# مولانا » فیه ما فیه » بِسْمِ الله الرحْمنِ الرَّحِیمْ - رَبِّ تَّمِمْ بِالْخَیْرِ قال النبی علیه السلام شر العلماء من زار الامراء و خیر الامراء من زار العلماء نعم الامیر علی باب الفقیر و بیس الفقیر علی باب الامیر خلقان صورت این سخن را گرفته اند که نشاید که عالم به زیارت امیر آید تا از شرور عالمان نباشد معنیش این نیست که پنداشته اند بلک معنیش اینست که شر عالمان آن کس باشد که او مدد از امرا گیرد و صلاح او و سداد او بواسطه امرا باشد و از ترس ایشان اول خود تحصیل به نیت آن کرده باشد که مرا امرا صلة دهند و حرمت دارند و منصب دهند پس از سبب امرا او اصلاح پذیرفت و از جهل به علم مبدل گشت و چون عالم شد از ترس و سیاست ایشان مؤدب و بر وفق طریق می رود کام و ناکام پس علی کل حال اگر امیر به صورت به زیارت او آید و اگر او به زیارت امیر رود زایر باشد و امیر مزور و چون عالم درصدد آن باشد که او به سبب امرا به علم متصف نشده باشد بل علم او اولا و آخرا برای خدا بوده باشد و طریق و ورزش او بر راه صواب طبع او آنست و جز آن نتواند کردن چنانک ماهی جز در آب زندگانی و باش نتواند کردن و از او آن آید این چنین عالم را عقل سایس و زاجر باشد که از هیبت او در زمان او همه عالم منزجر باشند و استمداد از پرتو و عکس او گیرند اگرچه آگاه باشند یا نباشند این چنین عالم اگر به نزد امیر رود به صورت مزور باشد و امیر زایر زیرا در کل احوال امیر از او می ستاند و مدد می گیرد و آن عالم ازو مستغنی ست همچو آفتاب نوربخش است کار او عطا و بخشش است علی سبیل العموم سنگ ها را لعل و یاقوت کند و کوه های خاکی را کان های مس و زر و نقره و آهن کند و خاک ها را سبز و تازه و درختان را میوه های گوناگون بخشد پیشه او عطاست و بخشش بدهد و نپذیرد چنانک عرب مثل می گوید نحن تعلمنا ان نعطی ما تعلمنا ان نأخذ پس علی کل حال ایشان مزور باشند و امرا زایر در خاطرم می آید که این آیت را تفسیر کنم اگر چه مناسب این مقال نیست گفتم اما در خاطر چنین می آید پس بگوییم تا برود حق تعالی می فرماید يا أيها النبي قل لمن في أيديکم من الأسرى إن يعلم الله في قلوبکم خيرا يؤتکم خيرا مما أخذ منکم ويغفر لکم والله غفور رحيم سبب نزول این آیت آن بود که مصطفی صلی الله علیه و سلم کافران را شکسته بود و کشش و غارت کرده اسیران بسیار گرفته بند در دست و پای کرده و در میان آن اسیران یکی عم او بود عباس رضی الله عنه ایشان همه شب در بند و عجز و مذلت می گریستند و می زاریدند و امید از خود بریده بودند و منتظر تیغ و کشتن می بودند مصطفی صلوات الله علیه در ایشان نظر کرد و بخندید ایشان گفتند دیدی که در او بشریت هست و آنچه دعوی می کرد که در من بشریت نیست به خلاف راستی بود اینک در ما نظر می کند ما را درین بند و غل اسیر خود می بیند شاد می شود همچنانکه نفسانیان چون بر دشمن ظفر یابند و ایشان را مقهور خود بینند شادمان گردند و در طرب آیند مصطفی صلوات الله علیه ضمیر ایشان را دریافت گفت نی حاشا که من ازین رو می خندم که دشمنان را مقهور خود می بینم یا شما را بر زیان می بینم من از آن شاد می شوم بل خنده ام از آن می گیرد که می بینم به چشم سر که قومی را از تون و دوزخ و دوددان سیاه به غل و زنجیر کش کشان به زور سوی بهشت و رضوان و گلستان ابدی می برم و ایشان در فغان و نفیر که ما را ازین مهلکه در آن گلشن و مأمن چرا می بری خنده ام می گیرد با این همه چون شما را آن نظر هنوز نشده است که این را که می گویم دریابید و عیان ببینید حق تعالی می فرماید که اسیران را بگو که شما اول لشکرها جمع کردید و شوکت بسیار و بر مردی و پهلوانی و شوکت خود اعتماد کلی نمودید و با خود می گفتید که ما چنین کنیم مسلمانان را چنین بشکنیم و مقهور گردانیم و بر خود قادری از شما قادرتر نمی دیدید و قاهری بالای قهر خود نمی دانستید لاجرم هر چه تدبیر کردید که چنین شود جمله بعکس آن شد باز اکنون که در خوف مانده اید هم از آن علت توبه نکرده اید نومیدید و بالای خود قادری نمی بینید پس می باید که در حال شوکت و قدرت مرا بینید و خود را مقهور من دانید تا کارها میسر شود و در حال خوف از من امید مبرید که قادرم که شما را ازین خوف برهانم و ایمن کنم آنکس که از گاو سپید گاو سیاه بیرون آرد هم تواند که از گاو سیاه سپید بیرون آورد که تولج الليل في النهار وتولج النهار في الليل وتخرج الحي من الميت وتخرج الميت من الحي اکنون در این حالت که اسیرید امید از حضرت من مبرید تا شما را دست گیرم که إنه لا ييأس من روح الله إلا القوم الکافرون اکنون حق تعالی می فرماید که ای اسیران اگر از مذهب اول بازگردید و در خوف و رجا ما را بینید و در کل احوال خود را مقهور من بینید من شما را ازین خوف برهانم و هر مالی که از شما به تاراج رفته است و تلف گشته جمله را باز به شما دهم بلک اضعاف آن و به از آن و شما را آمرزیده گردانم و دولت آخرت نیز به دولت دنیا مقرون گردانم عباس گفت توبه کردم و از آنچ بودم باز آمدم مصطفی صلوات الله علیه فرمود که این دعوی را که می کنی حق تعالی از تو نشان می طلبد شعر دعوی عشق کردن آسانست \ لیکن آن را دلیل و برهان ست عباس گفت بسم الله چه نشان می طلبی فرمود که از آن مال ها که ترا مانده است ایثار لشکر اسلام کن تا لشکر اسلام قوت گیرد اگر مسلمان شده ای و نیکی اسلام و مسلمانی می خواهی گفت یا رسول الله مرا چه مانده است همه را به تاراج برده اند حصیری کهنه رها نکرده اند فرمود صلوات الله علیه که دیدی که راست نشدی و از آنچه بودی بازنگشتی بگویم که مال چه قدر داری و کجا پنهان کرده ای و به که سپرده ای و در چه موضع پنهان و دفن کرده ای گفت حاشا فرمود که چندین مال معین به مادر نسپردی و در فلان دیوار دفن نکردی و وی را وصیت نکردی به تفصیل که اگر باز آیم به من بسپاری و اگر به سلامت باز نیایم چندینی در فلان مصلحت صرف کنی و چندینی به فلان دهی و چندینی ترا باشد چون عباس این را بشنید انگشت برآورد به صدق تمام ایمان آورد و گفت ای پیغامبر به حق من می پنداشتم که ترا اقبال هست از دور فلک چنانک متقدمان را بوده است از ملوک مثل هامان و شداد و نمرود و غیرهم چون این را فرمودید معلومم شد و حقیقت گشت که این اقبال آن سری ست سرایی ست و الهی ست و ربانی ست مصطفی صلوات الله علیه فرمود راست گفتی این بار شنیدم که آن زنار شک که در باطن داشتی بگسست و آواز آن به گوش من رسید مرا گوشی است پنهان در عین جان که هر که زنار شک و شرک و کفر را پاره کند من به گوش نهان بشنوم و آواز آن بریدن به گوش جان من برسد اکنون حقیقت است که راست شدی و ایمان آوردی خداوندگار مولانا فرمود در تفسیر این که من این را به امیر پروانه برای آن گفتم که تو اول سر مسلمانی شدی که خود را فدا کنم و عقل و تدبیر و رای خود را برای بقای اسلام و کثرت اهل اسلام فدا کنم تا اسلام بماند و چون اعتماد بر رای خود کردی و حق را ندیدی و همه را از حق ندانستی پس حق تعالی عین آن سبب را و سعی را سبب نقص اسلام کرد که تو با تاتار یکی شده ای و یاری می دهی تا شامیان و مصریان را فنا کنی و ولایت اسلام خراب کنی پس آن سبب را که بقای اسلام بود سبب نقص اسلام کرد پس درین حالت روی به خدای عزوجل آور که محل خوف است و صدقه ها ده که تا تو را ازین حالت بد که خوف است برهاند و از او امید مبر اگرچه ترا از چنان طاعت در چنین معصیت انداخت آن طاعت را از خود دیدی برای آن درین معصیت افتادی اکنون درین معصیت نیز امید مبر و تضرع کن که او قادر است که از آن طاعت که معصیت پیدا کرد ازین معصیت طاعت پیدا کند و تو را ازین پشیمانی دهد و اسبابی پیش آرد که تو باز در کثرت مسلمانی کوشی و قوت مسلمانی باشی امید مبر که إنه لا ييأس من روح الله إلا القوم الکافرون غرضم این بود تا او این فهم کند و درین حالت صدقه ها دهد و تضرع کند که از حالت عالی به غایت در حالت دون آمده است درین حالت اومیدوار باشد حق تعالی مکارست صورت های خوب نماید در شکم آن صورت های بد باشد تا آدمی مغرور نشود که مرا خوب رایی و خوب کاری مصور شد و رو نمود اگرچه هرچ رو نمودی آنچنان بودی پیغامبر با آن چنان نظر تیز منور و منور فریاد نکردی که ارنی الاشیاء کماهی خوب می نمایی و در حقیقت آن زشت است زشت می نمایی و در حقیقت آن نغز است پس به ما هر چیز را چنان نما که هست تا در دام نیفتیم و پیوسته گمراه نباشیم اکنون رای تو اگرچه خوب ست و روشن ست از رای او بهتر نباشد او چنین می گفت اکنون تو نیز به هر تصوری و هر رایی اعتماد مکن تضرع می کن و ترسان می باش مرا غرض این بود و او این آیت را و این تفسیر را به ارادت و رای خود کرد که ما این ساعت که لشکرها می بریم نمی باید که بر آن اعتماد کنیم و اگر شکسته شویم در آن خوف و بیچارگی هم از او امید نباید برید سخن را به وفق مراد خود برد و مرا غرض این بود که گفتیم # مولانا » فیه ما فیه » فصل اول - یکی می‌گفت که مولانا سخن نمی‌فرماید یکی می گفت که مولانا سخن نمی فرماید گفتم آخر این شخص را نزد من خیال من آورد این خیال من با وی سخن نگفت که چونی یا چگونه ای بی سخن خیال او را اینجا جذب کرد اگر حقیقت من او را بی سخن جذب کند و جای دیگر برد چه عجب باشد سخن سایه ی حقیقت است و فرع حقیقت چون سایه جذب کرد حقیقت به طریق اولی سخن بهانه است آدمی را با آدمی آن جزو مناسب جذب می کند نه سخن بلکه اگر صدهزار معجزه و بیان و کرامات ببیند چون در او از آن نبی و یا ولی جزوی نباشد مناسب سود ندارد آن جزوست که او را در جوش و بی قرار می دارد در که از کهربا اگر جزوی نباشد هرگز سوی کهربا نرود آن جنسیت میان ایشان خفی ست در نظر نمی آید آدمی را خیال هر چیز با آن چیز می برد خیال باغ به باغ می برد و خیال دکان به دکان اما درین خیالات تزویر پنهان است نمی بینی که فلان جایگاه می روی پشیمان می شوی و می گویی پنداشتم که خیر باشد آن خود نبود پس این خیالات بر مثال چادرند و در چادر کسی پنهان است هرگاه که خیالات از میان برخیزند و حقایق روی نمایند بی چادر خیال قیامت باشد آنجا که حال چنین شود پشیمانی نماند هر حقیقت که ترا جذب می کند چیز دیگر غیر آن نباشد همان حقیقت باشد که ترا جذب کرد  یوم تبلی السرایر چه جای اینست که می گوییم در حقیقت کشنده یکی ست اما متعدد می نماید نمی بینی که آدمی را صد چیز آرزوست گوناگون می گوید تتماج می خواهم بورک خواهم حلوا خواهم قلیه خواهم میوه خواهم خرما خواهم این اعداد می نماید و به گفت می آورد اما اصلش یکی ست اصلش گرسنگی ست و آن یکی ست نمی بینی چون از یک چیز سیر شد می گوید هیچ از اینها نمی باید پس معلوم شد که ده و صد نبود بلک یک بود وما جعلنا عدتهم الا فتنة کدام صد کدام پنجاه کدام شصت قومی بی دست و بی پا و بی هوش و بی جان چون طلسم و ژیوه و سیماب می جنبند اکنون ایشان را شصت و یا صد و یا هزار گوی و این را یکی بلک ایشان هیچند و این هزار و صد هزار و هزاران هزار  قلیل اذا عدوا کثیر اذا شدوا پادشاهی یکی را صد مرده نان پاره داده بود لشکر عتاب می کردند پادشاه به خود می گفت روزی بیاید که به شما بنمایم که بدانید که چرا می کردم چون روز مصاف شد همه گریخته بودند و او تنها می زد گفت اینک برای این مصلحت آدمی می باید که آن ممیز خود را عاری از غرض ها کند و یاری جوید در دین دین یارشناسی ست اما چون عمر را با بی تمیزان گذرانید ممیزه ی او ضعیف شد نمی تواند آن یار دین را شناختن تو این وجود را پروردی که در او تمییز نیست تمیز آن یک صفت است نمی بینی که دیوانه را دست و پای هست اما تمییز نیست تمییز آن معنی لطیف است که در توست و شب و روز در پرورش آن بی تمییز مشغول بوده ای بهانه می کنی که آن به این قایم است چون است که کلی در تیمارداشت اینی و او را به کلی گذاشته ای بلکه این به آن قایم است و آن باین قایم نیست آن نور ازین دریچه های چشم و گوش و غیر ذلک برون می زند اگر این دریچه ها نباشد از دریچه های دیگر سر برزند همچنان باشد که چراغی آورده ای در پیش آفتاب که آفتاب را با این چراغ می بینم حاشا اگر چراغ نیاوری آفتاب خود را بنماید چه حاجت چراغ است امید از حق نباید بریدن امید سر راه ایمنی ست اگر در راه نمی روی باری سر راه را نگاه دار مگو که کژی ها کردم تو راستی را پیش گیر هیچ کژی نماند راستی همچون عصای موسی است آن کژ ی ها همچون سحرهاست چون راستی بیاید همه را بخورد اگر بدی کرده ای با خود کرده ای جفای تو به وی کجا رسد مرغی که بر آن کوه نشست و برخاست بنگر که در آن کوه چه افزود و چه کاست چون راست شوی آن همه نماند امید را زنهار مبر با پادشاهان نشستن ازین روی خطر نیست که سر برود که سری است رفتنی چه امروز چه فردا اما ازین رو خطر است که ایشان چون درآیند و نفس های ایشان قوت گرفته است و اژدها شده این کس که به ایشان صحبت کرد و دعوی دوستی کرد و مال ایشان قبول کرد لابد باشد که بر وفق ایشان سخن گوید و رای های بد ایشان را از روی دل نگاه داشتی قبول کند و نتواند مخالف آن گفتن ازین رو خطرست زیرا دین را زیان دارد چون طرف ایشان را معمور داری طرف دیگر که اصل است از تو بیگانه شود چندانکه آن سوی روی این سو که معشوق است روی از تو می گرداند و چندانکه تو با اهل دنیا به صلح درمی آیی او از تو خشم می گیرد من اعان ظالما سلطه الله علیه آن نیز که تو سوی او می روی در حکم این است چون آن سو رفتی عاقبت او را بر تو مسلط کند حیف است به دریا رسیدن و از دریا به آبی یا به سبویی قانع شدن آخر از دریا گوهرها و صد هزار چیزهای مقوم برند از دریا آب بردن چه قدر دارد و عاقلان از آن چه فخر دارند و چه کرده باشند بلکه عالم کفی ست این دریای آب خود علم های اولیاست گوهر خود کجاست این عالم کفی پرخاشاک است اما از گردش آن موج ها و مناسبت جوشش دریا و جنبیدن موج ها آن کف خوبی می گیرد که زین للناس حب الشهوات من النساء و البنین و القناطیر المقنطرة من الذهب و الفضة و الخیل المسومة و الانعام والحرث ذلک متاع الحیوة الدنیا پس چون زین فرمود او خوب نباشد بلک خوبی در او عاریت باشد وز جای دگر باشد قلب زراندودست یعنی این دنیا که کفکست قلبست و بی قدرست و بی قیمت است ما زراندودش کرده ایم که زین للناس آدمی اسطرلاب حق است اما منجمی باید که اسطرلاب را بداند تره فروش یا بقال اگرچه اسطرلاب دارد اما از آن چه فایده گیرد و به آن اسطرلاب چه داند احوال افلاک را و دوران و برجها و تأثیرات و انقلاب را الی غیرذلک پس اسطرلاب در حق منجم سودمند است که  من عرف نفسه فقد عرف ربه همچنانکه این اسطرلاب مسین آینه ی افلاک است وجود آدمی که ولقد کرمنا بنی آدم اسطرلاب حق است چون او را حق تعالی به خود عالم و دانا و آشنا کرده باشد از اسطرلاب وجود خود تجلی حق را و جمال بی چون را دم به دم و لمحه به لمحه می بیند و هرگز آن جمال ازین آینه خالی نباشد حق را عز و جل بندگانند که ایشان خود را به حکمت و معرفت و کرامت می پوشانند اگرچه خلق را آن نظر نیست که ایشان را بینند اما از غایت غیرت خود را می پوشانند چنانک متنبی می گوید لبسن الوشی لا متجملات ولکن کی یصن به الجمالا # مولانا » فیه ما فیه » فصل دوم - گفت که شب و روز، دل و جانم به خدمت است گفت که شب و روز دل و جانم به خدمت است و از مشغولی ها و کارهای مغول به خدمت نمی توانم رسیدن فرمود که این کارها هم کار حق است زیرا سبب امن و امان مسلمانی ست خود را فدا کرده اید به مال و تن تا دل ایشان را به جای آرید تا مسلمانی چند با من به طاعت مشغول باشند پس این نیز کار خیر باشد و چون شما را حق تعالی به چنین کار خیر میل داده است و فرط رغبت دلیل عنایت است و چون فتوری باشد درین میل دلیل بی عنایتی باشد که حق تعالی نخواهد که چنین خیر خطیر به سبب او برآید تا مستحق آن ثواب و درجات عالی نباشد همچون حمام که گرم است آن گرمی او از آلت تون است همچون گیاه و هیمه و عذره و غیره حق تعالی اسبابی پیدا کند که اگرچه به صورت آن بد باشد و کره اما در حق او عنایت باشد چون حمام او گرم می شود و سود آن به خلق می رسد درین میان یاران آمدند عذر فرمود که اگر من شما را قیام نکنم و سخن نگویم و نپرسم این احترام باشد زیرا احترام هر چیزی لایق آن وقت باشد در نماز نشاید پدر و برادر را پرسیدن و تعظیم کردن و بی التفاتی به دوستان و خویشان در حالت نماز عین التفات است و عین نوازش زیرا چون به سبب ایشان خود را از طاعت و استغراق جدا نکند و مشوش نشود پس ایشان مستحق عقاب و عتاب نگردند پس عین التفات و نوازش باشد چون حذر کرد از چیزی که عقوبت ایشان در آنست سؤال کرد که از نماز نزدیک تر به حق راهی هست فرمود هم نماز اما نماز این صورت تنها نیست این قالب نماز است زیرا که این نماز را اولی ست و آخری ست و هر چیز را که اولی و آخری باشد آن قالب باشد زیرا تکبیر اول نماز است و سلام آخر نماز است و همچنین شهادت آن نیست که بر زبان می گویند تنها زیرا که آن را نیز اولی ست و آخری و هر چیز که در حرف و صوت درآید و او را اول و آخر باشد آن صورت و قالب باشد جان آن بی چون باشد و بی نهایت باشد و او را اول و آخر نبود آخر این نماز را انبیا پیدا کرده اند اکنون این نبی که نماز را پیدا کرده چنین می گوید که لی مع الله وقت لایسعنی فیه نبی مرسل ولاملک مقرب پس دانستیم که جان نماز این صورت تنها نیست بلک استغراقی ست و بیهوشی است که این همه صورت ها برون می ماند و آنجا نمی گنجد جبرییل نیز که معنی محض است هم نمی گنجد حکایت است از مولانا سلطان العلما قطب العالم بهاءالحق و الدین قدس الله سره العظیم که روزی اصحاب او را مستغرق یافتند وقت نماز رسید بعضی مریدان آواز دادند مولانا را که وقت نماز است مولانا به گفت ایشان التفات نکرد ایشان برخاستند و به نماز مشغول شدند دو مرید موافقت شیخ کردند و به نماز نه استادند یکی ازان مریدان که در نماز بود خواجگی نام به چشم سر به وی عیان بنمودند که جمله اصحاب مریدان که در نماز بودند با امام پشتشان به قبله بود و آن دو مرید را که موافقت شیخ کرده بودند رویشان به قبله بود زیرا که شیخ چون از ما و من بگذشت و اویی او فنا شد و نماند و در نور حق مستهلک شد که موتوا قبل ان تموتوا اکنون او نور حق شده است و هرکه پشت به نور حق کند و روی به دیوار آورد قطعا پشت به قبله کرده باشد زیرا که او جان قبله بوده است آخر این خلق که رو به کعبه می کنند آخر آن کعبه را نبی ساخته است که قبله گاه عالم شده است پس اگر او قبله باشد به طریق اولی چون آن برای او قبله شده است مصطفی صلوات الله علیه یاری را عتاب کرد که تو را خواندم چون نیامدی گفت به نماز مشغول بودم گفت آخر نه منت خواندم گفت من بیچاره ام فرمود که نیک است اگر در همه وقت مدام بیچاره باشی در حالت قدرت هم خود را بیچاره بینی چنانکه در حالت عجز می بینی زیرا که بالای قدرت تو قدرتی است و مقهور حقی در همه احوال تو دو نیمه نیستی گاهی باچاره و گاهی بیچاره نظر به قدرت او دار و همواره خود را بیچاره می دان و بی دست و پای و عاجز و مسکین چه جای آدمی ضعیف بلکه شیران و پلنگان و نهنگان همه بیچاره و لرزان وی اند آسمان ها و زمین ها همه بیچاره و مسخر حکم وی اند او پادشاهی عظیم است نور او چون نور ماه و آفتاب نیست که به وجود ایشان چیزی بر جای بماند چون نور او بی پرده روی نماید نه آسمان ماند و نه زمین نه آفتاب و نه ماه جز آن شاه کس نماند حکایت پادشاهی به درویشی گفت که آن لحظه که تو را به درگاه حق تجلی و قرب باشد مرا یاد کن گفت چون من در آن حضرت رسم و تاب آفتاب آن جمال بر من زند مرا از خود یاد نیاید از تو چون یاد کنم اما چون حق تعالی بنده ای را گزید و مستغرق خود گردانید هرکه دامن او بگیرد و ازو حاجت طلبد بی آنکه آن بزرگ نزد حق یاد کند و عرضه دهد حق آن را برآرد حکایتی آورده اند که پادشاهی بود و او را بنده ای بود خاص و مقرب عظیم چون آن بنده قصد سرای پادشاه کردی اهل حاجت قصه ها و نامه ها بدو دادندی که بر پادشاه عرض دار او آن را در چرمدان کردی چون در خدمت پادشاه رسیدی تاب جمال او برنتافتی پیش پادشاه مدهوش افتادی پادشاه دست در کیسه و جیب و چرمدان او کردی به طریق عشق بازی که این بنده مدهوش من مستغرق جمال من چه دارد آن نامه ها را بیافتی و حاجات جمله را بر ظهر آن ثبت کردی و باز در چرمدان او نهادی کارهای جمله را بی آنکه او عرض دارد برآوردی چنین که یکی از آنها رد نگشتی بلکه مطلوب ایشان مضاعف و بیش از آنکه طلبیدندی به حصول پیوستی بندگان دیگر که هوش داشتندی و توانستندی قصه های اهل حاجت را به حضرت شاه عرضه کردن و نمودن از صد کار و صد حاجت یکی نادرا منقضی شدی # مولانا » فیه ما فیه » فصل سوم یکی گفت که اینجا چیزی فراموش کرده ام خداوندگار فرمود که در عالم یک چیز است که آن فراموش کردنی نیست اگر جمله چیزها را فراموش کنی و آن را فراموش نکنی باک نیست و اگر جمله را به جای آری و یاد داری و فراموش نکنی و آن را فراموش کنی هیچ نکرده باشی همچنانکه پادشاهی تو را به ده فرستاد برای کاری معین تو رفتی و صد کار دیگر گزاردی چون آن کار را که برای آن رفته بودی نگزاردی چنان است که هیچ نگزاردی پس آدمی در این عالم برای کاری آمده است و مقصود آن است چون آن نمی گزارد پس هیچ نکرده باشد انا عرضنا الامانة علی السموات و الارض و الجبال فابین ان یحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان انه کان ظلوما جهولا آن امانت را بر آسمان ها عرض داشتیم نتوانست پذرفتن بنگر که از او چند کارها می آید که عقل در او حیران می شود سنگها را لعل و یاقوت می کند کوهها را کان زر و نقره می کند نبات زمین را در جوش می آرد و زنده می گرداند و بهشت عدن می کند زمین نیز دانه ها را می پذیرد و بر می دهد و عیب ها را می پوشاند و صدهزار عجایب که در شرح نیاید می پذیرد و پیدا می کند و جبال نیز همچنین معدن های گوناگون می دهد این همه می کنند اما از ایشان آن یکی کار نمی آید آن یک کار از آدمی می آید ولقد کرمنا بنی آدم نگفت و ولقد کرمنا السماء و الارض پس از آدمی آن کار می آید که نه از آسمانها می آید و نه از زمین ها می آید و نه از کوهها چون آن کار بکند ظلومی و جهولى از او نفی شود اگر تو گویی که اگر آن کار نمی کنم چندین کار از من می آید آدمی را برای آن کارهای دیگر نیافریده اند همچنان باشد که تو شمشیر پولاد هندی بی قیمتی که آن در خزاین ملوک یابند آورده باشی و ساطور گوشت گندیده کرده که من این تیغ را معطل نمی دارم به وی چندین مصلحت به جای می آرم یا دیگ زرین را آورده ای و در وی شلغم می پزی که به ذره ای از آن صد دیگ به دست آید یا کارد مجوهر را میخ کدوی شکسته کرده ای که من مصلحت می کنم و کدو را بر وی می آویزم و این کارد را معطل نمی دارم جای افسوس و خنده نباشد چون کار آن کدو به میخ چوبین یا آهنین که قیمت آن به پولی ست برمی آید چه عقل باشد کارد صد دیناری را مشغول آن کردن حق تعالى تو را قیمت عظیم کرده است می فرماید که ان الله اشتری من المومنین انفسهم و اموالهم بان لهم الجنة تو به قیمت ورای دو جهانی چه کنم قدر خود نمی دانی مفروش خویش ارزان که تو بس گران بهایی حق تعالى می فرماید که من شما را و اوقات و انفاس شما را و اموال و روزگار شما را خریدم که اگر به من صرف رود و به من دهید بهای آن بهشت جاودانیست قیمت تو پیش من این است اگر تو خود را به دوزخ فروشی ظلم برخود کرده باشی همچنان که آن مرد کارد صد دیناری را بر دیوار زد و بر او کوزه ای یا کدویی آویخت آمدیم بهانه می آوری که من خود را به کارهای عالى صرف می کنم علوم فقه و حکمت و منطق و نجوم و طب و غیره تحصیل می کنم آخر این همه برای توست اگر فقه است برای آن است تا کسی از دست تو نان نرباید و جامه ات را نکند و تو را نکشد تا تو به سلامت باشی و اگر نجوم است احوال فلک و تأثیر آن در زمین از ارزانی و گرانی امن و خوف همه تعلق به احوال تو دارد هم برای توست و اگر ستاره است از سعد و نحس و به طالع تو تعلق دارد هم برای توست چون تأمل کنی اصل تو باشی و اینها همه فرع تو چون فرع تو را چندین تفاصیل و عجایبها و احوالها و عالمهای بوالعجب بی نهایت باشد بنگر که تو را که اصلی چه احوال باشد چون فرعهای تو را عروج و هبوط و سعد و نحس باشد تو را که اصلی بنگر که چه عروج و هبوط در عالم ارواح و سعد و نحس و نفع و ضر باشد که فلان روح آن خاصیت دارد و از او این آید فلان کار را می شاید تو را غیر این غذای خواب و خور غذای دیگر است که ابیت عند ربی یطعمنی و یسقینی در این عالم آن غذا را فراموش کرده ای و به این مشغول شده ای و شب و روز تن را می پروری آخر این تن اسب توست و این عالم آخور اوست و غذای اسب غذای سوار نباشد او را به سر خود خواب و خوری ست و تنعمی است اما سبب آن که حیوانی و بهیمی بر تو غالب شده است تو بر سر اسب در آخور اسبان مانده ای و در صف شاهان و امیران عالم بقا مقام نداری دلت آنجاست اما چون تن غالب است حکم تن گرفته ای و اسیر او مانده ای همچنان که مجنون قصد دیار لیلی کرد اشتر را آن طرف می راند تا هوش با او بود چون لحظه ای مستغرق لیلی می گشت و خود را و اشتر را فراموش می کرد اشتر را در ده بچه ای بود فرصت می یافت باز می گشت و به ده می رسید چون مجنون به خود می آمد دو روزه راه بازگشته بود همچنین سه ماه در راه بماند عاقبت افغان کرد که این اشتر بلای من است از اشتر فرو جست و روان شد هوی ناقتی خلفی وقدامی الهوی فانی وایاها لمختلفان فرمود که سید برهان الدین محقق قدس الله سره العزیز سخن می فرمود یکی آمد که مدح تو از فلانی شنیدم گفت تا ببینم که آن فلان چه کس است او را آن مرتبت هست که مرا بشناسد و مدح من کند اگر او مرا به سخن شناخته است پس مرا نشناخته است زیرا که این سخن نماند و این حرف و صوت نماند و این لب و دهان نماند این همه عرض است و اگر به فعل شناخت همچنین و اگر ذات من شناخته است آنگه دانم که او مدح مرا تواند کردن و آن مدح از آن من باشد حکایت او همچنان باشد که می گویند پادشاهی پسر خود را به جماعتی اهل هنر سپرده بود تا او را از علوم نجوم و رمل و غیره آموخته بودند و استاد تمام گشته با کمال کودنی و بلادت روزی پادشاه انگشتری در مشت گرفت فرزند خود را امتحان کرد که بیا بگو در مشت چه دارم گفت آنچه داری گرد است و زرد است و مجوف است گفت چون نشانهای راست دادی پس حکم کن که آن چه چیز باشد گفت می باید که غربیل باشد گفت آخر این چندین نشانهای دقیق را که عقول در آن حیران شوند دادی از قوت تحصیل و دانش این قدر بر تو چون فوت شد که در مشت غربیل نگنجد اکنون همچنین علمای اهل زمان در علوم موی می شکافند و چیزهای دیگر را که به ایشان تعلق ندارد به غایت دانسته اند و ایشان را بر آن احاطت کلی گشته و آنچه مهم است و به او نزدیکتر از همه آن است خودی اوست و خودی خود را نمی داند همه چیزها را به حل و حرمت حکم می کند که این جایز است و آن جایز نیست و این حلال است یا حرام است خود را نمی داند که حلال است یا حرام است جایز است یا ناجایز پاک است یا ناپاک است پس این تجویف و زردی و نقش و تدویر عارضی است که چون در آتش اندازی این همه نماند ذاتی شود صافی از این همه نشان هر چیز که می دهند از علوم و فعل و قول همچنین باشد و به جوهر او تعلق ندارد که بعد از این همه باقی آن است نشان ایشان همچنان باشد که این همه را بگویند و شرح دهند و در آخر حکم کنند که در مشت غربیل است چون از آنچه اصل است خبر ندارند من مرغم بلبلم طوطی ام اگر مرا گویند که بانگ دیگرگون کن نتوانم چون زبان من همین است غیر آن نتوانم گفتن به خلاف آن که او آواز مرغ آموخته است او مرغ نیست دشمن و صیاد مرغان است بانگ و صفیر می کند تا او را مرغ دانند اگر او را حکم کنند که جز این آواز آواز دیگرگون کن تواند کردن چون آن آواز بر او عاریت است و از آن او نیست تواند که آواز دیگر کند چون آموخته است که کالای مردمان دزدد از هر خانه قماشی نماید # مولانا » فیه ما فیه » فصل چهارم - گفت که این چه لطف است که مولانا تشریف فرمود گفت که این چه لطفست که مولانا تشریف فرمود توقع نداشتم و در دلم نگذشت چه لایق اینم مرا می بایست شب و روز دست گرفته در زمره و صف چاکران و ملازمان بودمی هنوز لایق آن نیستم این چه لطف بود فرمود که این از جمله آن است که شما را همتی عالی ست هر چند که شما را مرتبه عزیزست و بزرگ و به کارهای خطیر و بلند مشغولید از علو همت خود را قاصر می بینید و بدان راضی نیستید و بر خود چیزهای بسیار لازم می دانید اگرچه ما را دل هماره به خدمت بود اما می خواستیم که به صورت هم مشرف شویم زیرا که صورت نیز اعتباری عظیم دارد چه جای اعتبار خود مشارک است با مغز همچنانک کار بی مغز برنمی آید بی پوست نیز برنمی آید چنانکه دانه را اگر بی پوست در زمین کاری برنیاید چون به پوست در زمین دفن کنی برآید و درختی شود عظیم پس ازین روی تن نیز اصلی عظیم باشد و دربایست شود و بی او خود کار برنیاید و مقصود حاصل نشود ای والله اصل معنی است پیش آنکه معنی را داند و معنی شده باشد اینک می گویند رکعتین من الصلوة خیر من الدنیا وما فیها پیش هرکس نباشد پیش آن کس باشد که اگر رکعتین ازو فوت شود بالای دنیا و آنچه دروست باشد و از فوت ملک دنیا که جمله آن او باشد فوت دو رکعتش دشوارتر آید درویشی به نزد پادشاهی رفت پادشاه باو گفت که ای زاهد گفت زاهد تویی گفت من چون زاهد باشم که همه دنیا از آن من است گفت نی عکس می بینی دنیا و آخرت و ملکت جمله ازان من است و عالم را من گرفته ام تویی که به لقمه ای و خرقه ای قانع شده ای اینما تولوا فثم وجه الله آن وجهی است مجرا و رایج که لاینقطع است و باقی ست عاشقان خود را فدای این وجه کرده اند و عوض نمی طلبند باقی همچو انعامند فرمود اگرچه انعامند اما مستحق انعامند واگرچه در آخرند مقبول میرآخرند که اگر خواهد ازین آخرش نقل کند و به طویله خاص برد همچنانک از آغاز که او عدم بود به وجودش آورد و از طویله وجود به جمادی اش آورد و از طویله جمادی به نباتی و از نباتی به حیوانی و از حیوانی به انسانی و از انسان به ملکی الی مالا نهایة پس این همه برای آن نمود تا مقر شوی که او را ازین جنس طویله های بسیار است عالی تر از هم دیگر که طبقا عن طبق فما لهم لایومنون این برای آن نمود که تا مقر شوی طبقات دیگر را که در پیش است برای آن ننمود که انکار کنی و گویی که همین است استادی صنعت و فرهنگ برای آن نماید که او را معتقد شوند و فرهنگ های دیگر را که نموده است مقر شوند و به آن ایمان آورند و همچنان پادشاهی خلعت و صله دهد و بنوازد برای آن نوازد که ازو متوقع دیگر چیزها شوند و از امید کیسه ها بردوزند برای آن ندهد که بگویند همین است پادشاه دیگر انعام نخواهد کردن برین قدر اقتصار کنند هرگز پادشاه اگر این داند که چنین خواهد گفتن و چنین خواهد دانستن به وی انعام نکند زاهد آنست که آخر بیند و اهل دنیا آخر بینند اما آنها که اخصند و عارفند نه آخر بینند و نه آخر ایشان را نظر بر اول افتاده است و آغاز هر کار را می دانند همچنانک دانایی گندم بکارد داند که گندم خواهد رستن آخر از اول آخر را دید و همچنان جو و برنج و غیره چون اول را دید او را نظر در آخر نیست آخر در اول براو معلوم شده است ایشان نادرند و اینها متوسط که آخر را می بینند و اینها که در آخورند اینها انعامند درد است که آدمی را رهبر است در هر کاری که هست تا او را درد آن کار و هوس و عشق آن کار در درون نخیزد او قصد آن کار نکند و آن کار بی درد او را میسر نشود خواه دنیا خواه آخرت خواه بازرگانی خواه پادشاهی خواه علم خواه نجوم و غیره تا مریم را درد زه پیدا نشد قصد آن درخت بخت نکرد که آیة فاجاءها المخاض الی جذع النخلة او را آن درد به درخت آورد و درخت خشک میوه دار شد تن همچون مریم است و هر یکی عیسی داریم اگر ما را درد پیدا شود عیسی ما بزاید و اگر درد نباشد عیسی هم از آن راه نهانی که آمد باز به اصل خود پیوندد الا ما محروم مانیم و ازو بی بهره جان از درون به فاقه و طبع از برون به برگ دیو از خورش به هیضه و جمشید ناشتا اکنون بکن دوا که مسیح تو بر زمی ست چون شد مسیح سوی فلک فوت شد دوا # مولانا » فیه ما فیه » فصل پنجم - این سخن برای آنکس است که او به سخن محتاج است این سخن برای آن کس است که او به سخن محتاج است که ادراک کند اما آنک بی سخن ادراک کند با وی چه حاجت سخن است آخر آسمان ها و زمین ها همه سخن است پیش آن کس که ادراک می کند و زاییده از سخن است که کن فیکون پس پیش آنکه آواز پست را می شنود مشغله و بانگ چه حاجت باشد حکایت شاعری تازی گوی پیش پادشاهی آمد و آن پادشاه ترک بود پارسی نیز نمی دانست شاعر برای او شعر عظیم غرا به تازی گفت و آورد چون پادشاه بر تخت نشسته بود و اهل دیوان جمله حاضر امرا و وزرا آن چنانک ترتیب است شاعر به پای استاد و شعر را آغاز کرد پادشاه در آن مقام که محل تحسین بود سر می جنبانید و در آن مقام که محل تعجب بود خیره می شد و در آن مقام که محل تواضع بود التفات می کرد اهل دیوان حیران شدند که پادشاه ما کلمه ای به تازی نمی دانست این چنین سرجنبانیدن مناسب در مجلس ازو چون صادر شد مگر که تازی می دانست چندین سال از ما پنهان داشت و اگر ما به زبان تازی بی ادبی ها گفته باشیم وای برما او را غلامی بود خاص اهل دیوان جمع شدند و او را اسب و استر و مال دادند و چندان دیگر بر گردن گرفتند که ما را ازین حال آگاه کن که پادشاه تازی می داند یا نمی داند و اگر نمی داند در محل سرجنبانیدن چون بود کرامات بود الهام بود تا روزی غلام فرصت یافت در شکار و پادشاه را دلخوش دید بعد از آن که شکار بسیار گرفته بود از وی پرسید پادشاه بخندید گفت والله من تازی نمی دانم اما آنچ سر می جنبانیدم و تحسین می کردم که معلوم است که مقصود او از آن شعر چیست سر می جنبانیدم و تحسین می کردم که معلوم است پس معلوم شد که اصل مقصود است آن شعر فرع مقصود است که اگر آن مقصود نبودی آن شعر نگفتی پس اگر به مقصود نظر کنند دوی نماند دوی در فروع است اصل یکی است همچنانک مشایخ اگرچه به صورت گوناگونند و به حال و افعال و احوال و اقوال مباینت است اما از روی مقصود یک چیز است و آن طلب حق است چنانک بادی که در سرای بوزد گوشه ی قالی برگیرد اضطرابی و جنبشی در گلیم ها پدید آرد خس و خاشاک را بر هوا برد آب حوض را زره زره گرداند درختان و شاخ ها و برگ ها را در رقص آرد آن همه احوال متفاوت و گوناگون می نماید اما ز روی مقصود و اصل و حقیقت یک چیز است زیرا جنبیدن همه از یک باد است گفت که ما مقصریم فرمود کسی را این اندیشه آید و این عتاب به او فرو آید که آه در چیستم و چرا چنین می کنم این دلیل دوستی و عنایت است که و یبقی الحب ما بقی العتاب زیرا عتاب با دوستان کنند با بیگانه عتاب نکنند اکنون این عتاب نیز متفاوت است بر آنک او را درد می کند و از آن خبر دارد دلیل محبت و عنایت در حق او باشد اما اگر عتابی رود و او را درد نکند این دلیل محبت نکند چنانک قالی را چوب زنند تا گرد ازو جدا کنند این را عقلا عتاب نگویند اما اگر فرزند خود را و محبوب خود را بزنند عتاب آن را گویند و دلیل محبت در چنین محل پدید آید پس مادام که در خود دردی و پشیمانیی می بینی دلیل عنایت و دوستی حق است اگر در برادر خود عیب می بینی آن عیب در توست که درو می بینی عالم همچنین آیینه است نقش خود را درو می بینی که المومن مرآة المومن آن عیب را از خود جدا کن زیرا آنچ ازو می رنجی از خود می رنجی گفت پیلی را آوردند بر سر چشمه ای که آب خورد خود را در آب می دید و می رمید او می پنداشت که از دیگری می رمد نمی دانست که از خود می رمد همه اخلاق بد از ظلم و کین و حسد و حرص و بی رحمی و کبر چون در توست نمی رنجی چون آن را در دیگری می بینی می رمی و می رنجی آدمی را از گر و دنبل خود فرخجی نیاید دست مجروح در آش می کند و به انگشت خود می لیسد و هیچ از آن دلش برهم نمی رود چون بر دیگری اندکی دنبلی یا نیم ریشی ببیند آن آش او را نفارد و نگوارد همچنین اخلاق چون گرهاست و دنبل هاست چون دروست از آن نمی رنجد و بر دیگری چون اندکی ازان ببیند برنجد و نفرت گیرد همچنانک تو ازو می رمی او را نیز معذور می دار اگر از تو برمد و برنجد رنجش تو عذر اوست زیرا رنج تو از دیدن آنست و او نیز همان می بیند که المومن مرآة المومن نگفت الکافر زیرا که کافر را نه آنست که مرآة نیست الا از مرآة خود خبر ندارد پادشاهی دلتنگ بر لب جوی نشسته بود امرا ازو هراسان و ترسان و به هیچ گونه روی او گشاده نمی شد مسخره ای داشت عظیم مقرب امرا او را پذیرفتند که اگر تو شاه را بخندانی ترا چنین دهیم مسخره قصد پادشاه کرد و هرچند که جهد می کرد پادشاه به روی او نظر نمی کرد و سر بر نمی داشت که او شکلی کند و پادشاه را بخنداند در جوی نظر می کرد و سر برنمی داشت مسخره گفت پادشاه را که در آب جوی چه می بینی گفت قلتبانی را می بینم مسخره جواب داد که ای شاه عالم بنده نیز کور نیست اکنون همچنین است اگر تو درو چیزی می بینی و می رنجی آخر او نیز کور نیست همان بیند که تو می بینی پیش او دو انا نمی گنجد تو انا می گویی و او انا یا تو بمیر پیش او یا او پیش تو بمیرد تا دوی نماند اما آنک او بمیرد امکان ندارد نه در خارج و نه در ذهن که و هو الحی الذی لایموت او را آن لطف هست که اگر ممکن بودی برای تو بمردی تا دوی برخاستی اکنون چون مردن او ممکن نیست تو بمیر تا او بر تو تجلی کند و دوی برخیزد دو مرغ را بر هم بندی با وجود جنسیت و آنچ دو پر داشتند به چهار مبدل شد نمی پرد زیرا که دوی قایم است اما اگر مرغ مرده را برو بندی بپرد زیرا که دوی نمانده است آفتاب را آن لطف هست که پیش خفاش بمیرد اما چون امکان ندارد می گوید که ای خفاش لطف من به همه رسیده است خواهم که در حق تو نیز احسان کنم تو بمیر که چون مردن تو ممکن است تا از نور جلال من بهره مند گردی و از خفاشی بیرون آیی و عنقای قاف قربت گردی بنده ای از بندگان حق را این قدرت بوده است که خود را برای دوستی فنا کرد از خدا آن دوست را می خواست خدای عز و جل قبول نمی کرد ندا آمد که من او را نمی خواهم که بینی آن بنده حق الحاح می کرد و از استدعا دست باز نمی داشت که خداوندا در من خواست او نهاده ای از من نمی رود در آخر ندا آمد خواهی که آن برآید سر را فدا کن و تو نیست شو و ممان و از عالم برو گفت یارب راضی شدم چنان کرد و سر را بباخت برای آن دوست تا آن کار او حاصل شد چون بنده ای را آن لطف باشد که چنان عمری را که یک روزه ی آن عمر به عمر جمله ی عالم اولا و آخرا ارزد فدا کرد آن لطف آفرین را این لطف نباشد اینت محال اما فنای او ممکن نیست باری تو فنا شو ثقیلی آمد بالای دست بزرگی نشست فرمود که ایشان را چه تفاوت کند بالا یا زیر چراغند چراغ اگر بالاییی طلبد برای خود طلب نکند غرض او منفعت دیگران باشد تا ایشان از نور او حظ یابند و اگر نه هرجا که چراغ باشد خواه زیر خواه بالا او چراغ است که آفتاب ابدی است ایشان اگر جاه و بلندی دنیا طلبند غرضشان آن باشد که خلق را آن نظر نیست که بلندی ایشان را ببینند ایشان می خواهند که به دام دنیا اهل دنیا را صید کنند تا به آن بلندی دگر ره یابند و در دام آخرت افتند چنانک مصطفی صلوات الله علیه مکه و بلاد را برای آن نمی گرفت که او محتاج آن بود برای آن می گرفت که تا همه را زندگی بخشد و روشنایی کرامت کند هذا کف معود بان یعطی ما هو معود بان یأخذ ایشان خلق را می فریبند تا عطا بخشند نه برای آنک از ایشان چیزی برند شخصی که دام نهد و مرغکان را به مکر در دام اندازد تا ایشان را بخورد و بفروشد آنرا مکر گویند اما اگر پادشاهی دام نهد تا باز اعجمی بی قیمت را که از گوهر خود خبر ندارد بگیرد و دست آموز ساعد خود گرداند تا مشرف و معلم و مؤدب گردد این را مکر نگویند اگرچه صورت مکر است این را عین راستی و عطا و بخشش و مرده زنده کردن و سنگ را لعل گردانیدن و منی مرده را آدمی ساختن دانند و افزون ازین اگر باز را آن علم بودی که او را چرا می گیرند محتاج دانه نبودی به جان و دل جویان دام بودی و به دست شاه پران شدی خلق به ظاهر سخن ایشان نظر می کنند ومی گویند که ما ازین بسیار شنیده ایم توی بر توی اندرون ما ازین جنس سخن ها پر است و قالوا قلوبنا غلف بل لعنهم الله بکفرهم کافرون می گفتند که دلهای ما غلاف این جنس سخن هاست و ازین پریم حق تعالی جواب ایشان می فرماید که حاشا که ازین پر باشند پر از وسواسند و خیالند و پر شرک و شکند بلک پر از لعنتند که بل لعنهم الله بکفرهم کاشکی تهی بودندی از آن هذیانات باری قابل بودندی که ازین پذیرفتندی قابل نیز نیستند حق تعالی مهرکرده است بر گوش ایشان و بر چشم و دل ایشان تا چشم لون دیگر بیند یوسف را گرگ بیند و گوش لون دیگر شنود حکمت را ژاژ و هذیان شمرد و دل را لونی دگر که محل وسواس و خیال گشته است همچون زمستان از تشکل و خیال تو بر تو افتاده است از یخ و سردی جمع گشته است ختم الله علی قلوبهم و علی سمعهم و علی ابصارهم غشاوة چه جای این است که ازین پر باشند بوی نیز نیافته اند و نشنیده اند در همه عمر نه ایشان و نه آنها که به ایشان تفاخر می آورند و نه تبارک ایشان کوزه است که آنرا حق تعالی بر بعضی پر آب می نماید و از آنجا سیراب می شوند و می خورند و بر لب بعضی تهی می نماید چون در حق او چنین است ازین کوزه چه شکر گوید شکر آن کس گوید که به وی پر می نماید این کوزه چون حق تعالی آدم را گل و آب بساخت که خمر طینة آدم اربعین یوما قالب او را تمام بساخت و چندین مدت بر زمین مانده بود ابلیس علیه اللعنة فرود آمد و در قالب او رفت و در رگهای او جمله گردید و تماشا کرد و آن رگ و پی پرخون و اخلاط را بدید گفت اوه عجب نیست که ابلیس که من در ساق عرش دیده بودم خواهد پیدا شدن اگر این نباشد عجب نیست آن ابلیس اگر هست این باشد والسلام علیکم # مولانا » فیه ما فیه » فصل ششم - پسر اتابک آمد خداوندگار فرمود پسر اتابک آمد خداوندگار فرمود که پدر تو دایما به حق مشغول است و اعتقادش غالب است و در سخنش پیداست روزی اتابک گفت که کافران رومی گفتند که دختر را تا به تاتار دهیم که دین یک گردد و این دین نو که مسلمانی است برخیزد گفتم آخر این دین کی یک بوده است همواره دو و سه بوده است و جنگ و قتال قایم میان ایشان شما دین را یک چون خواهید کردن یک آنجا شود در قیامت اما اینجا که دنیاست ممکن نیست زیرا اینجا هر یکی را مرادی است و هوایی است مختلف یکی اینجا ممکن نگردد مگر در قیامت که همه یک شوند و به یکجا نظر کنند و یک گوش و یک زبان شوند در آدمی بسیار چیزهاست موش است و مرغ است باری مرغ قفس را بالا می برد و باز موش به زیر می کشد و صدهزار وحوش مختلف در آدمی مگر آنجا روند که موش موشی بگذارد و مرغ مرغی را بگذارد و همه یک شوند زیرا که مطلوب نه بالاست و نه زیر چون مطلوب ظاهر شود نه بالا بود و نه زیر یکی چیزی گم کرده است چپ و راست می جوید و پیش و پس می جوید چون آن چیز را یافت نه بالا جوید و نه زیر و نه چپ جوید و نه راست نه پیش جوید و نه پس جمع شود پس در روز قیامت همه یک نظر شوند و یک زبان و یک گوش و یک هوش چنانک ده کس را باغی یا دکانی به شرکت باشد سخنشان یک باشد و غمشان یک و مشغولی ایشان به یک چیز باشد چون مطلوب یک گشت پس در روز قیامت چون همه را کار به حق افتاد همه یک شوند به این معنی هر کسی در دنیا به کاری مشغول است یکی در محبت زن یکی در مال یکی در کسب یکی در علم همه را معتقد آن است که درمان من و ذوق من و خوشی من و راحت من در آن است و آن رحمت حق است چون در آنجا می رود و می جوید نمی یابد باز می گردد و چون ساعتی مکث می کند می گوید آن ذوق و رحمت جستنی است مگر نیک نجستم باز بجویم و چون باز می جوید نمی یابد همچنین تا گاهی که رحمت روی نماید بی حجاب بعد ازان داند که راه آن نبود اما حق تعالی بندگان دارد که پیش از قیامت چنانند و می بینند آخر علی رضی الله عنه می فرماید لو کشف الغطاء ما ازددت یقینا یعنی چون قالب را برگیرند و قیامت ظاهر شود یقین من زیادت نگردد نظیرش چنان باشد که قومی در شب تاریک در خانه روی به هر جانبی کرده اند و نماز می کنند چون روز شود همه ازان باز گردند اما آنرا که رو به قبله بوده است در شب چه باز گردد چون همه سوی او می گردند پس آن بندگان هم در شب روی به وی دارند و از غیر روی گردانیده اند پس در حق ایشان قیامت ظاهر است و حاضر سخن بی پایان است اما به قدر طالب فرو می آید که و ان من شییء الا عندنا خزاینه و ما ننزله الا بقدر معلوم حکمت همچون باران است در معدن خویش بی پایان است اما به قدر مصلحت فرود آید در زمستان و در بهار و در تابستان و در پاییز به قدر او و در بهار همچنین بیشتر و کمتر اما از آنجا که می آید آنجا بی حد است شکر را در کاغذ کنند یا داروها را عطاران اما شکر آن قدر نباشد که در کاغذ است کان های شکر و کان های دارو بی حد است و بی نهایت در کاغذ کی گنجد تشنیع می زدند که قرآن بر محمد صلی الله علیه و سلم چرا کلمه کلمه فرود می آید و سوره سوره فرو نمی آید مصطفی صلوات الله علیه فرمود که این ابلهان چه می گویند اگر بر من تمام فرود آید من بگدازم و نمانم زیرا که واقف است از اندکی بسیار فهم کند و از چیزی چیزها و از سطری دفترها نظیرش همچنانکه جماعتی نشسته اند حکایتی می شنوند اما یکی آن احوال را تمام می داند و در میان واقعه بوده است از رمزی آن همه را فهم می کند و زرد و سرخ می شود و از حال به حال می گردد و دگران آن قدر که شنیدند فهم کردند چون واقف نبودند بر کل احوال اما آنک واقف بود از آن قدر بسیار فهم کرد چون در خدمت عطار آمدی شکر بسیار است اما می بیند که سیم چند آوردی به قدر آن دهد سیم اینجا همت و اعتقاد است به قدر همت و اعتقاد سخن فرود آید چون آمدی به طلب شکر در جوالت بنگرند چه قدر است به قدر آن پیمایند کیله ای یا دو اما اگر قطارهای اشتر و جوال ها بسیار آورده باشد فرمایند که کیالان بیاورند همچنین آدمی بیاید که او را دریاها بس نکند و آدمی باشد که او را قطره ای چند بس باشد و زیاده از آن زیانش دارد و این تنها در عالم معنی و علوم و حکمت نیست در همه چیز چنین است در مال ها و زرها و کان ها جمله بی حد و پایان است اما بر قدر شخص فرود آید زیرا که افزون از آن برنتابد و دیوانه شود نمی بینی در مجنون و در فرهاد و غیره از عاشقان که کوه و دشت گرفتند از عشق زنی چون شهوت از آنچ قوت او بود بر او افزون ریختند و نمی بینی که در فرعون چون ملک و مال افزون ریختند دعوی خدایی کرد و ان من شییء الا عندنا خزاینه هیچ چیز نیست از نیک و بد که آن را پیش ما و در خزینه ما گنج های بی پایان نیست اما به قدر حوصله می فرستیم که مصلحت در آن است آری این شخص معتقد است اما اعتقاد را نمی داند همچنانک کودکی معتقد نان است اما نمی داند که چه چیز را معتقد است و همچنین از نامیات درخت زرد و خشک می شود از تشنگی و نمی داند که تشنگی چیست وجود آدمی همچون علمی است علم را اول در هوا می کند و بعد از آن لشکرها را از هر