# سعدی » بوستان » در نیایش خداوند » بخش ۱ - سرآغاز به نام خداوند جان آفرین حکیم سخن در زبان آفرین خداوند بخشنده دستگیر کریم خطابخش پوزش پذیر عزیزی که هر کز درش سر بتافت به هر در که شد هیچ عزت نیافت سر پادشاهان گردن فراز به درگاه او بر زمین نیاز نه گردن کشان را بگیرد به فور نه عذرآوران را براند به جور وگر خشم گیرد ز کردار زشت چو بازآمدی ماجرا درنوشت اگر با پدر جنگ جوید کسی پدر بی گمان خشم گیرد بسی وگر خویش راضی نباشد ز خویش چو بیگانگانش براند ز پیش وگر بنده چابک نباشد به کار عزیزش ندارد خداوندگار وگر بر رفیقان نباشی شفیق به فرسنگ بگریزد از تو رفیق وگر ترک خدمت کند لشکری شود شاه لشکرکش از وی بری ولیکن خداوند بالا و پست به عصیان در رزق بر کس نبست دو کونش یکی قطره از بحر علم گنه بیند و پرده پوشد به حلم ادیم زمین سفره عام اوست بر این خوان یغما چه دشمن چه دوست اگر بر جفاپیشه بشتافتی که از دست قهرش امان یافتی بری ذاتش از تهمت ضد و جنس غنی ملکش از طاعت جن و انس پرستار امرش همه چیز و کس بنی آدم و مرغ و مور و مگس چنان پهن خوان کرم گسترد که سیمرغ در قاف قسمت خورد لطیف کرم گستر کارساز که دارای خلق است و دانای راز مر او را رسد کبریا و منی که ملکش قدیم است و ذاتش غنی یکی را به سر بر نهد تاج بخت یکی را به خاک اندر آرد ز تخت کلاه سعادت یکی بر سرش گلیم شقاوت یکی در برش گلستان کند آتشی بر خلیل گروهی به آتش برد ز آب نیل گر آن است منشور احسان اوست ور این است توقیع فرمان اوست پس پرده بیند عمل های بد هم او پرده پوشد به آلای خود به تهدید اگر برکشد تیغ حکم بمانند کروبیان صم و بکم وگر دردهد یک صلای کرم عزازیل گوید نصیبی برم به درگاه لطف و بزرگیش بر بزرگان نهاده بزرگی ز سر فروماندگان را به رحمت قریب تضرع کنان را به دعوت مجیب بر احوال نابوده علمش بصیر به اسرار ناگفته لطفش خبیر به قدرت نگهدار بالا و شیب خداوند دیوان روز حسیب نه مستغنی از طاعتش پشت کس نه بر حرف او جای انگشت کس قدیمی نکوکار نیکی پسند به کلک قضا در رحم نقش بند ز مشرق به مغرب مه و آفتاب روان کرد و بنهاد گیتی بر آب زمین از تب لرزه آمد ستوه فروکوفت بر دامنش میخ کوه دهد نطفه را صورتی چون پری که کرده ست بر آب صورتگری نهد لعل و پیروزه در صلب سنگ گل لعل در شاخ پیروزه رنگ ز ابر افکند قطره ای سوی یم ز صلب افکند نطفه ای در شکم از آن قطره لولوی لالا کند وز این صورتی سروبالا کند بر او علم یک ذره پوشیده نیست که پیدا و پنهان به نزدش یکی ست مهیاکن روزی مار و مور اگر چند بی دست وپای اند و زور به امرش وجود از عدم نقش بست که داند جز او کردن از نیست هست دگر ره به کتم عدم در برد وز آنجا به صحرای محشر برد جهان متفق بر الهیتش فرومانده از کنه ماهیتش بشر ماورای جلالش نیافت بصر منتهای جمالش نیافت نه بر اوج ذاتش پرد مرغ وهم نه در ذیل وصفش رسد دست فهم در این ورطه کشتی فرو شد هزار که پیدا نشد تخته ای بر کنار چه شب ها نشستم در این سیر گم که دهشت گرفت آستینم که قم محیط است علم ملک بر بسیط قیاس تو بر وی نگردد محیط نه ادراک در کنه ذاتش رسید نه فکرت به غور صفاتش رسید توان در بلاغت به سحبان رسید نه در کنه بی چون سبحان رسید که خاصان در این ره فرس رانده اند به لااحصیٖ از تک فرومانده اند نه هر جای مرکب توان تاختن که جاها سپر باید انداختن وگر سالکی محرم راز گشت ببندند بر وی در بازگشت کسی را در این بزم ساغر دهند که داروی بیهوشی اش دردهند یکی باز را دیده بردوخته ست یکی دیده ها باز و پر سوخته ست کسی ره سوی گنج قارون نبرد وگر برد ره باز بیرون نبرد بمردم در این موج دریای خون کز او کس نبرده ست کشتی برون اگر طالبی کاین زمین طی کنی نخست اسب بازآمدن پی کنی تأمل در آیینه دل کنی صفایی به تدریج حاصل کنی مگر بویی از عشق مستت کند طلبکار عهد الستت کند به پای طلب ره بدان جا بری وز آنجا به بال محبت پری بدرد یقین پرده های خیال نماند سراپرده إلا جلال دگر مرکب عقل را پویه نیست عنانش بگیرد تحیر که بیست در این بحر جز مرد راعی نرفت گم آن شد که دنبال داعی نرفت کسانی کز این راه برگشته اند برفتند بسیار و سرگشته اند خلاف پیمبر کسی ره گزید که هرگز به منزل نخواهد رسید مپندار سعدی که راه صفا توان رفت جز بر پی مصطفی # سعدی » بوستان » در نیایش خداوند » بخش ۲ - فی نعت سید المرسلین علیه الصلوة و السلام کریم السجایا جمیل الشیم نبی البرایا شفیع الامم امام رسل پیشوای سبیل امین خدا مهبط جبرییل شفیع الوری خواجه بعث و نشر امام الهدی صدر دیوان حشر کلیمی که چرخ فلک طور اوست همه نورها پرتو نور اوست شفیع مطاع نبی کریم قسیم جسیم نسیم وسیم یتیمی که ناکرده قرآن درست کتب خانه چند ملت بشست چو عزمش برآهخت شمشیر بیم به معجز میان قمر زد دو نیم چو صیتش در افواه دنیا فتاد تزلزل در ایوان کسری فتاد به لا قامت لات بشکست خرد به اعزاز دین آب عزی ببرد نه از لات و عزی برآورد گرد که تورات و انجیل منسوخ کرد شبی بر نشست از فلک برگذشت به تمکین و جاه از ملک درگذشت چنان گرم در تیه قربت براند که بر سدره جبریل از او بازماند بدو گفت سالار بیت الحرام که ای حامل وحی برتر خرام چو در دوستی مخلصم یافتی عنانم ز صحبت چرا تافتی بگفتا فراتر مجالم نماند بماندم که نیروی بالم نماند اگر یک سر موی برتر پرم فروغ تجلی بسوزد پرم نماند به عصیان کسی در گرو که دارد چنین سیدی پیشرو چه نعت پسندیده گویم تو را علیک السلام ای نبی الوری درود ملک بر روان تو باد بر اصحاب و بر پیروان تو باد نخستین ابوبکر پیر مرید عمر پنجه بر پیچ دیو مرید خردمند عثمان شب زنده دار چهارم علی شاه دلدل سوار خدایا به حق بنی فاطمه که بر قولم ایمان کنم خاتمه اگر دعوتم رد کنی ور قبول من و دست و دامان آل رسول چه کم گردد ای صدر فرخنده پی ز قدر رفیعت به درگاه حی که باشند مشتی گدایان خیل به مهمان دارالسلامت طفیل خدایت ثنا گفت و تبجیل کرد زمین بوس قدر تو جبریل کرد بلند آسمان پیش قدرت خجل تو مخلوق و آدم هنوز آب و گل تو اصل وجود آمدی از نخست دگر هرچه موجود شد فرع توست ندانم کدامین سخن گویمت که والاتری زانچه من گویمت تو را عز لولاک تمکین بس است ثنای تو طه و یس بس است چه وصفت کند سعدی ناتمام علیک الصلوة ای نبی السلام # سعدی » بوستان » در نیایش خداوند » بخش ۳ - سبب نظم کتاب در اقصای عالم بگشتم بسی به سر بردم ایام با هر کسی تمتع به هر گوشه ای یافتم ز هر خرمنی خوشه ای یافتم چو پاکان شیراز خاکی نهاد ندیدم که رحمت بر این خاک باد تولای مردان این پاک بوم برانگیختم خاطر از شام و روم دریغ آمدم زآن همه بوستان تهیدست رفتن سوی دوستان به دل گفتم از مصر قند آورند بر دوستان ارمغانی برند مرا گر تهی بود از آن قند دست سخن های شیرین تر از قند هست نه قندی که مردم به صورت خورند که ارباب معنی به کاغذ برند چو این کاخ دولت بپرداختم بر او ده در از تربیت ساختم یکی باب عدل است و تدبیر و رای نگهبانی خلق و ترس خدای دوم باب احسان نهادم اساس که منعم کند فضل حق را سپاس سوم باب عشق است و مستی و شور نه عشقی که بندند بر خود بزور چهارم تواضع رضا پنجمین ششم ذکر مرد قناعت گزین به هفتم در از عالم تربیت به هشتم در از شکر بر عافیت نهم باب توبه است و راه صواب دهم در مناجات و ختم کتاب به روز همایون و سال سعید به تاریخ فرخ میان دو عید ز ششصد فزون بود پنجاه و پنج که پر در شد این نامبردار گنج بمانده ست با دامنی گوهرم هنوز از خجالت به زانو سرم که در بحر لؤلؤ صدف نیز هست درخت بلند است در باغ و پست الا ای خردمند پاکیزه خوی خردمند نشنیده ام عیب جوی قبا گر حریر است و گر پرنیان به ناچار حشوش بود در میان تو گر پرنیانی نیابی مجوش کرم کار فرما و حشوش بپوش ننازم به سرمایه فضل خویش به دریوزه آورده ام دست پیش شنیدم که در روز امید و بیم بدان را به نیکان ببخشد کریم تو نیز ار بدی بینیم در سخن به خلق جهان آفرین کار کن چو بیتی پسند آیدت از هزار به مردی که دست از تعنت بدار همانا که در فارس انشای من چو مشک است بی قیمت اندر ختن چو بانگ دهل هولم از دور بود به غیبت درم عیب مستور بود گل آورد سعدی سوی بوستان به شوخی و فلفل به هندوستان چو خرما به شیرینی اندوده پوست چو بازش کنی استخوانی در اوست # سعدی » بوستان » در نیایش خداوند » بخش ۴ - مدح ابوبکر بن سعد بن زنگی مرا طبع از این نوع خواهان نبود سر مدحت پادشاهان نبود ولی نظم کردم به نام فلان مگر باز گویند صاحبدلان که سعدی که گوی بلاغت ربود در ایام بوبکر بن سعد بود سزد گر به دورش بنازم چنان که سید به دوران نوشیروان جهانبان دین پرور دادگر نیامد چو بوبکر بعد از عمر سر سرفرازان و تاج مهان به دوران عدلش بناز ای جهان گر از فتنه آید کسی در پناه ندارد جز این کشور آرامگاه فطوبی لباب کبیت العتیق حوالیه من کل فج عمیق ندیدم چنین گنج و ملک و سریر که وقف است بر طفل و درویش و پیر نیامد برش دردناک غمی که ننهاد بر خاطرش مرهمی طلبکار خیر است امیدوار خدایا امیدی که دارد برآر کله گوشه بر آسمان برین هنوز از تواضع سرش بر زمین گدا گر تواضع کند خوی اوست ز گردن فرازان تواضع نکوست اگر زیردستی بیفتد چه خاست زبردست افتاده مرد خداست نه ذکر جمیلش نهان می رود که صیت کرم در جهان می رود چنویی خردمند فرخ نژاد ندارد جهان تا جهان است یاد نبینی در ایام او رنجه ای که نالد ز بیداد سرپنجه ای کس این رسم و ترتیب و آیین ندید فریدون با آن شکوه این ندید از آن پیش حق پایگاهش قوی است که دست ضعیفان به جاهش قوی است چنان سایه گسترده بر عالمی که زالی نیندیشد از رستمی همه وقت مردم ز جور زمان بنالند و از گردش آسمان در ایام عدل تو ای شهریار ندارد شکایت کس از روزگار به عهد تو می بینم آرام خلق پس از تو ندانم سرانجام خلق هم از بخت فرخنده فرجام توست که تاریخ سعدی در ایام توست که تا بر فلک ماه و خورشید هست در این دفترت ذکر جاوید هست ملوک ار نکو نامی اندوختند ز پیشینگان سیرت آموختند تو در سیرت پادشاهی خویش سبق بردی از پادشاهان پیش سکندر به دیوار رویین و سنگ بکرد از جهان راه یأجوج تنگ تو را سد یأجوج کفر از زر است نه رویین چو دیوار اسکندر است زبان آوری کاندر این امن و داد سپاست نگوید زبانش مباد زهی بحر بخشایش و کان جود که مستظهرند از وجودت وجود برون بینم اوصاف شاه از حساب نگنجد در این تنگ میدان کتاب گر آن جمله را سعدی انشا کند مگر دفتری دیگر املا کند فروماندم از شکر چندین کرم همان به که دست دعا گسترم جهانت به کام و فلک یار باد جهان آفرینت نگهدار باد بلند اخترت عالم افروخته زوال اختر دشمنت سوخته غم از گردش روزگارت مباد وز اندیشه بر دل غبارت مباد که بر خاطر پادشاهان غمی پریشان کند خاطر عالمی دل و کشورت جمع و معمور باد ز ملکت پراکندگی دور باد تنت باد پیوسته چون دین درست بداندیش را دل چو تدبیر سست درونت به تأیید حق شاد باد دل و دین و اقلیمت آباد باد جهان آفرین بر تو رحمت کناد دگر هرچه گویم فسانه ست و باد همینت بس از کردگار مجید که توفیق خیرت بود بر مزید نرفت از جهان سعد زنگی به درد که چون تو خلف نامبردار کرد عجب نیست این فرع از آن اصل پاک که جانش بر اوج است و جسمش به خاک خدایا بر آن تربت نامدار به فضلت که باران رحمت ببار گر از سعد زنگی مثل ماند یاد فلک یاور سعد بوبکر باد # سعدی » بوستان » در نیایش خداوند » بخش ۵ - مدح محمد بن سعد بن ابوبکر اتابک محمد شه نیکبخت خداوند تاج و خداوند تخت جوان جوان بخت روشن ضمیر به دولت جوان و به تدبیر پیر به دانش بزرگ و به همت بلند به بازو دلیر و به دل هوشمند زهی دولت مادر روزگار که رودی چنین پرورد در کنار به دست کرم آب دریا ببرد به رفعت محل ثریا ببرد زهی چشم دولت به روی تو باز سر شهریاران گردن فراز صدف را که بینی ز دردانه پر نه آن قدر دارد که یکدانه در تو آن در مکنون یکدانه ای که پیرایه سلطنت خانه ای نگه دار یارب به چشم خودش بپرهیز از آسیب چشم بدش خدایا در آفاق نامی کنش به توفیق طاعت گرامی کنش مقیمش در انصاف و تقوی بدار مرادش به دنیا و عقبی برآر غم از دشمن ناپسندش مباد وز اندیشه بر دل گزندش مباد بهشتی درخت آورد چون تو بار پسر نامجوی و پدر نامدار از آن خاندان خیر بیگانه دان که باشند بدخواه این خاندان زهی دین و دانش زهی عدل و داد زهی ملک و دولت که پاینده باد نگنجد کرمهای حق در قیاس چه خدمت گزارد زبان سپاس خدایا تو این شاه درویش دوست که آسایش خلق در ظل اوست بسی بر سر خلق پاینده دار به توفیق طاعت دلش زنده دار برومند دارش درخت امید سرش سبز و رویش به رحمت سفید به راه تکلف مرو سعدیا اگر صدق داری بیار و بیا تو منزل شناسی و شه راهرو تو حقگوی و خسرو حقایق شنو چه حاجت که نه کرسی آسمان نهی زیر پای قزل ارسلان مگو پای عزت بر افلاک نه بگو روی اخلاص بر خاک نه بطاعت بنه چهره بر آستان که این است سر جاده راستان اگر بنده ای سر بر این در بنه کلاه خداوندی از سر بنه به درگاه فرمانده ذوالجلال چو درویش پیش توانگر بنال چو طاعت کنی لبس شاهی مپوش چو درویش مخلص برآور خروش که پروردگارا توانگر تویی توانا و درویش پرور تویی نه کشور خدایم نه فرماندهم یکی از گدایان این درگهم تو بر خیر و نیکی دهم دسترس وگر نه چه خیر آید از من به کس دعا کن به شب چون گدایان به سوز اگر می کنی پادشاهی به روز کمر بسته گردن کشان بر درت تو بر آستان عبادت سرت زهی بندگان را خداوندگار خداوند را بنده حق گزار # سعدی » بوستان » در نیایش خداوند » بخش ۶ - حکایت حکایت کنند از بزرگان دین حقیقت شناسان عین الیقین که صاحبدلی بر پلنگی نشست همی راند رهوار و ماری به دست یکی گفتش ای مرد راه خدای بدین ره که رفتی مرا ره نمای چه کردی که درنده رام تو شد نگین سعادت به نام تو شد بگفت ار پلنگم زبون است و مار وگر پیل و کرکس شگفتی مدار تو هم گردن از حکم داور مپیچ که گردن نپیچد ز حکم تو هیچ چو حاکم به فرمان داور بود خدایش نگهبان و یاور بود محال است چون دوست دارد تو را که در دست دشمن گذارد تو را ره این است روی از طریقت متاب بنه گام و کامی که داری بیاب نصیحت کسی سودمند آیدش که گفتار سعدی پسند آیدش # سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۱ - سر‌آغاز شنیدم که در وقت نزع روان به هرمز چنین گفت نوشیروان که خاطر نگهدار درویش باش نه در بند آسایش خویش باش نیاساید اندر دیار تو کس چو آسایش خویش جویی و بس نیاید به نزدیک دانا پسند شبان خفته و گرگ درد گوسفند برو پاس درویش محتاج دار که شاه از رعیت بود تاجدار رعیت چو بیخند و سلطان درخت درخت ای پسر باشد از بیخ سخت مکن تا توانی دل خلق ریش وگر می کنی می کنی بیخ خویش اگر جاده ای بایدت مستقیم ره پارسایان امید است و بیم طبیعت شود مرد را بخردی به امید نیکی و بیم بدی گر این هر دو در پادشه یافتی در اقلیم و ملکش بنه یافتی که بخشایش آرد بر امیدوار به امید بخشایش کردگار گزند کسانش نیاید پسند که ترسد که در ملکش آید گزند وگر در سرشت وی این خوی نیست در آن کشور آسودگی بوی نیست اگر پای بندی رضا پیش گیر وگر یک سواری سر خویش گیر فراخی در آن مرز و کشور مخواه که دلتنگ بینی رعیت ز شاه ز مستکبران دلاور بترس از آن کاو نترسد ز داور بترس دگر کشور آباد بیند به خواب که دارد دل اهل کشور خراب خرابی و بدنامی آید ز جور رسد پیش بین این سخن را به غور رعیت نشاید به بیداد کشت که مر سلطنت را پناهند و پشت مراعات دهقان کن از بهر خویش که مزدور خوش دل کند کار بیش مروت نباشد بدی با کسی کز او نیکویی دیده باشی بسی شنیدم که خسرو به شیرویه گفت در آن دم که چشمش ز دیدن بخفت بر آن باش تا هرچه نیت کنی نظر در صلاح رعیت کنی الا تا نپیچی سر از عدل و رای که مردم ز دستت نپیچند پای گریزد رعیت ز بیدادگر کند نام زشتش به گیتی سمر بسی بر نیاید که بنیاد خود بکند آن که بنهاد بنیاد بد خرابی کند مرد شمشیر زن نه چندان که دود دل طفل و زن چراغی که بیوه زنی برفروخت بسی دیده باشی که شهری بسوخت از آن بهره ورتر در آفاق کیست که در ملکرانی به انصاف زیست چو نوبت رسد زین جهان غربتش ترحم فرستند بر تربتش بد و نیک مردم چو می بگذرند همان به که نامت به نیکی برند خداترس را بر رعیت گمار که معمار ملک است پرهیزگار بد اندیش توست آن و خون خوار خلق که نفع تو جوید در آزار خلق ریاست به دست کسانی خطاست که از دستشان دست ها بر خداست نکوکارپرور نبیند بدی چو بد پروری خصم خون خودی مکافات موذی به مالش مکن که بیخش برآورد باید ز بن مکن صبر بر عامل ظلم دوست که از فربهی بایدش کند پوست سر گرگ باید هم اول برید نه چون گوسفندان مردم درید چه خوش گفت بازارگانی اسیر چو گردش گرفتند دزدان به تیر چو مردانگی آید از رهزنان چه مردان لشکر چه خیل زنان شهنشه که بازارگان را بخست در خیر بر شهر و لشکر ببست کی آن جا دگر هوشمندان روند چو آوازه رسم بد بشنوند نکو بایدت نام و نیکی قبول نکو دار بازارگان و رسول بزرگان مسافر به جان پرورند که نام نکویی به عالم برند تبه گردد آن مملکت عن قریب کز او خاطر آزرده آید غریب غریب آشنا باش و سیاح دوست که سیاح جلاب نام نکوست نکو دار ضیف و مسافر عزیز وز آسیبشان بر حذر باش نیز ز بیگانه پرهیز کردن نکوست که دشمن توان بود در زی دوست غریبی که پر فتنه باشد سرش میازار و بیرون کن از کشورش تو گر خشم بر وی نگیری رواست که خود خوی بد دشمنش در قفاست وگر پارسی باشدش زاد و بوم به صنعاش مفرست و سقلاب و روم هم آن جا امانش مده تا به چاشت نشاید بلا بر دگر کس گماشت که گویند برگشته باد آن زمین کز او مردم آیند بیرون چنین قدیمان خود را بیفزای قدر که هرگز نیاید ز پرورده غدر چو خدمتگزاریت گردد کهن حق سالیانش فرامش مکن گر او را هرم دست خدمت ببست تو را بر کرم همچنان دست هست شنیدم که شاپور دم در کشید چو خسرو به رسمش قلم در کشید چو شد حالش از بی نوایی تباه نبشت این حکایت به نزدیک شاه چو بذل تو کردم جوانی خویش به هنگام پیری مرانم ز پیش عمل گر دهی مرد منعم شناس که مفلس ندارد ز سلطان هراس چو مفلس فرو برد گردن به دوش از او بر نیاید دگر جز خروش چو مشرف دو دست از امانت بداشت بباید بر او ناظری بر گماشت ور او نیز در ساخت با خاطرش ز مشرف عمل بر کن و ناظرش خدا ترس باید امانت گزار امین کز تو ترسد امینش مدار امین باید از داور اندیشناک نه از رفع دیوان و زجر و هلاک بیفشان و بشمار و فارغ نشین که از صد یکی را نبینی امین دو همجنس دیرینه را هم قلم نباید فرستاد یک جا به هم چه دانی که همدست گردند و یار یکی دزد باشد یکی پرده دار چو دزدان ز هم باک دارند و بیم رود در میان کاروانی سلیم یکی را که معزول کردی ز جاه چو چندی برآید ببخشش گناه بر آوردن کام امیدوار به از قید بندی شکستن هزار نویسنده را گر ستون عمل بیفتد نبرد طناب امل به فرمانبران بر شه دادگر پدروار خشم آورد بر پسر گهش می زند تا شود دردناک گهی می کند آبش از دیده پاک چو نرمی کنی خصم گردد دلیر وگر خشم گیری شوند از تو سیر درشتی و نرمی به هم در به است چو رگ زن که جراح و مرهم نه است جوان مرد و خوش خوی و بخشنده باش چو حق بر تو پاشد تو بر خلق پاش نیامد کس اندر جهان کاو بماند مگر آن کز او نام نیکو بماند نمرد آن که ماند پس از وی به جای پل و خانی و خان و مهمان سرای هر آن کاو نماند از پسش یادگار درخت وجودش نیاورد بار وگر رفت و آثار خیرش نماند نشاید پس مرگش الحمد خواند چو خواهی که نامت بود جاودان مکن نام نیک بزرگان نهان همین نقش بر خوان پس از عهد خویش که دیدی پس از عهد شاهان پیش همین کام و ناز و طرب داشتند به آخر برفتند و بگذاشتند یکی نام نیکو ببرد از جهان یکی رسم بد ماند از او جاودان به سمع رضا مشنو ایذای کس وگر گفته آید به غورش برس گنهکار را عذر نسیان بنه چو زنهار خواهند زنهار ده گر آید گنهکاری اندر پناه نه شرط است کشتن به اول گناه چو باری بگفتند و نشنید پند بده گوشمالش به زندان و بند وگر پند و بندش نیاید بکار درختی خبیث است بیخش برآر چو خشم آیدت بر گناه کسی تأمل کنش در عقوبت بسی که سهل است لعل بدخشان شکست شکسته نشاید دگرباره بست # سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۲ - حکایت در تدبیر و تأخیر در سیاست ز دریای عمان برآمد کسی سفر کرده هامون و دریا بسی عرب دیده و ترک و تاجیک و روم ز هر جنس در نفس پاکش علوم جهان گشته و دانش اندوخته سفر کرده و صحبت آموخته به هیکل قوی چون تناور درخت ولیکن فرو مانده بی برگ سخت دو صد رقعه بالای هم دوخته ز حراق و او در میان سوخته به شهری در آمد ز دریا کنار بزرگی در آن ناحیت شهریار که طبعی نکونامی اندیش داشت سر عجز در پای درویش داشت بشستند خدمتگزاران شاه سر و تن به حمامش از گرد راه چو بر آستان ملک سر نهاد نیایش کنان دست بر بر نهاد درآمد به ایوان شاهنشهی که بختت جوان باد و دولت رهی نرفتم در این مملکت منزلی کز آسیب آزرده دیدم دلی ندیدم کسی سرگران از شراب مگر هم خرابات دیدم خراب ملک را همین ملک پیرایه بس که راضی نگردد به آزار کس سخن گفت و دامان گوهر فشاند به نطقی که شه آستین برفشاند پسند آمدش حسن گفتار مرد به نزد خودش خواند و اکرام کرد زرش داد و گوهر به شکر قدوم بپرسیدش از گوهر و زاد و بوم بگفت آنچه پرسیدش از سرگذشت به قربت ز دیگر کسان بر گذشت ملک با دل خویش با گفت و گو که دست وزارت سپارد بدو ولیکن بتدریج تا انجمن به سستی نخندند بر رای من به عقلش بباید نخست آزمود به قدر هنر پایگاهش فزود برد بر دل از جور غم بارها که نا آزموده کند کارها چو قاضی به فکرت نویسد سجل نگردد ز دستاربندان خجل نظر کن چو سوفار داری به شست نه آنگه که پرتاب کردی ز دست چو یوسف کسی در صلاح و تمیز به یک سال باید که گردد عزیز به ایام تا بر نیاید بسی نشاید رسیدن به غور کسی ز هر نوع اخلاق او کشف کرد خردمند و پاکیزه دین بود مرد نکو سیرتش دید و روشن قیاس سخن سنج و مقدار مردم شناس به رای از بزرگان مهش دید و بیش نشاندش زبردست دستور خویش چنان حکمت و معرفت کار بست که از امر و نهیش درونی نخست در آورد ملکی به زیر قلم کز او بر وجودی نیامد الم زبان همه حرف گیران ببست که حرفی بدش بر نیامد ز دست حسودی که یک جو خیانت ندید به کارش نیامد چو گندم تپید ز روشن دلش ملک پرتو گرفت وزیر کهن را غم نو گرفت ندید آن خردمند را رخنه ای که در وی تواند زدن طعنه ای امین و بد اندیش طشتند و مور نشاید در او رخنه کردن به زور ملک را دو خورشید طلعت غلام به سر بر کمر بسته بودی مدام دو پاکیزه پیکر چو حور و پری چو خورشید و ماه از سدیگر بری دو صورت که گفتی یکی نیست بیش نموده در آیینه همتای خویش سخنهای دانای شیرین سخن گرفت اندر آن هر دو شمشاد بن چو دیدند کاوصاف و خلقش نکوست به طبعش هواخواه گشتند و دوست در او هم اثر کرد میل بشر نه میلی چو کوتاه بینان به شر از آسایش آنگه خبر داشتی که در روی ایشان نظر داشتی چو خواهی که قدرت بماند بلند دل ای خواجه در ساده رویان مبند وگر خود نباشد غرض در میان حذر کن که دارد به هیبت زیان وزیر اندر این شمه ای راه برد به خبث این حکایت بر شاه برد که این را ندانم چه خوانند و کیست نخواهد به سامان در این ملک زیست سفر کردگان لاابالی زیند که پرورده ملک و دولت نیند شنیدم که با بندگانش سر است خیانت پسند است و شهوت پرست نشاید چنین خیره روی تباه که بد نامی آرد در ایوان شاه مگر نعمت شه فرامش کنم که بینم تباهی و خامش کنم به پندار نتوان سخن گفت زود نگفتم تو را تا یقینم نبود ز فرمانبرانم کسی گوش داشت که آغوش را اندر آغوش داشت من این گفتم اکنون ملک راست رای چو من آزمودم تو نیز آزمای به ناخوب تر صورتی شرح داد که بد مرد را نیکروزی مباد بداندیش بر خرده چون دست یافت درون بزرگان به آتش بتافت به خرده توان آتش افروختن پس آنگه درخت کهن سوختن ملک را چنان گرم کرد این خبر که جوشش برآمد چو مرجل به سر غضب دست در خون درویش داشت ولیکن سکون دست در پیش داشت که پرورده کشتن نه مردی بود ستم در پی داد سردی بود میازار پرورده خویشتن چو تیر تو دارد به تیرش مزن به نعمت نبایست پروردنش چو خواهی به بیداد خون خوردنش از او تا هنرها یقینت نشد در ایوان شاهی قرینت نشد کنون تا یقینت نگردد گناه به گفتار دشمن گزندش مخواه ملک در دل این راز پوشیده داشت که قول حکیمان نیوشیده داشت دل است ای خردمند زندان راز چو گفتی نیاید به زنجیر باز نظر کرد پوشیده در کار مرد خلل دید در رای هشیار مرد که ناگه نظر زی یکی بنده کرد پری چهره در زیر لب خنده کرد دو کس را که با هم بود جان و هوش حکایت کنانند و ایشان خموش چو دیده به دیدار کردی دلیر نگردی چو مستسقی از دجله سیر ملک را گمان بدی راست شد ز سودا بر او خشمگین خواست شد هم از حسن تدبیر و رای تمام به آهستگی گفتش ای نیک نام تو را من خردمند پنداشتم بر اسرار ملکت امین داشتم گمان بردمت زیرک و هوشمند ندانستمت خیره و ناپسند چنین مرتفع پایه جای تو نیست گناه از من آمد خطای تو نیست که چون بدگهر پرورم لاجرم خیانت روا داردم در حرم برآورد سر مرد بسیاردان چنین گفت با خسرو کاردان مرا چون بود دامن از جرم پاک نباشد ز خبث بداندیش باک به خاطر درم هرگز این ظن نرفت ندانم که گفت آنچه بر من نرفت شهنشاه گفت آنچه گفتم برت بگویند خصمان به روی اندرت چنین گفت با من وزیر کهن تو نیز آنچه دانی بگوی و بکن