهد تا جان و دلم به وصل پیوست دهد این طرفه که یک قطره آب آمده است تا دریای پر گهرش دست دهد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۱۰ ما می خواهیم و دیگران میخواهند تا بخت کرا بود کرا راه دهند ما زان غم او به بازی و خنداخند عقل و ادب و هرچه بد از ما برکند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۱۱ ماهی که کمر گرد قمر می بندد غمگینم از اینکه خوشدلم نپسندد چون بیندم او که من چنین گریانم پنهان پنهان شکر شکر میخندد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۱۲ ماییم ز عشق یافته مرهم خود بر عشق نثار کرده هر دم دم خود تا هر دم ما حوصله عشق رود در هر دم ما عشق بیابد دم خود # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۱۳ مردان رهت که سر معنی دانند از دیده کوته نظران پنهانند این طرفه تر آنکه هرکه حق را بشناخت مؤمنشد و خلق کافرش میخوانند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۱۴ مردان رهش زنده به جان دگرند مرغان هواش ز آشیان دگرند منگر تو بدین دیده بدیشان کایشان بیرون ز دو کون در جهان دگرند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۱۵ مردیکه به هست و نیست قانع گردد هست و عدم او را همه تابع گردد موقوف صفات و فعل کی باشد او کز صنع برون آید و صانع گردد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۱۶ مرغ دل من ز بسکه پرواز آورد عالم عالم جهان جهان راز آورد چندان به همه سوی جهان بیرون شد کاین هر دو جهان به قطره ای باز آورد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۱۷ مرغی که ز باغ پاکبازان باشد هم سرکش و هم سرخوش و شادان باشد گر سر بکشد ز سرکشان میرسدش کاندر سر او غرور بازان باشد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۱۸ مرغی ملکی زانسوی گردون بپرد آن سوی که سوی نیست بیچون بپرد آن مرغ که از بیضه سیمرغ بزاد جز جانب سیمرغ بگو چون بپرد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۱۹ مستان غمت بار دگر شوریدند دیوانه دلانت سر مه را دیدند آمد سر مه سلسله را جنبانید بر آهن سرد عقل را بندیدند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۲۰ مشکین رسنت چو پرده ماه شود بس پرده نشین که ضال و گمراه شود ور چاه زنخدانت ببیند یوسف آید که بر آن رسن در این چاه شود # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۲۱ مطرب خواهم که عاشق مست بود در کوی خرابات تو پابست بود گر نیست بود شاه و گر هست بود یارب بده آن کس که ازین دست بود # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۲۲ معشوقه چو آفتاب تابان گردد عاشق به مثال ذره گردان گردد چون باد بهار عشق جنبان گردد هر شاخ که خشک نیست رقصان گردد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۲۳ معشوقه خانگی بکاری ناید کو عشوه نماید و وفا ننماید معشوقه کسی باید کاندر لب گور از باغ فلک هزار در بگشاید # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۲۴ مگذار که غصه در میانت گیرد یا وسوسه های این جهانت گیرد رو شربت عشق در دهان نه شب و روز زان پیش که حکم حق دهانت گیرد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۲۵ مگذار که وسوسه زبونت گیرد چون مار به حیله و فسونت گیرد تا آن مه بی چون کند آهنگ گرفت حیران شود آسمان که چونت گیرد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۲۶ من بنده آن قوم که خود را دانند هردم دل خود را ز علط برهانند از ذات و صفات خویش خالی گردند وز لوح وجود خود اناالحق خوانند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۲۷ من بنده یاری که ملالش نبود کانرا که ملالست وصالش نبود گوییکه خیالست و ترا نیست وصال تا تیره بود آب خیالش نبود # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۲۸ من بی خبرم خدای خود میداند کاندر دل من مرا چه میخنداند باری دل من شاخ گلی را ماند کش باد صبا بلطف می افشاند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۲۹ من چوب گرفتم به کفم عود آمد من بد کردم بدیم مسعود آمد گوید که در صفر سفر نیکو نیست کردم سفر و مرا چنین سود آمد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۳۰ مه را طرفی به ماه رو می ماند چیزیش بدان فرشته خو می ماند نی نی ز کجا تا به کجا مه که بود جان بنده او بدو خود او می ماند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۳۱ مه رویان را یکان یکان برشمرید باشد به غلط نام مه ما ببرید ای انجمنی که در پس پرده درید بر دیده پر آتش من در گذرید # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۳۲ می آ ید یار و چون شکر میخندد وز مرتبه بر شمس و قمر میخندد این یک نظری که در جهان محرم او است هم پنهانی بدان نظر می خندد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۳۳ می جوشد دل که تا به جوش تو رسد بی هوش شده است تا به هوش تو رسد می نوشد زهر تا بنوش تو رسد چون حلقه شده است تا بگوش تو رسد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۳۴ می گوید عشق هرکه جان پیش کشد صد جان و هزار جان عوض بیش کشد در گوش تو بین عشق چها میگوید تا گوش کشانت بسوی خویش کشد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۳۵ نی آب روان ز ماهیان سیر شود نی ماهی از آن آب روان سیر شود نی جان جهان ز عاشقان تنگ آید نی عاشق از آن جان جهان سیر شود # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۳۶ گر راه روی راه برت بگشایند ور نیست شوی به هستیت بگرایند ور پست شوی نگنجی در عالم وانگاه تو را بی تو به تو بنمایند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۳۷ و هو معکم از او خبر می آید در سینه از این خبر شرر می آید زانی ناخوش که خویش نشناخته ای چون بشناسی دگر چه در می آید # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۳۸ هان ای دل خسته وقت مرهم آمد خوش خوش نفسی بزن که آن دم آمد یاریکه از او کار شود یاران را در صورت آدمی به عالم آمد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۳۹ هر جا به جهان تخم وفا برکارند آن تخم ز خرمنگه ما می آ رند هرجا ز طرب ساز نی بردارند آن شادی ماست آن خود پندارند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۴۰ هر چند دلم رضا او می جوید او از سر شمشیر سخن می گوید خون از سر انگشت فرو می چکدش او دست به خون من چرا می شوید # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۴۱ هرچیز که بسیار شود خوار شود گر خوار شود به خانه پار شود گر سیر شود از همه بیزار شود یارش به بهای جان خریدار شود # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۴۲ هر دل که بسوی دلربایی نرود والله که به جز سوی فنایی نرود ای شاد کبوتری که صید عشق است چندانکه برانیش بجایی نرود # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۴۳ هر روز دلم نو شکری نوش کند کز ذوق گذشته ها فراموش کند اول باده ز عاشقی نوش کند آنگاه دهد به ما و مدهوش کند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۴۴ هر شب که دل سپهر گلشن گردد عالم همه ساکن چو دل من گردد صد آه برآورم ز آیینه دل آیینه دل ز آه روشن گردد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۴۵ هر شب که ز سودای تو نوبت بزنند آن شب همه جان شوند هرجا که تنند در چادر شب چه دختران دارد عشق گر غم آید سبلت و ریشش بکنند # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۴۶ هر عمر که بی دیدن اصحاب بود یا مرگ بود به طبع یا خواب بود آبی که ترا تیره کند زهر بود زهری که ترا صاف کند آب بود # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۴۷ هر عمر که بی دیدن اصحاب بود یا مرگ بود به طبع یا خواب بود آبی که ترا تیره کند زهر بود زهری که ترا صاف کند آب بود # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۴۸ هر قبض اثر علت اولی باشد صورت همه مقبول هیولی باشد هر جزو ز کل بود ولی لازم نیست کانجا همه کل قابل اجزا باشد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۴۹ هرگز حق صحبت قدیمت نبود واندیشه این سیه گلیمت نبود بر دیده نشینی و بدل درباشی ور آتش و آب هیچ بیمت نبود # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۵۰ هر کو بگشاده گرهی می بندد بر حال خود و حال جهان میخندد گویند سخن ز وصل و هجران آخر چیزیکه جدا نگشت چون پیوندد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۵۱ هر لحظه همی خوانمش از راه بعید کو سوره یوسف است و قرآن مجید گفتم که دلم خون شد و از دیده دوید گفت آنکه ترا دید کس را ندوید # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۵۲ هر لقمه خوش که بر دهان میگردد میجوشد و صافش همه جان میگردد خورشید و مه و فلک از آن میگردد تا هرچه نهان بود عیان میگردد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۵۳ هر موی زلف او یکی جان دارد ما را چو سر زلف پریشان دارد دانی که مرا غم فراوان از چیست زانست که او ناز فراوان دارد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۵۴ هستی اثری ز نرگس مست تو بود آب رخ نیستی هم از هست تو بود گفتم که مگر دست کسی در تو رسد چون به دیدم که خود همه دست تو بود # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۵۵ هشدار که فضل حق بناگاه آید ناگاه آید بر دل آگاه آید خرگاه وجود خود ز خود خالی کن چون خالی شد شاه به خرگاه آید # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۵۶ هل تا برود سرش به دیوار آید سر بشکند و جامه به خون آلاید آید بر من سوزن و انگشت گزان کان گفته سخنهای منش یاد آید # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۵۷ هم کفرم و هم دینم و هم صافم و درد هم پیرم و هم جوان و هم کودک خرد گر من میرم مرا مگویید که مرد کو مرده بدو زنده شد و دوست ببرد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۵۸ همواره خوشی و دلکشی نامیزد هشدار مکن کژ که قدح میریزد در عالم باد خاک بر سر کردن شک نیست که هر لحظه غباری خیزد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۵۹ یاد تو کنم دلم تپیدن گیرد خونابه ز دیده ام چکیدن گیرد هرجا خبر دوست رسیدن گیرد بیچاره دلم ز خود رمیدن گیرد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۶۰ یاران یاران ز هم جدایی مکنید در سر هوس گریز پایی نکنید چون جمله یکید دو هوایی مکنید فرمود وفا که بی وفایی مکنید # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۶۱ یاری خواهم که فتنه انگیز بود آتشدل و خونخواره و خونریز بود با چرخ و ستارگان به استیز بود در بحر رود چو آتش تیز بود # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۶۲ یاریکه مرا در غم خود می بندد غمگینم از آنکه خوشدلم نپسندد چون بیند او مرا که من غمگینم پنهان پنهان شکر شکر می خندد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۶۳ یک سو مشکوة امر پیغام نهاد یک سوی دگر هزار گون دام نهاد هر نیک و بدی که اول و آخر رفت او کرد ولی بهانه بر عام نهاد # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۶۴ یک لحظه اگر نفس تو محکوم شود علم همه انبیات معلوم شود آن صورت غیبی که جهان طالب اوست در آینه فهم تو مفهوم شود # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۶۵ آن جمع کن جان پراکنده بیار وان مستی هر خواجه و هر بنده بیار آواز بکش رضای پاینده بیار ز آواز سرافیل شوم زنده بیار # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۶۶ آن زلف سیاه و قد رعناش نگر شیرینی آن لعل شکرخاش نگر گفتم که زکوة حسن یک بوسه بده برگشت و به خنده گفت سوداش نگر # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۶۷ آن ساقی روح دردهد جام آخر این مرغ اسیر بجهد از دام آخر گردد فلک تند مرا رام آخر وز کرده پشیمان شود ایام آخر # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۶۸ آن کس که ترا دیده بود ای دلبر او چون نگرد بسوی معشوق دگر در دیده هر آنکه کرد سوی تو نظر تاریک نماید به خدا شمس و قمر # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۶۹ از عاشق بدنام بیا ننگ مدار ورنه برو این مصطبه را تنگ مدار از دردی خم به جز مرا دنگ مدار ای خونی خونخواره ز ما چنگ مدار # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۷۰ امروز من از تشنه دهانی و خمار نی دل دارم نه عقل و نه صبر و قرار می آیم و می روم چو انگور افشار آخر قدح شیره به عصار بسیار # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۷۱ اندیشه دهرت ز چه بگداخت جگر طبع تو مزاج دهر نشناخت مگر پندار که نطفه ای نینداخت پدر انگار که گلخنی نپرداخت قدر # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۷۲ ای آمده ز آسمان درین عالم دیر و آورده خبرهای سموات به زیر ز آواز تو آدمی کجا گردد سیر یارب تو بده دمدمه پنجه شیر # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۷۳ ای آنکه دلت باید بر وی مگذر زاهد شو و از چشم به خوبان منگر اما چه کند چشم که بیرون و درون بیچاره عشق اوست بیچاره نظر # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۷۴ ای بوده سماع آسمانرا ره و در وی بوده سماع مرغ جانرا سر و پر اما به حضور تست آن چیز دگر مانند نماز از پس پیغمبر # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۷۵ ای خاک درت ز آب کوثر خوشتر اندر ره تو پای من از سر خوشتر چون بانگ دف عشق ترا ماه شنید مه گشت دو تا و گفت چنبر خوشتر # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۷۶ ای دلبر عیار دل نیکوفر از جمله نیکوان توی نیکوتر ای از شکرت دهان گلها پر زر وز هجر کبود پوش تو نیلوفر # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۷۷ ای دل بگذر ز عشق و معشوق و دیار گر دیده وری ز هر سه بندی زنار در توبه نیستی شو و باک مدار کاین فقر منزه است ز یار و اغیار # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۷۸ ای زاده ساقی هله از غم بگذر ای همدم روح قدس از دم بگذر گفتی که ز غم گریختم شاد شدم شادی روان خود از این هم بگذر # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۷۹ ای ظل تو از سایه طوبی خوشتر ای رنج تو از راحت عقبی خوشتر پیش از رخ تو طالب معنی بودم ای نقش تو از هزار معنی خوشتر # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۸۰ ای عشق خوشی چه خوش که از خوش خوشتر آتش به من اندر زن کاتش خوشتر هر شش جهت از عشق خوش آباد شدست با این همه بیرون شدن از شش خوشتر # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۸۱ ای مرد سماع معده را خالی دار زیرا چو تهیست نی کند ناله زار چون پر کردی شکم ز لوت بسیار خالی مانی ز دلبر و بوس و کنار # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۸۲ این صورت باغست و در او نیست ثمر تو رنجه مشو بیهده سوگند مخور یا کار معلق و فریبست و غرر خود از تو نجست کس از این جنس خبر # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۸۳ بالا بنگر دو چشم را بالا دار صاحب نظری کن و نظر با ما دار مردانه و مرد روی دل اینجا دار آوردم و آمدم تو دانی یاد آر # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۸۴ بالا منشین که هست پستی خوشتر هشیار مشو که هست مستی خوشتر در هستی دوست نیست گردان خود را کان نیستی از هزار هستی خوشتر # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۸۵ با همت باز باش و یا هیبت شیر در مخزن جان درآی با دیده سیر رو زود بدانجا که نه زود است و نه دیر بر بالا رو که خود نه بالا است نه زیر # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۸۶ بسیار بخوانده ام دستان و سمر از عاشق و معشوق و غم و خون جگر پای علم عشق همه عشق تو است تو خود دگری شها و عشق تو دگر # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۸۷ تا بتوانی مدام می باش به ذکر کز ذکر ترا راه نمایند به فکر محرم چو شدی در حرم اجلالش بینی به یقین جمال معشوقه بکر # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۸۸ تا چند کشی سخره نفس بیکار تا چند خوری چو اشتران خوشه خار تا چند دوی از پی نان و دینار ای کافر و کافر بچه آخر دین دار # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۸۹ چون از رخ یار دور گشتم به بهار با غم بچه کار آید و عیشم بچه کار از باغ بجای سبزه گو خار بروی وز ابر بجای قطره گو سنگ ببار # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۹۰ چون بت رخ تست بت پرستی خوشتر چون باده ز جام تست مستی خوشتر در هستی عشق تو چنین نیست شدم کان نیستی از هزار هستی خوشتر # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۹۱ چون دید رخ زرد من آن شهره نگار گفتا که دگر به وصلم امید مدار زیرا که تو ضد ما شدی در دیدار تو رنگ خزان داری و من رنگ بهار # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۹۲ خواهی بستان حلقه مستان بنگر خواهی سر خر به خودپرستان بنگر اکنون سر خر نیز به بستان آمد کون خر اگر نه ای به بستان بنگر # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۹۳ خورشید همی زرد شود بر دیوار ما نیز همی زرد شویم از غم یار گاه از غم یار و گه ز نادیدن یار گر کار چنین ماند خدایا زنهار # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۹۴ در باغ در نیامدم گرد آور درویش و تهی روم من راهگذر خواهی که برون روم مرا بگشا در ور نگشایی گمان بد نیز مبر # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۹۵ در خاک در وفای آن سیمین بر میکار دل و دیده میندیش ز بر از من بشنو تا نشوی زیر و زبر والله که خبر نداری از زیر و زبر # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۹۶ در مصطبه ها گرد و خرابات نگر پیچیدن مستان به ملاقات نگر در کعبه عشق سوی میقات نگر هیهات شنو ز روح و هیهات نگر # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۹۷ در نوبت عشق چشم باشد در بار چون او بگذشت دل بروید چو بهار این دم چو بهار است ز روی دلدار چون کار به نوبت است دم را هشدار # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۹۸ دست و دل ما هرچه تهی تر خوشتر و آزادی دل ز هرچه خوشتر خوشتر عیش خوش مفلسانه یک چشم زدن از حشمت صد هزار قیصر خوشتر # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۹۹ دوری ز برادر منافق بهتر پرهیز ز یار ناموافق بهتر خاک قدم یار موافق حقا از خون برادر منافق بهتر # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۰۰ رفتم به سر گور کریم دلدار میتافت ز گلزار تنش چون گلزار در خاک ندا کردم خاکا زنهار آن یار وفادار مرا نیکو دار # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۰۱ روی چو مهت پیش چراغ اولی تر روی حبشی کرده به داغ اولی تر این حلقه چو باغست تو بلبل ما را رقص بلبل میان باغ اولی تر # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۰۲ زان ابروی چون کمانت ای بدر منیر دل شیشه پرخون شود از ضربت تیر گویم ز دل و شیشه و خون چیست نظیر بردارم جام باده و گوید گیر # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۰۳ ساقی گفتم ترا می ساده بیار وان زنده کن مردم آزاده بیار گفتی که در این دور فلک بادی هست تا باد رسیدن ای صنم باده بیار # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۰۴ سیلاب گرفت گرد ویرانه عمر آغاز پری نهاد پیمانه عمر خوش باش که تا چشم زنی خود بکشد حمال زمانه رخت از خانه عمر # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۰۵ طبعم چو حیات یافت از جلوه فکر آورد عروس نظم در حجره ذکر در هر بیتی هزار دختر بنمود هر یک به مثال مریم آبستن و بکر # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۰۶ فرمود خدا به وحی کای پیغمبر جز در صف عاشقان بمنشین بگذر هر چند ز آتشت جهان گرم شود آتش میرد ز صحبت خاکستر # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۰۷ گر جان داری بیار جان باز آخر آنجای که برده ای ز آغاز آخر یک نکته شنید جان از آنجا آمد صد نکته شنید چون نشد باز آخر # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۰۸ گر در سر و چشم عقل داری و بصر بفروش زبان را و سر از تیغ بخر ماهی طمع از زبان گویا ببرید ز این رو نبرند از تن ماهی سر # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۰۹ گر گل کارم بیتو نروید جز خار ور بیضه طاوس نهم گردد مار ور بر گیرم رباب بر درد تار ور هشت بهشت برزنم گردد چار # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۱۰ گفتم بنما که چون کنم بمیر گفتم که شد آب روغنم گفت بمیر گفتم که شوم شمع من پروانه ای رو تو شمع روشنم گفت بمیر # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۱۱ گفتم چشمم گفت سحابی کم گیر گفتم جگرم گفت سرابی کم گیر گفتم که دلم گفت کبابی کم گیر گفتم که تنم گفت خرابی کم گیر # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۱۲ گر رنگ خزان دارم و گر رنگ بهار تا هردو یکی نشد نیامد گل و خار در ظاهر خار و گل مخالف دیدار بر چشم خلاف دید خندد گلزار # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۱۳ گفتی که بیا که باغ خندید و بهار شمعست و شراب و شاهدان چو نگار آنجا که تو نیستی از اینهام چه سود و آنجا که تو هستی خود از اینها بچه کار # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۱۴ گوش ما را بی دم اسرار مدار چشم ما را بی رخ دلدار مدار بزم ما را بی می خمار مدار ما را نفسی بیخودت ای یار مدار # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۱۵ ای بسته حجاب پردها را بردار تا کس نرود دگر به صید مردار رحم آر که مسیریان را از جوع آب گرمی شدست یلغون بازار # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۱۶ ماییم چو حال عاشقان زیر و زبر وز دلبر ما هر دو جهان زیر و زبر از زیر و زبر منزه آمد شه ما وانکس که از او جست نشان زیر و زبر # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۱۷ مجموع تن و قالب خود را بنگر جوقی مستند و خفته بر همدیگر مونس خواهی صلای بیداری زن بر خفته منه پای و ازو در مگذر # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۱۸ مجنون و پریشان توام دستم گیر سرگشته و حیران توام دستم گیر هر بیسر و پای دستگیری دارد من بیسر و بی پای توام دستم گیر # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۱۹ من دم نزنم از این جهان دمگیر من در طربم همه جهان ماتم گیر بیدق ببری ز ما ولی شه نبری ما و رخ شه هزار بیدق کم گیر # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۲۰ من رنگ خزان دارم و تو رنگ بهار تا این دو یکی نشد نیامد گل و خار این خار و گل ارچه شد مخالف دیدار بر چشم خلاف بین بخند ای گلزار # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۲۱ من مسخره تو نیستم ای فاجر تا مسخرگی نمایمت بس نادر ویران کنمت چنانکه باید کردن عاجز شود از عمارتت هر عامر # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۲۲ می آید گرگ نزد ما وقت سحر هم فربه میرباید و هم لاغر تا چند کنی خرخر اندر بستر بر وی زن آب ای که خاکت بر سر # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۲۳ هر دم دل جمع را برنجاند یار ماننده چرخیان بگرداند یار یکدم همه را براند از پیش و دمی چون فاتحه شان به عشق برخواند یار # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۲۴ هر دم دل خسته ام برنجاند یار یا سنگدلست یا نمیداند یار از دیده به خون نبشته ام قصه خویش می بیند و هیچ بر نمیخواند یار # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۲۵ هین وقت صبوحست می ناب بیار زیرا مرگست زندگانی هشیار یا ناله این رباب بی دل بپذیر یا پاس دل کباب پر داغ بدار # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۲۶ آمد آمد آنکه نرفت او هرگز بیرون نبد آن آب از این جو هرگز او نافه مشک و ما همه بوی وییم از نافه شنیده ای جدا بو هرگز # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۲۷ آمد بر من دوش نگاری سر تیز شیرین سخنی شکر لبی شورانگیز با روی چو آفتاب بیدارم کرد یعنی که چو آفتاب دیدی برخیز # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۲۸ آمد دی دیوانه و شبهای دراز ماییم و شب تیره و سودای دراز ما را سر خواب نیست دل یاوه شده است آنرا که دلیست تا کند پای دراز # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۲۹ آن تاب که من دانم و تو ای دل سوز ای دوست شب و روز ز دل می افروز نی نی که غلط گفتم ای عشق آموز عشق تو و سودای تو آنگه شب و روز # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۳۰ آن یار نهان کشید باز دستم امروز از دست شدم بند گسستم امروز یک مست نیم هزار مستم امروز دیوانه دیوانه پرستم امروز # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۳۱ ای تنگ شکر از ترشان چشم بدوز آتش بزن و هرچه به جز عشق بسوز دکان شکرفروش و آنگه ترشی برف و سرمای وآنگهی فصل تموز # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۳۲ ای جان سماع و روزه و حج و نماز وی از تو حقیقت شده بازی و مجاز امروز منم مطربت ای شمع طراز وز چرخ بود نثار و قوال انداز # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۳۳ ای جان لطیف بیغم عشق مساز در هر نفسش هزار روزه است و نماز پیداست سراپا همه سودا و مجاز آخر به گزاف نیست این ریش دراز # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۳۴ ای دل ز جفای دلستانان مگریز دزدی خواهی ز پاسبانان مگریز می جوی نشان ز بی نشانان مگریز صد جان بده و ز درد جانان مگریز # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۳۵ ای دل همه رخت را در این کوی انداز پیراهن یوسف است بر روی انداز ماهی بچه ای عمر نداری بی آب اندیشه مکن خویش در این جوی انداز # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۳۶ ای ذره ز خورشید توانی بگریز چون نتوانی گریخت با وی مستیز تو همچو سبویی و قضا همچون سنگ با سنگ مپیچ و آب خود را بمریز # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۳۷ ای صلح تو با بنده همه جنگ آمیز تا کی بود این دوستی ننگ آمیز آمیزش من با تو اگر میجویی دریاب ز آب دیده رنگ آمیز # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۳۸ ای عشق تو داده باز جان را پرواز لطف تو کشیده چنگ جان را در ساز یک ذره عنایت تو ای بنده نواز بهتر ز هزار ساله تسبیح و نماز # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۳۹ ای عشق نخسبی و نخفتی هرگز در دیده خفتگان نیفتی هرگز باقی سخنی هست نگویم او را تو نیز نگویی و نگفتی هرگز # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۴۰ ای کرده ز نقش آدمی چنگی ساز جانها همه اقوال تو از روی نیاز ای لعل لبت توانگری عمر دراز یک هدیه از آن لعل به قوال انداز # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۴۱ ای لاله بیا و از رخم رنگ آموز وی زهره بیا و از دلم چنگ آموز و آنگه که نوای وصل آهنگ کند ای بخت بد بیا و آهنگ آموز # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۴۲ امروز خوشم به جان تو فردا نیز هم آبم و هم گوهرم و دریا نیز هم کار و گیای دوست کارافزا نیز هر لاف که دل زند بگویم ما نیز # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۴۳ امروز مرو از برم ای یار بساز ای گلبن صد برگ بدین خار بساز ای عشوه فروش با خریدار بساز ای ماه تمام با شب تار بساز # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۴۴ امشب که گشاده است صنم با ما راز ای شب چه شبی که عمر تو باد دراز زاغان سیاه امشب اندر طربند با باز سپید جان شده در پرواز # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۴۵ بازآمدم اینک که زنم آتش نیز در توبه و در گناه و زهد و پرهیز آورده ام آتشی که می فرماید کای هرچه به جز خداست از جا برخیز # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۴۶ بازی بودم پریده از عالم راز تا بو که برم ز شیب صیدی بفراز اینجا چه نیافتم کسی را دمساز زان در که بیامدم برون رفتم باز # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۴۷ بنمای بمن رخ ای شمع طراز تا ناز کنم نه روزه دارم نه نماز تا با تو بوم مجاز من جمله نماز چون بی تو بوم نماز من جمله مجاز # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۴۸ جهدی بکن ار پند پذیری دو سه روز تا پیشتر از مرگ نمیری دو سه روز دنیا زن پیریست چه باشد گر تو با پیر زنی انس نگیری دو سه روز # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۴۹ زنها مشو غره به بیباکی باز زیرا که پری دارد از دولت باز مرغی تو ولیک مرغ مسکین و مجاز با باز شهنشاه تو شطرنج مباز # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۵۰ درد تو علاج کس پذیرد هرگز یا از تو مراد میگریزد هرگز گفتی که نهال صبر در دل کشتی گیرم که بکاشتم بگیرد هرگز # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۵۱ در سر هوس عشق تو دارم همه روز در عشق تو مست و بیقرارم همه روز مر مستان را خمار یک روزه بود من آن مستم که در خمارم همه روز # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۵۲ دل آمد و گفت هست سوداش دراز شب آمد و گفت زلف زیباش دراز سرو آمد و گفت قد و بالاش دراز او عمر عزیز ماست گو باش دراز # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۵۳ دل بر سر تو بدل نجوید هرگز جز وصل تو هیچ گل نبوید هرگز صحرای دلم عشق تو شورستان کرد تا مهر کسی دگر نروید هرگز # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۵۴ زین سنگدلان نشد دلی نرم هنوز زین یخ صفتان یکی نشد گرم هنوز نگرفت دباغت آخر این چرم هنوز نگرفت یکی را ز خدا شرم هنوز # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۵۵ شب گشت و خبر نیست مرا از شب و روز روز است شبم ز روی آن روز افروز ای شب شب از آنی که از او بیخبری وی روز برو ز روی او روز آموز # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۵۶ صد بار بگفتمت ز مستان مگریز جان در کفمان سپار و بستان مگریز از من بشنو