طرفی که حق داند از عقل و فهم و خشم و غضب و حلم و کرم و خوف و رجا و احوال بی پایان و صفات بی حد به پای آن علم می فرستد و هر که از دور نظر کند علم تنها بیند اما آنک از نزدیک نظر کند بداند که درو چه گوهرهاست و چه معنی هاست شخصی آمد گفت کجا بودی مشتاق بودیم چرا دور ماندی گفت اتفاق چنین افتاد گفت ما نیز دعا می کردیم تا این اتفاق بگردد و زایل شود اتفاقی که فراق آورد آن اتفاق نابایست است ای والله هم از حق است اما نسبت به حق نیک است راست می گوید همه نسبت به حق نیک است و به کمال است اما نسبت به ما نی زنا و پاکی و بی نمازی و نماز و کفر و اسلام و شرک و توحید جمله به حق نیک است اما نسبت به ما زنی زنا و دزدی و کفر و شرک بد است و توحید و نماز و خیرات نسبت به ما نیک است اما نسبت به حق جمله نیک است چنانک پادشاهی در ملک او زندان و دار و خلعت و مال و املاک و حشم و سور و شادی و طبل و علم باشد اما نسبت به پادشاه جمله نیک است چنانک خلعت کمال ملک اوست دار و کشتن و زندان همه هم کمال ملک اوست و نسبت به وی همه کمال است اما نسبت به خلق خلعت و دار کی یک باشد # مولانا » فیه ما فیه » فصل هفتم - سؤال کرد که « از نماز فاضل‌تر چه باشد » یک جواب آنک گفتیم سؤال کرد که از نماز فاضلتر چه باشد یک جواب آنکه گفتیم جان نماز به از نماز مع تقریره جواب دوم که ایمان به از نماز است زیرا نماز پنج وقت فریضه است و ایمان پیوسته و نماز به عذری ساقط شود و رخصت تأخیر باشد و تفضیلی دیگر هست ایمان را بر نماز که ایمان به هیچ عذری ساقط نشود و رخصت تأخیر نباشد و ایمان بی نماز منفعت کند و نماز بی ایمان منفعت نکند همچون نماز منافقان و نماز در هر دینی نوع دیگرست و ایمان به هیچ دینی تبدل نگیرد احوال او و قبله او و غیره متبدل نگردد و فرق های دیگر هست به قدر جذب مستمع ظاهر شود مستمع همچون آرد است پیش خمیر کننده کلام همچون آب است در آرد آن قدر آب ریزد که صلاح اوست چشمم به دگر کس نگرد من چه کنم از خود گله کن که روشناییش توی چشمم به دگر کس نگرد یعنی مستمع دیگر جوید جز تو من چه کنم روشناییش تویی بدین سبب که تو با تویی از خود نرهیده ای تا روشناییت صدهزار تو بودی حکایت شخصی بود سخت لاغر و ضعیف و حقیر همچون عصفوری سخت حقیر در نظرها چنانک صورت های حقیر او را حقیر نظر کردندی و خدا را شکر کردندی اگرچه پیش از دیدن او متشکی بودندی از حقارت صورت خویش و با این همه درشت گفتی و لاف های زفت زدی و در دیوان ملک بودی و وزیر را آن درد کردی و فرو خوردی تا روزی وزیر گرم شد و بانگ برآورد که اهل دیوان این فلان را از خاک برگرفتیم و بپروردیم و به نان و خوان و نان پاره و نعمت ما و ابای ما کسی شد به اینجا رسید که تا مرا چنین ها گوید در روی او برجست و گفت ای اهل دیوان و اکابر دولت و ارکان راست می گوید به نعمت و نان ریزه ی او و ابای او پرورده شدم و بزرگ شدم لاجرم بدین حقیری و رسوایی ام اگر به نان و نعمت کسی دیگر پرورده شدمی بودی که صورتم و قامتم و قیمتم به ازین بودی او مرا از خاک برداشت لاجرم همی گویم که یا لیتنی کنت ترابا و اگر کسیم از خاک برداشتی چنین اضحوکه نبودمی اکنون مریدی که پرورش از مرد حق یابد روح او را پاک و پاکی باشد و کسی که از مزوری و سالوسی پرورده شود و علم ازو آموزد همچون آن شخص حقیر و ضعیف و عاجز و غمگین و بی بیرون شو از ترددها باشد و حواس او کوته بود والذین کفروا اولیاوهم الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات در سرشت آدمی همه علم ها در اصل سرشته اند که روح او مغیبات را بنماید چنانک آب صافی آنچ در تحت اوست از سنگ و سفال و غیره و آنچ و آنچ بالای آنست همه بنماید عکس آن در گوهر آب این نهاد است بی علاجی و تعلیمی لیک چون آن آمیخته شد با خاک یا رنگ های دیگر آن خاصیت و آن دانش ازو جدا شد و او را فراموش شد حق تعالی انبیا و اولیا را فرستاد همچون آب صافی بزرگ که هر آب حقیر را و تیره را که درو درآید از تیرگی و از رنگ عارضی خود برهد پس او را یاد آید چو خود را صاف بیند بداند که اول من چنین صاف بوده ام به یقین و بداند که آن تیرگی ها و رنگها عارضی بود یادش آید حالتی که پیش ازین عوارض بود و بگوید که هذا الذی رزقنا من قبل پس انبیا و اولیا مذکران باشند او را از حالت پیشین نه آنکه در جوهر او چیزی نو نهند اکنون هر آب تیره که آن آب بزرگ را شناخت که من ازویم و از آن ویم درآمیخت و این آب تیره که آن آب را نشناخت و او را غیرخود دید و غیر جنس دید پناه به رنگ ها و تیرگی ها گرفت تا با بحر نیامیزد و از آمیزش بحر دورتر شود چنانک فرمود فما تعارف منها ایتلف وماتناکر منها اختلف و ازین فرمود لقد جاءکم رسول من انفسکم یعنی که آب بزرگ جنس آب خرد است و از نفس اوست و از گوهر اوست و آنچ او را از نفس خود نمی بیند آن تناکر از نفس آب نیست قرین بدیست با آب که عکس آن قرین برین آب می زند و او نمی داند که رمیدن من ازین آب بزرگ و بحر از نفس منست یا از عکس این قرین بد از غایت آمیزش چنانکه گل خوار نداند که میل من به گل از طبیعت من است یا از علتی که با طبع من درآمیخته است بدانک هر بیتی و حدیثی و آیتی که به استشهاد آرند همچون دو شاهد و دو گواهست واقف بر گواهی های مختلف به هر مقامی گواهی دهند مناسب آن مقام چنانکه دو گواه باشند بر وقف خانه ای و همین دو گواه گواهند بر بیع دکانی و همین دو گواه گواهند بر نکاحی در هر قضیه که حاضر شوند بر وفق آن گواهی دهند صورت گواه همان باشد و معنی دیگر نفعنا الله وایاکم اللون لون لون الدم والریح ریح المسک # مولانا » فیه ما فیه » فصل هشتم - گفتیم آرزو شد او را که شما را ببیند گفتیم آرزو شد او را که شما را ببیند و می گفت که می خواهم که خداوندگار را بدیدمی خداوندگار فرمود که خداوندگار را این ساعت نبیند به حقیقت زیرا آنچ او آرزو می برد که خداوندگار را ببینم آن نقاب خداوندگار بود خداوندگار را این ساعت بی نقاب نبیند و همچنین همه آرزوها و مهرها و محبت ها و شفقت ها که خلق دارند بر انواع چیزها به پدر و مادر و دوستان و آسمان ها و زمین ها و باغ ها و ایوان ها و علم ها و عمل ها و طعام ها و شراب ها همه آرزوی حق دارند و آن چیزها جمله نقاب هاست چون ازین عالم بگذرند و آن شاه را بی این نقاب ها ببینند بدانند که آن همه نقاب ها و روپوش ها بود مطلوب شان در حقیقت آن یک چیز بود همه مشکل ها حل شود و همه سؤال ها و اشکال ها را که در دل داشتند جواب بشنوند و همه عیان گردد و جواب حق چنان نباشد که هر مشکل را علی الانفراد جدا جواب باید گفتن به یک جواب همه سؤال ها به یکباره معلوم شود و مشکل حل گردد همچنانک در زمستان هر کسی در جامه و در پوستینی و تنوری در غار گرمی از سرما خزیده باشند و پناه گرفته و همچنین جمله نبات از درخت و گیاه و غیره از زهر سرما بی برگ و بر مانده و رخت ها را در باطن برده و پنهان کرده تا آسیب سرما برو نرسد چون بهار جواب ایشان به تجلی بفرماید جمله سؤال های مختلف ایشان از احیا و نبات و موات به یکبار حل گردد و آن سبب ها برخیزد و جمله سر برون کنند و بدانند که موجب آن بلا چه بود حق تعالی این نقاب ها را برای مصلحت آفریده است که اگر جمال حق بی نقاب روی نماید ما طاقت آن نداریم و بهره مند نشویم بواسطه ی این نقاب ها مدد و منفعت می گیریم این آفتاب را می بینی که در نور او می رویم و می بینیم و نیک را از بد تمییز می کنیم و درو گرم می شویم و درختان و باغ ها مثمر می شوند و میوه های خام و ترش و تلخ در حرارت او پخته و شیرین می گردد معادن زر و نقره و لعل و یاقوت از تأثیر او ظاهر می شوند اگر این آفتاب که چندین منفعت می دهد به وسایط اگر نزدیک تر آید هیچ منفعت ندهد بلک جمله ی عالم و خلقان بسوزند و نمانند حق تعالی چون بر کوه به حجاب تجلی می کند او نیز پر درخت و پرگل و سبز آراسته می گردد و چون بی حجاب تجلی می کند او را زیر و زبر و ذره ذره می گرداند فلما تجلی ربه للجبل جعله دکا سایلی سؤال کرد که آخر در زمستان نیز همان آفتاب هست گفت ما را غرض اینجا مثال است اما آنجا نه جمل است و نه حمل مثل دیگر است و مثال دیگر هرچند که عقل آن چیز را به جهد ادراک نکند اما عقل جهد خود را کی رها کند و اگر عقل جهد خود را رها کند آن عقل نباشد عقل آن است که همواره شب و روز مضطرب و بی قرار باشد از فکر و جهد و اجتهاد نمودن در ادراک باری اگرچه او مدرک نشود و قابل ادراک نیست عقل همچون پروانه است و معشوق چون شمع هر چند که پروانه خود را بر شمع زند بسوزد و هلاک شود اما پروانه آن است که هرچند برو آسیب آن سوختگی و الم می رسد از شمع نشکیبد و اگر حیوانی باشد مانند پروانه که از نور شمع نشکیبد و خود را بر آن نور بزند او خود پروانه باشد و اگر پروانه خود را بر نور شمع می زند و پروانه نسوزد آن نیز شمع نباشد پس آدمی که از حق بشکیبد و اجتهاد ننماید او آدمی نباشد و اگر تواند حق را ادراک کردن آن هم حق نباشد پس آدمی آن است که از اجتهاد خالی نیست و گرد نور جلال حق می گردد بی آرام و بی قرار و حق آن است که آدمی را بسوزد و نیست گرداند و مدرک هیچ عقلی نگردد # مولانا » فیه ما فیه » فصل نهم - پروانه گفت که مولانا بهاءالدین پیش از آنک خداوندگار روی نماید پروانه گفت که مولانا بهاءالدین پیش از آنک خداوندگار روی نماید عذر بنده می خواست که مولانا جهت این حکم کرده است که امیر به زیارت من نیاید و رنجه نشود که ما را حالت هاست حالتی سخن گوییم حالتی نگوییم حالتی پروای خلقان باشد حالتی عزلت و خلوت حالتی استغراق و حیرت مبادا که امیر در حالتی آید که نتوانم دلجویی او کردن و فراغت آن نباشد که با وی به موعظه و مکالمت پردازیم پس آن بهتر که چون ما را فراغت باشد که توانیم به دوستان پرداختن و به ایشان منفعت رسانیدن ما برویم و دوستان را زیارت کنیم امیر گفت که مولانا بهاءالدین را جواب دادم که من به جهت آن نمی آیم که مولانا به من پردازد و بامن مکالمت کند بل که برای آن می آیم که مشرف شوم و از زمره ی بندگان باشم ازینها که این ساعت واقع شده است یکی آن است که مولانا مشغول بود و روی ننمود تا دیری مرا در انتظار رها کرد تا من بدانم که اگر مسلمانان را و نیکان را چون بر در من بیایند منتظرشان بگذارم و زود راه ندهم چنین صعب است و دشوار مولانا تلخی آن را به من چشانید و مرا تأدیب کرد تا با دیگران چنین نکنم مولانا فرمود نی بلک آنک شما را منتظر رها کردیم از عین عنایت بود حکایت می آورند که حق تعالی می فرماید که ای بنده من حاجت ترا در حالت دعا و ناله زود برآوردمی اما آوازه ناله تو مرا خوش می آید در اجابت جهت آن تأخیر می افتد تا بسیار بنالی که آواز و ناله تو مرا خوش می آید مثلا دو گدا بر در شخصی آمدند یکی مطلوب و محبوب است و آن دیگر عظیم مبغوض است خداوند خانه گوید به غلام که زود بی تأخیر به آن مبغوض نان پاره ای بده تا از در ما زود آواره شود و آن دیگر را که محبوب است وعده دهد که هنوز نان نپخته اند صبر کن تا نان برسد و بپزد دوستان را بیشتر خاطرم می خواهد که ببینم و در ایشان سیر سیر نظر کنم و ایشان نیز در من تا چون اینجا بسیار دوستان گوهر خود را نیک نیک دیده باشند چون در آن عالم حشر شوند آشنایی قوت گرفته باشد زود همدگر را بازشناسند و بدانند که ما در دار دنیا به هم بوده ایم و به هم خوش بپیوندند زیرا که آدمی یار خود را زود گم می کند نمی بینی که درین عالم که با شخصی دوست شده ای و جانانه و در نظر تو یوسفی است به یک فعل قبیح از نظر تو پوشیده می شود و او را گم می کنی و صورت یوسفی به گرگی مبدل می شود همان را که یوسف می دیدی اکنون به صورت گرگش می بینی هرچند که صورت مبدل نشده است و همان است که می دیدی به این یک حرکت عارضی گمش کردی فردا که حشر دیگر ظاهر شود و این ذات به ذات دیگر مبدل گردد چون او را نیک نشناخته باشی و در ذات وی نیک نیک فرو نرفته باشی چونش خواهی شناختن حاصل همدگر را نیک نیک می باید دیدن و از اوصاف بد و نیک که در هر آدمی مستعار است ازان گذشتن و در عین ذات او رفتن و نیک نیک دیدن که این اوصاف که مردم همدگر را برمی دهند اوصاف اصلی ایشان نیست حکایتی گفته اند که شخصی گفت که من فلان مرد را نیک می شناسم و نشان او بدهم گفتند فرما گفت مکاری من بود دو گاو سیاه داشت اکنون همچنین برین مثال است خلق گویند که فلان دوست را دیدیم و می شناسیم و هر نشان که دهند در حقیقت همچنان باشد که حکایت دو گاو سیاه داده باشد آن نشان او نباشد و آن نشان به هیچ کاری نیاید اکنون از نیک و بد آدمی می باید گذشتن و فرو رفتن در ذات او که چه ذات و چه گوهر دارد که دیدن و دانستن آن است عجبم می آید از مردمان که گویند که اولیا و عاشقان به عالم بی چون که او را جای نیست و صورت نیست و بی چون و چگونه است چگونه عشق بازی می کنند و مدد و قوت می گیرند و متأثر می شوند آخر شب و روز در آنند این شخصی که شخصی را دوست می دارد و ازو مدد می گیرد آخر این مدد و لطف و احسان و علم و ذکر و فکر و شادی و غم او می گیرد و این جمله در عالم لامکان است و او دم بدم ازین معانی مدد می گیرد و متأثر می شود عجبش نمی آید و عجبش می آید که بر عالم لامکان چون عاشق شوند و ازوی چون مدد گیرند حکیمی منکر می بود این معنی را روزی رنجور شد و از دست رفت و رنج او دراز کشید حکیمی الهی به زیارت او رفت گفت آخر چه می طلبی گفت صحت گفت صورت این صحت را بگو که چگونه است تا حاصل کنم گفت صحت صورتی ندارد و بیچونست گفت اکنون صحت چون بیچون است چونش می طلبی گفت آخر بگو که صحت چیست گفت این می دانم که چون صحت بیاید قوتم حاصل می شود و فربه می شوم و سرخ و سپید می گردم و تازه و شکفته می شوم گفت من از تو نفس صحت می پرسم ذات صحت چه چیز است گفت نمی دانم بی چون است گفت اگر مسلمان شوی و از مذهب اول بازگردی ترا معالجه کنم و تندرست کنم و صحت را به تو رسانم به مصطفی صلوات الله علیه سؤال کردند که هرچند که این معانی بی چونند اما به واسطه صورت آدمی ازان معانی می توان منفعت گرفتن فرمود اینک صورت آسمان و زمین به واسطه این صورت منفعت میگیر ازان معنی کل چون می بینی تصرف چرخ فلک را و باریدن ابرها را به وقت و تابستان و زمستان و تبدیل های روزگار را می بینی همه بر صواب و حکمت آخر این ابر جماد چه داند که به وقت می باید باریدن و این زمین را می بینی چون نبات را می پذیرد و یک را ده می دهد آخر این را کسی می کند او را می بین به واسطه این عالم و مدد می گیر همچنانک از قالب مددی میگیری از معنی آدمی از معنی عالم مدد می گیر بواسطه صورت عالم چون پیغامبر صلی الله علیه و سلم مست شدی و بی خود سخن گفتی گفتی قال الله آخر از روی صورت زبان او می گفت اما او در میان نبود گوینده در حقیقت حق بود چون او اول خود را دیده بود که از چنین سخن جاهل و نادان بود و بی خبر اکنون از وی چنین سخن می زاید داند که او نیست که اول بود این تصرف حق است چنانک مصطفی صلی الله علیه و سلم خبر می داد پیش از وجود خود چندین هزار سال از آدمیان و انبیای گذشته و تا آخر قرن عالم چه خواهد شدن و از عرش و کرسی و از خل او ملا وجود او دینه بود قطعا این چیزها را وجود دینه حادث وی نمی گوید حادث از قدیم چون خبر دهد پس معلوم شد که او نمی گوید حق می گوید که و ما ینطق عن الهوی ان هو الا وحی یوحی حق از صورت و حرف منزه است سخن او بیرون حرف و صوت است اما سخن خود را از هر حرفی و صوتی و از هر زبانی که خواهد روان کند در راه ها در کاروان سراها ساخته اند بر سر حوض مرد سنگین یا مرغ سنگین از دهان ایشان آب می آید و در حوض می ریزد همه عاقلان دانند که آن آب از دهان مرغ سنگین نمی آید از جای دگر می آید آدمی را خواهی که بشناسی او رادر سخن آر از سخن او او را بدانی و اگر طرار باشد و کسی به وی گفته باشد که از سخن مرد را بشناسند و او سخن را نگاه دارد قاصدتا او را در نیابند همچنانک آن حکایت که بچه در صحرا به مادر گفت که مرا در شب تاریک سیاهی هولی مانند دیو روی می نماید و عظیم می ترسم مادر گفت که مترس چون آن صورت را ببینی دلیر بر وی حمله کن پیدا شود که خیال است گفت ای مادر و اگر آن سیاه را مادرش چنین وصیت کرده باشد من چه کنم اکنون اگر او را وصیت کرده باشد که سخن مگو تا پیدا نگردی منش چون شناسم گفت در حضرت او خاموش کن و خود را به وی ده و صبر کن باشد که کلمه ای از دهان او بجهد و اگر نجهد باشد که از زبان تو کلمه ای بجهد بناخواست تو یا در خاطر تو سخن و اندیشه ای سر برزند ازان اندیشه و سخن حال او را بدانی زیرا که ازو متأثر شدی آن عکس اوست و احوال اوست که در اندرون تو سر بر زده است شیخ سررزی رحمةالله علیه میان مریدان نشسته بود مریدی را سر بریان اشتها کرده بود شیخ اشارت کرد که او را سر بریان می باید بیارید گفتند شیخ به چه دانستی که او را سر بریان می باید گفت زیرا که سی سال است که مرا بایست نمانده است و خود را از همه بایستها پاک کرده ام و منزهم همچو آیینه بی نقش ساده گشته ام چون سر بریان در خاطر من آمد و مرا اشتها کرد و بایست شد دانستم که آن از آن فلان است زیرا آیینه بی نقش است اگر در آیینه نقش نماید نقش غیر باشد عزیزی در چله نشسته بود برای طلب مقصودی به وی ندا آمد که این چنین مقصود بلند به چله حاصل نشود از چله برون آی تا نظر بزرگی بر تو افتد آن مقصود ترا حاصل شود گفت آن بزرگ را کجا یابم گفت در جامع گفت میان چندین خلق او را چون شناسم که کدامست گفتند برو او ترا بشناسد و بر تو نظر کند نشان آنک نظر او بر تو افتد آن باشد که ابریق از دست تو بیفتد و بیهوش گردی بدانی که او بر تو نظر کرده است چنان کرد ابریق پر آب کرد و جماعت مسجد را سقایی می کرد و میان صفوف می گردید ناگهانی حالتی در وی پدید آمد شهقه ای بزد و ابریق از دست او افتاد بیهوش در گوشه ماند خلق جمله رفتند چون با خود آمد خود را تنها دید آن شاه که بر وی نظر انداخته بود آنجا ندید اما به مقصود خود برسید خدای را مردانند که از غایت عظمت و غیرت حق روی ننمایند اما طالبان را به مقصودهای خطیر برسانند و موهبت کنند این چنین شاهان عظیم نادرند و نازنین گفتیم پیش شما بزرگان می آیندگفت ما را پیش نمانده است دیرست که ما را پیش نیست اگر می آیند پیش آن مصور می آیند که اعتقاد کرده اند عیسی را علیه السلام گفتند به خانه تو می آییم گفت ما را در عالم خانه کجاست و کی بود حکایت آورده اند که عیسی علیه السلام در صحرایی می گردد باران عظیم فروگرفت رفت در خانه سیه گوش در کنج غاری پناه گرفت لحظه ای تا باران منقطع گردد وحی آمد که از خانه سیه گوش بیرون رو که بچگان او به سبب تو نمی آسایند ندا کرد که یا رب لابن آوی ماوی و لیس لابن مریم ماوی گفت فرزند سیه گوش را پناه است و جای است و فرزند مریم را نه پناه است و نه جای و نه خانه است و نه مقام است خداوندگار فرمود اگر فرزند سیه گوش را خانه است اما چنین معشوقی او را از خانه نمی راند ترا چنین راننده ای هست اگر ترا خانه نباشد چه باک که لطف چنین راننده و لطف چنین خلعت که تو مخصوص شدی که ترا می راند صدهزار هزار آسمان و زمین و دنیا و آخرت و عرش و کرسی می ارزد و افزون است در گذشته است فرمود که آنچ امیر آمد و ما زود روی ننمودیم نمی باید که خاطرش بشکند زیرا که مقصود او را ازین آمدن اعزاز نفس ما بود یا اعزاز خود اگر برای اعزاز ما بود چون بیشتر نشست و ما را انتظار کرد اعزاز ما بیشتر حاصل شد و اگر غرضش اعزاز خودست و طلب ثواب چون انتظار کرد و رنج انتظار کشید ثوابش بیش باشد پس علی کلا التقدیرین به آن مقصود که آمد آن مقصود مضاعف شد و افزون گشت پس باید که دلخوش و شادمان گردد # مولانا » فیه ما فیه » فصل دهم - اینچ می‌گویند که اَلْقُلُوْبُ تَتَشَاهَدُ گفتی‌ست اینچ می گویند که القلوب تتشاهد گفتی است و حکایتی می گویند بر ایشان کشف نشده است و اگر نه سخن چه حاجت بودی چون قلب گواهی می دهد گواهی زبان چه حاجت گردد امیر نایب گفت که آری دل گواهی می دهد اما دل را حظی هست جدا و گوش را حظی هست جدا چشم را حظی است جدا و زبان را جدا به هر یکی احتیاج هست تا فایده افزونتر باشد فرمود که اگر دل را استغراق باشد همه محو او گردند محتاج زبان نباشد آخر لیلی را که رحمانی نبود و جسمانی و نفس بود و از آب و گل بود عشق او را آن استغراق بود که مجنون را چنان فرو گرفته بود و غرق گردانیده که محتاج دیدن لیلی به چشم نبود و سخن او را به آواز شنیدن محتاج نبود که لیلی را از خود او جدا نمی دید که خیالک فی عینی واسمک فی فمی وذکرک فی قلبی الی این اکتب اکنون چون جسمانی را آن قوت باشد که عشق او را بدان حال گرداند که خود را از او جدا نبیند و حس های او جمله درو غرق شوند از چشم و سمع و شم و غیره که هیچ عضوی حظی دیگر نطلبد همه را جمع بیند و حاضر دارد اگر یک عضوی ازین عضوها که گفتیم حظی تمام یابد همه در ذوق آن غرق شوند و حظی دیگر نطلبند این طلبیدن حس حظی دیگر جدا دلیل آن می کند که این یک عضو چنانک حق حظی است تمام نگرفته است حظی یافته است ناقص لاجرم در آن حظ غرق نشده است حس دیگرش حظ می طلبد عدد می طلبد هر حسی حظی جدا حواس جمعند از روی معنی از روی صورت متفرقند چون یک عضو را استغراق حاصل شد همه در وی مستغرق شوند چنانک مگس بالا می پرد و پرش می جنبد و سرش می جنبد و همه اجزاش می جنبد چون در انگبین غرق شد همه اجزاش یکسان شد هیچ حرکت نکند استغراق آن باشد که او در میان نباشد و او را جهد نماند و فعل و حرکت نماند غرق آب باشد هر فعلی را که ازو آید آن فعل او نباشد فعل آب باشد اگر هنوز در آب دست و پای می زند او را غرق نگویند یا بانگی می زند که آه غرق شدم این را نیز استغراق نگویند آخر این اناالحق گفتن مردم می پندارند که دعوی بزرگی است اناالحق عظیم تواضع است زیرا اینکه می گوید من عبد خدایم دو هستی اثبات می کند یکی خود را و یکی خدا را اما آنک اناالحق می گوید خود را عدم کرد به باد داد می گوید اناالحق یعنی من نیستم همه اوست جز خدا را هستی نیست من به کلی عدم محضم و هیچم تواضع درین بیشتر است اینست که مردم فهم نمی کنند اینک مردی بندگی کند برای خدا حسبة لله آخر بندگی او در میان است اگرچه برای خداست خود را می بیند و فعل خود را می بیند و خدای را می بیند او غرق آب نباشد غرق آب آنکس باشد که درو هیچ جنبشی و فعلی نماند اما جنبش های او جنبش آب باشد شیری در پی آهویی کرد آهو از وی می گریخت دو هستی بود یکی هستی شیر و یکی هستی آهو اما چون شیر به او رسید و در زیر پنجه قهر او شد و از هیبت شیر بیهوش و بی خود شد در پیش شیر افتاد این ساعت هستی شیر ماند تنها هستی آهو محو شد و نماند استغراق آن باشد که حق تعالی اولیا را غیر آن خوف خلق که می ترسند از شیر و از پلنگ و از ظالم حق تعالی او را از خود خایف گرداند و برو کشف گرداند که خوف از حق است و امن از حق است و عیش و طرب از حق است و خورد و خواب از حق است حق تعالی او را صورتی بنماید مخصوص محسوس در بیداری چشم باز صورت شیر یا پلنگ یا آتش که او را معلوم شود که صورت شیر و پلنگ حقیقت که می بینم ازین عالم نیست صورت غیب است که مصور شده است و همچنین صورت خویش بنمایند به جمال عظیم و همچنین بستان ها و انهار و حور و قصور و طعام ها و شراب ها و خلعت ها و براق ها و شهرها و منزل ها و عجایب های گوناگون و حقیقت می داند که ازین عالم نیست حق آنها را در نظر او می نماید و مصور می گرداند پس یقین شود او را که خوف از خداست و امن از خداست و همه راحت ها و مشاهدها از خداست و اکنون این خوف او به خوف خلق نماند زیرا ازان این مشاهد است به دلیل نیست چون حق معین به وی نمود که همه ازوست فلسفی این را داند اما به دلیل داند دلیل پایدار نباشد و آن خوشی که از دلیل حاصل بشود آن را بقایی نباشد تا دلیل را به وی می گویی خوش و گرم و تازه می باشد چون ذکر دلیل بگذرد گرمی و خوشی او نماند چنانک شخصی به دلیل دانست که این خانه را بنایی هست و به دلیل داند که این بنا را چشم هست کور نیست قدرت دارد عجز ندارد موجود بود معدوم نبود زنده بود و مرده نبود بر بنای خانه سابق بود این همه را داند اما به دلیل داند دلیل پایدار نباشد زود فراموش شود اما عاشقان چون خدمت ها کردند بنا را شناختند و عین الیقین دیدند و نان و نمک به هم خوردند و اختلاط ها کردند هرگز بنا از تصور و نظر ایشان غایب نشود پس چنین کس فانی حق باشد در حق او گناه گناه نبود جرم جرم نبود چون او مغلوب و مستهلک آنست پادشاهی غلامان را فرمود که هر یکی قدحی زرین به کف گیرند که مهمان می آید و آن غلام مقرب تر را نیز هم فرمود که قدحی بگیر چون پادشاه روی نمود آن غلام خاص از دیدار پادشاه بی خود و مست شد قدح از دستش بیفتاد و بشکست دیگران چون ازو چنین دیدند گفتند مگر چنین می باید قدح ها را به قصد بینداختند پادشاه عتاب کرد چرا کردید گفتند که او مقرب بود چنین کرد پادشاه گفت ای ابلهان آن را او نکرد آن را من کردم از روی ظاهر همه صورت ها گناه بود اما آن یک گناه عین طاعت بود بلکه بالای طاعت و گناه بود خود مقصود از آن همه آن غلام بود باقی غلامان تبع پادشاهند پس تبع او باشند چون او عین پادشاه است و غلامی برو جز صورت نیست از جمال پادشاه پر است حق تعالی می فرماید لولاک ما خلقت الافلاک هم اناالحق است معنیش این است که افلاک را برای خود آفریدم این اناالحق است به زبان دیگر و رمزی دیگر سخن های بزرگان اگر به صد صورت مختلف باشد چون حق یکی ست و راه یکی ست سخن دو چون باشد اما به صورت مخالف می نماید به معنی یکی است و تفرقه در صورت است و در معنی همه جمعیت است چنانکه امیری بفرماید که خیمه بدوزند یکی ریسمان می تابد یکی میخ می زند یکی جامه می بافد و یکی دوزد و یکی می درد و یکی سوزن می زند این صورت ها اگرچه از روی ظاهر مختلف و متفرق اند اما از روی معنی جمعند و یکی کار می کنند و همچنین احوال این عالم نیز چون درنگری همه بندگی حق می کنند از فاسق و صالح و از عاصی و از مطیع و از دیو و ملک مثلا پادشاه خواهد که غلامان را امتحان کند و بیازماید به اسباب تا با ثبات از بی ثبات پیدا شود و نیک عهد از بدعهد ممتاز گردد و باوفا از بی وفا او را موسوسی و مهیجی می باید تا ثبات او پیدا شود اگر نباشد ثبات او چون پیدا شود پس آن موسوس و مهیج بندگی پادشاه می کند چون خواست پادشاه این است که این چنین کند بادی فرستاد تا ثابت را از غیر ثابت پیدا کند و پشه را از درخت و باغ جدا گرداند تا پشه برود و آنچه با شه باشد بماند ملکی کنیزکی را فرمود که خود را بیارا و بر غلامان من عرض کن تا امانت و خیانت ایشان ظاهر شود فعل کنیزک اگرچه به ظاهر معصیت می نماید اما در حقیقت بندگی پادشاه می کند این بندگان خود را چون درین عالم دیدند نه به دلیل و تقلید بل معاینه بی پرده و حجاب که جمله از نیک و بد بندگی و طاعت حق می کنند که وان من شییء الا یسبح بحمده پس در حق ایشان همین عالم قیامت باشد چون قیامت عبارت از آن است که همه بندگی خدا کنند و کاری دیگر نکنند جز بندگی او و این معنی را ایشان همین جا می بینند که لو کشف الغطاء ما ازددت یقینا عالم از روی لغت این باشد که از عارف عالی تر باشد زیرا خدای را عالم گویند اما عارف نشاید گفتن معنی عارف آن است که نمی دانست و دانست و این در حق خدا نشاید اما از روی عرف عارف بیش است زیرا عارف عبارت است از آنچ بیرون از دلیل داند عالم را مشاهده و معاینه دیده است عرفا عارف این را گویند آورده اند که عالم به از صد زاهد و عالم به از صد زاهد چون باشد آخر این زاهد به علم  زهد کرد زهد بی علم محال باشد آخر زهد چیست از دنیا اعراض کردن و روی به طاعت و آخرت آوردن آخر می باید که دنیا را بداند و زشتی و بی ثباتی دنیا را بداند و لطف و ثبات و بقای آخرت را بداند و اجتهاد در طاعت که چون طاعت کنم و چه طاعت این همه علم است پس زهد بی علم محال بود پس آن زاهد هم عالم است هم زاهد این عالم که به از صد زاهد است حق باشد معنیش را فهم نکرده اند علم دیگرست که بعد ازین زهد و علم که اول داشت خدای به وی دهد که این علم دوم ثمره آن علم و زهد باشد قطعا این چنین عالم به از صدهزار زاهد باشد نظیر این همچنانکه مردی درختی نشاند و درخت بار داد قطعا آن درخت که بار داد به از صد درخت باشد که بار نداده باشد زیرا آن درختان شاید که به بر نرسند که آفات در ره بسیارست حاجی یی که به کعبه رسد به ازان حاجیی باشد که در بریه روان است که ایشان را خوف است برسند یا نرسند اما این به حقیقت رسیده است یک حقیقت به از صد هزار شک است امیر نایب گفت آنکه نرسید هم امید دارد فرمود کو آنک امید دارد تا آن که رسید از خوف تا امن فرقی بسیار است و چه حاجت است به فرق بر همه این فرق ظاهر است سخن در امن است که از امن تا امن فرق های عظیم است تفضیل محمد صلی الله علیه و سلم بر انبیا آخر از روی امن باشد و اگر نه جمله انبیاء در امنند و از خوف گذشته اند الا در امن مقام هاست که ورفعنا بعضهم فوق بعض درجات الا که عالم خوف و مقامات خوف را نشان توان داد اما مقامات امن بی نشان است در عالم خوف نظر کنند هر کسی در راه خدا چه بذل می کند یکی بذل تن می کند و یکی بذل مال و یکی بذل جان یکی روزه یکی نماز یکی ده رکعت یکی صد رکعت پس منازل ایشان مصور است و معین توان از آن نشان دادن همچنانکه منازل قونیه با قیصریه معین است قیماز و اپروخ و سلطان و غیره اما منازل دریا از انطالیه تا اسکندریه بی نشان است آن را کشتیبان داند به اهل خشکی نگوید چون نتوانند فهم کردن امیر گفت هم گفت نیز فایده می کند اگر همه را ندانند اندک بدانند و پی برند و گمان برند فرمود ای والله کسی در شب تاری نشسته است بیدار به عزم آنک سوی روز می روم اگرچه چگونگی رفتن را نمی داند اما چون روز را منتظر است به روز نزدیک می شود تا شخصی در شب تاریک و ابر پس کاروانی می رود نمی داند که کجا رسید و کجا می گذرد و چه قدر قطع مسافت کرد اما چون روز شد حاصل آن رفتن را ببیند سر به جایی برزند هرکه حسبة الله اگرچه دو چشم برهم زند آن ضایع نیست فمن یعمل مثقال ذرة خیرا یره الا چون اندرون تاریک است و محجوب نمی بیند که چه قدر پیش رفته است آخر ببیند الدنیا مزرعة الآخرة هرچه اینجا بکارد آنجا برگیرد عیسی علیه السلام بسیار خندیدی یحیی علیه السلام بسیار گریستی یحیی به عیسی گفت که تو از مکرهای دقیق قوی ایمن شدی که چنین می خندی عیسی گفت که تو از عنایت ها و لطف های دقیق لطیف غریب حق قوی غافل شدی که چندینی می گریی ولی یی از اولیاء حق درین ماجرا حاضر بود از حق پرسید ازین هر دو که را مقام عالی ترست جواب گفت که احسنهم بی ظنا یعنی انا عند ظن عبدی بی من آنجاام که ظن بنده من است به هر بنده مرا خیالی ست و صورتی است هرچ او مرا خیال کند من آنجا باشم من بنده آن خیالم که حق آنجا باشد بیزارم ازان حقیقت که حق آنجا نباشد خیال ها را ای بندگان من پاک کنید که جایگاه و مقام من است اکنون تو خود را می آزما که از گریه و خنده از صوم و نماز و از خلوت و جمعیت و غیره ترا کدام نافع ترست و احوال تو به کدام طریق راست تر می شود و ترقیت افزون تر آن کار را پیش گیر استفت قلبک و ان افتاک المفتون ترا معنی هست در اندرون فتوی مفتیان برو عرض دار تا آنچ او را موافق آید آن را گیرد همچنانکه طبیب نزد بیمار می آید از طبیب اندرون می پرسد زیرا ترا طبیبی هست در اندرون و آن مزاج توست که دفع می کند و می پذیرد و لهذا طبیب بیرون از وی پرسد که فلان چیز که خوردی چون بود سبک بودی گران بودی خوابت چون بود از آنچ طبیب اندرون خبر دهد طبیب بیرون بدان حکم کند پس اصل آن طبیب اندرون ست و آن مزاج اوست چون این طبیب ضعیف شود و مزاج فاسد گردد از ضعف چیزها بعکس بیند و نشان های کژ دهد شکر را تلخ گوید و سرکه را شیرین پس محتاج شد به طبیب بیرونی که او را مدد دهد تا مزاج بر قرار اول آید بعد از آن او باز به طبیب خود نماید و ازو فتوی می ستاند همچنن مزاجی هست آدم را از روی معنی چون آن ضعیف شود حواس باطنه او هرچ بیند و هرچ گوید همه برخلاف باشد پس اولیا طبیبانند او را مدد کنند تا مزاجش مستقیم گردد و دل و دینش قوت گیرد که ارنی الاشیاء کماهی آدمی عظیم چیزست در وی همه چیز مکتوب است حجب و ظلمات نمی گذارد که او آن علم را در خود بخواند حجب و ظلمات این مشغولی های گوناگون است و تدبیرهای گوناگون دنیا و آرزوهای گوناگون با این همه که در ظلمات است و محجوب پرده هاست هم چیزی می خواند و ازان واقف است بنگر که چون این ظلمات وحجب برخیزد چه سان واقف گردد و از خود چه علم ها پیدا کند آخر این حرفت ها از درزی یی و بنایی و درودگری و زرگری و علم و نجوم و طب و غیره و انواع حرف الی مالا یعدولایحصی از اندرون آدمی پیدا شده است از سنگ و کلوخ پیدا نشد آنکه می گویند زاغی آدمی را تعلیم کرد که مرده در گور کند آن هم از عکس آدمی بود که بر مرغ زد تقاضای آدمی او را بر آن داشت آخر حیوان جزو آدمی است جزو کل را چون آموزد چنانکه آدمی خواهد که به دست چپ نویسد قلم به دست گیرد اگرچه دل قوی است اما دست در نبشتن می لرزد اما دست به امر دل می نویسد چون امیر می آید مولانا سخن های عظیم می فرماید که سخن منقطع نیست از آنک اهل سخن است دایما سخن به وی می رسد و سخن به وی متصل است در زمستان اگر درخت ها برگ و بر ندهد تا نپندارند که در کار نیستند ایشان دایما بر کارند زمستان هنگام دخل است تابستان هنگام خرج خرج را همه بینند دخل را نبینند چنانکه شخصی مهمانی کند و خرج ها کند این را همه بینند اما آن دخل را که اندک اندک جمع کرده بود برای مهمانی نبینند و ندانند و اصل دخل است که خرج از دخل می آید ما را با آن کس که اتصال باشد دم به دم با وی در سخنیم و یگانه و متصلیم در خموشی و غیبت و حضور بلکه در جنگ هم به همیم و آمیخته ایم اگرچه مشت بر هم دگر می زنیم با وی در سخنیم و یگانه و متصلیم آن را مشت مبین در آن مشت مویز باشد باور نمی کنی باز کن تا ببینی چه جای مویز چه جای درهای عزیز آخر دیگران رقایق و دقایق و معارف می گویند از نظم و نثر اینک میل امیر این طرف است و با ماست از روی معارف و دقایق و موعظه نیست چون در همه جای ها ازین جنس هست و کم نیست پس این که مرا دوست می دارد و میل می کند این غیر آنهاست او چیز دیگر می بیند و ورای آنکه از دیگران دیده است روشنایی دیگر می یابد آورده اند که پادشاهی مجنون را حاضر کرد وگفت که ترا چه بوده است و چه افتاده است خود را رسوا کردی و از خان و مان برآمدی و خراب و فنا گشتی لیلی چه باشد و چه خوبی دارد بیا تا ترا خوبان و نغزان نمایم و فدای تو کنم و به تو بخشم چون حاضر کردند مجنون را و خوبان را جلوه آوردند مجنون سر فروافکنده بود و پیش خود می نگریست پادشاه فرمود آخر سر را برگیر و نظر کن گفت می ترسم عشق لیلی شمشیر کشیده است اگر بردارم سرم را بیندازد غرق عشق لیلی چنان گشته بود آخر دیگران را چشم بود و لب و بینی بود آخر در وی چه دیده بود که بدان حال گشته بود # مولانا » فیه ما فیه » فصل یازدهم - مشتاقیم الّا چون می‌دانیم که شما به مصالح خلق مشغولید زحمت دور می‌داریم مشتاقیم الا چون می دانیم که شما به مصالح خلق مشغولید زحمت دور می داریم گفت بر ما این واجب بود دهشت برخاست بعد ازین به خدمت آییم فرمود که فرقی نیست همه یکی ست شما را آن لطف هست که همه یکی باشد از زحمتها چونید لیکن چون می دانیم که امروز شمایید که به خیرات و حسنات مشغولید لاجرم رجوع به شما می کنیم این ساعت بحث درین می کردیم اگر مردی را عیال است و دیگری را نیست ازو می برند و به این می دهند اهل ظاهر گویند که از معیل می بری به غیر معیل می دهی چون بنگری خود معیل اوست در تحقیق همچنانکه اهل دلی که او را گوهری باشد شخصی را بزند و سر و بینی و دهان بشکند همه گویند که این مظلوم است اما به تحقیق مظلوم آن زننده است ظالم آن باشد که مصلحت نکند آن لس خورده و سرشکسته ظالم است و این زننده یقین مظلوم است چون این صاحب گوهرست و مستهلک حق است کرده او کرده حق باشد خدا را ظالم نگویند همچنانک مصطفی صلی الله علیه و سلم می کشت و خون می ریخت و غارت می کرد ظالم ایشان بودند و او مظلوم مثلا مغربیی در مغرب مقیم است مشرقیی به مغرب آمد غریب آن مغربی است اما این چه غریب است که از مشرق آمد چون همه عالم خانه ای بیش نیست ازین خانه در آن خانه رفت یا ازین گوشه بدان گوشه آخر نه هم درین خانه است اما آن مغربی که آن گوهر دارد از بیرون خانه آمده است آخر می گوید که الاسلام بد اغریبا نگفت که المشرقی بدا غریبا همچنانک مصطفی صلی الله علیه و سلم چون شکسته شد مظلوم بود و چون شکست هم مظلوم بود زیرا در هر دو حالت حق به دست اوست و مظلوم آنست که حق به دست او باشد مصطفی را صلی الله علیه و سلم دل بسوخت بر اسیران حق تعالی برای خاطر رسول وحی فرستاد که بگو ایشان را درین حالت که شما در بند و زنجیرید اگر شما نیت خیر کنید حق تعالی شما را ازین برهاند وآنچ رفته است به شما باز دهد و اضعاف آن و غفران و رضوان در آخرت دو گنج یکی آنک از شما رفت و یکی گنج آخرت سؤال کرد که بنده چون عمل کند آن توفیق و خیر از عمل می خیزد یا عطای حق است فرمود که عطای حق است و توفیق حق است اما حق تعالی از غایت لطف به بنده اضافت می کند هردو را می فرماید که هر دو از توست جزاء بما کانوا یعملون گفت چون خدای را این لطف است پس هرکه طلب حقیقی کند بیابد فرمود لیکن بی سالار نشود چنانک موسی را علیه السلام چون مطیع بودند در دریا راهها پیدا شد و گرد از دریا برمی آوردند و می گذشتند اما چون مخالفت آغاز کردند در فلان بیابان چندین سال بماندند و سالار آن زمان دربند اصلاح ایشان باشد که سالار ببیند که دربند اویند و مطیع و فرمانبردارند مثلا چندین سپاهی در خدمت امیری چون مطیع و فرمان بردار باشند او نیز عقل در کار ایشان صرف کند و دربند صلاح ایشان باشد اما چون مطیع نباشند کی در تدارک احوال ایشان عقل خود را صرف کند عقل در تن آدمی همچون امیری است مادام که رعایای تن مطیع او باشند همه کارها به اصلاح باشد اما چون مطیع نباشند همه به فساد آیند نمی بینی که چون مستی می آید خمرخورده ازین دست و پای و زبان و رعایای وجود چه فسادها می آید روزی دیگر بعد از هشیاری می گوید  آه چه کردم و چرا زدم و چرا دشنام دادم پس وقتی کارها به اصلاح باشند که در آن ده سالاری باشد و ایشان مطیع باشند اکنون عقل وقتی اندیشه اصلاح این رعایا کند که به فرمان او باشند مثلا فکر کرد که بروم وقتی برود که پای به فرمان او باشد و اگرنه این فکر را نکند اکنون همچنانکه عقل در میان تن امیر است این وجودهای دیگر که خلقند ایشان سرجمله به عقل و دانش خود و نظر و علم خود به نسبت آن ولی جمله تن صرفند و عقل اوست در میان ایشان اکنون چون خلق که تن اند مطیع ایشان نباشند احوال ایشان همه در پریشانی و پشیمانی گذرد اکنون چون مطیع شوند چنان باید شدن که هرچ او کند مطیع باشند و به عقل خود رجوع نکنند زیرا که شاید به عقل خود آنرا فهم نکنند باید که او را مطیع باشند چنانکه کودکی را به دکان درزیی نشاندند او را مطیع استاد باید بودن اگر تکل دهد که بدوزد تکل دوزد و اگر شلال شلال دوزد و اگر خواهد که بیاموزد تصرف خود رها کند کلی محکوم امر استاد باشد امید داریم از حق تعالی که حالتی پدید آورد که آن عنایت او است که بالای صدهزار جهد و کوشش است که لیلة القدر خیر من الف شهر این سخن و آن سخن یکی است که جذبة من جذبات الله تعالی خیر من عبادة الثقلین یعنی چون عنایت او در رسد کار صدهزار کوشش کند و افزون کوشش خوب است و نیکو و مفیدست عظیم اما پیش عنایت چه باشد پرسید که عنایت کوشش دهد گفت چرا ندهد چون عنایت بیاید کوشش هم بیاید عیسی علیه السلام چه کوشش کرد که در مهد گفت انی عبدالله آتانی الکتاب یحیی هنوز در شکم مادر بود وصف او می کرد گفت محمد رسول الله را بی کوشش شد گفت افمن شرح الله صدره اول فضل است چون از ضلالت بیداری درو آید آن فضل حق است و عطای محض و الا چرا آن یاران دیگر را نشد که قرین او بودند بعد از آن فضل و جزا همچون استاره آتش جست اولش عطاست اما چون پنبه نهادی و آن ستاره را می پروری و افزون می کنی و بعد ازین فضل و جزاست آدمی اول وهلت خرد و ضعیف است که وخلق الانسان ضعیفا اما چون آتش ضعیف را پرورید عالمی شود و جهانی را بسوزد و آن آتش خرد بزرگ و عظیم شود که انک لعلی خلق عظیم گفتم مولانا شما را قوی دوست می دارد فرمود که نی آمدن من به قدر دوستی ست و نی گفتن آنچ می آید می گویم اگر خدا خواهد این اندک سخن را نافع گرداند و آن را در اندرون سینه شما قایم دارد و نفعهای عظیم کند و اگر نخواهد صدهزار سخن گفته گیر هیچ در دل قرار نگیرد هم بگذرد و فراموش شود همچنانک استاره آتش بر جامه سوخته افتاد اگر حق خواهد همان یک ستاره بگیرد و بزرگ شود و اگر نخواهد صد ستاره بدان سوخته رسد و نماند و هیچ اثر نکند و لله جنود السموات این سخن ها سپاه حقند قلعه ها را به دستوری حق باز کنند و بگیرند اگر بفرماید چندین هزار سوار را که بروید به فلان قلعه روی بنمایید اما مگیرید چنین کنند و اگر یک سوار را بفرماید که بگیر آن قلعه را همان یک سوار در را باز کند و بگیرد پشه ای را بر نمرود گمارد و هلاکش کند چنانک می گوید استوی عند العارف الدانق والدینار والاسد والهرة که اگر حق تعالی برکت دهد دانقی کار هزار دینار کند و افزون و اگر از هزار دینار برکت برگیرد کار دانگی نکند و همچنین اگر گربه برگمارد او را هلاک کند چون پشه نمرود را و اگر شیر را بگمارد از وی شیران لرزان شوند یا خود درازگوش او شود چنانکه بعضی از درویشان بر شیر سوار می شوند و چنانک آتش بر ابراهیم علیه السلام برد و سلام شد و سبزه و گل و گلزار چون دستوری حق نبود که او را بسوزد فی الجمله چون ایشان دانستند که همه از حق است پیش ایشان همه یکسان شد از حق امید داریم که شما این سخن ها را هم از اندرون خود بشنوید که مفید آنست اگر هزار دزد بیرونی بیایند در را نتوانند باز کردن تا از اندرون دزدی یار ایشان نباشد که از اندرون باز کند هزار سخن از بیرون بگوی تا از اندرون مصدقی نباشد سود ندارد همچنانکه درختی را تا در بیخ او تری نباشد اگر هزار سیل آب برو ریزی سود ندارد اول آنجا در بیخ او تری بباید تا آب مدد او شود نور اگر صدهزار می بیند جز که بر اصل نور ننشیند تا در چشم نوری نباشد هرگز آن نور را نبینند اکنون اصل آن قابلیت است که در نفس است نفس دیگر است و روح دیگر نمی بینی که نفس در خواب کجاها می رود و روح در تن است اما آن نفس می گردد چیزی دیگر می شود گفت پس آنچ علی گفت من عرف نفسه فقد عرف ربه این نفس را گفت گفت و اگر بگوییم که این نفس را گفت هم خردکاری نیست و اگر آن نفس را شرح دهیم او همین نفس را فهم خواهد کردن چون او آن نفس را نمی داند مثلا آینه ای کوچک در دست گرفته ای اگر در آینه نیک نماید بزرگ نماید خرد نماید آن باشد به گفتن محالست که فهم شود به گفتن همین قدر باشد که درو خارخاری پدید آید بیرون آنک ما می گوییم عالمی هست تا بطلبیم این دنیا و خوشیها نصیب حیوانیت آدمی است این همه قوت حیوانیت او می کند و آنچ که اصل است که انسان است در کاهش است آخر می گویند که الآدمی حیوان ناطق پس آدمی دو چیز است آنچ درین عالم قوت حیوانیت اوست این شهوات است و آرزوها اما آنچ خلاصه اوست غذای او علم و حکمت و دیدار حق است آدمی را آنچ حیوانیت اوست از حق گریزان است و انسانیتش از دنیا گریزان فمنکم کافر ومنکم مومن دو شخص درین وجود در جنگند- تا بخت که را بود که را دارد دوست درین شک نیست که این عالم دی است جمادات را جماد چرا می گویند زیرا که همه منجمدند این سنگ و کوه و جامه که پوشیده ای وجود همه منجمد است اگرنه دییی هست عالم چرا منجمد است معنی عالم بسیط است در نظر نیاید اما به تأثیر توان دانستن که باد و سرمایی هست این عالم چون فصل دی است که همه منجمدند چگونه دی دی عقلی نه حسی چون آن هوای الهی بیاید کوهها گداختن گیرد عالم آب شود همچنانکه چون گرمای تموز بیاید همه منجمدات در گداز آیند روز قیامت چون آن هوا بیاید همه بگدازند حق تعالی این کلمات را لشکر ما کند گرد شما تا از اعدا شما را سد شوند تا سبب قهر اعدا باشد اعدایی باشند اعدای اندرون آخر اعدای برونی چیزی نیستند چه چیز باشند نمی بینی چندین هزار کافر اسیر یک کافرند که پادشاه ایشان است و آن کافر اسیر اندیشه پس دانستیم که کار اندیشه دارد چون به یک اندیشه ضعیف مکدر چندین هزار خلق و عالم اسیرند آنجا که اندیشه های بی پایان باشد بنگر که آن را چه عظمت و شکوه باشد و چگونه قهر اعدا کنند و چه عالم ها را مسخر کنند چون می بینم معین که صدهزار صورت بی حد و سپاهی بی پایان صحرا در صحرا اسیر شخصی اند و آن شخص اسیر اندیشه ای حقیر پس این همه اسیر یک اندیشه باشند تا اندیشه های عظیم بی پایان خطیر قدسی علوی چون باشند پس دانستیم که کار اندیشه ها دارند صور همه تابعند و آلت اند و بی اندیشه معطلند و جمادند پس آنکه صورت بیند او نیز جماد باشد و در معنی راه ندارد و طفل است و نابالغ اگرچه به صورت پیر است و صدساله رجعنا من الجهاد الاصغر الی الجهاد الاکبر یعنی در جنگ صورتها بودیم و به خصمان صورتی مصاف می زدیم این ساعت به لشکرهای اندیشه ها مصاف می زنیم تا اندیشه های نیک اندیشه های بد را بشکند و از ولایت تن بیرون کند پس اکبر این جهاد باشد و این مصاف پس کار فکرت ها دارند که بی واسطه تن درکارند همچنانکه عقل فعال بی آلت چرخ را می گرداند آخر می گوید که به آلت محتاج نیست تو جوهری و هر دو جهان مر ترا عرض جوهر که از عرض طلبند هست ناپسند آن کس که علم جوید از دل برو گری وان کس که عقل جوید از جان برو بخند چون عرض است بر عرض نباید ماندن زیرا این جوهر چون نافه مشک است و این عالم و خوشی ها همچون بوی مشک این بوی مشک نماند زیرا عرض است هرکه ازین بوی مشک را طلبید نه بوی را و بر بوی قانع نشد نیک است اما هرکه بر بوی مشک قرار گرفت آن بد است زیرا دست به چیزی زده است که آن در دست او نماند زیرا بوی صفت مشک است چندانکه مشک را روی درین عالم است بوی می رسد چون در حجاب رود و روی در عالم دیگر آرد آنها که به بوی زنده بودند بمیرند زیرا بوی ملامز مشک بود آن جا رفت که مشک جلوه می کند پس نیک بخت آن است که از بوی بر وی زند و عین او شود بعد ازان او را فنا نماند و در عین ذات مشک باقی شد و حکم مشک گیرد بعد ازان وی به عالم بوی رساند و عالم از وی زنده باشد بر او از آنچ بود جز نامی نیست همچنانک اسبی یا حیوانی در نمکسار نمک شده باشد بر وی از اسبی جز نام نمانده باشد همان دریای نمک باشد در فعل و تأثیر آن اسم او را چه زیان دارد از نمکی اش بیرون نخواهد کردن و اگر این کان نمک را نامی دیگر نهی از نمکی بیرون نیاید پس آدمی را ازین خوشی ها و لطفها که پرتو و عکس حق است ببایدش گذشتن و برین قدر نباید قانع گشتن هرچند که این قدر از لطف حق است و پرتو جمال اوست اما باقی نیست به نسبت به حق باقی است به