# مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱ - سرآغاز بشنو این نی چون شکایت می کند از جدایی ها حکایت می کند کز نیستان تا مرا ببریده اند در نفیرم مرد و زن نالیده اند سینه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگویم شرح درد اشتیاق هر کسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش من به هر جمعیتی نالان شدم جفت بدحالان و خوش حالان شدم هر کسی از ظن خود شد یار من از درون من نجست اسرار من سر من از ناله من دور نیست لیک چشم و گوش را آن نور نیست تن ز جان و جان ز تن مستور نیست لیک کس را دید جان دستور نیست آتش است این بانگ نای و نیست باد هر که این آتش ندارد نیست باد آتش عشق است کاندر نی فتاد جوشش عشق است کاندر می فتاد نی حریف هر که از یاری برید پرده هایش پرده های ما درید همچو نی زهری و تریاقی که دید همچو نی دمساز و مشتاقی که دید نی حدیث راه پر خون می کند قصه های عشق مجنون می کند محرم این هوش جز بی هوش نیست مر زبان را مشتری جز گوش نیست در غم ما روزها بیگاه شد روزها با سوزها همراه شد روزها گر رفت گو رو باک نیست تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست هر که جز ماهی ز آبش سیر شد هر که بی روزی ست روزش دیر شد در نیابد حال پخته هیچ خام پس سخن کوتاه باید والسلام بند بگسل باش آزاد ای پسر چند باشی بند سیم و بند زر گر بریزی بحر را در کوزه ای چند گنجد قسمت یک روزه ای کوزه چشم حریصان پر نشد تا صدف قانع نشد پر در نشد هر که را جامه ز عشقی چاک شد او ز حرص و عیب کلی پاک شد شاد باش ای عشق خوش سودای ما ای طبیب جمله علت های ما ای دوای نخوت و ناموس ما ای تو افلاطون و جالینوس ما جسم خاک از عشق بر افلاک شد کوه در رقص آمد و چالاک شد عشق جان طور آمد عاشقا طور مست و خر موسیٰ‏ صعقا با لب دمساز خود گر جفتمی همچو نی من گفتنی ها گفتمی هر که او از هم زبانی شد جدا بی زبان شد گر چه دارد صد نوا چون که گل رفت و گلستان درگذشت نشنوی زآن پس ز بلبل سرگذشت جمله معشوق است و عاشق پرده ای زنده معشوق است و عاشق مرده ای چون نباشد عشق را پروای او او چو مرغی ماند بی پر وای او من چگونه هوش دارم پیش و پس چون نباشد نور یارم پیش و پس عشق خواهد کاین سخن بیرون بود آینه غماز نبود چون بود آینه ت دانی چرا غماز نیست زآن که زنگار از رخش ممتاز نیست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۲ - عاشق شدن پادشاه بر کنیزک رنجور و تدبیر کردن در صحت او بشنوید ای دوستان این داستان خود حقیقت نقد حال ماست آن بود شاهی در زمانی پیش ازین ملک دنیا بودش و هم ملک دین اتفاقا شاه روزی شد سوار با خواص خویش از بهر شکار یک کنیزک دید شه بر شاه راه شد غلام آن کنیزک پادشاه مرغ جانش در قفس چون می طپید داد مال و آن کنیزک را خرید چون خرید او را و برخوردار شد آن کنیزک از قضا بیمار شد آن یکی خر داشت پالانش نبود یافت پالان گرگ خر را در ربود کوزه بودش آب می نامد بدست آب را چون یافت خود کوزه شکست شه طبیبان جمع کرد از چپ و راست گفت جان هر دو در دست شماست جان من سهلست جان جانم اوست دردمند و خسته ام درمانم اوست هر که درمان کرد مر جان مرا برد گنج و در و مرجان مرا جمله گفتندش که جانبازی کنیم فهم گرد آریم و انبازی کنیم هر یکی از ما مسیح عالمیست هر الم را در کف ما مرهمیست گر خدا خواهد نگفتند از بطر پس خدا بنمودشان عجز بشر ترک استثنا مرادم قسوتی ست نه همین گفتن که عارض حالتی ست ای بسا ناورده استثنا به گفت جان او با جان استثناست جفت هرچه کردند از علاج و از دوا گشت رنج افزون و حاجت ناروا آن کنیزک از مرض چون موی شد چشم شه از اشک خون چون جوی شد از قضا سرکنگبین صفرا فزود روغن بادام خشکی می نمود از هلیله قبض شد اطلاق رفت آب آتش را مدد شد همچو نفت # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۳ - ظاهر شدن عجز حکیمان از معالجهٔ کنیزک و روی آوردن پادشاه به درگاه اله و در خواب دیدن او ولیی را شه چو عجز آن حکیمان را بدید پابرهنه جانب مسجد دوید رفت در مسجد سوی محراب شد سجده گاه از اشک شه پر آب شد چون به خویش آمد ز غرقاب فنا خوش زبان بگشاد در مدح و دعا کای کمینه بخششت ملک جهان من چه گویم چون تو می دانی نهان ای همیشه حاجت ما را پناه بار دیگر ما غلط کردیم راه لیک گفتی گرچه می دانم سرت زود هم پیدا کنش بر ظاهرت چون برآورد از میان جان خروش اندر آمد بحر بخشایش به جوش در میان گریه خوابش در ربود دید در خواب او که پیری رو نمود گفت ای شه مژده حاجاتت رواست گر غریبی آیدت فردا ز ماست چونکه آید او حکیمی حاذقست صادقش دان کو امین و صادقست در علاجش سحر مطلق را ببین در مزاجش قدرت حق را ببین چون رسید آن وعده گاه و روز شد آفتاب از شرق اخترسوز شد بود اندر منظره شه منتظر تا ببیند آنچه بنمودند سر دید شخصی کاملی پر مایه ای آفتابی درمیان سایه ای می رسید از دور مانند هلال نیست بود و هست بر شکل خیال نیست وش باشد خیال اندر روان تو جهانی بر خیالی بین روان بر خیالی صلحشان و جنگشان وز خیالی فخرشان و ننگشان آن خیالاتی که دام اولیاست عکس مه رویان بستان خداست آن خیالی که شه اندر خواب دید در رخ مهمان همی آمد پدید شه به جای حاجبان فا پیش رفت پیش آن مهمان غیب خویش رفت هر دو بحری آشنا آموخته هر دو جان بی دوختن بر دوخته گفت معشوقم تو بودستی نه آن لیک کار از کار خیزد در جهان ای مرا تو مصطفی من چو عمر از برای خدمتت بندم کمر # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۴ - از خداوند ولی‌ّ التوفیق در خواستن توفیق رعایت ادب در همه حالها و بیان کردن وخامت ضررهای بی‌ادبی از خدا جوییم توفیق ادب بی ادب محروم گشت از لطف رب بی ادب تنها نه خود را داشت بد بلکه آتش در همه آفاق زد مایده از آسمان در می رسید بی شری و بیع و بی گفت و شنید در میان قوم موسی چند کس بی ادب گفتند کو سیر و عدس منقطع شد خوان و نان از آسمان ماند رنج زرع و بیل و داس مان باز عیسی چون شفاعت کرد حق خوان فرستاد و غنیمت بر طبق مایده از آسمان شد عایده چون که گفت انزل علینا مایده باز گستاخان ادب بگذاشتند چون گدایان زله ها برداشتند لابه کرده عیسی ایشان را که این دایمست و کم نگردد از زمین بدگمانی کردن و حرص آوری کفر باشد پیش خوان مهتری زان گدارویان نادیده ز آز آن در رحمت بریشان شد فراز ابر بر ناید پی منع زکات وز زنا افتد وبا اندر جهات هر چه بر تو آید از ظلمات و غم آن ز بی باکی و گستاخیست هم هر که بی باکی کند در راه دوست ره زن مردان شد و نامرد اوست از ادب پرنور گشته ست این فلک وز ادب معصوم و پاک آمد ملک بد ز گستاخی کسوف آفتاب شد عزازیلی ز جرات رد باب # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۵ - ملاقات پادشاه با آن ولی که در خوابش نمودند دست بگشاد و کنارانش گرفت همچو عشق اندر دل و جانش گرفت دست و پیشانیش بوسیدن گرفت وز مقام و راه پرسیدن گرفت پرس پرسان می کشیدش تا به صدر گفت گنجی یافتم آخر به صبر گفت ای نور حق و دفع حرج معنی الصبر مفتاح الفرج ای لقای تو جواب هر سؤال مشکل از تو حل شود بی قیل وقال ترجمانی هرچه ما را در دل است دستگیری هر که پایش در گل است مرحبا یا مجتبی یا مرتضی إن تغب جاء القضا ضاق الفضا انت مولی القوم من لا یشتهی قد ردی کلا لین لم ینتهی چون گذشت آن مجلس و خوان کرم دست او بگرفت و برد اندر حرم # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۶ - بردن پادشاه آن طبیب را بر بیمار تا حال او را ببیند قصه رنجور و رنجوری بخواند بعد از آن در پیش رنجورش نشاند رنگ روی و نبض و قاروره بدید هم علاماتش هم اسبابش شنید گفت هر دارو که ایشان کرده اند آن عمارت نیست ویران کرده اند بی خبر بودند از حال درون  استـعـیــذ الـله مـمـــا یفـتـــرون دید رنج و کشف شد بر وی نهفت لیک پنهان کرد و با سلطان نگفت رنجش از صفرا و از سودا نبود بوی هر هیزم پدید آید ز دود دید از زاریش کاو زار دلست تن خوشست و او گرفتار دلست عاشقی پیداست از زاری دل نیست بیماری چو بیماری دل علت عاشق ز علت ها جداست عشق اصطرلاب اسرار خداست عاشقی گر زین سر و گر زان سرست عاقبت ما را بدان سر رهبرست هرچه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق آیم خجل باشم از آن گرچه تفسیر زبان روشنگرست لیک عشق بی زبان روشنترست چون قلم اندر نوشتن می شتافت چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت عقل در شرحش چو خر در گل بخفت شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت آفتاب آمد دلیل آفتاب گر دلیلت باید از وی رو متاب از وی ار سایه نشانی می دهد شمس هر دم نور جانی می دهد سایه خواب آرد تو را همچون سمر چون برآید شمس انشق القمر خود غریبی در جهان چون شمس نیست شمس جان باقیی کش امس نیست شمس در خارج اگر چه هست فرد می توان هم مثل او تصویر کرد شمس جان کو خارج آمد از اثیر نبودش در ذهن و در خارج نظیر در تصور ذات او را گنج کو تا درآید در تصور مثل او چون حدیث روی شمس الدین رسید شمس چارم آسمان سر در کشید واجب آید چونکه آمد نام او شرح کردن رمزی از انعام او این نفس جان دامنم برتافته ست بوی پیراهان یوسف یافته ست کز برای حق صحبت سال ها بازگو حالی از آن خوش حال ها تا زمین و آسمان خندان شود عقل و روح و دیده صدچندان شود لاتکلفنی فانی فی الفنا کلت افهامی فلا احصی ثنا کل شیء قاله غیر المفیق أن تکلف او تصلف لا یلیق من چه گویم یک رگم هشیار نیست شرح آن یاری که او را یار نیست شرح این هجران و این خون جگر این زمان بگذار تا وقت دگر قال اطعمنی فانی جٰایع واعتجل فالوقت سیف قاطع صوفی ابن الوقت باشد ای رفیق نیست فردا گفتن از شرط طریق تو مگر خود مرد صوفی نیستی هست را از نسیه خیزد نیستی گفتمش پوشیده خوش تر سر یار خود تو در ضمن حکایت گوش دار خوش تر آن باشد که سر دلبران گفته آید در حدیث دیگران گفت مکشوف و برهنه بی غلول بازگو دفعم مده ای بوالفضول پرده بردار و برهنه گو که من می نخسپم با صنم با پیرهن گفتم ار عریان شود او در عیان نه تو مانی نه کنارت نه میان آرزو می خواه لیک اندازه خواه برنتابد کوه را یک برگ کاه آفتابی کز وی این عالم فروخت اندکی گر پیش آید جمله سوخت فتنه و آشوب و خون ریزی مجوی بیش ازین از شمس تبریزی مگوی این ندارد آخر از آغاز گوی رو تمام این حکایت بازگوی # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۷ - خلوت طلبیدن آن ولی از پادشاه جهت دریافتن رنج کنیزک گفت ای شه خلوتی کن خانه را دور کن هم خویش و هم بیگانه را کس ندارد گوش در دهلیزها تا بپرسم زین کنیزک چیزها خانه خالی ماند و یک دیار نه جز طبیب و جز همان بیمار نه نرم نرمک گفت شهر تو کجاست که علاج اهل هر شهری جداست واندر آن شهر از قرابت کیستت خویشی و پیوستگی با چیستت دست بر نبضش نهاد و یک بیک باز می پرسید از جور فلک چون کسی را خار در پایش جهد پای خود را بر سر زانو نهد وز سر سوزن همی جوید سرش ور نیابد می کند با لب ترش خار در پا شد چنین دشواریاب خار در دل چون بود وا ده جواب خار در دل گر بدیدی هر خسی دست کی بودی غمان را بر کسی کس به زیر دم خر خاری نهد خر نداند دفع آن برمی جهد برجهد وان خار محکم تر زند عاقلی باید که خاری برکند خر ز بهر دفع خار از سوز و درد جفته می انداخت صد جا زخم کرد آن حکیم خارچین استاد بود دست می زد جابجا می آزمود زان کنیزک بر طریق داستان باز می پرسید حال دوستان با حکیم او قصه ها می گفت فاش از مقام و خواجگان و شهر و باش سوی قصه گفتنش می داشت گوش سوی نبض و جستنش می داشت هوش تا که نبض از نام کی گردد جهان او بود مقصود جانش در جهان دوستان و شهر او را برشمرد بعد از آن شهری دگر را نام برد گفت چون بیرون شدی از شهر خویش در کدامین شهر بودستی تو بیش نام شهری گفت و زان هم درگذشت رنگ روی و نبض او دیگر نگشت خواجگان و شهرها را یک بیک باز گفت از جای و از نان و نمک شهر شهر و خانه خانه قصه کرد نه رگش جنبید و نه رخ گشت زرد نبض او بر حال خود بد بی گزند تا بپرسید از سمرقند چو قند نبض جست و روی سرخ و زرد شد کز سمرقندی زرگر فرد شد چون ز رنجور آن حکیم این راز یافت اصل آن درد و بلا را باز یافت گفت کوی او کدام است در گذر او سر پل گفت و کوی غاتفر گفت دانستم که رنجت چیست زود در خلاصت سحرها خواهم نمود شاد باش و فارغ و آمن که من آن کنم با تو که باران با چمن من غم تو می خورم تو غم مخور بر تو من مشفق ترم از صد پدر هان و هان این راز را با کس مگو گرچه از تو شه کند بس جست و جو خانه اسرار تو چون دل شود آن مرادت زودتر حاصل شود گفت پیغامبر که هر که سر نهفت زود گردد با مراد خویش جفت دانه چون اندر زمین پنهان شود سر او سرسبزی بستان شود زر و نقره گر نبودندی نهان پرورش کی یافتندی زیر کان وعده ها و لطف های آن حکیم کرد آن رنجور را آمن ز بیم وعده ها باشد حقیقی دل پذیر وعده ها باشد مجازی تاسه گیر وعده اهل کرم گنج روان وعده نااهل شد رنج روان # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۸ - دریافتن آن ولی رنج را و عرض کردن رنج او را پیش پادشاه بعد از آن برخاست و عزم شاه کرد شاه را زان شمه ای آگاه کرد گفت تدبیر آن بود کان مرد را حاضر آریم از پی این درد را مرد زرگر را بخوان زان شهر دور با زر و خلعت بده او را غرور # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۹ - فرستادن پادشاه رسولان به سمرقند به آوردن زرگر شه فرستاد آن طرف یک دو رسول حاذقان و کافیان بس عدول تا سمرقند آمدند آن دو امیر پیش آن زرگر ز شاهنشه بشیر کای لطیف استاد کامل معرفت فاش اندر شهرها از تو صفت نک فلان شه از برای زرگری اختیارت کرد زیرا مهتری اینک این خلعت بگیر و زر و سیم چون بیایی خاص باشی و ندیم مرد مال و خلعت بسیار دید غره شد از شهر و فرزندان برید اندر آمد شادمان در راه مرد بی خبر کان شاه قصد جانش کرد اسپ تازی برنشست و شاد تاخت خونبهای خویش را خلعت شناخت ای شده اندر سفر با صد رضا خود به پای خویش تا سوء القضا در خیالش ملک و عز و مهتری گفت عزراییل رو آری بری چون رسید از راه آن مرد غریب اندر آوردش به پیش شه طبیب سوی شاهنشاه بردندش به ناز تا بسوزد بر سر شمع طراز شاه دید او را بسی تعظیم کرد مخزن زر را بدو تسلیم کرد پس حکیمش گفت کای سلطان مه آن کنیزک را بدین خواجه بده تا کنیزک در وصالش خوش شود آب وصلش دفع آن آتش شود شه بدو بخشید آن مه روی را جفت کرد آن هر دو صحبت جوی را مدت شش ماه می راندند کام تا به صحت آمد آن دختر تمام بعد از آن از بهر او شربت بساخت تا بخورد و پیش دختر می گداخت چون ز رنجوری جمال او نماند جان دختر در وبال او نماند چونک زشت و ناخوش و رخ زرد شد اندک اندک در دل او سرد شد عشق هایی کز پی رنگی بود عشق نبود عاقبت ننگی بود کاش کان هم ننگ بودی یکسری تا نرفتی بر وی آن بد داوری خون دوید از چشم همچون جوی او دشمن جان وی آمد روی او دشمن طاووس آمد پر او ای بسی شه را بکشته فر او گفت من آن آهوم کز ناف من ریخت این صیاد خون صاف من ای من آن روباه صحرا کز کمین سر بریدندش برای پوستین ای من آن پیلی که زخم پیلبان ریخت خونم از برای استخوان آنکه کشتستم پی مادون من می نداند که نخسپد خون من بر منست امروز و فردا بر وی است خون چون من کس چنین ضایع کی است گرچه دیوار افکند سایه دراز باز گردد سوی او آن سایه باز این جهان کوه است و فعل ما ندا سوی ما آید نداها را صدا این بگفت و رفت در دم زیر خاک آن کنیزک شد ز عشق و رنج پاک زانک عشق مردگان پاینده نیست زانک مرده سوی ما آینده نیست عشق زنده در روان و در بصر هر دمی باشد ز غنچه تازه تر عشق آن زنده گزین کو باقی است کز شراب جان فزایت ساقی است عشق آن بگزین که جمله انبیا یافتند از عشق او کار و کیا تو مگو ما را بدان شه بار نیست با کریمان کارها دشوار نیست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۰ - بیان آنک کشتن و زهر دادن مرد زرگر به اشارت الهی بود نه به هوای نفس و تأمّل فاسد کشتن آن مرد بر دست حکیم نه پی اومید بود و نه ز بیم او نکشتش از برای طبع شاه تا نیامد امر و الهام اله آن پسر را کش خضر ببرید حلق سر آن را در نیابد عام خلق آنک از حق یابد او وحی و جواب هرچه فرماید بود عین صواب آنک جان بخشد اگر بکشد رواست نایبست و دست او دست خداست همچو اسماعیل پیشش سر بنه شاد و خندان پیش تیغش جان بده تا بماند جانت خندان تا ابد همچو جان پاک احمد با احد عاشقان آنگه شراب جان کشند که به دست خویش خوبانشان کشند شاه آن خون از پی شهوت نکرد تو رها کن بدگمانی و نبرد تو گمان بردی که کرد آلودگی در صفا غش کی هلد پالودگی بهر آنست این ریاضت وین جفا تا بر آرد کوره از نقره جفا بهر آنست امتحان نیک و بد تا بجوشد بر سر آرد زر زبد گر نبودی کارش الهام اله او سگی بودی دراننده نه شاه پاک بود از شهوت و حرص و هوا نیک کرد او لیک نیک بد نما گر خضر در بحر کشتی را شکست صد درستی در شکست خضر هست وهم موسی با همه نور و هنر شد از آن محجوب تو بی پر مپر آن گل سرخست تو خونش مخوان مست عقلست او تو مجنونش مخوان گر بدی خون مسلمان کام او کافرم گر بردمی من نام او می بلرزد عرش از مدح شقی بدگمان گردد ز مدحش متقی شاه بود و شاه بس آگاه بود خاص بود و خاصه الله بود آن کسی را کش چنین شاهی کشد سوی بخت و بهترین جاهی کشد گر ندیدی سود او در قهر او کی شدی آن لطف مطلق قهرجو بچه می لرزد از آن نیش حجام مادر مشفق در آن دم شادکام نیم جان بستاند و صد جان دهد آنچ در وهمت نیاید آن دهد تو قیاس از خویش می گیری ولیک دور دور افتاده ای بنگر تو نیک # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۱ - حکایت بقال و طوطی و روغن ریختن طوطی در دکان بود بقالی و وی را طوطیی خوش نوایی سبز و گویا طوطیی بر دکان بودی نگهبان دکان نکته گفتی با همه سوداگران در خطاب آدمی ناطق بدی در نوای طوطیان حاذق بدی خواجه روزی سوی خانه رفته بود بر دکان طوطی نگهبانی نمود گربه ای برجست ناگه بر دکان بهر موشی طوطیک از بیم جان جست از سوی دکان سویی گریخت شیشه های روغن گل را بریخت از سوی خانه بیامد خواجه اش بر دکان بنشست فارغ خواجه وش دید پر روغن دکان و جامه چرب بر سرش زد گشت طوطی کل ز ضرب روزکی چندی سخن کوتاه کرد مرد بقال از ندامت آه کرد ریش بر می کند و می گفت ای دریغ کافتاب نعمتم شد زیر میغ دست من بشکسته بودی آن زمان که زدم من بر سر آن خوش زبان هدیه ها می داد هر درویش را تا بیابد نطق مرغ خویش را بعد سه روز و سه شب حیران و زار بر دکان بنشسته بد نومیدوار می نمود آن مرغ را هر گون نهفت تا که باشد اندرآید او بگفت جولقیی سر برهنه می گذشت با سر بی مو چو پشت طاس و طشت آمد اندر گفت طوطی آن زمان بانگ بر درویش زد چون عاقلان کز چه ای کل با کلان آمیختی تو مگر از شیشه روغن ریختی از قیاسش خنده آمد خلق را کو چو خود پنداشت صاحب دلق را کار پاکان را قیاس از خود مگیر گرچه ماند در نبشتن شیر و شیر جمله عالم زین سبب گمراه شد کم کسی ز ابدال حق آگاه شد همسری با انبیا برداشتند اولیا را همچو خود پنداشتند گفته اینک ما بشر ایشان بشر ما و ایشان بسته خوابیم و خور این ندانستند ایشان از عمی هست فرقی درمیان بی منتهی هر دو گون زنبور خوردند از محل لیک شد زان نیش و زین دیگر عسل هر دو گون آهو گیا خوردند و آب زین یکی سرگین شد و زان مشک ناب هر دو نی خوردند از یک آب خور این یکی خالی و آن پر از شکر صد هزاران این چنین اشباه بین فرقشان هفتاد ساله راه بین این خورد گردد پلیدی زو جدا آن خورد گردد همه نور خدا این خورد زاید همه بخل و حسد وآن خورد زاید همه نور احد این زمین پاک و آن شوره ست و بد این فرشته پاک و آن دیوست و دد هر دو صورت گر به هم ماند رواست آب تلخ و آب شیرین را صفاست جز که صاحب ذوق کی شناسد بیاب او شناسد آب خوش از شوره آب سحر را با معجزه کرده قیاس هر دو را بر مکر پندارد اساس ساحران موسی از استیزه را برگرفته چون عصای او عصا زین عصا تا آن عصا فرقی ست ژرف زین عمل تا آن عمل راهی شگرف لعنة الله این عمل را در قفا رحمة الله آن عمل را در وفا کافران اندر مری بوزینه طبع آفتی آمد درون سینه طبع هرچه مردم می کند بوزینه هم آن کند کز مرد بیند دم بدم او گمان برده که من کردم چو او فرق را کی داند آن استیزه رو این کند از امر و او بهر ستیز بر سر استیزه رویان خاک ریز آن منافق با موافق در نماز از پی استیزه آید نه نیاز در نماز و روزه و حج و زکات با منافق مؤمنان در برد و مات مؤمنان را برد باشد عاقبت بر منافق مات اندر آخرت گرچه هر دو بر سر یک بازی اند هر دو با هم مروزی و رازی اند هر یکی سوی مقام خود رود هر یکی بر وفق نام خود رود مؤمنش خوانند جانش خوش شود ور منافق تیز و پر آتش شود نام او محبوب از ذات وی است نام این مبغوض از آفات وی است میم و واو و میم و نون تشریف نیست لفظ مؤمن جز پی تعریف نیست گر منافق خوانیش این نام دون همچو کژدم می خلد در اندرون گرنه این نام اشتقاق دوزخست پس چرا در وی مذاق دوزخست زشتی آن نام بد از حرف نیست تلخی آن آب بحر از ظرف نیست حرف ظرف آمد درو معنی چو آب بحر معنی عنده ام الکتاب بحر تلخ و بحر شیرین در جهان در میانشان برزخ لا یبغیان وانگه این هر دو ز یک اصلی روان بر گذر زین هر دو رو تا اصل آن زر قلب و زر نیکو در عیار بی محک هرگز ندانی ز اعتبار هر که را در جان خدا بنهد محک هر یقین را باز داند او ز شک در دهان زنده خاشاکی جهد آنگه آرامد که بیرونش نهد در هزاران لقمه یک خاشاک خرد چون در آمد حس زنده پی ببرد حس دنیا نردبان این جهان حس دینی نردبان آسمان صحت این حس بجویید از طبیب صحت آن حس بجویید از حبیب صحت این حس ز معموری تن صحت آن حس ز تخریب بدن راه جان مر جسم را ویران کند بعد از آن ویرانی آبادان کند کرد ویران خانه بهر گنج زر وز همان گنجش کند معمورتر آب را ببرید و جو را پاک کرد بعد از آن در جو روان کرد آب خورد پوست را بشکافت و پیکان را کشید پوست تازه بعد از آنش بر دمید قلعه ویران کرد و از کافر ستد بعد از آن بر ساختش صد برج و سد کار بی چون را که کیفیت نهد اینک گفتم این ضرورت می دهد گه چنین بنماید و گه ضد این جز که حیرانی نباشد کار دین نه چنان حیران که پشتش سوی اوست بل چنان حیران و غرق و مست دوست آن یکی را روی او شد سوی دوست وان یکی را روی او خود روی اوست روی هر یک می نگر می دار پاس بوک گردی تو ز خدمت روشناس چون بسی ابلیس آدم روی هست پس به هر دستی نشاید داد دست زانک صیاد آورد بانگ صفیر تا فریبد مرغ را آن مرغ گیر بشنود آن مرغ بانگ جنس خویش از هوا آید بیابد دام و نیش حرف درویشان بدزدد مرد دون تا بخواند بر سلیمی زان فسون کار مردان روشنی و گرمیست کار دونان حیله و بی شرمیست شیر پشمین از برای کد کنند بومسیلم را لقب احمد کنند بومسیلم را لقب کذاب ماند مر محمد را اولو الالباب ماند آن شراب حق ختامش مشک ناب باده را ختمش بود گند و عذاب # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۲ - داستان آن پادشاه جهود کی نصرانیان را می‌کشت از بهر تعصب بود شاهی در جهودان ظلم ساز دشمن عیسی و نصرانی گداز عهد عیسی بود و نوبت آن او جان موسی او و موسی جان او شاه احول کرد در راه خدا آن دو دمساز خدایی را جدا گفت استاد احولی را کاندر آ رو برون آر از وثاق آن شیشه را گفت احول زان دو شیشه من کدام پیش تو آرم بکن شرح تمام گفت استاد آن دو شیشه نیست رو احولی بگذار و افزون بین مشو گفت ای استا مرا طعنه مزن گفت استا زان دو یک را در شکن چون یکی بشکست هر دو شد ز چشم مرد احول گردد از میلان و خشم شیشه یک بود و به چشمش دو نمود چون شکست او شیشه را دیگر نبود خشم و شهوت مرد را احول کند ز استقامت روح را مبدل کند چون غرض آمد هنر پوشیده شد صد حجاب از دل به سوی دیده شد چون دهد قاضی به دل رشوت قرار کی شناسد ظالم از مظلوم زار شاه از حقد جهودانه چنان گشت احول کالامان یا رب امان صد هزاران مؤمن مظلوم کشت که پناهم دین موسی را و پشت # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۳ - آموختن وزیر مکر پادشاه را او وزیری داشت گبر و عشوه ده کو بر آب از مکر بر بستی گره گفت ترسایان پناه جان کنند دین خود را از ملک پنهان کنند کم کش ایشان را که کشتن سود نیست دین ندارد بوی مشک و عود نیست سر پنهانست اندر صد غلاف ظاهرش با تست و باطن بر خلاف شاه گفتش پس بگو تدبیر چیست چاره آن مکر و آن تزویر چیست تا نماند در جهان نصرانیی نی هویدا دین و نه پنهانیی گفت ای شه گوش و دستم را ببر بینی ام بشکاف و لب در حکم مر بعد از آن در زیر دار آور مرا تا بخواهد یک شفاعت گر مرا بر منادی گاه کن این کار تو بر سر راهی که باشد چارسو آنگهم از خود بران تا شهر دور تا در اندازم دریشان شر و شور # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۴ - تلبیس وزیر با نصاری پس بگویم من به سر نصرانیم ای خدای رازدان می دانیم شاه واقف گشت از ایمان من وز تعصب کرد قصد جان من خواستم تا دین ز شه پنهان کنم آنک دین اوست ظاهر آن کنم شاه بویی برد از اسرار من متهم شد پیش شه گفتار من گفت گفت تو چو در نان سوزنست از دل من تا دل تو روزنست من از آن روزن بدیدم حال تو حال تو دیدم ننوشم قال تو گر نبودی جان عیسی چاره ام او جهودانه بکردی پاره ام بهر عیسی جان سپارم سر دهم صد هزاران منتش بر خود نهم جان دریغم نیست از عیسی ولیک واقفم بر علم دینش نیک نیک حیف می آمد مرا کان دین پاک درمیان جاهلان گردد هلاک شکر ایزد را و عیسی را که ما گشته ایم آن کیش حق را ره نما از جهود و از جهودی رسته ایم تا به زناری میان را بسته ایم دور دور عیسیست ای مردمان بشنوید اسرار کیش او بجان کرد با وی شاه آن کاری که گفت خلق حیران مانده زان مکر نهفت راند او را جانب نصرانیان کرد در دعوت شروع او بعد از آن # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۵ - قبول کردن نصاری مکر وزیر را صد هزاران مرد ترسا سوی او اندک اندک جمع شد در کوی او او بیان می کرد با ایشان به راز سر انگلیون و زنار و نماز او به ظاهر واعظ احکام بود لیک در باطن صفیر و دام بود بهر این بعضی صحابه از رسول ملتمس بودند مکر نفس غول کو چه آمیزد ز اغراض نهان در عبادتها و در اخلاص جان فضل طاعت را نجستندی ازو عیب ظاهر را بجستندی که کو مو به مو و ذره ذره مکر نفس می شناسیدند چون گل از کرفس موشکافان صحابه هم در آن وعظ ایشان خیره گشتندی بجان # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۶ - متابعت نصاری وزیر را دل بدو دادند ترسایان تمام خود چه باشد قوت تقلید عام در درون سینه مهرش کاشتند نایب عیسیش می پنداشتند او به سر دجال یک چشم لعین ای خدا فریاد رس نعم المعین صد هزاران دام و دانه ست ای خدا ما چو مرغان حریص بی نوا دم بدم ما بسته دام نویم هر یکی گر باز و سیمرغی شویم می رهانی هر دمی ما را و باز سوی دامی می رویم ای بی نیاز ما درین انبار گندم می کنیم گندم جمع آمده گم می کنیم می نیندیشیم آخر ما بهوش کین خلل در گندمست از مکر موش موش تا انبار ما حفره زدست وز فنش انبار ما ویران شدست اول ای جان دفع شر موش کن وانگهان در جمع گندم جوش کن بشنو از اخبار آن صدر الصدور لا صلوة تم الا بالحضور گر نه موشی دزد در انبار ماست گندم اعمال چل ساله کجاست ریزه ریزه صدق هر روزه چرا جمع می ناید درین انبار ما بس ستاره آتش از آهن جهید وان دل سوزیده پذرفت و کشید لیک در ظلمت یکی دزدی نهان می نهد انگشت بر استارگان می کشد استارگان را یک به یک تا که نفروزد چراغی از فلک گر هزاران دام باشد در قدم چون تو با مایی نباشد هیچ غم چون عنایاتت بود با ما مقیم کی بود بیمی از آن دزد لییم هر شبی از دام تن ارواح را می رهانی می کنی الواح را می رهند ارواح هر شب زین قفس فارغان نه حاکم و محکوم کس شب ز زندان بی خبر زندانیان شب ز دولت بی خبر سلطانیان نه غم و اندیشه سود و زیان نه خیال این فلان و آن فلان حال عارف این بود بی خواب هم گفت ایزد هم رقود زین مرم خفته از احوال دنیا روز و شب چون قلم در پنجه تقلیب رب آنک او پنجه نبیند در رقم فعل پندارد بجنبش از قلم شمه ای زین حال عارف وا نمود عقل را هم خواب حسی در ربود رفته در صحرای بی چون جانشان روحشان آسوده و ابدانشان وز صفیری باز دام اندر کشی جمله را در داد و در داور کشی چونک نور صبحدم سر بر زند کرکس زرین گردون پر زند فالق الاصباح اسرافیل وار جمله را در صورت آرد زان دیار روحهای منبسط را تن کند هر تنی را باز آبستن کند اسپ جانها را کند عاری ز زین سر النوم اخ الموتست این لیک بهر آنک روز آیند باز بر نهد بر پایشان بند دراز تا که روزش واکشد زان مرغزار وز چراگاه آردش در زیر بار کاش چون اصحاب کهف این روح را حفظ کردی یا چو کشتی نوح را تا ازین طوفان بیداری و هوش وا رهیدی این ضمیر و چشم و گوش ای بسی اصحاب کهف اندر جهان پهلوی تو پیش تو هست این زمان یار با او غار با او در سرود مهر بر چشمست و بر گوشت چه سود # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۷ - قصهٔ دیدن خلیفه لیلی را گفت لیلی را خلیفه کان توی کز تو مجنون شد پریشان و غوی از دگر خوبان تو افزون نیستی گفت خامش چون تو مجنون نیستی هر که بیدارست او در خواب تر هست بیداریش از خوابش بتر چون بحق بیدار نبود جان ما هست بیداری چو در بندان ما جان همه روز از لگدکوب خیال وز زیان و سود وز خوف زوال نی صفا می ماندش نی لطف و فر نی به سوی آسمان راه سفر خفته آن باشد که او از هر خیال دارد اومید و کند با او مقال دیو را چون حور بیند او به خواب پس ز شهوت ریزد او با دیو آب چونک تخم نسل را در شوره ریخت او به خویش آمد خیال از وی گریخت ضعف سر بیند از آن و تن پلید آه از آن نقش پدید ناپدید مرغ بر بالا و زیر آن سایه اش می دود بر خاک پران مرغ وش ابلهی صیاد آن سایه شود می دود چندانکه بی مایه شود بی خبر کان عکس آن مرغ هواست بی خبر که اصل آن سایه کجاست تیر اندازد به سوی سایه او ترکشش خالی شود از جست و جو ترکش عمرش تهی شد عمر رفت از دویدن در شکار سایه تفت سایه یزدان چو باشد دایه اش وا رهاند از خیال و سایه اش سایه یزدان بود بنده ی خدا مرده او زین عالم و زنده ی خدا دامن او گیر زوتر بی گمان تا رهی در دامن آخر زمان کيۡف مد ٱلظل نقش اولیاست کو دلیل نور خورشید خداست اندرین وادی مرو بی این دلیل لآ أحب ٱلۡأٓفلين گو چون خلیل رو ز سایه آفتابی را بیاب دامن شه شمس تبریزی بتاب ره ندانی جانب این سور و عرس از ضیاء الحق حسام الدین بپرس ور حسد گیرد ترا در ره گلو در حسد ابلیس را باشد غلو کو ز آدم ننگ دارد از حسد با سعادت جنگ دارد از حسد عقبه ای زین صعب تر در راه نیست ای خنک آنکش حسد همراه نیست این جسد خانه ی حسد آمد بدان از حسد آلوده باشد خاندان گر جسد خانه ی حسد باشد ولیک آن جسد را پاک کرد الله نیک طهرا بيتي بیان پاکی است گنج نورست ار طلسمش خاکی است چون کنی بر بی حسد مکر و حسد زان حسد دل را سیاهی ها رسد خاک شو مردان حق را زیر پا خاک بر سر کن حسد را همچو ما # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۸ - بیان حسد وزیر آن وزیرک از حسد بودش نژاد تا به باطل گوش و بینی باد داد بر امید آنک از نیش حسد زهر او در جان مسکینان رسد هر کسی کو از حسد بینی کند خویش را بی گوش و بی بینی کند بینی آن باشد که او بویی برد بوی او را جانب کویی برد هر که بویش نیست بی بینی بود بوی آن بویست کان دینی بود چونک بویی برد و شکر آن نکرد کفر نعمت آمد و بینیش خورد شکر کن مر شاکران را بنده باش پیش ایشان مرده شو پاینده باش چون وزیر از ره زنی مایه مساز خلق را تو بر میاور از نماز ناصح دین گشته آن کافر وزیر کرده او از مکر در گوزینه سیر # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۹ - فهم کردن حاذقان نصاری مکر وزیر را هر که صاحب ذوق بود از گفت او لذتی می دید و تلخی جفت او نکته ها می گفت او آمیخته در جلاب قند زهری ریخته ظاهرش می گفت در ره چست شو وز اثر می گفت جان را سست شو ظاهر نقره گر اسپید ست و نو دست و جامه می سیه گردد ازو آتش ار چه سرخ روی ست از شرر تو ز فعل او سیه کار ی نگر برق اگر نوری نماید در نظر لیک هست از خاصیت دزد بصر هر که جز آگاه و صاحب ذوق بود گفت او در گردن او طوق بود مدتی شش سال در هجران شاه شد وزیر اتباع عیسی را پناه دین و دل را کل بدو بسپرد خلق پیش امر و حکم او می مرد خلق # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۲۰ - پیغام شاه پنهان با وزیر در میان شاه و او پیغام ها شاه را پنهان بدو آرام ها آخر الامر از برای آن مراد تا دهد چون خاک ایشان را به باد پیش او بنوشت شه کای مقبلم وقت آمد زود فارغ کن دلم گفت اینک اندر آن کارم شها کافکنم در دین عیسی فتنه ها # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۲۱ - بیان دوازده سبط از نصاری قوم عیسی را بد اندر دار و گیر حاکمانشان ده امیر و دو امیر هر فریقی مر امیری را تبع بنده گشته میر خود را از طمع این ده و این دو امیر و قومشان گشته بند آن وزیر بد نشان اعتماد جمله بر گفتار او اقتدای جمله بر رفتار او پیش او در وقت و ساعت هر امیر جان بدادی گر بدو گفتی بمیر # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۲۲ - تخلیط وزیر در احکام انجیل ساخت طوماری به نام هر یکی نقش هر طومار دیگر مسلکی حکم های هر یکی نوعی دگر این خلاف آن ز پایان تا به سر در یکی راه ریاضت را و جوع رکن توبه کرده و شرط رجوع در یکی گفته ریاضت سود نیست اندرین ره مخلصی جز جود نیست در یکی گفته که جوع و جود تو شرک باشد از تو با معبود تو جز توکل جز که تسلیم تمام در غم و راحت همه مکر ست و دام در یکی گفته که واجب خدمتست ور نه اندیشه توکل تهمتست در یکی گفته که امر و نهی هاست بهر کردن نیست شرح عجز ماست تا که عجز خود بینیم اندر آن قدرت او را بدانیم آن زمان در یکی گفته که عجز خود مبین کفر نعمت کردن است آن عجز هین قدرت خود بین که این قدرت ازوست قدرت تو نعمت او دان که هوست در یکی گفته کزین دو بر گذر بت بود هر چه بگنجد در نظر در یکی گفته مکش این شمع را کاین نظر چون شمع آمد جمع را از نظر چون بگذری و از خیال کشته باشی نیم شب شمع وصال در یکی گفته بکش باکی مدار تا عوض بینی نظر را صد هزار که ز کشتن شمع جان افزون شود لیلی ات از صبر تو مجنون شود ترک دنیا هر که کرد از زهد خویش بیش آید پیش او دنیا و بیش در یکی گفته که آنچت داد حق بر تو شیرین کرد در ایجاد حق بر تو آسان کرد و خوش آن را بگیر خویشتن را در میفکن در زحیر در یکی گفته که بگذار آن خود کان قبول طبع تو رد ست و بد راه های مختلف آسان شدست هر یکی را ملتی چون جان شدست گر میسر کردن حق ره بدی هر جهود و گبر ازو آگه بدی در یکی گفته میسر آن بود که حیات دل غذای جان بود هر چه ذوق طبع باشد چون گذشت بر نه آرد همچو شوره ریع و کشت جز پشیمانی نباشد ریع او جز خسارت پیش نارد بیع او آن میسر نبود اندر عاقبت نام او باشد معسر عاقبت تو معسر از میسر بازدان عاقبت بنگر جمال این و آن در یکی گفته که استادی طلب عاقبت بینی نیابی در حسب عاقبت دیدند هر گون ملتی لاجرم گشتند اسیر زلتی عاقبت دیدن نباشد دست باف ورنه کی بودی ز دین ها اختلاف در یکی گفته که استا هم توی زانک استا را شناسا هم توی مرد باش و سخره مردان مشو رو سر خود گیر و سرگردان مشو در یکی گفته که این جمله یکیست هر که او دو بیند احول مردکی ست در یکی گفته که صد یک چون بود این کی اندیشد مگر مجنون بود هر یکی قولیست ضد هم دگر چون یکی باشد یکی زهر و شکر تا ز زهر و از شکر در نگذری کی تو از گلزار وحدت بو بری این نمط وین نوع ده طومار و دو بر نوشت آن دین عیسی را عدو # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۲۳ - در بیان آنک این اختلافات در صورت روش است نی در حقیقت راه او ز یک رنگی عیسی بو نداشت وز مزاج خم عیسی خو نداشت جامه صد رنگ از آن خم صفا ساده و یک رنگ گشتی چون صبا نیست یک رنگی کزو خیزد ملال بل مثال ماهی و آب زلال گرچه در خشکی هزاران رنگهاست ماهیان را با یبوست جنگهاست کیست ماهی چیست دریا در مثل تا بدان ماند ملک عز و جل صد هزاران بحر و ماهی در وجود سجده آرد پیش آن اکرام و جود چند باران عطا باران شده تا بدان آن بحر در افشان شده چند خورشید کرم افروخته تا که ابر و بحر جود آموخته پرتو دانش زده بر خاک و طین تا که شد دانه پذیرنده زمین خاک امین و هر چه در وی کاشتی بی خیانت جنس آن برداشتی این امانت زان امانت یافتست کآفتاب عدل بر وی تافتست تا نشان حق نیارد نوبهار خاک سرها را نکرده آشکار آن جوادی که جمادی را بداد این خبرها وین امانت وین سداد مر جمادی را کند فضلش خبیر عاقلان را کرده قهر او ضریر جان و دل را طاقت آن جوش نیست با که گویم در جهان یک گوش نیست هر کجا گوشی بد از وی چشم گشت هر کجا سنگی بد از وی یشم گشت کیمیاسازست چه بود کیمیا معجزه بخش است چه بود سیمیا این ثنا گفتن ز من ترک ثناست کین دلیل هستی و هستی خطاست پیش هست او بباید نیست بود چیست هستی پیش او کور و کبود گر نبودی کور زو بگداختی گرمی خورشید را بشناختی ور نبودی او کبود از تعزیت کی فسردی همچو یخ این ناحیت # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۲۴ - بیان خسارت وزیر درین مکر همچو شه نادان و غافل بد وزیر پنجه می زد با قدیم ناگزیر با چنان قادر خدایی کز عدم صد چو عالم هست گرداند بدم صد چو عالم در نظر پیدا کند چونک چشمت را به خود بینا کند گر جهان پیشت بزرگ و بی بنیست پیش قدرت ذره ای می دان که نیست این جهان خود حبس جانهای شماست هین روید آن سو که صحرای شماست این جهان محدود و آن خود بی حدست نقش و صورت پیش آن معنی سدست صد هزاران نیزه فرعون را در شکست از موسیی با یک عصا صد هزاران طب جالینوس بود پیش عیسی و دمش افسوس بود صد هزاران دفتر اشعار بود پیش حرف امیی اش عار بود با چنین غالب خداوندی کسی چون نمیرد گر نباشد او خسی بس دل چون کوه را انگیخت او مرغ زیرک با دو پا آویخت او فهم و خاطر تیز کردن نیست راه جز شکسته می نگیرد فضل شاه ای بسا گنج آگنان کنج کاو کان خیال اندیش را شد ریش گاو گاو که بود تا تو ریش او شوی خاک چه بود تا حشیش او شوی چون زنی از کار بد شد روی زرد مسخ کرد او را خدا و زهره کرد عورتی را زهره کردن مسخ بود خاک و گل گشتن نه مسخست ای عنود روح می بردت سوی چرخ برین سوی آب و گل شدی در اسفلین خویشتن را مسخ کردی زین سفول زان وجودی که بد آن رشک عقول پس ببین کین مسخ کردن چون بود پیش آن مسخ این به غایت دون بود اسپ همت سوی اختر تاختی آدم مسجود را نشناختی آخر آدم زاده ای ای ناخلف چند پنداری تو پستی را شرف چند گویی من بگیرم عالمی این جهان را پر کنم از خود همی گر جهان پر برف گردد سربسر تاب خور بگدازدش با یک نظر وزر او و صد وزیر و صدهزار نیست گرداند خدا از یک شرار عین آن تخییل را حکمت کند عین آن زهراب را شربت کند آن گمان انگیز را سازد یقین مهرها رویاند از اسباب کین پرورد در آتش ابراهیم را ایمنی روح سازد بیم را از سبب سوزیش من سوداییم در خیالاتش چو سوفسطاییم # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۲۵ - مکر دیگر انگیختن وزیر در اضلال قوم مکر دیگر آن وزیر از خود ببست وعظ را بگذاشت و در خلوت نشست در مریدان در فکند از شوق سوز بود در خلوت چهل پنجاه روز خلق دیوانه شدند از شوق او از فراق حال و قال و ذوق او لابه و زاری همی کردند و او از ریاضت گشته در خلوت دوتو گفته ایشان نیست ما را بی تو نور بی عصاکش چون بود احوال کور از سر اکرام و از بهر خدا بیش ازین ما را مدار از خود جدا ما چو طفلانیم و ما را دایه تو بر سر ما گستران آن سایه تو گفت جانم از محبان دور نیست لیک بیرون آمدن دستور نیست آن امیران در شفاعت آمدند وان مریدان در شناعت آمدند کین چه بدبختیست ما را ای کریم از دل و دین مانده ما بی تو یتیم تو بهانه می کنی و ما ز درد می زنیم از سوز دل دمهای سرد ما به گفتار خوشت خو کرده ایم ما ز شیر حکمت تو خورده ایم الله الله این جفا با ما مکن خیر کن امروز را فردا مکن می دهد دل مر ترا کین بی دلان بی تو گردند آخر از بی حاصلان جمله در خشکی چو ماهی می طپند آب را بگشا ز جو بر دار بند ای که چون تو در زمانه نیست کس الله الله خلق را فریاد رس # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۲۶ - دفع گفتن وزیر مریدان را گفت هان ای سخرگان گفت و گو وعظ و گفتار زبان و گوش جو پنبه اندر گوش حس دون کنید بند حس از چشم خود بیرون کنید پنبه آن گوش سر گوش سرست تا نگردد این کر آن باطن کرست بی حس و بی گوش و بی فکرت شوید تا خطاب ارجعی را بشنوید تا به گفت و گوی بیداری دری تو زگفت خواب بویی کی بری سیر بیرونیست قول و فعل ما سیر باطن هست بالای سما حس خشکی دید کز خشکی بزاد عیسی جان پای بر دریا نهاد سیر جسم خشک بر خشکی فتاد سیر جان پا در دل دریا نهاد چونک عمر اندر ره خشکی گذشت گاه کوه و گاه دریا گاه دشت آب حیوان از کجا خواهی تو یافت موج دریا را کجا خواهی شکافت موج خاکی وهم و فهم و فکر ماست موج آبی محو و سکرست و فناست تا درین سکری از آن سکری تو دور تا ازین مستی از آن جامی نفور گفت و گوی ظاهر آمد چون غبار مدتی خاموش خو کن هوش دار # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۲۷ - مکر کردن مریدان کی خلوت را بشکن جمله گفتند ای حکیم رخنه جو این فریب و این جفا با ما مگو چارپا را قدر طاقت بار نه بر ضعیفان قدر قوت کار نه دانه هر مرغ اندازه ویست طعمه هر مرغ انجیری کیست طفل را گر نان دهی بر جای شیر طفل مسکین را از آن نان مرده گیر چونک دندانها بر آرد بعد از آن هم بخود گردد دلش جویای نان مرغ پر نارسته چون پران شود لقمه هر گربه دران شود چون بر آرد پر بپرد او بخود بی تکلف بی صفیر نیک و بد دیو را نطق تو خامش می کند گوش ما را گفت تو هش می کند گوش ما هوشست چون گویا توی خشک ما بحرست چون دریا توی با تو ما را خاک بهتر از فلک ای سماک از تو منور تا سمک بی تو ما را بر فلک تاریکیست با تو ای ماه این فلک باری کیست صورت رفعت بود افلاک را معنی رفعت روان پاک را صورت رفعت برای جسمهاست جسمها در پیش معنی اسمهاست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۲۸ - جواب گفتن وزیر کی خلوت را نمی‌شکنم گفت حجت های خود کوته کنید پند را در جان و در دل ره کنید گر امینم متهم نبود امین گر بگویم آسمان را من زمین گر کمالم با کمال انکار چیست ور نیم این زحمت و آزار چیست من نخواهم شد ازین خلوت برون زانک مشغولم باحوال درون # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۲۹ - اعتراض مریدان در خلوت وزیر جمله گفتند ای وزیر انکار نیست گفت ما چون گفتن اغیار نیست اشک دیده ست از فراق تو دوان آه آه ست از میان جان روان طفل با دایه نه استیزد ولیک گرید او گرچه نه بد داند نه نیک ما چو چنگیم و تو زخمه می زنی زاری از ما نه تو زاری می کنی ما چو ناییم و نوا در ما ز توست ما چو کوهیم و صدا در ما ز توست ما چو شطرنجیم اندر برد و مات برد و مات ما ز توست ای خوش صفات ما که باشیم ای تو ما را جان جان تا که ما باشیم با تو درمیان ما عدم هاییم و هستی های ما تو وجود مطلقی فانی نما ما همه شیران ولی شیر علم حمله شان از باد باشد دم به دم حمله شان پیدا و ناپیداست باد آنک ناپیداست هرگز گم مباد باد ما و بود ما از داد توست هستی ما جمله از ایجاد توست لذت هستی نمودی نیست را عاشق خود کرده بودی نیست را لذت انعام خود را وا مگیر نقل و باده و جام خود را وا مگیر ور بگیری کیت جست و جو کند نقش با نقاش چون نیرو کند منگر اندر ما مکن در ما نظر اندر اکرام و سخای خود نگر ما نبودیم و تقاضامان نبود لطف تو ناگفته ما می شنود نقش باشد پیش نقاش و قلم عاجز و بسته چو کودک در شکم پیش قدرت خلق جمله بارگه عاجزان چون پیش سوزن کارگه گاه نقشش دیو و گه آدم کند گاه نقشش شادی و گه غم کند دست نه تا دست جنباند به دفع نطق نه تا دم زند در ضر و نفع تو ز قرآن بازخوان تفسیر بیت گفت ایزد ما رميۡت إذۡ رميۡت گر بپرانیم تیر آن نه ز ماست ما کمان و تیراندازش خداست این نه جبر این معنی جباری است ذکر جباری برای زاری است زاری ما شد دلیل اضطرار خجلت ما شد دلیل اختیار گر نبودی اختیار این شرم چیست وین دریغ و خجلت و آزرم چیست زجر شاگردان و استادان چراست خاطر از تدبیرها گردان چراست ور تو گویی غافل است از جبر او ماه حق پنهان کند در ابر رو هست این را خوش جواب ار بشنوی بگذری از کفر و در دین بگروی حسرت و زاری گه بیماری است وقت بیماری همه بیداری است آن زمان که می شوی بیمار تو می کنی از جرم استغفار تو می نماید بر تو زشتی گنه می کنی نیت که باز آیم به ره عهد و پیمان می کنی که بعد ازین جز که طاعت نبودم کاری گزین پس یقین گشت این که بیماری تو را می ببخشد هوش و بیداری تو را پس بدان این اصل را ای اصل جو هر که را دردست او برده ست بو هر که او بیدارتر پردردتر هر که او آگاه تر رخ زردتر گر ز جبرش آگهی زاریت کو بینش زنجیر جباریت کو بسته در زنجیر چون شادی کند کی اسیر حبس آزادی کند ور تو می بینی که پایت بسته اند بر تو سرهنگان شه بنشسته اند پس تو سرهنگی مکن با عاجزان زانک نبود طبع و خوی عاجز آن چون تو جبر او نمی بینی مگو ور همی بینی نشان دید کو در هر آن کاری که میلستت بدان قدرت خود را همی بینی عیان واندر آن کاری که میلت نیست و خواست خویش را جبری کنی کین از خداست انبیا در کار دنیا جبری اند کافران در کار عقبی جبری اند انبیا را کار عقبی اختیار جاهلان را کار دنیا اختیار زانک هر مرغی به سوی جنس خویش می پرد او در پس و جان پیش پیش کافران چون جنس سجین آمدند سجن دنیا را خوش آیین آمدند انبیا چون جنس علیین بدند سوی علیین جان و دل شدند این سخن پایان ندارد لیک ما باز گوییم آن تمام قصه را # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۳۰ - نومید کردن وزیر مریدان را از رفض خلوت آن وزیر از اندرون آواز داد کای مریدان از من این معلوم باد که مرا عیسی چنین پیغام کرد کز همه یاران و خویشان باش فرد روی در دیوار کن تنها نشین وز وجود خویش هم خلوت گزین بعد ازین دستوری گفتار نیست بعد ازین با گفت و گویم کار نیست الوداع ای دوستان من مرده ام رخت بر چارم فلک بر برده ام تا به زیر چرخ ناری چون حطب من نسوزم در عنا و در عطب پهلوی عیسی نشینم بعد ازین بر فراز آسمان چارمین # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۳۱ - ولی عهد ساختن وزیر هر یک امیر را جداجدا وانگهانی آن امیران را بخواند یک بیک تنها بهر یک حرف راند گفت هر یک را بدین عیسوی نایب حق و خلیفه من توی وان امیران دگر اتباع تو کرد عیسی جمله را اشیاع تو هر امیری کو کشد گردن بگیر یا بکش یا خود همی دارش اسیر لیک تا من زنده ام این وا مگو تا نمیرم این ریاست را مجو تا نمیرم من تو این پیدا مکن دعوی شاهی و استیلا مکن اینک این طومار و احکام مسیح یک بیک بر خوان تو بر امت فصیح هر امیری را چنین گفت او جدا نیست نایب جز تو در دین خدا هر یکی را کرد او یک یک عزیز هرچه آن را گفت این را گفت نیز هر یکی را او یکی طومار داد هر یکی ضد دگر بود المراد متن آن طومارها بد مختلف همچو شکل حرفها یا تا الف حکم این طومار ضد حکم آن پیش ازین کردیم این ضد را بیان # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۳۲ - کشتن وزیر خویشتن را در خلوت بعد از آن چل روز دیگر در ببست خویش کشت و از وجود خود برست چونک خلق از مرگ او آگاه شد بر سر گورش قیامتگاه شد خلق چندان جمع شد بر گور او مو کنان جامه دران در شور او کان عدد را هم خدا داند شمرد از عرب وز ترک و از رومی و کرد خاک او کردند بر سرهای خویش درد او دیدند درمان جای خویش آن خلایق بر سر گورش مهی کرده خون را از دو چشم خود رهی # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۳۳ - طلب کردن امت عیسی علیه‌السلام از امرا کی ولی عهد از شما کدامست بعد ماهی خلق گفتند ای مهان از امیران کیست بر جایش نشان تا به جای او شناسیمش امام دست و دامن را به دست او دهیم چونک شد خورشید و ما را کرد داغ چاره نبود بر مقامش از چراغ چونک شد از پیش دیده وصل یار نایبی باید ازومان یادگار چونک گل بگذشت و گلشن شد خراب بوی گل را از که یابیم از گلاب چون خدا اندر نیاید در عیان نایب حق اند این پیغامبران نه غلط گفتم که نایب با منوب گر دو پنداری قبیح آید نه خوب نه دو باشد تا توی صورت پرست پیش او یک گشت کز صورت برست چون به صورت بنگری چشم تو دوست تو به نورش در نگر کز چشم رست نور هر دو چشم نتوان فرق کرد چونک در نورش نظر انداخت مرد ده چراغ ار حاضر آید در مکان هر یکی باشد بصورت غیر آن فرق نتوان کرد نور هر یکی چون به نورش روی آری بی شکی گر تو صد سیب و صد آبی بشمری صد نماند یک شود چون بفشری در معانی قسمت و اعداد نیست در معانی تجزیه و افراد نیست اتحاد یار با یاران خوشست پای معنی گیر صورت سرکشست صورت سرکش گدازان کن برنج تا ببینی زیر او وحدت چو گنج ور تو نگدازی عنایتهای او خود گدازد ای دلم مولای او او نماید هم به دلها خویش را او بدوزد خرقه درویش را منبسط بودیم یک جوهر همه بی سر و بی پا بدیم آن سر همه یک گهر بودیم همچون آفتاب بی گره بودیم و صافی همچو آب چون بصورت آمد آن نور سره شد عدد چون سایه های کنگره گنگره ویران کنید از منجنیق تا رود فرق از میان این فریق شرح این را گفتمی من از مری لیک ترسم تا نلغزد خاطری نکته ها چون تیغ پولادست تیز گر نداری تو سپر وا پس گریز پیش این الماس بی اسپر میا کز بریدن تیغ را نبود حیا زین سبب من تیغ کردم در غلاف تا که کژخوانی نخواند برخلاف آمدیم اندر تمامی داستان وز وفاداری جمع راستان کز پس این پیشوا بر خاستند بر مقامش نایبی می خواستند # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۳۴ - منازعت امرا در ولی عهدی یک امیری زان امیران پیش رفت پیش آن قوم وفا اندیش رفت گفت اینک نایب آن مرد من نایب عیسی منم اندر زمن اینک این طومار برهان منست کین نیابت بعد ازو آن منست آن امیر دیگر آمد از کمین دعوی او در خلافت بد همین از بغل او نیز طوماری نمود تا برآمد هر دو را خشم جهود آن امیران دگر یک یک قطار برکشیده تیغهای آبدار هر یکی را تیغ و طوماری به دست درهم افتادند چون پیلان مست صد هزاران مرد ترسا کشته شد تا ز سرهای بریده پشته شد خون روان شد همچو سیل از چپ و راست کوه کوه اندر هوا زین گرد خاست تخم های فتنه ها کو کشته بود آفت سرهای ایشان گشته بود جوزها بشکست و آن کان مغز داشت بعد کشتن روح پاک نغز داشت کشتن و مردن که بر نقش تنست چون انار و سیب را بشکستنست آنچ شیرینست او شد ناردانگ وانک پوسیده ست نبود غیر بانگ آنچ با معنیست خود پیدا شود وانچ پوسیده ست او رسوا شود رو بمعنی کوش ای صورت پرست زانک معنی بر تن صورت پرست همنشین اهل معنی باش تا هم عطا یابی و هم باشی فتیٰ جان بی معنی درین تن بی خلاف هست همچون تیغ چوبین در غلاف تا غلاف اندر بود باقیمتست چون برون شد سوختن را آلتست تیغ چوبین را مبر در کارزار بنگر اول تا نگردد کار زار گر بود چوبین برو دیگر طلب ور بود الماس پیش آ با طرب تیغ در زرادخانه اولیاست دیدن ایشان شما را کیمیاست جمله دانایان همین گفته همین هست دانا رحمة للعالمین گر اناری می خری خندان بخر تا دهد خنده ز دانه او خبر ای مبارک خنده اش کو از دهان می نماید دل چو در از درج جان نامبارک خنده آن لاله بود کز دهان او سیاهی دل نمود نار خندان باغ را خندان کند صحبت مردانت از مردان کند گر تو سنگ صخره و مرمر شوی چون به صاحب دل رسی گوهر شوی مهر پاکان درمیان جان نشان دل مده الا به مهر دلخوشان کوی نومیدی مرو اومیدهاست سوی تاریکی مرو خورشیدهاست دل ترا در کوی اهل دل کشد تن ترا در حبس آب و گل کشد هین غذای دل بده از همدلی رو بجو اقبال را از مقبلی # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۳۵ - تعظیم نعت مصطفی صلی الله علیه و سلم کی مذکور بود در انجیل بود در انجیل نام مصطفی آن سر پیغامبران بحر صفا بود ذکر حلیه ها و شکل او بود ذکر غزو و صوم و اکل او طایفه نصرانیان بهر ثواب چون رسیدندی بدان نام و خطاب بوسه دادندی بر آن نام شریف رو نهادندی بر آن وصف لطیف اندرین فتنه که گفتیم آن گروه ایمن از فتنه بدند و از شکوه ایمن از شر امیران و وزیر در پناه نام احمد مستجیر نسل ایشان نیز هم بسیار شد نور احمد ناصر آمد یار شد وان گروه دیگر از نصرانیان نام احمد داشتندی مستهان مستهان و خوار گشتند از فتن از وزیر شوم رای شوم فن هم مخبط دینشان و حکمشان از پی طومارهای کژ بیان نام احمد این چنین یاری کند تا که نورش چون نگهداری کند نام احمد چون حصاری شد حصین تا چه باشد ذات آن روح الامین بعد ازین خون ریز درمان ناپذیر کاندر افتاد از بلای آن وزیر # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۳۶ - حکایت پادشاه جهود دیگر کی در هلاک دین عیسی سعی نمود یک شه دیگر ز نسل آن جهود در هلاک قوم عیسی رو نمود گر خبر خواهی ازین دیگر خروج سوره بر خوان وٱلسمآء ذات ٱلۡبروج سنت بد کز شه اول بزاد این شه دیگر قدم بر وی نهاد هر که او بنهاد ناخوش سنتی سوی او نفرین رود هر ساعتی نیکوان رفتند و سنت ها بماند وز لییمان ظلم و لعنت ها بماند تا قیامت هرکه جنس آن بدان در وجود آید بود رویش بدان رگ رگست این آب شیرین و آب شور در خلایق می رود تا نفخ صور نیکوان را هست میراث از خوشاب آن چه میراث است أوۡرثۡنا ٱلۡکتٰب شد نیاز طالبان ار بنگری شعله ها از گوهر پیغامبری شعله ها با گوهران گردان بود شعله آن جانب رود هم کان بود نور روزن گرد خانه می دود زانک خور برجی به برجی می رود هر که را با اختری پیوستگی ست مر ورا با اختر خود هم تگی ست طالعش گر زهره باشد در طرب میل کلی دارد و عشق و طلب ور بود مریخی خون ریزخو جنگ و بهتان و خصومت جوید او اخترانند از ورای اختران که احتراق و نحس نبود اندر آن سایران در آسمان های دگر غیر این هفت آسمان معتبر راسخان در تاب انوار خدا نه به هم پیوسته نه از هم جدا هر که باشد طالع او زان نجوم نفس او کفار سوزد در رجوم خشم مریخی نباشد خشم او منقلب رو غالب و مغلوب خو نور غالب ایمن از نقص و غسق در میان اصبعین نور حق حق فشاند آن نور را بر جان ها مقبلان بر داشته دامان ها و آن نثار نور را وا یافته روی از غیر خدا برتافته هر که را دامان عشقی نابده زان نثار نور بی بهره شده جزوها را رویها سوی کل است بلبلان را عشق با روی گل است گاو را رنگ از برون و مرد را از درون جو رنگ سرخ و زرد را رنگ های نیک از خم صفاست رنگ زشتان از سیاهابه جفاست صبغة الله نام آن رنگ لطیف لعنة الله بوی این رنگ کثیف آنچ از دریا به دریا می رود از همانجا کامد آنجا می رود از سر که سیل های تیزرو وز تن ما جان عشق آمیزرو # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۳۷ - آتش کردن پادشاه جهود و بت نهادن پهلوی آتش کی هر که این بت را سجود کند از آتش برست آن جهود سگ ببین چه راٰی کرد پهلوی آتش بتی بر پای کرد کانکه این بت را سجود آرد برست ور نیارد در دل آتش نشست چون سزای این بت نفس او نداد از بت نفسش بتی دیگر بزاد مادر بتها بت نفس شماست زانک آن بت مار و این بت اژدهاست آهن و سنگست نفس و بت شرار آن شرار از آب می گیرد قرار سنگ و آهن زآب کی ساکن شود آدمی با این دو کی ایمن بود بت سیاهابه ست در کوزه نهان نفس مر آب سیه را چشمه دان آن بت منحوت چون سیل سیاه نفس بتگر چشمه ای بر آب راه صد سبو را بشکند یکپاره سنگ و آب چشمه می زهاند بی درنگ بت شکستن سهل باشد نیک سهل سهل دیدن نفس را جهلست جهل صورت نفس ار بجویی ای پسر قصه دوزخ بخوان با هفت در هر نفس مکری و در هر مکر زان غرقه صد فرعون با فرعونیان در خدای موسی و موسی گریز آب ایمان را ز فرعونی مریز دست را اندر احد و احمد بزن ای برادر وا ره از بوجهل تن # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۳۸ - به سخن آمدن طفل درمیان آتش و تحریض کردن خلق را در افتادن بآتش یک زنی با طفل آورد آن جهود پیش آن بت آتش اندر شعله بود طفل ازو بستد در آتش در فکند زن بترسید و دل از ایمان بکند خواست تا او سجده آرد پیش بت بانگ زد آن طفل إني لم أمت اندر آ ای مادر اینجا من خوشم گرچه در صورت میان آتشم چشم بندست آتش از بهر حجاب رحمتست این سر برآورده ز جیب اندر آ مادر ببین برهان حق تا ببینی عشرت خاصان حق اندر آ و آب بین آتش مثال از جهانی کآتش است آبش مثال اندر آ اسرار ابراهیم بین کو در آتش یافت سرو و یاسمین مرگ می دیدم گه زادن ز تو سخت خوفم بود افتادن ز تو چون بزادم رستم از زندان تنگ در جهان خوش هوای خوب رنگ من جهان را چون رحم دیدم کنون چون درین آتش بدیدم این سکون اندرین آتش بدیدم عالمی ذره ذره اندرو عیسی دمی نک جهان نیست شکل هست ذات و آن جهان هست شکل بی ثبات اندر آ مادر بحق مادری بین که این آذر ندارد آذری اندر آ مادر که اقبال آمدست اندر آ مادر مده دولت ز دست قدرت آن سگ بدیدی اندر آ تا ببینی قدرت و لطف خدا من ز رحمت می کشانم پای تو کز طرب خود نیستم پروای تو اندر آ و دیگران را هم بخوان کاندر آتش شاه بنهادست خوان اندر آیید ای مسلمانان همه غیر عذب دین عذابست آن همه اندر آیید ای همه پروانه وار اندرین بهره که دارد صد بهار بانگ می زد درمیان آن گروه پر همی شد جان خلقان از شکوه خلق خود را بعد از آن بی خویشتن می فکندند اندر آتش مرد و زن بی موکل بی کشش از عشق دوست زانک شیرین کردن هر تلخ ازوست تا چنان شد کان عوانان خلق را منع می کردند کآتش در میا آن یهودی شد سیه رو و خجل شد پشیمان زین سبب بیماردل کاندر ایمان خلق عاشق تر شدند در فنای جسم صادق تر شدند مکر شیطان هم درو پیچید شکر دیو هم خود را سیه رو دید شکر آنچ می مالید در روی کسان جمع شد در چهره آن ناکس آن آنک می درید جامه خلق چست شد دریده آن او ایشان درست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۳۹ - کژ ماندن دهان آن مرد کی نام محمّد را صلی‌الله علیه و سلّم بتَسخر خواند آن دهان کژ کرد و از تسخر بخواند مر محمد را دهانش کژ بماند باز آمد کای محمد عفو کن ای ترا الطاف و علم من لدن من ترا افسوس می کردم ز جهل من بدم افسوس را منسوب و اهل چون خدا خواهد که پرده کس درد میلش اندر طعنه پاکان برد ور خدا خواهد که پوشد عیب کس کم زند در عیب معیوبان نفس چون خدا خواهد که مان یاری کند میل ما را جانب زاری کند ای خنک چشمی که آن گریان اوست وی همایون دل که آن بریان اوست آخر هر گریه آخر خنده ایست مرد آخر بین مبارک بنده ایست هر کجا آب روان سبزه بود هر کجا اشکی روان رحمت شود باش چون دولاب نالان چشم تر تا ز صحن جانت بر روید خضر اشک خواهی رحم کن بر اشک بار رحم خواهی بر ضعیفان رحم آر # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۴۰ - عتاب کردن آتش را آن پادشاه جهود رو به آتش کرد شه کای تندخو آن جهان سوز طبیعی خوت کو چون نمی سوزی چه شد خاصیتت یا ز بخت ما دگر شد نیتت می نبخشایی تو بر آتش پرست آنک نپرستد ترا او چون برست هرگز ای آتش تو صابر نیستی چون نسوزی چیست قادر نیستی چشم بندست این عجب یا هوش بند چون نسوزاند چنین شعله بلند جادوی کردت کسی یا سیمیاست یا خلاف طبع تو از بخت ماست گفت آتش من همانم ای شمن اندر آ تا تو ببینی تاب من طبع من دیگر نگشت و عنصرم تیغ حقم هم به دستوری برم بر در خرگه سگان ترکمان چاپلوسی کرده پیش میهمان ور بخرگه بگذرد بیگانه رو حمله بیند از سگان شیرانه او من ز سگ کم نیستم در بندگی کم ز ترکی نیست حق در زندگی آتش طبعت اگر غمگین کند سوزش از امر ملیک دین کند آتش طبعت اگر شادی دهد اندرو شادی ملیک دین نهد چونک غم بینی تو استغفار کن غم بامر خالق آمد کار کن چون بخواهد عین غم شادی شود عین بند پای آزادی شود باد و خاک و آب و آتش بنده اند با من و تو مرده با حق زنده اند پیش حق آتش همیشه در قیام همچو عاشق روز و شب پیچان مدام سنگ بر آهن زنی بیرون جهد هم به امر حق قدم بیرون نهد آهن و سنگ هوا بر هم مزن کین دو می زایند همچون مرد و زن سنگ و آهن خود سبب آمد ولیک تو به بالاتر نگر ای مرد نیک کین سبب را آن سبب آورد پیش بی سبب کی شد سبب هرگز ز خویش و آن سببها کانبیا را رهبرند آن سببها زین سببها برترند این سبب را آن سبب عامل کند باز گاهی بی بر و عاطل کند این سبب را محرم آمد عقلها و آن سببها راست محرم انبیا این سبب چه بود بتازی گو رسن اندرین چه این رسن آمد به فن گردش چرخه رسن را علتست چرخه گردان را ندیدن زلتست این رسنهای سببها در جهان هان و هان زین چرخ سرگردان مدان تا نمانی صفر و سرگردان چو چرخ تا نسوزی تو ز بی مغزی چو مرخ باد آتش می شود از امر حق هر دو سرمست آمدند از خمر حق آب حلم و آتش خشم ای پسر هم ز حق بینی چو بگشایی بصر گر نبودی واقف از حق جان باد فرق کی کردی میان قوم عاد هود گرد مؤمنان خطی کشید نرم می شد باد کانجا می رسید هر که بیرون بود زان خط جمله را پاره پاره می گسست اندر هوا همچنین شیبان راعی می کشید گرد بر گرد رمه خطی پدید چون به جمعه می شد او وقت نماز تا نیارد گرگ آنجا ترک تاز هیچ گرگی در نرفتی اندر آن گوسفندی هم نگشتی زان نشان باد حرص گرگ و حرص گوسفند دایره مرد خدا را بود بند همچنین باد اجل با عارفان نرم و خوش همچون نسیم یوسفان آتش ابراهیم را دندان نزد چون گزیده حق بود چونش گزد ز آتش شهوت نسوزد اهل دین باقیان را برده تا قعر زمین موج دریا چون به امر حق بتاخت اهل موسی را ز قبطی واشناخت خاک قارون را چو فرمان در رسید با زر و تختش به قعر خود کشید آب و گل چون از دم عیسی چرید بال و پر بگشاد مرغی شد پرید هست تسبیحت بخار آب و گل مرغ جنت شد ز نفخ صدق دل کوه طور از نور موسی شد به رقص صوفی کامل شد و رست او ز نقص چه عجب گر کوه صوفی شد عزیز جسم موسی از کلوخی بود نیز # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۴۱ - طنز و انکار کردن پادشاه جهود و قبول ناکردن نصیحت خاصان خویش این عجایب دید آن شاه جهود جز که طنز و جز که انکارش نبود ناصحان گفتند از حد مگذران مرکب استیزه را چندین مران ناصحان را دست بست و بند کرد ظلم را پیوند در پیوند کرد بانگ آمد کار چون اینجا رسید پای دار ای سگ که قهر ما رسید بعد از آن آتش چهل گز بر فروخت حلقه گشت و آن جهودان را بسوخت اصل ایشان بود آتش ز ابتدا سوی اصل خویش رفتند انتها هم ز آتش زاده بودند آن فریق جزوها را سوی کل باشد طریق آتشی بودند مؤمن سوز و بس سوخت خود را آتش ایشان چو خس آنک بودست امه الهاویه هاویه آمد مرورا زاویه مادر فرزند جویان ویست اصلها مر فرعها را در پیست آبها در حوض اگر زندانیست باد نشفش می کند کارکانیست می رهاند می برد تا معدنش اندک اندک تا نبینی بردنش وین نفس جانهای ما را همچنان اندک اندک دزدد از حبس جهان تا الیه یصعد اطیاب الکلم صاعدا منا الی حیث علم ترتقی انفاسنا بالمنتقا محتفا منا الی دارالبقا ثم تأتینا مکافات المقال ضعف ذاک رحمة من ذی الجلال ثم یلجینا الی امثالها کی ینال العبد مما نالها هاکذا تعرج و تنزل دایما ذا فلازلت علیه قایما پارسی گوییم یعنی این کشش زان طرف آید که آمد آن چشش چشم هر قومی به سویی مانده ست کان طرف یک روز ذوقی رانده ست ذوق جنس از جنس خود باشد یقین ذوق جزو از کل خود باشد ببین یا مگر آن قابل جنسی بود چون بدو پیوست جنس او شود همچو آب و نان که جنس ما نبود گشت جنس ما و اندر ما فزود نقش جنسیت ندارد آب و نان ز اعتبار آخر آن را جنس دان ور ز غیر جنس باشد ذوق ما آن مگر مانند باشد جنس را آنک مانندست باشد عاریت عاریت باقی نماند عاقبت مرغ را گر ذوق آید از صفیر چونک جنس خود نیابد شد نفیر تشنه را گر ذوق آید از سراب چون رسد در وی گریزد جوید آب مفلسان هم خوش شوند از زر قلب لیک آن رسوا شود در دار ضرب تا زر اندودیت از ره نفکند تا خیال کژ ترا چه نفکند از کلیله باز جو آن قصه را واندر آن قصه طلب کن حصه را # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۴۲ - بیان توکّل و ترک جهد گفتن نخچیران به شیر طایفه نخچیر در وادی خوش بودشان از شیر دایم کش مکش بس که آن شیر از کمین می در ربود آن چرا بر جمله ناخوش گشته بود حیله کردند آمدند ایشان بشیر کز وظیفه ما ترا داریم سیر بعد ازین اندر پی صیدی میا تا نگردد تلخ بر ما این گیا # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۴۳ - جواب گفتن شیر نخچیران را و فایدهٔ جهد گفتن گفت آری گر وفا بینم نه مکر مکر ها بس دیده ام از زید و بکر من هلاک فعل و مکر مردمم من گزیده زخم مار و کژدمم مردم نفس از درونم در کمین از همه مردم بتر در مکر و کین گوش من لایلدغ المؤمن شنید قول پیغامبر به جان و دل گزید # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۴۴ - ترجیح نهادن نخچیران توکّل را بر جهد و اکتساب جمله گفتند ای حکیم با خبر الحذر دع لیس یغنی عن قدر در حذر شوریدن شور و شر ست رو توکل کن توکل بهتر ست با قضا پنجه مزن ای تند و تیز تا نگیرد هم قضا با تو ستیز مرده باید بود پیش حکم حق تا نیاید زخم از رب الفلق # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۴۵ - ترجیح نهادن شیر جهد و اکتساب را بر توکّل و تسلیم گفت آری گر توکل رهبر ست این سبب هم سنت پیغمبر ست گفت پیغامبر به آواز بلند با توکل زانو ی اشتر ببند رمز الکاسب حبیب الله شنو از توکل در سبب کاهل مشو # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۴۶ - ترجیح نهادن نخچیران توکّل را بر اجتهاد قوم گفتندش که کسب از ضعف خلق لقمه تزویر دان بر قدر حلق نیست کسبی از توکل خوب تر چیست از تسلیم خود محبوب تر بس گریزند از بلا سوی بلا بس جهند از مار سوی اژدها حیله کرد انسان و حیله ش دام بود آنک جان پنداشت خون آشام بود در ببست و دشمن اندر خانه بود حیله فرعون زین افسانه بود صد هزاران طفل کشت آن کینه کش وانک او می جست اندر خانه اش دیده ما چون بسی علت دروست رو فنا کن دید خود در دید دوست دید ما را دید او نعم العوض یابی اندر دید او کل غرض طفل تا گیرا و تا پویا نبود مرکبش جز گردن بابا نبود چون فضولی گشت و دست و پا نمود در عنا افتاد و در کور و کبود جان های خلق پیش از دست و پا می پریدند از وفا اندر صفا چون به امر اهبطوا بندی شدند حبس خشم و حرص و خرسند ی شدند ما عیال حضرتیم و شیر خواه گفت الخلق عیال للاله آنک او از آسمان باران دهد هم تواند کاو ز رحمت نان دهد # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۴۷ - ترجیح نهادن شیر جهد را بر توکّل گفت شیر آری ولی رب العباد نردبانی پیش پای ما نهاد پایه پایه رفت باید سوی بام هست جبری بودن اینجا طمع خام پای داری چون کنی خود را تو لنگ دست داری چون کنی پنهان تو چنگ خواجه چون بیلی به دست بنده داد بی زبان معلوم شد او را مراد دست همچون بیل اشارت های اوست آخر اندیشی عبارت های اوست چون اشارت هاش را بر جان نهی در وفا ی آن اشارت جان دهی پس اشارت های اسرار ت دهد بار بر دارد ز تو کارت دهد حاملی محمول گرداند تو را قابلی مقبول گرداند تو را قابل امر ویی قایل شوی وصل جویی بعد از آن واصل شوی سعی شکر نعمتش قدرت بود جبر تو انکار آن نعمت بود شکر قدرت قدرتت افزون کند جبر نعمت از کفت بیرون کند جبر تو خفتن بود در ره مخسپ تا نبینی آن در و درگه مخسپ هان مخسپ ای کاهل بی اعتبار جز به زیر آن درخت میوه دار تا که شاخ افشان کند هر لحظه باد بر سر خفته بریزد نقل و زاد جبر و خفتن در میان ره زنان مرغ بی هنگام کی یابد امان ور اشارت هاش را بینی زنی مرد پنداری و چون بینی زنی این قدر عقلی که داری گم شود سر که عقل از وی بپرد دم شود زانک بی شکری بود شوم و شنار می برد بی شکر را در قعر نار گر توکل می کنی در کار کن کشت کن پس تکیه بر جبار کن # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۴۸ - باز ترجیح نهادن نخچیران توکل را بر جهد جمله با وی بانگ ها بر داشتند کان حریصان که سبب ها کاشتند صد هزار اندر هزار از مرد و زن پس چرا محروم ماندند از زمن صد هزار ان قرن ز آغاز جهان همچو اژدر ها گشاده صد دهان مکر ها کردند آن دانا گروه که ز بن بر کنده شد زان مکر کوه کرد وصف مکر هاشان ذوالجلال لتزول منۡه اقلال ٱلجبال جز که آن قسمت که رفت اندر ازل روی ننمود از شکار و از عمل جمله افتادند از تدبیر و کار ماند کار و حکم های کردگار کسپ جز نامی مدان ای نام دار جهد جز وهمی مپندار ای عیار # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۴۹ - نگریستن عزراییل بر مردی و گریختن آن مرد در سرای سلیمان و تقریر ترجیح توکّل بر جهد و قلّت فایدهٔ جهد زادمردی چاشتگاهی دررسید در سراعدل سلیمان در دوید رویش از غم زرد و هر دو لب کبود پس سلیمان گفت ای خواجه چه بود گفت عزراییل در من این چنین یک نظر انداخت پر از خشم و کین گفت هین اکنون چه می خواهی بخواه گفت فرما باد را ای جان پناه تا مرا زینجا به هندستان برد بوک بنده کان طرف شد جان برد نک ز درویشی گریزانند خلق لقمه حرص و امل ز آنند خلق ترس درویشی مثال آن هراس حرص و کوشش را تو هندستان شناس باد را فرمود تا او را شتاب برد سوی قعر هندستان بر آب روز دیگر وقت دیوان و لقا پس سلیمان گفت عزراییل را کان مسلمان را به خشم از بهر آن بنگریدی تا شد آواره ز خان گفت من از خشم کی کردم نظر از تعجب دیدمش در رهگذر که مرا فرمود حق کامروز هان جان او را تو به هندستان ستان از عجب گفتم گر او را صد پر ست او به هندستان شدن دور اندرست تو همه کار جهان را همچنین کن قیاس و چشم بگشا و ببین از که بگریزیم از خود ای محال از که برباییم از حق ای وبال # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۵۰ - باز ترجیح نهادن شیر جهد را بر توکل و فواید جهد را بیان کردن شیر گفت آری ولیکن هم ببین جهد های انبیا و مؤمنین حق تعالی جهد شان را راست کرد آنچه دیدند از جفا و گرم و سرد حیله هاشان جمله حال آمد لطیف کل شیء من ظریف هو ظریف دام هاشان مرغ گردونی گرفت نقص هاشان جمله افزونی گرفت جهد می کن تا توانی ای کیا در طریق انبیاء و اولیا با قضا پنجه زدن نبود جهاد زانکه این را هم قضا بر ما نهاد کافر م من گر زیان کرده ست کس در ره ایمان و طاعت یک نفس سر شکسته نیست این سر را مبند یک دو روزک جهد کن باقی بخند بد محالی جست کاو دنیا بجست نیک حالی جست کاو عقبی بجست مکر ها در کسب دنیا بارد است مکر ها در ترک دنیا وارد است مکر آن باشد که زندان حفره کرد آنکه حفره بست آن مکری ست سرد این جهان زندان و ما زندانیان حفره کن زندان و خود را وا رهان چیست دنیا از خدا غافل بدن نه قماش و نقده و میزان و زن مال را کز بهر دین باشی حمول نعم مال صالح خواندش رسول آب در کشتی هلاک کشتی است آب اندر زیر کشتی پشتی است چونکه مال و ملک را از دل براند زان سلیمان خویش جز مسکین نخواند کوزه سربسته اندر آب زفت از دل پر باد فوق آب رفت باد درویشی چو در باطن بود بر سر آب جهان ساکن بود گر چه جمله این جهان ملک وی ست ملک در چشم دل او لاشی ست پس دهان دل ببند و مهر کن پر کنش از باد کبر من لدن جهد حق ست و دوا حق ست و درد منکر اندر نفی جهد ش جهد کرد # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۵۱ - مقرر شدن ترجیح جهد بر توکل زین نمط بسیار برهان گفت شیر کز جواب آن جبریان گشتند سیر روبه و آهو و خرگوش و شغال جبر را بگذاشتند و قیل و قال عهدها کردند با شیر ژیان کاندرین بیعت نیفتد در زیان قسم هر روزش بیاید بی جگر حاجتش نبود تقاضایی دگر قرعه بر هر که فتادی روز روز سوی آن شیر او دویدی همچو یوز چون به خرگوش آمد این ساغر بدور بانگ زد خرگوش کاخر چند جور # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۵۲ - انکار کردن نخچیران بر خرگوش در تاخیر رفتن بر شیر قوم گفتندش که چندین گاه ما جان فدا کردیم در عهد و وفا تو مجو بدنامی ما ای عنود تا نرنجد شیر رو رو زود زود # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۵۳ - جواب گفتن خرگوش ایشان را گفت ای یاران مرا مهلت دهید تا به مکرم از بلا بیرون جهید تا امان یابد به مکرم جانتان ماند این میراث فرزندانتان هر پیمبر امتان را در جهان همچنین تا مخلصی می خواندشان کز فلک راه برون شو دیده بود در نظر چون مردمک پیچیده بود مردمش چون مردمک دیدند خرد در بزرگی مردمک کس ره نبرد # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۵۴ - اعتراض نخچیران بر سخن خرگوش قوم گفتندش که ای خر گوش دار خویش را اندازه خرگوش دار هین چه لافست این که از تو بهتران در نیاوردند اندر خاطر آن معجبی یا خود قضامان در پیست ور نه این دم لایق چون تو کیست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۵۵ - جواب خرگوش نخچیران را گفت ای یاران حقم الهام داد مر ضعیفی را قوی رایی فتاد آنچ حق آموخت مر زنبور را آن نباشد شیر را و گور را خانه ها سازد پر از حلوای تر حق برو آن علم را بگشاد در آنچ حق آموخت کرم پیله را هیچ پیلی داند آن گون حیله را آدم خاکی ز حق آموخت علم تا به هفتم آسمان افروخت علم نام و ناموس ملک را در شکست کوری آنکس که در حق در شکست زاهد ششصد هزاران ساله را پوزبندی ساخت آن گوساله را تا نتاند شیر علم دین کشید تا نگردد گرد آن قصر مشید علمهای اهل حس شد پوزبند تا نگیرد شیر از آن علم بلند قطره دل را یکی گوهر فتاد کان به دریاها و گردونها نداد چند صورت آخر ای صورت پرست جان بی معنیت از صورت نرست گر بصورت آدمی انسان بدی احمد و بوجهل خود یکسان بدی نقش بر دیوار مثل آدمست بنگر از صورت چه چیز او کمست جان کمست آن صورت با تاب را رو بجو آن گوهر کم یاب را شد سر شیران عالم جمله پست چون سگ اصحاب را دادند دست چه زیانستش از آن نقش نفور چونک جانش غرق شد در بحر نور وصف و صورت نیست اندر خامه ها عالم و عادل بود در نامه ها عالم و عادل همه معنیست بس کش نیابی در مکان و پیش و پس می زند بر تن ز سوی لامکان می نگنجد در فلک خورشید جان # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۵۶ - ذکر دانش خرگوش و بیان فضیلت و منافع دانستن این سخن پایان ندارد هوش دار هوش سوی قصه خرگوش دار گوش خر بفروش و دیگر گوش خر کین سخن را در نیابد گوش خر رو تو روبه بازی خرگوش بین مکر و شیراندازی خرگوش بین خاتم ملک سلیمانست علم جمله عالم صورت و جانست علم آدمی را زین هنر بیچاره گشت خلق دریاها و خلق کوه و دشت زو پلنگ و شیر ترسان همچو موش زو نهنگ و بحر در صفرا و جوش زو پری و دیو ساحلها گرفت هر یکی در جای پنهان جا گرفت آدمی را دشمن پنهان بسی ست آدمی با حذر عاقل کسی ست خلق پنهان زشتشان و خوبشان می زند در دل به هر دم کوبشان بهر غسل ار در روی در جویبار بر تو آسیبی زند در آب خار گرچه پنهان خار در آبست پست چونک در تو می خلد دانی که هست خارخار وحیها و وسوسه از هزاران کس بود نه یک کسه باش تا حسهای تو مبدل شود تا ببینیشان و مشکل حل شود تا سخنهای کیان رد کرده ای تا کیان را سرور خود کرده ای # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۵۷ - باز طلبیدن نخچیران از خرگوش سر اندیشهٔ او را بعد از آن گفتند کای خرگوش چست در میان آر آنچ در ادراک تست ای که با شیری تو در پیچیده ای بازگو رایی که اندیشیده ای مشورت ادراک و هشیاری دهد عقلها مر عقل را یاری دهد گفت پیغامبر بکن ای رای زن مشورت کالمستشار مؤتمن # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۵۸ - منع کردن خرگوش از راز ایشان را گفت هر رازی نشاید باز گفت جفت طاق آید گهی گه طاق جفت از صفا گر دم زنی با آینه تیره گردد زود با ما آینه در بیان این سه کم جنبان لبت از ذهاب و از ذهب وز مذهبت کین سه را خصمست بسیار و عدو در کمینت ایستد چون داند او ور بگویی با یکی دو الوداع کل سر جاوز الاثنین شاع گر دو سه پرنده را بندی بهم بر زمین مانند محبوس از الم مشورت دارند سرپوشیده خوب در کنایت با غلط افکن مشوب مشورت کردی پیمبر بسته سر گفته ایشانش جواب و بی خبر در مثالی بسته گفتی رای را تا ندانند خصم از سر پای را او جواب خویش بگرفتی ازو وز سؤالش می نبردی غیر بو # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۵۹ - قصهٔ مکر خرگوش ساعتی تاخیر کرد اندر شدن بعد از آن شد پیش شیر پنجه زن زان سبب کاندر شدن او ماند دیر خاک را می کند و می غرید شیر گفت من گفتم که عهد آن خسان خام باشد خام و سست و نارسان دمدمه ی ایشان مرا از خر فکند چند بفریبد مرا این دهر چند سخت درماند امیر سست ریش چون نه پس بیند نه پیش از احمقیش راه هموارست زیرش دامها قحط معنی در میان نامها لفظها و نامها چون دامهاست لفظ شیرین ریگ آب عمر ماست آن یکی ریگی که جوشد آب ازو سخت کم یابست رو آن را بجو منبع حکمت شود حکمت طلب فارغ آید او ز تحصیل و سبب لوح حافظ لوح محفوظی شود عقل او از روح محظوظی شود چون معلم بود عقلش ز ابتدا بعد ازین شد عقل شاگردی ورا عقل چون جبریل گوید احمدا گر یکی گامی نهم سوزد مرا تو مرا بگذار زین پس پیش ران حد من این بود ای سلطان جان هر که ماند از کاهلی بی شکر و صبر او همی داند که گیرد پای جبر هر که جبر آورد خود رنجور کرد تا همان رنجوریش در گور کرد گفت پیغمبر که رنجوری بلاغ رنج آرد تا بمیرد چون چراغ جبر چه بود بستن اشکسته را یا بپیوستن رگی بگسسته را چون درین ره پای خود نشکسته ای بر که می خندی چه پا را بسته ای وانک پایش در ره کوشش شکست دررسید او را براق و بر نشست حامل دین بود او محمول شد قابل فرمان بد او مقبول شد تاکنون فرمان پذیرفتی ز شاه بعد ازین فرمان رساند بر سپاه تاکنون اختر اثر کردی درو بعد ازین باشد امیر اختر او گر ترا اشکال آید در نظر پس تو شک داری در انشق القمر تازه کن ایمان نی از گفت زبان ای هوا را تازه کرده در نهان تا هوا تازه ست ایمان تازه نیست کاین هوا جز قفل آن دروازه نیست کرده ای تاویل حرف بکر را خویش را تاویل کن نه ذکر را بر هوا تاویل قرآن می کنی پست و کژ شد از تو معنی سنی # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۶۰ - زیافت تأویل رکیک مگس آن مگس بر برگ کاه و بول خر همچو کشتیبان همی افراشت سر گفت من دریا و کشتی خوانده ام مدتی در فکر آن می مانده ام اینک این دریا و این کشتی و من مرد کشتیبان و اهل و رای زن بر سر دریا همی راند او عمد می نمودش آن قدر بیرون ز حد بود بی حد آن چمین نسبت بدو آن نظر که بیند آن را راست کو عالمش چندان بود کش بینشست چشم چندین بحر همچندینشست صاحب تاویل باطل چون مگس وهم او بول خر و تصویر خس گر مگس تاویل بگذارد برای آن مگس را بخت گرداند همای آن مگس نبود کش این عبرت بود روح او نه در خور صورت بود # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۶۱ - تولیدن شیر از دیر آمدن خرگوش همچو آن خرگوش کو بر شیر زد روح او کی بود اندر خورد قد شیر می گفت از سر تیزی و خشم کز ره گوشم عدو بر بست چشم مکرهای جبریانم بسته کرد تیغ چوبینشان تنم را خسته کرد زین سپس من نشنوم آن دمدمه بانگ دیوانست و غولان آن همه بر دران ای دل تو ایشان را مه ایست پوستشان برکن کشان جز پوست نیست پوست چه بود گفته های رنگ رنگ چون زره بر آب کش نبود درنگ این سخن چون پوست و معنی مغز دان این سخن چون نقش و معنی همچو جان پوست باشد مغز بد را عیب پوش مغز نیکو را ز غیرت غیب پوش چون قلم از باد بد دفتر ز آب هرچه بنویسی فنا گردد شتاب نقش آبست ار وفا جویی از آن باز گردی دستهای خود گزان باد در مردم هوا و آرزوست چون هوا بگذاشتی پیغام هوست خوش بود پیغامهای کردگار کو ز سر تا پای باشد پایدار خطبه شاهان بگردد و آن کیا جز کیا و خطبه های انبیا زانک بوش پادشاهان از هواست بارنامه انبیا از کبریاست از درمها نام شاهان برکنند نام احمد تا ابد بر می زنند نام احمد نام جمله انبیاست چونک صد آمد نود هم پیش ماست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۶۲ - هم در بیان مکر خرگوش در شدن خرگوش بس تاخیر کرد مکر را با خویشتن تقریر کرد در ره آمد بعد تاخیر دراز تا به گوش شیر گوید یک دو راز تا چه عالم هاست در سودای عقل تا چه با پهنا ست این دریای عقل صورت ما اندرین بحر عذاب می دود چون کاسه ها بر روی آب تا نشد پر بر سر دریا چو تشت چونکه پر شد تشت در وی غرق گشت عقل پنهان ست و ظاهر عالمی صورت ما موج یا از وی نمی هر چه صورت بی وسیلت سازدش ز آن وسیلت بحر دور اندازدش تا نبیند دل دهنده راز را تا نبیند تیر دورانداز را اسپ خود را یاوه داند وز ستیز می دواند اسپ خود در راه تیز اسپ خود را یاوه داند آن جواد و اسپ خود او را کشان کرده چو باد در فغان و جست و جو آن خیره سر هر طرف پرسان و جویان در به در کانکه دزدید اسپ ما را کو و کیست این که زیر ران تست ای خواجه چیست آری این اسپست لیک این اسپ کو با خود آی ای شهسوار اسپ جو جان ز پیدایی و نزدیکی ست گم چون شکم پر آب و لب خشکی چو خم تا نبینی سرخ و سبز و بور را کی ببینی پیش ازین سه نور را لیک چون در رنگ گم شد هوش تو شد ز نور آن رنگ ها روپوش تو چونکه شب آن رنگ ها مستور بود پس بدیدی دید رنگ از نور بود نیست دید رنگ بی نور برون همچنین رنگ خیال اندرون این برون از آفتاب و از سها و اندرون از عکس انوار علا نور نور چشم خود نور دل ست نور چشم از نور دل ها حاصل ست باز نور نور دل نور خدا ست کاو ز نور عقل و حس پاک و جدا ست شب نبد نور و ندیدی رنگ ها پس به ضد نور پیدا شد ترا دیدن نور ست آنگه دید رنگ وین به ضد نور دانی بی درنگ رنج و غم را حق پی آن آفرید تا بدین ضد خوش دلی آید پدید پس نهانی ها به ضد پیدا شود چونک حق را نیست ضد پنهان بود که نظر بر نور بود آنگه به رنگ ضد به ضد پیدا بود چون روم و زنگ پس به ضد نور دانستی تو نور ضد ضد را می نماید در صدور نور حق را نیست ضد ی در وجود تا به ضد او را توان پیدا نمود لاجرم ابصار ما لا تدرکه و هو یدرک بین تو از موسی و که صورت از معنی چو شیر از بیشه دان یا چو آواز و سخن ز اندیشه دان این سخن و آواز از اندیشه خاست تو ندانی بحر اندیشه کجاست لیک چون موج سخن دیدی لطیف بحر آن دانی که باشد هم شریف چون ز دانش موج اندیشه بتاخت از سخن و آواز او صورت بساخت از سخن صورت بزاد و باز مرد موج خود را باز اندر بحر برد صورت از بی صورتی آمد برون باز شد که انا الیه راجعون پس ترا هر لحظه مرگ و رجعتیست مصطفی فرمود دنیا ساعتیست فکر ما تیر ی ست از هو در هوا در هوا کی پاید آید تا خدا هر نفس نو می شود دنیا و ما بی خبر از نو شدن اندر بقا عمر همچون جوی نو نو می رسد مستمری می نماید در جسد آن ز تیزی مستمر شکل آمده ست چون شرر کش تیز جنبانی بدست شاخ آتش را بجنبانی بساز در نظر آتش نماید بس دراز این درازی مدت از تیزی صنع می نماید سرعت انگیزی صنع طالب این سر اگر علامه ای ست نک حسام الدین که سامی نامه ای ست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۶۳ - رسیدن خرگوش به شیر شیر اندر آتش و در خشم و شور دید کان خرگوش می آید ز دور می دود بی دهشت و گستاخ او خشمگین و تند و تیز و ترش رو کز شکسته آمدن تهمت بود وز دلیری دفع هر ریبت بود چون رسید او پیشتر نزدیک صف بانگ بر زد شیر های ای ناخلف من که پیلان را ز هم بدریده ام من که گوش شیر نر مالیده ام نیم خرگوشی که باشد که چنین امر ما را افکند او بر زمین ترک خواب غفلت خرگوش کن غره این شیر ای خر گوش کن # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۶۴ - عذر گفتن خرگوش گفت خرگوش الامان عذریم هست گر دهد عفو خداوندیت دست گفت چه عذر ای قصور ابلهان این زمان آیند در پیش شهان مرغ بی وقتی سرت باید برید عذر احمق را نمی شاید شنید عذر احمق بدتر از جرمش بود عذر نادان زهر هر دانش بود عذرت ای خرگوش از دانش تهی من نه خرگوشم که در گوشم نهی گفت ای شه ناکسی را کس شمار عذر استم دیده ای را گوش دار خاص از بهر زکات جاه خود گمرهی را تو مران از راه خود بحر کو آبی به هر جو می دهد هر خسی را بر سر و رو می نهد کم نخواهد گشت دریا زین کرم از کرم دریا نگردد بیش و کم گفت دارم من کرم بر جای او جامه هر کس برم بالای او گفت بشنو گر نباشم جای لطف سر نهادم پیش اژدرهای عنف من به وقت چاشت در راه آمدم با رفیق خود سوی شاه آمدم با من از بهر تو خرگوشی دگر جفت و همره کرده بودند آن نفر شیری اندر راه قصد بنده کرد قصد هر دو همره آینده کرد گفتمش ما بنده شاهنشهیم خواجه تاشان که آن درگهیم گفت شاهنشه کی باشد شرم دار پیش من تو یاد هر ناکس میار هم ترا و هم شهت را بردرم گر تو با یارت بگردید از درم گفتمش بگذار تا بار دگر روی شه بینم برم از تو خبر گفت همره را گرو نه پیش من ور نه قربانی تو اندر کیش من لابه کردیمش بسی سودی نکرد یار من بستد مرا بگذاشت فرد یارم از زفتی دو چندان بد که من هم به لطف و هم به خوبی هم به تن بعد ازین زان شیر این ره بسته شد حال ما این بود و با تو گفته شد از وظیفه بعد ازین اومید بر حق همی گویم ترا والحق مر گر وظیفه بایدت ره پاک کن هین بیا و دفع آن بی باک کن # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۶۵ - جواب گفتن شیر خرگوش را و روان شدن با او گفت بسم الله بیا تا او کجاست پیش در شو گر همی گویی تو راست تا سزای او و صد چون او دهم ور دروغست این سزای تو دهم اندر آمد چون قلاووزی به پیش تا برد او را به سوی دام خویش سوی چاهی کو نشانش کرده بود چاه مغ را دام جانش کرده بود می شدند این هر دو تا نزدیک چاه اینت خرگوشی چو آبی زیر کاه آب کاهی را به هامون می برد آب کوهی را عجب چون می برد دام مکر او کمند شیر بود طرفه خرگوشی که شیری می ربود موسیی فرعون را با رود نیل می کشد با لشکر و جمع ثقیل پشه ای نمرود را با نیم پر می شکافد بی محابا درز سر حال آن کو قول دشمن را شنود بین جزای آنک شد یار حسود حال فرعونی که هامان را شنود حال نمرودی که شیطان را شنود دشمن ار چه دوستانه گویدت دام دان گرچه ز دانه گویدت گر ترا قندی دهد آن زهر دان گر بتن لطفی کند آن قهر دان چون قضا آید نبینی غیر پوست دشمنان را باز نشناسی ز دوست چون چنین شد ابتهال آغاز کن ناله و تسبیح و روزه ساز کن ناله می کن کای تو علام الغیوب زیر سنگ مکر بد ما را مکوب گر سگی کردیم ای شیرآفرین شیر را مگمار بر ما زین کمین آب خوش را صورت آتش مده اندر آتش صورت آبی منه از شراب قهر چون مستی دهی نیستها را صورت هستی دهی چیست مستی بند چشم از دید چشم تا نماید سنگ گوهر پشم یشم چیست مستی حسها مبدل شدن چوب گز اندر نظر صندل شدن # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۶۶ - قصهٔ هدهد و سلیمان در بیان آنک چون قضا آید چشمهای روشن بسته شود چون سلیمان را سراپرده زدند جمله مرغانش به خدمت آمدند هم زبان و محرم خود یافتند پیش او یک یک بجان بشتافتند جمله مرغان ترک کرده چیک چیک با سلیمان گشته افصح من اخیک همزبانی خویشی و پیوندی است مرد با نامحرمان چون بندی است ای بسا هندو و ترک همزبان ای بسا دو ترک چون بیگانگان پس زبان محرمی خود دیگرست همدلی از همزبانی بهترست غیر نطق و غیر ایما و سجل صد هزاران ترجمان خیزد ز دل جمله مرغان هر یکی اسرار خود از هنر وز دانش و از کار خود با سلیمان یک بیک وا می نمود از برای عرضه خود را می ستود از تکبر نه و از هستی خویش بهر آن تا ره دهد او را به پیش چون بباید برده را از خواجه ای عرضه دارد از هنر دیباجه ای چونک دارد از خریداریش ننگ خود کند بیمار و کر و شل و لنگ نوبت هدهد رسید و پیشه اش و آن بیان صنعت و اندیشه اش گفت ای شه یک هنر کان کهترست باز گویم گفت کوته بهترست گفت بر گو تا کدامست آن هنر گفت من آنگه که باشم اوج بر بنگرم از اوج با چشم یقین من ببینم آب در قعر زمین تا کجایست و چه عمقستش چه رنگ از چه می جوشد ز خاکی یا ز سنگ ای سلیمان بهر لشگرگاه را در سفر می دار این آگاه را پس سلیمان گفت ای نیکو رفیق در بیابانهای بی آب عمیق # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۶۷ - طعنهٔ زاغ در دعوی هدهد زاغ چون بشنود آمد از حسد با سلیمان گفت کو کژ گفت و بد از ادب نبود به پیش شه مقال خاصه خودلاف دروغین و محال گر مر او را این نظر بودی مدام چون ندیدی زیر مشتی خاک دام چون گرفتار آمدی در دام او چون قفس اندر شدی ناکام او پس سلیمان گفت ای هدهد رواست کز تو در اول قدح این درد خاست چون نمایی مستی ای خورده تو دوغ پیش من لافی زنی آنگه دروغ # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۶۸ - جواب گفتن هدهد طعنهٔ زاغ را گفت ای شه بر من عور گدای قول دشمن مشنو از بهر خدای گر به بطلانست دعوی کردنم من نهادم سر ببر این گردنم زاغ کو حکم قضا را منکرست گر هزاران عقل دارد کافرست در تو تا کافی بود از کافران جای گند و شهوتی چون کاف ران من ببینم دام را اندر هوا گر نپوشد چشم عقلم را قضا چون قضا آید شود دانش بخواب مه سیه گردد بگیرد آفتاب از قضا این تعبیه کی نادرست از قضا دان کو قضا را منکرست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۶۹ - قصهٔ آدم علیه‌السلام و بستن قضا نظر او را از مراعات صریح نهی و ترک تاویل بوالبشر کو علم الاسما بگست صد هزاران علمش اندر هر رگست اسم هر چیزی چنان کان چیز هست تا به پایان جان او را داد دست هر لقب کو داد آن مبدل نشد آنک چستش خواند او کاهل نشد هر که اول مؤمن است اول بدید هر که آخر کافر او را شد پدید اسم هر چیزی تو از دانا شنو سر رمز علم الاسما شنو اسم هر چیزی بر ما ظاهرش اسم هر چیزی بر خالق سرش نزد موسی نام چوبش بد عصا نزد خالق بود نامش اژدها بد عمر را نام اینجا بت پرست لیک مؤمن بود نامش در الست آنک بد نزدیک ما نامش منی پیش حق این نقش بد که با منی صورتی بود این منی اندر عدم پیش حق موجود نه بیش و نه کم حاصل آن آمد حقیقت نام ما پیش حضرت کان بود انجام ما مرد را بر عاقبت نامی نهد نی بر آن کو عاریت نامی نهد چشم آدم چون به نور پاک دید جان و سر نام ها گشتش پدید چون ملک انوار حق از وی بتافت در سجود افتاد و در خدمت شتافت مدح این آدم که نامش می برم قاصرم گر تا قیامت بشمرم این همه دانست و چون آمد قضا دانش یک نهی شد بر وی خطا کای عجب نهی از پی تحریم بود یا به تاویلی بد و توهیم بود در دلش تاویل چون ترجیح یافت طبع در حیرت سوی گندم شتافت باغبان را خار چون در پای رفت دزد فرصت یافت کالا برد تفت چون ز حیرت رست باز آمد به راه دید برده دزد رخت از کارگاه ربنا انا ظلمنا گفت و آه یعنی آمد ظلمت و گم گشت راه پس قضا ابری بود خورشیدپوش شیر و اژدرها شود زو همچو موش من اگر دامی نبینم گاه حکم من نه تنها جاهلم در راه حکم ای خنک آن کو نکوکاری گرفت زور را بگذاشت او زاری گرفت گر قضا پوشد سیه همچون شبت هم قضا دستت بگیرد عاقبت گر قضا صد بار قصد جان کند هم قضا جانت دهد درمان کند این قضا صد بار اگر راهت زند بر فراز چرخ خرگاهت زند از کرم دان این که می ترساندت تا به ملک ایمنی بنشاندت این سخن پایان ندارد گشت دیر گوش کن تو قصه خرگوش و شیر # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۷۰ - پا واپس کشیدن خرگوش از شیر چون نزدیک چاه رسید چونک نزد چاه آمد شیر دید کز ره آن خرگوش ماند و پا کشید گفت پا واپس کشیدی تو چرا پای را واپس مکش پیش اندر آ گفت کو پایم که دست و پای رفت جان من لرزید و دل از جای رفت رنگ رویم را نمی بینی چو زر ز اندرون خود می دهد رنگم خبر حق چو سیما را معرف خوانده ست چشم عارف سوی سیما مانده ست رنگ و بو غماز آمد چون جرس از فرس آگه کند بانگ فرس بانگ هر چیزی رساند زو خبر تا بدانی بانگ خر از بانگ در گفت پیغامبر به تمییز کسان مرء مخفی لدی طی اللسان رنگ رو از حال دل دارد نشان رحمتم کن مهر من در دل نشان رنگ روی سرخ دارد بانگ شکر بانگ روی زرد دارد صبر و نکر در من آمد آنک دست و پا برد رنگ رو و قوت و سیما برد آنک در هر چه در آید بشکند هر درخت از بیخ و بن او بر کند در من آمد آنک از وی گشت مات آدمی و جانور جامد نبات این خود اجزا اند کلیات ازو زرد کرده رنگ و فاسد کرده بو تا جهان گه صابرست و گه شکور بوستان گه حله پوشد گاه عور آفتابی کو بر آید نارگون ساعتی دیگر شود او سرنگون اختران تافته بر چار طاق لحظه لحظه مبتلای احتراق ماه کو افزود ز اختر در جمال شد ز رنج دق او همچون خیال این زمین با سکون با ادب اندر آرد زلزله ش در لرز تب ای بسا که زین بلای مردریگ گشته است اندر جهان او خرد و ریگ این هوا با روح آمد مقترن چون قضا آید وبا گشت و عفن آب خوش کو روح را همشیره شد در غدیری زرد و تلخ و تیره شد آتشی کو باد دارد در بروت هم یکی بادی برو خواند یموت حال دریا ز اضطراب و جوش او فهم کن تبدیلهای هوش او چرخ سرگردان که اندر جست و جوست حال او چون حال فرزندان اوست گه حضیض و گه میانه گاه اوج اندرو از سعد و نحسی فوج فوج از خود ای جزوی ز کلها مختلط فهم می کن حالت هر منبسط چونک کلیات را رنجست و درد جزو ایشان چون نباشد روی زرد خاصه جزوی کو ز اضدادست جمع ز آب و خاک و آتش و بادست جمع این عجب نبود که میش از گرگ جست این عجب کین میش دل در گرگ بست زندگانی آشتی ضدهاست مرگ آنک اندر میانش جنگ خاست لطف حق این شیر را و گور را الف دادست این دو ضد دور را چون جهان رنجور و زندانی بود چه عجب رنجور اگر فانی بود خواند بر شیر او ازین رو پندها گفت من پس مانده ام زین بندها # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۷۱ - پرسیدن شیر از سبب پای واپس کشیدن خرگوش شیر گفتش تو ز اسباب مرض این سبب گو خاص کاینستم غرض گفت آن شیر اندرین چه ساکنست اندرین قلعه ز آفات آمنست قعر چه بگزید هر که عاقلست زانک در خلوت صفاهای دلست ظلمت چه به که ظلمتهای خلق سر نبرد آنکس که گیرد پای خلق گفت پیش آ زخمم او را قاهرست تو ببین کان شیر در چه حاضرست گفت من سوزیده ام زان آتشی تو مگر اندر بر خویشم کشی تا به پشت تو من ای کان کرم چشم بگشایم بچه در بنگرم # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۷۲ - نظر کردن شیر در چاه و دیدن عکس خود را و آن خرگوش را چونک شیر اندر بر خویشش کشید در پناه شیر تا چه می دوید چونک در چه بنگریدند اندر آب اندر آب از شیر و او در تافت تاب شیر عکس خویش دید از آب تفت شکل شیری در برش خرگوش زفت چونک خصم خویش را در آب دید مر ورا بگذاشت و اندر چه جهید در فتاد اندر چهی کو کنده بود زانک ظلمش در سرش آینده بود چاه مظلم گشت ظلم ظالمان این چنین گفتند جمله عالمان هر که ظالم تر چهش با هول تر عدل فرمودست بتر را بتر ای که تو از جاه ظلمی می کنی دانک بهر خویش چاهی می کنی گرد خود چون کرم پیله بر متن بهر خود چه می کنی اندازه کن مر ضعیفان را تو بی خصمی مدان از نبی إذجاء نصر الله خوان گر تو پیلی خصم تو از تو رمید نک جزا طیرا أبابیلت رسید گر ضعیفی در زمین خواهد امان غلغل افتد در سپاه آسمان گر بدندانش گزی پر خون کنی درد دندانت بگیرد چون کنی شیر خود را دید در چه وز غلو خویش را نشناخت آن دم از عدو عکس خود را او عدو خویش دید لاجرم بر خویش شمشیری کشید ای بسا ظلمی که بینی در کسان خوی تو باشد دریشان ای فلان اندریشان تافته هستی تو از نفاق و ظلم و بد مستی تو آن توی و آن زخم بر خود می زنی بر خود آن دم تار لعنت می تنی در خود آن بد را نمی بینی عیان ورنه دشمن بودیی خود را بجان حمله بر خود می کنی ای ساده مرد همچو آن شیری که بر خود حمله کرد چون به قعر خوی خود اندر رسی پس بدانی کز تو بود آن ناکسی شیر را در قعر پیدا شد که بود نقش او آنکش دگر کس می نمود هر که دندان ضعیفی می کند کار آن شیر غلط بین می کند می ببیند خال بد بر روی عم عکس خال تست آن از عم مرم مؤمنان آیینه همدیگرند این خبر می از پیمبر آورند پیش چشمت داشتی شیشه کبود زان سبب عالم کبودت می نمود گر نه کوری این کبودی دان ز خویش خویش را بد گو مگو کس را تو بیش مؤمن ار ینظر بنور الله نبود غیب مؤمن را برهنه چون نمود چون که تو ینظر بنار الله بدی در بدی از نیکوی غافل شدی اندک اندک آب بر آتش بزن تا شود نار تو نور ای بوالحزن تو بزن یا ربنا آب طهور تا شود این نار عالم جمله نور آب دریا جمله در فرمان تست آب و آتش ای خداوند آن تست گر تو خواهی آتش آب خوش شود ور نخواهی آب هم آتش شود این طلب در ما هم از ایجاد تست رستن از بیداد یا رب داد تست بی طلب تو این طلب مان داده ای گنج احسان بر همه بگشاده ای # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۷۳ - مژده بردن خرگوش سوی نخچیران کی شیر در چاه فتاد چونک خرگوش از رهایی شاد گشت سوی نخچیران دوان شد تا به دشت شیر را چون دید در چه کشته زار چرخ می زد شادمان تا مرغزار دست می زد چون رهید از دست مرگ سبز و رقصان در هوا چون شاخ و برگ شاخ و برگ از حبس خاک آزاد شد سر برآورد و حریف باد شد برگها چون شاخ را بشکافتند تا به بالای درخت اشتافتند با زبان شطاح شکر خدا می سراید هر بر و برگی جدا که بپرورد اصل ما را ذوالعطا تا درخت فاستغلظ آمد فاستوی جانهای بسته اندر آب و گل چون رهند از آب و گلها شاددل در هوای عشق حق رقصان شوند همچو قرص بدر بی نقصان شوند جسمشان در رقص و جانها خود مپرس وانک گرد جان از آنها خود مپرس شیر را خرگوش در زندان نشاند ننگ شیری کو ز خرگوشی بماند درچنان ننگی و آنگه این عجب فخر دین خواهد که گویندش لقب ای تو شیری در تک این چاه فرد نفس چون خرگوش خونت ریخت و خورد نفس خرگوشت به صحرا در چرا تو به قعر این چه چون و چرا سوی نخچیران دوید آن شیرگیر کأبشروا یا قوم إذ جاء البشیر مژده مژده ای گروه عیش ساز کان سگ دوزخ به دوزخ رفت باز مژده مژده کان عدو جانها کند قهر خالقش دندانها آنک از پنجه بسی سرها بکوفت همچو خس جاروب مرگش هم بروفت # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۷۴ - جمع شدن نخچیران گرد خرگوش و ثنا گفتن او را جمع گشتند آن زمان جمله وحوش شاد و خندان از طرب در ذوق و جوش حلقه کردند او چو شمعی در میان سجده آوردند و گفتندش که هان تو فرشته آسمانی یا پری نی تو عزراییل شیران نری هرچه هستی جان ما قربان تست دست بردی دست و بازویت درست راند حق این آب را در جوی تو آفرین بر دست و بر بازوی تو باز گو تا چون سگالیدی به مکر آن عوان را چون بمالیدی به مکر بازگو تا قصه درمانها شود بازگو تا مرهم جانها شود بازگو کز ظلم آن استم نما صد هزاران زخم دارد جان ما گفت تایید خدا بد ای مهان ورنه خرگوشی که باشد در جهان قوتم بخشید و دل را نور داد نور دل مر دست و پا را زور داد از بر حق می رسد تفضیلها باز هم از حق رسد تبدیلها حق بدور نوبت این تایید را می نماید اهل ظن و دید را # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۷۵ - پند دادن خرگوش نخچیران را کی بدین شاد مشوید هین به ملک نوبتی شادی مکن ای تو بسته نوبت آزادی مکن آنک ملکش برتر از نوبت تنند برتر از هفت انجمش نوبت زنند برتر از نوبت ملوک باقیند دور دایم روحها با ساقیند ترک این شرب ار بگویی یک دو روز در کنی اندر شراب خلد پوز # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۷۶ - تفسیر رجعنا من الجهاد الاصغر الی‌الجهاد الاکبر ای شهان کشتیم ما خصم برون ماند خصمی زو بتر در اندرون کشتن این کار عقل و هوش نیست شیر باطن سخره خرگوش نیست دوزخست این نفس و دوزخ اژدهاست کو به دریاها نگردد کم و کاست هفت دریا را در آشامد هنوز کم نگردد سوزش آن خلق سوز سنگها و کافران سنگ دل اندر آیند اندرو زار و خجل هم نگردد ساکن از چندین غذا تا ز حق آید مرورا این ندا سیر گشتی سیر گوید نه هنوز اینت آتش اینت تابش اینت سوز عالمی را لقمه کرد و در کشید معده اش نعره زنان هل من مزید حق قدم بر وی نهد از لامکان آنگه او ساکن شود از کن فکان چونک جزو دوزخست این نفس ما طبع کل دارد همیشه جزوها این قدم حق را بود کو را کشد غیر حق خود کی کمان او کشد در کمان ننهند الا تیر راست این کمان را بازگون کژ تیرهاست راست شو چون تیر و وا ره از کمان کز کمان هر راست بجهد بی گمان چونک وا گشتم ز پیگار برون روی آوردم به پیگار درون قد رجعنا من الجهاد الأصغریم بانبی أندر جهاد أکبریم قوت از حق خواهم و توفیق و لاف تا به سوزن بر کنم این کوه قاف سهل دان شیری که صفها بشکند شیر آنست آن که خود را بشکند # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۷۷ - آمدن رسول روم تا امیرالمؤمنین عمر رضی‌الله عنه و دیدن او کرامات عمر را رضی‌الله عنه تا عمر آمد ز قیصر یک رسول در مدینه از بیابان نغول گفت کو قصر خلیفه ای حشم تا من اسپ و رخت را آنجا کشم قوم گفتندش که او را قصر نیست مر عمر را قصر جان روشنیست گرچه از میری ورا آوازه ایست همچو درویشان مر او را کازه ایست ای برادر چون ببینی قصر او چونک در چشم دلت رسته ست مو چشم دل از مو و علت پاک آر وانگه آن دیدار قصرش چشم دار هر که را هست از هوسها جان پاک زود بیند حضرت و ایوان پاک چون محمد پاک شد زین نار و دود هر کجا رو کرد وجه الله بود چون رفیقی وسوسه بدخواه را کی بدانی ثم وجه الله را هر که را باشد ز سینه فتح باب بیند او بر چرخ دل صد آفتاب حق پدیدست از میان دیگران همچو ماه اندر میان اختران دو سر انگشت بر دو چشم نه هیچ بینی از جهان انصاف ده گر نبینی این جهان معدوم نیست عیب جز ز انگشت نفس شوم نیست تو ز چشم انگشت را بردار هین وانگهانی هرچه می خواهی ببین نوح را گفتند امت کو ثواب گفت او زان سوی واستغشوا ثیاب رو و سر در جامه ها پیچیده اید لاجرم با دیده و نادیده اید آدمی دیدست و باقی پوستست دید آنست آن که دید دوستست چونک دید دوست نبود کور به دوست کو باقی نباشد دور به چون رسول روم این الفاظ تر در سماع آورد شد مشتاق تر دیده را بر جستن عمر گماشت رخت را و اسپ را ضایع گذاشت هر طرف اندر پی آن مرد کار می شدی پرسان او دیوانه وار کین چنین مردی بود اندر جهان وز جهان مانند جان باشد نهان جست او را تاش چون بنده بود لاجرم جوینده یابنده بود دید اعرابی زنی او را دخیل گفت عمر نک به زیر آن نخیل زیر خرمابن ز خلقان او جدا زیر سایه خفته بین سایه خدا # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۷۸ - یافتن رسول روم امیرالمؤمنین عمر را رضی‌الله عنه خفته به زیر درخت آمد او آنجا و از دور ایستاد مر عمر را دید و در لرز اوفتاد هیبتی زان خفته آمد بر رسول حالتی خوش کرد بر جانش نزول مهر و هیبت هست ضد همدگر این دو ضد را دید جمع اندر جگر گفت با خود من شهان را دیده ام پیش سلطانان مه و بگزیده ام از شهانم هیبت و ترسی نبود هیبت این مرد هوشم را ربود رفته ام در بیشه شیر و پلنگ روی من زیشان نگردانید رنگ بس شدستم در مصاف و کارزار همچو شیر آن دم که باشد کارزار بس که خوردم بس زدم زخم گران دل قوی تر بوده ام از دیگران بی سلاح این مرد خفته بر زمین من به هفت اندام لرزان چیست این هیبت حقست این از خلق نیست هیبت این مرد صاحب دلق نیست هر که ترسید از حق او تقوی گزید ترسد از وی جن و انس و هر که دید اندرین فکرت به حرمت دست بست بعد یک ساعت عمر از خواب جست کرد خدمت مر عمر را و سلام گفت پیغامبر سلام آنگه کلام پس علیکش گفت و او را پیش خواند ایمنش کرد و به پیش خود نشاند لاتخافوا هست نزل خایفان هست در خور از برای خایف آن هر که ترسد مر ورا ایمن کنند مر دل ترسنده را ساکن کنند آنک خوفش نیست چون گویی مترس درس چه دهی نیست او محتاج درس آن دل از جا رفته را دلشاد کرد خاطر ویرانش را آباد کرد بعد از آن گفتش سخنهای دقیق وز صفات پاک حق نعم الرفیق وز نوازشهای حق ابدال را تا بداند او مقام و حال را حال چون جلوه ست زان زیبا عروس وین مقام آن خلوت آمد با عروس جلوه بیند شاه و غیر شاه نیز وقت خلوت نیست جز شاه عزیز جلوه کرده خاص و عامان را عروس خلوت اندر شاه باشد با عروس هست بسیار اهل حال از صوفیان نادرست اهل مقام اندر میان از منازلهای جانش یاد داد وز سفرهای روانش یاد داد وز زمانی کز زمان خالی بدست وز مقام قدس که اجلالی بدست وز هوایی کاندرو سیمرغ روح پیش ازین دیدست پرواز و فتوح هر یکی پروازش از آفاق بیش وز امید و نهمت مشتاق بیش چون عمر اغیاررو را یار یافت جان او را طالب اسرار یافت شیخ کامل بود و طالب مشتهی مرد چابک بود و مرکب درگهی دید آن مرشد که او ارشاد داشت تخم پاک اندر زمین پاک کاشت # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۷۹ - سوال کردن رسول روم از امیرالمؤمنین عمر رضی‌الله عنه مرد گفتش کای امیرالمؤمنین جان ز بالا چون در آمد در زمین مرغ بی اندازه چون شد در قفس گفت حق بر جان فسون خواند و قصص بر عدمها کان ندارد چشم و گوش چون فسون خواند همی آید به جوش از فسون او عدمها زود زود خوش معلق می زند سوی وجود باز بر موجود افسونی چو خواند زو دو اسپه در عدم موجود راند گفت در گوش گل و خندانش کرد گفت با سنگ و عقیق کانش کرد گفت با جسم آیتی تا جان شد او گفت با خورشید تا رخشان شد او باز در گوشش دمد نکته مخوف در رخ خورشید افتد صد کسوف تا به گوش ابر آن گویا چه خواند کو چو مشک از دیده خود اشک راند تا به گوش خاک حق چه خوانده است کو مراقب گشت و خامش مانده است در تردد هر که او آشفته است حق به گوش او معما گفته است تا کند محبوسش اندر دو گمان آن کنم آن گفت یا خود ضد آن هم ز حق ترجیح یابد یک طرف زان دو یک را برگزیند زان کنف گر نخواهی در تردد هوش جان کم فشار این پنبه اندر گوش جان تا کنی فهم آن معماهاش را تا کنی ادراک رمز و فاش را پس محل وحی گردد گوش جان وحی چه بود گفتنی از حس نهان گوش جان و چشم جان جز این حس است گوش عقل و گوش ظن زین مفلس است لفظ جبرم عشق را بی صبر کرد وانک عاشق نیست حبس جبر کرد این معیت با حقست و جبر نیست این تجلی مه است این ابر نیست ور بود این جبر جبر عامه نیست جبر آن اماره خودکامه نیست جبر را ایشان شناسند ای پسر که خدا بگشادشان در دل بصر غیب و آینده بریشان گشت فاش ذکر ماضی پیش ایشان گشت لاش اختیار و جبر ایشان دیگرست قطره ها اندر صدفها گوهرست هست بیرون قطره خرد و بزرگ در صدف آن در خردست و سترگ طبع ناف آهوست آن قوم را از برون خون و درونشان مشکها تو مگو کین مایه بیرون خون بود چون رود در ناف مشکی چون شود تو مگو کین مس برون بد محتقر در دل اکسیر چون گیرد گهر اختیار و جبر در تو بد خیال چون دریشان رفت شد نور جلال نان چو در سفره ست باشد آن جماد در تن مردم شود او روح شاد در دل سفره نگردد مستحیل مستحیلش جان کند از سلسبیل قوت جانست این ای راست خوان تا چه باشد قوت آن جان جان گوشت پاره آدمی با عقل و جان می شکافد کوه را با بحر و کان زور جان کوه کن شق حجر زور جان جان در انشق القمر گر گشاید دل سر انبان راز جان به سوی عرش سازد ترک تاز # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۸۰ - اضافت کردن آدم علیه‌السلام آن زلت را به خویشتن کی ربنا ظلمنا و اضافت کردن ابلیس گناه خود را به خدای تعالی کی بما اغویتنی کرد حق و کرد ما هر دو ببین کرد ما را هست دان پیداست این گر نباشد فعل خلق اندر میان پس مگو کس را چرا کردی چنان خلق حق افعال ما را موجدست فعل ما آثار خلق ایزدست ناطقی یا حرف بیند یا غرض کی شود یک دم محیط دو عرض گر به معنی رفت شد غافل ز حرف پیش و پس یک دم نبیند هیچ طرف آن زمان که پیش بینی آن زمان تو پس خود کی ببینی این بدان چون محیط حرف و معنی نیست جان چون بود جان خالق این هر دوان حق محیط جمله آمد ای پسر وا ندارد کارش از کار دگر گفت شیطان که بما اغویتنی کرد فعل خود نهان دیو دنی گفت آدم که ظلمنا نفسنا او ز فعل حق نبد غافل چو ما در گنه او از ادب پنهانش کرد زان گنه بر خود زدن او بر بخورد بعد توبه گفتش ای آدم نه من آفریدم در تو آن جرم و محن نه که تقدیر و قضای من بد آن چون به وقت عذر کردی آن نهان گفت ترسیدم ادب نگذاشتم گفت هم من پاس آنت داشتم هر که آرد حرمت او حرمت برد هر که آرد قند لوزینه خورد طیبات از بهر کی للطیبین یار را خوش کن برنجان و ببین یک مثال ای دل پی فرقی بیار تا بدانی جبر را از اختیار دست کان لرزان بود از ارتعاش وانک دستی تو بلرزانی ز جاش هر دو جنبش آفریده حق شناس لیک نتوان کرد این با آن قیاس زان پشیمانی که لرزانیدیش مرتعش را کی پشیمان دیدیش بحث عقلست این چه عقل آن حیله گر تا ضعیفی ره برد آنجا مگر بحث عقلی گر در و مرجان بود آن دگر باشد که بحث جان بود بحث جان اندر مقامی دیگرست باده جان را قوامی دیگرست آن زمان که بحث عقلی ساز بود این عمر با بوالحکم همراز بود چون عمر از عقل آمد سوی جان بوالحکم بوجهل شد در حکم آن سوی حس و سوی عقل او کاملست گرچه خود نسبت به جان او جاهلست بحث عقل و حس اثر دان یا سبب بحث جانی یا عجب یا بوالعجب ضؤ جان آمد نماند ای مستضی لازم و ملزوم و نافی مقتضی زانک بینایی که نورش بازغست از دلیل چون عصا بس فارغست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۸۱ - تفسیر و هو معکم اینما کنتم بار دیگر ما به قصه آمدیم ما از آن قصه برون خود کی شدیم گر به جهل آییم آن زندان اوست ور به علم آییم آن ایوان اوست ور به خواب آییم مستان وییم ور به بیداری به دستان وییم ور بگرییم ابر پر زرق وییم ور بخندیم آن زمان برق وییم ور به خشم و جنگ عکس قهر اوست ور به صلح و عذر عکس مهر اوست ما کییم اندر جهان پیچ پیچ چون الف او خود چه دارد هیچ هیچ # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۸۲ - سؤال کردن رسول روم از عمر رضی‌الله عنه از سبب ابتلای ارواح با این آب و گل جسم گفت یا عمر چه حکمت بود و سر حبس آن صافی درین جای کدر آب صافی در گلی پنهان شده جان صافی بسته ابدان شده گفت تو بحثی شگرفی می کنی معنیی را بند حرفی می کنی حبس کردی معنی آزاد را بند حرفی کرده ای تو یاد را از برای فایده این کرده ای تو که خود از فایده در پرده ای آنک از وی فایده زاییده شد چون نبیند آنچ ما را دیده شد صد هزاران فایده ست و هر یکی صد هزاران پیش آن یک اندکی آن دم نطقت که جزو جزوهاست فایده شد کل کل خالی چراست تو که جزوی کار تو با فایده ست پس چرا در طعن کل آری تو دست گفت را گر فایده نبود مگو ور بود هل اعتراض و شکر جو شکر یزدان طوق هر گردن بود نی جدال و رو ترش کردن بود گر ترش رو بودن آمد شکر و بس پس چو سرکه شکرگویی نیست کس سرکه را گر راه باید در جگر گو بشو سرکنگبین او از شکر معنی اندر شعر جز با خبط نیست چون قلاسنگست و اندر ضبط نیست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۸۳ - در معنی آنک من اراد ان یجلس مع الله فلیجلس مع اهل التصوف آن رسول از خود بشد زین یک دو جام نی رسالت یاد ماندش نی پیام واله اندر قدرت الله شد آن رسول اینجا رسید و شاه شد سیل چون آمد به دریا بحر گشت دانه چون آمد به مزرع صحو گشت چون تعلق یافت نان با بوالبشر نان مرده زنده گشت و با خبر موم و هیزم چون فدای نار شد ذات ظلمانی او انوار شد سنگ سرمه چونک شد در دیدگان گشت بینایی شد آنجا دیدبان ای خنک آن مرد کز خود رسته شد در وجود زنده ای پیوسته شد وای آن زنده که با مرده نشست مرده گشت و زندگی از وی بجست چون تو در قرآن حق بگریختی با روان انبیا آمیختی هست قرآن حالهای انبیا ماهیان بحر پاک کبریا ور بخوانی و نه ای قرآن پذیر انبیا و اولیا را دیده گیر ور پذیرایی چو بر خوانی قصص مرغ جانت تنگ آید در قفس مرغ کو اندر قفس زندانیست می نجوید رستن از نادانیست روحهایی کز قفسها رسته اند انبیاء رهبر شایسته اند از برون آوازشان آید ز دین که ره رستن ترا اینست این ما بدین رستیم زین تنگین قفس جز که این ره نیست چاره این قفس خویش را رنجور سازی زار زار تا ترا بیرون کنند از اشتهار که اشتهار خلق بند محکمست در ره این از بند آهن کی کمست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۸۴ - قصهٔ بازرگان کی طوطی محبوس او، او را پیغام داد به طوطیان هندوستان هنگام رفتن به تجارت بود بازرگان و او را طوطیی در قفس محبوس زیبا طوطیی چونک بازرگان سفر را ساز کرد سوی هندستان شدن آغاز کرد هر غلام و هر کنیزک را ز جود گفت بهر تو چه آرم گوی زود هر یکی از وی مرادی خواست کرد جمله را وعده بداد آن نیک مرد گفت طوطی را چه خواهی ارمغان کارمت از خطه هندوستان گفتش آن طوطی که آنجا طوطیان چون ببینی کن ز حال من بیان کان فلان طوطی که مشتاق شماست از قضای آسمان در حبس ماست بر شما کرد او سلام و داد خواست وز شما چاره و ره ارشاد خواست گفت می شاید که من در اشتیاق جان دهم اینجا بمیرم در فراق این روا باشد که من در بند سخت گه شما بر سبزه گاهی بر درخت این چنین باشد وفای دوستان من درین حبس و شما در گلستان یاد آرید ای مهان زین مرغ زار یک صبوحی در میان مرغزار یاد یاران یار را میمون بود خاصه کان لیلی و این مجنون بود ای حریفان بت موزون خود من قدحها می خورم پر خون خود یک قدح می نوش کن بر یاد من گر نمی خواهی که بدهی داد من یا به یاد این فتاده خاک بیز چونک خوردی جرعه ای بر خاک ریز ای عجب آن عهد و آن سوگند کو وعده های آن لب چون قند کو گر فراق بنده از بدبندگی ست چون تو با بد بد کنی پس فرق چیست ای بدی که تو کنی در خشم و جنگ با طرب تر از سماع و بانگ چنگ ای جفای تو ز دولت خوب تر و انتقام تو ز جان محبوب تر نار تو اینست نورت چون بود ماتم این تا خود که سورت چون بود از حلاوتها که دارد جور تو وز لطافت کس نیابد غور تو نالم و ترسم که او باور کند وز کرم آن جور را کمتر کند عاشقم بر قهر و بر لطفش بجد بوالعجب من عاشق این هر دو ضد والله ار زین خار در بستان شوم همچو بلبل زین سبب نالان شوم این عجب بلبل که بگشاید دهان تا خورد او خار را با گلستان این چه بلبل این نهنگ آتشیست جمله ناخوشها ز عشق او را خوشیست عاشق کلست و خود کلست او عاشق خویشست و عشق خویش جو # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۸۵ - صفت اجنحهٔ طیور عقول الهی قصه طوطی جان زین سان بود کو کسی کو محرم مرغان بود کو یکی مرغی ضعیفی بی گناه و اندرون او سلیمان با سپاه چون به نالد زار بی شکر و گله افتد اندر هفت گردون غلغله هر دمش صد نامه صد پیک از خدا یا ربی زو شصت لبیک از خدا زلت او به ز طاعت نزد حق پیش کفرش جمله ایمانها خلق هر دمی او را یکی معراج خاص بر سر تاجش نهد صد تاج خاص صورتش بر خاک و جان بر لامکان لامکانی فوق وهم سالکان لامکانی نه که در فهم آیدت هر دمی در وی خیالی زایدت بل مکان و لامکان در حکم او همچو در حکم بهشتی چار جو شرح این کوته کن و رخ زین بتاب دم مزن والله اعلم بالصواب باز می گردیم ما ای دوستان سوی مرغ و تاجر و هندوستان مرد بازرگان پذیرفت این پیام کو رساند سوی جنس از وی سلام # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۸۶ - دیدن خواجه طوطیان هندوستان را در دشت و پیغام رسانیدن از آن طوطی چونک تا اقصای هندستان رسید در بیابان طوطیی چندی بدید مرکب استانید پس آواز داد آن سلام و آن امانت باز داد طوطیی زان طوطیان لرزید بس اوفتاد و مرد و بگسستش نفس شد پشیمان خواجه از گفت خبر گفت رفتم در هلاک جانور این مگر خویشست با آن طوطیک این مگر دو جسم بود و روح یک این چرا کردم چرا دادم پیام سوختم بیچاره را زین گفت خام این زبان چون سنگ و هم آهن وشست وانچ بجهد از زبان چون آتشست سنگ و آهن را مزن بر هم گزاف گه ز روی نقل و گه از روی لاف زانک تاریکست و هر سو پنبه زار درمیان پنبه چون باشد شرار ظالم آن قومی که چشمان دوختند زان سخنها عالمی را سوختند عالمی را یک سخن ویران کند روبهان مرده را شیران کند جانها در اصل خود عیسی دمند یک زمان زخمند و گاهی مرهمند گر حجاب از جانها بر خاستی گفت هر جانی مسیح آساستی گر سخن خواهی که گویی چون شکر صبر کن از حرص و این حلوا مخور صبر باشد مشتهای زیرکان هست حلوا آرزوی کودکان هرکه صبر آورد گردون بر رود هر که حلوا خورد واپس تر رود # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۸۷ - تفسیر قول فریدالدین عطار قدس الله روحه تو صاحب نفسی ای غافل میان خاک خون می‌خور که صاحب‌دل اگر زهری خورد آن انگبین باشد صاحب دل را ندارد آن زیان گر خورد او زهر قاتل را عیان زانک صحت یافت و از پرهیز رست طالب مسکین میان تب درست گفت پیغامبر که ای مرد جری هان مکن با هیچ مطلوبی مری در تو نمرودیست آتش در مرو رفت خواهی اول ابراهیم شو چون نه ای سباح و نه دریاییی در میفکن خویش از خودراییی او ز آتش ورد احمر آورد از زیانها سود بر سر آورد کاملی گر خاک گیرد زر شود ناقص ار زر برد خاکستر شود چون قبول حق بود آن مرد راست دست او در کارها دست خداست دست ناقص دست شیطانست و دیو زانک اندر دام تکلیفست و ریو جهل آید پیش او دانش شود جهل شد علمی که در منکر رود هرچه گیرد علتی علت شود کفر گیرد کاملی ملت شود ای مری کرده پیاده با سوار سر نخواهی برد اکنون پای دار # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۸۸ - تعظیم ساحران مر موسی را علیه‌السلام کی چه می‌فرمایی اول تو اندازی عصا ساحران در عهد فرعون لعین چون مری کردند با موسی بکین لیک موسی را مقدم داشتند ساحران او را مکرم داشتند زانک گفتندش که فرمان آن تست گر همی خواهی عصا تو فکن نخست گفت نی اول شما ای ساحران افکنید ان مکرها را در میان این قدر تعظیم دینشان را خرید کز مری آن دست و پاهاشان برید ساحران چون حق او بشناختند دست و پا در جرم آن در باختند لقمه و نکته ست کامل را حلال تو نه ای کامل مخور می باش لال چون تو گوشی او زبان نی جنس تو گوشها را حق بفرمود انصتوا کودک اول چون بزاید شیرنوش مدتی خامش بود او جمله گوش مدتی می بایدش لب دوختن از سخن تا او سخن آموختن ور نباشد گوش و تی تی می کند خویشتن را گنگ گیتی می کند کر اصلی کش نبد ز آغاز گوش لال باشد کی کند در نطق جوش زانکه اول سمع باید نطق را سوی منطق از ره سمع اندر آ وادخلوا الابیات من ابوابها واطلبوا الاغراض فی اسبابها نطق کان موقوف راه سمع نیست جز که نطق خالق بی طمع نیست مبدعست او تابع استاد نی مسند جمله ورا اسناد نی باقیان هم در حرف هم در مقال تابع استاد و محتاج مثال زین سخن گر نیستی بیگانه ای دلق و اشکی گیر در ویرانه ای زانک آدم زان عتاب از اشک رست اشک تر باشد دم توبه پرست بهر گریه آمد آدم بر زمین تا بود گریان و نالان و حزین آدم از فردوس و از بالای هفت پای ماچان از برای عذر رفت گر ز پشت آدمی وز صلب او در طلب می باش هم در طلب او ز آتش دل و آب دیده نقل ساز بوستان از ابر و خورشیدست باز تو چه دانی ذوق آب دیدگان عاشق نانی تو چون نادیدگان گر تو این انبان ز نان خالی کنی پر ز گوهرهای اجلالی کنی طفل جان از شیر شیطان باز کن بعد از آنش با ملک انباز کن تا تو تاریک و ملول و تیره ای دان که با دیو لعین همشیره ای لقمه ای کو نور افزود و کمال آن بود آورده از کسب حلال روغنی کاید چراغ ما کشد آب خوانش چون چراغی را کشد علم و حکمت زاید از لقمه حلال عشق و رقت آید از لقمه حلال چون ز لقمه تو حسد بینی و دام جهل و غفلت زاید آن را دان حرام هیچ گندم کاری و جو بر دهد دیده ای اسپی که کره خر دهد لقمه تخمست و برش اندیشه ها لقمه بحر و گوهرش اندیشه ها زاید از لقمه حلال اندر دهان میل خدمت عزم رفتن آن جهان # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۸۹ - باز گفتن بازرگان با طوطی آنچ دید از طوطیان هندوستان کرد بازرگان تجارت را تمام باز آمد سوی منزل دوستکام هر غلامی را بیاورد ارمغان هر کنیزک را ببخشید او نشان گفت طوطی ارمغان بنده کو آنچ دیدی و آنچ گفتی بازگو گفت نه من خود پشیمانم از آن دست خود خایان و انگشتان گزان من چرا پیغام خامی از گزاف بردم از بی دانشی و از نشاف گفت ای خواجه پشیمانی ز چیست چیست آن کاین خشم و غم را مقتضی ست گفت گفتم آن شکایت های تو با گروهی طوطیان همتای تو آن یکی طوطی ز دردت بوی برد زهره اش بدرید و لرزید و بمرد من پشیمان گشتم این گفتن چه بود لیک چون گفتم پشیمانی چه سود نکته ای کان جست ناگه از زبان همچو تیری دان که آن جست از کمان وا نگردد از ره آن تیر ای پسر بند باید کرد سیلی را ز سر چون گذشت از سر جهانی را گرفت گر جهان ویران کند نبود شگفت فعل را در غیب اثرها زادنی ست و آن موالید ش به حکم خلق نیست بی شریکی جمله مخلوق خداست آن موالید ار چه نسبتشان به ماست زید پرانید تیری سوی عمر عمر را بگرفت تیرش همچو نمر مدت سالی همی زایید درد دردها را آفریند حق نه مرد زید را می آن دم ار مرد از وجل دردها می زاید آنجا تا اجل زان موالید وجع چون مرد او زید را ز اول سبب قتال گو آن وجع ها را بدو منسوب دار گرچه هست آن جمله صنع کردگار همچنین کشت و دم و دام و جماع آن موالیدست حق را مستطاع اولیا را هست قدرت از اله تیر جسته باز آرندش ز راه بسته درهای موالید از سبب چون پشیمان شد ولی زان دست رب گفته ناگفته کند از فتح باب تا از آن نه سیخ سوزد نه کباب از همه دل ها که آن نکته شنید آن سخن را کرد محو و ناپدید گرت برهان باید و حجت مها بازخوان من آیة او ننسها آیت انسوکم ذکری بخوان قدرت نسیان نهادنشان بدان چون به تذکیر و به نسیان قادرند بر همه دل های خلقان قاهرند چون به نسیان بست او راه نظر کار نتوان کرد ور باشد هنر خلتم سخریة اهل السمو از نبی خوانید تا انسوکم صاحب ده پادشاه جسم هاست صاحب دل شاه دلهای شماست فرع دید آمد عمل بی هیچ شک پس نباشد مردم الا مردمک من تمام این نیارم گفت از آن منع می آید ز صاحب مرکزان چون فراموشی خلق و یادشان با وی ست و او رسد فریادشان صد هزاران نیک و بد را آن بهی می کند هر شب ز دل هاشان تهی روز دل ها را از آن پر می کند آن صدف ها را پر از در می کند آن همه اندیشه پیشانها می شناسند از هدایت جانها پیشه و فرهنگ تو آید به تو تا در اسباب بگشاید به تو پیشه زرگر به آهنگر نشد خوی این خوش خو با آن منکر نشد پیشه ها و خلق ها همچون جهاز سوی خصم آیند روز رستخیز پیشه ها و خلق ها از بعد خواب واپس آید هم به خصم خود شتاب پیشه ها و اندیشه ها در وقت صبح هم بدانجا شد که بود آن حسن و قبح چون کبوترهای پیک از شهرها سوی شهر خویش آرد بهرها # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۹۰ - شنیدن آن طوطی حرکت آن طوطیان و مردن آن طوطی در قفص و نوحهٔ خواجه بر وی چون شنید آن مرغ کان طوطی چه کرد پس بلرزید اوفتاد و گشت سرد خواجه چون دیدش فتاده همچنین بر جهید و زد کله را بر زمین چون بدین رنگ و بدین حالش بدید خواجه بر جست و گریبان را درید گفت ای طوطی خوب خوش حنین این چه بودت این چرا گشتی چنین ای دریغا مرغ خوش آواز من ای دریغا همدم و همراز من ای دریغا مرغ خوش الحان من راح روح و روضه و ریحان من گر سلیمان را چنین مرغی بدی کی خود او مشغول آن مرغان شدی ای دریغا مرغ که ارزان یافتم زود روی از روی او بر تافتم ای زبان تو بس زیانی مر مرا چون تویی گویا چه گویم من تو را ای زبان هم آتش و هم خرمنی چند این آتش درین خرمن زنی در نهان جان از تو افغان می کند گرچه هر چه گوییش آن می کند ای زبان هم گنج بی پایان توی ای زبان هم رنج بی درمان توی هم صفیر و خدعه مرغان توی هم انیس وحشت هجران توی چند امانم می دهی ای بی امان ای تو زه کرده به کین من کمان نک بپرانیده ای مرغ مرا در چراگاه ستم کم کن چرا یا جواب من بگو یا داد ده یا مرا ز اسباب شادی یاد ده ای دریغا نور ظلمت سوز من ای دریغا صبح روز افروز من ای دریغا مرغ خوش پرواز من ز انتها پریده تا آغاز من عاشق رنج است نادان تا ابد خیز لا اقسم بخوان تا فی کبد از کبد فارغ بدم با روی تو وز زبد صافی بدم در جوی تو این دریغاها خیال دیدن است وز وجود نقد خود ببریدن است غیرت حق بود و با حق چاره نیست کو دلی کز عشق حق صد پاره نیست غیرت آن باشد که او غیر همه ست آنکه افزون از بیان و دمدمه ست ای دریغا اشک من دریا بدی تا نثار دلبر زیبا بدی طوطی من مرغ زیرکسار من ترجمان فکرت و اسرار من هرچه روزی داد و ناداد آیدم او ز اول گفته تا یاد آیدم طوطیی کآید ز وحی آواز او پیش از آغاز وجود آغاز او اندرون تست آن طوطی نهان عکس او را دیده تو بر این و آن می برد شادیت را تو شاد ازو می پذیری ظلم را چون داد ازو ای که جان را بهر تن می سوختی سوختی جان را و تن افروختی سوختم من سوخته خواهد کسی تا ز من آتش زند اندر خسی سوخته چون قابل آتش بود سوخته بستان که آتش کش بود ای دریغا ای دریغا ای دریغ کانچنان ماهی نهان شد زیر میغ چون زنم دم کآتش دل تیز شد شیر هجر آشفته و خون ریز شد آنکه او هشیار خود تندست و مست چون بود چون او قدح گیرد به دست شیر مستی کز صفت بیرون بود از بسیط مرغزار افزون بود قافیه اندیشم و دلدار من گویدم مندیش جز دیدار من خوش نشین ای قافیه اندیش من قافیه دولت توی در پیش من حرف چه بود تا تو اندیشی از آن حرف چه بود خار دیوار رزان حرف و صوت و گفت را بر هم زنم تا که بی این هر سه با تو دم زنم آن دمی کز آدمش کردم نهان با تو گویم ای تو اسرار جهان آن دمی را که نگفتم با خلیل و آن غمی را که نداند جبرییل آن دمی کز وی مسیحا دم نزد حق ز غیرت نیز بی ما هم نزد ما چه باشد در لغت اثبات و نفی من نه اثباتم منم بی ذات و نفی من کسی در ناکسی در یافتم پس کسی در ناکسی در بافتم جمله شاهان بنده بنده خودند جمله خلقان مرده مرده خودند جمله شاهان پست پست خویش را جمله خلقان مست مست خویش را می شود صیاد مرغان را شکار تا کند ناگاه ایشان را شکار بی دلان را دلبران جسته به جان جمله معشوقان شکار عاشقان هر که عاشق دیدی اش معشوق دان کاو به نسبت هست هم این و هم آن تشنگان گر آب جویند از جهان آب جوید هم به عالم تشنگان چونک عاشق اوست تو خاموش باش او چو گوشت می کشد تو گوش باش بند کن چون سیل سیلانی کند ور نه رسوایی و ویرانی کند من چه غم دارم که ویرانی بود زیر ویران گنج سلطانی بود غرق حق خواهد که باشد غرق تر همچو موج بحر جان زیر و زبر زیر دریا خوشتر آید یا زبر تیر او دلکش تر آید یا سپر پاره کرده وسوسه باشی دلا گر طرب را باز دانی از بلا گر مرادت را مذاق شکرست بی مرادی نه مراد دلبرست هر ستاره ش خونبهای صد هلال خون عالم ریختن او را حلال ما بها و خونبها را یافتیم جانب جان باختن بشتافتیم ای حیات عاشقان در مردگی دل نیابی جز که در دل بردگی من دلش جسته به صد ناز و دلال او بهانه کرده با من از ملال گفتم آخر غرق تست این عقل و جان گفت رو رو بر من این افسون مخوان من ندانم آنچ اندیشیده ای ای دو دیده دوست را چون دیده ای ای گران جان خوار دیدستی ورا زانکه بس ارزان خریدستی ورا هرکه او ارزان خرد ارزان دهد گوهری طفلی به قرصی نان دهد غرق عشقی ام که غرقست اندرین عشق های اولین و آخرین مجملش گفتم نکردم زان بیان ورنه هم افهام سوزد هم زبان من چو لب گویم لب دریا بود من چو لا گویم مراد الا بود من ز شیرینی نشستم رو ترش من ز بسیاری گفتارم خمش تا که شیرینی ما از دو جهان در حجاب رو ترش باشد نهان تا که در هر گوش ناید این سخن یک همی گویم ز صد سر لدن # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۹۱ - تفسیر قول حکیم: به هرچ از راه وا مانی، چه کفر آن حرف و چه ایمان، به هرچ از دوست دور افتی، چه زشت آن نقش و چه زیبا، در معنی قوله علیه‌السلام ان سعدا لغیور و انا اغیر من سعد و الله اغیر منی و من غیر ته حرم الفواحش ما ظهر منها و ما بطن جمله عالم زان غیور آمد که حق برد در غیرت برین عالم سبق او چو جانست و جهان چون کالبد کالبد از جان پذیرد نیک و بد هر که محراب نمازش گشت عین سوی ایمان رفتنش می دان تو شین هر که شد مر شاه را او جامه دار هست خسران بهر شاهش اتجار هر که با سلطان شود او همنشین بر درش شستن بود حیف و غبین دستبوس ش چون رسید از پادشاه گر گزیند بوس پا باشد گناه گرچه سر بر پا نهادن خدمت است پیش آن خدمت خطا و زلت است شاه را غیرت بود بر هر که او بو گزیند بعد از آن که دید رو غیرت حق بر مثل گندم بود کاه خرمن غیرت مردم بود اصل غیرتها بدانید از اله آن خلقان فرع حق بی اشتباه شرح این بگذارم و گیرم گله از جفای آن نگار ده دله نالم ایرا ناله ها خوش آیدش از دو عالم ناله و غم بایدش چون ننالم تلخ از دستان او چون نیم در حلقه مستان او چون نباشم همچو شب بی روز او بی وصال روی روز افروز او ناخوش او خوش بود در جان من جان فدای یار دل رنجان من عاشقم بر رنج خویش و درد خویش بهر خشنودی شاه فرد خویش خاک غم را سرمه سازم بهر چشم تا ز گوهر پر شود دو بحر چشم اشک کان از بهر او بارند خلق گوهرست و اشک پندارند خلق من ز جان جان شکایت می کنم من نیم شاکی روایت می کنم دل همی گوید کزو رنجیده ام وز نفاق سست می خندیده ام راستی کن ای تو فخر راستان ای تو صدر و من درت را آستان آستانه و صدر در معنی کجاست ما و من کو آن طرف کان یار ماست ای رهیده جان تو از ما و من ای لطیفه روح اندر مرد و زن مرد و زن چون یک شود آن یک توی چونک یک ها محو شد آنک توی این من و ما بهر آن بر ساختی تا تو با خود نرد خدمت باختی تا من و توها همه یک جان شوند عاقبت مستغرق جانان شوند این همه هست و بیا ای امر کن ای منزه از بیان و از سخن جسم جسمانه تواند دیدنت در خیال آرد غم و خندیدنت دل که او بسته غم و خندیدن است تو مگو کاو لایق آن دیدن است آنک او بسته غم و خنده بود او بدین دو عاریت زنده بود باغ سبز عشق کاو بی منتها ست جز غم و شادی درو بس میوه هاست عاشقی زین هر دو حالت برترست بی بهار و بی خزان سبز و ترست ده زکات روی خوب ای خوب رو شرح جان شرحه شرحه بازگو کز کرشم غمزه ای غمازه ای بر دلم بنهاد داغی تازه ای من حلالش کردم ار خونم بریخت من همی گفتم حلال او می گریخت چون گریزانی ز ناله خاکیان غم چه ریزی بر دل غمناکیان ای که هر صبحی که از مشرق بتافت همچو چشمه مشرقت در جوش یافت چون بهانه دادی این شیدات را ای بها نه شکر لبهات را ای جهان کهنه را تو جان نو از تن بی جان و دل افغان شنو شرح گل بگذار از بهر خدا شرح بلبل گو که شد از گل جدا از غم و شادی نباشد جوش ما با خیال و وهم نبود هوش ما حالتی دیگر بود کان نادر ست تو مشو منکر که حق بس قادر ست تو قیاس از حالت انسان مکن منزل اندر جور و در احسان مکن جور و احسان رنج و شادی حادث است حادثان میرند و حقشان وارث است صبح شد ای صبح را صبح و پناه عذر مخدومی حسام الدین بخواه عذرخواه عقل کل و جان توی جان جان و تابش مرجان توی تافت نور صبح و ما از نور تو در صبوحی با می منصور تو داده تو چون چنین دارد مرا باده کی بود کاو طرب آرد مرا باده در جوشش گدای جوش ماست چرخ در گردش گدای هوش ماست باده از ما مست شد نه ما ازو قالب از ما هست شد نه ما ازو ما چو زنبور یم و قالب ها چو موم خانه خانه کرده قالب را چو موم # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۹۲ - رجوع به حکایت خواجهٔ تاجر بس دراز است این حدیث خواجه گو تا چه شد احوال آن مرد نکو خواجه اندر آتش و درد و حنین صد پراکنده همی گفت این چنین گه تناقض گاه ناز و گه نیاز گاه سودای حقیقت گه مجاز مرد غرقه گشته جانی می کند دست را در هر گیاهی می زند تا کدامش دست گیرد در خطر دست و پایی می زند از بیم سر دوست دارد یار این آشفتگی کوشش بیهوده به از خفتگی آنک او شاهست او بی کار نیست ناله از وی طرفه کو بیمار نیست بهر این فرمود رحمان ای پسر کل یوم هو فی شان ای پسر اندرین ره می تراش و می خراش تا دم آخر دمی فارغ مباش تا دم آخر دمی آخر بود که عنایت با تو صاحب سر بود هر چه می کوشند اگر مرد و زنست گوش و چشم شاه جان بر روزنست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۹۳ - برون انداختن مرد تاجر طوطی را از قفس و پریدن طوطی مرده بعد از آنش از قفس بیرون فکند طوطیک پرید تا شاخ بلند طوطی مرده چنان پرواز کرد کآفتاب شرق ترکی تاز کرد خواجه حیران گشت اندر کار مرغ بی خبر ناگه بدید اسرار مرغ روی بالا کرد و گفت ای عندلیب از بیان حال خود مان ده نصیب او چه کرد آنجا که تو آموختی ساختی مکری و ما را سوختی گفت طوطی کاو به فعلم پند داد که رها کن لطف آواز و وداد زان که آوازت ترا در بند کرد خویشتن مرده پی این پند کرد یعنی ای مطرب شده با عام و خاص مرده شو چون من که تا یابی خلاص دانه باشی مرغکانت برچنند غنچه باشی کودکانت برکنند دانه پنهان کن به کلی دام شو غنچه پنهان کن گیاه بام شو هر که داد او حسن خود را در مزاد صد قضای بد سوی او رو نهاد چشم ها و خشم ها و رشک ها بر سرش ریزد چو آب از مشک ها دشمنان او را ز غیرت می درند دوستان هم روزگارش می برند آنک غافل بود از کشت و بهار او چه داند قیمت این روزگار در پناه لطف حق باید گریخت کاو هزاران لطف بر ارواح ریخت تا پناهی یابی آن گه چون پناه آب و آتش مر ترا گردد سپاه نوح و موسی را نه دریا یار شد نه بر اعداشان به کین قهار شد آتش ابراهیم را نی قلعه بود تا برآورد از دل نمرود دود کوه یحیی را نه سوی خویش خواند قاصدانش را به زخم سنگ راند گفت ای یحیی بیا در من گریز تا پناهت باشم از شمشیر تیز # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۹۴ - وداع کردن طوطی خواجه را و پریدن یک دو پندش داد طوطی بی نفاق بعد از آن گفتش سلام الفراق خواجه گفتش فی امان الله برو مر مرا اکنون نمودی راه نو خواجه با خود گفت کاین پند منست راه او گیرم که این ره روشنست جان من کمتر ز طوطی کی بود جان چنین باید که نیکوپی بود # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۹۵ - مضرت تعظیم خلق و انگشت‌نمای شدن تن قفس شکل است تن شد خار جان در فریب داخلان و خارجان اینش گوید من شوم هم راز تو وآنش گوید نی منم انباز تو اینش گوید نیست چون تو در وجود در جمال و فضل و در احسان و جود آنش گوید هر دو عالم آن تست جمله جانهامان طفیل جان تست او چو بیند خلق را سرمست خویش از تکبر می رود از دست خویش او نداند که هزاران را چو او دیو افکنده ست اندر آب جو لطف و سالوس جهان خوش لقمه ای ست کمترش خور کان پر آتش لقمه ای ست آتشش پنهان و ذوقش آشکار دود او ظاهر شود پایان کار تو مگو آن مدح را من کی خورم از طمع می گوید او پی می برم مادحت گر هجو گوید بر ملا روزها سوزد دلت زان سوزها گرچه دانی کو ز حرمان گفت آن کان طمع که داشت از تو شد زیان آن اثر می ماندت در اندرون در مدیح این حالتت هست آزمون آن اثر هم روزها باقی بود مایه کبر و خداع جان شود لیک ننماید چو شیرین است مدح بد نماید زانک تلخ افتاد قدح همچو مطبوخ ست و حب کان را خوری تا بدیری شورش و رنج اندری ور خوری حلوا بود ذوقش دمی این اثر چون آن نمی پاید همی چون نمی پاید همی پاید نهان هر ضدی را تو به ضد او بدان چون شکر پاید نهان تأثیر او بعد حینی دمل آرد نیش جو نفس از بس مدح ها فرعون شد کن ذلیل النفس هونا لا تسد تا توانی بنده شو سلطان مباش زخم کش چون گوی شو چوگان مباش ورنه چون لطفت نماند وین جمال از تو آید آن حریفان را ملال آن جماعت کت همی دادند ریو چون ببینندت بگویندت که دیو جمله گویندت چو بینندت به در مرده ای از گور خود بر کرد سر همچو امرد که خدا نامش کنند تا بدین سالوس در دامش کنند چونک در بدنامی آمد ریش او دیو را ننگ آید از تفتیش او دیو سوی آدمی شد بهر شر سوی تو ناید که از دیوی بتر تا تو بودی آدمی دیو از پیت می دوید و می چشانید او میت چون شدی در خوی دیوی استوار می گریزد از تو دیو نابکار آنک اندر دامنت آویخت او چون چنین گشتی ز تو بگریخت او # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۹۶ - تفسیر ما شاء الله کان این همه گفتیم لیک اندر بسیچ بی عنایات خدا هیچیم هیچ بی عنایات حق و خاصان حق گر ملک باشد سیاهستش ورق ای خدا ای فضل تو حاجت روا با تو یاد هیچ کس نبود روا این قدر ارشاد تو بخشیده ای تا بدین بس عیب ما پوشیده ای قطره دانش که بخشیدی ز پیش متصل گردان به دریاهای خویش قطره علمست اندر جان من وارهانش از هوا وز خاک تن پیش از آن کین خاکها خسفش کنند پیش از آن کین بادها نشفش کنند گرچه چون نشفش کند تو قادری کش ازیشان وا ستانی وا خری قطره ای کو در هوا شد یا که ریخت از خزینه قدرت تو کی گریخت گر در آید در عدم یا صد عدم چون بخوانیش او کند از سر قدم صد هزاران ضد ضد را می کشد بازشان حکم تو بیرون می کشد از عدمها سوی هستی هر زمان هست یا رب کاروان در کاروان خاصه هر شب جمله افکار و عقول نیست گردد غرق در بحر نغول باز وقت صبح آن اللهیان بر زنند از بحر سر چون ماهیان در خزان آن صد هزاران شاخ و برگ از هزیمت رفته در دریای مرگ زاغ پوشیده سیه چون نوحه گر در گلستان نوحه کرده بر خضر باز فرمان آید از سالار ده مر عدم را کانچ خوردی باز ده آنچ خوردی وا ده ای مرگ سیاه از نبات و دارو و برگ و گیاه ای برادر عقل یکدم با خود آر دم بدم در تو خزانست و بهار باغ دل را سبز و تر و تازه بین پر ز غنچه و ورد و سرو و یاسمین ز انبهی برگ پنهان گشته شاخ ز انبهی گل نهان صحرا و کاخ این سخنهایی که از عقل کلست بوی آن گلزار و سرو و سنبلست بوی گل دیدی که آنجا گل نبود جوش مل دیدی که آنجا مل نبود بو قلاووزست و رهبر مر ترا می برد تا خلد و کوثر مر ترا بو دوای چشم باشد نورساز شد ز بویی دیده یعقوب باز بوی بد مر دیده را تاری کند بوی یوسف دیده را یاری کند تو که یوسف نیستی یعقوب باش همچو او با گریه و آشوب باش بشنو این پند از حکیم غزنوی تا بیابی در تن کهنه نوی ناز را رویی بباید همچو ورد چون نداری گرد بدخویی مگرد زشت باشد روی نازیبا و ناز سخت باشد چشم نابینا و درد پیش یوسف نازش و خوبی مکن جز نیاز و آه یعقوبی مکن معنی مردن ز طوطی بد نیاز در نیاز و فقر خود را مرده ساز تا دم عیسی ترا زنده کند همچو خویشت خوب و فرخنده کند از بهاران کی شود سرسبز سنگ خاک شو تا گل نمایی رنگ رنگ سالها تو سنگ بودی دل خراش آزمون را یک زمانی خاک باش # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۹۷ - داستان پیر چنگی کی در عهد عمر رضی الله عنه از بهر خدا روز بی‌نوایی چنگ زد میان گورستان آن شنیدستی که در عهد عمر بود چنگی مطربی با کر و فر بلبل از آواز او بی خود شدی یک طرب ز آواز خوبش صد شدی مجلس و مجمع دمش آراستی وز نوای او قیامت خاستی همچو اسرافیل کآوازش بفن مردگان را جان در آرد در بدن یا رسیلی بود اسرافیل را کز سماعش پر برستی فیل را سازد اسرافیل روزی ناله را جان دهد پوسیده صدساله را انبیا را در درون هم نغمه هاست طالبان را زان حیات بی بهاست نشنود آن نغمه ها را گوش حس کز ستمها گوش حس باشد نجس نشنود نغمه پری را آدمی کو بود ز اسرار پریان اعجمی گرچه هم نغمه پری زین عالمست نغمه دل برتر از هر دو دمست که پری و آدمی زندانیند هر دو در زندان این نادانیند معشر الجن سوره رحمان بخوان تستطیعوا تنفذوا را باز دان نغمه های اندرون اولیا اولا گوید که ای اجزای لا هین ز لای نفی سرها بر زنید این خیال و وهم یکسو افکنید ای همه پوسیده در کون و فساد جان باقیتان نرویید و نزاد گر بگویم شمه ای زان نغمه ها جانها سر بر زنند از دخمه ها گوش را نزدیک کن کان دور نیست لیک نقل آن به تو دستور نیست هین که اسرافیل وقتند اولیا مرده را زیشان حیاتست و نما جان هر یک مرده ای از گور تن برجهد ز آوازشان اندر کفن گوید این آواز ز آواها جداست زنده کردن کار آواز خداست ما بمردیم و بکلی کاستیم بانگ حق آمد همه بر خاستیم بانگ حق اندر حجاب و بی حجاب آن دهد کو داد مریم را ز جیب ای فناتان نیست کرده زیر پوست باز گردید از عدم ز آواز دوست مطلق آن آواز خود از شه بود گرچه از حلقوم عبدالله بود گفته او را من زبان و چشم تو من حواس و من رضا و خشم تو رو که بی یسمع و بی یبصر توی سر توی چه جای صاحب سر توی چون شدی من کان لله از وله من ترا باشم که کان الله له گه توی گویم ترا گاهی منم هر چه گویم آفتاب روشنم هر کجا تابم ز مشکات دمی حل شد آنجا مشکلات عالمی ظلمتی را کآفتابش بر نداشت از دم ما گردد آن ظلمت چو چاشت آدمی را او بخویش اسما نمود دیگران را ز آدم اسما می گشود خواه ز آدم گیر نورش خواه ازو خواه از خم گیر می خواه از کدو کین کدو با خنب پیوستست سخت نی چو تو شاد آن کدوی نیکبخت گفت طوبی من رآنی مصطفی والذی یبصر لمن وجهی رای چون چراغی نور شمعی را کشید هر که دید آن را یقین آن شمع دید همچنین تا صد چراغ ار نقل شد دیدن آخر لقای اصل شد خواه از نور پسین بستان تو آن هیچ فرقی نیست خواه از شمع جان خواه بین نور از چراغ آخرین خواه بین نورش ز شمع غابرین # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۹۸ - در بیان این حدیث کی ان لربکم فی ایام دهرکم نفحات الا فتعر ضوا لها گفت پیغامبر که نفحتهای حق اندرین ایام می آرد سبق گوش و هش دارید این اوقات را در ربایید این چنین نفحات را نفحه آمد مر شما را دید و رفت هر که را می خواست جان بخشید و رفت نفحه دیگر رسید آگاه باش تا ازین هم وانمانی خواجه تاش جان آتش یافت زو آتش کشی جان مرده یافت از وی جنبشی جان ناری یافت از وی انطفا مرده پوشید از بقای او قبا تازگی و جنبش طوبیست این همچو جنبشهای حیوان نیست این گر در افتد در زمین و آسمان زهره هاشان آب گردد در زمان خود ز بیم این دم بی منتها باز خوان فابین ان یحملنها ورنه خود اشفقن منها چون بدی گرنه از بیمش دل که خون شدی دوش دیگر لون این می داد دست لقمه چندی درآمد ره ببست بهر لقمه گشته لقمانی گرو وقت لقمانست ای لقمه برو از هوای لقمه این خارخار از کف لقمان همی جویید خار در کف او خار و سایه ش نیز نیست لیکتان از حرص آن تمییز نیست خار دان آن را که خرما دیده ای زانک بس نان کور و بس نادیده ای جان لقمان که گلستان خداست پای جانش خسته خاری چراست اشتر آمد این وجود خارخوار مصطفی زادی برین اشتر سوار اشترا تنگ گلی بر پشت تست کز نسیمش در تو صد گلزار رست میل تو سوی مغیلانست و ریگ تا چه گل چینی ز خار مردریگ ای بگشته زین طلب از کو بکو چند گویی کین گلستان کو و کو پیش از آن کین خار پا بیرون کنی چشم تاریکست جولان چون کنی آدمی کو می نگنجد در جهان در سر خاری همی گردد نهان مصطفی آمد که سازد همدمی کلمینی یا حمیرا کلمی ای حمیرا اندر آتش نه تو نعل تا ز نعل تو شود این کوه لعل این حمیرا لفظ تانیثست و جان نام تانیثش نهند این تازیان لیک از تانیث جان را باک نیست روح را با مرد و زن اشراک نیست از مؤنث وز مذکر برترست این نی آن جانست کز خشک و ترست این نه آن جانست کافزاید ز نان یا گهی باشد چنین گاهی چنان خوش کننده ست و خوش و عین خوشی بی خوشی نبود خوشی ای مرتشی چون تو شیرین از شکر باشی بود کان شکر گاهی ز تو غایب شود چون شکر گردی ز تاثیر وفا پس شکر کی از شکر باشد جدا عاشق از خود چون غذا یابد رحیق عقل آنجا گم شود گم ای رفیق عقل جزوی عشق را منکر بود گرچه بنماید که صاحب سر بود زیرک و داناست اما نیست نیست تا فرشته لا نشد آهرمنیست او بقول و فعل یار ما بود چون بحکم حال آیی لا بود لا بود چون او نشد از هست نیست چونک طوعا لا نشد کرها بسیست جان کمالست و ندای او کمال مصطفی گویان ارحنا یا بلال ای بلال افراز بانگ سلسلت زان دمی کاندر دمیدم در دلت زان دمی کادم از آن مدهوش گشت هوش اهل آسمان بیهوش گشت مصطفی بی خویش شد زان خوب صوت شد نمازش از شب تعریس فوت سر از آن خواب مبارک بر نداشت تا نماز صبحدم آمد بچاشت در شب تعریس پیش آن عروس یافت جان پاک ایشان دستبوس عشق و جان هر دو نهانند و ستیر گر عروسش خوانده ام عیبی مگیر از ملولی یار خامش کردمی گر همو مهلت بدادی یکدمی لیک می گوید بگو هین عیب نیست جز تقاضای قضای غیب نیست عیب باشد کو نبیند جز که عیب عیب کی بیند روان پاک غیب عیب شد نسبت به مخلوق جهول نی به نسبت با خداوند قبول کفر هم نسبت به خالق حکمتست چون به ما نسبت کنی کفر آفتست ور یکی عیبی بود با صد حیات بر مثال چوب باشد در نبات در ترازو هر دو را یکسان کشند زانک آن هر دو چو جسم و جان خوشند پس بزرگان این نگفتند از گزاف جسم پاکان عین جان افتاد صاف گفتشان و نفسشان و نقششان جمله جان مطلق آمد بی نشان جان دشمن دارشان جسمست صرف چون زیاد از نرد او اسمست صرف آن به خاک اندر شد و کل خاک شد وین نمک اندر شد و کل پاک شد آن نمک کز وی محمد املحست زان حدیث با نمک او افصحست این نمک باقیست از میراث او با توند آن وارثان او بجو پیش تو شسته ترا خود پیش کو پیش هستت جان پیش اندیش کو گر تو خود را پیش و پس داری گمان بسته جسمی و محرومی ز جان زیر و بالا پیش و پس وصف تنست بی جهتها ذات جان روشنست برگشا از نور پاک شه نظر تا نپنداری تو چون کوته نظر که همینی در غم و شادی و بس ای عدم کو مر عدم را پیش و پس روز بارانست می رو تا به شب نه ازین باران از آن باران رب # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۹۹ - قصهٔ سوال کردن عایشه رضی الله عنها از مصطفی صلی‌الله علیه و سلم کی امروز باران بارید چون تو سوی گورستان رفتی جامه‌های تو چون تر نیست مصطفی روزی به گورستان برفت با جنازه مردی از یاران برفت خاک را در گور او آگنده کرد زیر خاک آن دانه اش را زنده کرد این درختانند همچون خاکیان دستها بر کرده اند از خاکدان سوی خلقان صد اشارت می کنند وانک گوشستش عبارت می کنند با زبان سبز و با دست دراز از ضمیر خاک می گویند راز همچو بطان سر فرو برده به آب گشته طاووسان و بوده چون غراب در زمستانشان اگر محبوس کرد آن غرابان را خدا طاووس کرد در زمستانشان اگر چه داد مرگ زنده شان کرد از بهار و داد برگ منکران گویند خود هست این قدیم این چرا بندیم بر رب کریم کوری ایشان درون دوستان حق برویانید باغ و بوستان هر گلی کاندر درون بویا بود آن گل از اسرار کل گویا بود بوی ایشان رغم آنف منکران گرد عالم می رود پرده دران منکران همچون جعل زان بوی گل یا چو نازک مغز در بانگ دهل خویشتن مشغول می سازند و غرق چشم می دزدند ازین لمعان برق چشم می دزدند و آنجا چشم نی چشم آن باشد که بیند مامنی چون ز گورستان پیمبر باز گشت سوی صدیقه شد و همراز گشت چشم صدیقه چو بر رویش فتاد پیش آمد دست بر وی می نهاد بر عمامه و روی او و موی او بر گریبان و بر و بازوی او گفت پیغامبر چه می جویی شتاب گفت باران آمد امروز از سحاب جامه هاات می بجویم در طلب تر نمی یابم ز باران ای عجب گفت چه بر سر فکندی از ازار گفت کردم آن ردای تو خمار گفت بهر آن نمود ای پاک جیب چشم پاکت را خدا باران غیب نیست آن باران ازین ابر شما هست ابری دیگر و دیگر سما # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۰۰ - تفسیر بیت حکیم سنائی رضی‌ الله عنه «آسمانهاست در ولایتِ جان، کارفرمای آسمان جهان» «در ره روح پست و بالاهاست،  کوههای بلند و دریاهاست» غیب را ابری و آبی دیگرست آسمان و آفتابی دیگرست ناید آن الا که بر خاصان پدید باقیان فی لبس من خلق جدید هست باران از پی پروردگی هست باران از پی پژمردگی نفع باران بهاران بوالعجب باغ را باران پاییزی چو تب آن بهاری نازپروردش کند وین خزانی ناخوش و زردش کند همچنین سرما و باد و آفتاب بر تفاوت دان و سررشته بیاب همچنین در غیب انواعست این در زیان و سود و در ربح و غبین این دم ابدال باشد زان بهار در دل و جان روید از وی سبزه زار فعل باران بهاری با درخت آید از انفاسشان در نیکبخت گر درخت خشک باشد در مکان عیب آن از باد جان افزا مدان باد کار خویش کرد و بر وزید آنک جانی داشت بر جانش گزید # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۰۱ - در معنی این حدیث کی اغتنموا برد الربیع الی آخره گفت پیغامبر ز سرمای بهار تن مپوشانید یاران زینهار زانک با جان شما آن می کند کان بهاران با درختان می کند لیک بگریزید از سرد خزان کان کند کو کرد با باغ و رزان راویان این را به ظاهر برده اند هم بر آن صورت قناعت کرده اند بی خبر بودند از جان آن گروه کوه را دیده ندیده کان به کوه آن خزان نزد خدا نفس و هواست عقل و جان عین بهار است و بقاست مر ترا عقلیست جزوی در نهان کامل العقلی بجو اندر جهان جزو تو از کل او کلی شود عقل کل بر نفس چون غلی شود پس به تأویل این بود کانفاس پاک چون بهار است و حیات برگ و تاک از حدیث اولیا نرم و درشت تن مپوشان زانک دینت راست پشت گرم گوید سرد گوید خوش بگیر تا ز گرم و سرد بجهی وز سعیر گرم و سردش نوبهار زندگیست مایه صدق و یقین و بندگیست زان کزو بستان جان ها زنده است زین جواهر بحر دل آگنده است بر دل عاقل هزاران غم بود گر ز باغ دل خلالی کم شود # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۰۲ - پرسیدن صدیقه رضی‌الله عنها از مصطفی صلی‌الله علیه و سلم کی سر باران امروزینه چه بود گفت صدیقه که ای زبده وجود حکمت باران امروزین چه بود این ز بارانهای رحمت بود یا بهر تهدیدست و عدل کبریا این از آن لطف بهاریات بود یا ز پاییزی پر آفات بود گفت این از بهر تسکین غمست کز مصیبت بر نژاد آدمست گر بر آن آتش بماندی آدمی بس خرابی در فتادی و کمی این جهان ویران شدی اندر زمان حرصها بیرون شدی از مردمان استن این عالم ای جان غفلتست هوشیاری این جهان را آفتست هوشیاری زان جهانست و چو آن غالب آید پست گردد این جهان هوشیاری آفتاب و حرص یخ هوشیاری آب و این عالم وسخ زان جهان اندک ترشح می رسد تا نغرد در جهان حرص و حسد گر ترشح بیشتر گردد ز غیب نه هنر ماند درین عالم نه عیب این ندارد حد سوی آغاز رو سوی قصه مرد مطرب باز رو # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۰۳ - بقیهٔ قصهٔ پیر چنگی و بیان مخلص آن مطربی کز وی جهان شد پر طرب رسته ز آوازش خیالات عجب از نوایش مرغ دل پران شدی وز صدایش هوش جان حیران شدی چون برآمد روزگار و پیر شد باز جانش از عجز پشه گیر شد پشت او خم گشت همچون پشت خم ابروان بر چشم همچون پالدم گشت آواز لطیف جان فزاش زشت و نزد کس نیرزیدی به لاش آن نوای رشک زهره آمده همچو آواز خر پیری شده خود کدامین خوش که او ناخوش نشد یا کدامین سقف کان مفرش نشد غیر آواز عزیزان در صدور که بود از عکس دمشان نفخ صور اندرونی کاندرونها مست از اوست نیستی کین هستهامان هست از اوست کهربای فکر و هر آواز او لذت الهام و وحی و راز او چونک مطرب پیرتر گشت و ضعیف شد ز بی کسبی رهین یک رغیف گفت عمر و مهلتم دادی بسی لطفها کردی خدایا با خسی معصیت ورزیده ام هفتاد سال باز نگرفتی ز من روزی نوال نیست کسب امروز مهمان توم چنگ بهر تو زنم کان توم چنگ را برداشت و شد الله جو سوی گورستان یثرب آه گو گفت خواهم از حق ابریشم بها کو به نیکویی پذیرد قلب ها چونک زد بسیار و گریان سر نهاد چنگ بالین کرد و بر گوری فتاد خواب بردش مرغ جانش از حبس رست چنگ و چنگی را رها کرد و بجست گشت آزاد از تن و رنج جهان در جهان ساده و صحرای جان جان او آنجا سرایان ماجرا کاندر اینجا گر بماندندی مرا خوش بدی جانم درین باغ و بهار مست این صحرا و غیبی لاله زار بی پر و بی پا سفر می کردمی بی لب و دندان شکر می خوردمی ذکر و فکری فارغ از رنج دماغ کردمی با ساکنان چرخ لاغ چشم بسته عالمی می دیدمی ورد و ریحان بی کفی می چیدمی مرغ آبی غرق دریای عسل عین ایوبی شراب و مغتسل که بدو ایوب از پا تا به فرق پاک شد از رنجها چون نور شرق مثنوی در حجم گر بودی چو چرخ در نگنجیدی درو زین نیم برخ کان زمین و آسمان بس فراخ کرد از تنگی دلم را شاخ شاخ وین جهانی کاندرین خوابم نمود از گشایش پر و بالم را گشود این جهان و راهش ار پیدا بدی کم کسی یک لحظه ای آنجا بدی امر می آمد که نه طامع مشو چون ز پایت خار بیرون شد برو مول مولی می زد آنجا جان او در فضای رحمت و احسان او # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۰۴ - در خواب گفتن هاتف مر عمر را رضی الله عنه کی چندین زر از بیت المال به آن مرد ده کی در گورستان خفته است آن زمان حق بر عمر خوابی گماشت تا که خویش از خواب نتوانست داشت در عجب افتاد کاین معهود نیست این ز غیب افتاد بی مقصود نیست سر نهاد و خواب بردش خواب دید کآمدش از حق ندا جانش شنید آن ندایی کاصل هر بانگ و نواست خود ندا آنست و این باقی صداست ترک و کرد و پارسی گو و عرب فهم کرده آن ندا بی گوش و لب خود چه جای ترک و تاجیکست و زنگ فهم کرده است آن ندا را چوب و سنگ هر دمی از وی همی آید الست جوهر و اعراض می گردند هست گر نمی آید بلی زایشان ولی آمدنشان از عدم باشد بلی زانچ گفتم من ز فهم سنگ و چوب در بیانش قصه ای هش دار خوب # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۰۵ - نالیدن ستون حنانه چون برای پیغامبر صلی الله علیه و سلم منبر ساختند کی جماعت انبوه شد گفتند «ما روی مبارک ترا به هنگام وعظ نمی‌بینیم» و شنیدن رسول و صحابه آن ناله را و سؤال و جواب مصطفی صلی الله علیه و سلم با ستون صریح استن حنانه از هجر رسول ناله می زد همچو ارباب عقول گفت پیغامبر چه خواهی ای ستون گفت جانم از فراقت گشت خون مسندت من بودم از من تاختی بر سر منبر تو مسند ساختی گفت خواهی که ترا نخلی کنند شرقی و غربی ز تو میوه چنند یا در آن عالم حقت سروی کند تا تر و تازه بمانی تا ابد گفت آن خواهم که دایم شد بقاش بشنو ای غافل کم از چوبی مباش آن ستون را دفن کرد اندر زمین تا چو مردم حشر گردد یوم دین تا بدانی هر که را یزدان بخواند از همه کار جهان بی کار ماند هر که را باشد ز یزدان کار و بار یافت بار آنجا و بیرون شد ز کار آنک او را نبود از اسرار داد کی کند تصدیق او ناله جماد گوید آری نه ز دل بهر وفاق تا نگویندش که هست اهل نفاق گر نیندی واقفان امر کن در جهان رد گشته بودی این سخن صد هزاران ز اهل تقلید و نشان افکندشان نیم وهمی در گمان که به ظن تقلید و استدلالشان قایمست و جمله پر و بالشان شبهه ای انگیزد آن شیطان دون درفتند این جمله کوران سرنگون پای استدلالیان چوبین بود پای چوبین سخت بی تمکین بود غیر آن قطب زمان دیده ور کز ثباتش کوه گردد خیره سر پای نابینا عصا باشد عصا تا نیفتد سرنگون او بر حصا آن سواری کاو سپه را شد ظفر اهل دین را کیست سلطان بصر با عصا کوران اگر ره دیده اند در پناه خلق روشن دیده اند گر نه بینایان بدندی و شهان جمله کوران مرده اندی در جهان نه ز کوران کشت آید نه درود نه عمارت نه تجارتها و سود گر نکردی رحمت و افضالتان در شکستی چوب استدلالتان این عصا چه بود قیاسات و دلیل آن عصا که دادشان بینا جلیل چون عصا شد آلت جنگ و نفیر آن عصا را خرد بشکن ای ضریر او عصاتان داد تا پیش آمدیت آن عصا از خشم هم بر وی زدیت حلقه کوران به چه کار اندرید دیدبان را در میانه آورید دامن او گیر کاو دادت عصا در نگر کادم چه ها دید از عصا معجزه موسی و احمد را نگر چون عصا شد مار و استن با خبر از عصا ماری و از استن حنین پنج نوبت می زنند از بهر دین گرنه نامعقول بودی این مزه کی بدی حاجت به چندین معجزه هرچه معقولست عقلش می خورد بی بیان معجزه بی جر و مد این طریق بکر نامعقول بین در دل هر مقبلی مقبول بین همچنان کز بیم آدم دیو و دد در جزایر در رمیدند از حسد هم ز بیم معجزات انبیا سر کشیده منکران زیر گیا تا به ناموس مسلمانی زیند در تسلس تا ندانی که کیند همچو قلابان بر آن نقد تباه نقره می مالند و نام پادشاه ظاهر الفاظشان توحید و شرع باطن آن همچو در نان تخم صرع فلسفی را زهره نه تا دم زند دم زند دین حقش بر هم زند دست و پای او جماد و جان او هر چه گوید آن دو در فرمان او با زبانشان گرچه تهمت می نهند دست و پاهاشان گواهی می دهند # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۰۶ - اظهار معجزهٔ پیغمبر صلی الله علیه و سلم به سخن آمدن سنگ‌ریزه در دست ابوجهل علیه اللعنه و گواهی دادن سنگ‌ریزه بر حقیت محمد صلی الله علیه و سلم به رسالت او سنگها اندر کف بوجهل بود گفت ای احمد بگو این چیست زود گر رسولی چیست در مشتم نهان چون خبر داری ز راز آسمان گفت چون خواهی بگویم آن چه هاست یا بگویند آن که ما حقیم و راست گفت بوجهل این دوم نادرترست گفت آری حق از آن قادرترست از میان مشت او هر پاره سنگ در شهادت گفتن آمد بی درنگ لا اله گفت و الا الله گفت گوهر احمد رسول الله سفت چون شنید از سنگها بوجهل این زد ز خشم آن سنگها را بر زمین # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۰۷ - بقیهٔ قصهٔ مطرب و پیغام رسانیدن امیرالمؤمنین عُمَر -رضی الله عنه- به او آنچه هاتف آواز داد باز گرد و حال مطرب گوش دار زانک عاجز گشت مطرب ز انتظار بانگ آمد مر عمر را کای عمر بنده ما را ز حاجت باز خر بنده ای داریم خاص و محترم سوی گورستان تو رنجه کن قدم ای عمر برجه ز بیت المال عام هفتصد دینار در کف نه تمام پیش او بر کای تو ما را اختیار این قدر بستان کنون معذور دار این قدر از بهر ابریشم بها خرج کن چون خرج شد اینجا بیا پس عمر زان هیبت آواز جست تا میان را بهر این خدمت ببست سوی گورستان عمر بنهاد رو در بغل همیان دوان در جست و جو گرد گورستان دوانه شد بسی غیر آن پیر او ندید آنجا کسی گفت این نبود دگر باره دوید مانده گشت و غیر آن پیر او ندید گفت حق فرمود ما را بنده ایست صافی و شایسته و فرخنده ایست پیر چنگی کی بود خاص خدا حبذا ای سر پنهان حبذا بار دیگر گرد گورستان بگشت همچو آن شیر شکاری گرد دشت چون یقین گشتش که غیر پیر نیست گفت در ظلمت دل روشن بسی است آمد او با صد ادب آنجا نشست بر عمر عطسه فتاد و پیر جست مر عمر را دید ماند اندر شگفت عزم رفتن کرد و لرزیدن گرفت گفت در باطن خدایا از تو داد محتسب بر پیرکی چنگی فتاد چون نظر اندر رخ آن پیر کرد دید او را شرمسار و روی زرد پس عمر گفتش مترس از من مرم که ت بشارتها ز حق آورده ام چند یزدان مدحت خوی تو کرد تا عمر را عاشق روی تو کرد پیش من بنشین و مهجوری مساز تا به گوشت گویم از اقبال راز حق سلامت می کند می پرسدت چونی از رنج و غمان بی حدت نک قراضه چند ابریشم بها خرج کن این را و باز اینجا بیا پیر لرزان گشت چون این را شنید دست می خایید و بر خود می طپید بانگ می زد کای خدای بی نظیر بس که از شرم آب شد بیچاره پیر چون بسی بگریست و از حد رفت درد چنگ را زد بر زمین و خرد کرد گفت ای بوده حجابم از اله ای مرا تو راه زن از شاه راه ای بخورده خون من هفتاد سال ای ز تو رویم سیه پیش کمال ای خدای با عطای با وفا رحم کن بر عمر رفته در جفا داد حق عمری که هر روزی از آن کس نداند قیمت آن در جهان خرج کردم عمر خود را دم بدم در دمیدم جمله را در زیر و بم آه کز یاد ره و پرده عراق رفت از یادم دم تلخ فراق وای کز تری زیر افکند خرد خشک شد کشت دل من دل بمرد وای کز آواز این بیست و چهار کاروان بگذشت و بیگه شد نهار ای خدا فریاد زین فریادخواه داد خواهم نه ز کس زین دادخواه داد خود از کس نیابم جز مگر زانک او از من به من نزدیکتر کاین منی از وی رسد دم دم مرا پس ورا بینم چو این شد کم مرا همچو آن کو با تو باشد زرشمر سوی او داری نه سوی خود نظر # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۰۸ - گردانیدن عمر رضی الله عنه نظر او را از مقام گریه کی هستیست به مقام استغراق پس عمر گفتش که این زاری تو هست هم آثار هشیاری تو راه فانی گشته راهی دیگرست زانک هشیاری گناهی دیگرست هست هشیاری ز یاد ما مضی ماضی و مستقبلت پرده خدا آتش اندر زن بهر دو تا به کی پر گره باشی ازین هر دو چو نی تا گره با نی بود همراز نیست همنشین آن لب و آواز نیست چون بطوفی خود بطوفی مرتدی چون به خانه آمدی هم با خودی ای خبرهات از خبرده بی خبر توبه تو از گناه تو بتر ای تو از حال گذشته توبه جو کی کنی توبه ازین توبه بگو گاه بانگ زیر را قبله کنی گاه گریه زار را قبله زنی چونک فاروق آینه اسرار شد جان پیر از اندرون بیدار شد همچو جان بی گریه و بی خنده شد جانش رفت و جان دیگر زنده شد حیرتی آمد درونش آن زمان که برون شد از زمین و آسمان جست و جویی از ورای جست و جو من نمی دانم تو می دانی بگو حال و قالی از ورای حال و قال غرقه گشته در جمال ذوالجلال غرقه ای نه که خلاصی باشدش یا به جز دریا کسی بشناسدش عقل جزو از کل گویا نیستی گر تقاضا بر تقاضا نیستی چون تقاضا بر تقاضا می رسد موج آن دریا بدینجا می رسد چونک قصه حال پیر اینجا رسید پیر و حالش روی در پرده کشید پیر دامن را ز گفت و گو فشاند نیم گفته در دهان ما بماند از پی این عیش و عشرت ساختن صد هزاران جان بشاید باختن در شکار بیشه جان باز باش همچو خورشید جهان جان باز باش جان فشان افتاد خورشید بلند هر دمی تی می شود پر می کنند جان فشان ای آفتاب معنوی مر جهان کهنه را بنما نوی در وجود آدمی جان و روان می رسد از غیب چون آب روان # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۰۹ - تفسیر دعای آن دو فرشته کی هر روز بر سر هر بازاری منادی می‌کنند کی اللهم اعط کل منفق خلفا اللهم اعط کل ممسک تلفا و بیان کردن کی آن منفق مجاهد راه حقست نی مسرف راه هوا گفت پیغامبر که دایم بهر پند دو فرشته خوش منادی می کنند کای خدایا منفقان را سیر دار هر درمشان را عوض ده صد هزار ای خدایا ممسکان را در جهان تو مده الا زیان اندر زیان ای بسا امساک کز انفاق به مال حق را جز به امر حق مده تا عوض یابی تو گنج بی کران تا نباشی از عداد کافران کاشتران قربان همی کردند تا چیره گردد تیغشان بر مصطفی امر حق را باز جو از واصلی امر حق را در نیابد هر دلی چون غلام یاغیی کو عدل کرد مال شه بر یاغیان او بذل کرد در نبی انذار اهل غفلتست کان همه انفاقهاشان حسرتست عدل این یاغی و دادش نزد شاه چه فزاید دوری و روی سیاه سروران مکه در حرب رسول بودشان قربان به اومید قبول بهر این مؤمن همی گوید ز بیم در نماز اهد الصراط المستقیم آن درم دادن سخی را لایقست جان سپردن خود سخای عاشقست نان دهی از بهر حق نانت دهند جان دهی از بهر حق جانت دهند گر بریزد برگهای این چنار برگ بی برگیش بخشد کردگار گر نماند از جود در دست تو مال کی کند فضل الهت پای مال هر که کارد گردد انبارش تهی لیکش اندر مزرعه باشد بهی وانک در انبار ماند و صرفه کرد اشپش و موش حوادث پاک خورد این جهان نفیست در اثبات جو صورتت صفرست در معنیت جو جان شور تلخ پیش تیغ بر جان چون دریای شیرین را بخر ور نمی دانی شدن زین آستان باری از من گوش کن این داستان # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۱۰ - قصهٔ خلیفه کی در کرم در زمان خود از حاتم طائی گذشته بود و نظیر خود نداشت یک خلیفه بود در ایام پیش کرده حاتم را غلام جود خویش رایت اکرام و داد افراشته فقر و حاجت از جهان بر داشته بحر و در از بخششش صاف آمده داد او از قاف تا قاف آمده در جهان خاک ابر و آب بود مظهر بخشایش وهاب بود از عطااش بحر و کان در زلزله سوی جودش قافله بر قافله قبله حاجت در و دروازه اش رفته در عالم بجود آوازه اش هم عجم هم روم هم ترک و عرب مانده از جود و سخااش در عجب آب حیوان بود و دریای کرم زنده گشته هم عرب زو هم عجم # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۱۱ - قصهٔ اعرابی درویش و ماجرای زن با او به سبب قلت و درویشی یک شب اعرابی زنی مر شوی را گفت و از حد برد گفت و گوی را کین همه فقر و جفا ما می کشیم جمله عالم در خوشی ما ناخوشیم نان مان نه نان خورش مان درد و رشک کوزه مان نه آب مان از دیده اشک جامه ما روز تاب آفتاب شب نهالین و لحاف از ماهتاب قرص مه را قرص نان پنداشته دست سوی آسمان برداشته ننگ درویشان ز درویشی ما روز شب از روزی اندیشی ما خویش و بیگانه شده از ما رمان بر مثال سامری از مردمان گر بخواهم از کسی یک مشت نسک مر مرا گوید خمش کن مرگ و جسک مر عرب را فخر غزوست و عطا در عرب تو همچو اندر خط خطا چه غزا ما بی غزا خود کشته ایم ما به تیغ فقر بی سر گشته ایم چه عطا ما بر گدایی می تنیم مر مگس را در هوا رگ می زنیم گر کسی مهمان رسد گر من منم شب بخسپد دلقش از تن بر کنم # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۱۲ - مغرور شدن مریدان محتاج به مدعیان مزور و ایشان را شیخ و محتشم و واصل پنداشتن و نقل را از نقد فرق نادانستن و بر بسته را از بر رسته بهر این گفتند دانایان بفن میهمان محسنان باید شدن تو مرید و میهمان آن کسی کو ستاند حاصلت را از خسی نیست چیره چون ترا چیره کند نور ندهد مر ترا تیره کند چون ورا نوری نبود اندر قران نور کی یابند از وی دیگران همچو اعمش کو کند داروی چشم چه کشد در چشمها الا که یشم حال ما اینست در فقر و عنا هیچ مهمانی مبا مغرور ما قحط ده سال ار ندیدی در صور چشمها بگشا و اندر ما نگر ظاهر ما چون درون مدعی در دلش ظلمت زبانش شعشعی از خدا بویی نه او را نه اثر دعویش افزون ز شیث و بوالبشر دیو ننموده ورا هم نقش خویش او همی گوید ز ابدالیم بیش حرف درویشان بدزدیده بسی تا گمان آید که هست او خود کسی خرده گیرد در سخن بر بایزید ننگ دارد از درون او یزید بی نوا از نان و خوان آسمان پیش او ننداخت حق یک استخوان او ندا کرده که خوان بنهاده ام نایب حقم خلیفه زاده ام الصلا ساده دلان پیچ پیچ تا خورید از خوان جودم سیر هیچ سالها بر وعده فردا کسان گرد آن در گشته فردا نارسان دیر باید تا که سر آدمی آشکارا گردد از بیش و کمی زیر دیوار بدن گنجست یا خانه مارست و مور و اژدها چونک پیدا گشت کو چیزی نبود عمر طالب رفت آگاهی چه سود # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۱۳ - در بیان آنک نادر افتد کی مریدی در مدعی مزور اعتقاد بصدق ببندد کی او کسی است و بدین اعتقاد به مقامی برسد کی شیخش در خواب ندیده باشد و آب و آتش او را گزند نکند و شیخش را گزند کند ولیکن بنادر نادر لیک نادر طالب آید کز فروغ در حق او نافع آید آن دروغ او به قصد نیک خود جایی رسد گرچه جان پنداشت و آن آمد جسد چون تحری در دل شب قبله را قبله نی و آن نماز او روا مدعی را قحط جان اندر سرست لیک ما را قحط نان بر ظاهرست ما چرا چون مدعی پنهان کنیم بهر ناموس مزور جان کنیم # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۱۴ - صبر فرمودن اعرابی زن خود را و فضیلت صبر و فقر بیان کردن با زن شوی گفتش چند جویی دخل و کشت خود چه ماند از عمر افزون تر گذشت عاقل اندر بیش و نقصان ننگرد زانک هر دو همچو سیلی بگذرد خواه صاف و خواه سیل تیره رو چون نمی پاید دمی از وی مگو اندرین عالم هزاران جانور می زید خوش عیش بی زیر و زبر شکر می گوید خدا را فاخته بر درخت و برگ شب نا ساخته حمد می گوید خدا را عندلیب کاعتماد رزق بر تست ای مجیب باز دست شاه را کرده نوید از همه مردار ببریده امید همچنین از پشه گیری تا به پیل شد عیال الله و حق نعم المعیل این همه غمها که اندر سینه هاست از بخار و گرد باد و بود ماست این غمان بیخ کن چون داس ماست این چنین شد و آنچنان وسواس ماست دان که هر رنجی ز مردن پاره ایست جزو مرگ از خود بران گر چاره ایست چون ز جزو مرگ نتوانی گریخت دان که کلش بر سرت خواهند ریخت جزو مرگ ار گشت شیرین مر ترا دان که شیرین می کند کل را خدا دردها از مرگ می آید رسول از رسولش رو مگردان ای فضول هر که شیرین می زید او تلخ مرد هر که او تن را پرستد جان نبرد گوسفندان را ز صحرا می کشند آنک فربه تر مر آن را می کشند شب گذشت و صبح آمد ای تمر چند گیری این فسانه زر ز سر تو جوان بودی و قانع تر بدی زر طلب گشتی خود اول زر بدی رز بدی پر میوه چون کاسد شدی وقت میوه پختنت فاسد شدی میوه ات باید که شیرین تر شود چون رسن تابان نه واپس تر رود جفت مایی جفت باید هم صفت تا برآید کارها با مصلحت جفت باید بر مثال همدگر در دو جفت کفش و موزه در نگر گر یکی کفش از دو تنگ آید به پا هر دو جفتش کار ناید مر ترا جفت در یک خرد وان دیگر بزرگ جفت شیر بیشه دیدی هیچ گرگ راست ناید بر شتر جفت جوال آن یکی خالی و این پر مال مال من روم سوی قناعت دل قوی تو چرا سوی شناعت می روی مرد قانع از سر اخلاص و سوز زین نسق می گفت با زن تا بروز # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۱۵ - نصحیت کردن زن مر شوی را کی سخن افزون از قدم و از مقام خود مگو لم تقولون ما لا تفعلون کی این سخن‌ها اگرچه راستست این مقام توکل ترا نیست و این سخن گفتن فوق مقام و معاملهٔ خود زیان دارد و کبر مقتا عند الله باشد زن برو زد بانگ کای ناموس کیش من فسون تو نخواهم خورد بیش ترهات از دعوی و دعوت مگو رو سخن از کبر و از نخوت مگو چند حرف طمطراق و کار بار کار و حال خود ببین و شرم دار کبر زشت و از گدایان زشت تر روز سرد و برف وانگه جامه تر چند دعوی و دم و باد و بروت ای ترا خانه چو بیت العنکبوت از قناعت کی تو جان افروختی از قناعت ها تو نام آموختی گفت پیغامبر قناعت چیست گنج گنج را تو وا نمی دانی ز رنج این قناعت نیست جز گنج روان تو مزن لاف ای غم و رنج روان تو مخوانم جفت کمتر زن بغل جفت انصافم نیم جفت دغل چون قدم با میر و با بگ می زنی چون ملخ را در هوا رگ می زنی با سگان زین استخوان در چالشی چون نی اشکم تهی در نالشی سوی من منگر به خواری سست سست تا نگویم آنچ در رگ های تست عقل خود را از من افزون دیده ای مر من کم عقل را چون دیده ای همچو گرگ غافل اندر ما مجه ای ز ننگ عقل تو بی عقل به چونکه عقل تو عقیله مردم است آن نه عقل ست آن که مار و کزدم است خصم ظلم و مکر تو الله باد فضل و عقل تو ز ما کوتاه باد هم تو ماری هم فسون گر این عجب مارگیر و ماری ای ننگ عرب زاغ اگر زشتی خود بشناختی همچو برف از درد و غم بگداختی مرد افسونگر بخواند چون عدو او فسون بر مار و مار افسون برو گر نبودی دام او افسون مار کی فسون مار را گشتی شکار مرد افسون گر ز حرص کسب و کار در نیابد آن زمان افسون مار مار گوید ای فسون گر هین و هین آن خود دیدی فسون من ببین تو به نام حق فریبی مر مرا تا کنی رسوای شور و شر مرا نام حقم بست نی آن رای تو نام حق را دام کردی وای تو نام حق بستاند از تو داد من من به نام حق سپردم جان و تن یا به زخم من رگ جانت برد یا که همچون من به زندانت برد زن ازین گونه خشن گفتارها خواند بر شوی جوان طومار ها # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۱۶ - نصیحت کردن مرد مر زن را کی در فقیران به خواری منگر و در کار حق به گمان کمال نگر و طعنه مزن در فقر و فقیران به خیال و گمان بی‌نوایی خویشتن گفت ای زن تو زنی یا بوالحزن فقر فخر آمد مرا بر سر مزن مال و زر سر را بود همچون کلاه کل بود او کز کله سازد پناه آنک زلف جعد و رعنا باشدش چون کلاهش رفت خوشتر آیدش مرد حق باشد بمانند بصر پس برهنه به که پوشیده نظر وقت عرضه کردن آن برده فروش بر کند از بنده جامه عیب پوش ور بود عیبی برهنه ش کی کند بل بجامه خدعه ای با وی کند گوید این شرمنده است از نیک و بد از برهنه کردن او از تو رمد خواجه در عیبست غرقه تا به گوش خواجه را مالست و مالش عیب پوش کز طمع عیبش نبیند طامعی گشت دلها را طمعها جامعی ور گدا گوید سخن چون زر کان ره نیابد کاله او در دکان کار درویشی ورای فهم تست سوی درویشی بمنگر سست سست زانک درویشان ورای ملک و مال روزیی دارند ژرف از ذوالجلال حق تعالی عادلست و عادلان کی کنند استم گری بر بی دلان آن یکی را نعمت و کالا دهند وین دگر را بر سر آتش نهند آتشش سوزا که دارد این گمان بر خدا و خالق هر دو جهان فقر فخری از گزافست و مجاز نه هزاران عز پنهانست و ناز از غضب بر من لقبها راندی یارگیر و مارگیرم خواندی گر بگیرم برکنم دندان مار تاش از سر کوفتن نبود ضرار زانک آن دندان عدو جان اوست من عدو را می کنم زین علم دوست از طمع هرگز نخوانم من فسون این طمع را کرده ام من سرنگون حاش لله طمع من از خلق نیست از قناعت در دل من عالمیست بر سر امرودبن بینی چنان زان فرودآ تا نماند آن گمان چون که بر گردی تو سرگشته شوی خانه را گردنده بینی و آن توی # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۱۷ - در بیان آنک جنبیدن هر کسی از آنجا کی ویست هر کس را از چنبرهٔ وجود خود بیند تابهٔ کبود آفتاب را کبود نماید و سرخ سرخ نماید چون تابه‌ها از رنگها بیرون آید سپید شود از همه تابه‌های دیگر او راست‌گوتر باشد و امام باشد دید احمد را ابوجهل و بگفت زشت نقشی کز بنی هاشم شکفت گفت احمد مر ورا که راستی راست گفتی گرچه کار افزاستی دید صدیقش بگفت ای آفتاب نی ز شرقی نی ز غربی خوش بتاب گفت احمد راست گفتی ای عزیز ای رهیده تو ز دنیای نه چیز حاضران گفتند ای صدر الوری راست گو گفتی دو ضدگو را چرا گفت من آیینه ام مصقول دست ترک و هندو در من آن بیند که هست ای زن ار طماع می بینی مرا زین تحری زنانه برتر آ آن طمع را ماند و رحمت بود کو طمع آنجا که آن نعمت بود امتحان کن فقر را روزی دو تو تا به فقر اندر غنا بینی دوتو صبر کن با فقر و بگذار این ملال زانک در فقرست عز ذوالجلال سرکه مفروش و هزاران جان ببین از قناعت غرق بحر انگبین صد هزاران جان تلخی کش نگر همچو گل آغشته اندر گلشکر ای دریغا مر ترا گنجا بدی تا ز جانم شرح دل پیدا شدی این سخن شیرست در پستان جان بی کشنده خوش نمی گردد روان مستمع چون تشنه و جوینده شد واعظ ار مرده بود گوینده شد مستمع چون تازه آمد بی ملال صدزبان گردد به گفتن گنگ و لال چونک نامحرم در آید از درم پرده در پنهان شوند اهل حرم ور در آید محرمی دور از گزند برگشایند آن ستیران روی بند هرچه را خوب و خوش و زیبا کنند از برای دیده بینا کنند کی بود آواز چنگ و زیر و بم از برای گوش بی حس اصم مشک را بیهوده حق خوش دم نکرد بهر حس کرد و پی اخشم نکرد حق زمین و آسمان بر ساخته ست در میان بس نار و نور افراخته ست این زمین را از برای خاکیان آسمان را مسکن افلاکیان مرد سفلی دشمن بالا بود مشتری هر مکان پیدا بود ای ستیره هیچ تو بر خاستی خویشتن را بهر کور آراستی گر جهان را پر در مکنون کنم روزی تو چون نباشد چون کنم ترک جنگ و ره زنی ای زن بگو ور نمی گویی به ترک من بگو مر مرا چه جای جنگ نیک و بد کین دلم از صلحها هم می رمد گر خمش گردی و گر نه آن کنم که همین دم ترک خان و مان کنم # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۱۸ - مراعات کردن زن شوهر را و استغفار کردن از گفتهٔ خویش زن چو دید او را که تند و توسنست گشت گریان گریه خود دام زنست گفت از تو کی چنین پنداشتم از تو من اومید دیگر داشتم زن در آمد از طریق نیستی گفت من خاک شماام نی ستی جسم و جان و هرچه هستم آن تست حکم و فرمان جملگی فرمان تست گر ز درویشی دلم از صبر جست بهر خویشم نیست آن بهر تو است تو مرا در دردها بودی دوا من نمی خواهم که باشی بی نوا جان تو کز بهر خویشم نیست این از برای تستم این ناله و حنین خویش من والله که بهر خویش تو هر نفس خواهد که میرد پیش تو کاش جانت کش روان من فدا از ضمیر جان من واقف بدا چون تو با من این چنین بودی بظن هم ز جان بیزار گشتم هم ز تن خاک را بر سیم و زر کردیم چون تو چنینی با من ای جان را سکون تو که در جان و دلم جا می کنی زین قدر از من تبرا می کنی تو تبرا کن که هستت دستگاه ای تبرای ترا جان عذرخواه یاد می کن آن زمانی را که من چون صنم بودم تو بودی چون شمن بنده بر وفق تو دل افروخته ست هرچه گویی پخت گوید سوخته ست من سپاناخ تو با هرچه م پزی یا ترش با یا که شیرین می سزی کفر گفتم نک به ایمان آمدم پیش حکمت از سر جان آمدم خوی شاهانه ی ترا نشناختم پیش تو گستاخ خر درتاختم چون ز عفو تو چراغی ساختم توبه کردم اعتراض انداختم می نهم پیش تو شمشیر و کفن می کشم پیش تو گردن را بزن از فراق تلخ می گویی سخن هر چه خواهی کن ولیکن این مکن در تو از من عذرخواهی هست سر با تو بی من او شفیعی مستمر عذر خواهم در درونت خلق تست ز اعتماد او دل من جرم جست رحم کن پنهان ز خود ای خشمگین ای که خلقت به ز صد من انگبین زین نسق می گفت با لطف و گشاد در میانه گریه ای بر وی فتاد گریه چون از حد گذشت و های های زو که بی گریه بد او خود دلربای شد از آن باران یکی برقی پدید زد شراری در دل مرد وحید آنک بنده ی روی خوبش بود مرد چون بود چون بندگی آغاز کرد آنک از کبرش دلت لرزان بود چون شوی چون پیش تو گریان شود آنک از نازش دل و جان خون بود چونک آید در نیاز او چون بود آنک در جور و جفااش دام ماست عذر ما چه بود چو او در عذر خاست زین للناس حق آراسته ست زانچ حق آراست چون دانند جست چون پی یسکن الیهاش آفرید کی تواند آدم از حوا برید رستم زال ار بود وز حمزه بیش هست در فرمان اسیر زال خویش آنک عالم مست گفتش آمدی کلمینی یا حمیرا می زدی آب غالب شد بر آتش از لهیب زآتش او جوشد چو باشد در حجیب چونک دیگی حایل آمد هر دو را نیست کرد آن آب را کردش هوا ظاهرا بر زن چو آب ار غالبی باطنا مغلوب و زن را طالبی این چنین خاصیتی در آدمیست مهر حیوان را کمست آن از کمیست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۱۹ - در بیان این خبر کی انهن یغلبن العاقل و یغلبهن الجاهل گفت پیغامبر که زن بر عاقلان غالب آید سخت و بر صاحب دلان باز بر زن جاهلان چیره شوند زانک ایشان تند و بس خیره روند کم بودشان رقت و لطف و وداد زانک حیوانیست غالب بر نهاد مهر و رقت وصف انسانی بود خشم و شهوت وصف حیوانی بود پرتو حقست آن معشوق نیست خالقست آن گوییا مخلوق نیست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۲۰ - تسلیم کردن مرد خود را به آنچ التماس زن بود از طلب معیشت و آن اعتراضِ زن را اشارات حق دانستن. به نزد عقلِ هر داننده ای هست، که با گردنده گرداننده ای هست مرد زان گفتن پیشمان شد چنان کز عوانی ساعت مردن عوان گفت خصم جان جان چون آمدم بر سر جان من لگدها چون زدم چون قضا آید فرو پوشد بصر تا نداند عقل ما پا را ز سر چون قضا بگذشت خود را می خورد پرده بدریده گریبان می درد مرد گفت ای زن پیشمان می شوم گر بدم کافر مسلمان می شوم من گنه کار توم رحمی بکن بر مکن یکبارگیم از بیخ و بن کافر پیر ار پشیمان می شود چونک عذر آرد مسلمان می شود حضرت پر رحمتست و پر کرم عاشق او هم وجود و هم عدم کفر و ایمان عاشق آن کبریا مس و نقره بنده آن کیمیا # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۲۱ - در بیان آنک موسی و فرعون هر دو مسخر مشیت‌اند چنانک زهر و پازهر و ظلمات و نور و مناجات کردن فرعون بخلوت تا ناموس نشکند موسی و فرعون معنی را رهی ظاهر آن ره دارد و این بی رهی روز موسی پیش حق نالان شده نیمشب فرعون هم گریان بده کین چه غلست ای خدا بر گردنم ورنه غل باشد کی گوید من منم زانک موسی را منور کرده ای مر مرا زان هم مکدر کرده ای زانک موسی را تو مه رو کرده ای ماه جانم را سیه رو کرده ای بهتر از ماهی نبود استاره ام چون خسوف آمد چه باشد چاره ام نوبتم گر رب و سلطان می زنند مه گرفت و خلق پنگان می زنند می زنند آن طاس و غوغا می کنند ماه را زان زخمه رسوا می کنند من که فرعونم ز خلق ای وای من زخم طاس آن ربی الاعلای من خواجه تاشانیم اما تیشه ات می شکافد شاخ را در بیشه ات باز شاخی را موصل می کند شاخ دیگر را معطل می کند شاخ را بر تیشه دستی هست نی هیچ شاخ از دست تیشه جست نی حق آن قدرت که آن تیشه تراست از کرم کن این کژیها را تو راست باز با خود گفته فرعون ای عجب من نه در یا ربناام جمله شب در نهان خاکی و موزون می شوم چون به موسی می رسم چون می شوم رنگ زر قلب ده تو می شود پیش آتش چون سیه رو می شود نه که قلب و قالبم در حکم اوست لحظه ای مغزم کند یک لحظه پوست سبز گردم چونک گوید کشت باش زرد گردم چونک گوید زشت باش لحظه ای ماهم کند یک دم سیاه خود چه باشد غیر این کار اله پیش چوگانهای حکم کن فکان می دویم اندر مکان و لامکان چونک بی رنگی اسیر رنگ شد موسیی با موسیی در جنگ شد چون به بی رنگی رسی کان داشتی موسی و فرعون دارند آشتی گر ترا آید برین نکته سیوال رنگ کی خالی بود از قیل و قال این عجب کین رنگ از بی رنگ خاست رنگ با بی رنگ چون در جنگ خاست اصل روغن ز آب افزون می شود عاقبت با آب ضد چون میشود چونک روغن را ز آب اسرشته اند آب با روغن چرا ضد گشته اند چون گل از خارست و خار از گل چرا هر دو در جنگند و اندر ماجرا یا نه جنگست این برای حکمتست همچو جنگ خر فروشان صنعتست یا نه اینست و نه آن حیرانیست گنج باید جست این ویرانیست آنچ تو گنجش توهم می کنی زان توهم گنج را گم می کنی چون عمارت دان تو وهم و رایها گنج نبود در عمارت جایها در عمارت هستی و جنگی بود نیست را از هستها ننگی بود نه که هست از نیستی فریاد کرد بلک نیست آن هست را واداد کرد تو مگو که من گریزانم ز نیست بلک او از تو گریزانست بیست ظاهرا می خواندت او سوی خود وز درون می راندت با چوب رد نعلهای بازگونه ست ای سلیم نفرت فرعون می دان از کلیم # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۲۲ - سبب حرمان اشقیا از دو جهان کی خسر الدنیا و الآخرة چون حکیمک اعتقادی کرده است کآسمان بیضه زمین چون زرده است گفت سایل چون بماند این خاکدان در میان این محیط آسمان همچو قندیلی معلق در هوا نه باسفل می رود نه بر علا آن حکیمش گفت کز جذب سما از جهات شش بماند اندر هوا چون ز مغناطیس قبه ریخته درمیان ماند آهنی آویخته آن دگر گفت آسمان با صفا کی کشد در خود زمین تیره را بلک دفعش می کند از شش جهات زان بماند اندر میان عاصفات پس ز دفع خاطر اهل کمال جان فرعونان بماند اندر ضلال پس ز دفع این جهان و آن جهان مانده اند این بی رهان بی این و آن سر کشی از بندگان ذوالجلال دان که دارند از وجود تو ملال کهربا دارند چون پیدا کنند کاه هستی ترا شیدا کنند کهربای خویش چون پنهان کنند زود تسلیم ترا طغیان کنند آنچنان که مرتبه حیوانیست کو اسیر و سغبه انسانیست مرتبه انسان به دست اولیا سغبه چون حیوان شناسش ای کیا بنده خود خواند احمد در رشاد جمله عالم را بخوان قل یا عباد عقل تو همچون شتربان تو شتر می کشاند هر طرف در حکم مر عقل عقلند اولیا و عقلها بر مثال اشتران تا انتها اندریشان بنگر آخر ز اعتبار یک قلاووزست جان صد هزار چه قلاووز و چه اشتربان بیاب دیده ای کان دیده بیند آفتاب یک جهان در شب بمانده میخ دوز منتظر موقوف خورشیدست و روز اینت خورشیدی نهان در ذره ای شیر نر در پوستین بره ای اینت دریایی نهان در زیر کاه پا برین که هین منه با اشتباه اشتباهی و گمانی را درون رحمت حقست بهر رهنمون هر پیمبر فرد آمد در جهان فرد بود آن رهنمایش در نهان عالم کبری به قدرت سحر کرد کرد خود را در کهین نقشی نورد ابلهانش فرد دیدند و ضعیف کی ضعیفست آن که با شه شد حریف ابلهان گفتند مردی بیش نیست وای آنکو عاقبت اندیش نیست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۲۳ - حقیر و بی‌خصم دیدن دیده‌های حس صالح و ناقهٔ صالح علیه‌السلام را چون خواهد کی حق لشکری را هلاک کند در نظر ایشان حقیر نماید خصمان را و اندک اگرچه غالب باشد آن خصم و یقللکم فی اعینهم لیقضی الله امرا کان مفعولا ناقه صالح بصورت بد شتر پی بریدندش ز جهل آن قوم مر از برای آب چون خصمش شدند نان کور و آب کور ایشان بدند ناقة الله آب خورد از جوی و میغ آب حق را داشتند از حق دریغ ناقه صالح چو جسم صالحان شد کمینی در هلاک طالحان تا بر آن امت ز حکم مرگ و درد ناقةالله و سقیاها چه کرد شحنه قهر خدا زیشان بجست خونبهای اشتری شهری درست روح همچون صالح و تن ناقه است روح اندر وصل و تن در فاقه است روح صالح قابل آفات نیست زخم بر ناقه بود بر ذات نیست روح صالح قابل آزار نیست نور یزدان سغبه کفار نیست حق از آن پیوست با جسمی نهان تاش آزارند و بینند امتحان بی خبر کآزار این آزار اوست آب این خم متصل با آب جوست زان تعلق کرد با جسمی اله تا که گردد جمله عالم را پناه ناقه جسم ولی را بنده باش تا شوی با روح صالح خواجه تاش گفت صالح چونک کردید این حسد بعد سه روز از خدا نقمت رسد بعد سه روز دگر از جانستان آفتی آید که دارد سه نشان رنگ روی جمله تان گردد دگر رنگ رنگ مختلف اندر نظر روز اول رویتان چون زعفران در دوم رو سرخ همچون ارغوان در سوم گردد همه روها سیاه بعد از آن اندر رسد قهر اله گر نشان خواهید از من زین وعید کره ناقه به سوی که دوید گر توانیدش گرفتن چاره هست ورنه خود مرغ امید از دام جست کس نتانست اندر آن کره رسید رفت در کهسارها شد ناپدید گفت دیدیت آن قضا معلن شدست صورت اومید را گردن زدست کره ناقه چه باشد خاطرش که بجا آرید ز احسان و برش گر بجا آید دلش رستید از آن ورنه نومیدیت و ساعد را گزان چون شنیدند این وعید منکدر چشم بنهادند و آن را منتظر روز اول روی خود دیدند زرد می زدند از ناامیدی آه سرد سرخ شد روی همه روز دوم نوبت اومید و توبه گشت گم شد سیه روز سیم روی همه حکم صالح راست شد بی ملحمه چون همه در ناامیدی سر زدند همچو مرغان در دو زانو آمدند در نبی آورد جبریل امین شرح این زانو زدن را جاثمین زانو آن دم زن که تعلیمت کنند وز چنین زانو زدن بیمت کنند منتظر گشتند زخم قهر را قهر آمد نیست کرد آن شهر را صالح از خلوت بسوی شهر رفت شهر دید اندر میان دود و نفت ناله از اجزای ایشان می شنید نوحه پیدا نوحه گویان ناپدید ز استخوانهاشان شنید او ناله ها اشک ریزان جانشان چون ژاله ها صالح آن بشنید و گریه ساز کرد نوحه بر نوحه گران آغاز کرد گفت ای قومی به باطل زیسته وز شما من پیش حق بگریسته حق بگفته صبر کن بر جورشان پندشان ده بس نماند از دورشان من بگفته پند شد بند از جفا شیر پند از مهر جوشد وز صفا بس که کردید از جفا بر جای من شیر پند افسرد در رگهای من حق مرا گفته ترا لطفی دهم بر سر آن زخمها مرهم نهم صاف کرده حق دلم را چون سما روفته از خاطرم جور شما در نصیحت من شده بار دگر گفته امثال و سخنها چون شکر شیر تازه از شکر انگیخته شیر و شهدی با سخن آمیخته در شما چون زهر گشته آن سخن زانک زهرستان بدیت از بیخ و بن چون شوم غمگین که غم شد سرنگون غم شما بودیت ای قوم حرون هیچ کس بر مرگ غم نوحه کند ریش سر چون شد کسی مو بر کند رو بخود کرد و بگفت ای نوحه گر نوحه ات را می نیرزند آن نفر کژ مخوان ای راست خواننده مبین کیف آسی خلف قوم ظالمین باز اندر چشم و دل او گریه یافت رحمتی بی علتی در وی بتافت قطره می بارید و حیران گشته بود قطره ای بی علت از دریای جود عقل او می گفت کین گریه ز چیست بر چنان افسوسیان شاید گریست بر چه می گریی بگو بر فعلشان بر سپاه کینه توز بد نشان بر دل تاریک پر زنگارشان بر زبان زهر همچون مارشان بر دم و دندان سگسارانه شان بر دهان و چشم کزدم خانه شان بر ستیز و تسخر و افسوسشان شکر کن چون کرد حق محبوسشان دستشان کژ پایشان کژ چشم کژ مهرشان کژ صلحشان کژ خشم کژ از پی تقلید و معقولات نقل پا نهاده بر سر این پیر عقل پیرخر نه جمله گشته پیر خر از ریای چشم و گوش همدگر از بهشت آورد یزدان بندگان تا نمایدشان سقر پروردگان # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۲۴ - در معنی آنک مرج البحرین یلتقیان بینهما برزخ لا یبغیان اهل نار و خلد را بین هم دکان در میانشان برزخ لایبغیان اهل نار و اهل نور آمیخته در میانشان کوه قاف انگیخته همچو در کان خاک و زر کرد اختلاط در میانشان صد بیابان و رباط همچنانک عقد در در و شبه مختلط چون میهمان یک شبه بحر را نیمیش شیرین چون شکر طعم شیرین رنگ روشن چون قمر نیم دیگر تلخ همچون زهر مار طعم تلخ و رنگ مظلم همچو قار هر دو بر هم می زنند از تحت و اوج بر مثال آب دریا موج موج صورت بر هم زدن از جسم تنگ اختلاط جانها در صلح و جنگ موجهای صلح بر هم می زند کینه ها از سینه ها بر می کند موجهای جنگ بر شکل دگر مهرها را می کند زیر و زبر مهر تلخان را به شیرین می کشد زانک اصل مهرها باشد رشد قهر شیرین را به تلخی می برد تلخ با شیرین کجا اندر خورد تلخ و شیرین زین نظر ناید پدید از دریچه عاقبت دانند دید چشم آخربین تواند دید راست چشم آخربین غرورست و خطاست ای بسا شیرین که چون شکر بود لیک زهر اندر شکر مضمر بود آنک زیرک تر به بو بشناسدش و آن دگر چون بر لب و دندان زدش پس لبش ردش کند پیش از گلو گرچه نعره می زند شیطان کلوا و آن دگر را در گلو پیدا کند و آن دگر را در بدن رسوا کند وان دگر را در حدث سوزش دهد ذوق آن زخم جگردوزش دهد وان دگر را بعد ایام و شهور وان دگر را بعد مرگ از قعر گور ور دهندش مهلت اندر قعر گور لابد آن پیدا شود یوم النشور هر نبات و شکری را در جهان مهلتی پیداست از دور زمان سالها باید که اندر آفتاب لعل یابد رنگ و رخشانی و تاب باز تره در دو ماه اندر رسد باز تا سالی گل احمر رسد بهر این فرمود حق عز و جل سورة الانعام در ذکر اجل این شنیدی مو بمویت گوش باد آب حیوانست خوردی نوش باد آب حیوان خوان مخوان این را سخن روح نو بین در تن حرف کهن نکته دیگر تو بشنو ای رفیق همچو جان او سخت پیدا و دقیق در مقامی هست هم این زهر مار از تصاریف خدایی خوش گوار در مقامی زهر و در جایی دوا در مقامی کفر و در جایی روا گرچه آنجا او گزند جان بود چون بدینجا در رسد درمان بود آب در غوره ترش باشد ولیک چون به انگوری رسد شیرین و نیک باز در خم او شود تلخ و حرام در مقام سرکگی نعم الادام # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۲۵ - در معنی آنک آنچ ولی کند مرید را نشاید گستاخی کردن و همان فعل کردن کی حلوا طبیب را زیان ندارد اما بیماران را زیان دارد و سرما و برف انگور را زیان ندارد اما غوره را زیان دارد کی در راهست کی لیغفرلک الله ما تقدم من ذنبک و ما تاخر گر ولی زهری خورد نوشی شود ور خورد طالب سیه هوشی شود رب هب لی از سلیمان آمدست که مده غیر مرا این ملک دست تو مکن با غیر من این لطف و جود این حسد را ماند اما آن نبود نکته لا ینبغی می خوان بجان سر من بعدی ز بخل او مدان بلک اندر ملک دید او صد خطر موبمو ملک جهان بد بیم سر بیم سر با بیم سر با بیم دین امتحانی نیست ما را مثل این پس سلیمان همتی باید که او بگذرد زین صد هزاران رنگ و بو با چنان قوت که او را بود هم موج آن ملکش فرو می بست دم چون برو بنشست زین اندوه گرد بر همه شاهان عالم رحم کرد شد شفیع و گفت این ملک و لوا با کمالی ده که دادی مر مرا هرکه را بدهی و بکنی آن کرم او سلیمانست وانکس هم منم او نباشد بعدی او باشد معی خود معی چه بود منم بی مدعی شرح این فرضست گفتن لیک من باز می گردم به قصه مرد و زن # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۲۶ - مخلص ماجرای عرب و جفت او ماجرای مرد و زن را مخلصی باز می جوید درون مخلصی ماجرای مرد و زن افتاد نقل آن مثال نفس خود می دان و عقل این زن و مردی که نفسست و خرد نیک بایستست بهر نیک و بد وین دو بایسته درین خاکی سرا روز و شب در جنگ و اندر ماجرا زن همی خواهد حویج خانگاه یعنی آب رو و نان و خوان و جاه نفس همچون زن پی چاره گری گاه خاکی گاه جوید سروری عقل خود زین فکرها آگاه نیست در دماغش جز غم الله نیست گرچه سر قصه این دانه ست و دام صورت قصه شنو اکنون تمام گر بیان معنوی کافی شدی خلق عالم عاطل و باطل بدی گر محبت فکرت و معنیستی صورت روزه و نمازت نیستی هدیه های دوستان با همدگر نیست اندر دوستی الا صور تا گواهی داده باشد هدیه ها بر محبتهای مضمر در خفا زانک احسانهای ظاهر شاهدند بر محبتهای سر ای ارجمند شاهدت گه راست باشد گه دروغ مست گاهی از می و گاهی ز دوغ دوغ خورده مستیی پیدا کند های هوی و سرگرانیها کند آن مرایی در صیام و در صلاست تا گمان آید که او مست ولاست حاصل افعال برونی دیگرست تا نشان باشد بر آنچ مضمرست یا رب این تمییز ده ما را بخواست تا شناسیم آن نشان کژ ز راست حس را تمییز دانی چون شود آنک حس ینظر بنور الله بود ور اثر نبود سبب هم مظهرست همچو خویشی کز محبت مخبرست نبود آنک نور حقش شد امام مر اثر را یا سببها را غلام یا محبت در درون شعله زند زفت گردد وز اثر فارغ کند حاجتش نبود پی اعلام مهر چون محبت نور خود زد بر سپهر هست تفصیلات تا گردد تمام این سخن لیکن بجو تو والسلام گرچه شد معنی درین صورت پدید صورت از معنی غریبست و بعید در دلالت همچو آبند و درخت چون بماهیت روی دورند سخت ترک ماهیات و خاصیات گو شرح کن احوال آن دو ماه رو # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۲۷ - دل نهادن عرب بر التماس دلبر خویش و سوگند خوردن کی درین تسلیم مرا حیلتی و امتحانی نیست مرد گفت اکنون گذشتم از خلاف حکم داری تیغ برکش از غلاف هرچه گویی من ترا فرمان برم در بد و نیک آمد آن ننگرم در وجود تو شوم من منعدم چون محبم حب یعمی و یصم گفت زن آهنگ برم می کنی یا بحیلت کشف سرم می کنی گفت والله عالم السر الخفی کآفرید از خاک آدم را صفی در سه گز قالب که دادش وا نمود هر چه در الواح و در ارواح بود تا ابد هرچه بود او پیش پیش درس کرد از علم الاسماء خویش تا ملک بی خود شد از تدریس او قدس دیگر یافت از تقدیس او آن گشادیشان کز آدم رو نمود در گشاد آسمانهاشان نبود در فراخی عرصه آن پاک جان تنگ آمد عرصه هفت آسمان گفت پیغامبر که حق فرموده است من نگنجم هیچ در بالا و پست در زمین و آسمان و عرش نیز من نگنجم این یقین دان ای عزیز در دل مؤمن بگنجم ای عجب گر مرا جویی در آن دلها طلب گفت ادخل فی عبادی تلتقی جنة من رویتی یا متقی عرش با آن نور با پهنای خویش چون بدید آنرا برفت از جای خویش خود بزرگی عرش باشد بس مدید لیک صورت کیست چون معنی رسید هر ملک می گفت ما را پیش ازین الفتی می بود بر روی زمین تخم خدمت بر زمین می کاشتیم زان تعلق ما عجب می داشتیم کین تعلق چیست با این خاکمان چون سرشت ما بدست از آسمان الف ما انوار با ظلمات چیست چون تواند نور با ظلمات زیست آدما آن الف از بوی تو بود زانک جسمت را زمین بد تار و پود جسم خاکت را ازینجا بافتند نور پاکت را درینجا یافتند این که جان ما ز روحت یافتست پیش پیش از خاک آن می تافتست در زمین بودیم و غافل از زمین غافل از گنجی که در وی بد دفین چون سفر فرمود ما را زان مقام تلخ شد ما را از آن تحویل کام تا که حجتها همی گفتیم ما که به جای ما کی آید ای خدا نور این تسبیح و این تهلیل را می فروشی بهر قال و قیل را حکم حق گسترد بهر ما بساط که بگویید ازطریق انبساط هرچه آید بر زبانتان بی حذر همچو طفلان یگانه با پدر زانک این دمها چه گر نالایقست رحمت من بر غضب هم سابقست از پی اظهار این سبق ای ملک در تو بنهم داعیه اشکال و شک تا بگویی و نگیرم بر تو من منکر حلمم نیارد دم زدن صد پدر صد مادر اندر حلم ما هر نفس زاید در افتد در فنا حلم ایشان کف بحر حلم ماست کف رود آید ولی دریا بجاست خود چه گویم پیش آن در این صدف نیست الا کف کف کف کف حق آن کف حق آن دریای صاف کامتحانی نیست این گفت و نه لاف از سر مهر و صفا است و خضوع حق آنکس که بدو دارم رجوع گر به پیشت امتحانست این هوس امتحان را امتحان کن یک نفس سر مپوشان تا پدید آید سرم امر کن تو هرچه بر وی قادرم دل مپوشان تا پدید آید دلم تا قبول آرم هر آنچ قابلم چون کنم در دست من چه چاره است درنگر تا جان من چه کاره است # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۲۸ - تعیین کردن زن طریق طلب روزی کدخدای خود را و قبول کردن او گفت زن یک آفتابی تافتست عالمی زو روشنایی یافتست نایب رحمان خلیفه کردگار شهر بغدادست از وی چون بهار گر بپیوندی بدان شه شه شوی سوی هر ادبیر تا کی می روی همنشینی با شهان چون کیمیاست چون نظرشان کیمیایی خود کجاست چشم احمد بر ابوبکری زده او ز یک تصدیق صدیق آمده گفت من شه را پذیرا چون شوم بی بهانه سوی او من چون روم نسبتی باید مرا یا حیلتی هیچ پیشه راست شد بی آلتی همچو مجنونی که بشنید از یکی که مرض آمد به لیلی اندکی گفت آوه بی بهانه چون روم ور بمانم از عیادت چون شوم لیتنی کنت طبیبا حاذقا کنت امشی نحو لیلی سابقا قل تعالوا گفت حق ما را بدان تا بود شرم اشکنی ما را نشان شب پران را گر نظر و آلت بدی روزشان جولان و خوش حالت بدی گفت چون شاه کرم میدان رود عین هر بی آلتی آلت شود زانک آلت دعوی است و هستی است کار در بی آلتی و پستی است گفت کی بی آلتی سودا کنم تا نه من بی آلتی پیدا کنم پس گواهی بایدم بر مفلسی تا مرا رحمی کند شاه غنی تو گواهی غیر گفت و گو و رنگ وا نما تا رحم آرد شاه شنگ کین گواهی که ز گفت و رنگ بد نزد آن قاضی القضاة آن جرح شد صدق می خواهد گواه حال او تا بتابد نور او بی قال او # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۲۹ - هدیه بردن عرب سبوی آب باران از میان بادیه سوی بغداد به امیرالمؤمنین بر پنداشت آنک آنجا هم قحط آبست گفت زن صدق آن بود کز بود خویش پاک برخیزی تو از مجهود خویش آب بارانست ما را در سبو ملکت و سرمایه و اسباب تو این سبوی آب را بردار و رو هدیه ساز و پیش شاهنشاه شو گو که ما را غیر این اسباب نیست در مفازه هیچ به زین آب نیست گر خزینه ش پر متاع فاخرست این چنین آبش نباشد نادرست چیست آن کوزه تن محصور ما اندرو آب حواس شور ما ای خداوند این خم و کوزه مرا در پذیر از فضل الله اشتری کوزه ای با پنج لوله پنج حس پاک دار این آب را از هر نجس تا شود زین کوزه منفذ سوی بحر تا بگیرد کوزه من خوی بحر تا چو هدیه پیش سلطانش بری پاک بیند باشدش شه مشتری بی نهایت گردد آبش بعد از آن پر شود از کوزه من صد جهان لوله ها بر بند و پر دارش ز خم گفت غضوا عن هوا ابصارکم ریش او پر باد کین هدیه کراست لایق چون او شهی اینست راست زن نمی دانست کانجا برگذر هست جاری دجله ای همچون شکر در میان شهر چون دریا روان پر ز کشتیها و شست ماهیان رو بر سلطان و کار و بار بین حس تجری تحتها الانهار بین این چنین حسها و ادراکات ما قطره ای باشد در آن نهر صفا # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۳۰ - در نمد دوختن زن عرب سبوی آب باران را و مهر نهادن بر وی از غایت اعتقاد عرب مرد گفت آری سبو را سر ببند هین که این هدیه ست ما را سودمند در نمد در دوز تو این کوزه را تا گشاید شه به هدیه روزه را کاین چنین اندر همه آفاق نیست جز رحیق و مایه ی اذواق نیست زانک ایشان ز آبهای تلخ و شور دایما پر علت اند و نیم کور مرغ کاب شور باشد مسکنش او چه داند جای آب روشنش ای که اندر چشمه ی شورست جات تو چه دانی شط و جیحون و فرات ای تو نارسته ازین فانی رباط تو چه دانی محو و سکر و انبساط ور بدانی نقلت از آب و جدست پیش تو این نامها چون ابجدست ابجد و هوز چه فاش است و پدید بر همه طفلان و معنی بس بعید پس سبو برداشت آن مرد عرب در سفر شد می کشیدش روز و شب بر سبو لرزان بد از آفات دهر هم کشیدش از بیابان تا به شهر زن مصلا باز کرده از نیاز رب سلم ورد کرده در نماز که نگه دار آب ما را از خسان یا رب آن گوهر بدان دریا رسان گرچه شویم آگهست و پر فنست لیک گوهر را هزاران دشمنست خود چه باشد گوهر آب کوثرست قطره ای زینست کاصل گوهرست از دعاهای زن و زاری او وز غم مرد و گران باری او سالم از دزدان و از آسیب سنگ برد تا دار الخلافه بی درنگ دید درگاهی پر از انعامها اهل حاجت گستریده دامها دم بدم هر سوی صاحب حاجتی یافته زان در عطا و خلعتی بهر گبر و مؤمن و زیبا و زشت همچو خورشید و مطر نی چون بهشت دید قومی در نظر آراسته قوم دیگر منتظر بر خاسته خاص و عامه از سلیمان تا بمور زنده گشته چون جهان از نفخ صور اهل صورت در جواهر بافته اهل معنی بحر معنی یافته آنک بی همت چه با همت شده وانک با همت چه با نعمت شده # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۳۱ - در بیان آنک چنانک گدا عاشق کرمست و عاشق کریم، کرمِ کریم هم عاشق گداست اگر گدا را صبر بیش بود کریم بر در او آید و اگر کریم را صبر بیش بود گدا بر در او آید اما صبر گدا کمال گداست و صبر کریم نقصان اوست بانگ می آمد که ای طالب بیا جود محتاج گدایان چون گدا جود می جوید گدایان و ضعاف همچو خوبان کآینه جویند صاف روی خوبان ز آینه زیبا شود روی احسان از گدا پیدا شود پس ازین فرمود حق در والضحی بانگ کم زن ای محمد بر گدا چون گدا آیینه جودست هان دم بود بر روی آیینه زیان آن یکی جودش گدا آرد پدید و آن دگر بخشد گدایان را مزید پس گدایان آیت جود حقند وانک با حقند جود مطلقند وانک جز این دوست او خود مرده ایست او برین در نیست نقش پرده ایست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۳۲ - فرق میان آنک درویش است به خدا و تشنهٔ خدا و میان آنک درویش است از خدا و تشنهٔ غیرست نقش درویشست او نه اهل نان نقش سگ را تو مینداز استخوان فقر لقمه دارد او نه فقر حق پیش نقش مرده ای کم نه طبق ماهی خاکی بود درویش نان شکل ماهی لیک از دریا رمان مرغ خانه ست او نه سیمرغ هوا لوت نوشد او ننوشد از خدا عاشق حقست او بهر نوال نیست جانش عاشق حسن و جمال گر توهم می کند او عشق ذات ذات نبود وهم اسما و صفات وهم مخلوقست و مولود آمدست حق نزاییده ست او لم یولدست عاشق تصویر و وهم خویشتن کی بود از عاشقان ذوالمنن عاشق آن وهم اگر صادق بود آن مجاز او حقیقت کش شود شرح می خواهد بیان این سخن لیک می ترسم ز افهام کهن فهمهای کهنه کوته نظر صد خیال بد در آرد در فکر بر سماع راست هر کس چیر نیست لقمه هر مرغکی انجیر نیست خاصه مرغی مرده ای پوسیده ای پرخیالی اعمیی بی دیده ای نقش ماهی را چه دریا و چه خاک رنگ هندو را چه صابون و چه زاک نقش اگر غمگین نگاری بر ورق او ندارد از غم و شادی سبق صورتش غمگین و او فارغ از آن صورتش خندان و او زان بی نشان وین غم و شادی که اندر دل حظیست پیش آن شادی و غم جز نقش نیست صورت غمگین نقش از بهر ماست تا که ما را یاد آید راه راست صورت خندان نقش از بهر تست تا از آن صورت شود معنی درست نقشهایی کاندرین حمامهاست از برون جامه کن چون جامه هاست تا برونی جامه ها بینی و بس جامه بیرون کن درآ ای هم نفس زانک با جامه درون سو راه نیست تن ز جان جامه ز تن آگاه نیست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۳۳ - پیش آمدن نقیبان و دربانان خلیفه از بهر اکرام اعرابی و پذیرفتن هدیهٔ او را آن عرابی از بیابان بعید بر در دار الخلافه چون رسید پس نقیبان پیش او باز آمدند بس گلاب لطف بر جیبش زدند حاجت او فهمشان شد بی مقال کار ایشان بد عطا پیش از سیوال پس بدو گفتند یا وجه العرب از کجایی چونی از راه و تعب گفت وجهم گر مرا وجهی دهید بی وجوهم چون پس پشتم نهید ای که در روتان نشان مهتری فرتان خوشتر ز زر جعفری ای که یک دیدارتان دیدارها ای نثار دینتان دینارها ای همه ینظر بنور الله شده بهر بخشش از بر شه آمده تا زنید آن کیمیاهای نظر بر سر مسهای اشخاص بشر من غریبم از بیابان آمدم بر امید لطف سلطان آمدم بوی لطف او بیابانها گرفت ذره های ریگ هم جانها گرفت تا بدین جا بهر دینار آمدم چون رسیدم مست دیدار آمدم بهر نان شخصی سوی نانبا دوید داد جان چون حسن نانبا را بدید بهر فرجه شد یکی تا گلستان فرجه او شد جمال باغبان همچو اعرابی که آب از چه کشید آب حیوان از رخ یوسف چشید رفت موسی کآتش آرد او بدست آتشی دید او که از آتش برست جست عیسی تا رهد از دشمنان بردش آن جستن به چارم آسمان دام آدم خوشه گندم شده تا وجودش خوشه مردم شده باز آید سوی دام از بهر خور ساعد شه یابد و اقبال و فر طفل شد مکتب پی کسب هنر بر امید مرغ با لطف پدر پس ز مکتب آن یکی صدری شده ماهگانه داده و بدری شده آمده عباس حرب از بهر کین بهر قمع احمد و استیز دین گشته دین را تا قیامت پشت و رو در خلافت او و فرزندان او من برین در طالب چیز آمدم صدر گشتم چون به دهلیز آمدم آب آوردم به تحفه بهر نان بوی نانم برد تا صدر جنان نان برون راند آدمی را از بهشت نان مرا اندر بهشتی در سرشت رستم از آب و ز نان همچون ملک بی غرض گردم برین در چون فلک بی غرض نبود بگردش در جهان غیر جسم و غیر جان عاشقان # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۳۴ - در بیان آنک عاشق دنیا بر مثال عاشق دیواریست کی بر او تاب آفتاب زند و جهد و جهاد نکرد تا فهم کند کی آن تاب و رونق از دیوار نیست از قرص آفتابست در آسمان چهارم لاجرم کلی دل بر دیوار نهاد چون پرتو آفتاب به آفتاب پیوست او محروم ماند ابدا و حیل بینهم و بین ما یشتهون عاشقان کل نه عشاق جزو ماند از کل آنک شد مشتاق جزو چونک جزوی عاشق جزوی شود زود معشوقش بکل خود رود ریش گاو و بنده غیر آمد او غرقه شد کف در ضعیفی در زد او نیست حاکم تا کند تیمار او کار خواجه خود کند یا کار او # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۳۵ - مثل عرب اذا زنیت فازن بالحرة و اذا سرقت فاسرق الدرة فازن بالحرة پی این شد مثل فاسرق الدرة بدین شد منتقل بنده سوی خواجه شد او ماند زار بوی گل شد سوی گل او ماند خار او بمانده دور از مطلوب خویش سعی ضایع رنج باطل پای ریش همچو صیادی که گیرد سایه ای سایه کی گردد ورا سرمایه ای سایه مرغی گرفته مرد سخت مرغ حیران گشته بر شاخ درخت کین مدمغ بر کی می خندد عجب اینت باطل اینت پوسیده سبب ور تو گویی جزو پیوسته کلست خار می خور خار مقرون گلست جز ز یک رو نیست پیوسته به کل ورنه خود باطل بدی بعث رسل چون رسولان از پی پیوستنند پس چه پیوندندشان چون یک تنند این سخن پایان ندارد ای غلام روز بیگه شد حکایت کن تمام # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۳۶ - سپردن عرب هدیه را یعنی سبو را به غلامان خلیفه آن سبوی آب را در پیش داشت تخم خدمت رادر آن حضرت بکاشت گفت این هدیه بدان سلطان برید سایل شه را ز حاجت وا خرید آب شیرین و سبوی سبز و نو ز آب بارانی که جمع آمد به گو خنده می آمد نقیبان را از آن لیک پذرفتند آن را همچو جان زانک لطف شاه خوب با خبر کرده بود اندر همه ارکان اثر خوی شاهان در رعیت جا کند چرخ اخضر خاک را خضرا کند شه چو حوضی دان حشم چون لوله ها آب از لوله روان در گوله ها چونک آب جمله از حوضیست پاک هر یکی آبی دهد خوش ذوقناک ور در آن حوض آب شورست و پلید هر یکی لوله همان آرد پدید زانک پیوستست هر لوله به حوض خوض کن در معنی این حرف خوض لطف شاهنشاه جان بی وطن چون اثر کردست اندر کل تن لطف عقل خوش نهاد خوش نسب چون همه تن را در آرد در ادب عشق شنگ بی قرار بی سکون چون در آرد کل تن را در جنون لطف آب بحر کو چون کوثرست سنگ ریزه ش جمله در و گوهرست هر هنر که استا بدان معروف شد جان شاگردان بدان موصوف شد پیش استاد اصولی هم اصول خواند آن شاگرد چست با حصول پیش استاد فقیه آن فقه خوان فقه خواند نه اصول اندر بیان پیش استادی که او نحوی بود جان شاگردش ازو نحوی شود باز استادی که او محو رهست جان شاگردش ازو محو شهست زین همه انواع دانش روز مرگ دانش فقرست ساز راه و برگ # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۳۷ - حکایت ماجرای نحوی و کشتیبان آن یکی نحوی به کشتی در نشست رو به کشتیبان نهاد آن خودپرست گفت هیچ از نحو خواندی گفت لا گفت نیم عمر تو شد در فنا دل شکسته گشت کشتیبان ز تاب لیک آن دم کرد خامش از جواب باد کشتی را به گردابی فکند گفت کشتیبان بدان نحوی بلند هیچ دانی آشنا کردن بگو گفت نی ای خوش جواب خوب رو گفت کل عمرت ای نحوی فناست زانک کشتی غرق این گردابهاست محو می باید نه نحو اینجا بدان گر تو محوی بی خطر در آب ران آب دریا مرده را بر سر نهد ور بود زنده ز دریا کی رهد چون بمردی تو ز اوصاف بشر بحر اسرارت نهد بر فرق سر ای که خلقان را تو خر می خوانده ای این زمان چون خر برین یخ مانده ای گر تو علامه زمانی در جهان نک فنای این جهان بین وین زمان مرد نحوی را از آن در دوختیم تا شما را نحو محو آموختیم فقه فقه و نحو نحو و صرف صرف در کم آمد یابی ای یار شگرف آن سبوی آب دانشهای ماست وان خلیفه دجله علم خداست ما سبوها پر به دجله می بریم گرنه خر دانیم خود را ما خریم باری اعرابی بدان معذور بود کو ز دجله غافل و بس دور بود گر ز دجله با خبر بودی چو ما او نبردی آن سبو را جا بجا بلک از دجله چو واقف آمدی آن سبو را بر سر سنگی زدی # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۳۸ - قبول کردن خلیفه هدیه را و عطا فرمودن با کمال بی‌نیازی از آن هدیه و از آن سبو چون خلیفه دید و احوالش شنید آن سبو را پر ز زر کرد و مزید آن عرب را کرد از فاقه خلاص داد بخشش ها و خلعت های خاص کاین سبو پر زر به دست او دهید چونک واگردد سوی دجله ش برید از ره خشک آمده ست و از سفر از ره دجله ش بود نزدیک تر چون به کشتی در نشست و دجله دید سجده می کرد از حیا و می خمید کای عجب لطف این شه وهاب را وان عجب تر کاو ستد آن آب را چون پذیرفت از من آن دریای جود آن چنان نقد دغل را زود زود کل عالم را سبو دان ای پسر کاو بود از علم و خوبی تا به سر قطره ای از دجله خوبی اوست کان نمی گنجد ز پری زیر پوست گنج مخفی بد ز پری چاک کرد خاک را تابان تر از افلاک کرد گنج مخفی بد ز پری جوش کرد خاک را سلطان اطلس پوش کرد ور بدیدی شاخی از دجله خدا آن سبو را او فنا کردی فنا آنک دیدندش همیشه بی خودند بی خودانه بر سبو سنگی زدند ای ز غیرت بر سبو سنگی زده وان شکستت خود درستی آمده خم شکسته آب ازو ناریخته صد درستی زین شکست انگیخته جزو جزو خم به رقص ست و به حال عقل جزوی را نموده این محال نه سبو پیدا درین حالت نه آب خوش ببین والله اعلم بالصواب چون در معنی زنی بازت کنند پر فکرت زن که شهباز ت کنند پر فکرت شد گل آلود و گران زانک گل خواری ترا گل شد چو نان نان گلست و گوشت کمتر خور ازین تا نمانی همچو گل اندر زمین چون گرسنه می شوی سگ می شوی تند و بد پیوند و بدرگ می شوی چون شدی تو سیر مرداری شدی بی خبر بی پا چو دیواری شدی پس دمی مردار و دیگر دم سگی چون کنی در راه شیران خوش تگی آلت اشکار خود جز سگ مدان کمترک انداز سگ را استخوان زانک سگ چون سیر شد سرکش شود کی سوی صید و شکار خوش دود آن عرب را بی نوایی می کشید تا بدان درگاه و آن دولت رسید در حکایت گفته ایم احسان شاه در حق آن بی نوای بی پناه هر چه گوید مرد عاشق بوی عشق از دهانش می جهد در کوی عشق گر بگوید فقه فقر آید همه بوی فقر آید از آن خوش دمدمه ور بگوید کفر دارد بوی دین آید از گفت شکش بوی یقین کف کژ کز بحر صدقی خاسته ست اصل صاف آن فرع را آراسته ست آن کفش را صافی و محقوق دان همچو دشنام لب معشوق دان گشته آن دشنام نامطلوب او خوش ز بهر عارض محبوب او گر بگوید کژ نماید راستی ای کژی که راست را آراستی از شکر گر شکل نانی می پزی طعم قند آید نه نان چون می مزی ور بیابد مؤمنی زرین وثن کی هلد آن را برای هر شمن بلک گیرد اندر آتش افکند صورت عاریتش را بشکند تا نماند بر ذهب شکل وثن زانک صورت مانع است و راه زن ذات زرش داد ربانیت است نقش بت بر نقد زر عاریت است بهر کیکی تو گلیمی را مسوز وز صداع هر مگس مگذار روز بت پرستی چون بمانی در صور صورتش بگذار و در معنی نگر مرد حجی همره حاجی طلب خواه هندو خواه ترک و یا عرب منگر اندر نقش و اندر رنگ او بنگر اندر عزم و در آهنگ او گر سیاه ست او هم آهنگ توست تو سپید ش خوان که همرنگ توست این حکایت گفته شد زیر و زبر همچو فکر عاشقان بی پا و سر سر ندارد چون ز ازل بوده ست پیش پا ندارد با ابد بوده ست خویش بلک چون آبست هر قطره از آن هم سرست و پا و هم بی هر دوان حاش لله این حکایت نیست هین نقد حال ما و تست این خوش ببین زانک صوفی با کر و با فر بود هرچ آن ماضی ست لا یذکر بود هم عرب ما هم سبو ما هم ملک جمله ما یؤفک عنه من افک عقل را شو دان و زن این نفس و طمع این دو ظلمانی و منکر عقل شمع بشنو اکنون اصل انکار از چه خاست زانک کل را گونه گونه جزوهاست جزو کل نی جزوها نسبت به کل نی چو بوی گل که باشد جزو گل لطف سبزه جزو لطف گل بود بانگ قمری جزو آن بلبل بود گر شوم مشغول اشکال و جواب تشنگان را کی توانم داد آب گر تو اشکالی بکلی و حرج صبر کن الصبر مفتاح الفرج احتما کن احتما ز اندیشه ها فکر شیر و گور و دل ها بیشه ها احتماها بر دواها سرور ست زانک خاریدن فزونی گر ست احتما اصل دوا آمد یقین احتما کن قوت جانت ببین قابل این گفته ها شو گوش وار تا که از زر سازمت من گوش وار حلقه در گوش مه زرگر شوی تا به ماه و تا ثریا بر شوی اولا بشنو که خلق مختلف مختلف جانند تا یا از الف در حروف مختلف شور و شکی ست گرچه از یک رو ز سر تا پا یکی ست از یکی رو ضد و یک رو متحد از یکی رو هزل و از یک روی جد پس قیامت روز عرض اکبر ست عرض او خواهد که با زیب و فر ست هر که چون هندوی بد سودایی است روز عرضش نوبت رسوایی است چون ندارد روی همچون آفتاب او نخواهد جز شبی همچون نقاب برگ یک گل چون ندارد خار او شد بهاران دشمن اسرار او وانک سر تا پا گل ست و سوسن ست پس بهار او را دو چشم روشن است خار بی معنی خزان خواهد خزان تا زند پهلوی خود با گلستان تا بپوشد حسن آن و ننگ این تا نبینی رنگ آن و زنگ این پس خزان او را بهارست و حیات یک نماید سنگ و یاقوت زکات باغبان هم داند آن را در خزان لیک دید یک به از دید جهان خود جهان آن یک کس است او ابله ست هر ستاره بر فلک جزو مه است پس همی گویند هر نقش و نگار مژده مژده نک همی آید بهار تا بود تابان شکوفه چون زره کی کنند آن میوه ها پیدا گره چون شکوفه ریخت میوه سر کند چونکه تن بشکست جان سر بر زند میوه معنی و شکوفه صورتش آن شکوفه مژده میوه نعمتش چون شکوفه ریخت میوه شد پدید چونکه آن کم شد شد این اندر مزید تا که نان نشکست قوت کی دهد ناشکسته خوشه ها کی می دهد تا هلیله نشکند با ادویه کی شود خود صحت افزا ادویه # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۳۹ - در صفت پیر و مطاوعت وی ای ضیاء الحق حسام الدین بگیر یک دو کاغذ بر فزا در وصف پیر گرچه جسم نازکت را زور نیست لیک بی خورشید ما را نور نیست گرچه مصباح و زجاجه گشته ای لیک سرخیل دلی سررشته ای چون سر رشته به دست و کام تست درهای عقد دل ز انعام تست بر نویس احوال پیر راه دان پیر را بگزین و عین راه دان پیر تابستان و خلقان تیر ماه خلق مانند شبند و پیر ماه کرده ام بخت جوان را نام پیر کو ز حق پیرست نه از ایام پیر او چنان پیرست کش آغاز نیست با چنان در یتیم انباز نیست خود قوی تر می شود خمر کهن خاصه آن خمری که باشد من لدن پیر را بگزین که بی پیر این سفر هست بس پر آفت و خوف و خطر آن رهی که بارها تو رفته ای بی قلاوز اندر آن آشفته ای پس رهی را که ندیدستی تو هیچ هین مرو تنها ز رهبر سر مپیچ گر نباشد سایه او بر تو گول پس ترا سرگشته دارد بانگ غول غولت از ره افکند اندر گزند از تو داهی تر درین ره بس بدند از نبی بشنو ضلال ره روان که چه شان کرد آن بلیس بدروان صد هزاران ساله راه از جاده دور بردشان و کردشان ادبیر و عور استخوانهاشان ببین و مویشان عبرتی گیر و مران خر سویشان گردن خر گیر و سوی راه کش سوی ره بانان و ره دانان خوش هین مهل خر را و دست از وی مدار زانک عشق اوست سوی سبزه زار گر یکی دم تو به غفلت وا هلیش او رود فرسنگها سوی حشیش دشمن راهست خر مست علف ای که بس خر بنده را کرد او تلف گر ندانی ره هر آنچ خر بخواست عکس آن کن خود بود آن راه راست شاوروهن و آنگه خالفوا ان من لم یعصهن تالف با هوا و آرزو کم باش دوست چون یضلک عن سبیل الله اوست این هوا را نشکند اندر جهان هیچ چیزی همچو سایه همرهان # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۴۰ - وصیت کردن رسول صلی الله علیه و سلم مر علی را کرم الله وجهه کی چون هر کسی به نوع طاعتی تقرب جوید به حق، تو تقرب جوی به صحبت عاقل و بندهٔ خاص تا ازیشان همه پیش‌قدم‌تر باشی گفت پیغامبر علی را کای علی شیر حقی پهلوان پردلی لیک بر شیری مکن هم اعتمید اندر آ در سایه نخل امید اندر آ در سایه آن عاقلی کش نداند برد از ره ناقلی ظل او اندر زمین چون کوه قاف روح او سیمرغ بس عالی طواف گر بگویم تا قیامت نعت او هیچ آن را مقطع و غایت مجو در بشر روپوش کردست آفتاب فهم کن والله اعلم بالصواب یا علی از جمله طاعات راه بر گزین تو سایه خاص اله هر کسی در طاعتی بگریختند خویشتن را مخلصی انگیختند تو برو در سایه عاقل گریز تا رهی زان دشمن پنهان ستیز از همه طاعات اینت بهترست سبق یابی بر هر آن سابق که هست چون گرفتت پیر هین تسلیم شو همچو موسی زیر حکم خضر رو صبر کن بر کار خضری بی نفاق تا نگوید خضر رو هذا فراق گرچه کشتی بشکند تو دم مزن گرچه طفلی را کشد تو مو مکن دست او را حق چو دست خویش خواند تا ید الله فوق ایدیهم براند دست حق میراندش زنده ش کند زنده چه بود جان پاینده ش کند هرکه تنها نادرا این ره برید هم به عون همت پیران رسید دست پیر از غایبان کوتاه نیست دست او جز قبضه الله نیست غایبان را چون چنین خلعت دهند حاضران از غایبان لا شک به اند غایبان را چون نواله می دهند پیش مهمان تا چه نعمتها نهند کو کسی کو پیش شه بندد کمر تا کسی کو هست بیرون سوی در چون گزیدی پیر نازک دل مباش سست و ریزیده چو آب و گل مباش ور بهر زخمی تو پر کینه شوی پس کجا بی صیقل آیینه شوی # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۴۱ - کبودی زدن قزوینی بر شانه‌گاه صورت شیر و پشیمان شدن او به سبب زخم سوزن این حکایت بشنو از صاحب بیان در طریق و عادت قزوینیان بر تن و دست و کتف ها بی گزند از سر سوزن کبودیها زنند سوی دلاکی بشد قزوینیی که کبودم زن بکن شیرینیی گفت چه صورت زنم ای پهلوان گفت برزن صورت شیر ژیان طالعم شیرست نقش شیر زن جهد کن رنگ کبودی سیر زن گفت بر چه موضعت صورت زنم گفت بر شانه گهم زن آن رقم چونک او سوزن فرو بردن گرفت درد آن در شانه گه مسکن گرفت پهلوان در ناله آمد کای سنی مر مرا کشتی چه صورت می زنی گفت آخر شیر فرمودی مرا گفت از چه عضو کردی ابتدا گفت از دمگاه آغازیده ام گفت دم بگذار ای دو دیده ام از دم و دمگاه شیرم دم گرفت دمگه او دمگهم محکم گرفت شیر بی دم باش گو ای شیرساز که دلم سستی گرفت از زخم گاز جانب دیگر گرفت آن شخص زخم بی محابا و مواسایی و رحم بانگ کرد او کین چه اندامست ازو گفت این گوشست ای مرد نکو گفت تا گوشش نباشد ای حکیم گوش را بگذار و کوته کن گلیم جانب دیگر خلش آغاز کرد باز قزوینی فغان را ساز کرد کین سوم جانب چه اندامست نیز گفت اینست اشکم شیر ای عزیز گفت تا اشکم نباشد شیر را گشت افزون درد کم زن زخمها خیره شد دلاک و پس حیران بماند تا بدیر انگشت در دندان بماند بر زمین زد سوزن از خشم اوستاد گفت در عالم کسی را این فتاد شیر بی دم و سر و اشکم کی دید این چنین شیری خدا خود نافرید ای برادر صبر کن بر درد نیش تا رهی از نیش نفس گبر خویش کان گروهی که رهیدند از وجود چرخ و مهر و ماهشان آرد سجود هر که مرد اندر تن او نفس گبر مر ورا فرمان برد خورشید و ابر چون دلش آموخت شمع افروختن آفتاب او را نیارد سوختن گفت حق در آفتاب منتجم ذکر تزاور کذی عن کهفهم خار جمله لطف چون گل می شود پیش جزوی کو سوی کل می رود چیست تعظیم خدا افراشتن خویشتن را خوار و خاکی داشتن چیست توحید خدا آموختن خویشتن را پیش واحد سوختن گر همی خواهی که بفروزی چو روز هستی همچون شب خود را بسوز هستیت در هست آن هستی نواز همچو مس در کیمیا اندر گداز در من و ما سخت کردستی دو دست هست این جمله خرابی از دو هست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۴۲ - رفتن گرگ و روباه در خدمت شیر به شکار شیر و گرگ و روبهی بهر شکار رفته بودند از طلب در کوهسار تا به پشت همدگر بر صیدها سخت بر بندند بار قیدها هر سه با هم اندر آن صحرای ژرف صیدها گیرند بسیار و شگرف گرچه زیشان شیر نر را ننگ بود لیک کرد اکرام و همراهی نمود این چنین شه را ز لشکر زحمتست لیک همره شد جماعت رحمتست این چنین مه را ز اختر ننگهاست او میان اختران بهر سخاست امر شاورهم پیمبر را رسید گرچه رایی نیست رایش را ندید در ترازو جو رفیق زر شدست نه از آن که جو چو زر جوهر شدست روح قالب را کنون همره شدست مدتی سگ حارس درگه شدست چونک رفتند این جماعت سوی کوه در رکاب شیر با فر و شکوه گاو کوهی و بز و خرگوش زفت یافتند و کار ایشان پیش رفت هر که باشد در پی شیر حراب کم نیاید روز و شب او را کباب چون ز که در بیشه آوردندشان کشته و مجروح و اندر خون کشان گرگ و روبه را طمع بود اندر آن که رود قسمت به عدل خسروان عکس طمع هر دوشان بر شیر زد شیر دانست آن طمعها را سند هر که باشد شیر اسرار و امیر او بداند هر چه اندیشد ضمیر هین نگه دار ای دل اندیشه خو دل ز اندیشه بدی در پیش او داند و خر را همی راند خموش در رخت خندد برای روی پوش شیر چون دانست آن وسواسشان وا نگفت و داشت آن دم پاسشان لیک با خود گفت بنمایم سزا مر شما را ای خسیسان گدا مر شما را بس نیامد رای من ظنتان اینست در اعطای من ای عقول و رایتان از رای من از عطاهای جهان آرای من نقش با نقاش چه سگالد دگر چون سگالش اوش بخشید و خبر این چنین ظن خسیسانه به من مر شما را بود ننگان زمن ظانین بالله ظن السؤ را گر نبرم سر بود عین خطا وا رهانم چرخ را از ننگتان تا بماند در جهان این داستان شیر با این فکر می زد خنده فاش بر تبسمهای شیر ایمن مباش مال دنیا شد تبسمهای حق کرد ما را مست و مغرور و خلق فقر و رنجوری بهستت ای سند کان تبسم دام خود را بر کند # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۴۳ - امتحان کردن شیر گرگ را و گفتن کی پیش آی ای گرگ بخش کن صیدها را میان ما گفت شیر ای گرگ این را بخش کن معدلت را نو کن ای گرگ کهن نایب من باش در قسمت گری تا پدید آید که تو چه گوهری گفت ای شه گاو وحشی بخش تست آن بزرگ و تو بزرگ و زفت و چست بز مرا که بز میانه ست و وسط روبها خرگوش بستان بی غلط شیر گفت ای گرگ چون گفتی بگو چونک من باشم تو گویی ما و تو گرگ خود چه سگ بود کو خویش دید پیش چون من شیر بی مثل و ندید گفت پیش آ ای خری کو خود خرید پیشش آمد پنجه زد او را درید چون ندیدش مغز و تدبیر رشید در سیاست پوستش از سر کشید گفت چون دید منت ز خود نبرد این چنین جان را بباید زار مرد چون نبودی فانی اندر پیش من فضل آمد مر ترا گردن زدن کل شیء هالک جز وجه او چون نه ای در وجه او هستی مجو هر که اندر وجه ما باشد فنا کل شیء هالک نبود جزا زانک در الاست او از لا گذشت هر که در الاست او فانی نگشت هر که بر در او من و ما می زند رد بابست او و بر لا می تند # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۴۴ - قصه آنکس کی در یاری بکوفت از درون گفت کیست آن گفت منم گفت چون تو توی در نمی‌گشایم هیچ کس را از یاران نمی‌شناسم کی او من باشد برو آن یکی آمد در یاری بزد گفت یارش کیستی ای معتمد گفت من گفتش برو هنگام نیست بر چنین خوانی مقام خام نیست خام را جز آتش هجر و فراق کی پزد کی وا رهاند از نفاق رفت آن مسکین و سالی در سفر در فراق دوست سوزید از شرر پخته گشت آن سوخته پس باز گشت باز گرد خانه همباز گشت حلقه زد بر در به صد ترس و ادب تا بنجهد بی ادب لفظی ز لب بانگ زد یارش که بر در کیست آن گفت بر در هم توی ای دلستان گفت اکنون چون منی ای من در آ نیست گنجایی دو من را در سرا نیست سوزن را سر رشته دوتا چونک یکتایی درین سوزن در آ رشته را با سوزن آمد ارتباط نیست در خور با جمل سم الخیاط کی شود باریک هستی جمل جز به مقراض ریاضات و عمل دست حق باید مر آن را ای فلان کو بود بر هر محالی کن فکان هر محال از دست او ممکن شود هر حرون از بیم او ساکن شود اکمه و ابرص چه باشد مرده نیز زنده گردد از فسون آن عزیز و آن عدم کز مرده مرده تر بود در کف ایجاد او مضطر بود کل یوم هو فی شان بخوان مر ورا بی کار و بی فعلی مدان کمترین کاریش هر روزست آن کو سه لشکر را کند این سو روان لشکری ز اصلاب سوی امهات بهر آن تا در رحم روید نبات لشکری ز ارحام سوی خاکدان تا ز نر و ماده پر گردد جهان لشکری از خاکدان سوی اجل تا ببیند هر کسی حسن عمل این سخن پایان ندارد هین بتاز سوی آن دو یار پاک پاک باز گفت یارش کاندر آ ای جمله من نی مخالف چون گل و خار چمن رشته یکتا شد غلط کم شد کنون گر دوتا بینی حروف کاف و نون کاف و نون همچون کمند آمد جذوب تا کشاند مر عدم را در خطوب پس دوتا باید کمند اندر صور گرچه یکتا باشد آن دو در اثر گر دو پا گر چار پا ره را برد همچو مقراض دو تا یکتا برد آن دو همبازان گازر را ببین هست در ظاهر خلافی زان و زین آن یکی کرباس را در آب زد وان دگر همباز خشکش می کند باز او آن خشک را تر می کند گوییا ز استیزه ضد بر می تند لیک این دو ضد استیزه نما یک دل و یک کار باشد در رضا هر نبی و هر ولی را مسلکیست لیک تا حق می برد جمله یکیست چونک جمع مستمع را خواب برد سنگهای آسیا را آب برد رفتن این آب فوق آسیاست رفتنش در آسیا بهر شماست چون شما را حاجت طاحون نماند آب را در جوی اصلی باز راند ناطقه سوی دهان تعلیم راست ورنه خود آن نطق را جویی جداست می رود بی بانگ و بی تکرارها تحتها الانهار تا گلزارها ای خدا جان را تو بنما آن مقام کاندرو بی حرف می روید کلام تا که سازد جان پاک از سر قدم سوی عرصه دور و پهنای عدم عرصه ای بس با گشاد و با فضا وین خیال و هست یابد زو نوا تنگ تر آمد خیالات از عدم زان سبب باشد خیال اسباب غم باز هستی تنگ تر بود از خیال زان شود در وی قمر همچون هلال باز هستی جهان حس و رنگ تنگ تر آمد که زندانیست تنگ علت تنگیست ترکیب و عدد جانب ترکیب حسها می کشد زان سوی حس عالم توحید دان گر یکی خواهی بدان جانب بران امر کن یک فعل بود و نون و کاف در سخن افتاد و معنی بود صاف این سخن پایان ندارد باز گرد تا چه شد احوال گرگ اندر نبرد # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۴۵ - ادب کردن شیر گرگ را کی در قسمت بی‌ادبی کرده بود گرگ را بر کند سر آن سرفراز تا نماند دوسری و امتیاز فانتقمنا منهم است ای گرگ پیر چون نبودی مرده در پیش امیر بعد از آن رو شیر با روباه کرد گفت این را بخش کن از بهر خورد سجده کرد و گفت کین گاو سمین چاشت خوردت باشد ای شاه گزین وان بز از بهر میان روز را یخنیی باشد شه پیروز را و آن دگر خرگوش بهر شام هم شب چره این شاه با لطف و کرم گفت ای روبه تو عدل افروختی این چنین قسمت ز کی آموختی از کجا آموختی این ای بزرگ گفت ای شاه جهان از حال گرگ گفت چون در عشق ما گشتی گرو هر سه را بر گیر و بستان و برو روبها چون جملگی ما را شدی چونت آزاریم چون تو ما شدی ما ترا و جمله اشکاران ترا پای بر گردون هفتم نه بر آ چون گرفتی عبرت از گرگ دنی پس تو روبه نیستی شیر منی عاقل آن باشد که عبرت گیرد از مرگ یاران در بلای محترز روبه آن دم بر زبان صد شکر راند که مرا شیر از پی آن گرگ خواند گر مرا اول بفرمودی که تو بخش کن این را که بردی جان ازو پس سپاس او را که ما را در جهان کرد پیدا از پس پیشینیان تا شنیدیم آن سیاستهای حق بر قرون ماضیه اندر سبق تا که ما از حال آن گرگان پیش همچو روبه پاس خود داریم بیش امت مرحومه زین رو خواندمان آن رسول حق و صادق در بیان استخوان و پشم آن گرگان عیان بنگرید و پند گیرید ای مهان عاقل از سر بنهد این هستی و باد چون شنید انجام فرعونان و عاد ور بننهد دیگران از حال او عبرتی گیرند از اضلال او # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۴۶ - تهدید کردن نوح علیه‌السلام مر قوم را کی با من مپیچید کی من روپوشم با خدای می‌پیچید در میان این بحقیقت ای مخذولان گفت نوح ای سرکشان من من نیم من ز جان مردم به جانان می زیم چون بمردم از حواس بوالبشر حق مرا شد سمع و ادراک و بصر چونک من من نیستم این دم ز هوست پیش این دم هرکه دم زد کافر اوست هست اندر نقش این روباه شیر سوی این روبه نشاید شد دلیر گر ز روی صورتش می نگروی غره شیران ازو می نشنوی گر نبودی نوح را از حق یدی پس جهانی را چرا بر هم زدی صد هزاران شیر بود او در تنی او چو آتش بود و عالم خرمنی چونک خرمن پاس عشر او نداشت او چنان شعله بر آن خرمن گماشت هر که او در پیش این شیر نهان بی ادب چون گرگ بگشاید دهان همچو گرگ آن شیر بر دراندش فانتقمنا منهم بر خواندش زخم یابد همچو گرگ از دست شیر پیش شیر ابله بود کو شد دلیر کاشکی آن زخم بر تن آمدی تا بدی کایمان و دل سالم بدی قوتم بگسست چون اینجا رسید چون توانم کرد این سر را پدید همچو آن روبه کم اشکم کنید پیش او روباه بازی کم کنید جمله ما و من به پیش او نهید ملک ملک اوست ملک او را دهید چون فقیر آیید اندر راه راست شیر و صید شیر خود آن شماست زانک او پاکست و سبحان وصف اوست بی نیازست او ز نغز و مغز و پوست هر شکار و هر کراماتی که هست از برای بندگان آن شهست نیست شه را طمع بهر خلق ساخت این همه دولت خنک آنکو شناخت آنک دولت آفرید و دو سرا ملک و دولتها چه کار آید ورا پیش سبحان پس نگه دارید دل تا نگردید از گمان بد خجل کو ببیند سر و فکر و جست و جو همچو اندر شیر خالص تار مو آنک او بی نقش ساده سینه شد نقشهای غیب را آیینه شد سر ما را بی گمان موقن شود زان که مؤمن آینه مؤمن بود چون زند او نقد ما را بر محک پس یقین را باز داند او ز شک چون شود جانش محک نقدها پس ببیند قلب را و قلب را # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۴۷ - نشاندن پادشاه، صوفیانِ عارف را پیش روی خویش تا چشمشان بدیشان روشن شود پادشاهان را چنان عادت بود این شنیده باشی ار یادت بود دست چپشان پهلوانان ایستند زانک دل پهلوی چپ باشد ببند مشرف و اهل قلم بر دست راست زانک علم خط و ثبت آن دست راست صوفیان را پیش رو موضع دهند کاینه جانند و ز آیینه بهند سینه صیقلها زده در ذکر و فکر تا پذیرد آینه دل نقش بکر هر که او از صلب فطرت خوب زاد آینه در پیش او باید نهاد عاشق آیینه باشد روی خوب صیقل جان آمد و تقوی القلوب # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۴۸ - آمدن مهمان پیش یوسف علیه‌السلام و تقاضا کردن یوسف علیه‌السلام ازو تحفه و ارمغان آمد از آفاق یار مهربان یوسف صدیق را شد میهمان کاشنا بودند وقت کودکی بر وساده آشنایی متکی یاد دادش جور اخوان و حسد گفت کان زنجیر بود و ما اسد عار نبود شیر را از سلسله نیست ما را از قضای حق گله شیر را بر گردن ار زنجیر بود بر همه زنجیرسازان میر بود گفت چون بودی ز زندان و ز چاه گفت همچون در محاق و کاست ماه در محاق ار ماه نو گردد دوتا نی در آخر بدر گردد بر سما گرچه دردانه به هاون کوفتند نور چشم و دل شد و بیند بلند گندمی را زیر خاک انداختند پس ز خاکش خوشه ها بر ساختند بار دیگر کوفتندش ز آسیا قیمتش افزود و نان شد جان فزا باز نان را زیر دندان کوفتند گشت عقل و جان و فهم هوشمند باز آن جان چونک محو عشق گشت یعجب الزراع آمد بعد کشت این سخن پایان ندارد باز گرد تا که با یوسف چه گفت آن نیک مرد بعد قصه گفتنش گفت ای فلان هین چه آوردی تو ما را ارمغان بر در یاران تهی دست آمدن هست بی گندم سوی طاحون شدن حق تعالی خلق را گوید بحشر ارمغان کو از برای روز نشر جیتمونا و فرادی بی نوا هم بدان سان که خلقناکم کذا هین چه آوردید دست آویز را ارمغانی روز رستاخیز را یا امید بازگشتنتان نبود وعده امروز باطلتان نمود منکری مهمانیش را از خری پس ز مطبخ خاک و خاکستر بری ور نه ای منکر چنین دست تهی در در آن دوست چون پا می نهی اندکی صرفه بکن از خواب و خور ارمغان بهر ملاقاتش ببر شو قلیل النوم مما یهجعون باش در اسحار از یستغفرون اندکی جنبش بکن همچون جنین تا ببخشندت حواس نوربین وز جهان چون رحم بیرون روی از زمین در عرصه واسع شوی آنک ارض الله واسع گفته اند عرصه ای دان انبیا را بس بلند دل نگردد تنگ زان عرصه فراخ نخل تر آنجا نگردد خشک شاخ حاملی تو مر حواست را کنون کند و مانده می شوی و سرنگون چونک محمولی نه حامل وقت خواب ماندگی رفت و شدی بی رنج و تاب چاشنیی دان تو حال خواب را پیش محمولی حال اولیا اولیا اصحاب کهفند