گریز پا سر نبرد گر جان خواهی ز حلقه جان مگریز # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۵۷ صد بار بگفت یار هرجا مگریز گر بگریزی به جز سوی ما مگریز هر گه ز خیال گرگ ترسان گردی در شهر گریز سوی صحرا مگریز # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۵۸ گر بکشندم نگردم از عشق توباز زیرا که ز چنگ ما برون شد آواز گویند مرا سرت ببریم به گاز پیراهن عمر خود چه کوته چه دراز # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۵۹ گر در ره عشق او نباشی سرباز زنهار مکن حدیث عشقی سرباز گر روشنی میطلبی همچون شمع پروانه صفت تو خویشتن را در باز # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۶۰ گر گوهر طاعتی نسفتم هرگز ور گرد بدی ز دل نرفتم هرگز نومید نیم ز بارگاه کرمت زیرا که ترا دو من نگفتم هرگز # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۶۱ ماییم و توی و خانه خالی برخیز هنگام ستیز نیست ای جان مستیز چون آب و شراب با حریفان آمیز چندانکه رسم به جای کژ دار و مریز # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۶۲ ماییم و دمی کوته و سودای دراز در سایه دل فکنده دو پای دراز نظاره کنان بسوی صحرای دراز صد روز قیامت است چه جای دراز # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۶۳ ماییم و هوای یار مه رو شب و روز چون ماهی تشنه اندر این جو شب و روز زین روز شبان کجا برد بو شب و روز خود در شب وصل عاشقان کو شب و روز # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۶۴ مردانه بیا که نیست کار تو مجاز آغاز بنه ترانه بی آغاز سبلت می مال خواجه شهری تو آخر ز گزاف نیست این ریش دراز # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۶۵ معشوقه ما کران نگیرد هرگز وین شمع و چراغ ما نمیرد هرگز هم صورت و هم آینه والله که ویست این آینه زنگی نپذیرد هرگز # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۶۶ من بودم و دوش آن بت بنده نواز از من همه لابه بود و از وی همه ناز شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید شبرا چه گنه حدیث ما بود دراز # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۶۷ من سیر نگشته ام ز تو یار هنوز وامم داری نبات بسیار هنوز گر از سر خاک من برآید خاری لب بگشاید به عشقت آن خار هنوز # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۶۸ من همتیم کجا بود چون من باز عرضه نکنم به هیچکس آز و نیاز با خویشتنم خوش است در پرده راز گه صید و گهی قید و گهی ناز و گه آز # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۶۹ میگوید مرمرا نگار دلسوز میباید رفت چون به پایان شد روز ای شب تو برون میای از کتم عدم خورشید تو خویش را بدین چرخ بدوز # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۷۰ نی چاره آنکه با تو باشم همراز نی زهره آنکه بی تو پردازم راز کارم ز تو البته نمیگردد ساز کار من بیچاره حدیثی است دراز # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۷۱ هین وقت صبوحست میان شب و روز غیر از مه وخورشید چراغی مفروز زان آتش آب گونه یک شعله برآر در بنگه اندیشه زن و پاک بسوز # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۷۲ یاری خواهی ز یار با یار بساز سودت سوداست با خریدار بساز از بهر وصال ماه از شب مگریز وز بهر گل و گلاب با خار بساز # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۷۳ یک شب چو ستاره گر نخسبی تا روز تابد به تو اینچنین مه جان افروز در تاریکیست آب حیوان تو مخسب شاید که شبی در آب اندازی پوز # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۷۴ آمد آمد ترش ترش یعنی بس میپندارد که من بترسم ز عسس آن مرغ دلی که نیست در بند قفس او را تو مترسان که نترسد از کس # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۷۵ احوال دلم هر سحر از باد بپرس تا شاد شوی از من ناشاد بپرس ور کشتن بیگناه سودات شود از چشم خود آن جادوی استاد بپرس # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۷۶ از حادثه جهان زاینده مترس وز هرچه رسد چو نیست پاینده مترس این یکدم عمر را غنیمت میدان از رفته میندیش وز آینده مترس # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۷۷ از روز قیامت جهان سوز بترس وز ناوک انتقام دلدوز بترس ای در شب حرص خفته در خواب دراز صبح اجلت رسید از روز بترس # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۷۸ ای یوسف جان ز حال یعقوب بپرس وی جان کرم ز رنج ایوب بپرس وی جمله خوبان بر تو لعبتگان حال دل ما ز هجرنا خوب بپرس # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۷۹ جانا صفت قدم ز ابروت بپرس آشفتگیم ز زلف هندوت بپرس حال دلم از دهان تنگت بطلب بیماری من ز چشم جادوت بپرس # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۸۰ چون روبه من شدی تو از شیر مترس چون دولت تو منم ز ادبیر مترس از چرخ چو آن ماه ترا همراه است گر روز بگاهست وگر دیر مترس # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۸۱ دارد به قدح می حرامی که مپرس یک دشمن جان شگرف حامی که مپرس پیشم دارد شراب خامی که مپرس می خواند مرمرا به نامی که مپرس # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۸۲ دلدار چنان مشوش آمد که مپرس هجرانش چنان پر آتش آمد که مپرس گفتم که مکن گفت مکن تا نکنم این یک سخنم چنان خوش آمد که مپرس # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۸۳ رو در صف بندگان ما باش و مترس خاک در آسمان ما باش و مترس گر جمله خلق قصد جان تو کنند دل تنگ مکن از آن ما باش و مترس # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۸۴ رو مرکب عشق را قوی ران و مترس وز مصحف کژ آیت حق خوان و مترس چون از خود و غیر خود مسلم گشتی معشوق تو هم توی یقین دان و مترس # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۸۵ رویم چو زر زمانه می بین و مپرس این اشک چو ناردانه می بین و مپرس احوال درون خانه از من مطلب خون بر در آستانه می بین و مپرس # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۸۶ زین عشق پر از فعل جهانسوز بترس زین تیر قبا بخش کمر دوز بترس وانگه آید چو زاهدان توبه کند آنروز که توبه کرد آنروز بترس # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۸۷ عاشق چو نمی شوی برو پشم بریس صد کاری و صد رنگی و صد پیشه و پیس در کاسه سر چو نیستت باده عشق در مطبخ مدخلان برو کاسه بلیس # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۸۸ مر تشنه عشق را شرابیست مترس بی آب شدی پیش تو آبیست مترس گنجی تو اگر بیت خرابیست مترس بیدار شو از جهان که خوابیست مترس # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۸۹ هستم ز غمش چنان پریشان که مپرس زانسان شده ام بی سر و سامان که مپرس ای مرغ خیال سوی او کن گذری وانگه ز منش بپرس چندان که مپرس # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۹۰ آتش در زن ز کبریا در کویش تا ره نبرد هیچ فضولی سویش آن روی چو ماه را بپوش از مویش تا دیده هر خسی نبیند رویش # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۹۱ آن دل که من آن خویش پنداشتمش بالله بر هیچ دوست نگذاشتمش بگذاشت بتا مرا و آمد بر تو نیکو دارش که من نکو داشتمش # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۹۲ آن دم که حق بنده گزاری همه خوش وز مهر سر بنده بخاری همه خوش از خانه برانیم بزاری همه خوش چون عزم کنم هم بگذاری همه خوش # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۹۳ آندیده که هست عاشق گلزارش مشغول کجا کند سر هر خارش گر راست بود یار دهد پرگارش ور کژ نگردد راست نیاید کارش # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۹۴ آنرا که رسول دوست پنداشتمش من نام و نشان دوست درخواستمش بگشاد دهانرا که بگوید چیزی از غایت غیرت تو نگذاشتمش # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۹۵ آن رند و قلندر نهان آمد فاش در دیده من بجو نشان کف پاش یا او است خدایا که فرستاده خداش ای مطرب جان یک نفسی با ما باش # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۹۶ آنکس که نظر کند به چشم مستش از رشک دعای بد کنم پیوستش وانکس که به انگشت نماید رخ او گر دسترسم بود ببرم دستش # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۹۷ از آتش تو فتاده جانم در جوش وز باده تو شده است جانم مدهوش از حسرت آنکه گیرمت در آغوش هرجای کنم فغان و هر سوی خروش # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۹۸ امروز حریف عشق بانگی زد فاش گر اوباشی جز بر اوباش مباش دی نیست شده است بین میندیش ز لاش فردا که نیامده است از وی متراش # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۹۹ اندر بر خویشم بفشاری همه خوش بر راه زنان مرگ گماری همه خوش چون مرگ دهی از پس آن برگ دهی از مرگ حیاتها برآری همه خوش # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۰۰ ای باد صبا به کوی آن دلبر کش احوال دلم بگوی اگر باشد خوش ور زانکه برای خود نباشد دلکش زنهار مرا ندیده ای دم درکش # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۰۱ ای جان جهان و روشنایی همه خوش آرام دلی و آشنایی همه خوش بر ما گذری اگر کنی سلطانی ور بوسه مزید بر فزایی همه خوش # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۰۲ ای چشم بیا دامن خود در خون کش وی روح برو قماش بر گردون کش بر لعل لبت هر آنکه انگشت نهاد مندیش و زبانش از قفا بیرون کش # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۰۳ گفتی چونی بیا که چون روزم خوش چون روز همی درم می دوزم خوش تا روی چو آتشت بدیدم چو سپند می سوزم و می سوزم و می سوزم خوش # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۰۴ گه باده لقب نهادم و گه جامش گاهی زر پخته گاه سیم خامش گه دانه و گاه صید و گاهی دامش این جمله چراست تا نگویم نامش # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۰۵ مرغان رفتند بر سلیمان بخروش کاین بلبل را چرا نمی مالی گوش بلبل گفتا به خون ما در بمجوش سه ماه سخن گویم و نه ماه خموش # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۰۶ من شیشه زنم بر آن دل سنگ خوشش تا جنگ کند بشنوم آن جنگ خوشش تا بفروزد به خشم آن رنگ خوشش تا بخراشد مرا بدان چنگ خوشش # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۰۷ ناگه بزدم دست بسوی جیبش سرمست شدم ز لذت آسیبش دستم نرسید سوی جیبش اما المنة الله که بر دم سیبش # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۰۸ نیمی دف من به موش دادی همه خوش باقی به کف بنده نهادی همه خوش با درف دریده در سماع آمده ایم ای با تو مراد و بیمرادی همه خوش # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۰۹ هان ای دل تشنه جوی را جویان باش بی پای میای و دایما پویان باش با آنکه درون سینه بی کام و زبان سرچشمه هر گفت توی گویان باش # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۱۰ هرچند ملولی نفسی با ما باش مگریز ز یاران و درین غوغا باش یا همچو دلم واله و شیدایی شو یا بهر نظاره حاضر سودا باش # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۱۱ ای دل برو از عاقبت اندیشان باش در عالم بیگانگی از خویشان باش گر باد صبا مرکب خود میخواهی خاک قدم مرکب درویشان باش # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۱۲ ای روز نشاط روشنی وقت تو خوش وی عالم عیش و ایمنی وقت تو خوش در سایه زلف تو دمی میخسبم تو نیز موافقت کنی وقت تو خوش # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۱۳ ای روی چو آفتاب تو شادی کش وی موی تو سرمایه ده جمله حبش تنها تو خوشی و بس در این هر دو جهان باقی تبع تواند گشته همه خوش # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۱۴ ای زلف پر از مشک تتاری همه خوش اندر طلب چو من نگاری همه خوش در فصل بهار و نوبهاری همه خوش چون قند و نبات در کناری همه خوش # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۱۵ ای سودایی برو پی سودا باش در صورت شیدای دلت شیدا باش با سایه خود ز خوی خود در جنگی خود سایه تست خصم تو تنها باش # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۱۶ ای عشق بیا به تلخ خویان خو بخش ای پشت جهان به حسن چوپان رو بخش از باغ جمال تو چه کم خواهد شد زان سیب زنخدان دو سه شفتالو بخش # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۱۷ ای کرده به پنج شمع روشن هر شش ای اصل خوشی و هرچه داری همه خوش تا چند چو الحمد مرا می خوانی همچون بقره بگیر گوش من و کش # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۱۸ ای گنج بیا زود به ویرانه خویش وی زلف پریشان مشو از شانه خویش وی مرغ متاب روی از دانه خویش ای خانه خدا درآی در خانه خویش # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۱۹ ای یار مرا موافقی وقتت خوش بر حال دلم چو لایقی وقتت خوش خواهم به دعا که عاشقان خوش باشند ور زانکه تو نیز عاشقی وقتت خوش # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۲۰ با دل گفتم ز دیگران بیش مباش رو مرهم ریش باش چون نیش مباش خواهی که ز هیچکس به تو بد نرسد بدگوی و بدآموز و بداندیش مباش # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۲۱ با پیر خرد نهفته میگویم دوش کز من سخن از سر جهان هیچ مپوش نرمک نرمک مرا همی گفت بگوش دانستنی است گفتنی نیست خموش # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۲۲ با ما چه نه ای مشو رفیق اوباش کاول قدمت دمند و آخر پرخاش گل باش و بهر سخن که خواهی میخند مرد سره باش و هرکجا خواهی باش # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۲۳ بر جان و دل و دیده سواری همه خوش واندر دل و جان هرچه بکاری همه خوش خوش چشمی و محبوب عذاری همه خوش فریاد رس جان فکاری همه خوش # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۲۴ بر دل چو شکفته گشت اسرار غمش ندهم به گل همه جهان خار غمش بایست سوی جهان فانی گردیم زین پس رخ زرد ما و دیوار غمش # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۲۵ بر من بگریست نرگس خمارش تا خیره شدم ز گریه بسیارش گر نرگس او به سرمه آلوده بدی آلوده شدی ز سرمه ها رخسارش # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۲۶ بیچاره دل سوخته محنت کش در آتش عشق تو همی سوزد خوش عشقت به من سوخته دل گرم افتاد آری همه در سوخته افتد آتش # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۲۷ پیوسته مرید حق شو و باقی باش مستغرق عشق و شور و مشتاقی باش چون باده بجوش در خم قالب خویش وانگاه به خود حریف و هم ساقی باش # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۲۸ تا بتوانی تو جامه عشق مپوش چون پوشیدی ز هر بلایی مخروش در جامه همی سوز و همی باش خموش کاخر ز پس نیش بود روزی نوش # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۲۹ تا در نزنی بهر چه داری آتش هرگز نشود حقیقت وقت تو خوش عیاران را ز آتش آمد مفرش عیار نه ای ز عاشقان پا درکش # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۳۰ جان جانی بیا میان جان باش چون عقل و خرد تاج سر مردان باش تو دولت و بخت همه ای در دو جهان چون دولت و بخت دو جهان گردانباش # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۳۱ چون رنگ بدزدید گل از رخسارش آویخت صبا چو رهزنان بردارش بسیار بگفت بلبل و سود نداشت تا بو که صباا به جان دهد زنهارش # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۳۲ خاییدن آن لب که چشیدی شکرش مالیدن دستی که کشیدی بسرش نگذارد آنکه او به جان و جگرش آب حیوان همی رسد از اثرش # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۳۳ دانم که برای ما نخفتی همه دوش بر صفه سرد با یکی بالاپوش آن نیز فراموش نگردد ما را ای بوده عزیزتر از دیده و گوش # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۳۴ در انجمنی نشسته دیدم دوشش نتوانستم گرفت در آغوشش رخ را به بهانه بر رخش بنهادم یعنی که حدیث می کنم در گوشش # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۳۵ در حلقه مستان تو ای دلبر دوش میخانه درون کشیدم از خم سر جوش بر یاد تو کاس و طاس تا وقت سحر میخوردم و میزدم همی دوش خروش # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۳۶ در مجلس سلطان بشکستم جامش تا جنگ شود بشنوم آن دشنامش والله که چنان فتاده ام در دامش کز پخته او نمی شناسم خامش # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۳۷ دلدار مرا وعده دهد نشنومش بر مصحف اگر دست نهد نشنومش گوید والله که نشنوی نشنومت خواهد که به اینها بجهد نشنومش # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۳۸ دل یاد تو آرد برود هوش ز هوش می بی لب نوشین تو کی گردد نوش دیدار ترا چشم همی دارد چشم آواز ترا گوش همی دارد گوش # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۳۹ رفت آنکه نبود کس به خوبی یارش بی آنکه دلم سیر شد از دیدارش او رفت و نماند در دلم تیمارش آری برود گل و بماند خارش # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۴۰ سودای توام در جنون می زد دوش دریای دو چشم موج خون می زد دوش تا نیم شبی خیل خیالت برسید ورنی جانم خیمه برون می زد دوش # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۴۱ سوگند بدان دل که شده است او پستش سوگند بدان جان که شده است او مستش سوگند بدان دم که مرا میدیدند پیمانه به دستی و به دستی دستش # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۴۲ شب چیست برای ما زمان نالش وان را که نه عاشق است او را مالش وان عاشق ناقصی که نوکار بود گوشش نشود گرم به شب بی بالش # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۴۳ کاری کردم نگه نکردم پس و پیش آنرا که چنان کند چنین آید پیش آندم که قضا کار کند ای درویش در خانه گریزد خرد دوراندیش # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۴۴ گر می کشدم غم تو هر دم مکش هل تا بکشندم همه عالم تو مکش آنرا که خود انداخته ای پای مزن وانرا که تو زنده کرده ای هم تو مکش # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۴۵ گر ناله کنم گوید یعقوب مباش ور صبر کنم گوید ایوب مباش اشکسته بخواهدم و چون سر بکشم بر سر زندم که سر مکش چوب مباش # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۴۶ گفتم چشمم گفت که جیحون کنمش گفتم که دلم گفت که پر خون کنمش گفتم که تنم گفت در این روزی چند رسوا کنم وز شهر بیرون کنمش # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۴۷ الجوهر فقر و سوی الفقر عرض الفقر شفاء و سوی الفقر مرض العالم کله خداع و غرور والفقر من العالم کنزو غرض # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۴۸ امروز سماعست و سماعست و سماع نورست شعاعست و شعاعست و شعاع این عشق مطاعست و مطاعست و مطاع از عقل وداعست و وداعست و وداع # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۴۹ عشقست زهر چه آن نشاید مانع گر عشق نبودی ننمودی صانع دانی که حروف عشق را معنی چیست عین عابد و شین شاکر و قافست قانع # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۵۰ عاشق گردد بگرد اطلال و ربوع زاهد گردد بگرد تسبیح و رکوع بر نان تند این و آن دیگر بر لب آب کانرا عطش آمده است و این را غم جوع # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۵۱ مهمان توایم ما و مهمان سماع ای جان معاشران و سلطان سماع هم بحر حلاوتی و هم کان سماع آراسته باد از تو میدان سماع # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۵۲ هر روز بیاید آن سپهدار سماع چون باد صبا بسوی گلزار سماع هم طوطی و عندلیب در کار سماع هم گردد هر درخت پربار سماع # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۵۳ ای بنده سردی به زمستان چون زاغ محروم ز بلبل و گلستان ز باغ دریاب که این دم اگرت فوت شود بسیار طلب کنی به صد چشم و چراغ # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۵۴ بلبل آمد به باغ و رستیم ز زاغ آییم به باغ با تو ای چشم و چراغ چون سوسن و گل ز خویش بیرون آییم چون آب روان رویم از باغ به باغ # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۵۵ گر با دیگری مجلس میسازم و لاغ ننهم به خدا ز مهر کس بر دل داغ لیکن چو فرو شود کسی را خورشید در پیش نهد بجای خورشید چراغ # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۵۶ گفتی مگری چو ابر در فرقت باغ من آن توام بخسب ایمن به فراغ ترسم که چراغ زیر طشتی بنهی وانگاه بجویمش به صد چشم و چراغ # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۵۷ گویند که عشق بانگ و نامست دروغ گویند امید عشق خامست دروغ کیوان سعادت بر ما در جانست گویند فراز هفت بامست دروغ # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۵۸ گویند که یار را وفا نیست دروغ گویند پس از هجر لقا نیست دروغ گویند شراب جانفزا نیست دروغ گویند که این به پای ما نیست دروغ # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۵۹ از دل سوی دلدار شکافست شکاف وانکس که نداند این معافست معاف هر روز در این حلقه مصافست مصاف می پنداری که این گزافست گزاف # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۶۰ امروز طوافست طوافست طواف دیوانه معافست معافست معاف نی جنگ و مصافست و مصافست مصاف وصل است و زفافست زفافست زفاف # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۶۱ با زنگی امشب چو شدستی به مصاف از سینه خود سینه شب را بشکاف در کعبه عشاق طوافی چو کنی دریاب که کعبه می کند با تو طواف # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۶۲ در فقر فقیر باش و در صفوت صاف با فقر و صفا درآ تو در کار مصاف گر خصم تو صد تیغ برآرد ز غلاف چون هیچ نبیند نزند زخم گزاف # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۶۳ گویند مرا چند بخندی ز گزاف کارت همه عشرتست و گفتت همه لاف ای خصم چو عنکبوت صفرا میباف سیمرغ طربناک شناسد سر قاف # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۶۴ مهمان تو نیست دو سه روز و گزاف خوان تو گرفته است از قاف به قاف گر فتنه شود کسی معافست معاف بر شمع کند همیشه پروانه طواف # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۶۵ آن تاق که نیست جفتش اندر آفاق با بنده بباخت تاق و جفتی به وفاق پس گفت مرا که تاق خواهی یا جفت گفتم به تو جفت و از همه عالم تاق # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۶۶ آنکس که ترا بدید ای خوب اخلاق در حال دهد کون و مکان را سه طلاق مه را چه طراوت و زحل را چه محل با طلعت آفتاب اندر افاق # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۶۷ ای داروی فربهی و جان عاشق فربه ز خیال تو روان عاشق شیرین ز دهان تو دهان عاشق جان بنده ات ای جان و جهان عاشق # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۶۸ تمکین و قرار من که دارد در عشق مستی و خمار من که دارد در عشق من در طلب آب و نگارم چون باد کار من و بار من که دارد در عشق # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۶۹ لو کان اقل هذه الاشواق للشمس لا ذهلت عن الاشراق لو قسم ذوالهوی علی العشاق العشر لهم ولی جمیع الباقی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۷۰ هر دل که طواف کرد گرد در عشق هم کشته شد به آخر از خنجر عشق این نکته نوشته اند بر دفتر عشق سر اوست ندارد آنکه دارد سر عشق # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۷۱ هر روز بنو برآید آن دلبر عشق در گردن ما درافکند دفتر عشق این خار از آن نهاد حق بر در عشق تا دور شود هرکه ندارد سر عشق # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۷۲ چون گشت طلسم جسم آدم چالاک با خاک درآمیخته شد گوهر پاک آن جسم طلسم را چو بشکست افلاک پاکی بر پاک رفت و خاکی در خاک # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۷۳ حاشا که شود سینه عاشق غمناک یا از جز عشق دامنش گردد چاک حاشا که بخفت عاشقی اندر خاک پاکست و کجا رود در آن عالم پاک # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۷۴ خندید فرح تا بزنی انگشتک گردید قدح تا بزنی انگشتک بنمودت ابروی خود از زیر نقاب چون قوس قزح تا بزنی انگشتک # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۷۵ در بحر صفا گداختم همچو نمک نه کفر و نه ایمان نه یقین ماند و نه شک اندر دل من ستاره ای شد پیدا گم گشت در آن ستاره هر هفت فلک # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۷۶ آنجا که عنایتست چه صلح و چه جنگ ور کار تو نیکست چه تسبیح و چه جنگ وانکس که قبولست چه رومی و چه زنگ تسلیم و رضا باید ورنه سر و سنگ # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۷۷ با همت باز باش و با کبر پلنگ زیبا به گه شکار و پیروز به جنگ کم کن بر عندلیب و طاووس درنگ کانجا همه آفتست و اینجا همه رنگ # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۷۸ برزن به سبوی صحبت نادان سنگ بر دامن زیرکان عالم زن چنگ با نااهلان مکن تو یک لحظه درنگ آیینه چو در آب نهی گیرد زنگ # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۷۹ چون چنگ خودت بگیرم اندر بر تنگ وز پرده عشاق برآرم آهنگ گر زانکه در آبگینه خواهی زد سنگ در خدمت تو بیایم اینک من و سنگ # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۸۰ می گردد این روی جهان رنگ به رنگ وز پرده همی بیند معشوقه شنگ این لرزه دلها همه از معشوقیست کز عشق ویست نه فلک چون مادنگ # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۸۱ یک چند میان خلق کردیم درنگ ز ایشان بوفا نه بوی دیدیم نه رنگ آن به که نهان شویم از دیده خلق چون آب در آهن و چو آتش در سنگ # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۸۲ آنکس که ترا دید و نخندید چو گل از جان و خرد تهیست مانند دهل گبر ابدی باشد کو شاد نشد از دعوت ذوالجلال و دیدار رسل # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۸۳ آن می که گشود مرغ جان را پر و بال دل را برهانید ز سیری و ملال ساقی عشق است و عاشقان مالامال از عشق پذیرفته و بر ماست حلال # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۸۴ آواز گرفته است خروشان مینال زیرا شنواست یار و واقف از حال آواز خراشان و گلوی خسته نالان ز زوال خویش در پیش کمال # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۸۵ از عقل دلیل آید و از عشق خلیل این آب حیات دان و آن آب سبیل در چرخ نیابی تو نشان عاشق در چرخ درآیی بنشانهای رحیل # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۸۶ از من زر و دل خواستی ای مهر گسل حقا که نه این دارم و نی آن حاصل زر کو زر کی زر از کجا مفلس و زر دل کو دل کی دل از کجا عاشق و دل # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۸۷ اسرار حقیقت نشود حل به سوال نی نیز به درباختن حشمت و مال تا دیده و دل خون نشود پنجه سال از قال کسی را نبود راه به حال # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۸۸ این عشق کمالست و کمالست و کمال وین نفس خیالست خیالست و خیال این عشق جلالست و جلالست و جلال امروز وصالست و وصالست و وصال # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۸۹ این نکته شنو ز بنده ای نقش چگل هرچند که راهیست ز دل جانب دل در چشم تو نیستم تو در چشم منی تو مردم دیده ای و من مردم گل # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۹۰ پر از عیسی است این جهان مالامال کی گنجد در جهان قماش دجال شورابه تلخ تیره دل کی گنجد چون مشک جهان پر است از آب زلال # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۹۱ جانی دارم لجوج و سرمست و فضول وانگه یاری لطیف و بیصبر و ملول از من سوی یار من رسولست خدای وز یار بسوی من خدایست رسول # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۹۲ چون آمده ای در این بیابان حاصل چون بیخبران مباش از خود غافل گامی میزن به قدر طاقت منشین کاسوده خفته دیر یابد منزل # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۹۳ چون دم زدی از مهر رخ یار ای دل ترتیب دم و قدم نگهدار ای دل خود را به قدم ز غیر او خالی کن تا دم نزنی بی دم دلدار ای دل # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۹۴ حاشا که کند دل به دگر جا منزل دور از دل من که گردد از عشق خجل چشمم چو شکفت غیر آب تو نخورد هم سرمه دیده ای و هم قوت دل # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۹۵ الخمر و من الزق ینادیک تعال واقطع لوصالنا جمیع الاشغال فربا و صفاء و سبقنا الحوال کی نعتق بالنجدة روح العمال # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۹۶ در خاموشی چرا شوی کند و ملول خو کن به خموشی که اصولست اصول خود کو خموشی آنکه خمش میخوانی صد بانک و غریو است و پیامست و رسول # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۹۷ در عشق نوا جزو زند آنگه کل در باغ نخست غوره است آنگه مل اینست دلا قاعده در فصل بهار در بانگ شود گربه و آنگه بلبل # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۹۸ عشقی به کمال و دلربایی به جمال دل بر سخنو زبان ز گفتن شده لال زین نادره تر کجا بود هرگز حال من تشنه و پیش من روان آب زلال # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۹۹ عشقی دارم پاکتر از آب زلال این باختن عشق مرا هست حلال عشق دگران بگردد از حال به حال عشق من و معشوق مرا نیست زوال # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۰۰ عمری به هوس در تک و تاز آمد دل تا محرم جان دلنواز آمد دل در آخر کار رفت و جان پاک بسوخت انصاف بده که پاکباز آمد دل # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۰۱ عندی جمل و من اشتیاق و فضول لا یمکن شرحها به کتب و رسول بل انتظر الزمان و الحال یحول ان یجمع بیننا فتصغی و اقول # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۰۲ مردا منشین جز که به پهلوی رجال خوش باشد آینه به پهلوی صقال یارب