نسبت به خلق باقی نیست چون شعاع آفتاب که در خانه ها می تابد هر چند که شعاع آفتاب است و نور است اما ملازم آفتاب است چون آفتاب غروب کند روشنایی نماند پس آفتاب باید شدن تا خوف جدایی نماند باخت است و شناخت است بعضی را داد و عطا هست اما شناخت نیست و بعضی را شناخت هست اما باخت نیست اما چون این هر دو باشد عظیم موافق کسی باشد این چنین کس بی نظیر باشد نظیر این مثلا مردی راه می رود اما نمی داند که این راه است یا بی راهی می رود علی العمیا بوکه آواز خروسی یا نشان آبادانیی پدید آید کو این و کو آن که راه می داند و می رود و محتاج نشان و علامت نیست کار او دارد پس شناخت ورای همه است # مولانا » فیه ما فیه » فصل دوازدهم - قَالَ النَّبُّي عَلَیْهِ السَّلَامُ اَللَّیْلُ طَویْلٌ فَلَا تُقَصِّرْهُ قال النبی علیه السلام اللیل طویل فلا تقصره بمنامک والنهار مضی فلا تکدره بآثامک شب درازست از بهر رازگفتن و حاجات خواستن بیتشویش خلق و بی زحمت دوستان و دشمنان خلوتی و سلوتی حاصل شده و حق تعالی پرده فرو کشیده تا عمل ها از ریا مصون و محروس باشد و خالص باشد لله تعالی و در شب تیره مرد ریایی از مخلص پیدا شود ریایی رسوا شود در شب همه چیزها بشب مستور شوند و بروز رسوا شوند مرد ریایی بشب رسوا شود گوید چون کسی نمی بیند از بهر کی کنم می گویندش که کسی می بیند ولی تو کسی نیستی تا کسی را بینی آن کسی می بیند که همه کسان در قبضه قدرت ویند و به وقت درماندگی او را خوانند همه و به وقت درد دندان ودرد گوش و درد چشم و تهمت خوف و ناایمنی همه او را خوانند بسر و اعتماد دارند که می شنود و حاجت ایشان روا خواهد کردن و پنهان پنهان صدقه می دهند از بهر دفع بلا را و صحت رنجوری را و اعتماد دارند که آن دادن و صدقه را قبول می کند چون صحتشان داد و فراغت از ایشان آن یقین باز رفت و خیال اندیشی باز آمد می گویند خداوندا آن چه حالت بود که بصدق ما ترا میخواندیم در آن کنج زندان با هزارقل هوالله بیملالت که حاجات روا کردی اکنون ما بیرون زندان همچنان محتاجیم که اندرون زندان بودیم تا ما را از این زندان عالم ظلمانی بیرون آری بعالم انبیا که نورانیست اکنون چرا ما را همان اخلاص برون زندان و برون حالت درد نمی آید هزار خیال فرود می آید که عجب فایده کند یا نکند و تأثیر این خیال هزار کاهلی وملالت می دهد آن یقین خیال سوز کو خدای تعالی جواب می فرماید که آنچ گفتم نفس حیوانی شما عدوست شما را و مرا که لاتتخذوا عدوی وعدوکم اولیاء هماره این عدو را در زندان مجاهده دارید که چون او در زندانست و در بلا و رنج اخلاص تو روی نماید و قوت گیرد هزار بار آزمودی که از رنج دندان و دردسر از خوف ترا اخلاص پدید آمد چرا در بند راحت تن گشتی و در تیمار او مشغول شدی سررشته را فراموش مکنید و پیوسته نفس را بی مراد دارید تا بمراد ابدی برسید و از زندان تاریکی خلاص یابید که ونهی النفس عن الهوی فان الجنة هی المأوی # مولانا » فیه ما فیه » فصل سیزدهم - شیخ ابراهیم گفت که سیف‌الدین فرّخ چون شیخ ابراهیم گفت که سیف الدین فرخ چون یکی را بزدی خود را به کسی دیگر مشغول کردی به حکایت تا ایشان او را می زدندی و شفاعت کسی به این طریق و شیوه پیش نرفتی فرمود که هرچ درین عالم می بینی در آن عالم چنان است بلک اینها همه انموذج آن عالمند و هرچ درین عالم است همه از آن عالم آوردند که و ان من شییء الا عندنا خزاینه وما ننزله الا بقدر معلوم طاس بعلینی بر سر طبله ها دواهای مختلف می نهد از هر انباری مشتی مشتی پلپل و مشتی مصطکی انبارها بی نهایت اند ولیکن در طبله او بیش ازین نمی گنجد پس آدمی بر مثال طاس بعلینی است یا دکان عطاری ست که در وی از خزاین صفات حق مشت مشت و پاره پاره در حقه ها و طبله ها نهاده اند تا درین عالم تجارت می کند لایق خود از سمع پاره ای و از نطق پاره ای و از عقل پاره ای و از کرم پاره ای و از علم پاره ای اکنون پس مردمان طوافان حقند طوافیی می کند و روز و شب طبل ها را پر می کنند و تو تهی می کنی یا ضایع می کنی تا به آن کسبی می کنی روز تهی می کنی و شب باز پر می کنند و قوت می دهند مثلا روشنی چشم را می بینی در آن عالم دیده هاست و چشمها و نظرها مختلف از آن نموذجی به تو فرستادند تا بدان تفرج عالم می کنی دید آن قدر نیست ولیک آدمی بیش ازین تحمل نکند این صفات همه پیش ماست بی نهایت به قدر معلوم به تو می فرستیم پس تأمل می کن که چندین هزار خلق قرنا بعد قرن آمدند و ازین دریا پر شدند و باز تهی شدند بنگر که آن چه انبار است اکنون هرکه را بر آن دریا وقوف بیشتر دل او بر طبله سردتر پس پنداری که عالم از آن ضراب خانه به در می آیند و باز به دارالضرب رجوع می کند که انا لله و انا الیه راجعون انا یعنی جمیع اجزای ما از آنجا آمده اند و انموذج آنجااند و باز آنجا رجوع می کنند از خرد و بزرگ و حیوانات اما درین طبله زود ظاهر می شوند و بی طبله ظاهر نمی شوند از آنست که آن عالم لطیف است و در نظر نمی آید چه عجب می آید نمی بینی نسیم بهار را چون ظاهر می شود در اشجار و سبزه ها و گلزارها و ریاحین جمال بهار را به واسطه ایشان تفرج می کنی و چون در نفس نسیم بهار می نگری هیچ ازینها نمی بینی نه از آنست که در وی تفرج ها و گل زارها نیست آخر نه این از پرتو اوست بل که درو موجهاست از گلزارها و ریاحین لیک موج های لطیفند در نظر نمی آیند الا بواسطه از لطف پیدا نمی شود همچنین در آدمی نیز این اوصاف نهان است ظاهر نمی شود الا بواسطه اندرونی یا بیرونی از گفت کسی و آسیب کسی و جنگ و صلح کسی پیدا می شود صفات آدمی نمی بینی در خود تأمل می کنی هیچ نمی یابی و خود را تهی می دانی ازین صفات نه آنست که تو از آنچ بوده ای متغیر شده ای الا اینها در تو نهانند بر مثال آبند در دریا از دریا بیرون نیایند الا بواسطه ابری و ظاهر نشوند الا به موجی موج جوششی باشد از اندرون تو ظاهر شود بی واسطه بیرونی ولیکن مادام که دریا ساکن است هیچ نمی بینی و تن تو بر لب دریاست و جان تو دریایی ست نمی بینی درو چندین ماهیان و ماران و مرغان و خلق گوناگون بدر می آیند و خود را می نمایند و باز به دریا می روند صفات تو مثل خشم و حسد و شهوت و غیره ازین دریا سر برمی آرند پس گویی صفات تو عاشقان حقند لطیف ایشان را نتوان دیدن الا بواسطه جامه زبان چون برهنه می شوند از لطیفی در نظر نمی آیند # مولانا » فیه ما فیه » فصل چهاردهم - در آدمی عشقی و دردی و خارخاری و تقاضایی هست در آدمی عشقی و دردی و خارخاری و تقاضایی هست که اگر صدهزار عالم ملک او شود که نیاساید و آرام نیابد این خلق به تفصیل در هر پیشه ای و صنعتی و منصبی و تحصیل نجوم و طب و غیرذلک می کنند و هیچ آرام نمی گیرند زیرا آنچ مقصود است بدست نیامده است آخر معشوق را دلارام می گویند یعنی که دل به وی آرام گیرد پس به غیر چون آرام و قرار گیرد این جمله خوشی ها و مقصودها چون نردبانی است و چون پایه های نردبان جای اقامت و باش نیست از بهر گذشتن است خنک او را که زودتر بیدار و واقف گردد تا راه دراز برو کوته شود و درین پایه های نردبان عمر خود را ضایع نکند سؤال کرد که مغولان مالها را می ستانند و ایشان نیز ما را گاه گاهی مالها می بخشند عجب حکم آن چون باشد فرمود هرچه مغول بستاند همچنان است که در قبضه و خزینه حق درآمده است همچنانک از دریا کوزه ای یا خمی را پر کنی و بیرون آری آن ملک تو گردد مادام که در کوزه و یا خم است کس را دران تصرف نرسد هرک ازان خم ببرد بی اذن تو غاصب باشد اما باز چون به دریا ریخته شد بر جمله حلال گردد و از ملک تو بیرون آید پس مال ما بر ایشان حرام است و مال ایشان بر ما حلال است لارهبانیة فی الاسلام الجماعة رحمة مصطفی صلوات الله علیه کوشش در جمعیت نمود که مجمع ارواح را اثرهاست بزرگ و خطیر در وحدت و تنهایی آن حاصل نشود و سر اینکه مساجد را نهاده اند تا اهل محله آنجا جمع شوند تا رحمت و فایده افزون باشد و خانه ها جداگانه برای تفریق است و ستر عیبها فایده آن همین است و جامع را نهادند تا جمعیت اهل شهر آنجا باشد و کعبه را واجب کردند تا اغلب خلق عالم از شهرها و اقلیم ها آنجا جمع گردند گفت مغولان که اول درین ولایت آمدند عور و برهنه بودند مرکوب ایشان گاو بود و سلاح هاشان چوبین بود این زمان محتشم و سیر گشته اند و اسبان تازی هرچه بهتر و سلاح های خوب پیش ایشانست فرمود که آن وقت که دل شکسته و ضعیف بودند و قوتی نداشتند خدا ایشان را یاری داد و نیاز ایشان را قبول کرد درین زمان که چنین محتشم و قوی شدند حق تعالی با ضعف خلق ایشان را هلاک کند تا بدانند که آن عنایت حق بود و یاری حق بود که ایشان عالم را گرفتند نه به زور و قوت بود و ایشان اول در صحرایی بودند دور از خلق بینوا و مسکین و برهنه و محتاج مگر بعضی از ایشان به طریق تجارت در ولایت خوارزمشاه می آ مدند و خرید و فروختی می کردند و کرباس می خریدند جهت تن جامه خود خوارزمشاه آن را منع می کرد و تجار ایشان را می فرمود تا بکشند و از ایشان نیز خراج می ستد و بازرگانان را نمی گذاشت که آنجا بروند تاتاران پیش پادشاه خود به تضرع رفتند که هلاک شدیم پادشاه ایشان ازیشان ده روز مهلت طلبید و رفت در بن غار و ده روز روزه داشت و خضوع و خشوع پیش گرفت از حق تعالی ندایی آمد که قبول کردم زاری تو را بیرون آی هرجا که روی منصور باشی آن بود چون بیرون آمدند به امر حق منصور شدند و عالم را گرفتند گفت تتاران نیز حشر را مقرند و می گویند یرغوی خواهد بودن فرمود که دروغ می گویند می خواهند که خود را با مسلمانان مشارک کنند که یعنی ما نیز می دانیم و مقریم اشتر را گفتند که از کجا می آیی گفت از حمام گفت از پاشنه ات پیداست اکنون اگر ایشان مقر حشرند کو علامت و نشان آن این معاصی و ظلم و بدی همچون یخ ها و برف هاست تو بر تو جمع گشته چون آفتاب انابت و پشیمانی و خبر آن جهان و ترس خدای درآید آن برف های معاصی جمله بگدازند همچنانک آفتاب برف ها و یخ ها را می گدازاند اگر برفی و یخی بگوید که من آفتاب را دیده ام و آفتاب تموز بر من تافت و او برقرار برف و یخ است هیچ عاقل آن را باور نکند محال است که آفتاب تموز بیاید و برف و یخ بگذارد حق تعالی اگرچه وعده داده است که جزاهای نیک و بد در قیامت خواهد بودن اما انموذج آن دم بدم و لمحه بلمحه می رسد اگر آدمیی را شادیی در دل می آید جزای آن است که کسی را شاد کرده است و اگر غمگین می شود کسی را غمگین کرده است این ارمغانی های آن عالم است و نمودار روز جزاست تا بدین اندک آن بسیار را فهم کنند همچون که از انبار گندم مشتی گندم بنمایند مصطفی صلوات الله علیه به آن عظمت و بزرگی که داشت شبی دست او درد کرد وحی آمد که از تأثیر درد دست عباس است که او را اسیر گرفته بود و با جمع اسیران دست او بسته بود و اگرچه آن بستن او به امر حق بود هم جزا رسید تا بدانی که این قبض ها و تیرگی ها و ناخوشی ها که بر تو می آید از تأثیر آزاری و معصیتی است که کرده ای اگرچه به تفصیل تورا یاد نیست که آن بد است یا از غفلت یا از جهل یا از همنشین بی دینی که گناه ها را بر تو آسان کرده است که آن را گناه نمی دانی در جزا می نگر که چقدر گشاد داری و چقدر قبض داری قطعا قبض جزای معصیت است و بسط جزای طاعت است آخر مصطفی صلی الله علیه و سلم برای آنک انگشتری را در انگشت خود بگردانید عتاب آمد که تو را برای تعطیل و بازی نیافریدیم ازینجا قیاس کن که روز تو در معصیت می گذرد یا در طاعت موسی را علیه السلام به خلق مشغول کرد اگرچه به امر حق بود و همه به حق مشغول بود اما طرفیش را به خلق مشغول کرد جهت مصلحت و خضر را به کلی مشغول خود کرد و مصطفی را صلی الله علیه و سلم اول به کلی مشغول خود کرد بعد ازان امر کرد که خلق را دعوت کن و نصیحت ده و اصلاح کن مصطفی صلوات الله علیه در فغان و زاری آمد که آه یارب چه گناه کردم مرا از حضرت چرا می رانی من خلق را نخواهم حق تعالی گفت ای محمد هیچ غم مخور که ترا نگذارم که به خلق مشغول شوی در عین آن مشغولی با من باشی و یک سر موی از آنچ این ساعت با منی چون به خلق مشغول شوی هیچ ازان از تو کم نگردد در هر کاری که ورزی در عین وصل باشی سؤال کرد حکم های ازلی و آنچ حق تعالی تقدیر کرده است هیچ بگردد فرمود حق تعالی آنچ حکم کرده است در ازل که بدی را بدی باشد و نیکی را نیکی آن حکم هرگز نگردد زیرا که حق تعالی حکیم است کی گوید که تو بدی کن تا نیکی یابی هرگز کسی گندم کارد جو بردارد یا جو کارد گندم بردارد این ممکن نباشد و همه اولیا و انبیاء چنین گفته اند که جزای نیکی نیکی است و جزای بدی بدی فمن یعمل مثقال ذرة خیرا یره ومن یعمل مثقال ذرة شرا یره از حکم ازلی این می خواهی که گفتیم و شرح کردیم هرگز این نگردد معاذالله و اگر این می خواهی که جزای نیکی و بدی افزون شود و بگردد یعنی چندانک نیکی بیش کنی نیکی ها بیش باشد و چندانک ظلم کنی بدی ها بیش باشد این بگردد اما اصل حکم نگردد فصالی سؤال کرد که ما می بینیم که شقی سعید می شود و سعید شقی می گردد فرمود آخر آن شقی نیکی کرد یا نیکی اندیشید که سعید شد و آن سعید که شقی شد بدی کرد یا بدیی اندیشید که شقی شد همچنانک ابلیس چون در حق آدم اعتراض کرد که خلقتنی من نار وخلقته من طین بعد از آنکه استاد ملک بود ملعون ابد گشت و رانده درگاه ما نیز همین گوییم که جزای نیکی نیکی است و جزای بدی بدیست سؤال کرد که یکی نذر کرد که روزی روزه دارم اگر آنرا بشکند کفارت باشد یا نی فرمود که در مذهب شافعی به یک قول کفارت باشد جهت آنک نذر را یمین می گیرد و هرک یمین را شکست برو کفارت باشد اما پیش ابوحنیفه نذر به معنی یمین نیست پس کفارت نباشد و نذر بر دو وجه است یکی مطلق و یکی مقید مطلق آنست که گوید علی ان اصوم یوما ومقید آنست که علی کذا ان جاء فلان گفت یکی خری گم کرده بود سه روز روزه داشت به نیت آنک خر خود را بیابد بعد از سه روز خر را مرده یافت رنجید و از سر رنجش روی به آسمان کرد و گفت که اگر عوض این سه روز که داشتم شش روز از رمضان نخورم پس من مرد نباشم از من صرفه خواهی بردن یکی سؤال کرد که معنی التحیات چیست و صلوات و طیبات  فرمود یعنی این پرستش ها و خدمت ها و بندگی ها و مراعات ها از ما نیاید و بدانمان فراغت نباشد پس حقیقت شد که طیبات و صلوات و تحیات الله راست ازان ما نیست همه ازان اوست و ملک اوست همچنانک در فصل بهار خلقان زراعت کنند و به صحرا بیرون آیند و سفرها کنند و عمارت ها کنند این همه بخشش و عطای بهارست و اگر نه ایشان همه چنانک بودند محبوس خانه ها و غارها بودندی پس به حقیقت این زراعت و این تفرج و تنعم همه ازان بهارست و ولی نعمت اوست و مردم را نظر به اسباب است و کارها را ازان اسباب می دانند اما پیش اولیا کشف شده است که اسباب پرده ای بینش نیست تا مسبب را نبینند و ندانند همچنانک کسی از پس پرده سخن می گوید پندارند که پرده سخن می گوید و نداند که پرده بر کار نیست و حجاب است چون او از پرده بیرون آید معلوم شود که پرده بهانه بود اولیای حق بیرون اسباب کارها دیدند که گزارده شد و برآمد همچنانک از کوه اشتر بیرون آمد و عصای موسی ثعبان شد و از سنگ خارا دوازده چشمه روان شد و همچنانک مصطفی صلوات الله علیه ماه را بی آلت به اشارات بشکافت و همچنانکه آدم علیه السلام بی مادر و پدر در وجود آمد عیسی علیه السلام بی پدر و برای ابراهیم علیه السلام از نار گل و گلزار رست الی مالانهایه پس چون این را دیدند و دانستند که اسباب بهانه است کارساز دگرست اسباب جز روپوشی نیست تا عوام بدان مشغول شوند زکریا را علیه السلام حق تعالی وعده کرد که ترا فرزند خواهم دادن او فریاد کرد که من پیرم و زن پیر و آلت شهوت ضعیف شده است و زن به حالتی رسیده است که امکان بچه و حبل نیست یارب از چنین زن فرزند چون شود قال رب انی یکون لی غلام وقد بلغنی الکبر وامرأتی عاقر جواب آمد که هان ای زکریا سررشته را گم کردی صدهزار بار به تو بنمودم کارها بیرون اسباب آن را فراموش کردی نمی دانی که اسباب بهانه اند من قادرم که درین لحظه در پیش نظر تو صدهزار فرزند از تو پیدا کنم بی زن و بی حبل بلک اگر اشارت کنم در عالم خلقی پیدا شوند تمام و بالغ و دانا نه من ترا بی مادر و پدر درعالم ارواح هست کردم و از من بر تو لطف ها و عنایت ها سابق بود پیش ازآنک درین وجود آیی آن را چرا فراموش می کنی احوال انبیا و اولیا و خلایق و نیک و بد علی قدر مراتبهم و جوهرهم مثال آنست که غلامان را از کافرستان به ولایت مسلمانی می آورند و می فروشند بعضی را پنج ساله می آورند و بعضی را ده ساله و بعضی را پانزده ساله آن را که طفل آورده باشند چون سال های بسیار میان مسلمانان پرورده شود و پیر شود احوال آن ولایت را کلی فراموش کند و هیچ از آنش اثری یاد نباشد و چون پاره ای بزرگتر باشد اندکیش یادآید و چون قوی بزرگتر باشد بیشترش یاد باشد همچنین ارواح دران عالم در حضرت حق بودند که الست بربکم قالوا بلی و غذا و قوت ایشان کلام حق بود بی حرف و بی صوت چون بعضی را به طفلی آوردند چون آن کلام را بشنود ازان احوالش یاد نیاید و خود را ازان کلام بیگانه بیند و آن فریق محجوبانند که در کفر و ضلالت به کلی فرو رفته اند و بعضی را پاره ای یاد می آید و جوش و هوای آن طرف در ایشان سر می کند و آن مؤمنانند و بعضی چون آن کلام می شنوند آن حالت در نظر ایشان چنانکه در قدیم بود پدید می آید و حجاب ها به کلی برداشته می شود و دران وصل می پیوندند و آن انبیا و اولیااند وصیت می کنیم یاران را که چون شما را عروسان معنی در باطن روی نماید و اسرار کشف گردد هان و هان تا آن را به اغیار نگویید و شرح نکنید و این سخن ما را که می شنوید به هرکس مگویید که لاتعطوا الحکمة لغیر اهلها فتظلموها ولا تمنعوها عن اهلها فتظلموهم تو را اگر شاهدی یا معشوقه ای بدست آید و در خانه ی تو پنهان شود که مرا به کس منمای که من ازان توام هرگز روا باشد و سزد که او را در بازارها گردانی و هرکس را گویی که بیا این خوب را ببین آن معشوقه را هرگز این خوش آید بر ایشان رود و از تو خود خشم گیرد حق تعالی این سخن ها را بر ایشان حرام کرده است چنانک اهل دوزخ به اهل بهشت افغان کنند که آخر کو کرم شما و مروت شما ازان عطاها و بخشش ها که حق تعالی با شما کرده است از روی صدقه و بنده نوازی بر ما نیز اگر چیزی ریزید و ایثار کنید چه شود وللارض من کأس الکرام نصیب که ما درین آتش می سوزیم و می گدازیم ازان میوه ها یا از آن آب های زلال بهشت ذره ای بر جان ما ریزید چه شود که و نادی اصحاب النار اصحاب الجنة ان افیضوا علینا من الماء او مما رزقکم الله قالوا ان الله حرمهما علی الکافرین بهشتیان جواب دهند که آن را خدای بر شما حرام کرده است تخم این نعمت در دار دنیا بود چون آنجا نکشتید و نورزیدیت و آن ایمان و صدق بود و عمل صالح اینجا چه برگیرید و اگر ما از روی کرم به شما ایثار کنیم چون خدا آن را بر شما حرام کرده است حلقتان را بسوزاند و به گلو فرو نرود و ار در کیسه نهید دریده شود و بیفتد به حضرت مصطفی صلوات الله علیه جماعتی منافقان و اغیار آمدند ایشان در شرح اسرار بودند و مدح مصطفی صلی الله علیه و سلم می کردند پیغامبر به صحابه فرمود که خمروا آنیتکم یعنی سرهای کوزه ها را و کاسه ها را و دیگ ها و سبوها را و خم ها را بپوشانید و پوشیده دارید که جانورانی هستند پلید و زهرناک مبادا که در کوزه های شما افتند و به نادانی از آن کوزه آب خورید شما را زیان دارد به این صورت ایشان را فرمود که از اغیار حکمت را نهان دارید و دهان و زبان را پیش اغیار بسته دارید که ایشان موشانند لایق این حکمت و نعمت نیستند فرمود که آن امیر که از پیش ما بیرون رفت اگرچه سخن ما را به تفصیل فهم نمی کرد اما اجمالا می دانست که ما او را به حق دعوت می کنیم آن نیاز و سر جنبانیدن و مهر و عشق او را به جای فهم گیریم آخر این روستایی که در شهری می آید بانگ نماز می شنود اگرچه معنی بانگ نماز را به تفصیل نمی داند اما مقصود را فهم می کند # مولانا » فیه ما فیه » فصل پانزدهم - فرمود که هرکه محبوب است خوب است فرمود که هرکه محبوب است خوب است و لاینعکس لازم نیست که هرکه خوب باشد محبوب باشد خوبی جزو محبوبی است و محبوبی اصل است چون محبوبی باشد البته خوبی باشد جزو چیزی از کلش جدا نباشد و ملازم کل باشد در زمان مجنون خوبان بودند از لیلی خوبتر اما محبوب مجنون نبودند مجنون را می گفتند که از لیلی خوبترانند بر تو بیاریم او می گفت که آخر من لیلی را به صورت دوست نمی دارم و لیلی صورت نیست لیلی به دست من همچون جامی است من از آن جام شراب می نوشم پس من عاشق شرابم که از او می نوشم و شما را نظر بر قدح است از شراب آگاه نیستید اگر مرا قدح زرین بود مرصع به جوهر و در او سرکه باشد یا غیر شراب چیزی دیگر باشد مرا آن به چه کار آید کدوی کهنه شکسته که در او شراب باشد به نزد من به از آن قدح و از صد چنان قدح این را عشقی و شوقی باید تا شراب را از قدح بشناسد همچنانکه آن گرسنه ده روز چیزی نخورده است و سیری به روز پنج بار خورده است هر دو در نان نظر می کنند آن سیر صورت نان می بیند و گرسنه صورت جان می بیند زیرا این نان همچون قدح است و لذت آن همچون شراب است در وی و آن شراب را جز به نظر اشتها و شوق نتوان دید اکنون اشتها و شوق حاصل کن تا صورت بین نباشی و در کون و مکان همه معشوق بینی صورت این خلقان همچون جام هاست و این علم ها و هنرها و دانش ها نقش های جام است نمی بینی که چون جام شکسته می شود آن نقشها نمی ماند پس کار آن شراب دارد که در جان قالب هاست و آنکس که شراب را می نوشد و می بیند که الباقیات الصالحات سایل را دو مقدمه می باید که تصور کند یکی آنکه جازم باشد که  من در این چه می گویم مخطی ام غیر آن چیزی هست دوم آنکه که اندیشد که به از این و بالای این گفتی و حکمتی هست که من نمی دانم پس دانستیم که السؤال نصف العلم ازین روست هرکسی روی به کسی آورده است و همه را مطلوب حق است و به آن امید عمر خود را صرف می کند اما درین میان ممیزی می باید که بداند که از این میان کیست که او مصیب است و بر وی نشان زخم چوگان پادشاه است تا یکی گوی و موحد باشد مستغرق آب است که آب در او تصرف می کند و او را در آب تصرفی نیست سباح و مستغرق هر دو در آبند اما این را آب می برد و محمول است و سباح حامل قوت خویش است و به اختیار خود است پس هر جنبشی که مستغرق کند و هر فعلی و قولی که ازو صادر شود آن از آب باشد ازو نباشد او در میان بهانه است همچنانکه از دیوار سخن بشنوی دانی که از دیوار نیست کسی است که دیوار را در گفت آورده است اولیا همچنانند پیش از مرگ مرده اند و حکم در و دیوار گرفته اند در ایشان یک سر موی از هستی نمانده است در دست قدرت همچون اسپری اند جنبش سپر از سپر نباشد و معنی اناالحق این باشد سپر می گوید من در میان نیستم حرکت از دست حق است این سپر را حق بینید و با حق پنجه مزنید که آنها که بر چنین سپر زخم زدند در حقیقت با خدا جنگ کرده اند و خدو را بر خدا زده اند از دور آدم تا کنون می شنوی که بر ایشان چها رفت از فرعون و شداد و نمرود و قوم عاد و لوط و ثمود الی مالانهایه و آن چنان سپری تا قیامت قایم است دورا بعد دور بعضی به صورت انبیا و بعضی به صورت اولیا تا اتقیا از اشقیا ممتاز گردند و اعدا از اولیا پس هر ولی حجت است بر خلق خلق را به قدر تعلق که به وی کردند مرتبه و مقام باشد اگر دشمنی کنند دشمنی با حق کرده باشند و اگر دوستی ورزند دوستی با حق کرده باشند که من رآه فقد رآنی ومن قصده فقد قصدنی بندگان خدا محرم حرم حقند همچون که خادمان حق تعالی همه رگ های هستی و شهوت و بیخ های خیانت را از ایشان به کلی بریده است و پاک کرده لاجرم مخدوم عالمی شدند و محرم اسرار گشتند که لایمسه الا المطهرون فرمود که اگر پشت به تربت بزرگان کرده است اما از انکار و غفلت نکرده است روی به جان ایشان آورده است زیرا که این سخن که از دهان ما بیرون می آید جان ایشان است اگر پشت به تن کنند و روی به جان آرند زیان ندارند مرا خویی است که نخواهم که هیچ دلی از من آزرده شود اینکه جماعتی خود را در سماع بر من می زنند و بعضی یاران ایشان را منع می کنند مرا آن خوش نمی آید و صد بار گفته ام برای من کسی را چیزی مگویید من به آن راضی ام آخر من تا این حد دل دارم که این یاران که به نزد من می آیند از بیم آن که ملول نشوند شعری می گویم تا به آن مشغول شوند و اگر نه من از کجا شعر از کجا والله که من از شعر بیزارم و پیش من ازین بتر چیزی نیست همچنانکه یکی دست در شکمبه کرده است و آن را می شوراند برای اشتهای مهمان چون اشتهای مهمان به شکمبه است مرا لازم شد آخر آدمی بنگرد که خلق را در فلان شهر چه کالا می باید و چه کالا را خریدارند آن خرد و آن فروشد اگرچه دون تر متاع ها باشد من تحصیل ها کردم در علوم و رنجها بردم که نزد من فضلا و محققان و زیرکان و نغول اندیشان آیند تا بر ایشان چیزهای نفیس و غریب و دقیق عرض کنم حق تعالی خود چنین خواست آن همه علم ها را اینجا جمع کرد و آن رنج ها را اینجا آورد که من بدین کار مشغول شوم چه توانم کردن در ولایت و قوم ما از شاعری ننگ تر کاری نبود ما اگر در آن ولایت می ماندیم موافق طبع ایشان می زیستیم و آن می ورزیدیم که ایشان خواستندی مثل درس گفتن و تصنیف کتب و تذکیر و وعظ گفتن و زهد و عمل ظاهر ورزیدن مرا امیر پروانه گفت اصل عمل است گفتم کو اهل عمل و طالب عمل تا به ایشان عمل نماییم حالی تو طالب گفتی گوش نهاده ای تا چیزی بشنوی و اگر نگوییم ملول شوی طالب عمل شو تا بنماییم ما در عالم مردی می طلبیم که به وی عمل نماییم چون مشتری عمل نمی یابیم مشتری گفت می یابیم به گفت مشغولیم و تو عمل را چه دانی چون عامل نیستی به عمل عمل را توان دانستن و به علم علم را توان فهم کردن و به صورت صورت را به معنی معنی را چون در این ره راه رو نیست و خالی است اگر ما در راهیم و در عملیم چون خواهند دیدن آخر این عمل نماز و روزه نیست و اینها صورت عمل است عمل معنی است در باطن آخر از دور آدم تا دور مصطفی صلی الله علیه و سلم نماز و روزه به این صورت نبود و عمل بود پس این صورت عمل باشد عمل معنی است در آدمی همچنانکه گویند می گویی دارو در او عمل کرد و آنجا صورت عمل نیست الا معنی است در او و چنانکه گویند آن مرد در فلان شهر عامل است چیزی به صورت نمی بینند کارها که به او تعلق دارد او را به واسطه ان عامل می گویند پس عمل این نیست که خلق فهم کرده اند ایشان می پندارند که عمل این ظاهرست اگر منافق آن صورت عمل را بجای آرد هیچ او را سود دارد چون در او معنی صدق و ایمان نیست اصل چیزها همه گفتن است و قول تو از گفت و قول خبر نداری آن را خوار می بینی گفت میوه ی درخت عمل است که قول از عمل می زاید حق تعالی عالم را به قول آفرید که گفت کن فیکون و ایمان در دل است اگر به قول نگویی سود ندارد و نماز را که فعل است اگر قرآن نخوانی درست نباشد و در این زمان که می گویی قول معتبر نیست نفی این تقریر می کنی باز به قول چون قول معتبر نیست چون شنویم از تو که قول معتبر نیست آخر این را به قول می گویی یکی سؤال کرد که چون ما خیر کنیم و عمل صالح کنیم اگر از خدا امیدوار باشیم و متوقع خیر باشیم و جزا  ما را آن زیان دارد یا نی فرمود ای والله امید باید داشتن و ایمان همین خوف و رجاست یکی مرا پرسید که رجا خود خوش است این خوف چیست گفتم تو مرا خوفی بنما بی رجا یا رجایی بنما بی خوف چون از هم جدا نیستند چون می پرسی مثلا یکی گندم کارید رجا دارد البته که گندم برآید و در ضمن آن هم خایف است که مبادا مانعی و آفتی پیش آید پس معلوم شد که رجا بی خوف نیست و هرگز نتوان تصور کردن خوف بی رجا یا رجا بی خوف اکنون اگر امیدوار باشد و متوقع جزا و احسان قطعا در آن کار گرمتر و مجدتر باشد آن توقع پر اوست هر چند پرش قوی تر پروازش بیشتر و اگر ناامید باشد کاهل گردد و از او دیگر خیر و بندگی نیاید همچنانکه بیمار داروی تلخ می خورد و ده لذت شیرین را ترک می کند اگر او را امید صحت نباشد این را کی تواند تحمل کردن الآدمی حیوان ناطق آدمی مرکب است از حیوانی و نطق همچنانکه حیوانی در او دایم است و منفک نیست ازو نطق نیز همچنین است و در او دایم است اگر به ظاهر سخن نگوید در باطن سخن می گوید دایما ناطقست بر مثال سیلاب است که در او گل آمیخته باشد آن آب صافی نطق اوست و آن گل حیوانیت اوست اما گل در او عارضی است و نمی بینی این گلها و قالبها رفتند و پوسیدند و نطق و حکایت ایشان و علوم ایشان مانده است از بد و نیک صاحب دل کل است چون او را دیدی همه را دیده باشی که الصید کله فی جوف الفرا خلقان عالم همه اجزای وی اند و او کل است جزو درویشند جمله نیک و بد هرکه نبود او چنین درویش نیست اکنون چون او را دیدی که کل است قطعا همه عالم را دیده باشی و هر که را بعد ازو ببینی مکرر باشد و قول ایشان در اقوال کل است چون قول ایشان شنیدی هر سخنی که بعد از آن شنوی مکرر باشد فمن یره فی منزل فکانما رآی کل انسان وکل مکان ای نسخه نامه الهی که توی وی آینه جمال شاهی که توی بیرون ز تو نیست هرچه در عالم هست در خود بطلب هر آنچ خواهی که توی # مولانا » فیه ما فیه » فصل شانزدهم - نایب گفت که پیش از این کافران بت را می‌پرستیدند نایب گفت که پیش از این کافران بت را می پرستیدند و سجود می کردند ما در این زمان همان می کنیم این چه می رویم و مغول را سجود و خدمت می کنیم و خود را مسلمان می دانیم و چندین بتان دیگر در باطن داریم از حرص و هوا و کین و حسد و ما مطیع این جمله ایم پس ما نیز ظاهرا و باطنا همان کار می کنیم و خویشتن را مسلمان می دانیم فرمود اما اینجا چیز دیگر هست چون شما را این در خاطر می آید این بد است و ناپسند قطعا دیده دل شما چیزی بی چون و بی چگونه و عظیم دیده است که این او را زشت و قبیح می نماید آب شور شور کسی را نماید که او آب شیرین خورده باشد و بضدها تتبین الاشیاء پس حق تعالی در جان شما نور ایمان نهاده است که این کارها را زشت می بینید آخر در مقابله نغزی این زشت نماید و اگرنی دیگران را چون این درد نیست در آنچ هستند شادند و می گویند خود کار این دارد حق تعالی شما را آن خواهد دادن که مطلوب شماست و همت شما آنجا که هست شما را آن خواهد شدن که الطیر یطیر بجناحیه والمومن یطیر بهمته خلق سه صنف ند ملایکه اند که ایشان همه عقل محضند طاعت و بندگی و ذکر ایشان را طبع است و غذاست و به آن خورش و حیات است چنانکه ماهی در آب زندگی او از آب است و بستر و بالین او آب است آن در حق او تکلیف نیست چون از شهوت مجرد است و پاک است پس چه منت اگر او شهوت نراند یا آرزوی هوا و نفی نکند چون ازینها پاک است و او را هیچ مجاهده نیست و اگر طاعت کند آن با حساب طاعت نگیرند چون طبعش آن است و بی آن نتواند بودن و یک صنف دیگر بهایمند که ایشان شهوت محضند عقل زاجر ندارند بریشان تکلیف نیست ماند آدمی مسکین که مرکب است از عقل و شهوت نیمش فرشته است و نیمش حیوان نیمش مار است و نیمش ماهی ماهی اش سوی آب می کشاند و مارش سوی خاک در کشاکش و جنگ است من غلب عقله شهوته فهو اعلی من الملایکة ومن غلب شهوته عقله فهو ادنی من البهایم فرشته رست به علم و بهیمه رست به جهل میان دو به تنازع بماند مردم زاد اکنون بعضی از آدمیان متابعت عقل چندان کردند که کلی ملک گشتند و نور محض گشتند ایشان انبیا و اولیااند از خوف و رجا رهیدند که لاخوف علیهم ولاهم یحزنون و بعضی از شهوت بر عقلشان غالب گشت تا به کلی حکم حیوان گرفتند و بعضی در تنازع مانده اند و آنها آن طایفه اند که ایشان را در اندرون رنجی و دردی و فغانی و تحسری پدید می آید و به زندگانی خویش راضی نیستند اینها مؤمنانند اولیا منتظر ایشانند که مؤمنان را در منزل خود رسانند و چون خود کنند و شیاطین نیز منتظرند که او را به اسفل السافلین سوی خود کشند ما می خواهیم و دیگران می خواهند تا بخت که را بود که را دارد دوست اذا جاء نصرالله الی آخر مفسران ظاهر چنین تفسیر می کنند که مصطفی صلی الله علیه و سلم همت ها داشت که عالمی را مسلمان کنم و در راه خدا آورم چون وفات خود را بدید گفت آه نزیستم که خلق را دعوت کنم حق تعالی گفت غم مخور در آن ساعت که تو بگذری ولایتها و شهرها را که به لشکر و شمشیر می گشودی جمله را بی لشکر مطیع و مؤمن گردانم و اینکه نشانش آن باشد که در آخر وفات تو خلق را بینی از در درمی آیند گروه گروه مسلمان می شوند چون این نشان بیاید بدان که وقت سفر تو رسید اکنون تسبیح کن و استغفار کن که آنجا خواهی آمدن و اما محققان می گویند که معنیش آن است آدمی می پندارد که اوصاف ذمیمه را به عمل و جهاد خود از خویشتن دفع خواهد کردن چون بسیار مجاهده کند و قوتها و آلتها را بذل کند نومید شود خدای تعالی او را گوید که می پنداشتی که آن به قوت و به فعل و به عمل تو خواهد شدن آن سنت است که نهاده ام یعنی آنچ تو داری در راه ما بذل کن بعد از آن بخشش ما دررسد درین راه بی پایان ترا می فرماییم که به این دست و پای ضعیف سیر کن ما را معلوم است که به این پای ضعیف این راه را نخواهی بریدن بلکه به صد هزار یک منزل نتوانی ازین راه بریدن الا چون درین راه بروی چنانک از پای درآیی و بیفتی و ترا دیگر هیچ طاقت رفتن نماند بعد از آن عنایت حق ترا برگیرد چنانکه طفل را مادام که شیرخواره است او را بر می گیرند و چون بزرگ شد او را به وی رها می کنند تا می رود اکنون چون قواهای تو نماند در آن وقت که این قوتها داشتی و مجاهده ها می نمودی گاه گاه میان خواب و بیداری به تو لطفی می نمودیم تا به آن در طلب ما قوت می گرفتی و اومیدوار می شدی این ساعت که آن آلت نماند لطفها و بخششها و عنایتهای ما را ببین که چون فوج فوج بر تو فرومی آیند که به صدهزار کوشش ذره ای از این نمی دیدی اکنون فسبح بحمد ربک واستغفره استغفار کن ازین اندیشه ها و پندار که می پنداشتی آن کار از دست و پای تو خواهد آمدن و از ما نمی دیدی اکنون چون دیدی که از ماست استغفار کن انه کان توابا ما امیر را برای دنیا و ترتیب و علم و عملش دوست نمی داریم دیگرانش برای این دوست می دارند که روی امیر را نمی بینند پشت امیر را می بینند امیر همچون آینه است و این صفتها همچون درهای ثمین و زرها که بر پشت آینه است آنجا نشانده اند آنها که عاشق زرند و عاشق درند نظرشان بر پشت آینه است و ایشان که عاشق آینه اند نظرشان بر در و زر نیست پیوسته روی به آینه آورده اند و آینه را برای آینگی دوست می دارند زیرا که در آینه جمال خوب می بینند از آینه ملول نمی گردند اما آنکس که روی زشت و معیوب دارد در آینه زشتی می بیند زود آینه را می گرداند و طالب آن جواهر می شود اکنون بر پشت آینه هزار گونه نقش سازند و جواهر نشانند روی آینه را چه زیان دارد اکنون حق تعالی حیوانیت و انسانیت را مرکب کرد تا هر دو ظاهر گردند که وبضدها تتبین الاشیاء تعریف چیزی بی ضد او ممکن نیست و حق تعالی ضد نداشت می فرماید که کنت کنزا مخفیا فاحببت بان اعرف پس این عالم آفرید که از ظلمت است تا نور او پیدا شود و همچنین انبیا و اولیا را پیدا کرد که اخرج بصفاتی الی خلقی و ایشان مظهر نور حقند تا دوست از دشمن پیدا شود و یگانه از بیگانه ممتاز گردد که آن معنی را از روی معنی ضد نیست الا به طریق صورت همچنانکه در مقابله آدم ابلیس و در مقابله موسی فرعون و در مقابله ابراهیم نمرود و در مقابله مصطفی صلی الله علیه و سلم ابوجهل الی مالانهایه پس به اولیا خدا را ضد پیدا شود اگرچه در معنی ضد ندارد چنانک دشمنی و ضدی می نمودند کار ایشان بالا گرفت و مشهورتر می شد که یریدون لیطفیوا نورالله بافواههم والله متم نوره ولو کره الکافرون مه نور می فشاند و سگ بانگ می کند مه را چه جرم خاصیت سگ چنین بود از ماه نور گیرد ارکان آسمان خود کیست آن سگی که به خار زمین بود بسیار کسان هستند که حق تعالی ایشان را به نعمت و مال و زر و امارت عذاب می دهد و جان ایشان از آن گریزان است فقیری در ولایت عرب امیری را سوار دید در پیشانی او روشنایی انبیا و اولیا دید گفت سبحان من یعذب عباده بالنعم # مولانا » فیه ما فیه » فصل هفدهم - این مقری قرآن را درست می‌خوانَد آری صورت قرآن را درست می‌خواند این مقری قرآن را درست می خواند آری صورت قرآن را درست می خواند ولیکن از معنی بی خبر دلیل بر آنکه حالی که معنی را می باید رد می کند به نابینایی می خواند نظیر ش مردی در دست قندز دارد قندزی دیگر از آن بهتر آوردند رد می کند پس دانستیم قندز را نمی شناسد کسی این را گفته است که قندز است او به تقلید به دست گرفته است همچون کودکان که با گردکان بازی می کنند چون مغز گردکان یا روغن گردکان به ایشان دهی رد کنند که گردکان آنست که جغ جغ کند این را بانگی و جغجغی نیست آخر خزاین خدای بسیار ست و علم های خدای بسیار اگر قرآن را به دانش می خواند قرآن دیگر را چرا رد می کند با مقری یی تقریر می کردم که قرآن می گوید که قل لو کان البحر مدادا لکلمات ربی لنفد البحر قبل ان تنفد کلمات ربی اکنون به پنجاه درم سنگ مرکب این قرآن را تواند نبشتن این رمزی ست از علم خدای همه علم خدا تنها این نیست عطار ی در کاغذ پاره ای دارو نهاد تو گویی همه دکان عطار اینجاست این ابلهی باشد آخر در زمان موسی و عیسی و غیرهما قرآن بود کلام خدا بود اما به عربی نبود تقریر این می دادم دیدم در آن مقری اثر نمی کرد ترکش کردم آورده اند که در زمان رسول صلی الله علیه و سلم از صحابه هرکه سوره ای یا نیم سوره یاد گرفتی او را عظیم خواندندی و به انگشت نمودندی که سوره ای یاد دارد برای آنک ایشان قرآن را می خوردند منی را از نان خوردن یا دو من را عظیم باشد الا که در دهان کنند و نجایند و بیندازند هزار خروار توان خوردن آخر می گوید رب تالی القرآن والقرآن یلعنه پس در حق کسی ست که از معنی قرآن واقف نباشد الا هم نیک است قومی را خدای چشم هاشان را به غفلت بست تا عمارت این عالم کنند اگر بعضی را از آن عالم غافل نکنند هیچ این عالم آبادان نگردد غفلت عمارت و آبادانی ها انگیزاند آخر این از غفلت بزرگ می شود و دراز می گردد و چون عقل او به کمال می رسد دیگر دراز نمی شود پس موجب و سبب عمارت غفلت است و سبب ویرانی هشیاری ست اینک می گوییم از دو بیرون نیست یا بنابر حسد می گویم یا بنابر شفقت حاشا که حسد باشد برای آنکه حسد را ارزد حسد بردن دریغ است تا به آنکه نیرزد چه باشد الا از غایت شفقت و رحمت است که می خواهم که یار عزیز را به معنی کشم آورده اند که شخصی در راه حج در بریه افتاد و تشنگی عظیم بر وی غالب شد تا از دور خیمه خرد و کهن دید آنجا رفت کنیزکی دید آواز داد آن شخص که من مهمانم المراد و آنجا فرود آمد و نشست و آب خواست آبش دادند که خوردن آن آب از آتش گرم تر بود و از نمک شور تر از لب تا کام آنجا که فرو می رفت همه را می سوخت این مرد از غایت شفقت در نصیحت آن زن مشغول گشت و گفت شما را بر من حق ست جهت این قدر آسایش که از شما یافتم شفقتم جوشیده است آنچ به شما گویم پاس دارید اینک بغداد نزدیک است و کوفه و واسط و غیرها اگر مبتلا باشید نشسته نشسته و غلتان غلتان می توانید خود را آنجا رسانیدن که آنجا آبهای شیرین خنک بسیار است و طعام های گوناگون و حمام ها و تنعم ها و خوشی ها و لذت های آن شهر ها را برشمرد لحظه ای دیگر آن عرب بیامد که شوهر ش بود تایی چند از موشان دشتی صید کرده بود زن را فرمود که آن را پخت و چیزی از آن به مهمان دادن مهمان چنانکه بود کور و کبود از آن تناول کرد بعد از آن در نیم شب مهمان بیرون خیمه خفت زن به شوهر می گوید هیچ شنیدی که این مهمان چه وصف ها و حکایت ها کرد قصه مهمان تمام بر شوهر بخواند عرب گفت همانا زن مشنو ازین چیزها که حسودان در عالم بسیارند چون ببینند بعضی را که به آسایش و دولتی رسیده اند حسد ها کنند و خواهند که ایشان را از آنجا آواره کنند و ازان دولت محروم کنند اکنون این خلق چنینند چون کسی از روی شفقت پند ی دهد حمل کنند بر حسد الا چون در وی اصلی باشد عاقبت روی به معنی آرد چون بر وی از روز الست قطره ای چکانیده باشند عاقبت آن قطره او را از تشویش ها و محنت ها برهاند بیا آخر چند از ما دوری و بیگانه و در میان تشویش ها و سودا ها الا با قومی کسی چه سخن گوید چون جنس آن نشنیده اند از کسی و نه از شیخ خود چون اندر تبار ش بزرگی نبود نیارست نام بزرگان شنود روی به معنی آوردن اگرچه اول چندان نغز ننماید الا هرچند که رود شیرین تر نماید به خلاف صورت اول نغز نماید الا هرچند که با وی بیشتر نشینی سرد شوی کو صورت قرآن و کجا معنی قرآن در آدمی نظر کن کو صورت او و کو معنی او که اگر معنی آن صورت آدمی می رود لحظه ای در خانه اش رها نمی کنند مولانا شمس الدین قدس الله سره می فرمود که قافله ای بزرگ به جایی می رفتند آبادانی نمی یافتند و آبی نی ناگاه چاهی یافتند بی دلو سطلی به دست آوردند و ریسمان ها و این سطل را به زیر چاه فرستادند کشیدند سطل بریده شد دیگری را فرستادند هم بریده شد بعد ازان اهل قافله را به ریسمانی می بستند و در چاه فرو می کردند برنمی آمدند عاقلی بود او گفت من بروم او را فرو کردند نزدیک آن بود که به قعر چاه رسید سیاهی با هیبتی ظاهر شد این عاقل گفت من نخواهم رهیدن باری تا عقل را به خودم آرم و بی خود نشوم تا ببینم که بر من چه خواهد رفتن این سیاه گفت قصه دراز مگو تو اسیر منی نرهی الا به جواب صواب به چیزی دیگر نرهی گفت فرما گفت از جای ها کجا بهتر عاقل باخود گفت من اسیر و بیچاره ویم اگر بگویم بغداد یا غیره چنان باشد که جای وی را طعنه زده باشم گفت جاگاه آن بهتر که آدمی را آنجا مونسی باشد اگر در قعر زمین باشد بهتر آن باشد و اگر در سوراخ موشی باشد بهتر آن باشد گفت احسنت احسنت رهیدی آدمی در عالم تویی اکنون من ترا رها کردم و دیگران را به برکت تو آزاد کردم بعد ازین خونی نکنم همه مردان عالم را به محبت تو به تو بخشیدم بعد ازان اهل قافله را از آب سیراب کرد اکنون غرض ازین معنی ست همین معنی را توان در صورت دیگر گفتن الا مقلد ان همین نقش را می گیرند دشوار است با ایشان گفتن اکنون هم این سخن را در مثال دیگر گویی نشنوند # مولانا » فیه ما فیه » فصل هیجدهم - می‌فرمود که تاج الدّین قبایی را گفتند که این دانشمندان می فرمود که تاج الدین قبایی را گفتند که این دانشمندان در میان ما می آیند و خلق را در راه دین بی اعتقاد می کنند گفت نی ایشان می آیند میان ما و ما را بی اعتقاد می کنند و الا ایشان حاشا که از ما باشند مثلا سگی را طوق زرین پوشانیدی وی را با آن طوق سگ شکاری نخوانند شکار یی معنی است درو خواه طوق زرین پوش خواه پشمین آن عالم به جبه و دستار نباشد عالمی هنری است در ذات وی که آن هنر اگر در قبا و عبا باشد تفاوت نکند چنانک در زمان پیغمبر صلی الله علیه و سلم قصد ره زنی دین می کردند و جامه نماز می پوشیدند تا مقلد ی را در راه دین سست کنند زیرا آن را نتوانند کردن تا خود را از مسلمان نسازند واگرنی فرنگی یا جهودی طعن دین کند وی را کی شنوند که فویل للمصلین الذین هم عن صلاتهم ساهون الذین هم یراون و یمنعون الماعون سخن کلی این است آن نور داری آدمیتی نداری آدمیتی طلب کن مقصود این ست باقی دراز کشیدن است سخن را چون بسیار آرایش می کنند مقصود فراموش می شود بقالی زنی را دوست می داشت با کنیزک خاتون پیغام ها کرد که من چنینم و چنانم و عاشقم و می سوزم و آرام ندارم و بر من ستم ها می رود و دی چنین بودم و دوش بر من چنین گذشت قصه های دراز فرو خواند کنیزک به خدمت خاتون آمد گفت بقال سلام می رساند و می گوید که بیا تا تو را چنین کنم و چنان کنم گفت به این سردی گفت او دراز گفت اما مقصود این بود اصل مقصود است باقی دردسر است # مولانا » فیه ما فیه » فصل نوزدهم - فرمود که شب و روز جنگ می‌کنی و طالب تهذیب فرمود که شب و روز جنگ می کنی و طالب تهذیب اخلاق زن می باشی و نجاست زن را به خود پاک می کنی خود را درو پاک کنی بهتر است که او را در خود پاک کنی خود را به وی تهذیب کن سوی او رو و آنچ او گوید تسلیم کن اگرچه نزد تو آن سخن محال باشد و غیرت را ترک کن اگرچه وصف رجال است و لیکن بدین وصف نیکو وصف های بد در تو می آید از بهر این معنی پیغامبر صلی الله علیه و سلم فرمود لارهبانیة فی الاسلام که راهبان را راه خلوت بود و کوه نشستن و زن ناستدن و دنیا ترک کردن خداوند عزوجل راهی باریک پنهان بنمود پیغامبر را صلی الله علیه و سلم و آن چیست زن خواستن تا جور زنان می کشد و محال های ایشان می شنود و برو می دوانند و خود را مهذب می گرداند و انک لعلی خلق عظیم جور کسان برتافتن و تحمل کردن چنان است که نجاست خود را در ایشان می مالی خلق تو نیک می شود از بردباری و خلق ایشان بد می شود از دوانیدن و تعدی کردن پس چون این را دانستی خود را پاک می گردان ایشان را همچو جامه دان که پلیدی های خود را در ایشان پاک می کنی و تو پاک می گردی و اگر با نفس خود برنمی آیی از روی عقل با خویش تقریر ده که چنان انگارم که عقد ی نرفته است معشوقه ای است خراباتی هر گه که شهوت غالب می شود پیش وی می روم به این طریق حمیت را و حسد و غیرت را از خود دفع می کن تا هنگام آن که ورای این تقریر ترا لذت مجاهده و تحمل رو نماید و از محالات ایشان تو را حال ها پدید شود بعد از آن بی آن تقریر تو مرید تحمل و مجاهده و بر خود حیف گرفتن گردی چون سود خود معین درآن بینی آورده اند که پیغامبر صلی الله علیه و سلم با صحابه از غزا آمده بودند فرمود که طبل را بزنند امشب بر در شهر بخسبیم و فردا درآییم گفتند یا رسول الله به چه مصلحت گفت شاید که زنان شما را با مردمان بیگانه جمع بینید و متألم شوید و فتنه برخیزد یکی از صحابه نشنید در رفت زن خود را با بیگانه یافت اکنون راه پیغامبر صلی الله علیه و سلم این است که می باید رنج کشیدن از دفع غیرت و حمیت و رنج انفاق و کسوت زن و صدهزار رنج بی حد چشیدن تا عالم محمدی روی نماید راه عیسی علیه السلام مجاهده خلوت و شهوت ناراندن راه محمد صلی الله علیه و سلم جور و غصه های زن و مردم کشیدن چون راه محمدی نمی توانی رفتن باری راه عیسی رو تا به یکبارگی محروم نمانی اگر صفایی داری که صد سیلی می خوری و بر آن را و حاصل آن را تا می بینی یا به غیب معتقدی چون فرموده اند و خبر داده اند پس چنین چیزی هست صبر کنم تا زمانی که آن حاصل که خبر داده اند به من نیز برسد بعد از آن ببینی چون دل بر این نهاده باشی که من ازین رنج ها اگرچه این ساعت حاصلی ندارم عاقبت به گنج ها خواهم رسیدن به گنج ها رسی و افزون ازان که تو طمع و امید می داشتی این سخن اگر این ساعت اثر نکند بعد از مدتی که پخته تر گردی عظیم اثر کند زن چه باشد عالم چه باشد اگر گویی و اگر نگویی او خود همان است و کار خود نخواهد رها کردن بلکه به گفتن اثر نکند و بتر شود مثلا نانی را بگیر زیر بغل کن و از مردم منع می کن و می گو که البته این را به کس نخواهم دادن چه جای دادن اگرچه آن بر درها افتاده است و سگان نمی خورند از بسیاری نان و ارزانی اما چون چنین منع آغاز کردی همه خلق رغبت کنند و دربند