تسبم کنان دست بر لب گرفت کز او هر چه آید نیاید شگفت حسودی که بیند به جای خودم کجا بر زبان آورد جز بدم من آن ساعت انگاشتم دشمنش که بنشاند شه زیردست منش چو سلطان فضیلت نهد بر ویم ندانی که دشمن بود در پیم مرا تا قیامت نگیرد به دوست چو بیند که در عز من ذل اوست بر اینت بگویم حدیثی درست اگر گوش با بنده داری نخست ندانم کجا دیده ام در کتاب که ابلیس را دید شخصی به خواب به بالا صنوبر به دیدن چو حور چو خورشیدش از چهره می تافت نور فرا رفت و گفت ای عجب این تویی فرشته نباشد بدین نیکویی تو کاین روی داری به حسن قمر چرا در جهانی به زشتی سمر چرا نقش بندت در ایوان شاه دژم روی کرده ست و زشت و تباه شنید این سخن بخت برگشته دیو به زاری برآورد بانگ و غریو که ای نیکبخت این نه شکل من است ولیکن قلم در کف دشمن است مرا همچنین نام نیک است لیک ز علت نگوید بداندیش نیک وزیری که جاه من آبش بریخت به فرسنگ باید ز مکرش گریخت ولیکن نیندیشم از خشم شاه دلاور بود در سخن بی گناه اگر محتسب گردد آن را غم است که سنگ ترازوی بارش کم است چو حرفم برآید درست از قلم مرا از همه حرف گیران چه غم ملک در سخن گفتنش خیره ماند سر دست فرماندهی برفشاند که مجرم به زرق و زبان آوری ز جرمی که دارد نگردد بری ز خصمت همانا که نشنیده ام نه آخر به چشم خودم دیده ام کز این زمره خلق در بارگاه نمی باشدت جز در اینان نگاه بخندید مرد سخنگوی و گفت حق است این سخن حق نشاید نهفت در این نکته ای هست اگر بشنوی که حکمت روان باد و دولت قوی نبینی که درویش بی دستگاه به حسرت کند در توانگر نگاه مرا دستگاه جوانی برفت به لهو و لعب زندگانی برفت ز دیدار اینان ندارم شکیب که سرمایه داران حسنند و زیب مرا همچنین چهره گلفام بود بلورینم از خوبی اندام بود در این غایتم رشت باید کفن که مویم چو پنبه ست و دوکم بدن مرا همچنین جعد شبرنگ بود قبا در بر از نازکی تنگ بود دو رشته درم در دهن داشت جای چو دیواری از خشت سیمین به پای کنونم نگه کن به وقت سخن بیفتاده یک یک چو سور کهن در اینان به حسرت چرا ننگرم که عمر تلف کرده یاد آورم برفت از من آن روزهای عزیز به پایان رسد ناگه این روز نیز چو دانشور این در معنی بسفت بگفت این کز این به محال است گفت در ارکان دولت نگه کرد شاه کز این خوبتر لفظ و معنی مخواه کسی را نظر سوی شاهد رواست که داند بدین شاهدی عذر خواست به عقل ار نه آهستگی کردمی به گفتار خصمش بیازردمی به تندی سبک دست بردن به تیغ به دندان برد پشت دست دریغ ز صاحب غرض تا سخن نشنوی که گر کار بندی پشیمان شوی نکونام را جاه و تشریف و مال بیفزود و بدگوی را گوشمال به تدبیر دستور دانشورش به نیکی بشد نام در کشورش به عدل و کرم سالها ملک راند برفت و نکونامی از وی بماند چنین پادشاهان که دین پرورند به بازوی دین گوی دولت برند از آنان نبینم در این عهد کس وگر هست بوبکر سعد است و بس بهشتی درختی تو ای پادشاه که افکنده ای سایه یک ساله راه طمع بود از بخت نیک اخترم که بال همای افکند بر سرم خرد گفت دولت نبخشد همای گر اقبال خواهی در این سایه آی خدایا به رحمت نظر کرده ای که این سایه بر خلق گسترده ای دعا گوی این دولتم بنده وار خدایا تو این سایه پاینده دار صواب است پیش از کشش بند کرد که نتوان سر کشته پیوند کرد خداوند فرمان و رای و شکوه ز غوغای مردم نگردد ستوه سر پر غرور از تحمل تهی حرامش بود تاج شاهنشهی نگویم چو جنگ آوری پای دار چو خشم آیدت عقل بر جای دار تحمل کند هر که را عقل هست نه عقلی که خشمش کند زیردست چو لشکر برون تاخت خشم از کمین نه انصاف ماند نه تقوی نه دین ندیدم چنین دیو زیر فلک که از وی گریزند چندین ملک # سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۳ - گفتار اندر بخشایش بر ضعیفان نه بر حکم شرع آب خوردن خطاست وگر خون به فتوی بریزی رواست که را شرع فتوی دهد بر هلاک الا تا نداری ز کشتنش باک وگر دانی اندر تبارش کسان بر ایشان ببخشای و راحت رسان گنه بود مرد ستمکاره را چه تاوان زن و طفل بیچاره را تنت زورمند است و لشکر گران ولیکن در اقلیم دشمن مران که وی بر حصاری گریزد بلند رسد کشوری بی گنه را گزند نظر کن در احوال زندانیان که ممکن بود بی گنه در میان چو بازارگان در دیارت بمرد به مالش خساست بود دستبرد کز آن پس که بر وی بگریند زار به هم باز گویند خویش و تبار که مسکین در اقلیم غربت بمرد متاعی کز او ماند ظالم ببرد بیندیش از آن طفلک بی پدر وز آه دل دردمندش حذر بسا نام نیکوی پنجاه سال که یک نام زشتش کند پایمال پسندیده کاران جاوید نام تطاول نکردند بر مال عام بر آفاق اگر سر به سر پادشاست چو مال از توانگر ستاند گداست بمرد از تهیدستی آزاد مرد ز پهلوی مسکین شکم پر نکرد # سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۴ - در معنی شفقت بر حال رعیت شنیدم که فرماندهی دادگر قبا داشتی هر دو روی آستر یکی گفتش ای خسرو نیکروز ز دیبای چینی قبایی بدوز بگفت این قدر ستر و آسایش است وز این بگذری زیب و آرایش است نه از بهر آن می ستانم خراج که زینت کنم بر خود و تخت و تاج چو همچون زنان حله در تن کنم به مردی کجا دفع دشمن کنم مرا هم ز صد گونه آز و هواست ولیکن خزینه نه تنها مراست خزاین پر از بهر لشکر بود نه از بهر آذین و زیور بود سپاهی که خوشدل نباشد ز شاه ندارد حدود ولایت نگاه چو دشمن خر روستایی برد ملک باج و ده یک چرا می خورد مخالف خرش برد و سلطان خراج چه اقبال ماند در آن تخت و تاج رعیت درخت است اگر پروری به کام دل دوستان بر خوری به بی رحمی از بیخ و بارش مکن که نادان کند حیف بر خویشتن مروت نباشد بر افتاده زور برد مرغ دون دانه از پیش مور کسان بر خورند از جوانی و بخت که بر زیردستان نگیرند سخت اگر زیردستی در آید ز پای حذر کن ز نالیدنش بر خدای چو شاید گرفتن به نرمی دیار به پیکار خون از مشامی میار به مردی که ملک سراسر زمین نیرزد که خونی چکد بر زمین شنیدم که جمشید فرخ سرشت به سرچشمه ای بر به سنگی نوشت بر این چشمه چون ما بسی دم زدند برفتند چون چشم بر هم زدند گرفتیم عالم به مردی و زور ولیکن نبردیم با خود به گور چو بر دشمنی باشدت دسترس مرنجانش کاو را همین غصه بس عدو زنده سرگشته پیرامنت به از خون او کشته در گردنت # سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۵ - حکایت در شناختن دوست و دشمن را شنیدم که دارای فرخ تبار ز لشکر جدا ماند روز شکار دوان آمدش گله بانی به پیش به دل گفت دارای فرخنده کیش مگر دشمن است این که آمد به جنگ ز دورش بدوزم به تیر خدنگ کمان کیانی به زه راست کرد به یک دم وجودش عدم خواست کرد بگفت ای خداوند ایران و تور که چشم بد از روزگار تو دور من آنم که اسبان شه پرورم به خدمت بدین مرغزار اندرم ملک را دل رفته آمد به جای بخندید و گفت ای نکوهیده رای تو را یاوری کرد فرخ سروش وگر نه زه آورده بودم به گوش نگهبان مرعی بخندید و گفت نصیحت ز منعم نباید نهفت نه تدبیر محمود و رای نکوست که دشمن نداند شهنشه ز دوست چنان است در مهتری شرط زیست که هر کهتری را بدانی که کیست مرا بارها در حضر دیده ای ز خیل و چراگاه پرسیده ای کنونت به مهر آمدم پیشباز نمی دانیم از بداندیش باز توانم من ای نامور شهریار که اسبی برون آرم از صد هزار مرا گله بانی به عقل است و رای تو هم گله خویش باری بپای در آن تخت و ملک از خلل غم بود که تدبیر شاه از شبان کم بود # سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۶ - گفتار اندر نظر در حق رعیت مظلوم تو کی بشنوی ناله دادخواه به کیوان برت کله خوابگاه چنان خسب کآید فغانت به گوش اگر دادخواهی برآرد خروش که نالد ز ظالم که در دور توست که هر جور کاو می کند جور توست نه سگ دامن کاروانی درید که دهقان نادان که سگ پرورید دلیر آمدی سعدیا در سخن چو تیغت به دست است فتحی بکن بگو آنچه دانی که حق گفته به نه رشوت ستانی و نه عشوه ده طمع بند و دفتر ز حکمت بشوی طمع بگسل و هرچه دانی بگوی # سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۷ - هم در این معنی خبر یافت گردن کشی در عراق که می گفت مسکینی از زیر طاق تو هم بر دری هستی امیدوار پس امید بر در نشینان برآر نخواهی که باشد دلت دردمند دل دردمندان برآور ز بند پریشانی خاطر دادخواه براندازد از مملکت پادشاه تو خفته خنک در حرم نیمروز غریب از برون گو به گرما بسوز ستاننده داد آن کس خداست که نتواند از پادشه دادخواست # سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۸ - حکایت در معنی شفقت یکی از بزرگان اهل تمیز حکایت کند ز ابن عبدالعزیز که بودش نگینی در انگشتری فرو مانده در قیمتش جوهری به شب گفتی از جرم گیتی فروز دری بود از روشنایی چو روز قضا را درآمد یکی خشک سال که شد بدر سیمای مردم هلال چو در مردم آرام و قوت ندید خود آسوده بودن مروت ندید چو بیند کسی زهر در کام خلق کیش بگذرد آب نوشین به حلق بفرمود و بفروختندش به سیم که رحم آمدش بر غریب و یتیم به یک هفته نقدش به تاراج داد به درویش و مسکین و محتاج داد فتادند در وی ملامت کنان که دیگر به دستت نیاید چنان شنیدم که می گفت و باران دمع فرو می دویدش به عارض چو شمع که زشت است پیرایه بر شهریار دل شهری از ناتوانی فگار مرا شاید انگشتری بی نگین نشاید دل خلقی اندوهگین خنک آن که آسایش مرد و زن گزیند بر آرایش خویشتن نکردند رغبت هنرپروران به شادی خویش از غم دیگران اگر خوش بخسبد ملک بر سریر نپندارم آسوده خسبد فقیر وگر زنده دارد شب دیر باز بخسبند مردم به آرام و ناز بحمدالله این سیرت و راه راست اتابک ابوبکر بن سعد راست کس از فتنه در پارس دیگر نشان نبیند مگر قامت مهوشان یکی پنج بیتم خوش آمد به گوش که در مجلسی می سرودند دوش مرا راحت از زندگی دوش بود که آن ماهرویم در آغوش بود مر او را چو دیدم سر از خواب مست بدو گفتم ای سرو پیش تو پست دمی نرگس از خواب نوشین بشوی چو گلبن بخند و چو بلبل بگوی چه می خسبی ای فتنه روزگار بیا و می لعل نوشین بیار نگه کرد شوریده از خواب و گفت مرا فتنه خوانی و گویی مخفت در ایام سلطان روشن نفس نبیند دگر فتنه بیدار کس # سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۹ - حکایت اتابک تکله در اخبار شاهان پیشینه هست که چون تکله بر تخت زنگی نشست به دورانش از کس نیازرد کس سبق برد اگر خود همین بود و بس چنین گفت یک ره به صاحبدلی که عمرم به سر رفت بی حاصلی بخواهم به کنج عبادت نشست که دریابم این پنج روزی که هست چو می بگذرد جاه و ملک و سریر نبرد از جهان دولت الا فقیر چو بشنید دانای روشن نفس به تندی برآشفت کای تکله بس طریقت به جز خدمت خلق نیست به تسبیح و سجاده و دلق نیست تو بر تخت سلطانی خویش باش به اخلاق پاکیزه درویش باش به صدق و ارادت میان بسته دار ز طامات و دعوی زبان بسته دار قدم باید اندر طریقت نه دم که اصلی ندارد دم بی قدم بزرگان که نقد صفا داشتند چنین خرقه زیر قبا داشتند # سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۱۰ - حکایت ملک روم با دانشمند شنیدم که بگریست سلطان روم بر نیکمردی ز اهل علوم که پایابم از دست دشمن نماند جز این قلعه و شهر با من نماند بسی جهد کردم که فرزند من پس از من بود سرور انجمن کنون دشمن بدگهر دست یافت سر دست مردی و جهدم بتافت چه تدبیر سازم چه درمان کنم که از غم بفرسود جان در تنم بگفت ای برادر غم خویش خور که از عمر بهتر شد و بیشتر تو را این قدر تا بمانی بس است چو رفتی جهان جای دیگر کس است اگر هوشمند است و گر بی خرد غم او مخور کاو غم خود خورد مشقت نیرزد جهان داشتن گرفتن به شمشیر و بگذاشتن بدین پنج روزه اقامت مناز به اندیشه تدبیر رفتن بساز که را دانی از خسروان عجم ز عهد فریدون و ضحاک و جم که بر تخت و ملکش نیامد زوال نماند به جز ملک ایزد تعال که را جاودان ماندن امید ماند چو کس را نبینی که جاوید ماند که را سیم و زر ماند و گنج و مال پس از وی به چندی شود پایمال وز آن کس که خیری بماند روان دمادم رسد رحمتش بر روان بزرگی کز او نام نیکو نماند توان گفت با اهل دل کاو نماند الا تا درخت کرم پروری گر امیدواری کز او بر خوری کرم کن که فردا که دیوان نهند منازل به مقدار احسان دهند یکی را که سعی قدم پیشتر به درگاه حق منزلت بیشتر یکی باز پس خاین و شرمسار بترسد همی مرد ناکرده کار بهل تا به دندان گزد پشت دست تنوری چنین گرم و نانی نبست بدانی گه غله برداشتن که سستی بود تخم ناکاشتن # سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۱۱ - حکایت مرزبان ستمگار با زاهد خردمند مردی در اقصای شام گرفت از جهان کنج غاری مقام به صبرش در آن کنج تاریک جای به گنج قناعت فرو رفته پای شنیدم که نامش خدادوست بود ملک سیرتی آدمی پوست بود بزرگان نهادند سر بر درش که در می نیامد به درها سرش تمنا کند عارف پاکباز به دریوزه از خویشتن ترک آز چو هر ساعتش نفس گوید بده به خواری بگرداندش ده به ده در آن مرز کاین پیر هشیار بود یکی مرزبان ستمکار بود که هر ناتوان را که دریافتی به سرپنجگی پنجه برتافتی جهان سوز و بی رحمت و خیره کش ز تلخیش روی جهانی ترش گروهی برفتند از آن ظلم و عار ببردند نام بدش در دیار گروهی بماندند مسکین و ریش پس چرخه نفرین گرفتند پیش ید ظلم جایی که گردد دراز نبینی لب مردم از خنده باز به دیدار شیخ آمدی گاه گاه خدادوست در وی نکردی نگاه ملک نوبتی گفتش ای نیکبخت به نفرت ز من در مکش روی سخت مرا با تو دانی سر دوستی است تو را دشمنی با من از بهر چیست گرفتم که سالار کشور نیم به عزت ز درویش کمتر نیم نگویم فضیلت نهم بر کسی چنان باش با من که با هر کسی شنید این سخن عابد هوشیار بر آشفت و گفت ای ملک هوش دار وجودت پریشانی خلق از اوست ندارم پریشانی خلق دوست تو با آن که من دوستم دشمنی نپندارمت دوستدار منی چرا دوست دارم به باطل منت چو دانم که دارد خدا دشمنت مده بوسه بر دست من دوستوار برو دوستداران من دوست دار خدادوست را گر بدرند پوست نخواهد شدن دشمن دوست دوست عجب دارم از خواب آن سنگدل که خلقی بخسبند از او تنگدل # سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۱۲ - گفتار اندر نگه داشتن خاطر درویشان مها زورمندی مکن با کهان که بر یک نمط می نماند جهان سر پنجه ناتوان بر مپیچ که گر دست یابد برآیی به هیچ عدو را به کوچک نباید شمرد که کوه کلان دیدم از سنگ خرد نبینی که چون با هم آیند مور ز شیران جنگی برآرند شور نه موری که مویی کز آن کمتر است چو پر شد ز زنجیر محکمتر است مبر گفتمت پای مردم ز جای که عاجز شوی گر درآیی ز پای دل دوستان جمع بهتر که گنج خزینه تهی به که مردم به رنج مینداز در پای کار کسی که افتد که در پایش افتی بسی تحمل کن ای ناتوان از قوی که روزی تواناتر از وی شوی به همت برآر از ستیهنده شور که بازوی همت به از دست زور لب خشک مظلوم را گو بخند که دندان ظالم بخواهند کند به بانگ دهل خواجه بیدار گشت چه داند شب پاسبان چون گذشت خورد کاروانی غم بار خویش نسوزد دلش بر خر پشت ریش گرفتم کز افتادگان نیستی چو افتاده بینی چرا نیستی بر اینت بگویم یکی سرگذشت که سستی بود زین سخن درگذشت # سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۱۳ - حکایت در معنی رحمت با ناتوانان در حال توانایی چنان قحط سالی شد اندر دمشق که یاران فراموش کردند عشق چنان آسمان بر زمین شد بخیل که لب تر نکردند زرع و نخیل بخوشید سرچشمه های قدیم نماند آب جز آب چشم یتیم نبودی به جز آه بیوه زنی اگر بر شدی دودی از روزنی چو درویش بی رنگ دیدم درخت قوی بازوان سست و درمانده سخت نه در کوه سبزی نه در باغ شخ ملخ بوستان خورده مردم ملخ در آن حال پیش آمدم دوستی از او مانده بر استخوان پوستی وگرچه به مکنت قوی حال بود خداوند جاه و زر و مال بود بدو گفتم ای یار پاکیزه خوی چه درماندگی پیشت آمد بگوی بغرید بر من که عقلت کجاست چو دانی و پرسی سؤالت خطاست نبینی که سختی به غایت رسید مشقت به حد نهایت رسید نه باران همی آید از آسمان نه بر می رود دود فریادخوان بدو گفتم آخر تو را باک نیست کشد زهر جایی که تریاک نیست گر از نیستی دیگری شد هلاک تو را هست بط را ز طوفان چه باک نگه کرد رنجیده در من فقیه نگه کردن عالم اندر سفیه که مرد ارچه بر ساحل است ای رفیق نیاساید و دوستانش غریق من از بینوایی نیم روی زرد غم بینوایان رخم زرد کرد نخواهد که بیند خردمند ریش نه بر عضو مردم نه بر عضو خویش یکی اول از تندرستان منم که ریشی ببینم بلرزد تنم منغص بود عیش آن تندرست که باشد به پهلوی بیمار سست چو بینم که درویش مسکین نخورد به کام اندرم لقمه زهر است و درد یکی را به زندان درش دوستان کجا ماندش عیش در بوستان # سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۱۴ - حکایت شبی دود خلق آتشی برفروخت شنیدم که بغداد نیمی بسوخت یکی شکر گفت اندران خاک و دود که دکان ما را گزندی نبود جهاندیده ای گفتش ای بوالهوس تو را خود غم خویشتن بود و بس پسندی که شهری بسوزد به نار اگر چه سرایت بود بر کنار به جز سنگدل ناکند معده تنگ چو بیند کسان بر شکم بسته سنگ توانگر خود آن لقمه چون می خورد چو بیند که درویش خون می خورد مگو تندرست است رنجور دار که می پیچد از غصه رنجوروار تنکدل چو یاران به منزل رسند نخسبد که واماندگان از پسند دل پادشاهان شود بارکش چو بینند در گل خر خارکش اگر در سرای سعادت کس است ز گفتار سعدیش حرفی بس است همینت بسنده ست اگر بشنوی که گر خار کاری سمن ندروی # سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۱۵ - اندر معنی عدل و ظلم و ثمرهٔ آن خبرداری از خسروان عجم که کردند بر زیردستان ستم نه آن شوکت و پادشایی بماند نه آن ظلم بر روستایی بماند خطا بین که بر دست ظالم برفت جهان ماند و با او مظالم برفت خنک روز محشر تن دادگر که در سایه عرش دارد مقر به قومی که نیکی پسندد خدای دهد خسروی عادل و نیک رای چو خواهد که ویران شود عالمی کند ملک در پنجه ظالمی سگالند از او نیکمردان حذر که خشم خدای است بیدادگر بزرگی از او دان و منت شناس که زایل شود نعمت ناسپاس اگر شکر کردی بر این ملک و مال به مالی و ملکی رسی بی زوال وگر جور در پادشایی کنی پس از پادشایی گدایی کنی حرام است بر پادشه خواب خوش چو باشد ضعیف از قوی بارکش میازار عامی به یک خردله که سلطان شبان است و عامی گله چو پرخاش بینند و بیداد از او شبان نیست گرگ است فریاد از او بد انجام رفت و بد اندیشه کرد که با زیردستان جفا پیشه کرد به سختی و سستی بر این بگذرد بماند بر او سالها نام بد نخواهی که نفرین کنند از پست نکو باش تا بد نگوید کست # سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۱۶ - حکایت برادران ظالم و عادل و عاقبت ایشان شنیدم که در مرزی از باختر برادر دو بودند از یک پدر سپهدار و گردن کش و پیلتن نکو روی و دانا و شمشیر زن پدر هر دو را سهمگین مرد یافت طلبکار جولان و ناورد یافت برفت آن زمین را دو قسمت نهاد به هر یک پسر زآن نصیبی بداد مبادا که بر یکدگر سر کشند به پیکار شمشیر کین برکشند پدر بعد از آن روزگاری شمرد به جان آفرین جان شیرین سپرد اجل بگسلاندش طناب امل وفاتش فرو بست دست عمل مقرر شد آن مملکت بر دو شاه که بی حد و مر بود گنج و سپاه به حکم نظر در به افتاد خویش گرفتند هر یک یکی راه پیش یکی عدل تا نام نیکو برد یکی ظلم تا مال گرد آورد یکی عاطفت سیرت خویش کرد درم داد و تیمار درویش خورد بنا کرد و نان داد و لشکر نواخت شب از بهر درویش شبخانه ساخت خزاین تهی کرد و پر کرد جیش چنان کز خلایق به هنگام عیش برآمد همی بانگ شادی چو رعد چو شیراز در عهد بوبکر سعد خدیو خردمند فرخ نهاد که شاخ امیدش برومند باد حکایت شنو کان گو نامجوی پسندیده پی بود و فرخنده خوی ملازم به دلداری خاص و عام ثناگوی حق بامدادان و شام در آن ملک قارون برفتی دلیر که شه دادگر بود و درویش سیر نیامد در ایام او بر دلی نگویم که خاری که برگ گلی سرآمد به تأیید ملک از سران نهادند سر بر خطش سروران دگر خواست کافزون کند تخت و تاج بیافزود بر مرد دهقان خراج طمع کرد در مال بازارگان بلا ریخت بر جان بیچارگان به امید بیشی نداد و نخورد خردمند داند که ناخوب کرد که تا جمع کرد آن زر از گربزی پراکنده شد لشکر از عاجزی شنیدند بازارگانان خبر که ظلم است در بوم آن بی هنر بریدند از آنجا خرید و فروخت زراعت نیامد رعیت بسوخت چو اقبالش از دوستی سر بتافت به ناکام دشمن بر او دست یافت ستیز فلک بیخ و بارش بکند سم اسب دشمن دیارش بکند وفا در که جوید چو پیمان گسیخت خراج از که خواهد چو دهقان گریخت چه نیکی طمع دارد آن بی صفا که باشد دعای بدش در قفا چو بختش نگون بود در کاف کن نکرد آنچه نیکانش گفتند کن چه گفتند نیکان بدان نیکمرد تو برخور که بیدادگر بر نخورد گمانش خطا بود و تدبیر سست که در عدل بود آنچه در ظلم جست یکی بر سر شاخ بن می برید خداوند بستان نگه کرد و دید بگفتا گر این مرد بد می کند نه با من که با نفس خود می کند نصیحت بجای است اگر بشنوی ضعیفان میفکن به کتف قوی که فردا به داور برد خسروی گدایی که پیشت نیرزد جوی چو خواهی که فردا به وی مهتری مکن دشمن خویشتن کهتری که چون بگذرد بر تو این سلطنت بگیرد به قهر آن گدا دامنت مکن پنجه از ناتوانان بدار که گر بفکنندت شوی شرمسار که زشت است در چشم آزادگان بیافتادن از دست افتادگان بزرگان روشندل نیکبخت به فرزانگی تاج بردند و تخت به دنباله راستان کج مرو وگر راست خواهی ز سعدی شنو # سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۱۷ - صفت جمعیت اوقات درویشان راضی مگو جاهی از سلطنت بیش نیست که ایمن تر از ملک درویش نیست سبکبار مردم سبک تر روند حق این است و صاحبدلان بشنوند تهیدست تشویش نانی خورد جهانبان به قدر جهانی خورد گدا را چو حاصل شود نان شام چنان خوش بخسبد که سلطان شام غم و شادمانی به سر می رود به مرگ این دو از سر به در می رود چه آن را که بر سر نهادند تاج چه آن را که بر گردن آمد خراج اگر سرفرازی به کیوان بر است وگر تنگدستی به زندان در است چو خیل اجل بر سر هر دو تاخت نمی شاید از یکدگرشان شناخت # سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۱۸ - حکایت عابد و استخوان پوسیده شنیدم که یک بار در حله ای سخن گفت با عابدی کله ای که من فر فرماندهی داشتم به سر بر کلاه مهی داشتم سپهرم مدد کرد و نصرت وفاق گرفتم به بازوی دولت عراق طمع کرده بودم که کرمان خورم که ناگه بخوردند کرمان سرم بکن پنبه غفلت از گوش هوش که از مردگان پندت آید به گوش # سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۱۹ - گفتار اندر نکوکاری و بدکاری و عاقبت آنها نکوکار مردم نباشد بدش نورزد کسی بد که نیک افتدش شر انگیز هم بر سر شر شود چو کژدم که با خانه کمتر شود اگر نفع کس در نهاد تو نیست چنین گوهر و سنگ خارا یکی است غلط گفتم ای یار شایسته خوی که نفع است در آهن و سنگ و روی چنین آدمی مرده به ننگ را که بر وی فضیلت بود سنگ را نه هر آدمی زاده از دد به است که دد ز آدمی زاده بد به است به است از دد انسان صاحب خرد نه انسان که در مردم افتد چو دد چو انسان نداند به جز خورد و خواب کدامش فضیلت بود بر دواب سوار نگون بخت بی راهرو پیاده برد ز او به رفتن گرو کسی دانه نیکمردی نکاشت کز او خرمن کام دل برنداشت نه هرگز شنیدیم در عمر خویش که بدمرد را نیکی آمد به پیش # سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۲۰ - حکایت شحنه مردم آزار گزیری به چاهی در افتاده بود که از هول او شیر نر ماده بود بداندیش مردم به جز بد ندید بیافتاد و عاجزتر از خود ندید همه شب ز فریاد و زاری نخفت یکی بر سرش کوفت سنگی و گفت تو هرگز رسیدی به فریاد کس که می خواهی امروز فریادرس همه تخم نامردمی کاشتی ببین لاجرم بر که برداشتی که بر جان ریشت نهد مرهمی که دلها ز ریشت بنالد همی تو ما را همی چاه کندی به راه به سر لاجرم در فتادی به چاه دو کس چه کنند از پی خاص و عام یکی نیک محضر دگر زشت نام یکی تشنه را تا کند تازه حلق دگر تا به گردن در افتند خلق اگر بد کنی چشم نیکی مدار که هرگز نیارد گز انگور بار نپندارم ای در خزان کشته جو که گندم ستانی به وقت درو درخت زقوم ار به جان پروری مپندار هرگز کز او بر خوری رطب ناورد چوب خرزهره بار چو تخم افکنی بر همان چشم دار # سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۲۱ - حکایت حجاج یوسف حکایت کنند از یکی نیکمرد که اکرام حجاج یوسف نکرد به سرهنگ دیوان نگه کرد تیز که نطعش بیانداز و خونش بریز چو حجت نماند جفا جوی را به پرخاش در هم کشد روی را بخندید و بگریست مرد خدای عجب داشت سنگین دل تیره رای چو دیدش که خندید و دیگر گریست بپرسید کاین خنده و گریه چیست بگفتا همی گریم از روزگار که طفلان بیچاره دارم چهار همی خندم از لطف یزدان پاک که مظلوم رفتم نه ظالم به خاک پسر گفتش ای نامور شهریار یکی دست از این مرد صوفی بدار که خلقی بر او روی دارند و پشت نه رای است خلقی به یک بار کشت بزرگی و عفو و کرم پیشه کن ز خردان اطفالش اندیشه کن شنیدم که نشنید و خونش بریخت ز فرمان داور که داند گریخت بزرگی در آن فکرت آن شب بخفت به خواب اندرش دید و پرسید و گفت دمی بیش بر من سیاست نراند عقوبت بر او تا قیامت بماند نخفته ست مظلوم از آهش بترس ز دود دل صبحگاهش بترس نترسی که پاک اندرونی