چه طرب دارد جان پهلوی جان آن سنگ بود فتاده پهلوی سفال # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۰۳ ممکن ز تو چون نیست که بردارم دل آن به که به سودای تو بسپارم دل گر من به غم  عشق تو نسپارم دل دل را چه کنم بهر چه می دارم دل # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۰۴ نومید مشو امید می دار ای دل در غیب عجایب است بسیار ای دل گر جمله جهان قصد به جان تو کنند تو دامن دوست را نه بگذار ای دل # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۰۵ هم شاهد دیده ای و هم شاهد دل ای دیده و دل ز نور روی تو خجل گویند از آن هر دو چه حاصل کردی جز عشق ز عاشقان چه آید حاصل # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۰۶ کاچی سازی که روز برفست و وحل دانی که ز بهر چیست این رسم و عمل یعنی که به صورت او نم و تر میریست این در معنی نبات و کاچیست و عسل # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۰۷ یا من هوب سیدی و اعلی و اجل یا من انا عبده و ادنی و اقل حاشاک تملنی و یوشیک تعل ان لم یکن الوابل بالوصل فطل # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۰۸ آمد بت خوش عربده می کیشم بنشست چو یک تنگ شکر در پیشم در بر بنهاد بربط و ابریشم وین پرده همی زد که خوش و بی خویشم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۰۹ آمد شد خود به کوی تو می بینم میل دل و دیده سوی تو می بینم گیرم که همه جرم جهان من کردم آخر نه جهان بروی تو می بینم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۱۰ آن باده که بر جسم حرامست حرام بر جان مجرد آن مدامست مدام در ریز مگو که این تمامست تمام آغاز و تمام ما کدامست کدام # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۱۱ آن خوش سخنان که ما بگفتیم به هم در دل دارد نهفته این چرخ به خم یک روز چو باران کند او غمازی برروید سر ما ز صحن عالم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۱۲ آنکس که به آب دیده اش میجویم در جستن او روان چو آب جویم امروز به گاه آمد و گفتا که سماع نگذاشت که من دست نمازی شویم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۱۳ آن کس که ببست خواب ما را به ستم یارب تو ببند خواب او را به کرم تا باز چشد مرارت بی خوابی و اندیشه کند به عقل ارجم ترحم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۱۴ آنم که چو غمخوار شوم من شادم واندم که خراب گشته ام آبادم آن لحظه که ساکن و خموشم چو زمین چون رعد به چرخ میرسد فریادم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۱۵ آن وقت آمد که ما به تو پردازیم مرجان ترا خانه آتش سازیم تو کان زری میان خاکی پنهان تا صاف شوی در آتشت اندازیم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۱۶ آنها که به پیش دلستان می کردم چون بد مستان دست فشان می کردم هرچند ز روی لطف او خوش خندید آخر بچه روی آنچنان می کردم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۱۷ آواز تو بشنوم خوش آوازه شوم چون لطف خدا بیحد و اندازه شوم صد بار خریده ای و من ملک توام یکبار دگر بخر که تا تازه شوم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۱۸ آواز سرافیل طرب میرسدم از خاک فنا بر آسمان می بردم کس را خبری نیست که بر من چه رسید زان با خبری که بی خبر می رسدم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۱۹ از باد همه پیام او می شنوم وز بلبل مست نام او می شنوم این نقش عجب که دیده ام بر در دل آوازه آن ز بام او می شنوم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۲۰ از بسکه به نزدیک توام من دورم وز غایت آمیزش تو مهجورم وز کثرت پیداشدگی مستورم وز صحت بسیار چنین رنجورم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۲۱ از بلبل سرمست نوایی شنوم وز باد سماع دلربایی شنوم در آب همه خیال یاری بینم وز گل همه بوی آشنایی شنوم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۲۲ از بهر تو صد بار ملامت بکشم گر بشکنم این عهد غرامت بکشم گر عمر وفا کند جفاهای ترا در دل دارم که تا قیامت بکشم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۲۳ از بهر تو گر جان بدهم خوش میرم وز بنده بنده توام خوش میرم دیوانه آن دو زلف چون زنجیرم مدهوش دو چشم جادوی کشمیرم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۲۴ از ثور فلک شیر وفا میدوشم هرچند که از پنجه او بخروشم هرچند که دوش حلقه بد در گوشم امشب به خدا که بهتر است از دوشم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۲۵ از چشم تو سحر مطلق آموخته ام وز عشق تو شمع روح افروخته ام از حالت من چشم بدان دوخته باد چون چشم برخسار تو در دوخته ام # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۲۶ از جوی خوشاب دوست آبی خوردم خوش کردم و خوش خوردم و خوش آوردم خود را بر جوش آسیابی کردم تا آب حیات میرود میگردم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۲۷ از خاک در تو چون جدا می باشم با گریه و ناله آشنا میباشم چون شمع ز گریه آبرو میدارم چون چنگ ز ناله با نوا میباشم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۲۸ از خویشتن بجستن آرزو می کندم آزاد نشستن آرزو می کندم در بند مقامات همی بودم من وان بند گسستن آرزو می کندم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۲۹ از خویش خوشم نی نباشد خوشیم از خود گرمم نه آب و نی آتشیم چندان سبکم به عشق کاندر میزان از هیچ کم آیم دو من ار برکشیم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۳۰ از درد همیشه من دوا می بینم در قهر و جفا لطف و وفا می بینم در صحن زمین به زیر نه طاق فلک بر هرچه نظر کنم ترا می بینم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۳۱ از روی تو من همیشه گلشن بودم وز دیدن تو دو دیده روشن بودم من میگفتم چشم بد از روی تو دور جانا مگر آن چشم بدت من بودم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۳۲ از سوز غم تو آتشی میطلبم وز خاک در تو مفرشی میطلبم از ناخوشی خویش به جان آمده ام از حضرت تو وقت خوشی میطلبم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۳۳ از شور و جنون رشک جنان را بزدم ز آشفته دلی راحت جان را بزدم جانیکه بدان زنده ام و خندانم دیوانه شدم چنانکه آن را بزدم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۳۴ از صنع برآیم بر صانع باشم حاشا که زبون هیچ مانع باشم چون مطبخ حق ز لوت مالامالست تا چند به آب گرم قانع باشم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۳۵ از طبع ملول دوست ما می دانیم وز غایت عاشقیش می رنجانیم شرمنده و ترسنده نبرد راهی تا راه حجاب ماست ما می رانیم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۳۶ از عشق تو گشتم ارغنون عالم وز زخمه تو فاش شده احوالم ماننده چنگ شده همه اشکالم هر پرده که می زنی مرا مینالم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۳۷ از عشق تو من بلند قد می گردم وز شوق تو من یکی به صد می گردم گویند مرا بگرد او می گردی ای بیخبران بگرد خود میگردم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۳۸ از مطبخ غمهاش بلا میرسدم هر لحظه به صد گونه ابا میرسدم بوی جگر سوخته هر دم زدنی بر مایده غم از کجا میرسدم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۳۹ از هرچه که آن خوشست نهی است مدام تا ره نزند خوشی از این مردم عام ورنه می و چنگ و روی زیبا و سماع بر خاص حلال گشت و بر عام حرام # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۴۰ اسرار ز دست دادمی نتوانم وانرا بسزا گشاد می نتوانم چیزیست درونم که مرا خوش دارد انگشت بر او نهادمی نتوانم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۴۱ افتاده مرا عجب شکاری چکنم واندر سرم افکنده خماری چکنم سالوسم و زاهدم ولیکن در راه گر بوسه دهد مرا نگاری چکنم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۴۲ المنةالله که به تو پیوستم وز سلسله بند فراقت رستم من باده نیستی چنان خوردستم کز روز ازل تا بابد سرمستم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۴۳ امروز چو حلقه مانده بیرون دریم با حلقه حریف گشته همچون کمریم چون حلقه چشم اگر حریف نظریم باید که ازین حلقه در درگذریم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۴۴ امروز همه روز به پیش نظرم او بود از آن خراب و زیر و زبرم از غایت حاضری چنین مهجورم وز قوت آن بیخبری بیخبرم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۴۵ امروز یکی گردش مستانه کنم وز کاسه سر ساغر و پیمانه کنم امروز در این شهر همی گردم مست می جویم عاقلی که دیوانه کنم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۴۶ امشب که حریف دلبر دلداریم یارب که چها در دل و در سر داریم یک لحظه گل از چمن همی افشانیم یک دم به شکرستان شکر میکاریم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۴۷ امشب که حریف مشتری و ماهم با مه رویان چون شکر همراهم سرمست شراب بزم شاهنشاهم امشب همه آنست که من می خواهم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۴۸ امشب که شراب جان مدامست مدام ساقی شه و باده با قوامست قوام اسباب طرب جمله تمامست تمام ای زنده دلان خواب حرامست حرام # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۴۹ امشب که غم عشق مدامست مدام جام و می لعل با قوامست قوام خون غم و اندیشه حلالست حلال خواب و هوس خواب حرامست حرام # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۵۰ امشب که مه عشق تمامست تمام دلدار فرو کرده سر از گوشه بام امشب شب یاد است و سجود است و قیام چون باده و می خواب حرامست حرام # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۵۱ امشب که همی رسد ز دلدار سلام بر دیده و دل خواب حرامست حرام ماند به سر زلف تو کز بوی خوشت می آورد عطار ز بیم از در و بام # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۵۲ امشب همه شب نشسته اندر حزنم فردا بروم مناره را کارد زنم خشم آلودست اگرچه با ماست صنم در چاه رسیده ام ولی بی رسنم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۵۳ اندر طلب دوست همی بشتابم عمرم به کران رسید و من در خوابم گیرم که وصال دوست در خواهم یافت این عمر گذشته را کجا دریابم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۵۴ انگورم و در زیر لگد می گردم هر سوی که عشق می کشد می گردم گفتی که به گرد من چرا می گردی گرد تو نیم به گرد خود می گردم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۵۵ از دوستیت خون جگر را بخورم این مظلمه را تا به قیامت ببرم فردا که قیامت آشکار گردد تو خون طلبی و من برویت نگرم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۵۶ ای از تو برون ز خانه ها جای دلم وی تلخی رنجهات حلوای دلم ما را ز غمت شکایتی نیست ولیک خوش آیدم آنکه بشنوی وای دلم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۵۷ ای بانگ رباب از تو تابی دارم من نیز درون دل ربابی دارم بر مگذر ساعتی بیا و بنشین مهمان شو گوشه خرابی دارم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۵۸ ای جان و جهان جان و جهان گم کردم ای ماه زمین و آسمان گم کردم می بر کف من منه بنه بر دهنم کز مستی تو راه دهان گم کردم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۵۹ ای دوست شکارم و شکاری دارم بیکارم و بس شگرف کاری دارم گفتی سر سر بریدن من داری آری دارم نگار آری دارم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۶۰ ای دل چو بهر خسی نشینی چکنم وز باغ مدام گل نچینی چکنم عالم همه از جمال او روشن شد تو دیده نداری که ببینی چکنم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۶۱ ای دل ز جهانیان چرا داری بیم حق محسن و منعم و کریمست و رحیم تیر کرمش ز شصت احسان قدیم در حاجت بنده می کند موی دو نیم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۶۲ ای راحت و آرامگه پیوستم تا روی تو دیدم ز حوادث رستم در مجلس تو گر قدحی بشکستم صد ساغر زرین بخرم بفرستم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۶۳ ای عشق که هستی به یقین معشوقم تو خالق مطلقی و من مخلوقم بر کوری منکران که بدخواهانند بالا ببرم بلند تا عیوقم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۶۴ ای نرگس پر خواب ربودی خوابم وی لاله سیراب ببردی آبم ای سنبل پرتاب ز تو درتابم ای گوهر کمیاب ترا کی یابم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۶۵ این گردش را ز جان خود دزدیدم پیش از قالب به جان چنین گردیدم گویند مرا صبر و سکون اولیتر این صبر و سکون را به شما بخشیدم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۶۶ با تو قصص درد و فغان میگویم ور گوش ببندی پنهان میگویم دانسته ام اینکه از غمم شاد شوی چندین غم دل با تو از آن میگویم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۶۷ با درد بساز چون دوای تو منم در کس منگر که آشنای تو منم گر کشته شوی مگو که من کشته شدم شکرانه بده که خونبهای تو منم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۶۸ باز آمدم و برابرت بنشستم احرام طواف گرد رویت بستم هر پیمانی که بی تو با خود بستم چون روی تو دیدم همه را بشکستم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۶۹ بازآمد و بازآمد ره بگشاییم جویان دلست دل بدو بنماییم ما نعره زنان که آن شکارت ماییم او خنده کنان که ما ترا میپاییم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۷۰ با سرکشی عشق اگر سرد آرم بالله به سوگند که بس سر دارم روزیکه چو منصور کنی بردارم هردم خبری آرد از آن سردارم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۷۱ باغی که من از بهار او بشکفتم بشکفت و نمود هرچه من میگفتم با ساغر اقبال چو کرد او جفتم سرمست شدم سر بنهادم خفتم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۷۲ بالای سر ار دست زند دو دستم ای دلبر من عیب مکن سرمستم از چنبره زمانه بیرون جستم وز نیک و بد و سود و زیان وارستم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۷۳ با ملک غمت چرا تکبر نکنم وز غلغله ات چرا جهان پر نکنم پیش کرم کفت چو دریا کف بود چون از کف تو کفش پر از در نکنم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۷۴ بخروشیدم گفت خموشت خواهم خاموش شدم گفت خروشت خواهم برجوشیدم گفت که نی ساکن باش ساکن گشتم گفت بجوشت خواهم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۷۵ بر بوی تو هر کجا گلی دیدستم بوییدستم سرشک باریدستم در هر چمنی که دیده ام سروی را بر یاد قد تو پاش بوسیدستم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۷۶ بر بوی وفا دست زنانت باشم در وقت جفا دست گرانت باشم با این همه اندیشه کنانت باشم تا حکم تو چیست آنچنانت باشم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۷۷ بر زلف تو گر دست درازی کردم والله که حقیقت نه مجازی کردم من در سر زلف تو بدیدم دل خویش پس با دل خویش عشقبازی کردم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۷۸ بر شاه حبش زنیم و بر قیصر روم پیشانی شیر برنویسیم رقوم ما آهن لشکر سلیمان خودیم جز در کف داود نگردیم چو موم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۷۹ بر میکده وقف است دلم سرمستم جان نیز سبیل جام می کردستم چون جان و دلم همی نمی پیوستند آن هر دو بوی دادم از غم رستم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۸۰ بر یاد لبت لعل نگین می بوسم آنم چو بدست نیست این می بوسم دستم چو بر آسمان تو می نرسد می آرم سجده و زمین می بوسم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۸۱ بوی دهن تو از چمن می شنوم رنگ تو ز لاله و سمن می شنوم این هم چو نباشدم لبان بگشایم تا نام تو می گوید و من می شنوم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۸۲ بهر تو زنم نوا چو نی برگیرم کوی تو گذر کنم چو پی برگیرم چندین کرم و لطف که با من کردی اندر دو جهان دل از تو کی برگیرم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۸۳ بیدف بر ما میا که ما در سوریم برخیز و دهل بزن که ما منصوریم مستیم نه مست باده انگوریم از هرچه خیال کرده ای ما دوریم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۸۴ بیرون ز دو کون من مرادی دارم بی شادیها روان شادی دارم بگشای بخنده آن لبان خود را زیرا ز گشاد آن گشادی دارم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۸۵ بیکار شدم ای غم عشقت کارم در بیکاری تخم وفا میکارم من صورت وصل میتراشم شب و روز با خاطر چون تیشه مگر نجارم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۸۶ بیگانه مگیرید مرا زین کویم در کوی شما خانه خود می جویم دشمن نیم ارچند که دشمن رویم اصلم ترکست اگرچه هندی گویم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۸۷ بیگاه شد وز بیگهی من شادم امشب قنق است یار فرخ زادم روز و شب دیگر است در عشق مرا من زین شب و زین روز برون افتادم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۸۸ تا آتش و آب عشق بشناخته ام در آتش دل چو آب بگداخته ام مانند رباب دل بپرداخته ام تا زخمه زخم عشق خوش ساخته ام # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۸۹ تا ترک دل خویش نگیری ندهم وانچت گفتم تا نپذیری ندهم حیلت بگذار و خویشتن مرده مساز جان و سر تو که تا نمیری ندهم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۹۰ تا جان دارم بنده مرجان توام دل جمع از آن زلف پریشان توام ای نای بنال مست افغان توام وی چنگ خمش مشو که مهمان توام # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۹۱ تا چند بهر زه چون غباری گردم گه بر سر که گه سوی غاری گردم تا چند چو طفل بر نگاری گردم یک چند گهی بگرد یاری گردم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۹۲ تا چند چو دف دست ستمهات خورم یا همچو رباب زخم غمهات خورم گفتی که چو چنگ در برت بنوازم من نای تو نیستم که دمهات خورم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۹۳ تا خواسته ام از تو ترا خواسته ام از عشق تو خوان عشق آراسته ام خوابی دیدم و دوش فراموشم شد این میدانم که مست برخاسته ام # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۹۴ تا روی تو دیدم از جهان سیر شدم روباه بدم ز فر تو شیر شدم ای پای نهاده بر سر خلق ز کبر این نیز بیندیش که سر زیر شدم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۹۵ تا زلف ترا به جان و دل بنده شدیم چون زلف بس جمع و پراکنده شدیم ارواح ترا سجده کنان میگویند چون پیش تو مردیم همه زنده شدیم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۹۶ تا شمع تو افروخت پروانه شدم با صبر ز دیدن تو بیگانه شدم در روی تو بیقرار شد مردم چشم یعنی که پری دیدم و دیوانه شدم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۹۷ تا ظن نبری که از تو بگریخته ام یا با دگری جز تو درآمیخته ام بر بسته نیم ز اصل انگیخته ام چون سیل به بحر یار درریخته ام # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۹۸ تا ظن نبری که از غمانت رستم یا بی تو صبور گشتم و بنشستم من شربت عشق تو چنان خوردستم کز روز ازل تا با بد سرمستم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۹۹ تا ظن نبری که من دوی می بینم هر لحظه فتوحی به نوی می بینم جان و دل من جمله توی می دانم چشم و سر من جمله توی می بینم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۰۰ تا ظن نبری که من کمت می بینم بی زحمت دیده هر دمت می بینم در وهم نیاید و صفت نتوان کرد آن شادی ها که از غمت می بینم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۰۱ تا کاسه دوغ خویش باشد پیشم والله که به انگبین کس نندیشم ور بی برگی به مرگ مالد گوشم آزادی را به بندگی نفروشم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۰۲ تا پرده عاشقانه بشناخته ایم از روی طرب پرده برانداختیم با مطرب عشق چنگ خود در زده ایم همچون دف و نای هردو در ساخته ایم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۰۳ تا میرود آن نگار ما میرانیم پیمانه چو پر شود فرو گردانیم چون بگذرد این سر که درین آب و گلست در صبح وصال دولتش خندانیم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۰۴ تو بحر لطافتی و ما همچو کفیم آنسوی که موج رفت ما آنطرفیم آن کف که به خون عشق آلودستی بر ما میزن که بر کفت همچو دفیم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۰۵ جانرا که در این خانه وثاقش دادم دل پیش تو بود من نفاقش دادم چون چند گهی نشست کدبانوی جان عشق تو رسید و سه طلاقش دادم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۰۶ جانی که در او دو صد جهان میدانم گوییکه فلانست و فلان میدانم او شاهد حضرتست و حق نیک غیور هر چشم که بسته گشت از آن میدانم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۰۷ چندانکه به کار خود فرو می بینم بی دیده گی خویش نکو می بینم با زحمت چشم خود چه خواهم کردن اکنون که جهان به چشم او می بینم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۰۸ چون تاج منی ز فرق خود افکندیم اینک کمر خدمت تو بربندیم بسیار گریستیم و هجران خندید وقت است که او بگرید و ما خندیم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۰۹ چون مار ز افسون کسی می پیچم چون طره جعد یار پیچاپیچم والله که ندانم این چه پیچاپیچست این میدانم که چون نپیچم هیچم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۱۰ چون می دانی که از نکویی دورم گر بگریزم ز نیکوان معذورم او همچو عصا کش است و من نابینا من گام به خود نمیزنم مأمورم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۱۱ حاشا که ز زخم تیر و خنجر ترسیم وز بستن پای و رفتن سر ترسیم ما گرم روان دوزخ آشامانیم از گفت و مگوی خلق کمتر ترسیم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۱۲ خواهم که به عشق تو ز جان برخیزم وز بهر تو از هر دو جهان برخیزم خورشید تو خواهم که بیاران برسد چون ابر ز پیش تو از آن برخیزم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۱۳ خود راز چنین لطف چه مانع باشیم چون صنع حقیم پیش صانع باشیم در مطبخ چرخ کاسه ها زرین اند حاشا که به آب گرم قانع باشیم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۱۴ خیزید که تا بر شب مهتاب زنیم بر باغ گل و نرگس بیخواب زنیم کشتی دو سه ماه بر سر یخ راندیم وقت است برادران که بر آب زنیم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۱۵ در آتش خویش چون دمی جوش کنم خواهم که دمی ترا فراموش کنم گیرم جانی که عقل بیهوش کند در جام درآیی و ترا نوش کنم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۱۶ در باغ شدم صبوح و گل می چیدم وز دیدن باغبان همی ترسیدم شیرین سخنی ز باغبان بشنیدم گل را چه محل که باغ را بخشیدم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۱۷ در بحر خیال غرقه گردابم نی بلکه به بحر می کشد سیلابم ای دیده نمی خواب من بنده آنک در خواب بدانست که من در خوابم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۱۸ در چنگ توام بتا در آن چنگ خوشم گر جنگ کنی بکن در آن جنگ خوشم ننگست ملامت به ره عشق تو را من نام گرو کردم و با ننگ خوشم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۱۹ در دور سپهر و مهر ساقی ماییم سرمست مدام اشتیاقی ماییم در آینه وجود کردیم نگاه ماییم و نماییم که باقی ماییم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۲۰ در چشمه دل مهی بدیدیم به چشم ز آن چشمه بسی آب کشیدیم به چشم ز آن روز بگرد گرد آن چشمه دل ماننده دل همی دویدیم به چشم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۲۱ در عالم گل گنج نهانی ماییم دارنده ملک جاودانی ماییم چون از ظلمات آب و گل بگذشتیم هم خضر و هم آب زندگانی ماییم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۲۲ در عشق تو گر دل بدهم جان ببرم هرچه بدهم هزار چندان ببرم چوگان سر زلف تو گر دست دهد از جمله جهان گوی ز میدان ببرم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۲۳ در عشق تو معرفت خطا دانستیم چه عشق و چه معرفت کرا دانستیم یک یافتنی از او به فریاد دو کون این هست از آن نیست که ما دانستیم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۲۴ در کوی خرابات گذر میکردم وین دلق بشر دوخت بدر میکردم هرکس نظری به جانبی میافکند من بر نظر خویش نظر میکردم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۲۵ در کوی خرابات نگاری دیدم عشقش به هزار جان و دل بخریدم بویی ز سر دو زلف او بشنیدم دست طمع از هر دو جهان ببریدم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۲۶ در هر فلکی مردمکی می بینم هر مردمکش را فلکی می بینم ای احول اگر یکی دو می بینی تو بر عکس تو من دو را یکی می بینم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۲۷ دستارم و جبه و سرم هر سه به هم قیمت کردند به یک درم چیزی کم نشنیدستی تو نام من در عالم من هیچکسم هیچکسم هیچکسم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۲۸ دشنامم ده که مست دشنام توام مست سقط خوش خوش آشام توام زهرابه بیار تا بنوشم چو شکر من رام توام رام توام رام توام # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۲۹ دلدار چو دید خسته و غمگینم آمد خندان نشست بر بالینم خارید سرم گفت که ای مسکینم دل می ندهد ره که چنینت بینم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۳۰ دل زار وثاق سینه آواره کنم بر سنگ زنم سبوی خود پاره کنم گر پاره کنم هزار گوهر ز غمت روزی او را ز لعل تو چاره کنم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۳۱ دل میگوید که نقد این باغ دریم امروز چریدیم و به شب هم بچریم لب میگزدش عقل که گستاخ مرو گرچه در رحمت است زحمت ببریم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۳۲ دوش آمده بود از سر لطفی یارم شب را گفتم فاش مکن اسرارم شب گفت پس و پیش نگه کن آخر خورشید تو داری ز کجا صبح آرم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۳۳ دوش از سر مستی بخراشید رخم آندم که زروش لاله میچید رخم گفتم مخراشش که از آنروز که زاد از قبله روی تو نگردید رخم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۳۴ دوش از طربی بسوی اصحاب شدیم وز غوره فشانان سوی دوشاب شدیم وز شب صفتان جانب مهتاب شدیم با بیداران ز خویش در خواب شدیم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۳۵ دوش ارچه هزار نام بر ننگ زدم بر دامن آن عهد شکن چنگ زدم دل بر دل او نهادم از شوق وصال هم عاقبت آبگینه بر سنگ زدم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۳۶ دل داد مرا که دلستان را بزدم آن را که نواختم همان را بزدم جانی که بدو زنده ام و خندانم دیوانه شدم چنانکه جان را بزدم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۳۷ دیوانه ام و لیک همی خوانندم بیگانه ام ولیک نمیرانندم همچون عسسان بجهد در نیمه شب مستند ولی چو روز میدانندم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۳۸ ذات تو ز عیبها جدا دانستم موصوف به مغز کبریا دانستم من دل چکنم چونکه به تحقیق و یقین خود را چو شناختم ترا دانستم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۳۹ رازیکه بگفتی ای بت بدخویم واگو که من از لطف تو آن میجویم چون گفت به گریه درشدم پس گفتا وامیگویم خموش وامیگویم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۴۰ رفتی و ز رفتن تو من خون گریم وز غصه افزون تو افزون گریم نی خود چو تو رفتی ز پیت دیده برفت چون دیده برفت بعد از او چون گریم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۴۱ روزت بستودم و نمی دانستم شب با تو غنودم و نمی دانستم ظن برده بدم به خود که من من بودم من جمله تو بودم و نمی دانستم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۴۲ روزی به خرابات تو می میخوردم وین خرقه آب و گل بدر می کردم دیدم ز خرابات تو عالم معمور معمور و خراب از آن چنین میکردم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۴۳ رویت بینم بدر من آن را دانم وانجا که توی صدر من آن را دانم وانشب که ترا بینم ای رونق عید در عمر شب قدر من آن را دانم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۴۴ زان دم که ترا به عشق بشناخته ام بس نرد نهان که با تو من باخته ام بخرام تو سرمست به خرگاه دلم کز بهر تو خرگاه بپرداخته ام # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۴۵ ز اول که حدیث عاشقی بشنودم جان و دل و دیده در رهش فرسودم گفتم که مگر عاشق و معشوق دواند خود هر دو یکی بود من احول بودم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۴۶ زاهد بودی ترانه گویت کردم خاموش بدی فسانه گویت کردم اندر عالم نه نام بودت نه نشان ننشاندمت و نشانه گویت کردم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۴۷ زنبور نیم که من به دودی بروم یا همچو پری به بوی عودی بروم یا پل که شکسته تا به رودی بروم یا حرص که در عشوه سودی بروم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۴۸ زین پیش اگر دم از جنون میزده ام وانگه قدم از چرا و چون میزده ام عمری بزدم این در و چون بگشادند دیدم ز درون در برون میزده ام # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۴۹ زینگونه که من به نیستی خرسندم چندین چه دهید بهر هستی پندم روزیکه به تیغ نیستی بکشندم گرینده من کیست بر او می خندم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۵۰ ساقی امروز در خمارت بودم تا شب به خدا در انتظارت بودم می در ده و از دام جهانم بجهان امشب چو به روز من شکارت بودم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۵۱ ساقی چو دهد باده حمرا چکنم چون بوسه طلب کند مه افزا چکنم امروز که حاضر است اقبال وصال گر گول نیم حدیث فردا چکنم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۵۲ سر در خاک آستان تو