آن نان گردند که منع می کنی و در شفاعت و شناعت آیند که البته خواهیم که آن نان را که پنهان می کنی ببینیم علی الخصوص که آن نان را سالی در آستین کنی و مبالغه و تأکید می کنی در نادادن و نانمودن رغبت شان در آن نان از حد بگذرد که الانسان حریص علی ما منع هر چند که زن را امر کنی که پنهان شو ورا دغدغه خود را نمودن بیشتر شود و خلق را از نهان شدن او رغبت به آن زن بیش گردد پس تو نشسته ای و رغبت را از دو طرف زیادت می کنی و می پنداری که اصلاح می کنی آن خود عین فساد است اگر او را گوهر ی باشد که نخواهد که فعل بد کند اگر منع کنی و نکنی او بر آن طبع نیک خود و سرشت پاک خود خواهد رفتن فارغ باش و تشویش مخور و اگر به عکس این باشد باز همچنان بر طریق خود خواهد رفتن منع جز رغبت را افزون نمی کند علی الحقیقه این مردمان می گویند که ما شمس الدین تبریزی را دیدیم ای خواجه ما او را دیدیم ای غر خواهر کجا دیدی یکی که بر سر بام اشتری را نمی بیند می گوید که من سوراخ سوزن را دیدم و رشته گذرانیدم خوش گفته اند آن حکایت را که خنده ام از دو چیز آید یکی زنگی سرهای انگشت سیاه کند یا کوری سر از دریچه به در آورد ایشان هم آنند اندرون ها ی کور و باطن های کور سر از دریچه قالب به در می کنند چه خواهند دیدن از تحسین ایشان و انکار ایشان چه برد پیش عاقل هر دو یک است چون هر دو ندیده اند هر دو هرزه می گویند بینایی می باید حاصل کردن بعد از آن نظر کردن و نیز چون بینایی حاصل شود هم کی تواند دیدن تا ایشان را نباید در عالم چندین اولیا اند بینا و واصل و اولیای دیگرند ورای ایشان که ایشان را مستوران حق گویند و این اولیا زاری ها می کنند که ای بارخدایا زان مستوران خود یکی را به ما بنما تا ایشانش نخواهند و تا ایشان را نباید هر چند که چشم بینا دارند نتوانندش دیدن هنوز خراباتیان که قحبه اند تا ایشان را نباید کسی نتوانند بدیشان رسیدن و ایشان را دیدن مستوران حق را بی ارادت ایشان کی تواند دیدن و شناختن این کار آسان نیست فرشتگان فرو مانده اند که ونحن نسبح بحمدک و نقدس لک ما هم عشقناکیم روحانی یم نور محضیم ایشان که آدمیانند مشتی شکم خوار خون ریز که یسفکون الدماء اکنون این همه برای آن است تا آدمی بر خود لرزان شود که فرشتگان روحانی که ایشان را نه مال و نه جاه و نه حجاب بود نور محض غذایشان جمال خدا عشق محض دور بینان تیز چشم ایشان میان انکار و اقرار بودند تا آدمی بر خود بلرزد که وه من چه کسم و کجا شناسم و نیز اگر بر وی نوری بتابد و ذوقی روی نماید هزار شکر کند خدای را که من چه لایق اینم این بار شما از سخن شمس الدین ذوق بیشتر خواهید یافتن زیرا که بادبان کشتی وجود مرد اعتقاد است چون بادبان باشد باد وی را به جای عظیم برد و چون بادبان نباشد سخن باد باشد خوش است عاشق و معشوق میان ایشان بی تکلفی محض این همه تکلف ها برای غیر است هر چیز که غیر عشق است برو حرام است این سخن را تقریر دادمی عظیم ولیکن بی گه است و بسیار می باید کوشیدن و جوی ها کندن تا به حوض دل برسد الا قوم ملولند یا گوینده ملول است و بهانه می آورد و اگر نه آن گوینده که قوم را از ملالت نبرد دو پول نیرزد هیچ کس را عاشق دلیل نتواند گفتن بر خوبی معشوق و هیچ نتواند در دل عاشق دلیل نشاندن که دال باشد بر بغض معشوق پس معلوم شد که اینجا دلیل کار ندارد اینجا طالب عشق می باید بودن اکنون اگر در بیت مبالغه کنیم در حق عاشق آن مبالغه نباشد و نیز می بینم که مرید معنی خود را بذل کرد برای صورت شیخ که ای نقش تو از هزار معنی خوش تر زیرا هر مریدی که بر شیخ آید اول از سر معنی بر می خیزد و محتاج شیخ می شود بهاءالدین سؤال کرد که برای صورت شیخ از معنی خود برنمی خیزد بلک از معنی خود برمی خیزد برای معنی شیخ فرمود نشاید که چنین باشد که اگر چنین باشد پس هر دو شیخ باشند اکنون جهد می باید کرد که در اندرون نوری حاصل کنی تا ازین نار تشویشات خلاص یابی و ایمن شوی این کس را که چنین نوری در اندرون حاصل شد که احوال های عالم که به دنیا تعلق دارد مثل منصب و امارت و وزارت در اندرون او می تابد مثال برقی می گذرد همچنانکه اهل دنیا را احوال عالم غیب از ترس خدا و شوق عالم اولیا دریشان می تابد و چون برقی می گذرد اهل حق کلی خدا را گشته اند و روی به حق دارند و مشغول و مستغرق حق ند هوس های دنیا همچون شهوت عنین روی می نماید و قرار نمی گیرد و می گذرد اهل دنیا در احوال عقبی بعکس اینند # مولانا » فیه ما فیه » فصل بیستم - شریفِ پای‌سوخته گوید: شریف پای سوخته گوید آن منعم قدس کز جهان مستغنی ست جان همه اوست او ز جان مستغنی ست هرچیز که وهم تو برآن گشت محیط او قبله آنست و از آن مستغنی ست این سخن سخت رسوا ست نه مدح شاه است و نه مدح خود ای مردک آخر تو را ازین چه ذوق باشد که او از تو مستغنی است این خطاب دوستان نیست این خطاب دشمنان است که دشمن خود گوید که من از تو فارغم و مستغنی اکنون این مسلمان عاشق گرم رو را ببین که در حالت ذوق از معشوق او را این خطاب است که از او مستغنی است مثال این آن باشد که تونی یی در تون نشسته باشد و می گوید که سلطان از من که تونی ام مستغنی ست و فارغ و از همه تونیان فارغ است این تونی مردک را ازین چه ذوق باشد که پادشاه از او فارغ باشد آری سخن این باشد که تونی گوید که من بر بام تون بودم سلطان گذشت وی را سلام کردم در من نظر بسیار کرد و از من گذشت و هنوز در من نظر می کرد این سخنی باشد ذوق دهنده آن تونی را الا اینکه پادشاه از تونیان فارغ است این چه مدح باشد پادشاه را و چه ذوق می دهد تونی را هرچیز که وهم تو بر آن گشت محیط ای مردک خود در وهم تو چه خواهد گذشتن جز بنگی مردمان از وهم و خیال تو مستغنی اند و اگر از وهم تو به ایشان حکایت می کنی ملول شوند و می گریزند چه باشد وهم که خدا از آن مستغنی نباشد خود آیت استغنا برای کافران آمده است حاشا که به مؤمنان این خطاب باشد ای مردک استغنای او ثابت است الا اگر ترا حالی باشد که چیزی ارزد از تو مستغنی نباشد به قدر عزت تو شیخ محله می گفت که اول دیدن است بعد از آن گفت و شنود چنانکه سلطان را همه می بینند ولیکن خاص آن کس است که با وی سخن گوید فرمود که این کژ است و رسوا ست و بازگونه است موسی علیه السلام گفت و شنود و بعد ازآن دیدار می طلبید مقام گفت آن موسی و مقام دیدار آن محمد صلی الله علیه و سلم پس آن سخن چون راست آید و چون باشد فرمود یکی پیش مولانا شمس الدین تبریزی قدس الله سره گفت که من بدلیل قاطع هستی خدا را ثابت کرده ام بامداد مولانا شمس الدین فرمود که دوش ملایکه آمده بودند و آن مرد را دعا می کردند که الحمدلله خدای ما را ثابت کرد خداش عمر دهاد در حق عالمیان تقصیر نکرد ای مردک خدا ثابت است اثبات او را دلیلی می نباید اگر کاری می کنی خود را به مرتبه و مقامی پیش او ثابت کن و اگر نه او بی دلیل ثابت است وان من شییء الا یسبح بحمده درین شک نیست فقیهان زیرکند و ده اندر ده می بینند در فن خود لیک میان ایشان و آن عالم دیوار ی کشیده اند برای نظام یجوز ولایجوز که اگر آن دیوار حجابشان نشود هیچ آن را نخوانند و آن کار معطل ماند و نظیر این مولانای بزرگ قدس الله سره العزیز فرموده است که آن عالم به مانند دریایی ست و این عالم مثال کف و خدای عزوجل خواست که کف را معمور دارد قومی را پشت به دریا کرد برای عمارت کفک اگر ایشان به این مشغول نشوند خلق یکدیگر را فنا کنند و از آن خرابی کفک لازم آید پس خیمه ای است که زده اند برای شاه و قومی را در عمارت این خیمه مشغول گردانیده و یکی می گوید که اگر من طناب نساختمی خیمه چون راست آمدی و آن دیگر می گوید که اگر من میخ نسازم طناب را کجا بندند همه کس دانند که این همه بندگان آن شاهند که در خیمه خواهد نشستن و تفرج معشوق خواهد کردن پس اگر جولاه ترک جولاهی کند برای طلب وزیری همه عالم برهنه و عور بمانند پس او را در آن شیوه ذوقی بخشیدند که خرسند شده است پس آن قوم را برای نظام عالم کفک آفریدند و عالم را برای نظام آن ولی خنک آن را که عالم را برای نظام او آفریده باشند نه او را برای نظام عالم پس هر یکی را در آن کار خدای عزوجل خرسندی و خوشی می بخشد که اگر او را صدهزار سال عمر باشد همان کار می کند و هر روز عشق او در آن کار بیشتر می شود و وی را در آن پیشه دقیقه ها می زاید و لذت ها و خوشی ها از آن می گیرد که وان من شییء الا یسبح بحمده طناب کن را تسبیحی دیگر و درودگر را که عمودهای خیمه می سازد تسبیحی دیگر و میخ ساز را تسبیحی دیگر و جامه باف را که جامه خیمه می بافد تسبیحی دیگر اکنون این قوم که بر ما می آیند اگر خاموش می کنیم ملول می شوند و می رنجند و اگر چیزی می گوییم لایق ایشان می باید گفتن ما می رنجیم می روند و تشنیع می زنند که از ما ملول است و می گریزد هیزم از دیگ کی گریزد الا دیگ می گریزد طاقت نمی دارد پس گریختن آتش و هیزم گریختن نیست بلکه چون او را دید که ضعیف است از وی دور می شود پس حقیقت علی کل حال دیک می گریزد پس گریختن ما گریختن ایشان است ما آینه ایم اگر دریشان گریزی ست در ما ظاهر می شود ما برای ایشان می گریزیم آینه آنست که خود را در وی بینند اگر ما را ملول می بینند آن ملالت ایشان است برای آنکه ملالت صفت ضعف است اینجا ملالت نگنجد و ملالت چه کار دارد مرا در گرمابه افتاد که شیخ صلاح الدین را تواضعی زیادتی می کردم و شیخ صلاح الدین تواضعی بسیار می کرد در مقابله آن تواضع شکایت کردم در دل آمد که تواضع را از حد می بری تواضع به تدریج به اول دستش بمالی بعد از آن پای اندک اندک به جایی برسانی که آن ظاهر نشود و ننماید و او خو کرده بود لاجرم نبایدش در زحمت افتادن و عوض خدمت خدمت کردن چون به تدریج او را خو گر آن تواضع کرده باشی دوستی را چنین دشمنی را چنین باید کردن اندک اندک به تدریج مثلا دشمنی را اول اندک اندک نصیحت بدهی اگر نشنود آنگه وی را بزنی اگر نشنود وی را از خود دور کنی در قرآن می فرماید فعظوهن واهجروهن فی المضاجع واضربوهن و کارهای عالم بدین سان می رود نبینی صلح و دوستی بهار در آغاز اندک اندک گرمی یی می نماید و آنگه بیشتر و در درختان نگر که چون اندک اندک پیش می آیند اول تبسمی آنگه اندک اندک رخت ها را از برگ و میوه پیدا می کند و درویشانه و صوفیانه همه را در میان می نهد و هرچ دارد جمله درمی بازد پس کارهای عالم را و عقبی شتاب کرد و در اول کار مبالغه نمود آن کار میسر او نشد اگر ریاضت است طریقش چنین گفته اند که اگر منی نان می خورد هر روز درم سنگی کم کند به تدریج چنانکه سالی و دو برنگذرد تا آن نان را به نیم من رسانیده باشد چنان کم کند که تن را کمی آن ننماید و همچنین عبادت و خلوت و روی آوردن به طاعت و نماز اگر به کلی نماز می کرد چون در راه حق درآید اول مدتی پنج نماز را نگاه دارد بعد از آن زیادت می کند الی مالانهایه # مولانا » فیه ما فیه » فصل بیست و یکم - الاصل ان یحفظ ابن چاوش حفظ الغیب الاصل ان یحفظ ابن چاوش حفظ الغیب فی حق شیخ صلاح الدین حتی ربما ینفعه و یندفع منه هذه الظلمات و الغشاوة هذا ابن چاوش ما یقول فی نفسه ان الخلق و الناس ترکوابلد هم و آباء هم و امهم و اهلهم و قرابتهم و عشیرتهم وسافروا من الهندالی السند و عملوا الزرابیل من الحدید حتی تقطعت ربما یلتقوا رجلاله رایحة من ذلک العالم و کم من اناس ما توامن هذه الحسرة و مافازوا و ماالتقوا مثل هذاالرجل فانت قدالتقیت فی بیتک حاضرا مثل هذاالرجل و تتولی عنه ما هذالابلاء عظیم و غفلة هو کان ینصحنی فی حق شیخ المشایخ صلاح الحق و الدین خلد الله ملکه انه رجل کبیر عظیم و فی وجه ظاهر و اقل الاشیاء من یوم جیت فی خدمة مولانا ماسمعته یوما یسمی اسمکم الا سیدنا و مولانا و ربنا و خالقنا قط ماغیر هذه العبارة یومامن الایام الیس ان اغراضه الفاسدة حجبه عن هذا و الیوم یقول عن شیخ صلاح الدین انه ما هو شیء ایش اسی شیخ صلاح الدین من الاسیة فی حقه غیرانه یراه یقع فی الجب یقول له لاتقع فی الجب لشفقة له علی سایر الناس و هو یکره ذلک الشفقة لانک اذا فعلت شییا لایرضی لصلاح الدین کنت فی وسط قهره فاذا کنت فی قهره کیف تنجلی بل کلما رحت تغشی و تسود من دخان جهنم فینصحک و بقول لک لاتسکن فی قهری و انتقل من دار قهری و غضبی الی دار لطفی و رحمتی لانک اذافعلت شییا یرضییی دخلت فی دارمحبتی و لطفی فمنه ینجلی فؤادک و یصیر نورانیا هوینصحک لاجل غرضک و خیرک و انت تأخذ ذلک الشفقة و النصیحة من علة و غرض ایش یکون لمثل ذلک الرجل معک غرض اوعداوة الیس انک اذا حصل لک ذوق ما من خمر حرام او من حشیش اومن سماع او من سب من الاسباب ذلک الساعة ترضی علی کل عدو لک و تعفیهم و تمیل ان تبوس رجلیهم و ایدیهم و الکافر و المؤمن ذلک الساعة فی نظرک شیی واحد فشیخ صلاح الدین هو اصل هذا الذوق و ابحر الذوق عنده کیف یکون له مع احد بغض و غرض معاذالله و انما یقول هذا من الشفقة و المرحمة فی حق العبید و الا لولاکذلک ایش یکون له غرض مع هؤلاء تاجرد و الضفادع من یکون له ذلک الملک و ذلک العظمة ایش یسوی هؤلاء المساکین الیس ان ماء الحیوة قالوا انه فی الظلمة و الظلمة هی جسم الاولیاء و ماء الحیوة فیهم ولایقدر ان یلتقی ماء الحیوة الافی الظلمة فأن کنت تکره هذه الظلمة و تتنفر منه کیف یصل الیک ماء الحیاة الیس انک اذا طلبت ان تتعلم الخناث من المخنثین او القحوبیة من القحاب ما تقدر ان تتعلم ذلک کیف و ان ترید تحصل حیاتا باقیة سرمدیة و هو مقام الانبیاء و الاولیاء ولایجیی الیک مکروه و لاتترک بعض ما عندک کیف بصیر هذا ما یحکم علیک الشیخ ماحکموا مشایخ الاولین انک تترک المرأة و الاولاد و المال و المنصب بل کانوا یحکمون علهی و یقولون اترک امرأتک حتی نحن نأخذها و کانوا یتحملون ذلک و انتم اذا نصحکم بشیی یسیر مالک لاتتحملون ذلک و عسی ان تکرهوا شییا و هو خیر لکم ایش یقول هذا الناس قد غلب علیهم العمی و الجهل ما یتأملون ان الشخص اذا عشق صبیا اوامرأة کیف یتصنع و یتذلل و یفدی المال حتی کیف یخدعها ببذل مجهوده حتی یحصل تطییب قلبها لیلا ونهارا لایمل من هذا و یمل من غیرهذا فمحبة الشیخ و محبة الله یکون اقل من هذا انه من ادنی حکم و نصیحة و دلال یعرض و یترک الشیخ فعلم انه لیس عاشق ولاطالب لو کان عاشقا و طالبا لتحمل اضعاف ماقلنا و کان علی قلبه الذمن العسل و السکر # مولانا » فیه ما فیه » فصل بیست و دوم - فرمود که جانب توقات می‌باید فرمود که جانب توقات می باید رفتن که آن طرف گرمسیر است اگر چه انطالیه گرمسیر است اما آنجا اغلب رومیانند سخن ما را فهم نکنند اگرچه در میان رومیان نیز هستند که فهم می کنند روزی سخن می گفتم میان جماعتی و میان ایشان هم جماعتی کافران بودند در میان سخن می گریستند و متذوق می شدند و حالت می کردند سؤال کرد که ایشان چه فهم کنند و چه دانند این جنس سخن را مسلمانان گزیده از هزار یک فهم می کنند ایشان چه فهم می کردند که می گریستند فرمود که لازم نیست که نفس این سخن را فهم کنند آنچ اصل این سخن ست آن را فهم می کنند آخر همه مقرند به یگانگی خدا و به آنک خدا خالق ست و رازق ست و در همه متصرف و رجوع به وی ست و عقاب و عفو ازوست چون این سخن را شنید و این سخن وصف حق ست و ذکر اوست پس جمله را اضطراب و شوق و ذوق حاصل شود که ازین سخن بوی معشوق و مطلوب ایشان می آید اگر راه ها مختلف است اما مقصد یکی ست نمی بینی که راه به کعبه بسیار ست بعضی را راه از روم است و بعضی را از شام و بعضی را از عجم و بعضی را از چین و بعضی را از راه دریا از طرف هند و یمن پس اگر در راه ها نظر کنی اختلاف عظیم و مباینت بی حدست اما چون به مقصود نظر کنی همه متفق ند و یگانه و همه را درون ها به کعبه متفق است و درون ها را به کعبه ارتباطی و عشقی و محبتی عظیم است که آنجا هیچ خلاف نمی گنجد آن تعلق نه کفر ست و نه ایمان یعنی آن تعلق مشوب نیست به آن راه های مختلف که گفتیم چون آنجا رسیدند آن مباحثه و جنگ و اختلاف که در راه ها می کردند که این او را می گفت که تو باطلی و کافری و آن دگر این را چنین نماید اما چون به کعبه رسیدند معلوم شد که آن جنگ در راه ها بود و مقصود شان یکی بود مثلا اگر کاسه را جان بودی بنده بنده کاسه گر بودی و با وی عشق ها باختی اکنون این کاسه را که ساخته آید بعضی می گویند که این را چنین می باید بر خوان نهادن و بعضی می گویند که اندرون او را می باید شستن و بعضی می گویند که بیرون او را می باید شستن و بعضی می گویند که مجموع را و بعضی می گویند که حاجت نیست شستن اختلاف درین چیزهاست اما آنک کاسه را قطعا خالقی و سازنده ای هست و از خود نشده است متفق علیه است و کس را درین هیچ خلاف نیست آمدیم اکنون آدمیان در اندرون دل از روی باطن محب حق ند و طالب اویند و نیاز بدو دارند و چشم داشت هر چیزی ازو دارند و جز وی را بر خود قادر و متصرف نمی دانند این چنین معنی نه کفر ست و نه ایمان و آن را در باطن نامی نیست اما چون از باطن سوی ناودان زبان آن آب معنی روان شود و افسرده گردد نقش و عبارت شود اینجا نامش کفر و ایمان و نیک و بد شود همچنانک نباتات از زمین می رویند در ابتدای خود صورتی ندارند و چون روی به این عالم می آورند در آغاز کار لطیف و نازک می نماید و سپیدرنگ می باید چندین که باین عالم قدم پیش می نهد غلیظ و کثیف می گردد و رنگی دیگر می گیرد اما چون مؤمن و کافر هم نشینند چون به عبارت چیزی نگویند یگانه اند بر اندیشه گرفت نیست و درون عالم آزادی ست زیرا اندیشه ها لطیف اند بر ایشان حکم نتوان کردن که نحن نحکم بالظاهر والله یتولی السرایر آن اندیشه ها را حق تعالی پدید می آورد در تو تو نتوانی آن را به صد هزار جهد ولاحول از خود دور کردن پس آنچ می گویند که خدا را آلت حاجت نیست نمی بینی که آن تصورات و اندیشه ها را در تو چون پدید می آورد بی آلتی و بی قلمی و بی رنگی آن اندیشه ها چون مرغان هوایی و آهوان وحشی ند که ایشان را پیش از آنک بگیری و در قفس محبوس کنی فروختن ایشان از روی شرع روا نباشد زیرا که مقدور تو نیست مرغ هوایی را فروختن زیرا در بیع تسلیم شرط است و چون مقدور تو نیست چه تسلیم کنی پس اندیشه ها مادام که در باطن اند بی نام و نشان اند بر ایشان نتوان حکم کردن نه به کفر و نه به اسلام هیچ قاضی گوید که تو در اندرون چنین اقرار کردی یا چنین بیع کردی یا بیا سوگند بخور که در اندرون چنین اندیشه نکردی نگوید زیرا کس را بر اندرون حکمی نیست اندیشه ها مرغان هوایی اند اکنون چون در عبارت آمد این ساعت توان حکم کردن به کفر و اسلام و نیک و بد چنانک اجسام را عالم است تصورات را عالم است و تخیلات را عالم است و توهمات را عالم است و حق تعالی ورای همه عالمهاست نه داخل است و نه خارج اکنون تصرفات حق را درنگر درین تصورات که آنها را بی چون وچگونه و بی قلم وآلت مصور می کند آخر این خیال یا تصور اگر سینه را بشکافی و بطلبی و ذره ذره کنی آن اندیشه را درو نیابی در خون نیابی و در رگ نیابی بالا نیابی زیر نیابی در هیچ جزوی نیابی بی جهت و بی چون و چگونه و همچنین نیز بیرون نیابی پس چون تصرفات او درین تصورات بدین لطیفی ست که بی نشانست پس او که آفریننده این همه است بنگر که او چه بی نشان باشد و چه لطیف باشد چنان که این قالب ها نسبت به معانی اشخاص کثیف ند این معانی لطیف بی چون و چگونه نسبت با لطف باری اجسام و صورند کثیف ز پرده ها اگر آن روح قدس بنمودی عقول و جان بشر را بدن شمردندی و حق تعالی در این عالم تصورات نگنجد و در هیچ عالمی که اگر در عالم تصورات بگنجد لازم شود که مصور برو محیط شود پس او خالق تصورات نباشد پس معلوم شد که او ورای همه عالمهاست لقد صدق الله رسوله الرویا بالحق لتدخلن المسجد الحرام ان شاء الله همه می گویند که در کعبه درآییم و بعضی می گویند که ان شاءالله درآییم این ها که استثنا می کنند عاشقانند زیرا که عاشق خود را بر کار و مختار نبیند بر کار معشوق داند پس می گوید که اگر معشوق خواهد در آییم اکنون مسجد الحرام پیش اهل ظاهر آن کعبه است که خلق می روند و پیش عاشقان و خاصان مسجد الحرام وصال حقست پس می گویند که اگر حق خواهد به وی برسیم و بدیدار مشرف شویم اما آنک معشوق بگوید ان شاءالله آن نادر است حکایت آن غریب است غریبی باید که حکایت غریب بشنود و تواند شنیدن خدا را بندگانند که ایشان معشوقند و محبوبند حق تعالی طالب ایشانست و هرچ وظیفه عاشقانست او برای ایشان می کند و می نماید همچنانک عاشق می گفت ان شاءالله برسیم حق تعالی برای آن غریب ان شاء الله می گوید اگر به شرح آن مشغول شویم اولیای واصل سررشته گم کنند پس چنین اسرار و احوال را بخلق چون توان گفتن قلم اینجا رسید و سر بشکست یکی اشتر را بر مناره نمی بیند تار موی در دهن اشتر چون بیند آمدیم به حکایت اول اکنون آن عاشقان که ان شاءالله می گویند یعنی بر کار معشوقست اگر معشوق خواهد به کعبه درآییم ایشان غرق حق اند آنجا غیر نمی گنجد و یاد غیر حرامست چه جای غیرست که تا خود را محو نکرد آنجا نگنجد لیس فی الدار غیر الله دیار اینک می فرمایند رسوله الرؤیا اکنون این رؤیا خواب های عاشقان و صادقانست و تعبیرش در آن عالم پدید شود بلک احوال جمله عالم خوابیست تعبیرش در آن جهان پدید شود همچنانک خوابی می بینی که سواری بر اسب به مراد می رسی اسب به مراد چه نسبت دارد و اگر می بینی که به تو درم های درست دادند تعبیرش آنست که سخن های درست و نیکو از عالمی بشنوی درم به سخن چه ماند و اگر بینی که ترا بر دار آویختند رییس قومی شوی دار به ریاست و سروری چه ماند  همچنین احوال عالم را که گفتیم خوابیست که الدنیا کحلم النایم تعبیرهاش در آن عالم دیگر گون باشد که به این نماند آن را معبر الهی تعبیر کند زیرا برو همه مکشوف است چنان که باغبانی که به باغ درآید در درختان نظر کند بی آنک بر سر شاخه ها میوه بیند حکم کند که این خرماست و آن انجیرست و این نارست و این امرودست و این سیب است چون علم آن دانسته است حاجت قیامت نیست که تعبیرها را ببیند که چه شد و آن خواب چه نتیجه داد او دیده است پیشین که چه نتیجه خواهد دادن همچنانک باغبان پیشین می داند که البته این شاخ چه میوه خواهد دادن همه چیزهای عالم از مال و زن و جامه مطلوب لغیره است مطلوب لذاته نیست نمی بینی که اگر ترا صد هزار درم باشد و گرسنه باشی و نان نیابی هیچ توانی خوردن و غذای خود کردن آن درم و زن برای فرزندست و قضای شهوت جامه برای دفع سرماست و همچنین جمله چیزها مسلسل است با حق جل جلاله اوست که مطلوب لذاته است برای او خواهند نه برای چیز دیگر که چون او ورای همه است و شریفتر از همه و لطیفتر از همه پس او را برای کم ازو چون خواهند پس الیه المنتهی چون باو رسیدند به مطلوب کلی رسیدند از آنجا دیگر گذر نیست این نفس آدمی محل شبهه و اشکال است هرگز به هیچ وجه نتوان ازو شبهه و اشکال را بردن مگر که عاشق شود بعد از آن درو شبهه و اشکال نماند که حبک الشیی یعمی ویصم ابلیس چون آدم را سجود نکرد و مخالفت امر کرد گفت خلقتنی من نار وخلقته من طین ذات من از نار است و ذات او از طین چون شاید که عالی ادنی را سجود کند چون ابلیس را باین جرم و مقابلگی نمودن و با خدا جدال کردن لعنت کرد و دور کرد گفت یارب آه همه تو کردی و فتنه ی تو بود مرا لعنت می کنی و دور می کنی و چون آدم گناه کرد حق تعالی آدم را از بهشت بیرون کرد حق تعالی به آدم گفت که ای آدم چون من بر تو گرفتم و بر آن گناه که کردی زجر کردم چرا با من بحث نکردی آخر ترا حجت بود نمی گفتی که همه از تست و تو کردی هرچ تو خواهی در عالم آن شود و هرچ نخواهی هرگز نشود این چنین حجت راست مبین واقع داشتی چرا نگفتی گفت یارب می دانستم الا ترک ادب نکردم در حضرت تو و عشق نگذاشت که مؤاخذه کنم فرمود که این شرع مشرع است یعنی آبشخور مثالش همچنان ست که دیوان پادشاه درو احکام پادشاه از امر و نهی و سیاست و عدل و داد خاص را و عام را و احکام پادشاه دیوان بی حدست در شمار نتوان آوردن و عظیم خوب و پرفایده است قوام عالم بدان است اما احوال درویشان و فقیران مصاحبت است با پادشاه و دانستن علم حاکم کو دانستن علم احکام و کو دانستن علم حاکم و مصاحبت پادشاه فرقی عظیم است اصحاب و احوال ایشان همچون مدرسه است که درو فقها باشند که هر فقیهی را مدرس بر حسب استعداد او جامگی می دهد  یکی را ده یکی را بیست یکی را سی ما نیز سخن را بقدر هر کس و استعداد او می گوییم که کلم الناس علی قدر عقولهم # مولانا » فیه ما فیه » فصل بیست و سوم - هرکس این عمارت را به نیّتی می‌کند هرکس این عمارت را به نیتی می کند یا برای اظهار کرم یا برای نامی یا برای ثوابی و حق تعالی را مقصود رفع مرتبه ی اولیا و تعظیم ترب و مقابر ایشان است ایشان به تعظیم خود محتاج نیستند و در نفس خود معظمند چراغ اگر می خواهد که او را بر بلندی نهند برای دیگران می خواهد و برای خود نمی خواهد او را چه زیر چه بالا هرجا که هست چراغ منورست الا می خواهد که نور او به دیگران برسد این آفتاب که بر بالای آسمان است اگر زیر باشد همان آفتابست الا عالم تاریک ماند پس او بالا برای خود نیست برای دیگران است حاصل ایشان از بالا و زیر و تعظیم خلق منزه ند و فارغند ترا که ذره ای ذوق و لمحه ای لطف آن عالم روی می نماید آن لحظه از بالا و زیر و خواجگی و ریاست و از خویش نیز که از همه به تو نزدیک ترست بیزار می شوی و یادت نمی آید ایشان که کان و معدن و اصل آن نور و ذوقند ایشان مقید زیر و بالا کی باشند مفاخرت ایشان به حق است و حق از زیر و بالا مستغنی ست این زیر و بالا ماراست که پای و سر داریم مصطفی صلوات الله علیه و آله فرمود که لا تفضلونی علی یونس بن متی بان کان عروجه فی بطن الحوت وعروجی کان فی السماء علی العرش عینی اگر مرا تفضیل نهید برو ازین رو منهید که او را عروج در بطن حوت بود و مرا بالا بر آسمان که حق تعالی نه بالاست و نه زیر تجلی او بر بالا همان باشد و در زیر همان باشد و در بطن حوت همان او از بالا و زیر منزه است و همه بر او یکی است بسیار کسان هستند که کارها می کنند غرضشان چیزی دیگر و مقصود حق چیزی دیگر حق جل جلاله چون خواست که دین محمد صلی الله علیه و آله و سلم معظم باشد و پیدا گردد و تا ابد الدهر بماند بنگر که برای قرآن چند تفسیر ساخته اند ده ده مجلد و هشت هشت مجلد و چارچار مجلد غرض شان اظهار فضل خویشتن کشاف را زمخشری به چندین دقایق نحو و لغت و عبارت فصیح استعمال کرده ست برای اظهار فضل خود تا مقصود حاصل می شود و آن تعظیم دین محمد است پس همه خلق نیز کار حق می کنند و از غرض حق غافل و ایشان را مقصود دیگر حق می خواهد که عالم بماند ایشان به شهوات مشغول می شوند با زنی شهوت می رانند برای لذت خود از آنجا فرزندی پیدا می شود و همچنین کاری می کنند برای خوشی و لذت خود آن خود سبب قوام عالم می گردد پس به حقیقت بندگی حق بجای می آرند الا ایشان به آن نیت نمی کنند و همچنین مساجد می سازند چندین خرج ها می کنند در در و دیوار و سقف آن الا اعتبار قبله راست هرچند که ایشان را مقصود آن نبود این بزرگی اولیا از روی صورت نیست ای والله ایشان را بالایی و بزرگی هست اما بی چون و چگونه آخر این درم بالای پول است چه معنی بالای پول است از روی صورت بالای او نیست که تقدیرا اگر درم را بر بام نهی و زر را زیر قطعا زر بالا باشد علی کل حال و زر بالای درم است و لعل و در بالای زر ست خواه زیر خواه بالا و همچنین سبوس بالای غربیل است و آرد زیر مانده است بالا کی باشد قطعا آرد باشد اگرچه زیرست پس بالایی از روی صورت نیست در عالم معانی چون آن گوهر دروست علی کل حال او بالاست # مولانا » فیه ما فیه » فصل بیست وچهارم - شخصی درآمد فرمود که محبوب است شخصی درآمد فرمود که محبوب است و متواضع و این از گوهر اوست چنانک شاخی را که میوه ی بسیار باشد آن میوه او را فروکشد و آن شاخ را که میوه ای نباشد سر بالا دارد همچون سپیدار و چون میوه از حد بگذرد استون ها نهند تا به کلی فرونیاید پیغامبر صلی الله علیه وسلم عظیم متواضع بود زیرا که همه میوه های عالم اول و آخر برو جمع بود لاجرم از همه متواضع تر بود ما سبق رسول الله احد بالسلام گفت هرگز کسی پیش از پیغامبر بر پیغامبر صلی الله علیه و سلم نمی توانست سلام کردن زیرا پیغامبر پیش دستی می کرد از غایت تواضع و سلام می داد و اگر تقدیرا سلام پیشین ندادی هم متواضع او بودی و سابق در کلام او بودی زیرا که ایشان سلام ازو آموختند و ازو شنیدند هرچ دارند اولیان و آخریان همه از عکس او دارند و سایه اویند اگر سایه یکی در خانه پیش از وی درآید پیش او باشد در حقیقت اگرچه سایه سابق است به صورت آخر سایه ازو سابق شد فرع اوست و این اخلاق از اکنون نیست از آن وقت در ذره های آدم در اجزای او این ذره ها بودند بعضی روشن و بعضی نیم روشن و بعضی تاریک این ساعت آن پیدا می شود اما این تابانی و روشنی سابق است و ذره او در آدم از همه صافی تر و روشن تر بود و متواضع تر بعضی اول نگرند و بعضی آخر نگرند اینها که آخرنگرند عزیزند و بزرگند زیرا نظرشان بر عاقبت است و آخرت و آنها که به اول نظر می کنند ایشان خاص ترند می گویند چه حاجت است که به آخر نظر کنیم چون گندم کشته اند در اول جو نخواهد رستن در آخر و آن را که جو کشته اند گندم نخواهد رستن پس نظرشان به اول است و قومی دیگر خاص ترند که نه به اول نظر می کنند و نه به آخر و ایشان را اول و آخر یاد نمی آید غرق ند در حق و قومی دیگرند که ایشان غرقند در دنیا به اول و آخر نمی نگرند از غایت غفلت ایشان علف دوزخ ند پس معلوم شد که اصل محمد بوده است که لولاک ما خلقت الافلاک و هر چیزی که هست از شرف و تواضع و حکم و مقامات بلند همه بخشش اوست و سایه او زیرا که ازو پیدا شده است همچنانک هرچ این دست کند از سایه عقل کند زیرا که سایه عقل بروست هر چند که عقل را سایه نیست اما او را سایه هست بی سایه همچنانک معنی را هستی هست بی هستی اگر سایه عقل بر آدمی نباشد همه اعضای او معطل شوند دست به هنجار نگیرد پای در راه راست نتواند رفتن چشم چیزی نبیند گوش هرچه شنود کژ شنود پس به سایه عقل این اعضاء همه کارها بهنجار و نیکو و لایق به جای می آرند و در حقیقت آن همه کارها از عقل می آید اعضا آلت اند همچنین آدمی باشد عظیم خلیفه وقت او همچون عقل کل است عقول مردم همچون اعضای وی اند هرچه کنند از سایه او باشد و اگر از ایشان کژی یی بیاید از آن باشد که آن عقل کل سایه از سر او برداشته باشد همچنان که مردی چون دیوانگی آغاز کند و کارهای ناپسندیده پیش گیرد همه را معلوم گردد که عقل او از سر برفته است و سایه ای بر او نمی افکند و از سایه و پناه عقل دور افتاده است عقل جنس ملک است اگر چه ملک را صورت هست و پر و بال هست و عقل را نیست اما در حقیقت یک چیزند و یک فعل می کنند مثلا صورت ایشان را اگر بگدازی همه عقل شود از پر و بال او چیزی بیرون نماند پس دانستیم که همه عقل بودند اما مجسم شده ایشان را عقل مجسم گویند همچنانکه از موم مرغی سازند با پر و بال اما آن موم باشد نمی بینی که چون می گدازی آن پر و بال و سر و پای مرغ یکباره موم می شود و هیچ چیز از وی برون انداختنی نمی ماند به کلی همه موم می گردد پس دانستیم که موم همان است و مرغی که از موم سازند همان موم است مجسم نقش گرفته الا موم است و همچون یخ نیز همان آب است و لهذا چون بگدازی همان آب می شود اما پیش از آنکه یخ نشده بود و آب بود کس او را در دست نتواند گرفتن و در دامن نهادن پس فرق بیش از این نیست اما یخ همان آب است و یک چیزند احوال آدمی همچنان است که پر فرشته را آورده اند و بر دم خری بسته اند تا باشد که آن خر از پرتو و صحبت فرشته فرشته گردد زیرا که ممکن است که او هم رنگ فرشته گردد از خرد پر داشت عیسی بر فلک پرید او        گر خرش را نیم پر بودی نماندی در خری-              و چه عجب است که آدمی شود خدا قادر است بر همه چیزها آخر این طفل که اول می زاید از خر بترست دست در نجاست می کند و به دهان می برد تا بلیسد مادر او را می زند و منع می کند خر را باری نوعی تمیز هست وقتی که بول می کند پای ها را باز می کند تا بول برو نچکد چون آن طفل را که از خر بترست حق تعالی آدمی تواند کردن خر را اگر آدمی کند چه عجب پیش خدا هیچ چیزی عجب نیست در قیامت همه اعضای آدمی یک یک جدا جدا از دست و پای و غیره سخن گویند فلسفیان این را تأویل می کنند که دست سخن چون گوید مگر بر دست علامتی و نشانی پیدا شود که آن بجای سخن باشد همچنانکه ریش یا دنبلی بر دست برآید توان گفتن که دست سخن می گوید خبر می دهد که گرمی خورده ام که دستم چنین شده است یا دست مجروح باشد یا سیاه گشته باشد گویند که دست سخن می گوید خبر می دهد که بر من کارد رسیده است یا خود را بر دیک سیاه مالیده ام سخن گفتن دست و باقی اعضا به این طریق باشد سنیان گویند که حاشا و کلا بلک این دست و پا محسوس سخن گویند چنانکه زبان می گوید در روز قیامت آدمی منکر می شود که من ندزدیده ام دست گوید آری دزدیدی من ستدم به زبان فصیح آن شخص رو با دست و پا کند که تو سخن گوی نبودی سخن چون می گویی که انطقنا الله الذی انطق کل شییء مرا آن کس در سخن آورد که همه چیزها را در سخن آورد و در و دیوار و سنگ و کلوخ را در سخن می آورد آن خالقی که آن همه را نطق می بخشد مرا نیز در نطق آورد چنانکه زبان تو را در نطق آورد زبان تو گوشت پاره ای دست گوشت پاره ای سخن گوشت پاره ای زبان چه معقول است از آنکه بسیار دیدی ترا محال نمی نماید و اگر نه نزد حق زبان بهانه است چون فرمودش که سخن گو سخن گفت و به هرچه بفرماید و حکم کند سخن گوید سخن به قدر آدمی می آید سخن ما همچون آبی ست که میراب آن را روان می کند آب چه داند که میراب او را به کدام دشت روان کرده است در خیار زاری یا کلم زاری یا در پیاز زاری در گلستانی این دانم که چون آب بسیار آید آنجا زمین های تشنه بسیار باشد و اگر اندک آید دانم که زمین اندک است باغچه است یا چاردیواری کوچک یلقن الحکمة علی لسان الواعظین بقدرهمم المستمعین من کفش دوزم چرم بسیارست الا بقدر پای برم و دوزم سایه شخصم و اندازه ی او قامتش چند بود چندانم در زمین حیوانکی ست که زیر زمین می زید و در ظلمت می باشد او را چشم و گوش نیست زیرا در آن مقام که او باش دارد محتاج چشم و گوش نیست چون به آن حاجت ندارد چشمش چرا دهند نیست که خدای را چشم و گوش کم است یا بخل هست الا او چیزی به حاجت دهد چیزی که بی حاجت دهد بر او بار گردد حکمت و لطف و کرم حق بار برمی گیرد بر کسی بار کی نهد مثلا آلت دروگر درودگر را از تیشه و اره و مبرد و غیره به درزی یی دهی که این را بگیر آن بر او بار گردد چون به آن کار نتواند کردن پس چیزی را به حاجت دهد ماند همچنانکه آن کرمان در زیر زمین در آن ظلمت زندگانی می کنند خلقانند در ظلمت این عالم قانع و راضی و محتاج آن عالم و مشتاق دیدار نیستند ایشان را آن چشم بصیرت و گوش هوش به چه کار آید کار این عالم به این چشم حسی که دارند برمی آید چون عزم آن طرف ندارند آن بصیرت به ایشان چون دهند که به کارشان نمی آید تا ظن نبری که ره روان نیز نیند کامل صفتان بی نشان نیز نیند زین گونه که تو محرم اسرار نه ای می پنداری که دیگران نیز نیند اکنون عالم به غفلت قایم است که اگر غفلت نباشد این عالم نماند شوق خدا و یاد آخرت و سکر و وجد معمار آن عالم است اگر همه آن رو نماید به کلی به آن عالم رویم و اینجا نمانیم و حق تعالی می خواهد که اینجا باشیم تا دو عالم باشد پس دو کدخدا را نصب کرد یکی غفلت و یکی بیداری تا هر دو خانه معمور ماند # مولانا » فیه ما فیه » فصل بیست وپنجم - فرمود لطف‌های شما و سعی‌های شما و تربیت‌ها که می‌کنید فرمود لطف های شما و سعی های شما و تربیت ها که می کنید حاضرا و غایبا من اگر در شکر و تعظیم و عذر خواستن تقصیر می کنم ظاهرا بنا بر کبر نیست یا بر فراغت یا نمی دانم حق منعم را که چه مجازات می باید کردن به قول و فعل لیکن دانسته ام از عقیده ی پاک شما که شما آن را خالص برای خدا می کنید من نیز به خدا می گذارم تا عذر آن را هم او بخواهد چون برای او کرده ای که اگر من به عذر آن مشغول شوم و به زبان اکرام کنم و مدح گویم چنان باشد که بعضی از آن اجر که حق خواهد دادن به شما رسید و بعضی مکافات رسید زیرا این تواضع ها و عذر خواستن و مدیح کردن حظ دنیاست چون در دنیا رنجی کشیدی مثل بذل مالی و بذل جاهی آن به که عوض آن به کلی از حق باشد جهت این عذر نمی خواهم بیان آنک عذر خواستن دنیاست زیرا مال را نمی خورند مطلوب لغیره است به مال اسب و کنیزک و غلام می خرند و منصب می طلبند تا ایشان را مدح ها و ثناها می گویند پس دنیا خود آنست که بزرگ و محترم باشد او را ثنا و مدح گویند شیخ نساج بخاری مردی بزرگ بود و صاحب دل دانشمندان و بزرگان نزد او آمدندی به زیارت بر دو زانو نشستندی شیخ امی بود می خواستند که از زبان او تفسیر قرآن و احادیث شنوند می گفت تازی نمی دانم شما ترجمه آیت را یا حدیث را بگویید تا من معنی آن را بگویم می گفتند او تفسیر و تحقیق آن را آغاز می کرد و می گفت که مصطفی صلی الله علیه و سلم در فلان مقام بود که این آیت را گفت و احوال آن مقام چنین است و مرتبه ی آن مقام را و راه های آن را و عروج آن را به تفصیل بیان می کرد روزی علوی معرف قاضی را به خدمت او مدح می کرد و می گفت که چنین قاضی در عالم نباشد رشوت نمی ستاند بی میل و بی محابا خالص مخلص جهت حق میان خلق عدل می کند گفت اینک می گویی که او رشوت نمی ستاند این یک باری دروغ است تو مرد علویی از نسل مصطفی صلی الله علیه و سلم او را مدح می کنی و ثنا می گویی این رشوت نیست و ازین بهتر چه رشوت خواهد بودن که در مقابله ی او او را شرح می گویی شیخ الاسلام ترمدی می گفت سید برهان الدین قدس الله سره العظیم سخن های تحقیق خوب می گوید از آنست که کتب مشایخ و اسرار و مقالات ایشان را مطالعه می کند یکی گفت آخر تو نیز مطالعه می کنی چونست که چنان سخن نمی گویی  گفت او را دردی و مجاهده و عملی هست گفت آن را چرا نمی گویی و یاد نمی آوری از مطالعه حکایت می کنی اصل آنست و ما آن را می گوییم تو نیز از آن بگو ایشان را درد آن جهان نبود به کلی دل بر این جهان نهاده بودند بعضی برای خوردن نان آمده بودند و بعضی برای تماشای نان می خواهند که این سخن را بیاموزند و بفروشند این سخن همچون عروسی است و شاهدی است کنیزکی شاهد را که برای فروختن خرند آن کنیزک بر وی چه مهر نهد و بر وی چه دل بندد چون لذت آن تاجر در فروخت است او عنین است کنیزک را برای فروختن می خرد او را آن رجولیت و مردی نیست که کنیزک را برای خود خرد مخنث را اگر شمشیر هندی خاص بدست افتد آن را برای فروختن ستاند یا کمانی پهلوانی به دست او افتد هم برای فروختن چون او را بازوی آن نیست که آن کمان را بکشد و آن کمان را برای زه می خواهد و او را استعداد زه نیست او عاشق زه است و چون آنرا بفروشد مخنث بهای آن را به گلگونه و وسمه دهد دیگر چه خواهد کردن عجب چون او آن را بفروشد به از آن چه خواهد خریدن این سخن سریانی است زنهار مگویید که فهم کردم هر چند بیش فهم و ضبط کرده باشی از فهم عظیم دور باشی فهم این بی فهمی است خود بلا و مصیبت و حرمان تو از آن فهم است تو را از آن فهم می باید رهیدن تا چیزی شوی تو می گویی که من مشک را از دریا پر کردم و دریا در مشک من گنجید این محال باشد آری اگر گویی که مشک من در دریا گم شد این خوب باشد و اصل اینست عقل چندان خوب است و مطلوب است که تو را بر در پادشاه آورد چون بر در او رسیدی عقل را طلاق ده که این ساعت عقل زیان توست و راه زن است چون به وی رسیدی خود را به وی تسلیم کن تو را با چون و چرا کاری نیست مثلا جامه نابریده خواهی که آن را قبا یا جبه برند عقل تو را پیش درزی آورد عقل تا این ساعت نیک بود که جامه را به درزی آورد اکنون این ساعت عقل را طلاق باید دادن و پیش درزی تصرف خود را ترک باید کردن و همچنین بیمار عقل او چندان نیک است که او را بر طبیب آرد چون بر طبیبش آورد بعد از آن عقل او در کار نیست و خویشتن را به طبیب باید تسلیم کردن نعره های پنهانی ترا گوش اصحاب می شنوند آنکس که چیزی دارد یا درو گوهری هست و دردی پیداست آخر میان قطار شتران آن اشتر مست پیدا باشد از چشم و رفتار و کفک و غیر کفک سیماهم فی وجوههم من اثر السجود هرچه بن درخت می خورد بر سر درخت از شاخ و برگ و میوه پیدا می شود و آنک نمی خورد و پژمرده است کی پنهان ماند این های هوی بلند که می زنند سرش آنست که از سخنی سخنها فهم می کنند و از حرفی اشارت ها معلوم می گردانند همچنانک کسی وسیط و کتب مطول خوانده باشد از تنبیه چون کلمه ای بشنود چون شرح آن را خوانده است از یک مسأله اصل ها و مسأله ها فهم کند بر آن یک حرف تنبیه های می کند یعنی که من زیر این چیزها فهم می کنم و می بینم و این آنست که من در آنجا رنج ها برده ام و شب ها به روز آورده ام و گنج ها یافته ام که الم نشرح لک صدرک شرح دل بی نهایت است چون آن شرح خوانده باشد از رمزی بسیار فهم کند و آنکس که هنوز مبتدی است از آن لفظ همان معنی آن لفظ فهم می کند او را چه خبر و های های باشد سخن به قدر مستمع می آید چون او نکشد حکمت نیز برون نیاید چندانک می کشد و مغذی می گردد حکمت فرو می آید واگرنه گوید ای عجب چرا سخن نمی آید جوابش گوید ای عجب چرا نمی کشی آنکس که ترا قوت استماع نمی دهد گوینده را نیز داعیه ی گفت نمی دهد در زمان مصطفی صلی الله علیه و سلم کافری را غلامی بود مسلمان صاحب گوهر سحری خداوندگارش فرمود که طاسها برگیر که به حمام رویم در راه مصطفی صلوات الله و علیه و سلم در مسجد با صحابه رضوان الله علیهم نماز می کرد غلام گفت ای خواجه لله تعالی این طاس را لحظه ای بگیر تا دو گانه بگزارم بعد از آن به خدمت روم چون در مسجد رفت نماز کرد مصطفی صلی الله علیه و سلم بیرون آمد و صحابه هم بیرون آمدند غلام تنها در مسجد ماند خواجه اش تا به چاشتی منتظر و بانگ می زد که ای غلام بیرون آی گفت مرا نمی هلند چون کار از حد گذشت خواجه سر در مسجد کرد تا ببیند که کیست که نمی هلد جز کفشی و سایه ای کسی ندید و کس نمی جنبید گفت آخر کیست که ترا نمی هلد جز کفشی و سایه ای کسی ندید و کس نمی جنبید گفت آخر کیست که ترا نمی هلد که بیرون آیی گفت آنکس که ترا نمی گذارد که اندرون آیی خود کس اوست که تو او را نمی بینی و آدمی همیشه عاشق آن چیز است که ندیده است و نشنیده است و فهم نکرده است و شب و روز آن را می طلبد بنده ی آنم که نمی بینمش و از آنچ فهم کرده است و دیده است ملول و گریزانست و ازین روست که فلاسفه رؤیت را منکرند زیرا می گویند که چون ببینی ممکن است که سیر وملول شوی و این روا نیست سنیان می گویند که این وقتی باشد که او یک لون نماید که کل یوم هو فی شان و اگر صد هزار تجلی کند هرگز یکی بیکی نماند آخر تو نیز این ساعت حق را می بینی در آثار و افعال هر لحظه گوناگون می بینی که یک فعلش بفعلی دیگر نمی ماند در وقت شادی تجلی دیگر در وقت گریه تجلی دیگر در وقت خوف تجلی دیگر در وقت رجا تجلی دیگر چون افعال حق و تجلی افعال وآثار او گوناگون است و بیک دیگر نمی ماند پس تجلی ذات او نیز چنین باشد مانند تجلی افعال او آنرا برین قیاس کن و تو نیز که یک جزوی از قدرت حق در یک لحظه هزار گونه می شوی و بر یک قرار نیستی بعضی از بندگان هستند که از قرآن به حق می رود و بعضی هستند خاصتر که از حق می آیند قرآن را اینجا می یابند می دانند که آنرا حق فرستادست انا نحن نزلنا الذکر وانا له لحافظون مفسران می گویند که در حق قرآن است این همه نیکوست اما این نیز هست که یعنی در تو گوهری و طلبی و شوقی نهاده ایم نگهبان آن ماییم آن را ضایع نگذاریم و به جایی برسانیم تو یک بار بگو خدا و آنگاه پای دار که جمله بلاها بر تو ببارد یکی آمد به مصطفی صلی الله علیه و سلم گفت انی احبک گفت هوش دار که چه می گویی باز مکرر کرد که انی احبک گفت اکنون پای دار که بدست خودت خواهم کشتن وای بر تو یکی در زمان مصطفی صلی الله علیه و سلم گفت که من این دین ترا نمی خواهم والله که نمی خواهم این دین را بازبستان چندانک در دین تو آمدم روزی نیاسودممال رفت زن رفت فرزند نماند حرمت نماند و شهوت نماند گفت حاشا دین ما هرکجا که رفت بازنیاید تا اورا از بیخ و بن نکند و خانه اش را نروبد و پاک نکند که لایمسه الا المطهرون چگونه معشوق است تادر تو مویی از مهر خودت باقی باشد به خویشتن راهت ندهد به کلی از خود و از عالم می باید بیزار شدن و دشمن خود شدن تا دوست روی نماید اکنون دین ما در آن دلی که قرار گرفت تا او را به حق نرساند و آنچ نابایست است ازو جدا نکند ازو دست ندارد پیغامبر صلی الله علیه و سلم فرمود برای آن نیاسودی و غم می خوری که غم خوردن استفراغ است از آن شادی های اول تا در معده ی تو از آن چیزی باقی است به تو چیزی ندهند که بخوری در وقت استفراغ کسی چیزی نخورد چون فارغ شود از استفراغ آنگه طعام بخورد تو نیز صبر کن و غم می خور که غم خوردن استفراغ است بعد از استفراغ شادی پیش آید که آن را غم نباشد گلی که آن را خار نباشد مییی که آن را خمار نباشد آخر در دنیا شب و روز فراغت و آسایش می طلبی و حصول آن در دنیا ممکن نیست و مع هذا یک لحظه بی طلب نیستی راحتی نیز که در دنیا می یابی همچون برقی است که می گذرد و قرار نمی گیرد و آنگه کدام برق برقی پر تگرگی پر باران پر برف پر محنت مثلا کسی عزم انطالیه کرده است و سوی قیصریه می رود امید دارد که به انطالیه رسد و سعی را ترک نمی کند مع انه که ممکن نیست که ازین راه به انطالیه رسد الا آنک به راه انطالیه می رود اگرچه لنگ است و ضعیف است اما هم برسد چون منتهای راه اینست چون کار دنیا بی رنج میسر نمی شود و کار آخرت همچنین باری این رنج را سوی آخرت صرف کن تا ضایع نباشد تو می گویی که ای محمد دین ما را بستان که من نمی آسایم دین ما کسی را کی رها کند تا او را به مقصود نرساند گویند که معلمی از بینوایی در فصل زمستان دراعه کتان یکتا پوشیده بود مگر خرسی را سیل از کوهستان در ربوده بود می گذرانید و سرش در آب پنهان کودکان پشتش را دیدند و گفتند استاد اینک پوستینی در جوی افتاده است و ترا سرماست آن را بگیر استاد از غایت احتیاج و سرما درجست که پوستین را بگیرد خرس تیز چنگال در وی زد استاد در آب گرفتار خرس شد کودکان بانگ می داشتند که ای استاد یا پوستین را بیاور و اگر نمی توانی رها کن تو بیا گفت من پوستین را رها می کنم پوستین مرا رها نمی کند چه چاره کنم شوق حق ترا کی گذارد اینجا شکرست که به دست خویشتن نیستیم به دست حقیم همچنانک طفل در کوچکی جز شیر و مادر را نمی داند حق تعالی او را هیچ آنجا رها کرد پیشتر آوردش به نان خوردن و بازی کردن و همچنانش از آنجا کشانید تا به مقام رسانید و همچنین در این حالت که این طفل است به نسبت به آن عالم و این پستانی دیگرست نگذارد و ترا بآنجا برساند که دانی که این طفلی بود و چیزی نبود فعجبت من قوم یجرون الی الجنة بالسلاسل والاغلال- خذوه فغلوه ثم النعیم صلوه ثم الوصال صلوه ثم الجمال صلوه ثم الکمال صلوه