شبی بر آرد ز سوز جگر یا ربی نه ابلیس بد کرد و نیکی ندید بر پاک ناید ز تخم پلید # سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۲۲ - در نواخت رعیت و رحمت بر افتادگان مدر پرده کس به هنگام جنگ که باشد تو را نیز در پرده ننگ مزن بانگ بر شیرمردان درشت چو با کودکان برنیایی به مشت یکی پند می داد فرزند را نگه دار پند خردمند را مکن جور بر خردکان ای پسر که یک روزت افتد بزرگی به سر نمی ترسی ای گرگک کم خرد که روزی پلنگیت بر هم درد به خردی درم زور سرپنجه بود دل زیردستان ز من رنجه بود بخوردم یکی مشت زورآوران نکردم دگر زور بر لاغران الا تا به غفلت نخفتی که نوم حرام است بر چشم سالار قوم غم زیردستان بخور زینهار بترس از زبردستی روزگار نصیحت که خالی بود از غرض چو داروی تلخ است دفع مرض # سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۲۳ - حکایت در این معنی یکی را حکایت کنند از ملوک که بیماری رشته کردش چو دوک چنانش در انداخت ضعف جسد که می برد بر زیردستان حسد که شاه ار چه بر عرصه نام آور است چو ضعف آمد از بیدقی کمتر است ندیمی زمین ملک بوسه داد که ملک خداوند جاوید باد در این شهر مردی مبارک دم است که در پارسایی چنویی کم است نرفته ست هرگز ره ناصواب دلی روشن و دعوتی مستجاب نبردند پیشش مهمات کس که مقصود حاصل نشد در نفس بخوان تا بخواند دعایی بر این که رحمت رسد ز آسمان برین بفرمود تا مهتران خدم بخواندند پیر مبارک قدم برفتند و گفتند و آمد فقیر تنی محتشم در لباسی حقیر بگفتا دعایی کن ای هوشمند که در رشته چون سوزنم پای بند شنید این سخن پیر خم بوده پشت به تندی برآورد بانگی درشت که حق مهربان است بر دادگر ببخشای و بخشایش حق نگر دعای منت کی شود سودمند اسیران محتاج در چاه و بند تو ناکرده بر خلق بخشایشی کجا بینی از دولت آسایشی ببایدت عذر خطا خواستن پس از شیخ صالح دعا خواستن کجا دست گیرد دعای ویت دعای ستمدیدگان در پیت شنید این سخن شهریار عجم ز خشم و خجالت بر آمد بهم برنجید و پس با دل خویش گفت چه رنجم حق است این که درویش گفت بفرمود تا هر که در بند بود به فرمانش آزاد کردند زود جهاندیده بعد از دو رکعت نماز به داور برآورد دست نیاز که ای برفرازنده آسمان به جنگش گرفتی به صلحش بمان ولی همچنان بر دعا داشت دست که شه سر برآورد و بر پای جست تو گفتی ز شادی بخواهد پرید چو طاووس چون رشته در پا ندید بفرمود گنجینه گوهرش فشاندند در پای و زر بر سرش حق از بهر باطل نشاید نهفت از آن جمله دامن بیفشاند و گفت مرو با سر رشته بار دگر مبادا که دیگر کند رشته سر چو باری فتادی نگه دار پای که یک بار دیگر بلغزد ز جای ز سعدی شنو کاین سخن راست است نه هر باری افتاده برخاسته ست # سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۲۴ - گفتار اندر بی‌وفائی دنیا جهان ای پسر ملک جاوید نیست ز دنیا وفاداری امید نیست نه بر باد رفتی سحرگاه و شام سریر سلیمان علیه السلام به آخر ندیدی که بر باد رفت خنک آن که با دانش و داد رفت کسی زین میان گوی دولت ربود که در بند آسایش خلق بود به کار آمد آنها که برداشتند نه گرد آوریدند و بگذاشتند # سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۲۵ - در تغیر روزگار و انتقال مملکت شنیدم که در مصر میری اجل سپه تاخت بر روزگارش اجل جمالش برفت از رخ دل فروز چو خور زرد شد بس نماند ز روز گزیدند فرزانگان دست فوت که در طب ندیدند داروی موت همه تخت و ملکی پذیرد زوال به جز ملک فرمانده لایزال چو نزدیک شد روز عمرش به شب شنیدند می گفت در زیر لب که در مصر چون من عزیزی نبود چو حاصل همین بود چیزی نبود جهان گرد کردم نخوردم برش برفتم چو بیچارگان از سرش پسندیده رایی که بخشید و خورد جهان از پی خویشتن گرد کرد در این کوش تا با تو ماند مقیم که هرچ از تو ماند دریغ است و بیم کند خواجه بر بستر جان گداز یکی دست کوتاه و دیگر دراز در آن دم تو را می نماید به دست که دهشت زبانش ز گفتن ببست که دستی به جود و کرم کن دراز دگر دست کوته کن از ظلم و آز کنونت که دست است خاری بکن دگر کی بر آری تو دست از کفن بتابد بسی ماه و پروین و هور که سر بر نداری ز بالین گور # سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۲۶ - حکایت قزل ارسلان با دانشمند قزل ارسلان قلعه ای سخت داشت که گردن به الوند بر می فراشت نه اندیشه از کس نه حاجت به هیچ چو زلف عروسان رهش پیچ پیچ چنان نادر افتاده در روضه ای که بر لاجوردی طبق بیضه ای شنیدم که مردی مبارک حضور به نزدیک شاه آمد از راه دور حقایق شناسی جهاندیده ای هنرمندی آفاق گردیده ای بزرگی زبان آوری کاردان حکیمی سخنگوی بسیاردان قزل گفت چندین که گردیده ای چنین جای محکم دگر دیده ای بخندید کاین قلعه ای خرم است ولیکن نپندارمش محکم است نه پیش از تو گردن کشان داشتند دمی چند بودند و بگذاشتند نه بعد از تو شاهان دیگر برند درخت امید تو را بر خورند ز دوران ملک پدر یاد کن دل از بند اندیشه آزاد کن چنان روزگارش به کنجی نشاند که بر یک پشیزش تصرف نماند چو نومید ماند از همه چیز و کس امیدش به فضل خدا ماند و بس بر مرد هشیار دنیا خس است که هر مدتی جای دیگر کس است چنین گفت شوریده ای در عجم به کسری که ای وارث ملک جم اگر ملک بر جم بماندی و بخت تو را کی میسر شدی تاج و تخت اگر گنج قارون به دست آوری نماند مگر آنچه بخشی بری # سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۲۷ - حکایت چو الب ارسلان جان به جان بخش داد پسر تاج شاهی به سر برنهاد به تربت سپردندش از تاجگاه نه جای نشستن بد آماجگاه چنین گفت دیوانه ای هوشیار چو دیدش پسر روز دیگر سوار زهی ملک و دوران سر در نشیب پدر رفت و پای پسر در رکیب چنین است گردیدن روزگار سبک سیر و بدعهد و ناپایدار چو دیرینه روزی سرآورد عهد جوان دولتی سر برآرد ز مهد منه بر جهان دل که بیگانه ای است چو مطرب که هر روز در خانه ای است نه لایق بود عیش با دلبری که هر بامدادش بود شوهری نکویی کن امسال چون ده تو راست که سال دگر دیگری دهخداست # سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۲۸ - حکایت پادشاه غور با روستایی شنیدم که از پادشاهان غور یکی پادشه خر گرفتی به زور خران زیر بار گران بی علف به روزی دو مسکین شدندی تلف چو منعم کند سفله را روزگار نهد بر دل تنگ درویش بار چو بام بلندش بود خودپرست کند بول و خاشاک بر بام پست شنیدم که باری به عزم شکار برون رفت بیدادگر شهریار تکاور به دنبال صیدی براند شبش در گرفت از حشم باز ماند به تنها ندانست روی و رهی بینداخت ناکام شب در دهی یکی پیرمرد اندر آن ده مقیم ز پیران مردم شناس قدیم پسر را همی گفت کای شادبهر خرت را مبر بامدادان به شهر که این ناجوانمرد برگشته بخت که تابوت بینمش بر جای تخت کمر بسته دارد به فرمان دیو به گردون بر از دست جورش غریو در این کشور آسایش و خرمی ندید و نبیند به چشم آدمی مگر کاین سیه نامه بی صفا به دوزخ برد لعنت اندر قفا پسر گفت راه دراز است و سخت پیاده نیارم شد ای نیکبخت طریقی بیندیش و رایی بزن که رای تو روشن تر از رای من پدر گفت اگر پند من بشنوی یکی سنگ برداشت باید قوی زدن بر خر نامور چند بار سر و دست و پهلوش کردن فگار مگر کان فرومایه زشت کیش به کارش نیاید خر پشت ریش چو خضر پیمبر که کشتی شکست وز او دست جبار ظالم ببست به سالی که در بحر کشتی گرفت بسی سالها نام زشتی گرفت تفو بر چنان ملک و دولت که راند که شنعت بر او تا قیامت بماند پسر چون شنید این حدیث از پدر سر از خط فرمان نبردش به در فرو کوفت بیچاره خر را به سنگ خر از دست عاجز شد از پای لنگ پدر گفتش اکنون سر خویش گیر هر آن ره که می بایدت پیش گیر پسر در پی کاروان اوفتاد ز دشنام چندان که دانست داد وز آن سو پدر روی در آستان که یارب به سجاده راستان که چندان امانم ده از روزگار کز این نحس ظالم بر آید دمار اگر من نبینم مر او را هلاک شب گور چشمم نخسبد به خاک اگر مار زاید زن باردار به از آدمی زاده دیوسار زن از مرد موذی به بسیار به سگ از مردم مردم آزار به مخنث که بیداد بر خود کند از آن به که با دیگری بد کند شه این جمله بشنید و چیزی نگفت ببست اسب و سر بر نمد زین بخفت همه شب به بیداری اختر شمرد ز سودا و اندیشه خوابش نبرد چو آواز مرغ سحر گوش کرد پریشانی شب فراموش کرد سواران همه شب همی تاختند سحرگه پی اسب بشناختند بر آن عرصه بر اسب دیدند شاه پیاده دویدند یکسر سپاه به خدمت نهادند سر بر زمین چو دریا شد از موج لشکر زمین یکی گفتش از دوستان قدیم که شب حاجبش بود و روزش ندیم رعیت چه نزلت نهادند دوش که ما را نه چشم آرمید و نه گوش شهنشه نیارست کردن حدیث که بر وی چه آمد ز خبث خبیث هم آهسته سر برد پیش سرش فرو گفت پنهان به گوش اندرش کسم پای مرغی نیاورد پیش ولی دست خر رفت از اندازه بیش بزرگان نشستند و خوان خواستند بخوردند و مجلس بیاراستند چو شور و طرب در نهاد آمدش ز دهقان دوشینه یاد آمدش بفرمود و جستند و بستند سخت به خواری فکندند در پای تخت سیه دل برآهخت شمشیر تیز ندانست بیچاره راه گریز سر ناامیدی برآورد و گفت نشاید شب گور در خانه خفت نه تنها منت گفتم ای شهریار که برگشته بختی و بد روزگار چرا خشم بر من گرفتی و بس منت پیش گفتم همه خلق پس چو بیداد کردی توقع مدار که نامت به نیکی رود در دیار ور ایدون که دشوارت آمد سخن دگر هر چه دشوارت آید مکن تو را چاره از ظلم برگشتن است نه بیچاره بی گنه کشتن است مرا پنج روز دگر مانده گیر دو روز دگر عیش خوش رانده گیر نماند ستمکار بد روزگار بماند بر او لعنت پایدار تو را نیک پند است اگر بشنوی وگر نشنوی خود پشیمان شوی بدان کی ستوده شود پادشاه که خلقش ستایند در بارگاه چه سود آفرین بر سر انجمن پس چرخه نفرین کنان پیرزن همی گفت و شمشیر بالای سر سپر کرده جان پیش تیر قدر نبینی که چون کارد بر سر بود قلم را زبانش روان تر بود شه از مستی غفلت آمد به هوش به گوشش فرو گفت فرخ سروش کز این پیر دست عقوبت بدار یکی کشته گیر از هزاران هزار زمانی سر اندر گریبان بماند پس آن گه به عفو آستین برفشاند به دستان خود بند از او برگرفت سرش را ببوسید و در بر گرفت بزرگیش بخشید و فرماندهی ز شاخ امیدش برآمد بهی به گیتی حکایت شد این داستان رود نیکبخت از پی راستان بیاموزی از عاقلان حسن خوی نه چندان که از غافل عیب جوی ز دشمن شنو سیرت خود که دوست هرآنچ از تو آید به چشمش نکوست وبال است دادن به رنجور قند که داروی تلخش بود سودمند ترش روی بهتر کند سرزنش که یاران خوش طبع شیرین منش از این به نصیحت نگوید کست اگر عاقلی یک اشارت بست # سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۲۹ - حکایت مأمون با کنیزک چو دور خلافت به مأمون رسید یکی ماه پیکر کنیزک خرید به چهر آفتابی به تن گلبنی به عقل خردمند بازی کنی به خون عزیزان فرو برده چنگ سر انگشتها کرده عناب رنگ بر ابروی عابد فریبش خضاب چو قوس قزح بود بر آفتاب شب خلوت آن لعبت حور زاد مگر تن در آغوش مأمون نداد گرفت آتش خشم در وی عظیم سرش خواست کردن چو جوزا دو نیم بگفتا سر اینک به شمشیر تیز بینداز و با من مکن خفت و خیز بگفت از چه بر دل گزند آمدت چه خصلت ز من ناپسند آمدت بگفت ار کشی ور شکافی سرم ز بوی دهانت به رنج اندرم کشد تیر پیکار و تیغ ستم به یک بار و بوی دهن دم به دم شنید این سخن سرور نیکبخت برآشفت تند و برنجید سخت همه شب در این فکر بود و نخفت دگر روز با هوشمندان بگفت طبیعت شناسان هر کشوری سخن گفت با هر یک از هر دری دلش گرچه در حال از او رنجه شد دوا کرد و خوشبوی چون غنچه شد پری چهره را همنشین کرد و دوست که این عیب من گفت یار من اوست به نزد من آن کس نکوخواه توست که گوید فلان خار در راه توست به گمراه گفتن نکو می روی جفایی تمام است و جوری قوی هر آن گه که عیبت نگویند پیش هنر دانی از جاهلی عیب خویش مگو شهد شیرین شکر فایق است کسی را که سقمونیا لایق است چه خوش گفت یک روز دارو فروش شفا بایدت داروی تلخ نوش اگر شربتی بایدت سودمند ز سعدی ستان تلخ داروی پند به پرویزن معرفت بیخته به شهد ظرافت برآمیخته # سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۳۰ - حکایت درویش صادق و پادشاه بیدادگر شنیدم که از نیکمردی فقیر دل آزرده شد پادشاهی کبیر مگر بر زبانش حقی رفته بود ز گردن کشی بر وی آشفته بود به زندان فرستادش از بارگاه که زورآزمای است بازوی جاه ز یاران کسی گفتش اندر نهفت مصالح نبود این سخن گفت گفت رسانیدن امر حق طاعت است ز زندان نترسم که یک ساعت است همان دم که در خفیه این راز رفت حکایت به گوش ملک باز رفت بخندید کاو ظن بیهوده برد نداند که خواهد در این حبس مرد غلامی به درویش برد این پیام بگفتا به خسرو بگو ای غلام مرا بار غم بر دل ریش نیست که دنیا همین ساعتی بیش نیست نه گر دستگیری کنی خرمم نه گر سر بری بر دل آید غمم تو گر کامرانی به فرمان و گنج دگر کس فرومانده در ضعف و رنج به دروازه مرگ چون در شویم به یک هفته با هم برابر شویم منه دل بر این دولت پنج روز به دود دل خلق خود را مسوز نه پیش از تو بیش از تو اندوختند به بیداد کردن جهان سوختند چنان زی که ذکرت به تحسین کنند چو مردی نه بر گور نفرین کنند نباید به رسم بد آیین نهاد که گویند لعنت بر آن کاین نهاد وگر بر سرآید خداوند زور نه زیرش کند عاقبت خاک گور بفرمود دلتنگ روی از جفا که بیرون کنندش زبان از قفا چنین گفت مرد حقایق شناس کز این هم که گفتی ندارم هراس من از بی زبانی ندارم غمی که دانم که ناگفته داند همی اگر بینوایی برم ور ستم گرم عاقبت خیر باشد چه غم عروسی بود نوبت ماتمت گرت نیکروزی بود خاتمت # سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۳۱ - حکایت زورآزمای تنگدست یکی مشت زن بخت و روزی نداشت نه اسباب شامش مهیا نه چاشت ز جور شکم گل کشیدی به پشت که روزی محال است خوردن به مشت مدام از پریشانی روزگار دلش حسرت آورد و تن سوگوار گهش جنگ با عالم خیره کش گه از بخت شوریده رویش ترش گه از دیدن عیش شیرین خلق فرو می شدی آب تلخش به حلق گه از کار آشفته بگریستی که کس دید از این تلخ تر زیستی کسان شهد نوشند و مرغ و بره مرا روی نان می نبیند تره گر انصاف پرسی نه نیکوست این برهنه من و گربه را پوستین چه بودی که پایم در این کار گل به گنجی فرو رفتی از کام دل مگر روزگاری هوس راندمی ز خود گرد محنت بیفشاندمی شنیدم که روزی زمین می شکافت عظام زنخدان پوسیده یافت به خاک اندرش عقد بگسیخته گهرهای دندان فرو ریخته دهان بی زبان پند می گفت و راز که ای خواجه با بینوایی بساز نه این است حال دهن زیر گل شکر خورده انگار یا خون دل غم از گردش روزگاران مدار که بی ما بگردد بسی روزگار همان لحظه کاین خاطرش روی داد غم از خاطرش رخت یک سو نهاد که ای نفس بی رای و تدبیر و هش بکش بار تیمار و خود را مکش اگر بنده ای بار بر سر برد وگر سر به اوج فلک بر برد در آن دم که حالش دگرگون شود به مرگ از سرش هر دو بیرون شود غم و شادمانی نماند ولیک جزای عمل ماند و نام نیک کرم پای دارد نه دیهیم و تخت بده کز تو این ماند ای نیکبخت مکن تکیه بر ملک و جاه و حشم که پیش از تو بوده ست و بعد از تو هم خداوند دولت غم دین خورد که دنیا به هر حال می بگذرد نخواهی که ملکت برآید بهم غم ملک و دین هر دو باید بهم زرافشان چو دنیا بخواهی گذاشت که سعدی در افشاند اگر زر نداشت # سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۳۲ - حکایت در معنی خاموشی از نصیحت کسی که پند نپذیرد حکایت کنند از جفاگستری که فرماندهی داشت بر کشوری در ایام او روز مردم چو شام شب از بیم او خواب مردم حرام همه روز نیکان از او در بلا به شب دست پاکان از او بر دعا گروهی بر شیخ آن روزگار ز دست ستمگر گرستند زار که ای پیر دانای فرخنده رای بگوی این جوان را بترس از خدای بگفتا دریغ آیدم نام دوست که هر کس نه در خورد پیغام اوست کسی را که بینی ز حق بر کران منه با وی ای خواجه حق در میان دریغ است با سفله گفت از علوم که ضایع شود تخم در شوره بوم چو در وی نگیرد عدو داندت برنجد به جان و برنجاندت تو را عادت ای پادشه حق روی است دل مرد حق گوی از این جا قوی است نگین خصلتی دارد ای نیکبخت که در موم گیرد نه در سنگ سخت عجب نیست گر ظالم از من به جان برنجد که دزد است و من پاسبان تو هم پاسبانی به انصاف و داد که حفظ خدا پاسبان تو باد تو را نیست منت ز روی قیاس خداوند را من و فضل و سپاس که در کار خیرت به خدمت بداشت نه چون دیگرانت معطل گذاشت همه کس به میدان کوشش درند ولی گوی بخشش نه هر کس برند تو حاصل نکردی به کوشش بهشت خدا در تو خوی بهشتی بهشت دلت روشن و وقت مجموع باد قدم ثابت و پایه مرفوع باد حیاتت خوش و رفتنت بر صواب عبادت قبول و دعا مستجاب # سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۳۳ - گفتار اندر رای و تدبیر ملک و لشکرکشی همی تا برآید به تدبیر کار مدارای دشمن به از کارزار چو نتوان عدو را به قوت شکست به نعمت بباید در فتنه بست گر اندیشه باشد ز خصمت گزند به تعویذ احسان زبانش ببند عدو را به جای خسک زر بریز که احسان کند کند دندان تیز چو دستی نشاید گزیدن ببوس که با غالبان چاره زرق است و لوس به تدبیر رستم در آید به بند که اسفندیارش نجست از کمند عدو را به فرصت توان کند پوست پس او را مدارا چنان کن که دوست حذر کن ز پیکار کمتر کسی که از قطره سیلاب دیدم بسی مزن تا توانی بر ابرو گره که دشمن اگرچه زبون دوست به بود دشمنش تازه و دوست ریش کسی کش بود دشمن از دوست بیش مزن با سپاهی ز خود بیشتر که نتوان زد انگشت بر نیشتر وگر زو تواناتری در نبرد نه مردی است بر ناتوان زور کرد اگر پیل زوری وگر شیر چنگ به نزدیک من صلح بهتر که جنگ چو دست از همه حیلتی در گسست حلال است بردن به شمشیر دست اگر صلح خواهد عدو سر مپیچ وگر جنگ جوید عنان بر مپیچ که گر وی ببندد در کارزار تو را قدر و هیبت شود یک هزار ور او پای جنگ آورد در رکاب نخواهد به حشر از تو داور حساب تو هم جنگ را باش چون کینه خواست که با کینه ور مهربانی خطاست چو با سفله گویی به لطف و خوشی فزون گرددش کبر و گردن کشی به اسبان تازی و مردان مرد بر آر از نهاد بداندیش گرد و گر می بر آید به نرمی و هوش به تندی و خشم و درشتی مکوش چو دشمن به عجز اندر آمد ز در نباید که پرخاش جویی دگر چو زنهار خواهد کرم پیشه کن ببخشای و از مکرش اندیشه کن ز تدبیر پیر کهن بر مگرد که کارآزموده بود سالخورد در آرند بنیاد رویین ز پای جوانان به نیروی و پیران به رای بیندیش در قلب هیجا مفر چه دانی که زان که باشد ظفر چو بینی که لشکر ز هم دست داد به تنها مده جان شیرین به باد اگر بر کناری به رفتن بکوش وگر در میان لبس دشمن بپوش وگر خود هزاری و دشمن دویست چو شب شد در اقلیم دشمن مایست شب تیره پنجه سوار از کمین چو پانصد به هیبت بدرد زمین چو خواهی بریدن به شب راه ها حذر کن نخست از کمینگاه ها میان دو لشکر چو یک روز راه بماند بزن خیمه بر جایگاه گر او پیشدستی کند غم مدار ور افراسیاب است مغزش بر آر ندانی که لشکر چو یک روزه راند سر پنجه زورمندش نماند تو آسوده بر لشکر مانده زن که نادان ستم کرد بر خویشتن چو دشمن شکستی بیفکن علم که بازش نیاید جراحت به هم بسی در قفای هزیمت مران نباید که دور افتی از یاوران هوا بینی از گرد هیجا چو میغ بگیرند گردت به زوبین و تیغ به دنبال غارت نراند سپاه که خالی بماند پس پشت شاه سپه را نگهبانی شهریار به از جنگ در حلقه کارزار # سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۳۴ - گفتار اندر نواخت لشکریان در حالت امن دلاور که باری تهور نمود بباید به مقدارش اندر فزود که بار دگر دل نهد بر هلاک ندارد ز پیکار یأجوج باک سپاهی در آسودگی خوش بدار که در حالت سختی آید به کار سپاهی که کارش نباشد به برگ چرا دل نهد روز هیجا به مرگ کنون دست مردان جنگی ببوس نه آنگه که دشمن فرو کوفت کوس نواحی ملک از کف بدسگال به لشکر نگه دار و لشکر به مال ملک را بود بر عدو دست چیر چو لشکر دل آسوده باشند و سیر بهای سر خویشتن می خورد نه انصاف باشد که سختی برد چو دارند گنج از سپاهی دریغ دریغ آیدش دست بردن به تیغ چه مردی کند در صف کارزار که دستش تهی باشد و کار زار # سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۳۵ - گفتار اندر تقویت مردان کار آزموده به پیکار دشمن دلیران فرست هژبران به ناورد شیران فرست به رای جهاندیدگان کار کن که صید آزموده ست گرگ کهن مترس از جوانان شمشیر زن حذر کن ز پیران بسیار فن جوانان پیل افکن شیرگیر ندانند دستان روباه پیر خردمند باشد جهاندیده مرد که بسیار گرم آزموده ست و سرد جوانان شایسته بخت ور ز گفتار پیران نپیچند سر گرت مملکت باید آراسته مده کار معظم به نوخاسته سپه را مکن پیشرو جز کسی که در جنگها بوده باشد بسی به خردان مفرمای کار درشت که سندان نشاید شکستن به مشت رعیت نوازی و سر لشکری نه کاری است بازیچه و سرسری نخواهی که ضایع شود روزگار به ناکاردیده مفرمای کار نتابد سگ صید روی از پلنگ ز روبه رمد شیر نادیده جنگ چو پرورده باشد پسر در شکار نترسد چو پیش آیدش کارزار به کشتی و نخجیر و آماج و گوی دلاور شود مرد پرخاشجوی به گرمابه پرورده و عیش و ناز برنجد چو بیند در جنگ باز دو مردش نشانند بر پشت زین بود کش زند کودکی بر زمین یکی را که دیدی تو در جنگ پشت بکش گر عدو در مصافش نکشت مخنث به از مرد شمشیر زن که روز وغا سر بتابد چو زن چه خوش گفت گرگین به فرزند خویش چو قربان پیکار بربست و کیش اگر چون زنان جست خواهی گریز مرو آب مردان جنگی مریز سواری که در جنگ بنمود پشت نه خود را که نام آوران را بکشت شجاعت نیاید مگر زآن دو یار که افتند در حلقه کارزار دو همجنس همسفره همزبان بکوشند در قلب هیجا به جان که تنگ آیدش رفتن از پیش تیر برادر به چنگال دشمن اسیر چو بینی که یاران نباشند یار هزیمت ز میدان غنیمت شمار # سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۳۶ - گفتار اندر دلداری هنرمندان دو تن پرور ای شاه کشور گشای یکی اهل رزم و دگر اهل رای ز نام آوران گوی دولت برند که دانا و شمشیر زن پرورند هر آن کاو قلم را نورزید و تیغ بر او گر بمیرد مگو ای دریغ قلم زن نکودار و شمشیر زن نه مطرب که مردی نیاید ز زن نه مردی است دشمن در اسباب جنگ تو مدهوش ساقی و آواز چنگ بسا اهل دولت به بازی نشست که دولت برفتش به بازی ز دست # سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۳۷ - گفتار اندر حذر کردن از دشمنان نگویم ز جنگ بد اندیش ترس در آوازه صلح از او بیش ترس بسا کس به روز آیت صلح خواند چو شب شد سپه بر سر خفته راند زره پوش خسبند مرد اوژنان که بستر بود خوابگاه زنان به خیمه درون مرد شمشیر زن برهنه نخسبد چو در خانه زن بباید نهان جنگ را ساختن که دشمن نهان آورد تاختن حذر کار مردان کار آگه است یزک سد رویین لشکر گه است # سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۳۸ - گفتار اندر دفع دشمن به رای و تدبیر میان دو بدخواه کوتاه دست نه فرزانگی باشد ایمن نشست که گر هر دو باهم سگالند راز شود دست کوتاه ایشان دراز یکی را به نیرنگ مشغول دار دگر را برآور ز هستی دمار اگر دشمنی پیش گیرد ستیز به شمشیر تدبیر خونش بریز برو دوستی گیر با دشمنش که زندان شود پیرهن بر تنش چو در لشکر دشمن افتد خلاف تو بگذار شمشیر خود در غلاف چو گرگان پسندند بر هم گزند بر آساید اندر میان گوسفند چو دشمن به دشمن بود مشتغل تو با دوست بنشین به آرام دل # سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۳۹ - گفتار اندر ملاطفت با دشمن از روی عاقبت اندیشی چو شمشیر پیکار برداشتی نگه دار پنهان ره آشتی که لشکر شکوفان مغفر شکاف نهان صلح جستند و پیدا مصاف دل مرد میدان نهانی بجوی که باشد که در پایت افتد چو گوی چو سالاری از دشمن افتد به چنگ به کشتن درش کرد باید درنگ که افتد کز این نیمه هم سروری بماند گرفتار در چنبری اگر کشتی این بندی ریش را نبینی دگر بندی خویش را نترسد که دورانش بندی کند که بر بندیان زورمندی کند کسی بندیان را بود دستگیر که خود بوده باشد به بندی اسیر اگر سر نهد بر خطت سروری چو نیکش بداری نهد دیگری اگر خفیه ده دل بدست آوری از آن به که صد ره شبیخون بری # سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۴۰ - گفتار اندر حذر از دشمنی که در طاعت آید گرت خویش دشمن شود دوستدار ز تلبیسش ایمن مشو زینهار که گردد درونش به کین تو ریش چو یاد آیدش مهر پیوند خویش بد اندیش را لفظ شیرین مبین که ممکن بود زهر در انگبین کسی جان از آسیب دشمن ببرد که مر دوستان را به دشمن شمرد نگه دارد آن شوخ در کیسه در که بیند همه خلق را کیسه بر سپاهی که عاصی شود در امیر ورا تا توانی به خدمت مگیر ندانست سالار خود را سپاس تو را هم ندارد ز غدرش هراس به سوگند و عهد استوارش مدار نگهبان پنهان بر او بر گمار نو آموز را ریسمان کن دراز نه بگسل که دیگر نبینیش باز چو اقلیم دشمن به جنگ و حصار گرفتی به زندانیانش سپار که بندی چو دندان به خون در برد ز حلقوم بیدادگر خون خورد چو بر کندی از دست دشمن دیار رعیت به سامان تر از وی بدار که گر باز کوبد در کارزار بر آرند عام از دماغش دمار وگر شهریان را رسانی گزند در شهر بر روی دشمن مبند مگو دشمن تیغ زن بر در است که