نهم دل در خم زلف دلستان تو نهم جانم به لب آمده است لب پیش من آر تا جان به بهانه در دهان تو نهم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۵۳ شادم که ز شادی جهان آزادم مستم که اگر می نخورم هم شادم از حالت هیچکس ندارم بایست این دبدبه خفیه مبارکبادم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۵۴ شادی کردم چو آن گهر شد جفتم چون موج ز باد بود خود آشفتم آشفته چو رعد سر دریا گفتم چون ابر تهی بر لب دریا خفتم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۵۵ شاعر نیم و ز شاعری نان نخورم وز فضل نلافم و غم آن نخورم فضل و هنرم یکی قدح میباشد وان نیز مگر ز دست جانان نخورم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۵۶ شب رفت و هنوز ما به خمار خودیم در دولت تو همیشه سر کار خودیم هم عاشق و هم بیدل و دلدار خودیم هم مجلس و هم بلبل گلزار خودیم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۵۷ شب گوید من انیس می خوارانم صاحب جگر سوخته را من جانم و آنها که ز عشقشان نصیبی نبود هر شب ملک الموت در ایشانم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۵۸ شد گلشن روی تو تماشای دلم شد تلخی جور هات حلوای دلم ما را ز غمت شکایتی نیست ولیک ذوقی دارد که بشنوی وای دلم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۵۹ صد نام زیاد دوست بر ننگ زدیم صد تنگ شکر بدین دل تنگ زدیم ای زهره ساقی دگرت لاف نماند کز سور قرابه تو بر سنگ زدیم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۶۰ عالم جسم است و نور جانی ماییم عالم شب و ماه آسمانی ماییم چون از ظلمات آب و گل دور شویم هم خضر و هم آب زندگانی ماییم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۶۱ عشق آمد و گفت تا بر او باشم رخساره عقل و روح را بخراشم میامد و من همی شدم تا اکنون این بار نیامدم که آنجا باشم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۶۲ عشق از بنه بی بنست و بحریست عظیم دریای معلق است و اسرار قدیم جانها همه غرقه اند در بحر مقیم یک قطره از او امید و باقی همه بیم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۶۳ عشق است صبوح و من بدو بیدارم عشق است بهار و من بدو گلزارم سوگند به عشقی که عدوی کار است کانروز که بیکار نیم بیکارم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۶۴ عشق است قدح وز قدحش خوشحالم او راست عروسی و منش طبالم سوگند بدان عشق که بطال گر است کانروز که طبال نیم بطالم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۶۵ عشق تو گرفته آستین می کشدم واندر پی یار راستین می کشدم وانگه گویی دراز تا چند کشی با عشق بگو که همچنین می کشدم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۶۶ عمری رخ یکدگر بدیدیم به چشم امروز که درهم نگریدیم به چشم وانگه گویی دراز تا چند کشی با عشق بگو که همچنین میکشدم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۶۷ فانی شدم و برید اجزای تنم می چرخ که بر چرخ بد اول وطنم مستند و خوشند و می پرستند همه در عیب از این وحشت و زندان که منم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۶۸ فرمود که دست و پا بکاری بزنیم تا می نرود دو دست بازی بزنیم چون در تو زدیم دست از این شادی را پس چون نزنین دست آری بزنیم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۶۹ قد صبحنا اللله به عیش و مدام قد عیدنا العید و مام صیام املا قدحا وهات یا خیر غلام کی یسکرنا ثم علی الدهر سلام # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۷۰ قاشانیم و لاابالی حالیم فتنه شدگان ازال آزالیم جانداده به عشق رطل مالامالیم صافی بخوریم و درد بر سر مالیم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۷۱ قومیکه چو آفتاب دارند قدوم در صدق چو آهنند و در لطف چو موم چون پنجه شیرانه خود بگشایند نی پرده رها کنند و نی نقش و رسوم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۷۲ گاه از غم دلبران بر آتش باشم گاه از پی دوستان مشوش باشم آخر بچه خرمی زنم راه نشاط آخر به کدام دلخوشی خوش باشم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۷۳ گاهی ز هوس دست زنان میباشم گاه از دوری دست گزان میباشم در آب کنم دست که مه را گیرم مه گوید من بر آسمان میباشم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۷۴ گر باده نهان کنیم بو را چه کنیم وین حال خمار و رنگ و رو را چه کنیم ور با لب خشک عشق را خشک آریم این چشمه چشم همچو جو را چه کنیم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۷۵ گر چرخ پر از ناله کنم معذورم ور دشت پر از ژاله کنم معذورم تو جان منی و میدوم در پی تو جان را چو به دنباله کنم معذورم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۷۶ گر چرخ زنم گرد تو خورشید زنم ور طبل زنم نوبت جاوید زنم چون حارس چوبک زن بام تو شوم چوبک همه بر تارک ناهید زنم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۷۷ گر جنگ کند به جای چنگش گیرم ور خوار کنم بنام و ننگش گیرم دانی بر من تنگ چرا می گیرد تا چون ببرم آید تنگش گیرم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۷۸ گر خوب کنی روی مرا خوب توام ور چنگ کنی چو چوب هم چوب توام گر پاره کنی ز رنج ایوب توام ای یوسف روزگار یعقوب توام # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۷۹ گردان به هوای یار چون گردونیم ایزد داند در این هوا ما چونیم ما خیره که عاقلان چرا هشیارند وانان حیران که ما چرا مجنونیم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۸۰ گر دریایی ماهی دریای توام ور صحرایی آهوی صحرای توام در من می دم بنده دمهای توام سرنای تو سرنای تو سرنای توام # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۸۱ گر دل دهم و از سر جان برخیزم جان بازم و از هر دو جهان برخیزم من بنده به خوی تو نمیدانم زیست مقصود تو چیست تا از آن برخیزم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۸۲ گر دل طلبم در خم مویت بینم ور جان طلبم بر سر کویت بینم از غایت تشنگی اگر آب خورم در آب همه خیال رویت بینم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۸۳ کردیم قبول و من ز رد میترسم در خدمت تو ز چشم بد میترسم از بیم زوال آفتاب عشقت حقا که من از سایه خود میترسم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۸۴ گر رنج دهد بجای بختش گیرم ور بند نهد بجای رختش گیرم زان ناز کند سخت که چون بازآید سختش گیرم عظیم سختش گیرم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۸۵ گر شاد ببینمت بر این دیده نهم ور دیده بر این رخ پسندیده نهم بر عرعر زیبات طوافی دارم گر روی بدان جعد پژولیده نهم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۸۶ گر صبر کنی پرده صبرت بدریم ور خواب روی خواب ز چشمت ببریم گر کوه شوی در آتشت بگدازیم ور بحر شوی تمام آبت بخوریم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۸۷ گر کبر بخورده ام که سرمست توام مشتاب بکشتنم که در دست توام گفتی که زمین حق فراخست فراخ ای جان به کجا روم که در دست توام # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۸۸ گر ماه شوی بر آسمان کم نگرم ور بخت شوی رخت بسویت نبرم زین بیش اگر بر سر کویت گذرم فرمای که چون مار بکوبند سرم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۸۹ گر من به در سرای تو کم گذرم از بیم غیوران تو باشد حذرم تو خود به دلم دری چو فکرت شب و روز هرگه که ترا جویم در دل نگرم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۹۰ گر یار کنی خصم تواش گردانیم هر لحظه به نوعی دگرت رنجانیم گر خار شدی گل از تو پنهان داریم ور گل گردی در آتشت بنشانیم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۹۱ گفتم به فراق مدتی بگزارم باشد که پشیمان شود آن دلدارم بس نوشیدم ز صبر و بس کوشیدم نتوانستم از تو چه پنهان دارم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۹۲ گویی تو که من ز هر هنر باخبرم این بی خبری بس که ز خود بیخبرم تا از من و مای خود مسلم نشوی با این ملکان محرم و همدم نشوم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۹۳ گفتم دل و دین بر سر کارت کردم هر چیز که داشتم نثارت کردم گفتا تو که باشی که کنی یا نکنی آن من بودم که بیقرارت کردم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۹۴ گفتم سگ نفس را مگر پیر کنم در گردن او ز توبه زنجیر کنم زنجیر دران شود چو بیند مردار با این سگ هار من چه تدبیر کنم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۹۵ گفتم که دل از تو برکنم نتوانم یا بی غم تو دمی زنم نتوانم گفتم که ز سر برون کنم سودایت ای خواجه اگر مرد منم نتوانم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۹۶ گفتم که ز چشم خلق با دردسریم تا زحمت خود ز چشم خلقان ببریم او در تن چون خیال من شد چو خیال یعنی که ز چشمها کنون دورتریم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۹۷ گفتم که مگر غمت بود درمانم کی دانستم که با غمت درمانم او از سر لطف گفت درمان تو چیست گفتم وصلت گفت بر این درمانم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۹۸ گنجینه اسرار الهی ماییم بحر گهر نامتناهی ماییم بگرفته ز ماه تا به ماهی ماییم بنشسته به تخت پادشاهی ماییم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۹۹ گوییکه به تن دور و به دل با یارم زنهار مپندار که من دل دارم گر نقش خیال خود ببینی روزی فریاد کنی که من ز خود بیزارم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۰۰ گه در طلب وصل مشوش باشیم گاه از تعب هجر در آتش باشیم چون از من و تو این من و تو پاک شود آنگه من و تو بی من و تو خوش باشیم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۰۱ لا الفجر بقینة و لا شرب مدام الفخر لمن یطعن فی یوم زحام من یبدل روحه به سیف و سهام یستأهل آن یقعدو الناس قیام # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۰۲ لب بستم و صد نکته خموشت گفتم در گوش دل عشوه فروشت گفتم در سر دارم آنچه به گوشت گفتم فردا بنمایم آنچه دوشت گفتم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۰۳ لیلم که نهاری نکند من چکنم بختم که سواری نکند من چکنم گفتم که به دولتی جهانرا بخرم اقبال چو یاری نکند من چکنم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۰۴ ما از دو صفت ز کار بیکار شویم در دست دو خوی بد گرفتار شویم یک خوآنی که سخت از او مست شویم خوی دگر آنکه دیر هشیار شویم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۰۵ ما باده ز خون دل خود می نوشیم در خم تن خویش چو می می جوشیم جان را بدهیم و نیم از آن باده خوریم سر را بدهیم و جرعه ای نفروشیم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۰۶ ما باده ز یار دلفروز آوردیم ما آتش عشق سینه سوز آوردیم تا دور ابد جهان نبیند در خواب آن شبها را که ما به روز آوردیم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۰۷ ما برزگران این کهن دشت نویم در کشته شادی همه غم میدرویم چون لاله کم عمر در این دشت فنا تا سر زده از خاک ببادی گرویم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۰۸ ما جان لطیفیم و نظر در ناییم در جای نماییم ولی بیجاییم از چهره اگر نقاب را بگشاییم عقل و دل و هوش جمله را برباییم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۰۹ ما خاک ترا به آب زمزم ندهیم شادی نستانیم و از این غم ندهیم این صورت ما نصیب آدمیانست از صورت تو آب به آدم ندهیم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۱۰ ما خواجه ده نه ایم ما قلاشیم ما صدر سرانه ایم ما اوباشیم نی نی چو قلم به دست آن نقاشیم خود نیز ندانیم کجا میباشیم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۱۱ ما را بس و ما را بس و ما بس کردیم ما پشت بروی یار ناکس کردیم مردار همه نثار کرکس کردیم در قبله تو نماز واپس کردیم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۱۲ ما رخت وجود بر عدم بربندیم بر هستی نیست مزور خندیم بازی بازی طنابها بگسستیم تا خیمه صبر از فلک برکندیم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۱۳ ما عاشق خود را به عدو بسپاریم هم منبل و هم خونی و هم عیاریم ما را تو به شحنه ده که ما طراریم تو حیله ما مخور که ما مکاریم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۱۴ ما کار و دکان و پیشه را سوخته ایم شعر و غزل و دو بیتی آموخته ایم در عشق که او جان و دل و دیده ماست جان و دل و دیده هر سه بردوخته ایم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۱۵ ما مذهب چشم شوخ مستش داریم کیش سر زلف بت پرستش داریم گویند جز این هر دو بود دین درست از دین درست ما شکستش داریم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۱۶ مانند قلم سپید کار سیهم گر همچو قلم سرم بری سر ننهم چون سر خواهم به ترک سر خواهم گفت چون با سر خود ز سر او شرح دهم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۱۷ ماهی فارغ ز چارده می بینم بی چشم بسوی ماه ره می بینم گفتی که از او همه جهان آب شده است آوخ که در این آب چه مه می بینیم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۱۸ ماییم که از باده بی جام خوشیم هر صبح منوریم و هر شام خوشیم گویند سرانجام ندارید شما ماییم که بی هیچ سرانجام خوشیم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۱۹ ماییم که پوستین بگازر دادیم وز دادن پوستین بگازر شادیم در بحر غمی که ساحل و قعرش نیست نظاره گر آمدیم و پست افتادیم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۲۰ ماییم که بی قماش و بی سیم خوشیم در رنج مرفهیم و در بیم خوشیم تا دور ابد از می تسلیم خوشیم تا ظن نبری که ما چو تونیم خوشیم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۲۱ ماییم که تا مهر تو آموخته ایم چشم از همه خوبان جهان دوخته ایم هر شعله کز آتش زنه عشق جهد در ما گیرد از آنکه ما سوخته ایم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۲۲ ماییم که دل ز جسم و جوهر کندیم مهر از فلک و جهان اغبر کندیم از کبر جهان سبال خود میمالید از دولت دل سبلت او را کندیم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۲۳ ماییم که دوست خویش دشمن داریم ما دشمن هر غافل و هر هشیاریم با قاصد دشمنان خود ما یاریم ما دامن خود همیشه در خون داریم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۲۴ ماییم که گه نهان و گه پیداییم گه مؤمن و گه یهود و گه ترساییم تا این دل ما قالب هر دل گردد هر روز به صورتی برون می آییم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۲۵ مردم رغم عشق دمی در من دم تا زنده جاوید شوم زان یکدم گفتی که به وصل با تو همدم باشم گو با که کجا شرم نداری همدم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۲۶ مصنوع حقیم و صید صانع باشیم جانرا ز مراد جان چه مانع باشیم صد بره برای بندگان قربان کرد ما چند به آب گرم قانع باشیم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۲۷ مگریز ز من که من خریدار توام در من بنگر که نور دیدار توام در کار من آ که رونق کار توام بیزار مشو ز من که بازار توام # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۲۸ من بحر تمامم و یکی قطره نیم احول نیم و چو احولان غره نیم گویم به زبان حال و هر یک ذره فریاد همی کند که من ذره نیم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۲۹ من بر سر کویت آستین گردانم تو پنداری که من ترا میخوانم نی نی رو رو که من ترا میدانم خود رسم منست کاستین جنبانم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۳۰ من بنده قرآنم اگر جان دارم من خاک در محمد مختارم گر نقل کند جز این کس از گفتارم بیزارم از او وز این سخن بیزارم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۳۱ من پیر شدم پیر نه ز ایام شدم از نازش معشوقه خودکام شدم در هر نفسی پخته شدم خام شدم در هر قدمی دانه شدم دام شدم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۳۲ من چشم ترا بسته به کین می بینم اکنون چه کنم که همچنین می بینم بگذر تو ز خورشیدی که آن بر فلک است خورشید نگر که در زمین می بینم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۳۳ من خاک ترا به چرخ اعظم ندهم یک ذره غمت بهر دو عالم ندهم نقش خود را نثار عالم کردم وز نقش تو من آب به آدم ندهم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۳۴ من درد ترا ز دست آسان ندهم دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم از دوست به یادگار دردی دارم کان درد به صد هزار درمان ندهم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۳۵ من دوش فراق را جفا میگفتم با دهر فراق پیش می آشفتم خود را دیدم که با خیالت جفتم با جفت خیال تو برفتم خفتم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۳۶ من زخم تو را به هیچ مرهم ندهم یک موی تو را به هر دو عالم ندهم گفتم جان را بیار محرم ندهم از گفته خود بیش دهم کم ندهم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۳۷ من سر بنهم در رهت ای کان کرم کامروز از تو ای صنم مست ترم سوگند خورم و گر تو باور نکنی سوگند چرا خورم چرا می نخورم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۳۸ من سیر نیم سیر نیم سیر نیم زیرا که به اقبال تو ادبیر نیم خرگوش نگیرم و نخواهم آهو جز عاشق و جز طالب آن شیر نیم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۳۹ من سیر نیم ولی ز سیران سیرم بر خاک درت ز آب حیوان سیرم ایمان به تو دادم وز جان برگشتم سیرم از این چو ملحد از آن سیرم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۴۰ من عادت و خوی آن صنم میدانم او آتش و من چو روغنم میدانم از نور لطیف او است جان می بیند آن دود به گرد او منم میدانم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۴۱ من عاشق روی تو نگارم چکنم وز چشم خوش تو شرمسارم چکنم هر لحظه یکی شور برآرم چکنم والله به خدا خبر ندارم چکنم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۴۲ من عاشقی از کمال تو آموزم بیت و غزل از جمال تو آموزم در پرده دل خیال تو رقص کند من رقص خوش از خیال تو آموزم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۴۳ من عشق ترا به جای ایمان دارم جان نشکیبد ز عشق تا جان دارم گفتم دو سه روز زحمت از تو ببرم نتوانستم از تو چه پنهان دارم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۴۴ من عهد شکسته بر شکستی بزنم وز عشوه ره عشوه پرستی بزنم امروز که ارواح به رقص آمده اند ناموس فرود آرم و دستی بزنم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۴۵ من غیر ترا گزین ندارم چکنم درمان دل حزین ندارم چکنم گوییکه ز چرخ تا بکی چرخ زنیم من کار دگر جزین ندارم چکنم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۴۶ من قاعده درد و دوا می شکنم من قاعده مهر و جفا میشکنم دیدی که به صدق توبه ها میکردم بنگر که چگونه توبه ها میشکنم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۴۷ من کاسته وفای آن مه رویم گر خواهد و گر نخواهد آن مه رویم زو آب حیات ابدی میجویم او آب حیات آمده و من جویم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۴۸ من گردانم مطرب گردان خواهم من زهره گردنده چو کیوان خواهم جانم جانم ز صورت جان خواهم من جغد نیم که شهر ویران خواهم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۴۹ من گرسنه ام نشاط سیری دارم روباهم و نام و ننگ شیری دارم نفسی است مرا که از خیالی برمد آن را منگر جان دلیری دارم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۵۰ من مالک ملک لامکانی شده ام من عارف گنج زرکانی شده ام تا از صدف تن گهر دل سوزد در عالم جان بحر معانی شده ام # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۵۱ من مهر تو بر تارک افلاک نهم دست ستمت بر دل غمناک نهم هر جا که تو بر روی زمین پای نهی پنهان بروم دیده بر آن خاک نهم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۵۲ من نای توام از لب تو می نوشم تا نخروشی هر آینه نخروشم این لحظه که خامشم از آن خاموشم تا نیشکرت بهر خسی نفروشم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۵۳ من نیز چو تو عاقل و هشیار بدم بر جمله عاشقان به انکار بدم دیوانه و مست و لاابالی گشتم گوییکه همه عمر در این کار بدم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۵۴ من همچو کسی نشسته بر اسب خام در وادی هولناک بگسسته لگام تازد چون مرغ تا که بجهد از دام تا منزل این اسب کدام است کدام # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۵۵ من یک جانم که صد هزار است تنم چه جان و چه تن که هر دو هم خویشتنم خود را به تکلف دگری ساخته ام تا خوش باشد آن دیگری را که منم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۵۶ مهتاب بلند گشت و ما پست شدیم معشوق به هوش آمد و ما مست شدیم ای جان جهان هرچه از این پس شمری بر دست مگیر زانکه از دست شدیم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۵۷ می پنداری که از غمانت رستم یا بی تو صبور گشتم و بنشستم یارب مرسان به هیچ شادی دستم گر یک نفس از غم تو خالی هستم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۵۸ می پنداری که من به فرمان خودم یا یک نفس و نیم نفس آن خودم مانند قلم پیش قلمران خودم چون گوی اسیر خم چوگان خودم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۵۹ می گوید دف که هان بزن بر رویم چندانکه زنی حدیث دیگر گویم من عاشقم و چو عاشقان خوشخویم ور رحم کنی زخم زنی این گویم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۶۰ ناساز از آنیم که سازی داریم بد خوی از آنیم که نازی داریم در صورت جغد شاهبازی داریم در عین فنا عمر درازی داریم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۶۱ نی از پی کسب سوی بازار شویم نی چون دهقان خوشه گندم درویم نی از پی وقف بنده وقف شویم ما وقف تو ما وقف تو ما وقف توایم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۶۲ نی دست که در مصاف خونریز کنم نی پای که در صبر قدم تیز کنم نی رحم تو را که با رهی در سازی نی عقل مرا که از تو پرهیز کنم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۶۳ نی سخره آسمان پیروزه شوم نی شیفته شاهد ده روزه شوم در روزه چو روزی ده بی واسطه ای پس حلقه به گوش و بنده روزه شوم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۶۴ هر گه که دل از خلق جدا می بینم احوال وجود با نوا می بینم وان لحظه که بی خود نفسی بنشینم عالم همه سر به سر تو را می بینم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۶۵ همچون سر زلف تو پریشان توایم آنداری و آنداری و ما آن توایم هر جا باشیم حاضر خوان توایم مهمان تو مهمان تو مهمان توایم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۶۶ هم خوان توایم و نیز مهمان توایم هم جمع توایم و هم پریشان توایم در شیشه دل تخت نه حکم بکن ای رشک پری چون که پری خوان توایم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۶۷ هم مستم و هم باده مستان توام هم آفت جان زیردستان توام چون نیست شدم کنون ز هستان توام گفتی که الست از الست آن توام # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۶۸ هم منزل عشق و هم رهت می بینم در بنده و در مرو شهت می بینم در اختر و خورشید و مهت می بینم در برگ و گیاه و درگهت می بینم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۶۹ هوش عاشق کجا بود سوی نسیم هوش عاقل کجا بود با زر و سیم جای گل ها کجا بود باغ و نعیم جای هیزم کجا بود قعر جحیم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۷۰ یار آمده یار آمده ره بگشاییم جویان دلست دل بدو بنماییم ما نعره زنان که آن شکارت ماییم او خنده کنان که ما تو را می پاییم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۷۱ یا صورت خودنمای تا نقش کنیم یا عزم کنیم و پای در کفش کنیم یا هر یک را جدا جدا بوسه بده یا یک بوسه که تا همه پخش کنیم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۷۲ بر غوش بک و قیر بک و سالارم با نصرت و با همت و با اظهارم گر کوه احد به خصمیم برخیزد آن را به سر نیزه ز جا بردارم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۷۳ یک بار دگر قبول کن بندگیم رحم آر بدین عجز و پراکندگیم گر بار دگر ز من خلافی بینی فریاد مرس به هیچ درماندگیم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۷۴ یک جرعه ز جام تو تمامست تمام جز عشق تو در دلم کدامست کدام در عشق تو خون دل حلالست حلال آسودگی و عشق حرامست حرام # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۷۵ یک چند به کودکی به استاد شدیم یک چند به روی دوستان شاد شدیم پایان حدیث ما شنو که چه بود چون ابر درآمدیم و بر باد شدیم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۷۶ یک دم که ز دیدار تو یک سو افتم از وسوسه اندیشه به صد کو افتم از دیدن روی تو چنان گردانم کز جنبش یک موی تو در رو افتم # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۷۷ آشفته همی روی به کویی ای جان می جویی از آن گمشده خویش نشان من دوش بدیدم کمرت را ز میان هان تا نبری گمان بد بر دگران # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۷۸ آمد دل تا درد نهانم گفتن گفتا ز برای او چه دانم گفتن گفتا که از آن دو چشم یک حرف بگوی گفتا که دو چشم را چه تانم گفتن # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۷۹ آمد شب و غم های تو همچون عسسان یابند دلم را به سوی کوی کسان روز آمد کز شبت به فریاد رسم فریاد مرا ز دست فریادرسان # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۸۰ آن حلوایی که کم رسد زو به دهن چون دیگ به جوش آمده از وی دل من از غایت لطف آنچنان خوشخوارست کز وی دو هزار من توانی خوردن # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۸۱ آن صورت غیبی که شندیش دشمن با خود به قیاس می بریدش دشمن ماننده خورشید برآمد پیشین هر سو که نظر کرد ندیدش دشمن # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۸۲ آن کس که نساخت با لقای یاران افتاد به مکر دزد و تهدید عوان می گفت و همی گریست و انگشت گزان فریاد من از خوی بد و بار گران # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۸۳ آنکو طمع وفا برد بر شکران بر خویش بزد عیب و نزد بر شکران ور شکران نهاد انگشت به عیب در هجر بسی دست گزد بر شکران # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۸۴ آن کیست کز این تیر نشد همچو کمان وز زخم چنین تیر گرفتار چنان وانگه خبر یافت که این پای بکوفت از دست هوای خود نشد دست زنان # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۸۵ احرام درش گیرد لافرمان کن واندر عرفات نیستی جولان کن خواهی که تو را کعبه کند استقبال مایی و منی را به منیٰ قربان کن # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۸۶ از بسکه برآورد غمت آه از من ترسم که شود به کام بدخواه از من دردا که ز هجران تو ای جان جهان خون شد دلم و دلت نه آگاه از من # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۸۷ از بسکه فساد و ابلهی زاد از من در عمر کسی نگشت دلشاد از من من طالب داد و جمله بیداد از من فریاد من از جمله و فریاد از من # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۸۸ از حاصل کار این جهانی کردن می کن ز بهی آنچه توانی کردن زیرا همه عمرت بدمی موقوفست پیداست به یک دم چه توانی کردن # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۸۹ از روز شریفتر شد از وی شب من وز روح لطیفتر این قالب من رفت این لب من تا لب او را بوسد از شهد شکر نبود جای لب من # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۹۰ از عمر که پربار شود هردم من وز خویش که بیزار شود هردم من این گلشن رنگین که جهان عاشق اوست گلزار که پرخار شود هردم من # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۹۱ اسرار مرا نهانی اندر جان کن احوال مرا ز خویش هم پنهان کن گر جان داری مرا چو جان پنهان کن وین کفر مرا پیشرو ایمان کن # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۹۲ امروز مراست روز میدان منشین میتاز چو گوی پیش چوگان منشین مردی بنمای و همچو حیران منشین امروز قیامت است ای جان منشین # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۹۳ امشب منم و هزار صوفی پنهان ماننده جان جمله نهانند و عیان ای عارف مطرب هله تقصیر مکن تا دریابی بدین صفت رقص کنان # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۹۴ ای آنکه گرفته ای به دستان دستان دامان وصال از کف مستان مستان صیدی که ز دام دل پرستان رست آن من کافرم ار میان هستان هست آن # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۹۵ ای بی تو حرام زندگانی ای جان خود بی تو کدام زندگانی ای جان سوگند خورم که زندگانی بی تو مرگست به نام زندگانی ای جان # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۹۶ ای بی تو حرام زندگانی کردن خود بی تو کدام زندگانی کردن هر عمر که بی رخ تو بگذشت ای جان مرگست و به نام زندگانی کردن # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۹۷ ای جانب عشاق به خیره نگران تو خیره و در تو گشته خیره دگران این خیره در آن و آن در این یارب چیست جمله ز تواند بی دل و بی جگران # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۹۸ ای جان منزه ز غم پالودن وی جسم مقدس ز غم فرسودن ای آتش عشقی که در آن میسوزی خود جنت و فردوس تو خواهد بودن # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۹۹ ای جمله جهان بروی خوبت نگران جان مردان ز عشق تو جامه دران با این همه نزدیک همه پرهنران دیوانگی تو به ز عقل دگران # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۰۰ ای خورده مرا جگر برای دگران دانم که همین کنی برای دگران من باد رهی بدم تو راهم دادی من