صیادان ماهی را یکبار نمی کشند چنگال در حلقوم چون رفته باشد پاره می کشند تا خونش می رود و سست و ضعیف می گردد بازش رها می کنند و همچنین باز می کشند تا بکلی ضعیف شود چنگال عشق چون در کام آدمی میفتد حق تعالی او را به تدریج می کشد که آن قوت ها و خون های باطل که دروست پاره پاره ازو برود که ان الله یقبض و یبسط لااله الا الله ایمان عام است و ایمان خاص آنست که لاهو الا هو همچنانک کسی در خواب می بیند که پادشاه شده است و بر تخت نشسته و غلامان و حاجبان و امیران بر اطراف او استاده می گوید که من می باید که پادشاه باشم و پادشاهی نیست غیر من این را در خواب می گوید چون بیدار شود و کس را در خانه نبیند جز خود  این بار بگوید که منم و جز من کسی نیست اکنون این را چشم بیدار می باید چشم خوابناک این را نتواند دیدن و این وظیفه ی او نیست هر طایفه ای طایفه ی دگر را نفی می کند اینها می گویند که ما حقیم و وحی ما راست و ایشان باطلند و ایشان نیز اینها را همچنین می گویند و همچنین هفتاد و دو ملت نفی همدگر می کنند پس به اتفاق می گویند که همه را وحی نیست پس در نیستی وحی همه متفق باشند و ازین جمله یکی را هست بر این هم متفقند اکنون ممیزی کیسی مؤمنی باید که بداند که آن یک کدام است که المومن کیس ممیز فطن عاقل و ایمان همان تمیز و ادراک است سؤال کرد که اینها که نمی دانند بسیارند و آنها که می دانند اندکند اگر به این مشغول خواهیم شدن که تمیز کنیم میان آنها که نمی دانند و گوهری ندارند و میان آنها که دارند درازنایی کشد فرمود که اینها که نمی دانند اگرچه بسیارند اما اندکی را چون بدانی همه را دانسته باشی همچنانک مشتی گندم را چون دانستی همه انبارهای عالم را دانستی و اگر پاره ای شکر را چشیدی اگر صد لون حلوا سازند از شکر دانی که در آنجا شکرست چون شکر را دانسته ای کسی که شاخی از شکر بخورد چون شکر را نشناسد مگر او را دو شاخ باشد شما را اگر این سخن مکرر می نماید از آن باشد که شما درس نخستین را فهم نکرده اید پس لازم شد ما را هر روز این گفتن همچنانک معلمی بود کودکی سه ماه پیش او بود از اﻟﻒ چیزی ندارد نگذشته بود پدر کودک آمد که ما در خدمت تقصیر نمی کنیم و اگر تقصیر رفت فرما که زیادت خدمت کنیم گفت نی از شما تقصیری نیست اما کودک ازین نمی گذرد او را پیش خواند و گفت بگو اﻟﻒ چیزی ندارد گفت چیزی ندارد اﻟﻒ نمی توانست گفتن معلم گفت حال اینست که می بینی چون ازین نگذشت و این را نیاموخت من وی را سبق نو چون دهم گفت الحمدلله رب العالمین گفتیم از آن نیست که نان و نعمت کم شد نان و نعمت بی نهایت است اما اشتها نماند و مهمانان سیر شدند جهت آن گفته می شود الحمدلله این نان و نعمت به نان و نعمت دنیا نماند زیرا که نان و نعمت دنیا را بی اشتها چندانکه خواهی به زور توان خوردن چون جمادست هر جاش که کشی با تو می آید روحی ندارد که خود را منع کند از ناجایگاه بخلاف این نعمت الهی که حکمت است نعمتی است زنده تا اشتها داری و رغبت تمام می نمایی سوی تو می آید و غذای تو می شود و چون اشتها و میل نماند او را به زور نتوان خوردن و کشیدن  او روی در چادر کشد و روی به تو ننماید حکایات کرامات می فرمود گفت یکی از اینجا به روزی یا به لحظه ای به کعبه رود چندان عجب و کرامات نیست باد سموم را نیز این کرامت هست به یک روز و به یک لحظه هر کجا که خواهد برود کرامات آن باشد که ترا از حال دون به حال عالی آرد و از آنجا اینجا سفر کنی و از جهل به عقل و از جمادی به حیات همچنانک اول خاک بودی جماد بودی تو را به عالم نبات آورد و از عالم نبات سفر کردی به عالم علقه و مضغه و از علقه و مضغه به عالم حیوانی و از حیوانی به عالم انسانی سفر کردی کرامات این باشد حق تعالی این چنین سفر را بر تو نزدیک گردانید در این منازل و راهها که آمدی هیچ در خاطر و وهم تو نبود که خواهی آمدن و از کدام راه آمدی و چون آمدی و ترا آوردند و معین می بینی که آمدی همچنین ترا به صد عالم دیگر گوناگون خواهند بردن منکر مشو و اگر از آن اخبار کنند قبول کن پیش عمر رضی الله عنه کاسه ای پر زهر آوردند به ارمغانی گفت این چه را شاید گفتند این باری آن باشد که کسی را که مصلحت نبینند که او را آشکارا بکشند ازین پاره ای به او دهند مخفی بمیرد و اگر دشمن باشد که به شمشیر او را نتوان کشتن به پاره ای ازین پنهان او را بکشند گفت سخت نیکو چیزی آوردی به من دهید که این را بخورم که در من دشمنی هست عظیم شمشیر به او نمی رسد و در عالم ازو دشمن تر مرا کسی نیست گفتند که این همه حاجت نیست که به یکبار بخوری ازین ذره ای بس باشد این صدهزار کس را بس است گفت آن دشمن نیز یک کس نیست هزار مرده دشمن است و صدهزار کس را نگوسار کرده است بستد آن کاسه را به یکبار درکشید آن گروه که آنجا بودند جمله بیکباره مسلمان شدند و گفتند که دین تو حق است عمر گفت شما همه مسلمان شدید و این کافر هنوز مسلمان نشده است اکنون غرض عمر از آن ایمان این ایمان عام نبود او را آن ایمان بود و زیادت بلک ایمان صدیقان داشت اما غرض او را ایمان انبیا و خاصان و عین الیقین بود و آن توقع داشت چنانک آوازه ی شیری در اطراف جهان شایع گشته بود مردی از برای تعجب از مسافت دور قصد آن بیشه کرد برای دیدن آن شیر یکساله راه مشقت کشید و منازل برید چون در آن بیشه رسید و شیر را از دور بدید ایستاد و بیش نمی توانست رفتن گفتند آخر شما چندین راه قدم نهادیت برای عشق این شیر و این شیر را خاصیتی هست که هرکه پیش او دلیر رود و به عشق دست بر وی مالد هیچ گزندی به وی نمی رساند و اگر کسی ازو ترسان و هراسان باشد شیر از وی خشم می گیرد بلک بعضی را قصد می کند که چه گمان بد است که در حق من می برید چیزی که چنین است یک ساله راه قدم ها زدی اکنون نزدیک شیر رسیدی این استادن چیست قدمی پیشتر نهید کس را زهره نبود که یک قدم پیشتر نهد گفتند آن همه قدمها زدیم آن همه سهل بود یک قدم اینجا نمی توانم زدن اکنون مقصود عمر از آن ایمان آن قدم بود که یک قدم در حضور شیر سوی شیر نهد و آن قدم عظیم نادر است جز کار خاصان و مقربان نیست آن ایمان به جز انبیا را نرسد که دست از جان خود بشستند یار خوش چیزیست زیرا که یار از خیال یار قوت می گیرد و می بالد و حیات می گیرد چه عجب می آید مجنون را خیال لیلی قوت می داد و غذا شد جایی که خیال معشوق مجازی را این قوت و تأثیر باشد که یار او را قوت بخشد یار حقیقی را چه عجب می داری که قوتش بخشد خیال او در صورت و غیبت چه جای خیال است آن خود جان حقیقت هاست آن را خیال نگویند عالم بر خیال قایم است و این عالم را حقیقت می گویی جهت آنک در نظر می آید و محسوس است و آن معانی را که عالم فرع اوست خیال می گویی کار بعکس است خیال خود این عالم است که آن معنی صد چو این پدید آرد و بپوسد و خراب شود و نیست گردد و باز عالم نو پدید آرد و او کهن نگردد منزه است از نویی و کهنی فرع های او متصفند به کهنی و نویی و او که محدث اینهاست از هر دو منزه است و ورای هر دو است مهندسی خانه ای در دل برانداز کرد و خیال بست که عرضش چندین باشد و طولش چندین باشد و صفه اش چندین و صحنش چندین این را خیال نگویند که آن حقیقت ازین خیال می زاید و فرع این خیال است آری اگر غیر مهندس در دل چنین صورت به خیال آورد و تصور کند آن را خیال گویند و عرفا مردم چنین کس را که بنا نیست و علم آن ندارد گویندش که ترا خیال است # مولانا » فیه ما فیه » فصل بیست و ششم - از فقير آن به که سؤال نکنند زیرا که آنچنانست از فقیر آن به که سؤال نکنند زیرا که آنچنانست که او را تحریض می کنی و بر آن می داری که اختراع دروغی کند چرا زیرا که چو او را جسمانیی سؤال کرد او را لازمست جواب گفتن و جواب او آنچنانک حقست به وی نتواند گفتن چون او قابل و لایق آن چنان جواب نیست و لایق لب و دهان او آنچنان لقمه نیست پس او لایق حوصله ی او و طالع او جوابی دروغ اختراع باید کردن تا او دفع گردد و اگرچه هرچ فقیر گوید آن حق باشد و دروغ نباشد ولیکن نسبت با آنچ پیش او آن جوابست و سخن آنست و حق آنست آن دروغ باشد اما شنونده را به نسبت راست باشد و افزون از راست درویشی را شاگردی بود برای او درویزه می کرد روزی از حاصل درویزه او را طعامی آورد و آن درویش بخورد شب محتلم شد پرسید که این طعام را از پیش که آوردی گفت والله من بیست سال است که محتلم نشده ام این اثر لقمه ی او بود و همچنین درویش را احتراز می باید کردن و لقمه ی هر کسی را نباید خوردن که درویش لطیف است در او اثر می کند چیزها بر او ظاهر می شود همچنانک در جامه ی پاک سپید اندکی سیاهی ظاهر شود اما بر جامه ی سیاه که چندین سال از چرک سیاه و رنگ سپیدی ازو گردیده باشد اگر هزارگون چرک و چربش بچکد بر خلق و بر او آن ظاهر نگردد پس چون چنین است درویش را لقمه ی ظالمان و حرام خواران و جسمانیان نباید خوردن در درویش لقمه ی آنکس اثر کند و اندیشه های فاسد از تأثیر آن لقمه ی بیگانه ظاهر شود همچنانک از طعام آن دختر درویش محتلم شد والله اعلم # مولانا » فیه ما فیه » فصل بیست و هفتم - اوراد طالبان و سالکان ان باشد که به اجتهاد و بندگی مشغول شوند اوراد طالبان و سالکان آن باشد که به اجتهاد و بندگی مشغول شوند و زمان را که قسمت کرده باشند در هر کاری تا آن زمان موکل شود ایشان را هم چون رقیبی به حکم عادت بدان کار کشد مثلا چون بامداد برخیزد آن ساعت به عبادت اولی تر که نفس ساکن تر است و صافی تر هرکس بدان نوع بندگی که لایق او باشد و اندازه نفس شریف او می کند و بجا می آرد و انا لنحن الصافون و انا لنحن المسبحون صدهزار صف است هرچند که پاکتر می شود پیشتر می برند و هرچند کمتر می شود به صف پس تر می برند که اخروهن من حیث اخرهن الله این قصه دراز است و ازین دراز هیچ گزیر نیست هرکه این قصه را کوتاه کرد عمر خود را و جان خود را کوتاه کرد الا من عصم الله و اما اوراد واصلان به قدر فهم می گویم آن باشد که بامداد ارواح مقدس و ملایکه مطهر و آن خلق که لایعلمهم الا الله که نام ایشان مخفی داشته است از خلق از غایت غیرت به زیارت ایشان بیایند و رایت الناس یدخلون فی دین الله و الملایکة یدخلون علیهم من کل باب تو پهلوی ایشان نشسته ای و نبینی و از آن سخن ها و سلام ها و خنده ها نشنوی و این چه عجب میآید که بیمار در حالت نزدیک مرگ خیالات بیند که آنکه پهلوی او بود خبر ندارد و نشنود که چه می گوید آن حقایق هزار بار از این خیالات لطیف تر است و این تا بیمار نشود نبیند و نشنود و آن حقایق را تا نمیرد پیش از مرگ نبیند آن زیارت کننده که احوال نازکی اولیا را می داند و عظمت ایشان را و آنچ در خدمت او از اول بامداد چندین ملایک و ارواح مطهر آمده اند بی شمار توقف می کند تا نباید که در میان چنان اوراد درآیند شیخ را زحمت باشد چنانک غلامان به در سرای پادشاه حاضر شوند هر بامداد وردشان آن باشد که هر یک را مقامی معلوم و خدمتی معلوم و پرستشی معلوم بعضی از دور خدمت کنند و پادشاه دریشان ننگرد و نادید آرد الا بندگان پادشاه بینند که فلان خدمت کرد چون پادشاه شد ورد او آن باشد که بندگان بیایند به خدمت وی از هر طرفی زیرا بندگی نماند تخلقوا باخلاق الله حاصل شد کنت له سمعا و بصرا حاصل گشت و این مقامی است سخت عظیم گفتن هم حیف است که عظمت آن به عین و ظی و میم و تی در فهم نیاید اگر اندکی از عظمت آن راه یابد نه عین و نه مخرج حرف عین ماند نه دست ماند و نه همت ماند از لشکرهای انوار شهر وجود خراب شود ان الملوک اذا دخلوا قریة افسدوها شتری در خانه ی کوچک در آید خانه ویران شود اما در آن خرابی هزار گنج باشد شعر گنج باشد به موضع ویران    سگ بود سگ بجای آبادان  و چون شرح مقام سالکان را دراز گفتیم شرح احوال واصلان را چه گوییم الا آن را نهایت نیست این را نهایت هست نهایت سالکان وصال است نهایت واصلان چه باشد آن وصلی که آن را فراق نتواند بودن هیچ انگوری باز غوره نشود و هیچ میوه پخته باز خام نگردد شعر حرام دارم با مردمان سخن گفتن   و چون حدیث تو آید سخن دراز کنم  والله دراز نمی کنم کوته می کنم شعر خون می خورم و تو باده می پنداری    جان می بری و تو داده می پنداری هرک این را کوتاه کرد چنان بود که راه راست را رها کند و راه بیابان مهلک گیرد که فلان درخت نزدیک است # مولانا » فیه ما فیه » فصل بیست و هشتم - قال الجراّح المسیحی شرب عندی طایفةٌ قال الجراح المسیحی شرب عندی طایفة من اصحاب شیخ صدرالدین و قالوا لی کان عیسی هوالله کما نزعمون و نحن نعرف ان ذاک حق لیکن نکتم و ننکر قاصدا محافظة للملة قال مولانا رضی الله عنه کذب عدوالله و حاشالله هذا کلام من سکر من نبیذ الشیطان الضال الذلیل المذل المطرود من جناب الحق و کیف یجوزان یکون شخص ضعیف یهرب من مکر الیهود من بقعة الی بقعة وصورته اقل من الذراعین حافظا لسبع السموات ثخاتة کل سمآء خمسمأیة عام و بین کل سمآء الی سماء خمسمایة عام ثخاتة کل ارض خمسمایة عام و بین کل ارض الی ارض خمسمایة عام و تحت العرش بحر عمقه هکذا ولله ملک ذاک البحر الی کعبه و اضعاف هذا کیف یعترف عقلک ان یکون مصرفها و مدبرها اضعف الصور ثم قبل عیسی من کان خالق السموات و الارض سبحانه عما یقول الظالمون قال المسیحی خاکی بر خاک رفت و پاکی بر پاک قال اذا کان روح عیسی هوالله فاین راح روحه و انما یروح الراح الی اصله و خالقه و اذا کان الاصل هو و الخالق این یروح قال المسیحی نحن وجدناهکذا فاتخذناه ملة قلت انت اذا وجدت و ورثت من ترکة ابیک ذهبا قلبا اسود فاسدا ماتبدله بذهب صحیح المعیار صافیا عن الغل و الغش بل تأخذ القلب و نقول وجدنا هذا اوبقیت من ابیک یدا شلآء و وجدت دوآء و طبیبا یصلح یدک الاشل ماتقبل و تقول وجدت یدی هکذا اشل فلاارغب الی تبدیله اووجدت مآء مالحا فی ضیعة مات فیها ابوک و تربیت فیهاثم هدیت الی ضیعة اخری ماؤها عذب و نباتها حلو و اهلها اصحاء ماترغب الی النقل الیها و الشرب من المآء العذب یذهب عنک الامراض و العلل بل تقول انا وجدنا تلک الضعیة و ماء ها المالح المورث للعلل فتمسک بما وجدنا حاشا لایفعل هذا و لایقول هذا من کان عاقلا اوذا حس صحیح ان الله تعالی اعطالک عقلا علی حدة غیرعقل ابیک ونظرا علی حدة غیر نظر ابیک و تمییز اعلی حدة فلم تعطل نظرک و عقلک و تتبع عقلا یردیک ولایهدیک یوراش کان ابوه اسکافا فلما وصل الی حضرة السلطان و علم اداب الملوک و السلاح داریة و اعطاه اعلی المناصب قط ما قال انا وجدنا ابأنااساکفا فلا نرید هذه المرتبة بل اعطنی ایها السلطان دکانا فی السوق اتعانی الاساکفیة بل الکلب مع کمال خسته اذا علم الصید و صار صیادا للسلطان نسی ماوجد من ابیه و امه و هو السکون فی المتین و الخربات و الحرص علی الجیف بل یتبع خیل السلطان و یتابع الصیود و کذا الباز اذا ادبه السلطان قط لایقول انا وجدنا من اباینا قفار الجبال و اکل المیتات فلا نلتفت الی طبل السلطان ولاالی صیده فاذا کان عقل الحیوان یتشبث بما وجد احسن مماورث من ابویه فمن السمج الفاحش ان یکون الانسان و الذی تفضل علی اهل الارض بالعقل و التمیز اقل من الحیوان نعوذ بالله من ذلک نعم یصح ان یقول ان رب عیسی علیه السلام اعز عیسی و قربه قمن خدمه فقد خدم الرب و من اطاعه فقد اطاع الرب فاذا بعث الله نبیا افضل من عیسی اظهر علی یده ما اظهر علی ید عیسی و الزیادة یجب متابعة ذلک النبی لله تعالی لالعینه و لایعبد لعینه الا الله ولا یحب الا الله و انما یحب غیرالله لله تعالی و ان الی ربک المنتهی یعنی منتهی ان تحب الشیء لغیره و تطلبه لغیره حتی بنتهی الی الله فتحیته لعینه کعبه را جامه کردن از هوس است یاء بیتی حمال کعبه بس است لیس التکحل فی العینین کالکحل کما ان خلاقة الثیاب و رثاثتها یکتم لطف الغناء و الاحتشام فکذلک جودة الثیاب و حسن الکسوة تکتم سیماء الفقرآء و جمالهم و کمالهم اذا تخرق ثوب الفقیر انفتح قلبه # مولانا » فیه ما فیه » فصل بیست و نهم - سری هست که به کلاه زرّین آراسته شود و سری هست سری هست که به کلاه زرین آراسته شود و سری هست که به کلاه زرین و تاج مرصع جمال جعد او پوشیده شود زیرا که جعد خوبان جذاب عشق است او آن تختگاه دل هاست تاج زرین جماد است پوشنده آن معشوق فؤاد است انگشتری سلیمان علیه السلام در همه چیزها جستیم در فقر یافتیم به این شاهد هم همه سکن ها کردیم به هیچ چیز چنان راضی نشد که بدین آخر من روسبی باره ام از خردکی خردگی کار من این بوده است بدانم مانع ها را این برگیرد پرده ها را این بسوزد اصل همه طاعت ها اینست باقی فروعست چنانکه حلق گوسفند نبری در پاچه ی او دردمی چه منفعت کند صوم سوی عدم برد که آخر همه خوشی ها آنجاست والله مع الصابرین هرچه در بازار دکانی است یا مشروبی و متاعی و یا پیشه ای سررشته ی هر یکی از آنها حاجت است در نفس انسان و آن سررشته ی پنهانست تا آن چیز بایست نشود آن سررشته نجنبد و پیدا نشود همچنان هر ملتی و هر دینی و هر کرامتی و معجزه ای و احوال انبیا را از هر یکی آنها را سررشته ای است در روح انسانی تا آن بایست نشود آن سررشته نجنبد و ظاهر نشود کل شییء احصیناه فی امام مبین گفت فاعل نیکی و بدی یک چیز است یا دو چیز جواب ازین رو که وقت تردد در مناظره اند قطعا دو باشد که یک کس با خود مخالفت نکند و ازین رو که لاینفک است بدی از نیکی زیرا که نیکی ترک بدی است و ترک بدی بی بدی محال است بیان آنک نیکی ترک بدیست که اگر داعیه بدی نبود ترک نیکی نبود پس دو چیز نبود چنانکه مجوس گفتند که یزدان خالق نیکویی هاست و اهرمن خالق بدی هاست و مکروهات جواب گفتیم که محبوبات از مکروهات جدا نیست زیرا محبوب بی مکروه محالست زیراکه محبوب زوال مکروه است و زوال مکروه بی مکروه محالست شادی زوال غمست و زوال غم بی غم محالست پس یکی باشد لایتجزی گفتم تا چیزی فانی نشود فایده او ظاهر نشود چنانک سخن تا حروف او فانی نشود در نطق فایده ی آن به مستمع نرسد هرکه عارف را بد گوید آن نیک گفتن عارفست در حقیقت زیرا عارف از آن صفت گریزان است که نکوهش بر وی نشیند عارف عدو آن صفت است پس بدگوینده ی آن صفت بدگوینده ی عدو عارف باشد و ستاینده ی عارف بود از آنکه عارف از چنین مذمومی می گریزد و گریزنده از مذموم محمود باشد و بضدها تتبین الاشیاء پس به حقیقت عارف می داند که او عدو من نیست و نکوهنده ی من نیست که من مثل باغ خرمم و گرد من دیوار است و بر آن دیوار حدث هاست و خارهاست هرک می گذرد باغ را نمی بیند آن دیوار و آلایش را می بیند و بد آن را می گوید پس باغ با او چه خشم گیرد الا این بد گفتن او را زیان کارست که او را با این دیوار می باید ساختن تا به باغ رسیدن پس به نکوهش این دیوار از باغ دور ماند پس خود را هلاک کرده باشد پس مصطفی صلوات الله علیه گفت انا الضحوک القتول یعنی مرا عدوی نیست تا در قهر او خشمگین باشد او جهت آن می کشد کافر را به یک نوع تا آن کافر خود را نکشد به صد لون لاجرم ضحوک باشد درین کشتن # مولانا » فیه ما فیه » فصل سی ام - پیوسته شحنه طالب دزدان باشد که ایشان را بگيرد پیوسته شحنه طالب دزدان باشد که ایشان را بگیرد و دزدان از او گریزان باشند این طرفه افتاده است که دزدی طالب شحنه است و خواهد که شحنه را بگیرد و بدست آورد حق تعالی با بایزید گفت که یا بایزید چه خواهی گفت خواهم که نخواهم ارید ان لا ارید اکنون آدمی را دو حالت بیش نیست یا خواهد یا نخواهد اینکه همه نخواهد این صفت آدمی نیست این آنست که از خود تهی شده است و کلی نمانده است که اگر او مانده بودی آن صفت آدمیتی در او بودی که خواهد و نخواهد اکنون حق تعالی می خواست که او را کامل کند و شیخ تمام گرداند تا بعد از آن او را حالتی حاصل شود که آنجا دویی و فراق نگنجد وصل کلی باشد و اتحاد زیرا همه رنجها از آن می خیزد که چیزی خواهی و آن میسر نشود چون نخواهی رنج نماند مردان منقسم اند و ایشان را درین طریق مراتب است بعضی به جهد و سعی به جایی برسند که آنچه خواهند به اندرون و اندیشه بفعل بیاورند این مقدور بشرست اما آنکه در اندرون دغدغه خواست و اندیشه نیاید آن مقدور آدمی نیست آن را جز جذبه حق از او نبرد قل جاء الحق و زهق الباطل ادخل یا مومن فان نورک اطفاء ناری مؤمن چون تمام او را ایمان حقیقی باشد او همان فعل کند که حقخواهد خواهی جذبه او باشد خواهی جذبه حق آنچه می گویند بعد از مصطفی صلی الله علیه و سلم و پیغامبران علیهم السلام وحی بر دیگران منزل نشود چرا نشود شود الا آن را وحی نخوانند معنی آن باشد که می گوید المومن ینظر بنورالله چون به نور خدا نظر می کند همه را ببیند اول را و آخر را غایت را و حاضر را زیرا از نور خدا چیزی چون پوشیده باشد و اگر پوشیده باشد آن نور خدا نباشد پس معنی وحی هست اگرچه آن را وحی نخوانند عثمان رضی الله عنه چون خلیفه شد بر منبر رفت خلق منتظر بودند که تا چه فرماید خمش کرد و هیچ نگفت و در خلق نظر می کرد و بر خلق حالتی و وجدی نزول کرد که ایشان را پروای آن نبود که بیرون روند و از همدگر خبر نداشتند که کجا نشسته اند که به صد تذکیر و وعظ و خطبه ایشان را آن چنان حالت نیکو نشده بود فایده هایی ایشان را حاصل شد و سرهایی کشف شد که به چندین عمل و وعظ نشده بود تا آخر مجلس همچنین نظر می کرد و چیزی نمی فرمود چون خواست فروآمدن فرمود که ان لکم امام فعال خیر الیکم من امام قوال راست فرمود چون مراد از قول فایده و رقت است و تبدیل اخلاق بی گفت اضعاف آن که از گفت حاصل کرده بودند میسر شد پس آنچه فرمود عین صواب فرمود آمدیم که خود را فعال گفت و در آن حالت که او بر منبر بود فعلی نکرد ظاهر که آن را به نظر و آن دیدن نماز نکرد بحج نرفت صدقه نداد ذکر نمی گفت خود خطبه نیز نگفت پس دانستیم که عمل و فعل این صورت نیست تنها بلکه این صورتها صورت آن عمل است و آن عمل جان اینکه می فرماید مصطفی صلی الله علیه و سلم اصحابی کالنجوم بایهم اقتدیتم اهتدیتم اینکه یکی در ستاره نظر می کند و راه می برد هیچ ستاره ای سخن میگوید با وی نی الا بمجرد آنکه در ستاره نظر می کند راه را از بی راهه می داند و به منزل می رسد همچنین ممکنست که در اولیای حق نظر کنی ایشان در تو تصرف کنند بی گفتی و بحثی و قال و قیلی مقصود حاصل شود و ترا بمنزل وصل رساند فمن شاء فلینظر الی فمنطری نذیر الی من ظن ان الهوی سهل در عالم خدا هیچ چیز صعب تر از تحمل محال نیست مثلا تو کتابی خوانده باشی و تصحیح و درست و معرب کرده یکی پهلوی تو نشسته است و آن کتاب را کژ می خواند هیچ توانی آن را تحمل کردن ممکن نیست و اگر آن را نخوانده باشی ترا تفاوت نکند اگر خواهی کژ خواند و اگر راست چون تو کژ را از راست تمییز نکرده ای پس تحمل مجاهده ای عظیم است اکنون انبیا و اولیا خود را مجاهده نمی دهند اول مجاهده که در طلب داشتند قتل نفس و ترک مرادها و شهوات و آن جهاد اکبر است و چون واصل شدند و رسیدند و در مقام امن مقیم شدند بریشان کژ و راست کشف شد راست را از کژ می دانند و می بینند باز در مجاهده ای  عظیمند زیرا این خلق را همه افعال کژست و ایشان می بینند و تحمل می کنند که اگر نکنند و بگویند و کژی ایشان را بیان کنند یک شخص پیش ایشان ایست نکند و کس سلام مسلمانی بر ایشان ندهد الا حق تعالی ایشان را سعتی و حوصله ای عظیم بزرگ داده است که تحمل می کنند از صد کژی یک کژی را می گویند تا او را دشوار نیاید و باقی کژیهاش را می پوشانند بلکه مدحش می کنند که آن کژت راست است تا به تدریج این کژی ها را یک یک ازو دفع می کنند همچنانکه معلم کودکی را خط آموزد چون به سطر رسد کودک سطر می نویسد و به معلم می نماید پیش معلم آن همه کژست و بد با وی به طریق صنعت و مدارا می گوید که جمله نیک است و نیکو نبشتی احسنت احسنت الا این یک حرف را بد نبشتی چنین می باید و آن یک حرف هم بد نبشتی چند حرفی را از آن سطر بد می گوید و به وی می نماید که چنین می باید نبشتن و باقی را تحسین می گوید تا دل او نرمد و ضعف او به آن تحسین قوت می گیرد و همچنان به تدریج تعلیم می کند و مدد می یابد ان شاءالله تعالی امیدواریم که امیر را حق تعالی مقصودها میسر گرداند و هرچه در دل دارد و آن دولت ها را نیز که در دل ندارد و نمی داند که چه چیزست که آن را بخواهد امید است آنها نیز میسر شود که چون آن را ببیند و آن بخشش ها به وی رسد ازین خواسته ها و تمناهای اول شرمش آید که چنین چیزی مرا در پیش بود به وجود چنین دولتی و نعمتی ای عجبا من آنها را چون تمنا می کردم شرمش آید اکنون عطا آن را گویند که در وهم آدمی نیاید و نگذرد زیرا هرچه در وهم او گذرد اندازه همت او باشد و اندازه قدر او باشد اما عطای حق اندازه قدر حق باشد پس عطا آن باشد که لایق حق باشد نه لایق وهم و همت بنده که مالا عین رات ولا اذن سمعت ولاخطر علی قلب بشر هرچند که آنچه تو توقع داری از عطاء من چشم ها آن را دیده بودند و گوش ها جنس آن شنیده بودند در دل ها جنس آنها مصور شده بود اما عطاء من بیرون آن همه باشد # مولانا » فیه ما فیه » فصل سی و یکم - صفت یقين شیخ کامل است ظنّهای نیکوی راست صفت یقین شیخ کامل است ظن های نیکویی راست مریدان او شد علی التفاوت ظن و اغلب اغلب ظن و علی هذا همچنین هر ظنی که افزون ترست آن ظن او به یقین نزدیکتر و از انکار دورتر لو وزن ایمان ابی بکر همه ظنون راست از یقین شیر می خورند و می افزایند و آن شیرخوردن و افزودن نشان آن تحصیل زیادتی ظن است به علم و عمل تا هر یکی یقین شود و در یقین فانی شوند به کلی زیرا چون یقین شوند ظن نماند و این شیخ و مریدان ظاهر شده در عالم اجسام نقش های آن شیخ یقین اند و مریدانش دلیل بر آنک این نقش ها متبدل می شوند دورا بعددور وقرنا بعد قرن و آن شیخ یقین و فرزندانش که ظنون راستند قایمند در عالم علی مر الادوار و القرون من غیر تبدل باز ظنون غالط ضال منکر راندگان شیخ یقین اند که هر روز ازو دورتر شوند و هر روز پس ترند زیرا هر روز می افزایند در تحصیلی که آن ظن بد را بیفزاید فی قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا اکنون خواجگان خرما می خورند و اسیران خار می خورند قال الله تعالی افلا ینظرون الی الابل الامن تاب و آمن وعمل صالحا فاولیک یبدل الله سیاتهم حسنات هر تحصیلی که کرده است در افساد ظن این ساعت قوت شود در اصلاح ظن همچنانک دزدی دانا توبه کرد و شحنه شد آن همه طراری های دزدی که می ورزید این ساعت قوت شد در احسان و عدل و فضل دارد بر شحنگان دیگر که اول دزد نبوده اند زیرا آن شحنه که دزدی ها کرده است شیوه دزدان را می داند احوال دزدان ازو پوشیده نماند و این چنین کس اگر شیخ شود کامل باشد و مهتر عالم و مهدی زمان # مولانا » فیه ما فیه » فصل سی و دوم - وَقَالَوْا تَجَنبّنَا وَلاتَقْرَبَنّا وقالوا تجنبنا ولاتقربنا فکیف وانتم حاجتی اتجنب معلوم باید دانستن که هر کسی هرجا که هست پهلوی حاجت خویشتن است لاینفک و هر حیوانی پهلوی حاجت خویشتن است ملازم حاجته اقرب الیه من ابیه و امه ملتصق به و آن حاجت بند اوست که او را می کشد این سو و آن سو همچون مهار و محال باشد که طالب خلاص طالب بند باشد پس ضروری او را کسی دیگر بند کرده باشد مثلا او طالب صحت است پس خود را رنجور نکرده باشد زیرا محال بود که هم طالب مرض بود و هم طالب صحت خود و چون پهلوی حاجت خود بود پهلوی حاجت دهنده خود بود و چون ملازم مهار خود بود ملازم مهار کشنده خود بود الا آنک نظر او بر مهار است از بهر آن بی عز و مقدار است اگر نظر او بر مهارکش بودی از مهار خلاص یافتی مهار او مهارکش او بودی زیرا که مهار او را از بهر آن نهاده اند که او بی مهار پی مهار کننده نمی رود و نظر او بر مهار کننده نیست لاجرم سنسمه علی الخرطوم در بینی اش کنیم مهار و می کشیم بی مراد خویش چون او بی مهار پی ما نمی آید یقولون هل بعد الثمانین ملعب فقلت وهل قبل الثمانین ملعب حق تعالی صبوتی بخشد پیران را از فضل خویش که صبیان از آن خبر ندارند زیرا صبوت بدان سبب تازگی می آرد و بر می جهاند و می خنداند و آرزوی بازی می دهد که جهان را نو می بیند و ملول نشده است از جهان چون این پیر جهان را هم نو بیند همچنان بازیش آرزو کند و برجسته باشد و پوست و گوشت او بیفزاید لقد جل خطب الشیب ان کان کلما بدت شیبة یعدو من اللهو مرکب پس جلالت پیری از جلالت حق افزون باشد که بهار جلالت حق پیدا آید و خزان پیری بر آن غالب باشد و طبع خزانی خود را نهلد پس ضعف بهار فضل حق باشد که به هر ریختن دندانی خنده بهار حق کم شود و به هر سپیدی مویی سرسبزی فضل حق یاوه شود و به هر گریه باران خزانی باغ حقایق منغص شود تعالی الله عما یقول الظالمون # مولانا » فیه ما فیه » فصل سی و سوم - دیدمش بر صورت حیوان وحشی و علیه جلد الثعلب دیدمش بر صورت حیوان وحشی و علیه جلد الثعلب فقصدت اخذه و هو علی غرفة صغیرة ینظر من الدرج فرفع یده و یقفز کذا و کذا ثم رأیت جلال التبریزی عنده علی صورة دلة فنفر فاخذته و هو یقصد ان یعضنی فوضعت راسه تحت قدمی و عصرته عصرا کثیرا حتی خرج کل ما کان فیه ثم نظرت الی حسن جلده قلت هذه یلیق ان یملأ ذهبا و جوهرا و درا و یاقوتا و افضل من ذلک ثم قلت اخذت مااردت فانفر یا نافر حیث شیت و اقفز الی ای جانب رأیت و انما قفزانه خوفا من ان یغلب و فی المغلوبیة سعادته لاشک انه یصور من دقایق الشهابیة و غیره واشرب فی قلبه و هو یرید ان یدرک کل شیء اخذ من ذلک الطریق الذی اجتهد فی حفظه و التذبه و لایمکنه ذلک لان للعارف حالة لایصطاد بتلک الشبکات و لایلیق ادراک هذا الصید بتلک الشبکات و ان کان صحیحا مستقیما فالعارف مختار فی ان یدرکه مدرک لایمکن لاحد ان یدرکه الا باختیاره انت قعدت مرصادا لاجل الصید الصید یراک و یری بیتک و حیلتک و هو مختار و لا ینحصر طرق عبوره و لا یعبر من مرصدک انما یعبر من طرق طرقها هو و ارض الله واسعة و لا یحیطون بشیء من علمه الا بماشاء ثم تلک الرقایق لما وقعت فی لسانک و ادراکک ما بقیت دقایق بل فسدت بسبب الاتصال بک کما ان کل فاسد او صالح وقع فی فم العارف و مدرکه لایبقی علی ما هو بل یصیر شییا آخر متدثرا متزملا بالعنایات و الکرامات الاتری الی العصا کیف تدثرت فی ید موسی و لم تبق علی ما کان من ماهیة العصا و کذا اسطوانة الحنانة و القضیب فی ید الرسول و الدعاء فی فم موسی و الحدید فی ید داود و الجبال معه مابقیت علی ماهیتها بل صارت شییا اخر غیر ما کانت فکذا الرقایق و الدعوات اذا وقعت فی یدالظلمانی الجسمانی لایبقی علی ما کان کعبه به اطاعتت خراباتست تا ترا بود با تو در ذاتست الکافر بأکل فی سبعة امعاء و ذلک الجحش الذی اختاره الفراش الجاهل یأکل فی سبعین معاء و لو اکل فی معا واحد لکان آکلا فی سبعین معاء لان کل شییء من المبغوض مبغوض کما ان کل شیء من المحبوب محبوب و لو کان الفراش هنهنا لدخلت علیه و نصحته و لااخرج من عنده حتی یطرده و یبعده لانه مفسد لدینه و قلبه و روحه و عقله و یالیت کان یحمله علی الفسادات غیر هذا مثل شرب الخمر و القیان کان یصلح ذلک اذا اتصلت بعنایات صاحب العنایة لکنه ملأ البیت من السجادات لیت یلف فیها و یحرق حتی یتخلص الفراش منه و من شره لانه یفسد اعتقاده عن صاحب العنایة و یهمزه قدامه و هو یسکت و یهلک نفسه و قد اصطاده بالتسبیحات و الاوراد و المصلیات لعل یوما یفتح الله عین الفراش و یری ماخسره و بعده عن رحمة صاحب العنایة فیضرب عنقه بیده و یقول اهلکتنی حتی اجتمع علی اوزاری و صور افعالی کما رأوا فی المکاشفات قبایح اعمالی و العقاید الفاسدة الطاغیة خلف ظهری فی زاویة البیت مجموعة و انا اکتمها من صاحب العنایة بنفسی و اجعلها خلف ظهری و هو یطلع علی ما اخفیه عنه و یقول ایش تخفی فوالذی نفسی بیده لودعوت تلک الصور الخبیثة یتقدموا الی واحد واحد رأی العین و یکشف نفسها و یخبر عن حالها و عمایکتم فیها خلص الله المظلومین من مثل هولاء القاطعین الصادین عن سبیل الله بطریق التعبد الملوک یلعبون بالصولجان فی المیدان لیری اهل المدینة الذین هم لایقدرون ان یحضروا الملحمة و القتال تمثالا لمبارزة المبارزین و قطع رؤس الاعداء و دحرجتها تدحرج الاکرة فی المیدان و طرادهم و کرهم و فرهم فهذااللعب فی المیدان کالاسطرلاب للجد الذی هو فی القتال و کذلک الصلوة و السماع لاهل الله اراءة للناظرین ما یفعلون فی السر من موافقة لاوامرالله و نواهیه المختصة بهم و المغنی فی السماع کالامام فی الصلوة و القوم یتعبونه ان غنی ثقیلا رقصوا ثقیلا و ان غنی خفیفا رقصوا خفیفا تمثالا لمتابعتهم فی الباطن لمنادی الامر و النهی # مولانا » فیه ما فیه » فصل سی و چهارم - مرا عجب می‌آید که این حافظان چون پی نمی‌برند مرا عجب می آید که این حافظان چون پی نمی برند از احوال عارفان چنین شرح که می فرماید  و لاتطع کل حلاف غماز خاص خود اوست که فلان را مشنو هرچه گوید که او چنین است با تو هماز مشاء بنمیم مناع للخیر الا قرآن عجب جادو ست غیور چنان می بندد که صریح در گوش خصم می خواند چنانکه فهم می کند و هیچ خبر ندارد باز می رباید ختم الله عجب لطفی دارد ختمش می کند که می شنود و فهم نمی کند و بحث می کند و فهم نمی کند الله لطیف و قهر ش لطیف و قفلش لطیف اما نه چون قفل گشایی اش که لطف آن در صفت نگنجد من اگر از اجزا خود را فروسکلم از لطف بی نهایت و ارادت قفل گشایی و بی چونی فتاحی او خواهد بود زنهار بیماری و مردن را در حق من متهم مکنید که آن جهت روپوش است کشنده من این لطف و بی مثلی او خواهد بودن آن کارد یا شمشیر که پیش آید جهت دفع چشم اغیار ست تا چشم های نحس بیگانه جنب ادراک این مقتل نکند # مولانا » فیه ما فیه » فصل سی و پنجم - صورت فرع عشق آمدکه بی عشق این صورت صورت فرع عشق آمد که بی عشق این صورت را قدر نبود فرع آن باشد که بی اصل نتواند بودن پس الله را صورت نگویند چون صورت فرع باشد او را فرع نتوان گفتن گفت که عشق نیز بی صورت متصور نیست و منعقد نیست پس فرع صورت باشد گوییم چرا عشق متصور نیست بی صورت بلک انگیزنده صورت است صدهزار صورت از عشق انگیخته می شود هم ممثل هم محقق اگرچه نقش بی نقاش نبود و نقاش بی نقش نبود لیکن نقش فرع بود و نقاش اصل کحرکة الاصبع مع حرکة الخاتم تا عشق خانه نبود هیچ مهندس صورت و تصور خانه نکند و همچنین گندم سالی به نرخ زر است و سالی به نرخ خاک و صورت گندم همان است پس قدر و قیمت صورت گندم به عشق آمد و همچنین آن هنر که تو طالب و عاشق آن باشی پیش تو آن قدر دارد و در دوری که هنری را طالب نباشد هیچ آن هنر را نیاموزند و نورزند گویند که عشق آخر افتقار است و احتیاج است به چیزی پس احتیاج اصل باشد و محتاج الیه فرع گفتم آخر این سخن که می گویی از حاجت می گویی آخر این سخن از حاجت تو هست شد که چون میل این سخن داشتی این سخن زاییده شد پس احتیاج مقدم بود و این سخن ازو زایید پس بی او احتیاج را وجود بود پس عشق و احتیاج فرع او نباشد گفت آخر مقصود از آن احتیاج این سخن بود پس مقصود فرع چون باشد گفتم دایما فرع مقصود باشد که مقصود از بیخ درخت فرع درخت است # مولانا » فیه ما فیه » فصل سی و ششم - فرمود از دعوی این کنیزک که کردند فرمود از دعوی این کنیزک که کردند اگرچه دروغست پیش نخواهد رفتن اما در وهم این جماعت چیزی نشست این وهم و باطن آدمی همچو دهلیزست اول در دهلیز آیند آنگه در خانه روند این همه زاییدند و خانه را معمور دیدند اگر ایشان بگویند که این خانه قدیم است بر ما حجت نشود چون ما دیده ایم که این خانه حادث است همچنانک آن جانوران که از در و دیوار این خانه رسته اند و جز این خانه چیزی نمی دانند و نمی بینند خلقانند که ازین خانه دنیا رسته اند در ایشان جوهری نیست منبتشان از اینجاست هم درینجا فرو روند اگر ایشان عالم را قدیم گویند بر انبیا و اولیا که ایشان را وجود بوده است پیش از عالم به صد هزار هزار هزار سال چه جای سال و چه جای عدد که آن را نه حدست و نه عدد حجت نباشد که ایشان حدوث عالم را دیده اند همچنانک تو حدوث این خانه را و بعد از آن آن فلسفیک به سنی می گوید که حدوث عالم به چه دانستی ای خر تو قدم عالم را به چه دانستی آخر گفتن تو که عالم قدیم است معنیش اینست که حادث نیست و این گواهی بر نفی باشد آخر گواهی بر اثبات آسان تر باشد از آنک گواهی بر نفی زیرا که گواهی بر نفی معنی اش آنست که این مرد فلان کار را نکرده است و اطلاع بر این مشکل است می باید که این شخص از اول عمر تا آخر ملازم آن شخص بوده باشد شب و روز در خواب و بیداری که بگوید البته این کار را نکرده است هم حقیقت نشود شاید که این را خوابی برده باشد یا آن شخص به حاجت خانه رفته باشد که این را ممکن نبوده باشد ملازم او بودن سبب این گواهی بر نفی روا نیست زیرا که مقدور نیست اما گواهی بر اثبات مقدورست و آسان زیرا که می گوید لحظه ای با او بودم چنین گفت و چنین کرد لاجرم این گواهی مقبول است زیرا که مقدور آدمی ست اکنون ای سگ اینکه به حدوث گواهی می دهد آسانتر است از آنچ تو به قدم عالم گواهی می دهی زیرا که حاصل گواهی ات اینست که حادث نیست پس گواهی بر نفی داده باشی پس چو هر دو را دلیلی نیست و ندیده ایت که عالم حادث است یا قدیم تو او را می گویی به چه دانستی که حادث است او نیز می گوید ای قلتبان تو به چه دانستی که قدیم است آخر دعوی تو مشکلتر است و محالتر # مولانا » فیه ما فیه » فصل سی و هفتم - مصطفی صلّی الله علیه و سلّم با صحابه نشسته بود مصطفی صلی الله علیه و سلم با صحابه نشسته بود کافران اعتراض آغاز کردند فرمود که آخر شما همه متفقید که در عالم یکی هست که صاحب وحی اوست وحی بر او فرو می آید بر هر کسی فرو نمی آید و آن کس را علامت ها و نشان ها باشد در فعلش و در قولش در سیماش در همه اجزای او نشان و علامت آن باشد اکنون چون آن نشان ها را دیدید روی به وی آرید و او را قوی گیرید تا دست گیر شما باشد ایشان همه محجوج می شدند و بیش سخنشان نمی ماند دست به شمشیر می زدند و نیز می آمدند و صحابه را می رنجانیدند و می زدند و استخفاف ها می کردند مصطفی صلی الله علیه و سلم فرمود که صبر کنید تا نگویند که بر ما غالب شدند به غلبه خواهند که دین را ظاهر کنند خدا این دین را خواهد ظاهر کردن و صحابه مدتها نماز پنهان می کردند و نام مصطفی را صلی الله علیه و سلم پنهان می گفتند تا بعد مدتی وحی آمد که شما نیز شمشیر بکشید و جنگ کنید مصطفی را علیه السلام که امی می گویند از آن رو نمی گویند که بر خط و علوم قادر نبود یعنی ازین رو امی اش می گفتند که خط و علم و حکمت او مادرزاد بود نه مکتسب کسی که به روی مه رقوم نویسد او خط نتواند نبشتن و در عالم چه باشد که او نداند چون همه ازو می آموزند عقل جزوی را عجب چه چیز باشد که عقل کل را نباشد عقل جزوی قابل آن نیست که از خود چیزی اختراع کند که آن را ندیده باشد و اینک مردم تصنیف ها کرده اند و هندسه ها و بنیادهای نو نهاده اند تصنیف نو نیست جنس آن را دیده اند بر آنجا زیادت می کنند آنها که از خود نو اختراع کنند ایشان عقل کل باشند عقل جزوی قابل آموختن است محتاج است به تعلیم عقل کل معلم است محتاج نیست و همچنین جمله پیشه ها را چون باز کاوی اصل و آغاز آن وحی بوده است و از انبیا آموخته اند و ایشان عقل کلند حکایت غراب که قابیل هابیل را کشت و نمی دانست که چه کند غراب غرابی را بکشت و خاک را کند و آن غراب را دفن کرد و خاک بر سرش کرد ازو بیاموخت گور ساختن و دفن کردن و همچنین جمله حرفت ها هر کرا عقل جزویست محتاج است به تعلیم و عقل کل واضع همه چیزهاست و ایشان انبیا و اولیااند که عقل جزوی را به عقل کل متصل کرده اند و یکی شده است مثلا دست و پای و چشم و گوش و جمله حواس آدمی قابلند که از دل و عقل تعلیم کنند پا از عقل رفتار می آموزد دست از دل و عقل گرفتن می آموزد چشم و گوش دیدن و شنیدن می آموزد اما اگر دل و عقل نباشد هیچ این حواس بر کار باشند یا توانند کاری کردن اکنون همچنان که این جسم به نسبت به عقل و دل کثیف و غلیظ است و ایشان لطیف اند و این کثیف به آن لطیف قایم است و اگر لطفی و تازگیی دارد ازو دارد بی او معطل است و پلید است و کثیف و ناشایسته است همچنین عقول جزوی نیز به نسبت با عقل کل آلت است تعلیم ازو کند و ازو فایده گیرد و کثیف و غلیظ است پیش عقل کل می گفت که ما را به همت یاد دار اصل همت است اگر سخن نباشد تا نباشد سخن فرع است فرمود که آخر این همت در عالم ارواح بود پیش از عالم اجسام پس ما را در عالم اجسام بی مصلحتی آوردند این محال باشد پس سخن در کار است و پر فایده دانه ی قیسی را اگر مغزش را تنها در زمین بکاری چیزی نروید چون با پوست به هم بکاری بروید پس دانستم دانستیم که صورت نیز در کار است نماز نیز در باطن است لاصلوة الا بحضور القلب اما لابد است که به صورت آری و رکوع و سجود کنی به ظاهر آنگه بهره مند شوی و به مقصود رسی هم علی صلاتهم دایمون این نماز روح است نماز صورت موقت است آن دایم نباشد زیرا روح عالم دریاست آن را نهایت نیست جسم ساحل و خشکیی است محدود باشد و مقدر پس صلوة دایم جز روح را نباشد پس روح را رکوعی و سجودی هست اما به صورت آن رکوع و سجود ظاهر می باید کردن زیرا معنی را به صورت اتصالی هست تا هر دو به هم نباشند فایده ندهد اینکه می گویی صورت فرع معنی است و صورت رعیت است و دل پادشاه آخر این اسمای اضافیات است چون می گویی که این فرع آن است تا فرع نباشد نام اصلیت بر او کی نشیند پس او اصل ازین فرع شد و اگر آن فرع نبودی او را خود نام نبودی و چون رب گفتی ناچار مربوبی باید و چون حاکم گفتی محکومی باید # مولانا » فیه ما فیه » فصل سی و هشتم - حسام‌الدّین ارزنجانی پیش از آنک به خدمت فقرا رسد حسام الدین ارزنجانی پیش از آنک به خدمت فقرا رسد و با ایشان صحبت کند بحاثی عظیم بود هرجا که رفتی و نشستی به جد بحث و مناظره کردی خوب کردی و خوش گفتی اما چون با درویشان مجالست کرد آن بر دل او سرد شد نبرد عشق را جز عشق دیگر من اراد ان یجلس مع الله تعالی فلیجلس مع اهل التصوف این علمها نسبت به احوال فقرا بازی و عمر ضایع کردن است که انما الدنیا لعب اکنون چون آدمی بالغ شد و عاقل و کامل شد بازی نکند و اگر کند از غایت شرم پنهان کند تا کسی او را نبیند این علم و قال و قیل و هوس های دنیا باد است و آدمی خاک است و چون باد با خاک آمیزد هرجا که رسد چشمها را خسته کند و از وجود او جز تشویش و اعتراض حاصلی نباشد اما اکنون اگرچه خاک است به هر سخنی که می شنود می گرید اشکش چون آب روان است تری اعینهم تفیض من الدمع اکنون چون عوض باد بر خاک آب فرومی آید کار بعکس خواهد بودن لاشک چون خاک آب یافت بر او سبزه و ریحان و بنفشه و گل گلزار روید این راه فقر راهی است که درو به جمله آرزوها برسی هر چیزی که تمنای تو بوده باشد البته درین راه به تو رسد از شکستن لشکرها و ظفر یافتن بر اعدا و گرفتن ملکها و تسخیر خلق و تفوق بر اقران خویشتن و فصاحت و بلاغت و هرچ بدین ماند چون راه فقر را گزیدی اینها همه به تو رسد هیچکس درین راه نرفت که شکایت کرد به خلاف راه های دگر هرکه در آن راه رفت و کوشید از صد هزار یکی را مقصود حاصل شد و آن نیز نه چنانک دل او خنک گردد و قرار گیرد زیرا هر راهی را اسبابی است و طریقی است به حصول آن مقصود و مقصود حاصل نشود الا از راه اسباب و آن راه دور است و پر آفت و پر مانع شاید که آن اسباب تخلف کند از مقصود اکنون چون در عالم فقر آمدی و ورزیدی حق تعالی ترا ملک ها و عالم ها بخشد که در وهم ناورده باشی و از آنچ اول تمنا می کردی و می خواستی خجل گردی که آوه من به وجود چنین چیزی چنان چیز حقیر چون می طلبیدم اما حق تعالی گوید اگر تو از آن منزه شدی و نمی خواهی و بیزاری اما آن وقت در خاطر تو آن گذشته بود برای ما ترک کردی کرم ما بی نهایت است البته آن نیز میسر تو گردانم چنانک مصطفی صلی الله علیه و سلم پیش از وصول و شهرت فصاحت و بلاغت عرب را می دید تمنا می برد که مرا نیز این چنین فصاحت و بلاغت بودی چون او را عالم غیب کشف گشت و مست حق شد بکلی آن طلب و آن تمنا بر دل او سرد شد حق تعالی فرمود که آن فصاحت و بلاغت که می طلبیدی به تو دادم گفت یا رب مرا به چه کار آید آن و فارغم و نخواهم حق تعالی فرمود غم مخور آن نیز باشد و فراغت قایم باشد و هیچ ترا زیان ندارد حق تعالی او را سخنی داد که جمله عالم از زمان او تا بدین عهد در شرح آن چندین مجلدها ساختند و می سازند و هنوز از ادراک آن قاصرند و فرمود حق تعالی که نام ترا صحابه از ضعف و بیم سر و حسودان در گوش پنهان می گفتند بزرگی ترا به حدی نشر کنم که بر مناره های بلند در اقالیم عالم پنج وقت بانگ زنند به آوازهای بلند و الحان لطیف در مشرق و مغرب مشهور شود اکنون هرکه درین راه خود را درباخت همه مقصودهای دینی و دنیاوی او را میسر گشت و کس ازین راه شکایت نکرد سخن ما همه نقد است و سخنهای دیگران نقل است و این نقل فرع نقدست نقد همچون پای آدمی ست و نقل همچنان است که قالب چوبین به شکل قدم آدمی اکنون آن قدم چوبین را ازین قدم اصلی دزدیده اند و اندازه آن ازین گرفته اند اگر در عالم پای نبودی ایشان این قالب را از کجا شناختندی پس بعضی سخن ها نقد است و بعضی نقل است و به همدیگر می مانند ممیزی می باید که نقد را از نقل بشناسد و تمییز ایمان است و کفر بی تمیزی است نمی بینی که در زمان فرعون چون عصای موسی مار شد و چوب ها و رسن های ساحران مار شدند آنک تمییز نداشت همه را یک لون دید و فرق نکرد وآنک تمییز داشت سحر را از حق فهم کرد و مؤمن شد بواسطه تمییز پس دانستیم که ایمان تمییز است آخر این فقه اصلش وحی بود اما چون به افکار و حواس و تصرف خلق آمیخته شد آن لطف نماند و این ساعت چه ماند به لطافت وحی چنانک این آب که در تروت روان است سوی شهر آنجا که سرچشمه است بنگر که چه صاف و لطیف است و چون در شهر درآید و از باغها و محله ها و خانه های اهل شهر بگذرد چندین خلق دست و رو و پا او اعضا و جام ها و قالی ها و بول های محله ها و نجاست ها از آن اسب و استر درو ریخته و با او آمیخته گردد چون از آن کنار دیگر بگذرد درنگری اگرچه همان است گل کند خاک را و تشنه را سیراب کند و دشت را سبز گرداند اما ممیزی می باید که دریابد که این آب را آن لطف که بود نمانده است و با وی چیزهای ناخوش آمیخته است المومن کیس ممیز فطن عاقل پیر عاقل نیست چون به بازی مشغول است اگر صد ساله شود هنوز خام و کودک است و اگر کودک است چون به بازی مشغول نیست پیر است اینجا سن معتبر نیست ماء غیر آسن می باید ماء غیر آسن آن باشد که جمله پلیدی های عالم را پاک کند و درو هیچ اثر نکند همچنان صاف و لطیف باشد که بود و در معده مضمحل نشود و خلط و گنده نگردد و آن آب حیات است یکی در نماز نعره زد و بگریست نماز او باطل شود یا نی جواب این به تفصیل است اگر آن گریه از آنرو بود که او را عالمی دیگر نمودند بیرون محسوسات اکنون آن را آخر آب دیده می گویند تا چه دید چون چنین چیزی دیده باشد که جنس نماز باشد و مکمل نماز باشد مقصود از نماز آنست نمازش درست و کاملتر باشد و اگر بعکس این دید برای دنیا گریست یا دشمنی برو غالب شد از کین او گریه اش آمد یا حسد برد بر شخصی که او را چندین اسباب هست و مرا نیست نمازش ابتر و ناقص و باطل باشد پس دانستیم که