ای عنود در قیام و در تقلب هم رقود می کشدشان بی تکلف در فعال بی خبر ذات الیمین ذات الشمال چیست آن ذات الیمین فعل حسن چیست آن ذات الشمال اشغال تن می رود این هر دو کار از انبیا بی خبر زین هر دو ایشان چون صدا گر صدایت بشنواند خیر و شر ذات که باشد ز هر دو بی خبر # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۴۹ - گفتن مهمان یوسف علیه‌السلام کی آینه‌ای آوردمت کی تا هر باری کی در وی نگری روی خوب خویش را بینی مرا یاد کنی گفت یوسف هین بیاور ارمغان او ز شرم این تقاضا زد فغان گفت من چند ارمغان جستم ترا ارمغانی در نظر نامد مرا حبه ای را جانب کان چون برم قطره ای را سوی عمان چون برم زیره را من سوی کرمان آورم گر به پیش تو دل و جان آورم نیست تخمی کاندرین انبار نیست غیر حسن تو که آن را یار نیست لایق آن دیدم که من آیینه ای پیش تو آرم چو نور سینه ای تا ببینی روی خوب خود در آن ای تو چون خورشید شمع آسمان آینه آوردمت ای روشنی تا چو بینی روی خود یادم کنی آینه بیرون کشید او از بغل خوب را آیینه باشد مشتغل آینه هستی چه باشد نیستی نیستی بر گر تو ابله نیستی هستی اندر نیستی بتوان نمود مال داران بر فقیر آرند جود آینه صافی نان خود گرسنه ست سوخته هم آینه آتش زنه ست نیستی و نقص هر جایی که خاست آینه خوبی جمله پیشه هاست چونک جامه چست و دوزیده بود مظهر فرهنگ درزی چون شود ناتراشیده همی باید جذوع تا دروگر اصل سازد یا فروع خواجه اشکسته بند آنجا رود کاندر آنجا پای اشکسته بود کی شود چون نیست رنجور نزار آن جمال صنعت طب آشکار خواری و دونی مسها بر ملا گر نباشد کی نماید کیمیا نقصها آیینه وصف کمال و آن حقارت آینه عز و جلال زانک ضد را ضد کند پیدا یقین زانک با سرکه پدیدست انگبین هر که نقص خویش را دید و شناخت اندر استکمال خود ده اسپه تاخت زان نمی پرد به سوی ذوالجلال کو گمانی می برد خود را کمال علتی بتر ز پندار کمال نیست اندر جان تو ای ذو دلال از دل و از دیده ات بس خون رود تا ز تو این معجبی بیرون شود علت ابلیس انا خیری بدست وین مرض در نفس هر مخلوق هست گرچه خود را بس شکسته بیند او آب صافی دان و سرگین زیر جو چون بشوراند ترا در امتحان آب سرگین رنگ گردد در زمان در تگ جو هست سرگین ای فتی گرچه جو صافی نماید مر ترا هست پیر راه دان پر فطن باغهای نفس کل را جوی کن جوی خود را کی تواند پاک کرد نافع از علم خدا شد علم مرد کی تراشد تیغ دسته خویش را رو به جراحی سپار این ریش را بر سر هر ریش جمع آمد مگس تا نبیند قبح ریش خویش کس آن مگس اندیشه ها وان مال تو ریش تو آن ظلمت احوال تو ور نهد مرهم بر آن ریش تو پیر آن زمان ساکن شود درد و نفیر تا که پندارد که صحت یافتست پرتو مرهم بر آنجا تافتست هین ز مرهم سر مکش ای پشت ریش و آن ز پرتو دان مدان از اصل خویش # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۵۰ - مرتد شدن کاتب وحی به سبب آنک پرتو وحی برو زد آن آیت را پیش از پیغامبر صلی الله علیه و سلم بخواند گفت پس من هم محل وحیم پیش از عثمان یکی نساخ بود کو به نسخ وحی جدی می نمود چون نبی از وحی فرمودی سبق او همان را وا نبشتی بر ورق پرتو آن وحی بر وی تافتی او درون خویش حکمت یافتی عین آن حکمت بفرمودی رسول زین قدر گمراه شد آن بوالفضول کانچ می گوید رسول مستنیر مر مرا هست آن حقیقت در ضمیر پرتو اندیشه اش زد بر رسول قهر حق آورد بر جانش نزول هم ز نساخی بر آمد هم ز دین شد عدو مصطفی و دین بکین مصطفی فرمود کای گبر عنود چون سیه گشتی اگر نور از تو بود گر تو ینبوع الهی بودیی این چنین آب سیه نگشودیی تا که ناموسش به پیش این و آن نشکند بر بست این او را دهان اندرون می سوختش هم زین سبب توبه کردن می نیارست این عجب آه می کرد و نبودش آه سود چون در آمد تیغ و سر را در ربود کرده حق ناموس را صد من حدید ای بسا بسته به بند ناپدید کبر و کفر آن سان ببست آن راه را که نیارد کرد ظاهر آه را گفت اغلالا فهم به مقمحون نیست آن اغلال بر ما از برون خلفهم سدا فاغشیناهم می نبیند بند را پیش و پس او رنگ صحرا دارد آن سدی که خاست او نمی داند که آن سد قضاست شاهد تو سد روی شاهدست مرشد تو سد گفت مرشدست ای بسا کفار را سودای دین بندشان ناموس و کبر آن و این بند پنهان لیک از آهن بتر بند آهن را کند پاره تبر بند آهن را توان کردن جدا بند غیبی را نداند کس دوا مرد را زنبور اگر نیشی زند طبع او آن لحظه بر دفعی تند زخم نیش اما چو از هستی تست غم قوی باشد نگردد درد سست شرح این از سینه بیرون می جهد لیک می ترسم که نومیدی دهد نی مشو نومید و خود را شاد کن پیش آن فریادرس فریاد کن کای محب عفو از ما عفو کن ای طبیب رنج ناسور کهن عکس حکمت آن شقی را یاوه کرد خود مبین تا بر نیارد از تو گرد ای برادر بر تو حکمت جاریه ست آن ز ابدالست و بر تو عاریه ست گرچه در خودخانه نوری یافتست آن ز همسایه منور تافتست شکر کن غره مشو بینی مکن گوش دار و هیچ خودبینی مکن صد دریغ و درد کین عاریتی امتان را دور کرد از امتی من غلام آن که او در هر رباط خویش را واصل نداند بر سماط بس رباطی که بباید ترک کرد تا به مسکن در رسد یک روز مرد گرچه آهن سرخ شد او سرخ نیست پرتو عاریت آتش زنیست گر شود پر نور روزن یا سرا تو مدان روشن مگر خورشید را هر در و دیوار گوید روشنم پرتو غیری ندارم این منم پس بگوید آفتاب ای نارشید چونک من غارب شوم آید پدید سبزه ها گویند ما سبز از خودیم شاد و خندانیم و بس زیبا خدیم فصل تابستان بگوید ای امم خویش را بینید چون من بگذرم تن همی نازد به خوبی و جمال روح پنهان کرده فر و پر و بال گویدش ای مزبله تو کیستی یک دو روز از پرتو من زیستی غنج و نازت می نگنجد در جهان باش تا که من شوم از تو جهان گرم دارانت ترا گوری کنند طعمه ماران و مورانت کنند بینی از گند تو گیرد آن کسی کو به پیش تو همی مردی بسی پرتو روحست نطق و چشم و گوش پرتو آتش بود در آب جوش آنچنانک پرتو جان بر تنست پرتو ابدال بر جان منست جان جان چو واکشد پا را ز جان جان چنان گردد که بی جان تن بدان سر از آن رو می نهم من بر زمین تا گواه من بود در روز دین یوم دین که زلزلت زلزالها این زمین باشد گواه حالها گو تحدث جهرة اخبارها در سخن آید زمین و خاره ها فلسفی منکر شود در فکر و ظن گو برو سر را بر آن دیوار زن نطق آب و نطق خاک و نطق گل هست محسوس حواس اهل دل فلسفی کو منکر حنانه است از حواس اولیا بیگانه است گوید او که پرتو سودای خلق بس خیالات آورد در رای خلق بلک عکس آن فساد و کفر او این خیال منکری را زد برو فلسفی مر دیو را منکر شود در همان دم سخره دیوی بود گر ندیدی دیو را خود را ببین بی جنون نبود کبودی بر جبین هر که را در دل شک و پیچانیست در جهان او فلسفی پنهانیست می نماید اعتقاد و گاه گاه آن رگ فلسف کند رویش سیاه الحذر ای مؤمنان کان در شماست در شما بس عالم بی منتهاست جمله هفتاد و دو ملت در توست وه که روزی آن بر آرد از تو دست هر که او را برگ آن ایمان بود همچو برگ از بیم این لرزان بود بر بلیس و دیو زان خندیده ای که تو خود را نیک مردم دیده ای چون کند جان بازگونه پوستین چند وا ویلی بر آید ز اهل دین بر دکان هر زرنما خندان شدست زانک سنگ امتحان پنهان شدست پرده ای ستار از ما بر مگیر باش اندر امتحان ما را مجیر قلب پهلو می زند با زر به شب انتظار روز می دارد ذهب با زبان حال زر گوید که باش ای مزور تا بر آید روز فاش صد هزاران سال ابلیس لعین بود ز ابدال و امیر المؤمنین پنجه زد با آدم از نازی که داشت گشت رسوا همچو سرگین وقت چاشت # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۵۱ - دعا کردن بلعم با عور کی موسی و قومش را از این شهر کی حصار داده‌اند بی مراد باز گردان و مستجاب شدن دعای او بلعم باعور را خلق جهان سغبه شد مانند عیسی زمان سجده ناوردند کس را دون او صحت رنجور بود افسون او پنجه زد با موسی از کبر و کمال آنچنان شد که شنیدستی تو حال صد هزار ابلیس و بلعم در جهان همچنین بودست پیدا و نهان این دو را مشهور گردانید الٓه تا که باشد این دو بر باقی گواه این دو دزد آویخت از دار بلند ورنه اندر قهر بس دزدان بدند این دو را پرچم به سوی شهر برد کشتگان قهر را نتوان شمرد نازنینی تو ولی در حد خویش الله الله پا منه از حد بیش گر زنی بر نازنین تر از خودت در تگ هفتم زمین زیر آردت قصه عاد و ثمود از بهر چیست تا بدانی کانبیا را نازکیست این نشان خسف و قذف و صاعقه شد بیان عز نفس ناطقه جمله حیوان را پی انسان بکش جمله انسان را بکش از بهر هش هش چه باشد عقل کل هوشمند هوش جزوی هش بود اما نژند جمله حیوانات وحشی ز آدمی باشد از حیوان انسی در کمی خون آنها خلق را باشد سبیل زانک وحشی اند از عقل جلیل عزت وحشی بدین افتاد پست که مر انسان را مخالف آمدست پس چه عزت باشدت ای نادره چون شدی تو حمر مستنفره خر نشاید کشت از بهر صلاح چون شود وحشی شود خونش مباح گرچه خر را دانش زاجر نبود هیچ معذورش نمی دارد ودود پس چو وحشی شد از آن دم آدمی کی بود معذور ای یار سمی لاجرم کفار را شد خون مباح همچو وحشی پیش نشاب و رماح جفت و فرزندانشان جمله سبیل زانک بی عقلند و مردود و ذلیل باز عقلی کو رمد از عقل عقل کرد از عقلی به حیوانات نقل # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۵۲ - اعتماد کردن هاروت و ماروت بر عصمت خویش و امیری اهل دنیا خواستن و در فتنه افتادن همچو هاروت و چو ماروت شهیر از بطر خوردند زهرآلود تیر اعتمادی بودشان بر قدس خویش چیست بر شیر اعتماد گاومیش گرچه او با شاخ صد چاره کند شاخ شاخش شیر نر پاره کند گر شود پر شاخ همچون خارپشت شیر خواهد گاو را ناچار کشت گرچه صرصر بس درختان می کند با گیاه تر وی احسان می کند بر ضعیفی گیاه آن باد تند رحم کرد ای دل تو از قوت ملند تیشه را ز انبوهی شاخ درخت کی هراس آید ببرد لخت لخت لیک بر برگی نکوبد خویش را جز که بر نیشی نکوبد نیش را شعله را ز انبوهی هیزم چه غم کی رمد قصاب از خیل غنم پیش معنی چیست صورت بس زبون چرخ را معنیش می دارد نگون تو قیاس از چرخ دولابی بگیر گردشش از کیست از عقل مشیر گردش این قالب همچون سپر هست از روح مستر ای پسر گردش این باد از معنی اوست همچو چرخی کان اسیر آب جوست جر و مد و دخل و خرج این نفس از کی باشد جز ز جان پر هوس گاه جیمش می کند گه حا و دال گاه صلحش می کند گاهی جدال گه یمینش می برد گاهی یسار که گلستانش کند گاهیش خار همچنین این باد را یزدان ما کرده بد بر عاد همچون اژدها باز هم آن باد را بر مؤمنان کرده بد صلح و مراعات و امان گفت المعنی هوالله شیخ دین بحر معنیهای رب العالمین جمله اطباق زمین و آسمان همچو خاشاکی در آن بحر روان حمله ها و رقص خاشاک اندر آب هم ز آب آمد به وقت اضطراب چونک ساکن خواهدش کرد از مرا سوی ساحل افکند خاشاک را چون کشد از ساحلش در موج گاه آن کند با او که آتش با گیاه این حدیث آخر ندارد باز ران جانب هاروت و ماروت ای جوان # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۵۳ - باقی قصهٔ هاروت و ماروت و نکال و عقوبت ایشان هم در دنیا بچاه بابل چون گناه و فسق خلقان جهان می شدی بر هر دو روشن آن زمان دست خاییدن گرفتندی ز خشم لیک عیب خود ندیدندی به چشم خویش در آیینه دید آن زشت مرد رو بگردانید از آن و خشم کرد خویش بین چون از کسی جرمی بدید آتشی در وی ز دوزخ شد پدید حمیت دین خواند او آن کبر را ننگرد در خویش نفس گبر را حمیت دین را نشانی دیگرست که از آن آتش جهانی اخضرست گفت حقشان گر شما روشن گرید در سیه کاران مغفل منگرید شکر گویید ای سپاه و چاکران رسته اید از شهوت و از چاک ران گر از آن معنی نهم من بر شما مر شما را بیش نپذیرد سما عصمتی که مر شما را در تنست آن ز عکس عصمت و حفظ منست آن ز من بینید نه از خود هین و هین تا نچربد بر شما دیو لعین آنچنان که کاتب وحی رسول دید حکمت در خود و نور اصول خویش را هم صوت مرغان خدا می شمرد آن بد صفیری چون صدا لحن مرغان را اگر واصف شوی بر مراد مرغ کی واقف شوی گر بیاموزی صفیر بلبلی تو چه دانی کو چه دارد با گلی ور بدانی باشد آن هم از گمان چون ز لب جنبان گمانهای کران # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۵۴ - به عیادت رفتن کر بر همسایهٔ رنجور خویش آن کری را گفت افزون مایه ای که ترا رنجور شد همسایه ای گفت با خود کر که با گوش گران من چه دریابم ز گفت آن جوان خاصه رنجور و ضعیف آواز شد لیک باید رفت آنجا نیست بد چون ببینم کان لبش جنبان شود من قیاسی گیرم آن را از خرد چون بگویم چونی ای محنت کشم او بخواهد گفت نیکم یا خوشم من بگویم شکر چه خوردی ابا او بگوید شربتی یا ماش با من بگویم صحه نوشت کیست آن از طبیبان پیش تو گوید فلان من بگویم بس مبارک پاست او چونک او آمد شود کارت نکو پای او را آزمودستیم ما هر کجا شد می شود حاجت روا این جوابات قیاسی راست کرد پیش آن رنجور شد آن نیک مرد گفت چونی  گفت مردم  گفت شکر شد ازین رنجور پر آزار و نکر کین چه شکر است این عدوی ما بدست کر قیاسی کرد و آن کژ آمدست بعد از آن گفتش چه خوردی گفت زهر گفت نوشت باد افزون گشت قهر بعد از آن گفت از طبیبان کیست او کاو همی آید به چاره پیش تو گفت عزراییل می آید برو گفت پایش بس مبارک شاد شو کر برون آمد بگفت او شادمان شکر کش کردم مراعات این زمان گفت رنجور این عدوی جان ماست ما ندانستیم کاو کان جفاست خاطر رنجور جویان شد سقط تا که پیغامش کند از هر نمط چون کسی که خورده باشد آش بد می بشوراند دلش تا قی کند کظم غیظ اینست آن را قی مکن تا بیابی در جزا شیرین سخن چون نبودش صبر می پیچید او کین سگ زن روسپی حیز کو تا بریزم بر وی آنچه گفته بود کان زمان شیر ضمیرم خفته بود چون عیادت بهر دل آرامیست این عیادت نیست دشمن کامیست تا ببیند دشمن خود را نزار تا بگیرد خاطر زشتش قرار بس کسان کایشان ز طاعت که رهند دل به رضوان و ثواب آن دهند خود حقیقت معصیت باشد خفی بس کدر کان را تو پنداری صفی همچو آن کر کو همی پنداشتست کو نکویی کرد و آن بر عکس جست او نشسته خوش که خدمت کرده ام حق همسایه بجا آورده ام بهر خود او آتشی افروخته ست در دل رنجور و خود را سوخته ست فاتقوا النار التی اوقدتم انکم فی المعصیه ازددتم گفت پیغامبر به یک صاحب ریا صل انک لم تصل یا فتی از برای چاره این خوف ها آمد اندر هر نمازی اهدنا کین نمازم را میامیز ای خدا با نماز ضالین و اهل ریا از قیاسی که بکرد آن کر گزین صحبت ده ساله باطل شد بدین خاصه ای خواجه قیاس حس دون اندر آن وحیی که شد از حد فزون گوش حس تو به حرف ار در خور است دان که گوش غیب گیر تو کر است # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۵۵ - اول کسی کی در مقابلهٔ نص قیاس آورد ابلیس بود اول آن کس کین قیاسکها نمود پیش انوار خدا ابلیس بود گفت نار از خاک بی شک بهترست من ز نار و او ز خاک اکدرست پس قیاس فرع بر اصلش کنیم او ز ظلمت ما ز نور روشنیم گفت حق نه بلک لا انساب شد زهد و تقوی فضل را محراب شد این نه میراث جهان فانی است که به انسابش بیابی جانی است بلک این میراثهای انبیاست وارث این جانهای اتقیاست پور آن بوجهل شد مؤمن عیان پور آن نوح نبی از گمرهان زاده خاکی منور شد چو ماه زاده آتش توی رو روسیاه این قیاسات و تحری روز ابر یا بشب مر قبله را کردست حبر لیک با خورشید و کعبه پیش رو این قیاس و این تحری را مجو کعبه نادیده مکن رو زو متاب از قیاس الله اعلم بالصواب چون صفیری بشنوی از مرغ حق ظاهرش را یاد گیری چون سبق وانگهی از خود قیاساتی کنی مر خیال محض را ذاتی کنی اصطلاحاتیست مر ابدال را که نباشد زان خبر اقوال را منطق الطیری به صوت آموختی صد قیاس و صد هوس افروختی همچو آن رنجور دلها از تو خست کر بپندار اصابت گشته مست کاتب آن وحی زان آواز مرغ برده ظنی کو بود همباز مرغ مرغ پری زد مرورا کور کرد نک فرو بردش به قعر مرگ و درد هین به عکسی یا به ظنی هم شما در میفتید از مقامات سما گرچه هاروتید و ماروت و فزون از همه بر بام نحن الصافون بر بدیهای بدان رحمت کنید بر منی و خویش بین لعنت کنید هین مبادا غیرت آید از کمین سرنگون افتید در قعر زمین هر دو گفتند ای خدا فرمان تراست بی امان تو امانی خود کجاست این همی گفتند و دلشان می طپید بد کجا آید ز ما نعم العبید خار خار دو فرشته هم نهشت تا که تخم خویش بینی را نکشت پس همی گفتند کای ارکانیان بی خبر از پاکی روحانیان ما برین گردون تتقها می تنیم بر زمین آییم و شادروان زنیم عدل توزیم و عبادت آوریم باز هر شب سوی گردون بر پریم تا شویم اعجوبه دور زمان تا نهیم اندر زمین امن و امان آن قیاس حال گردون بر زمین راست ناید فرق دارد در کمین # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۵۶ - در بیان آنک حال خود و مستی خود پنهان باید داشت از جاهلان بشنو الفاظ حکیم پرده ای سر همانجا نه که باده خورده ای چونک از میخانه مستی ضال شد تسخر و بازیچه اطفال شد می فتد او سو به سو بر هر رهی در گل و می خنددش هر ابلهی او چنین و کودکان اندر پیش بی خبر از مستی و ذوق میش خلق اطفالند جز مست خدا نیست بالغ جز رهیده از هوا گفت دنیا لعب و لهوست و شما کودکیت و راست فرماید خدا از لعب بیرون نرفتی کودکی بی ذکات روح کی باشد ذکی چون جماع طفل دان این شهوتی که همی رانند اینجا ای فتی آن جماع طفل چه بود بازیی با جماع رستمی و غازیی جنگ خلقان همچو جنگ کودکان جمله بی معنی و بی مغز و مهان جمله با شمشیر چوبین جنگشان جمله در لا ینفعی آهنگشان جمله شان گشته سواره بر نیی کین براق ماست یا دلدل پیی حاملند و خود ز جهل افراشته راکب و محمول ره پنداشته باش تا روزی که محمولان حق اسپ تازان بگذرند از نه طبق تعرج الروح الیه و الملک من عروج الروح یهتز الفلک همچو طفلان جمله تان دامن سوار گوشه دامن گرفته اسپ وار از حق ان الظن لا یغنی رسید مرکب ظن بر فلکها کی دوید اغلب الظنین فی ترجیح ذا لا تماری الشمس فی توضیحها آنگهی بینید مرکبهای خویش مرکبی سازیده ایت از پای خویش وهم و فکر و حس و ادراک شما همچو نی دان مرکب کودک هلا علمهای اهل دل حمالشان علمهای اهل تن احمالشان علم چون بر دل زند یاری شود علم چون بر تن زند باری شود گفت ایزد یحمل اسفاره بار باشد علم کان نبود ز هو علم کان نبود ز هو بی واسطه آن نپاید همچو رنگ ماشطه لیک چون این بار را نیکو کشی بار بر گیرند و بخشندت خوشی هین مکش بهر هوا آن بار علم تا ببینی در درون انبار علم تا که بر رهوار علم آیی سوار بعد از آن افتد ترا از دوش بار از هواها کی رهی بی جام هو ای ز هو قانع شده با نام هو از صفت وز نام چه زاید خیال و آن خیالش هست دلال وصال دیده ای دلال بی مدلول هیچ تا نباشد جاده نبود غول هیچ هیچ نامی بی حقیقت دیده ای یا ز گاف و لام گل گل چیده ای اسم خواندی رو مسمی را بجو مه به بالا دان نه اندر آب جو گر ز نام و حرف خواهی بگذری پاک کن خود را ز خود هین یکسری همچو آهن ز آهنی بی رنگ شو در ریاضت آینه بی زنگ شو خویش را صافی کن از اوصاف خود تا ببینی ذات پاک صاف خود بینی اندر دل علوم انبیا بی کتاب و بی معید و اوستا گفت پیغمبر که هست از امتم کو بود هم گوهر و هم همتم مر مرا زان نور بیند جانشان که من ایشان را همی بینم بدان بی صحیحین و احادیث و روات بلک اندر مشرب آب حیات سر امسینا لکردیا بدان راز اصبحنا عرابیا بخوان ور مثالی خواهی از علم نهان قصه گو از رومیان و چینیان # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۵۷ - قصهٔ مری کردن رومیان و چینیان در علم نقاشی و صورت‌گری چینیان گفتند ما نقاش تر رومیان گفتند ما را کر و فر گفت سلطان امتحان خواهم درین کز شماها کیست در دعوی گزین اهل چین و روم چون حاضر شدند رومیان در علم واقف تر بدند چینیان گفتند یک خانه به ما خاص بسپارید و یک آن شما بود دو خانه مقابل در بدر زان یکی چینی ستد رومی دگر چینیان صد رنگ از شه خواستند پس خزینه باز کرد آن ارجمند هر صباحی از خزینه رنگها چینیان را راتبه بود از عطا رومیان گفتند نه نقش و نه رنگ در خور آید کار را جز دفع زنگ در فرو بستند و صیقل می زدند همچو گردون ساده و صافی شدند از دو صد رنگی به بی رنگی رهیست رنگ چون ابرست و بی رنگی مهیست هرچه اندر ابر ضو بینی و تاب آن ز اختر دان و ماه و آفتاب چینیان چون از عمل فارغ شدند از پی شادی دهلها می زدند شه در آمد دید آنجا نقشها می ربود آن عقل را و فهم را بعد از آن آمد به سوی رومیان پرده را بالا کشیدند از میان عکس آن تصویر و آن کردارها زد برین صافی شده دیوارها هر چه آنجا دید اینجا به نمود دیده را از دیده خانه می ربود رومیان آن صوفیانند ای پدر بی ز تکرار و کتاب و بی هنر لیک صیقل کرده اند آن سینه ها پاک از آز و حرص و بخل و کینه ها آن صفای آینه وصف دلست صورت بی منتها را قابلست صورت بی صورت بی حد غیب ز آینه دل تافت بر موسی ز جیب گرچه آن صورت نگنجد در فلک نه بعرش و فرش و دریا و سمک زانک محدودست و معدودست آن آینه دل را نباشد حد بدان عقل اینجا ساکت آمد یا مضل زانک دل یا اوست یا خود اوست دل عکس هر نقشی نتابد تا ابد جز ز دل هم با عدد هم بی عدد تا ابد هر نقش نو کاید برو می نماید بی حجابی اندرو اهل صیقل رسته اند از بوی و رنگ هر دمی بینند خوبی بی درنگ نقش و قشر علم را بگذاشتند رایت عین الیقین افراشتند رفت فکر و روشنایی یافتند نحر و بحر آشنایی یافتند مرگ کین جمله ازو در وحشتند می کنند این قوم بر وی ریش خند کس نیابد بر دل ایشان ظفر بر صدف آید ضرر نه بر گهر گرچه نحو و فقه را بگذاشتند لیک محو فقر را بر داشتند تا نقوش هشت جنت تافتست لوح دلشان را پذیرا یافتست برترند از عرش و کرسی و خلا ساکنان مقعد صدق خدا # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۵۸ - پرسیدن پیغمبر صلی الله علیه و سلم مر زید را که امروز چونی و چون برخاستی و جواب گفتن او که اصبحت ممنا یا رسول الله گفت پیغامبر صباحی زید را کیف اصبحت ای رفیق با صفا گفت عبدا مؤمنا باز اوش گفت کو نشان از باغ ایمان گر شکفت گفت تشنه بوده ام من روزها شب نخفتستم ز عشق و سوزها تا ز روز و شب گذر کردم چنان که ز اسپر بگذرد نوک سنان که از آن سو جمله ملت یکیست صد هزاران سال و یک ساعت یکیست هست ازل را و ابد را اتحاد عقل را ره نیست آن سو ز افتقاد گفت ازین ره کو ره آوردی بیار در خور فهم و عقول این دیار گفت خلقان چون ببینند آسمان من ببینم عرش را با عرشیان هشت جنت هفت دوزخ پیش من هست پیدا همچو بت پیش شمن یک به یک وا می شناسم خلق را همچو گندم من ز جو در آسیا که بهشتی کیست و بیگانه کیست پیش من پیدا چو مار و ماهیست این زمان پیدا شده بر این گروه یوم تبیض و تسودالوجوه پیش ازین هرچند جان پر عیب بود در رحم بود و ز خلقان غیب بود الشقی من شقی فی بطن الام من سمات الجسم یعرف حالهم تن چو مادر طفل جان را حامله مرگ درد زادنست و زلزله جمله جانهای گذشته منتظر تا چگونه زاید آن جان بطر زنگیان گویند خود از ماست او رومیان گویند بس زیباست او چون بزاید در جهان جان و جود پس نماند اختلاف بیض و سود گر بود زنگی برندش زنگیان روم را رومی برد هم از میان تا نزاد او مشکلات عالمست آنک نازاده شناسد او کمست او مگر ینظر بنور الله بود کاندرون پوست او را ره بود اصل آب نطفه اسپیدست و خوش لیک عکس جان رومی و حبش می دهد رنگ احسن التقویم را تا به اسفل می برد این نیم را این سخن پایان ندارد باز ران تا نمانیم از قطار کاروان یوم تبیض و تسود وجوه ترک و هندو شهره گردد زان گروه در رحم پیدا نباشد هند و ترک چونک زاید بیندش زار و سترگ جمله را چون روز رستاخیز من فاش می بینم عیان از مرد و زن هین بگویم یا فرو بندم نفس لب گزیدش مصطفی یعنی که بس یا رسول الله بگویم سر حشر در جهان پیدا کنم امروز نشر هل مرا تا پرده ها را بر درم تا چو خورشیدی بتابد گوهرم تا کسوف آید ز من خورشید را تا نمایم نخل را و بید را وا نمایم راز رستاخیز را نقد را و نقد قلب آمیز را دستها ببریده اصحاب شمال وا نمایم رنگ کفر و رنگ آل وا گشایم هفت سوراخ نفاق در ضیای ماه بی خسف و محاق وا نمایم من پلاس اشقیا بشنوانم طبل و کوس انبیا دوزخ و جنات و برزخ در میان پیش چشم کافران آرم عیان وا نمایم حوض کوثر را به جوش کاب بر روشان زند بانگش به گوش وان کسان که تشنه بر گردش دوان گشته اند این دم نمایم من عیان می بساید دوششان بر دوش من نعره هاشان می رسد در گوش من اهل جنت پیش چشمم ز اختیار در کشیده یک دگر را در کنار دست همدیگر زیارت می کنند از لبان هم بوسه غارت می کنند کر شد این گوشم ز بانگ آه آه از خسان و نعره واحسرتاه این اشارتهاست گویم از نغول لیک می ترسم ز آزار رسول همچنین می گفت سرمست و خراب داد پیغامبر گریبانش بتاب گفت هین در کش که اسبت گرم شد عکس حق لا یستحی زد شرم شد آینه تو جست بیرون از غلاف آینه و میزان کجا گوید خلاف آینه و میزان کجا بندد نفس بهر آزار و حیاء هیچ کس آینه و میزان محکهای سنی گر دو صد سالش تو خدمتها کنی کز برای من بپوشان راستی بر فزون بنما و منما کاستی اوت گوید ریش و سبلت بر مخند آینه و میزان و آنگه ریو و پند چون خدا ما را برای آن فراخت که بما بتوان حقیقت را شناخت این نباشد ما چه ارزیم ای جوان کی شویم آیین روی نیکوان لیک در کش در نمد آیینه را کز تجلی کرد سینا سینه را گفت آخر هیچ گنجد در بغل آفتاب حق و خورشید ازل هم دغل را هم بغل را بر درد نه جنون ماند به پیشش نه خرد گفت یک اصبع چو بر چشمی نهی بیند از خورشید عالم را تهی یک سر انگشت پرده ماه شد وین نشان ساتری شاه شد تا بپوشاند جهان را نقطه ای مهر گردد منکسف از سقطه ای لب ببند و غور دریایی نگر بحر را حق کرد محکوم بشر همچو چشمه سلسبیل و زنجبیل هست در حکم بهشتی جلیل چار جوی جنت اندر حکم ماست این نه زور ما ز فرمان خداست هر کجا خواهیم داریمش روان همچو سحر اندر مراد ساحران همچو این دو چشمه چشم روان هست در حکم دل و فرمان جان گر بخواهد رفت سوی زهر و مار ور بخواهد رفت سوی اعتبار گر بخواهد سوی محسوسات رفت ور بخواهد سوی ملبوسات رفت گر بخواهد سوی کلیات راند ور بخواهد حبس جزویات ماند همچنین هر پنج حس چون نایزه بر مراد و امر دل شد جایزه هر طرف که دل اشارت کردشان می رود هر پنج حس دامن کشان دست و پا در امر دل اندر ملا همچو اندر دست موسی آن عصا دل بخواهد پا در آید زو به رقص یا گریزد سوی افزونی ز نقص دل بخواهد دست آید در حساب با اصابع تا نویسد او کتاب دست در دست نهانی مانده است او درون تن را برون بنشانده است گر بخواهد بر عدو ماری شود ور بخواهد بر ولی یاری شود ور بخواهد کفچه ای در خوردنی ور بخواهد همچو گرز ده منی دل چه می گوید بدیشان ای عجب طرفه وصلت طرفه پنهانی سبب دل مگر مهر سلیمان یافتست که مهار پنج حس بر تافتست پنج حسی از برون میسور او پنج حسی از درون مامور او ده حس است و هفت اندام و دگر آنچ اندر گفت ناید می شمر چون سلیمانی دلا در مهتری بر پری و دیو زن انگشتری گر درین ملکت بری باشی ز ریو خاتم از دست تو نستاند سه دیو بعد از آن عالم بگیرد اسم تو دو جهان محکوم تو چون جسم تو ور ز دستت دیو خاتم را ببرد پادشاهی فوت شد بختت بمرد بعد از آن یا حسرتا شد یا عباد بر شما محتوم تا یوم التناد مکر خود را گر تو انکار آوری از ترازو و آینه کی جان بری # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۵۹ - متهم کردن غلامان و خواجه‌تاشان مر لقمان را کی آن میوه‌های ترونده را که می‌آوردیم او خورده است بود لقمان پیش خواجه خویشتن در میان بندگانش خوارتن می فرستاد او غلامان را به باغ تا که میوه آیدش بهر فراغ بود لقمان در غلامان چون طفیل پر معانی تیره صورت همچو لیل آن غلامان میوه های جمع را خوش بخوردند از نهیب طمع را خواجه را گفتند لقمان خورد آن خواجه بر لقمان ترش گشت و گران چون تفحص کرد لقمان از سبب در عتاب خواجه اش بگشاد لب گفت لقمان سیدا پیش خدا بنده خاین نباشد مرتضی امتحان کن جمله مان را ای کریم سیرمان در ده تو از آب حمیم بعد از آن ما را به صحرایی کلان تو سواره ما پیاده می دوان آنگهان بنگر تو بدکردار را صنعهای کاشف الاسرار را گشت ساقی خواجه از آب حمیم مر غلامان را و خوردند آن ز بیم بعد از آن می راندشان در دشتها می دویدند آن نفر تحت و علا قی در افتادند ایشان از عنا آب می آورد زیشان میوه ها چون که لقمان را در آمد قی ز ناف می بر آمد از درونش آب صاف حکمت لقمان چو داند این نمود پس چه باشد حکمت رب الوجود یوم تبلی والسرایر کلها بان منکم کامن لا یشتهی چون سقوا ماء حمیما قطعت جملة الاستار مما افضعت نار زان آمد عذاب کافران که حجر را نار باشد امتحان آن دل چون سنگ را ما چند چند نرم گفتیم و نمی پذرفت پند ریش بد را داروی بد یافت رگ مر سر خر را سر دندان سگ الخبیثات الخبیثین حکمتست زشت را هم زشت جفت و بابتست پس تو هر جفتی که می خواهی برو محو و هم شکل و صفات او بشو نور خواهی مستعد نور شو دور خواهی خویش بین و دور شو ور رهی خواهی ازین سجن خرب سر مکش از دوست و اسجد واقترب # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۶۰ - بقیهٔ قصه زید در جواب رسول صلی الله علیه و سلم این سخن پایان ندارد خیز زید بر براق ناطقه بربند قید ناطقه چون فاضح آمد عیب را می دراند پرده های غیب را غیب مطلوب حق آمد چند گاه این دهل زن را بران بربند راه تگ مران درکش عنان مستور به هر کس از پندار خود مسرور به حق همی خواهد که نومیدان او زین عبادت هم نگردانند رو هم باومیدی مشرف می شوند چند روزی در رکابش می دوند خواهد آن رحمت بتابد بر همه بر بد و نیک از عموم مرحمه حق همی خواهد که هر میر و اسیر با رجا و خوف باشند و حذیر این رجا و خوف در پرده بود تا پس این پرده پرورده شود چون دریدی پرده کو خوف و رجا غیب را شد کر و فری بر ملا بر لب جو برد ظنی یک فتی که سلیمانست ماهی گیر ما گر ویست این از چه فردست و خفیست ورنه سیمای سلیمانیش چیست اندرین اندیشه می بود او دودل تا سلیمان گشت شاه و مستقل دیو رفت از ملک و تخت او گریخت تیغ بختش خون آن شیطان بریخت کرد در انگشت خود انگشتری جمع آمد لشکر دیو و پری آمدند از بهر نظاره رجال در میانشان آنک بد صاحب خیال چون در انگشتش بدید انگشتری رفت اندیشه و گمانش یکسری وهم آنگاهست کان پوشیده است این تحری از پی نادیده است شد خیال غایب اندر سینه زفت چونک حاضر شد خیال او برفت گر سمای نور بی باریده نیست هم زمین تار بی بالیده نیست یومنون بالغیب می باید مرا زان ببستم روزن فانی سرا چون شکافم آسمان را در ظهور چون بگویم هل تری فیها فطور تا درین ظلمت تحری گسترند هر کسی رو جانبی می آورند مدتی معکوس باشد کارها شحنه را دزد آورد بر دارها تا که بس سلطان و عالی همتی بنده بنده خود آید مدتی بندگی در غیب آید خوب و گش حفظ غیب آید در استعباد خوش کو که مدح شاه گوید پیش او تا که در غیبت بود او شرم رو قلعه داری کز کنار مملکت دور از سلطان و سایه سلطنت پاس دارد قلعه را از دشمنان قلعه نفروشد به مالی بی کران غایب از شه در کنار ثغرها همچو حاضر او نگه دارد وفا پیش شه او به بود از دیگران که به خدمت حاضرند و جان فشان پس به غیبت نیم ذره حفظ کار به که اندر حاضری زان صد هزار طاعت و ایمان کنون محمود شد بعد مرگ اندر عیان مردود شد چونک غیب و غایب و روپوش به پس لبان بر بند و لب خاموش به ای برادر دست وادار از سخن خود خدا پیدا کند علم لدن بس بود خورشید را رویش گواه ای شیء اعظم الشاهد اله نه بگویم چون قرین شد در بیان هم خدا و هم ملک هم عالمان یشهد الله و الملک و اهل العلوم انه لا رب الا من یدوم چون گواهی داد حق کی بد ملک تا شود اندر گواهی مشترک زانک شعشاع و حضور آفتاب بر نتابد چشم و دلهای خراب چون خفاشی کو تف خورشید را بر نتابد بسکلد اومید را پس ملایک را چو ما هم یار دان جلوه گر خورشید را بر آسمان کین ضیا ما ز آفتابی یافتیم چون خلیفه بر ضعیفان تافتیم چون مه نو یا سه روزه یا که بدر هر ملک دارد کمال و نور و قدر ز اجنحه نور ثلاث او رباع بر مراتب هر ملک را آن شعاع همچو پرهای عقول انسیان که بسی فرقستشان اندر میان پس قرین هر بشر در نیک و بد آن ملک باشد که مانندش بود چشم اعمش چونک خور را بر نتافت اختر او را شمع شد تا ره بیافت # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۶۱ - گفتن پیغامبر صلی الله علیه و سلم مر زید را کی این سر را فاش‌تر ازین مگو و متابعت نگهدار گفت پیغامبر که اصحابی نجوم ره روان را شمع و شیطان را رجوم هر کسی را گر بدی آن چشم و زور کو گرفتی ز آفتاب چرخ نور کی ستاره حاجتستی ای ذلیل که بدی بر نور خورشید او دلیل ماه می گوید به خاک و ابر و فی من بشر بودم ولی یوحی الی چون شما تاریک بودم در نهاد وحی خورشیدم چنین نوری بداد ظلمتی دارم به نسبت با شموس نور دارم بهر ظلمات نفوس زان ضعیفم تا تو تابی آوری که نه مرد آفتاب انوری همچو شهد و سرکه در هم بافتم تا سوی رنج جگر ره یافتم چون ز علت وا رهیدی ای رهین سرکه را بگذار و می خور انگبین تخت دل معمور شد پاک از هوا بین که الرحمن علی العرش استوی حکم بر دل بعد ازین بی واسطه حق کند چون یافت دل این رابطه این سخن پایان ندارد زید کو تا دهم پندش که رسوایی مجو # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۶۲ - رجوع به حکایت زید زید را اکنون نیابی کو گریخت جست از صف نعال و نعل ریخت تو که باشی زید هم خود را نیافت همچو اختر که برو خورشید تافت نه ازو نقشی بیابی نه نشان نه کهی یابی به راه کهکشان شد حواس و نطق باپایان ما محو نور دانش سلطان ما حسها و عقلهاشان در درون موج در موج لدینا محضرون چون بیاید صبح وقت بار شد انجم پنهان شده بر کار شد بیهشان را وادهد حق هوشها حلقه حلقه حلقه ها در گوشها پای کوبان دست افشان در ثنا ناز نازان ربنا احییتنا آن جلود و آن عظام ریخته فارسان گشته غبار انگیخته حمله آرند از عدم سوی وجود در قیامت هم شکور و هم کنود سر چه می پیچی کنی نادیده ای در عدم ز اول نه سر پیچیده ای در عدم افشرده بودی پای خویش که مرا کی برکند از جای خویش می نبینی صنع ربانیت را که کشید او موی پیشانیت را تا کشیدت اندرین انواع حال که نبودت در گمان و در خیال آن عدم او را هماره بنده است کار کن دیوا سلیمان زنده است دیو می سازد جفان کالجواب زهره نه تا دفع گوید یا جواب خویش را بین چون همی لرزی ز بیم مر عدم را نیز لرزان دان مقیم ور تو دست اندر مناصب می زنی هم ز ترس است آن که جانی می کنی هرچه جز عشق خدای احسنست گر شکرخواریست آن جان کندنست چیست جان کندن سوی مرگ آمدن دست در آب حیاتی نازدن خلق را دو دیده در خاک و ممات صد گمان دارند در آب حیات جهد کن تا صد گمان گردد نود شب برو ور تو بخسپی شب رود در شب تاریک جوی آن روز را پیش کن آن عقل ظلمت سوز را در شب بدرنگ بس نیکی بود آب حیوان جفت تاریکی بود سر ز خفتن کی توان برداشتن با چنین صد تخم غفلت کاشتن خواب مرده لقمه مرده یار شد خواجه خفت و دزد شب بر کار شد تو نمی دانی که خصمانت کیند ناریان خصم وجود خاکیند نار خصم آب و فرزندان اوست همچنانک آب خصم جان اوست آب آتش را کشد زیرا که او خصم فرزندان آبست و عدو بعد از آن این نار نار شهوتست کاندرو اصل گناه و زلتست نار بیرونی به آبی بفسرد نار شهوت تا به دوزخ می برد نار شهوت می نیارامد به آب زانک دارد طبع دوزخ در عذاب نار شهوت را چه چاره نور دین نورکم اطفاء نار الکافرین چه کشد این نار را نور خدا نور ابراهیم را ساز اوستا تا ز نار نفس چون نمرود تو وا رهد این جسم همچون عود تو شهوت ناری به راندن کم نشد او بماندن کم شود بی هیچ بد تا که هیزم می نهی بر آتشی کی بمیرد آتش از هیزم کشی چونک هیزم باز گیری نار مرد زانک تقوی آب سوی نار برد کی سیه گردد ز آتش روی خوب کو نهد گلگونه از تقوی القلوب # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۶۳ - آتش افتادن در شهر به ایام عمر رضی الله عنه آتشی افتاد در عهد عمر همچو چوب خشک می خورد او حجر در فتاد اندر بنا و خانه ها تا زد اندر پر مرغ و لانه ها نیم شهر از شعله ها آتش گرفت آب می ترسید از آن و می شکفت مشکهای آب و سرکه می زدند بر سر آتش کسان هوشمند آتش از استیزه افزون می شدی می رسید او را مدد از بی حدی خلق آمد جانب عمر شتاب کآتش ما می نمیرد هیچ از آب گفت آن آتش ز آیات خداست شعله ای از آتش بخل شماست آب و سرکه چیست نان قسمت کنید بخل بگذارید اگر آل منید خلق گفتندش که در بگشوده ایم ما سخی و اهل فتوت بوده ایم گفت نان در رسم و عادت داده اید دست از بهر خدا نگشاده اید بهر فخر و بهر بوش و بهر ناز نه از برای ترس و تقوی و نیاز مال تخمست و به هر شوره منه تیغ را در دست هر ره زن مده اهل دین را باز دان از اهل کین همنشین حق بجو با او نشین هر کسی بر قوم خود ایثار کرد کاغه پندارد که او خود کار کرد # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۶۴ - خدو انداختن خصم در روی امیر المؤمنین علی کرم الله وجهه و انداختن امیرالمؤمنین علی شمشیر از دست از علی آموز اخلاص عمل شیر حق را دان مطهر از دغل در غزا بر پهلوانی دست یافت زود شمشیری بر آورد و شتافت او خدو انداخت در روی علی افتخار هر نبی و هر ولی آن خدو زد بر رخی که روی ماه سجده آرد پیش او در سجده گاه در زمان انداخت شمشیر آن علی کرد او اندر غزااش کاهلی گشت حیران آن مبارز زین عمل وز نمودن عفو و رحمت بی محل گفت بر من تیغ تیز افراشتی از چه افکندی مرا بگذاشتی آن چه دیدی بهتر از پیکار من تا شدی تو سست در اشکار من آن چه دیدی که چنین خشمت نشست تا چنان برقی نمود و باز جست آن چه دیدی که مرا زان عکس دید در دل و جان شعله ای آمد پدید آن چه دیدی برتر از کون و مکان که به از جان بود و بخشیدیم جان در شجاعت شیر ربانیستی در مروت خود که داند کیستی در مروت ابر موسیی به تیه کآمد از وی خوان و نان بی شبیه ابرها گندم دهد کان را بجهد پخته و شیرین کند مردم چو شهد ابر موسی پر رحمت برگشاد پخته و شیرین بی زحمت بداد از برای پخته خواران کرم رحمتش افراخت در عالم علم تا چهل سال آن وظیفه و آن عطا کم نشد یک روز زان اهل رجا تا هم ایشان از خسیسی خاستند گندنا و تره و خس خواستند امت احمد که هستید از کرام تا قیامت هست باقی آن طعام چون ابیت عند ربی فاش شد یطعم و یسقی کنایت ز آش شد هیچ بی تاویل این را درپذیر تا درآید در گلو چون شهد و شیر زانک تاویلست وا داد عطا چونک بیند آن حقیقت را خطا آن خطا دیدن ز ضعف عقل اوست عقل کل مغزست و عقل جزو پوست خویش را تاویل کن نه اخبار را مغز را بد گوی نه گلزار را ای علی که جمله عقل و دیده ای شمه ای واگو از آنچ دیده ای تیغ حلمت جان ما را چاک کرد آب علمت خاک ما را پاک کرد بازگو دانم که این اسرار هوست زانک بی شمشیر کشتن کار اوست صانع بی آلت و بی جارحه واهب این هدیه های رابحه صد هزاران می چشاند هوش را که خبر نبود دو چشم و گوش را باز گو ای باز عرش خوش شکار تا چه دیدی این زمان از کردگار چشم تو ادراک غیب آموخته چشمهای حاضران بردوخته آن یکی ماهی همی بیند عیان وان یکی تاریک می بیند جهان وان یکی سه ماه می بیند بهم این سه کس بنشسته یک موضع نعم چشم هر سه باز و گوش هر سه تیز در تو آویزان و از من در گریز سحر عین است این عجب لطف خفیست بر تو نقش گرگ و بر من یوسفیست عالم ار هجده هزارست و فزون هر نظر را نیست این هجده زبون راز بگشا ای علی مرتضی ای پس سؤ القضا حسن القضا یا تو واگو آنچ عقلت یافتست یا بگویم آنچ برمن تافتست از تو بر من تافت چون داری نهان می فشانی نور چون مه بی زبان لیک اگر در گفت آید قرص ماه شب روان را زودتر آرد به راه از غلط ایمن شوند و از ذهول بانگ مه غالب شود بر بانگ غول ماه بی گفتن چو باشد رهنما چون بگوید شد ضیا اندر ضیا چون تو بابی آن مدینه علم را چون شعاعی آفتاب حلم را باز باش ای باب بر جویای باب تا رسد از تو قشور اندر لباب باز باش ای باب رحمت تا ابد بارگاه ما له کفوا احد هر هوا و ذره ای خود منظریست نا گشاده کی گود کانجا دریست تا بنگشاید دری را دیدبان در درون هرگز نجنبد این گمان چون گشاده شد دری حیران شود مرغ اومید و طمع پران شود غافلی ناگه به ویران گنج یافت سوی هر ویران از آن پس می شتافت تا ز درویشی نیابی تو گهر کی گهر جویی ز درویشی دگر سالها گر ظن دود با پای خویش نگذرد ز اشکاف بینیهای خویش تا ببینی نایدت از غیب بو غیر بینی هیچ می بینی بگو # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۶۵ - سؤال کردن آن کافر از علی کرم الله وجهه کی بر چون منی مظفر شدی شمشیر از دست چون انداختی پس بگفت آن نو مسلمان ولی از سر مستی و لذت با علی که بفرما یا امیر المؤمنین تا بجنبد جان بتن در چون جنین هفت اختر هر جنین را مدتی می کنند ای جان به نوبت خدمتی چونک وقت آید که جان گیرد جنین آفتابش آن زمان گردد معین این جنین در جنبش آید ز آفتاب کآفتابش جان همی بخشد شتاب از دگر انجم به جز نقشی نیافت این جنین تا آفتابش بر نتافت از کدامین ره تعلق یافت او در رحم با آفتاب خوب رو از ره پنهان که دور از حس ماست آفتاب چرخ را بس راههاست آن رهی که زر بیابد قوت ازو و آن رهی که سنگ شد یاقوت ازو آن رهی که سرخ سازد لعل را وان رهی که برق بخشد نعل را آن رهی که پخته سازد میوه را و آن رهی که دل دهد کالیوه را بازگو ای باز پر افروخته با شه و با ساعدش آموخته باز گو ای باز عنقاگیر شاه ای سپاه اشکن بخود نه با سپاه امت وحدی یکی و صد هزار بازگو ای بنده بازت را شکار در محل قهر این رحمت ز چیست اژدها را دست دادن راه کیست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۶۶ - جواب گفتن امیر المؤمنین کی سبب افکندن شمشیر از دست چه بوده است در آن حالت گفت من تیغ از پی حق می زنم بنده حقم نه مامور تنم شیر حقم نیستم شیر هوا فعل من بر دین من باشد گوا ما رمیت اذ رمیتم در حراب من چو تیغم وان زننده آفتاب رخت خود را من ز ره بر داشتم غیر حق را من عدم انگاشتم سایه ای ام کدخداام آفتاب حاجبم من نیستم او را حجاب من چو تیغم پر گهرهای وصال زنده گردانم نه کشته در قتال خون نپوشد گوهر تیغ مرا باد از جا کی برد میغ مرا که نیم کوهم ز حلم و صبر و داد کوه را کی در رباید تند باد آنک از بادی رود از جا خسیست زانک باد ناموافق خود بسیست باد خشم و باد شهوت باد آز برد او را که نبود اهل نماز کوهم و هستی من بنیاد اوست ور شوم چون کاه بادم یاد اوست جز به باد او نجنبد میل من نیست جز عشق احد سرخیل من خشم بر شاهان شه و ما را غلام خشم را هم بسته ام زیر لگام تیغ حلمم گردن خشمم زدست خشم حق بر من چو رحمت آمدست غرق نورم گرچه سقفم شد خراب روضه گشتم گرچه هستم بوتراب چون در آمد علتی اندر غزا تیغ را دیدم نهان کردن سزا تا احب لله آید نام من تا که ابغض لله آید کام من تا که اعطا لله آید جود من تا که امسک لله آید بود من بخل من لله عطا لله و بس جمله لله ام نیم من آن کس وانچ لله می کنم تقلید نیست نیست تخییل و گمان جز دید نیست ز اجتهاد و از تحری رسته ام آستین بر دامن حق بسته ام گر همی پرم همی بینم مطار ور همی گردم همی بینم مدار ور کشم باری بدانم تا کجا ماهم و خورشید پیشم پیشوا بیش ازین با خلق گفتن روی نیست بحر را گنجایی اندر جوی نیست پست می گویم به اندازه عقول عیب نبود این بود کار رسول از غرض حرم گواهی حر شنو که گواهی بندگان نه ارزد دو جو در شریعت مر گواهی بنده را نیست قدری وقت دعوی و قضا گر هزاران بنده باشندت گواه بر نسنجد شرع ایشان را به کاه بنده شهوت بتر نزدیک حق از غلام و بندگان مسترق کین بیک لفظی شود از خواجه حر وان زید شیرین میرد سخت مر بنده شهوت ندارد خود خلاص جز به فضل ایزد و انعام خاص در چهی افتاد کان را غور نیست وان گناه اوست جبر و جور نیست در چهی انداخت او خود را که من درخور قعرش نمی یابم رسن بس کنم گر این سخن افزون شود خود جگر چه بود که خارا خون شود این جگرها خون نشد نه از سختی است غفلت و مشغولی و بدبختی است خون شود روزی که خونش سود نیست خون شو آن وقتی که خون مردود نیست چون گواهی بندگان مقبول نیست عدل او باشد که بنده غول نیست گشت ارسلناک شاهد در نذر زانک بود از کون او حر بن حر چونک حرم خشم کی بندد مرا نیست اینجا جز صفات حق در آ اندر آ کآزاد کردت فضل حق زانک رحمت داشت بر خشمش سبق اندر آ اکنون که رستی از خطر سنگ بودی کیمیا کردت گهر رسته ای از کفر و خارستان او چون گلی بشکف به سروستان هو تو منی و من توم ای محتشم تو علی بودی علی را چون کشم معصیت کردی به از هر طاعتی آسمان پیموده ای در ساعتی بس خجسته معصیت کان کرد مرد نه ز خاری بر دمد اوراق ورد نه گناه عمر و قصد رسول می کشیدش تا بدرگاه قبول نه بسحر ساحران فرعونشان می کشید و گشت دولت عونشان گر نبودی سحرشان و آن جحود کی کشیدیشان به فرعون عنود کی بدیدندی عصا و معجزات معصیت طاعت شد ای قوم عصات ناامیدی را خدا گردن زدست چون گنه مانند طاعت آمدست چون مبدل می کند او سییات طاعتی اش می کند رغم وشات زین شود مرجوم شیطان رجیم وز حسد او بطرقد گردد دو نیم او بکوشد تا گناهی پرورد زان گنه ما را به چاهی آورد چون ببیند کان گنه شد طاعتی گردد او را نامبارک ساعتی اندر آ من در گشادم مر ترا تف زدی و تحفه دادم مر ترا مر جفاگر را چنینها می دهم پیش پای چپ چه سان سر می نهم پس وفاگر را چه بخشم تو بدان گنجها و ملکهای جاودان # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۶۷ - گفتن پیغامبر صلی الله علیه و سلم به گوش رکابدار امیرالمؤمنین علی کرم الله وجهه کی کشتن علی بر دست تو خواهد بودن خبرت کردم من چنان مردم که بر خونی خویش نوش لطف من نشد در قهر نیش گفت پیغامبر به گوش چاکرم کو برد روزی ز گردن این سرم کرد آگه آن رسول از وحی دوست که هلاکم عاقبت بر دست اوست او همی گوید بکش پیشین مرا تا نیاید از من این منکر خطا من همی گویم چو مرگ من ز تست با قضا من چون توانم حیله جست او همی افتد به پیشم کای کریم مر مرا کن از برای حق دو نیم تا نه آید بر من این انجام بد تا نسوزد جان من بر جان خود من همی گویم برو جف القلم زان قلم بس سرنگون گردد علم هیچ بغضی نیست در جانم ز تو زانک این را من نمی دانم ز تو آلت حقی تو فاعل دست حق چون زنم بر آلت حق طعن و دق گفت او پس آن قصاص از بهر چیست گفت هم از حق و آن سر خفیست گر کند بر فعل خود او اعتراض ز اعتراض خود برویاند ریاض اعتراض او را رسد بر فعل خود زانک در قهرست و در لطف او احد اندرین شهر حوادث میر اوست در ممالک مالک تدبیر اوست آلت خود را اگر او بشکند آن شکسته گشته را نیکو کند رمز ننسخ آیة او ننسها نات خیرا در عقب می دان مها هر شریعت را که حق منسوخ کرد او گیا برد و عوض آورد ورد شب کند منسوخ شغل روز را بین جمادی خرد افروز را باز شب منسوخ شد از نور روز تا جمادی سوخت زان آتش فروز گرچه ظلمت آمد آن نوم و سبات نه درون ظلمتست آب حیات نه در آن ظلمت خردها تازه شد سکته ای سرمایه آوازه شد که ز ضدها ضدها آمد پدید در سویدا روشنایی آفرید جنگ پیغامبر مدار صلح شد صلح این آخر زمان زان جنگ بد صد هزاران سر برید آن دلستان تا امان یابد سر اهل جهان باغبان زان می برد شاخ مضر تا بیابد نخل قامتها و بر می کند از باغ دانا آن حشیش تا نماید باغ و میوه خرمیش می کند دندان بد را آن طبیب تا رهد از درد و بیماری حبیب پس زیادتها درون نقصهاست مر شهیدان را حیات اندر فناست چون بریده گشت حلق رزق خوار یرزقون فرحین شد گوار حلق حیوان چون بریده شد بعدل حلق انسان رست و افزونید فضل حلق انسان چون ببرد هین ببین تا چه زاید کن قیاس آن برین حلق ثالث زاید و تیمار او شربت حق باشد و انوار او حلق ببریده خورد شربت ولی حلق از لا رسته مرده در بلی بس کن ای دون همت کوته بنان تا کیت باشد حیات جان به نان زان نداری میوه ای مانند بید کآبرو بردی پی نان سپید گر ندارد صبر زین نان جان حس کیمیا را گیر و زر گردان تو مس جامه شویی کرد خواهی ای فلان رو مگردان از محله گازران گرچه نان بشکست مر روزه ترا در شکسته بند پیچ و برتر آ چون شکسته بند آمد دست او پس رفو باشد یقین اشکست او گر تو آن را بشکنی گوید بیا تو درستش کن نداری دست و پا پس شکستن حق او باشد که او مر شکسته گشته را داند رفو آنک داند دوخت او داند درید هر چه را بفروخت نیکوتر خرید خانه را ویران کند زیر و زبر پس بیک ساعت کند معمورتر گر یکی سر را ببرد از بدن صد هزاران سر بر آرد در زمن گر نفرمودی قصاصی بر جنات یا نگفتی فی القصاص آمد حیات خود که را زهره بدی تا او ز خود بر اسیر حکم حق تیغی زند زانک داند هر که چشمش را گشود کان کشنده سخره تقدیر بود هر که را آن حکم بر سر آمدی بر سر فرزند هم تیغی زدی رو بترس و طعنه کم زن بر بدان پیش دام حکم عجز خود بدان # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۶۸ - تعجب کردن آدم علیه‌السلام از ضلالت ابلیس لعین و عجب آوردن چشم آدم بر بلیسی کو شقی ست از حقارت وز زیافت بنگریست خویش بینی کرد و آمد خودگزین خنده زد بر کار ابلیس لعین بانگ بر زد غیرت حق کای صفی تو نمی دانی ز اسرار خفی پوستین را بازگونه گر کند کوه را از بیخ و از بن برکند پرده صد آدم آن دم بر درد صد بلیس نو مسلمان آورد گفت آدم توبه کردم زین نظر این چنین گستاخ نندیشم دگر یا غیاث المستغیثین اهدنا لا افتخار بالعلوم و الغنی لا تزغ قلبا هدیت بالکرم واصرف السؤ الذی خط القلم بگذران از جان ما سؤ القضا وامبر ما را ز اخوان صفا تلخ تر از فرقت تو هیچ نیست بی پناهت غیر پیچاپیچ نیست رخت ما هم رخت ما را راه زن جسم ما مر جان ما را جامه کن دست ما چون پای ما را می خورد بی امان تو کسی جان چون برد ور برد جان زین خطرهای عظیم برده باشد مایه ادبار و بیم زانک جان چون واصل جانان نبود تا ابد با خویش کورست و کبود چون تو ندهی راه جان خود برده گیر جان که بی تو زنده باشد مرده گیر گر تو طعنه می زنی بر بندگان مر ترا آن می رسد ای کامران ور تو ماه و مهر را گویی جفا ور تو قد سرو را گویی دوتا ور تو چرخ و عرش را خوانی حقیر ور تو کان و بحر را گویی فقیر آن به نسبت با کمال تو رواست ملک اکمال فناها مر تراست که تو پاکی از خطر وز نیستی نیستان را موجد و مغنیستی آنک رویانید داند سوختن زانک چون بدرید داند دوختن می بسوزد هر خزان مر باغ را باز رویاند گل صباغ را کای بسوزیده برون آ تازه شو بار دیگر خوب و خوب آوازه شو چشم نرگس کور شد بازش بساخت حلق نی ببرید و بازش خود نواخت ما چو مصنوعیم و صانع نیستیم جز زبون و جز که قانع نیستیم ما همه نفسی و نفسی می زنیم گر نخواهی ما همه آهرمنیم زان ز آهرمن رهیدستیم ما که خریدی جان ما را از عمی تو عصاکش هر کرا که زندگیست بی عصا و بی عصاکش کور چیست غیر تو هر چه خوشست و ناخوشست آدمی سوزست و عین آتشست هر که را آتش پناه و پشت شد هم مجوسی گشت و هم زردشت شد کل شیء ما خلا الله باطل ان فضل الله غیم هاطل # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۶۹ - بازگشتن به حکایت علی کرم الله وجهه و مسامحت کردن او با خونی خویش باز رو سوی علی و خونیش وان کرم با خونی و افزونیش گفت دشمن را همی بینم به چشم روز و شب بر وی ندارم هیچ خشم زانک مرگم همچو من خوش آمدست مرگ من در بعث چنگ اندر زدست مرگ بی مرگی بود ما را حلال برگ بی برگی بود ما را نوال ظاهرش مرگ و به باطن زندگی ظاهرش ابتر نهان پایندگی در رحم زادن جنین را رفتنست در جهان او را ز نو بشکفتنست چون مرا سوی اجل عشق و هواست نهی لا تلقوا بایدیکم مراست زانک نهی از دانه شیرین بود تلخ را خود نهی حاجت کی شود دانه ای کش تلخ باشد مغز و پوست تلخی و مکروهیش خود نهی اوست دانه مردن مرا شیرین شدست بل هم احیاء پی من آمدست اقتلونی یا ثقاتی لایما ان فی قتلی حیاتی دایما ان فی موتی حیاتی یا فتی کم افارق موطنی حتی متی فرقتی لو لم تکن فی ذا السکون لم یقل انا الیه راجعون راجع آن باشد که باز آید به شهر سوی وحدت آید از تفریق دهر # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۷۰ - افتادن رکابدار هر باری پیش امیر المؤمنین علی کرم الله وجهه کی ای امیر المؤمنین مرا بکش و ازین قضا برهان باز آمد کای علی زودم بکش تا نبینم آن دم و وقت ترش من حلالت می کنم خونم بریز تا نبیند چشم من آن رستخیز گفتم ار هر ذره ای خونی شود خنجر اندر کف به قصد تو رود یک سر مو از تو نتواند برید چون قلم بر تو چنان خطی کشید لیک بی غم شو شفیع تو منم خواجه روحم نه مملوک تنم پیش من این تن ندارد قیمتی بی تن خویشم فتی ابن الفتی خنجر و شمشیر شد ریحان من مرگ من شد بزم و نرگسدان من آنک او تن را بدین سان پی کند حرص میری و خلافت کی کند زان به ظاهر کو شد اندر جاه و حکم تا امیران را نماید راه و حکم تا امیری را دهد جانی دگر تا دهد نخل خلافت را ثمر # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۷۱ - بیان آنک فتح طلبیدن مصطفی صلی الله علیه و سلم مکه را و غیر مکه را جهت دوستی ملک دنیا نبود چون فرموده است الدنیا جیفة بلک بامر بود جهد پیغامبر به فتح مکه هم کی بود در حب دنیا متهم آنک او از مخزن هفت آسمان چشم و دل بر بست روز امتحان از پی نظاره او حور و جان پر شده آفاق هر هفت آسمان خویشتن آراسته از بهر او خود ورا پروای غیر دوست کو آنچنان پر گشته از اجلال حق که درو هم ره نیابد آل حق لا یسع فینا نبی مرسل والملک و الروح ایضا فاعقلوا گفت مازاغیم همچون زاغ نه مست صباغیم مست باغ نه چونک مخزن های افلاک و عقول چون خسی آمد بر چشم رسول پس چه باشد مکه و شام و عراق که نماید او نبرد و اشتیاق آن گمان بر وی ضمیر بد کند کو قیاس از جهل و حرص خود کند آبگینه زرد چون سازی نقاب زرد بینی جمله نور آفتاب بشکن آن شیشه کبود و زرد را تا شناسی گرد را و مرد را گرد فارس گرد سر افراشته گرد را تو مرد حق پنداشته گرد دید ابلیس و گفت این فرع طین چون فزاید بر من آتش جبین تا تو می بینی عزیزان را بشر دانک میراث بلیس ست آن نظر گر نه فرزندی بلیسی ای عنید پس به تو میراث آن سگ چون رسید من نیم سگ شیر حقم حق پرست شیر حق آنست کز صورت برست شیر دنیا جوید اشکاری و برگ شیر مولی جوید آزادی و مرگ چونک اندر مرگ بیند صد وجود همچو پروانه بسوزاند وجود شد هوای مرگ طوق صادقان که جهودان را بد این دم امتحان در نبی فرمود کای قوم یهود صادقان را مرگ باشد گنج و سود همچنانک آرزوی سود هست آرزوی مرگ بردن زان بهست ای جهودان بهر ناموس کسان بگذرانید این تمنا بر زبان یک جهودی این قدر زهره نداشت چون محمد این علم را بر فراشت گفت اگر رانید این را بر زبان یک یهودی خود نماند در جهان پس یهودان مال بردند و خراج که مکن رسوا تو ما را ای سراج این سخن را نیست پایانی پدید دست با من ده چو چشمت دوست دید # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۷۲ - گفتن امیر المؤمنین علی کرم الله وجهه با قرین خود کی چون خدو انداختی در روی من نفس من جنبید و اخلاص عمل نماند مانع کشتن تو آن شد گفت امیر المؤمنین با آن جوان که به هنگام نبرد ای پهلوان چون خدو انداختی در روی من نفس جنبید و تبه شد خوی من نیم بهر حق شد و نیمی هوا شرکت اندر کار حق نبود روا تو نگاریده کف مولیستی آن حقی کرده من نیستی نقش حق را هم به امر حق شکن بر زجاجه دوست سنگ دوست زن گبر این بشنید و نوری شد پدید در دل او تا که زناری برید گفت من تخم جفا می کاشتم من ترا نوعی دگر پنداشتم تو ترازوی احدخو بوده ای بل زبانه هر ترازو بوده ای تو تبار و اصل و خویشم بوده ای تو فروغ شمع کیشم بوده ای من غلام آن چراغ چشم جو که چراغت روشنی پذرفت ازو من غلام موج آن دریای نور که چنین گوهر بر آرد در ظهور عرضه کن بر من شهادت را که من مر ترا دیدم سرافراز زمن قرب پنجه کس ز خویش و قوم او عاشقانه سوی دین کردند رو او به تیغ حلم چندین حلق را وا خرید از تیغ و چندین خلق را تیغ حلم از تیغ آهن تیزتر بل ز صد لشکر ظفر انگیزتر ای دریغا لقمه ای دو خورده شد جوشش فکرت از آن افسرده شد گندمی خورشید آدم را کسوف چون ذنب شعشاع بدری را خسوف اینت لطف دل که از یک مشت گل ماه او چون می شود پروین گسل نان چو معنی بود خوردش سود بود چونک صورت گشت انگیزد جحود همچو خار سبز کاشتر می خورد زان خورش صد نفع و لذت می برد چونک آن سبزیش رفت و خشک گشت چون همان را می خورد اشتر ز دشت می دراند کام و لنجش ای دریغ کانچنان ورد مربی گشت تیغ نان چو معنی بود بود آن خار سبز چونک صورت شد کنون خشکست و گبز تو بدان عادت که او را پیش ازین خورده بودی ای وجود نازنین بر همان بو می خوری این خشک را بعد از آن کامیخت معنی با ثری گشت خاک آمیز و خشک و گوشت بر زان گیاه اکنون بپرهیز ای شتر سخت خاک آلود می آید سخن آب تیره شد سر چه بند کن تا خدایش باز صاف و خوش کند او که تیره کرد هم صافش کند صبر آرد آرزو را نه شتاب صبر کن والله اعلم بالصواب # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱ - سر آغاز مدتی این مثنوی تأخیر شد مهلتی بایست تا خون شیر شد تا نزاید بخت تو فرزند نو خون نگردد شیر شیرین خوش شنو چون ضیاء الحق حسام الدین عنان باز گردانید ز اوج آسمان چون به معراج حقایق رفته بود بی بهارش غنچه ها ناکفته بود چون ز دریا سوی ساحل بازگشت چنگ شعر مثنوی با ساز گشت مثنوی که صیقل ارواح بود بازگشتش روز استفتاح بود مطلع تاریخ این سودا و سود سال اندر ششصد و شصت و دو بود بلبلی زینجا برفت و بازگشت بهر صید این معانی باز گشت ساعد شه مسکن این باز باد تا ابد بر خلق این در باز باد آفت این در هوا و شهوت است ورنه اینجا شربت اندر شربت است این دهان بربند تا بینی عیان چشم بند آن جهان حلق و دهان ای دهان تو خود دهانه دوزخی وی جهان تو بر مثال برزخی نور باقی پهلوی دنیای دون شیر صافی پهلوی جوهای خون چون درو گامی زنی بی احتیاط شیر تو خون می شود از اختلاط یک قدم زد آدم اندر ذوق نفس شد فراق صدر جنت طوق نفس همچو دیو از وی فرشته می گریخت بهر نانی چند آب چشم ریخت گرچه یک مو بد گنه کو جسته بود لیک آن مو در دو دیده رسته بود بود آدم دیده نور قدیم موی در دیده بود کوه عظیم گر در آن آدم بکردی مشورت در پشیمانی نگفتی معذرت زانک با عقلی چو عقلی جفت شد مانع بد فعلی و بد گفت شد نفس با نفس دگر چون یار شد عقل جزوی عاطل و بی کار شد چون ز تنهایی تو نومیدی شوی زیر سایه یار خورشیدی شوی رو بجو یار خدایی را تو زود چون چنان کردی خدا یار تو بود آنک در خلوت نظر بر دوخته ست آخر آن را هم ز یار آموخته ست خلوت از اغیار باید نه ز یار پوستین بهر دی آمد نه بهار عقل با عقل دگر دوتا شود نور افزون گشت و ره پیدا شود نفس با نفس دگر خندان شود ظلمت افزون گشت و ره پنهان شود یار چشم تست ای مرد شکار از خس و خاشاک او را پاک دار هین به جاروب زبان گردی مکن چشم را از خس ره آوردی مکن چون که مؤمن آینه مؤمن بود روی او ز آلودگی ایمن بود یار آیینه ست جان را در حزن در رخ آیینه ای جان دم مزن تا نپوشد روی خود را در دمت دم فرو خوردن بباید هر دمت کم ز خاکی چونک خاکی یار یافت از بهاری صد هزار انوار یافت آن درختی کو شود با یار جفت از هوای خوش ز سر تا پا شکفت در خزان چون دید او یار خلاف در کشید او رو و سر زیر لحاف گفت یار بد بلا آشفتن است چونک او آمد طریقم خفتن است پس بخسپم باشم از اصحاب کهف به ز دقیانوس آن محبوس لهف یقظه شان مصروف دقیانوس بود خوابشان سرمایه ناموس بود خواب بیداری ست چون با دانش است وای بیداری که با نادان نشست چونک زاغان خیمه بر بهمن زدند بلبلان پنهان شدند و تن زدند زانک بی گلزار بلبل خامش است غیبت خورشید بیداری کش است آفتابا ترک این گلشن کنی تا که تحت الارض را روشن کنی آفتاب معرفت را نقل نیست مشرق او غیر جان و عقل نیست خاصه خورشید کمالی کان سری ست روز و شب کردار او روشن گری ست مطلع شمس آی گر اسکندری بعد از آن هرجا روی نیکو فری بعد از آن هر جا روی مشرق شود شرق ها بر مغربت عاشق شود حس خفاشت سوی مغرب دوان حس درپاشت سوی مشرق روان راه حس راه خرانست ای سوار ای خران را تو مزاحم شرم دار پنج حسی هست جز این پنج حس آن چو زر سرخ و این حسها چو مس اندر آن بازار که اهل محشرند حس مس را چون حس زر کی خرند حس ابدان قوت ظلمت می خورد حس جان از آفتابی می چرد ای ببرده رخت حسها سوی غیب دست چون موسی برون آور ز جیب ای صفاتت آفتاب معرفت و آفتاب چرخ بند یک صفت گاه خورشیدی و گه دریا شوی گاه کوه قاف و گه عنقا شوی تو نه این باشی نه آن در ذات خویش ای فزون از وهم ها وز بیش بیش روح با علمست و با عقلست یار روح را با تازی و ترکی چه کار از تو ای بی نقش با چندین صور هم مشبه هم موحد خیره سر گه مشبه را موحد می کند گه موحد را صور ره می زند گه ترا گوید ز مستی بوالحسن یا صغیر السن یا رطب البدن گاه نقش خویش ویران می کند آن پی تنزیه جانان می کند چشم حس را هست مذهب اعتزال دیده عقلست سنی در وصال سخره حس اند اهل اعتزال خویش را سنی نمایند از ضلال هر که بیرون شد ز حس سنی وی است اهل بینش چشم عقل خوش پی است گر بدیدی حس حیوان شاه را پس بدیدی گاو و خر الله را گر نبودی حس دیگر مر ترا جز حس حیوان ز بیرون هوا پس بنی آدم مکرم کی بدی کی به حس مشترک محرم شدی نامصور یا مصور گفتنت باطل آمد بی ز صورت رستنت نامصور یا مصور پیش اوست کو همه مغزست و بیرون شد ز پوست گر تو کوری نیست بر اعمی حرج ورنه رو کالصبر مفتاح الفرج پرده های دیده را داروی صبر هم بسوزد هم بسازد شرح صدر آینه دل چون شود صافی و پاک نقش ها بینی برون از آب و خاک هم ببینی نقش و هم نقاش را فرش دولت را و هم فراش را چون خلیل آمد خیال یار من صورتش بت معنی او بت شکن شکر یزدان را که چون او شد پدید در خیالش جان خیال خود بدید خاک درگاهت دلم را می فریفت خاک بر وی کو ز خاکت می شکیفت گفتم ار خوبم پذیرم این ازو ورنه خود خندید بر من زشت رو چاره آن باشد که خود را بنگرم ورنه او خندد مرا من کی خرم او جمیلست و محب للجمال کی جوان نو گزیند پیر زال خوب خوبی را کند جذب این بدان طیبات و طیبین بر وی بخوان در جهان هر چیز چیزی جذب کرد گرم گرمی را کشید و سرد سرد قسم باطل باطلان را می کشند باقیان از باقیان هم سرخوشند ناریان مر ناریان را جاذب اند نوریان مر نوریان را طالب اند چشم چون بستی ترا جان کندنیست چشم را از نور روزن صبر نیست چشم چون بستی تو را تاسه گرفت نور چشم از نور روزن کی شکفت تاسه تو جذب نور چشم بود تا بپیوندد به نور روز زود چشم باز ار تاسه گیرد مر تو را دان که چشم دل ببستی بر گشا آن تقاضای دو چشم دل شناس کو همی جوید ضیای بی قیاس چون فراق آن دو نور بی ثبات تاسه آوردت گشادی چشمهات پس فراق آن دو نور پایدار تاسه می آرد مر آن را پاس دار او چو می خواند مرا من بنگرم لایق جذبم و یا بد پیکرم گر لطیفی زشت را در پی کند تسخری باشد که او بر وی کند کی ببینم روی خود را ای عجب تا چه رنگم همچو روزم یا چو شب نقش جان خویش من جستم بسی هیچ می ننمود نقشم از کسی گفتم آخر آینه از بهر چیست تا بداند هر کسی کو چیست و کیست آینه آهن برای پوست هاست آینه سیمای جان سنگی بهاست آینه جان نیست الا روی یار روی آن یاری که باشد زان دیار گفتم ای دل آینه کلی بجو رو به دریا کار بر ناید به جو زین طلب بنده به کوی تو رسید درد مریم را به خرمابن کشید دیده تو چون دلم را دیده شد شد دل نادیده غرق دیده شد آینه کلی ترا دیدم ابد دیدم اندر چشم تو من نقش خود گفتم آخر خویش را من یافتم در دو چشمش راه روشن یافتم گفت وهمم کان خیال تست هان ذات خود را از خیال خود بدان نقش من از چشم تو آواز داد که منم تو تو منی در اتحاد کاندرین چشم منیر بی زوال از حقایق راه کی یابد خیال در دو چشم غیر من تو نقش خود گر ببینی آن خیالی دان و رد زانک سرمه نیستی در می کشد باده از تصویر شیطان می چشد چشمشان خانه خیالست و عدم نیست ها را هست بیند لاجرم چشم من چون سرمه دید از ذوالجلال خانه هستی ست نه خانه خیال تا یکی مو باشد از تو پیش چشم در خیالت گوهری باشد چو یشم یشم را آنگه شناسی از گهر کز خیال خود کنی کلی عبر یک حکایت بشنو ای گوهر شناس تا بدانی تو عیان را از قیاس # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۲ - هلال پنداشتن آن شخص خیال را در عهد عمر رضی الله عنه ماه روزه گشت در عهد عمر بر سر کوهی دویدند آن نفر تا هلال روزه را گیرند فال آن یکی گفت ای عمر اینک هلال چون عمر بر آسمان مه را ندید گفت کین مه از خیال تو دمید ورنه من بیناترم افلاک را چون نمی بینم هلال پاک را گفت تر کن دست و بر ابرو بمال آنگهان تو در نگر سوی هلال چونکه او تر کرد ابرو مه ندید گفت ای شه نیست مه شد ناپدید گفت آری موی ابرو شد کمان سوی تو افکند تیری از گمان چون یکی مو کژ شد او را راه زد تا به دعوی لاف دید ماه زد موی کژ چون پرده گردون بود چون همه اجزات کژ شد چون بود راست کن اجزات را از راستان سر مکش ای راست رو ز آن آستان هم ترازو را ترازو راست کرد هم ترازو را ترازو کاست کرد هر که با ناراستان هم سنگ شد در کمی افتاد و عقلش دنگ شد رو اشداء علی الکفار باش خاک بر دلداری اغیار پاش بر سر اغیار چون شمشیر باش هین مکن روباه بازی شیر باش تا ز غیرت از تو یاران نسکلند زانکه آن خاران عدو این گلند آتش اندر زن به گرگان چون سپند زانکه آن گرگان عدو یوسفند جان بابا گویدت ابلیس هین تا به دم بفریبدت دیو لعین این چنین تلبیس با بابات کرد آدمی را این سیه رخ مات کرد بر سر شطرنج چست است این غراب تو مبین بازی به چشم نیم خواب زانکه فرزین بندها داند بسی که بگیرد در گلویت چون خسی در گلو ماند خس او سال ها چیست آن خس مهر جاه و مال ها مال خس باشد چو هست ای بی ثبات در گلویت مانع آب حیات گر برد مالت عدوی پر فنی ره زنی را برده باشد ره زنی # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۳ - دزدیدن مارگیر ماری را از مارگیری دیگر دزدکی از مارگیری مار برد ز ابلهی آن را غنیمت می شمرد وا رهید آن مارگیر از زخم مار مار کشت آن دزد او را زار زار مارگیرش دید پس بشناختش گفت از جان مار من پرداختش در دعا می خواستی جانم ازو کش بیابم مار بستانم ازو شکر حق را کان دعا مردود شد من زیان پنداشتم آن سود شد بس دعاها کان زیانست و هلاک وز کرم می نشنود یزدان پاک # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۴ - التماس کردن همراه عیسی علیه السلام زنده کردن استخوانها از عیسی علیه السلام گشت با عیسی یکی ابله رفیق استخوانها دید در حفره عمیق گفت ای همراه آن نام سنی که بدان مرده تو زنده می کنی مر مرا آموز تا احسان کنم استخوانها را بدان با جان کنم گفت خامش کن که آن کار تو نیست لایق انفاس و گفتار تو نیست کان نفس خواهد ز باران پاک تر وز فرشته در روش دراک تر عمرها بایست تا دم پاک شد تا امین مخزن افلاک شد خود گرفتی این عصا در دست راست دست را دستان موسی از کجاست گفت اگر من نیستم اسرارخوان هم تو بر خوان نام را بر استخوان گفت عیسی یا رب این اسرار چیست میل این ابله درین بیگار چیست چون غم خود نیست این بیمار را چون غم جان نیست این مردار را مرده خود را رها کردست او مرده بیگانه را جوید رفو گفت حق ادبار اگر ادبارجوست خار روییده جزای کشت اوست آنک تخم خار کارد در جهان هان و هان او را مجو در گلستان گر گلی گیرد به کف خاری شود ور سوی یاری رود ماری شود کیمیای زهر و مارست آن شقی بر خلاف کیمیای متقی # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۵ - اندرز کردن صوفی خادم را در تیمار داشت بهیمه و لا حول خادم صوفیی می گشت در دور افق تا شبی در خانقاهی شد قنق یک بهیمه داشت در آخر ببست او به صدر صفه با یاران نشست پس مراقب گشت با یاران خویش دفتری باشد حضور یار پیش دفتر صوفی سواد حرف نیست جز دل اسپید همچون برف نیست زاد دانشمند آثار قلم زاد صوفی چیست آثار قدم همچو صیادی سوی اشکار شد گام آهو دید و بر آثار شد چندگاهش گام آهو در خورست بعد از آن خود ناف آهو رهبرست چونک شکر گام کرد و ره برید لاجرم زان گام در کامی رسید رفتن یک منزلی بر بوی ناف بهتر از صد منزل گام و طواف آن دلی کو مطلع مهتاب هاست بهر عارف فتحت ابواب هاست با تو دیوارست و با ایشان درست با تو سنگ و با عزیزان گوهرست آنچ تو در آینه بینی عیان پیر اندر خشت بیند بیش از آن پیر ایشانند کین عالم نبود جان ایشان بود در دریای جود پیش ازین تن عمرها بگذاشتند پیشتر از کشت بر برداشتند پیشتر از نقش جان پذرفته اند پیشتر از بحر درها سفته اند # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۶ - حکایت مشورت کردن خدای تعالی در ایجاد خلق مشورت می رفت در ایجاد خلق جانشان در بحر قدرت تا به حلق چون ملایک مانع آن می شدند بر ملایک خفیه خنبک می زدند مطلع بر نقش هر که هست شد پیش از آن کین نفس کل پابست شد پیشتر ز افلاک کیوان دیده اند پیشتر از دانه ها نان دیده اند بی دماغ و دل پر از فکرت بدند بی سپاه و جنگ بر نصرت زدند آن عیان نسبت بایشان فکرتست ورنه خود نسبت بدوران رؤیتست فکرت از ماضی و مستقبل بود چون ازین دو رست مشکل حل شود دیده چون بی کیف هر باکیف را دیده پیش از کان صحیح و زیف را پیشتر از خلقت انگورها خورده میها و نموده شورها در تموز گرم می بینند دی در شعاع شمس می بینند فی در دل انگور می را دیده اند در فنای محض شی را دیده اند آسمان در دور ایشان جرعه نوش آفتاب از جودشان زربفت پوش چون ازیشان مجتمع بینی دو یار هم یکی باشند و هم ششصد هزار بر مثال موجها اعدادشان در عدد آورده باشد بادشان مفترق شد آفتاب جانها در درون روزن ابدان ما چون نظر در قرص داری خود یکیست وانک شد محجوب ابدان در شکیست تفرقه در روح حیوانی بود نفس واحد روح انسانی بود چونک حق رش علیهم نوره مفترق هرگز نگردد نور او یک زمان بگذار ای همره ملال تا بگویم وصف خالی زان جمال در بیان ناید جمال حال او هر دو عالم چیست عکس خال او چونک من از خال خوبش دم زنم نطق می خواهد که بشکافد تنم همچو موری اندرین خرمن خوشم تا فزون از خویش باری می کشم # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۷ - بسته شدن تقریر معنی حکایت به سبب میل مستمع به استماع ظاهر صورت حکایت کی گذارد آنک رشک روشنیست تا بگویم آنچ فرض و گفتنیست بحر کف پیش آرد و سدی کند جر کند وز بعد جر مدی کند این زمان بشنو چه مانع شد مگر مستمع را رفت دل جای دگر خاطرش شد سوی صوفی قنق اندر آن سودا فرو شد تا عنق لازم آمد باز رفتن زین مقال سوی آن افسانه بهر وصف حال صوفی آن صورت مپندار ای عزیز همچو طفلان تا کی از جوز و مویز جسم ما جوز و مویزست ای پسر گر تو مردی زین دو چیز اندر گذر ور تو اندر نگذری اکرام حق بگذراند مر ترا از نه طبق بشنو اکنون صورت افسانه را لیک هین از که جداکن دانه را # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۸ - التزام کردن خادم تعهد بهیمه را و تخلف نمودن حلقه آن صوفیان مستفید چونک در وجد و طرب آخر رسید خوان بیاوردند بهر میهمان از بهیمه یاد آورد آن زمان گفت خادم را که در آخر برو راست کن بهر بهیمه کاه و جو گفت لا حول این چه افزون گفتنست از قدیم این کارها کار منست گفت تر کن آن جوش را از نخست کان خر پیرست و دندانهاش سست گفت لا حول این چه می گویی مها از من آموزند این ترتیبها گفت پالانش فرو نه پیش پیش داروی منبل بنه بر پشت ریش گفت لا حول آخر ای حکمت گزار جنس تو مهمانم آمد صد هزار جمله راضی رفته اند از پیش ما هست مهمان جان ما و خویش ما گفت آبش ده ولیکن شیر گرم گفت لا حول از توم بگرفت شرم گفت اندر جو تو کمتر کاه کن گفت لا حول این سخن کوتاه کن گفت جایش را بروب از سنگ و پشک ور بود تر ریز بر وی خاک خشک گفت لا حول ای پدر لا حول کن با رسول اهل کمتر گو سخن گفت بستان شانه پشت خر بخار گفت لا حول ای پدر شرمی بدار خادم این گفت و میان را بست چست گفت رفتم کاه و جو آرم نخست رفت و از آخر نکرد او هیچ یاد خواب خرگوشی بدان صوفی بداد رفت خادم جانب اوباش چند کرد بر اندرز صوفی ریش خند صوفی از ره مانده بود و شد دراز خوابها می دید با چشم فراز کان خرش در چنگ گرگی مانده بود پاره ها از پشت و رانش می ربود گفت لا حول این چه مالیخولیاست ای عجب آن خادم مشفق کجاست باز می دید آن خرش در راه رو گه به چاهی می فتاد و گه بگو گونه گون می دید ناخوش واقعه فاتحه می خواند او والقارعه گفت چاره چیست یاران جسته اند رفته اند و جمله درها بسته اند باز می گفت ای عجب آن خادمک نه که با ما گشت هم نان و نمک من نکردم با وی الا لطف و لین او چرا با من کند برعکس کین هر عداوت را سبب باید سند ورنه جنسیت وفا تلقین کند باز می گفت آدم با لطف و جود کی بر آن ابلیس جوری کرده بود آدمی مر مار و کزدم را چه کرد کو همی خواهد مرورا مرگ و درد گرگ را خود خاصیت بدریدنست این حسد در خلق آخر روشنست باز می گفت این گمان بد خطاست بر برادر این چنین ظنم چراست باز گفتی حزم سؤ الظن تست هر که بدظن نیست کی ماند درست صوفی اندر وسوسه وان خر چنان که چنین بادا جزای دشمنان آن خر مسکین میان خاک و سنگ کژ شده پالان دریده پالهنگ کشته از ره جمله شب بی علف گاه در جان کندن و گه در تلف خر همه شب ذکر می کرد ای اله جو رها کردم کم از یک مشت کاه با زبان حال می گفت ای شیوخ رحمتی که سوختم زین خام شوخ آنچ آن خر دید از رنج و عذاب مرغ خاکی بیند اندر سیل آب بس به پهلو گشت آن شب تا سحر آن خر بیچاره از جوع البقر روز شد خادم بیامد بامداد زود پالان جست بر پشتش نهاد خر فروشانه دو سه زخمش بزد کرد با خر آنچ زان سگ می سزد خر جهنده گشت از تیزی نیش کو زبان تا خر بگوید حال خویش # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۹ - گمان بردن کاروانیان که بهیمهٔ صوفی رنجورست چونک صوفی بر نشست و شد روان رو در افتادن گرفت او هر زمان هر زمانش خلق بر می داشتند جمله رنجورش همی پنداشتند آن یکی گوشش همی پیچید سخت وان دگر در زیر کامش جست لخت وان دگر در نعل او می جست سنگ وان دگر در چشم او می دید زنگ باز می گفتند ای شیخ این ز چیست دی نمی گفتی که شکر این خر قویست گفت آن خر کو بشب لا حول خورد جز بدین شیوه نداند راه کرد چونک قوت خر به شب لا حول بود شب مسبح بود و روز اندر سجود آدمی خوارند اغلب مردمان از سلام علیکشان کم جو امان خانه دیوست دلهای همه کم پذیر از دیومردم دمدمه از دم دیو آنک او لا حول خورد همچو آن خر در سر آید در نبرد هر که در دنیا خورد تلبیس دیو وز عدو دوست رو تعظیم و ریو در ره اسلام و بر پول صراط در سر آید همچو آن خر از خباط عشوه های یار بد منیوش هین دام بین ایمن مرو تو بر زمین صد هزار ابلیس لا حول آر بین آدما ابلیس را در مار بین دم دهد گوید ترا ای جان و دوست تا چو قصابی کشد از دوست پوست دم دهد تا پوستت بیرون کشد وای او کز دشمنان افیون چشد سر نهد بر پای تو قصاب وار دم دهد تا خونت ریزد زار زار همچو شیری صید خود را خویش کن ترک عشوه اجنبی و خویش کن همچو خادم دان مراعات خسان بی کسی بهتر ز عشوه ناکسان در زمین مردمان خانه مکن کار خود کن کار بیگانه مکن کیست بیگانه تن خاکی تو کز برای اوست غمناکی تو تا تو تن را چرب و شیرین می دهی جوهر خود را نبینی فربهی گر میان مشک تن را جا شود روز مردن گند او پیدا شود مشک را بر تن مزن بر دل بمال مشک چه بود نام پاک ذوالجلال آن منافق مشک بر تن می نهد روح را در قعر گلخن می نهد بر زبان نام حق و در جان او گندها از فکر بی ایمان او ذکر با او همچو سبزه گلخنست بر سر مبرز گلست و سوسنست آن نبات آنجا یقین عاریتست جای آن گل مجلسست و عشرتست طیبات آید به سوی طیبین للخبیثین الخبیثات است هین کین مدار آنها که از کین گمرهند گورشان پهلوی کین داران نهند اصل کینه دوزخست و کین تو جزو آن کلست و خصم دین تو چون تو جزو دوزخی پس هوش دار جزو سوی کل خود گیرد قرار ور تو جزو جنتی ای نامدار عیش تو باشد ز جنت پایدار تلخ با تلخان یقین ملحق شود کی دم باطل قرین حق شود ای برادر تو همان اندیشه ای ما بقی تو استخوان و ریشه ای گر گلست اندیشه تو گلشنی ور بود خاری تو هیمه گلخنی گر گلابی بر سر جیبت زنند ور تو چون بولی برونت افکنند طبله ها در پیش عطاران ببین جنس را با جنس خود کرده قرین جنسها با جنسها آمیخته زین تجانس زینتی انگیخته گر در آمیزند عود و شکرش برگزیند یک یک از یک دیگرش طبله ها بشکست و جانها ریختند نیک و بد درهمدگر آمیختند حق فرستاد انبیا را با ورق تا گزید این دانه ها را بر طبق پیش از ایشان ما همه یکسان بدیم کس ندانستی که ما نیک و بدیم قلب و نیکو در جهان بودی روان چون همه شب بود و ما چون شب روان تا بر آمد آفتاب انبیا گفت ای غش دور شو صافی بیا چشم داند فرق کردن رنگ را چشم داند لعل را و سنگ را چشم داند گوهر و خاشاک را چشم را زان می خلد خاشاکها دشمن روزند این قلابکان عاشق روزند آن زرهای کان زانک روزست آینه تعریف او تا ببیند اشرفی تشریف او حق قیامت را لقب زان روز کرد روز بنماید جمال سرخ و زرد پس حقیقت روز سر اولیاست روز پیش ماهشان چون سایه هاست عکس راز مرد حق دانید روز عکس ستاریش شام چشم دوز زان سبب فرمود یزدان والضحی والضحی نور ضمیر مصطفی قول دیگر کین ضحی را خواست دوست هم برای آنک این هم عکس اوست ورنه بر فانی قسم گفتن خطاست خود فنا چه لایق گفت خداست از خلیلی لا احب الافلین پس فنا چون خواست رب العالمین لا احب افلین گفت آن خلیل کی فنا خواهد ازین رب جلیل باز واللیل است ستاری او وان تن خاکی زنگاری او آفتابش چون برآمد زان فلک با شب تن گفت هین ما ودعک وصل پیدا گشت از عین بلا زان حلاوت شد عبارت ما قلی هر عبارت خود نشان حالتیست حال چون دست و عبارت آلتیست آلت زرگر به دست کفشگر همچو دانه کشت کرده ریگ در و آلت اسکاف پیش برزگر پیش سگ که استخوان در پیش خر بود انا الحق در لب منصور نور بود انا الله در لب فرعون زور شد عصا اندر کف موسی گوا شد عصا اندر کف ساحر هبا زین سبب عیسی بدان همراه خود در نیاموزید آن اسم صمد کو نداند نقص بر آلت نهد سنگ بر گل زن تو آتش کی جهد دست و آلت همچو سنگ و آهنست جفت باید جفت شرط زادنست آنک بی جفتست و بی آلت یکیست در عدد شکست و آن یک بی شکیست آنک دو گفت و سه گفت و بیش ازین متفق باشند در واحد یقین احولی چون دفع شد یکسان شوند دو سه گویان هم یکی گویان شوند گر یکی گویی تو در میدان او گرد بر می گرد از چوگان او گوی آنگه راست و بی نقصان شود کو ز زخم دست شه رقصان شود گوش دار ای احول اینها را بهوش داروی دیده بکش از راه گوش پس کلام پاک در دلهای کور می نپاید می رود تا اصل نور وان فسون دیو در دلهای کژ می رود چون کفش کژ در پای کژ گرچه حکمت را به تکرار آوری چون تو نااهلی شود از تو بری ورچه بنویسی نشانش می کنی ورچه می لافی بیانش می کنی او ز تو رو در کشد ای پر ستیز بندها را بگسلد وز تو گریز ور نخوانی و ببیند سوز تو علم باشد مرغ دست آموز تو او نپاید پیش هر نااوستا همچو طاووسی به خانه روستا # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۰ - یافتن شاه باز را به خانهٔ کمپیر زن دین نه آن بازیست کو از شه گریخت سوی آن کمپیر کو می آرد بیخت تا که تتماجی پزد اولاد را دید آن باز خوش خوش زاد را پایکش بست و پرش کوتاه کرد ناخنش ببرید و قوتش کاه کرد گفت نااهلان نکردندت بساز پر فزود از حد و ناخن شد دراز دست هر نااهل بیمارت کند سوی مادر آ که تیمارت کند مهر جاهل را چنین دان ای رفیق کژ رود جاهل همیشه در طریق روز شه در جست و جو بی گاه شد سوی آن کمپیر و آن خرگاه شد دید ناگه باز را در دود و گرد شه برو بگریست زار و نوحه کرد گفت هرچند این جزای کار تست که نباشی در وفای ما درست چون کنی از خلد زی دوزخ فرار غافل از لا یستوی اصحاب نار این سزای آنک از شاه خبیر خیره بگریزد به خانه گنده پیر باز می مالید پر بر دست شاه بی زبان می گفت من کردم گناه پس کجا زارد کجا نالد لییم گر تو نپذیری به جز نیک ای کریم لطف شه جان را جنایت جو کند زانک شه هر زشت را نیکو کند رو مکن زشتی که نیکی های ما زشت آمد پیش آن زیبای ما خدمت خود را سزا پنداشتی تو لوای جرم از آن افراشتی چون ترا ذکر و دعا دستور شد زان دعا کردن دلت مغرور شد هم سخن دیدی تو خود را با خدا ای بسا کو زین گمان افتد جدا گرچه با تو شه نشیند بر زمین خویشتن بشناس و نیکوتر نشین باز گفت ای شه پشیمان می شوم توبه کردم نومسلمان می شوم آنک تو مستش کنی و شیرگیر گر ز مستی کژ رود عذرش پذیر گرچه ناخن رفت چون باشی مرا بر کنم من پرچم خورشید را ورچه پرم رفت چون بنوازی ام چرخ بازی گم کند در بازی ام گر کمر بخشیم که را برکنم گر دهی کلکی علمها بشکنم آخر از پشه نه کم باشد تنم ملک نمرودی به پر برهم زنم در ضعیفی تو مرا بابیل گیر هر یکی خصم مرا چون پیل گیر قدر فندق افکنم بندق حریق بندقم در فعل صد چون منجنیق گرچه سنگم هست مقدار نخود لیک در هیجا نه سر ماند نه خود موسی آمد در وغا با یک عصاش زد بر آن فرعون و بر شمشیرهاش هر رسولی یک تنه کان در زدست بر همه آفاق تنها بر زدست نوح چون شمشیر در خواهید ازو موج طوفان گشت ازو شمشیرخو احمدا خود کیست اسپاه زمین ماه بین بر چرخ و بشکافش جبین تا بداند سعد و نحس بی خبر دور تست این دور نه دور قمر دور تست ایرا که موسی کلیم آرزو می برد زین دورت مقیم چونک موسی رونق دور تو دید کاندرو صبح تجلی می دمید گفت یارب آن چه دور رحمتست آن گذشت از رحمت آنجا رؤیتست غوطه ده موسی خود را در بحار از میان دوره احمد بر آر گفت یا موسی بدان بنمودمت راه آن خلوت بدان بگشودمت که تو زان دوری درین دور ای کلیم پا بکش زیرا درازست این گلیم من کریمم نان نمایم بنده را تا بگریاند طمع آن زنده را بینی طفلی بمالد مادری تا شود بیدار و وا جوید خوری کو گرسنه خفته باشد بی خبر وان دو پستان می خلد زو مهر در کنت کنزا رحمة مخفیة فابتعثت امة مهدیة هر کراماتی که می جویی بجان او نمودت تا طمع کردی در آن چند بت بشکست احمد در جهان تا که یا رب گوی گشتند امتان گر نبودی کوشش احمد تو هم می پرستیدی چو اجدادت صنم این سرت وا رست از سجده صنم تا بدانی حق او را بر امم گر بگویی شکر این رستن بگو کز بت باطن همت برهاند او مر سرت را چون رهانید از بتان هم بدان قوت تو دل را وا رهان سر ز شکر دین از آن برتافتی کز پدر میراث مفتش یافتی مرد میراثی چه داند قدر مال رستمی جان کند و مجان یافت زال چون بگریانم بجوشد رحمتم آن خروشنده بنوشد نعمتم گر نخواهم داد خود ننمایمش چونش کردم بسته دل بگشایمش رحمتم موقوف آن خوش گریه هاست چون گریست از بحر رحمت موج خاست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۱ - حلوا خریدن شیخ احمد خضرویه جهت غریمان به الهام حق تعالی بود شیخی دایما او وامدار از جوانمردی که بود آن نامدار ده هزاران وام کردی از مهان خرج کردی بر فقیران جهان هم به وام او خانقاهی ساخته جان و مال و خانقه در باخته وام او را حق ز هر جا می گزارد کرد حق بهر خلیل از ریگ آرد گفت پیغامبر که در بازارها دو فرشته می کنند ایدر دعا کای خدا تو منفقان را ده خلف ای خدا تو ممسکان را ده تلف خاصه آن منفق که جان انفاق کرد حلق خود قربانی خلاق کرد حلق پیش آورد اسمعیل وار کارد بر حلقش نیارد کرد کار پس شهیدان زنده زین رویند و خوش تو بدان قالب بمنگر گبروش چون خلف دادستشان جان بقا جان ایمن از غم و رنج و شقا شیخ وامی سالها این کار کرد می ستد می داد همچون پای مرد تخمها می کاشت تا روز اجل تا بود روز اجل میر اجل چونک عمر شیخ در آخر رسید در وجود خود نشان مرگ دید وام داران گرد او بنشسته جمع شیخ بر خود خوش گدازان همچو شمع وام داران گشته نومید و ترش درد دلها یار شد با درد شش شیخ گفت این بدگمانان را نگر نیست حق را چارصد دینار زر کودکی حلوا ز بیرون بانگ زد لاف حلوا بر امید دانگ زد شیخ اشارت کرد خادم را به سر که برو آن جمله حلوا را بخر تا غریمان چونک آن حلوا خورند یک زمانی تلخ در من ننگرند در زمان خادم برون آمد به در تا خرد او جمله حلوا را به زر گفت او را کوترو حلوا به چند گفت کودک نیم دینار و ادند گفت نه از صوفیان افزون مجو نیم دینارت دهم دیگر مگو او طبق بنهاد اندر پیش شیخ تو ببین اسرار سر اندیش شیخ کرد اشارت با غریمان کین نوال نک تبرک خوش خورید این را حلال چون طبق خالی شد آن کودک ستد گفت دینارم بده ای با خرد شیخ گفتا از کجا آرم درم وامدارم می روم سوی عدم کودک از غم زد طبق را بر زمین ناله و گریه بر آورد و حنین می گریست از غبن کودک های های کای مرا بشکسته بودی هر دو پای کاشکی من گرد گلخن گشتمی بر در این خانقه نگذشتمی صوفیان طبل خوار لقمه جو سگ دلان و همچو گربه روی شو از غریو کودک آنجا خیر و شر گرد آمد گشت بر کودک حشر پیش شیخ آمد که ای شیخ درشت تو یقین دان که مرا استاد کشت گر روم من پیش او دست تهی او مرا بکشد اجازت می دهی وان غریمان هم به انکار و جحود رو به شیخ آورده کین باری چه بود مال ما خوردی مظالم می بری از چه بود این ظلم دیگر بر سری تا نماز دیگر آن کودک گریست شیخ دیده بست و در وی ننگریست شیخ فارغ از جفا و از خلاف در کشیده روی چون مه در لحاف با ازل خوش با اجل خوش شادکام فارغ از تشنیع و گفت خاص و عام آنک جان در روی او خندد چو قند از ترش رویی خلقش چه گزند آنک جان بوسه دهد بر چشم او کی خورد غم از فلک وز خشم او در شب مهتاب مه را بر سماک از سگان و وعوع ایشان چه باک سگ وظیفه خود بجا می آورد مه وظیفه خود به رخ می گسترد کارک خود می گزارد هر کسی آب نگذارد صفا بهر خسی خس خسانه می رود بر روی آب آب صافی می رود بی اضطراب مصطفی مه می شکافد نیم شب ژاژ می خاید ز کینه بولهب آن مسیحا مرده زنده می کند وان جهود از خشم سبلت می کند بانگ سگ هرگز رسد در گوش ماه خاصه ماهی کو بود خاص اله می خورد شه بر لب جو تا سحر در سماع از بانگ چغزان بی خبر هم شدی توزیع کودک دانگ چند همت شیخ آن سخا را کرد بند تا کسی ندهد به کودک هیچ چیز قوت پیران ازین بیش است نیز شد نماز دیگر آمد خادمی یک طبق بر کف ز پیش حاتمی صاحب مالی و حالی پیش پیر هدیه بفرستاد کز وی بد خبیر چارصد دینار بر گوشه طبق نیم دینار دگر اندر ورق خادم آمد شیخ را اکرام کرد وان طبق بنهاد پیش شیخ فرد چون طبق را از غطا وا کرد رو خلق دیدند آن کرامت را ازو آه و افغان از همه برخاست زود کای سر شیخان و شاهان این چه بود این چه سرست این چه سلطانیست باز ای خداوند خداوندان راز ما ندانستیم ما را عفو کن بس پراکنده که رفت از ما سخن ما که کورانه عصاها می زنیم لاجرم قندیلها را بشکنیم ما چو کران ناشنیده یک خطاب هرزه گویان از قیاس خود جواب ما ز موسی پند نگرفتیم کاو گشت از انکار خضری زردرو با چنان چشمی که بالا می شتافت نور چشمش آسمان را می شکافت کرده با چشمت تعصب موسیا از حماقت چشم موش آسیا شیخ فرمود آن همه گفتار و قال من بحل کردم شما را آن حلال سر این آن بود کز حق خواستم لاجرم بنمود راه راستم گفت آن دینار اگر چه اندکست لیک موقوف غریو کودکست تا نگرید کودک حلوا فروش بحر رحمت در نمی آید به جوش ای برادر طفل طفل چشم تست کام خود موقوف زاری دان درست گر همی خواهی که آن خلعت رسد پس بگریان طفل دیده بر جسد # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۲ - ترسانیدن شخصی زاهدی را کی کم گری تا کور نشوی زاهدی را گفت یاری در عمل کم گری تا چشم را ناید خلل گفت زاهد از دو بیرون نیست حال چشم بیند یا نبیند آن جمال گر ببیند نور حق خود چه غمست در وصال حق دو دیده چه کمست ور نخواهد دید حق را گو برو این چنین چشم شقی گو کور شو غم مخور از دیده کان عیسی تراست چپ مرو تا بخشدت دو چشم راست عیسی روح تو با تو حاضرست نصرت از وی خواه کو خوش ناصرست لیک بیگار تن پر استخوان بر دل عیسی منه تو هر زمان همچو آن ابله که اندر داستان ذکر او کردیم بهر راستان زندگی تن مجو از عیسی ات کام فرعونی مخواه از موسی ات بر دل خود کم نه اندیشه معاش عیش کم ناید تو بر درگاه باش این بدن خرگاه آمد روح را یا مثال کشتیی مر نوح را ترک چون باشد بیابد خرگهی خاصه چون باشد عزیز درگهی # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۳ - تمامی قصهٔ زنده شدن استخوانها به دعای عیسی علیه السلام خواند عیسی نام حق بر استخوان از برای التماس آن جوان حکم یزدان از پی آن خام مرد صورت آن استخوان را زنده کرد از میان بر جست یک شیر سیاه پنجه ای زد کرد نقشش را تباه کله اش بر کند مغزش ریخت زود مغز جوزی کاندرو مغزی نبود گر ورا مغزی بدی اشکستنش خود نبودی نقص الا بر تنش گفت عیسی چون شتابش کوفتی گفت زان رو که تو زو آشوفتی گفت عیسی چون نخوردی خون مرد گفت در قسمت نبودم رزق خورد ای بسا کس همچو آن شیر ژیان صید خود ناخورده رفته از جهان قسمتش کاهی نه و حرصش چو کوه وجه نه و کرده تحصیل وجوه ای میسر کرده بر ما در جهان سخره و بیگار ما را وا رهان طعمه بنموده بما وان بوده شست آنچنان بنما بما آن را که هست گفت آن شیر ای مسیحا این شکار بود خالص از برای اعتبار گر مرا روزی بدی اندر جهان خود چه کارستی مرا با مردگان این سزای آنک یابد آب صاف همچو خر در جو بمیزد از گزاف گر بداند قیمت آن جوی خر او به جای پا نهد در جوی سر او بیابد آنچنان پیغامبری میر آبی زندگانی پروری چون نمیرد پیش او کز امر کن ای امیر آب ما را زنده کن هین سگ نفس ترا زنده مخواه کو عدو جان تست از دیرگاه خاک بر سر استخوانی را که آن مانع این سگ بود از صید جان سگ نه ای بر استخوان چون عاشقی دیوچه وار از چه بر خون عاشقی آن چه چشمست آن که بیناییش نیست ز امتحانها جز که رسواییش نیست سهو باشد ظنها را گاه گاه این چه ظنست این که کور آمد ز راه دیده آ بر دیگران نوحه گری مدتی بنشین و بر خود می گری ز ابر گریان شاخ سبز و تر شود زانک شمع از گریه روشن تر شود هر کجا نوحه کنند آنجا نشین زانک تو اولیتری اندر حنین زانک ایشان در فراق فانی اند غافل از لعل بقای کانی اند زانک بر دل نقش تقلیدست بند رو به آب چشم بندش را برند زانک تقلید آفت هر نیکویست که بود تقلید اگر کوه قویست گر ضریری لمترست و تیز خشم گوشت پاره ش دان چو او را نیست چشم گر سخن گوید ز مو باریکتر آن سرش را زان سخن نبود خبر مستیی دارد ز گفت خود ولیک از بر وی تا به می راهیست نیک همچو جویست او نه او آبی خورد آب ازو بر آب خوران بگذرد آب در جو زان نمی گیرد قرار زانک آن جو نیست تشنه و آب خوار همچو نایی ناله زاری کند لیک بیگار خریداری کند نوحه گر باشد مقلد در حدیث جز طمع نبود مراد آن خبیث نوحه گر گوید حدیث سوزناک لیک کو سوز دل و دامان چاک از محقق تا مقلد فرقهاست کین چو داوودست و آن دیگر صداست منبع گفتار این سوزی بود وان مقلد کهنه آموزی بود هین مشو غره بدان گفت حزین بار بر گاوست و بر گردون حنین هم مقلد نیست محروم از ثواب نوحه گر را مزد باشد در حساب کافر و مؤمن خدا گویند لیک درمیان هر دو فرقی هست نیک آن گدا گوید خدا از بهر نان متقی گوید خدا از عین جان گر بدانستی گدا از گفت خویش پیش چشم او نه کم ماندی نه بیش سالها گوید خدا آن نان خواه همچو خر مصحف کشد از بهر کاه گر به دل در تافتی گفت لبش ذره ذره گشته بودی قالبش نام دیوی ره برد در ساحری تو به نام حق پشیزی می بری # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۴ - خاریدن روستایی در تاریکی شیر را به ظن آنک گاو اوست روستایی گاو در آخر ببست شیر گاوش خورد و بر جایش نشست روستایی شد در آخر سوی گاو گاو را می جست شب آن کنج کاو دست می مالید بر اعضای شیر پشت و پهلو گاه بالا گاه زیر گفت شیر ار روشنی افزون شدی زهره اش بدریدی و دل خون شدی این چنین گستاخ زان می خاردم کو درین شب گاو می پنداردم حق همی گوید که ای مغرور کور نه ز نامم پاره پاره گشت طور که لو انزلنا کتابا للجبل لانصدع ثم انقطع ثم ارتحل از من ار کوه احد واقف بدی پاره گشتی و دلش پرخون شدی از پدر وز مادر این بشنیده ای لاجرم غافل درین پیچیده ای گر تو بی تقلید ازین واقف شوی بی نشان از لطف چون هاتف شوی بشنو این قصه پی تهدید را تا بدانی آفت تقلید را # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۵ - فروختن صوفیان بهیمهٔ مسافر را جهت سماع صوفیی در خانقاه از ره رسید مرکب خود برد و در آخر کشید آبکش داد و علف از دست خویش نه چنان صوفی که ما گفتیم پیش احتیاطش کرد از سهو و خباط چون قضا آید چه سودست احتیاط صوفیان تقصیر بودند و فقیر کاد فقرا ان یکن کفرا یبیر ای توانگر که تو سیری هین مخند بر کژی آن فقیر دردمند از سر تقصیر آن صوفی رمه خرفروشی در گرفتند آن همه کز ضرورت هست مرداری مباح بس فسادی کز ضرورت شد صلاح هم در آن دم آن خرک بفروختند لوت آوردند و شمع افروختند ولوله افتاد اندر خانقه کامشبان لوت و سماعست و وله چند ازین صبر و ازین سه روزه چند چند ازین زنبیل و این دریوزه چند ما هم از خلقیم و جان داریم ما دولت امشب میهمان داریم ما تخم باطل را از آن می کاشتند کانک آن جان نیست جان پنداشتند وان مسافر نیز از راه دراز خسته بود و دید آن اقبال و ناز صوفیانش یک به یک بنواختند نرد خدمتهای خوش می باختند گفت چون می دید میلانش به وی گر طرب امشب نخواهم کرد کی لوت خوردند و سماع آغاز کرد خانقه تا سقف شد پر دود و گرد دود مطبخ گرد آن پا کوفتن ز اشتیاق و وجد جان آشوفتن گاه دست افشان قدم می کوفتند گه به سجده صفه را می روفتند دیر یابد صوفی آز از روزگار زان سبب صوفی بود بسیارخوار جز مگر آن صوفیی کز نور حق سیر خورد او فارغست از ننگ دق از هزاران اندکی زین صوفیند باقیان در دولت او می زیند چون سماع آمد ز اول تا کران مطرب آغازید یک ضرب گران خر برفت و خر برفت آغاز کرد زین حرارت جمله را انباز کرد زین حرارت پای کوبان تا سحر کف زنان خر رفت و خر رفت ای پسر از ره تقلید آن صوفی همین خر برفت آغاز کرد اندر حنین چون گذشت آن نوش و جوش و آن سماع روز گشت و جمله گفتند الوداع خانقه خالی شد و صوفی بماند گرد از رخت آن مسافر می فشاند رخت از حجره برون آورد او تا به خر بر بندد آن همراه جو تا رسد در همرهان او می شتافت رفت در آخر خر خود را نیافت گفت آن خادم به آبش برده است زانک خر دوش آب کمتر خورده است خادم آمد گفت صوفی خر کجاست گفت خادم ریش بین جنگی بخاست گفت من خر را به تو بسپرده ام من تو را بر خر موکل کرده ام از تو خواهم آنچ من دادم به تو باز ده آنچ فرستادم به تو بحث با توجیه کن حجت میار آنچ من بسپردمت وا پس سپار گفت پیغمبر که دستت هر چه برد بایدش در عاقبت وا پس سپرد ور نه ای از سرکشی راضی بدین نک من و تو خانه قاضی دین گفت من مغلوب بودم صوفیان حمله آوردند و بودم بیم جان تو جگربندی میان گربگان اندر اندازی و جویی زان نشان در میان صد گرسنه گرده ای پیش صد سگ گربه پژمرده ای گفت گیرم کز تو ظلما بستدند قاصد خون من مسکین شدند تو نیایی و نگویی مر مرا که خرت را می برند ای بی نوا تا خر از هر که بود من وا خرم ورنه توزیعی کنند ایشان زرم صد تدارک بود چون حاضر بدند این زمان هر یک به اقلیمی شدند من که را گیرم که را قاضی برم این قضا خود از تو آمد بر سرم چون نیایی و نگویی ای غریب پیش آمد این چنین ظلمی مهیب گفت والله آمدم من بارها تا ترا واقف کنم زین کارها تو همی گفتی که خر رفت ای پسر از همه گویندگان با ذوق تر باز می گشتم که او خود واقفست زین قضا راضیست مردی عارفست گفت آن را جمله می گفتند خوش مر مرا هم ذوق آمد گفتنش مر مرا تقلیدشان بر باد داد که دو صد لعنت بر آن تقلید باد خاصه تقلید چنین بی حاصلان خشم ابراهیم با بر آفلان عکس ذوق آن جماعت می زدی وین دلم زان عکس ذوقی می شدی عکس چندان باید از یاران خوش که شوی از بحر بی عکس آب کش عکس کاول زد تو آن تقلید دان چون پیاپی شد شود تحقیق آن تا نشد تحقیق از یاران مبر از صدف مگسل نگشت آن قطره در صاف خواهی چشم و عقل و سمع را بر دران تو پرده های طمع را زانک آن تقلید صوفی از طمع عقل او بر بست از نور و لمع طمع لوت و طمع آن ذوق و سماع مانع آمد عقل او را ز اطلاع گر طمع در آینه بر خاستی در نفاق آن آینه چون ماستی گر ترازو را طمع بودی به مال راست کی گفتی ترازو وصف حال هر نبیی گفت با قوم از صفا من نخواهم مزد پیغام از شما من دلیلم حق شما را مشتری داد حق دلالیم هر دو سری چیست مزد کار من دیدار یار گرچه خود بوبکر بخشد چل هزار چل هزار او نباشد مزد من کی بود شبه شبه در عدن یک حکایت گویمت بشنو بهوش تا بدانی که طمع شد بند گوش هر که را باشد طمع الکن شود با طمع کی چشم و دل روشن شود پیش چشم او خیال جاه و زر همچنان باشد که موی اندر بصر جز مگر مستی که از حق پر بود گرچه بدهی گنجها او حر بود هر که از دیدار برخوردار شد این جهان در چشم او مردار شد لیک آن صوفی ز مستی دور بود لاجرم در حرص او شبکور بود صد حکایت بشنود مدهوش حرص در نیاید نکته ای در گوش حرص # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۶ - تعریف کردن منادیان قاضی مفلس را گرد شهر بود شخصی مفلسی بی خان و مان مانده در زندان و بند بی امان لقمه زندانیان خوردی گزاف بر دل خلق از طمع چون کوه قاف زهره نه کس را که لقمه نان خورد زانک آن لقمه ربا گاوش برد هر که دور از دعوت رحمان بود او گداچشمست اگر سلطان بود مر مروت را نهاده زیر پا گشته زندان دوزخی زان نان ربا گر گریزی بر امید راحتی زان طرف هم پیشت آید آفتی هیچ کنجی بی دد و بی دام نیست جز بخلوتگاه حق آرام نیست کنج زندان جهان ناگزیر نیست بی پامزد و بی دق الحصیر والله ار سوراخ موشی در روی مبتلای گربه چنگالی شوی آدمی را فربهی هست از خیال گر خیالاتش بود صاحب جمال ور خیالاتش نماید ناخوشی می گدازد همچو موم از آتشی در میان مار و کزدم گر ترا با خیالات خوشان دارد خدا مار و کزدم مر ترا مونس بود کان خیالت کیمیای مس بود صبر شیرین از خیال خوش شدست کان خیالات فرج پیش آمدست آن فرج آید ز ایمان در ضمیر ضعف ایمان ناامیدی و زحیر صبر از ایمان بیابد سر کله حیث لا صبر فلا ایمان له گفت پیغامبر خداش ایمان نداد هر که را صبری نباشد در نهاد آن یکی در چشم تو باشد چو مار هم وی اندر چشم آن دیگر نگار زانک در چشمت خیال کفر اوست وان خیال مؤمنی در چشم دوست کاندرین یک شخص هر دو فعل هست گاه ماهی باشد او و گاه شست نیم او مؤمن بود نیمیش گبر نیم او حرص آوری نیمیش صبر گفت یزدانت فمنکم مؤمن باز منکم کافر گبر کهن همچو گاوی نیمه چپش سیاه نیمه دیگر سپید همچو ماه هر که این نیمه ببیند رد کند هر که آن نیمه ببیند کد کند یوسف اندر چشم اخوان چون ستور هم وی اندر چشم یعقوبی چو حور از خیال بد مرورا زشت دید چشم فرع و چشم اصلی ناپدید چشم ظاهر سایه آن چشم دان هرچه آن بیند بگردد این بدان تو مکانی اصل تو در لامکان این دکان بر بند و بگشا آن دکان شش جهت مگریز زیرا در جهات ششدره ست و ششدره ماتست مات # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۷ - شکایت کردن اهل زندان پیش وکیل قاضی از دست آن مفلس با وکیل قاضی ادراک مند اهل زندان در شکایت آمدند که سلام ما به قاضی بر کنون بازگو آزار ما زین مرد دون کندرین زندان بماند او مستمر یاوه تاز و طبل خوارست و مضر چون مگس حاضر شود در هر طعام از وقاحت بی صلا و بی سلام پیش او هیچست لوت شصت کس کر کند خود را اگر گوییش بس مرد زندان را نیاید لقمه ای ور به صد حیلت گشاید طعمه ای در زمان پیش آید آن دوزخ گلو حجتش این که خدا گفتا کلوا زین چنین قحط سه ساله داد داد ظل مولانا ابد پاینده باد یا ز زندان تا رود این گاومیش یا وظیفه کن ز وقفی لقمه ایش ای ز تو خوش هم ذکور و هم اناث داد کن المستغاث المستغاث سوی قاضی شد وکیل با نمک گفت با قاضی شکایت یک به یک خواند او را قاضی از زندان به پیش پس تفحص کرد از اعیان خویش گشت ثابت پیش قاضی آن همه که نمودند از شکایت آن رمه گفت قاضی خیز ازین زندان برو سوی خانه مردریگ خویش شو گفت خان و مان من احسان تست همچو کافر جنتم زندان تست گر ز زندانم برانی تو به رد خود بمیرم من ز تقصیری و کد همچو ابلیسی که می گفت ای سلام رب انظرنی الی یوم القیام کاندرین زندان دنیا من خوشم تا که دشمن زادگان را می کشم هر که او را قوت ایمانی بود وز برای زاد ره نانی بود می ستانم گه به مکر و گه به ریو تا بر آرند از پشیمانی غریو گه به درویشی کنم تهدیدشان گه به زلف و خال بندم دیدشان قوت ایمانی درین زندان کمست وانک هست از قصد این سگ در خمست از نماز و صوم و صد بیچارگی قوت ذوق آید برد یکبارگی استعیذ الله من شیطانه قد هلکنا آه من طغیانه یک سگست و در هزاران می رود هر که در وی رفت او او می شود هر که سردت کرد می دان کو دروست دیو پنهان گشته اندر زیر پوست چون نیابد صورت آید در خیال تا کشاند آن خیالت در وبال گه خیال فرجه و گاهی دکان گه خیال علم و گاهی خان و مان هان بگو لا حولها اندر زمان از زبان تنها نه بلک از عین جان # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۸ - تتمهٔ قصهٔ مفلس گفت قاضی مفلسی را وا نما گفت اینک اهل زندانت گوا گفت ایشان متهم باشند چون می گریزند از تو می گریند خون وز تو می خواهند هم تا وارهند زین غرض باطل گواهی می دهند جمله اهل محکمه گفتند ما هم بر ادبار و بر افلاسش گوا هر که را پرسید قاضی حال او گفت مولا دست ازین مفلس بشو گفت قاضی که ش بگردانید فاش گرد شهر این مفلس است و بس قلاش کو به کو او را منادی ها زنید طبل افلاسش عیان هر جا زنید هیچ کس نسیه بنفروشد بدو قرض ندهد هیچ کس او را تسو هر که دعوی آردش اینجا به فن بیش زندانش نخواهم کرد من پیش من افلاس او ثابت شده ست نقد و کالا نیستش چیزی به دست آدمی در حبس دنیا ز آن بود تا بود که افلاس او ثابت شود مفلسی دیو را یزدان ما هم منادی کرد در قرآن ما کاو دغا و مفلس است و بد سخن هیچ با او شرکت و سودا مکن ور کنی او را بهانه آوری مفلس است او صرفه از وی کی بری حاضر آوردند چون فتنه فروخت اشتر کردی که هیزم می فروخت کرد بیچاره بسی فریاد کرد هم موکل را به دانگی شاد کرد اشترش بردند از هنگام چاشت تا شب و افغان او سودی نداشت بر شتر بنشست آن قحط گران صاحب اشتر پی اشتر دوان سو به سو و کو به کو می تاختند تا همه شهرش عیان بشناختند پیش هر حمام و هر بازار گه کرده مردم جمله در شکلش نگه ده منادی گر بلند آوازیان ترک و کرد و رومیان و تازیان مفلس است این و ندارد هیچ چیز قرض تا ندهد کس او را یک پشیز ظاهر و باطن ندارد حبه ای مفلسی قلبی دغایی دبه ای هان و هان با او حریفی کم کنید چونک گاو آرد گره محکم کنید ور به حکم آرید این پژمرده را من نخواهم کرد زندان مرده را خوش دمست او و گلویش بس فراخ با شعار نو دثار شاخ شاخ گر بپوشد بهر مکر آن جامه را عاریه ست آن تا فریبد عامه را حرف حکمت بر زبان نا حکیم حله های عاریت دان ای سلیم گرچه دزدی حله ای پوشیده است دست تو چون گیرد آن ببریده دست چون شبانه از شتر آمد به زیر کرد گفتش منزلم دورست و دیر بر نشستی اشترم را از پگاه جو رها کردم کم از اخراج کاه گفت تا اکنون چه می کردیم پس هوش تو کو نیست اندر خانه کس طبل افلاسم به چرخ سابعه رفت و تو نشنیده ای بد واقعه گوش تو پر بوده است از طمع خام پس طمع کر می کند کور ای غلام تا کلوخ و سنگ بشنید این بیان مفلس ست و مفلس ست این قلتبان تا به شب گفتند و در صاحب شتر بر نزد کاو از طمع پر بود پر هست بر سمع و بصر مهر خدا در حجب بس صورت ست و بس صدا آنچ او خواهد رساند آن به چشم از جمال و از کمال و از کرشم و آنچ او خواهد رساند آن به گوش از سماع و از بشارت وز خروش کون پر چاره ست هیچت چاره نی تا که نگشاید خدایت روزنی گرچه تو هستی کنون غافل از آن وقت حاجت حق کند آن را عیان گفت پیغامبر که یزدان مجید از پی هر درد درمان آفرید لیک زان درمان نبینی رنگ و بو بهر درد خویش بی فرمان او چشم را ای چاره جو در لامکان هین بنه چون چشم کشته سوی جان این جهان از بی جهت پیدا شده ست که ز بی جایی جهان را جا شده ست باز گرد از هست سوی نیستی طالب ربی و ربانیستی جای دخل ست این عدم از وی مرم جای خرج ست این وجود بیش و کم کارگاه صنع حق چون نیستی ست جز معطل در جهان هست کیست یاد ده ما را سخن های دقیق که ترا رحم آورد آن ای رفیق هم دعا از تو اجابت هم ز تو ایمنی از تو مهابت هم ز تو گر خطا گفتیم اصلاحش تو کن مصلحی تو ای تو سلطان سخن کیمیا داری که تبدیلش کنی گرچه جوی خون بود نیلش کنی این چنین مینا گر ی ها کار تست این چنین اکسیر ها اسرار تست آب را و خاک را بر هم زدی ز آب و گل نقش تن آدم زدی نسبتش دادی و جفت و خال و عم با هزار اندیشه و شادی و غم باز بعضی را رهایی داده ای زین غم و شادی جدایی داده ای برده ای از خویش و پیوند و سرشت کرده ای در چشم او هر خوب زشت هر چه محسوس است او رد می کند وانچ ناپیدا ست مسند می کند عشق او پیدا و معشوقش نهان یار بیرون فتنه او در جهان این رها کن عشق های صورتی نیست بر صورت نه بر روی ستی آنچ معشوق ست صورت نیست آن خواه عشق این جهان خواه آن جهان آنچ بر صورت تو عاشق گشته ای چون برون شد جان چرایش هشته ای صورت ش بر جاست این سیری ز چیست عاشقا وا جو که معشوق تو کیست آنچ محسوس ست اگر معشوقه است عاشق ستی هر که او را حس هست چون وفا آن عشق افزون می کند کی وفا صورت دگرگون می کند پرتو خورشید بر دیوار تافت تابش عاریتی دیوار یافت بر کلوخی دل چه بندی ای سلیم وا طلب اصلی که تابد او مقیم ای که تو هم عاشقی بر عقل خویش خویش بر صورت پرستان دیده بیش پرتو عقل ست آن بر حس تو عاریت می دان ذهب بر مس تو چون زر اندود ست خوبی در بشر ورنه چون شد شاهد تر پیره خر چون فرشته بود همچون دیو شد کان ملاحت اندرو عاریه بد اندک اندک می ستانند آن جمال اندک اندک خشک می گردد نهال رو نعمره ننکسه بخوان دل طلب کن دل منه بر استخوان کآن جمال دل جمال باقی است دولتش از آب حیوان ساقی است خود هم او آبست و هم ساقی و مست هر سه یک شد چون طلسم تو شکست آن یکی را تو ندانی از قیاس بندگی کن ژاژ کم خا ناشناس معنی تو صورت ست و عاریت بر مناسب شادی و بر قافیت معنی آن باشد که بستاند ترا بی نیاز از نقش گرداند ترا معنی آن نبود که کور و کر کند مرد را بر نقش عاشق تر کند کور را قسمت خیال غم فزا ست بهره چشم این خیالات فنا ست حرف قرآن را ضریران معدن ند خر نبینند و به پالان بر زنند چون تو بینایی پی خر رو که جست چند پالان دوزی ای پالان پرست خر چو هست آید یقین پالان ترا کم نگردد نان چو باشد جان ترا پشت خر دکان و مال و مکسب است در قلبت مایه صد قالب است خر برهنه بر نشین ای بوالفضول خر برهنه نی که راکب شد رسول النبی قد رکب معروریا والنبی قیل سافر ماشیا شد خر نفس تو بر میخی ش بند چند بگریزد ز کار و بار چند بار صبر و شکر او را بردنی ست خواه در صد سال و خواهی سی و بیست هیچ وازر وزر غیری بر نداشت هیچ کس ندرود تا چیزی نکاشت طمع خامست آن مخور خام ای پسر خام خوردن علت آرد در بشر کان فلانی یافت گنجی ناگهان من همان خواهم مه کار و مه دکان کار بخت ست آن و آن هم نادر ست کسب باید کرد تا تن قادر ست کسب کردن گنج را مانع کی است پا مکش از کار آن خود در پی است تا نگردی تو گرفتار اگر که اگر این کردمی یا آن دگر کز اگر گفتن رسول با وفاق منع کرد و گفت آن هست از نفاق کان منافق در اگر گفتن بمرد وز اگر گفتن به جز حسرت نبرد # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۹ - مثل آن غریبی خانه می جست از شتاب دوستی بردش سوی خانه خراب گفت او این را اگر سقفی بدی پهلوی من مر تو را مسکن شدی هم عیال تو بیاسودی اگر در میانه داشتی حجره دگر گفت آری پهلوی یاران بهست لیک ای جان در اگر نتوان نشست این همه عالم طلب کار خوشند وز خوش تزویر اندر آتشند طالب زر گشته جمله پیر و خام لیک قلب از زر نداند چشم عام پرتوی بر قلب زد خالص ببین بی محک زر را مکن از ظن گزین گر محک داری گزین کن ور نه رو نزد دانا خویشتن را کن گرو یا محک باید میان جان خویش ور ندانی ره مرو تنها تو پیش بانگ غولان هست بانگ آشنا آشنایی که کشد سوی فنا بانگ می دارد که هان ای کاروان سوی من آیید نک راه و نشان نام هر یک می برد غول ای فلان تا کند آن خواجه را از آفلان چون رسد آنجا ببیند گرگ و شیر عمر ضایع راه دور و روز دیر چون بود آن بانگ غول آخر بگو مال خواهم جاه خواهم و آب رو از درون خویش این آوازها منع کن تا کشف گردد رازها ذکر حق کن بانگ غولان را بسوز چشم نرگس را ازین کرکس بدوز صبح کاذب را ز صادق وا شناس رنگ می را باز دان از رنگ کاس تا بود کز دیدگان هفت رنگ دیده ای پیدا کند صبر و درنگ رنگها بینی به جز این رنگها گوهران بینی به جای سنگها گوهر چه بلک دریایی شوی آفتاب چرخ پیمایی شوی کارکن در کارگه باشد نهان تو برو در کارگه بینش عیان کار چون بر کارکن پرده تنید خارج آن کار نتوانیش دید کارگه چون جای باش عاملست آنک بیرونست از وی غافلست پس در آ در کارگه یعنی عدم تا ببینی صنع و صانع را بهم کارگه چون جای روشن دیدگیست پس برون کارگه پوشیدگیست رو بهستی داشت فرعون عنود لاجرم از کارگاهش کور بود لاجرم می خواست تبدیل قدر تا قضا را باز گرداند ز در خود قضا بر سبلت آن حیله مند زیر لب می کرد هر دم ریش خند صد هزاران طفل کشت او بی گناه تا بگردد حکم و تقدیر اله تا که موسی نبی ناید برون کرد در گردن هزاران ظلم و خون آن همه خون کرد و موسی زاده شد وز برای قهر او آماده شد گر بدیدی کارگاه لایزال دست و پایش خشک گشتی ز احتیال اندرون خانه اش موسی معاف وز برون می کشت طفلان را گزاف همچو صاحب نفس کو تن پرورد بر دگر کس ظن حقدی می برد کین عدو و آن حسود و دشمنست خود حسود و دشمن او آن تنست او چو فرعون و تنش موسی او او به بیرون می دود که کو عدو نفسش اندر خانه تن نازنین بر دگر کس دست می خاید به کین # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۲۰ - ملامت‌کردن مردم شخصی را کی مادرش را کشت به تهمت آن یکی از خشم مادر را بکشت هم به زخم خنجر و هم زخم مشت آن یکی گفتش که از بدگوهری یاد ناوردی تو حق مادری هی تو مادر را چرا کشتی بگو او چه کرد آخر بگو ای زشت خو گفت کاری کرد کان عار وی است کشتمش کان خاک ستار وی است گفت آن کس را بکش ای محتشم گفت پس هر روز مردی را کشم کشتم او را رستم از خون های خلق نای او برم به است از نای خلق نفس توست آن مادر بدخاصیت که فساد اوست در هر ناحیت هین بکش او را که بهر آن دنی هر دمی قصد عزیزی می کنی از وی این دنیای خوش بر توست تنگ از پی او با حق و با خلق جنگ نفس کشتی باز رستی ز اعتذار کس تو را دشمن نماند در دیار گر شکال آرد کسی بر گفت ما از برای انبیا و اولیا کانبیا را نی که نفس کشته بود پس چراشان دشمنان بود و حسود گوش نه تو ای طلب کار صواب بشنو این اشکال و شبهت را جواب دشمن خود بوده اند آن منکران زخم بر خود می زدند ایشان چنان دشمن آن باشد که قصد جان کند دشمن آن نبود که خود جان می کند نیست خفاشک عدوی آفتاب او عدوی خویش آمد در حجاب تابش خورشید او را می کشد رنج او خورشید هرگز کی کشد دشمن آن باشد کز او آید عذاب مانع آید لعل را از آفتاب مانع خویش اند جمله کافران از شعاع جوهر پیغمبران کی حجاب چشم آن فردند خلق چشم خود را کور و کژ کردند خلق چون غلام هندوی کو کین کشد از ستیزه خواجه خود را می کشد سرنگون می افتد از بام سرا تا زیانی کرده باشد خواجه را گر شود بیمار دشمن با طبیب ور کند کودک عداوت با ادیب در حقیقت رهزن جان خودند راه عقل و جان خود را خود زدند گازری گر خشم گیرد ز آفتاب ماهیی گر خشم می گیرد ز آب تو یکی بنگر که را دارد زیان عاقبت کبود سیه اختر از آن گر تو را حق آفریند زشت رو هان مشو هم زشت رو هم زشت خو ور برد کفشت مرو در سنگلاخ ور دو شاخه ستت مشو تو چار شاخ تو حسودی کز فلان من کم ترم می فزاید کم تری در اخترم خود حسد نقصان و عیبی دیگر است بلک از جمله کمی ها بتر است آن بلیس از ننگ و عار کم تری خویش را افکند در صد ابتری از حسد می خواست تا بالا بود خود چه بالا بلک خون پالا بود آن ابوجهل از محمد ننگ داشت وز حسد خود را به بالا می فراشت بوالحکم نامش بد و بوجهل شد ای بسا اهل از حسد نااهل شد من ندیدم در جهان جست وجو هیچ اهلیت به از خوی نکو انبیا را واسطه زان کرد حق تا پدید آید حسدها در قلق زانک کس را از خدا عاری نبود حاسد حق هیچ دیاری نبود آن کسی کش مثل خود پنداشتی زان سبب با او حسد برداشتی چون مقرر شد بزرگی رسول پس حسد ناید کسی را از قبول پس به هر دوری ولیی قایم است تا قیامت آزمایش دایم است هر که را خوی نکو باشد برست هرکسی کاو شیشه دل باشد شکست پس امام حی قایم آن ولی ست خواه از نسل عمر خواه از علی ست مهدی و هادی وی ست ای راه جو هم نهان و هم نشسته پیش رو او چو نور است و خرد جبریل اوست وان ولی کم از او قندیل اوست وانک زین قندیل کم مشکات ماست نور را در مرتبه ترتیب هاست زانک هفصد پرده دارد نور حق پرده های نور دان چندین طبق از پس هر پرده قومی را مقام صف صف اند این پرده هاشان تا امام اهل صف آخرین از ضعف خویش چشمشان طاقت ندارد نور بیش وان صف پیش از ضعیفی بصر تاب نارد روشنایی بیش تر روشنایی کاو حیات اول است رنج جان و فتنه این احول است احولی ها اندک اندک کم شود چون ز هفصد بگذرد او یم شود آتشی کاصلاح آهن یا زر است کی صلاح آبی و سیب تر است سیب و آبی خامیی دارد خفیف نی چو آهن تابشی خواهد لطیف لیک آهن را لطیف آن شعله هاست کو جذوب تابش آن اژدهاست هست آن آهن فقیر سخت کش زیر پتک و آتش است او سرخ و خوش حاجب آتش بود بی واسطه در دل آتش رود بی رابطه بی حجاب آب و فرزندان آب پختگی ز آتش نیابند و خطاب واسطه دیگی بود یا تابه ای همچو پا را در روش پاتابه ای یا مکانی در میان تا آن هوا می شود سوزان و می آرد بما پس فقیر آنست کو بی واسطه ست شعله ها را با وجودش رابطه ست پس دل عالم ویست ایرا که تن می رسد از واسطه این دل به فن دل نباشد تن چه داند گفت و گو دل نجوید تن چه داند جست و جو پس نظرگاه شعاع آن آهنست پس نظرگاه خدا دل نه تنست بس مثال و شرح خواهد این کلام لیک ترسم تا نلغزد وهم عام تا نگردد نیکوی ما بدی اینک گفتم هم نبد جز بی خودی پای کژ را کفش کژ بهتر بود مر گدا را دستگه بر در بود # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۲۱ - امتحان پادشاه به آن دو غلام کی نو خریده بود پادشاهی دو غلام ارزان خرید با یکی زان دو سخن گفت و شنید یافتش زیرک دل و شیرین جواب از لب شکر چه زاید شکرآب آدمی مخفیست در زیر زبان این زبان پرده ست بر درگاه جان چونک بادی پرده را در هم کشید سر صحن خانه شد بر ما پدید کاندر آن خانه گهر یا گندمست گنج زر یا جمله مار و کزدمست یا درو گنجست و ماری بر کران زانک نبود گنج زر بی پاسبان بی تامل او سخن گفتی چنان کز پس پانصد تامل دیگران گفتیی در باطنش دریاستی جمله دریا گوهر گویاستی نور هر گوهر کزو تابان شدی حق و باطل را ازو فرقان شدی نور فرقان فرق کردی بهر ما ذره ذره حق و باطل را جدا نور گوهر نور چشم ما شدی هم سؤال و هم جواب از ما بدی چشم کژ کردی دو دیدی قرص ماه چون سؤالست این نظر در اشتباه راست گردان چشم را در ماهتاب تا یکی بینی تو مه را نک جواب فکرتت گو کژ مبین نیکو نگر هست هم نور و شعاع آن گهر هر جوابی کان ز گوش آید بدل چشم گفت از من شنو آن را بهل گوش دلاله ست و چشم اهل وصال چشم صاحب حال و گوش اصحاب قال در شنود گوش تبدیل صفات در عیان دیده ها تبدیل ذات ز آتش ار علمت یقین شد از سخن پختگی جو در یقین منزل مکن تا نسوزی نیست آن عین الیقین این یقین خواهی در آتش در نشین گوش چون نافذ بود دیده شود ورنه قل در گوش پیچیده شود این سخن پایان ندارد باز گرد تا که شه با آن غلامانش چه کرد # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۲۲ - به راه کردن شاه یکی را از آن دو غلام و ازین دیگر پرسیدن آن غلامک را چو دید اهل ذکا آن دگر را کرد اشارت که بیا کاف رحمت گفتمش تصغیر نیست جد گود فرزندکم تحقیر نیست چون بیامد آن دوم در پیش شاه بود او گنده دهان دندان سیاه گرچه شه ناخوش شد از گفتار او جست و جویی کرد هم ز اسرار او گفت با این شکل و این گند دهان دور بنشین لیک آن سوتر مران که تو اهل نامه و رقعه بدی نه جلیس و یار و هم بقعه بدی تا علاج آن دهان تو کنیم تو حبیب و ما طبیب پر فنیم بهر کیکی نو گلیمی سوختن نیست لایق از تو دیده دوختن با همه بنشین دو سه دستان بگو تا ببینم صورت عقلت نکو آن ذکی را پس فرستاد او به کار سوی حمامی که رو خود را بخار وین دگر را گفت خه تو زیرکی صد غلامی در حقیقت نه یکی آن نه ای که خواجه تاش تو نمود از تو ما را سرد می کرد آن حسود گفت او دزد و کژست و کژنشین حیز و نامرد و چنینست و چنین گفت پیوسته بدست او راست گو راست گویی من ندیدستم چو او راست گویی در نهادش خلقتیست هرچه گوید من نگویم آن تهیست کژ ندانم آن نکواندیش را متهم دارم وجود خویش را باشد او در من ببیند عیبها من نبینم در وجود خود شها هر کسی گر عیب خود دیدی ز پیش کی بدی فارغ وی از اصلاح خویش غافل اند این خلق از خود ای پدر لاجرم گویند عیب همدگر من نبینم روی خود را ای شمن من ببینم روی تو تو روی من آنکسی که او ببیند روی خویش نور او از نور خلقانست بیش گر بمیرد دید او باقی بود زانک دیدش دید خلاقی بود نور حسی نبود آن نوری که او روی خود محسوس بیند پیش رو گفت اکنون عیبهای او بگو آنچنان که گفت او از عیب تو تا بدانم که تو غمخوار منی کدخدای ملکت و کار منی گفت ای شه من بگویم عیبهاش گرچه هست او مر مرا خوش خواجه تاش عیب او مهر و وفا و مردمی عیب او صدق و ذکا و همدمی کمترین عیبش جوامردی و داد آن جوامردی که جان را هم بداد صد هزاران جان خدا کرده پدید چه جوامردی بود کان را ندید ور بدیدی کی به جان بخلش بدی بهر یک جان کی چنین غمگین شدی بر لب جو بخل آب آن را بود کو ز جوی آب نابینا بود گفت پیغامبر که هر که از یقین داند او پاداش خود در یوم دین که یکی را ده عوض می آیدش هر زمان جودی دگرگون زایدش جود جمله از عوضها دیدنست پس عوض دیدن ضد ترسیدنست بخل نادیدن بود اعواض را شاد دارد دید در خواض را پس بعالم هیچ کس نبود بخیل زانک کس چیزی نبازد بی بدیل پس سخا از چشم آمد نه ز دست دید دارد کار جز بینا نرست عیب دیگر این که خودبین نیست او هست او در هستی خود عیب جو عیب گوی و عیب جوی خود بدست با همه نیکو و با خود بد بدست گفت شه جلدی مکن در مدح یار مدح خود در ضمن مدح او میار زانک من در امتحان آرم ورا شرمساری آیدت در ماورا # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۲۳ - قسم غلام در صدق و وفای یار خود از طهارت ظن خود گفت نه والله بالله العظیم مالک الملک و به رحمان و رحیم آن خدایی که فرستاد انبیا نه بحاجت بل بفضل و کبریا آن خداوندی که از خاک ذلیل آفرید او شهسواران جلیل پاکشان کرد از مزاج خاکیان بگذرانید از تک افلاکیان بر گرفت از نار و نور صاف ساخت وانگه او بر جمله انوار تاخت آن سنابرقی که بر ارواح تافت تا که آدم معرفت زان نور یافت آن کز آدم رست و دست شیث چید پس خلیفه ش کرد آدم کان بدید نوح از آن گوهر که برخوردار بود در هوای بحر جان دربار بود جان ابراهیم از آن انوار زفت بی حذر در شعله های نار رفت چونک اسمعیل در جویش فتاد پیش دشنه آبدارش سر نهاد جان داوود از شعاعش گرم شد آهن اندر دست بافش نرم شد چون سلیمان بد وصالش را رضیع دیو گشتش بنده فرمان و مطیع در قضا یعقوب چون بنهاد سر چشم روشن کرد از بوی پسر یوسف مه رو چو دید آن آفتاب شد چنان بیدار در تعبیر خواب چون عصا از دست موسی آب خورد ملکت فرعون را یک لقمه کرد نردبانش عیسی مریم چو یافت بر فراز گنبد چارم شتافت چون محمد یافت آن ملک و نعیم قرص مه را کرد او در دم دو نیم چون ابوبکر آیت توفیق شد با چنان شه صاحب و صدیق شد چون عمر شیدای آن معشوق شد حق و باطل را چو دل فاروق شد چونک عثمان آن عیان را عین گشت نور فایض بود و ذی النورین گشت چون ز رویش مرتضی شد درفشان گشت او شیر خدا در مرج جان چون جنید از جند او دید آن مدد خود مقاماتش فزون شد از عدد بایزید اندر مزیدش راه دید نام قطب العارفین از حق شنید چونک کرخی کرخ او را شد حرس شد خلیفه عشق و ربانی نفس پور ادهم مرکب آن سو راند شاد گشت او سلطان سلطانان داد وان شقیق از شق آن راه شگرف گشت او خورشید رای و تیز طرف صد هزاران پادشاهان نهان سر فرازانند زان سوی جهان نامشان از رشک حق پنهان بماند هر گدایی نامشان را بر نخواند حق آن نور و حق نورانیان کاندر آن بحرند همچون ماهیان بحر جان و جان بحر ار گویمش نیست لایق نام نو می جویمش حق آن آنی که این و آن ازوست مغزها نسبت بدو باشند پوست که صفات خواجه تاش و یار من هست صد چندان که این گفتار من آنچ می دانم ز وصف آن ندیم باورت ناید چه گویم ای کریم شاه گفت اکنون از آن خود بگو چند گویی آن این و آن او تو چه داری و چه حاصل کرده ای از تک دریا چه در آورده ای روز مرگ این حس تو باطل شود نور جان داری که یار دل شود در لحد کین چشم را خاک آگند هست آنچ گور را روشن کند آن زمان که دست و پایت بر درد پر و بالت هست تا جان بر پرد آن زمان کین جان حیوانی نماند جان باقی بایدت بر جا نشاند شرط من جا بالحسن نه کردنست این حسن را سوی حضرت بردنست جوهری داری ز انسان یا خری این عرضها که فنا شد چون بری این عرضهای نماز و روزه را چونک لایبقی زمانین انتفی نقل نتوان کرد مر اعراض را لیک از جوهر برند امراض را تا مبدل گشت جوهر زین عرض چون ز پرهیزی که زایل شد مرض گشت پرهیز عرض جوهر بجهد شد دهان تلخ از پرهیز شهد از زراعت خاکها شد سنبله داروی مو کرد مو را سلسله آن نکاح زن عرض بد شد فنا جوهر فرزند حاصل شد ز ما جفت کردن اسپ و اشتر را عرض جوهر کره بزاییدن غرض هست آن بستان نشاندن هم عرض کشت جوهر گشت بستان نک غرض هم عرض دان کیمیا بردن به کار جوهری زان کیمیا گر شد بیار صیقلی کردن عرض باشد شها زین عرض جوهر همی زاید صفا پس مگو که من عملها کرده ام دخل آن اعراض را بنما مرم این صفت کردن عرض باشد خمش سایه بز را پی قربان مکش گفت شاها بی قنوط عقل نیست گر تو فرمایی عرض را نقل نیست پادشاها جز که یاس بنده نیست گر عرض کان رفت باز آینده نیست گر نبودی مر عرض را نقل و حشر فعل بودی باطل و اقوال فشر این عرضها نقل شد لونی دگر حشر هر فانی بود کونی دگر نقل هر چیزی بود هم لایقش لایق گله بود هم سایقش وقت محشر هر عرض را صورتیست صورت هر یک عرض را نوبتیست بنگر اندر خود نه تو بودی عرض جنبش جفتی و جفتی با غرض بنگر اندر خانه و کاشانه ها در مهندس بود چون افسانه ها آن فلان خانه که ما دیدیم خوش بود موزون صفه و سقف و درش از مهندس آن عرض و اندیشه ها آلت آورد و ستون از بیشه ها چیست اصل و مایه هر پیشه ای جز خیال و جز عرض و اندیشه ای جمله اجزای جهان را بی غرض در نگر حاصل نشد جز از عرض اول فکر آخر آمد در عمل بنیت عالم چنان دان در ازل میوه ها در فکر دل اول بود در عمل ظاهر به آخر می شود چون عمل کردی شجر بنشاندی اندر آخر حرف اول خواندی گرچه شاخ و برگ و بیخش اولست آن همه از بهر میوه مرسلست پس سری که مغز آن افلاک بود اندر آخر خواجه لولاک بود نقل اعراضست این بحث و مقال نقل اعراضست این شیر و شگال جمله عالم خود عرض بودند تا اندرین معنی بیامد هل اتی این عرضها از چه زاید از صور وین صور هم از چه زاید از فکر این جهان یک فکرتست از عقل کل عقل چون شاهست و صورتها رسل عالم اول جهان امتحان عالم ثانی جزای این و آن چاکرت شاها جنایت می کند آن عرض زنجیر و زندان می شود بنده ات چون خدمت شایسته کرد آن عرض نی خلعتی شد در نبرد این عرض با جوهر آن بیضست و طیر این از آن و آن ازین زاید به سیر گفت شاهنشه چنین گیر المراد این عرضهای تو یک جوهر نزاد گفت مخفی داشتست آن را خرد تا بود غیب این جهان نیک و بد زانک گر پیدا شدی اشکال فکر کافر و مؤمن نگفتی جز که ذکر پس عیان بودی نه غیب ای شاه این نقش دین و کفر بودی بر جبین کی درین عالم بت و بتگر بدی چون کسی را زهره تسخر بدی پس قیامت بودی این دنیای ما در قیامت کی کند جرم و خطا گفت شه پوشید حق پاداش بد لیک از عامه نه از خاصان خود گر به دامی افکنم من یک امیر از امیران خفیه دارم نه از وزیر حق به من بنمود پس پاداش کار وز صورهای عملها صد هزار تو نشانی ده که من دانم تمام ماه را بر من نمی پوشد غمام گفت پس از گفت من مقصود چیست چون تو می دانی که آنچ بود چیست گفت شه حکمت در اظهار جهان آنک دانسته برون آید عیان آنچ می دانست تا پیدا نکرد بر جهان ننهاد رنج طلق و درد یک زمان بی کار نتوانی نشست تا بدی یا نیکیی از تو نجست این تقاضاهای کار از بهر آن شد موکل تا شود سرت عیان پس کلابه تن کجا ساکن شود چون سر رشته ضمیرش می کشد تاسه تو شد نشان آن کشش بر تو بی کاری بود چون جان کنش این جهان و آن جهان زاید ابد هر سبب مادر اثر از وی ولد چون اثر زایید آن هم شد سبب تا بزاید او اثرهای عجب این سببها نسل بر نسلست لیک دیده ای باید منور نیک نیک شاه با او در سخن اینجا رسید یا بدید از وی نشانی یا ندید گر بدید آن شاه جویا دور نیست لیک ما را ذکر آن دستور نیست چون ز گرمابه بیامد آن غلام سوی خویشش خواند آن شاه و همام گفت صحا لک نعیم دایم بس لطیفی و ظریف و خوب رو ای دریغا گر نبودی در تو آن که همی گوید برای تو فلان شاد گشتی هر که رویت دیدیی دیدنت ملک جهان ارزیدیی گفت رمزی زان بگو ای پادشاه کز برای من بگفت آن دین تباه گفت اول وصف دوروییت کرد کاشکارا تو دوایی خفیه درد خبث یارش را چو از شه گوش کرد در زمان دریای خشمش جوش کرد کف برآورد آن غلام و سرخ گشت تا که موج هجو او از حد گذشت کو ز اول دم که با من یار بود همچو سگ در قحط بس گه خوار بود چون دمادم کرد هجوش چون جرس دست بر لب زد شهنشاهش که بس گفت دانستم ترا از وی بدان از تو جان گنده ست و از یارت دهان پس نشین ای گنده جان از دور تو تا امیر او باشد و مامور تو در حدیث آمد که تسبیح از ریا همچو سبزه گولخن دان ای کیا پس بدان که صورت خوب و نکو با خصال بد نیرزد یک تسو ور بود صورت حقیر و ناپذیر چون بود خلقش نکو در پاش میر صورت ظاهر فنا گردد بدان عالم معنی بماند جاودان چند بازی عشق با نقش سبو بگذر از نقش سبو رو آب جو صورتش دیدی ز معنی غافلی از صدف دری گزین گر عاقلی این صدفهای قوالب در جهان گرچه جمله زنده اند از بحر جان لیک اندر هر صدف نبود گهر چشم بگشا در دل هر یک نگر کان چه دارد وین چه دارد می گزین زانک کم یابست آن در ثمین گر به صورت می روی کوهی به شکل در بزرگی هست صد چندان که لعل هم به صورت دست و پا و پشم تو هست صد چندان که نقش چشم تو لیک پوشیده نباشد بر تو این کز همه اعضا دو چشم آمد گزین از یک اندیشه که آید در درون صد جهان گردد به یک دم سرنگون جسم سلطان گر به صورت یک بود صد هزاران لشکرش در پی دود باز شکل و صورت شاه صفی هست محکوم یکی فکر خفی خلق بی پایان ز یک اندیشه بین گشته چون سیلی روانه بر زمین هست آن اندیشه پیش خلق خرد لیک چون سیلی جهان را خورد و برد پس چو می بینی که از اندیشه ای قایمست اندر جهان هر پیشه ای خانه ها و قصرها و شهرها کوهها و دشتها و نهرها هم زمین و بحر و هم مهر و فلک زنده از وی همچو کز دریا سمک پس چرا از ابلهی پیش تو کور تن سلیمانست و اندیشه چو مور می نماید پیش چشمت که بزرگ هست اندیشه چو موش و کوه گرگ عالم اندر چشم تو هول و عظیم ز ابر و رعد و چرخ داری لرز و بیم وز جهان فکرتی ای کم ز خر ایمن و غافل چو سنگ بی خبر زانک نقشی وز خرد بی بهره ای آدمی خو نیستی خرکره ای سایه را تو شخص می بینی ز جهل شخص از آن شد نزد تو بازی و سهل باش تا روزی که آن فکر و خیال بر گشاید بی حجابی پر و بال کوهها بینی شده چون پشم نرم نیست گشته این زمین سرد و گرم نه سما بینی نه اختر نه وجود جز خدای واحد حی ودود یک فسانه راست آمد یا دروغ تا دهد مر راستیها را فروغ # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۲۴ - حسد کردن حشم بر غلام خاص پادشاهی بنده ای را از کرم بر گزیده بود بر جمله حشم جامگی او وظیفه چل امیر ده یک قدرش ندیدی صد وزیر از کمال طالع و اقبال و بخت او ایازی بود و شه محمود وقت روح او با روح شه در اصل خویش پیش ازین تن بوده هم پیوند و خویش کار آن دارد که پیش از تن بدست بگذر از این ها که نو حادث شدست کار عارف راست کو نه احول است چشم او بر کشت های اول است آنچ گندم کاشتندش و آنچ جو چشم او آنجاست روز و شب گرو آنچ آبستست شب جز آن نزاد حیله ها و مکرها بادست باد کی کند دل خوش به حیلت های گش آنک بیند حیله حق بر سرش او درون دام و دامی می نهد جان تو نی آن جهد نی این جهد گر بروید ور بریزد صد گیاه عاقبت بر روید آن کشته اله کشت نو کارند بر کشت نخست این دوم فانی ست وان اول درست تخم اول کامل و بگزیده است تخم ثانی فاسد و پوسیده است افکن این تدبیر خود را پیش دوست گرچه تدبیرت هم از تدبیر اوست کار آن دارد که حق افراشت است آخر آن روید که اول کاشت است هرچه کاری از برای او بکار چون اسیر دوستی ای دوستدار گرد نفس دزد و کار او مپیچ هرچه آن نه کار حق هیچست هیچ پیش از آنک روز دین پیدا شود نزد مالک دزد شب رسوا شود رخت دزدیده به تدبیر و فنش مانده روز داوری بر گردنش صد هزاران عقل با هم بر جهند تا به غیر دام او دامی نهند دام خود را سخت تر یابند و بس کی نماید قوتی با باد خس گر تو گویی فایده هستی چه بود در سؤالت فایده هست ای عنود گر ندارد این سؤالت فایده چه شنویم این را عبث بی عایده ور سؤالت را بسی فایده هاست پس جهان بی فایده آخر چراست ور جهان از یک جهت بی فایده است از جهت های دگر پر عایده است فایده تو گر مرا فایده نیست مر ترا چون فایده ست از وی مایست حسن یوسف عالمی را فایده گرچه بر اخوان عبث بد زایده لحن داوودی چنان محبوب بود لیک بر محروم بانگ چوب بود آب نیل از آب حیوان بد فزون لیک بر محروم و منکر بود خون هست بر مؤمن شهیدی زندگی بر منافق مردنست و ژندگی چیست در عالم بگو یک نعمتی که نه محرومند از وی امتی گاو و خر را فایده چه در شکر هست هر جان را یکی قوتی دگر لیک گر آن قوت بر وی عارضیست پس نصیحت کردن او را رایضی ست چون کسی کو از مرض گل داشت دوست گرچه پندارد که آن خود قوت اوست قوت اصلی را فرامش کرده است روی در قوت مرض آورده است نوش را بگذاشته سم خورده است قوت علت را چو چربش کرده است قوت اصلی بشر نور خداست قوت حیوانی مر او را ناسزاست لیک از علت درین افتاد دل که خورد او روز و شب زین آب و گل روی زرد و پای سست و دل سبک کو غذای والسما ذات الحبک آن غذای خاصگان دولت است خوردن آن بی گلو و آلت است شد غذای آفتاب از نور عرش مر حسود و دیو را از دود فرش در شهیدان یرزقون فرمود حق آن غذا را نی دهان بد نی طبق دل ز هر یاری غذایی می خورد دل ز هر علمی صفایی می برد صورت هر آدمی چون کاسه ای ست چشم از معنی او حساسه ای ست از لقای هر کسی چیزی خوری وز قران هر قرین چیزی بری چون ستاره با ستاره شد قرین لایق هر دو اثر زاید یقین چون قران مرد و زن زاید بشر وز قران سنگ و آهن شد شرر وز قران خاک با باران ها میوه ها و سبزه و ریحان ها وز قران سبزه ها با آدمی دلخوشی و بی غمی و خرمی وز قران خرمی با جان ما می بزاید خوبی و احسان ما قابل خوردن شود اجسام ما چون بر آید از تفرج کام ما سرخ رویی از قران خون بود خون ز خورشید خوش گلگون بود بهترین رنگ ها سرخی بود وان ز خورشید است و از وی می رسد هر زمینی کان قرین شد با زحل شوره گشت و کشت را نبود محل قوت اندر فعل آید ز اتفاق چون قران دیو با اهل نفاق این معانی راست از چرخ نهم بی همه طاق و طرم طاق و طرم خلق را طاق و طرم عاریت است امر را طاق و طرم ماهیت است از پی طاق و طرم خواری کشند بر امید عز در خواری خوشند بر امید عز ده روزه ی خدوک گردن خود کرده اند از غم چو دوک چون نمی آیند اینجا که منم کاندرین عز آفتاب روشنم مشرق خورشید برج قیرگون آفتاب ما ز مشرق ها برون مشرق او نسبت ذرات او نه بر آمد نه فرو شد ذات او ما که واپس ماند ذرات وی ایم در دو عالم آفتاب بی فی ایم باز گرد شمس می گردم عجب هم ز فر شمس باشد این سبب شمس باشد بر سبب ها مطلع هم ازو حبل سبب ها منقطع صد هزاران بار ببریدم امید از کی از شمس این شما باور کنید تو مرا باور مکن کز آفتاب صبر دارم من و یا ماهی ز آب ور شوم نومید نومیدی من عین صنع آفتاب است ای حسن عین صنع از نفس صانع چون برد هیچ هست از غیر هستی چون چرد جمله هستی ها ازین روضه چرند گر براق و تازیان ور خود خرند وانک گردش ها از آن دریا ندید هر دم آرد رو به محرابی جدید او ز بحر عذب آب شور خورد تا که آب شور او را کور کرد بحر می گوید به دست راست خور ز آب من ای کور تا یابی بصر هست دست راست اینجا ظن راست کو بداند نیک و بد را کز کجاست نیزه گردانی ست ای نیزه که تو راست می گردی گهی گاهی دوتو ما ز عشق شمس دین بی ناخنیم ورنه ما آن کور را بینا کنیم هان ضیاء الحق حسام الدین تو زود داروش کن کوری چشم حسود توتیای کبریای تیزفعل داروی ظلمت کش استیزفعل آنک گر بر چشم اعمی برزند ظلمت صد ساله را زو برکند جمله کوران را دوا کن جز حسود کز حسودی بر تو می آرد جحود مر حسودت را اگر چه آن منم جان مده تا همچنین جان می کنم آنک او باشد حسود آفتاب وانک می رنجد ز بود آفتاب اینت درد بی دوا کاو راست آه اینت افتاده ابد در قعر چاه نفی خورشید ازل بایست او کی برآید این مراد او بگو باز آن باشد که باز آید به شاه باز کور است آنک شد گم کرده راه راه را گم کرد و در ویران فتاد باز در ویران بر جغدان فتاد او همه نور است از نور رضا لیک کورش کرد سرهنگ قضا خاک در چشمش زد و از راه برد در میان جغد و ویرانش سپرد بر سری جغدانش بر سر می زنند پر و بال نازنینش می کنند ولوله افتاد در جغدان که ها باز آمد تا بگیرد جای ما چون سگان کوی پر خشم و مهیب اندر افتادند در دلق غریب باز گوید من چه در خوردم به جغد صد چنین ویران فدا کردم به جغد من نخواهم بود اینجا می روم سوی شاهنشاه راجع می شوم خویشتن مکشید ای جغدان که من نه مقیمم می روم سوی وطن این خراب آباد در چشم شماست ورنه ما را ساعد شه ناز جاست جغد گفتا باز حیلت می کند تا ز خان و مان شما را بر کند خانه های ما بگیرد او به مکر برکند ما را به سالوسی ز وکر می نماید سیری این حیلت پرست والله از جمله حریصان بدترست او خورد از حرص طین را همچو دبس دنبه مسپارید ای یاران به خرس لاف از شه می زند وز دست شه تا برد او ما سلیمان را ز ره خود چه جنس شاه باشد مرغکی مشنوش گر عقل داری اندکی جنس شاهست او و یا جنس وزیر هیچ باشد لایق گوزینه سیر آنچ می گوید ز مکر و فعل و فن هست سلطان با حشم جویای من اینت مالیخولیای ناپذیر اینت لاف خام و دام گول گیر هر که این باور کند از ابلهیست مرغک لاغر چه درخورد شهیست کمترین جغد ار زند بر مغز او مر ورا یاری گری از شاه کو گفت باز ار یک پر من بشکند بیخ جغدستان شهنشه بر کند جغد چه بود خود اگر بازی مرا دل برنجاند کند با من جفا شه کند توده به هر شیب و فراز صد هزاران خرمن از سرهای باز پاسبان من عنایات ویست هر کجا که من روم شه در پیست در دل سلطان خیال من مقیم بی خیال من دل سلطان سقیم چون بپراند مرا شه در روش می پرم بر اوج دل چون پرتوش همچو ماه و آفتابی می پرم پرده های آسمانها می درم روشنی عقلها از فکرتم انفطار آسمان از فطرتم بازم و حیران شود در من هما جغد کی بود تا بداند سر ما شه برای من ز زندان یاد کرد صد هزاران بسته را آزاد کرد یک دمم با جغدها دمساز کرد از دم من جغدها را باز کرد ای خنک جغدی که در پرواز من فهم کرد از نیکبختی راز من در من آویزید تا نازان شوید گرچه جغدانید شهبازان شوید آنک باشد با چنان شاهی حبیب هر کجا افتد چرا باشد غریب هر که باشد شاه دردش را دوا گر چو نی نالد نباشد بی نوا مالک ملک نیم من طبل خوار طبل بازم می زند شه از کنار طبل باز من ندای ارجعی حق گواه من به رغم مدعی من نیم جنس شهنشه دور ازو لیک دارم در تجلی نور ازو نیست جنسیت ز روی شکل و ذات آب جنس خاک آمد در نبات باد جنس آتش آمد در قوام طبع را جنس آمدست آخر مدام جنس ما چون نیست جنس شاه ما مای ما شد بهر مای او فنا چون فنا شد مای ما او ماند فرد پیش پای اسپ او گردم چو گرد خاک شد جان و نشانیهای او هست بر خاکش نشان پای او خاک پایش شو برای این نشان تا شوی تاج سر گردن کشان تا که نفریبد شما را شکل من نقل من نوشید پیش از نقل من ای بسا کس را که صورت راه زد قصد صورت کرد و بر الله زد آخر این جان با بدن پیوسته است هیچ این جان با بدن مانند هست تاب نور چشم با پیهست جفت نور دل در قطره خونی نهفت شادی اندر گرده و غم در جگر عقل چون شمعی درون مغز سر این تعلقها نه بی کیفست و چون عقلها در دانش چونی زبون جان کل با جان جزو آسیب کرد جان ازو دری ستد در جیب کرد همچو مریم جان از آن آسیب جیب حامله شد از مسیح دلفریب آن مسیحی نه که بر خشک و ترست آن مسیحی کز مساحت برترست پس ز جان جان چو حامل گشت جان از چنین جانی شود حامل جهان پس جهان زاید جهانی دیگری این حشر را وا نماید محشری تا قیامت گر بگویم بشمرم من ز شرح این قیامت قاصرم این سخنها خود به معنی یا ربیست حرفها دام دم شیرین لبیست چون کند تقصیر پس چون تن زند چونک لبیکش به یارب می رسد هست لبیکی که نتوانی شنید لیک سر تا پای بتوانی چشید # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۲۵ - کلوخ انداختن تشنه از سر دیوار در جوی آب بر لب جو بوده دیواری بلند بر سر دیوار تشنه دردمند مانعش از آب آن دیوار بود از پی آب او چو ماهی زار بود ناگهان انداخت او خشتی در آب بانگ آب آمد به گوشش چون خطاب چون خطاب یار شیرین لذیذ مست کرد آن بانگ آبش چون نبیذ از صفای بانگ آب آن ممتحن گشت خشت انداز از آنجا خشت کن آب می زد بانگ یعنی هی ترا فایده چه زین زدن خشتی مرا تشنه گفت آبا مرا دو فایده ست من ازین صنعت ندارم هیچ دست فایده اول سماع بانگ آب کو بود مر تشنگان را چون رباب بانگ او چون بانگ اسرافیل شد مرده را زین زندگی تحویل شد یا چو بانگ رعد ایام بهار باغ می یابد ازو چندین نگار یا چو بر درویش ایام زکات یا چو بر محبوس پیغام نجات چون دم رحمان بود کان از یمن می رسد سوی محمد بی دهن یا چو بوی احمد مرسل بود کان به عاصی در شفاعت می رسد یا چو بوی یوسف خوب لطیف می زند بر جان یعقوب نحیف فایده دیگر که هر خشتی کزین بر کنم آیم سوی ماء معین کز کمی خشت دیوار بلند پست تر گردد به هر دفعه که کند پستی دیوار قربی می شود فصل او درمان وصلی می بود سجده آمد کندن خشت لزب موجب قربی که واسجد واقترب تا که این دیوار عالی گردنست مانع این سر فرود آوردنست سجده نتوان کرد بر آب حیات تا نیابم زین تن خاکی نجات بر سر دیوار هر کو تشنه تر زودتر بر می کند خشت و مدر هر که عاشقتر بود بر بانگ آب او کلوخ زفت تر کند از حجاب او ز بانگ آب پر می تا عنق نشنود بیگانه جز بانگ بلق ای خنک آن را که او ایام پیش مغتنم دارد گزارد وام خویش اندر آن ایام کش قدرت بود صحت و زور دل و قوت بود وان جوانی همچو باغ سبز و تر می رساند بی دریغی بار و بر چشمه های قوت و شهوت روان سبز می گردد زمین تن بدان خانه معمور و سقفش بس بلند معتدل ارکان و بی تخلیط و بند پیش از آن کایام پیری در رسد گردنت بندد به حبل من مسد خاک شوره گردد و ریزان و سست هرگز از شوره نبات خوش نرست آب زور و آب شهوت منقطع او ز خویش و دیگران نا منتفع ابروان چون پالدم زیر آمده چشم را نم آمده تاری شده از تشنج رو چو پشت سوسمار رفته نطق و طعم و دندانها ز کار روز بیگه لاشه لنگ و ره دراز کارگه ویران عمل رفته ز ساز بیخهای خوی بد محکم شده قوت بر کندن آن کم شده # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۲۶ - فرمودن والی آن مرد را کی این خاربن را کی نشانده‌ای بر سر راه بر کن همچو آن شخص درشت خوش سخن در میان ره نشاند او خاربن ره گذریانش ملامت گر شدند پس بگفتندش بکن این را نکند هر دمی آن خاربن افزون شدی پای خلق از زخم آن پر خون شدی جامه های خلق بدریدی ز خار پای درویشان بخستی زار زار چون به جد حاکم بدو گفت این بکن گفت آری بر کنم روزیش من مدتی فردا و فردا وعده داد شد درخت خار او محکم نهاد گفت روزی حاکمش ای وعده کژ پیش آ در کار ما واپس مغژ گفت الایام یا عم بیننا گفت عجل لا تماطل دیننا تو که می گویی که فردا این بدان که به هر روزی که می آید زمان آن درخت بد جوان تر می شود وین کننده پیر و مضطر می شود خاربن در قوت و برخاستن خارکن در پیری و در کاستن خاربن هر روز و هر دم سبز و تر خارکن هر روز زار و خشک تر او جوان تر می شود تو پیرتر زود باش و روزگار خود مبر خاربن دان هر یکی خوی بدت بارها در پای خار آخر زدت بارها از خوی خود خسته شدی حس نداری سخت بی حس آمدی گر ز خسته گشتن دیگر کسان که ز خلق زشت تو هست آن رسان غافلی باری ز زخم خود نه ای تو عذاب خویش و هر بیگانه ای یا تبر بر گیر و مردانه بزن تو علی وار این در خیبر بکن یا به گلبن وصل کن این خار را وصل کن با نار نور یار را تا که نور او کشد نار تو را وصل او گلشن کند خار تو را تو مثال دوزخی او مؤمنست کشتن آتش به مؤمن ممکنست مصطفی فرمود از گفت جحیم کو به مؤمن لابه گر گردد ز بیم گویدش بگذر ز من ای شاه زود هین که نورت سوز نارم را ربود پس هلاک نار نور مؤمنست زانک بی ضد دفع ضد لا یمکنست نار ضد نور باشد روز عدل کان ز قهر انگیخته شد این ز فضل گر همی خواهی تو دفع شر نار آب رحمت بر دل آتش گمار چشمه آن آب رحمت مؤمنست آب حیوان روح پاک محسنست بس گریزانست نفس تو ازو زانک تو از آتشی او آب جو ز آب آتش زان گریزان می شود کآتشش از آب ویران می شود حس و فکر تو همه از آتشست حس شیخ و فکر او نور خوشست آب نور او چو بر آتش چکد چک چک از آتش بر آید برجهد چون کند چک چک تو گویش مرگ و درد تا شود این دوزخ نفس تو سرد تا نسوزد او گلستان ترا تا نسوزد عدل و احسان ترا بعد از آن چیزی که کاری بر دهد لاله و نسرین و سیسنبر دهد باز پهنا می رویم از راه راست باز گرد ای خواجه راه ما کجاست اندر آن تقریر بودیم ای حسود که خرت لنگست و منزل دور زود سال بیگه گشت وقت کشت نی جز سیه رویی و فعل زشت نی کرم در بیخ درخت تن فتاد بایدش بر کند و در آتش نهاد هین و هین ای راه رو بیگاه شد آفتاب عمر سوی چاه شد این دو روزک را که زورت هست زود پیر افشانی بکن از راه جود این قدر تخمی که ماندستت بباز تا بروید زین دو دم عمر دراز تا نمردست این چراغ با گهر هین فتیلش ساز و روغن زودتر هین مگو فردا که فرداها گذشت تا بکلی نگذرد ایام کشت پند من بشنو که تن بند قویست کهنه بیرون کن گرت میل نویست لب ببند و کف پر زر بر گشا بخل تن بگذار و پیش آور سخا ترک شهوتها و لذتها سخاست هر که در شهوت فرو شد برنخاست این سخا شاخیست از سرو بهشت وای او کز کف چنین شاخی بهشت عروة الوثقاست این ترک هوا برکشد این شاخ جان را بر سما تا برد شاخ سخا ای خوب کیش مر ترا بالاکشان تا اصل خویش یوسف حسنی و این عالم چو چاه وین رسن صبرست بر امر اله یوسفا آمد رسن در زن دو دست از رسن غافل مشو بیگه شدست حمد لله کین رسن آویختند فضل و رحمت را بهم آمیختند تا ببینی عالم جان جدید عالم بس آشکار ناپدید این جهان نیست چون هستان شده وان جهان هست بس پنهان شده خاک بر بادست و بازی می کند کژنمایی پرده سازی می کند اینک بر کارست بی کارست و پوست وانک پنهانست مغز و اصل اوست خاک همچون آلتی در دست باد باد را دان عالی و عالی نژاد چشم خاکی را به خاک افتد نظر بادبین چشمی بود نوعی دگر اسپ داند اسپ را کو هست یار هم سواری داند احوال سوار چشم حس اسپست و نور حق سوار بی سواره اسپ خود ناید به کار پس ادب کن اسپ را از خوی بد ورنه پیش شاه باشد اسپ رد چشم اسپ از چشم شه رهبر بود چشم او بی چشم شه مضطر بود چشم اسپان جز گیاه و جز چرا هر کجا خوانی بگوید نی چرا نور حق بر نور حس راکب شود آنگهی جان سوی حق راغب شود اسپ بی راکب چه داند رسم راه شاه باید تا بداند شاه راه سوی حسی رو که نورش راکبست حس را آن نور نیکو صاحبست نور حس را نور حق تزیین بود معنی نور علی نور این بود نور حسی می کشد سوی ثری نور حقش می برد سوی علی زانک محسوسات دونتر عالمیست نور حق دریا و حس چون شب نمیست لیک پیدا نیست آن راکب برو جز به آثار و به گفتار نکو نور حسی کو غلیظست و گران هست پنهان در سواد دیدگان چونک نور حس نمی بینی ز چشم چون ببینی نور آن دینی ز چشم نور حس با این غلیظی مختفیست چون خفی نبود ضیایی کان صفیست این جهان چون خس به دست باد غیب عاجزی پیش گرفت و داد غیب گه بلندش می کند گاهیش پست گه درستش می کند گاهی شکست گه یمینش می برد گاهی یسار گه گلستانش کند گاهیش خار دست پنهان و قلم بین خط گزار اسپ در جولان و ناپیدا سوار تیر پران بین و ناپیدا کمان جانها پیدا و پنهان جان جان تیر را مشکن که این تیر شهیست نیست پرتاوی ز شصت آگهیست ما رمیت اذ رمیت گفت حق کار حق بر کارها دارد سبق خشم خود بشکن تو مشکن تیر را چشم خشمت خون شمارد شیر را بوسه ده بر تیر و پیش شاه بر تیر خون آلود از خون تو تر آنچ پیدا عاجز و بسته و زبون وآنچ ناپیدا چنان تند و حرون ما شکاریم این چنین دامی کراست گوی چوگانیم چوگانی کجاست می درد می دوزد این خیاط کو می دمد می سوزد این نفاط کو ساعتی کافر کند صدیق را ساعتی زاهد کند زندیق را زانک مخلص در خطر باشد ز دام تا ز خود خالص نگردد او تمام زانک در راهست و ره زن بی حدست آن رهد کو در امان ایزدست آینه خالص نگشت او مخلص است مرغ را نگرفته است او مقنص است چونک مخلص گشت مخلص باز رست در مقام امن رفت و برد دست هیچ آیینه دگر آهن نشد هیچ نانی گندم خرمن نشد هیچ انگوری دگر غوره نشد هیچ میوه پخته با کوره نشد پخته گرد و از تغیر دور شو رو چو برهان محقق نور شو چون ز خود رستی همه برهان شدی چونک بنده نیست شد سلطان شدی ور عیان خواهی صلاح الدین نمود دیده ها را کرد بینا و گشود فقر را از چشم و از سیمای او دید هر چشمی که دارد نور هو شیخ فعالست بی آلت چو حق با مریدان داده بی گفتی سبق دل به دست او چو موم نرم رام مهر او گه ننگ سازد گاه نام مهر مومش حاکی انگشتریست باز آن نقش نگین حاکی کیست حاکی اندیشه آن زرگرست سلسله هر حلقه اندر دیگرست این صدا در کوه دلها بانگ کیست گه پرست از بانگ این که گه تهیست هر کجا هست او حکیمست اوستاد بانگ او زین کوه دل خالی مباد هست که کآوا مثنا می کند هست که کآواز صدتا می کند می زهاند کوه از آن آواز و قال صد هزاران چشمه آب زلال چون ز که آن لطف بیرون می شود آبها در چشمه ها خون می شود زان شهنشاه همایون نعل بود که سراسر طور سینا لعل بود جان پذیرفت و خرد اجزای کوه ما کم از سنگیم آخر ای گروه نه ز جان یک چشمه جوشان می شود نه بدن از سبزپوشان می شود نی صدای بانگ مشتاقی درو نی صفای جرعه ساقی درو کو حمیت تا ز تیشه وز کلند این چنین که را بکلی بر کنند بوک بر اجزای او تابد مهی بوک در وی تاب مه یابد رهی چون قیامت کوهها را برکند بر سر ما سایه کی می افکند این قیامت زان قیامت کی کمست آن قیامت زخم و این چون مرهمست هر که دید این مرهم از زخم ایمنست هر بدی کین حسن دید او محسنست ای خنک زشتی که خوبش شد حریف وای گل رویی که جفتش شد خریف نان مرده چون حریف جان شود زنده گردد نان و عین آن شود هیزم تیره حریف نار شد تیرگی رفت و همه انوار شد در نمکلان چون خر مرده فتاد آن خری و مردگی یکسو نهاد صبغة الله هست خم رنگ هو پیسها یک رنگ گردد اندرو چون در آن خم افتد و گوییش قم از طرب گوید منم خم لا تلم آن منم خم خود انا الحق گفتنست رنگ آتش دارد الا آهنست رنگ آهن محو رنگ آتشست ز آتشی می لافد و خامش وشست چون به سرخی گشت همچون زر کان پس انا النارست لافش بی زبان شد ز رنگ و طبع آتش محتشم گوید او من آتشم من آتشم آتشم من گر ترا شکیست و ظن آزمون کن دست را بر من بزن آتشم من بر تو گر شد مشتبه روی خود بر روی من یک دم بنه آدمی چون نور گیرد از خدا هست مسجود ملایک ز اجتبا نیز مسجود کسی کو چون ملک رسته باشد جانش از طغیان و شک آتش چه آهن چه لب ببند ریش تشبیه مشبه را مخند پای در دریا منه کم گوی از آن بر لب دریا خمش کن لب گزان گرچه صد چون من ندارد تاب بحر لیک می نشکیبم از غرقاب بحر جان و عقل من فدای بحر باد خونبهای عقل و جان این بحر داد تا که پایم می رود رانم درو چون نماند پا چو بطانم درو بی ادب حاضر ز غایب خوشترست حلقه گرچه کژ بود نی بر درست ای تن آلوده بگرد حوض گرد پاک کی گردد برون حوض مرد پاک کو از حوض مهجور اوفتاد او ز پاکی خویش هم دور اوفتاد پاکی این حوض بی پایان بود پاکی اجسام کم میزان بود زانک دل حوضست لیکن در کمین سوی دریا راه پنهان دارد این پاکی محدود تو خواهد مدد ورنه اندر خرج کم گردد عدد آب گفت آلوده را در من شتاب گفت آلوده که دارم شرم از آب گفت آب این شرم بی من کی رود بی من این آلوده زایل کی شود ز آب هر آلوده کو پنهان شود الحیاء یمنع الایمان بود دل ز پایه حوض تن گلناک شد تن ز آب حوض دلها پاک شد گرد پایه حوض دل گرد ای پسر هان ز پایه حوض تن می کن حذر بحر تن بر بحر دل بر هم زنان در میانشان برزخ لا یبغیان گر تو باشی راست ور باشی تو کژ پیشتر می غژ بدو واپس مغژ پیش شاهان گر خطر باشد به جان لیک نشکیبند ازو با همتان شاه چون شیرین تر از شکر بود جان به شیرینی رود خوشتر بود ای ملامت گر سلامت مر تو را ای سلامت جو رها کن تو مرا جان من کوره ست با آتش خوشست کوره را این بس که خانه آتشست همچو کوره عشق را سوزیدنیست هر که او زین کور باشد کوره نیست برگ بی برگی ترا چون برگ شد جان باقی یافتی و مرگ شد چون تو را غم شادی افزودن گرفت روضه جانت گل و سوسن گرفت آنچ خوف دیگران آن امن تست بط قوی از بحر و مرغ خانه سست باز دیوانه شدم من ای طبیب باز سودایی شدم من ای حبیب حلقه های سلسله تو ذو فنون هر یکی حلقه دهد دیگر جنون داد هر حلقه فنونی دیگرست پس مرا هر دم جنونی دیگرست پس فنون باشد جنون این شد مثل خاصه در زنجیر این میر اجل آنچنان دیوانگی بگسست بند که همه دیوانگان پندم دهند # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۲۷ - آمدن دوستان به بیمارستان جهت پرسش ذاالنون مصری رحمة الله علیه این چنین ذالنون مصری را فتاد کاندرو شور و جنونی نو بزاد شور چندان شد که تا فوق فلک می رسید از وی جگرها را نمک هین منه تو شور خود ای شوره خاک پهلوی شور خداوندان پاک خلق را تاب جنون او نبود آتش او ریشهاشان می ربود چونک در ریش عوام آتش فتاد بند کردندش به زندانی نهاد نیست امکان واکشیدن این لگام گرچه زین ره تنگ می آیند عام دیده این شاهان ز عامه خوف جان کین گره کورند و شاهان بی نشان چونک حکم اندر کف رندان بود لاجرم ذاالنون در زندان بود یکسواره می رود شاه عظیم در کف طفلان چنین در یتیم در چه دریا نهان در قطره ای آفتابی مخفی اندر ذره ای آفتابی خویش را ذره نمود واندک اندک روی خود را بر گشود جمله ذرات در وی محو شد عالم از وی مست گشت و صحو شد چون قلم در دست غداری بود بی گمان منصور بر داری بود چون سفیهان راست این کار و کیا لازم آمد یقتلون الانبیا انبیا را گفته قومی راه گم از سفه انا تطیرنا بکم جهل ترسا بین امان انگیخته زان خداوندی که گشت آویخته چون بقول اوست مصلوب جهود پس مرورا امن کی تاند نمود چون دل آن شاه زیشان خون بود عصمت و انت فیهم چون بود زر خالص را و زرگر را خطر باشد از قلاب خاین بیشتر یوسفان از رشک زشتان مخفی اند کز عدو خوبان در آتش می زیند یوسفان از مکر اخوان در چهند کز حسد یوسف به گرگان می دهند از حسد بر یوسف مصری چه رفت این حسد اندر کمین گرگیست زفت لاجرم زین گرگ یعقوب حلیم داشت بر یوسف همیشه خوف و بیم گرگ ظاهر گرد یوسف خود نگشت این حسد در فعل از گرگان گذشت رحم کرد این گرگ وز عذر لبق آمده که انا ذهبنا نستبق صد هزاران گرگ را این مکر نیست عاقبت رسوا شود این گرگ بیست زانک حشر حاسدان روز گزند بی گمان بر صورت گرگان کنند حشر پر حرص خس مردارخوار صورت خوکی بود روز شمار زانیان را گند اندام نهان خمرخواران را بود گند دهان گند مخفی کان به دلها می رسید گشت اندر حشر محسوس و پدید بیشه ای آمد وجود آدمی بر حذر شو زین وجود ار زان دمی در وجود ما هزاران گرگ و خوک صالح و ناصالح و خوب و خشوک حکم آن خو راست کان غالبترست چونک زر بیش از مس آمد آن زرست سیرتی کان بر وجودت غالبست هم بر آن تصویر حشرت واجبست ساعتی گرگی در آید در بشر ساعتی یوسف رخی همچون قمر می رود از سینه ها در سینه ها از ره پنهان صلاح و کینه ها بلک خود از آدمی در گاو و خر می رود دانایی و علم و هنر اسپ سکسک می شود رهوار و رام خرس بازی می کند بز هم سلام رفت اندر سگ ز آدمیان هوس تا شبان شد یا شکاری یا حرس در سگ اصحاب خویی زان وفود رفت تا جویای الله گشته بود هر زمان در سینه نوعی سر کند گاه دیو و گه ملک گه دام و دد زان عجب بیشه که هر شیر آگهست تا به دام سینه ها پنهان رهست دزدیی کن از درون مرجان جان ای کم از سگ از درون عارفان چونک دزدی باری آن در لطیف چونک حامل می شوی باری شریف # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۲۸ - فهم کردن مریدان کی ذاالنون دیوانه نشد قاصد کرده است دوستان در قصه ذاالنون شدند سوی زندان و در آن رایی زدند کین مگر قاصد کند یا حکمتیست او درین دین قبله ای و آیتیست دور دور از عقل چون دریای او تا جنون باشد سفه فرمای او حاش لله از کمال جاه او کابر بیماری بپوشد ماه او او ز شر عامه اندر خانه شد او ز ننگ عاقلان دیوانه شد او ز عار عقل کند تن پرست قاصدا رفتست و دیوانه شدست که ببندیدم قوی وز ساز گاو بر سر و پشتم بزن وین را مکاو تا ز زخم لخت یابم من حیات چون قتیل از گاو موسی ای ثقات تا ز زخم لخت گاوی خوش شوم همچو کشته و گاو موسی گش شوم زنده شد کشته ز زخم دم گاو همچو مس از کیمیا شد زر ساو کشته بر جست و بگفت اسرار را وا نمود آن زمره خون خوار را گفت روشن کین جماعت کشته اند کین زمان در خصمیم آشفته اند چونک کشته گردد این جسم گران زنده گردد هستی اسراردان جان او بیند بهشت و نار را باز داند جمله اسرار را وا نماید خونیان دیو را وا نماید دام خدعه و ریو را گاو کشتن هست از شرط طریق تا شود از زخم دمش جان مفیق گاو نفس خویش را زوتر بکش تا شود روح خفی زنده و بهش # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۲۹ - رجوع به حکایت ذاالنون رحمة الله علیه چون رسیدند آن نفر نزدیک او بانگ بر زد هی کیانید اتقو با ادب گفتند ما از دوستان بهر پرسش آمدیم اینجا بجان چونی ای دریای عقل ذو فنون این چه بهتانست بر عقلت جنون دود گلخن کی رسد در آفتاب چون شود عنقا شکسته از غراب وا مگیر از ما بیان کن این سخن ما محبانیم با ما این مکن مر محبان را نشاید دور کرد یا بروپوش و دغل مغرور کرد راز را اندر میان آور شها رو مکن در ابر پنهانی مها ما محب و صادق و دل خسته ایم در دو عالم دل به تو در بسته ایم فحش آغازید و دشنام از گزاف گفت او دیوانگانه زی و قاف بر جهید و سنگ پران کرد و چوب جملگی بگریختند از بیم کوب قهقهه خندید و جنبانید سر گفت باد ریش این یاران نگر دوستان بین کو نشان دوستان دوستان را رنج باشد همچو جان کی کران گیرد ز رنج دوست دوست رنج مغز و دوستی آن را چو پوست نی نشان دوستی شد سرخوشی در بلا و آفت و محنت کشی دوست همچون زر بلا چون آتشست زر خالص در دل آتش خوشست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۳۰ - امتحان کردن خواجهٔ لقمان زیرکی لقمان را نی که لقمان را که بنده پاک بود روز و شب در بندگی چالاک بود خواجه اش می داشتی در کار پیش بهترش دیدی ز فرزندان خویش زانک لقمان گرچه بنده زاد بود خواجه بود و از هوا آزاد بود گفت شاهی شیخ را اندر سخن چیزی از بخشش ز من درخواست کن گفت ای شه شرم ناید مر ترا که چنین گویی مرا زین برتر آ من دو بنده دارم و ایشان حقیر وآن دو بر تو حاکمانند و امیر گفت شه آن دو چه اند این زلتست گفت آن یک خشم و دیگر شهوتست شاه آن دان کو ز شاهی فارغست بی مه و خورشید نورش بازغست مخزن آن دارد که مخزن ذات اوست هستی او دارد که با هستی عدوست خواجه لقمان بظاهر خواجه وش در حقیقت بنده لقمان خواجه اش در جهان بازگونه زین بسیست در نظرشان گوهری کم از خسیست مر بیابان را مفازه نام شد نام و رنگی عقلشان را دام شد یک گره را خود معرف جامه است در قبا گویند کو از عامه است یک گره را ظاهر سالوس زهد نور باید تا بود جاسوس زهد نور باید پاک از تقلید و غول تا شناسد مرد را بی فعل و قول در رود در قلب او از راه عقل نقد او بیند نباشد بند نقل بندگان خاص علام الغیوب در جهان جان جواسیس القلوب در درون دل در آید چون خیال پیش او مکشوف باشد سر حال در تن گنجشک چیست از برگ و ساز که شود پوشیده آن بر عقل باز آنک واقف گشت بر اسرار هو سر مخلوقات چه بود پیش او آنک بر افلاک رفتارش بود بر زمین رفتن چه دشوارش بود در کف داود کاهن گشت موم موم چه بود در کف او ای ظلوم بود لقمان بنده شکلی خواجه ای بندگی بر ظاهرش دیباجه ای چون رود خواجه به جای ناشناس در غلام خویش پوشاند لباس او بپوشد جامه های آن غلام مر غلام خویش را سازد امام در پیش چون بندگان در ره شود تا نباید زو کسی آگه شود گوید ای بنده تو رو بر صدر شین من بگیرم کفش چون بنده کهین تو درشتی کن مرا دشنام ده مر مرا تو هیچ توقیری منه ترک خدمت خدمت تو داشتم تا به غربت تخم حیلت کاشتم خواجگان این بندگیها کرده اند تا گمان آید که ایشان بنده اند چشم پر بودند و سیر از خواجگی کارها را کرده اند آمادگی وین غلامان هوا بر عکس آن خویشتن بنموده خواجه عقل و جان آید از خواجه ره افکندگی ناید از بنده به غیر بندگی پس از آن عالم بدین عالم چنان تعبیتها هست بر عکس این بدان خواجه لقمان ازین حال نهان بود واقف دیده بود از وی نشان راز می دانست و خوش می راند خر از برای مصلحت آن راه بر مر ورا آزاد کردی از نخست لیک خشنودی لقمان را بجست زانک لقمان را مراد این بود تا کس نداند سر آن شیر و فتی چه عجب گر سر ز بد پنهان کنی این عجب که سر ز خود پنهان کنی کار پنهان کن تو از چشمان خود تا بود کارت سلیم از چشم بد خویش را تسلیم کن بر دام مزد وانگه از خود بی ز خود چیزی بدزد می دهند افیون به مرد زخم مند تا که پیکان از تنش بیرون کنند وقت مرگ از رنج او را می درند او بدان مشغول شد جان می برند چون به هر فکری که دل خواهی سپرد از تو چیزی در نهان خواهند برد پس بدان مشغول شو کان بهترست تا ز تو چیزی برد کان کهترست هرچه تحصیلی کنی ای معتنی می در آید دزد از آن سو کایمنی بار بازرگان چو در آب اوفتد دست اندر کاله بهتر زند چونک چیزی فوت خواهد شد در آب ترک کمتر گوی و بهتر را بیاب # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۳۱ - ظاهر شدن فضل و زیرکی لقمان پیش امتحان کنندگان هر طعامی کآوریدندی به وی کس سوی لقمان فرستادی ز پی تا که لقمان دست سوی آن برد قاصدا تا خواجه پس خوردش خورد سؤر او خوردی و شور انگیختی هر طعامی کو نخوردی ریختی ور بخوردی بی دل و بی اشتها این بود پیوندی بی انتها خربزه آورده بودند ارمغان گفت رو فرزند لقمان را بخوان چون برید و داد او را یک برین همچو شکر خوردش و چون انگبین از خوشی که خورد داد او را دوم تا رسید آن گرچها تا هفدهم ماند گرچی گفت این را من خورم تا چه شیرین خربزه ست این بنگرم او چنین خوش می خورد کز ذوق او طبعها شد مشتهی و لقمه جو چون بخورد از تلخیش آتش فروخت هم زبان کرد آبله هم حلق سوخت ساعتی بی خود شد از تلخی آن بعد از آن گفتش که ای جان و جهان نوش چون کردی تو چندین زهر را لطف چون انگاشتی این قهر را این چه صبرست این صبوری ازچه روست یا مگر پیش تو این جانت عدوست چون نیاوردی به حیلت حجتی که مرا عذریست بس کن ساعتی گفت من از دست نعمت بخش تو خورده ام چندان که از شرمم دوتو شرمم آمد که یکی تلخ از کفت من ننوشم ای تو صاحب معرفت چون همه اجزام از انعام تو رسته اند و غرق دانه و دام تو گر ز یک تلخی کنم فریاد و داد خاک صد ره بر سر اجزام باد لذت دست شکربخشت بداشت اندرین بطیخ تلخی کی گذاشت از محبت تلخها شیرین شود از محبت مسها زرین شود از محبت دردها صافی شود از محبت دردها شافی شود از محبت مرده زنده می کنند از محبت شاه بنده می کنند این محبت هم نتیجه دانشست کی گزافه بر چنین تختی نشست دانش ناقص کجا این عشق زاد عشق زاید ناقص اما بر جماد بر جمادی رنگ مطلوبی چو دید از صفیری بانگ محبوبی شنید دانش ناقص نداند فرق را لاجرم خورشید داند برق را چونک ملعون خواند ناقص را رسول بود در تاویل نقصان عقول زانک ناقص تن بود مرحوم رحم نیست بر مرحوم لایق لعن و زخم نقص عقلست آن که بد رنجوریست موجب لعنت سزای دوریست زانک تکمیل خردها دور نیست لیک تکمیل بدن مقدور نیست کفر و فرعونی هر گبر بعید جمله از نقصان عقل آمد پدید بهر نقصان بدن آمد فرج در نبی که ما علی الاعمی حرج برق آفل باشد و بس بی وفا آفل از باقی ندانی بی صفا برق خندد بر کی می خندد بگو بر کسی که دل نهد بر نور او نورهای چرخ ببریده پیست آن چو لا شرقی و لا غربی کیست برق را خو یخطف الابصار دان نور باقی را همه انصار دان بر کف دریا فرس را راندن نامه ای در نور برقی خواندن از حریصی عاقبت نادیدنست بر دل و بر عقل خود خندیدنست عاقبت بینست عقل از خاصیت نفس باشد کو نبیند عاقبت عقل کو مغلوب نفس او نفس شد مشتری مات زحل شد نحس شد هم درین نحسی بگردان این نظر در کسی که کرد نحست در نگر آن نظر که بنگرد این جر و مد او ز نحسی سوی سعدی نقب زد زان همی گرداندت حالی به حال ضد به ضد پیداکنان در انتقال تا که خوفت زاید از ذات الشمال لذت ذات الیمین یرجی الرجال تا دو پر باشی که مرغ یک پره عاجز آید از پریدن ای سره یا رها کن تا نیایم در کلام یا بده دستور تا گویم تمام ورنه این خواهی نه آن فرمان تراست کس چه داند مر ترا مقصد کجاست جان ابراهیم باید تا به نور بیند اندر نار فردوس و قصور پایه پایه بر رود بر ماه و خور تا نماند همچو حلقه بند در چون خلیل از آسمان هفتمین بگذرد که لا احب الافلین این جهان تن غلط انداز شد جز مر آن را کو ز شهوت باز شد # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۳۲ - تتمهٔ حسد آن حشم بر آن غلام خاص قصه شاه و امیران و حسد بر غلام خاص و سلطان خرد دور ماند از جر جرار کلام باز باید گشت و کرد آن را تمام باغبان ملک با اقبال و بخت چون درختی را نداند از درخت آن درختی را که تلخ و رد بود و آن درختی که یکش هفصد بود کی برابر دارد اندر تربیت چون ببیندشان به چشم عاقبت کان درختان را نهایت چیست بر گرچه یکسانند این دم در نظر شیخ کو ینظر بنور الله شد از نهایت وز نخست آگاه شد چشم آخربین ببست از بهر حق چشم آخربین گشاد اندر سبق آن حسودان بد درختان بوده اند تلخ گوهر شوربختان بوده اند از حسد جوشان و کف می ریختند در نهانی مکر می انگیختند تا غلام خاص را گردن زنند بیخ او را از زمانه بر کنند چون شود فانی چو جانش شاه بود بیخ او در عصمت الله بود شاه از آن اسرار واقف آمده همچو بوبکر ربابی تن زده در تماشای دل بدگوهران می زدی خنبک بر آن کوزه گران مکر می سازند قومی حیله مند تا که شه را در فقاعی در کنند پادشاهی بس عظیمی بی کران در فقاعی کی بگنجد ای خران از برای شاه دامی دوختند آخر این تدبیر ازو آموختند نحس شاگردی که با استاد خویش همسری آغازد و آید به پیش با کدام استاد استاد جهان پیش او یکسان هویدا و نهان چشم او ینظر بنور الله شده پرده های جهل را خارق بده از دل سوراخ چون کهنه گلیم پرده ای بندد به پیش آن حکیم پرده می خندد برو با صد دهان هر دهانی گشته اشکافی بر آن گوید آن استاد مر شاگرد را ای کم از سگ نیستت با من وفا خود مرا استا مگیر آهن گسل همچو خود شاگرد گیر و کوردل نه از منت یاریست در جان و روان بی منت آبی نمی گردد روان پس دل من کارگاه بخت تست چه شکنی این کارگاه ای نادرست گوییش پنهان زنم آتش زنه نی به قلب از قلب باشد روزنه آخر از روزن ببیند فکر تو دل گواهیی دهد زین ذکر تو گیر در رویت نمالد از کرم هرچه گویی خندد و گوید نعم او نمی خندد ز ذوق مالشت او همی خندد بر آن اسگالشت پس خداعی را خداعی شد جزا کاسه زن کوزه بخور اینک سزا گر بدی با تو ورا خنده رضا صد هزاران گل شکفتی مر ترا چون دل او در رضا آرد عمل آفتابی دان که آید در حمل زو بخندد هم نهار و هم بهار در هم آمیزد شکوفه و سبزه زار صد هزاران بلبل و قمری نوا افکنند اندر جهان بی نوا چونک برگ روح خود زرد و سیاه می ببینی چون ندانی خشم شاه آفتاب شاه در برج عتاب می کند روها سیه همچون کتاب آن عطارد را ورقها جان ماست آن سپیدی و آن سیه میزان ماست باز منشوری نویسد سرخ و سبز تا رهند ارواح از سودا و عجز سرخ و سبز افتاد نسخ نوبهار چون خط قوس و قزح در اعتبار # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۳۳ - عکس تعظیم پیغام سلیمان در دل بلقیس از صورت حقیر هدهد رحمت صد تو بر آن بلقیس باد که خدایش عقل صد مرده بداد هدهدی نامه بیاورد و نشان از سلیمان چند حرفی با بیان خواند او آن نکته های با شمول با حقارت ننگرید اندر رسول جسم هدهد دید و جان عنقاش دید حس چو کفی دید و دل دریاش دید عقل با حس زین طلسمات دو رنگ چون محمد با ابوجهلان به جنگ کافران دیدند احمد را بشر چون ندیدند از وی انشق القمر خاک زن در دیده حس بین خویش دیده حس دشمن عقلست و کیش دیده حس را خدا اعماش خواند بت پرستش گفت و ضد ماش خواند زانک او کف دید و دریا را ندید زانک حالی دید و فردا را ندید خواجه فردا و حالی پیش او او نمی بیند ز گنجی جز تسو ذره ای زان آفتاب آرد پیام آفتاب آن ذره را گردد غلام قطره ای کز بحر وحدت شد سفیر هفت بحر آن قطره را باشد اسیر گر کف خاکی شود چالاک او پیش خاکش سر نهد افلاک او خاک آدم چونک شد چالاک حق پیش خاکش سر نهند املاک حق السماء انشقت آخر از چه بود از یکی چشمی که خاکیی گشود خاک از دردی نشیند زیر آب خاک بین کز عرش بگذشت از شتاب آن لطافت پس بدان کز آب نیست جز عطای مبدع وهاب نیست گر کند سفلی هوا و نار را ور ز گل او بگذراند خار را حاکمست و یفعل الله ما یشا کو ز عین درد انگیزد دوا گر هوا و نار را سفلی کند تیرگی و دردی و ثفلی کند ور زمین و آب را علوی کند راه گردون را به پا مطوی کند پس یقین شد که تعز من تشا خاکیی را گفت پرها بر گشا آتشی را گفت رو ابلیس شو زیر هفتم خاک با تلبیس شو آدم خاکی برو تو بر سها ای بلیس آتشی رو تا ثری چار طبع و علت اولی نیم در تصرف دایما من باقیم کار من بی علتست و مستقیم هست تقدیرم نه علت ای سقیم عادت خود را بگردانم بوقت این غبار از پیش بنشانم بوقت بحر را گویم که هین پر نار شو گویم آتش را که رو گلزار شو کوه را گویم سبک شو همچو پشم چرخ را گویم فرو در پیش چشم گویم ای خورشید مقرون شو به ماه هر دو را سازم چو دو ابر سیاه چشمه خورشید را سازیم خشک چشمه خون را به فن سازیم مشک آفتاب و مه چو دو گاو سیاه یوغ بر گردن ببنددشان اله # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۳۴ - انکار فلسفی بر قرائت ان اصبح ماکم غورا مقریی می خواند از روی کتاب ماؤکم غورا ز چشمه بندم آب آب را در غورها پنهان کنم چشمه ها را خشک و خشکستان کنم آب را در چشمه کی آرد دگر جز من بی مثل و با فضل و خطر فلسفی منطقی مستهان می گذشت از سوی مکتب آن زمان چونک بشنید آیت او از ناپسند گفت آریم آب را ما با کلند ما به زخم بیل و تیزی تبر آب را آریم از پستی زبر شب بخفت و دید او یک شیرمرد زد طبانچه هر دو چشمش کور کرد گفت زین دو چشمه چشم ای شقی با تبر نوری بر آر ار صادقی روز بر جست و دو چشم کور دید نور فایض از دو چشمش ناپدید گر بنالیدی و مستغفر شدی نور رفته از کرم ظاهر شدی لیک استغفار هم در دست نیست ذوق توبه نقل هر سرمست نیست زشتی اعمال و شومی جحود راه توبه بر دل او بسته بود از نیاز و اعتقاد آن خلیل گشت ممکن امر صعب و مستحیل همچنین بر عکس آن انکار مرد مس کند زر را و صلحی را نبرد دل بسختی همچو روی سنگ گشت چون شکافد توبه آن را بهر کشت چون شعیبی کو که تا او از دعا بهر کشتن خاک سازد کوه را یا به دریوزه مقوقس از رسول سنگ لاخی مزرعی شد با اصول کهربای مسخ آمد این دغا خاک قابل را کند سنگ و حصا هر دلی را سجده هم دستور نیست مزد رحمت قسم هر مزدور نیست هین به پشت آن مکن جرم و گناه که کنم توبه در آیم در پناه می بباید تاب و آبی توبه را شرط شد برق و سحابی توبه را آتش و آبی بباید میوه را واجب آید ابر و برق این شیوه را تا نباشد برق دل و ابر دو چشم کی نشیند آتش تهدید و خشم کی بروید سبزه ذوق وصال کی بجوشد چشمه ها ز آب زلال کی گلستان راز گوید با چمن کی بنفشه عهد بندد با سمن کی چناری کف گشاید در دعا کی درختی سر فشاند در هوا کی شکوفه آستین پر نثار بر فشاندن گیرد ایام بهار کی فروزد لاله را رخ همچو خون کی گل از کیسه بر آرد زر برون کی بیاید بلبل و گل بو کند کی چو طالب فاخته کوکو کند کی بگوید لک لک آن لک لک بجان لک چه باشد ملک تست ای مستعان کی نماید خاک اسرار ضمیر کی شود بی آسمان بستان منیر از کجا آورده اند آن حله ها من کریم من رحیم کلها آن لطافتها نشان شاهدیست آن نشان پای مرد عابدیست آن شود شاد از نشان کو دید شاه چون ندید او را نباشد انتباه روح آنکس کو بهنگام الست دید رب خویش و شد بی خویش مست او شناسد بوی می کو می بخورد چون نخورد او می چه داند بوی کرد زانک حکمت همچو ناقه ضاله است همچو دلاله شهان را داله است تو ببینی خواب در یک خوش لقا کو دهد وعده و نشانی مر ترا که مراد تو شود و اینک نشان که به پیش آید ترا فردا فلان یک نشانی آن که او باشد سوار یک نشانی که ترا گیرد کنار یک نشانی که بخندد پیش تو یک نشان که دست بندد پیش تو یک نشانی آنک این خواب از هوس چون شود فردا نگویی پیش کس زان نشان هم زکریا را بگفت که نیایی تا سه روز اصلا بگفت تا سه شب خامش کن از نیک و بدت این نشان باشد که یحیی آیدت دم مزن سه روز اندر گفت و گو کین سکوتست آیت مقصود تو هین میاور این نشان را تو بگفت وین سخن را دار اندر دل نهفت این نشانها گویدش همچون شکر این چه باشد صد نشانی دگر این نشان آن بود کان ملک و جاه که همی جویی بیابی از اله آنک می گریی به شبهای دراز وانک می سوزی سحرگه در نیاز آنک بی آن روز تو تاریک شد همچو دوکی گردنت باریک شد وآنچ دادی هرچه داری در زکات چون زکات پاک بازان رختهات رختها دادی و خواب و رنگ رو سر فدا کردی و گشتی همچو مو چند در آتش نشستی همچو عود چند پیش تیغ رفتی همچو خود زین چنین بیچارگیها صد هزار خوی عشاقست و ناید در شمار چونک شب این خواب دیدی روز شد از امیدش روز تو پیروز شد چشم گردان کرده ای بر چپ و راست کان نشان و آن علامتها کجاست بر مثال برگ می لرزی که وای گر رود روز و نشان ناید بجای می دوی در کوی و بازار و سرا چون کسی کو گم کند گوساله را خواجه خیرست این دوادو چیستت گم شده اینجا که داری کیستت گوییش خیرست لیکن خیر من کس نشاید که بداند غیر من گر بگویم نک نشانم فوت شد چون نشان شد فوت وقت موت شد بنگری در روی هر مرد سوار گویدت منگر مرا دیوانه وار گوییش من صاحبی گم کرده ام رو به جست و جوی او آورده ام دولتت پاینده بادا ای سوار رحم کن بر عاشقان معذور دار چون طلب کردی به جد آمد نظر جد خطا نکند چنین آمد خبر ناگهان آمد سواری نیکبخت پس گرفت اندر کنارت سخت سخت تو شدی بیهوش و افتادی به طاق بی خبر گفت اینت سالوس و نفاق او چه می بیند درو این شور چیست او نداند کان نشان وصل کیست این نشان در حق او باشد که دید آن دگر را کی نشان آید پدید هر زمان کز وی نشانی می رسید شخص را جانی به جانی می رسید ماهی بیچاره را پیش آمد آب این نشانها تلک آیات الکتاب پس نشانیها که اندر انبیاست خاص آن جان را بود کو آشناست این سخن ناقص بماند و بی قرار دل ندارم بی دلم معذور دار ذره ها را کی تواند کس شمرد خاصه آن کو عشق از وی عقل برد می شمارم برگهای باغ را می شمارم بانگ کبک و زاغ را در شمار اندر نیاید لیک من می شمارم بهر رشد ممتحن نحس کیوان یا که سعد مشتری ناید اندر حصر گرچه بشمری لیک هم بعضی ازین هر دو اثر شرح باید کرد یعنی نفع و ضر تا شود معلوم آثار قضا شمه ای مر اهل سعد و نحس را طالع آنکس که باشد مشتری شاد گردد از نشاط و سروری وانک را طالع زحل از هر شرور احتیاطش لازم آید در امور اذکروا الله شاه ما دستور داد اندر آتش دید ما را نور داد گفت اگرچه پاکم از ذکر شما نیست لایق مر مرا تصویرها لیک هرگز مست تصویر و خیال در نیابد ذات ما را بی مثال ذکر جسمانه خیال ناقصست وصف شاهانه از آنها خالصست شاه را گوید کسی جولاه نیست این چه مدحست این مگر آگاه نیست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۳۵ - انکار کردن موسی علیه السلام بر مناجات شبان دید موسی یک شبانی را به راه کو همی گفت ای گزیننده اله تو کجایی تا شوم من چاکرت چارقت دوزم کنم شانه سرت جامه ات شویم شپشهاات کشم شیر پیشت آورم ای محتشم دستکت بوسم بمالم پایکت وقت خواب آید بروبم جایکت ای فدای تو همه بزهای من ای بیادت هیهی و هیهای من این نمط بیهوده می گفت آن شبان گفت موسی با کی است این ای فلان گفت با آنکس که ما را آفرید این زمین و چرخ ازو آمد پدید گفت موسی های بس مدبر شدی خود مسلمان ناشده کافر شدی این چه ژاژست این چه کفرست و فشار پنبه ای اندر دهان خود فشار گند کفر تو جهان را گنده کرد کفر تو دیبای دین را ژنده کرد چارق و پاتابه لایق مر تراست آفتابی را چنینها کی رواست گر نبندی زین سخن تو حلق را آتشی آید بسوزد خلق را آتشی گر نامدست این دود چیست جان سیه گشته روان مردود چیست گر همی دانی که یزدان داورست ژاژ و گستاخی ترا چون باورست دوستی بی خرد خود دشمنیست حق تعالی زین چنین خدمت غنیست با کی می گویی تو این با عم و خال جسم و حاجت در صفات ذوالجلال شیر او نوشد که در نشو و نماست چارق او پوشد که او محتاج پاست ور برای بنده شست این گفت تو آنک حق گفت او منست و من خود او آنک گفت انی مرضت لم تعد من شدم رنجور او تنها نشد آنک بی یسمع و بی یبصر شده ست در حق آن بنده این هم بیهده ست بی ادب گفتن سخن با خاص حق دل بمیراند سیه دارد ورق گر تو مردی را بخوانی فاطمه گرچه یک جنس اند مرد و زن همه قصد خون تو کند تا ممکنست گرچه خوش خو و حلیم و ساکنست فاطمه مدحست در حق زنان مرد را گویی بود زخم سنان دست و پا در حق ما استایش است در حق پاکی حق آلایش است لم یلد لم یولد او را لایق است والد و مولود را او خالق است هرچه جسم آمد ولادت وصف اوست هرچه مولودست او زین سوی جوست زانک از کون و فساد است و مهین حادثست و محدثی خواهد یقین گفت ای موسی دهانم دوختی وز پشیمانی تو جانم سوختی جامه را بدرید و آهی کرد تفت سر نهاد اندر بیابانی و رفت # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۳۶ - عتاب کردن حق تعالی موسی را علیه السلام از بهر آن شبان وحی آمد سوی موسی از خدا بنده ما را ز ما کردی جدا تو برای وصل کردن آمدی یا برای فصل کردن آمدی تا توانی پا منه اندر فراق ابغض الاشیاء عندي الطلاق هر کسی را سیرتی بنهاده ام هر کسی را اصطلاحی داده ام در حق او مدح و در حق تو ذم در حق او شهد و در حق تو سم ما بری از پاک و ناپاکی همه از گرانجانی و چالاکی همه من نکردم امر تا سودی کنم بلک تا بر بندگان جودی کنم هندوان را اصطلاح هند مدح سندیان را اصطلاح سند مدح من نگردم پاک از تسبیحشان پاک هم ایشان شوند و درفشان ما زبان را ننگریم و قال را ما روان را بنگریم و حال را ناظر قلبیم اگر خاشع بود گرچه گفت لفظ ناخاضع رود زانک دل جوهر بود گفتن عرض پس طفیل آمد عرض جوهر غرض چند ازین الفاظ و اضمار و مجاز سوز خواهم سوز با آن سوز ساز آتشی از عشق در جان بر فروز سر بسر فکر و عبارت را بسوز موسیا آداب دانان دیگرند سوخته جان و روانان دیگرند عاشقان را هر نفس سوزیدنیست بر ده ویران خراج و عشر نیست گر خطا گوید ورا خاطی مگو گر بود پر خون شهید او را مشو خون شهیدان را ز آب اولیٰ ترست این خطا از صد صواب اولیٰ ترست در درون کعبه رسم قبله نیست چه غم ار غواص را پاچیله نیست تو ز سرمستان قلاوزی مجو جامه چاکان را چه فرمایی رفو ملت عشق از همه دینها جداست عاشقان را ملت و مذهب خداست لعل را گر مهر نبود باک نیست عشق در دریای غم غمناک نیست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۳۷ - وحی آمدن موسی را علیه السّلام در عذر آن شبان بعد از آن در سر موسی حق نهفت رازهایی گفت کان ناید به گفت بر دل موسی سخن ها ریختند دیدن و گفتن به هم آمیختند چند بی خود گشت و چند آمد به خود چند پرید از ازل سوی ابد بعد از این گر شرح گویم ابلهیست زانک شرح این ورای آگهیست ور بگویم عقل ها را برکند ور نویسم بس قلم ها بشکند چون که موسی این عتاب از حق شنید در بیابان در پی چوپان دوید بر نشان پای آن سرگشته راند گرد از پره بیابان برفشاند گام پای مردم شوریده خود هم ز گام دیگران پیدا بود یک قدم چون رخ ز بالا تا نشیب یک قدم چون پیل رفته بر وریب گاه چون موجی بر افرازان علم گاه چون ماهی روانه بر شکم گاه بر خاکی نبشته حال خود همچو رمالی که رملی بر زند عاقبت دریافت او را و بدید گفت مژده ده که دستوری رسید هیچ آدابی و ترتیبی مجو هرچه می خواهد دل تنگت بگو کفر تو دین است و دینت نور جان آمنی وز تو جهانی در امان ای معاف یفعل الله ما یشا بی محابا رو زبان را برگشا گفت ای موسی از آن بگذشته ام من کنون در خون دل آغشته ام من ز سدره منتهی بگذشته ام صد هزاران ساله زان سو رفته ام تازیانه بر زدی اسپم بگشت گنبدی کرد و ز گردون بر گذشت محرم ناسوت ما لاهوت باد آفرین بر دست و بر بازوت باد حال من اکنون برون از گفتن است اینچ می گویم نه احوال من است نقش می بینی که در آیینه ای ست نقش توست آن نقش آن آیینه نیست دم که مرد نایی اندر نای کرد درخور نایست نه درخورد مرد هان و هان گر حمد گویی گر سپاس همچو نافرجام آن چوپان شناس حمد تو نسبت بدان گر بهترست لیک آن نسبت به حق هم ابترست چند گویی چون غطا برداشتند کاین نبوده ست آنک می پنداشتند این قبول ذکر تو از رحمت است چون نماز مستحاضه رخصت است با نماز او بیالوده ست خون ذکر تو آلوده تشبیه و چون خون پلید است و به آبی می رود لیک باطن را نجاست ها بود کان به غیر آب لطف کردگار کم نگردد از درون مرد کار در سجودت کاش روگردانیی معنی سبحان ربی دانیی کای سجودم چون وجودم ناسزا مر بدی را تو نکویی ده جزا این زمین از حلم حق دارد اثر تا نجاست برد و گل ها داد بر تا بپوشد او پلیدی های ما در عوض بر روید از وی غنچه ها پس چو کافر دید کاو در داد و جود کم تر و بی مایه تر از خاک بود از وجود او گل و میوه نرست جز فساد جمله پاکی ها نجست گفت واپس رفته ام من در ذهاب حسرتا یا لیتنی کنت تراب کاش از خاکی سفر نگزیدمی همچو خاکی دانه ای می چیدمی چون سفر کردم مرا راه آزمود زین سفرکردن ره آوردم چه بود زان همه میلش سوی خاک است کو در سفر سودی نبیند پیش رو روی واپس کردنش آن حرص و آز روی در ره کردنش صدق و نیاز هر گیا را کش بود میل علا در مزید است و حیات و در نما چونک گردانید سر سوی زمین در کمی و خشکی و نقص و غبین میل روحت چون سوی بالا بود در تزاید مرجعت آنجا بود ور نگوساری سرت سوی زمین آفلی حق لا یحب الآفلین # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۳۸ - پرسیدن موسی از حق سر غلبهٔ ظالمان را گفت موسی ای کریم کارساز ای که یکدم ذکر تو عمر دراز نقش کژمژ دیدم اندر آب و گل چون ملایک اعتراضی کرد دل که چه مقصودست نقشی ساختن واندرو تخم فساد انداختن آتش ظلم و فساد افروختن مسجد و سجده کنان را سوختن مایه خونابه و زردآبه را جوش دادن از برای لابه را من یقین دانم که عین حکمتست لیک مقصودم عیان و رؤیتست آن یقین می گویدم خاموش کن حرص رؤیت گویدم نه جوش کن مر ملایک را نمودی سر خویش کین چنین نوشی همی ارزد به نیش عرضه کردی نور آدم را عیان بر ملایک گشت مشکلها بیان حشر تو گوید که سر مرگ چیست میوه ها گویند سر برگ چیست سر خون و نطفه حسن آدمیست سابق هر بیشیی آخر کمیست لوح را اول بشوید بی وقوف آنگهی بر وی نویسد او حروف خون کند دل را و اشک مستهان بر نویسد بر وی اسرار آنگهان وقت شستن لوح را باید شناخت که مر آن را دفتری خواهند ساخت چون اساس خانه ای می افکنند اولین بنیاد را بر می کنند گل بر آرند اول از قعر زمین تا به آخر بر کشی ماء معین از حجامت کودکان گریند زار که نمی دانند ایشان سر کار مرد خود زر می دهد حجام را می نوازد نیش خون آشام را می دود حمال زی بار گران می رباید بار را از دیگران جنگ حمالان برای بار بین این چنین است اجتهاد کاربین چون گرانیها اساس راحتست تلخها هم پیشوای نعمتست حفت الجنه بمکروهاتنا حفت النیران من شهواتنا تخم مایه آتشت شاخ ترست سوخته آتش قرین کوثرست هر که در زندان قرین محنتیست آن جزای لقمه ای و شهوتیست هر که در قصری قرین دولتیست آن جزای کارزار و محنتیست هر که را دیدی بزر و سیم فرد دانک اندر کسب کردن صبر کرد بی سبب بیند چو دیده شد گذار تو که در حسی سبب را گوش دار آنک بیرون از طبایع جان اوست منصب خرق سببها آن اوست بی سبب بیند نه از آب و گیا چشم چشمه معجزات انبیا این سبب همچون طبیب است و علیل این سبب همچون چراغست و فتیل شب چراغت را فتیل نو بتاب پاک دان زینها چراغ آفتاب رو تو کهگل ساز بهر سقف خان سقف گردون را ز کهگل پاک دان آه که چون دلدار ما غمسوز شد خلوت شب در گذشت و روز شد جز به شب جلوه نباشد ماه را جز به درد دل مجو دلخواه را ترک عیسی کرده خر پروده ای لاجرم چون خر برون پرده ای طالع عیسیست علم و معرفت طالع خر نیست ای تو خر صفت ناله خر بشنوی رحم آیدت پس ندانی خر خری فرمایدت رحم بر عیسی کن و بر خر مکن طبع را بر عقل خود سرور مکن طبع را هل تا بگرید زار زار تو ازو بستان و وام جان گزار سالها خر بنده بودی بس بود زانک خربنده ز خر واپس بود ز اخروهن مرادش نفس تست کو به آخر باید و عقلت نخست هم مزاج خر شدست این عقل پست فکرش این که چون علف آرم به دست آن خر عیسی مزاج دل گرفت در مقام عاقلان منزل گرفت زانک غالب عقل بود و خر ضعیف از سوار زفت گردد خر نحیف وز ضعیفی عقل تو ای خربها این خر پژمرده گشتست اژدها گر ز عیسی گشته ای رنجوردل هم ازو صحت رسد او را مهل چونی ای عیسی عیسی دم ز رنج که نبود اندر جهان بی مار گنج چونی ای عیسی ز دیدار جهود چونی ای یوسف ز مکار و حسود تو شب و روز از پی این قوم غمر چون شب و روزی مددبخشای عمر چونی از صفراییان بی هنر چه هنر زاید ز صفرا درد سر تو همان کن که کند خورشید شرق با نفاق و حیله و دزدی و زرق تو عسل ما سرکه در دنیا و دین دفع این صفرا بود سرکنگبین سرکه افزودیم ما قوم زحیر تو عسل بفزا کرم را وا مگیر این سزید از ما چنان آمد ز ما ریگ اندر چشم چه فزاید عمی آن سزد از تو ایا کحل عزیز که بیابد از تو هر ناچیز چیز ز آتش این ظالمانت دل کباب از تو جمله اهد قومی بد خطاب کان عودی در تو گر آتش زنند این جهان از عطر و ریحان آگنند تو نه آن عودی کز آتش کم شود تو نه آن روحی که اسیر غم شود عود سوزد کان عود از سوز دور باد کی حمله برد بر اصل نور ای ز تو مر آسمانها را صفا ای جفای تو نکوتر از وفا زانک از عاقل جفایی گر رود از وفای جاهلان آن به بود گفت پیغامبر عداوت از خرد بهتر از مهری که از جاهل رسد # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۳۹ - رنجانیدن امیری خفته‌ای را کی مار در دهانش رفته بود عاقلی بر اسپ می آمد سوار در دهان خفته ای می رفت مار آن سوار آن را بدید و می شتافت تا رماند مار را فرصت نیافت چونکه از عقلش فراوان بد مدد چند دبوسی قوی بر خفته زد برد او را زخم آن دبوس سخت زو گریزان تا به زیر یک درخت سیب پوسیده بسی بد ریخته گفت ازین خور ای به درد آویخته سیب چندان مر ورا در خورد داد کز دهانش باز بیرون می فتاد بانگ می زد کای امیر آخر چرا قصد من کردی تو نادیده جفا گر ترا ز اصل ست با جانم ستیز تیغ زن یکبارگی خونم بریز شوم ساعت که شدم بر تو پدید ای خنک آن را که روی تو ندید بی جنایت بی گنه بی بیش و کم ملحدان جایز ندارند این ستم می جهد خون از دهانم با سخن ای خدا آخر مکافاتش تو کن هر زمان می گفت او نفرین نو اوش می زد کاندرین صحرا بدو زخم دبوس و سوار همچو باد می دوید و باز در رو می فتاد ممتلی و خوابناک و سست بد پا و رویش صد هزاران زخم شد تا شبانگه می کشید و می گشاد تا ز صفرا قی شدن بر وی فتاد زو بر آمد خورده ها زشت و نکو مار با آن خورده بیرون جست ازو چون بدید از خود برون آن مار را سجده آورد آن نکو کردار را سهم آن مار سیاه زشت زفت چون بدید آن دردها از وی برفت گفت خود تو جبرییل رحمتی یا خدایی که ولی نعمتی ای مبارک ساعتی که دیدی ام مرده بودم جان نو بخشیدی ام تو مرا جویان مثال مادران من گریزان از تو مانند خران خر گریزد از خداوند از خری صاحبش در پی ز نیکو گوهری نه از پی سود و زیان می جویدش لیک تا گرگش ندرد یا ددش ای خنک آن را که بیند روی تو یا در افتد ناگهان در کوی تو ای روان پاک بستوده تو را چند گفتم ژاژ و بیهوده تو را ای خداوند و شهنشاه و امیر من نگفتم جهل من گفت آن مگیر شمه ای زین حال اگر دانستمی گفتن بیهوده کی تانستمی بس ثنایت گفتمی ای خوش خصال گر مرا یک رمز می گفتی ز حال لیک خامش کرده می آشوفتی خامشانه بر سرم می کوفتی شد سرم کالیوه عقل از سر بجست خاصه این سر را که مغزش کمترست عفو کن ای خوب روی خوب کار آنچه گفتم از جنون اندر گذار گفت اگر من گفتمی رمزی از آن زهره تو آب گشتی آن زمان گر ترا من گفتمی اوصاف مار ترس از جانت بر آوردی دمار مصطفی فرمود اگر گویم به راست شرح آن دشمن که در جان شماست زهره های پردلان هم بر درد نی رود ره نی غم کاری خورد نه دلش را تاب ماند در نیاز نه تنش را قوت روزه و نماز همچو موشی پیش گربه لا شود همچو بره پیش گرگ از جا رود اندرو نه حیله ماند نه روش پس کنم ناگفته تان من پرورش همچو بوبکر ربابی تن زنم دست چون داود در آهن زنم تا محال از دست من حالی شود مرغ پر بر کنده را بالی شود چون یدالله فوق ایدیهم بود دست ما را دست خود فرمود احد پس مرا دست دراز آمد یقین بر گذشته ز آسمان هفتمین دست من بنمود بر گردون هنر مقریا بر خوان که انشق القمر این صفت هم بهر ضعف عقل هاست با ضعیفان شرح قدرت کی رواست خود بدانی چون بر آری سر ز خواب ختم شد والله اعلم بالصواب مر تو را نه قوت خوردن بدی نه ره و پروای قی کردن بدی می شنیدم فحش و خر می راندم رب یسر زیر لب می خواندم از سبب گفتن مرا دستور نی ترک تو گفتن مرا مقدور نی هر زمان می گفتم از درد درون اهد قومی انهم لا یعلمون سجده ها می کرد آن رسته ز رنج کای سعادت ای مرا اقبال و گنج از خدا یابی جزاها ای شریف قوت شکرت ندارد این ضعیف شکر حق گوید ترا ای پیشوا آن لب و چانه ندارم و آن نوا دشمنی عاقلان زین سان بود زهر ایشان ابتهاج جان بود دوستی ابله بود رنج و ضلال این حکایت بشنو از بهر مثال # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۴۰ - اعتماد کردن بر تملق و وفای خرس اژدهایی خرس را درمی کشید شیرمردی رفت و فریادش رسید شیرمردانند در عالم مدد آن زمان کافغان مظلومان رسد بانگ مظلومان ز هرجا بشنوند آن طرف چون رحمت حق می دوند آن ستونهای خللهای جهان آن طبیبان مرضهای نهان محض مهر و داوری و رحمتند همچو حق بی علت و بی رشوتند این چه یاری می کنی یکبارگیش گوید از بهر غم و بیچارگیش مهربانی شد شکار شیرمرد در جهان دارو نجوید غیر درد هر کجا دردی دوا آنجا رود هر کجا پستیست آب آنجا دود آب رحمت بایدت رو پست شو وانگهان خور خمر رحمت مست شو رحمت اندر رحمت آمد تا به سر بر یکی رحمت فرو مای ای پسر چرخ را در زیر پا آر ای شجاع بشنو از فوق فلک بانگ سماع پنبه وسواس بیرون کن ز گوش تا به گوشت آید از گردون خروش پاک کن دو چشم را از موی عیب تا ببینی باغ و سروستان غیب دفع کن از مغز و از بینی زکام تا که ریح الله در آید در مشام هیچ مگذار از تب و صفرا اثر تا بیابی از جهان طعم شکر داروی مردی کن و عنین مپوی تا برون آیند صد گون خوب روی کنده تن را ز پای جان بکن تا کند جولان به گردت انجمن غل بخل از دست و گردن دور کن بخت نو دریاب در چرخ کهن ور نمی توانی به کعبه لطف پر عرضه کن بیچارگی بر چاره گر زاری و گریه قوی سرمایه ایست رحمت کلی قوی تر دایه ایست دایه و مادر بهانه جو بود تا که کی آن طفل او گریان شود طفل حاجات شما را آفرید تا بنالید و شود شیرش پدید گفت ادعوا الله بی زاری مباش تا بجوشد شیرهای مهرهاش هوی هوی باد و شیرافشان ابر در غم ما اند یک ساعت تو صبر فی السماء رزقکم بشنیده ای اندرین پستی چه بر چفسیده ای ترس و نومیدیت دان آواز غول می کشد گوش تو تا قعر سفول هر ندایی که ترا بالا کشید آن ندا می دان که از بالا رسید هر ندایی که ترا حرص آورد بانگ گرگی دان که او مردم درد این بلندی نیست از روی مکان این بلندیهاست سوی عقل و جان هر سبب بالاتر آمد از اثر سنگ و آهن فایق آمد بر شرر آن فلانی فوق آن سرکش نشست گرچه در صورت به پهلویش نشست فوقی آنجاست از روی شرف جای دور از صدر باشد مستخف سنگ و آهن زین جهت که سابق است در عمل فوقی این دو لایق است وآن شرر از روی مقصودی خویش ز آهن و سنگست زین رو پیش و پیش سنگ و آهن اول و پایان شرر لیک این هر دو تنند و جان شرر در زمان شاخ از ثمر سابق ترست در هنر از شاخ او فایق ترست چونک مقصود از شجر آمد ثمر پس ثمر اول بود وآخر شجر خرس چون فریاد کرد از اژدها شیرمردی کرد از چنگش جدا حیلت و مردی به هم دادند پشت اژدها را او بدین قوت بکشت اژدها را هست قوت حیله نیست نیز فوق حیله تو حیله ایست حیله خود را چو دیدی باز رو کز کجا آمد سوی آغاز رو هر چه در پستیست آمد از علا چشم را سوی بلندی نه هلا روشنی بخشد نظر اندر علیٰ گرچه اول خیرگی آرد بلیٰ چشم را در روشنایی خوی کن گر نه خفاشی نظر آن سوی کن عاقبت بینی نشان نور تست شهوت حالی حقیقت گور تست عاقبت بینی که صد بازی بدید مثل آن نبود که یک بازی شنید زان یکی بازی چنان مغرور شد کز تکبر ز اوستادان دور شد سامری وار آن هنر در خود چو دید او ز موسی از تکبر سر کشید او ز موسی آن هنر آموخته وز معلم چشم را بر دوخته لاجرم موسی دگر بازی نمود تا که آن بازی و جانش را ربود ای بسا دانش که اندر سر دود تا شود سرور بدان خود سر رود سر نخواهی که رود تو پای باش در پناه قطب صاحب راٰی باش گرچه شاهی خویش فوق او مبین گرچه شهدی جز نبات او مچین فکر تو نقش است و فکر اوست جان نقد تو قلبست و نقد اوست کان او توی خود را بجو در اوی او کو و کو گو فاخته شو سوی او ور نخواهی خدمت ابناء جنس در دهان اژدهایی همچو خرس بوک استادی رهاند مر تو را وز خطر بیرون کشاند مر تو را زاریی می کن چو زورت نیست هین چونک کوری سر مکش از راه بین تو کم از خرسی نمی نالی ز درد خرس رست از درد چون فریاد کرد ای خدا این سنگ دل را موم کن ناله اش را تو خوش و مرحوم کن # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۴۱ - گفتن نابینای سایل کی دو کوری دارم بود کوری کو همی گفت الامان من دو کوری دارم ای اهل زمان پس دوباره رحمتم آرید هان چون دو کوری دارم و من در میان گفت یک کوریت می بینیم ما آن دگر کوری چه باشد وا نما گفت زشت آوازم و ناخوش نوا زشت آوازی و کوری شد دوتا بانگ زشتم مایه غم می شود مهر خلق از بانگ من کم می شود زشت آوازم بهر جا که رود مایه خشم و غم و کین می شود بر دو کوری رحم را دوتا کنید این چنین ناگنج را گنجا کنید زشتی آواز کم شد زین گله خلق شد بر وی برحمت یک دله کرد نیکو چون بگفت او راز را لطف آواز دلش آواز را وانک آواز دلش هم بد بود آن سه کوری دوری سرمد بود لیک وهابان که بی علت دهند بوک دستی بر سر زشتش نهند چونک آوازش خوش و مظلوم شد زو دل سنگین دلان چون موم شد ناله کافر چو زشتست و شهیق زان نمی گردد اجابت را رفیق اخسؤا بر زشت آواز آمدست کو ز خون خلق چون سگ بود مست چونک ناله خرس رحمت کش بود ناله ات نبود چنین ناخوش بود دان که با یوسف تو گرگی کرده ای یا ز خون بی گناهی خورده ای توبه کن وز خورده استفراغ کن ور جراحت کهنه شد رو داغ کن # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۴۲ - تتمهٔ حکایت خرس و آن ابله کی بر وفای او اعتماد کرده بود خرس هم از اژدها چون وا رهید وآن کرم زان مرد مردانه بدید چون سگ اصحاب کهف آن خرس زار شد ملازم در پی آن بردبار آن مسلمان سر نهاد از خستگی خرس حارس گشت از دل بستگی آن یکی بگذشت و گفتش حال چیست ای برادر مر ترا این خرس کیست قصه وا گفت و حدیث اژدها گفت بر خرسی منه دل ابلها دوستی ابله بتر از دشمنیست او بهر حیله که دانی راندنیست گفت والله از حسودی گفت این ورنه خرسی چه نگری این مهر بین گفت مهر ابلهان عشوه ده است این حسودی من از مهرش به است هی بیا با من بران این خرس را خرس را مگزین مهل هم جنس را گفت رو رو کار خود کن ای حسود گفت کارم این بد و رزقت نبود من کم از خرسی نباشم ای شریف ترک او کن تا منت باشم حریف بر تو دل می لرزدم ز اندیشه ای با چنین خرسی مرو در بیشه ای این دلم هرگز نلرزید از گزاف نور حقست این نه دعوی و نه لاف مؤمنم ینظر بنور الله شده هان و هان بگریز ازین آتشکده این همه گفت و به گوشش در نرفت بدگمانی مرد سدیست زفت دست او بگرفت و دست از وی کشید گفت رفتم چون نه ای یار رشید گفت رو بر من تو غمخواره مباش بوالفضولا معرفت کمتر تراش باز گفتش من عدوی تو نیم لطف باشد گر بیابی در پیم گفت خوابستم مرا بگذار و رو گفت آخر یار را منقاد شو تا بخسپی در پناه عاقلی در جوار دوستی صاحب دلی در خیال افتاد مرد از جد او خشمگین شد زود گردانید رو کین مگر قصد من آمد خونیست یا طمع دارد گدا و تونیست یا گرو بستست با یاران بدین که بترساند مرا زین همنشین خود نیامد هیچ از خبث سرش یک گمان نیک اندر خاطرش ظن نیکش جملگی بر خرس بود او مگر مر خرس را هم جنس بود عاقلی را از سگی تهمت نهاد خرس را دانست اهل مهر و داد # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۴۳ - گفتن موسی علیه السلام گوساله‌پرست را کی «آن خیال‌اندیشی و حزم تو کجاست؟» گفت موسی با یکی مست خیال کای بداندیش از شقاوت وز ضلال صد گمانت بود در پیغامبریم با چنین برهان و این خلق کریم صد هزاران معجزه دیدی ز من صد خیالت می فزود و شک و ظن از خیال و وسوسه تنگ آمدی طعن بر پیغامبری ام می زدی گرد از دریا بر آوردم عیان تا رهیدیت از شر فرعونیان ز آسمان چل سال کاسه و خوان رسید وز دعاام جوی از سنگی دوید این و صد چندین و چندین گرم و سرد از تو ای سرد آن توهم کم نکرد بانگ زد گوساله ای از جادوی سجده کردی که خدای من توی آن توهمهات را سیلاب برد زیرکی باردت را خواب برد چون نبودی بدگمان در حق او چون نهادی سر چنان ای زشت خو چون خیالت نامد از تزویر او وز فساد سحر احمق گیر او سامریی خود که باشد ای سگان که خدایی بر تراشد در جهان چون درین تزویر او یک دل شدی وز همه اشکال ها عاطل شدی گاو می شاید خدایی را بلاف در رسولی ام تو چون کردی خلاف پیش گاوی سجده کردی از خری گشت عقلت صید سحر سامری چشم دزدیدی ز نور ذوالجلال اینت جهل وافر و عین ضلال شه بر آن عقل و گزینش که تراست چون تو کان جهل را کشتن سزاست گاو زرین بانگ کرد آخر چه گفت کاحمقان را این همه رغبت شکفت زان عجب تر دیده ایت از من بسی لیک حق را کی پذیرد هر خسی باطلان را چه رباید باطلی عاطلان را چه خوش آید عاطلی زانک هر جنسی رباید جنس خود گاو سوی شیر نر کی رو نهد گرگ بر یوسف کجا عشق آورد جز مگر از مکر تا او را خورد چون ز گرگی وا رهد محرم شود چون سگ کهف از بنی آدم شود چون ابوبکر از محمد برد بو گفت هذا لیس وجه کاذب چون نبد بوجهل از اصحاب درد دید صد شق قمر باور نکرد دردمندی کش ز بام افتاد طشت زو نهان کردیم حق پنهان نگشت وانک او جاهل بد از دردش بعید چند بنمودند و او آن را ندید آینه دل صاف باید تا درو وا شناسی صورت زشت از نکو # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۴۴ - ترک کردن آن مرد ناصح بعد از مبالغهٔ پند مغرور خرس را آن مسلمان ترک ابله کرد و تفت زیر لب لاحول گویان باز رفت گفت چون از جد و بندم وز جدال در دل او بیش می زاید خیال پس ره پند و نصیحت بسته شد امر اعرض عنهم پیوسته شد چون دوایت می فزاید درد پس قصه با طالب بگو بر خوان عبس چونک اعمی طالب حق آمدست بهر فقر او را نشاید سینه خست تو حریصی بر رشاد مهتران تا بیاموزند عام از سروران احمدا دیدی که قومی از ملوک مستمع گشتند گشتی خوش که بوک این رییسان یار دین گردند خوش بر عرب اینها سرند و بر حبش بگذرد این صیت از بصره و تبوک زانک الناس علی دین الملوک زین سبب تو از ضریر مهتدی رو بگردانیدی و تنگ آمدی کندرین فرصت کم افتد این مناخ تو ز یارانی و وقت تو فراخ مزدحم می گردیم در وقت تنگ این نصیحت می کنم نه از خشم و جنگ احمدا نزد خدا این یک ضریر بهتر از صد قیصرست و صد وزیر یاد الناس معادن هین بیار معدنی باشد فزون از صد هزار معدن لعل و عقیق مکتنس بهترست از صد هزاران کان مس احمدا اینجا ندارد مال سود سینه باید پر ز عشق و درد و دود اعمیی روشن دل آمد در مبند پند او را ده که حق اوست پند گر دو سه ابله ترا منکر شدند تلخ کی گردی چو هستی کان قند گر دو سه ابله ترا تهمت نهد حق برای تو گواهی می دهد گفت از اقرار عالم فارغم آنک حق باشد گواه او را چه غم گر خفاشی را ز خورشیدی خوریست آن دلیل آمد که آن خورشید نیست نفرت خفاشکان باشد دلیل که منم خورشید تابان جلیل گر گلابی را جعل راغب شود آن دلیل ناگلابی می کند گر شود قلبی خریدار محک در محکی اش در آید نقص و شک دزد شب خواهد نه روز این را بدان شب نیم روزم که تابم در جهان فارقم فاروقم و غلبیروار تا که که از من نمی یابد گذار آرد را پیدا کنم من از سبوس تا نمایم کین نقوشست آن نفوس من چو میزان خدایم در جهان وا نمایم هر سبک را از گران گاو را داند خدا گوساله ای خر خریداری و در خور کاله ای من نه گاوم تا که گوسالم خرد من نه خارم که اشتری از من چرد او گمان دارد که با من جور کرد بلک از آیینه من روفت گرد # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۴۵ - تملق کردن دیوانه جالینوس را و ترسیدن جالینوس گفت جالینوس با اصحاب خود مر مرا تا آن فلان دارو دهد پس بدو گفت آن یکی ای ذو فنون این دوا خواهند از بهر جنون دور از عقل تو این دیگر مگو گفت در من کرد یک دیوانه رو ساعتی در روی من خوش بنگرید چشمکم زد آستین من درید گرنه جنسیت بدی در من ازو کی رخ آوردی به من آن زشت رو گر ندیدی جنس خود کی آمدی کی به غیر جنس خود را بر زدی چون دو کس بر هم زند بی هیچ شک در میانشان هست قدر مشترک کی پرد مرغی مگر با جنس خود صحبت ناجنس گورست و لحد # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۴۶ - سبب پریدن و چرخیدن مرغی با مرغی کی جنس او نبود آن حکیمی گفت دیدم هم تکی در بیابان زاغ را با لکلکی در عجب ماندم بجستم حالشان تا چه قدر مشترک یابم نشان چون شدم نزدیک من حیران و دنگ خود بدیدم هر دوان بودند لنگ خاصه شه بازی که او عرشی بود با یکی جغدی که او فرشی بود آن یکی خورشید علیین بود وین دگر خفاش کز سجین بود آن یکی نوری ز هر عیبی بری وین یکی کوری گدای هر دری آن یکی ماهی که بر پروین زند وین یکی کرمی که در سرگین زید آن یکی یوسف رخی عیسی نفس وین یکی گرگی و یا خر با جرس آن یکی پران شده در لامکان وین یکی در کاهدان همچون سگان با زبان معنوی گل با جعل این همی گوید که ای گنده بغل گر گریزانی ز گلشن بی گمان هست آن نفرت کمال گلستان غیرت من بر سر تو دورباش می زند کای خس ازینجا دور باش ور بیامیزی تو با من ای دنی این گمان آید که از کان منی بلبلان را جای می زیبد چمن مر جعل را در چمین خوشتر وطن حق مرا چون از پلیدی پاک داشت چون سزد بر من پلیدی را گماشت یک رگم زیشان بد و آن را برید در من آن بدرگ کجا خواهد رسید یک نشان آدم آن بود از ازل که ملایک سر نهندش از محل یک نشان دیگر آنک آن بلیس ننهدش سر که منم شاه و رییس پس اگر ابلیس هم ساجد شدی او نبودی آدم او غیری بدی هم سجود هر ملک میزان اوست هم جحود آن عدو برهان اوست هم گواه اوست اقرار ملک هم گواه اوست کفران سگک # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۴۷ - تتمهٔ اعتماد آن مغرور بر تملق خرس شخص خفت و خرس می راندش مگس وز ستیز آمد مگس زو باز پس چند بارش راند از روی جوان آن مگس زو باز می آمد دوان خشمگین شد با مگس خرس و برفت بر گرفت از کوه سنگی سخت زفت سنگ آورد و مگس را دید باز بر رخ خفته گرفته جای و ساز بر گرفت آن آسیا سنگ و بزد بر مگس تا آن مگس وا پس خزد سنگ روی خفته را خشخاش کرد این مثل بر جمله عالم فاش کرد مهر ابله مهر خرس آمد یقین کین او مهرست و مهر اوست کین عهد او سستست و ویران و ضعیف گفت او زفت و وفای او نحیف گر خورد سوگند هم باور مکن بشکند سوگند مرد کژسخن چونک بی سوگند گفتش بد دروغ تو میفت از مکر و سوگندش به دوغ نفس او میرست و عقل او اسیر صد هزاران مصحفش خود خورده گیر چونک بی سوگند پیمان بشکند گر خورد سوگند هم آن بشکند زانک نفس آشفته تر گردد از آن که کنی بندش به سوگند گران چون اسیری بند بر حاکم نهد حاکم آن را بر درد بیرون جهد بر سرش کوبد ز خشم آن بند را می زند بر روی او سوگند را تو ز اوفوا بالعقودش دست شو احفظوا ایمانکم با او مگو وانک حق را ساخت در پیمان سند تن کند چون تار و گرد او تند # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۴۸ - رفتن مصطفی علیه السلام به عیادت صحابی و بیان فایدهٔ عیادت از صحابه خواجه ای بیمار شد واندر آن بیماریش چون تار شد مصطفی آمد عیادت سوی او چون همه لطف و کرم بد خوی او در عیادت رفتن تو فایده ست فایده آن باز با تو عاید است فایده اول که آن شخص علیل بوک قطبی باشد و شاه جلیل چون دو چشم دل نداری ای عنود که نمی دانی تو هیزم را ز عود چونک گنجی هست در عالم مرنج هیچ ویران را مدان خالی ز گنج قصد هر درویش می کن از گزاف چون نشان یابی به جد می کن طواف چون تو را آن چشم باطن بین نبود گنج می پندار اندر هر وجود ور نباشد قطب یار ره بود شه نباشد فارس اسپه بود پس صله یاران ره لازم شمار هر که باشد گر پیاده گر سوار ور عدو باشد همین احسان نکوست که به احسان بس عدو گشته ست دوست ور نگردد دوست کینش کم شود زانک احسان کینه را مرهم شود بس فواید هست غیر این ولیک از درازی خایفم ای یار نیک حاصل این آمد که یار جمع باش همچو بتگر از حجر یاری تراش زانک انبوهی و جمع کاروان ره زنان را بشکند پشت و سنان # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۴۹ - وحی کردن حق تعالی به موسی علیه السلام کی چرا به عیادت من نیامدی آمد از حق سوی موسی این عتاب کای طلوع ماه دیده تو ز جیب مشرقت کردم ز نور ایزدی من حقم رنجور گشتم نامدی گفت سبحانا تو پاکی از زیان این چه رمزست این بکن یا رب بیان باز فرمودش که در رنجوریم چون نپرسیدی تو از روی کرم گفت یا رب نیست نقصانی تو را عقل گم شد این سخن را برگشا گفت آری بنده خاص گزین گشت رنجور او منم نیکو ببین هست معذوریش معذوری من هست رنجوریش رنجوری من هر که خواهد همنشینی خدا تا نشیند در حضور اولیا از حضور اولیا گر بسکلی تو هلاکی زانک جزوی بی کلی هر که را دیو از کریمان وا برد بی کسش یابد سرش را او خورد یک بدست از جمع رفتن یک زمان مکر دیوست بشنو و نیکو بدان # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۵۰ - تنها کردن باغبان صوفی و فقیه و علوی را از همدیگر باغبانی چون نظر در باغ کرد دید چون دزدان به باغ خود سه مرد یک فقیه و یک شریف و صوفیی هر یکی شوخی بدی لا یوفیی گفت با این ها مرا صد حجتست لیک جمعند و جماعت قوتست بر نیایم یک تنه با سه نفر پس ببرمشان نخست از همدگر هر یکی را من به سویی افکنم چونک تنها شد سبیلش بر کنم حیله کرد و کرد صوفی را به راه تا کند یارانش را با او تباه گفت صوفی را برو سوی وثاق یک گلیم آور برای این رفاق رفت صوفی گفت خلوت با دو یار تو فقیهی وین شریف نامدار ما به فتوی تو نانی می خوریم ما به پر دانش تو می پریم وین دگر شه زاده و سلطان ماست سیدست از خاندان مصطفاست کیست آن صوفی شکم خوار خسیس تا بود با چون شما شاهان جلیس چون بیاید مر ورا پنبه کنید هفته ای بر باغ و راغ من زنید باغ چه بود جان من آن شماست ای شما بوده مرا چون چشم راست وسوسه کرد و مریشان را فریفت آه کز یاران نمی باید شکیفت چون به ره کردند صوفی را و رفت خصم شد اندر پیش با چوب زفت گفت ای سگ صوفیی باشد که تیز اندر آیی باغ ما تو از ستیز این جنیدت ره نمود و بایزید از کدامین شیخ و پیرت این رسید کوفت صوفی را چو تنها یافتش نیم کشتش کرد و سر بشکافتش گفت صوفی آن من بگذشت لیک ای رفیقان پاس خود دارید نیک مر مرا اغیار دانستید هان نیستم اغیارتر زین قلتبان اینچ من خوردم شما را خوردنیست وین چنین شربت جزای هر دنیست این جهان کوهست و گفت و گوی تو از صدا هم باز آید سوی تو چون ز صوفی گشت فارغ باغبان یک بهانه کرد زان پس جنس آن کای شریف من برو سوی وثاق که ز بهر چاشت پختم من رقاق بر در خانه بگو قیماز را تا بیارد آن رقاق و قاز را چون به ره کردش بگفت ای تیزبین تو فقیهی ظاهرست این و یقین او شریفی می کند دعوی سرد مادر او را که داند تا که کرد بر زن و بر فعل زن دل می نهید عقل ناقص وانگهانی اعتمید خویشتن را بر علی و بر نبی بسته است اندر زمانه بس غبی هر که باشد از زنا و زانیان این برد ظن در حق ربانیان هر که بر گردد سرش از چرخها همچو خود گردنده بیند خانه را آنچ گفت آن باغبان بوالفضول حال او بد دور از اولاد رسول گر نبودی او نتیجه مرتدان کی چنین گفتی برای خاندان خواند افسون ها شنید آن را فقیه در پی اش رفت آن ستمکار سفیه گفت ای خر اندرین باغت که خواند دزدی از پیغمبرت میراث ماند شیر را بچه همی ماند بدو تو به پیغمبر به چه مانی بگو با شریف آن کرد مرد ملتجی که کند با آل یاسین خارجی تا چه کین دارند دایم دیو و غول چون یزید و شمر با آل رسول شد شریف از زخم آن ظالم خراب با فقیه او گفت ما جستیم از آب پای دار اکنون که ماندی فرد و کم چون دهل شو زخم می خور در شکم گر شریف و لایق و همدم نیم از چنین ظالم تو را من کم نیم مر مرا دادی بدین صاحب غرض احمقی کردی تو را بیس العوض شد ازو فارغ بیامد کای فقیه چه فقیهی ای تو ننگ هر سفیه فتوی ات اینست ای ببریده دست کاندر آیی و نگویی امر هست این چنین رخصت بخواندی در وسیط یا بدست این مساله اندر محیط گفت حقستت بزن دستت رسید این سزای آنک از یاران برید # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۵۱ - رجعت به قصهٔ مریض و عیادت پیغامبر علیه السلام این عیادت از برای این صله ست وین صله از صد محبت حامله ست در عیادت شد رسول بی ندید آن صحابی را بحال نزع دید چون شوی دور از حضور اولیا در حقیقت گشته ای دور از خدا چون نتیجه هجر همراهان غمست کی فراق روی شاهان زان کمست سایه شاهان طلب هر دم شتاب تا شوی زان سایه بهتر ز آفتاب گر سفر داری بدین نیت برو ور حضر باشد ازین غافل مشو # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۵۲ - گفتن شیخ ابویزید را کی کعبه منم گرد من طوافی می‌کن سوی مکه شیخ امت بایزید از برای حج و عمره می دوید او به هر شهری که رفتی از نخست مر عزیزان را بکردی بازجست گرد می گشتی که اندر شهر کیست کو بر ارکان بصیرت متکیست گفت حق اندر سفر هر جا روی باید اول طالب مردی شوی قصد گنجی کن که این سود و زیان در تبع آید تو آن را فرع دان هر که کارد قصد گندم باشدش کاه خود اندر تبع می آیدش که بکاری بر نیاید گندمی مردمی جو مردمی جو مردمی قصد کعبه کن چو وقت حج بود چونک رفتی مکه هم دیده شود قصد در معراج دید دوست بود درتبع عرش و ملایک هم نمود # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۵۳ - حکایت خانه ای نو ساخت روزی نو مرید پیر آمد خانه او را بدید گفت شیخ آن نو مرید خویش را امتحان کرد آن نکو اندیش را روزن از بهر چه کردی ای رفیق گفت تا نور اندر آید زین طریق گفت آن فرعست این باید نیاز تا ازین ره بشنوی بانگ نماز بایزید اندر سفر جستی بسی تا بیابد خضر وقت خود کسی دید پیری با قدی همچون هلال دید در وی فر و گفتار رجال دیده نابینا و دل چون آفتاب همچو پیلی دیده هندستان به خواب چشم بسته خفته بیند صد طرب چون گشاید آن نبیند ای عجب بس عجب در خواب روشن می شود دل درون خواب روزن می شود آنک بیدارست و بیند خواب خوش عارفست او خاک او در دیده کش پیش او بنشست و می پرسید حال یافتش درویش و هم صاحب عیال گفت عزم تو کجا ای بایزید رخت غربت را کجا خواهی کشید گفت قصد کعبه دارم از پگه گفت هین با خود چه داری زاد ره گفت دارم از درم نقره دویست نک ببسته سخت بر گوشه ردیست گفت طوفی کن بگردم هفت بار وین نکوتر از طواف حج شمار و آن درمها پیش من نه ای جواد دان که حج کردی و حاصل شد مراد عمره کردی عمر باقی یافتی صاف گشتی بر صفا بشتافتی حق آن حقی که جانت دیده است که مرا بر بیت خود بگزیده است کعبه هرچندی که خانه بر اوست خلقت من نیز خانه سر اوست تا بکرد آن خانه را در وی نرفت واندرین خانه به جز آن حی نرفت چون مرا دیدی خدا را دیده ای گرد کعبه صدق بر گردیده ای خدمت من طاعت و حمد خداست تا نپنداری که حق از من جداست چشم نیکو باز کن در من نگر تا ببینی نور حق اندر بشر بایزید آن نکته ها را هوش داشت همچو زرین حلقه اش در گوش داشت آمد از وی بایزید اندر مزید منتهی در منتها آخر رسید # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۵۴ - دانستن پیغامبر علیه السلام کی سبب رنجوری آن شخص گستاخی بوده است در دعا چون پیمبر دید آن بیمار را خوش نوازش کرد یار غار را زنده شد او چون پیمبر را بدید گوییا آن دم مر او را آفرید گفت بیماری مرا این بخت داد کآمد این سلطان بر من بامداد تا مرا صحت رسید و عافیت از قدوم این شه بی حاشیت ای خجسته رنج و بیماری و تب ای مبارک درد و بیداری شب نک مرا در پیری از لطف و کرم حق چنین رنجوریی داد و سقم درد پشتم داد هم تا من ز خواب بر جهم هر نیمشب لا بد شتاب تا نخسپم جمله شب چون گاومیش دردها بخشید حق از لطف خویش زین شکست آن رحم شاهان جوش کرد دوزخ از تهدید من خاموش کرد رنج گنج آمد که رحمتها دروست مغز تازه شد چو بخراشید پوست ای برادر موضع تاریک و سرد صبر کردن بر غم و سستی و درد چشمه حیوان و جام مستی است کان بلندیها همه در پستی است آن بهاران مضمرست اندر خزان در بهارست آن خزان مگریز از آن همره غم باش و با وحشت بساز می طلب در مرگ خود عمر دراز آنچ گوید نفس تو کاینجا بدست مشنوش چون کار او ضد آمدست تو خلافش کن که از پیغامبران این چنین آمد وصیت در جهان مشورت در کارها واجب شود تا پشیمانی در آخر کم بود حیله ها کردند بسیار انبیا تا که گردان شد برین سنگ آسیا نفس می خواهد که تا ویران کند خلق را گمراه و سرگردان کند گفت امت مشورت با کی کنیم انبیا گفتند با عقل امیم گفت گر کودک در آید یا زنی کو ندارد عقل و رای روشنی گفت با او مشورت کن وانچ گفت تو خلاف آن کن و در راه افت نفس خود را زن شناس از زن بتر زانک زن جزویست نفست کل شر مشورت با نفس خود گر می کنی هرچه گوید کن خلاف آن دنی گر نماز و روزه می فرمایدت نفس مکارست مکری زایدت مشورت با نفس خویش اندر فعال هرچه گوید عکس آن باشد کمال برنیایی با وی و استیز او رو بر یاری بگیر آمیز او عقل قوت گیرد از عقل دگر نیشکر کامل شود از نیشکر من ز مکر نفس دیدم چیزها کو برد از سحر خود تمییزها وعده ها بدهد تو را تازه به دست که هزاران بار آنها را شکست عمر اگر صد سال خود مهلت دهد اوت هر روزی بهانه نو نهد گرم گوید وعده های سرد را جادوی مردی ببندد مرد را ای ضیاء الحق حسام الدین بیا که نروید بی تو از شوره گیا از فلک آویخته شد پرده ای از پی نفرین دل آزرده ای این قضا را هم قضا داند علیج عقل خلقان در قضا گیجست گیج اژدها گشتست آن مار سیاه آنک کرمی بود افتاده به راه اژدها و مار اندر دست تو شد عصا ای جان موسی مست تو حکم خذها لا تخف دادت خدا تا به دستت اژدها گردد عصا هین ید بیضا نما ای پادشاه صبح نو بگشا ز شبهای سیاه دوزخی افروخت بر وی دم فسون ای دم تو از دم دریا فزون بحر مکارست بنموده کفی دوزخست از مکر بنموده تفی زان نماید مختصر در چشم تو تا زبون بینیش جنبد خشم تو همچنانک لشکر انبوه بود مر پیمبر را به چشم اندک نمود تا بریشان زد پیمبر بی خطر ور فزون دیدی از آن کردی حذر آن عنایت بود و اهل آن بدی احمدا ورنه تو بد دل می شدی کم نمود او را و اصحاب ورا آن جهاد ظاهر و باطن خدا تا میسر کرد یسری را برو تا ز عسری او بگردانید رو کم نمودن مر ورا پیروز بود که حقش یار و طریق آموز بود آنک حق پشتش نباشد از ظفر وای اگر گربه ش نماید شیر نر وای اگر صد را یکی بیند ز دور تا به چالش اندر آید از غرور زان نماید ذوالفقاری حربه ای زان نماید شیر نر چون گربه ای تا دلیر اندر فتد احمق به جنگ واندر آردشان بدین حیلت به چنگ تا به پای خویش باشند آمده آن فلیوان جانب آتشکده کاه برگی می نماید تا تو زود پف کنی کو را برانی از وجود هین که آن که کوهها بر کنده است زو جهان گریان و او در خنده است می نماید تا بکعب این آب جو صد چو عاج ابن عنق شد غرق او می نماید موج خونش تل مشک می نماید قعر دریا خاک خشک خشک دید آن بحر را فرعون کور تا درو راند از سر مردی و زور چون در آید در تک دریا بود دیده فرعون کی بینا بود دیده بینا از لقای حق شود حق کجا همراز هر احمق شود قند بیند خود شود زهر قتول راه بیند خود بود آن بانگ غول ای فلک در فتنه آخر زمان تیز می گردی بده آخر زمان خنجر تیزی تو اندر قصد ما نیش زهرآلوده ای در فصد ما ای فلک از رحم حق آموز رحم بر دل موران مزن چون مار زخم حق آنک چرخه چرخ تو را کرد گردان بر فراز این سرا که دگرگون گردی و رحمت کنی پیش از آن که بیخ ما را بر کنی حق آنک دایگی کردی نخست تا نهال ما ز آب و خاک رست حق آن شه که تو را صاف آفرید کرد چندان مشعله در تو پدید آنچنان معمور و باقی داشتت تا که دهری از ازل پنداشتت شکر دانستیم آغاز تو را انبیا گفتند آن راز تو را آدمی داند که خانه حادثست عنکبوتی نه که در وی عابثست پشه کی داند که این باغ از کی ست کو بهاران زاد و مرگش در دی ست کرم کاندر چوب زاید سست حال کی بداند چوب را وقت نهال ور بداند کرم از ماهیتش عقل باشد کرم باشد صورتش عقل خود را می نماید رنگها چون پری دورست از آن فرسنگها از ملک بالاست چه جای پری تو مگس پری بپستی می پری گرچه عقلت سوی بالا می پرد مرغ تقلیدت بپستی می چرد علم تقلیدی وبال جان ماست عاریه ست و ما نشسته کان ماست زین خرد جاهل همی باید شدن دست در دیوانگی باید زدن هرچه بینی سود خود زان می گریز زهر نوش و آب حیوان را بریز هر که بستاید تو را دشنام ده سود و سرمایه به مفلس وام ده ایمنی بگذار و جای خوف باش بگذر از ناموس و رسوا باش و فاش آزمودم عقل دور اندیش را بعد ازین دیوانه سازم خویش را # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۵۵ - عذر گفتن دلقک با سید اجل کی چرا فاحشه را نکاح کرد گفت با دلقک شبی سید اجل قحبه ای را خواستی تو از عجل با من این را باز می بایست گفت تا یکی مستور کردیمیت جفت گفت نه مستور صالح خواستم قحبه گشتند و ز غم تن کاستم خواستم این قحبه را بی معرفت تا ببینم چون شود این عاقبت عقل را من آزمودم هم بسی زین سپس جویم جنون را مغرسی # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۵۶ - به حیلت در سخن آوردن سایل آن بزرگ را کی خود را دیوانه ساخته بود آن یکی می گفت خواهم عاقلی مشورت آرم بدو در مشکلی آن یکی گفتش که اندر شهر ما نیست عاقل جز که آن مجنون نما بر نیی گشته سواره نک فلان می دواند در میان کودکان صاحب رایست و آتش پاره ای آسمان قدرست و اخترباره ای فر او کروبیان را جان شدست او درین دیوانگی پنهان شدست لیک هر دیوانه را جان نشمری سر منه گوساله را چون سامری چون ولیی آشکارا با تو گفت صد هزاران غیب و اسرار نهفت مر ترا آن فهم و آن دانش نبود وا ندانستی تو سرگین را ز عود از جنون خود را ولی چون پرده ساخت مر ورا ای کور کی خواهی شناخت گر ترا بازست آن دیده یقین زیر هر سنگی یکی سرهنگ بین پیش آن چشمی که باز و رهبرست هر گلیمی را کلیمی در برست مر ولی را هم ولی شهره کند هر که را او خواست با بهره کند کس نداند از خرد او را شناخت چونک او مر خویش را دیوانه ساخت چون بدزدد دزد بینایی ز کور هیچ یابد دزد را او در عبور کور نشناسد که دزد او که بود گرچه خود بر وی زند دزد عنود چون گزد سگ کور صاحب ژنده را کی شناسد آن سگ درنده را # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۵۷ - حمله بردن سگ بر کور گدا یک سگی در کوی بر کور گدا حمله می آورد چون شیر وغا سگ کند آهنگ درویشان بخشم در کشد مه خاک درویشان بچشم کور عاجز شد ز بانگ و بیم سگ اندر آمد کور در تعظیم سگ کای امیر صید و ای شیر شکار دست دست تست دست از من بدار کز ضرورت دم خر را آن حکیم کرد تعظیم و لقب دادش کریم گفت او هم از ضرورت کای اسد از چو من لاغر شکارت چه رسد گور می گیرند یارانت به دشت کور می گیری تو در کوچه بگشت گور می جویند یارانت بصید کور می جویی تو در کوچه بکید آن سگ عالم شکار گور کرد وین سگ بی مایه قصد کور کرد علم چون آموخت سگ رست از ضلال می کند در بیشه ها صید حلال سگ چو عالم گشت شد چالاک زحف سگ چو عارف گشت شد اصحاب کهف سگ شناسا شد که میر صید کیست ای خدا آن نور اشناسنده چیست کور نشناسد نه از بی چشمی است بلک این زانست کز جهلست مست نیست خود بی چشم تر کور از زمین این زمین از فضل حق شد خصم بین نور موسی دید و موسی را نواخت خسف قارون کرد و قارون را شناخت رجف کرد اندر هلاک هر دعی فهم کرد از حق که یاارض ابلعی خاک و آب و باد و نار با شرر بی خبر با ما و با حق با خبر ما بعکس آن ز غیر حق خبیر بی خبر از حق و از چندین نذیر لاجرم اشفقن منها جمله شان کند شد ز آمیز حیوان حمله شان گفت بیزاریم جمله زین حیات کو بود با خلق حی با حق موات چون بماند از خلق گردد او یتیم انس حق را قلب می باید سلیم چون ز کوری دزد دزدد کاله ای می کند آن کور عمیا ناله ای تا نگوید دزد او را کان منم کز تو دزدیدم که دزد پر فنم کی شناسد کور دزد خویش را چون ندارد نور چشم و آن ضیا چون بگوید هم بگیر او را تو سخت تا بگوید او علامتهای رخت پس جهاد اکبر آمد عصر دزد تا بگوید که چه برد آن زن بمزد اولا دزدید کحل دیده ات چون ستانی باز یابی تبصرت کاله حکمت که گم کرده دلست پیش اهل دل یقین آن حاصلست کوردل با جان و با سمع و بصر می نداند دزد شیطان را ز اثر ز اهل دل جو از جماد آن را مجو که جماد آمد خلایق پیش او مشورت جوینده آمد نزد او کای اب کودک شده رازی بگو گفت رو زین حلقه کین در باز نیست باز گرد امروز روز راز نیست گر مکان را ره بدی در لامکان همچو شیخان بودمی من بر دکان # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۵۸ - خواندن محتسب مست خراب افتاده را به زندان محتسب در نیم شب جایی رسید در بن دیوار مستی خفته دید گفت هی مستی چه خوردستی بگو گفت ازین خوردم که هست اندر سبو گفت آخر در سبو واگو که چیست گفت از آنک خورده ام گفت این خفیست گفت آنچ خورده ای آن چیست آن گفت آنک در سبو مخفیست آن دور می شد این سؤال و این جواب ماند چون خر محتسب اندر خلاب گفت او را محتسب هین آه کن مست هوهو کرد هنگام سخن گفت گفتم آه کن هو می کنی گفت من شاد و تو از غم منحنی آه از درد و غم و بیدادیست هوی هوی می خوران از شادیست محتسب گفت این ندانم خیز خیز معرفت متراش و بگذار این ستیز گفت رو تو از کجا من از کجا گفت مستی خیز تا زندان بیا گفت مست ای محتسب بگذار و رو از برهنه کی توان بردن گرو گر مرا خود قوت رفتن بدی خانه خود رفتمی وین کی شدی من اگر با عقل و با امکانمی همچو شیخان بر سر دکانمی # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۵۹ - دوم بار در سخن کشیدن سایل آن بزرگ را تا حال او معلوم‌تر گردد گفت آن طالب که آخر یک نفس ای سواره بر نی این سو ران فرس راند سوی او که هین زوتر بگو کاسپ من بس توسن ست و تندخو تا لگد بر تو نکوبد زود باش از چه می پرسی بیانش کن تو فاش او مجال راز دل گفتن ندید زو برون شو کرد و در لاغش کشید گفت می خواهم درین کوچه زنی کیست لایق از برای چون منی گفت سه گونه زن اند اندر جهان آن دو رنج و این یکی گنج روان آن یکی را چون بخواهی کل تراست وآن دگر نیمی ترا نیمی جداست وآن سیم هیچ او ترا نبود بدان این شنودی دور شو رفتم روان تا ترا اسپم نپراند لگد که بیفتی بر نخیزی تا ابد شیخ راند اندر میان کودکان بانگ زد بار دگر او را جوان که بیا آخر بگو تفسیر این این زنان سه نوع گفتی بر گزین راند سوی او و گفتش بکر خاص کل ترا باشد ز غم یابی خلاص وانک نیمی آن تو بیوه بود وانک هیچ ست آن عیال با ولد چون ز شوی اولش کودک بود مهر و کل خاطرش آن سو رود دور شو تا اسپ نندازد لگد سم اسپ توسنم بر تو رسد های هویی کرد شیخ باز راند کودکان را باز سوی خویش خواند باز بانگش کرد آن سایل بیا یک سؤالم ماند ای شاه کیا باز راند این سو بگو زوتر چه بود که ز میدان آن بچه گویم ربود گفت ای شه با چنین عقل و ادب این چه شیدست این چه فعلست ای عجب تو ورای عقل کلی در بیان آفتابی در جنون چونی نهان گفت این اوباش رایی می زنند تا درین شهر خودم قاضی کنند دفع می گفتم مرا گفتند نی نیست چون تو عالمی صاحب فنی با وجود تو حرام است و خبیث که کم از تو در قضا گوید حدیث در شریعت نیست دستوری که ما کمتر از تو شه کنیم و پیشوا زین ضرورت گیج و دیوانه شدم لیک در باطن همانم که بدم عقل من گنج ست و من ویرانه ام گنج اگر پیدا کنم دیوانه ام اوست دیوانه که دیوانه نشد این عسس را دید و در خانه نشد دانش من جوهر آمد نه عرض این بهایی نیست بهر هر غرض کان قندم نیستان شکرم هم ز من می روید و من می خورم علم تقلیدی و تعلیمی ست آن کز نفور مستمع دارد فغان چون پی دانه نه بهر روشنی ست همچو طالب علم دنیای دنی ست طالب علم است بهر عام و خاص نه که تا یابد ازین عالم خلاص همچو موشی هر طرف سوراخ کرد چونک نورش راند از در گفت برد چونک سوی دشت و نورش ره نبود هم در آن ظلمات جهدی می نمود گر خدایش پر دهد پر خرد برهد از موشی و چون مرغان پرد ور نجوید پر بماند زیر خاک ناامید از رفتن راه سماک علم گفتاری که آن بی جان بود عاشق روی خریداران بود گرچه باشد وقت بحث علم زفت چون خریدارش نباشد مرد و رفت مشتری من خدایست او مرا می کشد بالا که الله اشتری خون بهای من جمال ذوالجلال خون بهای خود خورم کسب حلال این خریداران مفلس را بهل چه خریداری کند یک مشت گل گل مخور گل را مخر گل را مجو زانک گل خوار است دایم زردرو دل بخور تا دایما باشی جوان از تجلی چهره ات چون ارغوان یا رب این بخشش نه حد کار ماست لطف تو لطف خفی را خود سزاست دست گیر از دست ما ما را بخر پرده را بر دار و پرده ما مدر باز خر ما را ازین نفس پلید کاردش تا استخوان ما رسید از چو ما بیچارگان این بند سخت کی گشاید ای شه بی تاج و تخت این چنین قفل گران را ای ودود کی تواند جز که فضل تو گشود ما ز خود سوی تو گردانیم سر چون توی از ما به ما نزدیکتر این دعا هم بخشش و تعلیم تست گرنه در گلخن گلستان از چه رست در میان خون و روده فهم و عقل جز ز اکرام تو نتوان کرد نقل از دو پاره پیه این نور روان موج نورش می زند بر آسمان گوشت پاره که زبان آمد ازو می رود سیلاب حکمت همچو جو سوی سوراخی که نامش گوش هاست تا به باغ جان که میوه ش هوش هاست شاه راه باغ جان ها شرع اوست باغ و بستان های عالم فرع اوست اصل و سرچشمه خوشی آنست آن زود تجری تحتها الانهار خوان # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۶۰ - تتمهٔ نصیحت رسول علیه السلام بیمار را گفت پیغامبر مر آن بیمار را چون عیادت کرد یار زار را که مگر نوعی دعایی کرده ای از جهالت زهربایی خورده ای یاد آور چه دعا می گفته ای چون ز مکر نفس می آشفته ای گفت یادم نیست الا همتی دار با من یادم آید ساعتی از حضور نوربخش مصطفی پیش خاطر آمد او را آن دعا تافت زان روزن که از دل تا دلست روشنی که فرق حق و باطلست گفت اینک یادم آمد ای رسول آن دعا که گفته ام من بوالفضول چون گرفتار گنه می آمدم غرقه دست اندر حشایش می زدم از تو تهدید و وعیدی می رسید مجرمان را از عذاب بس شدید مضطرب می گشتم و چاره نبود بند محکم بود و قفل ناگشود نی مقام صبر و نی راه گریز نی امید توبه نی جای ستیز من چو هاروت و چو ماروت از حزن آه می کردم که ای خلاق من از خطر هاروت و ماروت آشکار چاه بابل را بکردند اختیار تا عذاب آخرت اینجا کشند گربزند و عاقل و ساحروشند نیک کردند و بجای خویش بود سهل تر باشد ز آتش رنج دود حد ندارد وصف رنج آن جهان سهل باشد رنج دنیا پیش آن ای خنک آن کو جهادی می کند بر بدن زجری و دادی می کند تا ز رنج آن جهانی وا رهد بر خود این رنج عبادت می نهد من همی گفتم که یا رب آن عذاب هم درین عالم بران بر من شتاب تا در آن عالم فراغت باشدم در چنین درخواست حلقه می زدم این چنین رنجوریی پیدام شد جان من از رنج بی آرام شد مانده ام از ذکر و از اوراد خود بی خبر گشتم ز خویش و نیک و بد گر نمی دیدم کنون من روی تو ای خجسته وی مبارک بوی تو می شدم از بند من یکبارگی کردیم شاهانه این غمخوارگی گفت هی هی این دعا دیگر مکن بر مکن تو خویش را از بیخ و بن تو چه طاقت داری ای مور نژند که نهد بر تو چنان کوه بلند گفت توبه کردم ای سلطان که من از سر جلدی نلافم هیچ فن این جهان تیه ست و تو موسی و ما از گنه در تیه مانده مبتلا قوم موسی راه می پیموده اند آخر اندر گام اول بوده اند سالها ره می رویم و در اخیر همچنان در منزل اول اسیر گر دل موسی ز ما راضی بدی تیه را راه و کران پیدا شدی ور بکل بیزار بودی او ز ما کی رسیدی خوانمان هیچ از سما کی ز سنگی چشمه ها جوشان شدی در بیابان مان امان جان شدی بل به جای خوان خود آتش آمدی اندرین منزل لهب بر ما زدی چون دو دل شد موسی اندر کار ما گاه خصم ماست و گاهی یار ما خشمش آتش می زند در رخت ما حلم او رد می کند تیر بلا کی بود که حلم گردد خشم نیز نیست این نادر ز لطفت ای عزیز مدح حاضر وحشتست از بهر این نام موسی می برم قاصد چنین ورنه موسی کی روا دارد که من پیش تو یاد آورم از هیچ تن عهد ما بشکست صد بار و هزار عهد تو چون کوه ثابت بر قرار عهد ما کاه و به هر بادی زبون عهد تو کوه و ز صد که هم فزون حق آن قوت که بر تلوین ما رحمتی کن ای امیر لونها خویش را دیدیم و رسوایی خویش امتحان ما مکن ای شاه بیش تا فضیحتهای دیگر را نهان کرده باشی ای کریم مستعان بی حدی تو در جمال و در کمال در کژی ما بی حدیم و در ضلال بی حدی خویش بگمار ای کریم بر کژی بی حد مشتی لییم هین که از تقطیع ما یک تار ماند مصر بودیم و یکی دیوار ماند البقیه البقیه ای خدیو تا نگردد شاد کلی جان دیو بهر ما نی بهر آن لطف نخست که تو کردی گمرهان را باز جست چون نمودی قدرتت بنمای رحم ای نهاده رحمها در لحم و شحم این دعا گر خشم افزاید تو را تو دعا تعلیم فرما مهترا آنچنان کآدم بیفتاد از بهشت رجعتش دادی که رست از دیو زشت دیو کی بود کو ز آدم بگذرد بر چنین نطعی ازو بازی برد در حقیقت نفع آدم شد همه لعنت حاسد شده آن دمدمه بازیی دید و دو صد بازی ندید پس ستون خانه خود را برید آتشی زد شب بکشت دیگران باد آتش را بکشت او بران چشم بندی بود لعنت دیو را تا زیان خصم دید آن ریو را خود زیان جان او شد ریو او گویی آدم بود دیو دیو او لعنت این باشد که کژبینش کند حاسد و خودبین و پر کینش کند تا نداند که هر آنک کرد بد عاقبت باز آید و بر وی زند جمله فرزین بندها بیند بعکس مات بر وی گردد و نقصان و وکس زانک گر او هیچ بیند خویش را مهلک و ناسور بیند ریش را درد خیزد زین چنین دیدن درون درد او را از حجاب آرد برون تا نگیرد مادران را درد زه طفل در زادن نیابد هیچ ره این امانت در دل و دل حامله ست این نصیحتها مثال قابله ست قابله گوید که زن را درد نیست درد باید درد کودک را رهیست آنک او بی درد باشد ره زنست زانک بی دردی انا الحق گفتنست آن انا بی وقت گفتن لعنتست آن انا در وقت گفتن رحمتست آن انا منصور رحمت شد یقین آن انا فرعون لعنت شد ببین لاجرم هر مرغ بی هنگام را سر بریدن واجبست اعلام را سر بریدن چیست کشتن نفس را در جهاد و ترک گفتن تفس را آنچنانک نیش کزدم بر کنی تا که یابد او ز کشتن ایمنی بر کنی دندان پر زهری ز مار تا رهد مار از بلای سنگسار هیچ نکشد نفس را جز ظل پیر دامن آن نفس کش را سخت گیر چون بگیری سخت آن توفیق هوست در تو هر قوت که آید جذب اوست ما رمیت اذ رمیت راست دان هر چه کارد جان بود از جان جان دست گیرنده ویست و بردبار دم بدم آن دم ازو اومید دار نیست غم گر دیر بی او مانده ای دیرگیر و سخت گیرش خوانده ای دیر گیرد سخت گیرد رحمتش یک دمت غایب ندارد حضرتش ور تو خواهی شرح این وصل و ولا از سر اندیشه می خوان والضحی ور تو گویی هم بدیها از ویست لیک آن نقصان فضل او کیست آن بدی دادن کمال اوست هم من مثالی گویمت ای محتشم کرد نقاشی دو گونه نقشها نقشهای صاف و نقشی بی صفا نقش یوسف کرد و حور خوش سرشت نقش عفریتان و ابلیسان زشت هر دو گونه نقش استادی اوست زشتی او نیست آن رادی اوست زشت را در غایت زشتی کند جمله زشتیها به گردش بر تند تا کمال دانشش پیدا شود منکر استادیش رسوا شود ور نداند زشت کردن ناقص است زین سبب خلاق گبر و مخلص است پس ازین رو کفر و ایمان شاهدند بر خداوندیش و هر دو ساجدند لیک مؤمن دان که طوعا ساجدست زانک جویای رضا و قاصدست هست کرها گبر هم یزدان پرست لیک قصد او مرادی دیگرست قلعه سلطان عمارت می کند لیک دعوی امارت می کند گشته یاغی تا که ملک او بود عاقبت خود قلعه سلطانی شود مؤمن آن قلعه برای پادشاه می کند معمور نه از بهر جاه زشت گوید ای شه زشت آفرین قادری بر خوب و بر زشت مهین خوب گوید ای شه حسن و بها پاک گردانیدیم از عیبها # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۶۱ - وصیت کردن پیغامبر علیه السلام مر آن بیمار را و دعا آموزانیدنش گفت پیغامبر مر آن بیمار را این بگو کای سهل کن دشوار را آتنا فی دار دنیانا حسن آتنا فی دار عقبانا حسن راه را بر ما چو بستان کن لطیف منزل ما خود تو باشی ای شریف مؤمنان در حشر گویند ای ملک نی که دوزخ بود راه مشترک مؤمن و کافر برو یابد گذار ما ندیدیم اندرین ره دود و نار نک بهشت و بارگاه آمنی پس کجا بود آن گذرگاه دنی پس ملک گوید که آن روضه خضر که فلان جا دیده اید اندر گذر دوزخ آن بود و سیاستگاه سخت بر شما شد باغ و بستان و درخت چون شما این نفس دوزخ خوی را آتشی گبر فتنه جوی را جهدها کردید و او شد پر صفا نار را کشتید از بهر خدا آتش شهوت که شعله می زدی سبزه تقوی شد و نور هدی آتش خشم از شما هم حلم شد ظلمت جهل