انباز دشمن به شهر اندر است # سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۴۱ - گفتار اندر پوشیدن راز خویش به تدبیر جنگ بد اندیش کوش مصالح بیندیش و نیت بپوش منه در میان راز با هر کسی که جاسوس هم کاسه دیدم بسی سکندر که با شرقیان حرب داشت در خیمه گویند در غرب داشت چو بهمن به زاولستان خواست شد چپ آوازه افکند و از راست شد اگر جز تو داند که عزم تو چیست بر آن رای و دانش بباید گریست کرم کن نه پرخاش و کین آوری که عالم به زیر نگین آوری چو کاری بر آید به لطف و خوشی چه حاجت به تندی و گردن کشی نخواهی که باشد دلت دردمند دل دردمندان بر آور ز بند به بازو توانا نباشد سپاه برو همت از ناتوانان بخواه دعای ضعیفان امیدوار ز بازوی مردی به آید به کار هر آن کاستعانت به درویش برد اگر بر فریدون زد از پیش برد # سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱ - سر آغاز اگر هوشمندی به معنی گرای که معنی بماند ز صورت به جای که را دانش و جود و تقوی نبود به صورت درش هیچ معنی نبود کسی خسبد آسوده در زیر گل که خسبند از او مردم آسوده دل غم خویش در زندگی خور که خویش به مرده نپردازد از حرص خویش زر و نعمت اکنون بده کان تست که بعد از تو بیرون ز فرمان تست نخواهی که باشی پراکنده دل پراکندگان را ز خاطر مهل پریشان کن امروز گنجینه چست که فردا کلیدش نه در دست تست تو با خود ببر توشه خویشتن که شفقت نیاید ز فرزند و زن کسی گوی دولت ز دنیا برد که با خود نصیبی به عقبی برد به غمخوارگی چون سرانگشت من نخارد کس اندر جهان پشت من مکن بر کف دست نه هر چه هست که فردا به دندان بری پشت دست به پوشیدن ستر درویش کوش که ستر خدایت بود پرده پوش مگردان غریب از درت بی نصیب مبادا که گردی به درها غریب بزرگی رساند به محتاج خیر که ترسد که محتاج گردد به غیر به حال دل خستگان در نگر که روزی تو دلخسته باشی مگر درون فروماندگان شاد کن ز روز فروماندگی یاد کن نه خواهنده ای بر در دیگران به شکرانه خواهنده از در مران # سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۲ - گفتار اندر نواخت ضعیفان پدرمرده را سایه بر سر فکن غبارش بیفشان و خارش بکن ندانی چه بودش فرو مانده سخت بود تازه بی بیخ هرگز درخت چو بینی یتیمی سر افکنده پیش مده بوسه بر روی فرزند خویش یتیم ار بگرید که نازش خرد وگر خشم گیرد که بارش برد الا تا نگرید که عرش عظیم بلرزد همی چون بگرید یتیم به رحمت بکن آبش از دیده پاک به شفقت بیفشانش از چهره خاک اگر سایه خود برفت از سرش تو در سایه خویشتن پرورش من آنگه سر تاجور داشتم که سر بر کنار پدر داشتم اگر بر وجودم نشستی مگس پریشان شدی خاطر چند کس کنون دشمنان گر برندم اسیر نباشد کس از دوستانم نصیر مرا باشد از درد طفلان خبر که در طفلی از سر برفتم پدر یکی خار پای یتیمی بکند به خواب اندرش دید صدر خجند همی گفت و در روضه ها می چمید کز آن خار بر من چه گلها دمید مشو تا توانی ز رحمت بری که رحمت برندت چو رحمت بری چو انعام کردی مشو خودپرست که من سرورم دیگران زیردست اگر تیغ دورانش انداخته ست نه شمشیر دوران هنوز آخته ست چو بینی دعاگوی دولت هزار خداوند را شکر نعمت گزار که چشم از تو دارند مردم بسی نه تو چشم داری به دست کسی کرم خوانده ام سیرت سروران غلط گفتم اخلاق پیغمبران # سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۳ - حکایت ابراهیم علیه‌السلام شنیدم که یک هفته ابن السبیل نیامد به مهمانسرای خلیل ز فرخنده خویی نخوردی بگاه مگر بینوایی در آید ز راه برون رفت و هر جانبی بنگرید بر اطراف وادی نگه کرد و دید به تنها یکی در بیابان چو بید سر و مویش از گرد پیری سپید به دلداریش مرحبایی بگفت به رسم کریمان صلایی بگفت که ای چشمهای مرا مردمک یکی مردمی کن به نان و نمک نعم گفت و برجست و برداشت گام که دانست خلقش علیه السلام رقیبان مهمانسرای خلیل به عزت نشاندند پیر ذلیل بفرمود و ترتیب کردند خوان نشستند بر هر طرف همگنان چو بسم الله آغاز کردند جمع نیامد ز پیرش حدیثی به سمع چنین گفتش ای پیر دیرینه روز چو پیران نمی بینمت صدق و سوز نه شرط است وقتی که روزی خوری که نام خداوند روزی بری بگفتا نگیرم طریقی به دست که نشنیدم از پیر آذرپرست بدانست پیغمبر نیک فال که گبر است پیر تبه بوده حال به خواری براندش چو بیگانه دید که منکر بود پیش پاکان پلید سروش آمد از کردگار جلیل به هیبت ملامت کنان کای خلیل منش داده صد سال روزی و جان تو را نفرت آمد از او یک زمان گر او می برد پیش آتش سجود تو وا پس چرا می بری دست جود # سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۴ - گفتار اندر احسان با نیک و بد گره بر سر بند احسان مزن که این زرق و شید است و آن مکر و فن زیان می کند مرد تفسیر دان که علم و ادب می فروشد به نان کجا عقل یا شرع فتوی دهد که اهل خرد دین به دنیا دهد ولیکن تو بستان که صاحب خرد از ارزان فروشان به رغبت خرد # سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۵ - حکایت‌ِ عابد با شوخ‌دیده زبان دانی آمد به صاحبدلی که محکم فرومانده ام در گلی یکی سفله را ده درم بر من است که دانگی از او بر دلم ده من است همه شب پریشان از او حال من همه روز چون سایه دنبال من بکرد از سخن های خاطر پریش درون دلم چون در خانه ریش خدایش مگر تا ز مادر بزاد جز این ده درم چیز دیگر نداد ندانسته از دفتر دین الف نخوانده به جز باب لاینصرف خور از کوه یک روز سر بر نزد که آن قلتبان حلقه بر در نزد در اندیشه ام تا کدامم کریم از آن سنگدل دست گیرد به سیم شنید این سخن پیر فرخ نهاد درستی دو در آستینش نهاد زر افتاد در دست افسانه گوی برون رفت از آنجا چو زر تازه روی یکی گفت شیخ این ندانی که کیست بر او گر بمیرد نباید گریست گدایی که بر شیر نر زین نهد ابو زید را اسب و فرزین نهد بر آشفت عابد که خاموش باش تو مرد زبان نیستی گوش باش اگر راست بود آنچه پنداشتم ز خلق آبرویش نگه داشتم وگر شوخ چشمی و سالوس کرد الا تا نپنداری افسوس کرد که خود را نگه داشتم آبروی ز دست چنان گربزی یاوه گوی بد و نیک را بذل کن سیم و زر که این کسب خیر است و آن دفع شر خنک آن که در صحبت عاقلان بیاموزد اخلاق صاحبدلان گرت عقل و رای است و تدبیر و هوش به عزت کنی پند سعدی به گوش که اغلب در این شیوه دارد مقال نه در چشم و زلف و بناگوش و خال # سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۶ - حکایت ممسک و فرزند ناخلف یکی رفت و دینار از او صد هزار خلف برد صاحبدلی هوشیار نه چون ممسکان دست بر زر گرفت چو آزادگان دست از او بر گرفت ز درویش خالی نبودی درش مسافر به مهمانسرای اندرش دل خویش و بیگانه خرسند کرد نه همچون پدر سیم و زر بند کرد ملامت کنی گفتش ای باددست به یک ره پریشان مکن هر چه هست به سالی توان خرمن اندوختن به یک دم نه مردی بود سوختن چو در تنگدستی نداری شکیب نگه دار وقت فراخی حسیب به دختر چه خوش گفت بانوی ده که روز نوا برگ سختی بنه همه وقت بر دار مشک و سبوی که پیوسته در ده روان نیست جوی به دنیا توان آخرت یافتن به زر پنجه شیر بر تافتن به یک بار بر دوستان زر مپاش وز آسیب دشمن به اندیشه باش اگر تنگدستی مرو پیش یار وگر سیم داری بیا و بیار اگر روی بر خاک پایش نهی جوابت نگوید به دست تهی خداوند زر بر کند چشم دیو به دام آورد صخر جنی به ریو تهی دست در خوبرویان مپیچ که بی سیم مردم نیرزند هیچ به دست تهی بر نیاید امید به زر برکنی چشم دیو سپید وگر هرچه یابی به کف بر نهی کفت وقت حاجت بماند تهی گدایان به سعی تو هرگز قوی نگردند ترسم تو لاغر شوی چو مناع خیر این حکایت بگفت ز غیرت جوانمرد را رگ نخفت پراکنده دل گشت از آن عیب جوی بر آشفت و گفت ای پراکنده گوی مرا دستگاهی که پیرامن است پدر گفت میراث جد من است نه ایشان به خست نگه داشتند به حسرت بمردند و بگذاشتند به دستم نیفتاد مال پدر که بعد از من افتد به دست پسر همان به که امروز مردم خورند که فردا پس از من به یغما برند خور و پوش و بخشای و راحت رسان نگه می چه داری ز بهر کسان برند از جهان با خود اصحاب رای فرومایه ماند به حسرت بجای زر و نعمت اکنون بده کآن توست که بعد از تو بیرون ز فرمان توست به دنیا توانی که عقبی خری بخر جان من ور نه حسرت بری # سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۷ - حکایت بزارید وقتی زنی پیش شوی که دیگر مخر نان ز بقال کوی به بازار گندم فروشان گرای که این جو فروشی ست گندم نما ی نه از مشتری کز زحام مگس به یک هفته رویش ندیده ست کس به دلداری آن مرد صاحب نیاز به زن گفت کای روشنایی بساز به امید ما کلبه اینجا گرفت نه مردی بود نفع از او وا گرفت ره نیک مردان آزاده گیر چو استاده ای دست افتاده گیر ببخشای کآنان که مرد حقند خریدار دکان بی رونق ند جوانمرد اگر راست خواهی ولی ست کرم پیشه شاه مردان علی ست # سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۸ - حکایت شنیدم که پیری به راه حجاز به هر خطوه کردی دو رکعت نماز چنان گرم رو در طریق خدای که خار مغیلان نکندی ز پای به آخر ز وسواس خاطر پریش پسند آمدش در نظر کار خویش به تلبیس ابلیس در چاه رفت که نتوان از این خوب تر راه رفت گرش رحمت حق نه دریافتی غرورش سر از جاده برتافتی یکی هاتف از غیبش آواز داد که ای نیکبخت مبارک نهاد مپندار اگر طاعتی کرده ای که نزلی بدین حضرت آورده ای به احسانی آسوده کردن دلی به از الف رکعت به هر منزلی # سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۹ - حکایت به سرهنگ سلطان چنین گفت زن که خیز ای مبارک در رزق زن برو تا ز خوانت نصیبی دهند که فرزندکانت نظر بر رهند بگفتا بود مطبخ امروز سرد که سلطان به شب نیت روزه کرد زن از ناامیدی سر انداخت پیش همی گفت با خود دل از فاقه ریش که سلطان از این روزه گویی چه خواست که افطار او عید طفلان ماست خورنده که خیرش برآید ز دست به از صایم الدهر دنیاپرست مسلم کسی را بود روزه داشت که درمانده ای را دهد نان چاشت وگرنه چه لازم که سعیی بری ز خود بازگیری و هم خود خوری # سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۰ - حکایت کرم مردان صاحبدل یکی را کرم بود و قوت نبود کفافش به قدر مروت نبود که سفله خداوند هستی مباد جوانمرد را تنگدستی مباد کسی را که همت بلند اوفتد مرادش کم اندر کمند اوفتد چو سیلاب ریزان که در کوهسار نگیرد همی بر بلندی قرار نه در خورد سرمایه کردی کرم تنک مایه بودی از این لاجرم برش تنگدستی دو حرفی نبشت که ای خوب فرجام نیکو سرشت یکی دست گیرم به چندین درم که چندی است تا من به زندان درم به چشم اندرش قدر چیزی نبود ولیکن به دستش پشیزی نبود به خصمان بندی فرستاد مرد که ای نیکنامان آزاد مرد بدارید چندی کف از دامنش و گر می گریزد ضمان بر منش وز آنجا به زندانی آمد که خیز وز این شهر تا پای داری گریز چو گنجشک در باز دید از قفس قرارش نماند اندر آن یک نفس چو باد صبا زآن میان سیر کرد نه سیری که بادش رسیدی به گرد گرفتند حالی جوانمرد را که حاصل کن این سیم یا مرد را به بیچارگی راه زندان گرفت که مرغ از قفس رفته نتوان گرفت شنیدم که در حبس چندی بماند نه شکوت نوشت و نه فریاد خواند زمانها نیاسود و شبها نخفت بر او پارسایی گذر کرد و گفت نپندارمت مال مردم خوری چه پیش آمدت تا به زندان دری بگفت ای جلیس مبارک نفس نخوردم به حیلتگری مال کس یکی ناتوان دیدم از بند ریش خلاصش ندیدم به جز بند خویش ندیدم به نزدیک رایم پسند من آسوده و دیگری پایبند بمرد آخر و نیکنامی ببرد زهی زندگانی که نامش نمرد تنی زنده دل خفته در زیر گل به از عالمی زنده مرده دل دل زنده هرگز نگردد هلاک تن زنده دل گر بمیرد چه باک # سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۱ - حکایت یکی در بیابان سگی تشنه یافت برون از رمق در حیاتش نیافت کله دلو کرد آن پسندیده کیش چو حبل اندر آن بست دستار خویش به خدمت میان بست و بازو گشاد سگ ناتوان را دمی آب داد خبر داد پیغمبر از حال مرد که داور گناهان از او عفو کرد الا گر جفاکاری اندیشه کن وفا پیش گیر و کرم پیشه کن کسی با سگی نیکویی گم نکرد کجا گم شود خیر با نیکمرد کرم کن چنان که ت برآید ز دست جهانبان در خیر بر کس نبست به قنطار زر بخش کردن ز گنج نباشد چو قیراطی از دسترنج برد هر کسی بار در خورد زور گران است پای ملخ پیش مور # سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۲ - گفتار اندر گردش روزگار تو با خلق سهلی کن ای نیکبخت که فردا نگیرد خدا با تو سخت گر از پا در آید نماند اسیر که افتادگان را بود دستگیر به آزار فرمان مده بر رهی که باشد که افتد به فرماندهی چو تمکین و جاهت بود بر دوام مکن زور بر ضعف درویش عام که افتد که با جاه و تمکین شود چو بیدق که ناگاه فرزین شود نصیحت شنو مردم دوربین نپاشند در هیچ دل تخم کین خداوند خرمن زیان می کند که بر خوشه چین سر گران می کند نترسد که نعمت به مسکین دهند وزآن بار غم بر دل این نهند بسا زورمندا که افتاد سخت بس افتاده را یاوری کرد بخت دل زیر دستان نباید شکست مبادا که روزی شوی زیردست # سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۳ - حکایت در معنی رحمت بر ضعیفان و اندیشه در عاقبت بنالید درویشی از ضعف حال بر تندرویی خداوند مال نه دینار دادش سیه دل نه دانگ بر او زد به سر باری از طیر بانگ دل سایل از جور او خون گرفت سر از غم بر آورد و گفت ای شگفت توانگر ترش روی باری چراست مگر می نترسد ز تلخی خواست بفرمود کوته نظر تا غلام براندش به خواری و زجر تمام به ناکردن شکر پروردگار شنیدم که برگشت از او روزگار بزرگیش سر در تباهی نهاد عطارد قلم در سیاهی نهاد شقاوت برهنه نشاندش چو سیر نه بارش رها کرد و نه بارگیر فشاندش قضا بر سر از فاقه خاک مشعبد صفت کیسه و دست پاک سراپای حالش دگرگونه گشت بر این ماجرا مدتی بر گذشت غلامش به دست کریمی فتاد توانگر دل و دست و روشن نهاد به دیدار مسکین آشفته حال چنان شاد بودی که مسکین به مال شبانگه یکی بر درش لقمه جست ز سختی کشیدن قدمهاش سست بفرمود صاحب نظر بنده را که خشنود کن مرد درمنده را چو نزدیک بردش ز خوان بهره ای برآورد بی خویشتن نعره ای شکسته دل آمد بر خواجه باز عیان کرده اشکش به دیباجه راز بپرسید سالار فرخنده خوی که اشکت ز جور که آمد به روی بگفت اندرونم بشورید سخت بر احوال این پیر شوریده بخت که مملوک وی بودم اندر قدیم خداوند املاک و اسباب و سیم چو کوتاه شد دستش از عز و ناز کند دست خواهش به درها دراز بخندید و گفت ای پسر جور نیست ستم بر کس از گردش دور نیست نه آن تندروی است بازارگان که بردی سر از کبر بر آسمان من آنم که آن روزم از در براند به روز منش دور گیتی نشاند نگه کرد باز آسمان سوی من فرو شست گرد غم از روی من خدای ار به حکمت ببندد دری گشاید به فضل و کرم دیگری بسا مفلس بینوا سیر شد بسا کار منعم زبر زیر شد # سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۴ - حکایت یکی سیرت نیکمردان شنو اگر نیکبختی و مردانه رو که شبلی ز حانوت گندم فروش به ده برد انبان گندم به دوش نگه کرد و موری در آن غله دید که سرگشته هر گوشه ای می دوید ز رحمت بر او شب نیارست خفت به مأوای خود بازش آورد و گفت مروت نباشد که این مور ریش پراکنده گردانم از جای خویش درون پراکندگان جمع دار که جمعیتت باشد از روزگار چه خوش گفت فردوسی پاک زاد که رحمت بر آن تربت پاک باد میازار موری که دانه کش است که جان دارد و جان شیرین خوش است سیاه اندرون باشد و سنگدل که خواهد که موری شود تنگدل مزن بر سر ناتوان دست زور که روزی به پایش در افتی چو مور درون فروماندگان شاد کن ز روز فروماندگی یاد کن نبخشود بر حال پروانه شمع نگه کن که چون سوخت در پیش جمع گرفتم ز تو ناتوان تر بسی است تواناتر از تو هم آخر کسی است # سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۵ - گفتار اندر ثمره جوانمردی ببخش ای پسر کآدمی زاده صید به احسان توان کرد و وحشی به قید عدو را به الطاف گردن ببند که نتوان بریدن به تیغ این کمند چو دشمن کرم بیند و لطف و جود نیاید دگر خبث از او در وجود مکن بد که بد بینی از یار نیک نروید ز تخم بدی بار نیک چو با دوست دشخوار گیری و تنگ نخواهد که بیند تو را نقش و رنگ و گر خواجه با دشمنان نیکخوست بسی بر نیاید که گردند دوست # سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۶ - حکایت در معنی صید کردن دلها به احسان به ره بر یکی پیشم آمد جوان به تک در پیش گوسفندی دوان بدو گفتم این ریسمان است و بند که می آرد اندر پیت گوسفند سبک طوق و زنجیر از او باز کرد چپ و راست پوییدن آغاز کرد هنوز از پیش تازیان می دوید که جو خورده بود از کف مرد و خوید چو باز آمد از عیش و شادی به جای مرا دید و گفت ای خداوند رای نه این ریسمان می برد با منش که احسان کمندی است در گردنش به لطفی که دیده ست پیل دمان نیارد همی حمله بر پیلبان بدان را نوازش کن ای نیکمرد که سگ پاس دارد چو نان تو خورد بر آن مرد کند است دندان یوز که مالد زبان بر پنیرش دو روز # سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۷ - حکایت درویش با روباه یکی روبهی دید بی دست و پای فروماند در لطف و صنع خدای که چون زندگانی به سر می برد بدین دست و پای از کجا می خورد در این بود درویش شوریده رنگ که شیری درآمد شغالی به چنگ شغال نگون بخت را شیر خورد بماند آنچه روبه از آن سیر خورد دگر روز باز اتفاق اوفتاد که روزی رسان قوت روزش بداد یقین مرد را دیده بیننده کرد شد و تکیه بر آفریننده کرد کز این پس به کنجی نشینم چو مور که روزی نخوردند پیلان به زور زنخدان فرو برد چندی به جیب که بخشنده روزی فرستد ز غیب نه بیگانه تیمار خوردش نه دوست چو چنگش رگ و استخوان ماند و پوست چو صبرش نماند از ضعیفی و هوش ز دیوار محرابش آمد به گوش برو شیر درنده باش ای دغل مینداز خود را چو روباه شل چنان سعی کن کز تو ماند چو شیر چه باشی چو روبه به وامانده سیر چو شیر آن که را گردنی فربه است گر افتد چو روبه سگ از وی به است به چنگ آر و با دیگران نوش کن نه بر فضله دیگران گوش کن بخور تا توانی به بازوی خویش که سعیت بود در ترازوی خویش چو مردان ببر رنج و راحت رسان مخنث خورد دسترنج کسان بگیر ای جوان دست درویش پیر نه خود را بیفکن که دستم بگیر خدا را بر آن بنده بخشایش است که خلق از وجودش در آسایش است کرم ورزد آن سر که مغزی در اوست که دون همتانند بی مغز و پوست کسی نیک بیند به هر دو سرای که نیکی رساند به خلق خدای # سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۸ - حکایت شنیدم که مردی است پاکیزه بوم شناسا و رهرو در اقصای روم من و چند سیاح صحرانورد برفتیم قاصد به دیدار مرد سر و چشم هر یک ببوسید و دست به تمکین و عزت نشاند و نشست زرش دیدم و زرع و شاگرد و رخت ولی بی مروت چو بی بر درخت به لطف و سخن گرم رو مرد بود ولی دیگدانش عجب سرد بود همه شب نبودش قرار و هجوع ز تسبیح و تهلیل و ما را ز جوع سحرگه میان بست و در باز کرد همان لطف و پرسیدن آغاز کرد یکی بد که شیرین و خوش طبع بود که با ما مسافر در آن ربع بود مرا بوسه گفتا به تصحیف ده که درویش را توشه از بوسه به به خدمت منه دست بر کفش من مرا نان ده و کفش بر سر بزن به ایثار مردان سبق برده اند نه شب زنده داران دل مرده اند همین دیدم از پاسبان تتار دل مرده و چشم شب زنده دار کرامت جوانمردی و نان دهی است مقالات بیهوده طبل تهی است قیامت کسی بینی اندر بهشت که معنی طلب کرد و دعوی بهشت به معنی توان کرد دعوی درست دم بی قدم تکیه گاهی است سست # سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۹ - حکایت حاتم طائی و صفت جوانمردی او شنیدم در ایام حاتم که بود به خیل اندرش بادپایی چو دود صبا سرعتی رعد بانگ ادهمی که بر برق پیشی گرفتی همی به تک ژاله می ریخت بر کوه و دشت تو گفتی مگر ابر نیسان گذشت یکی سیل رفتار هامون نورد که باد از پی اش باز ماندی چو گرد ز اوصاف حاتم به هر مرز و بوم بگفتند برخی به سلطان روم که همتای او در کرم مرد نیست چو اسبش به جولان و ناورد نیست بیابان نورد ی چو کشتی بر آب که بالای سیرش نپرد عقاب به دستور دانا چنین گفت شاه که دعوی خجالت بود بی گواه من از حاتم آن اسب تازی نژاد بخواهم گر او مکرمت کرد و داد بدانم که در وی شکوه مهی ست وگر رد کند بانگ طبل تهی ست رسولی هنرمند عالم به طی روان کرد و ده مرد همراه وی زمین مرده و ابر گریان بر او صبا کرده بار دگر جان در او به منزل گه حاتم آمد فرود بر آسود چون تشنه بر زنده رود سماطی بیفکند و اسبی بکشت به دامن شکر دادشان زر به مشت شب آن جا ببودند و روز دگر بگفت آنچه دانست صاحب خبر همی گفت حاتم پریشان چو مست به دندان ز حسرت همی کند دست که ای بهره ور موبد نیک نام چرا پیش از اینم نگفتی پیام من آن باد رفتار دلدل شتاب ز بهر شما دوش کردم کباب که دانستم از هول باران و سیل نشاید شدن در چراگاه خیل به نوعی دگر روی و راهم نبود جز او بر در بارگاهم نبود مروت ندیدم در آیین خویش که مهمان بخسبد دل از فاقه ریش مرا نام باید در اقلیم فاش دگر مرکب نامور گو مباش کسان را درم داد و تشریف و اسب طبیعی ست اخلاق نیکو نه کسب خبر شد به روم از جوانمرد طی هزار آفرین گفت بر طبع وی ز حاتم بدین نکته راضی مشو از این خوب تر ماجرا یی شنو # سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۲۰ - حکایت در آزمودن پادشاه یمن حاتم را به آزادمردی ندانم که گفت این حکایت به من که بوده ست فرماندهی در یمن ز نام آور ان گوی دولت ربود که در گنج بخشی نظیر ش نبود توان گفت او را سحاب کرم که دستش چو باران فشاندی درم کسی نام حاتم نبردی برش که سودا نرفتی از او بر سرش که چند از مقالات آن بادسنج که نه ملک دارد نه فرمان نه گنج شنیدم که جشنی ملوکانه ساخت چو چنگ اندر آن بزم خلقی نواخت در ذکر حاتم کسی باز کرد دگر کس ثنا گفتن آغاز کرد حسد مرد را بر سر کینه داشت یکی را به خون خوردنش بر گماشت که تا هست حاتم در ایام من نخواهد به نیکی شدن نام من بلا جوی راه بنی طی گرفت به کشتن جوانمرد را پی گرفت جوانی به ره پیشباز آمدش کز او بوی انسی فراز آمدش نکو روی و دانا و شیرین زبان بر خویش برد آن شبش میهمان کرم کرد و غم خورد و پوزش نمود بد اندیش را دل به نیکی ربود نهادش سحر بوسه بر دست و پای که نزدیک ما چند روزی بپای بگفتا نیارم شد اینجا مقیم که در پیش دارم مهمی عظیم بگفت ار نهی با من اندر میان چو یاران یکدل بکوشم به جان به من دار گفت ای جوانمرد گوش که دانم جوانمرد را پرده پوش در این بوم حاتم شناسی مگر که فرخنده رای است و نیکو سیر سرش پادشاه یمن خواسته ست ندانم چه کین در میان خاسته ست گرم ره نمایی بدان جا که اوست همین چشم دارم ز لطف تو دوست بخندید برنا که حاتم منم سر اینک جدا کن به تیغ از تنم نباید که چون صبح گردد سفید گزندت رسد یا شوی ناامید چو حاتم به آزادگی سر نهاد جوان را برآمد خروش از نهاد به خاک اندر افتاد و بر پای جست گهش خاک بوسید و گه پای و دست بینداخت شمشیر و ترکش نهاد چو بیچارگان دست بر کش نهاد که من گر گلی بر وجودت زنم به نزدیک مردان نه مردم زنم دو چشمش ببوسید و در بر گرفت وز آنجا طریق یمن بر گرفت ملک در میان دو ابروی مرد بدانست حالی که کاری نکرد بگفتا بیا تا چه داری خبر چرا سر نبستی به فتراک بر مگر بر تو نام آوری حمله کرد نیاوردی از ضعف تاب نبرد جوانمرد شاطر زمین بوسه داد ملک را ثنا گفت و تمکین نهاد که دریافتم حاتم نامجوی هنرمند و خوش منظر و خوبروی جوانمرد و صاحب خرد دیدمش به مردانگی فوق خود دیدمش مرا بار لطفش دو تا کرد پشت به شمشیر احسان و فضلم بکشت بگفت آنچه دید از کرم های وی شهنشه ثنا گفت بر آل طی فرستاده را داد مهری درم که مهر است بر نام حاتم کرم مر او را سزد گر گواهی دهند که معنی و آوازه اش همرهند # سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۲۱ - حکایت دختر حاتم در روزگار پیغمبر (ص) شنیدم که طی در زمان رسول نکردند منشور ایمان قبول فرستاد لشکر بشیر نذیر گرفتند از ایشان گروهی اسیر بفرمود کشتن به شمشیر کین که ناپاک بودند و ناپاک دین زنی گفت من دختر حاتمم بخواهید از این نامور حاکمم کرم کن به جای من ای محترم که مولای من بود از اهل کرم به فرمان پیغمبر نیک رای گشادند زنجیرش از دست و پای در آن قوم باقی نهادند تیغ که رانند سیلاب خون بی دریغ به زاری به شمشیر زن گفت زن مرا نیز با جمله گردن بزن مروت نبینم رهایی ز بند به تنها و یارانم اندر کمند همی گفت و گریان بر احوال طی به سمع رسول آمد آواز وی ببخشود آن قوم و دیگر عطا که هرگز نکرد اصل و گوهر خطا # سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۲۲ - حکایت حاتم طائی ز بنگاه حاتم یکی پیرمرد طلب ده درم سنگ فانید کرد ز راوی چنان یاد دارم خبر که پیشش فرستاد تنگی شکر زن از خیمه گفت این چه تدبیر بود همان ده درم حاجت پیر بود شنید این سخن نامبردار طی بخندید و گفت ای دلارام حی گر او در خور حاجت خویش خواست جوانمردی آل حاتم کجاست چو حاتم به آزادمردی دگر ز دوران گیتی نیامد مگر ابوبکر سعد آن که دست نوال نهد همتش بر دهان سؤال رعیت پناها دلت شاد باد به سعی ات مسلمانی آباد باد سرافرازد این خاک فرخنده بوم