ایمان تمییز است که فرق کند میان حق و باطل و میان نقد و نقل هر که را تمییز نیست این سخن پیش او ضایع است همچنانک دو شخص شهری عاقل و کافی بروند از روی شفقت برای نفع روستایی گواهی بدهند اما روستایی از روی جهل چیزی بگوید مخالف هر دو که آن گواهی هیچ نتیجه ای ندهد و سعی ایشان ضایع گردد و ازین روی می گویند که روستایی گواه با خود دارد الا چون حالت سکر مستولی گردد مست به آن نمی نگرد که اینجا ممیزی هست یا نی مستحق این سخن و اهل این هست یا نی از گزاف فرو می ریزد همچنانک زنی را که پستانهاش قوی پر شود و درد کند سگ بچگان محله را جمع کند و شیر را بر ایشان می ریزد اکنون این سخن به دست ناممیز افتاد همچنان باشد که در ثمین به دست کودکی دادی که قدر آن نمی داند چون از آن سوتر رود سیبی به دست او نهند و آن در را ازو بستانند چون تمییز ندارد پس تمییز به معنی عظیم است ابایزید را پدرش در عهد طفلی به مدرسه برد که فقه آموزد چون پیش مدرسش برد گفت هذا فقه ابی حنیفة گفت انا ارید فقه الله چون بر نحوی اش برد گفت هذا نحو الله گفت هذا نحو سیبویه گفت ماارید همچنین هرجاش که می برد چنین گفت پدر ازو عاجز شد او را بگذاشت بعد از آن درین طلب به بغداد آمد حالی که جنید را بدید نعره ای بزد گفت هذا فقه الله و چون باشد که بره مادر خود را نشناسد چون رضیع آن لبان است و او از عقل و تمیز زاده است صورت را رها کن شیخی بود مریدان را استاده رها کردی دست بسته در خدمت گفتند ای شیخ این جماعت را چرا نمی نشانی که این رسم درویشان نیست این عادت امرا و ملوک است گفت نی خمش کنید من می خواهم که ایشان این طریق را معظم دارند تا برخوردار شوند اگرچه تعظیم در دل است ولکن الظاهر عنوان الباطن معنی عنوان چیست یعنی که از عنوان نامه بدانند که نامه برای کیست و پیش کیست و از عنوان کتاب بدانند که در اینجا چه باب هاست و چه فصل ها از تعظیم ظاهر و سر نهادن و به پا ایستادن معلوم شود که در باطن چه تعظیم ها دارند و چگونه تعظیم می کنند حق را و اگر در ظاهر تعظیم ننمایند معلوم گردد که باطن بی باک است و مردان حق را معظم نمی دارد # مولانا » فیه ما فیه » فصل سی و نهم - سؤال کرد جوهر خادم سلطان که به وقت زندگی سؤال کرد جوهر خادم سلطان که به وقت زندگی یکی را پنج بار تلقین می کنند سخن را فهم نمی کند و ضبط نمی کند بعد از مرگ چه سؤالش کنند که بعد از مرگ خود سؤال های آموخته را فراموش کند گفتم چو آموخته را فراموش کند لاجرم صاف شود شایسته شود مر سؤال ناآموخته را این ساعت که تو کلمات مرا از آن ساعت تا اکنون می شنوی بعضی را قبول می کنی که جنس آن شنیده ای و قبول کرده ای بعضی را نیم قبول می کنی و بعضی را توقف می کنی این رد و قبول و بحث باطن ترا هیچ کس می شنود آنجا آلتی نی هرچند گوش داری از اندرون به گوش تو بانگی نمی آید اگر اندرون بجویی هیچ گوینده نیابی این آمدن تو به زیارت عین سؤال است بی کام و زبان که ما را راهی بنمایید و آنچ نموده اید روشن تر کنید و این نشستن ما با شما خاموش یا به گفت جواب آن سؤال های پنهانی شماست چون ازینجا به خدمت پادشاه باز روی آن سؤال است با پادشاه و جواب است و پادشاه را بی زبان همه روز با بندگانش سؤال است که چون می ایستید و چون می خورید و چون می نگرید اگر کسی را در اندرون نظری کژ لابد جوابش کژ می آید و با خود برنمی آید که جواب راست گوید چنانک کسی شکسته زبان باشد هرچند که خواهد سخن درست گوید نتواند زرگر که به سنگ می زند زر را سؤال است زر جواب می گوید که اینم خالصم یا آمیخته ام بیت شعر بوته خود گویدت چو پالودی     که زری یا مس زراندودی گرسنگی سؤال است از طبیعت که در خانه تن خللی هست خشت بده گل بده خوردن جواب است که بگیر ناخوردن جواب است که هنوز حاجت نیست آن مهره هنوز خشک نشده است بر سر آن مهره نشاید زدن طبیب می آید نبض می گیرد آن سؤال است جنبیدن رگ جواب است نظر به قاروره سؤال است و جواب است بی لاف گفتن دانه در زمین انداختن سؤال است که مرا فلان میوه می باید درخت رستن جوابست بی لاف زبان زیرا جواب بی حرف است سؤال بی حرف باید با یا آنک دانه پوسیده بود درخت برنیاید هم سؤال و جوابست اما علمت ان ترک الجواب جواب پادشاهی سه بار رقعه خواند جواب ننبشت او شکایت نبشت که سه بار است که به خدمت عرض می دارم اگر قبولم بفرمایند و اگر ردم بفرمایند پادشاه بر پشت رقعه نبشت اما علمت ان ترک الجواب جواب وجواب الاحمق سکوت نا روییدن درخت ترک جواب است لاجرم جواب باشد هر حرکتی که آدمی می کند سؤال است و هرچه او را پیش می آید از غم و شادی جواب است اگر جواب خوش شنود باید که شکر کند و شکر آن بود هم جنس آن سؤال کند که بر آن سؤال این جواب یافت و اگر جواب ناخوش شنود استغفار کند زود و دیگر جنس آن سؤال نکند فلولاادجاءهم باسنا تضرعوا ولکن فست قلوبهم یعنی فهم نکردند که جواب مطابق سؤال ایشان است و زین لهم الشیطان ماکانوا یعملون یعنی سؤال خود را جواب می دیدند می گفتند این جواب زشت لایق آن سؤال نیست و ندانستند که دود از هیزم بود نه از آتش هر چند هیزم خشک تر دود آن کمتر گلستانی را به باغبانی سپردی اگر آنجا بوی ناخوش آید تهمت بر باغبان نه نه بر گلستان گفت مادر را چرا کشتی گفت چیزی دیدم لایق نبود گفت آن بیگانه را می بایست کشتن گفت هر روز یکی را کشم اکنون هرچ ترا پیش آید نفس خود را ادب کن تا هر روز با یکی جنگ نباید کردن اگر گویند کل من عندالله گوییم لاجرم عتاب کردن نفس خود و عالمی را رهانیدن هم من عندالله چنانک آن یکی بر درخت قمرالدین میوه می ریخت و می خورد خداوند باغ مطالبه می کرد گفت از خدا نمی ترسی گفت چرا ترسم درخت از آن خدا و من بنده خدا می خورد بنده خدا از مال خدا گفت بایست تا جوابت بگویم رسن بیارید و او را برین درخت بندید و می زنید تا جواب ظاهر شدن فریاد برآورد که از خدا نمی ترسی گفت چرا ترسم که تو بنده خدایی و این چوب خدا چوب خدا را می زنم بر بنده خدا حاصل آن است که عالم بر مثال کوه است هرچ گویی از خیر و شر از کوه همان شنوی و اگر گمان بری که من خوب گفتم کوه زشت جواب داد محال باشد که بلبل در کوه بانگ کند از کوه بانگ زاغ آید یا بانگ آدمی یا بانگ خر پس یقین دان که بانگ خر کرده باشی یک بیت شعر بانگ خوش دار چون به کوه آیی      کوه را بانگ خر چه فرمایی خوش آوازت همی دارد صدای گنبد خضرا # مولانا » فیه ما فیه » فصل چهلم - ما همچون کاسه‌ایم بر سر آب؛ رفتنِ کاسه بر سر آب به حکم کاسه نیست ما همچون کاسه ایم بر سر آب رفتن کاسه بر سر آب به حکم کاسه نیست به حکم آب است گفت این عام است الا بعضی می دانند که بر سر آبند و بعضی نمی دانند فرمود اگر عام بودی تخصیص قلب المؤمن بین اصبعین من اصابع الرحمن راست نبودی و نیز فرمود الرحمن علم القرآن و نتوان گفتن که این عام است همگی علم ها را او آموخت تخصیص قرآن چیست و همچنان خلق السموات والارض تخصیص آسمان و زمین چیست چون همه چیزها را علی العموم او آفرید لاشک همه کاسه ها بر سر آب قدرت و مشیت است ولیکن چیزی نکوهیده را مضاف کنند به او بی ادبی باشد چنانکه یاخالق السرقین والضراط والفسا الا یا خالق السموات ویاخالق العقول پس این تخصیص را فایده باشد اگرچه عام است پس تخصیص چیزی گزیدگی آن چیز می کند حاصل کاسه بر سر آب می رود و آب او را بر وجهی می برد که همه کاسه ها نظاره گر آن کاسه می شوند و کاسه را بر سر آب می برد بر وجهی که همه کاسه ها از وی می گریزند طبعا و ننگ می دارند و آب ایشان را الهام گریز می دهد و توانایی گریز و دریشان این می نهد که اللهم زدنا منه بعدا و به آن اول اللهم زدنا منه قربا اکنون این کس که عام می بیند می گوید از روی مسخری هر دو مسخر آبند یکی ست او جواب می گوید که اگر تو لطف و خوبی و حسن گردانیدن این کاسه را بر آب می دیدی ترا پروا ی آن صفت عام نبودی چنانک معشوق کسی با همه سرگین ها و خفریق ها مشترک است از روی هستی هرگز به خاطر عاشق آید معشوق من مشترک است با خفریقی ها در آن وصف عام که هر دو جسمند و متحیز ند و در شش جهت اند و حادث و قابل فنا اند و غیرها من الاوصاف العامة هرگز درو این نگنجد وهرکه او را این صفت عام یاد دهد او را دشمن گیرد و ابلیس خود داند پس چون در تو این گنجد که نظر به آن جهت عام کردی که تو اهل نظاره حسن خاص ما نیستی با تو نشاید مناظره کردن زیرا مناظره های ما با حسن آمیخته است و اظهار حسن بر غیر اهلش ظلم باشد الا به اهلش لاتعطوا الحکمة غیر اهلها فتظلموها ولاتمنغوها عن اهلها فتظلموهم این علم نظر است علم مناظره نیست گل و میوه نمی شکفد به پاییز که این مناظره باشد یعنی به پاییز مخالف مقابله و مقاومت کردن باشد و گل را آن طبع نیست که مقابلگی کند با پاییز اگر نظر آفتاب عمل یافت بیرون آید در هوای معتدل عادل و اگر نه سر در کشید و به اصل خود رفت پاییز با او می گوید اگر تو شاخ خشک نیستی پیش من برون آی اگر مردی او می گوید پیش تو من شاخ خشکم و نامردم هرچ خواهی بگو بیت شعر ای پادشاه صادقان چون من منافق دیده ای              با زندگانت زنده ام با مردگانت مرده ام      تو که بهاءالدینی اگر کمپیر زنی که دندان ها ندارد روی چون پشت سوسمار آژنگ بر آژنگ بیاید و بگوید اگر مردی و جوانی اینک آمدم پیش تو اینک فرس و نگار اینک میدان مردی بنمای اگر مردی گویی معاذالله والله که مرد نیستم و آنچ حکایت کردند دروغ گفتند چون جفت تویی نامردی خوش شد کژدم می آید نیش برداشته بر عضو تو می رود که شنودم که مردی خندان خوشی بخند تا خنده ترا ببینم می گوید چون تو آمدی مرا هیچ خنده ای نیست و هیچ طبع خوش نیست آنچ گفتند دروغ گفتند همه دواعی خنده ام مشغول است به آن امید که بروی و از من دور شوی گفت آه کردی ذوق رفت آه مکن تا ذوق نرود فرمود که گاهی بود که اگر آه نکنی ذوق برود علی اختلاف الحال و اگر چنین نبودی نفرمودی ان ابراهیم لآواه حلیم و هیچ طاعتی اظهار نبایستی کردن که همه اظهار ذوق است و این سخن که تو می گویی از بهر آن می گویی که ذوق بیاید پس اگر برنده ذوق است برنده ذوق را مباشرت می کنی تا ذوق بیاید و این نظیر آن باشد که خفته را بانگ زنند که برخیز روز شد کاروان می رود گویند مزن بانگ که او در ذوق است ذوقش برمد گوید آن ذوق هلاکت است و این ذوق خلاص از هلاکت گوید که تشویش مده که مانع است این بانگ زدن از فکر گوید به این بانگ خفته در فکر آید و اگر نه او را چه فکر باشد درین خواب بعد از آن که بیدار شود در فکر آید آنگاه بانگ بر دو نوع باشد اگر بانگ کننده بالای او باشد در علم موجب زیادتی فکر باشد زیرا چون منبه او صاحب علم باشد و او را بیداری یی باشد الهی چون او را بیدار کرد از خواب غفلت از عالم خودش آگاه کند و آنجاش کشد پس فکر او بالا گیرد چون او را از حالی بلند آواز دادند اما اگر بعکس باشد که بیدار کننده تحت آن باشد در عقل چون او را بیدار کند او را نظر به زیر افتد چون بیدار کننده او اسفل است لابد او را نظر به اسفل افتد و فکر او به عالم سفلی رود # مولانا » فیه ما فیه » فصل چهل و یکم - این کسانی که تحصیل‌ها کردند و در تحصیلند می‌پندارند که اگر اینجا ملازمت کنند علم را فراموش کنند این کسانی که تحصیل ها کردند و در تحصیلند می پندارند که اگر اینجا ملازمت کنند علم را فراموش کنند و تارک شوند بلکه چون اینجا آیند علمهاشان همه جان گیرد همچنان باشد که قالبی بی جان جان پذیرفته باشد اصل این همه علم ها از آنجاست از عالم بی حرف و صوت در عالم حرف و صوت نقل کرد در آن عالم گفت است بی حرف و صوت که وکلم الله موسی تکلیما حق تعالی با موسی علیه اسلام سخن گفت آخر با حرف و صوت سخن نگفت و به کام و زبان نگفت زیرا حرف را کام و لبی می باید تا حرف ظاهر شود تعالی و تقدس او منزه است از لب و دهان و کام پس انبیا را در عالم بی حرف و صوت گفت و شنود است با حق که اوهام این عقول جزوی به آن نرسد و نتواند پی بردن اما انبیا از عالم بی حرف در عالم حرف می آیند و طفل می شوند برای این طفلان که بعثت معلما اکنون اگرچه این جماعت که در حرف و صوت مانده اند به احوال او نرسند اما از او قوت گیرند و نشو و نما یابند و به وی بیارامند همچنانکه طفل اگرچه مادر را نمی داند و نمی شناسد به تفصیل اما به وی می آرامد و قوت می گیرد و همچنانکه میوه بر شاخ می آرامد و شیرین می شود و می رسد و از درخت خبر ندارد همچنان از آن بزرگ و از حرف و صوت او اگرچه او را ندانند و به وی نرسند اما ایشان ازو قوت گیرند و پرورده شوند در جمله این نفوس هست که ورای عقل و حرف و صوت چیزی هست و عالمی هست عظیم نمی بینی که همه خلق میل می کنند به دیوانگان و به زیارت می روند و می گویند باشد که این آن باشد راست است چنین چیزی هست اما محل را غلط کرده اند آن چیز در عقل نگنجد اما نه هر چیز که در عقل نگنجد آن باشد کل جوز مدور ولیس کل مدور جوز نشانش آن باشد که گفتیم اگرچه او را حالتی باشد که آن در گفت و ضبط نیاید اما از روی عقل و جان قوت گیرد و پرورده شود و درین دیوانگان که ایشان گردشان می گردند این نیست و از حال خود نمی گردند و به او آرام نمی یابند و اگر چه ایشان پندارند که آرام گرفته اند آن را آرام نگوییم همچنانکه طفلی از مادر جدا شد لحظه ای به دیگری آرام یافت آن را آرام نگوییم زیرا غلط کرده است طبیبان می گویند که هرچ مزاج را خوش آمد و مشتهای اوست آن او را قوت دهد و خون او را صافی گرداند اما وقتی که بی علتش خوش آید تقدیرا اگر گل خور ی را گل خوش می آید آن را نگوییم مصلح مزاج است اگرچه خوشش می آید و همچنین صفرا ییی را ترشی خوش می آید و شکر ناخوش می آید آن خوشی را اعتبار نیست زیرا که بنا بر علت است خوشی آنست که اول پیش از علت ورا خوش می آید مثلا دست یکی را بریده اند یا شکسته اند و آویخته است کژ شده جراح آن را راست می کند و بر جای اول می نشاند او را آن خوش نمی آید و دردش می کند آنچنان کژش خوش می آید جراح می گوید تو را اول آن خوش می آمد که دستت راست بود و به آن آسوده بودی و چون کژ می کردند متألم می شدی و می رنجیدی این ساعت اگر تو را آن کژ خوش می آید این خوشی دروغین است این را اعتبار نباشد همچنان ارواح را در عالم قدس خوشی از ذکر حق و استغراق در حق بود همچون ملایکه اگر ایشان به واسطه اجسام رنجور و معلول شدند و گل خوردنشان خوش می آید نبی و ولی که طبیب اند می گویند که تو را این خوش نمی آید و این خوشی دروغ است تو را خوش چیزی دیگر می آید آن را فراموش کرده ای خوشی مزاج اصلی صحیح تو آنست که اول خوش می آمد این علت ترا خوش می آید تو می پنداری که این خوش است و باور نمی کنی عارف پیش نحوی نشسته بود نحوی گفت سخن بیرون ازین سه نیست یا اسم باشد یا فعل یا حرف عارف جامه بدرید که واویلتاه بیست سال عمر من و سعی و طلب من به باد رفت که من به امید آنکه بیرون ازین سخنی دیگر هست مجاهده ها کرده ام تو امید مرا ضایع کردی هرچند که عارف به آن سخن و مقصود رسیده بود الا نحوی را به این طریق تنبیه می کرد آورده اند که حسن و حسین رضی الله عنهما شخصی را دیدند -در حالت طفلی- که وضو کژ می ساخت و نامشروع خواستند که او را به طریق احسن وضو تعلیم دهند آمدند بر او که این مرا می گوید که تو وضوی کژ می سازی هر دو پیش تو وضو سازیم بنگر که از هر دو وضوی کی مشروع است هر دو پیش او وضو ساختند گفت ای فرزندان وضوی شما سخت مشروع است و راست است و نیکو ست وضوی من مسکین کژ بوده است چندانکه مهمان بیش شود خانه را بزرگتر کنند و آرایش بیشتر شود و طعام بیش سازند نمی بینی که چون طفلک را قدک او کوچک است اندیشه او نیز که مهمان است لایق خانه قالب اوست غیر شیر و دایه نمی داند و چون بزرگتر شد مهمانان اندیشه ها افزون شوند از عقل و ادراک و تمیز و غیره خانه بزرگتر گردد و چون مهمانان عشق آیند در خانه نگنجند و خانه را ویران کنند و از نو عمارت ها سازند پرده های پادشاه و بردابرد پادشاه و لشکر و حشم او در خانه او نگنجد و آن پرده ها لایق این در نباشد آن چنان حشم بی حد را مقام بی حد می باید و آن پرده ها را چون درآویزند همه روشنایی ها دهد و حجاب ها بردارد و پنهان ها آشکار گردد به خلاف پرده های این عالم که حجاب می افزاید این پرده بعکس آن پرده هاست انی لاشکو خطوبا لااعینها لیجهل الناس عن عذری وعن عذلی کالشمع یبکی ولایدری اعبرته من صحبة النار ام من فرقة العسل شخصی گفت که این را قاضی ابومنصور هروی گفته است گفت قاضی منصور پوشیده گوید و تردد آمیز باشد و متلون اما منصور برنتافت پیدا و فاش گفت همه عالم اسیر قضااند و قضا اسیر شاهد شاهد پیدا کند و پنهان ندارد گفت صفحه ای از سخنان قاضی بخوان بخواند بعد از آن فرمود که خدا را بندگانند که چون زنی را در چادر بینند حکم کنند که  نقاب بردار تا روی تو ببینیم که چه کسی و چه چیزی که چون تو پوشیده بگذری و ترا نبینیم مرا تشویش خواهد بودن که این کی بود و چه کس بود من آن نیستم که اگر روی ترا ببینم بر تو فتنه شوم و بسته تو شوم مرا خدا دیر ست که از شما پاک و فارغ کرده است از آن ایمنم که اگر شما را ببینم مرا تشویش و فتنه شوید الا اگر نبینم در تشویش باشم که چه کس بود به خلاف طایفه دیگر که اهل نفس اند اگر ایشان روی شاهدان را باز بینند فتنه ایشان شوند و مشوش گردند پس در حق ایشان آن به که رو باز نکنند تا فتنه ایشان نگردد و در حق اهل دل آن به که رو باز کنند تا از فتنه برهند شخصی گفت در خوارزم شاهدان بسیارند چون شاهدی ببینند و دل برو بندند بعد ازو ازو بهتر بینند آن بر دل ایشان سرد شود فرمود اگر بر شاهدان خوارزم عاشق نشوند آخر بر خوارزم عاشق باید شدن که درو شاهدان بی حدند و آن خوارزم فقر ست که درو خوبان معنوی و صورت های روحانی بی حدند که به هرکه فروآیی و قرار گیری دیگری رو نماید که آن اول را فراموش کنی الی مالانهایه پس بر نفس فقر عاشق شویم که درو چنین شاهدانند # مولانا » فیه ما فیه » فصل چهل و دوم - سیف البخاری راح الى مصرکل احد یحبّ المرآة سیف البخاری راح الی مصرکل احد یحب المرآة و یعشق مرآة صفاته وفوایده وهولایعرف حقیقة وجهه و انما یحسب البرقع و جهاومرآة البرقع مرآة وجهه انت اکشف وجهک حتی تجدنی مرآة لوجهک و تبت عندک انی مرآة قوله تحقق عندی ان الانبیاء و الاولیاء علی ظن باطل ماثم شییی سوی الدعوی قال اتقول هذا جزافاام تری وتقول ان کنت تری و تقول فقد تحققت الرؤیة فی الوجود وهو اعزالاشیاء فی الوجودو اشرفها و تصدیق الانبیاء لانهم ماادعوا الا الرؤیة و انت اقررت به ثم الرؤیة لایظهره الا بالمریی لان الرؤیة من الافعال المتعدیة لابد للرؤیة من مریی وراء فاما المریی مطلوب و الرایی طالب او علی العکس فقد ثبت بانکارک الطالب و المطلوب و الرؤیة فی الوجود فیکون الالوهیة و العبودیة قضیة فی نفیها اثباتها و کانت واجبة الثبوت البتة قیل اولیک الجماعة مریدون لذلک المغفل و یعظمونه قلت لایکون ذلک الشیخ المغفل ادنی من الحجر و الوثن و لعبادها تعظیم و تفخیم و رجاء و شوق و سؤال و حاجات و بکاء ما عند الحجر شییی من هذا ولاخبر ولاحس من هذا فالله تعالی جعلها سببا لهذا الصدق فیهم و ماعندها خبر ذلک الفقیه کان یضرب صبیا فقیل له لایش تضربه و ما ذنبه قال انتم ما تعرفون هذا ولدالزنافاعل ضایع قال ایش یعمل ایش جنی قال یهرب وقت الانزال یعنی عندالتخمیش یهرب خیاله فیبطل علی الانزال و لاشک ان عشقه کان مع خیاله و ما کان للصبی خبر منذلک فکذلک عشق هولاء مع خیال هذا الشیخ البطال و هو غافل عن هجرهم و وصلهم و حالهم و لکن و ان کان العشق مع الخیال الغالط المخطی موجب للوجد لایکون مثل المعاشقة مع معشوق حقیقی خبیر بصیر بحال عاشقه کالذی یعانق فی ظلمة اسطوانة علی حسبان انه معشوق ویبکی و یشکو لایکون فی اللذاذة شبیها بمن یعانق حبیبه الحی الخبیر # مولانا » فیه ما فیه » فصل چهل و سوم - هر کسی چون عزم جایی و سفری می‌کند هر کسی چون عزم جایی و سفری می کند او را اندیشه معقول روی می نماید اگر آنجا روم مصلحت ها و کارهای بسیار میسر شود و احوال من نظام پذیرد و دوستان شاد شوند و بر دشمنان غالب گردم او را پیشنهاد این است و مقصود حق خود چیزی دگر چندین تدبیرها کرد و پیشنهادها اندیشید یکی میسر نشد بر وفق مراد او مع هذا بر تدبیر و اختیار خود اعتماد می کند تدبیر کند بنده و تقدیر نداند تدبیر به تقدیر خداوند نماند و مثال این چنین باشد که شخصی در خواب می بیند که به شهر غریب افتاد و در آنجا هیچ آشنایی ندارد نه کس او را می شناسد و نه او کس را سرگردان می گردد این مرد پشیمان می شود و غصه و حسرت می خورد که من چرا به این شهر آمدم که آشنایی و دوستی ندارم و دست بر دست می زند و لب می خاید چون بیدار شود نه شهر بیند و نه مردم معلومش گردد آن غصه و تأسف و حسرت خوردن بی فایده بود پشیمان گردد از آن حالت و آن را ضایع داند باز باری دیگر چون در خواب رود خویشتن را اتفاقا در چنان شهری بیند و غم و غصه و حسرت خوردن آغاز کند و پشیمان شود از آمدن در چنان شهر و هیچ نیندیشد و یادش نیاید که من در بیداری از آن غم خوردن پشیمان شده بودم و می دانستم که آن ضایع بود و خواب بود و بی فایده اکنون همچنین است خلقان صدهزار بار دیده اند که عزم و تدبیر ایشان باطل شد و هیچ کاری بر مراد ایشان پیش نرفت الا حق تعالی نسیانی بر ایشان می گمارد آن جمله فراموش می کنند و تابع اندیشه و اختیار خود می گردند ان الله یحول بین المرء و قلبه ابراهیم ادهم رحمة الله علیه در وقت پادشاهی به شکار رفته بود در پی آهوی تاخت تا چندان که از لشکر بکلی جداگشت و دور افتاد و اسب در عرق غرق شده بود از خستگی او هنوز می تاخت در آن بیابان چون از حد گذشت آهو به سخن درآمد و روی بازپس کرد که ما خلقت لهذا ترا برای این نیافریده اند و از عدم جهت این موجود نگردانیده اند که مرا شکار کنی خود مرا صید کرده گیر تا چه شود ابراهیم چون این را بشنید نعره ای زد و خود را از اسب درانداخت هیچکس در آن صحرا نبود غیر شبانی به او لابه کرد و جامه های پادشاهانه مرصع به جواهر و سلاح و اسب خود را گفت از من بستان و آن نمد خود را به من ده و با هیچکس مگوی و کس را از احوال من نشان مده آن نمد در پوشید و راه گرفت اکنون غرض او را بنگر چه بود و مقصود حق چه بود او خواست که آهو را صید کند حق تعالی او را به آهو صید کرد تا بدانی که در عالم آن واقع شود که او خواهد و مراد ملک اوست و مقصود تابع او عمر رضی الله عنه پیش از اسلام به خانه ی خواهر خویشتن درآمد خواهرش قرآن می خواند طه ما انزلنا به آواز بلند چون برادر را دید پنهان کرد و خاموش شد عمر شمشیر برهنه کرد و گفت البته بگو که چه می خواندی و چرا پنهان کردی و الا گردنت را همین لحظه به شمشیر ببرم هیچ امان نیست خواهرش عظیم ترسید و خشم و مهابت او را می دانست از بیم جان مقر شد گفت از این کلام می خواندم که حق تعالی در این زمان به محمد صلی الله علیه و سلم فرستاد گفت بخوان تا بشنوم سورت طه را فرو خواند عمر عظیم خشمگین شد و غضبش صد چندان شد گفت اکنون اگر ترا بکشم این ساعت زبون کشی باشد اول بروم سر او را ببرم آنگاه بکار تو پردازم همچنان از غایت غضب با شمشیر برهنه روی به مسجد مصطفی نهاد در راه چون صنا دید قریش او را دیدند گفتند هان عمر قصد محمد دارد و البته اگر کاری خواهد آمدن از این بیاید زیرا عمر عظیم با قوت و رجولیت بود و به هر لشکری که روی نهادی البته غالب گشتی و ایشان را سرهای بریده نشان آوردی تا به حدی که مصطفی صلی الله علیه و سلم می فرمود همیشه که خداوندا دین مرا به عمر نصرت ده یا با بوجهل زیرا آن دو در عهد خود به قوت و رجولیت مشهور بودند و آخر چون مسلمان گشت همیشه عمر می گریستی و می گفتی یا رسول الله وای بر من اگر بوجهل را مقدم می داشتی و می گفتی که خداوندا دین مرا با بوجهل نصرت ده یا به عمر حال من چه بودی و در ضلالت می ماندمی فی الجمله در راه با شمشیر برهنه روی به مسجد رسول صلی الله علیه و سلم نهاد در آن میان جبراییل علیه السلام وحی آورد به مصطفی صلی الله علیه و سلم که اینک یا رسول الله عمر می آید تا روی به اسلام آورد در کنارش گیر همین که عمر از در مسجد درآمد معین دید که تیری از نور بپرید از مصطفی علیه السلام و در دلش نشست نعره ای زد بیهوش افتاد مهری و عشقی در جانش پدید آمد و می خواست که در مصطفی علیه السلام گداخته شود از غایت محبت و محو گردد گفت اکنون یا نبی الله ایمان عرض فرما و آن کلمه مبارک بگوی تا بشنوم چون مسلمان شد گفت اکنون به شکرانه آنک به شمشیر برهنه به قصد تو آمدم و کفارت آن بعد ازین از هرک نقصانی در حق تو بشنوم فی الحال امانش ندهم و بدین شمشیر سرش را از تن جدا گردانم از مسجد بیرون آمد ناگاه پدرش پیش آمد گفت دین گردانیدی فی الحال سرش را از تن جدا کرد و شمشیر خون آلود در دست می رفت صنا دید قریش شمشیر خون آلود دیدند گفتند آخر وعده کرده بودی که سر آورم سر کو گفت اینک این سر گفتند این سر را از اینجا بردی گفت نی این آن سر نیست این آن سری است اکنون بنگر که عمر را قصد چه بود و حق تعالی را مراد چه بود تا بدانی که کارها همه آن شود که او خواهد شمشیر به کف عمر در قصد رسول آید در دام خدا افتد وز بخت نظر یابد اکنون اگر شما را نیز گویند که چه آوردید بگویید سر آوردیم گویند ما این سر را دیده بودیم بگویید نی این آن نیست این سری دیگرست سر آنست که درو سری باشد و اگر نه هزار سر به پولی نیرزد این آیت را خواندند که و اذ جعلنا البیت مثابة للناس و اما و اتخذوا من مقام ابراهیم مصلی ابراهیم علیه السلام گفت خداوندا چون مرا به خلعت رضای خویشتن مشرف گردانیدی و برگزیدی ذریات مرا نیز این کرامت روزی گردان حق تعالی فرمود لاینال عهدی الظالمین یعنی آنها که ظالم باشند ایشان لایق خلعت و کرامت من نیستند چون ابراهیم دانست که حق تعالی را با ظالمان و طاغیان عنایت نیست قید گرفت گفت خداوندا آنها که ایمان آورده اند و ظالم نیستند ایشان را از رزق خویشتن با نصیب گردان و ازیشان دریغ مدار حق تعالی فرمود که رزق عامست همه را از روزی نصیب باشد و از این مهمان خانه کل خلایق منتفع و بهرمند شوند الا خلعت رضا و قبول و تشریف کرامت قسمت خاصان است و برگزیدگان اهل ظاهر می گویند که غرض ازین بیت کعبه است که هرکه در وی گریزد از آفات امان یابد و در آنجا صید حرام باشد و به کس نشاید ایذا رسانیدن و حق تعالی آن را برگزیده است این راست است و خوب است الا این ظاهر قرآن است محققان می گویند که بیت درون آدمی است یعنی خداوندا باطن را از وسواس و مشاغل نفسانی خالی گردان و از سوداها و فکرهای فاسد و باطل پاک کن تا در او هیچ خوفی نماند و امن ظاهر گردد و به کلی محل وحی تو باشد در او دیو و وسواس را راه نباشد همچنانکه حق تعالی بر آسمان شهب گماشته است تا شیاطین رجیم را مانع می شوند از استماع ملایکه تا هیچ کسی بر اسرار ایشان وقوف نیابد و ایشان از آفتها دور باشند یعنی خداوندا تو نیز پاسبان عنایت خود را بر درون ما گماشته گردان تا وسواس شیاطین و حیل نفس و هوا را از ما دور گردانند  این قول اهل باطن و محققان است هر کسی از جای خود می جنبد قرآن دیبایی دورویه است بعضی ازین روی بهره می یابند و بعضی از آن روی و هر دو راست است چون حق تعالی می خواهد که هر دو قوم ازو مستفید شوند همچنانک زنی را شوهر است و فرزندی شیرخوار و هر دو را ازو حظی دیگر است طفل را لذت از پستان و شیر او و شوهر لذت جفتی یابد ازو خلایق طفلان راهند از قرآن لذت ظاهر یابند و شیر خورند الا آنها که کمال یافته اند ایشان را در معانی قرآن تفرجی دیگر باشد و فهمی دیگر کنند مقام و مصلای ابراهیم در حوالی کعبه جایی است که اهل ظاهر می گویند آنجا دو رکعت نماز میباید کردن این خوب است ای والله الا مقام ابراهیم پیش محققان آن است که ابراهیم وار خود را در آتش اندازی جهت حق و خود را بدین مقام رسانی به جهد و سعی در راه حق یا نزدیک این مقام که او خود را جهت حق فداکرد یعنی نفس را پیش او خطری نماند و بر خود نلرزید در مقام ابراهیم دو رکعت نماز خوب است الا چنان نمازی که قیامش درین عالم باشد و رکوعش در آن عالم مقصود از کعبه دل انبیا و اولیاست که محل وحی حقست و کعبه فرع آن است اگر دل نباشد کعبه به چه کار آید انبیا و اولیا به کلی مراد خود ترک کرده اند و تابع مراد حقند تا هرچه او فرماید آن کنند و با هرکه او را عنایت نباشد اگر پدر و مادر باشد ازو بیزار شوند و در دیده ایشان دشمن نماید دادیم بدست تو عنان دل خویش تا هرچ تو گویی پخت من گویم سوخت هرچ گویم مثال است مثل نیست مثال دیگرست و مثل دیگر حق تعالی نور خویشتن را به مصباح تشبیه کرد است جهت مثال و وجود اولیا را به زجاجه این جهت مثال است نور او در کون و مکان نگنجد در زجاجه و مصباح کی گنجد مشارق انوار حق جل جلاله در دل کی گنجد الا چون طالب آن باشی آن را در دل یابی نه از روی ظرفیت که آن نور در آنجاست بلک آنرا از آنجا یابی همچنانک نقش خود را در آینه یابی و مع هذا نقش تو در آینه نیست الا چون در آینه نظر کنی خود را ببینی چیزهایی که آن نامعقول نماید چون آن سخن را مثال گویند معقول گردد و چون معقول گردد محسوس شود همچنانکه بگویی که چون یکی چشم به هم می نهد چیزهای عجب می بیند و صور و اشکال محسوس مشاهده می کند و چون چشم می گشاید هیچ نمی بیند این را هیچ کسی معقول نداند و باور نکند الا چون مثال بگویی معلوم شود و این چون باشد همچون کسی در خواب صدهزار چیز می بیند که در بیداری از آن ممکن نیست که یک چیز ببیند و چون مهندسی که در باطن خانه تصور کرد و عرض و طول و شکل آنرا کسی را این معقول ننماید الا چون صورت آن را بر کاغذ نگارد ظاهر شود و چون معین کند کیفیت آن را معقول گردد و بعد از آن چون معقول شود خانه بنا کند بر آن نسق محسوس شود پس معلوم شد که جمله نامعقولات به مثال معقول و محسوس گردد و همچنین می گویند که در آن عالم نامه ها پران شود بعضی به دست راست و بعضی به دست چپ و ملایکه و عرش و نار و جنت باشد و میزان و حساب و کتاب هیچ معلوم نشود تا این را مثال نگویند اگر چه آن را درین عالم مثل نباشد الا به مثال معین گردد و مثال آن درین عالم آنست که شب همه خلق می خسبند از کفشگر و پادشاه و قاضی و خیاط و غیرهم جمله اندیشه ها از ایشان می پرد و هیچ کس را اندیشه ای نمی ماند تا چون سپیده ی صبح همچون نفخه ی اسرافیل ذرات اجسام ایشان را زنده گرداند اندیشه ی هر یکی چون نامه پران و دوان سوی هر کسی می آید هیچ غلط نمی شود اندیشه ی درزی سوی درزی و اندیشه ی فقیه سوی فقیه و اندیشه آهنگر سوی آهنگر و اندیشه ظالم سوی ظالم و اندیشه عادل سوی عادل هیچ کسی شب درزی می خسبد و روز کفشگر می خیزد نی زیرا که عمل و مشغولی او آن بود با زبان مشغول تا بدانی که در آن عالم نیز همچنان باشد و این محال نیست و در این عالم واقع است پس اگر کسی این مثال را خدمت کند و بر سررشته رسد جمله احوال آن عالم در این دنیا مشاهده کند و بوی برد و بر او مکشوف شود تا بداند که در قدرت حق همه می گنجد بسا استخوان ها بینی در گور پوسیده الا متعلق راحتی باشد خوش و سرمست خفته و از آن لذت و مستی باخبر آخر این گزاف نیست که می گویند خاک برو خوش باد  پس اگر خاک را از خوشی خبر نبودی کی گفتندی صد سال بقای آن بت مه وش باد تیر غم او را دل من ترکش باد بر خاک درش بمرد خوش خوش دل من یا رب که دعا کرد که خاکش خوش باد و مثال این در عالم محسوسات واقع است همچنانکه دو کس در یک بستر خفته اند یکی خود را میان خوان و گلستان و بهشت می بیند و یکی خود را میان ماران و زبانیه دوزخ و کژدمان می بیند و اگر باز کاوی میان هر دو نه این بینی و نه آن پس چه عجب که اجزای بعضی نیز در گور در لذت و راحت و مستی باشد و بعضی در عذاب و الم و محنت باشد و هیچ نه این بینی و نه آن پس معلوم شد که نامعقول به مثال معقول گردد و مثال به مثل نماند همچنانکه عارف گشاد و خوشی و بسط را نام بهار کرده است و قبض و غم را خزان می گوید چه ماند خوشی به بهار یا غم به خزان از روی صورت الا این مثال است که بی این عقل آن معنی را تصور و ادراک نتواند کردن و همچنانکه حق تعالی می فرماید که و ما یستوی الاعمی و البصیر و لاالظلمات و لاالنور و لاالظل و لاالحرور ایمان را به نور نسبت کرد و کفر را به ظلمت یا ایمان را به سایه خوش نسبت فرمود و کفر را به آفتاب سوزان بی امان که مغز را به جوش آرد و چه ماند روشنی و لطف ایمان به نور آن جهان یا فرخجی و ظلمت کفر به تاریکی این عالم اگر کسی در وقت سخن گفتن ما می خسبد آن خواب از غفلت نباشد بلک از امن باشد همچنانک کاروانی در راهی صعب مخوف در شب تاریک می رود و می رانند از بیم تا نبادا که از دشمنان آفتی برسد همین که آواز سگ یا خروس به گوش ایشان رسد و به ده آمدند فارغ گشتند و پاکشیدند وخوش خفتند در راه که هیچ آواز و غلغله نبود از خوف خوابشان نمی آمد و در ده به وجود امن با آن همه غلغله سگان و خروش خروس فارغ و خوش در خواب می شوند سخن ما نیز از آبادانی و امن می آید و حدیث انبیاء و اولیاست ارواح چون سخن آشنایان می شنوند ایمن می شوند و از خوف خلاص می یابند زیرا ازین سخن بوی امید و دولت می آید همچنانکه کسی در شب تاریک با کاروانی همراه است از غایت خوف هر لحظه می پندارد که حرامیان با کاروان آمیخته شده اند می خواهد تا سخن همراهان بشنود و ایشان را به سخن بشناسد چون سخن ایشان می شنود ایمن می شود قل یا محمد أقرا زیرا ذات تو لطیف است نظرها به او نمی رسند چون سخن می گویی در می یابند که تو آشنای ارواحی ایمن می شوند و می آسایند سخن بگو کفی بجسمی نحولا اننی رجل لولا مخاطبتی ایاک لم ترنی در کشتزار جانورکی است که از غایت خردگی در نظر نمی آید چون بانگ کند او را می بینند بواسطه بانگ یعنی خلایق در کشتزار دنیا مستغرقند و ذات تو از غایت لطف در نظر نمی آید سخن بگو تا ترا بشناسند چون تو می خواهی که جایی روی اول دل تو می رود و می بیند و بر احوال آن مطلع می شود آنگه دل باز می گردد و بدن را می کشاند اکنون این جمله خلایق به نسبت به اولیاء و انبیا اجسامند دل عالم ایشانند اول ایشان به آن عالم سیر کردند و از بشریت و گوشت و پوست بیرون آمدند و تحت و فوق آن عالم و این عالم را مطالعه کردند و قطع منازل کردند تا معلومشان شد که راه چون می باید رفتن آنگه آمدند و خلایق را دعوت می کنند که بیایید بدان عالم اصلی که این عالم خرابی است و سرای فانی است و ما جایی خوش یافتیم شما را خبر می کنیم پس معلوم شد که دل من جمیع الاحوال ملازم دلدار است و او را حاجت قطع منازل و خوف ره زن و پالان استر نیست تن مسکین است که مقید اینهاست با دل گفتم که ای دل از نادانی محروم ز خدمت کیی می دانی دل گفت مرا تخته غلط می خوانی من لازم خدمتم تو سرگردانی هرجا که باشی و در هر حال که باشی جهد کن تا محب باشی و عاشق باشی و چون محبت ملک تو شد همیشه محب باشی در گور و در حشر و در بهشت الی مالانهایه چون تو گندم کاشتی قطعا گندم روید و در انبار همان گندم باشد و در تنور همان گندم باشد مجنون خواست که پیش لیلی نامه ای نویسد قلم در دست گرفت و این بیت گفت خیالک فی عینی واسمک فی فمی وذکرک فی قلبی الی این اکتب خیال تو مقیم چشم است و نام تو از زبان خالی نیست و ذکر تو در صمیم جان جای دارد پس نامه پیش کی نویسم چون تو در این محل ها می گردی قلم بشکست و کاغذ بدرید بسیار کس باشد که دلش ازین سخنان پرباشد الا بعبارت و الفاظ نتواند آوردن اگرچه عاشق و طالب و نیازمند این باشد عجب نیست و این مانع عشق نباشد بلکه خود اصل دل است و نیاز و عشق و محبت همچنانک طفل عاشق شیرست و از آن مدد می یابد و قوت می گیرد و مع هذا نتواند شرح شیر کردن و حد آن را گفتن و در عبارت نتواند آوردن که من از خوردن شیر چه لذت می یابم و به ناخوردن آن چگونه ضعیف و متألم می شوم اگر چه جانش خواهان و عاشق شیرست و بالغ اگرچه به هزار گونه شیر را شرح کند و وصف کند اما او را از شیر هیچ لذت نباشد و از آن حظ ندارد # مولانا » فیه ما فیه » فصل چهل و چهارم - نام آن جوان چیست؟ سیف الدّین. فرمود «که سیف نام آن جوان چیست سیف الدین فرمود که سیف در غلاف است نمی توان دیدن سیف الدین آن باشد که برای دین جنگ کند و کوشش او کلی برای حق باشد و صواب را از خطا پیدا کند و حق را از باطل تمیز کند الا جنگ اول با خویشتن کند و اخلاق خود را مهذب گرداند ابدا بنفسک و همه نصیحتها با خویشتن کند آخر تو نیز آدمیی دست و پا داری و گوش و هوش و چشم و دهان و انبیا و اولیا نیز که دولتها یافتند و به مقصود رسیدند ایشان نیز بشر بودند و چون من گوش و عقل و زبان و دست و پا داشتند چه معنی که ایشان را راه می دهند و در می گشایند و مرا نی گوش خود را بمالد و شب و روز با خویشتن جنگ کند که تو چه کردی و از تو چه حرکت صادر شد که مقبول نمی شوی تا سیف الله و لسان الحق باشد مثلا ده کس خواهند که در خانه روند نه کس راه می یابند و یک کس بیرون می ماند و راهش نمی دهند قطعا این کس به خویشتن بیندیشد و زاری کند که عجب من چه کردم که مرا اندرون نگذاشتند و از من چه بی ادبی آمد باید گناه بر خود نهد و خویشتن را مقصر و بی ادب شناسد نه چنانک گوید این را با من حق می کند من چه کنم خواست او چنین است اگر بخواستی راه دادی که این کنایت دشنام دادن است حق را و شمشیر زدن با حق پس به این معنی سیف علی الحق باشد نه سیف الله حق تعالی منزه است از خویش و از اقربا لم یلد ولم یولد هیچ کس به او راه نیافت الا به بندگی الله الغنی وانتم الفقراء ممکن نیست که بگویی آنکس را که به حق راه یافت او از من خویش تر و آشناتر بود و او متعلق تر بود از من پس قربت او میسر نشود الا به بندگی او معطی علی الاطلاق است دامن دریا پر گوهر کرد و خار را خلعت گل پوشانید و مشتی خاک را حیات و روح بخشید بی غرض و سابقه ای و همه اجزای عالم از او نصیب دارند کسی چون بشنود که در فلان شهر کریمی هست که عظیم بخششها و احسان می کند بدین امید البته آنجا رود تا ازو بهره مند گردد پس چون انعام حق چنین مشهور است و همه عالم از لطف او باخبرند چرا ازو گدایی نکنی و طمع خلعت و صله نداری کاهل وار نشینی که اگر او خواهد خود مرا بدهد و هیچ تقاضا نکنی سگ که عقل و ادراک ندارد چون گرسنه شود و نانش نباشد پیش تو می آید و دنبک می جنباند یعنی مرا نان ده که مرا نان نیست و ترا هست این قدر تمیز دارد آخر تو کم از سگ نیستی که او به آن راضی نمی شود که در خاکستر بخسبد و گوید که اگر خواهد مرا خود نان بدهد لابه می کند و دم می جنباند تو نیز دم بجنبان و از حق بخواه و گدایی کن که پیش چنین معطی گدایی کردن عظیم مطلوب است چون بخت نداری از کسی بخت بخواه که او صاحب بخل نیست و صاحب دولت است حق عظیم نزدیک است به تو هر فکرتی و تصوری که می کنی او ملازم آنست زیرا آن تصور و اندیشه را او هست می کند و برابر تو می دارد الا او را از غایت نزدیکی نمی توانی دیدن و چه عجب است که هر کاری که می کنی عقل تو با توست و در آن کار شروع دارد و هیچ عقل را نمی توانی دیدن اگرچه به اثر می بینی الا ذاتش را نمی توانی دیدن مثلا کسی در حمام رفت گرم شد هرجا که در حمام می گردد آتش با اوست و از تأثیر تاب آتش گرمی می یابد الا آتش را نمی بیند چون بیرون آید و آن را معین ببیند و بداند که از آتش گرم می شوند بداند که آن تاب حمام نیز از آتش بود وجود آدمی نیز حمامی شگرف است درو تابش عقل و روح و نفس همه هست الا چون از حمام بیرون آیی و بدان جهان روی معین ذات عقل را ببینی و ذات نفس و ذات روح را مشاهده کنی بدانی که آن زیرکی از تابش عقل بوده است معین و آن تلبیس ها و حیل از نفس بود و حیات اثر روح بود معین ذات هر یکی را ببینی الا مادام که در حمامی آتش را محسوس نتوان دیدن الا به اثر چنانکه کسی هرگز آب روان ندیده است او را چشم بسته در آب انداختند چیزی تر و نرم بر جسم او می زند الا نمی داند که آن چیست چون چشمش بگشایند بداند معین که آن آب بود اول به اثر می دانست این ساعت ذاتش را ببیند پس گدایی از حق کن و حاجت از او خواه که هیچ ضایع نشود که ادعونی استجب لکم در سمرقند بودیم و خوارزمشاه سمرقند را در حصار گرفته بود و لنگر کشیده جنگ می کرد در آن محله دختری بود عظیم صاحب جمال چنانکه در آن شهر او را نظیر نبود هر لحظه می شنیدم که می گفت خداوندا کی روا داری که مرا بدست ظالمان دهی و می دانم که هرگز روا نداری و بر تو اعتماد دارم چون شهر را غارت کردند و همه خلق را اسیر می بردند و کنیزکان آن زن را اسیر می بردند و او را هیچ المی نرسید و با غایت صاحب جمالی کس او را نظر نمی کرد تا بدانی که هر که خود را بهحق سپرد از آفت ها ایمن گشت و به سلامت ماند و حاجت هیچکس در حضرت او ضایع نشد درویشی فرزند خود را آموخته بود که هرچه می خواست پدرش می گفت که از خداخواه او چون میگ ریست و آن را از خدا می خواست آنگه آن چیز را حاضر می کردند تا بدین سالها برآمد روزی کودک در خانه تنها مانده بود هریسه اش آرزو کرد بر عادت معهود گفت هریسه خواهم ناگاه کاسه هریسه از غیب حاضر شد کودک سیر بخورد پدر و مادر چون بیامدند گفتند چیزی نمی خواهی گفت آخر هریسه خواستم و خوردم پدرش گفت الحمدلله که بدین مقام رسیدی و اعتماد و وثوق بر حق قوت گرفت مادر مریم چون مریم را زاد نذر کرده بود با خدا که او را وقف خانه خدا کند و به او هیچ کاری نفرماید در گوشه مسجدش بگذاشت زکریا می خواست که او را تیمار دارد و هر کسی نیز طالب بودند میان ایشان منازعت افتاد و در آن دور عادت چنان بود که هر کسی چوبی در آب اندازد چوب هرکه بر روی آب بماند آن چیز از آن او باشد اتفاقا فال زکریا راست شد گفتند حق اینست و زکریا هر روز او را طعامی می آورد در گوشه مسجد جنس آن آنجا می یافت گفت ای مریم آخر وصی تو منم این از کجا می آوری گفت چون محتاج طعام می شوم و هرچ می خواهم حق تعالی می فرستد کرم و رحمت او بی نهایت است و هرکه بر او اعتماد کرد هیچ ضایع نشد زکریا گفت خداوندا چون حاجت همه روا می کنی من نیز آرزویی دارم میسر گردان و مرا فرزندی ده که دوست تو باشد و بی آنکه او را تحریض کنم او را با تو مؤانست باشد و به طاعت تو مشغول گردد حق تعالی یحیی را در وجود آورد بعد از آنک پدرش پشت دوتا و ضعیف شده بود و مادرش خود در جوانی نمی زاد پیر گشته عظیم حیض دید و آبستن شد تا بدانی که آن همه پیش قدرت حق بهانه است و همه از اوست و حاکم مطلق در اشیا اوست مؤمن آنست که بداند در پس این دیوار کسی ست که یک به یک بر احوال ما مطلع است و می بیند اگرچه ما او را نمی بینیم و این او را یقین شد بخلاف آنکس که گوید نی این همه حکایت است و باور ندارد روزی بی اید که چون گوشش بمالد پشیمان شود گوید آه بد گفتم و خطا کردم خود همه او بود من او را نفی می کردم مثلا تو می دانی که من پس دیوارم و رباب می زنی قطعا نگاه داری و منقطع نکنی که ربابیی این نماز آخر برای آن نیست که همه روز قیام و رکوع و سجود کنی الا غرض ازین آنست که می باید آن حالتی که در نماز ظاهر می شود پیوسته با تو باشد اگر در خواب باشی و اگر بیدار باشی و اگر بنویسی و اگر بخوانی در جمیع احوال خالی نباشی از یاد حق تا هم علی صلاتهم دایمون باشی پس آن گفتن و خاموشی و خوردن و خفتن و خشم و عفو و جمیع اوصاف گردش آسیاب است که می گردد قطعا این گردش او بواسطه آب باشد زیرا خود را نیز بی آب آزموده است پس اگر آسیاب آن گردش از خود بیند عین جهل و بی خبری باشد پس آن گردش را میدان تنگست زیرا احوال این عالم است با حق بنال که خداوندا مرا غیر این سیرم و گردش گردشی دیگر روحانی میسر گردان چون همه حاجات از تو حاصل می شود و کرم و رحمت تو بر جمیع موجودات عام است پس حاجات خود دمبدم عرض کن و بی یاد او مباش که یاد او مرغ روح را قوت و پر و بال است اگر آن مقصود کلی حاصل شد نور علی نور باری به یاد کردن حق اندک اندک باطن منور شود و ترا از عالم انقطاعی حاصل گردد مثلا همچنانک مرغی خواهد که بر آسمان پرد اگر چه بر آسمان نرسد الا دم به دم از زمین دور می شود و از مرغان دیگر بالا می گیرد یا مثلا در حقه ای مشک باشد و سرش تنگ است دست در وی می کنی مشک بیرون نمی توانی آوردن الا مع هذا دست معطر می شود و مشام خوش می گردد پس یاد حق همچنین است اگرچه به ذاتش نرسی الا یادش جل جلاله اثرها کند در تو و فایده های عظیم از ذکر او حاصل شود # مولانا » فیه ما فیه » فصل چهل و پنجم - شیخ ابراهیم عزیز درویشی‌ست چون او را می‌بینیم شیخ ابراهیم عزیز درویشی ست چون او را می بینیم از دوستان یاد می آید مولانا شمس الدین را عظیم عنایت بود با ایشان پیوسته گفتی شیخ ابراهیم ما و به خود اضافت کردی عنایت چیزی دیگر و اجتهاد کاری دیگر انبیا به مقام نبوت بواسطه اجتهاد نرسیدند و آن دولت به عنایت یافتند الا سنت چنان است که هرکه را آن حاصل شود سیرت و زندگانی او بر طریق اجتهاد و صلاح باشد و آن هم برای عوام است تا بر ایشان و قول ایشان اعتماد کنند زیرا نظر ایشان بر باطن نمی افتد و ظاهر بین اند و چون عوام متابعت ظاهر کنند بواسطه و برکت آن به باطن راه یابند آخر فرعون نیز اجتهاد عظیم می کرد در بذل و احسان و اشاعت خیر الا چون عنایت نبود لاجرم آن طاعت و اجتهاد و احسان او را فروغی نبود و آن جمله را بپوشانید همچنانک امیری در قلعه با اهل قلعه احسان و خیر می کند و غرض او آنست که بر پادشاه خروج کند و طاغی شود لاجرم آن احسان او را قدر و فروغی نباشد و اگر چه به کلی نتوان نفی عنایت کردن از فرعون و شاید که حق تعالی را با او عنایت خفی باشد برای مصلحتی او را مردود گرداند زیرا پادشاه را قهر و لطف و خلعت و زندان هر دو می باید اهل دل ازو بکلی نفی عنایت نکنند الا اهل ظاهر او را بکلی مردود دانند و مصلحت در آنست جهت قوام ظاهر پادشاه یکی را بر دار می کند و در ملاء خلایق جای بلند عظیم او را می آویزند اگرچه در خانه پنهان از مردم و از میخی پست نیز توان درآویختن الا می باید که تا مردم ببینند و اعتبار گیرند و انفاذ حکم و امتثال امر پادشاه ظاهر شود آخر همه دارها از چوب نباشد منصب و بلندی و دولت دنیا نیز داری عظیم بلند است چون حق تعالی خواهد که کسی را بگیرد او را در دنیا منصبی عظیم و پادشاهیی بزرگ دهد همچون فرعون و نمرود و امثال اینها آن همه چو داریست که حق تعالی ایشان را بر آنجا می کند تا جمله خلایق بر آنجا مطلع شوند زیرا حق تعالی می فرماید که کنت کنزا مخفیا فاحببت ان اعرف یعنی جمله عالم را آفریدم و غرض از آن همه اظهار ما بود گاهی به لطف گاهی به قهر این آنچنان پادشاه نیست که ملک او را یک معرف بس باشد اگر ذرات عالم همه معرف شوند در تعریف او قاصر و عاجز باشند پس همه خلایق روز و شب اظهار حق می کنند الا بعضی آنند که ایشان می دانند و بر اظهار واقفند و بعضی غافلند ایاما کان اظهار حق ثابت می شود همچنانکه امیری فرمود تا یکی را بزنند و تأدیب کنند آنکس بانگ می زند و فریاد می کند و مع هذا هر دو اظهار حکم امیر می کنند اگرچه آنکس از درد بانگ می زند