از شما هم علم شد آتش حرص از شما ایثار شد و آن حسد چون خار بد گلزار شد چون شما این جمله آتشهای خویش بهر حق کشتید جمله پیش پیش نفس ناری را چو باغی ساختید اندرو تخم وفا انداختید بلبلان ذکر و تسبیح اندرو خوش سرایان در چمن بر طرف جو داعی حق را اجابت کرده اید در جحیم نفس آب آورده اید دوزخ ما نیز در حق شما سبزه گشت و گلشن و برگ و نوا چیست احسان را مکافات ای پسر لطف و احسان و ثواب معتبر نی شما گفتید ما قربانییم پیش اوصاف بقا ما فانییم ما اگر قلاش و گر دیوانه ایم مست آن ساقی و آن پیمانه ایم بر خط و فرمان او سر می نهیم جان شیرین را گروگان می دهیم تا خیال دوست در اسرار ماست چاکری و جانسپاری کار ماست هر کجا شمع بلا افروختند صد هزاران جان عاشق سوختند عاشقانی کز درون خانه اند شمع روی یار را پروانه اند ای دل آنجا رو که با تو روشنند وز بلاها مر تو را چون جوشنند بر جنایاتت مواسا می کنند در میان جان ترا جا می کنند زان میان جان تو را جا می کنند تا تو را پر باده چون جامی کنند در میان جان ایشان خانه گیر در فلک خانه کن ای بدر منیر چون عطارد دفتر دل وا کنند تا که بر تو سرها پیدا کنند پیش خویشان باش چون آواره ای بر مه کامل زن ار مه پاره ای جزو را از کل خود پرهیز چیست با مخالف این همه آمیز چیست جنس را بین نوع گشته در روش غیبها بین عین گشته در رهش تا چو زن عشوه خری ای بی خرد از دروغ و عشوه کی یابی مدد چاپلوس و لفظ شیرین و فریب می ستانی می نهی چون زن به جیب مر تو را دشنام و سیلی شهان بهتر آید از ثنای گمرهان صفع شاهان خور مخور شهد خسان تا کسی گردی ز اقبال کسان زانک ازیشان خلعت و دولت رسد در پناه روح جان گردد جسد هر کجا بینی برهنه و بی نوا دان که او بگریختست از اوستا تا چنان گردد که می خواهد دلش آن دل کور بد بی حاصلش گر چنان گشتی که استا خواستی خویش را و خویش را آراستی هر که از استا گریزد در جهان او ز دولت می گریزد این بدان پیشه ای آموختی در کسب تن چنگ اندر پیشه دینی بزن در جهان پوشیده گشتی و غنی چون برون آیی ازینجا چون کنی پیشه ای آموز کاندر آخرت اندر آید دخل کسب مغفرت آن جهان شهریست پر بازار و کسب تا نپنداری که کسب اینجاست حسب حق تعالی گفت کین کسب جهان پیش آن کسبست لعب کودکان همچو آن طفلی که بر طفلی تند شکل صحبت کن مساسی می کند کودکان سازند در بازی دکان سود نبود جز که تعبیر زمان شب شود در خانه آید گرسنه کودکان رفته بمانده یک تنه این جهان بازی گهست و مرگ شب باز گردی کیسه خالی پر تعب کسب دین عشقست و جذب اندرون قابلیت نور حق را ای حرون کسب فانی خواهدت این نفس خس چند کسب خس کنی بگذار بس نفس خس گر جویدت کسب شریف حیله و مکری بود آن را ردیف # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۶۲ - بیدار کردن ابلیس معاویه را کی خیز وقت نمازست در خبر آمد که آن معاویه خفته بد در قصر در یک زاویه قصر را از اندرون در بسته بود کز زیارتهای مردم خسته بود ناگهان مردی ورا بیدار کرد چشم چون بگشاد پنهان گشت مرد گفت اندر قصر کس را ره نبود کیست کین گستاخی و جرات نمود گرد برگشت و طلب کرد آن زمان تا بیاید زان نهان گشته نشان او پس در مدبری را دید کو در پس پرده نهان می کرد رو گفت هی تو کیستی نام تو چیست گفت نامم فاش ابلیس شقیست گفت بیدارم چرا کردی بجد راست گو با من مگو بر عکس و ضد # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۶۳ - از خر افکندن ابلیس معاویه را و روپوش و بهانه کردن و جواب گفتن معاویه او را گفت هنگام نماز آخر رسید سوی مسجد زود می باید دوید عجلوا الطاعات قبل الفوت گفت مصطفی چون در معنی می بسفت گفت نی نی این غرض نبود تو را که بخیری ره نما باشی مرا دزد آید از نهان در مسکنم گویدم که پاسبانی می کنم من کجا باور کنم آن دزد را دزد کی داند ثواب و مزد را # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۶۴ - باز جواب گفتن ابلیس معاویه را گفت ما اول فرشته بوده ایم راه طاعت را بجان پیموده ایم سالکان راه را محرم بدیم ساکنان عرش را همدم بدیم پیشه اول کجا از دل رود مهر اول کی ز دل بیرون شود در سفر گر روم بینی یا ختن از دل تو کی رود حب الوطن ما هم از مستان این می بوده ایم عاشقان درگه وی بوده ایم ناف ما بر مهر او ببریده اند عشق او در جان ما کاریده اند روز نیکو دیده ایم از روزگار آب رحمت خورده ایم اندر بهار نی که ما را دست فضلش کاشتست از عدم ما را نه او بر داشتست ای بسا کز وی نوازش دیده ایم در گلستان رضا گردیده ایم بر سر ما دست رحمت می نهاد چشمه های لطف از ما می گشاد وقت طفلی ام که بودم شیرجو گاهوارم را کی جنبانید او از کی خوردم شیر غیر شیر او کی مرا پرورد جز تدبیر او خوی کان با شیر رفت اندر وجود کی توان آن را ز مردم واگشود گر عتابی کرد دریای کرم بسته کی گردند درهای کرم اصل نقدش داد و لطف و بخششست قهر بر وی چون غباری از غشست از برای لطف عالم را بساخت ذره ها را آفتاب او نواخت فرقت از قهرش اگر آبستنست بهر قدر وصل او دانستنست تا دهد جان را فراقش گوشمال جان بداند قدر ایام وصال گفت پیغامبر که حق فرموده است قصد من از خلق احسان بوده است آفریدم تا ز من سودی کنند تا ز شهدم دست آلودی کنند نه برای آنک تا سودی کنم وز برهنه من قبایی بر کنم چند روزی که ز پیشم رانده ست چشم من در روی خوبش مانده ست کز چنان رویی چنین قهر ای عجب هر کسی مشغول گشته در سبب من سبب را ننگرم کان حادثست زانک حادث حادثی را باعثست لطف سابق را نظاره می کنم هرچه آن حادث دو پاره می کنم ترک سجده از حسد گیرم که بود آن حسد از عشق خیزد نه از جحود هر حسد از دوستی خیزد یقین که شود با دوست غیری همنشین هست شرط دوستی غیرت پزی همچو شرط عطسه گفتن دیر زی چونک بر نطعش جز این بازی نبود گفت بازی کن چه دانم در فزود آن یکی بازی که بد من باختم خویشتن را در بلا انداختم در بلا هم می چشم لذات او مات اویم مات اویم مات او چون رهاند خویشتن را ای سره هیچ کس در شش جهت از ششدره جزو شش از کل شش چون وا رهد خاصه که بی چون مرورا کژ نهد هر که در شش او درون آتشست اوش برهاند که خلاق ششست خود اگر کفرست و گر ایمان او دست باف حضرتست و آن او # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۶۵ - باز تقریر کردن معاویه با ابلیس مکر او را گفت امیر او را که اینها راستست لیک بخش تو ازینها کاستست صد هزاران را چو من تو ره زدی حفره کردی در خزینه آمدی آتشی از تو نسوزم چاره نیست کیست کز دست تو جامه ش پاره نیست طبعت ای آتش چو سوزانیدنیست تا نسوزانی تو چیزی چاره نیست لعنت این باشد که سوزانت کند اوستاد جمله دزدانت کند با خدا گفتی شنیدی روبرو من چه باشم پیش مکرت ای عدو معرفتهای تو چون بانگ صفیر بانگ مرغانست لیکن مرغ گیر صد هزاران مرغ را آن ره زدست مرغ غره کآشنایی آمدست در هوا چون بشنود بانگ صفیر از هوا آید شود اینجا اسیر قوم نوح از مکر تو در نوحه اند دل کباب و سینه شرحه شرحه اند عاد را تو باد دادی در جهان در فکندی در عذاب و اندهان از تو بود آن سنگسار قوم لوط در سیاهابه ز تو خوردند غوط مغز نمرود از تو آمد ریخته ای هزاران فتنه ها انگیخته عقل فرعون ذکی فیلسوف کور گشت از تو نیابید او وقوف بولهب هم از تو نااهلی شده بوالحکم هم از تو بوجهلی شده ای برین شطرنج بهر یاد را مات کرده صد هزار استاد را ای ز فرزین بندهای مشکلت سوخته دلها سیه گشته دلت بحر مکری تو خلایق قطره ای تو چو کوهی وین سلیمان ذره ای کی رهد از مکر تو ای مختصم غرق طوفانیم الا من عصم بس ستاره سعد از تو محترق بس سپاه و جمع از تو مفترق # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۶۶ - باز جواب گفتن ابلیس معاویه را گفت ابلیسش گشای این عقد را من محکم قلب را و نقد را امتحان شیر و کلبم کرد حق امتحان نقد و قلبم کرد حق قلب را من کی سیه رو کرده ام صیرفی ام قیمت او کرده ام نیکوان را رهنمایی می کنم شاخه های خشک را بر می کنم این علفها می نهم از بهر چیست تا پدید آید که حیوان جنس کیست گرگ از آهو چو زاید کودکی هست در گرگیش و آهویی شکی تو گیاه و استخوان پیشش بریز تا کدامین سو کند او گام تیز گر به سوی استخوان آید سگست ور گیا خواهد یقین آهو رگست قهر و لطفی جفت شد با همدگر زاد ازین هر دو جهانی خیر و شر تو گیاه و استخوان را عرضه کن قوت نفس و قوت جان را عرضه کن گر غذای نفس جوید ابترست ور غذای روح خواهد سرورست گر کند او خدمت تن هست خر ور رود در بحر جان یابد گهر گرچه این دو مختلف خیر و شرند لیک این هر دو به یک کار اندرند انبیا طاعات عرضه می کنند دشمنان شهوات عرضه می کنند نیک را چون بد کنم یزدان نیم داعیم من خالق ایشان نیم خوب را من زشت سازم رب نه ام زشت را و خوب را آیینه ام سوخت هندو آینه از درد را کین سیه رو می نماید مرد را گفت آیینه گناه از من نبود جرم او را نه که روی من زدود او مرا غماز کرد و راست گو تا بگویم زشت کو و خوب کو من گواهم بر گوا زندان کجاست اهل زندان نیستم ایزد گواست هر کجا بینم نهال میوه دار تربیتها می کنم من دایه وار هر کجا بینم درخت تلخ و خشک می برم من تا رهد از پشک مشک خشک گوید باغبان را کای فتی مر مرا چه می بری سر بی خطا باغبان گوید خمش ای زشت خو بس نباشد خشکی تو جرم تو خشک گوید راستم من کژ نیم تو چرا بی جرم می بری پیم باغبان گوید اگر مسعودیی کاشکی کژ بودیی تر بودیی جاذب آب حیاتی گشتیی اندر آب زندگی آغشتیی تخم تو بد بوده است و اصل تو با درخت خوش نبوده وصل تو شاخ تلخ ار با خوشی وصلت کند آن خوشی اندر نهادش بر زند # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۶۷ - عنف کردن معاویه با ابلیس گفت امیر ای راه زن حجت مگو مر تو را ره نیست در من ره مجو ره زنی و من غریب و تاجرم هر لباساتی که آری کی خرم گرد رخت من مگرد از کافری تو نه ای رخت کسی را مشتری مشتری نبود کسی را راه زن ور نماید مشتری مکرست و فن تا چه دارد این حسود اندر کدو ای خدا فریاد ما را زین عدو گر یکی فصلی دگر در من دمد در رباید از من این ره زن نمد # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۶۸ - نالیدن معاویه به حضرت حق تعالی از ابلیس و نصرت خواستن این حدیثش همچو دودست ای اله دست گیر ار نه گلیمم شد سیاه من به حجت بر نیایم با بلیس کوست فتنه هر شریف و هر خسیس آدمی کو علم الاسما بگست در تک چون برق این سگ بی تکست از بهشت انداختش بر روی خاک چون سمک در شست او شد از سماک نوحه انا ظلمنا می زدی نیست دستان و فسونش را حدی اندرون هر حدیث او شرست صد هزاران سحر در وی مضمرست مردی مردان ببندد در نفس در زن و در مرد افروزد هوس ای بلیس خلق سوز فتنه جو بر چیم بیدار کردی راست گو # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۶۹ - باز تقریر ابلیس تلبیس خود را گفت هر مردی که باشد بد گمان نشنود او راست را با صد نشان هر درونی که خیال اندیش شد چون دلیل آری خیالش بیش شد چون سخن در وی رود علت شود تیغ غازی دزد را آلت شود پس جواب او سکوت است و سکون هست با ابله سخن گفتن جنون تو ز من با حق چه نالی ای سلیم تو بنال از شر آن نفس لییم تو خوری حلوا تو را دنبل شود تب بگیرد طبع تو مختل شود بی گنه لعنت کنی ابلیس را چون نبینی از خود آن تلبیس را نیست از ابلیس از تست ای غوی که چو روبه سوی دنبه می روی چونک در سبزه ببینی دنبه ها دام باشد این ندانی تو چرا زان ندانی کت ز دانش دور کرد میل دنبه چشم و عقلت کور کرد حبک الاشیاء یعمیک یصم نفسک السودا جنت لا تختصم تو گنه بر من منه کژ کژ مبین من ز بد بیزارم و از حرص و کین من بدی کردم پشیمانم هنوز انتظارم تا دیم گردد تموز متهم گشتم میان خلق من فعل خود بر من نهد هر مرد و زن گرگ بیچاره اگرچه گرسنه ست متهم باشد که او در طنطنه ست از ضعیفی چون نتواند راه رفت خلق گوید تخمه ست از لوت زفت # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۷۰ - باز الحاح کردن معاویه ابلیس را گفت غیر راستی نرهاندت داد سوی راستی می خواندت راست گو تا وا رهی از چنگ من مکر ننشاند غبار جنگ من گفت چون دانی دروغ و راست را ای خیال اندیش پر اندیشه ها گفت پیغامبر نشانی داده است قلب و نیکو را محک بنهاده است گفته است الکذب ریب فی القلوب گفت الصدق طمانین طروب دل نیارامد ز گفتار دروغ آب و روغن هیچ نفروزد فروغ در حدیث راست آرام دلست راستیها دانه دام دلست دل مگر رنجور باشد بد دهان که نداند چاشنی این و آن چون شود از رنج و علت دل سلیم طعم کذب و راست را باشد علیم حرص آدم چون سوی گندم فزود از دل آدم سلیمی را ربود پس دروغ و عشوه ات را گوش کرد غره گشت و زهر قاتل نوش کرد کزدم از گندم ندانست آن نفس می پرد تمییز از مست هوس خلق مست آرزواند و هوا زان پذیرااند دستان تو را هر که خود را از هوا خو باز کرد چشم خود را آشنای راز کرد # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۷۱ - شکایت قاضی از آفت قضا و جواب گفتن نایب او را قاضیی بنشاندند و می گریست گفت نایب قاضیا گریه ز چیست این نه وقت گریه و فریاد تست وقت شادی و مبارک باد تست گفت اه چون حکم راند بی دلی در میان آن دو عالم جاهلی آن دو خصم از واقعه خود واقفند قاضی مسکین چه داند زان دو بند جاهلست و غافلست از حالشان چون رود در خونشان و مالشان گفت خصمان عالم اند و علتی جاهلی تو لیک شمع ملتی زانک تو علت نداری در میان آن فراغت هست نور دیدگان وان دو عالم را غرضشان کور کرد علمشان را علت اندر گور کرد جهل را بی علتی عالم کند علم را علت کژ و ظالم کند تا تو رشوت نستدی بیننده ای چون طمع کردی ضریر و بنده ای از هوا من خوی را وا کرده ام لقمه های شهوتی کم خورده ام چاشنی گیر دلم شد با فروغ راست را داند حقیقت از دروغ # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۷۲ - به اقرار آوردن معاویه ابلیس را تو چرا بیدار کردی مر مرا دشمن بیداریی تو ای دغا همچو خشخاشی همه خواب آوری همچو خمری عقل و دانش را بری چارمیخت کرده ام هین راست گو راست را دانم تو حیلتها مجو من ز هر کس آن طمع دارم که او صاحب آن باشد اندر طبع و خو من ز سرکه می نجویم شکری مر مخنث را نگیرم لشکری همچو گبران من نجویم از بتی کو بود حق یا خود از حق آیتی من ز سرگین می نجویم بوی مشک من در آب جو نجویم خشت خشک من ز شیطان این نجویم کوست غیر کو مرا بیدار گرداند بخیر گفت بسیار آن بلیس از مکر و غدر میر ازو نشنید کرد استیز و صبر # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۷۳ - راست گفتن ابلیس ضمیر خود را به معاویه از بن دندان بگفتش بهر آن کردمت بیدار می دان ای فلان تا رسی اندر جماعت در نماز از پی پیغامبر دولت فراز گر نماز از وقت رفتی مر تو را این جهان تاریک گشتی بی ضیا از غبین و درد رفتی اشکها از دو چشم تو مثال مشکها ذوق دارد هر کسی در طاعتی لاجرم نشکیبد از وی ساعتی آن غبین و درد بودی صد نماز کو نماز و کو فروغ آن نیاز # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۷۴ - فضیلت حسرت خوردن آن مخلص بر فوت نماز جماعت آن یکی می رفت در مسجد درون مردم از مسجد همی آمد برون گشت پرسان که جماعت را چه بود که ز مسجد می برون آیند زود آن یکی گفتش که پیغامبر نماز با جماعت کرد و فارغ شد ز راز تو کجا در می روی ای مرد خام چونک پیغامبر بدادست السلام گفت آه و دود از آن اه شد برون آه او می داد از دل بوی خون آن یکی گفتا بده آن آه را وین نماز من تو را بادا عطا گفت دادم آه و پذرفتم نماز او ستد آن آه را با صد نیاز شب بخواب اندر بگفتش هاتفی که خریدی آب حیوان و شفا حرمت این اختیار و این دخول شد نماز جمله خلقان قبول # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۷۵ - تتمهٔ اقرار ابلیس به معاویه مکر خود را پس عزازیلش بگفت ای میر راد مکر خود اندر میان باید نهاد گر نمازت فوت می شد آن زمان می زدی از درد دل آه و فغان آن تاسف و آن فغان و آن نیاز درگذشتی از دو صد ذکر و نماز من تو را بیدار کردم از نهیب تا نسوزاند چنان آهی حجاب تا چنان آهی نباشد مر تو را تا بدان راهی نباشد مر تو را من حسودم از حسد کردم چنین من عدوم کار من مکرست و کین گفت اکنون راست گفتی صادقی از تو این آید تو این را لایقی عنکبوتی تو مگس داری شکار من نیم ای سگ مگس زحمت میار باز اسپیدم شکارم شه کند عنکبوتی کی بگرد ما تند رو مگس می گیر تا توانی هلا سوی دوغی زن مگسها را صلا ور بخوانی تو به سوی انگبین هم دروغ و دوغ باشد آن یقین تو مرا بیدار کردی خواب بود تو نمودی کشتی آن گرداب بود تو مرا در خیر زان می خواندی تا مرا از خیر بهتر راندی # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۷۶ - فوت شدن دزد به آواز دادن آن شخص صاحب‌خانه را که نزدیک آمده بود که دزد را دریابد و بگیرد این بدان ماند که شخصی دزد دید در وثاق اندر پی او می دوید تا دو سه میدان دوید اندر پیش تا در افکند آن تعب اندر خویش اندر آن حمله که نزدیک آمدش تا بدو اندر جهد در یابدش دزد دیگر بانگ کردش که بیا تا ببینی این علامات بلا زود باش و باز گرد ای مرد کار تا ببینی حال اینجا زار زار گفت باشد کان طرف دزدی بود گر نگردم زود این بر من رود در زن و فرزند من دستی زند بستن این دزد سودم کی کند این مسلمان از کرم می خواندم گر نگردم زود پیش آید ندم بر امید شفقت آن نیکخواه دزد را بگذاشت باز آمد به راه گفت ای یار نکو احوال چیست این فغان و بانگ تو از دست کیست گفت اینک بین نشان پای دزد این طرف رفتست دزد زن بمزد نک نشان پای دزد قلتبان در پی او رو بدین نقش و نشان گفت ای ابله چه می گویی مرا من گرفته بودم آخر مر ورا دزد را از بانگ تو بگذاشتم من تو خر را آدمی پنداشتم این چه ژاژست و چه هرزه ای فلان من حقیقت یافتم چه بود نشان گفت من از حق نشانت می دهم این نشانست از حقیقت آگهم گفت طراری تو یا خود ابلهی بلک تو دزدی و زین حال آگهی خصم خود را می کشیدم من کشان تو رهانیدی ورا کاینک نشان تو جهت گو من برونم از جهات در وصال آیات کو یا بینات صنع بیند مرد محجوب از صفات در صفات آنست کو گم کرد ذات واصلان چون غرق ذات اند ای پسر کی کنند اندر صفات او نظر چونک اندر قعر جو باشد سرت کی به رنگ آب افتد منظرت ور به رنگ آب باز آیی ز قعر پس پلاسی بستدی دادی تو شعر طاعت عامه گناه خاصگان وصلت عامه حجاب خاص دان مر وزیری را کند شه محتسب شه عدو او بود نبود محب هم گناهی کرده باشد آن وزیر بی سبب نبود تغیر ناگزیر آنک ز اول محتسب بد خود ورا بخت و روزی آن بدست از ابتدا لیک آنک اول وزیر شه بدست محتسب کردن سبب فعل بدست چون تو را شه ز آستانه پیش خواند باز سوی آستانه باز راند تو یقین می دان که جرمی کرده ای جبر را از جهل پیش آورده ای که مرا روزی و قسمت این بدست پس چرا دی بودت آن دولت به دست قسمت خود خود بریدی تو ز جهل قسمت خود را فزاید مرد اهل # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۷۷ - قصهٔ منافقان و مسجد ضرار ساختن ایشان یک مثال دیگر اندر کژروی شاید ار از نقل قرآن بشنوی این چنین کژ بازیی در جفت و طاق با نبی می باختند اهل نفاق کز برای عز دین احمدی مسجدی سازیم و بود آن مرتدی این چنین کژ بازیی می باختند مسجدی جز مسجد او ساختند سقف و فرش و قبه اش آراسته لیک تفریق جماعت خواسته نزد پیغامبر به لابه آمدند همچو اشتر پیش او زانو زدند کای رسول حق برای محسنی سوی آن مسجد قدم رنجه کنی تا مبارک گردد از اقدام تو تا قیامت تازه بادا نام تو مسجد روز گلست و روز ابر مسجد روز ضرورت وقت فقر تا غریبی یابد آنجا خیر و جا تا فراوان گردد این خدمت سرا تا شعار دین شود بسیار و پر زانک با یاران شود خوش کار مر ساعتی آن جایگه تشریف ده تزکیه مان کن ز ما تعریف ده مسجد و اصحاب مسجد را نواز تو مهی ما شب دمی با ما بساز تا شود شب از جمالت همچو روز ای جمالت آفتاب جان فروز ای دریغا کان سخن از دل بدی تا مراد آن نفر حاصل شدی لطف کاید بی دل و جان در زبان همچو سبزه تون بود ای دوستان هم ز دورش بنگر و اندر گذر خوردن و بو را نشاید ای پسر سوی لطف بی وفایان هین مرو کان پل ویران بود نیکو شنو گر قدم را جاهلی بر وی زند بشکند پل و آن قدم را بشکند هر کجا لشکر شکسته می شود از دو سه سست مخنث می بود در صف آید با سلاح او مردوار دل برو بنهند کاینک یار غار رو بگرداند چو بیند زخم را رفتن او بشکند پشت تو را این درازست و فراوان می شود وآنچ مقصودست پنهان می شود # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۷۸ - فریفتن منافقان پیغامبر را علیه السلام تا به مسجد ضرارش برند بر رسول حق فسونها خواندند رخش دستان و حیل می راندند آن رسول مهربان رحم کیش جز تبسم جز بلی ناورد پیش شکرهای آن جماعت یاد کرد در اجابت قاصدان را شاد کرد می نمود آن مکر ایشان پیش او یک به یک زان سان که اندر شیر مو موی را نادیده می کرد آن لطیف شیر را شاباش می گفت آن ظریف صد هزاران موی مکر و دمدمه چشم خوابانید آن دم زان همه راست می فرمود آن بحر کرم بر شما من از شما مشفق ترم من نشسته بر کنار آتشی با فروغ و شعله بس ناخوشی همچو پروانه شما آن سو دوان هر دو دست من شده پروانه ران چون بر آن شد تا روان گردد رسول غیرت حق بانگ زد مشنو ز غول کاین خبیثان مکر و حیلت کرده اند جمله مقلوبست آنچ آورده اند قصد ایشان جز سیه رویی نبود خیر دین کی جست ترسا و جهود مسجدی بر جسر دوزخ ساختند با خدا نرد دغاها باختند قصدشان تفریق اصحاب رسول فضل حق را کی شناسد هر فضول تا جهودی را ز شام اینجا کشند که به وعظ او جهودان سرخوشند گفت پیغامبر که آری لیک ما بر سر راهیم و بر عزم غزا زین سفر چون باز گردم آنگهان سوی آن مسجد روان گردم روان دفعشان گفت و به سوی غزو تاخت با دغایان از دغا نردی بباخت چون بیامد از غزا باز آمدند چنگ اندر وعده ماضی زدند گفت حقش ای پیمبر فاش گو عذر را ور جنگ باشد باش گو گفتشان بس بد درون و دشمنید تا نگویم رازهاتان تن زنید چون نشانی چند از اسرارشان در بیان آورد بد شد کارشان قاصدان زو باز گشتند آن زمان حاش لله حاش لله دم زنان هر منافق مصحفی زیر بغل سوی پیغامبر بیاورد از دغل بهر سوگندان که ایمان جنتی ست زانک سوگند آن کژان را سنتی ست چون ندارد مرد کژ در دین وفا هر زمانی بشکند سوگند را راستان را حاجت سوگند نیست زانک ایشان را دو چشم روشنی ست نقض میثاق و عهود از احمقی ست حفظ ایمان و وفا کار تقی ست گفت پیغامبر که سوگند شما راست گیرم یا که سوگند خدا باز سوگندی دگر خوردند قوم مصحف اندر دست و بر لب مهر صوم که به حق این کلام پاک راست کان بنای مسجد از بهر خداست اندر آنجا هیچ حیله و مکر نیست اندر آنجا ذکر و صدق و یاربی ست گفت پیغامبر که آواز خدا می رسد در گوش من همچون صدا مهر بر گوش شما بنهاد حق تا به آواز خدا نارد سبق نک صریح آواز حق می آیدم همچو صاف از درد می پالایدم همچنانکه موسی از سوی درخت بانگ حق بشنید کای مسعودبخت از درخت انی انا الله می شنید با کلام انوار می آمد پدید چون ز نور وحی در می ماندند باز نو سوگندها می خواندند چون خدا سوگند را خواند سپر کی نهد اسپر ز کف پیگارگر باز پیغامبر به تکذیب صریح قد کذبتم گفت با ایشان فصیح # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۷۹ - اندیشیدن یکی از صحابه بانکار کی رسول چرا ستاری نمی‌کند تا یکی یاری ز یاران رسول در دلش انکار آمد زان نکول که چنین پیران با شیب و وقار می کندشان این پیمبر شرمسار کو کرم کو سترپوشی کو حیا صد هزاران عیب پوشند انبیا باز در دل زود استغفار کرد تا نگردد ز اعتراض او روی زرد شومی یاری اصحاب نفاق کرد مؤمن را چو ایشان زشت و عاق باز می زارید کای علام سر مر مرا مگذار بر کفران مصر دل به دستم نیست همچون دید چشم ورنه دل را سوزمی این دم ز خشم اندرین اندیشه خوابش در ربود مسجد ایشانش پر سرگین نمود سنگهاش اندر حدث جای تباه می دمید از سنگها دود سیاه دود در حلقش شد و حلقش بخست از نهیب دود تلخ از خواب جست در زمان در رو فتاد و می گریست کای خدا اینها نشان منکریست خلم بهتر از چنین حلم ای خدا که کند از نور ایمانم جدا گر بکاوی کوشش اهل مجاز تو بتو گنده بود همچون پیاز هر یکی از یکدگر بی مغزتر صادقان را یک ز دیگر نغزتر صد کمر آن قوم بسته بر قبا بهر هدم مسجد اهل قبا همچو آن اصحاب فیل اندر حبش کعبه ای کردند حق آتش زدش قصد کعبه ساختند از انتقام حالشان چون شد فرو خوان از کلام مر سیه رویان دین را خود جهیز نیست الا حیلت و مکر و ستیز هر صحابی دید زان مسجد عیان واقعه تا شد یقینشان سر آن واقعات ار باز گویم یک بیک پس یقین گردد صفا بر اهل شک لیک می ترسم ز کشف رازشان نازنینانند و زیبد نازشان شرع بی تقلید می پذرفته اند بی محک آن نقد را بگرفته اند حکمت قرآن چو ضاله مؤمن است هر کسی در ضاله خود موقن است # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۸۰ - قصهٔ آن شخص کی اشتر ضالهٔ خود می‌جست و می‌پرسید اشتری گم کردی و جستیش چست چون بیابی چون ندانی کان تست ضاله چه بود ناقه گم کرده ای از کفت بگریخته در پرده ای آمده در بار کردن کاروان اشتر تو زان میان گشته نهان می دوی این سو و آن سو خشک لب کاروان شد دور و نزدیکست شب رخت مانده بر زمین در راه خوف تو پی اشتر دوان گشته به طوف کای مسلمانان که دیده ست اشتری جسته بیرون بامداد از آخری هر که بر گوید نشان از اشترم مژدگانی می دهم چندین درم باز می جویی نشان از هر کسی ریش خندت می کند زین هر خسی که اشتری دیدیم می رفت این طرف اشتری سرخی به سوی آن علف آن یکی گوید بریده گوش بود وآن دگر گوید جلش منقوش بود آن یکی گوید شتر یک چشم بود وآن دگر گوید ز گر بی پشم بود از برای مژدگانی صد نشان از گزافه هر خسی کرده بیان # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۸۱ - متردد شدن در میان مذهبهای مخالف و بیرون‌شو و مخلص یافتن همچنانک هر کسی در معرفت می کند موصوف غیبی را صفت فلسفی از نوع دیگر کرده شرح باحثی مر گفت او را کرده جرح وآن دگر در هر دو طعنه می زند وآن دگر از زرق جانی می کند هر یک از ره این نشانها زان دهند تا گمان آید که ایشان زان ده اند این حقیقت دان نه حق اند این همه نه به کلی گمرهانند این رمه زانک بی حق باطلی ناید پدید قلب را ابله به بوی زر خرید گر نبودی در جهان نقدی روان قلبها را خرج کردن کی توان تا نباشد راست کی باشد دروغ آن دروغ از راست می گیرد فروغ بر امید راست کژ را می خرند زهر در قندی رود آنگه خورند گر نباشد گندم محبوب نوش چه برد گندم نمای جو فروش پس مگو کین جمله دمها باطل اند باطلان بر بوی حق دام دل اند پس مگو جمله خیالست و ضلال بی حقیقت نیست در عالم خیال حق شب قدرست در شبها نهان تا کند جان هر شبی را امتحان نه همه شبها بود قدر ای جوان نه همه شبها بود خالی از آن در میان دلق پوشان یک فقیر امتحان کن وانک حقست آن بگیر مؤمن کیس ممیز کو که تا باز داند حیزکان را از فتی گرنه معیوبات باشد در جهان تاجران باشند جمله ابلهان پس بود کالاشناسی سخت سهل چونک عیبی نیست چه نااهل و اهل ور همه عیبست دانش سود نیست چون همه چوبست اینجا عود نیست آنکه گوید جمله حق اند احمقی ست وانکه گوید جمله باطل او شقی ست تاجران انبیا کردند سود تاجران رنگ و بو کور و کبود می نماید مار اندر چشم مال هر دو چشم خویش را نیکو بمال منگر اندر غبطه این بیع و سود بنگر اندر خسر فرعون و ثمود اندرین گردون مکرر کن نظر زانک حق فرمود ثم ارجع بصر # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۸۲ - امتحان هر چیزی تا ظاهر شود خیر و شری کی در ویست یک نظر قانع مشو زین سقف نور بارها بنگر ببین هل من فطور چونک گفتت کاندرین سقف نکو بارها بنگر چو مرد عیب جو پس زمین تیره را دانی که چند دیدن و تمییز باید در پسند تا بپالاییم صافان را ز درد چند باید عقل ما را رنج برد امتحانهای زمستان و خزان تاب تابستان بهار همچو جان بادها و ابرها و برقها تا پدید آرد عوارض فرقها تا برون آرد زمین خاک رنگ هرچه اندر جیب دارد لعل و سنگ هرچه دزدیده ست این خاک دژم از خزانه حق و دریای کرم شحنه تقدیر گوید راست گو آنچ بردی شرح وا ده مو به مو دزد یعنی خاک گوید هیچ هیچ شحنه او را در کشد در پیچ پیچ شحنه گاهش لطف گوید چون شکر گه بر آویزد کند هر چه بتر تا میان قهر و لطف آن خفیه ها ظاهر آید ز آتش خوف و رجا آن بهاران لطف شحنه کبریاست و آن خزان تهدید و تخویف خداست و آن زمستان چارمیخ معنوی تا تو ای دزد خفی ظاهر شوی پس مجاهد را زمانی بسط دل یک زمانی قبض و درد و غش و غل زانک این آب و گلی کابدان ماست منکر و دزد ضیای جانهاست حق تعالی گرم و سرد و رنج و درد بر تن ما می نهد ای شیرمرد خوف و جوع و نقص اموال و بدن جمله بهر نقد جان ظاهر شدن این وعید و وعده ها انگیختست بهر این نیک و بدی کآمیختست چونک حق و باطلی آمیختند نقد و قلب اندر حرمدان ریختند پس محک می بایدش بگزیده ای در حقایق امتحانها دیده ای تا شود فاروق این تزویرها تا بود دستور این تدبیرها شیر ده ای مادر موسی ورا واندر آب افکن میندیش از بلا هر که در روز الست آن شیر خورد همچو موسی شیر را تمییز کرد گر تو بر تمییز طفلت مولعی این زمان یا ام موسی ارضعی تا ببیند طعم شیر مادرش تا فرو ناید بدایه بد سرش # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۸۳ - شرح فایدهٔ حکایت آن شخص شتر جوینده اشتری گم کرده ای ای معتمد هر کسی ز اشتر نشانت می دهد تو نمی دانی که آن اشتر کجاست لیک دانی کین نشانیها خطاست وانک اشتر گم نکرد او از مری همچو آن گم کرده جوید اشتری که بلی من هم شتر گم کرده ام هر که یابد اجرتش آورده ام تا در اشتر با تو انبازی کند بهر طمع اشتر این بازی کند او نشان کژ بنشناسد ز راست لیک گفتت آن مقلد را عصاست هرچه را گویی خطا بود آن نشان او به تقلید تو می گوید همان چون نشان راست گویند و شبیه پس یقین گردد تو را لا ریب فیه آن شفای جان رنجورت شود رنگ روی و صحت و زورت شود چشم تو روشن شود پایت دوان جسم تو جان گردد و جانت روان پس بگویی راست گفتی ای امین این نشانیها بلاغ آمد مبین فیه آیات ثقات بینات این براتی باشد و قدر نجات این نشان چون داد گویی پیش رو وقت آهنگست پیش آهنگ شو پی روی تو کنم ای راست گو بوی بردی ز اشترم بنما که کو پیش آنکس که نه صاحب اشتریست کو درین جست شتر بهر مریست زین نشان راست نفزودش یقین جز ز عکس ناقه جوی راستین بوی برد از جد و گرمیهای او که گزافه نیست این هیهای او اندرین اشتر نبودش حق ولی اشتری گم کرده است او هم بلی طمع ناقه غیر روپوشش شده آنچ ازو گم شد فراموشش شده هر کجا او می دود این می دود از طمع هم درد صاحب می شود کاذبی با صادقی چون شد روان آن دروغش راستی شد ناگهان اندر آن صحرا که آن اشتر شتافت اشتر خود نیز آن دیگر بیافت چون بدیدش یاد آورد آن خویش بی طمع شد ز اشتر آن یار و خویش آن مقلد شد محقق چون بدید اشتر خود را که آنجا می چرید او طلب کار شتر آن لحظه گشت می نجستش تا ندید او را بدشت بعد از آن تنهاروی آغاز کرد چشم سوی ناقه خود باز کرد گفت آن صادق مرا بگذاشتی تا باکنون پاس من می داشتی گفت تا اکنون فسوسی بوده ام وز طمع در چاپلوسی بوده ام این زمان هم درد تو گشتم که من در طلب از تو جدا گشتم به تن از تو می دزدیدمی وصف شتر جان من دید آن خود شد چشم پر تا نیابیدم نبودم طالبش مس کنون مغلوب شد زر غالبش سیاتم شد همه طاعات شکر هزل شد فانی و جد اثبات شکر سیاتم چون وسیلت شد بحق پس مزن بر سیاتم هیچ دق مر تو را صدق تو طالب کرده بود مر مرا جد و طلب صدقی گشود صدق تو آورد در جستن تو را جستنم آورد در صدقی مرا تخم دولت در زمین می کاشتم سخره و بیگار می پنداشتم آن نبد بیگار کسبی بود چست هر یکی دانه که کشتم صد برست دزد سوی خانه ای شد زیر دست چون در آمد دید کان خانه خودست گرم باش ای سرد تا گرمی رسد با درشتی ساز تا نرمی رسد آن دو اشتر نیست آن یک اشترست تنگ آمد لفظ معنی بس پرست لفظ در معنی همیشه نارسان زان پیمبر گفت قد کل لسان نطق اصطرلاب باشد در حساب چه قدر داند ز چرخ و آفتاب خاصه چرخی کین فلک زو پره ایست آفتاب از آفتابش ذره ایست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۸۴ - بیان آنک در هر نفسی فتنهٔ مسجد ضرار هست چون پدید آمد که آن مسجد نبود خانه حیلت بد و دام جهود پس نبی فرمود کان را بر کنند مطرحه خاشاک و خاکستر کنند صاحب مسجد چو مسجد قلب بود دانه ها بر دام ریزی نیست جود گوشت اندر شست تو ماهی رباست آنچنان لقمه نه بخشش نه سخاست مسجد اهل قبا کان بد جماد آنچ کفو او نبد راهش نداد در جمادات این چنین حیفی نرفت زد در آن ناکفو امیر داد نفت پس حقایق را که اصل اصلهاست دان که آنجا فرقها و فصلهاست نه حیاتش چون حیات او بود نه مماتش چون ممات او بود گور او هرگز چو گور او مدان خود چه گویم حال فرق آن جهان بر محک زن کار خود ای مرد کار تا نسازی مسجد اهل ضرار بس در آن مسجدکنان تسخر زدی چون نظر کردی تو خود زیشان بدی # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۸۵ - حکایت هندو کی با یار خود جنگ می‌کرد بر کاری و خبر نداشت کی او هم بدان مبتلاست چار هندو در یکی مسجد شدند بهر طاعت راکع و ساجد شدند هر یکی بر نیتی تکبیر کرد در نماز آمد به مسکینی و درد مؤذن آمد از یکی لفظی بجست کای مؤذن بانگ کردی وقت هست گفت آن هندوی دیگر از نیاز هی سخن گفتی و باطل شد نماز آن سیم گفت آن دوم را ای عمو چه زنی طعنه برو خود را بگو آن چهارم گفت حمد الله که من در نیفتادم به چه چون آن سه تن پس نماز هر چهاران شد تباه عیب گویان بیشتر گم کرده راه ای خنک جانی که عیب خویش دید هر که عیبی گفت آن بر خود خرید زانک نیم او ز عیبستان بدست وآن دگر نیمش ز غیبستان بدست چونک بر سر مر تو را ده ریش هست مرهمت بر خویش باید کار بست عیب کردن خویش را داروی اوست چون شکسته گشت جای ارحمواست گر همان عیبت نبود ایمن مباش بوک آن عیب از تو گردد نیز فاش لا تخافوا از خدا نشنیده ای پس چه خود را ایمن و خوش دیده ای سالها ابلیس نیکونام زیست گشت رسوا بین که او را نام چیست در جهان معروف بد علیای او گشت معروفی بعکس ای وای او تا نه ای ایمن تو معروفی مجو رو بشوی از خوف پس بنمای رو تا نروید ریش تو ای خوب من بر دگر ساده زنخ طعنه مزن این نگر که مبتلا شد جان او در چهی افتاد تا شد پند تو تو نیفتادی که باشی پند او زهر او نوشید تو خور قند او # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۸۶ - قصد کردن غزان بکشتن یک مردی تا آن دگر بترسد آن غزان ترک خون ریز آمدند بهر یغما بر دهی ناگه زدند دو کس از اعیان آن ده یافتند در هلاک آن یکی بشتافتند دست بستندش که قربانش کنند گفت ای شاهان و ارکان بلند در چه مرگم چرا می افکنید از چه آخر تشنه خون منید چیست حکمت چه غرض در کشتنم چون چنین درویشم و عریان تنم گفت تا هیبت برین یارت زند تا بترسد او و زر پیدا کند گفت آخر او ز من مسکین ترست گفت قاصد کرده است او را زرست گفت چون وهمست ما هر دو یکیم در مقام احتمال و در شکیم خود ورا بکشید اول ای شهان تا بترسم من دهم زر را نشان پس کرمهای الهی بین که ما آمدیم آخر زمان در انتها آخرین قرنها پیش از قرون در حدیثست آخرون السابقون تا هلاک قوم نوح و قوم هود عارض رحمت بجان ما نمود کشت ایشان را که ما ترسیم ازو ور خود این بر عکس کردی وای تو # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۸۷ - بیان حال خودپرستان و ناشکران در نعمت وجود انبیا و اولیا علیهم السلام هر که زیشان گفت از عیب و گناه وز دل چون سنگ وز جان سیاه وز سبک داری فرمانهای او وز فراغت از غم فردای او وز هوس وز عشق این دنیای دون چون زنان مر نفس را بودن زبون وان فرار از نکته های ناصحان وان رمیدن از لقای صالحان با دل و با اهل دل بیگانگی با شهان تزویر و روبه شانگی سیر چشمان را گدا پنداشتن از حسدشان خفیه دشمن داشتن گر پذیرد چیز تو گویی گداست ورنه گویی زرق و مکرست و دغاست گر در آمیزد تو گویی طامعست ورنی گویی در تکبر مولعست یا منافق وار عذر آری که من مانده ام در نفقه فرزند و زن نه مرا پروای سر خاریدنست نه مرا پروای دین ورزیدنست ای فلان ما را بهمت یاد دار تا شویم از اولیا پایان کار این سخن نی هم ز درد و سوز گفت خوابناکی هرزه گفت و باز خفت هیچ چاره نیست از قوت عیال از بن دندان کنم کسپ حلال چه حلال ای گشته از اهل ضلال غیر خون تو نمی بینم حلال از خدا چاره ستش و از قوت نی چاره ش است از دین و از طاغوت نی ای که صبرت نیست از دنیای دون صبر چون داری ز نعم الماهدون ای که صبرت نیست از ناز و نعیم صبر چون داری از الله کریم ای که صبرت نیست از پاک و پلید صبر چون داری از آن کین آفرید کو خلیلی کو برون آمد ز غار گفت هذا رب هان کو کردگار من نخواهم در دو عالم بنگریست تا نبینم این دو مجلس آن کیست بی تماشای صفتهای خدا گر خورم نان در گلو ماند مرا چون گوارد لقمه بی دیدار او بی تماشای گل و گلزار او جز بر اومید خدا زین آب و خور کی خورد یک لحظه غیر گاو و خر آنک کالانعام بد بل هم اضل گرچه پر مکرست آن گنده بغل مکر او سرزیر و او سرزیر شد روزگارک برد و روزش دیر شد فکرگاهش کند شد عقلش خرف عمر شد چیزی ندارد چون الف آنچ می گوید درین اندیشه ام آن هم از دستان آن نفسست هم وآنچ می گوید غفورست و رحیم نیست آن جز حیله نفس لییم ای ز غم مرده که دست از نان تهیست چون غفورست و رحیم این ترس چیست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۸۸ - شکایت گفتن پیرمردی به طبیب از رنجوریها و جواب گفتن طبیب او را گفت پیری مر طبیبی را که من در زحیرم از دماغ خویشتن گفت از پیریست آن ضعف دماغ گفت بر چشمم ز ظلمت هست داغ گفت از پیریست ای شیخ قدیم گفت پشتم درد می آید عظیم گفت از پیریست ای شیخ نزار گفت هر چه می خورم نبود گوار گفت ضعف معده هم از پیریست گفت وقت دم مرا دمگیریست گفت آری انقطاع دم بود چون رسد پیری دو صد علت شود گفت ای احمق برین بر دوختی از طبیبی تو همین آموختی ای مدمغ عقلت این دانش نداد که خدا هر رنج را درمان نهاد تو خر احمق ز اندک مایگی بر زمین ماندی ز کوته پایگی پس طبیبش گفت ای عمر تو شصت این غضب وین خشم هم از پیریست چون همه اوصاف و اجزا شد نحیف خویشتن داری و صبرت شد ضعیف بر نتابد دو سخن زو هی کند تاب یک جرعه ندارد قی کند جز مگر پیری که از حقست مست در درون او حیات طیبه ست از برون پیرست و در باطن صبی خود چه چیزست آن ولی و آن نبی گر نه پیدااند پیش نیک و بد چیست با ایشان خسان را این حسد ور نمی دانندشان علم الیقین چیست این بغض و حیل سازی و کین ور بدانندی جزای رستخیز چون زنندی خویش بر شمشیر تیز بر تو می خندد مبین او را چنان صد قیامت در درونستش نهان دوزخ و جنت همه اجزای اوست هرچه اندیشی تو او بالای اوست هرچه اندیشی پذیرای فناست آنک در اندیشه ناید آن خداست بر در این خانه گستاخی ز چیست گر همی دانند کاندر خانه کیست ابلهان تعظیم مسجد می کنند در جفای اهل دل جد می کنند آن مجازست این حقیقت ای خران نیست مسجد جز درون سروران مسجدی کان اندرون اولیاست سجده گاه جمله است آنجا خداست تا دل مرد خدا نآمد به درد هیچ قرنی را خدا رسوا نکرد قصد جنگ انبیا می داشتند جسم دیدند آدمی پنداشتند در تو هست اخلاق آن پیشینیان چون نمی ترسی که تو باشی همان آن نشانیها همه چون در تو هست چون تو زیشانی کجا خواهی برست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۸۹ - قصهٔ جوحی و آن کودک کی پیش جنازهٔ پدر خویش نوحه می‌کرد کودکی در پیش تابوت پدر زار می نالید و بر می کوفت سر کای پدر آخر کجاات می برند تا تو را در زیر خاکی آورند می برندت خانه ای تنگ و زحیر نی درو قالی و نه در وی حصیر نی چراغی در شب و نه روز نان نه درو بوی طعام و نه نشان نی درش معمور نی بر بام راه نی یکی همسایه کو باشد پناه چشم تو که بوسه گاه خلق بود چون شود در خانه کور و کبود خانه بی زینهار و جای تنگ که درو نه روی می ماند نه رنگ زین نسق اوصاف خانه می شمرد وز دو دیده اشک خونین می فشرد گفت جوحی با پدر ای ارجمند والله این را خانه ما می برند گفت جوحی را پدر ابله مشو گفت ای بابا نشانیها شنو این نشانیها که گفت او یک بیک خانه ما راست بی تردید و شک نه حصیر و نه چراغ و نه طعام نه درش معمور و نه صحن و نه بام زین نمط دارند بر خود صد نشان لیک کی بینند آن را طاغیان خانه آن دل که ماند بی ضیا از شعاع آفتاب کبریا تنگ و تاریکست چون جان جهود بی نوا از ذوق سلطان ودود نه در آن دل تافت نور آفتاب نه گشاد عرصه و نه فتح باب گور خوشتر از چنین دل مر تو را آخر از گور دل خود برتر آ زنده ای و زنده زاد ای شوخ و شنگ دم نمی گیرد تو را زین گور تنگ یوسف وقتی و خورشید سما زین چه و زندان بر آ و رو نما یونست در بطن ماهی پخته شد مخلصش را نیست از تسبیح بد گر نبودی او مسبح بطن نون حبس و زندانش بدی تا یبعثون او بتسبیح از تن ماهی بجست چیست تسبیح آیت روز الست گر فراموشت شد آن تسبیح جان بشنو این تسبیحهای ماهیان هر که دید الله را اللهیست هر که دید آن بحر را آن ماهیست این جهان دریاست و تن ماهی و روح یونس محجوب از نور صبوح گر مسبح باشد از ماهی رهید ورنه در وی هضم گشت و ناپدید ماهیان جان درین دریا پرند تو نمی بینی که کوری ای نژند بر تو خود را می زنند آن ماهیان چشم بگشا تا ببینیشان عیان ماهیان را گر نمی بینی پدید گوش تو تسبیحشان آخر شنید صبر کردن جان تسبیحات تست صبر کن کانست تسبیح درست هیچ تسبیحی ندارد آن درج صبر کن الصبر مفتاح الفرج صبر چون پول صراط آن سو بهشت هست با هر خوب یک لالای زشت تا ز لالا می گریزی وصل نیست زانک لالا را ز شاهد فصل نیست تو چه دانی ذوق صبر ای شیشه دل خاصه صبر از بهر آن نقش چگل مرد را ذوق از غزا و کر و فر مر مخنث را بود ذوق از ذکر جز ذکر نه دین او و ذکر او سوی اسفل برد او را فکر او گر برآید تا فلک از وی مترس کو به عشق سفل آموزید درس او به سوی سفل می راند فرس گرچه سوی علو جنباند جرس از علمهای گدایان ترس چیست کان علمها لقمه نان را رهیست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۹۰ - ترسیدن کودک از آن شخص صاحب جثه و گفتن آن شخص کی ای کودک مترس کی من نامردم کنگ زفتی کودکی را یافت فرد زرد شد کودک ز بیم قصد مرد گفت ایمن باش ای زیبای من که تو خواهی بود بر بالای من من اگر هولم مخنث دان مرا همچو اشتر بر نشین می ران مرا صورت مردان و معنی این چنین از برون آدم درون دیو لعین آن دهل را مانی ای زفت چو عاد که برو آن شاخ را می کوفت باد روبهی اشکار خود را باد داد بهر طبلی همچو خیک پر ز باد چون ندید اندر دهل او فربهی گفت خوکی به ازین خیک تهی روبهان ترسند ز آواز دهل عاقلش چندان زند که لا تقل # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۹۱ - قصهٔ تیراندازی و ترسیدن او از سواری کی در بیشه می‌رفت یک سواری با سلاح و بس مهیب می شد اندر بیشه بر اسپی نجیب تیراندازی بحکم او را بدید پس ز خوف او کمان را در کشید تا زند تیری سوارش بانگ زد من ضعیفم گرچه زفتستم جسد هان و هان منگر تو در زفتی من که کمم در وقت جنگ از پیرزن گفت رو که نیک گفتی ورنه نیش بر تو می انداختم از ترس خویش بس کسان را کآلت پیگار کشت بی رجولیت چنان تیغی به مشت گر بپوشی تو سلاح رستمان رفت جانت چون نباشی مرد آن جان سپر کن تیغ بگذار ای پسر هر که بی سر بود ازین شه برد سر آن سلاحت حیله و مکر توست هم ز تو زایید و هم جان تو خست چون نکردی هیچ سودی زین حیل ترک حیلت کن که پیش آید دول چون یکی لحظه نخوردی بر ز فن ترک فن گو می طلب رب المنن چون مبارک نیست بر تو این علوم خویشتن گولی کن و بگذر ز شوم چون ملایک گو که لا علم لنا یا الهی غیر ما علمتنا # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۹۲ - قصهٔ اعرابی و ریگ در جوال کردن و ملامت کردن آن فیلسوف او را یک عرابی بار کرده اشتری دو جوال زفت از دانه پری او نشسته بر سر هر دو جوال یک حدیث انداز کرد او را سؤال از وطن پرسید و آوردش بگفت واندر آن پرسش بسی درها بسفت بعد از آن گفتش که این هر دو جوال چیست آکنده بگو مصدوق حال گفت اندر یک جوالم گندمست در دگر ریگی نه قوت مردمست گفت تو چون بار کردی این رمال گفت تا تنها نماند آن جوال گفت نیم گندم آن تنگ را در دگر ریز از پی فرهنگ را تا سبک گردد جوال و هم شتر گفت شاباش ای حکیم اهل و حر این چنین فکر دقیق و رای خوب تو چنین عریان پیاده در لغوب رحمش آمد بر حکیم و عزم کرد کش بر اشتر بر نشاند نیک مرد باز گفتش ای حکیم خوش سخن شمه ای از حال خود هم شرح کن این چنین عقل و کفایت که توراست تو وزیری یا شهی بر گوی راست گفت این هر دو نیم از عامه ام بنگر اندر حال و اندر جامه ام گفت اشتر چند داری چند گاو گفت نه این و نه آن ما را مکاو گفت رختت چیست باری در دکان گفت ما را کو دکان و کو مکان گفت پس از نقد پرسم نقد چند که توی تنهارو و محبوب پند کیمیای مس عالم با تو است عقل و دانش را گهر توبرتو است گفت والله نیست یا وجه العرب در همه ملکم وجوه قوت شب پا برهنه تن برهنه می دوم هر که نانی می دهد آنجا روم مر مرا زین حکمت و فضل و هنر نیست حاصل جز خیال و درد سر پس عرب گفتش که رو دور از برم تا نبارد شومی تو بر سرم دور بر آن حکمت شومت ز من نطق تو شومست بر اهل زمن یا تو آن سو رو من این سو می دوم ور تو را ره پیش من وا پس روم یک جوالم گندم و دیگر ز ریگ به بود زین حیله های مرده ریگ احمقی ام بس مبارک احمقیست که دلم با برگ و جانم متقیست گر تو خواهی کت شقاوت کم شود جهد کن تا از تو حکمت کم شود حکمتی کز طبع زاید وز خیال حکمتی بی فیض نور ذوالجلال حکمت دنیا فزاید ظن و شک حکمت دینی پرد فوق فلک زوبعان زیرک آخر زمان بر فزوده خویش بر پیشینیان حیله آموزان جگرها سوخته فعلها و مکرها آموخته صبر و ایثار و سخای نفس و جود باد داده کان بود اکسیر سود فکر آن باشد که بگشاید رهی راه آن باشد که پیش آید شهی شاه آن باشد که از خود شه بود نه به مخزنها و لشکر شه شود تا بماند شاهی او سرمدی همچو عز ملک دین احمدی # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۹۳ - کرامات ابراهیم ادهم قدس الله سره بر لب دریا هم ز ابراهیم ادهم آمدست کو ز راهی بر لب دریا نشست دلق خود می دوخت آن سلطان جان یک امیری آمد آنجا ناگهان آن امیر از بندگان شیخ بود شیخ را بشناخت سجده کرد زود خیره شد در شیخ و اندر دلق او شکل دیگر گشته خلق و خلق او کو رها کرد آنچنان ملکی شگرف بر گزید آن فقر بس باریک حرف ترک کرد او ملک هفت اقلیم را می زند بر دلق سوزن چون گدا شیخ واقف گشت از اندیشه اش شیخ چون شیرست و دلها بیشه اش چون رجا و خوف در دلها روان نیست مخفی بر وی اسرار جهان دل نگه دارید ای بی حاصلان در حضور حضرت صاحب دلان پیش اهل تن ادب بر ظاهرست که خدا زیشان نهان را ساترست پیش اهل دل ادب بر باطنست زانک دلشان بر سرایر فاطنست تو بعکسی پیش کوران بهر جاه با حضور آیی نشینی پایگاه پیش بینایان کنی ترک ادب نار شهوت را از آن گشتی حطب چون نداری فطنت و نور هدی بهر کوران روی را می زن جلا پیش بینایان حدث در روی مال ناز می کن با چنین گندیده حال شیخ سوزن زود در دریا فکند خواست سوزن را به آواز بلند صد هزاران ماهی اللهیی سوزن زر در لب هر ماهیی سر بر آوردند از دریای حق که بگیر ای شیخ سوزنهای حق رو بدو کرد و بگفتش ای امیر ملک دل به یا چنان ملک حقیر این نشان ظاهرست این هیچ نیست تا بباطن در روی بینی تو بیست سوی شهر از باغ شاخی آورند باغ و بستان را کجا آنجا برند خاصه باغی کین فلک یک برگ اوست بلک آن مغزست و این عالم چو پوست بر نمی داری سوی آن باغ گام بوی افزون جوی و کن دفع زکام تا که آن بو جاذب جانت شود تا که آن بو نور چشمانت شود گفت یوسف ابن یعقوب نبی بهر بو القوا علی وجه ابی بهر این بو گفت احمد در عظات دایما قرة عینی فی الصلوة پنج حس با همدگر پیوسته اند رسته این هر پنج از اصلی بلند قوت یک قوت باقی شود ما بقی را هر یکی ساقی شود دیدن دیده فزاید عشق را عشق در دیده فزاید صدق را صدق بیداری هر حس می شود حسها را ذوق مونس می شود # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۹۴ - آغاز منور شدن عارف بنور غیب‌بین چون یکی حس در روش بگشاد بند ما بقی حسها همه مبدل شوند چون یکی حس غیر محسوسات دید گشت غیبی بر همه حسها پدید چون ز جو جست از گله یک گوسفند پس پیاپی جمله زان سو برجهند گوسفندان حواست را بران در چرا از اخرج المرعی چران تا در آنجا سنبل و ریحان چرند تا به گلزار حقایق ره برند هر حست پیغامبر حسها شود تا یکایک سوی آن جنت رود حسها با حس تو گویند راز بی حقیقت بی زبان و بی مجاز کین حقیقت قابل تاویلهاست وین توهم مایه تخییلهاست آن حقیقت را که باشد از عیان هیچ تاویلی نگنجد در میان چونک هر حس بنده حس تو شد مر فلکها را نباشد از تو بد چونک دعویی رود در ملک پوست مغز آن کی بود قشر آن اوست چون تنازع در فتد در تنگ کاه دانه آن کیست آن را کن نگاه پس فلک قشرست و نور روح مغز این پدیدست آن خفی زین رو ملغز جسم ظاهر روح مخفی آمدست جسم همچون آستین جان همچو دست باز عقل از روح مخفی تر پرد حس سوی روح زوتر ره برد جنبشی بینی بدانی زنده است این ندانی که ز عقل آکنده است تا که جنبشهای موزون سر کند جنبش مس را به دانش زر کند زان مناسب آمدن افعال دست فهم آید مر تو را که عقل هست روح وحی از عقل پنهان تر بود زانک او غیبیست او زان سر بود عقل احمد از کسی پنهان نشد روح وحیش مدرک هر جان نشد روح وحیی را مناسبهاست نیز در نیابد عقل کان آمد عزیز گه جنون بیند گهی حیران شود زانک موقوفست تا او آن شود چون مناسبهای افعال خضر عقل موسی بود در دیدش کدر نامناسب می نمود افعال او پیش موسی چون نبودش حال او عقل موسی چون شود در غیب بند عقل موشی خود کیست ای ارجمند علم تقلیدی بود بهر فروخت چون بیابد مشتری خوش بر فروخت مشتری علم تحقیقی حقست دایما بازار او با رونقست لب ببسته مست در بیع و شری مشتری بی حد که الله اشتری درس آدم را فرشته مشتری محرم درسش نه دیوست و پری آدم انبیهم باسما درس گو شرح کن اسرار حق را مو به مو آنچنان کس را که کوته بین بود در تلون غرق و بی تمکین بود موش گفتم زانک در خاکست جاش خاک باشد موش را جای معاش راهها داند ولی در زیر خاک هر طرف او خاک را کردست چاک نفس موشی نیست الا لقمه رند قدر حاجت موش را عقلی دهند زانک بی حاجت خداوند عزیز می نبخشد هیچ کس را هیچ چیز گر نبودی حاجت عالم زمین نافریدی هیچ رب العالمین وین زمین مضطرب محتاج کوه گر نبودی نافریدی پر شکوه ور نبودی حاجت افلاک هم هفت گردون ناوریدی از عدم آفتاب و ماه و این استارگان جز به حاجت کی پدید آمد عیان پس کمند هستها حاجت بود قدر حاجت مرد را آلت دهد پس بیفزا حاجت ای محتاج زود تا بجوشد در کرم دریای جود این گدایان بر ره و هر مبتلا حاجت خود می نماید خلق را کوری و شلی و بیماری و درد تا ازین حاجت بجنبد رحم مرد هیچ گوید نان دهید ای مردمان که مرا مالست و انبارست و خوان چشم ننهادست حق در کورموش زانک حاجت نیست چشمش بهر نوش می تواند زیست بی چشم و بصر فارغست از چشم او در خاک تر جز بدزدی او برون ناید ز خاک تا کند خالق از آن دزدیش پاک بعد از آن پر یابد و مرغی شود چون ملایک جانب گردون رود هر زمان در گلشن شکر خدا او بر آرد همچو بلبل صد نوا کای رهاننده مرا از وصف زشت ای کننده دوزخی را تو بهشت در یکی پیهی نهی تو روشنی استخوانی را دهی سمع ای غنی چه تعلق آن معانی را به جسم چه تعلق فهم اشیا را به اسم لفظ چون وکرست و معنی طایرست جسم جوی و روح آب سایرست او روانست و تو گویی واقفست او دوانست و تو گویی عاکفست گر نبینی سیر آب از چاکها چیست بر وی نو به نو خاشاکها هست خاشاک تو صورتهای فکر نو بنو در می رسد اشکال بکر روی آب و جوی فکر اندر روش نیست بی خاشاک محبوب و وحش قشرها بر روی این آب روان از ثمار باغ غیبی شد دوان قشرها را مغز اندر باغ جو زانک آب از باغ می آید به جو گر نبینی رفتن آب حیات بنگر اندر جوی و این سیر نبات آب چون انبه تر آید در گذر زو کند قشر صور زوتر گذر چون بغایت تیز شد این جو روان غم نپاید در ضمیر عارفان چون بغایت ممتلی بود و شتاب پس نگنجید اندرو الا که آب # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۹۵ - طعن زدن بیگانه در شیخ و جواب گفتن مرید شیخ او را آن یکی یک شیخ را تهمت نهاد کو بدست و نیست بر راه رشاد شارب خمرست و سالوس و خبیث مر مریدان را کجا باشد مغیث آن یکی گفتش ادب را هوش دار خرد نبود این چنین ظن بر کبار دور ازو و دور از آن اوصاف او که ز سیلی تیره گردد صاف او این چنین بهتان منه بر اهل حق کین خیال تست برگردان ورق این نباشد ور بود ای مرغ خاک بحر قلزم را ز مرداری چه باک نیست دون القلتین و حوض خرد که تواند قطره ایش از کار برد آتش ابراهیم را نبود زیان هر که نمرودیست گو می ترس از آن نفس نمرودست و عقل و جان خلیل روح در عینست و نفس اندر دلیل این دلیل راه ره رو را بود کو بهر دم در بیابان گم شود واصلان را نیست جز چشم و چراغ از دلیل و راهشان باشد فراغ گر دلیلی گفت آن مرد وصال گفت بهر فهم اصحاب جدال بهر طفل نو پدر تی تی کند گرچه عقلش هندسه گیتی کند کم نگردد فضل استاد از علو گر الف چیزی ندارد گوید او از پی تعلیم آن بسته دهن از زبان خود برون باید شدن در زبان او بباید آمدن تا بیاموزد ز تو او علم و فن پس همه خلقان چو طفلان ویند لازمست این پیر را در وقت پند آن مرید شیخ بد گوینده را آن به کفر و گمرهی آکنده را گفت خود را تو مزن بر تیغ تیز هین مکن با شاه و با سلطان ستیز حوض با دریا اگر پهلو زند خویش را از بیخ هستی بر کند نیست بحری کو کران دارد که تا تیره گردد او ز مردار شما کفر را حدست و اندازه بدان شیخ و نور شیخ را نبود کران پیش بی حد هرچه محدودست لاست کل شیء غیر وجه الله فناست کفر و ایمان نیست آنجایی که اوست زانک او مغزست و این دو رنگ و پوست این فناها پرده آن وجه گشت چون چراغ خفیه اندر زیر طشت پس سر این تن حجاب آن سرست پیش آن سر این سر تن کافرست کیست کافر غافل از ایمان شیخ کیست مرده بی خبر از جان شیخ جان نباشد جز خبر در آزمون هر که را افزون خبر جانش فزون جان ما از جان حیوان بیشتر از چه زان رو که فزون دارد خبر پس فزون از جان ما جان ملک کو منزه شد ز حس مشترک وز ملک جان خداوندان دل باشد افزون تو تحیر را بهل زان سبب آدم بود مسجودشان جان او افزونترست از بودشان ورنه بهتر را سجود دون تری امر کردن هیچ نبود در خوری کی پسندد عدل و لطف کردگار که گلی سجده کند در پیش خار جان چو افزون شد گذشت از انتها شد مطیعش جان جمله چیزها مرغ و ماهی و پری و آدمی زانک او بیشست و ایشان در کمی ماهیان سوزن گر دلقش شوند سوزنان را رشته ها تابع بوند # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۹۶ - بقیهٔ قصهٔ ابراهیم ادهم بر لب آن دریا چون نفاذ امر شیخ آن میر دید ز آمد ماهی شدش وجدی پدید گفت اه ماهی ز پیران آگهست شه تنی را کو لعین درگهست ماهیان از پیر آگه ما بعید ما شقی زین دولت و ایشان سعید سجده کرد و رفت گریان و خراب گشت دیوانه ز عشق فتح باب پس تو ای ناشسته رو در چیستی در نزاع و در حسد با کیستی با دم شیری تو بازی می کنی بر ملایک ترک تازی می کنی بد چه می گویی تو خیر محض را هین ترفع کم شمر آن خفض را بد چه باشد مس محتاج مهان شیخ کی بود کیمیای بی کران مس اگر از کیمیا قابل نبد کیمیا از مس هرگز مس نشد بد چه باشد سرکشی آتش عمل شیخ کی بود عین دریای ازل دایم آتش را بترسانند از آب آب کی ترسید هرگز ز التهاب در رخ مه عیب بینی می کنی در بهشتی خارچینی می کنی گر بهشت اندر روی تو خارجو هیچ خار آنجا نیابی غیر تو می بپوشی آفتابی در گلی رخنه می جویی ز بدر کاملی آفتابی که بتابد در جهان بهر خفاشی کجا گردد نهان عیبها از رد پیران عیب شد غیبها از رشک ایشان غیب شد باری ار دوری ز خدمت یار باش در ندامت چابک و بر کار باش تا از آن راهت نسیمی می رسد آب رحمت را چه بندی از حسد گرچه دوری دور می جنبان تو دم حیث ما کنتم فولوا وجهکم چون خری در گل فتد از گام تیز دم بدم جنبد برای عزم خیز جای را هموار نکند بهر باش داند او که نیست آن جای معاش حس تو از حس خر کمتر بدست که دل تو زین وحلها بر نجست در وحل تاویل و رخصت می کنی چون نمی خواهی کز آن دل بر کنی کین روا باشد مرا من مضطرم حق نگیرد عاجزی را از کرم خود گرفتستت تو چون کفتار کور این گرفتن را نبینی از غرور می گوند اینجایگه کفتار نیست از برون جویید کاندر غار نیست این همی گویند و بندش می نهند او همی گوید ز من بی آگهند گر ز من آگاه بودی این عدو کی ندا کردی که آن کفتار کو # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۹۷ - دعوی کردن آن شخص کی خدای تعالی مرا نمی‌گیرد به گناه و جواب گفتن شعیب علیه السلام مرورا آن یکی می گفت در عهد شعیب که خدا از من بسی دیدست عیب چند دید از من گناه و جرمها وز کرم یزدان نمی گیرد مرا حق تعالی گفت در گوش شعیب در جواب او فصیح از راه غیب که بگفتی چند کردم من گناه وز کرم نگرفت در جرمم اله عکس می گویی و مقلوب ای سفیه ای رها کرده ره و بگرفته تیه چند چندت گیرم و تو بی خبر در سلاسل مانده ای پا تا به سر زنگ توبرتوت ای دیگ سیاه کرد سیمای درونت را تباه بر دلت زنگار بر زنگارها جمع شد تا کور شد ز اسرارها گر زند آن دود بر دیگ نوی آن اثر بنماید ار باشد جوی زانک هر چیزی به ضد پیدا شود بر سپیدی آن سیه رسوا شود چون سیه شد دیگ پس تاثیر دود بعد ازین بر وی که بیند زود زود مرد آهنگر که او زنگی بود دود را با روش هم رنگی بود مرد رومی کو کند آهنگری رویش ابلق گردد از دودآوری پس بداند زود تاثیر گناه تا بنالد زود گوید ای اله چون کند اصرار و بد پیشه کند خاک اندر چشم اندیشه کند توبه نندیشد دگر شیرین شود بر دلش آن جرم تا بی دین شود آن پشیمانی و یا رب رفت ازو شست بر آیینه زنگ پنج تو آهنش را زنگها خوردن گرفت گوهرش را زنگ کم کردن گرفت چون نویسی کاغذ اسپید بر آن نبشته خوانده آید در نظر چون نویسی بر سر بنوشته خط فهم ناید خواندنش گردد غلط کان سیاهی بر سیاهی اوفتاد هر دو خط شد کور و معنیی نداد ور سیم باره نویسی بر سرش پس سیه کردی چو جان پر شرش پس چه چاره جز پناه چاره گر ناامیدی مس و اکسیرش نظر ناامیدیها به پیش او نهید تا ز درد بی دوا بیرون جهید چون شعیب این نکته ها با وی بگفت زان دم جان در دل او گل شکفت جان او بشنید وحی آسمان گفت اگر بگرفت ما را کو نشان گفت یا رب دفع من می گوید او آن گرفتن را نشان می جوید او گفت ستارم نگویم رازهاش جز یکی رمز از برای ابتلاش یک نشان آنک می گیرم ورا آنک طاعت دارد و صوم و دعا وز نماز و از زکات و غیر آن لیک یک ذره ندارد ذوق جان می کند طاعات و افعال سنی لیک یک ذره ندارد چاشنی طاعتش نغزست و معنی نغز نی جوزها بسیار و در وی مغز نی ذوق باید تا دهد طاعات بر مغز باید تا دهد دانه شجر دانه بی مغز کی گردد نهال صورت بی جان نباشد جز خیال # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۹۸ - بقیهٔ قصهٔ طعنه زدن آن مرد بیگانه در شیخ آن خبیث از شیخ می لایید ژاژ کژنگر باشد همیشه عقل کاژ که منش دیدم میان مجلسی او ز تقوی عاریست و مفلسی ورکه باور نیستت خیز امشبان تا ببینی فسق شیخت را عیان شب ببردش بر سر یک روزنی گفت بنگر فسق و عشرت کردنی بنگر آن سالوس روز و فسق شب روز همچون مصطفی شب بولهب روز عبدالله او را گشته نام شب نعوذ بالله و در دست جام دید شیشه در کف آن پیر پر گفت شیخا مر تو را هم هست غر تو نمی گفتی که در جام شراب دیو می میزد شتابان نا شتاب گفت جامم را چنان پر کرده اند کاندرو اندر نگنجد یک سپند بنگر اینجا هیچ گنجد ذره ای این سخن را کژ شنیده غره ای جام ظاهر خمر ظاهر نیست این دور دار این را ز شیخ غیب بین جام می هستی شیخست ای فلیو کاندرو اندر نگنجد بول دیو پر و مالامال از نور حقست جام تن بشکست نور مطلقست نور خورشید ار بیفتد بر حدث او همان نورست نپذیرد خبث شیخ گفت این خود نه جامست و نه می هین بزیر آ منکرا بنگر بوی آمد و دید انگبین خاص بود کور شد آن دشمن کور و کبود گفت پیر آن دم مرید خویش را رو برای من بجو می ای کیا که مرا رنجیست مضطر گشته ام من ز رنج از مخمصه بگذشته ام در ضرورت هست هر مردار پاک بر سر منکر ز لعنت باد خاک گرد خمخانه بر آمد آن مرید بهر شیخ از هر خمی او می چشید در همه خمخانه ها او می ندید گشته بد پر از عسل خم نبید گفت ای رندان چه حالست این چه کار هیچ خمی در نمی بینم عقار جمله رندان نزد آن شیخ آمدند چشم گریان دست بر سر می زدند در خرابات آمدی شیخ اجل جمله میها از قدومت شد عسل کرده ای مبدل تو می را از حدث جان ما را هم بدل کن از خبث گر شود عالم پر از خون مال مال کی خورد بنده خدا الا حلال # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۹۹ - گفتن عایشه رضی‌الله عنها مصطفی را علیه‌السلام کی تو بی مصلی به هر جا نماز می‌کنی، چونست؟ عایشه روزی به پیغامبر بگفت یا رسول الله تو پیدا و نهفت هر کجا یابی نمازی می کنی می دود در خانه ناپاک و دنی گرچه می دانی که هر طفل پلید کرد مستعمل به هرجا که رسید گفت پیغامبر که از بهر مهان حق نجس را پاک گرداند بدان سجده گاهم را از آن رو لطف حق پاک گردانید تا هفتم طبق هان و هان ترک حسد کن با شهان ور نه ابلیسی شوی اندر جهان کاو اگر زهری خورد شهدی شود تو اگر شهدی خوری زهری بود کاو بدل گشت و بدل شد کار او لطف گشت و نور شد هر نار او قوت حق بود مر بابیل را ور نه مرغی چون کشد مر پیل را لشکری را مرغکی چندی شکست تا بدانی کان صلابت از حقست گر تو را وسواس آید زین قبیل رو بخوان تو سوره اصحاب فیل ور کنی با او مری و همسری کافرم دان گر تو زیشان سر بری # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۰۰ - کشیدن موش مهار شتر را و معجب شدن موش در خود موشکی در کف مهار اشتری در ربود و شد روان او از مری اشتر از چستی که با او شد روان موش غره شد که هستم پهلوان بر شتر زد پرتو اندیشه اش گفت بنمایم تو را تو باش خوش تا بیامد بر لب جوی بزرگ کاندرو گشتی زبون پیل سترگ موش آنجا ایستاد و خشک گشت گفت اشتر ای رفیق کوه و دشت این توقف چیست حیرانی چرا پا بنه مردانه اندر جو در آ تو قلاوزی و پیش آهنگ من درمیان ره مباش و تن مزن گفت این آب شگرفست و عمیق من همی ترسم ز غرقاب ای رفیق گفت اشتر تا ببینم حد آب پا درو بنهاد آن اشتر شتاب گفت تا زانوست آب ای کورموش از چه حیران گشتی و رفتی ز هوش گفت مور تست و ما را اژدهاست که ز زانو تا به زانو فرقهاست گر تو را تا زانو است ای پر هنر مر مرا صد گز گذشت از فرق سر گفت گستاخی مکن بار دگر تا نسوزد جسم و جانت زین شرر تو مری با مثل خود موشان بکن با شتر مر موش را نبود سخن گفت توبه کردم از بهر خدا بگذران زین آب مهلک مر مرا رحم آمد مر شتر را گفت هین برجه و بر کودبان من نشین این گذشتن شد مسلم مر مرا بگذرانم صد هزاران چون تو را چون پیمبر نیستی پس رو به راه تا رسی از چاه روزی سوی جاه تو رعیت باش چون سلطان نه ای خود مران چون مرد کشتیبان نه ای چون نه ای کامل دکان تنها مگیر دست خوش می باش تا گردی خمیر انصتوا را گوش کن خاموش باش چون زبان حق نگشتی گوش باش ور بگویی شکل استفسار گو با شهنشاهان تو مسکین وار گو ابتدای کبر و کین از شهوت است راسخی شهوتت از عادت است چون ز عادت گشت محکم خوی بد خشم آید بر کسی که ت واکشد چونک تو گل خوار گشتی هر که او واکشد از گل تو را باشد عدو بت پرستان چونک گرد بت تنند مانعان راه خود را دشمن اند چونک کرد ابلیس خو با سروری دید آدم را حقیر او از خری که به از من سروری دیگر بود تا که او مسجود چون من کس شود سروری زهرست جز آن روح را کاو بود تریاق لانی ز ابتدا کوه اگر پر مار شد باکی مدار کاو بود اندر درون تریاق زار سروری چون شد دماغت را ندیم هر که بشکستت شود خصم قدیم چون خلاف خوی تو گوید کسی کینه ها خیزد تو را با او بسی که مرا از خوی من بر می کند خویش را بر من چو سرور می کند چون نباشد خوی بد سرکش درو کی فروزد از خلاف آتش درو با مخالف او مدارایی کند در دل او خویش را جایی کند زانک خوی بد نگشته ست استوار مور شهوت شد ز عادت همچو مار مار شهوت را بکش در ابتلا ورنه اینک گشت مارت اژدها لیک هر کس مور بیند مار خویش تو ز صاحب دل کن استفسار خویش تا نشد زر مس نداند من مسم تا نشد شه دل نداند مفلسم خدمت اکسیر کن مس وار تو جور می کش ای دل از دلدار تو کیست دلدار اهل دل نیکو بدان که چو روز و شب جهانند از جهان عیب کم گو بنده الله را متهم کم کن به دزدی شاه را # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۰۱ - کرامات آن درویش کی در کشتی متهمش کردند بود درویشی درون کشتیی ساخته از رخت مردی پشتیی یاوه شد همیان زر او خفته بود جمله را جستند و او را هم نمود کاین فقیر خفته را جوییم هم کرد بیدارش ز غم صاحب درم که درین کشتی حرمدان گم شده ست جمله را جستیم نتوانی تو رست دلق بیرون کن برهنه شو ز دلق تا ز تو فارغ شود اوهام خلق گفت یا رب مر غلامت را خسان متهم کردند فرمان در رسان چون به درد آمد دل درویش از آن سر برون کردند هر سو در زمان صد هزاران ماهی از دریای ژرف در دهان هر یکی دری شگرف صد هزاران ماهی از دریای پر در دهان هر یکی در و چه در هر یکی دری خراج ملکتی کز الهست این ندارد شرکتی در چند انداخت در کشتی و جست مر هوا را ساخت کرسی و نشست خوش مربع چون شهان بر تخت خویش او فراز اوج و کشتی اش به پیش گفت رو کشتی شما را حق مرا تا نباشد با شما دزد گدا تا که را باشد خسارت زین فراق من خوشم جفت حق و با خلق طاق نه مرا او تهمت دزدی نهد نه مهارم را به غمازی دهد بانگ کردند اهل کشتی کای همام از چه دادندت چنین عالی مقام گفت از تهمت نهادن بر فقیر وز حق آزاری پی چیزی حقیر حاش لله بل ز تعظیم شهان که نبودم در فقیران بدگمان آن فقیران لطیف خوش نفس کز پی تعظیمشان آمد عبس آن فقیری بهر پیچاپیچ نیست بل پی آن که به جز حق هیچ نیست متهم چون دارم آنها را که حق کرد امین مخزن هفتم طبق متهم نفس است نی عقل شریف متهم حس است نه نور لطیف نفس سوفسطایی آمد می زنش کش زدن سازد نه حجت گفتنش معجزه بیند فروزد آن زمان بعد از آن گوید خیالی بود آن ور حقیقت بود آن دید عجب چون مقیم چشم نامد روز و شب آن مقیم چشم پاکان می بود نی قرین چشم حیوان می شود کان عجب زین حس دارد عار و ننگ کی بود طاووس اندر چاه تنگ تا نگویی مر مرا بسیارگو من ز صد یک گویم و آن همچو مو # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۰۲ - تشنیع صوفیان بر آن صوفی کی پیش شیخ بسیار می‌گوید صوفیان بر صوفیی شنعه زدند پیش شیخ خانقاهی آمدند شیخ را گفتند داد جان ما تو ازین صوفی بجو ای پیشوا گفت آخر چه گله ست ای صوفیان گفت این صوفی سه خو دارد گران در سخن بسیارگو همچون جرس در خورش افزون خورد از بیست کس ور بخسپد هست چون اصحاب کهف صوفیان کردند پیش شیخ زحف شیخ رو آورد سوی آن فقیر که ز هر حالی که هست اوساط گیر در خبر خیر الامور اوساطها نافع آمد ز اعتدال اخلاطها گر یکی خلطی فزون شد از عرض در تن مردم پدید آید مرض بر قرین خویش مفزا در صفت کان فراق آرد یقین در عاقبت نطق موسی بد بر اندازه ولیک هم فزون آمد ز گفت یار نیک آن فزونی با خضر آمد شقاق گفت رو تو مکثری هذا فراق موسیا بسیارگویی دور شو ور نه با من گنگ باش و کور شو ور نرفتی وز ستیزه شسته ای تو به معنی رفته ای بگسسته ای چون حدث کردی تو ناگه در نماز گویدت سوی طهارت رو بتاز ور نرفتی خشک خنبان می شوی خود نمازت رفت پیشین ای غوی رو بر آنها که هم جفت توند عاشقان و تشنه گفت توند پاسبان بر خوابناکان بر فزود ماهیان را پاسبان حاجت نبود جامه پوشان را نظر بر گازرست جان عریان را تجلی زیورست یا ز عریانان به یکسو باز رو یا چو ایشان فارغ از تنجامه شو ور نمی توانی که کل عریان شوی جامه کم کن تا ره اوسط روی # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۰۳ - عذر گفتن فقیر به شیخ پس فقیر آن شیخ را احوال گفت عذر را با آن غرامت کرد جفت مر سؤال شیخ را داد او جواب چون جوابات خضر خوب و صواب آن جوابات سؤالات کلیم کش خضر بنمود از رب علیم گشت مشکلهاش حل وافزون ز یاد از پی هر مشکلش مفتاح داد از خضر درویش هم میراث داشت در جواب شیخ همت بر گماشت گفت راه اوسط ارچه حکمتست لیک اوسط نیز هم با نسبتست آب جو نسبت باشتر هست کم لیک باشد موش را آن همچو یم هر که را باشد وظیفه چار نان دو خورد یا سه خورد هست اوسط آن ور خورد هر چار دور از اوسط است او اسیر حرص مانند بط است هر که او را اشتها ده نان بود شش خورد می دان که اوسط آن بود چون مرا پنجاه نان هست اشتها مر تو را شش گرده هم دستیم نی تو به ده رکعت نماز آیی ملول من به پانصد در نیایم در نحول آن یکی تا کعبه حافی می رود وین یکی تا مسجد از خود می شود آن یکی در پاک بازی جان بداد وین یکی جان کند تا یک نان بداد این وسط در با نهایت می رود که مر آن را اول و آخر بود اول و آخر بباید تا در آن در تصور گنجد اوسط یا میان بی نهایت چون ندارد دو طرف کی بود او را میانه منصرف اول و آخر نشانش کس نداد گفت لو کان له البحر مداد هفت دریا گر شود کلی مداد نیست مر پایان شدن را هیچ امید باغ و بیشه گر بود یکسر قلم زین سخن هرگز نگردد هیچ کم آن همه حبر و قلم فانی شود وین حدیث بی عدد باقی بود حالت من خواب را ماند گهی خواب پندارد مر آن را گم رهی چشم من خفته دلم بیدار دان شکل بی کار مرا بر کار دان گفت پیغامبر که عینای تنام لا ینام قلبی عن رب الانام چشم تو بیدار و دل خفته بخواب چشم من خفته دلم در فتح باب مر دلم را پنج حس دیگرست حس دل را هر دو عالم منظرست تو ز ضعف خود مکن در من نگاه بر تو شب بر من همان شب چاشتگاه بر تو زندان بر من آن زندان چو باغ عین مشغولی مرا گشته فراغ پای تو در گل مرا گل گشته گل مر تو را ماتم مرا سور و دهل در زمینم با تو ساکن در محل می دوم بر چرخ هفتم چون زحل همنشینت من نیم سایه من است برتر از اندیشه ها پایه من است زانک من ز اندیشه ها بگذشته ام خارج اندیشه پویان گشته ام حاکم اندیشه ام محکوم نی زانک بنا حاکم آمد بر بنا جمله خلقان سخره اندیشه اند زان سبب خسته دل و غم پیشه اند قاصدا خود را به اندیشه دهم چون بخواهم از میانشان بر جهم من چو مرغ اوجم اندیشه مگس کی بود بر من مگس را دست رس قاصدا زیر آیم از اوج بلند تا شکسته پایگان بر من تنند چون ملالم گیرد از سفلی صفات بر پرم همچون طیور الصافات پر من رسته ست هم از ذات خویش بر نچفسانم دو پر من با سریش جعفر طیار را پر جاریه ست جعفر طرار را پر عاریه ست نزد آنک لم یذق دعویست این نزد سکان افق معنیست این لاف و دعوی باشد این پیش غراب دیگ تی و پر یکی پیش ذباب چونک در تو می شود لقمه گهر تن مزن چندانک بتوانی بخور شیخ روزی بهر دفع سؤ ظن در لگن قی کرد پر در شد لگن گوهر معقول را محسوس کرد پیر بینا بهر کم عقلی مرد چونک در معده شود پاکت پلید قفل نه بر حلق و پنهان کن کلید هر که در وی لقمه شد نور جلال هر چه خواهد تا خورد او را حلال # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۰۴ - بیان دعویی که عین آن دعوی گواه صدق خویش است گر تو هستی آشنای جان من نیست دعوی گفت معنی لان من گر بگویم نیم شب پیش توام هین مترس از شب که من خویش توام این دو دعوی پیش تو معنی بود چون شناسی بانگ خویشاوند خود پیشی و خویشی دو دعوی بود لیک هر دو معنی بود پیش فهم نیک قرب آوازش گواهی می دهد کین دم از نزدیک یاری می جهد لذت آواز خویشاوند نیز شد گوا بر صدق آن خویش عزیز باز بی الهام احمق کو ز جهل می نداند بانگ بیگانه ز اهل پیش او دعوی بود گفتار او جهل او شد مایه انکار او پیش زیرک کاندرونش نورهاست عین این آواز معنی بود راست یا به تازی گفت یک تازی زبان که همی دانم زبان تازیان عین تازی گفتنش معنی بود گرچه تازی گفتنش دعوی بود یا نویسد کاتبی بر کاغذی کاتب و خط خوانم و من امجدی این نوشته گرچه خود دعوی بود هم نوشته شاهد معنی بود یا بگوید صوفیی دیدی تو دوش در میان خواب سجاده بدوش من بدم آن وآنچ گفتم خواب در با تو اندر خواب در شرح نظر گوش کن چون حلقه اندر گوش کن آن سخن را پیشوای هوش کن چون تو را یاد آید آن خواب این سخن معجز نو باشد و زر کهن گرچه دعوی می نماید این ولی جان صاحب واقعه گوید بلی پس چو حکمت ضاله مؤمن بود آن ز هر که بشنود موقن بود چونک خود را پیش او یابد فقط چون بود شک چون کند او را غلط تشنه ای را چون بگویی تو شتاب در قدح آبست بستان زود آب هیچ گوید تشنه کین دعویست رو از برم ای مدعی مهجور شو یا گواه و حجتی بنما که این جنس آبست و از آن ماء معین یا به طفل شیر مادر بانگ زد که بیا من مادرم هان ای ولد طفل گوید مادرا حجت بیار تا که با شیرت بگیرم من قرار در دل هر امتی کز حق مزه ست روی و آواز پیمبر معجزه ست چون پیمبر از برون بانگی زند جان امت در درون سجده کند زانک جنس بانگ او اندر جهان از کسی نشنیده باشد گوش جان آن غریب از ذوق آواز غریب از زبان حق شنود انی قریب # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۰۵ - سجده کردن یحیی علیه السلام در شکم مادر مسیح را علیه السلام مادر یحیی به مریم در نهفت پیشتر از وضع حمل خویش گفت که یقین دیدم درون تو شهیست کو اولوا العزم و رسول آگهیست چون برابر اوفتادم با تو من کرد سجده حمل من ای ذوالفطن این جنین مر آن جنین را سجده کرد کز سجودش در تنم افتاد درد گفت مریم من درون خویش هم سجده ای دیدم ازین طفل شکم # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۰۶ - اشکال آوردن برین قصه ابلهان گویند کین افسانه را خط بکش زیرا دروغست و خطا زانک مریم وقت وضع حمل خویش بود از بیگانه دور و هم ز خویش از برون شهر آن شیرین فسون تا نشد فارغ نیامد خود درون چون بزادش آنگهانش بر کنار بر گرفت و برد تا پیش تبار مادر یحیی کجا دیدش که تا گوید او را این سخن در ماجرا # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۰۷ - جواب اشکال این بداند کانک اهل خاطرست غایب آفاق او را حاضرست پیش مریم حاضر آید در نظر مادر یحیی که دورست از بصر دیده ها بسته ببیند دوست را چون مشبک کرده باشد پوست را ور ندیدش نه از برون نه از اندرون از حکایت گیر معنی ای زبون نی چنان کافسانه ها بشنیده بود همچو شین بر نقش آن چفسیده بود تا همی گفت آن کلیله بی زبان چون سخن نوشد ز دمنه بی بیان ور بدانستند لحن همدگر فهم آن چون مرد بی نطقی بشر در میان شیر و گاو آن دمنه چون شد رسول و خواند بر هر دو فسون چون وزیر شیر شد گاو نبیل چون ز عکس ماه ترسان گشت پیل این کلیله و دمنه جمله افتراست ورنه کی با زاغ لک لک را مریست ای برادر قصه چون پیمانه ایست معنی اندر وی مثال دانه ایست دانه معنی بگیرد مرد عقل ننگرد پیمانه را گر گشت نقل ماجرای بلبل و گل گوش دار گرچه گفتی نیست آنجا آشکار # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۰۸ - سخن گفتن به زبان حال و فهم کردن آن ماجرای شمع با پروانه تو بشنو و معنی گزین ز افسانه تو گرچه گفتی نیست سر گفت هست هین به بالا پر مپر چون جغد پست گفت در شطرنج کین خانه رخ است گفت خانه از کجاش آمد به دست خانه را بخرید یا میراث یافت فرخ آنکس کو سوی معنی شتافت گفت نحوی زید عمروا قد ضرب گفت چونش کرد بی جرمی ادب عمرو را جرمش چه بد کان زید خام بی گنه او را بزد همچون غلام گفت این پیمانه معنی بود گندمی بستان که پیمانه ست رد زید و عمروا ز بهر اعرابست و ساز گر دروغست آن تو با اعراب ساز گفت نی من آن ندانم عمرو را زید چون زد بی گناه و بی خطا گفت از ناچار و لاغی بر گشود عمرو یک واو فزون دزدیده بود زید واقف گشت دزدش را بزد چونک از حد برد او را حد سزد # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۰۹ - پذیرا آمدن سخن باطل در دل باطلان گفت اینک راست پذرفتم به جان کژ نماید راست در پیش کژان گر بگویی احولی را مه یکی ست گویدت این دوست و در وحدت شکی ست ور برو خندد کسی گوید دو است راست دارد این سزای بدخو است بر دروغان جمع می آید دروغ للخبیثات الخبیثین زد فروغ دل فراخان را بود دست فراخ چشم کوران را عثار سنگ لاخ # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۱۰ - جستن آن درخت کی هر که میوهٔ آن درخت خورد نمیرد گفت دانایی برای داستان که درختی هست در هندوستان هر کسی کز میوه او خورد و برد نی شود او پیر نی هرگز بمرد پادشاهی این شنید از صادقی بر درخت و میوه اش شد عاشقی قاصدی دانا ز دیوان ادب سوی هندوستان روان کرد از طلب سالها می گشت آن قاصد ازو گرد هندوستان برای جست و جو شهر شهر از بهر این مطلوب گشت نی جزیره ماند و نی کوه و نی دشت هر که را پرسید کردش ریش خند کین کی جوید جز مگر مجنون بند بس کسان صفعش زدند اندر مزاح بس کسان گفتند ای صاحب فلاح جست و جوی چون تو زیرک سینه صاف کی تهی باشد کجا باشد گزاف وین مراعاتش یکی صفع دگر وین ز صفع آشکارا سخت تر می ستودندش به تسخر کای بزرگ در فلان اقلیم بس هول و سترگ در فلان بیشه درختی هست سبز بس بلند و پهن و هر شاخیش گبز قاصد شه بسته در جستن کمر می شنید از هر کسی نوعی خبر بس سیاحت کرد آنجا سالها می فرستادش شهنشه مالها چون بسی دید اندر آن غربت تعب عاجز آمد آخر الامر از طلب هیچ از مقصود اثر پیدا نشد زان غرض غیر خبر پیدا نشد رشته اومید او بگسسته شد جسته او عاقبت ناجسته شد کرد عزم بازگشتن سوی شاه اشک می بارید و می برید راه # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۱۱ - شرح کردن شیخ سِرّ آن درخت با آن طالب مقلد بود شیخی عالمی قطبی کریم اندر آن منزل که آیس شد ندیم گفت من نومید پیش او روم ز آستان او به راه اندر شوم تا دعای او بود همراه من چونک نومیدم من از دلخواه من رفت پیش شیخ با چشم پر آب اشک می بارید مانند سحاب گفت شیخا وقت رحم و رقتست ناامیدم وقت لطف این ساعتست گفت واگو کز چه نومیدیستت چیست مطلوب تو رو با چیستت گفت شاهنشاه کردم اختیار از برای جستن یک شاخسار که درختی هست نادر در جهات میوه او مایه آب حیات سالها جستم ندیدم یک نشان جز که طنز و تسخر این سرخوشان شیخ خندید و بگفتش ای سلیم این درخت علم باشد در علیم بس بلند و بس شگرف و بس بسیط آب حیوانی ز دریای محیط تو بصورت رفته ای ای بی خبر زان ز شاخ معنیی بی بار و بر گه درختش نام شد گه آفتاب گاه بحرش نام گشت و گه سحاب آن یکی کش صد هزار آثار خاست کمترین آثار او عمر بقاست گرچه فردست او اثر دارد هزار آن یکی را نام شاید بی شمار آن یکی شخصی تو را باشد پدر در حق شخصی دگر باشد پسر در حق دیگر بود قهر و عدو در حق دیگر بود لطف و نکو صد هزاران نام و او یک آدمی صاحب هر وصفش از وصفی عمی هر که جوید نام گر صاحب ثقه ست همچو تو نومید و اندر تفرقه ست تو چه بر چفسی برین نام درخت تا بمانی تلخ کام و شوربخت در گذر از نام و بنگر در صفات تا صفاتت ره نماید سوی ذات اختلاف خلق از نام اوفتاد چون به معنی رفت آرام اوفتاد # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۱۲ - منازعت چهار کس جهت انگور کی هر یکی به نام دیگر فهم کرده بود آن را چار کس را داد مردی یک درم آن یکی گفت این به انگوری دهم آن یکی دیگر عرب بد گفت لا من عنب خواهم نه انگور ای دغا آن یکی ترکی بد و گفت این بنم من نمی خواهم عنب خواهم ازم آن یکی رومی بگفت این قیل را ترک کن خواهیم استافیل را در تنازع آن نفر جنگی شدند که ز سر نامها غافل بدند مشت بر هم می زدند از ابلهی پر بدند از جهل و از دانش تهی صاحب سری عزیزی صد زبان گر بدی آنجا بدادی صلحشان پس بگفتی او که من زین یک درم آرزوی جمله تان را می دهم چونک بسپارید دل را بی دغل این درمتان می کند چندین عمل یک درمتان می شود چار المراد چار دشمن می شود یک ز اتحاد گفت هر یکتان دهد جنگ و فراق گفت من آرد شما را اتفاق پس شما خاموش باشید انصتوا تا زبانتان من شوم در گفت و گو گر سخنتان می نماید یک نمط در اثر مایه نزاعست و سخط گرمی عاریتی ندهد اثر گرمی خاصیتی دارد هنر سرکه را گر گرم کردی ز آتش آن چون خوری سردی فزاید بی گمان زانک آن گرمی او دهلیزیست طبع اصلش سردیست و تیزیست ور بود یخ بسته دوشاب ای پسر چون خوری گرمی فزاید در جگر پس ریای شیخ به ز اخلاص ماست کز بصیرت باشد آن وین از عماست از حدیث شیخ جمعیت رسد تفرقه آرد دم اهل جسد چون سلیمان کز سوی حضرت بتاخت کو زبان جمله مرغان را شناخت در زمان عدلش آهو با پلنگ انس بگرفت و برون آمد ز جنگ شد کبوتر آمن از چنگال باز گوسفند از گرگ ناورد احتراز او میانجی شد میان دشمنان اتحادی شد میان پرزنان تو چو موری بهر دانه می دوی هین سلیمان جو چه می باشی غوی دانه جو را دانه اش دامی شود و آن سلیمان جوی را هر دو بود مرغ جانها را درین آخر زمان نیستشان از همدگر یک دم امان هم سلیمان هست اندر دور ما کو دهد صلح و نماند جور ما قول ان من امة را یاد گیر تا به الا و خلا فیها نذیر گفت خود خالی نبودست امتی از خلیفه حق و صاحب همتی مرغ جانها را چنان یکدل کند کز صفاشان بی غش و بی غل کند مشفقان گردند همچون والده مسلمون را گفت نفس واحده نفس واحد از رسول حق شدند ور نه هر یک دشمن مطلق بدند # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۱۳ - برخاستن مخالفت و عداوت از میان انصار به برکات رسول علیه السلام دو قبیله کاوس و خزرج نام داشت یک ز دیگر جان خون آشام داشت کینه های کهنه شان از مصطفی محو شد در نور اسلام و صفا اولا اخوان شدند آن دشمنان همچو اعداد عنب در بوستان وز دم المؤمنون اخوه به پند در شکستند و تن واحد شدند صورت انگورها اخوان بود چون فشردی شیره واحد شود غوره و انگور ضدانند لیک چونک غوره پخته شد شد یار نیک غوره ای کو سنگ بست و خام ماند در ازل حق کافر اصلیش خواند نه اخی نه نفس واحد باشد او در شقاوت نحس ملحد باشد او گر بگویم آنچ او دارد نهان فتنه افهام خیزد در جهان سر گبر کور نامذکور به دود دوزخ از ارم مهجور به غوره های نیک که ایشان قابلند از دم اهل دل آخر یک دلند سوی انگوری همی رانند تیز تا دوی بر خیزد و کین و ستیز پس در انگوری همی درند پوست تا یکی گردند و وحدت وصف اوست دوست دشمن گردد ایرا هم دواست هیچ یک با خویش جنگی در نبست آفرین بر عشق کل اوستاد صد هزاران ذره را داد اتحاد همچو خاک مفترق در ره گذر یک سبوشان کرد دست کوزه گر که اتحاد جسمهای آب و طین هست ناقص جان نمی ماند بدین گر نظایر گویم اینجا در مثال فهم را ترسم که آرد اختلال هم سلیمان هست اکنون لیک ما از نشاط دوربینی در عمی دوربینی کور دارد مرد را همچو خفته در سرا کور از سرا مولعیم اندر سخنهای دقیق در گره ها باز کردن ما عشیق تا گره بندیم و بگشاییم ما در شکال و در جواب آیین فزا همچو مرغی کو گشاید بند دام گاه بندد تا شود در فن تمام او بود محروم از صحرا و مرج عمر او اندر گره کاریست خرج خود زبون او نگردد هیچ دام لیک پرش در شکست افتد مدام با گره کم کوش تا بال و پرت نسکلد یک یک ازین کر و فرت صد هزاران مرغ پرهاشان شکست و آن کمین گاه عوارض را نبست حال ایشان از نبی خوان ای حریص نقبوا فیها ببین هل من محیص از نزاع ترک و رومی و عرب حل نشد اشکال انگور و عنب تا سلیمان لسین معنوی در نیاید بر نخیزد این دوی جمله مرغان منازع بازوار بشنوید این طبل باز شهریار ز اختلاف خویش سوی اتحاد هین ز هر جانب روان گردید شاد حیث ما کنتم فولوا وجهکم نحوه هذا الذی لم ینهکم کور مرغانیم و بس ناساختیم کان سلیمان را دمی نشناختیم همچو جغدان دشمن بازان شدیم لاجرم وا مانده ویران شدیم می کنیم از غایت جهل و عما قصد آزار عزیزان خدا جمع مرغان کز سلیمان روشنند پر و بال بی گنه کی برکنند بلک سوی عاجزان چینه کشند بی خلاف و کینه آن مرغان خوشند هدهد ایشان پی تقدیس را می گشاید راه صد بلقیس را زاغ ایشان گر بصورت زاغ بود باز همت آمد و مازاغ بود لکلک ایشان که لک لک می زند آتش توحید در شک می زند و آن کبوترشان ز بازان نشکهد باز سر پیش کبوترشان نهد بلبل ایشان که حالت آرد او در درون خویش گلشن دارد او طوطی ایشان ز قند آزاد بود کز درون قند ابد رویش نمود پای طاووسان ایشان در نظر بهتر از طاووس پران دگر منطق الطیر آن خاقانی صداست منطق الطیر سلیمانی کجاست تو چه دانی بانگ مرغان را همی چون ندیدستی سلیمان را دمی پر آن مرغی که بانگش مطربست از برون مشرقست و مغربست هر یک آهنگش ز کرسی تا ثریست وز ثری تا عرش در کر و فریست مرغ کو بی این سلیمان می رود عاشق ظلمت چو خفاشی بود با سلیمان خو کن ای خفاش رد تا که در ظلمت نمانی تا ابد یک گزی ره که بدان سو می روی همچو گز قطب مساحت می شوی وانک لنگ و لوک آن سو می جهی از همه لنگی و لوکی می رهی # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۱۴ - قصهٔ بط بچگان کی مرغ خانگی پروردشان تخم بطی گرچه مرغ خانه ات کرد زیر پر چو دایه تربیت مادر تو بط آن دریا بدست دایه ات خاکی بد و خشکی پرست میل دریا که دل تو اندرست آن طبیعت جانت را از مادرست میل خشکی مر تو را زین دایه است دایه را بگذار کو بدرایه است دایه را بگذار در خشک و بران اندر آ در بحر معنی چون بطان گر تو را مادر بترساند ز آب تو مترس و سوی دریا ران شتاب تو بطی بر خشک و بر تر زنده ای نی چو مرغ خانه خانه گنده ای تو ز کرمنا بنی آدم شهی هم به خشکی هم به دریا پا نهی که حملناهم علی البحر بجان از حملناهم علی البر پیش ران مر ملایک را سوی بر راه نیست جنس حیوان هم ز بحر آگاه نیست تو به تن حیوان به جانی از ملک تا روی هم بر زمین هم بر فلک تا بظاهر مثلکم باشد بشر با دل یوحی الیه دیده ور قالب خاکی فتاده بر زمین روح او گردان برین چرخ برین ما همه مرغابیانیم ای غلام بحر می داند زبان ما تمام پس سلیمان بحر آمد ما چو طیر در سلیمان تا ابد داریم سیر با سلیمان پای در دریا بنه تا چو داود آب سازد صد زره آن سلیمان پیش جمله حاضرست لیک غیرت چشم بند و ساحرست تا ز جهل و خوابناکی و فضول او به پیش ما و ما از وی ملول تشنه را درد سر آرد بانگ رعد چون نداند کو کشاند ابر سعد چشم او ماندست در جوی روان بی خبر از ذوق آب آسمان مرکب همت سوی اسباب راند از مسبب لاجرم محجوب ماند آنک بیند او مسبب را عیان کی نهد دل بر سببهای جهان # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۱۵ - حیران شدن حاجیان در کرامات آن زاهد کی در بادیه تنهاش یافتند زاهدی بد در میان بادیه در عبادت غرق چون عبادیه حاجیان آنجا رسیدند از بلاد دیده شان بر زاهد خشک اوفتاد جای زاهد خشک بود او ترمزاج از سموم بادیه بودش علاج حاجیان حیران شدند از وحدتش و آن سلامت در میان آفتش در نماز استاده بد بر روی ریگ ریگ کز تفش بجوشد آب دیگ گفتیی سرمست در سبزه و گلست یا سواره بر براق و دلدلست یا که پایش بر حریر و حله هاست یا سموم او را به از باد صباست پس بماندند آن جماعت با نیاز تا شود درویش فارغ از نماز چون ز استغراق باز آمد فقیر زان جماعت زنده روشن ضمیر دید کآبش می چکید از دست و رو جامه اش تر بود از آثار وضو پس بپرسیدش که آبت از کجاست دست را بر داشت کز سوی سماست گفت هر گاهی که خواهی می رسد بی ز چاه و بی ز حبل من مسد مشکل ما حل کن ای سلطان دین تا ببخشد حال تو ما را یقین وا نما سری ز اسرارت بما تا ببریم از میان زنارها چشم را بگشود سوی آسمان که اجابت کن دعای حاجیان رزق جویی را ز بالا خوگرم تو ز بالا بر گشودستی درم ای نموده تو مکان از لامکان فی السماء رزقکم کرده عیان در میان این مناجات ابر خوش زود پیدا شد چو پیل آب کش همچو آب از مشک باریدن گرفت در گو و در غارها مسکن گرفت ابر می بارید چون مشک اشکها حاجیان جمله گشاده مشکها یک جماعت زان عجایب کارها می بریدند از میان زنارها قوم دیگر را یقین در ازدیاد زین عجب والله اعلم بالرشاد قوم دیگر ناپذیرا ترش و خام ناقصان سرمدی تم الکلام # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱ - سر آغاز ای ضیاء الحق حسام الدین بیار این سوم دفتر که سنت شد سه بار بر گشا گنجینه اسرار را در سوم دفتر بهل اعذار را قوتت از قوت حق می زهد نه از عروقی کز حرارت می جهد این چراغ شمس کو روشن بود نه از فتیل و پنبه و روغن بود سقف گردون کو چنین دایم بود نه از طناب و استنی قایم بود قوت جبریل از مطبخ نبود بود از دیدار خلاق وجود همچنان این قوت ابدال حق هم ز حق دان نه از طعام و از طبق جسمشان را هم ز نور اسرشته اند تا ز روح و از ملک بگذشته اند چونک موصوفی به اوصاف جلیل ز آتش امراض بگذر چون خلیل گردد آتش بر تو هم برد و سلام ای عناصر مر مزاجت را غلام هر مزاجی را عناصر مایه است وین مزاجت برتر از هر پایه است این مزاجت از جهان منبسط وصف وحدت را کنون شد ملتقط ای دریغا عرصه افهام خلق سخت تنگ آمد ندارد خلق حلق ای ضیاء الحق به حذق رای تو حلق بخشد سنگ را حلوای تو کوه طور اندر تجلی حلق یافت تا که می نوشید و می را بر نتافت صار دکا منه وانشق الجبل هل رایتم من جبل رقص الجمل لقمه بخشی آید از هر کس به کس حلق بخشی کار یزدانست و بس حلق بخشد جسم را و روح را حلق بخشد بهر هر عضوت جدا این گهی بخشد که اجلالی شوی وز دغا و از دغل خالی شوی تا نگویی سر سلطان را به کس تا نریزی قند را پیش مگس گوش آنکس نوشد اسرار جلال کو چو سوسن صدزبان افتاد و لال حلق بخشد خاک را لطف خدا تا خورد آب و بروید صد گیا باز خاکی را ببخشد حلق و لب تا گیاهش را خورد اندر طلب چون گیاهش خورد حیوان گشت زفت گشت حیوان لقمه انسان و رفت باز خاک آمد شد اکال بشر چون جدا شد از بشر روح و بصر ذره ها دیدم دهانشان جمله باز گر بگویم خوردشان گردد دراز برگها را برگ از انعام او دایگان را دایه لطف عام او رزقها را رزقها او می دهد زانک گندم بی غذایی چون زهد نیست شرح این سخن را منتهی پاره ای گفتم بدانی پاره ها جمله عالم آکل و ماکول دان باقیان را مقبل و مقبول دان این جهان و ساکنانش منتشر وان جهان و سالکانش مستمر این جهان و عاشقانش منقطع اهل آن عالم مخلد مجتمع پس کریم آنست کو خود را دهد آب حیوانی که ماند تا ابد باقیات الصالحات آمد کریم رسته از صد آفت و اخطار و بیم گر هزارانند یک کس بیش نیست چون خیالاتی عدد اندیش نیست آکل و ماکول را حلقست و نای غالب و مغلوب را عقلست و رای حلق بخشید او عصای عدل را خورد آن چندان عصا و حبل را واندرو افزون نشد زان جمله اکل زانک حیوانی نبودش اکل و شکل مر یقین را چون عصا هم حلق داد تا بخورد او هر خیالی را که زاد پس معانی را چو اعیان حلقهاست رازق حلق معانی هم خداست پس ز مه تا ماهی هیچ از خلق نیست که به جذب مایه او را حلق نیست حلق جان از فکر تن خالی شود آنگهان روزیش اجلالی شود شرط تبدیل مزاج آمد بدان کز مزاج بد بود مرگ بدان چون مزاج آدمی گل خوار شد زرد و بدرنگ و سقیم و خوار شد چون مزاج زشت او تبدیل یافت رفت زشتی از رخش چون شمع تافت دایه ای کو طفل شیرآموز را تا به نعمت خوش کند پدفوز را گر ببندد راه آن پستان برو برگشاید راه صد بستان برو زانک پستان شد حجاب آن ضعیف از هزاران نعمت و خوان و رغیف پس حیات ماست موقوف فطام اندک اندک جهد کن تم الکلام چون جنین بد آدمی بد خون غذا از نجس پاکی برد مؤمن کذا از فطام خون غذااش شیر شد وز فطام شیر لقمه گیر شد وز فطام لقمه لقمانی شود طالب اشکار پنهانی شود گر جنین را کس بگفتی در رحم هست بیرون عالمی بس منتظم یک زمینی خرمی با عرض و طول اندرو صد نعمت و چندین اکول کوهها و بحرها و دشتها بوستانها باغها و کشتها آسمانی بس بلند و پر ضیا آفتاب و ماهتاب و صد سها از جنوب و از شمال و از دبور باغها دارد عروسیها و سور در صفت ناید عجایبهای آن تو درین ظلمت چه ای در امتحان خون خوری در چارمیخ تنگنا در میان حبس و انجاس و عنا او به حکم حال خود منکر بدی زین رسالت معرض و کافر شدی کین محالست و فریبست و غرور زانک تصویری ندارد وهم کور جنس چیزی چون ندید ادراک او نشنود ادراک منکرناک او همچنانک خلق عام اندر جهان زان جهان ابدال می گویندشان کین جهان چاهیست بس تاریک و تنگ هست بیرون عالمی بی بو و رنگ هیچ در گوش کسی زیشان نرفت کین طمع آمد حجاب ژرف و زفت گوش را بندد طمع از استماع چشم را بندد غرض از اطلاع همچنانک آن جنین را طمع خون کان غذای اوست در اوطان دون از حدیث این جهان محجوب کرد غیر خون او می نداند چاشت خورد # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲ - قصهٔ خورندگان پیل‌بچه از حرص و ترک نصیحت ناصح آن شنیدی تو که در هندوستان دید دانایی گروهی دوستان گرسنه مانده شده بی برگ و عور می رسیدند از سفر از راه دور مهر داناییش جوشید و بگفت خوش سلامیشان و چون گلبن شکفت گفت دانم کز تجوع وز خلا جمع آمد رنجتان زین کربلا لیک الله الله ای قوم جلیل تا نباشد خوردتان فرزند پیل پیل هست این سو که اکنون می روید پیل زاده مشکرید و بشنوید پیل بچگانند اندر راهتان صید ایشان هست بس دلخواهتان بس ضعیف اند و لطیف و بس سمین لیک مادر هست طالب در کمین از پی فرزند صد فرسنگ راه او بگردد در حنین و آه آه آتش و دود آید از خرطوم او الحذر زان کودک مرحوم او اولیا اطفال حق اند ای پسر غایبی و حاضری بس با خبر غایبی مندیش از نقصانشان کاو کشد کین از برای جانشان گفت اطفال من اند این اولیا در غریبی فرد از کار و کیا از برای امتحان خوار و یتیم لیک اندر سر منم یار و ندیم پشت دار جمله عصمت های من گوییا هستند خود اجزای من هان و هان این دلق پوشان من اند صد هزار اندر هزار و یک تن اند ورنه کی کردی به یک چوبی هنر موسی یی فرعون را زیر و زبر ورنه کی کردی به یک نفرین بد نوح شرق و غرب را غرقاب خود برنکندی یک دعای لوط راد جمله شهرستانشان را بی مراد گشت شهرستان چون فردوسشان دجله آب سیه رو بین نشان سوی شام ست این نشان و این خبر در ره قدسش ببینی در گذر صد هزاران ز انبیای حق پرست خود به هر قرنی سیاست ها به دست گر بگویم وین بیان افزون شود خود جگر چبود که که ها خون شود خون شود که ها و باز آن بفسرد تو نبینی خون شدن کوری و رد طرفه کوری دوربین تیزچشم لیک از اشتر نبیند غیر پشم مو به مو بیند ز صرفه حرص انس رقص بی مقصود دارد همچو خرس رقص آنجا کن که خود را بشکنی پنبه را از ریش شهوت برکنی رقص و جولان بر سر میدان کنند رقص اندر خون خود مردان کنند چون رهند از دست خود دستی زنند چون جهند از نقص خود رقصی کنند مطربانشان از درون دف می زنند بحرها در شورشان کف می زنند تو نبینی لیک بهر گوششان برگ ها بر شاخ ها هم کف زنان تو نبینی برگ ها را کف زدن گوش دل باید نه این گوش بدن گوش سر بربند از هزل و دروغ تا ببینی شهر جان با فروغ سر کشد گوش محمد در سخن کش بگوید در نبی حق هو اذن سر به سر گوش ست و چشم است این نبی تازه زو ما مرضع ست او ما صبی این سخن پایان ندارد باز ران سوی اهل پیل و بر آغاز ران # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۳ - بقیهٔ قصهٔ متعرضان پیل‌بچگان هر دهان را پیل بویی می کند گرد معده هر بشر بر می تند تا کجا یابد کباب پور خویش تا نماید انتقام و زور خویش گوشت های بندگان حق خوری غیبت ایشان کنی کیفر بری هان که بویای دهانتان خالق است کی برد جان غیر آن کاو صادق است وای آن افسوسیی کش بوی گیر باشد اندر گور منکر یا نکیر نه دهان دزدیدن امکان زان مهان نه دهان خوش کردن از دارو دهان آب و روغن نیست مر روپوش را راه حیلت نیست عقل و هوش را چند کوبد زخم های گرزشان بر سر هر ژاژخا و مرزشان گرز عزراییل را بنگر اثر گر نبینی چوب و آهن در صور هم به صورت می نماید گه گهی زان همان رنجور باشد آگهی گوید آن رنجور ای یاران من چیست این شمشیر بر ساران من ما نمی بینیم باشد این خیال چه خیالست این که این هست ارتحال چه خیالست این که این چرخ نگون از نهیب این خیالی شد کنون گرزها و تیغ ها محسوس شد پیش بیمار و سرش منکوس شد او همی بیند که آن از بهر اوست چشم دشمن بسته زان و چشم دوست حرص دنیا رفت و چشمش تیز شد چشم او روشن گه خون ریز شد مرغ بی هنگام شد آن چشم او از نتیجه کبر او و خشم او سر بریدن واجب آید مرغ را کاو به غیر وقت جنباند درا هر زمان نزعی ست جزو جانت را بنگر اندر نزع جان ایمانت را عمر تو مانند همیان زر ست روز و شب مانند دینار اشمر ست می شمارد می دهد زر بی وقوف تا که خالی گردد و آید خسوف گر ز که بستانی و ننهی بجای اندر آید کوه زان دادن ز پای پس بنه بر جای هر دم را عوض تا ز واسجد واقترب یابی غرض در تمامی کارها چندین مکوش جز به کاری که بود در دین مکوش عاقبت تو رفت خواهی ناتمام کارهاات ابتر و نان تو خام وان عمارت کردن گور و لحد نه به سنگست و به چوب و نه لبد بلک خود را در صفا گوری کنی در منی او کنی دفن منی خاک او گردی و مدفون غمش تا دمت یابد مددها از دمش گورخانه و قبه ها و کنگره نبود از اصحاب معنی آن سره بنگر اکنون زنده اطلس پوش را هیچ اطلس دست گیرد هوش را در عذاب منکرست آن جان او گزدم غم در دل غمدان او از برون بر ظاهرش نقش و نگار وز درون ز اندیشه ها او زار زار و آن یکی بینی در آن دلق کهن چون نبات اندیشه و شکر سخن # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۴ - بازگشتن به حکایت پیل گفت ناصح بشنوید این پند من تا دل و جانتان نگردد ممتحن با گیاه و برگها قانع شوید در شکار پیل بچگان کم روید من برون کردم ز گردن وام نصح جز سعادت کی بود انجام نصح من به تبلیغ رسالت آمدم تا رهانم مر شما را از ندم هین مبادا که طمع رهتان زند طمع برگ از بیخهاتان بر کند این بگفت و خیربادی کرد و رفت گشت قحط و جوعشان در راه زفت ناگهان دیدند سوی جاده ای پور پیلی فربهی نو زاده ای اندر افتادند چون گرگان مست پاک خوردندش فرو شستند دست آن یکی همره نخورد و پند داد که حدیث آن فقیرش بود یاد از کبابش مانع آمد آن سخن بخت نو بخشد تو را عقل کهن پس بیفتادند و خفتند آن همه وان گرسنه چون شبان اندر رمه دید پیلی سهمناکی می رسید اولا آمد سوی حارس دوید بوی می کرد آن دهانش را سه بار هیچ بویی زو نیامد ناگوار چند باری گرد او گشت و برفت مر ورا نازرد آن شه پیل زفت مر لب هر خفته ای را بوی کرد بوی می آمد ورا زان خفته مرد از کباب پیل زاده خورده بود بر درانید و بکشتش پیل زود در زمان او یک به یک را زان گروه می درانید و نبودش زان شکوه بر هوا انداخت هر یک را گزاف تا همی زد بر زمین می شد شکاف ای خورنده خون خلق از راه برد تا نه آرد خون ایشانت نبرد مال ایشان خون ایشان دان یقین زانک مال از زور آید در یمین مادر آن پیل بچگان کین کشد پیل بچه خواره را کیفر کشد پیل بچه می خوری ای پاره خوار هم بر آرد خصم پیل از تو دمار بوی رسوا کرد مکر اندیش را پیل داند بوی طفل خویش را آنک یابد بوی حق را از یمن چون نیابد بوی باطل را ز من مصطفی چون برد بوی از راه دور چون نیابد از دهان ما بخور هم بیابد لیک پوشاند ز ما بوی نیک و بد بر آید بر سما تو همی خسپی و بوی آن حرام می زند بر آسمان سبزفام همره انفاس زشتت می شود تا به بوگیران گردون می رود بوی کبر و بوی حرص و بوی آز در سخن گفتن بیاید چون پیاز گر خوری سوگند من کی خورده ام از پیاز و سیر تقوی کرده ام آن دم سوگند غمازی کند بر دماغ همنشینان بر زند پس دعاها رد شود از بوی آن آن دل کژ می نماید در زبان اخسؤا آید جواب آن دعا چوب رد باشد جزای هر دغا گر حدیثت کژ بود معنیت راست آن کژی لفظ مقبول خداست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۵ - بیان آنک خطای محبان بهترست از صواب بیگانگان بر محبوب آن بلال صدق در بانگ نماز حی را هی همی خواند از نیاز تا بگفتند ای پیمبر نیست راست این خطا اکنون که آغاز بناست ای نبی و ای رسول کردگار یک مؤذن کو بود افصح بیار عیب باشد اول دین و صلاح لحن خواندن لفظ حی عل فلاح خشم پیغمبر بجوشید و بگفت یک دو رمزی از عنایات نهفت کای خسان نزد خدا هی بلال بهتر از صد حی و خی و قیل و قال وا مشورانید تا من رازتان وا نگویم آخر و آغازتان گر نداری تو دم خوش در دعا رو دعا می خواه ز اخوان صفا # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۶ - امر حق به موسی علیه السّلام که مرا به دهانی خوان کی بدان دهان گناه نکرده‌ای گفت ای موسی ز من می جو پناه با دهانی که نکردی تو گناه گفت موسی من ندارم آن دهان گفت ما را از دهان غیر خوان از دهان غیر کی کردی گناه از دهان غیر بر خوان کای اله آنچنان کن که دهان ها مر تو را در شب و در روزها آرد دعا از دهانی که نکرده ستی گناه و آن دهان غیر باشد عذر خواه یا دهان خویشتن را پاک کن روح خود را چابک و چالاک کن ذکر حق پاکست چون پاکی رسید رخت بر بندد برون آید پلید می گریزد ضدها از ضدها شب گریزد چون بر افروزد ضیا چون در آید نام پاک اندر دهان نه پلیدی ماند و نه اندهان # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۷ - بیان آنک الله گفتن نیازمند عین لبیک گفتن حق است آن یکی الله می گفتی شبی تا که شیرین می شد از ذکرش لبی گفت شیطان آخر ای بسیارگو این همه الله را لبیک کو می نیاید یک جواب از پیش تخت چند الله می زنی با روی سخت او شکسته دل شد و بنهاد سر دید در خواب او خضر را در خضر گفت هین از ذکر چون وا مانده ای چون پشیمانی از آن که ش خوانده ای گفت لبیکم نمی آید جواب زان همی ترسم که باشم رد باب گفت آن الله تو لبیک ماست و آن نیاز و درد و سوزت پیک ماست حیله ها و چاره جویی های تو جذب ما بود و گشاد این پای تو ترس و عشق تو کمند لطف ماست زیر هر یا رب تو لبیک هاست جان جاهل زین دعا جز دور نیست زانک یا رب گفتنش دستور نیست بر دهان و بر دلش قفل است و بند تا ننالد با خدا وقت گزند داد مر فرعون را صد ملک و مال تا بکرد او دعوی عز و جلال در همه عمرش ندید او درد سر تا ننالد سوی حق آن بدگهر داد او را جمله ملک این جهان حق ندادش درد و رنج و اندهان درد آمد بهتر از ملک جهان تا بخوانی مر خدا را در نهان خواندن بی درد از افسردگی ست خواندن با درد از دل بردگی ست آن کشیدن زیر لب آواز را یاد کردن مبدأ و آغاز را آن شده آواز صافی و حزین ای خدا وی مستغاث و ای معین ناله سگ در رهش بی جذبه نیست زانک هر راغب اسیر ره زنی ست چون سگ کهفی که از مردار رست بر سر خوان شهنشاهان نشست تا قیامت می خورد او پیش غار آب رحمت عارفانه بی تغار ای بسا سگ پوست کاو را نام نیست لیک اندر پرده بی آن جام نیست جان بده از بهر این جام ای پسر بی جهاد و صبر کی باشد ظفر صبر کردن بهر این نبود حرج صبر کن کالصبر مفتاح الفرج زین کمین بی صبر و حزمی کس نرست حزم را خود صبر آمد پا و دست حزم کن از خورد کاین زهرین گیا ست حزم کردن زور و نور انبیا ست کاه باشد کو به هر بادی جهد کوه کی مر باد را وزنی نهد هر طرف غولی همی خواند تو را کای برادر راه خواهی هین بیا ره نمایم همرهت باشم رفیق من قلاووزم درین راه دقیق نه قلاوز ست و نه ره داند او یوسفا کم رو سوی آن گرگ خو حزم این باشد که نفریبد تو را چرب و نوش و دام های این سرا که نه چربش دارد و نه نوش او سحر خواند می دمد در گوش او که بیا مهمان ما ای روشنی خانه آن تست و تو آن منی حزم آن باشد که گویی تخمه ام یا سقیمم خسته این دخمه ام یا سرم دردست درد سر ببر یا مرا خوانده ست آن خالو پسر زانک یک نوشت دهد با نیش ها که بکارد در تو نوشش ریش ها زر اگر پنجاه اگر شصتت دهد ماهیا او گوشت در شستت دهد گر دهد خود کی دهد آن پر حیل جوز پوسیده ست گفتار دغل ژغژغ آن عقل و مغزت را برد صد هزاران عقل را یک نشمرد یار تو خرجین تست و کیسه ات گر تو رامینی مجو جز ویسه ات ویسه و معشوق تو هم ذات تست وین برونی ها همه آفات تست حزم آن باشد که چون دعوت کنند تو نگویی مست و خواهان منند دعوت ایشان صفیر مرغ دان که کند صیاد در مکمن نهان مرغ مرده پیش بنهاده که این می کند این بانگ و آواز و حنین مرغ پندارد که جنس اوست او جمع آید بر دردشان پوست او جز مگر مرغی که حزمش داد حق تا نگردد گیج آن دانه و ملق هست بی حزمی پشیمانی یقین بشنو این افسانه را در شرح این # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۸ - فریفتن روستایی شهری را و به دعوت خواندن، به لابه و الحاح بسیار ای برادر بود اندر ما مضیٰ شهریی با روستایی آشنا روستایی چون سوی شهر آمدی خرگه اندر کوی آن شهری زدی دو مه و سه ماه مهمانش بدی بر دکان او و بر خوانش بدی هر حوایج را که بودش آن زمان راست کردی مرد شهری رایگان رو به شهری کرد و گفت ای خواجه تو هیچ می نایی سوی ده فرجه جو الله الله جمله فرزندان بیار کاین زمان گلشن ست و نوبهار یا به تابستان بیا وقت ثمر تا ببندم خدمتت را من کمر خیل و فرزندان و قومت را بیار در ده ما باش سه ماه و چهار که بهاران خطه ده خوش بود کشت زار و لاله دلکش بود وعده دادی شهری او را دفع حال تا بر آمد بعد وعده هشت سال او به هر سالی همی گفتی که کی عزم خواهی کرد کامد ماه دی او بهانه ساختی کامسال مان از فلان خطه بیامد میهمان سال دیگر گر توانم وا رهید از مهمات آن طرف خواهم دوید گفت هستند آن عیالم منتظر بهر فرزندان تو ای اهل بر باز هر سالی چو لک لک آمدی تا مقیم قبه شهری شدی خواجه هر سالی ز زر و مال خویش خرج او کردی گشادی بال خویش آخرین کرت سه ماه آن پهلوان خوان نهادش بامدادان و شبان از خجالت باز گفت او خواجه را چند وعده چند بفریبی مرا گفت خواجه جسم و جانم وصل جوست لیک هر تحویل اندر حکم هوست آدمی چون کشتی است و بادبان تا کی آرد باد را آن باد ران باز سوگندان بدادش کای کریم گیر فرزندان بیا بنگر نعیم دست او بگرفت سه کرت به عهد کالله الله زو بیا بنمای جهد بعد ده سال و به هر سالی چنین لابه ها و وعده های شکرین کودکان خواجه گفتند ای پدر ماه و ابر و سایه هم دارد سفر حق ها بر وی تو ثابت کرده ای رنج ها در کار او بس برده ای او همی خواهد که بعضی حق آن وا گزارد چون شوی تو میهمان بس وصیت کرد ما را او نهان که کشیدش سوی ده لابه کنان گفت حق ست این ولی ای سیبویه اتق من شر من احسنت الیه دوستی تخم دم آخر بود ترسم از وحشت که آن فاسد شود صحبتی باشد چو شمشیر قطوع همچو دی در بوستان و در زروع صحبتی باشد چو فصل نوبهار زو عمارت ها و دخل بی شمار حزم آن باشد که ظن بد بری تا گریزی و شوی از بد بری حزم سوء الظن گفته ست آن رسول هر قدم را دام می دان ای فضول روی صحرا هست هموار و فراخ هر قدم دامی ست کم ران اوستاخ آن بز کوهی دود که دام کو چون بتازد دامش افتد در گلو آنک می گفتی که کو اینک ببین دشت می دیدی نمی دیدی کمین بی کمین و دام و صیاد ای عیار دنبه کی باشد میان کشت زار آنک گستاخ آمدند اندر زمین استخوان و کله هاشان را ببین چون به گورستان روی ای مرتضا استخوانشان را بپرس از ما مضی تا به ظاهر بینی آن مستان کور چون فرو رفتند در چاه غرور چشم اگر داری تو کورانه میا ور نداری چشم دست آور عصا آن عصای حزم و استدلال را چون نداری دید می کن پیشوا ور عصای حزم و استدلال نیست بی عصا کش بر سر هر ره مایست گام ز ان سان نه که نابینا نهد تا که پا از چاه و از سگ وا رهد لرز لرزان و به ترس و احتیاط می نهد پا تا نیفتد در خباط ای ز دودی جسته در ناری شده لقمه جسته لقمه ماری شده # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۹ - قصهٔ اهل سبا و طاغی کردن نعمت ایشان را و در رسیدن شومی طغیان و کفران در ایشان و بیان فضیلت شکر و وفا تو نخواندی قصه اهل سبا یا بخواندی و ندیدی جز صدا از صدا آن کوه خود آگاه نیست سوی معنی هوش که را راه نیست او همی بانگی کند بی گوش و هوش چون خمش کردی تو او هم شد خموش داد حق اهل سبا را بس فراغ صد هزاران قصر و ایوان ها و باغ شکر آن نگزاردند آن بد رگان در وفا بودند کمتر از سگان مر سگی را لقمه نانی ز در چون رسد بر در همی بندد کمر پاسبان و حارس در می شود گرچه بر وی جور و سختی می رود هم بر آن در باشدش باش و قرار کفر دارد کرد غیری اختیار ور سگی آید غریبی روز و شب آن سگانش می کنند آن دم ادب که برو آنجا که اول منزل است حق آن نعمت گروگان دل است می گزندش که برو بر جای خویش حق آن نعمت فرو مگذار بیش از در دل و اهل دل آب حیات چند نوشیدی و وا شد چشمهات بس غذای سکر و وجد و بی خودی از در اهل دلان بر جان زدی باز این در را رها کردی ز حرص گرد هر دکان همی گردی ز حرص بر در آن منعمان چرب دیگ می دوی بهر ثرید مرده ریگ چربش اینجا دان که جان فربه شود کار نااومید اینجا به شود # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۰ - جمع آمدن اهل آفت هر صباحی بر در صومعهٔ عیسی علیه السلام جهت طلب شفا به دعای او صومعه عیسی ست خوان اهل دل هان و هان ای مبتلا این در مهل جمع گشتندی ز هر اطراف خلق از ضریر و لنگ و شل و اهل دلق بر در آن صومعه عیسی صباح تا به دم اوشان رهاند از جناح او چو فارغ گشتی از اوراد خویش چاشت گه بیرون شدی آن خوب کیش جوق جوقی مبتلا دیدی نزار شسته بر در در امید و انتظار گفتی ای اصحاب آفت از خدا حاجت این جملگانتان شد روا هین روان گردید بی رنج و عنا سوی غفاری و اکرام خدا جملگان چون اشتران بسته پای که گشایی زانوی ایشان برای خوش دوان و شادمانه سوی خان از دعای او شدندی پا دوان آزمودی تو بسی آفات خویش یافتی صحت ازین شاهان کیش چند آن لنگی تو رهوار شد چند جانت بی غم و آزار شد ای مغفل رشته ای بر پای بند تا ز خود هم گم نگردی ای لوند ناسپاسی و فراموشی تو یاد ناورد آن عسل نوشی تو لاجرم آن راه بر تو بسته شد چون دل اهل دل از تو خسته شد زودشان در یاب و استغفار کن همچو ابری گریه های زار کن تا گلستان شان سوی تو بشکفد میوه های پخته بر خود وا کفد هم بر آن در گرد کم از سگ مباش با سگ کهف ار شدستی خواجه تاش چون سگان هم مر سگان را ناصح اند که دل اندر خانه اول ببند آن در اول که خوردی استخوان سخت گیر و حق گزار آن را ممان می گزندش تا ز ادب آنجا رود وز مقام اولین مفلح شود می گزندش کای سگ طاغی برو با ولی نعمتت یاغی مشو بر همان در همچو حلقه بسته باش پاسبان و چابک و برجسته باش صورت نقض وفای ما مباش بی وفایی را مکن بیهوده فاش مر سگان را چون وفا آمد شعار رو سگان را ننگ و بدنامی میار بی وفایی چون سگان را عار بود بی وفایی چون روا داری نمود حق تعالی فخر آورد از وفا گفت من اوفی بعهد غیرنا بی وفایی دان وفا با رد حق بر حقوق حق ندارد کس سبق حق مادر بعد از آن شد کان کریم کرد او را از جنین تو غریم صورتی کردت درون جسم او داد در حملش ورا آرام و خو همچو جزو متصل دید او تو را متصل را کرد تدبیرش جدا حق هزاران صنعت و فن ساخته ست تا که مادر بر تو مهر انداخته ست پس حق حق سابق از مادر بود هر که آن حق را نداند خر بود آنک مادر آفرید و ضرع و شیر با پدر کردش قرین آن خود مگیر ای خداوند ای قدیم احسان تو آنکه دانم وانکه نه هم آن تو تو بفرمودی که حق را یاد کن زانک حق من نمی گردد کهن یاد کن لطفی که کردم آن صبوح با شما از حفظ در کشتی نوح پیله بابایانتان را آن زمان دادم از طوفان و از موجش امان آب آتش خو زمین بگرفته بود موج او مر اوج که را می ربود حفظ کردم من نکردم ردتان در وجود جد جد جدتان چون شدی سر پشت پایت چون زنم کارگاه خویش ضایع چون کنم چون فدای بی وفایان می شوی از گمان بد بدان سو می روی من ز سهو و بی وفایی ها بری سوی من آیی گمان بد بری این گمان بد بر آنجا بر که تو می شوی در پیش همچون خود دوتو بس گرفتی یار و همراهان زفت گر تو را پرسم که کو گویی که رفت یار نیکت رفت بر چرخ برین یار فسقت رفت در قعر زمین تو بماندی در میانه آنچنان بی مدد چون آتشی از کاروان دامن او گیر ای یار دلیر کو منزه باشد از بالا و زیر نه چو عیسی سوی گردون بر شود نه چو قارون در زمین اندر رود با تو باشد در مکان و بی مکان چون بمانی از سرا و از دکان او بر آرد از کدورت ها صفا مر جفاهای تو را گیرد وفا چون جفا آری فرستد گوشمال تا ز نقصان وا روی سوی کمال چون تو وردی ترک کردی در روش بر تو قبضی آید از رنج و تبش آن ادب کردن بود یعنی مکن هیچ تحویلی از آن عهد کهن پیش از آن کین قبض زنجیری شود این که دلگیریست پاگیری شود رنج معقولت شود محسوس و فاش تا نگیری این اشارت را بلاش در معاصی قبض ها دلگیر شد قبض ها بعد از اجل زنجیر شد نعط من اعرض هنا عن ذکرنا عیشة ضنک و نجزی بالعمی دزد چون مال کسان را می برد قبض و دلتنگی دلش را می خلد او همی گوید عجب این قبض چیست قبض آن مظلوم کز شرت گریست چون بدین قبض التفاتی کم کند باد اصرار آتشش را دم کند قبض دل قبض عوان شد لاجرم گشت محسوس آن معانی زد علم غصه ها زندان شدست و چارمیخ غصه بیخ است و بروید شاخ بیخ بیخ پنهان بود هم شد آشکار قبض و بسط اندرون بیخی شمار چونکه بیخ بد بود زودش بزن تا نروید زشت خاری در چمن قبض دیدی چاره آن قبض کن زانک سرها جمله می روید ز بن بسط دیدی بسط خود را آب ده چون بر آید میوه با اصحاب ده # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۱ - باقی قصهٔ اهل سبا آن سبا ز اهل صبا بودند و خام کارشان کفران نعمت با کرام باشد آن کفران نعمت در مثال که کنی با محسن خود تو جدال که نمی باید مرا این نیکوی من برنجم زین چه رنجم می شوی لطف کن این نیکوی را دور کن من نخواهم چشم زودم کور کن پس سبا گفتند باعد بیننا شیننا خیر لنا خذ زیننا ما نمی خواهیم این ایوان و باغ نه زنان خوب و نه امن و فراغ شهرها نزدیک همدیگر بدست آن بیابانست خوش کانجا ددست یطلب الانسان فی الصیف الشتا فاذا جاء الشتا انکر ذا فهو لا یرضی بحال ابدا لا بضیق لا بعیش رغدا قتل الانسان ما اکفره کلما نال هدی انکره نفس زین سانست زان شد کشتنی اقتلوا انفسکم گفت آن سنی خار سه سویست هر چون کش نهی در خلد وز زخم او تو کی جهی آتش ترک هوا در خار زن دست اندر یار نیکوکار زن چون ز حد بردند اصحاب سبا که بپیش ما وبا به از صبا ناصحانشان در نصیحت آمدند از فسوق و کفر مانع می شدند قصد خون ناصحان می داشتند تخم فسق و کافری می کاشتند چون قضا آید شود تنگ این جهان از قضا حلوا شود رنج دهان گفت اذا جاء القضا ضاق الفضا تحجب الابصار اذ جاء القضا چشم بسته می شود وقت قضا تا نبیند چشم کحل چشم را مکر آن فارس چو انگیزید گرد آن غبارت ز استغاثت دور کرد سوی فارس رو مرو سوی غبار ورنه بر تو کوبد آن مکر سوار گفت حق آن را که این گرگش بخورد دید گرد گرگ چون زاری نکرد او نمی دانست گرد گرگ را با چنین دانش چرا کرد او چرا گوسفندان بوی گرگ با گزند می بدانند و بهر سو می خزند مغز حیوانات بوی شیر را می بداند ترک می گوید چرا بوی شیر خشم دیدی باز گرد با مناجات و حذر انباز گرد وا نگشتند آن گروه از گرد گرگ گرگ محنت بعد گرد آمد سترگ بر درید آن گوسفندان را به خشم که ز چوپان خرد بستند چشم چند چوپانشان بخواند و نامدند خاک غم در چشم چوپان می زدند که برو ما از تو خود چوپان تریم چون تبع گردیم هر یک سروریم طعمه گرگیم و آن یار نه هیزم ناریم و آن عار نه حمیتی بد جاهلیت در دماغ بانگ شومی بر دمنشان کرد زاغ بهر مظلومان همی کندند چاه در چه افتادند و می گفتند آه پوستین یوسفان بشکافتند آنچ می کردند یک یک یافتند کیست آن یوسف دل حق جوی تو چون اسیری بسته اندر کوی تو جبرییلی را بر استن بسته ای پر و بالش را به صد جا خسته ای پیش او گوساله بریان آوری گه کشی او را به کهدان آوری که بخور اینست ما را لوت و پوت نیست او را جز لقاء الله قوت زین شکنجه و امتحان آن مبتلا می کند از تو شکایت با خدا کای خدا افغان ازین گرگ کهن گویدش نک وقت آمد صبر کن داد تو وا خواهم از هر بی خبر داد کی دهد جز خدای دادگر او همی گوید که صبرم شد فنا در فراق روی تو یا ربنا احمدم در مانده در دست یهود صالحم افتاده در حبس ثمود ای سعادت بخش جان انبیا یا بکش یا باز خوانم یا بیا با فراقت کافران را نیست تاب می گود یا لیتنی کنت تراب حال او اینست کو خود زان سوست چون بود بی تو کسی کان توست حق همی گوید که آری ای نزه لیک بشنو صبر آر و صبر به صبح نزدیکست خامش کم خروش من همی کوشم پی تو تو مکوش # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۲ - بقیهٔ داستان رفتن خواجه به دعوت روستایی سوی ده شد ز حد هین باز گرد ای یار گرد روستایی خواجه را بین خانه برد قصه اهل سبا یک گوشه نه آن بگو کان خواجه چون آمد به ده روستایی در تملق شیوه کرد تا که حزم خواجه را کالیوه کرد از پیام اندر پیام او خیره شد تا زلال حزم خواجه تیره شد هم ازینجا کودکانش در پسند نرتع و نلعب به شادی می زدند همچو یوسف که ش ز تقدیر عجب نرتع و نلعب ببرد از ظل اب آن نه بازی بلکه جانبازی ست آن حیله و مکر و دغا سازی ست آن هرچه از یارت جدا اندازد آن مشنو آن را کان زیان دارد زیان گر بود آن سود صد در صد مگیر بهر زر مگسل ز گنجور ای فقیر این شنو که چند یزدان زجر کرد گفت اصحاب نبی را گرم و سرد زانک بر بانگ دهل در سال تنگ جمعه را کردند باطل بی درنگ تا نباید دیگران ارزان خرند زان جلب صرفه ز ما ایشان برند ماند پیغامبر به خلوت در نماز با دو سه درویش ثابت پر نیاز گفت طبل و لهو و بازرگانیی چونتان ببرید از ربانیی قد فضضتم نحو قمح هایما ثم خلیتم نبیا قایما بهر گندم تخم باطل کاشتید و آن رسول حق را بگذاشتید صحبت او خیر من لهو ست و مال بین که را بگذاشتی چشمی بمال خود نشد حرص شما را این یقین که منم رزاق و خیر الرازقین آنکه گندم را ز خود روزی دهد کی توکل هات را ضایع نهد از پی گندم جدا گشتی از آن که فرستاده ست گندم ز آسمان # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۳ - دعوت باز بطان را از آب به صحرا باز گوید بط را کز آب خیز تا ببینی دشتها را قندریز بط عاقل گویدش ای باز دور آب ما را حصن و امنست و سرور دیو چون باز آمد ای بطان شتاب هین به بیرون کم روید از حصن آب باز را گویند رو رو باز گرد از سر ما دست دار ای پای مرد ما بری از دعوتت دعوت تو را ما ننوشیم این دم تو کافرا حصن ما را قند و قندستان تو را من نخواهم هدیه ات بستان تو را چونک جان باشد نیاید لوت کم چونک لشکر هست کم ناید علم خواجه حازم بسی عذر آورید بس بهانه کرد با دیو مرید گفت این دم کارها دارم مهم گر بیایم آن نگردد منتظم شاه کار نازکم فرموده است ز انتظارم شاه شب نغنوده است من نیارم ترک امر شاه کرد من نتانم شد بر شه روی زرد هر صباح و هر مسا سرهنگ خاص می رسد از من همی جوید مناص تو روا داری که آیم سوی ده تا در ابرو افکند سلطان گره بعد از آن درمان خشمش چون کنم زنده خود را زین مگر مدفون کنم زین نمط او صد بهانه باز گفت حیله ها با حکم حق نفتاد جفت گر شود ذرات عالم حیله پیچ با قضای آسمان هیچند هیچ چون گریزد این زمین از آسمان چون کند او خویش را از وی نهان هرچه آید ز آسمان سوی زمین نه مفر دارد نه چاره نه کمین آتش ار خورشید می بارد برو او به پیش آتشش بنهاده رو ور همی طوفان کند باران برو شهرها را می کند ویران برو او شده تسلیم او ایوب وار که اسیرم هرچه می خواهی ببار ای که جزو این زمینی سر مکش چونک بینی حکم یزدان در مکش چون خلقناکم شنودی من تراب خاک باشی جست از تو رو متاب بین که اندر خاک تخمی کاشتم کرد خاکی و منش افراشتم حمله دیگر تو خاکی پیشه گیر تا کنم بر جمله میرانت امیر آب از بالا به پستی در رود آنگه از پستی به بالا بر رود گندم از بالا به زیر خاک شد بعد از آن او خوشه و چالاک شد دانه هر میوه آمد در زمین بعد از آن سرها بر آورد از دفین اصل نعمتها ز گردون تا به خاک زیر آمد شد غذای جان پاک از تواضع چون ز گردون شد به زیر گشت جزو آدمی حی دلیر پس صفات آدمی شد آن جماد بر فراز عرش پران گشت شاد کز جهان زنده ز اول آمدیم باز از پستی سوی بالا شدیم جمله اجزا در تحرک در سکون ناطقان که انا الیه راجعون ذکر و تسبیحات اجزای نهان غلغلی افکند اندر آسمان چون قضا آهنگ نارنجات کرد روستایی شهریی را مات کرد با هزاران حزم خواجه مات شد زان سفر در معرض آفات شد اعتمادش بر ثبات خویش بود گرچه که بد نیم سیلش در ربود چون قضا بیرون کند از چرخ سر عاقلان گردند جمله کور و کر ماهیان افتند از دریا برون دام گیرد مرغ پران را زبون تا پری و دیو در شیشه شود بلک هاروتی به بابل در رود جز کسی کاندر قضا اندر گریخت خون او را هیچ تربیعی نریخت غیر آن که در گریزی در قضا هیچ حیله ندهدت از وی رها # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۴ - قصهٔ اهل ضروان و حیلت کردن ایشان تا بی زحمت درویشان باغها را قطاف کنند قصه اصحاب ضروان خوانده ای پس چرا در حیله جویی مانده ای حیله می کردند کزدم نیش چند که برند از روزی درویش چند شب همه شب می سگالیدند مکر روی در رو کرده چندین عمرو و بکر خفیه می گفتند سرها آن بدان تا نباید که خدا در یابد آن با گل انداینده اسگالید گل دست کاری می کند پنهان ز دل گفت الا یعلم هواک من خلق ان فی نجواک صدقا ام ملق گفت یغفل عن ظعین قد غدا من یعاین این مثواه غدا اینما قد هبطا او صعدا قد تولاه و احصی عددا گوش را اکنون ز غفلت پاک کن استماع هجر آن غمناک کن آن زکاتی دان که غمگین را دهی گوش را چون پیش دستانش نهی بشنوی غمهای رنجوران دل فاقه جان شریف از آب و گل خانه پر دود دارد پر فنی مر ورا بگشا ز اصغا روزنی گوش تو او را چو راه دم شود دود تلخ از خانه او کم شود غمگساری کن تو با ما ای روی گر به سوی رب اعلی می روی این تردد حبس و زندانی بود که بنگذارد که جان سویی رود این بدین سو آن بدان سو می کشد هر یکی گویا منم راه رشد این تردد عقبه راه حقست ای خنک آن را که پایش مطلقست بی تردد می رود در راه راست ره نمی دانی بجو گامش کجاست گام آهو را بگیر و رو معاف تا رسی از گام آهو تا به ناف زین روش بر اوج انور می روی ای برادر گر بر آذر می روی نه ز دریا ترس نه از موج و کف چون شنیدی تو خطاب لا تخف لا تخف دان چونک خوفت داد حق نان فرستد چون فرستادت طبق خوف آن کس راست کاو را خوف نیست غصه آن کس را کش اینجا طوف نیست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۵ - روان شدن خواجه به سوی ده خواجه در کار آمد و تجهیز ساخت مرغ عزمش سوی ده اشتاب تاخت اهل و فرزندان سفر را ساختند رخت را بر گاو عزم انداختند شادمانان و شتابان سوی ده که بری خوردیم از ده مژده ده مقصد ما را چراگاه خوش ست یار ما آنجا کریم و دلکش ست با هزاران آرزو مان خوانده است بهر ما غرس کرم بنشانده است ما ذخیره ده زمستان دراز از بر او سوی شهر آریم باز بلک باغ ایثار راه ما کند در میان جان خودمان جا کند عجلوا اصحابنا کی تربحوا عقل می گفت از درون لا تفرحوا من رباح الله کونوا رابحین ان ربی لا یحب الفرحین افرحوا هونا بما آتاکم کل آت مشغل الهاکم شاد از وی شو مشو از غیر وی او بهار ست و دگرها ماه دی هر چه غیر اوست استدراج تست گرچه تخت و ملکت است و تاج تست شاد از غم شو که غم دام لقا ست اندرین ره سوی پستی ارتقا ست غم یکی گنجی ست و رنج تو چو کان لیک کی در گیرد این در کودکان کودکان چون نام بازی بشنوند جمله با خر گور هم تگ می دوند ای خران کور این سو دام هاست در کمین این سوی خون آشام هاست تیرها پران کمان پنهان ز غیب بر جوانی می رسد صد تیر شیب گام در صحرای دل باید نهاد زانکه در صحرای گل نبود گشاد ایمن آباد است دل ای دوستان چشمه ها و گلستان در گلستان عج الی القلب و سر یا ساریه فیه اشجار و عین جاریه ده مرو ده مرد را احمق کند عقل را بی نور و بی رونق کند قول پیغامبر شنو ای مجتبی گور عقل آمد وطن در روستا هر که در رستا بود روزی و شام تا به ماهی عقل او نبود تمام تا به ماهی احمقی با او بود از حشیش ده جز اینها چه درود وانکه ماهی باشد اندر روستا روزگاری باشدش جهل و عمی ده چه باشد شیخ واصل ناشده دست در تقلید و حجت در زده پیش شهر عقل کلی این حواس چون خران چشم بسته در خراس این رها کن صورت افسانه گیر هل تو دردانه تو گندم دانه گیر گر به در ره نیست هین بر می ستان گر بدان ره نیستت این سو بران ظاهر ش گیر ار چه ظاهر کژ پرد عاقبت ظاهر سوی باطن برد اول هر آدمی خود صورت است بعد از آن جان کاو جمال سیرت است اول هر میوه جز صورت کی است بعد از آن لذت که معنی وی است اولا خرگاه سازند و خرند ترک را زان پس به مهمان آورند صورتت خرگاه دان معنیت ترک معنیت ملاح دان صورت چو فلک بهر حق این را رها کن یک نفس تا خر خواجه بجنباند جرس # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۶ - رفتن خواجه و قومش به سوی ده خواجه و بچگان جهازی ساختند بر ستوران جانب ده تاختند شادمانه سوی صحرا راندند سافروا کی تغنموا بر خواندند کز سفرها ماه کیخسرو شود بی سفرها ماه کی خسرو شود از سفر بیدق شود فرزین راد وز سفر یابید یوسف صد مراد روز روی از آفتابی سوختند شب ز اختر راه می آموختند خوب گشته پیش ایشان راه زشت از نشاط ده شده ره چون بهشت تلخ از شیرین لبان خوش می شود خار از گلزار دلکش می شود حنظل از معشوق خرما می شود خانه از همخانه صحرا می شود ای بسا از نازنینان خارکش بر امید گل عذار ماه وش ای بسا حمال گشته پشت ریش از برای دلبر مه روی خویش کرده آهنگر جمال خود سیاه تا که شب آید ببوسد روی ماه خواجه تا شب بر دکانی چار میخ زانک سروی در دلش کرده ست بیخ تاجری دریا و خشکی می رود آن به مهر خانه شینی می دود هر که را با مرده سودایی بود بر امید زنده سیمایی بود آن دروگر روی آورده به چوب بر امید خدمت مه روی خوب بر امید زنده ای کن اجتهاد کاو نگردد بعد روزی دو جماد مونسی مگزین خسی را از خسی عاریت باشد درو آن مونسی انس تو با مادر و بابا کجاست گر به جز حق مونسانت را وفاست انس تو با دایه و لالا چه شد گر کسی شاید بغیر حق عضد انس تو با شیر و با پستان نماند نفرت تو از دبیرستان نماند آن شعاعی بود بر دیوارشان جانب خورشید وا رفت آن نشان بر هر آن چیزی که افتد آن شعاع تو بر آن هم عاشق آیی ای شجاع عشق تو بر هر چه آن موجود بود آن ز وصف حق زر اندود بود چون زری با اصل رفت و مس بماند طبع سیر آمد طلاق او براند از زر اندود صفاتش پا بکش از جهالت قلب را کم گوی خوش کان خوشی در قلبها عاریت است زیر زینت مایه بی زینت است زر ز روی قلب در کان می رود سوی آن کان رو تو هم کآن می رود نور از دیوار تا خور می رود تو بدان خور رو که در خور می رود زین سپس بستان تو آب از آسمان چون ندیدی تو وفا در ناودان معدن دنبه نباشد دام گرگ کی شناسد معدن آن گرگ سترگ زر گمان بردند بسته در گره می شتابیدند مغروران به ده همچنین خندان و رقصان می شدند سوی آن دولاب چرخی می زدند چون همی دیدند مرغی می پرید جانب ده صبر جامه می درید هر که می آمد ز ده از سوی او بوسه می دادند خوش بر روی او گر تو روی یار ما را دیده ای پس تو جان را جان و ما را دیده ای # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۷ - نواختن مجنون آن سگ را کی مقیم کوی لیلی بود همچو مجنون کاو سگی را می نواخت بوسه اش می داد و پیشش می گداخت گرد او می گشت خاضع در طواف هم جلاب شکرش می داد صاف بوالفضولی گفت ای مجنون خام این چه شیدست این که می آری مدام پوز سگ دایم پلیدی می خورد مقعد خود را به لب می استرد عیبهای سگ بسی او بر شمرد عیب دان از غیب دان بویی نبرد گفت مجنون تو همه نقشی و تن اندر آ و بنگرش از چشم من کاین طلسم بسته مولیست این پاسبان کوچه لیلیست این همنشین بین و دل و جان و شناخت کاو کجا بگزید و مسکن گاه ساخت او سگ فرخ رخ کهف منست بلک او هم درد و هم لهف منست آن سگی که باشد اندر کوی او من به شیران کی دهم یک موی او ای که شیران مر سگانش را غلام گفت امکان نیست خامش والسلام گر ز صورت بگذرید ای دوستان جنت است و گلستان در گلستان صورت خود چون شکستی سوختی صورت کل را شکست آموختی بعد از آن هر صورتی را بشکنی همچو حیدر باب خیبر بر کنی سغبه صورت شد آن خواجه سلیم که به ده می شد به گفتاری سقیم سوی دام آن تملق شادمان همچو مرغی سوی دانه امتحان از کرم دانست مرغ آن دانه را غایت حرص است نه جود آن عطا مرغکان در طمع دانه شادمان سوی آن تزویر پران و دوان گر ز شادی خواجه آگاهت کنم ترسم ای ره رو که بیگاهت کنم مختصر کردم چو آمد ده پدید خود نبود آن ده ره دیگر گزید قرب ماهی ده به ده می تاختند زانک راه ده نکو نشناختند هر که در ره بی قلاوزی رود هر دو روزه راه صدساله شود هر که تازد سوی کعبه بی دلیل همچو این سرگشتگان گردد ذلیل هر که گیرد پیشه ای بی اوستا ریش خندی شد به شهر و روستا جز که نادر باشد اندر خافقین آدمی سر بر زند بی والدین مال او یابد که کسبی می کند نادری باشد که بر گنجی زند مصطفایی کو که جسمش جان بود تا که رحمن علم القرآن بود اهل تن را جمله علم بالقلم واسطه افراشت در بذل کرم هر حریصی هست محروم ای پسر چون حریصان تگ مرو آهسته تر اندر آن ره رنجها دیدند و تاب چون عذاب مرغ خاکی در عذاب سیر گشته از ده و از روستا وز شکرریز چنان نا اوستا # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۸ - رسیدن خواجه و قومش به ده و نادیده و ناشناخته آوردن روستایی ایشان را بعد ماهی چون رسیدند آن طرف بی نوا ایشان ستوران بی علف روستایی بین که از بدنیتی می کند بعد اللتیا والتی روی پنهان می کند زیشان به روز تا سوی باغش بنگشایند پوز آنچنان رو که همه زرق و شرست از مسلمانان نهان اولیترست رویها باشد که دیوان چون مگس بر سرش بنشسته باشند چون حرس چون ببینی روی او در تو فتند یا مبین آن رو چو دیدی خوش مخند در چنان روی خبیث عاصیه گفت یزدان نسفعن بالناصیه چون بپرسیدند و خانه ش یافتند همچو خویشان سوی در بشتافتند در فرو بستند اهل خانه اش خواجه شد زین کژروی دیوانه وش لیک هنگام درشتی هم نبود چون در افتادی به چه تیزی چه سود بر درش ماندند ایشان پنج روز شب به سرما روز خود خورشیدسوز نه ز غفلت بود ماندن نه خری بلک بود از اضطرار و بی خری با لییمان بسته نیکان ز اضطرار شیر مرداری خورد از جوع زار او همی دیدش همی کردش سلام که فلانم من مرا اینست نام گفت باشد من چه دانم تو کیی یا پلیدی یا قرین پاکیی گفت این دم با قیامت شد شبیه تا برادر شد یفر من اخیه شرح می کردش که من آنم که تو لوتها خوردی ز خوان من دوتو آن فلان روزت خریدم آن متاع کل سر جاوز الاثنین شاع سر مهر ما شنیدستند خلق شرم دارد رو چو نعمت خورد حلق او همی گفتش چه گویی ترهات نه تو را دانم نه نام تو نه جات پنجمین شب ابر و بارانی گرفت کاسمان از بارشش دارد شگفت چون رسید آن کارد اندر استخوان حلقه زد خواجه که مهتر را بخوان چون به صد الحاح آمد سوی در گفت آخر چیست ای جان پدر گفت من آن حقها بگذاشتم ترک کردم آنچ می پنداشتم پنج ساله رنج دیدم پنج روز جان مسکینم درین گرما و سوز یک جفا از خویش و از یار و تبار در گرانی هست چون سیصد هزار زانک دل ننهاد بر جور و جفاش جانش خوگر بود با لطف و وفاش هرچه بر مردم بلا و شدتست این یقین دان کز خلاف عادتست گفت ای خورشید مهرت در زوال گر تو خونم ریختی کردم حلال امشب باران به ما ده گوشه ای تا بیابی در قیامت توشه ای گفت یک گوشه ست آن باغبان هست اینجا گرگ را او پاسبان در کفش تیر و کمان از بهر گرگ تا زند گر آید آن گرگ سترگ گر تو آن خدمت کنی جا آن تست ورنه جای دیگری فرمای جست گفت صد خدمت کنم تو جای ده آن کمان و تیر در کفم بنه من نخسپم حارسی رز کنم گر بر آرد گرگ سر تیرش زنم بهر حق مگذارم امشب ای دودل آب باران بر سر و در زیر گل گوشه ای خالی شد و او با عیال رفت آنجا جای تنگ و بی مجال چون ملخ بر همدگر گشته سوار از نهیب سیل اندر کنج غار شب همه شب جمله گویان ای خدا این سزای ما سزای ما سزا این سزای آنک شد یار خسان یا کسی کرد از برای ناکسان این سزای آنک اندر طمع خام ترک گوید خدمت خاک کرام خاک پاکان لیسی و دیوارشان بهتر از عام و رز و گلزارشان بنده یک مرد روشن دل شوی به که بر فرق سر شاهان روی از ملوک خاک جز بانگ دهل تو نخواهی یافت ای پیک سبل شهریان خود ره زنان نسبت به روح روستایی کیست گیج و بی فتوح این سزای آنک بی تدبیر عقل بانگ غولی آمدش بگزید نقل چون پشیمانی ز دل شد تا شغاف زان سپس سودی ندارد اعتراف آن کمان و تیر اندر دست او گرگ را جویان همه شب سو بسو گرگ بر وی خود مسلط چون شرر گرگ جویان و ز گرگ او بی خبر هر پشه هر کیک چون گرگی شده اندر آن ویرانه شان زخمی زده فرصت آن پشه راندن هم نبود از نهیب حمله گرگ عنود تا نباید گرگ آسیبی زند روستایی ریش خواجه بر کند این چنین دندان کنان تا نیمشب جانشان از ناف می آمد به لب ناگهان تمثال گرگ هشته ای سر بر آورد از فراز پشته ای تیر را بگشاد آن خواجه ز شست زد بر آن حیوان که تا افتاد پست اندر افتادن ز حیوان باد جست روستایی های کرد و کوفت دست ناجوامردا که خرکره منست گفت نه این گرگ چون آهرمنست اندرو اشکال گرگی ظاهرست شکل او از گرگی او مخبرست گفت نه بادی که جست از فرج وی می شناسم همچنانک آبی ز می کشته ای خرکره ام را در ریاض که مبادت بسط هرگز ز انقباض گفت نیکوتر تفحص کن شبست شخصها در شب ز ناظر محجبست شب غلط بنماید و مبدل بسی دید صایب شب ندارد هر کسی هم شب و هم ابر و هم باران ژرف این سه تاریکی غلط آرد شگرف گفت آن بر من چو روز روشنست می شناسم باد خرکره منست در میان بیست باد آن باد را می شناسم چون مسافر زاد را خواجه بر جست و بیامد ناشکفت روستایی را گریبانش گرفت کابله طرار شید آورده ای بنگ و افیون هر دو با هم خورده ای در سه تاریکی شناسی باد خر چون ندانی مر مرا ای خیره سر آنک داند نیمشب گوساله را چون نداند همره ده ساله را خویشتن را عارف و واله کنی خاک در چشم مروت می زنی که مرا از خویش هم آگاه نیست در دلم گنجای جز الله نیست آنچ دی خوردم از آنم یاد نیست این دل از غیر تحیر شاد نیست عاقل و مجنون حقم یاد آر در چنین بی خویشیم معذور دار آنک مرداری خورد یعنی نبید شرع او را سوی معذوران کشید مست و بنگی را طلاق و بیع نیست همچو طفلست او معاف و معتقیست مستیی کاید ز بوی شاه فرد صد خم می در سر و مغز آن نکرد پس برو تکلیف چون باشد روا اسب ساقط گشت و شد بی دست و پا بار کی نهد در جهان خرکره را درس کی دهد پارسی بومره را بار بر گیرند چون آمد عرج گفت حق لیس علی الاعمی حرج سوی خود اعمی شدم از حق بصیر پس معافم از قلیل و از کثیر لاف درویشی زنی و بی خودی های هوی مستیان ایزدی که زمین را من ندانم ز آسمان امتحانت کرد غیرت امتحان باد خرکره چنین رسوات کرد هستی نفی تو را اثبات کرد این چنین رسوا کند حق شید را این چنین گیرد رمیده صید را صد هزاران امتحانست ای پسر هر که گوید من شدم سرهنگ در گر نداند عامه او را ز امتحان پختگان راه جویندش نشان چون کند دعوی خیاطی خسی افکند در پیش او شه اطلسی که ببر این را بغلطاق فراخ ز امتحان پیدا شود او را دو شاخ گر نبودی امتحان هر بدی هر مخنث در وغا رستم بدی خود مخنث را زره پوشیده گیر چون ببیند زخم گردد چون اسیر مست حق هشیار چون شد از دبور مست حق ناید به خود تا نفخ صور باده حق راست باشد بی دروغ دوغ خوردی دوغ خوردی دوغ دوغ ساختی خود را جنید و بایزید رو که نشناسم تبر را از کلید بدرگی و منبلی و حرص و آز چون کنی پنهان بشید ای مکرساز خویش را منصور حلاجی کنی آتشی در پنبه یاران زنی که بنشناسم عمر از بولهب باد کره خود شناسم نیمشب ای خری کین از تو خر باور کند خویش را بهر تو کور و کر کند خویش را از ره روان کمتر شمر تو حریف ره ریانی گه مخور بازپر از شید سوی عقل تاز کی پرد بر آسمان پر مجاز خویشتن را عاشق حق ساختی عشق با دیو سیاهی باختی عاشق و معشوق را در رستخیز دو بدو بندند و پیش آرند تیز تو چه خود را گیج و بی خود کرده ای خون رز کو خون ما را خورده ای رو که نشناسم تو را از من بجه عارف بی خویشم و بهلول ده تو توهم می کنی از قرب حق که طبق گر دور نبود از طبق این نمی بینی که قرب اولیا صد کرامت دارد و کار و کیا آهن از داوود مومی می شود موم در دستت چو آهن می بود قرب خلق و رزق بر جمله ست عام قرب وحی عشق دارند این کرام قرب بر انواع باشد ای پدر می زند خورشید بر کهسار و زر لیک قربی هست با زر شید را که از آن آگه نباشد بید را شاخ خشک و تر قریب آفتاب آفتاب از هر دو کی دارد حجاب لیک کو آن قربت شاخ طری که ثمار پخته از وی می خوری شاخ خشک از قربت آن آفتاب غیر زوتر خشک گشتن گو بیاب آنچنان مستی مباش ای بی خرد که به عقل آید پشیمانی خورد بلک از آن مستان که چون می می خورند عقلهای پخته حسرت می برند ای گرفته همچو گربه موش پیر گر از آن می شیرگیری شیر گیر ای بخورده از خیالی جام هیچ همچو مستان حقایق بر مپیچ می فتی این سو و آن سو مست وار ای تو این سو نیستت زان سو گذار گر بدان سو راه یابی بعد از آن گه بدین سو گه بدان سو سر فشان جمله این سویی از آن سو گپ مزن چون نداری مرگ هرزه جان مکن آن خضرجان کز اجل نهراسد او شاید ار مخلوق را نشناسد او کام از ذوق توهم خوش کنی در دمی در خیک خود پرش کنی پس به یک سوزن تهی گردی ز باد این چنین فربه تن عاقل مباد کوزه ها سازی ز برف اندر شتا کی کند چون آب بیند آن وفا # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۹ - افتادن شغال در خُم رنگ و رنگین شدن و دعوی طاوسی کردن میان شغالان آن شغالی رفت اندر خم رنگ اندر آن خم کرد یک ساعت درنگ پس بر آمد پوستش رنگین شده که منم طاووس علیین شده پشم رنگین رونق خوش یافته آفتاب آن رنگ ها بر تافته دید خود را سبز و سرخ و فور و زرد خویشتن را بر شغالان عرضه کرد جمله گفتند ای شغالک حال چیست که تو را در سر نشاطی ملتویست از نشاط از ما کرانه کرده ای این تکبر از کجا آورده ای یک شغالی پیش او شد کای فلان شید کردی یا شدی از خوش دلان شید کردی تا به منبر برجهی تا ز لاف این خلق را حسرت دهی بس بکوشیدی ندیدی گرمیی پس ز شید آورده ای بی شرمیی گرمی آن اولیا و انبیاست باز بی شرمی پناه هر دغاست که التفات خلق سوی خود کشند که خوشیم و از درون بس ناخوشند # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۰ - چرب کردن مرد لافی لب و سبلت خود را هر بامداد به پوست دنبه و بیرون آمدن میان حریفان کی من چنین خورده‌ام و چنان پوست دنبه یافت شخصی مستهان هر صباحی چرب کردی سبلتان در میان منعمان رفتی که من لوت چربی خورده ام در انجمن دست بر سبلت نهادی در نوید رمز یعنی سوی سبلت بنگرید کین گواه صدق گفتار منست وین نشان چرب و شیرین خوردنست اشکمش گفتی جواب بی طنین که اباد الله کید الکاذبین لاف تو ما را بر آتش بر نهاد کان سبال چرب تو بر کنده باد گر نبودی لاف زشتت ای گدا یک کریمی رحم افکندی به ما ور نمودی عیب و کژ کم باختی یک طبیبی داروی او ساختی گفت حق که کژ مجنبان گوش و دم ینفعن الصادقین صدقهم گفت اندر کژ مخسپ ای محتلم آنچ داری وا نما و فاستقم ور نگویی عیب خود باری خمش از نمایش وز دغل خود را مکش گر تو نقدی یافتی مگشا دهان هست در ره سنگهای امتحان سنگهای امتحان را نیز پیش امتحانها هست در احوال خویش گفت یزدان از ولادت تا بحین یفتنون کل عام مرتین امتحان در امتحانست ای پدر هین به کمتر امتحان خود را مخر # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۱ - آمن بودن بلعم باعور کی امتحانها کرد حضرت او را و از آنها روی سپید آمده بود بلعم باعور و ابلیس لعین ز امتحان آخرین گشته مهین او بدعوی میل دولت می کند معده اش نفرین سبلت می کند کانچ پنهان می کند پیداش کن سوخت ما را ای خدا رسواش کن جمله اجزای تنش خصم ویند کز بهاری لافد ایشان در دیند لاف وا داد کرمها می کند شاخ رحمت را ز بن بر می کند راستی پیش آر یا خاموش کن وانگهان رحمت ببین و نوش کن آن شکم خصم سبال او شده دست پنهان در دعا اندر زده کای خدا رسوا کن این لاف لیام تا بجنبد سوی ما رحم کرام مستجاب آمد دعای آن شکم شورش حاجت بزد بیرون علم گفت حق گر فاسقی و اهل صنم چون مرا خوانی اجابتها کنم تو دعا را سخت گیر و می شخول عاقبت برهاندت از دست غول چون شکم خود را به حضرت در سپرد گربه آمد پوست آن دنبه ببرد از پس گربه دویدند او گریخت کودک از ترس عتابش رنگ ریخت آمد اندر انجمن آن طفل خرد آب روی مرد لافی را ببرد گفت آن دنبه که هر صبحی بدان چرب می کردی لبان و سبلتان گربه آمد ناگهانش در ربود بس دویدیم و نکرد آن جهد سود خنده آمد حاضران را از شگفت رحمهاشان باز جنبیدن گرفت دعوتش کردند و سیرش داشتند تخم رحمت در زمینش کاشتند او چو ذوق راستی دید از کرام بی تکبر راستی را شد غلام # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۲ - دعوی طاوسی کردن آن شغال کی در خم صباغ افتاده بود و آن شغال رنگ رنگ آمد نهفت بر بناگوش ملامت گر بکفت بنگر آخر در من و در رنگ من یک صنم چون من ندارد خود شمن چون گلستان گشته ام صد رنگ و خوش مر مرا سجده کن از من سر مکش کر و فر و آب و تاب و رنگ بین فخر دنیا خوان مرا و رکن دین مظهر لطف خدایی گشته ام لوح شرح کبریایی گشته ام ای شغالان هین مخوانیدم شغال کی شغالی را بود چندین جمال آن شغالان آمدند آنجا به جمع همچو پروانه به گرداگرد شمع پس چه خوانیمت بگو ای جوهری گفت طاوس نر چون مشتری پس بگفتندش که طاوسان جان جلوه ها دارند اندر گلستان تو چنان جلوه کنی گفتا که نی بادیه نارفته چون کوبم منی بانگ طاووسان کنی گفتا که لا پس نه ای طاووس خواجه بوالعلا خلعت طاووس آید ز آسمان کی رسی از رنگ و دعویها بدان # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۳ - تشبیه فرعون و دعوی الوهیت او بدان شغال کی دعوی طاوسی می‌کرد همچو فرعونی مرصع کرده ریش برتر از عیسی پریده از خریش او هم از نسل شغال ماده زاد در خم مالی و جاهی در فتاد هر که دید آن جاه و مالش سجده کرد سجده افسوسیان را او بخورد گشت مستک آن گدای ژنده دلق از سجود و از تحیرهای خلق مال مار آمد که در وی زهرهاست و آن قبول و سجده خلق اژدهاست های ای فرعون ناموسی مکن تو شغالی هیچ طاووسی مکن سوی طاووسان اگر پیدا شوی عاجزی از جلوه و رسوا شوی موسی و هارون چو طاووسان بدند پر جلوه بر سر و رویت زدند زشتیت پیدا شد و رسواییت سرنگون افتادی از بالاییت چون محک دیدی سیه گشتی چو قلب نقش شیری رفت و پیدا گشت کلب ای سگ گرگین زشت از حرص و جوش پوستین شیر را بر خود مپوش غره شیرت بخواهد امتحان نقش شیر و آنگه اخلاق سگان # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۴ - تفسیر وَ لَتَعْرِفَنَّهُم في لَحْنِ القَوْلِ گفت یزدان مر نبی را در مساق یک نشانی سهل تر ز اهل نفاق گر منافق زفت باشد نغز و هول وا شناسی مر ورا در لحن و قول چون سفالین کوزه ها را می خری امتحانی می کنی ای مشتری می زنی دستی بر آن کوزه چرا تا شناسی از طنین اشکسته را بانگ اشکسته دگرگون می بود بانگ چاووشست پیشش می رود بانگ می آید که تعریفش کند همچو مصدر فعل تصریفش کند چون حدیث امتحان رویی نمود یادم آمد قصه هاروت زود # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۵ - قصهٔ هاروت و ماروت و دلیری ایشان بر امتحانات حق تعالی پیش ازین زان گفته بودیم اندکی خود چه گوییم از هزارانش یکی خواستم گفتن در آن تحقیقها تا کنون وا ماند از تعویقها حمله دیگر ز بسیارش قلیل گفته آید شرح یک عضوی ز پیل گوش کن هاروت را ماروت را ای غلام و چاکران ما روت را مست بودند از تماشای اله وز عجایبهای استدراج شاه این چنین مستیست ز استدراج حق تا چه مستیها کند معراج حق دانه دامش چنین مستی نمود خوان انعامش چه ها داند گشود مست بودند و رهیده از کمند های هوی عاشقانه می زدند یک کمین و امتحان در راه بود صرصرش چون کاه که را می ربود امتحان می کردشان زیر و زبر کی بود سرمست را زینها خبر خندق و میدان بپیش او یکیست چاه و خندق پیش او خوش مسلکیست آن بز کوهی بر آن کوه بلند بر دود از بهر خوردی بی گزند تا علف چیند ببیند ناگهان بازیی دیگر ز حکم آسمان بر کهی دیگر بر اندازد نظر ماده بز بیند بر آن کوه دگر چشم او تاریک گردد در زمان بر جهد سرمست زین که تا بدان آنچنان نزدیک بنماید ورا که دویدن گرد بالوعه سرا آن هزاران گز دو گز بنمایدش تا ز مستی میل جستن آیدش چونک بجهد در فتد اندر میان در میان هر دو کوه بی امان او ز صیادان به که بگریخته خود پناهش خون او را ریخته شسته صیادان میان آن دو کوه انتظار این قضای با شکوه باشد اغلب صید این بز همچنین ورنه چالاکست و چست و خصم بین رستم ارچه با سر و سبلت بود دام پاگیرش یقین شهوت بود همچو من از مستی شهوت ببر مستی شهوت ببین اندر شتر باز این مستی شهوت در جهان پیش مستی ملک دان مستهان مستی آن مستی این بشکند او به شهوت التفاتی کی کند آب شیرین تا نخوردی آب شور خوش بود خوش چون درون دیده نور قطره ای از باده های آسمان بر کند جان را ز می وز ساقیان تا چه مستیها بود املاک را وز جلالت روحهای پاک را که به بوی دل در آن می بسته اند خم باده این جهان بشکسته اند جز مگر آنها که نومیدند و دور همچو کفاری نهفته در قبور ناامید از هر دو عالم گشته اند خارهای بی نهایت کشته اند پس ز مستیها بگفتند ای دریغ بر زمین باران بدادیمی چو میغ گستریدیمی درین بی داد جا عدل و انصاف و عبادات و وفا این بگفتند و قضا می گفت بیست پیش پاتان دام ناپیدا بسیست هین مدو گستاخ در دشت بلا هین مران کورانه اندر کربلا که ز موی و استخوان هالکان می نیابد راه پای سالکان جمله راه استخوان و موی و پی بس که تیغ قهر لاشی کرد شی گفت حق که بندگان جفت عون بر زمین آهسته می رانند و هون پا برهنه چون رود در خارزار جز به وقفه و فکرت و پرهیزگار این قضا می گفت لیکن گوششان بسته بود اندر حجاب جوششان چشمها و گوشها را بسته اند جز مر آنها را که از خود رسته اند جز عنایت که گشاید چشم را جز محبت که نشاند خشم را جهد بی توفیق خود کس را مباد در جهان والله اعلم بالسداد # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۶ - قصهٔ خواب دیدن فرعون آمدن موسی را علیه السلام و تدارک اندیشیدن جهد فرعونی چو بی توفیق بود هرچه او می دوخت آن تفتیق بود از منجم بود در حکمش هزار وز معبر نیز و ساحر بی شمار مقدم موسی نمودندش بخواب که کند فرعون و ملکش را خراب با معبر گفت و با اهل نجوم چون بود دفع خیال و خواب شوم جمله گفتندش که تدبیری کنیم راه زادن را چو ره زن می زنیم تا رسید آن شب که مولد بود آن رای این دیدند آن فرعونیان که برون آرند آن روز از پگاه سوی میدان بزم و تخت پادشاه الصلا ای جمله اسراییلیان شاه می خواند شما را زان مکان تا شما را رو نماید بی نقاب بر شما احسان کند بهر ثواب کان اسیران را به جز دوری نبود دیدن فرعون دستوری نبود گر فتادندی به ره در پیش او بهر آن یاسه بخفتندی برو یاسه این بد که نبیند هیچ اسیر در گه و بیگه لقای آن امیر بانگ چاووشان چو در ره بشنود تا نبیند رو به دیواری کند ور ببیند روی او مجرم بود آنچ بتر بر سر او آن رود بودشان حرص لقای ممتنع چون حریصست آدمی فیما منع # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۷ - به میدان خواندن بنی اسرائیل برای حیلهٔ ولادت موسی علیه السلام ای اسیران سوی میدانگه روید کز شهانشه دیدن و جودست امید چون شنیدند مژده اسراییلیان تشنگان بودند و بس مشتاق آن حیله را خوردند و آن سو تاختند خویشتن را بهر جلوه ساختند # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۸ - حکایت همچنان کاینجا مغول حیله دان گفت می جویم کسی از مصریان مصریان را جمع آرید این طرف تا در آید آنک می باید به کف هر که می آمد بگفتا نیست این هین در آ خواجه در آن گوشه نشین تا بدین شیوه همه جمع آمدند گردن ایشان بدین حیلت زدند شومی آنک سوی بانگ نماز داعی الله را نبردندی نیاز دعوت مکارشان اندر کشید الحذر از مکر شیطان ای رشید بانگ درویشان و محتاجان بنوش تا نگیرد بانگ محتالیت گوش گر گدایان طامع اند و زشت خو در شکم خواران تو صاحب دل بجو در تگ دریا گهر با سنگهاست فخرها اندر میان ننگهاست پس بجوشیدند اسراییلیان از پگه تا جانب میدان دوان چون به حیلتشان به میدان برد او روی خود بنمودشان بس تازه رو کرد دلداری و بخششها بداد هم عطا هم وعده ها کرد آن قباد بعد از آن گفت از برای جانتان جمله در میدان بخسپید امشبان پاسخش دادند که خدمت کنیم گر تو خواهی یک مه اینجا ساکنیم # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۹ - بازگشتن فرعون از میدان به شهر شاد بتفریق بنی اسرائیل از زنانشان در شب حمل شه شبانگه باز آمد شادمان کامشبان حملست و دورند از زنان خازنش عمران هم اندر خدمتش هم به شهر آمد قرین صحبتش گفت ای عمران برین در خسپ تو هین مرو سوی زن و صحبت مجو گفت خسپم هم برین درگاه تو هیچ نندیشم به جز دلخواه تو بود عمران هم ز اسراییلیان لیک مر فرعون را دل بود و جان کی گمان بردی که او عصیان کند آنک خوف جان فرعون آن کند # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۳۰ - جمع آمدن عمران به مادر موسی و حامله شدن مادر موسی علیه‌السلام شب برفت و او بر آن درگاه خفت نیم شب آمد پی دیدنش جفت زن برو افتاد و بوسید آن لبش بر جهانیدش ز خواب اندر شبش گشت بیدار او و زن را دید خوش بوسه باران کرده از لب بر لبش گفت عمران این زمان چون آمدی گفت از شوق و قضای ایزدی در کشیدش در کنار از مهر مرد بر نیامد با خود آن دم در نبرد جفت شد با او امانت را سپرد پس بگفت ای زن نه این کاریست خرد آهنی بر سنگ زد زاد آتشی آتشی از شاه و ملکش کین کشی من چو ابرم تو زمین موسی نبات حق شه شطرنج و ما ماتیم مات مات و برد از شاه می دان ای عروس آن مدان از ما مکن بر ما فسوس آنچ این فرعون می ترسد ازو هست شد این دم که گشتم جفت تو # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۳۱ - وصیت کردن عمران جفت خود را بعد از مجامعت کی مرا ندیده باشی وا مگردان هیچ ازینها دم مزن تا نیاید بر من و تو صد حزن عاقبت پیدا شود آثار این چون علامتها رسید ای نازنین در زمان از سوی میدان نعره ها می رسید از خلق و پر می شد هوا شاه از آن هیبت برون جست آن زمان پابرهنه کین چه غلغلهاست هان از سوی میدان چه بانگست و غریو کز نهیبش می رمد جنی و دیو گفت عمران شاه ما را عمر باد قوم اسراییلیانند از تو شاد از عطای شاه شادی می کنند رقص می آرند و کفها می زنند گفت باشد کین بود اما ولیک وهم و اندیشه مرا پر کرد نیک # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۳۲ - ترسیدن فرعون از آن بانگ این صدا جان مرا تغییر کرد از غم و اندوه تلخم پیر کرد پیش می آمد سپس می رفت شه جمله شب او همچو حامل وقت زه هر زمان می گفت ای عمران مرا سخت از جا برده است این نعره ها زهره نه عمران مسکین را که تا باز گوید اختلاط جفت را که زن عمران به عمران در خزید تا که شد استاره موسی پدید هر پیمبر که در آید در رحم نجم او بر چرخ گردد منتجم # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۳۳ - پیدا شدن استارهٔ موسی علیه السلام بر آسمان و غریو منجمان در میدان بر فلک پیدا شد آن استاره اش کوری فرعون و مکر و چاره اش روز شد گفتش که ای عمران برو واقف آن غلغل و آن بانگ شو راند عمران جانب میدان و گفت این چه غلغل بود شاهنشه نخفت هر منجم سر برهنه جامه چاک همچو اصحاب عزا بوسیده خاک همچو اصحاب عزا آوازشان بد گرفته از فغان و سازشان ریش و مو بر کنده رو بدریدگان خاک بر سر کرده خون پر دیدگان گفت خیرست این چه آشوبست و حال بد نشانی می دهد منحوس سال عذر آوردند و گفتند ای امیر کرد ما را دست تقدیرش اسیر این همه کردیم و دولت تیره شد دشمن شه هست گشت و چیره شد شب ستاره آن پسر آمد عیان کوری ما بر جبین آسمان زد ستاره آن پیمبر بر سما ما ستاره بار گشتیم از بکا با دل خوش شاد عمران وز نفاق دست بر سر می بزد کاه الفراق کرد عمران خویش پر خشم و ترش رفت چون دیوانگان بی عقل و هش خویشتن را اعجمی کرد و براند گفته های بس خشن بر جمع خواند خویشتن را ترش و غمگین ساخت او نردهای بازگونه باخت او گفتشان شاه مرا بفریفتید از خیانت وز طمع نشکیفتید سوی میدان شاه را انگیختید آب روی شاه ما را ریختید دست بر سینه زدیت اندر ضمان شاه را ما فارغ آریم از غمان شاه هم بشنید و گفت ای خاینان من بر آویزم شما را بی امان خویش را در مضحکه انداختم مالها با دشمنان در باختم تا که امشب جمله اسراییلیان دور ماندند از ملاقات زنان مال رفت و آب رو و کار خام این بود یاری و افعال کرام سالها ادرار و خلعت می برید مملکتها را مسلم می خورید رایتان این بود و فرهنگ و نجوم طبل خوارانید و مکارید و شوم من شما را بر درم و آتش زنم بینی و گوش و لبانتان بر کنم من شما را هیزم آتش کنم عیش رفته بر شما ناخوش کنم سجده کردند و بگفتند ای خدیو گر یکی کرت ز ما چربید دیو سالها دفع بلاها کرده ایم وهم حیران زانچ ماها کرده ایم فوت شد از ما و حملش شد پدید نطفه اش جست و رحم اندر خزید لیک استغفار این روز ولاد ما نگه داریم ای شاه و قباد روز میلادش رصد بندیم ما تا نگردد فوت و نجهد این قضا گر نداریم این نگه ما را بکش ای غلام رای تو افکار و هش تا به نه مه می شمرد او روز روز تا نپرد تیر حکم خصم دوز بر قضا هر کو شبیخون آورد سرنگون آید ز خون خود خورد چون زمین با آسمان خصمی کند شوره گردد سر ز مرگی بر زند نقش با نقاش پنجه می زند سبلتان و ریش خود بر می کند # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۳۴ - خواندن فرعون زنان نوزاده را سوی میدان هم جهت مکر بعد نه مه شه برون آورد تخت سوی میدان و منادی کرد سخت کای زنان با طفلکان میدان روید جمله اسراییلیان بیرون شوید آنچنانک پار مردان را رسید خلعت و هر کس ازیشان زر کشید هین زنان امسال اقبال شماست تا بیابد هر یکی چیزی که خواست مر زنان را خلعت و صلت دهد کودکان را هم کلاه زر نهد هر که او این ماه زاییدست هین گنجها گیرید از شاه مکین آن زنان با طفلکان بیرون شدند شادمان تا خیمه شه آمدند هر زن نوزاده بیرون شد ز شهر سوی میدان غافل از دستان و قهر چون زنان جمله بدو گرد آمدند هرچه بود آن نر ز مادر بستدند سر بریدندش که اینست احتیاط تا نروید خصم و نفزاید خباط # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۳۵ - بوجود آمدن موسی و آمدن عوانان به خانهٔ عمران و وحی آمدن به مادر موسی کی موسی را در آتش انداز خود زن عمران که موسی برده بود دامن اندر چید از آن آشوب و دود آن زنان قابله در خانه ها بهر جاسوسی فرستاد آن دغا غمز کردندش که اینجا کودکیست نامد او میدان که در وهم و شکیست اندرین کوچه یکی زیبا زنیست کودکی دارد ولیکن پرفنیست پس عوانان آمدند او طفل را در تنور انداخت از امر خدا وحی آمد سوی زن زان با خبر که ز اصل آن خلیلست این پسر عصمت یا نار کونی باردا لا تکون النار حرا شاردا زن به وحی انداخت او را در شرر بر تن موسی نکرد آتش اثر پس عوانان بی مراد آن سو شدند باز غمازان کز آن واقف بدند با عوانان ماجرا بر داشتند پیش فرعون از برای دانگ چند کای عوانان باز گردید آن طرف نیک نیکو بنگرید اندر غرف # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۳۶ - وحی آمدن به مادر موسی کی موسی را در آب افکن باز وحی آمد که در آبش فکن روی در اومید دار و مو مکن در فکن در نیلش و کن اعتمید من تو را با وی رسانم رو سپید این سخن پایان ندارد مکرهاش جمله می پیچید هم در ساق و پاش صد هزاران طفل می کشت او برون موسی اندر صدر خانه در درون از جنون می کشت هر جا بد جنین از حیل آن کورچشم دوربین اژدها بد مکر فرعون عنود مکر شاهان جهان را خورده بود لیک ازو فرعون تر آمد پدید هم ورا هم مکر او را در کشید اژدها بود و عصا شد اژدها این بخورد آن را به توفیق خدا دست شد بالای دست این تا کجا تا به یزدان که الیه المنتهی کان یکی دریاست بی غور و کران جمله دریاها چو سیلی پیش آن حیله ها و چاره ها گر اژدهاست پیش الا الله آنها جمله لاست چون رسید اینجا بیانم سر نهاد محو شد والله اعلم بالرشاد آنچ در فرعون بود اندر تو هست لیک اژدرهات محبوس چهست ای دریغ این جمله احوال تو است تو بر آن فرعون بر خواهیش بست گر ز تو گویند وحشت زایدت ور ز دیگر آفسان بنمایدت چه خرابت می کند نفس لعین دور می اندازدت سخت این قرین آتشت را هیزم فرعون نیست ورنه چون فرعون او شعله زنیست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۳۷ - حکایت مارگیر کی اژدهای فسرده را مرده پنداشت در ریسمانهاش پیچید و آورد به بغداد یک حکایت بشنو از تاریخ گوی تا بری زین راز سرپوشیده بوی مارگیری رفت سوی کوهسار تا بگیرد او به افسون هاش مار گر گران و گر شتابنده بود آنک جوینده ست یابنده بود در طلب زن دایما تو هر دو دست که طلب در راه نیکو رهبر ست لنگ و لوک و خفته شکل و بی ادب سوی او می غیژ و او را می طلب گه به گفت و گه به خاموشی و گه بوی کردن گیر هر سو بوی شه گفت آن یعقوب با اولاد خویش جستن یوسف کنید از حد بیش هر حس خود را درین جستن به جد هر طرف رانید شکل مستعد گفت از روح خدا لاتیأسوا همچو گم کرده پسر رو سو به سو از ره حس دهان پرسان شوید گوش را بر چار راه آن نهید هر کجا بوی خوش آید بو برید سوی آن سر کاشنای آن سرید هر کجا لطفی ببینی از کسی سوی اصل لطف ره یابی عسی این همه خوش ها ز دریایی ست ژرف جزو را بگذار و بر کل دار طرف جنگ های خلق بهر خوبی است برگ بی برگی نشان طوبی است خشم های خلق بهر آشتی ست دام راحت دایما بی راحتی ست هر زدن بهر نوازش را بود هر گله از شکر آگه می کند بوی بر از جزو تا کل ای کریم بوی بر از ضد تا ضد ای حکیم جنگ ها می آشتی آرد درست مارگیر از بهر یاری مار جست بهر یاری مار جوید آدمی غم خورد بهر حریف بی غمی او همی جستی یکی ماری شگرف گرد کوهستان و در ایام برف اژدهایی مرده دید آنجا عظیم که دلش از شکل او شد پر ز بیم مارگیر اندر زمستان شدید مار می جست اژدهایی مرده دید مارگیر از بهر حیرانی خلق مار گیرد اینت نادانی خلق آدمی کوهی ست چون مفتون شود کوه اندر مار حیران چون شود خویشتن نشناخت مسکین آدمی از فزونی آمد و شد در کمی خویشتن را آدمی ارزان فروخت بود اطلس خویش بر دلقی بدوخت صد هزاران مار و که حیران اوست او چرا حیران شده ست و مار دوست مارگیر آن اژدها را برگرفت سوی بغداد آمد از بهر شگفت اژدهایی چون ستون خانه ای می کشیدش از پی دانگانه ای کاژدهای مرده ای آورده ام در شکارش من جگرها خورده ام او همی مرده گمان بردش ولیک زنده بود و او ندیدش نیک نیک او ز سرما ها و برف افسرده بود زنده بود و شکل مرده می نمود عالم افسرده ست و نام او جماد جامد افسرده بود ای اوستاد باش تا خورشید حشر آید عیان تا ببینی جنبش جسم جهان چون عصای موسی اینجا مار شد عقل را از ساکنان اخبار شد پاره خاک تو را چون مرد ساخت خاک ها را جملگی شاید شناخت مرده زین سو اند و زان سو زنده اند خامش اینجا و آن طرف گوینده اند چون از آن سوشان فرستد سوی ما آن عصا گردد سوی ما اژدها کوهها هم لحن داودی کند جوهر آهن به کف مومی بود باد حمال سلیمانی شود بحر با موسی سخن دانی شود ماه با احمد اشارت بین شود نار ابراهیم را نسرین شود خاک قارون را چو ماری درکشد استن حنانه آید در رشد سنگ بر احمد سلامی می کند کوه یحیی را پیامی می کند ما سمیعیم و بصیریم و خوشیم با شما نامحرمان ما خامشیم چون شما سوی جمادی می روید محرم جان جمادان چون شوید از جمادی عالم جانها روید غلغل اجزای عالم بشنوید فاش تسبیح جمادات آیدت وسوسه ی تاویلها نربایدت چون ندارد جان تو قندیل ها بهر بینش کرده ای تاویل ها که غرض تسبیح ظاهر کی بود دعوی دیدن خیال غی بود بلک مر بیننده را دیدار آن وقت عبرت می کند تسبیح خوان پس چو از تسبیح یادت می دهد آن دلالت همچو گفتن می بود این بود تاویل اهل اعتزال و آن آنکس کو ندارد نور حال چون ز حس بیرون نیامد آدمی باشد از تصویر غیبی اعجمی این سخن پایان ندارد مارگیر می کشید آن مار را با صد زحیر تا به بغداد آمد آن هنگامه جو تا نهد هنگامه ای بر چارسو بر لب شط مرد هنگامه نهاد غلغله در شهر بغداد اوفتاد مارگیری اژدها آورده است بوالعجب نادر شکاری کرده است جمع آمد صد هزاران خام ریش صید او گشته چو او از ابلهیش منتظر ایشان و هم او منتظر تا که جمع آیند خلق منتشر مردم هنگامه افزون تر شود کدیه و توزیع نیکوتر رود جمع آمد صد هزاران ژاژخا حلقه کرده پشت پا بر پشت پا مرد را از زن خبر نه ز ازدحام رفته درهم چون قیامت خاص و عام چون همی حراقه جنبانید او می کشیدند اهل هنگامه گلو و اژدها کز زمهریر افسرده بود زیر صد گونه پلاس و پرده بود بسته بودش با رسن های غلیظ احتیاطی کرده بودش آن حفیظ در درنگ انتظار و اتفاق تافت بر آن مار خورشید عراق آفتاب گرمسیر ش گرم کرد رفت از اعضای او اخلاط سرد مرده بود و زنده گشت او از شگفت اژدها بر خویش جنبیدن گرفت خلق را از جنبش آن مرده مار گشتشان آن یک تحیر صد هزار با تحیر نعره ها انگیختند جملگان از جنبشش بگریختند می سکست او بند و زان بانگ بلند هر طرف می رفت چاقاچاق بند بندها بسکست و بیرون شد ز زیر اژدهایی زشت غران همچو شیر در هزیمت بس خلایق کشته شد از فتاده کشتگان صد پشته شد مارگیر از ترس بر جا خشک گشت که چه آوردم من از کهسار و دشت گرگ را بیدار کرد آن کور میش رفت نادان سوی عزراییل خویش اژدها یک لقمه کرد آن گیج را سهل باشد خون خوری حجیج را خویش را بر استنی پیچید و بست استخوان خورده را در هم شکست نفست اژدرهاست او کی مرده است از غم و بی آلتی افسرده است گر بیابد آلت فرعون او که به امر او همی رفت آب جو آنگه او بنیاد فرعونی کند راه صد موسی و صد هارون زند کرمک است آن اژدها از دست فقر پشه ای گردد ز جاه و مال صقر اژدها را دار در برف فراق هین مکش او را به خورشید عراق تا فسرده می بود آن اژدهات لقمه اویی چو او یابد نجات مات کن او را و ایمن شو ز مات رحم کم کن نیست او ز اهل صلات کان تف خورشید شهوت برزند آن خفاش مردریگت پر زند می کشانش در جهاد و در قتال مردوار الله یجزیک الوصال چونک آن مرد اژدها را آورید در هوای گرم خوش شد آن مرید لاجرم آن فتنه ها کرد ای عزیز بیست همچندان که ما گفتیم نیز تو طمع داری که او را بی جفا بسته داری در وقار و در وفا هر خسی را این تمنی کی رسد موسیی باید که اژدرها کشد صد هزاران خلق ز اژدرهای او در هزیمت کشته شد از رای او # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۳۸ - تهدید کردن فرعون موسی را علیه السلام گفت فرعونش چرا تو ای کلیم خلق را کشتی و افکندی تو بیم در هزیمت از تو افتادند خلق در هزیمت کشته شد مردم ز زلق لاجرم مردم تو را دشمن گرفت کین تو در سینه مرد و زن گرفت خلق را می خواندی بر عکس شد از خلافت مردمان را نیست بد من هم از شرت اگر پس می خزم در مکافات تو دیگی می پزم دل ازین بر کن که بفریبی مرا یا به جز فی پس روی گردد تو را تو بدان غره مشو کش ساختی در دل خلقان هراس انداختی صد چنین آری و هم رسوا شوی خوار گردی ضحکه غوغا شوی همچو تو سالوس بسیاران بدند عاقبت در مصر ما رسوا شدند # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۳۹ - جواب موسی فرعون را در تهدیدی کی می‌کردش گفت با امر حقم اشراک نیست گر بریزد خونم امرش باک نیست راضیم من شاکرم من ای حریف این طرف رسوا و پیش حق شریف پیش خلقان خوار و زار و ریش خند پیش حق محبوب و مطلوب و پسند از سخن می گویم این ورنه خدا از سیه رویان کند فردا تو را عزت آن اوست و آن بندگانش ز آدم و ابلیس بر می خوان نشانش شرح حق پایان ندارد همچو حق هین دهان بربند و برگردان ورق # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۴۰ - پاسخ فرعون موسی را علیه السلام گفت فرعونش ورق درحکم ماست دفتر و دیوان حکم این دم مراست مر مرا بخریده اند اهل جهان از همه عاقلتری تو ای فلان موسیا خود را خریدی هین برو خویشتن کم بین به خود غره مشو جمع آرم ساحران دهر را تا که جهل تو نمایم شهر را این نخواهد شد به روزی و دو روز مهلتم ده تا چهل روز تموز # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۴۱ - جواب موسی فرعون را گفت موسی این مرا دستور نیست بنده ام امهال تو مامور نیست گر تو چیری و مرا خود یار نیست بنده فرمانم بدانم کار نیست می زنم با تو بجد تا زنده ام من چه کاره نصرتم من بنده ام می زنم تا در رسد حکم خدا او کند هر خصم از خصمی جدا # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۴۲ - جواب فرعون موسی را و وحی آمدن موسی را علیه‌السلام گفت نه نه مهلتم باید نهاد عشوه ها کم ده تو کم پیمای باد حق تعالی وحی کردش در زمان مهلتش ده متسع مهراس از آن این چهل روزش بده مهلت بطوع تا سگالد مکرها او نوع نوع تا بکوشد او که نی من خفته ام تیز رو گو پیش ره بگرفته ام حیله هاشان را همه برهم زنم و آنچ افزایند من بر کم زنم آب را آرند من آتش کنم نوش و خوش گیرند و من ناخوش کنم مهر پیوندند و من ویران کنم آنک اندر وهم نارند آن کنم تو مترس و مهلتش ده دم دراز گو سپه گرد آر و صد حیلت بساز # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۴۳ - مهلت دادن موسی علیه‌السلام فرعون را تا ساحران را جمع کند از مداین گفت امر آمد برو مهلت تو را من بجای خود شدم رستی ز ما او همی شد و اژدها اندر عقب چون سگ صیاد دانا و محب چون سگ صیاد جنبان کرده دم سنگ را می کرد ریگ او زیر سم سنگ و آهن را به دم در می کشید خرد می خایید آهن را پدید در هوا می کرد خود بالای برج که هزیمت می شد از وی روم و گرج کفک می انداخت چون اشتر ز کام قطره ای بر هر که زد می شد جذام ژغژغ دندان او دل می شکست جان شیران سیه می شد ز دست چون به قوم خود رسید آن مجتبی شدق او بگرفت باز او شد عصا تکیه بر وی کرد و می گفت ای عجب پیش ما خورشید و پیش خصم شب ای عجب چون می نبیند این سپاه عالمی پر آفتاب چاشتگاه چشم باز و گوش باز و این ذکا خیره ام در چشم بندی خدا من ازیشان خیره ایشان هم ز من از بهاری خار ایشان من سمن پیششان بردم بسی جام رحیق سنگ شد آبش به پیش این فریق دسته گل بستم و بردم به پیش هر گلی چون خار گشت و نوش نیش آن نصیب جان بی خویشان بود چونک با خویش اند پیدا کی شود خفته بیدار باید پیش ما تا به بیداری ببیند خوابها دشمن این خواب خوش شد فکر خلق تا نخسپد فکرتش بستست حلق حیرتی باید که روبد فکر را خورده حیرت فکر را و ذکر را هر که کاملتر بود او در هنر او به معنی پس به صورت پیشتر راجعون گفت و رجوع این سان بود که گله وا گردد و خانه رود چونک واگردید گله از ورود پس فتد آن بز که پیش آهنگ بود پیش افتد آن بز لنگ پسین اضحک الرجعی وجوه العابسین از گزافه کی شدند این قوم لنگ فخر را دادند و بخریدند ننگ پا شکسته می روند این قوم حج از حرج راهیست پنهان تا فرج دل ز دانشها بشستند این فریق زانک این دانش نداند آن طریق دانشی باید که اصلش زان سرست زانک هر فرعی به اصلش رهبرست هر پری بر عرض دریا کی پرد تا لدن علم لدنی می برد پس چرا علمی بیاموزی به مرد کش بباید سینه را زان پاک کرد پس مجو پیشی ازین سر لنگ باش وقت وا گشتن تو پیش آهنگ باش آخرون السابقون باش ای ظریف بر شجر سابق بود میوه طریف گرچه میوه آخر آید در وجود اولست او زانک او مقصود بود چون ملایک گوی لا علم لنا تا بگیرد دست تو علمتنا گر درین مکتب ندانی تو هجا همچو احمد پری از نور حجی گر نباشی نامدار اندر بلاد گم نه ای الله اعلم بالعباد اندر آن ویران که آن معروف نیست از برای حفظ گنجینه زریست موضع معروف کی بنهند گنج زین قبل آمد فرج در زیر رنج خاطر آرد بس شکال اینجا ولیک بسکلد اشکال را استور نیک هست عشقش آتشی اشکال سوز هر خیالی را بروبد نور روز هم از آن سو جو جواب ای مرتضا کین سؤال آمد از آن سو مر تو را گوشه بی گوشه دل شه رهیست تاب لا شرقی و لا غرب از مهیست تو ازین سو و از آن سو چون گدا ای که معنی چه می جویی صدا هم از آن سو جو که وقت درد تو می شوی در ذکر یا ربی دوتو وقت درد و مرگ آن سو می نمی چونک دردت رفت چونی اعجمی وقت محنت گشته ای الله گو چونک محنت رفت گویی راه کو این از آن آمد که حق را بی گمان هر که بشناسد بود دایم بر آن وانک در عقل و گمان هستش حجاب گاه پوشیدست و گه بدریده جیب عقل جزوی گاه چیره گه نگون عقل کلی آمن از ریب المنون عقل بفروش و هنر حیرت بخر رو به خواری نه بخارا ای پسر ما چه خود را در سخن آغشته ایم کز حکایت ما حکایت گشته ایم من عدم و افسانه گردم در حنین تا تقلب یابم اندر ساجدین این حکایت نیست پیش مرد کار وصف حالست و حضور یار غار آن اساطیر اولین که گفت عاق حرف قرآن را بد آثار نفاق لامکانی که درو نور خداست ماضی و مستقبل و حال از کجاست ماضی و مستقبلش نسبت به تست هر دو یک چیزند پنداری که دوست یک تنی او را پدر ما را پسر بام زیر زید و بر عمرو آن زبر نسبت زیر و زبر شد زان دو کس سقف سوی خویش یک چیزست بس نیست مثل آن مثالست این سخن قاصر از معنی نو حرف کهن چون لب جو نیست مشکا لب ببند بی لب و ساحل بدست این بحر قند # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۴۴ - فرستادن فرعون به مداین در طلب ساحران چونک موسی بازگشت و او بماند اهل رای و مشورت را پیش خواند آنچنان دیدند کز اطراف مصر جمع آردشان شه و صراف مصر او بسی مردم فرستاد آن زمان هر نواحی بهر جمع جادوان هر طرف که ساحری بد نامدار کرد پران سوی او ده پیک کار دو جوان بودند ساحر مشتهر سحر ایشان در دل مه مستمر شیر دوشیده ز مه فاش آشکار در سفرها رفته بر خمی سوار شکل کرباسی نموده ماهتاب آن بپیموده فروشیده شتاب سیم برده مشتری آگه شده دست از حسرت به رخها بر زده صد هزاران همچنین در جادوی بوده منشی و نبوده چون روی چون بدیشان آمد آن پیغام شاه کز شما شاهست اکنون چاره خواه از پی آنک دو درویش آمدند بر شه و بر قصر او موکب زدند نیست با ایشان به غیر یک عصا که همی گردد به امرش اژدها شاه و لشکر جمله بیچاره شدند زین دو کس جمله به افغان آمدند چاره ای می باید اندر ساحری تا بود که زین دو ساحر جان بری آن دو ساحر را چو این پیغام داد ترس و مهری در دل هر دو فتاد عرق جنسیت چو جنبیدن گرفت سر به زانو بر نهادند از شگفت چون دبیرستان صوفی زانوست حل مشکل را دو زانو جادوست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۴۵ - خواندن آن دو ساحر پدر را از گور و پرسیدن از روان پدر حقیقت موسی علیه السلام بعد از آن گفتند ای مادر بیا گور بابا کو تو ما را ره نما بردشان بر گور او بنمود راه پس سه روزه داشتند از بهر شاه بعد از آن گفتند ای بابا به ما شاه پیغامی فرستاد از وجا که دو مرد او را به تنگ آورده اند آب رویش پیش لشکر برده اند نیست با ایشان سلاح و لشکری جز عصا و در عصا شور و شری تو جهان راستان در رفته ای گرچه در صورت به خاکی خفته ای آن اگر سحرست ما را ده خبر ور خدایی باشد ای جان پدر هم خبر ده تا که ما سجده کنیم خویشتن بر کیمیایی بر زنیم ناامیدانیم و اومیدی رسید راندگانیم و کرم ما را کشید # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۴۶ - جواب گفتن ساحر مرده با فرزندان خود گفتشان در خواب کای اولاد من نیست ممکن ظاهر این را دم زدن فاش و مطلق گفتنم دستور نیست لیک راز از پیش چشمم دور نیست لیک بنمایم نشانی با شما تا شود پیدا شما را این خفا نور چشمانم چو آنجا گه روید از مقام خفتنش آگه شوید آن زمان که خفته باشد آن حکیم آن عصا را قصد کن بگذار بیم گر بدزدی و توانی ساحرست چاره ساحر بر تو حاضرست ور نتانی هان و هان آن ایزدیست او رسول ذوالجلال و مهتدیست گر جهان فرعون گیرد شرق و غرب سرنگون آید خدا آنگاه حرب این نشان راست دادم جان باب بر نویس الله اعلم بالصواب جان بابا چون بخسپد ساحری سحر و مکرش را نباشد رهبری چونک چوپان خفت گرگ آمن شود چونک خفت آن جهد او ساکن شود لیک حیوانی که چوپانش خداست گرگ را آنجا امید و ره کجاست جادوی که حق کند حقست و راست جادوی خواندن مر آن حق را خطاست جان بابا این نشان قاطعست گر بمیرد نیز حقش رافعست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۴۷ - تشبیه کردن قرآن مجید را به عصای موسی و وفات مصطفی را علیه السلام نمودن بخواب موسی و قاصدان تغییر قرآن را با آن دو ساحر بچه کی قصد بردن عصا کردند چو موسی را خفته یافتند مصطفی را وعده کرد الطاف حق گر بمیری تو نمیرد این سبق من کتاب و معجزه ت را رافعم بیش و کم کن را ز قرآن مانعم من تو را اندر دو عالم حافظم طاعنان را از حدیثت رافضم کس نتاند بیش و کم کردن درو تو به از من حافظی دیگر مجو رونقت را روز روز افزون کنم نام تو بر زر و بر نقره زنم منبر و محراب سازم بهر تو در محبت قهر من شد قهر تو نام تو از ترس پنهان می گوند چون نماز آرند پنهان می شوند از هراس و ترس کفار لعین دینت پنهان می شود زیر زمین من مناره پر کنم آفاق را کور گردانم دو چشم عاق را چاکرانت شهرها گیرند و جاه دین تو گیرد ز ماهی تا به ماه تا قیامت باقیش داریم ما تو مترس از نسخ دین ای مصطفی ای رسول ما تو جادو نیستی صادقی هم خرقه موسیستی هست قرآن مر تو را همچون عصا کفرها را در کشد چون اژدها تو اگر در زیر خاکی خفته ای چون عصایش دان تو آنچ گفته ای قاصدان را بر عصایش دست نی تو بخسپ ای شه مبارک خفتنی تن بخفته نور تو بر آسمان بهر پیکار تو زه کرده کمان فلسفی و آنچ پوزش می کند قوس نورت تیردوزش می کند آنچنان کرد و از آن افزون که گفت او بخفت و بخت و اقبالش نخفت جان بابا چونک ساحر خواب شد کار او بی رونق و بی تاب شد هر دو بوسیدند گورش را و تفت تا به مصر از بهر آن پیگار زفت چون به مصر از بهر آن کار آمدند طالب موسی و خانه او شدند اتفاق افتاد کان روز ورود موسی اندر زیر نخلی خفته بود پس نشان دادندشان مردم بدو که برو آن سوی نخلستان بجو چون بیامد دید در خرمابنان خفته ای که بود بیدار جهان بهر نازش بسته او دو چشم سر عرش و فرشش جمله در زیر نظر ای بسا بیدارچشم و خفته دل خود چه بیند دید اهل آب و گل آنک دل بیدار دارد چشم سر گر بخسپد بر گشاید صد بصر گر تو اهل دل نه ای بیدار باش طالب دل باش و در پیکار باش ور دلت بیدار شد می خسپ خوش نیست غایب ناظرت از هفت و شش گفت پیغامبر که خسپد چشم من لیک کی خسپد دلم اندر وسن شاه بیدارست حارس خفته گیر جان فدای خفتگان دل بصیر وصف بیداری دل ای معنوی در نگنجد در هزاران مثنوی چون بدیدندش که خفته ست او دراز بهر دزدی عصا کردند ساز ساحران قصد عصا کردند زود کز پسش باید شدن وانگه ربود اندکی چون پیشتر کردند ساز اندر آمد آن عصا در اهتزاز آنچنان بر خود بلرزید آن عصا کان دو بر جا خشک گشتند از وجا بعد از آن شد اژدها و حمله کرد هر دوان بگریختند و روی زرد رو در افتادن گرفتند از نهیب غلط غلطان منهزم در هر نشیب پس یقین شان شد که هست از آسمان زانک می دیدند حد ساحران بعد از آن اطلاق و تبشان شد پدید کارشان تا نزع و جان کندن رسید پس فرستادند مردی در زمان سوی موسی از برای عذر آن که امتحان کردیم و ما را کی رسد امتحان تو اگر نبود حسد مجرم شاهیم ما را عفو خواه ای تو خاص الخاص درگاه اله عفو کرد و در زمان نیکو شدند پیش موسی بر زمین سر می زدند گفت موسی عفو کردم ای کرام گشت بر دوزخ تن و جانتان حرام من شما را خود ندیدم ای دو یار اعجمی سازید خود را ز اعتذار همچنان بیگانه شکل و آشنا در نبرد آیید بهر پادشا پس زمین را بوسه دادند و شدند انتظار وقت و فرصت می بدند # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۴۸ - جمع آمدن ساحران از مداین پیش فرعون و تشریفها یافتن و دست بر سینه زدن در قهر خصم او کی این بر ما نویس تا به فرعون آمدند آن ساحران دادشان تشریفهای بس گران وعده هاشان کرد و پیشین هم بداد بندگان و اسپان و نقد و جنس و زاد بعد از آن می گفت هین ای سابقان گر فزون آیید اندر امتحان برفشانم بر شما چندان عطا که بدرد پرده جود و سخا پس بگفتندش به اقبال تو شاه غالب آییم و شود کارش تباه ما درین فن صفدریم و پهلوان کس ندارد پای ما اندر جهان ذکر موسی بند خاطرها شدست کین حکایتهاست که پیشین بدست ذکر موسی بهر روپوشست لیک نور موسی نقد تست ای مرد نیک موسی و فرعون در هستی تست باید این دو خصم را در خویش جست تا قیامت هست از موسی نتاج نور دیگر نیست دیگر شد سراج این سفال و این پلیته دیگرست لیک نورش نیست دیگر زان سرست گر نظر در شیشه داری گم شوی زانک از شیشه ست اعداد دوی ور نظر بر نور داری وا رهی از دوی و اعداد جسم منتهی از نظرگاهست ای مغز وجود اختلاف مؤمن و گبر و جهود # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۴۹ - اختلاف کردن در چگونگی و شکل پیل پیل اندر خانه تاریک بود عرضه را آورده بودندش هنود از برای دیدنش مردم بسی اندر آن ظلمت همی شد هر کسی دیدنش با چشم چون ممکن نبود اندر آن تاریکیش کف می بسود آن یکی را کف به خرطوم اوفتاد گفت همچون ناودانست این نهاد آن یکی را دست بر گوشش رسید آن برو چون بادبیزن شد پدید آن یکی را کف چو بر پایش بسود گفت شکل پیل دیدم چون عمود آن یکی بر پشت او بنهاد دست گفت خود این پیل چون تختی بدست همچنین هر یک به جزوی که رسید فهم آن می کرد هر جا می شنید از نظرگه گفتشان شد مختلف آن یکی دالش لقب داد این الف در کف هر کس اگر شمعی بدی اختلاف از گفتشان بیرون شدی چشم حس همچون کف دستست و بس نیست کف را بر همه ی او دست رس چشم دریا دیگرست و کف دگر کف بهل وز دیده دریا نگر جنبش کف ها ز دریا روز و شب کف همی بینی و دریا نی عجب ما چو کشتی ها به هم بر می زنیم تیره چشمیم و در آب روشنیم ای تو در کشتی تن رفته به خواب آب را دیدی نگر در آب آب آب را آبیست کو می راندش روح را روحیست کو می خواندش موسی و عیسی کجا بد کآفتاب کشت موجودات را می داد آب آدم و حوا کجا بد آن زمان که خدا افکند این زه در کمان این سخن هم ناقص است و ابترست آن سخن که نیست ناقص آن سرست گر بگوید زان بلغزد پای تو ور نگوید هیچ از آن ای وای تو ور بگوید در مثال صورتی بر همان صورت بچفسی ای فتی بسته پایی چون گیا اندر زمین سر بجنبانی به بادی بی یقین لیک پایت نیست تا نقلی کنی یا مگر پا را ازین گل بر کنی چون کنی پا را حیاتت زین گلست این حیاتت را روش بس مشکلست چون حیات از حق بگیری ای روی پس شوی مستغنی از گل می روی شیر خواره چون ز دایه بسکلد لوت خواره شد مر او را می هلد بسته شیر زمینی چون حبوب جو فطام خویش از قوت القلوب حرف حکمت خور که شد نور ستیر ای تو نور بی حجب را ناپذیر تا پذیرا گردی ای جان نور را تا ببینی بی حجب مستور را چون ستاره سیر بر گردون کنی بلک بی گردون سفر بی چون کنی آنچنان کز نیست در هست آمدی هین بگو چون آمدی مست آمدی راه های آمدن یادت نماند لیک رمزی بر تو بر خواهیم خواند هوش را بگذار و آنگه گوش دار گوش را بر بند و آنگه هوش دار نه نگویم زانک خامی تو هنوز در بهاری تو ندیدستی تموز این جهان همچون درختست ای کرام ما برو چون میوه های نیم خام سخت گیرد خام ها مر شاخ را زانک در خامی نشاید کاخ را چون بپخت و گشت شیرین لب گزان سست گیرد شاخ ها را بعد از آن چون از آن اقبال شیرین شد دهان سرد شد بر آدمی ملک جهان سخت گیری و تعصب خامی است تا جنینی کار خون آشامی است چیز دیگر ماند اما گفتنش با تو روح القدس گوید بی منش نه تو گویی هم به گوش خویشتن نه من و نه غیر من ای هم تو من همچو آن وقتی که خواب اندر روی تو ز پیش خود به پیش خود شوی بشنوی از خویش و پنداری فلان با تو اندر خواب گفته ست آن نهان تو یکی تو نیستی ای خوش رفیق بلک گردونی و دریای عمیق آن تو زفتت که آن نهصد تو است قلزمست و غرقه گاه صد تو است خود چه جای حد بیداریست و خواب دم مزن والله اعلم بالصواب دم مزن تا بشنوی از دم زنان آنچ نامد در زبان و در بیان دم مزن تا بشنوی زان آفتاب آنچ نامد در کتاب و در خطاب دم مزن تا دم زند بهر تو روح آشنا بگذار در کشتی نوح همچو کنعان کآشنا می کرد او که نخواهم کشتی نوح عدو هی بیا در کشتی بابا نشین تا نگردی غرق طوفان ای مهین گفت نه من آشنا آموختم من به جز شمع تو شمع افروختم هین مکن کین موج طوفان بلاست دست و پا و آشنا امروز لاست باد قهرست و بلای شمع کش جز که شمع حق نمی پاید خمش گفت نه رفتم برآن کوه بلند عاصمست آن که مرا از هر گزند هین مکن که کوه کاهست این زمان جز حبیب خویش را ندهد امان گفت من کی پند تو بشنوده ام که طمع کردی که من زین دوده ام خوش نیامد گفت تو هرگز مرا من بری ام از تو در هر دو سرا هین مکن بابا که روز ناز نیست مر خدا را خویشی و انباز نیست تا کنون کردی و این دم نازکیست اندرین درگاه گیرا ناز کیست لم یلد لم یولدست او از قدم نه پدر دارد نه فرزند و نه عم ناز فرزندان کجا خواهد کشید ناز بابایان کجا خواهد شنید نیستم مولود پیرا کم بناز نیستم والد جوانا کم گراز نیستم شوهر نیم من شهوتی ناز را بگذار اینجا ای ستی جز خضوع و بندگی و اضطرار اندرین حضرت ندارد اعتبار گفت بابا سال ها این گفته ای باز می گویی به جهل آشفته ای چند ازین ها گفته ای با هرکسی تا جواب سرد بشنودی بسی این دم سرد تو در گوشم نرفت خاصه اکنون که شدم دانا و زفت گفت بابا چه زیان دارد اگر بشنوی یکبار تو پند پدر همچنین می گفت او پند لطیف همچنان می گفت او دفع عنیف نه پدر از نصح کنعان سیر شد نه دمی در گوش آن ادبیر شد اندرین گفتن بدند و موج تیز بر سر کنعان زد و شد ریز ریز نوح گفت ای پادشاه بردبار مر مرا خر مرد و سیلت برد بار وعده کردی مر مرا تو بارها که بیابد اهلت از طوفان رها دل نهادم بر امیدت من سلیم پس چرا بربود سیل از من گلیم گفت او از اهل و خویشانت نبود خود ندیدی تو سپیدی او کبود چونک دندان تو کرمش در فتاد نیست دندان بر کنش ای اوستاد تا که باقی تن نگردد زار ازو گرچه بود آن تو شو بیزار ازو گفت بیزارم ز غیر ذات تو غیر نبود آنک او شد مات تو تو همی دانی که چونم با تو من بیست چندانم که با باران چمن زنده از تو شاد از تو عایلی مغتذی بی واسطه و بی حایلی متصل نه منفصل نه ای کمال بلک بی چون و چگونه و اعتلال ماهیانیم و تو دریای حیات زنده ایم از لطفت ای نیکو صفات تو نگنجی در کنار فکرتی نی به معلولی قرین چون علتی پیش ازین طوفان و بعد این مرا تو مخاطب بوده ای در ماجرا با تو می گفتم نه با ایشان سخن ای سخن بخش نو و آن کهن نه که عاشق روز و شب گوید سخن گاه با اطلال و گاهی با دمن روی با اطلال کرده ظاهرا او کرا می گوید آن مدحت کرا شکر طوفان را کنون بگماشتی واسطه ی اطلال را بر داشتی زانک اطلال لییم و بد بدند نه ندایی نه صدایی می زدند من چنان اطلال خواهم در خطاب کز صدا چون کوه واگوید جواب تا مثنا بشنوم من نام تو عاشقم بر نام جان آرام تو هر نبی زان دوست دارد کوه را تا مثنا بشنود نام تو را آن که پست مثال سنگ لاخ موش را شاید نه ما را در مناخ من بگویم او نگردد یار من بی صدا ماند دم گفتار من با زمین آن به که هموارش کنی نیست همدم با قدم یارش کنی گفت ای نوح ار تو خواهی جمله را حشر گردانم بر آرم از ثری بهر کنعانی دل تو نشکنم لیکت از احوال آگه می کنم گفت نه نه راضیم که تو مرا هم کنی غرقه اگر باید تو را هر زمانم غرقه می کن من خوشم حکم تو جانست چون جان می کشم ننگرم کس را و گر هم بنگرم او بهانه باشد و تو منظرم عاشق صنع توم در شکر و صبر عاشق مصنوع کی باشم چو گبر عاشق صنع خدا با فر بود عاشق مصنوع او کافر بود # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۵۰ - توفیق میان این دو حدیث کی الرضا بالکفر کفر و حدیث دیگر من لم یرض بقضایی فلیطلب ربا سوای دی سؤالی کرد سایل مر مرا زانک عاشق بود او بر ماجرا گفت نکته الرضا بالکفر کفر این پیمبر گفت و گفت اوست مهر باز فرمود او که اندر هر قضا مر مسلمان را رضا باید رضا نه قضای حق بود کفر و نفاق گر بدین راضی شوم باشد شقاق ور نیم راضی بود آن هم زیان پس چه چاره باشدم اندر میان گفتمش این کفر مقضی نه قضاست هست آثار قضا این کفر راست پس قضا را خواجه از مقضی بدان تا شکالت دفع گردد در زمان راضیم در کفر زان رو که قضاست نه ازین رو که نزاع و خبث ماست کفر از روی قضا خود کفر نیست حق را کافر مخوان اینجا مه ایست کفر جهلست و قضای کفر علم هر دو کی یک باشد آخر حلم و خلم زشتی خط زشتی نقاش نیست بلک از وی زشت را بنمودنیست قوت نقاش باشد آنک او هم تواند زشت کردن هم نکو گر کشانم بحث این را من بساز تا سؤال و تا جواب آید دراز ذوق نکته عشق از من می رود نقش خدمت نقش دیگر می شود # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۵۱ - مثل در بیان آنک حیرت مانع بحث و فکرتست آن یکی مرد دومو آمد شتاب پیش یک آیینه دار مستطاب گفت از ریشم سپیدی کن جدا که عروس نو گزیدم ای فتی ریش او ببرید و کل پیشش نهاد گفت تو بگزین مرا کاری فتاد این سؤال و آن جوابست آن گزین که سر اینها ندارد درد دین آن یکی زد سیلیی مر زید را حمله کرد او هم برای کید را گفت سیلی زن سؤالت می کنم پس جوابم گوی وانگه می زنم بر قفای تو زدم آمد طراق یک سؤالی دارم اینجا در وفاق این طراق از دست من بودست یا از قفاگاه تو ای فخر کیا گفت از درد این فراغت نیستم که درین فکر و تفکر بیستم تو که بی دردی همی اندیش این نیست صاحب درد را این فکر هین # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۵۲ - حکایت در صحابه کم بدی حافظ کسی گرچه شوقی بود جانشان را بسی زانک چون مغزش در آگند و رسید پوستها شد بس رقیق و واکفید قشر جوز و فستق و بادام هم مغز چون آگندشان شد پوست کم مغز علم افزود کم شد پوستش زانک عاشق را بسوزد دوستش وصف مطلوبی چو ضد طالبیست وحی و برق نور سوزنده نبیست چون تجلی کرد اوصاف قدیم پس بسوزد وصف حادث را گلیم ربع قرآن هر که را محفوظ بود جل فینا از صحابه می شنود جمع صورت با چنین معنی ژرف نیست ممکن جز ز سلطانی شگرف در چنین مستی مراعات ادب خود نباشد ور بود باشد عجب اندر استغنا مراعات نیاز جمع ضدینست چون گرد و دراز خود عصا معشوق عمیان می بود کور خود صندوق قرآن می بود گفت کوران خود صنادیقند پر از حروف مصحف و ذکر و نذر باز صندوقی پر از قرآن به است زانک صندوقی بود خالی بدست باز صندوقی که خالی شد ز بار به ز صندوقی که پر موشست و مار حاصل اندر وصل چون افتاد مرد گشت دلاله به پیش مرد سرد چون به مطلوبت رسیدی ای ملیح شد طلب کاری علم اکنون قبیح چون شدی بر بامهای آسمان سرد باشد جست وجوی نردبان جز برای یاری و تعلیم غیر سرد باشد راه خیر از بعد خیر آینه روشن که شد صاف و ملی جهل باشد بر نهادن صیقلی پیش سلطان خوش نشسته در قبول زشت باشد جستن نامه و رسول # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۵۳ - داستان مشغول شدن عاشقی به عشق‌نامه خواندن و مطالعه کردن عشق‌نامه در حضور معشوق خویش و معشوق آن را ناپسند داشتن کی طلب الدلیل عند حضور المدلول قبیح والاشتغال بالعلم بعد الوصول الی المعلوم مذموم آن یکی را یار پیش خود نشاند نامه بیرون کرد و پیش یار خواند بیت ها در نامه و مدح و ثنا زاری و مسکینی و بس لابه ها گفت معشوق این اگر بهر من ست گاه وصل این عمر ضایع کردن ست من به پیشت حاضر و تو نامه خوان نیست این باری نشان عاشقان گفت اینجا حاضری اما ولیک من نمی یایم نصیب خویش نیک آنچ می دیدم ز تو پارینه سال نیست این دم گرچه می بینم وصال من ازین چشمه زلالی خورده ام دیده و دل ز آب تازه کرده ام چشمه می بینم ولیکن آب نی راه آبم را مگر زد ره زنی گفت پس من نیستم معشوق تو من به بلغار و مرادت در قتو عاشقی تو بر من و بر حالتی حالت اندر دست نبود یا فتی پس نیم کلی مطلوب تو من جزو مقصودم تو را اندر زمن خانه معشوقه ام معشوق نی عشق بر نقدست بر صندوق نی هست معشوق آنک او یکتو بود مبتدا و منتهاات او بود چون بیابی اش نمانی منتظر هم هویدا او بود هم نیز سر میر احوالست نه موقوف حال بنده آن ماه باشد ماه و سال چون بگوید حال را فرمان کند چون بخواهد جسم ها را جان کند منتها نبود که موقوف ست او منتظر بنشسته باشد حال جو کیمیای حال باشد دست او دست جنباند شود مس مست او گر بخواهد مرگ هم شیرین شود خار و نشتر نرگس و نسرین شود آنکه او موقوف حالست آدمی ست کاو به حال افزون و گاهی در کمی ست صوفی ابن الوقت باشد در منال لیک صافی فارغ ست از وقت و حال حال ها موقوف عزم و رای او زنده از نفخ مسیح آسای او عاشق حالی نه عاشق بر منی بر امید حال بر من می تنی آنک یک دم کم دمی کامل بود نیست معبود خلیل آفل بود وانک آفل باشد و گه آن و این نیست دلبر لا احب الافلین آنک او گاهی خوش و گه ناخوش ست یک زمانی آب و یک دم آتش ست برج مه باشد ولیکن ماه نه نقش بت باشد ولی آگاه نه هست صوفی صفاجو ابن وقت وقت را همچون پدر بگرفته سخت هست صافی غرق عشق ذوالجلال ابن کس نه فارغ از اوقات و حال غرقه نوری که او لم یولدست لم یلد لم یولد آن ایزدست رو چنین عشقی بجو گر زنده ای ورنه وقت مختلف را بنده ای منگر اندر نقش زشت و خوب خویش بنگر اندر عشق و در مطلوب خویش منگر آنک تو حقیری یا ضعیف بنگر اندر همت خود ای شریف تو به هر حالی که باشی می طلب آب می جو دایما ای خشک لب کان لب خشکت گواهی می دهد کاو بآخر بر سر منبع رسد خشکی لب هست پیغامی ز آب که بمات آرد یقین این اضطراب کاین طلب کاری مبارک جنبشی ست این طلب در راه حق مانع کشی ست این طلب مفتاح مطلوبات تست این سپاه و نصرت رایات تست این طلب همچون خروسی در صیاح می زند نعره که می آید صباح گرچه آلت نیستت تو می طلب نیست آلت حاجت اندر راه رب هر که را بینی طلب کار ای پسر یار او شو پیش او انداز سر کز جوار طالبان طالب شوی وز ظلال غالبان غالب شوی گر یکی موری سلیمانی بجست منگر اندر جستن او سست سست هرچه داری تو ز مال و پیشه ای نه طلب بود اول و اندیشه ای # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۵۴ - حکایت آن شخص کی در عهد داود شب و روز دعا می‌کرد کی مرا روزی حلال ده بی رنج آن یکی در عهد داوود نبی نزد هر دانا و پیش هر غبی این دعا می کرد دایم کای خدا ثروتی بی رنج روزی کن مرا چون مرا تو آفریدی کاهلی زخم خواری سست جنبی منبلی بر خران پشت ریش بی مراد بار اسپان و استران نتوان نهاد کاهلم چون آفریدی ای ملی روزیم ده هم ز راه کاهلی کاهلم من سایه خسپم در وجود خفتم اندر سایه این فضل و جود کاهلان و سایه خسپان را مگر روزیی بنوشته ای نوعی دگر هر که را پایست جوید روزیی هر که را پا نیست کن دلسوزیی رزق را می ران به سوی آن حزین ابر را باران به سوی هر زمین چون زمین را پا نباشد جود تو ابر را راند به سوی او دوتو طفل را چون پا نباشد مادرش آید و ریزد وظیفه بر سرش روزیی خواهم به ناگه بی تعب که ندارم من ز کوشش جز طلب مدت بسیار می کرد این دعا روز تا شب شب همه شب تا ضحی خلق می خندید بر گفتار او بر طمع خامی و بر بیگار او که چه می گوید عجب این سست ریش یا کسی دادست بنگ بیهشیش راه روزی کسب و رنجست و تعب هر کسی را پیشه ای داد و طلب اطلبوا الارزاق فی اسبابها ادخلو الاوطان من ابوابها شاه و سلطان و رسول حق کنون هست داود نبی ذو فنون با چنان عزی و نازی کاندروست که گزیدستش عنایتهای دوست معجزاتش بی شمار و بی عدد موج بخشایش مدد اندر مدد هیچ کس را خود ز آدم تا کنون کی بدست آواز صد چون ارغنون که بهر وعظی بمیراند دویست آدمی را صوت خوبش کرد نیست شیر و آهو جمع گردد آن زمان سوی تذکیرش مغفل این از آن کوه و مرغان هم رسایل با دمش هردو اندر وقت دعوت محرمش این و صد چندین مرورا معجزات نور رویش بی جهات و در جهات با همه تمکین خدا روزی او کرده باشد بسته اندر جست و جو بی زره بافی و رنجی روزیش می نیاید با همه پیروزیش این چنین مخذول واپس مانده ای خانه کنده دون و گردون رانده ای این چنین مدبر همی خواهد که زود بی تجارت پر کند دامن ز سود این چنین گیجی بیامد در میان که بر آیم بر فلک بی نردبان این همی گفتش بتسخر رو بگیر که رسیدت روزی و آمد بشیر و آن همی خندید ما را هم بده زانچ یابی هدیه ای سالار ده او ازین تشنیع مردم وین فسوس کم نمی کرد از دعا و چاپلوس تا که شد در شهر معروف و شهیر کو ز انبان تهی جوید پنیر شد مثل در خام طبعی آن گدا او ازین خواهش نمی آمد جدا # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۵۵ - دویدن گاو در خانهٔ آن دعا کننده بالحاح قال النبی صلی الله علیه وسلم ان الله یحب الملحین فی الدعا زیرا عین خواست از حق تعالی و الحاح خواهنده را به است از آنچ می‌خواهد آن را ازو تا که روزی ناگهان در چاشتگاه این دعا می کرد با زاری و آه ناگهان در خانه اش گاوی دوید شاخ زد بشکست دربند و کلید گاو گستاخ اندر آن خانه بجست مرد در جست و قوایمهاش بست پس گلوی گاو ببرید آن زمان بی توقف بی تامل بی امان چون سرش ببرید شد سوی قصاب تا اهابش بر کند در دم شتاب # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۵۶ - عذر گفتن نظم کننده و مدد خواستن ای تقاضاگر درون همچون جنین چون تقاضا می کنی اتمام این سهل گردان ره نما توفیق ده یا تقاضا را بهل بر ما منه چون ز مفلس زر تقاضا می کنی زر ببخشش در سر ای شاه غنی بی تو نظم و قافیه شام و سحر زهره کی دارد که آید در نظر نظم و تجنیس و قوافی ای علیم بنده امر توند از ترس و بیم چون مسبح کرده ای هر چیز را ذات بی تمییز و با تمییز را هر یکی تسبیح بر نوعی دگر گوید و از حال آن این بی خبر آدمی منکر ز تسبیح جماد و آن جماد اندر عبادت اوستاد بلک هفتاد و دو ملت هر یکی بی خبر از یکدگر واندر شکی چون دو ناطق را ز حال همدگر نیست آگه چون بود دیوار و در چون من از تسبیح ناطق غافلم چون بداند سبحه صامت دلم هست سنی را یکی تسبیح خاص هست جبری را ضد آن در مناص سنی از تسبیح جبری بی خبر جبری از تسبیح سنی بی اثر این همی گوید که آن ضالست و گم بی خبر از حال او وز امر قم و آن همی گوید که این را چه خبر جنگشان افکند یزدان از قدر گوهر هر یک هویدا می کند جنس از ناجنس پیدا می کند قهر را از لطف داند هر کسی خواه دانا خواه نادان یا خسی لیک لطفی قهر در پنهان شده یا که قهری در دل لطف آمده کم کسی داند مگر ربانیی کش بود در دل محک جانیی باقیان زین دو گمانی می برند سوی لانه خود به یک پر می پرند # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۵۷ - بیان آنک علم را دو پرست و گمان را یک پرست ناقص آمد ظن به پرواز ابترست مثال ظن و یقین در علم علم را دو پر گمان را یک پرست ناقص آمد ظن به پرواز ابترست مرغ یک پر زود افتد سرنگون باز بر پرد دو گامی یا فزون افت خیزان می رود مرغ گمان با یکی پر بر امید آشیان چون ز ظن وا رست علمش رو نمود شد دو پر آن مرغ یک پر پر گشود بعد از آن یمشی سویا مستقیم نه علی وجهه مکبا او سقیم با دو پر بر می پرد چون جبرییل بی گمان و بی مگر بی قال و قیل گر همه عالم بگویندش توی بر ره یزدان و دین مستوی او نگردد گرم تر از گفتشان جان طاق او نگردد جفتشان ور همه گویند او را گم رهی کوه پنداری و تو برگ کهی او نیفتد در گمان از طعنشان او نگردد دردمند از ظعنشان بلک گر دریا و کوه آید به گفت گویدش با گم رهی گشتی تو جفت هیچ یک ذره نیفتد در خیال یا به طعن طاعنان رنجورحال # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۵۸ - مثال رنجور شدن آدمی به‌وَهم تعظیم خلق و رغبت مشتریان به‌وی و حکایت معلم کودکان مکتبی از اوستاد رنج دیدند از ملال و اجتهاد مشورت کردند در تعویق کار تا معلم در فتد در اضطرار چون نمی آید ورا رنجوریی که بگیرد چند روز او دوریی تا رهیم از حبس و تنگی و ز کار هست او چون سنگ خارا بر قرار آن یکی زیرکتر این تدبیر کرد که بگوید اوستا چونی تو زرد خیر باشد رنگ تو بر جای نیست این اثر یا از هوا یا از تبیست اندکی اندر خیال افتد ازین تو برادر هم مدد کن این چنین چون درآیی از در مکتب بگو خیر باشد اوستا احوال تو آن خیالش اندکی افزون شود کز خیالی عاقلی مجنون شود آن سوم و آن چارم و پنجم چنین در پی ما غم نمایند و حنین تا چو سی کودک تواتر این خبر متفق گویند یابد مستقر هر یکی گفتش که شاباش ای ذکی باد بختت بر عنایت متکی متفق گشتند در عهد وثیق که نگرداند سخن را یک رفیق بعد از آن سوگند داد او جمله را تا که غمازی نگوید ماجرا رای آن کودک به چربید از همه عقل او در پیش می رفت از رمه آن تفاوت هست در عقل بشر که میان شاهدان اندر صور زین قبل فرمود احمد در مقال در زبان پنهان بود حسن رجال # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۵۹ - عقول خلق متفاوتست در اصل فطرت و نزد معتزله متساویست تفاوت عقول از تحصیل علم است اختلاف عقلها در اصل بود بر وفاق سنیان باید شنود بر خلاف قول اهل اعتزال که عقول از اصل دارند اعتدال تجربه و تعلیم بیش و کم کند تا یکی را از یکی اعلم کند باطلست این زانک رای کودکی که ندارد تجربه در مسلکی بر دمید اندیشه ای زان طفل خرد پیر با صد تجربه بویی نبرد خود فزون آن به که آن از فطرتست تا ز افزونی که جهد و فکرتست تو بگو داده خدا بهتر بود یاکه لنگی راهوارانه رود # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۶۰ - در وهم افکندن کودکان اوستاد را روز گشت و آمدند آن کودکان بر همین فکرت ز خانه تا دکان جمله استادند بیرون منتظر تا درآید اول آن یار مصر زانک منبع او بدست این رای را سر امام آید همیشه پای را ای مقلد تو مجو بیشی بر آن کو بود منبع ز نور آسمان او در آمد گفت استا را سلام خیر باشد رنگ رویت زردفام گفت استا نیست رنجی مر مرا تو برو بنشین مگو یاوه هلا نفی کرد اما غبار وهم بد اندکی اندر دلش ناگاه زد اندر آمد دیگری گفت این چنین اندکی آن وهم افزون شد بدین همچنین تا وهم او قوت گرفت ماند اندر حال خود بس در شگفت # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۶۱ - بیمار شدن فرعون هم به وهم از تعظیم خلقان سجده خلق از زن و از طفل و مرد زد دل فرعون را رنجور کرد گفتن هریک خداوند و ملک آنچنان کردش ز وهمی منهتک که به دعوی الهی شد دلیر اژدها گشت و نمی شد هیچ سیر عقل جزوی آفتش وهمست و ظن زانک در ظلمات شد او را وطن بر زمین گر نیم گز راهی بود آدمی بی وهم آمن می رود بر سر دیوار عالی گر روی گر دو گز عرضش بود کژ می شوی بلک می افتی ز لرزه دل به وهم ترس وهمی را نکو بنگر بفهم # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۶۲ - رنجور شدن اوستاد به وهم گشت استا سست از وهم و ز بیم بر جهید و می کشانید او گلیم خشمگین با زن که مهر اوست سست من بدین حالم نپرسید و نجست خود مرا آگه نکرد از رنگ من قصد دارد تا رهد از ننگ من او به حسن و جلوه خود مست گشت بی خبر کز بام افتادم چو طشت آمد و در را به تندی وا گشاد کودکان اندر پی آن اوستاد گفت زن خیرست چون زود آمدی که مبادا ذات نیکت را بدی گفت کوری رنگ و حال من ببین از غمم بیگانگان اندر حنین تو درون خانه از بغض و نفاق می نبینی حال من در احتراق گفت زن ای خواجه عیبی نیستت وهم و ظن لاش بی معنیستت گفتش ای غر تو هنوزی در لجاج می نبینی این تغیر و ارتجاج گر تو کور و کر شدی ما را چه جرم ما درین رنجیم و در اندوه و گرم گفت ای خواجه بیارم آینه تا بدانی که ندارم من گنه گفت رو مه تو رهی مه آینت دایما در بغض و کینی و عنت جامه خواب مرا زو گستران تا بخسپم که سر من شد گران زن توقف کرد مردش بانگ زد کای عدو زوتر تو را این می سزد # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۶۳ - در جامهٔ خواب افتادن استاد و نالیدن او از وهم رنجوری جامه خواب آورد و گسترد آن عجوز گفت امکان نه و باطن پر ز سوز گر بگویم متهم دارد مرا ور نگویم جد شود این ماجرا فال بد رنجور گرداند همی آدمی را که نبودستش غمی قول پیغامبر قبوله یفرض ان تمارضتم لدینا تمرضوا گر بگویم او خیالی بر زند فعل دارد زن که خلوت می کند مر مرا از خانه بیرون می کند بهر فسقی فعل و افسون می کند جامه خوابش کرد و استاد اوفتاد آه آه و ناله از وی می بزاد کودکان آنجا نشستند و نهان درس می خواندند با صد اندهان کین همه کردیم و ما زندانییم بد بنایی بود ما بد بانییم # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۶۴ - دوم بار وهم افکندن کودکان استاد را کی او را از قرآن خواندن ما درد سر افزاید گفت آن زیرک که ای قوم پسند درس خوانید و کنید آوا بلند چون همی خواندند گفت ای کودکان بانگ ما استاد را دارد زیان درد سر افزاید استا را ز بانگ ارزد این کو درد یابد بهر دانگ گفت استا راست می گوید روید درد سر افزون شدم بیرون شوید # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۶۵ - خلاص یافتن کودکان از مکتب بدین مکر سجده کردند و بگفتند ای کریم دور بادا از تو رنجوری و بیم پس برون جستند سوی خانه ها همچو مرغان در هوای دانه ها مادرانشان خشمگین گشتند و گفت روز کتاب و شما با لهو جفت عذر آوردند کای مادر تو بیست این گناه از ما و از تقصیر نیست از قضای آسمان استاد ما گشت رنجور و سقیم و مبتلا مادران گفتند مکرست و دروغ صد دروغ آرید بهر طمع دوغ ما صباح آییم پیش اوستا تا ببینیم اصل این مکر شما کودکان گفتند بسم الله روید بر دروغ و صدق ما واقف شوید # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۶۶ - رفتن مادران کودکان به عیادت اوستاد بامدادان آمدند آن مادران خفته استا همچو بیمار گران هم عرق کرده ز بسیاری لحاف سر ببسته رو کشیده در سجاف آه آهی می کند آهسته او جملگان گشتند هم لا حول گو خیر باشد اوستاد این درد سر جان تو ما را نبودست زین خبر گفت من هم بی خبر بودم ازین آگهم مادر غران کردند هین من بدم غافل به شغل قال و قیل بود در باطن چنین رنجی ثقیل چون به جد مشغول باشد آدمی او ز دید رنج خود باشد عمی از زنان مصر یوسف شد سمر که ز مشغولی بشد زیشان خبر پاره پاره کرده ساعدهای خویش روح واله که نه پس بیند نه پیش ای بسا مرد شجاع اندر حراب که ببرد دست یا پایش ضراب او همان دست آورد در گیر و دار بر گمان آنک هست او بر قرار خود ببیند دست رفته در ضرر خون ازو بسیار رفته بی خبر # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۶۷ - در بیان آنک تن روح را چون لباسی است و این دست آستین دست روحست واین پای موزهٔ پای روحست تا بدانی که تن آمد چون لباس رو بجو لابس لباسی را ملیس روح را توحید الله خوشترست غیر ظاهر دست و پای دیگرست دست و پا در خواب بینی و ایتلاف آن حقیقت دان مدانش از گزاف آن توی که بی بدن داری بدن پس مترس از جسم و جان بیرون شدن # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۶۸ - حکایت آن درویش کی در کوه خلوت کرده بود و بیان حلاوت انقطاع و خلوت و داخل شدن درین منقبت کی أَنا جَلیسُ مَنْ ذَکَرَني وَ أَنیسُ مَنِ اسْتَأنَسَ بي گر با همه‌ای چو بی منی بی همه‌ای ور بی همه‌ای چو با منی با همه‌ای بود درویشی به کهساری مقیم خلوت او را بود هم خواب و ندیم چون ز خالق می رسید او را شمول بود از انفاس مرد و زن ملول همچنانک سهل شد ما را حضر سهل شد هم قوم دیگر را سفر آنچنانک عاشقی بر سروری عاشقست آن خواجه بر آهنگری هر کسی را بهر کاری ساختند میل آن را در دلش انداختند دست و پا بی میل جنبان کی شود خار و خس بی آب و بادی کی رود گر ببینی میل خود سوی سما پر دولت برگشا همچون هما ور ببینی میل خود سوی زمین نوحه می کن هیچ منشین از حنین عاقلان خود نوحه ها پیشین کنند جاهلان آخر به سر بر می زنند ز ابتدای کار آخر را ببین تا نباشی تو پشیمان یوم دین # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۶۹ - دیدن زرگر عاقبت کار را و سخن بر وفق عاقبت گفتن با مستعیر ترازو آن یکی آمد به پیش زرگری که ترازو ده که بر سنجم زری گفت خواجه رو مرا غربال نیست گفت میزان ده برین تسخر مه ایست گفت جاروبی ندارم در دکان گفت بس بس این مضاحک را بمان من ترازویی که می خواهم بده خویشتن را کر مکن هر سو مجه گفت بشنیدم سخن کر نیستم تا نپنداری که بی معنیستم این شنیدم لیک پیری مرتعش دست لرزان جسم تو نامنتعش وان زر تو هم قراضه خرد مرد دست لرزد پس بریزد زر خرد پس بگویی خواجه جاروبی بیار تا بجویم زر خود را در غبار چون بروبی خاک را جمع آوری گوییم غلبیر خواهم ای جری من ز اول دیدم آخر را تمام جای دیگر رو ازینجا والسلام # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۷۰ - بقیهٔ قصهٔ آن زاهد کوهی کی نذر کرده بود کی میوهٔ کوهی از درخت باز نکنم و درخت نفشانم و کسی را نگویم صریح و کنایت کی بیفشان آن خورم کی باد افکنده باشد از درخت اندر آن که بود اشجار و ثمار بس مرودی کوهی آنجا بی شمار گفت آن درویش یا رب با تو من عهد کردم زین نچینم در زمن جز از آن میوه که باد انداختش من نچینم از درخت منتعش مدتی بر نذر خود بودش وفا تا در آمد امتحانات قضا زین سبب فرمود استثنا کنید گر خدا خواهد به پیمان بر زنید هر زمان دل را دگر میلی دهم هرنفس بر دل دگر داغی نهم کل اصباح لنا شان جدید کل شیء عن مرادی لا یحید در حدیث آمد که دل همچون پریست در بیابانی اسیر صرصریست باد پر را هر طرف راند گزاف گه چپ و گه راست با صد اختلاف در حدیث دیگر این دل دان چنان کآب جوشان ز آتش اندر قازغان هر زمان دل را دگر رایی بود آن نه از وی لیک از جایی بود پس چرا آمن شوی بر رای دل عهد بندی تا شوی آخر خجل این هم از تاثیر حکمست و قدر چاه می بیینی و نتوانی حذر نیست خود از مرغ پران این عجب که نبیند دام و افتد در عطب این عجب که دام بیند هم وتد گر بخواهد ور نخواهد می فتد چشم باز و گوش باز و دام پیش سوی دامی می پرد با پر خویش # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۷۱ - تشبیه بند و دام قضا به صورت پنهان به اثر پیدا بینی اندر دلق مهتر زاده ای سر برهنه در بلا افتاده ای در هوای نابکاری سوخته اقمشه و املاک خود بفروخته خان و مان رفته شده بدنام و خوار کام دشمن می رود ادبیروار زاهدی بیند بگوید ای کیا همتی می دار از بهر خدا کاندرین ادبار زشت افتاده ام مال و زر و نعمت از کف داده ام همتی تا بوک من زین وا رهم زین گل تیره بود که بر جهم این دعا می خواهد او از عام و خاص کالخلاص و الخلاص و الخلاص دست باز و پای باز و بند نی نه موکل بر سرش نه آهنی از کدامین بند می جویی خلاص وز کدامین حبس می جویی مناص بند تقدیر و قضای مختفی کی نبیند آن به جز جان صفی گرچه پیدا نیست آن در مکمنست بتر از زندان و بند آهنست زانک آهنگر مر آن را بشکند حفره گر هم خشت زندان بر کند ای عجب این بند پنهان گران عاجز از تکسیر آن آهنگران دیدن آن بند احمد را رسد بر گلوی بسته حبل من مسد دید بر پشت عیال بولهب تنگ هیزم گفت حماله حطب حبل و هیزم را جز او چشمی ندید که پدید آید برو هر ناپدید باقیانش جمله تاویلی کنند کین ز بیهوشیست و ایشان هوشمند لیک از تاثیر آن پشتش دوتو گشته و نالان شده او پیش تو که دعایی همتی تا وا رهم تا ازین بند نهان بیرون جهم آنک بیند این علامتها پدید چون نداند او شقی را از سعید داند و پوشد بامر ذوالجلال که نباشد کشف راز حق حلال این سخن پایان ندارد آن فقیر از مجاعت شد زبون و تن اسیر # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۷۲ - مضطرب شدن فقیر نذر کرده به‌کندن امرود از درخت و گوشمال حق رسیدن بی مهلت پنج روز آن باد امرودی نریخت ز آتش جوعش صبوری می گریخت بر سر شاخی مرودی چند دید باز صبری کرد و خود را وا کشید باد آمد شاخ را سر زیر کرد طبع را بر خوردن آن چیر کرد جوع و ضعف و قوت جذب و قضا کرد زاهد را ز نذرش بی وفا چونک از امرودبن میوه سکست گشت اندر نذر و عهد خویش سست هم در آن دم گوشمال حق رسید چشم او بگشاد و گوش او کشید # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۷۳ - متهم کردن آن شیخ را با دزدان وبریدن دستش را بیست از دزدان بدند آنجا و بیش بخش می کردند مسروقات خویش شحنه را غماز آگه کرده بود مردم شحنه بر افتادند زود هم بدان جا پای چپ و دست راست جمله را ببرید و غوغایی بخاست دست زاهد هم بریده شد غلط پاش را می خواست هم کردن سقط در زمان آمد سواری بس گزین بانگ بر زد بر عوان کای سگ ببین این فلان شیخست از ابدال خدا دست او را تو چرا کردی جدا آن عوان بدرید جامه تیز رفت پیش شحنه داد آگاهیش تفت شحنه آمد پا برهنه عذرخواه که ندانستم خدا بر من گواه هین بحل کن مر مرا زین کار زشت ای کریم و سرور اهل بهشت گفت می دانم سبب این نیش را می شناسم من گناه خویش را من شکستم حرمت ایمان او پس یمینم برد دادستان او من شکستم عهد و دانستم بدست تا رسید آن شومی جرات به دست دست ما و پای ما و مغز و پوست باد ای والی فدای حکم دوست قسم من بود این تو را کردم حلال تو ندانستی تو را نبود وبال و آنک او دانست او فرمان رواست با خدا سامان پیچیدن کجاست ای بسا مرغی پریده دانه جو که بریده حلق او هم حلق او ای بسا مرغی ز معده وز مغص بر کنار بام محبوس قفس ای بسا ماهی در آب دوردست گشته از حرص گلو ماخوذ شست ای بسا مستور در پرده بده شومی فرج و گلو رسوا شده ای بسا قاضی حبر نیک خو از گلو و رشوتی او زردرو بلک در هاروت و ماروت آن شراب از عروج چرخشان شد سد باب بایزید از بهر این کرد احتراز دید در خود کاهلی اندر نماز از سبب اندیشه کرد آن ذو لباب دید علت خوردن بسیار از آب گفت تا سالی نخواهم خورد آب آنچنان کرد و خدایش داد تاب این کمینه جهد او بد بهر دین گشت او سلطان و قطب العارفین چون بریده شد برای حلق دست مرد زاهد را در شکوی ببست شیخ اقطع گشت نامش پیش خلق کرد معروفش بدین آفات حلق # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۷۴ - کرامات شیخ اقطع و زنبیل بافتن او به دو دست در عریش او را یکی زایر بیافت کو به هر دو دست می زنبیل بافت گفت او را ای عدو جان خویش در عریشم آمده سر کرده پیش این چراکردی شتاب اندر سباق گفت از افراط مهر و اشتیاق پس تبسم کرد و گفت اکنون بیا لیک مخفی دار این را ای کیا تا نمیرم من مگو این با کسی نه قرینی نه حبیبی نه خسی بعد از آن قومی دگر از روزنش مطلع گشتند بر بافیدنش گفت حکمت را تو دانی کردگار من کنم پنهان تو کردی آشکار آمد الهامش که یک چندی بدند که درین غم بر تو منکر می شدند که مگر سالوس بود او در طریق که خدا رسواش کرد اندر فریق من نخواهم کان رمه کافر شوند در ضلالت در گمان بد روند این کرامت را بکردیم آشکار که دهیمت دست اندر وقت کار تا که آن بیچارگان بد گمان رد نگردند از جناب آسمان من تورا بی این کرامتها ز پیش خود تسلی دادمی از ذات خویش این کرامت بهر ایشان دادمت وین چراغ از بهر آن بنهادمت تو از آن بگذشته ای کز مرگ تن ترسی وز تفریق اجزای بدن وهم تفریق سر و پا از تو رفت دفع وهم اسپر رسیدت نیک زفت # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۷۵ - سبب جرأت ساحران فرعون بر قطع دست و پا ساحران را نه که فرعون لعین کرد تهدید سیاست بر زمین که ببرم دست و پاتان از خلاف پس در آویزم ندارمتان معاف او همی پنداشت کایشان در همان وهم و تخویفند و وسواس و گمان که بودشان لرزه و تخویف و ترس از توهمها و تهدیدات نفس او نمی دانست کایشان رسته اند بر دریچه نور دل بنشسته اند این جهان خوابست اندر ظن مه ایست گر رود درخواب دستی باک نیست گر بخواب اندر سرت ببرید گاز هم سرت بر جاست و هم عمرت دراز گر ببینی خواب در خود را دو نیم تن درستی چون بخیزی نی سقیم حاصل اندر خواب نقصان بدن نیست باک و نه دوصد پاره شدن این جهان را که به صورت قایمست گفت پیغامبر که حلم نایمست از ره تقلید تو کردی قبول سالکان این دیده پیدا بی رسول روز در خوابی مگو کین خواب نیست سایه فرعست اصل جز مهتاب نیست خواب و بیداریت آن دان ای عضد که ببیند خفته کو در خواب شد او گمان برده که این دم خفته ام بی خبر زان کوست درخواب دوم هاون گردون اگر صد بارشان خرد کوبد اندرین گلزارشان اصل این ترکیب را چون دیده اند از فروع وهم کم ترسیده اند سایه خود را ز خود دانسته اند چابک و چست و گش و بر جسته اند کوزه گر گر کوزه ای را بشکند چون بخواهد باز خود قایم کند کور را هر گام باشد ترس چاه با هزاران ترس می آید به راه مرد بینا دید عرض راه را پس بداند او مغاک و چاه را پا و زانواش نلرزد هر دمی رو ترش کی دارد او از هر غمی خیز فرعونا که ما آن نیستیم که به هر بانگی و غولی بیستیم خرقه ما را بدر دوزنده هست ورنه ما را خود برهنه تر به است بی لباس این خوب را اندر کنار خوش در آریم ای عدو نابکار خوشتر از تجرید از تن وز مزاج نیست ای فرعون بی الهام گیج # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۷۶ - حکایت استر پیش شتر کی من بسیار در رو می‌افتم و تو نمی‌افتی الا به نادر گفت استر با شتر کای خوش رفیق در فراز و شیب و در راه دقیق تو نه آیی در سر و خوش می روی من همی آیم بسر در چون غوی من همی افتم به رو در هر دمی خواه در خشکی و خواه اندر نمی این سبب را باز گو با من که چیست تا بدانم من که چون باید بزیست گفت چشم من ز تو روشن ترست بعد از آن هم از بلندی ناظرست چون برآیم بر سرکوه بلند آخر عقبه ببینم هوشمند پس همه پستی و بالایی راه دیده ام را وا نماید هم اله هر قدم من از سر بینش نهم از عثار و اوفتادن وا رهم تو ببینی پیش خود یک دو سه گام دانه بینی و نبینی رنج دام یستوی الاعمی لدیکم و البصیر فی المقام و النزول و المسیر چون جنین را در شکم حق جان دهد جذب اجزا در مزاج او نهد از خورش او جذب اجزا می کند تار و پود جسم خود را می تند تا چهل سالش به جذب جزوها حق حریصش کرده باشد در نما جذب اجزا روح را تعلیم کرد چون نداند جذب اجزا شاه فرد جامع این ذره ها خورشید بود بی غذا اجزات را داند ربود آن زمانی که در آیی تو ز خواب هوش و حس رفته را خواند شتاب تا بدانی کان ازو غایب نشد باز آید چون بفرماید که عد # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۷۷ - اجتماع اجزای خر عزیر علیه السلام بعد از پوسیدن باذن الله و درهم مرکب شدن پیش چشم عزیر علیه السلام هین عزیرا در نگر اندر خرت که بپوسیدست و ریزیده برت پیش تو گرد آوریم اجزاش را آن سر و دم و دو گوش و پاش را دست نه و جزو برهم می نهد پاره ها را اجتماعی می دهد در نگر در صنعت پاره زنی کو همی دوزد کهن بی سوزنی ریسمان و سوزنی نه وقت خرز آنچنان دوزد که پیدا نیست درز چشم بگشا حشر را پیدا ببین تا نماند شبهه ات در یوم دین تا ببینی جامعی ام را تمام تا نلرزی وقت مردن ز اهتمام همچنانک وقت خفتن آمنی از فوات جمله حسهای تنی بر حواس خود نلرزی وقت خواب گرچه می گردد پریشان و خراب # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۷۸ - جزع ناکردن شیخی بر مرگ فرزندان خود بود شیخی رهنمایی پیش ازین آسمانی شمع بر روی زمین چون پیمبر درمیان امتان در گشای روضه دار الجنان گفت پیغامبر که شیخ رفته پیش چون نبی باشد میان قوم خویش یک صباحی گفتش اهل بیت او سخت دل چونی بگو ای نیک خو ما ز مرگ و هجر فرزندان تو نوحه می داریم با پشت دوتو تو نمی گریی نمی زاری چرا یا که رحمت نیست در دل ای کیا چون تورا رحمی نباشد در درون پس چه اومیدست مان از تو کنون ما باومید تویم ای پیشوا که بنگذاری تو ما را در فنا چون بیارایند روز حشر تخت خود شفیع ما توی آن روز سخت در چنان روز و شب بی زینهار ما به اکرام تویم اومیدوار دست ما و دامن تست آن زمان که نماند هیچ مجرم را امان گفت پیغامبر که روز رستخیز کی گذارم مجرمان را اشک ریز من شفیع عاصیان باشم بجان تا رهانمشان ز اشکنجه گران عاصیان واهل کبایر را بجهد وا رهانم از عتاب نقض عهد صالحان امتم خود فارغ اند از شفاعتهای من روز گزند بلک ایشان را شفاعتها بود گفتشان چون حکم نافذ می رود هیچ وازر وزر غیری بر نداشت من نیم وازر خدایم بر فراشت آنک بی وزرست شیخست ای جوان در قبول حق چو اندر کف کمان شیخ کی بد پیر یعنی مو سپید معنی این مو بدان ای کژ امید هست آن موی سیه هستی او تا ز هستی اش نماند تای مو چونک هستی اش نماند پیر اوست گر سیه مو باشد او یا خود دوموست هست آن موی سیه وصف بشر نیست آن مو موی ریش و موی سر عیسی اندر مهد بر دارد نفیر که جوان ناگشته ما شیخیم و پیر گر رهید از بعض اوصاف بشر شیخ نبود کهل باشد ای پسر چون یکی موی سیه کان وصف ماست نیست بر وی شیخ و مقبول خداست چون بود مویش سپید ار با خودست او نه پیرست و نه خاص ایزدست ور سر مویی ز وصفش باقیست او نه از عرش است او آفاقیست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۷۹ - عذر گفتن شیخ بهر ناگریستن بر فرزندان شیخ گفت او را مپندار ای رفیق که ندارم رحم و مهر و دل شفیق بر همه کفار ما را رحمتست گرچه جان جمله کافر نعمتست بر سگانم رحمت و بخشایش است که چرا از سنگهاشان مالش است آن سگی که می گزد گویم دعا که ازین خو وا رهانش ای خدا این سگان را هم در آن اندیشه دار که نباشند از خلایق سنگسار زان بیاورد اولیا را بر زمین تا کندشان رحمة للعالمین خلق را خواند سوی درگاه خاص حق را خواند که وافر کن خلاص جهد بنماید ازین سو بهر پند چون نشد گوید خدایا در مبند رحمت جزوی بود مر عام را رحمت کلی بود همام را رحمت جزوش قرین گشته به کل رحمت دریا بود هادی سبل رحمت جزوی به کل پیوسته شو رحمت کل را تو هادی بین و رو تا که جزوست او نداند راه بحر هر غدیری را کند ز اشباه بحر چون نداند راه یم کی ره برد سوی دریا خلق را چون آورد متصل گردد به بحر آنگاه او ره برد تا بحر همچون سیل و جو ور کند دعوت به تقلیدی بود نه از عیان و وحی تاییدی بود گفت پس چون رحم داری بر همه همچو چوپانی به گرد این رمه چون نداری نوحه بر فرزند خویش چونک فصاد اجلشان زد به نیش چون گواه رحم اشک دیده هاست دیده تو بی نم و گریه چراست رو به زن کرد و بگفتش ای عجوز خود نباشد فصل دی همچون تموز جمله گر مردند ایشان گر حی اند غایب و پنهان ز چشم دل کی اند من چو بینمشان معین پیش خویش از چه رو رو را کنم همچون تو ریش گرچه بیرون اند از دور زمان با من اند و گرد من بازی کنان گریه از هجران بود یا از فراق با عزیزانم وصالست و عناق خلق اندر خواب می بینندشان من به بیداری همی بینم عیان زین جهان خود را دمی پنهان کنم برگ حس را از درخت افشان کنم حس اسیر عقل باشد ای فلان عقل اسیر روح باشد هم بدان دست بسته عقل را جان باز کرد کارهای بسته را هم ساز کرد حسها و اندیشه بر آب صفا همچو خس بگرفته روی آب را دست عقل آن خس به یکسو می برد آب پیدا می شود پیش خرد خس بس انبه بود بر جو چون حباب خس چو یکسو رفت پیدا گشت آب چونک دست عقل نگشاید خدا خس فزاید از هوا بر آب ما آب را هر دم کند پوشیده او آن هوا خندان و گریان عقل تو چونک تقوی بست دو دست هوا حق گشاید هر دو دست عقل را پس حواس چیره محکوم تو شد چون خرد سالار و مخدوم تو شد حس را بی خواب خواب اندر کند تا که غیبیها ز جان سر بر زند هم به بیداری ببینی خوابها هم ز گردون برگشاید بابها # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۸۰ - قصهٔ خواندن شیخ ضریر مصحف را در رو و بینا شدن وقت قرائت دید در ایام آن شیخ فقیر مصحفی در خانه پیری ضریر پیش او مهمان شد او وقت تموز هر دو زاهد جمع گشته چند روز گفت اینجا ای عجب مصحف چراست چونک نابیناست این درویش راست اندرین اندیشه تشویشش فزود که جز او را نیست اینجا باش و بود اوست تنها مصحفی آویخته من نیم گستاخ یا آمیخته تا بپرسم نه خمش صبری کنم تا به صبری بر مرادی بر زنم صبر کرد و بود چندی در حرج کشف شد کالصبر مفتاح الفرج # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۸۱ - صبرکردن لقمان چون دید کی داود حلقه‌ها می‌ساخت از سوال کردن با این نیت کی صبر از سوال موجب فرج باشد رفت لقمان سوی داود صفا دید کو می کرد ز آهن حلقه ها جمله را با همدگر در می فکند ز آهن پولاد آن شاه بلند صنعت زراد او کم دیده بود درعجب می ماند وسواسش فزود کین چه شاید بود وا پرسم ازو که چه می سازی ز حلقه تو بتو باز با خود گفت صبر اولیترست صبر تا مقصود زوتر رهبرست چون نپرسی زودتر کشفت شود مرغ صبر از جمله پران تر بود ور بپرسی دیرتر حاصل شود سهل از بی صبریت مشکل شود چونک لقمان تن بزد هم در زمان شد تمام از صنعت داود آن پس زره سازید و در پوشید او پیش لقمان کریم صبرخو گفت این نیکو لباسست ای فتی در مصاف و جنگ دفع زخم را گفت لقمان صبر هم نیکو دمیست که پناه و دافع هر جا غمیست صبر را با حق قرین کرد ای فلان آخر والعصر را آگه بخوان صد هزاران کیمیا حق آفرید کیمیایی همچو صبر آدم ندید # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۸۲ - بقیهٔ حکایت نابینا و مصحف مرد مهمان صبرکرد و ناگهان کشف گشتش حال مشکل در زمان نیم شب آواز قرآن را شنید جست از خواب آن عجایب را بدید که ز مصحف کور می خواندی درست گشت بی صبر و ازو آن حال جست گفت آیا ای عجب با چشم کور چون همی خوانی همی بینی سطور آنچ می خوانی بر آن افتاده ای دست را بر حرف آن بنهاده ای اصبعت در سیر پیدا می کند که نظر بر حرف داری مستند گفت ای گشته ز جهل تن جدا این عجب می داری از صنع خدا من ز حق در خواستم کای مستعان بر قرایت من حریصم همچو جان نیستم حافظ مرا نوری بده در دو دیده وقت خواندن بی گره باز ده دو دیده ام را آن زمان که بگیرم مصحف و خوانم عیان آمد از حضرت ندا کای مرد کار ای به هر رنجی به ما اومیدوار حسن ظنست و امیدی خوش تورا که تورا گوید به هر دم برتر آ هر زمان که قصد خواندن باشدت یا ز مصحفها قرایت بایدت من در آن دم وا دهم چشم تورا تا فرو خوانی معظم جوهرا همچنان کرد و هر آنگاهی که من وا گشایم مصحف اندر خواندن آن خبیری که نشد غافل ز کار آن گرامی پادشاه و کردگار باز بخشد بینشم آن شاه فرد در زمان همچون چراغ شب نورد زین سبب نبود ولی را اعتراض هرچه بستاند فرستد اعتیاض گر بسوزد باغت انگورت دهد در میان ماتمی سورت دهد آن شل بی دست را دستی دهد کان غمها را دل مستی دهد لا نسلم و اعتراض از ما برفت چون عوض می آید از مفقود زفت چونک بی آتش مرا گرمی رسد راضیم گر آتشش ما را کشد بی چراغی چون دهد او روشنی گر چراغت شد چه افغان می کنی # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۸۳ - صفت بعضی اولیا کی راضی‌اند به‌احکام و لابه نکنند کی این حکم را بگردان بشنو اکنون قصه آن ره روان که ندارند اعتراضی در جهان ز اولیا اهل دعا خود دیگرند که همی دوزند و گاهی می درند قوم دیگر می شناسم ز اولیا که دهانشان بسته باشد از دعا از رضا که هست رام آن کرام جستن دفع قضاشان شد حرام در قضا ذوقی همی بینند خاص کفرشان آید طلب کردن خلاص حسن ظنی بر دل ایشان گشود که نپوشند از عمی جامه کبود # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۸۴ - سؤال کردن بهلول آن درویش را گفت بهلول آن یکی درویش را چونی ای درویش واقف کن مرا گفت چون باشد کسی که جاودان بر مراد او رود کار جهان سیل و جوها بر مراد او روند اختران زان سان که خواهد آن شوند زندگی و مرگ سرهنگان او بر مراد او روانه کو به کو هر کجا خواهد فرستد تعزیت هر کجا خواهد ببخشد تهنیت سالکان راه هم بر گام او ماندگان از راه هم در دام او هیچ دندانی نخندد در جهان بی رضا و امر آن فرمان روان گفت ای شه راست گفتی همچنین در فر و سیمای تو پیداست این این و صد چندینی ای صادق ولیک شرح کن این را بیان کن نیک نیک آنچنان که فاضل و مرد فضول چون به گوش او رسد آرد قبول آنچنانش شرح کن اندر کلام که از آن هم بهره یابد عقل عام ناطق کامل چو خوان پاشی بود خوانش بر هر گونه آشی بود که نماند هیچ مهمان بی نوا هر کسی یابد غذای خود جدا همچو قرآن که به معنی هفت توست خاص را و عام را مطعم دروست گفت این باری یقین شد پیش عام که جهان در امر یزدان است رام هیچ برگی در نیفتد از درخت بی قضا و حکم آن سلطان بخت از دهان لقمه نشد سوی گلو تا نگوید لقمه را حق که ادخلوا میل و رغبت کان زمام آدمی ست جنبش آن رام امر آن غنی ست در زمین ها و آسمان ها ذره ای پر نجنباند نگردد پره ای جز به فرمان قدیم نافذش شرح نتوان کرد و جلدی نیست خوش کی شمرد برگ درختان را تمام بی نهایت کی شود در نطق رام این قدر بشنو که چون کلی کار می نگردد جز به امر کردگار چون قضای حق رضای بنده شد حکم او را بنده خواهنده شد بی تکلف نه پی مزد و ثواب بلک طبع او چنین شد مستطاب زندگی خود نخواهد بهر خوذ نه پی ذوقی حیات مستلذ هرکجا امر قدم را مسلکی ست زندگی و مردگی پیشش یکی ست بهر یزدان می زید نه بهر گنج بهر یزدان می مرد نه از خوف رنج هست ایمانش برای خواست او نه برای جنت و اشجار و جو ترک کفرش هم برای حق بود نه ز بیم آنکه در آتش رود این چنین آمد ز اصل آن خوی او نه ریاضت نه به جست و جوی او آنگهان خندد که او بیند رضا همچو حلوای شکر او را قضا بنده ای کش خوی و خلقت این بود نه جهان بر امر و فرمانش رود پس چرا لابه کند او یا دعا که بگردان ای خداوند این قضا مرگ او و مرگ فرزندان او بهر حق پیشش چو حلوا در گلو نزع فرزندان بر آن باوفا چون قطایف پیش شیخ بی نوا پس چرا گوید دعا الا مگر در دعا بیند رضای دادگر آن شفاعت و آن دعا نه از رحم خود می کند آن بنده صاحب رشد رحم خود را او همان دم سوخته ست که چراغ عشق حق افروخته ست دوزخ اوصاف او عشقست و او سوخت مر اوصاف خود را مو به مو هر طروقی این فروقی کی شناخت جز دقوقی تا درین دولت بتاخت # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۸۵ - قصهٔ دقوقی رحمة الله علیه و کراماتش آن دقوقی داشت خوش دیباجه ای عاشق و صاحب کرامت خواجه ای در زمین می شد چو مه بر آسمان شب روان راگشته زو روشن روان در مقامی مسکنی کم ساختی کم دو روز اندر دهی انداختی گفت در یک خانه گر باشم دو روز عشق آن مسکن کند در من فروز غرة المسکن احاذره انا انقلی یا نفس سیری للغنا لا اعود خلق قلبی بالمکان کی یکون خالصا فی الامتحان روز اندر سیر بد شب در نماز چشم اندر شاه باز او همچو باز منقطع از خلق نه از بد خوی منفرد از مرد و زن نه از دوی مشفقی بر خلق و نافع همچو آب خوش شفعیی و دعااش مستجاب نیک و بد را مهربان و مستقر بهتر از مادر شهی تر از پدر گفت پیغامبر شما را ای مهان چون پدر هستم شفیق و مهربان زان سبب که جمله اجزای منید جزو را از کل چرا بر می کنید جزو از کل قطع شد بی کار شد عضو از تن قطع شد مردار شد تا نپیوندد به کل بار دگر مرده باشد نبودش از جان خبر ور بجنبد نیست آن را خود سند عضو نو ببریده هم جنبش کند جزو ازین کل گر برد یکسو رود این نه آن کلست کو ناقص شود قطع و وصل او نیاید در مقال چیز ناقص گفته شد بهر مثال # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۸۶ - بازگشتن به قصهٔ دقوقی مر علی را در مثالی شیر خواند شیر مثل او نباشد گرچه راند از مثال و مثل و فرق آن بران جانب قصه دقوقی ای جوان آنک در فتوی امام خلق بود گوی تقوی از فرشته می ربود آنک اندر سیر مه را مات کرد هم ز دین داری او دین رشک خورد با چنین تقوی و اوراد و قیام طالب خاصان حق بودی مدام در سفر معظم مرادش آن بدی که دمی بر بنده خاصی زدی این همی گفتی چو می رفتی به راه کن قرین خاصگانم ای اله یا رب آنها را که بشناسد دلم بنده و بسته میان و مجملم و آنک نشناسم تو ای یزدان جان بر من محجوبشان کن مهربان حضرتش گفتی که ای صدر مهین این چه عشقست و چه استسقاست این مهر من داری چه می جویی دگر چون خدا با تست چون جویی بشر او بگفتی یا رب ای دانای راز تو گشودی در دلم راه نیاز درمیان بحر اگر بنشسته ام طمع در آب سبو هم بسته ام همچو داودم نود نعجه مراست طمع در نعجه حریفم هم بخاست حرص اندر عشق تو فخرست و جاه حرص اندر غیر تو ننگ و تباه شهوت و حرص نران بیشی بود و آن حیزان ننگ و بدکیشی بود حرص مردان از ره پیشی بود در مخنث حرص سوی پس رود آن یکی حرص از کمال مردی است و آن دگر حرص افتضاح و سردی است آه سری هست اینجا بس نهان که سوی خضری شود موسی روان همچو مستسقی کز آبش سیر نیست بر هر آنچ یافتی بالله مه ایست بی نهایت حضرتست این بارگاه صدر را بگذار صدر تست راه # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۸۷ - سِرِّ طلب کردن موسی خضر را علیهماالسلام با کمال نبوت و قربت از کلیم حق بیاموز ای کریم بین چه می گوید ز مشتاقی کلیم با چنین جاه و چنین پیغامبری طالب خضرم ز خودبینی بری موسیا تو قوم خود را هشته ای در پی نیکوپیی سرگشته ای کیقبادی رسته از خوف و رجا چند گردی چند جویی تا کجا آن تو با تست و تو واقف برین آسمانا چند پیمایی زمین گفت موسی این ملامت کم کنید آفتاب و ماه را کم ره زنید می روم تا مجمع البحرین من تا شوم مصحوب سلطان زمن اجعل الخضر لامری سببا ذاک او امضی و اسری حقبا سال ها پرم به پر و بال ها سال ها چه بود هزاران سال ها می روم یعنی نمی ارزد بدان عشق جانان کم مدان از عشق نان این سخن پایان ندارد ای عمو داستان آن دقوقی را بگو # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۸۸ - بازگشتن به قصهٔ دقوقی آن دقوقی رحمة الله علیه گفت سافرت مدی فی خافقیه سال و مه رفتم سفر از عشق ماه بی خبر از راه حیران در اله پا برهنه می روی بر خار و سنگ گفت من حیرانم و بی خویش و دنگ تو مبین این پایها را بر زمین زانک بر دل می رود عاشق یقین از ره و منزل ز کوتاه و دراز دل چه داند کوست مست دل نواز آن دراز و کوته اوصاف تنست رفتن ارواح دیگر رفتنست تو سفر کردی ز نطفه تا به عقل نه به گامی بود نه منزل نه نقل سیر جان بی چون بود در دور و دیر جسم ما از جان بیاموزید سیر سیر جسمانه رها کرد او کنون می رود بی چون نهان در شکل چون گفت روزی می شدم مشتاق وار تا ببینم در بشر انوار یار تا ببینم قلزمی در قطره ای آفتابی درج اندر ذره ای چون رسیدم سوی یک ساحل به گام بود بیگه گشته روز و وقت شام # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۸۹ - نمودن مثال هفت شمع سوی ساحل هفت شمع از دور دیدم ناگهان اندر آن ساحل شتابیدم بدان نور شعله هر یکی شمعی از آن بر شده خوش تا عنان آسمان خیره گشتم خیرگی هم خیره گشت موج حیرت عقل را از سر گذشت این چگونه شمعها افروخته ست کین دو دیده خلق ازینها دوخته ست خلق جویان چراغی گشته بود پیش آن شمعی که بر مه می فزود چشم بندی بد عجب بر دیده ها بندشان می کرد یهدی من یشا # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۹۰ - شدن آن هفت شمع بر مثال یک شمع باز می دیدم که می شد هفت یک می شکافد نور او جیب فلک باز آن یک بار دیگر هفت شد مستی و حیرانی من زفت شد اتصالاتی میان شمعها که نیاید بر زبان و گفت ما آنک یک دیدن کند ادراک آن سالها نتوان نمودن از زبان آنک یک دم بیندش ادراک هوش سالها نتوان شنودن آن بگوش چونک پایانی ندارد رو الیک زانک لا احصی ثناء ما علیک پیشتر رفتم دوان کان شمعها تا چه چیزست از نشان کبریا می شدم بی خویش و مدهوش و خراب تا بیفتادم ز تعجیل و شتاب ساعتی بی هوش و بی عقل اندرین اوفتادم بر سر خاک زمین باز با هوش آمدم برخاستم در روش گویی نه سر نه پاستم # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۹۱ - نمودن آن شمعها در نظر هفت مرد هفت شمع اندر نظر شد هفت مرد نورشان می شد به سقف لاژورد پیش آن انوار نور روز درد از صلابت نورها را می سترد # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۹۲ - باز شدن آن شمعها هفت درخت باز هر یک مرد شد شکل درخت چشمم از سبزی ایشان نیکبخت زانبهی برگ پیدا نیست شاخ برگ هم گم گشته از میوه فراخ هر درختی شاخ بر سدره زده سدره چه بود از خلا بیرون شده بیخ هر یک رفته در قعر زمین زیرتر از گاو و ماهی بد یقین بیخشان از شاخ خندان روی تر عقل از آن اشکالشان زیر و زبر میوه ای که بر شکافیدی ز زور همچو آب از میوه جستی برق نور # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۹۳ - مخفی بودن آن درختان از چشم خلق این عجب تر که بریشان می گذشت صد هزاران خلق از صحرا و دشت ز آرزوی سایه جان می باختند از گلیمی سایه بان می ساختند سایه آن را نمی دیدند هیچ صد تفو بر دیده های پیچ پیچ ختم کرده قهر حق بر دیده ها که نبیند ماه را بیند سها ذره ای را بیند و خورشید نه لیک از لطف و کرم نومید نه کاروانها بی نوا وین میوه ها پخته می ریزد چه سحرست ای خدا سیب پوسیده همی چیدند خلق درهم افتاده به یغما خشک حلق گفته هر برگ و شکوفه آن غصون دم بدم یا لیت قوم یعلمون بانگ می آمد ز سوی هر درخت سوی ما آیید خلق شوربخت بانگ می آمد ز غیرت بر شجر چشمشان بستیم کلا لا وزر گر کسی می گفتشان کین سو روید تا ازین اشجار مستسعد شوید جمله می گفتند کین مسکین مست از قضاء الله دیوانه شدست مغز این مسکین ز سودای دراز وز ریاضت گشت فاسد چون پیاز او عجب می ماند یا رب حال چیست خلق را این پرده و اضلال چیست خلق گوناگون با صد رای و عقل یک قدم آن سو نمی آرند نقل عاقلان و زیرکانشان ز اتفاق گشته منکر زین چنین باغی و عاق یا منم دیوانه و خیره شده دیو چیزی مر مرا بر سر زده چشم می مالم به هر لحظه که من خواب می بینم خیال اندر زمن خواب چه بود بر درختان می روم میوه هاشان می خورم چون نگروم باز چون من بنگرم در منکران که همی گیرند زین بستان کران با کمال احتیاج و افتقار ز آرزوی نیم غوره جانسپار ز اشتیاق و حرص یک برگ درخت می زنند این بی نوایان آه سخت در هزیمت زین درخت و زین ثمار این خلایق صد هزار اندر هزار باز می گویم عجب من بی خودم دست در شاخ خیالی در زدم حتی اذا ما استیاس الرسل بگو تا بظنوا انهم قد کذبوا این قرایت خوان که تخفیف کذب این بود که خویش بیند محتجب در گمان افتاد جان انبیا ز اتفاق منکری اشقیا جایهم بعد التشکک نصرنا ترکشان گو بر درخت جان بر آ می خور و می ده بدان کش روزیست هر دم و هر لحظه سحرآموزیست خلق گویان ای عجب این بانگ چیست چونک صحرا از درخت و بر تهیست گیج گشتیم از دم سوداییان که به نزدیک شما باغست و خوان چشم می مالیم اینجا باغ نیست یا بیابانیست یا مشکل رهیست ای عجب چندین دراز این گفت و گو چون بود بیهوده ور خود هست کو من همی گویم چو ایشان ای عجب این چنین مهری چرا زد صنع رب زین تنازعها محمد در عجب در تعجب نیز مانده بولهب زین عجب تا آن عجب فرقیست ژرف تا چه خواهد کرد سلطان شگرف ای دقوقی تیزتر ران هین خموش چند گویی چند چون قحطست گوش # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۹۴ - یک درخت شدن آن هفت درخت گفت راندم پیشتر من نیکبخت باز شد آن هفت جمله یک درخت هفت می شد فرد می شد هر دمی من چه سان می گشتم از حیرت همی بعد از آن دیدم درختان در نماز صف کشیده چون جماعت کرده ساز یک درخت از پیش مانند امام دیگران اندر پس او در قیام آن قیام و آن رکوع و آن سجود از درختان بس شگفتم می نمود یاد کردم قول حق را آن زمان گفت النجم و شجر را یسجدان این درختان را نه زانو نه میان این چه ترتیب نمازست آنچنان آمد الهام خدا کای بافروز می عجب داری ز کار ما هنوز # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۹۵ - هفت مرد شدن آن هفت درخت بعد دیری گشت آنها هفت مرد جمله در قعده پی یزدان فرد چشم می مالم که آن هفت ارسلان تا کیانند و چه دارند از جهان چون به نزدیکی رسیدم من ز راه کردم ایشان را سلام از انتباه قوم گفتندم جواب آن سلام ای دقوقی مفخر و تاج کرام گفتم آخر چون مرا بشناختند پیش ازین بر من نظر ننداختند از ضمیر من بدانستند زود یکدگر را بنگریدند از فرود پاسخم دادند خندان کای عزیز این بپوشیدست اکنون بر تو نیز بر دلی کو در تحیر با خداست کی شود پوشیده راز چپ و راست گفتم ار سوی حقایق بشگفند چون ز اسم حرف رسمی واقفند گفت اگر اسمی شود غیب از ولی آن ز استغراق دان نه از جاهلی بعد از آن گفتند ما را آرزوست اقتدا کردن به تو ای پاک دوست گفتم آری لیک یک ساعت که من مشکلاتی دارم از دور زمن تا شود آن حل به صحبتهای پاک که به صحبت روید انگوری ز خاک دانه پرمغز با خاک دژم خلوتی و صحبتی کرد از کرم خویشتن در خاک کلی محو کرد تا نماندش رنگ و بو و سرخ و زرد از پس آن محو قبض او نماند پرگشاد و بسط شد مرکب براند پیش اصل خویش چون بی خویش شد رفت صورت جلوه معنیش شد سر چنین کردند هین فرمان توراست تف دل از سر چنین کردن بخاست ساعتی با آن گروه مجتبی چون مراقب گشتم و از خود جدا هم در آن ساعت ز ساعت رست جان زانک ساعت پیر گرداند جوان جمله تلوینها ز ساعت خاستست رست از تلوین که از ساعت برست چون ز ساعت ساعتی بیرون شوی چون نماند محرم بی چون شوی ساعت از بی ساعتی آگاه نیست زانکش آن سو جز تحیر راه نیست هر نفر را بر طویله خاص او بسته اند اندر جهان جست و جو منتصب بر هر طویله رایضی جز بدستوری نیاید رافضی از هوس گر از طویله بسکلد در طویله دیگران سر در کند در زمان آخرجیان چست خوش گوشه افسار او گیرند و کش حافظان را گر نبینی ای عیار اختیارت را ببین بی اختیار اختیاری می کنی و دست و پا برگشا دستت چرا حبسی چرا روی در انکار حافظ برده ای نام تهدیدات نفسش کرده ای # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۹۶ - پیش رفتن دقوقی رحمة الله علیه به امامت این سخن پایان ندارد تیز دو هین نماز آمد دقوقی پیش رو ای یگانه هین دوگانه بر گزار تا مزین گردد از تو روزگار ای امام چشم روشن در صلا چشم روشن باید ایدر پیشوا در شریعت هست مکروه ای کیا در امامت پیش کردن کور را گرچه حافظ باشد و چست و فقیه چشم روشن به وگر باشد سفیه کور را پرهیز نبود از قذر چشم باشد اصل پرهیز و حذر او پلیدی را نبیند در عبور هیچ مؤمن را مبادا چشم کور کور ظاهر در نجاسه ظاهرست کور باطن در نجاسات سرست این نجاسه ظاهر از آبی رود آن نجاسه باطن افزون می شود جز به آب چشم نتوان شستن آن چون نجاسات بواطن شد عیان چون نجس خواندست کافر را خدا آن نجاست نیست بر ظاهر ورا ظاهر کافر ملوث نیست زین آن نجاست هست در اخلاق و دین این نجاست بویش آید بیست گام و آن نجاست بویش از ری تا به شام بلک بویش آسمانها بر رود بر دماغ حور و رضوان بر شود اینچ می گویم به قدر فهم تست مردم اندر حسرت فهم درست فهم آبست و وجود تن سبو چون سبو بشکست ریزد آب ازو این سبو را پنج سوراخست ژرف اندرو نه آب ماند خود نه برف امر غضوا غضة ابصارکم هم شنیدی راست ننهادی تو سم از دهانت نطق فهمت را برد گوش چون ریگست فهمت را خورد همچنین سوراخهای دیگرت می کشاند آب فهم مضمرت گر ز دریا آب را بیرون کنی بی عوض آن بحر را هامون کنی بیگهست ار نه بگویم حال را مدخل اعواض را و ابدال را کان عوضها و آن بدلها بحر را از کجا آید ز بعد خرجها صد هزاران جانور زو می خورند ابرها هم از برونش می برند باز دریا آن عوضها می کشد از کجا دانند اصحاب رشد قصه ها آغاز کردیم از شتاب ماند بی مخلص درون این کتاب ای ضیاء الحق حسام الدین راد که فلک و ارکان چو تو شاهی نزاد تو به نادر آمدی در جان و دل ای دل و جان از قدوم تو خجل چند کردم مدح قوم ما مضی قصد من زانها تو بودی ز اقتضا خانه خود را شناسد خود دعا تو بنام هر که خواهی کن ثنا بهر کتمان مدیح از نا محل حق نهادست این حکایات و مثل گرچه آن مدح از تو هم آمد خجل لیک بپذیرد خدا جهد المقل حق پذیرد کسره ای دارد معاف کز دو دیده کور دو قطره کفاف مرغ و ماهی داند آن ابهام را که ستودم مجمل این خوش نام را تا برو آه حسودان کم وزد تا خیالش را به دندان کم گزد خود خیالش را کجا یابد حسود در وثاق موش طوطی کی غنود آن خیال او بود از احتیال موی ابروی ویست آن نه هلال مدح تو گویم برون از پنج و هفت بر نویس اکنون دقوقی پیش رفت # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۹۷ - پیش رفتن دقوقی به امامت آن قوم در تحیات و سلام الصالحین مدح جمله انبیا آمد عجین مدحها شد جملگی آمیخته کوزه ها در یک لگن در ریخته زانک خود ممدوح جز یک بیش نیست کیشها زین روی جز یک کیش نیست دان که هر مدحی به نور حق رود بر صور و اشخاص عاریت بود مدحها جز مستحق را کی کنند لیک بر پنداشت گم ره می شوند همچو نوری تافته بر حایطی حایط آن انوار را چون رابطی لاجرم چون سایه سوی اصل راند ضال مه گم کرد و ز استایش بماند یا ز چاهی عکس ماهی وا نمود سر به چه در کرد و آن را می ستود در حقیقت مادح ماهست او گرچه جهل او بعکسش کرد رو مدح او مه راست نه آن عکس را کفر شد آن چون غلط شد ماجرا کز شقاوت گشت گم ره آن دلیر مه به بالا بود و او پنداشت زیر زین بتان خلقان پریشان می شوند شهوت رانده پشیمان می شوند زآنک شهوت با خیالی رانده است وز حقیقت دورتر وا مانده است با خیالی میل تو چون پر بود تا بدان پر بر حقیقت بر شود چون براندی شهوتی پرت بریخت لنگ گشتی و آن خیال از تو گریخت پر نگه دار و چنین شهوت مران تا پر میلت برد سوی جنان خلق پندارند عشرت می کنند بر خیالی پر خود بر می کنند وام دار شرح این نکته شدم مهلتم ده معسرم زان تن زدم # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۹۸ - اقتدا کردن قوم از پس دقوقی پیش در شد آن دقوقی در نماز قوم همچون اطلس آمد او طراز اقتدا کردند آن شاهان قطار در پی آن مقتدای نامدار چونک با تکبیرها مقرون شدند همچو قربان از جهان بیرون شدند معنی تکبیر اینست ای امیم کای خدا پیش تو ما قربان شدیم وقت ذبح الله اکبر می کنی همچنین در ذبح نفس کشتنی تن چو اسمعیل و جان همچون خلیل کرد جان تکبیر بر جسم نبیل گشت کشته تن ز شهوتها و آز شد به بسم الله بسمل در نماز چون قیامت پیش حق صفها زده در حساب و در مناجات آمده ایستاده پیش یزدان اشک ریز بر مثال راست خیز رستخیز حق همی گوید چه آوردی مرا اندرین مهلت که دادم من تورا عمر خود را در چه پایان برده ای قوت و قوت در چه فانی کرده ای گوهر دیده کجا فرسوده ای پنج حس را در کجا پالوده ای چشم و هوش و گوش و گوهرهای عرش خرج کردی چه خریدی تو ز فرش دست و پا دادمت چون بیل و کلند من ببخشیدم ز خود آن کی شدند همچنین پیغامهای دردگین صد هزاران آید از حضرت چنین در قیام این گفتها دارد رجوع وز خجالت شد دوتا او در رکوع قوت استادن از خجلت نماند در رکوع از شرم تسبیحی بخواند باز فرمان می رسد بردار سر از رکوع و پاسخ حق بر شمر سر بر آرد از رکوع آن شرمسار باز اندر رو فتد آن خام کار باز فرمان آیدش بردار سر از سجود و وا ده از کرده خبر سر بر آرد او دگر ره شرمسار اندر افتد باز در رو همچو مار باز گوید سر برآر و باز گو که بخواهم جست از تو مو به مو قوت پا ایستادن نبودش که خطاب هیبتی بر جان زدش پس نشیند قعده زان بار گران حضرتش گوید سخن گو با بیان نعمتت دادم بگو شکرت چه بود دادمت سرمایه هین بنمای سود رو به دست راست آرد در سلام سوی جان انبیا و آن کرام یعنی ای شاهان شفاعت کین لییم سخت در گل ماندش پای و گلیم # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۹۹ - بیان اشارت سلام سوی دست راست در قیامت از هیبت محاسبه حق از انبیا استعانت و شفاعت خواستن انبیا گویند روز چاره رفت چاره آنجا بود و دست افزار زفت مرغ بی هنگامی ای بدبخت رو ترک ما گو خون ما اندر مشو رو بگرداند به سوی دست چپ در تبار و خویش گویندش که خپ هین جواب خویش گو با کردگار ما کییم ای خواجه دست از ما بدار نه ازین سو نه از آن سو چاره شد جان آن بیچاره دل صد پاره شد از همه نومید شد مسکین کیا پس برآرد هر دو دست اندر دعا کز همه نومید گشتم ای خدا اول و آخر توی و منتها در نماز این خوش اشارتها ببین تا بدانی کین بخواهد شد یقین بچه بیرون آر از بیضه نماز سر مزن چون مرغ بی تعظیم و ساز # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۰۰ - شنیدن دقوقی در میان نماز افغان آن کشتی کی غرق خواست شدن آن دقوقی در امامت کرد ساز اندر آن ساحل در آمد در نماز و آن جماعت در پی او در قیام اینت زیبا قوم و بگزیده امام ناگهان چشمش سوی دریا فتاد چون شنید از سوی دریا داد داد در میان موج دید او کشتیی در قضا و در بلا و زشتیی هم شب و هم ابر و هم موج عظیم این سه تاریکی و از غرقاب بیم تند بادی همچو عزراییل خاست موجها آشوفت اندر چپ و راست اهل کشتی از مهابت کاسته نعره وا ویلها برخاسته دستها در نوحه بر سر می زدند کافر و ملحد همه مخلص شدند با خدا با صد تضرع آن زمان عهدها و نذرها کرده به جان سر برهنه در سجود آنها که هیچ رویشان قبله ندید از پیچ پیچ گفته که بی فایده ست این بندگی آن زمان دیده در آن صد زندگی از همه اومید ببریده تمام دوستان و خال و عم بابا و مام زاهد و فاسق شد آن دم متقی همچو در هنگام جان کندن شقی نه ز چپشان چاره بود و نه ز راست حیله ها چون مرد هنگام دعاست در دعا ایشان و در زاری و آه بر فلک زیشان شده دود سیاه دیو آن دم از عداوت بین بین بانگ زد کای سگ پرستان علتین مرگ و جسک ای اهل انکار و نفاق عاقبت خواهد بدن این اتفاق چشمتان تر باشد از بعد خلاص که شوید از بهر شهوت دیو خاص یادتان ناید که روزی در خطر دستتان بگرفت یزدان از قدر این همی آمد ندا از دیو لیک این سخن را نشنود جز گوش نیک راست فرمودست با ما مصطفی قطب و شاهنشاه و دریای صفا کانچ جاهل دید خواهد عاقبت عاقلان بینند ز اول مرتبت کارها ز آغاز اگر غیبست و سر عاقل اول دید و آخر آن مصر اولش پوشیده باشد و آخر آن عاقل و جاهل ببیند در عیان گر نبینی واقعه غیب ای عنود حزم را سیلاب کی اندر ربود حزم چه بود بدگمانی بر جهان دم بدم بیند بلای ناگهان # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۰۱ - تصورات مرد حازم آنچنانک ناگهان شیری رسید مرد را بربود و در بیشه کشید او چه اندیشد در آن بردن ببین تو همان اندیش ای استاد دین می کشد شیر قضا در بیشه ها جان ما مشغول کار و پیشه ها آنچنانک از فقر می ترسند خلق زیر آب شور رفته تا به حلق گر بترسندی از آن فقرآفرین گنجهاشان کشف گشتی در زمین جمله شان از خوف غم در عین غم در پی هستی فتاده در عدم # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۰۲ - دعا و شفاعت دقوقی در خلاص کشتی چون دقوقی آن قیامت را بدید رحم او جوشید و اشک او دوید گفت یا رب منگر اندر فعلشان دستشان گیر ای شه نیکو نشان خوش سلامتشان به ساحل باز بر ای رسیده دست تو در بحر و بر ای کریم و ای رحیم سرمدی در گذار از بدسگالان این بدی ای بداده رایگان صد چشم و گوش بی ز رشوت بخش کرده عقل و هوش پیش از استحقاق بخشیده عطا دیده از ما جمله کفران و خطا ای عظیم از ما گناهان عظیم تو توانی عفو کردن در حریم ما ز آز و حرص خود را سوختیم وین دعا را هم ز تو آموختیم حرمت آن که دعا آموختی در چنین ظلمت چراغ افروختی همچنین می رفت بر لفظش دعا آن زمان چون مادران با وفا اشک می رفت از دو چشمش و آن دعا بی خود از وی می بر آمد بر سما آن دعای بی خودان خود دیگرست آن دعا زو نیست گفت داورست آن دعا حق می کند چون او فناست آن دعا و آن اجابت از خداست واسطه مخلوق نه اندر میان بی خبر زان لابه کردن جسم و جان بندگان حق رحیم و بردبار خوی حق دارند در اصلاح کار مهربان بی رشوتان یاری گران در مقام سخت و در روز گران هین بجو این قوم را ای مبتلا هین غنیمت دارشان پیش از بلا رست کشتی از دم آن پهلوان واهل کشتی را به جهد خود گمان که مگر بازوی ایشان در حذر بر هدف انداخت تیری از هنر پا رهاند روبهان را در شکار و آن ز دم دانند روباهان غرار عشقها با دم خود بازند کین می رهاند جان ما را در کمین روبها پا را نگه دار از کلوخ پا چو نبود دم چه سود ای چشم شوخ ما چو روباهان و پای ما کرام می رهاندمان ز صدگون انتقام حیله باریک ما چون دم ماست عشقها بازیم با دم چپ و راست دم بجنبانیم ز استدلال و مکر تا که حیران ماند از ما زید و بکر طالب حیرانی خلقان شدیم دست طمع اندر الوهیت زدیم تا بافسون مالک دلها شویم این نمی بینیم ما کاندر گویم در گوی و در چهی ای قلتبان دست وا دار از سبال دیگران چون به بستانی رسی زیبا و خوش بعد از آن دامان خلقان گیر و کش ای مقیم حبس چار و پنج و شش نغز جایی دیگران را هم بکش ای چو خربنده حریف کون خر بوسه گاهی یافتی ما را ببر چون ندادت بندگی دوست دست میل شاهی از کجاات خاستست در هوای آنک گویندت زهی بسته ای در گردن جانت زهی روبها این دم حیلت را بهل وقف کن دل بر خداوندان دل در پناه شیر کم ناید کباب روبها تو سوی جیفه کم شتاب تو دلا منظور حق آنگه شوی که چو جزوی سوی کل خود روی حق همی گوید نظرمان در دلست نیست بر صورت که آن آب و گلست تو همی گویی مرا دل نیز هست دل فراز عرش باشد نی به پست در گل تیره یقین هم آب هست لیک زان آبت نشاید آب دست زان که گر آبست مغلوب گلست پس دل خود را مگو کین هم دلست آن دلی کز آسمانها برترست آن دل ابدال یا پیغامبرست پاک گشته آن ز گل صافی شده در فزونی آمده وافی شده ترک گل کرده سوی بحر آمده رسته از زندان گل بحری شده آب ما محبوس گل ماندست هین بحر رحمت جذب کن ما را ز طین بحر گوید من تورا در خود کشم لیک می لافی که من آب خوشم لاف تو محروم می دارد تورا ترک آن پنداشت کن در من درآ آب گل خواهد که در دریا رود گل گرفته پای آب و می کشد گر رهاند پای خود از دست گل گل بماند خشک و او شد مستقل آن کشیدن چیست از گل آب را جذب تو نقل و شراب ناب را همچنین هر شهوتی اندر جهان خواه مال و خواه جاه و خواه نان هر یکی زینها تورا مستی کند چون نیابی آن خمارت می زند این خمار غم دلیل آن شدست که بدان مفقود مستی ات بدست جز به اندازه ضرورت زین مگیر تا نگردد غالب و بر تو امیر سر کشیدی تو که من صاحب دلم حاجت غیری ندارم واصلم آنچنانک آب در گل سر کشد که منم آب و چرا جویم مدد دل تو این آلوده را پنداشتی لاجرم دل ز اهل دل برداشتی خود روا داری که آن دل باشد این کو بود در عشق شیر و انگبین لطف شیر و انگبین عکس دلست هر خوشی را آن خوش از دل حاصلست پس بود دل جوهر و عالم عرض سایه دل چون بود دل را غرض آن دلی کو عاشق مالست و جاه یا زبون این گل و آب سیاه یا خیالاتی که در ظلمات او می پرستدشان برای گفت و گو دل نباشد غیر آن دریای نور دل نظرگاه خدا وانگاه کور نه دل اندر صد هزاران خاص و عام در یکی باشد کدامست آن کدام ریزه دل را بهل دل را بجو تا شود آن ریزه چون کوهی ازو دل محیطست اندرین خطه وجود زر همی افشاند از احسان و جود از سلام حق سلامیها نثار می کند بر اهل عالم اختیار هر که را دامن درستست و معد آن نثار دل بر آنکس می رسد دامن تو آن نیازست و حضور هین منه در دامن آن سنگ فجور تا ندرد دامنت زان سنگها تا بدانی نقد را از رنگها سنگ پر کردی تو دامن از جهان هم ز سنگ سیم و زر چون کودکان از خیال سیم و زر چون زر نبود دامن صدقت درید و غم فزود کی نماید کودکان را سنگ سنگ تا نگیرد عقل دامنشان به چنگ پیر عقل آمد نه آن موی سپید مو نمی گنجد درین بخت و امید # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۰۳ - انکار کردن آن جماعت بر دعا و شفاعت دقوقی و پریدن ایشان و ناپیدا شدن در پردهٔ غیب و حیران شدن دقوقی کی در هوا رفتند یا در زمین چون رهید آن کشتی و آمد به کام شد نماز آن جماعت هم تمام فجفجی افتادشان با همدگر کین فضولی کیست از ما ای پدر هر یکی با آن دگر گفتند سر از پس پشت دقوقی مستتر گفت هر یک من نکردستم کنون این دعا نه از برون نه از درون گفت مانا این امام ما ز درد بوالفضولانه مناجاتی بکرد گفت آن دیگر که ای یار یقین مر مرا هم می نماید این چنین او فضولی بوده است از انقباض کرد بر مختار مطلق اعتراض چون نگه کردم سپس تا بنگرم که چه می گویند آن اهل کرم یک ازیشان را ندیدم در مقام رفته بودند از مقام خود تمام نه به چپ نه راست نه بالا نه زیر چشم تیز من نشد بر قوم چیر درها بودند گویی آب گشت نه نشان پا و نه گردی به دشت در قباب حق شدند آن دم همه در کدامین روضه رفتند آن رمه در تحیر ماندم کین قوم را چون بپوشانید حق بر چشم ما آنچنان پنهان شدند از چشم او مثل غوطه ماهیان در آب جو سالها درحسرت ایشان بماند عمرها در شوق ایشان اشک راند تو بگویی مرد حق اندر نظر کی در آرد با خدا ذکر بشر خر ازین می خسپد اینجا ای فلان که بشر دیدی تو ایشان را نه جان کار ازین ویران شدست ای مرد خام که بشر دیدی مر ایشان را چو عام تو همان دیدی که ابلیس لعین گفت من از آتشم آدم ز طین چشم ابلیسانه را یک دم ببند چند بینی صورت آخر چند چند ای دقوقی با دو چشم همچو جو هین مبر اومید ایشان را بجو هین بجو که رکن دولت جستن است هر گشادی در دل اندر بستن است از همه کار جهان پرداخته کو و کو می گو به جان چون فاخته نیک بنگر اندرین ای محتجب که دعا را بست حق در استجب هر که را دل پاک شد از اعتلال آن دعااش می رود تا ذوالجلال # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۰۴ - باز شرح کردن حکایت آن طالب روزی حلال بی کسب و رنج در عهد داود علیه السلام و مستجاب شدن دعای او یادم آمد آن حکایت کان فقیر روز و شب می کرد افغان و نفیر وز خدا می خواست روزی حلال بی شکار و رنج و کسب و انتقال پیش ازین گفتیم بعضی حال او لیک تعویق آمد و شد پنج تو هم بگوییمش کجا خواهد گریخت چون ز ابر فضل حق حکمت بریخت صاحب گاوش بدید و گفت هین ای به ظلمت گاو من گشته رهین هین چرا کشتی بگو گاو مرا ابله طرار انصاف اندر آ گفت من روزی ز حق می خواستم قبله را از لابه می آراستم آن دعای کهنه ام شد مستجاب روزی من بود کشتم نک جواب او ز خشم آمد گریبانش گرفت چند مشتی زد به رویش ناشکفت # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۰۵ - رفتن هر دو خصم نزد داود علیه السلام می کشیدش تا به داود نبی که بیا ای ظالم گیج غبی حجت بارد رها کن ای دغا عقل در تن آور و با خویش آ این چه می گویی دعا چه بود مخند بر سر و و ریش من و خویش ای لوند گفت من با حق دعاها کرده ام اندرین لابه بسی خون خورده ام من یقین دارم دعا شد مستجاب سر بزن بر سنگ ای منکرخطاب گفت گرد آیید هین یا مسلمین ژاژ بینید و فشار این مهین ای مسلمانان دعا مال مرا چون از آن او کند بهر خدا گر چنین بودی همه عالم بدین یک دعا املاک بردندی بکین گر چنین بودی گدایان ضریر محتشم گشته بدندی و امیر روز و شب اندر دعااند و ثنا لابه گویان که تو ده مان ای خدا تا تو ندهی هیچ کس ندهد یقین ای گشاینده تو بگشا بند این مکسب کوران بود لابه و دعا جز لب نانی نیابند از عطا خلق گفتند این مسلمان راست گوست وین فروشنده دعاها ظلم جوست این دعا کی باشد از اسباب ملک کی کشید این را شریعت خود بسلک بیع و بخشش یا وصیت یا عطا یا ز جنس این شود ملکی تورا در کدامین دفترست این شرع نو گاو را تو باز ده یا حبس رو او به سوی آسمان می کرد رو واقعه ما را نداند غیر تو در دل من آن دعا انداختی صد امید اندر دلم افراختی من نمی کردم گزافه آن دعا همچو یوسف دیده بودم خوابها دید یوسف آفتاب و اختران پیش او سجده کنان چون چاکران اعتمادش بود بر خواب درست در چه و زندان جز آن را می نجست ز اعتماد او نبودش هیچ غم از غلامی وز ملام و بیش و کم اعتمادی داشت او بر خواب خویش که چو شمعی می فروزیدش ز پیش چون در افکندند یوسف را به چاه بانگ آمد سمع او را از اله که تو روزی شه شوی ای پهلوان تا بمالی این جفا در رویشان قایل این بانگ ناید در نظر لیک دل بشناخت قایل را ز اثر قوتی و راحتی و مسندی در میان جان فتادش زان ندا چاه شد بر وی بدان بانگ جلیل گلشن و بزمی چو آتش بر خلیل هر جفا که بعد از آنش می رسید او بدان قوت به شادی می کشید همچنانک ذوق آن بانگ الست در دل هر مؤمنی تا حشر هست تا نباشد در بلاشان اعتراض نه ز امر و نهی حقشان انقباض لقمه حکمی که تلخی می نهد گلشکر آن را گوارش می دهد گلشکر آن را که نبود مستند لقمه را ز انکار او قی می کند هر که خوابی دید از روز الست مست باشد در ره طاعات مست می کشد چون اشتر مست این جوال بی فتور و بی گمان و بی ملال کفک تصدیقش به گرد پوز او شد گواه مستی و دلسوز او اشتر از قوت چو شیر نر شده زیر ثقل بار اندک خور شده ز آرزوی ناقه صد فاقه برو می نماید کوه پیشش تار مو در الست آنکو چنین خوابی ندید اندرین دنیا نشد بنده و مرید ور بشد اندر تردد صد دله یک زمان شکرستش و سالی گله پای پیش و پای پس در راه دین می نهد با صد تردد بی یقین وام دار شرح اینم نک گرو ور شتابستت ز الم نشرح شنو چون ندارد شرح این معنی کران خر به سوی مدعی گاو ران گفت کورم خواند زین جرم آن دغا بس بلیسانه قیاسست ای خدا من دعا کورانه کی می کرده ام جز به خالق کدیه کی آورده ام کور از خلقان طمع دارد ز جهل من ز تو کز تست هر دشوار سهل آن یکی کورم ز کوران بشمرید او نیاز جان و اخلاصم ندید کوری عشقست این کوری من حب یعمی و یصمست ای حسن کورم از غیر خدا بینا بدو مقتضای عشق این باشد نکو تو که بینایی ز کورانم مدار دایرم برگرد لطفت ای مدار آنچنانک یوسف صدیق را خواب بنمودی و گشتش متکا مر مرا لطف تو هم خوابی نمود آن دعای بی حدم بازی نبود می نداند خلق اسرار مرا ژاژ می دانند گفتار مرا حقشان است و کی داند راز غیب غیر علام سر و ستار عیب خصم گفتش رو به من کن حق بگو رو چه سوی آسمان کردی عمو شید می آری غلط می افکنی لاف عشق و لاف قربت می زنی با کدامین روی چون دل مرده ای روی سوی آسمانها کرده ای غلغلی در شهر افتاده ازین آن مسلمان می نهد رو بر زمین کای خدا این بنده را رسوا مکن گر بدم هم سر من پیدا مکن تو همی دانی و شبهای دراز که همی خواندم تورا با صد نیاز پیش خلق این را اگر خود قدر نیست پیش تو همچون چراغ روشنیست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۰۶ - شنیدن داود علیه السلام سخن هر دو خصم وسال کردن از مدعی علیه چونک داود نبی آمد برون گفت هین چونست این احوال چون مدعی گفت ای نبی الله داد گاو من در خانه او درفتاد کشت گاوم را بپرسش که چرا گاو من کشت او بیان کن ماجرا گفت داودش بگو ای بوالکرم چون تلف کردی تو ملک محترم هین پراکنده مگو حجت بیار تا به یک سو گردد این دعوی و کار گفت ای داود بودم هفت سال روز و شب اندر دعا و در سؤال این همی جستم ز یزدان کای خدا روزیی خواهم حلال و بی عنا مرد و زن بر ناله من واقف اند کودکان این ماجرا را واصف اند تو بپرس از هر که خواهی این خبر تا بگوید بی شکنجه بی ضرر هم هویدا پرس و هم پنهان ز خلق که چه می گفت این گدای ژنده دلق بعد این جمله دعا و این فغان گاوی اندر خانه دیدم ناگهان چشم من تاریک شد نه بهر لوت شادی آن که قبول آمد قنوت کشتم آن را تا دهم در شکر آن که دعای من شنود آن غیب دان # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۰۷ - حکم کردن داود علیه السلام برکشندهٔ گاو گفت داود این سخنها را بشو حجت شرعی درین دعوی بگو تو روا داری که من بی حجتی بنهم اندر شهر باطل سنتی این کی بخشیدت خریدی وارثی ریع را چون می ستانی حارثی کسب را همچون زراعت دان عمو تا نکاری دخل نبود آن تو آنچ کاری بدروی آن آن تست ورنه این بی داد بر تو شد درست رو بده مال مسلمان کژ مگو رو بجو وام و بده باطل مجو گفت ای شه تو همین می گوییم که همی گویند اصحاب ستم # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۰۸ - تضرع آن شخص از داوری داود علیه السلام سجده کرد و گفت کای دانای سوز در دل داود انداز آن فروز در دلش نه آنچ تو اندر دلم اندر افکندی به راز ای مفضلم این بگفت و گریه در شد های های تا دل داود بیرون شد ز جای گفت هین امروز ای خواهان گاو مهلتم ده وین دعاوی را مکاو تا روم من سوی خلوت در نماز پرسم این احوال از دانای راز خوی دارم در نماز این التفات معنی قرة عینی فی الصلوة روزن جانم گشادست از صفا می رسد بی واسطه نامه خدا نامه و باران و نور از روزنم می فتد در خانه ام از معدنم دوزخست آن خانه کان بی روزنست اصل دین ای بنده روزن کردنست تیشه هر بیشه ای کم زن بیا تیشه زن در کندن روزن هلا یا نمی دانی که نور آفتاب عکس خورشید برونست از حجاب نور این دانی که حیوان دید هم پس چه کرمنا بود بر آدمم من چو خورشیدم درون نور غرق می ندانم کرد خویش از نور فرق رفتنم سوی نماز و آن خلا بهر تعلیمست ره مر خلق را کژ نهم تا راست گردد این جهان حرب خدعه این بود ای پهلوان نیست دستوری و گر نه ریختی گرد از دریای راز انگیختی همچنین داود می گفت این نسق خواست گشتن عقل خلقان محترق پس گریبانش کشید از پس یکی که ندارم در یکیی اش شکی با خود آمد گفت را کوتاه کرد لب ببست و عزم خلوتگاه کرد # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۰۹ - در خلوت رفتن داود تا آنچ حقست پیدا شود در فرو بست و برفت آنگه شتاب سوی محراب و دعای مستجاب حق نمودش آنچ بنمودش تمام گشت واقف بر سزای انتقام روز دیگر جمله خصمان آمدند پیش داود پیمبر صف زدند همچنان آن ماجراها باز رفت زود زد آن مدعی تشنیع زفت # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۱۰ - حکم کردن داود بر صاحب گاو کی از سر گاو برخیز و تشنیع صاحب گاو بر داود علیه السلام گفت داودش خمش کن رو بهل این مسلمان را ز گاوت کن بحل چون خدا پوشید بر تو ای جوان رو خمش کن حق ستاری بدان گفت وا ویلی چه حکمست این چه داد از پی من شرع نو خواهی نهاد رفته است آوازه عدلت چنان که معطر شد زمین و آسمان بر سگان کور این استم نرفت زین تعدی سنگ و که بشکافت تفت همچنین تشنیع می زد برملا کالصلا هنگام ظلمست الصلا # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۱۱ - حکم کردن داود بر صاحب گاو کی جمله مال خود را به وی ده بعد از آن داود گفتش کای عنود جمله مال خویش او را بخش زود ورنه کارت سخت گردد گفتمت تا نگردد ظاهر از وی استمت خاک بر سر کرد و جامه بر درید که به هر دم می کنی ظلمی مزید یک دمی دیگر برین تشنیع راند باز داودش به پیش خویش خواند گفت چون بختت نبود ای بخت کور ظلمت آمد اندک اندک در ظهور ریده ای آنگاه صدر و پیشگاه ای دریغ از چون تو خر خاشاک و کاه رو که فرزندان تو با جفت تو بندگان او شدند افزون مگو سنگ بر سینه همی زد با دو دست می دوید از جهل خود بالا و پست خلق هم اندر ملامت آمدند کز ضمیر کار او غافل بدند ظالم از مظلوم کی داند کسی کو بود سخره هوا همچون خسی ظالم از مظلوم آنکس پی برد کو سر نفس ظلوم خود برد ورنه آن ظالم که نفس است از درون خصم هر مظلوم باشد از جنون سگ هماره حمله بر مسکین کند تا تواند زخم بر مسکین زند شرم شیران راست نه سگ را بدان که نگیرد صید از همسایگان عامه مظلوم کش ظالم پرست از کمین سگشان سوی داود جست روی در داود کردند آن فریق کای نبی مجتبی بر ما شفیق این نشاید از تو کین ظلمیست فاش قهر کردی بی گناهی را به لاش # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۱۲ - عزم کردن داود علیه السلام به خواندن خلق بدان صحرا کی راز آشکارا کند و حجتها را همه قطع کند گفت ای یاران زمان آن رسید کان سر مکتوم او گردد پدید جمله برخیزید تا بیرون رویم تا بر آن سر نهان واقف شویم در فلان صحرا درختی هست زفت شاخهااش انبه و بسیار و چفت سخت راسخ خیمه گاه و میخ او بوی خون می آیدم از بیخ او خون شدست اندر بن آن خوش درخت خواجه را کشتست این منحوس بخت تا کنون حلم خدا پوشید آن آخر از ناشکری آن قلتبان که عیال خواجه را روزی ندید نه به نوروز و نه موسمهای عید بی نوایان را به یک لقمه نجست یاد ناورد او ز حقهای نخست تا کنون از بهر یک گاو این لعین می زند فرزند او را در زمین او بخود برداشت پرده از گناه ورنه می پوشید جرمش را اله کافر و فاسق درین دور گزند پرده خود را به خود بر می درند ظلم مستورست در اسرار جان می نهد ظالم به پیش مردمان که ببینیدم که دارم شاخها گاو دوزخ را ببینید از ملا # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۱۳ - گواهی دادن دست و پا و زبان بر سر ظالم هم در دنیا پس همینجا دست و پایت در گزند بر ضمیر تو گواهی می دهند چون موکل می شود بر تو ضمیر که بگو تو اعتقادت وا مگیر خاصه در هنگام خشم و گفت و گو می کند ظاهر سرت را مو به مو چون موکل می شود ظلم و جفا که هویدا کن مرا ای دست و پا چون همی گیرد گواه سر لگام خاصه وقت جوش و خشم و انتقام پس همان کس کین موکل می کند تا لوای راز بر صحرا زند پس موکل های دیگر روز حشر هم تواند آفرید از بهر نشر ای به ده دست آمده در ظلم و کین گوهرت پیداست حاجت نیست این نیست حاجت شهره گشتن در گزند بر ضمیر آتشینت واقف اند نفس تو هر دم بر آرد صد شرار که ببینیدم منم ز اصحاب نار جزو نارم سوی کل خود روم من نه نورم که سوی حضرت شوم همچنان کین ظالم حق ناشناس بهر گاوی کرد چندین التباس او ازو صد گاو برد و صد شتر نفس اینست ای پدر از وی ببر نیز روزی با خدا زاری نکرد یاربی نامد ازو روزی به درد کای خدا خصم مرا خشنود کن گر منش کردم زیان تو سود کن گر خطا کشتم دیت بر عاقله ست عاقله جانم تو بودی از الست سنگ می ندهد به استعفار در این بود انصاف نفس ای جان حر # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۱۴ - برون رفتن به سوی آن درخت چون برون رفتند سوی آن درخت گفت دستش را سپس بندید سخت تا گناه و جرم او پیدا کنم تا لوای عدل بر صحرا زنم گفت ای سگ جد او را کشته ای تو غلامی خواجه زین رو گشته ای خواجه را کشتی و بردی مال او کرد یزدان آشکارا حال او آن زنت او را کنیزک بوده است با همین خواجه جفا بنموده است هر چه زو زایید ماده یا که نر ملک وارث باشد آنها سر به سر تو غلامی کسب و کارت ملک اوست شرع جستی شرع بستان رو نکوست خواجه را کشتی باستم زار زار هم برینجا خواجه گویان زینهار کارد از اشتاب کردی زیر خاک از خیالی که بدیدی سهمناک نک سرش با کارد در زیر زمین باز کاوید این زمین را همچنین نام این سگ هم نبشته کارد بر کرد با خواجه چنین مکر و ضرر همچنان کردند چون بشکافتند در زمین آن کارد و سر را یافتند ولوله در خلق افتاد آن زمان هر یکی زنار ببرید از میان بعد از آن گفتش بیا ای دادخواه داد خود بستان بدان روی سیاه # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۱۵ - قصاص فرمودن داود علیه السلام خونی را بعد از الزام حجت برو هم بدان تیغش بفرمود او قصاص کی کند مکرش ز علم حق خلاص حلم حق گرچه مواساها کند لیک چون از حد بشد پیدا کند خون نخسپد درفتد در هر دلی میل جست و جوی و کشف مشکلی اقتضای داوری رب دین سر بر آرد از ضمیر آن و این کان فلان چون شد چه شد حالش چه گشت همچنانک جوشد از گلزار کشت جوشش خون باشد آن وا جستها خارش دلها و بحث و ماجرا چونک پیداگشت سر کار او معجزه داود شد فاش و دوتو خلق جمله سر برهنه آمدند سر به سجده بر زمینها می زدند ما همه کوران اصلی بوده ایم از تو ما صد گون عجایب دیده ایم سنگ با تو در سخن آمد شهیر کز برای غزو طالوتم بگیر تو به سه سنگ و فلاخن آمدی صد هزاران مرد را بر هم زدی سنگهایت صدهزاران پاره شد هر یکی هر خصم را خون خواره شد آهن اندر دست تو چون موم شد چون زره سازی تورا معلوم شد کوهها با تو رسایل شد شکور با تو می خوانند چون مقری زبور صد هزاران چشم دل بگشاده شد از دم تو غیب را آماده شد و آن قوی تر زان همه کین دایمست زندگی بخشی که سرمد قایمست جان جمله معجزات اینست خود کو ببخشد مرده را جان ابد کشته شد ظالم جهانی زنده شد هر یکی از نو خدا را بنده شد # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۱۶ - بیان آنک نفس آدمی بجای آن خونیست کی مدعی گاو گشته بود و آن گاو کشنده عقلست و داود حقست یا شیخ کی نایب حق است کی بقوت و یاری او تواند ظالم را کشتن و توانگر شدن به روزی بی‌کسب و بی‌حساب نفس خود را کش جهان را زنده کن خواجه را کشتست او را بنده کن مدعی گاو نفس تست هین خویشتن را خواجه کردست و مهین آن کشنده گاو عقل تست رو بر کشنده گاو تن منکر مشو عقل اسیرست و همی خواهد ز حق روزیی بی رنج و نعمت بر طبق روزی بی رنج او موقوف چیست آنک بکشد گاو را کاصل بدیست نفس گوید چون کشی تو گاو من زانک گاو نفس باشد نقش تن خواجه زاده عقل مانده بی نوا نفس خونی خواجه گشت و پیشوا روزی بی رنج می دانی که چیست قوت ارواحست و ارزاق نبیست لیک موقوفست بر قربان گاو گنج اندر گاو دان ای کنج کاو دوش چیزی خورده ام ور نه تمام دادمی در دست فهم تو زمام دوش چیزی خورده ام افسانه است هرچه می آید ز پنهان خانه است چشم بر اسباب از چه دوختیم گر ز خوش چشمان کرشم آموختیم هست بر اسباب اسبابی دگر در سبب منگر در آن افکن نظر انبیا در قطع اسباب آمدند معجزات خویش بر کیوان زدند بی سبب مر بحر را بشکافتند بی زراعت چاش گندم یافتند ریگها هم آرد شد از سعیشان پشم بز ابریشم آمد کش کشان جمله قرآن هست در قطع سبب عز درویش و هلاک بولهب مرغ بابیلی دو سه سنگ افکند لشکر زفت حبش را بشکند پیل را سوراخ سوراخ افکند سنگ مرغی کو به بالا پر زند دم گاو کشته بر مقتول زن تا شود زنده همان دم در کفن حلق ببریده جهد از جای خویش خون خود جوید ز خون پالای خویش همچنین ز آغاز قرآن تا تمام رفض اسبابست و علت والسلام کشف این نه از عقل کارافزا شود بندگی کن تا تورا پیدا شود بند معقولات آمد فلسفی شهسوار عقل عقل آمد صفی عقل عقلت مغز و عقل تست پوست معده حیوان همیشه پوست جوست مغزجوی از پوست دارد صد ملال مغز نغزان را حلال آمد حلال چونک قشر عقل صد برهان دهد عقل کل کی گام بی ایقان نهد عقل دفترها کند یکسر سیاه عقل عقل آفاق دارد پر ز ماه از سیاهی و سپیدی فارغست نور ماهش بر دل و جان بازغست این سیاه و این سپید ار قدر یافت زان شب قدرست کاختروار تافت قیمت همیان و کیسه از زرست بی ز زر همیان و کیسه ابترست همچنانک قدر تن از جان بود قدر جان از پرتو جانان بود گر بدی جان زنده بی پرتو کنون هیچ گفتی کافران را میتون هین بگو که ناطقه جو می کند تا به قرنی بعد ما آبی رسد گرچه هر قرنی سخن آری بود لیک گفت سالفان یاری بود نه که هم توریت و انجیل و زبور شد گواه صدق قرآن ای شکور روزی بی رنج جو و بی حسیب کز بهشتت آورد جبریل سیب بلک رزقی از خداوند بهشت بی صداع باغبان بی رنج کشت زانک نفع نان در آن نان داد اوست بدهدت آن نفع بی توسیط پوست ذوق پنهان نقش نان چون سفره ایست نان بی سفره ولی را بهره ایست رزق جانی کی بری با سعی و جست جز به عدل شیخ کو داود تست نفس چون با شیخ بیند کام تو از بن دندان شود او رام تو صاحب آن گاو رام آنگاه شد کز دم داود او آگاه شد عقل گاهی غالب آید در شکار برسگ نفست که باشد شیخ یار نفس اژدرهاست با صد زور و فن روی شیخ او را زمرد دیده کن گر تو صاحب گاو را خواهی زبون چون خران سیخش کن آن سو ای حرون چون به نزدیک ولی الله شود آن زبان صد گزش کوته شود صد زبان و هر زبانش صد لغت زرق و دستانش نیاید در صفت مدعی گاو نفس آمد فصیح صد هزاران حجت آرد ناصحیح شهر را بفریبد الا شاه را ره نتاند زد شه آگاه را نفس را تسبیح و مصحف در یمین خنجر و شمشیر اندر آستین مصحف و سالوس او باور مکن خویش با او هم سر و هم سر مکن سوی حوضت آورد بهر وضو واندر اندازد تورا در قعر او عقل نورانی و نیکو طالبست نفس ظلمانی برو چون غالبست زانک او در خانه عقل تو غریب بر در خود سگ بود شیر مهیب باش تا شیران سوی بیشه روند وین سگان کور آنجا بگروند مکر نفس و تن نداند عام شهر او نگردد جز به وحی القلب قهر هر که جنس اوست یار او شود جز مگر داود کان شیخت بود کو مبدل گشت و جنس تن نماند هر که را حق در مقام دل نشاند خلق جمله علتی اند از کمین یار علت می شود علت یقین هر خسی دعوی داودی کند هر که بی تمییز کف در وی زند از صیادی بشنود آواز طیر مرغ ابله می کند آن سوی سیر نقد را از نقل نشناسد غویست هین ازو بگریز اگر چه معنویست رسته و بر بسته پیش او یکیست گر یقین دعوی کند او در شکیست این چنین کس گر ذکی مطلقست چونش این تمییز نبود احمقست هین ازو بگریز چون آهو ز شیر سوی او مشتاب ای دانا دلیر # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۱۷ - گریختن عیسی علیه السلام فراز کوه از احمقان عیسی مریم به کوهی می گریخت شیر گویی خون او می خواست ریخت آن یکی در پی دوید و گفت خیر در پیت کس نیست چه گریزی چو طیر با شتاب او آنچنان می تاخت جفت کز شتاب خود جواب او نگفت یک دو میدان در پی عیسی براند پس به جد جدعیسی را بخواند کز پی مرضات حق یک لحظه بیست که مرا اندر گریزت مشکلیست از کی این سو می گریزی ای کریم نه پیت شیر و نه خصم و خوف و بیم گفت از احمق گریزانم برو می رهانم خویش را بندم مشو گفت آخر آن مسیحا نه توی که شود کور و کر از تو مستوی گفت آری گفت آن شه نیستی که فسون غیب را ماویستی چون بخوانی آن فسون بر مرده ای برجهد چون شیر صید آورده ای گفت آری آن منم گفتا که تو نه ز گل مرغان کنی ای خوب رو گفت آری گفت پس ای روح پاک هرچه خواهی می کنی از کیست باک با چنین برهان که باشد در جهان که نباشد مر تورا از بندگان گفت عیسی که به ذات پاک حق مبدع تن خالق جان در سبق حرمت ذات و صفات پاک او که بود گردون گریبان چاک او کان فسون و اسم اعظم را که من بر کر و بر کور خواندم شد حسن بر که سنگین بخواندم شد شکاف خرقه را بدرید بر خود تا به ناف بر تن مرده بخواندم گشت حی بر سر لاشی بخواندم گشت شی خواندم آن را بر دل احمق به ود صد هزاران بار و درمانی نشد سنگ خارا گشت و زان خو بر نگشت ریگ شد کز وی نروید هیچ کشت گفت حکمت چیست کآنجا اسم حق سود کرد اینجا نبود آن را سبق آن همان رنج است و این رنجی چرا او نشد این را و آن را شد دوا گفت رنج احمقی قهر خداست رنج و کوری نیست قهر آن ابتلاست ابتلا رنجیست کان رحم آورد احمقی رنجیست کان زخم آورد آنچ داغ اوست مهر او کرده است چاره ای بر وی نیارد برد دست ز احمقان بگریز چون عیسی گریخت صحبت احمق بسی خون ها که ریخت اندک اندک آب را دزدد هوا دین چنین دزدد هم احمق از شما گرمیت را دزدد و سردی دهد همچو آن کاو زیر کون سنگی نهد آن گریز عیسی نه از بیم بود آمن است او آن پی تعلیم بود زمهریر ار پر کند آفاق را چه غم آن خورشید با اشراق را # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۱۸ - قصهٔ اهل سبا و حماقت ایشان و اثر ناکردن نصیحت انبیا در احمقان یادم آمد قصه اهل سبا کز دم احمق صباشان شد وبا آن سبا ماند به شهر بس کلان در فسانه بشنوی از کودکان کودکان افسانه ها می آورند درج در افسانه شان بس سر و پند هزلها گویند در افسانه ها گنج می جو در همه ویرانه ها بود شهری بس عظیم و مه ولی قدر او قدر سکره بیش نی بس عظیم و بس فراخ و بس دراز سخت زفت زفت اندازه پیاز مردم ده شهر مجموع اندرو لیک جمله سه تن ناشسته رو اندرو خلق و خلایق بی شمار لیک آن جمله سه خام پخته خوار جان ناکرده به جانان تاختن گر هزارانست باشد نیم تن آن یکی بس دور بین و دیده کور از سلیمان کور و دیده پای مور و آن دگر بس تیزگوش و سخت کر گنج و در وی نیست یک جو سنگ زر وآن دگر عور و برهنه لاشه باز لیک دامنهای جامه او دراز گفت کور اینک سپاهی می رسند من همی بینم که چه قومند و چند گفت کر آری شنودم بانگشان که چه می گویند پیدا و نهان آن برهنه گفت ترسان زین منم که ببرند از درازی دامنم کور گفت اینک به نزدیک آمدند خیز بگریزیم پیش از زخم و بند کر همی گوید که آری مشغله می شود نزدیکتر یاران هله آن برهنه گفت آوه دامنم از طمع برند و من ناآمنم شهر را هشتند و بیرون آمدند در هزیمت در دهی اندر شدند اندر آن ده مرغ فربه یافتند لیک ذره گوشت بر وی نه نژند مرغ مرده خشک وز زخم کلاغ استخوانها زار گشته چون پناغ زان همی خوردند چون از صید شیر هر یکی از خوردنش چون پیل سیر هر سه زان خوردند و بس فربه شدند چون سه پیل بس بزرگ و مه شدند آنچنان کز فربهی هر یک جوان در نگنجیدی ز زفتی در جهان با چنین گبزی و هفت اندام زفت از شکاف در برون جستند و رفت راه مرگ خلق ناپیدا رهیست در نظر ناید که آن بی جا رهیست نک پیاپی کاروانها مقتفی زین شکاف در که هست آن مختفی بر در ار جویی نیابی آن شکاف سخت ناپیدا و زو چندین زفاف # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۱۹ - شرح آن کور دوربین و آن کر تیزشنو و آن برهنه دراز دامن کر امل را دان که مرگ ما شنید مرگ خود نشنید و نقل خود ندید حرص نابیناست بیند مو به مو عیب خلقان و بگوید کو به کو عیب خود یک ذره چشم کور او می نبیند گرچه هست او عیب جو عور می ترسد که دامانش برند دامن مرد برهنه چون درند مرد دنیا مفلس است و ترسناک هیچ او را نیست از دزدانش باک او برهنه آمد و عریان رود وز غم دزدش جگر خون می شود وقت مرگش که بود صد نوحه بیش خنده آید جانش را زین ترس خویش آن زمان داند غنی کش نیست زر هم ذکی داند که او بد بی هنر چون کنار کودکی پر از سفال کو بر آن لرزان بود چون رب مال گر ستانی پاره ای گریان شود پاره گر بازش دهی خندان شود چون نباشد طفل را دانش دثار گریه و خنده ش ندارد اعتبار محتشم چون عاریت را ملک دید پس بر آن مال دروغین می طپید خواب می بیند که او را هست مال ترسد از دزدی که برباید جوال چون ز خوابش بر جهاند گوش کش پس ز ترس خویش تسخر آیدش همچنان لرزانی این عالمان که بودشان عقل و علم این جهان از پی این عاقلان ذو فنون گفت ایزد در نبی لا یعلمون هر یکی ترسان ز دزدی کسی خویشتن را علم پندارد بسی گوید او که روزگارم می برند خود ندارد روزگار سودمند گوید از کارم بر آوردند خلق غرق بی کاریست جانش تابه حلق عور ترسان که منم دامن کشان چون رهانم دامن از چنگالشان صد هزاران فضل داند از علوم جان خود را می نداند آن ظلوم داند او خاصیت هر جوهری در بیان جوهر خود چون خری که همی دانم یجوز و لایجوز خود ندانی تو یجوزی یا عجوز این روا و آن ناروا دانی ولیک تو روا یا ناروایی بین تو نیک قیمت هر کاله می دانی که چیست قیمت خود را ندانی احمقیست سعدها و نحسها دانسته ای ننگری سعدی تو یا ناشسته ای جان جمله علمها اینست این که بدانی من کیم در یوم دین آن اصول دین بدانستی ولیک بنگر اندر اصل خود گر هست نیک از اصولینت اصول خویش به که بدانی اصل خود ای مرد مه # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۲۰ - صفت خرمی شهر اهل سبا و ناشکری ایشان اصلشان بد بود آن اهل سبا می رمیدندی ز اسباب لقا دادشان چندان ضیاع و باغ و راغ از چپ و از راست از بهر فراغ بس که می افتاد از پری ثمار تنگ می شد معبر ره بر گذار آن نثار میوه ره را می گرفت از پری میوه ره رو در شگفت سله بر سر در درختستانشان پر شدی ناخواست از میوه فشان باد آن میوه فشاندی نه کسی پر شدی زان میوه دامنها بسی خوشه های زفت تا زیر آمده بر سر و روی رونده می زده مرد گلخن تاب از پری زر بسته بودی در میان زرین کمر سگ کلیچه کوفتی در زیر پا تخمه بودی گرگ صحرا از نوا گشته آمن شهر و ده از دزد و گرگ بز نترسیدی هم از گرگ سترگ گر بگویم شرح نعمتهای قوم که زیادت می شد آن یوما بیوم مانع آید از سخنهای مهم انبیا بردند امر فاستقم # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۲۱ - آمدن پیغامبران حق به نصیحت اهل سبا سیزده پیغامبر آنجا آمدند گم رهان را جمله رهبر می شدند که هله نعمت فزون شد شکر کو مرکب شکر ار بخسپد حرکوا شکر منعم واجب آید در خرد ورنه بگشاید در خشم ابد هین کرم بینید وین خود کس کند کز چنین نعمت به شکری بس کند سر ببخشد شکر خواهد سجده ای پا ببخشد شکر خواهد قعده ای قوم گفته شکر ما را برد غول ما شدیم از شکر و از نعمت ملول ما چنان پژمرده گشتیم ازعطا که نه طاعتمان خوش آید نه خطا ما نمی خواهیم نعمتها و باغ ما نمی خواهیم اسباب و فراغ انبیا گفتند در دل علتیست که از آن در حق شناسی آفتیست نعمت از وی جملگی علت شود طعمه در بیمار کی قوت شود چند خوش پیش تو آمد ای مصر جمله ناخوش گشت و صاف او کدر تو عدو این خوشیها آمدی گشت ناخوش هر چه بر وی کف زدی هر که اوشد آشنا و یار تو شد حقیر و خوار در دیدار تو هر که او بیگانه باشد با تو هم پیش تو او بس مه است و محترم این هم از تاثیر آن بیماریست زهر او در جمله جفتان ساریست دفع آن علت بباید کرد زود که شکر با آن حدث خواهد نمود هر خوشی کاید به تو ناخوش شود آب حیوان گر رسد آتش شود کیمیای مرگ و جسکست آن صفت مرگ گردد زان حیاتت عاقبت بس غدایی که ز وی دل زنده شد چون بیامد در تن تو گنده شد بس عزیزی که بناز اشکار شد چون شکارت شد بر تو خوار شد آشنایی عقل با عقل از صفا چون شود هر دم فزون باشد ولا آشنایی نفس با هر نفس پست تو یقین می دان که دم دم کمترست زانک نفسش گرد علت می تند معرفت را زود فاسد می کند گر نخواهی دوست را فردا نفیر دوستی با عاقل و با عقل گیر از سموم نفس چون با علتی هر چه گیری تو مرض را آلتی گر بگیری گوهری سنگی شود ور بگیری مهر دل جنگی شود ور بگیری نکته بکری لطیف بعد درکت گشت بی ذوق و کثیف که من این را بس شنیدم کهنه شد چیز دیگر گو به جز آن ای عضد چیز دیگر تازه و نو گفته گیر باز فردا زان شوی سیر و نفیر دفع علت کن چو علت خو شود هرحدیثی کهنه پیشت نو شود تا که از کهنه برآرد برگ نو بشکفاند کهنه صد خوشه ز گو ما طبیبانیم شاگردان حق بحر قلزم دید ما را فانفلق آن طبیبان طبیعت دیگرند که به دل از راه نبضی بنگرند ما به دل بی واسطه خوش بنگریم کز فراست ما به عالی منظریم آن طبیبان غذااند و ثمار جان حیوانی بدیشان استوار ما طبیبان فعالیم و مقال ملهم ما پرتو نور جلال کین چنین فعلی ترا نافع بود و آنچنان فعلی ز ره قاطع بود اینچنین قولی ترا پیش آورد و آنچنان قولی ترا نیش آورد آن طبیبان را بود بولی دلیل وین دلیل ما بود وحی جلیل دست مزدی می نخواهیم از کسی دست مزد ما رسد از حق بسی هین صلا بیماری ناسور را داروی ما یک بیک رنجور را # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۲۲ - معجزه خواستن قوم از پیغامبران قوم گفتند ای گروه مدعی کو گواه علم طب و نافعی چون شما بسته همین خواب و خورید همچو ما باشید در ده می چرید چون شما در دام این آب و گلید کی شما صیاد سیمرغ دلید حب جاه و سروری دارد بر آن که شمارد خویش از پیغامبران ما نخواهیم این چنین لاف و دروغ کردن اندر گوش و افتادن بدوغ انبیا گفتند کین زان علتست مایه کوری حجاب ریتست دعوی ما را شنیدیت و شما می نبینید این گهر در دست ما امتحانست این گهر مر خلق را ماش گردانیم گرد چشمها هر که گوید کو گوا گفتش گواست کو نمی بیند گهر حبس عماست آفتابی در سخن آمد که خیز که بر آمد روز بر جه کم ستیز تو بگویی آفتابا کو گواه گویدت ای کور از حق دیده خواه روز روشن هر که او جوید چراغ عین جستن کوریش دارد بلاغ ور نمی بینی گمانی برده ای که صباحست و تو اندر پرده ای کوری خود را مکن زین گفت فاش خامش و در انتظار فضل باش در میان روز گفتن روز کو خویش رسوا کردنست ای روزجو صبر و خاموشی جذوب رحمتست وین نشان جستن نشان علتست انصتوا بپذیر تا بر جان تو آید از جانان جزای انصتوا گر نخواهی نکس پیش این طبیب بر زمین زن زر و سر را ای لبیب گفت افزون را تو بفروش و بخر بذل جان و بذل جاه و بذل زر تا ثنای تو بگوید فضل هو که حسد آرد فلک بر جاه تو چون طبیبان را نگه دارید دل خود ببینید و شوید ازخود خجل دفع این کوری بدست خلق نیست لیک اکرام طبیبان از هدیست این طبیبان را به جان بنده شوید تا به مشک و عنبر آکنده شوید # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۲۳ - متهم داشتن قوم انبیا را قوم گفتند این همه زرقست و مکر کی خدا نایب کند از زید و بکر هر رسول شاه باید جنس او آب و گل کو خالق افلاک کو مغز خر خوردیم تا ما چون شما پشه را داریم همراز هما کو هما کو پشه کو گل کو خدا ز آفتاب چرخ چه بود ذره را این چه نسبت این چه پیوندی بود تاکه در عقل و دماغی در رود # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۲۴ - حکایت خرگوشان کی خرگوشی راپیش پیل فرستادند کی بگو کی من رسول ماه آسمانم پیش تو کی ازین چشمه آب حذر کن چنانک در کتاب کلیله تمام گفته است این بدان ماند که خرگوشی بگفت من رسول ماهم و با ماه جفت کز رمه پیلان بر آن چشمه زلال جمله نخجیران بدند اندر وبال جمله محروم و ز خوف از چشمه دور حیله ای کردند چون کم بود زور از سر که بانگ زد خرگوش زال سوی پیلان در شب غره هلال که بیا رابع عشر ای شاه پیل تا درون چشمه یابی این دلیل شاه پیلا من رسولم پیش بیست بر رسولان بند و زجر و خشم نیست ماه می گوید که ای پیلان روید چشمه آن ماست زین یکسو شوید ورنه منتان کور گردانم ستم گفتم از گردن برون انداختم ترک این چشمه بگویید و روید تا ز زخم تیغ مه ایمن شوید نک نشان آنست کاندر چشمه ماه مضطرب گردد ز پیل آب خواه آن فلان شب حاضر آ ای شاه پیل تا درون چشمه یابی زین دلیل چونک هفت و هشت از مه بگذرید شاه پیل آمد ز چشمه می چرید چونک زد خرطوم پیل آن شب درآب مضطرب شد آب ومه کرد اضطراب پیل باور کرد از وی آن خطاب چون درون چشمه مه کرد اضطراب مانه زان پیلان گولیم ای گروه که اضطراب ماه آردمان شکوه انبیا گفتند آوه پند جان سخت تر کرد ای سفیهان بندتان # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۲۵ - جواب گفتن انبیا طعن ایشان را و مثل زدن ایشان را ای دریغا که دوا در رنجتان گشت زهر قهر جان آهنجتان ظلمت افزود این چراغ آن چشم را چون خدا بگماشت پرده خشم را چه رییسی جست خواهیم از شما که ریاستمان فزونست از سما چه شرف یابد ز کشتی بحر در خاصه کشتیی ز سرگین گشته پر ای دریغ آن دیده کور و کبود آفتابی اندرو ذره نمود ز آدمی که بود بی مثل و ندید دیده ابلیس جز طینی ندید چشم دیوانه بهارش دی نمود زان طرف جنبید کو را خانه بود ای بسا دولت که آید گاه گاه پیش بی دولت بگردد او ز راه ای بسا معشوق کاید ناشناخت پیش بدبختی نداند عشق باخت این غلط ده دیده را حرمان ماست وین مقلب قلب را سؤ القضاست چون بت سنگین شما را قبله شد لعنت و کوری شما را ظله شد چون بشاید سنگتان انباز حق چون نشاید عقل و جان همراز حق پشه مرده هما را شد شریک چون نشاید زنده همراز ملیک یا مگر مرده تراشیده شماست پشه زنده تراشیده خداست عاشق خویشید و صنعت کرد خویش دم ماران را سر مارست کیش نه در آن دم دولتی و نعمتی نه در آن سر راحتی و لذتی گرد سر گردان بود آن دم مار لایق اند و درخورند آن هر دو یار آنچنان گوید حکیم غزنوی در الهی نامه گر خوش بشنوی کم فضولی کن تو در حکم قدر درخور آمد شخص خر با گوش خر شد مناسب عضوها و ابدانها شد مناسب وصفها با جانها وصف هر جانی تناسب باشدش بی گمان با جان که حق بتراشدش چون صفت با جان قرین کردست او پس مناسب دانش همچون چشم و رو شد مناسب وصفها در خوب و زشت شد مناسب حرفها که حق نبشت دیده و دل هست بین اصبعین چون قلم در دست کاتب ای حسین اصبع لطفست و قهر و در میان کلک دل با قبض و بسطی زین بنان ای قلم بنگر گر اجلالیستی که میان اصبعین کیستی جمله قصد و جنبشت زین اصبعست فرق تو بر چار راه مجمعست این حروف حالهات از نسخ اوست عزم و فسخت هم ز عزم و فسخ اوست جز نیاز و جز تضرع راه نیست زین تقلب هر قلم آگاه نیست این قلم داند ولی بر قدر خود قدر خود پیدا کند در نیک و بد آنچ در خرگوش و پیل آویختند تا ازل را با حیل آمیختند # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۲۶ - بیان آنک هر کس را نرسد مثل آوردن خاصه در کار الهی کی رسدتان این مثلها ساختن سوی آن درگاه پاک انداختن آن مثل آوردن آن حضرتست که بعلم سر و جهر او آیتست تو چه دانی سر چیزی تا تو کل یا به زلفی یا به رخ آری مثل موسیی آن را عصا دید و نبود اژدها بد سر او لب می گشود چون چنان شاهی نداند سر چوب تو چه دانی سر این دام و حبوب چون غلط شد چشم موسی در مثل چون کند موشی فضولی مدخل آن مثالت را چو اژدرها کند تا به پاسخ جزو جزوت بر کند این مثال آورد ابلیس لعین تا که شد ملعون حق تا یوم دین این مثال آورد قارون از لجاج تا فرو شد در زمین با تخت و تاج این مثالت را چو زاغ و بوم دان که ازیشان پست شد صد خاندان # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۲۷ - مثلها زدن قوم نوح باستهزا در زمان کشتی ساختن نوح اندر بادیه کشتی بساخت صد مثل گو از پی تسخیر بتاخت در بیابانی که چاه آب نیست می کند کشتی چه نادان و ابلهیست آن یکی می گفت ای کشتی بتاز و آن یکی می گفت پرش هم بساز او همی گفت این به فرمان خداست این بچربکها نخواهد گشت کاست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۲۸ - حکایت آن دزد کی پرسیدند چه می‌کنی نیم‌شب در بن این دیوار گفت دهل می‌زنم این مثل بشنو که شب دزدی عنید در بن دیوار حفره می برید نیم بیداری که او رنجور بود طقطق آهسته اش را می شنود رفت بر بام و فرو آویخت سر گفت او را در چه کاری ای پدر خیر باشد نیمشب چه می کنی تو کیی گفتا دهل زن ای سنی در چه کاری گفت می کوبم دهل گفت کو بانگ دهل ای بوسبل گفت فردا بشنوی این بانگ را نعره یا حسرتا وا ویلتا آن دروغست و کژ و بر ساخته سر آن کژ را تو هم نشناخته # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۲۹ - جواب آن مثل کی منکران گفتند از رسالت خرگوش پیغام به پیل از ماه آسمان سر آن خرگوش دان دیو فضول که به پیش نفس تو آمد رسول تا که نفس گول را محروم کرد ز آب حیوانی که از وی خضر خورد بازگونه کرده ای معنیش را کفر گفتی مستعد شو نیش را اضطراب ماه گفتی در زلال که بترسانید پیلان را شغال قصه خرگوش و پیل آری و آب خشیت پیلان ز مه در اضطراب این چه ماند آخر ای کوران خام با مهی که شد زبونش خاص و عام چه مه و چه آفتاب و چه فلک چه عقول و چه نفوس و چه ملک آفتاب آفتاب آفتاب این چه می گویم مگر هستم بخواب صد هزاران شهر را خشم شهان سرنگون کردست ای بد گم رهان کوه بر خود می شکافد صد شکاف آفتابی از کسوفش در شغاف خشم مردان خشک گرداند سحاب خشم دلها کرد عالمها خراب بنگرید ای مردگان بی حنوط در سیاستگاه شهرستان لوط پیل خود چه بود که سه مرغ پران کوفتند آن پیلکان را استخوان اضعف مرغان ابابیلست و او پیل را بدرید و نپذیرد رفو کیست کو نشنید آن طوفان نوح یا مصاف لشکر فرعون و روح روحشان بشکست و اندر آب ریخت ذره ذره آبشان بر می گسیخت کیست کو نشنید احوال ثمود و آنک صرصر عادیان را می ربود چشم باری در چنان پیلان گشا که بدندی پیل کش اندر وغا آنچنان پیلان و شاهان ظلوم زیر خشم دل همیشه در رجوم تا ابد از ظلمتی در ظلمتی می روند و نیست غوثی رحمتی نام نیک و بد مگر نشنیده اید جمله دیدند و شما نادیده اید دیده را نادیده می آرید لیک چشمتان را وا گشاید مرگ نیک گیر عالم پر بود خورشید و نور چون روی در ظلمتی مانند گور بی نصیب آیی از آن نور عظیم بسته روزن باشی از ماه کریم تو درون چاه رفتستی ز کاخ چه گنه دارد جهانهای فراخ جان که اندر وصف گرگی ماند او چون ببیند روی یوسف را بگو لحن داودی به سنگ و که رسید گوش آن سنگین دلانش کم شنید آفرین بر عقل و بر انصاف باد هر زمان والله اعلم بالرشاد صدقوا رسلا کراما یا سبا صدقوا روحا سباها من سبا صدقوهم هم شموس طالعه یومنوکم من مخازی القارعه صدقوهم هم بدور زاهره قبل ان یلقوکم بالساهره صدقوهم هم مصابیح الدجی اکرموهم هم مفاتیح الرجا صدقوا من لیس یرجو خیرکم لا تضلوا لا تصدوا غیرکم پارسی گوییم هین تازی بهل هندوی آن ترک باش ای آب و گل هین گواهیهای شاهان بشنوید بگرویدند آسمانها بگروید # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۳۰ - معنی حزم و مثال مرد حازم یا به حال اولینان بنگرید یا سوی آخر بحزمی در پرید حزم چه بود در دو تدبیر احتیاط از دو آن گیری که دورست از خباط آن یکی گوید درین ره هفت روز نیست آب و هست ریگ پای سوز آن دگر گوید دروغست این بران که بهر شب چشمه ای بینی روان حزم آن باشد که بر گیری تو آب تا رهی از ترس و باشی بر صواب گر بود در راه آب این را بریز ور نباشد وای بر مرد ستیز ای خلیفه زادگان دادی کنید حزم بهر روز میعادی کنید آن عدوی کز پدرتان کین کشید سوی زندانش ز علیین کشید آن شه شطرنج دل را مات کرد از بهشتش سخره آفات کرد چند جا بندش گرفت اندر نبرد تا بکشتی در فکندش روی زرد اینچنین کردست با آن پهلوان سست سستش منگرید ای دیگران مادر و بابای ما را آن حسود تاج و پیرایه بچالاکی ربود کردشان آنجا برهنه و زار و خوار سالها بگریست آدم زار زار که ز اشک چشم او رویید نبت که چرا اندر جریده لاست ثبت تو قیاسی گیر طراریش را که چنان سرور کند زو ریش را الحذر ای گل پرستان از شرش تیغ لا حولی زنید اندر سرش کو همی بیند شما را از کمین که شما او را نمی بینید هین دایما صیاد ریزد دانه ها دانه پیدا باشد و پنهان دغا هر کجا دانه بدیدی الحذر تا نبندد دام بر تو بال و پر زانک مرغی کو بترک دانه کرد دانه از صحرای بی تزویر خورد هم بدان قانع شد و از دام جست هیچ دامی پر و بالش را نبست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۳۱ - وخامت کار آن مرغ کی ترک حزم کرد از حرص و هوا باز مرغی فوق دیواری نشست دیده سوی دانه دامی ببست یک نظر او سوی صحرا می کند یک نظر حرصش به دانه می کشد این نظر با آن نظر چالیش کرد ناگهانی از خرد خالیش کرد باز مرغی کان تردد را گذاشت زان نظر بر کند و بر صحرا گماشت شاد پر و بال او بـخـا له تا امام جمله آزادان شد او هر که او را مقتدا سازد برست در مقام امن و آزادی نشست زانک شاه حازمان آمد دلش تا گلستان و چمن شد منزلش حزم ازو راضی و او راضی ز حزم این چنین کن گر کنی تدبیر و عزم بارها در دام حرص افتاده ای حلق خود را در بریدن داده ای بازت آن تواب لطف آزاد کرد توبه پذرفت و شما را شاد کرد گفت إن عدتم کذا عدنا کذا نحن زوجنا الفعال بالجزا چونک جفتی را بر خود آورم آید آن را جفتش دوانه لاجرم جفت کردیم این عمل را با اثر چون رسد جفتی رسد جفتی دگر چون رباید غارتی از جفت شوی جفت می آید پس او شوی جوی بار دیگر سوی این دام آمدیت خاک اندر دیده توبه زدیت بازتان تواب بگشاد از گره گفت هین بگریز روی این سو منه باز چون پروانه نسیان رسید جانتان را جانب آتش کشید کم کن ای پروانه نسیان و شکی در پر سوزیده بنگر تو یکی چون رهیدی شکر آن باشد که هیچ سوی آن دانه نداری پیچ پیچ تا ترا چون شکر گویی بخشد او روزیی بی دام و بی خوف عدو شکر آن نعمت که تان آزاد کرد نعمت حق را بباید یاد کرد چند اندر رنجها و در بلا گفتی از دامم رها ده ای خدا تا چنین خدمت کنم احسان کنم خاک اندر دیده شیطان زنم # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۳۲ - حکایت نذر کردن سگان هر زمستان کی این تابستان چون بیاید خانه سازیم از بهر زمستان را سگ زمستان جمع گردد استخوانش زخم سرما خرد گرداند چنانش کو بگوید کین قدر تن—که منم— خانه ای از سنگ باید کـردنم چونک تابستان بیاید من بچنگ بهر سرما خانه ای سازم ز سنگ چونک تابستان بیاید از گشاد استخوانها پهن گردد پوست شاد گوید او چون زفت بیند خویش را در کدامین خانه گـنجم ای کیا زفت گردد پا کشد در سایه ای کاهلی سیری غری خودرایه ای گویدش دل خانه ای ساز ای عمو گوید او در خانه کی گنجم بگو استخوان حرص تو در وقت درد درهم آید خرد گردد در نورد گویی از توبه بسازم خانه ای در زمستان باشدم استانه ای چون بشد درد و شدت آن حرص زفت همچو سگ سودای خانه از تو رفت شکر نعمت خوشتر از نعمت بود شکرباره کی سوی نعمت رود شکر جان نعمت و نعمت چو پوست زآنک شکر آرد ترا تا کوی دوست نعمت آرد غفلت و شکر انتباه صید نعمت کن بدام شکر شاه نعمت شکرت کند پر چشم و میر تا کنی صد نعمت ایثار فقیر سیر نوشی از طعام و نقل حق تا رود از تو شکم خواری و دق # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۳۳ - منع کردن انبیا را از نصیحت کردن و حجت آوردن جبریانه قوم گفتند ای نصوحان بس بود اینچ گفتید ار درین ده کس بود قفل بر دلهای ما بنهاد حق کس نداند برد بر خالق سبق نقش ما این کرد آن تصویرگر این نخواهد شد بگفت و گو دگر سنگ را صد سال گویی لعل شو کهنه را صد سال گویی باش نو خاک را گویی صفات آب گیر آب را گویی عسل شو یا که شیر خالق افلاک او و افلاکیان خالق آب و تراب و خاکیان آسمان را داد دوران و صفا آب و گل را تیره رویی و نما کی تواند آسمان دردی گزید کی تواند آب و گل صفوت خرید قسمتی کردست هر یک را رهی کی کهی گردد بجهدی چون کهی # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۳۴ - جواب انبیا علیهم السلام مر جبریان را انبیا گفتند کاری آفرید وصفهایی که نتان زان سر کشید و آفرید او وصفهای عارضی که کسی مبغوض می گردد رضی سنگ را گویی که زر شو بیهده ست مس را گویی که زر شو راه هست ریگ را گویی که گل شو عاجزست خاک را گویی که گل شو جایزست رنجها دادست کان را چاره نیست آن بمثل لنگی و فطس و عمیست رنجها دادست کان را چاره هست آن بمثل لقوه و درد سرست این دواها ساخت بهر ایتلاف نیست این درد و دواها از گزاف بلک اغلب رنجها را چاره هست چون بجد جویی بیاید آن بدست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۳۵ - مکرر کردن کافران حجتهای جبریانه را قوم گفتند ای گروه این رنج ما نیست زان رنجی که بپذیرد دوا سالها گفتید زین افسون و پند سخت تر می گشت زان هر لحظه بند گر دوا را این مرض قابل بدی آخر از وی ذره ای زایل شدی سده چون شد آب ناید در جگر گر خورد دریا رود جایی دگر لاجرم آماس گیرد دست و پا تشنگی را نشکند آن استقا # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۳۶ - باز جواب انبیا علیهم السلام ایشان را انبیا گفتند نومیدی بدست فضل و رحمتهای باری بی حدست از چنین محسن نشاید ناامید دست در فتراک این رحمت زنید ای بسا کارا که اول صعب گشت بعد از آن بگشاده شد سختی گذشت بعد نومیدی بسی اومیدهاست از پس ظلمت بسی خورشیدهاست خود گرفتم که شما سنگین شدیت قفلها بر گوش و بر دل بر زدیت هیچ ما را با قبولی کار نیست کار ما تسلیم و فرمان کردنیست او بفرمودستمان این بندگی نیست ما را از خود این گویندگی جان برای امر او داریم ما گر به ریگی گوید او کاریم ما غیر حق جان نبی را یار نیست با قبول و رد خلقش کار نیست مزد تبلیغ رسالاتش ازوست زشت و دشمن رو شدیم از بهر دوست ما برین درگه ملولان نیستیم تا ز بعد راه هر جا بیستیم دل فرو بسته و ملول آنکس بود کز فراق یار در محبس بود دلبر و مطلوب با ما حاضرست در نثار رحمتش جان شاکرست در دل ما لاله زار و گلشنیست پیری و پژمردگی را راه نیست دایما تر و جوانیم و لطیف تازه و شیرین و خندان و ظریف پیش ما صد سال و یکساعت یکیست که دراز و کوته از ما منفکیست آن دراز و کوتهی در جسمهاست آن دراز و کوته اندر جان کجاست سیصد و نه سال آن اصحاب کهف پیششان یک روز بی اندوه و لهف وانگهی بنمودشان یک روز هم که به تن باز آمد ارواح از عدم چون نباشد روز و شب یا ماه و سال کی بود سیری و پیری و ملال در گلستان عدم چون بی خودیست مستی از سغراق لطف ایزدیست لم یذق لم یدر هر کس کو نخورد کی بوهم آرد جعل انفاس ورد نیست موهوم ار بدی موهوم آن همچو موهومان شدی معدوم آن دوزخ اندر وهم چون آرد بهشت هیچ تابد روی خوب از خوک زشت هین گلوی خود مبر هان ای مهان این چنین لقمه رسیده تا دهان راههای صعب پایان برده ایم ره بر اهل خویش آسان کرده ایم # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۳۷ - مکرر کردن قوم اعتراض ترجیه بر انبیا علیهم‌السلام قوم گفتند ار شما سعد خودیت نحس مایید و ضدیت و مرتدیت جان ما فارغ بد از اندیشه ها در غم افکندید ما را و عنا ذوق جمعیت که بود و اتفاق شد ز فال زشتتان صد افتراق طوطی نقل شکر بودیم ما مرغ مرگ اندیش گشتیم از شما هر کجا افسانه غم گستریست هر کجا آوازه مستنکریست هر کجا اندر جهان فال بذست هر کجا مسخی نکالی ماخذست در مثال قصه و فال شماست در غم انگیزی شما را مشتهاست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۳۸ - باز جواب انبیا علیهم السلام انبیا گفتند فال زشت و بد از میان جانتان دارد مدد گر تو جایی خفته باشی با خطر اژدها در قصد تو از سوی سر مهربانی مر ترا آگاه کرد که بجه زود ار نه اژدرهات خورد تو بگویی فال بد چون می زنی فال چه بر جه ببین در روشنی از میان فال بد من خود ترا می رهانم می برم سوی سرا چون نبی آگه کننده ست از نهان کو بدید آنچ ندید اهل جهان گر طبیبی گویدت غوره مخور که چنین رنجی بر آرد شور و شر تو بگویی فال بد چون می زنی پس تو ناصح را مثم می کنی ور منجم گویدت کامروز هیچ آنچنان کاری مکن اندر پسیچ صد ره ار بینی دروغ اختری یک دوباره راست آید می خری این نجوم ما نشد هرگز خلاف صحتش چون ماند از تو در غلاف آن طبیب و آن منجم از گمان می کنند آگاه و ما خود از عیان دود می بینیم و آتش از کران حمله می آرد به سوی منکران تو همی گویی خمش کن زین مقال که زیان ماست قال شوم فال ای که نصح ناصحان را نشنوی فال بد با تست هر جا می روی افعیی بر پشت تو بر می رود او ز بامی بیندش آگه کند گوییش خاموش غمگینم مکن گوید او خوش باش خود رفت آن سخن چون زند افعی دهان بر گردنت تلخ گردد جمله شادی جستنت پس بدو گویی همین بود ای فلان چون بندریدی گریبان در فغان یا ز بالایم تو سنگی می زدی تا مرا آن جد نمودی و بدی او بگوید زآنک می آزرده ای تو بگویی نیک شادم کرده ای گفت من کردم جوامردی بپند تا رهانم من ترا زین خشک بند از لییمی حق آن نشناختی مایه ایذا و طغیان ساختی این بود خوی لییمان دنی بد کند با تو چو نیکویی کنی نفس را زین صبر می کن منحنیش که لییمست و نسازد نیکویش با کریمی گر کنی احسان سزد مر یکی را او عوض هفصد دهد با لییمی چون کنی قهر و جفا بنده ای گردد ترا بس با وفا کافران کارند در نعمت جفا باز در دوزخ نداشان ربنا # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۳۹ - حکمت آفریدن دوزخ آن جهان و زندان این جهان تا معبد متکبّران باشد کی ائتیا طوعا او کرها که لییمان در جفا صافی شوند چون وفا بینند خود جافی شوند مسجد طاعاتشان پس دوزخست پای بند مرغ بیگانه فخست هست زندان صومعه دزد و لییم کاندرو ذاکر شود حق را مقیم چون عبادت بود مقصود از بشر شد عبادتگاه گردن کش سقر آدمی را هست در هر کار دست لیک ازو مقصود این خدمت بدست ما خلقت الجن و الانس این بخوان جز عبادت نیست مقصود از جهان گرچه مقصود از کتاب آن فن بود گر توش بالش کنی هم می شود لیک ازو مقصود این بالش نبود علم بود و دانش و ارشاد سود گر تو میخی ساختی شمشیر را برگزیدی بر ظفر ادبار را گرچه مقصود از بشر علم و هدیست لیک هر یک آدمی را معبدیست معبد مرد کریم اکرمته معبد مرد لییم اسقمته مر لییمان را بزن تا سر نهند مر کریمان را بده تا بر دهند لاجرم حق هر دو مسجد آفرید دوزخ آنها را و اینها را مزید ساخت موسی قدس در باب صغیر تا فرود آرند سر قوم زحیر زآنک جباران بدند و سرفراز دوزخ آن باب صغیرست و نیاز # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۴۰ - بیان آنک حق تعالی صورت ملوک را سبب مسخر کردن جباران کی مسخر حق نباشند ساخته است چنانک موسی علیه السلام باب صغیر ساخت بر ربض قدس جهت رکوع جباران بنی اسرائیل وقت در آمدن کی ادخلوا الباب سجدا و قولوا حطة آنچنانک حق ز گوشت و استخوان از شهان باب صغیری ساخت هان اهل دنیا سجده ایشان کنند چونک سجده کبریا را دشمنند ساخت سرگین دانکی محرابشان نام آن محراب میر و پهلوان لایق این حضرت پاکی نه اید نیشکر پاکان شما خالی نیید آن سگان را این خسان خاضع شوند شیر را عارست کو را بگروند گربه باشد شحنه هر موش خو موش که بود تا ز شیران ترسد او خوف ایشان از کلاب حق بود خوفشان کی ز آفتاب حق بود ربی الاعلاست ورد آن مهان رب ادنی درخور این ابلهان موش کی ترسد ز شیران مصاف بلک آن آهوتگان مشک ناف رو به پیش کاسه لیس ای دیگ لیس توش خداوند و ولی نعمت نویس بس کن ار شرحی بگویم دور دست خشم گیرد میر و هم داند که هست حاصل این آمد که بد کن ای کریم با لییمان تا نهد گردن لییم با لییم نفس چون احسان کند چون لییمان نفس بد کفران کند زین سبب بد که اهل محنت شاکرند اهل نعمت طاغیند و ماکرند هست طاغی بگلر زرین قبا هست شاکر خسته صاحب عبا شکر کی روید ز املاک و نعم شکر می روید ز بلوی و سقم # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۴۱ - قصه عشق صوفی بر سفرهٔ تهی صوفیی بر میخ روزی سفره دید چرخ می زد جامه ها را می درید بانگ می زد نک نوای بی نوا قحطها و دردها را نک دوا چونک دود و شور او بسیار شد هر که صوفی بود با او یار شد کخ کخی و های و هویی می زدند تای چندی مست و بی خود می شدند بوالفضولی گفت صوفی را که چیست سفره ای آویخته وز نان تهیست گفت رو رو نقش بی معنیستی تو بجو هستی که عاشق نیستی عشق نان بی نان غذای عاشق است بند هستی نیست هر کو صادقست عاشقان را کار نبود با وجود عاشقان را هست بی سرمایه سود بال نه و گرد عالم می پرند دست نه و گو ز میدان می برند آن فقیری کو ز معنی بوی یافت دست ببریده همی زنبیل بافت عاشقان اندر عدم خیمه زدند چون عدم یک رنگ و نفس واحدند شیرخواره کی شناسد ذوق لوت مر پری را بوی باشد لوت و پوت آدمی کی بو برد از بوی او چونک خوی اوست ضد خوی او یابد از بو آن پری بوی کش تو نیابی آن ز صد من لوت خوش پیش قبطی خون بود آن آب نیل آب باشد پیش سبطی جمیل جاده باشد بحر ز اسراییلیان غرقه گه باشد ز فرعون عوان # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۴۲ - مخصوص بودن یعقوب علیه السلام به چشیدن جام حق از روی یوسف و کشیدن بوی حق از بوی یوسف و حرمان برادران و غیر هم ازین هر دو آنچ یعقوب از رخ یوسف بدید خاص او بد آن به اخوان کی رسید این ز عشقش خویش در چه می کند و آن بکین از بهر او چه می کند سفره او پیش این از نان تهیست پیش یعقوبست پر کو مشتهیست روی ناشسته نبیند روی حور لا صلوة گفت الا بالطهور عشق باشد لوت و پوت جانها جوع ازین رویست قوت جانها جوع یوسف بود آن یعقوب را بوی نانش می رسید از دور جا آنک بستد پیرهن را می شتافت بوی پیراهان یوسف می نیافت و آنک صد فرسنگ زان سو بود او چونک بد یعقوب می بویید بو ای بسا عالم ز دانش بی نصیب حافظ علمست آنکس نه حبیب مستمع از وی همی یابد مشام گرچه باشد مستمع از جنس عام زانک پیراهان بدستش عاریه ست چون بدست آن نخاسی جاریه ست جاریه پیش نخاسی سرسریست در کف او از برای مشتریست قسمت حقست روزی دادنی هر یکی را سوی دیگر راه نی یک خیال نیک باغ آن شده یک خیال زشت راه این زده آن خدایی کز خیالی باغ ساخت وز خیالی دوزخ و جای گداخت پس کی داند راه گلشنهای او پس کی داند جای گلخنهای او دیدبان دل نبیند در مجال کز کدامین رکن جان آید خیال گر بدیدی مطلعش را ز احتیال بند کردی راه هر ناخوش خیال کی رسد جاسوس را آنجا قدم که بود مرصاد و در بند عدم دامن فضلش بکف کن کوروار قبض اعمی این بود ای شهره یار دامن او امر و فرمان ویست نیکبختی که تقی جان ویست آن یکی در مرغزار و جوی آب و آن یکی پهلوی او اندر عذاب او عجب مانده که ذوق این ز چیست و آن عجب مانده که این در حبس کیست هین چرا خشکی که اینجا چشمه هاست هین چرا زردی که اینجا صد دواست همنشینا هین در آ اندر چمن گوید ای جان من نیارم آمدن # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۴۳ - حکایت امیر و غلامش کی نماز باره بود وانس عظیم داشت در نماز و مناجات با حق میر شد محتاج گرمابه سحر بانگ زد سنقر هلا بردار سر طاس و مندیل و گل از التون بگیر تا به گرمابه رویم ای ناگزیر سنقر آن دم طاس و مندیلی نکو برگرفت و رفت با او دو بدو مسجدی بر ره بد و بانگ صلا آمد اندر گوش سنقر در ملا بود سنقر سخت مولع در نماز گفت ای میر من ای بنده نواز تو برین دکان زمانی صبر کن تا گزارم فرض و خوانم لم یکن چون امام و قوم بیرون آمدند از نماز و وردها فارغ شدند سنقر آنجا ماند تا نزدیک چاشت میر سنقر را زمانی چشم داشت گفت ای سنقر چرا نایی برون گفت می نگذاردم این ذو فنون صبر کن نک آمدم ای روشنی نیستم غافل که در گوش منی هفت نوبت صبر کرد و بانگ کرد تاکه عاجز گشت از تیباش مرد پاسخش این بود می نگذاردم تا برون آیم هنوز ای محترم گفت آخر مسجد اندر کس نماند کیت وا می دارد آنجا کت نشاند گفت آنک بسته استت از برون بسته است او هم مرا در اندرون آنک نگذارد ترا کایی درون می بنگذارد مرا کایم برون آنک نگذارد کزین سو پا نهی او بدین سو بست پای این رهی ماهیان را بحر نگذارد برون خاکیان را بحر نگذارد درون اصل ماهی آب و حیوان از گلست حیله و تدبیر اینجا باطلست قفل زفتست و گشاینده خدا دست در تسلیم زن واندر رضا ذره ذره گر شود مفتاحها این گشایش نیست جز از کبریا چون فراموشت شود تدبیر خویش یابی آن بخت جوان از پیر خویش چون فراموش خودی یادت کنند بنده گشتی آنگه آزادت کنند # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۴۴ - نومید شدن انبیا از قبول و پذیرای منکران قوله حتی اذا استیاس الرسل انبیا گفتند با خاطر که چند می دهیم این را و آن را وعظ و پند چند کوبیم آهن سردی ز غی در دمیدن در قفض هین تا بکی جنبش خلق از قضا و وعده است تیزی دندان ز سوز معده است نفس اول راند بر نفس دوم ماهی از سر گنده باشد نه ز دم لیک هم می دان و خر می ران چو تیر چونک بلغ گفت حق شد ناگزیر تو نمی دانی کزین دو کیستی جهد کن چندانک بینی چیستی چون نهی بر پشت کشتی بار را بر توکل می کنی آن کار را تو نمی دانی که از هر دو کیی غرقه ای اندر سفر یا ناجیی گر بگویی تا ندانم من کیم بر نخواهم تاخت در کشتی و یم من درین ره ناجیم یا غرقه ام کشف گردان کز کدامین فرقه ام من نخواهم رفت این ره با گمان بر امید خشک همچون دیگران هیچ بازرگانیی ناید ز تو زانک در غیبست سر این دو رو تاجر ترسنده طبع شیشه جان در طلب نه سود دارد نه زیان بل زیان دارد که محرومست و خوار نور او یابد که باشد شعله خوار چونک بر بوکست جمله کارها کار دین اولی کزین یابی رها نیست دستوری بدینجا قرع باب جز امید الله اعلم بالصواب # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۴۵ - بیان آنک ایمان مقلد خوفست و رجا داعی هر پیشه اومیدست و بوک گرچه گردنشان ز کوشش شد چو دوک بامدادان چون سوی دکان رود بر امید و بوک روزی می دود بوک روزی نبودت چون می روی خوف حرمان هست تو چونی قوی خوف حرمان ازل در کسب لوت چون نکردت سست اندر جست و جوت گویی گرچه خوف حرمان هست پیش هست اندر کاهلی این خوف بیش هست در کوشش امیدم بیشتر دارم اندر کاهلی افزون خطر پس چرا در کار دین ای بدگمان دامنت می گیرد این خوف زیان یا ندیدی کاهل این بازار ما در چه سودند انبیا و اولیا زین دکان رفتن چه کانشان رو نمود اندرین بازار چون بستند سود آتش آن را رام چون خلخال شد بحر آن را رام شد حمال شد آهن آن را رام شد چون موم شد باد آن را بنده و محکوم شد # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۴۶ - بیان آنک رسول علیه السلام فرمود ان لله تعالی اولیاء اخفیاء قوم دیگر سخت پنهان می روند شهره خلقان ظاهر کی شوند این همه دارند و چشم هیچ کس بر نیفتد بر کیاشان یک نفس هم کرامتشان هم ایشان در حرم نامشان را نشنوند ابدال هم یا نمی دانی کرمهای خدا کو ترا می خواند آن سو که بیا شش جهت عالم همه اکرام اوست هر طرف که بنگری اعلام اوست چون کریمی گویدت آتش در آ اندر آ زود و مگو سوزد مرا # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۴۷ - حکایت مندیل در تنور پر آتش انداختن انس رضی الله عنه و ناسوختن از انس فرزند مالک آمدست که به مهمانی او شخصی شدست او حکایت کرد کز بعد طعام دید انس دستارخوان را زردفام چرکن و آلوده گفت ای خادمه اندر افکن در تنورش یک دمه در تنور پر ز آتش در فکند آن زمان دستارخوان را هوشمند جمله مهمانان در آن حیران شدند انتظار دود کندوری بدند بعد یکساعت بر آورد از تنور پاک و اسپید و از آن اوساخ دور قوم گفتند ای صحابی عزیز چون نسوزید و منقی گشت نیز گفت زانک مصطفی دست و دهان بس بمالید اندرین دستارخوان ای دل ترسنده از نار و عذاب با چنان دست و لبی کن اقتراب چون جمادی را چنین تشریف داد جان عاشق را چه ها خواهد گشاد مر کلوخ کعبه را چون قبله کرد خاک مردان باش ای جان در نبرد بعد از آن گفتند با آن خادمه تو نگویی حال خود با این همه چون فکندی زود آن از گفت وی گیرم او بردست در اسرار پی این چنین دستارخوان قیمتی چون فکندی اندر آتش ای ستی گفت دارم بر کریمان اعتمید نیستم ز اکرام ایشان ناامید میزری چه بود اگر او گویدم در رو اندر عین آتش بی ندم اندر افتم از کمال اعتمید از عباد الله دارم بس امید سر در اندازم نه این دستارخوان ز اعتماد هر کریم رازدان ای برادر خود برین اکسیر زن کم نباید صدق مرد از صدق زن آن دل مردی که از زن کم بود آن دلی باشد که کم ز اشکم بود # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۴۸ - قصهٔ فریاد رسیدن رسول علیه السلام کاروان عرب را کی از تشنگی و بی‌آبی در مانده بودند و دل بر مرگ نهاده شتران و خلق زبان برون انداخته اندر آن وادی گروهی از عرب خشک شد از قحط بارانشان قرب در میان آن بیابان مانده کاروانی مرگ خود بر خوانده ناگهانی آن مغیث هر دو کون مصطفی پیدا شد از ره بهر عون دید آنجا کاروانی بس بزرگ بر تف ریگ و ره صعب و سترگ اشترانشان را زبان آویخته خلق اندر ریگ هر سو ریخته رحمش آمد گفت هین زوتر روید چند یاری سوی آن کثبان دوید گر سیاهی بر شتر مشک آورد سوی میر خود به زودی می برد آن شتربان سیه را با شتر سوی من آرید با فرمان مر سوی کثبان آمدند آن طالبان بعد یکساعت بدیدند آنچنان بنده ای می شد سیه با اشتری راویه پر آب چون هدیه بری پس بدو گفتند می خواند ترا این طرف فخر البشر خیر الوری گفت من نشناسم او را کیست او گفت او آن ماه روی قندخو نوعها تعریف کردندش که هست گفت مانا او مگر آن شاعرست که گروهی را زبون کرد او بسحر من نیایم جانب او نیم شبر کش کشانش آوریدند آن طرف او فغان برداشت در تشنیع و تف چون کشیدندش به پیش آن عزیز گفت نوشید آب و بردارید نیز جمله را زان مشک او سیراب کرد اشتران و هر کسی زان آب خورد راویه پر کرد و مشک از مشک او ابر گردون خیره ماند از رشک او این کسی دیدست کز یک راویه سرد گردد سوز چندان هاویه این کسی دیدست کز یک مشک آب گشت چندین مشک پر بی اضطراب مشک خود روپوش بود و موج فضل می رسید از امر او از بحر اصل آب از جوشش همی گردد هوا و آن هوا گردد ز سردی آبها بلک بی علت و بیرون زین حکم آب رویانید تکوین از عدم تو ز طفلی چون سببها دیده ای در سبب از جهل بر چفسیده ای با سببها از مسبب غافلی سوی این روپوشها زان مایلی چون سببها رفت بر سر می زنی ربنا و ربناها می کنی رب می گوید برو سوی سبب چون ز صنعم یاد کردی ای عجب گفت زین پس من ترا بینم همه ننگرم سوی سبب و آن دمدمه گویدش ردوا لعادوا کار تست ای تو اندر توبه و میثاق سست لیک من آن ننگرم رحمت کنم رحمتم پرست بر رحمت تنم ننگرم عهد بدت بدهم عطا از کرم این دم چو می خوانی مرا قافله حیران شد اندر کار او یا محمد چیست این ای بحر خو کرده ای روپوش مشک خرد را غرقه کردی هم عرب هم کرد را # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۴۹ - مشک آن غلام ازغیب پر آب کردن بمعجزه و آن غلام سیاه را سپیدرو کردن باذن الله تعالی ای غلام اکنون تو پر بین مشک خود تا نگویی درشکایت نیک و بد آن سیه حیران شد از برهان او می دمید از لامکان ایمان او چشمه ای دید از هوا ریزان شده مشک او روپوش فیض آن شده زان نظر روپوشها هم بر درید تا معین چشمه غیبی بدید چشمها پر آب کرد آن دم غلام شد فراموشش ز خواجه وز مقام دست و پایش ماند از رفتن به راه زلزله افکند در جانش اله باز بهر مصلحت بازش کشید که به خویش آ باز رو ای مستفید وقت حیرت نیست حیرت پیش تست این زمان در ره در آ چالاک و چست دستهای مصطفی بر رو نهاد بوسه های عاشقانه بس بداد مصطفی دست مبارک بر رخش آن زمان مالید و کرد او فرخش شد سپید آن زنگی و زاده حبش همچو بدر و روز روشن شد شبش یوسفی شد در جمال و در دلال گفتش اکنون رو بده وا گوی حال او همی شد بی سر و بی پای مست پای می نشناخت در رفتن ز دست پس بیامد با دو مشک پر روان سوی خواجه از نواحی کاروان # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۵۰ - دیدن خواجه غلام خود را سپید و ناشناختن کی اوست و گفتن کی غلام مرا تو کشته‌ای خونت گرفت و خدا ترا به دست من انداخت خواجه از دورش بدید و خیره ماند از تحیر اهل آن ده را بخواند راویه ما اشتر ما هست این پس کجا شد بنده زنگی جبین این یکی بدریست می آید ز دور می زند بر نور روز از روش نور کو غلام ما مگر سرگشته شد یا بدو گرگی رسید و کشته شد چون بیامد پیش گفتش کیستی از یمن زادی و یا ترکیستی گو غلامم را چه کردی راست گو گر بکشتی وا نما حیلت مجو گفت اگر کشتم بتو چون آمدم چون به پای خود درین خون آمدم کو غلام من بگفت اینک منم کرد دست فضل یزدان روشنم هی چه می گویی غلام من کجاست هین نخواهی رست از من جز براست گفت اسرار ترا با آن غلام جمله وا گویم یکایک من تمام زان زمانی که خریدی تو مرا تا به اکنون باز گویم ماجرا تا بدانی که همانم در وجود گرچه از شبدیز من صبحی گشود رنگ دیگر شد ولیکن جان پاک فارغ از رنگست و از ارکان و خاک تن شناسان زود ما را گم کنند آب نوشان ترک مشک و خم کنند جان شناسان از عددها فارغ اند غرقه دریای بی چونند و چند جان شو و از راه جان جان را شناس یار بینش شو نه فرزند قیاس چون ملک با عقل یک سررشته اند بهر حکمت را دو صورت گشته اند آن ملک چون مرغ بال و پر گرفت وین خرد بگذاشت پر و فر گرفت لاجرم هر دو مناصر آمدند هر دو خوش رو پشت همدیگر شدند هم ملک هم عقل حق را واجدی هر دو آدم را معین و ساجدی نفس و شیطان بوده ز اول واحدی بوده آدم را عدو و حاسدی آنک آدم را بدن دید او رمید و آنک نور مؤتمن دید او خمید آن دو دیده روشنان بودند ازین وین دو را دیده ندیده غیر طین این بیان اکنون چو خر بر یخ بماند چون نشاید بر جهود انجیل خواند کی توان با شیعه گفتن از عمر کی توان بربط زدن در پیش کر لیک گر در ده به گوشه یک کسست های هویی که برآوردم بسست مستحق شرح را سنگ و کلوخ ناطقی گردد مشرح با رسوخ # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۵۱ - بیان آنک حق تعالی هرچه داد و آفرید از سماوات و ارضین و اعیان و اعراض همه به استدعاء حاجت آفرید‌؛ خود را محتاج چیزی باید کردن تا بدهد؛ کی ‌«امن یجیب المضطر اذا دعاه»؛ اضطرار‌، گواه استحقاق است آن نیاز مریمی بوده ست و درد که چنان طفلی سخن آغاز کرد جزو او بی او برای او بگفت جزو جزوت گفت دارد در نهفت دست و پا شاهد شوندت ای رهی منکری را چند دست و پا نهی ور نباشی مستحق شرح و گفت ناطقه ناطق ترا دید و بخفت هر چه رویید از پی محتاج رست تا بیابد طالبی چیزی که جست حق تعالی گر سماوات آفرید از برای دفع حاجات آفرید هر کجا دردی دوا آنجا رود هر کجا فقری نوا آنجا رود هر کجا مشکل جواب آنجا رود هر کجا کشتی ست آب آنجا رود آب کم جو تشنگی آور به دست تا بجوشد آب از بالا و پست تا نزاید طفلک نازک گلو کی روان گردد ز پستان شیر او رو بدین بالا و پستی ها بدو تا شوی تشنه و حرارت را گرو بعد از آن از بانگ زنبور هوا بانگ آب جو بنوشی ای کیا حاجت تو کم نباشد از حشیش آب را گیری سوی او می کشیش گوش گیری آب را تو می کشی سوی زرع خشک تا یابد خوشی زرع جان را که ش جواهر مضمر ست ابر رحمت پر ز آب کوثر ست تا سقاهم ربهم آید خطاب تشنه باش الله اعلم بالصواب # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۵۲ - آمدن آن زن کافر با طفل شیرخواره به نزدیک مصطفی علیه السلام و ناطق شدن عیسی‌وار به معجزات رسول صلی الله علیه و سلم هم از آن ده یک زنی از کافران سوی پیغامبر دوان شد ز امتحان پیش پیغامبر در آمد با خمار کودکی دو ماه زن را بر کنار گفت کودک سلم الله علیک یا رسول الله قد جینا الیک مادرش از خشم گفتش هی خموش کیت افکند این شهادت را بگوش این کیت آموخت ای طفل صغیر که زبانت گشت در طفلی جریر گفت حق آموخت آنگه جبرییل در بیان با جبرییلم من رسیل گفت کو گفتا که بالای سرت می نبینی کن به بالا منظرت ایستاده بر سر تو جبرییل مر مرا گشته به صد گونه دلیل گفت می بینی تو گفتا که بلی بر سرت تابان چو بدری کاملی می بیاموزد مرا وصف رسول زان علوم می رهاند زین سفول پس رسولش گفت ای طفل رضیع چیست نامت باز گو و شو مطیع گفت نامم پیش حق عبدالعزیز عبد عزی پیش این یک مشت حیز من ز عزی پاک و بیزار و بری حق آنک دادت این پیغامبری کودک دو ماهه همچون ماه بدر درس بالغ گفته چون اصحاب صدر پس حنوط آن دم ز جنت در رسید تا دماغ طفل و مادر بو کشید هر دو می گفتند کز خوف سقوط جان سپردن به برین بوی حنوط آن کسی را کش معرف حق بود جامد و نامیش صد صدق زند آنکسی را کش خدا حافظ بود مرغ و ماهی مر ورا حارس شود # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۵۳ - ربودن عقاب موزهٔ مصطفی علیه السلام و بردن بر هوا و نگون کردن و از موزه مار سیاه فرو افتادن اندرین بودند کآواز صلا مصطفی بشنید از سوی علا خواست آبی و وضو را تازه کرد دست و رو را شست او زان آب سرد هر دو پا شست و به موزه کرد رای موزه را بربود یک موزه ربای دست سوی موزه برد آن خوش خطاب موزه را بربود از دستش عقاب موزه را اندر هوا برد او چو باد پس نگون کرد و از آن ماری فتاد در فتاد از موزه یک مار سیاه زان عنایت شد عقابش نیکخواه پس عقاب آن موزه را آورد باز گفت هین بستان و رو سوی نماز از ضرورت کردم این گستاخیی من ز ادب دارم شکسته شاخیی وای کو گستاخ پایی می نهد بی ضرورت کش هوا فتوی دهد پس رسولش شکر کرد و گفت ما این جفا دیدیم و بود این خود وفا موزه بربودی و من درهم شدم تو غمم بردی و من در غم شدم گرچه هر غیبی خدا ما را نمود دل در آن لحظه به خود مشغول بود گفت دور از تو که غفلت در تو رست دیدنم آن غیب را هم عکس تست مار در موزه ببینم بر هوا نیست از من عکس تست ای مصطفی عکس نورانی همه روشن بود عکس ظلمانی همه گلخن بود عکس عبدالله همه نوری بود عکس بیگانه همه کوری بود عکس هر کس را بدان ای جان ببین پهلوی جنسی که خواهی می نشین # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۵۴ - وجه عبرت گرفتن ازین حکایت و یقین دانستن کی ان مع العسر یسرا عبرتست آن قصه ای جان مر ترا تا که راضی باشی در حکم خدا تا که زیرک باشی و نیکوگمان چون ببینی واقعه بد ناگهان دیگران گردند زرد از بیم آن تو چو گل خندان گه سود و زیان زانک گل گر برگ برگش می کنی خنده نگذارد نگردد منثنی گوید از خاری چرا افتم به غم خنده را من خود ز خار آورده ام هرچه از تو یاوه گردد از قضا تو یقین دان که خریدت از بلا ما التصوف قال وجدان الفرح فی الفؤاد عند اتیان الترح آن عقابش را عقابی دان که او در ربود آن موزه را زان نیک خو تا رهاند پاش را از زخم مار ای خنک عقلی که باشد بی غبار گفت لا تاسوا علی ما فاتکم ان اتی السرحان واردی شاتکم کان بلا دفع بلاهای بزرگ و آن زیان منع زیانهای سترگ # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۵۵ - استدعاء آن مرد از موسی زبان بهایم با طیور گفت موسی را یکی مرد جوان که بیاموزم زبان جانوران تا بود کز بانگ حیوانات و دد عبرتی حاصل کنم در دین خود چون زبان های بنی آدم همه در پی آبست و نان و دمدمه بوک حیوانات را دردی دگر باشد از تدبیر هنگام گذر گفت موسی رو گذر کن زین هوس کاین خطر دارد بسی در پیش و پس عبرت و بیداری از یزدان طلب نه از کتاب و از مقال و حرف و لب گرم تر شد مرد زان منعش که کرد گرم تر گردد همی از منع مرد گفت ای موسی چو نور تو بتافت هر چه چیزی بود چیزی از تو یافت مر مرا محروم کردن زین مراد لایق لطفت نباشد ای جواد این زمان قایم مقام حق توی یاس باشد گر مرا مانع شوی گفت موسی یا رب این مرد سلیم سخره کردستش مگر دیو رجیم گر بیاموزم زیان کارش بود ور نیاموزم دلش بد می شود گفت ای موسی بیاموزش که ما رد نکردیم از کرم هرگز دعا گفت یا رب او پشیمانی خورد دست خاید جامه ها را بر درد نیست قدرت هر کسی را سازوار عجز بهتر مایه پرهیزکار فقر ازین رو فخر آمد جاودان که به تقوی ماند دست نارسان زان غنا و زان غنی مردود شد که ز قدرت صبرها بدرود شد آدمی را عجز و فقر آمد امان از بلای نفس پر حرص و غمان آن غم آمد ز آرزوهای فضول که بدان خو کرده است آن صید غول آرزوی گل بود گل خواره را گل شکر نگوارد آن بیچاره را # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۵۶ - وحی آمدن از حق تعالی به موسی کی بیاموزش چیزی کی استدعا کند یا بعضی از آن گفت یزدان تو بده بایست او برگشا در اختیار آن دست او اختیار آمد عبادت را نمک ورنه می گردد بناخواه این فلک گردش او را نه اجر و نه عقاب که اختیار آمد هنر وقت حساب جمله عالم خود مسبح آمدند نیست آن تسبیح جبری مزدمند تیغ در دستش نه از عجزش بکن تا که غازی گردد او یا راه زن زانک کرمنا شد آدم ز اختیار نیم زنبور عسل شد نیم مار مومنان کان عسل زنبوروار کافران خود کان زهری همچو مار زانک مؤمن خورد بگزیده نبات تا چو نحلی گشت ریق او حیات باز کافر خورد شربت از صدید هم ز قوتش زهر شد در وی پدید اهل الهام خدا عین الحیات اهل تسویل هوا سم الممات در جهان این مدح و شاباش و زهی ز اختیارست و حفاظ آگهی جمله رندان چونک در زندان بوند متقی و زاهد و حق خوان شوند چونک قدرت رفت کاسد شد عمل هین که تا سرمایه نستاند اجل قدرتت سرمایه سودست هین وقت قدرت را نگه دار و ببین آدمی بر خنگ کرمنا سوار در کف درکش عنان اختیار باز موسی داد پند او را بمهر که مرادت زرد خواهد کرد چهر ترک این سودا بگو وز حق بترس دیو دادستت برای مکر درس # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۵۷ - قانع شدن آن طالب به تعلیم زبان مرغ خانگی و سگ و اجابت موسی علیه السلام گفت باری نطق سگ کو بر درست نطق مرغ خانگی کاهل پرست گفت موسی هین تو دانی رو رسید نطق این هر دو شود بر تو پدید بامدادان از برای امتحان ایستاد او منتظر بر آستان خادمه سفره بیفشاند و فتاد پاره ای نان بیات آثار زاد در ربود آن را خروسی چون گرو گفت سگ کردی تو بر ما ظلم رو دانه گندم توانی خورد و من عاجزم در دانه خوردن در وطن گندم و جو را و باقی حبوب می توانی خورد و من نه ای طروب این لب نانی که قسم ماست نان می ربایی این قدر را از سگان # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۵۸ - جواب خروس سگ را پس خروسش گفت تن زن غم مخور که خدا بدهد عوض زینت دگر اسپ این خواجه سقط خواهد شدن روز فردا سیر خور کم کن حزن مر سگان را عید باشد مرگ اسپ روزی وافر بود بی جهد و کسپ اسپ را بفروخت چون بشنید مرد پیش سگ شد آن خروسش روی زرد روز دیگر همچنان نان را ربود آن خروس و سگ برو لب بر گشود کای خروس عشوه ده چند این دروغ ظالمی و کاذبی و بی فروغ اسپ کش گفتی سقط گردد کجاست کور اخترگوی و محرومی ز راست گفت او را آن خروس با خبر که سقط شد اسپ او جای دگر اسپ را بفروخت و جست او از زیان آن زیان انداخت او بر دیگران لیک فردا استرش گردد سقط مر سگان را باشد آن نعمت فقط زود استر را فروشید آن حریص یافت از غم وز زیان آن دم محیص روز ثالث گفت سگ با آن خروس ای امیر کاذبان با طبل و کوس گفت او بفروخت استر را شتاب گفت فردایش غلام آید مصاب چون غلام او بمیرد نانها بر سگ و خواهنده ریزند اقربا این شنید و آن غلامش را فروخت رست از خسران و رخ را بر فروخت شکرها می کرد و شادیها که من رستم از سه واقعه اندر زمن تا زبان مرغ و سگ آموختم دیده سوء القضا را دوختم روز دیگر آن سگ محروم گفت کای خروس ژاژخا کو طاق و جفت # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۵۹ - خجل گشتن خروس پیش سگ به سبب دروغ شدن در آن سه وعده چند چند آخر دروغ و مکر تو خود نپرد جز دروغ از وکر تو گفت حاشا از من و از جنس من که بگردیم از دروغی ممتحن ما خروسان چون مؤذن راست گوی هم رقیب آفتاب و وقت جوی پاسبان آفتابیم از درون گر کنی بالای ما طشتی نگون پاسبان آفتابند اولیا در بشر واقف ز اسرار خدا اصل ما را حق پی بانگ نماز داد هدیه آدمی را در جهاز گر بناهنگام سهوی مان رود در اذان آن مقتل ما می شود گفت ناهنگام حی عل فلاح خون ما را می کند خوار و مباح آنک معصوم آمد و پاک از غلط آن خروس جان وحی آمد فقط آن غلامش مرد پیش مشتری شد زیان مشتری آن یکسری او گریزانید مالش را ولیک خون خود را ریخت اندر یاب نیک یک زیان دفع زیانها می شدی جسم و مال ماست جانها را فدی پیش شاهان در سیاست گستری می دهی تو مال و سر را می خری اعجمی چون گشته ای اندر قضا می گریزانی ز داور مال را # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۶۰ - خبر کردن خروس از مرگ خواجه لیک فردا خواهد او مردن یقین گاو خواهد کشت وارث در حنین صاحب خانه بخواهد مرد رفت روز فردا نک رسیدت لوت زفت پاره های نان و لالنگ و طعام در میان کوی یابد خاص و عام گاو قربانی و نانهای تنک بر سگان و سایلان ریزد سبک مرگ اسپ و استر و مرگ غلام بد قضا گردان این مغرور خام از زیان مال و درد آن گریخت مال افزون کرد و خون خویش ریخت این ریاضتهای درویشان چراست کان بلا بر تن بقای جانهاست تا بقای خود نیابد سالکی چون کند تن را سقیم و هالکی دست کی جنبد به ایثار و عمل تا نبیند داده را جانش بدل آنک بدهد بی امید سودها آن خدایست آن خدایست آن خدا یا ولی حق که خوی حق گرفت نور گشت و تابش مطلق گرفت کو غنی است و جز او جمله فقیر کی فقیری بی عوض گوید که گیر تا نبیند کودکی که سیب هست او پیاز گنده را ندهد ز دست این همه بازار بهر این غرض بر دکانها شسته بر بوی عوض صد متاع خوب عرضه می کنند واندرون دل عوضها می تنند یک سلامی نشنوی ای مرد دین که نگیرد آخرت آن آستین بی طمع نشنیده ام از خاص و عام من سلامی ای برادر والسلام جز سلام حق هین آن را بجو خانه خانه جا بجا و کو بکو از دهان آدمی خوش مشام هم پیام حق شنودم هم سلام وین سلام باقیان بر بوی آن من همی نوشم به دل خوشتر ز جان زان سلام او سلام حق شدست کآتش اندر دودمان خود زدست مرده است از خود شده زنده برب زان بود اسرار حقش در دو لب مردن تن در ریاضت زندگیست رنج این تن روح را پایندگیست گوش بنهاده بد آن مرد خبیث می شنود او از خروسش آن حدیث # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۶۱ - دویدن آن شخص به سوی موسی به زنهار چون از خروس خبر مرگ خود شنید چون شنید اینها دوان شد تیز و تفت بر در موسی کلیم الله رفت رو همی مالید در خاک او ز بیم که مرا فریاد رس زین ای کلیم گفت رو بفروش خود را و بره چونک استا گشته ای بر جه ز چه بر مسلمانان زیان انداز تو کیسه و همیانها را کن دوتو من درون خشت دیدم این قضا که در آیینه عیان شد مر ترا عاقل اول بیند آخر را بدل اندر آخر بیند از دانش مقل باز زاری کرد کای نیکوخصال مر مرا در سر مزن در رو ممال از من آن آمد که بودم ناسزا ناسزایم را تو ده حسن الجزا گفت تیری جست از شست ای پسر نیست سنت کآید آن واپس به سر لیک در خواهم ز نیکوداوری تا که ایمان آن زمان با خود بری چونک ایمان برده باشی زنده ای چونک با ایمان روی پاینده ای هم در آن دم حال بر خواجه بگشت تا دلش شوریده و آوردند طشت شورش مرگست نه هیضه طعام قی چه سودت دارد ای بدبخت خام چار کس بردند تا سوی وثاق ساق می مالید او بر پشت ساق پند موسی نشنوی شوخی کنی خویشتن بر تیغ پولادی زنی شرم ناید تیغ را از جان تو آن تست این ای برادر آن تو # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۶۲ - دعاکردن موسی آن شخص را تا بایمان رود از دنیا موسی آمد در مناجات آن سحر کای خدا ایمان ازو مستان مبر پادشاهی کن برو بخشا که او سهو کرد و خیره رویی و غلو گفتمش این علم نه درخورد تست دفع پندارید گفتم را و سست دست را بر اژدها آنکس زند که عصا را دستش اژدرها کند سر غیب آن را سزد آموختن که ز گفتن لب تواند دوختن درخور دریا نشد جز مرغ آب فهم کن والله اعلم بالصواب او به دریا رفت و مرغ آبی نبود گشت غرقه دست گیرش ای ودود # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۶۳ - اجابت کردن حق تعالی دعای موسی را علیه السلام گفت بخشیدم بدو ایمان نعم ور تو خواهی این زمان زنده ش کنم بلک جمله مردگان خاک را این زمان زنده کنم بهر ترا گفت موسی این جهان مردنست آن جهان انگیز کانجا روشنست این فناجا چون جهان بود نیست بازگشت عاریت بس سود نیست رحمتی افشان بر ایشان هم کنون در نهان خانه لدینا محضرون تابدانی که زیان جسم و مال سود جان باشد رهاند از وبال پس ریاضت را به جان شو مشتری چون سپردی تن به خدمت جان بری ور ریاضت آیدت بی اختیار سر بنه شکرانه ده ای کامیار چون حقت داد آن ریاضت شکر کن تو نکردی او کشیدت ز امر کن # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۶۴ - حکایت آن زنی کی فرزندش نمی‌زیست بنالید جواب آمد کی آن عوض ریاضت تست و به جای جهاد مجاهدانست ترا آن زنی هر سال زاییدی پسر بیش از شش مه نبودی عمرور یاسه مه یا چار مه گشتی تباه ناله کرد آن زن که افغان ای اله نه مهم بارست و سه ماهم فرح نعمتم زوتر رو از قوس قزح پیش مردان خدا کردی نفیر زین شکایت آن زن از درد نذیر بیست فرزند این چنین در گور رفت آتشی در جانشان افتاد تفت تا شبی بنمود او را جنتی باقیی سبزی خوشی بی ضنتی باغ گفتم نعمت بی کیف را کاصل نعمتهاست و مجمع باغها ورنه لا عین رات چه جای باغ گفت نور غیب را یزدان چراغ مثل نبود آن مثال آن بود تا برد بوی آنک او حیران بود حاصل آن زن دید آن را مست شد زان تجلی آن ضعیف از دست شد دید در قصری نبشته نام خویش آن خود دانستش آن محبوب کیش بعد از آن گفتند کین نعمت وراست کو بجان بازی به جز صادق نخاست خدمت بسیار می بایست کرد مر ترا تا بر خوری زین چاشت خورد چون تو کاهل بودی اندر التجا آن مصیبتها عوض دادت خدا گفت یا رب تا به صد سال و فزون این چنینم ده بریز از من تو خون اندر آن باغ او چو آمد پیش پیش دید در وی جمله فرزندان خویش گفت از من کم شد از تو گم نشد بی دو چشم غیب کس مردم نشد تو نکردی فصد و از بینی دوید خون افزون تا ز تب جانت رهید مغز هر میوه بهست از پوستش پوست دان تن را و مغز آن دوستش مغز نغزی دارد آخر آدمی یکدمی آن را طلب گر زان دمی # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۶۵ - در آمدن حمزه رضی الله عنه در جنگ بی زره اندر آخر حمزه چون در صف شدی بی زره سرمست در غزو آمدی سینه باز و تن برهنه پیش پیش در فکندی در صف شمشیر خویش خلق پرسیدند کای عم رسول ای هزبر صف شکن شاه فحول نه تو لا تلقوا بایدیکم الی تهلکه خواندی ز پیغام خدا پس چرا تو خویش را در تهلکه می در اندازی چنین در معرکه چون جوان بودی و زفت و سخت زه تو نمی رفتی سوی صف بی زره چون شدی پیر و ضعیف و منحنی پرده های لا ابالی می زنی لا ابالی وار با تیغ و سنان می نمایی دار و گیر و امتحان تیغ حرمت می ندارد پیر را کی بود تمییز تیغ و تیر را زین نسق غمخوارگان بی خبر پند می دادند او را از غیر # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۶۶ - جواب حمزه مر خلق را گفت حمزه چونک بودم من جوان مرگ می دیدم وداع این جهان سوی مردن کس به رغبت کی رود پیش اژدرها برهنه کی شود لیک از نور محمد من کنون نیستم این شهر فانی را زبون از برون حس لشکرگاه شاه پر همی بینم ز نور حق سپاه خیمه در خیمه طناب اندر طناب شکر آنک کرد بیدارم ز خواب آنک مردن پیش چشمش تهلکه ست امر لا تلقوا بگیرد او به دست و آنک مردن پیش او شد فتح باب سارعوا آید مرورا در خطاب الحذر ای مرگ بینان بارعوا العجل ای حشربینان سارعوا الصلا ای لطف بینان افرحوا البلا ای قهربینان اترحوا هر که یوسف دید جان کردش فدی هر که گرگش دید برگشت از هدی مرگ هر یک ای پسر همرنگ اوست پیش دشمن دشمن و بر دوست دوست پیش ترک آیینه را خوش رنگی است پیش زنگی آینه هم زنگی است آنک می ترسی ز مرگ اندر فرار آن ز خود ترسانی ای جان هوش دار روی زشت تست نه رخسار مرگ جان تو همچون درخت و مرگ برگ از تو رسته ست ار نکوی ست ار بدست ناخوش و خوش هر ضمیر ت از خودست گر به خاری خسته ای خود کشته ای ور حریر و قز دری خود رشته ای دانک نبود فعل همرنگ جزا هیچ خدمت نیست همرنگ عطا مزد مزدوران نمی ماند به کار کان عرض وین جوهر ست و پایدار آن همه سختی و زورست و عرق وین همه سیم است و زر ست و طبق گر ترا آید ز جایی تهمتی کرد مظلومت دعا در محنتی تو همی گویی که من آزاده ام بر کسی من تهمتی ننهاده ام تو گناهی کرده ای شکل دگر دانه کشتی دانه کی ماند به بر او زنا کرد و جزا صد چوب بود گوید او من کی زدم کس را به عود نه جزای آن زنا بود این بلا چوب کی ماند زنا را در خلا مار کی ماند عصا را ای کلیم درد کی ماند دوا را ای حکیم تو به جای آن عصا آب منی چون بیفکندی شد آن شخص سنی یار شد یا مار شد آن آب تو زان عصا چونست این اعجاب تو هیچ ماند آب آن فرزند را هیچ ماند نیشکر مر قند را چون سجودی یا رکوعی مرد کشت شد در آن عالم سجود او بهشت چونک پرید از دهانش حمد حق مرغ جنت ساختش رب الفلق حمد و تسبیحت نماند مرغ را گرچه نطفه مرغ بادست و هوا چون ز دستت رست ایثار و زکات گشت این دست آن طرف نخل و نبات آب صبرت جوی آب خلد شد جوی شیر خلد مهر تست و ود ذوق طاعت گشت جوی انگبین مستی و شوق تو جوی خمر بین این سبب ها آن اثر ها را نماند کس نداند چونش جای آن نشاند این سبب ها چون به فرمان تو بود چار جو هم مر ترا فرمان نمود هر طرف خواهی روانش می کنی آن صفت چون بد چنانش می کنی چون منی تو که در فرمان تست نسل آن در امر تو آیند چست می دود بر امر تو فرزند نو که منم جزوت که کردی اش گرو آن صفت در امر تو بود این جهان هم در امر تست آن جوها روان آن درختان مر ترا فرمان برند کان درختان از صفاتت با برند چون به امر تست اینجا این صفات پس در امر تست آنجا آن جزات چون ز دستت زخم بر مظلوم رست آن درختی گشت ازو زقوم رست چون ز خشم آتش تو در دل ها زدی مایه نار جهنم آمدی آتشت اینجا چو آدم سوز بود آنچ از وی زاد مرد افروز بود آتش تو قصد مردم می کند نار کز وی زاد بر مردم زند آن سخن های چو مار و کزدمت مار و کزدم گشت و می گیرد دمت اولیا را داشتی در انتظار انتظار رستخیز ت گشت یار وعده فردا و پس فردای تو انتظار حشرت آمد وای تو منتظر مانی در آن روز دراز در حساب و آفتاب جان گداز که آسمان را منتظر می داشتی تخم فردا ره روم می کاشتی خشم تو تخم سعیر دوزخ است هین بکش این دوزخت را کاین فخ است کشتن این نار نبود جز به نور نورک اطفا نارنا نحن الشکور گر تو بی نوری کنی حلمی بدست آتشت زنده ست و در خاکستر ست آن تکلف باشد و روپوش هین نار را نکشد به غیر نور دین تا نبینی نور دین آمن مباش که آتش پنهان شود یک روز فاش نور آبی دان و هم در آب چفس چونک داری آب از آتش مترس آب آتش را کشد کآتش به خو می بسوزد نسل و فرزندان او سوی آن مرغابیان رو روز چند تا ترا در آب حیوانی کشند مرغ خاکی مرغ آبی هم تنند لیک ضدانند آب و روغنند هر یکی مر اصل خود را بنده اند احتیاطی کن به هم ماننده اند همچنانک وسوسه و وحی الست هر دو معقولند لیکن فرق هست هر دو دلالان بازار ضمیر رخت ها را می ستایند ای امیر گر تو صراف دلی فکرت شناس فرق کن سر دو فکر چون نخاس ور ندانی این دو فکرت از گمان لا خلابه گوی و مشتاب و مران # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۶۷ - حیله دفع مغبون شدن در بیع و شرا آن یکی یاری پیمبر را بگفت که منم در بیعها با غبن جفت مکر هر کس کو فروشد یا خرد همچو سحرست و ز راهم می برد گفت در بیعی که ترسی از غرار شرط کن سه روز خود را اختیار که تانی هست از رحمان یقین هست تعجیلت ز شیطان لعین پیش سگ چون لقمه نان افکنی بو کند آنگه خورد ای معتنی او ببینی بو کند ما با خرد هم ببوییمش به عقل منتقد با تانی گشت موجود از خدا تابه شش روز این زمین و چرخها ورنه قادر بود کو کن فیکون صد زمین و چرخ آوردی برون آدمی را اندک اندک آن همام تا چهل سالش کند مرد تمام گرچه قادر بود کاندر یک نفس از عدم پران کند پنجاه کس عیسی قادر بود کو از یک دعا بی توقف بر جهاند مرده را خالق عیسی بنتواند که او بی توقف مردم آرد تو بتو این تانی از پی تعلیم تست که طلب آهسته باید بی سکست جو یکی کوچک که دایم می رود نه نجس گردد نه گنده می شود زین تانی زاید اقبال و سرور این تانی بیضه دولت چون طیور مرغ کی ماند به بیضه ای عنید گرچه از بیضه همی آید پدید باش تا اجزای تو چون بیضه ها مرغها زایند اندر انتها بیضه مار ارچه ماند در شبه بیضه گنجشک را دورست ره دانه آبی به دانه سیب نیز گرچه ماند فرقها دان ای عزیز برگها هم رنگ باشد در نظر میوه ها هر یک بود نوعی دگر برگهای جسمها ماننده اند لیک هر جانی بریعی زنده اند خلق در بازار یکسان می روند آن یکی در ذوق و دیگر دردمند همچنان در مرگ یکسان می رویم نیم در خسران و نیمی خسرویم # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۶۸ - وفات یافتن بلال رضی الله عنه با شادی چون بلال از ضعف شد همچون هلال رنگ مرگ افتاد بر روی بلال جفت او دیدش بگفتا وا حرب پس بلالش گفت نه نه وا طرب تا کنون اندر حرب بودم ز زیست تو چه دانی مرگ چون عیشست و چیست این همی گفت و رخش در عین گفت نرگس و گلبرگ و لاله می شکفت تاب رو و چشم پر انوار او می گواهی داد بر گفتار او هر سیه دل می سیه دیدی ورا مردم دیده سیاه آمد چرا مردم نادیده باشد رو سیاه مردم دیده بود مرآت ماه خود که بیند مردم دیده ترا در جهان جز مردم دیده فزا چون به غیر مردم دیده ش ندید پس به غیر او که در رنگش رسید پس جز او جمله مقلد آمدند در صفات مردم دیده بلند گفت جفتش الفراق ای خوش خصال گفت نه نه الوصالست الوصال گفت جفت امشب غریبی می روی از تبار و خویش غایب می شوی گفت نه نه بلک امشب جان من می رسد خود از غریبی در وطن گفت رویت را کجا بینیم ما گفت اندر حلقه خاص خدا حلقه خاصش به تو پیوسته است گر نظر بالا کنی نه سوی پست اندر آن حلقه ز رب العالمین نور می تابد چو در حلقه نگین گفت ویران گشت این خانه دریغ گفت اندر مه نگر منگر به میغ کرد ویران تا کند معمورتر قومم انبه بود و خانه مختصر # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۶۹ - حکمت ویران شدن تن به مرگ من چو آدم بودم اول حبس کرب پر شد اکنون نسل جانم شرق و غرب من گدا بودم درین خانه چو چاه شاه گشتم قصر باید بهر شاه قصرها خود مر شهان را مانسست مرده را خانه و مکان گوری بسست انبیا را تنگ آمد این جهان چون شهان رفتند اندر لامکان مردگان را این جهان بنمود فر ظاهرش زفت و به معنی تنگ بر گر نبودی تنگ این افغان ز چیست چون دو تا شد هر که در وی بیش زیست در زمان خواب چون آزاد شد زان مکان بنگر که جان چون شاد شد ظالم از ظلم طبیعت باز رست مرد زندانی ز فکر حبس جست این زمین و آسمان بس فراخ سخت تنگ آمد به هنگام مناخ جسم بند آمد فراخ وسخت تنگ خنده او گریه فخرش جمله ننگ # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۷۰ - تشبیه دنیا کی بظاهر فراخست و بمعنی تنگ و تشبیه خواب کی خلاص است ازین تنگی همچو گرمابه که تفسیده بود تنگ آیی جانت پخسیده شود گرچه گرمابه عریضست و طویل زان تبش تنگ آیدت جان و کلیل تا برون نایی بنگشاید دلت پس چه سود آمد فراخی منزلت یا که کفش تنگ پوشی ای غوی در بیابان فراخی می روی آن فراخی بیابان تنگ گشت بر تو زندان آمد آن صحرا و دشت هر که دید او مر ترا از دور گفت کو در آن صحرا چو لاله تر شکفت او نداند که تو همچون ظالمان از برون در گلشنی جان در فغان خواب تو آن کفش بیرون کردنست که زمانی جانت آزاد از تنست اولیا را خواب ملکست ای فلان همچو آن اصحاب کهف اندر جهان خواب می بینند و آنجا خواب نه در عدم در می روند و باب نه خانه تنگ و درون جان چنگ لوک کرد ویران تا کند قصر ملوک چنگ لوکم چون جنین اندر رحم نه مهه گشتم شد این نقلان مهم گر نباشد درد زه بر مادرم من درین زندان میان آذرم مادر طبعم ز درد مرگ خویش می کند ره تا رهد بره ز میش تا چرد آن بره در صحرای سبز هین رحم بگشا که گشت این بره گبز درد زه گر رنج آبستان بود بر جنین اشکستن زندان بود حامله گریان ز زه کاین المناص و آن جنین خندان که پیش آمد خلاص هرچه زیر چرخ هستند امهات از جماد و از بهیمه وز نبات هر یکی از درد غیری غافل اند جز کسانی که نبیه و کامل اند آنچ کوسه داند از خانه کسان بلمه از خانه خودش کی داند آن آنچ صاحب دل بداند حال تو تو ز حال خود ندانی ای عمو # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۷۱ - بیان آنک هرچه غفلت و غم و کاهلی و تاریکی‌ست همه از تن است کی ارضی است و سفلی غفلت از تن بود چون تن روح شد بیند او اسرار را بی هیچ بد چون زمین برخاست از جو فلک نه شب و نه سایه باشد نه دلک هر کجا سایه ست و شب یا سایگه از زمین باشد نه از افلاک و مه دود پیوسته هم از هیزم بود نه ز آتش های مستنجم بود وهم افتد در خطا و در غلط عقل باشد در اصابت ها فقط هر گرانی و کسل خود از تن است جان ز خفت جمله در پریدن است روی سرخ از غلبه خون ها بود روی زرد از جنبش صفرا بود رو سپید از قوت بلغم بود باشد از سودا که رو ادهم بود در حقیقت خالق آثار اوست لیک جز علت نبیند اهل پوست مغز کو از پوست ها آواره نیست از طبیب و علت او را چاره نیست چون دوم بار آدمی زاده بزاد پای خود بر فرق علت ها نهاد علت اولی نباشد دین او علت جزوی ندارد کین او می پرد چون آفتاب اندر افق با عروس صدق و صورت چون تتق بلک بیرون از افق وز چرخ ها بی مکان باشد چو ارواح و نهی بل عقول ماست سایه های او می فتد چون سایه ها در پای او مجتهد هر گه که باشد نص شناس اندر آن صورت نیندیشد قیاس چون نیابد نص اندر صورتی از قیاس آنجا نماید عبرتی # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۷۲ - تشبیه نص با قیاس نص وحی روح قدسی دان یقین وان قیاس عقل جزوی تحت این عقل از جان گشت با ادراک و فر روح او را کی شود زیر نظر لیک جان در عقل تاثیری کند زان اثر آن عقل تدبیری کند نوح وار ار صدقی زد در تو روح کو یم و کشتی و کو طوفان نوح عقل اثر را روح پندارد ولیک نور خور از قرص خور دورست نیک زان به قرصی سالکی خرسند شد تا ز نورش سوی قرص افکند شد زانک این نوری که اندر سافل است نیست دایم روز و شب او آفل است وانک اندر قرص دارد باش و جا غرقه آن نور باشد دایما نه سحابش ره زند خود نه غروب وا رهید او از فراق سینه کوب این چنین کس اصلش از افلاک بود یا مبدل گشت گر از خاک بود زانک خاکی را نباشد تاب آن که زند بر وی شعاعش جاودان گر زند بر خاک دایم تاب خور آنچنان سوزد که ناید زو ثمر دایم اندر آب کار ماهی است مار را با او کجا همراهی است لیک در که مارهای پر فن اند اندرین یم ماهییها می کنند مکرشان گر خلق را شیدا کند هم ز دریا تاسه شان رسوا کند واندرین یم ماهیان پر فن اند مار را از سحر ماهی می کنند ماهیان قعر دریای جلال بحرشان آموخته سحر حلال بس محال از تاب ایشان حال شد نحس آنجا رفت و نیکوفال شد تا قیامت گر بگویم زین کلام صد قیامت بگذرد وین ناتمام # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۷۳ - آداب المستمعین والمریدین عند فیض الحکمة من لسان الشیخ بر ملولان این مکرر کردنست نزد من عمر مکرر بردنست شمع از برق مکرر بر شود خاک از تاب مکرر زر شود گر هزاران طالب اند و یک ملول از رسالت باز می ماند رسول این رسولان ضمیر رازگو مستمع خواهند اسرافیل خو نخوتی دارند و کبری چون شهان چاکری خواهند از اهل جهان تا ادبهاشان بجاگه ناوری از رسالتشان چگونه بر خوری کی رسانند آن امانت را بتو تا نباشی پیششان راکع دوتو هر ادبشان کی همی آید پسند کامدند ایشان ز ایوان بلند نه گدایانند کز هر خدمتی از تو دارند ای مزور منتی لیک با بی رغبتیها ای ضمیر صدقه سلطان بیفشان وا مگیر اسپ خود را ای رسول آسمان در ملولان منگر و اندر جهان فرخ آن ترکی که استیزه نهد اسپش اندر خندق آتش جهد گرم گرداند فرس را آنچنان که کند آهنگ اوج آسمان چشم را از غیر و غیرت دوخته همچو آتش خشک و تر را سوخته گر پشیمانی برو عیبی کند آتش اول در پشیمانی زند خود پشیمانی نروید از عدم چون ببیند گرمی صاحب قدم # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۷۴ - شناختن هر حیوانی بوی عدو خود را و حذر کردن و بطالت و خسارت آنکس کی عدو کسی بود کی ازو حذر ممکن نیست و فرار ممکن نی و مقابله ممکن نی اسپ داند بانگ و بوی شیر را گرچه حیوانست الا نادرا بل عدو خویش را هر جانور خود بداند از نشان و از اثر روز خفاشک نیارد بر پرید شب برون آمد چو دزدان و چرید از همه محروم تر خفاش بود که عدو آفتاب فاش بود نه تواند در مصافش زخم خورد نه بنفرین تاندش مهجور کرد آفتابی که بگرداند قفاش از برای غصه و قهر خفاش غایت لطف و کمال او بود گرنه خفاشش کجا مانع شود دشمنی گیری بحد خویش گیر تا بود ممکن که گردانی اسیر قطره با قلزم چو استیزه کند ابلهست او ریش خود بر می کند حیلت او از سبالش نگذرد چنبره حجره قمر چون بر درد با عدو آفتاب این بد عتاب ای عدو آفتاب آفتاب ای عدو آفتابی کز فرش می بلرزد آفتاب و اخترش تو عدو او نه ای خصم خودی چه غم آتش را که تو هیزم شدی ای عجب از سوزشت او کم شود یا ز درد سوزشت پر غم شود رحمتش نه رحمت آدم بود که مزاج رحم آدم غم بود رحمت مخلوق باشد غصه ناک رحمت حق از غم و غصه ست پاک رحمت بی چون چنین دان ای پدر ناید اندر وهم از وی جز اثر # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۷۵ - فرق میان دانستن چیزی به مثال و تقلید و میان دانستن ماهیت آن چیز ظاهرست آثار و میوه رحمتش لیک کی داند جز او ماهیتش هیچ ماهیات اوصاف کمال کس نداند جز به آثار و مثال طفل ماهیت نداند طمث را جز که گویی هست چون حلوا ترا کی بود ماهیت ذوق جماع مثل ماهیات حلوا ای مطاع لیک نسبت کرد از روی خوشی با تو آن عاقل چو تو کودک وشی تا بداند کودک آن را از مثال گر نداند ماهیت یا عین حال پس اگر گویی بدانم دور نیست ور ندانم گفت کذب و زور نیست گر کسی گوید که دانی نوح را آن رسول حق و نور روح را گر بگویی چون ندانم کان قمر هست از خورشید و مه مشهورتر کودکان خرد در کتابها و آن امامان جمله در محرابها نام او خوانند در قرآن صریح قصه اش گویند از ماضی فصیح راست گو دانیش تو از روی وصف گرچه ماهیت نشد از نوح کشف ور بگویی من چه دانم نوح را همچو اویی داند او را ای فتی مور لنگم من چه دانم فیل را پشه ای کی داند اسرافیل را این سخن هم راستست از روی آن که بماهیت ندانیش ای فلان عجز از ادراک ماهیت عمو حالت عامه بود مطلق مگو زانک ماهیات و سر سر آن پیش چشم کاملان باشد عیان در وجود از سر حق و ذات او دورتر از فهم و استبصار کو چونک آن مخفی نماند از محرمان ذات و وصفی چیست کان ماند نهان عقل بحثی گوید این دورست و گو بی ز تاویل محالی کم شنو قطب گوید مر ترا ای سست حال آنچ فوق حال تست آید محال واقعاتی که کنونت بر گشود نه که اول هم محالت می نمود چون رهانیدت ز ده زندان کرم تیه را بر خود مکن حبس ستم # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۷۶ - جمع و توفیق میان نفی و اثبات یک چیز از روی نسبت و اختلاف جهت نفی آن یک چیز و اثباتش رواست چون جهت شد مختلف نسبت دوتاست ما رمیت اذ رمیت از نسبتست نفی و اثباتست و هر دو مثبتست آن تو افکندی چو بر دست تو بود تو نه افکندی که قوت حق نمود زور آدم زاد را حدی بود مشت خاک اشکست لشکر کی شود مشت مشت تست و افکندن ز ماست زین دو نسبت نفی و اثباتش رواست یعرفون الانبیا اضدادهم مثل ما لا یشتبه اولادهم همچو فرزندان خود دانندشان منکران با صد دلیل و صد نشان لیک از رشک و حسد پنهان کنند خویشتن را بر ندانم می زنند پس چو یعرف گفت چون جای دگر گفت لایعرفهم غیری فذر انهم تحت قبابی کامنون جز که یزدانشان نداند ز آزمون هم بنسبت گیر این مفتوح را که بدانی و ندانی نوح را # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۷۷ - مسلهٔ فنا و بقای درویش گفت قایل در جهان درویش نیست ور بود درویش آن درویش نیست هست از روی بقای ذات او نیست گشته وصف او در وصف هو چون زبانه شمع پیش آفتاب نیست باشد هست باشد در حساب هست باشد ذات او تا تو اگر بر نهی پنبه بسوزد زان شرر نیست باشد روشنی ندهد ترا کرده باشد آفتاب او را فنا در دو صد من شهد یک اوقیه خل چون در افکندی و در وی گشت حل نیست باشد طعم خل چون می چشی هست اوقیه فزون چون برکشی پیش شیری آهوی بیهوش شد هستی اش در هست او روپوش شد این قیاس ناقصان بر کار رب جوشش عشقست نه از ترک ادب نبض عاشق بی ادب بر می جهد خویش را در کفه شه می نهد بی ادب تر نیست کس زو در جهان با ادب تر نیست کس زو در نهان هم بنسبت دان وفاق ای منتجب این دو ضد با ادب با بی ادب بی ادب باشد چو ظاهر بنگری که بود دعوی عشقش هم سری چون به باطن بنگری دعوی کجاست او و دعوی پیش آن سلطان فناست مات زید زید اگر فاعل بود لیک فاعل نیست کو عاطل بود او ز روی لفظ نحوی فاعلست ورنه او مفعول و موتش قاتلست فاعل چه کو چنان مقهور شد فاعلیها جمله از وی دور شد # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۷۸ - قصه وکیل صدر جهان کی متهم شد و از بخارا گریخت از بیم جان باز عشقش کشید رو کشان کی کار جان سهل باشد عاشقان را در بخارا بنده صدر جهان متهم شد گشت از صدرش نهان مدت ده سال سرگردان بگشت گه خراسان گه کهستان گاه دشت از پس ده سال او از اشتیاق گشت بی طاقت ز ایام فراق گفت تاب فرقتم زین پس نماند صبر کی داند خلاعت را نشاند از فراق این خاکها شوره بود آب زرد و گنده و تیره شود باد جان افزا وخم گردد وبا آتشی خاکستری گردد هبا باغ چون جنت شود دار المرض زرد و ریزان برگ او اندر حرض عقل دراک از فراق دوستان همچو تیرانداز اشکسته کمان دوزخ از فرقت چنان سوزان شدست پیر از فرقت چنان لرزان شدست گر بگویم از فراق چون شرار تا قیامت یک بود از صد هزار پس ز شرح سوز او کم زن نفس رب سلم رب سلم گوی و بس هرچه از وی شاد گردی در جهان از فراق او بیندیش آن زمان زانچه گشتی شاد بس کس شاد شد آخر از وی جست و همچون باد شد از تو هم بجهد تو دل بر وی منه پیش از آن کو بجهد از وی تو بجه # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۷۹ - پیدا شدن روح القدس بصورت آدمی بر مریم بوقت برهنگی و غسل کردن و پناه گرفتن بحق تعالی همچو مریم گوی پیش از فوت ملک نقش را کالعوذ بالرحمن منک دید مریم صورتی بس جان فزا جان فزایی دلربایی در خلا پیش او بر رست از روی زمین چون مه وخورشید آن روح الامین از زمین بر رست خوبی بی نقاب آنچنان کز شرق روید آفتاب لرزه بر اعضای مریم اوفتاد کو برهنه بود و ترسید از فساد صورتی که یوسف ار دیدی عیان دست از حیرت بریدی چو زنان همچو گل پیشش برویید آن ز گل چون خیالی که بر آرد سر ز دل گشت بی خود مریم و در بی خودی گفت بجهم در پناه ایزدی زانک عادت کرده بود آن پاک جیب در هزیمت رخت بردن سوی غیب چون جهان را دید ملکی بی قرار حازمانه ساخت زان حضرت حصار تا به گاه مرگ حصنی باشدش که نیابد خصم راه مقصدش از پناه حق حصاری به ندید یورتگه نزدیک آن دز برگزید چون بدید آن غمزه های عقل سوز که ازو می شد جگرها تیردوز شاه و لشکر حلقه در گوشش شده خسروان هوش بیهوشش شده صد هزاران شاه مملوکش برق صد هزاران بدر را داده به دق زهره نی مر زهره را تا دم زند عقل کلش چون ببیند کم زند من چگویم که مرا در دوخته ست دمگهم را دمگه او سوخته ست دود آن نارم دلیلم من برو دور از آن شه باطل ما عبروا خود نباشد آفتابی را دلیل جز که نور آفتاب مستطیل سایه کی بود تا دلیل او بود این بس استش که ذلیل او بود این جلالت در دلالت صادقست جمله ادراکات پس او سابقست جمله ادراکات بر خرهای لنگ او سوار باد پران چون خدنگ گر گریزد کس نیابد گرد شه ور گریزند او بگیرد پیش ره جمله ادراکات را آرام نی وقت میدانست وقت جام نی آن یکی وهمی چو بازی می پرد وآن دگر چون تیر معبر می درد وان دگر چون کشتی با بادبان وآن دگر اندر تراجع هر زمان چون شکاری می نمایدشان ز دور جمله حمله می فزایند آن طیور چونک ناپیدا شود حیران شوند همچو جغدان سوی هر ویران شوند منتظر چشمی به هم یک چشم باز تا که پیدا گردد آن صید به ناز چون بماند دیر گویند از ملال صید بود آن خود عجب یا خود خیال مصلحت آنست تا یک ساعتی قوتی گیرند و زور از راحتی گر نبودی شب همه خلقان ز آز خویشتن را سوختندی ز اهتزاز از هوس وز حرص سود اندوختن هر کسی دادی بدن را سوختن شب پدید آید چو گنج رحمتی تا رهند ازحرص خود یکساعتی چونک قبضی آیدت ای راه رو آن صلاح تست آتش دل مشو زآنک در خرجی در آن بسط و گشاد خرج را دخلی بباید زاعتداد گر هماره فصل تابستان بدی سوزش خورشید در بستان شدی منبتش را سوختی از بیخ و بن که دگر تازه نگشتی آن کهن گر ترش رویست آن دی مشفق است صیف خندانست اما محرقست چونک قبض آید تو در وی بسط بین تازه باش و چین میفکن در جبین کودکان خندان و دانایان ترش غم جگر را باشد و شادی ز شش چشم کودک همچو خر در آخرست چشم عاقل در حساب آخرست او در آخر چرب می بیند علف وین ز قصاب آخرش بیند تلف آن علف تلخست کین قصاب داد بهر لحم ما ترازویی نهاد رو ز حکمت خور علف کان را خدا بی غرض دادست از محض عطا فهم نان کردی نه حکمت ای رهی زانچ حق گفتت کلوا من رزقه رزق حق حکمت بود در مرتبت کان گلوگیرت نباشد عاقبت این دهان بستی دهانی باز شد کو خورنده لقمه های راز شد گر ز شیر دیو تن را وابری در فطام اوبسی نعمت خوری ترک جوشش شرح کردم نیم خام از حکیم غزنوی بشنو تمام در الهی نامه گوید شرح این آن حکیم غیب و فخرالعارفین غم خور و نان غم افزایان مخور زانک عاقل غم خورد کودک شکر قند شادی میوه باغ غمست این فرح زخمست وآن غم مرهمست غم چو بینی در کنارش کش به عشق از سر ربوه نظر کن در دمشق عاقل از انگور می بیند همی عاشق از معدوم شی بیند همی جنگ می کردند حمالان پریر تو مکش تا من کشم حملش چو شیر زانک زان رنجش همی دیدند سود حمل را هر یک ز دیگر می ربود مزد حق کو مزد آن بی مایه کو این دهد گنجیت مزد و آن تسو گنج زری که چو خسپی زیر ریگ با تو باشد ان نباشد مرده ریگ پیش پیش آن جنازه ت می دود مونس گور و غریبی می شود بهر روز مرگ این دم مرده باش تا شوی با عشق سرمد خواجه تاش صبر می بیند ز پرده اجتهاد روی چون گلنار و زلفین مراد غم چو آیینه ست پیش مجتهد کاندرین ضد می نماید روی ضد بعد ضد رنج آن ضد دگر رو دهد یعنی گشاد و کر و فر این دو وصف از پنجه دستت ببین بعد قبض مشت بسط آید یقین پنجه را گر قبض باشد دایما یا همه بسط او بود چون مبتلا زین دو وصفش کار و مکسب منتظم چون پر مرغ این دو حال او را مهم چونک مریم مضطرب شد یک زمان همچنانک بر زمین آن ماهیان # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۸۰ - گفتن روح القدس مریم راکی من رسول حقم به تو آشفته مشو و پنهان مشو از من کی فرمان اینست بانگ بر وی زد نمودار کرم که امین حضرتم از من مرم از سرافرازان عزت سرمکش از چنین خوش محرمان خود درمکش این همی گفت و ذباله نور پاک از لبش می شد پیاپی بر سماک از وجودم می گریزی در عدم در عدم من شاهم و صاحب علم خود بنه و بنگاه من در نیستیست یکسواره نقش من پیش ستیست مریما بنگر که نقش مشکلم هم هلالم هم خیال اندر دلم چون خیالی در دلت آمد نشست هر کجا که می گریزی با توست جز خیالی عارضی و باطلی کو بود چون صبح کاذب آفلی من چو صبح صادقم از نور رب که نگردد گرد روزم هیچ شب هین مکن لاحول عمران زاده ام که ز لاحول این طرف افتاده ام مر مرا اصل و غذا لاحول بود نور لاحولی که پیش از قول بود تو همی گیری پناه ازمن به حق من نگاریده پناهم در سبق آن پناهم من که مخلصهات بود تو اعوذ آری و من خود آن اعوذ آفتی نبود بتر از ناشناخت تو بر یار و ندانی عشق باخت یار را اغیار پنداری همی شادیی را نام بنهادی غمی اینچنین نخلی که لطف یار ماست چونک ما دزدیم نخلش دار ماست اینچنین مشکین که زلف میر ماست چونکه بی عقلیم این زنجیر ماست اینچنین لطفی چو نیلی می رود چونکه فرعونیم چون خون می شود خون همی گوید من آبم هین مریز یوسفم گرگ از توام ای پر ستیز تو نمی بینی که یار بردبار چونکه با او ضد شدی گردد چو مار لحم او و شحم او دیگر نشد او چنان بد جز که از منظر نشد # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۸۱ - عزم کردن آن وکیل ازعشق کی رجوع کند به بخارا لاابالی‌وار شمع مریم را بهل افروخته که بخارا می رود آن سوخته سخت بی صبر و در آتشدان تیز رو سوی صدر جهان می کن گریز این بخارا منبع دانش بود پس بخاراییست هرک آنش بود پیش شیخی در بخارا اندری تا به خواری در بخارا ننگری جز به خواری در بخارای دلش راه ندهد جزر و مد مشکلش ای خنک آن را که ذلت نفسه وای آنکس را که یردی رفسه فرقت صدر جهان در جان او پاره پاره کرده بود ارکان او گفت بر خیزم هم آنجا واروم کافر ار گشتم دگر ره بگروم واروم آنجا بیفتم پیش او پیش آن صدر نکواندیش او گویم افکندم به پیشت جان خویش زنده کن یا سر ببر ما را چو میش کشته و مرده به پیشت ای قمر به که شاه زندگان جای دگر آزمودم من هزاران بار بیش بی تو شیرین می نبینم عیش خویش غن لی یا منیتی لحن النشور ابرکی یا ناقتی تم السرور ابلعی یا ارض دمعی قد کفی اشربی یا نفس وردا قد صفا عدت یا عیدی الینا مرحبا نعم ما روحت یا ریح الصبا گفت ای یاران روان گشتم وداع سوی آن صدری که میر است و مطاع دم بدم در سوز بریان می شوم هرچه بادا باد آنجا می روم گرچه دل چون سنگ خارا می کند جان من عزم بخارا می کند مسکن یارست و شهر شاه من پیش عاشق این بود حب الوطن # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۸۲ - پرسیدن معشوقی از عاشق غریب خود کی از شهرها کدام شهر را خوشتر یافتی و انبوه‌تر و محتشم‌تر و پر نعمت‌تر و دلگشاتر گفت معشوقی به عاشق کای فتی تو به غربت دیده ای بس شهرها پس کدامین شهر ز آنها خوشترست گفت آن شهری که در وی دلبرست هرکجا باشد شه ما را بساط هست صحرا گر بود سم الخیاط هر کجا که یوسفی باشد چو ماه جنتست ارچه که باشد قعر چاه # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۸۳ - منع کردن دوستان او را از رجوع کردن به بخارا وتهدید کردن و لاابالی گفتن او گفت او را ناصحی ای بی خبر عاقبت اندیش اگر داری هنر درنگر پس را به عقل و پیش را همچو پروانه مسوزان خویش را چون بخارا می روی دیوانه ای لایق زنجیر و زندان خانه ای او ز تو آهن همی خاید ز خشم او همی جوید ترا با بیست چشم می کند او تیز از بهر تو کارد او سگ قحطست و تو انبان آرد چون رهیدی و خدایت راه داد سوی زندان می روی چونت فتاد بر تو گر ده گون موکل آمدی عقل بایستی کز ایشان کم زدی چون موکل نیست بر تو هیچ کس از چه بسته گشت بر تو پیش و پس عشق پنهان کرده بود او را اسیر آن موکل را نمی دید آن نذیر هر موکل را موکل مختفیست ورنه او در بند سگ طبعی ز چیست خشم شاه عشق بر جانش نشست بر عوانی و سیه روییش بست می زند او را که هین او رابزن زان عوانان نهان افغان من هرکه بینی در زیانی می رود گرچه تنها با عوانی می رود گر ازو واقف بدی افغان زدی پیش آن سلطان سلطانان شدی ریختی بر سر به پیش شاه خاک تا امان دیدی ز دیو سهمناک میر دیدی خویش را ای کم ز مور زان ندیدی آن موکل را تو کور غره گشتی زین دروغین پر و بال پر و بالی کو کشد سوی وبال پر سبک دارد ره بالا کند چون گل آلو شد گرانیها کند # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۸۴ - لاابالی گفتن عاشق ناصح و عاذل را از سر عشق گفت ای ناصح خمش کن چند چند پند کم ده زانکه بس سختست بند سخت تر شد بند من از پند تو عشق را نشناخت دانشمند تو آن طرف که عشق می افزود درد بوحنیفه و شافعی درسی نکرد تو مکن تهدید از کشتن که من تشنه زارم به خون خویشتن عاشقان را هر زمانی مردنی ست مردن عشاق خود یک نوع نیست او دو صد جان دارد از جان هدی وآن دوصد را می کند هر دم فدی هر یکی جان را ستاند ده بها از نبی خوان عشرة امثالها گر بریزد خون من آن دوست رو پای کوبان جان برافشانم برو آزمودم مرگ من در زندگی ست چون رهم زین زندگی پایندگی ست اقتلونی اقتلونی یا ثقات ان فی قتلی حیاتا فی حیات یا منیر الخد یا روح البقا اجتذب روحی وجد لی باللقا لی حبیب حبه یشوی الحشا لو یشا یمشی علی عینی مشی پارسی گو گرچه تازی خوشترست عشق را خود صد زبان دیگرست بوی آن دلبر چو پران می شود آن زبان ها جمله حیران می شود بس کنم دلبر در آمد در خطاب گوش شو والله اعلم بالصواب چونک عاشق توبه کرد اکنون بترس کو چو عیاران کند بر دار درس گرچه این عاشق بخارا می رود نه به درس و نه به استا می رود عاشقان را شد مدرس حسن دوست دفتر و درس و سبق شان روی اوست خامشند و نعره تکرار شان می رود تا عرش و تخت یارشان درس شان آشوب و چرخ و زلزله نه زیادات است و باب سلسله سلسله این قوم جعد مشکبار مسأله دورست لیکن دور یار مسأله کیس ار بپرسد کس ترا گو نگنجد گنج حق در کیسه ها گر دم خلع و مبارا می رود بد مبین ذکر بخارا می رود ذکر هر چیزی دهد خاصیتی زانک دارد هر صفت ماهیتی آن بخاری غصه دانش نداشت چشم بر خورشید بینش می گماشت هرکه در خلوت به بینش یافت راه او ز دانش ها نجوید دستگاه با جمال جان چو شد هم کاسه ای باشدش ز اخبار و دانش تاسه ای دید بر دانش بود غالب فرا زان همی دنیا بچربد عامه را زانکه دنیا را همی بینند عین وآن جهانی را همی دانند دین # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۸۵ - رو نهادن آن بندهٔ عاشق سوی بخارا رو نهاد آن عاشق خونابه ریز دل طپان سوی بخارا گرم و تیز ریگ آمون پیش او همچون حریر آب جیحون پیش او چون آبگیر آن بیابان پیش او چون گلستان می فتاد از خنده او چون گل    ستان در سمرقندست قند اما لبش از بخارا یافت و آن شد مذهبش ای بخارا عقل افزا بوده ای لیکن ازمن عقل و دین بربوده ای بدر می جویم از آنم چون هلال صدر می جویم درین صف نعال چون سواد آن بخارا را بدید در سواد غم بیاضی شد پدید ساعتی افتاد بیهوش و دراز عقل او پرید در بستان راز بر سر و رویش گلابی می زدند از گلاب عشق او غافل بدند او گلستانی نهانی دیده بود غارت عشقش ز خود ببریده بود تو فسرده درخور این دم نه ای با شکر مقرون نه ای گرچه نیی رخت عقلت با توست و عاقلی کز جنودا لم تروها غافلی # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۸۶ - در آمدن آن عاشق لاابالی در بخارا وتحذیر کردن دوستان او را از پیداشدن اندر آمد در بخارا شادمان پیش معشوق خود و دارالامان همچو آن مستی که پرد بر اثیر مه کنارش گیرد و گوید که گیر هرکه دیدش در بخارا گفت خیز پیش از پیدا شدن منشین گریز که ترا می جوید آن شه خشمگین تا کشد از جان تو ده ساله کین الله الله درمیا در خون خویش تکیه کم کن بر دم و افسون خویش شحنه صدر جهان بودی و راد معتمد بودی مهندس اوستاد غدر کردی وز جزا بگریختی رسته بودی باز چون آویختی از بلا بگریختی با صد حیل ابلهی آوردت اینجا یا اجل ای که عقلت بر عطارد دق کند عقل و عاقل را قضا احمق کند نحس خرگوشی که باشد شیرجو زیرکی و عقل و چالاکیت کو هست صد چندین فسونهای قضا گفت اذا جاء القضا ضاق الفضا صد ره و مخلص بود از چپ و راست از قضا بسته شود کو اژدهاست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۸۷ - جواب گفتن عاشق عاذلان را و تهدید‌کنندگان را گفت من مستسقیم آبم کشد گرچه می دانم که هم آبم کشد هیچ مستسقی بنگریزد ز آب گر دو صد بارش کند مات و خراب گر بیاماسد مرا دست و شکم عشق آب از من نخواهد گشت کم گویم آنگه که بپرسند از بطون کاشکی بحرم روان بودی درون خیک اشکم گو بدر از موج آب گر بمیرم هست مرگم مستطاب من بهر جایی که بینم آب جو رشکم آید بودمی من جای او دست چون دف و شکم همچون دهل طبل عشق آب می کوبم چو گل گر بریزد خونم آن روح الامین جرعه جرعه خون خورم همچون زمین چون زمین و چون جنین خون خواره ام تا که عاشق گشته ام این کاره ام شب همی جوشم در آتش همچو دیگ روز تا شب خون خورم مانند ریگ من پشیمانم که مکر انگیختم از مراد خشم او بگریختم گو بران بر جان مستم خشم خویش عید قربان اوست و عاشق گاومیش گاو اگر خسپد وگر چیزی خورد بهر عید و ذبح او می پرورد گاو موسی دان مرا جان داده ای جزو جزوم حشر هر آزاده ای گاو موسی بود قربان گشته ای کمترین جزوش حیات کشته ای برجهید آن کشته ز آسیبش ز جا در خطاب اضربوه بعضها یا کرامی اذبحوا هذا البقر ان اردتم حشر ارواح النظر از جمادی مردم و نامی شدم وز نما مردم به حیوان برزدم مردم از حیوانی و آدم شدم پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم حمله دیگر بمیرم از بشر تا بر آرم از ملایک پر و سر وز ملک هم بایدم جستن ز جو کل شیء هالک الا وجهه بار دیگر از ملک قربان شوم آنچ اندر وهم ناید آن شوم پس عدم گردم عدم چون ارغنون گویدم که انا الیه راجعون مرگ دان آنک اتفاق امتست کاب حیوانی نهان در ظلمتست همچو نیلوفر برو زین طرف جو همچو مستسقی حریص و مرگ جو مرگ او آبست و او جویای آب می خورد والله اعلم بالصواب ای فسرده عاشق ننگین نمد کو ز بیم جان ز جانان می رمد سوی تیغ عشقش ای ننگ زنان صد هزاران جان نگر دستک زنان جوی دیدی کوزه اندر جوی ریز آب را از جوی کی باشد گریز آب کوزه چون در آب جو شود محو گردد در وی و جو او شود وصف او فانی شد و ذاتش بقا زین سپس نه کم شود نه بدلقا خویش را بر نخل او آویختم عذر آن را که ازو بگریختم # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۸۸ - رسیدن آن عاشق به معشوق خویش چون دست از جان خود بشست همچو گویی سجده کن بر رو و سر جانب آن صدر شد با چشم تر جمله خلقان منتظر سر در هوا کش بسوزد یا برآویزد ورا این زمان این احمق یک لخت را آن نماید که زمان بدبخت را همچو پروانه شرر را نور دید احمقانه در فتاد از جان برید لیک شمع عشق چون آن شمع نیست روشن اندر روشن اندر روشنیست او به عکس شمعهای آتشیست می نماید آتش و جمله خوشیست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۸۹ - صفت آن مسجد کی عاشق‌کش بود و آن عاشق مرگ‌جوی لا ابالی کی درو مهمان شد یک حکایت گوش کن ای نیک پی مسجدی بد بر کنار شهر ری هیچ کس در وی نخفتی شب ز بیم که نه فرزندش شدی آن شب یتیم بس که اندر وی غریب عور رفت صبحدم چون اختران در گور رفت خویشتن را نیک ازین آگاه کن صبح آمد خواب را کوتاه کن هر کسی گفتی که پریانند تند اندرو مهمان کشان با تیغ کند آن دگر گفتی که سحرست و طلسم کین رصد باشد عدو جان و خصم آن دگر گفتی که بر نه نقش فاش بر درش کای میهمان اینجا مباش شب مخسپ اینجا اگر جان بایدت ورنه مرگ اینجا کمین بگشایدت وان یکی گفتی که شب قفلی نهید غافلی کاید شما کم ره دهید # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۹۰ - مهمان آمدن در آن مسجد تا یکی مهمان در آمد وقت شب کو شنیده بود آن صیت عجب از برای آزمون می آزمود زانک بس مردانه و جان سیر بود گفت کم گیرم سر و اشکمبه ای رفته گیر از گنج جان یک حبه ای صورت تن گو برو من کیستم نقش کم ناید چو من باقیستم چون نفخت بودم از لطف خدا نفخ حق باشم ز نای تن جدا تا نیفتد بانگ نفخش این طرف تا رهد آن گوهر از تنگین صدف چون تمنوا موت گفت ای صادقین صادقم جان را برافشانم برین # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۹۱ - ملامت کردن اهل مسجد مهمان عاشق را از شب خفتن در آنجا و تهدید کردن مرورا قوم گفتندش که هین اینجا مخسپ تا نکوبد جانستانت همچو کسپ که غریبی و نمی دانی ز حال کاندرین جا هر که خفت آمد زوال اتفاقی نیست این ما بارها دیده ایم و جمله اصحاب نهی هر که آن مسجد شبی مسکن شدش نیم شب مرگ هلاهل آمدش از یکی ما تابه صد این دیده ایم نه به تقلید از کسی بشنیده ایم گفت الدین نصیحه آن رسول آن نصیحت در لغت ضد غلول این نصیحت راستی در دوستی در غلولی خاین و سگ پوستی بی خیانت این نصیحت از وداد می نماییمت مگرد از عقل و داد # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۹۲ - جواب گفتن عاشق عاذلان را گفت او ای ناصحان من بی ندم از جهان زندگی سیر آمدم منبلی ام زخم جو و زخم خواه عافیت کم جوی از منبل براه منبلی نی کو بود خود برگ جو منبلی ام لاابالی مرگ جو منبلی نی کو به کف پول آورد منبلی چستی کزین پل بگذرد آن نه کو بر هر دکانی بر زند بل جهد از کون و کانی بر زند مرگ شیرین گشت و نقلم زین سرا چون قفس هشتن پریدن مرغ را آن قفس که هست عین باغ در مرغ می بیند گلستان و شجر جوق مرغان از برون گرد قفس خوش همی خوانند ز آزادی قصص مرغ را اندر قفس زان سبزه زار نه خورش ماندست و نه صبر و قرار سر ز هر سوراخ بیرون می کند تا بود کین بند از پا برکند چون دل و جانش چنین بیرون بود آن قفس را در گشایی چون بود نه چنان مرغ قفس در اندهان گرد بر گردش به حلقه گربگان کی بود او را درین خوف و حزن آرزوی از قفس بیرون شدن او همی خواهد کزین ناخوش حصص صد قفس باشد بگرد این قفس # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۹۳ - عشق جالینوس برین حیات دنیا بود کی هنر او همینجا بکار می‌آید هنری نورزیده است کی در آن بازار بکار آید آنجا خود را به عوام یکسان می‌بیند آنچنانک گفت جالینوس راد از هوای این جهان و از مراد راضیم کز من بماند نیم جان که ز کون استری بینم جهان گربه می بیند بگرد خود قطار مرغش آیس گشته بودست از مطار یا عدم دیدست غیر این جهان در عدم نادیده او حشری نهان چون جنین کش می کشد بیرون کرم می گریزد او سپس سوی شکم لطف رویش سوی مصدر می کند او مقر در پشت مادر می کند که اگر بیرون فتم زین شهر و کام ای عجب بینم بدیده این مقام یا دری بودی در آن شهر وخم که نظاره کردمی اندر رحم یا چو چشمه سوزنی راهم بدی که ز بیرونم رحم دیده شدی آن جنین هم غافلست از عالمی همچو جالینوس او نامحرمی اونداند کآن رطوباتی که هست آن مدد از عالم بیرونی است آنچنانک چار عنصر در جهان صد مدد آرد ز شهر لامکان آب و دانه در قفس گر یافتست آن ز باغ و عرصه ای درتافتست جانهای انبیا بینند باغ زین قفس در وقت نقلان و فراغ پس ز جالینوس و عالم فارغند همچو ماه اندر فلکها بازغند ور ز جالینوس این گفت افتراست پس جوابم بهر جالینوس نیست این جواب آنکس آمد کین بگفت که نبودستش دل پر نور جفت مرغ جانش موش شد سوراخ جو چون شنید از گربگان او عرجوا زان سبب جانش وطن دید و قرار اندرین سوراخ دنیا موش وار هم درین سوراخ بنایی گرفت درخور سوراخ دانایی گرفت پیشه هایی که مر او را در مزید کاندرین سوراخ کار آیدگزید زانک دل بر کند از بیرون شدن بسته شد راه رهیدن از بدن عنکبوت ار طبع عنقا داشتی از لعابی خیمه کی افراشتی گربه کرده چنگ خود اندر قفس نام چنگش درد و سرسام و مغص گربه مرگست و مرض چنگال او می زند بر مرغ و پر و بال او گوشه گوشه می جهد سوی دوا مرگ چون قاضیست و رنجوری گوا چون پیاده قاضی آمد این گواه که همی خواند ترا تا حکم گاه مهلتی می خواهی از وی در گریز گر پذیرد شد و گرنه گفت خیز جستن مهلت دوا و چاره ها که زنی بر خرقه تن پاره ها عاقبت آید صباحی خشم وار چند باشد مهلت آخر شرم دار عذر خود از شه بخواه ای پرحسد پیش از آنک آنچنان روزی رسد وانک در ظلمت براند بارگی برکند زان نور دل یکبارگی می گریزد از گوا و مقصدش کان گوا سوی قضا می خواندش # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۹۴ - دیگر باره ملامت کردن اهل مسجد مهمان را از شب خفتن در آن مسجد قوم گفتندش مکن جلدی برو تا نگردد جامه و جانت گرو آن ز دور آسان نماید به نگر که به آخر سخت باشد ره گذر خویشتن آویخت بس مرد و سکست وقت پیچاپیچ دست آویز جست پیشتر از واقعه آسان بود در دل مردم خیال نیک و بد چون در آید اندرون کارزار آن زمان گردد بر آنکس کار زار چون نه شیری هین منه تو پای پیش کان اجل گرگست و جان تست میش ور ز ابدالی و میشت شیر شد آمن آ که مرگ تو سرزیر شد کیست ابدال آنک او مبدل شود خمرش از تبدیل یزدان خل شود لیک مستی شیرگیری وز گمان شیر پنداری تو خود را هین مران گفت حق ز اهل نفاق ناسدید باسهم ما بینهم باس شدید در میان همدگر مردانه اند در غزا چون عورتان خانه اند گفت پیغامبر سپهدار غیوب لا شجاعة یا فتی قبل الحروب وقت لاف غزو مستان کف کنند وقت جوش جنگ چون کف بی فنند وقت ذکر غزو شمشیرش دراز وقت کر و فر تیغش چون پیاز وقت اندیشه دل او زخم جو پس به یک سوزن تهی شد خیک او من عجب دارم ز جویای صفا کو رمد در وقت صیقل از جفا عشق چون دعوی جفا دیدن گواه چون گواهت نیست شد دعوی تباه چون گواهت خواهد این قاضی مرنج بوسه ده بر مار تا یابی تو گنج آن جفا با تو نباشد ای پسر بلک با وصف بدی اندر تو در بر نمد چوبی که آن را مرد زد بر نمد آن را نزد بر گرد زد گر بزد مر اسپ را آن کینه کش آن نزد بر اسپ زد بر سکسکش تا ز سکسک وارهد خوش پی شود شیره را زندان کنی تا می شود گفت چندان آن یتیمک را زدی چون نترسیدی ز قهر ایزدی گفت او را کی زدم ای جان و دوست من بر آن دیوی زدم کو اندروست مادر ار گوید ترا مرگ تو باد مرگ آن خو خواهد و مرگ فساد آن گروهی کز ادب بگریختند آب مردی و آب مردان ریختند عاذلانشان از وغا واراندند تا چنین حیز و مخنث ماندند لاف و غره ژاژخا را کم شنو با چنینها در صف هیجا مرو زانک زادوکم خبالا گفت حق کز رفاق سست برگردان ورق که گر ایشان با شما همره شوند غازیان بی مغز همچون که شوند خویشتن را با شما هم صف کنند پس گریزند و دل صف بشکنند پس سپاهی اندکی بی این نفر به که با اهل نفاق آید حشر هست بادام کم خوش بیخته به ز بسیاری به تلخ آمیخته تلخ و شیرین در ژغاژغ یک شی اند نقص از آن افتاد که همدل نیند گبر ترسان دل بود کو از گمان می زید در شک ز حال آن جهان می رود در ره نداند منزلی گام ترسان می نهد اعمی دلی چون نداند ره مسافر چون رود با ترددها و دل پرخون رود هرکه گوید های این سو راه نیست او کند از بیم آنجا وقف و ایست ور بداند ره دل با هوش او کی رود هر های و هو در گوش او پس مشو همراه این اشتردلان زانک وقت ضیق و بیمند آفلان پس گریزند و ترا تنها هلند گرچه اندر لاف سحر بابلند تو ز رعنایان مجو هین کارزار تو ز طاوسان مجو صید و شکار طبع طاوسست و وسواست کند دم زند تا از مقامت برکند # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۹۵ - گفتن شیطان قریش را کی به جنگ احمد آیید کی من یاریها کنم وقبیلهٔ خود را بیاری خوانم و وقت ملاقات صفین گریختن همچو شیطان در سپه شد صد یکم خواند افسون که اننی جار لکم چون قریش از گفت او حاضر شدند هر دو لشکر در ملاقات آمدند دید شیطان از ملایک اسپهی سوی صف مؤمنان اندر رهی آن جنودا لم تروها صف زده گشت جان او ز بیم آتشکده پای خود وا پس کشیده می گرفت که همی بینم سپاهی من شگفت ای اخاف الله ما لی منه عون اذهبوا انی اری ما لاترون گفت حارث ای سراقه شکل هین دی چرا تو می نگفتی اینچنین گفت این دم من همی بینم حرب گفت می بینی جعاشیش عرب می نبینی غیر این لیک ای تو ننگ آن زمان لاف بود این وقت جنگ دی همی گفتی که پایندان شدم که بودتان فتح و نصرت دم بدم دی زعیم الجیش بودی ای لعین وین زمان نامرد و ناچیز و مهین تا بخوردیم آن دم تو و آمدیم تو بتون رفتی و ما هیزم شدیم چونک حارث با سراقه گفت این از عتابش خشمگین شد آن لعین دست خود خشمین ز دست او کشید چون ز گفت اوش درد دل رسید سینه اش را کوفت شیطان و گریخت خون آن بیچارگان زین مکر ریخت چونک ویران کرد چندین عالم او پس بگفت انی بری منکم کوفت اندر سینه اش انداختش پس گریزان شد چو هیبت تاختش نفس و شیطان هر دو یک تن بوده اند در دو صورت خویش را بنموده اند چون فرشته و عقل کایشان یک بدند بهر حکمتهاش دو صورت شدند دشمنی داری چنین در سر خویش مانع عقلست و خصم جان و کیش یکنفس حمله کند چون سوسمار پس بسوراخی گریزد در فرار در دل او سوراخها دارد کنون سر ز هر سوراخ می آرد برون نام پنهان گشتن دیو از نفوس واندر آن سوراخ رفتن شد خنوس که خنوسش چون خنوس قنفذست چون سر قنفذ ورا آمد شذست که خدا آن دیو را خناس خواند کو سر آن خارپشتک را بماند می نهان گردد سر آن خارپشت دم بدم از بیم صیاد درشت تا چو فرصت یافت سر آرد برون زین چنین مکری شود مارش زبون گرنه نفس از اندرون راهت زدی ره زنان را بر تو دستی کی بدی زان عوان مقتضی که شهوتست دل اسیر حرص و آز و آفتست زان عوان سر شدی دزد و تباه تا عوانان را به قهر تست راه در خبر بشنو تو این پند نکو بیم جنبیکم لکم اعدی عدو طمطراق این عدو مشنو گریز کو چو ابلیسست در لج و ستیز بر تو او از بهر دنیا و نبرد آن عذاب سرمدی را سهل کرد چه عجب گر مرگ را آسان کند او ز سحر خویش صد چندان کند سحر کاهی را به صنعت که کند باز کوهی را چو کاهی می تند زشتها را نغز گرداند به فن نغزها را زشت گرداند به ظن کار سحر اینست کو دم می زند هر نفس قلب حقایق می کند آدمی را خر نماید ساعتی آدمی سازد خری را وآیتی این چنین ساحر درون تست و سر ان فی الوسواس سحرا مستتر اندر آن عالم که هست این سحرها ساحران هستند جادویی گشا اندر آن صحرا که رست این زهر تر نیز روییدست تریاق ای پسر گویدت تریاق از من جو سپر که ز زهرم من به تو نزدیکتر گفت او سحرست و ویرانی تو گفت من سحرست و دفع سحر او # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۹۶ - مکرر کردن عاذلان پند را بر آن مهمان آن مسجد مهمان کش گفت پیغامبر که ان فی البیان سحرا و حق گفت آن خوش پهلوان هین مکن جلدی برو ای بوالکرم مسجد و ما را مکن زین متهم که بگوید دشمنی از دشمنی آتشی در ما زند فردا دنی که بتاسانید او را ظالمی بر بهانه مسجد او بد سالمی تا بهانه قتل بر مسجد نهد چونک بدنامست مسجد او جهد تهمتی بر ما منه ای سخت جان که نه ایم آمن ز مکر دشمنان هین برو جلدی مکن سودا مپز که نتان پیمود کیوان را بگز چون تو بسیاران بلافیده ز بخت ریش خود بر کنده یک یک لخت لخت هین برو کوتاه کن این قیل و قال خویش و ما را در میفکن در وبال # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۹۷ - جواب گفتن مهمان ایشان را و مثل آوردن بدفع کردن حارس کشت به بانگ دف از کشت شتری را کی کوس محمودی بر پشت او زدندی گفت ای یاران از آن دیوان نیم که ز لا حولی ضعیف آید پیم کودکی کو حارس کشتی بدی طبلکی در دفع مرغان می زدی تا رمیدی مرغ زان طبلک ز کشت کشت از مرغان بد بی خوف گشت چونک سلطان شاه محمود کریم برگذر زد آن طرف خیمه عظیم با سپاهی همچو استاره اثیر انبه و پیروز و صفدر ملک گیر اشتری بد کو بدی حمال کوس بختیی بد پیش رو همچون خروس بانگ کوس و طبل بر وی روز و شب می زدی اندر رجوع و در طلب اندر آن مزرع در آمد آن شتر کودک آن طبلک بزد در حفظ بر عاقلی گفتش مزن طبلک که او پخته طبلست با آنشست خو پیش او چه بود تبوراک تو طفل که کشد او طبل سلطان بیست کفل عاشقم من کشته قربان لا جان من نوبتگه طبل بلا خود تبوراکست این تهدیدها پیش آنچ دیده است این دیدها ای حریفان من از آنها نیستم کز خیالاتی درین ره بیستم من چو اسماعیلیانم بی حذر بل چو اسمعیل آزادم ز سر فارغم از طمطراق و از ریا قل تعالوا گفت جانم را بیا گفت پیغامبر که جاد فی السلف بالعطیه من تیقن بالخلف هر که بیند مر عطا را صد عوض زود دربازد عطا را زین غرض جمله در بازار از آن گشتند بند تا چو سود افتاد مال خود دهند زر در انبانها نشسته منتظر تا که سود آید ببذل آید مصر چون ببیند کاله ای در ربح بیش سرد گردد عشقش از کالای خویش گرم زان ماندست با آن کو ندید کاله های خویش را ربح و مزید همچنین علم و هنرها و حرف چون بدید افزون از آنها در شرف تا به از جان نیست جان باشد عزیز چون به آمد نام جان شد چیز لیز لعبت مرده بود جان طفل را تا نگشت او در بزرگی طفل زا این تصور وین تخیل لعبتست تا تو طفلی پس بدانت حاجتست چون ز طفلی رست جان شد در وصال فارغ از حس است و تصویر و خیال نیست محرم تا بگویم بی نفاق تن زدم والله اعلم بالوفاق مال و تن برف اند ریزان فنا حق خریدارش که الله اشتری برفها زان از ثمن اولیستت که هیی در شک یقینی نیستت وین عجب ظنست در تو ای مهین که نمی پرد به بستان یقین هر گمان تشنه یقینست ای پسر می زند اندر تزاید بال و پر چون رسد در علم پس پر پا شود مر یقین را علم او بویا شود زانک هست اندر طریق مفتتن علم کمتر از یقین و فوق ظن علم جویای یقین باشد بدان و آن یقین جویای دیدست و عیان اندر الهیکم بجو این را کنون از پس کلا پس لو تعلمون می کشد دانش ببینش ای علیم گر یقین گشتی ببینندی جحیم دید زاید از یقین بی امتهال آنچنانک از ظن می زاید خیال اندر الهیکم بیان این ببین که شود علم الیقین عین الیقین از گمان و از یقین بالاترم وز ملامت بر نمی گردد سرم چون دهانم خورد از حلوای او چشم روشن گشتم و بینای او پا نهم گستاخ چون خانه روم پا نلرزانم نه کورانه روم آنچ گل را گفت حق خندانش کرد با دل من گفت و صد چندانش کرد آنچ زد بر سرو و قدش راست کرد و آنچ از وی نرگس و نسرین بخورد آنچ نی را کرد شیرین جان و دل و آنچ خاکی یافت ازو نقش چگل آنچ ابرو را چنان طرار ساخت چهره را گلگونه و گلنار ساخت مر زبان را داد صد افسون گری وانک کان را داد زر جعفری چون در زرادخانه باز شد غمزه های چشم تیرانداز شد بر دلم زد تیر و سوداییم کرد عاشق شکر و شکرخاییم کرد عاشق آنم که هر آن آن اوست عقل و جان جاندار یک مرجان اوست من نلافم ور بلافم همچو آب نیست در آتش کشی ام اضطراب چون بدزدم چون حفیظ مخزن اوست چون نباشم سخت رو پشت من اوست هر که از خورشید باشد پشت گرم سخت رو باشد نه بیم او را نه شرم همچو روی آفتاب بی حذر گشت رویش خصم سوز و پرده در هر پیمبر سخت رو بد در جهان یکسواره کوفت بر جیش شهان رو نگردانید از ترس و غمی یک تنه تنها بزد بر عالمی سنگ باشد سخت رو و چشم شوخ او نترسد از جهان پر کلوخ کان کلوخ از خشت زن یک لخت شد سنگ از صنع خدایی سخت شد گوسفندان گر برونند از حساب ز انبهیشان کی بترسد آن قصاب کلکم راع نبی چون راعیست خلق مانند رمه او ساعیست از رمه چوپان نترسد در نبرد لیکشان حافظ بود از گرم و سرد گر زند بانگی ز قهر او بر رمه دان ز مهرست آن که دارد بر همه هر زمان گوید به گوشم بخت نو که ترا غمگین کنم غمگین مشو من ترا غمگین و گریان زان کنم تا کت از چشم بدان پنهان کنم تلخ گردانم ز غمها خوی تو تا بگردد چشم بد از روی تو نه تو صیادی و جویای منی بنده و افکنده رای منی حیله اندیشی که در من در رسی در فراق و جستن من بی کسی چاره می جوید پی من درد تو می شنودم دوش آه سرد تو من توانم هم که بی این انتظار ره دهم بنمایمت راه گذار تا ازین گرداب دوران وا رهی بر سر گنج وصالم پا نهی لیک شیرینی و لذات مقر هست بر اندازه رنج سفر آنگه از شهر و ز خویشان بر خوری کز غریبی رنج و محنتها بری # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۹۸ - تمثیل گریختن مؤمن و بی‌صبری او در بلا به اضطراب و بی‌قراری نخود و دیگر حوایج در جوش دیگ و بر دویدن تا بیرون جهند بنگر اندر نخودی در دیگ چون می جهد بالا چو شد ز آتش زبون هر زمان نخود بر آید وقت جوش بر سر دیگ و برآرد صد خروش که چرا آتش به من در می زنی چون خریدی چون نگونم می کنی می زند کفلیز کدبانو که نی خوش بجوش و بر مجه ز آتش کنی زان نجوشانم که مکروه منی بلکه تا گیری تو ذوق و چاشنی تا غذی گردی بیامیزی بجان بهرخواری نیستت این امتحان آب می خوردی به بستان سبز و تر بهراین آتش بدست آن آب خور رحمتش سابق بدست از قهر زان تا ز رحمت گردد اهل امتحان رحمتش بر قهر از آن سابق شدست تا که سرمایه وجود آید بدست زانکه بی لذت نروید لحم و پوست چون نروید چه گدازد عشق دوست زان تقاضا گر بیاید قهرها تا کنی ایثار آن سرمایه را باز لطف آید برای عذر او که بکردی غسل و بر جستی ز جو گوید ای نخود چریدی در بهار رنج مهمان تو شد نیکوش دار تا که مهمان باز گردد شکر ساز پیش شه گوید ز ایثار تو باز تا به جای نعمتت منعم رسد جمله نعمتها برد بر تو حسد من خلیلم تو پسر پیش بچک سر بنه انی ارانی اذبحک سر به پیش قهر نه دل بر قرار تا ببرم حلقت اسمعیل وار سر ببرم لیک این سر آن سریست کز بریده گشتن و مردن بریست لیک مقصود ازل تسلیم تست ای مسلمان بایدت تسلیم جست ای نخود می جوش اندر ابتلا تا نه هستی و نه خود ماند ترا اندر آن بستان اگر خندیده ای تو گل بستان جان و دیده ای گر جدا از باغ آب و گل شدی لقمه گشتی اندر احیا آمدی شو غذی و قوت و اندیشه ها شیر بودی شیر شو در بیشه ها از صفاتش رسته ای والله نخست در صفاتش باز رو چالاک و چست ز ابر و خورشید و ز گردون آمدی پس شدی اوصاف و گردون بر شدی آمدی در صورت باران و تاب می روی اندر صفات مستطاب جزو شید و ابر و انجمها بدی نفس و فعل و قول و فکرتها شدی هستی حیوان شد از مرگ نبات راست آمد اقتلونی یا ثقات چون چنین بردیست ما را بعد مات راست آمد ان فی قتلی حیات فعل و قول و صدق شد قوت ملک تا بدین معراج شد سوی فلک آنچنان کان طعمه شد قوت بشر از جمادی بر شد و شد جانور این سخن را ترجمه پهناوری گفته آید در مقام دیگری کاروان دایم ز گردون می رسد تا تجارت می کند وا می رود پس برو شیرین و خوش با اختیار نه بتلخی و کراهت دزدوار زان حدیث تلخ می گویم ترا تا ز تلخیها فرو شویم ترا ز آب سرد انگور افسرده رهد سردی و افسردگی بیرون نهد تو ز تلخی چونک دل پر خون شوی پس ز تلخیها همه بیرون روی # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۹۹ - تمثیل صابر شدن مؤمن چون بر شر و خیر بلا واقف شود سگ شکاری نیست او را طوق نیست خام و ناجوشیده جز بی ذوق نیست گفت نخود چون چنینست ای ستی خوش بجوشم یاریم ده راستی تو درین جوشش چو معمار منی کفچلیزم زن که بس خوش می زنی همچو پیلم بر سرم زن زخم و داغ تا نبینم خواب هندستان و باغ تا که خود را در دهم در جوش من تا رهی یابم در آن آغوش من زانک انسان در غنا طاغی شود همچو پیل خواب بین یاغی شود پیل چون در خواب بیند هند را پیلبان را نشنود آرد دغا # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۰۰ - عذر گفتن کدبانو با نخود و حکمت در جوش داشتن کدبانو نخود را آن ستی گوید ورا که پیش ازین من چو تو بودم ز اجزای زمین چون بنوشیدم جهاد آذری پس پذیرا گشتم و اندر خوری مدتی جوشیده ام اندر زمن مدتی دیگر درون دیگ تن زین دو جوشش قوت حسها شدم روح گشتم پس ترا استا شدم در جمادی گفتمی زان می دوی تا شوی علم و صفات معنوی چون شدم من روح پس بار دگر جوش دیگر کن ز حیوانی گذر از خدا می خواه تا زین نکته ها در نلغزی و رسی در منتها زانک از قرآن بسی گمره شدند زان رسن قومی درون چه شدند مر رسن را نیست جرمی ای عنود چون ترا سودای سربالا نبود # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۰۱ - باقی قصهٔ مهمان آن مسجد مهمان کش و ثبات و صدق او آن غریب شهر سربالا طلب گفت می خسپم درین مسجد بشب مسجدا گر کربلای من شوی کعبه حاجت روای من شوی هین مرا بگذار ای بگزیده دار تا رسن بازی کنم منصوروار گر شدیت اندر نصیحت جبرییل می نخواهد غوث در آتش خلیل جبرییلا رو که من افروخته بهترم چون عود و عنبر سوخته جبرییلا گرچه یاری می کنی چون برادر پاس داری می کنی ای برادر من بر آذر چابکم من نه آن جانم که گردم بیش و کم جان حیوانی فزاید از علف آتشی بود و چو هیزم شد تلف گر نگشتی هیزم او مثمر بدی تا ابد معمور و هم عامر بدی باد سوزانت این آتش بدان پرتو آتش بود نه عین آن عین آتش در اثیر آمد یقین پرتو و سایه ویست اندر زمین لاجرم پرتو نپاید ز اضطراب سوی معدن باز می گردد شتاب قامت تو بر قرار آمد بساز سایه ات کوته دمی یکدم دراز زانک در پرتو نیابد کس ثبات عکسها وا گشت سوی امهات هین دهان بر بند فتنه لب گشاد خشک آر الله اعلم بالرشاد # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۰۲ - ذکرخیال بد اندیشیدن قاصر فهمان پیش از آنک این قصه تا مخلص رسد دود و گندی آمد از اهل حسد من نمی رنجم ازین لیک این لگد خاطر ساده دلی را پی کند خوش بیان کرد آن حکیم غزنوی بهر محجوبان مثال معنوی که ز قرآن گر نبیند غیر قال این عجب نبود ز اصحاب ضلال کز شعاع آفتاب پر ز نور غیر گرمی می نیابد چشم کور خربطی ناگاه از خرخانه ای سر برون آورد چون طعانه ای کین سخن پستست یعنی مثنوی قصه پیغامبرست و پی روی نیست ذکر بحث و اسرار بلند که دوانند اولیا آن سو سمند از مقامات تبتل تا فنا پایه پایه تا ملاقات خدا شرح و حد هر مقام و منزلی که بپر زو بر پرد صاحب دلی چون کتاب الله بیامد هم بر آن این چنین طعنه زدند آن کافران که اساطیرست و افسانه نژند نیست تعمیقی و تحقیقی بلند کودکان خرد فهمش می کنند نیست جز امر پسند و ناپسند ذکر یوسف ذکر زلف پر خمش ذکر یعقوب و زلیخا و غمش ظاهرست و هرکسی پی می برد کو بیان که گم شود در وی خرد گفت اگر آسان نماید این به تو این چنین آسان یکی سوره بگو جنتان و انستان و اهل کار گو یکی آیت ازین آسان بیار # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۰۳ - تفسیر این خبر مصطفی علیه السلام کی للقران ظهر و بطن و لبطنه بطن الی سبعة ابطن حرف قرآن را بدان که ظاهریست زیر ظاهر باطنی بس قاهریست زیر آن باطن یکی بطن سوم که درو گردد خردها جمله گم بطن چارم از نبی خود کس ندید جز خدای بی نظیر بی ندید تو ز قرآن ای پسر ظاهر مبین دیو آدم را نبیند جز که طین ظاهر قرآن چو شخص آدمیست که نقوشش ظاهر و جانش خفیست مرد را صد سال عم و خال او یک سر مویی نبیند حال او # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۰۴ - بیان آنک رفتن انبیا و اولیا به کوهها و غارها جهت پنهان کردن خویش نیست و جهت خوف تشویش خلق نیست بلک جهت ارشاد خلق است و تحریض بر انقطاع از دنیا به قدر ممکن آنک گویند اولیا در که بوند تا ز چشم مردمان پنهان شوند پیش خلق ایشان فراز صد که اند گام خود بر چرخ هفتم می نهند پس چرا پنهان شود که جو بود کو ز صد دریا و که زان سو بود حاجتش نبود به سوی که گریخت کز پیش کره فلک صد نعل ریخت چرخ گردید و ندید او گرد جان تعزیت جامه بپوشید آسمان گر به ظاهر آن پری پنهان بود آدمی پنهان تر از پریان بود نزد عاقل زان پری که مضمرست آدمی صد بار خود پنهان ترست آدمی نزدیک عاقل چون خفیست چون بود آدم که در غیب او صفیست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۰۵ - تشبیه صورت اولیا و صورت کلام اولیا به صورت عصای موسی و صورت افسون عیسی علیهما السلام آدمی همچون عصای موسی است آدمی همچون فسون عیسی است در کف حق بهر داد و بهر زین قلب مومن هست بین اصبعین ظاهرش چوبی ولیکن پیش او کون یک لقمه چو بگشاید گلو تو مبین ز افسون عیسی حرف و صوت آن ببین کز وی گریزان گشت موت تو مبین ز افسونش آن لهجات پست آن نگر که مرده بر جست و نشست تو مبین مر آن عصا را سهل یافت آن ببین که بحر خضرا را شکافت تو ز دوری دیده ای چتر سیاه یک قدم فا پیش نه بنگر سپاه تو ز دوری می نبینی جز که گرد اندکی پیش آ ببین در گرد مرد دیده ها را گرد او روشن کند کوهها را مردی او بر کند چون بر آمد موسی از اقصای دشت کوه طور از مقدمش رقاص گشت # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۰۶ - تفسیر یا جبال اوبی معه والطیر روی داود از فرش تابان شده کوهها اندر پیش نالان شده کوه با داود گشته همرهی هردو مطرب مست در عشق شهی یا جبال اوبی امر آمده هر دو هم آواز و هم پرده شده گفت داودا تو هجرت دیده ای بهر من از همدمان ببریده ای ای غریب فرد بی مونس شده آتش شوق از دلت شعله زده مطربان خواهی و قوال و ندیم کوهها را پیشت آرد آن قدیم مطرب و قوال و سرنایی کند که به پیشت بادپیمایی کند تا بدانی ناله چون که را رواست بی لب و دندان ولی را ناله هاست نغمه اجزای آن صافی جسد هر دمی در گوش حسش می رسد همنشینان نشنوند او بشنود ای خنک جان کو به غیبش بگرود بنگرد در نفس خود صد گفت و گو همنشین او نبرده هیچ بو صد سؤال و صد جواب اندر دلت می رسد از لامکان تا منزلت بشنوی تو نشنود زان گوشها گر به نزدیک تو آرد گوش را گیرم ای کر خود تو آن را نشنوی چون مثالش دیده ای چون نگروی # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۰۷ - جواب طعنه‌زننده در مثنوی از قصور فهم خود ای سگ طاعن تو عو عو می کنی طعن قرآن را برون شو می کنی این نه آن شیرست کز وی جان بری یا ز پنجه قهر او ایمان بری تا قیامت می زند قرآن ندی ای گروهی جهل را گشته فدی که مرا افسانه می پنداشتید تخم طعن و کافری می کاشتید خود بدیدیت آنک طعنه می زدیت که شما فانی و افسانه بدیت من کلام حقم و قایم به ذات قوت جان جان و یاقوت زکات نور خورشیدم فتاده بر شما لیک از خورشید ناگشته جدا نک منم ینبوع آن آب حیات تا رهانم عاشقان را از ممات گر چنان گند آزتان ننگیختی جرعه ای بر گورتان حق ریختی نه بگیرم گفت و پند آن حکیم دل نگردانم بهر طعنی سقیم # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۰۸ - مثل زدن در رمیدن کرهٔ اسپ از آب خوردن به سبب شخولیدن سایسان آنک فرمودست او اندر خطاب کره و مادر همی خوردند آب می شخولیدند هر دم آن نفر بهر اسپان که هلا هین آب خور آن شخولیدن به کره می رسید سر همی بر داشت و از خور می رمید مادرش پرسید کای کره چرا می رمی هر ساعتی زین استقا گفت کره می شخولند این گروه ز اتفاق بانگشان دارم شکوه پس دلم می لرزد از جا می رود ز اتفاق نعره خوفم می رسد گفت مادر تا جهان بودست ازین کارافزایان بدند اندر زمین هین تو کار خویش کن ای ارجمند زود کایشان ریش خود بر می کنند وقت تنگ و می رود آب فراخ پیش از آن کز هجر گردی شاخ شاخ شهره کاریزیست پر آب حیات آب کش تا بر دمد از تو نبات آب خضر از جوی نطق اولیا می خوریم ای تشنه غافل بیا گر نبینی آب کورانه بفن سوی جو آور سبو در جوی زن چون شنیدی کاندرین جو آب هست کور را تقلید باید کار بست جو فرو بر مشک آب اندیش را تا گران بینی تو مشک خویش را چون گران دیدی شوی تو مستدل رست از تقلید خشک آنگاه دل گر نبیند کور آب جو عیان لیک داند چون سبو بیند گران که ز جو اندر سبو آبی برفت کین سبک بود و گران شد ز آب و زفت زانک هر بادی مرا در می ربود باد می نربایدم ثقلم فزود مر سفیهان را رباید هر هوا زانک نبودشان گرانی قوی کشتی بی لنگر آمد مرد شر که ز باد کژ نیابد او حذر لنگر عقلست عاقل را امان لنگری در یوزه کن از عاقلان او مددهای خرد چون در ربود از خزینه در آن دریای جود زین چنین امداد دل پر فن شود بجهد از دل چشم هم روشن شود زانک نور از دل برین دیده نشست تا چو دل شد دیده تو عاطلست دل چو بر انوار عقلی نیز زد زان نصیبی هم بدو دیده دهد پس بدان کاب مبارک ز آسمان وحی دلها باشد و صدق بیان ما چو آن کره هم آب جو خوریم سوی آن وسواس طاعن ننگریم پی رو پیغمبرانی ره سپر طعنه خلقان همه بادی شمر آن خداوندان که ره طی کرده اند گوش فا بانگ سگان کی کرده اند # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۰۹ - بقیهٔ ذکر آن مهمان مسجد مهمان‌کش باز گو کان پاک باز شیرمرد اندر آن مسجد چه بنمودش چه کرد خفت در مسجد خود او را خواب کو مرد غرقه گشته چون خسپد بجو خواب مرغ و ماهیان باشد همی عاشقان را زیر غرقاب غمی نیمشب آواز با هولی رسید کایم آیم بر سرت ای مستفید پنج کرت این چنین آواز سخت می رسید و دل همی شد لخت لخت # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۱۰ - تفسیر آیت وَ أَجْلِبْ عَلَیْهِمْ بِخَیْلِکَ وَ رَجِلِکَ تو چو عزم دین کنی با اجتهاد دیو بانگت بر زند اندر نهاد که مرو زان سو بیندیش ای غوی که اسیر رنج و درویشی شوی بی نوا گردی ز یاران وابری خوار گردی و پشیمانی خوری تو ز بیم بانگ آن دیو لعین وا گریزی در ضلالت از یقین که هلا فردا و پس فردا مراست راه دین پویم که مهلت پیش ماست مرگ بینی باز کو از چپ و راست می کشد همسایه را تا بانگ خاست باز عزم دین کنی از بیم جان مرد سازی خویشتن را یک زمان پس سلح بر بندی از علم و حکم که من از خوفی نیارم پای کم باز بانگی بر زند بر تو ز مکر که بترس و باز گرد از تیغ فقر باز بگریزی ز راه روشنی آن سلاح علم و فن را بفکنی سالها او را به بانگی بنده ای در چنین ظلمت نمد افکنده ای هیبت بانگ شیاطین خلق را بند کردست و گرفته حلق را تا چنان نومید شد جانشان ز نور که روان کافران ز اهل قبور این شکوه بانگ آن ملعون بود هیبت بانگ خدایی چون بود هیبت بازست بر کبک نجیب مر مگس را نیست زان هیبت نصیب زانک نبود باز صیاد مگس عنکبوتان می مگس گیرند و بس عنکبوت دیو بر چون تو ذباب کر و فر دارد نه بر کبک و عقاب بانگ دیوان گله بان اشقیاست بانگ سلطان پاسبان اولیاست تا نیامیزد بدین دو بانگ دور قطره ای از بحر خوش با بحر شور # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۱۱ - رسیدن بانگ طلسمی نیم‌شب مهمان مسجد را بشنو اکنون قصه آن بانگ سخت که نرفت از جا بدان آن نیکبخت گفت چون ترسم چو هست این طبل عید تا دهل ترسد که زخم او را رسید ای دهلهای تهی بی قلوب قسمتان از عید جان شد زخم چوب شد قیامت عید و بی دینان دهل ما چو اهل عید خندان همچو گل بشنو اکنون این دهل چون بانگ زد دیگ دولتبا چگونه می پزد چونک بشنود آن دهل آن مرد دید گفت چون ترسد دلم از طبل عید گفت با خود هین ملرزان دل کزین مرد جان بددلان بی یقین وقت آن آمد که حیدروار من ملک گیرم یا بپردازم بدن بر جهید و بانگ بر زد کای کیا حاضرم اینک اگر مردی بیا در زمان بشکست ز آواز آن طلسم زر همی ریزید هر سو قسم قسم ریخت چند این زر که ترسید آن پسر تا نگیرد زر ز پری راه در بعد از آن برخاست آن شیر عتید تا سحرگه زر به بیرون می کشید دفن می کرد و همی آمد بزر با جوال و توبره بار دگر گنجها بنهاد آن جانباز از آن کوری ترسانی واپس خزان این زر ظاهر بخاطر آمدست در دل هر کور دور زرپرست کودکان اسفالها را بشکنند نام زر بنهند و در دامن کنند اندر آن بازی چو گویی نام زر آن کند در خاطر کودک گذر بل زر مضروب ضرب ایزدی کو نگردد کاسد آمد سرمدی آن زری کین زر از آن زر تاب یافت گوهر و تابندگی و آب یافت آن زری که دل ازو گردد غنی غالب آید بر قمر در روشنی شمع بود آن مسجد و پروانه او خویشتن در باخت آن پروانه خو پر بسوخت او را ولیکن ساختش بس مبارک آمد آن انداختش همچو موسی بود آن مسعودبخت کاتشی دید او به سوی آن درخت چون عنایتها برو موفور بود نار می پنداشت و خود آن نور بود مرد حق را چون ببینی ای پسر تو گمان داری برو نار بشر تو ز خود می آیی و آن در تو است نار و خار ظن باطل این سو است او درخت موسی است و پر ضیا نور خوان نارش مخوان باری بیا نه فطام این جهان ناری نمود سالکان رفتند و آن خود نور بود پس بدان که شمع دین بر می شود این نه همچون شمع آتشها بود این نماید نور و سوزد یار را و آن بصورت نار و گل زوار را این چو سازنده ولی سوزنده ای و آن گه وصلت دل افروزنده ای شکل شعله نور پاک سازوار حاضران را نور و دوران را چو نار # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۱۲ - ملاقات آن عاشق با صدر جهان آن بخاری نیز خود بر شمع زد گشته بود از عشقش آسان آن کبد آه سوزانش سوی گردون شده در دل صدر جهان مهر آمده گفته با خود در سحرگه کای احد حال آن آواره ما چون بود او گناهی کرد و ما دیدیم لیک رحمت ما را نمی دانست نیک خاطر مجرم ز ما ترسان شود لیک صد اومید در ترسش بود من بترسانم وقیح یاوه را آنک ترسد من چه ترسانم ورا بهر دیگ سرد آذر می رود نه بدان کز جوش از سر می رود آمنان را من بترسانم به علم خایفان را ترس بردارم به حلم پاره دوزم پاره در موضع نهم هر کسی را شربت اندر خور دهم هست سر مرد چون بیخ درخت زان بروید برگهاش از چوب سخت درخور آن بیخ رسته برگها در درخت و در نفوس و در نهی برفلک پرهاست ز اشجار وفا اصلها ثابت و فرعه فی السما چون برست از عشق پر بر آسمان چون نروید در دل صدر جهان موج می زد در دلش عفو گنه که ز هر دل تا دل آمد روزنه که ز دل تا دل یقین روزن بود نه جدا و دور چون دو تن بود متصل نبود سفال دو چراغ نورشان ممزوج باشد در مساغ هیچ عاشق خود نباشد وصل جو که نه معشوقش بود جویای او لیک عشق عاشقان تن زه کند عشق معشوقان خوش و فربه کند چون درین دل برق مهر دوست جست اندر آن دل دوستی می دان که هست در دل تو مهر حق چون شد دوتو هست حق را بی گمانی مهر تو هیچ بانگ کف زدن ناید بدر از یکی دست تو بی دستی دگر تشنه می نالد که ای آب گوار آب هم نالد که کو آن آب خوار جذب آبست این عطش در جان ما ما از آن او و او هم آن ما حکمت حق در قضا و در قدر کرد ما را عاشقان همدگر جمله اجزای جهان زان حکم پیش جفت جفت و عاشقان جفت خویش هست هر جزوی ز عالم جفت خواه راست همچون کهربا و برگ کاه آسمان گوید زمین را مرحبا با توم چون آهن و آهن ربا آسمان مرد و زمین زن در خرد هرچه آن انداخت این می پرورد چون نماند گرمیش بفرستد او چون نماند تری و نم بدهد او برج خاکی خاک ارضی را مدد برج آبی تریش اندر دمد برج بادی ابر سوی او برد تا بخارات وخم را بر کشد برج آتش گرمی خورشید ازو همچو تابه سرخ ز آتش پشت و رو هست سرگردان فلک اندر زمن همچو مردان گرد مکسب بهر زن وین زمین کدبانویها می کند بر ولادات و رضاعش می تند پس زمین و چرخ را دان هوشمند چونک کار هوشمندان می کنند گر نه از هم این دو دلبر می مزند پس چرا چون جفت در هم می خزند بی زمین کی گل بروید و ارغوان پس چه زاید ز آب و تاب آسمان بهر آن میلست در ماده به نر تا بود تکمیل کار همدگر میل اندر مرد و زن حق زان نهاد تا بقا یابد جهان زین اتحاد میل هر جزوی به جزوی هم نهد ز اتحاد هر دو تولیدی زهد شب چنین با روز اندر اعتناق مختلف در صورت اما اتفاق روز و شب ظاهر دو ضد و دشمنند لیک هر دو یک حقیقت می تنند هر یکی خواهان دگر را همچو خویش از پی تکمیل فعل و کار خویش زانک بی شب دخل نبود طبع را پس چه اندر خرج آرد روزها # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۱۳ - جذب هر عنصری جنس خود را کی در ترکیب آدمی محتبس شده است به غیر جنس خاک گوید خاک تن را باز گرد ترک جان کن سوی ما آ همچو گرد جنس مایی پیش ما اولیتری به که زان تن وا رهی و زان تری گوید آری لیک من پابسته ام گرچه همچون تو ز هجران خسته ام تری تن را بجویند آبها کای تری باز آ ز غربت سوی ما گرمی تن را همی خواند اثیر که ز ناری راه اصل خویش گیر هست هفتاد و دو علت در بدن از کششهای عناصر بی رسن علت آید تا بدن را بسکلد تا عناصر همدگر را وا هلد چار مرغ اند این عناصر بسته پا مرگ و رنجوری و علت پاگشا پایشان از همدگر چون باز کرد مرغ هر عنصر یقین پرواز کرد جذبه این اصلها و فرعها هر دمی رنجی نهد در جسم ما تا که این ترکیبها را بر درد مرغ هر جزوی به اصل خود پرد حکمت حق مانع آید زین عجل جمعشان دارد بصحت تا اجل گوید ای اجزا اجل مشهود نیست پر زدن پیش از اجلتان سود نیست چونک هر جزوی بجوید ارتفاق چون بود جان غریب اندر فراق # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۱۴ - منجذب شدن جان نیز به عالم ارواح و تقاضای او و میل او به مقر خود و منقطع شدن از اجزای اجسام کی هم کندهٔ پای باز روح‌اند گوید ای اجزای پست فرشیم غربت من تلختر من عرشیم میل تن در سبزه و آب روان زان بود که اصل او آمد از آن میل جان اندر حیات و در حی است زانک جان لامکان اصل وی است میل جان در حکمتست و در علوم میل تن در باغ و راغست و کروم میل جان اندر ترقی و شرف میل تن در کسب و اسباب علف میل و عشق آن شرف هم سوی جان زین یحب را و یحبون را بدان حاصل آنک هر که او طالب بود جان مطلوبش درو راغب بود گر بگویم شرح این بی حد شود مثنوی هشتاد تا کاغذ شود آدمی حیوان نباتی و جماد هر مرادی عاشق هر بی مراد بی مرادان بر مرادی می تنند و آن مرادان جذب ایشان می کنند لیک میل عاشقان لاغر کند میل معشوقان خوش و خوش فر کند عشق معشوقان دو رخ افروخته عشق عاشق جان او را سوخته کهربا عاشق به شکل بی نیاز کاه می کوشد در آن راه دراز این رها کن عشق آن تشنه دهان تافت اندر سینه صدر جهان دود آن عشق و غم آتش کده رفته در مخدوم او مشفق شده لیکش از ناموس و بوش و آب رو شرم می آمد که وا جوید ازو رحمتش مشتاق آن مسکین شده سلطنت زین لطف مانع آمده عقل حیران کین عجب او را کشید یا کشش زان سو بدینجانب رسید ترک جلدی کن کزین ناواقفی لب ببند الله اعلم بالخفی این سخن را بعد ازین مدفون کنم آن کشنده می کشد من چون کنم کیست آن کت می کشد ای معتنی آنک می نگذاردت کین دم زنی صد عزیمت می کنی بهر سفر می کشاند مر ترا جای دگر زان بگرداند به هر سو آن لگام تا خبر یابد ز فارس اسپ خام اسپ زیرکسار زان نیکو پیست کو همی داند که فارس بر ویست او دلت را بر دو صد سودا ببست بی مرادت کرد پس دل را شکست چون شکست او بال آن رای نخست چون نشد هستی بال اشکن درست چون قضایش حبل تدبیرت سکست چون نشد بر تو قضای آن درست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۱۵ - فسخ عزایم و نقضها جهت با خبر کردن آدمی را از آنک مالک و قاهر اوست و گاه گاه عزم او را فسخ ناکردن و نافذ داشتن تا طمع او را بر عزم کردن دارد تا باز عزمش را بشکند تا تنبیه بر تنبیه بود عزمها و قصدها در ماجرا گاه گاهی راست می آید ترا تا به طمع آن دلت نیت کند بار دیگر نیتت را بشکند ور بکلی بی مرادت داشتی دل شدی نومید امل کی کاشتی ور بکاریدی امل از عوریش کی شدی پیدا برو مقهوریش عاشقان از بی مرادیهای خویش باخبر گشتند از مولای خویش بی مرادی شد قلاوز بهشت حفت الجنه شنو ای خوش سرشت که مراداتت همه اشکسته پاست پس کسی باشد که کام او رواست پس شدند اشکسته اش آن صادقان لیک کو خود آن شکست عاشقان عاقلان اشکسته اش از اضطرار عاشقان اشکسته با صد اختیار عاقلانش بندگان بندی اند عاشقانش شکری و قندی اند ایتیا کرها مهار عاقلان ایتیا طوعا بهار بی دلان # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۱۶ - نظر کردن پیغامبر علیه السلام به اسیران و تبسم کردن و گفتن کی عَجِبْتُ مِنْ قَوْمٍ یُجَرّونَ إِلَی الجَنَّةِ بِالسَّلاسِلِ وَ الأَغْلالِ دید پیغامبر یکی جوقی اسیر که همی بردند و ایشان در نفیر دیدشان در بند آن آگاه شیر می نظر کردند در وی زیر زیر تا همی خایید هر یک از غضب بر رسول صدق دندانها و لب زهره نه با آن غضب که دم زنند زانک در زنجیر قهر ده منند می کشاندشان موکل سوی شهر می برد از کافرستانشان به قهر نه فدایی می ستاند نه زری نه شفاعت می رسد از سروری رحمت عالم همی گویند و او عالمی را می برد حلق و گلو با هزار انکار می رفتند راه زیر لب طعنه زنان بر کار شاه چاره ها کردیم و اینجا چاره نیست خود دل این مرد کم از خاره نیست ما هزاران مرد شیر الپ ارسلان با دو سه عریان سست نیم جان این چنین درمانده ایم از کژرویست یا ز اخترهاست یا خود جادویست بخت ما را بر درید آن بخت او تخت ما شد سرنگون از تخت او کار او از جادوی گر گشت زفت جادوی کردیم ما هم چون نرفت # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۱۷ - تفسیر این آیت کی ان تستفتحوا فقد جائکم الفتح ایه‌ای طاعنان می‌گفتید کی از ما و محمد علیه السلام آنک حق است فتح و نصرتش ده و این بدان می‌گفتید تا گمان آید کی شما طالب حق‌اید بی غرض اکنون محمد را نصرت دادیم تا صاحب حق را ببینید از بتان و از خدا در خواستیم که بکن ما را اگر ناراستیم آنک حق و راستست از ما و او نصرتش ده نصرت او را بجو این دعا بسیار کردیم و صلات پیش لات و پیش عزی و منات که اگر حقست او پیداش کن ور نباشد حق زبون ماش کن چونک وا دیدیم او منصور بود ما همه ظلمت بدیم او نور بود این جواب ماست کانچ خواستید گشت پیدا که شما ناراستید باز این اندیشه را از فکر خویش کور می کردند و دفع از ذکر خویش کین تفکرمان هم از ادبار رست که صواب او شود در دل درست خود چه شد گر غالب آمد چند بار هر کسی را غالب آرد روزگار ما هم از ایام بخت آور شدیم بارها بر وی مظفر آمدیم باز گفتندی که گرچه او شکست چون شکست ما نبود آن زشت و پست زانک بخت نیک او را در شکست داد صد شادی پنهان زیردست کو باشکسته نمی مانست هیچ که نه غم بودش در آن نه پیچ پیچ چون نشان مؤمنان مغلوبیست لیک در اشکست مؤمن خوبیست گر تو مشک و عنبری را بشکنی عالمی از فوح ریحان پر کنی ور شکستی ناگهان سرگین خر خانه ها پر گند گردد تا به سر وقت واگشت حدیبیه بذل دولت انا فتحنا زد دهل # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۱۸ - سر آنک بی‌مراد بازگشتن رسول علیه السلام از حدیبیه حق تعالی لقب آن فتح کرد کی انا فتحنا کی به صورت غلق بود و به معنی فتح چنانک شکستن مشک به ظاهر شکستن است و به معنی درست کردنست مشکی او را و تکمیل فواید اوست آمدش پیغام از دولت که رو تو ز منع این ظفر غمگین مشو کاندرین خواری نقدت فتحهاست نک فلان قلعه فلان بقعه تراست بنگر آخر چونک واگردید تفت بر قریظه و بر نضیر از وی چه رفت قلعه ها هم گرد آن دو بقعه ها شد مسلم وز غنایم نفعها ور نباشد آن تو بنگر کین فریق پر غم و رنجند و مفتون و عشیق زهر خواری را چو شکر می خورند خار غمها را چو اشتر می چرند بهر عین غم نه از بهر فرج این تسافل پیش ایشان چون درج آنچنان شادند اندر قعر چاه که همی ترسند از تخت و کلاه هر کجا دلبر بود خود همنشین فوق گردونست نه زیر زمین # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۱۹ - تفسیر این خبر کی مصطفی علیه السلام فرمود لا تفضلونی علی یونس بن متی گفت پیغامبر که معراج مرا نیست بر معراج یونس اجتبا آن من بر چرخ و آن او نشیب زانک قرب حق برونست از حسیب قرب نه بالا نه پستی رفتنست قرب حق از حبس هستی رستنست نیست را چه جای بالا است و زیر نیست را نه زود و نه دورست و دیر کارگاه و گنج حق در نیستیست غره هستی چه دانی نیست چیست حاصل این اشکست ایشان ای کیا می نماند هیچ با اشکست ما آنچنان شادند در ذل و تلف همچو ما در وقت اقبال و شرف برگ بی برگی همه اقطاع اوست فقر و خواریش افتخارست و علوست آن یکی گفت ار چنانست آن ندید چون بخندید او که ما را بسته دید چونک او مبدل شدست و شادیش نیست زین زندان و زین آزادیش پس به قهر دشمنان چون شاد شد چون ازین فتح و ظفر پر باد شد شاد شد جانش که بر شیران نر یافت آسان نصرت و دست و ظفر پس بدانستیم کو آزاد نیست جز به دنیا دلخوش و دلشاد نیست ورنه چون خندد که اهل آن جهان بر بد و نیک اند مشفق مهربان این بمنگیدند در زیر زبان آن اسیران با هم اندر بحث آن تا موکل نشنود بر ما جهد خود سخن در گوش آن سلطان برد # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۲۰ - آگاه شدن پیغامبر علیه السلام از طعن ایشان بر شماتت او گرچه نشنید آن موکل آن سخن رفت در گوشی که آن بد من لدن بوی پیراهان یوسف را ندید آنک حافظ بود و یعقوبش کشید آن شیاطین بر عنان آسمان نشنوند آن سر لوح غیب دان آن محمد خفته و تکیه زده آمده سر گرد او گردان شده او خورد حلوا که روزیشست باز آن نه کانگشتان او باشد دراز نجم ثاقب گشته حارس دیوران که بهل دزدی ز احمد سر ستان ای دویده سوی دکان از پگاه هین به مسجد رو بجو رزق اله پس رسول آن گفتشان را فهم کرد گفت آن خنده نبودم از نبرد مرده اند ایشان و پوسیده فنا مرده کشتن نیست مردی پیش ما خود کیند ایشان که مه گردد شکاف چونک من پا بفشرم اندر مصاف آنگهی کآزاد بودیت و مکین مر شما را بسته می دیدم چنین ای بنازیده به ملک و خاندان نزد عاقل اشتری بر ناودان نقش تن را تا فتاد از بام طشت پیش چشمم کل آت آت گشت بنگرم در غوره می بینم عیان بنگرم در نیست شی بینم عیان بنگرم سر عالمی بینم نهان آدم و حوا نرسته از جهان مر شما را وقت ذرات الست دیده ام پا بسته و منکوس و پست از حدوث آسمان بی عمد آنچ دانسته بدم افزون نشد من شما را سرنگون می دیده ام پیش از آن کز آب و گل بالیده ام نو ندیدم تا کنم شادی بدان این همی دیدم در آن اقبالتان بسته قهر خفی وانگه چه قهر قند می خوردید و در وی درج زهر این چنین قندی پر از زهر ار عدو خوش بنوشد چت حسد آید برو با نشاط آن زهر می کردید نوش مرگتان خفیه گرفته هر دو گوش من نمی کردم غزا از بهر آن تا ظفر یابم فرو گیرم جهان کین جهان جیفه ست و مردار و رخیص بر چنین مردار چون باشم حریص سگ نیم تا پرچم مرده کنم عیسی ام آیم که تا زنده ش کنم زان همی کردم صفوف جنگ چاک تا رهانم مر شما را از هلاک زان نمی برم گلوهای بشر تا مرا باشد کر و فر و حشر زان همی برم گلویی چند تا زان گلوها عالمی یابد رها که شما پروانه وار از جهل خویش پیش آتش می کنید این حمله کیش من همی رانم شما را همچو مست از در افتادن در آتش با دو دست آنک خود را فتحها پنداشتید تخم منحوسی خود می کاشتید یکدگر را جد جد می خواندید سوی اژدرها فرس می راندید قهر می کردید و اندر عین قهر خود شما مقهور قهر شیر دهر # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۲۱ - بیان آنک طاغی در عین قاهری مقهورست و در عین منصوری ماسور دزد قهرخواجه کرد و زر کشید او بدان مشغول خود والی رسید گر ز خواجه آن زمان بگریختی کی برو والی حشر انگیختی قاهری دزد مقهوریش بود زانک قهر او سر او را ربود غالبی بر خواجه دام او شود تا رسد والی و بستاند قود ای که تو بر خلق چیره گشته ای در نبرد و غالبی آغشته ای آن به قاصد منهزم کردستشان تا ترا در حلقه می آرد کشان هین عنان در کش پی این منهزم در مران تا تو نگردی منخزم چون کشانیدت بدین شیوه به دام حمله بینی بعد از آن اندر زحام عقل ازین غالب شدن کی گشت شاد چون درین غالب شدن دید او فساد تیزچشم آمد خرد بینای پیش که خدایش سرمه کرد از کحل خویش گفت پیغامبر که هستند از فنون اهل جنت در خصومتها زبون از کمال حزم و سؤ الظن خویش نه ز نقص و بد دلی و ضعف کیش در فره دادن شنیده در کمون حکمت لولا رجال مومنون دست کوتاهی ز کفار لعین فرض شد بهر خلاص مؤمنین قصه عهد حدیبیه بخوان کف ایدیکم تمامت زان بدان نیز اندر غالبی هم خویش را دید او مغلوب دام کبریا زان نمی خندم من از زنجیرتان که بکردم ناگهان شبگیرتان زان همی خندم که با زنجیر و غل می کشمتان سوی سروستان و گل ای عجب کز آتش بی زینهار بسته می آریمتان تا سبزه زار از سوی دوزخ به زنجیر گران می کشمتان تا بهشت جاودان هر مقلد را درین ره نیک و بد همچنان بسته به حضرت می کشد جمله در زنجیر بیم و ابتلا می روند این ره بغیر اولیا می کشند این راه را بیگاروار جز کسانی واقف از اسرار کار جهد کن تا نور تو رخشان شود تا سلوک و خدمتت آسان شود کودکان را می بری مکتب به زور زانک هستند از فواید چشم کور چون شود واقف به مکتب می دود جانش از رفتن شکفته می شود می رود کودک به مکتب پیچ پیچ چون ندید از مزد کار خویش هیچ چون کند در کیسه دانگی دست مزد آنگهان بی خواب گردد شب چو دزد جهد کن تا مزد طاعت در رسد بر مطیعان آنگهت آید حسد ایتیا کرها مقلد گشته را ایتیا طوعا صفا بسرشته را این محب حق ز بهر علتی و آن دگر را بی غرض خود خلتی این محب دایه لیک از بهر شیر و آن دگر دل داده بهر این ستیر طفل را از حسن او آگاه نه غیر شیر او را ازو دلخواه نه و آن دگر خود عاشق دایه بود بی غرض در عشق یک رایه بود پس محب حق باومید و بترس دفتر تقلید می خواند بدرس و آن محب حق ز بهر حق کجاست که ز اغراض و ز علتها جداست گر چنین و گر چنان چون طالبست جذب حق او را سوی حق جاذبست گر محب حق بود لغیره کی ینال دایما من خیره یا محب حق بود لعینه لاسواه خایفا من بینه هر دو را این جست و جوها زان سریست این گرفتاری دل زان دلبریست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۲۲ - جذب معشوق عاشق را من حیث لا یعمله العاشق و لا یرجوه و لا یخطر بباله و لا یظهر من ذلک الجذب اثر فی العاشق الا الخوف الممزوج بالیاس مع دوام الطلب آمدیم اینجا که در صدر جهان گر نبودی جذب آن عاشق نهان ناشکیبا کی بدی او از فراق کی دوان باز آمدی سوی وثاق میل معشوقان نهانست و ستیر میل عاشق با دو صد طبل و نفیر یک حکایت هست اینجا ز اعتبار لیک عاجز شد بخاری ز انتظار ترک آن کردیم کو در جست و جوست تاکه پیش از مرگ بیند روی دوست تا رهد از مرگ تا یابد نجات زانک دید دوستست آب حیات هر که دید او نباشد دفع مرگ دوست نبود که نه میوه ستش نه برگ کار آن کارست ای مشتاق مست کاندر آن کار ار رسد مرگت خوشست شد نشان صدق ایمان ای جوان آنک آید خوش ترا مرگ اندر آن گر نشد ایمان تو ای جان چنین نیست کامل رو بجو اکمال دین هر که اندر کار تو شد مرگ دوست بر دل تو بی کراهت دوست اوست چون کراهت رفت آن خود مرگ نیست صورت مرگست و نقلان کردنیست چون کراهت رفت مردن نفع شد پس درست آید که مردن دفع شد دوست حقست و کسی کش گفت او که توی آن من و من آن تو گوش دار اکنون که عاشق می رسد بسته عشق او را به حبل من مسد چون بدید او چهره صدر جهان گوییا پریدش از تن مرغ جان همچو چوب خشک افتاد آن تنش سرد شد از فرق جان تا ناخنش هرچه کردند از بخور و از گلاب نه بجنبید و نه آمد در خطاب شاه چون دید آن مزعفر روی او پس فرود آمد ز مرکب سوی او گفت عاشق دوست می جوید بتفت چونک معشوق آمد آن عاشق برفت عاشق حقی و حق آنست کو چون بیاید نبود از تو تای مو صد چو تو فانیست پیش آن نظر عاشقی بر نفی خود خواجه مگر سایه ای و عاشقی بر آفتاب شمس آید سایه لا گردد شتاب # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۲۳ - داد خواستن پشه از باد به حضرت سلیمان علیه السلام پشه آمد از حدیقه وز گیاه وز سلیمان گشت پشه دادخواه کای سلیمان معدلت می گستری بر شیاطین و آدمی زاد و پری مرغ و ماهی در پناه عدل تست کیست آن گم گشته کش فضلت نجست داد ده ما را که بس زاریم ما بی نصیب از باغ و گلزاریم ما مشکلات هر ضعیفی از تو حل پشه باشد در ضعیفی خود مثل شهره ما در ضعف و اشکسته پری شهره تو در لطف و مسکین پروری ای تو در اطباق قدرت منتهی منتهی ما در کمی و بی رهی داد ده ما را ازین غم کن جدا دست گیر ای دست تو دست خدا پس سلیمان گفت ای انصاف جو داد و انصاف از که میخواهی بگو کیست آن کالم که از باد و بروت ظلم کردست و خراشیدست روت ای عجب در عهد ما ظالم کجاست کو نه اندر حبس و در زنجیر ماست چونک ما زادیم ظلم آن روز مرد پس بعهد ما کی ظلمی پیش برد چون بر آمد نور ظلمت نیست شد ظلم را ظلمت بود اصل و عضد نک شیاطین کسب و خدمت می کنند دیگران بسته باصفادند و بند اصل ظلم ظالمان از دیو بود دیو در بندست استم چون نمود ملک زان دادست ما را کن فکان تا ننالد خلق سوی آسمان تا به بالا بر نیاید دودها تا نگردد مضطرب چرخ و سها تا نلرزد عرش از ناله یتیم تا نگردد از ستم جانی سقیم زان نهادیم از ممالک مذهبی تا نیاید بر فلکها یا ربی منگر ای مظلوم سوی آسمان کاسمانی شاه داری در زمان گفت پشه داد من از دست باد کو دو دست ظلم بر ما بر گشاد ما ز ظلم او به تنگی اندریم با لب بسته ازو خون می خوریم # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۲۴ - امرکردن سلیمان علیه السلام پشهٔ متظلم را به احضار خصم به دیوان حکم پس سلیمان گفت ای زیبا دوی امر حق باید که از جان بشنوی حق به من گفته ست هان ای دادور مشنو از خصمی تو بی خصمی دگر تا نیاید هر دو خصم اندر حضور حق نیاید پیش حاکم در ظهور خصم تنها گر بر آرد صد نفیر هان و هان بی خصم قول او مگیر من نیارم رو ز فرمان تافتن خصم خود را رو بیاور سوی من گفت قول تست برهان و درست خصم من بادست و او در حکم تست بانگ بر زد آن شه ای باد صبا پشه افغان کرد از ظلمت بیا هین مقابل شو تو و خصم و بگو پاسخ خصم و بکن دفع عدو باد چون بشنید آمد تیز تیز پشه بگرفت آن زمان راه گریز پس سلیمان گفت ای پشه کجا باش تا بر هر دو رانم من قضا گفت ای شه مرگ من از بود اوست خود سیاه این روز من از دود اوست او چو آمد من کجا یابم قرار کو بر آرد از نهاد من دمار همچنین جویای درگاه خدا چون خدا آمد شود جوینده لا گرچه آن وصلت بقا اندر بقاست لیک ز اول آن بقا اندر فناست سایه هایی که بود جویای نور نیست گردد چون کند نورش ظهور عقل کی ماند چو باشد سرده او کل شیء هالک الا وجهه هالک آید پیش وجهش هست و نیست هستی اندر نیستی خود طرفه ایست اندرین محضر خردها شد ز دست چون قلم اینجا رسیده شد شکست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۲۵ - نواختن معشوق عاشق بیهوش را تا به هوش باز آید می کشید از بیهشی اش در بیان اندک اندک از کرم صدر جهان بانگ زد در گوش او شه کای گدا زر نثار آوردمت دامن گشا جان تو کاندر فراقم می طپید چونک زنهارش رسیدم چون رمید ای بدیده در فراقم گرم و سرد با خود آ از بی خودی و باز گرد مرغ خانه اشتری را بی خرد رسم مهمانش به خانه می برد چون به خانه مرغ اشتر پا نهاد خانه ویران گشت و سقف اندر فتاد خانه مرغست هوش و عقل ما هوش صالح طالب ناقه خدا ناقه چون سر کرد در آب و گلش نه گل آنجا ماند نه جان و دلش کرد فضل عشق انسان را فضول زین فزون جویی ظلومست و جهول جاهلست و اندرین مشکل شکار می کشد خرگوش شیری در کنار کی کنار اندر کشیدی شیر را گر بدانستی و دیدی شیر را ظالمست او بر خود و بر جان خود ظلم بین کز عدلها گو می برد جهل او مر علمها را اوستاد ظلم او مر عدلها را شد رشاد دست او بگرفت کین رفته دمش آنگهی آید که من دم بخشمش چون به من زنده شود این مرده تن جان من باشد که رو آرد به من من کنم او را ازین جان محتشم جان که من بخشم ببیند بخششم جان نامحرم نبیند روی دوست جز همان جان کاصل او از کوی اوست دردمم قصاب وار این دوست را تا هلد آن مغز نغزش پوست را گفت ای جان رمیده از بلا وصل ما را در گشادیم الصلا ای خود ما بی خودی و مستی ات ای ز هست ما هماره هستی ات با تو بی لب این زمان من نو به نو رازهای کهنه گویم می شنو زانک آن لبها ازین دم می رمد بر لب جوی نهان بر می دمد گوش بی گوشی درین دم بر گشا بهر راز یفعل الله ما یشا چون صلای وصل بشنیدن گرفت اندک اندک مرده جنبیدن گرفت نه کم از خاکست کز عشوه صبا سبز پوشد سر بر آرد از فنا کم ز آب نطفه نبود کز خطاب یوسفان زایند رخ چون آفتاب کم ز بادی نیست شد از امر کن در رحم طاوس و مرغ خوش سخن کم ز کوه سنگ نبود کز ولاد ناقه ای کان ناقه ناقه زاد زاد زین همه بگذر نه آن مایه عدم عالمی زاد و بزاید دم به دم بر جهید و بر طپید و شاد شاد یک دو چرخی زد سجود اندر فتاد # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۲۶ - با خویش آمدن عاشق بیهوش و روی آوردن به ثنا و شکر معشوق گفت ای عنقای حق جان را مطاف شکر که باز آمدی زان کوه قاف ای سرافیل قیامتگاه عشق ای تو عشق عشق و ای دلخواه عشق اولین خلعت که خواهی دادنم گوش خواهم که نهی بر روزنم گرچه می دانی بصفوت حال من بنده پرور گوش کن اقوال من صد هزاران بار ای صدر فرید ز آرزوی گوش تو هوشم پرید آن سمیعی تو وان اصغای تو و آن تبسمهای جان افزای تو آن بنوشیدن کم و بیش مرا عشوه جان بداندیش مرا قلبهای من که آن معلوم تست بس پذیرفتی تو چون نقد درست بهر گستاخی شوخ غره ای حلمها در پیش حلمت ذره ای اولا بشنو که چون ماندم ز شست اول و آخر ز پیش من بجست ثانیا بشنو تو ای صدر ودود که بسی جستم ترا ثانی نبود ثالثا تا از تو بیرون رفته ام گوییا ثالث ثلاثه گفته ام رابعا چون سوخت ما را مزرعه می ندانم خامسه از رابعه هر کجا یابی تو خون بر خاکها پی بری باشد یقین از چشم ما گفت من رعدست و این بانگ و حنین ز ابر خواهد تا ببارد بر زمین من میان گفت و گریه می تنم یا بگریم یا بگویم چون کنم گر بگویم فوت می گردد بکا ور نگویم چون کنم شکر و ثنا می فتد از دیده خون دل شها بین چه افتادست از دیده مرا این بگفت و گریه در شد آن نحیف که برو بگریست هم دون هم شریف از دلش چندان بر آمد های هوی حلقه کرد اهل بخارا گرد اوی خیره گویان خیره گریان خیره خند مرد و زن خرد و کلان حیران شدند شهر هم هم رنگ او شد اشک ریز مرد و زن درهم شده چون رستخیز آسمان می گفت آن دم با زمین گر قیامت را ندیدستی ببین عقل حیران که چه عشق است و چه حال تا فراق او عجب تر یا وصال چرخ بر خوانده قیامت نامه را تا مجره بر دریده جامه را با دو عالم عشق را بیگانگی اندرو هفتاد و دو دیوانگی سخت پنهانست و پیدا حیرتش جان سلطانان جان در حسرتش غیر هفتاد و دو ملت کیش او تخت شاهان تخته بندی پیش او مطرب عشق این زند وقت سماع بندگی بند و خداوندی صداع پس چه باشد عشق دریای عدم در شکسته عقل را آنجا قدم بندگی و سلطنت معلوم شد زین دو پرده عاشقی مکتوم شد کاشکی هستی زبانی داشتی تا ز هستان پرده ها برداشتی هر چه گویی ای دم هستی از آن پرده دیگر برو بستی بدان آفت ادراک آن قالست و حال خون بخون شستن محالست و محال من چو با سوداییانش محرمم روز و شب اندر قفس در می دمم سخت مست و بی خود و آشفته ای دوش ای جان بر چه پهلو خفته ای هان و هان هش دار بر ناری دمی اولا بر جه طلب کن محرمی عاشق و مستی و بگشاده زبان الله الله اشتری بر ناودان چون ز راز و ناز او گوید زبان یا جمیل الستر خواند آسمان ستر چه در پشم و پنبه آذرست تا همی پوشیش او پیداترست چون بکوشم تا سرش پنهان کنم سر بر آرد چون علم کاینک منم رغم انفم گیردم او هر دو گوش کای مدمغ چونش می پوشی بپوش گویمش رو گرچه بر جوشیده ای همچو جان پیدایی و پوشیده ای گوید او محبوس خنبست این تنم چون می اندر بزم خنبک می زنم گویمش زان پیش که گردی گرو تا نیاید آفت مستی برو گوید از جام لطیف آشام من یار روزم تا نماز شام من چون بیاید شام و دزدد جام من گویمش وا ده که نامد شام من زان عرب بنهاد نام می مدام زانک سیری نیست می خور را مدام عشق جوشد باده تحقیق را او بود ساقی نهان صدیق را چون بجویی تو بتوفیق حسن باده آب جان بود ابریق تن چون بیفزاید می توفیق را قوت می بشکند ابریق را آب گردد ساقی و هم مست آب چون مگو والله اعلم بالصواب پرتو ساقیست کاندر شیره رفت شیره بر جوشید و رقصان گشت و زفت اندرین معنی بپرس آن خیره را که چنین کی دیده بودی شیره را بی تفکر پیش هر داننده هست آنک با شوریده شوراننده هست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۲۷ - حکایت عاشقی دراز هجرانی بسیار امتحانی یک جوانی بر زنی مجنون بدست می ندادش روزگار وصل دست بس شکنجه کرد عشقش بر زمین خود چرا دارد ز اول عشق کین عشق از اول چرا خونی بود تا گریزد آنک بیرونی بود چون فرستادی رسولی پیش زن آن رسول از رشک گشتی راه زن ور بسوی زن نبشتی کاتبش نامه را تصحیف خواندی نایبش ور صبا را پیک کردی در وفا از غباری تیره گشتی آن صبا رقعه گر بر پر مرغی دوختی پر مرغ از تف رقعه سوختی راههای چاره را غیرت ببست لشکر اندیشه را رایت شکست بود اول مونس غم انتظار آخرش بشکست کی هم انتظار گاه گفتی کاین بلای بی دواست گاه گفتی نه حیات جان ماست گاه هستی زو بر آوردی سری گاه او از نیستی خوردی بری چونک بر وی سرد گشتی این نهاد جوش کردی گرم چشمه اتحاد چونک با بی برگی غربت بساخت برگ بی برگی به سوی او بتاخت خوشه های فکرتش بی کاه شد شب روان را رهنما چون ماه شد ای بسا طوطی گویای خمش ای بسا شیرین روان روترش رو به گورستان دمی خامش نشین آن خموشان سخن گو را ببین لیک اگر یکرنگ بینی خاکشان نیست یکسان حالت چالاکشان شحم و لحم زندگان یکسان بود آن یکی غمگین دگر شادان بود تو چه دانی تا ننوشی قالشان زانک پنهانست بر تو حالشان بشنوی از قال های و هوی را کی ببینی حالت صدتوی را نقش ما یکسان بضدها متصف خاک هم یکسان روانشان مختلف همچنین یکسان بود آوازها آن یکی پر درد و آن پر نازها بانگ اسپان بشنوی اندر مصاف بانگ مرغان بشنوی اندر طواف آن یکی از حقد و دیگر ز ارتباط آن یکی از رنج و دیگر از نشاط هر که دور از حالت ایشان بود پیشش آن آوازها یکسان بود آن درختی جنبد از زخم تبر و آن درخت دیگر از باد سحر بس غلط گشتم ز دیگ مردریگ زانک سرپوشیده می جوشید دیگ جوش و نوش هرکست گوید بیا جوش صدق و جوش تزویر و ریا گر نداری بو ز جان روشناس رو دماغی دست آور بوشناس آن دماغی که بر آن گلشن تند چشم یعقوبان هم او روشن کند هین بگو احوال آن خسته جگر کز بخاری دور ماندیم ای پسر # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۲۸ - یافتن عاشق معشوق را و بیان آنک جوینده یابنده بود کی وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ کان جوان در جست و جو بد هفت سال از خیال وصل گشته چون خیال سایه حق بر سر بنده بود عاقبت جوینده یابنده بود گفت پیغامبر که چون کوبی دری عاقبت زان در برون آید سری چون نشینی بر سر کوی کسی عاقبت بینی تو هم روی کسی چون ز چاهی می کنی هر روز خاک عاقبت اندر رسی در آب پاک جمله دانند این اگر تو نگروی هر چه می کاریش روزی بدروی سنگ بر آهن زدی آتش نجست این نباشد ور بباشد نادرست آنک روزی نیستش بخت و نجات ننگرد عقلش مگر در نادرات کان فلان کس کشت کرد و بر نداشت و آن صدف برد و صدف گوهر نداشت بلعم باعور و ابلیس لعین سود نامدشان عبادتها و دین صد هزاران انبیا و ره روان ناید اندر خاطر آن بدگمان این دو را گیرد که تاریکی دهد در دلش ادبار جز این کی نهد بس کسا که نان خورد دلشاد او مرگ او گردد بگیرد در گلو پس تو ای ادبار رو هم نان مخور تا نیفتی همچو او در شور و شر صد هزاران خلق نانها می خورند زور می یابند و جان می پرورند تو بدان نادر کجا افتاده ای گر نه محرومی و ابله زاده ای این جهان پر آفتاب و نور ماه او بهشته سر فرو برده به چاه که اگر حقست پس کو روشنی سر ز چه بردار و بنگر ای دنی جمله عالم شرق و غرب آن نور یافت تا تو در چاهی نخواهد بر تو تافت چه رها کن رو به ایوان و کروم کم ستیز اینجا بدان کاللج شوم هین مگو کاینک فلانی کشت کرد در فلان سالی ملخ کشتش بخورد پس چرا کارم که اینجا خوف هست من چرا افشانم این گندم ز دست و آنک او نگذاشت کشت و کار را پر کند کوری تو انبار را چون دری می کوفت او از سلوتی عاقبت در یافت روزی خلوتی جست از بیم عسس شب او به باغ یار خود را یافت چون شمع و چراغ گفت سازنده سبب را آن نفس ای خدا تو رحمتی کن بر عسس ناشناسا تو سببها کرده ای از در دوزخ بهشتم برده ای بهر آن کردی سبب این کار را تا ندارم خوار من یک خار را در شکست پای بخشد حق پری هم ز قعر چاه بگشاید دری تو مبین که بر درختی یا به چاه تو مرا بین که منم مفتاح راه گر تو خواهی باقی این گفت و گو ای اخی در دفتر چارم بجو # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱ - سر آغاز ای ضیاء الحق حسام الدین توی که گذشت از مه به نورت مثنوی همت عالی تو ای مرتجا می کشد این را خدا داند کجا گردن این مثنوی را بسته ای می کشی آن سوی که دانسته ای مثنوی پویان کشنده ناپدید ناپدید از جاهلی کش نیست دید مثنوی را چون تو مبدا بوده ای گر فزون گردد توش افزوده ای چون چنین خواهی خدا خواهد چنین می دهد حق آرزوی متقین کان لله بوده ای در ما مضی تا که کان الله پیش آمد جزا مثنوی از تو هزاران شکر داشت در دعا و شکر کفها بر فراشت در لب و کفش خدا شکر تو دید فضل کرد و لطف فرمود و مزید زانک شاکر را زیادت وعده است آنچنانک قرب مزد سجده است گفت واسجد واقترب یزدان ما قرب جان شد سجده ابدان ما گر زیادت می شود زین رو بود نه از برای بوش و های و هو بود با تو ما چون رز به تابستان خوشیم حکم داری هین بکش تا می کشیم خوش بکش این کاروان را تا به حج ای امیر صبر مفتاح الفرج حج زیارت کردن خانه بود حج رب البیت مردانه بود زان ضیا گفتم حسام الدین ترا که تو خورشیدی و این دو وصفها کین حسام و این ضیا یکیست هین تیغ خورشید از ضیا باشد یقین نور از آن ماه باشد وین ضیا آن خورشید این فرو خوان از نبا شمس را قرآن ضیا خواند ای پدر و آن قمر را نور خواند این را نگر شمس چون عالی تر آمد خود ز ماه پس ضیا از نور افزون دان به جاه بس کس اندر نور مه منهج ندید چون برآمد آفتاب آن شد پدید آفتاب اعواض را کامل نمود لاجرم بازارها در روز بود تا که قلب و نقد نیک آید پدید تا بود از غبن و از حیله بعید تا که نورش کامل آمد در زمین تاجران را رحمة للعالمین لیک بر قلاب مبغوضست و سخت زانک ازو شد کاسد او را نقد و رخت پس عدو جان صرافست قلب دشمن درویش کی بود غیر کلب انبیا با دشمنان بر می تنند پس ملایک رب سلم می زنند کین چراغی را که هست او نور کار از پف و دمهای دزدان دور دار دزد و قلابست خصم نور بس زین دو ای فریادرس فریاد رس روشنی بر دفتر چارم بریز کآفتاب از چرخ چارم کرد خیز هین ز چارم نور ده خورشیدوار تا بتابد بر بلاد و بر دیار هر کش افسانه بخواند افسانه است وآنک دیدش نقد خود مردانه است آب نیلست و به قبطی خون نمود قوم موسی را نه خون بد آب بود دشمن این حرف این دم در نظر شد ممثل سرنگون اندر سقر ای ضیاء الحق تو دیدی حال او حق نمودت پاسخ افعال او دیده غیبت چو غیبست اوستاد کم مبادا زین جهان این دید و داد این حکایت را که نقد وقت ماست گر تمامش می کنی اینجا رواست ناکسان را ترک کن بهر کسان قصه را پایان بر و مخلص رسان این حکایت گر نشد آنجا تمام چارمین جلدست آرش در نظام # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۲ - تمامی حکایت آن عاشق که از عسس گریخت در باغی مجهول خود معشوق را در باغ یافت و عسس را از شادی دعای خیر می‌کرد و می‌گفت کی عَسی أَنْ تَکْرَهوا شَیْئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ اندر آن بودیم کان شخص از عسس راند اندر باغ از خوفی فرس بود اندر باغ آن صاحب جمال کز غمش این در عنا بد هشت سال سایه او را نبود امکان دید هم چو عنقا وصف او را می شنید جز یکی لقیه که اول از قضا بر وی افتاد و شد او را دلربا بعد از آن چندان که می کوشید او خود مجالش می نداد آن تندخو نه به لابه چاره بودش نه به مال چشم پر و بی طمع بود آن نهال عاشق هر پیشه ای و مطلبی حق بیالود اول کارش لبی چون بدان آسیب در جست آمدند پیش پاشان می نهد هر روز بند چون در افکندش بجست و جوی کار بعد از آن در بست که کابین بیار هم بر آن بو می تنند و می روند هر دمی راجی و آیس می شوند هر کسی را هست اومید بری که گشادندش در آن روزی دری باز در بستندش و آن درپرست بر همان اومید آتش پا شدست چون درآمد خوش در آن باغ آن جوان خود فرو شد پا به گنجش ناگهان مر عسس را ساخته یزدان سبب تا ز بیم او دود در باغ شب بیند آن معشوقه را او با چراغ طالب انگشتری در جوی باغ پس قرین می کرد از ذوق آن نفس با ثنای حق دعای آن عسس که زیان کردم عسس را از گریز بیست چندان سیم و زر بر وی بریز از عوانی مر ورا آزاد کن آنچنان که شادم او را شاد کن سعد دارش این جهان و آن جهان از عوانی و سگی اش وا رهان گرچه خوی آن عوان هست ای خدا که هماره خلق را خواهد بلا گر خبر آید که شه جرمی نهاد بر مسلمانان شود او زفت و شاد ور خبر آید که شه رحمت نمود از مسلمانان فکند آن را به جود ماتمی در جان او افتد از آن صد چنین ادبارها دارد عوان او عوان را در دعا در می کشید کز عوان او را چنان راحت رسید بر همه زهر و برو تریاق بود آن عوان پیوند آن مشتاق بود پس بد مطلق نباشد در جهان بد به نسبت باشد این را هم بدان در زمانه هیچ زهر و قند نیست که یکی را پا دگر را بند نیست مر یکی را پا دگر را پای بند مر یکی را زهر و بر دیگر چو قند زهر مار آن مار را باشد حیات نسبتش با آدمی باشد ممات خلق آبی را بود دریا چو باغ خلق خاکی را بود آن مرگ و داغ همچنین بر می شمر ای مرد کار نسبت این از یکی کس تا هزار زید اندر حق آن شیطان بود در حق شخصی دگر سلطان بود آن بگوید زید صدیق سنیست وین بگوید زید گبر کشتنیست گر تو خواهی کو ترا باشد شکر پس ورا از چشم عشاقش نگر منگر از چشم خودت آن خوب را بین به چشم طالبان مطلوب را چشم خود بر بند زان خوش چشم تو عاریت کن چشم از عشاق او بلک ازو کن عاریت چشم و نظر پس ز چشم او بروی او نگر تا شوی آمن ز سیری و ملال گفت کان الله له زین ذوالجلال چشم او من باشم و دست و دلش تا رهد از مدبریها مقبلش هر چه مکروه ست چون شد او دلیل سوی محبوبت حبیبست و خلیل # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۳ - حکایت آن واعظ کی هر آغاز تذکیر دعای ظالمان و سخت‌دلان و بی‌اعتقادان کردی آن یکی واعظ چو بر تخت آمدی قاطعان راه را داعی شدی دست برمی داشت یا رب رحم ران بر بدان و مفسدان و طاغیان بر همه تسخرکنان اهل خیر برهمه کافردلان و اهل دیر می نکردی او دعا بر اصفیا می نکردی جز خبیثان را دعا مر ورا گفتند کین معهود نیست دعوت اهل ضلالت جود نیست گفت نیکویی ازینها دیده ام من دعاشان زین سبب بگزیده ام خبث و ظلم و جور چندان ساختند که مرا از شر به خیر انداختند هر گهی که رو به دنیا کردمی من ازیشان زخم و ضربت خوردمی کردمی از زخم آن جانب پناه باز آوردندمی گرگان به راه چون سبب ساز صلاح من شدند پس دعاشان بر منست ای هوشمند بنده می نالد به حق از درد و نیش صد شکایت می کند از رنج خویش حق همی گوید که آخر رنج و درد مر ترا لابه کنان و راست کرد این گله زان نعمتی کن کت زند از در ما دور و مطرودت کند در حقیقت هر عدو داروی تست کیمیا و نافع و دلجوی تست که ازو اندر گریزی در خلا استعانت جویی از لطف خدا در حقیقت دوستانت دشمن اند که ز حضرت دور و مشغولت کنند هست حیوانی که نامش اشغرست او به زخم چوب زفت و لمترست تا که چوبش می زنی به می شود او ز زخم چوب فربه می شود نفس مؤمن اشغری آمد یقین کو به زخم رنج زفتست و سمین زین سبب بر انبیا رنج و شکست از همه خلق جهان افزونترست تا ز جانها جانشان شد زفت تر که ندیدند آن بلا قوم دگر پوست از دارو بلاکش می شود چون ادیم طایفی خوش می شود ورنه تلخ و تیز مالیدی درو گنده گشتی ناخوش و ناپاک بو آدمی را پوست نامدبوغ دان از رطوبتها شده زشت و گران تلخ و تیز و مالش بسیار ده تا شود پاک و لطیف و با فره ور نمی تانی رضا ده ای عیار گر خدا رنجت دهد بی اختیار که بلای دوست تطهیر شماست علم او بالای تدبیر شماست چون صفا بیند بلا شیرین شود خوش شود دارو چو صحت بین شود برد بیند خویش را در عین مات پس بگوید اقتلوني یا ثقات این عوان در حق غیری سود شد لیک اندر حق خود مردود شد رحم ایمانی ازو ببریده شد کین شیطانی برو پیچیده شد کارگاه خشم گشت و کین وری کینه دان اصل ضلال و کافری # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۴ - سؤال کردن از عیسی علیه‌السلام کی در وجود از همهٔ صعبها صعب‌تر چیست گفت عیسی را یکی هشیار سر چیست در هستی ز جمله صعب تر گفتش ای جان صعب تر خشم خدا که از آن دوزخ همی لرزد چو ما گفت ازین خشم خدا چبود امان گفت ترک خشم خویش اندر زمان پس عوان که معدن این خشم گشت خشم زشتش از سبع هم در گذشت چه امیدستش به رحمت جز مگر باز گردد زان صفت آن بی هنر گرچه عالم را ازیشان چاره نیست این سخن اندر ضلال افکندنیست چاره نبود هم جهان را از چمین لیک نبود آن چمین ماء معین # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۵ - قصد خیانت کردن عاشق و بانگ بر زدن معشوق بر وی چونک تنهااش بدید آن ساده مرد زود او قصد کنار و بوسه کرد بانگ بر وی زد به هیبت آن نگار که مرو گستاخ ادب را هوش دار گفت آخر خلوتست و خلق نی آب حاضر تشنه هم چون منی کس نمی جنبد درینجا جز که باد کیست حاضر کیست مانع زین گشاد گفت ای شیدا تو ابله بوده ای ابلهی وز عاقلان نشنوده ای باد را دیدی که می جنبد بدان بادجنبانیست اینجا بادران جزو بادی که به حکم ما درست بادبیزن تا نجنبانی نجست جنبش این جزو باد ای ساده مرد بی تو و بی بادبیزن سر نکرد جنبش باد نفس کاندر لبست تابع تصریف جان و قالبست گاه دم را مدح و پیغامی کنی گاه دم را هجو و دشنامی کنی پس بدان احوال دیگر بادها که ز جزوی کل می بیند نهی باد را حق گه بهاری می کند در دیش زین لطف عاری می کند بر گروه عاد صرصر می کند باز بر هودش معطر می کند می کند یک باد را زهر سموم مر صبا را می کند خرم قدوم باد دم را بر تو بنهاد او اساس تا کنی هر باد را بر وی قیاس دم نمی گردد سخن بی لطف و قهر بر گروهی شهد و بر قومیست زهر مروحه جنبان پی انعام کس وز برای قهر هر پشه و مگس مروحه تقدیر ربانی چرا پر نباشد ز امتحان و ابتلا چونک جزو باد دم یا مروحه نیست الا مفسده یا مصلحه این شمال و این صبا و این دبور کی بود از لطف و از انعام دور یک کف گندم ز انباری ببین فهم کن کان جمله باشد همچنین کل باد از برج باد آسمان کی جهد بی مروحه آن بادران بر سر خرمن به وقت انتقاد نه که فلاحان ز حق جویند باد تا جدا گردد ز گندم کاهها تا به انباری رود یا چاهها چون بماند دیر آن باد وزان جمله را بینی به حق لابه کنان همچنین در طلق آن باد ولاد گر نیاید بانگ درد آید که داد گر نمی دانند کش راننده اوست باد را پس کردن زاری چه خوست اهل کشتی همچنین جویای باد جمله خواهانش از آن رب العباد همچنین در درد دندانها ز باد دفع می خواهی بسوز و اعتقاد از خدا لابه کنان آن جندیان که بده باد ظفر ای کامران رقعه تعویذ می خواهند نیز در شکنجه طلق زن از هر عزیز پس همه دانسته اند آن را یقین که فرستد باد رب العالمین پس یقین در عقل هر داننده هست اینک با جنبنده جنباننده هست گر تو او را می نبینی در نظر فهم کن آن را به اظهار اثر تن به جان جنبد نمی بینی تو جان لیک از جنبیدن تن جان بدان گفت او گر ابلهم من در ادب زیرکم اندر وفا و در طلب گفت ادب این بود خود که دیده شد آن دگر را خود همی دانی تو لد # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۶ - قصهٔ آن صوفی کی زن خود را بیگانه‌ای بگرفت صوفیی آمد به سوی خانه روز خانه یک در بود و زن با کفش دوز جفت گشته با رهی خویش زن اندر آن یک حجره از وسواس تن چون بزد صوفی به جد در چاشتگاه هر دو درماندند نه حیلت نه راه هیچ معهودش نبد کو آن زمان سوی خانه باز گردد از دکان قاصدا آن روز بی وقت آن مروع از خیالی کرد تا خانه رجوع اعتماد زن بر آن کو هیچ بار این زمان فا خانه نامد او ز کار آن قیاسش راست نامد از قضا گرچه ستارست هم بدهد سزا چونک بد کردی بترس آمن مباش زانک تخمست و برویاند خداش چند گاهی او بپوشاند که تا آیدت زان بد پشیمان و حیا عهد عمر آن امیر مؤمنان داد دزدی را به جلاد و عوان بانگ زد آن دزد کای میر دیار اولین بارست جرمم زینهار گفت عمر حاش لله که خدا بار اول قهر بارد در جزا بارها پوشد پی اظهار فضل باز گیرد از پی اظهار عدل تا که این هر دو صفت ظاهر شود آن مبشر گردد این منذر شود بارها زن نیز این بد کرده بود سهل بگذشت آن و سهلش می نمود آن نمی دانست عقل پای سست که سبو دایم ز جو ناید درست آنچنانش تنگ آورد آن قضا که منافق را کند مرگ فجا نه طریق و نه رفیق و نه امان دست کرده آن فرشته سوی جان آنچنان کین زن در آن حجره جفا خشک شد او و حریفش ز ابتلا گفت صوفی با دل خود کای دو گبر از شما کینه کشم لیکن به صبر لیک نادانسته آرم این نفس تا که هر گوشی ننوشد این جرس از شما پنهان کشد کینه محق اندک اندک هم چو بیماری دق مرد دق باشد چو یخ هر لحظه کم لیک پندارد بهر دم بهترم هم چو کفتاری که می گیرندش و او غره آن گفت کین کفتار کو هیچ پنهان خانه آن زن را نبود سمج و دهلیز و ره بالا نبود نه تنوری که در آن پنهان شود نه جوالی که حجاب آن شود هم چو عرصه پهن روز رستخیز نه گو و نه پشته نه جای گریز گفت یزدان وصف این جای حرج بهر محشر لا تری فیها عوج # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۷ - معشوق را زیر چادر پنهان کردن جهت تلبیس و بهانه گفتن زن کی ان کید کن عظیم چادر خود را برو افکند زود مرد را زن ساخت و در را بر گشود زیر چادر مرد رسوا و عیان سخت پیدا چون شتر بر نردبان گفت خاتونیست از اعیان شهر مر ورا از مال و اقبالست بهر در ببستم تا کسی بیگانه ای در نیاید زود نادانانه ای گفت صوفی چیستش هین خدمتی تا بر آرم بی سپاس و منتی گفت میلش خویشی و پیوستگیست نیک خاتونیست حق داند که کیست خواست دختر را ببیند زیر دست اتفاقا دختر اندر مکتبست باز گفت ار آرد باشد یا سبوس می کنم او را به جان و دل عروس یک پسر دارد که اندر شهر نیست خوب و زیرک چابک و مکسب کنیست گفت صوفی ما فقیر و زار و کم قوم خاتون مال دار و محتشم کی بود این کفو ایشان در زواج یک در از چوب و دری دیگر ز عاج کفو باید هر دو جفت اندر نکاح ورنه تنگ آید نماند ارتیاح # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۸ - گفتن زن کی او در بند جهاز نیست مراد او ستر و صلاحست و جواب گفتن صوفی این را سرپوشیده گفت گفتم من چنین عذری و او گفت نه من نیستم اسباب جو ما ز مال و زر ملول و تخمه ایم ما به حرص و جمع نه چون عامه ایم قصد ما سترست و پاکی و صلاح در دو عالم خود بدان باشد فلاح باز صوفی عذر درویشی بگفت و آن مکرر کرد تا نبود نهفت گفت زن من هم مکرر کرده ام بی جهازی را مقرر کرده ام اعتقاد اوست راسختر ز کوه که ز صد فقرش نمی آید شکوه او همی گوید مرادم عفتست از شما مقصود صدق و همتست گفت صوفی خود جهاز و مال ما دید و می بیند هویدا و خفا خانه تنگی مقام یک تنی که درو پنهان نماند سوزنی باز ستر و پاکی و زهد و صلاح او ز ما به داند اندر انتصاح به ز ما می داند او احوال ستر وز پس و پیش و سر و دنبال ستر ظاهرا او بی جهاز و خادمست وز صلاح و ستر او خود عالمست شرح مستوری ز بابا شرط نیست چون برو پیدا چو روز روشنیست این حکایت را بدان گفتم که تا لاف کم بافی چو رسوا شد خطا مر ترا ای هم به دعوی مستزاد این بدستت اجتهاد و اعتقاد چون زن صوفی تو خاین بوده ای دام مکر اندر دغا بگشوده ای که ز هر ناشسته رویی کپ زنی شرم داری وز خدای خویش نی # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۹ - غرض از سمیع و بصیر گفتن خدا را از پی آن گفت حق خود را بصیر که بود دید ویت هر دم نذیر از پی آن گفت حق خود را سمیع تا ببندی لب ز گفتار شنیع از پی آن گفت حق خود را علیم تا نیندیشی فسادی تو ز بیم نیست اینها بر خدا اسم علم که سیه کافور دارد نام هم اسم مشتقست و اوصاف قدیم نه مثال علت اولی سقیم ورنه تسخر باشد و طنز و دها کر را سامع ضریران را ضیا یا علم باشد حیی نام وقیح یا سیاه زشت را نام صبیح طفلک نوزاده را حاجی لقب یا لقب غازی نهی بهر نسب گر بگویند این لقبها در مدیح تا ندارد آن صفت نبود صحیح تسخر و طنزی بود آن یا جنون پاک حق عما یقول الظالمون من همی دانستمت پیش از وصال که نکورویی ولیکن بدخصال من همی دانستمت پیش از لقا کز ستیزه راسخی اندر شقا چونک چشمم سرخ باشد در عمش دانمش زان درد گر کم بینمش تو مرا چون بره دیدی بی شبان تو گمان بردی ندارم پاسبان عاشقان از درد زان نالیده اند که نظر ناجایگه مالیده اند بی شبان دانسته اند آن ظبی را رایگان دانسته اند آن سبی را تا ز غمزه تیر آمد بر جگر که منم حارس گزافه کم نگر کی کم از بره کم از بزغاله ام که نباشد حارس از دنباله ام حارسی دارم که ملکش می سزد داند او بادی که آن بر من وزد سرد بود آن باد یا گرم آن علیم نیست غافل نیست غایب ای سقیم نفس شهوانی ز حق کرست و کور من به دل کوریت می دیدم ز دور هشت سالت زان نپرسیدم به هیچ که پرت دیدم ز جهل پیچ پیچ خود چه پرسم آنک او باشد بتون که تو چونی چون بود او سرنگون # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۰ - مثال دنیا چون گولخن و تقوی چون حمام شهوت دنیا مثال گلخنست که ازو حمام تقوی روشنست لیک قسم متقی زین تون صفاست زانک در گرمابه است و در نقاست اغنیا ماننده سرگین کشان بهر آتش کردن گرمابه بان اندریشان حرص بنهاده خدا تا بود گرمابه گرم و با نوا ترک این تون گوی و در گرمابه ران ترک تون را عین آن گرمابه دان هر که در تونست او چون خادمست مر ورا که صابرست و حازمست هر که در حمام شد سیمای او هست پیدا بر رخ زیبای او تونیان را نیز سیما آشکار از لباس و از دخان و از غبار ور نبینی روش بویش را بگیر بو عصا آمد برای هر ضریر ور نداری بو در آرش در سخن از حدیث نو بدان راز کهن پس بگوید تونیی صاحب ذهب بیست سله چرک بردم تا به شب حرص تو چون آتشست اندر جهان باز کرده هر زبانه صد دهان پیش عقل این زر چو سرگین ناخوشست گرچه چون سرگین فروغ آتشست آفتابی که دم از آتش زند چرک تر را لایق آتش کند آفتاب آن سنگ را هم کرد زر تا بتون حرص افتد صد شرر آنک گوید مال گرد آورده ام چیست یعنی چرک چندین برده ام این سخن گرچه که رسوایی فزاست در میان تونیان زین فخرهاست که تو شش سله کشیدی تا به شب من کشیدم بیست سله بی کرب آنک در تون زاد و پاکی را ندید بوی مشک آرد برو رنجی پدید # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۱ - قصهٔ آن دباغ کی در بازار عطاران از بوی عطر و مشک بیهوش و رنجور شد آن یکی افتاد بیهوش و خمید چونک در بازار عطاران رسید بوی عطرش زد ز عطاران راد تا بگردیدش سر و بر جا فتاد هم چو مردار اوفتاد او بی خبر نیم روز اندر میان ره گذر جمع آمد خلق بر وی آن زمان جملگان لاحول گو درمان کنان آن یکی کف بر دل او می براند وز گلاب آن دیگری بر وی فشاند او نمی دانست کاندر مرتعه از گلاب آمد ورا آن واقعه آن یکی دستش همی مالید و سر وآن دگر کهگل همی آورد تر آن بخور عود و شکر زد به هم وآن دگر از پوششش می کرد کم وآن دگر نبضش که تا چون می جهد وان دگر بوی از دهانش می ستد تا که می خوردست و یا بنگ و حشیش خلق درماندند اندر بیهشیش پس خبر بردند خویشان را شتاب که فلان افتاده است آن جا خراب کس نمی داند که چون مصروع گشت یا چه شد کور افتاد از بام طشت یک برادر داشت آن دباغ زفت گربز و دانا بیامد زود تفت اندکی سرگین سگ در آستین خلق را بشکافت و آمد با حنین گفت من رنجش همی دانم ز چیست چون سبب دانی دوا کردن جلیست چون سبب معلوم نبود مشکلست داروی رنج و در آن صد محملست چون بدانستی سبب را سهل شد دانش اسباب دفع جهل شد گفت با خود هستش اندر مغز و رگ توی بر تو بوی آن سرگین سگ تا میان اندر حدث او تا به شب غرق دباغیست او روزی طلب پس چنین گفته ست جالینوس مه آنچ عادت داشت بیمار آنش ده کز خلاف عادتست آن رنج او پس دوای رنجش از معتاد جو چون جعل گشتست از سرگین کشی از گلاب آید جعل را بیهشی هم از آن سرگین سگ داروی اوست که بدان او را همی معتاد و خوست الخبیثات الخبیثین را بخوان رو و پشت این سخن را باز دان ناصحان او را به عنبر یا گلاب می دوا سازند بهر فتح باب مر خبیثان را نسازد طیبات درخور و لایق نباشد ای ثقات چون ز عطر وحی کر گشتند و گم بد فغانشان که تطیرنا بکم رنج و بیماریست ما را این مقال نیست نیکو وعظتان ما را به فال گر بیاغازید نصحی آشکار ما کنیم آن دم شما را سنگسار ما بلغو و لهو فربه گشته ایم در نصیحت خویش را نسرشته ایم هست قوت ما دروغ و لاف و لاغ شورش معده ست ما را زین بلاغ رنج را صدتو و افزون می کنید عقل را دارو به افیون می کنید # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۲ - معالجه کردن برادر دباغ دباغ را به خفیه به بوی سرگین خلق را می راند از وی آن جوان تا علاجش را نبینند آن کسان سر به گوشش برد هم چون رازگو پس نهاد آن چیز بر بینی او کو به کف سرگین سگ ساییده بود داروی مغز پلید آن دیده بود ساعتی شد مرد جنبیدن گرفت خلق گفتند این فسونی بد شگفت کین بخواند افسون به گوش او دمید مرده بود افسون به فریادش رسید جنبش اهل فساد آن سو بود که زنا و غمزه و ابرو بود هر کرا مشک نصیحت سود نیست لاجرم با بوی بد خو کرد نیست مشرکان را زان نجس خواندست حق کاندرون پشک زادند از سبق کرم کو زادست در سرگین ابد می نگرداند به عنبر خوی خود چون نزد بر وی نثار رش نور او همه جسمست بی دل چون قشور ور ز رش نور حق قسمیش داد هم چو رسم مصر سرگین مرغ زاد لیک نه مرغ خسیس خانگی بلک مرغ دانش و فرزانگی تو بدان مانی کز آن نوری تهی زآنک بینی بر پلیدی می نهی از فراقت زرد شد رخسار و رو برگ زردی میوه ناپخته تو دیگ ز آتش شد سیاه و دودفام گوشت از سختی چنین ماندست خام هشت سالت جوش دادم در فراق کم نشد یک ذره خامیت و نفاق غوره تو سنگ بسته کز سقام غوره ها اکنون مویزند و تو خام # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۳ - عذر خواستن آن عاشق از گناه خویش به تلبیس و روی پوش و فهم کردن معشوق آن را نیز گفت عاشق امتحان کردم مگیر تا ببینم تو حریفی یا ستیر من همی دانستمت بی امتحان لیک کی باشد خبر هم چون عیان آفتابی نام تو مشهور و فاش چه زیانست ار بکردم ابتلاش تو منی من خویشتن را امتحان می کنم هر روز در سود و زیان انبیا را امتحان کرده عدات تا شده ظاهر ازیشان معجزات امتحان چشم خود کردم به نور ای که چشم بد ز چشمان تو دور این جهان هم چون خرابست و تو گنج گر تفحص کردم از گنجت مرنج زان چنین بی خردگی کردم گزاف تا زنم با دشمنان هر بار لاف تا زبانم چون ترا نامی نهد چشم ازین دیده گواهیها دهد گر شدم در راه حرمت راه زن آمدم ای مه به شمشیر و کفن جز به دست خود مبرم پا و سر که ازین دستم نه از دست دگر از جدایی باز می رانی سخن هر چه خواهی کن ولیکن این مکن در سخن آباد این دم راه شد گفت امکان نیست چون بیگاه شد پوستها گفتیم و مغز آمد دفین گر بمانیم این نماند همچنین # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۴ - رد کردن معشوقه عذر عاشق را و تلبیس او را در روی او مالیدن در جوابش بر گشاد آن یار لب کز سوی ما روز سوی تست شب حیله های تیره اندر داوری پیش بینایان چرا می آوری هر چه در دل داری از مکر و رموز پیش ما رسواست و پیدا هم چو روز گر بپوشیمش ز بنده پروری تو چرا بی رویی از حد می بری از پدر آموز که آدم در گناه خوش فرود آمد به سوی پایگاه چون بدید آن عالم الاسرار را بر دو پا استاد استغفار را بر سر خاکستر انده نشست از بهانه شاخ تا شاخی نجست ربنا انا ظلمنا گفت و بس چونک جانداران بدید از پیش و پس دید جانداران پنهان هم چو جان دورباش هر یکی تا آسمان که هلا پیش سلیمان مور باش تا بنشکافد ترا این دورباش جز مقام راستی یک دم مه ایست هیچ لالا مرد را چون چشم نیست کور اگر از پند پالوده شود هر دمی او باز آلوده شود آدما تو نیستی کور از نظر لیک اذا جاء القضا عمی البصر عمرها باید به نادر گاه گاه تا که بینا از قضا افتد به چاه کور را خود این قضا همراه اوست که مرورا اوفتادن طبع و خوست در حدث افتد نداند بوی چیست از منست این بوی یا ز آلودگیست ور کسی بر وی کند مشکی نثار هم ز خود داند نه از احسان یار پس دو چشم روشن ای صاحب نظر مر ترا صد مادرست و صد پدر خاصه چشم دل آن هفتاد توست وین دو چشم حس خوشه چین اوست ای دریغا ره زنان بنشسته اند صد گره زیر زبانم بسته اند پای بسته چون رود خوش راهوار بس گران بندیست این معذور دار این سخن اشکسته می آید دلا کین سخن درست غیرت آسیا در اگر چه خرد و اشکسته شود توتیای دیده خسته شود ای در از اشکست خود بر سر مزن کز شکستن روشنی خواهی شدن همچنین اشکسته بسته گفتنیست حق کند آخر درستش کو غنیست گندم ار بشکست و از هم در سکست بر دکان آمد که نک نان درست تو هم ای عاشق چو جرمت گشت فاش آب و روغن ترک کن اشکسته باش آنک فرزندان خاص آدم اند نفحه انا ظلمنا می دمند حاجت خود عرضه کن حجت مگو هم چو ابلیس لعین سخت رو سخت رویی گر ورا شد عیب پوش در ستیز و سخت رویی رو بکوش آن ابوجهل از پیمبر معجزی خواست هم چون کینه ور ترکی غزی لیک آن صدیق حق معجز نخواست گفت این رو خود نگوید جز که راست کی رسد هم چون توی را کز منی امتحان هم چو من یاری کنی # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۵ - گفتن آن جهود علی را کرم الله وجهه کی اگر اعتماد داری بر حافظی حق از سر این کوشک خود را در انداز و جواب گفتن امیرالمؤمنین او را مرتضی را گفت روزی یک عنود کو ز تعظیم خدا آگه نبود بر سر بامی و قصری بس بلند حفظ حق را واقفی ای هوشمند گفت آری او حفیظست و غنی هستی ما را ز طفلی و منی گفت خود را اندر افکن هین ز بام اعتمادی کن بحفظ حق تمام تا یقین گردد مرا ایمان تو و اعتقاد خوب با برهان تو پس امیرش گفت خامش کن برو تا نگردد جانت زین جریت گرو کی رسد مر بنده را که با خدا آزمایش پیش آرد ز ابتلا بنده را کی زهره باشد کز فضول امتحان حق کند ای گیج گول آن خدا را می رسد کو امتحان پیش آرد هر دمی با بندگان تا به ما ما را نماید آشکار که چه داریم از عقیده در سرار هیچ آدم گفت حق را که تو را امتحان کردم درین جرم و خطا تا ببینم غایت حلمت شها اه کرا باشد مجال این کرا عقل تو از بس که آمد خیره سر هست عذرت از گناه تو بتر آنک او افراشت سقف آسمان تو چه دانی کردن او را امتحان ای ندانسته تو شر و خیر را امتحان خود را کن آنگه غیر را امتحان خود چو کردی ای فلان فارغ آیی ز امتحان دیگران چون بدانستی که شکردانه ای پس بدانی کاهل شکرخانه ای پس بدان بی امتحانی که اله شکری نفرستدت ناجایگاه این بدان بی امتحان از علم شاه چون سری نفرستدت در پایگاه هیچ عاقل افکند در ثمین در میان مستراحی پر چمین زانک گندم را حکیم آگهی هیچ نفرستد به انبار کهی شیخ را که پیشوا و رهبرست گر مریدی امتحان کرد او خرست امتحانش گر کنی در راه دین هم تو گردی ممتحن ای بی یقین جرات و جهلت شود عریان و فاش او برهنه کی شود زان افتتاش گر بیاید ذره سنجد کوه را بر درد زان که ترازوش ای فتی کز قیاس خود ترازو می تند مرد حق را در ترازو می کند چون نگنجد او به میزان خرد پس ترازوی خرد را بر درد امتحان هم چون تصرف دان درو تو تصرف بر چنان شاهی مجو چه تصرف کرد خواهد نقشها بر چنان نقاش بهر ابتلا امتحانی گر بدانست و بدید نی که هم نقاش آن بر وی کشید چه قدر باشد خود این صورت که بست پیش صورتها که در علم ویست وسوسه این امتحان چون آمدت بخت بد دان کآمد و گردن زدت چون چنین وسواس دیدی زود زود با خدا گرد و در آ اندر سجود سجده گه را تر کن از اشک روان کای خدا تو وا رهانم زین گمان آن زمان کت امتحان مطلوب شد مسجد دین تو پر خروب شد # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۶ - قصهٔ مسجد اقصی و خروب و عزم کردن داود علیه‌السلام پیش از سلیمان علیه‌السلام بر بنای آن مسجد چون درآمد عزم داودی به تنگ که بسازد مسجد اقصی به سنگ وحی کردش حق که ترک این بخوان که ز دستت برنیاید این مکان نیست در تقدیر ما آنک تو این مسجد اقصی بر آری ای گزین گفت جرمم چیست ای دانای راز که مرا گویی که مسجد را مساز گفت بی جرمی تو خونها کرده ای خون مظلومان بگردن برده ای که ز آواز تو خلقی بی شمار جان بدادند و شدند آن را شکار خون بسی رفتست بر آواز تو بر صدای خوب جان پرداز تو گفت مغلوب تو بودم مست تو دست من بر بسته بود از دست تو نه که هر مغلوب شه مرحوم بود نه که المغلوب کالمعدوم بود گفت این مغلوب معدومیست کو جز به نسبت نیست معدوم ایقنوا این چنین معدوم کو از خویش رفت بهترین هستها افتاد و زفت او به نسبت با صفات حق فناست در حقیقت در فنا