رستم از این واقعه وای دگران # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۰۱ ای خوی تو در جهان می و شیر ای جان از دلشدگان گناه کم گیر ای جان گر دست شکسته شد کمان گیر ای جان اینک به شکنجه زیر زنجیر ای جان # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۰۲ ای داد که هست جمله بیدار از من ای من که هزار آه و فریاد از من چو ذلک ما قدمت ایدیکم گفت ناشاد شبی که اصل غم زاد از من # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۰۳ ای در دو جهان یگانه تعجیل مکن در رفتن چون زمانه تعجیل مکن مگریز سوی کرانه تعجیل مکن از خانه ما به خانه تعجیل مکن # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۰۴ ای دف تو بخوان ز دفتر مشتاقان ای کف تو بزن بر رگ خون ایشان ای نعره گوینده جوینده دل ای از نمکان ببر مرام تا نه مکان # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۰۵ ای دل تو در این واقعه دمسازی کن وی جان به موافقت سراندازی کن ای صبر تو پای غم نداری بگریز ای عقل تو کودکی برو بازی کن # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۰۶ ای دل چه شدی ز دست دستی میزن دست از هوس عشوه پرستی میزن گوییکه چه ره زنم چو من دست زنم چون نرگس مستش ره مستی میزن # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۰۷ ای دوست قبولم کن و جانم بستان مستم کن و از هر دو جهانم بستان با هرچه دلم قرار گیرد بی تو آتش به من اندر زن و آنم بستان # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۰۸ ای رفته ز یاران تو به یک گوشه کران فریاد تو از خوی بد و بار گران گر شیر نری چه می گریزی ز نران ور لاشه خری و سوی لاشه خران # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۰۹ ای روی تو باغ و چمن هر دو جهان از جان تو زنده شد تن هر دو جهان بشکستن تو شکستن هر دو جهان ای ضعف تو ویران شدن هر دو جهان # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۱۰ ای روی تو کعبه دل و قبله جان چون شمع ز غم سوختم ای شعله جان بردار حجاب و رخ به عاشق بنمای تا چاک زند به دست خود خرقه جان # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۱۱ ای زخم تو خوشتر از دوای دگران امساک تو بهتر از عطای دگران ای جور تو بهتر از وفای دگران دشنام تو بهتر از ثنای دگران # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۱۲ ای زخم زننده بر رباب دل من بشنو تو از ناله جواب دل من در هر ویران دفینه گنج دگر است عشق است دفینه در خراب دل من # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۱۳ ای سنگ ز سودای لبت آبستان از سنگ برون کشی تو مکر و دستان آنجام چو جانیکه بدان کف داری از بهر خدا از کف مستان مستان # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۱۴ ای شاه تو مات گشته را مات مکن افتاده توست جز مراعات مکن گر غرقه جرم است مجازات مکن از بهر خدا قصد مکافات مکن # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۱۵ ای عادت تو خشم و جفا ورزیدن وز چشم تو شاید این سخن پرسیدن زینگونه که ابروی تو با چشم خوش است او را ز چه رو نمیتواند دیدن # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۱۶ ای عادت عشق عین ایمان خوردن نی غصه نان و غصه جان خوردن آن مایده چون زر و زو شب بیرونست روزه چه بود صلای پنهان خوردن # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۱۷ ای عاشق گفتار و تفاصیل سخن ای گر ز سخنوران قهاره کن روزیت چو نیست علم نونو هله ور ای کهنه فروش در سخنهای کهن # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۱۸ ای عالم دل از تو شده قابل جان حل کرده صفات ذات تو مشکل جان عقل و دل و فهم از تو شده حاصل جان جان جانی و عقل جان و دل جان # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۱۹ ای عشق تو در جان کسی و آن کس من ای درد تو درمان کسی و آن کس من گویی بینم لب ترا چون لب خویش مجروح به دندان کسی و آن کس من # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۲۰ ای کرده ز گل دستک من پایک من بنهاده چراغ عقل من را یک من نالان به تو این جای شکر خایک من اندر بر خویش کن مها جا یک من # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۲۱ ای گرسنه وصل تو سیران جهان لرزان ز فراق تو دلیران جهان با چشم تو آهوان چه دارند به دست ای زلف تو پای بند شیران جهان # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۲۲ ای لعل لبت معدن شکر چیدن وز چشم تو نور نامصور دیدن مه گردانست و برک که گردانست فرقست بسی میان هر گردیدن # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۲۳ ای ماه لطیف جانفزا خرمن من وی ماه فرو کرده سر از روزن من ای گلشن جان و دیده روشن من کی بینمت آویخته بر گردن من # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۲۴ ای مجمع دل راه پراکنده مزن زان زخمه پریشان چو دل بنده مزن ای دل لب خود را که زند لاف بقا جز بر لب آن ساغر پاینده مزن # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۲۵ ای مفخر و سلطان همه دلداران جالینوسی برای این بیماران روز باران بگلشنت جمع شویم شیرین باشند روز باران یاران # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۲۶ ای مونس روزگار چونی بی من ای همدم غمگسار چونی بی من من با رخ چون خزان خرابم بی تو تو با رخ چون بهار چونی بی من # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۲۷ ای ناله عشق تو رباب دل من ای ناله شده همه جواب دل من آن دولت معمور که می پرسیدی یا بی تو و لیک در خراب دل من # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۲۸ این بنده مراعات نداند کردن زیرا که به گل رفته فرو تا گردن این مستی ما چو مستی مستان نیست پیداست حد مستی افیون خوردن # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۲۹ این دیده من کز نگرد دور از من ای صحت صد دیده رنجور از من گر کژ نگرم پس به که کژ راست شود ور شب باشم چون طلبی نور از من # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۳۰ ای یار به انکار سوی ما نگران زیرا که نخورده ای از آن رطل گران از شادی من بهشت گردیده جهان غم مسخره منست و میر دگران # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۳۱ ای یار بیا و بر دلم بر میزان وی زهره بیا و از رخم زر میزان آنان که میان ما جدایی جستند دیوار بد و نمای و گو سر میزن # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۳۲ ای یک قدح از درد تو دریای جهان گم کرده جهان از تو سر و پای جهان خواهد که جهان ز عشق تو پرگیرد ای غیرت تو ببسته پرهای جهان # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۳۳ با دل گفتم اگر بود جای سخن با دوست غمم بگو در اثنای سخن دل گفت به گاه وصل با یار مرا نبود ز نظاره هیچ پروای سخن # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۳۴ با دل گفتم عشق تو آغاز مکن بازم در صد محنت و غم باز مکن دل تیره گیی کرد و بگفت ای سره مرد معشوق شگرفست برو ناز مکن # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۳۵ باغست و بهار و سرو عالی ای جان ما می نرویم از این حوالی ای جان بگشای نقاب و در فروبند کنون ماییم و توی و خانه خالی ای جان # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۳۶ بیدل من و بیدل تو و بیدل تو و من سرمست همی شدیم روزی به چمن عمریست که من در آرزوی آنم کان عهد به یادآوری ای عهد شکن # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۳۷ با هر دو جهان چو رنگ باید بودن بیزار ز لعل و سنگ باید بودن مردانه و مرد رنگ باید بودن ور نی به هزار ننگ باید بودن # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۳۸ بر خسته دلان راه ملامت می زن هردم زخمی فزون ز طاقت می زن آتش می زن به هر نفس در جانی واندر همه دم دم فراغت می زن # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۳۹ بر گرد جهان این دل آواره من بسیار سفر کرد پی چاره من وان آب حیات خوش و خوشخواره من جوشید و برآمد ز دل خاره من # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۴۰ بر گردن ما بهانه ای خواهی بستن وز دام و دوال ما نخواهی رستن بالا نگران شدی که بیگانه شده است دف را بمیفشان که نخواهی رفتن # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۴۱ بسیار علاقه ها بباید ای جان تا مسکن و خانه ها شود آبادان ای بلغاری تو خانه کن در بلغار وی تازی گو برو سوی عبادان # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۴۲ پالوده شوی در طلب پالودن فرسوده شوید در هوس فرسودن تا لذت پالودنتان شرح دهد ور نیست چگونه هست خواهد بودن # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۴۳ پیموده شدم ز راه تو پیمودن فرسوده شدم ز عشق تو فرسودن نی روز بخوردن و نه شب بغنودن ای دوستی تو دشمن خود بودن # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۴۴ تا با خودی دوری ارچه هستی با من ای بس دوری که از تو باشد تا من در من نرسی تا نشوی یکتا من اندر ره عشق یا تو باشی یا من # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۴۵ تا روی تو قبله ام شد ای جان جهان نز کعبه خبر دارم و نز قبله نشان با روی تو رو به قبله کردن نتوان کاین قبله قالبست و آن قبله جان # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۴۶ توبه کردم ز توبه کردن ای جان نتوان ز قضا کشید گردن ای جان سوگند بسر می نبرم لیک خوش است سوگند به نام دوست خوردن ای جان # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۴۷ تو شاه دل منی و شاهی می کن نوشت بادا ظلم سپاهی می کن بر کف داری شراب و جامی که مپرس آن را بده و تو هرچه خواهی می کن # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۴۸ جانم بر آن قوم که جانند ایشان چون گل به جز از لطف ندانند ایشان هرکس کسکی دارد و کس خالی نیست هر یک چو قراضه ایم و کانند ایشان # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۴۹ جانهاست همه جانوران را جز جان نانهاست همه نان طلبان را جز نان هر چیز خوشی که در جهان فرض کنی آن را بدل و عوض برود جز جانان # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۵۰ جز باده لعل لامکان یاد مکن آنرا بنگر از این و آن یاد مکن گر جان داری از این جهان یاد مکن مستی خواهی ز عاقلان یاد مکن # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۵۱ جز جام جلالت اجل نوش مکن جز نغمه عشق کبریا گوش مکن در کان عقیق فقر عشرت نقد است می می خور و قصه پرندوش مکن # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۵۲ چون شاه جهان نیست کسی در دو جهان نی زیر و نه بالا و نه پیدا و نهان هر تیر که جست از آن سخت کمان هر نکته که هست هست از آن شهره بیان # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۵۳ چندین به تو بر مهر و وفا بسته من ای خوی تو آزردن پیوسته من من صبر کنم ولیک ننگت نبود یک روز تو از درد دل خسته من # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۵۴ چون آتش می شود عذارش به سخن خون می چکد از چشم خمارش به سخن چون می برود صبر و قرارش به سخن ای عشق سخن بخش درآرش به سخن # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۵۵ چون بنده نه ای ندای شاهی میزن تیر نظر آنچنانکه خواهی میزن چون از خود و غیر خود مسلم گشتی بی خود بنشین کوس الهی میزن # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۵۶ چون جوشش خنب عشق دیدم ز تو من چون می به قوام خود رسیدم ز تو من نی نی غلطم که تو می و من آبم آمیخته ایم و ناپدیدم ز تو من # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۵۷ حرص و حسد و کینه ز دل بیرون کن خوی بدو اندیشه تو دیگرگون کن انکار زیان تست زو کمتر گیر اقرار ترا سود دهد افزون کن # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۵۸ چون زرد و نزار دید او رو یک من خونابه روان ز چشم چون جو یک من خندید و به خنده گفت دلجو یک من ای ظالم مظلومک بدخو یک من # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۵۹ خود حال دلی بود پریشانتر از این با واقعه بی سر و سامان تر ازین اندر عالم که دید محنت زده ای سرگشته روزگار حیران تر از این # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۶۰ در باده کشی تو خویش را ریشه مکن وز باده و از ساده تو اندیشه مکن با زنگی زلف او در آنور مجوی اندیشه باریک چنین پیشه مکن # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۶۱ در بحر کرم حرص و حسد پیمودن وین آب خوشی ز همدگر بربودن ماهی ننهد آب ذخیره هرگز چون بی دریا هیچ نخواهد بودن # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۶۲ در پوش سلاح وقت جنگ است ای جان اندیشه مکن که وقت تنگ است ای جان بگذر ز جهان که جمله رنگست ای جان هر گوشه یکی موش و پلنگ است ای جان # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۶۳ در چشم منست ابروی همچو کمان من روح سپر کرده و او تیر زنان چون زخم رسید زخم از پرده دران او نازکنان کنار و من لابه کنان # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۶۴ در حضرت توحید پس و پیش مدان از خویش مدان خالی و از خویش مدان تو کج نظری هرچه درآری به نظر هیچ است همه ز آتشی بیش مدان # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۶۵ در دیده ما نگر جمال حق بین کاین عین حقیقت است و انوار یقین حق نیز جمال خویش در ما بیند وین فاش مکن که خونت ریزد به زمین # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۶۶ در راه نیاز فرد باید بودن پیوسته حریص درد باید بودن مردی نبود گریختن سوی وصال هنگام فراق مرد باید بودن # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۶۷ در عشق تو شوخ و شنگ باید بودن مردانه و مرد رنگ باید بودن با جان خودم به جنگ باید بودن ور نی به هزار ننگ باید بودن # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۶۸ دل از طلب خوبی بی چون گشتن دریا خواهد شدن ز افزون گشتن دل خون شد و شکر می کند زانکه بسی دل ها خون شد در هوس خون گشتن # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۶۹ دل باغ نهانست و درختان پنهان صد سان بنماید او و خود او یکسان بحریست محیط بیحد و بی پایان صد موج زند موج درون هرجان # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۷۰ دل برد ز من دوش به صد عشق و فسون بشکافت و بدید پر زخون بود درون فرمود در آتشش نهادن حالی یعنی که نپخته است از آنست پر خون # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۷۱ دل گرسنه عید تو شد چون رمضان وز عید تو شد شاد و همایون رمضان وانگه عمل کمان به مو وابسته است گر مو شود اندیشه نگنجد به میان # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۷۲ دلها مثل رباب و عشق تو کمان زامد شد این کمانچه دلها نالان وانگه عمل کمان به مو وابسته است گر مو شود اندیشه نگنجد به میان # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۷۳ دوش آنچه برفت در میان تو و من نتوان بنوشتن و نه بتوان گفتن روزیکه سفر کنم ازین کهنه وطن افسانه کند از آن شکنهای کفن # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۷۴ دوشست دیدم یار جدایی جویان با من به جفا و کین جدا شو گریان امروز چنانم که جدا گشته ز جان رخساره خود به خون فرقت شویان # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۷۵ دی از تو چنان بدم که گل در بستان امروز چنانم و چنان تر ز چنان من چون نزنم دست که پابند منی چون پای نکوبم که تویی دست زنان # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۷۶ دیدم رویت بتا تو روپوش مکن پنهانی ما تو باده ها نوش مکن هر چند دراز کرده بد گوی زبان ای چشم و چراغ عاشقان گوش مکن # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۷۷ رفتم به طبیب و گفتم ای زین الدین این نبض مرا بگیر و قاروره ببین گفتا با دست با جنون گشته قرین گفتم هله تا باد چنین باد چنین # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۷۸ رفتی و نرفت ای بت بگزیده من مهرت ز دل و خیالت از دیده من میگردم من که بلکه پیشم افتی ای راهنمای راه پیچیده من # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۷۹ رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین نه کفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دین نی حق نه حقیقت نه شریعت نه یقین اندر دو جهان کرا بود زهره این # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۸۰ رو درد گزین درد گزین درد گزین زیرا که دگر چاره نداریم جزین دلتنگ مشو که نیستت بخت قرین چون درد نباشدت از آن باش حزین # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۸۱ روزیکه گذر کنی به خر پشته من بنشین و بگو که ای به غم کشته من تا بانگ زنم ز خاک آغشته به خون کای یوسف روزگار و گمگشته من # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۸۲ زان خسرو جان تو مهر شاهی بستان وانگاه ز ماه تا به ماهی بستان ای آنکه مراغه می کنی و از حیرت تبریز بگوی و هرچه خواهی بستان # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۸۳ سرمست توام نه از می و نز افیون مجنون شده ام ادب مجوی از مجنون از جوشش من جوش کن صد جیحون وز گردش من خیره بماند گردون # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۸۴ سرمست شدم در هوس سرمستان از دست شدم در ظفر آن دستان بیزار شدم ز عقل و دیوانه شدم تا درکشدم عشق به بیمارستان # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۸۵ شاخ گل تر بر سر عنبر میزن وز تیغ مسلمان سر کافر میزن چون نای توام بگوش من درمیدم چون دف توام بروی من بر میزن # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۸۶ شب رفت و نرفت ای بت سیمین بر من سودای مناجات غمت از سر من خواب شب من توی و نور روزم نه روز و نه شب چون تو نباشی بر من # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۸۷ شد کودکی و رفت جوانی ز جوان روز پیری رسید بر پر ز جهان هر مهمانرا سه روز باشد پیمان ای خواجه سه روز شد تو بر خیز و بران # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۸۸ شمع ازلست عالم افروزی من زان شاهد اعظم است پیروزی من بی شاهد و شمع ازل چون باشم آری چکنم چو این بود روزی من # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۸۹ شوری دارم که برنتابد گردون شوریکه به خواب درنبیند مجنون این کمینه ایست از سینه دوست تا سینه پاک دوست چون باشد چون # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۹۰ صورت همه مقبول هیولا میدان تصویر گرش علت اولی میدان لاهوت به ناسوت فرو ناید لیک ناوست ز لاهوت هویدا میدان # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۹۱ طبع تو چو سنگست و دلت چون آهن وز آهن و سنگ جسته آتش سوی من سنگت چو در آتش است ای ماه ختن خرمن باشم که دل نهم بر خرمن # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۹۲ طبعی نه که با دوست در نیامیزم من عقلی نه که از عشق بپرهیزم من دستی نه که با قضا درآویزم من پایی نه که از میانه بگریزم من # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۹۳ عقلی که خلاف تو گزیدن نتوان دینی که ز عهد تو بریدن نتوان علمی که به کنه تو رسیدن نتوان زهدی که ز دام تو رهیدن نتوان # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۹۴ عید آمد و عیدانه جمال سلطان عیدانه که دیده است چنین در دو جهان عید این بود و هزار عید ای دل و جان کان گنج جهان برآمد از کنج نهان # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۹۵ فرخ باشد جمال سلطان دیدن جان زنده شود ز روی جانان دیدن من سلسله عشق تو دیدم در خواب یارب چه بود خواب پریشان دیدن # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۹۶ گر تیغ اجل مرا کند بی سر و جان در حسن برآیم ز زمین صد چندان از خاک چو جمله دانه ها میروید هم دانه آدمی بروید میدان # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۹۷ گر دست بشد ز کار پایی می زن ور پای نماند هم نوایی می زن گر نیست ترا به عقل رایی می زن حاصل هر دم دم وفایی می زن # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۹۸ گر شامم و گر عراق و گر لورستان روشن شده زانچهره چون نورستان با منکر و با نکیر همدستی کن تا دست زنان رقص کند گورستان # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۹۹ گر کشته شوم به نزد و پیکار تو من آهی نکشم ز بیم آزار تو من از زخم سر غمزه خونخوار تو من خندان میرم چو گل ز دیدار تو من # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۰۰ گر مشتاقی به پیش مشتاق نشین روزان و شبان بر در عشاق نشین آنگاه چو این حلقه گشایی کردی از خلق گذر کن بر خلاق نشین # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۰۱ کس نیست به غیر از او در این جمله جهان نی زشت و نه نیکو و نه پیدا و نهان هر تیر که جست هست از آن سخت کمان هر نکته که هست جست از آن شعله دهان # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۰۲ گفتم که بر حریف غمگین منشین جز پهلوی خوشدلان شیرین منشین در باغ چو آمدی سوی خار مرو جز با گل و یاسمین و نسرین منشین # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۰۳ گفتم مکن ایروت حسن خوت حسن من دزد نیم مبند دستم بر سن گفتا که کجایی تو هنوز ای همه فن حقا که چنان شوی که کبرت ستسن # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۰۴ گلباغ نهانست و درختان پنهان صد سال نماید او و او خود یکسان بحریست محیط و بی حد و بی پایان صد موج ز موج او درون صد جان # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۰۵ ما زیباییم خویش را زیبا کن خو با ما کن ز دیگران خو واکن ور میخواهی که کان گوهر باشی دل را بگشای و سینه را دریا کن # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۰۶ ما کاهگلان عشق و پهلو به زمین کرده است زمین را کرمش مرکب و زین تا میبرد این خفتگکانرا در خواب اصحاف الکهف تا سوی علیین # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۰۷ ما مرد سنانیم نه از بهر سه نان ما دست زنانیم نه از دست زنان در صید بدانیم نه در صید بدان از بند جهانیم نه در بند جهان # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۰۸ مجموع جهان عاشق یک پاره من چاره گر و چاره ساز بیچاره من خورشید و فلک غلام سیاره من نظاره گر دو کون نظاره من # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۰۹ معشوق من از همه نهانست بدان بیرون ز کمان هر گمانست بدان در سینه من چو مه عیانست بدان آمیخته با تنم چو جانست بدان # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۱۰ من بنده مستی که بود دست زنان دورم ز کسی که او بود مست زنان باری من خسته دل چنینم نه چنان آلوده مبا بنان عشاق بنان # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۱۱ من بیرخ تو باده ندانم خوردن بی دست تو من مهره ندانم بردن از دور مرا رقص همی فرمایی بی پرده تو رقص ندانم کردن # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۱۲ من بینم آنرا که نمی بینم من وز قند لبش نبات می چینم من هر چند چو سین میان یاسینم من یاسین نهلد دمی که بنشینم من # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۱۳ من کاغذهای مصر و بغداد ای جان کردم پر ز آه و فریاد ای جان یکساعت عشق صد جهان بیش ارزد صد جان به فدای عاشقی باد ای جان # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۱۴ من عاشق عشق و عشق هم عاشق من تن عاشق جان آمد و جان عاشق تن گه من آرم دو دست در گردن او گه او کشدم چو دلربایان گردن # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۱۵ من کی خندم تات نبینم خندان جان بنده آن خنده بیکام و دهان افسوس که خنده ترا می بینند و آن خنده تو ز چشم خلقان پنهان # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۱۶ مردان تو در دایره کن فیکون دل نقطه وحدتست و از عرش فزون گر در چیند نقطه دردت ز درون حالی شوی از دایره کون برون # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۱۷ نزدیک منی مرا مبین چون دوران تو شهد نگر به صورت زنبوران ابلیس نه ای به جان آدم بنگر اندر تن او نظر مکن چون کوران # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۱۸ هر خانه که بی چراغ باشد ای جان زندان بود آن نه باغ باشد ای جان هرکس که بطبل باز شد باز نشد بازش تو مخوان که زاغ باشد ای جان # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۱۹ هر روز خوش است منزلی بسپردن چون آب روان و فارغ از افسردن دی رفت و حدیث دی چو دی هم بگذشت امروز حدیث تازه باید کردن # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۲۰ هر روز نو برآیی ای دلبر جان سودای نوی درافکنی در سر جان در ده پرده بهر سحر ساغر جان ای تو پدر جان من و مادر جان # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۲۱ هر مطرب کو نیست ز دل دفتر خوان آن مطرب را تو مطرب دفتر خوان گر چهره نهان کرد ز تو بیت و غزل گر خط خوانی ز چهره ما برخوان # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۲۲ هشدار که می روند هر سو غولان با دانه و دام در شکار گوران ای شاد تنی که دامن دل گیرد عبرت گیرد ز حالت معزولان # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۲۳ هم خانه از آن اوست و هم جامه و نان هم جسم از آن اوست همه دیده و جان وان چیز دگر که نیست گفتن امکان زیرا که زمان باید و اخوان و مکان # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۲۴ هم نور دل منی و هم راحت جان هم فتنه برانگیزی و هم فتنه نشان ما را گویی چه داری از دوست نشان ما را از دوست بی نشانیست نشان # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۲۵ هنگام اجل چو جان بپردازد تن مانند قبای کهنه اندازد تن تن را که ز خاکست دهد باز به خاک وز نور قدیم خویش برسازد تن # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۲۶ یا دلبر من باید و یا دل بر من نی دل بر من باشد و نی دلبر من ای دل بر من مباش بی دلبر من یک دلبر من به از دو صد دل بر من # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۲۷ یارب چه دلست این و چه خو دارد این در جستن او چه جستجو دارد این بر خاک درش هر نفسی سر بنهد خاکش گوید هزار رو دارد این # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۲۸ یا اوحد بالجمال یا جانمسن از عهد من ای دوست مگر نادمسن قد کنت تجنی فقل تاجکسن والیوم هجرتنی فقل سن کم سن # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۲۹ آن رهزن دل که پای کوبانم از او چون آینه خیال خوبانم از او جانی ست که چون دست زنان می آید یارب یارب چه می شود جانم از او # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۳۰ آن شاه که هست عقل دیوانه او وز عشق دلم شده است همخانه او پروانه فرستاد که من آن توام صد شمع به نور شد ز پروانه او # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۳۱ آن شخص که رشک برد بر جامه تو تا رشک برد بر لب خودکامه تو یا رشک برد بر آن رخ فرخ تو یا بر کر و فر روح علامه تو # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۳۲ آن کس که همیشه دل پر از دردم از او با سینه ریش و با رخ زردم از او امروز بناز او بری بر من زد المنة لله که بری خوردم از او # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۳۳ آن لاله رخی که با رخ زردم از او وان داروی دردی که همه دردم از او یک روز به بازار بری بر من زد باور نکند کس چه بری خوردم از او # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۳۴ از جان بشنیده ام نوای غم تو نی خود جانهاست ذره های غم تو آن صورتها که در درون می آیند تابند چو ذره در هوای غم تو # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۳۵ از گنج قدم شدیم ویرانه او ز افسانه او شدیم افسانه او آوخ که ز پیمان و ز پیمانه او کس خانه خود نداند از خانه او # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۳۶ ای آب از این دیده بیخواب برو وی آتش از این سینه پرتاب برو وی جان چو تنی که مسکنت بود نماند بی آبی خود مجوی و بر آب برو # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۳۷ ای از دل و جان لطیفتر قالب تو بسیار رهست از شکر تا لب تو عمریست که آفتاب و مه میگردند روزان و شبان در آرزوی شب تو # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۳۸ ای پرده پندار پسندیده تو وی وهم خودی در دل شوریده تو هیچی تو و هیچ را چنین گوهر به زین نتوان نهاد در دیده تو # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۳۹ ای بسته تو خواب من به چشم جادو آن آب حیات و نقل بیخوابان کو کی بینم آب چون منم غرقه جو خود آب گرفته است مرا هر شش سو # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۴۰ ای بلبل مست بوستانی برگو مستی سر و راحت جانی برگو من مستم و تعیین نتوانم کردن ای جان جهان هرچه توانی برگو # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۴۱ ای جان جهان به حق احسانت مرو مستم مستم ز شیر پستانت مرو اندر قفسم شکر می افشان و مرو ای طوطی جان زین شکرستانت مرو # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۴۲ ای جان جهان جان و جهان بنده تو شیرین شده عالم ز شکر خنده تو صد قرن گذشت و آسمان نیز ندید در گردش روزگار ماننده تو # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۴۳ ای جان جهان جز تو کسی کیست بگو بی جان و جهان هیچ کسی زیست بگو من بد کنم و تو بد مکافات دهی پس فرق میان من و تو چیست بگو # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۴۴ ای چرخ فلک پایه پیروزه تو زنبیل جهان گدای دریوزه تو صد سال فلک خدمت خاک تو کند نگزارده باشد حق یکروزه تو # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۴۵ ای در دل من میل و تمنا همه تو واندر سر من مایه سودا همه تو هرچند بروی کار در مینگرم امروز همه تویی و فردا همه تو # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۴۶ ای