الا همه کس دانند که ضارب و مضروب محکوم امیرند و ازین هر دو اظهار حکم امیر پیدا می شود آنکس که مثبت حق است اظهار می کند حق را همیشه و آنکس که نافی است هم مظهرست زیرا اثبات چیزی بی نفی تصور ندارد و بی لذت و مزه باشد مثلا مناظری در محفل مسأله ای گفت اگر آنجا معارضی نباشد که لانسلم گوید او اثبات چه کند و نکته او را چه ذوق باشد زیرا اثبات در مقابله نفی خوش باشد همچنین این عالم نیز محفل اظهار حق است بی مثبت و نافی این محفل را رونقی نباشد و هر دو مظهر حقند یاران رفتند پیش میراکدشان بر ایشان خشم گرفت که این همه اینجا چه کار دارید گفتند این غلبه ما و انبوهی ما جهت آن نیست که بر کسی ظلم کنیم برای آنست تا خود را در تحمل و صبر معاون باشیم و همدیگر را یاری کنیم همچنانکه در تعزیت خلق جمع می شوند برای آن نیست که مرگ را دفع کنند الا غرض آنست که تا صاحب مصیبت را متسلی شوند و از خاطرش دفع وحشت کنند المؤمنون کنفس واحدة درویشان حکم یک تن دارند اگر عضوی از اعضا درد گیرد باقی اجزا متألم شوند چشم دیدن خود بگذارد و گوش شنیدن و زبان گفتن همه بر آنجا جمع شوند شرط یاری آنست که خود را فدای یار خود کنند و خویشتن را در غوغا اندازند جهت یار زیرا همه رو به یک چیز دارند و غرق یک بحرند اثر ایمان و شرط اسلام این باشد باری که به تن کشند چه ماند به باری که آن را به جان کشند لاضیر انا الی ربنا منقلبون مؤمن چون خود را فدای حق کند از بلا و خطر و دست و پا چرا اندیشد چون سوی حق می رود دست و پا چه حاجت است دست و پا برای آن داد تا ازو بدین طرف روان شوی لیکن چون سوی پاگر و دست گر می روی اگر از دست بروی و در پای افتی و بی دست و پا شوی همچون سحره فرعون می روی چه غم باشد شعر زهر از کف یار سیمبر بتوان خورد     تلخی سخنش همچو شکر بتوان خورد      بس با نمک است یار بس با نمک است       جایی که نمک بود جگر بتوان خورد     والله اعلم # مولانا » فیه ما فیه » فصل چهل و ششم - اَللهُّ تعالى مُریدُ للخير و الشرّ ولایرضی الله تعالی مرید للخیر و الشر ولایرضی الا بالخیر لانه قال کنت کنزا مخفیا فاحببت بان اعرف لاشک ان الله تعالی یرید الامر و النهی و الامر لایصلح الا اذا کان المأمور کارها لما امر به طبعا لایقال کل الحلاوة و السکر یا جایع و ان قیل لایسمی هذا امرا بل اکراما و النهی لایصح عن الشیء یرغب عنه الانسان لایصح ان یقال لاتأکل الحجر و لاتأکل الشوک ولو قیل لایسمی هذا نهیا فلا بد لصحة الامر بالخیر و النهی عن الشر من نفس راغب الی الشر وارادة وجود مثل هذا النفس ارادة للشر ولکن لایرضی بالشر والا لما امر بالخیر و نظیر هذا من اراد التدریس یفهو مرید لجهل المتعلم لان التدریس لایمکن الا بجهل المتعلم و ارادة الشیی ارادة ماهو من لوازمه و لکن لایرضی بجهله و الا لما علمه و کذالطبیب یرید مرض الناس اذا أراد طب نفسه لانه لایمکن ظهور طبه الا بمرض الناس ولکن لایرضی بمرض الناس والا لماداواهم و عالجهم و کذا الخباز یرید جوع الناس لحصول کسبه ومعاشه ولکن لایرضی بجوعهم والا لماباع الخبز ولذا المراء و الخیل یریدون ان یکون لسلطانهم مخالف و عدو و الا لما ظهر رجولیتهم و محبتهم للسلطان ولایجمعهم السلطان لعدم الحاجة الیهم ولکن لایرضون بالمخالف والا لما قاتلوا و کذلک الانسان یرید دواعی الشر فی نفسه لانه یحب شاکرا مطیعا متقیا و هذالایمکن الابوجود الدواعی فی نفسه وارادة الشیء ارادة ماهو من لوازمه ولکن لایرضی بهالانه مجاهد بازالة هذه الاشیاء من نفسه فعلم انه مری للشرمن وجه وغیر مرید له من وجه والخصم یقول غیر مرید للشر من وجه ما و هذا محال أن یرید الشیی و ما یرید ماهو من لوازمه و من لوازم الامر و النهی هذه النفس الابیة التی ترغب الی الشر طبعا و تنفر عن الخیر طبعا و هذه النفس من لوازمها جمیع الشرور التی فی الدنیا فلولم یرد هذه الشرور لم یرد النفس لایرید الامر و النهی الملزومین للنفس ولورضی بها ایضا لما امرها و لما نهاها فالحاصل الشر مراد لغیره ثم یقول اذا کان مریدا لکل خیرومن الخیرات دفع الشرور فکان مریدا لدفع الشر ولایمکن دفع الشر الا بوجود الشر او یقل مرید للایمان ولایمکن الایمان الا بعد الکفر فیکون من لوازمه الکفر الحاصل ارادة الشر انما یکون قبیحا اذا اراده لعینه اما اذا اراده لخیر لایکون قبیحا قال الله تعالی ولکم فی القصصاص حیوة لاشک بان القصاص شر وهدم لبنیان الله تعالی و لکنهذا شر جزوی وصون الخلق عن القتل خیر کلی وارادة الشر الجوزی لارادة الخیرالکلی لیس بقبیح و ترک ارادة الله الجزوی رضآء بالشر الکلی فهو قبیح و نظیر هذا الام لاترید زجر الوالد لانها تنظر الی الشر الجزوی و الاب یرضی یزجره نظرا الی الشر الکلی لقطع الجزؤ فی الآکلة الله تعالی عفو غفور شدید العقاب فهل یرید ان یصدق علیه هذه الاقسام ام لافلابد من بلی ولایکون عفوا غفورا الابوجود الذنوب و ارادة الشیء ارادة ماهو من لوازمه و کذا امرنا بالعفو و امرنا بالصلح والاصلاح و لایکون لهذا الامرفایدة الا بوجود الخصومة نظیره ماقال صدرالاسلام ان الله تعالی امرنا بالکسب و تحصیل المال لانه قال انفقوا فی سبیل الله و لایمکن انفاق المال الا بالمال فکان امرا بتحصیل المال و من قال لغیره قم صل فقدامره بالوضوء و امره بتحصیل الماء و لکل ماهو من لوازمه # مولانا » فیه ما فیه » فصل چهل و هفتم - الشکرُ صیدٌ و قید النعّم اِذا سمعت الشکر صید وقید النعم اذا سمعت صوت الشکر تأهیت للمزید اذا احب الله عبدا ابتلاء فان صبر اجتباه وان شکر اصطفاء بعضهم یشکرون الله لقهره و بعضهم یشکرونه للطفه و کل واحد منهما خیر لان الشکرتریقا یقلب القهر لطفا العاقل الکامل هو الذی یشکر علی الجفاء فی الحضور و الخفاء فهوالذی اصطفاه الله و ان کان مراده درک النار فبالشکر یستعجل مقصوده لان الشکوی الظاهر تنقیص لشکوی الباطن قال علیه السلم انا الضحوک القتول یعنی ضحکی فی وجه الجافی قتل له والمراد من الضحک الشکر مکان الشکایة و حکی ان یهودیا کان فی جواراحد من اصحاب رسول الله و کان الیهودی علی غرفة ینزل منها الاحداث والانجاس وابوال الصبیان و غسیل الثیاب الی بیته وهو یشکر الیهودی و یامر اهله بالشکر و مضی علی هذا ثمان سنین حتی مات المسلم فدخل الیهودی لیعزی اهله قرأی فی البیت تلک النجاسات ورآی منافذها من الغرفة فعلم ما جری فی المدة الماضیة وندم ندما شدیدا وقال لاهله ویحکم لم لم تخبرونی و دایما کنتم تشکرونی قالوا انه کان یأمرنا بالشکر و یهددنا عن ترک الشکر فآمن الیهودی بیت شعر ذکر نیکان محرض نیکی است   همچو مطرب که باعث سیکی است و لهذا ذکرالله فی القرآن انبیاءه و صالحی عباد و شکرهم علی ما فعلوا و لمن قدر و غفر شکر مزیدن پستان نعمت است پستان اگرچه پر بود تا نمزی شیر نیاید پرسید که سبب ناشکری چیست و آنچ مانع شکرست چیست شیخ فرمود مانع شکر خام طمعی است که آنچ بدو رسید بیش از آن طمع کرده بود آن طمع خام او را بر آن داشت چون از آنچ دل نهاده بود کمتر رسید مانع شکر شد پس از عیب خود غافل بود و آن نقد که پیش کش کرد از عیب و از زیافت آن غافل بود لاجرم طمع خام همچو میوه ی خام خوردن است و نان خام و گوشت خام پس لاجرم موجب تولد علت باشد و تولد ناشکری چون دانست که مضر خورد استفراغ واجب است حق تعالی به حکمت خویشتن او را به بی شکری مبتلا کرد تا استفراغ کند و از آن پنداشت فاسد فارغ شود تا آن یک علت صد علت نشود وبلوناهم بالحسنات والسییآت لعلهم یرجعون یعنی رزقناهم من حیث لایحتسبون وهو الغیب و یتنفر نظرهم عن رؤیة الاسباب التی هی کالشر کاءلله کما قال ابویزید یارب ما اشرکت بک قال الله تعالی یا ابایزید ولالیلة اللبن قلت ذات لیلة اللبن اضرنی واناالضار النافع فنظر الی السبب فعده الله مشرکا و قال اناالضار بعداللبن و قبل اللبن لکن جعلت اللبن کالذنب و المضرة کالتأدیب من الاستاذ فاذا قال الاستاذ لاتأکل الفواکه فاکل التلمیذ و ضرب الستاذ علی کف رجله لایصح ان یقول اکلت الفواکه فاضر رجلی و علی هذاالاصل من حفظ لسانه عن الشرک تکفل الله ان یطهر روحه عن اغراس الشرک القلیل عندالله کثیرالفرق بین الحمد و الشکر ان الشکر علی نعم لایقال شکرته علی جماله و علی شجاعته والحمداعم # مولانا » فیه ما فیه » فصل چهل و هشتم - شخصی امامت می‌کرد و خواند اَلْاَعْرَابُ اَشَدُّ کُفْراً وَ نِفَاقاً شخصی امامت می کرد و خواند الاعراب اشد کفرا و نفاقا مگر از رؤسای عرب یکی حاضر بود یکی سیلی محکم وی را فرو کوفت در رکعت دیگر خواند و من الاعراب من آمن بالله و الیوم الآخر آن عرب گفت الصفع اصلحک هر دم سیلی می خوریم از غیب در هرچ پیش می گیریم به سیلی از آن دور می کنند باز چیزی دیگر پیش می گیریم باز همچنان قیل ماطافة لنا هوالخسف والقذف و قیل قطع الاوصال ایسر من قطع الوصال مراد خسف به دنیا فرو رفتن و از اهل دنیا شدن و القذف از دل بیرون افتادن همچونک کسی طعامی بخورد و در معده ی وی ترش شود و آنرا قی کند اگر آن طعام نترشیدی و قی نکردی جزو آدمی خواست شدن اکنون مرید نیز چاپلوسی و خدمت می کند تا در دل شیخ گنجایی یابد و العیاذ بالله چیزی از مرید صادر شود شیخ را خوش نیاید و او را از دل بیندازد مثل آن طعام است که خورد و قی کند چنانک آن طعام جزو آدمی خواست شدن و سبب ترشی قی کرد و بیرونش انداخت آن مرید نیز به مرور ایام شیخ خواست شدن به سبب حرکت ناخوش از دلش بیرون انداخت                                                                                                                           عشق تو منادیی به عالم در داد                                                                                                                                تا دلها را به دست شور و شر داد                                                                                                                                و آنگه همه را بسوخت و خاکستر کرد                                                                                                                         و آورد به باد بی نیازی برداد                                                                                                                                      در آن باد بی نیازی ذرات خاکستر آن دلها رقصانند و نعره زنانند و اگر نه چنینند پس این خبر را که آورد و هردم این خبر را که تازه می کند و اگر دلها حیات خویش در آن سوختن و باد بردادن نبینند چندین چون رغبت کنند در سوختن آن دلها که در آتش شهوات دنیا سوخته و خاکستر شدند هیچ ایشان را آوازه ای و رونقی میبینی میشنوی لقد علمت وما الاسراف من خلقی ان الذی هو رزقی سوف یأتینی اسعی له فیعنینی تطلبه ولو جلست اتانی لایعنینی بدرستی که من دانسته ام قاعده ی روزی را و خوی من نیست که به گزافه دوادو کنم و رنج برم من بی ضرورت به درستی که آنچ روزی من است از سیم و از خورش و از پوشش و از نار شهوت چون بنشینم بر من بیاید من چون می دوم در طلب آن روزی ها مرا پررنج و مانده و خوار می کند طلب کردن اینها و اگر صبر کنم و بجای خود بنشینم بی رنج و بی خواری آن بر من بیاید زیرا که آن روزی هم طالب من است و او مرا می کشد چون نتوان مرا کشیدن او بیاید چنانک منش نمی توانم کشیدن من می روم حاصل سخن اینست که بکار دین مشغول می باش تا دنیا پس تو دود مراد ازین نشستن نشستن است بر کار دین اگرچه می دود چون برای دین می دود او نشسته است و اگرچه نشسته است چون برای دنیا نشسته است او می دود قال علیه السلم من جعل الهموم هما واحدا کفاه الله سایر همومه هر که را ده غم باشد غم دین را بگیرد حق تعالی آن نه را بی سعی او راست کند چنانک انبیا در بند نام و نان نبوده اند در بند رضاطلبی حق بوده اند نان ایشان بردند و نام ایشان بردند هرکه رضای حق طلبند این جهان و آن جهان با پیغامبران است و هم خوابه اولیک مع النبین والصدیقین والشهدآء والصالحین چه جای این است بلک با حق همنشین است که انا جلیس من ذکرنی اگر حق همنشین او نبودی در دل او شوق حق نبودی هرگز بوی گل بی گل نباشد هرگز بوی مشک بی مشک نباشد این سخن را پایان نیست و اگر پایان باشد همچون سخن های دیگر نباشد مصراع شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید شب و تاریکی این عالم بگذرد و نور این سخن هر دم ظاهرتر باشد چنانک شب عمر انبیا علیهم السلم بگذشت و نور حدیثشان نگذشت و منقطع نشد و نخواهد شدن مجنون را گفتند که لیلی را اگر دوست می دارد چه عجب که هر دو طفل بودند و در یک مکتب بودند مجنون گفت این مردمان ابله ند و ای ملیحة لاتشتهی هیچ مردی باشد که به زنی خوب میل نکند و زن همچنین بلک عشق آن است که غذا و مزه ای ازو یابد همچنانک دیدار مادر و پدر و برادر و خوشی فرزند و خوشی شهوت و انواع لذت ازو یابد مجنون مثال شد از آن عاشقان چنانک در نحو زید و عمرو شعر گر نقل و کباب و گر می ناب خوری    می دان که به خواب در همی آب خوری    چون برخیزی ز خواب باشی تشنه    سودت نکند آب که در خواب خوری الدنیا کحلم النایم دنیا و تنعم او همچنان است که کسی در خواب چیزی خورد پس حاجت دنیاوی خواستن همچنان است که کسی در خواب چیزی خواست و دادندش عاقبت چون بیداری است از آنچ در خواب خورد هیچ نفعی نباشد پس در خواب چیزی خواسته باشد و آنرا به وی داده باشند فکان النوال قدر الکلام # مولانا » فیه ما فیه » فصل چهل و نهم - گفت ما جمله احوال آدمی را یک به یک دانستیم گفت ما جمله احوال آدمی را یک به یک دانستیم و یک سر موی از مزاج و طبیعت و گرمی و سردی او از ما فوت نشد هیچ معلوم نگشت که آنچ درو باقی خواهد ماندن آن چه چیزست فرمود اگر دانستن آن به مجرد قول حاصل شدی خود به چندین کوشش و مجاهده بانواع محتاج نبودی و هیچ کس خود را در رنج نینداختی و فدا نکردی مثلا یکی به بحر آمد غیر آب شور و نهنگان و ماهیان نمی بیند می گوید این گوهر کجاست مگر خود گوهر نیست گوهر به مجرد دیدن بحر کی حاصل شود اکنون اگر صد هزار بار آب دریا را طاس طاس بپیماید گوهر را نیابد غواصی می باید تا به گوهر راه برد وآنگاه هر غواصی نی غواصی نیکبختی چالاکی این علمها و هنرها همچون پیمودن آب دریاست به طاس طریق یافتن گوهر نوعی دیگرست بسیار کس باشد که به جمله هنرها آراسته باشد و صاحب مال و صاحب جمال الا درو آن معنی نباشد و بسیار کس که ظاهر او خراب باشد او را حسن صورت و فصاحت و بلاغت نباشد الا آن معنی که باقی است درو باشد و آن آنست که آدمی بدان مشرف و مکرم است و به واسطه آن رجحان دارد بر سایر مخلوقات پلنگان و نهنگان و شیران را و دیگر مخلوقات را هنرها و خاصیت ها باشد الا آن معنی که باقی خواهد بودن در ایشان نیست اگر آدمی به آن معنی راه برد خود فضیلت خویشتن را حاصل کرد و الا او را از آن فضیلت هیچ بهره نباشد این جمله هنرها و آرایشها چون نشاندن گوهرهاست بر پشت آینه روی آینه از آن فارغست روی آینه را صفا می باید آنک او روی زشت دارد طمع در پشت آینه کند زیرا که روی آینه غماز است و آنک خوبروست او روی آینه را به صد جان می طلبد زیرا که روی آینه مظهر حسن اوست یوسف مصری را دوستی از سفر رسید گفت جهت من چه ارمغان آوردی گفت چیست که ترا نیست و تو بدان محتاجی الا جهت آنک از تو خوبتر هیچ نیست آینه آورده ام تا هر لحظه روی خود را در وی مطالعه کنی چیست که حق تعالی را نیست و او را بدان احتیاج است پیش حق تعالی دل روشنی می باید بردن تا در وی خود را ببیند ان الله لاینظر الی صورکم ولا الی اعمالکم وانما ینظر الی قلوبکم بلاد ما اردت وجدت فیها ولیس یفوتها الا الکرام شهری که درو هرچ خواهی بیابی از خوب رویان و لذات و مشتهای طبع و آرایش گوناگون الا درو عاقلی نیابی یالیت که بعکس این بودی آن شهر وجود آدمیست اگر درو صدهزار هنر باشد و آن معنی نبود آن شهر خراب اولیتر و اگر آن معنی هست و آرایش ظاهر نیست باکی نیست سر او می باید که معمور باشد آدمی در هر حالتی که هست سر او مشغول حقست و آن اشتغال ظاهر او مانع مشغولی باطن نیست همچنانک زنی حامله در هر حالتی که هست در صلح و جنگ و خوردن و خفتن آن بچه در شکم او می بالد و قوت و حواس می پذیرد و مادر را از آن خبر نیست آدمی نیز حامل آن سر است وحملها الانسان انه کان ظلوما جهولا الا حق تعالی او رادر ظلم و جهل نگذارد از محمول صورتی آدمی مرافقت و موافقت و هزار آشنایی می آید از آن سر که آدمی حامل آنست چه عجب که یاریها و آشناییها آید تا بعد از مرگ ازو چها خیزد سر می باید که معمور باشد زیرا که سر همچون بیخ درخت است اگرچه پنهانست اثر او بر سر شاخسار ظاهرست اگر شاخی دو شکسته شود چون بیخ محکم است باز بروید الا اگر بیخ خلل یابد نه شاخ ماند و نه برگ حق تعالی فرمود السلام علیک ایها النبی یعنی که سلام بر تو و بر هر که جنس توست و اگر غرض حق تعالی این نبودی مصطفی مخالفت نکردی و نفرمودی که علینا وعلی عبادالله الصالحین زیرا که چون سلام مخصوص بودی بر او او اضافت به بندگان صالح نکردی یعنی آن سلام که تو بر من دادی بر من و بندگان صالح که جنس من اند چنانک مصطفی فرمود در وقت وضو که نماز درست نیست الا به این وضو مقصود آن نباشد معین و الا بایستی که نماز هیچ کس درست نبودی چون شرط صحت صلاة وضوی مصطفی بودی بس الا غرض آنست که هرکه جنس این وضو نکند نمازش درست نباشد چنانک گویند که این طبق گلنارست چه معنی یعنی که گلنار همین است بس نی بلک این جنس گلنارست روستاییی به شهر آمد و مهمان شهریی شد شهری او را حلوا آورد و روستایی به اشتها بخورد آن را گفت ای شهری من شب و روز به گزر خوردن آموخته بودم این ساعت طعم حلوا چشیدم لذت گزر از چشمم افتاد اکنون هر باری حلوا نخواهم یافتن و آنچ داشتم بر دلم سرد شد چه چاره کنم چون روستایی حلوا چشید بعد از این میل شهر کند زیرا شهری دلش را برد ناچار در پی دل بیاید بعضی باشد که سلام دهند و از سلام ایشان بوی دود آید و بعضی باشند که سلام دهند و از سلام ایشان بوی مشک آید این کسی دریابد که او را مشامی باشد یار را می باید امتحان کردن تا آخر پشیمانی نباشد سنت حق این است ابدا بنفسک نفس نیز اگر دعوی بندگی کند بی امتحان ازو قبول مکن در وضو آب را در بینی می برند بعد از آن می چشند به مجرد دیدن قناعت نمی کنند یعنی شاید صورت آب برجا باشد و طعم و بویش متغیر باشد این امتحانست جهت صحت آبی آنگه بعد از امتحان به رو می برند هرچه تو در دل پنهان داری از نیک و بد حق تعالی آن را بر ظاهر تو پیدا گرداند هرچه بیخ درخت پنهان می خورد اثر آن در شاخ و برگ ظاهر می شود سیماهم فی وجوههم وقوله تعالی سنسمه علی الخرطوم اگر هر کسی بر ضمیر تو مطلع نشود رنگ روی خود را چه خواهی کردن # مولانا » فیه ما فیه » فصل پنجاهم - همه چیز را تا نجویی نیابی، جز این دوست را تا نیابی نجویی همه چیز را تا نجویی نیابی جز این دوست را تا نیابی نجویی طلب آدمی آن باشد که چیزی نایافته طلب کند و شب و روز در جست و جوی آن باشد الا طلبی که یافته باشد و مقصود حاصل بود و طالب آن چیز باشد این عجب است این چنین طلب در وهم آدمی نگنجد و بشر نتواند آن را تصور کردن زیرا طلب او از برای چیز نویست که نیافته است و این طلب چیزی که یافته باشد و طلب کند این طلب حق است زیرا که حق تعالی همه چیز را یافته است و همه چیز در قدرت او موجود است که کن فیکون الواحد الماجد واجد آن باشد که همه چیز را یافته باشد و مع هذا حق تعالی طالب است که هو الطالب والغالب پس مقصود ازین آنست که ای آدمی چندانکه تو درین طلبی که حادث است و وصف آدمی است از مقصود دوری چون طلب تو در طلب حق فانی شود و طلب حق بر طلب تو مستولی گردد تو آنگه طالب شوی به طلب حق یکی گفت که ما را هیچ دلیلی قاطع نیست که ولی حق و واصل به حق کدام است نه قول و نه فعل و نه کرامات و نه هیچ چیز زیرا که قول شاید که آموخته باشد و فعل و کرامات رهابین را هم هست و ایشان استخراج ضمیر می کنند و بسیار عجایب به طریق سحر نیز اظهار کرده اند و ازین جنس برشمرد فرمود که تو هیچ کس را معتقد هستی یا نه گفت ای والله معتقدم و عاشقم فرمود که آن اعتقاد تو در حق آنکس مبنی بر دلیلی و نشانی بود یا خود همچنین چشم فراز کردی و آنکس را گرفتی گفت حاشا که بی دلیل و نشان باشد فرمود که پس چرا می گویی که بر اعتقاد هیچ دلیلی نیست و نشانی نیست و سخن متناقض می گویی یکی گفت هر ولی یی را و بزرگی را در زعم آن است که این قرب که مرا با حق است و این عنایت که حق را با من است هیچ کس را نیست و با هیچ کس نیست فرمود که این خبر را که گفت ولی گفت یا غیر ولی اگر این خبر را ولی گفت پس چون او دانست که هر ولی را اعتقاد اینست در حق خود پس او بدین عنایت مخصوص نبوده باشد و اگر این خبر را غیر ولی گفت پس فی الحقیقة ولی و خاص حق اوست که حق تعالی این راز را از جمله اولیا پنهان داشت و ازو مخفی نداشت آنکس مثال گفت که پادشاه را ده کنیزک بود کنیزکان گفتند خواهیم تا بدانیم که از ما محبوب تر کیست پیش پادشاه شاه فرمود این انگشتری فردا در خانه هرکه باشد او محبوب تر است روز دیگر مثل آن انگشتری ده انگشتری بفرمود تا بساختند و به هر کنیزک یک انگشتری داد فرمود که سؤال هنوز قایمست و این جواب نیست و بدین تعلق ندارد این خبر را از آن ده کنیزک یکی گفت یا بیرون آن ده کنیزک اگر از آن ده کنیزک یکی گفت پس چون او دانست که این انگشتری به او مخصوص نیست و هر کنیزک مثل آن دارد پس او را رجحان نباشد و محبوبتر نبود اگر این خبر را غیر آن ده کنیزک گفتند پس خود قرناق خاص پادشاه و محبوب اوست یکی گفت عاشق می باید که ذلیل باشد و خوار باشد و حمول باشد و ازین اوصاف برمی شمرد فرمود که عاشق این چنین می باید وقتی که معشوق خواهد یا نه اگر بی مراد معشوق باشد پس او عاشق نباشد پی رو مراد خود باشد و اگر به مراد معشوق باشد چون معشوق او را نخواهد که ذلیل و خوار باشد او ذلیل و خوار چون باشد پس معلوم شد که معلوم نیست احوال عاشق الا تا معشوق او را چون خواهد عیسی فرموده است که عجبت من الحیوان کیف یاکل الحیوان اهل ظاهر می گویند که آدمی گوشت حیوان می خورد و هر دو حیوان اند این خطاست چرا زیراکی آدمی گوشت می خورد و آن حیوان نیست جماد ست زیرا چون کشته شد حیوانی نماند درو الا غرض آنست که شیخ مرید را فرو می خورد بی چون و چگونه عجب دارم از چنین کاری نادر یکی سؤال کرد که ابراهیم علیه السلام به نمرود گفت که خدای من مرده را زنده کند و زنده را مرده گرداند نمرود گفت که من نیز یکی را معزول کنم چنانست که او را میرانیدم و یکی را منصب دهم چنان باشد که او را زنده گردانیدم آنگه ابراهیم از آنجا رجوع کرد و ملزم شد بدان در دلیلی دیگر شروع کرد که خدای من آفتاب را از مشرق برمی آرد و به مغرب فرو می برد تو بعکس آن کن این سخن از روی ظاهر مخالف آنست فرمود که حاشا که ابراهیم به دلیل او ملزم شود و او را جواب نماند بلک این یک سخن است در مثال دیگر یعنی که حق تعالی جنین را از مشرق رحم بیرون می آرد و به مغرب گور فرو می برد پس یک سخن بوده باشد حجت ابراهیم علیه السلام آدمی را حق تعالی هر لحظه از نو می آفریند و در باطن او چیزی دیگر تازه تازه می فرستد که اول به دوم نمی ماند و دوم به سوم الا او از خویشتن غافلست و خود را نمی شناسد سلطان محمود را رحمةالله علیه اسبی بحری آورده بودند عظیم خوب و صورتی به غایت نغز داشت روز عید سوار شد بر آن اسب جمله خلایق به نظاره بر بامها نشسته بوند و آن را تفرج می کردند مستی در خانه نشسته بود و او را به زور تمام بر بام بردند که تو نیز بیا تا اسب بحری را ببینی گفت من به خود مشغولم و نمی خواهم و پروای آن ندارم فی الجمله چاره ای نبود چون بر کنار بام آمد و سخت سرمست بود سلطان می گذشت چون مست سلطان را بر آن اسب دید گفت این اسب را پیش من چه محل باشد که اگر درین حالت مطرب ترانه ای بگوید و آن اسب از آن من باشد فی الحال به او ببخشم چون سلطان آن را شنید عظیم خشمگین شد فرمود که او را به زندان محبوس کردند هفته ای بر آن بگذشت این مرد به سلطان کس فرستاد که آخر مرا چه گناه بود و جرم چیست شاه عالم بفرماید تا بنده را معلوم شود سلطان فرمود که او را حاضر کردند گفت ای رند بی ادب آن سخن را چون گفتی و چه زهره داشتی گفت ای شاه عالم آن سخن را من نگفتم آن لحظه مردکی مست بر کنار بام ایستاده بود آن سخن را گفت و رفت این ساعت من آن نیستم مردی ام عاقل و هشیار شاه را خوش آمد خلعتش داد و از زندانش استخلاص فرمود هرکه با ما تعلق گرفت و ازین شراب مست شد هرجا که رود با هرکه نشیند و با هر قومی که صحبت کند او فی الحقیقه با ما می نشیند و با این جنس می آمیزد زیرا که صحبت اغیار آینه لطف صحبت یارست و آمیزش با غیر جنس موجب محبت و اختلاط با جنس است و بضدها تتبین الاشیاء ابوبکر صدیق رضی الله عنه شکر را نام امی نهاده بود یعنی شیرین مادرزاد اکنون میوه های دیگر بر شکر نخوت می کنند که ما چندین تلخی کشیده ایم تا به منزلت شیرینی رسیدیم تو لذت شیرینی چه دانی چون مشقت تلخی نکشیده ای # مولانا » فیه ما فیه » فصل پنجاه و یکم - سؤال کردند از تفسير این بیت سؤال کردند از تفسیر این بیت ولیکن هوا چون به غایت رسد شود دوستی سر به سر دشمنی فرمود که عالم دشمنی تنگ است نسبت به عالم دوستی زیرا از عالم دشمنی می گریزند تا به عالم دوستی رسند و هم عالم دوستی نیز تنگ است نسبت به عالمی که دوستی و دشمنی ازو هست می شود و دوستی و دشمنی و کفر و ایمان موجب دویست زیرا که کفر انکارست و منکر را کسی می باید که منکر او شود و همچنین مقر را کسی می باید که بدو اقرار آرد پس معلوم شد که یگانگی و بیگانگی موجب دویست و آن عالم ورای کفر و ایمان و دوستی و دشمنی ست و چون دوستی موجب دوی باشد و عالمی هست که آنجا دوی نیست یگانگی محض است چون آنجا رسید از دوی جدا شد پس آن عالم اول که دوی بود و آن عشق است و دوستی به نسبت بدان عالم که این ساعت نقل کرد نازل است و دون پس آن را نخواهد و دشمن دارد چنانک منصور را چون دوستی حق به نهایت رسید دشمن خود شد و خود را نیست گردانید گفت انا الحق یعنی من فنا گشتم حق ماند و بس و این به غایت تواضع است و نهایت بندگی است یعنی اوست و بس دعوی و تکبر آن باشد که گویی تو خدایی و من بنده پس هستی خود را نیز اثبات کرده باشی پس دوی لازم آید و این نیز که می گویی هوالحق هم دویست زیرا که تا انا نباشد هو ممکن نشود پس حق گفت انا الحق چون غیر او موجودی نبود و منصور فنا شده بود آن سخن حق بود عالم خیال نسبت به عالم مصورات و محسوسات فراخ تر است زیرا جمله مصورات از خیال می زاید و عالم خیال نسبت به آن عالمی که خیال ازو هست می شود هم تنگ است از روی سخن این قدر فهم شود و الا حقیقت معنی محالست که از لفظ و عبارت معلوم شود سؤال کرد که پس عبارت و الفاظ را فایده چیست فرمود که سخن را فایده آنست که ترا در طلب آرد و تهیج کند نه آنک مطلوب به سخن حاصل شود و اگر چنین بودی به چندین مجاهده و فنای خود حاجت نبودی سخن همچنانست که از دور چیزی می بینی جنبده در پی آن می دوی تا او را ببینی نه آنک به واسطه تحرک او او را ببینی ناطقه آدمی نیز در باطن همچنین است مهیج است ترا بر طلب آن معنی و اگرچه او را نمی بینی به حقیقت یکی می گفت من چندین تحصل علوم کردم و ضبط معانی کردم هیچ معلوم نشد که در آدمی آن معنی کدامست که باقی خواهد بودن و به آن راه نبردم فرمود که اگر آن به مجرد سخن معلوم شدی خود محتاج به فنای وجود و چندین رنج ها نبودی چندین می باید کوشیدن که تو نمانی تا بدانی آن چیز را که خواهد ماندن یکی می گوید من شنیده ام که کعبه ایست ولیکن چندانک نظر می کنم کعبه را نمی بینم بروم بر بام نظر کنم کعبه را چون بر بام می رود و گردن دراز می کند نمی بیند کعبه را منکر می شود دیدن کعبه به مجرد این حاصل نشود چون از جای خود نمی تواند دیدن همچنانک در زمستان پوستین را به جان می طلبیدی چون تابستان شد پوستین را می اندازی و خاطر از آن منتفر می شود اکنون طلب کردن پوستین جهت تحصیل گرما بود زیرا تو عاشق گرما بودی در زمستان بواسطه مانع گرما نمی یافتی و محتاج وسیلت پوستین بودی اما چون مانع نماند پوستین را انداختی اذا السماء انشقت و اذا زلزلت الارض زلزالها اشارت با تست یعنی که تو لذت اجتماع دیدی اکنون روزی بیاید که لذت افتراق این اجزا بینی و فراخی آن عالم را مشاهده کنی و ازین تنگنا خلاص یابی مثلا یکی را به چار میخ مقید کردند او پندارد که در آن خوش است و لذت خلاص را فراموش کرد چون از چار میخ برهد بداند که در چه عذاب بود و همچنان طفلان را پرورش و آسایش در گهواره باشد و در آنک دستهاش را ببندند الا اگر بالغی را به گهواره مقید کنند عذاب باشد و زندان بعضی را مزه در آنست که گلها شکفته گردند و از غنچه سر بیرون آرند و بعضی را مزه در آنست که اجزای گل جمله متفرق شود و به اصل خود پیوندد اکنون بعضی خواهند که هیچ یاری و عشق و محبت و کفر و ایمان نماند تا به اصل خود پیوندند زیرا این همه دیوارهاست و موجب تنگی ست و دوی ست و آن عالم موجب فراخی ست و وحدت مطلق آن سخن خود چندان عظیم نیست و قوتی ندارد و چگونه عظیم باشد آخر سخنست و بلک خود موجب ضعف است موثر حقست و مهیج حقست این در میان روپوش است ترکیب دو سه حرف چه موجب حیات و هیجان باشد مثلا یکی پیش تو آمد او را مراعات کردی و اهلا و سهلا گفتی به آن خوش شد و موجب محبت گشت و یکی را دو سه دشنام دادی آن دو سه لفظ موجب غضب شد و رنجیدن اکنون چه تعلق دارد ترکیب دو سه لفظ به زیادتی محبت و رضا و برانگیختن غضب و دشمنی الا حق تعالی اینها را اسباب و پرده ها ساخته است تا نظر هر یکی بر جمال و کمال او نیفتد پرده های ضعیف مناسب نظرهای ضعیف و او سپس پرده ها حکم ها می کند و اسباب می سازد این نان در واقع سبب حیات نیست الا حق تعالی او را سبب حیات و قوت ساخته است آخر او جمادست ازین رو که حیات انسانی ندارد چه موجب زیادتی قوت باشد اگر او را حیاتی بودی خود خویشتن را زنده داشتی # مولانا » فیه ما فیه » فصل پنجاه دوم - پرسیدند معنی این بیت پرسیدند معنی این بیت ای برادر تو همان اندیشه ای    مابقی تو استخوان و ریشه ای فرمود که تو به این معنی نظر کن که همان اندیشه اشارت به آن اندیشه مخصوص است و آن را به اندیشه عبارت کردیم جهت توسع اما فی الحقیقه آن اندیشه نیست و اگر هست این جنس اندیشه نیست که مردم فهم کرده ا ند ما را غرض این معنی بود از لفظ اندیشه و اگر کسی این معنی را خواهد که نازلتر تأویل کند جهت فهم عوام بگوید که الانسان حیوان ناطق و نطق اندیشه باشد خواهی مضمر خواهی مظهر و غیر آن حیوان باشد پس درست آمد که انسان عبارت از اندیشه است باقی استخوان و ریشه است کلام همچون آفتاب است همه آدمیان گرم و زنده ازواند و دایما آفتاب هست و موجودست و حاضرست و همه ازو دایما گرمند الا آفتاب در نظر نمی آید و نمی دانند که ازو زنده اند و گرمند اما چون بواسطه لفظی و عبارتی خواهی شکر خواهی شکایت خواهی خیر خواهی شر گفته آید آفتاب در نظر آید همچون که آفتاب فلکی که دایما تابانست اما در نظر نمی آید شعاعش تا بر دیواری نتابد همچنانک تا واسطه حرف و صوت نباشد شعاع آفتاب سخن پیدا نشود اگرچه دایما هست زیرا که آفتاب لطیفست وهواللطیف کثافتی می باید تا بواسطه آن کثافت در نظر آید و ظاهر شود یکی گفت خدا هیچ او را معنیی روی ننمود و خیره و افسرده ماند چونک گفتند خدا چنین کرد و چنین فرمود و چنین نهی کرد گرم شد و دید پس لطافت حق را اگرچه موجود بود و بر او می تافت نمی دید تا واسطه امر و نهی و خلق و قدرت به وی شرح نکردند نتوانست دیدن بعضی هستند که از ضعف طاقت انگبین ندارند تا بواسطه طعامی مثل زرد برنج و حلوا و غیره توانند خوردن تا قوت گرفتن تا به جایی رسد که عسل را بی واسطه می خورد پس دانستیم که نطق آفتابیست لطیف تابان دایما غیرمنقطع الا تو محتاجی به واسطه کثیف تا شعاع آفتاب را می بینی و حظ می ستانی چون به جایی برسد که آن شعاع و لطافت را بی واسطه کثافت ببینی و به آن خو کنی در تماشای آن گستاخ شوی و قوت گیری در عین آن دریای لطافت رنگهای عجب و تماشاهای عجب بینی و چه عجب می آید که آن نطق دایما در تو هست اگر می گویی و اگر نمی گویی و اگرچه دراندیشه ات نیز نطقی نیست آن لحظه می گوییم نطق هست دایما همچنانک گفتند الانسان حیوان ناطق این حیوانیت در تو دایما هست تا زنده ای همچنان لازم می شود که نطق نیز با تو باشد دایما همچنانک آنجا خاییدن موجب ظهور حیوانیت است و شرط نیست همچنان نطق را موجب گفتن و لابیدن است و شرط نیست آدمی سه حالت دارد اولش آن است که گرد خدا نگردد و همه را عبادت و خدمت کند از زن و مرد و از مال و کودک و حجر و خاک و خدا را عبادت نکند باز چون او را معرفتی و اطلاعی حاصل شود غیر خدا را خدمت نکند باز چون درین حالت پیشتر رود خاموش شود نه گوید خدمت خدا نمی کنم و نه گوید خدمت خدا می کنم بیرون ازین هر دو مرتبت رفته باشد ازین قوم در عالم آوازه ای بیرون نیامد خدایت نه حاضرست و نه غایب و آفریننده هر دو است یعنی حضور و غیبت پس او غیر هر دو باشد زیرا اگر حاضر باشد باید که غیبت نباشد و غیبت هست و حاضر نیز نیست زیرا که عندالحضور غیبت هست پس او موصوف نباشد به حضور و غیبت و الا لازم آید که از ضد ضد زاید زیرا که در حالت غیبت لازم شود که حضور را او آفریده باشد و حضور ضد غیبت است و همچنان در غیبت پس نشاید که از ضد ضد زاید و نشاید که حق مثل خود آفریند زیرا که می گوید لاندله زیرا که اگر ممکن شود مثل مثل را آفریند ترجیح لازم شود بلامرجح و هم لازم آید ایجاد الشییء نفسه و هر دو منتفی است چون اینجا رسیدی بایست و تصرف مکن عقل را دیگر اینجا تصرف نماند تا کنار دریا رسید بایستد چندانک ایستادن نماند همه سخنها و همه علمها و همه هنرها و همه حرفتها مزه و چاشنی ازین سخن دارند که اگر آن نباشد در هیچ کاری و حرفتی مزه نماند غایة ما فی الباب نمی دانند و دانستن شرط نیست همچنانک مردی زنی خواسته باشد مالدار که او را گوسفندان و گله اسبان و غیره باشد و این مرد تیمار داشت آن گوسفندان و اسبان می کند و باغها را آب می دهد اگرچه به آن خدمتها مشغولست مزه آن کارها از وجود آن زن دارد که اگر آن زن از میان برخیزد در آن کارها هیچ مزه نماند و سرد شود و بی جان نماید همچنین همه حرفت های عالم و علوم و غیره زندگانی و خوشی و گرمی از پرتو ذوق عارف دارند که اگر ذوق او نباشد و وجود او در آن همه کارها ذوق و لذت نیابند و همه مرده نماید # مولانا » فیه ما فیه » فصل پنجاه و سوم - فرمود اولّ که شعر می‌گفتیم داعیه‌ای بود عظیم فرمود اول که شعر می گفتیم داعیه ای بود عظیم که موجب گفتن بود اکنون در آن وقت اثرها داشت و این ساعت که داعیه فاتر شده است و در غروب است هم اثرها دارد سنت حق تعالی چنین است که چیزها را در وقت شروق تربیت می فرماید و ازو اثرهای عظیم و حکمت بسیار پیدا می شود در حالت غروب نیز همان تربیت قایم است رب المشرق والمغرب یعنی یربی الدواعی الشارقة و الغاربة  معتزله می گویند که خالق افعال بنده است و هر فعلی که ازو صادر می شود بنده خالق آن فعل است نشاید که چنین باشد زیرا که آن فعلی که ازو صادر می شود یا به واسطه این آلت است که دارد مثل عقل و روح و قوت و جسم یا بی واسطه نشاید که او خالق افعال باشد به واسطه اینها زیراکه او قادر نیست بر جمعیت اینها پس او خالق افعال نباشد به واسطه آن آلت چون آلت محکوم او نیست و نشاید که بی این آلت خالق فعل باشد زیرا محال است که بی آن آلت ازو فعلی آید پس علی الاطلاق دانستیم که خالق افعال حق است نه بنده هر فعلی اما خیر و اما شر که از بنده صادر می شود او آن را به نیتی و پیشنهادی می کند اما حکمت آن کار همان قدر نباشد که در تصور او آید آن قدر معنی و حکمت و فایده که او را در آن کار نمود فایده آن همان قدر بود که آن فعل ازو به وجود آید اما فواید کلی آن را خدای می داند که ازآن چه برها خواهد یافتن مثلا چنانک نماز می کنی به نیت آنک ترا ثواب باشد در آخرت و نیک نامی و امان باشد در دنیا اما فایده آن نماز همین قدر نخواهدبودن صدهزار فایده ها خواهد دادن که آن در وهم تو نمی گذرد آن فایده ها را خدای داند که بنده را بر آن کار می دارد اکنون آدمی در دست قبضه قدرت حق همچون کمان است و حق تعالی او را در کارها مستعمل می کند و فاعل در حقیقت حق است نه کمان کمان آلت است و واسطه است لیکن بی خبرست و غافل از حق جهت قوام دنیا زهی عظیم کمانی که آگه شود که من در دست کیستم چه گویم دنیایی را که قوام او و ستون او غفلت باشد و نمی بینی که چون کسی را بیدار می کنند از دنیا نیز بیزار می شود و سرد می شود و او نیز می گدازد و تلف می شود آدمی از کوچکی که نشو و نما گرفته است به واسطه غفلت بوده است والا هرگز نبالیدی و بزرگ نشدی پس چون او معمور و بزرگ به واسطه غفلت شد باز بر وی حق تعالی رنج ها و مجاهده ها جبرا و اختیارا برگمارد تا آن غفلت ها را ازو بشوید و او را پاک گرداند بعد از آن تواند به آن عالم آشنا گشتن وجود آدمی مثال مزبله است تل سرگین الا این تل سرگین اگر عزیز ست جهت آنست که درو خاتم پادشا ست و وجود آدمی همچون جوال گندم است پادشاه ندا می کند که آن گندم را کجا می بری که صاع من دروست او از صاع غافل است و غرق گندم شده است اگر از صاع واقف شود به گندم کی التفات کند اکنون هر اندیشه که ترا به عالم علوی می کشد و از عالم سفلی سرد و فا تر می گرداند عکس و پرتو آن صاع است که بیرون می زند آدمی میل به آن عالم می کند و چون به عکسه میل به عالم سفلی کند علامتش آن باشد که آن صاع در پرده پنهان شده باشد # مولانا » فیه ما فیه » فصل پنجاه و چهارم - گفت قاضی عزّالدّین سلام می‌رساند گفت قاضی عزالدین سلام می رساند و همواره ثنای شما و حمد شما می گوید فرمود هرکه از ما کند به نیکی یاد یادش اندر جهان به نیکی باد اگر کسی در حق کسی نیک گوید آن خیر و نیکی به وی عاید می شود و در حقیقت آن ثنا و حمد به خود می گوید نظیر این چنان باشد که کسی گرد خانه خود گلستان و ریحان کارد هر باری که نظر کند گل و ریحان بیند او دایما در بهشت باشد چون خو کرد به خیر گفتن مردمان چون به خیر یکی مشغول شد آنکس محبوب وی شد و چون از ویش وی اش یاد آید محبوب را یادآورده باشد و یاد آوردن محبوب گل و گلستان است و روح و راحت است و چون بد یکی گفت آنکس در نظر او مبغوض شد چون ازو یاد کند و خیال او پیش آید چنانست که مار یا کژدم یا خار و خاشاک در نظر او پیش آمد اکنون چون می توانی که شب و روز گل و گلستان بینی و ریاض ارم بینی چرا در میان خارستان و مارستان گردی همه را دوست دار تا همیشه در گل و گلستان باشی و چون همه را دشمن داری خیال دشمنان در نظر می آید چنانست که شب و روز در خارستان و مارستان می گردی پس اولیا که همه را دوست می دارند و نیک می بینند آن را برای غیر نمی کنند برای خود کاری می کنند تا مبادا که خیالی مکروه و مبغوض در نظر ایشان آید چون ذکر مردمان و خیال مردمان درین دنیا لابد و ناگزیر ست پس جهد کردند که در یاد ایشان و ذکر ایشان همه محبوب و مطلوب آید تا کراهت مبغوض مشوش راه ایشان نگردد پس هرچه می کنی در حق خلق و ذکر ایشان می کنی به خیر و شر آن جمله به تو عاید می شود و ازین می فرماید حق تعالی من عمل صالحا فلنفسه و من اساء فعلیها و من یعمل مثقال ذرة خیرا یره و من یعمل مثقال ذرة شرا یره سؤال کرد که حق تعالی می فرماید انی جاعل فی الارض خلیفة فرشتگان گفتند اتجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدماء و نحن نسبح بحمدک و نقدس لک هنوز آدم نیامده فرشتگان پیشین چون حکم کردند بر فساد و یسفک الدماء آدمی فرمود که آن را دو وجه گفته اند یکی منقول و یکی معقول اما آنچ منقول است آن است که فرشتگان در لوح محفوظ مطالعه کردند که قومی بیرون آیند صفتشان چنین باشد پس از آن خبر دادند و وجه دوم آن است که فرشتگان به طریق عقل استدلال کردند که آن قوم از زمین خواهند بودن لابد حیوان باشند و از حیوان البته این آید هر چند که این معنی دریشان باشد و ناطق باشند اما چون حیوانیت دریشان باشد ناچار فسق کنند و خون ریزی که آن از لوازم آدمی است قومی دیگر معنی دیگر می فرمایند می گویند که فرشتگان عقل محضند و خیر صرفند و ایشان را هیچ اختیاری نیست در کاری همچنانکه تو در خواب کاری کنی درآن مختار نباشی لاجرم بر تو اعتراض نیست در وقت خواب اگر کفر گویی و اگر توحید گویی و اگر زنا کنی فرشتگان در بیداری این مثابت اند و آدمیان بعکس این اند ایشان را اختیاری هست و آز و هوس و همه چیز برای خود خواهند قصد خون کنند تا همه ایشان را باشد و آن صفت حیوان است پس حال ایشان که ملایکه اند ضد حال آدمیان آمد پس شاید به این طریق از ایشان خبر دادن که ایشان چنین گفتند و اگرچه آنجا گفتی و زبانی نبود تقدیر ش چنین باشد اگر آن دو حال متضاد در سخن آیند و از حال خود خبر دهند این چنین باشد همچنانک شاعر می گوید که برکه گفت که من پر شدم برکه سخن نمی گوید معنی اش اینست که اگر برکه را زبان بودی درین حال چنین گفتی هر فرشته ای را لوحی است در باطن که از آن لوح به قدر قوت خود احوال عالم را و آنچ خواهد شدن پیشین می خواند و چون وقتی که آنچ خوانده است و معلوم کرده در وجود آید اعتقاد او در باری تعالی و عشق او و مستی او بیفزاید و تعجب کند در عظمت و غیب دانی حق آن زیادتی عشق و اعتقاد و تعجب بی لفظ و عبارت تسبیح او باشد همچنانک بنا یی به شاگرد خود خبر دهد که درین سرا که می سازند چندین چوب رود و چندین خشت و چندین سنگ و چندین کاه چون سرا تمام شود و همان قدر آلت رفته باشد بی کم و بیش شاگرد در اعتقاد بیفزاید ایشان نیز درین مثابت اند یکی از شیخ پرسید که مصطفی با آن عظمت که لولاک لما خلقت الافلاک می گوید یا لیت رب محمد لم یخلق محمدا این چون باشد شیخ فرمود سخن به مثال روشن شود این را مثالی بگویم تا شما را معلوم گردد فرمود که در دهی مردی بر زنی عاشق شد و هر دو را خانه و خرگاه نزدیک بود و به هم کام و عیش می راندند و از همدیگر فربه می شدند و می بالیدند حیاتشان از همدیگر بود چون ماهی که به آب زنده باشد سال ها به هم می بودند ناگهان ایشان را حق تعالی غنی کرد گوسفند ان بسیار و گاو ان و اسبان و مال و زر و حشم و غلام روزی کرد از غایت حشمت و تنعم عزم شهر کردند و هر یکی سرای بزرگ پادشاهانه بخرید و به خیل و حشم در آن سرا منزل کرد این به طرفی او به طرفی و چون حال به این مثابت رسید نمی توانستند آن عیش و آن وصل را ورزیدن اندرونشان زیر زیر می سوخت ناله های پنهانی می زدند و امکان گفت نی تا این سوختگی به غایت رسید کلی ایشان درین آتش فراق بسوخت چون سوختگی به نهایت رسید ناله در محل قبول افتاد اسبان و گوسفندان کم شدن گرفت به تدریج به جایی رسید که بدان مثابت اول باز آمدند بعد مدت دراز باز به آن ده اول جمع شدند و به عیش و وصل و کنار مشغول گشتند از تلخی فراق یاد کردند آن آواز برآمد که یالیت رب محمد لم یخلق محمدا چون جان محمد مجرد بود در عالم قدس و وصل حق تعالی می بالید در آن دریای رحمت همچون ماهی غوطه ها می خورد هر چند درین عالم مقام پیغامبری و خلق را رهنمایی و عظمت و پادشاهی و شهرت و صحابه شد اما چون باز به آن عیش اول بازگردد گوید که کاشکی پیغامبر نبودمی و به این عالم نیامدمی که نسبت به آن وصال مطلق آن همه بار و عذاب و رنج است این همه علم ها و مجاهده ها و بندگی ها نسبت به استحقاق و عظمت باری همچنان ست که یکی سر نهاد و خدمتی کرد تو را و رفت اگر همه زمین را بر سر نهی در خدمت حق همچنان باشد که یکبار سر بر زمین نهی که استحقاق حق و لطف او بر وجود و خدمت تو سابق است تو را از کجا بیرون آورد و موجود کرد و مستعد بندگی و خدمت گردانید تا تو لاف بندگی او می زنی این بندگی ها و علم ها همچنان باشد که صورتک ها ساخته باشی از چوب و از نمد بعد از آن به حضرت عرض کنی که مرا این صورتک ها خوش آمد ساختم اما جان بخشیدن کار توست اگر جان بخشی عمل های مرا زنده کرده باشی و اگر نبخشی فرمان تو راست ابراهیم فرمود که خدا آنست که یحیی ویمیت نمرود گفت که انا احیی و امیت چون حق تعالی او را ملک داد او نیز خود را قادر دید به حق حواله نکرد گفت من نیز زنده کنم و بمیرانم و مرادم ازین ملک دانش است چون آدمی را حق تعالی علم و زیرکی و حذاقت بخشید کارها را به خود اضافت کند که من به این عمل و به این کار کارها را زنده کنم و ذوق حاصل کنم گفت نی هو یحیی و یمیت یکی سؤال کرد از مولانای بزرگ که ابراهیم به نمرود گفت که خدای من آنست که آفتاب را از مشرق برآرد و به مغرب فرو برد که ان الله یاتی بالشمس من المشرق الآیه اگر تو دعوی خدایی می کنی به عکس کن ازینجا لازم شود که نمرود ابراهیم را ملزم گردانید که آن سخن اول را بگذاشت جواب ناگفته در دلیلی دیگر شروع کرد فرمود که دیگران ژاژ خاییدند تو نیز ژاژ می خایی این یک سخن است در دو مثال تو غلط کرده ای و ایشان نیز این را معانی بسیار است یک معنی آنست که حق تعالی تو را از کتم عدم در شکم مادر مصور کرد و مشرق تو شکم مادر بود از آنجا طلوع کردی و به مغرب گور فرو رفتی این همان سخن اول است به عبارت دیگر که یحیی و یمیت اکنون تو اگر قادری از مغرب گور برون آور و به مشرق رحم باز بر معنی دیگر این است که عارف را چون به واسطه طاعت و مجاهده و عمل های سنی روشنی و مستی و روح و راحت پدید آید و در حالت ترک این طاعت و مجاهده آن خوشی در غروب رود پس این دو حالت طاعت و ترک طاعت مشرق و مغرب او بوده باشد پس اگر تو قادری در زنده کردن در این حالت غروب ظاهر که فسق و فساد و معصیت است آن روشنی و راحت که از طاعت طلوع می کرد این ساعت در حالت غروب ظاهر گردان این کار بنده نیست و بنده آن را هرگز نتواند کردن این کار حق است که اگر خواهد آفتاب را از مغرب طالع گرداند و اگر خواهد از مشرق که هو الذی یحیی و یمیت کافر و مؤمن هر دو مسبح اند زیرا حق تعالی خبر داده است که هرکه راه راست رود و راستی ورزد و متابعت شریعت و طریق انبیا و اولیا کند او را چنین خوشی ها و روشنایی ها و زندگی ها پدید آید و چون بعکس آن کند چنین تاریکی ها و خوف ها و چاه ها و بلا ها پیش آید هر دو چون این می ورزند و آنچ حق تعالی وعده داده است لایزید ولا ینقص شتان بین آن مسبح و این مسبح مثلا دزدی دزدی کرد و او را به دار آویختند او نیز واعظ مسلمانان است که هرکه دزدی کند حالش این است و یکی را پادشاه جهت راستی و امانت خلعتی داد او نیز واعظ مسلمانان است اما دزد به آن زبان و امین به این زبان و لیکن تو فرق نگر میان آن دو واعظ # مولانا » فیه ما فیه » فصل پنجاه و پنجم - فرمود که خاطرت خوش است و چونست فرمود که خاطرت خوش است و چونست زیرا که خاطر عزیز چیزی ست همچون دام است دام می باید که درست باشد تا صید گیرد اگر خاطر ناخوش باشد دام دریده باشد به کاری نیاید پس باید که دوستی در حق کسی به افراط نباشد و دشمنی به