او را بقاست جمله ارواح در تدبیر اوست جمله اشباح هم در تیر اوست آنک او مغلوب اندر لطف ماست نیست مضطر بلک مختار ولاست منتهای اختیار آنست خود که اختیارش گردد اینجا مفتقد اختیاری را نبودی چاشنی گر نگشتی آخر او محو از منی در جهان گر لقمه و گر شربتست لذت او فرع محو لذتست گرچه از لذات بی تاثیر شد لذتی بود او و لذت گیر شد # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۷ - شرح انما المؤمنون اخوة والعلماء کنفس واحدة خاصه اتحاد داود و سلیمان و سایر انبیا علیهم‌السلام کی اگر یکی ازیشان را منکر شوی ایمان به هیچ نبی درست نباشد و این علامت اتحادست کی یک خانه از هزاران خانه ویران کنی آن همه ویران شود و یک دیوار قایم نماند کی لانفرق بین احد منهم و العاقل یکفیه الاشارة این خود از اشارت گذشت گرچه بر ناید به جهد و زور تو لیک مسجد را برآرد پور تو کرده او کرده تست ای حکیم مؤمنان را اتصالی دان قدیم مؤمنان معدود لیک ایمان یکی جسمشان معدود لیکن جان یکی غیرفهم و جان که در گاو و خرست آدمی را عقل و جانی دیگرست باز غیرجان و عقل آدمی هست جانی در ولی آن دمی جان حیوانی ندارد اتحاد تو مجو این اتحاد از روح باد گر خورد این نان نگردد سیر آن ور کشد بار این نگردد او گران بلک این شادی کند از مرگ او از حسد میرد چو بیند برگ او جان گرگان و سگان هر یک جداست متحد جانهای شیران خداست جمع گفتم جانهاشان من به اسم کان یکی جان صد بود نسبت به جسم هم چو آن یک نور خورشید سما صد بود نسبت بصحن خانه ها لیک یک باشد همه انوارشان چونک برگیری تو دیوار از میان چون نماند خانه ها را قاعده مؤمنان مانند نفس واحده فرق و اشکالات آید زین مقال زانک نبود مثل این باشد مثال فرقها بی حد بود از شخص شیر تا به شخص آدمی زاد دلیر لیک در وقت مثال ای خوش نظر اتحاد از روی جانبازی نگر کان دلیر آخر مثال شیر بود نیست مثل شیر در جمله حدود متحد نقشی ندارد این سرا تا که مثلی وا نمایم من ترا هم مثال ناقصی دست آورم تا ز حیرانی خرد را وا خرم شب بهر خانه چراغی می نهند تا به نور آن ز ظلمت می رهند آن چراغ این تن بود نورش چو جان هست محتاج فتیل و این و آن آن چراغ شش فتیله این حواس جملگی بر خواب و خور دارد اساس بی خور و بی خواب نزید نیم دم با خور و با خواب نزید نیز هم بی فتیل و روغنش نبود بقا با فتیل و روغن او هم بی وفا زانک نور علتی اش مرگ جوست چون زید که روز روشن مرگ اوست جمله حسهای بشر هم بی بقاست زانک پیش نور روز حشر لاست نور حس و جان بابایان ما نیست کلی فانی و لا چون گیا لیک مانند ستاره و ماهتاب جمله محوند از شعاع آفتاب آنچنان که سوز و درد زخم کیک محو گردد چون در آید مار الیک آنچنان که عور اندر آب جست تا در آب از زخم زنبوران برست می کند زنبور بر بالا طواف چون بر آرد سر ندارندش معاف آب ذکر حق و زنبور این زمان هست یاد آن فلانه وان فلان دم بخور در آب ذکر و صبر کن تا رهی از فکر و وسواس کهن بعد از آن تو طبع آن آب صفا خود بگیری جملگی سر تا به پا آنچنان که از آب آن زنبور شر می گریزد از تو هم گیرد حذر بعد از آن خواهی تو دور از آب باش که بسر هم طبع آبی خواجه تاش بس کسانی کز جهان بگذشته اند لا نیند و در صفات آغشته اند در صفات حق صفات جمله شان هم چو اختر پیش آن خور بی نشان گر ز قرآن نقل خواهی ای حرون خوان جمیع هم لدینا محضرون محضرون معدوم نبود نیک بین تا بقای روحها دانی یقین روح محجوب از بقا بس در عذاب روح واصل در بقا پاک از حجاب زین چراغ حس حیوان المراد گفتمت هان تا نجویی اتحاد روح خود را متصل کن ای فلان زود با ارواح قدس سالکان صد چراغت ار مرند ار بیستند پس جدا اند و یگانه نیستند زان همه جنگند این اصحاب ما جنگ کس نشنید اندر انبیا زانک نور انبیا خورشید بود نور حس ما چراغ و شمع و دود یک بمیرد یک بماند تا به روز یک بود پژمرده دیگر با فروز جان حیوانی بود حی از غذا هم بمیرد او بهر نیک و بذی گر بمیرد این چراغ و طی شود خانه همسایه مظلم کی شود نور آن خانه چو بی این هم به پاست پس چراغ حس هر خانه جداست این مثال جان حیوانی بود نه مثال جان ربانی بود باز از هندوی شب چون ماه زاد در سر هر روزنی نوری فتاد نور آن صد خانه را تو یک شمر که نماند نور این بی آن دگر تا بود خورشید تابان بر افق هست در هر خانه نور او قنق باز چون خورشید جان آفل شود نور جمله خانه ها زایل شود این مثال نور آمد مثل نی مر ترا هادی عدو را ره زنی بر مثال عنکبوت آن زشت خو پرده های گنده را بر بافد او از لعاب خویش پرده نور کرد دیده ادراک خود را کور کرد گردن اسپ ار بگیرد بر خورد ور بگیرد پاش بستاند لگد کم نشین بر اسپ توسن بی لگام عقل و دین را پیشوا کن والسلام اندرین آهنگ منگر سست و پست کاندرین ره صبر و شق انفسست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۸ - بقیهٔ قصهٔ بنای مسجد اقصی چون سلیمان کرد آغاز بنا پاک چون کعبه همایون چون منی در بنااش دیده می شد کر و فر نی فسرده چون بناهای دگر در بنا هر سنگ کز که می سکست فاش سیروا بی همی گفت از نخست هم چو از آب و گل آدم کده نور ز آهک پاره ها تابان شده سنگ بی حمال آینده شده وان در و دیوارها زنده شده حق همی گوید که دیوار بهشت نیست چون دیوارها بی جان و زشت چون در و دیوار تن با آگهیست زنده باشد خانه چون شاهنشهیست هم درخت و میوه هم آب زلال با بهشتی در حدیث و در مقال زانک جنت را نه ز آلت بسته اند بلک از اعمال و نیت بسته اند این بنا ز آب و گل مرده بدست وان بنا از طاعت زنده شدست این به اصل خویش ماند پرخلل وان به اصل خود که علمست و عمل هم سریر و قصر و هم تاج و ثیاب با بهشتی در سؤال و در جواب فرش بی فراش پیچیده شود خانه بی مکناس روبیده شود خانه دل بین ز غم ژولیده شد بی کناس از توبه ای روبیده شد تخت او سیار بی حمال شد حلقه و در مطرب و قوال شد هست در دل زندگی دارالخلود در زبانم چون نمی آید چه سود چون سلیمان در شدی هر بامداد مسجد اندر بهر ارشاد عباد پند دادی گه بگفت و لحن و ساز گه به فعل اعنی رکوعی یا نماز پند فعلی خلق را جذاب تر که رسد در جان هر باگوش و کر اندر آن وهم امیری کم بود در حشم تاثیر آن محکم بود # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۹ - قصهٔ آغاز خلافت عثمان رضی الله عنه و خطبهٔ وی در بیان آنک ناصح فعال به فعل به از ناصح قوال به قول قصه عثمان که بر منبر برفت چون خلافت یافت بشتابید تفت منبر مهتر که سه پایه بدست رفت بوبکر و دوم پایه نشست بر سوم پایه عمر در دور خویش از برای حرمت اسلام و کیش دور عثمان آمد او بالای تخت بر شد و بنشست آن محمودبخت پس سؤالش کرد شخصی بوالفضول که آن دو ننشستند بر جای رسول پس تو چون جستی ازیشان برتری چون برتبت تو ازیشان کمتری گفت اگر پایه سوم را بسپرم وهم آید که مثال عمرم بر دوم پایه شوم من جای جو گویی بوبکرست و این هم مثل او هست این بالا مقام مصطفی وهم مثلی نیست با آن شه مرا بعد از آن بر جای خطبه آن ودود تا به قرب عصر لب خاموش بود زهره نه کس را که گوید هین بخوان یا برون آید ز مسجد آن زمان هیبتی بنشسته بد بر خاص و عام پر شده نور خدا آن صحن و بام هر که بینا ناظر نورش بدی کور زان خورشید هم گرم آمدی پس ز گرمی فهم کردی چشم کور که بر آمد آفتابی بی فتور لیک این گرمی گشاید دیده را تا ببیند عین هر بشنیده را گرمیش را ضجرتی و حالتی زان تبش دل را گشادی فسحتی کور چون شد گرم از نور قدم از فرح گوید که من بینا شدم سخت خوش مستی ولی ای بوالحسن پاره ای راهست تا بینا شدن این نصیب کور باشد ز آفتاب صد چنین والله اعلم بالصواب وآنک او آن نور را بینا بود شرح او کی کار بوسینا بود ور شود صد تو که باشد این زبان که بجنباند به کف پرده عیان وای بر وی گر بساید پرده را تیغ اللهی کند دستش جدا دست چه بود خود سرش را بر کند آن سری کز جهل سرها می کند این به تقدیر سخن گفتم ترا ورنه خود دستش کجا و آن کجا خاله را خایه بدی خالو شدی این به تقدیر آمدست ار او بدی از زبان تا چشم کو پاک از شک ست صد هزاران ساله گویم اندکست هین مشو نومید نور از آسمان حق چو خواهد می رسد در یک زمان صد اثر در کانها از اختران می رساند قدرتش در هر زمان اختر گردون ظلم را ناسخست اختر حق در صفاتش راسخست چرخ پانصد ساله راه ای مستعین در اثر نزدیک آمد با زمین سه هزاران سال و پانصد تا زحل دم بدم خاصیتش آرد عمل در همش آرد چو سایه در ایاب طول سایه چیست پیش آفتاب وز نفوس پاک اختروش مدد سوی اخترهای گردون می رسد ظاهر آن اختران قوام ما باطن ما گشته قوام سما # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۲۰ - در بیان آنک حکما گویند آدمی عالم صغریست و حکمای اللهی گویند آدمی عالم کبریست زیرا آن علم حکما بر صورت آدمی مقصور بود و علم این حکما در حقیقت حقیقت آدمی موصول بود پس به صورت عالم اصغر توی پس به معنی عالم اکبر توی ظاهر آن شاخ اصل میوه است باطنا بهر ثمر شد شاخ هست گر نبودی میل و اومید ثمر کی نشاندی باغبان بیخ شجر پس به معنی آن شجر از میوه زاد گر به صورت از شجر بودش ولاد مصطفی زین گفت که آدم و انبیا خلف من باشند در زیر لوا بهر این فرموده است آن ذو فنون رمز نحن اخرون السابقون گر بصورت من ز آدم زاده ام من به معنی جد جد افتاده ام کز برای من بدش سجده ملک وز پی من رفت بر هفتم فلک پس ز من زایید در معنی پدر پس ز میوه زاد در معنی شجر اول فکر آخر آمد در عمل خاصه فکری کو بود وصف ازل حاصل اندر یک زمان از آسمان می رود می آید ایدر کاروان نیست بر این کاروان این ره دراز کی مفازه زفت آید با مفاز دل به کعبه می رود در هر زمان جسم طبع دل بگیرد ز امتنان این دراز و کوتهی مر جسم راست چه دراز و کوته آنجا که خداست چون خدا مر جسم را تبدیل کرد رفتنش بی فرسخ و بی میل کرد صد امیدست این زمان بردار گام عاشقانه ای فتی خل الکلام گرچه پله چشم بر هم می زنی در سفینه خفته ای ره می کنی # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۲۱ - تفسیر این حدیث کی مثل امتی کمثل سفینة نوح من تمسک بها نجا و من تخلف عنها غرق بهر این فرمود پیغامبر که من هم چو کشتی ام به طوفان زمن ما و اصحابم چو آن کشتی نوح هر که دست اندر زند یابد فتوح چونک با شیخی تو دور از زشتیی روز و شب سیاری و در کشتیی در پناه جان جان بخشی توی کشتی اندر خفته ای ره می روی مسکل از پیغامبر ایام خویش تکیه کم کن بر فن و بر کام خویش گرچه شیری چون روی ره بی دلیل خویش بین و در ضلالی و ذلیل هین مپر الا که با پرهای شیخ تا ببینی عون و لشکرهای شیخ یک زمانی موج لطفش بال تست آتش قهرش دمی حمال تست قهر او را ضد لطفش کم شمر اتحاد هر دو بین اندر اثر یک زمان چون خاک سبزت می کند یک زمان پر باد و گبزت می کند جسم عارف را دهد وصف جماد تا برو روید گل و نسرین شاد لیک او بیند نبیند غیر او جز به مغز پاک ندهد خلد بو مغز را خالی کن از انکار یار تا که ریحان یابد از گلزار یار تا بیابی بوی خلد از یار من چون محمد بوی رحمن از یمن در صف معراجیان گر بیستی چون براقت بر کشاند نیستی نه چو معراج زمینی تا قمر بلک چون معراج کلکی تا شکر نه چو معراج بخاری تا سما بل چو معراج جنینی تا نهی خوش براقی گشت خنگ نیستی سوی هستی آردت گر نیستی کوه و دریاها سمش مس می کند تا جهان حس را پس می کند پا بکش در کشتی و می رو روان چون سوی معشوق جان جان روان دست نه و پای نه رو تا قدم آن چنانک تاخت جانها از عدم بردریدی در سخن پرده قیاس گر نبودی سمع سامع را نعاس ای فلک بر گفت او گوهر ببار از جهان او جهانا شرم دار گر بباری گوهرت صد تا شود جامدت بیننده و گویا شود پس نثاری کرده باشی بهر خود چونک هر سرمایه تو صد شود # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۲۲ - قصهٔ هدیه فرستادن بلقیس از شهر سبا سوی سلیمان علیه‌السلام هدیه بلقیس چل استر بدست بار آنها جمله خشت زر بدست چون به صحرای سلیمانی رسید فرش آن را جمله زر پخته دید بر سر زر تا چهل منزل براند تا که زر را در نظر آبی نماند بارها گفتند زر را وا بریم سوی مخزن ما چه بیگار اندریم عرصه ای کش خاک زر ده دهیست زر به هدیه بردن آنجا ابلهیست ای ببرده عقل هدیه تا اله عقل آنجا کمترست از خاک راه چون کساد هدیه آنجا شد پدید شرمساریشان همی واپس کشید باز گفتند ار کساد و ار روا چیست بر ما بنده فرمانیم ما گر زر و گر خاک ما را بردنیست امر فرمان ده به جا آوردنیست گر بفرمایند که واپس برید هم به فرمان تحفه را باز آورید خنده ش آمد چون سلیمان آن بدید کز شما من کی طلب کردم ثرید من نمی گویم مرا هدیه دهید بلک گفتم لایق هدیه شوید که مرا از غیب نادر هدیه هاست که بشر آن را نیارد نیز خواست می پرستید اختری کو زر کند رو باو آرید کو اختر کند می پرستید آفتاب چرخ را خوار کرده جان عالی نرخ را آفتاب از امر حق طباخ ماست ابلهی باشد که گوییم او خداست آفتابت گر بگیرد چون کنی آن سیاهی زو تو چون بیرون کنی نه به درگاه خدا آری صداع که سیاهی را ببر وا ده شعاع گر کشندت نیم شب خورشید کو تا بنالی یا امان خواهی ازو حادثات اغلب به شب واقع شود وان زمان معبود تو غایب بود سوی حق گر راستانه خم شوی وا رهی از اختران محرم شوی چون شوی محرم گشایم با تو لب تا ببینی آفتابی نیم شب جز روان پاک او را شرق نه در طلوعش روز و شب را فرق نه روز آن باشد که او شارق شود شب نماند شب چو او بارق شود چون نماید ذره پیش آفتاب هم چنانست آفتاب اندر لباب آفتابی را که رخشان می شود دیده پیشش کند و حیران می شود هم چو ذره بینیش در نور عرش پیش نور بی حد موفور عرش خوار و مسکین بینی او را بی قرار دیده را قوت شده از کردگار کیمیایی که ازو یک ماثری بر دخان افتاد گشت آن اختری نادر اکسیری که از وی نیم تاب بر ظلامی زد به گردش آفتاب بوالعجب میناگری کز یک عمل بست چندین خاصیت را بر زحل باقی اخترها و گوهرهای جان هم برین مقیاس ای طالب بدان دیده حسی زبون آفتاب دیده ربانیی جو و بیاب تا زبون گردد به پیش آن نظر شعشعات آفتاب با شرر که آن نظر نوری و این ناری بود نار پیش نور بس تاری بود # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۲۳ - کرامات و نور شیخ عبدالله مغربی قدس الله سره گفت عبدالله شیخ مغربی شصت سال از شب ندیدم من شبی من ندیدم ظلمتی در شصت سال نه به روز و نه به شب نه ز اعتلال صوفیان گفتند صدق قال او شب همی رفتیم در دنبال او در بیابانهای پر از خار و گو او چو ماه بدر ما را پیش رو روی پس ناکرده می گفتی به شب هین گو آمد میل کن در سوی چپ باز گفتی بعد یک دم سوی راست میل کن زیرا که خاری پیش پاست روز گشتی پاش را ما پای بوس گشته و پایش چو پاهای عروس نه ز خاک و نه ز گل بر وی اثر نز خراش خار و آسیب حجر مغربی را مشرقی کرده خدای کرده مغرب را چو مشرق نورزای نور این شمس شموسی فارس است روز خاص و عام را او حارس است چون نباشد حارس آن نور مجید کو هزاران آفتاب آرد پدید تو به نور او همی رو در امان در میان اژدها و کژدمان پیش پیشت می رود آن نور پاک می کند هر ره زنی را چاک چاک یوم لا یخزی النبی را راست دان نور یسعی بین ایدیهم بخوان گرچه گردد در قیامت آن فزون از خدا اینجا بخواهید آزمون کو ببخشد هم به میغ و هم به ماغ نور جان والله اعلم بالبلاغ # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۲۴ - بازگردانیدن سلیمان علیه‌السلام رسولان بلقیس را به آن هدیه‌ها کی آورده بودند سوی بلقیس و دعوت کردن بلقیس را به ایمان و ترک آفتاب‌پرستی باز گردید ای رسولان خجل زر شما را دل به من آرید دل این زر من بر سر آن زر نهید کوری تن فرج استر را دهید فرج استر لایق حلقه زرست زر عاشق روی زرد اصفرست که نظرگاه خداوندست آن کز نظرانداز خورشیدست کان کو نظرگاه شعاع آفتاب کو نظرگاه خداوند لباب از گرفت من ز جان اسپر کنید گرچه اکنون هم گرفتار منید مرغ فتنه دانه بر بامست او پر گشاده بسته دامست او چون به دانه داد او دل را به جان ناگرفته مر ورا بگرفته دان آن نظرها که به دانه می کند آن گره دان کو به پا برمی زند دانه گوید گر تو می دزدی نظر من همی دزدم ز تو صبر و مقر چون کشیدت آن نظر اندر پیم پس بدانی کز تو من غافل نیم # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۲۵ - قصهٔ عطاری کی سنگ ترازوی او گل سرشوی بود و دزدیدن مشتری گل خوار از آن گل هنگام سنجیدن شکر دزدیده و پنهان پیش عطاری یکی گل خوار رفت تا خرد ابلوج قند خاص زفت پس بر عطار طرار دودل موضع سنگ ترازو بود گل گفت گل سنگ ترازوی منست گر ترا میل شکر بخریدنست گفت هستم در مهمی قندجو سنگ میزان هر چه خواهی باش گو گفت با خود پیش آن که گل خورست سنگ چه بود گل نکوتر از زرست هم چو آن دلاله که گفت ای پسر نو عروسی یافتم بس خوب فر سخت زیبا لیک هم یک چیز هست کان ستیره دختر حلواگرست گفت بهتر این چنین خود گر بود دختر او چرب و شیرین تر بود گر نداری سنگ و سنگت از گلست این به و به گل مرا میوه ی دلست اندر آن کفه ی ترازو ز اعتداد او به جای سنگ آن گل را نهاد پس برای کفه ی دیگر به دست هم به قدر آن شکر را می شکست چون نبودش تیشه ای او دیر ماند مشتری را منتظر آنجا نشاند رویش آن سو بود گل خور ناشکفت گل ازو پوشیده دزدیدن گرفت ترس ترسان که نباید ناگهان چشم او بر من فتد از امتحان دید عطار آن و خود مشغول کرد که فزون تر دزد هین ای روی زرد گر بدزدی وز گل من می بری رو که هم از پهلوی خود می خوری تو همی ترسی ز من لیک از خری من همی ترسم که تو کمتر خوری گرچه مشغولم چنان احمق نیم که شکر افزون کشی تو از نیم چون ببینی مر شکر را ز آزمود پس بدانی احمق و غافل که بود مرغ زان دانه نظر خوش می کند دانه هم از دور راهش می زند کز زنای چشم حظی می بری نه کباب از پهلوی خود می خوری این نظر از دور چون تیرست و سم عشقت افزون می شود صبر تو کم مال دنیا دام مرغان ضعیف ملک عقبی دام مرغان شریف تا بدین ملکی که او دامست ژرف در شکار آرند مرغان شگرف من سلیمان می نخواهم ملکتان بلک من برهانم از هر هلکتان کاین زمان هستید خود مملوک ملک مالک ملک آن که بجهید او ز هلک بازگونه ای اسیر این جهان نام خود کردی امیر این جهان ای تو بنده ی این جهان محبوس جان چند گویی خویش را خواجه ی جهان # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۲۶ - دلداری کردن و نواختن سلیمان علیه‌السلام مر آن رسولان را و دفع وحشت و آزار از دل ایشان و عذر قبول ناکردن هدیه شرح کردن با ایشان ای رسولان می فرستمتان رسول رد من بهتر شما را از قبول پیش بلقیس آنچ دیدیت از عجب باز گویید از بیابان ذهب تا بداند که به زر طامع نه ایم ما زر از زرآفرین آورده ایم آنک گر خواهد همه خاک زمین سر به سر زر گردد و در ثمین حق برای آن کند ای زرگزین روز محشر این زمین را نقره گین فارغیم از زر که ما بس پر فنیم خاکیان را سر به سر زرین کنیم از شما کی کدیه زر می کنیم ما شما را کیمیاگر می کنیم ترک آن گیرید گر ملک سباست که برون آب و گل بس ملکهاست تخته بندست آن که تختش خوانده ای صدر پنداری و بر در مانده ای پادشاهی نیستت بر ریش خود پادشاهی چون کنی بر نیک و بد بی مراد تو شود ریشت سپید شرم دار از ریش خود ای کژ امید مالک الملک است هر کش سر نهد بی جهان خاک صد ملکش دهد لیک ذوق سجده ای پیش خدا خوشتر آید از دو صد دولت ترا پس بنالی که نخواهم ملکها ملک آن سجده مسلم کن مرا پادشاهان جهان از بدرگی بو نبردند از شراب بندگی ورنه ادهم وار سرگردان و دنگ ملک را برهم زدندی بی درنگ لیک حق بهر ثبات این جهان مهرشان بنهاد بر چشم و دهان تا شود شیرین بریشان تخت و تاج که ستانیم از جهانداران خراج از خراج ار جمع آری زر چو ریگ آخر آن از تو بماند مردریگ همره جانت نگردد ملک و زر زر بده سرمه ستان بهر نظر تا ببینی کین جهان چاهیست تنگ یوسفانه آن رسن آری به چنگ تا بگوید چون ز چاه آیی به بام جان که یا بشرای هذا لی غلام هست در چاه انعکاسات نظر کمترین آنک نماید سنگ زر وقت بازی کودکان را ز اختلال می نماید آن خزفها زر و مال عارفانش کیمیاگر گشته اند تا که شد کانها بر ایشان نژند # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۲۷ - دیدن درویش جماعت مشایخ را در خواب و درخواست کردن روزی حلال بی‌مشغول شدن به کسب و از عبادت ماندن و ارشاد ایشان او را و میوه‌های تلخ و ترش کوهی بر وی شیرین شدن به داد آن مشایخ آن یکی درویش گفت اندر سمر خضریان را من بدیدم خواب در گفتم ایشان را که روزی حلال از کجا نوشم که نبود آن وبال مر مرا سوی کهستان راندند میوه ها زان بیشه می افشاندند که خدا شیرین بکرد آن میوه را در دهان تو به همتهای ما هین بخور پاک و حلال و بی حساب بی صداع و نقل و بالا و نشیب پس مرا زان رزق نطقی رو نمود ذوق گفت من خردها می ربود گفتم این فتنه ست ای رب جهان بخششی ده از همه خلقان نهان شد سخن از من دل خوش یافتم چون انار از ذوق می بشکافتم گفتم ار چیزی نباشد در بهشت غیر این شادی که دارم در سرشت هیچ نعمت آرزو ناید دگر زین نپردازم به حور و نیشکر مانده بود از کسب یک دو حبه ام دوخته در آستین جبه ام # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۲۸ - نیت کردن او کی این زر بدهم بدان هیزم‌کش چون من روزی یافتم به کرامات مشایخ و رنجیدن آن هیزم‌کش از ضمیر و نیت او آن یکی درویش هیزم می کشید خسته و مانده ز بیشه در رسید پس بگفتم من ز روزی فارغم زین سپس از بهر رزقم نیست غم میوه مکروه بر من خوش شدست رزق خاصی جسم را آمد به دست چونک من فارغ شدستم از گلو حبه ای چندست این بدهم بدو بدهم این زر را بدین تکلیف کش تا دو سه روزک شود از قوت خوش خود ضمیرم را همی دانست او زانک سمعش داشت نور از شمع هو بود پیشش سر هر اندیشه ای چون چراغی در درون شیشه ای هیچ پنهان می نشد از وی ضمیر بود بر مضمون دلها او امیر پس همی منگید با خود زیر لب در جواب فکرتم آن بوالعجب که چنین اندیشی از بهر ملوک کیف تلقی الرزق ان لم یرزقوک من نمی کردم سخن را فهم لیک بر دلم می زد عتابش نیک نیک سوی من آمد به هیبت هم چو شیر تنگ هیزم را ز خود بنهاد زیر پرتو حالی که او هیزم نهاد لرزه بر هر هفت عضو من فتاد گفت یا رب گر ترا خاصان هی اند که مبارک دعوت و فرخ پی اند لطف تو خواهم که میناگر شود این زمان این تنگ هیزم زر شود در زمان دیدم که زر شد هیزمش هم چو آتش بر زمین می تافت خوش من در آن بی خود شدم تا دیرگه چونک با خویش آمدم من از وله بعد از آن گفت ای خداگر آن کبار بس غیورند و گریزان ز اشتهار باز این را بند هیزم ساز زود بی توقف هم بر آن حالی که بود در زمان هیزم شد آن اغصان زر مست شد در کار او عقل و نظر بعد از آن برداشت هیزم را و رفت سوی شهر از پیش من او تیز و تفت خواستم تا در پی آن شه روم پرسم از وی مشکلات و بشنوم بسته کرد آن هیبت او مر مرا پیش خاصان ره نباشد عامه را ور کسی را ره شود گو سر فشان کان بود از رحمت و از جذبشان پس غنیمت دار آن توفیق را چون بیابی صحبت صدیق را نه چو آن ابله که یابد قرب شاه سهل و آسان در فتد آن دم ز راه چون ز قربانی دهندش بیشتر پس بگوید ران گاوست این مگر نیست این از ران گاو ای مفتری ران گاوت می نماید از خری بذل شاهانه ست این بی رشوتی بخشش محضست این از رحمتی # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۲۹ - تحریض سلیمان علیه‌السلام مر رسولان را بر تعجیل به هجرت بلقیس بهر ایمان هم چنان که شه سلیمان در نبرد جذب خیل و لشکر بلقیس کرد که بیایید ای عزیزان زود زود که برآمد موجها از بحر جود سوی ساحل می فشاند بی خطر جوش موجش هر زمانی صد گهر الصلا گفتیم ای اهل رشاد کین زمان رضوان در جنت گشاد پس سلیمان گفت ای پیکان روید سوی بلقیس و بدین دین بگروید پس بگوییدش بیا اینجا تمام زود که ان الله یدعوا بالسلام هین بیا ای طالب دولت شتاب که فتوحست این زمان و فتح باب ای که تو طالب نه ای تو هم بیا تا طلب یابی ازین یار وفا # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۳۰ - سبب هجرت ابراهیم ادهم قدس الله سره و ترک ملک خراسان ملک برهم زن تو ادهم وار زود تا بیابی هم چو او ملک خلود خفته بود آن شه شبانه بر سریر حارسان بر بام اندر دار و گیر قصد شه از حارسان آن هم نبود که کند زان دفع دزدان و رنود او همی دانست که آن کو عادلست فارغست از واقعه آمن دلست عدل باشد پاسبان گامها نه به شب چوبک زنان بر بامها لیک بد مقصودش از بانگ رباب هم چو مشتاقان خیال آن خطاب ناله سرنا و تهدید دهل چیزکی ماند بدان ناقور کل پس حکیمان گفته اند این لحنها از دوار چرخ بگرفتیم ما بانگ گردشهای چرخست این که خلق می سرایندش به تنبور و به حلق مؤمنان گویند که آثار بهشت نغز گردانید هر آواز زشت ما همه اجزای آدم بوده ایم در بهشت آن لحن ها بشنوده ایم گرچه بر ما ریخت آب و گل شکی یادمان آمد از آنها چیزکی لیک چون آمیخت با خاک کرب کی دهند این زیر و آن بم آن طرب آب چون آمیخت با بول و کمیز گشت ز آمیزش مزاجش تلخ و تیز چیزکی از آب هستش در جسد بول گیرش آتشی را می کشد گر نجس شد آب این طبعش بماند که آتش غم را به طبع خود نشاند پس غدای عاشقان آمد سماع که درو باشد خیال اجتماع قوتی گیرد خیالات ضمیر بلک صورت گردد از بانگ و صفیر آتش عشق از نوا ها گشت تیز آن چنان که آتش آن جوزریز # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۳۱ - حکایت آن مرد تشنه کی از سر جوز بن جوز می‌ریخت در جوی آب کی در گو بود و به آب نمی‌رسید تا به افتادن جوز بانگ آب# بشنود و او را چو سماع خوش بانگ آب اندر طرب می‌آورد در نغولی بود آب آن تشنه راند بر درخت جوز جوزی می فشاند می فتاد از جوزبن جوز اندر آب بانگ می آمد همی دید او حباب عاقلی گفتش که بگذار ای فتی جوزها خود تشنگی آرد ترا بیشتر در آب می افتد ثمر آب در پستیست از تو دور در تا تو از بالا فرو آیی به زور آب جویش برده باشد تا به دور گفت قصدم زین فشاندن جوز نیست تیزتر بنگر برین ظاهر مه ایست قصد من آنست که آید بانگ آب هم ببینم بر سر آب این حباب تشنه را خود شغل چه بود در جهان گرد پای حوض گشتن جاودان گرد جو و گرد آب و بانگ آب هم چو حاجی طایف کعبه صواب هم چنان مقصود من زین مثنوی ای ضیاء الحق حسام الدین توی مثنوی اندر فروع و در اصول جمله آن تست کردستی قبول در قبول آرند شاهان نیک و بد چون قبول آرند نبود بیش رد چون نهالی کاشتی آبش بده چون گشادش داده ای بگشا گره قصدم از الفاظ او راز توست قصدم از انشایش آواز توست پیش من آوازت آواز خداست عاشق از معشوق حاشا که جداست اتصالی بی تکیف بی قیاس هست رب الناس را با جان ناس لیک گفتم ناس من نسناس نی ناس غیر جان جان اشناس نی ناس مردم باشد و کو مردمی تو سر مردم ندیدستی دمی ما رمیت اذ رمیت خوانده ای لیک جسمی در تجزی مانده ای ملک جسمت را چو بلقیس ای غبی ترک کن بهر سلیمان نبی می کنم لا حول نه از گفت خویش بلک از وسواس آن اندیشه کیش کو خیالی می کند در گفت من در دل از وسواس و انکارات ظن می کنم لا حول یعنی چاره نیست چون ترا در دل بضدم گفتنیست چونک گفت من گرفتت در گلو من خمش کردم تو آن خود بگو آن یکی نایی خوش نی می زدست ناگهان از مقعدش بادی بجست نای را بر کون نهاد او که ز من گر تو بهتر می زنی بستان بزن ای مسلمان خود ادب اندر طلب نیست الا حمل از هر بی ادب هر که را بینی شکایت می کند که فلان کس راست طبع و خوی بد این شکایت گر بدان که بدخو است که مر آن بدخوی را او بدگو است زانک خوش خو آن بود کو در خمول باشد از بدخو و بدطبعان حمول لیک در شیخ آن گله ز آمر خداست نه پی خشم و ممارات و هواست آن شکایت نیست هست اصلاح جان چون شکایت کردن پیغامبران ناحمولی انبیا از امر دان ورنه حمالست بد را حلمشان طبع را کشتند در حمل بدی ناحمولی گر بود هست ایزدی ای سلیمان در میان زاغ و باز حلم حق شو با همه مرغان بساز ای دو صد بلقیس حلمت را زبون که اهد قومی انهم لا یعلمون # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۳۲ - تهدید فرستادن سلیمان علیه‌السلام پیش بلقیس کی اصرار میندیش بر شرک و تاخیر مکن هین بیا بلقیس ورنه بد شود لشکرت خصمت شود مرتد شود پرده دار تو درت را بر کند جان تو با تو به جان خصمی کند جمله ذرات زمین و آسمان لشکر حق اند گاه امتحان باد را دیدی که با عادان چه کرد آب را دیدی که در طوفان چه کرد آنچ بر فرعون زد آن بحر کین وآنچ با قارون نمودست این زمین وآنچ آن بابیل با آن پیل کرد وآنچ پشه کله نمرود خورد وآنک سنگ انداخت داودی بدست گشت شصد پاره و لشکر شکست سنگ می بارید بر اعدای لوط تا که در آب سیه خوردند غوط گر بگویم از جمادات جهان عاقلانه یاری پیغامبران مثنوی چندان شود که چل شتر گر کشد عاجز شود از بار پر دست بر کافر گواهی می دهد لشکر حق می شود سر می نهد ای نموده ضد حق در فعل درس در میان لشکر اویی بترس جزو جزوت لشکر او در وفاق مر ترا اکنون مطیع اند از نفاق گر بگوید چشم را کو را فشار درد چشم از تو بر آرد صد دمار ور به دندان گوید او بنما وبال پس ببینی تو ز دندان گوشمال باز کن طب را بخوان باب العلل تا ببینی لشکر تن را عمل چونک جان جان هر چیزی ویست دشمنی با جان جان آسان کیست خود رها کن لشکر دیو و پری کز میان جان کنندم صفدری ملک را بگذار بلقیس از نخست چون مرا یابی همه ملک آن تست خود بدانی چون بر من آمدی که تو بی من نقش گرمابه بدی نقش اگر خود نقش سلطان یا غنیست صورتست از جان خود بی چاشنیست زینت او از برای دیگران باز کرده بیهده چشم و دهان ای تو در بیگار خود را باخته دیگران را تو ز خود نشناخته تو به هر صورت که آیی بیستی که منم این والله آن تو نیستی یک زمان تنها بمانی تو ز خلق در غم و اندیشه مانی تا به حلق این تو کی باشی که تو آن اوحدی که خوش و زیبا و سرمست خودی مرغ خویشی صید خویشی دام خویش صدر خویشی فرش خویشی بام خویش جوهر آن باشد که قایم با خودست آن عرض باشد که فرع او شدست گر تو آدم زاده ای چون او نشین جمله ذریات را در خود ببین چیست اندر خم که اندر نهر نیست چیست اندر خانه کاندر شهر نیست این جهان خمست و دل چون جوی آب این جهان حجره ست و دل شهر عجاب # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۳۳ - پیدا کردن سلیمان علیه‌السلام کی مرا خالصا لامر الله جهدست در ایمان تو یک ذره غرضی نیست مرا نه در نفس تو و حسن تو و نه در ملک تو خود بینی چون چشم جان باز شود به نورالله هین بیا که من رسولم دعوتی چون اجل شهوت کشم نه شهوتی ور بود شهوت امیر شهوتم نه اسیر شهوت روی بتم بت شکن بودست اصل اصل ما چون خلیل حق و جمله انبیا گر در آییم ای رهی در بتکده بت سجود آرد نه ما در معبده احمد و بوجهل در بتخانه رفت زین شدن تا آن شدن فرقیست زفت این در آید سر نهند او را بتان آن در آید سر نهد چون امتان این جهان شهوتی بتخانه ایست انبیا و کافران را لانه ایست لیک شهوت بنده پاکان بود زر نسوزد زانک نقد کان بود کافران قلب اند و پاکان هم چو زر اندرین بوته درند این دو نفر قلب چون آمد سیه شد در زمان زر در آمد شد زری او عیان دست و پا انداخت زر در بوته خوش در رخ آتش همی خندد رگش جسم ما روپوش ما شد در جهان ما چو دریا زیر این که در نهان شاه دین را منگر ای نادان بطین کین نظر کردست ابلیس لعین کی توان اندود این خورشید را با کف گل تو بگو آخر مرا گر بریزی خاک و صد خاکسترش بر سر نور او برآید بر سرش که کی باشد کو بپوشد روی آب طین کی باشد کو بپوشد آفتاب خیز بلقیسا چو ادهم شاه وار دود ازین ملک دو سه روزه بر آر # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۳۴ - باقی قصهٔ ابراهیم ادهم قدس‌الله سره بر سر تختی شنید آن نیک نام طقطقی و های و هویی شب ز بام گامهای تند بر بام سرا گفت با خود این چنین زهره کرا بانگ زد بر روزن قصر او که کیست این نباشد آدمی مانا پریست سر فرو کردند قومی بوالعجب ما همی گردیم شب بهر طلب هین چه می جویید گفتند اشتران گفت اشتر بام بر کی جست هان پس بگفتندش که تو بر تخت جاه چون همی جویی ملاقات اله خود همان بد دیگر او را کس ندید چون پری از آدمی شد ناپدید معنی اش پنهان و او در پیش خلق خلق کی بینند غیر ریش و دلق چون ز چشم خویش و خلقان دور شد هم چو عنقا در جهان مشهور شد جان هر مرغی که آمد سوی قاف جمله عالم ازو لافند لاف چون رسید اندر سبا این نور شرق غلغلی افتاد در بلقیس و خلق روحهای مرده جمله پر زدند مردگان از گور تن سر بر زدند یک دگر را مژده می دادند هان نک ندایی می رسد از آسمان زان ندا دینها همی گردند گبز شاخ و برگ دل همی گردند سبز از سلیمان آن نفس چون نفخ صور مردگان را وا رهانید از قبور مر ترا بادا سعادت بعد ازین این گذشت الله اعلم بالیقین # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۳۵ - بقیهٔ قصهٔ اهل سبا و نصیحت و ارشاد سلیمان علیه‌السلام آل بلقیس را هر یکی را اندر خور خود و مشکلات دین و دل او و صید کردن هر جنس مرغ ضمیری به صفیر آن جنس مرغ و طعمهٔ او قصه گویم از سبا مشتاق وار چون صبا آمد به سوی لاله زار لاقت الاشباح یوم وصلها عادت الاولاد صوب اصلها امة العشق الخفی فی الامم مثل جود حوله لوم السقم ذلة الارواح من اشباحها عزة الاشباح من ارواحها ایها العشاق السقیا لکم انتم الباقون و البقیالکم ایها السالون قوموا واعشقوا ذاک ریح یوسف فاستنشقوا منطق الطیر سلیمانی بیا بانگ هر مرغی که آید می سرا چون به مرغانت فرستادست حق لحن هر مرغی بدادستت سبق مرغ جبری را زبان جبر گو مرغ پر اشکسته را از صبر گو مرغ صابر را تو خوش دار و معاف مرغ عنقا را بخوان اوصاف قاف مر کبوتر را حذر فرما ز باز باز را از حلم گو و احتراز وان خفاشی را که ماند او بی نوا می کنش با نور جفت و آشنا کبک جنگی را بیاموزان تو صلح مر خروسان را نما اشراط صبح هم چنان می رو ز هدهد تا عقاب ره نما والله اعلم بالصواب # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۳۶ - آزاد شدن بلقیس از ملک و مست شدن او از شوق ایمان و التفات همت او از همهٔ ملک منقطع شدن وقت هجرت الا از تخت چون سلیمان سوی مرغان سبا یک صفیری کرد بست آن جمله را جز مگر مرغی که بد بی جان و پر یا چو ماهی گنگ بود از اصل کر نی غلط گفتم که کر گر سر نهد پیش وحی کبریا سمعش دهد چونک بلقیس از دل و جان عزم کرد بر زمان رفته هم افسوس خورد ترک مال و ملک کرد او آن چنان که بترک نام و ننگ آن عاشقان آن غلامان و کنیزان بناز پیش چشمش هم چو پوسیده پیاز باغها و قصرها و آب رود پیش چشم از عشق گلحن می نمود عشق در هنگام استیلا و خشم زشت گرداند لطیفان را به چشم هر زمرد را نماید گندنا غیرت عشق این بود معنی لا لااله الا هو اینست ای پناه که نماید مه ترا دیگ سیاه هیچ مال و هیچ مخزن هیچ رخت می دریغش نامد الا جز که تخت پس سلیمان از دلش آگاه شد کز دل او تا دل او راه شد آن کسی که بانگ موران بشنود هم فغان سر دوران بشنود آنک گوید راز قالت نملة هم بداند راز این طاق کهن دید از دورش که آن تسلیم کیش تلخش آمد فرقت آن تخت خویش گر بگویم آن سبب گردد دراز که چرا بودش به تخت آن عشق و ساز گرچه این کلک قلم خود بی حسیست نیست جنس کاتب او را مونسیست هم چنین هر آلت پیشه وری هست بی جان مونس جانوری این سبب را من معین گفتمی گر نبودی چشم فهمت را نمی از بزرگی تخت کز حد می فزود نقل کردن تخت را امکان نبود خرده کاری بود و تفریقش خطر هم چو اوصال بدن با همدگر پس سلیمان گفت گرچه فی الاخیر سرد خواهد شد برو تاج و سریر چون ز وحدت جان برون آرد سری جسم را با فر او نبود فری چون برآید گوهر از قعر بحار بنگری اندر کف و خاشاک خوار سر بر آرد آفتاب با شرر دم عقرب را کی سازد مستقر لیک خود با این همه بر نقد حال جست باید تخت او را انتقال تا نگردد خسته هنگام لقا کودکانه حاجتش گردد روا هست بر ما سهل و او را بس عزیز تا بود بر خوان حوران دیو نیز عبرت جانش شود آن تخت ناز هم چو دلق و چارقی پیش ایاز تا بداند در چه بود آن مبتلا از کجاها در رسید او تا کجا خاک را و نطفه را و مضغه را پیش چشم ما همی دارد خدا کز کجا آوردمت ای بدنیت که از آن آید همی خفریقیت تو بر آن عاشق بدی در دور آن منکر این فضل بودی آن زمان این کرم چون دفع آن انکار تست که میان خاک می کردی نخست حجت انکار شد انشار تو از دوا بدتر شد این بیمار تو خاک را تصویر این کار از کجا نطفه را خصمی و انکار از کجا چون در آن دم بی دل و بی سر بدی فکرت و انکار را منکر بدی از جمادی چونک انکارت برست هم ازین انکار حشرت شد درست پس مثال تو چو آن حلقه زنیست کز درونش خواجه گوید خواجه نیست حلقه زن زین نیست دریابد که هست پس ز حلقه بر ندارد هیچ دست پس هم انکارت مبین می کند کز جماد او حشر صد فن می کند چند صنعت رفت ای انکار تا آب و گل انکار زاد از هل اتی آب وگل می گفت خود انکار نیست بانگ می زد بی خبر که اخبار نیست من بگویم شرح این از صد طریق لیک خاطر لغزد از گفت دقیق # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۳۷ - چاره کردن سلیمان علیه‌السلام در احضار تخت بلقیس از سبا گفت عفریتی که تختش را به فن حاضر آرم تا تو زین مجلس شدن گفت آصف من به اسم اعظمش حاضر آرم پیش تو در یک دمش گرچه عفریت اوستاد سحر بود لیک آن از نفخ آصف رو نمود حاضر آمد تخت بلقیس آن زمان لیک ز آصف نه از فن عفریتیان گفت حمدالله برین و صد چنین که بدیدستم ز رب العالمین پس نظر کرد آن سلیمان سوی تخت گفت آری گول گیری ای درخت پیش چوب و پیش سنگ نقش کند ای بسا گولان که سرها می نهند ساجد و مسجود از جان بی خبر دیده از جان جنبشی واندک اثر دیده در وقتی که شد حیران و دنگ که سخن گفت و اشارت کرد سنگ نرد خدمت چون به ناموضع بباخت شیر سنگین را شقی شیری شناخت از کرم شیر حقیقی کرد جود استخوانی سوی سگ انداخت زود گفت گرچه نیست آن سگ بر قوام لیک ما را استخوان لطفیست عام # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۳۸ - قصهٔ یاری خواستن حلیمه از بتان چون عقیب فطام مصطفی را علیه‌السلام گم کرد و لرزیدن و سجدهٔ بتان و گواهی دادن ایشان بر عظمت کار مصطفی صلی‌الله علیه و سلم قصه راز حلیمه گویمت تا زداید داستان او غمت مصطفی را چون ز شیر او باز کرد بر کفش برداشت چون ریحان و ورد می گریزانیدش از هر نیک و بد تا سپارد آن شهنشه را به جد چون همی آورد امانت را ز بیم شد به کعبه و آمد او اندر حطیم از هوا بشنید بانگی کای حطیم تافت بر تو آفتابی بس عظیم ای حطیم امروز آید بر تو زود صد هزاران نور از خورشید جود ای حطیم امروز آرد در تو رخت محتشم شاهی که پیک اوست بخت ای حطیم امروز بی شک از نوی منزل جانهای بالایی شوی جان پاکان طلب طلب و جوق جوق آیدت از هر نواحی مست شوق گشت حیران آن حلیمه زان صدا نه کسی در پیش نه سوی قفا شش جهت خالی ز صورت وین ندا شد پیاپی آن ندا را جان فدا مصطفی را بر زمین بنهاد او تا کند آن بانگ خوش را جست و جو چشم می انداخت آن دم سو به سو که کجا است این شه اسرارگو کین چنین بانگ بلند از چپ و راست می رسد یا رب رساننده کجاست چون ندید او خیره و نومید شد جسم لرزان هم چو شاخ بید شد باز آمد سوی آن طفل رشید مصطفی را بر مکان خود ندید حیرت اندر حیرت آمد بر دلش گشت بس تاریک از غم منزلش سوی منزلها دوید و بانگ داشت که کی بر دردانه ام غارت گماشت مکیان گفتند ما را علم نیست ما ندانستیم که آنجا کودکیست ریخت چندان اشک و کرد او بس فغان که ازو گریان شدند آن دیگران سینه کوبان آن چنان بگریست خوش که اختران گریان شدند از گریه اش # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۳۹ - حکایت آن پیر عرب کی دلالت کرد حلیمه را به استعانت به بتان پیرمردی پیشش آمد با عصا کای حلیمه چه فتاد آخر ترا که چنین آتش ز دل افروختی این جگرها را ز ماتم سوختی گفت احمد را رضیعم معتمد پس بیاوردم که بسپارم به جد چون رسیدم در حطیم آوازها می رسید و می شنیدم از هوا من چو آن الحان شنیدم از هوا طفل را بنهادم آنجا زان صدا تا ببینم این ندا آواز کیست که ندایی بس لطیف و بس شهیست نه از کسی دیدم بگرد خود نشان نه ندا می منقطع شد یک زمان چونک واگشتم ز حیرتهای دل طفل را آنجا ندیدم وای دل گفتش ای فرزند تو انده مدار که نمایم مر ترا یک شهریار که بگوید گر بخواهد حال طفل او بداند منزل و ترحال طفل پس حلیمه گفت ای جانم فدا مر ترا ای شیخ خوب خوش ندا هین مرا بنمای آن شاه نظر کش بود از حال طفل من خبر برد او را پیش عزی کین صنم هست در اخبار غیبی مغتنم ما هزاران گم شده زو یافتیم چون به خدمت سوی او بشتافتیم پیر کرد او را سجود و گفت زود ای خداوند عرب ای بحر جود گفت ای عزی تو بس اکرامها کرده ای تا رسته ایم از دامها بر عرب حقست از اکرام تو فرض گشته تا عرب شد رام تو این حلیمه سعدی از اومید تو آمد اندر ظل شاخ بید تو که ازو فرزند طفلی گم شدست نام آن کودک محمد آمدست چون محمد گفت آن جمله بتان سرنگون گشتند و ساجد آن زمان که برو ای پیر این چه جست و جوست آن محمد را که عزل ما ازوست ما نگون و سنگسار آییم ازو ما کساد و بی عیار آییم ازو آن خیالاتی که دیدندی ز ما وقت فترت گاه گاه اهل هوا گم شود چون بارگاه او رسید آب آمد مر تیمم را درید دور شو ای پیر فتنه کم فروز هین ز رشک احمدی ما را مسوز دور شو بهر خدا ای پیر تو تا نسوزی ز آتش تقدیر تو این چه دم اژدها افشردنست هیچ دانی چه خبر آوردنست زین خبر جوشد دل دریا و کان زین خبر لرزان شود هفت آسمان چون شنید از سنگها پیر این سخن پس عصا انداخت آن پیر کهن پس ز لرزه و خوف و بیم آن ندا پیر دندانها به هم بر می زدی آنچنان که اندر زمستان مرد عور او همی لرزید و می گفت ای ثبور چون در آن حالت بدید او پیر را زان عجب گم کرد زن تدبیر را گفت پیرا گر چه من در محنتم حیرت اندر حیرت اندر حیرتم ساعتی بادم خطیبی می کند ساعتی سنگم ادیبی می کند باد با حرفم سخنها می دهد سنگ و کوهم فهم اشیا می دهد گاه طفلم را ربوده غیبیان غیبیان سبز پر آسمان از که نالم با که گویم این گله من شدم سودایی اکنون صد دله غیرتش از شرح غیبم لب ببست این قدر گویم که طفلم گم شدست گر بگویم چیز دیگر من کنون خلق بندندم به زنجیر جنون گفت پیرش کای حلیمه شاد باش سجده شکر آر و رو را کم خراش غم مخور یاوه نگردد او ز تو بلک عالم یاوه گردد اندرو هر زمان از رشک غیرت پیش و پس صد هزاران پاسبانست و حرس آن ندیدی کان بتان ذو فنون چون شدند از نام طفلت سرنگون این عجب قرنیست بر روی زمین پیر گشتم من ندیدم جنس این زین رسالت سنگها چون ناله داشت تا چه خواهد بر گنه کاران گماشت سنگ بی جرمست در معبودیش تو نه ای مضطر که بنده بودیش او که مضطر این چنین ترسان شدست تا که بر مجرم چه ها خواهند بست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۴۰ - خبر یافتن جد مصطفی عبدالمطلب از گم کردن حلیمه محمد را علیه‌السلام و طالب شدن او گرد شهر و نالیدن او بر در کعبه و از حق درخواستن و یافتن او محمد را علیه‌السلام چون خبر یابید جد مصطفی از حلیمه وز فغانش بر ملا وز چنان بانگ بلند و نعره ها که بمیلی می رسید از وی صدا زود عبدالمطلب دانست چیست دست بر سینه همی زد می گریست آمد از غم بر در کعبه بسوز کای خبیر از سر شب وز راز روز خویشتن را من نمی بینم فنی تا بود هم راز تو هم چون منی خویشتن را من نمی بینم هنر تا شوم مقبول این مسعود در یا سر و سجده مرا قدری بود یا باشکم دولتی خندان شود لیک در سیمای آن در یتیم دیده ام آثار لطفت ای کریم که نمی ماند به ما گرچه ز ماست ما همه مسیم و احمد کیمیاست آن عجایبها که من دیدم برو من ندیدم بر ولی و بر عدو آنک فضل تو درین طفلیش داد کس نشان ندهد به صد ساله جهاد چون یقین دیدم عنایتهای تو بر وی او دریست از دریای تو من هم او را می شفیع آرم به تو حال او ای حال دان با من بگو از درون کعبه آمد بانگ زود که هم اکنون رخ به تو خواهد نمود با دو صد اقبال او محظوظ ماست با دو صد طلب ملک محفوظ ماست ظاهرش را شهره گیهان کنیم باطنش را از همه پنهان کنیم زر کان بود آب و گل ما زرگریم که گهش خلخال و گه خاتم بریم گه حمایلهای شمشیرش کنیم گاه بند گردن شیرش کنیم گه ترنج تخت بر سازیم ازو گاه تاج فرقهای ملک جو عشقها داریم با این خاک ما زانک افتادست در قعده رضا گه چنین شاهی ازو پیدا کنیم گه هم او را پیش شه شیدا کنیم صد هزاران عاشق و معشوق ازو در فغان و در نفیر و جست و جو کار ما اینست بر کوری آن که به کار ما ندارد میل جان این فضیلت خاک را زان رو دهیم که نواله پیش بی برگان نهیم زانک دارد خاک شکل اغبری وز درون دارد صفات انوری ظاهرش با باطنش گشته به جنگ باطنش چون گوهر و ظاهر چو سنگ ظاهرش گوید که ما اینیم و بس باطنش گوید نکو بین پیش و پس ظاهرش منکر که باطن هیچ نیست باطنش گوید که بنماییم بیست ظاهرش با باطنش در چالش اند لاجرم زین صبر نصرت می کشند زین ترش رو خاک صورتها کنیم خنده پنهانش را پیدا کنیم زانک ظاهر خاک اندوه و بکاست در درونش صد هزاران خنده هاست کاشف السریم و کار ما همین کین نهانها را بر آریم از کمین گرچه دزد از منکری تن می زند شحنه آن از عصر پیدا می کند فضلها دزدیده اند این خاکها تا مقر آریمشان از ابتلا بس عجب فرزند کو را بوده است لیک احمد بر همه افزوده است شد زمین و آسمان خندان و شاد کین چنین شاهی ز ما دو جفت زاد می شکافد آسمان از شادیش خاک چون سوسن شده ز آزادیش ظاهرت با باطنت ای خاک خوش چونک در جنگ اند و اندر کش مکش هر که با خود بهر حق باشد به جنگ تا شود معنیش خصم بو و رنگ ظلمتش با نور او شد در قتال آفتاب جانش را نبود زوال هر که کوشد بهر ما در امتحان پشت زیر پایش آرد آسمان ظاهرت از تیرگی افغان کنان باطن تو گلستان در گلستان قاصد او چون صوفیان روترش تا نیامیزند با هر نورکش عارفان روترش چون خارپشت عیش پنهان کرده در خار درشت باغ پنهان گرد باغ آن خار فاش کای عدوی دزد زین در دور باش خارپشتا خار حارس کرده ای سر چو صوفی در گریبان برده ای تا کسی دوچار دانگ عیش تو کم شود زین گلرخان خارخو طفل تو گرچه که کودک خو بدست هر دو عالم خود طفیل او بدست ما جهانی را بدو زنده کنیم چرخ را در خدمتش بنده کنیم گفت عبدالمطلب کین دم کجاست ای علیم السر نشان ده راه راست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۴۱ - نشان خواستن عبدالمطلب از موضع محمد علیه‌السلام کی کجاش یابم و جواب آمدن از اندرون کعبه و نشان یافتن از درون کعبه آوازش رسید گفت ای جوینده آن طفل رشید در فلان وادیست زیر آن درخت پس روان شد زود پیر نیکبخت در رکاب او امیران قریش زانک جدش بود ز اعیان قریش تا به پشت آدم اسلافش همه مهتران بزم و رزم و ملحمه این نسب خود پوست او را بوده است کز شهنشاهان مه پالوده است مغز او خود از نسب دورست و پاک نیست جنسش از سمک کس تا سماک نور حق را کس نجوید زاد و بود خلعت حق را چه حاجت تار و پود کمترین خلعت که بدهد در ثواب بر فزاید بر طراز آفتاب # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۴۲ - بقیهٔ قصهٔ دعوت رحمت بلقیس را خیز بلقیسا بیا و ملک بین بر لب دریای یزدان در بچین خواهرانت ساکن چرخ سنی تو بمرداری چه سلطانی کنی خواهرانت را ز بخششهای راد هیچ می دانی که آن سلطان چه داد تو ز شادی چون گرفتی طبل زن که منم شاه و رییس گولحن # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۴۳ - مثل قانع شدن آدمی به دنیا و حرص او در طلب دنیا و غفلت او از دولت روحانیان کی ابنای جنس وی‌اند و نعره‌زنان کی یا لَیْتَ قَوْمي یَعْلَمونَ آن سگی در کو گدای کور دید حمله می آورد و دلقش می درید گفته ایم این را ولی باری دگر شد مکرر بهر تاکید خبر کور گفتش آخر آن یاران تو بر کهند این دم شکاری صیدجو قوم تو در کوه می گیرند گور در میان کوی می گیری تو کور ترک این تزویر گو شیخ نفور آب شوری جمع کرده چند کور کین مریدان من و من آب شور می خورند از من همی گردند کور آب خود شیرین کن از بحر لدن آب بد را دام این کوران مکن خیز شیران خدا بین گورگیر تو چو سگ چونی بزرقی کورگیر گور چه از صید غیر دوست دور جمله شیر و شیرگیر و مست نور در نظاره صید و صیادی شه کرده ترک صید و مرده در وله هم چو مرغ مرده شان بگرفته یار تا کند او جنس ایشان را شکار مرغ مرده مضطر اندر وصل و بین خوانده ای القلب بین اصبعین مرغ مرده ش را هر آنک شد شکار چون ببیند شد شکار شهریار هر که او زین مرغ مرده سر بتافت دست آن صیاد را هرگز نیافت گوید او منگر به مرداری من عشق شه بین در نگهداری من من نه مردارم مرا شه کشته است صورت من شبه مرده گشته است جنبشم زین پیش بود از بال و پر جنبشم اکنون ز دست دادگر جنبش فانیم بیرون شد ز پوست جنبشم باقیست اکنون چون ازوست هر که کژ جنبد به پیش جنبشم گرچه سیمرغست زارش می کشم هین مرا مرده مبین گر زنده ای در کف شاهم نگر گر بنده ای مرده زنده کرد عیسی از کرم من به کف خالق عیسی درم کی بمانم مرده در قبضه خدا بر کف عیسی مدار این هم روا عیسی ام لیکن هر آنکو یافت جان از دم من او بماند جاودان شد ز عیسی زنده لیکن باز مرد شاد آنکو جان بدین عیسی سپرد من عصاام در کف موسی خویش موسیم پنهان و من پیدا به پیش بر مسلمانان پل دریا شوم باز بر فرعون اژدها شوم این عصا را ای پسر تنها مبین که عصا بی کف حق نبود چنین موج طوفان هم عصا بد کو ز درد طنطنه جادوپرستان را بخورد گر عصاهای خدا را بشمرم زرق این فرعونیان را بر درم لیک زین شیرین گیای زهرمند ترک کن تا چند روزی می چرند گر نباشد جاه فرعون و سری از کجا یابد جهنم پروری فربهش کن آنگهش کش ای قصاب زانک بی برگ اند در دوزخ کلاب گر نبودی خصم و دشمن در جهان پس بمردی خشم اندر مردمان دوزخ آن خشمست خصمی بایدش تا زید ور نی رحیمی بکشدش پس بماندی لطف بی قهر و بدی پس کمال پادشاهی کی بدی ریش خندی کرده اند آن منکران بر مثلها و بیان ذاکران تو اگر خواهی بکن هم ریش خند چند خواهی زیست ای مردار چند شاد باشید ای محبان در نیاز بر همین در که شود امروز باز هر حویجی باشدش کردی دگر در میان باغ از سیر و کبر هر یکی با جنس خود در کرد خود از برای پختگی نم می خورد تو که کرد زعفرانی زعفران باش و آمیزش مکن با دیگران آب می خور زعفرانا تا رسی زعفرانی اندر آن حلوا رسی در مکن در کرد شلغم پوز خویش که نگردد با تو او هم طبع و کیش تو بکردی او بکردی مودعه زانک ارض الله آمد واسعه خاصه آن ارضی که از پهناوری در سفر گم می شود دیو و پری اندر آن بحر و بیابان و جبال منقطع می گردد اوهام و خیال این بیابان در بیابانهای او هم چو اندر بحر پر یک تای مو آب استاده که سیرستش نهان تازه تر خوشتر ز جوهای روان کو درون خویش چون جان و روان سیر پنهان دارد و پای روان مستمع خفتست کوته کن خطاب ای خطیب این نقش کم کن تو بر آب خیز بلقیسا که بازاریست تیز زین خسیسان کسادافکن گریز خیز بلقیسا کنون با اختیار پیش از آنک مرگ آرد گیر و دار بعد از آن گوشت کشد مرگ آنچنان که چو دزد آیی به شحنه جان کنان زین خران تا چند باشی نعل دزد گر همی دزدی بیا و لعل دزد خواهرانت یافته ملک خلود تو گرفته ملکت کور و کبود ای خنک آن را کزین ملکت بجست که اجل این ملک را ویران گرست خیز بلقیسا بیا باری ببین ملکت شاهان و سلطانان دین شسته در باطن میان گلستان ظاهر آحادی میان دوستان بوستان با او روان هر جا رود لیک آن از خلق پنهان می شود میوه ها لابه کنان کز من بچر آب حیوان آمده کز من بخور طوف می کن بر فلک بی پر و بال هم چو خورشید و چو بدر و چون هلال چون روان باشی روان و پای نی می خوری صد لوت و لقمه خای نی نی نهنگ غم زند بر کشتیت نی پدید آید ز مردم زشتیت هم تو شاه و هم تو لشکر هم تو تخت هم تو نیکوبخت باشی هم تو بخت گر تو نیکوبختی و سلطان زفت بخت غیر تست روزی بخت رفت تو بماندی چون گدایان بی نوا دولت خود هم تو باش ای مجتبی چون تو باشی بخت خود ای معنوی پس تو که بختی ز خود کی گم شوی تو ز خود کی گم شوی ای خوش خصال چونک عین تو ترا شد ملک و مال # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۴۴ - بقیهٔ عمارت کردن سلیمان علیه‌السلام مسجد اقصی را به تعلیم و وحی خدا جهت حکمتهایی کی او داند و معاونت ملایکه و دیو و پری و آدمی آشکارا ای سلیمان مسجد اقصی بساز لشکر بلقیس آمد در نماز چونک او بنیاد آن مسجد نهاد جن و انس آمد بدن در کار داد یک گروه از عشق و قومی بی مراد هم چنانک در ره طاعت عباد خلق دیوانند و شهوت سلسله می کشدشان سوی دکان و غله هست این زنجیر از خوف و وله تو مبین این خلق را بی سلسله می کشاندشان سوی کسب و شکار می کشاندشان سوی کان و بحار می کشدشان سوی نیک و سوی بد گفت حق فی جیدها حبل المسد قد جعلنا الحبل فی اعناقهم واتخذنا الحبل من اخلاقهم لیس من مستقذر مستنقه قط الا طایره فی عنقه حرص تو در کار بد چون آتشست اخگر از رنگ خوش آتش خوشست آن سیاهی فحم در آتش نهان چونک آتش شد سیاهی شد عیان اخگر از حرص تو شد فحم سیاه حرص چون شد ماند آن فحم تباه آن زمان آن فحم اخگر می نمود آن نه حسن کار نار حرص بود حرص کارت را بیاراییده بود حرص رفت و ماند کار تو کبود غوله ای را که بر آرایید غول پخته پندارد کسی که هست گول آزمایش چون نماید جان او کند گردد ز آزمون دندان او از هوس آن دام دانه می نمود عکس غول حرص و آن خود خام بود حرص اندر کار دین و خیر جو چون نماند حرص باشد نغزرو خیرها نغزند نه از عکس غیر تاب حرص ار رفت ماند تاب خیر تاب حرص از کار دنیا چون برفت فحم باشد مانده از اخگر بتفت کودکان را حرص می آرد غرار تا شوند از ذوق دل دامن سوار چون ز کودک رفت آن حرص بدش بر دگر اطفال خنده آیدش که چه می کردم چه می دیدم درین خل ز عکس حرص بنمود انگبین آن بنای انبیا بی حرص بود زان چنان پیوسته رونقها فزود ای بسا مسجد بر آورده کرام لیک نبود مسجد اقصاش نام کعبه را که هر دمی عزی فزود آن ز اخلاصات ابراهیم بود فضل آن مسجد خاک و سنگ نیست لیک در بناش حرص و جنگ نیست نه کتبشان مثل کتب دیگران نی مساجدشان نی کسب وخان و مان نه ادبشان نه غضبشان نه نکال نه نعاس و نه قیاس و نه مقال هر یکیشان را یکی فری دگر مرغ جانشان طایر از پری دگر دل همی لرزد ز ذکر حالشان قبله افعال ما افعالشان مرغشان را بیضه ها زرین بدست نیم شب جانشان سحرگه بین شدست هر چه گویم من به جان نیکوی قوم نقص گفتم گشته ناقص گوی قوم مسجد اقصی بسازید ای کرام که سلیمان باز آمد والسلام ور ازین دیوان و پریان سر کشند جمله را املاک در چنبر کشند دیو یک دم کژ رود از مکر و زرق تازیانه آیدش بر سر چو برق چون سلیمان شو که تا دیوان تو سنگ برند از پی ایوان تو چون سلیمان باش بی وسواس و ریو تا ترا فرمان برد جنی و دیو خاتم تو این دلست و هوش دار تا نگردد دیو را خاتم شکار پس سلیمانی کند بر تو مدام دیو با خاتم حذر کن والسلام آن سلیمانی دلا منسوخ نیست در سر و سرت سلیمانی کنیست دیو هم وقتی سلیمانی کند لیک هر جولاهه اطلس کی تند دست جنباند چو دست او ولیک در میان هر دوشان فرقیست نیک # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۴۵ - قصهٔ شاعر و صله دادن شاه و مضاعف کردن آن وزیر بوالحسن نام شاعری آورد شعری پیش شاه بر امید خلعت و اکرام و جاه شاه مکرم بود فرمودش هزار از زر سرخ و کرامات و نثار پس وزیرش گفت کین اندک بود ده هزارش هدیه وا ده تا رود از چنو شاعر نس از تو بحردست ده هزاری که بگفتم اندکست فقه گفت آن شاه را و فلسفه تا برآمد عشر خرمن از کفه ده هزارش داد و خلعت درخورش خانه شکر و ثنا گشت آن سرش پس تفحص کرد کین سعی کی بود شاه را اهلیت من کی نمود پس بگفتندش فلان الدین وزیر آن حسن نام و حسن خلق و ضمیر در ثنای او یکی شعری دراز بر نبشت و سوی خانه رفت باز بی زبان و لب همان نعمای شاه مدح شه می کرد و خلعتهای شاه # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۴۶ - باز آمدن آن شاعر بعد چند سال به امید همان صله و هزار دینار فرمودن بر قاعدهٔ خویش و گفتن وزیر نو هم حسن نام شاه را کی این سخت بسیارست و ما را خرجهاست و خزینه خالیست و من او را بده یک آن خشنود کنم بعد سالی چند بهر رزق و کشت شاعر از فقر و عوز محتاج گشت گفت وقت فقر و تنگی دو دست جست و جوی آزموده بهترست درگهی را که آزمودم در کرم حاجت نو را بدان جانب برم معنی الله گفت آن سیبویه یولهون فی الحوایج هم لدیه گفت الهنا فی حوایجنا الیک والتمسناها وجدناها لدیک صد هزاران عاقل اندر وقت درد جمله نالان پیش آن دیان فرد هیچ دیوانه فلیوی این کند بر بخیلی عاجزی کدیه تند گر ندیدندی هزاران بار بیش عاقلان کی جان کشیدندیش پیش بلک جمله ماهیان در موجها جمله پرندگان بر اوجها پیل و گرگ و حیدر اشکار نیز اژدهای زفت و مور و مار نیز بلک خاک و باد و آب و هر شرار مایه زو یابند هم دی هم بهار هر دمش لابه کند این آسمان که فرو مگذارم ای حق یک زمان استن من عصمت و حفظ تو است جمله مطوی یمین آن دو دست وین زمین گوید که دارم بر قرار ای که بر آبم تو کردستی سوار جملگان کیسه ازو بر دوختند دادن حاجت ازو آموختند هر نبیی زو برآورده برات استعینوا منه صبرا او صلات هین ازو خواهید نه از غیر او آب در یم جو مجو در خشک جو ور بخواهی از دگر هم او دهد بر کف میلش سخا هم او نهد آنک معرض را ز زر قارون کند رو بدو آری به طاعت چون کند بار دیگر شاعر از سودای داد روی سوی آن شه محسن نهاد هدیه شاعر چه باشد شعر نو پیش محسن آرد و بنهد گرو محسنان با صد عطا و جود و بر زر نهاده شاعران را منتظر پیششان شعری به از صدتنگ شعر خاصه شاعر کو گهر آرد ز قعر آدمی اول حریص نان بود زانک قوت و نان ستون جان بود سوی کسب و سوی غصب و صد حیل جان نهاده بر کف از حرص و امل چون بنادر گشت مستغنی ز نان عاشق نامست و مدح شاعران تا که اصل و فصل او را بر دهند در بیان فضل او منبر نهند تا که کر و فر و زر بخشی او هم چو عنبر بو دهد در گفت و گو خلق ما بر صورت خود کرد حق وصف ما از وصف او گیرد سبق چونک آن خلاق شکر و حمدجوست آدمی را مدح جویی نیز خوست خاصه مرد حق که در فضلست چست پر شود زان باد چون خیک درست ور نباشد اهل زان باد دروغ خیک بدریدست کی گیرد فروغ این مثل از خود نگفتم ای رفیق سرسری مشنو چو اهلی و مفیق این پیمبر گفت چون بشنید قدح که چرا فربه شود احمد به مدح رفت شاعر پیش آن شاه و ببرد شعر اندر شکر احسان کان نمرد محسنان مردند و احسانها بماند ای خنک آن را که این مرکب براند ظالمان مردند و ماند آن ظلمها وای جانی کو کند مکر و دها گفت پیغامبر خنک آن را که او شد ز دنیا ماند ازو فعل نکو مرد محسن لیک احسانش نمرد نزد یزدان دین و احسان نیست خرد وای آنکو مرد و عصیانش نمود تا نپنداری به مرگ او جان ببرد این رها کن زانک شاعر بر گذر وام دارست و قوی محتاج زر برد شاعر شعر سوی شهریار بر امید بخشش و احسان پار نازنین شعری پر از در درست بر امید و بوی اکرام نخست شاه هم بر خوی خود گفتش هزار چون چنین بد عادت آن شهریار لیک این بار آن وزیر پر ز جود بر براق عز ز دنیا رفته بود بر مقام او وزیر نو رییس گشته لیکن سخت بی رحم و خسیس گفت ای شه خرجها داریم ما شاعری را نبود این بخشش جزا من به ربع عشر این ای مغتنم مرد شاعر را خوش و راضی کنم خلق گفتندش که او از پیش دست ده هزاران زین دلاور برده است بعد شکر کلک خایی چون کند بعد سلطانی گدایی چون کند گفت بفشارم ورا اندر فشار تا شود زار و نزار از انتظار آنگه ار خاکش دهم از راه من در رباید هم چو گلبرگ از چمن این به من بگذار که استادم درین گر تقاضاگر بود هر آتشین از ثریا گر بپرد تا ثری نرم گردد چون ببیند او مرا گفت سلطانش برو فرمان تراست لیک شادش کن که نیکوگوی ماست گفت او را و دو صد اومیدلیس تو به من بگذار این بر من نویس پس فکندش صاحب اندر انتظار شد زمستان و دی و آمد بهار شاعر اندر انتظارش پیر شد پس زبون این غم و تدبیر شد گفت اگر زر نه که دشنامم دهی تا رهد جانم ترا باشم رهی انتظارم کشت باری گو برو تا رهد این جان مسکین از گرو بعد از آنش داد ربع عشر آن ماند شاعر اندر اندیشه گران کانچنان نقد و چنان بسیار بود این که دیر اشکفت دسته خار بود پس بگفتندش که آن دستور راد رفت از دنیا خدا مزدت دهاد که مضاعف زو همی شد آن عطا کم همی افتاد بخشش را خطا این زمان او رفت و احسان را ببرد او نمرد الحق بلی احسان بمرد رفت از ما صاحب راد و رشید صاحب سلاخ درویشان رسید رو بگیر این را و زینجا شب گریز تا نگیرد با تو این صاحب ستیز ما به صد حیلت ازو این هدیه را بستدیم ای بی خبر از جهد ما رو بایشان کرد و گفت ای مشفقان از کجا آمد بگویید این عوان چیست نام این وزیر جامه کن قوم گفتندش که نامش هم حسن گفت یا رب نام آن و نام این چون یکی آمد دریغ ای رب دین آن حسن نامی که از یک کلک او صد وزیر و صاحب آید جودخو این حسن کز ریش زشت این حسن می توان بافید ای جان صد رسن بر چنین صاحب چو شه اصغا کند شاه و ملکش را ابد رسوا کند # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۴۷ - مانستن بدرایی این وزیر دون در افساد مروت شاه به وزیر فرعون یعنی هامان در افساد قابلیت فرعون چند آن فرعون می شد نرم و رام چون شنیدی او ز موسی آن کلام آن کلامی که بدادی سنگ شیر از خوشی آن کلام بی نظیر چون بهامان که وزیرش بود او مشورت کردی که کینش بود خو پس بگفتی تا کنون بودی خدیو بنده گردی ژنده پوشی را بریو هم چو سنگ منجنیقی آمدی آن سخن بر شیشه خانه او زدی هر چه صد روز آن کلیم خوش خطاب ساختی در یک دم او کردی خراب عقل تو دستور و مغلوب هواست در وجودت ره زن راه خداست ناصحی ربانیی پندت دهد آن سخن را او به فن طرحی نهد کین نه بر جایست هین از جا مشو نیست چندان با خود آ شیدا مشو وای آن شه که وزیرش این بود جای هر دو دوزخ پر کین بود شاد آن شاهی که او را دست گیر باشد اندر کار چون آصف وزیر شاه عادل چون قرین او شود نام آن نور علی نور این بود چون سلیمان شاه و چون آصف وزیر نور بر نورست و عنبر بر عبیر شاه فرعون و چو هامانش وزیر هر دو را نبود ز بدبختی گزیر پس بود ظلمات بعضی فوق بعض نه خرد یار و نه دولت روز عرض من ندیدم جز شقاوت در لیام گر تو دیدستی رسان از من سلام هم چو جان باشد شه و صاحب چو عقل عقل فاسد روح را آرد بنقل آن فرشته عقل چون هاروت شد سحرآموز دو صد طاغوت شد عقل جزوی را وزیر خود مگیر عقل کل را ساز ای سلطان وزیر مر هوا را تو وزیر خود مساز که برآید جان پاکت از نماز کین هوا پر حرص و حالی بین بود عقل را اندیشه یوم دین بود عقل را دو دیده در پایان کار بهر آن گل می کشد او رنج خار که نفرساید نریزد در خزان باد هر خرطوم اخشم دور از آن # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۴۸ - نشستن دیو بر مقام سلیمان علیه‌السلام و تشبه کردن او به کارهای سلیمان علیه‌السلام و فرق ظاهر میان هر دو سلیمان و دیو خویشتن را سلیمان بن داود نام کردن ورچه عقلت هست با عقل دگر یار باش و مشورت کن ای پدر با دو عقل از بس بلاها وا رهی پای خود بر اوج گردونها نهی دیو گر خود را سلیمان نام کرد ملک برد و مملکت را رام کرد صورت کار سلیمان دیده بود صورت اندر سر دیوی می نمود خلق گفتند این سلیمان بی صفاست از سلیمان تا سلیمان فرقهاست او چو بیداریست این هم چون وسن هم چنانک آن حسن با این حسن دیو می گفتی که حق بر شکل من صورتی کردست خوش بر اهرمن دیو را حق صورت من داده است تا نیندازد شما را او بشست گر پدید آید به دعوی زینهار صورت او را مدارید اعتبار دیوشان از مکر این می گفت لیک می نمود این عکس در دلهای نیک نیست بازی با ممیز خاصه او که بود تمییز و عقلش غیب گو هیچ سحر و هیچ تلبیس و دغل می نبندد پرده بر اهل دول پس همی گفتند با خود در جواب بازگونه می روی ای کژ خطاب بازگونه رفت خواهی همچنین سوی دوزخ اسفل اندر سافلین او اگر معزول گشتست و فقیر هست در پیشانیش بدر منیر تو اگر انگشتری را برده ای دوزخی چون زمهریر افسرده ای ما ببوش و عارض و طاق و طرنب سر کجا که خود همی ننهیم سنب ور به غفلت ما نهیم او را جبین پنجه مانع برآید از زمین که منه آن سر مرین سر زیر را هین مکن سجده مرین ادبار را کردمی من شرح این بس جان فزا گر نبودی غیرت و رشک خدا هم قناعت کن تو بپذیر این قدر تا بگویم شرح این وقتی دگر نام خود کرده سلیمان نبی روی پوشی می کند بر هر صبی در گذر از صورت و از نام خیز از لقب وز نام در معنی گریز پس بپرس از حد او وز فعل او در میان حد و فعل او را بجو # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۴۹ - درآمدن سلیمان علیه‌السلام هر روز در مسجد اقصی بعد از تمام شدن جهت عبادت و ارشاد عابدان و معتکفان و رستن عقاقیر در مسجد هر صباحی چون سلیمان آمدی خاضع اندر مسجد اقصی شدی نوگیاهی رسته دیدی اندرو پس بگفتی نام و نفع خود بگو تو چه دارویی چیی نامت چیست تو زیان کی و نفعت بر کیست پس بگفتی هر گیاهی فعل و نام که من آن را جانم و این را حمام من مرین را زهرم و او را شکر نام من اینست بر لوح از قدر پس طبیبان از سلیمان زان گیا عالم و دانا شدندی مقتدی تا کتبهای طبیبی ساختند جسم را از رنج می پرداختند این نجوم و طب وحی انبیاست عقل و حس را سوی بی سو ره کجاست عقل جزوی عقل استخراج نیست جز پذیرای فن و محتاج نیست قابل تعلیم و فهمست این خرد لیک صاحب وحی تعلیمش دهد جمله حرفتها یقین از وحی بود اول او لیک عقل آن را فزود هیچ حرفت را ببین کین عقل ما تاند او آموختن بی اوستا گرچه اندر مکر موی اشکاف بد هیچ پیشه رام بی استا نشد دانش پیشه ازین عقل ار بدی پیشه بی اوستا حاصل شدی # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۵۰ - آموختن پیشه گورکنی قابیل از زاغ پیش از آنک در عالم علم گورکنی و گور بود کندن گوری که کمتر پیشه بود کی ز فکر و حیله و اندیشه بود گر بدی این فهم مر قابیل را کی نهادی بر سر او هابیل را که کجا غایب کنم این کشته را این به خون و خاک در آغشته را دید زاغی زاغ مرده در دهان بر گرفته تیز می آمد چنان از هوا زیر آمد و شد او به فن از پی تعلیم او را گورکن پس به چنگال از زمین انگیخت گرد زود زاغ مرده را در گور کرد دفن کردش پس بپوشیدش به خاک زاغ از الهام حق بد علم ناک گفت قابیل آه شه بر عقل من که بود زاغی ز من افزون به فن عقل کل را گفت مازاغ البصر عقل جزوی می کند هر سو نظر عقل مازاغ است نور خاصگان عقل زاغ استاد گور مردگان جان که او دنباله زاغان پرد زاغ او را سوی گورستان برد هین مدو اندر پی نفس چو زاغ کو به گورستان برد نه سوی باغ گر روی رو در پی عنقای دل سوی قاف و مسجد اقصای دل نوگیاهی هر دم ز سودای تو می دمد در مسجد اقصای تو تو سلیمان وار داد او بده پی بر از وی پای رد بر وی منه زانک حال این زمین با ثبات باز گوید با تو انواع نبات در زمین گر نیشکر ور خود نیست ترجمان هر زمین نبت ویست پس زمین دل که نبتش فکر بود فکرها اسرار دل را وا نمود گر سخن کش یابم اندر انجمن صد هزاران گل برویم چون چمن ور سخن کش یابم آن دم زن به مزد می گریزد نکته ها از دل چو دزد جنبش هر کس به سوی جاذبست جذب صدق نه چو جذب کاذبست می روی گه گمره و گه در رشد رشته پیدا نه و آنکت می کشد اشتر کوری مهار تو رهین تو کشش می بین مهارت را مبین گر شدی محسوس جذاب و مهار پس نماندی این جهان دارالغرار گبر دیدی کو پی سگ می رود سخره دیو ستنبه می شود در پی او کی شدی مانند حیز پی خود را واکشیدی گبر نیز گاو گر واقف ز قصابان بدی کی پی ایشان بدان دکان شدی یا بخوردی از کف ایشان سبوس یا بدادی شیرشان از چاپلوس ور بخوردی کی علف هضمش شدی گر ز مقصود علف واقف بدی پس ستون این جهان خود غفلتست چیست دولت کین دوادو با لتست اولش دو دو به آخر لت بخور جز درین ویرانه نبود مرگ خر تو به جد کاری که بگرفتی به دست عیبش این دم بر تو پوشیده شدست زان همی تانی بدادن تن به کار که بپوشید از تو عیبش کردگار همچنین هر فکر که گرمی در آن عیب آن فکرت شدست از تو نهان بر تو گر پیدا شدی زو عیب و شین زو رمیدی جانت بعد المشرقین حال که آخر زو پشیمان می شوی گر بود این حال اول کی دوی پس بپوشید اول آن بر جان ما تا کنیم آن کار بر وفق قضا چون قضا آورد حکم خود پدید چشم وا شد تا پشیمانی رسید این پشیمانی قضای دیگرست این پشیمانی بهل حق را پرست ور کنی عادت پشیمان خور شوی زین پشیمانی پشیمان تر شوی نیم عمرت در پریشانی رود نیم دیگر در پشیمانی رود ترک این فکر و پریشانی بگو حال و یار و کار نیکوتر بجو ور نداری کار نیکوتر به دست پس پشیمانیت بر فوت چه است گر همی دانی ره نیکو پرست ور ندانی چون بدانی کین بد است بد ندانی تا ندانی نیک را ضد را از ضد توان دید ای فتی چون ز ترک فکر این عاجز شدی از گناه آنگاه هم عاجز بدی چون بدی عاجز پشیمانی ز چیست عاجزی را باز جو کز جذب کیست عاجزی بی قادری اندر جهان کس ندیدست و نباشد این بدان همچنین هر آرزو که می بری تو ز عیب آن حجابی اندری ور نمودی علت آن آرزو خود رمیدی جان تو زان جست و جو گر نمودی عیب آن کار او ترا کس نبردی کش کشان آن سو ترا وان دگر کار کز آن هستی نفور زان بود که عیبش آمد در ظهور ای خدای رازدان خوش سخن عیب کار بد ز ما پنهان مکن عیب کار نیک را منما به ما تا نگردیم از روش سرد و هبا هم بر آن عادت سلیمان سنی رفت در مسجد میان روشنی قاعده هر روز را می جست شاه که ببیند مسجد اندر نو گیاه دل ببیند سر بدان چشم صفی آن حشایش که شد از عامه خفی # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۵۱ - قصهٔ صوفی کی در میان گلستان سر به زانو مراقب بود یارانش گفتند سر برآور تفرج کن بر گلستان و ریاحین و مرغان و آثار رحمةالله تعالی صوفیی در باغ از بهر گشاد صوفیانه روی بر زانو نهاد پس فرو رفت او به خود اندر نغول شد ملول از صورت خوابش فضول که چه خسپی آخر اندر رز نگر این درختان بین و آثار و خضر امر حق بشنو که گفته ست انظروا سوی این آثار رحمت آر رو گفت آثارش دلست ای بوالهوس آن برون آثار آثارست و بس باغها و سبزه ها در عین جان بر برون عکسش چو در آب روان آن خیال باغ باشد اندر آب که کند از لطف آب آن اضطراب باغها و میوه ها اندر دلست عکس لطف آن برین آب و گلست گر نبودی عکس آن سرو سرور پس نخواندی ایزدش دار الغرور این غرور آنست یعنی این خیال هست از عکس دل و جان رجال جمله مغروران برین عکس آمده بر گمانی کین بود جنت کده می گریزند از اصول باغها بر خیالی می کنند آن لاغها چونک خواب غفلت آیدشان به سر راست بینند و چه سودست آن نظر بس به گورستان غریو افتاد و آه تا قیامت زین غلط وا حسرتاه ای خنک آن را که پیش از مرگ مرد یعنی او از اصل این رز بوی برد # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۵۲ - قصهٔ رستن خروب در گوشهٔ مسجد اقصی و غمگین شدن سلیمان علیه‌السلام از آن چون به سخن آمد با او و خاصیت و نام خود بگفت پس سلیمان دید اندر گوشه ای نوگیاهی رسته هم چون خوشه ای دید بس نادر گیاهی سبز و تر می ربود آن سبزیش نور از بصر پس سلامش کرد در حال آن حشیش او جوابش گفت و بشکفت از خوشیش گفت نامت چیست برگو بی دهان گفت خروب است ای شاه جهان گفت اندر تو چه خاصیت بود گفت من رستم مکان ویران شود من که خروبم خراب منزلم هادم بنیاد این آب و گلم پس سلیمان آن زمان دانست زود که اجل آمد سفر خواهد نمود گفت تا من هستم این مسجد یقین در خلل ناید ز آفات زمین تا که من باشم وجود من بود مسجداقصی مخلخل کی شود پس که هدم مسجد ما بی گمان نبود الا بعد مرگ ما بدان مسجدست آن دل که جسمش ساجدست یار بد خروب هر جا مسجدست یار بد چون رست در تو مهر او هین ازو بگریز و کم کن گفت وگو برکن از بیخش که گر سر بر زند مر ترا و مسجدت را بر کند عاشقا خروب تو آمد کژی هم چو طفلان سوی کژ چون می غژی خویش مجرم دان و مجرم گو مترس تا ندزدد از تو آن استاد درس چون بگویی جاهلم تعلیم ده این چنین انصاف از ناموس به از پدر آموز ای روشن جبین ربنا گفت و ظلمنا پیش ازین نه بهانه کرد و نه تزویر ساخت نه لوای مکر و حیلت بر فراخت باز آن ابلیس بحث آغاز کرد که بدم من سرخ رو کردیم زرد رنگ رنگ تست صباغم توی اصل جرم و آفت و داغم توی هین بخوان رب بما اغویتنی تا نگردی جبری و کژ کم تنی بر درخت جبر تا کی بر جهی اختیار خویش را یک سو نهی هم چو آن ابلیس و ذریات او با خدا در جنگ و اندر گفت و گو چون بود اکراه با چندان خوشی که تو در عصیان همی دامن کشی آن چنان خوش کس رود در مکرهی کس چنان رقصان دود در گم رهی بیست مرده جنگ می کردی در آن کت همی دادند پند آن دیگران که صواب اینست و راه اینست و بس کی زند طعنه مرا جز هیچ کس کی چنین گوید کسی کو مکر هست چون چنین جنگد کسی کو بی رهست هر چه نفست خواست داری اختیار هر چه عقلت خواست آری اضطرار داند او کو نیک بخت و محرمست زیرکی ز ابلیس و عشق از آدمست زیرکی سباحی آمد در بحار کم رهد غرقست او پایان کار هل سباحت را رها کن کبر و کین نیست جیحون نیست جو دریاست این وانگهان دریای ژرف بی پناه در رباید هفت دریا را چو کاه عشق چون کشتی بود بهر خواص کم بود آفت بود اغلب خلاص زیرکی بفروش و حیرانی بخر زیرکی ظنست و حیرانی نظر عقل قربان کن به پیش مصطفی حسبی الله گو که الله ام کفی هم چو کنعان سر ز کشتی وا مکش که غرورش داد نفس زیرکش که برآیم بر سر کوه مشید منت نوحم چرا باید کشید چون رمی از منتش بر جان ما چونک شکر و منتش گوید خدا تو چه دانی ای غراره پر حسد منت او را خدا هم می کشد کاشکی او آشنا ناموختی تا طمع در نوح و کشتی دوختی کاش چون طفل از حیل جاهل بدی تا چو طفلان چنگ در مادر زدی یا به علم نقل کم بودی ملی علم وحی دل ربودی از ولی با چنین نوری چو پیش آری کتاب جان وحی آسای تو آرد عتاب چون تیمم با وجود آب دان علم نقلی با دم قطب زمان خویش ابله کن تبع می رو سپس رستگی زین ابلهی یابی و بس اکثر اهل الجنه البله ای پسر بهر این گفته ست سلطان البشر زیرکی چون کبر و باد انگیز تست ابلهی شو تا بماند دل درست ابلهی نه کو به مسخرگی دوتوست ابلهی کو واله و حیران هوست ابلهان اند آن زنان دست بر از کف ابله وز رخ یوسف نذر عقل را قربان کن اندر عشق دوست عقلها باری از آن سویست کوست عقلها آن سو فرستاده عقول مانده این سو که نه معشوقست گول زین سر از حیرت گر این عقلت رود هر سو مویت سر و عقلی شود نیست آن سو رنج فکرت بر دماغ که دماغ و عقل روید دشت و باغ سوی دشت از دشت نکته بشنوی سوی باغ آیی شود نخلت روی اندرین ره ترک کن طاق و طرنب تا قلاوزت نجنبد تو مجنب هر که او بی سر بجنبد دم بود جنبشش چون جنبش کزدم بود کژرو و شب کور و زشت و زهرناک پیشه او خستن اجسام پاک سر بکوب آن را که سرش این بود خلق و خوی مستمرش این بود خود صلاح اوست آن سر کوفتن تا رهد جان ریزه اش زان شوم تن واستان آن دست دیوانه سلاح تا ز تو راضی شود عدل و صلاح چون سلاحش هست و عقلش نه ببند دست او را ورنه آرد صد گزند # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۵۳ - بیان آنک حصول علم و مال و جاه بدگوهران را فضیحت اوست و چون شمشیریست کی افتادست به دست راه‌زن بدگهر را علم و فن آموختن دادن تیغی به دست راه زن تیغ دادن در کف زنگی مست به که آید علم ناکس را به دست علم و مال و منصب و جاه و قران فتنه آمد در کف بدگوهران پس غزا زین فرض شد بر مؤمنان تا ستانند از کف مجنون سنان جان او مجنون تنش شمشیر او واستان شمشیر را زان زشت خو آنچه منصب می کند با جاهلان از فضیحت کی کند صد ارسلان عیب او مخفیست چون آلت بیافت مارش از سوراخ بر صحرا شتافت جمله صحرا مار و کژدم پر شود چونک جاهل شاه حکم مر شود مال و منصب ناکسی کآرد به دست طالب رسوایی خویش او شدست یا کند بخل و عطاها کم دهد یا سخا آرد بنا موضع نهد شاه را در خانه بیذق نهد این چنین باشد عطا که احمق دهد حکم چون در دست گمراهی فتاد جاه پندارید در چاهی فتاد ره نمی داند قلاووزی کند جان زشت او جهان سوزی کند طفل راه فقر چون پیری گرفت پی روان را غول ادباری گرفت که بیا تا ماه بنمایم ترا ماه را هرگز ندید آن بی صفا چون نمایی چون ندیدستی به عمر عکس مه در آب هم ای خام غمر احمقان سرور شدستند و ز بیم عاقلان سرها کشیده در گلیم # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۵۴ - تفسیر یا ایها المزمل خواند مزمل نبی را زین سبب که برون آ از گلیم ای بوالهرب سر مکش اندر گلیم و رو مپوش که جهان جسمی ست سرگردان تو هوش هین مشو پنهان ز ننگ مدعی که تو داری شمع وحی شعشعی هین قم اللیل که شمعی ای همام شمع اندر شب بود اندر قیام بی فروغت روز روشن هم شب ست بی پناهت شیر اسیر ارنب ست باش کشتیبان درین بحر صفا که تو نوح ثانی یی ای مصطفی ره شناسی می بباید با لباب هر رهی را خاصه اندر راه آب خیز بنگر کاروان ره زده هر طرف غولی ست کشتیبان شده خضر وقتی غوث هر کشتی توی هم چو روح الله مکن تنها روی پیش این جمعی چو شمع آسمان انقطاع و خلوت آری را بمان وقت خلوت نیست اندر جمع آی ای هدی چون کوه قاف و تو همای بدر بر صدر فلک شد شب روان سیر را نگذارد از بانگ سگان طاعنان هم چون سگان بر بدر تو بانگ می دارند سوی صدر تو این سگان کرند از امر انصتوا از سفه وع وع کنان بر بدر تو هین بمگذار ای شفا رنجور را تو ز خشم کر عصای کور را نه تو گفتی قاید اعمی به راه صد ثواب و اجر یابد از اله هر که او چل گام کوری را کشد گشت آمرزیده و یابد رشد پس بکش تو زین جهان بی قرار جوق کوران را قطار اندر قطار کار هادی این بود تو هادی یی ماتم آخر زمان را شادی یی هین روان کن ای امام المتقین این خیال اندیشگان را تا یقین هر که در مکر تو دارد دل گرو گردنش را من زنم تو شاد رو بر سر کوریش کوری ها نهم او شکر پندارد و زهرش دهم عقل ها از نور من افروختند مکرها از مکر من آموختند چیست خود آلاجق آن ترکمان پیش پای نره پیلان جهان آن چراغ او به پیش صرصرم خود چه باشد ای مهین پیغامبرم خیز در دم تو به صور سهمناک تا هزاران مرده بر روید ز خاک چون تو اسرافیل وقتی راست خیز رستخیزی ساز پیش از رستخیز هر که گوید کو قیامت ای صنم خویش بنما که قیامت نک منم در نگر ای سایل محنت زده زین قیامت صد جهان افزون شده ور نباشد اهل این ذکر و قنوت پس جواب الاحمق ای سلطان سکوت ز آسمان حق سکوت آید جواب چون بود جانا دعا نامستجاب ای دریغا وقت خرمن گاه شد لیک روز از بخت ما بیگاه شد وقت تنگ ست و فراخی این کلام تنگ می آید بر او عمر دوام نیزه بازی اندرین کوه های تنگ نیزه بازان را همی آرد به تنگ وقت تنگ و خاطر و فهم عوام تنگ تر صد ره ز وقت است ای غلام چون جواب احمق آمد خامشی این درازی در سخن چون می کشی از کمال رحمت و موج کرم می دهد هر شوره را باران و نم # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۵۵ - در بیان آنک ترک الجواب جواب مقرر این سخن کی جواب الاحمق سکوت شرح این هر دو درین قصه است کی گفته می‌آید بود شاهی بود او را بنده ای مرده عقلی بود و شهوت زنده ای خرده های خدمتش بگذاشتی بد سگالیدی نکو پنداشتی گفت شاهنشه جرااش کم کنید ور بجنگد نامش از خط بر زنید عقل او کم بود و حرص او فزون چون جرا کم دید شد تند و حرون عقل بودی گرد خود کردی طواف تا بدیدی جرم خود گشتی معاف چون خری پابسته تندد از خری هر دو پایش بسته گردد بر سری پس بگوید خر که یک بندم بسست خود مدان کان دو ز فعل آن خسست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۵۶ - در تفسیر این حدیث مصطفی علیه‌السلام کی ان الله تعالی خلق الملائکة و رکب فیهم العقل و خلق البهائم و رکب فیها الشهوة و خلق بنی آدم و رکب فیهم العقل و الشهوة فمن غلب عقله شهوته فهو اعلی من الملائکة و من غلب شهوته عقله فهو ادنی من البهائم در حدیث آمد که یزدان مجید خلق عالم را سه گونه آفرید یک گره را جمله عقل و علم و جود آن فرشته ست او نداند جز سجود نیست اندر عنصرش حرص و هوا نور مطلق زنده از عشق خدا یک گروه دیگر از دانش تهی هم چو حیوان از علف در فربهی او نبیند جز که اصطبل و علف از شقاوت غافلست و از شرف این سوم هست آدمی زاد و بشر نیم او ز افرشته و نیمیش خر نیم خر خود مایل سفلی بود نیم دیگر مایل عقلی بود آن دو قوم آسوده از جنگ و حراب وین بشر با دو مخالف در عذاب وین بشر هم ز امتحان قسمت شدند آدمی شکلند و سه امت شدند یک گره مستغرق مطلق شدست هم چو عیسی با ملک ملحق شدست نقش آدم لیک معنی جبرییل رسته از خشم و هوا و قال و قیل از ریاضت رسته وز زهد و جهاد گوییا از آدمی او خود نزاد قسم دیگر با خران ملحق شدند خشم محض و شهوت مطلق شدند وصف جبریلی دریشان بود رفت تنگ بود آن خانه و آن وصف زفت مرده گردد شخص کو بی جان شود خر شود چون جان او بی آن شود زانک جانی کان ندارد هست پست این سخن حقست و صوفی گفته است او ز حیوانها فزون تر جان کند در جهان باریک کاریها کند مکر و تلبیسی که او داند تنید آن ز حیوان دگر ناید پدید جامه های زرکشی را بافتن درها از قعر دریا یافتن خرده کاریهای علم هندسه یا نجوم و علم طب و فلسفه که تعلق با همین دنیاستش ره به هفتم آسمان بر نیستش این همه علم بنای آخورست که عماد بود گاو و اشترست بهر استبقای حیوان چند روز نام آن کردند این گیجان رموز علم راه حق و علم منزلش صاحب دل داند آن را با دلش پس درین ترکیب حیوان لطیف آفرید و کرد با دانش الیف نام کالانعام کرد آن قوم را زانک نسبت کو بیقظه نوم را روح حیوانی ندارد غیر نوم حسهای منعکس دارند قوم یقظه آمد نوم حیوانی نماند انعکاس حس خود از لوح خواند هم چو حس آنک خواب او را ربود چون شد او بیدار عکسیت نمود لاجرم اسفل بود از سافلین ترک او کن لا احب الافلین # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۵۷ - در تفسیر این آیت کی و اما الذین فی قلوبهم مرض فزادتهم رجسا و قوله یضل به کثیرا و یهدی به کثیرا زانک استعداد تبدیل و نبرد بودش از پستی و آن را فوت کرد باز حیوان را چو استعداد نیست عذر او اندر بهیمی روشنیست زو چو استعداد شد کان رهبرست هر غذایی کو خورد مغز خرست گر بلادر خورد او افیون شود سکته و بی عقلیش افزون شود ماند یک قسم دگر اندر جهاد نیم حیوان نیم حی با رشاد روز و شب در جنگ و اندر کش مکش کرده چالیش آخرش با اولش # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۵۸ - چالیش عقل با نفس هم چون تنازع مجنون با ناقه میل مجنون سوی حره میل ناقه واپس سوی کره چنانک گفت مجنون هوا ناقتی خلفی و قدامی الهوی و انی و ایاها لمختلفان هم چو مجنون اند و چون ناقه ش یقین می کشد آن پیش و این واپس به کین میل مجنون پیش آن لیلی روان میل ناقه پس پی کره دوان یک دم ار مجنون ز خود غافل بدی ناقه گردیدی و واپس آمدی عشق و سودا چونک پر بودش بدن می نبودش چاره از بی خود شدن آنک او باشد مراقب عقل بود عقل را سودای لیلی در ربود لیک ناقه بس مراقب بود و چست چون بدیدی او مهار خویش سست فهم کردی زو که غافل گشت و دنگ رو سپس کردی به کره بی درنگ چون به خود باز آمدی دیدی ز جا کو سپس رفتست بس فرسنگها در سه روزه ره بدین احوالها ماند مجنون در تردد سالها گفت ای ناقه چو هر دو عاشقیم ما دو ضد پس همره نالایقیم نیستت بر وفق من مهر و مهار کرد باید از تو صحبت اختیار این دو همره یکدگر را راه زن گمره آن جان کو فرو ناید ز تن جان ز هجر عرش اندر فاقه ای تن ز عشق خاربن چون ناقه ای جان گشاید سوی بالا بالها در زده تن در زمین چنگالها تا تو با من باشی ای مرده وطن پس ز لیلی دور ماند جان من روزگارم رفت زین گون حالها هم چو تیه و قوم موسی سالها خطوتینی بود این ره تا وصال مانده ام در ره ز شستت شصت سال راه نزدیک و بماندم سخت دیر سیر گشتم زین سواری سیرسیر سرنگون خود را از اشتر در فکند گفت سوزیدم ز غم تا چندچند تنگ شد بر وی بیابان فراخ خویشتن افکند اندر سنگلاخ آنچنان افکند خود را سخت زیر که مخلخل گشت جسم آن دلیر چون چنان افکند خود را سوی پست از قضا آن لحظه پایش هم شکست پای را بر بست و گفتا گو شوم در خم چوگانش غلطان می روم زین کند نفرین حکیم خوش دهن بر سواری کو فرو ناید ز تن عشق مولی کی کم از لیلی بود گوی گشتن بهر او اولی بود گوی شو می گرد بر پهلوی صدق غلط غلطان در خم چوگان عشق کین سفر زین پس بود جذب خدا وان سفر بر ناقه باشد سیر ما این چنین سیریست مستثنی ز جنس کان فزود از اجتهاد جن و انس این چنین جذبیست نی هر جذب عام که نهادش فضل احمد والسلام # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۵۹ - نوشتن آن غلام قصهٔ شکایت نقصان اجری سوی پادشاه قصه کوته کن برای آن غلام که سوی شه بر نوشتست او پیام قصه پر جنگ و پر هستی و کین می فرستد پیش شاه نازنین کالبد نامه ست اندر وی نگر هست لایق شاه را آنگه ببر گوشه ای رو نامه را بگشا بخوان بین که حرفش هست در خورد شهان گر نباشد درخور آن را پاره کن نامه دیگر نویس و چاره کن لیک فتح نامه تن زپ مدان ورنه هر کس سر دل دیدی عیان نامه بگشادن چه دشوارست و صعب کار مردانست نه طفلان کعب جمله بر فهرست قانع گشته ایم زانک در حرص و هوا آغشته ایم باشد آن فهرست دامی عامه را تا چنان دانند متن نامه را باز کن سرنامه را گردن متاب زین سخن والله اعلم بالصواب هست آن عنوان چو اقرار زبان متن نامه سینه را کن امتحان که موافق هست با اقرار تو تا منافق وار نبود کار تو چون جوالی بس گرانی می بری زان نباید کم که در وی بنگری که چه داری در جوال از تلخ و خوش گر همی ارزد کشیدن را بکش ورنه خالی کن جوالت را ز سنگ باز خر خود را ازین بیگار و ننگ در جوال آن کن که می باید کشید سوی سلطانان و شاهان رشید # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۶۰ - حکایت آن فقیه با دستار بزرگ و آنک بربود دستارش و بانگ می‌زد کی باز کن ببین کی چه می‌بری آنگه ببر یک فقیهی ژنده ها در چیده بود در عمامه خویش در پیچیده بود تا شود زفت و نماید آن عظیم چون در آید سوی محفل در حطیم ژنده ها از جامه ها پیراسته ظاهرا دستار از آن آراسته ظاهر دستار چون حله بهشت چون منافق اندرون رسوا و زشت پاره پاره دلق و پنبه و پوستین در درون آن عمامه بد دفین روی سوی مدرسه کرده صبوح تا بدین ناموس یابد او فتوح در ره تاریک مردی جامه کن منتظر استاده بود از بهر فن در ربود او از سرش دستار را پس دوان شد تا بسازد کار را پس فقیهش بانگ برزد کای پسر باز کن دستار را آنگه ببر این چنین که چار پره می پری باز کن آن هدیه را که می بری باز کن آن را به دست خود بمال آنگهان خواهی ببر کردم حلال چونک بازش کرد آنک می گریخت صد هزاران ژنده اندر ره بریخت زان عمامه زفت نابایست او ماند یک گز کهنه ای در دست او بر زمین زد خرقه را کای بی عیار زین دغل ما را بر آوردی ز کار # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۶۱ - نصیحت دنیا اهل دنیا را به زبان حال و بی‌وفایی خود را نمودن به وفا طمع دارندگان ازو گفت بنمودم دغل لیکن ترا از نصیحت باز گفتم ماجرا هم چنین دنیا اگر چه خوش شکفت بانگ زد هم بی وفایی خویش گفت اندرین کون و فساد ای اوستاد آن دغل کون و نصیحت آن فساد کون می گوید بیا من خوش پیم وآن فسادش گفته رو من لا شی ام ای ز خوبی بهاران لب گزان بنگر آن سردی و زردی خزان روز دیدی طلعت خورشید خوب مرگ او را یاد کن وقت غروب بدر را دیدی برین خوش چار طاق حسرتش را هم ببین اندر محاق کودکی از حسن شد مولای خلق بعد فردا شد خرف رسوای خلق گر تن سیمین تنان کردت شکار بعد پیری بین تنی چون پنبه زار ای بدیده لوتهای چرب خیز فضله آن را ببین در آب ریز مر خبث را گو که آن خوبیت کو بر طبق آن ذوق و آن نغزی و بو گوید او آن دانه بد من دام آن چون شدی تو صید شد دانه نهان بس انامل رشک استادان شده در صناعت عاقبت لرزان شده نرگس چشم خمار هم چو جان آخر اعمش بین و آب از وی چکان حیدری کاندر صف شیران رود آخر او مغلوب موشی می شود طبع تیز دوربین محترف چون خر پیرش ببین آخر خرف زلف جعد مشکبار عقل بر آخرا چون دم زشت خنگ خر خوش ببین کونش ز اول باگشاد وآخر آن رسواییش بین و فساد زانک او بنمود پیدا دام را پیش تو بر کند سبلت خام را پس مگو دنیا به تزویرم فریفت ورنه عقل من ز دامش می گریخت طوق زرین و حمایل بین هله غل و زنجیری شدست و سلسله همچنین هر جزو عالم می شمر اول و آخر در آرش در نظر هر که آخربین تر او مسعودتر هر که آخوربین تر او مطرودتر روی هر یک چون مه فاخر ببین چونک اول دیده شد آخر ببین تا نباشی هم چو ابلیس اعوری نیم بیند نیم نی چون ابتری دید طین آدم و دینش ندید این جهان دید آن جهان بینش ندید فضل مردان بر زنان ای بو شجاع نیست بهر قوت و کسب و ضیاع ورنه شیر و پیل را بر آدمی فضل بودی بهر قوت ای عمی فضل مردان بر زن ای حالی پرست زان بود که مرد پایان بین ترست مرد کاندر عاقبت بینی خمست او ز اهل عاقبت چون زن کمست از جهان دو بانگ می آید به ضد تا کدامین را تو باشی مستعد آن یکی بانگش نشور اتقیا وان یکی بانگش فریب اشقیا من شکوفه خارم ای خوش گرمدار گل بریزد من بمانم شاخ خار بانگ اشکوفه ش که اینک گل فروش بانگ خار او که سوی ما مکوش این پذیرفتی بماندی زان دگر که محب از ضد محبوبست کر آن یکی بانگ این که اینک حاضرم بانگ دیگر بنگر اندر آخرم حاضری ام هست چون مکر و کمین نقش آخر ز آینه اول ببین چون یکی زین دو جوال اندر شدی آن دگر را ضد و نا درخور شدی ای خنک آنکو ز اول آن شنید کش عقول و مسمع مردان شنید خانه خالی یافت و جا را او گرفت غیر آنش کژ نماید یا شگفت کوزه نو کو به خود بولی کشید آن خبث را آب نتواند برید در جهان هر چیز چیزی می کشد کفر کافر را و مرشد را رشد کهربا هم هست و مغناطیس هست تا تو آهن یا کهی آیی بشست برد مغناطیست ار تو آهنی ور کهی بر کهربا بر می تنی آن یکی چون نیست با اخیار یار لاجرم شد پهلوی فجار جار هست موسی پیش قبطی بس ذمیم هست هامان پیش سبطی بس رجیم جان هامان جاذب قبطی شده جان موسی طالب سبطی شده معده خر که کشد در اجتذاب معده آدم جذوب گندم آب گر تو نشناسی کسی را از ظلام بنگر او را کوش سازیدست امام # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۶۲ - بیان آنک عارف را غذاییست از نور حق کی ابیت عند ربی یطعمنی و یسقینی و قوله الجوع طعام الله یحیی به ابدان الصدیقین ای فی الجوع یصل طعام‌الله زانک هر کره پی مادر رود تا بدان جنسیتش پیدا شود آدمی را شیر از سینه رسد شیر خر از نیم زیرینه رسد عدل قسامست و قسمت کردنیست این عجب که جبر نی و ظلم نیست جبر بودی کی پشیمانی بدی ظلم بودی کی نگهبانی بدی روز آخر شد سبق فردا بود راز ما را روز کی گنجا بود ای بکرده اعتماد واثقی بر دم و بر چاپلوس فاسقی قبه ای بر ساختستی از حباب آخر آن خیمه ست بس واهی طناب زرق چون برقست و اندر نور آن راه نتوانند دیدن ره روان این جهان و اهل او بی حاصل اند هر دو اندر بی وفایی یکدل اند زاده دنیا چو دنیا بی وفاست گرچه رو آرد به تو آن رو قفاست اهل آن عالم چو آن عالم ز بر تا ابد در عهد و پیمان مستمر خود دو پیغمبر به هم کی ضد شدند معجزات از همدگر کی بستدند کی شود پژمرده میوه آن جهان شادی عقلی نگردد اندهان نفس بی عهدست زان رو کشتنیست او دنی و قبله گاه او دنیست نفسها را لایقست این انجمن مرده را درخور بود گور و کفن نفس اگر چه زیرکست و خرده دان قبله اش دنیاست او را مرده دان آب وحی حق بدین مرده رسید شد ز خاک مرده ای زنده پدید تا نیاید وحش تو غره مباش تو بدان گلگونه طال بقاش بانگ و صیتی جو که آن خامل نشد تاب خورشیدی که آن آفل نشد آن هنرهای دقیق و قال و قیل قوم فرعون اند اجل چون آب نیل رونق و طاق و طرنب و سحرشان گرچه خلقان را کشد گردن کشان سحرهای ساحران دان جمله را مرگ چوبی دان که آن گشت اژدها جادویها را همه یک لقمه کرد یک جهان پر شب بد آن را صبح خورد نور از آن خوردن نشد افزون و بیش بل همان سانست کو بودست پیش در اثر افزون شد و در ذات نی ذات را افزونی و آفات نی حق ز ایجاد جهان افزون نشد آنچ اول آن نبود اکنون نشد لیک افزون گشت اثر ز ایجاد خلق در میان این دو افزونیست فرق هست افزونی اثر اظهار او تا پدید آید صفات و کار او هست افزونی هر ذاتی دلیل کو بود حادث به علتها علیل # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۶۳ - تفسیر اوجس فی نفسه خیفة موسی قلنا لا تخف انک انت الاعلی گفت موسی سحر هم حیران کنیست چون کنم کین خلق را تمییز نیست گفت حق تمییز را پیدا کنم عقل بی تمییز را بینا کنم گرچه چون دریا برآوردند کف موسیا تو غالب آیی لا تخف بود اندر عهد خود سحر افتخار چون عصا شد مار آنها گشت عار هر کسی را دعوی حسن و نمک سنگ مرگ آمد نمکها را محک سحر رفت و معجزه موسی گذشت هر دو را از بام بود افتاد طشت بانگ طشت سحر جز لعنت چه ماند بانگ طشت دین به جز رفعت چه ماند چون محک پنهان شدست از مرد و زن در صف آ ای قلب و اکنون لاف زن وقت لافستت محک چون غایبست می برندت از عزیزی دست دست قلب می گوید ز نخوت هر دمم ای زر خالص من از تو کی کمم زر همی گوید بلی ای خواجه تاش لیک می آید محک آماده باش مرگ تن هدیه ست بر اصحاب راز زر خالص را چه نقصانست گاز قلب اگر در خویش آخربین بدی آن سیه که آخر شد او اول شدی چون شدی اول سیه اندر لقا دور بودی از نفاق و از شقا کیمیای فضل را طالب بدی عقل او بر زرق او غالب بدی چون شکسته دل شدی از حال خویش جابر اشکستگان دیدی به پیش عاقبت را دید و او اشکسته شد از شکسته بند در دم بسته شد فضل مسها را سوی اکسیر راند آن زراندود از کرم محروم ماند ای زراندوده مکن دعوی ببین که نماند مشتریت اعمی چنین نور محشر چشمشان بینا کند چشم بندی ترا رسوا کند بنگر آنها را که آخر دیده اند حسرت جانها و رشک دیده اند بنگر آنها را که حالی دیده اند سر فاسد ز اصل سر ببریده اند پیش حالی بین که در جهلست و شک صبح صادق صبح کاذب هر دو یک صبح کاذب صد هزاران کاروان داد بر باد هلاکت ای جوان نیست نقدی کش غلط انداز نیست وای آن جان کش محک و گاز نیست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۶۴ - زجر مدعی از دعوی و امر کردن او را به متابعت بو مسیلم گفت خود من احمدم دین احمد را به فن برهم زدم بو مسیلم را بگو کم کن بطر غره اول مشو آخر نگر این قلاوزی مکن از حرص جمع پس روی کن تا رود در پیش شمع شمع مقصد را نماید هم چو ماه کین طرف دانه ست یا خود دامگاه گر بخواهی ور نخواهی با چراغ دیده گردد نقش باز و نقش زاغ ورنه این زاغان دغل افروختند بانگ بازان سپید آموختند بانگ هدهد گر بیاموزد فتی راز هدهد کو و پیغام سبا بانگ بر رسته ز بر بسته بدان تاج شاهان را ز تاج هدهدان حرف درویشان و نکته عارفان بسته اند این بی حیایان بر زبان هر هلاک امت پیشین که بود زانک چندل را گمان بردند عود بودشان تمییز کان مظهر کند لیک حرص و آز کور و کر کند کوری کوران ز رحمت دور نیست کوری حرص است که آن معذور نیست چارمیخ شه ز رحمت دور نی چار میخ حاسدی مغفور نی ماهیا آخر نگر بنگر بشست بدگلویی چشم آخربینت ببست با دو دیده اول و آخر ببین هین مباش اعور چو ابلیس لعین اعور آن باشد که حالی دید و بس چون بهایم بی خبر از بازپس چون دو چشم گاو در جرم تلف هم چو یک چشمست کش نبود شرف نصف قیمت ارزد آن دو چشم او که دو چشمش راست مسند چشم تو ور کنی یک چشم آدم زاده ای نصف قیمت لایقست از جاده ای زانک چشم آدمی تنها به خود بی دو چشم یار کاری می کند چشم خر چون اولش بی آخرست گر دو چشمش هست حکمش اعورست این سخن پایان ندارد وان خفیف می نویسد رقعه در طمع رغیف # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۶۵ - بقیهٔ نوشتن آن غلام رقعه به طلب اجری رفت پیش از نامه پیش مطبخی کای بخیل از مطبخ شاه سخی دور ازو وز همت او کین قدر از جری ام آیدش اندر نظر گفت بهر مصلحت فرموده است نه برای بخل و نه تنگی دست گفت دهلیزیست والله این سخن پیش شه خاکست هم زر کهن مطبخی ده گونه حجت بر فراشت او همه رد کرد از حرصی که داشت چون جری کم آمدش در وقت چاشت زد بسی تشنیع او سودی نداشت گفت قاصد می کنید اینها شما گفت نه که بنده فرمانیم ما این مگیر از فرع این از اصل گیر بر کمان کم زن که از بازوست تیر ما رمیت اذ رمیت ابتلاست بر نبی کم نه گنه کان از خداست آب از سر تیره است ای خیره خشم پیشتر بنگر یکی بگشای چشم شد ز خشم و غم درون بقعه ای سوی شه بنوشت خشمین رقعه ای اندر آن رقعه ثنای شاه گفت گوهر جود و سخای شاه سفت کای ز بحر و ابر افزون کف تو در قضای حاجت حاجات جو زانک ابر آنچ دهد گریان دهد کف تو خندان پیاپی خوان نهد ظاهر رقعه اگر چه مدح بود بوی خشم از مدح اثرها می نمود زان همه کار تو بی نورست و زشت که تو دوری دور از نور سرشت رونق کار خسان کاسد شود هم چو میوه تازه زو فاسد شود رونق دنیا برآرد زو کساد زانک هست از عالم کون و فساد خوش نگردد از مدیحی سینه ها چونک در مداح باشد کینه ها ای دل از کین و کراهت پاک شو وانگهان الحمد خوان چالاک شو بر زبان الحمد و اکراه درون از زبان تلبیس باشد یا فسون وانگهان گفته خدا که ننگرم من به ظاهر من به باطن ناظرم # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۶۶ - حکایت آن مداح کی از جهت ناموس شکر ممدوح می‌کرد و بوی اندوه و غم اندرون او و خلاقت دلق ظاهر او می‌نمود کی آن شکرها لافست و دروغ آن یکی با دلق آمد از عراق باز پرسیدند یاران از فراق گفت آری بد فراق الا سفر بود بر من بس مبارک مژده ور که خلیفه داد ده خلعت مرا که قرینش باد صد مدح و ثنا شکرها و حمدها بر می شمرد تا که شکر از حد و اندازه ببرد پس بگفتندش که احوال نژند بر دروغ تو گواهی می دهند تن برهنه سر برهنه سوخته شکر را دزدیده یا آموخته کو نشان شکر و حمد میر تو بر سر و بر پای بی توفیر تو گر زبانت مدح آن شه می تند هفت اندامت شکایت می کند در سخای آن شه و سلطان جود مر ترا کفشی و شلواری نبود گفت من ایثار کردم آنچ داد میر تقصیری نکرد از افتقاد بستدم جمله عطاها از امیر بخش کردم بر یتیم و بر فقیر مال دادم بستدم عمر دراز در جزا زیرا که بودم پاک باز پس بگفتندش مبارک مال رفت چیست اندر باطنت این دود نفت صد کراهت در درون تو چو خار کی بود انده نشان ابتشار کو نشان عشق و ایثار و رضا گر درستست آنچ گفتی ما مضی خود گرفتم مال گم شد میل کو سیل اگر بگذشت جای سیل کو چشم تو گر بد سیاه و جان فزا گر نماند او جان فزا ازرق چرا کو نشان پاک بازی ای ترش بوی لاف کژ همی آید خمش صد نشان باشد درون ایثار را صد علامت هست نیکوکار را مال در ایثار اگر گردد تلف در درون صد زندگی آید خلف در زمین حق زراعت کردنی تخمهای پاک آنگه دخل نی گر نروید خوشه از روضات هو پس چه واسع باشد ارض الله بگو چونک این ارض فنا بی ریع نیست چون بود ارض الله آن مستوسعیست این زمین را ریع او خود بی حدست دانه ای را کمترین خود هفصدست حمد گفتی کو نشان حامدون نه برونت هست اثر نه اندرون حمد عارف مر خدا را راستست که گواه حمد او شد پا و دست از چه تاریک جسمش بر کشید وز تک زندان دنیااش خرید اطلس تقوی و نور مؤتلف آیت حمدست او را بر کتف وا رهیده از جهان عاریه ساکن گلزار و عین جاریه بر سریر سر عالی همتش مجلس و جا و مقام و رتبتش مقعد صدقی که صدیقان درو جمله سر سبزند و شاد و تازه رو حمدشان چون حمد گلشن از بهار صد نشانی دارد و صد گیر و دار بر بهارش چشمه و نخل و گیاه وآن گلستان و نگارستان گواه شاهد شاهد هزاران هر طرف در گواهی هم چو گوهر بر صدف بوی سر بد بیاید از دمت وز سر و رو تابد ای لافی غمت بوشناسانند حاذق در مصاف تو به جلدی های هو کم کن گزاف تو ملاف از مشک کان بوی پیاز از دم تو می کند مکشوف راز گل شکر خوردم همی گویی و بوی می زند از سیر که یافه مگوی هست دل ماننده خانه کلان خانه دل را نهان همسایگان از شکاف روزن و دیوارها مطلع گردند بر اسرار ما از شکافی که ندارد هیچ وهم صاحب خانه و ندارد هیچ سهم از نبی بر خوان که دیو و قوم او می برند از حال انسی خفیه بو از رهی که انس از آن آگاه نیست زانک زین محسوس و زین اشباه نیست در میان ناقدان زرقی متن با محک ای قلب دون لافی مزن مر محک را ره بود در نقد و قلب که خدایش کرد امیر جسم و قلب چون شیاطین با غلیظیهای خویش واقف اند از سر ما و فکر و کیش مسلکی دارند دزدیده درون ما ز دزدیهای ایشان سرنگون دم به دم خبط و زیانی می کنند صاحب نقب و شکاف روزنند پس چرا جان های روشن در جهان بی خبر باشند از حال نهان در سرایت کمتر از دیوان شدند روحها که خیمه بر گردون زدند دیو دزدانه سوی گردون رود از شهاب محرق او مطعون شود سرنگون از چرخ زیر افتد چنان که شقی در جنگ از زخم سنان آن ز رشک روحهای دل پسند از فلکشان سرنگون می افکنند تو اگر شلی و لنگ و کور و کر این گمان بر روحهای مه مبر شرم دار و لاف کم زن جان مکن که بسی جاسوس هست آن سوی تن # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۶۷ - دریافتن طبیبان الهی امراض دین و دل را در سیمای مرید و بیگانه و لحن گفتار او و رنگ چشم او و بی این همه نیز از راه دل کی انهم جواسیس القلوب فجالسوهم بالصدق این طبیبان بدن دانش ورند بر سقام تو ز تو واقف ترند تا ز قاروره همی بینند حال که ندانی تو از آن رو اعتلال هم ز نبض و هم ز رنگ و هم ز دم بو برند از تو بهر گونه سقم پس طبیبان الهی در جهان چون ندانند از تو بی گفت دهان هم ز نبضت هم ز چشمت هم ز رنگ صد سقم بینند در تو بی درنگ این طبیبان نوآموزند خود که بدین آیاتشان حاجت بود کاملان از دور نامت بشنوند تا به قعر باد و بودت در دوند بلک پیش از زادن تو سالها دیده باشندت ترا با حالها # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۶۸ - مژده دادن ابویزید از زادن ابوالحسن خرقانی قدس الله روحهما پیش از سالها و نشان صورت او سیرت او یک به یک و نوشتن تاریخ‌نویسان آن در جهت رصد آن شنیدی داستان بایزید که ز حال بوالحسن پیشین چه دید روزی آن سلطان تقوی می گذشت با مریدان جانب صحرا و دشت بوی خوش آمد مر او را ناگهان در سواد ری ز سوی خارقان هم بدانجا ناله مشتاق کرد بوی را از باد استنشاق کرد بوی خوش را عاشقانه می کشید جان او از باد باده می چشید کوزه ای کو از یخابه پر بود چون عرق بر ظاهرش پیدا شود آن ز سردی هوا آبی شدست از درون کوزه نم بیرون نجست باد بوی آور مر او را آب گشت آب هم او را شراب ناب گشت چون درو آثار مستی شد پدید یک مرید او را از آن دم بر رسید پس بپرسیدش که این احوال خوش که برونست از حجاب پنج و شش گاه سرخ و گاه زرد و گه سپید می شود رویت چه حالست و نوید می کشی بوی و به ظاهر نیست گل بی شک از غیبست و از گلزار کل ای تو کام جان هر خودکامه ای هر دم از غیبت پیام و نامه ای هر دمی یعقوب وار از یوسفی می رسد اندر مشام تو شفا قطره ای بر ریز بر ما زان سبو شمه ای زان گلستان با ما بگو خو نداریم ای جمال مهتری که لب ما خشک و تو تنها خوری ای فلک پیمای چست چست خیز زانچ خوردی جرعه ای بر ما بریز میر مجلس نیست در دوران دگر جز تو ای شه در حریفان در نگر کی توان نوشید این می زیردست می یقین مر مرد را رسواگرست بوی را پوشیده و مکنون کند چشم مست خویشتن را چون کند خود نه آن بویست این که اندر جهان صد هزاران پرده اش دارد نهان پر شد از تیزی او صحرا و دشت دشت چه کز نه فلک هم در گذشت این سر خم را به کهگل در مگیر کین برهنه نیست خود پوشش پذیر لطف کن ای رازدان رازگو آنچ بازت صید کردش بازگو گفت بوی بوالعجب آمد به من هم چنانک مر نبی را از یمن که محمد گفت بر دست صبا از یمن می آیدم بوی خدا بوی رامین می رسد از جان ویس بوی یزدان می رسد هم از اویس از اویس و از قرن بوی عجب مر نبی را مست کرد و پر طرب چون اویس از خویش فانی گشته بود آن زمینی آسمانی گشته بود آن هلیله پروریده در شکر چاشنی تلخیش نبود دگر آن هلیله رسته از ما و منی نقش دارد از هلیله طعم نی این سخن پایان ندارد باز گرد تا چه گفت از وحی غیب آن شیرمرد # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۶۹ - قول رسول صلی الله علیه و سلم انی لاجد نفس الرحمن من قبل الیمن گفت زین سو بوی یاری می رسد کاندرین ده شهریاری می رسد بعد چندین سال می زاید شهی می زند بر آسمان ها خرگهی رویش از گلزار حق گلگون بود از من او اندر مقام افزون بود چیست نامش گفت نامش بوالحسن حلیه اش وا گفت ز ابرو و ذقن قد او و رنگ او و شکل او یک به یک واگفت از گیسو و رو حلیه های روح او را هم نمود از صفات و از طریقه و جا و بود حلیه تن هم چو تن عاریتی ست دل بر آن کم نه که آن یک ساعتی ست حلیه روح طبیعی هم فنا ست حلیه آن جان طلب کان بر سما ست جسم او هم چون چراغی بر زمین نور او بالای سقف هفتمین آن شعاع آفتاب اندر وثاق قرص او اندر چهارم چارطاق نقش گل در زیر بینی بهر لاغ بوی گل بر سقف و ایوان دماغ مرد خفته در عدن دیده فرق عکس آن بر جسم افتاده عرق پیرهن در مصر رهن یک حریص پر شده کنعان ز بوی آن قمیص بر نبشتند آن زمان تاریخ را از کباب آراستند آن سیخ را چون رسید آن وقت و آن تاریخ راست زاده شد آن شاه و نرد ملک باخت از پس آن سال ها آمد پدید بوالحسن بعد وفات بایزید جمله خوهای او ز امساک و جود آن چنان آمد که آن شه گفته بود لوح محفوظ است او را پیشوا از چه محفوظ است محفوظ از خطا نه نجوم ست و نه رمل ست و نه خواب وحی حق والله اعلم بالصواب از پی روپوش عامه در بیان وحی دل گویند آن را صوفیان وحی دل گیرش که منظرگاه اوست چون خطا باشد چو دل آگاه اوست مؤمنا ینظر به نور الله شدی از خطا و سهو آمن آمدی # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۷۰ - نقصان اجرای جان و دل صوفی از طعام الله صوفیی از فقر چون در غم شود عین فقرش دایه و مطعم شود زانک جنت از مکاره رسته است رحم قسم عاجزی اشکسته است آنک سرها بشکند او از علو رحم حق و خلق ناید سوی او این سخن آخر ندارد وان جوان از کمی اجرای نان شد ناتوان شاد آن صوفی که رزقش کم شود آن شبه ش در گردد و او یم شود زان جرای خاص هر که آگاه شد او سزای قرب و اجری گاه شد زان جرای روح چون نقصان شود جانش از نقصان آن لرزان شود پس بداند که خطایی رفته است که سمن زار رضا آشفته است هم چنانک آن شخص از نقصان کشت رقعه سوی صاحب خرمن نبشت رقعه اش بردند پیش میر داد خواند او رقعه جوابی وا نداد گفت او را نیست الا درد لوت پس جواب احمق اولی تر سکوت نیستش درد فراق و وصل هیچ بند فرعست او نجوید اصل هیچ احمقست و مرده ما و منی کز غم فرعش فراغ اصل نی آسمان ها و زمین یک سیب دان که ز درخت قدرت حق شد عیان تو چو کرمی در میان سیب در وز درخت و باغبانی بی خبر آن یکی کرمی دگر در سیب هم لیک جانش از برون صاحب علم جنبش او وا شکافد سیب را بر نتابد سیب آن آسیب را بر دریده جنبش او پرده ها صورتش کرمست و معنی اژدها آتشی که اول ز آهن می جهد او قدم بس سست بیرون می نهد دایه اش پنبه ست اول لیک اخیر می رساند شعله ها او تا اثیر مرد اول بسته خواب و خورست آخر الامر از ملایک برترست در پناه پنبه و کبریتها شعله و نورش برآید بر سها عالم تاریک روشن می کند کنده آهن به سوزن می کند گرچه آتش نیز هم جسمانی است نه ز روحست و نه از روحانی است جسم را نبود از آن عز بهره ای جسم پیش بحر جان چون قطره ای جسم از جان روزافزون می شود چون رود جان جسم بین چون می شود حد جسمت یک دو گز خود بیش نیست جان تو تا آسمان جولان کنیست تا به بغداد و سمرقند ای همام روح را اندر تصور نیم گام دو درم سنگست پیه چشمتان نور روحش تا عنان آسمان نور بی این چشم می بیند به خواب چشم بی این نور چه بود جز خراب جان ز ریش و سبلت تن فارغست لیک تن بی جان بود مردار و پست بارنامه روح حیوانیست این پیشتر رو روح انسانی ببین بگذر از انسان هم و از قال و قیل تا لب دریای جان جبرییل بعد از آنت جان احمد لب گزد جبرییل از بیم تو واپس خزد گوید ار آیم به قدر یک کمان من به سوی تو بسوزم در زمان # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۷۱ - آشفتن آن غلام از نارسیدن جواب رقعه از قبل پادشاه این بیابان خود ندارد پا و سر بی جواب نامه خسته ست آن پسر کای عجب چونم نداد آن شه جواب یا خیانت کرد رقعه بر ز تاب رقعه پنهان کرد و ننمود آن به شاه کو منافق بود و آبی زیر کاه رقعه دیگر نویسم ز آزمون دیگری جویم رسول ذو فنون بر امیر و مطبخی و نامه بر عیب بنهاده ز جهل آن بی خبر هیچ گرد خود نمی گردد که من کژروی کردم چو اندر دین شمن # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۷۲ - کژ وزیدن باد بر سلیمان علیه‌السلام به سبب زلت او باد بر تخت سلیمان رفت کژ پس سلیمان گفت بادا کژ مغژ باد هم گفت ای سیلمان کژ مرو ور روی کژ از کژم خشمین مشو این ترازو بهر این بنهاد حق تا رود انصاف ما را در سبق از ترازو کم کنی من کم کنم تا تو با من روشنی من روشنم هم چنین تاج سلیمان میل کرد روز روشن را برو چون لیل کرد گفت تاجا کژ مشو بر فرق من آفتابا کم مشو از شرق من راست می کرد او به دست آن تاج را باز کژ می شد برو تاج ای فتی هشت بارش راست کرد و گشت کژ گفت تاجا چیست آخر کژ مغژ گفت اگر صد ره کنی تو راست من کژ شوم چون کژ روی ای مؤتمن پس سلیمان اندرونه راست کرد دل بر آن شهوت که بودش کرد سرد بعد از آن تاجش همان دم راست شد آنچنان که تاج را می خواست شد بعد از آنش کژ همی کرد او به قصد تاج او می گشت تارک جو به قصد هشت کرت کژ بکرد آن مهترش راست می شد تاج بر فرق سرش تاج ناطق گشت کای شه ناز کن چون فشاندی پر ز گل پرواز کن نیست دستوری کزین من بگذرم پرده های غیب این برهم درم بر دهانم نه تو دست خود ببند مر دهانم را ز گفت ناپسند پس ترا هر غم که پیش آید ز درد بر کسی تهمت منه بر خویش گرد ظن مبر بر دیگری ای دوستکام آن مکن که می سگالید آن غلام گاه جنگش با رسول و مطبخی گاه خشمش با شهنشاه سخی هم چو فرعونی که موسی هشته بود طفلکان خلق را سر می ربود آن عدو در خانه آن کور دل او شده اطفال را گردن گسل تو هم از بیرون بدی با دیگران واندرون خوش گشته با نفس گران خود عدوت اوست قندش می دهی وز برون تهمت به هر کس می نهی هم چو فرعونی تو کور و کوردل با عدو خوش بی گناهان را مذل چند فرعونا کشی بی جرم را می نوازی مر تن پر غرم را عقل او بر عقل شاهان می فزود حکم حق بی عقل و کورش کرده بود مهر حق بر چشم و بر گوش خرد گر فلاطونست حیوانش کند حکم حق بر لوح می آید پدید آنچنان که حکم غیب بایزید # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۷۳ - شنیدن شیخ ابوالحسن رضی الله عنه خبر دادن ابویزید را و بود او و احوال او هم چنان آمد که او فرموده بود بوالحسن از مردمان آن را شنود که حسن باشد مرید و امتم درس گیرد هر صباح از تربتم گفت من هم نیز خوابش دیده ام وز روان شیخ این بشنیده ام هر صباحی رو نهادی سوی گور ایستادی تا ضحی اندر حضور یا مثال شیخ پیشش آمدی یا که بی گفتی شکالش حل شدی تا یکی روزی بیامد با سعود گورها را برف نو پوشیده بود توی بر تو برف ها هم چون علم قبه قبه دید و شد جانش به غم بانگش آمد از حظیره شیخ حی ها انا ادعوک کی تسعیٰ الی هین بیا این سو بر آوازم شتاب عالم ار برفست روی از من متاب حال او زان روز شد خوب و بدید آن عجایب را که اول می شنید # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۷۴ - رقعهٔ دیگر نوشتن آن غلام پیش شاه چون جواب آن رقعهٔ اوّل نیافت نامه دیگر نوشت آن بدگمان پر ز تشنیع و نفیر و پر فغان که یکی رقعه نبشتم پیش شه ای عجب آنجا رسید و یافت ره آن دگر را خواند هم آن خوب خد هم نداد او را جواب و تن بزد خشک می آورد او را شهریار او مکرر کرد رقعه پنج بار گفت حاجب آخر او بنده شماست گر جوابش بر نویسی هم رواست از شهی تو چه کم گردد اگر برغلام و بنده اندازی نظر گفت این سهلست اما احمقست مرد احمق زشت و مردود حقست گرچه آمرزم گناه و زلتش هم کند بر من سرایت علتش صد کس از گرگین همه گرگین شوند خاصه این گر خبیث ناپسند گر کم عقلی مبادا گبر را شوم او بی آب دارد ابر را نم نبارد ابر از شومی او شهر شد ویرانه از بومی او از گر آن احمقان طوفان نوح کرد ویران عالمی را در فضوح گفت پیغامبر که احمق هر که هست او عدو ماست و غول ره زنست هر که او عاقل بود از جان ماست روح او و ریح او ریحان ماست عقل دشنامم دهد من راضیم زانک فیضی دارد از فیاضیم نبود آن دشنام او بی فایده نبود آن مهمانیش بی مایده احمق ار حلوا نهد اندر لبم من از آن حلوای او اندر تبم این یقین دان گر لطیف و روشنی نیست بوسه کون خر را چاشنی سبلتت گنده کند بی فایده جامه از دیگش سیه بی مایده مایده عقلست نی نان و شوی نور عقلست ای پسر جان را غذی نیست غیر نور آدم را خورش از جز آن جان نیابد پرورش زین خورش ها اندک اندک باز بر کین غذای خر بود نه آن حر تا غذای اصل را قابل شوی لقمه های نور را آکل شوی عکس آن نورست کین نان نان شدست فیض آن جانست کین جان جان شدست چون خوری یکبار از ماکول نور خاک ریزی بر سر نان و تنور عقل دو عقلست اول مکسبی که در آموزی چو در مکتب صبی از کتاب و اوستاد و فکر و ذکر از معانی وز علوم خوب و بکر عقل تو افزون شود بر دیگران لیک تو باشی ز حفظ آن گران لوح حافظ باشی اندر دور و گشت لوح محفوظ اوست کو زین در گذشت عقل دیگر بخشش یزدان بود چشمه آن در میان جان بود چون ز سینه آب دانش جوش کرد نه شود گنده نه دیرینه نه زرد ور ره نبعش بود بسته چه غم کو همی جوشد ز خانه دم به دم عقل تحصیلی مثال جویها کان رود در خانه ای از کویها راه آبش بسته شد شد بی نوا از درون خویشتن جو چشمه را # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۷۵ - قصهٔ آنک کسی به کسی مشورت می‌کرد گفتش مشورت با دیگری کن کی من عدوی توم مشورت می کرد شخصی با کسی کز تردد وا رهد وز محبسی گفت ای خوش نام غیر من بجو ماجرای مشورت با او بگو من عدوم مر ترا با من مپیچ نبود از رای عدو پیروز هیچ رو کسی جو که ترا او هست دوست دوست بهر دوست لاشک خیرجوست من عدوم چاره نبود کز منی کژ روم با تو نمایم دشمنی حارسی از گرگ جستن شرط نیست جستن از غیر محل ناجستنیست من ترا بی هیچ شکی دشمنم من ترا کی ره نمایم ره زنم هر که باشد همنشین دوستان هست در گلخن میان بوستان هر که با دشمن نشیند در زمن هست او در بوستان در گولخن دوست را مازار از ما و منت تا نگردد دوست خصم و دشمنت خیر کن با خلق بهر ایزدت یا برای راحت جان خودت تا هماره دوست بینی در نظر در دلت ناید ز کین ناخوش صور چونک کردی دشمنی پرهیز کن مشورت با یار مهرانگیز کن گفت می دانم ترا ای بوالحسن که توی دیرینه دشمن دار من لیک مرد عاقلی و معنوی عقل تو نگذاردت که کژ روی طبع خواهد تا کشد از خصم کین عقل بر نفس است بند آهنین آید و منعش کند وا داردش عقل چون شحنه ست در نیک و بدش عقل ایمانی چو شحنه عادلست پاسبان و حاکم شهر دلست هم چو گربه باشد او بیدارهوش دزد در سوراخ ماند هم چو موش در هر آنجا که برآرد موش دست نیست گربه یا که نقش گربه است گربه چه شیر شیرافکن بود عقل ایمانی که اندر تن بود غره او حاکم درندگان نعره او مانع چرندگان شهر پر دزدست و پر جامه کنی خواه شحنه باش گو و خواه نی # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۷۶ - امیر کردن رسول علیه‌السلام جوان هذیلی را بر سریه‌ای کی در آن پیران و جنگ آزمودگان بودند یک سریه می فرستادش رسول بهر جنگ کافر و دفع فضول یک جوانی را گزید او از هذیل میر لشکر کردش و سالار خیل اصل لشکر بی گمان سرور بود قوم بی سرور تن بی سر بود این همه که مرده و پژمرده ای زان بود که ترک سرور کرده ای از کسل وز بخل وز ما و منی می کشی سر خویش را سر می کنی هم چو استوری که بگریزد ز بار او سر خود گیرد اندر کوهسار صاحبش در پی دوان کای خیره سر هر طرف گرگیست اندر قصد خر گر ز چشمم این زمان غایب شوی پیشت آید هر طرف گرگ قوی استخوانت را بخاید چون شکر که نبینی زندگانی را دگر آن مگیر آخر بمانی از علف آتش از بی هیزمی گردد تلف هین بمگریز از تصرف کردنم وز گرانی بار که جانت منم تو ستوری هم که نفست غالبست حکم غالب را بود ای خودپرست خر نخواندت اسپ خواندت ذوالجلال اسپ تازی را عرب گوید تعال میر آخر بود حق را مصطفی بهر استوران نفس پر جفا قل تعالوا گفت از جذب کرم تا ریاضتتان دهم من رایضم نفسها را تا مروض کرده ام زین ستوران بس لگدها خورده ام هر کجا باشد ریاضت باره ای از لگدهااش نباشد چاره ای لاجرم اغلب بلا بر انبیاست که ریاضت دادن خامان بلاست سکسکانید از دمم یرغا روید تا یواش و مرکب سلطان شوید قل تعالوا قل تعالو گفت رب ای ستوران رمیده از ادب گر نیایند ای نبی غمگین مشو زان دو بی تمکین تو پر از کین مشو گوش بعضی زین تعالواها کرست هر ستوری را صطبلی دیگرست منهزم گردند بعضی زین ندا هست هر اسپی طویله او جدا منقبض گردند بعضی زین قصص زانک هر مرغی جدا دارد قفس خود ملایک نیز ناهمتا بدند زین سبب بر آسمان صف صف شدند کودکان گرچه به یک مکتب درند در سبق هر یک ز یک بالاترند مشرقی و مغربی را حسهاست منصب دیدار حس چشم راست صد هزاران گوشها گر صف زنند جمله محتاجان چشم روشن اند باز صف گوشها را منصبی در سماع جان و اخبار و نبی صد هزاران چشم را آن راه نیست هیچ چشمی از سماع آگاه نیست هم چنین هر حس یک یک می شمر هر یکی معزول از آن کار دگر پنج حس ظاهر و پنج اندرون ده صف اند اندر قیام الصافون هر کسی کو از صف دین سرکشست می رود سوی صفی کان واپسست تو ز گفتار تعالوا کم مکن کیمیای بس شگرفست این سخن گر مسی گردد ز گفتارت نفیر کیمیا را هیچ از وی وا مگیر این زمان گر بست نفس ساحرش گفت تو سودش کند در آخرش قل تعالوا قل تعالوا ای غلام هین که ان الله یدعوا للسلام خواجه باز آ از منی و از سری سروری جو کم طلب کن سروری # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۷۷ - اعتراض کردن معترضی بر رسول علیه‌السلام بر امیر کردن آن هذیلی چون پیمبر سروری کرد از هذیل از برای لشکر منصور خیل بوالفضولی از حسد طاقت نداشت اعتراض و لانسلم بر فراشت خلق را بنگر که چون ظلمانی اند در متاع فانیی چون فانی اند از تکبر جمله اندر تفرقه مرده از جان زنده اند از مخرقه این عجب که جان به زندان اندرست وانگهی مفتاح زندانش به دست پای تا سر غرق سرگین آن جوان می زند بر دامنش جوی روان دایما پهلو به پهلو بی قرار پهلوی آرامگاه و پشت دار نور پنهانست و جست و جو گواه کز گزافه دل نمی جوید پناه گر نبودی حبس دنیا را مناص نه بدی وحشت نه دل جستی خلاص وحشتت هم چون موکل می کشد که بجو ای ضال منهاج رشد هست منهاج و نهان در مکمنست یافتش رهن گزافه جستنست تفرقه جویان جمع اندر کمین تو درین طالب رخ مطلوب بین مردگان باغ برجسته ز بن کان دهنده زندگی را فهم کن چشم این زندانیان هر دم به در کی بدی گر نیستی کس مژده ور صد هزار آلودگان آب جو کی بدندی گر نبودی آب جو بر زمین پهلوت را آرام نیست دان که در خانه لحاف و بستریست بی مقرگاهی نباشد بی قرار بی خمار اشکن نباشد این خمار گفت نه نه یا رسول الله مکن سرور لشکر مگر شیخ کهن یا رسول الله جوان ار شیرزاد غیر مرد پیر سر لشکر مباد هم تو گفتستی و گفت تو گوا پیر باید پیر باید پیشوا یا رسول الله درین لشکر نگر هست چندین پیر و از وی پیشتر زین درخت آن برگ زردش را مبین سیبهای پخته او را بچین برگهای زرد او خود کی تهیست این نشان پختگی و کاملیست برگ زرد ریش و آن موی سپید بهر عقل پخته می آرد نوید برگهای نو رسیده سبزفام شد نشان آنک آن میوه ست خام برگ بی برگی نشان عارفیست زردی زر سرخ رویی صارفیست آنک او گل عارضست ار نو خطست او به مکتب گاه مخبر نوخطست حرفهای خط او کژمژ بود مزمن عقلست اگر تن می دود پای پیر از سرعت ار چه باز ماند یافت عقل او دو پر بر اوج راند گر مثل خواهی به جعفر در نگر داد حق بر جای دست و پاش پر بگذر از زر کین سخت شد محتجب هم چو سیماب این دلم شد مضطرب ز اندرونم صدخموش خوش نفس دست بر لب می زند یعنی که بس خامشی بحرست و گفتن هم چو جو بحر می جوید ترا جو را مجو از اشارتهای دریا سر متاب ختم کن والله اعلم بالصواب هم چنین پیوسته کرد آن بی ادب پیش پیغامبر سخن زان سرد لب دست می دادش سخن او بی خبر که خبر هرزه بود پیش نظر این خبرها از نظر خود نایبست بهر حاضر نیست بهر غایبست هر که او اندر نظر موصول شد این خبرها پیش او معزول شد چونک با معشوق گشتی همنشین دفع کن دلالگان را بعد ازین هر که از طفلی گذشت و مرد شد نامه و دلاله بر وی سرد شد نامه خواند از پی تعلیم را حرف گوید از پی تفهیم را پیش بینایان خبر گفتن خطاست کان دلیل غفلت و نقصان ماست پیش بینا شد خموشی نفع تو بهر این آمد خطاب انصتوا گر بفرماید بگو بر گوی خوش لیک اندک گو دراز اندر مکش ور بفرماید که اندر کش دراز هم چنان شرمین بگو با امر ساز همچنین که من درین زیبا فسون با ضیاء الحق حسام الدین کنون چونک کوته می کنم من از رشد او به صد نوعم بگفتن می کشد ای حسام الدین ضیاء ذوالجلال چونک می بینی چه می جویی مقال این مگر باشد ز حب مشتهی اسقنی خمرا و قل لی انها بر دهان تست این دم جام او گوش می گوید که قسم گوش کو قسم تو گرمیست نک گرمی و مست گفت حرص من ازین افزون ترست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۷۸ - جواب گفتن مصطفی علیه‌السلام اعتراض کننده را در حضور مصطفای قندخو چون ز حد برد آن عرب از گفت و گو آن شه والنجم و سلطان عبس لب گزید آن سرد دم را گفت بس دست می زد بهر منعش بر دهان چند گویی پیش دانای نهان پیش بینا برده ای سرگین خشک که بخر این را به جای ناف مشک بعر را ای گنده مغز گنده مخ زیر بینی بنهی و گویی که اخ اخ اخی برداشتی ای گیج گاج تا که کالای بدت یابد رواج تا فریبی آن مشام پاک را آن چریده گلشن افلاک را حلم او خود را اگر چه گول ساخت خویشتن را اندکی باید شناخت دیگ را گر باز ماند امشب دهن گربه را هم شرم باید داشتن خویشتن گر خفته کرد آن خوب فر سخت بیدارست دستارش مبر چند گویی ای لجوج بی صفا این فسون دیو پیش مصطفی صد هزاران حلم دارند این گروه هر یکی حلمی از آنها صد چو کوه حلمشان بیدار را ابله کند زیرک صد چشم را گمره کند حلمشان هم چون شراب خوب نغز نغز نغزک بر رود بالای مغز مست را بین زان شراب پرشگفت هم چو فرزین مست کژ رفتن گرفت مرد برنا زان شراب زودگیر در میان راه می افتد چو پیر خاصه این باده که از خم بلی است نه میی که مستی او یکشبیست آنک آن اصحاب کهف از نقل و نقل سیصد و نه سال گم کردند عقل زان زنان مصر جامی خورده اند دستها را شرحه شرحه کرده اند ساحران هم سکر موسی داشتند دار را دلدار می انگاشتند جعفر طیار زان می بود مست زان گرو می کرد بی خود پا و دست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۷۹ - قصهٔ «سُبْحانی، ما اَعْظَمَ شَأْنی» گفتن ابویزید قدّس الله سرّه و اعتراض مریدان و جواب این مر ایشان را نه به طریق گفت زبان بلک از راه عیان با مریدان آن فقیر محتشم بایزید آمد که نک یزدان منم گفت مستانه عیان آن ذوفنون لا اله الا انا ها فاعبدون چون گذشت آن حال گفتندش صباح تو چنین گفتی و این نبود صلاح گفت این بار ار کنم من مشغله کاردها بر من زنید آن دم هله حق منزه از تن و من با تنم چون چنین گویم بباید کشتنم چون وصیت کرد آن آزادمرد هر مریدی کاردی آماده کرد مست گشت او باز از آن سغراق زفت آن وصیت هاش از خاطر برفت نقل آمد عقل او آواره شد صبح آمد شمع او بیچاره شد عقل چون شحنه ست چون سلطان رسید شحنه بیچاره در کنجی خزید عقل سایه حق بود حق آفتاب سایه را با آفتاب او چه تاب چون پری غالب شود بر آدمی گم شود از مرد وصف مردمی هر چه گوید آن پری گفته بود زین سری زان آن سری گفته بود چون پری را این دم و قانون بود کردگار آن پری خود چون بود اوی او رفته پری خود او شده ترک بی الهام تازی گو شده چون به خود آید نداند یک لغت چون پری را هست این ذات و صفت پس خداوند پری و آدمی از پری کی باشدش آخر کمی شیرگیر ار خون نره شیر خورد تو بگویی او نکرد آن باده کرد ور سخن پردازد از زر کهن تو بگویی باده گفته ست آن سخن باده ای را می بود این شر و شور نور حق را نیست آن فرهنگ و زور که ترا از تو به کل خالی کند تو شوی پست او سخن عالی کند گرچه قرآن از لب پیغمبرست هر که گوید حق نگفت او کافرست چون همای بی خودی پرواز کرد آن سخن را بایزید آغاز کرد عقل را سیل تحیر در ربود زان قوی تر گفت که اول گفته بود نیست اندر جبه ام الا خدا چند جویی بر زمین و بر سما آن مریدان جمله دیوانه شدند کاردها در جسم پاکش می زدند هر یکی چون ملحدان گرده کوه کارد می زد پیر خود را بی ستوه هر که اندر شیخ تیغی می خلید بازگونه از تن خود می درید یک اثر نه بر تن آن ذوفنون وان مریدان خسته و غرقاب خون هر که او سویی گلویش زخم برد حلق خود ببریده دید و زار مرد وآنک او را زخم اندر سینه زد سینه اش بشکافت و شد مرده ابد وآنک آگه بود از آن صاحب قران دل ندادش که زند زخم گران نیم دانش دست او را بسته کرد جان ببرد الا که خود را خسته کرد روز گشت و آن مریدان کاسته نوحه ها از خانه شان برخاسته پیش او آمد هزاران مرد و زن کای دو عالم درج در یک پیرهن این تن تو گر تن مردم بدی چون تن مردم ز خنجر گم شدی با خودی با بی خودی دوچار زد با خود اندر دیده خود خار زد ای زده بر بی خودان تو ذوالفقار بر تن خود می زنی آن هوش دار زانک بی خود فانی است و آمنست تا ابد در آمنی او ساکنست نقش او فانی و او شد آینه غیر نقش روی غیر آن جای نه گر کنی تف سوی روی خود کنی ور زنی بر آینه بر خود زنی ور ببینی روی زشت آن هم توی ور ببینی عیسی و مریم توی او نه اینست و نه آن او ساده است نقش تو در پیش تو بنهاده است چون رسید اینجا سخن لب در ببست چون رسید اینجا قلم درهم شکست لب ببند ار چه فصاحت دست داد دم مزن والله اعلم بالرشاد برکنار بامی ای مست مدام پست بنشین یا فرود آ والسلام هر زمانی که شدی تو کامران آن دم خوش را کنار بام دان بر زمان خوش هراسان باش تو هم چو گنجش خفیه کن نه فاش تو تا نیاید بر ولا ناگه بلا ترس ترسان رو در آن مکمن هلا ترس جان در وقت شادی از زوال زان کنار بام غیبست ارتحال گر نمی بینی کنار بام راز روح می بیند که هستش اهتزاز هر نکالی ناگهان کان آمدست بر کنار کنگره شادی بدست جز کنار بام خود نبود سقوط اعتبار از قوم نوح و قوم لوط # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۸۰ - بیان سبب فصاحت و بسیارگویی آن فضول به خدمت رسول علیه‌السلام پرتو مستی بی حد نبی چون بزد هم مست و خوش گشت آن غبی لاجرم بسیارگو شد از نشاط مست ادب بگذاشت آمد در خباط نه همه جا بی خودی شر می کند بی ادب را می چنان تر می کند گر بود عاقل نکو فر می شود ور بود بدخوی بتر می شود لیک اغلب چون بدند و ناپسند بر همه می را محرم کرده اند # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۸۱ - بیان رسول علیه السلام سبب تفضیل و اختیار کردن او آن هذیلی را به امیری و سرلشکری بر پیران و کاردیدگان حکم اغلب راست چون غالب بدند تیغ را از دست ره زن بستدند گفت پیغامبر کای ظاهرنگر تو مبین او را جوان و بی هنر ای بسا ریش سیاه و مرد پیر ای بسا ریش سپید و دل چو قیر عقل او را آزمودم بارها کرد پیری آن جوان در کارها پیر پیر عقل باشد ای پسر نه سپیدی موی اندر ریش و سر از بلیس او پیرتر خود کی بود چونک عقلش نیست او لاشی بود طفل گیرش چون بود عیسی نفس پاک باشد از غرور و از هوس آن سپیدی مو دلیل پختگیست پیش چشم بسته کش کوته تگیست آن مقلد چون نداند جز دلیل در علامت جوید او دایم سبیل بهر او گفتیم که تدبیر را چونک خواهی کرد بگزین پیر را آنک او از پرده تقلید جست او به نور حق ببیند آنچ هست نور پاکش بی دلیل و بی بیان پوست بشکافد در آید در میان پیش ظاهربین چه قلب و چه سره او چه داند چیست اندر قوصره ای بسا زر سیه کرده بدود تا رهد از دست هر دزدی حسود ای بسا مس زر اندوده به زر تا فروشد آن به عقل مختصر ما که باطن بین جمله کشوریم دل ببینیم و به ظاهر ننگریم قاضیانی که به ظاهر می تنند حکم بر اشکال ظاهر می کنند چون شهادت گفت و ایمانی نمود حکم او مؤمن کنند این قوم زود بس منافق کاندرین ظاهر گریخت خون صد مؤمن به پنهانی بریخت جهد کن تا پیر عقل و دین شوی تا چو عقل کل تو باطن بین شوی از عدم چون عقل زیبا رو گشاد خلعتش داد و هزارش نام داد کمترین زان نامهای خوش نفس این که نبود هیچ او محتاج کس گر به صورت وا نماید عقل رو تیره باشد روز پیش نور او ور مثال احمقی پیدا شود ظلمت شب پیش او روشن بود کو ز شب مظلم تر و تاری ترست لیک خفاش شقی ظلمت خرست اندک اندک خوی کن با نور روز ورنه خفاشی بمانی بیفروز عاشق هر جا شکال و مشکلیست دشمن هر جا چراغ مقبلیست ظلمت اشکال زان جوید دلش تا که افزون تر نماید حاصلش تا ترا مشغول آن مشکل کند وز نهاد زشت خود غافل کند # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۸۲ - علامت عاقل تمام و نیم‌عاقل و مرد تمام و نیم‌مرد و علامت شقی مغرور لاشی عاقل آن باشد که او با مشعله ست او دلیل و پیشوای قافله ست پیرو نور خودست آن پیش رو تابع خویشست آن بی خویش رو مؤمن خویشست و ایمان آورید هم بدان نوری که جانش زو چرید دیگری که نیم عاقل آمد او عاقلی را دیده خود داند او دست در وی زد چو کور اندر دلیل تا بدو بینا شد و چست و جلیل وآن خری کز عقل جوسنگی نداشت خود نبودش عقل و عاقل را گذاشت ره نداند نه کثیر و نه قلیل ننگش آید آمدن خلف دلیل می رود اندر بیابان دراز گاه لنگان آیس و گاهی بتاز شمع نه تا پیشوای خود کند نیم شمعی نه که نوری کد کند نیست عقلش تا دم زنده زند نیم عقلی نه که خود مرده کند مرده آن عاقل آید او تمام تا برآید از نشیب خود به بام عقل کامل نیست خود را مرده کن در پناه عاقلی زنده سخن زنده نی تا همدم عیسی بود مرده نی تا دمگه عیسی شود جان کورش گام هر سو می نهد عاقبت نجهد ولی بر می جهد # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۸۳ - قصهٔ آن آبگیر و صیادان و آن سه ماهی یکی عاقل و یکی نیم عاقل وان دگر مغرور و ابله مغفل لاشی و عاقبت هر سه قصه آن آبگیرست ای عنود که درو سه ماهی اشگرف بود در کلیله خوانده باشی لیک آن قشر قصه باشد و این مغز جان چند صیادی سوی آن آبگیر برگذشتند و بدیدند آن ضمیر پس شتابیدند تا دام آورند ماهیان واقف شدند و هوشمند آنک عاقل بود عزم راه کرد عزم راه مشکل ناخواه کرد گفت با اینها ندارم مشورت که یقین سستم کنند از مقدرت مهر زاد و بوم بر جانشان تند کاهلی و جهلشان بر من زند مشورت را زنده ای باید نکو که ترا زنده کند وان زنده کو ای مسافر با مسافر رای زن زانک پایت لنگ دارد رای زن از دم حب الوطن بگذر مه ایست که وطن آن سوست جان این سوی نیست گر وطن خواهی گذر آن سوی شط این حدیث راست را کم خوان غلط # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۸۴ - سر خواندن وضو کننده اوراد وضو را در وضو هر عضو را وردی جدا آمدست اندر خبر بهر دعا چونک استنشاق بینی می کنی بوی جنت خواه از رب غنی تا ترا آن بو کشد سوی جنان بوی گل باشد دلیل گلبنان چونک استنجا کنی ورد و سخن این بود یا رب تو زینم پاک کن دست من اینجا رسید این را بشست دستم اندر شستن جانست سست ای ز تو کس گشته جان ناکسان دست فضل تست در جانها رسان حد من این بود کردم من لییم زان سوی حد را نقی کن ای کریم از حدث شستم خدایا پوست را از حوادث تو بشو این دوست را # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۸۵ - شخصی به وقت استنجا می‌گفت اللهم ارحنی رائحة الجنه به جای آنک اللهم اجعلنی من التوابین واجعلنی من المتطهرین کی ورد استنجاست و ورد استنجا را به وقت استنشاق می‌گفت عزیزی بشنید و این را طاقت نداشت آن یکی در وقت استنجا بگفت که مرا با بوی جنت دار جفت گفت شخصی خوب ورد آورده ای لیک سوراخ دعا گم کرده ای این دعا چون ورد بینی بود چون ورد بینی را تو آوردی به کون رایحه جنت ز بینی یافت حر رایحه جنت کم آید از دبر ای تواضع برده پیش ابلهان وی تکبر برده تو پیش شهان آن تکبر بر خسان خوبست و چست هین مرو معکوس عکسش بند تست از پی سوراخ بینی رست گل بو وظیفه بینی آمد ای عتل بوی گل بهر مشامست ای دلیر جای آن بو نیست این سوراخ زیر کی ازین جا بوی خلد آید ترا بو ز موضع جو اگر باید ترا هم چنین حب الوطن باشد درست تو وطن بشناس ای خواجه نخست گفت آن ماهی زیرک ره کنم دل ز رای و مشورتشان بر کنم نیست وقت مشورت هین راه کن چون علی تو آه اندر چاه کن محرم آن آه کم یابست بس شب رو و پنهان روی کن چون عسس سوی دریا عزم کن زین آب گیر بحر جو و ترک این گرداب گیر سینه را پا ساخت می رفت آن حذور از مقام با خطر تا بحر نور هم چو آهو کز پی او سگ بود می دود تا در تنش یک رگ بود خواب خرگوش و سگ اندر پی خطاست خواب خود در چشم ترسنده کجاست رفت آن ماهی ره دریا گرفت راه دور و پهنه پهنا گرفت رنجها بسیار دید و عاقبت رفت آخر سوی امن و عافیت خویشتن افکند در دریای ژرف که نیابد حد آن را هیچ طرف پس چو صیادان بیاوردند دام نیم عاقل را از آن شد تلخ کام گفت اه من فوت کردم فرصه را چون نگشتم همره آن رهنما ناگهان رفت او ولیکن چونک رفت می ببایستم شدن در پی بتفت بر گذشته حسرت آوردن خطاست باز ناید رفته یاد آن هباست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۸۶ - قصهٔ آن مرغ گرفته کی وصیت کرد کی بر گذشته پشیمانی مخور تدارک وقت اندیش و روزگار مبر در پشیمانی آن یکی مرغی گرفت از مکر و دام مرغ او را گفت ای خواجه همام  تو بسی گاوان و میشان خورده ای تو بسی اشتر به قربان کرده ای تو نگشتی سیر زانها در زمن هم نگردی سیر از اجزای من هل مرا تا که سه پندت بر دهم تا بدانی زیرکم یا ابلهم اول آن پند هم در دست تو ثانیش بر بام کهگل بست تو وآن سوم پندت دهم من بر درخت که ازین سه پند گردی نیکبخت آنچ بر دستست اینست آن سخن که محالی را ز کس باور مکن بر کفش چون گفت اول پند زفت گشت آزاد و بر آن دیوار رفت گفت دیگر بر گذشته غم مخور چون ز تو بگذشت زان حسرت مبر بعد از آن گفتش که در جسمم کتیم ده درمسنگست یک در یتیم دولت تو بخت فرزندان تو بود آن گوهر به حق جان تو فوت کردی در که روزی ات نبود که نباشد مثل آن در در وجود آنچنان که وقت زادن حامله ناله دارد خواجه شد در غلغله مرغ گفتش نی نصیحت کردمت که مبادا بر گذشته دی غمت چون گذشت و رفت غم چون می خوری یا نکردی فهم پندم یا کری وان دوم پندت بگفتم کز ضلال هیچ تو باور مکن قول محال من نیم خود سه درمسنگ ای اسد ده درمسنگ اندرونم چون بود خواجه باز آمد به خود گفتا که هین باز گو آن پند خوب سیومین گفت آری خوش عمل کردی بدان تا بگویم پند ثالث رایگان پند گفتن با جهول خوابناک تخم افکندن بود در شوره خاک چاک حمق و جهل نپذیرد رفو تخم حکمت کم دهش ای پندگو # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۸۷ - چاره اندیشیدن آن ماهی نیم‌عاقل و خود را مرده کردن گفت ماهی دگر وقت بلا چونک ماند از سایه عاقل جدا کو سوی دریا شد و از غم عتیق فوت شد از من چنان نیکو رفیق لیک زان نندیشم و بر خود زنم خویشتن را این زمان مرده کنم پس برآرم اشکم خود بر زبر پشت زیر و می روم بر آب بر می روم بر وی چنانک خس رود نی بسباحی چنانک کس رود مرده گردم خویش بسپارم به آب مرگ پیش از مرگ امنست از عذاب مرگ پیش از مرگ امنست ای فتی این چنین فرمود ما را مصطفی گفت موتواکلکم من قبل ان یاتی الموت تموتوا بالفتن هم چنان مرد و شکم بالا فکند آب می بردش نشیب و گه بلند هر یکی زان قاصدان بس غصه برد که دریغا ماهی بهتر بمرد شاد می شد او کز آن گفت دریغ پیش رفت این بازیم رستم ز تیغ پس گرفتش یک صیاد ارجمند پس برو تف کرد و بر خاکش فکند غلط غلطان رفت پنهان اندر آب ماند آن احمق همی کرد اضطراب از چپ و از راست می جست آن سلیم تا بجهد خویش برهاند گلیم دام افکندند و اندر دام ماند احمقی او را در آن آتش نشاند بر سر آتش به پشت تابه ای با حماقت گشت او همخوابه ایی او همی جوشید از تف سعیر عقل می گفتش الم یاتک نذیر او همی گفت از شکنجه وز بلا هم چو جان کافران قالوا بلی باز می گفت او که گر این بار من وا رهم زین محنت گردن شکن من نسازم جز به دریایی وطن آبگیری را نسازم من سکن آب بی حد جویم و آمن شوم تا ابد در امن و صحت می روم # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۸۸ - بیان آنک عهد کردن احمق وقت گرفتاری و ندم هیچ وفایی ندارد کی لو ردوالعادوا لما نهوا عنه و انهم لکاذبون صبح کاذب وفا ندارد عقل می گفتش حماقت با توست با حماقت عقل را آید شکست عقل را باشد وفای عهدها تو نداری عقل رو ای خربها عقل را یاد آید از پیمان خود پرده نسیان بدراند خرد چونک عقلت نیست نسیان میر تست دشمن و باطل کن تدبیر تست از کمی عقل پروانه خسیس یاد نارد ز آتش و سوز و حسیس چونک پرش سوخت توبه می کند آز و نسیانش بر آتش می زند ضبط و درک و حافظی و یادداشت عقل را باشد که عقل آن را فراشت چونک گوهر نیست تابش چون بود چون مذکر نیست ایابش چون بود این تمنی هم ز بی عقلی اوست که نبیند کان حماقت را چه خوست آن ندامت از نتیجه رنج بود نه ز عقل روشن چون گنج بود چونک شد رنج آن ندامت شد عدم می نیرزد خاک آن توبه و ندم آن ندم از ظلمت غم بست بار پس کلام اللیل یمحوه النهار چون برفت آن ظلمت غم گشت خوش هم رود از دل نتیجه و زاده اش می کند او توبه و پیر خرد بانگ لو ردوا لعادوا می زند # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۸۹ - در بیان آنک وهم قلب عقلست و ستیزهٔ اوست بدو ماند و او نیست و قصهٔ مجاوبات موسی علیه‌السلام کی صاحب عقل بود با فرعون کی صاحب وهم بود عقل ضد شهوتست ای پهلوان آنک شهوت می تند عقلش مخوان وهم خوانش آنک شهوت را گداست وهم قلب نقد زر عقلهاست بی محک پیدا نگردد وهم و عقل هر دو را سوی محک کن زود نقل این محک قرآن و حال انبیا چون محک مر قلب را گوید بیا تا ببینی خویش را ز آسیب من که نه ای اهل فراز و شیب من عقل را گر اره ای سازد دو نیم هم چو زر باشد در آتش او بسیم وهم مر فرعون عالم سوز را عقل مر موسی به جان افروز را رفت موسی بر طریق نیستی گفت فرعونش بگو تو کیستی گفت من عقلم رسول ذوالجلال حجةالله ام امانم از ضلال گفت نی خامش رها کن های هو نسبت و نام قدیمت را بگو گفت که نسبت مر از خاکدانش نام اصلم کمترین بندگانش بنده زاده آن خداوند وحید زاده از پشت جواری و عبید نسبت اصلم ز خاک و آب و گل آب و گل را داد یزدان جان و دل مرجع این جسم خاکم هم به خاک مرجع تو هم به خاک ای سهمناک اصل ما و اصل جمله سرکشان هست از خاکی و آن را صد نشان که مدد از خاک می گیرد تنت از غذایی خاک پیچد گردنت چون رود جان می شود او باز خاک اندر آن گور مخوف سهمناک هم تو و هم ما و هم اشباه تو خاک گردند و نماند جاه تو گفت غیر این نسب نامیت هست مر ترا آن نام خود اولیترست بنده فرعون و بنده بندگانش که ازو پرورد اول جسم و جانش بنده یاغی طاغی ظلوم زین وطن بگریخته از فعل شوم خونی و غداری و حق ناشناس هم برین اوصاف خود می کن قیاس در غریبی خوار و درویش و خلق که ندانستی سپاس ما و حق گفت حاشا که بود با آن ملیک در خداوندی کسی دیگر شریک واحد اندر ملک او را یار نی بندگانش را جز او سالار نی نیست خلقش را دگر کس مالکی شرکتش دعوی کند جز هالکی نقش او کردست و نقاش من اوست غیر اگر دعوی کند او ظلم جوست تو نتانی ابروی من ساختن چون توانی جان من بشناختن بلک آن غدار و آن طاغی توی که کنی با حق دعوی دوی گر بکشتم من عوانی را به سهو نه برای نفس کشتم نه به لهو من زدم مشتی و ناگاه اوفتاد آنک جانش خود نبد جانی بداد من سگی کشتم تو مرسل زادگان صدهزاران طفل بی جرم و زیان کشته ای و خونشان در گردنت تا چه آید بر تو زین خون خوردنت کشته ای ذریت یعقوب را بر امید قتل من مطلوب را کوری تو حق مرا خود برگزید سرنگون شد آنچ نفست می پزید گفت اینها را بهل بی هیچ شک این بود حق من و نان و نمک که مرا پیش حشر خواری کنی روز روشن بر دلم تاری کنی گفت خواری قیامت صعب تر گر نداری پاس من در خیر و شر زخم کیکی را نمی تانی کشید زخم ماری را تو چون خواهی چشید ظاهرا کار تو ویران می کنم لیک خاری را گلستان می کنم # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۹۰ - بیان آنک عمارت در ویرانیست و جمعیت در پراکندگیست و درستی در شکستگیست و مراد در بی‌مرادیست و وجود در عدم است و عَلی هَذا بَقیَّةُ الأَضْدادِ وَ الأَزْواجِ آن یکی آمد زمین را می شکافت ابلهی فریاد کرد و بر نتافت کین زمین را از چه ویران می کنی می شکافی و پریشان می کنی گفت ای ابله برو و بر من مران تو عمارت از خرابی باز دان کی شود گلزار و گندم زار این تا نگردد زشت و ویران این زمین کی شود بستان و کشت و برگ و بر تا نگردد نظم او زیر و زبر تا بنشکافی به نشتر ریش چغز کی شود نیکو و کی گردید نغز تا نشوید خلطهاات از دوا کی رود شورش کجا آید شفا پاره پاره کرده درزی جامه را کس زند آن درزی علامه را که چرا این اطلس بگزیده را بردریدی چه کنم بدریده را هر بنای کهنه که آبادان کنند نه که اول کهنه را ویران کنند هم چنین نجار و حداد و قصاب هستشان پیش از عمارتها خراب آن هلیله و آن بلیله کوفتن زان تلف گردند معموری تن تا نکوبی گندم اندر آسیا کی شود آراسته زان خوان ما آن تقاضا کرد آن نان و نمک که ز شستت وا رهانم ای سمک گر پذیری پند موسی وا رهی از چنین شست بد نامنتهی بس که خود را کرده ای بنده هوا کرمکی را کرده ای تو اژدها اژدها را اژدها آورده ام تا به اصلاح آورم من دم به دم تا دم آن از دم این بشکند مار من آن اژدها را بر کند گر رضا دادی رهیدی از دو مار ورنه از جانت برآرد آن دمار گفت الحق سخت استا جادوی که در افکندی به مکر اینجا دوی خلق یک دل را تو کردی دو گروه جادوی رخنه کند در سنگ و کوه گفت هستم غرق پیغام خدا جادوی کی دید با نام خدا غفلت و کفرست مایه جادوی مشعله دینست جان موسوی من به جادویان چه مانم ای وقیح کز دمم پر رشک می گردد مسیح من به جادویان چه مانم ای جنب که ز جانم نور می گیرد کتب چون تو با پر هوا بر می پری لاجرم بر من گمان آن می بری هر کرا افعال دام و دد بود بر کریمانش گمان بد بود چون تو جزو عالمی هر چون بوی کل را بر وصف خود بینی سوی گر تو برگردی و بر گردد سرت خانه را گردنده بیند منظرت ور تو در کشتی روی بر یم روان ساحل یم را همی بینی دوان گر تو باشی تنگ دل از ملحمه تنگ بینی جمله دنیا را همه ور تو خوش باشی به کام دوستان این جهان بنمایدت چون گلستان ای بسا کس رفته تا شام و عراق او ندیده هیچ جز کفر و نفاق وی بسا کس رفته تا هند و هری او ندیده جز مگر بیع و شری وی بسا کس رفته ترکستان و چین او ندیده هیچ جز مکر و کمین چون ندارد مدرکی جز رنگ و بو جمله اقلیمها را گو بجو گاو در بغداد آید ناگهان بگذرد او زین سران تا آن سران از همه عیش و خوشیها و مزه او نبیند جز که قشر خربزه که بود افتاده بر ره یا حشیش لایق سیران گاوی یا خریش خشک بر میخ طبیعت چون قدید بسته اسباب جانش لا یزید وان فضای خرق اسباب و علل هست ارض الله ای صدر اجل هر زمان مبدل شود چون نقش جان نو به نو بیند جهانی در عیان گر بود فردوس و انهار بهشت چون فسرده یک صفت شد گشت زشت # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۹۱ - بیان آنک هر حس مدرکی را از آدمی نیز مدرکاتی دیگرست کی از مدرکات آن حس دگر بی‌خبرست چنانک هر پیشه‌ور استاد اعجمی کار آن استاد دگر پیشه‌ورست و بی‌خبری او از آنک وظیفهٔ او نیست دلیل نکند کی آن مدرکات نیست اگرچه به حکم حال منکر بود آن را اما از منکری او اینجا جز بی‌خبری نمی‌خواهیم درین مقام چنبره دید جهان ادراک تست پرده پاکان حس ناپاک تست مدتی حس را بشو ز آب عیان این چنین دان جامه شوی صوفیان چون شدی تو پاک پرده بر کند جان پاکان خویش بر تو می زند جمله عالم گر بود نور و صور چشم را باشد از آن خوبی خبر چشم بستی گوش می آری به پیش تا نمایی زلف و رخساره به تیش گوش گوید من به صورت نگروم صورت ار بانگی زند من بشنوم عالمم من لیک اندر فن خویش فن من جز حرف و صوتی نیست بیش هین بیا بینی ببین این خوب را نیست در خور بینی این مطلوب را گر بود مشک و گلابی بو برم فن من اینست و علم و مخبرم کی ببینم من رخ آن سیم ساق هین مکن تکلیف ما لیس یطاق باز حس کژ نبیند غیر کژ خواه کژ غژ پیش او یا راست غژ چشم احول از یکی دیدن یقین دانک معزولست ای خواجه معین تو که فرعونی همه مکری و زرق مر مرا از خود نمی دانی تو فرق منگر از خود در من ای کژباز تو تا یکی تو را نبینی تو دوتو بنگر اندر من ز من یک ساعتی تا ورای کون بینی ساحتی وا رهی از تنگی و از ننگ و نام عشق اندر عشق بینی والسلام پس بدانی چونک رستی از بدن گوش و بینی چشم می داند شدن راست گفته ست آن شه شیرین زبان چشم گردد مو به موی عارفان چشم را چشمی نبود اول یقین در رحم بود او جنین گوشتین علت دیدن مدان پیه ای پسر ورنه خواب اندر ندیدی کس صور آن پری و دیو می بیند شبیه نیست اندر دیدگاه هر دو پیه نور را با پیه خود نسبت نبود نسبتش بخشید خلاق ودود آدمست از خاک کی ماند به خاک جنیست از نار بی هیچ اشتراک نیست مانندای آتش آن پری گرچه اصلش اوست چون می بنگری مرغ از بادست و کی ماند به باد نامناسب را خدا نسبت به داد نسبت این فرعها با اصلها هست بی چون ار چه دادش وصلها آدمی چون زاده خاک هباست این پسر را با پدر نسبت کجاست نسبتی گر هست مخفی از خرد هست بی چون و خرد کی پی برد باد را بی چشم اگر بینش نداد فرق چون می کرد اندر قوم عاد چون همی دانست مؤمن از عدو چون همی دانست می را از کدو آتش نمرود را گر چشم نیست با خلیلش چون تجشم کردنیست گر نبودی نیل را آن نور و دید از چه قبطی را ز سبطی می گزید گرنه کوه و سنگ با دیدار شد پس چرا داود را او یار شد این زمین را گر نبودی چشم جان از چه قارون را فرو خورد آنچنان گر نبودی چشم دل حنانه را چون بدیدی هجر آن فرزانه را سنگ ریزه گر نبودی دیده ور چون گواهی دادی اندر مشت در ای خرد بر کش تو پر و بالها سوره بر خوان زلزلت زلزالها در قیامت این زمین بر نیک و بد کی ز نادیده گواهیها دهد که تحدث حالها و اخبارها تظهر الارض لنا اسرارها این فرستادن مرا پیش تو میر هست برهانی که بد مرسل خبیر کین چنین دارو چنین ناسور را هست درخور از پی میسور را واقعاتی دیده بودی پیش ازین که خدا خواهد مرا کردن گزین من عصا و نور بگرفته به دست شاخ گستاخ ترا خواهم شکست واقعات سهمگین از بهر این گونه گونه می نمودت رب دین در خور سر بد و طغیان تو تا بدانی کوست درخوردان تو تا بدانی کو حکیمست و خبیر مصلح امراض درمان ناپذیر تو به تاویلات می گشتی از آن کور و گر کین هست از خواب گران وآن طبیب و آن منجم در لمع دید تعبیرش بپوشید از طمع گفت دور از دولت و از شاهیت که درآید غصه در آگاهیت از غذای مختلف یا از طعام طبع شوریده همی بیند منام زانک دید او که نصیحت جو نه ای تند و خون خواری و مسکین خو نه ای پادشاهان خون کنند از مصلحت لیک رحمتشان فزونست از عنت شاه را باید که باشد خوی رب رحمت او سبق دارد بر غضب نه غضب غالب بود مانند دیو بی ضرورت خون کند از بهر ریو نه حلیمی مخنث وار نیز که شود زن روسپی زان و کنیز دیوخانه کرده بودی سینه را قبله ای سازیده بودی کینه را شاخ تیزت بس جگرها را که خست نک عصاام شاخ شوخت را شکست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۹۲ - حمله بردن این جهانیان بر آن جهانیان و تاختن بردن تا سینور ذر و نسل کی سر حد غیب است و غفلت ایشان از کمین کی چون غازی به غزا نرود کافر تاختن آورد حمله بردند اسپه جسمانیان جانب قلعه و دز روحانیان تا فرو گیرند بر دربند غیب تا کسی ناید از آن سو پاک جیب غازیان حمله غزا چون کم برند کافران برعکس حمله آورند غازیان غیب چون از حلم خویش حمله ناوردند بر تو زشت کیش حمله بردی سوی دربندان غیب تا نیایند این طرف مردان غیب چنگ در صلب و رحمها در زدی تا که شارع را بگیری از بدی چون بگیری شه رهی که ذوالجلال بر گشادست از برای انتسال سد شدی دربندها را ای لجوج کوری تو کرد سرهنگی خروج نک منم سرهنگ هنگت بشکنم نک به نامش نام و ننگت بشکنم تو هلا در بندها را سخت بند چندگاهی بر سبال خود بخند سبلتت را بر کند یک یک قدر تا بدانی کالقدر یعمی الحذر سبلت تو تیزتر یا آن عاد که همی لرزید از دمشان بلاد تو ستیزه روتری یا آن ثمود که نیامد مثل ایشان در وجود صد ازینها گر بگویم تو کری بشنوی و ناشنوده آوری توبه کردم از سخن که انگیختم بی سخن من دارویت آمیختم که نهم بر ریش خامت تا پزد یا بسوزد ریش و ریشه ت تا ابد تا بدانی که خبیرست ای عدو می دهد هر چیز را درخورد او کی کژی کردی و کی کردی تو شر که ندیدی لایقش در پی اثر کی فرستادی دمی بر آسمان نیکیی کز پی نیامد مثل آن گر مراقب باشی و بیدار تو بینی هر دم پاسخ کردار تو چون مراقب باشی و گیری رسن حاجتت ناید قیامت آمدن آنک رمزی را بداند او صحیح حاجتش ناید که گویندش صریح این بلا از کودنی آید ترا که نکردی فهم نکته و رمزها از بدی چون دل سیاه و تیره شد فهم کن اینجا نشاید خیره شد ورنه خود تیری شود آن تیرگی در رسد در تو جزای خیرگی ور نیاید تیر از بخشایش است نه پی نادیدن آلایش است هین مراقب باش گر دل بایدت کز پی هر فعل چیزی زایدت ور ازین افزون ترا همت بود از مراقب کار بالاتر رود # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۹۳ - بیان آنک تن خاکی آدمی هم‌چون آهن نیکو جوهر قابل آینه شدن است تا درو هم در دنیا بهشت و دوزخ و قیامت و غیر آن معاینه بنماید نه بر طریق خیال پس چو آهن گرچه تیره هیکلی صیقلی کن صیقلی کن صیقلی تا دلت آیینه گردد پر صور اندرو هر سو ملیحی سیمبر آهن ار چه تیره و بی نور بود صیقلی آن تیرگی از وی زدود صیقلی دید آهن و خوش کرد رو تا که صورتها توان دید اندرو گر تن خاکی غلیظ و تیره است صیقلش کن زانک صیقل گیره است تا درو اشکال غیبی رو دهد عکس حوری و ملک در وی جهد صیقل عقلت بدان دادست حق که بدو روشن شود دل را ورق صیقلی را بسته ای ای بی نماز وآن هوا را کرده ای دو دست باز گر هوا را بند بنهاده شود صیقلی را دست بگشاده شود آهنی که آیینه غیبی بدی جمله صورتها درو مرسل شدی تیره کردی زنگ دادی در نهاد این بود یسعون فی الارض الفساد تاکنون کردی چنین اکنون مکن تیره کردی آب را افزون مکن بر مشوران تا شود این آب صاف واندرو بین ماه و اختر در طواف زانک مردم هست هم چون آب جو چون شود تیره نبینی قعر او قعر جو پر گوهرست و پر ز در هین مکن تیره که هست او صاف حر جان مردم هست مانند هوا چون بگرد آمیخت شد پرده سما مانع آید او ز دید آفتاب چونک گردش رفت شد صافی و ناب با کمال تیرگی حق واقعات می نمودت تا روی راه نجات # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۹۴ - باز گفتن موسی علیه‌السلام اسرار فرعون را و واقعات او را ظهر الغیب تا به خبیری حق ایمان آورد یا گمان برد ز آهن تیره بقدرت می نمود واقعاتی که در آخر خواست بود تا کنی کمتر تو آن ظلم و بدی آن همی دیدی و بدتر می شدی نقشهای زشت خوابت می نمود می رمیدی زان و آن نقش تو بود هم چو آن زنگی که در آیینه دید روی خود را زشت و بر آیینه رید که چه زشتی لایق اینی و بس زشتیم آن تواست ای کور خس این حدث بر روی زشتت می کنی نیست بر من زانک هستم روشنی گاه می دیدی لباست سوخته گه دهان و چشم تو بر دوخته گاه حیوان قاصد خونت شده گه سر خود را به دندان دده گه نگون اندر میان آبریز گه غریق سیل خون آمیز تیز گه ندات آمد ازین چرخ نقی که شقیی و شقیی و شقی گه ندات آمد صریحا از جبال که برو هستی ز اصحاب الشمال گه ندا می آمدت از هر جماد تا ابد فرعون در دوزخ فتاد زین بترها که نمی گویم ز شرم تا نگردد طبع معکوس تو گرم اندکی گفتم به تو ای ناپذیر ز اندکی دانی که هستم من خبیر خویشتن را کور می کردی و مات تا نیندیشی ز خواب و واقعات چند بگریزی نک آمد پیش تو کوری ادراک مکراندیش تو # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۹۵ - بیان آنک در توبه بازست هین مکن زین پس فراگیر احتراز که ز بخشایش در توبه ست باز توبه را از جانب مغرب دری باز باشد تا قیامت بر وری تا ز مغرب بر زند سر آفتاب باز باشد آن در از وی رو متاب هست جنت را ز رحمت هشت در یک در توبه ست زان هشت ای پسر آن همه گه باز باشد گه فراز وآن در توبه نباشد جز که باز هین غنیمت دار در بازست زود رخت آنجا کش به کوری حسود # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۹۶ - گفتن موسی علیه‌السلام فرعون را کی از من یک پند قبول کن و چهار فضیلت عوض بستان هین ز من بپذیر یک چیز و بیار پس ز من بستان عوض آن را چهار گفت ای موسی کدامست آن یکی شرح کن با من از آن یک اندکی گفت آن یک که بگویی آشکار که خدایی نیست غیر کردگار خالق افلاک و انجم بر علا مردم و دیو و پری و مرغ را خالق دریا و دشت و کوه و تیه ملکت او بی حد و او بی شبیه گفت ای موسی کدامست آن چهار که عوض بدهی مرا بر گو بیار تا بود کز لطف آن وعده حسن سست گردد چارمیخ کفر من بوک زان خوش وعده های مغتنم برگشاید قفل کفر صد منم بوک از تاثیر جوی انگبین شهد گردد در تنم این زهر کین یا ز عکس جوی آن پاکیزه شیر پرورش یابد دمی عقل اسیر یا بود کز عکس آن جوهای خمر مست گردم بو برم از ذوق امر یا بود کز لطف آن جوهای آب تازگی یابد تن شوره خراب شوره ام را سبزه ای پیدا شود خارزارم جنت ماوی شود بوک از عکس بهشت و چار جو جان شود از یاری حق یارجو آنچنان که از عکس دوزخ گشته ام آتش و در قهر حق آغشته ام گه ز عکس مار دوزخ هم چو مار گشته ام بر اهل جنت زهربار گه ز عکس جوشش آب حمیم آب ظلمم کرده خلقان را رمیم من ز عکس زمهریرم زمهریر یا ز عکس آن سعیرم چون سعیر دوزخ درویش و مظلومم کنون وای آنک یابمش ناگه زبون # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۹۷ - شرح کردن موسی علیه‌السلام آن چهار فضیلت را جهت پای مزد ایمان فرعون گفت موسی که اولین آن چهار صحتی باشد تنت را پایدار این علل هایی که در طب گفته اند دور باشد از تنت ای ارجمند ثانیا باشد ترا عمر دراز که اجل دارد ز عمرت احتراز وین نباشد بعد عمر مستوی که بناکام از جهان بیرون روی بلک خواهان اجل چون طفل شیر نه ز رنجی که ترا دارد اسیر مرگ جو باشی ولی نه از عجز رنج بلک بینی در خراب خانه گنج پس به دست خویش گیری تیشه ای می زنی بر خانه بی اندیشه ای که حجاب گنج بینی خانه را مانع صد خرمن این یک دانه را پس در آتش افکنی این دانه را پیش گیری پیشه مردانه را ای به یک برگی ز باغی مانده هم چو کرمی برگش از رز رانده چون کرم این کرم را بیدار کرد اژدهای جهل را این کرم خورد کرم کرمی شد پر از میوه و درخت این چنین تبدیل گردد نیکبخت # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۹۸ - تفسیر کُنْتُ کَنْزاً مَخْفیّاً فَأَحْبَبْتُ اَنْ اُعْرَفَ خانه بر کن کز عقیق این یمن صد هزاران خانه شاید ساختن گنج زیر خانه است و چاره نیست از خرابی خانه مندیش و مه ایست که هزاران خانه از یک نقد گنج تان عمارت کرد بی تکلیف و رنج عاقبت این خانه خود ویران شود گنج از زیرش یقین عریان شود لیک آن تو نباشد زانک روح مزد ویران کردنستش آن فتوح چون نکرد آن کار مزدش هست لا لیس للانسان الا ما سعی دست خایی بعد از آن تو کای دریغ این چنین ماهی بد اندر زیر میغ من نکردم آنچ گفتند از بهی گنج رفت و خانه و دستم تهی خانه اجرت گرفتی و کری نیست ملک تو به بیعی یا شری این کری را مدت او تا اجل تا درین مدت کنی در وی عمل پاره دوزی می کنی اندر دکان زیر این دکان تو مدفون دو کان هست این دکان کرایی زود باش تیشه بستان و تکش را می تراش تا که تیشه ناگهان بر کان نهی از دکان و پاره دوزی وا رهی پاره دوزی چیست خورد آب و نان می زنی این پاره بر دلق گران هر زمان می درد این دلق تنت پاره بر وی می زنی زین خوردنت ای ز نسل پادشاه کامیار با خود آ زین پاره دوزی ننگ دار پاره ای بر کن ازین قعر دکان تا برآرد سر به پیش تو دو کان پیش از آن کین مهلت خانه کری آخر آید تو نخورده زو بری پس ترا بیرون کند صاحب دکان وین دکان را بر کند از روی کان تو ز حسرت گاه بر سر می زنی گاه ریش خام خود بر می کنی کای دریغا آن من بود این دکان کور بودم بر نخوردم زین مکان ای دریغا بود ما را برد باد تا ابد یا حسرتا شد للعباد # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۹۹ - غره شدن آدمی به ذکاوت و تصویرات طبع خویشتن و طلب ناکردن علم غیب کی علم انبیاست دیدم اندر خانه من نقش و نگار بودم اندر عشق خانه بی قرار بودم از گنج نهانی بی خبر ورنه دستنبوی من بودی تبر آه گر داد تبر را دادمی این زمان غم را تبرا دادمی چشم را بر نقش می انداختم هم چو طفلان عشقها می باختم پس نکو گفت آن حکیم کامیار که تو طفلی خانه پر نقش و نگار در الهی نامه بس اندرز کرد که بر آر از دودمان خویش گرد بس کن ای موسی بگو وعده سوم که دل من ز اضطرابش گشت گم گفت موسی آن سوم ملک دوتو دو جهانی خالص از خصم و عدو بیشتر زان ملک که اکنون داشتی کان بد اندر جنگ و این در آشتی آنک در جنگت چنان ملکی دهد بنگر اندر صلح خوانت چون نهد آن کرم که اندر جفا آنهات داد در وفا بنگر چه باشد افتقاد گفت ای موسی چهارم چیست زود بازگو صبرم شد و حرصم فزود گفت چارم آنک مانی تو جوان موی هم چون قیر و رخ چون ارغوان رنگ و بو در پیش ما بس کاسدست لیک تو پستی سخن کردیم پست افتخار از رنگ و بو و از مکان هست شادی و فریب کودکان # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۰۰ - بیان این خبر کی کلموا الناس علی قدر عقولهم لا علی قدر عقولکم حتی لا یکذبوا الله و رسوله چونک با کودک سر و کارم فتاد هم زبان کودکان باید گشاد که برو کتاب تا مرغت خرم یا مویز و جوز و فستق آورم جز شباب تن نمی دانی به کیر این جوانی را بگیر ای خر شعیر هیچ آژنگی نیفتد بر رخت تازه ماند آن شباب فرخت نه نژند پیریت آید برو نه قد چون سرو تو گردد دوتو نه شود زور جوانی از تو کم نه به دندانها خللها یا الم نه کمی در شهوت و طمث و بعال که زنان را آید از ضعفت ملال آنچنان بگشایدت فر شباب که گشود آن مژده عکاشه باب # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۰۱ - قوله علیه السلام من بشرنی بخروج صفر بشرته بالجنة احمد آخر زمان را انتقال در ربیع اول آید بی جدال چون خبر یابد دلش زین وقت نقل عاشق آن وقت گردد او به عقل چون صفر آید شود شاد از صفر که پس این ماه می سازم سفر هر شبی تا روز زین شوق هدی ای رفیق راه اعلی می زدی گفت هر کس که مرا مژده دهد چون صفر پای از جهان بیرون نهد که صفر بگذشت و شد ماه ربیع مژده ور باشم مر او را و شفیع گفت عکاشه صفر بگذشت و رفت گفت که جنت ترا ای شیر زفت دیگری آمد که بگذشت آن صفر گفت عکاشه ببرد از مژده بر پس رجال از نقل عالم شادمان وز بقااش شادمان این کودکان چونک آب خوش ندید آن مرغ کور پیش او کوثر نماید آب شور هم چنین موسی کرامت می شمرد که نگردد صاف اقبال تو درد گفت احسنت و نکو گفت ولیک تا کنم من مشورت با یار نیک # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۰۲ - مشورت کردن فرعون با ایسیه در ایمان آوردن به موسی علیه‌السلام باز گفت او این سخن با ایسیه گفت جان افشان برین ای دل سیه بس عنایتهاست متن این مقال زود در یاب ای شه نیکو خصال وقت کشت آمد زهی پر سود کشت این بگفت و گریه کرد و گرم گشت بر جهید از جا و گفتا بخ لک آفتابی تاجرت گشت ای کلک عیب کل را خود بپوشاند کلاه خاصه چون باشد کله خورشید و ماه هم در آن مجلس که بشنیدی تو این چون نگفتی آری و صد آفرین این سخن در گوش خورشید ار شدی سرنگون بر بوی این زیر آمدی هیچ می دانی چه وعده ست و چه داد می کند ابلیس را حق افتقاد چون بدین لطف آن کریمت باز خواند ای عجب چون زهره ات بر جای ماند زهره ات ندرید تا زان زهره ات بودی اندر هر دو عالم بهره ات زهره ای کز بهره حق بر درد چون شهیدان از دو عالم بر خورد غافلی هم حکمتست و این عمی تا بماند لیک تا این حد چرا غافلی هم حکمتست و نعمتست تا نپرد زود سرمایه ز دست لیک نی چندانک ناسوری شود زهر جان و عقل رنجوری شود خود کی یابد این چنین بازار را که به یک گل می خری گلزار را دانه ای را صد درختستان عوض حبه ای را آمدت صد کان عوض کان لله دادن آن حبه است تا که کان الله له آید به دست زآنک این هوی ضعیف بی قرار هست شد زان هوی رب پایدار هوی فانی چونک خود فا او سپرد گشت باقی دایم و هرگز نمرد هم چو قطره خایف از باد و ز خاک که فنا گردد بدین هر دو هلاک چون به اصل خود که دریا بود جست از تف خورشید و باد و خاک رست ظاهرش گم گشت در دریا و لیک ذات او معصوم و پا بر جا و نیک هین بده ای قطره خود را بی ندم تا بیابی در بهای قطره یم هین بده ای قطره خود را این شرف در کف دریا شو آمن از تلف خود کرا آید چنین دولت به دست قطره را بحری تقاضاگر شدست الله الله زود بفروش و بخر قطره ای ده بحر پر گوهر ببر الله الله هیچ تاخیری مکن که ز بحر لطف آمد این سخن لطف اندر لطف این گم می شود که اسفلی بر چرخ هفتم می شود هین که یک بازی فتادت بوالعجب هیچ طالب این نیابد در طلب گفت با هامان بگویم ای ستیر شاه را لازم بود رای وزیر گفت با هامان مگو این راز را کور کمپیری چه داند باز را # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۰۳ - قصهٔ باز پادشاه و کمپیر زن باز اسپیدی به کمپیری دهی او ببرد ناخنش بهر بهی ناخنی که اصل کارست و شکار کور کمپیری ببرد کوروار که کجا بودست مادر که ترا ناخنان زین سان درازست ای کیا ناخن و منقار و پرش را برید وقت مهر این می کند زال پلید چونک تتماجش دهد او کم خورد خشم گیرد مهرها را بر درد که چنین تتماج پختم بهر تو تو تکبر می نمایی و عتو تو سزایی در همان رنج و بلا نعمت و اقبال کی سازد ترا آب تتماجش دهد کین را بگیر گر نمی خواهی که نوشی زان فطیر آب تتماجش نگیرد طبع باز زال بترنجد شود خشمش دراز از غضب شربای سوزان بر سرش زن فرو ریزد شود کل مغفرش اشک از آن چشمش فرو ریزد ز سوز یاد آرد لطف شاه دل فروز زان دو چشم نازنین با دلال که ز چهره شاد دارد صد کمال چشم مازاغش شده پر زخم زاغ چشم نیک از چشم بد با درد و داغ چشم دریا بسطتی کز بسط او هر دو عالم می نماید تار مو گر هزاران چرخ در چشمش رود هم چو چشمه پیش قلزم گم شود چشم بگذشته ازین محسوسها یافته از غیب بینی بوسها خود نمی یابم یکی گوشی که من نکته ای گویم از آن چشم حسن می چکید آن آب محمود جلیل می ربودی قطره اش را جبرییل تا بمالد در پر و منقال خویش گر دهد دستوریش آن خوب کیش باز گوید خشم کمپیر ار فروخت فر و نور و علم و صبرم را نسوخت باز جانم باز صد صورت تند زخم بر ناقه نه بر صالح زند صالح از یک دم که آرد با شکوه صد چنان ناقه بزاید متن کوه دل همی گوید خموش و هوش دار ورنه درانید غیرت پود و تار غیرتش را هست صد حلم نهان ورنه سوزیدی به یک دم صد جهان نخوت شاهی گرفتش جای پند تا دل خود را ز بند پند کند که کنم با رای هامان مشورت کوست پشت ملک و قطب مقدرت مصطفی را رای زن صدیق رب رای زن بوجهل را شد بولهب عرق جنسیت چنانش جذب کرد کان نصیحتها به پیشش گشت سرد جنس سوی جنس صد پره پرد بر خیالش بندها را بر درد # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۰۴ - قصهٔ آن زن کی طفل او بر سر ناودان غیژید و خطر افتادن بود و از علی کرم‌الله وجهه چاره جست یک زنی آمد به پیش مرتضی گفت شد بر ناودان طفلی مرا گرش می خوانم نمی آید به دست ور هلم ترسم که افتد او به پست نیست عاقل تا که دریابد چون ما گر بگویم کز خطر سوی من آ هم اشارت را نمی داند به دست ور بداند نشنود این هم بدست بس نمودم شیر و پستان را بدو او همی گرداند از من چشم و رو از برای حق شمایید ای مهان دستگیر این جهان و آن جهان زود درمان کن که می لرزد دلم که بدرد از میوه دل بسکلم گفت طفلی را بر آور هم به بام تا ببیند جنس خود را آن غلام سوی جنس آید سبک زان ناودان جنس بر جنس است عاشق جاودان زن چنان کرد و چو دید آن طفل او جنس خود خوش خوش بدو آورد رو سوی بام آمد ز متن ناودان جاذب هر جنس را هم جنس دان غژغژان آمد به سوی طفل طفل وا رهید او از فتادن سوی سفل زان بود جنس بشر پیغامبران تا بجنسیت رهند از ناودان پس بشر فرمود خود را مثلکم تا به جنس آیید و کم گردید گم زانک جنسیت عجایب جاذبیست جاذبش جنسست هر جا طالبیست عیسی و ادریس بر گردون شدند با ملایک چونک هم جنس آمدند باز آن هاروت و ماروت از بلند جنس تن بودند زان زیر آمدند کافران هم جنس شیطان آمده جانشان شاگرد شیطانان شده صد هزاران خوی بد آموخته دیده های عقل و دل بر دوخته کمترین خوشان به زشتی آن حسد آن حسد که گردن ابلیس زد زان سگان آموخته حقد و حسد که نخواهد خلق را ملک ابد هر کرا دید او کمال از چپ و راست از حسد قولنجش آمد درد خاست زآنک هر بدبخت خرمن سوخته می نخواهد شمع کس افروخته هین کمالی دست آور تا تو هم از کمال دیگران نفتی به غم از خدا می خواه دفع این حسد تا خدایت وا رهاند از جسد مر ترا مشغولیی بخشد درون که نپردازی از آن سوی برون جرعه می را خدا آن می دهد که بدو مست از دو عالم می دهد خاصیت بنهاده در کف حشیش کو زمانی می رهاند از خودیش خواب را یزدان بدان سان می کند کز دو عالم فکر را بر می کند کرد مجنون را ز عشق پوستی کو بنشناسد عدو از دوستی صد هزاران این چنین می دارد او که بر ادراکات تو بگمارد او هست میهای شقاوت نفس را که ز ره بیرون برد آن نحس را هست میهای سعادت عقل را که بیابد منزل بی نقل را خیمه گردون ز سرمستی خویش بر کند زان سو بگیرد راه پیش هین بهر مستی دلا غره مشو هست عیسی مست حق خر مست جو این چنین می را بجو زین خنبها مستی اش نبود ز کوته دنبها زانک هر معشوق چون خنبیست پر آن یکی درد و دگر صافی چو در می شناسا هین بچش با احتیاط تا میی یابی منزه ز اختلاط هر دو مستی می دهندت لیک این مستی ات آرد کشان تا رب دین تا رهی از فکر و وسواس و حیل بی عقال این عقل در رقص الجمل انبیا چون جنس روحند و ملک مر ملک را جذب کردند از فلک باد جنس آتش است و یار او که بود آهنگ هر دو بر علو چون ببندی تو سر کوزه تهی در میان حوض یا جویی نهی تا قیامت آن فرو ناید به پست که دلش خالیست و در وی باد هست میل بادش چون سوی بالا بود ظرف خود را هم سوی بالا کشد باز آن جانها که جنس انبیاست سوی ایشان کش کشان چون سایه هاست زانک عقلش غالبست و بی ز شک عقل جنس آمد به خلقت با ملک وان هوای نفس غالب بر عدو نفس جنس اسفل آمد شد بدو بود قبطی جنس فرعون ذمیم بود سبطی جنس موسی کلیم بود هامان جنس تر فرعون را برگزیدش برد بر صدر سرا لاجرم از صدر تا قعرش کشید که ز جنس دوزخ اند آن دو پلید هر دو سوزنده چو ذوزخ ضد نور هر دو چون دوزخ ز نور دل نفور زانک دوزخ گوید ای مؤمن تو زود برگذر که نورت آتش را ربود می رمد آن دوزخی از نور هم زانک طبع دوزخستش ای صنم دوزخ از مومن گریزد آنچنان که گریزد مومن از دوزخ به جان زانک جنس نار نبود نور او ضد نار آمد حقیقت نورجو در حدیث آمد که مومن در دعا چون امان خواهد ز دوزخ از خدا دوزخ از وی هم امان خواهد به جان که خدایا دور دارم از فلان جاذبه جنسیتست اکنون ببین که تو جنس کیستی از کفر و دین گر بهامان مایلی هامانیی ور به موسی مایلی سبحانیی ور بهر دو مایلی انگیخته نفس و عقلی هر دوان آمیخته هر دو در جنگند هان و هان بکوش تا شود غالب معانی بر نقوش در جهان جنگ شادی این بسست که ببینی بر عدو هر دم شکست آن ستیزه رو بسختی عاقبت گفت با هامان برای مشورت وعده های آن کلیم الله را گفت و محرم ساخت آن گمراه را # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۰۵ - مشورت کردن فرعون با وزیرش هامان در ایمان آوردن به موسی علیه‌السلام گفت با هامان چون تنهااش بدید جست هامان و گریبان را درید بانگها زد گریه ها کرد آن لعین کوفت دستار و کله را بر زمین که چگونه گفت اندر روی شاه این چنین گستاخ آن حرف تباه جمله عالم را مسخر کرده تو کار را با بخت چون زر کرده تو از مشارق وز مغارب بی لجاج سوی تو آرند سلطانان خراج پادشاهان لب همی مالند شاد بر ستانه خاک تو این کیقباد اسپ یاغی چون ببیند اسپ ما رو بگرداند گریزد بی عصا تاکنون معبود و مسجود جهان بوده ای گردی کمینه بندگان در هزار آتش شدن زین خوشترست که خداوندی شود بنده پرست نه بکش اول مرا ای شاه چین تا نبیند چشم من بر شاه این خسروا اول مرا گردن بزن تا نبیند این مذلت چشم من خود نبودست و مبادا این چنین که زمین گردون شود گردون زمین بندگان مان خواجه تاش ما شوند بی دلان مان دلخراش ما شوند چشم روشن دشمنان و دوست کور گشت ما را پس گلستان قعر گور # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۰۶ - تزییف سخن هامان علیه اللعنة دوست از دشمن همی نشناخت او نرد را کورانه کژ می باخت او دشمن تو جز تو نبود ای لعین بی گناهان را مگو دشمن به کین پیش تو این حالت بد دولتست که دوادو اول و آخر لتست گر ازین دولت نتازی خز خزان این بهارت را همی آید خزان مشرق و مغرب چو تو بس دیده اند که سر ایشان ز تن ببریده اند مشرق و مغرب که نبود بر قرار چون کنند آخر کسی را پایدار تو بدان فخر آوری کز ترس و بند چاپلوست گشت مردم روز چند هر کرا مردم سجودی می کنند زهر اندر جان او می آکنند چونک بر گردد ازو آن ساجدش داند او کان زهر بود و موبدش ای خنک آن را که ذلت نفسه وای آنک از سرکشی شد چون که او این تکبر زهر قاتل دان که هست از می پر زهر شد آن گیج مست چون می پر زهر نوشد مدبری از طرب یکدم بجنباند سری بعد یک دم زهر بر جانش فتد زهر در جانش کند داد و ستد گر نداری زهری اش را اعتقاد کو چه زهر آمد نگر در قوم عاد چونک شاهی دست یابد بر شهی بکشدش یا باز دارد در چهی ور بیابد خسته افتاده را مرهمش سازد شه و بدهد عطا گر نه زهرست آن تکبر پس چرا کشت شه را بی گناه و بی خطا وین دگر را بی ز خدمت چون نواخت زین دو جنبش زهر را شاید شناخت راه زن هرگز گدایی را نزد گرگ گرگ مرده را هرگز گزد خضر کشتی را برای آن شکست تا تواند کشتی از فجار رست چون شکسته می رهد اشکسته شو امن در فقرست اندر فقر رو آن کهی کو داشت از کان نقد چند گشت پاره پاره از زخم کلند تیغ بهر اوست کو را گردنیست سایه که افکندست بر وی زخم نیست مهتری نفطست و آتش ای غوی ای برادر چون بر آذر می روی هر چه او هموار باشد با زمین تیرها را کی هدف گردد ببین سر بر آرد از زمین آنگاه او چون هدفها زخم یابد بی رفو نردبان خلق این ما و منیست عاقبت زین نردبان افتادنیست هر که بالاتر رود ابله ترست که استخوان او بتر خواهد شکست این فروعست و اصولش آن بود که ترفع شرکت یزدان بود چون نمردی و نگشتی زنده زو یاغیی باشی به شرکت ملک جو چون بدو زنده شدی آن خود ویست وحدت محضست آن شرکت کیست شرح این در آینه اعمال جو که نیابی فهم آن از گفت و گو گر بگویم آنچ دارم در درون بس جگرها گردد اندر حال خون بس کنم خود زیرکان را این بس است بانگ دو کردم اگر در ده کس است حاصل آن هامان بدان گفتار بد این چنین راهی بر آن فرعون زد لقمه دولت رسیده تا دهان او گلوی او بریده ناگهان خرمن فرعون را داد او به باد هیچ شه را این چنین صاحب مباد # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۰۷ - نومید شدن موسی علیه‌السلام از ایمام فرعون به تاثیر کردن سخن هامان در دل فرعون گفت موسی لطف بنمودیم و جود خود خداوندیت را روزی نبود آن خداوندی که نبود راستین مر ورا نه دست دان نه آستین آن خداوندی که دزدیده بود بی دل و بی جان و بی دیده بود آن خداوندی که دادندت عوام باز بستانند از تو هم چو وام ده خداوندی عاریت به حق تا خداوندیت بخشد متفق # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۰۸ - منازعت امیران عرب با مصطفی علیه‌السلام کی ملک را مقاسمت کن با ما تا نزاعی نباشد و جواب فرمودن مصطفی علیه‌السلام کی من مامورم درین امارت و بحث ایشان از طرفین آن امیران عرب گرد آمدند نزد پیغامبر منازع می شدند که تو میری هر یک از ما هم امیر بخش کن این ملک و بخش خود بگیر هر یکی در بخش خود انصاف جو تو ز بخش ما دو دست خود بشو گفت میری مر مرا حق داده است سروری و امر مطلق داده است کین قران احمدست و دور او هین بگیرید امر او را اتقوا قوم گفتندش که ما هم زان قضا حاکمیم و داد امیریمان خدا گفت لیکن مر مرا حق ملک داد مر شما را عاریه از بهر زاد میری من تا قیامت باقیست میری عاریتی خواهد شکست قوم گفتند ای امیر افزون مگو چیست حجت بر فزون جویی تو در زمان ابری برآمد ز امر مر سیل آمد گشت آن اطراف پر رو به شهر آورد سیل بس مهیب اهل شهر افغان کنان جمله رعیب گفت پیغامبر که وقت امتحان آمد اکنون تا گمارد گردد عیان هر امیری نیزه خود در فکند تا شود در امتحان آن سیل بند پس قضیب انداخت در وی مصطفی آن قضیب معجز فرمان روا نیزه ها را هم چو خاشاکی ربود آب تیز سیل پرجوش عنود نیزه ها گم گشت جمله و آن قضیب بر سر آب ایستاده چون رقیب ز اهتمام آن قضیب آن سیل زفت روبگردانید و آن سیلاب رفت چون بدیدند از وی آن امر عظیم پس مقر گشتند آن میران ز بیم جز سه کس که حقد ایشان چیره بود ساحرش گفتند و کاهن از جحود ملک بر بسته چنان باشد ضعیف ملک بر رسته چنین باشد شریف نیزه ها را گر ندیدی با قضیب نامشان بین نام او بین این نجیب نامشان را سیل تیز مرگ برد نام او و دولت تیزش نمرد پنج نوبت می زنندش بر دوام هم چنین هر روز تا روز قیام گر ترا عقلست کردم لطفها ور خری آورده ام خر را عصا آنچنان زین آخرت بیرون کنم کز عصا گوش و سرت پر خون کنم اندرین آخر خران و مردمان می نیابند از جفای تو امان نک عصا آورده ام بهر ادب هر خری را کو نباشد مستحب اژدهایی می شود در قهر تو که اژدهایی گشته ای در فعل و خو اژدهای کوهیی تو بی امان لیک بنگر اژدهای آسمان این عصا از دوزخ آمد چاشنی که هلا بگریز اندر روشنی ورنه در مانی تو در دندان من مخلصت نبود ز در بندان من این عصایی بود این دم اژدهاست تا نگویی دوزخ یزدان کجاست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۰۹ - در بیان آنک شناسای قدرت حق نپرسد کی بهشت و دوزخ کجاست هر کجا خواهد خدا دوزخ کند اوج را بر مرغ دام و فخ کند هم ز دندانت برآید دردها تا بگویی دوزخست و اژدها یا کند آب دهانت را عسل که بگویی که بهشتست و حلل از بن دندان برویاند شکر تا بدانی قوت حکم قدر پس به دندان بی گناهان را مگز فکر کن از ضربت نامحترز نیل را بر قبطیان حق خون کند سبطیان را از بلا محصون کند تا بدانی پیش حق تمییز هست در میان هوشیار راه و مست نیل تمییز از خدا آموختست که گشاد آن را و این را سخت بست لطف او عاقل کند مر نیل را قهر او ابله کند قابیل را در جمادات از کرم عقل آفرید عقل از عاقل به قهر خود برید در جماد از لطف عقلی شد پدید وز نکال از عاقلان دانش رمید عقل چون باران به امر آنجا بریخت عقل این سو خشم حق دید و گریخت ابر و خورشید و مه و نجم بلند جمله بر ترتیب آیند و روند هر یکی ناید مگر در وقت خویش که نه پس ماند ز هنگام و نه پیش چون نکردی فهم این را ز انبیا دانش آوردند در سنگ و عصا تا جمادات دگر را بی لباس چون عصا و سنگ داری از قیاس طاعت سنگ و عصا ظاهر شود وز جمادات دگر مخبر شود که ز یزدان آگهیم و طایعیم ما همه نی اتفاقی ضایعیم هم چو آب نیل دانی وقت غرق کو میان هر دو امت کرد فرق چون زمین دانیش دانا وقت خسف در حق قارون که قهرش کرد و نسف چون قمر که امر بشنید و شتافت پس دو نیمه گشت بر چرخ و شکافت چون درخت و سنگ کاندر هر مقام مصطفی را کرده ظاهرالسلام # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۱۰ - جواب دهری کی منکر الوهیت است و عالم را قدیم می‌گوید دی یکی می گفت عالم حادثست فانیست این چرخ و حقش وارثست فلسفیی گفت چون دانی حدوث حادثی ابر چون داند غیوث ذره ای خود نیستی از انقلاب تو چه می دانی حدوث آفتاب کرمکی کاندر حدث باشد دفین کی بداند آخر و بدو زمین این به تقلید از پدر بشنیده ای از حماقت اندرین پیچیده ای چیست برهان بر حدوث این بگو ورنه خامش کن فزون گویی مجو گفت دیدم اندرین بحث عمیق بحث می کردند روزی دو فریق در جدال و در خصام و در ستوه گشت هنگامه بر آن دو کس گروه من به سوی جمع هنگامه شدم اطلاع از حال ایشان بستدم آن یکی می گفت گردون فانیست بی گمانی این بنا را بانیست وان دگر گفت این قدیم و بی کیست نیستش بانی و یا بانی ویست گفت منکر گشته ای خلاق را روز و شب آرنده و رزاق را گفت بی برهان نخواهم من شنید آنچ گولی آن به تقلیدی گزید هین بیاور حجت و برهان که من نشنوم بی حجت این را در زمن گفت حجت در درون جانمست در درون جان نهان برهانمست تو نمی بینی هلال از ضعف چشم من همی بینم مکن بر من تو خشم گفت و گو بسیار گشت و خلق گیج در سر و پایان این چرخ پسیج گفت یارا در درونم حجتیست بر حدوث آسمانم آیتیست من یقین دارم نشانش آن بود مر یقین دان را که در آتش رود در زبان می ناید آن حجت بدان هم چو حال سر عشق عاشقان نیست پیدا سر گفت و گوی من جز که زردی و نزاری روی من اشک و خون بر رخ روانه می دود حجت حسن و جمالش می شود گفت من اینها ندانم حجتی که بود در پیش عامه آیتی گفت چون قلبی و نقدی دم زنند که تو قلبی من نکویم ارجمند هست آتش امتحان آخرین کاندر آتش در فتند این دو قرین عام و خاص از حالشان عالم شوند از گمان و شک سوی ایقان روند آب و آتش آمد ای جان امتحان نقد و قلبی را که آن باشد نهان تا من و تو هر دو در آتش رویم حجت باقی حیرانان شویم تا من و تو هر دو در بحر اوفتیم که من و تو این کره را آیتیم هم چنان کردند و در آتش شدند هر دو خود را بر تف آتش زدند از خدا گوینده مرد مدعی رست و سوزید اندر آتش آن دعی از مؤذن بشنو این اعلام را کوری افزون روان خام را که نسوزیدست این نام از اجل کش مسمی صدر بودست و اجل صد هزاران زین رهان اندر قران بر دریده پرده های منکران چون گرو بستند غالب شد صواب در دوام و معجزات و در جواب فهم کردم کانک دم زد از سبق وز حدوث چرخ پیروزست و حق حجت منکر هماره زردرو یک نشان بر صدق آن انکار کو یک مناره در ثنای منکران کو درین عالم که تا باشد نشان منبری کو که بر آنجا مخبری یاد آرد روزگار منکری روی دینار و درم از نامشان تا قیامت می دهد زین حق نشان سکه شاهان همی گردد دگر سکه احمد ببین تا مستقر بر رخ نقره و یا روی زری وا نما بر سکه نام منکری خود مگیر این معجز چون آفتاب صد زبان بین نام او ام الکتاب زهره نی کس را که یک حرفی از آن یا بدزدد یا فزاید در بیان یار غالب شو که تا غالب شوی یار مغلوبان مشو هین ای غوی حجت منکر همین آمد که من غیر این ظاهر نمی بینم وطن هیچ نندیشد که هر جا ظاهریست آن ز حکمتهای پنهان مخبریست فایده هر ظاهری خود باطنیست هم چو نفع اندر دواها کامنست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۱۱ - تفسیر این آیت کی و ما خلقنا السموات والارض و ما بینهما الا بالحق نیافریدمشان بهر همین کی شما می‌بینید بلک بهر معنی و حکمت باقیه کی شما نمی‌بینید آن را هیچ نقاشی نگارد زین نقش بی امید نفع بهر عین نقش بلک بهر میهمانان و کهان که به فرجه وارهند از اندهان شادی بچگان و یاد دوستان دوستان رفته را از نقش آن هیچ کوزه گر کند کوزه شتاب بهر عین کوزه نه بر بوی آب هیچ کاسه گر کند کاسه تمام بهر عین کاسه نه بهر طعام هیچ خطاطی نویسد خط به فن بهر عین خط نه بهر خواندن نقش ظاهر بهر نقش غایبست وان برای غایب دیگر ببست تا سوم چارم دهم بر می شمر این فواید را به مقدار نظر هم چو بازیهای شطرنج ای پسر فایده هر لعب در تالی نگر این نهادند بهر آن لعب نهان وان برای آن و آن بهر فلان هم چنین دیده جهات اندر جهات در پی هم تا رسی در برد و مات اول از بهر دوم باشد چنان که شدن بر پایه های نردبان و آن دوم بهر سوم می دان تمام تا رسی تو پایه پایه تا به بام شهوت خوردن ز بهر آن منی آن منی از بهر نسل و روشنی کندبینش می نبیند غیر این عقل او بی سیر چون نبت زمین نبت را چه خوانده چه ناخوانده هست پای او به گل در مانده گر سرش جنبد پیر باد رو تو به سر جنبانیش غره مشو آن سرش گوید سمعنا ای صبا پای او گوید عصینا خلنا چون ندارد سیر می راند چون عام بر توکل می نهد چون کور گام بر توکل تا چه آید در نبرد چون توکل کردن اصحاب نرد وآن نظرهایی که آن افسرده نیست جز رونده و جز درنده پرده نیست آنچ در ده سال خواهد آمدن این زمان بیند به چشم خویشتن هم چنین هر کس به اندازه نظر غیب و مستقبل ببیند خیر وشر چونک سد پیش و سد پس نماند شد گذاره چشم و لوح غیب خواند چون نظر پس کرد تا بدو وجود ماجرا و آغاز هستی رو نمود بحث املاک زمین با کبریا در خلیفه کردن بابای ما چون نظر در پیش افکند او بدید آنچ خواهد بود تا محشر پدید پس ز پس می بیند او تا اصل اصل پیش می بیند عیان تا روز فصل هر کسی اندازه روشن دلی غیب را بیند به قدر صیقلی هر که صیقل بیش کرد او بیش دید بیشتر آمد برو صورت پدید گر تو گویی کان صفا فضل خداست نیز این توفیق صیقل زان عطاست قدر همت باشد آن جهد و دعا لیس للانسان الا ما سعی واهب همت خداوندست و بس همت شاهی ندارد هیچ خس نیست تخصیص خدا کس را به کار مانع طوع و مراد و اختیار لیک چون رنجی دهد بدبخت را او گریزاند به کفران رخت را نیکبختی را چو حق رنجی دهد رخت را نزدیکتر وا می نهد بددلان از بیم جان در کارزار کرده اسباب هزیمت اختیار پردلان در جنگ هم از بیم جان حمله کرده سوی صف دشمنان رستمان را ترس و غم وا پیش برد هم ز ترس آن بددل اندر خویش مرد چون محک آمد بلا و بیم جان زان پدید آید شجاع از هر جبان # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۱۲ - وحی کردن حق به موسی علیه‌السلام کی ای موسی من کی خالقم تعالی ترا دوست می‌دارم گفت موسی را به وحی دل خدا کای گزیده دوست می دارم ترا گفت چه خصلت بود ای ذوالکرم موجب آن تا من آن افزون کنم گفت چون طفلی به پیش والده وقت قهرش دست هم در وی زده خود نداند که جز او دیار هست هم ازو مخمور هم از اوست مست مادرش گر سیلیی بر وی زند هم به مادر آید و بر وی تند از کسی یاری نخواهد غیر او اوست جمله شر او و خیر او خاطر تو هم ز ما در خیر و شر التفاتش نیست جاهای دگر غیر من پیشت چون سنگست و کلوخ گر صبی و گر جوان و گر شیوخ هم چنانک ایاک نعبد در حنین در بلا از غیر تو لانستعین هست این ایاک نعبد حصر را در لغت و آن از پی نفی ریا هست ایاک نستعین هم بهر حصر حصر کرده استعانت را و قصر که عبادت مر ترا آریم و بس طمع یاری هم ز تو داریم و بس # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۱۳ - خشم کردن پادشاه بر ندیم و شفاعت کردن شفیع آن مغضوب علیه را و از پادشاه درخواستن و پادشاه شفاعت او قبول کردن و رنجیدن ندیم از این شفیع کی چرا شفاعت کردی پادشاهی بر ندیمی خشم کرد خواست تا از وی برآرد دود و گرد کرد شه شمشیر بیرون از غلاف تا زند بر وی جزای آن خلاف هیچ کس را زهره نه تا دم زند یا شفیعی بر شفاعت بر تند جز عمادالملک نامی در خواص در شفاعت مصطفی وارانه خاص بر جهید و زود در سجده فتاد در زمان شه تیغ قهر از کف نهاد گفت اگر دیوست من بخشیدمش ور بلیسی کرد من پوشیدمش چونک آمد پای تو اندر میان راضیم گر کرد مجرم صد زیان صد هزاران خشم را تانم شکست که ترا آن فضل و آن مقدار هست لابه ات را هیچ نتوانم شکست زآنک لابه تو یقین لابه منست گر زمین و آسمان بر هم زدی ز انتقام این مرد بیرون نامدی ور شدی ذره به ذره لابه گر او نبردی این زمان از تیغ سر بر تو می ننهیم منت ای کریم لیک شرح عزت تست ای ندیم این نکردی تو که من کردم یقین ای صفاتت در صفات ما دفین تو درین مستعملی نی عاملی زانک محمول منی نی حاملی ما رمیت اذ رمیت گشته ای خویشتن در موج چون کف هشته ای لا شدی پهلوی الا خانه گیر این عجب که هم اسیری هم امیر آنچ دادی تو ندای شاه داد اوست بس الله اعلم بالرشاد وآن ندیم رسته از زخم و بلا زین شفیع آزرد و برگشت از ولا دوستی ببرید زان مخلص تمام رو به حایط کرد تا نارد سلام زین شفیع خویشتن بیگانه شد زین تعجب خلق در افسانه شد که نه مجنونست یاری چون برید از کسی که جان او را وا خرید وا خریدش آن دم از گردن زدن خاک نعل پاش بایستی شدن بازگونه رفت و بیزاری گرفت با چنین دلدار کین داری گرفت پس ملامت کرد او را مصلحی کین جفا چون می کنی با ناصحی جان تو بخرید آن دلدار خاص آن دم از گردن زدن کردت خلاص گر بدی کردی نبایستی رمید خاصه نیکی کرد آن یار حمید گفت بهر شاه مبذولست جان او چرا آید شفیع اندر میان لی مع الله وقت بود آن دم مرا لا یسع فیه نبی مجتبی من نخواهم رحمتی جز زخم شاه من نخواهم غیر آن شه را پناه غیر شه را بهر آن لا کرده ام که به سوی شه تولا کرده ام گر ببرد او به قهر خود سرم شاه بخشد شصت جان دیگرم کار من سربازی و بی خویشی است کار شاهنشاه من سربخشی است فخر آن سر که کف شاهش برد ننگ آن سر کو به غیری سر برد شب که شاه از قهر در قیرش کشید ننگ دارد از هزاران روز عید خود طواف آنک او شه بین بود فوق قهر و لطف و کفر و دین بود زان نیامد یک عبارت در جهان که نهانست و نهانست و نهان زانک این اسما و الفاظ حمید از گلابه آدمی آمد پدید علم الاسما بد آدم را امام لیک نه اندر لباس عین و لام چون نهاد از آب و گل بر سر کلاه گشت آن اسمای جانی روسیاه که نقاب حرف و دم در خود کشید تا شود بر آب و گل معنی پدید گرچه از یک وجه منطق کاشف است لیک از ده وجه پرده و مکنف است # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۱۴ - گفتن خلیل مر جبرئیل را علیهماالسلام چون پرسیدش کی الک حاجة خلیل جوابش داد کی اما الیک فلا من خلیل وقتم و او جبرییل من نخواهم در بلا او را دلیل او ادب ناموخت از جبریل راد که بپرسید از خلیل حق مراد که مرادت هست تا یاری کنم ورنه بگریزم سبکباری کنم گفت ابراهیم نی رو از میان واسطه زحمت بود بعد العیان بهر این دنیاست مرسل رابطه مؤمنان را زانک هست او واسطه هر دل ار سامع بدی وحی نهان حرف و صوتی کی بدی اندر جهان گرچه او محو حقست و بی سرست لیک کار من از آن نازکترست کرده او کرده شاهست لیک پیش ضعفم بد نماینده ست نیک آنچ عین لطف باشد بر عوام قهر شد بر نازنینان کرام بس بلا و رنج می باید کشید عامه را تا فرق را توانند دید کین حروف واسطه ای یار غار پیش واصل خار باشد خار خار بس بلا و رنج بایست و وقوف تا رهد آن روح صافی از حروف لیک بعضی زین صدا کرتر شدند باز بعضی صافی و برتر شدند هم چو آب نیل آمد این بلا سعد را آبست و خون بر اشقیا هر که پایان بین تر او مسعودتر جدتر او کارد که افزون دید بر زانک داند کین جهان کاشتن هست بهر محشر و برداشتن هیچ عقدی بهر عین خود نبود بلک از بهر مقام ربح و سود هیچ نبود منکری گر بنگری منکری اش بهر عین منکری بل برای قهر خصم اندر حسد یا فزونی جستن و اظهار خود وآن فزونی هم پی طمع دگر بی معانی چاشنی ندهد صور زان همی پرسی چرا این می کنی که صور زیتست و معنی روشنی ورنه این گفتن چرا از بهر چیست چونک صورت بهر عین صورتیست این چرا گفتن سوال از فایده ست جز برای این چرا گفتن بدست از چه رو فایده جویی ای امین چون بود فایده این خود همین پس نقوش آسمان و اهل زمین نیست حکمت کان بود بهر همین گر حکیمی نیست این ترتیب چیست ور حکیمی هست چون فعلش تهیست کس نسازد نقش گرمابه و خضاب جز پی قصد صواب و ناصواب # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۱۵ - مطالبه کردن موسی علیه‌السلام حضرت را کی خَلَقتَ خَلقاً اَهلَکتَهُم و جواب آمدن گفت موسی ای خداوند حساب نقش کردی باز چون کردی خراب نر و ماده نقش کردی جان فزا وانگهان ویران کنی این را چرا گفت حق دانم که این پرسش ترا نیست از انکار و غفلت وز هوا ورنه تادیب و عتابت کردمی بهر این پرسش ترا آزردمی لیک می خواهی که در افعال ما باز جویی حکمت و سر بقا تا از آن واقف کنی مر عام را پخته گردانی بدین هر خام را قاصدا سایل شدی در کاشفی بر عوام ار چه که تو زان واقفی زآنک نیم علم آمد این سؤال هر برونی را نباشد آن مجال هم سؤال از علم خیزد هم جواب هم چنانک خار و گل از خاک و آب هم ضلال از علم خیزد هم هدی هم چنانک تلخ و شیرین از ندا ز آشنایی خیزد این بغض و ولا وز غذای خویش بود سقم و قوی مستفید اعجمی شد آن کلیم تا عجمیان را کند زین سر علیم ما هم از وی اعجمی سازیم خویش پاسخش آریم چون بیگانه پیش خرفروشان خصم یکدیگر شدند تا کلید قفل آن عقد آمدند پس بفرمودش خدا ای ذولباب چون بپرسیدی بیا بشنو جواب موسیا تخمی بکار اندر زمین تا تو خود هم وا دهی انصاف این چونک موسی کشت و شد کشتش تمام خوشه هااش یافت خوبی و نظام داس بگرفت و مر آن را می برید پس ندا از غیب در گوشش رسید که چرا کشتی کنی و پروری چون کمالی یافت آن را می بری گفت یا رب زان کنم ویران و پست که درینجا دانه هست و کاه هست دانه لایق نیست درانبار کاه کاه در انبار گندم هم تباه نیست حکمت این دو را آمیختن فرق واجب می کند در بیختن گفت این دانش تو از کی یافتی که به دانش بیدری بر ساختی گفت تمییزم تو دادی ای خدا گفت پس تمییز چون نبود مرا در خلایق روحهای پاک هست روحهای تیره گلناک هست این صدفها نیست در یک مرتبه در یکی درست و در دیگر شبه واجبست اظهار این نیک و تباه هم چنانک اظهار گندمها ز کاه بهر اظهارست این خلق جهان تا نماند گنج حکمتها نهان کنت کنزا کنت مخفیا شنو جوهر خود گم مکن اظهار شو # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۱۶ - بیان آنک روح حیوانی و عقل‌ِ جزوی و وهم و خیال بر مثال دوغند و روح کی باقیست درین دوغ هم‌چون روغن پنهانست جوهر صدقت خفی شد در دروغ هم چو طعم روغن اندر طعم دوغ آن دروغت این تن فانی بود راستت آن جان ربانی بود سال ها این دوغ تن پیدا و فاش روغن جان اندرو فانی و لاش تا فرستد حق رسولی بنده ای دوغ را در خمره جنباننده ای تا بجنباند به هنجار و به فن تا بدانم من که پنهان بود من یا کلام بنده ای کان جزو اوست در رود در گوش او کاو وحی جو ست اذن مؤمن وحی ما را واعی است آنچنان گوشی قرین داعی است هم چنانکه گوش طفل از گفت مام پر شود ناطق شود او در کلام ور نباشد طفل را گوش رشد گفت مادر نشنود گنگی شود دایما هر کر اصلی گنگ بود ناطق آنکس شد که از مادر شنود دان که گوش کر و گنگ از آفتی ست که پذیرای دم و تعلیم نیست آنکه بی تعلیم بد ناطق خداست که صفات او ز علت ها جداست یا چو آدم کرده تلقینش خدا بی حجاب مادر و دایه و ازا یا مسیحی که به تعلیم ودود در ولادت ناطق آمد در وجود از برای دفع تهمت در ولاد که نزاده ست از زنا و از فساد جنبشی بایست اندر اجتهاد تا که دوغ آن روغن از دل باز داد روغن اندر دوغ باشد چون عدم دوغ در هستی برآورده علم آنک هستت می نماید هست پوست وآنک فانی می نماید اصل اوست دوغ روغن ناگرفتست و کهن تا بنگزینی بنه خرجش مکن هین بگردانش به دانش دست دست تا نماید آنچ پنهان کرده است زآنکه این فانی دلیل باقی است لابه مستان دلیل ساقی است # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۱۷ - مثال دیگر هم درین معنی هست بازیهای آن شیر علم مخبری از بادهای مکتتم گر نبودی جنبش آن بادها شیر مرده کی بجستی در هوا زان شناسی باد را گر آن صباست یا دبورست این بیان آن خفاست این بدن مانند آن شیر علم فکر می جنباند او را دم به دم فکر کان از مشرق آید آن صباست وآنک از مغرب دبور با وباست مشرق این باد فکرت دیگرست مغرب این باد فکرت زان سرست مه جمادست و بود شرقش جماد جان جان جان بود شرق فؤاد شرق خورشیدی که شد باطن فروز قشر و عکس آن بود خورشید روز زآنک چون مرده بود تن بی لهب پیش او نه روز بنماید نه شب ور نباشد آن چو این باشد تمام بی شب و بی روز دارد انتظام هم چنانک چشم می بیند به خواب بی مه و خورشید ماه و آفتاب نوم ما چون شد اخ الموت ای فلان زین برادر آن برادر را بدان ور بگویندت که هست آن فرع این مشنو آن را ای مقلد بی یقین می بیند خواب جانت وصف حال که به بیداری نبینی بیست سال در پی تعبیر آن تو عمرها می دوی سوی شهان با دها که بگو آن خواب را تعبیر چیست فرع گفتن این چنین سر را سگیست خواب عامست این و خود خواب خواص باشد اصل اجتبا و اختصاص پیل باید تا چو خسپد او ستان خواب بیند خطه هندوستان خر نبیند هیچ هندستان به خواب خر ز هندستان نکردست اغتراب جان هم چون پیل باید نیک زفت تا به خواب او هند داند رفت تفت ذکر هندستان کند پیل از طلب پس مصور گردد آن ذکرش به شب اذکروا الله کار هر اوباش نیست ارجعی بر پای هر قلاش نیست لیک تو آیس مشو هم پیل باش ور نه پیلی در پی تبدیل باش کیمیاسازان گردون را ببین بشنو از میناگران هر دم طنین نقش بندانند در جو فلک کارسازانند بهر لی و لک گر نبینی خلق مشکین جیب را بنگر ای شب کور این آسیب را هر دم آسیبست بر ادراک تو نبت نو نو رسته بین از خاک تو زین بد ابراهیم ادهم دیده خواب بسط هندستان دل را بی حجاب لاجرم زنجیرها را بر درید مملکت بر هم زد و شد ناپدید آن نشان دید هندستان بود که جهد از خواب و دیوانه شود می فشاند خاک بر تدبیرها می دراند حلقه زنجیرها آنچنان که گفت پیغامبر ز نور که نشانش آن بود اندر صدور که تجافی آرد از دار الغرور هم انابت آرد از دار السرور بهر شرح این حدیث مصطفی داستانی بشنو ای یار صفا # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۱۸ - حکایت آن پادشاه‌زاده کی پادشاهی حقیقی به وی روی نمود یَوْمَ یَفِرُّ المَرْءُ مِنْ أَخیهِ وَ  أُمِّهِ وَ أَبیهِ نقد وقت او شد پادشاهی این خاک تودهٔ کودک طبعان کی قلعه گیری نام کنند آن کودک کی چیره آید بر سر خاک توده برآید و لاف زندگی قلعه مراست کودکان دیگر بر وی رشک برند کی التُّرابُ رَبیعُ الصِّبْیانِ آن پادشاه‌زاده چو از قید رنگها برست گفت من این خاکهای رنگین را همان خاک دون می‌گویم زر و اطلس و اکسون نمی‌گویم من ازین اکسون رستم یکسون رفتم و آتیناه الحکم صبیا ارشاد حق را مرور سالها حاجت نیست در قدرت کن فیکون هیچ کس سخن قابلیت نگوید پادشاهی داشت یک برنا پسر باطن و ظاهر مزین از هنر خواب دید او کان پسر ناگه بمرد صافی عالم بر آن شه گشت درد خشک شد از تاب آتش مشک او که نماند از تف آتش اشک او آنچنان پر شد ز دود و درد شاه که نمی یابید در وی راه آه خواست مردن قالبش بی کار شد عمر مانده بود شه بیدار شد شادیی آمد ز بیداریش پیش که ندیده بود اندر عمر خویش که ز شادی خواست هم فانی شدن بس مطوق آمد این جان و بدن از دم غم می بمیرد این چراغ وز دم شادی بمیرد اینت لاغ در میان این دو مرگ او زنده است این مطوق شکل جای خنده است شاه با خود گفت شادی را سبب آنچنان غم بود از تسبیب رب ای عجب یک چیز از یک روی مرگ وان ز یک روی دگر احیا و برگ آن یکی نسبت بدان حالت هلاک باز هم آن سوی دیگر امتساک شادی تن سوی دنیاوی کمال سوی روز عاقبت نقص و زوال خنده را در خواب هم تعبیر خوان گریه گوید با دریغ و اندهان گریه را در خواب شادی و فرح هست در تعبیر ای صاحب مرح شاه اندیشید کین غم خود گذشت لیک جان از جنس این بدظن گشت ور رسد خاری چنین اندر قدم که رود گل یادگاری بایدم چون فنا را شد سبب بی منتهی پس کدامین راه را بندیم ما صد دریچه و در سوی مرگ لدیغ می کند اندر گشادن ژیغ ژیغ ژیغ ژیغ تلخ آن درهای مرگ نشنود گوش حریص از حرص برگ از سوی تن دردها بانگ درست وز سوی خصمان جفا بانگ درست جان سر بر خوان دمی فهرست طب نار علتها نظر کن ملتهب زان همه غرها درین خانه رهست هر دو گامی پر ز کزدمها چهست باد تندست و چراغم ابتری زو بگیرانم چراغ دیگری تا بود کز هر دو یک وافی شود گر به باد آن یک چراغ از جا رود هم چو عارف کن تن ناقص چراغ شمع دل افروخت از بهر فراغ تا که روزی کین بمیرد ناگهان پیش چشم خود نهد او شمع جان او نکرد این فهم پس داد از غرر شمع فانی را بفانیی دگر # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۱۹ - عروس آوردن پادشاه فرزند خود را از خوف انقطاع نسل پس عروسی خواست باید بهر او تا نماید زین تزوج نسل رو گر رود سوی فنا این باز باز فرخ او گردد ز بعد باز باز صورت او باز گر زینجا رود معنی او در ولد باقی بود بهر این فرمود آن شاه نبیه مصطفی که الولد سر ابیه بهر این معنی همه خلق از شغف می بیاموزند طفلان را حرف تا بماند آن معانی در جهان چون شود آن قالب ایشان نهان حق به حکمت حرصشان دادست جد بهر رشد هر صغیر مستعد من هم از بهر دوام نسل خویش جفت خواهم پور خود را خوب کیش دختری خواهم ز نسل صالحی نی ز نسل پادشاهی کالحی شاه خود این صالحست آزاد اوست نی اسیر حرص فرجست و گلوست مر اسیران را لقب کردند شاه عکس چون کافور نام آن سیاه شد مفازه بادیه خون خوار نام نیکبخت آن پیس را کردند عام بر اسیر شهوت و حرص و امل بر نوشته میر یا صدر اجل آن اسیران اجل را عام داد نام امیران اجل اندر بلاد صدر خوانندش که در صف نعال جان او پستست یعنی جاه و مال شاه چون با زاهدی خویشی گزید این خبر در گوش خاتونان رسید # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۲۰ - اختیار کردن پادشاه دختر درویش زاهدی را از جهت پسر و اعتراض کردن اهل حرم و ننگ داشتن ایشان از پیوندی درویش مادر شه زاده گفت از نقص عقل شرط کفویت بود در عقل نقل تو ز شح و بخل خواهی وز دها تا ببندی پور ما را بر گدا گفت صالح را گدا گفتن خطاست کو غنی القلب از داد خداست در قناعت می گریزد از تقی نه از لیمی و کسل هم چون گدا قلتی کان از قناعت وز تقاست آن ز فقر و قلت دونان جداست حبه ای آن گر بیابد سر نهد وین ز گنج زر به همت می جهد شه که او از حرص قصد هر حرام می کند او را گدا گوید همام گفت کو شهر و قلاع او را جهاز یا نثار گوهر و دینار ریز گفت رو هر که غم دین برگزید باقی غمها خدا از وی برید غالب آمد شاه و دادش دختری از نژاد صالحی خوش جوهری در ملاحت خود نظیر خود نداشت چهره اش تابان تر از خورشید چاشت حسن دختر این خصالش آنچنان کز نکویی می نگنجد در بیان صید دین کن تا رسد اندر تبع حسن و مال و جاه و بخت منتفع آخرت قطار اشتر دان به ملک در تبع دنیاش هم چون پشم و پشک پشم بگزینی شتر نبود ترا ور بود اشتر چه قیمت پشم را چون بر آمد این نکاح آن شاه را با نژاد صالحان بی مرا از قضا کمپیرکی جادو که بود عاشق شه زاده با حسن و جود جادوی کردش عجوزه کابلی کی برد زان رشک سحر بابلی شه بچه شد عاشق کمپیر زشت تا عروس و آن عروسی را بهشت یک سیه دیوی و کابولی زنی گشت به شه زاده ناگه ره زنی آن نودساله عجوزی گنده کس نه خرد هشت آن ملک را و نه نس تا به سالی بود شه زاده اسیر بوسه جایش نعل کفش گنده پیر صحبت کمپیر او را می درود تا ز کاهش نیم جانی مانده بود دیگران از ضعف وی با درد سر او ز سکر سحر از خود بی خبر این جهان بر شاه چون زندان شده وین پسر بر گریه شان خندان شده شاه بس بیچاره شد در برد و مات روز و شب می کرد قربان و زکات زانک هر چاره که می کرد آن پدر عشق کمپیرک همی شد بیشتر پس یقین گشتش که مطلق آن سریست چاره او را بعد از این لابه گریست سجده می کرد او که هم فرمان تراست غیر حق بر ملک حق فرمان کراست لیک این مسکین همی سوزد چو عود دست گیرش ای رحیم و ای ودود تا ز یا رب یا رب و افغان شاه ساحری استاد پیش آمد ز راه # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۲۱ - مستجاب شدن دعای پادشاه در خلاص پسرش از جادوی کابلی او شنیده بود از دور این خبر که اسیر پیرزن گشت آن پسر کان عجوزه بود اندر جادوی بی نظیر و آمن از مثل و دوی دست بر بالای دست است ای فتی در فن و در زور تا ذات خدا منتهای دستها دست خداست بحر بی شک منتهای سیل هاست هم ازو گیرند مایه ابرها هم بدو باشد نهایت سیل را گفت شاهش کاین پسر از دست رفت گفت اینک آمدم درمان زفت نیست همتا زال را زین ساحران جز من داهی رسیده زان کران چون کف موسی به امر کردگار نک برآرم من ز سحر او دمار که مرا این علم آمد زان طرف نه ز شاگردی سحر مستخف آمدم تا بر گشایم سحر او تا نماند شاه زاده زردرو سوی گورستان برو وقت سحور پهلوی دیوار هست اسپید گور سوی قبله باز کاو آنجای را تا ببینی قدرت و صنع خدا بس درازست این حکایت تو ملول زبده را گویم رها کردم فضول آن گره های گران را برگشاد پس ز محنت پور شه را راه داد آن پسر با خویش آمد شد دوان سوی تخت شاه با صد امتحان سجده کرد و بر زمین می زد ذقن در بغل کرده پسر تیغ و کفن شاه آیین بست و اهل شهر شاد وآن عروس ناامید بی مراد عالم از سر زنده گشت و پر فروز ای عجب آن روز روز امروز روز یک عروسی کرد شاه او را چنان که جلاب قند بد پیش سگان جادوی کمپیر از غصه بمرد روی و خوی زشت فا مالک سپرد شاه زاده در تعجب مانده بود کز من او عقل و نظر چون در ربود نو عروسی دید هم چون ماه حسن که همی زد بر ملیحان راه حسن گشت بیهوش و برو اندر فتاد تا سه روز از جسم وی گم شد فؤاد سه شبان روز او ز خود بیهوش گشت تا که خلق از غشی او پر جوش گشت از گلاب و از علاج آمد به خود اندک اندک فهم گشتش نیک و بد بعد سالی گفت شاهش در سخن کای پسر یاد آر از آن یار کهن یاد آور زان ضجیع و زان فراش تا بدین حد بی وفا و مر مباش گفت رو من یافتم دارالسرور وا رهیدم از چه دارالغرور هم چنان باشد چو مؤمن راه یافت سوی نور حق ز ظلمت روی تافت # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۲۲ - در بیان آنک شه‌زاده آدمی بچه است خلیفهٔ خداست پدرش آدم صفی خلیفهٔ حق مسجود ملایک و آن کمپیر کابلی دنیاست کی آدمی‌بچه را از پدر ببرید به سحر و انبیا و اولیا آن طبیب تدارک کننده ای برادر دانک شه زاده توی در جهان کهنه زاده از نوی کابلی جادو این دنیاست کو کرد مردان را اسیر رنگ و بو چون در افکندت دریغ آلوده روذ دم به دم می خوان و می دم قل اعوذ تا رهی زین جادوی و زین قلق استعاذت خواه از رب الفلق زان نبی دنیات را سحاره خواند کو به افسون خلق را در چه نشاند هین فسون گرم دارد گنده پیر کرده شاهان را دم گرمش اسیر در درون سینه نفاثات اوست عقده های سحر را اثبات اوست ساحره دنیا قوی دانا زنیست حل سحر او به پای عامه نیست ور گشادی عقد او را عقلها انبیا را کی فرستادی خدا هین طلب کن خوش دمی عقده گشا رازدان یفعل الله ما یشا هم چو ماهی بسته استت او به شست شاه زاده ماند سالی و تو شصت شصت سال از شست او در محنتی نه خوشی نه بر طریق سنتی فاسقی بدبخت نه دنیات خوب نه رهیده از وبال و از ذنوب نفخ او این عقده ها را سخت کرد پس طلب کن نفخه خلاق فرد تا نفخت فیه من روحی ترا وا رهاند زین و گوید برتر آ جز به نفخ حق نسوزد نفخ سحر نفخ قهرست این و آن دم نفح مهر رحمت او سابقست از قهر او سابقی خواهی برو سابق بجو تا رسی اندر نفوس زوجت کای شه مسحور اینک مخرجت با وجود زال ناید انحلال در شبیکه و در بر آن پر دلال نه بگفتست آن سراج امتان این جهان و آن جهان را ضرتان پس وصال این فراق آن بود صحت این تن سقام جان بود سخت می آید فراق این ممر پس فراق آن مقر دان سخت تر چون فراق نقش سخت آید ترا تا چه سخت آید ز نقاشش جدا ای که صبرت نیست از دنیای دون چونت صبرست از خدا ای دوست چون چونک صبرت نیست زین آب سیاه چون صبوری داری از چشمه اله چونک بی این شرب کم داری سکون چون ز ابراری جدا وز یشربون گر ببینی یک نفس حسن ودود اندر آتش افکنی جان و وجود جیفه بینی بعد از آن این شرب را چون ببینی کر و فر قرب را هم چو شه زاده رسی در یار خویش پس برون آری ز پا تو خار خویش جهد کن در بی خودی خود را بیاب زودتر والله اعلم بالصواب هر زمانی هین مشو با خویش جفت هر زمان چون خر در آب و گل میفت از قصور چشم باشد آن عثار که نبیند شیب و بالا کور وار بوی پیراهان یوسف کن سند زانک بویش چشم روشن می کند صورت پنهان و آن نور جبین کرده چشم انبیا را دوربین نور آن رخسار برهاند ز نار هین مشو قانع به نور مستعار چشم را این نور حالی بین کند جسم و عقل و روح را گرگین کند صورتش نورست و در تحقیق نار گر ضیا خواهی دو دست از وی بدار دم به دم در رو فتد هر جا رود دیده و جانی که حالی بین بود دور بیند دوربین بی هنر هم چنانک دور دیدن خواب در خفته باشی بر لب جو خشک لب می دوی سوی سراب اندر طلب دور می بینی سراب و می دوی عاشق آن بینش خود می شوی می زنی در خواب با یاران تو لاف که منم بینادل و پرده شکاف نک بدان سو آب دیدم هین شتاب تا رویم آنجا و آن باشد سراب هر قدم زین آب تازی دورتر دو دوان سوی سراب با غرر عین آن عزمت حجاب این شده که به تو پیوسته است و آمده بس کسا عزمی به جایی می کند از مقامی کان غرض در وی بود دید و لاف خفته می ناید به کار جز خیالی نیست دست از وی بدار خوابناکی لیک هم بر راه خسپ الله الله بر ره الله خسپ تا بود که سالکی بر تو زند از خیالات نعاست بر کند خفته را گر فکر گردد هم چو موی او از آن دقت نیابد راه کوی فکر خفته گر دوتا و گر سه تاست هم خطا اندر خطا اندر خطاست موج بر وی می زند بی احتراز خفته پویان در بیابان دراز خفته می بیند عطشهای شدید آب اقرب منه من حبل الورید # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۲۳ - حکایت آن زاهد کی در سال قحط شاد و خندان بود با مفلسی و بسیاری عیان و خلق می‌مردند از گرسنگی گفتندش چه هنگام شادیست کی هنگام صد تعزیت است گفت مرا باری نیست هم چنان کن زاهد اندر سال قحط بود او خندان و گریان جمله رهط پس بگفتندش چه جای خنده است قحط بیخ مؤمنان بر کنده است رحمت از ما چشم خود بر دوختست ز آفتاب تیز صحرا سوختست کشت و باغ و رز سیه استاده است در زمین نم نیست نه بالا نه پست خلق می میرند زین قحط و عذاب ده ده و صد صد چو ماهی دور از آب بر مسلمانان نمی آری تو رحم مؤمنان خویشند و یک تن شحم و لحم رنج یک جزوی ز تن رنج همه ست گر دم صلحست یا خود ملحمه ست گفت در چشم شما قحطست این پیش چشمم چون بهشتست این زمین من همی بینم بهر دشت و مکان خوشه ها انبه رسیده تا میان خوشه ها در موج از باد صبا پر بیابان سبزتر از گندنا ز آزمون من دست بر وی می زنم دست و چشم خویش را چون بر کنم یار فرعون تنید ای قوم دون زان نماید مر شما را نیل خون یار موسی خرد گردید زود تا نماند خون بینید آب رود با پدر از تو جفایی می رود آن پدر در چشم تو سگ می شود آن پدر سگ نیست تاثیر جفاست که چنان حرمت نظر را سگ نماست گرگ می دیدند یوسف را به چشم چونک اخوان را حسودی بود و خشم با پدر چون صلح کردی خشم رفت آن سگی شد گشت بابا یار تفت # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۲۴ - بیان آنک مجموع عالم صورت عقل کل است چون با عقل کل به‌کژ‌روی جفا کردی صورت عالم ترا غم فزاید اغلب احوال چنانک دل با پدر بد کردی صورت پدر غم فزاید ترا و نتوانی رویش را دیدن اگر چه پیش از آن نور دیده بوده باشد و راحت جان کل عالم صورت عقل کل است کوست بابای هر آنکه اهل قل است چون کسی با عقل کل کفران فزود صورت کل پیش او هم سگ نمود صلح کن با این پدر عاقی بهل تا که فرش زر نماید آب و گل پس قیامت نقد حال تو بود پیش تو چرخ و زمین مبدل شود من که صلحم دایما با این پدر این جهان چون جنتستم در نظر هر زمان نو صورتی و نو جمال تا ز نو دیدن فرو میرد ملال من همی بینم جهان را پر نعیم آبها از چشمه ها جوشان مقیم بانگ آبش می رسد در گوش من مست می گردد ضمیر و هوش من شاخه ها رقصان شده چون تایبان برگ ها کف زن مثال مطربان برق آیینه ست لامع از نمد گر نماید آینه تا چون بود از هزاران می نگویم من یکی ز آنکه آکنده ست هر گوش از شکی پیش وهم این گفت مژده دادن است عقل گوید مژده چه نقد من است # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۲۵ - قصهٔ فرزندان عزیر علیه‌السلام کی از پدر احوال پدر می‌پرسیدند می‌گفت آری دیدمش می‌آید بعضی شناختندش بیهوش شدند بعضی نشناختند می‌گفتند خود مژده‌ای داد این بیهوش شدن چیست همچو پوران عزیر اندر گذر آمده پرسان ز احوال پدر گشته ایشان پیر و باباشان جوان پس پدرشان پیش آمد ناگهان پس بپرسیدند ازو کای ره گذر از عزیر ما عجب داری خبر که کسی مان گفت که امروز آن سند بعد نومیدی ز بیرون می رسد گفت آری بعد من خواهد رسید آن یکی خوش شد چو این مژده شنید بانگ می زد کای مبشر باش شاد وان دگر بشناخت بیهوش اوفتاد که چه جای مژده است ای خیره سر که در افتادیم در کان شکر وهم را مژده ست و پیش عقل نقد ز انک چشم وهم شد محجوب فقد کافران را درد و مؤمن را بشیر لیک نقد حال در چشم بصیر زانک عاشق در دم نقدست مست لاجرم از کفر و ایمان برترست کفر و ایمان هر دو خود دربان اوست کوست مغز و کفر و دین او را دو پوست کفر قشر خشک رو بر تافته باز ایمان قشر لذت یافته قشرهای خشک را جا آتش است قشر پیوسته به مغز جان خوش است مغز خود از مرتبه خوش برترست برترست از خوش که لذت گسترست این سخن پایان ندارد باز گرد تا برآرد موسیم از بحر گرد درخور عقل عوام این گفته شد از سخن باقی آن بنهفته شد زر عقلت ریزه است ای متهم بر قراضه مهر سکه چون نهم عقل تو قسمت شده بر صد مهم بر هزاران آرزو و طم و رم جمع باید کرد اجزا را به عشق تا شوی خوش چون سمرقند و دمشق جو جوی چون جمع گردی ز اشتباه پس توان زد بر تو سکه پادشاه ور ز مثقالی شوی افزون تو خام از تو سازد شه یکی زرینه جام پس برو هم نام و هم القاب شاه باشد و هم صورتش ای وصل خواه تا که معشوقت بود هم نان هم آب هم چراغ و شاهد و نقل و شراب جمع کن خود را جماعت رحمتست تا توانم با تو گفتن آنچ هست زانک گفتن از برای باوریست جان شرک از باوری حق بریست جان قسمت گشته بر حشو فلک در میان شصت سودا مشترک پس خموشی به دهد او را ثبوت پس جواب احمقان آمد سکوت این همی دانم ولی مستی تن می گشاید بی مراد من دهن آنچنان که از عطسه و از خامیاز این دهان گردد بناخواه تو باز # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۲۶ - تفسیر این حدیث کی ائنی لاستغفر الله فی کل یوم سبعین مرة هم چو پیغامبر ز گفتن وز نثار توبه آرم روز من هفتاد بار لیک آن مستی شود توبه شکن منسی است این مستی تن جامه کن حکمت اظهار تاریخ دراز مستیی انداخت در دانای راز راز پنهان با چنین طبل و علم آب جوشان گشته از جف القلم رحمت بی حد روانه هر زمان خفته اید از درک آن ای مردمان جامه خفته خورد از جوی آب خفته اندر خواب جویای سراب می رود آنجا که بوی آب هست زین تفکر راه را بر خویش بست زانک آنجا گفت زینجا دور شد بر خیالی از حقی مهجور شد دوربینانند و بس خفته روان رحمتی آریدشان ای ره روان من ندیدم تشنگی خواب آورد خواب آرد تشنگی بی خرد خود خرد آنست کو از حق چرید نه خرد کان را عطارد آورید # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۲۷ - بیان آنک عقل جزوی تا بگور بیش نبیند در باقی مقلد اولیا و انبیاست پیش بینی این خرد تا گور بود وآن صاحب دل به نفخ صور بود این خرد از گور و خاکی نگذرد وین قدم عرصه عجایب نسپرد زین قدم وین عقل رو بیزار شو چشم غیبی جوی و برخوردار شو هم چو موسی نور کی یابد ز جیب سخره استاد و شاگردان کتیب زین نظر وین عقل ناید جز دوار پس نظر بگذار و بگزین انتظار از سخن گویی مجویید ارتفاع منتظر را به ز گفتن استماع منصب تعلیم نوع شهوتست هر خیال شهوتی در ره بتست گر بفضلش پی ببردی هر فضول کی فرستادی خدا چندین رسول عقل جزوی هم چو برقست و درخش در درخشی کی توان شد سوی وخش نیست نور برق بهر رهبری بلک امریست ابر را که می گری برق عقل ما برای گریه است تا بگرید نیستی در شوق هست عقل کودک گفت بر کتاب تن لیک نتواند به خود آموختن عقل رنجور آردش سوی طبیب لیک نبود در دوا عقلش مصیب نک شیاطین سوی گردون می شدند گوش بر اسرار بالا می زدند می ربودند اندکی زان رازها تا شهب می راندشان زود از سما که روید آنجا رسولی آمدست هر چه می خواهید زو آید به دست گر همی جویید در بی بها ادخلوا الابیات من ابوابها می زن آن حلقه در و بر باب بیست از سوی بام فلکتان راه نیست نیست حاجتتان بدین راه دراز خاکیی را داده ایم اسرار راز پیش او آیید اگر خاین نیید نیشکر گردید ازو گرچه نیید سبزه رویاند ز خاکت آن دلیل نیست کم از سم اسپ جبرییل سبزه گردی تازه گردی در نوی گر توخاک اسپ جبریلی شوی سبزه جان بخش که آن را سامری کرد در گوساله تا شد گوهری جان گرفت و بانگ زد زان سبزه او آنچنان بانگی که شد فتنه عدو گر امین آیید سوی اهل راز وا رهید از سر کله مانند باز سر کلاه چشم بند گوش بند که ازو بازست مسکین و نژند زان کله مر چشم بازان را سدست که همه میلش سوی جنس خودست چون برید از جنس با شه گشت یار بر گشاید چشم او را بازدار راند دیوان را حق از مرصاد خویش عقل جزوی را ز استبداد خویش که سری کم کن نه ای تو مستبد بلک شاگرد دلی و مستعد رو بر دل رو که تو جزو دلی هین که بنده پادشاه عادلی بندگی او به از سلطانیست که انا خیر دم شیطانیست فرق بین و برگزین تو ای حبیس بندگی آدم از کبر بلیس گفت آنک هست خورشید ره او حرف طوبی هر که ذلت نفسه سایه طوبی ببین وخوش بخسپ سر بنه در سایه بی سرکش بخسپ ظل ذلت نفسه خوش مضجعیست مستعد آن صفا و مهجعیست گر ازین سایه روی سوی منی زود طاغی گردی و ره گم کنی # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۲۸ - بیان آنک یا ایها الذین آمنوا لا تقدموا بین یدی الله و رسوله چون نبی نیستی ز امت باش چونک سلطان نه‌ای رعیت باش پس رو خاموش باش از خود زحمتی و رایی متراش پس برو خاموش باش از انقیاد زیر ظل امر شیخ و اوستاد ورنه گرچه مستعد و قابلی مسخ گردی تو ز لاف کاملی هم ز استعداد وا مانی اگر سر کشی ز استاد راز و با خبر صبر کن در موزه دوزی تو هنوز ور بوی بی صبر گردی پاره دوز کهنه دوزان گر بدیشان صبر و حلم جمله نودوزان شدندی هم به علم بس بکوشی و به آخر از کلال هم تو گویی خویش کالعقل عقال هم چو آن مرد مفلسف روز مرگ عقل را می دید بس بی بال و برگ بی غرض می کرد آن دم اعتراف کز ذکاوت راندیم اسپ از گزاف از غروری سر کشیدیم از رجال آشنا کردیم در بحر خیال آشنا هیچست اندر بحر روح نیست اینجا چاره جز کشتی نوح این چنین فرمود این شاه رسل که منم کشتی درین دریای کل یا کسی کو در بصیرتهای من شد خلیفه راستی بر جای من کشتی نوحیم در دریا که تا رو نگردانی ز کشتی ای فتی هم چو کنعان سوی هر کوهی مرو از نبی لا عاصم الیوم شنو می نماید پست این کشتی ز بند می نماید کوه فکرت بس بلند پست منگر هان و هان این پست را بنگر آن فضل حق پیوست را در علو کوه فکرت کم نگر که یکی موجش کند زیر و زبر گر تو کنعانی نداری باورم گر دو صد چندین نصیحت پرورم گوش کنعان کی پذیرد این کلام که برو مهر خدایست و ختام کی گذارد موعظه بر مهر حق کی بگرداند حدث حکم سبق لیک می گویم حدیث خوش پیی بر امید آنک تو کنعان نه ای آخر این اقرار خواهی کرد هین هم ز اول روز آخر را ببین می توانی دید آخر را مکن چشم آخربینت را کور کهن هر که آخربین بود مسعودوار نبودش هر دم ز ره رفتن عثار گر نخواهی هر دمی این خفت خیز کن ز خاک پایی مردی چشم تیز کحل دیده ساز خاک پاش را تا بیندازی سر اوباش را که ازین شاگردی و زین افتقار سوزنی باشی شوی تو ذوالفقار سرمه کن تو خاک هر بگزیده را هم بسوزد هم بسازد دیده را چشم اشتر زان بود بس نوربار کو خورد از بهر نور چشم خار # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۲۹ - قصهٔ شکایت استر با شتر کی من بسیار در رو می‌افتم در راه رفتن تو کم در روی می‌آیی این چراست و جواب گفتن شتر او را اشتری را دید روزی استری چونک با او جمع شد در آخری گفت من بسیار می افتم برو در گریوه و راه و در بازار و کو خاصه از بالای که تا زیر کوه در سر آیم هر زمانی از شکوه کم همی افتی تو در رو بهر چیست یا مگر خود جان پاکت دولتیست در سر آیم هر دم و زانو زنم پوز و زانو زان خطا پر خون کنم کژ شود پالان و رختم بر سرم وز مکاری هر زمان زخمی خورم هم چو کم عقلی که از عقل تباه بشکند توبه بهر دم در گناه مسخره ابلیس گردد در زمن از ضعیفی رای آن توبه شکن در سر آید هر زمان چون اسپ لنگ که بود بارش گران و راه سنگ می خورد از غیب بر سر زخم او از شکست توبه آن ادبارخو باز توبه می کند با رای سست دیو یک تف کرد و توبه ش را سکست ضعف اندر ضعف و کبرش آنچنان که به خواری بنگرد در واصلان ای شتر که تو مثال مؤمنی کم فتی در رو و کم بینی زنی تو چه داری که چنین بی آفتی بی عثاری و کم اندر رو فتی گفت گرچه هر سعادت از خداست در میان ما و تو بس فرقهاست سر بلندم من دو چشم من بلند بینش عالی امانست از گزند از سر که من ببینم پای کوه هر گو و هموار را من توه توه هم چنانک دید آن صدر اجل پیش کار خویش تا روز اجل آنچ خواهد بود بعد بیست سال داند اندر حال آن نیکو خصال حال خود تنها ندید آن متقی بلک حال مغربی و مشرقی نور در چشم و دلش سازد سکن بهر چه سازد پی حب الوطن هم چو یوسف کو بدید اول به خواب که سجودش کرد ماه و آفتاب از پس ده سال بلک بیشتر آنچ یوسف دیده بد بر کرد سر نیست آن ینظر به نور الله گزاف نور ربانی بود گردون شکاف نیست اندر چشم تو آن نور رو هستی اندر حس حیوانی گرو تو ز ضعف چشم بینی پیش پا تو ضعیف و هم ضعیفت پیشوا پیشوا چشمست دست و پای را کو ببیند جای را ناجای را دیگر آنک چشم من روشن ترست دیگر آنک خلقت من اطهرست زانک هستم من ز اولاد حلال نه ز اولاد زنا و اهل ضلال تو ز اولاد زنایی بی گمان تیر کژ پرد چو بد باشد کمان # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۳۰ - تصدیق کردن استر جوابهای شتر را و اقرار کردن بفضل او بر خود و ازو استعانت خواستن و بدو پناه گرفتن به صدق و نواختن شتر او را و ره نمودن و یاری دادن پدرانه و شاهانه گفت استر راست گفتی ای شتر این بگفت و چشم کرد از اشک پر ساعتی بگریست و در پایش فتاد گفت ای بگزیده رب العباد چه زیان دارد گر از فرخندگی در پذیری تو مرا دربندگی گفت چون اقرار کردی پیش من رو که رستی تو ز آفات زمن دادی انصاف و رهیدی از بلا تو عدو بودی شدی ز اهل ولا خوی بد در ذات تو اصلی نبود کز بد اصلی نیاید جز جحود آن بد عاریتی باشد که او آرد اقرار و شود او توبه جو هم چو آدم زلتش عاریه بود لاجرم اندر زمان توبه نمود چونک اصلی بود جرم آن بلیس ره نبودش جانب توبه نفیس رو که رستی از خود و از خوی بد واز زبانه نار و از دندان دد رو که اکنون دست در دولت زدی در فکندی خود به بخت سرمدی ادخلی تو فی عبادی یافتی ادخلی فی جنتی در بافتی در عبادش راه کردی خویش را رفتی اندر خلد از راه خفا اهدنا گفتی صراط مستقیم دست تو بگرفت و بردت تا نعیم نار بودی نور گشتی ای عزیز غوره بودی گشتی انگور و مویز اختری بودی شدی تو آفتاب شاد باش الله اعلم بالصواب ای ضیاء الحق حسام الدین بگیر شهد خویش اندر فکن در حوض شیر تا رهد آن شیر از تغییر طعم یابد از بحر مزه تکثیر طعم متصل گردد بدان بحر الست چونک شد دریا ز هر تغییر رست منفذی یابد در آن بحر عسل آفتی را نبود اندر وی عمل غره ای کن شیروار ای شیر حق تا رود آن غره بر هفتم طبق چه خبر جان ملول سیر را کی شناسد موش غره شیر را برنویس احوال خود با آب زر بهر هر دریادلی نیکوگهر آب نیلست این حدیث جان فزا یا ربش در چشم قبطی خون نما # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۳۱ - لابه کردن قبطی سبطی را کی یک سبو به نیت خویش از نیل پر کن و بر لب من نه تا بخورم به حق دوستی و برادری کی سبو کی شما سبطیان بهر خود پر می‌کنید از نیل آب صاف است و سبوکی ما قبطیان پر می‌کنیم خون صاف است من شنیدم که در آمد قبطیی از عطش اندر وثاق سبطیی گفت هستم یار و خویشاوند تو گشته ام امروز حاجتمند تو زانک موسی جادوی کرد و فسون تا که آب نیل ما را کرد خون سبطیان زو آب صافی می خورند پیش قبطی خون شد آب از چشم بند قبط اینک می مرند از تشنگی از پی ادبار خود یا بدرگی بهر خود یک طاس را پر آب کن تا خورد از آبت این یار کهن چون برای خود کنی آن طاس پر خون نباشد آب باشد پاک و حر من طفیل تو بنوشم آب هم که طفیلی در تبع بجهد ز غم گفت ای جان و جهان خدمت کنم پاس دارم ای دو چشم روشنم بر مراد تو روم شادی کنم بنده تو باشم آزادی کنم طاس را از نیل او پر آب کرد بر دهان بنهاد و نیمی را بخورد طاس را کژ کرد سوی آب خواه که بخور تو هم شد آن خون سیاه باز ازین سو کرد کژ خون آب شد قبطی اندر خشم و اندر تاب شد ساعتی بنشست تا خشمش برفت بعد از آن گفتش کای صمصام زفت ای برادر این گره را چاره چیست گفت این را او خورد کو متقیست متقی آنست کو بیزار شد از ره فرعون و موسی وار شد قوم موسی شو بخور این آب را صلح کن با مه ببین مهتاب را صدهزاران ظلمتست از خشم تو بر عبادالله اندر چشم تو خشم بنشان چشم بگشا شاد شو عبرت از یاران بگیر استاد شو کی طفیل من شوی در اغتراف چون ترا کفریست هم چون کوه قاف کوه در سوراخ سوزن کی رود جز مگر کآن رشته یکتا شود کوه را که کن به استغفار و خوش جام مغفوران بگیر و خوش بکش تو بدین تزویر چون نوشی از آن چون حرامش کرد حق بر کافران خالق تزویر تزویر ترا کی خرد ای مفتری مفترا آل موسی شو که حیلت سود نیست حیله ات باد تهی پیمودنیست زهره دارد آب کز امر صمد گردد او با کافران آبی کند یا تو پنداری که تو نان می خوری زهر مار و کاهش جان می خوری نان کجا اصلاح آن جانی کند کو دل از فرمان جانان بر کند یا تو پنداری که حرف مثنوی چون بخوانی رایگانش بشنوی یا کلام حکمت و سر نهان اندر آید زغبه در گوش و دهان اندر آید لیک چون افسانه ها پوست بنماید نه مغز دانه ها در سر و رو در کشیده چادری رو نهان کرده ز چشمت دلبری شاه نامه یا کلیله پیش تو هم چنان باشد که قرآن از عتو فرق آنگه باشد از حق و مجاز که کند کحل عنایت چشم باز ورنه پشک و مشک پیش اخشمی هر دو یکسانست چون نبود شمی خویشتن مشغول کردن از ملال باشدش قصد از کلام ذوالجلال کاتش وسواس را و غصه را زان سخن بنشاند و سازد دوا بهر این مقدار آتش شاندن آب پاک و بول یکسان شد به فن آتش وسواس را این بول و آب هر دو بنشانند هم چون وقت خواب لیک گر واقف شوی زین آب پاک که کلام ایزدست و روحناک نیست گردد وسوسه کلی ز جان دل بیابد ره به سوی گلستان زانک در باغی و در جویی پرد هر که از سر صحف بویی برد یا تو پنداری که روی اولیا آنچنان که هست می بینیم ما در تعجب مانده پیغامبر از آن چون نمی بینند رویم مؤمنان چون نمی بینند نور روم خلق که سبق بردست بر خورشید شرق ور همی بینند این حیرت چراست تا که وحی آمد که آن رو در خفاست سوی تو ماهست و سوی خلق ابر تا نبیند رایگان روی تو گبر سوی تو دانه ست و سوی خلق دام تا ننوشد زین شراب خاص عام گفت یزدان که تراهم ینظرون نقش حمامند هم لا یبصرون می نماید صورت ای صورت پرست که آن دو چشم مرده او ناظرست پیش چشم نقش می آری ادب کو چرا پاسم نمی دارد عجب از چه پس بی پاسخست این نقش نیک که نمی گوید سلامم را علیک می نجنباند سر و سبلت ز جود پاس آنک کردمش من صد سجود حق اگر چه سر نجنباند برون پاس آن ذوقی دهد در اندرون که دو صد جنبیدن سر ارزد آن سر چنین جنباند آخر عقل و جان عقل را خدمت کنی در اجتهاد پاس عقل آنست که افزاید رشاد حق نجنباند به ظاهر سر ترا لیک سازد بر سران سرور ترا مر ترا چیزی دهد یزدان نهان که سجود تو کنند اهل جهان آنچنان که داد سنگی را هنر تا عزیز خلق شد یعنی که زر قطره آبی بیابد لطف حق گوهری گردد برد از زر سبق جسم خاکست و چو حق تابیش داد در جهان گیری چو مه شد اوستاد هین طلسمست این و نقش مرده است احمقان را چشمش از ره برده است می نماید او که چشمی می زند ابلهان سازیده اند او را سند # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۳۲ - در خواستن قبطی دعای خیر و هدایت از سبطی و دعا کردن سبطی قبطی را به خیر و مستجاب شدن از اکرم الاکرمین و ارحم الراحمین گفت قبطی تو دعایی کن که من از سیاهی دل ندارم آن دهن که بود که قفل این دل وا شود زشت را در بزم خوبان جا شود مسخی از تو صاحب خوبی شود یا بلیسی باز کروبی شود یا بفر دست مریم بوی مشک یابد و تری و میوه شاخ خشک سبطی آن دم در سجود افتاد و گفت کای خدای عالم جهر و نهفت جز تو پیش کی بر آرد بنده دست هم دعا و هم اجابت از توست هم ز اول تو دهی میل دعا تو دهی آخر دعاها را جزا اول و آخر توی ما در میان هیچ هیچی که نیاید در بیان این چنین می گفت تا افتاد طشت از سر بام و دلش بیهوش گشت باز آمد او به هوش اندر دعا لیس للانسان الا ما سعی در دعا بود او که ناگه نعره ای از دل قبطی بجست و غره ای که هلا بشتاب و ایمان عرضه کن تا ببرم زود زنار کهن آتشی در جان من انداختند مر بلیسی را به جان بنواختند دوستی تو و از تو ناشکفت حمدلله عاقبت دستم گرفت کیمیایی بود صحبتهای تو کم مباد از خانه دل پای تو تو یکی شاخی بدی از نخل خلد چون گرفتم او مرا تا خلد برد سیل بود آنک تنم را در ربود برد سیلم تا لب دریای جود من به بوی آب رفتم سوی سیل بحر دیدم در گرفتم کیل کیل طاس آوردش که اکنون آب گیر گفت رو شد آبها پیشم حقیر شربتی خوردم ز الله اشتری تا به محشر تشنگی ناید مرا آنک جوی و چشمه ها را آب داد چشمه ای در اندرون من گشاد این جگر که بود گرم و آب خوار گشت پیش همت او آب خوار کاف کافی آمد او بهر عباد صدق وعده کهیعص کافیم بدهم ترا من جمله خیر بی سبب بی واسطه یاری غیر کافیم بی نان ترا سیری دهم بی سپاه و لشکرت میری دهم بی بهارت نرگس و نسرین دهم بی کتاب و اوستا تلقین دهم کافیم بی داروت درمان کنم گور را و چاه را میدان کنم موسیی را دل دهم با یک عصا تا زند بر عالمی شمشیرها دست موسی را دهم یک نور و تاب که طپانچه می زند بر آفتاب چوب را ماری کنم من هفت سر که نزاید ماده مار او را ز نر خون نیامیزم در آب نیل من خود کنم خون عین آبش را به فن شادیت را غم کنم چون آب نیل که نیابی سوی شادیها سبیل باز چون تجدید ایمان بر تنی باز از فرعون بیزاری کنی موسی رحمت ببینی آمده نیل خون بینی ازو آبی شده چون سر رشته نگه داری درون نیل ذوق تو نگردد هیچ خون من گمان بردم که ایمان آورم تا ازین طوفان خون آبی خورم من چه دانستم که تبدیلی کند در نهاد من مرا نیلی کند سوی چشم خود یکی نیلم روان برقرارم پیش چشم دیگران هم چنانک این جهان پیش نبی غرق تسبیحست و پیش ما غبی پیش چشمش این جهان پر عشق و داد پیش چشم دیگران مرده و جماد پست و بالا پیش چشمش تیزرو از کلوخ و خشت او نکته شنو با عوام این جمله بسته و مرده ای زین عجب تر من ندیدم پرده ای گورها یکسان به پیش چشم ما روضه و حفره به چشم اولیا عامه گفتندی که پیغامبر ترش از چه گشتست و شدست او ذوق کش خاص گفتندی که سوی چشمتان می نماید او ترش ای امتان یک زمان درچشم ما آیید تا خنده ها بینید اندر هل اتی از سر امرود بن بنماید آن منعکس صورت بزیر آ ای جوان آن درخت هستی است امرودبن تا بر آنجایی نماید نو کهن تا بر آنجایی ببینی خارزار پر ز کزدمهای خشم و پر ز مار چون فرود آیی ببینی رایگان یک جهان پر گل رخان و دایگان # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۳۳ - حکایت آن زن پلیدکار کی شوهر را گفت کی آن خیالات از سر امرودبُن می‌نماید ترا کی چنین‌ها نماید چشم آدمی را سر آن امرودبن از سر امرود‌بن فرود آی تا آن خیال‌ها برود و اگر کسی گوید کی آنچ آن مرد می‌دید خیال نبود و جواب این مثالی‌ست نه مثل در مثال همین قدر بس بود کی اگر بر سر امرودبن نرفتی هرگز آنها ندیدی خواه خیال خواه حقیقت آن زنی می خواست تا با مول خود بر زند در پیش شوی گول خود پس به شوهر گفت زن کای نیکبخت من برآیم میوه چیدن بر درخت چون برآمد بر درخت آن زن گریست چون ز بالا سوی شوهر بنگریست گفت شوهر را کای مأبون رد کیست آن لوطی که بر تو می فتد تو به زیر او چو زن بغنوده ای ای فلان تو خود مخنث بوده ای گفت شوهر نه سرت گویی بگشت ورنه اینجا نیست غیر من به دشت زن مکرر کرد که آن با برطله کیست بر پشتت فرو خفته هله گفت ای زن هین فرود آ از درخت که سرت گشت و خرف گشتی تو سخت چون فرود آمد بر آمد شوهرش زن کشید آن مول را اندر برش گفت شوهر کیست آن ای روسپی که به بالای تو آمد چون کپی گفت زن نه نیست اینجا غیر من هین سرت برگشته شد هرزه متن او مکرر کرد بر زن آن سخن گفت زن این هست از امرودبن از سر امرودبن من هم چنان کژ همی دیدم که تو ای قلتبان هین فرود آ تا ببینی هیچ نیست این همه تخییل از امروبنیست هزل تعلیم است آن را جد شنو تو مشو بر ظاهر هزلش گرو هر جدی هزلست پیش هازلان هزلها جدست پیش عاقلان کاهلان امرودبن جویند لیک تا بدان امرودبن راهیست نیک نقل کن ز امرودبن که اکنون برو گشته ای تو خیره چشم و خیره رو این منی و هستی اول بود که برو دیده کژ و احول بود چون فرود آیی ازین امرودبن کژ نماند فکرت و چشم و سخن یک درخت بخت بینی گشته این شاخ او بر آسمان هفتمین چون فرود آیی ازو گردی جدا مبدلش گرداند از رحمت خدا زین تواضع که فرود آیی خدا راست بینی بخشد آن چشم ترا راست بینی گر بدی آسان و زب مصطفی کی خواستی آن را ز رب گفت بنما جزو جزو از فوق و پست آنچنان که پیش تو آن جزو هست بعد از آن بر رو بر آن امرودبن که مبدل گشت و سبز از امر کن چون درخت موسوی شد این درخت چون سوی موسی کشانیدی تو رخت آتش او را سبز و خرم می کند شاخ او انی انا الله می زند زیر ظلش جمله حاجاتت روا این چنین باشد الهی کیمیا آن منی و هستیت باشد حلال که درو بینی صفات ذوالجلال شد درخت کژ مقوم حق نما اصله ثابت و فرعه فی السما # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۳۴ - باقی قصهٔ موسی علیه‌السلام کآمدش پیغام از وحی مهم که کژی بگذار اکنون فاستقم این درخت تن عصای موسیٖ است که امرش آمد که بیندازش ز دست تا ببینی خیر او و شر او بعد از آن بر گیر او را ز امر هو پیش از افکندن نبود او غیر چوب چون به امرش بر گرفتی گشت خوب اول او بد برگ افشان بره را گشت معجز آن گروه غره را گشت حاکم بر سر فرعونیان آبشان خون کرد و کف بر سر زنان از مزارعشان برآمد قحط و مرگ از ملخهایی که می خوردند برگ تا بر آمد بی خود از موسی دعا چون نظر افتادش اندر منتها کاین همه اعجاز و کوشیدن چراست چون نخواهند این جماعت گشت راست امر آمد که اتباع نوح کن ترک پایان بینی مشروح کن زان تغافل کن چو داعی رهی امر بلغ هست نبود آن تهی کمترین حکمت کزین الحاح تو جلوه گردد آن لجاج و آن عتو تا که ره بنمودن و اضلال حق فاش گردد بر همه اهل و فرق چونکه مقصود از وجود اظهار بود بایدش از پند و اغوا آزمود دیو الحاح غوایت می کند شیخ الحاح هدایت می کند چون پیاپی گشت آن امر شجون نیل می آمد سراسر جمله خون تا به نفس خویش فرعون آمدش لابه می کردش دو تا گشته قدش کآن چه ما کردیم ای سلطان مکن نیست ما را روی ایراد سخن پاره پاره گردمت فرمان پذیر من به عزت خوگرم سختم مگیر هین بجنبان لب به رحمت ای امین تا ببندد این دهانه ی آتشین گفت یا رب می فریبد او مرا می فریبد او فریبنده ی ترا بشنوم یا من دهم هم خدعه اش تا بداند اصل را آن فرع کش که اصل هر مکری و حیلت پیش ماست هر چه بر خاکست اصلش از سماست گفت حق آن سگ نیرزد هم به آن پیش سگ انداز از دور استخوان هین بجنبان آن عصا تا خاکها وا دهد هرچه ملخ کردش فنا وان ملخها در زمان گردد سیاه تا ببیند خلق تبدیل الٰه که سببها نیست حاجت مر مرا آن سبب بهر حجابست و غطا