ز عدلت بر اقلیم یونان و روم چو حاتم اگر نیستی کام وی نبردی کس اندر جهان نام طی ثنا ماند از آن نامور در کتاب تو را هم ثنا ماند و هم ثواب که حاتم بدان نام و آوازه خواست تو را سعی و جهد از برای خداست تکلف بر مرد درویش نیست وصیت همین یک سخن بیش نیست که چندان که جهدت بود خیر کن ز تو خیر ماند ز سعدی سخن # سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۲۳ - حکایت یکی را خری در گل افتاده بود ز سوداش خون در دل افتاده بود بیابان و باران و سرما و سیل فرو هشته ظلمت بر آفاق ذیل همه شب در این غصه تا بامداد سقط گفت و نفرین و دشنام داد نه دشمن برست از زبانش نه دوست نه سلطان که این بوم و بر زآن اوست قضا را خداوند آن پهن دشت در آن حال منکر بر او بر گذشت شنید این سخن های دور از صواب نه صبر شنیدن نه روی جواب ملک شرمگین در حشم بنگریست که سودای این بر من از بهر چیست یکی گفت شاها به تیغش بزن که نگذاشت کس را نه دختر نه زن نگه کرد سلطان عالی محل خودش در بلا دید و خر در وحل ببخشود بر حال مسکین مرد فرو خورد خشم سخن های سرد زرش داد و اسب و قبا پوستین چه نیکو بود مهر در وقت کین یکی گفتش ای پیر بی عقل و هوش عجب رستی از قتل گفتا خموش اگر من بنالیدم از درد خویش وی انعام فرمود در خورد خویش بدی را بدی سهل باشد جزا اگر مردی أحسن إلی من أساء # سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۲۴ - حکایت شنیدم که مغروری از کبر مست در خانه بر روی سایل ببست به کنجی فرو ماند و بنشست مرد جگر گرم و آه از تف سینه سرد شنیدش یکی مرد پوشیده چشم بپرسیدش از موجب کین و خشم فرو گفت و بگریست بر خاک کوی جفایی کز آن شخصش آمد به روی بگفت ای فلان ترک آزار کن یک امشب به نزد من افطار کن به خلق و فریبش گریبان کشید به خانه در آوردش و خوان کشید بر آسود درویش روشن نهاد بگفت ایزدت روشنایی دهاد شب از نرگسش قطره چندی چکید سحر دیده بر کرد و دنیا بدید حکایت به شهر اندر افتاد و جوش که آن بی بصر دیده بر کرد دوش شنید این سخن خواجه سنگدل که برگشت درویش از او تنگدل بگفتا حکایت کن ای نیکبخت که چون سهل شد بر تو این کار سخت که بر کردت این شمع گیتی فروز بگفت ای ستمکار آشفته روز تو کوته نظر بودی و سست رای که مشغول گشتی به جغد از همای به روی من این در کسی کرد باز که کردی تو بر روی وی در فراز اگر بوسه بر خاک مردان زنی به مردی که پیش آیدت روشنی کسانی که پوشیده چشم دلند همانا کز این توتیا غافلند چو برگشته دولت ملامت شنید سر انگشت حیرت به دندان گزید که شهباز من صید دام تو شد مرا بود دولت به نام تو شد کسی چون به دست آورد جره باز فرو برده چون موش دندان آز الا گر طلبکار اهل دلی ز خدمت مکن یک زمان غافلی خورش ده به گنجشک و کبک و حمام که یک روزت افتد همایی به دام چو هر گوشه تیر نیاز افکنی امید است ناگه که صیدی زنی دری هم بر آید ز چندین صدف ز صد چوبه آید یکی بر هدف # سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۲۵ - حکایت یکی را پسر گم شد از راحله شبانگه بگردید در قافله ز هر خیمه پرسید و هر سو شتافت به تاریکی آن روشنایی بیافت چو آمد بر مردم کاروان شنیدم که می گفت با ساروان ندانی که چون راه بردم به دوست هر آن کس که پیش آمدم گفتم اوست از آن اهل دل در پی هر کسند که باشد که روزی به مردی رسند برند از برای دلی بارها خورند از برای گلی خارها # سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۲۶ - حکایت ز تاج ملک زاده ای در مناخ شبی لعلی افتاد در سنگلاخ پدر گفتش اندر شب تیره رنگ چه دانی که گوهر کدام است و سنگ همه سنگ ها پاس دار ای پسر که لعل از میانش نباشد به در در اوباش پاکان شوریده رنگ همان جای تاریک و لعلند و سنگ چو پاکیزه نفسان و صاحبدلان بر آمیخته ستند با جاهلان به رغبت بکش بار هر جاهلی که افتی به سر وقت صاحبدلی کسی را که با دوستی سرخوش است نبینی که چون بار دشمن کش است بدرد چو گل جامه از دست خار که خون در دل افتاده خندد چو نار غم جمله خور در هوای یکی مراعات صد کن برای یکی گرت خاک پایان شوریده سر حقیر و فقیر آید اندر نظر به مردی کز ایشان به در نیست آن به خدمت کمر بندشان بر میان تو هرگز مبینشان به چشم پسند که ایشان پسندیده حق بسند کسی را که نزدیک ظنت بد اوست چه دانی که صاحب ولایت خود اوست در معرفت بر کسانی است باز که درهاست بر روی ایشان فراز بسا تلخ عیشان تلخی چشان که آیند در حله دامن کشان ببوسی گرت عقل و تدبیر هست ملک زاده را در نواخانه دست که روزی برون آید از شهربند بلندیت بخشد چو گردد بلند مسوزان درخت گل اندر خریف که در نوبهارت نماید ظریف # سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۲۷ - حکایت پدر بخیل و پسر لاابالی یکی زهره خرج کردن نداشت زرش بود و یارای خوردن نداشت نه خوردی که خاطر بر آسایدش نه دادی که فردا بکار آیدش شب و روز در بند زر بود و سیم زر و سیم در بند مرد لییم بدانست روزی پسر در کمین که ممسک کجا کرد زر در زمین ز خاکش بر آورد و بر باد داد شنیدم که سنگی در آن جا نهاد جوانمرد را زر بقایی نکرد به یک دستش آمد به دیگر بخورد کز این کم زنی بود ناپاک رو کلاهش به بازار و میزر گرو نهاده پدر چنگ در نای خویش پسر چنگی و نایی آورده پیش پدر زار و گریان همه شب نخفت پسر بامدادان بخندید و گفت زر از بهر خوردن بود ای پدر ز بهر نهادن چه سنگ و چه زر زر از سنگ خارا برون آورند که با دوستان و عزیزان خورند زر اندر کف مرد دنیاپرست هنوز ای برادر به سنگ اندرست چو در زندگانی بدی با عیال گرت مرگ خواهند از ایشان منال چو چشمآرو آنگه خورند از تو سیر که از بام پنجه گز افتی به زیر بخیل توانگر به دینار و سیم طلسمی است بالای گنجی مقیم از آن سالها می بماند زرش که لرزد طلسمی چنین بر سرش به سنگ اجل ناگهش بشکنند به اسودگی گنج قسمت کنند پس از بردن و گرد کردن چو مور بخور پیش از آن که ت خورد کرم گور سخنهای سعدی مثال است و پند به کار آیدت گر شوی کار بند دریغ است از این روی برتافتن کز این روی دولت توان یافتن # سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۲۸ - حکایت جوانی به دانگی کرم کرده بود تمنای پیری بر آورده بود به جرمی گرفت آسمان ناگهش فرستاد سلطان به کشتنگهش تکاپوی ترکان و غوغای عام تماشاکنان بر در و کوی و بام چو دید اندر آشوب درویش پیر جوان را به دست خلایق اسیر دلش بر جوانمرد مسکین بخست که باری دل آورده بودش به دست برآورد زاری که سلطان بمرد جهان ماند و خوی پسندیده برد به هم بر همی سود دست دریغ شنیدند ترکان آهخته تیغ به فریاد از ایشان بر آمد خروش تپانچه زنان بر سر و روی و دوش پیاده به سر تا در بارگاه دویدند و بر تخت دیدند شاه جوان از میان رفت و بردند پیر به گردن بر تخت سلطان اسیر به هولش بپرسید و هیبت نمود که مرگ منت خواستن بر چه بود چو نیک است خوی من و راستی بد مردم آخر چرا خواستی برآورد پیر دلاور زبان که ای حلقه در گوش حکمت جهان به قول دروغی که سلطان بمرد نمردی و بیچاره ای جان ببرد ملک زین حکایت چنان بر شکفت که چیزش ببخشید و چیزی نگفت وز این جانب افتان و خیزان جوان همی رفت بیچاره هر سو دوان یکی گفتش از چار سوی قصاص چه کردی که آمد به جانت خلاص به گوشش فرو گفت کای هوشمند به جانی و دانگی رهیدم ز بند یکی تخم در خاک از آن می نهد که روز فرو ماندگی بر دهد جوی باز دارد بلایی درشت عصایی شنیدی که عوجی بکشت حدیث درست آخر از مصطفاست که بخشایش و خیر دفع بلاست عدو را نبینی در این بقعه پای که بوبکر سعد است کشور خدای بگیر ای جهانی به روی تو شاد جهانی که شادی به روی تو باد کس از کس به دور تو باری نبرد گلی در چمن جور خاری نبرد تویی سایه لطف حق بر زمین پیمبر صفت رحمة للعالمین تو را قدر اگر کس نداند چه غم شب قدر را می ندانند هم # سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۲۹ - حکایت در معنی ثمرات نکوکاری در آخرت کسی دید صحرای محشر به خواب مس تفته روی زمین ز آفتاب همی بر فلک شد ز مردم خروش دماغ از تبش می برآمد به جوش یکی شخص از این جمله در سایه ای به گردن بر از خلد پیرایه ای بپرسید کای مجلس آرای مرد که بود اندر این مجلست پایمرد رزی داشتم بر در خانه گفت به سایه درش نیکمردی بخفت در این وقت نومیدی آن مرد راست گناهم ز دادار داور بخواست که یارب بر این بنده بخشایشی کز او دیده ام وقتی آسایشی چه گفتم چو حل کردم این راز را بشارت خداوند شیراز را که جمهور در سایه همتش مقیمند و بر سفره نعمتش درختی است مرد کرم باردار وز او بگذری هیزم کوهسار حطب را اگر تیشه بر پی زنند درخت برومند را کی زنند بسی پای دار ای درخت هنر که هم میوه داری و هم سایه ور بگفتیم در باب احسان بسی ولیکن نه شرط است با هر کسی بخور مردم آزار را خون و مال که از مرغ بد کنده به پر و بال یکی را که با خواجه توست جنگ به دستش چرا می دهی چوب و سنگ بر انداز بیخی که خار آورد درختی بپرور که بار آورد کسی را بده پایه مهتران که بر کهتران سر ندارد گران مبخشای بر هر کجا ظالمی است که رحمت بر او جور بر عالمی است جهان سوز را کشته بهتر چراغ یکی به در آتش که خلقی به داغ هر آن کس که بر دزد رحمت کند به بازوی خود کاروان می زند جفاپیشگان را بده سر بباد ستم بر ستم پیشه عدل است و داد # سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۳۰ - حکایت شنیدم که مردی غم خانه خورد که زنبور بر سقف او لانه کرد زنش گفت از اینان چه خواهی مکن که مسکین پریشان شوند از وطن بشد مرد نادان پس کار خویش گرفتند یک روز زن را به نیش زن بی خرد بر در و بام و کوی همی کرد فریاد و می گفت شوی مکن روی بر مردم ای زن ترش تو گفتی که زنبور مسکین مکش کسی با بدان نیکویی چون کند بدان را تحمل بد افزون کند چو اندر سری بینی آزار خلق به شمشیر تیزش بیازار حلق سگ آخر که باشد که خوانش نهند بفرمای تا استخوانش دهند چه نیکو زده ست این مثل پیر ده ستور لگدزن گران بار به اگر نیکمردی نماید عسس نیارد به شب خفتن از دزد کس نی نیزه در حلقه کارزار بقیمت تر از نیشکر صد هزار نه هر کس سزاوار باشد به مال یکی مال خواهد یکی گوشمال چو گربه نوازی کبوتر برد چو فربه کنی گرگ یوسف درد بنایی که محکم ندارد اساس بلندش مکن ور کنی زو هراس چه خوش گفت بهرام صحرانشین چو یکران توسن زدش بر زمین دگر اسبی از گله باید گرفت که گر سر کشد باز شاید گرفت ببند ای پسر دجله در آب کاست که سودی ندارد چو سیلاب خاست چو گرگ خبیث آمدت در کمند بکش ور نه دل بر کن از گوسفند از ابلیس هرگز نیاید سجود نه از بد گهر نیکویی در وجود بد اندیش را جاه و فرصت مده عدو در چه و دیو در شیشه به مگو شاید این مار کشتن به چوب چو سر زیر سنگ تو دارد بکوب قلم زن که بد کرد با زیردست قلم بهتر او را به شمشیر دست مدبر که قانون بد می نهد تو را می برد تا به دوزخ دهد مگو ملک را این مدبر بس است مدبر مخوانش که مدبر کس است سعید آورد قول سعدی به جای که ترتیب ملک است و تدبیر رای # سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۱ - سرآغاز خوشا وقت شوریدگان غمش اگر زخم بینند و گر مرهمش گدایانی از پادشاهی نفور به امیدش اندر گدایی صبور دمادم شراب الم در کشند وگر تلخ بینند دم در کشند بلای خمار است در عیش مل سلحدار خار است با شاه گل نه تلخ است صبری که بر یاد اوست که تلخی شکر باشد از دست دوست ملامت کشانند مستان یار سبک تر برد اشتر مست بار اسیرش نخواهد رهایی ز بند شکارش نجوید خلاص از کمند سلاطین عزلت گدایان حی منازل شناسان گم کرده پی به سر وقتشان خلق ره کی برند که چون آب حیوان به ظلمت درند چو بیت المقدس درون پر قباب رها کرده دیوار بیرون خراب چو پروانه آتش به خود در زنند نه چون کرم پیله به خود برتنند دلارام در بر دلارام جوی لب از تشنگی خشک بر طرف جوی نگویم که بر آب قادر نیند که بر شاطی نیل مستسقیند # سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۲ - تقریر عشق مجازی و قوت آن تو را عشق همچون خودی ز آب و گل رباید همی صبر و آرام دل به بیداریش فتنه بر خد و خال به خواب اندرش پای بند خیال به صدقش چنان سر نهی در قدم که بینی جهان با وجودش عدم چو در چشم شاهد نیاید زرت زر و خاک یکسان نماید برت دگر با کست بر نیاید نفس که با او نماند دگر جای کس تو گویی به چشم اندرش منزل است وگر دیده بر هم نهی در دل است نه اندیشه از کس که رسوا شوی نه قوت که یک دم شکیبا شوی گرت جان بخواهد به لب بر نهی ورت تیغ بر سر نهد سر نهی # سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۳ - در محبت روحانی چو عشقی که بنیاد آن بر هواست چنین فتنه انگیز و فرمانرواست عجب داری از سالکان طریق که باشند در بحر معنی غریق به سودای جانان به جان مشتغل به ذکر حبیب از جهان مشتغل به یاد حق از خلق بگریخته چنان مست ساقی که می ریخته نشاید به دارو دوا کردشان که کس مطلع نیست بر دردشان الست از ازل همچنانشان به گوش به فریاد قالوا بلی در خروش گروهی عمل دار عزلت نشین قدمهای خاکی دم آتشین به یک نعره کوهی ز جا بر کنند به یک ناله شهری به هم بر زنند چو بادند پنهان و چالاک پوی چو سنگند خاموش و تسبیح گوی سحرها بگریند چندان که آب فرو شوید از دیده شان کحل خواب فرس کشته از بس که شب رانده اند سحرگه خروشان که وامانده اند شب و روز در بحر سودا و سوز ندانند ز آشفتگی شب ز روز چنان فتنه بر حسن صورت نگار که با حسن صورت ندارند کار ندادند صاحبدلان دل به پوست وگر ابلهی داد بی مغز اوست می صرف وحدت کسی نوش کرد که دنیا و عقبی فراموش کرد # سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۴ - حکایت در معنی تحمل محب صادق شنیدم که وقتی گدازاده ای نظر داشت با پادشازاده ای همی رفت و می پخت سودای خام خیالش فرو برده دندان به کام ز میدانش خالی نبودی چو میل همه وقت پهلوی اسبش چو پیل دلش خون شد و راز در دل بماند ولی پایش از گریه در گل بماند رقیبان خبر یافتندش ز درد دگرباره گفتندش اینجا مگرد دمی رفت و یاد آمدش روی دوست دگر خیمه زد بر سر کوی دوست غلامی شکستش سر و دست و پای که باری نگفتیمت ایدر مپای دگر رفت و صبر و قرارش نبود شکیبایی از روی یارش نبود مگس وار ش از پیش شکر به جور براندندی و بازگشتی به فور کسی گفتش ای شوخ دیوانه رنگ عجب صبر داری تو بر چوب و سنگ بگفت این جفا بر من از دست اوست نه شرطی ست نالیدن از دست دوست من اینک دم دوستی می زنم گر او دوست دارد وگر دشمنم ز من صبر بی او توقع مدار که با او هم امکان ندارد قرار نه نیروی صبرم نه جای ستیز نه امکان بودن نه پای گریز مگو زین در بارگه سر بتاب وگر سر چو میخم نهد در طناب نه پروانه جان داده در پای دوست به از زنده در کنج تاریک اوست بگفت ار خوری زخم چوگان اوی بگفتا به پایش در افتم چو گوی بگفتا سرت گر ببرد به تیغ بگفت این قدر نبود از وی دریغ مرا خود ز سر نیست چندان خبر که تاج است بر تارکم یا تبر مکن با من ناشکیبا عتیب که در عشق صورت نبندد شکیب چو یعقوبم ار دیده گردد سپید نبرم ز دیدار یوسف امید یکی را که سر خوش بود با یکی نیازارد از وی به هر اندکی رکابش ببوسید روزی جوان برآشفت و برتافت از وی عنان بخندید و گفتا عنان برمپیچ که سلطان عنان برنپیچد ز هیچ مرا با وجود تو هستی نماند به یاد توام خودپرستی نماند گرم جرم بینی مکن عیب من تویی سر بر آورده از جیب من بدان زهره دستت زدم در رکاب که خود را نیاوردم اندر حساب کشیدم قلم در سر نام خویش نهادم قدم بر سر کام خویش مرا خود کشد تیر آن چشم مست چه حاجت که آری به شمشیر دست تو آتش به نی در زن و در گذر که نه خشک در بیشه ماند نه تر # سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۵ - حکایت در معنی اهل محبت شنیدم که بر لحن خنیاگری به رقص اندر آمد پری پیکری ز دلهای شوریده پیرامنش گرفت آتش شمع در دامنش پراکنده خاطر شد و خشمناک یکی گفتش از دوستداران چه باک تو را آتش ای دوست دامن بسوخت مرا خود به یک بار خرمن بسوخت اگر یاری از خویشتن دم مزن که شرک است با یار و با خویشتن چنین دارم از پیر داننده یاد که شوریده ای سر به صحرا نهاد پدر در فراقش نخورد و نخفت پسر را ملامت بکردند و گفت از انگه که یارم کس خویش خواند دگر با کسم آشنایی نماند به حقش که تا حق جمالم نمود دگر هر چه دیدم خیالم نمود نشد گم که روی از خلایق بتافت که گم کرده خویش را باز یافت پراکندگانند زیر فلک که هم دد توان خواندشان هم ملک ز یاد ملک چون ملک نارمند شب و روز چون دد ز مردم رمند قوی بازوانند کوتاه دست خردمند شیدا و هشیار مست گه آسوده در گوشه ای خرقه دوز گه آشفته در مجلسی خرقه سوز نه سودای خودشان نه پروای کس نه در کنج توحیدشان جای کس پریشیده عقل و پراکنده هوش ز قول نصیحتگر آکنده گوش به دریا نخواهد شدن بط غریق سمندر چه داند عذاب حریق تهیدست مردان پر حوصله بیابان نوردان پی قافله عزیزان پوشیده از چشم خلق نه زنار داران پوشیده دلق ندارند چشم از خلایق پسند که ایشان پسندیده حق بسند پر از میوه و سایه ور چون رزند نه چون ما سیه کار و ازرق بزند به خود سر فرو برده همچون صدف نه مانند دریا بر آورده کف نه مردم همین استخوانند و پوست نه هر صورتی جان معنی در اوست نه سلطان خریدار هر بنده ای است نه در زیر هر ژنده ای زنده ای است اگر ژاله هر قطره ای در شدی چو خرمهره بازار از او پر شدی چو غازی به خود بر نبندند پای که محکم رود پای چوبین ز جای حریفان خلوت سرای الست به یک جرعه تا نفخه صور مست به تیغ از غرض بر نگیرند چنگ که پرهیز و عشق آبگینه ست و سنگ # سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۶ - حکایت در معنی غلبه وجد و سلطنت عشق یکی شاهدی در سمرقند داشت که گفتی به جای سمر قند داشت جمالی گرو برده از آفتاب ز شوخیش بنیاد تقوی خراب تعالی الله از حسن تا غایتی که پنداری از رحمت است آیتی همی رفتی و دیده ها در پیش دل دوستان کرده جان برخیش نظر کردی این دوست در وی نهفت نگه کرد باری به تندی و گفت که ای خیره سر چند پویی پیم ندانی که من مرغ دامت نیم گرت بار دیگر ببینم به تیغ چو دشمن ببرم سرت بی دریغ کسی گفتش اکنون سر خویش گیر از این سهل تر مطلبی پیش گیر نپندارم این کام حاصل کنی مبادا که جان در سر دل کنی چو مفتون صادق ملامت شنید به درد از درون ناله ای برکشید که بگذار تا زخم تیغ هلاک بغلطاندم لاشه در خون و خاک مگر پیش دشمن بگویند و دوست که این کشته دست و شمشیر اوست نمی بینم از خاک کویش گریز به بیداد گو آبرویم بریز مرا توبه فرمایی ای خودپرست تو را توبه زین گفت اولی ترست ببخشای بر من که هرچ او کند و گر قصد خون است نیکو کند بسوزاندم هر شبی آتشش سحر زنده گردم به بوی خوشش اگر میرم امروز در کوی دوست قیامت زنم خیمه پهلوی دوست مده تا توانی در این جنگ پشت که زنده ست سعدی که عشقش بکشت # سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۷ - حکایت در فدا شدن اهل محبت و غنیمت شمردن یکی تشنه می گفت و جان می سپرد خنک نیکبختی که در آب مرد بدو گفت نابالغی کای عجب چو مردی چه سیراب و چه خشک لب بگفتا نه آخر دهان تر کنم که تا جان شیرینش در سر کنم فتد تشنه در آبدان عمیق که داند که سیراب میرد غریق اگر عاشقی دامن او بگیر وگر گویدت جان بده گو بگیر بهشت تن آسانی آنگه خوری که بر دوزخ نیستی بگذری دل تخم کاران بود رنج کش چو خرمن برآید بخسبند خوش در این مجلس آن کس به کامی رسید که در دور آخر به جامی رسید # سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۸ - حکایت صبر و ثبات روندگان چنین نقل دارم ز مردان راه فقیران منعم گدایان شاه که پیری به دریوزه شد بامداد در مسجدی دید و آواز داد یکی گفتش این خانه خلق نیست که چیزی دهندت به شوخی مایست بدو گفت کاین خانه کیست پس که بخشایشش نیست بر حال کس بگفتا خموش این چه لفظ خطاست خداوند خانه خداوند ماست نگه کرد و قندیل و محراب دید به سوز از جگر نعره ای بر کشید که حیف است از اینجا فراتر شدن دریغ است محروم از این در شدن نرفتم به محرومی از هیچ کوی چرا از در حق شوم زردروی هم اینجا کنم دست خواهش دراز که دانم نگردم تهیدست باز شنیدم که سالی مجاور نشست چو فریاد خواهان برآورده دست شبی پای عمرش فرو شد به گل تپیدن گرفت از ضعیفیش دل سحر برد شخصی چراغش به سر رمق دید از او چون چراغ سحر همی گفت غلغل کنان از فرح و من دق باب الکریم انفتح طلبکار باید صبور و حمول که نشنیده ام کیمیاگر ملول چه زرها به خاک سیه در کنند که باشد که روزی مسی زر کنند زر از بهر چیزی خریدن نکوست نخواهی خریدن به از یاد دوست گر از دلبری دل به تنگ آیدت دگر غمگساری به چنگ آیدت مبر تلخ عیشی ز روی ترش به آب دگر آتشش باز کش ولی گر به خوبی ندارد نظیر به اندک دل آزار ترکش مگیر توان از کسی دل بپرداختن که دانی که بی او توان ساختن # سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۹ - حکایت شنیدم که پیری شبی زنده داشت سحر دست حاجت به حق بر فراشت یکی هاتف انداخت در گوش پیر که بی حاصلی رو سر خویش گیر بر این در دعای تو مقبول نیست به خواری برو یا به زاری بایست شب دیگر از ذکر و طاعت نخفت مریدی ز حالش خبر یافت گفت چو دیدی کز آن روی بسته ست در به بی حاصلی سعی چندین مبر به دیباچه بر اشک یاقوت فام به حسرت ببارید و گفت ای غلام به نومیدی آنگه بگردیدمی از این ره که راهی دگر دیدمی مپندار گر وی عنان بر شکست که من باز دارم ز فتراک دست چو خواهنده محروم گشت از دری چه غم گر شناسد در دیگری شنیدم که راهم در این کوی نیست ولی هیچ راه دگر روی نیست در این بود سر بر زمین فدا که گفتند در گوش جانش ندا قبول است اگر چه هنر نیستش که جز ما پناهی دگر نیستش # سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۱۰ - حکایت یکی در نشابور دانی چه گفت چو فرزندش از فرض خفتن بخفت توقع مدار ای پسر گر کسی که بی سعی هرگز به جایی رسی سمیلان چو می بر نگیرد قدم وجودی است بی منفعت چون عدم طمع دار سود و بترس از زیان که بی بهره باشند فارغ زیان # سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۱۱ - حکایت در صبر بر جفای آن که از او صبر نتوان کرد شکایت کند نوعروسی جوان به پیری ز داماد نامهربان که مپسند چندین که با این پسر به تلخی رود روزگارم به سر کسانی که با ما در این منزلند نبینم که چون من پریشان دلند زن و مرد با هم چنان دوستند که گویی دو مغز و یکی پوستند ندیدم در این مدت از شوی من که باری بخندید در روی من شنید این سخن پیر فرخنده فال سخندان بود مرد دیرینه سال یکی پاسخش داد شیرین و خوش که گر خوبروی است بارش بکش دریغ است روی از کسی تافتن که دیگر نشاید چنو یافتن چرا سر کشی زان که گر سر کشد به حرف وجودت قلم در کشد یکم روز بر بنده ای دل بسوخت که می گفت و فرماندهش می فروخت تو را بنده از من به افتد بسی مرا چون تو دیگر نیفتد کسی # سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۱۲ - حکایت طبیبی پری چهره در مرو بود که در باغ دل قامتش سرو بود نه از درد دل های ریشش خبر نه از چشم بیمار خویشش خبر حکایت کند دردمندی غریب که خوش بود چندی سرم با طبیب نمی خواستم تندرستی خویش که دیگر نیاید طبیبم به پیش بسا عقل زورآور چیردست که سودای عشقش کند زیردست چو سودا خرد را بمالید گوش نیارد دگر سر برآورد هوش # سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۱۳ - حکایت در معنی استیلای عشق بر عقل یکی پنجه آهنین راست کرد که با شیر زورآوری خواست کرد چو شیرش به سرپنجه در خود کشید دگر زور در پنجه خود ندید یکی گفتش آخر چه خسبی چو زن به سرپنجه آهنینش بزن شنیدم که مسکین در آن زیر گفت نشاید بدین پنجه با شیر گفت چو بر عقل دانا شود عشق چیر همان پنجه آهنین است و شیر تو در پنجه شیر مرد اوژنی چه سودت کند پنجه آهنی چو عشق آمد از عقل دیگر مگوی که در دست چوگان اسیر است گوی # سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۱۴ - حکایت در معنی عزت محبوب در نظر محب میان دو عم زاده وصلت فتاد دو خورشید سیمای مهتر نژاد یکی را به غایت خوش افتاده بود دگر نافر و سرکش افتاده بود یکی خلق و لطف پریوار داشت یکی روی در روی دیوار داشت یکی خویشتن را بیاراستی دگر مرگ خویش از خدا خواستی پسر را نشاندند پیران ده که مهرت بر او نیست مهرش بده بخندید و گفتا به صد گوسفند تغابن نباشد رهایی ز بند به ناخن پری چهره می کند پوست که هرگز بدین کی شکیبم ز دوست نه صد گوسفندم که سیصد هزار نباید به نادیدن روی یار تو را هر چه مشغول دارد ز دوست اگر راست خواهی دلارامت اوست یکی پیش شوریده حالی نبشت که دوزخ تمنا کنی یا بهشت بگفتا مپرس از من این ماجرا پسندیدم آنچ او پسندد مرا # سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۱۵ - حکایت مجنون و صدق محبت او به مجنون کسی گفت کای نیک پی چه بودت که دیگر نیایی به حی مگر در سرت شور لیلی نماند خیالت دگر گشت و میلی نماند چو بشنید بیچاره بگریست زار که ای خواجه دستم ز دامن بدار مرا خود دلی دردمند است ریش تو نیزم نمک بر جراحت مریش نه دوری دلیل صبوری بود که بسیار دوری ضروری بود بگفت ای وفادار فرخنده خوی پیامی که داری به لیلی بگوی بگفتا مبر نام من پیش دوست که حیف است نام من آنجا که اوست # سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۱۶ - حکایت سلطان محمود و سیرت ایاز یکی خرده بر شاه غزنین گرفت که حسنی ندارد ایاز ای شگفت گلی را که نه رنگ باشد نه بوی غریب است سودای بلبل بر اوی به محمود گفت این حکایت کسی بپیچید از اندیشه بر خود بسی که عشق من ای خواجه بر خوی اوست نه بر قد و بالای نیکوی اوست شنیدم که در تنگنایی شتر بیفتاد و بشکست صندوق در به یغما ملک آستین برفشاند وز آنجا به تعجیل مرکب براند سواران پی در و مرجان شدند ز سلطان به یغما پریشان شدند نماند از وشاقان گردن فراز کسی در قفای ملک جز ایاز نگه کرد کای دلبر پیچ پیچ ز یغما چه آورده ای گفت هیچ من اندر قفای تو می تاختم ز خدمت به نعمت نپرداختم گرت قربتی هست در بارگاه به خلعت مشو غافل از پادشاه خلاف طریقت بود کاولیا تمنا کنند از خدا جز خدا گر از دوست چشمت بر احسان اوست تو در بند خویشی نه در بند دوست تو را تا دهن باشد از حرص باز نیاید به گوش دل از غیب راز حقیقت سرایی است آراسته هوی و هوس گرد برخاسته نبینی که جایی که برخاست گرد نبیند نظر گرچه بیناست مرد # سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۱۷ - حکایت قضا را من و پیری از فاریاب رسیدیم در خاک مغرب به آب مرا یک درم بود برداشتند به کشتی و درویش بگذاشتند سیاهان براندند کشتی چو دود که آن ناخدا نا خدا ترس بود مرا گریه آمد ز تیمار جفت بر آن گریه قهقه بخندید و گفت مخور غم برای من ای پر خرد مرا آن کس آرد که کشتی برد بگسترد سجاده بر روی آب خیال است پنداشتم یا به خواب ز مدهوشیم دیده آن شب نخفت نگه بامدادان به من کرد و گفت تو لنگی به چوب آمدی من به پای تو را کشتی آورد و ما را خدای چرا اهل معنی بدین نگروند که ابدال در آب و آتش روند نه طفلی کز آتش ندارد خبر نگه داردش مادر مهرور پس آنان که در وجد مستغرقند شب و روز در عین حفظ حقند نگه دارد از تاب آتش خلیل چو تابوت موسی ز غرقاب نیل چو کودک به دست شناور برست نترسد وگر دجله پهناورست تو بر روی دریا قدم چون زنی چو مردان که بر خشک تردامنی # سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۱۸ - گفتار در معنی فنای موجودات در معرض وجود باری ره عقل جز پیچ بر پیچ نیست بر عارفان جز خدا هیچ نیست توان گفتن این با حقایق شناس ولی خرده گیرند اهل قیاس که پس آسمان و زمین چیستند بنی آدم و دام و دد کیستند پسندیده پرسیدی ای هوشمند بگویم گر آید جوابت پسند که هامون و دریا و کوه و فلک پری و آدمی زاد و دیو و ملک همه هرچه هستند از آن کمترند که با هستیش نام هستی برند عظیم است پیش تو دریا به موج بلند است خورشید تابان به اوج ولی اهل صورت کجا پی برند که ارباب معنی به ملکی درند که گر آفتاب است یک ذره نیست وگر هفت دریاست یک قطره نیست چو سلطان عزت علم بر کشد جهان سر به جیب عدم در کشد # سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۱۹ - حکایت دهقان در لشکر سلطان رییس دهی با پسر در رهی گذشتند بر قلب شاهنشهی پسر چاوشان دید و تیغ و تبر قباهای اطلس کمرهای زر یلان کماندار نخجیر زن غلامان ترکش کش تیرزن یکی در برش پرنیانی قباه یکی بر سرش خسروانی کلاه پسر کان همه شوکت و پایه دید پدر را به غایت فرومایه دید که حالش بگردید و رنگش بریخت ز هیبت به بیغوله ای در گریخت پسر گفتش آخر بزرگ دهی به سرداری از سر بزرگان مهی چه بودت که ببریدی از جان امید بلرزیدی از باد هیبت چو بید بلی گفت سالار و فرماندهم ولی عزتم هست تا در دهم بزرگان از آن دهشت آلوده اند که در بارگاه ملک بوده اند تو ای بی خبر همچنان در دهی که بر خویشتن منصبی می نهی نگفتند حرفی زبان آوران که سعدی نگوید مثالی بر آن مگر دیده باشی که در باغ و راغ بتابد به شب کرمکی چون چراغ یکی گفتش ای کرمک شب فروز چه بودت که بیرون نیایی به روز ببین کآتشی کرمک خاکزاد جواب از سر روشنایی چه داد که من روز و شب جز به صحرا نیم ولی پیش خورشید پیدا نیم # سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۲۰ - حکایت ثنا گفت بر سعد زنگی کسی که بر تربتش باد رحمت بسی درم داد و تشریف و بنواختش به مقدار خود منزلت ساختش چو الله و بس دید بر نقش زر بشورید و برکند خلعت ز بر ز سوزش چنان شعله در جان گرفت که برجست و راه بیابان گرفت یکی گفتش از همنشینان دشت چه دیدی که حالت دگرگونه گشت تو اول زمین بوسه دادی به جای نبایستی آخر زدن پشت پای بخندید کاول ز بیم و امید همی لرزه بر تن فتادم چو بید به آخر ز تمکین الله و بس نه چیزم به چشم اندر آمد نه کس به شهری در از شام غوغا فتاد گرفتند پیری مبارک نهاد هنوز آن حدیثم به گوش اندر است چو قیدش نهادند بر پای و دست که گفت ار نه سلطان اشارت کند که را زهره باشد که غارت کند بباید چنین دشمنی دوست داشت که می دانمش دوست بر من گماشت اگر عز و جاه است و گر ذل و قید من از حق شناسم نه از عمرو و زید ز علت مدار ای خردمند بیم چو داروی تلخت فرستد حکیم بخور هرچه آید ز دست حبیب نه بیمار داناتر است از طبیب # سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۲۱ - حکایت صاحب نظر پارسا یکی را چو من دل به دست کسی گرو بود و می برد خواری بسی پس از هوشمندی و فرزانگی به دف بر زدندش به دیوانگی ز دشمن جفا بردی از بهر دوست که تریاک اکبر بود زهر دوست قفا خوردی از دست یاران خویش چو مسمار پیشانی آورده پیش خیالش چنان بر سر آشوب کرد که بام دماغش لگدکوب کرد نبودش ز تشنیع یاران خبر که غرقه ندارد ز باران خبر کرا پای خاطر بر آمد به سنگ نیندیشد از شیشه نام و ننگ شبی دیو خود را پریچهره ساخت در آغوش آن مرد و بر وی بتاخت سحرگه مجال نمازش نبود ز یاران کس آگه ز رازش نبود به آبی فرو رفت نزدیک بام بر او بسته سرما دری از رخام نصیحتگری لومش آغاز کرد که خود را بکشتی در این آب سرد ز برنای منصف بر آمد خروش که ای یار چند از ملامت خموش مرا پنج روز این پسر دل فریفت ز مهرش چنانم که نتوان شکیفت نپرسید باری به خلق خوشم ببین تا چه بارش به جان می کشم پس آن را که شخصم ز خاک آفرید به قدرت در او جان پاک آفرید عجب داری ار بار امرش برم که دایم به احسان و فضلش درم # سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۲۲ - گفتار اندر سماع اهل دل و تقریر حق و باطل آن اگر مرد عشقی کم خویش گیر و گر نه ره عافیت پیش گیر مترس از محبت که خاکت کند که باقی شوی گر هلاکت کند نروید نبات از حبوب درست مگر حال بر وی بگردد نخست تو را با حق آن آشنایی دهد که از دست خویشت رهایی دهد که تا با خودی در خودت راه نیست وز این نکته جز بی خود آگاه نیست نه مطرب که آواز پای ستور سماع است اگر عشق داری و شور مگس پیش شوریده دل پر نزد که او چون مگس دست بر سر نزد نه بم داند آشفته سامان نه زیر به آواز مرغی بنالد فقیر سراینده خود می نگردد خموش ولیکن نه هر وقت باز است گوش چو شوریدگان می پرستی کنند به آواز دولاب مستی کنند به چرخ اندر آیند دولاب وار چو دولاب بر خود بگریند زار به تسلیم سر در گریبان برند چو طاقت نماند گریبان درند مکن عیب درویش مدهوش مست که غرق است از آن می زند پا و دست نگویم سماع ای برادر که چیست مگر مستمع را بدانم که کیست گر از برج معنی پرد طیر او فرشته فرو ماند از سیر او وگر مرد لهو است و بازی و لاغ قوی تر شود دیوش اندر دماغ چو مرد سماع است شهوت پرست به آواز خوش خفته خیزد نه مست پریشان شود گل به باد سحر نه هیزم که نشکافدش جز تبر جهان پر سماع است و مستی و شور ولیکن چه بیند در آیینه کور نبینی شتر بر نوای عرب که چونش به رقص اندر آرد طرب شتر را چو شور طرب در سر است اگر آدمی را نباشد خر است # سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۲۳ - حکایت شکر لب جوانی نی آموختی که دلها در آتش چو نی سوختی پدر بارها بانگ بر وی زدی به تندی و آتش در آن نی زدی شبی بر ادای پسر گوش کرد سماعش پریشان و مدهوش کرد همی گفت و بر چهره افکنده خوی که آتش به من در زد این بار نی ندانی که شوریده حالان مست چرا بر فشانند در رقص دست گشاید دری بر دل از واردات فشاند سر دست بر کاینات حلالش بود رقص بر یاد دوست که هر آستینیش جانی در اوست گرفتم که مردانه ای در شنا برهنه توانی زدن دست و پا بکن خرقه نام و ناموس و زرق که عاجز بود مرد با جامه غرق تعلق حجاب است و بی حاصلی چو پیوندها بگسلی واصلی # سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۲۴ - حکایت پروانه و صدق محبت او کسی گفت پروانه را کای حقیر برو دوستی در خور خویش گیر رهی رو که بینی طریق رجا تو و مهر شمع از کجا تا کجا سمندر نه ای گرد آتش مگرد که مردانگی باید آنگه نبرد ز خورشید پنهان شود موش کور که جهل است با آهنین پنجه زور کسی را که دانی که خصم تو اوست نه از عقل باشد گرفتن به دوست تو را کس نگوید نکو می کنی که جان در سر کار او می کنی گدایی که از پادشه خواست دخت قفا خورد و سودای بیهوده پخت کجا در حساب آرد او چون تو دوست که روی ملوک و سلاطین در اوست مپندار کاو در چنان مجلسی مدارا کند با چو تو مفلسی وگر با همه خلق نرمی کند تو بیچاره ای با تو گرمی کند نگه کن که پروانه سوزناک چه گفت ای عجب گر بسوزم چه باک مرا چون خلیل آتشی در دل است که پنداری این شعله بر من گل است نه دل دامن دلستان می کشد که مهرش گریبان جان می کشد نه خود را بر آتش به خود می زنم که زنجیر شوق است در گردنم مرا همچنان دور بودم که سوخت نه این دم که آتش به من در فروخت نه آن می کند یار در شاهدی که با او توان گفتن از زاهدی که عیبم کند بر تولای دوست که من راضیم کشته در پای دوست مرا بر تلف حرص دانی چراست چو او هست اگر من نباشم رواست بسوزم که یار پسندیده اوست که در وی سرایت کند سوز دوست مرا چند گویی که در خورد خویش حریفی به دست آر همدرد خویش بدان ماند اندرز شوریده حال که گویی به کژدم گزیده منال کسی را نصیحت مگو ای شگفت که دانی که در وی نخواهد گرفت ز کف رفته بیچاره ای را لگام نگویند کآهسته ران ای غلام چه نغز آمد این نکته در سندباد که عشق آتش است ای پسر پند باد به باد آتش تیز برتر شود پلنگ از زدن کینه ور تر شود چو نیکت بدیدم بدی می کنی که رویم فرا چون خودی می کنی ز خود بهتری جوی و فرصت شمار که با چون خودی گم کنی روزگار پی چون خودی خودپرستان روند به کوی خطرناک مستان روند من اول که این کار سر داشتم دل از سر به یک بار برداشتم سر انداز در عاشقی صادق است که بدزهره بر خویشتن عاشق است اجل ناگهی در کمینم کشد همان به که آن نازنینم کشد چو بی شک نبشته ست بر سر هلاک به دست دلارام خوشتر هلاک نه روزی به بیچارگی جان دهی همان به که در پای جانان دهی # سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۲۵ - مخاطبه شمع و پروانه شبی یاد دارم که چشمم نخفت شنیدم که پروانه با شمع گفت که من عاشقم گر بسوزم رواست تو را گریه و سوز باری چراست بگفت ای هوادار مسکین من برفت انگبین یار شیرین من چو شیرینی از من به در می رود چو فرهادم آتش به سر می رود همی گفت و هر لحظه سیلاب درد فرو می دویدش به رخسار زرد که ای مدعی عشق کار تو نیست که نه صبر داری نه یارای ایست تو بگریزی از پیش یک شعله خام من استاده ام تا بسوزم تمام تو را آتش عشق اگر پر بسوخت مرا بین که از پای تا سر بسوخت همه شب در این گفت و گو بود شمع به دیدار او وقت اصحاب جمع نرفته ز شب همچنان بهره ای که ناگه بکشتش پریچهره ای همی گفت و می رفت دودش به سر که این است پایان عشق ای پسر اگر عاشقی خواهی آموختن به کشتن فرج یابی از سوختن مکن گریه بر گور مقتول دوست برو خرمی کن که مقبول اوست اگر عاشقی سر مشوی از مرض چو سعدی فرو شوی دست از غرض فدایی ندارد ز مقصود چنگ و گر بر سرش تیر بارند و سنگ به دریا مرو گفتمت زینهار وگر می روی تن به طوفان سپار # سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۱ - سر آغاز ز خاک آفریدت خداوند پاک پس ای بنده افتادگی کن چو خاک حریص و جهان سوز و سرکش مباش ز خاک آفریدندت آتش مباش چو گردن کشید آتش هولناک به بیچارگی تن بینداخت خاک چو آن سرفرازی نمود این کمی از آن دیو کردند از این آدمی # سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۲ - حکایت در این معنی یکی قطره باران ز ابری چکید خجل شد چو پهنای دریا بدید که جایی که دریاست من کیستم گر او هست حقا که من نیستم چو خود را به چشم حقارت بدید صدف در کنارش به جان پرورید سپهرش به جایی رسانید کار که شد نامور لؤلؤ شاهوار بلندی از آن یافت کاو پست شد در نیستی کوفت تا هست شد تواضع کند هوشمند گزین نهد شاخ پر میوه سر بر زمین # سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۳ - حکایت در معنی نظر مردان در خود به حقارت جوانی خردمند پاکیزه بوم ز دریا بر آمد به دربند روم در او فضل دیدند و فقر و تمیز نهادند رختش به جایی عزیز سر صالحان گفت روزی به مرد که خاشاک مسجد بیفشان و گرد همان کاین سخن مرد رهرو شنید برون رفت و بازش کس آنجا ندید بر آن حمل کردند یاران و پیر که پروای خدمت نبودش فقیر دگر روز خادم گرفتش به راه که ناخوب کردی به رای تباه ندانستی ای کودک خودپسند که مردان ز خدمت به جایی رسند گرستن گرفت از سر صدق و سوز که ای یار جان پرور دلفروز نه گرد اندر آن بقعه دیدم نه خاک من آلوده بودم در آن جای پاک گرفتم قدم لاجرم باز پس که پاکیزه به مسجد از خاک و خس طریقت جز این نیست درویش را که افکنده دارد تن خویش را بلندیت باید تواضع گزین که آن بام را نیست سلم جز این # سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۴ - حکایت بایزید بسطامی شنیدم که وقتی سحرگاه عید ز گرمابه آمد برون بایزید یکی تشت خاکسترش بی خبر فرو ریختند از سرایی به سر همی گفت شولیده دستار و موی کف دست شکرانه مالان به روی که ای نفس من در خور آتشم به خاکستری روی در هم کشم بزرگان نکردند در خود نگاه خدابینی از خویشتن بین مخواه بزرگی به ناموس و گفتار نیست بلندی به دعوی و پندار نیست تواضع سر رفعت افرازدت تکبر به خاک اندر اندازدت به گردن فتد سرکش تند خوی بلندیت باید بلندی مجوی ز مغرور دنیا ره دین مجوی خدابینی از خویشتن بین مجوی گرت جاه باید مکن چون خسان به چشم حقارت نگه در کسان گمان کی برد مردم هوشمند که در سرگرانی است قدر بلند از این نامورتر محلی مجوی که خوانند خلقت پسندیده خوی نه گر چون تویی بر تو کبر آورد بزرگش نبینی به چشم خرد تو نیز ار تکبر کنی همچنان نمایی که پیشت تکبر کنان چو استاده ای بر مقامی بلند بر افتاده گر هوشمندی مخند بسا ایستاده در آمد ز پای که افتادگانش گرفتند جای گرفتم که خود هستی از عیب پاک تعنت مکن بر من عیب ناک یکی حلقه کعبه دارد به دست یکی در خراباتی افتاده مست گر آن را بخواند که نگذاردش ور این را براند که باز آردش نه مستظهر است آن به اعمال خویش نه این را در توبه بسته ست پیش # سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۵ - حکایت عیسی (ع) و عابد و ناپارسا شنیدستم از راویان کلام که در عهد عیسی علیه السلام یکی زندگانی تلف کرده بود به جهل و ضلالت سر آورده بود دلیری سیه نامه ای سخت دل ز ناپاکی ابلیس در وی خجل به سر برده ایام بی حاصلی نیاسوده تا بوده از وی دلی سرش خالی از عقل و از احتشام شکم فربه از لقمه های حرام به ناراستی دامن آلوده ای به ناداشتی دوده اندوده ای نه چشمی چو بینندگان راست رو نه گوشی چو مردم نصیحت شنو چو سال بد از وی خلایق نفور نمایان به هم چون مه نو ز دور هوی و هوس خرمنش سوخته جوی نیکنامی نیندوخته سیه نامه چندان تنعم براند که در نامه جای نبشتن نماند گنهکار و خودرای و شهوت پرست به غفلت شب و روز مخمور و مست شنیدم که عیسی در آمد ز دشت به مقصوره عابدی برگذشت به زیر آمد از غرفه خلوت نشین به پایش در افتاد سر بر زمین گنهکار برگشته اختر ز دور چو پروانه حیران در ایشان ز نور تأمل به حسرت کنان شرمسار چو درویش در دست سرمایه دار خجل زیر لب عذرخواهان به سوز ز شبهای در غفلت آورده روز سرشک غم از دیده باران چو میغ که عمرم به غفلت گذشت ای دریغ بر انداختم نقد عمر عزیز به دست از نکویی نیاورده چیز چو من زنده هرگز مبادا کسی که مرگش به از زندگانی بسی برست آن که در عهد طفلی بمرد که پیرانه سر شرمساری نبرد گناهم ببخش ای جهان آفرین که گر با من آید فبیس القرین نگون مانده از شرمساری سرش روان آب حسرت به شیب و برش در این گوشه نالان گنهکار پیر که فریاد حالم رس ای دستگیر وز آن نیمه عابد سری پر غرور ترش کرده بر فاسق ابرو ز دور که این مدبر اندر پی ما چراست نگون بخت جاهل چه در خورد ماست به گردن در آتش در افتاده ای به باد هوی عمر بر داده ای چه خیر آمد از نفس تر دامنش که صحبت بود با مسیح و منش چه بودی که زحمت ببردی ز پیش به دوزخ برفتی پس کار خویش همی رنجم از طلعت ناخوشش مبادا که در من فتد آتشش به محشر که حاضر شوند انجمن خدایا تو با او مکن حشر من در این بود و وحی از جلیل الصفات در آمد به عیسی علیه الصلوة که گر عالم است این و گر وی جهول مرا دعوت هر دو آمد قبول تبه کرده ایام برگشته روز بنالید بر من به زاری و سوز به بیچارگی هر که آمد برم نیندازمش ز آستان کرم عفو کردم از وی عملهای زشت به انعام خویش آرمش در بهشت و گر عار دارد عبادت پرست که در خلد با وی بود هم نشست بگو ننگ از او در قیامت مدار که آن را به جنت برند این به نار که آن را جگر خون شد از سوز و درد گر این تکیه بر طاعت خویش کرد ندانست در بارگاه غنی که بیچارگی به ز کبر و منی کرا جامه پاک است و سیرت پلید در دوزخش را نباید کلید بر این آستان عجز و مسکینیت به از طاعت و خویشتن بینیت چو خود را ز نیکان شمردی بدی نمی گنجد اندر خدایی خودی اگر مردی از مردی خود مگوی نه هر شهسواری به در برد گوی پیاز آمد آن بی هنر جمله پوست که پنداشت چون پسته مغزی در اوست از این نوع طاعت نیاید به کار برو عذر تقصیر طاعت بیار چه رند پریشان شوریده بخت چه زاهد که بر خود کند کار سخت به زهد و ورع کوش و صدق و صفا ولیکن میفزای بر مصطفی نخورد از عبادت بر آن بی خرد که با حق نکو بود و با خلق بد سخن ماند از عاقلان یادگار ز سعدی همین یک سخن یاد دار گنهکار اندیشناک از خدای به از پارسای عبادت نمای # سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۶ - حکایت دانشمند فقیهی کهن جامه تنگدست در ایوان قاضی به صف بر نشست نگه کرد قاضی در او تیز تیز معرف گرفت آستینش که خیز ندانی که برتر مقام تو نیست فروتر نشین یا برو یا بایست نه هر کس سزاوار باشد به صدر کرامت به جاه است و منزل به قدر دگر ره چه حاجت ببیند کست همین شرمساری عقوبت بست به عزت هر آن کاو فروتر نشست به خواری نیفتد ز بالا به پست به جای بزرگان دلیری مکن چو سر پنجه ات نیست شیری مکن چو دید آن خردمند درویش رنگ که بنشست و برخاست بختش به جنگ چو آتش برآورد بیچاره دود فروتر نشست از مقامی که بود فقیهان طریق جدل ساختند لم و لا اسلم درانداختند گشادند بر هم در فتنه باز به لا و نعم کرده گردن دراز تو گفتی خروسان شاطر به جنگ فتادند در هم به منقار و چنگ یکی بی خود از خشمناکی چو مست یکی بر زمین می زند هر دو دست فتادند در عقده پیچ پیچ که در حل آن ره نبردند هیچ کهن جامه در صف آخرترین به غرش در آمد چو شیر عرین بگفت ای صنادید شرع رسول به ابلاغ تنزیل و فقه و اصول دلایل قوی باید و معنوی نه رگهای گردن به حجت قوی مرا نیز چوگان لعب است و گوی بگفتند اگر نیک دانی بگوی به کلک فصاحت بیانی که داشت به دلها چو نقش نگین بر نگاشت سر از کوی صورت به معنی کشید قلم بر سر حرف دعوی کشید بگفتندش از هر کنار آفرین که بر عقل و طبعت هزار آفرین سمند سخن تا به جایی براند که قاضی چو خر در وحل باز ماند برون آمد از طاق و دستار خویش به اکرام و لطفش فرستاد پیش که هیهات قدر تو نشناختم به شکر قدومت نپرداختم دریغ آیدم با چنین مایه ای که بینم تو را در چنین پایه ای معرف به دلداری آمد برش که دستار قاضی نهد بر سرش به دست و زبان منع کردش که دور منه بر سرم پایبند غرور که فردا شود بر کهن میزران به دستار پنجه گزم سر گران چو مولام خوانند و صدر کبیر نمایند مردم به چشمم حقیر تفاوت کند هرگز آب زلال گرش کوزه زرین بود یا سفال خرد باید اندر سر مرد و مغز نباید مرا چون تو دستار نغز کس از سربزرگی نباشد به چیز کدو سربزرگ است و بی مغز نیز میفراز گردن به دستار و ریش که دستار پنبه ست و سبلت حشیش به صورت کسانی که مردم وشند چو صورت همان به که دم در کشند به قدر هنر جست باید محل بلندی و نحسی مکن چون زحل نی بوریا را بلندی نکوست که خاصیت نیشکر خود در اوست بدین عقل و همت نخوانم کست و گر می رود صد غلام از پست چه خوش گفت خرمهره ای در گلی چو برداشتش پر طمع جاهلی مرا کس نخواهد خریدن به هیچ به دیوانگی در حریرم مپیچ خبزدو همان قدر دارد که هست وگر در میان شقایق نشست نه منعم به مال از کسی بهتر است خر ار جل اطلس بپوشد خر است بدین شیوه مرد سخنگوی چست به آب سخن کینه از دل بشست دل آزرده را سخت باشد سخن چو خصمت بیفتاد سستی مکن چو دستت رسد مغز دشمن بر آر که فرصت فرو شوید از دل غبار چنان ماند قاضی به جورش اسیر که گفت ان هذا لیوم عسیر به دندان گزید از تعجب یدین بماندش در او دیده چون فرقدین وز آنجا جوان روی همت بتافت برون رفت و بازش نشان کس نیافت غریو از بزرگان مجلس بخاست که گویی چنین شوخ چشم از کجاست نقیب از پیش رفت و هر سو دوید که مردی بدین نعت و صورت که دید یکی گفت از این نوع شیرین نفس در این شهر سعدی شناسیم و بس بر آن صد هزار آفرین کاین بگفت حق تلخ بین تا چه شیرین بگفت # سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۷ - حکایت توبه کردن ملک زادهٔ گنجه یکی پادشه زاده در گنجه بود که دور از تو ناپاک و سرپنجه بود به مسجد در آمد سرایان و مست می اندر سر و ساتکینی به دست به مقصوره در پارسایی مقیم زبانی دلاویز و قلبی سلیم تنی چند بر گفت او مجتمع چو عالم نباشی کم از مستمع چو بی عزتی پیشه کرد آن حرون شدند آن عزیزان خراب اندرون چو منکر بود پادشه را قدم که یارد زد از امر معروف دم تحکم کند سیر بر بوی گل فرو ماند آواز چنگ از دهل گرت نهی منکر بر آید ز دست نشاید چو بی دست و پایان نشست وگر دست قدرت نداری بگوی که پاکیزه گردد به اندرز خوی چو دست و زبان را نماند مجال به همت نمایند مردی رجال یکی پیش دانای خلوت نشین بنالید و بگریست سر بر زمین که باری بر این رند ناپاک و مست دعا کن که ما بی زبانیم و دست دمی سوزناک از دلی با خبر قوی تر که هفتاد تیغ و تبر بر آورد مرد جهاندیده دست چه گفت ای خداوند بالا و پست خوش است این پسر وقتش از روزگار خدایا همه وقت او خوش بدار کسی گفتش ای قدوه راستی بر این بد چرا نیکویی خواستی چو بد عهد را نیک خواهی ز بهر چه بد خواستی بر سر خلق شهر چنین گفت بیننده تیز هوش چو سر سخن در نیابی مجوش به طامات مجلس نیاراستم ز داد آفرین توبه اش خواستم که هر گه که باز آید از خوی زشت به عیشی رسد جاودان در بهشت همین پنج روز است عیش مدام به ترک اندرش عیشهای مدام حدیثی که مرد سخن ساز گفت کسی ز آن میان با ملک باز گفت ز وجد آب در چشمش آمد چو میغ ببارید بر چهره سیل دریغ به نیران شوق اندرونش بسوخت حیا دیده بر پشت پایش بدوخت بر نیک محضر فرستاد کس در توبه کوبان که فریاد رس قدم رنجه فرمای تا سر نهم سر جهل و ناراستی بر نهم دو رویه ستادند بر در سپاه سخن پرور آمد در ایوان شاه شکر دید و عناب و شمع و شراب ده از نعمت آباد و مردم خراب یکی غایب از خود یکی نیم مست یکی شعر گویان صراحی به دست ز سویی بر آورده مطرب خروش ز دیگر سو آواز ساقی که نوش حریفان خراب از می لعل رنگ سر چنگی از خواب در بر چو چنگ نبود از ندیمان گردن فراز به جز نرگس آن جا کسی دیده باز دف و چنگ با یکدگر سازگار بر آورده زیر از میان ناله زار بفرمود و در هم شکستند خرد مبدل شد آن عیش صافی به درد شکستند چنگ و گسستند رود به در کرد گوینده از سر سرود به میخانه در سنگ بر دن زدند کدو را نشاندند و گردن زدند می لاله گون از بط سرنگون روان همچنان کز بط کشته خون خم آبستن خمر نه ماهه بود در آن فتنه دختر بینداخت زود شکم تا به نافش دریدند مشک قدح را بر او چشم خونی پر اشک بفرمود تا سنگ صحن سرای بکندند و کردند نو باز جای که گلگونه خمر یاقوت فام به شستن نمی شد ز روی رخام عجب نیست بالوعه گر شد خراب که خورد اندر آن روز چندان شراب دگر هر که بربط گرفتی به کف قفا خوردی از دست مردم چو دف وگر فاسقی چنگ بردی به دوش بمالیدی او را چو طنبور گوش جوان سر از کبر و پندار مست چو پیران به کنج عبادت نشست پدر بارها گفته بودش به هول که شایسته رو باش و پاکیزه قول جفای پدر برد و زندان و بند چنان سودمندش نیامد که پند گرش سخت گفتی سخنگوی سهل که بیرون کن از سر جوانی و جهل خیال و غرورش بر آن داشتی که درویش را زنده نگذاشتی سپر نفکند شیر غران ز جنگ نیندیشد از تیغ بران پلنگ به نرمی ز دشمن توان کرد دوست چو با دوست سختی کنی دشمن اوست چو سندان کسی سخت رویی نکرد که خایسک تأدیب بر سر نخورد به گفتن درشتی مکن با امیر چو بینی که سختی کند سست گیر به اخلاق با هر که بینی بساز اگر زیردست است اگر سرفراز که این گردن از نازکی بر کشد به گفتار خوش و آن سر اندر کشد