افراط نباشد که ازین هر دو دام دریده شود میانه باید این دوستی که به افراط نمی باید در حق غیر حق می گویم اما در حق باری تعالی هیچ افراط مصور نگردد محبت هرچه بیشتر بهتر زیرا که محبت غیر حق چون مفرط باشد و خلق مسخر چرخ فلک ند و چرخ فلک دایرست و احوال خلق هم دایر پس چون دوستی به افراط باشد در حق کسی دایما سعود بزرگی او خواهد و این متعذر است پس خاطر مشوش گردد و دشمنی چون مفرط باشد پیوسته نحوست و نکبت او خواهد و چرخ فلک دایرست و احوال او دایر وقتی مسعود و وقتی منحوس این نیز که همیشه منحوس باشد میسر نگردد پس خاطر مشوش گردد اما محبت در حق باری در همه عالم و خلایق از گبر و جهود و ترسا و جمله موجودات کامن است کسی موجد خود را چون دوست ندارد دوستی درو کامن است الا موانع آن را محجوب می دارد چون موانع برخیزد آن محبت ظاهر گردد چه جای موجودات که عدم در جوش است به توقع آنکه ایشان را موجود گرداند عدم ها همچنانکه چهار شخص پیش پادشاهی صف زده اند هر یکی می خواهد و منتظر که پادشاه منصب را به وی مخصوص گرداند و هر یکی از دیگری شرمنده زیرا توقع او منافی آن دیگرست پس عدم ها چون از حق متوقع ایجاداند صف زده که مرا هست کن و سبق ایجاد خود می خواهند از باری پس از همدگر شرمنده اند اکنون چون عدم ها چنین باشند موجودات چون باشند و ان من شییء الا یسبح بحمده عجب نیست این عجب است که وان من لاشییء یسبح بحمده کفر و دین هر دو در رهت پویان وحده لاشریک له گویان این خانه بناش از غفلت است و اجسام و عالم را همه قوامش بر غفلت است این جسم نیز که بالیده است از غفلت است و غفلت کفرست و دین بی وجود کفر ممکن نیست زیرا دین ترک کفر است پس کفری بباید که ترک او توان کرد پس هر دو یک چیزند چون این بی آن نیست و آن بی این نیست لایتجزی اند و خالقشان یکی باشد که اگر خالقشان یکی نبودی متجزی بودندی زیرا هر یکی چیزی آفریدی پس متجزی بودند پس چون خالق یکی ست وحده لاشریک باشد گفتند که سید برهان الدین سخن خوب می فرماید اما شعر سنایی در سخن بسیار می آرد سید فرمود همچنان باشد که می گویند آفتاب خوب است اما نور می دهد این عیب دارد زیرا سخن سنایی آوردن نمودن آن سخن است و چیزها را آفتاب نماید و در نور آفتاب توان دیدن مقصود از نور آفتاب آنست که چیزها نماید آخر این آفتاب چیزها می نماید که به کار نیاید آفتابی که چیزها نماید به کار آید حقیقت آفتاب او باشد و این آفتاب فرع و مجاز آن آفتاب حقیقی باشد آخر شما را نیز به قدر عقل جزوی خود ازین آفتاب دل می گیرید و نور علم می طلبید که شما را چیزی غیر محسوسات دیده شود و دانش شما در فزایش باشد و از هر استادی و هر یاری متوقع می باشید که ازو چیزی فهم کنید و دریابید پس دانستیم که آفتاب دیگر هست غیر آفتاب صورت که از وی کشف حقایق و معانی می شود و این علم جزوی که در وی می گریزی و ازو خوش می شوی فرع آن علم بزرگ است و پرتو آنست این پرتو ترا به آن علم بزرگ و آفتاب اصلی می خواند که اولیک ینادون من مکان بعید تو آن علم را سوی خود می کشی او می گوید که من اینجا نگنجم و تو آنجا دیر رسی گنجیدن من اینجا محال است و آمدن تو آنجا صعب است تکوین محال محال است اما تکوین صعب محال نیست پس اگرچه صعب است جهد کن تا به علم بزرگ پیوندی و متوقع مباش که آن اینجا گنجد که محال است و همچنین اغنیا از محبت غنای حق پول پول جمع می کنند و حبه حبه تا صفت غنا ایشان را حاصل گردد از پرتو غنا پرتو غنا می گوید من منادی ام شما را از آن غنای بزرگ مرا چه اینجا می کشید که من اینجا نگنجم شما سوی این غنا آیید فی الجمله اصل عاقبت است عاقبت محمود باد عاقبت محمود آن باشد که درختی که بیخ او در آن باغ روحانی ثابت باشد و فروع و شاخه های او میوه های او بجای دیگر آویخته شده باشد و میوه های او ریخته عاقبت آن میوه ها را به آن باغ برند زیرا بیخ در آن باغ است و اگر بعکس باشد اگرچه به صورت تسبیح و تهلیل کند چون بیخش درین عالم است آن همه میوه های او را به این عالم آورند و اگر هر دو در آن باغ باشد نور علی نور باشد # مولانا » فیه ما فیه » فصل پنجاه و ششم - اکمل‌الدّین گفت مولانا را عاشقم اکمل الدین گفت مولانا را عاشقم و دیدار او را آرزومند م و آخرتم خود یاد نمی آید نقش مولانا را بی این اندیشه ها و پیشنهادها مونس می بینم و آرام می گیرم به جمال او و لذت ها حاصل می شود از عین صورت او یا از خیال او فرمود اگرچه آخرت و حق در خاطر نیاید الا آن همه مضمر است در دوستی و مذکور است پیش خلیفه رقاصه ای شاهد چار پاره می زد خلیفه گفت که فی یدیک صنعتک قال فی رجلی یا خلیفة رسول الله خوشی در دست های من از آنست که آن خوشی پا درین مضمر است پس اگرچه مرید به تفاصیل آخرت را یاد نیاورد اما لذت او به دیدن شیخ و ترسیدن او از فراق شیخ متضمن آن همه تفاصیل است و آن جمله درو مضمر است چنانک کسی فرزند را یا برادر را می نوازد و دوست می دارد اگرچه از بنوت و اخوت و امید وفا و رحمت و شفقت و مهر او بر خویشتن و عاقبت کار و باقی منفعت ها که خویشان از خویشان امید دارند ازینها هیچ به خاطر او نمی آید اما این تفاصیل جمله مضمر است در آن قدر ملاقات و ملاحظت همچنانک باد در چوب مضمر ست اگرچه در خاک بود یا در آب بود که اگر در او باد نبودی آتش را به او کار نبودی زیرا که باد علف آتش است و حیات آتش است نمی بینی که به نفخ زنده می شود اگرچه چوب در آب و خاک باشد باد در او کامن است اگر باد درو کامن نبودی بر روی آب نیامدی و همچنانکه سخن می گویی اگرچه از لوازم این سخن بسیار چیزهاست از عقل و دماغ و لب و دهان و کام و زبان و جمله اجزای تن که رییسان تن اند و ارکان و طبایع و افلاک و صدهزار اسباب که عالم به آن قایم است تا برسی به عالم صفات و آنگه ذات و با این همه این معانی در سخن مظهر نیست و پیدا نمی شود آن جمله مضمر است در سخن چنانکه ذکر رفت آدمی را هر روز پنج و شش بار بی مرادی و رنج پیش می آید بی اختیار او قطعا ازو نباشد از غیر او باشد و او مسخر آن غیر باشد و آن غیر مراقب او باشد زیرا پس بدفعلی رنجش می دهد اگر مراقب نباشد چون دهد مناسب و با این همه بی مرادیها طبعش مقر نمی شود و مطمین نمی شود که من زیر حکم کسی باشم خلق آدم علی صورته در وصف الوهیت که مضاد صفت عبودیت است مستعار نهاده است چندین بر سرش می کوبد و آن سرکشی مستعار را نمی گذارد زود فراموش می کند این بی مراد ی ها را ولیکن سودش ندارد تا آن وقت که آن مستعار را ملک او نکنند از سیلی نرهد # مولانا » فیه ما فیه » فصل پنجاه و هفتم - عارفی گفت رفتم در گلخنی تا دلم بگشاید عارفی گفت رفتم در گلخنی تا دلم بگشاید که گریزگاه بعضی اولیا بوده است دیدم رییس گلخن را شاگردی بود میان بسته بود کار می کرد و اوش می گفت که این بکن و آن بکن او چست کار می کرد گلخن تاب را خوش آمد از چستی او در فرمان برداری گفت آری همچنین چست باش اگر تو پیوسته چالاک باشی و ادب نگاه داری مقام خود به تو دهم و ترا بجای خود بنشانم مرا خنده گرفت و عقده من بگشاد دیدم رییسان این عالم را همه بدین صفت اند با چاکران خود # مولانا » فیه ما فیه » فصل پنجاه و هشتم - گفت که آن منجّم می‌گوید که غيرافلاک گفت که آن منجم می گوید که غیر افلاک و این کره خاکی که می بینم شما دعوی می کنید که بیرون آن چیزی هست پیش من غیر آن چیزی نیست و اگر هست بنمایید که کجاست فرمود که آن سؤال فاسد است از ابتدا زیرا می گویی که بنمایید که کجاست و آنرا خود جای نیست و بعد از آن بیا بگو که اعتراض تو از کجاست و در چه جای است در زبان نیست و در دهان نیست در سینه نیست این جمله را بکاو و پاره پاره و ذره ذره کن ببین که این اعتراض و اندیشه را در اینها همه هیچ می یابی پس دانستیم که اندیشه ترا جای نیست چون جای اندیشه خود را ندانستی جای خالق اندیشه را چون دانی چندین هزار اندیشه و احوال بر تو می آید به دست تو نیست و مقدور و محکوم تو نیست و اگر مطلع این را دانستیی که از کجاست آن را افزودیی ممریست این جمله چیزها را بر تو و تو بی خبر که از کجا می آید و به کجا می رود و چه خواهد کردن چون از اطلاع احوال خود عاجزی چگونه توقع می داری که بر خالق خود مطلع گردی قحبه خواهرزن می گوید که در آسمان نیست ای سگ چون می دانی که نیست آری آسمان را وژه وژه پیمودی همه را گردیدی خبر می دهی که درو نیست قحبه خود را که در خانه داری ندانی آسمان را چون خواهی دانستن هی آسمان شنیده ای و نام ستاره ها و افلاک چیزی می گویی اگر تو از آسمان مطلع می بودی یا سوی آسمان وژه ای بالا می رفتی ازین هرزه ها نگفتی این چه می گوییم که حق بر آسمان نیست مراد ما آن نیست که بر آسمان نیست یعنی آسمان بر او محیط نیست و او محیط آسمان است تعلقی دارد به آسمان ازین بی چون و چگونه چنانکه به تو تعلق گرفته است بی چون و چگونه و همه در دست قدرت اوست و مظهر اوست و در تصرف اوست پس بیرون از آسمان و اکوان نباشد و به کلی در آن نباشد یعنی که اینها بر او محیط نباشد و او بر جمله محیط باشد یکی گفت که پیش از آنکه زمین و آسمان بود و کرسی بود عجب کجا بود گفتیم این سؤال از اول فاسد است زیراکه خدای آن است که او را جای نیست تو می پرسی پیش ازین هم کجا بود آخر همه چیزهای تو بی جاست این چیزها را که در توست جای آن را دانستی که جای او را می طلبی چون بی جای است احوال و اندیشه های تو جای چگونه تصور بندد آخر خالق اندیشه از اندیشه لطیف تر باشد مثلا این بنا که خانه ساخت آخر او لطیف تر باشد ازین خانه زیرا که صد چنین و غیر این بنایی کارهای دیگر و تدبیرهای دیگر که یک به یک نماند آن مرد بنا تواند ساختن پس او لطیف تر باشد و عزیزتر از بنی اما آن لطف در نظر نمی آید مگر به واسطه خانه و عملی که در عالم حس درآید تا آن لطف او جمال نماید این نفس در زمستان پیدا ست و در تابستان پیدا نیست نه آنست که در تابستان نفس منقطع شد و نفس نیست الا تابستان لطیف است و نفس لطیف ست پیدا نمی شود به خلاف زمستان همچنین همه اوصاف تو و معانی تو لطیفند در نظر نمی آیند مگر به واسطه فعلی مثلا حلم تو موجود است اما در نظر نمی آید چون بر گناه کار ببخشایی حلم تو محسوس شود و همچنین قهار ی تو در نظر نمی آید چون بر مجرمی قهر رانی و او را بزنی قهر تو در نظر آید و همچنین الی مالانهایه حق تعالی از غایت لطف در نظر نمی آید کیف فوقهم آسمان و زمین را آفرید تا قدرت او و صنع او در نظر آید و لهذا می فرماید افلم ینظروا الی السماء بنیناها سخن من به دست من نیست و ازین رو می رنجم زیرا می خواهم که دوستان را موعظه گویم و سخن منقاد من نمی شود ازین رو می رنجم اما از آن رو که سخن من بالاتر از من است و من محکوم وی ام شاد می شوم زیرا که سخنی را که حق گوید هرجا که رسد زنده کند و اثر های عظیم کند وما رمیت اذ رمیت ولکن الله رمی تیری که از کمان حق جهد هیچ سپری و جوشنی مانع آن نگردد ازین رو شاد م علم اگر به کلی در آدمی بودی و جهل نبودی آدمی بسوختی و نماندی پس جهل مطلوب آمد ازین رو که بقا ی وجود به وی است و علم مطلوب است از آن رو که وسیلت است به معرفت باری پس هر دو یاریگر همدگرند و همه اضداد چنین اند شب اگر چه ضد روز ست اما یاری گر اوست و یک کار می کنند اگر همیشه شب بودی هیچ کاری حاصل نشدی و بر نیامدی و اگر همیشه روز بودی چشم و سر و دماغ خیره ماندندی و دیوانه شدندی و معطل پس در شب می آسایند و می خسبند و همه آلت ها از دماغ و فکر و دست و پا و سمع و بصر جمله قوتی می گیرند و روز آن قوت ها را خرج می کنند پس جمله اضداد نسبت به ما ضد می نماید نسبت به حکیم همه یک کار می کنند و ضد نیستند در عالم بنما کدام بد است که در ضمن آن نیکی نیست و کدام نیکی است که در ضمن آن بدی نیست مثلا یکی قصد کشتن کرد به زنا مشغول شد آن خون ازو نیامد ازین رو که زنا ست بد است ازین رو که مانع قتل شد نیک است پس بدی و نیکی یک چیزند غیر متجزی و ازین رو ما را بحث است با مجوسیان که ایشان می گویند که دو خداست یکی خالق خیر و یکی خالق شر اکنون تو بنما خیر بی شر تا ما مقر شویم که خدای شر هست و خدای خیر و این محال است زیرا که خیر از شر جدا نیست چون خیر و شر دو نیستند و میان ایشان جدایی نیست پس دو خالق محال است ما شما را الزام نمی کنیم که البته یقین کن که چنین است می گوییم کم از آنکه در تو ظنی درآید که مبادا که این چنین باشد که می گویند مسلم که یقینت نشد که چنان است چگونه ات یقین شد که چنان نیست خدا می فرماید که ای کافرک الا یظن أولیک انهم مبعوثون لیوم عظیم ظنیت نیز پدید نشد که آن وعده های ما که کرده ایم مبادا که راست باشد و مؤاخذه بر کافران بر این خواهد بودن که ترا گمانی نیامد چرا احتیاط نکردی و طالب ما نگشتی # مولانا » فیه ما فیه » فصل پنجاه و نهم - مَافُضِّلَ اَبُوْبَکْرٍ بِکَثْرَةِ صَلوةٍ وَصَوْمٍ وَصَدَقَةٍ وُقِرَّ بِمَافِي قَلْبِهِ مافضل ابوبکر بکثرة صلوة وصوم وصدقة وقر بمافی قلبه می فرماید که تفضیل ابوبکر بر دیگران نه از روی نماز بسیار و روزه بسیار است بل از آن روست که با او عنایت است و آن محبت اوست در قیامت چون نمازها را بیارند در ترازو نهند و روزه ها را و صدقه ها را همچنین اما چون محبت را بیارند محبت در ترازو نگنجد پس اصل محبت است اکنون چون در خود محبت می بینی آن را بیفزای تا افزون شود چون سرمایه در خود دیدی و آن طلب است آن را به طلب بیفزای که فی الحرکات برکات و اگر نیفزایی سرمایه از تو برود کم از زمین نیستی زمین را به حرکات و گردانیدن به بیل دیگرگون می گردانند و نبات می دهد و چون ترک کنند سخت می شود پس چون در خود طلب دیدی می آی و می رو و مگو که درین رفتن چه فایده تو می رو فایده خود ظاهر گردد رفتن مردی سوی دکان فایده اش جز عرض حاجت نیست حق تعالی روزی می دهد که اگر به خانه بنشیند آن دعوی استغناست روزی فرو نیاید عجب آن بچگک که می گرید مادر او را شیر می دهد اگر اندیشه کند که درین گریه من چه فایده است و چه موجب شیر دادن است از شیر بماند حالا می بینیم که به آن سبب شیر به وی می رسد آخر اگر کسی درین فرو رود که درین رکوع و سجود چه فایده است چرا کنم پیش امیری و رییسی چون این خدمت می کنی و در رکوع می روی و چوک می زنی آخر آن امیر بر تو رحمت می کند و نان پاره می دهد آن چیز که در امیر رحمت می کند پوست و گوشت امیر نیست بعد از مرگ آن پوست و گوشت برجاست و در خواب هم و در بیهوشی هم اما این خدمت ضایع است پیش او پس دانستیم که رحمت که در امیر است در نظر نمی آید و دیده نمی شود پس چون ممکن است که در پوست و گوشت چیزی را خدمت می کنیم که نمی بینیم بیرون گوشت و پوست هم ممکن باشد و اگر آن چیز که در پوست و گوشت است پنهان نبودی ابوجهل و مصطفی یکی بودی پس فرق میان ایشان نبودی این گوش از روی ظاهر کر و شنوا یکی ست فرقی نیست آن همان قالب است و آن همان قالب الا آنچ شنوایی ست درو پنهان است آن در نظر نمی آید پس اصل آن عنایت است تو که امیری ترا دو غلام باشد یکی خدمت های بسیار کرده و برای تو بسیار سفرها کرده و دیگری کاهل است در بندگی آخر می بینیم که محبت هست با آن کاهل بیش از آن خدمتکار اگرچه آن بنده خدمتکار را ضایع نمی گذاری اما چنین میفتد بر عنایت حکم نتوان کردن این چشم راست و چشم چپ هر دو از روی ظاهر یکیست عجب آن چشم راست چه خدمت کرد که چپ نکرد و دست راست چه کار کرد که چپ آن نکرد و همچنین پای راست اما عنایت به چشم راست افتاد و همچنین جمعه بر باقی ایام فضیلت یافت که ان لله ارزاقا غیر ارزاق کتیبت له فی اللوح فلیطلبها فی یوم الجمعة اکنون این جمعه چه خدمت کرد که روزهای دیگر نکردند اما عنایت به او کرد و این تشریف به وی مخصوص شد و اگر کوری گوید که مرا چنین کور آفریدند معذورم به این گفتن او که کورم و معذورم گفتن سودش نمی دارد و رنج از وی نمی رود این کافران که در کفرند آخر در رنج کفرند و باز چون نظر می کنیم آن رنج هم عین عنایت است چون او در راحت کردگار را فراموش می کند پس به رنجش یاد کند پس دوزخ جای معبد است و مسجد کافران است زیرا که حق را در آنجا یاد کند همچنانک در زندان و رنجوری و درد دندان و چون رنج آمد پرده غفلت دریده شد حضرت حق را مقر شد و ناله می کند که یارب یا رحمن و یا حق صحت یافت باز پرده های غفلت پیش آمد می گوید کو خدا نمی یابم نمی بینم چه جویم چون است که در وقت رنج دیدی و یافتی این ساعت نمی بینی پس چون در رنج می بینی رنج را بر تو مستولی کنند تا ذاکر حق باشی پس دوزخی در راحت از خدا غافل بود و یاد خدا نمی کرد در دوزخ شب و روز ذکر خدا کند چون عالم را و آسمان و زمین را و ماه و آفتاب و سیارات را و نیک و بد را برای آن آفرید که یاد او کنند و بندگی او کنند و مسبح او باشند اکنون چون کافران در راحت نمی کنند و مقصودشان از خلق ذکر اوست پس در جهنم روند تا ذاکر باشند اما مؤمنان را رنج حاجت نیست ایشان درین راحت از آن رنج غافل نیستند و آن رنج را دایما حاضر می بینند همچنانک کودکی عاقل را که یکبار پا در فلق نهند بس باشد فلق را فراموش نمی کند اما کودن فراموش می کند پس او را در هر لحظه فلق باید و همچنان اسبی زیرک که یکبار مهمیز خورد حاجت مهمیز دیگر نباشد مرد را می برد فرسنگ ها و نیش آن مهماز را فراموش نمی کند اما اسب کودن را هر لحظه مهماز می باید او لایق بار مردم نیست برو سرگین بار کنند # مولانا » فیه ما فیه » فصل شصتم - تَواتُر شنیدنِ گوش فعل رؤیت می‌کند تواتر شنیدن گوش فعل رؤیت می کند و حکم رؤیت دارد آنچنان که از پدر و مادر خود زادی ترا می گویند که ازیشان زادی تو ندیدی به چشم که ازیشان زادی اما به این گفتن بسیار ترا حقیقت می شود که اگر بگویند که تو ازیشان نزادی نشنوی و همچنان که بغداد و مکه را از خلق بسیار شنیده ای به تواتر که هست اگر بگویند که نیست و سوگند خورند باور نداری پس دانستیم که گوش چون به تواتر شنود حکم دید دارد همچنان که از روی ظاهر تواتر گفت را حکم دید می دهند باشد که یک شخصی را گفت او حکم تواتر دارد که او یکی نیست صدهزار است پس یک گفت او صدهزار گفت باشد و این چه عجبت می آید این پادشاه ظاهر حکم صدهزار دارد اگرچه یکی ست اگر صدهزار بگویند پیش نرود و چون او بگوید پیش رود پس چون در ظاهر این باشد در عالم ارواح به طریق اولی اگرچه عالم را همی گشتی چون برای او نگشتی ترا باری دیگر می باید گردیدن گرد عالم که قل سیروافی الارض ثم انظروا کیف کان عاقبة المکذبین آن سیر برای من نبود برای سیر و پیاز بود چون برای او نگشتی برای غرضی بود آن غرض حجاب تو شده بود نمی گذاشت که مرا ببینی همچنان که در بازار کسی را چون به جد طلب کنی هیچ کس را نبینی و اگر بینی خلق را چون خیال بینی یا در کتابی مسأله ای می طلبی چون گوش و چشم و هوش از آن یک مسأله پر شده است ورق ها می گردانی و چیزی نمی بینی پس چون ترا نیتی و مقصدی غیر این بوده باشد هرجا که گردیده باشی از آن مقصود پر بوده باشی این را ندیده باشی در زمان عمر رضی الله عنه شخصی بود سخت پیر شده بود تا به حدی که فرزندش او را شیر می داد و چون طفلان می پرورد عمر رضی الله عنه به آن دختر فرمود که درین زمان مانند تو که بر پدر حق دارد هیچ فرزندی نباشد او جواب داد که راست می فرمایی ولیکن میان من و پدر من فرقی هست اگرچه من در خدمت هیچ تقصیر نمی کنم که چون پدر مرا می پرورد و خدمت می کرد بر من می لرزید که نبادا به من آفتی رسد و من پدر را خدمت می کنم و شب و روز دعا می کنم و مردن او را از خدا می خواهم تا زحمتش از من منقطع شود من اگر خدمت پدر می کنم آن لرزیدن او بر من آن را از کجا آرم عمر فرمود که هذه افقه من عمر یعنی که من بر ظاهر حکم کردم و تو مغز آن را گفتی فقیه آن باشد که بر مغز چیزی مطلع شود حقیقت آن را بازداند حاشا از عمر که از حقیقت و سر کارها واقف نبودی الا سیرت صحابه چنین بود که خویشتن را بشکنند و دیگران را مدح کنند بسیار کس باشد که او را قوت حضور نباشد حال او در غیبت خوشتر باشد همچنان که همه روشنایی روز از آفتاب است الا اگر کسی همه روز در قرص آفتاب نظر کند ازو هیچ کاری نیاید و چشمش خیره گردد او را همان بهتر که به کاری مشغول باشد و آن غیبت است از نظر به قرص آفتاب و همچنین پیش بیمار ذکر طعام های خوش مهیج است او را در تحصیل قوت و اشتها الا حضور آن اطعمه او را زیان باشد پس معلوم شد که لرزه و عشق می باید در طلب حق هر که را لرزه نباشد خدمت لرزندگان واجب است او را هیچ میوه ای بر تنه درخت نروید هرگز زیرا ایشان را لرزه نیست سر شاخه ها لرزان است اما تنه درخت نیز مقوی ست سر شاخه ها را و به واسطه میوه از زخم تبر ایمن است و چون لرزه تنه درخت به تبر خواهد بودن او را نالرزیدن بهتر و سکون اولی تر تا خدمت لرزندگان می کند زیرا معین الدین است عین الدین نیست به واسطه میمی که زیادت شد بر عین الزیادة علی الکمال نقصان آن زیادتی میم نقصان است همچنانکه شش انگشت باشد اگرچه زیادت است الا نقصان باشد احد کمال است و احمد هنوز در مقام کمال نیست چون آن میم برخیزد به کلی کمال شود یعنی حق محیط همه است هرچه براو بیفزایی نقصان باشد این عدد یک با جمله اعداد هست و بی او هیچ عدد ممکن نیست سید برهان الدین فایده می فرمود ابلهی گفت در میان سخن او که ما را سخنی می باید بی مثال باشد فرمود که تو بی مثالی بیا تا سخن بی مثال شنوی آخر تو مثالی از خود تو این نیستی این شخص تو سایه توست چون یکی می میرد می گویند فلانی رفت اگر او این بود پس او کجا رفت پس معلوم شد که ظاهر تو مثال باطن توست تا از ظاهر تو بر باطن استدلال گیرند هر چیز که در نظر می آید از غلیظی ست چنانک نفس در گرما محسوس نمی شود الا چون سرما باشد از غلیظی در نظر می آید بر نبی علیه السلام واجب است که اظهار قوت حق کند و به دعوت تنبیه کند الا براو واجب نیست که آنکس را به مقام استعداد رساند زیرا آن کار حق است و حق را دو صفت است قهر و لطف انبیا مظهر ند هر دو را مؤمنان مظهر لطف حقند و کافران مظهر قهر حق آنها که مقر می شوند خود را در انبیا می بینند و آواز خود ازو می شنوند و بوی خود را ازو می یابند کسی خود را منکر نشود از آن سبب انبیا می گویند به امت که ما شماییم و شما مایید میان ما بیگانگی نیست کسی می گوید که این دست من است هیچ ازو گواه نطلبند زیرا جزوی ست متصل اما اگر گوید فلانی پسر منست ازو گواه طلبند زیرا آن جزوی ست منفصل # مولانا » فیه ما فیه » فصل شصت و یکم - بعضی گفته‌اند: «محبّت موجب خدمت است» و این چنين نیست بعضی گفته اند محبت موجب خدمت است و این چنین نیست بلک میل محبوب مقتضی خدمت است و اگر محبوب خواهد که محب به خدمت مشغول باشد از محب هم خدمت آید و اگر محبوب نخواهد ازو ترک خدمت آید ترک خدمت منافی محبت نیست آخر اگر او خدمت نکند آن محبت درو خدمت می کند بلک اصل محبت است و خدمت فرع محبت است اگر آستین بجنبد آن از جنبیدن دست باشد الا لازم نیست که اگر دست بجنبد آستین نیز بجنبد مثلا یکی جبه ای بزرگ دارد چنانکه در جبه می غلتد و جبه نمی جنبد شاید الا ممکن نیست که جبه بجنبد بی جنبیدن شخص بعضی خود جبه را شخص پنداشته اند و آستین را دست انگاشته اند موزه و پاچه شلوار را پای گمان برده اند این دست و پا آستین و موزه دست و پای دیگرست می گویند فلان زیردست فلانست و فلان را دست به چندین می رسد و فلان را سخن دست می دهد قطعا غرض از آن دست و پا این دست و پا نیست آن امیر آمد و ما را گرد کرد و خود رفت همچنان که زنبور موم را با عسل جمع کرد و خود رفت پرید زیرا وجود او شرط بود آخر بقای او شرط نیست مادران و پدران ما مثل زنبورانند که طالبی را با مطلوبی جمع می کنند و عاشقی را با معشوقی گرد می آورند و ایشان ناگاه می پرند حق تعالی ایشان را واسطه کرده است در جمع آوردن موم و عسل و ایشان می پرند موم و عسل می ماند و باغبان خود ایشان از باغ بیرون نمی روند این آنچنان باغی نیست که ازینجا توان بیرون رفتن الا از گوشه باغ به گوشه باغ می روند تن ما مانند کندو یی ست و در آنجا موم و عسل عشق حق است زنبوران مادران و پدران اگر چه واسطه اند الا تربیت هم از باغبان می یابند و کندو را باغبان می سازد آن زنبوران را حق تعالی صورتی دیگر داد آنوقت که این کار می کردند جامه دیگر داشتند به حسب آن کار چون در آن عالم رفتند لباس گردانیدند زیرا آنجا ازیشان کاری دیگر می آید الا شخص همانست که اول بود چنانک مثلا یکی در رزم رفت و جامه رزم پوشید و سلاح بست و خود بر سر نهاد زیرا وقت جنگ بود اما چون در بزم آید آن جامه ها را بیرون آورد زیرا به کاری دیگر مشغول خواهد شدن الا شخص همان باشد الا چون تو او را در آن لباس دیده باشی هر وقت که او را یاد آوری در آن شکلش و آن لباس خواهی تصور کردن و اگرچه صد لباس گردانیده باشد یکی انگشتری یی در موضعی گم کرد اگرچه آن را از آنجا بردند او گرد آن جای می گردد یعنی من اینجا گم کرده ام چنانکه صاحب تعزیت گرد گور می گردد و پیرامن خاک بی خبر طواف می کند و می بوسد یعنی آن انگشتری را اینجا گم کرده ام و او را آنجا کی گذارند حق تعالی چندین صنعت کرد و اظهار قدرت فرمود تا روزی دو روح را با کالبد تألیف داد برای حکمت الهی آدمی با کالبد اگر لحظه ای در لحد بنشیند بیم آنست که دیوانه شود فکیف که از دام صورت و کنده قالب بجهد کی آنجا ماند حق تعالی آن را برای تخویف دل ها و تجدید تخویف نشانی ساخت تا مردم را از وحشت گور و خاک تیره ترسی در دل پیدا شود همچنان که در راه چون کاروان را در موضعی می زنند ایشان دو سه سنگ بر هم می نهند جهت نشان یعنی اینجا موضع خطر ست این گورها نیز همچنین نشانی ست محسوس برای محل خطر آن خوف دریشان اثرها می کند لازم نیست که به عمل آید مثلا اگر گویند که فلان کس از تو می ترسد بی آنک فعلی ازو صادر شود ترا در حق او مهری ظاهر می شود قطعا و اگر بعکس این گویند که فلان هیچ از تو نمی ترسد و ترا در دل او هیبتی نیست به مجرد این در دل خشمی سوی او پیدا می گردد این دویدن اثر خوف است جمله عالم می دوند الا دویدن هر یکی مناسب حال او باشد از آن آدمی نوعی دیگر و از آن نبات نوعی دیگر و از آن روح نوعی دیگر دویدن روح بی گام و نشان باشد آخر غوره را بنگر که چند دوید تا به سواد انگور ی رسید همین که شیرین شد فی الحال بدان منزلت برسید الا آن دویدن در نظر نمی آید و حسی نیست الا چون به آن مقام برسد معلوم شود که بسیاری دویده است تا اینجا رسید همچنان که کسی در آب می رفت و کسی رفتن او نمی دید چون ناگاه سر از آب برآورد معلوم شد که او در آب می رفت که اینجا رسید # مولانا » فیه ما فیه » فصل شصت و دوم - دوستان را در دل رنجها باشد که آن به هیچ دارو‌یی خوش نشود دوستان را در دل رنج ها باشد که آن به هیچ دارویی خوش نشود نه به خفتن نه به گشتن و نه به خوردن الا به دیدار دوست که لقاء الخلیل شفاء العلیل تا حدی که اگر منافقی میان مؤمنان بنشیند از تأثیر ایشان آن لحظه مؤمن می شود کقوله تعالی واذا لقواالذین آمنوا قالوا آمنا فکیف که مؤمن با مؤمن بنشیند چون در منافق این عمل می کند بنگر که در مؤمن چه منفعت ها کند بنگر که آن پشم از مجاورت عاقلی چنین بساط منقش شد و این خاک به مجاورت عاقل چنین سرایی خوب شد صحبت عاقل در جمادات چنین اثر کرد بنگر که صحبت مؤمنی در مؤمن چه اثر کند از صحبت نفس جزوی و عقل مختصر جمادات به این مرتبه رسیدند و این جمله سایه عقل جزوی ست از سایه شخص را قیاس توان کردن اکنون ازینجا قیاس کن که چه عقل و فرهنگ می باید که از آن این آسمان ها و ماه و آفتاب و هفت طبقه زمین پیدا شود وآنچ در مابین ارض و سماست این جمله موجودات سایه عقل کلی ست سایه عقل جزوی مناسب سایه شخصش و سایه عقل کلی که موجودات است مناسب اوست و اولیای حق غیر این آسمان ها آسمان های دیگر مشاهده کرده اند که این آسمان ها در چشمشان نمی آید و این حقیر می نماید پیش ایشان و پای بر اینها نهاده اند و گذشته اند آسمان هاست در ولایت جان کار فرمای آسمان جهان و چه عجب می آید که آدمی یی از میان آدمیان این خصوصیت یابد که پا بر سر کیوان نهد نه ما همه جنس خاک بودیم حق تعالی در ما قوتی نهاد که اما از جنس خود بدان قوت ممتاز شدیم و متصرف آن گشتیم و آن متصرف ما شد تا در وی تصرف می کنیم به هر نوعی که می خواهیم گاه بالاش می بریم گاه زیرش می نهیم گاه سرایش می سازیم گاه کاسه و کوزه اش می کنیم گاه درازش می کنیم و گاه کوتاهش می کنیم اگر ما اول همان خاک بودیم و جنس او بودیم حق تعالی ما را بدان قوت ممتاز کرد همچنین از میان ما که یک جنسیم چه عجب است که اگر حق تعالی بعضی را ممتاز کند که ما به نسبت به وی چون جماد باشیم و او در ما تصرف کند و ما ازو بی خبر باشیم و او از ما باخبر این که می گوییم بی خبر بی خبری محض نمی خواهیم بلک هر خبری در چیزی بی خبری است از چیزی دیگر خاک نیز به آن جمادی از آنچ خدا او را داده است باخبر است که اگر بی خبر بودی آب را کی پذیرا شدی و هر دانه ای را به حسب آن دایگی کی کردی و پروردی شخصی چون در کاری مجد باشد و ملازم باشد آن کار را بیدار ی اش در آن کار بی خبر ی ست از غیر آن ما ازین غفلت غفلت کلی نمی خواهیم گربه را می خواستند که بگیرند هیچ ممکن نمی شد روزی آن گربه به صید مرغی مشغول بود به صید مرغ غافل شد اورا بگرفتند پس نمی باید که در کار دنیا به کلی مشغول شدن سهل باید گرفتن و دربند آن نمی باید بودن که نبادا این برنجد و آن برنجد می باید که گنج نرنجد اگر اینان برنجند اوشان بگرداند اما اگر او برنجد نعوذ بالله او را که گرداند اگر تو را مثلا قماشات باشد از هر نوعی به وقت غرق شدن عجب چنگ در کدام زنی اگرچه همه در بایست است و لیکن یقین است که در تنگ چیزی نفیس خزینه ای دست زنی که به یک گوهر و به یک پاره لعل هزار تجمل توان ساخت از درختی میوه ای شیرین ظاهر می شود اگرچه آن میوه جزو او بود حق تعالی آن جزو را بر کل گزید و ممتاز کرد که در وی حلاوتی نهاد که در آن باقی ننهاد که به واسطه آن جزو بر آن کل رجحان یافت و لباب و مقصود درخت شد کقوله تعلی بل عجبوا ان جاءهم منذر منهم شخصی می گفت که مرا حالتی هست که محمد و ملک مقرب آنجا نمی گنجد شیخ فرمود که عجب بنده را حالتی باشد که محمد در وی نگنجد محمد را حالتی نباشد که چون تو گنده بغل آنجا نگنجد مسخره ای می خواست که پادشاه را به طبع آورد و هر کسی به وی چیزی پذیرفتند که پادشاه عظیم رنجیده بود بر لب جوی پادشاه سیران می کرد خشمگین مسخره از طرفی دیگر پهلوی پادشاه سیران می کرد به هیچ وجه پادشاه در مسخره نظر نمی کرد در آب نظر می کرد مسخره عاجز شد گفت ای پادشاه در آن آب چه می بینی که چندین نظر می کنی گفت قلتبانی را می بینم گفت بنده نیز کور نیست اکنون چون تو را وقتی باشد که محمد نگنجد عجب محمد را آن حالت نباشد که چون او گنده بغلی درنگنجد آخر این قدر حالتی که یافته ای از برکت اوست و تأثیر اوست زیرا اول جمله عطا ها را برو می ریزند آنگه ازو به دیگران بخش شود سنت چون چنین است حق تعالی فرمود که السلام علیک ایها النبی ورحمة الله وبرکاته جمله نثار ها بر تو ریختیم او گفت که وعلی عبادالله الصالحین راه حق سخت مخوف و بسته بود و پر برف اول جان بازی او کرد و اسب را راند و راه را بشکافت هرکه رود درین راه از هدایت و عنایت او باشد چون راه را از اول او پیدا کرد و هر جای نشانی نهاد و چوب ها استانید که این سو مروید و آن سو مروید و اگر آن سو روید هلاک شوید چنانکه قوم عاد و ثمود و اگر این سو روید خلاص یابید چنانک مؤمنان همه قرآن در بیان این است که فیه آیات بینات یعنی درین راه ها نشان ها بداده ایم و اگر کسی قصد کند که ازین چوب ها چوبی بشکند همه قصد او می کنند که راه ما را چرا ویران می کنی و دربند هلاکت مان می کوشی مگر تو ره زنی اکنون بدانک پیش رو محمد است تا اول به محمد نیاید به ما نرسد همچنانک چون خواهی که جایی روی اول رهبری عقل می کند که فلان جای می باید رفتن مصلحت این است بعد از آن چشم پیشوا یی کند بعد از آن اعضا در جنبش آیند بدین مراتب اگرچه اعضا را از چشم خبر نیست و چشم را از عقل آدمی اگرچه غافل است الا ازو دیگران غافل نیستند پس کار دنیا را قوی مجد باشی از حقیقت کار غافل شوی رضای حق باید طلبیدن نه رضای خلق که آن رضا و محبت و شفقت در خلق مستعار است حق نهاده است اگر نخواهد هیچ جمعیت و ذوق ندهد به وجود اسباب نعمت و نان و تنعمات همه رنج و محنت شود پس همه اسباب چون قلمی ست در دست قدرت حق محرک و محرر حق است تا او نخواهد قلم نجنبد اکنون تو در قلم نظر می کنی می گویی این قلم را دستی باید قلم را می بینی دست را نمی بینی قلم را می بینی دست را یاد می کنی کو آن که می بینی و آن که می گویی اما ایشان همیشه دست را می بینند می گویند که قلمی نیز باید بلکه از مطالعه خوبی دست پروای مطالعه قلم ندارند و می گویند که این چنین دست بی قلم نباشد جایی که ترا از حلاوت مطالعه قلم پروای دست نیست ایشان را از حلاوت مطالعه آن دست چگونه پروای قلم باشد چون تو را در نان جوین حلاوتی هست که یاد نان گندمین نمی کنی ایشان را به وجود نان گندمین یاد نان جوین کی کنند چون تو را بر زمین ذوقی بخشید که آسمان را نمی خواهی که خود محل ذوق آسمان است و زمین از آسمان حیات دارد اهل آسمان از زمین کی یاد آورند اکنون خوشی ها و لذت ها را از اسباب مبین که آن معانی در اسباب مستعار است که هو الضر والنافع چون ضرر و نفع ازوست تو بر اسباب چه چفسیده ای خیر الکلام ماقل ودل بهترین سخن ها آنست که مفید باشد نه که بسیار قل هوالله احد اگرچه اندک است به صورت اما بر البقره اگرچه مطول است رجحان دارد از روی افادت نوح هزار سال دعوت کرد چهل کس به او گرویدند مصطفی را خود زمان دعوت پیداست که چه قدر بود چندین اقالیم به وی ایمان آوردند چندین اولیا و اوتاد ازو پیدا شدند پس اعتبار بسیاری را و اندکی را نیست غرض افادت است بعضی را شاید که سخن اندک مفید تر باشد از بسیاری چنانکه تنوری را چون آتش به غایت تیز باشد ازو منفعت نتوانی گرفتن و نزدیک او نتوانی رفتن و از چراغی ضعیف هزار فایده گیری پس معلوم شد که مقصود فایده است بعضی را خود مفید آنست که سخن نشنوند همین ببینند بس باشد و نافع آن باشد و اگر سخن بشنود زیانش دارد شیخی از هندستان قصد بزرگی کرد چون به تبریز رسید بر در زاویه شیخ رسید از اندرون زاویه آواز آمد که بازگرد در حق تو نفع این است که برین در رسیدی اگر شیخ را ببینی ترا زیان دارد سخن اندک و مفید همچنان است که چراغی افروخته چراغی ناافروخته را بوسه داد و رفت آن در حق او بس است و او به مقصود رسید نبی آخر آن صورت نیست صورت او اسب نبی است نبی آن عشق است و محبت و آن باقی ست همیشه همچنان که ناقه صالح صورتش ناقه است نبی آن عشق و محبت است و آن جاوید است یکی گفت که بر مناره خدا را تنها چرا ثنا نمی گویند و محمد را نیز یاد می آرند گفتندش که آخر ثنای محمد ثنای حق است مثالش همچنان که یکی بگوید که خدا پادشاه را عمری دراز دهاد و آنکس را که مرا به پادشاه راه نمود یا نام و اوصاف پادشاه را به من گفت ثنای او به حقیقت ثنای پادشاه باشد این نبی می گوید که به من چیزی دهید من محتاجم یا جبه خود را به من ده یا مال یا جامه خود را او جبه و مال را چه کند می خواهد لباس ترا سبک کند تا گرمی آفتاب به تو رسد که اقرضوالله قرضا حسنا مال و جبه تنها نمی خواهد به تو بسیار چیزها داده است غیر مال علم و فکر و دانش و نظر یعنی لحظه ای نظر و فکر و تأمل و عقل را به من خرج کن آخر مال را به این آلت ها که من داده ام بدست آورده ای هم از مرغان و هم از دام صدقه می خواهد اگر برهنه توانی شدن پیش آفتاب بهتر که آن آفتاب سیاه نکند بلک سپید کند و اگر نه باری جامه را سبک تر کن تا ذوق آفتاب را ببینی مدتی به ترشی خو کرده ای باری شیرینی را نیز بیازما # مولانا » فیه ما فیه » فصل شصت و سوم - هر علمی که آن به تحصیل و کسب در دنیا حاصل شود هر علمی که آن به تحصیل و کسب در دنیا حاصل شود آن علم ابدان است و آن علم که بعد از مرگ حاصل شود آن علم ادیان است دانستن علم اناالحق علم ابدان است اناالحق شدن علم ادیان است نور چراغ و آتش را دیدن علم ابدان است سوختن در آتش یا در نور چراغ علم ادیان است هرچ آن دیده است علم ادیان است هرچ دانش است علم ابدان است می گویی محقق دید است و دیدن است باقی علم ها علم خیال است مثلا مهندس فکر کرد و عمارت مدرسه ای را خیال کرد هرچند که آن فکر راست و صواب است اما خیال است حقیقت وقتی گردد که مدرسه را برآرد و بسازد اکنون از خیال تا خیال فرق هاست خیال ابوبکر و عمر و عثمان و علی بالای خیال صحابه باشد و میان خیال و خیال فرق بسیار ست مهندس دانا خیال بنیاد خانه ای کرد و غیرمهندس هم خیال کرد فرق عظیم باشد زیرا خیال مهندس به حقیقت نزدیک تر است همچنین که آن طرف در عالم حقایق و دید از دید تا دید فرق هاست مالانهایه پس آنچ می گویند هفتصد پرده است از ظلمت و هفتصد از نور هرچ عالم خیال است پرده ظلمت است و هرچ عالم حقایق است پرده های نور ست اما میان پرده های ظلمت که خیال است هیچ فرق نتوان کردن و در نظر آوردن از غایت لطف با وجود چنین فرق شگرف و ژرف در حقایق نیز نتوان آن فرق فهم کردن # مولانا » فیه ما فیه » فصل شصت وچهارم - اهل دوزخ در دوزخ خوشتر باشند که اندر دنیا اهل دوزخ در دوزخ خوشتر باشند که اندر دنیا زیرا در دوزخ از حق باخبر باشند و در دنیا بی خبرند از حق و چیزی از خبر حق شیرین تر نباشد پس آنچ دنیا را آرزو می برند برای آن است که عملی کنند تا از مظهر لطف باخبر شوند نه آنک دنیا خوشتر است از دوزخ و منافقان را در درک اسفل برای آن کنند که ایمان بر او آمد کفر او قوی بود عمل نکرد او را عذاب سخت تر باشد تا از حق خبر یابد کافر را ایمان بر او نیامد کفر او ضعیف است به کمتر عذابی باخبر شود همچنانک میزری که بر او گرد باشد و قالییی که بر او گرد باشد میزر را یک کس اندکی بیفشاند پاک شود اما قالی را چهارکس باید که سخت بیفشاند تا گرد از او برود و آنچه دوزخیان می گویند افیضوا علینا من الماء او مما رزقکم الله حاشا که طعام ها و شراب ها خواهند یعنی از آن چیز که شما یافتید و بر شما می تابد بر ما نیز فیض کنید قرآن همچو عروسی است با آنک چادر را کشی او روی به تو ننماید آنکه آنرا بحث می کنی و ترا خوشی و کشفی نمی شود آن است که چادر کشیدن تو را رد کرد و با تو مکر کرد و خود را به تو زشت نمود یعنی من آن شاهد نیستم او قادر است به هر صورت که خواهد بنماید اما اگر چادر نکشی و رضای او طلبی بروی کشت او را آب دهی از دور خدمت های او کنی در آنچ رضای اوست کوشی بی آنک چادر او کشی به تو روی بنماید اهل حق را طلبی که فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی حق تعالی به هرکس سخن نگوید همچنانک پادشاهان دنیا به هر جولاهه سخن نگویند وزیری و نایبی نصب کرده اند ره به پادشاه از او برند حق تعالی هم بنده ای را گزیده تا هر که حق را طلب کند در او باشد و همه انبیا برای این آمده اند که ره جز ایشان نیستند # مولانا » فیه ما فیه » فصل شصت و پنجم - سراج‌الدّین گفت که مسأله‌ای گفتم اندرون من درد کرد فرمود سراج الدین گفت که مسأله ای گفتم اندرون من درد کرد فرمود آن موکلی است که نمی گذارد که آن را بگویی اگرچه آن موکل را محسوس نمی بینی ولیکن چون شوق و راندن و الم می بینی دانی که موکلی هست مثلا در آبی می روی نرمی گل ها و ریحان ها به تو می رسد و چون طرف دیگر می روی خارها در تو می خلد معلوم شد که آن طرف خارستان است و ناخوشی و رنج است و آن طرف گلستان و راحت است اگرچه هر دو را نمی بینی این را وجدانی گویند از محسوس ظاهرترست مثلا گرسنگی و تشنگی و غضب و شادی جمله محسوس نیستند اما از محسوس ظاهرتر شد زیرا اگر چشم را فراز کنی محسوس را نبینی اما دفع گرسنگی از خود به هیچ حیله نتوانی کردن و همچنین گرمی در غذاهای گرم و سردی و شیرینی و تلخی در طعامها نامحسوس اند و لیکن از محسوس ظاهرترست آخر تو به این تن چه نظر می کنی ترا به این تن چه تعلق است تو قایمی بی این و هماره بی اینی اگر شب است پروای تن نداری و اگر روز است مشغولی به کارها هرگز با تن نیستی اکنون چه می لرزی برین تن چون یک ساعت با وی نیستی جایهای دیگری تو کجا و تن کجا انت فی واد وانا فی واد این تن مغلطه ای عظیم است پندارد که او مرد او نیز مرد هی تو چه تعلق داری به تن این چشم بندی عظیم است ساحران فرعون چون ذره ای واقف شدند تن را فدا کردند خود را دیدند که قایم اند بی این تن و تن به ایشان هیچ تعلق ندارد و همچنین ابراهیم و اسماعیل و انبیا و اولیا چون واقف شدند از تن و بود و نابود او فارغ شدند حجاج بنگ خورده و سر بر در نهاده بانگ می زد که در را مجنبانید تا سرم نیفتد پنداشته بود که سرش از تنش جداست و بواسطه در قایم است احوال ما و خلق همچنین است پندارند که به بدن تعلق دارند یا قایم به بدن اند # مولانا » فیه ما فیه » فصل شصت و ششم - خَلَقَ آدَمَ عَلی صُوْرَتِهِ آدمیان همه مظهر می‌طلبند خلق آدم علی صورته آدمیان همه مظهر می طلبند بسیار زنان باشند که مستور باشند اما رو باز کنند تا مطلوبی خود را بیازمایند چنانک تو استره را بیازمایی و عاشق به معشوق می گوید من نخفتم و نخوردم و چنین شدم و چنان شدم بی تو معنیش این باشد که تو مظهر می طلبی مظهر تو منم تا بدو معشوقی فروشی و همچنین علما و هنرمندان جمله مظهر می طلبند کنت کنزا مخفیا فاحببت ان اعرف خلق آدم علی صورته ای علی صورة احکامه احکام او در همه خلق پیدا شود زیرا همه ظل حقند و سایه به شخص ماند اگر پنج انگشت باز شود سایه نیز باز شود و اگر در رکوع رود سایه هم در رکوع رود و اگر دراز شود هم دراز شود پس خلق طالب طالب مطلوبی و محبوبی اند که خواهند تا همه محب او باشند و خاضع و با اعدای او عدو و با اولیای او دوست این همه احکام و صفات حق است که در ظل می نماید غایة ما فی الباب این ظل ما از ما بی خبر است اما ما باخبریم ولیکن نسبت به علم خدا این خبر ما حکم بی خبری دارد هرچه در شخص باشد همه در ظل ننماید جز بعضی چیزها پس جمله صفات حق درین ظل ما ننماید بعضی نماید که و ما اوتیتم من العلم الا قلیلا # مولانا » فیه ما فیه » فصل شصت و هفتم - سُئِلَ عِیْسی عَلَیْهِ یَا رُوْحَ اللهِّ اَیُّ شَیْیءِ اَعْظَمُ سیل عیسی علیه یا روح الله ای شییء اعظم وما اصعب فی الدنیا والآخرة قال غضب الله قالوا وما ینجی عن ذلک قال ان تکسر غضبک و تکظم غیظک طریق آن بود چون نفس خواهد که شکایت کند خلاف او کند و شکر گوید و مبالغه کند چندانی که در اندرون خود محبت او حاصل کند زیرا شکر گفتن به دروغ از خدا محبت جستن است چنین می فرماید مولانای بزرگ قدس الله سره که الشکایة عن المخلوق شکایة عن الخالق و فرمود دشمنی و غیظ در غیبت تو بر تو پنهان است همچون آتش چون دیدی که ستاره ای جست آن را بکش تا به عدم باز رود از آنجا که آمده است و اگر مدد کنی به کبریت جوابی و لفظ مجازاتی ره یابد و از عدم دگر و دگر روان شود و دشوار توان آن را بازفرستادن به عدم ادفع بالتی هی احسن تا قهر عدو کرده باشی از دو وجه یکی آنکه عدو گوشت و پوست او نیست اندیشه ردی است چو دفع شد از تو به بسیاری شکر هر آینه ازو نیز دفع شود یکی طبعا که الانسان عبید الاحسان و دوم چو فایده نبیند چنانک کودکان یکی را به نامی می خوانند او دشنام می دهد ایشان را رغبت زیادت می شود که سخن ما عمل کرد و اگر تغییر تغیر نبینند و فایده ای نبینند میلشان نماند دوم آنکه چو این صفت عفوی در تو پیدا آید معلوم شود که مذمت او دروغ است کژ دیده است او ترا چنانک تویی ندیده است و معلوم شود که مذموم اوست نه تو و هیچ حجتی خصم را خجل تر از آن نکند که دروغی او ظاهر شود پس تو به ستایش در شکر او را زهر می دهی زیرا که اظهار نقصانی تو می کند تو کمال خود ظاهر کردی که محبوب حقی که والعافین عن الناس والله یحب المحسنین محبوب حق ناقص نباشد چندانش بستا که یاران او به گمان افتند که مگر با ما به نفاق است که با اوش چندان اتفاق است شعر برکن به رفق سبلتشان گرچه دولتند    بشکن به حکم گردنشان گرچه گردنند وفقناالله لهذا # مولانا » فیه ما فیه » فصل شصت و هشتم - میان بنده و حق حجاب همين دو است و باقی حجب ازین دو ظاهر می‌شود میان بنده و حق حجاب همین دو است و باقی حجب ازین دو ظاهر می شود و آن صحت است و مال آنکس که تن درست است می گوید خدا کو من نمی دانم و نمی بینم همین که رنجش پیدا می شود آغاز می کند که یاالله یاالله و به حق همراز و هم سخن می گردد پس دیدی که صحت حجاب او بود و حق زیر آن درد پنهان بود و چندانک آدمی را مال و نوا هست اسبب مرادات مهیا می کند و شب و روز به آن مشغول است همین که بی نوایی اش رو نمود نفس ضعیف گشت و گرد حق گردد بیت شعر مستی و تهی دستیت آورد به من        من بنده مستی و تهی دستی تو    حق تعالی فرعون را چهارصد سال عمر و ملک و پادشاهی و کامروایی داد جمله حجاب بود که او را از حضرت حق دور می داشت یک روزش بی مرادی و دردسر نداد تا نبادا که حق را یادآرد گفت تو به مراد خود مشغول می باش و ما را یاد مکن شبت خوش باد بیت شعر از ملکت سیر شد سلیمان       و ایوب نگشت از بلا سیر # مولانا » فیه ما فیه » فصل شصت و نهم - فرمود این که می‌گویند در نفس آدمی شرّی هست فرمود این که می گویند در نفس آدمی شری هست که در حیوانات و سباع نیست نه از آن روست که آدمی ازیشان بدترست از آن روست که آن خوی بد و شر نفس و شومی هایی که در آدم است برحسب گوهر خفی است که دروست که این اخلاق و شومی ها و شر حجاب آن گوهر شده است چندانکه گوهر نفیس تر و عظیم تر و شریف تر حجاب او بیشتر پس شومی و شر و اخلاق بد سبب حجاب آن گوهر بوده است و رفع این حجب ممکن نشود الا به مجاهدات بسیار و مجاهدت ها به انواع است اعظم مجاهدات آمیختن است با یارانی که روی به حق آورده اند و ازین عالم اعراض کرده اند هیچ مجاهده ای سخت تر ازین نیست که با یاران صالح نشیند که دیدن ایشان گدازش و افنای آن نفس است و ازین است که می گویند چون مار چهل سال آدمی نبیند اژدها شود یعنی که کسی را نمی بیند که سبب گدازش شر و شومی او شود هر جا که قفل بزرگ نهند دال بر آن است که آنجا چیزی نفیس و ثمین هست و اینکه هر جا حجاب بزرگ گوهر بهتر چنانک مار بر سر گنج است تو زشتی مار را مبین نفایس گنج را ببین # مولانا » فیه ما فیه » فصل هفتادم - دلدارم گفت کان فلان زنده به چیست‌؟ دلدارم گفت کآن فلان زنده به چیست الفرق بین الطیور و اجنحتها و بین اجنحة همم العقلاء ان الطیور باجنحتها تطیر الی جهة من الجهات والعقلاء باجنحة هممهم یطیرون عن الجهات لکل فرس طویلة و لکل دابة اصطبل ولکل طیر وکر والله اعلم ـــ اتفق الفراغ من تحریر هذه الأسرار الجلالیه في التربة المقدسة یوم الجمعة رابع شهر رمضان المبارک لعام أحدی و خمسین و سبعمایه و أنا الفقیر إلی الله الغنی بهاء الدین المولوی العادلی السرایی أحسن الله عواقبه آمین یا رب العالمین