تا طبیبی خویش بر دارو زند تا منجم رو به استاره کند تا منافق از حریصی بامداد سوی بازار آید از بیم کساد بندگی ناکرده و ناشسته روی لقمه ی دوزخ بگشته لقمه جوی آکل و مأکول آمد جان عام هم چو آن بره ی چرنده از حطام می چرد آن بره و قصاب شاد کو برای ما چرد برگ مراد کار دوزخ می کنی در خوردنی بهر او خود را تو فربه می کنی کار خود کن روزی حکمت بچر تا شود فربه دل با کر و فر خوردن تن مانع این خوردنست جان چو بازرگان و تن چون ره زنست شمع تاجر آنگهست افروخته که بود ره زن چو هیزم سوخته که تو آن هوشی و باقی هوش پوش خویشتن را گم مکن یاوه مکوش دان که هر شهوت چو خمرست و چو بنگ پرده هوشست وعاقل زوست دنگ خمر تنها نیست سرمستی هوش هر چه شهوانیست بندد چشم و گوش آن بلیس از خمر خوردن دور بود مست بود او از تکبر وز جحود مست آن باشد که آن بیند که نیست زر نماید آنچه مس و آهنیست این سخن پایان ندارد موسیا لب بجنبان تا برون روژد گیا هم چنان کرد و هم اندر دم زمین سبز گشت از سنبل و حب ثمین اندر افتادند در لوت آن نفر قحط دیده مرده از جوع البقر چند روزی سیر خوردند از عطا آن دمی و آدمی و چارپا چون شکم پر گشت و بر نعمت زدند وآن ضرورت رفت پس طاغی شدند نفس فرعونیست هان سیرش مکن تا نیارد یاد از آن کفر کهن بی تف آتش نگردد نفس خوب تا نشد آهن چو اخگر هین مکوب بی مجاعت نیست تن جنبش کنان آهن سردیست می کوبی بدان گر بگرید ور بنالد زار زار او نخواهد شد مسلمان هوش دار او چو فرعونست در قحط آنچنان پیش موسی سر نهد لابه کنان چونک مستغنی شد او طاغی شود خر چو بار انداخت اسکیزه زند پس فراموشش شود چون رفت پیش کار او زان آه و زاریهای خویش سالها مردی که در شهری بود یک زمان که چشم در خوابی رود شهر دیگر بیند او پر نیک و بد هیچ در یادش نیاید شهر خود که من آنجا بوده ام این شهر نو نیست آن من درینجاام گرو بل چنان داند که خود پیوسته او هم درین شهرش بدست ابداع و خو چه عجب گر روح موطنهای خویش که بدستش مسکن و میلاد پیش می نیارد یاد کین دنیا چو خواب می فرو پوشد چو اختر را سحاب خاصه چندین شهرها را کوفته گردها از درک او ناروفته اجتهاد گرم ناکرده که تا دل شود صاف و ببیند ماجرا سر برون آرد دلش از بخش راز اول و آخر ببیند چشم باز # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۳۵ - اطوار و منازل خلقت آدمی از ابتدا آمده اول به اقلیم جماد وز جمادی در نباتی اوفتاد سالها اندر نباتی عمر کرد وز جمادی یاد ناورد از نبرد وز نباتی چون به حیوانی فتاد نامدش حال نباتی هیچ یاد جز همین میلی که دارد سوی آن خاصه در وقت بهار و ضیمران هم چو میل کودکان با مادران سر میل خود نداند در لبان هم چو میل مفرط هر نو مرید سوی آن پیر جوانبخت مجید جزو عقل این از آن عقل کلست جنبش این سایه زان شاخ گلست سایه اش فانی شود آخر درو پس بداند سر میل و جست و جو سایه شاخ دگر ای نیکبخت کی بجنبد گر نجنبد این درخت باز از حیوان سوی انسانیش می کشید آن خالقی که دانیش هم چنین اقلیم تا اقلیم رفت تا شد اکنون عاقل و دانا و زفت عقلهای اولینش یاد نیست هم ازین عقلش تحول کردنیست تا رهد زین عقل پر حرص و طلب صد هزاران عقل بیند بوالعجب گر چو خفته گشت و شد ناسی ز پیش کی گذارندش در آن نسیان خویش باز از آن خوابش به بیداری کشند که کند بر حالت خود ریش خند که چه غم بود آنک می خوردم به خواب چون فراموشم شد احوال صواب چون ندانستم که آن غم و اعتلال فعل خوابست و فریبست و خیال هم چنان دنیا که حلم نایمست خفته پندارد که این خود دایمست تا بر آید ناگهان صبح اجل وا رهد از ظلمت ظن و دغل خنده اش گیرد از آن غمهای خویش چون ببیند مستقر و جای خویش هر چه تو در خواب بینی نیک و بد روز محشر یک به یک پیدا شود آنچ کردی اندرین خواب جهان گرددت هنگام بیداری عیان تا نپنداری که این بد کردنیست اندرین خواب و ترا تعبیر نیست بلک این خنده بود گریه و زفیر روز تعبیر ای ستمگر بر اسیر گریه و درد و غم و زاری خود شادمانی دان به بیداری خود ای دریده پوستین یوسفان گرگ بر خیزی ازین خواب گران گشته گرگان یک به یک خوهای تو می درانند از غضب اعضای تو خون نخسپد بعد مرگت در قصاص تو مگو که مردم و یابم خلاص این قصاص نقد حیلت سازیست پیش زخم آن قصاص این بازیست زین لعب خواندست دنیا را خدا کین جزا لعبست پیش آن جزا این جزا تسکین جنگ و فتنه ایست آن چو اخصا است و این چون ختنه ایست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۳۶ - بیان آنک خلق دوزخ گرسنگانند و نالانند به حق کی روزیهای ما را فربه گردان و زود زاد به ما رسان کی ما را صبر نماند این سخن پایان ندارد موسیا هین رها کن آن خران را در گیا تا همه زان خوش علف فربه شوند هین که گرگانند ما را خشم مند ناله گرگان خود را موقنیم این خران را طعمه ایشان کنیم این خران را کیمیای خوش دمی از لب تو خواست کردن آدمی تو بسی کردی به دعوت لطف و جود آن خران را طالع و روزی نبود پس فرو پوشان لحاف نعمتی تا بردشان زود خواب غفلتی تا چو بجهند از چنین خواب این رده شمع مرده باشد و ساقی شده داشت طغیانشان ترا در حیرتی پس بنوشند از جزا هم حسرتی تا که عدل ما قدم بیرون نهد در جزا هر زشت را درخور دهد که آن شهی که می ندیدندیش فاش بود با ایشان نهان اندر معاش چون خرد با تست مشرف بر تنت گرچه زو قاصر بود این دیدنت نیست قاصر دیدن او ای فلان از سکون و جنبشت در امتحان چه عجب گر خالق آن عقل نیز با تو باشد چون نه ای تو مستجیز از خرد غافل شود بر بد تند بعد آن عقلش ملامت می کند تو شدی غافل ز عقلت عقل نی کز حضورستش ملامت کردنی گر نبودی حاضر و غافل بدی در ملامت کی تو را سیلی زدی ور ازو غافل نبودی نفس تو کی چنان کردی جنون و تفس تو پس تو و عقلت چو اصطرلاب بود زین بدانی قرب خورشید وجود قرب بی چونست عقلت را به تو نیست چپ و راست و پس یا پیش رو قرب بی چون چون نباشد شاه را که نیابد بحث عقل آن راه را نیست آن جنبش که در اصبع تراست پیش اصبع یا پسش یا چپ و راست وقت خواب و مرگ از وی می رود وقت بیداری قرینش می شود از چه ره می آید اندر اصبعت که اصبعت بی او ندارد منفعت نور چشم و مردمک در دیده ات از چه ره آمد به غیر شش جهت عالم خلقست با سوی و جهات بی جهت دان عالم امر و صفات بی جهت دان عالم امر ای صنم بی جهت تر باشد آمر لاجرم بی جهت بد عقل و علام البیان عقل تر از عقل و جان تر هم ز جان بی تعلق نیست مخلوقی بدو آن تعلق هست بی چون ای عمو زانک فصل و وصل نبود در روان غیر فصل و وصل نندیشد گمان غیر فصل و وصل پی بر از دلیل لیک پی بردن بننشاند غلیل پی پیاپی می بر ار دوری ز اصل تا رگ مردیت آرد سوی وصل این تعلق را خرد چون ره برد بسته فصلست و وصلست این خرد زین وصیت کرد ما را مصطفی بحث کم جویید در ذات خدا آنک در ذاتش تفکر کردنیست در حقیقت آن نظر در ذات نیست هست آن پندار او زیرا به راه صد هزاران پرده آمد تا اله هر یکی در پرده ای موصول خوست وهم او آنست که آن خود عین هوست پس پیمبر دفع کرد این وهم از او تا نباشد در غلط سوداپز او وانکه اندر وهم او ترک ادب بی ادب را سرنگونی داد رب سرنگونی آن بود کو سوی زیر می رود پندارد او کو هست چیر زانک حد مست باشد این چنین کو نداند آسمان را از زمین در عجبهااش به فکر اندر روید از عظیمی وز مهابت گم شوید چون ز صنعش ریش و سبلت گم کند حد خود داند ز صانع تن زند جز که لا احصی نگوید او ز جان کز شمار و حد برونست آن بیان # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۳۷ - رفتن ذوالقرنین به کوه قاف و درخواست کردن کی ای کوه قاف از عظمت صفت حق ما را بگو و گفتن کوه قاف کی صفت عظمت او در گفت نیاید کی پیش آنها ادراکها فدا شود و لابه کردن ذوالقرنین کی از صنایعش کی در خاطر داری و بر تو گفتن آن آسان‌تر بود بگوی رفت ذوالقرنین سوی کوه قاف دید او را کز زمرد بود صاف گرد عالم حلقه گشته او محیط ماند حیران اندر آن خلق بسیط گفت تو کوهی دگرها چیستند که به پیش عظم تو بازیستند گفت رگهای من اند آن کوهها مثل من نبوند در حسن و بها من به هر شهری رگی دارم نهان بر عروقم بسته اطراف جهان حق چو خواهد زلزله شهری مرا گوید او من بر جهانم عرق را پس بجنبانم من آن رگ را بقهر که بدان رگ متصل گشتست شهر چون بگوید بس شود ساکن رگم ساکنم وز روی فعل اندر تگم هم چو مرهم ساکن و بس کارکن چون خرد ساکن وزو جنبان سخن نزد آنکس که نداند عقلش این زلزله هست از بخارات زمین # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۳۸ - موری بر کاغذ می‌رفت نبشتن قلم دید قلم را ستودن گرفت موری دیگر کی چشم تیزتر بود گفت ستایش انگشتان را کن کی آن هنر ازیشان می‌بینم موری دگر کی از هر دو چشم روشن‌تر بود گفت من بازو را ستایم کی انگشتان فرع بازواند الی آخره مورکی بر کاغذی دید او قلم گفت با مور دگر این راز هم که عجایب نقشها آن کلک کرد هم چو ریحان و چو سوسن زار و ورد گفت آن مور اصبعست آن پیشه ور وین قلم در فعل فرعست و اثر گفت آن مور سوم کز بازوست که اصبع لاغر ز زورش نقش بست هم چنین می رفت بالا تا یکی مهتر موران فطن بود اندکی گفت کز صورت مبینید این هنر که به خواب و مرگ گردد بی خبر صورت آمد چون لباس و چون عصا جز به عقل و جان نجنبد نقشها بی خبر بود او که آن عقل وفاد بی ز تقلیب خدا باشد جماد یک زمان از وی عنایت بر کند عقل زیرک ابلهیها می کند چونش گویا یافت ذوالقرنین گفت چونک کوه قاف در نطق سفت کای سخن گوی خبیر رازدان از صفات حق بکن با من بیان گفت رو کان وصف از آن هایل ترست که بیان بر وی تواند برد دست یا قلم را زهره باشد که به سر بر نویسد بر صحایف زان خبر گفت کمتر داستانی باز گو از عجبهای حق ای حبر نکو گفت اینک دشت سیصدساله راه کوههای برف پر کردست شاه کوه بر که بی شمار و بی عدد می رسد در هر زمان برفش مدد کوه برفی می زند بر دیگری می رساند برف سردی تا ثری کوه برفی می زند بر کوه برف دم به دم ز انبار بی حد و شگرف گر نبودی این چنین وادی شها تف دوزخ محو کردی مر مرا غافلان را کوههای برف دان تا نسوزد پرده های عاقلان گر نبودی عکس جهل برف باف سوختی از نار شوق آن کوه قاف آتش از قهر خدا خود ذره ایست بهر تهدید لییمان دره ایست با چنین قهری که زفت و فایق است برد لطفش بین که بر وی سابق است سبق بی چون و چگونه معنوی سابق و مسبوق دیدی بی دوی گر ندیدی آن بود از فهم پست که عقول خلق زان کان یک جوست عیب بر خود نه نه بر آیات دین کی رسد بر چرخ دین مرغ گلین مرغ را جولانگه عالی هواست زانک نشو او ز شهوت وز هواست پس تو حیران باش بی لا و بلی تا ز رحمت پیشت آید محملی چون ز فهم این عجایب کودنی گر بلی گویی تکلف می کنی ور بگویی نی زند نی گردنت قهر بر بندد بدان نی روزنت پس همین حیران و واله باش و بس تا درآید نصر حق از پیش و پس چونک حیران گشتی و گیج و فنا با زبان حال گفتی اهدنا زفت زفتست و چو لرزان می شوی می شود آن زفت نرم و مستوی زانک شکل زفت بهر منکرست چونک عاجز آمدی لطف و برست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۳۹ - نمودن جبرئیل علیه‌ السّلام خود را به مصطفی صلی‌الله علیه و سلّم به صورت خویش و از هفتصد پر او چون یک پر ظاهر شد افق را بگرفت و آفتاب محجوب شد با همهٔ شعاعش مصطفی می گفت پیش جبرییل که چنانک صورت تست ای خلیل مر مرا بنما تو محسوس آشکار تا ببینم مر ترا نظاره وار گفت نتوانی و طاقت نبودت حس ضعیفست و تنک سخت آیدت گفت بنما تا ببیند این جسد تا چد حد حس نازکست و بی مدد آدمی را هست حس تن سقیم لیک در باطن یکی خلقی عظیم بر مثال سنگ و آهن این تنه لیک هست او در صفت آتش زنه سنگ و آهن مولد ایجاد نار زاد آتش بر دو والد قهربار باز آتش دستکار وصف تن هست قاهر بر تن او و شعله زن باز در تن شعله ابراهیم وار که ازو مقهور گردد برج نار لاجرم گفت آن رسول ذو فنون رمز نحن الاخرون السابقون ظاهر این دو بسندانی زبون در صفت از کان آهن ها فزون پس به صورت آدمی فرع جهان وز صفت اصل جهان این را بدان ظاهرش را پشه ای آرد به چرخ باطنش باشد محیط هفت چرخ چونک کرد الحاح بنمود اندکی هیبتی که که شود زو مندکی شهپری بگرفته شرق و غرب را از مهابت گشت بیهش مصطفی چون ز بیم و ترس بیهوشش بدید جبرییل آمد در آغوشش کشید آن مهابت قسمت بیگانگان وین تجمش دوستان را رایگان هست شاهان را زمان بر نشست هول سرهنگان و صارمها به دست دور باش و نیزه و شمشیرها که بلرزند از مهابت شیرها بانگ چاوشان و آن چوگانها که شود سست از نهیبش جانها این برای خاص وعام ره گذر که کندشان از شهنشاهی خبر از برای عام باشد این شکوه تا کلاه کبر ننهند آن گروه تا من و ماهای ایشان بشکند نفس خودبین فتنه و شر کم کند شهر از آن آمن شود کان شهریار دارد اندر قهر زخم و گیر و دار پس بمیرد آن هوسها در نفوس هیبت شه مانع آید زان نحوس باز چون آید به سوی بزم خاص کی بود آنجا مهابت یا قصاص حلم در حلمست و رحمتها به جوش نشنوی از غیر چنگ و ناخروش طبل و کوس هول باشد وقت جنگ وقت عشرت با خواص آواز چنگ هست دیوان محاسب عام را وان پری رویان حریف جام را آن زره وآن خود مر چالیش راست وین حریر و رود مر تعریش راست این سخن پایان ندارد ای جواد ختم کن والله اعلم بالرشاد اندر احمد آن حسی کو غاربست خفته این دم زیر خاک یثربست وآن عظیم الخلق او کان صفدرست بی تغیر مقعد صدق اندرست جای تغییرات اوصاف تنست روح باقی آفتابی روشنست بی ز تغییری که لا شرقیة بی ز تبدیلی که لا غربیة آفتاب از ذره کی مدهوش شد شمع از پروانه کی بیهوش شد جسم احمد را تعلق بد بدآن این تغیر آن تن باشد بدان هم چو رنجوری و هم چون خواب و درد جان ازین اوصاف باشد پاک و فرد روبهش گر یک دمی آشفته بود شیر جان مانا که آن دم خفته بود خفته بود آن شیر کز خوابست پاک اینت شیر نرمسار سهمناک خفته سازد شیر خود را آنچنان که تمامش مرده دانند این سگان ورنه در عالم کرا زهره بدی که ربودی از ضعیفی تربدی کف احمد زان نظر مخدوش گشت بحر او از مهر کف پرجوش گشت مه همه کفست معطی نورپاش ماه را گر کف نباشد گو مباش احمد ار بگشاید آن پر جلیل تا ابد بیهوش ماند جبرییل چون گذشت احمد ز سدره و مرصدش وز مقام جبرییل و از حدش گفت او را هین بپر اندر پیم گفت رو رو من حریف تو نیم باز گفت او را بیا ای پرده سوز من باوج خود نرفتستم هنوز گفت بیرون زین حد ای خوش فر من گر زنم پری بسوزد پر من حیرت اندر حیرت آمد این قصص بیهشی خاصگان اندر اخص بیهشیها جمله اینجا بازیست چند جان داری که جان پردازیست جبرییلا گر شریفی و عزیز تو نه ای پروانه و نه شمع نیز شمع چون دعوت کند وقت فروز جان پروانه نپرهیزد ز سوز این حدیث منقلب را گور کن شیر را برعکس صید گور کن بند کن مشک سخن شاشیت را وا مکن انبان قلماشیت را آنک بر نگذشت اجزاش از زمین پیش او معکوس و قلماشیست این لا تخالفهم حبیبی دارهم یا غریبا نازلا فی دارهم اعط ما شایوا وراموا وارضهم یا ظعینا ساکنا فی ارضهم تا رسیدن در شه و در ناز خوش رازیا با مرغزی می ساز خوش موسیا در پیش فرعون زمن نرم باید گفت قولا لینا آب اگر در روغن جوشان کنی دیگدان و دیگ را ویران کنی نرم گو لیکن مگو غیر صواب وسوسه مفروش در لین الخطاب وقت عصر آمد سخن کوتاه کن ای که عصرت عصر را آگاه کن گو تو مر گل خواره را که قند به نرمی فاسد مکن طینش مده نطق جان را روضه جانیستی گر ز حرف و صوت مستغنیستی این سر خر در میان قندزار ای بسا کس را که بنهادست خار ظن ببرد از دور کان آنست و بس چون قج مغلوب وا می رفت پس صورت حرف آن سر خر دان یقین در رز معنی و فردوس برین ای ضیاء الحق حسام الدین در آر این سر خر را در آن بطیخ زار تا سر خر چون بمرد از مسلخه نشو دیگر بخشدش آن مطبخه هین ز ما صورت گری و جان ز تو نه غلط هم این خود و هم آن ز تو بر فلک محمودی ای خورشید فاش بر زمین هم تا ابد محمود باش تا زمینی با سمایی بلند یک دل و یک قبله و یک خو شوند تفرقه برخیزد و شرک و دوی وحدتست اندر وجود معنوی چون شناسد جان من جان ترا یاد آرند اتحاد ماجری موسی و هارون شوند اندر زمین مختلط خوش هم چو شیر و انگبین چون شناسد اندک و منکر شود منکری اش پرده ساتر شود پس شناسایی بگردانید رو خشم کرد آن مه ز ناشکری او زین سبب جان نبی را جان بد ناشناسا گشت و پشت پای زد این همه خواندی فرو خوان لم یکن تا بدانی لج این گبر کهن پیش از آنک نقش احمد فر نمود نعت او هر گبر را تعویذ بود کین چنین کس هست تا آید پدید از خیال روش دلشان می طپید سجده می کردند کای رب بشر در عیان آریش هر چه زودتر تا به نام احمد از یستفتحون یاغیانشان می شدندی سرنگون هر کجا حرب مهولی آمدی غوثشان کراری احمد بدی هر کجا بیماری مزمن بدی یاد اوشان داروی شافی شدی نقش او می گشت اندر راهشان در دل و در گوش و در افواهشان نقش او را کی بیابد هر شعال بلک فرع نقش او یعنی خیال نقش او بر روی دیوار ار فتد از دل دیوار خون دل چکد آنچنان فرخ بود نقشش برو که رهد در حال دیوار از دو رو گشته با یک رویی اهل صفا آن دورویی عیب مر دیوار را این همه تعظیم و تفخیم و وداد چون بدیدندش به صورت برد باد قلب آتش دید و در دم شد سیاه قلب را در قلب کی بودست راه قلب می زد لاف اشواق محک تا مریدان را دراندازد به شک افتد اندر دام مکرش ناکسی این گمان سر بر زند از هر خسی کین اگر نه نقد پاکیزه بدی کی به سنگ امتحان راغب شدی او محک می خواهد اما آنچنان که نگردد قلبی او زان عیان آن محک که او نهان دارد صفت نی محک باشد نه نور معرفت آینه کو عیب رو دارد نهان از برای خاطر هر قلتبان آینه نبود منافق باشد او این چنین آیینه تا تانی مجو # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱ - سر آغاز شه حسام الدین که نور انجمست طالب آغاز سفر پنجمست این ضیاء الحق حسام الدین راد اوستادان صفا را اوستاد گر نبودی خلق محجوب و کثیف ور نبودی حلقها تنگ و ضعیف در مدیحت داد معنی دادمی غیر این منطق لبی بگشادمی لیک لقمه باز آن صعوه نیست چاره اکنون آب و روغن کردنیست مدح تو حیفست با زندانیان گویم اندر مجمع روحانیان شرح تو غبنست با اهل جهان هم چو راز عشق دارم در نهان مدح تعریف ست و تخریق حجاب فارغست از شرح و تعریف آفتاب مادح خورشید مداح خودست که دو چشمم روشن و نامرمدست ذم خورشید جهان ذم خودست که دو چشمم کور و تاریک و بد است تو ببخشا بر کسی کاندر جهان شد حسود آفتاب کامران توٰاندش پوشید هیچ از دیده ها وز طراوت دادن پوسیده ها یا ز نور بی حدش توٰانند کاست یا به دفع جاه او توانند خاست هر کسی کو حاسد کیهان بود آن حسد خود مرگ جاویدان بود قدر تو بگذشت از درک عقول عقل اندر شرح تو شد بوالفضول گرچه عاجز آمد این عقل از بیان عاجزانه جنبشی باید در آن ان شییا کله لا یدرک اعلموا ان کله لا یترک گر نتانی خورد طوفان سحاب کی توان کردن بترک خورد آب راز را گر می نیاری در میان درکها را تازه کن از قشر آن نطقها نسبت به تو قشرست لیک پیش دیگر فهمها مغزست نیک آسمان نسبت به عرش آمد فرود ورنه بس عالیست سوی خاک تود من بگویم وصف تو تا ره برند پیش از آن کز فوت آن حسرت خورند نور حقی و به حق جذاب جان خلق در ظلمات وهم اند و گمان شرط تعظیمست تا این نور خوش گردد این بی دیدگان را سرمه کش نور یابد مستعد تیزگوش کو نباشد عاشق ظلمت چو موش سست چشمانی که شب جولان کنند کی طواف مشعله ایمان کنند نکته های مشکل باریک شد بند طبعی که ز دین تاریک شد تا بر آراید هنر را تار و پود چشم در خورشید نتواند گشود هم چو نخلی برنیارد شاخها کرده موشانه زمین سوراخها چار وصفست این بشر را دل فشار چارمیخ عقل گشته این چهار # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۲ - تفسیر خذ اربعة من الطیر فصرهن الیک تو خلیل وقتی ای خورشیدهش این چهار اطیار ره زن را بکش زانک هر مرغی ازینها زاغ وش هست عقل عاقلان را دیده کش چار وصف تن چو مرغان خلیل بسمل ایشان دهد جان را سبیل ای خلیل اندر خلاص نیک و بد سر ببرشان تا رهد پاها ز سد کل توی و جملگان اجزای تو بر گشا که هست پاشان پای تو از تو عالم روح زاری می شود پشت صد لشکر سواری می شود زانک این تن شد مقام چار خو نامشان شد چار مرغ فتنه جو خلق را گر زندگی خواهی ابد سر ببر زین چار مرغ شوم بد بازشان زنده کن از نوعی دگر که نباشد بعد از آن زیشان ضرر چار مرغ معنوی راه زن کرده اند اندر دل خلقان وطن چون امیر جمله دلهای سوی اندرین دور ای خلیفه حق توی سر ببر این چار مرغ زنده را سر مدی کن خلق ناپاینده را بط و طاوسست و زاغست و خروس این مثال چار خلق اندر نفوس بط حرصست و خروس آن شهوتست جاه چون طاوس و زاغ امنیتست منیتش آن که بود اومیدساز طامع تأبید یا عمر دراز بط حرص آمد که نوکش در زمین در تر و در خشک می جوید دفین یک زمان نبود معطل آن گلو نشنود از حکم جز امر کلوا هم چو یغماجیست خانه می کند زود زود انبان خود پر می کند اندر انبان می فشارد نیک و بد دانه های در و حبات نخود تا مبادا یاغیی آید دگر می فشارد در جوال او خشک و تر وقت تنگ و فرصت اندک او مخوف در بغل زد هر چه زودتر بی وقوف لیک مؤمن ز اعتماد آن حیات می کند غارت به مهل و با انات آمنست از فوت و از یاغی که او می شناسد قهر شه را بر عدو آمنست از خواجه تاشان دگر که بیایندش مزاحم صرفه بر عدل شه را دید در ضبط حشم که نیارد کرد کس بر کس ستم لاجرم نشتابد و ساکن بود از فوات حظ خود آمن بود بس تانی دارد و صبر و شکیب چشم سیر و مؤثرست و پاک جیب کین تانی پرتو رحمان بود وان شتاب از هزه شیطان بود زانک شیطانش بترساند ز فقر بارگیر صبر را بکشد به عقر از نبی بشنو که شیطان در وعید می کند تهدیدت از فقر شدید تا خوری زشت و بری زشت و شتاب نی مروت نی تانی نی ثواب لاجرم کافر خورد در هفت بطن دین و دل باریک و لاغر زفت بطن # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۳ - در سبب ورود این حدیث مصطفی صلوات الله علیه که الکافر یأکل فی سبعة امعاء و المؤمن یأکل فی معا واحد کافران مهمان پیغمبر شدند وقت شام ایشان به مسجد آمدند که آمدیم ای شاه ما اینجا قنق ای تو مهمان دار سکان افق بی نواییم و رسیده ما ز دور هین بیفشان بر سر ما فضل و نور گفت ای یاران من قسمت کنید که شما پر از من و خوی منید پر بود اجسام هر لشکر ز شاه زان زنندی تیغ بر اعدای جاه تو به خشم شه زنی آن تیغ را ورنه بر اخوان چه خشم آید ترا بر برادر بی گناهی می زنی عکس خشم شاه گرز ده منی شه یکی جانست و لشکر پر ازو روح چون آبست واین اجسام جو آب روح شاه اگر شیرین بود جمله جوها پر ز آب خوش شود که رعیت دین شه دارند و بس این چنین فرمود سلطان عبس هر یکی یاری یکی مهمان گزید در میان یک زفت بود و بی ندید جسم ضخمی داشت کس او را نبرد ماند در مسجد چو اندر جام درد مصطفی بردش چو وا ماند از همه هفت بز بد شیرده اندر رمه که مقیم خانه بودندی بزان بهر دوشیدن برای وقت خوان نان و آش و شیر آن هر هفت بز خورد آن بوقحط عوج ابن عز جمله اهل بیت خشم آلو شدند که همه در شیر بز طامع بدند معده طبلی خوار هم چون طبل کرد قسم هجده آدمی تنها بخورد وقت خفتن رفت و در حجره نشست پس کنیزک از غضب در را ببست از برون زنجیر در را در فکند که ازو بد خشمگین و دردمند گبر را در نیم شب یا صبحدم چون تقاضا آمد و درد شکم از فراش خویش سوی در شتافت دست بر در چون نهاد او بسته یافت در گشادن حیله کرد آن حیله ساز نوع نوع و خود نشد آن بند باز شد تقاضا بر تقاضا خانه تنگ ماند او حیران و بی درمان و دنگ حیله کرد او و به خواب اندر خزید خویشتن در خواب در ویرانه دید زانک ویرانه بد اندر خاطرش شد به خواب اندر همانجا منظرش خویش در ویرانه خالی چو دید او چنان محتاج اندر دم برید گشت بیدار و بدید آن جامه خواب پر حدث دیوانه شد از اضطراب ز اندرون او برآمد صد خروش زین چنین رسوایی بی خاک پوش گفت خوابم بتر از بیداریم که خورم این سو و آن سو می ریم بانگ می زد وا ثبورا وا ثبور هم چنانک کافر اندر قعر گور منتظر که کی شود این شب به سر یا برآید در گشادن بانگ در تا گریزد او چو تیری از کمان تا نبیند هیچ کس او را چنان قصه بسیارست کوته می کنم باز شد آن در رهید از درد و غم # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۴ - در حجره گشادن مصطفی علیه‌السلام بر مهمان و خود را پنهان کردن تا او خیال گشاینده را نبیند و خجل شود و گستاخ بیرون رود مصطفی صبح آمد و در را گشاد صبح آن گمراه را او راه داد در گشاد و گشت پنهان مصطفی تا نگردد شرمسار آن مبتلا تا برون آید رود گستاخ او تا نبیند درگشا را پشت و رو یا نهان شد در پس چیزی و یا از ویش پوشید دامان خدا صبغة الله گاه پوشیده کند پرده بی چون بر آن ناظر تند تا نبیند خصم را پهلوی خویش قدرت یزدان از آن بیشست بیش مصطفی می دید احوال شبش لیک مانع بود فرمان ربش تا که پیش از خبط بگشاید رهی تا نیفتد زان فضیحت در چهی لیک حکمت بود و امر آسمان تا ببیند خویشتن را او چنان بس عداوتها که آن یاری بود بس خرابیها که معماری بود جامه خواب پر حدث را یک فضول قاصدا آورد در پیش رسول که چنین کرده ست مهمانت ببین خنده ای زد رحمة للعالمین که بیار آن مطهره اینجا به پیش تا بشویم جمله را با دست خویش هر کسی می جست کز بهر خدا جان ما و جسم ما قربان ترا ما بشوییم این حدث را تو بهل کار دستست این نمط نه کار دل ای لعمرک مر ترا حق عمر خواند پس خلیفه کرد و بر کرسی نشاند ما برای خدمت تو می زییم چون تو خدمت می کنی پس ما چه ایم گفت آن دانم و لیک این ساعتیست که درین شستن به خویشم حکمتیست منتظر بودند کاین قول نبیست تا پدید آید که این اسرار چیست او به جد می شست آن احداث را خاص ز امر حق نه تقلید و ریا که دلش می گفت کین را تو بشو که درین جا هست حکمت تو بتو # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۵ - سبب رجوع کردن آن مهمان به خانهٔ مصطفی علیه‌السلام در آن ساعت که مصطفی نهالین ملوث او را به دست خود می‌شست و خجل شدن او و جامه چاک کردن و نوحهٔ او بر خود و بر سعادت خود کافرک را هیکلی بد یادگار یاوه دید آن را و گشت او بی قرار گفت آن حجره که شب جا داشتم هیکل آنجا بی خبر بگذاشتم گرچه شرمین بود شرمش حرص برد حرص اژدرهاست نه چیزیست خرد از پی هیکل شتاب اندر دوید در وثاق مصطفی وان را بدید کان یدالله آن حدث را هم به خود خوش همی شوید که دورش چشم بد هیکلش از یاد رفت و شد پدید اندرو شوری گریبان را درید می زد او دو دست را بر رو و سر کله را می کوفت بر دیوار و در آنچنان که خون ز بینی و سرش شد روان و رحم کرد آن مهترش نعره ها زد خلق جمع آمد برو گبر گویان ایهاالناس احذروا می زد او بر سر که ای بی عقل سر می زد او بر سینه کای بی نور بر سجده می کرد او که ای کل زمین شرمسارست از تو این جزو مهین تو که کلی خاضع امر ویی من که جزوم ظالم و زشت و غوی تو که کلی خوار و لرزانی ز حق من که جزوم در خلاف و در سبق هر زمان می کرد رو بر آسمان که ندارم روی ای قبله جهان چون ز حد بیرون بلرزید و طپید مصطفی اش در کنار خود کشید ساکنش کرد و بسی بنواختش دیده اش بگشاد و داد اشناختش تا نگرید ابر کی خندد چمن تا نگرید طفل کی جوشد لبن طفل یک روزه همی داند طریق که بگریم تا رسد دایه شفیق تو نمی دانی که دایه دایگان کم دهد بی گریه شیر او رایگان گفت فلیبکوا کثیرا گوش دار تا بریزد شیر فضل کردگار گریه ابرست و سوز آفتاب استن دنیا همین دو رشته تاب گر نبودی سوز مهر و اشک ابر کی شدی جسم و عرض زفت و سطبر کی بدی معمور این هر چار فصل گر نبودی این تف و این گریه اصل سوز مهر و گریه ابر جهان چون همی دارد جهان را خوش دهان آفتاب عقل را در سوز دار چشم را چون ابر اشک افروز دار چشم گریان بایدت چون طفل خرد کم خور آن نان را که نان آب تو برد تن چو با برگست روز و شب از آن شاخ جان در برگ ریزست و خزان برگ تن بی برگی جانست زود این بباید کاستن آن را فزود اقرضوا الله قرض ده زین برگ تن تا بروید در عوض در دل چمن قرض ده کم کن ازین لقمه تنت تا نماید وجه لا عین رات تن ز سرگین خویش چون خالی کند پر ز مشک و در اجلالی کند زین پلیدی بدهد و پاکی برد از یطهرکم تن او برخورد دیو می ترساندت که هین و هین زین پشیمان گردی و گردی حزین گر گدازی زین هوسها تو بدن بس پشیمان و غمین خواهی شدن این بخور گرمست و داروی مزاج وآن بیاشام از پی نفع و علاج هم بدین نیت که این تن مرکبست آنچ خو کردست آنش اصوبست هین مگردان خو که پیش آید خلل در دماغ و دل بزاید صد علل این چنین تهدیدها آن دیو دون آرد و بر خلق خواند صد فسون خویش جالینوس سازد در دوا تا فریبد نفس بیمار ترا کین ترا سودست از درد و غمی گفت آدم را همین در گندمی پیش آرد هیهی و هیهات را وز لویشه پیچد او لبهات را هم چو لبهای فرس در وقت نعل تا نماید سنگ کمتر را چو لعل گوشهاات گیرد او چون گوش اسب می کشاند سوی حرص و سوی کسب بر زند بر پات نعلی ز اشتباه که بمانی تو ز درد آن ز راه نعل او هست آن تردد در دو کار این کنم یا آن کنم هین هوش دار آن بکن که هست مختار نبی آن مکن که کرد مجنون و صبی حفت الجنه بچه محفوف گشت بالمکاره که ازو افزود کشت صد فسون دارد ز حیلت وز دغا که کند در سله گر هست اژدها گر بود آب روان بر بنددش ور بود حبر زمان برخنددش عقل را با عقل یاری یار کن امرهم شوری بخوان و کار کن # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۶ - نواختن مصطفی علیه‌السلام آن عرب مهمان را و تسکین دادن او را از اضطراب و گریه و نوحه کی بر خود می‌کرد در خجالت و ندامت و آتش نومیدی این سخن پایان ندارد آن عرب ماند از الطاف آن شه در عجب خواست دیوانه شدن عقلش رمید دست عقل مصطفی بازش کشید گفت این سو آ بیامد آنچنان که کسی برخیزد از خواب گران گفت این سو آ مکن هین با خود آ که ازین سو هست با تو کارها آب بر رو زد در آمد در سخن کای شهید حق شهادت عرضه کن تا گواهی بدهم و بیرون شوم سیرم از هستی در آن هامون شوم ما درین دهلیز قاضی قضا بهر دعوی الستیم و بلی که بلی گفتیم و آن را ز امتحان فعل و قول ما شهودست و بیان از چه در دهلیز قاضی تن زدیم نه که ما بهر گواهی آمدیم چند در دهلیز قاضی ای گواه حبس باشی ده شهادت از پگاه زان بخواندندت بدین جا تا که تو آن گواهی بدهی و ناری عتو از لجاج خویشتن بنشسته ای اندرین تنگی کف و لب بسته ای تا بندهی آن گواهی ای شهید تو ازین دهلیز کی خواهی رهید یک زمان کارست بگزار و بتاز کار کوته را مکن بر خود دراز خواه در صد سال خواهی یک زمان این امانت واگزار و وا رهان # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۷ - بیان آنک نماز و روزه و همه چیزهای برونی گواهیهاست بر نور اندرونی این نماز و روزه و حج و جهاد هم گواهی دادنست از اعتقاد این زکات و هدیه و ترک حسد هم گواهی دادنست از سر خود خوان و مهمانی پی اظهار راست کای مهان ما با شما گشتیم راست هدیه ها و ارمغان و پیش کش شد گواه آنک هستم با تو خوش هر کسی کوشد به مالی یا فسون چیست دارم گوهری در اندرون گوهری دارم ز تقوی یا سخا این زکات و روزه در هر دو گوا روزه گوید کرد تقوی از حلال در حرامش دان که نبود اتصال وان زکاتش گفت کاو از مال خویش می دهد پس چون بدزدد ز اهل کیش گر به طراری کند پس دو گواه جرح شد در محکمه عدل اله هست صیاد ار کند دانه نثار نه ز رحم و جود بل بهر شکار هست گربه روزه دار اندر صیام خفته کرده خویش بهر صید خام کرده بدظن زین کژی صد قوم را کرده بدنام اهل جود و صوم را فضل حق با این که او کژ می تند عاقبت زین جمله پاکش می کند سبق برده رحمتش وان غدر را داده نوری که نباشد بدر را کوششش را شسته حق زین اختلاط غسل داده رحمت او را زین خباط تا که غفاری او ظاهر شود مغفری کلیش را غافر شود آب بهر این ببارید از سماک تا پلیدان را کند از خبث پاک # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۸ - پاک کردن آب همه پلیدیها را و باز پاک کردن خدای تعالی آب را از پلیدی لاجرم قدوس آمد حق تعالی آب چون پیگار کرد و شد نجس تا چنان شد کآب را رد کرد حس حق ببردش باز در بحر صواب تا بشستش از کرم آن آب آب سال دیگر آمد او دامن کشان هی کجا بودی به دریای خوشان من نجس زینجا شدم پاک آمدم بستدم خلعت سوی خاک آمدم هین بیایید ای پلیدان سوی من که گرفت از خوی یزدان خوی من در پذیرم جمله زشتیت را چون ملک پاکی دهم عفریت را چون شوم آلوده باز آنجا روم سوی اصل اصل پاکیها روم دلق چرکین بر کنم آنجا ز سر خلعت پاکم دهد بار دگر کار او اینست و کار من همین عالم آرایست رب العالمین گر نبودی این پلیدیهای ما کی بدی این بارنامه آب را کیسه های زر بدزدید از کسی می رود هر سو که هین کو مفلسی یا بریزد بر گیاه رسته ای یا بشوید روی رو ناشسته ای یا بگیرد بر سر او حمال وار کشتی بی دست و پا را در بحار صد هزاران دارو اندر وی نهان زانک هر دارو بروید زو چنان جان هر دری دل هر دانه ای می رود در جو چو داروخانه ای زو یتیمان زمین را پرورش بستگان خشک را از وی روش چون نماند مایه اش تیره شود هم چو ما اندر زمین خیره شود # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۹ - استعانت آب از حق جل جلاله بعد از تیره شدن ناله از باطن برآرد کای خدا آنچ دادی دادم و ماندم گدا ریختم سرمایه بر پاک و پلید ای شه سرمایه ده هل من مزید ابر را گوید ببر جای خوشش هم تو خورشیدا به بالا بر کشش راههای مختلف می راندش تا رساند سوی بحر بی حدش خود غرض زین آب جان اولیاست کو غسول تیرگیهای شماست چون شود تیره ز غدر اهل فرش باز گردد سوی پاکی بخش عرش باز آرد زان طرف دامن کشان از طهارات محیط او درسشان از تیمم وا رهاند جمله را وز تحری طالبان قبله را ز اختلاط خلق یابد اعتلال آن سفر جوید که ارحنا یا بلال ای بلال خوش نوای خوش صهیل میذنه بر رو بزن طبل رحیل جان سفر رفت و بدن اندر قیام وقت رجعت زین سبب گوید سلام این مثل چون واسطه ست اندر کلام واسطه شرطست بهر فهم عام اندر آتش کی رود بی واسطه جز سمندر کو رهید از رابطه واسطه حمام باید مر ترا تا ز آتش خوش کنی تو طبع را چون نتانی شد در آتش چون خلیل گشت حمامت رسول آبت دلیل سیری از حقست لیک اهل طبع کی رسد بی واسطه نان در شبع لطف از حقست لیکن اهل تن درنیابد لطف بی پرده چمن چون نماند واسطه تن بی حجیب هم چو موسی نور مه یابد ز جیب این هنرها آب را هم شاهدست که اندرونش پر ز لطف ایزدست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۰ - گواهی فعل و قول بیرونی بر ضمیر و نور اندرونی فعل و قول آمد گواهان ضمیر زین دو بر باطن تو استدلال گیر چون ندارد سیر سرت در درون بنگر اندر بول رنجور از برون فعل و قول آن بول رنجوران بود که طبیب جسم را برهان بود وآن طبیب روح در جانش رود وز ره جان اندر ایمانش رود حاجتش ناید به فعل و قول خوب احذروهم هم جواسیس القلوب این گواه فعل و قول از وی بجو کو به دریا نیست واصل هم چو جو # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۱ - در بیان آنک نور خود از اندرون شخص منوّر بی‌آنک فعلی و قولی بیان کند گواهی دهد بر نور وی؛ در بیان آنک آن‌ نور خود را از اندرون سرّ عارف ظاهر کند بر خلقان بی‌فعل عارف و بی‌قول عارف افزون از آنک به قول و فعل او ظاهر شود، چنانک آفتاب بلند شود بانگ خروس و اعلام مؤذن و علامات دیگر حاجت نیاید لیک نور سالکی کز حد گذشت نور او پر شد بیابان ها و دشت شاهدی اش فارغ آمد از شهود وز تکلف ها و جانبازی و جود نور آن گوهر چو بیرون تافته ست زین تسلس ها فراغت یافته ست پس مجو از وی گواه فعل و گفت که ازو هر دو جهان چون گل شکفت این گواهی چیست اظهار نهان خواه قول و خواه فعل و غیر آن که غرض اظهار سر جوهرست وصف باقی وین عرض بر معبر ست این نشان زر نماند بر محک زر بماند نیک نام و بی ز شک این صلات و این جهاد و این صیام هم نماند جان بماند نیک نام جان چنین افعال و اقوالی نمود بر محک امر جوهر را بسود که اعتقادم راستست اینک گواه لیک هست اندر گواهان اشتباه تزکیه باید گواهان را بدان تزکیه ش صدقی که موقوفی بدان حفظ لفظ اندر گواه قولی است حفظ عهد اندر گواه فعلی است گر گواه قول کژ گوید رد ست ور گواه فعل کژ پوید رد ست قول و فعل بی تناقض بایدت تا قبول اندر زمان پیش آیدت سعیکم شتی تناقض اندرید روز می دوزید شب بر می درید پس گواهی با تناقض کشنود یا مگر حلمی کند از لطف خود فعل و قول اظهار سرست و ضمیر هر دو پیدا می کند سر ستیر چون گواهت تزکیه شد شد قبول ورنه محبوس است اندر مول مول تا تو بستیزی ستیزند ای حرون فانتظرهم انهم منتظرون # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۲ - عرضه کردن مصطفی علیه‌السلام شهادت را بر مهمان خویش این سخن پایان ندارد مصطفی عرضه کرد ایمان و پذرفت آن فتی آن شهادت را که فرخ بوده است بندهای بسته را بگشوده است گشت مؤمن گفت او را مصطفی که امشبان هم باش تو مهمان ما گفت والله تا ابد ضیف توام هر کجا باشم بهر جا که روم زنده کرده و معتق و دربان تو این جهان و آن جهان بر خوان تو هر که بگزیند جزین بگزیده خوان عاقبت درد گلویش ز استخوان هر که سوی خوان غیر تو رود دیو با او دان که هم کاسه بود هر که از همسایگی تو رود دیو بی شکی که همسایه اش شود ور رود بی تو سفر او دوردست دیو بد همراه و هم سفره ویست ور نشیند بر سر اسپ شریف حاسد ماهست دیو او را ردیف ور بچه گیرد ازو شهناز او دیو در نسلش بود انباز او در نبی شارکهم گفته ست حق هم در اموال و در اولاد ای شفق گفت پیغمبر ز غیب این را جلی در مقالات نوادر با علی یا رسول الله رسالت را تمام تو نمودی هم چو شمس بی غمام این که تو کردی دو صد مادر نکرد عیسی از افسونش با عازر نکرد از تو جانم از اجل نک جان ببرد عازر ار شد زنده زان دم باز مرد گشت مهمان رسول آن شب عرب شیر یک بز نیمه خورد و بست لب کرد الحاحش بخور شیر و رقاق گفت گشتم سیر والله بی نفاق این تکلف نیست نی ناموس و فن سیرتر گشتم از آنک دوش من در عجب ماندند جمله اهل بیت پر شد این قندیل زین یک قطره زیت آنچ قوت مرغ بابیلی بود سیری معده چنین پیلی شود فجفجه افتاد اندر مرد و زن قدر پشه می خورد آن پیل تن حرص و وهم کافری سرزیر شد اژدها از قوت موری سیر شد آن گدا چشمی کفر از وی برفت لوت ایمانیش لمتر کرد و زفت آنک از جوع البقر او می طپید هم چو مریم میوه جنت بدید میوه جنت سوی چشمش شتافت معده چون دوزخش آرام یافت ذات ایمان نعمت و لوتیست هول ای قناعت کرده از ایمان به قول # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۳ - بیان آنک نور که غذای جانست غذای جسم اولیا می‌شود تا او هم یار می‌شود روح را کی اسلم شیطانی علی یدی گرچه آن مطعوم جانست و نظر جسم را هم زان نصیبست ای پسر گر نگشتی دیو جسم آن را اکول اسلم الشیطان نفرمودی رسول دیو زان لوتی که مرده حی شود تا نیاشامد مسلمان کی شود دیو بر دنیاست عاشق کور و کر عشق را عشقی دگر برد مگر از نهان خانه یقین چون می چشد اندک اندک رخت عشق آنجا کشد یا حریص االبطن عرج هکذا انما المنهاج تبدیل الغذا یا مریض القلب عرج للعلاج جملة التدبیر تبدیل المزاج ایها المحبوس فی رهن الطعام سوف تنجو ان تحملت الفطام ان فی الجوع طعام وافر افتقدها وارتج یا نافر اغتذ بالنور کن مثل البصر وافق الاملاک یا خیر البشر چون ملک تسبیح حق را کن غذا تا رهی هم چون ملایک از اذا جبرییل ار سوی جیفه کم تند او به قوت کی ز کرکس کم زند حبذا خوانی نهاده در جهان لیک از چشم خسیسان بس نهان گر جهان باغی پر از نعمت شود قسم موش و مار هم خاکی بود # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۴ - انکار اهل تن غذای روح را و لرزیدن ایشان بر غذای خسیس قسم او خاکست گر دی گر بهار میر کونی خاک چون نوشی چو مار در میان چوب گوید کرم چوب مر کرا باشد چنین حلوای خوب کرم سرگین در میان آن حدث در جهان نقلی نداند جز خبث # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۵ - مناجات ای خدای بی نظیر ایثار کن گوش را چون حلقه دادی زین سخن گوش ما گیر و بدان مجلس کشان کز رحیقت می خورند آن سرخوشان چون به ما بویی رسانیدی ازین سر مبند آن مشک را ای رب دین از تو نوشند ار ذکورند ار اناث بی دریغی در عطا یا مستغاث ای دعا ناگفته از تو مستجاب داده دل را هر دمی صد فتح باب چند حرفی نقش کردی از رقوم سنگ ها از عشق آن شد هم چو موم نون ابرو صاد چشم و جیم گوش بر نوشتی فتنه صد عقل و هوش زان حروفت شد خرد باریک ریس نسخ می کن ای ادیب خوش نویس در خور هر فکر بسته بر عدم دم به دم نقش خیالی خوش رقم حرف های طرفه بر لوح خیال بر نوشته چشم و عارض خد و خال بر عدم باشم نه بر موجود مست زانک معشوق عدم وافی ترست عقل را خط خوان آن اشکال کرد تا دهد تدبیرها را زان نورد # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۶ - تمثیل لوح محفوظ و ادراک عقل هر کسی از آن لوح آنک امر و قسمت و مقدور هر روزهٔ ویست هم چون ادراک جبرئیل علیه‌السلام هر روزی از لوح اعظم عقل مثال جبرئیلست و نظر او به تفکر به سوی غیبی که معهود اوست در تفکر و اندیشهٔ کیفیت معاش و بیرون شو کارهای هر روزینه مانند نظر جبرئیلست در لوح و فهم کردن او از لوح چون ملک از لوح محفوظ آن خرد هر صباحی درس هر روزه برد بر عدم تحریرها بین بی بنان و از سوادش حیرت سوداییان هر کسی شد بر خیالی ریش گاو گشته در سودای گنجی کنج کاو از خیالی گشته شخصی پرشکوه روی آورده به معدنهای کوه وز خیالی آن دگر با جهد مر رو نهاده سوی دریا بهر در وآن دگر بهر ترهب در کنشت وآن یکی اندر حریصی سوی کشت از خیال آن ره زن رسته شده وز خیال این مرهم خسته شده در پری خوانی یکی دل کرده گم بر نجوم آن دیگری بنهاده سم این روشها مختلف بیند برون زان خیالات ملون ز اندرون این در آن حیران شده کان بر چیست هر چشنده آن دگر را نافیست آن خیالات ار نبد نامؤتلف چون ز بیرون شد روشها مختلف قبله جان را چو پنهان کرده اند هر کسی رو جانبی آورده اند # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۷ - تمثیل روشهای مختلف و همتهای گوناگون به اختلاف تحری متحریان در وقت نماز قبله را در وقت تاریکی و تحری غواصان در قعر بحر هم چو قومی که تحری می کنند بر خیال قبله سویی می تنند چونک کعبه رو نماید صبحگاه کشف گردد که کی گم کردست راه یا چو غواصان به زیر قعر آب هر کسی چیزی همی چیند شتاب بر امید گوهر و در ثمین توبره پر می کنند از آن و این چون بر آیند از تگ دریای ژرف کشف گردد صاحب در شگرف وآن دگر که برد مروارید خرد وآن دگر که سنگ ریزه و شبه برد هکذی یبلوهم بالساهره فتنة ذات افتضاح قاهره هم چنین هر قوم چون پروانگان گرد شمعی پرزنان اندر جهان خویشتن بر آتشی برمی زنند گرد شمع خود طوافی می کنند بر امید آتش موسی بخت کز لهیبش سبزتر گردد درخت فضل آن آتش شنیده هر رمه هر شرر را آن گمان برده همه چون برآید صبحدم نور خلود وا نماید هر یکی چه شمع بود هر کرا پر سوخت زان شمع ظفر بدهدش آن شمع خوش هشتاد پر جوق پروانه دو دیده دوخته مانده زیر شمع بد پر سوخته می تپد اندر پشیمانی و سوز می کند آه از هوای چشم دوز شمع او گوید که چون من سوختم کی ترا برهانم از سوز و ستم شمع او گریان که من سرسوخته چون کنم مر غیر را افروخته # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۸ - تفسیر یا حسرة علی العباد او همی گوید که از اشکال تو غره گشتم دیر دیدم حال تو شمع مرده باده رفته دلربا غوطه خورد از ننگ کژبینی ما ظلت الارباح خسرا مغرما نشتکی شکوی الی الله العمی حبذا ارواح اخوان ثقات مسلمات مؤمنات قانتات هر کسی رویی به سویی برده اند وان عزیزان رو به بی سو کرده اند هر کبوتر می پرد در مذهبی وین کبوتر جانب بی جانبی ما نه مرغان هوا نه خانگی دانه ما دانه بی دانگی زان فراخ آمد چنین روزی ما که دریدن شد قبادوزی ما # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۹ - سبب آنک فرجی را نام فرجی نهادند از اول صوفیی بدرید جبه در حرج پیشش آمد بعد بدریدن فرج کرد نام آن دریده فرجی این لقب شد فاش زان مرد نجی این لقب شد فاش و صافش شیخ برد ماند اندر طبع خلقان حرف درد هم چنین هر نام صافی داشتست اسم را چون دردیی بگذاشتست هر که گل خوارست دردی را گرفت رفت صوفی سوی صافی ناشکفت گفت لابد درد را صافی بود زین دلالت دل به صفوت می رود درد عسر افتاد و صافش یسر او صاف چون خرما و دردی بسر او یسر با عسرست هین آیس مباش راه داری زین ممات اندر معاش روح خواهی جبه بشکاف ای پسر تا از آن صفوت برآری زود سر هست صوفی آنک شد صفوت طلب نه از لباس صوف و خیاطی و دب صوفیی گشته به پیش این لیام الخیاطه واللواطه والسلام بر خیال آن صفا و نام نیک رنگ پوشیدن نکو باشد ولیک بر خیالش گر روی تا اصل او نی چو عباد خیال تو به تو دور باش غیرتت آمد خیال گرد بر گرد سراپرده جمال بسته هر جوینده را که راه نیست هر خیالش پیش می آید بیست جز مگر آن تیزکوش تیزهوش کش بود از جیش نصرتهاش جوش نجهد از تخییلها نی شه شود تیر شه بنماید آنگه ره شود این دل سرگشته را تدبیر بخش وین کمانهای دوتو را تیر بخش جرعه ای بر ریختی زان خفیه جام بر زمین خاک من کاس الکرام هست بر زلف و رخ از جرعه ش نشان خاک را شاهان همی لیسند از آن جرعه حسنست اندر خاک گش که به صد دل روز و شب می بوسیش جرعه خاک آمیز چون مجنون کند مر ترا تا صاف او خود چون کند هر کسی پیش کلوخی جامه چاک که آن کلوخ از حسن آمد جرعه ناک جرعه ای بر ماه و خورشید و حمل جرعه ای بر عرش و کرسی و زحل جرعه گوییش ای عجب یا کیمیا که ز اسیبش بود چندین بها جد طلب آسیب او ای ذوفنون لا یمس ذاک الا المطهرون جرعه ای بر زر و بر لعل و درر جرعه ای بر خمر و بر نقل و ثمر جرعه ای بر روی خوبان لطاف تا چگونه باشد آن راواق صاف چون همی مالی زبان را اندرین چون شوی چون بینی آن را بی ز طین چونک وقت مرگ آن جرعه صفا زین کلوخ تن به مردن شد جدا آنچ می ماند کنی دفنش تو زود این چنین زشتی بدان چون گشته بود جان چو بی این جیفه بنماید جمال من نتانم گفت لطف آن وصال مه چو بی این ابر بنماید ضیا شرح نتوان کرد زان کار و کیا حبذا آن مطبخ پر نوش و قند کین سلاطین کاسه لیسان ویند حبذا آن خرمن صحرای دین که بود هر خرمن آن را دانه چین حبذا دریای عمر بی غمی که بود زو هفت دریا شب نمی جرعه ای چون ریخت ساقی الست بر سر این شوره خاک زیردست جوش کرد آن خاک و ما زان جوششیم جرعه دیگر که بس بی کوششیم گر روا بد ناله کردم از عدم ور نبود این گفتنی نک تن زدم این بیان بط حرص منثنیست از خلیل آموز که آن بط کشتنیست هست در بط غیر این بس خیر و شر ترسم از فوت سخنهای دگر # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۲۰ - صفت طاوس و طبع او و سبب کشتن ابراهیم علیه‌السلام او را آمدیم اکنون به طاوس دورنگ کو کند جلوه برای نام و ننگ همت او صید خلق از خیر و شر وز نتیجه و فایده آن بی خبر بی خبر چون دام می گیرد شکار دام را چه علم از مقصود کار دام را چه ضر و چه نفع از گرفت زین گرفت بیهده ش دارم شگفت ای برادر دوستان افراشتی با دو صد دلداری و بگذاشتی کارت این بودست از وقت ولاد صید مردم کردن از دام وداد زان شکار و انبهی و باد و بود دست در کن هیچ یابی تار و پود بیشتر رفتست و بیگاهست روز تو به جد در صید خلقانی هنوز آن یکی می گیر و آن می هل ز دام وین دگر را صید می کن چون لام باز این را می هل و می جو دگر اینت لعب کودکان بی خبر شب شود در دام تو یک صید نی دام بر تو جز صداع و قید نی پس تو خود را صید می کردی به دام که شدی محبوس و محرومی ز کام در زمانه صاحب دامی بود هم چو ما احمق که صید خود کند چون شکار خوک آمد صید عام رنج بی حد لقمه خوردن زو حرام آنک ارزد صید را عشقست و بس لیک او کی گنجد اندر دام کس تو مگر آیی و صید او شوی دام بگذاری به دام او روی عشق می گوید به گوشم پست پست صید بودن خوش تر از صیادیست گول من کن خویش را و غره شو آفتابی را رها کن ذره شو بر درم ساکن شو و بی خانه باش دعوی شمعی مکن پروانه باش تا ببینی چاشنی زندگی سلطنت بینی نهان در بندگی نعل بینی بازگونه در جهان تخته بندان را لقب گشته شهان بس طناب اندر گلو و تاج دار بر وی انبوهی که اینک تاجدار هم چو گور کافران بیرون حلل اندرون قهر خدا عز و جل چون قبور آن را مجصص کرده اند پرده پندار پیش آورده اند طبع مسکینت مجصص از هنر هم چو نخل موم بی برگ و ثمر # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۲۱ - در بیان آنک لطف حق را همه کس داند و قهر حق را همه کس داند و همه از قهر حق گریزانند و به لطف حق در آویزان اما حق تعالی قهرها را در لطف پنهان کرد و لطفها را در قهر پنهان کرد نعل بازگونه و تلبیس و مکر الله بود تا اهل تمیز و ینظر به نور الله از حالی‌بینان و ظاهربینان جدا شوند کی لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً گفت درویشی به درویشی که تو چون بدیدی حضرت حق را بگو گفت بی چون دیدم اما بهر قال بازگویم مختصر آن را مثال دیدمش سوی چپ او آذری سوی دست راست جوی کوثری سوی چپش بس جهان سوز آتشی سوی دست راستش جوی خوشی سوی آن آتش گروهی برده دست بهر آن کوثر گروهی شاد و مست لیک لعب بازگونه بود سخت پیش پای هر شقی و نیکبخت هر که در آتش همی رفت و شرر از میان آب بر می کرد سر هر که سوی آب می رفت از میان او در آتش یافت می شد در زمان هر که سوی راست شد و آب زلال سر ز آتش بر زد از سوی شمال وانک شد سوی شمال آتشین سر برون می کرد از سوی یمین کم کسی بر سر این مضمر زدی لاجرم کم کس در آن آتش شدی جز کسی که بر سرش اقبال ریخت کو رها کرد آب و در آتش گریخت کرده ذوق نقد را معبود خلق لاجرم زین لعب مغبون بود خلق جوق جوق و صف صف از حرص و شتاب محترز ز آتش گریزان سوی آب لاجرم ز آتش برآوردند سر اعتبارالاعتبار ای بی خبر بانگ می زد آتش ای گیجان گول من نیم آتش منم چشمه قبول چشم بندی کرده اند ای بی نظر در من آی و هیچ مگریز از شرر ای خلیل اینجا شرار و دود نیست جز که سحر و خدعه نمرود نیست چون خلیل حق اگر فرزانه ای آتش آب تست و تو پروانه ای جان پروانه همی دارد ندا کای دریغا صد هزارم پر بدی تا همی سوزید ز آتش بی امان کوری چشم و دل نامحرمان بر من آرد رحم جاهل از خری من برو رحم آرم از بینش وری خاصه این آتش که جان آبهاست کار پروانه به عکس کار ماست او ببیند نور و در ناری رود دل ببیند نار و در نوری شود این چنین لعب آمد از رب جلیل تا ببینی کیست از آل خلیل آتشی را شکل آبی داده اند واندر آتش چشمه ای بگشاده اند ساحری صحن برنجی را به فن صحن پر کرمی کند در انجمن خانه را او پر ز کزدمها نمود از دم سحر و خود آن کزدم نبود چونک جادو می نماید صد چنین چون بود دستان جادوآفرین لاجرم از سحر یزدان قرن قرن اندر افتادند چون زن زیر پهن ساحرانشان بنده بودند و غلام اندر افتادند چون صعوه به دام هین بخوان قرآن ببین سحر حلال سرنگونی مکرهای کالجبال من نیم فرعون کایم سوی نیل سوی آتش می روم من چون خلیل نیست آتش هست آن ماء معین وآن دگر از مکر آب آتشین پس نکو گفت آن رسول خوش جواز ذره ای عقلت به از صوم و نماز زانک عقلت جوهرست این دو عرض این دو در تکمیل آن شد مفترض تا جلا باشد مر آن آیینه را که صفا آید ز طاعت سینه را لیک گر آیینه از بن فاسدست صیقل او را دیر باز آرد به دست وان گزین آیینه که خوش مغرس است اندکی صیقل گری آن را بس است # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۲۲ - تفاوت عقول در اصل فطرت خلاف معتزله کی ایشان گویند در اصل عقول جزوی برابرند این افزونی و تفاوت از تعلم است و ریاضت و تجربه این تفاوت عقلها را نیک دان در مراتب از زمین تا آسمان هست عقلی هم چو قرص آفتاب هست عقلی کمتر از زهره و شهاب هست عقلی چون چراغی سرخوشی هست عقلی چون ستاره آتشی زانک ابر از پیش آن چون وا جهد نور یزدان بین خردها بر دهد عقل جزوی عقل را بدنام کرد کام دنیا مرد را بی کام کرد آن ز صیدی حسن صیادی بدید وین ز صیادی غم صیدی کشید آن ز خدمت ناز مخدومی بیافت وآن ز مخدومی ز راه عز بتافت آن ز فرعونی اسیر آب شد وز اسیری سبط صد سهراب شد لعب معکوسست و فرزین بند سخت حیله کم کن کار اقبالست و بخت بر خیال و حیله کم تن تار را که غنی ره کم دهد مکار را مکر کن در راه نیکو خدمتی تا نبوت یابی اندر امتی مکر کن تا وا رهی از مکر خود مکر کن تا فرد گردی از جسد مکر کن تا کمترین بنده شوی در کمی رفتی خداونده شوی روبهی و خدمت ای گرگ کهن هیچ بر قصد خداوندی مکن لیک چون پروانه در آتش بتاز کیسه ای زان بر مدوز و پاک باز زور را بگذار و زاری را بگیر رحم سوی زاری آید ای فقیر زاری مضطر تشنه معنویست زاری سرد دروغ آن غویست گریه اخوان یوسف حیلتست که درونشان پر ز رشک و علتست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۲۳ - حکایت آن اعرابی کی سگ او از گرسنگی می‌مرد و انبان او پر نان و بر سگ نوحه می‌کرد و شعر می‌گفت و می‌گریست و سر و رو می‌زد و دریغش می‌آمد لقمه‌ای از انبان به سگ دادن آن سگی می مرد و گریان آن عرب اشک می بارید و می گفت ای کرب سایلی بگذشت و گفت این گریه چیست نوحه و زاری تو از بهر کیست گفت در ملکم سگی بد نیک خو نک همی میرد میان راه او روز صیادم بد و شب پاسبان تیزچشم و صیدگیر و دزدران گفت رنجش چیست زخمی خورده است گفت جوع الکلب زارش کرده است گفت صبری کن برین رنج و حرض صابران را فضل حق بخشد عوض بعد از آن گفتش کای سالار حر چیست اندر دستت این انبان پر گفت نان و زاد و لوت دوش من می کشانم بهر تقویت بدن گفت چون ندهی بدان سگ نان و زاد گفت تا این حد ندارم مهر و داد دست ناید بی درم در راه نان لیک هست آب دو دیده رایگان گفت خاکت بر سر ای پر باد مشک که لب نان پیش تو بهتر ز اشک اشک خونست و به غم آبی شده می نیرزد خاک خون بیهده کل خود را خوار کرد او چون بلیس پاره این کل نباشد جز خسیس من غلام آنک نفروشد وجود جز بدان سلطان با افضال و جود چون بگرید آسمان گریان شود چون بنالد چرخ یا رب خوان شود من غلام آن مس همت پرست کو به غیر کیمیا نارد شکست دست اشکسته برآور در دعا سوی اشکسته پرد فضل خدا گر رهایی بایدت زین چاه تنگ ای برادر رو بر آذر بی درنگ مکر حق را بین و مکر خود بهل ای ز مکرش مکر مکاران خجل چونک مکرت شد فنای مکر رب برگشایی یک کمینی بوالعجب که کمینه آن کمین باشد بقا تا ابد اندر عروج و ارتقا # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۲۴ - در بیان آنک هیچ چشم بدی آدمی را چنان مهلک نیست کی چشم پسند خویشتن مگر کی چشم او مبدل شده باشد به نور حق که بی یسمع و بی یبصر و خویشتن او بی‌خویشتن شده پر طاوست مبین و پای بین تا که سؤ العین نگشاید کمین که بلغزد کوه از چشم بدان یزلقونک از نبی بر خوان بدان احمد چون کوه لغزید از نظر در میان راه بی گل بی مطر در عجب درماند کین لغزش ز چیست من نپندارم که این حالت تهیست تا بیامد آیت و آگاه کرد کان ز چشم بد رسیدت وز نبرد گر بدی غیر تو در دم لا شدی صید چشم و سخره افنا شدی لیک آمد عصمتی دامن کشان وین که لغزیدی بد از بهر نشان عبرتی گیر اندر آن که کن نگاه برگ خود عرضه مکن ای کم ز کاه # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۲۵ - تفسیر وَ إِنْ یَکادُ الَّذینَ کَفَروا لَیُزْلِقونَکَ بِأَبْصارِهِمْ الایه یا رسول الله در آن نادی کسان می زنند از چشم بد بر کرکسان از نظرشان کله شیر عرین وا شکافد تا کند آن شیر انین بر شتر چشم افکند هم چون حمام وانگهان بفرستد اندر پی غلام که برو از پیه این اشتر بخر بیند اشتر را سقط او راه بر سر بریده از مرض آن اشتری کو بتگ با اسب می کردی مری کز حسد وز چشم بد بی هیچ شک سیر و گردش را بگرداند فلک آب پنهانست و دولاب آشکار لیک در گردش بود آب اصل کار چشم نیکو شد دوای چشم بد چشم بد را لا کند زیر لگد سبق رحمت راست و او از رحمتست چشم بد محصول قهر و لعنتست رحمتش بر نقمتش غالب شود چیره زین شد هر نبی بر ضد خود کو نتیجه رحمتست و ضد او از نتیجه قهر بود آن زشت رو حرص بط یکتاست این پنجاه تاست حرص شهوت مار و منصب اژدهاست حرص بط از شهوت حلقست و فرج در ریاست بیست چندانست درج از الوهیت زند در جاه لاف طامع شرکت کجا باشد معاف زلت آدم ز اشکم بود و باه وآن ابلیس از تکبر بود و جاه لاجرم او زود استغفار کرد وآن لعین از توبه استکبار کرد حرص حلق و فرج هم خود بدرگیست لیک منصب نیست آن اشکستگیست بیخ و شاخ این ریاست را اگر باز گویم دفتری باید دگر اسپ سرکش را عرب شیطانش خواند نی ستوری را که در مرعی بماند شیطنت گردن کشی بد در لغت مستحق لعنت آمد این صفت صد خورنده گنجد اندر گرد خوان دو ریاست جو نگنجد در جهان آن نخواهد کین بود بر پشت خاک تا ملک بکشد پدر را ز اشتراک آن شنیدستی که الملک عقیم قطع خویشی کرد ملکت جو ز بیم که عقیمست و ورا فرزند نیست هم چو آتش با کسش پیوند نیست هر چه یابد او بسوزد بر درد چون نیابد هیچ خود را می خورد هیچ شو وا ره تو از دندان او رحم کم جو از دل سندان او چونک گشتی هیچ از سندان مترس هر صباح از فقر مطلق گیر درس هست الوهیت ردای ذوالجلال هر که در پوشد برو گردد وبال تاج از آن اوست آن ما کمر وای او کز حد خود دارد گذر فتنه تست این پر طاووسیت که اشتراکت باید و قدوسیت # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۲۶ - قصهٔ آن حکیم کی دید طاوسی را کی پر زیبای خود را می‌کند به منقار و می‌انداخت و تن خود را کل و زشت می‌کرد از تعجب پرسید کی دریغت نمی‌آید گفت می‌آید اما پیش من جان از پر عزیزتر است و این پر عدوی جان منست پر خود می کند طاوسی به دشت یک حکیمی رفته بود آنجا بگشت گفت طاوسا چنین پر سنی بی دریغ از بیخ چون برمی کنی خود دلت چون می دهد تا این حلل بر کنی اندازیش اندر وحل هر پرت را از عزیزی و پسند حافظان در طی مصحف می نهند بهر تحریک هوای سودمند از پر تو بادبیزن می کنند این چه ناشکری و چه بی باکیست تو نمی دانی که نقاشش کیست یا همی دانی و نازی می کنی قاصدا قلع طرازی می کنی ای بسا نازا که گردد آن گناه افکند مر بنده را از چشم شاه ناز کردن خوشتر آید از شکر لیک کم خایش که دارد صد خطر ایمن آبادست آن راه نیاز ترک نازش گیر و با آن ره بساز ای بسا نازآوری زد پر و بال آخر الامر آن بر آن کس شد وبال خوشی ناز ار دمی بفرازدت بیم و ترس مضمرش بگدازدت وین نیاز ار چه که لاغر می کند صدر را چون بدر انور می کند چون ز مرده زنده بیرون می کشد هر که مرده گشت او دارد رشد چون ز زنده مرده بیرون می کند نفس زنده سوی مرگی می تند مرده شو تا مخرج الحی الصمد زنده ای زین مرده بیرون آورد دی شوی بینی تو اخراج بهار لیل گردی بینی ایلاج نهار بر مکن آن پر که نپذیرد رفو روی مخراش از عزا ای خوب رو آنچنان رویی که چون شمس ضحاست آنچنان رخ را خراشیدن خطاست زخم ناخن بر چنان رخ کافریست که رخ مه در فراق او گریست یا نمی بینی تو روی خویش را ترک کن خوی لجاج اندیش را # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۲۷ - در بیان آنک صفا و سادگی نفس مطمنه از فکرتها مشوش شود چنانک بر روی آینه چیزی نویسی یا نقش کنی اگر چه پاک کنی داغی بماند و نقصانی روی نفس مطمینه در جسد زخم ناخنهای فکرت می کشد فکرت بد ناخن پر زهر دان می خراشد در تعمق روی جان تا گشاید عقده اشکال را در حدث کردست زرین بیل را عقده را بگشاده گیر ای منتهی عقده سختست بر کیسه تهی در گشاد عقده ها گشتی تو پیر عقده چندی دگر بگشاده گیر عقده ای کان بر گلوی ماست سخت که بدانی که خسی یا نیک بخت حل این اشکال کن گر آدمی خرج این کن دم اگر آدم دمی حد اعیان و عرض دانسته گیر حد خود را دان که نبود زین گزیر چون بدانی حد خود زین حدگریز تا به بی حد در رسی ای خاک بیز عمر در محمول و در موضوع رفت بی بصیرت عمر در مسموع رفت هر دلیلی بی نتیجه و بی اثر باطل آمد در نتیجه خود نگر جز به مصنوعی ندیدی صانعی بر قیاس اقترانی قانعی می فزاید در وسایط فلسفی از دلایل باز برعکسش صفی این گریزد از دلیل و از حجاب از پی مدلول سر برده به جیب گر دخان او را دلیل آتشست بی دخان ما را در آن آتش خوشست خاصه این آتش که از قرب ولا از دخان نزدیک تر آمد به ما پس سیه کاری بود رفتن ز جان بهر تخییلات جان سوی دخان # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۲۸ - در بیان قول رسول علیه‌السلام لا رهبانیة فی‌الاسلام برمکن پر را و دل برکن ازو زانک شرط این جهاد آمد عدو چون عدو نبود جهاد آمد محال شهوتت نبود نباشد امتثال صبر نبود چون نباشد میل تو خصم چون نبود چه حاجت حیل تو هین مکن خود را خصی رهبان مشو زانک عفت هست شهوت را گرو بی هوا نهی از هوا ممکن نبود غازیی بر مردگان نتوان نمود انفقوا گفته ست پس کسپی بکن زانک نبود خرج بی دخل کهن گرچه آورد انفقوا را مطلق او تو بخوان که اکسبوا ثم انفقوا هم چنان چون شاه فرمود اصبروا رغبتی باید کزان تابی تو رو پس کلوا از بهر دام شهوتست بعد از آن لاتسرفوا آن عفتست چونک محمول به نبود لدیه نیست ممکن بود محمول علیه چونک رنج صبر نبود مر ترا شرط نبود پس فرو ناید جزا حبذا آن شرط و شادا آن جزا آن جزای دل نواز جان فزا # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۲۹ - در بیان آنک ثواب عمل عاشق از حق هم حق است عاشقان را شادمانی و غم اوست دست مزد و اجرت خدمت هم اوست غیر معشوق ار تماشایی بود عشق نبود هرزه سودایی بود عشق آن شعله ست کو چون بر فروخت هرچه جز معشوق باقی جمله سوخت تیغ لا در قتل غیر حق براند در نگر زان پس که بعد لا چه ماند ماند الا الله باقی جمله رفت شاد باش ای عشق شرکت سوز زفت خود همو بود آخرین و اولین شرک جز از دیده احول مبین ای عجب حسنی بود جز عکس آن نیست تن را جنبشی از غیر جان آن تنی را که بود در جان خلل خوش نگردد گر بگیری در عسل این کسی داند که روزی زنده بود از کف این جان جان جامی ربود وانک چشم او ندیدست آن رخان پیش او جانست این تف دخان چون ندید او عمر عبدالعزیز پیش او عادل بود حجاج نیز چون ندید او مار موسی را ثبات در حبال سحر پندارد حیات مرغ کو ناخورده است آب زلال اندر آب شور دارد پر و بال جز به ضد ضد را همی نتوان شناخت چون ببیند زخم بشناسد نواخت لاجرم دنیا مقدم آمدست تا بدانی قدر اقلیم الست چون ازینجا وا رهی آنجا روی در شکرخانه ابد شاکر شوی گویی آنجا خاک را می بیختم زین جهان پاک می بگریختم ای دریغا پیش ازین بودیم اجل تا عذابم کم بدی اندر وجل # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۳۰ - در تفسیر قول رسول علیه‌السلام ما مات من مات الا و تمنی ان یموت قبل ما مات ان کان برا لیکون الی وصول البر اعجل و ان کان فاجرا لیقل فجوره زین بفرمودست آن آگه رسول که هر آنک مرد و کرد از تن نزول نبود او را حسرت نقلان و موت لیک باشد حسرت تقصیر و فوت هر که میرد خود تمنی باشدش که بدی زین پیش نقل مقصدش گر بود بد تا بدی کمتر بدی ور تقی تا خانه زوتر آمدی گوید آن بد بی خبر می بوده ام دم به دم من پرده می افزوده ام گر ازین زودتر مرا معبر بدی این حجاب و پرده ام کمتر بدی از حریصی کم دران روی قنوع وز تکبر کم دران چهره خشوع هم چنین از بخل کم در روی جود وز بلیسی چهره خوب سجود بر مکن آن پر خلد آرای را بر مکن آن پر ره پیمای را چون شنید این پند در وی بنگریست بعد از آن در نوحه آمد می گریست نوحه و گریه دراز دردمند هر که آنجا بود بر گریه ش فکند وآنک می پرسید پر کندن ز چیست بی جوابی شد پشیمان می گریست کز فضولی من چرا پرسیدمش او ز غم پر بود شورانیدمش می چکید از چشم تر بر خاک آب اندر آن هر قطره مدرج صد جواب گریه با صدق بر جانها زند تا که چرخ و عرش را گریان کند عقل و دلها بی گمان عرشی اند در حجاب از نور عرشی می زیند # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۳۱ - در بیان آنک عقل و روح در آب و گل محبوس‌اند هم‌چون هاروت و ماروت در چاه بابل هم چو هاروت و چو ماروت آن دو پاک بسته اند اینجا به چاه سهمناک عالم سفلی و شهوانی درند اندرین چه گشته اند از جرم بند سحر و ضد سحر را بی اختیار زین دو آموزند نیکان و شرار لیک اول پند بدهندش که هین سحر را از ما میاموز و مچین ما بیاموزیم این سحر ای فلان از برای ابتلا و امتحان که امتحان را شرط باشد اختیار اختیاری نبودت بی اقتدار میلها هم چون سگان خفته اند اندریشان خیر و شر بنهفته اند چونک قدرت نیست خفتند این رده هم چو هیزم پاره ها و تن زده تا که مرداری در آید در میان نفخ صور حرص کوبد بر سگان چون در آن کوچه خری مردار شد صد سگ خفته بدان بیدار شد حرصهای رفته اندر کتم غیب تاختن آورد سر بر زد ز جیب موبه موی هر سگی دندان شده وز برای حیله دم جنبان شده نیم زیرش حیله بالا آن غضب چون ضعیف آتش که یابد او حطب شعله شعله می رسد از لامکان می رود دود لهب تا آسمان صد چنین سگ اندرین تن خفته اند چون شکاری نیستشان بنهفته اند یا چو بازانند و دیده دوخته در حجاب از عشق صیدی سوخته تا کله بردارد و بیند شکار آنگهان سازد طواف کوهسار شهوت رنجور ساکن می بود خاطر او سوی صحت می رود چون ببیند نان و سیب و خربزه در مصاف آید مزه و خوف بزه گر بود صبار دیدن سود اوست آن تهیج طبع سستش را نکوست ور نباشد صبر پس نادیده به تیر دور اولی ز مرد بی زره # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۳۲ - جواب گفتن طاوس آن سایل را چون ز گریه فارغ آمد گفت رو که تو رنگ و بوی را هستی گرو آن نمی بینی که هر سو صد بلا سوی من آید پی این بالها ای بسا صیاد بی رحمت مدام بهر این پرها نهد هر سوم دام چند تیرانداز بهر بالها تیر سوی من کشد اندر هوا چون ندارم زور و ضبط خویشتن زین قضا و زین بلا و زین فتن آن به آید که شوم زشت و کریه تا بوم آمن درین کهسار و تیه این سلاح عجب من شد ای فتی عجب آرد معجبان را صد بلا # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۳۳ - بیان آنک هنرها و زیرکی‌ها و مال دنیا هم‌چون پرهای طاوس عدو جانست پس هنر آمد هلاکت خام را کز پی دانه نبیند دام را اختیار آن را نکو باشد که او مالک خود باشد اندر اتقوا چون نباشد حفظ و تقوی زینهار دور کن آلت بینداز اختیار جلوه گاه و اختیارم آن پر ست بر کنم پر را که در قصد سر ست نیست انگارد پر خود را صبور تا پرش در نفکند در شر و شور پس زیانش نیست پر گو بر مکن گر رسد تیری به پیش آرد مجن لیک بر من پر زیبا دشمنیست چونک از جلوه گری صبریم نیست گر بدی صبر و حفاظم راه بر بر فزودی ز اختیارم کر و فر هم چو طفلم یا چو مست اندر فتن نیست لایق تیغ اندر دست من گر مرا عقلی بدی و منزجر تیغ اندر دست من بودی ظفر عقل باید نورده چون آفتاب تا زند تیغی که نبود جز صواب چون ندارم عقل تابان و صلاح پس چرا در چاه نندازم سلاح در چه اندازم کنون تیغ و مجن کاین سلاح خصم من خواهد شدن چون ندارم زور و یاری و سند تیغم او بستاند و بر من زند رغم این نفس وقیحه خوی را که نپوشد رو خراشم روی را تا شود کم این جمال و این کمال چون نماند رو کم افتم در وبال چون بدین نیت خراشم بزه نیست که به زخم این روی را پوشیدنی ست گر دلم خوی ستیری داشتی روی خوبم جز صفا نفراشتی چون ندیدم زور و فرهنگ و صلاح خصم دیدم زود بشکستم سلاح تا نگردد تیغ من او را کمال تا نگردد خنجرم بر من وبال می گریزم تا رگم جنبان بود کی فرار از خویشتن آسان بود آنک از غیری بود او را فرار چون ازو ببرید گیرد او قرار من که خصمم هم منم اندر گریز تا ابد کار من آمد خیزخیز نه به هند ست آمن و نه در ختن آنک خصم اوست سایه خویشتن # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۳۴ - در صفت آن بی‌خودان کی از شر خود و هنر خود آمن شده‌اند کی فانی‌اند در بقای حق هم‌چون ستارگان کی فانی‌اند روز در آفتاب و فانی را خوف آفت و خطر نباشد چون فناش از فقر پیرایه شود او محمدوار بی سایه شود فقر فخری را فنا پیرایه شد چون زبانه شمع او بی سایه شد شمع جمله شد زبانه پا و سر سایه را نبود بگرد او گذر موم از خویش و ز سایه در گریخت در شعاع از بهر او کی شمع ریخت گفت او بهر فنایت ریختم گفت من هم در فنا بگریختم این شعاع باقی آمد مفترض نه شعاع شمع فانی عرض شمع چون در نار شد کلی فنا نه اثر بینی ز شمع و نه ضیا هست اندر دفع ظلمت آشکار آتش صورت به مومی پایدار برخلاف موم شمع جسم کان تا شود کم گردد افزون نور جان این شعاع باقی و آن فانیست شمع جان را شعله ربانیست این زبانه آتشی چون نور بود سایه فانی شدن زو دور بود ابر را سایه بیفتد در زمین ماه را سایه نباشد همنشین بی خودی بی ابریست ای نیک خواه باشی اندر بی خودی چون قرص ماه باز چون ابری بیاید رانده رفت نور از مه خیالی مانده از حجاب ابر نورش شد ضعیف کم ز ماه نو شد آن بدر شریف مه خیالی می نماید ز ابر و گرد ابر تن ما را خیال اندیش کرد لطف مه بنگر که این هم لطف اوست که بگفت او ابرها ما را عدوست مه فراغت دارد از ابر و غبار بر فراز چرخ دارد مه مدار ابر ما را شد عدو و خصم جان که کند مه را ز چشم ما نهان حور را این پرده زالی می کند بدر را کم از هلالی می کند ماه ما را در کنار عز نشاند دشمن ما را عدوی خویش خواند تاب ابر و آب او خود زین مهست هر که مه خواند ابر را بس گمرهست نور مه بر ابر چون منزل شدست روی تاریکش ز مه مبدل شدست گرچه همرنگ مهست و دولتیست اندر ابر آن نور مه عاریتیست در قیامت شمس و مه معزول شد چشم در اصل ضیا مشغول شد تا بداند ملک را از مستعار وین رباط فانی از دارالقرار دایه عاریه بود روزی سه چار مادرا ما را تو گیر اندر کنار پر من ابرست و پرده ست و کثیف ز انعکاس لطف حق شد او لطیف بر کنم پر را و حسنش را ز راه تا ببینم حسن مه را هم ز ماه من نخواهم دایه مادر خوشترست موسی ام من دایه من مادرست من نخواهم لطف مه از واسطه که هلاک قوم شد این رابطه یا مگر ابری شود فانی راه تا نگردد او حجاب روی ماه صورتش بنماید او در وصف لا هم چو جسم انبیا و اولیا آنچنان ابری نباشد پرده بند پرده در باشد به معنی سودمند آن چنان که اندر صباح روشنی قطره می بارید و بالا ابر نی معجزه پیغامبری بود آن سقا گشته ابر از محو هم رنگ سما بود ابر و رفته از وی خوی ابر این چنین گردد تن عاشق به صبر تن بود اما تنی گم گشته زو گشته مبدل رفته از وی رنگ و بو پر پی غیرست و سر از بهر من خانه سمع و بصر استون تن جان فدا کردن برای صید غیر کفر مطلق دان و نومیدی ز خیر هین مشو چون قند پیش طوطیان بلک زهری شو شو آمن از زیان یا برای شادباشی در خطاب خویش چون مردار کن پیش کلاب پس خضر کشتی برای این شکست تا که آن کشتی ز غاصب باز رست فقر فخری بهر آن آمد سنی تا ز طماعان گریزم در غنی گنجها را در خرابی زان نهند تا ز حرص اهل عمران وا رهند پر نتانی کند رو خلوت گزین تا نگردی جمله خرج آن و این زآنک تو هم لقمه ای هم لقمه خوار آکل و ماکولی ای جان هوش دار # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۳۵ - در بیان آنک ما سوی الله هر چیزی آکل و ماکولست هم‌چون آن مرغی کی قصد صید ملخ می‌کرد و به صید ملخ مشغول می‌بود و غافل بود از باز گرسنه کی از پس قفای او قصد صید او داشت اکنون ای آدمی صیاد آکل از صیاد و آکل خود آمن مباش اگر چه نمی‌بینیش به نظر چشم به نظر دلیل و عبرتش می‌بین تا چشم نیز باز شدن مرغکی اندر شکار کرم بود گربه فرصت یافت او را در ربود آکل و ماکول بود و بی خبر در شکار خود ز صیادی دگر دزد گرچه در شکار کاله ایست شحنه با خصمانش در دنباله ایست عقل او مشغول رخت و قفل و در غافل از شحنه ست و از آه سحر او چنان غرقست در سودای خود غافلست از طالب و جویای خود گر حشیش آب و هوایی می خورد معده حیوانش در پی می چرد آکل و ماکول آمد آن گیاه هم چنین هر هستیی غیر اله و هو یطعمکم و لا یطعم چو اوست نیست حق ماکول و آکل لحم و پوست آکل و ماکول کی ایمن بود ز آکلی که اندر کمین ساکن بود امن ماکولان جذوب ماتمست رو بدان درگاه کو لا یطعم است هر خیالی را خیالی می خورد فکر آن فکر دگر را می چرد تو نتانی کز خیالی وا رهی یا بخسپی که از آن بیرون جهی فکر زنبورست و آن خواب تو آب چون شوی بیدار باز آید ذباب چند زنبور خیالی در پرد می کشد این سو و آن سو می برد کمترین آکلانست این خیال وآن دگرها را شناسد ذوالجلال هین گریز از جوق اکال غلیظ سوی او که گفت ما ایمت حفیظ یا به سوی آن که او آن حفظ یافت گر نتانی سوی آن حافظ شتافت دست را مسپار جز در دست پیر حق شدست آن دست او را دستگیر پیر عقلت کودکی خو کرده است از جوار نفس که اندر پرده است عقل کامل را قرین کن با خرد تا که باز آید خرد زان خوی بد چونک دست خود به دست او نهی پس ز دست آکلان بیرون جهی دست تو از اهل آن بیعت شود که یدالله فوق ایدیهم بود چون بدادی دست خود در دست پیر پیر حکمت که علیمست و خطیر کو نبی وقت خویشست ای مرید تا ازو نور نبی آید پدید در حدیبیه شدی حاضر بدین وآن صحابه بیعتی را هم قرین پس ز ده یار مبشر آمدی هم چو زر ده دهی خالص شدی تا معیت راست آید زانک مرد با کسی جفتست کو را دوست کرد این جهان و آن جهان با او بود وین حدیث احمد خوش خو بود گفت المرء مع محبوبه لا یفک القلب من مطلوبه هر کجا دامست و دانه کم نشین رو زبون گیرا زبون گیران ببین ای زبون گیر زبونان این بدان دست هم بالای دستست ای جوان تو زبونی و زبون گیر ای عجب هم تو صید و صیدگیر اندر طلب بین ایدی خلفهم سدا مباش که نبینی خصم را وآن خصم فاش حرص صیادی ز صیدی مغفلست دلبریی می کند او بی دلست تو کم از مرغی مباش اندر نشید بین ایدی خلف عصفوری بدید چون به نزد دانه آید پیش و پس چند گرداند سر و رو آن نفس کای عجب پیش و پسم صیاد هست تا کشم از بیم او زین لقمه دست تو ببین پس قصه فجار را پیش بنگر مرگ یار و جار را که هلاکت دادشان بی آلتی او قرین تست در هر حالتی حق شکنجه کرد و گرز و دست نیست پس بدان بی دست حق داورکنیست آنک می گفتی اگر حق هست کو در شکنجه او مقر می شد که هو آنک می گفت این بعیدست و عجیب اشک می راند و همی گفت ای قریب چون فرار از دام واجب دیده است دام تو خود بر پرت چفسیده است بر کنم من میخ این منحوس دام از پی کامی نباشم طلخ کام درخور عقل تو گفتم این جواب فهم کن وز جست و جو رو بر متاب بسکل این حبلی که حرص است و حسد یاد کن فی جیدها حبل مسد # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۳۶ - صفت کشتن خلیل علیه‌السلام زاغ را کی آن اشارت به قمع کدام صفت بود از صفات مذمومهٔ مهلکه در مرید این سخن را نیست پایان و فراغ ای خلیل حق چرا کشتی تو زاغ بهر فرمان حکمت فرمان چه بود اندکی ز اسرار آن باید نمود کاغ کاغ و نعره زاغ سیاه دایما باشد به دنیا عمرخواه هم چو ابلیس از خدای پاک فرد تا قیامت عمر تن درخواست کرد گفت انظرنی الی یوم الجزا کاشکی گفتی که تبنا ربنا عمر بی توبه همه جان کندنست مرگ حاضر غایب از حق بودنست عمر و مرگ این هر دو با حق خوش بود بی خدا آب حیات آتش بود آن هم از تاثیر لعنت بود کو در چنان حضرت همی شد عمرجو از خدا غیر خدا را خواستن ظن افزونیست و کلی کاستن خاصه عمری غرق در بیگانگی در حضور شیر روبه شانگی عمر بیشم ده که تا پس تر روم مهلم افزون کن که تا کمتر شوم تا که لعنت را نشانه او بود بد کسی باشد که لعنت جو بود عمر خوش در قرب جان پروردنست عمر زاغ از بهر سرگین خوردنست عمر بیشم ده که تا گه می خورم دایم اینم ده که بس بدگوهرم گرنه گه خوارست آن گنده دهان گویدی کز خوی زاغم وا رهان # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۳۷ - مناجات ای مبدل کرده خاکی را به زر خاک دیگر را بکرده بوالبشر کار تو تبدیل اعیان و عطا کار من سهوست و نسیان و خطا سهو و نسیان را مبدل کن به علم من همه خلمم مرا کن صبر و حلم ای که خاک شوره را تو نان کنی وی که نان مرده را تو جان کنی ای که جان خیره را رهبر کنی وی که بی ره را تو پیغمبر کنی می کنی جزو زمین را آسمان می فزایی در زمین از اختران هر که سازد زین جهان آب حیات زوترش از دیگران آید ممات دیده دل کو به گردون بنگریست دید که اینجا هر دمی میناگریست قلب اعیانست و اکسیری محیط ایتلاف خرقه تن بی مخیط تو از آن روزی که در هست آمدی آتشی یا بادی یا خاکی بدی گر بر آن حالت ترا بودی بقا کی رسیدی مر ترا این ارتقا از مبدل هستی اول نماند هستی بهتر به جای آن نشاند هم چنین تا صد هزاران هستها بعد یکدیگر دوم به ز ابتدا از مبدل بین وسایط را بمان کز وسایط دور گردی ز اصل آن واسطه هر جا فزون شد وصل جست واسطه کم ذوق وصل افزونترست از سبب دانی شود کم حیرتت حیرت تو ره دهد در حضرتت این بقاها از فناها یافتی از فنااش رو چرا برتافتی زان فناها چه زیان بودت که تا بر بقا چفسیده ای ای نافقا چون دوم از اولینت بهترست پس فنا جو و مبدل را پرست صد هزاران حشر دیدی ای عنود تاکنون هر لحظه از بدو وجود از جماد بی خبر سوی نما وز نما سوی حیات و ابتلا باز سوی عقل و تمییزات خوش باز سوی خارج این پنج و شش تا لب بحر این نشان پایهاست پس نشان پا درون بحر لاست زانک منزلهای خشکی ز احتیاط هست دهها و وطنها و رباط باز منزلهای دریا در وقوف وقت موج و حبس بی عرصه و سقوف نیست پیدا آن مراحل را سنام نه نشانست آن منازل را نه نام هست صد چندان میان منزلین آن طرف که از نما تا روح عین در فناها این بقاها دیده ای بر بقای جسم چون چفسیده ای هین بده ای زاغ این جان باز باش پیش تبدیل خدا جانباز باش تازه می گیر و کهن را می سپار که هر امسالت فزونست از سه پار گر نباشی نخل وار ایثار کن کهنه بر کهنه نه و انبار کن کهنه و گندیده و پوسیده را تحفه می بر بهر هر نادیده را آنک نو دید او خریدار تو نیست صید حقست او گرفتار تو نیست هر کجا باشند جوق مرغ کور بر تو جمع آیند ای سیلاب شور تا فزاید کوری از شورابها زانک آب شور افزاید عمی اهل دنیا زان سبب اعمی دل اند شارب شورابه آب و گل اند شور می ده کور می خر در جهان چون نداری آب حیوان در نهان با چنین حالت بقا خواهی و یاد هم چو زنگی در سیه رویی تو شاد در سیاهی زنگی زان آسوده است کو ز زاد و اصل زنگی بوده است آنک روزی شاهد و خوش رو بود گر سیه گردد تدارک جو بود مرغ پرنده چو ماند در زمین باشد اندر غصه و درد و حنین مرغ خانه بر زمین خوش می رود دانه چین و شاد و شاطر می دود زآنک او از اصل بی پرواز بود وآن دگر پرنده و پرواز بود # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۳۸ - قال النبی علیه‌السلام ارحموا ثلاثا عزیز قوم ذل و غنی قوم افتقر و عالما یلعب به الجهال گفت پیغمبر که رحم آرید بر جان من کان غنیا فافتقر والذی کان عزیزا فاحتقر او صفیا عالما بین المضر گفت پیغمبر که با این سه گروه رحم آرید ار ز سنگید و ز کوه آنک او بعد از رییسی خوار شد وآن توانگر هم که بی دینار شد وآن سوم آن عالمی که اندر جهان مبتلی گردد میان ابلهان زانک از عزت به خواری آمدن هم چو قطع عضو باشد از بدن عضو گردد مرده کز تن وا برید نو بریده جنبد اما نی مدید هر که از جام الست او خورد پار هستش امسال آفت رنج و خمار وآنک چون سگ ز اصل کهدانی بود کی مرورا حرص سلطانی بود توبه او جوید که کردست او گناه آه او گوید که گم کردست راه # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۳۹ - قصهٔ محبوس شدن آن آهوبچه در آخر خران و طعنهٔ آن خران ببر آن غریب گاه به جنگ و گاه به تسخر و مبتلی گشتن او به کاه خشک کی غذای او نیست و این صفت بندهٔ خاص خداست میان اهل دنیا و اهل هوا و شهوت کی الاسلام بدا غریبا و سیعود غریبا فطوبی للغرباء صدق رسول الله آهوی را کرد صیادی شکار اندر آخر کردش آن بی زینهار آخری را پر ز گاوان و خران حبس آهو کرد چون استمگران آهو از وحشت به هر سو می گریخت او به پیش آن خران شب کاه ریخت از مجاعت و اشتها هر گاو و خر کاه را می خورد خوشتر از شکر گاه آهو می رمید از سو به سو گه ز دود و گرد که می تافت رو هرکرا با ضد خود بگذاشتند آن عقوبت را چو مرگ انگاشتند تا سلیمان گفت که آن هدهد اگر هجر را عذری نگوید معتبر بکشمش یا خود دهم او را عذاب یک عذاب سخت بیرون از حساب هان کدامست آن عذاب این معتمد در قفس بودن به غیر جنس خود زین بدن اندر عذابی ای بشر مرغ روحت بسته با جنسی دگر روح بازست و طبایع زاغها دارد از زاغان و چغدان داغها او بمانده در میانشان زارزار هم چو بوبکری به شهر سبزوار # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۴۰ - حکایت محمد خوارزمشاه کی شهر سبزوار کی همه رافضی باشند به جنگ بگرفت اما جان خواستند گفت آنگه امان دهم کی ازین شهر پیش من به هدیه ابوبکر نامی بیارید شد محمد الپ الغ خوارزمشاه در قتال سبزوار پر پناه تنگشان آورد لشکرهای او اسپهش افتاد در قتل عدو سجده آوردند پیشش کالامان حلقه مان در گوش کن وا بخش جان هر خراج و صلتی که بایدت آن ز ما هر موسمی افزایدت جان ما آن توست ای شیرخو پیش ما چندی امانت باش گو گفت نرهانید از من جان خویش تا نیاریدم ابوبکری به پیش تا مرا بوبکر نام از شهرتان هدیه نارید ای رمیده امتان بدرومتان هم چو کشت ای قوم دون نه خراج استانم و نه هم فسون بس جوال زر کشیدندش به راه کز چنین شهری ابوبکری مخواه کی بود بوبکر اندر سبزوار یا کلوخ خشک اندر جویبار رو بتابید از زر و گفت ای مغان تا نیاریدم ابوبکر ارمغان هیچ سودی نیست کودک نیستم تا به زر و سیم حیران بیستم تا نیاری سجده نرهی ای زبون گر بپیمایی تو مسجد را به کون منهیان انگیختند از چپ و راست که اندرین ویرانه بوبکری کجاست بعد سه روز و سه شب که اشتافتند یک ابوبکری نزاری یافتند ره گذر بود و بمانده از مرض در یکی گوشه خرابه پر حرض خفته بود او در یکی کنجی خراب چون بدیدندش بگفتندش شتاب خیز که سلطان ترا طالب شدست کز تو خواهد شهر ما از قتل رست گفت اگر پایم بدی یا مقدمی خود به راه خود به مقصد رفتمی اندرین دشمن کده کی ماندمی سوی شهر دوستان می راندمی تخته مرده کشان بفراشتند وان ابوبکر مرا برداشتند سوی خوارمشاه حمالان کشان می کشیدندش که تا بیند نشان سبزوارست این جهان و مرد حق اندرین جا ضایعست و ممتحق هست خوارمشاه یزدان جلیل دل همی خواهد ازین قوم رذیل گفت لا ینظر الی تصویرکم فابتغوا ذا القلب فی تدبیر کم من ز صاحب دل کنم در تو نظر نه به نقش سجده و ایثار زر تو دل خود را چو دل پنداشتی جست و جوی اهل دل بگذاشتی دل که گر هفصد چو این هفت آسمان اندرو آید شود یاوه و نهان این چنین دل ریزه ها را دل مگو سبزوار اندر ابوبکری بجو صاحب دل آینه شش رو شود حق ازو در شش جهت ناظر بود هر که اندر شش جهت دارد مقر نکندش بی واسطه او حق نظر گر کند رد از برای او کند ور قبول آرد همو باشد سند بی ازو ندهد کسی را حق نوال شمه ای گفتم من از صاحب وصال موهبت را بر کف دستش نهد وز کفش آن را به مرحومان دهد با کفش دریای کل را اتصال هست بی چون و چگونه و بر کمال اتصالی که نگنجد در کلام گفتنش تکلیف باشد والسلام صد جوال زر بیاری ای غنی حق بگوید دل بیار ای منحنی گر ز تو راضیست دل من راضیم ور ز تو معرض بود اعراضیم ننگرم در تو در آن دل بنگرم تحفه او را آر ای جان بر درم با تو او چونست هستم من چنان زیر پای مادران باشد جنان مادر و بابا و اصل خلق اوست ای خنک آنکس که داند دل ز پوست تو بگویی نک دل آوردم به تو گویدت پرست ازین دلها قتو آن دلی آور که قطب عالم اوست جان جان جان جان آدم اوست از برای آن دل پر نور و بر هست آن سلطان دلها منتظر تو بگردی روزها در سبزوار آنچنان دل را نیابی ز اعتبار پس دل پژمرده پوسیده جان بر سر تخته نهی آن سو کشان که دل آوردم ترا ای شهریار به ازین دل نبود اندر سبزوار گویدت این گورخانه ست ای جری که دل مرده بدینجا آوری رو بیاور آن دلی کو شاه خوست که امان سبزوار کون ازوست گویی آن دل زین جهان پنهان بود زانک ظلمت با ضیا ضدان بود دشمنی آن دل از روز الست سبزوار طبع را میراثی است زانک او بازست و دنیا شهر زاغ دیدن ناجنس بر ناجنس داغ ور کند نرمی نفاقی می کند ز استمالت ارتفاقی می کند می کند آری نه از بهر نیاز تا که ناصح کم کند نصح دراز زانک این زاغ خس مردارجو صد هزاران مکر دارد تو به تو گر پذیرند آن نفاقش را رهید شد نفاقش عین صدق مستفید زانک آن صاحب دل با کر و فر هست در بازار ما معیوب خر صاحب دل جو اگر بی جان نه ای جنس دل شو گر ضد سلطان نه ای آنک زرق او خوش آید مر ترا آن ولی تست نه خاص خدا هر که او بر خو و بر طبع تو زیست پیش طبع تو ولی است و نبیست رو هوا بگذار تا بویت شود وان مشام خوش عبرجویت شود از هوارانی دماغت فاسدست مشک و عنبر پیش مغزت کاسدست حد ندارد این سخن و آهوی ما می گریزد اندر آخر جابجا # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۴۱ - بقیهٔ قصهٔ آهو و آخر خران روزها آن آهوی خوش ناف نر در شکنجه بود در اصطبل خر مضطرب در نزع چون ماهی ز خشک در یکی حقه معذب پشک و مشک یک خرش گفتی که ها این بوالوحوش طبع شاهان دارد و میران خموش وآن دگر تسخر زدی کز جزر و مد گوهر آوردست کی ارزان دهد وآن خری گفتی که با این نازکی بر سریر شاه شو گو متکی آن خری شد تخمه وز خوردن بماند پس برسم دعوت آهو را بخواند سر چنین کرد او که نه رو ای فلان اشتهاام نیست هستم ناتوان گفت می دانم که نازی می کنی یا ز ناموس احترازی می کنی گفت او با خود که آن طعمه توست که از آن اجزای تو زنده و نوست من الیف مرغزاری بوده ام در زلال و روضه ها آسوده ام گر قضا انداخت ما را در عذاب کی رود آن خو و طبع مستطاب گر گدا گشتم گدارو کی شوم ور لباسم کهنه گردد من نوم سنبل و لاله و سپرغم نیز هم با هزاران ناز و نفرت خورده ام گفت آری لاف می زن لاف لاف در غریبی بس توان گفتن گزاف گفت نافم خود گواهی می دهد منتی بر عود و عنبر می نهد لیک آن را کی شنود صاحب مشام بر خر سرگین پرست آن شد حرام خر کمیز خر ببوید بر طریق مشک چون عرضه کنم با این فریق بهر این گفت آن نبی مستجیب رمز الاسلام فی الدنیا غریب زانک خویشانش هم از وی می رمند گرچه با ذاتش ملایک هم دمند صورتش را جنس می بینند انام لیک از وی می نیابند آن مشام هم چو شیری در میان نقش گاو دور می بینش ولی او را مکاو ور بکاوی ترک گاو تن بگو که بدرد گاو را آن شیرخو طبع گاوی از سرت بیرون کند خوی حیوانی ز حیوان بر کند گاو باشی شیر گردی نزد او گر تو با گاوی خوشی شیری مجو # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۴۲ - تفسیر انی اری سبع بقرات سمان یاکلهن سبع عجاف آن گاوان لاغر را خدا به صفت شیران گرسنه آفریده بود تا آن هفت گاو فربه را به اشتها می‌خوردند اگر چه آن خیالات صور گاوان در آینهٔ خواب نمودند تو معنی بگیر آن عزیز مصر می دیدی به خواب چونک چشم غیب را شد فتح باب هفت گاو فربه بس پروری خوردشان آن هفت گاو لاغری در درون شیران بدند آن لاغران ورنه گاوان را نبودندی خوران پس بشر آمد به صورت مرد کار لیک در وی شیر پنهان مردخوار مرد را خوش وا خورد فردش کند صاف گردد دردش ار دردش کند زان یکی درد او ز جمله دردها وا رهد پا بر نهد او بر سها چند گویی هم چو زاغ پر نحوس ای خلیل از بهر چه کشتی خروس گفت فرمان حکمت فرمان بگو تا مسبح گردم آن را مو به مو # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۴۳ - بیان آنک کشتن خلیل علیه‌السلام خروس را اشارت به قمع و قهر کدام صفت بود از صفات مذمومات مهلکان در باطن مرید شهوتی است او و بس شهوت پرست زان شراب زهرناک ژاژ مست گرنه بهر نسل بودی ای وصی آدم از ننگش بکردی خود خصی گفت ابلیس لعین دادار را دام زفتی خواهم این اشکار را زر و سیم و گله اسپش نمود که بدین تانی خلایق را ربود گفت شاباش و ترش آویخت لنج شد ترنجیده ترش هم چون ترنج پس زر و گوهر ز معدنهای خوش کرد آن پس مانده را حق پیش کش گیر این دام دگر را ای لعین گفت زین افزون ده ای نعم المعین چرب و شیرین و شرابات ثمین دادش و بس جامه ابریشمین گفت یا رب بیش ازین خواهم مدد تا ببندمشان به حبل من مسد تا که مستانت که نر و پر دلند مردوار آن بندها را بسکلند تا بدین دام و رسنهای هوا مرد تو گردد ز نامردان جدا دام دیگر خواهم ای سلطان تخت دام مردانداز و حیلت ساز سخت خمر و چنگ آورد پیش او نهاد نیم خنده زد بدان شد نیم شاد سوی اضلال ازل پیغام کرد که بر آر از قعر بحر فتنه گرد نی یکی از بندگانت موسی است پرده ها در بحر او از گرد بست آب از هر سو عنان را واکشید از تگ دریا غباری برجهید چونک خوبی زنان فا او نمود که ز عقل و صبر مردان می فزود پس زد انگشتک به رقص اندر فتاد که بده زوتر رسیدم در مراد چون بدید آن چشمهای پرخمار که کند عقل و خرد را بی قرار وآن صفای عارض آن دلبران که بسوزد چون سپند این دل بر آن رو و خال و ابرو و لب چون عقیق گوییا حق تافت از پرده رقیق دید او آن غنج و برجست او سبک چون تجلی حق از پرده تنک # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۴۴ - تفسیر خلقنا الانسان فی احسن تقویم ثم رددناه اسفل سافلین و تفسیر و من نعمره ننکسه فی الخلق آدم حسن و ملک ساجد شده هم چو آدم باز معزول آمده گفت آوه بعد هستی نیستی گفت جرمت این که افزون زیستی جبرییلش می کشاند مو کشان که برو زین خلد و از جوق خوشان گفت بعد از عز این اذلال چیست گفت آن دادست و اینت داوریست جبرییلا سجده می کردی به جان چون کنون می رانیم تو از جنان حله می پرد ز من در امتحان هم چو برگ از نخ در فصل خزان آن رخی که تاب او بد ماه وار شد به پیری هم چو پشت سوسمار وان سر و فرق گش شعشع شده وقت پیری ناخوش و اصلع شده وان قد صف در نازان چون سنان گشته در پیری دو تا هم چون کمان رنگ لاله گشته رنگ زعفران زور شیرش گشته چون زهره زنان آنک مردی در بغل کردی به فن می بگیرندش بغل وقت شدن این خود آثار غم و پژمردگیست هر یکی زینها رسول مردگیست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۴۵ - تفسیر أَسْفَلَ سافِلینَ إِلَّا الَّذینَ آمَنوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ فَلَهُمْ أَجْرٌ غَیْرُ مَمْنونٍ لیک گر باشد طبیبش نور حق نیست از پیری و تب نقصان و دق سستی او هست چون سستی مست که اندر آن سستیش رشک رستمست گر بمیرد استخوانش غرق ذوق ذره ذره ش در شعاع نور شوق وآنک آنش نیست باغ بی ثمر که خزانش می کند زیر و زبر گل نماند خارها ماند سیاه زرد و بی مغز آمده چون تل کاه تا چه زلت کرد آن باغ ای خدا که ازو این حله ها گردد جدا خویشتن را دید و دید خویشتن زهر قتالست هین ای ممتحن شاهدی کز عشق او عالم گریست عالمش می راند از خود جرم چیست جرم آنک زیور عاریه بست کرد دعوی کین حلل ملک منست واستانیم آن که تا داند یقین خرمن آن ماست خوبان دانه چین تا بداند کان حلل عاریه بود پرتوی بود آن ز خورشید وجود آن جمال و قدرت و فضل و هنر ز آفتاب حسن کرد این سو سفر باز می گردند چون استارها نور آن خورشید ازین دیوارها پرتو خورشید شد وا جایگاه ماند هر دیوار تاریک و سیاه آنک کرد او در رخ خوبانت دنگ نور خورشیدست از شیشه سه رنگ شیشه های رنگ رنگ آن نور را می نمایند این چنین رنگین بما چون نماند شیشه های رنگ رنگ نور بی رنگت کند آنگاه دنگ خوی کن بی شیشه دیدن نور را تا چو شیشه بشکند نبود عمی قانعی با دانش آموخته در چراغ غیر چشم افروخته او چراغ خویش برباید که تا تو بدانی مستعیری نی فتا گر تو کردی شکر و سعی مجتهد غم مخور که صد چنان بازت دهد ور نکردی شکر اکنون خون گری که شدست آن حسن از کافر بری امة الکفران اضل اعمالهم امة الایمان اصلح بالهم گم شد از بی شکر خوبی و هنر که دگر هرگز نبیند زان اثر خویشی و بی خویشی و سکر وداد رفت زان سان که نیاردشان به یاد که اضل اعمالهم ای کافران جستن کامست از هر کام ران جز ز اهل شکر و اصحاب وفا که مریشان راست دولت در قفا دولت رفته کجا قوت دهد دولت آینده خاصیت دهد قرض ده زین دولت اندر اقرضوا تا که صد دولت ببینی پیش رو اندکی زین شرب کم کن بهر خویش تا که حوض کوثری یابی به پیش جرعه بر خاک وفا آنکس که ریخت کی تواند صید دولت زو گریخت خوش کند دلشان که اصلح بالهم رد من بعد التوی انزالهم ای اجل وی ترک غارت ساز ده هر چه بردی زین شکوران باز ده وا دهد ایشان بنپذیرند آن زانک منعم گشته اند از رخت جان صوفییم و خرقه ها انداختیم باز نستانیم چون در باختیم ما عوض دیدیم آنگه چون عوض رفت از ما حاجت و حرص و غرض ز آب شور و مهلکی بیرون شدیم بر رحیق و چشمه کوثر زدیم آنچ کردی ای جهان با دیگران بی وفایی و فن و ناز گران بر سرت ریزیم ما بهر جزا که شهیدیم آمده اندر غزا تا بدانی که خدای پاک را بندگان هستند پر حمله و مری سبلت تزویر دنیا بر کنند خیمه را بر باروی نصرت زنند این شهیدان باز نو غازی شدند وین اسیران باز بر نصرت زدند سر برآوردند باز از نیستی که ببین ما را گر اکمه نیستی تا بدانی در عدم خورشیدهاست وآنچ اینجا آفتاب آنجا سهاست در عدم هستی برادر چون بود ضد اندر ضد چون مکنون بود یخرج الحی من المیت بدان که عدم آمد امید عابدان مرد کارنده که انبارش تهیست شاد و خوش نه بر امید نیستیست که بروید آن ز سوی نیستی فهم کن گر واقف معنیستی دم به دم از نیستی تو منتظر که بیابی فهم و ذوق آرام و بر نیست دستوری گشاد این راز را ورنه بغدادی کنم ابخاز را پس خزانه صنع حق باشد عدم که بر آرد زو عطاها دم به دم مبدع آمد حق و مبدع آن بود که برآرد فرع بی اصل و سند # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۴۶ - مثال عالم هست نیست‌نما و عالم نیست هست‌نما نیست را بنمود هست و محتشم هست را بنمود بر شکل عدم بحر را پوشید و کف کرد آشکار باد را پوشید و بنمودت غبار چون مناره خاک پیچان در هوا خاک از خود چون برآید بر علا خاک را بینی به بالا ای علیل باد را نی جز به تعریف دلیل کف همی بینی روانه هر طرف کف بی دریا ندارد منصرف کف به حس بینی و دریا از دلیل فکر پنهان آشکارا قال و قیل نفی را اثبات می پنداشتیم دیده معدوم بینی داشتیم دیده ای که اندر نعاسی شد پدید کی تواند جز خیال و نیست دید لاجرم سرگشته گشتیم از ضلال چون حقیقت شد نهان پیدا خیال این عدم را چون نشاند اندر نظر چون نهان کرد آن حقیقت از بصر آفرین ای اوستاد سحرباف که نمودی معرضان را درد صاف ساحران مهتاب پیمایند زود پیش بازرگان و زر گیرند سود سیم بربایند زین گون پیچ پیچ سیم از کف رفته و کرباس هیچ این جهان جادوست ما آن تاجریم که ازو مهتاب پیموده خریم گز کند کرباس پانصد گز شتاب ساحرانه او ز نور ماهتاب چون ستد او سیم عمرت ای رهی سیم شد کرباس نی کیسه تهی قل اعوذت خواند باید کای احد هین ز نفاثات افغان وز عقد می دمند اندر گره آن ساحرات الغیاث المستغاث از برد و مات لیک بر خوان از زبان فعل نیز که زبان قول سستست ای عزیز در زمانه مر ترا سه همره اند آن یکی وافی و این دو غدرمند آن یکی یاران و دیگر رخت و مال وآن سوم وافیست و آن حسن الفعال مال ناید با تو بیرون از قصور یار آید لیک آید تا به گور چون ترا روز اجل آید به پیش یار گوید از زبان حال خویش تا بدینجا بیش همره نیستم بر سر گورت زمانی بیستم فعل تو وافیست زو کن ملتحد که در آید با تو در قعر لحد # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۴۷ - در تفسیر قول مصطفی علیه‌السلام لا بد من قرین یدفن معک و هو حی و تدفن معه و انت میت ان کان کریما اکرمک و ان کان لیما اسلمک و ذلک القرین عملک فاصلحه ما استطعت صدق رسول‌الله پس پیمبر گفت بهر این طریق باوفاتر از عمل نبود رفیق گر بود نیکو ابد یارت شود ور بود بد در لحد مارت شود این عمل وین کسب در راه سداد کی توان کرد ای پدر بی اوستاد دون ترین کسبی که در عالم رود هیچ بی ارشاد استادی بود اولش علمست آنگاهی عمل تا دهد بر بعد مهلت یا اجل استعینوا فی الحرف یا ذا النهی من کریم صالح من اهلها اطلب الدر اخی وسط الصدف واطلب الفن من ارباب الحرف ان رایتم ناصحین انصفوا بادروا التعلیم لا تستنکفوا در دباغی گر خلق پوشید مرد خواجگی خواجه را آن کم نکرد وقت دم آهنگر ار پوشید دلق احتشام او نشد کم پیش خلق پس لباس کبر بیرون کن ز تن ملبس ذل پوش در آموختن علم آموزی طریقش قولی است حرفت آموزی طریقش فعلی است فقر خواهی آن به صحبت قایمست نه زبانت کار می آید نه دست دانش آن را ستاند جان ز جان نه ز راه دفتر و نه از زبان در دل سالک اگر هست آن رموز رمزدانی نیست سالک را هنوز تا دلش را شرح آن سازد ضیا پس الم نشرح بفرماید خدا که درون سینه شرحت داده ایم شرح اندر سینه ات بنهاده ایم تو هنوز از خارج آن را طالبی محلبی از دیگران چون حالبی چشمه شیرست در تو بی کنار تو چرا می شیر جویی از تغار منفذی داری به بحر ای آبگیر ننگ دار از آب جستن از غدیر که الم نشرح نه شرحت هست باز چون شدی تو شرح جو و کدیه ساز در نگر در شرح دل در اندرون تا نیاید طعنه لا تبصرون # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۴۸ - تفسیر وَ هُوَ مَعَکُمْ یک سپد پر نان ترا بر فرق سر تو همی خواهی لب نان در به در در سر خود پیچ هل خیره سری رو در دل زن چرا بر هر دری تا بزانویی میان آب جو غافل از خود زین و آن تو آب جو پیش آب و پس هم آب با مدد چشمها را پیش سد و خلف سد اسپ زیر ران و فارس اسپ جو چیست این گفت اسپ لیکن اسپ کو هی نه اسپست این به زیر تو پدید گفت آری لیک خود اسپی که دید مست آب و پیش روی اوست آن اندر آب و بی خبر ز آب روان چون گهر در بحر گوید بحر کو وآن خیال چون صدف دیوار او گفتن آن کو حجابش می شود ابر تاب آفتابش می شود بند چشم اوست هم چشم بدش عین رفع سد او گشته سدش بند گوش او شده هم هوش او هوش با حق دار ای مدهوش او # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۴۹ - در تفسیر قول مصطفی علیه‌السلام من جعل الهموم هما واحدا کفاه الله سائر همومه و من تفرقت به الهموم لا یبالی الله فی ای واد اهلکه هوش را توزیع کردی بر جهات می نیرزد تره ای آن ترهات آب هش را می کشد هر بیخ خار آب هوشت چون رسد سوی ثمار هین بزن آن شاخ بد را خو کنش آب ده این شاخ خوش را نو کنش هر دو سبزند این زمان آخر نگر کین شود باطل از آن روید ثمر آب باغ این را حلال آن را حرام فرق را آخر ببینی والسلام عدل چه بود آب ده اشجار را ظلم چه بود آب دادن خار را عدل وضع نعمتی در موضعش نه بهر بیخی که باشد آبکش ظلم چه بود وضع در ناموضعی که نباشد جز بلا را منبعی نعمت حق را به جان و عقل ده نه به طبع پر زحیر پر گره بار کن بیگار غم را بر تنت بر دل و جان کم نه آن جان کندنت بر سر عیسی نهاده تنگ بار خر سکیزه می زند در مرغزار سرمه را در گوش کردن شرط نیست کار دل را جستن از تن شرط نیست گر دلی رو ناز کن خواری مکش ور تنی شکر منوش و زهر چش زهر تن را نافعست و قند بد تن همان بهتر که باشد بی مدد هیزم دوزخ تنست و کم کنش ور بروید هیزمی رو بر کنش ورنه حمال حطب باشی حطب در دو عالم هم چو جفت بولهب از حطب بشناس شاخ سدره را گرچه هر دو سبز باشند ای فتی اصل آن شاخست هفتم آسمان اصل این شاخست از نار و دخان هست مانندا به صورت پیش حس که غلط بینست چشم و کیش حس هست آن پیدا به پیش چشم دل جهد کن سوی دل آ جهد المقل ور نداری پا بجنبان خویش را تا ببینی هر کم و هر بیش را # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۵۰ - در معنی این بیت «گر راه روی راه برت بگشایند ور نیست شوی بهستیت بگرایند» گر زلیخا بست درها هر طرف یافت یوسف هم ز جنبش منصرف باز شد قفل و در و شد ره پدید چون توکل کرد یوسف برجهید گرچه رخنه نیست عالم را پدید خیره یوسف وار می باید دوید تا گشاید قفل و در پیدا شود سوی بی جایی شما را جا شود آمدی اندر جهان ای ممتحن هیچ می بینی طریق آمدن تو ز جایی آمدی وز موطنی آمدن را راه دانی هیچ نی گر ندانی تا نگویی راه نیست زین ره بی راهه ما را رفتنیست می روی در خواب شادان چپ و راست هیچ دانی راه آن میدان کجاست تو ببند آن چشم و خود تسلیم کن خویش را بینی در آن شهر کهن چشم چون بندی که صد چشم خمار بند چشم تست این سو از غرار چارچشمی تو ز عشق مشتری بر امید مهتری و سروری ور بخسپی مشتری بینی به خواب چغد بد کی خواب بیند جز خراب مشتری خواهی بهر دم پیچ پیچ تو چه داری که فروشی هیچ هیچ گر دلت را نان بدی یا چاشتی از خریداران فراغت داشتی # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۵۱ - قصهٔ آن شخص کی دعوی پیغامبری می‌کرد گفتندش چه خورده‌ای کی گیج شده‌ای و یاوه می‌گویی گفت اگر چیزی یافتمی کی خوردمی نه گیج شدمی و نه یاوه گفتمی کی هر سخن نیک کی با غیر اهلش گویند یاوه گفته باشند اگر چه در آن یاوه گفتن مامورند آن یکی می گفت من پیغامبرم از همه پیغامبران فاضلترم گردنش بستند و بردندش به شاه کین همی گوید رسولم از اله خلق بر وی جمع چون مور و ملخ که چه مکرست و چه تزویر و چه فخ گر رسول آنست که آید از عدم ما همه پیغامبریم و محتشم ما از آنجا آمدیم اینجا غریب تو چرا مخصوص باشی ای ادیب نه شما چون طفل خفته آمدیت بی خبر از راه وز منزل بدیت از منازل خفته بگذشتید و مست بی خبر از راه و از بالا و پست ما به بیداری روان گشتیم و خوش از ورای پنج و شش تا پنج و شش دیده منزلها ز اصل و از اساس چون قلاووز آن خبیر و ره شناس شاه را گفتند اشکنجه ش بکن تا نگوید جنس او هیچ این سخن شاه دیدش بس نزار و بس ضعیف که به یک سیلی بمیرد آن نحیف کی توان او را فشردن یا زدن که چو شیشه گشته است او را بدن لیک با او گویم از راه خوشی که چرا داری تو لاف سر کشی که درشتی ناید اینجا هیچ کار هم به نرمی سر کند از غار مار مردمان را دور کرد از گرد وی شه لطیفی بود و نرمی ورد وی پس نشاندش باز پرسیدش ز جا که کجا داری معاش و ملتجی گفت ای شه هستم از دار السلام آمده از ره درین دار الملام نه مرا خانه ست و نه یک همنشین خانه کی کردست ماهی در زمین باز شه از روی لاغش گفت باز که چه خوردی و چه داری چاشت ساز اشتهی داری چه خوردی بامداد که چنین سرمستی و پر لاف و باد گفت اگر نانم بدی خشک و طری کی کنیمی دعوی پیغامبری دعوی پیغامبری با این گروه هم چنان باشد که دل جستن ز کوه کس ز کوه و سنگ عقل و دل نجست فهم و ضبط نکته مشکل نجست هر چه گویی باز گوید که همان می کند افسوس چون مستهزیان از کجا این قوم و پیغام از کجا از جمادی جان کرا باشد رجا گر تو پیغام زنی آری و زر پیش تو بنهند جمله سیم و سر که فلان جا شاهدی می خواندت عاشق آمد بر تو او می داندت ور تو پیغام خدا آری چو شهد که بیا سوی خدا ای نیک عهد از جهان مرگ سوی برگ رو چون بقا ممکن بود فانی مشو قصد خون تو کنند و قصد سر نه از برای حمیت دین و هنر # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۵۲ - سبب عداوت عام و بیگانه زیستن ایشان به اولیاء خدا کی بحقشان می‌خوانند و با آب حیات ابدی بلک از چفسیدگی در خان و مان تلخشان آید شنیدن این بیان خرقه ای بر ریش خر چفسید سخت چونک خواهی بر کنی زو لخت لخت جفته اندازد یقین آن خر ز درد حبذا آن کس کزو پرهیز کرد خاصه پنجه ریش و هر جا خرقه ای بر سرش چفسیده در نم غرقه ای خان و مان چون خرقه و این حرص ریش حرص هر که بیش باشد ریش بیش خان و مان چغد ویرانست و بس نشنود اوصاف بغداد و طبس گر بیاید باز سلطانی ز راه صد خبر آرد بدین چغدان ز شاه شرح دارالملک و باغستان و جو پس برو افسوس دارد صد عدو که چه باز آورد افسانه کهن کز گزاف و لاف می بافد سخن کهنه ایشانند و پوسیده ابد ورنه آن دم کهنه را نو می کند مردگان کهنه را جان می دهد تاج عقل و نور ایمان می دهد دل مدزد از دلربای روح بخش که سوارت می کند بر پشت رخش سر مدزد از سر فراز تاج ده کو ز پای دل گشاید صد گره با کی گویم در همه ده زنده کو سوی آب زندگی پوینده کو تو به یک خواری گریزانی ز عشق تو به جز نامی چه می دانی ز عشق عشق را صد ناز و استکبار هست عشق با صد ناز می آید به دست عشق چون وافیست وافی می خرد در حریف بی وفا می ننگرد چون درختست آدمی و بیخ عهد بیخ را تیمار می باید به جهد عهد فاسد بیخ پوسیده بود وز ثمار و لطف ببریده بود شاخ و برگ نخل گرچه سبز بود با فساد بیخ سبزی نیست سود ور ندارد برگ سبز و بیخ هست عاقبت بیرون کند صد برگ دست تو مشو غره به علمش عهد جو علم چون قشرست و عهدش مغز او # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۵۳ - در بیان آنک مرد بدکار چون متمکن شود در بدکاری و اثر دولت نیکوکاران ببیند شیطان شود و مانع خیر گردد از حسد هم‌چون شیطان کی خرمن سوخته همه را خرمن سوخته خواهد أَرَأَیْتَ الَّذي یَنْهی عَبْداً إِذا صَلّی وافیان را چون ببینی کرده سود تو چو شیطانی شوی آنجا حسود هرکرا باشد مزاج و طبع سست او نخواهد هیچ کس را تن درست گر نخواهی رشک ابلیسی بیا از در دعوی به درگاه وفا چون وفاات نیست باری دم مزن که سخن دعویست اغلب ما و من این سخن در سینه دخل مغزهاست در خموشی مغز جان را صد نماست چون بیامد در زبان شد خرج مغز خرج کم کن تا بماند مغز نغز مرد کم گوینده را فکرست زفت قشر گفتن چون فزون شد مغز رفت پوست افزون بود لاغر بود مغز پوست لاغر شد چو کامل گشت و نغز بنگر این هر سه ز خامی رسته را جوز را و لوز را و پسته را هر که او عصیان کند شیطان شود که حسود دولت نیکان شود چونک در عهد خدا کردی وفا از کرم عهدت نگه دارد خدا از وفای حق تو بسته دیده ای اذکروا اذکرکم نشنیده ای گوش نه اوفوا به عهدی گوش دار تا که اوفی عهدکم آید ز یار عهد و قرض ما چه باشد ای حزین هم چو دانه خشک کشتن در زمین نه زمین را زان فروغ و لمتری نه خداوند زمین را توانگری جز اشارت که ازین می بایدم که تو دادی اصل این را از عدم خوردم و دانه بیاوردم نشان که ازین نعمت به سوی ما کشان پس دعای خشک هل ای نیک بخت که فشاند دانه می خواهد درخت گر نداری دانه ایزد زان دعا بخشدت نخلی که نعم ما سعی هم چو مریم درد بودش دانه نی سبز کرد آن نخل را صاحب فنی زانک وافی بود آن خاتون راد بی مرادش داد یزدان صد مراد آن جماعت را که وافی بوده اند بر همه اصنافشان افزوده اند گشت دریاها مسخرشان و کوه چار عنصر نیز بنده آن گروه این خود اکرامیست از بهر نشان تا ببینند اهل انکار آن عیان آن کرامتهای پنهانشان که آن در نیاید در حواس و در بیان کار آن دارد خود آن باشد ابد دایما نه منقطع نه مسترد # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۵۴ - مناجات ای دهنده قوت و تمکین و ثبات خلق را زین بی ثباتی ده نجات اندر آن کاری که ثابت بودنیست قایمی ده نفس را که منثنیست صبرشان بخش و کفه میزان گران وا رهانشان از فن صورتگران وز حسودی بازشان خر ای کریم تا نباشند از حسد دیو رجیم در نعیم فانی مال و جسد چون همی سوزند عامه از حسد پادشاهان بین که لشکر می کشند از حسد خویشان خود را می کشند عاشقان لعبتان پر قذر کرده قصد خون و جان همدگر ویس و رامین خسرو و شیرین بخوان که چه کردند از حسد آن ابلهان که فنا شد عاشق و معشوق نیز هم نه چیزند و هواشان هم نه چیز پاک الهی که عدم بر هم زند مر عدم را بر عدم عاشق کند در دل نه دل حسدها سر کند نیست را هست این چنین مضطر کند این زنانی کز همه مشفق تراند از حسد دو ضره خود را می خورند تا که مردانی که خود سنگین دلند از حسد تا در کدامین منزلند گر نکردی شرع افسونی لطیف بر دریدی هر کسی جسم حریف شرع بهر دفع شر رایی زند دیو را در شیشه حجت کند از گواه و از یمین و از نکول تا به شیشه در رود دیو فضول مثل میزانی که خشنودی دو ضد جمع می آید یقین در هزل و جد شرع چون کیله و ترازو دان یقین که بدو خصمان رهند از جنگ و کین گر ترازو نبود آن خصم از جدال کی رهد از وهم حیف و احتیال پس درین مردار زشت بی وفا این همه رشکست و خصمست و جفا پس در آن اقبال و دولت چون بود چون شود جنی و انسی در حسد آن شیاطین خود حسود کهنه اند یک زمان از ره زنی خالی نه اند وآن بنی آدم که عصیان کشته اند از حسودی نیز شیطان گشته اند از نبی برخوان که شیطانان انس گشته اند از مسخ حق با دیو جنس دیو چون عاجز شود در افتتان استعانت جوید او زین انسیان که شما یارید با ما یاریی جانب مایید جانب داریی گر کسی را ره زنند اندر جهان هر دو گون شیطان بر آید شادمان ور کسی جان برد و شد در دین بلند نوحه می دارند آن دو رشک مند هر دو می خایند دندان حسد بر کسی که داد ادیب او را خرد # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۵۵ - پرسیدن آن پادشاه از آن مدعی نبوت کی آنک رسول راستین باشد و ثابت شود با او چه باشد کی کسی را بخشد یا به صحبت و خدمت او چه بخشش یابند غیر نصیحت به زبان کی می‌گوید شاه پرسیدش که باری وحی چیست یا چه حاصل دارد آن کس کو نبیست گفت خود آن چیست کش حاصل نشد یا چه دولت ماند کو واصل نشد گیرم این وحی نبی گنجور نیست هم کم از وحی دل زنبور نیست چونک او حی الرب الی النحل آمدست خانه وحیش پر از حلوا شدست او به نور وحی حق عزوجل کرد عالم را پر از شمع و عسل این که کرمناست و بالا می رود وحیش از زنبور کمتر کی بود نه تو اعطیناک کوثر خوانده ای پس چرا خشکی و تشنه مانده ای یا مگر فرعونی و کوثر چو نیل بر تو خون گشتست و ناخوش ای علیل توبه کن بیزار شو از هر عدو کو ندارد آب کوثر در کدو هر کرا دیدی ز کوثر سرخ رو او محمدخوست با او گیر خو تا احب لله آیی در حسیب کز درخت احمدی با اوست سیب هر کرا دیدی ز کوثر خشک لب دشمنش می دار هم چون مرگ و تب گرچه بابای توست و مام تو کو حقیقت هست خون آشام تو از خلیل حق بیاموز این سیر که شد او بیزار اول از پدر تا که ابغض لله آیی پیش حق تا نگیرد بر تو رشک عشق دق تا نخوانی لا و الا الله را در نیابی منهج این راه را # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۵۶ - داستان آن عاشق کی با معشوق خود برمی‌شمرد خدمتها و وفاهای خود را و شبهای دراز تتجافی جنوبهم عن المضاجع را و بی‌نوایی و جگر تشنگی روزهای دراز را و می‌گفت کی من جزین خدمت نمی‌دانم اگر خدمت دیگر هست مرا ارشاد کن کی هر چه فرمایی منقادم اگر در آتش رفتن است چون خلیل علیه‌السلام و اگر در دهان نهنگ دریا فتادنست چون یونس علیه‌السلام و اگر هفتاد بار کشته شدن است چون جرجیس علیه‌السلام و اگر از گریه نابینا شدن است چون شعیب علیه‌السلام و وفا و جانبازی انبیا را علیهم‌السلام شمار نیست و جواب گفتن معشوق او را آن یکی عاشق به پیش یار خود می شمرد از خدمت و از کار خود کز برای تو چنین کردم چنان تیرها خوردم درین رزم و سنان مال رفت و زور رفت و نام رفت بر من از عشقت بسی ناکام رفت هیچ صبحم خفته یا خندان نیافت هیچ شامم با سر و سامان نیافت آنچ او نوشیده بود از تلخ و درد او به تفصیلش یکایک می شمرد نه از برای منتی بل می نمود بر درستی محبت صد شهود عاقلان را یک اشارت بس بود عاشقان را تشنگی زان کی رود می کند تکرار گفتن بی ملال کی ز اشارت بس کند حوت از زلال صد سخن می گفت زان درد کهن در شکایت که نگفتم یک سخن آتشی بودش نمی دانست چیست لیک چون شمع از تف آن می گریست گفت معشوق این همه کردی ولیک گوش بگشا پهن و اندر یاب نیک کانچ اصل اصل عشقست و ولاست آن نکردی اینچ کردی فرعهاست گفتش آن عاشق بگو که آن اصل چیست گفت اصلش مردنست و نیستیست تو همه کردی نمردی زنده ای هین بمیر ار یار جان بازنده ای هم در آن دم شد دراز و جان بداد هم چو گل درباخت سر خندان و شاد ماند آن خنده برو وقف ابد هم چو جان و عقل عارف بی کبد نور مه آلوده کی گردد ابد گر زند آن نور بر هر نیک و بد او ز جمله پاک وا گردد به ماه هم چو نور عقل و جان سوی اله وصف پاکی وقف بر نور مه است تابشش گر بر نجاسات ره است زان نجاسات ره و آلودگی نور را حاصل نگردد بدرگی ارجعی بشنود نور آفتاب سوی اصل خویش باز آمد شتاب نه ز گلخنها برو ننگی بماند نه ز گلشنها برو رنگی بماند نور دیده و نوردیده بازگشت ماند در سودای او صحرا و دشت # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۵۷ - یکی پرسید از عالمی عارفی کی اگر در نماز کسی بگرید به آواز و آه کند و نوحه کند نمازش باطل شود جواب گفت کی نام آن آب دیده است تا آن گرینده چه دیده است اگر شوق خدا دیده است و می‌گرید یا پشیمانی گناهی نمازش تباه نشود بلک کمال گیرد کی لا صلوة الا بحضور القلب و اگر او رنجوری تن یا فراق فرزند دیده است نمازش تباه شود کی اصل نماز ترک تن است و ترک فرزند ابراهیم‌وار کی فرزند را قربان می‌کرد از بهر تکمیل نماز و تن را به آتش نمرود می‌سپرد و امر آمد مصطفی را علیه‌السلام بدین خصال کی فاتبع ملة ابراهیم لقد کانت لکم اسوة حسنة فی‌ابراهیم آن یکی پرسید از مفتی به راز گر کسی گرید به نوحه در نماز آن نماز او عجب باطل شود یا نمازش جایز و کامل بود گفت آب دیده نامش بهر چیست بنگری تا که چه دید او و گریست آب دیده تا چه دید او از نهان تا بدان شد او ز چشمه خود روان آن جهان گر دیده است آن پر نیاز رونقی یابد ز نوحه آن نماز ور ز رنج تن بد آن گریه و ز سوک ریسمان بسکست و هم بشکست دوک # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۵۸ - مریدی در آمد به خدمت شیخ و ازین شیخ پیر سن نمی‌خواهم بلک پیرعقل و معرفت و اگرچه عیسیست علیه‌السلام در گهواره و یحیی است علیه‌السلام در مکتب کودکان مریدی شیخ را گریان دید او نیز موافقت کرد و گریست چون فارغ شد و به در آمد مریدی دیگر کی از حال شیخ واقف‌تر بود از سر غیرت در عقب او تیز بیرون آمد گفتش ای برادر من ترا گفته باشم الله الله تا نیندیشی و نگویی کی شیخ می‌گریست و من نیز می‌گریستم کی سی سال ریاضت بی‌ریا باید کرد و از عقبات و دریاهای پر نهنگ و کوههای بلند پر شیر و پلنگ می‌باید گذشت تا بدان گریهٔ شیخ رسی یا نرسی اگر رسی شکر زویت لی الارض گویی بسیار یک مریدی اندر آمد پیش پیر پیر اندر گریه بود و در نفیر شیخ را چون دید گریان آن مرید گشت گریان آب از چشمش دوید گوشور یک بار خندد کر دو بار چونک لاغ املی کند یاری بیار بار اول از ره تقلید و سوم که همی بیند که می خندند قوم کر بخندد هم چو ایشان آن زمان بیخبر از حالت خندندگان باز وا پرسد که خنده بر چه بود پس دوم کرت بخندد چون شنود پس مقلد نیز مانند کرست اندر آن شادی که او را در سرست پرتو شیخ آمد و منهل ز شیخ فیض شادی نه از مریدان بل ز شیخ چون سبد در آب و نوری بر زجاج گر ز خود دانند آن باشد خداج چون جدا گردد ز جو داند عنود که اندرو آن آب خوش از جوی بود آبگینه هم بداند از غروب که آن لمع بود از مه تابان خوب چونک چشمش را گشاید امر قم پس بخندد چون سحر بار دوم خنده ش آید هم بر آن خنده خودش که در آن تقلید بر می آمدش گوید از چندین ره دور و دراز کین حقیقت بود و این اسرار و راز من در آن وادی چگونه خود ز دور شادیی می کردم از عمیا و شور من چه می بستم خیال و آن چه بود درک سستم سست نقشی می نمود طفل ره را فکرت مردان کجاست کو خیال او و کو تحقیق راست فکر طفلان دایه باشد یا که شیر یا مویز و جوز یا گریه و نفیر آن مقلد هست چون طفل علیل گرچه دارد بحث باریک و دلیل آن تعمق در دلیل و در شکیل از بصیرت می کند او را گسیل مایه ای کو سرمه سر ویست برد و در اشکال گفتن کار بست ای مقلد از بخارا باز گرد رو به خواری تا شوی تو شیرمرد تا بخارای دگر بینی درون صفدران در محفلش لا یفقهون پیک اگرچه در زمین چابک تگیست چون به دریا رفت بسکسته رگیست او حملناهم بود فی البر و بس آنک محمولست در بحر اوست کس بخشش بسیار دارد شه بدو ای شده در وهم و تصویری گرو آن مرید ساده از تقلید نیز گریه ای می کرد وفق آن عزیز او مقلدوار هم چون مرد کر گریه می دید و ز موجب بی خبر چون بسی بگریست خدمت کرد و رفت از پیش آمد مرید خاص تفت گفت ای گریان چو ابر بی خبر بر وفاق گریه شیخ نظر الله الله الله ای وافی مرید گرچه در تقلید هستی مستفید تا نگویی دیدم آن شه می گریست من چو او بگریستم کـ آن منکریست گریه ی پرجهل و پرتقلیدوظن نیست هم چون گریه ی آن مؤتمن تو قیاس گریه بر گریه مساز هست زین گریه بدآن راه دراز هست آن از بعد سی ساله جهاد عقل آنجا هیچ نتواند فتاد هست زان سوی خرد صد مرحله عقل را واقف مدان زان قافله گریه او نه از غمست و نه از فرح روح داند گریه عین الملح گریه او خنده او آن سریست زانچ وهم عقل باشد آن بریست آب دیده او چو دیده او بود دیده نادیده دیده کی شود آنچ او بیند نتان کردن مساس نه از قیاس عقل و نه از راه حواس شب گریزد چونک نور آید ز دور پس چه داند ظلمت شب حال نور پشه بگریزد ز باد با دها پس چه داند پشه ذوق بادها چون قدیم آید حدث گردد عبث پس کجا داند قدیمی را حدث بر حدث چون زد قدم دنگش کند چونک کردش نیست هم رنگش کند گر بخواهی تو بیایی صد نظیر لیک من پروا ندارم ای فقیر این الم و حم این حروف چون عصای موسی آمد در وقوف حرفها ماند بدین حرف از برون لیک باشد در صفات این زبون هر که گیرد او عصایی ز امتحان کی بود چون آن عصا وقت بیان عیسویست این دم نه هر باد و دمی که برآید از فرح یا از غمی این الم است و حم ای پدر آمدست از حضرت مولی البشر هر الف لامی چه می ماند بدین گر تو جان داری بدین چشمش مبین گرچه ترکیبش حروفست ای همام می بماند هم به ترکیب عوام هست ترکیب محمد لحم و پوست گرچه در ترکیب هر تن جنس اوست گوشت دارد پوست دارد استخوان هیچ این ترکیب را باشد همان که اندر آن ترکیب آمد معجزات که همه ترکیبها گشتند مات هم چنان ترکیب حم کتیب هست بس بالا و دیگرها نشیب زانک زین ترکیب آید زندگی هم چو نفخ صور در درماندگی اژدها گردد شکافد بحر را چون عصا حم از داد خدا ظاهرش ماند به ظاهرها ولیک قرص نان از قرص مه دورست نیک گریه او خنده او نطق او نیست از وی هست محض خلق هو چونک ظاهرها گرفتند احمقان وآن دقایق شد ازیشان بس نهان لاجرم محجوب گشتند از غرض که دقیقه فوت شد در معترض # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۵۹ - داستان آن کنیزک کی با خر خاتون شهوت می‌راند و او را چون بز و خرس آموخته بود شهوت راندن آدمیانه و کدویی در قضیب خر می‌کرد تا از اندازه نگذرد خاتون بر آن وقوف یافت لکن دقیقهٔ کدو را ندید کنیزک را به بهانه به راه کرد جای دور و با خر جمع شد بی‌کدو و هلاک شد به فضیحت کنیزک بیگاه باز آمد و نوحه کرد که ای جانم و ای چشم روشنم کیر دیدی کدو ندیدی ذکر دیدی آن دگر ندیدی کل ناقص ملعون یعنی کل نظر و فهم ناقص ملعون و اگر نه ناقصان ظاهر جسم مرحوم‌اند ملعون نه‌اند بر خوان لیس علی الاعمی حرج نفی حرج کرد و نفی لعنت و نفی عتاب و غضب یک کنیزک یک خری بر خود فکند از وفور شهوت و فرط گزند آن خر نر را بگان خو کرده بود خر جماع آدمی پی برده بود یک کدویی بود حیلت سازه را در نرش کردی پی اندازه را در ذکر کردی کدو را آن عجوز تا رود نیم ذکر وقت سپوز گر همه کیر خر اندر وی رود آن رحم و آن روده ها ویران شود خر همی شد لاغر و خاتون او مانده عاجز کز چه شد این خر چو مو نعل بندان را نمود آن خر که چیست علت او که نتیجه ش لاغریست هیچ علت اندرو ظاهر نشد هیچ کس از سر او مخبر نشد در تفحص اندر افتاد او به جد شد تفحص را دمادم مستعد جد را باید که جان بنده بود زانک جد جوینده یابنده بود چون تفحص کرد از حال اشک دید خفته زیر خر آن نرگسک از شکاف در بدید آن حال را بس عجب آمد از آن آن زال را خر همی گاید کنیزک را چنان که به عقل و رسم مردان با زنان در حسد شد گفت چون این ممکنست پس من اولیتر که خر ملک منست خر مهذب گشته و آموخته خوان نهاده ست و چراغ افروخته کرد نادیده و در خانه بکوفت کای کنیزک چند خواهی خانه روفت از پی روپوش می گفت این سخن کای کنیزک آمدم در باز کن کرد خاموش و کنیزک را نگفت راز را از بهر طمع خود نهفت پس کنیزک جمله آلات فساد کرد پنهان پیش شد در را گشاد رو ترش کرد و دو دیده پر ز نم لب فرو مالید یعنی صایمم در کف او نرمه جاروبی که من خانه را می روفتم بهر عطن چونک با جاروب در را وا گشاد گفت خاتون زیر لب کای اوستاد رو ترش کردی و جاروبی به کف چیست آن خر برگسسته از علف نیمکاره و خشمگین جنبان ذکر ز انتظار تو دو چشمش سوی در زیر لب گفت این نهان کرد از کنیز داشتش آن دم چو بی جرمان عزیز بعد از آن گفتش که چادر نه به سر رو فلان خانه ز من پیغام بر این چنین گو وین چنین کن وآنچنان مختصر کردم من افسانه زنان آنچ مقصودست مغز آن بگیر چون به راهش کرد آن زال ستیر بود از مستی شهوت شادمان در فرو بست و همی گفت آن زمان یافتم خلوت زنم از شکر بانگ رسته ام از چار دانگ و از دو دانگ از طرب گشته بزان زن هزار در شرار شهوت خر بی قرار چه بزان کآن شهوت او را بز گرفت بز گرفتن گیج را نبود شگفت میل شهوت کر کند دل را و کور تا نماید خر چو یوسف نار نور ای بسا سرمست نار و نارجو خویشتن را نور مطلق داند او جز مگر بنده خدا یا جذب حق با رهش آرد بگرداند ورق تا بداند کآن خیال ناریه در طریقت نیست الا عاریه زشت ها را خوب بنماید شره نیست چون شهوت بتر ز آفات ره صد هزاران نام خوش را کرد ننگ صد هزاران زیرکان را کرد دنگ چون خری را یوسف مصری نمود یوسفی را چون نماید آن جهود بر تو سرگین را فسونش شهد کرد شهد را خود چون کند وقت نبرد شهوت از خوردن بود کم کن ز خور یا نکاحی کن گریزان شو ز شر چون بخوردی می کشد سوی حرم دخل را خرجی بباید لاجرم پس نکاح آمد چو لاحول و لا تا که دیوت نفکند اندر بلا چون حریص خوردنی زن خواه زود ورنه آمد گربه و دنبه ربود بار سنگی بر خری که می جهد زود بر نه پیش از آن کو بر نهد فعل آتش را نمی دانی تو برد گرد آتش با چنین دانش مگرد علم دیگ و آتش ار نبود ترا از شرر نه دیگ ماند نه ابا آب حاضر باید و فرهنگ نیز تا پزد آب دیگ سالم در ازیز چون ندانی دانش آهنگری ریش و مو سوزد چو آنجا بگذری در فرو بست آن زن و خر را کشید شادمانه لاجرم کیفر چشید در میان خانه آوردش کشان خفت اندر زیر آن نر خر ستان هم بر آن کرسی که دید او از کنیز تا رسد در کام خود آن قحبه نیز پا بر آورد و خر اندر ویی سپوخت آتشی از کیر خر در وی فروخت خر مؤدب گشته در خاتون فشرد تا بخایه در زمان خاتون بمرد بر درید از زخم کیر خر جگر روده ها بسکسته شد از همدگر دم نزد در حال آن زن جان بداد کرسی از یک سو زن از یک سو فتاد صحن خانه پر ز خون شد زن نگون مرد او و برد جان ریب المنون مرگ بد با صد فضیحت ای پدر تو شهیدی دیده ای از کیر خر تو عذاب الخزی بشنو از نبی در چنین ننگی مکن جان را فدی دانک این نفس بهیمی نر خرست زیر او بودن از آن ننگین ترست در ره نفس ار بمیری در منی تو حقیقت دان که مثل آن زنی نفس ما را صورت خر بدهد او زانک صورتها کند بر وفق خو این بود اظهار سر در رستخیز الله الله از تن چون خر گریز کافران را بیم کرد ایزد ز نار کافران گفتند نار اولی ز عار گفت نی آن نار اصل عارهاست هم چو این ناری که این زن را بکاست لقمه اندازه نخورد از حرص خود در گلو بگرفت لقمه مرگ بد لقمه اندازه خور ای مرد حریص گرچه باشد لقمه حلوا و خبیص حق تعالی داد میزان را زبان هین ز قرآن سوره رحمن بخوان هین ز حرص خویش میزان را مهل آز و حرص آمد ترا خصم مضل حرص جوید کل بر آید او ز کل حرص مپرست ای فجل ابن الفجل آن کنیزک می شد و می گفت آه کردی ای خاتون تو استا را به راه کار بی استاد خواهی ساختن جاهلانه جان بخواهی باختن ای ز من دزدیده علمی ناتمام ننگ آمد که بپرسی حال دام هم بچیدی دانه مرغ از خرمنش هم نیفتادی رسن در گردنش دانه کمتر خور مکن چندین رفو چون کلوا خواندی بخوان لا تسرفوا تا خوری دانه نیفتی تو به دام این کند علم و قناعت والسلام نعمت از دنیا خورد عاقل نه غم جاهلان محروم مانده در ندم چون در افتد در گلوشان حبل دام دانه خوردن گشت بر جمله حرام مرغ اندر دام دانه کی خورد دانه چون زهرست در دام ار چرد مرغ غافل می خورد دانه ز دام هم چو اندر دام دنیا این عوام باز مرغان خبیر هوشمند کرده اند از دانه خود را خشک بند که اندرون دام دانه زهرباست کور آن مرغی که در فخ دانه خواست صاحب دام ابلهان را سر برید وآن ظریفان را به مجلسها کشید که از آنها گوشت می آید به کار وز ظریفان بانگ و ناله زیر و زار پس کنیزک آمد از اشکاف در دید خاتون را به مرده زیر خر گفت ای خاتون احمق این چه بود گر ترا استاد خود نقشی نمود ظاهرش دیدی سرش از تو نهان اوستا ناگشته بگشادی دکان کیر دیدی هم چو شهد و چون خبیص آن کدو را چون ندیدی ای حریص یا چو مستغرق شدی در عشق خر آن کدو پنهان بماندت از نظر ظاهر صنعت بدیدی زوستاد اوستادی برگرفتی شاد شاد ای بسا زراق گول بی وقوف از ره مردان ندیده غیر صوف ای بسا شوخان ز اندک احتراف از شهان ناموخته جز گفت و لاف هر یکی در کف عصا که موسی ام می دمد بر ابلهان که عیسی ام آه از آن روزی که صدق صادقان باز خواهد از تو سنگ امتحان آخر از استاد باقی را بپرس یا حریصان جمله کورانند و خرس جمله جستی باز ماندی از همه صید گرگانند این ابله رمه صورتی بشنیده گشتی ترجمان بی خبر از گفت خود چون طوطیان # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۶۰ - تمثیل تلقین شیخ مریدان را و پیغامبر امت را کی ایشان طاقت تلقین حق ندارند و با حق‌الف ندارند چنانک طوطی با صورت آدمی الف ندارد کی ازو تلقین تواند گرفت حق تعالی شیخ را چون آیینه‌ای پیش مرید هم‌چو طوطی دارد و از پس آینه تلقین می‌کند لا تحرک به لسانک ان هو الا وحی یوحی اینست ابتدای مسلهٔ بی‌منتهی چنانک منقار جنبانیدن طوطی اندرون آینه کی خیالش می‌خوانی بی‌اختیار و تصرف اوست عکس خواندن طوطی برونی کی متعلمست نه عکس آن معلم کی پس آینه است و لیکن خواندن طوطی برونی تصرف آن معلم است پس این مثال آمد نه مثل طوطیی در آینه می بیند او عکس خود را پیش او آورده رو در پس آیینه آن استا نهان حرف می گوید ادیب خوش زبان طوطیک پنداشته کین گفت پست گفتن طوطیست که اندر آینه ست پس ز جنس خویش آموزد سخن بی خبر از مکر آن گرگ کهن از پس آیینه می آموزدش ورنه ناموزد جز از جنس خودش گفت را آموخت زان مرد هنر لیک از معنی و سرش بی خبر از بشر بگرفت منطق یک به یک از بشر جز این چه داند طوطیک هم چنان در آینه جسم ولی خویش را بیند مردی ممتلی از پس آیینه عقل کل را کی ببیند وقت گفت و ماجرا او گمان دارد که می گوید بشر وان اگر سرست و او زان بی خبر حرف آموزد ولی سر قدیم او نداند طوطی است او نی ندیم هم صفیر مرغ آموزند خلق کین سخن کار دهان افتاد و حلق لیک از معنی مرغان بی خبر جز سلیمان قرانی خوش نظر حرف درویشان بسی آموختند منبر و محفل بدان افروختند یا به جز آن حرفشان روزی نبود یا در آخر رحمت آمد ره نمود # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۶۱ - صاحب‌دلی دید سگ حامله در شکم آن سگ‌بچگان بانگ می‌کردند در تعجب ماند کی حکمت بانگ سگ پاسبانیست بانگ در اندرون شکم مادر پاسبانی نیست و نیز بانگ جهت یاری خواستن و شیر خواستن باشد و غیره و آنجا هیچ این فایده‌ها نیست چون به خویش آمد با حضرت مناجات کرد و ما یعلم تاویله الا الله جواب آمد کی آن صورت حال قومیست از حجاب بیرون نیامده و چشم دل باز ناشده دعوی بصیرت کنند و مقالات گویند از آن نی ایشان را قوتی و یاریی رسد و نه مستمعان را هدایتی و رشدی آن یکی می دید خواب اندر چله در رهی ماده سگی بد حامله ناگهان آواز سگ بچگان شنید سگ بچه اندر شکم بد ناپدید بس عجب آمد ورا آن بانگها سگ بچه اندر شکم چون زد ندا سگ بچه اندر شکم ناله کنان هیچ کس دیدست این اندر جهان چون بجست از واقعه آمد به خویش حیرت او دم به دم می گشت بیش در چله کس نی که گردد عقده حل جز که درگاه خدا عز و جل گفت یا رب زین شکال و گفت و گو در چله وا مانده ام از ذکر تو پر من بگشای تا پران شوم در حدیقه ذکر و سیبستان شوم آمدش آواز هاتف در زمان که آن مثالی دان ز لاف جاهلان کز حجاب و پرده بیرون نامده چشم بسته بیهده گویان شده بانگ سگ اندر شکم باشد زیان نه شکارانگیز و نه شب پاسبان گرگ نادیده که منع او بود دزد نادیده که دفع او شود از حریصی وز هوای سروری در نظر کند و بلافیدن جری از هوای مشتری و گرم دار بی بصیرت پا نهاده در فشار ماه نادیده نشانها می دهد روستایی را بدان کژ می نهد از برای مشتری در وصف ماه صد نشان نادیده گوید بهر جاه مشتری کو سود دارد خود یکیست لیک ایشان را درو ریب و شکیست از هوای مشتری بی شکوه مشتری را باد دادند این گروه مشتری ماست الله اشتری از غم هر مشتری هین برتر آ مشتریی جو که جویان توست عالم آغاز و پایان توست هین مکش هر مشتری را تو به دست عشق بازی با دو معشوقه بدست زو نیابی سود و مایه گر خرد نبودش خود قیمت عقل و خرد نیست او را خود بهای نیم نعل تو برو عرضه کنی یاقوت و لعل حرص کورت کرد و محرومت کند دیو هم چون خویش مرجومت کند هم چنانک اصحاب فیل و قوم لوط کردشان مرجوم چون خود آن سخوط مشتری را صابران در یافتند چون سوی هر مشتری نشتافتند آنک گردانید رو زان مشتری بخت و اقبال و بقا شد زو بری ماند حسرت بر حریصان تا ابد هم چو حال اهل ضروان در حسد # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۶۲ - قصهٔ اهل ضروان و حسد ایشان بر درویشان کی پدر ما از سلیمی اغلب دخل باغ را به مسکینان می‌داد چون انگور بودی عشر دادی و چون مویز و دوشاب شدی عشر دادی و چون حلوا و پالوده کردی عشر دادی و از قصیل عشر دادی و چون در خرمن می‌کوفتی از کفهٔ آمیخته عشر دادی و چون گندم از کاه جدا شدی عشر دادی و چون آرد کردی عشر دادی و چون خمیر کردی عشر دادی و چون نان کردی عشر دادی لاجرم حق تعالی در آن باغ و کشت برکتی نهاده بود کی همه اصحاب باغ‌ها محتاج او بدندی هم به میوه و هم به سیم و او محتاج هیچ کس نی ازیشان فرزندانشان خرج عشر می‌دیدند منکر و آن برکت را نمی‌دیدند هم‌چون آن زن بدبخت که کدو را ندید و خر را دید بود مردی صالحی ربانی ای عقل کامل داشت و پایان دانی ای در ده ضروان به نزدیک یمن شهره اندر صدقه و خلق حسن کعبه درویش بودی کوی او آمدندی مستمندان سوی او هم ز خوشه عشر دادی بی ریا هم ز گندم چون شدی از که جدا آرد گشتی عشر دادی هم از آن نان شدی عشر دگر دادی ز نان عشر هر دخلی فرو نگذاشتی چارباره دادی زانچ کاشتی بس وصیت ها بگفتی هر زمان جمع فرزندان خود را آن جوان الله الله قسم مسکین بعد من وا مگیریدش ز حرص خویشتن تا بماند بر شما کشت و ثمار در پناه طاعت حق پایدار دخل ها و میوه ها جمله ز غیب حق فرستادست بی تخمین و ریب در محل دخل اگر خرجی کنی درگه سودست سودی بر زنی ترک اغلب دخل را در کشت زار باز کارد که ویست اصل ثمار بیشتر کارد خورد زان اندکی که ندارد در بروییدن شکی زان بیفشاند به کشتن ترک دست کآن غله ش هم زان زمین حاصل شدست کفشگر هم آنچ افزاید ز نان می خرد چرم و ادیم و سختیان که اصول دخلم اینها بوده اند هم ازین ها می گشاید رزق بند دخل از آنجا آمدستش لاجرم هم در آنجا می کند داد و کرم این زمین و سختیان پرده ست و بس اصل روزی از خدا دان هر نفس چون بکاری در زمین اصل کار تا بروید هر یکی را صد هزار گیرم اکنون تخم را گر کاشتی در زمینی که سبب پنداشتی چون دو سه سال آن نروید چون کنی جز که در لابه و دعا کف در زنی دست بر سر می زنی پیش اله دست و سر بر دادن رزقش گواه تا بدانی اصل اصل رزق اوست تا همو را جوید آنکه رزق جوست رزق از وی جو مجو از زید و عمرو مستی از وی جو مجو از بنگ و خمر توانگری زو خواه نه از گنج و مال نصرت از وی خواه نه از عم و خال عاقبت زین ها بخواهی ماندن هین کرا خواهی در آن دم خواندن این دم او را خوان و باقی را بمان تا تو باشی وارث ملک جهان چون یفر المرء آید من اخیه یهرب المولود یوما من ابیه زان شود هر دوست آن ساعت عدو که بت تو بود و از ره مانع او روی از نقاش رو می تافتی چون ز نقشی انس دل می یافتی این دم ار یارانت با تو ضد شوند وز تو برگردند و در خصمی روند هین بگو نک روز من پیروز شد آنچ فردا خواست شد امروز شد ضد من گشتند اهل این سرا تا قیامت عین شد پیشین مرا پیش از آنکه روزگار خود برم عمر با ایشان به پایان آورم کاله معیوب بخریده بدم شکر کز عیبش بگه واقف شدم پیش از آن کز دست سرمایه شدی عاقبت معیوب بیرون آمدی مال رفته عمر رفته ای نسیب مال و جان داده پی کاله ی معیب رخت دادم زر قلبی بستدم شاد شادان سوی خانه می شدم شکر کین زر قلب پیدا شد کنون پیش از آنکه عمر بگذشتی فزون قلب ماندی تا ابد در گردنم حیف بودی عمر ضایع کردنم چون بگه تر قلبی او رو نمود پای خود زو وا کشم من زود زود یار تو چون دشمنی پیدا کند گر حقد و رشک او بیرون زند تو از آن اعراض او افغان مکن خویشتن را ابله و نادان مکن بلک شکر حق کن و نان بخش کن که نگشتی در جوال او کهن از جوالش زود بیرون آمدی تا بجویی یار صدق سرمدی نازنین یاری که بعد از مرگ تو رشته یاری او گردد سه تو آن مگر سلطان بود شاه رفیع یا بود مقبول سلطان و شفیع رستی از قلاب و سالوس و دغل غر او دیدی عیان پیش از اجل این جفای خلق با تو در جهان گر بدانی گنج زر آمد نهان خلق را با تو چنین بدخو کنند تا تو را ناچار رو آن سو کنند این یقین دان که در آخر جمله شان خصم گردند و عدو و سرکشان تو بمانی با فغان اندر لحد لا تذرنی فرد خواهان از احد ای جفاات به ز عهد وافیان هم ز داد توست شهد وافیان بشنو از عقل خود ای انباردار گندم خود را به ارض الله سپار تا شود آمن ز دزد و از شپش دیو را با دیوچه زوتر بکش کو همی ترساندت هر دم ز فقر هم چو کبکش صید کن ای نره صقر باز سلطان عزیزی کامیار ننگ باشد که کند کبکش شکار بس وصیت کرد و تخم وعظ کاشت چون زمین شان شوره بد سودی نداشت گرچه ناصح را بود صد داعیه پند را اذنی بباید واعیه تو به صد تلطیف پندش می دهی او ز پندت می کند پهلو تهی یک کس نامستمع ز استیز و رد صد کس گوینده را عاجز کند ز انبیا ناصح تر و خوش لهجه تر کی بود کی گرفت دمشان در حجر زانچ کوه و سنگ درکار آمدند می نشد بدبخت را بگشاده بند آنچنان دل ها که بدشان ما و من نعتشان شدت بل اشد قسوة # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۶۳ - بیان آنک عطای حق و قدرت موقوف قابلیت نیست هم‌چون داد خلقان کی آن را قابلیت باید زیرا عطا قدیم است و قابلیت حادث عطا صفت حق است و قابلیت صفت مخلوق و قدیم موقوف حادث نباشد و اگر نه حدوث محال باشد چاره آن دل عطای مبدلیست داد او را قابلیت شرط نیست بلک شرط قابلیت داد اوست داد لب و قابلیت هست پوست اینک موسی را عصا ثعبان شود هم چو خورشیدی کفش رخشان شود صد هزاران معجزات انبیا کآن نگنجد در ضمیر و عقل ما نیست از اسباب تصریف خداست نیستها را قابلیت از کجاست قابلی گر شرط فعل حق بدی هیچ معدومی به هستی نامدی سنتی بنهاد و اسباب و طرق طالبان را زیر این ازرق تتق بیشتر احوال بر سنت رود گاه قدرت خارق سنت شود سنت و عادت نهاده با مزه باز کرده خرق عادت معجزه بی سبب گر عز به ما موصول نیست قدرت از عزل سبب معزول نیست ای گرفتار سبب بیرون مپر لیک عزل آن مسبب ظن مبر هرچه خواهد آن مسبب آورد قدرت مطلق سببها بردرد لیک اغلب بر سبب راند نفاد تا بداند طالبی جستن مراد چون سبب نبود چه ره جوید مرید پس سبب در راه می باید بدید این سببها بر نظرها پرده هاست که نه هر دیدار صنعش را سزاست دیده ای باید سبب سوراخ کن تا حجب را برکند از بیخ و بن تا مسبب بیند اندر لامکان هرزه داند جهد و اکساب و دکان از مسبب می رسد هر خیر و شر نیست اسباب و وسایط ای پدر جز خیالی منعقد بر شاه راه تا بماند دور غفلت چند گاه # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۶۴ - در ابتدای خلقت جسم آدم علیه‌السلام کی جبرئیل علیه‌السلام را اشارت کرد کی برو از زمین مشتی خاک برگیر و به روایتی از هر نواحی مشت مشت بر گیر چونک صانع خواست ایجاد بشر از برای ابتلای خیر و شر جبرییل صدق را فرمود رو مشت خاکی از زمین بستان گرو او میان بست و بیامد تا زمین تا گزارد امر رب العالمین دست سوی خاک برد آن مؤتمر خاک خود را در کشید و شد حذر پس زبان بگشاد خاک و لابه کرد کز برای حرمت خلاق فرد ترک من گو و برو جانم ببخش رو بتاب از من عنان خنگ رخش در کشاکشهای تکلیف و خطر بهر لله هل مرا اندر مبر بهر آن لطفی که حقت بر گزید کرد بر تو علم لوح کل پدید تا ملایک را معلم آمدی دایما با حق مکلم آمدی که سفیر انبیا خواهی بدن تو حیات جان وحیی نی بدن بر سرافیلت فضیلت بود از آن کو حیات تن بود تو آن جان بانگ صورش نشات تن ها بود نفخ تو نشو دل یکتا بود جان جان تن حیات دل بود پس ز دادش داد تو فاضل بود باز میکاییل رزق تن دهد سعی تو رزق دل روشن دهد او بداد کیل پر کردست ذیل داد رزق تو نمی گنجد به کیل هم ز عزراییل با قهر و عطب تو بهی چون سبق رحمت بر غضب حامل عرش این چهارند و تو شاه بهترین هر چهاری ز انتباه روز محشر هشت بینی حاملانش هم تو باشی افضل هشت آن زمانش هم چنین برمی شمرد و می گریست بوی می برد او کزین مقصود چیست معدن شرم و حیا بد جبرییل بست آن سوگندها بر وی سبیل بس که لابه کردش و سوگند داد بازگشت و گفت یا رب العباد که نبودم من به کارت سرسری لیک زانچ رفت تو داناتری گفت نامی که ز هولش ای بصیر هفت گردون باز ماند از مسیر شرمم آمد گشتم از نامت خجل ورنه آسانست نقل مشت گل که تو زوری داده ای املاک را که بدرانند این افلاک را # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۶۵ - فرستادن میکائیل را علیه‌السلام به قبض حفنه‌ای خاک از زمین جهت ترکیب ترتیب جسم مبارک ابوالبشر خلیفة الحق مسجود الملک و معلمهم آدم علیه‌السلام گفت میکاییل را تو رو به زیر مشت خاکی در ربا از وی چو شیر چونک میکاییل شد تا خاکدان دست کرد او تا که برباید از آن خاک لرزید و درآمد در گریز گشت او لابه کنان و اشک ریز سینه سوزان لابه کرد و اجتهاد با سرشک پر ز خون سوگند داد که به یزدان لطیف بی ندید که بکردت حامل عرش مجید کیل ارزاق جهان را مشرفی تشنگان فضل را تو مغرفی زانک میکاییل از کیل اشتقاق دارد و کیال شد در ارتزاق که امانم ده مرا آزاد کن بین که خون آلود می گویم سخن معدن رحم اله آمد ملک گفت چون ریزم بر آن ریش این نمک هم چنانک معدن قهرست دیو که برآورد از بنی آدم غریو سبق رحمت بر غضب هست ای فتا لطف غالب بود در وصف خدا بندگان دارند لابد خوی او مشکهاشان پر ز آب جوی او آن رسول حق قلاوز سلوک گفت الناس علی دین الملوک رفت میکاییل سوی رب دین خالی از مقصود دست و آستین گفت ای دانای سر و شاه فرد خاک از زاری و گریه بسته کرد آب دیده پیش تو با قدر بود من نتانستم که آرم ناشنود آه و زاری پیش تو بس قدر داشت من نتانستم حقوق آن گذاشت پیش تو بس قدر دارد چشم تر من چگونه گشتمی استیزه گر دعوت زاریست روزی پنج بار بنده را که در نماز آ و بزار نعره مؤذن که حیا عل فلاح وآن فلاح این زاری است و اقتراح آن که خواهی کز غمش خسته کنی راه زاری بر دلش بسته کنی تا فرو آید بلا بی دافعی چون نباشد از تضرع شافعی وانک خواهی کز بلااش وا خری جان او را در تضرع آوری گفته ای اندر نبی که آن امتان که بریشان آمد آن قهر گران چون تضرع می نکردند آن نفس تا بلا زیشان بگشتی باز پس لیک دلهاشان چون قاسی گشته بود آن گنههاشان عبادت می نمود تا نداند خویش را مجرم عنید آب از چشمش کجا داند دوید # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۶۶ - قصهٔ قوم یونس علیه‌السلام بیان و برهان آنست کی تضرع و زاری دافع بلای آسمانیست و حق تعالی فاعل مختارست پس تضرع و تعظیم پیش او مفید باشد و فلاسفه گویند فاعل به طبع است و بعلت نه مختار پس تضرع طبع را نگرداند قوم یونس را چو پیدا شد بلا ابر پر آتش جدا شد از سما برق می انداخت می سوزید سنگ ابر می غرید رخ می ریخت رنگ جملگان بر بامها بودند شب که پدید آمد ز بالا آن کرب جملگان از بامها زیر آمدند سر برهنه جانب صحرا شدند مادران بچگان برون انداختند تا همه ناله و نفیر افراختند از نماز شام تا وقت سحر خاک می کردند بر سر آن نفر جملگی آوازها بگرفته شد رحم آمد بر سر آن قوم لد بعد نومیدی و آه ناشکفت اندک اندک ابر وا گشتن گرفت قصه یونس درازست و عریض وقت خاکست و حدیث مستفیض چون تضرع را بر حق قدرهاست وآن بها که آنجاست زاری را کجاست هین امید اکنون میان را چست بند خیز ای گرینده و دایم بخند که برابر می نهد شاه مجید اشک را در فضل با خون شهید # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۶۷ - فرستادن اسرافیل را علیه‌السلام به خاک کی حفنه‌ای بر گیر از خاک بهر ترکیب جسم آدم علیه‌السلام گفت اسرافیل را یزدان ما که برو زان خاک پر کن کف بیا آمد اسرافیل هم سوی زمین باز آغازید خاکستان حنین کای فرشته صور و ای بحر حیات که ز دمهای تو جان یابد موات در دمی از صور یک بانگ عظیم پر شود محشر خلایق از رمیم در دمی در صور گویی الصلا برجهید ای کشتگان کربلا ای هلاکت دیدگان از تیغ مرگ برزنید از خاک سر چون شاخ و برگ رحمت تو وآن دم گیرای تو پر شود این عالم از احیای تو تو فرشته رحمتی رحمت نما حامل عرشی و قبله دادها عرش معدن گاه داد و معدلت چار جو در زیر او پر مغفرت جوی شیر و جوی شهد جاودان جوی خمر و دجله آب روان پس ز عرش اندر بهشتستان رود در جهان هم چیزکی ظاهر شود گرچه آلوده ست اینجا آن چهار از چه از زهر فنا و ناگوار جرعه ای بر خاک تیره ریختند زان چهار و فتنه ای انگیختند تا بجویند اصل آن را این خسان خود برین قانع شدند این ناکسان شیر داد و پرورش اطفال را چشمه کرده سینه هر زال را خمر دفع غصه و اندیشه را چشمه کرده از عنب در اجترا انگبین داروی تن رنجور را چشمه کرده باطن زنبور را آب دادی عام اصل و فرع را از برای طهر و بهر کرع را تا ازینها پی بری سوی اصول تو برین قانع شدی ای بوالفضول بشنو اکنون ماجرای خاک را که چه می گوید فسون محراک را پیش اسرافیل گشته او عبوس می کند صد گونه شکل و چاپلوس که بحق ذات پاک ذوالجلال که مدار این قهر را بر من حلال من ازین تقلیب بویی می برم بدگمانی می دود اندر سرم تو فرشته رحمتی رحمت نما زانک مرغی را نیازارد هما ای شفا و رحمت اصحاب درد تو همان کن کان دو نیکوکار کرد زود اسرافیل باز آمد به شاه گفت عذر و ماجرا نزد اله کز برون فرمان بدادی که بگیر عکس آن الهام دادی در ضمیر امر کردی در گرفتن سوی گوش نهی کردی از قساوت سوی هوش سبق رحمت گشت غالب بر غضب ای بدیع افعال و نیکوکار رب # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۶۸ - فرستادن عزرائیل ملک العزم و الحزم را علیه‌السلام ببر گرفتن حفنه‌ای خاک تا شود جسم آدم چالاک عیله‌السلام و الصلوة گفت یزدان زود عزراییل را که ببین آن خاک پر تخییل را آن ضعیف زال ظالم را بیاب مشت خاکی هین بیاور با شتاب رفت عزراییل سرهنگ قضا سوی کره خاک بهر اقتضا خاک بر قانون نفیر آغاز کرد داد سوگندش بسی سوگند خورد کای غلام خاص و ای حمال عرش ای مطاع الامر اندر عرش و فرش رو به حق رحمت رحمن فرد رو به حق آنک با تو لطف کرد حق شاهی که جز او معبود نیست پیش او زاری کس مردود نیست گفت نتوانم بدین افسون که من رو بتابم ز آمر سر و علن گفت آخر امر فرمود او به حلم هر دو امرند آن بگیر از راه علم گفت آن تاویل باشد یا قیاس در صریح امر کم جو التباس فکر خود را گر کنی تاویل به که کنی تاویل این نامشتبه دل همی سوزد مرا بر لابه ات سینه ام پر خون شد از شورابه ات نیستم بی رحم بل زان هر سه پاک رحم بیشستم ز درد دردناک گر طبانجه می زنم من بر یتیم ور دهد حلوا به دستش آن حلیم این طبانجه خوشتر از حلوای او ور شود غره به حلوا وای او بر نفیر تو جگر می سوزدم لیک حق لطفی همی آموزدم لطف مخفی در میان قهرها در حدث پنهان عقیق بی بها قهر حق بهتر ز صد حلم منست منع کردن جان ز حق جان کندنست بدترین قهرش به از حلم دو کون نعم رب العالمین و نعم عون لطف های مضمر اندر قهر او جان سپردن جان فزاید بهر او هین رها کن بدگمانی و ضلال سر قدم کن چونک فرمودت تعال آن تعال او تعالی ها دهد مستی و جفت و نهالی ها دهد باری آن امر سنی را هیچ هیچ من نیارم کرد وهن و پیچ پیچ این همه بشنید آن خاک نژند زان گمان بد بدش در گوش بند باز از نوعی دگر آن خاک پست لابه و سجده همی کرد او چو مست گفت نه برخیز نبود زین زیان من سر و جان می نهم رهن و ضمان لابه مندیش و مکن لابه دگر جز بدان شاه رحیم دادگر بنده فرمانم نیارم ترک کرد امر او کز بحر انگیزید گرد جز از آن خلاق گوش و چشم و سر نشنوم از جان خود هم خیر و شر گوش من از گفت غیر او کرست او مرا از جان شیرین جان ترست جان ازو آمد نیامد او ز جان صدهزاران جان دهم او رایگان جان کی باشد کش گزینم بر کریم کیک چه بود که بسوزم زو گلیم من ندانم خیر الا خیر او صم و بکم و عمی من از غیر او گوش من کرست از زاری کنان که منم در کف او هم چون سنان # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۶۹ - بیان آنک مخلوقی کی ترا ازو ظلمی رسد به حقیقت او هم‌چون آلتیست عارف آن بود کی بحق رجوع کند نه به آلت و اگر به آلت رجوع کند به ظاهر نه از جهل کند بلک برای مصلحتی چنانک ابایزید قدس الله سره گفت کی چندین سالست کی من با مخلوق سخن نگفته‌ام و از مخلوق سخن نشنیده‌ام ولیکن خلق چنین پندارند کی با ایشان سخن می‌گویم و ازیشان می‌شنوم زیرا ایشان مخاطب اکبر را نمی‌بینند کی ایشان چون صدااند او را نسبت به حال من التفات مستمع عاقل به صدا نباشد چنانک مثل است معروف قال الجدار للوتد لم تشقنی قال الوتد انظر الی من یدقنی احمقانه از سنان رحمت مجو زان شهی جو کان بود در دست او با سنان و تیغ لابه چون کنی کو اسیر آمد به دست آن سنی او به صنعت آزرست و من صنم آلتی کو سازدم من آن شوم گر مرا ساغر کند ساغر شوم ور مرا خنجر کند خنجر شوم گر مرا چشمه کند آبی دهم ور مرا آتش کند تابی دهم گر مرا باران کند خرمن دهم ور مرا ناوک کند در تن جهم گر مرا ماری کند زهر افکنم ور مرا یاری کند خدمت کنم من چو کلکم در میان اصبعین نیستم در صف طاعت بین بین خاک را مشغول کرد او در سخن یک کفی بربود از آن خاک کهن ساحرانه در ربود از خاکدان خاک مشغول سخن چون بی خودان برد تا حق تربت بی رای را تا به مکتب آن گریزان پای را گفت یزدان که به علم روشنم که تو را جلاد این خلقان کنم گفت یا رب دشمنم گیرند خلق چون فشارم خلق را در مرگ حلق تو روا داری خداوند سنی که مرا مبغوض و دشمن رو کنی گفت اسبابی پدید آرم عیان از تب و قولنج و سرسام و سنان که بگردانم نظرشان را ز تو در مرض ها و سبب های سه تو گفت یا رب بندگان هستند نیز که سبب ها را بدرند ای عزیز چشمشان باشد گذاره از سبب در گذشته از حجب از فضل رب سرمه توحید از کحال حال یافته رسته ز علت و اعتلال ننگرند اندر تب و قولنج و سل راه ندهند این سببها را به دل زانک هر یک زین مرضها را دواست چون دوا نپذیرد آن فعل قضاست هر مرض دارد دوا می دان یقین چون دوای رنج سرما پوستین چون خدا خواهد که مردی بفسرد سردی از صد پوستین هم بگذرد در وجودش لرزه ای بنهد که آن نه به جامه به شود نه از آشیان چون قضا آید طبیب ابله شود وان دوا در نفع هم گمره شود کی شود محجوب ادراک بصیر زین سببهای حجاب گول گیر اصل بیند دیده چون اکمل بود فرع بیند چونک مرد احول بود # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۷۰ - جواب آمدن کی آنک نظر او بر اسباب و مرض و زخم تیغ نیاید بر کار تو عزرائیل هم نیاید کی تو هم سببی اگر چه مخفی‌تری از آن سببها و بود کی بر آن رنجور مخفی نباشد کی و هو اقرب الیه منکم و لکن لا تبصرون گفت یزدان آنک باشد اصل دان پس ترا کی بیند او اندر میان گرچه خویش از عامه پنهان کرده ای پیش روشن دیدگان هم پرده ای وانک ایشان را شکر باشد اجل چون نظرشان مست باشد در دول تلخ نبود پیش ایشان مرگ تن چون روند از چاه و زندان در چمن وا رهیدند از جهان پیچ پیچ کس نگرید بر فوات هیچ هیچ برج زندان را شکست ار کانی ای هیچ ازو رنجد دل زندانی ای کای دریغ این سنگ مرمر را شکست تا روان و جان ما از حبس رست آن رخام خوب و آن سنگ شریف برج زندان را بهی بود و الیف چون شکستش تا که زندانی برست دست او در جرم این باید شکست هیچ زندانی نگوید این فشار جز کسی کز حبس آرندش به دار تلخ کی باشد کسی را کش برند از میان زهر ماران سوی قند جان مجرد گشته از غوغای تن می پرد با پر دل بی پای تن هم چو زندانی چه که اندر شبان خسپد و بیند به خواب او گلستان گوید ای یزدان مرا در تن مبر تا درین گلشن کنم من کر و فر گویدش یزدان دعا شد مستجاب وا مرو والله اعلم بالصواب این چنین خوابی ببین چون خوش بود مرگ نادیده به جنت در رود هیچ او حسرت خورد بر انتباه بر تن با سلسله در قعر چاه مؤمنی آخر در آ در صف رزم که تو را بر آسمان بودست بزم بر امید راه بالا کن قیام هم چو شمعی پیش محراب ای غلام اشک می بار و همی سوز از طلب هم چو شمع سربریده جمله شب لب فرو بند از طعام و از شراب سوی خوان آسمانی کن شتاب دم به دم بر آسمان می دار امید در هوای آسمان رقصان چو بید دم به دم از آسمان می آیدت آب و آتش رزق می افزایدت گر تو را آنجا برد نبود عجب منگر اندر عجز و بنگر در طلب کین طلب در تو گروگان خداست زانک هر طالب به مطلوبی سزاست جهد کن تا این طلب افزون شود تا دلت زین چاه تن بیرون شود خلق گوید مرد مسکین آن فلان تو بگویی زنده ام ای غافلان گر تن من هم چو تن ها خفته است هشت جنت در دلم بشکفته است جان چو خفته در گل و نسرین بود چه غمست ار تن در آن سرگین بود جان خفته چه خبر دارد ز تن کو به گلشن خفت یا در گولخن می زند جان در جهان آبگون نعره یا لیت قومی یعلمون گر نخواهد زیست جان بی این بدن پس فلک ایوان کی خواهد بدن گر نخواهد بی بدن جان تو زیست فی السماء رزقکم روزی کیست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۷۱ - در بیان وخامت چرب و شیرین دنیا و مانع شدن او از طعام الله چنانک فرمود الجوع طعام الله یحیی به ابدان الصدیقین ای فی الجوع طعام الله و قوله ابیت عند ربی یطعمنی و یسقینی و قوله یرزقون فرحین وا رهی زین روزی ریزه کثیف در فتی در لوت و در قوت شریف گر هزاران رطل لوتش می خوری می روی پاک و سبک هم چون پری که نه حبس باد و قولنجت کند چارمیخ معده آهنجت کند گر خوری کم گرسنه مانی چو زاغ ور خوری پر گیرد آروغت دماغ کم خوری خوی بد و خشکی و دق پر خوری شد تخمه را تن مستحق از طعام الله و قوت خوش گوار بر چنان دریا چو کشتی شو سوار باش در روزه شکیبا و مصر دم به دم قوت خدا را منتظر که آن خدای خوب کار بردبار هدیه ها را می دهد در انتظار انتظار نان ندارد مرد سیر که سبک آید وظیفه یا که دیر بی نوا هر دم همی گوید که کو در مجاعت منتظر در جست و جو چون نباشی منتظر ناید به تو آن نواله دولت هفتاد تو ای پدر الانتظار الانتظار از برای خوان بالا مردوار هر گرسنه عاقبت قوتی بیافت آفتاب دولتی بر وی بتافت ضیف با همت چو ز آشی کم خورد صاحب خوان آش بهتر آورد جز که صاحب خوان درویشی لییم ظن بد کم بر به رزاق کریم سر برآور هم چو کوهی ای سند تا نخستین نور خور بر تو زند که آن سر کوه بلند مستقر هست خورشید سحر را منتظر # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۷۲ - جواب آن مغفل کی گفته است کی خوش بودی این جهان اگر مرگ نبودی وخوش بودی ملک دنیا اگر زوالش نبودی و علی هذه الوتیرة من الفشارات آن یکی می گفت خوش بودی جهان گر نبودی پای مرگ اندر میان آن دگر گفت ار نبودی مرگ هیچ که نیرزیدی جهان پیچ پیچ خرمنی بودی به دشت افراشته مهمل و ناکوفته بگذاشته مرگ را تو زندگی پنداشتی تخم را در شوره خاکی کاشتی عقل کاذب هست خود معکوس بین زندگی را مرگ بیند ای غبین ای خدا بنمای تو هر چیز را آنچنان که هست در خدعه سرا هیچ مرده نیست پر حسرت ز مرگ حسرتش آنست کش کم بود برگ ورنه از چاهی به صحرا اوفتاد در میان دولت و عیش و گشاد زین مقام ماتم و ننگین مناخ نقل افتادش به صحرای فراخ مقعد صدقی نه ایوان دروغ باده خاصی نه مستیی ز دوغ مقعد صدق و جلیسش حق شده رسته زین آب و گل آتشکده ور نکردی زندگانی منیر یک دو دم ماندست مردانه بمیر # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۷۳ - فیما یرجی من رحمة الله تعالی معطی النعم قبل استحقاقها و هو الذی ینزل الغیث من بعد ما قنطوا و رب بعد یورث قربا و رب معصیة میمونة و رب سعادة تاتی من حیث یرجی النقم لیعلم ان الله یبدل سیاتهم حسنات در حدیث آمد که روز رستخیز امر آید هر یکی تن را که خیز نفخ صور امرست از یزدان پاک که بر آرید ای ذرایر سر ز خاک باز آید جان هر یک در بدن هم چو وقت صبح هوش آید به تن جان تن خود را شناسد وقت روز در خراب خود در آید چون کنوز جسم خود بشناسد و در وی رود جان زرگر سوی درزی کی رود جان عالم سوی عالم می دود روح ظالم سوی ظالم می دود که شناسا کردشان علم اله چونک بره و میش وقت صبحگاه پای کفش خود شناسد در ظلم چون نداند جان تن خود ای صنم صبح حشر کوچکست ای مستجیر حشر اکبر را قیاس از وی بگیر آنچنان که جان بپرد سوی طین نامه پرد تا یسار و تا یمین در کفش بنهند نامه بخل و جود فسق و تقوی آنچ دی خو کرده بود چون شود بیدار از خواب او سحر باز آید سوی او آن خیر و شر گر ریاضت داده باشد خوی خویش وقت بیداری همان آید به پیش ور بد او دی خام و زشت و در ضلال چون عزا نامه سیه یابد شمال ور بد او دی پاک و با تقوی و دین وقت بیداری برد در ثمین هست ما را خواب و بیداری ما بر نشان مرگ و محشر دو گوا حشر اصغر حشر اکبر را نمود مرگ اصغر مرگ اکبر را زدود لیک این نامه خیالست و نهان وآن شود در حشر اکبر بس عیان این خیال اینجا نهان پیدا اثر زین خیال آنجا برویاند صور در مهندس بین خیال خانه ای در دلش چون در زمینی دانه ای آن خیال از اندرون آید برون چون زمین که زاید از تخم درون هر خیالی کو کند در دل وطن روز محشر صورتی خواهد شدن چون خیال آن مهندس در ضمیر چون نبات اندر زمین دانه گیر مخلصم زین هر دو محشر قصه ایست مؤمنان را در بیانش حصه ایست چون بر آید آفتاب رستخیز بر جهند از خاک زشت و خوب تیز سوی دیوان قضا پویان شوند نقد نیک و بد به کوره می روند نقد نیکو شادمان و ناز ناز نقد قلب اندر زحیر و در گداز لحظه لحظه امتحانها می رسد سر دلها می نماید در جسد چون ز قندیل آب و روغن گشته فاش یا چو خاکی که بروید سرهاش از پیاز و گندنا و کوکنار سر دی پیدا کند دست بهار آن یکی سرسبز نحن المتقون وآن دگر هم چون بنفشه سرنگون چشمها بیرون جهیده از خطر گشته ده چشمه ز بیم مستقر باز مانده دیده ها در انتظار تا که نامه ناید از سوی یسار چشم گردان سوی راست و سوی چپ زانک نبود بخت نامه راست زپ نامه ای آید به دست بنده ای سر سیه از جرم و فسق آگنده ای اندرو یک خیر و یک توفیق نه جز که آزار دل صدیق نه پر ز سر تا پای زشتی و گناه تسخر و خنبک زدن بر اهل راه آن دغل کاری و دزدیهای او و آن چو فرعونان انا و انای او چون بخواند نامه خود آن ثقیل داند او که سوی زندان شد رحیل پس روان گردد چو دزدان سوی دار جرم پیدا بسته راه اعتذار آن هزاران حجت و گفتار بد بر دهانش گشته چون مسمار بد رخت دزدی بر تن و در خانه اش گشته پیدا گم شده افسانه اش پس روان گردد به زندان سعیر که نباشد خار را ز آتش گزیر چون موکل آن ملایک پیش و پس بوده پنهان گشته پیدا چون عسس می برندش می سپوزندش به نیش که برو ای سگ به کهدانهای خویش می کشد پا بر سر هر راه او تا بود که برجهد زان چاه او منتظر می ایستد تن می زند در امیدی روی وا پس می کند اشک می بارد چو باران خزان خشک اومیدی چه دارد او جز آن هر زمانی روی وا پس می کند رو به درگاه مقدس می کند پس ز حق امر آید از اقلیم نور که بگوییدش کای بطال عور انتظار چیستی ای کان شر رو چه وا پس می کنی ای خیره سر نامه ات آنست کت آمد به دست ای خدا آزار و ای شیطان پرست چون بدیدی نامه کردار خویش چه نگری پس بین جزای کار خویش بیهده چه مول مولی می زنی در چنین چه کو امید روشنی نه ترا از روی ظاهر طاعتی نه ترا در سر و باطن نیتی نه ترا شبها مناجات و قیام نه ترا در روز پرهیز و صیام نه ترا حفظ زبان ز آزار کس نه نظر کردن به عبرت پیش و پس پیش چه بود یاد مرگ و نزع خویش پس چه باشد مردن یاران ز پیش نه ترا بر ظلم توبه پر خروش ای دغا گندم نمای جوفروش چون ترازوی تو کژ بود و دغا راست چون جویی ترازوی جزا چونک پای چپ بدی در غدر و کاست نامه چون آید ترا در دست راست چون جزا سایه ست ای قد تو خم سایه تو کژ فتد در پیش هم زین قبل آید خطابات درشت که شود که را از آن هم کوز پشت بنده گوید آنچ فرمودی بیان صد چنانم صد چنانم صد چنان خود تو پوشیدی بترها را به حلم ورنه می دانی فضیحتها به علم لیک بیرون از جهاد و فعل خویش از ورای خیر و شر و کفر و کیش وز نیاز عاجزانه خویشتن وز خیال و وهم من یا صد چو من بودم اومیدی به محض لطف تو از ورای راست باشی یا عتو بخشش محضی ز لطف بی عوض بودم اومید ای کریم بی عوض رو سپس کردم بدان محض کرم سوی فعل خویشتن می ننگرم سوی آن اومید کردم روی خویش که وجودم داده ای از پیش بیش خلعت هستی بدادی رایگان من همیشه معتمد بودم بر آن چون شمارد جرم خود را و خطا محض بخشایش در آید در عطا کای ملایک باز آریدش به ما که بدستش چشم دل سوی رجا لاابالی وار آزادش کنیم وآن خطاها را همه خط بر زنیم لا ابالی مر کسی را شد مباح کش زیان نبود ز غدر و از صلاح آتشی خوش بر فروزیم از کرم تا نماند جرم و زلت بیش و کم آتشی کز شعله اش کمتر شرار می بسوزد جرم و جبر و اختیار شعله در بنگاه انسانی زنیم خار را گلزار روحانی کنیم ما فرستادیم از چرخ نهم کیمیا یصلح لکم اعمالکم خود چه باشد پیش نور مستقر کر و فر اختیار بوالبشر گوشت پاره آلت گویای او پیه پاره منظر بینای او مسمع او آن دو پاره استخوان مدرکش دو قطره خون یعنی جنان کرمکی و از قذر آکنده ای طمطراقی در جهان افکنده ای از منی بودی منی را واگذار ای ایاز آن پوستین را یاد دار # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۷۴ - قصهٔ ایاز و حجره داشتن او جهت چارق و پوستین و گمان آمدن خواجه تاشانش را کی او را در آن حجره دفینه است به سبب محکمی در و گرانی قفل آن ایاز از زیرکی انگیخته پوستین و چارقش آویخته می رود هر روز در حجره خلا چارقت اینست منگر درعلا شاه را گفتند او را حجره ایست اندر آنجا زر و سیم و خمره ایست راه می ندهد کسی را اندرو بسته می دارد همیشه آن در او شاه فرمود ای عجب آن بنده را چیست خود پنهان و پوشیده ز ما پس اشارت کرد میری را که رو نیم شب بگشای و اندر حجره شو هر چه یابی مر ترا یغماش کن سر او را بر ندیمان فاش کن با چنین اکرام و لطف بی عدد از لییمی سیم و زر پنهان کند می نماید او وفا و عشق و جوش وانگه او گندم نمای جوفروش هر که اندر عشق یابد زندگی کفر باشد پیش او جز بندگی نیم شب آن میر با سی معتمد در گشاد حجره او رای زد مشعله بر کرده چندین پهلوان جانب حجره روانه شادمان که امر سلطانست بر حجره زنیم هر یکی همیان زر در کش کنیم آن یکی می گفت هی چه جای زر از عقیق و لعل گوی و از گهر خاص خاص مخزن سلطان ویست بلک اکنون شاه را خود جان ویست چه محل دارد به پیش این عشیق لعل و یاقوت و زمرد یا عقیق شاه را بر وی نبودی بد گمان تسخری می کرد بهر امتحان پاک می دانستش از هر غش و غل باز از وهمش همی لرزید دل که مبادا کین بود خسته شود من نخواهم که برو خجلت رود این نکردست او و گر کرد او رواست هر چه خواهد گو بکن محبوب ماست هر چه محبوبم کند من کرده ام او منم من او چه گر در پرده ام باز گفتی دور از آن خو و خصال این چنین تخلیط ژاژست و خیال از ایاز این خود محالست و بعید کو یکی دریاست قعرش ناپدید هفت دریا اندرو یک قطره ای جمله هستی ز موجش چکره ای جمله پاکیها از آن دریا برند قطره هااش یک به یک میناگرند شاه شاهانست و بلک شاه ساز وز برای چشم بد نامش ایاز چشمهای نیک هم بر وی به دست از ره غیرت که حسنش بی حدست یک دهان خواهم به پهنای فلک تا بگویم وصف آن رشک ملک ور دهان یابم چنین و صد چنین تنگ آید در فغان این حنین این قدر گر هم نگویم ای سند شیشه دل از ضعیفی بشکند شیشه دل را چو نازک دیده ام بهر تسکین بس قبا بدریده ام من سر هر ماه سه روز ای صنم بی گمان باید که دیوانه شوم هین که امروز اول سه روزه است روز پیروزست نه پیروزه است هر دلی که اندر غم شه می بود دم به دم او را سر مه می بود قصه محمود و اوصاف ایاز چون شدم دیوانه رفت اکنون ز ساز # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۷۵ - بیان آنک آنچ بیان کرده می‌شود صورت قصه است وانگه آن صورتیست کی در خورد این صورت گیرانست و درخورد آینهٔ تصویر ایشان و از قدوسیتی کی حقیقت این قصه راست نطق را ازین تنزیل شرم می‌آید و از خجالت سر و ریش و قلم گم می‌کند و العاقل یکفیه الاشاره زانک پیلم دید هندستان به خواب از خراج اومید بر ده شد خراب کیف یاتی النظم لی والقافیه بعد ما ضاعت اصول العافیه ما جنون واحد لی فی الشجون بل جنون فی جنون فی جنون ذاب جسمی من اشارات الکنی منذ عاینت البقاء فی الفنا ای ایاز از عشق تو گشتم چو موی ماندم از قصه تو قصه من بگوی بس فسانه عشق تو خواندم به جان تو مرا که افسانه گشتستم بخوان خود تو می خوانی نه من ای مقتدی من که طورم تو موسی وین صدا کوه بیچاره چه داند گفت چیست زانک موسی می بداند که تهیست کوه می داند به قدر خویشتن اندکی دارد ز لطف روح تن تن چو اصطرلاب باشد ز احتساب آیتی از روح هم چون آفتاب آن منجم چون نباشد چشم تیز شرط باشد مرد اصطرلاب ریز تا صطرلابی کند از بهر او تا برد از حالت خورشید بو جان کز اصطرلاب جوید او صواب چه قدر داند ز چرخ و آفتاب تو که ز اصطرلاب دیده بنگری درجهان دیدن یقین بس قاصری تو جهان را قدر دیده دیده ای کو جهان سبلت چرا مالیده ای عارفان را سرمه ای هست آن بجوی تا که دریا گردد این چشم چو جوی ذره ای از عقل و هوش ار با منست این چه سودا و پریشان گفتنست چونک مغز من ز عقل و هش تهیست پس گناه من درین تخلیط چیست نه گناه اوراست که عقلم ببرد عقل جمله عاقلان پیشش بمرد یا مجیر العقل فتان الحجی ما سواک للعقول مرتجی ما اشتهیت العقل مذ جننتنی ما حسدت الحسن مذ زینتنی هل جنونی فی هواک مستطاب قل بلی والله یجزیک الثواب گر بتازی گوید او ور پارسی گوش و هوشی کو که در فهمش رسی باده او درخور هر هوش نیست حلقه او سخره هر گوش نیست بار دیگر آمدم دیوانه وار رو رو ای جان زود زنجیری بیار غیر آن زنجیر زلف دلبرم گر دو صد زنجیر آری بردرم # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۷۶ - حکمت نظر کردن در چارق و پوستین کی فلینظر الانسان مم خلق بازگردان قصه عشق ایاز که آن یکی گنجیست مالامال راز می رود هر روز در حجره برین تا ببیند چارقی با پوستین زانک هستی سخت مستی آورد عقل از سر شرم از دل می برد صد هزاران قرن پیشین را همین مستی هستی بزد ره زین کمین شد عزازیلی ازین مستی بلیس که چرا آدم شود بر من رییس خواجه ام من نیز و خواجه زاده ام صد هنر را قابل و آماده ام در هنر من از کسی کم نیستم تا به خدمت پیش دشمن بیستم من ز آتش زاده ام او از وحل پیش آتش مر وحل را چه محل او کجا بود اندر آن دوری که من صدر عالم بودم و فخر زمن # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۷۷ - خلق الجان من مارج من نار و قوله تعالی فی حق ابلیس انه کان من الجن ففسق شعله می زد آتش جان سفیه که آتشی بود الولد سر ابیه نه غلط گفتم که بد قهر خدا علتی را پیش آوردن چرا کار بی علت مبرا از علل مستمر و مستقرست از ازل در کمال صنع پاک مستحث علت حادث چه گنجد یا حدث سر اب چه بود اب ما صنع اوست صنع مغزست و اب صورت چو پوست عشق دان ای فندق تن دوستت جانت جوید مغز و کوبد پوستت دوزخی که پوست باشد دوستش داد بدلنا جلودا پوستش معنی و مغزت بر آتش حاکمست لیک آتش را قشورت هیزمست کوزه چوبین که در وی آب جوست قدرت آتش همه بر ظرف اوست معنی انسان بر آتش مالکست مالک دوزخ درو کی هالکست پس میفزا تو بدن معنی فزا تا چو مالک باشی آتش را کیا پوستها بر پوست می افزوده ای لاجرم چون پوست اندر دوده ای زانک آتش را علف جز پوست نیست قهر حق آن کبر را پوستین کنیست این تکبر از نتیجه پوستست جاه و مال آن کبر را زان دوستست این تکبر چیست غفلت از لباب منجمد چون غفلت یخ ز آفتاب چون خبر شد ز آفتابش یخ نماند نرم گشت و گرم گشت و تیز راند شد ز دید لب جمله تن طمع خوار و عاشق شد که ذل من طمع چون نبیند مغز قانع شد به پوست بند عز من قنع زندان اوست عزت اینجا گبریست و ذل دین سنگ تا فانی نشد کی شد نگین در مقام سنگی آنگاهی انا وقت مسکین گشتن تست وفنا کبر زان جوید همیشه جاه و مال که ز سرگینست گلخن را کمال کین دو دایه پوست را افزون کنند شحم و لحم و کبر و نخوت آکنند دیده را بر لب لب نفراشتند پوست را زان روی لب پنداشتند پیش وا ابلیس بود این راه را کو شکار آمد شبیکه جاه را مال چون مارست و آن جاه اژدها سایه مردان زمرد این دو را زان زمرد مار را دیده جهد کور گردد مار و ره رو وا رهد چون برین ره خار بنهاد آن رییس هر که خست او گفته لعنت بر بلیس یعنی این غم بر من از غدر ویست غدر را آن مقتدا سابق پیست بعد ازو خود قرن بر قرن آمدند جملگان بر سنت او پا زدند هر که بنهد سنت بد ای فتا تا در افتد بعد او خلق از عمی جمع گردد بر وی آن جمله بزه کو سری بودست و ایشان دم غزه لیک آدم چارق و آن پوستین پیش می آورد که هستم ز طین چون ایاز آن چارقش مورود بود لاجرم او عاقبت محمود بود هست مطلق کارساز نیستیست کارگاه هست کن جز نیست چیست بر نوشته هیچ بنویسد کسی یا نهاله کارد اندر مغرسی کاغذی جوید که آن بنوشته نیست تخم کارد موضعی که کشته نیست تو برادر موضع ناکشته باش کاغذ اسپید نابنوشته باش تا مشرف گردی از نون والقلم تا بکارد در تو تخم آن ذوالکرم خود ازین پالوده نالیسیده گیر مطبخی که دیده ای نادیده گیر زانک ازین پالوده مستیها بود پوستین و چارق از یادت رود چون در آید نزع و مرگ آهی کنی ذکر دلق و چارق آنگاهی کنی تا نمانی غرق موج زشتیی که نباشد از پناهی پشتیی یاد ناری از سفینه راستین ننگری در چارق و در پوستین چونک درمانی به غرقاب فنا پس ظلمنا ورد سازی بر ولا دیو گوید بنگرید این خام را سر برید این مرغ بی هنگام را دور این خصلت ز فرهنگ ایاز که پدید آید نمازش بی نماز او خروس آسمان بوده ز پیش نعره های او همه در وقت خویش # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۷۸ - در معنی این کی ارنا الاشیاء کما هی و معنی این کی لو کشف الغطاء ما از ددت یقینا و قوله در هر که تو از دیدهٔ بد می‌نگری از چنبرهٔ وجود خود می‌نگری پایهٔ کژ کژ افکند سایه ای خروسان از وی آموزید بانگ بانگ بهر حق کند نه بهر دانگ صبح کاذب آید و نفریبدش صبح کاذب عالم و نیک و بدش اهل دنیا عقل ناقص داشتند تا که صبح صادقش پنداشتند صبح کاذب کاروانها را زدست که به بوی روز بیرون آمدست صبح کاذب خلق را رهبر مباد کو دهد بس کاروانها را به باد ای شده تو صبح کاذب را رهین صبح صادق را تو کاذب هم مبین گر نداری از نفاق و بد امان از چه داری بر برادر ظن همان بدگمان باشد همیشه زشت کار نامه خود خواند اندر حق یار آن خسان که در کژیها مانده اند انبیا را ساحر و کژ خوانده اند وآن امیران خسیس قلب ساز این گمان بردند بر حجره ایاز کو دفینه دارد و گنج اندر آن ز آینه خود منگر اندر دیگران شاه می دانست خود پاکی او بهر ایشان کرد او آن جست و جو کای امیر آن حجره را بگشای در نیم شب که باشد او زان بی خبر تا پدید آید سگالشهای او بعد از آن بر ماست مالشهای او مر شما را دادم آن زر و گهر من از آن زرها نخواهم جز خبر این همی گفت و دل او می طپید از برای آن ایاز بی ندید که منم کین بر زبانم می رود این جفاگر بشنود او چون شود باز می گوید به حق دین او که ازین افزون بود تمکین او کی به قذف زشت من طیره شود وز غرض وز سر من غافل بود مبتلی چون دید تاویلات رنج برد بیند کی شود او مات رنج صاحب تاویل ایاز صابرست کو به بحر عاقبتها ناظرست هم چو یوسف خواب این زندانیان هست تعبیرش به پیش او عیان خواب خود را چون نداند مرد خیر کو بود واقف ز سر خواب غیر گر زنم صد تیغ او را ز امتحان کم نگردد وصلت آن مهربان داند او که آن تیغ بر خود می زنم من ویم اندر حقیقت او منم # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۷۹ - بیان اتحاد عاشق و معشوق از روی حقیقت اگر چه متضادند از روی آنک نیاز ضد بی‌نیازیست چنان که آینه بی‌صورتست و ساده است و بی‌صورتی ضد صورتست ولکن میان ایشان اتحادیست در حقیقت کی شرح آن درازست و العاقل یکفیه الاشاره جسم مجنون را ز رنج و دوریی اندر آمد ناگهان رنجوریی خون بجوش آمد ز شعله اشتیاق تا پدید آمد بر آن مجنون خناق پس طبیب آمد بدارو کردنش گفت چاره نیست هیچ از رگ زنش رگ زدن باید برای دفع خون رگ زنی آمد بدانجا ذو فنون بازوش بست و گرفت آن نیش او بانک بر زد در زمان آن عشق خو مزد خود بستان و ترک فصد کن گر بمیرم گو برو جسم کهن گفت آخر از چه می ترسی ازین چون نمی ترسی تو از شیر عرین شیر و گرگ و خرس و هر گور و دده گرد بر گرد تو شب گرد آمده می نه آیدشان ز تو بوی بشر ز انبهی عشق و وجد اندر جگر گرگ و خرس و شیر داند عشق چیست کم ز سگ باشد که از عشق او عمیست گر رگ عشقی نبودی کلب را کی بجستی کلب کهفی قلب را هم ز جنس او به صورت چون سگان گر نشد مشهور هست اندر جهان بو نبردی تو دل اندر جنس خویش کی بری تو بوی دل از گرگ و میش گر نبودی عشق هستی کی بدی کی زدی نان بر تو و کی تو شدی نان تو شد از چه ز عشق و اشتها ورنه نان را کی بدی تا جان رهی عشق نان مرده را می جان کند جان که فانی بود جاویدان کند گفت مجنون من نمی ترسم ز نیش صبر من از کوه سنگین هست بیش منبلم بی زخم ناساید تنم عاشقم بر زخمها بر می تنم لیک از لیلی وجود من پرست این صدف پر از صفات آن درست ترسم ای فصاد گر فصدم کنی نیش را ناگاه بر لیلی زنی داند آن عقلی که او دل روشنیست در میان لیلی و من فرق نیست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۸۰ - معشوقی از عاشق پرسید کی خود را دوست‌تر داری یا مرا گفت من از خود مرده‌ام و به تو زنده‌ام از خود و از صفات خود نیست شده‌ام و به تو هست شده‌ام علم خود را فراموش کرده‌ام و از علم تو عالم شده‌ام قدرت خود را از یاد داده‌ام و از قدرت تو قادر شده‌ام اگر خود را دوست دارم ترا دوست داشته باشم و اگر ترا دوست دارم خود را دوست داشته باشم هر که را آینهٔ یقین باشد گرچه خود بین خدای بین باشد اخرج به صفاتی الی خلقی من رآک رآنی و من قصدک قصدنی و علی هذا گفت معشوقی به عاشق ز امتحان در صبوحی کای فلان ابن الفلان مر مرا تو دوست تر داری عجب یا که خود را راست گو یا ذا الکرب گفت من در تو چنان فانی شدم که پرم از تو ز ساران تا قدم بر من از هستی من جز نام نیست در وجودم جز تو ای خوش کام نیست زان سبب فانی شدم من این چنین هم چو سرکه در تو بحر انگبین هم چو سنگی کو شود کل لعل ناب پر شود او از صفات آفتاب وصف آن سنگی نماند اندرو پر شود از وصف خور او پشت و رو بعد از آن گر دوست دارد خویش را دوستی خور بود آن ای فتا ور که خور را دوست دارد او بجان دوستی خویش باشد بی گمان خواه خود را دوست دارد لعل ناب خواه تا او دوست دارد آفتاب اندرین دو دوستی خود فرق نیست هر دو جانب جز ضیای شرق نیست تا نشد او لعل خود را دشمنست زانک یک من نیست آنجا دو منست زانک ظلمانیست سنگ و روزکور هست ظلمانی حقیقت ضد نور خویشتن را دوست دارد کافرست زانک او مناع شمس اکبرست پس نشاید که بگوید سنگ انا او همه تاریکیست و در فنا گفت فرعونی انا الحق گشت پست گفت منصوری اناالحق و برست آن انا را لعنة الله در عقب وین انا را رحمةالله ای محب زانک او سنگ سیه بد این عقیق آن عدوی نور بود و این عشیق این انا هو بود در سر ای فضول ز اتحاد نور نه از رای حلول جهد کن تا سنگیت کمتر شود تا به لعلی سنگ تو انور شود صبر کن اندر جهاد و در عنا دم به دم می بین بقا اندر فنا وصف سنگی هر زمان کم می شود وصف لعلی در تو محکم می شود وصف هستی می رود از پیکرت وصف مستی می فزاید در سرت سمع شو یکبارگی تو گوش وار تا ز حلقه لعل یابی گوشوار هم چو چه کن خاک می کن گر کسی زین تن خاکی که در آبی رسی گر رسد جذبه خدا آب معین چاه ناکنده بجوشد از زمین کار می کن تو بگوش آن مباش اندک اندک خاک چه را می تراش هر که رنجی دید گنجی شد پدید هر که جدی کرد در جدی رسید گفت پیغمبر رکوعست و سجود بر در حق کوفتن حلقه وجود حلقه آن در هر آنکو می زند بهر او دولت سری بیرون کند # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۸۱ - آمدن آن امیر نمام با سرهنگان نیم‌شب بگشادن آن حجرهٔ ایاز و پوستین و چارق دیدن آویخته و گمان بردن کی آن مکرست و روپوش و خانه را حفره کردن بهر گوشه‌ای کی گمان آمد چاه کنان آوردن و دیوارها را سوراخ کردن و چیزی نایافتن و خجل و نومید شدن چنانک بدگمانان و خیال‌اندیشان در کار انبیا و اولیا کی می‌گفتند کی ساحرند و خویشتن ساخته‌اند و تصدر می‌جویند بعد از تفحص خجل شوند و سود ندارد آن امینان بر در حجره شدند طالب گنج و زر و خمره بدند قفل را برمی گشادند از هوس با دو صد فرهنگ و دانش چند کس زانک قفل صعب و پر پیچیده بود از میان قفلها بگزیده بود نه ز بخل سیم و مال و زر خام از برای کتم آن سر از عوام که گروهی بر خیال بد تنند قوم دیگر نام سالوسم کنند پیش با همت بود اسرار جان از خسان محفوظ تر از لعل کان زر به از جانست پیش ابلهان زر نثار جان بود نزد شهان حرص تازد بیهده سوی سراب عقل گوید نیک بین که آن نیست آب حرص غالب بود و زر چون جان شده نعره عقل آن زمان پنهان شده گشته صدتو حرص و غوغاهای او گشته پنهان حکمت و ایمای او تا که در چاه غرور اندر فتد آنگه از حکمت ملامت بشنود چون ز بند دام باد او شکست نفس لوامه برو یابید دست تا به دیوار بلا ناید سرش نشنود پند دل آن گوش کرش کودکان را حرص گوزینه و شکر از نصیحتها کند دو گوش کر چونک درد دنبلش آغاز شد در نصیحت هر دو گوشش باز شد حجره را با حرص و صدگونه هوس باز کردند آن زمان آن چند کس اندر افتادند از در ز ازدحام هم چو اندر دوغ گندیده هوام عاشقانه در فتد با کر و فر خورد امکان نی و بسته هر دو پر بنگریدند از یسار و از یمین چارقی بدریده بود و پوستین باز گفتند این مکان بی نوش نیست چارق اینجا جز پی روپوش نیست هین بیاور سیخهای تیز را امتحان کن حفره و کاریز را هر طرف کندند و جستند آن فریق حفره ها کردند و گوهای عمیق حفره هاشان بانگ می داد آن زمان کنده های خالییم ای کندگان زان سگالش شرم هم می داشتند کنده ها را باز می انباشتند بی عدد لا حول در هر سینه ای مانده مرغ حرصشان بی چینه ای زان ضلالتهای یاوه تازشان حفره دیوار و در غمازشان ممکن اندای آن دیوار نی با ایاز امکان هیچ انکار نی گر خداع بی گناهی می دهند حایط و عرصه گواهی می دهند باز می گشتند سوی شهریار پر ز گرد و روی زرد و شرمسار # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۸۲ - بازگشتن نمامان از حجرهٔ ایاز به سوی شاه توبره تهی و خجل هم‌چون بدگمانان در حق انبیا علیهم‌السلام بر وقت ظهور برائت و پاکی ایشان کی یوم تبیض وجوه و تسود وجوه و قوله تری الذین کذبوا علی الله وجوههم مسودة شاه قاصد گفت هین احوال چیست که بغلتان از زر و همیان تهیست ور نهان کردید دینار و تسو فر شادی در رخ و رخسار کو گرچه پنهان بیخ هر بیخ آورست برگ سیماهم وجوهم اخضرست آنچ خورد آن بیخ از زهر و ز قند نک منادی می کند شاخ بلند بیخ اگر بی برگ و از مایه تهیست برگهای سبز اندر شاخ چیست بر زبان بیخ گل مهری نهد شاخ دست و پا گواهی می دهد آن امینان جمله در عذر آمدند هم چو سایه پیش مه ساجد شدند عذر آن گرمی و لاف و ما و من پیش شه رفتند با تیغ و کفن از خجالت جمله انگشتان گزان هر یکی می گفت کای شاه جهان گر بریزی خون حلالستت حلال ور ببخشی هست انعام و نوال کرده ایم آنها که از ما می سزید تا چه فرمایی تو ای شاه مجید گر ببخشی جرم ما ای دل فروز شب شبیها کرده باشد روز روز گر ببخشی یافت نومیدی گشاد ورنه صد چون ما فدای شاه باد گفت شه نه این نواز و این گداز من نخواهم کرد هست آن ایاز # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۸۳ - حواله کردن پادشاه قبول و توبهٔ نمامان و حجره گشایان و سزا دادن ایشان با ایاز کی یعنی این جنایت بر عرض او رفته است این جنایت بر تن و عرض ویست زخم بر رگهای آن نیکوپیست گرچه نفس واحدیم از روی جان ظاهرا دورم ازین سود و زیان تهمتی بر بنده شه را عار نیست جز مزید حلم و استظهار نیست متهم را شاه چون قارون کند بی گنه را تو نظر کن چون کند شاه را غافل مدان از کار کس مانع اظهار آن حلمست و بس من هنا یشفع به پیش علم او لا ابالی وار الا حلم او آن گنه اول ز حلمش می جهد ورنه هیبت آن مجالش کی دهد خونبهای جرم نفس قاتله هست بر حلمش دیت بر عاقله مست و بی خود نفس ما زان حلم بود دیو در مستی کلاه از وی ربود گرنه ساقی حلم بودی باده ریز دیو با آدم کجا کردی ستیز گاه علم آدم ملایک را کی بود اوستاد علم و نقاد نقود چونک در جنت شراب حلم خورد شد ز یک بازی شیطان روی زرد آن بلادرهای تعلیم ودود زیرک و دانا و چستش کرده بود باز آن افیون حلم سخت او دزد را آورد سوی رخت او عقل آید سوی حلمش مستجیر ساقیم تو بوده ای دستم بگیر # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۸۴ - فرمودن شاه ایاز را کی اختیار کن از عفو و مکافات کی از عدل و لطف هر چه کنی اینجا صوابست و در هر یکی مصلحتهاست کی در عدل هزار لطف هست درج و لکم فی القصاص حیوة آنکس کی کراهت می‌دارد قصاص را درین یک حیات قاتل نظر می‌کند و در صد هزار حیات کی معصوم و محقون خواهند شدن در حصن بیم سیاست نمی‌نگرد کن میان مجرمان حکم ای ایاز ای ایاز پاک با صد احتراز گر دو صد بارت بجوشم در عمل در کف جوشت نیابم یک دغل ز امتحان شرمنده خلقی بی شمار امتحانها از تو جمله شرمسار بحر بی قعرست تنها علم نیست کوه و صد کوهست این خود حلم نیست گفت من دانم عطای تست این ورنه من آن چارقم و آن پوستین بهر آن پیغامبر این را شرح ساخت هر که خود بشناخت یزدان را شناخت چارقت نطفه ست و خونت پوستین باقی ای خواجه عطای اوست این بهر آن دادست تا جویی دگر تو مگو که نیستش جز این قدر زان نماید چند سیب آن باغبان تا بدانی نخل و دخل بوستان کف گندم زان دهد خریار را تا بداند گندم انبار را نکته ای زان شرح گوید اوستاد تا شناسی علم او را مستزاد ور بگویی خود همینش بود و بس دورت اندازد چنانک از ریش خس ای ایاز اکنون بیا و داد ده داد نادر در جهان بنیاد نه مجرمانت مستحق کشتن اند وز طمع بر عفو و حلمت می تنند تا که رحمت غالب آید یا غضب آب کوثر غالب آید یا لهب از پی مردم ربایی هر دو هست شاخ حلم و خشم از عهد الست بهر این لفظ الست مستبین نفی و اثباتست در لفظی قرین زانک استفهام اثباتیست این لیک در وی لفظ لیس شد قرین ترک کن تا ماند این تقریر خام کاسه خاصان منه بر خوان عام قهر و لطفی چون صبا و چون وبا آن یکی آهن ربا وین که ربا می کشد حق راستان را تا رشد قسم باطل باطلان را می کشد معده حلوایی بود حلوا کشد معده صفرایی بود سرکا کشد فرش سوزان سردی از جالس برد فرش افسرده حرارت را خورد دوست بینی از تو رحمت می جهد خصم بینی از تو سطوت می جهد ای ایاز این کار را زوتر گزار زانک نوعی انتقامست انتظار # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۸۵ - تعجیل فرمودن پادشاه ایاز را کی زود این حکم را به فیصل رسان و منتظر مدار و ‌«ایام بیننا‌» مگو کی ‌«الانتظار موت الاحمر‌»‌، و جواب گفتن ایاز شاه را گفت ای شه جملگی فرمان تراست با وجود آفتاب اختر فناست زهره کی بود یا عطارد یا شهاب کو برون آید به پیش آفتاب گر ز دلق و پوستین بگذشتمی کی چنین تخم ملامت کشتمی قفل کردن بر در حجره چه بود در میان صد خیالیی حسود دست در کرده درون آب جو هر یکی زیشان کلوخ خشک جو پس کلوخ خشک در جو کی بود ماهی یی با آب عاصی کی شود بر من مسکین جفا دارند ظن که وفا را شرم می آید ز من گر نبودی زحمت نامحرمی چند حرفی از وفا واگفتمی چون جهانی شبهت و اشکال جوست حرف می رانیم ما بیرون پوست گر تو خود را بشکنی مغزی شوی داستان مغز نغزی بشنوی جوز را در پوستها آوازهاست مغز و روغن را خود آوازی کجاست دارد آوازی نه اندر خورد گوش هست آوازش نهان در گوش نوش گرنه خوش آوازی مغزی بود ژغژغ آواز قشری کی شنود ژغژغ آن زان تحمل می کنی تا که خاموشانه بر مغزی زنی چند گاهی بی لب و بی گوش شو وانگهان چون لب حریف نوش شو چند گفتی نظم و نثر و راز فاش خواجه یک روز امتحان کن گنگ باش # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۸۶ - حکایت در تقریر این سخن کی چندین گاه گفت ذکر را آزمودیم مدتی صبر و خاموشی را بیازماییم چند پختی تلخ و تیز و شورگز این یکی بار امتحان شیرین بپز آن یکی را در قیامت ز انتباه در کف آید نامه عصیان سیاه سرسیه چون نامه های تعزیه پر معاصی متن نامه و حاشیه جمله فسق و معصیت بد یک سری هم چو دارالحرب پر از کافری آنچنان نامه پلید پر وبال در یمین ناید درآید در شمال خود همین جا نامه خود را ببین دست چپ را شاید آن یا در یمین موزه چپ کفش چپ هم در دکان آن چپ دانیش پیش از امتحان چون نباشی راست می دان که چپی هست پیدا نعره شیر و کپی آنک گل را شاهد و خوش بو کند هر چپی را راست فضل او کند هر شمالی را یمینی او دهد بحر را ماء معینی او دهد گر چپی با حضرت او راست باش تا ببینی دست برد لطفهاش تو روا داری که این نامه مهین بگذرد از چپ در آید در یمین این چنین نامه که پرظلم و جفاست کی بود خود درخور اندر دست راست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۸۷ - در بیان کسی کی سخنی گوید کی حال او مناسب آن سخن و آن دعوی نباشد چنان که کفره و لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمواتِ وَ الأَرْضَ لَیَقولُنَّ اللهُ خدمت بت سنگین کردن و جان و زر فدای او کردن چه مناسب باشد با جانی کی داند کی خالق سموات و ارض و خلایق الهیست سمیعی بصیری حاضری مراقبی مستولی غیوری الی آخره زاهدی را یک زنی بد بس غیور هم بد او را یک کنیزک هم چو حور زان ز غیرت پاس شوهر داشتی با کنیزک خلوتش نگذاشتی مدتی زن شد مراقب هر دو را تاکشان فرصت نیفتد در خلا تا در آمد حکم و تقدیر اله عقل حارس خیره سر گشت و تباه حکم و تقدیرش چو آید بی وقوف عقل کی بود در قمر افتد خسوف بود در حمام آن زن ناگهان یادش آمد طشت و در خانه بد آن با کنیزک گفت رو هین مرغ وار طشت سیمین را ز خانه ما بیار آن کنیزک زنده شد چون این شنید که به خواجه این زمان خواهد رسید خواجه در خانه ست و خلوت این زمان پس دوان شد سوی خانه شادمان عشق شش ساله کنیزک را بد این که بیابد خواجه را خلوت چنین گشت پران جانب خانه شتافت خواجه را در خانه در خلوت بیافت هر دو عاشق را چنان شهوت ربود که احتیاط و یاد در بستن نبود هر دو با هم در خزیدند از نشاط جان به جان پیوست آن دم ز اختلاط یاد آمد در زمان زن را که من چون فرستادم ورا سوی وطن پنبه در آتش نهادم من به خویش اندر افکندم قج نر را به میش گل فرو شست از سر و بی جان دوید در پی او رفت و چادر می کشید آن ز عشق جان دوید و این ز بیم عشق کو و بیم کو فرقی عظیم سیر عارف هر دمی تا تخت شاه سیر زاهد هر مهی یک روزه راه گرچه زاهد را بود روزی شگرف کی بود یک روز او خمسین الف قدر هر روزی ز عمر مرد کار باشد از سال جهان پنجه هزار عقلها زین سر بود بیرون در زهره وهم ار بدرد گو بدر ترس مویی نیست اندر پیش عشق جمله قربانند اندر کیش عشق عشق وصف ایزدست اما که خوف وصف بنده مبتلای فرج و جوف چون یحبون بخواندی در نبی با یحبوهم قرین در مطلبی پس محبت وصف حق دان عشق نیز خوف نبود وصف یزدان ای عزیز وصف حق کو وصف مشتی خاک کو وصف حادث کو و وصف پاک کو شرح عشق ار من بگویم بر دوام صد قیامت بگذرد و آن ناتمام زانک تاریخ قیامت را حدست حد کجا آنجا که وصف ایزدست عشق را پانصد پرست و هر پری از فراز عرش تا تحت الثری زاهد با ترس می تازد به پا عاشقان پران تر از برق و هوا کی رسند این خایفان در گرد عشق که آسمان را فرش سازد درد عشق جز مگر آید عنایتهای ضو کز جهان و زین روش آزاد شو از قش خود وز دش خود باز ره که سوی شه یافت آن شهباز ره این قش و دش هست جبر و اختیار از ورای این دو آمد جذب یار چون رسید آن زن به خانه در گشاد بانگ در در گوش ایشان در فتاد آن کنیزک جست آشفته ز ساز مرد بر جست و در آمد در نماز زن کنیزک را پژولیده بدید درهم و آشفته و دنگ و مرید شوی خود را دید قایم در نماز در گمان افتاد زن زان اهتزاز شوی را برداشت دامن بی خطر دید آلوده منی خصیه و ذکر از ذکر باقی نطفه می چکید ران و زانو گشت آلوده و پلید بر سرش زد سیلی و گفت ای مهین خصیه مرد نمازی باشد این لایق ذکر و نمازست این ذکر وین چنین ران و زهار پر قذر نامه پر ظلم و فسق و کفر و کین لایقست انصاف ده اندر یمین گر بپرسی گبر را کاین آسمان آفریده کیست وین خلق و جهان گوید او کاین آفریده آن خداست که آفرینش بر خدایی اش گواست کفر و فسق و استم بسیار او هست لایق با چنین اقرار او هست لایق با چنین اقرار راست آن فضیحتها و آن کردار کاست فعل او کرده دروغ آن قول را تا شد او لایق عذاب هول را روز محشر هر نهان پیدا شود هم ز خود هر مجرمی رسوا شود دست و پا بدهد گواهی با بیان بر فساد او به پیش مستعان دست گوید من چنین دزدیده ام لب بگوید من چنین پرسیده ام پای گوید من شده ستم تا منی فرج گوید من بکرده ستم زنی چشم گوید کرده ام غمزه حرام گوش گوید چیده ام سوء الکلام پس دروغ آمد ز سر تا پای خویش که دروغش کرد هم اعضای خویش آنچنان که در نماز با فروغ از گواهی خصیه شد زرقش دروغ پس چنان کن فعل که آن خود بی زبان باشد اشهد گفتن و عین بیان تا همه تن عضو عضوت ای پسر گفته باشد اشهد اندر نفع و ضر رفتن بنده پی خواجه گواست که منم محکوم و این مولای ماست گر سیه کردی تو نامه عمر خویش توبه کن زانها که کردستی تو پیش عمر اگر بگذشت بیخش این دمست آب توبه ش ده اگر او بی نمست بیخ عمرت را بده آب حیات تا درخت عمر گردد با نبات جمله ماضی ها ازین نیکو شوند زهر پارینه ازین گردد چو قند سییاتت را مبدل کرد حق تا همه طاعت شود آن ما سبق خواجه بر توبه نصوحی خوش بتن کوششی کن هم به جان و هم به تن شرح این توبه نصوح از من شنو بگرویدستی و لیک از نو گرو # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۸۸ - حکایت در بیان توبهٔ نصوح کی چنانک شیر از پستان بیرون آید باز در پستان نرود آنک توبه نصوحی کرد هرگز از آن گناه یاد نکند به طریق رغبت بلک هر دم نفرتش افزون باشد و آن نفرت دلیل آن بود کی لذت قبول یافت آن شهوت اول بی‌لذت شد این به جای آن نشست نبرد عشق را جز عشق دیگر چرا یاری نجویی زو نکوتر وانک دلش باز بدان گناه رغبت می‌کند علامت آنست کی لذت قبول نیافته است و لذت قبول به جای آن لذت گناه ننشسته است سنیسره للیسری نشده است لذت و نیسره للعسری باقیست بر وی بود مردی پیش ازین نامش نصوح بد ز دلاکی زن او را فتوح بود روی او چو رخسار زنان مردی خود را همی کرد او نهان او به حمام زنان دلاک بود در دغا و حیله بس چالاک بود سالها می کرد دلاکی و کس بو نبرد از حال و سر آن هوس زانک آواز و رخش زن وار بود لیک شهوت کامل و بیدار بود چادر و سربند پوشیده و نقاب مرد شهوانی و در غره شباب دختران خسروان را زین طریق خوش همی مالید و می شست آن عشیق توبه ها می کرد و پا در می کشید نفس کافر توبه اش را می درید رفت پیش عارفی آن زشت کار گفت ما را در دعایی یاد دار سر او دانست آن آزادمرد لیک چون حلم خدا پیدا نکرد بر لبش قفلست و در دل رازها لب خموش و دل پر از آوازها عارفان که جام حق نوشیده اند رازها دانسته و پوشیده اند هر کرا اسرار کار آموختند مهر کردند و دهانش دوختند سست خندید و بگفت ای بدنهاد زانک دانی ایزدت توبه دهاد # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۸۹ - در بیان آنک دعای عارف واصل و درخواست او از حق هم‌چو درخواست حقست از خویشتن کی کنت له سمعا و بصرا و لسانا و یدا و قوله و ما رمیت اذ رمیت و لکن الله رمی و آیات و اخبار و آثار درین بسیارست و شرح سبب ساختن حق تا مجرم را گوش گرفته بتوبهٔ نصوح آورد آن دعا از هفت گردون در گذشت کار آن مسکین به آخر خوب گشت که آن دعای شیخ نه چون هر دعاست فانی است و گفت او گفت خداست چون خدا از خود سؤال و کد کند پس دعای خویش را چون رد کند یک سبب انگیخت صنع ذوالجلال که رهانیدش ز نفرین و وبال اندر آن حمام پر می کرد طشت گوهری از دختر شه یاوه گشت گوهری از حلقه های گوش او یاوه گشت و هر زنی در جست و جو پس در حمام را بستند سخت تا بجویند اولش در پیچ رخت رختها جستند و آن پیدا نشد دزد گوهر نیز هم رسوا نشد پس به جد جستن گرفتند از گزاف در دهان و گوش و اندر هر شکاف در شکاف تحت و فوق و هر طرف جست و جو کردند دری خوش صدف بانگ آمد که همه عریان شوید هر که هستید ار عجوز و گر نوید یک به یک را حاجبه جستن گرفت تا پدید آید گهردانه شگفت آن نصوح از ترس شد در خلوتی روی زرد و لب کبود از خشیتی پیش چشم خویش او می دید مرگ رفت و می لرزید او مانند برگ گفت یارب بارها برگشته ام توبه ها و عهدها بشکسته ام کرده ام آنها که از من می سزید تا چنین سیل سیاهی در رسید نوبت جستن اگر در من رسد وه که جان من چه سختیها کشد در جگر افتاده استم صد شرر در مناجاتم ببین بوی جگر این چنین اندوه کافر را مباد دامن رحمت گرفتم داد داد کاشکی مادر نزادی مر مرا یا مرا شیری بخوردی در چرا ای خدا آن کن که از تو می سزد که ز هر سوراخ مارم می گزد جان سنگین دارم و دل آهنین ورنه خون گشتی درین رنج و حنین وقت تنگ آمد مرا و یک نفس پادشاهی کن مرا فریاد رس گر مرا این بار ستاری کنی توبه کردم من ز هر ناکردنی توبه ام بپذیر این بار دگر تا ببندم بهر توبه صد کمر من اگر این بار تقصیری کنم پس دگر مشنو دعا و گفتنم این همی زارید و صد قطره روان که در افتادم به جلاد و عوان تا نمیرد هیچ افرنگی چنین هیچ ملحد را مبادا این حنین نوحه ها می کرد او بر جان خویش روی عزراییل دیده پیش پیش ای خدا و ای خدا چندان بگفت که آن در و دیوار با او گشت جفت در میان یارب و یارب بد او بانگ آمد از میان جست و جو # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۹۰ - نوبت جستن رسیدن به نصوح و آواز آمدن که همه را جستیم نصوح را بجویید و بیهوش شدن نصوح از آن هیبت و گشاده شدن کار بعد از نهایت بستگی کماکان یقول رسول الله صلی الله علیه و سلم اذا اصابه مرض او هم اشتدی ازمة تنفرجی جمله را جستیم پیش آی ای نصوح گشت بیهوش آن زمان پرید روح هم چو دیوار شکسته در فتاد هوش و عقلش رفت شد او چون جماد چونک هوشش رفت از تن بی امان سر او با حق بپیوست آن زمان چون تهی گشت و وجود او نماند باز جانش را خدا در پیش خواند چون شکست آن کشتی او بی مراد در کنار رحمت دریا فتاد جان به حق پیوست چون بی هوش شد موج رحمت آن زمان در جوش شد چون که جانش وا رهید از ننگ تن رفت شادان پیش اصل خویشتن جان چو باز و تن مرورا کنده ای پای بسته پر شکسته بنده ای چونک هوشش رفت و پایش بر گشاد می پرد آن باز سوی کیقباد چونک دریاهای رحمت جوش کرد سنگها هم آب حیوان نوش کرد ذره لاغر شگرف و زفت شد فرش خاکی اطلس و زربفت شد مرده صدساله بیرون شد ز گور دیو ملعون شد به خوبی رشک حور این همه روی زمین سرسبز شد چوب خشک اشکوفه کرد و نغز شد گرگ با بره حریف می شده ناامیدان خوش رگ و خوش پی شده # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۹۱ - یافته شدن گوهر و حلالی خواستن حاجبکان و کنیزکانِ شاه‌زاده از نصوح بعد از آن خوفی هلاک جان بده مژده ها آمد که اینک گم شده بانگ آمد ناگهان که رفت بیم یافت شد گم گشته آن در یتیم یافت شد واندر فرح در بافتیم مژدگانی ده که گوهر یافتیم از غریو و نعره و دستک زدن پر شده حمام قد زال الحزن آن نصوح رفته باز آمد به خویش دید چشمش تابش صد روز بیش می حلالی خواست از وی هر کسی بوسه می دادند بر دستش بسی بد گمان بردیم و کن ما را حلال گوشت تو خوردیم اندر قیل و قال زانک ظن جمله بر وی بیش بود زانک در قربت ز جمله پیش بود خاص دلاکش بد و محرم نصوح بلک هم چون دو تنی یک گشته روح گوهر ار برده ست او برده ست و بس زو ملازم تر به خاتون نیست کس اول او را خواست جستن در نبرد بهر حرمت داشتش تاخیر کرد تا بود کان را بیندازد به جا اندرین مهلت رهاند خویش را این حلالی ها ازو می خواستند وز برای عذر برمی خاستند گفت بد فضل خدای دادگر ورنه زآنچم گفته شد هستم بتر چه حلالی خواست می باید ز من که منم مجرم تر اهل زمن آنچ گفتندم ز بد از صد یکیست بر من این کشفست ار کس را شکیست کس چه می داند ز من جز اندکی از هزاران جرم و بد فعلم یکی من همی دانم و آن ستار من جرمها و زشتی کردار من اول ابلیسی مرا استاد بود بعد از آن ابلیس پیشم باد بود حق بدید آن جمله را نادیده کرد تا نگردم در فضیحت روی زرد باز رحمت پوستین دوزیم کرد توبه شیرین چو جان روزیم کرد هرچه کردم جمله ناکرده گرفت طاعت ناکرده آورده گرفت هم چو سرو و سوسنم آزاد کرد هم چو بخت و دولتم دلشاد کرد نام من در نامه پاکان نوشت دوزخی بودم ببخشیدم بهشت آه کردم چون رسن شد آه من گشت آویزان رسن در چاه من آن رسن بگرفتم و بیرون شدم شاد و زفت و فربه و گلگون شدم در بن چاهی همی بودم زبون در همه عالم نمی گنجم کنون آفرین ها بر تو بادا ای خدا ناگهان کردی مرا از غم جدا گر سر هر موی من یابد زبان شکرهای تو نیاید در بیان می زنم نعره درین روضه و عیون خلق را یا لیت قومی یعلمون # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۹۲ - باز خواندن شه‌زاده نصوح را از بهر دلاکی بعد از استحکام توبه و قبول توبه و بهانه کردن او و دفع گفتن بعد از آن آمد کسی کز مرحمت دختر سلطان ما می خواندت دختر شاهت همی خواند بیا تا سرش شویی کنون ای پارسا جز تو دلاکی نمی خواهد دلش که بمالد یا بشوید با گلش گفت رو رو دست من بی کار شد وین نصوح تو کنون بیمار شد رو کسی دیگر بجو اشتاب و تفت که مرا والله دست از کار رفت با دل خود گفت کز حد رفت جرم از دل من کی رود آن ترس و گرم من بمردم یک ره و باز آمدم من چشیدم تلخی مرگ و عدم توبه ای کردم حقیقت با خدا نشکنم تا جان شدن از تن جدا بعد آن محنت کرا بار دگر پا رود سوی خطر الا که خر # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۹۳ - حکایت در بیان آنک کسی توبه کند و پشیمان شود و باز آن پشیمانیها را فراموش کند و آزموده را باز آزماید در خسارت ابد افتد چون توبهٔ او را ثباتی و قوتی و حلاوتی و قبولی مدد نرسد چون درخت بی‌بیخ هر روز زردتر و خشک‌تر نعوذ بالله گازری بود و مر او را یک خری پشت ریش اشکم تهی و لاغری در میان سنگلاخ بی گیاه روز تا شب بی نوا و بی پناه بهر خوردن جز که آب آنجا نبود روز و شب بد خر در آن کور و کبود آن حوالی نیستان و بیشه بود شیر بود آنجا که صیدش پیشه بود شیر را با پیل نر جنگ اوفتاد خسته شد آن شیر و ماند از اصطیاد مدتی وا ماند زان ضعف از شکار بی نوا ماندند دد از چاشت خوار زانک باقی خوار شیر ایشان بدند شیر چون رنجور شد تنگ آمدند شیر یک روباه را فرمود رو مر خری را بهر من صیاد شو گر خری یابی به گرد مرغزار رو فسونش خوان فریبانش بیار چون بیابم قوتی از گوشت خر پس بگیرم بعد از آن صیدی دگر اندکی من می خورم باقی شما من سبب باشم شما را در نوا یا خری یا گاو بهر من بجوی زان فسونهایی که می دانی بگوی از فسون و از سخنهای خوشش از سرش بیرون کن و اینجا کشش # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۹۴ - تشبیه کردن قطب کی عارف واصلست در اجری دادن خلق از قوت مغفرت و رحمت بر مراتبی کی حقش الهام دهد و تمثیل به شیر که دد اجری خوار و باقی خوار ویند بر مراتب قرب ایشان بشیر نه قرب مکانی بلک قرب صفتی و تفاصیل این بسیارست والله الهادی قطب شیر و صید کردن کار او باقیان این خلق باقی خوار او تا توانی در رضای قطب کوش تا قوی گردد کند صید وحوش چون برنجد بی نوا مانند خلق کز کف عقلست جمله رزق حلق زانک وجد حلق باقی خورد اوست این نگه دار ار دل تو صیدجوست او چو عقل و خلق چون اعضا و تن بسته عقلست تدبیر بدن ضعف قطب از تن بود از روح نی ضعف در کشتی بود در نوح نی قطب آن باشد که گرد خود تند گردش افلاک گرد او بود یاریی ده در مرمه کشتی اش گر غلام خاص و بنده گشتی اش یاریت در تو فزاید نه اندرو گفت حق ان تنصروا الله تنصروا هم چو روبه صید گیر و کن فدیش تا عوض گیری هزاران صید بیش روبهانه باشد آن صید مرید مرده گیرد صید کفتار مرید مرده پیش او کشی زنده شود چرک در پالیز روینده شود گفت روبه شیر را خدمت کنم حیله ها سازم ز عقلش بر کنم حیله و افسونگری کار منست کار من دستان و از ره بردنست از سر که جانب جو می شتافت آن خر مسکین لاغر را بیافت پس سلام گرم کرد و پیش رفت پیش آن ساده دل درویش رفت گفت چونی اندرین صحرای خشک در میان سنگلاخ و جای خشک گفت خر گر در غمم گر در ارم قسمتم حق کرد من زان شاکرم شکر گویم دوست را در خیر و شر زانک هست اندر قضا از بد بتر چونک قسام اوست کفر آمد گله صبر باید صبر مفتاح الصله غیر حق جمله عدواند اوست دوست با عدو از دوست شکوت کی نکوست تا دهد دوغم نخواهم انگبین زانک هر نعمت غمی دارد قرین # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۹۵ - حکایت دیدن خر هیزم‌فروش با نوایی اسپان تازی را بر آخر خاص و تمنا بردن آن دولت را در موعظهٔ آنک تمنا نباید بردن الا مغفرت و عنایت و هدایت کی اگر در صد لون رنجی چون لذت مغفرت بود همه شیرین شود باقی هر دولتی کی آن را ناآزموده تمنی می‌بری با آن رنجی قرینست کی آن را نمی‌بینی چنانک از هر دامی دانه پیدا بود و فخ پنهان تو درین یک دام مانده‌ای تمنی می‌بری کی کاشکی با آن دانه‌ها رفتمی پنداری کی آن دانه‌ها بی‌دامست بود سقایی مرورا یک خری گشته از محنت دو تا چون چنبری پشتش از بار گران صد جای ریش عاشق و جویان روز مرگ خویش جو کجا از کاه خشک او سیر نی در عقب زخمی و سیخی آهنی میر آخر دید او را رحم کرد که آشنای صاحب خر بود مرد پس سلامش کرد و پرسیدش ز حال کز چه این خر گشت دوتا هم چو دال گفت از درویشی و تقصیر من که نمی یابد خود این بسته دهن گفت بسپارش به من تو روز چند تا شود در آخر شه زورمند خر بدو بسپرد و آن رحمت پرست در میان آخر سلطانش بست خر ز هر سو مرکب تازی بدید با نوا و فربه و خوب و جدید زیر پاشان روفته آبی زده که به وقت و جو به هنگام آمده خارش و مالش مر اسپان را بدید پوز بالا کرد کای رب مجید نه که مخلوق توم گیرم خرم از چه زار و پشت ریش و لاغرم شب ز درد پشت و از جوع شکم آرزومندم به مردن دم به دم حال این اسپان چنین خوش با نوا من چه مخصوصم به تعذیب و بلا ناگهان آوازه پیگار شد تازیان را وقت زین و کار شد زخمهای تیر خوردند از عدو رفت پیکانها دریشان سو به سو از غزا باز آمدند آن تازیان اندر آخر جمله افتاده ستان پایهاشان بسته محکم با نوار نعلبندان ایستاده بر قطار می شکافیدند تن هاشان بنیش تا برون آرند پیکانها ز ریش آن خر آن را دید و می گفت ای خدا من به فقر و عافیت دادم رضا زان نوا بیزارم و زان زخم زشت هرکه خواهد عافیت دنیا بهشت # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۹۶ - ناپسندیدن روباه گفتن خر را کی من راضیم به قسمت گفت روبه جستن رزق حلال فرض باشد از برای امتثال عالم اسباب و چیزی بی سبب می نباید پس مهم باشد طلب وابتغوا من فضل الله است امر تا نباید غصب کردن هم چو نمر گفت پیغامبر که بر رزق ای فتی در فرو بسته ست و بر در قفلها جنبش و آمد شد ما و اکتساب هست مفتاحی بر آن قفل و حجاب بی کلید این در گشادن راه نیست بی طلب نان سنت الله نیست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۹۷ - جواب گفتن خر روباه را گفت از ضعف توکل باشد آن ورنه بدهد نان کسی که داد جان هر که جوید پادشاهی و ظفر کم نیاید لقمه نان ای پسر دام و دد جمله همه اکال رزق نه پی کسپ اند نه حمال رزق جمله را رزاق روزی می دهد قسمت هر یک به پیشش می نهد رزق آید پیش هر که صبر جست رنج کوششها ز بی صبری تست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۹۸ - جواب گفتن روبه خر را گفت روبه آن توکل نادرست کم کسی اندر توکل ماهرست گرد نادر گشتن از نادانی است هر کسی را کی ره سلطانی است چون قناعت را پیمبر گنج گفت هر کسی را کی رسد گنج نهفت حد خود بشناس و بر بالا مپر تا نیفتی در نشیب شور و شر # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۹۹ - جواب گفتن خر روباه را گفت این معکوس می گویی بدان شور و شر از طمع آید سوی جان از قناعت هیچ کس بی جان نشد از حریصی هیچ کس سلطان نشد نان ز خوکان و سگان نبود دریغ کسپ مردم نیست این باران و میغ آنچنان که عاشقی بر رزق زار هست عاشق رزق هم بر رزق خوار # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۰۰ - در تقریر معنی توکل حکایت آن زاهد کی توکل را امتحان می‌کرد از میان اسباب و شهر برون آمد و از قوارع و ره‌گذر خلق دور شد و ببن کوهی مهجوری مفقودی در غایت گرسنگی سر بر سر سنگی نهاد و خفت و با خود گفت توکل کردم بر سبب‌سازی و رزاقی تو و از اسباب منقطع شدم تا ببینم سببیت توکل را آن یکی زاهد شنود از مصطفی که یقین آید به جان رزق از خدا گر بخواهی ور نخواهی رزق تو پیش تو آید دوان از عشق تو از برای امتحان آن مرد رفت در بیابان نزد کوهی خفت تفت که ببینم رزق می آید به من تا قوی گردد مرا در رزق ظن کاروانی راه گم کرد و کشید سوی کوه آن ممتحن را خفته دید گفت این مرد این طرف چونست عور در بیابان از ره و از شهر دور ای عجب مرده ست یا زنده که او می نترسد هیچ از گرگ و عدو آمدند و دست بر وی می زدند قاصدا چیزی نگفت آن ارجمند هم نجنبید و نجنبانید سر وا نکرد از امتحان هم او بصر پس بگفتند این ضعیف بی مراد از مجاعت سکته اندر اوفتاد نان بیاوردند و در دیگی طعام تا بریزندش به حلقوم و به کام پس بقاصد مرد دندان سخت کرد تا ببیند صدق آن میعاد مرد رحمشان آمد که این بس بی نواست وز مجاعت هالک مرگ و فناست کارد آوردند قوم اشتافتند بسته دندانهاش را بشکافتند ریختند اندر دهانش شوربا می فشردند اندرو نان پاره ها گفت ای دل گرچه خود تن می زنی راز می دانی و نازی می کنی گفت دل دانم و قاصد می کنم رازق الله است بر جان و تنم امتحان زین بیشتر خود چون بود رزق سوی صابران خوش می رود # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۰۱ - جواب دادن روبه خر را و تحریض کردن او خر را بر کسب گفت روبه این حکایت را بهل دستها بر کسب زن جهد المقل دست دادستت خدا کاری بکن مکسبی کن یاری یاری بکن هر کسی در مکسبی پا می نهد یاری یاران دیگر می کند زانک جمله کسب ناید از یکی هم دروگر هم سقا هم حایکی هین به انبازیست عالم بر قرار هر کسی کاری گزیند ز افتقار طبل خواری در میانه شرط نیست راه سنت کار و مکسب کردنیست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۰۲ - جواب گفتن خر روباه را کی توکل بهترین کسبهاست کی هر کسبی محتاجست به توکل کی ای خدا این کار مرا راست آر و دعا متضمن توکلست و توکل کسبی است کی به هیچ کسبی دیگر محتاج نیست الی آخره گفت من به از توکل بر ربی می ندانم در دو عالم مکسبی کسب شکرش را نمی دانم ندید تا کشد رزق خدا رزق و مزید بحثشان بسیار شد اندر خطاب مانده گشتند از سؤال و از جواب بعد از آن گفتش بدان در مملکه نهی لا تلقوا بایدی تهلکه صبر در صحرای خشک و سنگلاخ احمقی باشد جهان حق فراخ نقل کن زینجا به سوی مرغزار می چر آنجا سبزه گرد جویبار مرغزاری سبز مانند جنان سبزه رسته اندر آنجا تا میان خرم آن حیوان که او آنجا شود اشتر اندر سبزه ناپیدا شود هر طرف در وی یکی چشمه روان اندرو حیوان مرفه در امان از خری او را نمی گفت ای لعین تو از آن جایی چرا زاری چنین کو نشاط و فربهی و فر تو چیست این لاغر تن مضطر تو شرح روضه گر دروغ و زور نیست پس چرا چشمت ازو مخمور نیست این گدا چشمی و این نادیدگی از گدایی تست نه از بگلربگی چون ز چشمه آمدی چونی تو خشک ور تو ناف آهویی کو بوی مشک زانک می گویی و شرحش می کنی چون نشانی در تو نامد ای سنی # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۰۳ - مثل آوردن اشتر در بیان آنک در مخبر دولتی فر و اثر آن چون نبینی جای متهم داشتن باشد کی او مقلدست در آن آن یکی پرسید اشتر را که هی از کجا می آیی ای اقبال پی گفت از حمام گرم کوی تو گفت خود پیداست در زانوی تو مار موسی دید فرعون عنود مهلتی می خواست نرمی می نمود زیرکان گفتند بایستی که این تندتر گشتی چو هست او رب دین معجزه گر اژدها گر مار بد نخوت و خشم خدایی اش چه شد رب اعلی گر ویست اندر جلوس بهر یک کرمی چیست این چاپلوس نفس تو تا مست نقلست و نبید دانک روحت خوشه غیبی ندید که علاماتست زان دیدار نور التجافی منک عن دار الغرور مرغ چون بر آب شوری می تند آب شیرین را ندیدست او مدد بلک تقلیدست آن ایمان او روی ایمان را ندیده جان او پس خطر باشد مقلد را عظیم از ره و ره زن ز شیطان رجیم چون ببیند نور حق آمن شود ز اضطرابات شک او ساکن شود تا کف دریا نیاید سوی خاک که اصل او آمد بود در اصطکاک خاکی است آن کف غریبست اندر آب در غریبی چاره نبود ز اضطراب چونک چشمش باز شد و آن نقش خواند دیو را بر وی دگر دستی نماند گرچه با روباه خر اسرار گفت سرسری گفت و مقلدوار گفت آب را بستود و او تایق نبود رخ درید و جامه او عاشق نبود از منافق عذر رد آمد نه خوب زانک در لب بود آن نه در قلوب بوی سیبش هست جزو سیب نیست بو درو جز از پی آسیب نیست حمله زن در میان کارزار نشکند صف بلک گردد کار زار گرچه می بینی چو شیر اندر صفش تیغ بگرفته همی لرزد کفش وای آنک عقل او ماده بود نفس زشتش نر و آماده بود لاجرم مغلوب باشد عقل او جز سوی خسران نباشد نقل او ای خنک آن کس که عقلش نر بود نفس زشتش ماده و مضطر بود عقل جزوی اش نر و غالب بود نفس انثی را خرد سالب بود حمله ماده به صورت هم جریست آفت او هم چو آن خر از خریست وصف حیوانی بود بر زن فزون زانک سوی رنگ و بو دارد رکون رنگ و بوی سبزه زار آن خر شنید جمله حجتها ز طبع او رمید تشنه محتاج مطر شد وابر نه نفس را جوع البقر بد صبر نه اسپر آهن بود صبر ای پدر حق نبشته بر سپر جاء الظفر صد دلیل آرد مقلد در بیان از قیاسی گوید آن را نه از عیان مشک آلودست الا مشک نیست بوی مشکستش ولی جز پشک نیست تا که پشکی مشک گردد ای مرید سالها باید در آن روضه چرید که نباید خورد و جو هم چون خران آهوانه در ختن چر ارغوان جز قرنفل یا سمن یا گل مچر رو به صحرای ختن با آن نفر معده را خو کن بدان ریحان و گل تا بیابی حکمت و قوت رسل خوی معده زین که و جو باز کن خوردن ریحان و گل آغاز کن معده تن سوی کهدان می کشد معده دل سوی ریحان می کشد هر که کاه و جو خورد قربان شود هر که نور حق خورد قرآن شود نیم تو مشکست و نیمی پشک هین هین میفزا پشک افزا مشک چین آن مقلد صد دلیل و صد بیان در زبان آرد ندارد هیچ جان چونک گوینده ندارد جان و فر گفت او را کی بود برگ و ثمر می کند گستاخ مردم را به راه او بجان لرزان ترست از برگ کاه پس حدیثش گرچه بس با فر بود در حدیثش لرزه هم مضمر بود # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۰۴ - فرق میان دعوت شیخ کامل واصل و میان سخن ناقصان فاضل فضل تحصیلی بر بسته شیخ نورانی ز ره آگه کند با سخن هم نور را همره کند جهد کن تا مست و نورانی شوی تا حدیثت را شود نورش روی هر چه در دوشاب جوشیده شود در عقیده طعم دوشابش بود از جزر وز سیب و به وز گردگان لذت دوشاب یابی تو از آن علم اندر نور چون فرغرده شد پس ز علمت نور یابد قوم لد هر چه گویی باشد آن هم نورناک که آسمان هرگز نبارد غیر پاک آسمان شو ابر شو باران ببار ناودان بارش کند نبود به کار آب اندر ناودان عاریتیست آب اندر ابر و دریا فطرتیست فکر و اندیشه ست مثل ناودان وحی و مکشوفست ابر و آسمان آب باران باغ صد رنگ آورد ناودان همسایه در جنگ آورد خر دو سه حمله به روبه بحث کرد چون مقلد بد فریب او بخورد طنطنه ادراک بینایی نداشت دمدمه روبه برو سکته گماشت حرص خوردن آنچنان کردش ذلیل که زبونش گشت با پانصد دلیل # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۰۵ - حکایت آن مخنث و پرسیدن لوطی ازو در حالت لواطه کی این خنجر از بهر چیست گفت از برای آنک هر کی با من بد اندیشد اشکمش بشکافم لوطی بر سر او آمد شد می‌کرد و می‌گفت الحمدلله کی من بد نمی‌اندیشم با تو «بیت من بیت نیست اقلیمست هزل من هزل نیست تعلیمست» ان الله لایستحیی ان یضرب مثلا ما بعوضة فما فوقها ای فما فوقها فی تغییر النفوس بالانکار ان ما ذا اراد الله بهذا مثلا و آنگه جواب می‌فرماید کی این خواستم یضل به کثیرا و یهدی به کثیرا کی هر فتنه‌ای هم‌چون میزانست بسیاران ازو سرخ‌رو شوند و بسیاران بی‌مراد شوند و لو تاملت فیه قلیلا وجدت من نتایجه الشریفة کثیرا کنده ای را لوطیی در خانه برد سرنگون افکندش و در وی فشرد بر میانش خنجری دید آن لعین پس بگفتش بر میانت چیست این گفت آنک با من ار یک بدمنش بد بیندیشد بدرم اشکمش گفت لوطی حمد لله را که من بد نه اندیشیده ام با تو به فن چون که مردی نیست خنجرها چه سود چون نباشد دل ندارد سود خود از علی میراث داری ذوالفقار بازوی شیر خدا هستت بیار گر فسونی یاد داری از مسیح کو لب و دندان عیسی ای قبیح کشتیی سازی ز توزیع و فتوح کو یکی ملاح کشتی هم چو نوح بت شکستی گیرم ابراهیم وار کو بت تن را فدی کردن بنار گر دلیلت هست اندر فعل آر تیغ چوبین را بدان کن ذوالفقار آن دلیلی که ترا مانع شود از عمل آن نقمت صانع بود خایفان راه را کردی دلیر از همه لرزان تری تو زیر زیر بر همه درس توکل می کنی در هوا تو پشه را رگ می زنی ای مخنث پیش رفته از سپاه بر دروغ ریش تو کیرت گواه چون ز نامردی دل آکنده بود ریش و سبلت موجب خنده بود توبه ای کن اشک باران چون مطر ریش و سبلت را ز خنده باز خر داروی مردی بخور اندر عمل تا شوی خورشید گرم اندر حمل معده را بگذار و سوی دل خرام تا که بی پرده ز حق آید سلام یک دو گامی رو تکلف ساز خوش عشق گیرد گوش تو آنگاه کش # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۰۶ - غالب شدن حیلهٔ روباه بر استعصام و تعفف خر و کشیدن روبه خر را سوی شیر به بیشه روبه اندر حیله پای خود فشرد ریش خر بگرفت و آن خر را ببرد مطرب آن خانقه کو تا که تفت دف زند که خر برفت و خر برفت چونک خرگوشی برد شیری به چاه چون نیارد روبهی خر تا گیاه گوش را بر بند و افسونها مخور جز فسون آن ولی دادگر آن فسون خوشتر از حلوای او آنک صد حلواست خاک پای او خنبهای خسروانی پر ز می مایه برده از می لبهای وی عاشق می باشد آن جان بعید کو می لبهای لعلش را ندید آب شیرین چون نبیند مرغ کور چون نگردد گرد چشمه آب شور موسی جان سینه را سینا کند طوطیان کور را بینا کند خسرو شیرین جان نوبت زدست لاجرم در شهر قند ارزان شدست یوسفان غیب لشکر می کشند تنگهای قند و شکر می کشند اشتران مصر را رو سوی ما بشنوید ای طوطیان بانگ درا شهر ما فردا پر از شکر شود شکر ارزانست ارزان تر شود در شکر غلطید ای حلواییان هم چو طوطی کوری صفراییان نیشکر کوبید کار اینست و بس جان بر افشانید یار اینست و بس نقل بر نقلست و می بر می هلا بر مناره رو بزن بانگ صلا سرکه نه ساله شیرین می شود سنگ و مرمر لعل و زرین می شود آفتاب اندر فلک دستک زنان ذره ها چون عاشقان بازی کنان چشمها مخمور شد از سبزه زار گل شکوفه می کند بر شاخسار چشم دولت سحر مطلق می کند روح شد منصور انا الحق می زند گر خری را می برد روبه ز سر گو ببر تو خر مباش و غم مخور # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۰۷ - حکایت آن شخص کی از ترس خویشتن را در خانه‌ای انداخت رخ زرد چون زعفران لبها کبود چون نیل دست لرزان چون برگ درخت خداوند خانه پرسید کی خیرست چه واقعه است گفت بیرون خر می‌گیرند به سخره گفت مبارک خر می‌گیرند تو خر نیستی چه می‌ترسی گفت خر به جد می‌گیرند تمییز برخاسته است امروز ترسم کی مرا خر گیرند آن یکی در خانه ای در می گریخت زرد رو و لب کبود و رنگ ریخت صاحب خانه بگفتش خیر هست که همی لرزد ترا چون پیر دست واقعه چونست چون بگریختی رنگ رخساره چنین چون ریختی گفت بهر سخره شاه حرون خر همی گیرند امروز از برون گفت می گیرند کو خر جان عم چون نه ای خر رو ترا زین چیست غم گفت بس جدند و گرم اندر گرفت گر خرم گیرند هم نبود شگفت بهر خرگیری بر آوردند دست جدجد تمییز هم برخاستست چونک بی تمییزیان مان سرورند صاحب خر را به جای خر برند نیست شاه شهر ما بیهوده گیر هست تمییزش سمیعست و بصیر آدمی باش و ز خرگیران مترس خر نه ای ای عیسی دوران مترس چرخ چارم هم ز نور تو پرست حاش لله که مقامت آخرست تو ز چرخ و اختران هم برتری گرچه بهر مصلحت در آخری میر آخر دیگر و خر دیگرست نه هر آنک اندر آخر شد خرست چه در افتادیم در دنبال خر از گلستان گوی و از گلهای تر از انار و از ترنج و شاخ سیب وز شراب و شاهدان بی حسیب یا از آن دریا که موجش گوهرست گوهرش گوینده و بیناورست یا از آن مرغان که گل چین می کنند بیضه ها زرین و سیمین می کنند یا از آن بازان که کبکان پرورند هم نگون اشکم هم استان می پرند نردبانهاییست پنهان در جهان پایه پایه تا عنان آسمان هر گره را نردبانی دیگرست هر روش را آسمانی دیگرست هر یکی از حال دیگر بی خبر ملک با پهنا و بی پایان و سر این در آن حیران که او از چیست خوش وآن درین خیره که حیرت چیستش صحن ارض الله واسع آمده هر درختی از زمینی سر زده بر درختان شکر گویان برگ و شاخ که زهی ملک و زهی عرصه فراخ بلبلان گرد شکوفه پر گره که از آنچ می خوری ما را بده این سخن پایان ندارد کن رجوع سوی آن روباه و شیر و سقم و جوع # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۰۸ - بردن روبه خر را پیش شیر و جستن خر از شیر و عتاب کردن روباه با شیر کی هنوز خر دور بود تعجیل کردی و عذر گفتن شیر و لابه کردن روبه را شیر کی برو بار دگرش به فریب چونک بر کوهش بسوی مرج برد تا کند شیرش به حمله خرد و مرد دور بود از شیر و آن شیر از نبرد تا به نزدیک آمدن صبری نکرد گنبدی کرد از بلندی شیر هول خود نبودش قوت و امکان حول خر ز دورش دید و برگشت و گریز تا به زیر کوه تازان نعل ریز گفت روبه شیر را ای شاه ما چون نکردی صبر در وقت وغا تا به نزدیک تو آید آن غوی تا باندک حمله ای غالب شوی مکر شیطانست تعجیل و شتاب لطف رحمانست صبر و احتساب دور بود و حمله را دید و گریخت ضعف تو ظاهر شد و آب تو ریخت گفت من پنداشتم بر جاست زور تا بدین حد می ندانستم فتور نیز جوع و حاجتم از حد گذشت صبر و عقلم از تجوع یاوه گشت گر توانی بار دیگر از خرد باز آوردن مر او را مسترد منت بسیار دارم از تو من جهد کن باشد بیاری اش به فن گفت آری گر خدا یاری دهد بر دل او از عمی مهری نهد پس فراموشش شود هولی که دید از خری او نباشد این بعید لیک چون آرم من او را بر متاز تا ببادش ندهی از تعجیل باز گفت آری تجربه کردم که من سخت رنجورم مخلخل گشته تن تا به نزدیکم نیاید خر تمام من نجنبم خفته باشم در قوام رفت روبه گفت ای شه همتی تا بپوشد عقل او را غفلتی توبه ها کردست خر با کردگار که نگردد غره هر نابکار توبه هااش را به فن بر هم زنیم ما عدوی عقل و عهد روشنیم کله خر گوی فرزندان ماست فکرتش بازیچه دستان ماست عقل که آن باشد ز دوران زحل پیش عقل کل ندارد آن محل از عطارد وز زحل دانا شد او ما ز داد کردگار لطف خو علم الانسان خم طغرای ماست علم عند الله مقصدهای ماست تربیه آن آفتاب روشنیم ربی الاعلی از آن رو می زنیم تجربه گر دارد او با این همه بشکند صد تجربه زین دمدمه بوک توبه بشکند آن سست خو در رسد شومی اشکستن درو # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۰۹ - در بیان آنک نقض عهد و توبه موجب بلا بود بلک موجب مسخ است چنانک در حق اصحاب سبت و در حق اصحاب مایدهٔ عیسی و جعل منهم القردة و الخنازیر و اندرین امت مسخ دل باشد و به قیامت تن را صورت دل دهند نعوذ بالله نقض میثاق و شکست توبه ها موجب لعنت شود در انتها نقض توبه و عهد آن اصحاب سبت موجب مسخ آمد و اهلاک و مقت پس خدا آن قوم را بوزینه کرد چونک عهد حق شکستند از نبرد اندرین امت نبد مسخ بدن لیک مسخ دل بود ای بوالفطن چون دل بوزینه گردد آن دلش از دل بوزینه شد خوار آن گلش گر هنر بودی دلش را ز اختبار خوار کی بودی ز صورت آن حمار آن سگ اصحاب خوش بد سیرتش هیچ بودش منقصت زان صورتش مسخ ظاهر بود اهل سبت را تا ببیند خلق ظاهر کبت را از ره سر صد هزاران دگر گشته از توبه شکستن خوک و خر # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۱۰ - دوم بار آمدن روبه بر این خر گریخته تا باز بفریبدش پس بیامد زود روبه سوی خر گفت خر از چون تو یاری الحذر ناجوامردا چه کردم من ترا که به پیش اژدها بردی مرا موجب کین تو با جانم چه بود غیر خبث جوهر تو ای عنود هم چو کزدم کو گزد پای فتی نارسیده از وی او را زحمتی یا چو دیوی کو عدوی جان ماست نارسیده زحمتش از ما و کاست بلک طبعا خصم جان آدمیست از هلاک آدمی در خرمیست از پی هر آدمی او نسکلد خو و طبع زشت خود او کی هلد زانک خبث ذات او بی موجبی هست سوی ظلم و عدوان جاذبی هر زمان خواند ترا تا خرگهی که در اندازد ترا اندر چهی که فلان جا حوض آبست و عیون تا در اندازد به حوضت سرنگون آدمی را با همه وحی و نظر اندر افکند آن لعین در شور و شر بی گناهی بی گزند سابقی که رسد او را ز آدم ناحقی گفت روبه آن طلسم سحر بود که ترا در چشم آن شیری نمود ورنه من از تو به تن مسکین ترم که شب و روز اندر آنجا می چرم گرنه زان گونه طلسمی ساختی هر شکم خواری بدانجا تاختی یک جهان بی نوا پر پیل و ارج بی طلسمی کی بماندی سبز مرج من ترا خود خواستم گفتن به درس که چنان هولی اگر بینی مترس لیک رفت از یاد علم آموزیت که بدم مستغرق دلسوزیت دیدمت در جوع کلب و بی نوا می شتابیدم که آیی تا دوا ورنه با تو گفتمی شرح طلسم که آن خیالی می نماید نیست جسم # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۱۱ - جواب گفتن خر روباه را گفت رو رو هین ز پیشم ای عدو تا نبینم روی تو ای زشت رو آن خدایی که ترا بدبخت کرد روی زشتت را کریه و سخت کرد با کدامین روی می آیی به من این چنین سغری ندارد کرگدن رفته ای در خون جانم آشکار که ترا من ره برم تا مرغزار تا بدیدم روی عزراییل را باز آوردی فن و تسویل را گرچه من ننگ خرانم یا خرم جانورم جان دارم این را کی خرم آنچ من دیدم ز هول بی امان طفل دیدی پیر گشتی در زمان بی دل و جان از نهیب آن شکوه سرنگون خود را درافکندم ز کوه بسته شد پایم در آن دم از نهیب چون بدیدم آن عذاب بی حجیب عهد کردم با خدا کای ذوالمنن برگشا زین بستگی تو پای من تا ننوشم وسوسه کس بعد ازین عهد کردم نذر کردم ای معین حق گشاده کرد آن دم پای من زان دعا و زاری و ایمای من ورنه اندر من رسیدی شیر نر چون بدی در زیر پنجه شیر خر باز بفرستادت آن شیر عرین سوی من از مکر ای بیس القرین حق ذات پاک الله الصمد که بود به مار بد از یار بد مار بد جانی ستاند از سلیم یار بد آرد سوی نار مقیم از قرین بی قول و گفت و گوی او خو بدزدد دل نهان از خوی او چونک او افکند بر تو سایه را دزدد آن بی مایه از تو مایه را عقل تو گر اژدهایی گشت مست یار بد او را زمرد دان که هست دیده عقلت بدو بیرون جهد طعن اوت اندر کف طاعون نهد # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۱۲ - جواب گفتن روبه خر را گفت روبه صاف ما را درد نیست لیک تخییلات وهمی خورد نیست این همه وهم توست ای ساده دل ورنه بر تو نه غشی دارم نه غل از خیال زشت خود منگر به من بر محبان از چه داری سؤ ظن ظن نیکو بر بر اخوان صفا گرچه آید ظاهرا زیشان جفا این خیال و وهم بد چون شد پدید صد هزاران یار را از هم برید مشفقی گر کرد جور و امتحان عقل باید که نباشد بدگمان خاصه من بدرگ نبودم زشت اسم آنک دیدی بد نبد بود آن طلسم ور بدی بد آن سگالش قدرا عفو فرمایند یاران زان خطا عالم وهم و خیال طمع و بیم هست ره رو را یکی سدی عظیم نقشهای این خیال نقش بند چون خلیلی را که که بد شد گزند گفت هذا ربی ابراهیم راد چونک اندر عالم وهم اوفتاد ذکر کوکب را چنین تاویل گفت آن کسی که گوهر تاویل سفت عالم وهم و خیال چشم بند آنچنان که را ز جای خویش کند تا که هذا ربی آمد قال او خربط و خر را چه باشد حال او غرق گشته عقلهای چون جبال در بحار وهم و گرداب خیال کوهها را هست زین طوفان فضوح کو امانی جز که در کشتی نوح زین خیال ره زن راه یقین گشت هفتاد و دو ملت اهل دین مرد ایقان رست از وهم و خیال موی ابرو را نمی گوید هلال وآنک نور عمرش نبود سند موی ابروی کژی راهش زند صد هزاران کشتی با هول و سهم تخته تخته گشته در دریای وهم کمترین فرعون چست فیلسوف ماه او در برج وهمی در خسوف کس نداند روسپی زن کیست آن وانک داند نیستش بر خود گمان چون ترا وهم تو دارد خیره سر از چه گردی گرد وهم آن دگر عاجزم من از منی خویشتن چه نشستی پر منی تو پیش من بی من و مایی همی جویم به جان تا شوم من گوی آن خوش صولجان هر که بی من شد همه من ها خود اوست دوست جمله شد چو خود را نیست دوست آینه بی نقش شد یابد بها زانک شد حاکی جمله نقشها # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۱۳ - حکایت شیخ محمد سررزی غزنوی قدس الله سره زاهدی در غزنی از دانش مزی بد محمد نام و کنیت سررزی بود افطارش سر رز هر شبی هفت سال او دایم اندر مطلبی بس عجایب دید از شاه وجود لیک مقصودش جمال شاه بود بر سر که رفت آن از خویش سیر گفت بنما یا فتادم من به زیر گفت نامد مهلت آن مکرمت ور فرو افتی نمیری نکشمت او فرو افکند خود را از وداد در میان عمق آبی اوفتاد چون نمرد از نکس آن جان سیر مرد از فراق مرگ بر خود نوحه کرد کین حیات او را چو مرگی می نمود کار پیشش بازگونه گشته بود موت را از غیب می کرد او کدی ان فی موتی حیاتی می زدی موت را چون زندگی قابل شده با هلاک جان خود یک دل شده سیف و خنجر چون علی ریحان او نرگس و نسرین عدوی جان او بانگ آمد رو ز صحرا سوی شهر بانگ طرفه از ورای سر و جهر گفت ای دانای رازم مو به مو چه کنم در شهر از خدمت بگو گفت خدمت آنک بهر ذل نفس خویش را سازی تو چون عباس دبس مدتی از اغنیا زر می ستان پس به درویشان مسکین می رسان خدمتت اینست تا یک چند گاه گفت سمعا طاعة ای جان پناه بس سؤال و بس جواب و ماجرا بد میان زاهد و رب الوری که زمین و آسمان پر نور شد در مقالات آن همه مذکور شد لیک کوته کردم آن گفتار را تا ننوشد هر خسی اسرار را # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۱۴ - آمدن شیخ بعد از چندین سال از بیابان به شهر غزنین و زنبیل گردانیدن به اشارت غیبی و تفرقه کردن آنچ جمع آید بر فقرا هر که را جان عز لبیکست نامه بر نامه پیک بر پیکست چنانک روزن خانه باز باشد آفتاب و ماهتاب و باران و نامه و غیره منقطع نباشد رو به شهر آورد آن فرمان پذیر شهر غزنین گشت از رویش منیر از فرح خلقی به استقبال رفت او در آمد از ره دزدیده تفت جمله اعیان و مهان بر خاستند قصرها از بهر او آراستند گفت من از خودنمایی نامدم جز به خواری و گدایی نامدم نیستم در عزم قال و قیل من در به در گردم به کف زنبیل من بنده فرمانم که امرست از خدا که گدا باشم گدا باشم گدا در گدایی لفظ نادر ناورم جز طریق خس گدایان نسپرم تا شوم غرقه مذلت من تمام تا سقطها بشنوم از خاص و عام امر حق جانست و من آن را تبع او طمع فرمود ذل من طمع چون طمع خواهد ز من سلطان دین خاک بر فرق قناعت بعد ازین او مذلت خواست کی عزت تنم او گدایی خواست کی میری کنم بعد ازین کد و مذلت جان من بیست عباس اند در انبان من شیخ بر می گشت زنبیلی به دست شیء لله خواجه توفیقیت هست برتر از کرسی و عرش اسرار او شیء لله شیء لله کار او انبیا هر یک همین فن می زنند خلق مفلس کدیه ایشان می کنند اقرضوا الله اقرضوا الله می زنند بازگون بر انصروا الله می تنند در به در این شیخ می آرد نیاز بر فلک صد در برای شیخ باز که آن گدایی که آن به جد می کرد او بهر یزدان بود نه از بهر گلو ور بکردی نیز از بهر گلو آن گلو از نور حق دارد غلو در حق او خورد نان و شهد و شیر به ز چله وز سه روزه صد فقیر نور می نوشد مگو نان می خورد لاله می کارد به صورت می چرد چون شراری کو خورد روغن ز شمع نور افزاید ز خوردش بهر جمع نان خوری را گفت حق لاتسرفوا نور خوردن را نگفتست اکتفوا آن گلوی ابتلا بد وین گلو فارغ از اسراف و آمن از غلو امر و فرمان بود نه حرص و طمع آن چنان جان حرص را نبود تبع گر بگوید کیمیا مس را بده تو به من خود را طمع نبود فره گنجهای خاک تا هفتم طبق عرضه کرده بود پیش شیخ حق شیخ گفتا خالقا من عاشقم گر بجویم غیر تو من فاسقم هشت جنت گر در آرم در نظر ور کنم خدمت من از خوف سقر مومنی باشم سلامت جوی من زانک این هر دو بود حظ بدن عاشقی کز عشق یزدان خورد قوت صد بدن پیشش نیرزد تره توت وین بدن که دارد آن شیخ فطن چیز دگر گشت کم خوانش بدن عاشق عشق خدا وانگاه مزد جبرییل مؤتمن وانگاه دزد عاشق آن لیلی کور و کبود ملک عالم پیش او یک تره بود پیش او یکسان شده بد خاک و زر زر چه باشد که نبد جان را خطر شیر و گرگ و دد ازو واقف شده هم چو خویشان گرد او گرد آمده کین شدست از خوی حیوان پاک پاک پر ز عشق و لحم و شحمش زهرناک زهر دد باشد شکرریز خرد زانک نیک نیک باشد ضد بد لحم عاشق را نیارد خورد دد عشق معروفست پیش نیک و بد ور خورد خود فی المثل دام و ددش گوشت عاشق زهر گردد بکشدش هر چه جز عشقست شد ماکول عشق دو جهان یک دانه پیش نول عشق دانه ای مر مرغ را هرگز خورد کاهدان مر اسپ را هرگز چرد بندگی کن تا شوی عاشق لعل بندگی کسبیست آید در عمل بنده آزادی طمع دارد ز جد عاشق آزادی نخواهد تا ابد بنده دایم خلعت و ادرارجوست خلعت عاشق همه دیدار دوست در نگنجد عشق در گفت و شنید عشق دریاییست قعرش ناپدید قطره های بحر را نتوان شمرد هفت دریا پیش آن بحرست خرد این سخن پایان ندارد ای فلان باز رو در قصه شیخ زمان # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۱۵ - در معنی لَوْلاکَ لَما خَلَقْتُ الأَفْلاکَ شد چنین شیخی گدای کو به کو عشق آمد لاابالی اتقوا عشق جوشد بحر را مانند دیگ عشق ساید کوه را مانند ریگ عشق بشکافد فلک را صد شکاف عشق لرزاند زمین را از گزاف با محمد بود عشق پاک جفت بهر عشق او را خدا لولاک گفت منتهی در عشق چون او بود فرد پس مر او را ز انبیا تخصیص کرد گر نبودی بهر عشق پاک را کی وجودی دادمی افلاک را من بدان افراشتم چرخ سنی تا علو عشق را فهمی کنی منفعتهای دگر آید ز چرخ آن چو بیضه تابع آید این چو فرخ خاک را من خوار کردم یک سری تا ز خواری عاشقان بویی بری خاک را دادیم سبزی و نوی تا ز تبدیل فقیر آگه شوی با تو گویند این جبال راسیات وصف حال عاشقان اندر ثبات گرچه آن معنیست و این نقش ای پسر تا به فهم تو کند نزدیک تر غصه را با خار تشبیهی کنند آن نباشد لیک تنبیهی کنند آن دل قاسی که سنگش خواندند نامناسب بد مثالی راندند در تصور در نیاید عین آن عیب بر تصویر نه نفیش مدان # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۱۶ - رفتن این شیخ در خانهٔ امیری بهر کدیه روزی چهار بار به زنبیل به اشارت غیب و عتاب کردن امیر او را بدان وقاحت و عذر گفتن او امیر را شیخ روزی چار کرت چون فقیر بهر کدیه رفت در قصر امیر در کفش زنبیل و شی لله زنان خالق جان می بجوید تای نان نعلهای بازگونه ست ای پسر عقل کلی را کند هم خیره سر چون امیرش دید گفتش ای وقیح گویمت چیزی منه نامم شحیح این چه سغری و چه رویست و چه کار که به روزی اندر آیی چار بار کیست اینجا شیخ اندر بند تو من ندیدم نر گدا مانند تو حرمت و آب گدایان برده ای این چه عباسی زشت آورده ای غاشیه بر دوش تو عباس دبس هیچ ملحد را مباد این نفس نحس گفت امیرا بنده فرمانم خموش ز آتشم آگه نه ای چندین مجوش بهر نان در خویش حرصی دیدمی اشکم نان خواه را بدریدمی هفت سال از سوز عشق جسم پز در بیابان خورده ام من برگ رز تا ز برگ خشک و تازه خوردنم سبز گشته بود این رنگ تنم تا تو باشی در حجاب بوالبشر سرسری در عاشقان کمتر نگر زیرکان که مویها بشکافتند علم هیات را به جان دریافتند علم نارنجات و سحر و فلسفه گرچه نشناسند حق المعرفه لیک کوشیدند تا امکان خود بر گذشتند از همه اقران خود عشق غیرت کرد و زیشان در کشید شد چنین خورشید زیشان ناپدید نور چشمی کو به روز استاره دید آفتابی چون ازو رو در کشید زین گذر کن پند من بپذیر هین عاشقان را تو به چشم عشق بین وقت نازک باشد و جان در رصد با تو نتوان گفت آن دم عذر خود فهم کن موقوف آن گفتن مباش سینه های عاشقان را کم خراش نه گمانی برده ای تو زین نشاط حزم را مگذار می کن احتیاط واجبست و جایزست و مستحیل این وسط را گیر در حزم ای دخیل # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۱۷ - گریان شدن امیر از نصیحت شیخ و عکس صدق او و ایثار کردن مخزن بعد از آن گستاخی و استعصام شیخ و قبول ناکردن و گفتن کی من بی‌اشارت نیارم تصرفی کردن این بگفت و گریه در شد های های اشک غلطان بر رخ او جای جای صدق او هم بر ضمیر میر زد عشق هر دم طرفه دیگی می پزد صدق عاشق بر جمادی می تند چه عجب گر بر دل دانا زند صدق موسی بر عصا و کوه زد بلک بر دریای پر اشکوه زد صدق احمد بر جمال ماه زد بلک بر خورشید رخشان راه زد رو برو آورده هر دو در نفیر گشته گریان هم امیر و هم فقیر ساعتی بسیار چون بگریستند گفت میر او را که خیز ای ارجمند هر چه خواهی از خزانه برگزین گرچه استحقاق داری صد چنین خانه آن تست هر چت میل هست بر گزین خود هر دو عالم اندکست گفت دستوری ندادندم چنین که به دست خويش چيزي برگزين این بهانه کرد و مهره در ربود مانع آن بد کان عطا صادق نبود نه که صادق بود و پاک از غل و خشم شیخ را هر صدق می نامد به چشم گفت فرمانم چنین دادست اله که گدایانه برو نانی بخواه # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۱۸ - اشارت آمدن از غیب به شیخ کی این دو سال به فرمان ما بستدی و بدادی بعد ازین بده و مستان دست در زیر حصیر می‌کن کی آن را چون انبان بوهریره کردیم در حق تو هر چه خواهی بیابی تا یقین شود عالمیان را کی ورای این عالمیست کی خاک به کف گیری زر شود مرده درو آید زنده شود نحس اکبر در وی آید سعد اکبر شود کفر درو آید ایمان گردد زهر درو آید تریاق شود نه داخل این عالمست و نه خارج این عالم نه تحت و نه فوق نه متصل نه منفصل بی‌چون و بی چگونه هر دم ازو هزاران اثر و نمونه ظاهر می‌شود چنانک صنعت دست با صورت دست و غمزهٔ چشم با صورت چشم و فصاحت زبان با صورت زبان نه داخلست و نه خارج او نه متصل و نه منفصل والعاقل تکفیه الاشارة تا دو سال این کار کرد آن مرد کار بعد از آن امر آمدش از کردگار بعد ازین می ده ولی از کس مخواه ما بدادیمت ز غیب این دستگاه هر که خواهد از تو از یک تا هزار دست در زیر حصیری کن بر آر هین ز گنج رحمت بی مر بده در کف تو خاک گردد زر بده هر چه خواهندت بده مندیش از آن داد یزدان را تو بیش از بیش دان دست زیر بوریا کن ای سند از برای روی پوش چشم بد پس ز زیر بوریا پر کن تو مشت ده به دست سایل بشکسته پشت بعد ازین از اجر ناممنون بده هر که خواهد گوهر مکنون بده رو ید الله فوق ایدیهم تو باش هم چو دست حق گزافی رزق پاش وام داران را ز عهده وا رهان هم چو باران سبز کن فرش جهان بود یک سال دگر کارش همین که بدادی زر ز کیسه رب دین زر شدی خاک سیه اندر کفش حاتم طایی گدایی در صفش # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۱۹ - دانستن شیخ ضمیر سایل را بی گفتن و دانستن قدر وام وام‌داران بی گفتن کی نشان آن باشد کی اخرج به صفاتی الی خلقی حاجت خود گر نگفتی آن فقیر او بدادی و بدانستی ضمیر آنچ در دل داشتی آن پشت خم قدر آن دادی بدو نه بیش و کم پس بگفتندی چه دانستی که او این قدر اندیشه دارد ای عمو او بگفتی خانه دل خلوتست خالی از کدیه مثال جنتست اندرو جز عشق یزدان کار نیست جز خیال وصل او دیار نیست خانه را من روفتم از نیک و بد خانه ام پرست از عشق احد هرچه بینم اندرو غیر خدا آن من نبود بود عکس گدا گر در آبی نخل یا عرجون نمود جز ز عکس نخله بیرون نبود در تگ آب ار ببینی صورتی عکس بیرون باشد آن نقش ای فتی لیک تا آب از قذی خالی شدن تنقیه شرطست در جوی بدن تا نماند تیرگی و خس درو تا امین گردد نماید عکس رو جز گلابه در تنت کو ای مقل آب صافی کن ز گل ای خصم دل تو بر آنی هر دمی کز خواب و خور خاک ریزی اندرین جو بیشتر # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۲۰ - سبب دانستن ضمیرهای خلق چون دل آن آب زینها خالیست عکس روها از برون در آب جست پس ترا باطن مصفا ناشده خانه پر از دیو و نسناس و دده ای خری ز استیزه مانده در خری کی ز ارواح مسیحی بو بری کی شناسی گر خیالی سر کند کز کدامین مکمنی سر بر کند چون خیالی می شود در زهد تن تا خیالات از درونه روفتن # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۲۱ - غالب شدن مکر روبه بر استعصام خر خر بسی کوشید و او را دفع گفت لیک جوع الکلب با خر بود جفت غالب آمد حرص و صبرش بد ضعیف بس گلوها که برد عشق رغیف زان رسولی کش حقایق داد دست کاد فقر ان یکن کفر آمدست گشته بود آن خر مجاعت را اسیر گفت اگر مکرست یک ره مرده گیر زین عذاب جوع باری وا رهم گر حیات اینست من مرده بهم گر خر اول توبه و سوگند خورد عاقبت هم از خری خبطی بکرد حرص کور و احمق و نادان کند مرگ را بر احمقان آسان کند نیست آسان مرگ بر جان خران که ندارند آب جان جاودان چون ندارد جان جاوید او شقیست جرات او بر اجل از احمقیست جهد کن تا جان مخلد گرددت تا به روز مرگ برگی باشدت اعتمادش نیز بر رازق نبود که بر افشاند برو از غیب جود تاکنونش فضل بی روزی نداشت گرچه گه گه بر تنش جوعی گماشت گر نباشد جوع صد رنج دگر از پی هیضه بر آرد از تو سر رنج جوع اولی بود خود زان علل هم به لطف و هم به خفت هم عمل رنج جوع از رنجها پاکیزه تر خاصه در جوعست صد نفع و هنر # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۲۲ - در بیان فضیلت احتما و جوع جوع خود سلطان داروهاست هین جوع در جان نه چنین خوارش مبین جمله ناخوش از مجاعت خوش شدست جمله خوشها بی مجاعتها ردست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۲۳ - مثل آن یکی می خورد نان فخفره گفت سایل چون بدین استت شره گفت جوع از صبر چون دوتا شود نان جو در پیش من حلوا شود پس توانم که همه حلوا خورم چون کنم صبری صبورم لاجرم خود نباشد جوع هر کس را زبون کین علف زاریست ز اندازه برون جوع مر خاصان حق را داده اند تا شوند از جوع شیر زورمند جوع هر جلف گدا را کی دهند چون علف کم نیست پیش او نهند که بخور که هم بدین ارزانیی تو نه ای مرغاب مرغ نانیی # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۲۴ - حکایت مریدی کی شیخ از حرص و ضمیر او واقف شد او را نصیحت کرد به زبان و در ضمن نصیحت قوت توکل بخشیدش به امر حق شیخ می شد با مریدی بی درنگ سوی شهری نان بدانجا بود تنگ ترس جوع و قحط در فکر مرید هر دمی می گشت از غفلت پدید شیخ آگه بود و واقف از ضمیر گفت او را چند باشی در زحیر از برای غصه نان سوختی دیده صبر و توکل دوختی تو نه ای زان نازنینان عزیز که ترا دارند بی جوز و مویز جوع رزق جان خاصان خداست کی زبون هم چو تو گیج گداست باش فارغ تو از آنها نیستی که درین مطبخ تو بی نان بیستی کاسه بر کاسه ست و نان بر نان مدام از برای این شکم خواران عام چون بمیرد می رود نان پیش پیش کای ز بیم بی نوایی کشته خویش تو برفتی ماند نان برخیز گیر ای بکشته خویش را اندر زحیر هین توکل کن ملرزان پا و دست رزق تو بر تو ز تو عاشق ترست عاشقست و می زند او مول مول که ز بی صبریت داند ای فضول گر تو را صبری بدی رزق آمدی خویشتن چون عاشقان بر تو زدی این تب لرزه ز خوف جوع چیست در توکل سیر می تانند زیست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۲۵ - حکایت آن گاو کی تنها در جزیره‌ای‌ست بزرگ، حق تعالی آن جزیرهٔ بزرگ را پر کند از نبات و ریاحین کی علفِ گاو باشد. تا به شب آن گاو همه را بخورَد و فربه شود چون کوه پاره‌ای. چون شب شود خوابش نبرَد از غصه و خوف کی همه صحرا را چریدم فردا چه خورم تا ازین غصه لاغر شود. هم‌چون خلال روز برخیزد همه صحرا را سبزتر و انبوه‌تر بیند از دی؛ باز بخورَد و فربه شود باز شبش همان غم بگیرد سالهاست کی او هم‌چنین می‌بیند و اعتماد نمی‌کند یک جزیره سبز هست اندر جهان اندرو گاویست تنها خوش دهان جمله صحرا را چرد او تا به شب تا شود زفت و عظیم و منتجب شب ز اندیشه که فردا چه خورم گردد او چون تار مو لاغر ز غم چون برآید صبح گردد سبز دشت تا میان رسته قصیل سبز و کشت اندر افتد گاو با جوع البقر تا به شب آن را چرد او سر به سر باز زفت و فربه و لمتر شود آن تنش از پیه و قوت پر شود باز شب اندر تب افتد از فزع تا شود لاغر ز خوف منتجع که چه خواهم خورد فردا وقت خور سالها اینست کار آن بقر هیچ نندیشد که چندین سال من می خورم زین سبزه زار و زین چمن هیچ روزی کم نیامد روزیم چیست این ترس و غم و دلسوزیم باز چون شب می شود آن گاو زفت می شود لاغر که آوه رزق رفت نفس آن گاوست و آن دشت این جهان کاو همی لاغر شود از خوف نان که چه خواهم خورد مستقبل عجب لوت فردا از کجا سازم طلب سالها خوردی و کم نامد ز خور ترک مستقبل کن و ماضی نگر لوت و پوت خورده را هم یاد آر منگر اندر غابر و کم باش زار # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۲۶ - صید کردن شیر آن خر را و تشنه شدن شیر از کوشش، رفت به چشمه تا آب خورد تا باز آمدنِ شیر جگربند و دل و گرده را روباه خورده بود کی لطیفترست، شیر طلب کرد دل و جگر نیافت از روبه پرسید کی کو دل و جگر؟ روبه گفت اگر او را دل و جگر بودی آنچنان سیاستی دیده بود آن روز و به هزار حیله جان برده؛ کی برِ تو باز آمدی؟ لوکنا نسمع او نعقل ماکنا فی اصحاب السعیر برد خر را روبهک تا پیش شیر پاره پاره کردش آن شیر دلیر تشنه شد از کوشش آن سلطان دد رفت سوی چشمه تا آبی خورد روبهک خورد آن جگربند و دلش آن زمان چون فرصتی شد حاصلش شیر چون وا گشت از چشمه به خور جست در خر دل نه دل بد نه جگر گفت روبه را جگر کو دل چه شد که نباشد جانور را زین دو بد گفت گر بودی ورا دل یا جگر کی بدینجا آمدی بار دگر آن قیامت دیده بود و رستخیز وآن ز کوه افتادن و هول و گریز گر جگر بودی ورا یا دل بدی بار دیگر کی بر تو آمدی چون نباشد نور دل دل نیست آن چون نباشد روح جز گل نیست آن آن زجاجی کاو ندارد نور جان بول و قاروره ست قندیلش مخوان نور مصباحست داد ذوالجلال صنعت خلقست آن شیشه و سفال لاجرم در ظرف باشد اعتداد در لهبها نبود الا اتحاد نور شش قندیل چون آمیختند نیست اندر نورشان اعداد و چند آن جهود از ظرفها مشرک شده ست نور دید آن مؤمن و مدرک شده ست چون نظر بر ظرف افتد روح را پس دو بیند شیث را و نوح را جو که آبش هست جو خود آن بود آدمی آنست کاو را جان بود این نه مردانند اینها صورتند مرده نانند و کشته شهوتند # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۲۷ - حکایت آن راهب که روز با چراغ می‌گشت در میان بازار از سَرِ حالتی کی او را بود آن یکی با شمع برمی گشت روز گرد بازاری دلش پر عشق و سوز بوالفضولی گفت او را کای فلان هین چه می جویی به سوی هر دکان هین چه می گردی تو جویان با چراغ در میان روز روشن چیست لاغ گفت می جویم به هر سو آدمی که بود حی از حیات آن دمی هست مردی گفت این بازار پر مردمانند آخر ای دانای حر گفت خواهم مرد بر جاده دو ره در ره خشم و به هنگام شره وقت خشم و وقت شهوت مرد کو طالب مردی دوانم کو به کو کو درین دو حال مردی در جهان تا فدای او کنم امروز جان گفت نادر چیز می جویی ولیک غافل از حکم و قضایی بین تو نیک ناظر فرعی ز اصلی بی خبر فرع ماییم اصل احکام قدر چرخ گردان را قضا گمره کند صد عطارد را قضا ابله کند تنگ گرداند جهان چاره را آب گرداند حدید و خاره را ای قراری داده ره را گام گام خام خامی خام خامی خام خام چون بدیدی گردش سنگ آسیا آب جو را هم ببین آخر بیا خاک را دیدی برآمد در هوا در میان خاک بنگر باد را دیگ های فکر می بینی به جوش اندر آتش هم نظر می کن به هوش گفت حق ایوب را در مکرمت من به هر موییت صبری دادمت هین به صبر خود مکن چندین نظر صبر دیدی صبر دادن را نگر چند بینی گردش دولاب را سر برون کن هم ببین تیز آب را تو همی گویی که می بینم ولیک دید آن را بس علامتهاست نیک گردش کف را چو دیدی مختصر حیرتت باید به دریا در نگر آنک کف را دید سر گویان بود وانک دریا دید او حیران بود آنک کف را دید نیتها کند وانک دریا دید دل دریا کند آنک کفها دید باشد در شمار و آنک دریا دید شد بی اختیار آنک او کف دید در گردش بود وانک دریا دید او بی غش بود # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۲۸ - دعوت کردن مسلمان مغ را مر مغی را گفت مردی کای فلان هین مسلمان شو بباش از مؤمنان گفت اگر خواهد خدا مؤمن شوم ور فزاید فضل هم موقن شوم گفت می خواهد خدا ایمان تو تا رهد از دست دوزخ جان تو لیک نفس نحس و آن شیطان زشت می کشندت سوی کفران و کنشت گفت ای منصف چو ایشان غالب اند یار او باشم که باشد زورمند یار آن تانم بدن کاو غالبست آن طرف افتم که غالب جاذبست چون خدا می خواست از من صدق زفت خواست او چه سود چون پیشش نرفت نفس و شیطان خواست خود را پیش برد وآن عنایت قهر گشت و خرد و مرد تو یکی قصر و سرایی ساختی اندرو صد نقش خوش افراختی خواستی مسجد بود آن جای خیر دیگری آمد مر آن را ساخت دیر یا تو بافیدی یکی کرباس تا خوش بسازی بهر پوشیدن قبا تو قبا می خواستی خصم از نبرد رغم تو کرباس را شلوار کرد او زبون شد جرم این کرباس چیست آنک او مغلوب غالب نیست کیست چون کسی بی خواست او بر وی براند خاربن در ملک و خانه او نشاند صاحب خانه بدین خواری بود که چنین بر وی خلاقت می رود هم خلق گردم من ار تازه و نوم چونک یار این چنین خواری شوم چونک خواه نفس آمد مستعان تسخر آمد ایش شاء الله کان من اگر ننگ مغان یا کافرم آن نیم که بر خدا این ظن برم که کسی ناخواه او و رغم او گردد اندر ملکت او حکم جو ملکت او را فرو گیرد چنین که نیارد دم زدن دم آفرین دفع او می خواهد و می بایدش دیو هر دم غصه می افزایدش بنده این دیو می باید شدن چونک غالب اوست در هر انجمن تا مبادا کین کشد شیطان ز من پس چه دستم گیرد آنجا ذوالمنن آنک او خواهد مراد او شود از کی کار من دگر نیکو شود # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۲۹ - مثل شیطان بر در رحمان حاش لله ایش شاء الله کان حاکم آمد در مکان و لامکان هیچ کس در ملک او بی امر او در نیفزاید سر یک تای مو ملک ملک اوست فرمان آن او کمترین سگ بر در آن شیطان او ترکمان را گر سگی باشد به در بر درش بنهاده باشد رو و سر کودکان خانه دمش می کشند باشد اندر دست طفلان خوارمند باز اگر بیگانه ای معبر کند حمله بر وی هم چو شیر نر کند که اشداء علی الکفار شد با ولی گل با عدو چون خار شد ز آب تتماجی که دادش ترکمان آنچنان وافی شده ست و پاسبان پس سگ شیطان که حق هستش کند اندرو صد فکرت و حیلت تند آب روها را غذای او کند تا برد او آب روی نیک و بد این تتماجست آب روی عام که سگ شیطان از آن یابد طعام بر در خرگاه قدرت جان او چون نباشد حکم را قربان بگو گله گله از مرید و از مرید چون سگ باسط ذراعی بالوصید بر در کهف الوهیت چو سگ ذره ذره امرجو برجسته رگ ای سگ دیو امتحان می کن که تا چون درین ره می نهند این خلق پا حمله می کن منع می کن می نگر تا که باشد ماده اندر صدق و نر پس اعوذ از بهر چه باشد چو سگ گشته باشد از ترفع تیزتگ این اعوذ آنست کای ترک خطا بانگ بر زن بر سگت ره بر گشا تا بیایم بر در خرگاه تو حاجتی خواهم ز جود و جاه تو چونک ترک از سطوت سگ عاجزست این اعوذ و این فغان ناجایزست ترک هم گوید اعوذ از سگ که من هم ز سگ در مانده ام اندر وطن تو نمی یاری برین در آمدن من نمی آرم ز در بیرون شدن خاک اکنون بر سر ترک و قنق که یکی سگ هر دو را بندد عنق حاش لله ترک بانگی بر زند سگ چه باشد شیر نر خون قی کند ای که خود را شیر یزدان خوانده ای سالها شد با سگی در مانده ای چون کند این سگ برای تو شکار چون شکار سگ شده ستی آشکار # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۳۰ - جواب گفتن مؤمن سُنّی، کافر جبری را و در اثبات اختیار بنده دلیل گفتن سنّت راهی باشد کوفتهٔ اقدام انبیا علیهم‌السلام بر یمین آن راه بیابان جبر کی خود را اختیار نبیند و امر و نهی را منکر شود و تاویل کند و از منکر شدن امر و نهی لازم آید انکار بهشت کی جزای مطیعان امرست و دوزخ جزای مخالفان امر و دیگر نگویم به چه انجامد کی العاقل تکفیه الاشاره و بر یسار آن راه بیابان قدرست کی قدرت خالق را مغلوب قدرت خلق داند و از آن آن فسادها زاید کی آن مغ جبری بر می‌شمرد گفت مؤمن بشنو ای جبری خطاب آن خود گفتی نک آوردم جواب بازی خود دیدی ای شطرنج باز بازی خصمت ببین پهن و دراز نامه عذر خودت بر خوانده ای نامه سنی بخوان چه مانده ای نکته گفتی جبریانه در قضا سر آن بشنو ز من در ماجرا اختیاری هست ما را بی گمان حس را منکر نتانی شد عیان سنگ را هرگز بگوید کس بیا از کلوخی کس کجا جوید وفا آدمی را کس نگوید هین بپر یا بیا ای کور تو در من نگر گفت یزدان ما علی الاعمی حرج کی نهد بر کس حرج رب الفرج کس نگوید سنگ را دیر آمدی یا که چوبا تو چرا بر من زدی این چنین واجستها مجبور را کس بگوید یا زند معذور را امر و نهی و خشم و تشریف و عتیب نیست جز مختار را ای پاک جیب اختیاری هست در ظلم و ستم من ازین شیطان و نفس این خواستم اختیار اندر درونت ساکنست تا ندید او یوسفی کف را نخست اختیار و داعیه در نفس بود روش دید آنگه پر و بالی گشود سگ بخفته اختیارش گشته گم چون شکنبه دید جنبانید دم اسپ هم حو حو کند چون دید جو چون بجنبد گوشت گربه کرد مو دیدن آمد جنبش آن اختیار هم چو نفخی ز آتش انگیزد شرار پس بجنبد اختیارت چون بلیس شد دلاله آردت پیغام ویس چونک مطلوبی برین کس عرضه کرد اختیار خفته بگشاید نورد وآن فرشته خیرها بر رغم دیو عرضه دارد می کند در دل غریو تا بجنبد اختیار خیر تو زانک پیش از عرضه خفته ست این دو خو پس فرشته و دیو گشته عرضه دار بهر تحریک عروق اختیار می شود ز الهامها و وسوسه اختیار خیر و شرت ده کسه وقت تحلیل نماز ای بانمک زان سلام آورد باید بر ملک که ز الهام و دعای خوبتان اختیار این نمازم شد روان باز از بعد گنه لعنت کنی بر بلیس ایرا کزویی منحنی این دو ضد عرضه کننده ت در سرار در حجاب غیب آمد عرضه دار چونک پرده غیب برخیزد ز پیش تو ببینی روی دلالان خویش وآن سخنشان وا شناسی بی گزند که آن سخن گویان نهان اینها بدند دیو گوید ای اسیر طبع و تن عرضه می کردم نکردم زور من وآن فرشته گویدت من گفتمت که ازین شادی فزون گردد غمت آن فلان روزت نگفتم من چنان که از آن سویست ره سوی جنان ما محب جان و روح افزای تو ساجدان مخلص بابای تو این زمانت خدمتی هم می کنیم سوی مخدومی صلایت می زنیم آن گره بابات را بوده عدی در خطاب اسجدوا کرده ابا آن گرفتی آن ما انداختی حق خدمت های ما نشناختی این زمان ما را و ایشان را عیان در نگر بشناس از لحن و بیان نیم شب چون بشنوی رازی ز دوست چون سخن گوید سحر دانی که اوست ور دو کس در شب خبر آرد ترا روز از گفتن شناسی هر دو را بانگ شیر و بانگ سگ در شب رسید صورت هر دو ز تاریکی ندید روز شد چون باز در بانگ آمدند پس شناسدشان ز بانگ آن هوشمند مخلص این که دیو و روح عرضه دار هر دو هستند از تتمه اختیار اختیاری هست در ما ناپدید چون دو مطلب دید آید در مزید اوستادان کودکان را می زنند آن ادب سنگ سیه را کی کنند هیچ گویی سنگ را فردا بیا ور نیایی من دهم بد را سزا هیچ عاقل مر کلوخی را زند هیچ با سنگی عتابی کس کند در خرد جبر از قدر رسواترست زانک جبری حس خود را منکرست منکر حس نیست آن مرد قدر فعل حق حسی نباشد ای پسر منکر فعل خداوند جلیل هست در انکار مدلول دلیل آن بگوید دود هست و نار نی نور شمعی بی ز شمعی روشنی وین همی بیند معین نار را نیست می گوید پی انکار را جامه اش سوزد بگوید نار نیست جامه اش دوزد بگوید تار نیست پس تسفسط آمد این دعوی جبر لاجرم بدتر بود زین رو ز گبر گبر گوید هست عالم نیست رب یا ربی گوید که نبود مستحب این همی گوید جهان خود نیست هیچ هسته سوفسطایی اندر پیچ پیچ جمله عالم مقر در اختیار امر و نهی این میار و آن بیار او همی گوید که امر و نهی لاست اختیاری نیست این جمله خطاست حس را حیوان مقرست ای رفیق لیک ادراک دلیل آمد دقیق زانک محسوسست ما را اختیار خوب می آید برو تکلیف کار # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۳۱ - درک وجدانی چون اختیار و اضطرار و خشم و اصطبار و سیری و ناهار به جای حس است کی زرد از سرخ بداند و فرق کند و خرد از بزرگ و طلخ از شیرین و مشک از سرگین و درشت از نرم به حس مس و گرم از سرد و سوزان از شیر گرم و تر از خشک و مس دیوار از مس درخت پس منکر وجدانی منکر حس باشد و زیاده که وجدانی از حس ظاهرترست زیرا حس را توان بستن و منع کردن از احساس و بستن راه و مدخل وجدانیات را ممکن نیست و العاقل تکفیه الاشارة درک وجدانی به جای حس بود هر دو در یک جدول ای عم می رود نغز می آید برو کن یا مکن امر و نهی و ماجراها و سخن این که فردا این کنم یا آن کنم این دلیل اختیارست ای صنم وان پشیمانی که خوردی زان بدی ز اختیار خویش گشتی مهتدی جمله قران امر و نهیست و وعید امر کردن سنگ مرمر را کی دید هیچ دانا هیچ عاقل این کند با کلوخ و سنگ خشم و کین کند که بگفتم کین چنین کن یا چنان چون نکردید ای موات و عاجزان عقل کی حکمی کند بر چوب و سنگ عقل کی چنگی زند بر نقش چنگ کای غلام بسته دست اشکسته پا نیزه برگیر و بیا سوی وغا خالقی که اختر و گردون کند امر و نهی جاهلانه چون کند احتمال عجز از حق راندی جاهل و گیج و سفیهش خواندی عجز نبود از قدر ور گر بود جاهلی از عاجزی بدتر بود ترک می گوید قنق را از کرم بی سگ و بی دلق آ سوی درم وز فلان سوی اندر آ هین با ادب تا سگم بندد ز تو دندان و لب تو به عکس آن کنی بر در روی لاجرم از زخم سگ خسته شوی آن چنان رو که غلامان رفته اند تا سگش گردد حلیم و مهرمند تو سگی با خود بری یا روبهی سگ بشورد از بن هر خرگهی غیر حق را گر نباشد اختیار خشم چون می آیدت بر جرم دار چون همی خایی تو دندان بر عدو چون همی بینی گناه و جرم ازو گر ز سقف خانه چوبی بشکند بر تو افتد سخت مجروحت کند هیچ خشمی آیدت بر چوب سقف هیچ اندر کین او باشی تو وقف که چرا بر من زد و دستم شکست او عدو و خصم جان من بدست کودکان خرد را چون می زنی چون بزرگان را منزه می کنی آنک دزدد مال تو گویی بگیر دست و پایش را ببر سازش اسیر وآنک قصد عورت تو می کند صد هزاران خشم از تو می دمد گر بیاید سیل و رخت تو برد هیچ با سیل آورد کینی خرد ور بیامد باد و دستارت ربود کی ترا با باد دل خشمی نمود خشم در تو شد بیان اختیار تا نگویی جبریانه اعتذار گر شتربان اشتری را می زند آن شتر قصد زننده می کند خشم اشتر نیست با آن چوب او پس ز مختاری شتر بردست بو هم چنین سگ گر برو سنگی زنی بر تو آرد حمله گردد منثنی سنگ را گر گیرد از خشم توست که تو دوری و ندارد بر تو دست عقل حیوانی چو دانست اختیار این مگو ای عقل انسان شرم دار روشنست این لیکن از طمع سحور آن خورنده چشم می بندد ز نور چونک کلی میل او نان خوردنیست رو به تاریکی نهد که روز نیست حرص چون خورشید را پنهان کند چه عجب گر پشت بر برهان کند # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۳۲ - حکایت هم در بیان تقریر اختیار خلق و بیان آنک تقدیر و قضا سلب کنندهٔ اختیار نیست گفت دزدی شحنه را کای پادشاه آنچ کردم بود آن حکم اله گفت شحنه آنچ من هم می کنم حکم حقست ای دو چشم روشنم از دکانی گر کسی تربی برد کین ز حکم ایزدست ای با خرد بر سرش کوبی دو سه مشت ای کره حکم حقست این که اینجا باز نه در یکی تره چو این عذر ای فضول می نیاید پیش بقالی قبول چون بدین عذر اعتمادی می کنی بر حوالی اژدهایی می تنی از چنین عذر ای سلیم نانبیل خون و مال و زن همه کردی سبیل هر کسی پس سبلت تو بر کند عذر آرد خویش را مضطر کند حکم حق گر عذر می شاید ترا پس بیاموز و بده فتوی مرا که مرا صد آرزو و شهوتست دست من بسته ز بیم و هیبتست پس کرم کن عذر را تعلیم ده برگشا از دست و پای من گره اختیاری کرده ای تو پیشه ای که اختیاری دارم و اندیشه ای ورنه چون بگزیده ای آن پیشه را از میان پیشه ها ای کدخدا چونک آید نوبت نفس و هوا بیست مرده اختیار آید ترا چون برد یک حبه از تو یار سود اختیار جنگ در جانت گشود چون بیاید نوبت شکر نعم اختیارت نیست وز سنگی تو کم دوزخت را عذر این باشد یقین که اندرین سوزش مرا معذور بین کس بدین حجت چو معذورت نداشت وز کف جلاد این دورت نداشت پس بدین داور جهان منظوم شد حال آن عالم همت معلوم شد # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۳۳ - حکایت هم در جواب جبری و اثبات اختیار و صحت امر و نهی و بیان آنک عذر جبری در هیچ ملتی و در هیچ دینی مقبول نیست و موجب خلاص نیست از سزای آن کار کی کرده است چنانک خلاص نیافت ابلیس جبری بدان کی گفت بما اغویتنی والقلیل یدل علی الکثیر آن یکی می رفت بالای درخت می فشاند آن میوه را دزدانه سخت صاحب باغ آمد و گفت ای دنی از خدا شرمیت کو چه می کنی گفت از باغ خدا بنده خدا گر خورد خرما که حق کردش عطا عامیانه چه ملامت می کنی بخل بر خوان خداوند غنی گفت ای ایبک بیاور آن رسن تا بگویم من جواب بوالحسن پس ببستش سخت آن دم بر درخت می زد او بر پشت و ساقش چوب سخت گفت آخر از خدا شرمی بدار می کشی این بی گنه را زار زار گفت از چوب خدا این بنده اش می زند بر پشت دیگر بنده خوش چوب حق و پشت و پهلو آن او من غلام و آلت فرمان او گفت توبه کردم از جبر ای عیار اختیارست اختیارست اختیار اختیارات اختیارش هست کرد اختیارش چون سواری زیر گرد اختیارش اختیار ما کند امر شد بر اختیاری مستند حاکمی بر صورت بی اختیار هست هر مخلوق را در اقتدار تا کشد بی اختیاری صید را تا برد بگرفته گوش او زید را لیک بی هیچ آلتی صنع صمد اختیارش را کمند او کند اختیارش زید را قیدش کند بی سگ و بی دام حق صیدش کند آن دروگر حاکم چوبی بود وآن مصور حاکم خوبی بود هست آهنگر بر آهن قیمی هست بنا هم بر آلت حاکمی نادر این باشد که چندین اختیار ساجد اندر اختیارش بنده وار قدرت تو بر جمادات از نبرد کی جمادی را از آنها نفی کرد قدرتش بر اختیارات آنچنان نفی نکند اختیاری را از آن خواستش می گوی بر وجه کمال که نباشد نسبت جبر و ضلال چونک گفتی کفر من خواست ویست خواست خود را نیز هم می دان که هست زانک بی خواه تو خود کفر تو نیست کفر بی خواهش تناقض گفتنیست امر عاجز را قبیحست و ذمیم خشم بتر خاصه از رب رحیم گاو گر یوغی نگیرد می زنند هیچ گاوی که نپرد شد نژند گاو چون معذور نبود در فضول صاحب گاو از چه معذورست و دول چون نه ای رنجور سر را بر مبند اختیارت هست بر سبلت مخند جهد کن کز جام حق یابی نوی بی خود و بی اختیار آنگه شوی آنگه آن می را بود کل اختیار تو شوی معذور مطلق مست وار هرچه گویی گفته می باشد آن هر چه روبی رفته می باشد آن کی کند آن مست جز عدل و صواب که ز جام حق کشیدست او شراب جادوان فرعون را گفتند بیست مست را پروای دست و پای نیست دست و پای ما می آن واحدست دست ظاهر سایه است و کاسدست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۳۴ - معنی ما شاء الله کان یعنی خواست خواست او و رضا رضای او جویید از خشم دیگران و رد دیگران دلتنگ مباشید آن کان اگر چه لفظ ماضیست لیکن در فعل خدا ماضی و مستقبل نباشد کی لیس عند الله صباح و لا مساء قول بنده ایش شاء الله کان بهر آن نبود که تنبل کن در آن بلک تحریضست بر اخلاص و جد که در آن خدمت فزون شو مستعد گر بگویند آنچ می خواهی تو راد کار کار تست برحسب مراد آنگهان تنبل کنی جایز بود کانچ خواهی و آنچ گویی آن شود چون بگویند ایش شاء الله کان حکم حکم اوست مطلق جاودان پس چرا صد مرده اندر ورد او بر نگردی بندگانه گرد او گر بگویند آنچ می خواهد وزیر خواست آن اوست اندر دار و گیر گرد او گردان شوی صد مرده زود تا بریزد بر سرت احسان و جود یا گریزی از وزیر و قصر او این نباشد جست و جوی نصر او بازگونه زین سخن کاهل شدی منعکس ادراک و خاطر آمدی امر امر آن فلان خواجه ست هین چیست یعنی با جز او کمتر نشین گرد خواجه گرد چون امر آن اوست کو کشد دشمن رهاند جان دوست هرچه او خواهد همان یابی یقین یاوه کم رو خدمت او برگزین نی چو حاکم اوست گرد او مگرد تا شوی نامه سیاه و روی زرد حق بود تاویل که آن گرمت کند پر امید و چست و با شرمت کند ور کند سستت حقیقت این بدان هست تبدیل و نه تاویلست آن این برای گرم کردن آمدست تا بگیرد ناامیدان را دو دست معنی قرآن ز قرآن پرس و بس وز کسی که آتش زدست اندر هوس پیش قرآن گشت قربانی و پست تا که عین روح او قرآن شدست روغنی کو شد فدای گل به کل خواه روغن بوی کن خواهی تو گل # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۳۵ - و هم‌چنین قد جف القلم یعنی جف القلم و کتب لا یستوی الطاعة والمعصیة لا یستوی الامانة و السرقة جف القلم ان لا یستوی الشکر و الکفران جف القلم ان الله لا یضیع اجر المحسنین هم چنین تاویل قد جف القلم بهر تحریضست بر شغل اهم پس قلم بنوشت که هر کار را لایق آن هست تاثیر و جزا کژ روی جف القلم کژ آیدت راستی آری سعادت زایدت ظلم آری مدبری جف القلم عدل آری بر خوری جف القلم چون بدزدد دست شد جف القلم خورد باده مست شد جف القلم تو روا داری روا باشد که حق هم چو معزول آید از حکم سبق که ز دست من برون رفتست کار پیش من چندین میا چندین مزار بلک معنی آن بود جف القلم نیست یکسان پیش من عدل و ستم فرق بنهادم میان خیر و شر فرق بنهادم ز بد هم از بتر ذره ای گر در تو افزونی ادب باشد از یارت بداند فضل رب قدر آن ذره ترا افزون دهد ذره چون کوهی قدم بیرون نهد پادشاهی که به پیش تخت او فرق نبود از امین و ظلم جو آنک می لرزد ز بیم رد او وانک طعنه می زند در جد او فرق نبود هر دو یک باشد برش شاه نبود خاک تیره بر سرش ذره ای گر جهد تو افزون بود در ترازوی خدا موزون بود پیش این شاهان هماره جان کنی بی خبر ایشان ز غدر و روشنی گفت غمازی که بد گوید ترا ضایع آرد خدمتت را سالها پیش شاهی که سمیعست و بصیر گفت غمازان نباشد جای گیر جمله غمازان ازو آیس شوند سوی ما آیند و افزایند پند بس جفا گویند شه را پیش ما که برو جف القلم کم کن وفا معنی جف القلم کی آن بود که جفاها با وفا یکسان بود بل جفا را هم جفا جف القلم وآن وفا را هم وفا جف القلم عفو باشد لیک کو فر امید که بود بنده ز تقوی روسپید دزد را گر عفو باشد جان برد کی وزیر و خازن مخزن شود ای امین الدین ربانی بیا کز امانت رست هر تاج و لوا پور سلطان گر برو خاین شود آن سرش از تن بدان باین شود وز غلامی هندوی آرد وفا دولت او را می زند طال بقا چه غلام ار بر دری سگ باوفاست در دل سالار او را صد رضاست زین چو سگ را بوسه بر پوزش دهد گر بود شیری چه پیروزش کند جز مگر دزدی که خدمتها کند صدق او بیخ جفا را بر کند چون فضیل ره زنی کو راست باخت زانک ده مرده به سوی توبه تاخت وآنچنان که ساحران فرعون را رو سیه کردند از صبر و وفا دست و پا دادند در جرم قود آن به صد ساله عبادت کی شود تو که پنجه سال خدمت کرده ای کی چنین صدقی به دست آورده ای # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۳۶ - حکایت آن درویش کی در هری غلامان آراستهٔ عمید خراسان را دید و بر اسبان تازی و قباهای زربفت و کلاهای مغرق و غیر آن پرسید کی اینها کدام امیرانند و چه شاهانند گفت او را کی اینها امیران نیستند اینها غلامان عمید خراسانند روی به آسمان کرد کی ای خدا غلام پروردن از عمید بیاموز آنجا مستوفی را عمید گویند آن یکی گستاخ رو اندر هری چون بدیدی او غلام مهتری جامه اطلس کمر زرین روان روی کردی سوی قبله آسمان کای خدا زین خواجه صاحب منن چون نیاموزی تو بنده داشتن بنده پروردن بیاموز ای خدا زین رییس و اختیار شاه ما بود محتاج و برهنه و بی نوا در زمستان لرز لرزان از هوا انبساطی کرد آن از خود بری جراتی بنمود او از لمتری اعتمادش بر هزاران موهبت که ندیم حق شد اهل معرفت گر ندیم شاه گستاخی کند تو مکن آنک نداری آن سند حق میان داد و میان به از کمر گر کسی تاجی دهد او داد سر تا یکی روزی که شاه آن خواجه را متهم کرد و ببستش دست و پا آن غلامان را شکنجه می نمود که دفینه خواجه بنمایید زود سر او با من بگویید ای خسان ورنه برم از شما حلق و لسان مدت یک ماهشان تعذیب کرد روز و شب اشکنجه و افشار و درد پاره پاره کردشان و یک غلام راز خواجه وا نگفت از اهتمام گفتش اندر خواب هاتف کای کیا بنده بودن هم بیاموز و بیا ای دریده پوستین یوسفان گر بدرد گرگت آن از خویش دان زانک می بافی همه ساله بپوش زانک می کاری همه ساله بنوش فعل تست این غصه های دم به دم این بود معنی قد جف القلم که نگردد سنت ما از رشد نیک را نیکی بود بد راست بد کار کن هین که سلیمان زنده است تا تو دیوی تیغ او برنده است چون فرشته گشته از تیغ آمنیست از سلیمان هیچ او را خوف نیست حکم او بر دیو باشد نه ملک رنج در خاکست نه فوق فلک ترک کن این جبر را که بس تهیست تا بدانی سر سر جبر چیست ترک کن این جبر جمع منبلان تا خبر یابی از آن جبر چو جان ترک معشوقی کن و کن عاشقی ای گمان برده که خوب و فایقی ای که در معنی ز شب خامش تری گفت خود را چند جویی مشتری سر بجنبانند پیشت بهر تو رفت در سودای ایشان دهر تو تو مرا گویی حسد اندر مپیچ چه حسد آرد کسی از فوت هیچ هست تعلیم خسان ای چشم شوخ هم چو نقش خرد کردن بر کلوخ خویش را تعلیم کن عشق و نظر که آن بود چون نقش فی جرم الحجر نفس تو با تست شاگرد وفا غیر فانی شد کجا جویی کجا تا کنی مر غیر را حبر و سنی خویش را بدخو و خالی می کنی متصل چون شد دلت با آن عدن هین بگو مهراس از خالی شدن امر قل زین آمدش کای راستین کم نخواهد شد بگو دریاست این انصتوا یعنی که آبت را بلاغ هین تلف کم کن که لب خشکست باغ این سخن پایان ندارد ای پدر این سخن را ترک کن پایان نگر غیرتم آید که پیشت بیستند بر تو می خندند عاشق نیستند عاشقانت در پس پرده کرم بهر تو نعره زنان بین دم بدم عاشق آن عاشقان غیب باش عاشقان پنج روزه کم تراش که بخوردندت ز خدعه و جذبه ای سالها زیشان ندیدی حبه ای چند هنگامه نهی بر راه عام گام خستی بر نیامد هیچ کام وقت صحت جمله یارند و حریف وقت درد و غم به جز حق کو الیف وقت درد چشم و دندان هیچ کس دست تو گیرد به جز فریاد رس پس همان درد و مرض را یاد دار چون ایاز از پوستین کن اعتبار پوستین آن حالت درد توست که گرفتست آن ایاز آن را به دست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۳۷ - باز جواب گفتن آن کافر جبری آن سنی را کی باسلامش دعوت می‌کرد و به ترک اعتقاد جبرش دعوت می‌کرد و دراز شدن مناظره از طرفین کی مادهٔ اشکال و جواب را نبرد الا عشق حقیقی کی او را پروای آن نماند و ذلک فضل الله یتیه من یشاء کافر جبری جواب آغاز کرد که از آن حیران شد آن منطیق مرد لیک گر من آن جوابات و سؤال جمله را گویم بمانم زین مقال زان مهم تر گفتنیها هستمان که بدان فهم تو به یابد نشان اندکی گفتیم زان بحث ای عتل ز اندکی پیدا بود قانون کل هم چنین بحثست تا حشر بشر در میان جبری و اهل قدر گر فرو ماندی ز دفع خصم خویش مذهب ایشان بر افتادی ز پیش چون برون شوشان نبودی در جواب پس رمیدندی از آن راه تباب چونک مقضی بد دوام آن روش می دهدشان از دلایل پرورش تا نگردد ملزم از اشکال خصم تا بود محجوب از اقبال خصم تا که این هفتاد و دو ملت مدام در جهان ماند الی یوم القیام چون جهان ظلمتست و غیب این از برای سایه می باید زمین تا قیامت ماند این هفتاد و دو کم نیاید مبتدع را گفت و گو عزت مخزن بود اندر بها که برو بسیار باشد قفلها عزت مقصد بود ای ممتحن پیچ پیچ راه و عقبه و راه زن عزت کعبه بود و آن نادیه ره زنی اعراب و طول بادیه هر روش هر ره که آن محمود نیست عقبه ای و مانعی و ره زنیست این روش خصم و حقود آن شده تا مقلد در دو ره حیران شده صدق هر دو ضد ببیند در روش هر فریقی در ره خود خوش منش گر جوابش نیست می بندد ستیز بر همان دم تا به روز رستخیز که مهان ما بدانند این جواب گرچه از ما شد نهان وجه صواب پوزبند وسوسه عشقست و بس ورنه کی وسواس را بستست کس عاشقی شو شاهد خوبی بجو صید مرغابی همی کن جو بجو کی بری زان آب کان آبت برد کی کنی زان فهم فهمت را خورد غیر این معقولها معقولها یابی اندر عشق با فر و بها غیر این عقل تو حق را عقلهاست که بدان تدبیر اسباب سماست که بدین عقل آوری ارزاق را زان دگر مفرش کنی اطباق را چون ببازی عقل در عشق صمد عشر امثالت دهد یا هفت صد آن زنان چون عقلها درباختند بر رواق عشق یوسف تاختند عقلشان یک دم ستد ساقی عمر سیر گشتند از خرد باقی عمر اصل صد یوسف جمال ذوالجلال ای کم از زن شو فدای آن جمال عشق برد بحث را ای جان و بس کو ز گفت و گو شود فریاد رس حیرتی آید ز عشق آن نطق را زهره نبود که کند او ماجرا که بترسد گر جوابی وا دهد گوهری از لنج او بیرون فتد لب ببندد سخت او از خیر و شر تا نباید کز دهان افتد گهر هم چنانک گفت آن یار رسول چون نبی بر خواندی بر ما فصول آن رسول مجتبی وقت نثار خواستی از ما حضور و صد وقار آنچنان که بر سرت مرغی بود کز فواتش جان تو لرزان شود پس نیاری هیچ جنبیدن ز جا تا نگیرد مرغ خوب تو هوا دم نیاری زد ببندی سرفه را تا نباید که بپرد آن هما ور کست شیرین بگوید یا ترش بر لب انگشتی نهی یعنی خمش حیرت آن مرغست خاموشت کند بر نهد سردیگ و پر جوشت کند # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۳۸ - پرسیدن پادشاه قاصدا ایاز را کی چندین غم و شادی با چارق و پوستین کی جمادست می‌گویی تا ایاز را در سخن آورد ای ایاز این مهرها بر چارقی چیست آخر هم چو بر بت عاشقی هم چو مجنون از رخ لیلی خویش کرده ای تو چارقی را دین و کیش با دو کهنه مهر جان آمیخته هر دو را در حجره ای آویخته چند گویی با دو کهنه نو سخن در جمادی می دمی سر کهن چون عرب با ربع و اطلال ای ایاز می کشی از عشق گفت خود دراز چارقت ربع کدامین آصفست پوستین گویی که کرته یوسفست هم چو ترسا که شمارد با کشش جرم یکساله زنا و غل و غش تا بیامرزد کشش زو آن گناه عفو او را عفو داند از اله نیست آگه آن کشش از جرم و داد لیک بس جادوست عشق و اعتقاد دوستی و وهم صد یوسف تند اسحر از هاروت و ماروتست خود صورتی پیدا کند بر یاد او جذب صورت آردت در گفت و گو راز گویی پیش صورت صد هزار آن چنان که یار گوید پیش یار نه بدانجا صورتی نه هیکلی زاده از وی صد الست و صد بلی آن چنان که مادری دل برده ای پیش گور بچه نومرده ای رازها گوید به جد و اجتهاد می نماید زنده او را آن جماد حی و قایم داند او آن خاک را چشم و گوشی داند او خاشاک را پیش او هر ذره آن خاک گور گوش دارد هوش دارد وقت شور مستمع داند به جد آن خاک را خوش نگر این عشق ساحرناک را آنچنان بر خاک گور تازه او دم بدم خوش می نهد با اشک رو که بوقت زندگی هرگز چنان روی ننهادست بر پور چو جان از عزا چون چند روزی بگذرد آتش آن عشق او ساکن شود عشق بر مرده نباشد پایدار عشق را بر حی جان افزای دار بعد از آن زان گور خود خواب آیدش از جمادی هم جمادی زایدش زانک عشق افسون خود بربود و رفت ماند خاکستر چو آتش رفت تفت آنچ بیند آن جوان در آینه پیر اندر خشت می بیند همه پیر عشق تست نه ریش سپید دستگیر صد هزاران ناامید عشق صورتها بسازد در فراق نامصور سر کند وقت تلاق که منم آن اصل اصل هوش و مست بر صور آن حسن عکس ما بدست پرده ها را این زمان برداشتم حسن را بی واسطه بفراشتم زانک بس با عکس من در بافتی قوت تجرید ذاتم یافتی چون ازین سو جذبه من شد روان او کشش را می نبیند در میان مغفرت می خواهد از جرم و خطا از پس آن پرده از لطف خدا چون ز سنگی چشمه ای جاری شود سنگ اندر چشمه متواری شود کس نخواهد بعد از آن او را حجر زانک جاری شد از آن سنگ آن گهر کاسه ها دان این صور را واندرو آنچ حق ریزد بدان گیرد علو # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۳۹ - گفتن خویشاوندان مجنون را کی حسن لیلی باندازه‌ایست چندان نیست ازو نغزتر در شهر ما بسیارست یکی و دو و ده بر تو عرضه کنیم اختیار کن ما را و خود را وا رهان و جواب گفتن مجنون ایشان را ابلهان گفتند مجنون را ز جهل حسن لیلی نیست چندان هست سهل بهتر از وی صد هزاران دلربا هست هم چون ماه اندر شهر ما گفت صورت کوزه است و حسن می می خدایم می دهد از نقش وی مر شما را سرکه داد از کوزه اش تا نباشد عشق اوتان گوش کش از یکی کوزه دهد زهر و عسل هر یکی را دست حق عز و جل کوزه می بینی ولیکن آن شراب روی ننماید به چشم ناصواب قاصرات الطرف باشد ذوق جان جز به خصم خود بننماید نشان قاصرات الطرف آمد آن مدام وین حجاب ظرف ها هم چون خیام هست دریا خیمه ای در وی حیات بط را لیکن کلاغان را ممات زهر باشد مار را هم قوت و برگ غیر او را زهر او دردست و مرگ صورت هر نعمتی و محنتی هست این را دوزخ آن را جنتی پس همه اجسام و اشیا تبصرون واندرو قوتست و سم لاتبصرون هست هر جسمی چو کاسه و کوزه ای اندرو هم قوت و هم دل سوزه ای کاسه پیدا اندرو پنهان رغد طاعمش داند کزان چه می خورد صورت یوسف چو جامی بود خوب زان پدر می خورد صد باده طروب باز اخوان را از آن زهراب بود کان در ایشان خشم و کینه می فزود باز از وی مر زلیخا را سکر می کشید از عشق افیونی دگر غیر آنچ بود مر یعقوب را بود از یوسف غذا آن خوب را گونه گونه شربت و کوزه یکی تا نماند در می غیبت شکی باده از غیبست و کوزه زین جهان کوزه پیدا باده در وی بس نهان بس نهان از دیده نامحرمان لیک بر محرم هویدا و عیان یا إلهی سکرت أبصارنا فاعف عنا أثقلت أوزارنا یا خفیا قد ملأت الخافقین قد علوت فوق نور المشرقین أنت سر کاشف أسرارنا أنت فجر مفجر أنهارنا یا خفی الذات محسوس العطا أنت کالماء و نحن کالرحا أنت کالریح و نحن کالغبار تختفی الریح و غبراها جهار تو بهاری ما چو باغ سبز خوش او نهان و آشکارا بخششش تو چو جانی ما مثال دست و پا قبض و بسط دست از جان شد روا تو چو عقلی ما مثال این زبان این زبان از عقل دارد این بیان تو مثال شادی و ما خنده ایم که نتیجه شادی فرخنده ایم جنبش ما هر دمی خود اشهدست که گواه ذوالجلال سرمدست گردش سنگ آسیا در اضطراب اشهد آمد بر وجود جوی آب ای برون از وهم و قال و قیل من خاک بر فرق من و تمثیل من بنده نشکیبد ز تصویر خوشت هر دمت گوید که جانم مفرشت هم چو آن چوپان که می گفت ای خدا پیش چوپان و محب خود بیا تا شپش جویم من از پیراهنت چارقت دوزم ببوسم دامنت کس نبودش در هوا و عشق جفت لیک قاصر بود از تسبیح و گفت عشق او خرگاه بر گردون زده جان سگ خرگاه آن چوپان شده چونک بحر عشق یزدان جوش زد بر دل او زد ترا بر گوش زد # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۴۰ - حکایت جوحی کی چادر پوشید و در وعظ میان زنان نشست و حرکتی کرد زنی او را بشناخت کی مردست نعره‌ای زد واعظی بد بس گزیده در بیان زیر منبر جمع مردان و زنان رفت جوحی چادر و روبند ساخت در میان آن زنان شد ناشناخت سایلی پرسید واعظ را به راز موی عانه هست نقصان نماز گفت واعظ چون شود عانه دراز پس کراهت باشد از وی در نماز یا به آهک یا ستره بسترش تا نمازت کامل آید خوب و خوش گفت سایل آن درازی تا چه حد شرط باشد تا نمازم کم بود گفت چون قدر جوی گردد به طول پس ستردن فرض باشد ای سیول گفت جوحی زود ای خوهر ببین عانه من گشته باشد این چنین بهر خشنودی حق پیش آر دست که آن به مقدار کراهت آمدست دست زن در کرد در شلوار مرد کیر او بر دست زن آسیب کرد نعره ای زد سخت اندر حال زن گفت واعظ بر دلش زد گفت من گفت نه بر دل نزد بر دست زد وای اگر بر دل زدی ای پر خرد بر دل آن ساحران زد اندکی شد عصا و دست ایشان را یکی گر عصا بستانی از پیری شها بیش رنجد که آن گروه از دست و پا نعره لاضیر بر گردون رسید هین ببر که جان ز جان کندن رهید ما بدانستیم ما این تن نه ایم از ورای تن به یزدان می زییم ای خنک آن را که ذات خود شناخت اندر امن سرمدی قصری بساخت کودکی گرید پی جوز و مویز پیش عاقل باشد آن بس سهل چیز پیش دل جوز و مویز آمد جسد طفل کی در دانش مردان رسد هر که محجوبست او خود کودکست مرد آن باشد که بیرون از شک ست گر بریش و خایه مردستی کسی هر بزی را ریش و مو باشد بسی پیشوای بد بود آن بز شتاب می برد اصحاب را پیش قصاب ریش شانه کرده که من سابقم سابقی لیکن به سوی مرگ و غم هین روش بگزین و ترک ریش کن ترک این ما و من و تشویش کن تا شوی چون بوی گل با عاشقان پیشوا و رهنمای گلستان کیست بوی گل دم عقل و خرد خوش قلاووز ره ملک ابد # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۴۱ - فرمودن شاه به ایاز بار دگر کی شرح چارق و پوستین آشکارا بگو تا خواجه‌تاشانت از آن اشارت پند گیرد کی الدین النصیحة و موعظه یابند سر چارق را بیان کن ای ایاز پیش چارق چیستت چندین نیاز تا بنوشد سنقر و بک یا رقت سر سر پوستین و چارقت ای ایاز از تو غلامی نور یافت نورت از پستی سوی گردون شتافت حسرت آزادگان شد بندگی بندگی را چون تو دادی زندگی مؤمن آن باشد که اندر جزر و مد کافر از ایمان او حسرت خورد # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۴۲ - حکایت کافری کی گفتندش در عهد ابا یزید کی مسلمان شو و جواب گفتن او ایشان را بود گبری در زمان بایزید گفت او را یک مسلمان سعید که چه باشد گر تو اسلام آوری تا بیابی صد نجات و سروری گفت این ایمان اگر هست ای مرید آنک دارد شیخ عالم بایزید من ندارم طاقت آن تاب آن که آن فزون آمد ز کوششهای جان گرچه در ایمان و دین ناموقنم لیک در ایمان او بس مؤمنم دارم ایمان که آن ز جمله برترست بس لطیف و با فروغ و با فرست مؤمن ایمان اویم در نهان گرچه مهرم هست محکم بر دهان باز ایمان خود گر ایمان شماست نه بدان میلستم و نه مشتهاست آنک صد میلش سوی ایمان بود چون شما را دید آن فاتر شود زانک نامی بیند و معنیش نی چون بیابان را مفازه گفتنی عشق او ز آورد ایمان بفسرد چون به ایمان شما او بنگرد # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۴۳ - حکایت آن مؤذن زشت آواز کی در کافرستان بانگ نماز داد و مرد کافری او را هدیه داد یک مؤذن داشت بس آواز بد در میان کافرستان بانگ زد چند گفتندش مگو بانگ نماز که شود جنگ و عداوت ها دراز او ستیزه کرد و پس بی احتراز گفت در کافرستان بانگ نماز خلق خایف شد ز فتنه عامه ای خود بیامد کافری با جامه ای شمع و حلوا با چنان جامه لطیف هدیه آورد و بیامد چون الیف پرس پرسان کاین مؤذن کو کجاست که صلا و بانگ او راحت فزاست هین چه راحت بود زان آواز زشت گفت که آوازش فتاد اندر کنشت دختری دارم لطیف و بس سنی آرزو می بود او را مؤمنی هیچ این سودا نمی رفت از سرش پندها می داد چندین کافرش در دل او مهر ایمان رسته بود هم چو مجمر بود این غم من چو عود در عذاب و درد و اشکنجه بدم که بجنبد سلسله او دم به دم هیچ چاره می ندانستم در آن تا فرو خواند این مؤذن آن اذان گفت دختر چیست این مکروه بانگ که به گوشم آمد این دو چار دانگ من همه عمر این چنین آواز زشت هیچ نشنیدم درین دیر و کنشت خواهرش گفتا که این بانگ اذان هست اعلام و شعار مؤمنان باورش نامد بپرسید از دگر آن دگر هم گفت آری ای پدر چون یقین گشتش رخ او زرد شد از مسلمانی دل او سرد شد باز رستم من ز تشویش و عذاب دوش خوش خفتم در آن بی خوف خواب راحتم این بود از آواز او هدیه آوردم به شکر آن مرد کو چون بدیدش گفت این هدیه پذیر که مرا گشتی مجیر و دستگیر آنچ کردی با من از احسان و بر بنده تو گشته ام من مستمر گر به مال و ملک و ثروت فردمی من دهانت را پر از زر کردمی هست ایمان شما زرق و مجاز راه زن هم چون که آن بانگ نماز لیک از ایمان و صدق بایزید چند حسرت در دل و جانم رسید هم چو آن زن کو جماع خر بدید گفت آوه چیست این فحل فرید گر جماع اینست بردند این خران بر کس ما می ریند این شوهران داد جمله داد ایمان بایزید آفرین ها بر چنین شیر فرید قطره ای ز ایمانش در بحر ار رود بحر اندر قطره اش غرقه شود هم چو ز آتش ذره ای در بیشه ها اندر آن ذره شود بیشه فنا چون خیالی در دل شه یا سپاه کرد اندر جنگ خصمان را تباه یک ستاره در محمد رخ نمود تا فنا شد گوهر گبر و جهود آنک ایمان یافت رفت اندر امان کفرهای باقیان شد دو گمان کفر صرف اولین باری نماند یا مسلمانی و یا بیمی نشاند این به حیله آب و روغن کردنیست این مثلها کفو ذره نور نیست ذره نبود جز حقیری منجسم ذره نبود شارق لا ینقسم گفتن ذره مرادی دان خفی محرم دریا نه ای این دم کفی آفتاب نیر ایمان شیخ گر نماید رخ ز شرق جان شیخ جمله پستی گنج گیرد تا ثری جمله بالا خلد گیرد اخضری او یکی جان دارد از نور منیر او یکی تن دارد از خاک حقیر ای عجب اینست او یا آن بگو که بماندم اندرین مشکل عمو گر وی اینست ای برادر چیست آن پر شده از نور او هفت آسمان ور وی آنست این بدن ای دوست چیست ای عجب زین دو کدامین است و کیست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۴۴ - حکایت آن زن کی گفت شوهر را کی گوشت را گربه خورد شوهر گربه را به ترازو بر کشید گربه نیم من برآمد گفت ای زن گوشت نیم من بود و افزون اگر این گوشتست گربه کو و اگر این گربه است گوشت کو بود مردی کدخدا او را زنی سخت طناز و پلید و ره زنی هرچه آوردی تلف کردیش زن مرد مضطر بود اندر تن زدن بهر مهمان گوشت آورد آن معیل سوی خانه با دو صد جهد طویل زن بخوردش با کباب و با شراب مرد آمد گفت دفع ناصواب مرد گفتش گوشت کو مهمان رسید پیش مهمان لوت می باید کشید گفت زن این گربه خورد آن گوشت را گوشت دیگر خر اگر باشد هلا گفت ای ایبک ترازو را بیار گربه را من بر کشم اندر عیار بر کشیدش بود گربه نیم من پس بگفت آن مرد کای محتال زن گوشت نیم من بود و افزون یک ستیر هست گربه نیم من هم ای ستیر این اگر گربه ست پس آن گوشت کو ور بود این گوشت گربه کو بجو بایزید ار این بود آن روح چیست ور وی آن روحست این تصویر کیست حیرت اندر حیرتست ای یار من این نه کار تست و نه هم کار من هر دو او باشد ولیک از ریع زرع دانه باشد اصل و آن که پره فرع حکمت این اضداد را با هم ببست ای قصاب این گردران با گردنست روح بی قالب نداند کار کرد قالبت بی جان فسرده بود و سرد قالبت پیدا و آن جانت نهان راست شد زین هر دو اسباب جهان خاک را بر سر زنی سر نشکند آب را بر سر زنی در نشکند گر تو می خواهی که سر را بشکنی آب را و خاک را بر هم زنی چون شکستی سر رود آبش به اصل خاک سوی خاک آید روز فصل حکمتی که بود حق را ز ازدواج گشت حاصل از نیاز و از لجاج باشد آنگه ازدواجات دگر لا سمع اذن و لا عین بصر گر شنیدی اذن کی ماندی اذن یا کجا کردی دگر ضبط سخن گر بدیدی برف و یخ خورشید را از یخی برداشتی اومید را آب گشتی بی عروق و بی گره ز آب داود هوا کردی زره پس شدی درمان جان هر درخت هر درختی از قدومش نیک بخت آن یخی بفسرده در خود مانده لا مساسی با درختان خوانده لیس یالف لیس یؤلف جسمه لیس الا شح نفس قسمه نیست ضایع زو شود تازه جگر لیک نبود پیک و سلطان خضر ای ایاز استاره تو بس بلند نیست هر برجی عبورش را پسند هر وفا را کی پسندد همتت هر صفا را کی گزیند صفوتت # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۴۵ - حکایت آن امیر کی غلام را گفت کی می بیار غلام رفت و سبوی می آورد در راه زاهدی بود امر معروف کرد زد سنگی و سبو را بشکست امیر بشنید و قصد گوشمال زاهد کرد و این قصد در عهد دین عیسی بود علیه‌السلام کی هنوز می حرام نشده بود ولیکن زاهد تقزیزی می‌کرد و از تنعم منع می‌کرد بود امیری خوش دلی می باره ای کهف هر مخمور و هر بیچاره ای مشفقی مسکین نوازی عادلی جوهری زربخششی دریادلی شاه مردان و امیرالمؤمنین راه بان و رازدان و دوست بین دور عیسی بود و ایام مسیح خلق دلدار و کم آزار و ملیح آمدش مهمان بناگاهان شبی هم امیری جنس او خوش مذهبی باده می بایستشان در نظم حال باده بود آن وقت ماذون و حلال باده شان کم بود و گفتا ای غلام رو سبو پر کن به ما آور مدام از فلان راهب که دارد خمر خاص تا ز خاص و عام یابد جان خلاص جرعه ای زان جام راهب آن کند که هزاران جره و خمدان کند اندر آن می مایه پنهانی است آنچنان که اندر عبا سلطانی است تو بدلق پاره پاره کم نگر که سیه کردند از بیرون زر از برای چشم بد مردود شد وز برون آن لعل دودآلود شد گنج و گوهر کی میان خانه هاست گنجها پیوسته در ویرانه هاست گنج آدم چون بویران بد دفین گشت طینش چشم بند آن لعین او نظر می کرد در طین سست سست جان همی گفتش که طینم سد تست دو سبو بستد غلام و خوش دوید در زمان در دیر رهبانان رسید زر بداد و باده چون زر خرید سنگ داد و در عوض گوهر خرید باده ای که آن بر سر شاهان جهد تاج زر بر تارک ساقی نهد فتنه ها و شورها انگیخته بندگان و خسروان آمیخته استخوانها رفته جمله جان شده تخت و تخته آن زمان یکسان شده وقت هشیاری چو آب و روغنند وقت مستی هم چو جان اندر تنند چون هریسه گشته آنجا فرق نیست نیست فرقی کاندر آنجا غرق نیست این چنین باده همی برد آن غلام سوی قصر آن امیر نیک نام پیشش آمد زاهدی غم دیده ای خشک مغزی در بلا پیچیده ای تن ز آتشهای دل بگداخته خانه از غیر خدا پرداخته گوشمال محنت بی زینهار داغها بر داغها چندین هزار دیده هر ساعت دلش در اجتهاد روز و شب چفسیده او بر اجتهاد سال و مه در خون و خاک آمیخته صبر و حلمش نیم شب بگریخته گفت زاهد در سبوها چیست آن گفت باده گفت آن کیست آن گفت آن آن فلان میر اجل گفت طالب را چنین باشد عمل طالب یزدان و آنگه عیش و نوش باده شیطان و آنگه نیم هوش هوش تو بی می چنین پژمرده است هوشها باید بر آن هوش تو بست تا چه باشد هوش تو هنگام سکر ای چو مرغی گشته صید دام سکر # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۴۶ - حکایت ضیاء دلق کی سخت دراز بود و برادرش شیخ اسلام تاج بلخ به غایت کوتاه بالا بود و این شیخ اسلام از برادرش ضیا ننگ داشتی ضیا در آمد به درس او و همه صدور بلخ حاضر به درس او ضیا خدمتی کرد و بگذشت شیخ اسلام او را نیم قیامی کرد سرسری گفت آری سخت درازی پاره‌ای در دزد آن ضیاء دلق خوش الهام بود دادر آن تاج شیخ اسلام بود تاج شیخ اسلام دار الملک بلخ بود کوته قد و کوچک هم چو فرخ گرچه فاضل بود و فحل و ذو فنون این ضیا اندر ظرافت بد فزون او بسی کوته ضیا بی حد دراز بود شیخ اسلام را صد کبر و ناز زین برادر عار و ننگش آمدی آن ضیا هم واعظی بد با هدی روز محفل اندر آمد آن ضیا بارگه پر قاضیان و اصفیا کرد شیخ اسلام از کبر تمام این برادر را چنین نصف القیام گفت او را بس درازی بهر مزد اندکی زان قد سروت هم بدزد پس ترا خود هوش کو یا عقل کو تا خوری می ای تو دانش را عدو روت بس زیباست نیلی هم بکش ضحکه باشد نیل بر روی حبش در تو نوری کی درآمد ای غوی تا تو بیهوشی و ظلمت جو شوی سایه در روزست جستن قاعده در شب ابری تو سایه جو شده گر حلال آمد پی قوت عوام طالبان دوست را آمد حرام عاشقان را باده خون دل بود چشمشان بر راه و بر منزل بود در چنین راه بیابان مخوف این قلاوز خرد با صد کسوف خاک در چشم قلاوزان زنی کاروان را هالک و گمره کنی نان جو حقا حرامست و فسوس نفس را در پیش نه نان سبوس دشمن راه خدا را خوار دار دزد را منبر منه بر دار دار دزد را تو دست ببریدن پسند از بریدن عاجزی دستش ببند گر نبندی دست او دست تو بست گر تو پایش نشکنی پایت شکست تو عدو را می دهی و نی شکر بهر چه گو زهر خند و خاک خور زد ز غیرت بر سبو سنگ و شکست او سبو انداخت و از زاهد بجست رفت پیش میر و گفتش باده کو ماجرا را گفت یک یک پیش او # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۴۷ - رفتن امیر خشم‌آلود برای گوشمال زاهد میر چون آتش شد و برجست راست گفت بنما خانه زاهد کجاست تا بدین گرز گران کوبم سرش آن سر بی دانش مادرغرش او چه داند امر معروف از سگی طالب معروفی است و شهرگی تا بدین سالوس خود را جا کند تا به چیزی خویشتن پیدا کند کو ندارد خود هنر الا همان که تسلس می کند با این و آن او اگر دیوانه است و فتنه کاو داروی دیوانه باشد کیر گاو تا که شیطان از سرش بیرون رود بی لت خربندگان خر چون رود میر بیرون جست دبوسی بدست نیم شب آمد به زاهد نیم مست خواست کشتن مرد زاهد را ز خشم مرد زاهد گشت پنهان زیر پشم مرد زاهد می شنید از میر آن زیر پشم آن رسن تابان نهان گفت در رو گفتن زشتی مرد آینه تاند که رو را سخت کرد روی باید آینه وار آهنین تات گوید روی زشت خود ببین # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۴۸ - حکایت مات کردن دلقک سید شاه ترمد را شاه با دلقک همی شطرنج باخت مات کردش زود خشم شه بتاخت گفت شه شه و آن شه کبرآورش یک یک از شطرنج می زد بر سرش که بگیر اینک شهت ای قلتبان صبر کرد آن دلقک و گفت الامان دست دیگر باختن فرمود میر او چنان لرزان که عور از زمهریر باخت دست دیگر و شه مات شد وقت شه شه گفتن و میقات شد بر جهید آن دلقک و در کنج رفت شش نمد بر خود فکند از بیم تفت زیر بالشها و زیر شش نمد خفت پنهان تا ز زخم شه رهد گفت شه هی هی چه کردی چیست این گفت شه شه شه شه ای شاه گزین کی توان حق گفت جز زیر لحاف با تو ای خشم آور آتش سجاف ای تو مات و من ز زخم شاه مات می زنم شه شه به زیر رختهات چون محله پر شد از هیهای میر وز لگد بر در زدن وز دار و گیر خلق بیرون جست زود از چپ و راست کای مقدم وقت عفوست و رضاست مغز او خشکست و عقلش این زمان کمترست از عقل و فهم کودکان زهد و پیری ضعف بر ضعف آمده واندر آن زهدش گشادی ناشده رنج دیده گنج نادیده ز یار کارها کرده ندیده مزد کار یا نبود آن کار او را خود گهر یا نیامد وقت پاداش از قدر یا که بود آن سعی چون سعی جهود یا جزا وابسته میقات بود مر ورا درد و مصیبت این بس است که درین وادی پر خون بی کس است چشم پر درد و نشسته او به کنج رو ترش کرده فرو افکنده لنج نه یکی کحال کو را غم خورد نیش عقلی که به کحلی پی برد اجتهادی می کند با حزر و ظن کار در بوکست تا نیکو شدن زان رهش دورست تا دیدار دوست کو نجوید سر رییسیش آرزوست ساعتی او با خدا اندر عتاب که نصیبم رنج آمد زین حساب ساعتی با بخت خود اندر جدال که همه پران و ما ببریده بال هر که محبوس است اندر بو و رنگ گرچه در زهدست باشد خوش تنگ تا برون ناید ازین ننگین مناخ کی شود خویش خوش و صدرش فراخ زاهدان را در خلا پیش از گشاد کارد و استره نشاید هیچ داد کز ضجر خود را بدراند شکم غصه آن بی مرادیها و غم # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۴۹ - قصد انداختن مصطفی علیه‌السلام خود را از کوه حری از وحشت دیر نمودن جبرئیل علیه‌السلام خود را به وی و پیدا شدن جبرئیل به وی کی مینداز کی ترا دولتها در پیش است مصطفی را هجر چون بفراختی خویش را از کوه می انداختی تا بگفتی جبرییلش هین مکن که ترا بس دولتست از امر کن مصطفی ساکن شدی ز انداختن باز هجران آوریدی تاختن باز خود را سرنگون از کوه او می فکندی از غم و اندوه او باز خود پیدا شدی آن جبرییل که مکن این ای تو شاه بی بدیل هم چنین می بود تا کشف حجاب تا بیابید آن گهر را او ز جیب بهر هر محنت چو خود را می کشند اصل محنتهاست این چونش کشند از فدایی مردمان را حیرتیست هر یکی از ما فدای سیرتیست ای خنک آنک فدا کردست تن بهر آن کارزد فدای آن شدن هر یکی چونک فدایی فنیست کاندر آن ره صرف عمر و کشتنیست کشتنی اندر غروبی یا شروق که نه شایق ماند آنگه نه مشوق باری این مقبل فدای این فنست کاندرو صد زندگی در کشتنست عاشق و معشوق و عشقش بر دوام در دو عالم بهرمند و نیک نام یا کرامی ارحموا اهل الهوی شانهم ورد التوی بعد التوی عفو کن ای میر بر سختی او در نگر در درد و بدبختی او تا ز جرمت هم خدا عفوی کند زلتت را مغفرت در آکند تو ز غفلت بس سبو بشکسته ای در امید عفو دل در بسته ای عفو کن تا عفو یابی در جزا می شکافد مو قدر اندر سزا # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۵۰ - جواب گفتن امیر مر آن شفیعان را و همسایگان زاهد را کی گستاخی چرا کرد و سبوی ما را چرا شکست من درین باب شفاعت قبول نخواهم کرد کی سوگند خورده‌ام کی سزای او را بدهم میر گفت او کیست کو سنگی زند بر سبوی ما سبو را بشکند چون گذر سازد ز کویم شیر نر ترس ترسان بگذرد با صد حذر بنده ما را چرا آزرد دل کرد ما را پیش مهمانان خجل شربتی که به ز خون اوست ریخت این زمان هم چون زنان از ما گریخت لیک جان از دست من او کی برد گیر هم چون مرغ بالا بر پرد تیر قهر خویش بر پرش زنم پر و بال مردریگش بر کنم گر رود در سنگ سخت از کوششم از دل سنگش کنون بیرون کشم من برانم بر تن او ضربتی که بود قوادکان را عبرتی با همه سالوس با ما نیز هم داد او و صد چو او این دم دهم خشم خون خوارش شده بد سرکشی از دهانش می بر آمد آتشی # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۵۱ - دو بار دست و پای امیر را بوسیدن و لابه کردن شفیعان و همسایگان زاهد آن شفیعان از دم هیهای او چند بوسیدند دست و پای او کای امیر از تو نشاید کین کشی گر بشد باده تو بی باده خوشی باده سرمایه ز لطف تو برد لطف آب از لطف تو حسرت خورد پادشاهی کن ببخشش ای رحیم ای کریم ابن الکریم ابن الکریم هر شرابی بنده این قد و خد جمله مستان را بود بر تو حسد هیچ محتاج می گلگون نه ای ترک کن گلگونه تو گلگونه ای ای رخ چون زهره ات شمس الضحی ای گدای رنگ تو گلگونه ها باده کاندر خنب می جوشد نهان ز اشتیاق روی تو جوشد چنان ای همه دریا چه خواهی کرد نم وی همه هستی چه می جویی عدم ای مه تابان چه خواهی کرد گرد ای که مه در پیش رویت روی زرد تاج کرمناست بر فرق سرت طوق اعطیناک آویز برت تو خوش و خوبی و کان هر خوشی تو چرا خود منت باده کشی جوهرست انسان و چرخ او را عرض جمله فرع و پایه اند و او غرض ای غلامت عقل و تدبیرات و هوش چون چنینی خویش را ارزان فروش خدمتت بر جمله هستی مفترض جوهری چون نجده خواهد از عرض علم جویی از کتبها ای فسوس ذوق جویی تو ز حلوا ای فسوس بحر علمی در نمی پنهان شده در سه گز تن عالمی پنهان شده می چه باشد یا سماع و یا جماع تا بجویی زو نشاط و انتفاع آفتاب از ذره ای شد وام خواه زهره ای از خمره ای شد جام خواه جان بی کیفی شده محبوس کیف آفتابی حبس عقده اینت حیف # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۵۲ - باز جواب گفتن آن امیر ایشان را گفت نه نه من حریف آن میم من به ذوق این خوشی قانع نیم من چنان خواهم که هم چون یاسمین کژ همی گردم چنان گاهی چنین وارهیده از همه خوف و امید کژ همی گردم بهر سو هم چو بید هم چو شاخ بید گردان چپ و راست که ز بادش گونه گونه رقصهاست آنک خو کردست با شادی می این خوشی را کی پسندد خواجه کی انبیا زان زین خوشی بیرون شدند که سرشته در خوشی حق بدند زانک جانشان آن خوشی را دیده بود این خوشیها پیششان بازی نمود با بت زنده کسی چون گشت یار مرده را چون در کشد اندر کنار # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۵۳ - تفسیر این آیت که وَ إِنَّ الدّارَ الآخِرةَ لَهیَ الحَیَوانُ لَوْ کانوا یَعْلَمونَ کی در و دیوار و عرصهٔ آن عالم و آب و کوزه و میوه و درخت همه زنده‌اند و سخن‌گوی و سخن‌شنو و جهت آن فرمود مصطفی علیه السلام کی الدُّنیا جیفةٌ وَ طُلّابُها کلابٌ و اگر آخرت را حیات نبودی آخرت هم جیفه بودی جیفه را برای مردگیش جیفه گویند نه برای بوی زشت و فرخجی آن جهان چون ذره ذره زنده اند نکته دانند و سخن گوینده اند در جهان مرده شان آرام نیست کین علف جز لایق انعام نیست هر که را گلشن بود بزم و وطن کی خورد او باده اندر گولخن جای روح پاک علیین بود کرم باشد کش وطن سرگین بود بهر مخمور خدا جام طهور بهر این مرغان کور این آب شور هر که عدل عمرش ننمود دست پیش او حجاج خونی عادلست دختران را لعبت مرده دهند که ز لعب زندگان بی آگهند چون ندارند از فتوت زور و دست کودکان را تیغ چوبین بهترست کافران قانع بنقش انبیا که نگاریده ست اندر دیرها زان مهان ما را چو دور روشنیست هیچ مان پروای نقش سایه نیست این یکی نقشش نشسته در جهان وآن دگر نقشش چو مه در آسمان این دهانش نکته گویان با جلیس و آن دگر با حق به گفتار و انیس گوش ظاهر این سخن را ضبط کن گوش جانش جاذب اسرار کن چشم ظاهر ضابط حلیه بشر چشم سر حیران مازاغ البصر پای ظاهر در صف مسجد صواف پای معنی فوق گردون در طواف جزو جزوش را تو بشمر هم چنین این درون وقت و آن بیرون حین این که در وقتست باشد تا اجل وان دگر یار ابد قرن ازل هست یک نامش ولی الدولتین هست یک نعتش امام القبلتین خلوت و چله برو لازم نماند هیچ غیمی مر ورا غایم نماند قرص خورشیدست خلوت خانه اش کی حجاب آرد شب بیگانه اش علت و پرهیز شد بحران نماند کفر او ایمان شد و کفران نماند چون الف از استقامت شد به پیش او ندارد هیچ از اوصاف خویش گشت فرد از کسوه خوهای خویش شد برهنه جان به جان افزای خویش چون برهنه رفت پیش شاه فرد شاهش از اوصاف قدسی جامه کرد خلعتی پوشید از اوصاف شاه بر پرید از چاه بر ایوان جاه این چنین باشد چو دردی صاف گشت از بن طشت آمد او بالای طشت در بن طشت از چه بود او دردناک شومی آمیزش اجزای خاک یار ناخوش پر و بالش بسته بود ورنه او در اصل بس برجسته بود چون عتاب اهبطوا انگیختند هم چو هاروتش نگون آویختند بود هاروت از ملاک آسمان از عتابی شد معلق هم چنان سرنگون زان شد که از سر دور ماند خویش را سر ساخت و تنها پیش راند آن سپد خود را چو پر از آب دید کرد استغنا و از دریا برید بر جگر آبش یکی قطره نماند بحر رحمت کرد و او را باز خواند رحمتی بی علتی بی خدمتی آید از دریا مبارک ساعتی الله الله گرد دریابار گرد گرچه باشند اهل دریابار زرد تا که آید لطف بخشایش گری سرخ گردد روی زرد از گوهری زردی رو بهترین رنگهاست زانک اندر انتظار آن لقاست لیک سرخی بر رخی که آن لامعست بهر آن آمد که جانش قانعست که طمع لاغر کند زرد و ذلیل نیست او از علت ابدان علیل چون ببیند روی زرد بی سقم خیره گردد عقل جالینوس هم چون طمع بستی تو در انوار هو مصطفی گوید که ذلت نفسه نور بی سایه لطیف و عالی است آن مشبک سایه غربالی است عاشقان عریان همی خواهند تن پیش عنینان چه جامه چه بدن روزه داران را بود آن نان و خوان خرمگس را چه ابا چه دیگدان # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۵۴ - دگربار استدعاء شاه از ایاز کی تاویل کار خود بگو و مشکل منکران را و طاعنان را حل کن کی ایشان را در آن التباس رها کردن مروت نیست این سخن از حد و اندازه ست بیش ای ایاز اکنون بگو احوال خویش هست احوال تو از کان نوی تو بدین احوال کی راضی شوی هین حکایت کن از آن احوال خوش خاک بر احوال و درس پنج و شش حال باطن گر نمی آید بگفت حال ظاهر گویمت در طاق وجفت که ز لطف یار تلخیهای مات گشت بر جان خوشتر از شکرنبات زان نبات ار گرد در دریا رود تلخی دریا همه شیرین شود صدهزار احوال آمد هم چنین باز سوی غیب رفتند ای امین حال هر روزی بدی مانند نی هم چو جو اندر روش کش بند نی شادی هر روز از نوعی دگر فکرت هر روز را دیگر اثر # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۵۵ - تمثیل تن آدمی به مهمان‌خانه و اندیشه‌های مختلف به مهمانان مختلف عارف در رضا بدان اندیشه‌های غم و شادی چون شخص مهمان‌دوست غریب‌نواز خلیل‌وار کی در خلیل باکرام ضیف پیوسته باز بود بر کافر و مؤمن و امین و خاین و با همه مهمانان روی تازه داشتی هست مهمان خانه این تن ای جوان هر صباحی ضیف نو آید دوان هین مگو کین ماند اندر گردنم که هم اکنون باز پرد در عدم هرچه آید از جهان غیب وش در دلت ضیفست او را دار خوش # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۵۶ - حکایت آن مهمان کی زن خداوند خانه گفت کی باران فرو گرفت و مهمان در گردن ما ماند آن یکی را بیگهان آمد قنق ساخت او را هم چو طوق اندر عنق خوان کشید او را کرامتها نمود آن شب اندر کوی ایشان سور بود مرد زن را گفت پنهانی سخن که امشب ای خاتون دو جامه خواب کن پستر ما را بگستر سوی در بهر مهمان گستر آن سوی دگر گفت زن خدمت کنم شادی کنم سمع و طاعه ای دو چشم روشنم هر دو پستر گسترید و رفت زن سوی ختنه سور کرد آنجا وطن ماند مهمان عزیز و شوهرش نقل بنهادند از خشک و ترش در سمر گفتند هر دو منتجب سرگذشت نیک و بد تا نیم شب بعد از آن مهمان ز خواب و از سمر شد در آن پستر که بد آن سوی در شوهر از خجلت بدو چیزی نگفت که ترا این سوست ای جان جای خفت که برای خواب تو ای بوالکرم پستر آن سوی دگر افکنده ام آن قراری که به زن او داده بود گشت مبدل و آن طرف مهمان غنود آن شب آنجا سخت باران در گرفت کز غلیظی ابرشان آمد شگفت زن بیامد بر گمان آنک شو سوی در خفتست و آن سو آن عمو رفت عریان در لحاف آن دم عروس داد مهمان را به رغبت چند بوس گفت می ترسیدم ای مرد کلان خود همان آمد همان آمد همان مرد مهمان را گل و باران نشاند بر تو چون صابون سلطانی بماند اندرین باران و گل او کی رود بر سر و جان تو او تاوان شود زود مهمان جست و گفت این زن بهل موزه دارم غم ندارم من ز گل من روان گشتم شما را خیر باد در سفر یک دم مبادا روح شاد تا که زوتر جانب معدن رود کین خوشی اندر سفر ره زن شود زن پشیمان شد از آن گفتار سرد چون رمید و رفت آن مهمان فرد زن بسی گفتش که آخر ای امیر گر مزاحی کردم از طیبت مگیر سجده و زاری زن سودی نداشت رفت و ایشان را در آن حسرت گذاشت جامه ازرق کرد زان پس مرد و زن صورتش دیدند شمعی بی لگن می شد و صحرا ز نور شمع مرد چون بهشت از ظلمت شب گشته فرد کرد مهمان خانه خانه خویش را از غم و از خجلت این ماجرا در درون هر دو از راه نهان هر زمان گفتی خیال میهمان که منم یار خضر صد گنج و جود می فشاندم لیک روزیتان نبود # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۵۷ - تمثیل فکر هر روزینه کی اندر دل آید به مهمان نو کی از اول روز در خانه فرود آید و فضیلت مهمان‌نوازی و ناز مهمان کشیدن و تحکم و بدخویی کند به خداوند خانه هر دمی فکری چو مهمان عزیز آید اندر سینه ات هر روز نیز فکر را ای جان به جای شخص دان زانک شخص از فکر دارد قدر و جان فکر غم گر راه شادی می زند کارسازیهای شادی می کند خانه می روبد به تندی او ز غیر تا در آید شادی نو ز اصل خیر می فشاند برگ زرد از شاخ دل تا بروید برگ سبز متصل می کند بیخ سرور کهنه را تا خرامد ذوق نو از ما ورا غم کند بیخ کژ پوسیده را تا نماید بیخ رو پوشیده را غم ز دل هر چه بریزد یا برد در عوض حقا که بهتر آورد خاصه آن را که یقینش باشد این که بود غم بنده اهل یقین گر ترش رویی نیارد ابر و برق رز بسوزد از تبسمهای شرق سعد و نحس اندر دلت مهمان شود چون ستاره خانه خانه می رود آن زمان که او مقیم برج تست باش هم چون طالعش شیرین و چست تا که با مه چون شود او متصل شکر گوید از تو با سلطان دل هفت سال ایوب با صبر و رضا در بلا خوش بود با ضیف خدا تا چو وا گردد بلای سخت رو پیش حق گوید به صدگون شکر او کز محبت با من محبوب کش رو نکرد ایوب یک لحظه ترش از وفا و خجلت علم خدا بود چون شیر و عسل او با بلا فکر در سینه در آید نو به نو خند خندان پیش او تو باز رو که اعذنی خالقی من شره لا تحرمنی انل من بره رب اوزعنی لشکر ما اری لا تعقب حسرة لی ان مضی آن ضمیر رو ترش را پاس دار آن ترش را چون شکر شیرین شمار ابر را گر هست ظاهر رو ترش گلشن آرنده ست ابر و شوره کش فکر غم را تو مثال ابر دان با ترش تو رو ترش کم کن چنان بوک آن گوهر به دست او بود جهد کن تا از تو او راضی رود ور نباشد گوهر و نبود غنی عادت شیرین خود افزون کنی جای دیگر سود دارد عادتت ناگهان روزی بر آید حاجتت فکرتی کز شادیت مانع شود آن به امر و حکمت صانع شود تو مخوان دو چار دانگش ای جوان بوک نجمی باشد و صاحب قران تو مگو فرعیست او را اصل گیر تا بوی پیوسته بر مقصود چیر ور تو آن را فرع گیری و مضر چشم تو در اصل باشد منتظر زهر آمد انتظار اندر چشش دایما در مرگ باشی زان روش اصل دان آن را بگیرش در کنار بازره دایم ز مرگ انتظار # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۵۸ - نواختن سلطان ایاز را ای ایاز پر نیاز صدق کیش صدق تو از بحر و از کوهست بیش نه به وقت شهوتت باشد عثار که رود عقل چو کوهت کاه وار نه به وقت خشم و کینه صبرهات سست گردد در قرار و در ثبات مردی این مردیست نه ریش و ذکر ورنه بودی شاه مردان کیر خر حق کرا خواندست در قرآن رجال کی بود این جسم را آنجا مجال روح حیوان را چه قدرست ای پدر آخر از بازار قصابان گذر صد هزاران سر نهاده بر شکم ارزشان از دنبه و از دم کم روسپی باشد که از جولان کیر عقل او موشی شود شهوت چو شیر # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۵۹ - وصیت کردن پدر دختر را کی خود را نگهدار تا حامله نشوی از شوهرت خواجه ای بودست او را دختری زهره خدی مه رخی سیمین بری گشت بالغ داد دختر را به شو شو نبود اندر کفایت کفو او خربزه چون در رسد شد آبناک گر بنشکافی تلف گردد هلاک چون ضرورت بود دختر را بداد او بناکفوی ز تخویف فساد گفت دختر را کزین داماد نو خویشتن پرهیز کن حامل مشو کز ضرورت بود عقد این گدا این غریب اشمار را نبود وفا ناگهان بجهد کند ترک همه بر تو طفل او بماند مظلمه گفت دختر کای پدر خدمت کنم هست پندت دل پذیر و مغتنم هر دو روزی هر سه روزی آن پدر دختر خود را بفرمودی حذر حامله شد ناگهان دختر ازو چون بود هر دو جوان خاتون و شو از پدر او را خفی می داشتش پنج ماهه گشت کودک یا که شش گشت پیدا گفت بابا چیست این من نگفتم که ازو دوری گزین این وصیتهای من خود باد بود که نکردت پند و وعظم هیچ سود گفت بابا چون کنم پرهیز من آتش و پنبه ست بی شک مرد و زن پنبه را پرهیز از آتش کجاست یا در آتش کی حفاظست و تقاست گفت من گفتم که سوی او مرو تو پذیرای منی او مشو در زمان حال و انزال و خوشی خویشتن باید که از وی در کشی گفت کی دانم که انزالش کی است این نهانست و به غایت دوردست گفت چشمش چون کلاپیسه شود فهم کن که آن وقت انزالش بود گفت تا چشمش کلاپیسه شدن کور گشتست این دو چشم کور من نیست هر عقلی حقیری پایدار وقت حرص و وقت خشم و کارزار # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۶۰ - وصف ضعیف دلی و سستی صوفی سایه پرورد مجاهده ناکرده درد و داغ عشق ناچشیده به سجده و دست‌بوس عام و به حرمت نظر کردن و بانگشت نمودن ایشان کی امروز در زمانه صوفی اوست غره شده و بوهم بیمار شده هم‌چون آن معلم کی کودکان گفتند کی رنجوری و با این وهم کی من مجاهدم مرا درین ره پهلوان می‌دانند با غازیان به غزا رفته کی به ظاهر نیز هنر بنمایم در جهاد اکبر مستثناام جهاد اصغر خود پیش من چه محل دارد خیال شیر دیده و دلیریها کرده و مست این دلیری شده و روی به بیشه نهاده به قصد شیر و شیر به زبان حال گفته کی کلا سوف تعلمون ثم کلا سوف تعلمون رفت یک صوفی به لشکر در غزا ناگهان آمد قطاریق و وغا ماند صوفی با بنه و خیمه و ضعاف فارسان راندند تا صف مصاف مثقلان خاک بر جا ماندند سابقون السابقون در راندند جنگها کرده مظفر آمدند باز گشته با غنایم سودمند ارمغان دادند کای صوفی تو نیز او برون انداخت نستد هیچ چیز پس بگفتندش که خشمینی چرا گفت من محروم ماندم از غزا زان تلطف هیچ صوفی خوش نشد که میان غزو خنجر کش نشد پس بگفتندش که آوردیم اسیر آن یکی را بهر کشتن تو بگیر سر ببرش تا تو هم غازی شوی اندکی خوش گشت صوفی دل قوی که آب را گر در وضو صد روشنیست چونک آن نبود تیمم کردنیست برد صوفی آن اسیر بسته را در پس خرگه که آرد او غزا دیر ماند آن صوفی آنجا با اسیر قوم گفتا دیر ماند آنجا فقیر کافر بسته دو دست او کشتنیست بسملش را موجب تاخیر چیست آمد آن یک در تفحص در پیش دید کافر را به بالای ویش هم چو نر بالای ماده وآن اسیر هم چو شیری خفته بالای فقیر دستها بسته همی خایید او از سر استیز صوفی را گلو گبر می خایید با دندان گلوش صوفی افتاده به زیر و رفته هوش دست بسته گبر و هم چون گربه ای خسته کرده حلق او بی حربه ای نیم کشتش کرده با دندان اسیر ریش او پر خون ز حلق آن فقیر هم چو تو کز دست نفس بسته دست هم چو آن صوفی شدی بی خویش و پست ای شده عاجز ز تلی کیش تو صد هزاران کوهها در پیش تو زین قدر خرپشته مردی از شکوه چون روی بر عقبه های هم چو کوه غازیان کشتند کافر را بتیغ هم در آن ساعت ز حمیت بی دریغ بر رخ صوفی زدند آب و گلاب تا به هوش آید ز بی خویشی و خواب چون به خویش آمد بدید آن قوم را پس بپرسیدند چون بد ماجرا الله الله این چه حالست ای عزیز این چنین بی هوش گشتی از چه چیز از اسیر نیم کشت بسته دست این چنین بی هوش افتادی و پست گفت چون قصد سرش کردم به خشم طرفه در من بنگرید آن شوخ چشم چشم را وا کرد پهن او سوی من چشم گردانید و شد هوشم ز تن گردش چشمش مرا لشکر نمود من ندانم گفت چون پر هول بود قصه کوته کن کزان چشم این چنین رفتم از خود اوفتادم بر زمین # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۶۱ - نصیحت مبارزان او را کی با این دل و زهره کی تو داری کی از کلابیسه شدن چشم کافر اسیری دست بسته بیهوش شوی و دشنه از دست بیفتد زنهار زنهار ملازم مطبخ خانقاه باش و سوی پیکار مرو تا رسوا نشوی قوم گفتندش به پیکار و نبرد با چنین زهره که تو داری مگرد چون ز چشم آن اسیر بسته دست غرقه گشتی کشتی تو در شکست پس میان حمله شیران نر که بود با تیغشان چون گوی سر کی توانی کرد در خون آشنا چون نه ای با جنگ مردان آشنا که ز طاقاطاق گردنها زدن طاق طاق جامه کوبان ممتهن بس تن بی سر که دارد اضطراب بس سر بی تن به خون بر چون حباب زیر دست و پای اسپان در غزا صد فنا کن غرقه گشته در فنا این چنین هوشی که از موشی پرید اندر آن صف تیغ چون خواهد کشید چالش است آن حمزه خوردن نیست این تا تو برمالی بخوردن آستین نیست حمزه خوردن اینجا تیغ بین حمزه ای باید درین صف آهنین کار هر نازک دلی نبود قتال که گریزد از خیالی چون خیال کار ترکانست نه ترکان برو جای ترکان هست خانه خانه شو # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۶۲ - حکایت عیاضی رحمه‌الله کی هفتاد غزو کرده بود سینه برهنه بر امید شهید شدن چون از آن نومید شد از جهاد اصغر رو به جهاد اکبر آورد و خلوت گزید ناگهان طبل غازیان شنید نفس از اندرون زنجیر می‌درانید سوی غزا و متهم داشتن او نفس خود را درین رغبت گفت عیاضی نود بار آمدم تن برهنه بوک زخمی آیدم تن برهنه می شدم در پیش تیر تا یکی تیری خورم من جای گیر تیر خوردن بر گلو یا مقتلی در نیابد جز شهیدی مقبلی بر تنم یک جایگه بی زخم نیست این تنم از تیر چون پرویزنیست لیک بر مقتل نیامد تیرها کار بخت است این نه جلدی و دها چون شهیدی روزی جانم نبود رفتم اندر خلوت و در چله زود در جهاد اکبر افکندم بدن در ریاضت کردن و لاغر شدن بانگ طبل غازیان آمد به گوش که خرامیدند جیش غزوکوش نفس از باطن مرا آواز داد که به گوش حس شنیدم بامداد خیز هنگام غزا آمد برو خویش را در غزو کردن کن گرو گفتم ای نفس خبیث بی وفا از کجا میل غزا تو از کجا راست گوی ای نفس کین حیلت گریست ورنه نفس شهوت از طاعت بریست گر نگویی راست حمله آرمت در ریاضت سخت تر افشارمت نفس بانگ آورد آن دم از درون با فصاحت بی دهان اندر فسون که مرا هر روز اینجا می کشی جان من چون جان گبران می کشی هیچ کس را نیست از حالم خبر که مرا تو می کشی بی خواب و خور در غزا بجهم به یک زخم از بدن خلق بیند مردی و ایثار من گفتم ای نفسک منافق زیستی هم منافق می مری تو چیستی در دو عالم تو مرایی بوده ای در دو عالم تو چنین بیهوده ای نذر کردم که ز خلوت هیچ من سر برون نارم چو زنده ست این بدن زانک در خلوت هر آنچ تن کند نه از برای روی مرد و زن کند جنبش و آرامش اندر خلوتش جز برای حق نباشد نیتش این جهاد اکبرست آن اصغرست هر دو کار رستمست و حیدرست کار آن کس نیست کو را عقل و هوش پرد از تن چون بجنبد دنب موش آن چنان کس را بباید چون زنان دور بودن از مصاف و از سنان صوفیی آن صوفیی این اینت حیف آن ز سوزن کشته این را طعمه سیف نقش صوفی باشد او را نیست جان صوفیان بدنام هم زین صوفیان بر در و دیوار جسم گل سرشت حق ز غیرت نقش صد صوفی نبشت تا ز سحر آن نقشها جنبان شود تا عصای موسوی پنهان شود نقشها را میخورد صدق عصا چشم فرعونیست پر گرد و حصا صوفی دیگر میان صف حرب اندر آمد بیست بار از بهر ضرب با مسلمانان به کافر وقت کر وانگشت او با مسلمانان به فر زخم خورد و بست زخمی را که خورد بار دیگر حمله آورد و نبرد تا نمیرد تن به یک زخم از گزاف تا خورد او بیست زخم اندر مصاف حیفش آمد که به زخمی جان دهد جان ز دست صدق او آسان رهد # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۶۳ - حکایت آن مجاهد کی از همیان سیم هر روز یک درم در خندق انداختی به تفاریق از بهر ستیزهٔ حرص و آرزوی نفس و وسوسهٔ نفس کی چون می‌اندازی به خندق باری به یک‌بار بینداز تا خلاص یابم کی الیاس احدی الراحتین او گفته کی این راحت نیز ندهم آن یکی بودش به کف در چل درم هر شب افکندی یکی در آب یم تا که گردد سخت بر نفس مجاز در تأنی درد جان کندن دراز با مسلمانان به کر او پیش رفت وقت فر او وا نگشت از خصم تفت زخم دیگر خورد آن را هم ببست بیست کرت رمح و تیر از وی شکست بعد از آن قوت نماند افتاد پیش مقعد صدق او ز صدق عشق خویش صدق جان دادن بود هین سابقوا از نبی برخوان رجال صدقوا این همه مردن نه مرگ صورت است این بدن مر روح را چون آلت است ای بسا خامی که ظاهر خونش ریخت لیک نفس زنده آن جانب گریخت آلتش بشکست و ره زن زنده ماند نفس زنده ست ارچه مرکب خون فشاند اسپ کشت و راه او رفته نشد جز که خام و زشت و آشفته نشد گر به هر خون ریزیی گشتی شهید کافری کشته بدی هم بوسعید ای بسا نفس شهید معتمد مرده در دنیا چو زنده می رود روح ره زن مرد و تن که تیغ اوست هست باقی در کف آن غزوجوست تیغ آن تیغست مرد آن مرد نیست لیک این صورت ترا حیران کنیست نفس چون مبدل شود این تیغ تن باشد اندر دست صنع ذوالمنن آن یکی مردیست قوتش جمله درد این دگر مردی میان تی هم چو گرد # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۶۴ - صفت کردن مرد غماز و نمودن صورت کنیزک مصور در کاغذ و عاشق شدن خلیفهٔ مصر بر آن صورت و فرستادن خلیفه امیری را با سپاه گران بدر موصل و قتل و ویرانی بسیار کردن بهر این غرض مر خلیفه مصر را غماز گفت که شه موصل به حوری گشت جفت یک کنیزک دارد او اندر کنار که به عالم نیست مانندش نگار در بیان ناید که حسنش بی حدست نقش او اینست که اندر کاغذست نقش در کاغذ چو دید آن کیقباد خیره گشت و جام از دستش فتاد پهلوانی را فرستاد آن زمان سوی موصل با سپاه بس گران که اگر ندهد به تو آن ماه را برکن از بن آن در و درگاه را ور دهد ترکش کن و مه را بیار تا کشم من بر زمین مه در کنار پهلوان شد سوی موصل با حشم با هزاران رستم و طبل و علم چون ملخها بی عدد بر گرد کشت قاصد اهلاک اهل شهر گشت هر نواحی منجنیقی از نبرد هم چو کوه قاف او بر کار کرد زخم تیر و سنگهای منجنیق تیغها در گرد چون برق از بریق هفته ای کرد این چنین خون ریز گرم برج سنگین سست شد چون موم نرم شاه موصل دید پیگار مهول پس فرستاد از درون پیشش رسول که چه می خواهی ز خون مؤمنان کشته می گردند زین حرب گران گر مرادت ملک شهر موصلست بی چنین خون ریز اینت حاصلست من روم بیرون شهر اینک در آ تا نگیرد خون مظلومان ترا ور مرادت مال و زر و گوهرست این ز ملک شهر خود آسان ترست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۶۵ - ایثار کردن صاحب موصل آن کنیزک را بدین خلیفه تا خون‌ریز مسلمانان بیشتر نشود چون رسول آمد به پیش پهلوان داد کاغذ اندرو نقش و نشان بنگر اندر کاغذ این را طالبم هین بده ورنه کنون من غالبم چون رسول آمد بگفت آن شاه نر صورتی کم گیر زود این را ببر من نیم در عهد ایمان بت پرست بت بر آن بت پرست اولیترست چونک آوردش رسول آن پهلوان گشت عاشق بر جمالش آن زمان عشق بحری آسمان بر وی کفی چون زلیخا در هوای یوسفی دور گردونها ز موج عشق دان گر نبودی عشق بفسردی جهان کی جمادی محو گشتی در نبات کی فدای روح گشتی نامیات روح کی گشتی فدای آن دمی کز نسیمش حامله شد مریمی هر یکی بر جا ترنجیدی چو یخ کی بدی پران و جویان چون ملخ ذره ذره عاشقان آن کمال می شتابند در علو هم چون نهال سبح لله هست اشتابشان تنقیه تن می کنند از بهر جان پهلوان چه را چو ره پنداشته شوره اش خوش آمده حب کاشته چون خیالی دید آن خفته به خواب جفت شد با آن و از وی رفت آب چون برفت آن خواب و شد بیدار زود دید که آن لعبت به بیداری نبود گفت بر هیچ آب خود بردم دریغ عشوه آن عشوه ده خوردم دریغ پهلوان تن بد آن مردی نداشت تخم مردی در چنان ریگی بکاشت مرکب عشقش دریده صد لگام نعره می زد لا ابالی بالحمام ایش ابالی بالخلیفه فی الهوی استوی عندی وجودی والتوی این چنین سوزان و گرم آخر مکار مشورت کن با یکی خاوندگار مشورت کو عقل کو سیلاب آز در خرابی کرد ناخنها دراز بین ایدی سد و سوی خلف سد پیش و پس کم بیند آن مفتون خد آمده در قصدجان سیل سیاه تا که روبه افکند شیری به چاه از چهی بنموده معدومی خیال تا در اندازد اسودا کالجبال هیچ کس را با زنان محرم مدار که مثال این دو پنبه ست و شرار آتشی باید بشسته ز آب حق هم چو یوسف معتصم اندر زهق کز زلیخای لطیف سروقد هم چو شیران خویشتن را واکشد بازگشت از موصل و می شد به راه تا فرود آمد به بیشه و مرج گاه آتش عشقش فروزان آن چنان که نداند او زمین از آسمان قصد آن مه کرد اندر خیمه او عقل کو و از خلیفه خوف کو چون زند شهوت درین وادی دهل چیست عقل تو فجل ابن الفجل صد خلیفه گشته کمتر از مگس پیش چشم آتشینش آن نفس چون برون انداخت شلوار و نشست در میان پای زن آن زن پرست چون ذکر سوی مقر می رفت راست رستخیز و غلغل از لشکر بخاست برجهید و کون برهنه سوی صف ذوالفقاری هم چو آتش او به کف دید شیر نر سیه از نیستان بر زده بر قلب لشکر ناگهان تازیان چون دیو در جوش آمده هر طویله و خیمه اندر هم زده شیر نر گنبذ همی کرد از لغز در هوا چون موج دریا بیست گز پهلوان مردانه بود و بی حذر پیش شیر آمد چو شیر مست نر زد به شمشیر و سرش را بر شکافت زود سوی خیمه مه رو شتافت چونک خود را او بدان حوری نمود مردی او هم چنین بر پای بود با چنان شیری به چالش گشت جفت مردی او مانده بر پای و نخفت آن بت شیرین لقای ماه رو در عجب در ماند از مردی او جفت شد با او به شهوت آن زمان متحد گشتند حالی آن دو جان ز اتصال این دو جان با همدگر می رسد از غیبشان جانی دگر رو نماید از طریق زادنی گر نباشد از علوقش ره زنی هر کجا دو کس به مهری یا به کین جمع آید ثالثی زاید یقین لیک اندر غیب زاید آن صور چون روی آن سو ببینی در نظر آن نتایج از قرانات تو زاد هین مگرد از هر قرینی زود شاد منتظر می باش آن میقات را صدق دان الحاق ذریات را کز عمل زاییده اند و از علل هر یکی را صورت و نطق و طلل بانگشان درمی رسد زان خوش حجال کای ز ما غافل هلا زوتر تعال منتظر در غیب جان مرد و زن مول مولت چیست زوتر گام زن راه گم کرد او از آن صبح دروغ چون مگس افتاد اندر دیگ دوغ # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۶۶ - پشیمان شدن آن سرلشکر از آن خیانت کی کرد و سوگند دادن او آن کنیزک را کی به خلیفه باز نگوید از آنچ رفت چند روزی هم بر آن بد بعد از آن شد پشیمان او از آن جرم گران داد سوگندش کای خورشیدرو با خلیفه زینچ شد رمزی مگو چون بدید او را خلیفه مست گشت پس ز بام افتاد او را نیز طشت دید صد چندان که وصفش کرده بود کی بود خود دیده مانند شنود وصف تصویرست بهر چشم هوش صورت آن چشم دان نه زان گوش کرد مردی از سخن دانی سؤال حق و باطل چیست ای نیکو مقال گوش را بگرفت و گفت این باطلست چشم حقست و یقینش حاصلست آن به نسبت باطل آمد پیش این نسبتست اغلب سخنها ای امین ز آفتاب ار کرد خفاش احتجاب نیست محجوب از خیال آفتاب خوف او را خود خیالش می دهد آن خیالش سوی ظلمت می کشد آن خیال نور می ترساندش بر شب ظلمات می چفساندش از خیال دشمن و تصویر اوست که تو بر چفسیده ای بر یار و دوست موسیا کشفت لمع بر که فراشت آن مخیل تاب تحقیقت نداشت هین مشو غره بدانک قابلی مر خیالش را و زین ره واصلی از خیال حرب نهراسید کس لا شجاعه قبل حرب این دان و بس بر خیال حرب حیز اندر فکر می کند چون رستمان صد کر و فر نقش رستم که آن به حمامی بود قرن حمله فکر هر خامی بود این خیال سمع چون مبصر شود حیز چه بود رستمی مضطر شود جهد کن کز گوش در چشمت رود آنچ که آن باطل بدست آن حق شود زان سپس گوشت شود هم طبع چشم گوهری گردد دو گوش هم چو یشم بلک جمله تن چو آیینه شود جمله چشم و گوهر سینه شود گوش انگیزد خیال و آن خیال هست دلاله وصال آن جمال جهد کن تا این خیال افزون شود تا دلاله رهبر مجنون شود آن خلیفه گول هم یک چند نیز ریش گاوی کرد خوش با آن کنیز ملک را تو ملک غرب و شرق گیر چون نمی ماند تو آن را برق گیر مملکت کان می نماند جاودان ای دلت خفته تو آن را خواب دان تا چه خواهی کرد آن باد و بروت که بگیرد هم چو جلادی گلوت هم درین عالم بدان که مامنیست از منافق کم شنو کو گفت نیست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۶۷ - حجت منکران آخرت و بیان ضعف آن حجت زیرا حجت ایشان به دین باز می‌گردد کی غیر این نمی‌بینیم حجتش اینست گوید هر دمی گر بدی چیزی دگر هم دیدمی گر نبیند کودکی احوال عقل عاقلی هرگز کند از عقل نقل ور نبیند عاقلی احوال عشق کم نگردد ماه نیکوفال عشق حسن یوسف دیده اخوان ندید از دل یعقوب کی شد ناپدید مر عصا را چشم موسی چوب دید چشم غیبی افعی و آشوب دید چشم سر با چشم سر در جنگ بود غالب آمد چشم سر حجت نمود چشم موسی دست خود را دست دید پیش چشم غیب نوری بد پدید این سخن پایان ندارد در کمال پیش هر محروم باشد چون خیال چون حقیقت پیش او فرج و گلوست کم بیان کن پیش او اسرار دوست پیش ما فرج و گلو باشد خیال لاجرم هر دم نماید جان جمال هر که را فرج و گلو آیین و خوست آن لکم دین ولی دین بهر اوست با چنان انکار کوته کن سخن احمدا کم گوی با گبر کهن # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۶۸ - آمدن خلیفه نزد آن خوب‌روی برای جماع آن خلیفه کرد رای اجتماع سوی آن زن رفت از بهر جماع ذکر او کرد و ذکر بر پای کرد قصد خفت و خیز مهرافزای کرد چون میان پای آن خاتون نشست پس قضا آمد ره عیشش ببست خشت و خشت موش در گوشش رسید خفت کیرش شهوتش کلی رمید وهم آن کز مار باشد این صریر که همی جنبد بتندی از حصیر # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۶۹ - خنده گرفتن آن کنیزک را از ضعف شهوت خلیفه و قوت شهوت آن امیر و فهم کردن خلیفه از خندهٔ کنیزک زن بدید آن سستی او از شگفت آمد اندر قهقهه خنده ش گرفت یادش آمد مردی آن پهلوان که بکشت او شیر و اندامش چنان غالب آمد خنده زن شد دراز جهد می کرد و نمی شد لب فراز سخت می خندید هم چون بنگیان غالب آمد خنده بر سود و زیان هرچه اندیشید خنده می فزود هم چو بند سیل ناگاهان گشود گریه و خنده غم و شادی دل هر یکی را معدنی دان مستقل هر یکی را مخزنی مفتاح آن ای برادر در کف فتاح دان هیچ ساکن می نشد آن خنده زو پس خلیفه طیره گشت و تندخو زود شمشیر از غلافش بر کشید گفت سر خنده واگو ای پلید در دلم زین خنده ظنی اوفتاد راستی گو عشوه نتوانیم داد ور خلاف راستی بفریبیم یا بهانه چرب آری تو به دم من بدانم در دل من روشنیست بایدت گفتن هر آنچ گفتنیست در دل شاهان تو ماهی دان سطبر گرچه گه گه شد ز غفلت زیر ابر یک چراغی هست در دل وقت گشت وقت خشم و حرص آید زیر طشت آن فراست این زمان یار منست گر نگویی آنچ حق گفتنست من بدین شمشیر برم گردنت سود نبود خود بهانه کردنت ور بگویی راست آزادت کنم حق یزدان نشکنم شادت کنم هفت مصحف آن زمان برهم نهاد خورد سوگند و چنین تقریر داد # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۷۰ - فاش کردن آن کنیزک آن راز را با خلیفه از زخم شمشیر و اکراه خلیفه کی راست گو سبب این خنده را و گر نه بکشمت زن چو عاجز شد بگفت احوال را مردی آن رستم صد زال را شرح آن گردک که اندر راه بود یک به یک با آن خلیفه وا نمود شیر کشتن سوی خیمه آمدن وان ذکر قایم چو شاخ کرگدن باز این سستی این ناموس کوش کاو فرو مرد از یکی خش خشت موش رازها را می کند حق آشکار چون بخواهد رست تخم بد مکار آب و ابر و آتش و این آفتاب رازها را می برآرد از تراب این بهار نو ز بعد برگ ریز هست برهان وجود رستخیز در بهار آن سرها پیدا شود هرچه خورده ست این زمین رسوا شود بردمد آن از دهان و از لبش تا پدید آید ضمیر و مذهبش سر بیخ هر درختی و خورش جملگی پیدا شود آن بر سرش هر غمی کز وی تو دل آزرده ای از خمار می بود کان خورده ای لیک کی دانی که آن رنج خمار از کدامین می برآمد آشکار این خمار اشکوفه آن دانه است آن شناسد کاگه و فرزانه است شاخ و اشکوفه نماند دانه را نطفه کی ماند تن مردانه را نیست مانندا هیولا با اثر دانه کی ماننده آمد با شجر نطفه از نانست کی باشد چو نان مردم از نطفه ست کی باشد چنان جنی از نارست کی ماند به نار از بخارست ابر و نبود چون بخار از دم جبریل عیسی شد پدید کی به صورت هم چو او بد یا ندید آدم از خاکست کی ماند به خاک هیچ انگوری نمی ماند به تاک کی بود دزدی به شکل پای دار کی بود طاعت چو خلد پایدار هیچ اصلی نیست مانند اثر پس ندانی اصل رنج و درد سر لیک بی اصلی نباشدت این جزا بی گناهی کی برنجاند خدا آنچ اصلست و کشنده آن شی است گر نمی ماند بوی هم از وی است پس بدان رنجت نتیجه زلتی ست آفت این ضربتت از شهوتی ست گر ندانی آن گنه را ز اعتبار زود زاری کن طلب کن اغتفار سجده کن صد بار می گوی ای خدا نیست این غم غیر درخورد و سزا ای تو سبحان پاک از ظلم و ستم کی دهی بی جرم جان را درد و غم من معین می ندانم جرم را لیک هم جرمی بباید گرم را چون بپوشیدی سبب را ز اعتبار دایما آن جرم را پوشیده دار که جزا اظهار جرم من بود کز سیاست دزدیم ظاهر شود # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۷۱ - عزم کردن شاه چون واقف شد بر آن خیانت کی بپوشاند و عفو کند و او را به او دهد و دانست کی آن فتنه جزای او بود و قصد او بود و ظلم او بر صاحب موصل کی و من اساء فعلیها و ان ربک لبالمرصاد و ترسیدن کی اگر انتقام کشد آن انتقام هم بر سر او آید چنانک این ظلم و طمع بر سرش آمد شاه با خود آمد استغفار کرد یاد جرم و زلت و اصرار کرد گفت با خود آنچ کردم با کسان شد جزای آن به جان من رسان قصد جفت دیگران کردم ز جاه بر من آمد آن و افتادم به چاه من در خانه کسی دیگر زدم او در خانه مرا زد لاجرم هر که با اهل کسان شد فسق جو اهل خود را دان که قوادست او زانک مثل آن جزای آن شود چون جزای سییه مثلش بود چون سبب کردی کشیدی سوی خویش مثل آن را پس تو دیوثی و بیش غصب کردم از شه موصل کنیز غصب کردند از من او را زود نیز او کامین من بد و لالای من خاینش کرد آن خیانتهای من نیست وقت کین گزاری و انتقام من به دست خویش کردم کار خام گر کشم کینه بر آن میر و حرم آن تعدی هم بیاید بر سرم هم چنانک این یک بیامد در جزا آزمودم باز نزمایم ورا درد صاحب موصلم گردن شکست من نیارم این دگر را نیز خست داد حق مان از مکافات آگهی گفت ان عدتم به عدنا به چون فزونی کردن اینجا سود نیست غیر صبر و مرحمت محمود نیست ربنا انا ظلمنا سهو رفت رحمتی کن ای رحیمیهات رفت عفو کردم تو هم از من عفو کن از گناه نو ز زلات کهن گفت اکنون ای کنیزک وا مگو این سخن را که شنیدم من ز تو با امیرت جفت خواهم کرد من الله الله زین حکایت دم مزن تا نگردد او ز رویم شرمسار کو یکی بد کرد و نیکی صد هزار بارها من امتحانش کرده ام خوب تر از تو بدو بسپرده ام در امانت یافتم او را تمام این قضایی بود هم از کرده هام پس به خود خواند آن امیر خویش را کشت در خود خشم قهراندیش را کرد با او یک بهانه دل پذیر که شدستم زین کنیزک من نفیر زان سبب کز غیرت و رشک کنیز مادر فرزند دارد صد ازیز مادر فرزند را بس حقهاست او نه درخورد چنین جور و جفاست رشک و غیرت می برد خون می خورد زین کنیزک سخت تلخی می برد چون کسی را داد خواهم این کنیز پس ترا اولیترست این ای عزیز که تو جانبازی نمودی بهر او خوش نباشد دادن آن جز به تو عقد کردش با امیر او را سپرد کرد خشم و حرص را او خرد و مرد # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۷۲ - بیان آنک نَحْنُ قَسَمْنا کی یکی را شهوت و قوت خران دهد و یکی را کیاست و قوت انبیا و فرشتگان بخشد سر ز هوا تافتن از سروریست ترک هوا قوت پیغامبریست تخمهایی کی شهوتی نبود بر آن جز قیامتی نبود گر بدش سستی نری خران بود او را مردی پیغامبران ترک خشم و شهوت و حرص آوری هست مردی و رگ پیغامبری نری خر گو مباش اندر رگش حق همی خواند الغ بگلربگش مرده ای باشم به من حق بنگرد به از آن زنده که باشد دور و رد مغز مردی این شناس و پوست آن آن برد دوزخ برد این در جنان حفت الجنه مکاره را رسید حفت النار از هوا آمد پدید ای ایاز شیر نر دیوکش مردی خر کم فزون مردی هش آنچ چندین صدر ادراکش نکرد لعب کودک بود پیشت اینت مرد ای به دیده لذت امر مرا جان سپرده بهر امرم در وفا داستان ذوق امر و چاشنیش بشنو اکنون در بیان معنویش # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۷۳ - دادن شاه گوهر را میان دیوان و مجمع به دست وزیر کی این چند ارزد و مبالغه کردن وزیر در قیمت او و فرمودن شاه او را کی اکنون این را بشکن و گفت وزیر کی این را چون بشکنم الی آخر القصه شاه روزی جانب دیوان شتافت جمله ارکان را در آن دیوان بیافت گوهری بیرون کشید او مستنیر پس نهادش زود در کف وزیر گفت چونست و چه ارزد این گهر گفت به ارزد ز صد خروار زر گفت بشکن گفت چونش بشکنم نیک خواه مخزن و مالت منم چون روا دارم که مثل این گهر که نیاید در بها گردد هدر گفت شاباش و بدادش خلعتی گوهر از وی بستد آن شاه و فتی کرد ایثار وزیر آن شاه جود هر لباس و حله کو پوشیده بود ساعتیشان کرد مشغول سخن از قضیه تازه و راز کهن بعد از آن دادش به دست حاجبی که چه ارزد این به پیش طالبی گفت ارزد این به نیمه مملکت کش نگهدارا خدا از مهلکت گفت بشکن گفت ای خورشیدتیغ بس دریغست این شکستن را دریغ قیمتش بگذار بین تاب و لمع که شدست این نور روز او را تبع دست کی جنبد مرا در کسر او که خزینه شاه را باشم عدو شاه خلعت داد ادرارش فزود پس دهان در مدح عقل او گشود بعد یک ساعت به دست میر داد در را آن امتحان کن باز داد او همین گفت و همه میران همین هر یکی را خلعتی داد او ثمین جامگیهاشان همی افزود شاه آن خسیسان را ببرد از ره به جاه این چنین گفتند پنجه شصت امیر جمله یک یک هم به تقلید وزیر گرچه تقلیدست استون جهان هست رسوا هر مقلد ز امتحان # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۷۴ - رسیدن گوهر از دست به دست آخر دور به ایاز و کیاست ایاز و مقلد ناشدن او ایشان را و مغرور ناشدن او به گال و مال دادن شاه و خلعتها و جامگیها افزون کردن و مدح عقل مخطان کردن به مکر و امتحان که کی روا باشد مقلد را مسلمان داشتن مسلمان باشد اما نادر باشد کی مقلد ازین امتحانها به سلامت بیرون آید کی ثبات بینایان ندارد الا من عصم الله زیرا حق یکیست و آن را ضد بسیار غلط‌افکن و مشابه حق مقلد چون آن ضد را نشناسد از آن رو حق را نشناخته باشد اما حق با آن ناشناخت او چو او را به عنایت نگاه دارد آن ناشناخت او را زیان ندارد ای ایاز اکنون نگویی کین گهر چند می ارزد بدین تاب و هنر گفت افزون زانچ تانم گفت من گفت اکنون زود خردش در شکن سنگها در آستین بودش شتاب خرد کردش پیش او بود آن صواب ز اتفاق طالع با دولتش دست داد آن لحظه نادر حکمتش یا به خواب این دیده بود آن پر صفا کرده بود اندر بغل دو سنگ را هم چو یوسف که درون قعر چاه کشف شد پایان کارش از اله هر که را فتح و ظفر پیغام داد پیش او یک شد مراد و بی مراد هر که پایندان وی شد وصل یار او چه ترسد از شکست و کارزار چون یقین گشتش که خواهد کرد مات فوت اسپ و پیل هستش ترهات گر برد اسپش هر آنک اسپ جوست اسپ رو گو نه که پیش آهنگ اوست مرد را با اسپ کی خویشی بود عشق اسپش از پی پیشی بود بهر صورتها مکش چندین زحیر بی صداع صورتی معنی بگیر هست زاهد را غم پایان کار تا چه باشد حال او روز شمار عارفان ز آغاز گشته هوشمند از غم و احوال آخر فارغ اند بود عارف را همین خوف و رجا سابقه دانیش خورد آن هر دو را دید کو سابق زراعت کرد ماش او همی داند چه خواهد بود چاش عارفست و باز رست از خوف و بیم های هو را کرد تیغ حق دو نیم بود او را بیم و اومید از خدا خوف فانی شد عیان گشت آن رجا چون شکست او گوهر خاص آن زمان زان امیران خاست صد بانگ و فغان کین چه بی باکیست والله کافرست هر که این پر نور گوهر را شکست وآن جماعت جمله از جهل و عما در شکسته در امر شاه را قیمتی گوهر نتیجه مهر و ود بر چنان خاطر چرا پوشیده شد # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۷۵ - تشنیع زدن امرا بر ایاز کی چرا شکستش و جواب دادن ایاز ایشان را گفت ایاز ای مهتران نامور امر شه بهتر به قیمت یا گهر امر سلطان به بود پیش شما یا که این نیکو گهر بهر خدا ای نظرتان بر گهر بر شاه نه قبله تان غولست و جاده راه نه من ز شه بر می نگردانم بصر من چو مشرک روی نارم با حجر بی گهر جانی که رنگین سنگ را برگزیند پس نهد شاه مرا پشت سوی لعبت گل رنگ کن عقل در رنگ آورنده دنگ کن اندر آ در جو سبو بر سنگ زن آتش اندر بو و اندر رنگ زن گر نه ای در راه دین از ره زنان رنگ و بو مپرست مانند زنان سر فرود انداختند آن مهتران عذرجویان گشته زان نسیان به جان از دل هر یک دو صد آه آن زمان هم چو دودی می شدی تا آسمان کرد اشارت شه به جلاد کهن که ز صدرم این خسان را دور کن این خسان چه لایق صدر من اند کز پی سنگ امر ما را بشکنند امر ما پیش چنین اهل فساد بهر رنگین سنگ شد خوار و کساد # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۷۶ - قصد شاه به کشتن امرا و شفاعت کردن ایاز پیش تخت سلطان کی ای شاه عالم العفو اولی پس ایاز مهرافزا بر جهید پیش تخت آن الغ سلطان دوید سجده ای کرد و گلوی خود گرفت کای قبادی کز تو چرخ آرد شگفت ای همایی که همایان فرخی از تو دارند و سخاوت هر سخی ای کریمی که کرمهای جهان محو گردد پیش ایثارت نهان ای لطیفی که گل سرخت بدید از خجالت پیرهن را بر درید از غفوری تو غفران چشم سیر روبهان بر شیر از عفو تو چیر جز که عفو تو کرا دارد سند هر که با امر تو بی باکی کند غفلت و گستاخی این مجرمان از وفور عفو تست ای عفوران دایما غفلت ز گستاخی دمد که برد تعظیم از دیده رمد غفلت و نسیان بد آموخته ز آتش تعظیم گردد سوخته هیبتش بیداری و فطنت دهد سهو نسیان از دلش بیرون جهد وقت غارت خواب ناید خلق را تا بنرباید کسی زو دلق را خواب چون در می رمد از بیم دلق خواب نسیان کی بود با بیم حلق لاتؤاخذ ان نسینا شد گواه که بود نسیان بوجهی هم گناه زانک استکمال تعظیم او نکرد ورنه نسیان در نیاوردی نبرد گرچه نسیان لابد و ناچار بود در سبب ورزیدن او مختار بود که تهاون کرد در تعظیمها تا که نسیان زاد یا سهو و خطا هم چو مستی کو جنایتها کند گوید او معذور بودم من ز خود گویدش لیکن سبب ای زشتکار از تو بد در رفتن آن اختیار بی خودی نامد بخود تش خواندی اختیارت خود نشد تش راندی گر رسیدی مستی بی جهد تو حفظ کردی ساقی جان عهد تو پشت دارت بودی او و عذرخواه من غلام زلت مست اله عفوهای جمله عالم ذره ای عکس عفوت ای ز تو هر بهره ای عفوها گفته ثنای عفو تو نیست کفوش ایها الناس اتقوا جانشان بخش و ز خودشان هم مران کام شیرین تو اند ای کامران رحم کن بر وی که روی تو بدید فرقت تلخ تو چون خواهد کشید از فراق و هجر می گویی سخن هر چه خواهی کن ولیکن این مکن صد هزاران مرگ تلخ شصت تو نیست مانند فراق روی تو تلخی هجر از ذکور و از اناث دور دار ای مجرمان را مستغاث بر امید وصل تو مردن خوشست تلخی هجر تو فوق آتشست گبر می گوید میان آن سقر چه غمم بودی گرم کردی نظر کان نظر شیرین کننده رنجهاست ساحران را خونبهای دست و پاست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۷۷ - تفسیر گفتن ساحران فرعون را در وقت سیاست با او کی لا ضیر انا الی ربنا منقلبون نعره لا ضیر بشنید آسمان چرخ گویی شد پی آن صولجان ضربت فرعون ما را نیست ضیر لطف حق غالب بود بر قهر غیر گر بدانی سر ما را ای مضل می رهانیمان ز رنج ای کوردل هین بیا زین سو ببین کاین ارغنون می زند یا لیت قومی یعلمون داد ما را داد حق  فرعونی یی نی  چو فرعون ملکت فانی یی سر بر آر و ملک بین زنده جلیل ای شده غره به مصر و رود نیل گر تو ترک این نجس خرقه کنی نیل را در نیل جان غرقه کنی هین بدار از مصر ای فرعون دست در میان مصر جان صد مصر هست تو انا و  رب همی گویی به عام غافل از ماهیت این هر دو نام رب بر مربوب کی لرزان بود کی انا دان بند جسم و جان بود نک انا ماییم رسته از انا از انای پر بلای پر عنا آن انایی بر تو ای سگ شوم بود در حق ما دولت محتوم بود گر نبودیت این انایی کینه کش کی زدی بر ما چنین اقبال خوش شکر آنک از دار فانی می رهیم بر سر این دار پندت می دهیم دار قتل ما براق رحلت است دار ملک تو غرور و غفلت است این حیاتی خفیه در نقش ممات وان مماتی خفیه در قشر حیات می نماید نور نار و نار نور ورنه دنیا کی بدی دارالغرور هین مکن تعجیل اول نیست شو چون غروب آری بر آ از شرق ضو از انایی ازل دل دنگ شد این انایی سرد گشت و ننگ شد زان انای بی انا خوش گشت جان شد جهان او از انایی جهان از انا چون رست اکنون شد انا آفرین ها بر انای بی عنا کو گریزان و انایی در پیش می دود چون دید وی را بی ویش طالب اویی نگردد طالبت چون بمردی طالبت شد مطلبت زنده ای کی مرده شو شوید ترا طالبی کی مطلبت جوید ترا اندرین بحث ار خرد ره بین بدی فخر رازی رازدان دین بدی لیک چون من لمن یذق لم یدر بود عقل و تخییلات او حیرت فزود کی شود کشف از تفکر این انا آن انا مکشوف شد بعد از فنا می فتد این عقل ها در افتقاد در مغاکی حلول و اتحاد ای ایاز گشته فانی ز اقتراب هم چو اختر در شعاع آفتاب بلک چون نطفه مبدل تو به تن نه از حلول و اتحادی مفتتن عفو کن ای عفو در صندوق تو سابق لطفی همه مسبوق تو من کی باشم که بگویم عفو کن ای تو سلطان و خلاصه امر کن من کی باشم که بوم من با منت ای گرفته جمله منها دامنت # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۷۸ - مجرم دانستن ایاز خود را درین شفاعت‌گری و عذر این جرم خواستن و در آن عذرگویی خود را مجرم دانستن و این شکستگی از شناخت و عظمت شاه خیزد کی أَنا أَعْلَمُکُمْ بِاللَّهِ وَ أَخْشیکُمْ لِللَّهِ وَ قالَ اللهُ تَعالی إِنَّما یَخْشَی اللهَ مِنْ عِبادِهِ العُلَماءُ من کی آرم رحم خلم آلود را ره نمایم حلم علم اندود را صد هزاران صفع را ارزانیم گر زبون صفعها گردانیم من چه گویم پیشت اعلامت کنم یا که وا یادت دهم شرط کرم آنچ معلوم تو نبود چیست آن وآنچ یادت نیست کو اندر جهان ای تو پاک از جهل و علمت پاک از آن که فراموشی کند بر وی نهان هیچ کس را تو کسی انگاشتی هم چو خورشیدش به نور افراشتی چون کسم کردی اگر لابه کنم مستمع شو لابه ام را از کرم زانک از نقشم چو بیرون برده ای آن شفاعت هم تو خود را کرده ای چون ز رخت من تهی گشت این وطن تر و خشک خانه نبود آن من هم دعا از من روان کردی چو آب هم نباتش بخش و دارش مستجاب هم تو بودی اول آرنده دعا هم تو باش آخر اجابت را رجا تا زنم من لاف کان شاه جهان بهر بنده عفو کرد از مجرمان درد بودم سر به سر من خودپسند کرد شاهم داروی هر دردمند دوزخی بودم پر از شور و شری کرد دست فضل اویم کوثری هر که را سوزید دوزخ در قود من برویانم دگر بار از جسد کار کوثر چیست که هر سوخته گردد از وی نابت و اندوخته قطره قطره او منادی کرم کانچ دوزخ سوخت من باز آورم هست دوزخ هم چو سرمای خزان هست کوثر چون بهار ای گلستان هست دوزخ هم چو مرگ و خاک گور هست کوثر بر مثال نفخ صور ای ز دوزخ سوخته اجسامتان سوی کوثر می کشد اکرامتان چون خلقت الخلق کی یربح علی لطف تو فرمود ای قیوم حی لالان اربح علیهم جود تست که شود زو جمله ناقصها درست عفو کن زین بندگان تن پرست عفو از دریای عفو اولیترست عفو خلقان هم چو جو و هم چو سیل هم بدان دریای خود تازند خیل عفوها هر شب ازین دل پاره ها چون کبوتر سوی تو آید شها بازشان وقت سحر پران کنی تا به شب محبوس این ابدان کنی پر زنان بار دگر در وقت شام می پرند از عشق آن ایوان و بام تا که از تن تار وصلت بسکلند پیش تو آیند کز تو مقبلند پر زنان آمن ز رجع سرنگون در هوا که انا الیه راجعون بانگ می آید تعالوا زان کرم بعد از آن رجعت نماند از حرص و غم بس غریبیها کشیدیت از جهان قدر من دانسته باشید ای مهان زیر سایه این درختم مست ناز هین بیندازید پاها را دراز پایهای پر عنا از راه دین بر کنار و دست حوران خالدین حوریان گشته مغمز مهربان کز سفر باز آمدند این صوفیان صوفیان صافیان چون نور خور مدتی افتاده بر خاک و قذر بی اثر پاک از قذر باز آمدند هم چو نور خور سوی قرص بلند این گروه مجرمان هم ای مجید جمله سرهاشان به دیواری رسید بر خطا و جرم خود واقف شدند گرچه مات کعبتین شه بدند رو به تو کردند اکنون اه کنان ای که لطفت مجرمان را ره کنان راه ده آلودگان را العجل در فرات عفو و عین مغتسل تا که غسل آرند زان جرم دراز در صف پاکان روند اندر نماز اندر آن صفها ز اندازه برون غرقگان نور نحن الصافون چون سخن در وصف این حالت رسید هم قلم بشکست و هم کاغذ درید بحر را پیمود هیچ اسکره ای شیر را برداشت هرگز بره ای گر حجابستت برون رو ز احتجاب تا ببینی پادشاهی عجاب گرچه بشکستند جامت قوم مست آنک مست از تو بود عذریش هست مستی ایشان به اقبال و به مال نه ز باده تست ای شیرین فعال ای شهنشه مست تخصیص توند عفو کن از مست خود ای عفومند لذت تخصیص تو وقت خطاب آن کند که ناید از صد خم شراب چونک مستم کرده ای حدم مزن شرع مستان را نبیند حد زدن چون شوم هشیار آنگاهم بزن که نخواهم گشت خود هشیار من هرکه از جام تو خورد ای ذوالمنن تا ابد رست از هش و از حد زدن خالدین فی فناء سکرهم من تفانی فی هواکم لم یقم فضل تو گوید دل ما را که رو ای شده در دوغ عشق ما گرو چون مگس در دوغ ما افتاده ای تو نه ای مست ای مگس تو باده ای کرکسان مست از تو گردند ای مگس چونک بر بحر عسل رانی فرس کوهها چون ذره ها سرمست تو نقطه و پرگار و خط در دست تو فتنه که لرزند ازو لرزان تست هر گران قیمت گهر ارزان تست گر خدا دادی مرا پانصد دهان گفتمی شرح تو ای جان و جهان یک دهان دارم من آن هم منکسر در خجالت از تو ای دانای سر منکسرتر خود نباشم از عدم کز دهانش آمدستند این امم صد هزار آثار غیبی منتظر کز عدم بیرون جهد با لطف و بر از تقاضای تو می گردد سرم ای ببرده من به پیش آن کرم رغبت ما از تقاضای توست جذبه حقست هر جا ره روست خاک بی بادی به بالا بر جهد کشتی بی بحر پا در ره نهد پیش آب زندگانی کس نمرد پیش آبت آب حیوانست درد آب حیوان قبله جان دوستان ز آب باشد سبز و خندان بوستان مرگ آشامان ز عشقش زنده اند دل ز جان و آب جان بر کنده اند آب عشق تو چو ما را دست داد آب حیوان شد به پیش ما کساد ز آب حیوان هست هر جان را نوی لیک آب آب حیوانی توی هر دمی مرگی و حشری دادیم تا بدیدم دست برد آن کرم هم چو خفتن گشت این مردن مرا ز اعتماد بعث کردن ای خدا هفت دریا هر دم ار گردد سراب گوش گیری آوریش ای آب آب عقل لرزان از اجل وان عشق شوخ سنگ کی ترسد ز باران چون کلوخ از صحاف مثنوی این پنجمست بر بروج چرخ جان چون انجمست ره نیابد از ستاره هر حواس جز که کشتیبان استاره شناس جز نظاره نیست قسم دیگران از سعودش غافلند و از قران آشنایی گیر شبها تا به روز با چنین استارهای دیوسوز هر یکی در دفع دیو بدگمان هست نفط انداز قلعه آسمان اختر ار با دیو هم چون عقربست مشتری را او ولی الاقربست قوس اگر از تیر دوزد دیو را دلو پر آبست زرع و میو را حوت اگرچه کشتی غی بشکند دوست را چون ثور کشتی می کند شمس اگر شب را بدرد چون اسد لعل را زو خلعت اطلس رسد هر وجودی کز عدم بنمود سر بر یکی زهرست و بر دیگر شکر دوست شو وز خوی ناخوش شو بری تا ز خمره زهر هم شکر خوری زان نشد فاروق را زهری گزند که بد آن تریاق فاروقیش قند # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱ - تمامت کتاب الموطد الکریم ای حیات دل حسام الدین بسی میل می جوشد به قسم سادسی گشت از جذب چو تو علامه ای در جهان گردان حسامی نامه ای پیش کش می آرمت ای معنوی قسم سادس در تمام مثنوی شش جهت را نور ده زین شش صحف کی یطوف حوله من لم یطف عشق را با پنج و با شش کار نیست مقصد او جز که جذب یار نیست بوک فیما بعد دستوری رسد رازهای گفتنی گفته شود یا بیانی که بود نزدیکتر زین کنایات دقیق مستتر راز جز با رازدان انباز نیست راز اندر گوش منکر راز نیست لیک دعوت واردست از کردگار با قبول و ناقبول او را چه کار نوح نهصد سال دعوت می نمود دم به دم انکار قومش می فزود هیچ از گفتن عنان واپس کشید هیچ اندر غار خاموشی خزید گفت از بانگ و علالای سگان هیچ واگردد ز راهی کاروان یا شب مهتاب از غوغای سگ سست گردد بدر را در سیر تگ مه فشاند نور و سگ عو عو کند هر کسی بر خلقت خود می تند هر کسی را خدمتی داده قضا در خور آن گوهرش در ابتلا چونک نگذارد سگ آن نعره سقم من مهم سیران خود را چون هلم چونک سرکه سرکگی افزون کند پس شکر را واجب افزونی بود قهر سرکه لطف هم چون انگبین کین دو باشد رکن هر اسکنجبین انگبین گر پای کم آرد ز خل آید آن اسکنجبین اندر خلل قوم بر وی سرکه ها می ریختند نوح را دریا فزون می ریخت قند قند او را بد مدد از بحر جود پس ز سرکه اهل عالم می فزود واحد کالالف کی بود آن ولی بلک صد قرنست آن عبدالعلی خم که از دریا درو راهی شود پیش او جیحونها زانو زند خاصه این دریا که دریاها همه چون شنیدند این مثال و دمدمه شد دهانشان تلخ ازین شرم و خجل که قرین شد نام اعظم با اقل در قران این جهان با آن جهان این جهان از شرم می گردد جهان این عبارت تنگ و قاصر رتبتست ورنه خس را با اخص چه نسبتست زاغ در رز نعره زاغان زند بلبل از آواز خوش کی کم کند پس خریدارست هر یک را جدا اندرین بازار یفعل ما یشا نقل خارستان غذای آتش است بوی گل قوت دماغ سرخوش است گر پلیدی پیش ما رسوا بود خوک و سگ را شکر و حلوا بود گر پلیدان این پلیدیها کنند آبها بر پاک کردن می تنند گرچه ماران زهرافشان می کنند ورچه تلخان مان پریشان می کنند نحلها بر کوه و کندو و شجر می نهند از شهد انبار شکر زهرها هرچند زهری می کنند زود تریاقاتشان بر می کنند این جهان جنگست کل چون بنگری ذره با ذره چو دین با کافری آن یکی ذره همی پرد به چپ وآن دگر سوی یمین اندر طلب ذره ای بالا و آن دیگر نگون جنگ فعلیشان ببین اندر رکون جنگ فعلی هست از جنگ نهان زین تخالف آن تخالف را بدان ذره ای کان محو شد در آفتاب جنگ او بیرون شد از وصف و حساب چون ز ذره محو شد نفس و نفس جنگش اکنون جنگ خورشیدست بس رفت از وی جنبش طبع و سکون از چه از انا الیه راجعون ما به بحر تو ز خود راجع شدیم وز رضاع اصل مسترضع شدیم در فروع راه ای مانده ز غول لاف کم زن از اصول ای بی اصول جنگ ما و صلح ما در نور عین نیست از ما هست بین اصبعین جنگ طبعی جنگ فعلی جنگ قول در میان جزوها حربیست هول این جهان زین جنگ قایم می بود در عناصر در نگر تا حل شود چار عنصر چار استون قویست که بدیشان سقف دنیا مستویست هر ستونی اشکننده آن دگر استن آب اشکننده آن شرر پس بنای خلق بر اضداد بود لاجرم ما جنگییم از ضر و سود هست احوالم خلاف همدگر هر یکی با هم مخالف در اثر چونک هر دم راه خود را می زنم با دگر کس سازگاری چون کنم موج لشکرهای احوالم ببین هر یکی با دیگری در جنگ و کین می نگر در خود چنین جنگ گران پس چه مشغولی به جنگ دیگران یا مگر زین جنگ حقت وا خرد در جهان صلح یک رنگت برد آن جهان جز باقی و آباد نیست زانک آن ترکیب از اضداد نیست این تفانی از ضد آید ضد را چون نباشد ضد نبود جز بقا نفی ضد کرد از بهشت آن بی نظیر که نباشد شمس و ضدش زمهریر هست بی رنگی اصول رنگها صلحها باشد اصول جنگها آن جهانست اصل این پرغم وثاق وصل باشد اصل هر هجر و فراق این مخالف از چه ایم ای خواجه ما واز چه زاید وحدت این اعداد را زانک ما فرعیم و چار اضداد اصل خوی خود در فرع کرد ایجاد اصل گوهر جان چون ورای فصلهاست خوی او این نیست خوی کبریاست جنگها بین کان اصول صلحهاست چون نبی که جنگ او بهر خداست غالبست و چیر در هر دو جهان شرح این غالب نگنجد در دهان آب جیحون را اگر نتوان کشید هم ز قدر تشنگی نتوان برید گر شدی عطشان بحر معنوی فرجه ای کن در جزیره مثنوی فرجه کن چندانک اندر هر نفس مثنوی را معنوی بینی و بس باد که را ز آب جو چون وا کند آب یک رنگی خود پیدا کند شاخهای تازه مرجان ببین میوه های رسته ز آب جان ببین چون ز حرف و صوت و دم یکتا شود آن همه بگذارد و دریا شود حرف گو و حرف نوش و حرفها هر سه جان گردند اندر انتها نان دهنده و نان ستان و نان پاک ساده گردند از صور گردند خاک لیک معنیشان بود در سه مقام در مراتب هم ممیز هم مدام خاک شد صورت ولی معنی نشد هر که گوید شد تو گویش نی نشد در جهان روح هر سه منتظر گه ز صورت هارب و گه مستقر امر آید در صور رو در رود باز هم ز امرش مجرد می شود پس له الخلق و له الامرش بدان خلق صورت امر جان راکب بر آن راکب و مرکوب در فرمان شاه جسم بر درگاه وجان در بارگاه چونک خواهد که آب آید در سبو شاه گوید جیش جان را که ارکبوا باز جانها را چو خواند در علو بانگ آید از نقیبان که انزلوا بعد ازین باریک خواهد شد سخن کم کن آتش هیزمش افزون مکن تا نجوشد دیگهای خرد زود دیگ ادراکات خردست و فرود پاک سبحانی که سیبستان کند در غمام حرفشان پنهان کنند زین غمام بانگ و حرف و گفت و گوی پرده ای کز سیب ناید غیر بوی باری افزون کش تو این بو را به هوش تا سوی اصلت برد بگرفته گوش بو نگه دار و بپرهیز از زکام تن بپوش از باد و بود سرد عام تا نینداید مشامت را ز اثر ای هواشان از زمستان سردتر چون جمادند و فسرده و تن شگرف می جهد انفاسشان از تل برف چون زمین زین برف در پوشد کفن تیغ خورشید حسام الدین بزن هین بر آر از شرق سیف الله را گرم کن زان شرق این درگاه را برف را خنجر زند آن آفتاب سیلها ریزد ز که ها بر تراب زانک لا شرقیست و لا غربیست او با منجم روز و شب حربیست او که چرا جز من نجوم بی هدی قبله کردی از لییمی و عمی نا خوشت ناید مقال آن امین در نبی که لا احب الآفلین از قزح در پیش مه بستی کمر زان همی رنجی ز وانشق القمر منکری این را که شمس کورت شمس پیش تست اعلی مرتبت از ستاره دیده تصریف هوا ناخوشت آید اذا النجم هوی خود مؤثرتر نباشد مه ز نان ای بسا نان که ببرد عرق جان خود مؤثرتر نباشد زهره زآب ای بسا آبا که کرد او تن خراب مهر آن در جان تست و پند دوست می زند بر گوش تو بیرون پوست پند ما در تو نگیرد ای فلان پند تو در ما نگیرد هم بدان جز مگر مفتاح خاص آید ز دوست که مقالید السموات آن اوست این سخن هم چون ستاره ست و قمر لیک بی فرمان حق ندهد اثر این ستاره بی جهت تاثیر او می زند بر گوشهای وحی جو کی بیایید از جهت تا بی جهات تا ندراند شما را گرگ مات آنچنان که لمعه درپاش اوست شمس دنیا در صفت خفاش اوست هفت چرخ ازرقی در رق اوست پیک ماه اندر تب و در دق اوست زهره چنگ مسیله در وی زده مشتری با نقد جان پیش آمده در هوای دستبوس او زحل لیک خود را می نبیند از محل دست و پا مریخ چندین خست ازو وآن عطارد صد قلم بشکست ازو با منجم این همه انجم به جنگ کای رها کرده تو جان بگزیده رنگ جان ویست و ما همه رنگ و رقوم کوکب هر فکر او جان نجوم فکر کو آنجا همه نورست پاک بهر تست این لفظ فکر ای فکرناک هر ستاره خانه دارد در علا هیچ خانه در نگنجد نجم ما جای سوز اندر مکان کی در رود نور نامحدود را حد کی بود لیک تمثیلی و تصویری کنند تا که در یابد ضعیفی عشقمند مثل نبود لیک باشد آن مثیل تا کند عقل مجمد را گسیل عقل سر تیزست لیکن پای سست زانک دل ویران شدست و تن درست عقلشان در نقل دنیا پیچ پیچ فکرشان در ترک شهوت هیچ هیچ صدرشان در وقت دعوی هم چو شرق صبرشان در وقت تقوی هم چو برق عالمی اندر هنرها خودنما هم چو عالم بی وفا وقت وفا وقت خودبینی نگنجد در جهان در گلو و معده گم گشته چو نان این همه اوصافشان نیکو شود بد نماند چونک نیکوجو شود گر منی گنده بود هم چون منی چون به جان پیوست یابد روشنی هر جمادی که کند رو در نبات از درخت بخت او روید حیات هر نباتی کان به جان رو آورد خضروار از چشمه حیوان خورد باز جان چون رو سوی جانان نهد رخت را در عمر بی پایان نهد # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۲ - سؤال سایل از مرغی کی بر سر ربض شهری نشسته باشد سر او فاضل‌ترست و عزیزتر و شریف‌تر و مکرم‌تر یا دم او و جواب دادن واعظ سایل را به قدر فهم او واعظی را گفت روزی سایلی کای تو منبر را سنی تر قایلی یک سؤالستم بگو ای ذو لباب اندرین مجلس سؤالم را جواب بر سر بارو یکی مرغی نشست از سر و از دم کدامینش بهست گفت اگر رویش به شهر و دم به ده روی او از دم او می دان که به ور سوی شهرست دم رویش به ده خاک آن دم باش و از رویش بجه مرغ با پر می پرد تا آشیان پر مردم همت است ای مردمان عاشقی که آلوده شد در خیر و شر خیر و شر منگر تو در همت نگر باز اگر باشد سپید و بی نظیر چونک صیدش موش باشد شد حقیر ور بود جغدی و میل او به شاه او سر بازست منگر در کلاه آدمی بر قد یک طشت خمیر بر فزود از آسمان و از اثیر هیچ کرمنا شنید این آسمان که شنید این آدمی پر غمان بر زمین و چرخ عرضه کرد کس خوبی و عقل و عبارات و هوس جلوه کردی هیچ تو بر آسمان خوبی روی و اصابت در گمان پیش صورت های حمام ای ولد عرضه کردی هیچ سیم اندام خود بگذری زان نقش های هم چو حور جلوه آری با عجوز نیم کور در عجوزه چیست که ایشان را نبود که ترا زان نقش ها با خود ربود تو نگویی من بگویم در بیان عقل و حس و درک و تدبیرست و جان در عجوزه جان آمیزش کنیست صورت گرمابه ها را روح نیست صورت گرمابه گر جنبش کند در زمان او از عجوزه بر کند جان چه باشد با خبر از خیر و شر شاد با احسان و گریان از ضرر چون سر و ماهیت جان مخبرست هر که او آگاه تر با جان ترست روح را تاثیر آگاهی بود هر که را این بیش اللهی بود چون خبرها هست بیرون زین نهاد باشد این جان ها در آن میدان جماد جان اول مظهر درگاه شد جان جان خود مظهر الله شد آن ملایک جمله عقل و جان بدند جان نو آمد که جسم آن بدند از سعادت چون بر آن جان بر زدند هم چو تن آن روح را خادم شدند آن بلیس از جان از آن سر برده بود یک نشد با جان که عضو مرده بود چون نبودش آن فدای آن نشد دست بشکسته مطیع جان نشد جان نشد ناقص گر آن عضوش شکست کان بدست اوست تواند کرد هست سر دیگر هست کو گوش دگر طوطیی کو مستعد آن شکر طوطیان خاص را قندیست ژرف طوطیان عام از آن خور بسته طرف کی چشد درویش صورت زان زکات معنیست آن نه فعولن فاعلات از خر عیسی دریغش نیست قند لیک خر آمد به خلقت که پسند قند خر را گر طرب انگیختی پیش خر قنطار شکر ریختی معنی نختم علی افواههم این شناس اینست ره رو را مهم تا ز راه خاتم پیغامبران بوک بر خیزد ز لب ختم گران ختم هایی که انبیا بگذاشتند آن به دین احمدی برداشتند قفل های ناگشاده مانده بود از کف انا فتحنا برگشود او شفیع است این جهان و آن جهان این جهان زی دین و آنجا زی جنان این جهان گوید که تو رهشان نما وآن جهان گوید که تو مهشان نما پیشه اش اندر ظهور و در کمون اهد قومی انهم لا یعلمون باز گشته از دم او هر دو باب در دو عالم دعوت او مستجاب بهر این خاتم شدست او که به جود مثل او نه بود و نه خواهند بود چونک در صنعت برد استاد دست نه تو گویی ختم صنعت بر تو است در گشاد ختم ها تو خاتمی در جهان روح بخشان حاتمی هست اشارات محمدالمراد کل گشاد اندر گشاد اندر گشاد صد هزاران آفرین بر جان او بر قدوم و دور فرزندان او آن خلیفه زادگان مقبلش زاده اند از عنصر جان و دلش گر ز بغداد و هری یا از ری اند بی مزاج آب و گل نسل وی اند شاخ گل هر جا که روید هم گلست خم مل هر جا که جوشد هم ملست گر ز مغرب بر زند خورشید سر عین خورشیدست نه چیز دگر عیب چینان را ازین دم کور دار هم به ستاری خود ای کردگار گفت حق چشم خفاش بدخصال بسته ام من ز آفتاب بی مثال از نظرهای خفاش کم و کاست انجم آن شمس نیز اندر خفاست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۳ - نکوهیدن ناموسهای پوسیده را کی مانع ذوق ایمان و دلیل ضعف صدق‌اند و راه‌زن صد هزار ابله چنانک راه‌زن آن مخنث شده بودند گوسفندان و نمی‌یارست گذشتن و پرسیدن مخنث از چوپان کی این گوسفندان تو مرا عجب گزند گفت ای مردی و در تو رگ مردی هست همه فدای تو اند و اگر مخنثی هر یکی ترا اژدرهاست مخنثی دیگر هست کی چون گوسفندان را بیند در حال از راه باز گردد نیارد پرسیدن ترسد کی اگر بپرسم گوسفندان در من افتند و مرا بگزند ای ضیاء الحق حسام الدین بیا ای صقال روح و سلطان الهدی مثنوی را مسرح مشروح ده صورت امثال او را روح ده تا حروفش جمله عقل و جان شوند سوی خلدستان جان پران شوند هم به سعی تو ز ارواح آمدند سوی دام حرف و مستحقن شدند باد عمرت در جهان هم چون خضر جان فزا و دستگیر و مستمر چون خضر و الیاس مانی در جهان تا زمین گردد ز لطفت آسمان گفتمی از لطف تو جزوی ز صد گر نبودی طمطراق چشم بد لیک از چشم بد زهراب دم زخمهای روح فرسا خورده ام جز به رمز ذکر حال دیگران شرح حالت می نیارم در بیان این بهانه هم ز دستان دلیست که ازو پاهای دل اندر گلیست صد دل و جان عاشق صانع شده چشم بد یا گوش بد مانع شده خود یکی بوطالب آن عم رسول می نمودش شنعه عربان مهول که چه گویندم عرب کز طفل خود او بگردانید دین معتمد گفتش ای عم یک شهادت تو بگو تا کنم با حق خصومت بهر تو گفت لیکن فاش گردد ازسماع کل سر جاوز الاثنین شاع من بمانم در زبان این عرب پیش ایشان خوار گردم زین سبب لیک گر بودیش لطف ما سبق کی بدی این بددلی با جذب حق الغیاث ای تو غیاث المستغیث زین دو شاخه اختیارات خبیث من ز دستان و ز مکر دل چنان مات گشتم که بماندم از فغان من که باشم چرخ با صد کار و بار زین کمین فریاد کرد از اختیار که ای خداوند کریم و بردبار ده امانم زین دو شاخه اختیار جذب یک راهه صراط المستقیم به ز دو راه تردد ای کریم زین دو ره گرچه همه مقصد توی لیک خود جان کندن آمد این دوی زین دو ره گرچه به جز تو عزم نیست لیک هرگز رزم هم چون بزم نیست در نبی بشنو بیانش از خدا آیت اشفقن ان یحملنها این تردد هست در دل چون وغا کاین بود به یا که آن حال مرا در تردد می زند بر همدگر خوف و اومید بهی در کر و فر # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۴ - مناجات و پناه جستن به حق از فتنهٔ اختیار و از فتنهٔ اسباب اختیار کی سماوات و ارضین از اختیار و اسباب اختیار شکوهیدند و ترسیدند و خلقت آدمی مولع افتاد بر طلب اختیار و اسباب اختیار خویش چنانک بیمار باشد خود را اختیار کم بیند صحت خواهد کی سبب اختیارست تا اختیارش بیفزاید و منصب خواهد تا اختیارش بیفزاید و مهبط قهر حق در امم ماضیه فرط اختیار و اسباب اختیار بوده است هرگز فرعون بی‌نوا کس ندیده است اولم این جزر و مد از تو رسید ورنه ساکن بود این بحر ای مجید هم از آنجا کین تردد دادیم بی تردد کن مرا هم از کرم ابتلاام می کنی آه الغیاث ای ذکور از ابتلاات چون اناث تا بکی این ابتلا یا رب مکن مذهبی ام بخش و ده مذهب مکن اشتری ام لاغری و پشت ریش ز اختیار هم چو پالان شکل خویش این کژاوه گه شود این سو گران آن کژاوه گه شود آن سو کشان بفکن از من حمل ناهموار را تا ببینم روضه ابرار را هم چو آن اصحاب کهف از باغ جود می چرم ایقاظ نی بل هم رقود خفته باشم بر یمین یا بر یسار برنگردم جز چو گو بی اختیار هم به تقلیب تو تا ذات الیمین یا سوی ذات الشمال ای رب دین صد هزاران سال بودم در مطار هم چو ذرات هوا بی اختیار گر فراموشم شدست آن وقت و حال یادگارم هست در خواب ارتحال می رهم زین چارمیخ چارشاخ می جهم در مسرح جان زین مناخ شیر آن ایام ماضیهای خود می چشم از دایه خواب ای صمد جمله عالم ز اختیار و هست خود می گریزد در سر سرمست خود تا دمی از هوشیاری وا رهند ننگ خمر و زمر بر خود می نهند جمله دانسته که این هستی فخ است فکر و ذکر اختیاری دوزخ است می گریزند از خودی در بیخودی یا به مستی یا به شغل ای مهتدی نفس را زان نیستی وا می کشی زانک بی فرمان شد اندر بیهشی لیس للجن و لا للانس ان ینفذوا من حبس اقطار الزمن لا نفوذ الا بسلطان الهدی من تجاویف السموات العلی لا هدی الا بسلطان یقی من حراس الشهب روح المتقی هیچ کس را تا نگردد او فنا نیست ره در بارگاه کبریا چیست معراج فلک این نیستی عاشقان را مذهب و دین نیستی پوستین و چارق آمد از نیاز در طریق عشق محراب ایاز گرچه او خود شاه را محبوب بود ظاهر و باطن لطیف و خوب بود گشته بی کبر و ریا و کینه ای حسن سلطان را رخش آیینه ای چونک از هستی خود او دور شد منتهای کار او محمود بد زان قوی تر بود تمکین ایاز که ز خوف کبر کردی احتراز او مهذب گشته بود و آمده کبر را و نفس را گردن زده یا پی تعلیم می کرد آن حیل یا برای حکمتی دور از وجل یا که دید چارقش زان شد پسند کز نسیم نیستی هستیست بند تا گشاید دخمه کان بر نیستیست تا بیاید آن نسیم عیش و زیست ملک و مال و اطلس این مرحله هست بر جان سبک رو سلسله سلسله زرین بدید و غره گشت ماند در سوراخ چاهی جان ز دشت صورتش جنت به معنی دوزخی افعیی پر زهر و نقشش گل رخی گرچه مؤمن را سقر ندهد ضرر لیک هم بهتر بود زانجا گذر گرچه دوزخ دور دارد زو نکال لیک جنت به ورا فی کل حال الحذر ای ناقصان زین گلرخی که بگاه صحبت آمد دوزخی # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۵ - حکایت غلام هندو کی به خداوند‌زادهٔ خود پنهان هوای آورده بود چون دختر را با مهتر‌زاده‌ای عقد کردند غلام خبر یافت رنجور شد و می‌گداخت و هیچ طبیب علت او را در نمی‌یافت و او را زهرهٔ گفتن نه خواجه ای را بود هندو بنده ای پروریده کرده او را زنده ای علم و آدابش تمام آموخته در دلش شمع هنر افروخته پروریدش از طفولیت به ناز در کنار لطف آن اکرام ساز بود هم این خواجه را خوش دختری سیم اندامی گشی خوش گوهر ی چون مراهق گشت دختر طالبان بذل می کردند کابین گران می رسیدش از سوی هر مهتر ی بهر دختر دم به دم خوزه گر ی گفت خواجه مال را نبود ثبات روز آید شب رود اندر جهات حسن صورت هم ندارد اعتبار که شود رخ زرد از یک زخم خار سهل باشد نیز مهترزادگی که بود غره به مال و بارگی ای بسا مهتر بچه کز شور و شر شد ز فعل زشت خود ننگ پدر پر هنر را نیز اگر باشد نفیس کم پرست و عبرتی گیر از بلیس علم بودش چون نبودش عشق دین او ندید از آدم الا نقش طین گرچه دانی دقت علم ای امین زانت نگشاید دو دیده غیب بین او نبیند غیر دستار ی و ریش از معرف پرسد از بیش و کمی ش عارفا تو از معرف فارغی خود همی بینی که نور بازغی کار تقوی دارد و دین و صلاح که ازو باشد بدو عالم فلاح کرد یک داماد صالح اختیار که بد او فخر همه خیل و تبار پس زنان گفتند او را مال نیست مهتری و حسن و استقلال نیست گفت آنها تابع زهدند و دین بی زر او گنجی ست بر روی زمین چون به جد تزویج دختر گشت فاش دست پیمان و نشانی و قماش پس غلام خرد که اندر خانه بود گشت بیمار و ضعیف و زار زود هم چو بیمار دقی او می گداخت علت او را طبیبی کم شناخت عقل می گفتی که رنجش از دل است داروی تن در غم دل باطل است آن غلامک دم نزد از حال خویش کز چه می آید برو در سینه نیش گفت خاتون را شبی شوهر که تو باز پرسش در خلا از حال او تو به جای مادری او را بود که غم خود پیش تو پیدا کند چونک خاتون کرد در گوش این کلام روز دیگر رفت نزدیک غلام پس سرش را شانه می کرد آن ستی با دو صد مهر و دلال و آشتی آنچنان که مادران مهربان نرم کردش تا در آمد در بیان که مرا اومید از تو این نبود که دهی دختر به بیگانه عنود خواجه زاده ما و ما خسته جگر حیف نبود که رود جای دگر خواست آن خاتون ز خشمی که آمدش که زند وز بام زیر اندازدش کو که باشد هندو ی مادر غر ی که طمع دارد به خواجه دختر ی گفت صبر اولی بود خود را گرفت گفت با خواجه که بشنو این شگفت این چنین گراء کی خاین بود ما گمان برده که هست او معتمد # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۶ - صبر فرمودن خواجه مادر دختر را کی غلام را زجر مکن من او را بی‌زجر ازین طمع باز آرم کی نه سیخ سوزد نه کباب خام ماند گفت خواجه صبر کن با او بگو که ازو ببریم و بدهیمش به تو تا مگر این از دلش بیرون کنم تو تماشا کن که دفعش چون کنم تو دلش خوش کن بگو می دان درست که حقیقت دختر ما جفت تست ما ندانستیم ای خوش مشتری چونک دانستیم تو اولی تری آتش ما هم درین کانون ما لیلی آن ما و تو مجنون ما تا خیال و فکر خوش بر وی زند فکر شیرین مرد را فربه کند جانور فربه شود لیک از علف آدمی فربه ز عز است و شرف آدمی فربه شود از راه گوش جانور فربه شود از حلق و نوش گفت آن خاتون ازین ننگ مهین خود دهانم کی بجنبد اندرین این چنین ژاژی چه خایم بهر او گو بمیر آن خاین ابلیس خو گفت خواجه نی مترس و دم دهش تا رود علت ازو زین لطف خوش دفع او را دلبرا بر من نویس هل که صحت یابد آن باریک ریس چون بگفت آن خسته را خاتون چنین می نگنجید از تبختر بر زمین زفت گشت و فربه و سرخ و شکفت چون گل سرخ هزاران شکر گفت که گهی می گفت ای خاتون من که مبادا باشد این دستان و فن خواجه جمعیت بکرد و دعوتی که همی سازم فرج را وصلتی تا جماعت عشوه می دادند و گال که ای فرج بادت مبارک اتصال تا یقین تر شد فرج را آن سخن علت از وی رفت کل از بیخ و بن بعد از آن اندر شب گردک به فن امردی را بست حنی هم چو زن پر نگارش کرد ساعد چون عروس پس نمودش ماکیان دادش خروس مقنعه و حله عروسان نکو کنگ امرد را بپوشانید او شمع را هنگام خلوت زود کشت ماند هندو با چنان کنگ درشت هندوک فریاد می کرد و فغان از برون نشنید کس از دف زنان ضرب دف و کف و نعره مرد و زن کرد پنهان نعره آن نعره زن تا به روز آن هندوک را می فشارد چون بود در پیش سگ انبان آرد زود آوردند طاس و بوغ زفت رسم داماد ان فرج حمام رفت رفت در حمام او رنجور جان کون دریده هم چو دلق تونیان آمد از حمام در گردک فسوس پیش او بنشست دختر چون عروس مادرش آنجا نشسته پاسبان که نباید کاو کند روز امتحان ساعتی در وی نظر کرد از عناد آنگهان با هر دو دستش ده بداد گفت کس را خود مبادا اتصال با چو تو ناخوش عروس بد فعال روز رویت روی خاتونان تر کیر زشتت شب بتر از کیر خر هم چنان جمله نعیم این جهان بس خوش ست از دور پیش از امتحان می نماید در نظر از دور آب چون روی نزدیک باشد آن سراب گنده پیر ست او و از بس چاپلوس خویش را جلوه کند چون نو عروس هین مشو مغرور آن گلگونه اش نوش نیش آلوده او را مچش صبر کن کالصبر مفتاح الفرج تا نیفتی چون فرج در صد حرج آشکارا دانه پنهان دام او خوش نماید ز اولت انعام او # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۷ - در بیان آنک این غرور تنها آن هندو را نبود بلک هر آدمیی به چنین غرور مبتلاست در هر مرحله‌ای الا من عصم الله چون بپیوستی بدان ای زینهار چند نالی در ندامت زار زار نام میری و وزیری و شهی در نهانش مرگ و درد و جان دهی بنده باش و بر زمین رو چون سمند چون جنازه نه که بر گردن برند جمله را حمال خود خواهد کفور چون سوار مرده آرندش به گور بر جنازه هر که را بینی به خواب فارس منصب شود عالی رکاب زانک آن تابوت بر خلقست بار بار بر خلقان فکندند این کبار بار خود بر کس منه بر خویش نه سروری را کم طلب درویش به مرکب اعناق مردم را مپا تا نیاید نقرست اندر دو پا مرکبی را که آخرش تو ده دهی که به شهری مانی و ویران دهی ده دهش اکنون که چون شهرت نمود تا نباید رخت در ویران گشود ده دهش اکنون که صد بستانت هست تا نگردی عاجز و ویران پرست گفت پیغامبر که جنت از اله گر همی خواهی ز کس چیزی مخواه چون نخواهی من کفیلم مر ترا جنت الماوی و دیدار خدا آن صحابی زین کفالت شد عیار تا یکی روزی که گشته بد سوار تازیانه از کفش افتاد راست خود فرو آمد ز کس آنرا نخواست آنک از دادش نیاید هیچ بد داند و بی خواهشی خود می دهد ور به امر حق بخواهی آن رواست آنچنان خواهش طریق انبیاست بد نماند چون اشارت کرد دوست کفر ایمان شد چو کفر از بهر اوست هر بدی که امر او پیش آورد آن ز نیکوهای عالم بگذرد زان صدف گر خسته گردد نیز پوست ده مده که صد هزاران در دروست این سخن پایان ندارد بازگرد سوی شاه و هم مزاج باز گرد باز رو در کان چو زر ده دهی تا رهد دستان تو از ده دهی صورتی را چون بدل ره می دهند از ندامت آخرش ده می دهند توبه می آرند هم پروانه وار باز نسیان می کشدشان سوی کار هم چو پروانه ز دور آن نار را نور دید و بست آن سو بار را چون بیامد سوخت پرش را گریخت باز چون طفلان فتاد و ملح ریخت بار دیگر بر گمان طمع سود خویش زد بر آتش آن شمع زود بار دیگر سوخت هم واپس بجست باز کردش حرص دل ناسی و مست آن زمان کز سوختن وا می جهد هم چو هندو شمع را ده می دهد که ای رخت تابان چون ماه شب فروز وی به صحبت کاذب و مغرورسوز باز از یادش رود توبه و انین کاوهن الرحمن کید الکاذبین # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۸ - در عموم تاویل این آیت کی کلما اوقدوا نارا للحرب کلما هم اوقدوا نار الوغی اطفاء الله نارهم حتی انطفا عزم کرده که دلا آنجا مه ایست گشته ناسی زانک اهل عزم نیست چون نبودش تخم صدقی کاشته حق برو نسیان آن بگماشته گرچه بر آتش زنه دل می زند آن ستاره ش را کف حق می کشد # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۹ - قصه‌ای هم در تقریر این شرفه ای بشنید در شب معتمد برگرفت آتش زنه که آتش زند دزد آمد آن زمان پیشش نشست چون گرفت آن سوخته می کرد پست می نهاد آنجا سر انگشت را تا شود استاره آتش فنا خواجه می پنداشت کز خود می مرد این نمی دید او که دزدش می کشد خواجه گفت این سوخته نمناک بود می مرد استاره از تریش زود بس که ظلمت بود و تاریکی ز پیش می ندید آتش کشی را پیش خویش این چنین آتش کشی اندر دلش دیده کافر نبیند از عمش چون نمی داند دل داننده ای هست با گردنده گرداننده ای چون نمی گویی که روز و شب به خود بی خداوندی کی آید کی رود گرد معقولات می گردی ببین این چنین بی عقلی خود ای مهین خانه با بنا بود معقول تر یا که بی بنا بگو ای کم هنر خط با کاتب بود معقول تر یا که بی کاتب بیندیش ای پسر جیم گوش و عین چشم و میم فم چون بود بی کاتبی ای متهم شمع روشن بی ز گیراننده ای یا بگیراننده داننده ای صنعت خوب از کف شل ضریر باشد اولی یا بگیرایی بصیر پس چو دانستی که قهرت می کند بر سرت دبوس محنت می زند پس بکن دفعش چو نمرودی به جنگ سوی او کش در هوا تیری خدنگ هم چو اسپاه مغل بر آسمان تیر می انداز دفع نزع جان یا گریز از وی اگر توانی برو چون روی چون در کف اویی گرو در عدم بودی نرستی از کفش از کف او چون رهی ای دست خوش آرزو جستن بود بگریختن پیش عدلش خون تقوی ریختن این جهان دامست و دانه آرزو در گریز از دامها روی آر زو چون چنین رفتی بدیدی صد گشاد چون شدی در ضد آن دیدی فساد پس پیمبر گفت استفتوا القلوب گرچه مفتیتان برون گوید خطوب آرزو بگذار تا رحم آیدش آزمودی که چنین می بایدش چون نتانی جست پس خدمت کنش تا روی از حبس او در گلشنش دم به دم چون تو مراقب می شوی داد می بینی و داور ای غوی ور ببندی چشم خود را ز احتجاب کار خود را کی گذارد آفتاب # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۰ - وا نمودن پادشاه به امرا و متعصبان در راه ایاز سبب فضیلت و مرتبت و قربت و جامگی او بریشان بر وجهی کی ایشان را حجت و اعتراض نماند چون امیران از حسد جوشان شدند عاقبت بر شاه خود طعنه زدند کین ایاز تو ندارد سی خرد جامگی سی امیر او چون خورد شاه بیرون رفت با آن سی امیر سوی صحرا و کهستان صیدگیر کاروانی دید از دور آن ملک گفت امیری را برو ای مؤتفک رو بپرس آن کاروان را بر رصد کز کدامین شهر اندر می رسد رفت و پرسید و بیامد که ز ری گفت عزمش تا کجا درماند وی دیگری را گفت رو ای بوالعلا باز پرس از کاروان که تا کجا رفت و آمد گفت تا سوی یمن گفت رختش چیست هان ای موتمن ماند حیران گفت با میری دگر که برو وا پرس رخت آن نفر باز آمد گفت از هر جنس هست اغلب آن کاسه های رازیست گفت کی بیرون شدند از شهر ری ماند حیران آن امیر سست پی هم چنین تا سی امیر و بیشتر سست رای و ناقص اندر کر و فر گفت امیران را که من روزی جدا امتحان کردم ایاز خویش را که بپرس از کاروان تا از کجاست او برفت این جمله وا پرسید راست بی وصیت بی اشارت یک به یک حالشان دریافت بی ریبی و شک هر چه زین سی میر اندر سی مقام کشف شد زو آن به یکدم شد تمام # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۱ - مدافعهٔ امرا آن حجت را به شبههٔ جبریانه و جواب دادن شاه ایشان را پس بگفتند آن امیران کین فنیست از عنایتهاش کار جهد نیست قسمت حقست مه را روی نغز داده بختست گل را بوی نغز گفت سلطان بلک آنچ از نفس زاد ریع تقصیرست و دخل اجتهاد ورنه آدم کی بگفتی با خدا ربنا انا ظلمنا نفسنا خود بگفتی کین گناه از نفس بود چون قضا این بود حزم ما چه سود هم چو ابلیسی که گفت اغویتنی تو شکستی جام و ما را می زنی بل قضا حقست و جهد بنده حق هین مباش اعور چو ابلیس خلق در تردد مانده ایم اندر دو کار این تردد کی بود بی اختیار این کنم یا آن کنم او کی گود که دو دست و پای او بسته بود هیچ باشد این تردد بر سرم که روم در بحر یا بالا پرم این تردد هست که موصل روم یا برای سحر تا بابل روم پس تردد را بباید قدرتی ورنه آن خنده بود بر سبلتی بر قضا کم نه بهانه ای جوان جرم خود را چون نهی بر دیگران خون کند زید و قصاص او به عمر می خورد عمرو و بر احمد حد خمر گرد خود برگرد و جرم خود ببین جنبش از خود بین و از سایه مبین که نخواهد شد غلط پاداش میر خصم را می داند آن میر بصیر چون عسل خوردی نیامد تب به غیر مزد روز تو نیامد شب به غیر در چه کردی جهد کان وا تو نگشت تو چه کاریدی که نامد ریع کشت فعل تو که زاید از جان و تنت هم چو فرزندت بگیرد دامنت فعل را در غیب صورت می کنند فعل دزدی را نه داری می زنند دار کی ماند به دزدی لیک آن هست تصویر خدای غیب دان در دل شحنه چو حق الهام داد که چنین صورت بساز از بهر داد تا تو عالم باشی و عادل قضا نامناسب چون دهد داد و سزا چونک حاکم این کند اندر گزین چون کند حکم احکم این حاکمین چون بکاری جو نروید غیر جو قرض تو کردی ز که خواهد گرو جرم خود را بر کسی دیگر منه هوش و گوش خود بدین پاداش ده جرم بر خود نه که تو خود کاشتی با جزا و عدل حق کن آشتی رنج را باشد سبب بد کردنی بد ز فعل خود شناس از بخت نی آن نظر در بخت چشم احول کند کلب را کهدانی و کاهل کند متهم کن نفس خود را ای فتی متهم کم کن جزای عدل را توبه کن مردانه سر آور به ره که فمن یعمل بمثقال یره در فسون نفس کم شو غره ای که آفتاب حق نپوشد ذره ای هست این ذرات جسمی ای مفید پیش این خورشید جسمانی پدید هست ذرات خواطر و افتکار پیش خورشید حقایق آشکار # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۲ - حکایت آن صیادی کی خویشتن در گیاه پیچیده بود و دستهٔ گل و لاله را کله‌وار به سر فرو کشیده تا مرغان او را گیاه پندارند و آن مرغ زیرک بوی برد اندکی کی این آدمیست کی برین شکل گیاه ندیدم اما هم تمام بوی نبرد به افسون او مغرور شد زیرا در ادراک اول قاطعی نداشت در ادراک مکر دوم قاطعی داشت و هو الحرص و الطمع لا سیما عند فرط الحاجة و الفقر قال النبی صلی الله علیه و سلم کاد الفقر ان یکون کفرا رفت مرغی در میان مرغزار بود آنجا دام از بهر شکار دانه چندی نهاده بر زمین وآن صیاد آنجا نشسته در کمین خویشتن پیچیده در برگ و گیاه تا در افتد صید بیچاره ز راه مرغک آمد سوی او از ناشناخت پس طوافی کرد و پیش مرد تاخت گفت او را کیستی تو سبزپوش در بیابان در میان این وحوش گفت مرد زاهدم من منقطع با گیاهی گشتم اینجا مقتنع زهد و تقوی را گزیدم دین و کیش زانک می دیدم اجل را پیش خویش مرگ همسایه مرا واعظ شده کسب و دکان مرا برهم زده چون به آخر فرد خواهم ماندن خو نباید کرد با هر مرد و زن رو بخواهم کرد آخر در لحد آن به آید که کنم خو با احد چو زنخ را بست خواهند ای صنم آن به آید که زنخ کمتر زنم ای بزربفت و کمر آموخته آخرستت جامه نادوخته رو به خاک آریم کز وی رسته ایم دل چرا در بی وفایان بسته ایم جد و خویشانمان قدیمی چار طبع ما به خویشی عاریت بستیم طمع سالها هم صحبتی و هم دمی با عناصر داشت جسم آدمی روح او خود از نفوس و از عقول روح اصول خویش را کرده نکول از عقول و از نفوس پر صفا نامه می آید به جان کای بی وفا یارکان پنج روزه یافتی رو ز یاران کهن بر تافتی کودکان گرچه که در بازی خوشند شب کشانشان سوی خانه می کشند شد برهنه وقت بازی طفل خرد دزد از ناگه قبا و کفش برد آن چنان گرم او به بازی در فتاد کان کلاه و پیرهن رفتش ز یاد شد شب و بازی او شد بی مدد رو ندارد کو سوی خانه رود نی شنیدی انما الدنیا لعب باد دادی رخت و گشتی مرتعب پیش از آنک شب شود جامه بجو روز را ضایع مکن در گفت و گو من به صحرا خلوتی بگزیده ام خلق را من دزد جامه دیده ام نیم عمر از آرزوی دلستان نیم عمر از غصه های دشمنان جبه را برد آن کله را این ببرد غرق بازی گشته ما چون طفل خرد نک شبانگاه اجل نزدیک شد خل هذا اللعب بسک لاتعد هین سوار توبه شو در دزد رس جامه ها از دزد بستان باز پس مرکب توبه عجایب مرکب است بر فلک تازد به یک لحظه ز پست لیک مرکب را نگه می دار از آن کو بدزدید آن قبایت را نهان تا ندزدد مرکبت را نیز هم پاس دار این مرکبت را دم به دم # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۳ - حکایت آن شخص کی دزدان قوج او را بدزدیدند و بر آن قناعت نکرد به حیله جامه‌هاش را هم دزدیدند آن یکی قج داشت از پس می کشید دزد قج را برد حبلش را برید چونک آگه شد دوان شد چپ و راست تا بیابد کان قج برده کجاست بر سر چاهی بدید آن دزد را که فغان می کرد کای واویلتا گفت نالان از چیی ای اوستاد گفت همیان زرم در چه فتاد گر توانی در روی بیرون کشی خمس بدهم مر ترا با دلخوشی خمس صد دینار بستانی به دست گفت او خود این بهای ده قجست گر دری بر بسته شد ده در گشاد گر قجی شد حق عوض اشتر بداد جامه ها بر کند و اندر چاه رفت جامه ها را برد هم آن دزد تفت حازمی باید که ره تا ده برد حزم نبود طمع طاعون آورد او یکی دزدست فتنه سیرتی چون خیال او را بهر دم صورتی کس نداند مکر او الا خدا در خدا بگریز و وا ره زان دغا # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۴ - مناظرهٔ مرغ با صیاد در ترهب و در معنی ترهبی کی مصطفی علیه‌السلام نهی کرد از آن امت خود را کی لا رهبانیة فی الاسلام مرغ گفتش خواجه در خلوت مه ایست دین احمد را ترهب نیک نیست از ترهب نهی کردست آن رسول بدعتی چون در گرفتی ای فضول جمعه شرطست و جماعت در نماز امر معروف و ز منکر احتراز رنج بدخویان کشیدن زیر صبر منفعت دادن به خلقان هم چو ابر خیر ناس آن ینفع الناس ای پدر گر نه سنگی چه حریفی با مدر در میان امت مرحوم باش سنت احمد مهل محکوم باش گفت عقل هر که را نبود رسوخ پیش عاقل او چو سنگست و کلوخ چون حمارست آنک نانش امنیتست صحبت او عین رهبانیتست زانک غیر حق همه گردد رفات کل آت بعد حین فهو آت حکم او هم حکم قبله او بود مرده اش خوان چونک مرده جو بود هر که با این قوم باشد راهبست که کلوخ و سنگ او را صاحبست خود کلوخ و سنگ کس را ره نزد زین کلوخان صد هزار آفت رسد گفت مرغش پس جهاد آنگه بود کین چنین ره زن میان ره بود از برای حفظ و یاری و نبرد بر ره ناآمن آید شیرمرد عرق مردی آنگهی پیدا شود که مسافر همره اعدا شود چون نبی سیف بودست آن رسول امت او صفدرانند و فحول مصلحت در دین ما جنگ و شکوه مصلحت در دین عیسی غار و کوه گفت آری گر بود یاری و زور تا به قوت بر زند بر شر و شور چون نباشد قوتی پرهیز به در فرار لا یطاق آسان بجه گفت صدق دل بباید کار را ورنه یاران کم نیاید یار را یار شو تا یار بینی بی عدد زانک بی یاران بمانی بی مدد دیو گرگست و تو هم چون یوسفی دامن یعقوب مگذار ای صفی گرگ اغلب آنگهی گیرا بود کز رمه شیشک به خود تنها رود آنک سنت یا جماعت ترک کرد در چنین مسبع نه خون خویش خورد هست سنت ره جماعت چون رفیق بی ره و بی یار افتی در مضیق همرهی نه کو بود خصم خرد فرصتی جوید که جامه تو برد می رود با تو که یابد عقبه ای که تواند کردت آنجا نهبه ای یا بود اشتردلی چون دید ترس گوید او بهر رجوع از راه درس یار را ترسان کند ز اشتردلی این چنین همره عدو دان نه ولی راه جان بازیست و در هر غیشه ای آفتی در دفع هر جان شیشه ای راه دین زان رو پر از شور و شرست که نه راه هر مخنث گوهرست در ره این ترس امتحانهای نفوس هم چو پرویزن به تمییز سبوس راه چه بود پر نشان پایها یار چه بود نردبان رایها گیرم آن گرگت نیابد ز احتیاط بی ز جمعیت نیابی آن نشاط آنک تنها در رهی او خوش رود با رفیقان سیر او صدتو شود با غلیظی خر ز یاران ای فقیر در نشاط آید شود قوت پذیر هر خری کز کاروان تنها رود بر وی آن راه از تعب صدتو شود چند سیخ و چند چوب افزون خورد تا که تنها آن بیابان را برد مر ترا می گوید آن خر خوش شنو گر نه ای خر هم چنین تنها مرو آنک تنها خوش رود اندر رصد با رفیقان بی گمان خوشتر رود هر نبیی اندرین راه درست معجزه بنمود و همراهان بجست گر نباشد یاری دیوارها کی برآید خانه و انبارها هر یکی دیوار اگر باشد جدا سقف چون باشد معلق در هوا گر نباشد یاری حبر و قلم کی فتد بر روی کاغذها رقم این حصیری که کسی می گسترد گر نپیوندد به هم بادش برد حق ز هر جنسی چو زوجین آفرید پس نتایج شد ز جمعیت پدید او بگفت و او بگفت از اهتزاز بحثشان شد اندرین معنی دراز مثنوی را چابک و دلخواه کن ماجرا را موجز و کوتاه کن بعد از آن گفتش که گندم آن کیست گفت امانت از یتیم بی وصیست مال ایتام است امانت پیش من زانک پندارند ما را مؤتمن گفت من مضطرم و مجروح حال هست مردار این زمان بر من حلال هین به دستوری ازین گندم خورم ای امین و پارسا و محترم گفت مفتی ضرورت هم توی بی ضرورت گر خوری مجرم شوی ور ضرورت هست هم پرهیز به ور خوری باری ضمان آن بده مرغ پس در خود فرو رفت آن زمان توسنش سر بستد از جذب عنان چون بخورد آن گندم اندر فخ بماند چند او یاسین و الانعام خواند بعد در ماندن چه افسوس و چه آه پیش از آن بایست این دود سیاه آن زمان که حرص جنبید و هوس آن زمان می گو کای فریادرس کان زمان پیش از خرابی بصره است بوک بصره وا رهد هم زان شکست ابک لی یا باکیی یا ثاکلی قبل هدم البصرة و الموصلی نح علی قبل موتی واغتفر لا تنح لی بعد موتی واصطبر ابک لی قبل ثبوری فی النوی بعد طوفان النوی خل البکا آن زمان که دیو می شد راه زن آن زمان بایست یاسین خواندن پیش از آنک اشکسته گردد کاروان آن زمان چوبک بزن ای پاسبان # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۵ - حکایت پاسبان کی خاموش کرد تا دزدان رخت تاجران بردند به کلی بعد از آن هیهای و پاسبانی می‌کرد پاسبانی خفت و دزد اسباب برد رختها را زیر هر خاکی فشرد روز شد بیدار شد آن کاروان دید رفته رخت و سیم و اشتران پس بدو گفتند ای حارس بگو که چه شد این رخت و این اسباب کو گفت دزدان آمدند اندر نقاب رختها بردند از پیشم شتاب قوم گفتندش که ای چو تل ریگ پس چه می کردی کیی ای مردریگ گفت من یک کس بدم ایشان گروه با سلاح و با شجاعت با شکوه گفت اگر در جنگ کم بودت امید نعره ای زن کای کریمان برجهید گفت آن دم کارد بنمودند و تیغ که خمش ورنه کشیمت بی دریغ آن زمان از ترس بستم من دهان این زمان هیهای و فریاد و فغان آن زمان بست آن دمم که دم زنم این زمان چندانک خواهی هی کنم چونک عمرت برد دیو فاضحه بی نمک باشد اعوذ و فاتحه گرچه باشد بی نمک اکنون حنین هست غفلت بی نمک تر زان یقین هم چنین هم بی نمک می نال نیز که ذلیلان را نظر کن ای عزیز قادری بی گاه باشد یا به گاه از تو چیزی فوت کی شد ای اله شاه لا تاسوا علی ما فاتکم کی شود از قدرتش مطلوب گم # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۶ - حواله کردن مرغ گرفتاری خود را در دام به فعل و مکر و زرق زاهد و جواب زاهد مرغ را گفت آن مرغ این سزای او بود که فسون زاهدان را بشنود گفت زاهد نه سزای آن نشاف کو خورد مال یتیمان از گزاف بعد از آن نوحه گری آغاز کرد که فخ و صیاد لرزان شد ز درد کز تناقضهای دل پشتم شکست بر سرم جانا بیا می مال دست زیر دست تو سرم را راحتیست دست تو در شکربخشی آیتیست سایه خود از سر من برمدار بی قرارم بی قرارم بی قرار خوابها بیزار شد از چشم من در غمت ای رشک سرو و یاسمن گر نیم لایق چه باشد گر دمی ناسزایی را بپرسی در غمی مر عدم را خود چه استحقاق بود که برو لطفت چنین درها گشود خاک گرگین را کرم آسیب کرد ده گهر از نور حس در جیب کرد پنج حس ظاهر و پنج نهان که بشر شد نطفه مرده از آن توبه بی توفیقت ای نور بلند چیست جز بر ریش توبه ریش خند سبلتان توبه یک یک بر کنی توبه سایه ست و تو ماه روشنی ای ز تو ویران دکان و منزلم چون ننالم چون بیفشاری دلم چون گریزم زانک بی تو زنده نیست بی خداوندیت بود بنده نیست جان من بستان تو ای جان را اصول زانک بی تو گشته ام از جان ملول عاشقم من بر فن دیوانگی سیرم از فرهنگی و فرزانگی چون بدرد شرم گویم راز فاش چند ازین صبر و زحیر و ارتعاش در حیا پنهان شدم هم چون سجاف ناگهان بجهم ازین زیر لحاف ای رفیقان راهها را بست یار آهوی لنگیم و او شیر شکار جز که تسلیم و رضا کو چاره ای در کف شیر نری خون خواره ای او ندارد خواب و خور چون آفتاب روحها را می کند بی خورد و خواب که بیا من باش یا هم خوی من تا ببینی در تجلی روی من ور ندیدی چون چنین شیدا شدی خاک بودی طالب احیا شدی گر ز بی سویت ندادست او علف چشم جانت چون بماندست آن طرف گربه بر سوراخ زان شد معتکف که از آن سوراخ او شد معتلف گربه دیگر همی گردد به بام کز شکار مرغ یابید او طعام آن یکی را قبله شد جولاهگی وآن یکی حارس برای جامگی وان یکی بی کار و رو در لامکان که از آن سو دادیش تو قوت جان کار او دارد که حق را شد مرید بهر کار او ز هر کاری برید دیگران چون کودکان این روز چند تا شب ترحال بازی می کنند خوابناکی کو ز یقظت می جهد دایه وسواس عشوه ش می دهد رو بخسپ ای جان که نگذاریم ما که کسی از خواب بجهاند ترا هم تو خود را بر کنی از بیخ خواب هم چو تشنه که شنود او بانگ آب بانگ آبم من به گوش تشنگان هم چو باران می رسم از آسمان بر جه ای عاشق برآور اضطراب بانگ آب و تشنه و آنگاه خواب # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۷ - حکایت آن عاشق کی شب بیامد بر امید وعدهٔ معشوق بدان وثاقی کی اشارت کرده بود و بعضی از شب منتظر ماند و خوابش بربود معشوق آمد بهر انجاز وعده او را خفته یافت جیبش پر جوز کرد و او را خفته گذاشت و بازگشت عاشقی بودست در ایام پیش پاسبان عهد اندر عهد خویش سالها در بند وصل ماه خود شاهمات و مات شاهنشاه خود عاقبت جوینده یابنده بود که فرج از صبر زاینده بود گفت روزی یار او که امشب بیا که بپختم از پی تو لوبیا در فلان حجره نشین تا نیم شب تا بیایم نیم شب من بی طلب مرد قربان کرد و نانها بخش کرد چون پدید آمد مهش از زیر گرد شب در آن حجره نشست آن گرمدار بر امید وعده آن یار غار بعد نصف اللیل آمد یار او صادق الوعدانه آن دلدار او عاشق خود را فتاده خفته دید اندکی از آستین او درید گردکانی چندش اندر جیب کرد که تو طفلی گیر این می باز نرد چون سحر از خواب عاشق بر جهید آستین و گردکانها را بدید گفت شاه ما همه صدق و وفاست آنچ بر ما می رسد آن هم ز ماست ای دل بی خواب ما زین ایمنیم چون حرس بر بام چوبک می زنیم گردکان ما درین مطحن شکست هر چه گوییم از غم خود اندکست عاذلا چند این صلای ماجرا پند کم ده بعد ازین دیوانه را من نخواهم عشوه هجران شنود آزمودم چند خواهم آزمود هرچه غیر شورش و دیوانگیست اندرین ره دوری و بیگانگیست هین بنه بر پایم آن زنجیر را که دریدم سلسله تدبیر را غیر آن جعد نگار مقبلم گر دو صد زنجیر آری بگسلم عشق و ناموس ای برادر راست نیست بر در ناموس ای عاشق مایست وقت آن آمد که من عریان شوم نقش بگذارم سراسر جان شوم ای عدو شرم و اندیشه بیا که دریدم پرده شرم و حیا ای ببسته خواب جان از جادوی سخت دل یارا که در عالم توی هین گلوی صبر می گیر و فشار تا خنک گردد دل عشق ای سوار تا نسوزم کی خنک گردد دلش ای دل ما خاندان و منزلش خانه خود را همی سوزی بسوز کیست آن کس کت بگوید لایجوز خوش بسوز این خانه را ای شیر مست خانه عاشق چنین اولیترست بعد ازین این سوز را قبله کنم زانکه شمعم  بسوزش روشنم خواب را بگذار امشب ای پدر یک شبی بر کوی بی خوابان گذر بنگر اینها را که مجنون گشته اند هم چو پروانه بوصلت کشته اند بنگر این کشتی خلقان غرق عشق اژدهایی گشت گویی حلق عشق اژدهایی ناپدید دلربا عقل هم چون کوه را او کهربا عقل هر عطار کآگه شد ازو طبله ها را ریخت اندر آب جو رو کزین جو برنیایی تا ابد لم یکن حقا له کفوا احد ای مزور چشم بگشای و ببین چند گویی می ندانم آن و این از وبای زرق و محرومی بر آ در جهان حی و قیومی در آ تا نمی بینم همی بینم شود وین ندانمهات می دانم بود بگذر از مستی و مستی بخش باش زین تلون نقل کن در استواش چند نازی تو بدین مستی بس است بر سر هر کوی چندان مست هست گر دو عالم پر شود سرمست یار جمله یک باشند و آن یک نیست خوار این ز بسیاری نیابد خواریی خوار که بود تن پرستی ناریی گر جهان پر شد ز نور آفتاب کی بود خوار آن تف خوش التهاب لیک با این جمله بالاتر خرام چونک ارض الله واسع بود و رام گرچه این مستی چو باز اشهبست برتر از وی در زمین قدس هست رو سرافیلی شو اندر امتیاز در دمنده روح و مست و مست ساز مست را چون دل مزاح اندیشه شد این ندانم و آن ندانم پیشه شد این ندانم وان ندانم بهر چیست تا بگویی آنک می دانیم کیست نفی بهر ثبت باشد در سخن نفی بگذار و ز ثبت آغاز کن نیست این و نیست آن هین واگذار آنک آن هستست آن را پیش آر نفی بگذار و همان هستی پرست این در آموز ای پدر زان ترک مست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۸ - استدعاء امیر ترک مخمور مطرب را به وقت صبوح و تفسیر این حدیث کی ان لله تعالی شرابا اعده لاولیائه اذا شربوا سکروا و اذا سکروا طابوا الی آخر الحدیث. می در خم اسرار بدان می‌جوشد؛ تا هر که مجردست از آن می‌نوشد قال الله تعالی ان الابرار یشربون این می که تو می‌خوری حرامست ما می نخوریم جز حلالی «جهد کن تا ز نیست هست شوی وز شراب خدای مست شوی» اعجمی ترکی سحر آگاه شد وز خمار خمر مطرب خواه شد مطرب جان مونس مستان بود نقل و قوت و قوت مست آن بود مطرب ایشان را سوی مستی کشید باز مستی از دم مطرب چشید آن شراب حق بدان مطرب برد وین شراب تن ازین مطرب چرد هر دو گر یک نام دارد در سخن لیک شتان این حسن تا آن حسن اشتباهی هست لفظی در بیان لیک خود کو آسمان تا ریسمان اشتراک لفظ دایم ره زنست اشتراک گبر و مؤمن در تنست جسم ها چون کوزه های بسته سر تا که در هر کوزه چه بود آن نگر کوزه آن تن پر از آب حیات کوزه این تن پر از زهر ممات گر به مظروفش نظر داری شهی ور به ظرفش بنگری تو گم رهی لفظ را ماننده این جسم دان معنیش را در درون مانند جان دیده تن دایما تن بین بود دیده جان جان پر فن بین بود پس ز نقش لفظ های مثنوی صورتی ضال است و هادی معنوی در نبی فرمود کاین قرآن ز دل هادی بعضی و بعضی را مضل الله الله چونک عارف گفت می پیش عارف کی بود معدوم شی فهم تو چون باده شیطان بود کی ترا وهم می رحمان بود این دو انبازند مطرب با شراب این بدان و آن بدین آرد شتاب پر خماران از دم مطرب چرند مطربانشان سوی میخانه برند آن سر میدان و این پایان اوست دل شده چون گوی در چوگان اوست در سر آنچه هست گوش آنجا رود در سر ار صفراست آن سودا شود بعد از آن این دو به بیهوشی روند والد و مولود آن جا یک شوند چونک کردند آشتی شادی و درد مطربان را ترک ما بیدار کرد مطرب آغازید بیتی خوابناک که انلنی الکاس یا من لا اراک انت وجهی لا عجب ان لا اراه غایة القرب حجاب الاشتباه انت عقلی لا عجب ان لم ارک من وفور الالتباس المشتبک جیت اقرب انت من حبل الورید کم اقل یا یا نداء للبعید بل اغالطهم انادی فی القفار کی اکتم من معی ممن اغار # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۹ - در آمدن ضریر در خانهٔ مصطفی علیه‌السلام و گریختن عایشه رضی الله عنها از پیش ضریر و گفتن رسول علیه‌السلام کی چه می‌گریزی او ترا نمی‌بیند و جواب دادن عایشه رضی الله عنها رسول را صلی الله علیه و سلم اندر آمد پیش پیغامبر ضریر کای نوابخش تنور هر خمیر ای تو میر آب و من مستسقیم مستغاث المستغاث ای ساقیم چون در آمد آن ضریر از در شتاب عایشه بگریخت بهر احتجاب زانک واقف بود آن خاتون پاک از غیوری رسول رشکناک هر که زیباتر بود رشکش فزون زانک رشک از ناز خیزد یا بنون گنده پیران شوی را قما دهند چونک از زشتی و پیری آگهند چون جمال احمدی در هر دو کون کی بدست ای فر یزدانیش عون نازهای هر دو کون او را رسد غیرت آن خورشید صدتو را رسد که در افکندم به کیوان گوی را در کشید ای اختران هم روی را در شعاع بی نظیرم لا شوید ورنه پیش نور من رسوا شوید از کرم من هر شبی غایب شوم کی روم الا نمایم که روم تا شما بی من شبی خفاش وار پر زنان پرید گرد این مطار هم چو طاووسان پری عرضه کنید باز مست و سرکش و معجب شوید ننگرید آن پای خود را زشت ساز هم چو چارق کو بود شمع ایاز رو نمایم صبح بهر گوشمال تا نگردید از منی ز اهل شمال ترک آن کن که درازست آن سخن نهی کردست از درازی امر کن # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۲۰ - امتحان کردن مصطفی علیه‌السلام عایشه را رضی الله عنها کی چه پنهان می‌شوی پنهان مشو که اعمی ترا نمی‌بیند تا پدید آید کی عایشه رضی الله عنها از ضمیر مصطفی علیه السلام واقف هست یا خود مقلد گفت ظاهرست گفت پیغامبر برای امتحان او نمی بیند ترا کم شو نهان کرد اشارت عایشه با دستها او نبیند من همی بینم ورا غیرت عقل است بر خوبی روح پر ز تشبیهات و تمثیل این نصوح با چنین پنهانی یی کاین روح راست عقل بر وی این چنین رشکین چراست از که پنهان می کنی ای رشک خو آنکه پوشیده ست نورش روی او می رود بی روی پوش این آفتاب فرط نور اوست رویش را نقاب از که پنهان می کنی ای رشک ور که آفتاب از وی نمی بیند اثر رشک از آن افزون ترست اندر تنم کز خودش خواهم که هم پنهان کنم ز آتش رشک گران آهنگ من با دو چشم و گوش خود در جنگ من چون چنین رشکیستت ای جان و دل پس دهان بر بند و گفتن را بهل ترسم ار خامش کنم آن آفتاب از سوی دیگر بدراند حجاب در خموشی گفت ما اظهر شود که ز منع آن میل افزون تر شود گر بغرد بحر غره ش کف شود جوش احببت بان اعرف شود حرف گفتن بستن آن روزنست عین اظهار سخن پوشیدنست بلبلانه نعره زن در روی گل تا کنی مشغولشان از بوی گل تا به قل مشغول گردد گوششان سوی روی گل نپرد هوششان پیش این خورشید کو بس روشنیست در حقیقت هر دلیلی ره زنیست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۲۱ - حکایت آن مطرب کی در بزم امیر ترک این غزل آغاز کرد گلی یا سوسنی یا سرو یا ماهی نمی‌دانم ازین آشفتهٔ بی‌دل چه می‌خواهی نمی‌دانم و بانگ بر زدن ترک کی آن بگو کی می‌دانی و جواب مطرب امیر را مطرب آغازید پیش ترک مست در حجاب نغمه اسرار الست من ندانم که تو ماهی یا وثن من ندانم تا چه می خواهی ز من می ندانم که چه خدمت آرمت تن زنم یا در عبارت آرمت این عجب که نیستی از من جدا می ندانم من کجاام تو کجا می ندانم که مرا چون می کشی گاه در بر گاه در خون می کشی هم چنین لب در ندانم باز کرد می ندانم می ندانم ساز کرد چون ز حد شد می ندانم از شگفت ترک ما را زین حراره دل گرفت برجهید آن ترک و دبوسی کشید تا علیها بر سر مطرب رسید گرز را بگرفت سرهنگی بدست گفت نه مطرب کشی این دم بدست گفت این تکرار بی حد و مرش کوفت طبعم را بکوبم من سرش قلتبانا می ندانی گه مخور ور همی دانی بزن مقصود بر آن بگو ای گیج که می دانیش می ندانم می ندانم در مکش من بپرسم کز کجایی هی مری تو بگویی نه ز بلخ و نز هری نه ز بغداد و نه موصل نه طراز در کشی در نی و نی راه دراز خود بگو من از کجاام باز ره هست تنقیح مناط اینجا بله یا بپرسیدم چه خوردی ناشتاب تو بگویی نه شراب و نه کباب نه قدید و نه ثرید و نه عدس آنچ خوردی آن بگو تنها و بس این سخن خایی دراز از بهر چیست گفت مطرب زانک مقصودم خفیست می رمد اثبات پیش از نفی تو نفی کردم تا بری ز اثبات بو در نوا آرم بنفی این ساز را چون بمیری مرگ گوید راز را # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۲۲ - تفسیر قوله علیه‌السلام موتوا قبل ان تموتوا بمیر ای دوست پیش از مرگ اگر می زندگی خواهی کی ادریس از چنین مردن بهشتی گشت پیش از ما جان بسی کندی و اندر پرده ای زانک مردن اصل بد ناورده ای تا نمیری نیست جان کندن تمام بی کمال نردبان نایی به بام چون ز صد پایه دو پایه کم بود بام را کوشنده نامحرم بود چون رسن یک گز ز صد گز کم بود آب اندر دلو از چه کی رود غرق این کشتی نیابی ای امیر تا بننهی اندرو من الاخیر من آخر اصل دان کو طارقست کشتی وسواس و غی را غارقست آفتاب گنبد ازرق شود کشتی هش چونک مستغرق شود چون نمردی گشت جان کندن دراز مات شو در صبح ای شمع طراز تا نگشتند اختران ما نهان دانک پنهانست خورشید جهان گرز بر خود زن منی در هم شکن زانک پنبه گوش آمد چشم تن گرز بر خود می زنی خود ای دنی عکس تست اندر فعالم این منی عکس خود در صورت من دیده ای در قتال خویش بر جوشیده ای هم چو آن شیری که در چه شد فرو عکس خود را خصم خود پنداشت او نفی ضد هست باشد بی شکی تا ز ضد ضد را بدانی اندکی این زمان جز نفی ضد اعلام نیست اندرین نشات دمی بی دام نیست بی حجابت باید آن ای ذو لباب مرگ را بگزین و بر دران حجاب نه چنان مرگی که در گوری روی مرگ تبدیلی که در نوری روی مرد بالغ گشت آن بچگی بمرد رومیی شد صبغت زنگی سترد خاک زر شد هیات خاکی نماند غم فرج شد خار غمناکی نماند مصطفی زین گفت کای اسرارجو مرده را خواهی که بینی زنده تو می رود چون زندگان بر خاکدان مرده و جانش شده بر آسمان جانش را این دم به بالا مسکنیست گر بمیرد روح او را نقل نیست زانک پیش از مرگ او کردست نقل این بمردن فهم آید نه به عقل نقل باشد نه چو نقل جان عام هم چو نقلی از مقامی تا مقام هرکه خواهد که ببیند بر زمین مرده ای را می رود ظاهر چنین مر ابوبکر تقی را گو ببین شد ز صدیقی امیرالمحشرین اندرین نشات نگر صدیق را تا به حشر افزون کنی تصدیق را پس محمد صد قیامت بود نقد زانک حل شد در فنای حل و عقد زاده ثانیست احمد در جهان صد قیامت بود او اندر عیان زو قیامت را همی پرسیده اند ای قیامت تا قیامت راه چند با زبان حال می گفتی بسی که ز محشر حشر را پرسد کسی بهر این گفت آن رسول خوش پیام رمز موتوا قبل موت یا کرام همچنانکه مرده ام من قبل موت زان طرف آورده ام این صیت و صوت پس قیامت شو قیامت را ببین دیدن هر چیز را شرطست این تا نگردی او ندانی اش تمام خواه آن انوار باشد یا ظلام عقل گردی عقل را دانی کمال عشق گردی عشق را دانی ذبال گفتمی برهان این دعوی مبین گر بدی ادراک اندر خورد این هست انجیر این طرف بسیار و خوار گر رسد مرغی قنق انجیرخوار در همه عالم اگر مرد و زنند دم به دم در نزع و اندر مردنند آن سخنشان را وصیتها شمر که پدر گوید در آن دم با پسر تا بروید عبرت و رحمت بدین تا ببرد بیخ بغض و رشک و کین تو بدان نیت نگر در اقربا تا ز نزع او نسوزد دل ترا کل آت آت آن را نقد دان دوست را در نزع و اندر فقد دان ور غرضها زین نظر گردد حجیب این غرضها را برون افکن ز جیب ور نیاری خشک بر عجزی مایست دانکه با عاجز گزیده معجزیست عجز زنجیریست زنجیرت نهاد چشم در زنجیرنه باید گشاد پس تضرع کن که ای هادی زیست باز بودم بسته گشتم این ز چیست سخت تر افشرده ام در شر قدم که لفی خسرم ز قهرت دم به دم از نصیحتهای تو کر بوده ام بت شکن دعوی و بت گر بوده ام یاد صنعت فرض تر یا یاد مرگ مرگ مانند خزان تو اصل برگ سالها این مرگ طبلک می زند گوش تو بیگاه جنبش می کند گوید اندر نزع از جان آه مرگ این زمان کردت ز خود آگاه مرگ این گلوی مرگ از نعره گرفت طبل او بشکافت از ضرب شگفت در دقایق خویش را در بافتی رمز مردن این زمان در یافتی # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۲۳ - تشبیه مغفلی کی عمر ضایع کند و وقت مرگ در آن تنگاتنگ توبه و استغفار کردن گیرد به تعزیت داشتن شیعهٔ اهل حلب هر سالی در ایام عاشورا به دروازهٔ انطاکیه و رسیدن غریب شاعر از سفر و پرسیدن کی این غریو چه تعزیه است روز عاشورا همه اهل حلب باب انطاکیه اندر تا به شب گرد آید مرد و زن جمعی عظیم ماتم آن خاندان دارد مقیم ناله و نوحه کنند اندر بکا شیعه عاشورا برای کربلا بشمرند آن ظلمها و امتحان کز یزید و شمر دید آن خاندان نعره هاشان می رود در ویل و وشت پر همی گردد همه صحرا و دشت یک غریبی شاعری از ره رسید روز عاشورا و آن افغان شنید شهر را بگذاشت و آن سو رای کرد قصد جست و جوی آن هیهای کرد پرس پرسان می شد اندر افتقاد چیست این غم بر که این ماتم فتاد این رییس زفت باشد که بمرد این چنین مجمع نباشد کار خرد نام او و القاب او شرحم دهید که غریبم من شما اهل ده اید چیست نام و پیشه و اوصاف او تا بگویم مرثیه ز الطاف او مرثیه سازم که مرد شاعرم تا ازینجا برگ و لالنگی برم آن یکی گفتش که هی دیوانه ای تو نه ای شیعه عدو خانه ای روز عاشورا نمی دانی که هست ماتم جانی که از قرنی بهست پیش مؤمن کی بود این غصه خوار قدر عشق گوش عشق گوشوار پیش مؤمن ماتم آن پاک روح شهره تر باشد ز صد طوفان نوح # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۲۴ - نکته گفتن آن شاعر جهت طعن شیعه حلب گفت آری لیک کو دور یزید کی بدست این غم چه دیر اینجا رسید چشم کوران آن خسارت را بدید گوش کران آن حکایت را شنید خفته بودستید تا اکنون شما که کنون جامه دریدیت از عزا پس عزا بر خود کنید ای خفتگان زانک بد مرگیست این خواب گران روح سلطانی ز زندانی بجست جامه چون دریم چون خاییم دست چونک ایشان خسرو دین بوده اند وقت شادی شد چو بشکستند بند سوی شادروان دولت تاختند کنده و زنجیر را انداختند روز ملکست و کش و شاهنشهی گر تو یک ذره ازیشان آگهی ور نه ای آگه برو بر خود گری زانک در انکار نقل و محشری بر دل و دین خرابت نوحه کن که نمی بیند جز این خاک کهن ور همی بیند چرا نبود دلیر پشتدار و جانسپار و چشم سیر در رخت کو از می دین فرخی گر بدیدی بحر کو کف سخی آنکه جو دید آب را نکند دریغ خاصه آن کو دید آن دریا و میغ # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۲۵ - تمثیل مرد حریص نابیننده رزاقی حق را و خزاین و رحمت او را به موری کی در خرمن‌گاه بزرگ با دانهٔ گندم می‌کوشد و می‌جوشد و می‌لرزد و به تعجیل می‌کشد و سعت آن خرمن را نمی‌بیند مور بر دانه بدان لرزان شود که ز خرمن های خوش اعمی بود می کشد آن دانه را با حرص و بیم که نمی بیند چنان چاش کریم صاحب خرمن همی گوید که هی ای ز کوری پیش تو معدوم شی تو ز خرمن های ما آن دیده ای که در آن دانه به جان پیچیده ای ای به صورت ذره کیوان را ببین مور لنگی رو سلیمان را ببین تو نه ای این جسم تو آن دیده ای وارهی از جسم گر جان دیده ای آدمی دیده ست باقی گوشت و پوست هرچه چشمش دیده است آن چیز اوست کوه را غرقه کند یک خم ز نم منفذش چون باز باشد سوی یم چون به دریا راه شد از جان خم خم با جیحون برآرد اشتلم زان سبب قل گفته دریا بود هرچه نطق احمدی گویا بود گفته او جمله در بحر بود که دلش را بود در دریا نفوذ داد دریا چون ز خم ما بود چه عجب در ماهیی دریا بود چشم حس افسرد بر نقش ممر تش ممر می بینی و او مستقر این دوی اوصاف دید احولست ورنه اول آخر آخر اولست هی ز چه معلوم گردد این ز بعث بعث را جو کم کن اندر بعث بحث شرط روز بعث اول مردنست زانک بعث از مرده زنده کردنست جمله عالم زین غلط کردند راه کز عدم ترسند و آن آمد پناه از کجا جوییم علم از ترک علم از کجا جوییم سلم از ترک سلم از کجا جوییم هست از ترک هست از کجا جوییم سیب از ترک دست هم تو تانی کرد یا نعم المعین دیده معدوم بین را هست بین دیده ای کو از عدم آمد پدید ذات هستی را همه معدوم دید این جهان منتظم محشر شود گر دو دیده مبدل و انور شود زان نماید این حقایق ناتمام که برین خامان بود فهمش حرام نعمت جنات خوش بر دوزخی شد محرم گرچه حق آمد سخی در دهانش تلخ آید شهد خلد چون نبود از وافیان  عهد خلد مر شما را نیز در سوداگری دست کی جنبد چو نبود مشتری کی نظاره اهل بخریدن بود آن نظاره گول گردیدن بود پرس پرسان کاین به چند و آن به چند از پی تعبیر وقت و ریش خند از ملولی کاله می خواهد ز تو نیست آن کس مشتری و کاله جو کاله را صد بار دید و باز داد جامه کی پیمود او پیمود باد کو قدوم و کر و فر مشتری کو مزاح گنگلی سرسری چونک در ملکش نباشد حبه ای جز پی گنگل چه جوید جبه ای در تجارت نیستش سرمایه ای پس چه شخص زشت او چه سایه ای مایه در بازار این دنیا زرست مایه آنجا عشق و دو چشم ترست هر که او بی مایه ای بازار رفت عمر رفت و بازگشت او خام تفت هی کجا بودی برادر هیچ جا هی چه پختی بهر خوردن هیچ با مشتری شو تا بجنبد دست من لعل زاید معدن آبست من مشتری گرچه که سست و باردست دعوت دین کن که دعوت واردست باز پران کن حمام روح گیر در ره دعوت طریق نوح گیر خدمتی می کن برای کردگار با قبول و رد خلقانت چه کار # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۲۶ - داستان آن شخص کی بر در سرایی نیم‌شب سحوری می‌زد همسایه او را گفت کی آخر نیم‌شبست سحر نیست و دیگر آنک درین سرا کسی نیست بهر کی می‌زنی و جواب گفتن مطرب او را آن یکی می زد سحوری بر دری درگهی بود و رواق مهتری نیم شب می زد سحوری را به جد گفت او را قایلی کای مستمد اولا وقت سحر زن این سحور نیم شب نبود گه این شر و شور دیگر آنک فهم کن ای بوالهوس که درین خانه درون خود هست کس کس درینجا نیست جز دیو و پری روزگار خود چه یاوه می بری بهر گوشی می زنی دف گوش کو هوش باید تا بداند هوش کو گفت گفتی بشنو از چاکر جواب تا نمانی در تحیر و اضطراب گرچه هست این دم بر تو نیم شب نزد من نزدیک شد صبح طرب هر شکستی پیش من پیروز شد جمله شب ها پیش چشمم روز شد پیش تو خون است آب رود نیل نزد من خون نیست آبست ای نبیل در حق تو آهن است آن و رخام پیش داود نبی موم است و رام پیش تو که بس گران است و جماد مطرب است او پیش داود اوستاد پیش تو آن سنگ ریزه ساکت است پیش احمد او فصیح و قانت است پیش تو استون مسجد مرده ایست پیش احمد عاشقی دل برده ایست جمله اجزای جهان پیش عوام مرده و پیش خدا دانا و رام آنچ گفتی کاندرین خانه و سرا نیست کس چون می زنی این طبل را بهر حق این خلق زرها می دهند صد اساس خیر و مسجد می نهند مال و تن در راه حج دوردست خوش همی بازند چون عشاق مست هیچ می گویند کان خانه تهی ست بلک صاحب خانه جان مختبی ست پر همی بیند سرای دوست را آنک از نور الهستش ضیا بس سرای پر ز جمع و انبهی پیش چشم عاقبت بینان تهی هر که را خواهی تو در کعبه بجو تا بروید در زمان او پیش رو صورتی کاو فاخر و عالی بود او ز بیت الله کی خالی بود او بود حاضر منزه از رتاج باقی مردم برای احتیاج هیچ می گویند کاین لبیک ها بی ندایی می کنیم آخر چرا بلک توفیقی که لبیک آورد هست هر لحظه ندایی از احد من ببو دانم که این قصر و سرا بزم جان افتاد و خاکش کیمیا مس خود را بر طریق زیر و بم تا ابد بر کیمیااش می زنم تا بجوشد زین چنین ضرب سحور در درافشانی و بخشایش بحور خلق در صف قتال و کارزار جان همی بازند بهر کردگار آن یکی اندر بلا ایوب وار وان دگر در صابری یعقوب وار صد هزاران خلق تشنه و مستمند بهر حق از طمع جهدی می کنند من هم از بهر خداوند غفور می زنم بر در به اومیدش سحور مشتری خواهی که از وی زر بری به ز حق کی باشد ای دل مشتری می خرد از مالت انبانی نجس می دهد نور ضمیری مقتبس می ستاند این یخ جسم فنا می دهد ملکی برون از وهم ما می ستاند قطره چندی ز اشک می دهد کوثر که آرد قند رشک می ستاند آه پر سودا و دود می دهد هر آه را صد جاه سود باد آهی که ابر اشک چشم راند مر خلیلی را بدان اواه خواند هین درین بازار گرم بی نظیر کهنه ها بفروش و ملک نقد گیر ور ترا شکی و ریبی ره زند تاجران انبیا را کن سند بس که افزود آن شهنشه بختشان می نتاند که کشیدن رختشان # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۲۷ - قصهٔ احد احد گفتن بلال در حر حجاز از محبت مصطفی علیه‌السلام در آن چاشتگاهها کی خواجه‌اش از تعصب جهودی به شاخ خارش می‌زد پیش آفتاب حجاز و از زخم خون از تن بلال برمی‌جوشید ازو احد احد می‌جست بی‌قصد او چنانک از دردمندان دیگر ناله جهد بی‌قصد زیرا از درد عشق ممتلی بود اهتمام دفع درد خار را مدخل نبود هم‌چون سحرهٔ فرعون و جرجیس و غیر هم لایعد و لا یحصی تن فدای خار می کرد آن بلال خواجه اش می زد برای گوشمال که چرا تو یاد احمد می کنی بنده بد منکر دین منی می زد اندر آفتابش او به خار او احد می گفت بهر افتخار تا که صدیق آن طرف بر می گذشت آن احد گفتن به گوش او برفت چشم او پر آب شد دل پر عنا زان احد می یافت بوی آشنا بعد از آن خلوت بدیدش پند داد کز جهودان خفیه می دار اعتقاد عالم السرست پنهان دار کام گفت کردم توبه پیشت ای همام روز دیگر از پگه صدیق تفت آن طرف از بهر کاری می برفت باز احد بشنید و ضرب زخم خار برفروزید از دلش سوز و شرار باز پندش داد باز او توبه کرد عشق آمد توبه او را بخورد توبه کردن زین نمط بسیار شد عاقبت از توبه او بیزار شد فاش کرد اسپرد تن را در بلا کای محمد ای عدو توبه ها ای تن من وی رگ من پر ز تو توبه را گنجا کجا باشد درو توبه را زین پس ز دل بیرون کنم از حیات خلد توبه چون کنم عشق قهارست و من مقهور عشق چون شکر شیرین شدم از شور عشق برگ کاهم پیش تو ای تند باد من چه دانم که کجا خواهم فتاد گر هلالم گر بلالم می دوم مقتدی آفتابت می شوم ماه را با زفتی و زاری چه کار در پی خورشید پوید سایه وار با قضا هر کو قراری می دهد ریش خند سبلت خود می کند کاه برگی پیش باد آنگه قرار رستخیزی وانگهانی عزم کار گربه در انبانم اندر دست عشق یک دمی بالا و یک دم پست عشق او همی گرداندم بر گرد سر نه به زیر آرام دارم نه زبر عاشقان در سیل تند افتاده اند بر قضای عشق دل بنهاده اند هم چو سنگ آسیا اندر مدار روز و شب گردان و نالان بی قرار گردشش بر جوی جویان شاهدست تا نگوید کس که آن جو راکدست گر نمی بینی تو جو را در کمین گردش دولاب گردونی ببین چون قراری نیست گردون را ازو ای دل اختروار آرامی مجو گر زنی در شاخ دستی کی هلد هر کجا پیوند سازی بسکلد گر نمی بینی تو تدویر قدر در عناصر جوشش و گردش نگر زانک گردشهای آن خاشاک و کف باشد از غلیان بحر با شرف باد سرگردان ببین اندر خروش پیش امرش موج دریا بین بجوش آفتاب و ماه دو گاو خراس گرد می گردند و می دارند پاس اختران هم خانه خانه می دوند مرکب هر سعد و نحسی می شوند اختران چرخ گر دورند هی وین حواست کاهل اند و سست پی اختران چشم و گوش و هوش ما شب کجااند و به بیداری کجا گاه در سعد و وصال و دلخوشی گاه در نحس فراق و بیهشی ماه گردون چون درین گردیدنست گاه تاریک و زمانی روشنست گه بهار و صیف هم چون شهد و شیر گه سیاستگاه برف و زمهریر چونک کلیات پیش او چو گوست سخره و سجده کن چوگان اوست تو که یک جزوی دلا زین صدهزار چون نباشی پیش حکمش بی قرار چون ستوری باش در حکم امیر گه در آخر حبس گاهی در مسیر چونک بر میخت ببندد بسته باش چونک بگشاید برو بر جسته باش آفتاب اندر فلک کژ می جهد در سیه رویی خسوفش می دهد کز ذنب پرهیز کن هین هوش دار تا نگردی تو سیه رو دیگ وار ابر را هم تازیانه آتشین می زنندش کانچنان رو نه چنین بر فلان وادی ببار این سو مبار گوشمالش می دهد که گوش دار عقل تو از آفتابی بیش نیست اندر آن فکری که نهی آمد مایست کژ منه ای عقل تو هم گام خویش تا نیاید آن خسوف رو به پیش چون گنه کمتر بود نیم آفتاب منکسف بینی و نیمی نورتاب که به قدر جرم می گیرم ترا این بود تقریر در داد و جزا خواه نیک و خواه بد فاش و ستیر بر همه اشیا سمیعیم و بصیر زین گذر کن ای پدر نوروز شد خلق از خلاق خوش پدفوز شد باز آمد آب جان در جوی ما باز آمد شاه ما در کوی ما می خرامد بخت و دامن می کشد نوبت توبه شکستن می زند توبه را بار دگر سیلاب برد فرصت آمد پاسبان را خواب برد هر خماری مست گشت و باده خورد رخت را امشب گرو خواهیم کرد زان شراب لعل جان جان فزا لعل اندر لعل اندر لعل ما باز خرم گشت مجلس دلفروز خیز دفع چشم بد اسپند سوز نعره مستان خوش می آیدم تا ابد جانا چنین می بایدم نک هلالی با بلالی یار شد زخم خار او را گل و گلزار شد گر ز زخم خار تن غربال شد جان و جسمم گلشن اقبال شد تن به پیش زخم خار آن جهود جان من مست و خراب آن ودود بوی جانی سوی جانم می رسد بوی یار مهربانم می رسد از سوی معراج آمد مصطفی بر بلالش حبذا لی حبذا چونک صدیق از بلال دم درست این شنید از توبه او دست شست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۲۸ - باز گردانیدن صدیق رضی الله عنه واقعهٔ بلال را رضی الله عنه و ظلم جهودان را بر وی و احد احد گفتن او و افزون شدن کینهٔ جهودان و قصه کردن آن قضیه پیش مصطفی علیه‌السلام و مشورت در خریدن او بعد از آن صدیق پیش مصطفی گفت حال آن بلال با وفا کان فلک پیمای میمون بال چست این زمان در عشق و اندر دام تست باز سلطانست زان جغدان برنج در حدث مدفون شدست آن زفت گنج جغدها بر باز استم می کنند پر و بالش بی گناهی می کنند جرم او اینست کو بازست و بس غیر خوبی جرم یوسف چیست پس جغد را ویرانه باشد زاد و بود هستشان بر باز زان زخم جهود که چرا می یاد آری زان دیار یا ز قصر و ساعد آن شهریار در ده جغدان فضولی می کنی فتنه و تشویش در می افکنی مسکن ما را که شد رشک اثیر تو خرابه خوانی و نام حقیر شید آوردی که تا جغدان ما مر ترا سازند شاه و پیشوا وهم و سودایی دریشان می تنی نام این فردوس ویران می کنی بر سرت چندان زنیم ای بد صفات که بگویی ترک شید و ترهات پیش مشرق چارمیخش می کنند تن برهنه شاخ خارش می زنند از تنش صد جای خون بر می جهد او احد می گوید و سر می نهد پندها دادم که پنهان دار دین سر بپوشان از جهودان لعین عاشق است او را قیامت آمدست تا در توبه برو بسته شدست عاشقی و توبه یا امکان صبر این محالی باشد ای جان بس سطبر توبه کرم و عشق هم چون اژدها توبه وصف خلق و آن وصف خدا عشق ز اوصاف خدای بی نیاز عاشقی بر غیر او باشد مجاز زانک آن حسن زراندود آمدست ظاهرش نور اندرون دود آمدست چون رود نور و شود پیدا دخان بفسرد عشق مجازی آن زمان وا رود آن حسن سوی اصل خود جسم ماند گنده و رسوا و بد نور مه راجع شود هم سوی ماه وا رود عکسش ز دیوار سیاه پس بماند آب و گل بی آن نگار گردد آن دیوار بی مه دیووار قلب را که زر ز روی او بجست بازگشت آن زر بکان خود نشست پس مس رسوا بماند دود وش زو سیه روتر بماند عاشقش عشق بینایان بود بر کان زر لاجرم هر روز باشد بیشتر زانک کان را در زری نبود شریک مرحبا ای کان زر لاشک فیک هر که قلبی را کند انباز کان وا رود زر تا بکان لامکان عاشق و معشوق مرده ز اضطراب مانده ماهی رفته زان گرداب آب عشق ربانیست خورشید کمال امر نور اوست خلقان چون ظلال مصطفی زین قصه چون خوش برشکفت رغبت افزون گشت او را هم به گفت مستمع چون یافت هم چون مصطفی هر سر مویش زبانی شد جدا مصطفی گفتش که اکنون چاره چیست گفت این بنده مر او را مشتریست هر بها که گوید او را می خرم در زیان و حیف ظاهر ننگرم کو اسیر الله فی الارض آمده ست سخره خشم عدو الله شده ست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۲۹ - وصیت کردن مصطفی علیه‌السلام صدیق را رضی الله عنه کی چون بلال را مشتری می‌شوی هر آینه ایشان از ستیز بر خواهند در بها فزود و بهای او را خواهند فزودن مرا درین فضیلت شریک خود کن وکیل من باش و نیم بها از من بستان مصطفی گفتش کای اقبال جو اندرین من می شوم انباز تو تو وکیلم باش نیمی بهر من مشتری شو قبض کن از من ثمن گفت صد خدمت کنم رفت آن زمان سوی خانه آن جهود بی امان گفت با خود کز کف طفلان گهر پس توان آسان خریدن ای پدر عقل و ایمان را ازین طفلان گول می خرد با ملک دنیا دیو غول آنچنان زینت دهد مردار را که خرد زیشان دو صد گلزار را آن چنان مهتاب پیماید به سحر کز خسان صد کیسه برباید به سحر انبیاشان تاجری آموختند پیش ایشان شمع دین افروختند دیو و غول ساحر از سحر و نبرد انبیا را در نظرشان زشت کرد زشت گرداند به جادویی عدو تا طلاق افتد میان جفت و شو دیده هاشان را به سحر می دوختند تا چنین جوهر به خس بفروختند این گهر از هر دو عالم برترست هین بخر زین طفل جاهل کو خرست پیش خر خرمهره و گوهر یکیست آن اشک را در در و دریا شکیست منکر بحرست و گوهرهای او کی بود حیوان در و پیرایه جو در سر حیوان خدا ننهاده است کو بود در بند لعل و درپرست مر خران را هیچ دیدی گوش وار گوش و هوش خر بود در سبزه زار احسن التقویم در والتین بخوان که گرامی گوهرست ای دوست جان احسن التقویم از عرش او فزون احسن التقویم از فکرت برون گر بگویم قیمت این ممتنع من بسوزم هم بسوزد مستمع لب ببند اینجا و خر این سو مران رفت این صدیق سوی آن خران حلقه در زد چو در را بر گشود رفت بی خود در سرای آن جهود بی خود و سرمست و پر آتش نشست از دهانش بس کلام تلخ جست کین ولی الله را چون می زنی این چه حقدست ای عدو روشنی گر ترا صدقیست اندر دین خود ظلم بر صادق دلت چون می دهد ای تو در دین جهودی ماده ای کاین گمان داری تو بر شه زاده ای در همه ز آیینه کژساز خود منگر ای مردود نفرین ابد آنچ آن دم از لب صدیق جست گر بگویم گم کنی تو پای و دست آن ینابیع الحکم هم چون فرات از دهان او دوان از بی جهات هم چو از سنگی که آبی شد روان نه ز پهلو مایه دارد نه از میان اسپر خود کرده حق آن سنگ را بر گشاده آب مینارنگ را هم چنانک از چشمه چشم تو نور او روان کردست بی بخل و فتور نه ز پیه آن مایه دارد نه ز پوست روی پوشی کرد در ایجاد دوست در خلای گوش باد جاذبش مدرک صدق کلام و کاذبش آن چه بادست اندر آن خرد استخوان کو پذیرد حرف و صوت قصه خوان استخوان و باد روپوشست و بس در دو عالم غیر یزدان نیست کس مستمع او قایل او بی احتجاب زانک الاذنان من الراس ای مثاب گفت رحمت گر همی آید برو زر بده بستانش ای اکرام خو از منش وا خر چو می سوزد دلت بی منت حل می نگردد مشکلت گفت صد خدمت کنم پانصد سجود بنده ای دارم تن اسپید و جهود تن سپید و دل سیاهستش بگیر در عوض ده تن سیاه و دل منیر پس فرستاد و بیاورد آن همام بود الحق سخت زیبا آن غلام آنچنان که ماند حیران آن جهود آن دل چون سنگش از جا رفت زود حالت صورت پرستان این بود سنگشان از صورتی مومین بود باز کرد استیزه و راضی نشد که برین افزون بده بی هیچ بد یک نصاب نقره هم بر وی فزود تا که راضی گشت حرص آن جهود # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۳۰ - خندیدن جهود و پنداشتن کی صدیق مغبونست درین عقد قهقهه زد آن جهود سنگ دل از سر افسوس و طنز و غش و غل گفت صدیقش که این خنده چه بود در جواب پرسش او خنده فزود گفت اگر جدت نبودی و غرام در خریداری این اسود غلام من ز استیزه نمی جوشیدمی خود به عشر اینش بفروشیدمی کو به نزد من نیرزد نیم دانگ تو گران کردی بهایش را به بانگ پس جوابش داد صدیق ای غبی گوهری دادی به جوزی چون صبی کو به نزد من همی ارزد دو کون من به جانش ناظرستم تو به لون زر سرخست او سیه تاب آمده از برای رشک این احمق کده دیده این هفت رنگ جسمها در نیابد زین نقاب آن روح را گر مکیسی کردیی در بیع بیش دادمی من جمله ملک و مال خویش ور مکاس افزودیی من ز اهتمام دامنی زر کردمی از غیر وام سهل دادی زانک ارزان یافتی در ندیدی حقه را نشکافتی حقه سربسته جهل تو بداد زود بینی که چه غبنت اوفتاد حقه پر لعل را دادی به باد هم چو زنگی در سیه رویی تو شاد عاقبت وا حسرتا گویی بسی بخت و دولت را فروشد خود کسی بخت با جامه غلامانه رسید چشم بدبختت به جز ظاهر ندید او نمودت بندگی خویشتن خوی زشتت کرد با او مکر و فن این سیه اسرار تن اسپید را بت پرستانه بگیر ای ژاژخا این ترا و آن مرا بردیم سود هین لکم دین ولی دین ای جهود خود سزای بت پرستان این بود جلش اطلس اسپ او چوبین بود هم چو گور کافران پر دود و نار وز برون بر بسته صد نقش و نگار هم چو مال ظالمان بیرون جمال وز درونش خون مظلوم و وبال چون منافق از برون صوم و صلات وز درون خاک سیاه بی نبات هم چو ابری خالیی پر قر و قر نه درو نفع زمین نه قوت بر هم چو وعده مکر و گفتار دروغ آخرش رسوا و اول با فروغ بعد از آن بگرفت او دست بلال آن ز زخم ضرس محنت چون خلال شد خلالی در دهانی راه یافت جانب شیرین زبانی می شتافت چون بدید آن خسته روی مصطفی خر مغشیا فتاد او بر قفا تا بدیری بی خود و بی خویش ماند چون به خویش آمد ز شادی اشک راند مصطفی اش در کنار خود کشید کس چه داند بخششی کو را رسید چون بود مسی که بر اکسیر زد مفلسی بر گنج پر توفیر زد ماهی پژمرده در بحر اوفتاد کاروان گم شده زد بر رشاد آن خطاباتی که گفت آن دم نبی گر زند بر شب بر آید از شبی روز روشن گردد آن شب چون صباح من نتانم باز گفت آن اصطلاح خود تو دانی که آفتابی در حمل تا چه گوید با نبات و با دقل خود تو دانی هم که آن آب زلال می چه گوید با ریاحین و نهال صنع حق با جمله اجزای جهان چون دم و حرفست از افسون گران جذب یزدان با اثرها و سبب صد سخن گوید نهان بی حرف و لب نه که تاثیر از قدر معمول نیست لیک تاثیرش ازو معقول نیست چون مقلد بود عقل اندر اصول دان مقلد در فروعش ای فضول گر بپرسد عقل چون باشد مرام گو چنانک تو ندانی والسلام # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۳۱ - معاتبهٔ مصطفی علیه‌السلام با صدیق رضی الله عنه کی ترا وصیت کردم کی به شرکت من بخر تو چرا بهر خود تنها خریدی و عذر او گفت ای صدیق آخر گفتمت که مرا انباز کن در مکرمت گفت ما دو بندگان کوی تو کردمش آزاد من بر روی تو تو مرا می دار بنده و یار غار هیچ آزادی نخواهم زینهار که مرا از بندگیت آزادیست بی تو بر من محنت و بیدادیست ای جهان را زنده کرده ز اصطفا خاص کرده عام را خاصه مرا خوابها می دید جانم در شباب که سلامم کرد قرص آفتاب از زمینم بر کشید او بر سما همره او گشته بودم ز ارتقا گفتم این ماخولیا بود و محال هیچ گردد مستحیلی وصف حال چون ترا دیدم بدیدم خویش را آفرین آن آینه خوش کیش را چون ترا دیدم محالم حال شد جان من مستغرق اجلال شد چون ترا دیدم خود ای روح البلاد مهر این خورشید از چشمم فتاد گشت عالی همت از تو چشم من جز به خواری ننگرد اندر چمن نور جستم خود بدیدم نور نور حور جستم خود بدیدم رشک حور یوسفی جستم لطیف و سیم تن یوسفستانی بدیدم در تو من در پی جنت بدم در جست و جو جنتی بنمود از هر جزو تو هست این نسبت به من مدح و ثنا هست این نسبت به تو قدح و هجا هم چو مدح مرد چوپان سلیم مر خدا را پیش موسی کلیم که بجویم اشپشت شیرت دهم چارقت دوزم من و پیشت نهم قدح او را حق به مدحی برگرفت گر تو هم رحمت کنی نبود شگفت رحم فرما بر قصور فهمها ای ورای عقلها و وهمها ایها العشاق اقبالی جدید از جهان کهنه نوگر رسید زان جهان کو چاره بیچاره جوست صد هزاران نادره دنیا دروست ابشروا یا قوم اذ جاء الفرج افرحوا یا قوم قد زال الحرج آفتابی رفت در کازه هلال در تقاضا که ارحنا یا بلال زیر لب می گفتی از بیم عدو کوری او بر مناره رو بگو می دمد در گوش هر غمگین بشیر خیز ای مدبر ره اقبال گیر ای درین حبس و درین گند و شپش هین که تا کس نشنود رستی خمش چون کنی خامش کنون ای یار من کز بن هر مو بر آمد طبل زن آن چنان کر شد عدو رشک خو گوید این چندین دهل را بانگ کو می زند بر روش ریحان که طریست او ز کوری گوید این آسیب چیست می شکنجد حور دستش می کشد کور حیران کز چه دردم می کند این کشاکش چیست بر دست و تنم خفته ام بگذار تا خوابی کنم آنک در خوابش همی جویی ویست چشم بگشا کان مه نیکو پیست زان بلاها بر عزیزان بیش بود کان تجمش یار با خوبان فزود لاغ با خوبان کند بر هر رهی نیز کوران را بشوراند گهی خویش را یک دم برین کوران دهد تا غریو از کوی کوران بر جهد # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۳۲ - قصهٔ هلال کی بندهٔ مخلص بود خدای را صاحب بصیرت بی‌تقلید پنهان شده در بندگی مخلوقان جهت مصلحت نه از عجز چنانک لقمان و یوسف از روی ظاهر و غیر ایشان بندهٔ سایس بود امیری را و آن امیر مسلمان بود اما چشم بسته داند اعمی که مادری دارد لیک چونی بوهم در نارد اگر با این دانش تعظیم این مادر کند ممکن بود کی از عمی خلاص یابد کی اذا اراد الله به عبد خیرا فتح عینی قلبه لیبصره بهما الغیب این راه ز زندگی دل حاصل کن کین زندگی تن صفت حیوانست چون شنیدی بعضی اوصاف بلال بشنو اکنون قصه ضعف هلال از بلال او بیش بود اندر روش خوی بد را بیش کرده بد کشش نه چو تو پس رو که هر دم پس تری سوی سنگی می روی از گوهری آن چنان کان خواجه را مهمان رسید خواجه از ایام و سالش بر رسید گفت عمرت چند سالست ای پسر بازگو و در مدزد و بر شمر گفت هجده هفده یا خود شانزده یا که پانزده ای برادرخوانده گفت واپس واپس ای خیره سرت باز می رو تا بکس مادرت # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۳۳ - حکایت در تقریر همین سخن آن یکی اسپی طلب کرد از امیر گفت رو آن اسپ اشهب را بگیر گفت آن را من نخواهم گفت چون گفت او واپس روست و بس حرون سخت پس پس می رود او سوی بن گفت دمش را به سوی خانه کن دم این استور نفست شهوتست زین سبب پس پس رود آن خودپرست شهوت او را که دم آمد ز بن ای مبدل شهوت عقبیش کن چون ببندی شهوتش را از رغیف سر کند آن شهوت از عقل شریف هم چو شاخی که ببری از درخت سر کند قوت ز شاخ نیک بخت چونک کردی دم او را آن طرف گر رود پس پس رود تا مکتنف حبذا اسپان رام پیش رو نه سپس رو نه حرونی را گرو گرم رو چون جسم موسی کلیم تا به بحرینش چو پهنای گلیم هست هفصدساله راه آن حقب که بکرد او عزم در سیران حب همت سیر تنش چون این بود سیر جانش تا به علیین بود شهسواران در سباقت تاختند خربطان در پایگه انداختند # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۳۴ - مثل آن چنان که کاروانی می رسید در دهی آمد دری را باز دید آن یکی گفت اندرین برد العجوز تا بیندازیم اینجا چند روز بانگ آمد نه بینداز از برون وانگهانی اندر آ تو اندرون هم برون افکن هر آنچ افکندنیست در میا با آن که این مجلس سنیست بد هلال استاددل جان روشنی سایس و بنده امیری مؤمنی سایسی کردی در آخر آن غلام لیک سلطان سلاطین بنده نام آن امیر از حال بنده بی خبر که نبودش جز بلیسانه نظر آب و گل می دید و در وی گنج نه پنج و شش می دید و اصل پنج نه رنگ طین پیدا و نور دین نهان هر پیمبر این چنین بد در جهان آن مناره دید و در وی مرغ نی بر مناره شاه بازی پر فنی وان دوم می دید مرغی پرزنی لیک موی اندر دهان مرغ نی وانک او ینظر به نور الله بود هم ز مرغ و هم ز مو آگاه بود گفت آخر چشم سوی موی نه تا نبینی مو بنگشاید گره آن یکی گل دید نقشین دو وحل وآن دگر گل دید پر علم و عمل تن مناره علم و طاعت هم چو مرغ خواه سیصد مرغ گیر و یا دو مرغ مرد اوسط مرغ بین است او و بس غیر مرغی می نبیند پیش و پس موی آن نوری ست پنهان آن مرغ که بدان پاینده باشد جان مرغ مرغ کان موی است در منقار او / هیچ عاریت نباشد کار او علم او از جان او جوشد مدام پیش او نه مستعار آمد نه وام # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۳۵ - رنجور شدن این هلال و بی‌خبری خواجهٔ او از رنجوری او از تحقیر و ناشناخت و واقف شدن دل مصطفی علیه‌السلام از رنجوری و حال او و افتقاد و عیادت رسول علیه‌السلام این هلال را از قضا رنجور و ناخوش شد هلال مصطفی را وحی شد غماز حال بد ز رنجوریش خواجه ش بی خبر که بر او بد کساد و بی خطر خفته نه روز اندر آخر محسنی هیچ کس از حال او آگاه نی آنک کس بود و شهنشاه کسان عقل صد چون قلزمش هر جا رسان وحیش آمد رحم حق غم خوار شد که فلان مشتاق تو بیمار شد مصطفی بهر هلال با شرف رفت از بهر عیادت آن طرف در پی خورشید وحی آن مه دوان وآن صحابه در پیش چون اختران ماه می گوید که اصحابی نجوم للسری قدوه و للطاغی رجوم میر را گفتند که آن سلطان رسید او ز شادی بی دل و جان برجهید برگمان آن ز شادی زد دو دست کان شهنشه بهر او میر آمدست چون فرو آمد ز غرفه آن امیر جان همی افشاند پامزد بشیر پس زمین بوس و سلام آورد او کرد رخ را از طرب چون ورد او گفت بسم الله مشرف کن وطن تا که فردوسی شود این انجمن تا فزاید قصر من بر آسمان که بدیدم قطب دوران زمان گفتش از بهر عتاب آن محترم من برای دیدن تو نامدم گفت روحم آن تو خود روح چیست هین بفرما کین تجشم بهر کیست تا شوم من خاک پای آن کسی که به باغ لطف تستش مغرسی پس بگفتش کان هلال عرش کو هم چو مهتاب از تواضع فرش کو آن شهی در بندگی پنهان شده بهر جاسوسی به دنیا آمده تو مگو کو بنده و آخرجی ماست این بدان که گنج در ویرانه هاست ای عجب چونست از سقم آن هلال که هزاران بدر هستش پای مال گفت از رنجش مرا آگاه نیست لیک روزی چند بر درگاه نیست صحبت او با ستور و استرست سایس است و منزلش این آخرست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۳۶ - در آمدن مصطفی علیه‌السلام از بهر عیادت هلال در ستورگاه آن امیر و نواختن مصطفی هلال را رضی الله عنه رفت پیغامبر به رغبت بهر او اندر آخر وآمد اندر جست و جو بود آخر مظلم و زشت و پلید وین همه برخاست چون الفت رسید بوی پیغامبر ببرد آن شیر نر هم چنانک بوی یوسف را پدر موجب ایمان نباشد معجزات بوی جنسیت کند جذب صفات معجزات از بهر قهر دشمنست بوی جنسیت پی دل بردنست قهر گردد دشمن اما دوست نی دوست کی گردد ببسته گردنی اندر آمد او ز خواب از بوی او گفت سرگین دان درون زین گونه بو از میان پای استوران بدید دامن پاک رسول بی ندید پس ز کنج آخر آمد غژغژان روی بر پایش نهاد آن پهلوان پس پیمبر روی بر رویش نهاد بر سر و بر چشم و رویش بوسه داد گفت یا ربا چه پنهان گوهری ای غریب عرش چونی خوشتری گفت چون باشد خود آن شوریده خواب که در آید در دهانش آفتاب چون بود آن تشنه ای کو گل چرد آب بر سر بنهدش خوش می برد # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۳۷ - در بیان آنک مصطفی علیه‌السلام شنید کی عیسی علیه‌السلام بر روی آب رفت فرمود لو ازداد یقینه لمشی علی الهواء هم چو عیسی بر سرش گیرد فرات که ایمنی از غرقه در آب حیات گوید احمد گر یقینش افزون بدی خود هوایش مرکب و مامون بدی هم چو من که بر هوا راکب شدم در شب معراج مستصحب شدم گفت چون باشد سگی کوری پلید جست او از خواب خود را شیر دید نه چنان شیری که کس تیرش زند بل ز بیمش تیغ و پیکان بشکند کور بر اشکم رونده هم چو مار چشمها بگشاد در باغ و بهار چون بود آن چون که از چونی رهید در حیاتستان بی چونی رسید گشت چونی بخش اندر لامکان گرد خوانش جمله چونها چون سگان او ز بی چونی دهدشان استخوان در جنابت تن زن این سوره مخوان تا ز چونی غسل ناری تو تمام تو برین مصحف منه کف ای غلام گر پلیدم ور نظیفم ای شهان این نخوانم پس چه خوانم در جهان تو مرا گویی که از بهر ثواب غسل ناکرده مرو در حوض آب از برون حوض غیر خاک نیست هر که او در حوض ناید پاک نیست گر نباشد آبها را این کرم کو پذیرد مر خبث را دم به دم وای بر مشتاق و بر اومید او حسرتا بر حسرت جاوید او آب دارد صد کرم صد احتشام که پلیدان را پذیرد والسلام ای ضیاء الحق حسام الدین که نور پاسبان تست از شر الطیور پاسبان تست نور و ارتقاش ای تو خورشید مستر از خفاش چیست پرده پیش روی آفتاب جز فزونی شعشعه و تیزی تاب پرده خورشید هم نور ربست بی نصیب از وی خفاشست و شبست هر دو چون در بعد و پرده مانده اند یا سیه رو یا فسرده مانده اند چون نبشتی بعضی از قصه هلال داستان بدر آر اندر مقال آن هلال و بدر دارند اتحاد از دوی دورند و از نقص و فساد آن هلال از نقص در باطن بریست آن به ظاهر نقص تدریج آوریست درس گوید شب به شب تدریج را در تانی بر دهد تفریج را در تانی گوید ای عجول خام پایه پایه بر توان رفتن به بام دیگ را تدریج و استادانه جوش کار ناید قلیه دیوانه جوش حق نه قادر بود بر خلق فلک در یکی لحظه به کن بی هیچ شک پس چرا شش روز آن را درکشید کل یوم الف عام ای مستفید خلقت طفل از چه اندر نه مه است زانک تدریج از شعار آن شه است خلقت آدم چرا چل صبح بود اندر آن گل اندک اندک می فزود نه چو تو ای خام که اکنون تاختی طفلی و خود را تو شیخی ساختی بر دویدی چون کدو فوق همه کو ترا پای جهاد و ملحمه تکیه کردی بر درختان و جدار بر شدی ای اقرعک هم قرع وار اول ار شد مرکبت سرو سهی لیک آخر خشک و بی مغزی تهی رنگ سبزت زرد شد ای قرع زود زانک از گلگونه بود اصلی نبود # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۳۸ - داستان آن عجوزه کی روی زشت خویشتن را جندره و گلگونه می‌ساخت و ساخته نمی‌شد و پذیرا نمی‌آمد بود کمپیری نودساله کلان پر تشنج روی و رنگش زعفران چون سر سفره رخ او توی توی لیک در وی بود مانده عشق شوی ریخت دندانهاش و مو چون شیر شد قد کمان و هر حسش تغییر شد عشق شوی و شهوت و حرصش تمام عشق صید و پاره پاره گشته دام مرغ بی هنگام و راه بی رهی آتشی پر در بن دیگ تهی عاشق میدان و اسپ و پای نی عاشق زمر و لب و سرنای نی حرص در پیری جهودان را مباد ای شقیی که خداش این حرص داد ریخت دندانهای سگ چون پیر شد ترک مردم کرد و سرگین گیر شد این سگان شصت ساله را نگر هر دمی دندان سگشان تیزتر پیر سگ را ریخت پشم از پوستین این سگان پیر اطلس پوش بین عشقشان و حرصشان در فرج و زر دم به دم چون نسل سگ بین بیشتر این چنین عمری که مایه دوزخ است مر قصابان غضب را مسلخ است چون بگویندش که عمر تو دراز می شود دلخوش دهانش از خنده باز این چنین نفرین دعا پندارد او چشم نگشاید سری بر نارد او گر بدیدی یک سر موی از معاد اوش گفتی این چنین عمر تو باد # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۳۹ - داستان آن درویش کی آن گیلانی را دعا کرد کی خدا ترا به سلامت به خان و مان باز رساناد گفت یک روزی به خواجه گیلیی نان پرستی نر گدا زنبیلیی چون ستد زو نان بگفت ای مستعان خوش به خان و مان خود بازش رسان گفت خان ار آنست که من دیده ام حق ترا آنجا رساند ای دژم هر محدث را خسان باذل کنند حرفش ار عالی بود نازل کنند زانک قدر مستمع آید نبا بر قد خواجه برد درزی قبا # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۴۰ - صفت آن عجوز چونک مجلس بی چنین پیغاره نیست از حدیث پست نازل چاره نیست واستان هین این سخن را از گرو سوی افسانه عجوزه باز رو چون مسن گشت و درین ره نیست مرد تو بنه نامش عجوز سال خورد نه مرورا راست مال و پایه ای نه پذیرای قبول مایه ای نه دهنده نی پذیرنده خوشی نه درو معنی و نه معنی کشی نه زبان نه گوش نه عقل و بصر نه هش و نه بیهشی و نه فکر نه نیاز و نه جمالی بهر ناز تو بتویش گنده مانند پیاز نه رهی ببریده او نه پای راه نه تبش آن قحبه را نه سوز و آه # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۴۱ - قصهٔ درویشی کی از آن خانه هرچه می‌خواست می‌گفت نیست سایلی آمد به سوی خانه ای خشک نانه خواست یا تر نانه ای گفت صاحب خانه نان اینجا کجاست خیره ای کی این دکان نانباست گفت باری اندکی پیهم بیاب گفت آخر نیست دکان قصاب گفت پاره ای آرد ده ای کدخدا گفت پنداری که هست این آسیا گفت باری آب ده از مکرعه گفت آخر نیست جو یا مشرعه هر چه او درخواست از نان یا سبوس چربکی می گفت و می کردش فسوس آن گدا در رفت و دامن بر کشید اندر آن خانه بحسبت خواست رید گفت هی هی گفت تن زن ای دژم تا درین ویرانه خود فارغ کنم چون درینجا نیست وجه زیستن بر چنین خانه بباید ریستن چون نه ای بازی که گیری تو شکار دست آموز شکار شهریار نیستی طاوس با صد نقش بند که به نقشت چشم ها روشن کنند هم نه ای طوطی که چون قندت دهند گوش سوی گفت شیرینت نهند هم نه ای بلبل که عاشق وار زار خوش بنالی در چمن یا لاله زار هم نه ای هدهد که پیکی ها کنی نه چو لک لک که وطن بالا کنی در چه کاری تو و بهر چت خرند تو چه مرغی و ترا با چه خورند زین دکان با مکاسان برتر آ تا دکان فضل که الله اشتری کاله ای که هیچ خلقش ننگرید از خلاقت آن کریم آن را خرید هیچ قلبی پیش او مردود نیست زانک قصدش از خریدن سود نیست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۴۲ - رجوع به داستان آن کمپیر چون عروسی خواست رفتن آن خریف موی ابرو پاک کرد آن مستخیف پیش رو آیینه بگرفت آن عجوز تا بیاراید رخ و رخسار و پوز چند گلگونه بمالید از بطر سفره رویش نشد پوشیده تر عشرهای مصحف از جا می برید می بچفسانید بر رو آن پلید تا که سفره روی او پنهان شود تا نگین حلقه خوبان شود عشرها بر روی هر جا می نهاد چونک بر می بست چادر می فتاد باز او آن عشرها را با خدو می بچفسانید بر اطراف رو باز چادر راست کردی آن تکین عشرها افتادی از رو بر زمین چون بسی می کرد فن و آن می فتاد گفت صد لعنت بر آن ابلیس باد شد مصور آن زمان ابلیس زود گفت ای قحبه قدید بی ورود من همه عمر این نیندیشیده ام نه ز جز تو قحبه ای این دیده ام تخم نادر در فضیحت کاشتی در جهان تو مصحفی نگذاشتی صد بلیسی تو خمیس اندر خمیس ترک من گوی ای عجوزه دردبیس چند دزدی عشر از علم کتیب تا شود رویت ملون هم چو سیب چند دزدی حرف مردان خدا تا فروشی و ستانی مرحبا رنگ بر بسته ترا گلگون نکرد شاخ بر بسته فن عرجون نکرد عاقبت چون چادر مرگت رسد از رخت این عشرها اندر فتد چونک آید خیزخیزان رحیل گم شود زان پس فنون قال و قیل عالم خاموشی آید پیش بیست وای آنک در درون انسیش نیست صیقلی کن یک دو روزی سینه را دفتر خود ساز آن آیینه را که ز سایه یوسف صاحب قران شد زلیخای عجوز از سر جوان می شود مبدل به خورشید تموز آن مزاج بارد برد العجوز می شود مبدل بسوز مریمی شاخ لب خشکی به نخلی خرمی ای عجوزه چند کوشی با قضا نقد جو اکنون رها کن ما مضی چون رخت را نیست در خوبی امید خواه گلگونه نه و خواهی مداد # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۴۳ - حکایت آن رنجور کی طبیب درو اومید صحت ندید آن یکی رنجور شد سوی طبیب گفت نبضم را فرو بین ای لبیب که ز نبض آگه شوی بر حال دل که رگ دستست با دل متصل چونک دل غیبست خواهی زو مثال زو بجو که با دلستش اتصال باد پنهانست از چشم ای امین در غبار و جنبش برگش ببین کز یمینست او وزان یا از شمال جنبش برگت بگوید وصف حال مستی دل را نمی دانی که کو وصف او از نرگس مخمور جو چون ز ذات حق بعیدی وصف ذات باز دانی از رسول و معجزات معجزاتی و کراماتی خفی بر زند بر دل ز پیران صفی که درونشان صد قیامت نقد هست کمترین آنک شود همسایه مست پس جلیس الله گشت آن نیک بخت کو به پهلوی سعیدی برد رخت معجزه کان بر جمادی زد اثر یا عصا با بحر یا شق القمر گر ترا بر جان زند بی واسطه متصل گردد به پنهان رابطه بر جمادات آن اثرها عاریه ست از پی روح خوش متواریه ست تا از آن جامد اثر گیرد ضمیر حبذا نان بی هیولای خمیر حبذا خوان مسیحی بی کمی حبذا بی باغ میوه مریمی بر زند از جان کامل معجزات بر ضمیر جان طالب چون حیات معجزه بحرست و ناقص مرغ خاک مرغ آبی در وی آمن از هلاک عجزبخش جان هر نامحرمی لیک قدرت بخش جان هم دمی چون نیابی این سعادت در ضمیر پس ز ظاهر هر دم استدلال گیر که اثرها بر مشاعر ظاهرست وین اثرها از مؤثر مخبرست هست پنهان معنی هر داروی هم چو سحر و صنعت هر جادوی چون نظر در فعل و آثارش کنی گرچه پنهانست اظهارش کنی قوتی کان اندرونش مضمرست چون به فعل آید عیان و مظهرست چون به آثار این همه پیدا شدت چون نشد پیدا ز تاثیر ایزدت نه سببها و اثرها مغز و پوست چون بجویی جملگی آثار اوست دوست گیری چیزها را از اثر پس چرا ز آثاربخشی بی خبر از خیالی دوست گیری خلق را چون نگیری شاه غرب و شرق را این سخن پایان ندارد ای قباد حرص ما را اندرین پایان مباد # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۴۴ - رجوع به قصهٔ رنجور باز گرد و قصه رنجور گو با طبیب آگه ستارخو نبض او بگرفت و واقف شد ز حال که امید صحت او بد محال گفت هر چت دل بخواهد آن بکن تا رود از جسمت این رنج کهن هرچه خواهد خاطر تو وا مگیر تا نگردد صبر و پرهیزت زحیر صبر و پرهیز این مرض را دان زیان هرچه خواهد دل در آرش در میان این چنین رنجور را گفت ای عمو حق تعالی اعملوا ما شیتم گفت رو هین خیر بادت جان عم من تماشای لب جو می روم بر مراد دل همی گشت او بر آب تا که صحت را بیابد فتح باب بر لب جو صوفیی بنشسته بود دست و رو می شست و پاکی می فزود او قفااش دید چون تخییلیی کرد او را آرزوی سیلیی بر قفای صوفی حمزه پرست راست می کرد از برای صفع دست کارزو را گر نرانم تا رود آن طبیبم گفت کان علت شود سیلیش اندر برم در معرکه زانک لا تلقوا بایدی تهلکه تهلکه ست این صبر و پرهیز ای فلان خوش بکوبش تن مزن چون دیگران چون زدش سیلی برآمد یک طراق گفت صوفی هی هی ای قواد عاق خواست صوفی تا دو سه مشتش زند سبلت و ریشش یکایک بر کند خلق رنجور دق و بیچاره اند وز خداع دیو سیلی باره اند جمله در ایذای بی جرمان حریص در قفای همدگر جویان نقیص ای زننده بی گناهان را قفا در قفای خود نمی بینی جزا ای هوا را طب خود پنداشته بر ضعیفان صفع را بگماشته بر تو خندید آنک گفتت این دواست اوست که آدم را به گندم رهنماست که خورید این دانه ای دو مستعین بهر دارو تا تکونا خالدین اوش لغزانید و او را زد قفا آن قفا وا گشت و گشت این را جزا اوش لغزانید سخت اندر زلق لیک پشت و دستگیرش بود حق کوه بود آدم اگر پر مار شد کان تریاقست و بی اضرار شد تو که تریاقی نداری ذره ای از خلاص خود چرایی غره ای آن توکل کو خلیلانه ترا وآن کرامت چون کلیمت از کجا تا نبرد تیغت اسمعیل را تا کنی شه راه قعر نیل را گر سعیدی از مناره اوفتید بادش اندر جامه افتاد و رهید چون یقینت نیست آن بخت ای حسن تو چرا بر باد دادی خویشتن زین مناره صد هزاران هم چو عاد در فتادند و سر و سر باد داد سرنگون افتادگان را زین منار می نگر تو صد هزار اندر هزار تو رسن بازی نمیدانی یقین شکر پاها گوی و می رو بر زمین پر مساز از کاغذ و از که مپر که در آن سودا بسی رفتست سر گرچه آن صوفی پر آتش شد ز خشم لیک او بر عاقبت انداخت چشم اول صف بر کسی ماندم به کام کو نگیرد دانه بیند بند دام حبذا دو چشم پایان بین راد که نگه دارند تن را از فساد آن ز پایان دید احمد بود کو دید دوزخ را همین جا مو به مو دید عرش و کرسی و جنات را تا درید او پرده غفلات را گر همی خواهی سلامت از ضرر چشم ز اول بند و پایان را نگر تا عدمها ار ببینی جمله هست هستها را بنگری محسوس پست این ببین باری که هر کش عقل هست روز و شب در جست و جوی نیستست در گدایی طالب جودی که نیست بر دکانها طالب سودی که نیست در مزارع طالب دخلی که نیست در مغارس طالب نخلی که نیست در مدارس طالب علمی که نیست در صوامع طالب حلمی که نیست هستها را سوی پس افکنده اند نیستها را طالبند و بنده اند زانک کان و مخزن صنع خدا نیست غیر نیستی در انجلا پیش ازین رمزی بگفتستیم ازین این و آن را تو یکی بین دو مبین گفته شد که هر صناعت گر که رست در صناعت جایگاه نیست جست جست بنا موضعی ناساخته گشته ویران سقفها انداخته جست سقا کوزه ای کش آب نیست وان دروگر خانه ای کش باب نیست وقت صید اندر عدم بد حمله شان از عدم آنگه گریزان جمله شان چون امیدت لاست زو پرهیز چیست با انیس طمع خود استیز چیست چون انیس طمع تو آن نیستیست از فنا و نیست این پرهیز چیست گر انیس لا نه ای ای جان به سر در کمین لا چرایی منتظر زانک داری جمله دل برکنده ای شست دل در بحر لا افکنده ای پس گریز از چیست زین بحر مراد که بشستت صد هزاران صید داد از چه نام برگ را کردی تو مرگ جادوی بین که نمودت مرگ برگ هر دو چشمت بست سحر صنعتش تا که جان را در چه آمد رغبتش در خیال او ز مکر کردگار جمله صحرا فوق چه زهرست و مار لاجرم چه را پناهی ساختست تا که مرگ او را به چاه انداختست اینچ گفتم از غلطهات ای عزیز هم برین بشنو دم عطار نیز # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۴۵ - قصهٔ سلطان محمود و غلام هندو رحمة الله علیه گفته است ذکر شه محمود غازی سفته است کز غزای هند پیش آن همام در غنیمت اوفتادش یک غلام پس خلیفه ش کرد و بر تختش نشاند بر سپه بگزیدش و فرزند خواند طول و عرض و وصف قصه تو به تو در کلام آن بزرگ دین بجو حاصل آن کودک برین تخت نضار شسته پهلوی قباد شهریار گریه کردی اشک می راندی بسوز گفت شه او را کای پیروز روز از چه گریی دولتت شد ناگوار فوق املاکی قرین شهریار تو برین تخت و وزیران و سپاه پیش تختت صف زده چون نجم و ماه گفت کودک گریه ام زانست زار که مرا مادر در آن شهر و دیار از توم تهدید کردی هر زمان بینمت در دست محمود ارسلان پس پدر مر مادرم را در جواب جنگ کردی کین چه خشمست و عذاب می نیابی هیچ نفرینی دگر زین چنین نفرین مهلک سهلتر سخت بی رحمی و بس سنگین دلی که به صد شمشیر او را قاتلی من ز گفت هر دو حیران گشتمی در دل افتادی مرا بیم و غمی تا چه دوزخ خوست محمود ای عجب که مثل گشتست در ویل و کرب من همی لرزیدمی از بیم تو غافل از اکرام و از تعظیم تو مادرم کو تا ببیند این زمان مر مرا بر تخت ای شاه جهان فقر آن محمود تست ای بی سعت طبع ازو دایم همی ترساندت گر بدانی رحم این محمود راد خوش بگویی عاقبت محمود باد فقر آن محمود تست ای بیم دل کم شنو زین مادر طبع مضل چون شکار فقر کردی تو یقین هم چوکودک اشک باری یوم دین گرچه اندر پرورش تن مادرست لیک از صد دشمنت دشمن ترست تن چو شد بیمار دارو جوت کرد ور قوی شد مر ترا طاغوت کرد چون زره دان این تن پر حیف را نی شتا را شاید و نه صیف را یار بد نیکوست بهر صبر را که گشاید صبر کردن صدر را صبر مه با شب منور داردش صبر گل با خار اذفر داردش صبر شیر اندر میان فرث و خون کرده او را ناعش ابن اللبون صبر جمله انبیا با منکران کردشان خاص حق و صاحب قران هر که را بینی یکی جامه درست دانک او آن را به صبر و کسب جست هرکه را دیدی برهنه و بی نوا هست بر بی صبری او آن گوا هرکه مستوحش بود پر غصه جان کرده باشد با دغایی اقتران صبر اگر کردی و الف با وفا از فراق او نخوردی این قفا خوی با حق ساختی چون انگبین با لبن که لا احب الافلین لاجرم تنها نماندی هم چنان که آتشی مانده به راه از کاروان چون ز بی صبری قرین غیر شد در فراقش پر غم و بی خیر شد صحبتت چون هست زر ده دهی پیش خاین چون امانت می نهی خوی با او کن که امانتهای تو آمن آید از افول و از عتو خوی با او کن که خو را آفرید خویهای انبیا را پرورید بره ای بدهی رمه بازت دهد پرورنده هر صفت خود رب بود بره پیش گرگ امانت می نهی گرگ و یوسف را مفرما همرهی گرگ اگر با تو نماید روبهی هین مکن باور که ناید زو بهی جاهل ار با تو نماید هم دلی عاقبت زخمت زند از جاهلی او دو آلت دارد و خنثی بود فعل هر دو بی گمان پیدا شود او ذکر را از زنان پنهان کند تا که خود را خواهر ایشان کند شله از مردان به کف پنهان کند تا که خود را جنس آن مردان کند گفت یزدان زان کس مکتوم او شله ای سازیم بر خرطوم او تا که بینایان ما زان ذو دلال در نیایند از فن او در جوال حاصل آنک از هر ذکر ناید نری هین ز جاهل ترس اگر دانش وری دوستی جاهل شیرین سخن کم شنو کان هست چون سم کهن جان مادر چشم روشن گویدت جز غم و حسرت از آن نفزویدت مر پدر را گوید آن مادر جهار که ز مکتب بچه ام شد بس نزار از زن دیگر گرش آوردیی بر وی این جور و جفا کم کردیی از جز تو گر بدی این بچه ام این فشار آن زن بگفتی نیز هم هین بجه زین مادر و تیبای او سیلی بابا به از حلوای او هست مادر نفس و بابا عقل راد اولش تنگی و آخر صد گشاد ای دهنده عقلها فریاد رس تا نخواهی تو نخواهد هیچ کس هم طلب از تست و هم آن نیکوی ما کییم اول توی آخر توی هم بگو تو هم تو بشنو هم تو باش ما همه لاشیم با چندین تراش زین حواله رغبت افزا در سجود کاهلی جبر مفرست و خمود جبر باشد پر و بال کاملان جبر هم زندان و بند کاهلان هم چو آب نیل دان این جبر را آب مؤمن را و خون مر گبر را بال بازان را سوی سلطان برد بال زاغان را به گورستان برد باز گرد اکنون تو در شرح عدم که چو پازهرست و پنداریش سم هم چو هندوبچه هین ای خواجه تاش رو ز محمود عدم ترسان مباش از وجودی ترس که اکنون در ویی آن خیالت لاشی و تو لا شیی لاشیی بر لاشیی عاشق شدست هیچ نی مر هیچ نی را ره زدست چون برون شد این خیالات از میان گشت نامعقول تو بر تو عیان # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۴۶ - لیس للماضین هم الموت انما لهم حسرة الفوت راست گفته ست آن سپهدار بشر که هر آنک کرد از دنیا گذر نیستش درد و دریغ و غبن موت بلک هستش صد دریغ از بهر فوت که چرا قبله نکردم مرگ را مخزن هر دولت و هر برگ را قبله کردم من همه عمر از حول آن خیالاتی که گم شد در اجل حسرت آن مردگان از مرگ نیست زانست کاندر نقشها کردیم ایست ما ندیدیم این که آن نقش است و کف کف ز دریا جنبد و یابد علف چونک بحر افکند کفها را به بر تو بگورستان رو آن کفها نگر پس بگو کو جنبش و جولانتان بحر افکندست در بحرانتان تا بگویندت به لب نی بل به حال که ز دریا کن نه از ما این سؤال نقش چون کف کی بجنبد بی ز موج خاک بی بادی کجا آید بر اوج چون غبار نقش دیدی باد بین کف چو دیدی قلزم ایجاد بین هین ببین کز تو نظر آید به کار باقیت شحمی و لحمی پود و تار شحم تو در شمعها نفزود تاب لحم تو مخمور را نامد کباب در گداز این جمله تن را در بصر در نظر رو در نظر رو در نظر یک نظر دو گز همی بیند ز راه یک نظر دو کون دید و روی شاه در میان این دو فرقی بی شمار سرمه جو والله اعلم بالسرار چون شنیدی شرح بحر نیستی کوش دایم تا برین بحر ایستی چونک اصل کارگاه آن نیستیست که خلا و بی نشانست و تهیست جمله استادان پی اظهار کار نیستی جویند و جای انکسار لاجرم استاد استادان صمد کارگاهش نیستی و لا بود هر کجا این نیستی افزون ترست کار حق و کارگاهش آن سرست نیستی چون هست بالایین طبق بر همه بردند درویشان سبق خاصه درویشی که شد بی جسم و مال کار فقر جسم دارد نه سؤال سایل آن باشد که مال او گداخت قانع آن باشد که جسم خویش باخت پس ز درد اکنون شکایت بر مدار کوست سوی نیست اسپی راهوار این قدر گفتیم باقی فکر کن فکر اگر جامد بود رو ذکر کن ذکر آرد فکر را در اهتزاز ذکر را خورشید این افسرده ساز اصل خود جذبه است لیک ای خواجه تاش کار کن موقوف آن جذبه مباش زانک ترک کار چون نازی بود ناز کی در خورد جانبازی بود نه قبول اندیش نه رد ای غلام امر را و نهی را می بین مدام مرغ جذبه ناگهان پرد ز عش چون بدیدی صبح شمع آنگه بکش چشمها چون شد گذاره نور اوست مغزها می بیند او در عین پوست بیند اندر ذره خورشید بقا بیند اندر قطره کل بحر را # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۴۷ - بار دیگر رجوع کردن به قصهٔ صوفی و قاضی گفت صوفی در قصاص یک قفا سر نشاید باد دادن از عمی خرقه تسلیم اندر گردنم بر من آسان کرد سیلی خوردنم دید صوفی خصم خود را سخت زار گفت اگر مشتش زنم من خصم وار او به یک مشتم بریزد چون رصاص شاه فرماید مرا زجر و قصاص خیمه ویرانست و بشکسته وتد او بهانه می جود تا در فتد بهر این مرده دریغ آید دریغ که قصاصم افتد اندر زیر تیغ چون نمی تانست کف بر خصم زد عزمش آن شد کش سوی قاضی برد که ترازوی حق است و کیله اش مخلص است از مکر دیو و حیله اش هست او مقراض احقاد و جدال قاطع جن دو خصم و قیل و قال دیو در شیشه کند افسون او فتنه ها ساکن کند قانون او چون ترازو دید خصم پر طمع سرکشی بگذارد و گردد تبع ور ترازو نیست گر افزون دهیش از قسم راضی نگردد آگهیش هست قاضی رحمت و دفع ستیز قطره ای از بحر عدل رستخیز قطره گرچه خرد و کوته پا بود لطف آب بحر ازو پیدا بود از غبار ار پاک داری کله را تو ز یک قطره ببینی دجله را جزوها بر حال کلها شاهدست تا شفق غماز خورشید آمدست آن قسم بر جسم احمد راند حق آنچ فرمودست کلا والشفق مور بر دانه چرا لرزان بدی گر از آن یک دانه خرمن دان بدی بر سر حرف آ که صوفی بی دلست در مکافات جفا مستعجلست ای تو کرده ظلمها چون خوش دلی از تقاضای مکافی غافلی یا فراموشت شدست از کرده هات که فرو آویخت غفلت پرده هات گر نه خصمیهاستی اندر قفات جرم گردون رشک بردی بر صفات لیک محبوسی برای آن حقوق اندک اندک عذر می خواه از عقوق تا به یکبارت نگیرد محتسب آب خود روشن کن اکنون با محب رفت صوفی سوی آن سیلی زنش دست زد چون مدعی در دامنش اندر آوردش بر قاضی کشان کین خر ادبار را بر خر نشان یا به زخم دره او را ده جزا آنچنان که رای تو بیند سزا کانک از زجر تو میرد در دمار بر تو تاوان نیست آن باشد جبار در حد و تعزیر قاضی هر که مرد نیست بر قاضی ضمان کو نیست خرد نایب حقست و سایه عدل حق آینه هر مستحق و مستحق کو ادب از بهر مظلومی کند نه برای عرض و خشم و دخل خود چون برای حق و روز آجله ست گر خطایی شد دیت بر عاقله ست آنک بهر خود زند او ضامنست وآنک بهر حق زند او آمنست گر پدر زد مر پسر را و بمرد آن پدر را خون بها باید شمرد زانک او را بهر کار خویش زد خدمت او هست واجب بر ولد چون معلم زد صبی را شد تلف بر معلم نیست چیزی لا تخف کان معلم نایب افتاد و امین هر امین را هست حکمش همچنین نیست واجب خدمت استا برو پس نبود استا به زجرش کارجو ور پدر زد او برای خود زدست لاجرم از خونبها دادن نرست پس خودی را سر ببر ای ذوالفقار بی خودی شو فانیی درویش وار چون شدی بی خود هر آنچ تو کنی ما رمیت اذ رمیتی آمنی آن ضمان بر حق بود نه بر امین هست تفصیلش به فقه اندر مبین هر دکانی راست سودایی دگر مثنوی دکان فقرست ای پسر در دکان کفشگر چرمست خوب قالب کفش است اگر بینی تو چوب پیش بزازان قز و ادکن بود بهر گز باشد اگر آهن بود مثنوی ما دکان وحدتست غیر واحد هرچه بینی آن بتست بت ستودن بهر دام عامه را هم چنان دان کالغرانیق العلی خواندش در سوره والنجم زود لیک آن فتنه بد از سوره نبود جمله کفار آن زمان ساجد شدند هم سری بود آنک سر بر در زدند بعد ازین حرفیست پیچاپیچ و دور با سلیمان باش و دیوان را مشور هین حدیث صوفی و قاضی بیار وان ستمکار ضعیف زار زار گفت قاضی ثبت العرش ای پسر تا برو نقشی کنم از خیر و شر کو زننده کو محل انتقام این خیالی گشته است اندر سقام شرع بهر زندگان و اغنیاست شرع بر اصحاب گورستان کجاست آن گروهی کز فقیری بی سرند صد جهت زان مردگان فانی تراند مرده از یک روست فانی در گزند صوفیان از صد جهت فانی شدند مرگ یک قتلست و این سیصد هزار هر یکی را خونبهایی بی شمار گرچه کشت این قوم را حق بارها ریخت بهر خونبها انبارها هم چو جرجیس اند هر یک در سرار کشته گشته زنده گشته شصت بار کشته از ذوق سنان دادگر می بسوزد که بزن زخمی دگر والله از عشق وجود جان پرست کشته بر قتل دوم عاشق ترست گفت قاضی من قضادار حیم حاکم اصحاب گورستان کیم این به صورت گر نه در گورست پست گورها در دودمانش آمدست بس بدیدی مرده اندر گور تو گور را در مرده بین ای کور تو گر ز گوری خشت بر تو اوفتاد عاقلان از گور کی خواهند داد گرد خشم و کینه مرده مگرد هین مکن با نقش گرمابه نبرد شکر کن که زنده ای بر تو نزد کانک زنده رد کند حق کرد رد خشم احیا خشم حق و زخم اوست که به حق زنده ست آن پاکیزه پوست حق بکشت او را و در پاچه ش دمید زود قصابانه پوست از وی کشید نفخ در وی باقی آمد تا ماب نفخ حق نبود چو نفخه آن قصاب فرق بسیارست بین النفختین این همه زینست و آن سر جمله شین این حیات از وی برید و شد مضر وان حیات از نفخ حق شد مستمر این دم آن دم نیست کاید آن به شرح هین بر آ زین قعر چه بالای صرح نیستش بر خر نشاندن مجتهد نقش هیزم را کسی بر خر نهد بر نشست او نه پشت خر سزد پشت تابوتیش اولیتر سزد ظلم چه بود وضع غیر موضعش هین مکن در غیر موضع ضایعش گفت صوفی پس روا داری که او سیلیم زد بی قصاص و بی تسو این روا باشد که خر خرسی قلاش صوفیان را صفع اندازد بلاش گفت قاضی تو چه داری بیش و کم گفت دارم در جهان من شش درم گفت قاضی سه درم تو خرج کن آن سه دیگر را به او ده بی سخن زار و رنجورست و درویش و ضعیف سه درم در بایدش تره و رغیف بر قفای قاضی افتادش نظر از قفای صوفی آن بد خوب تر راست می کرد از پی سیلیش دست که قصاص سیلیم ارزان شدست سوی گوش قاضی آمد بهر راز سیلیی آورد قاضی را فراز گفت هر شش را بگیرید ای دو خصم من شوم آزاد بی خرخاش و وصم # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۴۸ - طیره شدن قاضی از سیلی درویش و سرزنش کردن صوفی قاضی را گشت قاضی طیره صوفی گفت هی حکم تو عدلست لاشک نیست غی آنچ نپسندی به خود ای شیخ دین چون پسندی بر برادر ای امین این ندانی که می من چه کنی هم در آن چه عاقبت خود افکنی من حفر بیرا نخواندی از خبر آنچ خواندی کن عمل جان پدر این یکی حکمت چنین بد در قضا که ترا آورد سیلی بر قفا وای بر احکام دیگرهای تو تا چه آرد بر سر و بر پای تو ظالمی را رحم آری از کرم که برای نفقه بادت سه درم دست ظالم را ببر چه جای آن که بدست او نهی حکم و عنان تو بدان بز مانی ای مجهول داد که نژاد گرگ را او شیر داد # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۴۹ - جواب دادن قاضی صوفی را گفت قاضی واجب آیدمان رضا هر قفا و هر جفا کارد قضا خوش دلم در باطن از حکم زبر گرچه شد رویم ترش کالحق مر این دلم باغست و چشمم ابروش ابر گرید باغ خندد شاد و خوش سال قحط از آفتاب خیره خند باغها در مرگ و جان کندن رسند ز امر حق وابکوا کثیرا خوانده ای چون سر بریان چه خندان مانده ای روشنی خانه باشی هم چو شمع گر فرو پاشی تو هم چون شمع دمع آن ترش رویی مادر یا پدر حافظ فرزند شد از هر ضرر ذوق خنده دیده ای ای خیره خند ذوق گریه بین که هست آن کان قند چون جهنم گریه آرد یاد آن پس جهنم خوشتر آید از جنان خنده ها در گریه ها آمد کتیم گنج در ویرانه ها جو ای سلیم ذوق در غمهاست پی گم کرده اند آب حیوان را به ظلمت برده اند بازگونه نعل در ره تا رباط چشمها را چار کن در احتیاط چشمها را چار کن در اعتبار یار کن با چشم خود دو چشم یار امرهم شوری بخوان اندر صحف یار را باش و مگوش از ناز اف یار باشد راه را پشت و پناه چونک نیکو بنگری یارست راه چونک در یاران رسی خامش نشین اندر آن حلقه مکن خود را نگین در نماز جمعه بنگر خوش به هوش جمله جمعند و یک اندیشه و خموش رختها را سوی خاموشی کشان چون نشان جویی مکن خود را نشان گفت پیغامبر که در بحر هموم در دلالت دان تو یاران را نجوم چشم در استارگان نه ره بجو نطق تشویش نظر باشد مگو گر دو حرف صدق گویی ای فلان گفت تیره در تبع گردد روان این نخواندی کالکلام ای مستهام فی شجون جره جر الکلام هین مشو شارع در آن حرف رشد که سخن زو مر سخن را می کشد نیست در ضبطت چو بگشادی دهان از پی صافی شود تیره روان آنک معصوم ره وحی خداست چون همه صافست بگشاید رواست زانک ما ینطق رسول بالهوی کی هوا زاید ز معصوم خدا خویشتن را ساز منطیقی ز حال تا نگردی هم چو من سخره مقال # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۵۰ - سؤال کردن آن صوفی قاضی را گفت صوفی چون ز یک کانست زر این چرا نفعست و آن دیگر ضرر چونک جمله از یکی دست آمدست این چرا هوشیار و آن مست آمدست چون ز یک دریاست این جوها روان این چرا نوش است و آن زهر دهان چون همه انوار از شمس بقاست صبح صادق صبح کاذب از چه خاست چون ز یک سرمه ست ناظر را کحل از چه آمد راست بینی و حول چونک دار الضرب را سلطان خداست نقد را چون ضرب خوب و نارواست چون خدا فرمود ره را راه من این خفیر از چیست و آن یک راه زن از یک اشکم چون رسد حر و سفیه چون یقین شد الولد سر ابیه وحدتی که دید با چندین هزار صد هزاران جنبش از عین قرار # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۵۱ - جواب گفتن آن قاضی صوفی را گفت قاضی صوفیا خیره مشو یک مثالی در بیان این شنو هم چنانک بی قراری عاشقان حاصل آمد از قرار دلستان او چو که در ناز ثابت آمده عاشقان چون برگها لرزان شده خنده او گریه ها انگیخته آب رویش آب روها ریخته این همه چون و چگونه چون زبد بر سر دریای بی چون می تپد ضد و ندش نیست در ذات و عمل زان بپوشیدند هستیها حلل ضد ضد را بود و هستی کی دهد بلک ازو بگریزد و بیرون جهد ند چه بود مثل مثل نیک و بد مثل مثل خویشتن را کی کند چونک دو مثل آمدند ای متقی این چه اولیتر از آن در خالقی بر شمار برگ بستان ند و ضد چون کفی بر بحر بی ضدست و ند بی چگونه بین تو برد و مات بحر چون چگونه گنجد اندر ذات بحر کمترین لعبت او جان تست این چگونه و چون جان کی شد درست پس چنان بحری که در هر قطر آن از بدن ناشی تر آمد عقل و جان کی بگنجد در مضیق چند و چون عقل کل آنجاست از لا یعلمون عقل گوید مر جسد را که ای جماد بوی بردی هیچ از آن بحر معاد جسم گوید من یقین سایه توم یاری از سایه که جوید جان عم عقل گوید کین نه آن حیرت سراست که سزا گستاخ تر از ناسزاست اندرینجا آفتاب انوری خدمت ذره کند چون چاکری شیر این سو پیش آهو سر نهد باز اینجا نزد تیهو پر نهد این ترا باور نیاید مصطفی چون ز مسکینان همی جوید دعا گر بگویی از پی تعلیم بود عین تجهیل از چه رو تفهیم بود بلک می داند که گنج شاهوار در خرابیها نهد آن شهریار بدگمانی نعل معکوس ویست گرچه هر جزویش جاسوس ویست بل حقیقت در حقیقت غرقه شد زین سبب هفتاد بل صد فرقه شد با تو قلماشیت خواهم گفت هان صوفیا خوش پهن بگشا گوش جان مر ترا هم زخم که آید ز آسمان منتظر می باش خلعت بعد آن کو نه آن شاهست کت سیلی زند پس نبخشد تاج و تخت مستند جمله دنیا را پر پشه بها سیلیی را رشوت بی منتها گردنت زین طوق زرین جهان چست در دزد و ز حق سیلی ستان آن قفاها که انبیا برداشتند زان بلا سرهای خود افراشتند لیک حاضر باش در خود ای فتی تا به خانه او بیابد مر ترا ورنه خلعت را برد او باز پس که نیابیدم به خانه ش هیچ کس # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۵۲ - باز سؤال کردن صوفی از آن قاضی گفت صوفی که چه بودی کین جهان ابروی رحمت گشادی جاودان هر دمی شوری نیاوردی به پیش بر نیاوردی ز تلوینهاش نیش شب ندزدیدی چراغ روز را دی نبردی باغ عیش آموز را جام صحت را نبودی سنگ تب آمنی با خوف ناوردی کرب خود چه کم گشتی ز جود و رحمتش گر نبودی خرخشه در نعمتش # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۵۳ - جواب قاضی سؤال صوفی را و قصهٔ ترک و درزی را مثل آوردن گفت قاضی بس تهی رو صوفیی خالی از فطنت چو کاف کوفیی تو بنشنیدی که آن پر قند لب غدر خیاطان همی گفتی به شب خلق را در دزدی آن طایفه می نمود افسانه های سالفه قصه پاره ربایی در برین می حکایت کرد او با آن و این در سمر می خواند دزدی نامه ای گرد او جمع آمده هنگامه ای مستمع چون یافت جاذب زان وفود جمله اجزااش حکایت گشته بود # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۵۴ - قال النبی علیه السلام ان الله تعالی یلقن الحکمة علی لسان الواعظین بقدر همم المستمعین جذب سمعست ار کسی را خوش لبیست گرمی و جد معلم از صبیست چنگیی را کو نوازد بیست و چار چون نیابد گوش گردد چنگ بار نه حراره یادش آید نه غزل نه ده انگشتش بجنبد در عمل گر نبودی گوشهای غیب گیر وحی ناوردی ز گردون یک بشیر ور نبودی دیده های صنع بین نه فلک گشتی نه خندیدی زمین آن دم لولاک این باشد که کار از برای چشم تیزست و نظار عامه را از عشق هم خوابه و طبق کی بود پروای عشق صنع حق آب تتماجی نریزی در تغار تا سگی چندی نباشد طعمه خوار رو سگ کهف خداوندیش باش تا رهاند زین تغارت اصطفاش چونک دزدیهای بی رحمانه گفت کی کنند آن درزیان اندر نهفت اندر آن هنگامه ترکی از خطا سخت طیره شد ز کشف آن غطا شب چو روز رستخیز آن رازها کشف می کرد از پی اهل نهی هر کجا آیی تو در جنگی فراز بینی آنجا دو عدو در کشف راز آن زمان را محشر مذکور دان وان گلوی رازگو را صور دان که خدا اسباب خشمی ساختست وآن فضایح را بکوی انداختست بس که غدر درزیان را ذکر کرد حیف آمد ترک را و خشم و درد گفت ای قصاص در شهر شما کیست استاتر درین مکر و دغا # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۵۵ - دعوی کردن ترک و گرو بستن او کی درزی از من چیزی نتواند بردن گفت خیاطیست نامش پور شش اندرین چستی و دزدی خلق کش گفت من ضامن که با صد اضطراب او نیارد برد پیشم رشته تاب پس بگفتندش که از تو چست تر مات او گشتند در دعوی مپر رو به عقل خود چنین غره مباش که شوی یاوه تو در تزویرهاش گرم تر شد ترک و بست آنجا گرو که نیارد برد نی کهنه نی نو مطمعانش گرم تر کردند زود او گرو بست و رهان را بر گشود که گرو این مرکب تازی من بدهم ار دزدد قماشم او به فن ور نتاند برد اسپی از شما وا ستانم بهر رهن مبتدا ترک را آن شب نبرد از غصه خواب