به شیرین زبانی توان برد گوی که پیوسته تلخی برد تندخوی تو شیرین زبانی ز سعدی بگیر ترش روی را گو به تلخی بمیر # سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۸ - حکایت شکر خنده ای انگبین می فروخت که دلها ز شیرینیش می بسوخت نباتی میان بسته چون نیشکر بر او مشتری از مگس بیشتر گر او زهر برداشتی فی المثل بخوردندی از دست او چون عسل گرانی نظر کرد در کار او حسد برد بر گرم بازار او دگر روز شد گرد گیتی دوان عسل بر سر و سرکه بر ابروان بسی گشت فریادخوان پیش و پس که ننشست بر انگبینش مگس شبانگه چو نقدش نیامد به دست به دلتنگ رویی به کنجی نشست چو عاصی ترش کرده روی از وعید چو ابروی زندانیان روز عید زنی گفت بازی کنان شوی را عسل تلخ باشد ترش روی را به دوزخ برد مرد را خوی زشت که اخلاق نیک آمده ست از بهشت برو آب گرم از لب جوی خور نه جلاب سرد ترش روی خور حرامت بود نان آن کس چشید که چون سفره ابرو به هم در کشید مکن خواجه بر خویشتن کار سخت که بدخوی باشد نگون سار بخت گرفتم که سیم و زرت چیز نیست چو سعدی زبان خوشت نیز نیست # سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۹ - حکایت در معنی تواضع نیکمردان شنیدم که فرزانه ای حق پرست گریبان گرفتش یکی رند مست از آن تیره دل مرد صافی درون قفا خورد و سر بر نکرد از سکون یکی گفتش آخر نه مردی تو نیز تحمل دریغ است از این بی تمیز شنید این سخن مرد پاکیزه خوی بدو گفت از این نوع با من مگوی درد مست نادان گریبان مرد که با شیر جنگی سگالد نبرد ز هشیار عاقل نزیبد که دست زند در گریبان نادان مست هنرور چنین زندگانی کند جفا بیند و مهربانی کند # سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۱۰ - حکایت در معنی عزت نفس مردان سگی پای صحرانشینی گزید به خشمی که زهرش ز دندان چکید شب از درد بیچاره خوابش نبرد به خیل اندرش دختری بود خرد پدر را جفا کرد و تندی نمود که آخر تو را نیز دندان نبود پس از گریه مرد پراکنده روز بخندید کای بابک دلفروز مرا گرچه هم سلطنت بود و بیش دریغ آمدم کام و دندان خویش محال است اگر تیغ بر سر خورم که دندان به پای سگ اندر برم توان کرد با ناکسان بد رگی ولیکن نیاید ز مردم سگی # سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۱۱ - حکایت خواجه نیکوکار و بنده نافرمان بزرگی هنرمند آفاق بود غلامش نکوهیده اخلاق بود از این خفرگی موی کالیده ای بدی سرکه در روی مالیده ای چو ثعبانش آلوده دندان به زهر گرو برده از زشت رویان شهر مدامش به روی آب چشم سبل دویدی ز بوی پیاز بغل گره وقت پختن بر ابرو زدی چو پختند با خواجه زانو زدی دمادم به نان خوردنش هم نشست و گر مردی آبش ندادی به دست نه گفت اندر او کار کردی نه چوب شب و روز از او خانه در کند و کوب گهی خار و خس در ره انداختی گهی ماکیان در چه انداختی ز سیماش وحشت فراز آمدی نرفتی به کاری که باز آمدی کسی گفت از این بنده بد خصال چه خواهی ادب یا هنر یا جمال نیرزد وجودی بدین ناخوشی که جورش پسندی و بارش کشی منت بنده خوب و نیکو سیر به دست آرم این را به نخاس بر و گر یک پشیز آورد سر مپیچ گران است اگر راست خواهی به هیچ شنید این سخن مرد نیکو نهاد بخندید کای یار فرخ نژاد بد است این پسر طبع و خویش ولیک مرا زاو طبیعت شود خوی نیک چو زاو کرده باشم تحمل بسی توانم جفا بردن از هر کسی تحمل چو زهرت نماید نخست ولی شهد گردد چو در طبع رست # سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۱۲ - حکایت معروف کرخی و مسافر رنجور کسی راه معروف کرخی بجست که بنهاد معروفی از سر نخست شنیدم که مهمانش آمد یکی ز بیماریش تا به مرگ اندکی سرش موی و رویش صفا ریخته به موییش جان در تن آویخته شب آنجا بیفکند و بالش نهاد روان دست در بانگ و نالش نهاد نه خوابش گرفتی شبان یک نفس نه از دست فریاد او خواب کس نهادی پریشان و طبعی درشت نمی مرد و خلقی به حجت بکشت ز فریاد و نالیدن و خفت و خیز گرفتند از او خلق راه گریز ز دیار مردم در آن بقعه کس همان ناتوان ماند و معروف و بس شنیدم که شبها ز خدمت نخفت چو مردان میان بست و کرد آنچه گفت شبی بر سرش لشکر آورد خواب که چند آورد مرد ناخفته تاب به یک دم که چشمانش خفتن گرفت مسافر پراکنده گفتن گرفت که لعنت بر این نسل ناپاک باد که نامند و ناموس و زرقند و باد پلید اعتقادان پاکیزه پوش فریبنده پارسایی فروش چه داند لت انبانی از خواب مست که بیچاره ای دیده بر هم نبست سخنهای منکر به معروف گفت که یک دم چرا غافل از وی بخفت فرو خورد شیخ این حدیث از کرم شنیدند پوشیدگان حرم یکی گفت معروف را در نهفت شنیدی که درویش نالان چه گفت برو زین سپس گو سر خویش گیر گرانی مکن جای دیگر بمیر نکویی و رحمت به جای خود است ولی با بدان نیکمردی بد است سر سفله را گرد بالش منه سر مردم آزار بر سنگ به مکن با بدان نیکی ای نیکبخت که در شوره نادان نشاند درخت نگویم مراعات مردم مکن کرم پیش نامردمان گم مکن به اخلاق نرمی مکن با درشت که سگ را نمالند چون گربه پشت گر انصاف خواهی سگ حق شناس به سیرت به از مردم ناسپاس به برفاب رحمت مکن بر خسیس چو کردی مکافات بر یخ نویس ندیدم چنین پیچ بر پیچ کس مکن هیچ رحمت بر این هیچ کس بخندید و گفت ای دلارام جفت پریشان مشو زین پریشان که گفت گر از ناخوشی کرد بر من خروش مرا ناخوش از وی خوش آمد به گوش جفای چنین کس نباید شنود که نتواند از بی قراری غنود چو خود را قوی حال بینی و خوش به شکرانه بار ضعیفان بکش اگر خود همین صورتی چون طلسم بمیری و اسمت بمیرد چو جسم وگر پرورانی درخت کرم بر نیکنامی خوری لاجرم نبینی که در کرخ تربت بسی است به جز گور معروف معروف نیست به دولت کسانی سر افراختند که تاج تکبر بینداختند تکبر کند مرد حشمت پرست نداند که حشمت به حلم اندر است # سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۱۳ - حکایت در معنی سفاهت نااهلان طمع برد شوخی به صاحبدلی نبود آن زمان در میان حاصلی کمربند و دستش تهی بود و پاک که زر برفشاندی به رویش چو خاک برون تاخت خواهنده خیره روی نکوهیدن آغاز کردش به کوی که زنهار از این کژدمان خموش پلنگان درنده صوف پوش که چون گربه زانو به دل برنهند و گر صیدی افتد چو سگ در جهند سوی مسجد آورده دکان شید که در خانه کمتر توان یافت صید ره کاروان شیرمردان زنند ولی جامه مردم اینان کنند سپید و سیه پاره بر دوخته به سالوس و پنهان زر اندوخته زهی جو فروشان گندم نمای جهانگرد شبکوک خرمن گدای مبین در عبادت که پیرند و سست که در رقص و حالت جوانند و چست چرا کرد باید نماز از نشست چو در رقص بر می توانند جست عصای کلیمند بسیار خوار به ظاهر چنین زرد روی و نزار نه پرهیزگار و نه دانشورند همین بس که دنیا به دین می خورند عبایی بلیلانه در تن کنند به دخل حبش جامه زن کنند ز سنت نبینی در ایشان اثر مگر خواب پیشین و نان سحر شکم تا سر آکنده از لقمه تنگ چو زنبیل دریوزه هفتاد رنگ نخواهم در این وصف از این بیش گفت که شنعت بود سیرت خویش گفت فرو گفت از این شیوه نادیده گوی نبیند هنر دیده عیبجوی یکی کرده بی آبرویی بسی چه غم داردش ز آبروی کسی مریدی به شیخ این سخن نقل کرد گر انصاف پرسی نه از عقل کرد بدی در قفا عیب من کرد و خفت بتر زو قرینی که آورد و گفت یکی تیری افکند و در ره فتاد وجودم نیازرد و رنجم نداد تو برداشتی و آمدی سوی من همی در سپوزی به پهلوی من بخندید صاحبدل نیکخوی که سهل است از این صعب تر گو بگوی هنوز آنچه گفت از بدم اندکی است از آنها که من دانم از صد یکی است ز روی گمان بر من اینها که بست من از خود یقین می شناسم که هست وی امسال پیوست با ما وصال کجا داندم عیب هفتاد سال به از من کس اندر جهان عیب من نداند به جز عالم الغیب من ندیدم چنین نیک پندار کس که پنداشت عیب من این است و بس به محشر گواه گناهم گر اوست ز دوزخ نترسم که کارم نکوست گرم عیب گوید بد اندیش من بیا گو ببر نسخه از پیش من کسان مرد راه خدا بوده اند که برجاس تیر بلا بوده اند زبون باش چون پوستینت درند که صاحبدلان بار شوخان برند گر از خاک مردان سبویی کنند به سنگش ملامت کنان بشکنند # سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۱۴ - حکایت ملک صالح از پادشاهان شام برون آمدی صبحدم با غلام بگشتی در اطراف بازار و کوی به رسم عرب نیمه بر بسته روی که صاحب نظر بود و درویش دوست هر آن کاین دو دارد ملک صالح اوست دو درویش در مسجدی خفته یافت پریشان دل و خاطر آشفته یافت شب سردشان دیده نابرده خواب چو حربا تأمل کنان آفتاب یکی زآن دو می گفت با دیگری که هم روز محشر بود داوری گر این پادشاهان گردن فراز که در لهو و عیشند و با کام و ناز در آیند با عاجزان در بهشت من از گور سر بر نگیرم ز خشت بهشت برین ملک و مأوای ماست که بند غم امروز بر پای ماست همه عمر از اینان چه دیدی خوشی که در آخرت نیز زحمت کشی اگر صالح آنجا به دیوار باغ بر آید به کفتش بدرم دماغ چو مرد این سخن گفت و صالح شنید دگر بودن آنجا مصالح ندید دمی رفت تا چشمه آفتاب ز چشم خلایق فرو شست خواب دوان هر دو را کس فرستاد و خواند به هیبت نشست و به حرمت نشاند بر ایشان ببارید باران جود فرو شستشان گرد ذل از وجود پس از رنج سرما و باران و سیل نشستند با نامداران خیل گدایان بی جامه شب کرده روز معطر کنان جامه بر عود سوز یکی گفت از اینان ملک را نهان که ای حلقه در گوش حکمت جهان پسندیدگان در بزرگی رسند ز ما بندگانت چه آمد پسند شهنشه ز شادی چو گل بر شکفت بخندید در روی درویش و گفت من آن کس نیم کز غرور حشم ز بیچارگان روی در هم کشم تو هم با من از سر بنه خوی زشت که ناسازگاری کنی در بهشت من امروز کردم در صلح باز تو فردا مکن در به رویم فراز چنین راه اگر مقبلی پیش گیر شرف بایدت دست درویش گیر بر از شاخ طوبی کسی بر نداشت که امروز تخم ارادت نکاشت ارادت نداری سعادت مجوی به چوگان خدمت توان برد گوی تو را کی بود چون چراغ التهاب که از خود پری همچو قندیل از آب وجودی دهد روشنایی به جمع که سوزیش در سینه باشد چو شمع # سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۱۵ - حکایت در محرومی خویشتن بینان یکی در نجوم اندکی دست داشت ولی از تکبر سری مست داشت بر کوشیار آمد از راه دور دلی پر ارادت سری پر غرور خردمند از او دیده بردوختی یکی حرف در وی نیاموختی چو بی بهره عزم سفر کرد باز بدو گفت دانای گردن فراز تو خود را گمان برده ای پر خرد انایی که پر شد دگر چون برد ز دعوی پری زان تهی می روی تهی آی تا پر معانی شوی ز هستی در آفاق سعدی صفت تهی گرد و باز آی پر معرفت # سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۱۶ - حکایت به خشم از ملک بنده ای سربتافت بفرمود جستن کسش در نیافت چو بازآمد از راه خشم و ستیز به شمشیر زن گفت خونش بریز به خون تشنه جلاد نامهربان برون کرد دشنه چو تشنه زبان شنیدم که گفت از دل تنگ ریش خدایا بحل کردمش خون خویش که پیوسته در نعمت و ناز و نام در اقبال او بوده ام دوستکام مبادا که فردا به خون منش بگیرند و خرم شود دشمنش ملک را چو گفت وی آمد به گوش دگر دیگ خشمش نیاورد جوش بسی بر سرش داد و بر دیده بوس خداوند رایت شد و طبل و کوس به رفق از چنان سهمگن جایگاه رسانید دهرش بدان پایگاه غرض زین حدیث آن که گفتار نرم چو آب است بر آتش مرد گرم تواضع کن ای دوست با خصم تند که نرمی کند تیغ برنده کند نبینی که در معرض تیغ و تیر بپوشند خفتان صد تو حریر # سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۱۷ - حکایت در معنی تواضع و نیازمندی ز ویرانه عارفی ژنده پوش یکی را نباح سگ آمد به گوش به دل گفت  گویی سگ اینجا چراست درآمد که درویش صالح کجاست نشان سگ از پیش و از پس ندید به جز عارف آنجا دگر کس ندید خجل باز گردیدن آغاز کرد که شرم آمدش بحث این راز کرد شنید از درون عارف آواز پای هلا گفت بر در چه پایی در آی مپندار ای دیده روشنم کز ایدر سگ آواز کرد این منم چو دیدم که بیچارگی می خرد نهادم ز سر کبر و رای و خرد چو سگ بر درش بانگ کردم بسی که مسکین تر از سگ ندیدم کسی چو خواهی که در قدر والا رسی ز شیب تواضع به بالا رسی در این حضرت آنان گرفتند صدر که خود را فروتر نهادند قدر چو سیل اندر آمد به هول و نهیب فتاد از بلندی به سر در نشیب چو شبنم بیفتاد مسکین و خرد به مهر آسمانش به عیوق برد # سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۱۸ - حکایت حاتم اصم گروهی برآنند از اهل سخن که حاتم اصم بود باور مکن برآمد طنین مگس بامداد که در چنبر عنکبوتی فتاد همه ضعف و خاموشیش کید بود مگس قند پنداشتش قید بود نگه کرد شیخ از سر اعتبار که ای پایبند طمع پای دار نه هر جا شکر باشد و شهد و قند که در گوشه ها دامیار است و بند یکی گفت از آن حلقه اهل رای عجب دارم ای مرد راه خدای مگس را تو چون فهم کردی خروش که ما را به دشواری آمد به گوش تو آگاه گشتی به بانگ مگس نشاید اصم خواندنت زین سپس تبسم کنان گفت ای تیز هوش اصم به که گفتار باطل نیوش کسانی که با ما به خلوت درند مرا عیب پوش و ثنا گسترند چو پوشیده دارند اخلاق دون کند هستیم زیر طبع زبون فرا می نمایم که می نشنوم مگر کز تکلف مبرا شوم چو کالیو دانندم اهل نشست بگویند نیک و بدم هر چه هست اگر بد شنیدن نیاید خوشم ز کردار بد دامن اندر کشم به حبل ستایش فرا چه مشو چو حاتم اصم باش و عیبت شنو # سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۱۹ - حکایت زاهد تبریزی عزیزی در اقصای تبریز بود که همواره بیدار و شب خیز بود شبی دید جایی که دزدی کمند بپیچید و بر طرف بامی فکند کسان را خبر کرد و آشوب خاست ز هر جانبی مرد با چوب خاست چو نامردم آواز مردم شنید میان خطر جای بودن ندید نهیبی از آن گیر و دار آمدش گریز به وقت اختیار آمدش ز رحمت دل پارسا موم شد که شب دزد بیچاره محروم شد به تاریکی از پی فراز آمدش به راهی دگر پیشباز آمدش که یارا مرو کآشنای توام به مردانگی خاک پای توام ندیدم به مردانگی چون تو کس که جنگاوری بر دو نوع است و بس یکی پیش خصم آمدن مردوار دوم جان به در بردن از کارزار بر این هر دو خصلت غلام توام چه نامی که مولای نام توام گرت رای باشد به حکم کرم به جایی که می دانمت ره برم سرایی است کوتاه و در بسته سخت نپندارم آنجا خداوند رخت کلوخی دو بالای هم بر نهیم یکی پای بر دوش دیگر نهیم به چندان که در دستت افتد بساز از آن به که گردی تهیدست باز به دل داری و چاپلوسی و فن کشیدش سوی خانه خویشتن جوانمرد شبرو فرو داشت دوش به کتفش برآمد خداوند هوش بغلطاق و دستار و رختی که داشت ز بالا به دامان او در گذاشت وز آنجا برآورد غوغا که دزد ثواب ای جوانان و یاری و مزد به در جست از آشوب دزد دغل دوان جامه پارسا در بغل دل آسوده شد مرد نیک اعتقاد که سرگشته ای را برآمد مراد خبیثی که بر کس ترحم نکرد ببخشود بر وی دل نیکمرد عجب ناید از سیرت بخردان که نیکی کنند از کرم با بدان در اقبال نیکان بدان می زیند وگرچه بدان اهل نیکی نیند # سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۲۰ - حکایت در معنی احتمال از دشمن از بهر دوست یکی را چو سعدی دلی ساده بود که با ساده رویی در افتاده بود جفا بردی از دشمن سختگوی ز چوگان سختی بخستی چو گوی ز کس چین بر ابرو نینداختی ز یاری به تندی نپرداختی یکی گفتش آخر تو را ننگ نیست خبر زین همه سیلی و سنگ نیست تن خویشتن سغبه دونان کنند ز دشمن تحمل زبونان کنند نشاید ز دشمن خطا درگذاشت که گویند یارا و مردی نداشت بدو گفت شیدای شوریده سر جوابی که شاید نبشتن به زر دلم خانه ی مهر یار است و بس از آن می نگنجد در او کین کس چه خوش گفت بهلول فرخنده خوی چو بگذشت بر عارفی جنگجوی گر این مدعی دوست بشناختی به پیکار دشمن نپرداختی گر از هستی حق خبر داشتی همه خلق را نیست پنداشتی # سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۲۱ - حکایتِ لقمانِ حکیم شنیدم که لقمان سیه فام بود نه تن پرور و نازک اندام بود یکی بنده خویش پنداشتش زبون دید و در کار گل داشتش جفا دید و با جور و قهرش بساخت به سالی سرایی ز بهرش بساخت چو پیش آمدش بنده رفته باز ز لقمانش آمد نهیبی فراز به پایش در افتاد و پوزش نمود بخندید لقمان که پوزش چه سود به سالی ز جورت جگر خون کنم به یک ساعت از دل به در چون کنم ولی هم ببخشایم ای نیک مرد که سود تو ما را زیانی نکرد تو آباد کردی شبستان خویش مرا حکمت و معرفت گشت بیش غلامی است در خیلم ای نیک بخت که فرمایمش وقت ها کار سخت دگر ره نیازارمش سخت دل چو یاد آیدم سختی کار گل هر آن کس که جور بزرگان نبرد نسوزد دلش بر ضعیفان خرد گر از حاکمان سختت آید سخن تو بر زیردستان درشتی مکن نکو گفت بهرام شه با وزیر که دشوار با زیردستان مگیر # سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۲۲ - حکایتِ جُنید و سیرتِ او در تواضع شنیدم که در دشت صنعا جنید سگی دید برکنده دندان صید ز نیروی سر پنجه شیر گیر فرومانده عاجز چو روباه پیر پس از غرم و آهو گرفتن به پی لگد خوردی از گوسفندان حی چو مسکین و بی طاقتش دید و ریش بدو داد یک نیمه از زاد خویش شنیدم که می گفت و خوش می گریست که داند که بهتر ز ما هر دو کیست به ظاهر من امروز از این بهترم دگر تا چه راند قضا بر سرم گرم پای ایمان نلغزد ز جای به سر بر نهم تاج عفو خدای وگر کسوت معرفت در برم نماند به بسیار از این کمترم که سگ با همه زشت نامی چو مرد مر او را به دوزخ نخواهند برد ره این است سعدی که مردان راه به عزت نکردند در خود نگاه از‍‍‍‍‍‍‍‍ آن بر ملایک شرف داشتند که خود را به از سگ نپنداشتند # سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۲۳ - حکایتِ زاهد و بربط‌زن یکی بربطی در بغل داشت مست به شب در سر پارسایی شکست چو روز آمد آن نیک مرد سلیم بر سنگدل برد یک مشت سیم که دوشینه معذور بودی و مست تو را و مرا بربط و سر شکست مرا به شد آن زخم و برخاست بیم تو را به نخواهد شد الا به سیم از این دوستان خدا بر سرند که از خلق بسیار بر سر خورند # سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۲۴ - حکایتِ صبرِ مردان بر جفا شنیدم که در خاک وخش از مهان یکی بود در کنج خلوت نهان مجرد به معنی نه عارف به دلق که بیرون کند دست حاجت به خلق سعادت گشاده دری سوی او در از دیگران بسته بر روی او زبان آوری بی خرد سعی کرد ز شوخی به بد گفتن نیک مرد که زنهار از این مکر و دستان و ریو بجای سلیمان نشستن چو دیو دمادم بشویند چون گربه روی طمع کرده در صید موشان کوی ریاضت کش از بهر نام و غرور که طبل تهی را رود بانگ دور همی گفت و خلقی بر او انجمن بر ایشان تفرج کنان مرد و زن شنیدم که بگریست دانای وخش که یارب مر این بنده را توبه بخش وگر راست گفت ای خداوند پاک مرا توبه ده تا نگردم هلاک پسند آمد از عیب جوی خودم که معلوم من کرد خوی بدم گر آنی که دشمنت گوید مرنج وگر نیستی گو برو بادسنج اگر ابلهی مشک را گنده گفت تو مجموع باش او پراکنده گفت وگر می رود در پیاز این سخن چنین است گو گنده مغزی مکن نگیرد خردمند روشن ضمیر زبان بند دشمن ز هنگامه گیر نه آیین عقل است و رای و خرد که دانا فریب مشعبد خورد پس کار خویش آنکه عاقل نشست زبان بداندیش بر خود ببست تو نیکو روش باش تا بدسگال نیابد به نقص تو گفتن مجال چو دشوارت آمد ز دشمن سخن نگر تا چه عیبت گرفت آن مکن جز آن کس ندانم نکو گوی من که روشن کند بر من آهوی من # سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۲۵ - حکایت امیرالمؤمنین علی (ع) و سیرت پاک او کسی مشکلی برد پیش علی مگر مشکلش را کند منجلی امیر عدوبند کشور گشای جوابش بگفت از سر علم و رای شنیدم که شخصی در آن انجمن بگفتا چنین نیست یا باالحسن نرنجید از او حیدر نامجوی بگفت ار تو دانی از این به بگوی بگفت آنچه دانست و بایسته گفت به گل چشمه خور نشاید نهفت پسندید از او شاه مردان جواب که من بر خطا بودم او بر صواب به از ما سخنگوی دانا یکی است که بالاتر از علم او علم نیست گر امروز بودی خداوند جاه نکردی خود از کبر در وی نگاه به در کردی از بارگه حاجبش فرو کوفتندی به ناواجبش که من بعد بی آبرویی مکن ادب نیست پیش بزرگان سخن یکی را که پندار در سر بود مپندار هرگز که حق بشنود ز علمش ملال آید از وعظ ننگ شقایق به باران نروید ز سنگ گرت در دریای فضل است خیز به تذکیر در پای درویش ریز نبینی که از خاک افتاده خوار بروید گل و بشکفد نوبهار مریز ای حکیم آستین های در چو می بینی از خویشتن خواجه پر به چشم کسان در نیاید کسی که از خود بزرگی نماید بسی مگو تا بگویند شکرت هزار چو خود گفتی از کس توقع مدار # سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۲۶ - حکایت گدایی شنیدم که در تنگ جای نهادش عمر پای بر پشت پای ندانست درویش بیچاره کاوست که رنجیده دشمن نداند ز دوست برآشفت بر وی که کوری مگر بدو گفت سالار عادل عمر نه کورم ولیکن خطا رفت کار ندانستم از من گنه در گذار چه منصف بزرگان دین بوده اند که با زیردستان چنین بوده اند فروتن بود هوشمند گزین نهد شاخ پر میوه سر بر زمین بنازند فردا تواضع کنان نگون از خجالت سر گردنان اگر می بترسی ز روز شمار از آن کز تو ترسد خطا در گذار مکن خیره بر زیر دستان ستم که دستی است بالای دست تو هم # سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۲۷ - حکایت یکی خوب کردار خوش خوی بود که بد سیرتان را نکو گوی بود به خوابش کسی دید چون در گذشت که باری حکایت کن از سرگذشت دهانی به خنده چو گل باز کرد چو بلبل به صوتی خوش آغاز کرد که بر من نکردند سختی بسی که من سخت نگرفتمی بر کسی # سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۲۸ - حکایت ذوالنون مصری چنین یاد دارم که سقای نیل نکرد آب بر مصر سالی سبیل گروهی سوی کوهساران شدند به فریاد خواهان باران شدند گرستند و از گریه جویی روان نیامد مگر گریه آسمان به ذوالنون خبر برد از ایشان کسی که بر خلق رنج است و زحمت بسی فرو ماندگان را دعایی بکن که مقبول را رد نباشد سخن شنیدم که ذوالنون به مدین گریخت بسی بر نیامد که باران بریخت خبر شد به مدین پس از روز بیست که ابر سیه دل بر ایشان گریست سبک عزم باز آمدن کرد پیر که پر شد به سیل بهاران غدیر بپرسید از او عارفی در نهفت چه حکمت در این رفتنت بود گفت شنیدم که بر مرغ و مور و ددان شود تنگ روزی به فعل بدان در این کشور اندیشه کردم بسی پریشان تر از خود ندیدم کسی برفتم مبادا که از شر من ببندد در خیر بر انجمن بهی بایدت لطف کن کان بهان ندیدندی از خود بتر در جهان تو آنگه شوی پیش مردم عزیز که مر خویشتن را نگیری به چیز بزرگی که خود را به خردی شمرد به دنیا و عقبی بزرگی ببرد از این خاکدان بنده ای پاک شد که در پای کمتر کسی خاک شد الا ای که بر خاک ما بگذری به خاک عزیزان که یاد آوری که گر خاک شد سعدی او را چه غم که در زندگی خاک بوده ست هم به بیچارگی تن فرا خاک داد وگر گرد عالم برآمد چو باد بسی برنیاید که خاکش خورد دگر باره بادش به عالم برد مگر تا گلستان معنی شکفت بر او هیچ بلبل چنین خوش نگفت عجب گر بمیرد چنین بلبلی که بر استخوانش نروید گلی # سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۱ - سر آغاز شبی زیت فکرت همی سوختم چراغ بلاغت می افروختم پراکنده گویی حدیثم شنید جز احسنت گفتن طریقی ندید هم از خبث نوعی در آن درج کرد که ناچار فریاد خیزد ز درد که فکرش بلیغ است و رایش بلند در این شیوه زهد و طامات و پند نه در خشت و کوپال و گرز گران که این شیوه ختم است بر دیگران نداند که ما را سر جنگ نیست وگر نه مجال سخن تنگ نیست توانم که تیغ زبان بر کشم جهانی سخن را قلم در کشم بیا تا در این شیوه چالش کنیم سر خصم را سنگ بالش کنیم سعادت به بخشایش داورست نه در چنگ و بازوی زور آورست چو دولت نبخشد سپهر بلند نیاید به مردانگی در کمند نه سختی رسید از ضعیفی به مور نه شیران به سرپنجه خوردند و زور چو نتوان بر افلاک دست آختن ضروری است با گردشش ساختن گرت زندگانی نبشته ست دیر نه مارت گزاید نه شمشیر و شیر وگر در حیاتت نمانده ست بهر چنانت کشد نوشدارو که زهر نه رستم چو پایان روزی بخورد شغاد از نهادش برآورد گرد # سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۲ - حکایت مرا در سپاهان یکی یار بود که جنگاور و شوخ و عیار بود مدامش به خون دست و خنجر خضاب بر آتش دل خصم از او چون کباب ندیدمش روزی که ترکش نبست ز پولاد پیکانش آتش نجست دلاور به سرپنجه گاوزور ز هولش به شیران در افتاده شور به دعوی چنان ناوک انداختی که عذرا به هر یک یک انداختی چنان خار در گل ندیدم که رفت که پیکان او در سپرهای جفت نزد تارک جنگجویی به خشت که خود و سرش را نه در هم سرشت چو گنجشک روز ملخ در نبرد به کشتن چه گنجشک پیشش چه مرد گرش بر فریدون بدی تاختن امانش ندادی به تیغ آختن پلنگانش از زور سرپنجه زیر فرو برده چنگال در مغز شیر گرفتی کمربند جنگ آزمای وگر کوه بودی بکندی ز جای زره پوش را چون تبرزین زدی گذر کردی از مرد و بر زین زدی نه در مردی او را نه در مردمی دوم در جهان کس شنید آدمی مرا یک دم از دست نگذاشتی که با راست طبعان سری داشتی سفر ناگهم زان زمین در ربود که بیشم در آن بقعه روزی نبود قضا نقل کرد از عراقم به شام خوش آمد در آن خاک پاکم مقام مع القصه چندی ببودم مقیم