دل اگرت طاقت غم نیست برو آواره عشق چون تو کم نیست برو ای جان تو بیا اگر نخواهی ترسید ور می ترسی کار تو هم نیست برو # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۴۷ ای دل تو بهر خیال مغرور مشو پروانه صفت کشته هر نور مشو تا خود بینی تو از خدا مانی دور نزدیکتر آی و از خدا دور مشو # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۴۸ ای دل گر ازین حدیث آگاهی تو زین تفرقه خویش چه میخواهی تو یک لحظه که از حضور غایب مانی آن لحظه بدانکه مشرک راهی تو # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۴۹ ای زندگی و تن و توانم همه تو جانی و دلی ای دل و جانم همه تو تو هستی من شدی از آنی همه من من نیست شدم در تو از آنم همه تو # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۵۰ ای ساقی جان برین خوش آواز برو ساز ازلیست هم بر این ساز برو ای باز چو طبل باز او بشنیدی شه منتظر تست سبک باز برو # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۵۱ ای ظلمت شب مانع خورشید مشو ای ابر حجاب روز امید مشو ای مدت یک ساعته لذت جسم اصل الم حاصل جاوید مشو # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۵۲ ای عارف گوینده نوایی برگو یا قول درست یا خطایی برگو درهای گلستان و چمن را بگشای چون بلبل مست ز آشنایی برگو # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۵۳ ای عشرت نزدیک ز ما دور مشو وز مجلس ما ملول و مهجور مشو انگور عدم بدی شرابت کردند واپس مرو ای شراب انگور مشو # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۵۴ ای ماه چو ابر بس گرستم بی تو از دست فراق تو بخستم بی تو برخاستم از جان چو نشستم بی تو وز شرم بمردم چو بزستم بی تو # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۵۵ ای مشفق فرزند دو بیتی می گو هردم جهت پند دو بیتی می گو در فرقت و پیوند دو بیتی می گو در عین غزل چند دو بیتی می گو # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۵۶ با توست مراد از چه روی هر سو تو او توست ولی به او می گو تو اویی و تویی ز احولی می خیزد چون دیده شود راست تو اویی او تو # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۵۷ با نامحرم حدیث اسرار مگو با مردودان حکایت از یار مگو با مردم اغیار جز اغیار مگو با اشتر خار خوار جز خار مگو # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۵۸ بر آتش چو دیک تو خود را میجو می جوش تو خودبخود مرو بر هر سو مقصود تو گوهر است بشتاب و بجو زو جوش کنی کن بسوی گوهر زو # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۵۹ بر تخته دل که من نگهبانم و تو خطی بنوشته ای که من خوانم و تو گفتی که بگویمت چو من مانم و تو این نیز از آنهاست که من دانم و تو # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۶۰ ترکی که دلم شاد کند خنده او دارد به غمم زلف پراکنده او بستد ز من او خطی به آزادی خویش آورد خطی که من شدم بنده او # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۶۱ چون پاک شد از رنگ خودی سینه تو خودبین گردی ز یار دیرینه تو بی آینه روی خویش نتوان دیدن در یار نگر که اوست آیینه تو # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۶۲ خواهی که مقیم و خوش شوی با ما تو از سر بنه آن وسوسه و غوغا تو آنگه تو چنان شوی که بودی با من آنگاه چنان شوم که بودم با تو # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۶۳ داروی ملولی رخ و رخساره تو وان نرگس مخموره خماره تو چندان نمک است در تو دانی پی چیست از بهر ستیزه جگرخواره تو # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۶۴ در اصل یکی بدست جان من و تو پیدای من و تو و نهان من و تو خامی باشد که گویی آن من و تو برخاست من و تو از میان من و تو # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۶۵ در چرخ نگنجد آنکه شد لاغر تو جان چاکر آن کسی که شد چاکر تو انگشت گزان درآمدم از در تو انگشت زنان برون شدم از بر تو # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۶۶ در کوی خیال خود چه می پویی تو وین دیده به خون دل چه می شویی تو از فرق سرت تا به قدم حق دارد ای بی خبر از خویش چه می جویی تو # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۶۷ درها همه بسته اند الا در تو تا ره نبرد غریب الا بر تو ای در کرم و عزت و نورافشانی خورشید و مه و ستاره ها چاکر تو # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۶۸ دل در تو گمان بد برد دور از تو این نیز ز ضعف خود برد دور از تو تلخی بدهان هر دل صفرایی خود بر تو شکر حسد برد دور از تو # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۶۹ رشک آیدم از شانه و سنگ ای دلجو تا با تو چرا رود به گرمابه فرو آن در سر زلف تو چرا آویزد وین بر کف پای تو جرا مالدرو # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۷۰ زاندم که شنیده ام نوای غم تو رقصان شده ام چو ذره های غم تو ای روشنی هوای عشق تو عیان بیرون ز هواست این هوای غم تو # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۷۱ سر رشته شادیست خیال خوش تو سرمایه گرمیست مها آتش تو هرگاه که خوشدلی سر از ما بکشد رامش کند آن زلف خوش سرکش تو # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۷۲ سوگند بدان روی تو و هستی تو گر میدانم نه از تو این پستی تو مستی و تهی دستیت آورد به من من بنده مستی و تهی دستی تو # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۷۳ صد داد همی رسد ز بیدادی تو در وهم چگونه آورم شادی تو از بندگی تو سرو آزادی یافت گل جامه خود درید ز آزادی تو # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۷۴ عشقست که کیمیای شرقست در او ابریست که صد هزار برقست در او در باطن من ز فر او دریاییست کاین جمله کاینات غرقست در او # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۷۵ عمرم یکبار زد کناری با تو چون عمر گذشتنیست باری با تو نی نی غلطم کی گذرد پیشه عمر آن عمر که یافت او گذاری با تو # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۷۶ فرزانه عشق را تو دیوانه مگو هم خرقه روح را تو بیگانه مگو دریای محیط را تو پیمانه مگو او داند نام خود تو افسانه مگو # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۷۷ گر جمله برفتند نگارا تو مرو ای مونس و غمگسار ما را تو مرو پر می کن و می ده و همی خند چو قند ای ساقی خوب عالم آرا تو مرو # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۷۸ گر عاشق عشق ما شدی ای مه رو بیرون شو ازین شش جهت تو بر تو در رو تو درین عشق اگر جویایی در بحر دل آن چه باشی اندر لب جو # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۷۹ گر عاقل و عالمی به عشق ابله شو ور ماه فلک توی چو خاک ره شو با نیک و بد و پیر و جوان همره شو فرزین و پیاده باش آنگه شه شو # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۸۰ گر هیچ ترا میل سوی ماست بگو ورنه که رهی عاشق و تنهاست بگو گر هیچ مرا در دل تو جاست بگو گر هست بگو نیست بگو راست بگو # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۸۱ گفتم روزی که من به جانم با تو دیگر نشدم بتا همانم با تو لیکن دانم که هرچه بازم ببری زان میبازم که تا بمانم با تو # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۸۲ گفتم که کجا بود مها خانه تو گفتا که دل خراب مستانه تو من خورشیدم درون ویرانه روم ای مست خراب باد کاشانه تو # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۸۳ گه در دل ما نشین چو اسرار و مرو گه بر سر ما نشین چو دستار و مرو گفتی که چو دل زود روم زود آیم عشوه مده ای دلبر عیار و مرو # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۸۴ ما چاره عالمیم و بیچاره تو ما ناظر روح و روح نظاره تو خورشید بگرد خاک سیاره تو مه پاره شده ز عشق مه پاره تو # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۸۵ مردی یارا که بوی فقر آید از او دانند فقیران که چها زاید از او ولله که سماء و هرچه در کل سما است یا بند نصیب هرچه میباید از او # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۸۶ مستم ز دو لعل شکرت ای مه رو پستم ز قد صنوبرت ای مه رو رویم چو زر است در غم سیم برت از دست مده تو این زرت ای مه رو # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۸۷ من بنده تو بنده تو بنده تو من بنده آن رحمت خندیده تو ای آب حیات کی ز مرگ اندیشد آنکس که چو خضر گشت خود زنده تو # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۸۸ نی هرکه کند رقص و جهد بالا او در فقر بود گزیده و والا او مسجود ملک تا نشود چون آدم عالم نشود به عالم اسما او # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۸۹ هان ای تن خاکی سخن از خاک مگو جز قصه آن آینه پاک مگو از خالق افلاک درونت صفتی است جز از صفت خالق افلاک مگو # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۹۰ هرچند در این هوس بسی باشی تو بیقدر تو همچون مگسی باشی تو زنهار مباش هیچکس تا برهی آخر تو که باشی که کسی باشی تو # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۹۱ هرچند که قد بی بدل دارد سرو پیش قد یارم چه محل دارد سرو گه گه گوید که قد من چون قد اوست یارب چه دماغ پرخلل دارد سرو # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۹۲ آمد بر من خیال جانان ز پگه در کف قدح باده که بستان ز پگه درکش این جام تا به پایان ز پگه سرمست درآ میان مستان ز پگه # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۹۳ آن دم که رسی به گوهر ناسفته سرها به هم آورده و سرها گفته کهدان جهان ز باد شد آشفته برتو بجوی که مست باشی خفته # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۹۴ آنکس که ز دست شد بر او دست منه از باده چو نیست شد تواش هست منه زنجیر دریدن بر مردان سهل است هر زنجیری بر شتر مست منه # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۹۵ آنی که وجود و عدمت اوست همه سرمایه شادی و غمت اوست همه تو دیده نداری که باو درنگری ورنی که ز سر تا قدمت اوست همه # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۹۶ از دیده کژ دلبر رعنا را چه وز بدنامی عاشق شیدا را چه ما در ره عشق چست و چالاک شویم ور زانکه خری لنگ شود ما را چه # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۹۷ السکر صار کاسدا من شفتیه والبدر تراه ساجدا بین یدیه بالحسن علیه کل شیی وافر الا فمه فانه ضاق علیه # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۹۸ ای کان العباد ما اهواه ما یذکرنا فکیف ما ینساه قدر ان به القلوب والافواه قد احسن لا اله الا الله # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۹۹ آهوی قمرا سهامه عیناه ما شوش عزم خاطری الا هو روحی تلفت و مهجتی تهواه قلبی ابدا یقون یا هویا هو # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۰۰ ای آنکه به جان این جهانی زنده شرمت بادا چرا چنانی زنده بی عشق مباش تا نباشی مرده در عشق بمیر تا بمانی زنده # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۰۱ ای پارسی و تازی تو پوشیده جان دیده قدح شراب نانوشیده دریا باید ز فضل حق جوشیده پیدا باید کفایت کوشیده # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۰۲ ای بر نمک تو خلق نانی بزده بر مرکب تو داغ نشانی بزده حیفست که سوی کان رود آن بر سیم پنهان چون جان و بر جهانی بزده # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۰۳ ای بی ادبانه من ز تو نالیده غیرت بشنیده گوش من مالیده جایی بروم ناله کن دزدیده آنجا که نه دل بوی برد نی دیده # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۰۴ ای جان تو بر مقصران آشفته هم جان تو عذر جان ایشان گفته طوفان بلا اگر بگیرد عالم بر من بدو جو که مست باشم خفته # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۰۵ ای با تو جهان ظریف و شادی باره تو جامه شادیی و مالی پاره تنها خورشید آن دهد عالم را کان را ندهد مه و هزار استاره # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۰۶ ای خواب مرا بسته و مدفون کرده شب را و مرا بی خود و مجنون کرده جان را به فسون گرم از تن برده دل را بستم ز خانه بیرون کرده # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۰۷ ای در طلب گره گشایی مرده در وصل بزاده وز جدایی مرده ای در لب بحر تشنه در خواب شده و اندر سر گنج از گدایی مرده # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۰۸ ای دوست مرا دمدمه بسیار مده کاین دمدمه می خورد ز من هر که و مه جان و سر تو که دم کنم پیش تو زه کز دمدمه گرم کنم آب کره # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۰۹ ای روز الست ملک و دولت رانده وی بنده ترا چو قل هو الله خوانده چون روشنی روز در آی از در من بین گردن من بسوی در کژ مانده # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۱۰ ای سرو ز قامت تو قد دزدیده گل پیش رخ تو پیرهن بدریده بردار یکی آینه از بهر خدای تا همچو خودی شنیده ای یا دیده # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۱۱ ای کوران را به لطف ره بین کرده وی گبران را پیشرو دین کرده درویشان را به ملک خسرو کرده وی خسرو را برده شیرین کرده # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۱۲ ای میر ملیحان و مهان شیی الله وی راحت و آرامش جان شیی الله ای آنکه بهر صبح به پیش رخ تو میگوید خورشید جهان شیی الله # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۱۳ باز آمد یار با دلی چون خاره وز خاره او این دل من صد پاره در مجلس من بودم و عشقش چون چنگ اندر زد چنگ در من بیچاره # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۱۴ بازیچه قدرت خداییم همه او راست توانگری گداییم همه بر یکدگر این زیادتی جستن چیست آخر ز در یکی سراییم همه # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۱۵ بفروخت مرا یار به یک دسته تره باشد که مرا واخرد آن یار سره نیکو مثلی زده است صاحب شجره ارزان بفروشد آنکه ارزان بخره # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۱۶ بیگانه شوی ز صحبت بیگانه بشنو سخن راست از این دیوانه صد خانه پر از شهد کنی چون زنبور گر زانکه جدا کنی ز اینان خانه # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۱۷ بیگاه شد و دل نرهید از ناله روزی نتوان گفت غم صد ساله ای جان جهان غصه بیگاه شدن آنکس داند که گم شدش گوساله # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۱۸ تا روی ترا بدیدم ای بت ناآگاه سرگشته شدم ز عشق گم کردم راه روزی شنوی کز غم عشقت ایماه گویند بشد فلان که انالله # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۱۹ تو آبی و ما جمله گیاییم همه تو شاهی و ما جمله گداییم همه گوینده توی و ما صداییم همه جوینده توی چرا نیاییم همه # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۲۰ تو توبه مکن که من شکستم توبه هرگز ناید ز جان مستم توبه صدبار و هزاربار بستم توبه خون میگرید ز دست دستم توبه # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۲۱ جانیست غذای او غم و اندیشه جانی دگر است همچو شیر بیشه اندیشه چو تیشه است گزافه مندیش هان تا نزنی تو پای خود را تیشه # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۲۲ دانی شب چیست بشنو ای فرزانه خلوت کن عاشقان ز هر بیگانه خاصه امشب که با مهم همخانه من مستم و مه عاشق و شب دیوانه # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۲۳ در راه یگانگی چه طاعت چه گناه در کوی خرابات چه درویش چه شاه رخسار قلندری چه روشن چه سیاه بر کنگره عرش چه خورشید چه ماه # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۲۴ در بندگیت حلقه بگوشم ای شاه در چاکریت به جان بکوشم ای شاه در خدمت تو چو سایه من پیش روم تو شیری و من سیاه گوشم ای شاه # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۲۵ در عشق خلاصه جنون از من خواه جان رفته و عقل سرنگون از من خواه صد واقعه روز فزون از من خواه صد بادیه پر آتش و خون از من خواه # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۲۶ دی از سر سودای تو من شوریده رفتم به چمن جامه چو گل بدریده از جمله خوشیهای بهارم بی تو جز آب روان نیامد اندر دیده # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۲۷ روی تو نماز آمد و چشمت روزه وین هر دو کنند از لبت دریوزه جرمی کردم مگر که من مست بدم آب تو بخوردم و شکستم کوزه # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۲۸ زلف تو که یکروزم از او روشن نه با خاک برآورد سرو با من نه با هرچه درآرد سر او زنده شود کانجا همه جانست سراسر تن نه # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۲۹ سه چیز ز من ربوده ای بگزیده صبر از دل و رنگ از رخ و خواب از دیده چابک دستی که دست و بازوت درست تصویر عقول چون تو نازاییده # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۳۰ صاحب نظران راست تحیر پیشه مر کوران را تفکر و اندیشه صد شاخ خوش از غیب گل افشان بر تو بر شاخ رضا چه میزنی تو تیشه # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۳۱ صحت که کشد سقم و رنجوری به زان جامه که سازی بستم عوری به چشمی که نبیند ره حق کوری به صحبت که تقرب نبود دوری به # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۳۲ صوفی نشوی به فوطه و پشمینه نه پیر شوی ز صحبت دیرینه صوفی باید که صاف دارد سینه انصاف بده صوفی و آنگه کینه # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۳۳ عشق غلب القلب و قد صار به حتی فنی القلب بما جاربه القلب کطیی خفض الریش به عشق نتف الریش و قد طار به # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۳۴ فصلیست چو وصل دوست فرخنده شده از مردن تن چراغ دل زنده شده از خنده برق ابر در گریه شده وز گریه ابر باغ در خنده شده # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۳۵ گفتم چکنم گفت که ای بیچاره جمله چکنم بسازم آن یکباره ور خود چکنم زیان شوی آواره آنجا بروی که بوده ای همواره # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۳۶ گفتم که توی می و منم پیمانه من مرده ام و تو جانی و جانانه اکنون بگشا در وفا گفت خموش دیوانه کسی رها کند در خانه # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۳۷ گفتم که ز عشقت شده ام دیوانه زنجیر ترا به خواب بینم یا نه گفتا که خمش چند از این افسانه دیوانه و خواب خه خه ای فرزانه # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۳۸ گنجیست نهانه در زمین پوشیده از ملت کفر و اهل دین پوشیده دیدیم که عشق است یقین پوشیده گشتیم برهنه از چنین پوشیده # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۳۹ گیر ایدل من عنان آن شاهنشاه امشب بر من قنق شو ای روت چو ماه ور گوید فردا مشنو زود بگوی لاحول ولا قوة الا بالله # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۴۰ ما را می کهنه باید و دیرینه وز روز ازل تا بابد سیری نه خم از عدم و صراحی از جام وجود کان تلخ نه و شور نه و شیرینه # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۴۱ ما مردانیم نشسته بر تنگ دره ماییم که شیر و گرگ بر ما گذره با فقر و صفا به هم درآمیخته ایم چون درگه ارتضاع آن میش و بره # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۴۲ ماننده زنبیل بگیر این روزه تا روزه کند ترا به حق دریوزه آب حیوان خنک کند دلسوزه این روزه چو کوزه است مشکن کوزه # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۴۳ مستم ز می عشق خراب افتاده برخواسته دل از خور و خواب افتاده در دریایی که پا و سر پیدا نیست جان رفته و تن بر سر آب افتاده # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۴۴ من میگویم که گشت بیگاه ایماه میگوید ماه ناگهانی بیگاه ماهی که ز خورشید اگر برگردد در حال شود همچو شب تیره سیاه # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۴۵ میخوردم باده بابت آشفته خوابم بربود حال دل ناگفته بیدار شدم ز خواب مستی دیدم دلبر شده شمع مرده ساقی خفته # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۴۶ میدان فراخ و مرد میدانی نه احوال جهان چنانکه میدانی نه ظاهرها شان به اولیا ماند لیک در باطنشان بوی مسلمانی نه # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۴۷ وه وه که به دیدار تو چونم تشنه چندانکه ببینمت فزونم تشنه من بنده آن دو لعل سیراب توام عالم همه زانست به خونم تشنه # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۴۸ هین نوبت صبر آمد و ماه روزه روزی دو مگو ز کاسه و از کوزه بر خوان فلک گردد پی دریوزه تا پنبه جان باز رهد از غوزه # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۴۹ هر چند در این پرده اسیرید همه زین پرده برون روید امیرید همه آن آب حیات خلق را می گوید بر ساحل جوی ما بمیرید همه # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۵۰ هم آینه ایم و هم لقاییم همه سرمست پیالده بقاییم همه هم دافع رنج و هم شفاییم همه هم آب حیات و هم سقاییم همه # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۵۱ یارب تو مرا به نفس طناز مده با هر چه به جز تست مرا ساز مده من در تو گریزان شدم از فتنه خویش من آن توام مرا به من باز مده # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۵۲ یارب تو یکی یار جفاکارش ده یک دلبر بدخوی جگرخوارش ده تا بشناسد که عاشقان در چه غمند عشقش ده و شوقش ده و بسیارش ده # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۵۳ آمد بر من دوش مه یغمایی گفتم که برو امشب اینجا نایی می رفت و همی گفت زهی سودایی دولت بدر آمده است و در نگشایی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۵۴ آن چیز که هست در سبد می دانی از سر سبد تا به ابد می دانی هر روز بگویم به شبم یاد آید شب نیز بگویم که تو خود می دانی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۵۵ آن خوش باشد که صاحب تمییزی بی آنکه بگویند و بگوید چیزی بی گفت و تقاضا برسد مهمانرا ترونده خوش ز صاحب پالیزی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۵۶ آن دل که به یاد خود صبورش کردی نزدیک تر تو شد چو دورش کردی در ساغر ما زهر تغافل تا چند تلخیش نماند بس که شورش کردی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۵۷ آن را که نکرد ز هر سود ای ساقی آن زهر نبود می نمود ای ساقی چون بود رونده شد نبود ای ساقی می ها نوشد ز بحر جود ای ساقی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۵۸ آن رطل گران را اگر ارزان کنیی اجزای جهان را همگی جان کنیی ور زان لب خیره شکرافشان کنیی که را به مثال ذره رقصان کنیی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۵۹ آن روز که دیوانه سر و سودایی در سلسله دولتیان می آیی امروز از آن سلسله زان محرومی کامروز تو عاقلی و کارافزایی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۶۰ آن روی ترش نگر چو قندستانی وان چشم خوشش نگر چو هندوستانی پیش قد او صف زده سروستانی پیش کف او شکسته هر دستانی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۶۱ آن ظلم رسیده ای که دادش دادی وانغمزده ای که جام شادش دادی آن باده اولین فراموشش شد گر باز نمی دهی چه یادش دادی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۶۲ آن میوه توی که نادر ایامی بتوان خوردن هزار من در خامی بر ما مپسند هجر و دشمن کامی کاخر به تو باز گردد این بدنامی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۶۳ آنی تو که در صومعه مستم داری در کعبه نشسته بت پرستم داری بر نیک و بد تو مر مرا دستی نیست در دست توام تا بچه دستم داری # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۶۴ آنی که بر دلشدگان دیر آیی وانگاه چو آیی نفسی سیر آیی گاه آهو و گه به صورت شیر آیی هم نرم و درشت همچو شمشیر آیی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۶۵ آنی که به صد شفاعت و صد زاری بر پات یکی بوسه دهم نگذاری گر آب دهی مرا اگر آتش باری سلطان ولایتی و فرمانداری # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۶۶ احوال من زار حزین می پرسی زین بیش مپرس اگر چنین می پرسی من در غم تو دامن دل چاک زدم وانگاه مرا به آستین می پرسی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۶۷ از آب و گلی نیست بنای چو توی یارب که چه هاست از برای چو توی گر نعره زنانی تو برای چو ویی لبیک کنانست برای چو توی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۶۸ از جان بگریزم ار ز جان بگریزی از دل بگریزم ار از آن بگریزی تو تیری و ما همچو کمانیم هنوز تیری چه عجب گر ز کمان بگریزی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۶۹ از چهره آفتاب مهوش گردی وز صحبت کبریت تو آتش گردی تو جهد کنی که ناخوشی خوش گردد او خوش نشود ولی تو ناخوش گردی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۷۰ از خلق ز راه تیزهوشی نرهی وز خود ز سر سخن فروشی نرهی زین هر دو اگر سخت نکوشی نرهی از خلق و ز خود جز به خموشی نرهی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۷۱ از رنج و ملال ما چه فریاد کنی آن به که به شکر وصل را شاد کنی از ما چه گریزی و چرا داد کنی زان ترس که وصل را بسی یاد کنی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۷۲ از سایه عاشقان اگر دور شوی بر تو زند آفتاب و رنجور شوی پیش و پس عاشقان چو سایه میدر تا چون مه و آفتاب پرنور شوی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۷۳ از شادی تو پر است شهر و وادی از روی زمین و آسمان را شادی کس را گله ای نیست ز تو جز غم را کز غم همه را بداده ای آزادی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۷۴ از عشق ازل ترانه گویان گشتی وز حیرت عشق گول و نادان گشتی از بسکه به مردی ز غمش جان بردی وز بسکه بگفتی غم آن آن گشتی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۷۵ از عشق تو هر طرف یکی شبخیزی شب کشته ز زلفین تو عنبر بیزی نقاش ازل نقش کند هر طرفی از بهر قرار دل من تبریزی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۷۶ از گل قفس هدهد جانها تو کنی از خاک سیه شکرفشانها تو کنی آن را که تو سرمه اش کشیدی او داند کاینها ز تو آید و چنانها تو کنی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۷۷ از کم خوردن زیرک و هشیار شوی وز پرخوردن ابله و بیکار شوی پرخواری تو جمله ز پرخواری تست کم خوار شوی اگر تو کم خوار شوی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۷۸ استاد مرا بگفتم اندر مستی کگاهم کن ز نیستی و هستی او داد مرا جواب و گفتا که برو گر رنج ز خلق دور داری رستی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۷۹ اسرار شنو ز طوطی ربانی طوطی بچه ای زبان طوطی دانی در مرغ و قفس خیره چرا میمانی بشکن قفس ای مرغ کز آن مرغانی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۸۰ افتاد مرا با لب او گفتاری گفتم که ز من سیر شدی گفت آری گفتا بده آن چیز که جیم اول اوست گفتم دومش چیست بگو گفت آری # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۸۱ امروز مرا سخت پریشان کردی پوشیده خویش را تو عریان کردی من دوش حریف تو نگشتم از خواب خوردی و نصیب بنده پنهان کردی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۸۲ امشب برو ای خواب اگر بنشینی از آتش دل سزای سبلت بینی ای عقل برو که تو سخن می چینی وی عشق بیا که سخت با تمکینی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۸۳ امشب که فتاده ای به چنگال رهی بسیار طپی ولیک دشوار رهی والله نرهی ز بنده ای سرو سهی تا سینه به این دل خرابم ننهی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۸۴ امشب منم و یکی حریف چو منی بر ساخته مجلسی برسم چمنی جام می و شمع و نقل و مطرب همه هست ای کاش تو می بودی و اینها همه نی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۸۵ اندر دل من مها دل افروز تویی یاران هستند لیک دلسوز تویی شادند جهانیان به نوروز و به عید عید من و نوروز من امروز تویی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۸۶ اندر دو جهان دلبر و جانم تو بسی زیرا که بهر غمیم فریادرسی کس نیست به جز تو ایمه اندر دو جهان جز آنکه ببخشیش باکرام کسی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۸۷ اندر ره حق چو چست و چالاک شوی نور فلکی باز بر افلاک شوی عرش است نشیمن تو شرمت ناید چون سایه مقیم خطه خاک شوی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۸۸ اندر سرم ار عقل و تمیز است توی وانچ از من بیچاره عزیز است توی چندانکه به خود می نگرم هیچ نیم بالجمله ز من هر آنچه چیز است توی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۸۹ ای آتش بخت سوی گردون رفتی وی آب حیات سوی جیحون رفتی با تو گفتم که بیدلم من بیدل بیدل اکنون شدم که بیرون رفتی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۹۰ ای آنکه به کوی یار ما افتادی آن روی بدیدی به قفا افتادی با تو گفتم که بی دلم من بیدل بی دل اکنون شدم که بیرون رفتی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۹۱ ای آنکه تو از دوش بیادم دادی زان حالت پرجوش بیادم دادی آن رحمت را کجا فراموش کنم کز گنج فراموش بیادم دادی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۹۲ ای آنکه تو خون عاشقان آشامی فریاد ز عاشقی و بی آرامی ای دوست منم اسیر دشمن کامی آخر به تو باز گردد این بدنامی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۹۳ ای آنکه ره گریز می اندیشی تو پنداری که بر مراد خویشی شه می کشدت مجوی با شه بیشی که را بکند شهنشه درویشی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۹۴ ای آنکه ز حد برون جان افزایی بی حدی و حد هر نفس بنمایی دانی که نداری به جهان گنجایی در غیب بچفسیدی و بیرون نایی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۹۵ ای آنکه ز حال