با خیال دزد می کرد او حراب بامدادان اطلسی زد در بغل شد به بازار و دکان آن دغل پس سلامش کرد گرم و اوستاد جست از جا لب به ترحیبش گشاد گرم پرسیدش ز حد ترک بیش تا فکند اندر دل او مهر خویش چون بدید از وی نوای بلبلی پیشش افکند اطلس استنبلی که ببر این را قبای روز جنگ زیر نافم واسع و بالاش تنگ تنگ بالا بهر جسم آرای را زیر واسع تا نگیرد پای را گفت صد خدمت کنم ای ذو وداد در قبولش دست بر دیده نهاد پس بپیمود و بدید او روی کار بعد از آن بگشاد لب را در فشار از حکایتهای میران دگر وز کرمها و عطاء آن نفر وز بخیلان و ز تحشیراتشان از برای خنده هم داد او نشان هم چو آتش کرد مقراضی برون می برید و لب پر افسانه و فسون # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۵۶ - مضاحک گفتن درزی و ترک را از قوت خنده بسته شدن دو چشم تنگ او و فرصت یافتن درزی ترک خندیدن گرفت از داستان چشم تنگش گشت بسته آن زمان پاره ای دزدید و کردش زیر ران از جز حق از همه احیا نهان حق همی دید آن ولی ستارخوست لیک چون از حد بری غماز اوست ترک را از لذت افسانه اش رفت از دل دعوی پیشانه اش اطلس چه دعوی چه رهن چی ترک سرمستست در لاغ اچی لابه کردش ترک کز بهر خدا لاغ می گو که مرا شد مغتذا گفت لاغی خندمینی آن دغا که فتاد از قهقهه او بر قفا پاره ای اطلس سبک بر نیفه زد ترک غافل خوش مضاحک می مزد هم چنین بار سوم ترک خطا گفت لاغی گوی از بهر خدا گفت لاغی خندمین تر زان دو بار کرد او این ترک را کلی شکار چشم بسته عقل جسته مولهه مست ترک مدعی از قهقهه پس سوم بار از قبا دزدید شاخ که ز خنده ش یافت میدان فراخ چون چهارم بار آن ترک خطا لاغ از آن استا همی کرد اقتضا رحم آمد بر وی آن استاد را کرد در باقی فن و بیداد را گفت مولع گشت این مفتون درین بی خبر کین چه خسارست و غبین بوسه افشان کرد بر استاد او که بمن بهر خدا افسانه گو ای فسانه گشته و محو از وجود چند افسانه بخواهی آزمود خندمین تر از تو هیچ افسانه نیست بر لب گور خراب خویش ایست ای فرو رفته به گور جهل و شک چند جویی لاغ و دستان فلک تا بکی نوشی تو عشوه این جهان که نه عقلت ماند بر قانون نه جان لاغ این چرخ ندیم کرد و مرد آب روی صد هزاران چون تو برد می درد می دوزد این درزی عام جامه صدسالگان طفل خام لاغ او گر باغها را داد داد چون دی آمد داده را بر باد داد پیره طفلان شسته پیشش بهر کد تا به سعد و نحس او لاغی کند # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۵۷ - گفتن درزی ترک را هی خاموش کی اگر مضاحک دگر گویم قبات تنگ آید گفت درزی ای طواشی بر گذر وای بر تو گر کنم لاغی دگر پس قبایت تنگ آید باز پس این کند با خویشتن خود هیچ کس خنده چه رمزی ار دانستیی تو به جای خنده خون بگرستیی # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۵۸ - بیان آنک بی‌کاران و افسانه‌جویان مثل آن ترک‌اند و عالم غرار غدار هم‌چو آن درزی و شهوات و زبان مضاحک گفتن این دنیاست و عمر هم‌چون آن اطلس پیش این درزی جهت قبای بقا و لباس تقوی ساختن اطلس عمرت به مقراض شهور برد پاره پاره خیاط غرور تو تمنا می بری که اختر مدام لاغ کردی سعد بودی بر دوام سخت می تولی ز تربیعات او وز دلال و کینه و آفات او سخت می رنجی ز خاموشی او وز نحوس و قبض و کین کوشی او که چرا زهره طرب در رقص نیست بر سعود و رقص سعد او مه ایست اخترت گوید که گر افزون کنم لاغ را پس کلیت مغبون کنم تو مبین قلابی این اختران عشق خود بر قلب زن بین ای مهان # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۵۹ - مثل آن یکی می شد به ره سوی دکان پیش ره را بسته دید او از زنان پای او می سوخت از تعجیل و راه بسته از جوق زنان هم چو ماه رو به یک زن کرد و گفت ای مستهان هی چه بسیارید ای دخترچگان رو بدو کرد آن زن و گفت ای امین هیچ بسیاری ما منکر مبین بین که با بسیاری ما بر بساط تنگ می آید شما را انبساط در لواطه می فتید از قحط زن فاعل و مفعول رسوای زمن تو مبین این واقعات روزگار کز فلک می گردد اینجا ناگوار تو مبین تحشیر روزی و معاش تو مبین این قحط و خوف و ارتعاش بین که با این جمله تلخیهای او مرده اویید و ناپروای او رحمتی دان امتحان تلخ را نقمتی دان ملک مرو و بلخ را آن براهیم از تلف نگریخت و ماند این براهیم از شرف بگریخت و راند آن نسوزد وین بسوزد ای عجب نعل معکوس است در راه طلب # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۶۰ - باز مکرر کردن صوفی سؤال را گفت صوفی قادرست آن مستعان که کند سودای ما را بی زیان آنک آتش را کند ورد و شجر هم تواند کرد این را بی ضرر آنک گل آرد برون از عین خار هم تواند کرد این دی را بهار آنک زو هر سرو آزادی کند قادرست ار غصه را شادی کند آنک شد موجود از وی هر عدم گر بدارد باقیش او را چه کم آنک تن را جان دهد تا حی شود گر نمیراند زیانش کی شود خود چه باشد گر ببخشد آن جواد بنده را مقصود جان بی اجتهاد دور دارد از ضعیفان در کمین مکر نفس و فتنه دیو لعین # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۶۱ - جواب دادن قاضی صوفی را گفت قاضی گر نبودی امر مر ور نبودی خوب و زشت و سنگ و در ور نبودی نفس و شیطان و هوا ور نبودی زخم و چالیش و وغا پس به چه نام و لقب خواندی ملک بندگان خویش را ای منهتک چون بگفتی ای صبور و ای حلیم چون بگفتی ای شجاع و ای حکیم صابرین و صادقین و منفقین چون بدی بی ره زن و دیو لعین رستم و حمزه و مخنث یک بدی علم و حکمت باطل و مندک بدی علم و حکمت بهر راه و بی رهیست چون همه ره باشد آن حکمت تهیست بهر این دکان طبع شوره آب هر دو عالم را روا داری خراب من همی دانم که تو پاکی نه خام وین سؤالت هست از بهر عوام جور دوران و هر آن رنجی که هست سهل تر از بعد حق و غفلتست زآنک اینها بگذرند آن نگذرد دولت آن دارد که جان آگه برد # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۶۲ - حکایت در تقریر آنک صبر در رنج کار سهل‌تر از صبر در فراق یار بود آن یکی زن شوی خود را گفت هی ای مروت را به یک ره کرده طی هیچ تیمارم نمی داری چرا تا بکی باشم درین خواری چرا گفت شو من نفقه چاره می کنم گرچه عورم دست و پایی می زنم نفقه و کسوه ست واجب ای صنم از منت این هر دو هست و نیست کم آستین پیرهن بنمود زن بس درشت و پر وسخ بد پیرهن گفت از سختی تنم را می خورد کس کسی را کسوه زین سان آورد گفت ای زن یک سوالت می کنم مرد درویشم همین آمد فنم این درشتست و غلیظ و ناپسند لیک بندیش ای زن اندیشه مند این درشت و زشت تر یا خود طلاق این ترا مکروه تر یا خود فراق هم چنان ای خواجه تشنیع زن از بلا و فقر و از رنج و محن لا شک این ترک هوا تلخی دهست لیک از تلخی بعد حق بهست گر جهاد و صوم سختست و خشن لیک این بهتر ز بعد ممتحن رنج کی ماند دمی که ذوالمنن گویدت چونی تو ای رنجور من ور نگوید کت نه آن فهم و فن است لیک آن ذوق تو پرسش کردنست آن ملیحان که طبیبان دل اند سوی رنجوران به پرسش مایل اند وز حذر از ننگ و از نامی کنند چاره ای سازند و پیغامی کنند ورنه در دلشان بود آن مفتکر نیست معشوقی ز عاشق بی خبر ای تو جویای نوادر داستان هم فسانه عشق بازان را بخوان بس بجوشیدی درین عهد مدید ترک جوشی هم نگشتی ای قدید دیده ای عمری تو داد و داوری وانگه از نادیدگان ناشی تری هر که شاگردیش کرد استاد شد تو سپس تر رفته ای ای کور لد خود نبود از والدینت اختبار هم نبودت عبرت از لیل و نهار # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۶۳ - مثل عارفی پرسید از آن پیر کشیش که توی خواجه مسن تر یا که ریش گفت نه من پیش ازو زاییده ام بی ز ریشی بس جهان را دیده ام گفت ریشت شد سپید از حال گشت خوی زشت تو نگردیده ست وشت او پس از تو زاد و از تو بگذرید تو چنین خشکی ز سودای ثرید تو بر آن رنگی که اول زاده ای یک قدم زان پیش تر ننهاده ای هم چنان دوغی ترش در معدنی خود نگردی زو مخلص روغنی هم خمیری خمر طینه دری گرچه عمری در تنور آذری چون حشیشی پا به گل بر پشته ای گرچه از باد هوس سرگشته ای هم چو قوم موسی اندر حر تیه مانده ای بر جای چل سال ای سفیه می روی هر روز تا شب هروله خویش می بینی در اول مرحله نگذری زین بعد سیصد ساله تو تا که داری عشق آن گوساله تو تا خیال عجل از جانشان نرفت بد بریشان تیه چون گرداب زفت غیر این عجلی کزو یابیده ای بی نهایت لطف و نعمت دیده ای گاو طبعی زان نکوییهای زفت از دلت در عشق این گوساله رفت باری اکنون تو ز هر جزوت بپرس صد زبان دارند این اجزای خرس ذکر نعمتهای رزاق جهان که نهان شد آن در اوراق زمان روز و شب افسانه جویانی تو چست جزو جزو تو فسانه گوی تست جزو جزوت تا برستست از عدم چند شادی دیده اند و چند غم زانک بی لذت نروید هیچ جزو بلک لاغر گردد از هی پیچ جزو جزو ماند و آن خوشی از یاد رفت بل نرفت آن خفیه شد از پنج و هفت هم چو تابستان که از وی پنبه زاد ماند پنبه رفت تابستان ز یاد یا مثال یخ که زاید از شتا شد شتا پنهان و آن یخ پیش ما هست آن یخ زان صعوبت یادگار یادگار صیف در دی این ثمار هم چنان هر جزو جزوت ای فتی در تنت افسانه گوی نعمتی چون زنی که بیست فرزندش بود هر یکی حاکی حال خوش بود حمل نبود بی ز مستی و ز لاغ بی بهاری کی شود زاینده باغ حاملان و بچگانشان بر کنار شد دلیل عشق بازی با بهار هر درختی در رضاع کودکان هم چو مریم حامل از شاهی نهان گرچه در آب آتشی پوشیده شد صد هزاران کف برو جوشیده شد گرچه آتش سخت پنهان می تند کف به ده انگشت اشارت می کند هم چنین اجزای مستان وصال حامل از تمثالهای حال و قال در جمال حال وا مانده دهان چشم غایب گشته از نقش جهان آن موالید از زه این چار نیست لاجرم منظور این ابصار نیست آن موالید از تجلی زاده اند لاجرم مستور پرده ساده اند زاده گفتیم و حقیقت زاد نیست وین عبارت جز پی ارشاد نیست هین خمش کن تا بگوید شاه قل بلبلی مفروش با این جنس گل این گل گویاست پر جوش و خروش بلبلا ترک زبان کن باش گوش هر دو گون تمثال پاکیزه مثال شاهد عدل اند بر سر وصال هر دو گون حسن لطیف مرتضی شاهد احبال و حشر ما مضی هم چو یخ کاندر تموز مستجد هر دم افسانه زمستان می کند ذکر آن اریاح سرد و زمهریر اندر آن ازمان و ایام عسیر هم چو آن میوه که در وقت شتا می کند افسانه لطف خدا قصه دور تبسمهای شمس وآن عروسان چمن را لمس و طمس حال رفت و ماند جزوت یادگار یا ازو واپرس یا خود یاد آر چون فرو گیرد غمت گر چستیی زان دم نومید کن وا جستیی گفتییش ای غصه منکر به حال راتبه انعامها را زان کمال گر بهر دم نت بهار و خرمیست هم چو چاش گل تنت انبار چیست چاش گل تن فکر تو هم چون گلاب منکر گل شد گلاب اینت عجاب از کپی خویان کفران که دریغ بر نبی خویان نثار مهر و میغ آن لجاج کفر قانون کپیست وآن سپاس و شکر منهاج نبیست با کپی خویان تهتکها چه کرد با نبی رویان تنسکها چه کرد در عمارتها سگانند و عقور در خرابیهاست گنج عز و نور گر نبودی این بزوغ اندر خسوف گم نکردی راه چندین فیلسوف زیرکان و عاقلان از گمرهی دیده بر خرطوم داغ ابلهی # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۶۴ - باقی قصهٔ فقیر روزی‌طلب بی‌واسطهٔ کسب آن یکی بیچاره مفلس ز درد که ز بی چیزی هزاران زهر خورد لابه کردی در نماز و در دعا کای خداوند و نگهبان رعا بی ز جهدی آفریدی مر مرا بی فن من روزیم ده زین سرا پنج گوهر دادیم در درج سر پنج حس دیگری هم مستتر لا یعد این داد و لا یحصی ز تو من کلیلم از بیانش شرم رو چونک در خلاقیم تنها توی کار رزاقیم تو کن مستوی سالها زو این دعا بسیار شد عاقبت زاری او بر کار شد هم چو آن شخصی که روزی حلال از خدا می خواست بی کسب و کلال گاو آوردش سعادت عاقبت عهد داود لدنی معدلت این متیم نیز زاریها نمود هم ز میدان اجابت گو ربود گاه بدظن می شدی اندر دعا از پی تاخیر پاداش و جزا باز ارجاء خداوند کریم در دلش بشار گشتی و زعیم چون شدی نومید در جهد از کلال از جناب حق شنیدی که تعال خافضست و رافعست این کردگار بی ازین دو بر نیاید هیچ کار خفض ارضی بین و رفع آسمان بی ازین دو نیست دورانش ای فلان خفض و رفع این زمین نوعی دگر نیم سالی شوره نیمی سبز و تر خفض و رفع روزگار با کرب نوع دیگر نیم روز و نیم شب خفض و رفع این مزاج ممترج گاه صحت گاه رنجوری مضج هم چنین دان جمله احوال جهان قحط و جدب و صلح و جنگ از افتتان این جهان با این دو پر اندر هواست زین دو جانها موطن خوف و رجاست تا جهان لرزان بود مانند برگ در شمال و در سموم بعث و مرگ تا خم یک رنگی عیسی ما بشکند نرخ خم صدرنگ را کان جهان هم چون نمکسار آمدست هر چه آنجا رفت بی تلوین شدست خاک را بین خلق رنگارنگ را می کند یک رنگ اندر گورها این نمکسار جسوم ظاهرست خود نمکسار معانی دیگرست آن نمکسار معانی معنویست از ازل آن تا ابد اندر نویست این نوی را کهنگی ضدش بود آن نوی بی ضد و بی ند و عدد آنچنان که از صقل نور مصطفی صد هزاران نوع ظلمت شد ضیا از جهود و مشرک و ترسا و مغ جملگی یک رنگ شد زان الپ الغ صد هزاران سایه کوتاه و دراز شد یکی در نور آن خورشید راز نه درازی ماند نه کوته نه پهن گونه گونه سایه در خورشید رهن لیک یک رنگی که اندر محشرست بر بد و بر نیک کشف و ظاهرست که معانی آن جهان صورت شود نقشهامان در خور خصلت شود گردد آنگه فکر نقش نامه ها این بطانه روی کار جامه ها این زمان سرها مثال گاو پیس دوک نطق اندر ملل صد رنگ ریس نوبت صدرنگیست و صددلی عالم یک رنگ کی گردد جلی نوبت زنگست رومی شد نهان این شبست و آفتاب اندر رهان نوبت گرگست و یوسف زیر چاه نوبت قبطست و فرعونست شاه تا ز رزق بی دریغ خیره خند این سگان را حصه باشد روز چند در درون بیشه شیران منتظر تا شود امر تعالوا منتشر پس برون آیند آن شیران ز مرج بی حجابی حق نماید دخل و خرج جوهر انسان بگیرد بر و بحر پیسه گاوان بسملان آن روز نحر روز نحر رستخیز سهمناک مؤمنان را عید و گاوان را هلاک جمله مرغان آب آن روز نحر هم چو کشتیها روان بر روی بحر تا که یهلک من هلک عن بینه تا که ینجو من نجا واستیقنه تا که بازان جانب سلطان روند تا که زاغان سوی گورستان روند که استخوان و اجزاء سرگین هم چو نان نقل زاغان آمدست اندر جهان قند حکمت از کجا زاغ از کجا کرم سرگین از کجا باغ از کجا نیست لایق غزو نفس و مرد غر نیست لایق عود و مشک و کون خر چون غزا ندهد زنان را هیچ دست کی دهد آنک جهاد اکبرست جز بنادر در تن زن رستمی گشته باشد خفیه هم چون مریمی آنچنان که در تن مردان زنان خفیه اند و ماده از ضعف جنان آن جهان صورت شود آن مادگی هر که در مردی ندید آمادگی روز عدل و عدل داد در خورست کفش آن پا کلاه آن سرست تا به مطلب در رسد هر طالبی تا به غرب خود رود هر غاربی نیست هر مطلوب از طالب دریغ جفت تابش شمس و جفت آب میغ هست دنیا قهرخانه کردگار قهر بین چون قهر کردی اختیار استخوان و موی مقهوران نگر تیغ قهر افکنده اندر بحر و بر پر و پای مرغ بین بر گرد دام شرح قهر حق کننده بی کلام مرد او بر جای خرپشته نشاند وآنک کهنه گشت هم پشته نماند هر کسی را جفت کرده عدل حق پیل را با پیل و بق را جنس بق مونس احمد به مجلس چار یار مونس بوجهل عتبه و ذوالخمار کعبه جبریل و جانها سدره ای قبله عبدالبطون شد سفره ای قبله عارف بود نور وصال قبله عقل مفلسف شد خیال قبله زاهد بود یزدان بر قبله مطمع بود همیان زر قبله معنی وران صبر و درنگ قبله صورت پرستان نقش سنگ قبله باطن نشینان ذوالمنن قبله ظاهرپرستان روی زن هم چنین برمی شمر تازه و کهن ور ملولی رو تو کار خویش کن رزق ما در کاس زرین شد عقار وآن سگان را آب تتماج و تغار لایق آنک بدو خو داده ایم در خور آن رزق بفرستاده ایم خوی آن را عاشق نان کرده ایم خوی این را مست جانان کرده ایم چون به خوی خود خوشی و خرمی پس چه از درخورد خویت می رمی مادگی خوش آمدت چادر بگیر رستمی خوش آمدت خنجر بگیر این سخن پایان ندارد وآن فقیر گشته است از زخم درویشی عقیر # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۶۵ - قصهٔ آن گنج‌نامه کی پهلوی قبه‌ای روی به قبله کن و تیر در کمان نه بینداز آنجا کی افتد گنجست دید در خواب او شبی و خواب کو واقعه بی خواب صوفی راست خو هاتفی گفتش کای دیده تعب رقعه ای در مشق وراقان طلب خفیه زان وراق کت همسایه است سوی کاغذپاره هاش آور تو دست رقعه ای شکلش چنین رنگش چنین بس بخوان آن را به خلوت ای حزین چون بدزدی آن ز وراق ای پسر پس برون رو ز انبهی و شور و شر تو بخوان آن را به خود در خلوتی هین مجو در خواندن آن شرکتی ور شود آن فاش هم غمگین مشو که نیابد غیر تو زان نیم جو ور کشد آن دیر هان زنهار تو ورد خود کن دم به دم لاتقنطوا این بگفت و دست خود آن مژده ور بر دل او زد که رو زحمت ببر چون به خویش آمد ز غیبت آن جوان می نگنجید از فرح اندر جهان زهره او بر دریدی از قلق گر نبودی رفق و حفظ و لطف حق یک فرح آن کز پس ششصد حجاب گوش او بشنید از حضرت جواب از حجب چون حس سمعش در گذشت شد سرافراز و ز گردون بر گذشت که بود کان حس چشمش ز اعتبار زان حجاب غیب هم یابد گذار چون گذاره شد حواسش از حجاب پس پیاپی گرددش دید و خطاب جانب دکان وراق آمد او دست می برد او به مشقش سو به سو پیش چشمش آمد آن مکتوب زود با علاماتی که هاتف گفته بود در بغل زد گفت خواجه خیر باد این زمان وا می رسم ای اوستاد رفت کنج خلوتی و آن را بخواند وز تحیر واله و حیران بماند که بدین سان گنج نامه بی بها چون فتاده ماند اندر مشقها باز اندر خاطرش این فکر جست کز پی هر چیز یزدان حافظست کی گذارد حافظ اندر اکتناف که کسی چیزی رباید از گزاف گر بیابان پر شود زر و نقود بی رضای حق جوی نتوان ربود ور بخوانی صد صحف بی سکته ای بی قدر یادت نماند نکته ای ور کنی خدمت نخوانی یک کتیب علمهای نادره یابی ز جیب شد ز جیب آن کف موسی ضو فشان کان فزون آمد ز ماه آسمان کانک می جستی ز چرخ با نهیب سر بر آوردستت ای موسی ز جیب تا بدانی که آسمانهای سمی هست عکس مدرکات آدمی نی که اول دست یزدان مجید از دو عالم پیشتر عقل آفرید این سخن پیدا و پنهانست بس که نباشد محرم عنقا مگس باز سوی قصه باز آ ای پسر قصه گنج و فقیر آور به سر # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۶۶ - تمامی قصهٔ آن فقیر و نشان جای آن گنج اندر آن رقعه نبشته بود این که برون شهر گنجی دان دفین آن فلان قبه که در وی مشهدست پشت او در شهر و در در فدفدست پشت با وی کن تو رو در قبله آر وانگهان از قوس تیری بر گذار چون فکندی تیر از قوس ای سعاد بر کن آن موضع که تیرت اوفتاد پس کمان سخت آورد آن فتی تیر پرانید در صحن فضا زو تبر آورد و بیل او شاد شاد کند آن موضع که تیرش اوفتاد کند شد هم او و هم بیل و تبر خود ندید از گنج پنهانی اثر هم چنین هر روز تیر انداختی لیک جای گنج را نشناختی چونک این را پیشه کرد او بر دوام فجفجی در شهر افتاد و عوام # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۶۷ - فاش شدن خبر این گنج و رسیدن به گوش پادشاه پس خبر کردند سلطان را ازین آن گروهی که بدند اندر کمین عرضه کردند آن سخن را زیردست که فلانی گنج نامه یافتست چون شنید این شخص کین با شه رسید جز که تسلیم و رضا چاره ندید پیش از آنک اشکنجه بیند زان قباد رقعه را آن شخص پیش او نهاد گفت تا این رقعه را یابیده ام گنج نه و رنج بی حد دیده ام خود نشد یک حبه از گنج آشکار لیک پیچیدم بسی من هم چو مار مدت ماهی چنینم تلخ کام که زیان و سود این بر من حرام بوک بختت بر کند زین کان غطا ای شه پیروزجنگ و دزگشا مدت شش ماه و افزون پادشاه تیر می انداخت و برمی کند چاه هرکجا سخته کمانی بود چست تیر داد انداخت و هر سو گنج جست غیر تشویش و غم و طامات نی هم چو عنقا نام فاش و ذات نی # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۶۸ - نومید شدن آن پادشاه از یافتن آن گنج و ملول شدن او از طلب آن چونک تعویق آمد اندر عرض و طول شاه شد زان گنج دل سیر و ملول دشتها را گز گز آن شه چاه کند رقعه را از خشم پیش او فکند گفت گیر این رقعه کش آثار نیست تو بدین اولیتری کت کار نیست نیست این کار کسی کش هست کار که بسوزد گل بگردد گرد خار نادر افتد اهل این ماخولیا منتظر که روید از آهن گیا سخت جانی باید این فن را چو تو تو که داری جان سخت این را بجو گر نیابی نبودت هرگز ملال ور بیابی آن به تو کردم حلال عقل راه ناامیدی کی رود عشق باشد کان طرف بر سر دود لاابالی عشق باشد نی خرد عقل آن جوید کز آن سودی برد ترک تاز و تن گداز و بی حیا در بلا چون سنگ زیر آسیا سخت رویی که ندارد هیچ پشت بهره جویی را درون خویش کشت پاک می بازد نباشد مزدجو آنچنان که پاک می گیرد ز هو می دهد حق هستیش بی علتی می سپارد باز بی علت فتی که فتوت دادن بی علتست پاک بازی خارج هر ملتست زانک ملت فضل جوید یا خلاص پاک بازانند قربانان خاص نی خدا را امتحانی می کنند نی در سود و زیانی می زنند # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۶۹ - باز دادن شاه گنج‌نامه را به آن فقیر کی بگیر ما از سر این برخاستیم چونک رقعه گنج پر آشوب را شه مسلم داشت آن مکروب را گشت آمن او ز خصمان و ز نیش رفت و می پیچید در سودای خویش یار کرد او عشق درداندیش را کلب لیسد خویش ریش خویش را عشق را در پیچش خود یار نیست محرمش در ده یکی دیار نیست نیست از عاشق کسی دیوانه تر عقل از سودای او کور ست و کر زآنک این دیوانگی عام نیست طب را ارشاد این احکام نیست گر طبیبی را رسد زین گون جنون دفتر طب را فرو شوید به خون طب جمله عقل ها منقوش اوست روی جمله دلبر ان روپوش اوست روی در روی خود آر ای عشق کیش نیست ای مفتون ترا جز خویش خویش قبله از دل ساخت آمد در دعا لیس للانسان الا ما سعی پیش از آن کاو پاسخی بشنیده بود سال ها اندر دعا پیچیده بود بی اجابت بر دعا ها می تنید از کرم لبیک پنهان می شنید چونک بی دف رقص می کرد آن علیل ز اعتماد جود خلاق جلیل سوی او نه هاتف و نه پیک بود گوش اومید ش پر از لبیک بود بی زبان می گفت اومید ش تعال از دلش می روفت آن دعوت ملال آن کبوتر را که بام آموخته ست تو مخوان می رانش کان پر دوخته ست ای ضیاء الحق حسام الدین برانش کز ملاقات تو بر رسته ست جانش گر برانی مرغ جانش از گزاف هم به گرد بام تو آرد طواف چینه و نقلش همه بر بام تست پر زنان بر اوج مست دام تست گر دمی منکر شود دزدانه روح در ادای شکرت ای فتح و فتوح شحنه عشق مکرر کینه اش تشت آتش می نهد بر سینه اش که بیا سوی مه و بگذر ز گرد شاه عشقت خواند زوتر باز گرد گرد این بام و کبوتر خانه من چون کبوتر پر زنم مستانه من جبرییل عشقم و سدره م توی من سقیمم عیسی مریم توی جوش ده آن بحر گوهر بار را خوش بپرس امروز این بیمار را چون تو آن او شدی بحر آن اوست گرچه این دم نوبت بحران اوست این خود آن ناله ست کاو کرد آشکار آنچ پنهان ست یا رب زینهار دو دهان داریم گویا هم چو نی یک دهان پنهان ست در لب های وی یک دهان نالان شده سوی شما های هویی در فکنده در هوا لیک داند هر که او را منظر ست که فغان این سری هم زان سرست دمدمه این نای از دم های اوست های هوی روح از هیهای اوست گر نبودی با لبش نی را سمر نی جهان را پر نکردی از شکر با کی خفتی وز چه پهلو خاستی که چنین پر جوش چون دریا ستی یا ابیت عند ربی خواندی در دل دریای آتش راندی نعره یا نار کونی باردا عصمت جان تو گشت ای مقتدا ای ضیاء الحق حسام دین و دل کی توان اندود خورشید ی به گل قصد کرده ستند این گل پاره ها که بپوشانند خورشید ترا در دل که لعل ها دلال تست باغها از خنده مالامال تست محرم مردی ت را کو رستمی تا ز صد خرمن یکی جو گفتمی چون بخواهم کز سرت آهی کنم چون علی سر را فرو چاهی کنم چونک اخوان را دل کینه ورست یوسفم را قعر چه اولی ترست مست گشتم خویش بر غوغا زنم چه چه باشد خیمه بر صحرا زنم بر کف من نه شراب آتشین وانگه آن کر و فر مستانه بین منتظر گو باش بی گنج آن فقیر زآنک ما غرقیم این دم در عصیر از خدا خواه ای فقیر این دم پناه از من غرقه شده یاری مخواه که مرا پروای آن اسناد نیست از خود و از ریش خویشم یاد نیست باد سبلت کی بگنجد و آب رو در شرابی که نگنجد تار مو در ده ای ساقی یکی رطلی گران خواجه را از ریش و سبلت وا رهان نخوت ش بر ما سبالی می زند لیک ریش از رشک ما بر می کند مات او و مات او و مات او که همی دانیم تزویر ات او از پس صد سال آنچ آید ازو پیر می بیند معین مو به مو اندر آیینه چه بیند مرد عام که نبیند پیر اندر خشت خام آنچ لحیانی به خانه خود ندید هست بر کوسه یکایک آن پدید رو به دریایی که ماهی زاده ای هم چو خس در ریش چون افتاده ای خس نه ای دور از تو رشک گوهری در میان موج و بحر اولی تری بحر وحدانی ست جفت و زوج نیست گوهر و ماهیش غیر موج نیست ای محال و ای محال اشراک او دور از آن دریا و موج پاک او نیست اندر بحر شرک و پیچ پیچ لیک با احول چه گویم هیچ هیچ چونک جفت احولانیم ای شمن لازم آید مشرکانه دم زدن آن یکیی زان سوی وصف ست و حال جز دوی ناید به میدان مقال یا چو احول این دوی را نوش کن یا دهان بردوز و خوش خاموش کن یا به نوبت گه سکوت و گه کلام احولانه طبل می زن والسلام چون ببینی محرمی گو سر جان گل ببینی نعره زن چون بلبلان چون ببینی مشک پر مکر و مجاز لب ببند و خویشتن را خنب ساز دشمن آبست پیش او مجنب ورنه سنگ جهل او بشکست خنب با سیاست های جاهل صبر کن خوش مدارا کن به عقل من لدن صبر با نا اهل اهلان را جلی ست صبر صافی می کند هر جا دلی ست آتش نمرود ابراهیم را صفوت آیینه آمد در جلا جور کفر نوحیان و صبر نوح نوح را شد صیقل مرآت روح # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۷۰ - حکایت مرید شیخ حسن خرقانی قدس الله سره رفت درویشی ز شهر طالقان بهر صیت بوالحسین خارقان کوه ها ببرید و وادی دراز بهر دید شیخ با صدق و نیاز آنچ در ره دید از رنج و ستم گرچه در خوردست کوته می کنم چون به مقصد آمد از ره آن جوان خانه آن شاه را جست او نشان چون به صد حرمت بزد حلقه درش زن برون کرد از در خانه سرش که چه می خواهی بگو ای ذوالکرم گفت بر قصد زیارت آمدم خنده ای زد زن که خه خه ریش بین این سفر گیری و این تشویش بین خود ترا کاری نبود آن جایگاه که به بیهوده کنی این عزم راه اشتهای گول گردی آمدت یا ملولی وطن غالب شدت یا مگر دیوت دو شاخه بر نهاد بر تو وسواس سفر را در گشاد گفت نا فرجام و فحش و دمدمه من نتانم باز گفتن آن همه از مثل وز ریش خند بی حساب آن مرید افتاد از غم در نشیب # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۷۱ - پرسیدن آن وارد از حرم شیخ کی شیخ کجاست کجا جوییم و جواب نافرجام گفتن حرم اشکش از دیده بجست و گفت او با همه آن شاه شیرین نام کو گفت آن سالوس زراق تهی دام گولان و کمند گمرهی صد هزاران خام ریشان هم چو تو اوفتاده از وی اندر صد عتو گر نبینیش و سلامت وا روی خیر تو باشد نگردی زو غوی لاف کیشی کاسه لیسی طبل خوار بانگ طبلش رفته اطراف دیار سبطی اند این قوم و گوساله پرست در چنین گاوی چه می مالند دست جیفة اللیلست و بطال النهار هر که او شد غره این طبل خوار هشته اند این قوم صد علم و کمال مکر و تزویری گرفته کینست حال آل موسی کو دریغا تاکنون عابدان عجل را ریزند خون شرع و تقوی را فکنده سوی پشت کو عمر کو امر معروفی درشت کین اباحت زین جماعت فاش شد رخصت هر مفسد قلاش شد کو ره پیغامبری و اصحاب او کو نماز و سبحه و آداب او # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۷۲ - جواب گفتن مرید و زجر کردن مرید آن طعانه را از کفر و بیهوده گفتن بانگ زد بر وی جوان و گفت بس روز روشن از کجا آمد عسس نور مردان مشرق و مغرب گرفت آسمان ها سجده کردند از شگفت آفتاب حق بر آمد از حمل زیر چادر رفت خورشید از خجل ترهات چون تو ابلیسی مرا کی بگرداند ز خاک این سرا من به بادی نامدم هم چون سحاب تا به گردی باز گردم زین جناب عجل با آن نور شد قبله کرم قبله بی آن نور شد کفر و صنم هست اباحت کز هوای آمد ضلال هست اباحت کز خدا آمد کمال کفر ایمان گشت و دیو اسلام یافت آن طرف کان نور بی اندازه تافت مظهر عزست و محبوب به حق از همه کروبیان برده سبق سجده آدم را بیان سبق اوست سجده آرد مغز را پیوست پوست شمع حق را پف کنی تو ای عجوز هم تو سوزی هم سرت ای گنده پوز کی شود دریا ز پوز سگ نجس کی شود خورشید از پف منطمس حکم بر ظاهر اگر هم می کنی چیست ظاهرتر بگو زین روشنی جمله ظاهرها به پیش این ظهور باشد اندر غایت نقص و قصور هر که بر شمع خدا آرد پف او شمع کی میرد بسوزد پوز او چون تو خفاشان بسی بینند خواب کاین جهان ماند یتیم از آفتاب موج های تیز دریاهای روح هست صد چندان که بد طوفان نوح لیک اندر چشم کنعان موی رست نوح و کشتی را بهشت و کوه جست کوه و کنعان را فرو برد آن زمان نیم موجی تا به قعر امتهان مه فشاند نور و سگ وع وع کند سگ ز نور ماه کی مرتع کند شب روان و همرهان مه به تگ ترک رفتن کی کنند از بانگ سگ جزو سوی کل دوان مانند تیر کی کند وقف از پی هر گنده پیر جان شرع و جان تقوی عارف است معرفت محصول زهد سالف است زهد اندر کاشتن کوشیدن است معرفت آن کشت را روییدن است پس چو تن باشد جهاد و اعتقاد جان این کشتن نبات است و حصاد امر معروف او و هم معروف اوست کاشف اسرار و هم مکشوف اوست شاه امروزینه و فردای ماست پوست بنده مغز نغزش دایم است چون انا الحق گفت شیخ و پیش برد پس گلوی جمله کوران را فشرد چون انای بنده لا شد از وجود پس چه ماند تو بیندیش ای جحود گر ترا چشمی ست بگشا در نگر بعد لا آخر چه می ماند دگر ای بریده آن لب و حلق و دهان که کند تف سوی مه یا آسمان تف به رویش باز گردد بی شکی تف سوی گردون نیابد مسلکی تا قیامت تف برو بارد ز رب هم چو تبت بر روان بولهب طبل و رایت هست ملک شهریار سگ کسی که خواند او را طبل خوار آسمان ها بنده ماه وی اند شرق و مغرب جمله نان خواه وی اند زانک لولاک است بر توقیع او جمله در انعام و در توزیع او گر نبودی او نیابیدی فلک گردش و نور و مکانی ملک گر نبودی او نیابیدی بحار هیبت و ماهی و در شاهوار گر نبودی او نیابیدی زمین در درونه گنج و بیرون یاسمین رزقها هم رزق خواران وی اند میوه ها لب خشک باران وی اند هین که معکوس است در امر این گره صدقه بخش خویش را صدقه بده از فقیرستت همه زر و حریر هین غنی را ده زکاتی ای فقیر چون تو ننگی جفت آن مقبول روح چون عیال کافر اندر عقد نوح گر نبودی نسبت تو زین سرا پاره پاره کردمی این دم ترا دادمی آن نوح را از تو خلاص تا مشرف گشتمی من در قصاص لیک با خانه شهنشاه زمن این چنین گستاخیی ناید ز من رو دعا کن که سگ این موطنی ورنه اکنون کردمی من کردنی # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۷۳ - واگشتن مرید از وثاق شیخ و پرسیدن از مردم و نشان دادن ایشان کی شیخ به فلان بیشه رفته است بعد از آن پرسان شد او از هر کسی شیخ را می جست از هر سو بسی پس کسی گفتش که آن قطب دیار رفت تا هیزم کشد از کوهسار آن مرید ذوالفقاراندیش تفت در هوای شیخ سوی بیشه رفت دیو می آورد پیش هوش مرد وسوسه تا خفیه گردد مه ز گرد کین چنین زن را چرا این شیخ دین دارد اندر خانه یار و همنشین ضد را با ضد ایناس از کجا با امام الناس نسناس از کجا باز او لاحول می کرد آتشین که اعتراض من برو کفرست و کین من کی باشم با تصرفهای حق که بر آرد نفس من اشکال و دق باز نفسش حمله می آورد زود زین تعرف در دلش چون کاه دود که چه نسبت دیو را با جبرییل که بود با او به صحبت هم مقیل چون تواند ساخت با آزر خلیل چون تواند ساخت با ره زن دلیل # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۷۴ - یافتن مرید مراد را و ملاقات او با شیخ نزدیک آن بیشه اندرین بود او که شیخ نامدار زود پیش افتاد بر شیری سوار شیر غران هیزمش را می کشید بر سر هیزم نشسته آن سعید تازیانه ش مار نر بود از شرف مار را بگرفته چون خرزن به کف تو یقین می دان که هر شیخی که هست هم سواری می کند بر شیر مست گرچه آن محسوس و این محسوس نیست لیک آن بر چشم جان ملبوس نیست صد هزاران شیر زیر رانشان پیش دیده غیب دان هیزم کشان لیک یک یک را خدا محسوس کرد تا که بیند نیز او که نیست مرد دیدش از دور و بخندید آن خدیو گفت آن را مشنو ای مفتون دیو از ضمیر او بدانست آن جلیل هم ز نور دل بلی نعم الدلیل خواند بر وی یک به یک آن ذوفنون آنچ در ره رفت بر وی تا کنون بعد از آن در مشکل انکار زن بر گشاد آن خوش سراینده دهن کان تحمل از هوای نفس نیست آن خیال نفس تست آنجا مایست گرنه صبرم می کشیدی بار زن کی کشیدی شیر نر بیگار من اشتران بختییم اندر سبق مست و بی خود زیر محملهای حق من نیم در امر و فرمان نیم خام تا بیندیشم من از تشنیع عام عام ما و خاص ما فرمان اوست جان ما بر رو دوان جویان اوست فردی ما جفتی ما نز هواست جان ما چون مهره در دست خداست ناز آن ابله کشیم و صد چو او نه ز عشق رنگ و نه سودای بو این قدر خود درس شاگردان ماست کر و فر ملحمه ما تا کجاست تا کجا آنجا که جا را راه نیست جز سنابرق مه الله نیست از همه اوهام و تصویرات دور نور نور نور نور نور نور بهر تو ار پست کردم گفت و گو تا بسازی با رفیق زشت خو تا کشی خندان و خوش بار حرج از پی الصبر مفتاح الفرج چون بسازی با خسی این خسان گردی اندر نور سنتها رسان که انبیا رنج خسان بس دیده اند از چنین ماران بسی پیچیده اند چون مراد و حکم یزدان غفور بود در قدمت تجلی و ظهور بی ز ضدی ضد را نتوان نمود وان شه بی مثل را ضدی نبود # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۷۵ - حکمت در انی جاعل فی الارض خلیفة پس خلیفه ساخت صاحب سینه ای تا بود شاهیش را آیینه ای بس صفای بی حدودش داد او وانگه از ظلمت ضدش بنهاد او دو علم بر ساخت اسپید و سیاه آن یکی آدم دگر ابلیس راه در میان آن دو لشکرگاه زفت چالش و پیکار آنچ رفت رفت هم چنان دور دوم هابیل شد ضد نور پاک او قابیل شد هم چنان این دو علم از عدل و جور تا به نمرود آمد اندر دور دور ضد ابراهیم گشت و خصم او وآن دو لشکر کین گزار و جنگ جو چون درازی جنگ آمد ناخوشش فیصل آن هر دو آمد آتشش پس حکم کرد آتشی را و نکر تا شود حل مشکل آن دو نفر دور دور و قرن قرن این دو فریق تا به فرعون و به موسی شفیق سالها اندر میانشان حرب بود چون ز حد رفت و ملولی می فزود آب دریا را حکم سازید حق تا که ماند کی برد زین دو سبق هم چنان تا دور و طور مصطفی با ابوجهل آن سپهدار جفا هم نکر سازید از بهر ثمود صیحه ای که جانشان را در ربود هم نکر سازید بهر قوم عاد زود خیزی تیزرو یعنی که باد هم نکر سازید بر قارون ز کین در حلیمی این زمین پوشید کین تا حلیمی زمین شد جمله قهر برد قارون را و گنجش را به قعر لقمه ای را که ستون این تنست دفع تیغ جوع نان چون جوشنست چونک حق قهری نهد در نان تو چون خناق آن نان بگیرد در گلو این لباسی که ز سرما شد مجیر حق دهد او را مزاج زمهریر تا شود بر تنت این جبه شگرف سرد هم چون یخ گزنده هم چو برف تا گریزی از وشق هم از حریر زو پناه آری به سوی زمهریر تو دو قله نیستی یک قله ای غافل از قصه عذاب ظله ای امر حق آمد به شهرستان و ده خانه و دیوار را سایه مده مانع باران مباش و آفتاب تا بدان مرسل شدند امت شتاب که بمردیم اغلب ای مهتر امان باقیش از دفتر تفسیر خوان چون عصا را مار کرد آن چست دست گر ترا عقلیست آن نکته بس است تو نظر داری ولیک امعانش نیست چشمه افسرده است و کرده ایست زین همی گوید نگارنده فکر که بکن ای بنده امعان نظر آن نمی خواهد که آهن کوب سرد لیک ای پولاد بر داود گرد تن بمردت سوی اسرافیل ران دل فسردت رو به خورشید روان در خیال از بس که گشتی مکتسی نک بسوفسطایی بدظن رسی او خود از لب خرد معزول بود شد ز حس محروم و معزول از وجود هین سخن خا نوبت لب خایی است گر بگویی خلق را رسوایی است چیست امعان چشمه را کردن روان چون ز تن جان رست گویندش روان آن حکیمی را که جان از بند تن باز رست و شد روان اندر چمن دو لقب را او برین هر دو نهاد بهر فرق ای آفرین بر جانش باد در بیان آنک بر فرمان رود گر گلی را خار خواهد آن شود # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۷۶ - معجزهٔ هود علیه‌السلام در تخلص مؤمنان امت به وقت نزول باد مؤمنان از دست باد ضایره جمله بنشستند اندر دایره باد طوفان بود و کشتی لطف هو بس چنین کشتی و طوفان دارد او پادشاهی را خدا کشتی کند تا به حرص خویش بر صفها زند قصد شه آن نه که خلق آمن شوند قصدش آنک ملک گردد پای بند آن خراسی می دود قصدش خلاص تا بیابد او ز زخم آن دم مناص قصد او آن نه که آبی بر کشد یاکه کنجد را بدان روغن کند گاو بشتابد ز بیم زخم سخت نه برای بردن گردون و رخت لیک دادش حق چنین خوف وجع تا مصالح حاصل آید در تبع هم چنان هر کاسبی اندر دکان بهر خود کوشد نه اصلاح جهان هر یکی بر درد جوید مرهمی در تبع قایم شده زین عالمی حق ستون این جهان از ترس ساخت هر یکی از ترس جان در کار باخت حمد ایزد را که ترسی را چنین کرد او معمار و اصلاح زمین این همه ترسنده اند از نیک و بد هیچ ترسنده نترسد خود ز خود پس حقیقت بر همه حاکم کسیست که قریبست او اگر محسوس نیست هست او محسوس اندر مکمنی لیک محسوس حس این خانه نی آن حسی که حق بر آن حس مظهرست نیست حس این جهان آن دیگرست حس حیوان گر بدیدی آن صور بایزید وقت بودی گاو و خر آنک تن را مظهر هر روح کرد وآنک کشتی را براق نوح کرد گر بخواهد عین کشتی را به خو او کند طوفان تو ای نورجو هر دمت طوفان و کشتی ای مقل با غم و شادیت کرد او متصل گر نبینی کشتی و دریا به پیش لرزها بین در همه اجزای خویش چون نبیند اصل ترسش را عیون ترس دارد از خیال گونه گون مشت بر اعمی زند یک جلف مست کور پندارد لگدزن اشترست زانک آن دم بانگ اشتر می شنید کور را گوشست آیینه نه دید باز گوید کور نه این سنگ بود یا مگر از قبه پر طنگ بود این نبود و او نبود و آن نبود آنک او ترس آفرید اینها نمود ترس و لرزه باشد از غیری یقین هیچ کس از خود نترسد ای حزین آن حکیمک وهم خواند ترس را فهم کژ کردست او این درس را هیچ وهمی بی حقیقت کی بود هیچ قلبی بی صحیحی کی رود کی دروغی قیمت آرد بی ز راست در دو عالم هر دروغ از راست خاست راست را دید او رواجی و فروغ بر امید آن روان کرد او دروغ ای دروغی که ز صدقت این نواست شکر نعمت گو مکن انکار راست از مفلسف گویم و سودای او یا ز کشتیها و دریاهای او بل ز کشتیهاش کان پند دلست گویم از کل جزو در کل داخلست هر ولی را نوح و کشتیبان شناس صحبت این خلق را طوفان شناس کم گریز از شیر و اژدرهای نر ز آشنایان و ز خویشان کن حذر در تلاقی روزگارت می برند یادهاشان غایبی ات می چرند چون خر تشنه خیال هر یکی از قف تن فکر را شربت مکی نشف کرد از تو خیال آن وشات شبنمی که داری از بحر الحیات پس نشان نشف آب اندر غصون آن بود کان می نجنبد در رکون عضو حر شاخ تر و تازه بود می کشی هر سو کشیده می شود گر سبد خواهی توانی کردنش هم توانی کرد چنبر گردنش چون شد آن ناشف ز نشف بیخ خود ناید آن سویی که امرش می کشد پس بخوان قاموا کسالی از نبی چون نیابد شاخ از بیخش طبی آتشین است این نشان کوته کنم بر فقیر و گنج و احوالش زنم آتشی دیدی که سوزد هر نهال آتش جان بین کزو سوزد خیال نه خیال و نه حقیقت را امان زین چنین آتش که شعله زد ز جان خصم هر شیر آمد و هر روبه او کل شیء هالک الا وجهه در وجوه وجه او رو خرج شو چون الف در بسم در رو درج شو آن الف در بسم پنهان کرد ایست هست او در بسم و هم در بسم نیست هم چنین جمله حروف گشته مات وقت حذف حرف از بهر صلات از صله ست و بی و سین زو وصل یافت وصل بی و سین الف را بر نتافت چونک حرفی برنتابد این وصال واجب آید که کنم کوته مقال چون یکی حرفی فراق سین و بیست خامشی اینجا مهمتر واجبیست چون الف از خود فنا شد مکتنف بی و سین بی او همی گویند الف ما رمیت اذ رمیت بی ویست هم چنین قال الله از صمتش بجست تا بود دارو ندارد او عمل چونک شد فانی کند دفع علل گر شود بیشه قلم دریا مداد مثنوی را نیست پایانی امید چارچوب خشت زن تا خاک هست می دهد تقطیع شعرش نیز دست چون نماند خاک و بودش جف کند خاک سازد بحر او چون کف کند چون نماند بیشه و سر در کشد بیشه ها از عین دریا سر کشد بهر این گفت آن خداوند فرج حدثوا عن بحرنا اذ لا حرج باز گرد از بحر و رو در خشک نه هم ز لعبت گو که کودک راست به تا ز لعبت اندک اندک در صبا جانش گردد با یم عقل آشنا عقل از آن بازی همی یابد صبی گرچه با عقلست در ظاهر ابی کودک دیوانه بازی کی کند جزو باید تا که کل را فی کند # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۷۷ - رجوع کردن به قصهٔ قبه و گنج نک خیال آن فقیرم بی ریا عاجز آورد از بیا و از بیا بانگ او تو نشنوی من بشنوم زانک در اسرار همراز ویم طالب گنجش مبین خود گنج اوست دوست کی باشد به معنی غیر دوست سجده خود را می کند هر لحظه او سجده پیش آینه ست از بهر رو گر بدیدی ز آینه او یک پشیز بی خیالی زو نماندی هیچ چیز هم خیالاتش هم او فانی شدی دانش او محو نادانی شدی دانشی دیگر ز نادانی ما سر برآوردی عیان که انی انا اسجدوا لادم ندا آمد همی که آدمید و خویش بینیدش دمی احولی از چشم ایشان دور کرد تا زمین شد عین چرخ لاژورد لا اله گفت و الا الله گفت گشت لا الا الله و وحدت شکفت آن حبیب و آن خلیل با رشد وقت آن آمد که گوش ما کشد سوی چشمه که دهان زینها بشو آنچ پوشیدیم از خلقان مگو ور بگویی خود نگردد آشکار تو به قصد کشف گردی جرم دار لیک من اینک بریشان می تنم قایل این سامع این هم منم صورت درویش و نقش گنج گو رنج کیش اند این گروه از رنج گو چشمه راحت بریشان شد حرام می خورند از زهر قاتل جام جام خاکها پر کرده دامن می کشند تا کنند این چشمه ها را خشک بند کی شود این چشمه دریامدد مکتنس زین مشت خاک نیک و بد لیک گوید با شما من بسته ام بی شما من تا ابد پیوسته ام قوم معکوس اند اندر مشتها خاک خوار و آب را کرده رها ضد طبع انبیا دارند خلق اژدها را متکا دارند خلق چشم بند ختم چون دانسته ای هیچ دانی از چه دیده بسته ای بر چه بگشادی بدل این دیده ها یک به یک بیس البدل دان آن ترا لیک خورشید عنایت تافته ست آیسان را از کرم در یافته ست نرد بس نادر ز رحمت باخته عین کفران را انابت ساخته هم ازین بدبختی خلق آن جواد منفجر کرده دو صد چشمه وداد غنچه را از خار سرمایه دهد مهره را از مار پیرایه دهد از سواد شب برون آرد نهار وز کف معسر برویاند یسار آرد سازد ریگ را بهر خلیل کوه با داود گردد هم رسیل کوه با وحشت در آن ابر ظلم بر گشاید بانگ چنگ و زیر و بم خیز ای داود از خلقان نفیر ترک آن کردی عوض از ما بگیر # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۷۸ - انابت آن طالب گنج به حق تعالی بعد از طلب بسیار و عجز و اضطرار کی ای ولی الاظهار تو کن این پنهان را آشکار گفت آن درویش ای دانای راز از پی این گنج کردم یاوه تاز دیو حرص و آز و مستعجل تگی نی تانی جست و نی آهستگی من ز دیگی لقمه ای نندوختم کف سیه کردم دهان را سوختم خود نگفتم چون درین ناموقنم زان گره زن این گره را حل کنم قول حق را هم ز حق تفسیر جو هین مگو ژاژ از گمان ای سخت رو آن گره کو زد همو بگشایدش مهره کو انداخت او بربایدش گرچه آسانت نمود آن سان سخن کی بود آسان رموز من لدن گفت یا رب توبه کردم زین شتاب چون تو در بستی تو کن هم فتح باب بر سر خرقه شدن بار دگر در دعا کردن بدم هم بی هنر کو هنر کو من کجا دل مستوی این همه عکس توست و خود توی هر شبی تدبیر و فرهنگم به خواب هم چو کشتی غرقه می گردد ز آب خود نه من می مانم و نه آن هنر تن چو مرداری فتاده بی خبر تا سحر جمله شب آن شاه علی خود همی گوید الستی و بلی کو بلی گو جمله را سیلاب برد یا نهنگی خورد کل را کرد و مرد صبح دم چون تیغ گوهردار خود از نیام ظلمت شب بر کند آفتاب شرق شب را طی کند از نهنگ آن خورده ها را قی کند رسته چون یونس ز معده آن نهنگ منتشر گردیم اندر بو و رنگ خلق چون یونس مسبح آمدند کاندر آن ظلمات پر راحت شدند هر یکی گوید به هنگام سحر چون ز بطن حوت شب آید به در کای کریمی که در آن لیل وحش گنج رحمت بنهی و چندین چشش چشم تیز و گوش تازه تن سبک از شب هم چون نهنگ ذوالحبک از مقامات وحش رو زین سپس هیچ نگریزیم ما با چون تو کس موسی آن را نار دید و نور بود زنگیی دیدیم شب را حور بود بعد ازین ما دیده خواهیم از تو بس تا نپوشد بحر را خاشاک و خس ساحران را چشم چون رست از عمی کف زنان بودند بی این دست و پا چشم بند خلق جز اسباب نیست هر که لرزد بر سبب ز اصحاب نیست لیک حق اصحابنا اصحاب را در گشاد و برد تا صدر سرا با کفش نامستحق و مستحق معتقان رحمت اند از بند رق در عدم ما مستحقان کی بدیم که برین جان و برین دانش زدیم ای بکرده یار هر اغیار را وی بداده خلعت گل خار را خاک ما را ثانیا پالیز کن هیچ نی را بار دیگر چیز کن این دعا تو امر کردی ز ابتدی ورنه خاکی را چه زهره این بدی چون دعامان امر کردی ای عجاب این دعای خویش را کن مستجاب شب شکسته کشتی فهم و حواس نه امیدی مانده نه خوف و نه یاس برده در دریای رحمت ایزدم تا ز چه فن پر کند بفرستدم آن یکی را کرده پر نور جلال وآن دگر را کرده پر وهم و خیال گر بخویشم هیچ رای و فن بدی رای و تدبیرم به حکم من بدی شب نرفتی هوش بی فرمان من زیر دام من بدی مرغان من بودمی آگه ز منزلهای جان وقت خواب و بیهشی و امتحان چون کفم زین حل و عقد او تهیست ای عجب این معجبی من ز کیست دیده را نادیده خود انگاشتم باز زنبیل دعا برداشتم چون الف چیزی ندارم ای کریم جز دلی دلتنگ تر از چشم میم این الف وین میم ام بود ماست میم ام تنگست الف زو نر گداست آن الف چیزی ندارد غافلیست میم دلتنگ آن زمان عاقلیست در زمان بیهشی خود هیچ من در زمان هوش اندر پیچ من هیچ دیگر بر چنین هیچی منه نام دولت بر چنین پیچی منه خود ندارم هیچ به سازد مرا که ز وهم دارم است این صد عنا در ندارم هم تو داراییم کن رنج دیدم راحت افزاییم کن هم در آب دیده عریان بیستم بر در تو چونک دیده نیستم آب دیده بنده بی دیده را سبزه ای بخش و نباتی زین چرا ور نمانم آب آبم ده ز عین هم چو عینین نبی هطالتین او چو آب دیده جست از جود حق با چنان اقبال و اجلال و سبق چون نباشم ز اشک خون باریک ریس من تهی دست قصور کاسه لیس چون چنان چشم اشک را مفتون بود اشک من باید که صد جیحون بود قطره ای زان زین دو صد جیحون به است که بدان یک قطره انس و جن برست چونک باران جست آن روضه بهشت چون نجوید آب شوره خاک زشت ای اخی دست از دعا کردن مدار با اجابت یا رد اویت چه کار نان که سد و مانع این آب بود دست از آن نان می بباید شست زود خویش را موزون و چست و سخته کن ز آب دیده نان خود را پخته کن # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۷۹ - آواز دادن هاتف مر طالب گنج را و اعلام کردن از حقیقت اسرار آن اندرین بود او که الهام آمدش کشف شد این مشکلات از ایزدش کو بگفتت در کمان تیری بنه کی بگفتندت که اندر کش تو زه او نگفتت که کمان را سخت کش در کمان نه گفت او نه پر کنش از فضولی تو کمان افراشتی صنعت قواسیی بر داشتی ترک این سخته کمانی رو بگو در کمان نه تیر و پریدن مجو چون بیفتد بر کن آنجا می طلب زور بگذار و بزاری جو ذهب آنچ حقست اقرب از حبل الورید تو فکنده تیر فکرت را بعید ای کمان و تیرها بر ساخته صید نزدیک و تو دور انداخته هرکه دوراندازتر او دورتر وز چنین گنجست او مهجورتر فلسفی خود را از اندیشه بکشت گو بدو کوراست سوی گنج پشت گو بدو چندانک افزون می دود از مراد دل جداتر می شود جاهدوا فینا بگفت آن شهریار جاهدوا عنا نگفت ای بی قرار هم چو کنعان کو ز ننگ نوح رفت بر فراز قله آن کوه زفت هرچه افزون تر همی جست او خلاص سوی که می شد جداتر از مناص هم چو این درویش بهر گنج و کان هر صباحی سخت تر جستی کمان هر کمانی کو گرفتی سخت تر بود از گنج و نشان بدبخت تر این مثل اندر زمانه جانی است جان نادانان به رنج ارزانی است زانک جاهل ننگ دارد ز اوستاد لاجرم رفت و دکانی نو گشاد آن دکان بالای استاد ای نگار گنده و پر کژدمست و پر ز مار زود ویران کن دکان و بازگرد سوی سبزه و گلبنان و آب خورد نه چو کنعان کو ز کبر و ناشناخت از که عاصم سفینه فوز ساخت علم تیراندازیش آمد حجیب وان مراد او را بده حاضر به جیب ای بسا علم و ذکاوات و فطن گشته ره رو را چو غول و راه زن بیشتر اصحاب جنت ابلهند تا ز شر فیلسوفی می رهند خویش را عریان کن از فضل و فضول تا کند رحمت به تو هر دم نزول زیرکی ضد شکستست و نیاز زیرکی بگذار و با گولی بساز زیرکی دان دام برد و طمع و گاز تا چه خواهد زیرکی را پاک باز زیرکان با صنعتی قانع شده ابلهان از صنع در صانع شده زانک طفل خرد را مادر نهار دست و پا باشد نهاده بر کنار # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۸۰ - حکایت آن سه مسافر مسلمان و ترسا و جهود و آن کی به منزل قوتی یافتند و ترسا و جهود سیر بودند گفتند این قوت را فردا خوریم مسلمان صایم بود گرسنه ماند از آنک مغلوب بود یک حکایت بشنو اینجا ای پسر تا نگردی ممتحن اندر هنر آن جهود و مؤمن و ترسا مگر همرهی کردند با هم در سفر با دو گمره همره آمد مؤمنی چون خرد با نفس و با آهرمنی مرغزی و رازی افتند از سفر همره و هم سفره پیش هم دگر در قفس افتند زاغ و جغد و باز جفت شد در حبس پاک و بی نماز کرده منزل شب به یک کاروانسرا اهل شرق و اهل غرب و ما ورا مانده در کاروانسرا خرد و شگرف روزها با هم ز سرما و ز برف چون گشاده شد ره و بگشاد بند بسکلند و هر یکی جایی روند چون قفس را بشکند شاه خرد جمع مرغان هر یکی سویی پرد پر گشاید پیش ازین بر شوق و یاد در هوای جنس خود سوی معاد پر گشاید هر دمی با اشک و آه لیک پریدن ندارد روی و راه راه شد هر یک پرد مانند باد سوی آن کز یاد آن پر می گشاد آن طرف که بود اشک و آه او چونک فرصت یافت باشد راه او در تن خود بنگر این اجزای تن از کجاها گرد آمد در بدن آبی و خاکی و بادی و آتشی عرشی و فرشی و رومی و گشی از امید عود هر یک بسته طرف اندرین کاروانسرا از بیم برف برف گوناگون جمود هر جماد در شتای بعد آن خورشید داد چون بتابد تف آن خورشید جشم کوه گردد گاه ریگ و گاه پشم در گداز آید جمادات گران چون گداز تن به وقت نقل جان چون رسیدند این سه همره منزلی هدیه شان آورد حلوا مقبلی برد حلوا پیش آن هر سه غریب محسنی از مطبخ انی قریب نان گرم و صحن حلوای عسل برد آنک در ثوابش بود امل الکیاسه والادب لاهل المدر الضیافه والقری لاهل الوبر الضیافة للغریب والقری اودع الرحمن فی اهل القری کل یوم فی القری ضیف حدیث ما له غیر الاله من مغیث کل لیل فی القری وفد جدید ما لهم ثم سوی الله محید تخمه بودند آن دو بیگانه ز خور بود صایم روز آن مؤمن مگر چون نماز شام آن حلوا رسید بود مؤمن مانده در جوع شدید آن دو کس گفتند ما از خور پریم امشبش بنهیم و فردایش خوریم صبر گیریم امشب از خور تن زنیم بهر فردا لوت را پنهان کنیم گفت مؤمن امشب این خورده شود صبر را بنهیم تا فردا بود پس بدو گفتند زین حکمت گری قصد تو آن است تا تنها خوری گفت ای یاران نه که ما سه تنیم چون خلاف افتاد تا قسمت کنیم هرکه خواهد قسم خود بر جان زند هرکه خواهد قسم خود پنهان کند آن دو گفتندش ز قسمت در گذر گوش کن قسام فی النار از خبر گفت قسام آن بود کو خویش را کرد قسمت بر هوا و بر خدا ملک حق و جمله قسم اوستی قسم دیگر را دهی دوگوستی این اسد غالب شدی هم بر سگان گر نبودی نوبت آن بدرگان قصدشان آن کان مسلمان غم خورد شب برو در بی نوایی بگذرد بود مغلوب او به تسلیم و رضا گفت سمعا طاعة اصحابنا پس بخفتند آن شب و برخاستند بامدادان خویش را آراستند روی شستند و دهان و هر یکی داشت اندر ورد راه و مسلکی یک زمانی هر کسی آورد رو سوی ورد خویش از حق فضل جو مؤمن و ترسا جهود و گبر و مغ جمله را رو سوی آن سلطان الغ بلک سنگ و خاک و کوه و آب را هست واگشت نهانی با خدا این سخن پایان ندارد هر سه یار رو به هم کردند آن دم یاروار آن یکی گفتا که هر یک خواب خویش آنچ دید او دوش گو آور به پیش هرکه خوابش بهتر این را او خورد قسم هر مفضول را افضل برد آنک اندر عقل بالاتر رود خوردن او خوردن جمله بود فوق آمد جان پر انوار او باقیان را بس بود تیمار او عاقلان را چون بقا آمد ابد پس به معنی این جهان باقی بود پس جهود آورد آنچ دیده بود تا کجا شب روح او گردیده بود گفت در ره موسی ام آمد به پیش گربه بیند دنبه اندر خواب خویش در پی موسی شدم تا کوه طور هر سه مان گشتیم ناپیدا ز نور هر سه سایه محو شد زان آفتاب بعد از آن زان نور شد یک فتح باب نور دیگر از دل آن نور رست پس ترقی جست آن ثانیش چست هم من و هم موسی و هم کوه طور هر سه گم گشتیم زان اشراق نور بعد از آن دیدم که که سه شاخ شد چونک نور حق درو نفاخ شد وصف هیبت چون تجلی زد برو می سکست از هم همی شد سو به سو آن یکی شاخ که آمد سوی یم گشت شیرین آب تلخ هم چو سم آن یکی شاخش فرو شد در زمین چشمه دارو برون آمد معین که شفای جمله رنجوران شد آب از همایونی وحی مستطاب آن یکی شاخ دگر پرید زود تا جوار کعبه که عرفات بود باز از آن صعقه چو با خود آمدم طور بر جا بد نه افزون و نه کم لیک زیر پای موسی هم چو یخ می گدازید او نماندش شاخ و شخ با زمین هموار شد که از نهیب گشت بالایش از آن هیبت نشیب باز با خود آمدم زان انتشار باز دیدم طور و موسی برقرار وآن بیابان سر به سر در ذیل کوه پر خلایق شکل موسی در وجوه چون عصا و خرقه او خرقه شان جمله سوی طور خوش دامن کشان جمله کفها در دعا افراخته نغمه ارنی به هم در ساخته باز آن غشیان چو از من رفت زود صورت هر یک دگرگونم نمود انبیا بودند ایشان اهل ود اتحاد انبیاام فهم شد باز املاکی همی دیدم شگرف صورت ایشان بد از اجرام برف حلقه دیگر ملایک مستعین صورت ایشان به جمله آتشین زین نسق می گفت آن شخص جهود بس جهودی که آخرش محمود بود هیچ کافر را به خواری منگرید که مسلمان مردنش باشد امید چه خبر داری ز ختم عمر او تا بگردانی ازو یک باره رو بعد از ان ترسا در آمد در کلام که مسیحم رو نمود اندر منام من شدم با او به چارم آسمان مرکز و مثوای خورشید جهان خود عجب های قلاع آسمان نسبتش نبود به آیات جهان هر کسی دانند ای فخر البنین که فزون باشد فن چرخ از زمین # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۸۱ - حکایت اشتر و گاو و قج که در راه بند گیاه یافتند هر یکی می‌گفت من خورم اشتر و گاو و قجی در پیش راه یافتند اندر روش بندی گیاه گفت قج بخش ار کنیم این را یقین هیچ کس از ما نگردد سیر ازین لیک عمر هرکه باشد بیشتر این علف اوراست اولی گو بخور که اکابر را مقدم داشتن آمدست از مصطفی اندر سنن گرچه پیران را درین دور لیام در دو موضع پیش می دارند عام یا در آن لوتی که آن سوزان بود یا بر آن پل کز خلل ویران بود خدمت شیخی بزرگی قایدی عام نارد بی قرینه فاسدی خیرشان اینست چه بود شرشان قبحشان را باز دان از فرشان # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۸۲ - مثل سوی جامع می شد آن یک شهریار خلق را می زد نقیب و چوبدار آن یکی را سر شکستی چوب زن و آن دگر را بر دریدی پیرهن در میانه بی دلی ده چوب خورد بی گناهی که برو از راه برد خون چکان رو کرد با شاه و بگفت ظلم ظاهر بین چه پرسی از نهفت خیر تو این است جامع می روی تا چه باشد شر و وزرت ای غوی یک سلامی نشنود پیر از خسی تا نپیچد عاقبت از وی بسی گرگ دریابد ولی را به بود زانک دریابد ولی را نفس بد زانک گرگ ارچه که بس استمگریست لیکش آن فرهنگ و کید و مکر نیست ورنه کی اندر فتادی او به دام مکر اندر آدمی باشد تمام گفت قج با گاو و اشتر ای رفاق چون چنین افتاد ما را اتفاق هر یکی تاریخ عمر ابدا کنید پیرتر اولیست باقی تن زنید گفت قج مرج من اندر آن عهود با قج قربان اسمعیل بود گاو گفتا بوده ام من سال خورد جفت آن گاوی کش آدم جفت کرد جفت آن گاوم که آدم جد خلق در زراعت بر زمین می کرد فلق چون شنید از گاو و قج اشتر شگفت سر فرود آورد و آن را برگرفت در هوا بر داشت آن بند قصیل اشتر بختی سبک بی قال و قیل که مرا خود حاجت تاریخ نیست کین چنین جسمی و عالی گردنیست خود همه کس داند ای جان پدر که نباشم از شما من خردتر داند این را هرکه ز اصحاب نهاست که نهاد من فزون تر از شماست جملگان دانند کین چرخ بلند هست صد چندان که این خاک نژند کو گشاد رقعه های آسمان کو نهاد بقعه های خاکدان # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۸۳ - جواب گفتن مسلمان آنچ دید به یارانش جهود و ترسا و حسرت خوردن ایشان پس مسلمان گفت ای یاران من پیشم آمد مصطفی سلطان من پس مرا گفت آن یکی بر طور تاخت با کلیم حق و نرد عشق باخت وان دگر را عیسی صاحب قران برد بر اوج چهارم آسمان خیز ای پس مانده دیده ضرر باری آن حلوا و یخنی را بخور آن هنرمندان پر فن راندند نامه اقبال و منصب خواندند آن دو فاضل فضل خود در یافتند با ملایک از هنر در بافتند ای سلیم گول واپس مانده هین بر جه و بر کاسه حلوا نشین پس بگفتندش که آنگه تو حریص ای عجیب خوردی ز حلوا و خبیص گفت چون فرمود آن شاه مطاع من کی بودم تا کنم زان امتناع تو جهود از امر موسی سر کشی گر بخواند در خوشی یا ناخوشی تو مسیحی هیچ از امر مسیح سر توانی تافت در خیر و قبیح من ز فخر انبیا سر چون کشم خورده ام حلوا و این دم سرخوشم پس بگفتندش که والله خواب راست تو بدیدی وین به از صد خواب ماست خواب تو بیداری ست ای بو بطر که به بیداری عیان ستش اثر در گذر از فضل و از جهدی و فن کار خدمت دارد و خلق حسن بهر این آوردمان یزدان برون ما خلقت الانس الا یعبدون سامری را آن هنر چه سود کرد کان فن از باب اللهش مردود کرد چه کشید از کیمیا قارون ببین که فرو بردش به قعر خود زمین بوالحکم آخر چه بر بست از هنر سرنگون رفت او ز کفران در سقر خود هنر آن دارد که دید آتش عیان نه کپ دل علی النار الدخان ای دلیلت گنده تر پیش لبیب در حقیقت از دلیل آن طبیب چون دلیلت نیست جز این ای پسر گوه می خور در کمیزی می نگر ای دلیل تو مثال آن عصا در کفت دل علی عیب العمی غلغل و طاق و طرنب و گیر و دار که نمی بینم مرا معذور دار # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۸۴ - منادی کردن سید ملک ترمد کی هر کی در سه یا چهار روز به سمرقند رود به فلان مهم خلعت و اسپ و غلام و کنیزک و چندین زر دهم و شنیدن دلقک خبر این منادی در ده و آمدن به اولاقی نزد شاه کی من باری نتوانم رفتن سید ترمد که آنجا شاه بود مسخره او دلقک آگاه بود داشت کاری در سمرقند او مهم جست الاقی تا شود او مستتم زد منادی هر که اندر پنج روز آردم زانجا خبر بدهم کنوز دلقک اندر ده بد و آن را شنید بر نشست و تا بترمد می دوید مرکبی دو اندر آن ره شد سقط از دوانیدن فرس را زان نمط پس به دیوان در دوید از گرد راه وقت ناهنگام ره جست او به شاه فجفجی در جمله دیوان فتاد شورشی در وهم آن سلطان فتاد خاص و عام شهر را دل شد ز دست تا چه تشویش و بلا حادث شدست یا عدوی قاهری در قصد ماست یا بلایی مهلکی از غیب خاست که ز ده دلقک به سیران درشت چند اسپی تازی اندر راه کشت جمع گشته بر سرای شاه خلق تا چرا آمد چنین اشتاب دلق از شتاب او و فحش اجتهاد غلغل و تشویش در ترمد فتاد آن یکی دو دست بر زانوزنان وآن دگر از وهم واویلی کنان از نفیر و فتنه و خوف نکال هر دلی رفته به صد کوی خیال هر کسی فالی همی زد از قیاس تا چه آتش اوفتاد اندر پلاس راه جست و راه دادش شاه زود چون زمین بوسید گفتش هی چه بود هرکه می پرسید حالی زان ترش دست بر لب می نهاد او که خمش وهم می افزود زین فرهنگ او جمله در تشویش گشته دنگ او کرد اشارت دلق که ای شاه کرم یک دمی بگذار تا من دم زنم تا که باز آید به من عقلم دمی که فتادم در عجایب عالمی بعد یک ساعت که شه از وهم و ظن تلخ گشتش هم گلو و هم دهن که ندیده بود دلقک را چنین که ازو خوشتر نبودش هم نشین دایما دستان و لاغ افراشتی شاه را او شاد و خندان داشتی آن چنان خندانش کردی در نشست که گرفتی شه شکم را با دو دست که ز زور خنده خوی کردی تنش رو در افتادی ز خنده کردنش باز امروز این چنین زرد و ترش دست بر لب می زند کای شه خمش وهم در وهم و خیال اندر خیال شاه را تا خود چه آید از نکال که دل شه با غم و پرهیز بود زانک خوارمشاه بس خون ریز بود بس شهان آن طرف را کشته بود یا به حیله یا به سطوت آن عنود این شه ترمد ازو در وهم بود وز فن دلقک خود آن وهمش فزود گفت زوتر بازگو تا حال چیست این چنین آشوب و شور تو ز کیست گفت من در ده شنیدم آنک شاه زد منادی بر سر هر شاه راه که کسی خواهم که تازد در سه روز تا سمرقند و دهم او را کنوز من شتابیدم بر تو بهر آن تا بگویم که ندارم آن توان این چنین چستی نیاید از چو من باری این اومید را بر من متن گفت شه لعنت برین زودیت باد که دو صد تشویش در شهر اوفتاد از برای این قدر خام ریش آتش افکندی درین مرج و حشیش هم چو این خامان با طبل و علم که الاقانیم در فقر و عدم لاف شیخی در جهان انداخته خویشتن را بایزیدی ساخته هم ز خود سالک شده واصل شده محفلی واکرده در دعوی کده خانه داماد پرآشوب و شر قوم دختر را نبوده زین خبر ولوله که کار نیمی راست شد شرطهایی که ز سوی ماست شد خانه ها را روفتیم آراستیم زین هوس سرمست و خوش برخاستیم زان طرف آمد یکی پیغام نی مرغی آمد این طرف زان بام نی زین رسالات مزید اندر مزید یک جوابی زان حوالیتان رسید نی ولیکن یار ما زین آگهست زانک از دل سوی دل لا بد رهست پس از آن یاری که اومید شماست از جواب نامه ره خالی چراست صد نشانست از سرار و از جهار لیک بس کن پرده زین در بر مدار باز رو تا قصه آن دلق گول که بلا بر خویش آورد از فضول پس وزیرش گفت ای حق را ستن بشنو از بنده کمینه یک سخن دلقک از ده بهر کاری آمدست رای او گشت و پشیمانش شدست ز آب و روغن کهنه را نو می کند او به مسخرگی برون شو می کند غمد را بنمود و پنهان کرد تیغ باید افشردن مرورا بی دریغ پسته را یا جوز را تا نشکنی نی نماید دل نی بدهد روغنی مشنو این دفع وی و فرهنگ او در نگر در ارتعاش و رنگ او گفت حق سیماهم فی وجههم زانک غمازست سیما و منم این معاین هست ضد آن خبر که بشر به سرشته آمد این بشر گفت دلقک با فغان و با خروش صاحبا در خون این مسکین مکوش بس گمان و وهم آید در ضمیر کان نباشد حق و صادق ای امیر ان بعض الظن اثم است ای وزیر نیست استم راست خاصه بر فقیر شه نگیرد آنک می رنجاندش از چه گیرد آنک می خنداندش گفت صاحب پیش شه جاگیر شد کاشف این مکر و این تزویر شد گفت دلقک را سوی زندان برید چاپلوس و زرق او را کم خرید می زنیدش چون دهل اشکم تهی تا دهل وار او دهدمان آگهی تر و خشک و پر و تی باشد دهل بانگ او آگه کند ما را ز کل تا بگوید سر خود از اضطرار آنچنان که گیرد این دلها قرار چون طمانینست صدق و با فروغ دل نیارامد به گفتار دروغ کذب چون خس باشد و دل چون دهان خس نگردد در دهان هرگز نهان تا درو باشد زبانی می زند تا به دانش از دهان بیرون کند خاصه که در چشم افتد خس ز باد چشم افتد در نم و بند و گشاد ما پس این خس را زنیم اکنون لگد تا دهان و چشم ازین خس وا رهد گفت دلقک ای ملک آهسته باش روی حلم و مغفرت را کم خراش تا بدین حد چیست تعجیل نقم من نمی پرم به دست تو درم آن ادب که باشد از بهر خدا اندر آن مستعجلی نبود روا وآنچ باشد طبع و خشم و عارضی می شتابد تا نگردد مرتضی ترسد ار آید رضا خشمش رود انتقام و ذوق آن فایت شود شهوت کاذب شتابد در طعام خوف فوت ذوق هست آن خود سقام اشتها صادق بود تاخیر به تا گواریده شود آن بی گره تو پی دفع بلایم می زنی تا ببینی رخنه را بندش کنی تا از آن رخنه برون ناید بلا غیر آن رخنه بسی دارد قضا چاره دفع بلا نبود ستم چاره احسان باشد و عفو و کرم گفت الصدقه مرد للبلا داو مرضاک به صدقه یا فتی صدقه نبود سوختن درویش را کور کردن چشم حلم اندیش را گفت شه نیکوست خیر و موقعش لیک چون خیری کنی در موضعش موضع رخ شه نهی ویرانیست موضع شه اسپ هم نادانیست در شریعت هم عطا هم زجر هست شاه را صدر و فرس را درگه است عدل چه بود وضع اندر موضعش ظلم چه بود وضع در ناموقعش نیست باطل هر چه یزدان آفرید از غضب وز حلم وز نصح و مکید خیر مطلق نیست زینها هیچ چیز شر مطلق نیست زینها هیچ نیز نفع و ضر هر یکی از موضعست علم ازین رو واجبست و نافعست ای بسا زجری که بر مسکین رود در ثواب از نان و حلوا به بود زانک حلوا بی اوان صفرا کند سیلیش از خبث مستنقا کند سیلیی در وقت بر مسکین بزن که رهاند آنش از گردن زدن زخم در معنی فتد از خوی بد چوب بر گرد اوفتد نه بر نمد بزم و زندان هست هر بهرام را بزم مخلص را و زندان خام را شق باید ریش را مرهم کنی چرک را در ریش مستحکم کنی تا خورد مر گوشت را در زیر آن نیم سودی باشد و پنجه زیان گفت دلقک من نمی گویم گذار من همی گویم تحریی بیار هین ره صبر و تانی در مبند صبر کن اندیشه می کن روز چند در تانی بر یقینی بر زنی گوش مال من بایقانی کنی در روش یمشی مکبا خود چرا چون همی شاید شدن در استوا مشورت کن با گروه صالحان بر پیمبر امر شاورهم بدان امرهم شوری برای این بود کز تشاور سهو و کژ کمتر رود این خردها چون مصابیح انورست بیست مصباح از یکی روشن ترست بوک مصباحی فتد اندر میان مشتعل گشته ز نور آسمان غیرت حق پرده ای انگیختست سفلی و علوی به هم آمیختست گفت سیروا می طلب اندر جهان بخت و روزی را همی کن امتحان در مجالس می طلب اندر عقول آن چنان عقلی که بود اندر رسول زانک میراث از رسول آنست و بس که ببیند غیبها از پیش و پس در بصرها می طلب هم آن بصر که نتابد شرح آن این مختصر بهر این کردست منع آن با شکوه از ترهب وز شدن خلوت به کوه تا نگردد فوت این نوع التقا کان نظر بختست و اکسیر بقا در میان صالحان یک اصلحیست بر سر توقیعش از سلطان صحیست کان دعا شد با اجابت مقترن کفو او نبود کبار انس و جن در مری اش آنک حلو و حامض است حجت ایشان بر حق داحض است که چو ما او را به خود افراشتیم عذر و حجت از میان بر داشتیم قبله را چون کرد دست حق عیان پس تحری بعد ازین مردود دان هین بگردان از تحری رو و سر که پدید آمد معاد و مستقر یک زمان زین قبله گر ذاهل شوی سخره هر قبله باطل شوی چون شوی تمییزده را ناسپاس بجهد از تو خطرت قبله شناس گر ازین انبار خواهی بر و بر نیم ساعت هم ز همدردان مبر که در آن دم که ببری زین معین مبتلی گردی تو با بیس القرین # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۸۵ - حکایت تعلق موش با چغز و بستن پای هر دو به رشته‌ای دراز و بر کشیدن زاغ موش را و معلق شدن چغز و نالیدن و پشیمانی او از تعلق با غیر جنس و با جنس خود ناساختن از قضا موشی و چغزی با وفا بر لب جو گشته بودند آشنا هر دو تن مربوط میقاتی شدند هر صباحی گوشه ای می آمدند نرد دل با هم دگر می باختند از وساوس سینه می پرداختند هر دو را دل از تلاقی متسع هم دگر را قصه خوان و مستمع رازگویان با زبان و بی زبان الجماعه رحمه را تاویل دان آن اشر چون جفت آن شاد آمدی پنج ساله قصه اش یاد آمدی جوش نطق از دل نشان دوستیست بستگی نطق از بی الفتیست دل که دلبر دید کی ماند ترش بلبلی گل دید کی ماند خمش ماهی بریان ز آسیب خضر زنده شد در بحر گشت او مستقر یار را با یار چون بنشسته شد صد هزاران لوح سر دانسته شد لوح محفوظ است پیشانی یار راز کونینش نماید آشکار هادی راهست یار اندر قدوم مصطفی زین گفت اصحابی نجوم نجم اندر ریگ و دریا رهنماست چشم اندر نجم نه کو مقتداست چشم را با روی او می دار جفت گرد منگیزان ز راه بحث و گفت زانک گردد نجم پنهان زان غبار چشم بهتر از زبان با عثار تا بگوید او که وحیستش شعار کان نشاند گرد و ننگیزد غبار چون شد آدم مظهر وحی و وداد ناطقه او علم الاسما گشاد نام هر چیزی چنانک هست آن از صحیفه دل روی گشتش زبان فاش می گفتی زبان از ریتش جمله را خاصیت و ماهیتش آنچنان نامی که اشیا را سزد نه چنانک حیز را خواند اسد نوح نهصد سال در راه سوی بود هر روزیش تذکیر نوی لعل او گویا ز یاقوت القلوب نه رساله خوانده نه قوت القلوب وعظ را ناموخته هیچ از شروح بلک ینبوع کشوف و شرح روح زان میی کان می چو نوشیده شود آب نطق از گنگ جوشیده شود طفل نوزاده شود حبر فصیح حکمت بالغ بخواند چون مسیح از کهی که یافت زان می خوش لبی صد غزل آموخت داود نبی جمله مرغان ترک کرده چیک چیک هم زبان و یار داود ملیک چه عجب که مرغ گردد مست او هم شنود آهن ندای دست او صرصری بر عاد قتالی شده مر سلیمان را چو حمالی شده صرصری می برد بر سر تخت شاه هر صباح و هر مسا یک ماهه راه هم شده حمال و هم جاسوس او گفت غایب را کنان محسوس او باد دم که گفت غایب یافتی سوی گوش آن ملک بشتافتی که فلانی این چنین گفت این زمان ای سلیمان مه صاحب قران # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۸۶ - تدبیر کردن موش به چغز کی من نمی‌توانم بر تو آمدن به وقت حاجت در آب میان ما وصلتی باید کی چون من بر لب جو آیم ترا توانم خبر کردن و تو چون بر سر سوراخ موش‌خانه آیی مرا توانی خبر کردن الی آخره این سخن پایان ندارد گفت موش چغز را روزی که ای مصباح هوش وقتها خواهم که گویم با تو راز تو درون آب داری ترک تاز بر لب جو من ترا نعره زنان نشنوی در آب ناله عاشقان من بدین وقت معین ای دلیر می نگردم از محاکات تو سیر پنج وقت آمد نماز و رهنمون عاشقان را فی صلاة دایمون نه به پنج آرام گیرد آن خمار که در آن سرهاست نی پانصد هزار نیست زر غبا وظیفه عاشقان سخت مستسقیست جان صادقان نیست زر غبا وظیفه ماهیان زانک بی دریا ندارند انس جان آب این دریا که هایل بقعه ایست با خمار ماهیان خود جرعه ایست یک دم هجران بر عاشق چو سال وصل سالی متصل پیشش خیال عشق مستسقیست مستسقی طلب در پی هم این و آن چون روز و شب روز بر شب عاشقست و مضطرست چون ببینی شب برو عاشق ترست نیستشان از جست وجو یک لحظه ایست از پی همشان یکی دم ایست نیست این گرفته پای آن آن گوش این این بر آن مدهوش و آن بی هوش این در دل معشوق جمله عاشق است در دل عذرا همیشه وامق است در دل عاشق به جز معشوق نیست در میانشان فارق و فاروق نیست بر یکی اشتر بود این دو درا پس چه زر غبا بگنجد این دو را هیچ کس با خویش زر غبا نمود هیچ کس با خود به نوبت یار بود آن یکیی نه که عقلش فهم کرد فهم این موقوف شد بر مرگ مرد ور به عقل ادراک این ممکن بدی قهر نفس از بهر چه واجب شدی با چنان رحمت که دارد شاه هش بی ضرورت چون بگوید نفس کش # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۸۷ - مبالغه کردن موش در لابه و زاری و وصلت جستن از چغز آبی گفت کای یار عزیز مهرکار من ندارم بی رخت یک دم قرار روز نور و مکسب و تابم توی شب قرار و سلوت و خوابم توی از مروت باشد ار شادم کنی وقت و بی وقت از کرم یادم کنی در شبان روزی وظیفه چاشتگاه راتبه کردی وصال ای نیک خواه من بدین یک بار قانع نیستم در هوایت طرفه انسانیستم پانصد استسقاستم اندر جگر با هر استسقا قرین جوع البقر بی نیازی از غم من ای امیر ده زکات جاه و بنگر در فقیر این فقیر بی ادب نا درخورست لیک لطف عام تو زان برترست می نجوید لطف عام تو سند آفتابی بر حدثها می زند نور او را زان زیانی نابده وان حدث از خشکیی هیزم شده تا حدث در گلخنی شد نور یافت در در و دیوار حمامی بتافت بود آلایش شد آرایش کنون چون برو بر خواند خورشید آن فسون شمس هم معده زمین را گرم کرد تا زمین باقی حدثها را بخورد جزو خاکی گشت و رست از وی نبات هکذا یمحو الاله السییات با حدث که بترینست این کند کش نبات و نرگس و نسرین کند تا به نسرین مناسک در وفا حق چه بخشد در جزا و در عطا چون خبیثان را چنین خلعت دهد طیبین را تا چه بخشد در رصد آن دهد حقشان که لا عین رات که نگنجد در زبان و در لغت ما کییم این را بیا ای یار من روز من روشن کن از خلق حسن منگر اندر زشتی و مکروهیم که ز پر زهری چو مار کوهیم ای که من زشت و خصالم جمله زشت چون شوم گل چون مرا او خار کشت نوبهار حسن گل ده خار را زینت طاووس ده این مار را در کمال زشتیم من منتهی لطف تو در فضل و در فن منتهی حاجت این منتهی زان منتهی تو بر آر ای حسرت سرو سهی چون بمیرم فضل تو خواهد گریست از کرم گرچه ز حاجت او بریست بر سر گورم بسی خواهد نشست خواهد از چشم لطیفش اشک جست نوحه خواهد کرد بر محرومیم چشم خواهد بست از مظلومیم اندکی زان لطفها اکنون بکن حلقه ای در گوش من کن زان سخن آنک خواهی گفت تو با خاک من برفشان بر مدرک غمناک من # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۸۸ - لابه کردن موش مر چغز را کی بهانه میندیش و در نسیه مینداز انجاح این حاجت مرا کی فی التاخیر آفات و الصوفی ابن الوقت و ابن دست از دامن پدر باز ندارد و اب مشفق صوفی کی وقتست او را بنگرش به فردا محتاج نگرداند چندانش مستغرق دارد در گلزار سریع الحسابی خویش نه چون عوام منتظر مستقبل نباشد نهری باشد نه دهری کی لا صباح عند الله و لا مساء ماضی و مستقبل و ازل و ابد آنجا نباشد آدم سابق و دجال مسبوق نباشد کی این رسوم در خطهٔ عقل جز وی است و روح حیوانی در عالم لا مکان و لا زمان این رسوم نباشد پس او ابن وقتیست کی لا یفهم منه الا نفی تفرقة الا زمنة چنانک از الله واحد فهم شود نفی دوی نی حقیقت واحدی صوفیی را گفت خواجه سیم پاش ای قدمهای ترا جانم فراش یک درم خواهی تو امروز ای شهم یا که فردا چاشتگاهی سه درم گفت دی نیم درم راضی ترم زانک امروز این و فردا صد درم سیلی نقد از عطاء نسیه به نک قفا پیشت کشیدم نقد ده خاصه آن سیلی که از دست توست که قفا و سیلیش مست توست هین بیا ای جان جان و صد جهان خوش غنیمت دار نقد این زمان در مدزد آن روی مه از شب روان سرمکش زین جوی ای آب روان تا لب جو خندد از آب معین لب لب جو سر برآرد یاسمین چون ببینی بر لب جو سبزه مست پس بدان از دور که آنجا آب هست گفت سیماهم وجوه کردگار که بود غماز باران سبزه زار گر ببارد شب نبیند هیچ کس که بود در خواب هر نفس و نفس تازگی هر گلستان جمیل هست بر باران پنهانی دلیل ای اخی من خاکیم تو آبیی لیک شاه رحمت و وهابیی آن چنان کن از عطا و از قسم که گه و بی گه به خدمت می رسم بر لب جو من به جان می خوانمت می نبینم از اجابت مرحمت آمدن در آب بر من بسته شد زانک ترکیبم ز خاکی رسته شد یا رسولی یا نشانی کن مدد تا ترا از بانگ من آگه کند بحث کردند اندرین کار آن دو یار آخر آن بحث آن آمد قرار که به دست آرند یک رشته دراز تا ز جذب رشته گردد کشف راز یک سری بر پای این بنده دوتو بست باید دیگرش بر پای تو تا به هم آییم زین فن ما دو تن اندر آمیزیم چون جان با بدن هست تن چون ریسمان بر پای جان می کشاند بر زمینش ز آسمان چغز جان در آب خواب بیهشی رسته از موش تن آید در خوشی موش تن زان ریسمان بازش کشد چند تلخی زین کشش جان می چشد گر نبودی جذب موش گنده مغز عیش ها کردی درون آب چغز باقیش چون روز برخیزی ز خواب بشنوی از نوربخش آفتاب یک سر رشته گره بر پای من زان سر دیگر تو پا بر عقده زن تا توانم من درین خشکی کشید مر ترا نک شد سر رشته پدید تلخ آمد بر دل چغز این حدیث که مرا در عقده آرد این خبیث هر کراهت در دل مرد بهی چون در آید از فنی نبود تهی وصف حق دان آن فراست را نه وهم نور دل از لوح کل کردست فهم امتناع پیل از سیران ببیت با جد آن پیلبان و بانگ هیت جانب کعبه نرفتی پای پیل با همه لت نه کثیر و نه قلیل گفتیی خود خشک شد پاهای او یا بمرد آن جان صول افزای او چونک کردندی سرش سوی یمن پیل نر صد اسپه گشتی گام زن حس پیل از زخم غیب آگاه بود چون بود حس ولی با ورود نه که یعقوب نبی آن پاک خو بهر یوسف با همه اخوان او از پدر چون خواستندش دادران تا برندش سوی صحرا یک زمان جمله گفتندش میندیش از ضرر یک دو روزش مهلتی ده ای پدر تا به هم در مرجها بازی کنیم ما درین دعوت امین و محسنیم گفت این دانم که نقلش از برم می فروزد در دلم درد و سقم این دلم هرگز نمی گوید دروغ که ز نور عرش دارد دل فروغ آن دلیل قاطعی بد بر فساد وز قضا آن را نکرد او اعتداد در گذشت از وی نشانی آن چنان که قضا در فلسفه بود آن زمان این عجب نبود که کور افتد به چاه بوالعجب افتادن بینای راه این قضا را گونه گون تصریفهاست چشم بندش یفعل الله ما یشاست هم بداند هم نداند دل فنش موم گردد بهر آن مهر آهنش گوییی دل گویدی که میل او چون درین شد هرچه افتد باش گو خویش را زین هم مغفل می کند در عقالش جان معقل می کند گر شود مات اندرین آن بوالعلا آن نباشد مات باشد ابتلا یک بلا از صد بلااش وا خرد یک هبوطش بر معارجها برد خام شوخی که رهانیدش مدام از خمار صد هزاران زشت خام عاقبت او پخته و استاد شد جست از رق جهان و آزاد شد از شراب لایزالی گشت مست شد ممیز از خلایق باز رست ز اعتقاد سست پر تقلیدشان وز خیال دیده بی دیدشان ای عجب چه فن زند ادراکشان پیش جزر و مد بحر بی نشان زان بیابان این عمارت ها رسید ملک و شاهی و وزارتها رسید زان بیابان عدم مشتاق شوق می رسند اندر شهادت جوق جوق کاروان بر کاروان زین بادیه می رسد در هر مسا و غادیه آید و گیرد وثاق ما گرو که رسیدم نوبت ما شد تو رو چون پسر چشم خرد را بر گشاد زود بابا رخت بر گردون نهاد جاده شاهست آن زین سو روان وآن از آن سو صادران و واردان نیک بنگر ما نشسته می رویم می نبینی قاصد جای نویم بهر حالی می نگیری راس مال بلک از بهر غرض ها در مآل پس مسافر این بود ای ره پرست که مسیر و روش در مستقبلست هم چنانک از پرده دل بی کلال دم به دم در می رسد خیل خیال گر نه تصویرات از یک مغرس اند در پی هم سوی دل چون می رسند جوق جوق اسپاه تصویرات ما سوی چشمه دل شتابان از ظما جره ها پر می کنند و می روند دایما پیدا و پنهان می شوند فکرها را اختران چرخ دان دایر اندر چرخ دیگر آسمان سعد دیدی شکر کن ایثار کن نحس دیدی صدقه و استغفار کن ما کییم این را بیا ای شاه من طالعم مقبل کن و چرخی بزن روح را تابان کن از انوار ماه که ز آسیب ذنب جان شد سیاه از خیال و وهم و ظن بازش رهان از چه و جور رسن بازش رهان تا ز دلداری خوب تو دلی پر بر آرد بر پرد ز آب و گلی ای عزیز مصر و در پیمان درست یوسف مظلوم در زندان تست در خلاص او یکی خوابی ببین زود که الله یحب المحسنین هفت گاو لاغری پر گزند هفت گاو فربهش را می خورند هفت خوشه خشک زشت ناپسند سنبلات تازه اش را می چرند قحط از مصرش بر آمد ای عزیز هین مباش ای شاه این را مستجیز یوسفم در حبس تو ای شه نشان هین ز دستان زنانم وا رهان از سوی عرشی که بودم مربط او شهوت مادر فکندم که اهبطوا پس فتادم زان کمال مستتم از فن زالی به زندان رحم روح را از عرش آرد در حطیم لاجرم کید زنان باشد عظیم اول و آخر هبوط من ز زن چونک بودم روح و چون گشتم بدن بشنو این زاری یوسف در عثار یا بر آن یعقوب بی دل رحم آر ناله از اخوان کنم یا از زنان که فکندندم چو آدم از جنان زان مثال برگ دی پژمرده ام کز بهشت وصل گندم خورده ام چون بدیدم لطف و اکرام ترا وآن سلام سلم و پیغام ترا من سپند از چشم بد کردم پدید در سپندم نیز چشم بد رسید دافع هر چشم بد از پیش و پس چشم های پر خمار تست و بس چشم بد را چشم نیکویت شها مات و مستاصل کند نعم الدوا بل ز چشمت کیمیاها می رسد چشم بد را چشم نیکو می کند چشم شه بر چشم باز دل زدست چشم بازش سخت با همت شدست تا ز بس همت که یابید از نظر می نگیرد باز شه جز شیر نر شیر چه کان شاه باز معنوی هم شکار تست و هم صیدش توی شد صفیر باز جان در مرج دین نعره های لا احب الافلین باز دل را که پی تو می پرید از عطای بی حدت چشمی رسید یافت بینی بوی و گوش از تو سماع هر حسی را قسمتی آمد مشاع هر حسی را چون دهی ره سوی غیب نبود آن حس را فتور مرگ و شیب مالک الملکی به حس چیزی دهی تا که بر حس ها کند آن حس شهی # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۸۹ - حکایت شب دزدان کی سلطان محمود شب در میان ایشان افتاد کی من یکی‌ام از شما و بر احوال ایشان مطلع شدن الی آخره شب چو شه محمود برمی گشت فرد با گروهی قوم دزدان باز خورد پس بگفتندش کیی ای بوالوفا گفت شه من هم یکی ام از شما آن یکی گفت ای گروه مکر کیش تا بگوید هر یکی فرهنگ خویش تا بگوید با حریفان در سمر کو چه دارد در جبلت از هنر آن یکی گفت ای گروه فن فروش هست خاصیت مرا اندر دو گوش که بدانم سگ چه می گوید به بانگ قوم گفتندش ز دیناری دو دانگ آن دگر گفت ای گروه زرپرست جمله خاصیت مرا چشم اندرست هر که را شب بینم اندر قیروان روز بشناسم من او را بی گمان گفت یک خاصیتم در بازو است که زنم من نقبها با زور دست گفت یک خاصیتم در بینی است کار من در خاکها بوبینی است سرالناس معادن داد دست که رسول آن را پی چه گفته است من ز خاک تن بدانم کاندر آن چند نقدست و چه دارد او ز کان در یکی کان زر بی اندازه درج وان دگر دخلش بود کمتر ز خرج هم چو مجنون بو کنم من خاک را خاک لیلی را بیابم بی خطا بو کنم دانم ز هر پیراهنی گر بود یوسف و گر آهرمنی هم چو احمد که برد بو از یمن زان نصیبی یافت این بینی من که کدامین خاک همسایه زرست یا کدامین خاک صفر و ابترست گفت یک نک خاصیت در پنجه ام که کمندی افکنم طول علم هم چو احمد که کمند انداخت جانش تا کمندش برد سوی آسمانش گفت حقش ای کمندانداز بیت آن ز من دان ما رمیت اذ رمیت پس بپرسیدند زان شه کای سند مر ترا خاصیت اندر چه بود گفت در ریشم بود خاصیتم که رهانم مجرمان را از نقم مجرمان را چون به جلادان دهند چون بجنبد ریش من زیشان رهند چون بجنبانم به رحمت ریش را طی کنند آن قتل و آن تشویش را قوم گفتندش که قطب ما توی که خلاص روز محنتمان شوی چون سگی بانگی بزد از سوی راست گفت می گوید که سلطان با شماست خاک بو کرد آن دگر از ربوه ای گفت این هست از وثاق بیوه ای پس کمند انداخت استاد کمند تا شدند آن سوی دیوار بلند جای دیگر خاک را چون بوی کرد گفت خاک مخزن شاهیست فرد نقب زن زد نقب در مخزن رسید هر یکی از مخزن اسبابی کشید بس زر و زربفت و گوهرهای زفت قوم بردند و نهان کردند تفت شه معین دید منزل گاهشان حلیه و نام و پناه و راهشان خویش را دزدید ازیشان بازگشت روز در دیوان بگفت آن سرگذشت پس روان گشتند سرهنگان مست تا که دزدان را گرفتند و ببست دست بسته سوی دیوان آمدند وز نهیب جان خود لرزان شدند چونک استادند پیش تخت شاه یار شبشان بود آن شاه چو ماه آنک چشمش شب بهرکه انداختی روز دیدی بی شکش بشناختی شاه را بر تخت دید و گفت این بود با ما دوش شب گرد و قرین آنک چندین خاصیت در ریش اوست این گرفت ما هم از تفتیش اوست عارف شه بود چشمش لاجرم بر گشاد از معرفت لب با حشم گفت و هو معکم این شاه بود فعل ما می دید و سرمان می شنود چشم من ره برد شب شه را شناخت جمله شب با روی ماهش عشق باخت امت خود را بخواهم من ازو کو نگرداند ز عارف هیچ رو چشم عارف دان امان هر دو کون که بدو یابید هر بهرام عون زان محمد شافع هر داغ بود که ز جز شه چشم او مازاغ بود در شب دنیا که محجوبست شید ناظر حق بود و زو بودش امید از الم نشرح دو چشمش سرمه یافت دید آنچ جبرییل آن بر نتافت مر یتیمی را که سرمه حق کشد گردد او در یتیم با رشد نور او بر ذره ها غالب شود آن چنان مطلوب را طالب شود در نظر بودش مقامات العباد لاجرم نامش خدا شاهد نهاد آلت شاهد زبان و چشم تیز که ز شب خیزش ندارد سر گریز گر هزاران مدعی سر بر زند گوش قاضی جانب شاهد کند قاضیان را در حکومت این فنست شاهد ایشان را دو چشم روشنست گفت شاهد زان به جای دیده است کو بدیده بی غرض سر دیده است مدعی دیده ست اما با غرض پرده باشد دیده دل را غرض حق همی خواهد که تو زاهد شوی تا غرض بگذاری و شاهد شوی کین غرضها پرده دیده بود بر نظر چون پرده پیچیده بود پس نبیند جمله را با طم و رم حبک الاشیاء یعمی و یصم در دلش خورشید چون نوری نشاند پیشش اختر را مقادیری نماند پس بدید او بی حجاب اسرار را سیر روح مؤمن و کفار را در زمین حق را و در چرخ سمی نیست پنهان تر ز روح آدمی باز کرد از رطب و یابس حق نورد روح را من امر ربی مهر کرد پس چو دید آن روح را چشم عزیز پس برو پنهان نماند هیچ چیز شاهد مطلق بود در هر نزاع بشکند گفتش خمار هر صداع نام حق عدلست و شاهد آن اوست شاهد عدلست زین رو چشم دوست منظر حق دل بود در دو سرا که نظر در شاهد آید شاه را عشق حق و سر شاهدبازیش بود مایه جمله پرده سازیش پس از آن لولاک گفت اندر لقا در شب معراج شاهدباز ما این قضا بر نیک و بد حاکم بود بر قضا شاهد نه حاکم می شود شد اسیر آن قضا میر قضا شاد باش ای چشم تیز مرتضی عارف از معروف بس درخواست کرد کای رقیب ما تو اندر گرم و سرد ای مشیر ما تو اندر خیر و شر از اشارتهات دل مان بی خبر ای یرانا لانراه روز و شب چشم بند ما شده دید سبب چشم من از چشم ها بگزیده شد تا که در شب آفتابم دیده شد لطف معروف تو بود آن ای بهی پس کمال البر فی اتمامه یا رب اتمم نورنا فی الساهره وانجنا من مفضحات قاهره یار شب را روز مهجوری مده جان قربت دیده را دوری مده بعد تو مرگیست با درد و نکال خاصه بعدی که بود بعد الوصال آنک دیدستت مکن نادیده اش آب زن بر سبزه بالیده اش من نکردم لا ابالی در روش تو مکن هم لاابالی در خلش هین مران از روی خود او را بعید آنک او یک باره آن روی تو دید دید روی جز تو شد غل گلو کل شیء ما سوی الله باطل باطل اند و می نمایندم رشد زانک باطل باطلان را می کشد ذره ذره کاندرین ارض و سماست جنس خود را هر یکی چون کهرباست معده نان را می کشد تا مستقر می کشد مر آب را تف جگر چشم جذاب بتان زین کویها مغز جویان از گلستان بویها زانک حس چشم آمد رنگ کش مغز و بینی می کشد بوهای خوش زین کششها ای خدای رازدان تو به جذب لطف خودمان ده امان غالبی بر جاذبان ای مشتری شاید ار درماندگان را وا خری رو به شه آورد چون تشنه به ابر آنک بود اندر شب قدر آن بدر چون لسان وجان او بود آن او آن او با او بود گستاخ گو گفت ما گشتیم چون جان بند طین آفتاب جان توی در یوم دین وقت آن شد ای شه مکتوم سیر کز کرم ریشی بجنبانی به خیر هر یکی خاصیت خود را نمود آن هنرها جمله بدبختی فزود آن هنرها گردن ما را ببست زان مناصب سرنگوساریم و پست آن هنر فی جیدنا حبل مسد روز مردن نیست زان فنها مدد جز همان خاصیت آن خوش حواس که به شب بد چشم او سلطان شناس آن هنرها جمله غول راه بود غیر چشمی کو ز شه آگاه بود شاه را شرم از وی آمد روز بار که به شب بر روی شه بودش نظار وان سگ آگاه از شاه وداد خود سگ کهفش لقب باید نهاد خاصیت در گوش هم نیکو بود کو به بانگ سگ ز شیر آگه شود سگ چو بیدارست شب چون پاسبان بی خبر نبود ز شبخیز شهان هین ز بدنامان نباید ننگ داشت هوش بر اسرارشان باید گماشت هر که او یک بار خود بدنام شد خود نباید نام جست و خام شد ای بسا زر که سیه تابش کنند تا شود آمن ز تاراج و گزند # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۹۰ - قصهٔ آنک گاو بحری گوهر کاویان از قعر دریا بر آورد شب بر ساحل دریا نهد در درخش و تاب آن می‌چرد بازرگان از کمین برون آید چون گاو از گوهر دورتر رفته باشد بازرگان به لجم و گل تیره گوهر را بپوشاند و بر درخت گریزد الی آخر القصه و التقریب گاو آبی گوهر از بحر آورد بنهد اندر مرج و گردش می چرد در شعاع نور گوهر گاو آب می چرد از سنبل و سوسن شتاب زان فکنده گاو آبی عنبرست که غذااش نرگس و نیلوفرست هرکه باشد قوت او نور جلال چون نزاید از لبش سحر حلال هرکه چون زنبور وحیستش نفل چون نباشد خانه او پر عسل می چرد در نور گوهر آن بقر ناگهان گردد ز گوهر دورتر تاجری بر در نهد لجم سیاه تا شود تاریک مرج و سبزه گاه پس گریزد مرد تاجر بر درخت گاو جویان مرد را با شاخ سخت بیست بار آن گاو تازد گرد مرج تا کند آن خصم را در شاخ درج چون ازو نومید گردد گاو نر آید آنجا که نهاده بد گهر لجم بیند فوق در شاه وار پس ز طین بگریزد او ابلیس وار کان بلیس از متن طین کور و کرست گاو کی داند که در گل گوهرست اهبطوا افکند جان را در حضیض از نمازش کرد محروم این محیض ای رفیقان زین مقیل و زان مقال اتقوا ان الهوی حیض الرجال اهبطوا افکند جان را در بدن تا به گل پنهان بود در عدن تاجرش داند ولیکن گاو نی اهل دل دانند و هر گل کاو نی هر گلی که اندر دل او گوهریست گوهرش غماز طین دیگریست وان گلی کز رش حق نوری نیافت صحبت گلهای پر در بر نتافت این سخن پایان ندارد موش ما هست بر لبهای جو بر گوش ما # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۹۱ - رجوع کردن به قصهٔ طلب کردن آن موش آن چغز را لب‌لب جو و کشیدن سر رشته تا چغز را در آب خبر شود از طلب او آن سرشته عشق رشته می کشد بر امید وصل چغز با رشد می تند بر رشته دل دم به دم که سر رشته به دست آورده ام هم چو تاری شد دل و جان در شهود تا سر رشته به من رویی نمود خود غراب البین آمد ناگهان بر شکار موش و بردش زان مکان چون بر آمد بر هوا موش از غراب منسحب شد چغز نیز از قعر آب موش در منقار زاغ و چغز هم در هوا آویخته پا در رتم خلق می گفتند زاغ از مکر و کید چغز آبی را چگونه کرد صید چون شد اندر آب و چونش در ربود چغز آبی کی شکار زاغ بود چغز گفتا این سزای آن کسی کو چو بی آبان شود جفت خسی ای فغان از یار ناجنس ای فغان هم نشین نیک جویید ای مهان عقل را افغان ز نفس پر عیوب هم چو بینی بدی بر روی خوب عقل می گفتش که جنسیت یقین از ره معنیست نی از آب و طین هین مشو صورت پرست و این مگو سر جنسیت به صورت در مجو صورت آمد چون جماد و چون حجر نیست جامد را ز جنسیت خبر جان چو مور و تن چو دانه گندمی می کشاند سو به سویش هر دمی مور داند کان حبوب مرتهن مستحیل و جنس من خواهد شدن آن یکی موری گرفت از راه جو مور دیگر گندمی بگرفت و دو جو سوی گندم نمی تازد ولی مور سوی مور می آید بلی رفتن جو سوی گندم تابعست مور را بین که به جنسش راجعست تو مگو گندم چرا شد سوی جو چشم را بر خصم نه نی بر گرو مور اسود بر سر لبد سیاه مور پنهان دانه پیدا پیش راه عقل گوید چشم را نیکو نگر دانه هرگز کی رود بی دانه بر زین سبب آمد سوی اصحاب کلب هست صورتها حبوب و مور قلب زان شود عیسی سوی پاکان چرخ بد قفس ها مختلف یک جنس فرخ این قفس پیدا و آن فرخش نهان بی قفس کش کی قفس باشد روان ای خنک چشمی که عقلستش امیر عاقبت بین باشد و حبر و قریر فرق زشت و نغز از عقل آورید نی ز چشمی کز سیه گفت و سپید چشم غره شد به خضرای دمن عقل گوید بر محک ماش زن آفت مرغست چشم کام بین مخلص مرغست عقل دام بین دام دیگر بد که عقلش در نیافت وحی غایب بین بدین سو زان شتافت جنس و ناجنس از خرد دانی شناخت سوی صورت ها نشاید زود تاخت نیست جنسیت به صورت لی و لک عیسی آمد در بشر جنس ملک برکشیدش فوق این نیلی حصار مرغ گردونی چو چغزش زاغ وار # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۹۲ - قصهٔ عبدالغوث و ربودن پریان او را و سالها میان پریان ساکن شدن او و بعد از سالها آمدن او به شهر و فرزندان خویش را باز ناشکیفتن او از آن پریان به حکم جنسیت و همدلی او با ایشان بود عبدالغوث هم جنس پری چون پری نه سال در پنهان پری شد زنش را نسل از شوی دگر وآن یتیمانش ز مرگش در سمر که مرورا گرگ زد یا ره زنی یا فتاد اندر چهی یا مکمنی جمله فرزندانش در اشغال مست خود نگفتندی که بابایی بدست بعد نه سال آمد او هم عاریه گشت پیدا باز شد متواریه یک مهی مهمان فرزندان خویش بود و زان پس کس ندیدش رنگ بیش برد هم جنسی پریانش چنان که رباید روح را زخم سنان چون بهشتی جنس جنت آمدست هم ز جنسیت شود یزدان پرست نه نبی فرمود جود و محمده شاخ جنت دان به دنیا آمده مهرها را جمله جنس مهر خوان قهرها را جمله جنس قهر دان لاابالی لا ابالی آورد زانک جنس هم بوند اندر خرد بود جنسیت در ادریس از نجوم هشت سال او با زحل بد در قدوم در مشارق در مغارب یار او هم حدیث و محرم آثار او بعد غیبت چونک آورد او قدوم در زمین می گفت او درس نجوم پیش او استارگان خوش صف زده اختران در درس او حاضر شده آنچنان که خلق آواز نجوم می شنیدند از خصوص و از عموم جذب جنسیت کشیده تا زمین اختران را پیش او کرده مبین هر یکی نام خود و احوال خود باز گفته پیش او شرح رصد چیست جنسیت یکی نوع نظر که بدان یابند ره در هم دگر آن نظر که کرد حق در وی نهان چون نهد در تو تو گردی جنس آن هر طرف چه می کشد تن را نظر بی خبر را کی کشاند با خبر چونک اندر مرد خوی زن نهد او مخنث گردد و گان می دهد چون نهد در زن خدا خوی نری طالب زن گردد آن زن سعتری چون نهد در تو صفات جبرییل هم چو فرخی بر هواجویی سبیل منتظر بنهاده دیده در هوا از زمین بیگانه عاشق بر سما چون نهد در تو صفت های خری صد پرت گر هست بر آخر پری از پی صورت نیامد موش خوار از خبیثی شد زبون موش خوار طعمه جوی و خاین و ظلمت پرست از پنیر و فستق و دوشاب مست باز اشهب را چو باشد خوی موش ننگ موشان باشد و عار وحوش خوی آن هاروت و ماروت ای پسر چون بگشت و دادشان خوی بشر در فتادند از لنحن الصافون در چه بابل ببسته سرنگون لوح محفوظ از نظرشان دور شد لوح ایشان ساحر و مسحور شد پر همان و سر همان هیکل همان موسیی بر عرش و فرعونی مهان در پی خو باش و با خوش خو نشین خوپذیری روغن گل را ببین خاک گور از مرد هم یابد شرف تا نهد بر گور او دل روی و کف خاک از همسایگی جسم پاک چون مشرف آمد و اقبال ناک پس تو هم الجار ثم الدار گو گر دلی داری برو دلدار جو خاک او هم سیرت جان می شود سرمه چشم عزیزان می شود ای بسا در گور خفته خاک وار به ز صد احیا به نفع و انتشار سایه برده او و خاکش سایه مند صد هزاران زنده در سایه ویند # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۹۳ - داستان آن مرد کی وظیفه داشت از محتسب تبریز و وامها کرده بود بر امید آن وظیفه و او را خبر نه از وفات او حاصل از هیچ زنده‌ای وام او گزارده نشد الا از محتسب متوفی گزارده شد چنانک گفته‌اند لیس من مات فاستراح بمیت انما المیت میت الاحیاء آن یکی درویش ز اطراف دیار جانب تبریز آمد وامدار نه هزارش وام بد از زر مگر بود در تبریز بدرالدین عمر محتسب بد او به دل بحر آمده هر سر مویش یکی حاتم کده حاتم ار بودی گدای او شدی سر نهادی خاک پای او شدی گر بدادی تشنه را بحری زلال در کرم شرمنده بودی زان نوال ور بکردی ذره ای را مشرقی بودی آن در همتش نالایقی بر امید او بیامد آن غریب کو غریبان را بدی خویش و نسیب با درش بود آن غریب آموخته وام بی حد از عطایش توخته هم به پشت آن کریم او وام کرد که ببخششهاش واثق بود مرد لا ابالی گشته زو و وام جو بر امید قلزم اکرام خو وام داران روترش او شادکام هم چو گل خندان از آن روض الکرام گرم شد پشتش ز خورشید عرب چه غمستش از سبال بولهب چونک دارد عهد و پیوند سحاب کی دریغ آید ز سقایانش آب ساحران واقف از دست خدا کی نهند این دست و پا را دست و پا روبهی که هست زان شیرانش پشت بشکند کله پلنگان را به مشت # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۹۴ - آمدن جعفر رضی الله عنه به گرفتن قلعه به تنهایی و مشورت کردن ملک آن قلعه در دفع او و گفتن آن وزیر ملک را کی زنهار تسلیم کن و از جهل تهور مکن کی این مرد میدست و از حق جمعیت عظیم دارد در جان خویش الی آخره چونک جعفر رفت سوی قلعه ای قلعه پیش کام خشکش جرعه ای یک سواره تاخت تا قلعه بکر تا در قلعه ببستند از حذر زهره نه کس را که پیش آید به جنگ اهل کشتی را چه زهره با نهنگ روی آورد آن ملک سوی وزیر که چه چاره ست اندرین وقت ای مشیر گفت آنک ترک گویی کبر و فن پیش او آیی به شمشیر و کفن گفت آخر نه یکی مردیست فرد گفت منگر خوار در فردی مرد چشم بگشا قلعه را بنگر نکو هم چو سیمابست لرزان پیش او شسته در زین آن چنان محکم پیست گوییا شرقی و غربی با ویست چند کس هم چون فدایی تاختند خویشتن را پیش او انداختند هر یکی را او بگرزی می فکند سر نگوسار اندر اقدام سمند داده بودش صنع حق جمعیتی که همی زد یک تنه بر امتی چشم من چون دید روی آن قباد کثرت اعداد از چشمم فتاد اختران بسیار و خورشید ار یکیست پیش او بنیاد ایشان مندکیست گر هزاران موش پیش آرند سر گربه را نه ترس باشد نه حذر کی به پیش آیند موشان ای فلان نیست جمعیت درون جانشان هست جمعیت به صورتها فشار جمع معنی خواه هین از کردگار نیست جمعیت ز بسیاری جسم جسم را بر باد قایم دان چو اسم در دل موش ار بدی جمعیتی جمع گشتی چند موش از حمیتی بر زدندی چون فدایی حمله ای خویش را بر گربه بی مهله ای آن یکی چشمش بکندی از ضراب وان دگر گوشش دریدی هم به ناب وان دگر سوراخ کردی پهلوش از جماعت گم شدی بیرون شوش لیک جمعیت ندارد جان موش بجهد از جانش به بانگ گربه هوش خشک گردد موش زان گربه عیار گر بود اعداد موشان صد هزار از رمه انبه چه غم قصاب را انبهی هش چه بندد خواب را مالک الملک است جمعیت دهد شیر را تا بر گله گوران جهد صد هزاران گور ده شاخ و دلیر چون عدم باشند پیش صول شیر مالک الملک است بدهد ملک حسن یوسفی را تا بود چون ماء مزن در رخی بنهد شعاع اختری که شود شاهی غلام دختری بنهد اندر روی دیگر نور خود که ببیند نیم شب هر نیک و بد یوسف و موسی ز حق بردند نور در رخ و رخسار و در ذات الصدور روی موسی بارقی انگیخته پیش رو او توبره آویخته نور رویش آن چنان بردی بصر که زمرد از دو دیده مار کر او ز حق در خواسته تا توبره گردد آن نور قوی را ساتره توبره گفت از گلیمت ساز هین کان لباس عارفی آمد امین کان کسا از نور صبری یافتست نور جان در تار و پودش تافتست جز چنین خرقه نخواهد شد صوان نور ما را بر نتابد غیر آن کوه قاف ار پیش آید بهرسد هم چو کوه طور نورش بر درد از کمال قدرت ابدان رجال یافت اندر نور بی چون احتمال آنچ طورش بر نتابد ذره ای قدرتش جا سازد از قاروره ای گشت مشکات و زجاجی جای نور که همی درد ز نور آن قاف و طور جسمشان مشکات دان دلشان زجاج تافته بر عرش و افلاک این سراج نورشان حیران این نور آمده چون ستاره زین ضحی فانی شده زین حکایت کرد آن ختم رسل از ملیک لا یزال و لم یزل که نگنجیدم در افلاک و خلا در عقول و در نفوس با علا در دل مؤمن بگنجیدم چو ضیف بی ز چون و بی چگونه بی ز کیف تا به دلالی آن دل فوق و تحت یابد از من پادشاهی ها و بخت بی چنین آیینه از خوبی من برنتابد نه زمین و نه زمن بر دو کون اسپ ترحم تاختیم پس عریض آیینه ای بر ساختیم هر دمی زین آینه پنجاه عرس بشنو آیینه ولی شرحش مپرس حاصل این کزلبس خویشش پرده ساخت که نفوذ آن قمر را می شناخت گر بدی پرده ز غیر لبس او پاره گشتی گر بدی کوه دوتو ز آهنین دیوارها نافذ شدی توبره با نور حق چه فن زدی گشته بود آن توبره صاحب تفی بود وقت شور خرقه عارفی زان شود آتش رهین سوخته کوست با آتش ز پیش آموخته وز هوا و عشق آن نور رشاد خود صفورا هر دو دیده باد داد اولا بر بست یک چشم و بدید نور روی او و آن چشمش پرید بعد از آن صبرش نماند و آن دگر بر گشاد و کرد خرج آن قمر هم چنان مرد مجاهد نان دهد چون برو زد نور طاعت جان دهد پس زنی گفتش ز چشم عبهری که ز دستت رفت حسرت می خوری گفت حسرت می خورم که صد هزار دیده بودی تا همی کردم نثار روزن چشمم ز مه ویران شدست لیک مه چون گنج در ویران نشست کی گذارد گنج کین ویرانه ام یاد آرد از رواق و خانه ام نور روی یوسفی وقت عبور می فتادی در شباک هر قصور پس بگفتندی درون خانه در یوسفست این سو به سیران و گذر زانک بر دیوار دیدندی شعاع فهم کردندی پس اصحاب بقاع خانه ای را کش دریچه ست آن طرف دارد از سیران آن یوسف شرف هین دریچه سوی یوسف باز کن وز شکافش فرجه ای آغاز کن عشق ورزی آن دریچه کردنست کز جمال دوست سینه روشنست پس هماره روی معشوقه نگر این به دست تست بشنو ای پدر راه کن در اندرونها خویش را دور کن ادراک غیراندیش را کیمیا داری دوای پوست کن دشمنان را زین صناعت دوست کن چون شدی زیبا بدان زیبا رسی که رهاند روح را از بی کسی پرورش مر باغ جانها را نمش زنده کرده مرده غم را دمش نه همه ملک جهان دون دهد صد هزاران ملک گوناگون دهد بر سر ملک جمالش داد حق ملکت تعبیر بی درس و سبق ملکت حسنش سوی زندان کشید ملکت علمش سوی کیوان کشید شه غلام او شد از علم و هنر ملک علم از ملک حسن استوده تر # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۹۵ - رجوع کردن به حکایت آن شخص وام کرده و آمدن او به امید عنایت آن محتسب سوی تبریز آن غریب ممتحن از بیم وام در ره آمد سوی آن دارالسلام شد سوی تبریز و کوی گلستان خفته اومیدش فراز گل ستان زد ز دارالملک تبریز سنی بر امیدش روشنی بر روشنی جانش خندان شد از آن روضه رجال از نسیم یوسف و مصر وصال گفت یا حادی انخ لی ناقتی جاء اسعادی و طارت فاقتی ابرکی یا ناقتی طاب الامور ان تبریزا مناخات الصدور اسرحی یا ناقتی حول الریاض ان تبریزا لنا نعم المفاض ساربانا بار بگشا ز اشتران شهر تبریزست و کوی گلستان فر فردوسیست این پالیز را شعشعه عرشیست این تبریز را هر زمانی نور روح انگیز جان از فراز عرش بر تبریزیان چون وثاق محتسب جست آن غریب خلق گفتندش که بگذشت آن حبیب او پریر از دار دنیا نقل کرد مرد و زن از واقعه او روی زرد رفت آن طاوس عرشی سوی عرش چون رسید از هاتفانش بوی عرش سایه اش گرچه پناه خلق بود در نوردید آفتابش زود زود راند او کشتی ازین ساحل پریر گشته بود آن خواجه زین غم خانه سیر نعره ای زد مرد و بیهوش اوفتاد گوییا او نیز در پی جان بداد پس گلاب و آب بر رویش زدند همرهان بر حالتش گریان شدند تا به شب بی خویش بود و بعد از آن نیم مرده بازگشت از غیب جان # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۹۶ - باخبر شدن آن غریب از وفات آن محتسب و استغفار او از اعتماد بر مخلوق و تعویل بر عطای مخلوق و یاد نعمتهای حق کردنش و انابت به حق از جرم خود ثُمَّ الَّذینَ کَفَروا بِرَبِّهِمْ یَعْدِلونَ چون به هوش آمد بگفت ای کردگار مجرمم بودم به خلق اومیدوار گرچه خواجه بس سخاوت کرده بود هیچ آن کفو عطای تو نبود او کله بخشید و تو سر پر خرد او قبا بخشید و تو بالا و قد او زرم داد و تو دست زرشمار او ستورم داد و تو عقل سوار خواجه شمعم دادو تو چشم قریر خواجه نقلم داد و تو طعمه پذیر او وظیفه داد و تو عمر و حیات وعده اش زر وعده تو طیبات او وثاقم داد و تو چرخ و زمین در وثاقت او و صد چون او سمین زر از آن تست زر او نافرید نان از آن تست نان از تش رسید آن سخا و رحم هم تو دادیش کز سخاوت می فزودی شادیش من مرورا قبله خود ساختم قبله ساز اصل را انداختم ما کجا بودیم کان دیان دین عقل می کارید اندر آب و طین چون همی کرد از عدم گردون پدید وین بساط خاک را می گسترید ز اختران می ساخت او مصباح ها وز طبایع قفل با مفتاح ها ای بسا بنیادها پنهان و فاش مضمر این سقف کرد و این فراش آدم اصطرلاب اوصاف علوست وصف آدم مظهر آیات اوست هرچه در وی می نماید عکس اوست هم چو عکس ماه اندر آب جوست بر صطرلابش نقوش عنکبوت بهر اوصاف ازل دارد ثبوت تا ز چرخ غیب وز خورشید روح عنکبوتش درس گوید از شروح عنکبوت و این صطرلاب رشاد بی منجم در کف عام اوفتاد انبیا را داد حق تنجیم این غیب را چشمی بباید غیب بین در چه دنیا فتادند این قرون عکس خود را دید هر یک چه درون از برون دان آنچ در چاهت نمود ورنه آن شیری که در چه شد فرود برد خرگوشیش از ره کای فلان در تگ چاهست آن شیر ژیان در رو اندر چاه کین از وی بکش چون ازو غالب تری سر بر کنش آن مقلد سخره خرگوش شد از خیال خویشتن پر جوش شد او نگفت این نقش داد آب نیست این به جز تقلیب آن قلاب نیست تو هم از دشمن چو کینی می کشی ای زبون شش غلط در هر ششی آن عداوت اندرو عکس حقست کز صفات قهر آنجا مشتقست وآن گنه در وی ز جنس جرم تست باید آن خو را ز طبع خویش شست خلق زشتت اندرو رویت نمود که ترا او صفحه آیینه بود چونک قبح خویش دیدی ای حسن اندر آیینه بر آیینه مزن می زند بر آب استاره سنی خاک تو بر عکس اختر می زنی کین ستاره نحس در آب آمدست تا کند او سعد ما را زیردست خاک استیلا بریزی بر سرش چونک پنداری ز شبهه اخترش عکس پنهان گشت و اندر غیب راند تو گمان بردی که آن اختر نماند آن ستاره نحس هست اندر سما هم بدان سو بایدش کردن دوا بلک باید دل سوی بی سوی بست نحس این سو عکس نحس بی سو است داد داد حق شناس و بخششش عکس آن دادست اندر پنج و شش گر بود داد خسان افزون ز ریگ تو بمیری وآن بماند مردریگ عکس آخر چند پاید در نظر اصل بینی پیشه کن ای کژنگر حق چو بخشش کرد بر اهل نیاز با عطا بخشیدشان عمر دراز خالدین شد نعمت و منعم علیه محیی الموتاست فاجتازوا الیه داد حق با تو در آمیزد چو جان آنچنان که آن تو باشی و تو آن گر نماند اشتهای نان و آب بدهدت بی این دو قوت مستطاب فربهی گر رفت حق در لاغری فربهی پنهانت بخشد آن سری چون پری را قوت از بو می دهد هر ملک را قوت جان او می دهد جان چه باشد که تو سازی زو سند حق به عشق خویش زنده ت می کند زو حیات عشق خواه و جان مخواه تو ازو آن رزق خواه و نان مخواه خلق را چون آب دان صاف و زلال اندر آن تابان صفات ذوالجلال علمشان و عدلشان و لطفشان چون ستاره چرخ در آب روان پادشاهان مظهر شاهی حق فاضلان مرآت آگاهی حق قرنها بگذشت و این قرن نویست ماه آن ماهست آب آن آب نیست عدل آن عدلست و فضل آن فضل هم لیک مستبدل شد آن قرن و امم قرنها بر قرنها رفت ای همام وین معانی بر قرار و بر دوام آن مبدل شد درین جو چند بار عکس ماه و عکس اختر بر قرار پس بنااش نیست بر آب روان بلک بر اقطار عرض آسمان این صفتها چون نجوم معنویست دانک بر چرخ معانی مستویست خوب رویان آینه خوبی او عشق ایشان عکس مطلوبی او هم به اصل خود رود این خد و خال دایما در آب کی ماند خیال جمله تصویرات عکس آب جوست چون بمالی چشم خود خود جمله اوست باز عقلش گفت بگذار این حول خل دوشابست و دوشابست خل خواجه را چون غیر گفتی از قصور شرم دار ای احول از شاه غیور خواجه را که در گذشتست از اثیر جنس این موشان تاریکی مگیر خواجه جان بین مبین جسم گران مغز بین او را مبینش استخوان خواجه را از چشم ابلیس لعین منگر و نسبت مکن او را به طین همره خورشید را شب پر مخوان آنک او مسجود شد ساجد مدان عکس ها را ماند این و عکس نیست در مثال عکس حق بنمودنیست آفتابی دید او جامد نماند روغن گل روغن کنجد نماند چون مبدل گشته اند ابدال حق نیستند از خلق بر گردان ورق قبله وحدانیت دو چون بود خاک مسجود ملایک چون شود چون درین جو دیدعکس سیب مرد دامنش را دید آن پر سیب کرد آنچ در جو دید کی باشد خیال چونک شد از دیدنش پر صد جوال تن مبین و آن مکن کان بکم و صم کذبوا بالحق لما جایهم ما رمیت اذ رمیت احمد بدست دیدن او دیدن خالق شدست خدمت او خدمت حق کردنست روز دیدن دیدن این روزنست خاصه این روزن درخشان از خودست نی ودیعه آفتاب و فرقدست هم از آن خورشید زد بر روزنی لیک از راه و سوی معهود نی در میان شمس و این روزن رهی هست روزنها نشد زو آگهی تا اگر ابری بر آید چرخ پوش اندرین روزن بود نورش به جوش غیر راه این هوا و شش جهت در میان روزن و خور مالفت مدحت و تسبیح او تسبیح حق میوه می روید ز عین این طبق سیب روید زین سبد خوش لخت لخت عیب نبود گر نهی نامش درخت این سبد را تو درخت سیب خوان که میان هر دو راه آمد نهان آنچ روید از درخت بارور زین سبد روید همان نوع از ثمر پس سبد را تو درخت بخت بین زیر سایه این سبد خوش می نشین نان چو اطلاق آورد ای مهربان نان چرا می گوییش محموده خوان خاک ره چون چشم روشن کرد و جان خاک او را سرمه بین و سرمه دان چون ز روی این زمین تابد شروق من چرا بالا کنم رو در عیوق شد فنا هستش مخوان ای چشم شوخ در چنین جو خشک کی ماند کلوخ پیش این خورشید کی تابد هلال با چنان رستم چه باشد زور زال طالبست و غالبست آن کردگار تا ز هستی ها بر آرد او دمار دو مگو و دو مدان و دو مخوان بنده را در خواجه خود محو دان خواجه هم در نور خواجه آفرین فانیست و مرده و مات و دفین چون جدا بینی ز حق این خواجه را گم کنی هم متن و هم دیباجه را چشم و دل را هین گذاره کن ز طین این یکی قبله ست دو قبله مبین چون دو دیدی ماندی از هر دو طرف آتشی در خف فتاد و رفت خف # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۹۷ - مثل دوبین هم‌چو آن غریب شهر کاش عمر نام کی از یک دکانش به سبب این به آن دکان دیگر حواله کرد و او فهم نکرد کی همه دکان یکیست درین معنی کی به عمر نان نفروشند هم اینجا تدارک کنم من غلط کردم نامم عمر نیست چون بدین دکان توبه و تدارک کنم نان یابم از همه دکان‌های این شهر و اگر بی‌تدارک هم‌چنین عمر نام باشم ازین دکان در گذرم محرومم و احولم و این دکان‌ها را از هم جدا دانسته‌ام گر عمر نامی تو اندر شهر کاش کس بنفروشد به صد دانگت لواش چون به یک دکان بگفتی عمرم این عمر را نان فروشید از کرم او بگوید رو بدان دیگر دکان زان یکی نان به کزین پنجاه نان گر نبودی احول او اندر نظر او بگفتی نیست دکانی دگر پس زدی اشراق آن نااحولی بر دل کاشی شدی عمر علی این ازینجا گوید آن خباز را این عمر را نان فروش ای نانبا چون شنید او هم عمر نان در کشید پس فرستادت به دکان بعید کین عمر را نان ده ای انباز من راز یعنی فهم کن ز آواز من او همت زان سو حواله می کند هین عمر آمد که تا بر نان زند چون به یک دکان عمر بودی برو در همه کاشان ز نان محروم شو ور به یک دکان علی گفتی بگیر نان ازینجا بی حواله و بی زحیر احول دو بین چو بی بر شد ز نوش احول ده بینی ای مادر فروش اندرین کاشان خاک از احولی چون عمر می گرد چون نبوی علی هست احول را درین ویرانه دیر گوشه گوشه نقل نو ای ثم خیر ور دو چشم حق شناس آمد ترا دوست پر بین عرصه هر دو سرا وا رهیدی از حواله جا به جا اندرین کاشان پر خوف و رجا اندرین جو غنچه دیدی یا شجر هم چو هر جو تو خیالش ظن مبر که ترا از عین این عکس نقوش حق حقیقت گردد و میوه فروش چشم ازین آب از حول حر می شود عکس می بیند سد پر می شود پس به معنی باغ باشد این نه آب پس مشو عریان چو بلقیس از حباب بار گوناگونست بر پشت خران هین به یک چون این خران را تو مران بر یکی خر بار لعل و گوهرست بر یکی خر بار سنگ و مرمرست بر همه جوها تو این حکمت مران اندرین جو ماه بین عکسش مخوان آب خضرست این نه آب دام و دد هر چه اندر وی نماید حق بود زین تگ جو ماه گوید من مهم من نه عکسم هم حدیث و هم رهم اندرین جو آنچ بر بالاست هست خواه بالا خواه در وی دار دست از دگر جوها مگیر این جوی را ماه دان این پرتو مه روی را این سخن پایان ندارد آن غریب بس گریست از درد خواجه شد کییب # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۹۸ - توزیع کردن پای‌مرد در جملهٔ شهر تبریز و جمع شدن اندک چیز و رفتن آن غریب به تربت محتسب به زیارت و این قصه را بر سر گور او گفتن به طریق نوحه الی آخره واقعه آن وام او مشهور شد پای مرد از درد او رنجور شد از پی توزیع گرد شهر گشت از طمع می گفت هر جا سرگذشت هیچ ناورد از ره کدیه به دست غیر صد دینار آن کدیه پرست پای مرد آمد بدو دستش گرفت شد بگور آن کریم بس شگفت گفت چون توفیق یابد بنده ای که کند مهمانی فرخنده ای مال خود ایثار راه او کند جاه خود ایثار جاه او کند شکر او شکر خدا باشد یقین چون به احسان کرد توفیقش قرین ترک شکرش ترک شکر حق بود حق او لا شک به حق ملحق بود شکر می کن مر خدا را در نعم نیز می کن شکر و ذکر خواجه هم رحمت مادر اگر چه از خداست خدمت او هم فریضه ست و سزاست زین سبب فرمود حق صلوا علیه که محمد بود محتال الیه در قیامت بنده را گوید خدا هین چه کردی آنچ دادم من ترا گوید ای رب شکر تو کردم به جان چون ز تو بود اصل آن روزی و نان گویدش حق نه نکردی شکر من چون نکردی شکر آن اکرام فن بر کریمی کرده ای ظلم و ستم نه ز دست او رسیدت نعمتم چون به گور آن ولی نعمت رسید گشت گریان زار و آمد در نشید گفت ای پشت و پناه هر نبیل مرتجی و غوث ابناء السبیل ای غم ارزاق ما بر خاطرت ای چو رزق عام احسان و برت ای فقیران را عشیره و والدین در خراج و خرج و در ایفاء دین ای چو بحر از بهر نزدیکان گهر داده و تحفه سوی دوران مطر پشت ما گرم از تو بود ای آفتاب رونق هر قصر و گنج هر خراب ای در ابرویت ندیده کس گره ای چو میکاییل راد و رزق ده ای دلت پیوسته با دریای غیب ای به قاف مکرمت عنقای غیب یاد ناورده که از مالم چه رفت سقف قصد همتت هرگز نکفت ای من و صد هم چو من در ماه و سال مر ترا چون نسل تو گشته عیال نقد ما و جنس ما و رخت ما نام ما و فخر ما و بخت ما تو نمردی ناز و بخت ما بمرد عیش ما و رزق مستوفی بمرد واحد کالالف در رزم و کرم صد چو حاتم گاه ایثار نعم حاتم ار مرده به مرده می دهد گردگان های شمرده می دهد تو حیاتی می دهی در هر نفس کز نفیسی می نگنجد در نفس تو حیاتی می دهی بس پایدار نقد زر بی کساد و بی شمار وارثی نا بوده یک خوی ترا ای فلک سجده کنان کوی ترا خلق را از گرگ غم لطفت شبان چون کلیم الله شبان مهربان گوسفندی از کلیم الله گریخت پای موسی آبله شد نعل ریخت در پی او تا به شب در جست و جو وان رمه غایب شده از چشم او گوسفند از ماندگی شد سست و ماند پس کلیم الله گرد از وی فشاند کف همی مالید بر پشت و سرش می نواخت از مهر هم چون مادرش نیم ذره طیرگی و خشم نی غیر مهر و رحم و آب چشم نی گفت گیرم بر منت رحمی نبود طبع تو بر خود چرا استم نمود با ملایک گفت یزدان آن زمان که نبوت را همی زیبد فلان مصطفی فرمود خود که هر نبی کرد چوپانیش برنا یا صبی بی شبانی کردن و آن امتحان حق ندادش پیشوایی جهان گفت سایل هم تو نیز ای پهلوان گفت من هم بوده ام دهری شبان تا شود پیدا وقار و صبرشان کردشان پیش از نبوت حق شبان هر امیری کو شبانی بشر آن چنان آرد که باشد متمر حلم موسی وار اندر رعی خود او به جا آرد به تدبیر و خرد لاجرم حقش دهد چوپانیی بر فراز چرخ مه روحانیی آنچنان که انبیا را زین رعا بر کشید و داد رعی اصفیا خواجه باری تو درین چوپانیت کردی آنچ کور گردد شانیت دانم آنجا در مکافات ایزدت سروری جاودانه بخشدت بر امید کف چون دریای تو بر وظیفه دادن و ایفای تو وام کردم نه هزار از زر گزاف تو کجایی تا شود این درد صاف تو کجایی تا که خندان چون چمن گویی بستان آن و ده چندان ز من تو کجایی تا مرا خندان کنی لطف و احسان چون خداوندان کنی تو کجایی تا بری در مخزنم تا کنی از وام و فاقه آمنم من همی گویم بس و تو مفضلم گفته کین هم گیر از بهر دلم چون همی گنجد جهانی زیر طین چون بگنجد آسمانی در زمین حاش لله تو برونی زین جهان هم به وقت زندگی هم این زمان در هوای غیب مرغی می پرد سایه او بر زمینی می زند جسم سایه سایه سایه دلست جسم کی اندر خور پایه دلست مرد خفته روح او چون آفتاب در فلک تابان و تن در جامه خواب جان نهان اندر خلا هم چون سجاف تن تقلب می کند زیر لحاف روح چون من امر ربی مختفیست هر مثالی که بگویم منتفیست ای عجب کو لعل شکربار تو وان جوابات خوش و اسرار تو ای عجب کو آن عقیق قندخا آن کلید قفل مشکل های ما ای عجب کو آن دم چون ذوالفقار آنک کردی عقل ها را بی قرار چند هم چون فاخته کاشانه جو کو و کو و کو و کو و کو و کو کو همان جا که صفات رحمتست قدرتست و نزهتست و فطنتست کو همان جا که دل و اندیشه اش دایم آن جا بد چو شیر و بیشه اش کو همان جا که امید مرد و زن می رود در وقت اندوه و حزن کو همان جا که به وقت علتی چشم پرد بر امید صحتی آن طرف که بهر دفع زشتیی باد جویی بهر کشت و کشتیی آن طرف که دل اشارت می کند چون زبان یا هو عبارت می کند او مع الله است بی کو کو همی کاش جولاهانه ماکو گفتمی عقل ما کو تا ببیند غرب و شرق روح ها را می زند صد گونه برق جزر و مدش بد به بحری در زبد منتهی شد جزر و باقی ماند مد نه هزارم وام و من بی دست رس هست صد دینار ازین توزیع و بس حق کشیدت ماندم در کش مکش می روم نومید ای خاک تو خوش همتی می دار در پر حسرتت ای همایون روی و دست و همتت آمدم بر چشمه و اصل عیون یافتم در وی به جای آب خون چرخ آن چرخست آن مهتاب نیست جوی آن جویست آب آن آب نیست محسنان هستند کو آن مستطاب اختران هستند کو آن آفتاب تو شدی سوی خدا ای محترم پس به سوی حق روم من نیز هم مجمع و پای علم ماوی القرون هست حق کل لدینا محضرون نقش ها گر بی خبر گر با خبر در کف نقاش باشد محتصر دم به دم در صفحه اندیشه شان ثبت و محوی می کند آن بی نشان خشم می آرد رضا را می برد بخل می آرد سخا را می برد نیم لحظه مدرکاتم شام و غدو هیچ خالی نیست زین اثبات و محو کوزه گر با کوزه باشد کارساز کوزه از خود کی شود پهن و دراز چوب در دست دروگر معتکف ورنه چون گردد بریده و مؤتلف جامه اندر دست خیاطی بود ورنه از خود چون بدوزد یا درد مشک با سقا بود ای منتهی ورنه از خود چون شود پر یا تهی هر دمی پر می شوی تی می شوی پس بدانک در کف صنع ویی چشم بند از چشم روزی کی رود صنع از صانع چه سان شیدا شود چشم داری تو به چشم خود نگر منگر از چشم سفیهی بی خبر گوش داری تو به گوش خود شنو گوش گولان را چرا باشی گرو بی ز تقلیدی نظر را پیشه کن هم برای عقل خود اندیشه کن # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۹۹ - دیدن خوارزمشاه رحمه الله در سیران در موکب خود اسپی بس نادر و تعلق دل شاه به حسن و چستی آن اسپ و سرد کردن عمادالملک آن اسپ را در دل شاه و گزیدن شاه گفت او را بر دید خویش چنانک حکیم رحمة الله علیه در الهی‌نامه فرمود چون زبان حسد شود نخاس یوسفی یابی از گزی کرباس از دلالی برادران یوسف حسودانه در دل مشتریان آن چندان حسن پوشیده شد و زشت نمودن گرفت کی وَ کانوا فیهِ مِنَ الزّاهِدینَ بود امیری را یکی اسپی گزین در گله سلطان نبودش یک قرین او سواره گشت در موکب به گاه ناگهان دید اسپ را خوارزمشاه چشم شه را فر و رنگ او ربود تا به رجعت چشم شه با اسپ بود بر هر آن عضوش که افکندی نظر هر یکش خوشتر نمودی زان دگر غیر چستی و گشی و روحنت حق برو افکنده بد نادر صفت پس تجسس کرد عقل پادشاه کین چه باشد که زند بر عقل راه چشم من پرست و سیرست و غنی از دو صد خورشید دارد روشنی ای رخ شاهان بر من بیذقی نیم اسپم در رباید بی حقی جادوی کردست جادو آفرین جذبه باشد آن نه خاصیات این فاتحه خواند و بسی لا حول کرد فاتحه ش در سینه می افزود درد زانک او را فاتحه خود می کشید فاتحه در جر و دفع آمد وحید گر نماید غیر هم تمویه اوست ور رود غیر از نظر تنبیه اوست پس یقین گشتش که جذبه زان سریست کار حق هر لحظه نادر آوریست اسپ سنگین گاو سنگین ز ابتلا می شود مسجود از مکر خدا پیش کافر نیست بت را ثانیی نیست بت را فر و نه روحانیی چیست آن جاذب نهان اندر نهان در جهان تابیده از دیگر جهان عقل محجوبست و جان هم زین کمین من نمی بینم تو می توانی ببین چونک خوارمشه ز سیران باز گشت با خواص ملک خود هم راز گشت پس به سرهنگان بفرمود آن زمان تا بیارند اسپ را زان خاندان هم چو آتش در رسیدند آن گروه هم چو پشمی گشت امیر هم چو کوه جانش از درد و غبین تا لب رسید جز عمادالملک زنهاری ندید که عمادالملک بد پای علم بهر هر مظلوم و هر مقتول غم محترم تر خود نبد زو سروری پیش سلطان بود چون پیغامبری بی طمع بود او اصیل و پارسا رایض و شب خیز و حاتم در سخا بس همایون رای و با تدبیر و راد آزموده رای او در هر مراد هم به بذل جان سخی و هم به مال طالب خورشید غیب او چون هلال در امیری او غریب و محتبس در صفات فقر وخلت ملتبس بوده هر محتاج را هم چون پدر پیش سلطان شافع و دفع ضرر مر بدان را ستر چون حلم خدا خلق او بر عکس خلقان و جدا بارها می شد به سوی کوه فرد شاه با صد لابه او را دفع کرد هر دم ار صد جرم را شافع شدی چشم سلطان را ازو شرم آمدی رفت او پیش عماد الملک راد سر برهنه کرد و بر خاک اوفتاد که حرم با هر چه دارم گو بگیر تا بگیرد حاصلم را هر مغیر این یکی اسپست جانم رهن اوست گر برد مردم یقین ای خیردوست گر برد این اسپ را از دست من من یقین دانم نخواهم زیستن چون خدا پیوستگیی داده است بر سرم مال ای مسیحا زود دست از زن و زر و عقارم صبر هست این تکلف نیست نی تزویریست اندرین گر می نداری باورم امتحان کن امتحان گفت و قدم آن عمادالملک گریان چشم مال پیش سلطان در دوید آشفته حال لب ببست و پیش سلطان ایستاد راز گویان با خدا رب العباد ایستاده راز سلطان می شنید واندرون اندیشه اش این می تنید کای خداگر آن جوان کژ رفت راه که نشاید ساختن جز تو پناه تو از آن خود بکن از وی مگیر گرچه او خواهد خلاص از هر اسیر زانک محتاجند این خلقان همه از گدایی گیر تا سلطان همه با حضور آفتاب با کمال رهنمایی جستن از شمع و ذبال با حضور آفتاب خوش مساغ روشنایی جستن از شمع و چراغ بی گمان ترک ادب باشد ز ما کفر نعمت باشد و فعل هوا لیک اغلب هوش ها در افتکار هم چو خفاشند ظلمت دوستدار در شب ار خفاش کرمی می خورد کرم را خورشید جان می پرورد در شب ار خفاش از کرمیست مست کرم از خورشید جنبنده شدست آفتابی که ضیا زو می زهد دشمن خود را نواله می دهد لیک شهبازی که او خفاش نیست چشم بازش راست بین و روشنیست گر به شب جوید چو خفاش او نمو در ادب خورشید مالد گوش او گویدش گیرم که آن خفاش لد علتی دارد ترا باری چه شد مالشت بدهم به زجر از اکتیاب تا نتابی سر دگر از آفتاب # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۰۰ - ماخذهٔ یوسف صدیق صلوات‌الله علیه به حبس بضع سنین به سبب یاری خواستن از غیر حق و گفتن اذکرنی عند ربک مع تقریره آنچنان که یوسف از زندانیی با نیازی خاضعی سعدانیی خواست یاری گفت چون بیرون روی پیش شه گردد امورت مستوی یاد من کن پیش تخت آن عزیز تا مرا هم واخرد زین حبس نیز کی دهد زندانیی در اقتناص مرد زندانی دیگر را خلاص اهل دنیا جملگان زندانیند انتظار مرگ دار فانیند جز مگر نادر یکی فردانیی تن به زندان جان او کیوانیی پس جزای آنک دید او را معین ماند یوسف حبس در بضع سنین یاد یوسف دیو از عقلش سترد وز دلش دیو آن سخن از یاد برد زین گنه کامد از آن نیکوخصال ماند در زندان ز داور چند سال که چه تقصیر آمد از خورشید داد تا تو چون خفاش افتی در سواد هین چه تقصیر آمد از بحر و سحاب تا تو یاری خواهی از ریگ و سراب عام اگر خفاش طبعند و مجاز یوسفا داری تو آخر چشم باز گر خفاشی رفت در کور و کبود باز سلطان دیده را باری چه بود پس ادب کردش بدین جرم اوستاد که مساز از چوب پوسیده عماد لیک یوسف را به خود مشغول کرد تا نیاید در دلش زان حبس درد آنچنانش انس و مستی داد حق که نه زندان ماند پیشش نه غسق نیست زندانی وحش تر از رحم ناخوش و تاریک و پرخون و وخم چون گشادت حق دریچه سوی خویش در رحم هر دم فزاید تنت بیش اندر آن زندان ز ذوق بی قیاس خوش شکفت از غرس جسم تو حواس زان رحم بیرون شدن بر تو درشت می گریزی از زهارش سوی پشت راه لذت از درون دان نه از برون ابلهی دان جستن قصر و حصون آن یکی در کنج مسجد مست و شاد وآن دگر در باغ ترش و بی مراد قصر چیزی نیست ویران کن بدن گنج در ویرانی است ای میر من این نمی بینی که در بزم شراب مست آنگه خوش شود کو شد خراب گرچه پر نقش است خانه برکنش گنج جو و از گنج آبادان کنش خانه پر نقش تصویر و خیال وین صور چون پرده بر گنج وصال پرتو گنجست و تابش های زر که درین سینه همی جوشد صور هم ز لطف و عکس آب با شرف پرده شد بر روی آب اجزای کف هم ز لطف و جوش جان با ثمن پرده ای بر روی جان شد شخص تن پس مثل بشنو که در افواه خاست که اینچ بر ماست ای برادر هم ز ماست زین حجاب این تشنگان کف پرست زآب صافی اوفتاده دوردست آفتابا با چو تو قبله و امیم شب پرستی و خفاشی می کنیم سوی خود کن این خفاشان را مطار زین خفاشیشان بخر ای مستجار این جوان زین جرم ضالست و مغیر که به من آمد ولی او را مگیر در عمادالملک این اندیشه ها گشته جوشان چون اسد در بیشه ها ایستاده پیش سلطان ظاهرش در ریاض غیب جان طایرش چون ملایک او به اقلیم الست هر دمی می شد به شرب تازه مست اندرون سور و برون چون پرغمی در تن همچون لحد خوش عالمی او درین حیرت بد و در انتظار تا چه پیدا آید از غیب و سرار اسپ را اندر کشیدند آن زمان پیش خوارمشاه سرهنگان کشان الحق اندر زیر این چرخ کبود آنچنان کره به قد و تگ نبود می ربودی رنگ او هر دیده را مرحب آن از برق و مه زاییده را همچو مه همچون عطارد تیزرو گوییی صرصر علف بودش نه جو ماه عرصه آسمان را در شبی می برد اندر مسیر و مذهبی چون به یک شب مه برید ابراج را از چه منکر می شوی معراج را صد چو ماهست آن عجب در یتیم که به یک ایماء او شد مه دو نیم آن عجب کو در شکاف مه نمود هم به قدر ضعف حس خلق بود کار و بار انبیا و مرسلون هست از افلاک و اخترها برون تو برون رو هم ز افلاک و دوار وانگهان نظاره کن آن کار و بار در میان بیضه ای چون فرخ ها نشنوی تسبیح مرغان هوا معجزات اینجا نخواهد شرح گشت ز اسپ و خوارمشاه گو و سرگذشت آفتاب لطف حق بر هر چه تافت از سگ و از اسپ فر کهف یافت تاب لطفش را تو یکسان هم مدان سنگ را و لعل را داد او نشان لعل را زان هست گنج مقتبس سنگ را گرمی و تابانی و بس آنک بر دیوار افتد آفتاب آنچنان نبود کز آب و اضطراب چون دمی حیران شد از وی شاه فرد روی خود سوی عماد الملک کرد کای اچی بس خوب اسپی نیست این از بهشتست این مگر نه از زمین پس عماد الملک گفتش ای خدیو چون فرشته گردد از میل تو دیو در نظر آنچ آوری گردید نیک بس گش و رعناست این مرکب ولیک هست ناقص آن سر اندر پیکرش چون سر گاوست گویی آن سرش در دل خوارمشه این دم کار کرد اسپ را در منظر شه خوار کرد چون غرض دلاله گشت و واصفی از سه گز کرباس یابی یوسفی چونک هنگام فراق جان شود دیو دلال در ایمان شود پس فروشد ابله ایمان را شتاب اندر آن تنگی به یک ابریق آب وان خیالی باشد و ابریق نی قصد آن دلال جز تخریق نی این زمان که تو صحیح و فربهی صدق را بهر خیالی می دهی می فروشی هر زمانی در کان هم چو طفلی می ستانی گردگان پس در آن رنجوری روز اجل نیست نادر گر بود اینت عمل در خیالت صورتی جوشیده ای همچو جوزی وقت دق پوسیده ای هست از آغاز چون بدر آن خیال لیک آخر می شود هم چون هلال گر تو اول بنگری چون آخرش فارغ آیی از فریب فاترش جوز پوسیده ست دنیا ای امین امتحانش کم کن از دورش ببین شاه دید آن اسپ را با چشم حال وآن عمادالملک با چشم مآل چشم شه دو گز همی دید از لغز چشم آن پایان نگر پنجاه گز آن چه سرمه ست آنک یزدان می کشد کز پس صد پرده بیند جان رشد چشم مهتر چون به آخر بود جفت پس بدان دیده جهان را جیفه گفت زین یکی ذمش که بشنود او وحسپ پس فسرد اندر دل شه مهر اسپ چشم خود بگذاشت و چشم او گزید هوش خود بگذاشت و قول او شنید این بهانه بود و آن دیان فرد از نیاز آن در دل شه سرد کرد در ببست از حسن او پیش بصر آن سخن بد در میان چون بانگ در پرده کرد آن نکته را بر چشم شه که از آن پرده نماید مه سیه پاک بنایی که بر سازد حصون در جهان غیب از گفت و فسون بانگ در دان گفت را از قصر راز تا که بانگ وا شده ست این یا فراز بانگ در محسوس و در از حس برون تبصرون این بانگ و در لاتبصرون چنگ حکمت چونک خوش آواز شد تا چه در از روض جنت باز شد بانگ گفت بد چو دروا می شود از سقر تا خود چه در وامی شود بانگ در بشنو چو دوری از درش ای خنک او را که واشد منظرش چون تو می بینی که نیکی می کنی بر حیات و راحتی بر می زنی چونک تقصیر و فسادی می رود آن حیات و ذوق پنهان می شود دید خود مگذار از دید خسان که به مردارت کشند این کرکسان چشم چون نرگس فروبندی که چی هین عصاام کش که کورم ای اچی وان عصاکش که گزیدی در سفر خود ببینی باشد از تو کورتر دست کورانه به حبل الله زن جز بر امر و نهی یزدانی متن چیست حبل الله رها کردن هوا کین هوا شد صرصری مر عاد را خلق در زندان نشسته از هواست مرغ را پرها ببسته از هواست ماهی اندر تابه گرم از هواست رفته از مستوریان شرم از هواست خشم شحنه شعله نار از هواست چارمیخ و هیبت دار از هواست شحنه اجسام دیدی بر زمین شحنه احکام جان را هم ببین روح را در غیب خود اشکنجه هاست لیک تا نجهی شکنجه در خفاست چون رهیدی بینی اشکنجه و دمار زانک ضد از ضد گردد آشکار آنک در چه زاد و در آب سیاه او چه داند لطف دشت و رنج چاه چون رها کردی هوا از بیم حق در رسد سغراق از تسنیم حق لا تطرق فی هواک سل سبیل من جناب الله نحو السلسبیل لا تکن طوع الهوی مثل الحشیش ان ظل العرش اولی من عریش گفت سلطان اسپ را وا پس برید زودتر زین مظلمه بازم خرید با دل خود شه نفرمود این قدر شیر را مفریب زین راس البقر پای گاو اندر میان آری ز داو رو ندوزد حق بر اسپی شاخ گاو بس مناسب صنعتست این شهره زاو کی نهد بر جسم اسپ او عضو گاو زاو ابدان را مناسب ساخته قصرهای منتقل پرداخته در میان قصرها تخریج ها از سوی این سوی آن صهریج ها وز درونشان عالمی بی منتها در میان خرگهی چندین فضا گه چو کابوسی نماید ماه را گه نماید روضه قعر چاه را قبض و بسط چشم دل از ذوالجلال دم به دم چون می کند سحر حلال زین سبب درخواست از حق مصطفی زشت را هم زشت و حق را حق نما تا به آخر چون بگردانی ورق از پشیمانی نه افتم در قلق مکر که کرد آن عمادالملک فرد مالک الملکش بدان ارشاد کرد مکر حق سرچشمه این مکرهاست قلب بین اصبعین کبریاست آنک سازد در دلت مکر و قیاس آتشی داند زدن اندر پلاس # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۰۱ - رجوع کردن به قصهٔ آن پای‌مرد و آن غریب وام‌دار و بازگشتن ایشان از سر گور خواجه و خواب دیدن پای‌مرد خواجه را الی آخره بی نهایت آمد این خوش سرگذشت چون غریب از گور خواجه باز گشت پای مردش سوی خانه خویش برد مهر صد دینار را فا او سپرد لوتش آورد و حکایت هاش گفت کز امید اندر دلش صد گل شکفت آنچ بعد العسر یسر او دیده بود با غریب از قصه آن لب گشود نیم شب بگذشت و افسانه کنان خوابشان انداخت تا مرعای جان دید پامرد آن همایون خواجه را اندر آن شب خواب بر صدر سرا خواجه گفت ای پای مرد با نمک آنچ گفتی من شنیدم یک به یک لیک پاسخ دادنم فرمان نبود بی اشارت لب نیارستم گشود ما چو واقف گشته ایم از چون و چند مهر با لب های ما بنهاده اند تا نگردد رازهای غیب فاش تا نگردد منهدم عیش و معاش تا ندرد پرده غفلت تمام تا نماند دیگ محنت نیم خام ما همه گوشیم کر شد نقش گوش ما همه نطقیم لیکن لب خموش هر چه ما دادیم دیدیم این زمان این جهان پرده ست و عینست آن جهان روز کشتن روز پنهان کردنست تخم در خاکی پریشان کردنست وقت بدرودن گه منجل زدن روز پاداش آمد و پیدا شدن # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۰۲ - گفتن خواجه در خواب به آن پای‌مرد وجوه وام آن دوست را کی آمده بود و نشان دادن جای دفن آن سیم و پیغام کردن به وارثان کی البته آن را بسیار نبینند وهیچ باز نگیرند و اگر چه او هیچ از آن قبول نکند یا بعضی را قبول نکند هم آنجا بگذارند تا هر آنک خواهد برگیرد کی من با خدا نذرها کردم کی از آن سیم به من و به متعلقان من حبه‌ای باز نگردد الی آخره بشنو اکنون داد مهمان جدید من همی دیدم که او خواهد رسید من شنوده بودم از وامش خبر بسته بهر او دو سه پاره گهر که وفای وام او هستند و بیش تا که ضیفم را نگردد سینه ریش وام دارد از ذهب او نه هزار وام را از بعض این گو بر گزار فضله ماند زین بسی گو خرج کن در دعایی گو مرا هم درج کن خواستم تا آن به دست خود دهم در فلان دفتر نوشتست این قسم خود اجل مهلت ندادم تا که من خفیه بسپارم بدو در عدن لعل و یاقوتست بهر وام او در خنوری و نبشته نام او در فلان طاقیش مدفون کرده ام من غم آن یار پیشین خورده ام قیمت آن را نداند جز ملوک فاجتهد بالبیع ان لا یخدعوک در بیوع آن کن تو از خوف غرار که رسول آموخت سه روز اختیار از کساد آن مترس و در میفت که رواج آن نخواهد هیچ خفت وارثانم را سلام من بگو وین وصیت را بگو هم مو به مو تا ز بسیاری آن زر نشکهند بی گرانی پیش آن مهمان نهند ور بگوید او نخواهم این فره گو بگیر و هر که را خواهی بده زانچ دادم باز نستانم نقیر سوی پستان باز ناید هیچ شیر گشته باشد هم چو سگ قی را اکول مسترد نحله بر قول رسول ور ببندد در نباید آن زرش تا بریزند آن عطا را بر درش هر که آنجا بگذرد زر می برد نیست هدیه مخلصان را مسترد بهر او بنهاده ام آن از دو سال کرده ام من نذرها با ذوالجلال ور روا دارند چیزی زان ستد بیست چندان خو زیانشان اوفتد گر روانم را پژولانند زود صد در محنت بریشان بر گشود از خدا اومید دارم من لبق که رساند حق را در مستحق دو قضیه دیگر او را شرح داد لب به ذکر آن نخواهم بر گشاد تا بماند دو قضیه سر و راز هم نگردد مثنوی چندین دراز برجهید از خواب انگشتک زنان گه غزل گویان و گه نوحه کنان گفت مهمان در چه سوداهاستی پای مردا مست و خوش بر خاستی تا چه دیدی خواب دوش ای بوالعلا که نمی گنجی تو در شهر و فلا خواب دیده پیل تو هندوستان که رمیدستی ز حلقه دوستان گفت سوداناک خوابی دیده ام در دل خود آفتابی دیده ام خواب دیدم خواجه بیدار را آن سپرده جان پی دیدار را خواب دیدم خواجه معطی المنی واحد کالالف ان امر عنی مست و بی خود این چنین بر می شمرد تا که مستی عقل و هوشش را ببرد در میان خانه افتاد او دراز خلق انبه گرد او آمد فراز با خود آمد گفت ای بحر خوشی ای نهاده هوش ها در بیهشی خواب در بنهاده ای بیداریی بسته ای در بی دلی دلداریی توانگری پنهان کنی در ذل فقر طوق دولت بسته اندر غل فقر ضد اندر ضد پنهان مندرج آتش اندر آب سوزان مندرج روضه اندر آتش نمرود درج دخل ها رویان شده از بذل و خرج تا بگفته مصطفی شاه نجاح السماح یا اولی النعمی رباح ما نقص مال من الصدقات قط انما الخیرات نعم المرتبط جوشش و افزونی زر در زکات عصمت از فحشا و منکر در صلات آن زکاتت کیسه ات را پاسبان وآن صلاتت هم ز گرگانت شبان میوه شیرین نهان در شاخ و برگ زندگی جاودان در زیر مرگ زبل گشته قوت خاک از شیوه ای زان غذا زاده زمین را میوه ای درعدم پنهان شده موجودیی در سرشت ساجدی مسجودیی آهن و سنگ از برونش مظلمی اندرون نوری و شمع عالمی درج در خوفی هزاران آمنی در سواد چشم چندان روشنی اندرون گاو تن شه زاده ای گنج در ویرانه ای بنهاده ای تا خری پیری گریزد زان نفیس گاو بیند شاه نی یعنی بلیس # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۰۳ - حکایت آن پادشاه و وصیت کردن او سه پسر خویش را کی درین سفر در ممالک من فلان جا چنین ترتیب نهید و فلان جا چنین نواب نصب کنید اما الله الله به فلان قلعه مروید و گرد آن مگردید بود شاهی شاه را بد سه پسر هر سه صاحب فطنت و صاحب نظر هر یکی از دیگری استوده تر در سخا و در وغا و کر و فر پیش شه شه زادگان استاده جمع قرة العینان شه هم چون سه شمع از ره پنهان ز عینین پسر می کشید آبی نخیل آن پدر تا ز فرزند آب این چشمه شتاب می رود سوی ریاض مام و باب تازه می باشد ریاض والدین گشته جاری عینشان زین هر دو عین چون شود چشمه ز بیماری علیل خشک گردد برگ و شاخ آن نخیل خشکی نخلش همی گوید پدید که ز فرزندان شجر نم می کشید ای بسا کاریز پنهان هم چنین متصل با جانتان یا غافلین ای کشیده ز آسمان و از زمین مایه ها تا گشته جسم تو سمین عاریه ست این کم همی باید فشارد کانچ بگرفتی همی باید گزارد جز نفخت کان ز وهاب آمدست روح را باش آن دگرها بیهدست بیهده نسبت به جان می گویمش نی بنسبت با صنیع محکمش # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۰۴ - بیان استمداد عارف از سرچشمهٔ حیات ابدی و مستغنی شدن او از استمداد و اجتذاب از چشمه‌های آبهای بی‌وفا کی علامة ذالک التجافی عن دار الغرور کی آدمی چون بر مددهای آن چشمه‌ها اعتماد کند در طلب چشمهٔ باقی دایم سست شود کاریز درون جان تو می‌باید کز عاریه‌ها ترا دری نگشاید یک چشمهٔ آب از درون خانه به زان جویی که آن ز بیرون آید حبذا کاریز اصل چیزها فارغت آرد ازین کاریزها تو ز صد ینبوع شربت می کشی هرچه زان صد کم شود کاهد خوشی چون بجوشید از درون چشمه سنی ز استراق چشمه ها گردی غنی قرةالعینت چو ز آب و گل بود راتبه این قره درد دل بود قلعه را چون آب آید از برون در زمان امن باشد بر فزون چونک دشمن گرد آن حلقه کند تا که اندر خونشان غرقه کند آب بیرون را ببرند آن سپاه تا نباشد قلعه را زانها پناه آن زمان یک چاه شوری از درون به ز صد جیحون شیرین از برون قاطع الاسباب و لشکرهای مرگ هم چو دی آید به قطع شاخ و برگ در جهان نبود مددشان از بهار جز مگر در جان بهار روی یار زان لقب شد خاک را دار الغرور کو کشد پا را سپس یوم العبور پیش از آن بر راست و بر چپ می دوید که بچینم درد تو چیزی نچید او بگفتی مر ترا وقت غمان دور از تو رنج و ده که در میان چون سپاه رنج آمد بست دم خود نمی گوید ترا من دیده ام حق پی شیطان بدین سان زد مثل که ترا در رزم آرد با حیل که ترا یاری دهم من با توم در خطرها پیش تو من می دوم اسپرت باشم گه تیر خدنگ مخلص تو باشم اندر وقت تنگ جان فدای تو کنم در انتعاش رستمی شیری هلا مردانه باش سوی کفرش آورد زین عشوه ها آن جوال خدعه و مکر و دها چون قدم بنهاد در خندق فتاد او به قاهاقاه خنده لب گشاد هی بیا من طمعها دارم ز تو گویدش رو رو که بیزارم ز تو تو نترسیدی ز عدل کردگار من همی ترسم دو دست از من بدار گفت حق خود او جدا شد از بهی تو بدین تزویرها هم کی رهی فاعل و مفعول در روز شمار روسیاهند و حریف سنگسار ره زده و ره زن یقین در حکم و داد در چه بعدند و در بیس المهاد گول را و غول را کو را فریفت از خلاص و فوز می باید شکیفت هم خر و خرگیر اینجا در گلند غافلند این جا و آن جا آفلند جز کسانی را که وا گردند از آن در بهار فضل آیند از خزان توبه آرند و خدا توبه پذیر امر او گیرند و او نعم الامیر چون بر آرند از پشیمانی حنین عرش لرزد از انین المذنبین آن چنان لرزد که مادر بر ولد دستشان گیرد به بالا می کشد کای خداتان وا خریده از غرور نک ریاض فضل و نک رب غفور بعد ازینتان برگ و رزق جاودان از هوای حق بود نه از ناودان چونک دریا بر وسایط رشک کرد تشنه چون ماهی به ترک مشک کرد # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۰۵ - روان شدن شه‌زادگان در ممالک پدر بعد از وداع کردن ایشان شاه را و اعادت کردن شاه وقت وداع وصیت را الی آخره عزم ره کردند آن هر سه پسر سوی املاک پدر رسم سفر در طواف شهرها و قلعه هاش از پی تدبیر دیوان و معاش دست بوس شاه کردند و وداع پس بدیشان گفت آن شاه مطاع هر کجاتان دل کشد عازم شوید فی امان الله دست افشان روید غیر آن یک قلعه نامش هش ربا تنگ آرد بر کله داران قبا الله الله زان دز ذات الصور دور باشید و بترسید از خطر رو و پشت برجهاش و سقف و پست جمله تمثال و نگار و صورتست هم چو آن حجره زلیخا پر صور تا کند یوسف به ناکامش نظر چونکه یوسف سوی او می ننگرید خانه را پر نقش خود کرد آن مکید تا به هر سو که نگرد آن خوش عذار روی او را بیند او بی اختیار بهر دیده روشنان یزدان فرد شش جهت را مظهر آیات کرد تا به هر حیوان و نامی که نگرند از ریاض حسن ربانی چرند بهر این فرمود با آن اسپه او حیث ولیتم فثم وجهه از قدح گر در عطش آبی خورید در درون آب حق را ناظرید آنکه عاشق نیست او در آب در صورت خود بیند ای صاحب بصر صورت عاشق چو فانی شد درو پس در آب اکنون کرا بیند بگو حسن حق بینند اندر روی حور هم چو مه در آب از صنع غیور غیرتش بر عاشقی و صادقی ست غیرتش بر دیو و بر استور نیست دیو اگر عاشق شود هم گوی برد جبرییلی گشت و آن دیوی بمرد اسلم الشیطان آنجا شد پدید که یزیدی شد ز فضلش بایزید این سخن پایان ندارد ای گروه هین نگه دارید زان قلعه وجوه هین مبادا که هوستان ره زند که فتید اندر شقاوت تا ابد از خطر پرهیز آمد مفترض بشنوید از من حدیث بی غرض در فرج جویی خرد سر تیز به از کمین گاه بلا پرهیز به گر نمی گفت این سخن را آن پدر ور نمی فرمود زان قلعه حذر خود بدان قلعه نمی شد خیلشان خود نمی افتاد آن سو میلشان کان نبد معروف بس مهجور بود از قلاع و از مناهج دور بود چون بکرد آن منع دلشان زان مقال در هوس افتاد و در کوی خیال رغبتی زین منع در دلشان برست که بباید سر آن را باز جست کیست کز ممنوع گردد ممتنع چونک الانسان حریص ما منع نهی بر اهل تقی تبغیض شد نهی بر اهل هوا تحریض شد پس ازین یغوی به قوما کثیر هم ازین یهدی به قلبا خبیر کی رمد از نی حمام آشنا بل رمد زان نی حمامات هوا پس بگفتندش که خدمت ها کنیم بر سمعنا و اطعناها تنیم رو نگردانیم از فرمان تو کفر باشد غفلت از احسان تو لیک استثنا و تسبیح خدا ز اعتماد خود بد از ایشان جدا ذکر استثنا و حزم ملتوی گفته شد در ابتدای مثنوی صد کتاب ار هست جز یک باب نیست صد جهت را قصد جز محراب نیست این طرق را مخلصی یک خانه است این هزاران سنبل از یک دانه است گونه گونه خوردنی ها صد هزار جمله یک چیزست اندر اعتبار از یکی چون سیر گشتی تو تمام سرد شد اندر دلت پنجه طعام در مجاعت پس تو احول دیده ای که یکی را صد هزاران دیده ای گفته بودیم از سقام آن کنیز وز طبیبان و قصور فهم نیز کان طبیبان هم چو اسپ بی عذار غافل و بی بهره بودند از سوار کامشان پر زخم از قرع لگام سمشان مجروح از تحویل گام ناشده واقف که نک بر پشت ما رایض و چستی ست استادی نما نیست سرگردانی ما زین لگام جز ز تصریف سوار دوست کام ما پی گل سوی بستان ها شده گل نموده آن و آن خاری بده هیچ شان این نی که گویند از خرد بر گلوی ما که می کوبد لگد آن طبیبان آن چنان بنده سبب گشته اند از مکر یزدان محتجب گر ببندی در صطبلی گاو نر باز یابی در مقام گاو خر از خری باشد تغافل خفته وار که نجویی تا کیست آن خفیه کار خود نگفته این مبدل تا کی است نیست پیدا او مگر افلاکی است تیر سوی راست پرانیده ای سوی چپ رفته ست تیرت دیده ای سوی آهویی به صیدی تاختی خویش را تو صید خوکی ساختی در پی سودی دویده بهر کبس نارسیده سود افتاده به حبس چاه ها کنده برای دیگران خویش را دیده فتاده اندر آن در سبب چون بی مرادت کرد رب پس چرا بدظن نگردی در سبب بس کسی از مکسبی خاقان شده دیگری زان مکسبه عریان شده بس کس از عقد زنان قارون شده بس کس از عقد زنان مدیون شده پس سبب گردان چو دم خر بود تکیه بر وی کم کنی بهتر بود ور سبب گیری نگیری هم دلیر که بس آفت هاست پنهانش به زیر سر استثناست این حزم و حذر زانکه خر را بز نماید این قدر آنک چشمش بست گرچه گربزست ز احولی اندر دو چشمش خر بزست چون مقلب حق بود ابصار را که بگرداند دل و افکار را چاه را تو خانه ای بینی لطیف دام را تو دانه ای بینی ظریف این تسفسط نیست تقلیب خداست می نماید که حقیقت ها کجاست آنکه انکار حقایق می کند جملگی او بر خیالی می تند او نمی گوید که حسبان خیال هم خیالی باشدت چشمی به مال # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۰۶ - رفتن پسران سلطان به حکم آنک الانسان حریص علی ما منع ما بندگی خویش نمودیم ولیکن خوی بد تو بنده ندانست خریدن به سوی آن قلعهٔ ممنوع عنه آن همه وصیت‌ها و اندرزهای پدر را زیر پا نهادند تا در چاه بلا افتادند و می‌گفتند ایشان را نفوس لوامه الم یاتکم نذیر ایشان می‌گفتند گریان و پشیمان لوکنا نسمع او نعقل ماکنا فی اصحاب السعیر این سخن پایان ندارد آن فریق بر گرفتند از پی آن دز طریق بر درخت گندم منهی زدند از طویله مخلصان بیرون شدند چون شدند از منع و نهیش گرم تر سوی آن قلعه بر آوردند سر بر ستیز قول شاه مجتبی تا به قلعه صبرسوز هش ربا آمدند از رغم عقل پندتوز در شب تاریک بر گشته ز روز اندر آن قلعه خوش ذات الصور پنج در در بحر و پنجی سوی بر پنج از آن چون حس به سوی رنگ و بو پنج از آن چون حس باطن رازجو زان هزاران صورت و نقش و نگار می شدند از سو به سو خوش بی قرار زین قدح های صور کم باش مست تا نگردی بت تراش و بت پرست از قدح های صور بگذر مه ایست باده در جامست لیک از جام نیست سوی باده بخش بگشا پهن فم چون رسد باده نیاید جام کم آدما معنی دلبندم بجوی ترک قشر و صورت گندم بگوی چونک ریگی آرد شد بهر خلیل دانک معزولست گندم ای نبیل صورت از بی صورت آید در وجود هم چنانک از آتشی زادست دود کمترین عیب مصور در خصال چون پیاپی بینیش آید ملال حیرت محض آردت بی صورتی زاده صد گون آلت از بی آلتی بی ز دستی دست ها بافد همی جان جان سازد مصور آدمی آنچنان که اندر دل از هجر و وصال می شود بافیده گوناگون خیال هیچ ماند این مؤثر با اثر هیچ ماند بانگ و نوحه با ضرر نوحه را صورت ضرر بی صورتست دست خایند از ضرر کش نیست دست این مثل نالایقست ای مستدل حیله تفهیم را جهد المقل صنع بی صورت بکارد صورتی تن بروید با حواس و آلتی تا چه صورت باشد آن بر وفق خود اندر آرد جسم را در نیک و بد صورت نعمت بود شاکر شود صورت مهلت بود صابر شود صورت رحمی بود بالان شود صورت زخمی بود نالان شود صورت شهری بود گیرد سفر صورت تیری بود گیرد سپر صورت خوبان بود عشرت کند صورت غیبی بود خلوت کند صورت محتاجی آرد سوی کسب صورت بازو وری آرد به غصب این ز حد و اندازه ها باشد برون داعی فعل از خیال گونه گون بی نهایت کیش ها و پیشه ها جمله ظل صورت اندیشه ها بر لب بام ایستاده قوم خوش هر یکی را بر زمین بین سایه اش صورت فکرست بر بام مشید وآن عمل چون سایه بر ارکان پدید فعل بر ارکان و فکرت مکتتم لیک در تاثیر و وصلت دو به هم آن صور در بزم کز جام خوشی ست فایده او بی خودی و بیهشی ست صورت مرد و زن و لعب و جماع فایده ش بی هوشی وقت وقاع صورت نان و نمک کان نعمت است فایده ش آن قوت بی صورت است در مصاف آن صورت تیغ و سپر فایده ش بی صورتی یعنی ظفر مدرسه و تعلیق و صورت های وی چون به دانش متصل شد گشت طی این صور چون بنده بی صورتند پس چرا در نفی صاحب نعمتند این صور دارد ز بی صورت وجود چیست پس بر موجد خویشش جحود خود ازو یابد ظهور انکار او نیست غیر عکس خود این کار او صورت دیوار و سقف هر مکان سایه اندیشه معمار دان گرچه خود اندر محل افتکار نیست سنگ و چوب و خشتی آشکار فاعل مطلق یقین بی صورتست صورت اندر دست او چون آلتست گه گه آن بی صورت از کتم عدم مر صور را رو نماید از کرم تا مدد گیرد ازو هر صورتی از کمال و از جمال و قدرتی باز بی صورت چو پنهان کرد رو آمدند از بهر کد در رنگ و بو صورتی از صورت دیگر کمال گر بجوید باشد آن عین ضلال پس چه عرضه می کنی ای بی گهر احتیاج خود به محتاجی دگر چون صور بنده ست بر یزدان مگو ظن مبر صورت به تشبیهش مجو در تضرع جوی و در افنای خویش کز تفکر جز صور ناید به پیش ور ز غیر صورتت نبود فره صورتی کان بی تو زاید در تو به صورت شهری که آنجا می روی ذوق بی صورت کشیدت ای روی پس به معنی می روی تا لامکان که خوشی غیر مکانست و زمان صورت یاری که سوی او شوی از برای مونسی اش می روی پس بمعنی سوی بی صورت شدی گرچه زان مقصود غافل آمدی پس حقیقت حق بود معبود کل کز پی ذوقست سیران سبل لیک بعضی رو سوی دم کرده اند گرچه سر اصلست سر گم کرده اند لیک آن سر پیش این ضالان گم می دهد داد سری از راه دم آن ز سر می یابد آن داد این ز دم قوم دیگر پا و سر کردند گم چونک گم شد جمله جمله یافتند از کم آمد سوی کل بشتافتند # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۰۷ - دیدن ایشان در قصر این قلعهٔ ذات الصور نقش روی دختر شاه چین را و بیهوش شدن هر سه و در فتنه افتادن و تفحص کردن کی این صورت کیست این سخن پایان ندارد آن گروه صورتی دیدند با حسن و شکوه خوب تر زان دیده بودند آن فریق لیک زین رفتند در بحر عمیق زانک افیونشان درین کاسه رسید کاسه ها محسوس و افیون ناپدید کرد فعل خویش قلعه هش ربا هر سه را انداخت در چاه بلا تیر غمزه دوخت دل را بی کمان الامان و الامان ای بی امان قرنها را صورت سنگین بسوخت آتشی در دین و دلشان بر فروخت چونک روحانی بود خود چون بود فتنه اش هر لحظه دیگرگون بود عشق صورت در دل شه زادگان چون خلش می کرد مانند سنان اشک می بارید هر یک هم چو میغ دست می خایید و می گفت ای دریغ ما کنون دیدیم شه ز آغاز دید چندمان سوگند داد آن بی ندید انبیا را حق بسیارست از آن که خبر کردند از پایانمان کاینچ می کاری نروید جز که خار وین طرف پری نیابی زو مطار تخم از من بر که تا ریعی دهد با پر من پر که تیر آن سو جهد تو ندانی واجبی آن و هست هم تو گویی آخر آن واجب بدست او توست اما نه این تو آن توست که در آخر واقف بیرون شوست توی آخر سوی توی اولت آمدست از بهر تنبیه و صلت توی تو در دیگری آمد دفین من غلام مرد خودبینی چنین آنچ در آیینه می بیند جوان پیر اندر خشت بیند بیش از آن ز امر شاه خویش بیرون آمدیم با عنایات پدر یاغی شدیم سهل دانستیم قول شاه را وان عنایت های بی اشباه را نک در افتادیم در خندق همه کشته و خسته بلا بی ملحمه تکیه بر عقل خود و فرهنگ خویش بودمان تا این بلا آمد به پیش بی مرض دیدیم خویش و بی ز رق آنچنان که خویش را بیمار دق علت پنهان کنون شد آشکار بعد از آنک بند گشتیم و شکار سایه رهبر بهست از ذکر حق یک قناعت به که صد لوت و طبق چشم بینا بهتر از سیصد عصا چشم بشناسد گهر را از حصا در تفحص آمدند از اندهان صورت کی بود عجب این در جهان بعد بسیاری تفحص در مسیر کشف کرد آن راز را شیخی بصیر نه از طریق گوش بل از وحی هوش رازها بد پیش او بی روی پوش گفت نقش رشک پروینست این صورت شه زاده چینست این هم چو جان و چون جنین پنهانست او در مکتم پرده و ایوانست او سوی او نه مرد ره دارد نه زن شاه پنهان کرد او را از فتن غیرتی دارد ملک بر نام او که نپرد مرغ هم بر بام او وای آن دل کش چنین سودا فتاد هیچ کس را این چنین سودا مباد این سزای آنک تخم جهل کاشت وآن نصیحت را کساد و سهل داشت اعتمادی کرد بر تدبیر خویش که برم من کار خود با عقل پیش نیم ذره زان عنایت به بود که ز تدبیر خرد سیصد رصد ترک مکر خویشتن گیر ای امیر پا بکش پیش عنایت خوش بمیر این به قدر حیله معدود نیست زین حیل تا تو نمیری سود نیست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۰۸ - حکایت صدر جهان بخارا کی هر سایلی کی به زبان بخواستی از صدقهٔ عام بی‌دریغ او محروم شدی و آن دانشمند درویش به فراموشی و فرط حرص و تعجیل به زبان بخواست در موکب صدر جهان از وی رو بگردانید و او هر روز حیلهٔ نو ساختی و خود را گاه زن کردی زیر چادر وگاه نابینا کردی و چشم و روی خود بسته به فراستش بشناختی الی آخره در بخارا خوی آن خواجیم اجل بود با خواهندگان حسن عمل داد بسیار و عطای بی شمار تا به شب بودی ز جودش زر نثار زر به کاغذپاره ها پیچیده بود تا وجودش بود می افشاند جود هم چو خورشید و چو ماه پاک باز آنچ گیرند از ضیا بدهند باز خاک را زربخش کی بود آفتاب زر ازو در کان و گنج اندر خراب هر صباحی یک گره را راتبه تا نماند امتی زو خایبه مبتلایان را بدی روزی عطا روز دیگر بیوگان را آن سخا روز دیگر بر علویان مقل با فقیهان فقیر مشتغل روز دیگر بر تهی دستان عام روز دیگر بر گرفتاران وام شرط او آن بود که کس با زبان زر نخواهد هیچ نگشاید لبان لیک خامش بر حوالی رهش ایستاده مفلسان دیواروش هر که کردی ناگهان با لب سؤال زو نبردی زین گنه یک حبه مال من صمت منکم نجا بد یاسه اش خامشان را بود کیسه و کاسه اش نادرا روزی یکی پیری بگفت ده زکاتم که منم با جوع جفت منع کرد از پیر و پیرش جد گرفت مانده خلق از جد پیر اندر شگفت گفت بس بی شرم پیری ای پدر پیر گفت از من توی بی شرم تر کین جهان خوردی و خواهی تو ز طمع کان جهان با این جهان گیری به جمع خنده اش آمد مال داد آن پیر را پیر تنها برد آن توفیر را غیر آن پیر ایچ خواهنده ازو نیم حبه زر ندید و نه تسو نوبت روز فقیهان ناگهان یک فقیه از حرص آمد در فغان کرد زاری ها بسی چاره نبود گفت هر نوعی نبودش هیچ سود روز دیگر با رگو پیچید پا ناکس اندر صف قوم مبتلا تخته ها بر ساق بست از چپ و راست تا گمان آید که او اشکسته پاست دیدش و بشناختش چیزی نداد روز دیگر رو بپوشید از لباد هم بدانستش ندادش آن عزیز از گناه و جرم گفتن هیچ چیز چونک عاجز شد ز صد گونه مکید چون زنان او چادری بر سر کشید در میان بیوگان رفت و نشست سر فرو افکند و پنهان کرد دست هم شناسیدش ندادش صدقه ای در دلش آمد ز حرمان حرقه ای رفت او پیش کفن خواهی پگاه که بپیچم در نمد نه پیش راه هیچ مگشا لب نشین و می نگر تا کند صدر جهان اینجا گذر بوک بیند مرده پندارد به ظن زر در اندازد پی وجه کفن هر چه بدهد نیم آن بدهم به تو هم چنان کرد آن فقیر صله جو در نمد پیچید و بر راهش نهاد معبر صدر جهان آنجا فتاد زر در اندازید بر روی نمد دست بیرون کرد از تعجیل خود تا نگیرد آن کفن خواه آن صله تا نهان نکند ازو آن ده دله مرده از زیر نمد بر کرد دست سر برون آمد پی دستش ز پست گفت با صدر جهان چون بستدم ای ببسته بر من ابواب کرم گفت لیکن تا نمردی ای عنود از جناب من نبردی هیچ جود سر موتوا قبل موت این بود کز پس مردن غنیمت ها رسد غیر مردن هیچ فرهنگی دگر در نگیرد با خدای ای حیله گر یک عنایت به ز صد گون اجتهاد جهد را خوفست از صد گون فساد وآن عنایت هست موقوف ممات تجربه کردند این ره را ثقات بلک مرگش بی عنایت نیز نیست بی عنایت هان و هان جایی مه ایست آن زمرد باشد این افعی پیر بی زمرد کی شود افعی ضریر # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۰۹ - حکایت آن دو برادر یکی کوسه و یکی امرد در عزب خانه‌ای خفتند شبی اتفاقا امرد خشت‌ها بر مقعد خود انبار کرد عاقبت دباب دب آورد و آن خشت‌ها را به حیله و نرمی از پس او برداشت کودک بیدار شد به جنگ کی این خشت‌ها کو کجا بردی و چرا بردی او گفت تو این خشت‌ها را چرا نهادی الی آخره امردی و کوسه ای در انجمن آمدند و مجمعی بد در وطن مشتغل ماندند قوم منتجب روز رفت و شد زمانه ثلث شب زان عزب خانه نرفتند آن دو کس هم بخفتند آن سو از بیم عسس کوسه را بد بر زنخدان چار مو لیک هم چون ماه بدرش بود رو کودک امرد به صورت بود زشت هم نهاد اندر پس کون بیست خشت لوطیی دب برد شب در انبهی خشتها را نقل کرد آن مشتهی دست چون بر وی زد او از جا بجست گفت هی تو کیستی ای سگ پرست گفت این سی خشت چون انباشتی گفت تو سی خشت چون بر داشتی کودک بیمارم و از ضعف خود کردم اینجا احتیاط و مرتقد گفت اگر داری ز رنجوری تفی چون نرفتی جانب دار الشفی یا به خانه یک طبیبی مشفقی که گشادی از سقامت مغلقی گفت آخر من کجا دانم شدن که بهرجا می روم من ممتحن چون تو زندیقی پلیدی ملحدی می بر آرد سر به پیشم چون ددی خانقاهی که بود بهتر مکان من ندیدم یک دمی در وی امان رو به من آرند مشتی حمزه خوار چشم ها پر نطفه کف خایه فشار وانک ناموسیست خود از زیر زیر غمزه دزدد می دهد مالش به کیر خانقه چون این بود بازار عام چون بود خر گله و دیوان خام خر کجا ناموس و تقوی از کجا خر چه داند خشیت و خوف و رجا عقل باشد آمنی و عدل جو بر زن و بر مرد اما عقل کو ور گریزم من روم سوی زنان هم چو یوسف افتم اندر افتتان یوسف از زن یافت زندان و فشار من شوم توزیع بر پنجاه دار آن زنان از جاهلی بر من تنند اولیاشان قصد جان من کنند نه ز مردان چاره دارم نه از زنان چون کنم که نی ازینم نه از آن بعد از آن کودک به کوسه بنگریست گفت او با آن دو مو از غم بریست فارغست از خشت و از پیکار خشت وز چو تو مادرفروش کنک زشت بر زنخ سه چار مو بهر نمون بهتر از سی خشت گرداگرد کون ذره ای سایه عنایت بهترست از هزاران کوشش طاعت پرست زانک شیطان خشت طاعت بر کند گر دو صد خشتست خود را ره کند خشت اگر پرست بنهاده توست آن دو سه مو از عطای آن سوست در حقیقت هر یکی مو زان کهیست کان امان نامه صله شاهنشهیست تو اگر صد قفل بنهی بر دری بر کند آن جمله را خیره سری شحنه ای از موم اگر مهری نهد پهلوانان را از آن دل بشکهد آن دو سه تار عنایت هم چو کوه سد شود چون فر سیما در وجوه خشت را مگذار ای نیکوسرشت لیک هم آمن مخسپ از دیو زشت رو دو تا مو زان کرم با دست آر وانگهان آمن بخسپ و غم مدار نوم عالم از عبادت به بود آنچنان علمی که مستنبه بود آن سکون سابح اندر آشنا به ز جهد اعجمی با دست و پا اعجمی زد دست و پا و غرق شد می رود سباح ساکن چون عمد علم دریاییست بی حد و کنار طالب علمست غواص بحار گر هزاران سال باشد عمر او او نگردد سیر خود از جست و جو کان رسول حق بگفت اندر بیان اینک منهومان هما لا یشبعان # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۱۰ - در تفسیر این خبر کی مصطفی صلوات‌الله علیه فرمود منهومان لا یشبعان طالب الدنیا و طالب العلم کی این علم غیر علم دنیا باید تا دو قسم باشد اما علم دنیا هم دنیا باشد الی آخره و اگر هم‌چنین شود کی طالب الدنیا و طالب الدنیا تکرار بود نه تقسیم مع تقریره طالب الدنیا و توفیراتها طالب العلم و تدبیراتها پس درین قسمت چو بگماری نظر غیر دنیا باشد این علم ای پدر غیر دنیا پس چه باشد آخرت کت کند زینجا و باشد رهبرت # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۱۱ - بحث کردن آن سه شه‌زاده در تدبیر آن واقعه رو به هم کردند هر سه مفتتن هر سه را یک رنج و یک درد و حزن هر سه در یک فکر و یک سودا ندیم هر سه از یک رنج و یک علت سقیم در خموشی هر سه را خطرت یکی در سخن هم هر سه را حجت یکی یک زمانی اشک ریزان جمله شان بر سر خوان مصیبت خون فشان یک زمان از آتش دل هر سه کس بر زده با سوز چون مجمر نفس # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۱۲ - مقالت برادر بزرگین آن بزرگین گفت ای اخوان خیر ما نه نر بودیم اندر نصح غیر از حشم هر که به ما کردی گله از بلا و فقر و خوف و زلزله ما همی گفتیم کم نال از حرج صبر کن کالصبر مفتاح الفرج این کلید صبر را اکنون چه شد ای عجب منسوخ شد قانون چه شد ما نمی گفتیم که اندر کش مکش اندر آتش هم چو زر خندید خوش مر سپه را وقت تنگاتنگ جنگ گفته ما که هین مگردانید رنگ آن زمان که بود اسپان را وطا جمله سرهای بریده زیر پا ما سپاه خویش را هی هی کنان که به پیش آیید قاهر چون سنان جمله عالم را نشان داده به صبر زانک صبر آمد چراغ و نور صدر نوبت ما شد چه خیره سر شدیم چون زنان زشت در چادر شدیم ای دلی که جمله را کردی تو گرم گرم کن خود را و از خود دار شرم ای زبان که جمله را ناصح بدی نوبت تو گشت از چه تن زدی ای خرد کو پند شکرخای تو دور تست این دم چه شد هیهای تو ای ز دلها برده صد تشویش را نوبت تو شد بجنبان ریش را از غری ریش ار کنون دزدیده ای پیش ازین بر ریش خود خندیده ای وقت پند دیگرانی های های در غم خود چون زنانی وای وای چون به درد دیگران درمان بدی درد مهمان تو آمد تن زدی بانگ بر لشکر زدن بد ساز تو بانگ بر زن چه گرفت آواز تو آنچ پنجه سال بافیدی به هوش زان نسیج خود بغلتانی بپوش از نوایت گوش یاران بود خوش دست بیرون آر و گوش خود بکش سر بدی پیوسته خود را دم مکن پا و دست و ریش و سبلت گم مکن بازی آن تست بر روی بساط خویش را در طبع آر و در نشاط # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۱۳ - ذکر آن پادشاه که آن دانشمند را به اکراه در مجلس آورد و بنشاند ساقی شراب بر دانشمند عرضه کرد ساغر پیش او داشت رو بگردانید و ترشی و تندی آغاز کرد شاه ساقی را گفت کی هین در طبعش آر ساقی چندی بر سرش کوفت و شرابش در خورد داد الی آخره پادشاهی مست اندر بزم خوش می گذشت آن یک فقیهی بر درش کرد اشارت کش درین مجلس کشید وان شراب لعل را با او چشید پس کشیدندش به شه بی اختیار شست در مجلس ترش چون زهر و مار عرضه کردش می نپذرفت او به خشم از شه و ساقی بگردانید چشم که به عمر خود نخوردستم شراب خوشتر آید از شرابم زهر ناب هین به جای می به من زهری دهید تا من از خویش و شما زین وا رهید می نخورده عربده آغاز کرد گشته در مجلس گران چون مرگ و درد هم چو اهل نفس و اهل آب و گل در جهان بنشسته با اصحاب دل حق ندارد خاصگان را در کمون از می احرار جز در یشربون عرضه می دارند بر محجوب جام حس نمی یابد از آن غیر کلام رو همی گرداند از ارشادشان که نمی بیند به دیده دادشان گر ز گوشش تا به حلقش ره بدی سر نصح اندر درونشان در شدی چون همه نارست جانش نیست نور که افکند در نار سوزان جز قشور مغز بیرون ماند و قشر گفت رفت کی شود از قشر معده گرم و زفت نار دوزخ جز که قشر افشار نیست نار را با هیچ مغزی کار نیست ور بود بر مغز ناری شعله زن بهر پختن دان نه بهر سوختن تا که باشد حق حکیم این قاعده مستمر دان در گذشته و نامده مغز نغز و قشرها مغفور ازو مغز را پس چون بسوزد دور ازو از عنایت گر بکوبد بر سرش اشتها آید شراب احمرش ور نکوبد ماند او بسته دهان چون فقیه از شرب و بزم این شهان گفت شه با ساقیش ای نیک پی چه خموشی ده به طبعش آر هی هست پنهان حاکمی بر هر خرد هرکه را خواهد به فن از سر برد آفتاب مشرق و تنویر او چون اسیران بسته در زنجیر او چرخ را چرخ اندر آرد در زمن چون بخواند در دماغش نیم فن عقل کو عقل دگر را سخره کرد مهره زو دارد ویست استاد نرد چند سیلی بر سرش زد گفت گیر در کشید از بیم سیلی آن زحیر مست گشت و شاد و خندان شد چو باغ در ندیمی و مضاحک رفت و لاغ شیرگیر و خوش شد انگشتک بزد سوی مبرز رفت تا میزک کند یک کنیزک بود در مبرز چو ماه سخت زیبا و ز قرناقان شاه چون بدید او را دهانش باز ماند عقل رفت و تن ستم پرداز ماند عمرها بوده عزب مشتاق و مست بر کنیزک در زمان در زد دو دست بس طپید آن دختر و نعره فراشت بر نیامد با وی و سودی نداشت زن به دست مرد در وقت لقا چون خمیر آمد به دست نانبا بسرشد گاهیش نرم و گه درشت زو بر آرد چاق چاقی زیر مشت گاه پهنش واکشد بر تخته ای درهمش آرد گهی یک لخته ای گاه در وی ریزد آب و گه نمک از تنور و آتشش سازد محک این چنین پیچند مطلوب و طلوب اندرین لعبند مغلوب و غلوب این لعب تنها نه شو را با زنست هر عشیق و عاشقی را این فنست از قدیم و حادث و عین و عرض پیچشی چون ویس و رامین مفترض لیک لعب هر یکی رنگی دگر پیچش هر یک ز فرهنگی دگر شوی و زن را گفته شد بهر مثیل که مکن ای شوی زن را بد گسیل آن شب گردک نه ینگا دست او خوش امانت داد اندر دست تو کانچ با او تو کنی ای معتمد از بد و نیکی خدا با تو کند حاصل این جا این فقیه از بی خودی نه عفیفی ماندش و نه زاهدی آن فقیه افتاد بر آن حورزاد آتش او اندر آن پنبه فتاد جان به جان پیوست و قالب ها چخید چون دو مرغ سربریده می طپید چه سقایه چه ملک چه ارسلان چه حیا چه دین چه بیم و خوف جان چشمشان افتاده اندر عین و غین نه حسن پیداست این جا نه حسین شد دراز و کو طریق بازگشت انتظار شاه هم از حد گذشت شاه آمد تا ببیند واقعه دید آن جا زلزله القارعه آن فقیه از بیم برجست و برفت سوی مجلس جام را بربود تفت شه چو دوزخ پر شرار و پر نکال تشنه خون دو جفت بدفعال چون فقیهش دید رخ پر خشم و قهر تلخ و خونی گشته هم چون جام زهر بانگ زد بر ساقیش که ای گرم دار چه نشستی خیره ده در طبعش آر خنده آمد شاه را گفت ای کیا آمدم با طبع آن دختر ترا پادشاهم کار من عدلست و داد زان خورم که یار را جودم بداد آنچ آن را من ننوشم هم چو نوش کی دهم در خورد یار و خویش و توش زان خورانم من غلامان را که من می خورم بر خوان خاص خویشتن زان خورانم بندگان را از طعام که خورم من خود ز پخته یا ز خام من چو پوشم از خز و اطلس لباس زان بپوشانم حشم را نه پلاس شرم دارم از نبی ذو فنون البسوهم گفت مما تلبسون مصطفی کرد این وصیت با بنون اطعموا الاذناب مما تاکلون دیگران را بس به طبع آورده ای در صبوری چست و راغب کرده ای هم به طبع آور بمردی خویش را پیشوا کن عقل صبراندیش را چون قلاووزی صبرت پر شود جان به اوج عرش و کرسی بر شود مصطفی بین که چو صبرش شد براق بر کشانیدش به بالای طباق # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۱۴ - روان گشتن شاه‌زادگان بعد از تمام بحث و ماجرا به جانب ولایت چین سوی معشوق و مقصود تا به قدر امکان به مقصود نزدیک‌تر باشند اگر چه راه وصل مسدودست به قدر امکان نزدیک‌تر شدن محمودست الی آخره این بگفتند و روان گشتند زود هر چه بود ای یار من آن لحظه بود صبر بگزیدند و صدیقین شدند بعد از آن سوی بلاد چین شدند والدین و ملک را بگذاشتند راه معشوق نهان بر داشتند هم چو ابراهیم ادهم از سریر عشقشان بی پا و سر کرد و فقیر یا چو ابراهیم مرسل سرخوشی خویش را افکند اندر آتشی یا چو اسمعیل صبار مجید پیش عشق و خنجرش حلقی کشید # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۱۵ - حکایت امرء القیس کی پادشاه عرب بود و به صورت عظیم به جمال بود یوسف وقت خود بود و زنان عرب چون زلیخا مردهٔ او و او شاعر طبع قفا نبک من ذکری حبیب و منزل چون همه زنان او را به جان می‌جستند ای عجب غزل او و نالهٔ او بهر چه بود مگر دانست کی این‌ها همه تمثال صورتی‌اند کی بر تخته‌های خاک نقش کرده‌اند عاقبت این امرء القیس را حالی پیدا شد کی نیم‌شب از ملک و فرزند گریخت و خود را در دلقی پنهان کرد و از آن اقلیم به اقلیم دیگر رفت در طلب آن کس کی از اقلیم منزه است یختص برحمته من یشاء الی آخره امرء القیس از ممالک خشک لب هم کشیدش عشق از خطه عرب تا بیامد خشت می زد در تبوک با ملک گفتند شاهی از ملوک امرء القیس آمدست این جا به کد در شکار عشق و خشتی می زند آن ملک برخاست شب شد پیش او گفته او را ای ملیک خوب رو یوسف وقتی دو ملکت شد کمال مر ترا رام از بلاد و از جمال گشته مردان بندگان از تیغ تو وان زنان ملک مه بی میغ تو پیش ما باشی تو بخت ما بود جان ما از وصل تو صد جان شود هم من و هم ملک من مملوک تو ای به همت ملک ها متروک تو فلسفه گفتش بسی و او خموش ناگهان وا کرد از سر روی پوش تا چه گفتش او به گوش از عشق و درد هم چو خود در حال سرگردانش کرد دست او بگرفت و با او یار شد او هم از تخت و کمر بیزار شد تا بلاد دور رفتند این دو شه عشق یک کرت نکردست این گنه بر بزرگان شهد و بر طفلانست شیر او بهر کشتی بود من الاخیر غیر این دو بس ملوک بی شمار عشقشان از ملک بربود و تبار جان این سه شه بچه هم گرد چین هم چو مرغان گشته هر سو دانه چین زهره نی تا لب گشایند از ضمیر زانک رازی با خطر بود و خطیر صد هزاران سر بپولی آن زمان عشق خشم آلوده زه کرده کمان عشق خود بی خشم در وقت خوشی خوی دارد دم به دم خیره کشی این بود آن لحظه کو خشنود شد من چه گویم چونک خشم آلود شد لیک مرج جان فدای شیر او کش کشد این عشق و این شمشیر او کشتنی به از هزاران زندگی سلطنت ها مرده این بندگی با کنایت رازها با هم دگر پست گفتندی به صد خوف و حذر راز را غیر خدا محرم نبود آه را جز آسمان هم دم نبود اصطلاحاتی میان هم دگر داشتندی بهر ایراد خبر زین لسان الطیر عام آموختند طمطراق و سروری اندوختند صورت آواز مرغست آن کلام غافلست از حال مرغان مرد خام کو سلیمانی که داند لحن طیر دیو گرچه ملک گیرد هست غیر دیو بر شبه سلیمان کرد ایست علم مکرش هست و علمناش نیست چون سلیمان از خدا بشاش بود منطق الطیری ز علمناش بود تو از آن مرغ هوایی فهم کن که ندیدستی طیور من لدن جای سیمرغان بود آن سوی قاف هر خیالی را نباشد دست باف جز خیالی را که دید آن اتفاق آنگهش بعدالعیان افتد فراق نه فراق قطع بهر مصلحت که آمنست از هر فراق آن منقبت بهر استبقاء آن روحی جسد آفتاب از برف یک دم درکشد بهر جان خویش جو زیشان صلاح هین مدزد از حرف ایشان اصطلاح آن زلیخا از سپندان تا به عود نام جمله چیز یوسف کرده بود نام او در نامها مکتوم کرد محرمان را سر آن معلوم کرد چون بگفتی موم ز آتش نرم شد این بدی کان یار با ما گرم شد ور بگفتی مه برآمد بنگرید ور بگفتی سبز شد آن شاخ بید ور بگفتی برگها خوش می طپند ور بگفتی خوش همی سوزد سپند ور بگفتی گل به بلبل راز گفت ور بگفتی شه سر شهناز گفت ور بگفتی چه همایونست بخت ور بگفتی که بر افشانید رخت ور بگفتی که سقا آورد آب ور بگفتی که بر آمد آفتاب ور بگفتی دوش دیگی پخته اند یا حوایج از پزش یک لخته اند ور بگفتی هست نانها بی نمک ور بگفتی عکس می گردد فلک ور بگفتی که به درد آمد سرم ور بگفتی درد سر شد خوشترم گر ستودی اعتناق او بدی ور نکوهیدی فراق او بدی صد هزاران نام گر بر هم زدی قصد او و خواه او یوسف بدی گرسنه بودی چو گفتی نام او می شدی او سیر و مست جام او تشنگیش از نام او ساکن شدی نام یوسف شربت باطن شدی ور بدی دردیش زان نام بلند درد او در حال گشتی سودمند وقت سرما بودی او را پوستین این کند در عشق نام دوست این عام می خوانند هر دم نام پاک این عمل نکند چو نبود عشقناک آنچ عیسی کرده بود از نام هو می شدی پیدا ورا از نام او چونک با حق متصل گردید جان ذکر آن اینست و ذکر اینست آن خالی از خود بود و پر از عشق دوست پس ز کوزه آن تلابد که دروست خنده بوی زعفران وصل داد گریه بوهای پیاز آن بعاد هر یکی را هست در دل صد مراد این نباشد مذهب عشق و وداد یار آمد عشق را روز آفتاب آفتاب آن روی را هم چون نقاب آنک نشناسد نقاب از روی یار عابد الشمس است دست از وی بدار روز او و روزی عاشق هم او دل همو دلسوزی عاشق هم او ماهیان را نقد شد از عین آب نان و آب و جامه و دارو و خواب هم چو طفلست او ز پستان شیرگیر او نداند در دو عالم غیر شیر طفل داند هم نداند شیر را راه نبود این طرف تدبیر را گیج کرد این گردنامه روح را تا بیابد فاتح و مفتوح را گیج نبود در روش بلک اندرو حاملش دریا بود نه سیل و جو چون بیابد او که یابد گم شود هم چو سیلی غرقه قلزم شود دانه گم شد آنگهی او تین بود تا نمردی زر ندادم این بود # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۱۶ - بعد مکث ایشان متواری در بلاد چین در شهر تختگاه و بعد دراز شدن صبر بی‌صبر شدن آن بزرگین کی من رفتم الوداع خود را بر شاه عرضه کنم اما قدمی تنیلنی مقصودی او القی راسی کفادی ثم یا پای رساندم به مقصود و مراد یا سر بنهم هم‌چو دل از دست آن‌جا و نصیحت برادران او را سود ناداشتن یا عاذل العاشقین دع فة اضلها الله کیف ترشدها الی آخره آن بزرگین گفت ای اخوان من ز انتظار آمد به لب این جان من لا ابالی گشته ام صبرم نماند مر مرا این صبر در آتش نشاند طاقت من زین صبوری طاق شد راقعه من عبرت عشاق شد من ز جان سیر آمدم اندر فراق زنده بودن در فراق آمد نفاق چند درد فرقتش بکشد مرا سر ببر تا عشق سر بخشد مرا دین من از عشق زنده بودنست زندگی زین جان و سر ننگ منست تیغ هست از جان عاشق گردروب زانک سیف افتاد محاء الذنوب چون غبار تن بشد ماهم بتافت ماه جان من هوای صاف یافت عمرها بر طبل عشقت ای صنم ان فی موتی حیاتی می زنم دعوی مرغابیی کردست جان کی ز طوفان بلا دارد فغان بط را ز اشکستن کشتی چه غم کشتی اش بر آب بس باشد قدم زنده زین دعوی بود جان و تنم من ازین دعوی چگونه تن زنم خواب می بینم ولی در خواب نه مدعی هستم ولی کذاب نه گر مرا صد بار تو گردن زنی هم چو شمعم بر فروزم روشنی آتش ار خرمن بگیرد پیش و پس شب روان را خرمن آن ماه بس کرده یوسف را نهان و مختبی حیلت اخوان ز یعقوب نبی خفیه کردندش به حیلت سازیی کرد آخر پیرهن غمازیی آن دو گفتندش نصیحت در سمر که مکن ز اخطار خود را بی خبر هین منه بر ریش های ما نمک هین مخور این زهر بر جلدی و شک جز به تدبیر یکی شیخی خبیر چون روی چون نبودت قلبی بصیر وای آن مرغی که ناروییده پر بر پرد بر اوج و افتد در خطر عقل باشد مرد را بال و پری چون ندارد عقل عقل رهبری یا مظفر یا مظفرجوی باش یا نظرور یا نظرورجوی باش بی ز مفتاح خرد این قرع باب از هوا باشد نه از روی صواب عالمی در دام می بین از هوا وز جراحت های هم رنگ دوا مار استادست بر سینه چو مرگ در دهانش بهر صید اشگرف برگ در حشایش چون حشیشی او بپاست مرغ پندارد که او شاخ گیاست چون نشیند بهر خور بر روی برگ در فتد اندر دهان مار و مرگ کرده تمساحی دهان خویش باز گرد دندانهاش کرمان دراز از بقیه خور که در دندانش ماند کرم ها رویید و بر دندان نشاند مرغکان بینند کرم و قوت را مرج پندارند آن تابوت را چون دهان پر شد ز مرغ او ناگهان در کشدشان و فرو بندد دهان این جهان پر ز نقل و پر ز نان چون دهان باز آن تمساح دان بهر کرم و طعمه ای روزی تراش از فن تمساح دهر آمن مباش روبه افتد پهن اندر زیر خاک بر سر خاکش حبوب مکرناک تا بیاید زاغ غافل سوی آن پای او گیرد به مکر آن مکردان صدهزاران مکر در حیوان چو هست چون بود مکر بشر کو مهترست مصحفی در کف چو زین العابدین خنجری پر قهر اندر آستین گویدت خندان کای مولای من در دل او بابلی پر سحر و فن زهر قاتل صورتش شهدست و شیر هین مرو بی صحبت پیر خبیر جمله لذات هوا مکرست و زرق سوز و تاریکیست گرد نور برق برق نور کوته و کذب و مجاز گرد او ظلمات و راه تو دراز نه به نورش نامه توانی خواندن نه به منزل اسپ دانی راندن لیک جرم آنک باشی رهن برق از تو رو اندر کشد انوار شرق می کشاند مکر برقت بی دلیل در مفازه مظلمی شب میل میل بر که افتی گاه و در جوی اوفتی گه بدین سو گه بدان سوی اوفتی خود نبینی تو دلیل ای جاه جو ور ببینی رو بگردانی ازو که سفر کردم درین ره شصت میل مر مرا گمراه گوید این دلیل گر نهم من گوش سوی این شگفت ز امر او راهم ز سر باید گرفت من درین ره عمر خود کردم گرو هرچه بادا باد ای خواجه برو راه کردی لیک در ظن چو برق عشر آن ره کن پی وحی چو شرق ظن لایغنی من الحق خوانده ای وز چنان برقی ز شرقی مانده ای هی در آ در کشتی ما ای نژند یا تو آن کشتی برین کشتی ببند گوید او چون ترک گیرم گیر و دار چون روم من در طفیلت کوروار کور با رهبر به از تنها یقین زان یکی ننگست و صد ننگست ازین می گریزی از پشه در کزدمی می گریزی در یمی تو از نمی می گریزی از جفاهای پدر در میان لوطیان و شور و شر می گریزی هم چو یوسف ز اندهی تا ز نرتع نلعب افتی در چهی در چه افتی زین تفرج هم چو او مر ترا لیک آن عنایت یار کو گر نبودی آن به دستوری پدر برنیاوردی ز چه تا حشر سر آن پدر بهر دل او اذن داد گفت چون اینست میلت خیر باد هر ضریری کز مسیحی سر کشد او جهودانه بماند از رشد قابل ضو بود اگر چه کور بود شد ازین اعراض او کور و کبود گویدش عیسی بزن در من دو دست ای عمی کحل عزیزی با منست از من ار کوری بیابی روشنی بر قمیص یوسف جان بر زنی کار و باری کت رسد بعد شکست اندر آن اقبال و منهاج رهست کار و باری که ندارد پا و سر ترک کن هی پیر خر ای پیر خر غیر پیر استاد و سرلشکر مباد پیر گردون نی ولی پیر رشاد در زمان چون پیر را شد زیردست روشنایی دید آن ظلمت پرست شرط تسلیم است نه کار دراز سود نبود در ضلالت ترک تاز من نجویم زین سپس راه اثیر پیر جویم پیر جویم پیر پیر پیر باشد نردبان آسمان تیر پران از که گردد از کمان نه ز ابراهیم نمرود گران کرد با کرکس سفر بر آسمان از هوا شد سوی بالا او بسی لیک بر گردون نپرد کرکسی گفتش ابراهیم ای مرد سفر کرکست من باشم اینت خوب تر چون ز من سازی به بالا نردبان بی پریدن بر روی بر آسمان آنچنان که می رود تا غرب و شرق بی ز زاد و راحله دل هم چو برق آنچنان که می رود شب ز اغتراب حس مردم شهرها در وقت خواب آنچنان که عارف از راه نهان خوش نشسته می رود در صد جهان گر ندادستش چنین رفتار دست این خبرها زان ولایت از کیست این خبرها وین روایات محق صد هزاران پیر بر وی متفق یک خلافی نی میان این عیون آنچنان که هست در علم ظنون آن تحری آمد اندر لیل تار وین حضور کعبه و وسط نهار خیز ای نمرود پر جوی از کسان نردبانی نایدت زین کرکسان عقل جزوی کرکس آمد ای مقل پر او با جیفه خواری متصل عقل ابدالان چو پر جبرییل می پرد تا ظل سدره میل میل باز سلطانم گشم نیکوپیم فارغ از مردارم و کرکس نیم ترک کرکس کن که من باشم کست یک پر من بهتر از صد کرکست چند بر عمیا دوانی اسپ را باید استا پیشه را و کسپ را خویشتن رسوا مکن در شهر چین عاقلی جو خویش از وی در مچین آن چه گوید آن فلاطون زمان هین هوا بگذار و رو بر وفق آن جمله می گویند اندر چین به جد بهر شاه خویشتن که لم یلد شاه ما خود هیچ فرزندی نزاد بلک سوی خویش زن را ره نداد هر که از شاهان ازین نوعش بگفت گردنش با تیغ بران کرد جفت شاه گوید چونک گفتی این مقال یا بکن ثابت که دارم من عیال مر مرا دختر اگر ثابت کنی یافتی از تیغ تیزم آمنی ورنه بی شک من ببرم حلق تو ای بگفته لاف کذب آمیغ تو بنگر ای از جهل گفته ناحقی پر ز سرهای بریده خندقی خندقی از قعر خندق تا گلو پر ز سرهای بریده زین غلو جمله اندر کار این دعوی شدند گردن خود را بدین دعوی زدند هان ببین این را به چشم اعتبار این چنین دعوی میندیش و میار تلخ خواهی کرد بر ما عمر ما کی برین می دارد ای دادر ترا گر رود صد سال آنک آگاه نیست بر عما آن از حساب راه نیست بی سلاحی در مرو در معرکه هم چو بی باکان مرو در تهلکه این همه گفتند و گفت آن ناصبور که مرا زین گفته ها آید نفور سینه پر آتش مرا چون منقل است کشت کامل گشت وقت منجل است صدر را صبری بد اکنون آن نماند بر مقام صبر عشق آتش نشاند صبر من مرد آن شبی که عشق زاد درگذشت او حاضران را عمر باد ای محدث از خطاب و از خطوب زان گذشتم آهن سردی مکوب سرنگونم هی رها کن پای من فهم کو در جمله اجزای من اشترم من تا توانم می کشم چون فتادم زار با کشتن خوشم پر سر مقطوع اگر صد خندق است پیش درد من مزاح مطلق است من نخواهم زد دگر از خوف و بیم این چنین طبل هوا زیر گلیم من علم اکنون به صحرا می زنم یا سراندازی و یا روی صنم حلق کو نبود سزای آن شراب آن بریده به به شمشیر و ضراب دیده کو نبود ز وصلش در فره آن چنان دیده سپید کور به گوش کان نبود سزای راز او بر کنش که نبود آن بر سر نکو اندر آن دستی که نبود آن نصاب آن شکسته به به ساطور قصاب آنچنان پایی که از رفتار او جان نپیوندد به نرگس زار او آنچنان پا در حدید اولیترست که آنچنان پا عاقبت درد سرست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۱۷ - بیان مجاهد کی دست از مجاهده باز ندارد اگر چه داند بسطت عطاء حق را کی آن مقصود از طرف دیگر و به سبب نوع عمل دیگر بدو رساند کی در وهم او نبوده باشد او همه وهم و اومید درین طریق معین بسته باشد حلقهٔ همین در می‌زند بوک حق تعالی آن روزی را از در دیگر بدو رساند کی او آن تدبیر نکرده باشد و یرزقه من حیث لا یحتسب العبد یدبر والله یقدر و بود کی بنده را وهم بندگی بود کی مرا از غیر این در برساند اگر چه من حلقهٔ این در می‌زنم حق تعالی او را هم ازین در روزی رساند فی‌الجمله این همه درهای یکی سرایست مع تقریره یا درین ره آیدم آن کام من یا چو باز آیم ز ره سوی وطن بوک موقوفست کامم بر سفر چون سفر کردم بیابم در حضر یار را چندین بجویم جد و چست که بدانم که نمی بایست جست آن معیت کی رود در گوش من تا نگردم گرد دوران زمن کی کنم من از معیت فهم راز جز که از بعد سفرهای دراز حق معیت گفت و دل را مهر کرد تا که عکس آید به گوش دل نه طرد چون سفرها کرد و داد راه داد بعد از آن مهر از دل او بر گشاد چون خطایین آن حساب با صفا گرددش روشن ز بعد دو خطا بعد از آن گوید اگر دانستمی این معیت را کی او را جستمی دانش آن بود موقوف سفر ناید آن دانش به تیزی فکر آنچنان که وجه وام شیخ بود بسته و موقوف گریه آن وجود کودک حلواییی بگریست زار توخته شد وام آن شیخ کبار گفته شد آن داستان معنوی پیش ازین اندر خلال مثنوی در دلت خوف افکند از موضعی تا نباشد غیر آنت مطمعی در طمع فایده دیگر نهد وآن مرادت از کسی دیگر دهد ای طمع در بسته در یک جای سخت که آیدم میوه از آن عالی درخت آن طمع زان جا نخواهد شد وفا بل ز جای دیگر آید آن عطا آن طمع را پس چرا در تو نهاد چون نخواستت زان طرف آن چیز داد از برای حکمتی و صنعتی نیز تا باشد دلت در حیرتی تا دلت حیران بود ای مستفید که مرادم از کجا خواهد رسد تا بدانی عجز خویش و جهل خویش تا شود ایقان تو در غیب بیش هم دلت حیران بود در منتجع که چه رویاند مصرف زین طمع طمع داری روزیی در درزیی تا ز خیاطی بی زر تا زیی رزق تو در زرگری آرد پدید که ز وهمت بود آن مکسب بعید پس طمع در درزیی بهر چه بود چون نخواست آن رزق زان جانب گشود بهر نادر حکمتی در علم حق که نبشت آن حکم را در ما سبق نیز تا حیران بود اندیشه ات تا که حیرانی بود کل پیشه ات یا وصال یار زین سعیم رسد یا ز راهی خارج از سعی جسد من نگویم زین طریق آید مراد می طپم تا از کجا خواهد گشاد سربریده مرغ هر سو می فتد تا کدامین سو رهد جان از جسد یا مراد من برآید زین خروج یا ز برجی دیگر از ذات البروج # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۱۸ - حکایت آن شخص کی خواب دید کی آنچ می‌طلبی از یسار به مصر وفا شود آنجا گنجیست در فلان محله در فلان خانه چون به مصر آمد کسی گفت من خواب دیده‌ام کی گنجیست به بغداد در فلان محله در فلان خانه نام محله و خانهٔ این شخص بگفت آن شخص فهم کرد کی آن گنج در مصر گفتن جهت آن بود کی مرا یقین کنند کی در غیر خانهٔ خود نمی‌باید جستن ولیکن این گنج یقین و محقق جز در مصر حاصل نشود بود یک میراثی مال و عقار جمله را خورد و بماند او عور و زار مال میراثی ندارد خود وفا چون بناکام از گذشته شد جدا او نداند قدر هم کآسان بیافت کو به کد و رنج و کسبش کم شتافت قدر جان زان می ندانی ای فلان که بدادت حق به بخشش رایگان نقد رفت و کاله رفته و خانه ها ماند چون چغدان در آن ویرانه ها گفت یا رب برگ دادی رفت برگ یا بده برگی و یا بفرست مرگ چون تهی شد یاد حق آغاز کرد یا رب و یا رب اجرنی ساز کرد چون پیمبر گفته مؤمن مزهرست در زمان خالیی ناله گرست چون شود پر مطربش بنهد ز دست پر مشو که آسیب دست او خوش ست تی شو و خوش باش بین اصبعین کز می لاأین سرمست است این رفت طغیان آب از چشمش گشاد آب چشمش زرع دین را آب داد # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۱۹ - سبب تاخیر اجابت دعای مؤمن ای بسا مخلص که نالد در دعا تا رود دود خلوصش بر سما تا رود بالای این سقف برین بوی مجمر از انین المذنبین پس ملایک با خدا نالند زار کای مجیب هر دعا وی مستجار بنده مؤمن تضرع می کند او نمی داند به جز تو مستند تو عطا بیگانگان را می دهی از تو دارد آرزو هر مشتهی حق بفرماید که نه از خواری اوست عین تاخیر عطا یاری اوست حاجت آوردش ز غفلت سوی من آن کشیدش مو کشان در کوی من گر بر آرم حاجتش او وا رود هم در آن بازیچه مستغرق شود گرچه می نالد به جان یا مستجار دل شکسته سینه خسته گو بزار خوش همی آید مرا آواز او وآن خدایا گفتن و آن راز او وانک اندر لابه و در ماجرا می فریباند به هر نوعی مرا طوطیان و بلبلان را از پسند از خوش آوازی قفس در می کنند زاغ را و چغد را اندر قفس کی کنند این خود نیامد در قصص پیش شاهد باز چون آید دو تن آن یکی کمپیر و دیگر خوش ذقن هر دو نان خواهند او زوتر فطیر آرد و کمپیر را گوید که گیر وآن دگر را که خوش استش قد و خد کی دهد نان بل به تاخیر افکند گویدش بنشین زمانی بی گزند که به خانه نان تازه می پزند چون رسد آن نان گرمش بعد کد گویدش بنشین که حلوا می رسد هم برین فن داردارش می کند وز ره پنهان شکارش می کند که مرا کاریست با تو یک زمان منتظر می باش ای خوب جهان بی مرادی مومنان از نیک و بد تو یقین می دان که بهر این بود # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۲۰ - رجوع کردن به قصهٔ آن شخص کی به او گنج نشان دادند به مصر و بیان تضرع او از درویشی به حضرت حق مرد میراثی چو خورد و شد فقیر آمد اندر یا رب و گریه و نفیر خود کی کوبد این در رحمت نثار که نیابد در اجابت صد بهار خواب دید او هاتفی گفت او شنید که غنای تو به مصر آید پدید رو به مصر آنجا شود کار تو راست کرد کدیت را قبول او مرتجاست در فلان موضع یکی گنجی است زفت در پی آن بایدت تا مصر رفت بی درنگی هین ز بغداد ای نژند رو به سوی مصر و منبت گاه قند چون ز بغداد آمد او تا سوی مصر گرم شد پشتش چو دید او روی مصر بر امید وعده هاتف که گنج یابد اندر مصر بهر دفع رنج در فلان کوی و فلان موضع دفین هست گنجی سخت نادر بس گزین لیک نفقه ش بیش و کم چیزی نماند خواست دقی بر عوام الناس راند لیک شرم و همتش دامن گرفت خویش را در صبر افشردن گرفت باز نفسش از مجاعت برطپید ز انتجاع و خواستن چاره ندید گفت شب بیرون روم من نرم نرم تا ز ظلمت نایدم در کدیه شرم هم چو شبکوکی کنم شب ذکر و بانگ تا رسد از بامهاام نیم دانگ اندرین اندیشه بیرون شد بکوی واندرین فکرت همی شد سو به سوی یک زمان مانع همی شد شرم و جاه یک زمانی جوع می گفتش بخواه پای پیش و پای پس تا ثلث شب که بخواهم یا بخسپم خشک لب # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۲۱ - رسیدن آن شخص به مصر و شب بیرون آمدن به کوی از بهر شبکوکی و گدایی و گرفتن عسس او را و مراد او حاصل شدن از عسس بعد از خوردن زخم بسیار و عَسی أَنْ تَکْرَهوا شَیْئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ و قوله تعالی سَیَجْعَلُ اللهُ بَعْدَ عُسْرٍ یُسْراً و قوله علیه‌السلام اشتدّی ازمّة تنفرجی و جمیع القرآن و الکتب المنزلة فی تقریر هذا ناگهانی خود عسس او را گرفت مشت و چوبش زد ز صفرا  ناشکفت اتفاقا اندر آن شب های تار دیده بد مردم ز شب دزدان ضرار بود شب های مخوف و منتحس پس به جد می جست دزدان را عسس تا خلیفه گفت که ببرید دست هر که شب گردد وگر خویش منست بر عسس کرده ملک تهدید و بیم که چرا باشید بر دزدان رحیم عشوه شان را از چه رو باور کنید یا چرا زیشان قبول زر کنید رحم بر دزدان و هر منحوس دست بر ضعیفان ضربت و بی رحمیست هین ز رنج خاص مسکل ز انتقام رنج او کم بین ببین تو رنج عام اصبع ملدوغ بر در دفع شر در تعدی و هلاک تن نگر اتفاقا اندر آن ایام دزد گشته بود انبوه پخته و خام دزد در چنین وقتش بدید و سخت زد چوب ها و زخمهای بی عدد نعره و فریاد زان درویش خاست که مزن تا من بگویم حال راست گفت اینک دادمت مهلت بگو تا به شب چون آمدی بیرون به کو تو نه ای زینجا غریب و منکری راستی گو تا به چه مکر اندری اهل دیوان بر عسس طعنه زدند که چرا دزدان کنون انبه شدند انبهی از تست و از امثال تست وا نما یاران زشتت را نخست ورنه کین جمله را از تو کشم تا شود آمن زر هر محتشم گفت او از بعد سوگندان پر که نیم من خانه سوز و کیسه بر من نه مرد دزدی و بیدادیم من غریب مصرم و بغدادیم # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۲۲ - بیان این خبر کی الکذب ریبة والصدق طمانینة قصه آن خواب و گنج زر بگفت پس ز صدق او دل آن کس شکفت بوی صدقش آمد از سوگند او سوز او پیدا شد و اسپند او دل بیارامد به گفتار صواب آنچنان که تشنه آرامد به آب جز دل محجوب کو را علتیست از نبیش تا غبی تمییز نیست ورنه آن پیغام کز موضع بود بر زند بر مه شکافیده شود مه شکافد وان دل محجوب نی زانک مردودست او محبوب نی چشمه شد چشم عسس ز اشک مبل نی ز گفت خشک بل از بوی دل یک سخن از دوزخ آید سوی لب یک سخن از شهر جان در کوی لب بحر جان افزا و بحر پر حرج در میان هر دو بحر این لب مرج چون یپنلو در میان شهرها از نواحی آید آن جا بهر ما کاله معیوب قلب کیسه بر کاله پر سود مستشرف چو در زین یپنلو هر که بازرگان ترست بر سره و بر قلب ها دیده ورست شد یپنلو مر ورا دار الرباح وآن دگر را از عمی دار الجناح هر یکی ز اجزای عالم یک به یک بر غبی بندست و بر استاد فک بر یکی قندست و بر دیگر چو زهر بر یکی لطفست و بر دیگر چو قهر هر جمادی با نبی افسانه گو کعبه با حاجی گواه و نطق خو بر مصلی مسجد آمد هم گواه کو همی آمد به من از دور راه با خلیل آتش گل و ریحان و ورد باز بر نمرودیان مرگست و درد بارها گفتیم این را ای حسن می نگردم از بیانش سیر من بارها خوردی تو نان دفع ذبول این همان نانست چون نبوی ملول در تو جوعی می رسد تو ز اعتلال که همی سوزد ازو تخمه و ملال هرکه را درد مجاعت نقد شد نو شدن با جزو جزوش عقد شد لذت از جوعست نه از نقل نو با مجاعت از شکر به نان جو پس ز بی جوعیست وز تخمه تمام آن ملالت نه ز تکرار کلام چون ز دکان و مکاس و قیل و قال در فریب مردمت ناید ملال چون ز غیبت و اکل لحم مردمان شصت سالت سیریی نامد از آن عشوه ها در صید شله کفته تو بی ملولی بارها خوش گفته تو بار آخر گوییش سوزان و چست گرم تر صد بار از بار نخست درد داروی کهن را نو کند درد هر شاخ ملولی خو کند کیمیای نو کننده دردهاست کو ملولی آن طرف که درد خاست هین مزن تو از ملولی آه سرد درد جو و درد جو و درد درد خادع دردند درمان های ژاژ ره زنند و زرستانان رسم باژ آب شوری نیست درمان عطش وقت خوردن گر نماید سرد و خوش لیک خادع گشته و مانع شد ز جست ز آب شیرینی کزو صد سبزه رست هم چنین هر زر قلبی مانعست از شناس زر خوش هرجا که هست پا و پرت را به تزویری برید که مراد تو منم گیر ای مرید گفت دردت چینم او خود درد بود مات بود ار چه به ظاهر برد بود رو ز درمان دروغین می گریز تا شود دردت مصیب و مشک بیز گفت نه دزدی تو و نه فاسقی مرد نیکی لیک گول و احمقی بر خیال و خواب چندین ره کنی نیست عقلت را تسوی روشنی بارها من خواب دیدم مستمر که به بغدادست گنجی مستتر در فلان سوی و فلان کویی دفین بود آن خود نام کوی این حزین هست در خانه فلانی رو بجو نام خانه و نام او گفت آن عدو دیده ام خود بارها این خواب من که به بغدادست گنجی در وطن هیچ من از جا نرفتم زین خیال تو به یک خوابی بیایی بی ملال خواب احمق لایق عقل ویست هم چو او بی قیمتست و لاشیست خواب زن کمتر ز خواب مرد دان از پی نقصان عقل و ضعف جان خواب ناقص عقل و گول آید کساد پس ز بی عقلی چه باشد خواب باد گفت با خود گنج در خانه منست پس مرا آن جا چه فقر و شیونست بر سر گنج از گدایی مرده ام زانک اندر غفلت و در پرده ام زین بشارت مست شد دردش نماند صد هزار الحمد بی لب او بخواند گفت بد موقوف این لت لوت من آب حیوان بود در حانوت من رو که بر لوت شگرفی بر زدم کوری آن وهم که مفلس بدم خواه احمق دان مرا خواهی فرو آن من شد هرچه می خواهی بگو من مراد خویش دیدم بی گمان هرچه خواهی گو مرا ای بددهان تو مرا پر درد گو ای محتشم پیش تو پر درد و پیش خود خوشم وای اگر بر عکس بودی این مطار پیش تو گلزار و پیش خویش زار # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۲۳ - مثل گفت با درویش روزی یک خسی که ترا این جا نمی داند کسی گفت او گر می نداند عامیم خویش را من نیک می دانم کیم وای اگر برعکس بودی درد و ریش او بدی بینای من من کور خویش احمقم گیر احمقم من نیک بخت بخت بهتر از لجاج و روی سخت این سخن بر وفق ظنت می جهد ورنه بختم داد عقلم هم دهد # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۲۴ - بازگشتن آن شخص شادمان و مراد یافته و خدای را شکر گویان و سجده کنان و حیران در غرایب اشارات حق و ظهور تاویلات آن در وجهی کی هیچ عقلی و فهمی بدانجا نرسد باز گشت از مصر تا بغداد او ساجد و راکع ثناگر شکرگو جمله ره حیران و مست او زین عجب ز انعکاس روزی و راه طلب کز کجا اومیدوارم کرده بود وز کجا افشاند بر من سیم و سود این چه حکمت بود که قبله مراد کردم از خانه برون گمراه و شاد تا شتابان در ضلالت می شدم هر دم از مطلب جداتر می بدم باز آن عین ضلالت را به جود حق وسیلت کرد اندر رشد و سود گمرهی را منهج ایمان کند کژروی را محصد احسان کند تا نباشد هیچ محسن بی وجا تا نباشد هیچ خاین بی رجا اندرون زهر تریاق آن حفی کرد تا گویند ذواللطف الخفی نیست مخفی در نماز آن مکرمت در گنه خلعت نهد آن مغفرت منکران را قصد اذلال ثقات ذل شده عز و ظهور معجزات قصدشان ز انکار ذل دین بده عین ذل عز رسولان آمده گر نه انکار آمدی از هر بدی معجزه و برهان چرا نازل شدی خصم منکر تا نشد مصداق خواه کی کند قاضی تقاضای گواه معجزه هم چون گواه آمد زکی بهر صدق مدعی در بی شکی طعن چون می آمد از هر ناشناخت معجزه می داد حق و می نواخت مکر آن فرعون سیصد تو بده جمله ذل او و قمع او شده ساحران آورده حاضر نیک و بد تا که جرح معجزه موسی کند تا عصا را باطل و رسوا کند اعتبارش را ز دلها بر کند عین آن مکر آیت موسی شود اعتبار آن عصا بالا رود لشکر آرد او پگه تا حول نیل تا زند بر موسی و قومش سبیل آمنی امت موسی شود او به تحت الارض و هامون در رود گر به مصر اندر بدی او نامدی وهم از سبطی کجا زایل شدی آمد و در سبط افکند او گداز که بدانک امن در خوفست راز آن بود لطف خفی کو را صمد نار بنماید خود آن نوری بود نیست مخفی مزد دادن در تقی ساحران را اجر بین بعد از خطا نیست مخفی وصل اندر پرورش ساحران را وصل داد او در برش نیست مخفی سیر با پای روا ساحران را سیر بین در قطع پا عارفان زانند دایم آمنون که گذر کردند از دریای خون امنشان از عین خوف آمد پدید لاجرم باشند هر دم در مزید امن دیدی گشته در خوفی خفی خوف بین هم در امیدی ای حفی آن امیر از مکر بر عیسی تند عیسی اندر خانه رو پنهان کند اندر آید تا شود او تاجدار خود ز شبه عیسی آید تاج دار هی میاویزید من عیسی نیم من امیرم بر جهودان خوش پیم زوترش بردار آویزید کو عیسی است از دست ما تخلیط جو چند لشکر می رود تا بر خورد برگ او فی گردد و بر سر خورد چند در عالم بود برعکس این زهر پندارد بود آن انگبین بس سپه بنهاده دل بر مرگ خویش روشنیها و ظفر آید به پیش ابرهه با پیل بهر ذل بیت آمده تا افکند حی را چو میت تا حریم کعبه را ویران کند جمله را زان جای سرگردان کند تا همه زوار گرد او تنند کعبه او را همه قبله کنند وز عرب کینه کشد اندر گزند که چرا در کعبه ام آتش زنند عین سعیش عزت کعبه شده موجب اعزاز آن بیت آمده مکیان را عز یکی بد صد شده تا قیامت عزشان ممتد شده او و کعبه او شده مخسوف تر از چیست این از عنایات قدر از جهاز ابرهه هم چون دده آن فقیران عرب توانگر شده او گمان برده که لشکر می کشید بهر اهل بیت او زر می کشید اندرین فسخ عزایم وین همم در تماشا بود در ره هر قدم خانه آمد گنج را او باز یافت کارش از لطف خدایی ساز یافت # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۲۵ - مکرر کردن برادران پند دادن بزرگین را و تاب ناآوردن او آن پند را و در رمیدن او ازیشان شیدا و بی‌خود رفتن و خود را در بارگاه پادشاه انداختن بی‌دستوری خواستن لیک از فرط عشق و محبت نه از گستاخی و لاابالی الی آخره آن دو گفتندش که اندر جان ما هست پاسخ ها چو نجم اندر سما گر نگوییم آن نیاید راست نرد ور بگوییم آن دلت آید به درد هم چو چغزیم اندر آب از گفت الم وز خموشی اختناقست و سقم گر نگوییم آتشی را نور نیست ور بگوییم آن سخن دستور نیست در زمان برجست کای خویشان وداع انما الدنیا و ما فیها متاع پس برون جست او چو تیری از کمان که مجال گفت کم بود آن زمان اندر آمد مست پیش شاه چین زود مستانه ببوسید او زمین شاه را مکشوف یک یک حالشان اول و آخر غم و زلزالشان میش مشغولست در مرعای خویش لیک چوپان واقفست از حال میش کلکم راع بداند از رمه کی علف خوارست و کی در ملحمه گرچه در صورت از آن صف دور بود لیک چون دف در میان سور بود واقف از سوز و لهیب آن وفود مصلحت آن بد که خشک آورده بود در میان جانشان بود آن سمی لیک قاصد کرده خود را اعجمی صورت آتش بود پایان دیگ معنی آتش بود در جان دیگ صورتش بیرون و معنیش اندرون معنی معشوق جان در رگ چو خون شاه زاده پیش شه زانو زده ده معرف شارح حالش شده گرچه شه عارف بد از کل پیش پیش لیک می کردی معرف کار خویش در درون یک ذره نور عارفی به بود از صد معرف ای صفی گوش را رهن معرف داشتن آیت محجوبیست و حزر و ظن آنک او را چشم دل شد دیدبان دید خواهد چشم او عین العیان با تواتر نیست قانع جان او بل ز چشم دل رسد ایقان او پس معرف پیش شاه منتجب در بیان حال او بگشود لب گفت شاها صید احسان توست پادشاهی کن که بی بیرون شوست دست در فتراک این دولت زدست بر سر سرمست او بر مال دست گفت شه هر منصبی و ملکتی که التماسش هست یابد این فتی بیست چندان ملک کو شد زان بری بخشمش اینجا و ما خود بر سری گفت تا شاهیت در وی عشق کاشت جز هوای تو هوایی کی گذاشت بندگی تش چنان درخورد شد که شهی اندر دل او سرد شد شاهی و شه زادگی در باختست از پی تو در غریبی ساختست صوفیست انداخت خرقه وجد در کی رود او بر سر خرقه دگر میل سوی خرقه داده و ندم آنچنان باشد که من مغبون شدم باز ده آن خرقه این سو ای قرین که نمی ارزید آن یعنی بدین دور از عاشق که این فکر آیدش ور بیاید خاک بر سر بایدش عشق ارزد صد چو خرقه کالبد که حیاتی دارد و حس و خرد خاصه خرقه ملک دنیا کابترست پنج دانگ مستیش درد سرست ملک دنیا تن پرستان را حلال ما غلام ملک عشق بی زوال عامل عشقست معزولش مکن جز به عشق خویش مشغولش مکن منصبی کانم ز رؤیت محجبست عین معزولیست و نامش منصبست موجب تاخیر اینجا آمدن فقد استعداد بود و ضعف فن بی ز استعداد در کانی روی بر یکی حبه نگردی محتوی هم چو عنینی که بکری را خرد گرچه سیمین بر بود کی بر خورد چون چراغی بی ز زیت و بی فتیل نه کثیرستش ز شمع و نه قلیل در گلستان اندر آید اخشمی کی شود مغزش ز ریحان خرمی هم چو خوبی دلبری مهمان غر بانگ چنگ و بربطی در پیش کر هم چو مرغ خاک که آید در بحار زان چه یابد جز هلاک و جز خسار هم چو بی گندم شده در آسیا جز سپیدی ریش و مو نبود عطا آسیای چرخ بر بی گندمان موسپیدی بخشد و ضعف میان لیک با باگندمان این آسیا ملک بخش آمد دهد کار و کیا اول استعداد جنت بایدت تا ز جنت زندگانی زایدت طفل نو را از شراب و از کباب چه حلاوت وز قصور و از قباب حد ندارد این مثل کم جو سخن تو برو تحصیل استعداد کن بهر استعداد تا اکنون نشست شوق از حد رفت و آن نامد به دست گفت استعداد هم از شه رسد بی ز جان کی مستعد گردد جسد لطف های شه غمش را در نوشت شد که صید شه کند او صید گشت هر که در اشکار چون تو صید شد صید را ناکرده قید او قید شد هرکه جویای امیری شد یقین پیش از آن او در اسیری شد رهین عکس می دان نقش دیباجه جهان نام هر بنده جهان خواجه جهان ای تن کژ فکرت معکوس رو صد هزار آزاد را کرده گرو مدتی بگذار این حیلت پزی چند دم پیش از اجل آزاد زی ور در آزادیت چون خر راه نیست هم چو دلوت سیر جز در چاه نیست مدتی رو ترک جان من بگو رو حریف دیگری جز من بجو نوبت من شد مرا آزاد کن دیگری را غیر من داماد کن ای تن صدکاره ترک من بگو عمر من بردی کسی دیگر بجو # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۲۶ - مفتون شدن قاضی بر زن جوحی و در صندوق ماندن و نایب قاضی صندوق را خریدن باز سال دوم آمدن زن جوحی بر امید بازی پارینه و گفتن قاضی کی مرا آزاد کن و کسی دیگر را بجوی الی آخر القصه جوحی هر سالی ز درویشی به فن رو بزن کردی کای دلخواه زن چون سلاحت هست رو صیدی بگیر تا بدوشانیم از صید تو شیر قوس ابرو تیر غمزه دام کید بهر چه دادت خدا از بهر صید رو پی مرغی شگرفی دام نه دانه بنما لیک در خوردش مده کام بنما و کن او را تلخ کام کی خورد دانه چو شد در حبس دام شد زن او نزد قاضی در گله که مرا افغان ز شوی ده دله قصه کوته کن که قاضی شد شکار از مقال و از جمال آن نگار گفت اندر محکمه ست این غلغله من نتانم فهم کردن این گله گر به خلوت آیی ای سرو سهی از ستم کاری شو شرحم دهی گفت خانه تو ز هر نیک و بدی باشد از بهر گله آمد شدی خانه سر جمله پر سودا بود صدر پر وسواس و پر غوغا بود باقی اعضا ز فکر آسوده اند وآن صدور از صادران فرسوده اند در خزان و باد خوف حق گریز آن شقایق های پارین را بریز این شقایق منع نو اشکوفه هاست که درخت دل برای آن نماست خویش را در خواب کن زین افتکار سر ز زیر خواب در یقظت بر آر هم چو آن اصحاب کهف ای خواجه زود رو به ایقاظا که تحسبهم رقود گفت قاضی ای صنم معمول چیست گفت خانه این کنیزک بس تهیست خصم در ده رفت و حارس نیز نیست بهر خلوت سخت نیکو مسکنیست امشب ار امکان بود آنجا بیا کار شب بی سمعه است و بی ریا جمله جاسوسان ز خمر خواب مست زنگی شب جمله را گردن زدست خواند بر قاضی فسون های عجب آن شکرلب وانگهانی از چه لب چند با آدم بلیس افسانه کرد چون حوا گفتش بخور آنگاه خورد اولین خون در جهان ظلم و داد از کف قابیل بهر زن فتاد نوح چون بر تابه بریان ساختی واهله بر تابه سنگ انداختی مکر زن بر کار او چیره شدی آب صاف وعظ او تیره شدی قوم را پیغام کردی از نهان که نگه دارید دین زین گمرهان # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۲۷ - رفتن قاضی به خانهٔ زن جوحی و حلقه زدن جوحی به خشم بر در و گریختن قاضی در صندوقی الی آخره مکر زن پایان ندارد رفت شب قاضی زیرک سوی زن بهر دب زن دو شمع و نقل مجلس راست کرد گفت ما مستیم بی این آب خورد اندر آن دم جوحی آمد در بزد جست قاضی مهربی تا در خزد غیر صندوقی ندید او خلوتی رفت در صندوق از خوف آن فتی اندر آمد جوحی و گفت ای حریف ای وبالم در ربیع و در خریف من چه دارم که فدایت نیست آن که ز من فریاد داری هر زمان بر لب خشکم گشادستی زبان گاه مفلس خوانیم گه قلتبان این دو علت گر بود ای جان مرا آن یکی از تست و دیگر از خدا من چه دارم غیر آن صندوق کان هست مایه تهمت و پایه گمان خلق پندارند زر دارم درون داد واگیرند از من زین ظنون صورت صندوق بس زیباست لیک از عروض و سیم و زر خالیست نیک چون تن زراق خوب و با وقار اندر آن سله نیابی غیر مار من برم صندوق را فردا به کو پس بسوزم در میان چارسو تا ببیند مؤمن و گبر و جهود که درین صندوق جز لعنت نبود گفت زن هی در گذر ای مرد ازین خورد سوگند او که نکنم جز چنین از پگه حمال آورد او چو باد زود آن صندوق بر پشتش نهاد اندر آن صندوق قاضی از نکال بانگ می زد کای حمال و ای حمال کرد آن حمال راست و چپ نظر کز چه سو در می رسد بانگ و خبر هاتفست این داعی من ای عجب یا پری ام می کند پنهان طلب چون پیاپی گشت آن آواز و بیش گفت هاتف نیست باز آمد به خویش عاقبت دانست کان بانگ و فغان بد ز صندوق و کسی در وی نهان عاشقی کو در غم معشوق رفت گرچه بیرونست در صندوق رفت عمر در صندوق برد از اندهان جز که صندوقی نبیند از جهان آن سری که نیست فوق آسمان از هوس او را در آن صندوق دان چون ز صندوق بدن بیرون رود او ز گوری سوی گوری می شود این سخن پایان ندارد قاضیش گفت ای حمال و ای صندوق کش از من آگه کن درون محکمه نایبم را زودتر با این همه تا خرد این را به زر زین بی خرد هم چنین بسته به خانه ما برد ای خدا بگمار قومی روحمند تا ز صندوق بدنمان وا خرند خلق را از بند صندوق فسون کی خرد جز انبیا و مرسلون از هزاران یک کسی خوش منظرست که بداند کو به صندوق اندرست او جهان را دیده باشد پیش از آن تا بدان ضد این ضدش گردد عیان زین سبب که علم ضاله مؤمنست عارف ضاله خودست و موقنست آنک هرگز روز نیکو خود ندید او درین ادبار کی خواهد طپید یا به طفلی در اسیری اوفتاد یا خود از اول ز مادر بنده زاد ذوق آزادی ندیده جان او هست صندوق صور میدان او دایما محبوس عقلش در صور از قفس اندر قفس دارد گذر منفذش نه از قفس سوی علا در قفس ها می رود از جا به جا در نبی ان استطعتم فانفذوا این سخن با جن و انس آمد ز هو گفت منفذ نیست از گردونتان جز به سلطان و به وحی آسمان گر ز صندوقی به صندوقی رود او سمایی نیست صندوقی بود فرجه صندوق نو نو منکرست در نیابد کو به صندوق اندرست گر نشد غره بدین صندوق ها هم چو قاضی جوید اطلاق و رها آنک داند این نشانش آن شناس کو نباشد بی فغان و بی هراس هم چو قاضی باشد او در ارتعاد کی برآید یک دمی از جانش شاد # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۲۸ - آمدن نایب قاضی میان بازار و خریداری کردن صندوق را از جوحی الی آخره نایب آمد گفت صندوقت به چند گفت نهصد بیشتر زر می دهند من نمی آیم فروتر از هزار گر خریداری گشا کیسه بیار گفت شرمی دار ای کوته نمد قیمت صندوق خود پیدا بود گفت بی رؤیت شری خود فاسدیست بیع ما زیر گلیم این راست نیست بر گشایم گر نمی ارزد مخر تا نباشد بر تو حیفی ای پدر گفت ای ستار بر مگشای راز سرببسته می خرم با من بساز ستر کن تا بر تو ستاری کنند تا نبینی آمنی بر کس مخند بس درین صندوق چون تو مانده اند خویش را اندر بلا بنشانده اند آنچ بر تو خواه آن باشد پسند بر دگر کس آن کن از رنج و گزند زانک بر مرصاد حق واندر کمین می دهد پاداش پیش از یوم دین آن عظیم العرش عرش او محیط تخت دادش بر همه جانها بسیط گوشه عرشش به تو پیوسته است هین مجنبان جز بدین و داد دست تو مراقب باش بر احوال خویش نوش بین در داد و بعد از ظلم نیش گفت آری اینچ کردم استم است لیک هم می دان که بادی اظلم است گفت نایب یک به یک ما بادییم با سواد وجه اندر شادییم هم چو زنگی کو بود شادان و خوش او نبیند غیر او بیند رخش ماجرا بسیار شد در من یزید داد صد دینار و آن از وی خرید هر دمی صندوقیی ای بدپسند هاتفان و غیبیانت می خرند # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۲۹ - در تفسیر این خبر کی مصطفی صلوات‌الله علیه فرمود من کنت مولاه فعلی مولاه تا منافقان طعنه زدند کی بس نبودش کی ما مطیعی و چاکری نمودیم او را چاکری کودکی خلم آلودمان هم می‌فرماید الی آخره زین سبب پیغامبر با اجتهاد نام خود وان علی مولا نهاد گفت هر کو را منم مولا و دوست ابن عم من علی مولای اوست کیست مولا آنک آزادت کند بند رقیت ز پایت بر کند چون به آزادی نبوت هادیست مؤمنان را ز انبیا آزادیست ای گروه مؤمنان شادی کنید هم چو سرو و سوسن آزادی کنید لیک می گویید هر دم شکر آب بی زبان چون گلستان خوش خضاب بی زبان گویند سرو و سبزه زار شکر آب و شکر عدل نوبهار حله ها پوشیده و دامن کشان مست و رقاص و خوش و عنبرفشان جزو جزو آبستن از شاه بهار جسمشان چون درج پر در ثمار مریمان بی شوی آبست از مسیح خامشان بی لاف و گفتاری فصیح ماه ما بی نطق خوش بر تافتست هر زبان نطق از فر ما یافتست نطق عیسی از فر مریم بود نطق آدم پرتو آن دم بود تا زیادت گردد از شکر ای ثقات پس نبات دیگرست اندر نبات عکس آن اینجاست ذل من قنع اندرین طورست عز من طمع در جوال نفس خود چندین مرو از خریداران خود غافل مشو # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۳۰ - باز آمدن زن جوحی به محکمهٔ قاضی سال دوم بر امید وظیفهٔ پارسال و شناختن قاضی او را الی اتمامه بعد سالی باز جوحی از محن رو به زن کرد و بگفت ای چست زن آن وظیفه پار را تجدید کن پیش قاضی از گله من گو سخن زن بر قاضی در آمد با زنان مر زنی را کرد آن زن ترجمان تا بنشناسد ز گفتن قاضیش یاد ناید از بلای ماضیش هست فتنه غمره غماز زن لیک آن صدتو شود ز آواز زن چون نمی توانست آوازی فراشت غمزه تنهای زن سودی نداشت گفت قاضی رو تو خصمت را بیار تا دهم کار ترا با او قرار جوحی آمد قاضیش نشناخت زود کو به وقت لقیه در صندوق بود زو شنیده بود آواز از برون در شری و بیع و در نقص و فزون گفت نفقه زن چرا ندهی تمام گفت از جان شرع را هستم غلام لیک اگر میرم ندارم من کفن مفلس این لعبم و شش پنج زن زین سخن قاضی مگر بشناختش یاد آورد آن دغل وان باختش گفت آن شش پنج با من باختی پار اندر شش درم انداختی نوبت من رفت امسال آن قمار با دگر کس باز دست از من بدار از شش و از پنج عارف گشت فرد محترز گشتست زین شش پنج نرد رست او از پنج حس و شش جهت از ورای آن همه کرد آگهت شد اشاراتش اشارات ازل جاوز الاوهام طرا و اعتزل زین چه شش گوشه گر نبود برون چون بر آرد یوسفی را از درون واردی بالای چرخ بی ستن جسم او چون دلو در چه چاره کن یوسفان چنگال در دلوش زده رسته از چاه و شه مصری شده دلوهای دیگر از چه آب جو دلو او فارغ ز آب اصحاب جو دلوها غواص آب از بهر قوت دلو او قوت و حیات جان حوت دلوها وابسته چرخ بلند دلو او در اصبعین زورمند دلو چه و حبل چه و چرخ چی این مثال بس رکیکست ای اچی از کجا آرم مثالی بی شکست کفو آن نه آید و نه آمدست صد هزاران مرد پنهان در یکی صد کمان و تیر درج ناوکی ما رمیت اذ رمیتی فتنه ای صد هزاران خرمن اندر حفنه ای آفتابی در یکی ذره نهان ناگهان آن ذره بگشاید دهان ذره ذره گردد افلاک و زمین پیش آن خورشید چون جست از کمین این چنین جانی چه درخورد تنست هین بشو ای تن ازین جان هر دو دست ای تن گشته وثاق جان بسست چند تاند بحر در مشکی نشست ای هزاران جبرییل اندر بشر ای مسیحان نهان در جوف خر ای هزاران کعبه پنهان در کنیس ای غلط انداز عفریت و بلیس سجده گاه لامکانی در مکان مر بلیسان را ز تو ویران دکان که چرا من خدمت این طین کنم صورتی را من لقب چون دین کنم نیست صورت چشم را نیکو بمال تا ببینی شعشعه نور جلال # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۳۱ - باز آمدن به شرح قصهٔ شاه‌زاده و ملازمت او در حضرت شاه شاه زاده پیش شه حیران این هفت گردون دیده در یک مشت طین هیچ ممکن نه ببحثی لب گشود لیک جان با جان دمی خامش نبود آمده در خاطرش کین بس خفیست این همه معنیست پس صورت ز چیست صورتی از صورتت بیزار کن خفته ای هر خفته را بیدار کن آن کلامت می رهاند از کلام وان سقامت می جهاند از سقام پس سقام عشق جان صحتست رنجهااش حسرت هر راحتست ای تن اکنون دست خود زین جان بشو ور نمی شویی جز این جانی بجو حاصل آن شه نیک او را می نواخت او از آن خورشید چون مه می گداخت آن گداز عاشقان باشد نمو هم چو مه اندر گدازش تازه رو جمله رنجوران دوا دارند امید نالد این رنجور کم افزون کنید خوش تر از این سم ندیدم شربتی زین مرض خوش تر نباشد صحتی زین گنه بهتر نباشد طاعتی سالها نسبت بدین دم ساعتی مدتی بد پیش این شه زین نسق دل کباب و جان نهاده بر طبق گفت شه از هر کسی یک سر برید من ز شه هر لحظه قربانم جدید من فقیرم از زر از سر محتشم صد هزاران سر خلف دارد سرم با دو پا در عشق نتوان تاختن با یکی سر عشق نتوان باختن هر کسی را خود دو پا و یک سرست با هزاران پا و سر تن نادرست زین سبب هنگامه ها شد کل هدر هست این هنگامه هر دم گرم تر معدن گرمیست اندر لامکان هفت دوزخ از شرارش یک دخان # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۳۲ - در بیان آنک دوزخ گوید کی قنطرهٔ صراط بر سر اوست ای مؤمن از صراط زودتر بگذر زود بشتاب تا عظمت نور تو آتش ما را نکشد جز یا مؤمن فان نورک اطفاء ناری زآتش عاشق ازین رو ای صفی می شود دوزخ ضعیف و منطقی گویدش بگذر سبک ای محتشم ورنه ز آتش های تو مرد آتشم کفر که کبریت دوزخ اوست و بس بین که می پخساند او را این نفس زود کبریت بدین سودا سپار تا نه دوزخ بر تو تازد نه شرار گویدش جنت گذر کن هم چو باد ورنه گردد هر چه من دارم کساد که تو صاحب خرمنی من خوشه چین من بتی ام تو ولایت های چین هست لرزان زو جحیم و هم جنان نه مر این را نه مر آن را زو امان رفت عمرش چاره را فرصت نیافت صبر بس سوزان بدت وجان بر نتافت مدتی دندان کنان این می کشید نارسیده عمر او آخر رسید صورت معشوق زو شد در نهفت رفت و شد با معنی معشوق جفت گفت لبسش گر ز شعر و ششترست اعتناق بی حجابش خوشترست من شدم عریان ز تن او از خیال می خرامم در نهایات الوصال این مباحث تا بدین جا گفتنیست هرچه آید زین سپس بنهفتنیست ور بگویی ور بکوشی صد هزار هست بیگار و نگردد آشکار تا به دریا سیر اسپ و زین بود بعد ازینت مرکب چوبین بود مرکب چوبین به خشکی ابترست خاص آن دریاییان را رهبرست این خموشی مرکب چوبین بود بحریان را خامشی تلقین بود هر خموشی که ملولت می کند نعره های عشق آن سو می زند تو همی گویی عجب خامش چراست او همی گوید عجب گوشش کجاست من ز نعره کر شدم او بی خبر تیزگوشان زین سمر هستند کر آن یکی در خواب نعره می زند صد هزاران بحث و تلقین می کند این نشسته پهلوی او بی خبر خفته خود آنست و کر زان شور و شر وان کسی کش مرکب چوبین شکست غرقه شد در آب او خود ماهیست نه خموشست و نه گویا نادریست حال او را در عبارت نام نیست نیست زین دو هر دو هست آن بوالعجب شرح این گفتن برونست از ادب این مثال آمد رکیک و بی ورود لیک در محسوس ازین بهتر نبود # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۳۳ - متوفی شدن بزرگین از شه‌زادگان و آمدن برادر میانین به جنازهٔ برادر کی آن کوچکین صاحب‌فراش بود از رنجوری و نواختن پادشاه میانین را تا او هم لنگ احسان شد ماند پیش پادشاه صد هزار از غنایم غیبی و غنی بدو رسید از دولت و نظر آن شاه مع تقریر بعضه کوچکین رنجور بود و آن وسط بر جنازه آن بزرگ آمد فقط شاه دیدش گفت قاصد کین کیست که از آن بحرست و این هم ماهیست پس معرف گفت پور آن پدر این برادر زان برادر خردتر شه نوازیدش که هستی یادگار کرد او را هم بدان پرسش شکار از نواز شاه آن زار حنیذ در تن خود غیر جان جانی بدیذ در دل خود دید عالی غلغله که نیابد صوفی آن در صد چله عرصه و دیوار و کوه سنگ بافت پیش او چون نار خندان می شکافت ذره ذره پیش او هم چون قباب دم به دم می کرد صدگون فتح باب باب گه روزن شدی گاهی شعاع خاک گه گندم شدی و گاه صاع در نظرها چرخ بس کهنه و قدید پیش چشمش هر دمی خلق جدید روح زیبا چونک وا رست از جسد از قضا بی شک چنین چشمش رسد صد هزاران غیب پیشش شد پدید آنچ چشم محرمان بیند بدید آنچ او اندر کتب بر خوانده بود چشم را در صورت آن بر گشود از غبار مرکب آن شاه نر یافت او کحل عزیزی در بصر برچنین گلزار دامن می کشید جزو جزوش نعره زن هل من مزید گلشنی کز بقل روید یک دمست گلشنی کز عقل روید خرمست گلشنی کز گل دمد گردد تباه گلشنی کز دل دمد وافر حتاه علم های با مزه دانسته مان زان گلستان یک دو سه گل دسته دان زان زبون این دو سه گل دسته ایم که در گلزار بر خود بسته ایم آن چنان مفتاح ها هر دم به نان می فتد ای جان دریغا از بنان ور دمی هم فارغ آرندت ز نان گرد چادر گردی و عشق زنان باز استسقات چون شد موج زن ملک شهری بایدت پر نان و زن مار بودی اژدها گشتی مگر یک سرت بود این زمانی هفت سر اژدهای هفت سر دوزخ بود حرص تو دانه ست و دوزخ فخ بود دام را بدران بسوزان دانه را باز کن درهای نو این خانه را چون تو عاشق نیستی ای نرگدا هم چو کوهی بی خبر داری صدا کوه را گفتار کی باشد ز خود عکس غیرست آن صدا ای معتمد گفت تو زان سان که عکس دیگریست جمله احوالت به جز هم عکس نیست خشم و ذوقت هر دو عکس دیگران شادی قواده و خشم عوان آن عوان را آن ضعیف آخر چه کرد که دهد او را به کینه زجر و درد تا بکی عکس خیال لامعه جهد کن تا گرددت این واقعه تا که گفتارت ز حال تو بود سیر تو با پر و بال تو بود صید گیرد تیر هم با پر غیر لاجرم بی بهره است از لحم طیر باز صید آرد به خود از کوهسار لاجرم شاهش خوراند کبک و سار منطقی کز وحی نبود از هواست هم چو خاکی در هوا و در هباست گر نماید خواجه را این دم غلط ز اول والنجم بر خوان چند خط تا که ما ینطق محمد عن هوی ان هو الا بوحی احتوی احمدا چون نیستت از وحی یاس جسمیان را ده تحری و قیاس کز ضرورت هست مرداری حلال که تحری نیست در کعبه وصال بی تحری و اجتهادات هدی هر که بدعت پیشه گیرد از هوی هم چو عادش بر برد باد و کشد نه سلیمانست تا تختش کشد عاد را با دست حمال خذول هم چو بره در کف مردی اکول هم چو فرزندش نهاده بر کنار می برد تا بکشدش قصاب وار عاد را آن باد ز استکبار بود یار خود پنداشتند اغیار بود چون بگردانید ناگه پوستین خردشان بشکست آن بیس القرین باد را بشکن که بس فتنه ست باد پیش از آن کت بشکند او هم چو عاد هود دادی پند که ای پر کبر خیل بر کند از دستتان این باد ذیل لشکر حق است باد و از نفاق چند روزی با شما کرد اعتناق او به سر با خالق خود راستست چون اجل آید بر آرد باد دست باد را اندر دهن بین ره گذر هر نفس آیان روان در کر و فر حلق و دندان ها ازو آمن بود حق چو فرماید به دندان در فتد کوه گردد ذره ای باد و ثقیل درد دندان داردش زار و علیل این همان بادست کآمن می گذشت بود جان کشت و گشت او مرگ کشت دست آن کس که بکردت دست بوس وقت خشم آن دست می گردد دبوس یا رب و یا رب بر آرد او ز جان که ببر این باد را ای مستعان ای دهان غافل بدی زین باد رو از بن دندان در استغفار شو چشم سختش اشک ها باران کند منکران را درد الله خوان کند چون دم مردان نپذرفتی ز مرد وحی حق را هین پذیرا شو ز درد باد گوید پیکم از شاه بشر گه خبر خیر آورم گه شوم و شر ز آنک مامورم امیر خود نیم من چو تو غافل ز شاه خود کیم گر سلیمان وار بودی حال تو چون سلیمان گشتمی حمال تو عاریه ستم گشتمی ملک کفت کردمی بر راز خود من واقفت لیک چون تو یاغیی من مستعار می کنم خدمت ترا روزی سه چار پس چو عادت سرنگونی ها دهم ز اسپه تو یاغیانه بر جهم تا به غیب ایمان تو محکم شود آن زمان که ایمانت مایه غم شود آن زمان خود جملگان مؤمن شوند آن زمان خود سرکشان بر سر دوند آن زمان زاری کنند و افتقار هم چو دزد و راه زن در زیر دار لیک گر در غیب گردی مستوی مالک دارین و شحنه خود توی شحنگی و پادشاهی مقیم نه دو روزه و مستعارست و سقیم رستی از بیگار و کار خود کنی هم تو شاه و هم تو طبل خود زنی چون گلو تنگ آورد بر ما جهان خاک خوردی کاشکی حلق و دهان این دهان خود خاک خواری آمدست لیک خاکی را که آن رنگین شدست این کباب و این شراب و این شکر خاک رنگینست و نقشین ای پسر چونک خوردی و شد آن لحم و پوست رنگ لحمش داد و این هم خاک کوست هم ز خاکی بخیه بر گل می زند جمله را هم باز خاکی می کند هندو و قفچاق و رومی و حبش جمله یک رنگ اند اندر گور خوش تا بدانی کان همه رنگ و نگار جمله روپوشست و مکر و مستعار رنگ باقی صبغة الله است و بس غیر آن بر بسته دان هم چون جرس رنگ صدق و رنگ تقوی و یقین تا ابد باقی بود بر عابدین رنگ شک و رنگ کفران و نفاق تا ابد باقی بود بر جان عاق چون سیه رویی فرعون دغا رنگ آن باقی و جسم او فنا برق و فر روی خوب صادقین تن فنا شد وان به جا تا یوم دین زشت آن زشتست و خوب آن خوب و بس دایم آن ضحاک و این اندر عبس خاک را رنگ و فن و سنگی دهد طفل خویان را بر آن جنگی دهد از خمیری اشتر وشیری پزند کودکان از حرص آن کف می گزند شیر و اشتر نان شود اندر دهان در نگیرد این سخن با کودکان کودک اندر جهل و پندار و شکیست شکر باری قوت او اندکیست طفل را استیزه و صد آفتست شکر این که بی فن و بی قوتست وای ازین پیران طفل ناادیب گشته از قوت بلای هر رقیب چون سلاح و جهل جمع آید به هم گشت فرعونی جهان سوز از ستم شکر کن ای مرد درویش از قصور که ز فرعونی رهیدی وز کفور شکر که مظلومی و ظالم نه ای آمن از فرعونی و هر فتنه ای اشکم تی لاف اللهی نزد که آتشش را نیست از هیزم مدد اشکم خالی بود زندان دیو کش غم نان مانعست از مکر و ریو اشکم پر لوت دان بازار دیو تاجران دیو را در وی غریو تاجران ساحر لاشی فروش عقل ها را تیره کرده از خروش خم روان کرده ز سحری چون فرس کرده کرباسی ز مهتاب و غلس چون بریشم خاک را برمی تنند خاک در چشم ممیز می زنند چندلی را رنگ عودی می دهند بر کلوخیمان حسودی می دهند پاک آنک خاک را رنگی دهد هم چو کودکمان بر آن جنگی دهد دامنی پر خاک ما چون طفلکان در نظرمان خاک هم چون زر کان طفل را با بالغان نبود مجال طفل را حق کی نشاند با رجال میوه گر کهنه شود تا هست خام پخته نبود غوره گویندش به نام گر شود صدساله آن خام ترش طفل و غوره ست او بر هر تیزهش گرچه باشد مو و ریش او سپید هم در آن طفلی خوفست و امید که رسم یا نارسیده مانده ام ای عجب با من کند کرم آن کرم با چنین ناقابلی و دوریی بخشد این غوره مرا انگوریی نیستم اومیدوار از هیچ سو وان کرم می گویدم لا تیاسوا دایما خاقان ما کردست طو گوشمان را می کشد لا تقنطوا گرچه ما زین ناامیدی در گویم چون صلا زد دست اندازان رویم دست اندازیم چون اسپان سیس در دویدن سوی مرعای انیس گام اندازیم و آن جا گام نی جام پردازیم و آن جا جام نی زانک آن جا جمله اشیا جانیست معنی اندر معنی اندر معنیست هست صورت سایه معنی آفتاب نور بی سایه بود اندر خراب چونک آنجا خشت بر خشتی نماند نور مه را سایه زشتی نماند خشت اگر زرین بود بر کندنیست چون بهای خشت وحی و روشنیست کوه بهر دفع سایه مندکست پاره گشتن بهر این نور اندکست بر برون که چو زد نور صمد پاره شد تا در درونش هم زند گرسنه چون بر کفش زد قرص نان وا شکافد از هوس چشم و دهان صد هزاران پاره گشتن ارزد این از میان چرخ برخیز ای زمین تا که نور چرخ گردد سایه سوز شب ز سایه تست ای یاغی روز این زمین چون گاهواره طفلکان بالغان را تنگ می دارد مکان بهر طفلان حق زمین را مهد خواند شیر در گهواره بر طفلان فشاند خانه تنگ آمد ازین گهواره ها طفلکان را زود بالغ کن شها ای گواره خانه را ضیق مدار تا تواند کرد بالغ انتشار # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۳۴ - وسوسه‌ای کی پادشاه‌زاده را پیدا شد از سبب استغنایی و کشفی کی از شاه دل او را حاصل شده بود و قصد ناشکری و سرکشی می‌کرد شاه را از راه الهام و سر شاه را خبر شد دلش درد کرد روح او را زخمی زد چنانک صورت شاه را خبر نبود الی آخره چون مسلم گشت بی بیع و شری از درون شاه در جانش جری قوت می خوردی ز نور جان شاه ماه جانش هم چو از خورشید ماه راتبه جانی ز شاه بی ندید دم به دم در جان مستش می رسید آن نه که ترسا و مشرک می خورند زان غذایی که ملایک می خورند اندرون خویش استغنا بدید گشت طغیانی ز استغنا پدید که نه من هم شاه و هم شه زاده ام چون عنان خود بدین شه داده ام چون مرا ماهی بر آمد با لمع من چرا باشم غباری را تبع آب در جوی منست و وقت ناز ناز غیر از چه کشم من بی نیاز سر چرا بندم چو درد سر نماند وقت روی زرد و چشم تر نماند چون شکرلب گشته ام عارض قمر باز باید کرد دکان دگر زین منی چون نفس زاییدن گرفت صد هزاران ژاژ خاییدن گرفت صد بیابان زان سوی حرص و حسد تا بدان جا چشم بد هم می رسد بحر شه که مرجع هر آب اوست چون نداند آنچ اندر سیل و جوست شاه را دل درد کرد از فکر او ناسپاسی عطای بکر او گفت آخر ای خس واهی ادب این سزای داد من بود ای عجب من چه کردم با تو زین گنج نفیس تو چه کردی با من از خوی خسیس من ترا ماهی نهادم در کنار که غروبش نیست تا روز شمار در جزای آن عطای نور پاک تو زدی در دیده من خار و خاک من ترا بر چرخ گشته نردبان تو شده در حرب من تیر و کمان درد غیرت آمد اندر شه پدید عکس درد شاه اندر وی رسید مرغ دولت در عتابش بر طپید پرده آن گوشه گشته بر درید چون درون خود بدید آن خوش پسر از سیه کاری خود گرد و اثر از وظیفه لطف و نعمت کم شده خانه شادی او پر غم شده با خود آمد او ز مستی عقار زان گنه گشته سرش خانه خمار خورده گندم حله زو بیرون شده خلد بر وی بادیه و هامون شده دید کان شربت ورا بیمار کرد زهر آن ما و منیها کار کرد جان چون طاوس در گل زار ناز هم چو چغدی شد به ویرانه مجاز هم چو آدم دور ماند او از بهشت در زمین می راند گاوی بهر کشت اشک می راند او کای هندوی زاو شیر را کردی اسیر دم گاو کردی ای نفس بد بارد نفس بی حفاظی با شه فریادرس دام بگزیدی ز حرص گندمی بر تو شد هر گندم او کزدمی در سرت آمد هوای ما و من قید بین بر پای خود پنجاه من نوحه می کرد این نمط بر جان خویش که چرا گشتم ضد سلطان خویش آمد او با خویش و استغفار کرد با انابت چیز دیگر یار کرد درد کان از وحشت ایمان بود رحم کن کان درد بی درمان بود مر بشر را خود مبا جامه درست چون رهید از صبر در حین صدر جست مر بشر را پنجه و ناخن مباد که نه دین اندیشد آنگه نه سداد آدمی اندر بلا کشته بهست نفس کافر نعمتست و گمرهست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۳۵ - خطاب حق تعالی به عزرائیل علیه‌السلام کی ترا رحم بر کی بیشتر آمد ازین خلایق کی جانشان قبض کردی و جواب دادن عزرائیل حضرت را حق به عزراییل می گفت ای نقیب بر کی رحم آمد ترا از هر کییب گفت بر جمله دلم سوزد به درد لیک ترسم امر را اهمال کرد تا بگویم کاشکی یزدان مرا در عوض قربان کند بهر فتی گفت بر کی بیشتر رحم آمدت از کی دل پر سوز و بریان تر شدت گفت روزی کشتیی بر موج تیز من شکستم ز امر تا شد ریز ریز پس بگفتی قبض کن جان همه جز زنی و غیر طفلی زان رمه هر دو بر یک تخته ای در ماندند تخته را آن موج ها می راندند باز گفتی جان مادر قبض کن طفل را بگذار تنها ز امر کن چون ز مادر بسکلیدم طفل را خود تو می دانی چه تلخ آمد مرا بس بدیدم دود ماتم های زفت تلخی آن طفل از فکرم نرفت گفت حق آن طفل را از فضل خویش موج را گفتم فکن در بیشه ایش بیشه ای پر سوسن و ریحان و گل پر درخت میوه دار خوش اکل چشمه های آب شیرین زلال پروریدم طفل را با صد دلال صد هزاران مرغ مطرب خوش صدا اندر آن روضه فکنده صد نوا پسترش کردم ز برگ نسترن کرده او را آمن از صدمه فتن گفته من خورشید را کو را مگز باد را گفته برو آهسته وز ابر را گفته برو باران مریز برق را گفته برو مگرای تیز زین چمن ای دی مبران اعتدال پنجه ای بهمن برین روضه ممال # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۳۶ - کرامات شیخ شیبان راعی قدس الله روحه العزیز هم چو آن شیبان که از گرگ عنید وقت جمعه بر رعا خط می کشید تا برون ناید از آن خط گوسفند نه در آید گرگ و دزد با گزند بر مثال دایره تعویذ هود که اندر آن صرصر امان آل بود هشت روزی اندرین خط تن زنید وز برون مثله تماشا می کنید بر هوا بردی فکندی بر حجر تا دریدی لحم و عظم از هم دگر یک گره را بر هوا درهم زدی تا چو خشخاش استخوان ریزان شدی آن سیاست را که لرزید آسمان مثنوی اندر نگنجد شرح آن گر به طبع این می کنی ای باد سرد گرد خط و دایره آن هود گرد ای طبیعی فوق طبع این ملک بین یا بیا و محو کن از مصحف این مقریان را منع کن بندی بنه یا معلم را به مال و سهم ده عاجزی و خیره کن عجز از کجاست عجز تو تابی از آن روز جزاست عجزها داری تو در پیش ای لجوج وقت شد پنهانیان را نک خروج خرم آن کین عجز و حیرت قوت اوست در دو عالم خفته اندر ظل دوست هم در آخر عجز خود را او بدید مرده شد دین عجایز را گزید چون زلیخا یوسفش بر وی بتافت از عجوزی در جوانی راه یافت زندگی در مردن و در محنتست آب حیوان در درون ظلمتست # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۳۷ - رجوع کردن به قصهٔ پروردن حق تعالی نمرود را بی‌واسطهٔ مادر و دایه در طفلی حاصل آن روضه چو باغ عارفان از سموم صرصر آمد در امان یک پلنگی طفلکان نو زاده بود گفتم او را شیر ده طاعت نمود پس بدادش شیر و خدمتهاش کرد تا که بالغ گشت و زفت و شیرمرد چون فطامش شد بگفتم با پری تا در آموزید نطق و داوری پرورش دادم مر او را زان چمن کی بگفت اندر بگنجد فن من داده من ایوب را مهر پدر بهر مهمانی کرمان بی ضرر داده کرمان را برو مهر ولد بر پدر من اینت قدرت اینت ید مادران را داب من آموختم چون بود لطفی که من افروختم صد عنایت کردم و صد رابطه تا ببیند لطف من بی واسطه تا نباشد از سبب در کش مکش تا بود هر استعانت از منش ورنه تا خود هیچ عذری نبودش شکوتی نبود ز هر یار بدش این حضانه دید با صد رابطه که بپروردم ورا بی واسطه شکر او آن بود ای بنده جلیل که شد او نمرود و سوزنده خلیل هم چنان کین شاه زاده شکر شاه کرد استکبار و استکثار جاه که چرا من تابع غیری شوم چونک صاحب ملک و اقبال نوم لطف های شه که ذکر آن گذشت از تجبر بر دلش پوشیده گشت هم چنان نمرود آن الطاف را زیر پا بنهاد از جهل و عمی این زمان کافر شد و ره می زند کبر و دعوی خدایی می کند رفته سوی آسمان با جلال با سه کرکس تا کند با من قتال صد هزاران طفل بی تلویم را کشته تا یابد وی ابراهیم را که منجم گفته کاندر حکم سال زاد خواهد دشمنی بهر قتال هین بکن در دفع آن خصم احتیاط هر که می زایید می کشت از خباط کوری او رست طفل وحی کش ماند خون های دگر در گردنش از پدر یابید آن ملک ای عجب تا غرورش داد ظلمات نسب دیگران را گر ام و اب شد حجیب او ز ما یابید گوهرها به جیب گرگ درنده ست نفس بد یقین چه بهانه می نهی بر هر قرین در ضلالت هست صد کل را کله نفس زشت کفرناک پر سفه زین سبب می گویم این بنده فقیر سلسله از گردن سگ برمگیر گر معلم گشت این سگ هم سگست باش ذلت نفسه کو بدرگست فرض می آری به جا گر طایفی بر سهیلی چون ادیم طایفی تا سهیلت وا خرد از شر پوست تا شوی چون موزه ای هم پای دوست جمله قرآن شرح خبث نفس هاست بنگر اندر مصحف آن چشمت کجاست ذکر نفس عادیان کالت بیافت در قتال انبیا مو می شکافت قرن قرن از شوم نفس بی ادب ناگهان اندر جهان می زد لهب # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۳۸ - رجوع کردن بدان قصه کی شاه‌زاده بدان طغیان زخم خورد از خاطر شاه پیش از استکمال فضایل دیگر از دنیا برفت قصه کوته کن که رای نفس کور برد او را بعد سالی سوی گور شاه چون از محو شد سوی وجود چشم مریخیش آن خون کرده بود چون به ترکش بنگرید آن بی نظیر دید کم از ترکشش یک چوبه تیر گفت کو آن تیر و از حق باز جست گفت که اندر حلق او کز تیر تست عفو کرد آن شاه دریادل ولی آمده بد تیر اه بر مقتلی کشته شد در نوحه او می گریست اوست جمله هم کشنده و هم ولیست ور نباشد هر دو او پس کل نیست هم کشنده خلق و هم ماتم کنیست شکر می کرد آن شهید زردخد کان بزد بر جسم و بر معنی نزد جسم ظاهر عاقبت خود رفتنیست تا ابد معنی بخواهد شاد زیست آن عتاب ار رفت هم بر پوست رفت دوست بی آزار سوی دوست رفت گرچه او فتراک شاهنشه گرفت آخر از عین الکمال او ره گرفت و آن سوم کاهل ترین هر سه بود صورت و معنی به کلی او ربود # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۳۹ - وصیت کردن آن شخص کی بعد از من او برد مال مرا از سه فرزند من کی کاهل‌ترست آن یکی شخصی به وقت مرگ خویش گفته بود اندر وصیت پیش پیش سه پسر بودش چو سه سرو روان وقف ایشان کرده او جان و روان گفت هرچه در کفم کاله و زرست او برد زین هر سه کو کاهل ترست گفت با قاضی و پس اندرز کرد بعد از آن جام شراب مرگ خورد گفته فرزندان به قاضی کای کریم نگذریم از حکم او ما سه یتیم ما چو اسمعیل ز ابراهیم خود سرنپیچیم ارچه قربان می کند گفت قاضی هر یکی با عاقلیش تا بگوید قصه ای از کاهلیش تا ببینم کاهلی هر یکی تا بدانم حال هر یک بی شکی عارفان از دو جهان کاهل ترند زانک بی شد یار خرمن می برند کاهلی را کرده اند ایشان سند کار ایشان را چو یزدان می کند کار یزدان را نمی بینند عام می نیاسایند از کد صبح و شام هین ز حد کاهلی گویید باز تا بدانم حد آن از کشف راز بی گمان که هر زبان پرده دلست چون بجنبد پرده سرها واصلست پرده کوچک چو یک شرحه کباب می بپوشد صورت صد آفتاب گر بیان نطق کاذب نیز هست لیک بوی از صدق و کذبش مخبرست آن نسیمی که بیایدت از چمن هست پیدا از سموم گولخن بوی صدق و بوی کذب گول گیر هست پیدا در نفس چون مشک و سیر گر ندانی یار را از ده دله از مشام فاسد خود کن گله بانگ حیزان و شجاعان دلیر هست پیدا چون فن روباه و شیر یا زبان هم چون سر دیگست راست چون بجنبد تو بدانی چه اباست از بخار آن بداند تیزهش دیگ شیرینی ز سکباج ترش دست بر دیگ نوی چون زد فتی وقت بخریدن بدید اشکسته را گفت دانم مرد را در حین ز پوز ور نگوید دانمش اندر سه روز وآن دگر گفت ار بگوید دانمش ور نگوید در سخن پیچانمش گفت اگر این مکر بشنیده بود لب ببندد در خموشی در رود # مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۴۰ - مثل آنچنان که گفت مادر بچه را گر خیالی آیدت در شب فرا یا بگورستان و جای سهمگین تو خیالی بینی اسود پر ز کین دل قوی دار و بکن حمله برو او بگرداند ز تو در حال رو گفت کودک آن خیال دیووش گر بدو این گفته باشد مادرش حمله آرم افتد اندر گردنم ز امر مادر پس من آنگه چون کنم تو همی آموزیم که چست ایست آن خیال زشت را هم مادریست دیو و مردم را ملقن آن یکیست غالب از وی گردد ار خصم اندکیست تا کدامین سوی باشد آن یواش الله الله رو تو هم زان سوی باش گفت اگر از مکر ناید در کلام حیله را دانسته باشد آن همام سر او را چون شناسی راست گو گفت من خامش نشینم پیش او صبر را سلم کنم سوی درج تا بر آیم صبر مفتاح الفرج ور بجوشد در حضورش از دلم منطقی بیرون ازین شادی و غم من بدانم کو فرستاد آن بمن از ضمیر چون سهیل اندر یمن در دل من آن سخن زان میمنه ست زانک از دل جانب دل روزنه ست