بندگان میدانی چشمی و چراغ در شب ظلمانی باز دل ما را که تو میپرانی آخر تو ندانی که تواش میخوانی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۹۶ ای آنکه ز خاک تیره نطعی سازی هر لحظه بر او نقش دگر اندازی گه مات شوی و گه بداری ماتم احسنت زهی صنعت با خود بازی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۹۷ ای آنکه صلیب دار و هم ترسایی پیوسته به زلف عنبر ترسایی لب بر لب من به بوسه کمتر سایی آیی بر من و لیک با ترس آیی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۹۸ ای آن که طبیب دردهای مایی این درد ز حد رفت چه می فرمایی والله اگر هزار معجون داری من جان نبرم تا تو رخی ننمایی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۹۹ ای آنکه غلام خسرو شیرینی با عشق بساز گر حریف دینی پیوسته حریف عشق و گرمی میباش تا عاشق گرم از تو برد عنینی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۰۰ ای آنکه مرا بسته صد دام کنی گویی که برو در شب و پیغام کنی گر من بروم تو با که آرام کنی همنام من ای دوست کرا نام کنی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۰۱ ای آنکه مرا دهر زبان میدانی ور زانکه ببندند دهان میدانی ور جان و دلم نهان شود زیر زمین شاد است روانم که روان میدانی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۰۲ ای آنکه نظر به طعنه می اندازی بشناس دمی تو بازی از جان بازی ای جان غریب در جهان می سازی روزی دو فتاد مرغزی بارازی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۰۳ ای ابر که تو جهان خورشیدانی کاری مقلوب می کنی نادانی از ظلم تو بر ماست جهان ظلمانی بس گریه نصیب ماست تا گریانی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۰۴ ای از تو مرا گوش پرودیده بهی خوش آنکه ز گوش پای بر دیده نهی تو مردم دیده ای نه آویزه گوش از گوش بدیده آ که در دیده نهی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۰۵ ای باد سحر به کوی آن سلسله موی احوال دلم بگوی اگر یابی روی ور زانکه ترا ز دل نباشد دلجوی زنهار مرا ندیده ای هیچ مگوی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۰۶ ای باد سحر تو از سر نیکویی شاید که حکایتم به آن مه گویی نی نی غلطم گرت بدو ره بودی پس گرد جهان دگر کرا میجویی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۰۷ ای باده تو باشی که همه داد کنی صد بنده به یک صبوح آزاد کنی چشمم به تو روشنست همچون خورشید هم در تو گریزم که توام شاد کنی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۰۸ ای باطل اگر ز حق نگریزی چکنی وی زهر به جز تلخی و تیزی چکنی عشق آب حیات آمد و منکر چون خر ای خر تو در آب درنمیزی چکنی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۰۹ ای باغ خدا که پر بت و پر حوری از چشم خلایق اینچنین چون دوری ای دل نچشیده ای می منصوری گر منکر آن باغ شوی معذوری # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۱۰ ای بانگ رباب از کجا می آیی پرآتش و پر فتنه و پر غوغایی جاسوس دلی و پیک آن صحرایی اسرار دلست هرچه می فرمایی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۱۱ ای پر ز جفا چند از این طراری پنهان چه کنی آنچه به باطن داری گر سر ز خط وفای من برداری واقف نیم از ضمیر دل پنداری # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۱۲ ای بر سر ره نشسته ره می طلبی در خرمن مه فتاده مه می طلبی در چاه زنخدان چنین یوسف حسن خود دلو تویی یوسف و چه می طلبی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۱۳ ای بنده اگر تو خواجه بشناختیی دل را ز غرور نفس پرداختیی گر معرفتش ترا مسلم بودی یک لحظه به غیر او نپرداختیی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۱۴ ای پیر اگر تو روی با حق داری یا همچو صلاح دست مطلق داری اینک رسن دراز و اینک سر دار بسم الله اگر سر انا الحق داری # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۱۵ ای ترک چرا به زلف چون هندویی رومی رخ و زنگی خط و پر چین مویی نتوان دل خود را به خطا گم کردن ترسم که تو ترکی و به ترکی گویی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۱۶ ای چون علم بلند در صحرایی وی چون شکر شگرف در حلوایی زان میترسم که بد رگ و بد رایی در مغز تو افکند دگر سودایی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۱۷ ای چون علم سپید در صحرایی ای رحمت در رسیده از بالایی من در هوس تو میپزم حلوایی حلوا بنگر به صورت سودایی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۱۸ ای خواجه چرا بی پر و بالم کردی بر بوی ثواب در وبالم کردی از توبره تو جو ندزدیدم من از بهر چه جرم در جوالم کردی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۱۹ ای خواجه ز هر خیال پر باد شوی وز هیچ ترش گردی و دلشاد شودی دیدم که در آتشی و بگذاشتمت تا پخته و تا زیرک و استاد شوی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۲۰ ای خواجه گنه مکن که بدنام شوی گر خاص تویی گنه کنی عام شوی بر رهگذرت دام نهاده است ابلیس بدکار مباش زانکه در دام شوی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۲۱ ای داده مرا به خواب در بیداری آسان شده در دلم همه دشواری از ظلمت جهل و کفر رستم باری چون دانستم که عالم الاسراری # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۲۲ ای داده مرا چو عشق خود بیداری وین شمع میان این جهان تاری من چنگم و تو زخمه فرو نگذاری وانگه گویی بس است تا کی زاری # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۲۳ ای دام هزار فتنه و طراری یارب تو چه فتنه ها که در سر داری ای آب حیات اگر جهان سنگ شود والله که چون آسیاش در چرخ آری # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۲۴ ای در دل من نشسته بگشاده دری جز تو دگری نجویم و کو دگری با هرکه ز دل داد زدم دفعی گفت تو دفع مده که نیست از تو گذری # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۲۵ ای در دل هر کسی ز مهرت تابی وی از تو تضرعی بهر محرابی جاوید شبی باید و خوش مهتابی تا با تو غمی بگویم از هر بابی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۲۶ ای دشمن جان و جان شیرین که توی نور موسی و طور سینین که توی وی دوست که زهره نیست جان را هرگز تا نام برد از تو به تعیین که توی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۲۷ ای دل تو اگر هزار دلبر داری شرط آن نبود که دل ز ما برداری گر دل داری که دل ز ما برداری از یار نوت مباد برخورداری # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۲۸ ای دل تو بدین مفلسی و رسوایی انصاف بده که عشق را چون سایی عشق آتش تیز است و ترا آبی نیست خاکت بر سر چه باد می پیمایی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۲۹ ای دل تو دمی مطیع سبحان نشدی وز کار بدت هیچ پشیمان نشدی صوفی و فقیه و زاهد و دانشمند این جمله شدی ولی مسلمان نشدی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۳۰ ای دل تو و درد او اگر خود مردی جان بنده تست اگر تو صاحب دردی صد دولت صاف را به یک جو نخری گر یک دردی ز دست دردش خوردی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۳۱ ای دل چو به صدق از تو نیاید کاری باری می کن به مفلسی اقراری اینک در او دست به دریوزه برآر درویش ز دریوزه ندارد عاری # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۳۲ ای دل چو وصال یار دیدی حالی در پای غمش بمیر تا کی نالی شرطست چو آفتاب رخ بنماید گر شمع نمیرد بکشندش حالی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۳۳ ای دل چه حدیث ماجرا می جویی من با توام ای دل تو کرا می جویی ور زانکه ندیده ای کرا می جویی ور زانکه بدیده ای چرا می جویی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۳۴ ای دوست به حق آنکه جان را جانی چون نامه من رسد به تو برخوانی از بوالعجبی نامه من ندرانی چون حال دل خراب من میدانی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۳۵ ای دوست بهر سخن در جنگ زنی صد تیر جفا بر من دلتنگ زنی در چشم تو من مسم دگر کس زر سرخ فردا بنمایمت چو بر سنگ زنی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۳۶ ای دوست ترا رسد اگر ناز کنی ناساز شوی باز دمی ساز کنی زان میترسم در جفا باز کنی مکر اندیشی بهانه آغاز کنی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۳۷ ای دوست ز من طمع مکن غمخواری جز مستی و جز شنگی و جز خماری ما را چو خدا برای این آوردست خصم خردیم و دشمن هشیاری # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۳۸ ای دیده تو از گریه زبون می نشوی ای دل تو این واقعه خون می نشوی ای جان چو به لب رسیدی از قالب من آخر بچه خوشدلی برون می نشوی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۳۹ ای روی ترا پیشه جهان آرایی وی زلف ترا قاعده عنبر سایی آن سلسله سحر ترا آن شاید کش می گزی و می کنی و می خایی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۴۰ ای ساقی از آن باده که اول دادی رطلی دو درانداز و بیفزا شادی یا چاشنیی از آن نبایست نمود یا مست و خراب کن چو سر بگشادی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۴۱ ای ساقی جان که سرده ایامی آرام دل خسته بی آرامی مستان تو امروز همه مخمورند آخر به تو بازگردد این بدنامی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۴۲ ای سر سبب اندر سبب اندر سببی وی تن عجب اندر عجب اندر عجبی ای دل طلب اندر طلب اندر طلبی وی جان طرب اندر طرب اندر طربی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۴۳ ای شاخ گلی که از صبا می رنجی ور زانکه گلی تو پس چرا می رنجی آخر نه صبا مشاطه گل باشد این طرفه که از لطف خدا می رنجی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۴۴ ای شادی راز تو هزاران شادی وز تو به خرابات هزار آبادی وان سرو چمن را که کمین بنده تست از خدمتت آزاد و هزار آزادی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۴۵ ای شمع تو صوفی صفتی پنداری کاین شش صفت از اهل صفا می داری شبخیزی و نور چهره و زردی روی سوز دل و اشک دیده و بیداری # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۴۶ ای صاف که می شور و چنین می گردی بنشین و مگرد اگر چنین می گردی جانا ز طلب هر دو قدم ریش شده تو بر قدم باز پسین می گردی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۴۷ ای طالب دنیا تو یکی مزدوری وی عاشق خلد ازین حقیقت دوری ای شاد بهر دو عالم از بی خبری شادی غمش ندیده اش معذوری # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۴۸ ای عشق تو عین عالم حیرانی سرمایه سودای تو سرگردانی حال من دلسوخته تا کی پرسی چون می دانم که به ز من میدانی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۴۹ ای قاصد جان من به جان میارزی جان خود چه بود هر دو جهان میارزی این عالم کهنه آن ندارد بی تو آن از تو طلب کنم که آن میارزی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۵۰ ای کاش که من بدانمی کیستمی در دایره حیات با چیستمی گر پنبه غفلتم نبودی در گوش بر خود به هزار دیده بگریستمی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۵۱ ای گل تو ز لطف گلستان می خندی یا از دم عشق بلبلان می خندی یا در رخ معشوق نهان می خندی چیزیت بدو ماند از آن می خندی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۵۲ ای کمتر مهمانیت آب گرمی کز لذت آن مست شود بی شرمی ای خالق گردون به خودم مهمان کن گردون به کجا برد به آب گرمی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۵۳ ای گوی زنخ زلف چو چوگان داری ابروی کمان و تیر مژگان داری خورشید جبین و چهره همچون ماه می گون لبی و چشم چو مستان داری # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۵۴ ای ماه اگرچه روشن و پرنوری از روشنی روی بت من دوری وی نرگس اگرچه تازه و مخموری رو چشم بتم ندیده ای معذوری # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۵۵ ای ماه برآمدی و تابان گشتی گرد فلک خویش خرامان گشتی چون دانستی برابر جان گشتی ناگاه فروشدی پنهان گشتی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۵۶ ای موسی ما به طور سینا رفتی وز ظاهر ما و باطن ما رفتی تو سرد نگشته ای از آن گرمیها چون سرد شوی که سوی گرما رفتی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۵۷ این شاخ شکوفه بارگیرد روزی وین باز طلب شکار گیرد روزی می آید و میرود خیالش بر تو تا چند رود قرار گیرد روزی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۵۸ ای نرگس بی چشم و دهن حیرانی در روی عروسان چمن حیرانی نی در غلطم تو با عروسان چمن ز اندیشه پوشیده من حیرانی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۵۹ ای نسخه نامه الهی که تویی وی آینه جمال شاهی که تویی بیرون ز تو نیست هرچه در عالم هست در خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۶۰ این عرصه که عرض آن ندارد طولی بگذار عمارتش بهر مجهولی پولیست جهان که قیمتش نیست جوی یا هست رباطی که نیرزد پولی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۶۱ ای نفس عجب که با دلم همنفسی من بنده آن صبح که خندان برسی ای در دل شب چو روز آخر چه کسی هم شحنه و دزد و خواجه و هم عسسی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۶۲ ای نور دل و دیده و جانم چونی وی آرزوی هر دو جهانم چونی من بی لب لعل تو چنانم که مپرس تو بی رخ زرد من ندانم چونی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۶۳ ای هیزم تو خشک نگردد روزی تا تو فتد ز آتش دلسوزی تا خرقه تن دری تو بی دل سوزی عشق آموزی ز جان عشق آموزی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۶۴ ای یار گرفته شراب آمیزی برخیزد رستخیز چون برخیزی می ریز شراب را که خوش می ریزی چون خویش چنین شدی چرا بگریزی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۶۵ امروز بیا که سخت آراسته ای گویی ز میان حسن برخاسته ای بر چرخ برآی ماه را گوش بمال در باغ درآ که سرو پیراسته ای # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۶۶ امروز ندانم بچه دست آمده ای کز اول بامداد مست آمده ای گر خون دلم خوری ز دستت ندهم زیرا که به خون دل به دست آمده ای # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۶۷ ای آنکه به جز شادی و جز نور نه ای چون نعره زنم که از برم دور نه ای هرچند نمک های جهان از لب تست لیکن چکنم چو اندر این شور نه ای # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۶۸ ای آنکه به لطف دلستان همه ای در باغ طرب سرو روان همه ای در ظاهر و باطن تو چون مینگرم کس را نی ای نگار و آن همه ای # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۶۹ ای آنکه تو بر فلک وطن داشته ای خود را ز جهان پاک پنداشته ای بر خاک تو نقش خویش بنگاشته ای وان چیز که اصل تست بگذاشته ای # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۷۰ ای آنکه تو جان بنده را جان شده ای در ظلمت کفر شمع ایمان شده ای اندر دل من ترانه گویان شده ای واندر سر من چو باده رقصان شده ای # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۷۱ ای آنکه حریف بازی ما بده ای این مجلس جانست چرا تن زده ای چون سوسن و سرو از غم آزاد بدی بنده غم از آن شدی که خواجه شده ای # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۷۲ ای آنکه رخت چو آتش افروخته ای تا کی سوزی که صد رهم سوخته ای گویی به رخم چشم بردوخته ای نی نی تو مرا چنین نیاموخته ای # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۷۳ ای آنکه مرا به لطف بنواخته ای در دفع کنون بهانه ای ساخته ای گر با همگان عشق چنین باخته ای پس قیمت هیچ دوست نشناخته ای # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۷۴ ای خورشیدی که چهره افروخته ای از پرتو آن کمال آموخته ای از جمله اختران که افروخته ای تو بیشتری که بیشتر سوخته ای # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۷۵ ای دوست که دل ز دوست برداشته ای نیکوست که دل ز دوست برداشته ای دشمن چو شنیده می نگنجد از شوق در پوست که دل ز دوست برداشته ای # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۷۶ ای عشرت نیست گشته هستک شده ای وی عابد پیر بت پرستک شده ای غم نیست اگرچه تنگ دستک شده ای از کوزه سر فراخ مستک شده ای # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۷۷ این نیست ره وصل که پنداشته ای این نیست جهان جان که بگذاشته ای آن چشمه که خضر خورد از او آب حیات اندر ره تست لیکن انباشته ای # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۷۸ با بی خبران اگر نشستی بردی با هشیاران اگر نشستی مردی رو صومعه ساز همچو زر در کوره از کوره اگر برون شدی افسردی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۷۹ با خنده بر بسته چرا خرسندی چون گل باید که بی تکلف خندی فرقست میان عشق کز جان خیزد یا آنچه به ریسمانش برخود بندی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۸۰ با دل گفتم که ای دل از نادانی محروم ز خدمت شده ای میدانی دل گفت مرا سخن غلط میرانی من لازم خدمتم تو سرگردانی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۸۱ بازآی که تا به خود نیازم بینی بیداری شبهای درازم بینی نی نی غلطم که خود فراق تو مرا کی زنده رها کند که بازم بینی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۸۲ با زهره و با ماه اگر انبازی رو خانه ز ماه ساز اگر میسازی بامی که به یک لگد فرو خواهد شد آن به که لگد زنی فرو اندازی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۸۳ با صورت دین صورت زردشت کشی چون خر نخوری نبات و بر پشت کشی گر آینه زشتی ترا بنماید دیوانه شوی بر آینه مشت کشی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۸۴ با قلاشان چو رد نهادی پایی در عشق چو پخت جان تو سودایی رنجه مشو و به هیچ جایی مگریز میدان که از این سپس نگنجی جایی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۸۵ بالا شجری لب شکر و دل حجری زنجیر سری سیم بری رشک پری چون برگذری درنگری دل ببری چشمت مرساد سخت زیبا صوری # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۸۶ تو می خندی بهانه ای یافته ای در خانه خود دام و دغل بافته ای ای چشم فراز کرده چون مظلومان در حیله و مکر موی بشکافته ای # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۸۷ جانم ز طرب چون شکر انباشته ای چون برگ گل اندر شکرم داشته ای امروز مرا خنده فرو می گیرد تا در دهنم چه خنده ها کاشته ای # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۸۸ خوش خوش صنما تازه رخان آمده ای خندان بدو لب لعل گزان آمده ای آن روز دلم ز سینه بردی بس نیست کامروز دگر به قصد جان آمده ای # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۸۹ در باغ درآ با گل اگر خار نه ای پیش آر موافقت گر اغیار نه ای چون زهر مدار روی اگر مار نه ای این نقش بخوان چو نقش دیوار نه ای # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۹۰ گر آب دهی نهال خود کاشته ای ور پست کنی مرا تو برداشته ای خاکی بودم به زیر پاهای خسان همچون فلکم مها تو افراشته ای # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۹۱ گر با همه ای چو بی منی بی همه ای ور بی همه ای چو با منی با همه ای در بند همه مباش تو خود همه باش آن دم داری که سخره ای دمدمه ای # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۹۲ لطفی که مرا شبانه بنواخته ای امروز چو زلف خود پس انداخته ای چشم تو ز می مست و من از چشم تو مست زان مست بدین مست نپرداخته ای # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۹۳ با من ترش است روی یار قدری شیرین تر از این ترش ندیدم شکری بیزار شود شکر ز شیرینی خویش گر زان شکر ترش بیابد خبری # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۹۴ با نااهلان اگر چو جانی باشی ما را چه زیان تو در زیانی باشی گیرم که تو معشوق جهانی باشی آری باشی ولی زمانی باشی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۹۵ با یار به گلزار شدم رهگذری بر گل نظری فکندم از بی خبری دلدار به من گفت که شرمت بادا رخسار من اینجا و تو بر گل نگری # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۹۶ بد می کنی و نیک طمع می داری هم بد باشد سزای بدکرداری با اینکه خداوند کریم است و رحیم گندم ندهد بار چو جو می کاری # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۹۷ پران باشی چو در صف یارانی پری باشی سقط چو بی ایشانی تا پرانی تو حاکمی بر سر آن چون پر گشتی ز باد سرگردانی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۹۸ برخیز و به نزد آن نکونام درآی در صحبت آن یار دلارام درآی زین دام برون جه و در آن دام درآی از در اگرت براند از بام درآی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۹۹ بر ظلمت شب خیمه مهتاب زدی می خفت خرد بر رخ او آب زدی دادی همه را به وعده خواب خرگوشی وز تیغ فراق گردن خواب زدی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۰۰ بر کار گذشته بین که حسرت نخوری صوفی باشی و نام ماضی نبری ابن الوقتی جوانی و وقت بری تا فوت نگردد این دم ما حضری # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۰۱ بر گلشن یارم گذرت بایستی بر چهره او یک نظرت بایستی در بی خبری گوی ز میدان بردی از بی خبریها خبرت بایستی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۰۲ بنمای به من رخت بکن مردمی ای تا لاف زنم که دیده ام خرمی ای ای جان جهان از تو چه باشد کمی ای کز دیدن تو شاد شود آدمی ای # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۰۳ بویی ز تو و گل معطر نی نی با دیدنت آفتاب و اختر نی نی گویی که شب است سوی روزن بنگر گر تو بروی شب است دیگر نی نی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۰۴ بی آتش عشق تو نخوردم آبی بی نقش خیال تو ندیدم آبی در آب تو کوست چون شراب نابی می نالم و می گردم چون دولابی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۰۵ بیچاره دلا که آینه هر اثری گر سر کشی از صفات با دردسری ای آینه ای که قابل خیر وشری زان عکس ترا چه غم که تو بیخبری # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۰۶ بی جهد به عالم معانی نرسی زنده به حیات جاودانی نرسی تا همچو خلیل آتش اندر نشوی چون خضر به آب زندگانی نرسی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۰۷ بیخود باشی هزار رحمت بینی با خود باشی هزار زحمت بینی همچون فرعون ریش را شانه مکن گر شانه کنی سزای سبلت بینی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۰۸ بیرون نگری صورت انسان بینی خلقی عجب از روم و خراسان بینی فرمود که ارجعی رجوع آن باشد بنگر به درون که بحر انسان بینی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۰۹ پیش آی خیال او که شوری داری بر دیده من نشین که نوری داری در طالع خود ز زهره سوری داری در سینه چو داود زبوری داری # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۱۰ بی نام و نشان چون دل و جانم کردی بی کیف طرب دست زنانم کردی گفتم به کجا روم که جان را جانیست بی جا و روان همچو روانم کردی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۱۱ پیوسته مها عزم سفر می داری چون چرخ مرا زیر و زبر می داری شیری و منم شکار در پنجه تو دل خوردیی و قصد جگر می داری # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۱۲ تا چند ز جان مستمند اندیشی تا کی ز جهان پرگزند اندیشی آنچه از تو ستد همین کالبد است یک مزبله گو مباش چند اندیشی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۱۳ تا خاک قدوم هر مقدم نشوی سالار سپاه نفس و آدم نشوی تا از من و مای خود مسلم نشوی با این ملکان محرم و همدم نشوی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۱۴ تا درد نیابی تو به درمان نرسی تا جان ندهی به وصل جانان نرسی تا همچو خلیل اندر آتش نروی چون خضر به سرچشمه حیوان نرسی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۱۵ تا در طلب گوهر کانی کانی تا در هوس لقمه نانی نانی این نکته رمز اگر بدانی دانی هر چیز که در جستن آنی آنی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۱۶ تا عاشق آن روی پریزاد شوی وانگه هردم چو خاک برباد شوی دانم که در آتشی و بگذاشتمت باشد که در این واقعه استاد شوی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۱۷ تا هشیاری به طعم مستی نرسی تا تن ندهی به جان پرستی نرسی تا در غم عشق دوست چون آتش و آب از خود نشوی نیست به هستی نرسی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۱۸ تقصیر نکرد عشق در خماری تقصیر مکن تو ساقی از دلداری از خود گله کن اگر خماری داری تا خشت به آسیا بری خاک آری # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۱۹ تو آب نه ای خاک نه ای تو دگری بیرون ز جهان آب و گل در سفری قالب جویست و جان در او آب حیات آنجا که توی از این دو هم بی خبری # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۲۰ توبه کردم ز شور و بی خویشتنی عشقت بشنید از من به این ممتحنی از هیزم توبه من آتش بفروخت می سوخت مرا که توبه دیگر نکنی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۲۱ تو دوش چه خواب دیده ای می دانی نی دانش آن نیست بدین آسانی در دست و تن تو کاله پنهان کرده است ای شحنه چراش زو نمی رنجانی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۲۲ تو سیر شدی من نشدم زین مستی من نیست شدم تو آنچه هستی هستی تا آب ز نا و آسیا می ریزد می گردد سنگ و می زخد در پستی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۲۳ جانا ز تو بیزار شوم نی نی نی با جز تو دگر یار شوم نی نی نی در باغ وصالت چو همه گل بینم سرگشته بهر خار شوم نی نی نی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۲۴ جان بگریزد اگر ز جان بگریزی وز دل بگریزم ار از آن بگریزی تو تیری و ما همچو کمانیم هنوز تیری چه عجب گر ز کمان بگریزی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۲۵ جان در ره ما بباز اگر مرد دلی ورنی سر خویش گیر کز ما بحلی این ملک کسی نیافت از تنگ دلی حق می طلبی و مانده در آب و گلی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۲۶ جان دید ز جانان ازل دمسازی می خواهد کز من ببرد هنبازی این بازیها که جان برون آورده است ما را به خود تمام بازی بازی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۲۷ جان روز چو مار است به شب چون ماهی بنگر که تو با کدام جان همراهی گه با هاروت ساحر اندر چاهی گه در دل زهره پاسبان ماهی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۲۸ جانم دارد ز عشق جان افزایی از سوداها لطیفتر سودایی وز شهر تنم چو لولیان آواره است هر روز به منزلی و هر شب جایی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۲۹ چشمان خمار و روی رخشان داری کان گوهر و لعل بدخشان داری گیرم که چو غنچه خنده پنهان داری گل را ز جمال خود تو خندان داری # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۳۰ چشم تو بهر غمزه بسوزد مستی گر دلبندی هزار خون کردستی از پای درآمد دل و دل پای نداشت از دست کسی که او ندارد رستی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۳۱ چشم مستت ز عادت خماری افغان که نهاد رسم تنها خواری چون می مددیست این بخیلیت چراست می می نخوری و شیره می افشاری # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۳۲ چندان گفتی که از بیان بگذشتی چندان گشتی بگرد آن کان گشتی کشتی سخن در آب چندان راندی نی تخته بماند نی تو و نی کشتی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۳۳ چون جمله خطا کنم صوابم تو بسی مقصود از این عمر خرابم تو بسی من میدانم که چون بخواهم رفتن پرسند چه کرده ای جوابم تو بسی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۳۴ چون خار بکاری رخ گل می خاری تا گل ناری بر ندهد گلناری فعل تو چو تخم و این جهان طاحون است تا خشت بر آسیا بری خاک آری # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۳۵ چون ساز کند عدم حیات افزایی گیری ز عدم لقمه و خوش می خایی در می رسدت طبق طبق حلواها آنجا نه دکان پدید و نه حلوایی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۳۶ چونست به درد دیگران درمانی چون نوبت درد ما رسد درمانی من صبر کنم تا ز همه وامانی آیی بر ما چو حلقه بر درمانی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۳۷ چون شب بر من زنان و گویان آیی در نیم شبی صبح طرب بنمایی زلف شب را گره گره بگشایی چشمت مرسا که سخت بی همتایی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۳۸ چون کار مسافران دینم کردی حمال امانت یقینم کردی گفتم که ضعیفم و گرانست این بار زورم دادی و آهنینم کردی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۳۹ چون مست شوی قرابه بر پای زنی با دشمن جان خویشتن رای زنی هم باده خوری مها هم نای زنی این طمع مکن که هر دو یک جای زنی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۴۰ چون ممکن آن نیست اینکه از بر ما برهی یا حیله کنی ز حیله ما بجهی یا بازخری تو خویش و مالی بدهی آن به که دگر سر نکشی سر بنهی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۴۱ چونی ای آنکه از جمال فردی صدبار ز چو نیم برون آوردی چون دانستم ترا و چونت دیدم بی دانش و بینشم به کلی ویران بردی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۴۲ چون نیشکر است این نیت ای نایی شیرین نشود خسرو ما گر نایی هر صبحدم آمدم که هر صبحدمی از عالم پیر بردمد برنایی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۴۳ حاشا که به ماه گویمت میمانی یا چون قد تو سرو بود بستانی مه را لب لعل شکرافشان ز کجاست در سرو کجاست جنبش روحانی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۴۴ حیف است که پیش کر زنی طنبوری یا یوسف همخانه کنی با کوری یا قند نهی در دو لب رنجوری یا جفت شود مخنثی با حوری # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۴۵ خواهی که حیات جاودانه بینی وز فقر نشانه عیانی بینی اندر ره فقر بد مرو تا نرود مردانه درآ که زندگانی بینی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۴۶ خواهی که در این زمانه فردی گردی یا در ره دین صاحب دردی گردی این را به جز از صحبت مردان مطلب مردی گردی چو گرد مردی گردی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۴۷ خود را چو دمی به یار محرم یابی در عمر نصیب خویش آن دم یابی زنهار که ضایع نکنی آن دم را زیرا که دگر چنان دمی کم یابی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۴۸ خود هیچ بسوی ما نگاهی نکنی گیرم که گناهست گناهی نکنی دل در گل رخسار تو می نالد زار بر آینه دلم تو آهی نکنی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۴۹ خوش باش که خوش نهاد باشد صوفی از باطن خویش شاد باشد صوفی صوفی صاف است غم بر او ننشیند کیخسرو و کیقباد باشد صوفی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۵۰ خوش می سازی مرا و خوش می سوزی خوش پرده همی دری و خوش می دوزی آموختیم جوانی اندر پیری از بخت جوان صلای پیرآموزی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۵۱ خیری بنمودی و ولیکن شری نرمی و خبیث همچو مار نری صدری و بزرگی و زرت هست ولیک انصاف بده که سخت مادر غری # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۵۲ در بادیه عشق تو کردم سفری تا بو که بیایم ز وصالت خبری در هر منزل که می نهادم قدمی افکنده تنی دیدم و افتاده سری # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۵۳ در بی خبری خبر نبودی چه بدی و اندیشه خیر و شر نبودی چه بدی ای هوش تو و گوش من و حلقه در گر حلقه سیم و زر نبودی چه بدی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۵۴ در چشم منست این زمان ناز کسی در گوش منست این دم آواز کسی در سینه منم حریف و انباز کسی سرمستم کی نهان کنم راز کسی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۵۵ در چشم منی و گرنه بینا کیمی در مغز منی و گرنه شیدا کیمی آنجا که نمی دانم آنجای کجاست گر عشق تو نیستی من آنجا کیمی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۵۶ در خاک اگر رفت تن بیجانی جان بر فلک افرازد و شاذروانی در خاک بنفشه ای بپایید و برست چون برندهد سرو چنان بستانی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۵۷ در دست اجل چو درنهم من پایی در کتم عدم در افکنم غوغایی حیران گردد عدم که هرگز جایی در هر دو جهان نیست چنین شیدایی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۵۸ در دل نگذشت کز دلم بگذاری یا رخت فتاده در گلم بگذاری بسیار زدم لاف تو با دشمن و دوست ای وای به من گر خجلم بگذاری # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۵۹ در دل نگذارمت که افگار شوی در دیده ندارمت که بس خار شوی در جان کنمت جای نه در دیده و دل تا در نفس بازپسین یار شوی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۶۰ در روزه چو از طبع دمی پاک شوی اندر پی پاکان تو بر افلاک شوی از سوزش روزه نور گردی چون شمع وز ظلمت لقمه لقمه خاک شوی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۶۱ در زهد اگر موسی و هارون آیی وانگاه چو جبرییل بیرون آیی از صورت زهد خود چه مقصود ترا در سیرت اگر یزید و قارون آیی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۶۲ در زیر غزل ها و نفیر و زاری دردیست مرا ز چهره های ناری هرچند که رسم دلبریهاش خوشست کو آن خوشی ییکه او کند دلداری # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۶۳ در عالم حسن اینت سلطان که توی در خطه لطف شهره برهان که توی در قالب عاشقان بی جان گشته انصاف بدادیم زهی جان که توی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۶۴ در عشق تو خون دیده بارید بسی جان در تن من ز غم بنالید بسی آگاه نیی ز حالم ای جان جهان چرخم به بهانه ای تو مالید بسی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۶۵ در عشق تو خون دیده بارید بسی جان در تن من ز غم بنالید بسی آگاه نی ز حالم ای جان جهان چرخم به بهانه تو مالید بسی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۶۶ در عشق موافقت بود چون جانی در مذهب هر ظریف معنی دانی از سی و دو دندان چو یکی گشت دراز بی دندان شد از چنان دندانی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۶۷ در عشق هر آن که برگزیند چیزی از نفس هوس بر او نشیند چیزی عشق آینه است هرکه در وی بیند جز ذات و صفات خود نبیند چیزی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۶۸ درویشان را عار بود محتشمی واندر دلشان بار بود محتشمی اندر ره دوست فقر مطلق خوشتر کاندر ره او خوار بود محتشمی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۶۹ در هر دو جهان دلبر و یارم تو بسی زیرا که به هر غمیم فریاد رسی کس نیست به جز تو ایمه اندر دو جهان جز آن که ببخشیش باکرام کسی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۷۰ دستار نهاده ای به مطرب ندهی دستار بده تا ز تکبر برهی خود را برهان از اینکه دستار نهی دستار بده عوض ستان تاج شهی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۷۱ دل از می عشق مست می پنداری جان شیفته الست می پنداری تو نیستی و بلای تو در ره تو آنست که خویش هست می پنداری # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۷۲ دلدار به زیر لب بخواند چیزی دیوانه شوی عقل نماند چیزی یارب چه فسونست که او می خواند کاندر دل سنگ می نشاند چیزی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۷۳ دلدار مرا گفت ز هر دلداری گر بوسه خری بوسه ز من خر باری گفتم که به زر گفت که زر را چکنم گفتم که به جان گفت که آری آری # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۷۴ دل گفت مرا بگو کرا می جویی بر گرد جهان خیره چرا می پویی گفتم که برو مرا همین خواهی گفت سرگشته من از توام مرا می گویی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۷۵ دل کیست همه کار و کیاییش توی نیک و بد و کفر و پارساییش توی گر کژ نگرد دیده من من چه کنم از خود گله کن که روشناییش توی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۷۶ دوش آمد آن خیال تو رهگذری گفتم بر ما باش ز صاحب نظری تا صبح دو چشم من بگفتش بتری مهمان منی به آب چندانکه خوری # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۷۷ دوش از سر عاشقی و از مشتاقی می کردم التماس می از ساقی چون جاه و جمال خویش بنمود به من من نیست شدم بماند ساقی ساقی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۷۸ دوشینه مرا گذاشتی خوش خفتی امشب به دغل به هر سویی می افتی گفتم که مرا تا به قیامت جفتی گو آن سخنی که وقت مستی گفتی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۷۹ دی بلبلکی لطیفکی خوش گویی می گفت ترانه ای کنار جویی کز لعل و زمرد و زر و زیره توان برساخت گلی ولی ندارد بویی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۸۰ دی بود چنان دولت و جان افروزی و امروز چنین آتش عالم سوزی افسوس که در دفتر ما دست خدا آن را روزی نبشت این را روزی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۸۱ دیروز فسون سرد برخواند کسی او سردتر از فسون خود بود بسی بر مایده عشق مگس بسیار است ای کم ز مگس کو برمد از مگسی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۸۲ دی عاقل و هشیار شدم در کاری برهم زدم دوش مر مرا عیاری دیدم که دل آن اوست من اغیارش بیرون رفتم از آن میان من باری # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۸۳ دی مست بدی دلا و چست و سفری امروز چه خورده ای که از دی بتری رقصان شده سر سبز مثال شجری یا حاجب خورشید بسان سحری # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۸۴ رفتم بر یار از سر سر دستی گفتا ز درم برو که این دم مستی گفتم بگشای در که من مست نیم گفتا که برو چنانکه هستی هستی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۸۵ رفتم به طبیب گفتم ای بینایی افتاده عشق را چه می فرمایی ترک صفت و محو وجودم فرمود یعنی که ز هر چه هست بیرون آیی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۸۶ رقص آن نبود که هر زمان برخیزی بی درد چو گرد از میان برخیزی رقص آن باشد کز دو جهان برخیزی دل پاره کنی وز سر جان برخیزی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۸۷ رو ای غم و اندیشه خطا می گویی از کان وفا چرا جفا می گویی هر کودک را گر از جفا ترسانند من پیر شدم در این مرا می گویی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۸۸ روزی به خرابات گذر می کردی کژ کژ به کرشمه ای نظر می کردی آنها که جهان زیر و زبر می کردند چون کار جهان زیر و زبر می کردی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۸۹ زان ماه چهارده که بود اشراقی گشتم زر ده دهی من از براقی آن نیز ببرد از من تا هیچ شدم ار ده ببرد چهار ماند باقی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۹۰ زاهد بودم ترانه گویم کردی سرفتنه بزم و باده خویم کردی سجاده نشین باوقاری بودم بازیچه کودکان کویم کردی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۹۱ زاهد که نبرد هیچ سود ای ساقی آن زهد نبود می نمود ای ساقی مردانه درآ مرو تو زود ای ساقی کاندر ازل آنچه هست بود ای ساقی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۹۲ سرسبزتر از تو من ندیدم شجری پرنورتر از تو من ندیدم قمری شبخیزتر از تو من ندیدم سحری پرذوق تر از تو من ندیدم شکری # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۹۳ سرسبزی باغ و گلشن و شمشادی رقاص کن دلی و اصل شادی ای آنکه هزار مرده را جان دادی شاگرد تو می شوم که بس استادی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۹۴ سرمستم و سرمستم و سرمست کسی می خوردم و می خوردم و از دست کسی همچون قدحم شکست وانگه پرکرد آخر ز گزاف نیست اشکست کسی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۹۵ سوگند همی خورد پریر آن ساقی می گفت به حق صحبت مشتاقی گر باده دهم به شهری و آفاقی عقلی نگذارم به جهان من باقی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۹۶ شادی شادی و ای حریفان شادی زان سوسن آزاد هزار آزادی می گفت که دادی عاشقی من دادم آری دادی مها و دادی دادی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۹۷ شب رفت و دلت نگشت سیر ای ایچی دست تو اگر نگیرد آن مه هیچی خفتند حریفان همه چاره ات اینست کاندر می لعل و در سر خود پیچی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۹۸ شمشیر اگر گردن جان ببریدی بل احیاء بربهم که شنیدی روح یحیی اگر نه باقی بودی در خون سر او سه ماه کی گردیدی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۹۹ شمعی است دل مراد افروختنی چاکیست ز هجر دوست بردوختنی ای بی خبر از ساختن و سوختنی عشق آمدنی بود نه آموختنی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۰۰ صد روز دراز گر به هم پیوندی جان را نشود از این فغان خرسندی ای آن که به این حدیث ما می خندی مجنون نشدی هنوز دانشمندی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۰۱ عاشق شوی ای دل و ز جان اندیشی دزدی کنی و ز پاسبان اندیشی دعوی محبت کنی ای بی معنی وانگه ز زبان این و آن اندیشی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۰۲ عالم سبز است و هر طرف بستانی از عکس جمال گل رخی خندانی هر سو گهریست مشتعل از کانی هر سو جانیست متصل با جانی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۰۳ عاینت حمامة تحاکی حالی تبکی و تصیح فوق غصن عالی او ناله همی کرد و منش می گفتم می نال بر این پرده که خوش می نالی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۰۴ عشق آن نبود که هر زمان برخیزی وز زیر دو پای خویش گردانگیزی عشق آن باشد که چون درآیی به سماع جان در بازی وز دو جهان برخیزی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۰۵ عشقت صنما چه دلبریها کردی در کشتن بنده ساحریها کردی بخشی همه عشقت به سمرقند دلم آگاه نی چه کافریها کردی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۰۶ عید آمد و عید بس مبارک عیدی گر گردون را دهان بدی خندیدی این هست ولیک اگر ز من بشنیدی افسوس که عید عید ما را دیدی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۰۷ عید آمد و هرکس قدری مقداری آراسته خود را ز پی دیداری ما را چو توی عید بکن تیماری ای خلعت گل فکنده بر هر خاری # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۰۸ غم را دیدم گرفته جام دردی گفتم که غما خبر بود رخ زردی گفتا چکنم که شادیی آوردی بازار مرا خراب و کاسد کردی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۰۹ غمهای مرا همه بناغم داری واندر غم خود همچو بناغم داری گویی که تراام و چرا غم داری ترسم که نباشی و چراغم داری # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۱۰ کافر نشدی حدیث ایمان چکنی بی جان نشدی حدیث جانان چکنی در عربده نفس رکیکی تو هنوز بیهوده حدیث سر سلطان چکنی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۱۱ گاه از غم او دست ز جان می شویی گه قصه آ به درد دل می گویی سرگشته چرا گرد جهان می پویی کو از تو برون نیست کرا می جویی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۱۲ گر آنکه امین و محرم این رازی در بازی بیدلان مکن طنازی بازیست ولیک آتش راستیش بس عاشق را که کشت بازی بازی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۱۳ گر بگریزی چو آهوان بگریزی ور بستیزی چون آهنان بستیزی زان شاخ گلی که ما درآویخته ایم ای مرغک زیرک به دو پا آویزی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۱۴ گر تو نکنی سلام ما را در پی چون جمله نشاطی و سلامی چون می چوپان جهانی و امان جانها دفع گرگی گر نکنی هی هی هی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۱۵ گر خار بدین دیده چون جوی زنی ور تیر جفا بر دل چون موی زنی من دست ز دامن تو کوته نکنم گر همچو دفم هزار بر روی زنی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۱۶ گر خوب نیم خوب پرستم باری ور باده نیم ز باده مستم باری گر نیستم از اهل مناجات رواست از اهل خرابات تو هستم باری # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۱۷ گر داد کنی درخور خود داد کنی بیچاره کسی را که تواش یاد کنی گفتی تو که بسیار بیادت کردم من میدانم که چون مرا یاد کنی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۱۸ گر درد دلم به نقش پیدا بودی هر ذره ز غم سیاه سیما بودی ور راه به سوی گوهر ما بودی هر قطره ز جوش همچو دریا بودی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۱۹ گر سوزش سینه را به کس می داری وز مهر ضمیر پر هوس می داری باید که چو ناله تو آرام دلست آن ناله قرین هر نفس می داری # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۲۰ گر صید خدا شوی ز غم رسته شوی ور در صفت خویش روی بسته شوی میدان که وجود تو حجاب ره تست با خود منشین که هر زمان خسته شوی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۲۱ گر عاشق روی قیصر روم شوی امید بود که حی قیوم شوی از هجر مگو به پیش سلطان وصال میترس کزین حدیث محروم شوی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۲۲ گر عاشق زار روی تو نیستمی چندان به در سرای تو نه ایستمی گفتی که مایست بردرم خیز برو ای دوست اگر نه ایستمی نیستمی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۲۳ گر عقل به کوی دوست رهبر نبدی روی عاشق چنین مزعفر نبدی گر آنکه صدف را غم گوهر نبدی بگشاده لب و عاشق و مضطر نبدی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۲۴ گر قدر کمال خویش بشناختمی دامان خود از خاک بپرداختمی خالی و سبک بر آسمان تاختمی سر بر فلک نهم برافراختمی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۲۵ گر گفتن اسرار تو امکان بودی پست و بالا همه گلستان بودی گر غیرت نخوت نه در ایام بدی هر فرعونی موسی عمران بودی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۲۶ گر مجلس انس را به کار آمدمی هردم بدر تو بنده وار آمدمی گر آفت تصدیع نبودی و ملال هر روز برت هزار بار آمدمی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۲۷ گر من مستم ز روی بدکرداری ای خواجه برو تو عاقل و هشیاری تو غره به طاعتی و طاعت داری این آن سر پل نیست که می پنداری # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۲۸ گر نقل و کباب و باده ناب خوری میدان که به خواب در همی آب خوری چون برخیزی ز خواب باشی تشنه سودت ندهد آب که در خواب خوری # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۲۹ گرنه حذر از غیرت مردان کنمی آن کار که دوش گفته ام آن کنمی ور رشک نبودی همه هشیاران را بی خویش و خراب و مست و حیران کنمی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۳۰ گرنه کشش یار مرا یار بدی با شاه و گدا مرا کجا کاربدی گرنه کرم قدیم بسیار بدی کی یوسف جان میان بازار بدی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۳۱ گر هیچ نشانه نیست اندر وادی بسیار امیدهاست در نومیدی ای دل مبر امید که در روضه جان خرما دهی ار نیز درخت بیدی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۳۲ گر یک نفسی واقف اسرار شوی جانبازی را به جان خریدار شوی تا مست خودی تو تا ابد تیره ستی چون مست از او شوی تو هشیار شوی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۳۳ گر یک ورق از کتاب ما برخوانی حیران ابد شوی زهی حیرانی گر یک نفسی به درس دل بنشینی استادان را به درس خود بنشانی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۳۴ گفتم به طبیب دارویی فرمایی نبضم بگرفت از سر دانایی گفتا که چه درد می کند بنمایی بردم دستش سوی دل سودایی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۳۵ گفتم صنما مگر که جانان منی اکنون که همی نظر کنم جان منی مرتد گردم گر ز تو من برگردی ای جان جهان تو کفر و ایمان منی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۳۶ گفتم صنمی شدی که جان را وطنی گفتا که حدیث جان مکن گر ز منی گفتم که به تیغ حجتم چند زنی گفتا که هنوز عاشق خویشتنی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۳۷ گفتم چونی مها خوشی محزونی گفتا مه را کسی نپرسد چونی چون باشد طلعت مه گردونی تابان و لطیف و خوبی و موزونی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۳۸ گفتم که دلا تو در بلا افتادی گفتا که خوشم تو به کجا افتادی گفتم که دماغ را دوا باید گفت دیوانه توی که در دوا افتادی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۳۹ گفتم که کدامست طریق هستی دل گفت طریق هستی اندر پستی پس گفتم دل چرا ز پستی برمد گفتا زانرو که در درین دربستی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۴۰ گفتند که هست یار را شور وشری گفتم که دوم بار بگو خوش خبری گفتا ترش است روی خوبش قدری گفتم که زهی تهمت کژ بر شکری # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۴۱ گفتی که تو دیوانه و مجنون خویی دیوانه توی که عقل از من جویی گفتی که چه بی شرم و چه آهن رویی آیینه کند همیشه آهن رویی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۴۲ گوهر چه بود به بحر او جز سنگی گردون چه بود بر در او سرهنگی از دولت دوست هیچ چیزم کم نیست جز صبر که از صبر ندارم رنگی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۴۳ گویی که مگر به باغ رز رشته امی یا بر رخ خویش زعفران کشته امی آن وعده که کرده ای رها می نکند ور نی خود را به رایگان کشته امی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۴۴ کی پست شود آنکه بلندش تو کنی شادان بود آنجا که نژندش تو کنی گردون سرافراشته صد بوسه زند هر روز بر آن پای که بندش تو کنی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۴۵ کیوان گردی چو گرد مردان گردی مردی گردی چو گرد مردان گردی لعلی گردی چو گرد این کان گردی جانی گردی چو گرد جانان گردی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۴۶ لب بر لب هر بوسه ربایی بنهی نوبت چو به ما رسد بهایی بنهی جرم همه را عفو کنی بی سببی وین جرم مرا تو دست و پایی بنهی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۴۷ مادام که در راه هوا و هوسی از کعبه وصل هردمی باز پسی در بادیه طلب چو جهدی بنمای باشد که به کعبه وصالش برسی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۴۸ ما را ز هوای خویش دف زن کردی صد دریا را ز خویش کف زن کردی آن وسوسه ای را که ز لاحول دمید در کشتی ما دلبر وصف زن کردی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۴۹ ماننده گل ز اصل خندان زادی وز طالع و بخت خویش شادی شادی سرسبز چو شاخ گل و آزاده چو سرو سروی عجبی که از زمین آزادی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۵۰ ماه آمد پیش او که تو جان منی گفتش که تو کمترین غلامان منی هر چند بدان جمع تکبر می کرد می داشت طمع که گویمش آن منی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۵۱ ماییم در این زمان زمین پیمایی بگذاشته هر شهر به شهر آرایی چون کشتی یاوه گشته در دریایی هر روز به منزلی و هرشب جایی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۵۲ ماییم و هوای روی شاهنشاهی در آب حیات عشق او چون ماهی بیگاه شده است روز ما را صبح است فریاد از این ولوله بیگاهی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۵۳ مردی که فلک رخنه کند از دردی مردی که خداش کاشکی ناوردی غبن است و هزار غبن کاین خلق لقب آن را مردی نهند و این را مردی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۵۴ مرغان ز قفس قفس ز مرغان خالی تو مرغ کجایی که چنین خوشحالی از ناله تو بوی بقا می آید می نال بر این پرده که خوش می نالی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۵۵ مست است خبر از تو و یا خود خبری خیره است نظر در تو و با تو نظری درهم شده خانه دل از حور و پری وز دیده تو از گو شککی می نگری # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۵۶ من با تو چنین سوخته خرمن تا کی وز ما تو چنین کشیده دامن تا کی این کار به کام دشمنانم تا چند من در غم تو تو فارغ از من تا کی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۵۷ من بادم و تو برگ نلرزی چکنی کاری که منت دهم نورزی چکنی چون سنگ زدم سبوی تو بشکستم صد گوهر و صد بحر نیرزی چکنی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۵۸ من بی دلم ای نگار و تو دلداری شاید که بهر سخن ز من نازاری یا آن دل من که برده ای بازدهی یا هر چه کنم ز بیدلی برداری # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۵۹ من پیر فنا بدم جوانم کردی من مرده بدم ز زندگانم کردی می ترسیدم که گم شوم در ره تو اکنون نشوم گم که نشانم کردی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۶۰ من جان تو نیستم مگو جان غلطی من جان جنیدستم و سری سقطی کی باشم جان هر خری کوردلی کو باز نداند سقطی از سخطی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۶۱ من جمله خطا کنم صوابم تو بسی مقصود از این عمر خرابم تو بسی من می دانم که چون بخواهم رفتن پرسند چه کرده ای جوابم تو بسی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۶۲ من خشک لب ار با تو دم تر زدمی در عشق تو عالمی به هم برزدمی یک بوسه اگر لبم توانستی داد بر پای تو دستک ز بر سر زدمی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۶۳ من دوش به خواب در بدیدم قمری دریا صفتی عجایبی سیم بری امروز بگرد هر دری میگردم کز یارک دوشینه چه دارد خبری # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۶۴ من دوش به کاسه رباب سحری می نالیدم ترانه کاسه گری با کاسه می درآمد آن رشک پری گفتا که اگر کاسه زنی کوزه خری # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۶۵ من ذره بدم ز کوه بیشم کردی پس مانده بدم از همه پیشم کردی درمان دل خراب و ریشم کردی سرمستک و دستک زن خویشم کردی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۶۶ من من نیم و اگر دمی من منمی این عالم را چو ذره بر هم زنمی گر آن منمی که دل ز من برکنده است خود را چو درخت از زمین برکنمی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۶۷ مه دوش به بالین تو آمد به سرای گفتم که ز غیرتش بکوبم سر و پای مه کیست که او با تو نشیند یک جای شب گرد جهان دیده و انگشت نمای # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۶۸ مهمان دو دیده شد خیالت گذری در دیده وطن ساخت ز نیکو گهری ساقی خیال شد دو دیده میگفت مهمان منی به آب چندان که خوری # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۶۹ میدان و مگو تا نشود رسوایی زیبایی مرد هست در تنهایی گفتا که چه حاجتست اینجا ملکی است کو موی همی شکافد از بینایی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۷۰ می فرماید خدا که ای هرجایی از عام ببر که خاص آن مایی با ما خو کن که عاقبت آن دلدار پیشت آید شبانگه تنهایی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۷۱ ناخوانده به هرجا که روی غم باشی ور خوانده روی تو محرم آن دم باشی تا کافر را خدا نخواند نرود شرمت بادا ز کافری کم باشی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۷۲ نقاش رخت اگر نه یزدان بودی استاد تو در نقش تو حیران بودی داغ مهرت اگر نه در جان بودی در عشق تو جان بدادن آسان بودی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۷۳ نومید نیم گرچه ز من ببریدی یا بر سر من یار دگر بگزیدی تا جان دارم غم تو خواهم خوردن بسیار امیدهاست در نومیدی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۷۴ نی گفت که پای من به گل بود بسی ناگاه بریدند سرم در هوسی نه زخم گران بخوردم از دست کسی معذورم دار اگر بنالم نفسی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۷۵ نی من منم و نی تو توی نی تو منی هم من منم و هم تو توی هم تو منی من با تو چنانم ای نگار ختنی کاندر غلطم که من توام یا تو منی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۷۶ واپس مانی ز یار واپس باشی از شاخ درخت بگسلی خس باشی در چشم کسی چو خویش را جای کنی تو مردمک دیده آن کس باشی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۷۷ وقف است مرا عمر در این مشتاقی احسنت زهی طراوت و رواقی من کف نزنم تا تو نباشی مطرب من می نخورم تا تو نباشی ساقی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۷۸ هر پاره خاک را چو ماهی کردی وآنگه مه را قرین شاهی کردی آخر ز فراق هر دو آهی کردی زان آه به سوی خویش راهی کردی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۷۹ هر روز پگاه خیمه بر جوی زنی صد نقش تو بر گلشن خوش بوی زنی چون دف دل ما سماع آن گاه کند کش هر نفسی هزار بر روی زنی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۸۰ هر روز ز عاشقی و شیرین رایی من عاشق را پیرهنی فرمایی ای یوسف روزگار ما یعقوبیم پیراهن توست چشم را بینایی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۸۱ هر روز یکی شور بر این جمع زنی بنیاد هزار عاقبت را بکنی تا دور ابد این دوران قایم بود بر جان فقیران کرم از تو تو غنی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۸۲ هرشب که به بنده هم نشین می افتی چون نور مهی که بر زمین می افتی من بنده چشم مست پرخواب توام آن دم که چنان و این چنین می افتی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۸۳ هرگز به مزاج خود یکی دم نزنی تا از دم خویش گردن غم نزنی هرچند ملولی تو یقین است که تو با اینکه ملولی ز کسی کم نزنی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۸۴ هرگز نبود میل تو کافراشت کنی تا عاشق آنی که فروداشت کنی بسم الله ناگفته تو گویی الحمد ناآمده صبح از طمع چاشت کنی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۸۵ هرکس کسکی دارد و هرکس یاری آن یار وفادار کجا شد باری گر پیش سگی شکر نهی خرواری میل دل او بود سوی مرداری # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۸۶ هرکس کسکی دارد و هرکس یاری هرکس هنری دارد و هرکس کاری ماییم و خیال یار و این گوشه دل چون احمد و بوبکر به گوشه غاری # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۸۷ هر لحظه مها پیش خودم می خوانی احوال همی پرسی و خود می دانی تو سرو روانی و سخن پیش تو باد می گویم و سر به خیره می جنبانی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۸۸ هم دست همه دست زنانم کردی دو گوش کشان همچو کمانم کردی خاییده به هر دهان چو نانم کردی فی الجمله چنان شد که چنانم کردی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۸۹ هم دل به دلستانت رساند روزی هم جان سوی جانانت رساند روزی از دست مده دامن دردی که تو راست کان درد به درمانت رساند روزی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۹۰ همسایگی مست فزاید مستی چون مست شوی باز رهی از هستی در رسته مردان چو نشستی رستی بر باده زنی ز آب و آتش دستی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۹۱ یاد تو کنم میان یادم باشی لب بگشایم در این گشادم باشی گر شاد شوم ضمیر شادم باشی حیله طلبم تو اوستادم باشی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۹۲ یک بوسه ز تو خواستم و شش دادی شاگرد که بودی که چنین استادی خوبی و کرم را چو نکو بنیادی ای دنیا را ز تو هزار آزادی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۹۳ یک دم غم جان دار غم نان تا کی وز پرورش این تن نادان تا کی اندر ره طبل اشکم و نای و گلو این رنج ز نخ به ضرب دندان تا کی # مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۹۴ یک شفتالو از آن لب عنابی پر کرد جهان ز بوی سیب و آبی هم پرده شب درید و هم پرده روز از عشق رخ خویش زهی بی آبی