به رنج و به راحت به امید و بیم دگر پر شد از شام پیمانه ام کشید آرزومندی خانه ام قضا را چنان اتفاق اوفتاد که بازم گذر بر عراق اوفتاد شبی سر فرو شد به اندیشه ام به دل برگذشت آن هنر پیشه ام نمک ریش دیرینه ام تازه کرد که بودم نمک خورده از دست مرد به دیدار وی در سپاهان شدم به مهرش طلبکار و خواهان شدم جوان دیدم از گردش دهر پیر خدنگش کمان ارغوانش زریر چو کوه سپیدش سر از برف موی دوان آبش از برف پیری به روی فلک دست قوت بر او یافته سر دست مردیش بر تافته به در کرده گیتی غرور از سرش سر ناتوانی به زانو برش بدو گفتم ای سرور شیر گیر چه فرسوده کردت چو روباه پیر بخندید کز روز جنگ تتر بدر کردم آن جنگجویی ز سر زمین دیدم از نیزه چو نیستان گرفته علم ها چو آتش در آن بر انگیختم گرد هیجا چو دود چو دولت نباشد تهور چه سود من آنم که چون حمله آوردمی به رمح از کف انگشتری بردمی ولی چون نکرد اخترم یاوری گرفتند گردم چو انگشتری غنیمت شمردم طریق گریز که نادان کند با قضا پنجه تیز چه یاری کند مغفر و جوشنم چو یاری نکرد اختر روشنم کلید ظفر چون نباشد به دست به بازو در فتح نتوان شکست گروهی پلنگ افکن پیل زور در آهن سر مرد و سم ستور همان دم که دیدیم گرد سپاه زره جامه کردیم و مغفر کلاه چو ابر اسب تازی برانگیختیم چو باران بلارک فرو ریختیم دو لشکر به هم بر زدند از کمین تو گفتی زدند آسمان بر زمین ز باریدن تیر همچو تگرگ به هر گوشه برخاست طوفان مرگ به صید هژبران پرخاش ساز کمند اژدهای دهن کرده باز زمین آسمان شد ز گرد کبود چو انجم در او برق شمشیر و خود سواران دشمن چو دریافتیم پیاده سپر در سپر بافتیم به تیر و سنان موی بشکافتیم چو دولت نبد روی بر تافتیم چه زور آورد پنجه جهد مرد چو بازوی توفیق یاری نکرد نه شمشیر گندآوران کند بود که کین آوری ز اختر تند بود کس از لشکر ما ز هیجا برون نیامد جز آغشته خفتان به خون چو صد دانه مجموع در خوشه ای فتادیم هر دانه ای گوشه ای به نامردی از هم بدادیم دست چو ماهی که با جوشن افتد به شست کسان را نشد ناوک اندر حریر که گفتم بدوزند سندان به تیر چو طالع ز ما روی بر پیچ بود سپر پیش تیر قضا هیچ بود از این بوالعجب تر حدیثی شنو که بی بخت کوشش نیرزد دو جو # سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۳ - حکایت تیرانداز اردبیلی یکی آهنین پنجه در اردبیل همی بگذرانید پیلک ز پیل نمد پوشی آمد به جنگش فراز جوانی جهان سوز پیکار ساز به پرخاش جستن چو بهرام گور کمندی به کتفش بر از خام گور چو دید اردبیلی نمد پاره پوش کمان در زه آورد و زه را به گوش به پنجاه تیر خدنگش بزد که یک چوبه بیرون نرفت از نمد درآمد نمدپوش چون سام گرد به خم کمندش درآورد و برد به لشکرگهش برد و در خیمه دست چو دزدان خونی به گردن ببست شب از غیرت و شرمساری نخفت سحرگه پرستاری از خیمه گفت تو کآهن به ناوک بدوزی و تیر نمدپوش را چون فتادی اسیر شنیدم که می گفت و خون می گریست ندانی که روز اجل کس نزیست من آنم که در شیوه طعن و ضرب به رستم در آموزم آداب حرب چو بازوی بختم قوی حال بود ستبری پیلم نمد می نمود کنونم که در پنجه اقبیل نیست نمد پیش تیرم کم از پیل نیست به روز اجل نیزه جوشن درد ز پیراهن بی اجل نگذرد کرا تیغ قهر اجل در قفاست برهنه ست اگر جوشنش چند لاست ورش بخت یاور بود دهر پشت برهنه نشاید به ساطور کشت نه دانا به سعی از اجل جان ببرد نه نادان به ناساز خوردن بمرد # سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۴ - حکایت طبیب و کرد شبی کردی از درد پهلو نخفت طبیبی در آن ناحیت بود و گفت از این دست کاو برگ رز می خورد عجب دارم ار شب به پایان برد که در سینه پیکان تیر تتار به از ثقل مأکول ناسازگار گر افتد به یک لقمه در روده پیچ همه عمر نادان بر آید به هیچ قضا را طبیب اندر آن شب بمرد چهل سال از این رفت و زنده ست کرد # سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۵ - حکایت یکی روستایی سقط شد خرش علم کرد بر تاک بستان سرش جهاندیده پیری بر او بر گذشت چنین گفت خندان به ناطور دشت مپندار جان پدر کاین حمار کند دفع چشم بد از کشتزار که این دفع چوب از سر و گوش خویش نمی کرد تا ناتوان مرد و ریش چه داند طبیب از کسی رنج برد که بیچاره خواهد خود از رنج مرد # سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۶ - حکایت شنیدم که دیناری از مفلسی بیفتاد و مسکین بجستش بسی به آخر سر ناامیدی بتافت یکی دیگرش ناطلب کرده یافت به بدبختی و نیکبختی قلم بگردید و ما همچنان در شکم نه روزی به سرپنجگی می خورند که سرپنجگان تنگ روزی ترند بسا چاره دانا به سختی بمرد که بیچاره گوی سلامت ببرد # سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۷ - حکایت فرو کوفت پیری پسر را به چوب بگفت ای پدر بی گناهم مکوب توان بر تو از جور مردم گریست ولی چون تو جورم کنی چاره چیست به داور خروش ای خداوند هوش نه از دست داور برآور خروش # سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۸ - حکایت مرد درویش و همسایهٔ توانگر بلند اختری نام او بختیار قوی دستگه بود و سرمایه دار به کوی گدایان درش خانه بود زرش همچو گندم به پیمانه بود چو درویش بیند توانگر به ناز دلش بیش سوزد به داغ نیاز زنی جنگ پیوست با شوی خویش شبانگه چو رفتش تهیدست پیش که کس چون تو بدبخت درویش نیست چو زنبور سرخت جز این نیش نیست بیاموز مردی ز همسایگان که آخر نیم قحبه رایگان کسان را زر و سیم و ملک است و رخت چرا همچو ایشان نه ای نیکبخت بر آورد صافی دل صوف پوش چو طبل از تهیگاه خالی خروش که من دست قدرت ندارم به هیچ به سرپنجه دست قضا بر مپیچ نکردند در دست من اختیار که من خویشتن را کنم بختیار # سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۹ - حکایت یکی پیر درویش در خاک کیش چه خوش گفت با همسر زشت خویش چو دست قضا زشت رویت سرشت میندای گلگونه بر روی زشت که حاصل کند نیکبختی به زور به سرمه که بینا کند چشم کور نیاید نکوکاری از بد رگان محال است دوزندگی از سگان همه فیلسوفان یونان و روم ندانند کرد انگبین از زقوم ز وحشی نیاید که مردم شود به سعی اندر او تربیت گم شود توان پاک ‎کردن ز زنگ آینه ولیکن نیاید ز سنگ آینه به کوشش نروید گل از شاخ بید نه زنگی به گرمابه گردد سپید چو رد می نگردد خدنگ قضا سپر نیست مر بنده را جز رضا # سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۱۰ - حکایت کرکس با زغن چنین گفت پیش زغن کرکسی که نبود ز من دوربین تر کسی زغن گفت از این در نشاید گذشت بیا تا چه بینی بر اطراف دشت شنیدم که مقدار یک روزه راه بکرد از بلندی به پستی نگاه چنین گفت دیدم گرت باور است که یک دانه گندم به هامون بر است زغن را نماند از تعجب شکیب ز بالا نهادند سر در نشیب چو کرکس بر دانه آمد فراز گره شد بر او پایبندی دراز ندانست از آن دانه ای خوردنش که دهر افکند دام در گردنش نه آبستن در بود هر صدف نه هر بار رامی زند بر هدف زغن گفت از آن دانه دیدن چه سود چو بینایی دام خصمت نبود شنیدم که می گفت و گردن به بند نباشد حذر با قدر سودمند اجل چون به خونش بر آورد دست قضا چشم باریک بینش ببست در آبی که پیدا نگردد کنار غرور شناور نیاید به کار # سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۱۱ - حکایت چه خوش گفت شاگرد منسوج باف چو عنقا بر آورد و پیل و زراف مرا صورتی بر نیاید ز دست که نقشش معلم ز بالا نبست گرت صورت حال بد یا نکوست نگارنده دست تقدیر اوست در این نوعی از شرک پوشیده هست که زیدم بیازرد و عمروم بخست گرت دیده بخشد خداوند امر نبینی دگر صورت زید و عمرو نپندارم ار بنده دم در کشد خدایش به روزی قلم در کشد جهان آفرینت گشایش دهاد که گر وی ببندد که داند گشاد # سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۱۲ - مثل شتر بچه با مادر خویش گفت پس از رفتن آخر زمانی بخفت بگفت ار به دست من استی مهار ندیدی کسم بارکش در قطار قضا کشتی آنجا که خواهد برد وگر ناخدا جامه بر تن درد مکن سعدیا دیده بر دست کس که بخشنده پروردگار است و بس اگر حق پرستی ز درها بست که گر وی براند نخواند کست گر او تاجدارت کند سر بر آر وگر نه سر ناامیدی بخار # سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۱۳ - گفتار اندر اخلاص و برکت آن و ریا و آفت آن عبادت به اخلاص نیت نکوست وگر نه چه آید ز بی مغز پوست چه زنار مغ در میانت چه دلق که در پوشی از بهر پندار خلق مکن گفتمت مردی خویش فاش چو مردی نمودی مخنث مباش به اندازه بود باید نمود خجالت نبرد آن که ننمود و بود که چون عاریت بر کنند از سرش نماید کهن جامه ای در برش اگر کوتهی پای چوبین مبند که در چشم طفلان نمایی بلند وگر نقره اندوده باشد نحاس توان خرج کردن بر ناشناس منه جان من آب زر بر پشیز که صراف دانا نگیرد به چیز زر اندودگان را به آتش برند پدید آید آنگه که مس یا زرند ندانی که بابای کوهی چه گفت به مردی که ناموس را شب نخفت برو جان بابا در اخلاص پیچ که نتوانی از خلق رستن به هیچ کسانی که فعلت پسندیده اند هنوز از تو نقش برون دیده اند چه قدر آورد بنده حوردیس که زیر قبا دارد اندام پیس نشاید به دستان شدن در بهشت که بازت رود چادر از روی زشت # سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۱۴ - حکایت شنیدم که نابالغی روزه داشت به صد محنت آورد روزی به چاشت به کتابش آن روز سایق نبرد بزرگ آمدش طاعت از طفل خرد پدر دیده بوسید و مادر سرش فشاندند بادام و زر بر سرش چو بر وی گذر کرد یک نیمه روز فتاد اندر او ز آتش معده سوز به دل گفت اگر لقمه چندی خورم چه داند پدر غیب یا مادرم چو روی پسر در پدر بود و قوم نهان خورد و پیدا به سر برد صوم که داند چو در بند حق نیستی اگر بی وضو در نماز ایستی پس این پیر از آن طفل نادان تر است که از بهر مردم به طاعت در است کلید در دوزخ است آن نماز که در چشم مردم گزاری دراز اگر جز به حق می رود جاده ات در آتش فشانند سجاده ات # سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۱۵ - حکایت سیهکاری از نردبانی فتاد شنیدم که هم در نفس جان بداد پسر چند روزی گرستن گرفت دگر با حریفان نشستن گرفت به خواب اندرش دید و پرسید حال که چون رستی از حشر و نشر و سؤال بگفت ای پسر قصه بر من مخوان به دوزخ در افتادم از نردبان نکو سیرتی بی تکلف برون به از نیکنامی خراب اندرون به نزدیک من شبرو راهزن به از فاسق پارسا پیرهن یکی بر در خلق رنج آزمای چه مزدش دهد در قیامت خدای ز عمرو ای پسر چشم اجرت مدار چو در خانه زید باشی به کار نگویم تواند رسیدن به دوست در این ره جز آن کس که رویش در اوست ره راست رو تا به منزل رسی تو در ره نه ای زین قبل واپسی چو گاوی که عصار چشمش ببست دوان تا به شب شب همان جا که هست کسی گر بتابد ز محراب روی به کفرش گواهی دهند اهل کوی تو هم پشت بر قبله ای در نماز گرت در خدا نیست روی نیاز درختی که بیخش بود برقرار بپرور که روزی دهد میوه بار گرت بیخ اخلاص در بوم نیست از این بر کسی چون تو محروم نیست هر آن کافکند تخم بر روی سنگ جوی وقت دخلش نیاید به چنگ منه آبروی ریا را محل که این آب در زیر دارد وحل چو در خفیه بد باشم و خاکسار چه سود آب ناموس بر روی کار به روی و ریا خرقه سهل است دوخت گرش با خدا در توانی فروخت چه دانند مردم که در جامه کیست نویسنده داند که در نامه چیست چه وزن آورد جایی انبان باد که میزان عدل است و دیوان داد مرایی که چندین ورع می نمود بدیدند و هیچش در انبان نبود کنند ابره پاکیزه تر ز آستر که آن در حجاب است و این در نظر بزرگان فراغ از نظر داشتند از آن پرنیان آستر داشتند ور آوازه خواهی در اقلیم فاش برون حله کن گو درون حشو باش به بازی نگفت این سخن بایزید که از منکر ایمن ترم کز مرید کسانی که سلطان و شاهنشهند سراسر گدایان این درگهند طمع در گدا مرد معنی نبست نشاید گرفتن در افتاده دست همان به گر آبستن گوهری که همچون صدف سر به خود در بری چو روی پرستیدنت در خداست اگر جبرییلت نبیند رواست تو را پند سعدی بس است ای پسر اگر گوش گیری چو پند پدر گر امروز گفتار ما نشنوی مبادا که فردا پشیمان شوی از این به نصیحتگری بایدت ندانم پس از من چه پیش آیدت # سعدی » بوستان » باب ششم در قناعت » بخش ۱ - سر آغاز خدا را ندانست و طاعت نکرد که بر بخت و روزی قناعت نکرد قناعت توانگر کند مرد را خبر کن حریص جهانگرد را سکونی به دست آور ای بی ثبات که بر سنگ گردان نروید نبات مپرور تن ار مرد رای و هشی که او را چو می پروری می کشی خردمند مردم هنر پرورند که تن پروران از هنر لاغرند کسی سیرت آدمی گوش کرد که اول سگ نفس خاموش کرد خور و خواب تنها طریق دد است بر این بودن آیین نابخرد است خنک نیکبختی که در گوشه ای به دست آرد از معرفت توشه ای بر آنان که شد سر حق آشکار نکردند باطل بر او اختیار ولیکن چو ظلمت نداند ز نور چه دیدار دیوش چه رخسار حور تو خود را از آن در چه انداختی که چه را ز ره باز نشناختی بر اوج فلک چون پرد جره باز که در شهپرش بسته ای سنگ آز گرش دامن از چنگ شهوت رها کنی رفت تا سدرةالمنتهی به کم کردن از عادت خویش خورد توان خویشتن را ملک خوی کرد کجا سیر وحشی رسد در ملک نشاید پرید از ثری بر فلک نخست آدمی سیرتی پیشه کن پس آن گه ملک خویی اندیشه کن تو بر کره توسنی بر کمر نگر تا نپیچد ز حکم تو سر که گر پالهنگ از کفت در گسیخت تن خویشتن کشت و خون تو ریخت به اندازه خور زاد اگر مردمی چنین پر شکم آدمی یا خمی درون جای قوت است و ذکر و نفس تو پنداری از بهر نان است و بس کجا ذکر گنجد در انبان آز به سختی نفس می کند پا دراز ندارند تن پروران آگهی که پر معده باشد ز حکمت تهی دو چشم و شکم پر نگردد به هیچ تهی بهتر این روده پیچ پیچ چو دوزخ که سیرش کنند از وقید دگر بانگ دارد که هل من مزید همی میردت عیسی از لاغری تو در بند آنی که خر پروری به دین ای فرومایه دنیا مخر تو خر را به انجیل عیسی مخر مگر می نبینی که دد را و دام نینداخت جز حرص خوردن به دام پلنگی که گردن کشد بر وحوش به دام افتد از بهر خوردن چو موش چو موش آن که نان و پنیرش خوری به دامش در افتی و تیرش خوری # سعدی » بوستان » باب ششم در قناعت » بخش ۲ - حکایت مرا حاجیی شانه عاج داد که رحمت بر اخلاق حجاج باد شنیدم که باری سگم خوانده بود که از من به نوعی دلش مانده بود بینداختم شانه کاین استخوان نمی بایدم دیگرم سگ مخوان مپندار چون سرکه خود خورم که جور خداوند حلوا برم قناعت کن ای نفس بر اندکی که سلطان و درویش بینی یکی چرا پیش خسرو به خواهش روی چو یک سو نهادی طمع خسروی وگر خود پرستی شکم طبله کن در خانه این و آن قبله کن # سعدی » بوستان » باب ششم در قناعت » بخش ۳ - حکایت یکی پر طمع پیش خوارزمشاه شنیدم که شد بامدادی پگاه چو دیدش به خدمت دوتا گشت و راست دگر روی بر خاک مالید و خاست پسر گفتش ای بابک نامجوی یکی مشکلت می بپرسم بگوی نگفتی که قبله ست سوی حجاز چرا کردی امروز از این سو نماز مبر طاعت نفس شهوت پرست که هر ساعتش قبله دیگر است مبر ای برادر به فرمانش دست که هر کس که فرمان نبردش برست قناعت سرافرازد ای مرد هوش سر پر طمع بر نیاید ز دوش طمع آبروی توقر بریخت برای دو جو دامنی در بریخت چو سیراب خواهی شدن ز آب جوی چرا ریزی از بهر برف آبروی مگر از تنعم شکیبا شوی وگرنه ضرورت به درها شوی برو خواجه کوتاه کن دست آز چه می بایدت ز آستین دراز کسی را که درج طمع در نوشت نباید به کس عبد و خادم نبشت توقع براند ز هر مجلست بران از خودش تا نراند کست # سعدی » بوستان » باب ششم در قناعت » بخش ۴ - حکایت یکی را تب آمد ز صاحبدلان کسی گفت شکر بخواه از فلان بگفت ای پسر تلخی مردنم به از جور روی ترش بردنم شکر عاقل از دست آن کس نخورد که روی از تکبر بر او سرکه کرد مرو از پی هر چه دل خواهدت که تمکین تن نور جان کاهدت کند مرد را نفس اماره خوار اگر هوشمندی عزیزش مدار اگر هرچه باشد مرادت خوری ز دوران بسی نامرادی بری تنور شکم دم به دم تافتن مصیبت بود روز نایافتن به تنگی بریزاندت روی رنگ چو وقت فراخی کنی معده تنگ کشد مرد پرخواره بار شکم وگر در نیابد کشد بار غم شکم بنده بسیار بینی خجل شکم پیش من تنگ بهتر که دل # سعدی » بوستان » باب ششم در قناعت » بخش ۵ - حکایت در مذلت بسیار خوردن چه آوردم از بصره دانی عجب حدیثی که شیرین تر است از رطب تنی چند در خرقه راستان گذشتیم بر طرف خرماستان یکی در میان معده انبار بود ز پر خواری خویش بس خوار بود میان بست مسکین و شد بر درخت وز آنجا به گردن در افتاد سخت نه هر بار خرما توان خورد و برد لت انبان بد عاقبت خورد و مرد رییس ده آمد که این را که کشت بگفتم مزن بانگ بر ما درشت شکم دامن اندر کشیدش ز شاخ بود تنگدل رودگانی فراخ شکم بند دست است و زنجیر پای شکم بنده نادر پرستد خدای سراسر شکم شد ملخ لاجرم به پایش کشد مور کوچک شکم برو اندرونی به دست آر پاک شکم پر نخواهد شد الا به خاک # سعدی » بوستان » باب ششم در قناعت » بخش ۶ - حکایت شکم صوفیی را زبون کرد و فرج دو دینار بر هر دوان کرد خرج یکی گفتش از دوستان در نهفت چه کردی بدین هر دو دینار گفت به دیناری از پشت راندم نشاط به دیگر شکم را کشیدم سماط فرومایگی کردم و ابلهی که این همچنان پر نشد وآن تهی غذا گر لطیف است و گر سرسری چو دیرت به دست اوفتد خوش خوری سر آنگه به بالین نهد هوشمند که خوابش به قهر آورد در کمند مجال سخن تا نیابی مگوی چو میدان نبینی نگه دار گوی وز اندازه بیرون مرو پیش زن نه دیوانه ای تیغ بر خود مزن به بی رغبتی شهوت انگیختن به رغبت بود خون خود ریختن # سعدی » بوستان » باب ششم در قناعت » بخش ۷ - حکایت در عزت قناعت یکی نیشکر داشت بر طبقری چپ و راست گردیده بر مشتری به صاحبدلی گفت در کنج ده که بستان و چون دست یابی بده بگفت آن خردمند زیبا سرشت جوابی که بر دیده باید نبشت تو را صبر بر من نباشد مگر ولیکن مرا باشد از نیشکر حلاوت ندارد شکر در نیش چو باشد تقاضای تلخ از پیش # سعدی » بوستان » باب ششم در قناعت » بخش ۸ - حکایت یکی را ز مردان روشن ضمیر امیر ختن داد طاقی حریر ز شادی چو گلبرگ خندان شکفت نپوشید و دستش ببوسید و گفت چه خوب است تشریف میر ختن وز او خوب تر خرقه خویشتن گر آزاده ای بر زمین خسب و بس مکن بهر قالی زمین بوس کس # سعدی » بوستان » باب ششم در قناعت » بخش ۹ - حکایت یکی نان خورش جز پیازی نداشت چو دیگر کسان برگ و سازی نداشت پراکنده ای گفتش ای خاکسار برو طبخی از خوان یغما بیار بخواه و مدار از کس ای خواجه باک که مقطوع روزی بود شرمناک قبا بست و چابک نوردید دست قبایش دریدند و دستش شکست شنیدم که می گفت و خون می گریست که ای نفس خودکرده را چاره چیست بلا جوی باشد گرفتار آز من و خانه من بعد و نان و پیاز جوینی که از سعی بازو خورم به از میده بر خوان اهل کرم چه دلتنگ خفت آن فرومایه دوش که بر سفره دیگران داشت گوش # سعدی » بوستان » باب ششم در قناعت » بخش ۱۰ - حکایت یکی گربه در خانه زال بود که برگشته ایام و بدحال بود دوان شد به مهمان سرای امیر غلامان سلطان زدندش به تیر چکان خونش از استخوان می دوید همی گفت و از هول جان می دوید اگر جستم از دست این تیرزن من و موش و ویرانه پیرزن نیرزد عسل جان من زخم نیش قناعت نکوتر به دوشاب خویش خداوند از آن بنده خرسند نیست که راضی به قسم خداوند نیست # سعدی » بوستان » باب ششم در قناعت » بخش ۱۱ - حکایت مرد کوته نظر و زن عالی همت یکی طفل دندان برآورده بود پدر سر به فکرت فرو برده بود که من نان و برگ از کجا آرمش مروت نباشد که بگذارمش چو بیچاره گفت این سخن نزد جفت نگر تا زن او را چه مردانه گفت مخور هول ابلیس تا جان دهد همان کس که دندان دهد نان دهد تواناست آخر خداوند روز که روزی رساند تو چندین مسوز نگارنده کودک اندر شکم نویسنده عمر و روزی است هم خداوندگاری که عبدی خرید بدارد فکیف آن که عبد آفرید تو را نیست این تکیه بر کردگار که مملوک را بر خداوندگار شنیدی که در روزگار قدیم شدی سنگ در دست ابدال سیم نپنداری این قول معقول نیست چو قانع شدی سیم و سنگت یکی است چو طفل اندرون دارد از حرص پاک چه مشتی زرش پیش همت چه خاک خبر ده به درویش سلطان پرست که سلطان ز درویش مسکین ترست گدا را کند یک درم سیم سیر فریدون به ملک عجم نیم سیر نگهبانی ملک و دولت بلاست گدا پادشاه است و نامش گداست گدایی که بر خاطرش بند نیست به از پادشاهی که خرسند نیست بخسبند خوش روستایی و جفت به ذوقی که سلطان در ایوان نخفت اگر پادشاه است و گر پینه دوز چو خفتند گردد شب هر دو روز چو سیلاب خواب آمد و مرد برد چه بر تخت سلطان چه بر دشت کرد چو بینی توانگر سر از کبر مست برو شکر یزدان کن ای تنگدست نداری بحمدالله آن دسترس که برخیزد از دستت آزار کس # سعدی » بوستان » باب ششم در قناعت » بخش ۱۲ - حکایت شنیدم که صاحبدلی نیکمرد یکی خانه بر قامت خویش کرد کسی گفت می دانمت دسترس کز این خانه بهتر کنی گفت بس چه می خواهم از طارم افراشتن همینم بس از بهر بگذاشتن مکن خانه بر راه سیل ای غلام که کس را نگشت این عمارت تمام نه از معرفت باشد و عقل و رای که بر ره کند کاروانی سرای # سعدی » بوستان » باب ششم در قناعت » بخش ۱۳ - حکایت یکی سلطنت ران صاحب شکوه فرو خواست رفت آفتابش به کوه به شیخی در آن بقعه کشور گذاشت که در دوره قایم مقامی نداشت چو خلوت نشین کوس دولت شنید دگر ذوق در کنج خلوت ندید چپ و راست لشکر کشیدن گرفت دل پردلان زو رمیدن گرفت چنان سخت بازو شد و تیز چنگ که با جنگجویان طلب کرد جنگ ز قوم پراکنده خلقی بکشت دگر جمع گشتند و هم رای و پشت چنان در حصارش کشیدند تنگ که عاجز شد از تیرباران و سنگ بر نیکمردی فرستاد کس که صعبم فرومانده فریاد رس به همت مدد کن که شمشیر و تیر نه در هر وغایی بود دستگیر چو بشنید عابد بخندید و گفت چرا نیم نانی نخورد و نخفت ندانست قارون نعمت پرست که گنج سلامت به کنج اندر است # سعدی » بوستان » باب ششم در قناعت » بخش ۱۴ - گفتار در صبر بر ناتوانی به امید بهی کمال است در نفس مرد کریم گرش زر نباشد چه نقصان و بیم مپندار اگر سفله قارون شود که طبع لییمش دگرگون شود وگر درنیابد کرم پیشه نان نهادش توانگر بود همچنان مروت زمین است و سرمایه زرع بده کاصل خالی نماند ز فرع خدایی که از خاک مردم کند عجب باشد ار مردمی گم کند ز نعمت نهادن بلندی مجوی که ناخوش کند آب استاده بوی به بخشندگی کوش کآب روان به سیلش مدد می رسد ز آسمان گر از جاه و دولت بیفتد لییم دگر باره نادر شود مستقیم وگر قیمتی گوهری غم مدار که ضایع نگرداندت روزگار کلوخ ار چه افتاده بینی به راه نبینی که در وی کند کس نگاه و گر خرده زر ز دندان گاز بیفتد به شمعش بجویند باز به در می کنند آبگینه ز سنگ کجا ماند آیینه در زیر زنگ هنر باید و فضل و دین و کمال که گاه آید و گه رود جاه و مال # سعدی » بوستان » باب ششم در قناعت » بخش ۱۵ - حکایت در معنی آسانی پس از دشواری شنیدم ز پیران شیرین سخن که بود اندر این شهر پیری کهن بسی دیده شاهان و دوران و امر سرآورده عمری ز تاریخ عمرو درخت کهن میوه ای تازه داشت که شهر از نکویی پرآوازه داشت عجب در زنخدان آن دل فریب که هرگز نبوده ست بر سرو سیب ز شوخی و مردم خراشیدنش فرج دید در سر تراشیدنش به موسی کهن عمر کوته امید سرش کرد چون دست موسی سپید ز سر تیزی آن آهنین دل که بود به عیب پری رخ زبان برگشود به مویی که کرد از نکوییش کم نهادند حالی سرش در شکم چو چنگ از خجالت سر خوبروی نگونسار و در پیشش افتاده موی یکی را که خاطر در او رفته بود چو چشمان دلبندش آشفته بود کسی گفت جور آزمودی و درد دگر گرد سودای باطل مگرد ز مهرش بگردان چو پروانه پشت که مقراض شمع جمالش بکشت برآمد خروش از هوادار چست که تردامنان را بود عهد سست پسر خوش منش باید و خوبروی پدر گو به جهلش بینداز موی مرا جان به مهرش برآمیخته ست نه خاطر به مویی در آویخته ست چو روی نکو داری انده مخور که موی ار بیفتد بروید دگر نه پیوسته رز خوشه تر دهد گهی برگ ریزد گهی بر دهد بزرگان چو خور در حجاب اوفتند حسودان چو اخگر در آب اوفتند برون آید از زیر ابر آفتاب به تدریج و اخگر بمیرد در آب ز ظلمت مترس ای پسندیده دوست که ممکن بود کاب حیوان در اوست نه گیتی پس از جنبش آرام یافت نه سعدی سفر کرد تا کام یافت دل از بی مرادی به فکرت مسوز شب آبستن است ای برادر به روز # سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۱ - سر آغاز سخن در صلاح است و تدبیر و خوی نه در اسب و میدان و چوگان و گوی تو با دشمن نفس هم خانه ای چه در بند پیکار بیگانه ای عنان باز پیچان نفس از حرام به مردی ز رستم گذشتند و سام تو خود را چو کودک ادب کن به چوب به گرز گران مغز مردم مکوب وجود تو شهری است پر نیک و بد تو سلطان و دستور دانا خرد رضا و ورع نیکنامان حر هوی و هوس رهزن و کیسه بر چو سلطان عنایت کند با بدان کجا ماند آسایش بخردان تو را شهوت و حرص و کین و حسد چو خون در رگانند و جان در جسد هوی و هوس را نماند ستیز چو بینند سر پنجه عقل تیز رییسی که دشمن سیاست نکرد هم از دست دشمن ریاست نکرد نخواهم در این نوع گفتن بسی که حرفی بس ار کار بندد کسی # سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۲ - گفتار اندر فضیلت خاموشی اگر پای در دامن آری چو کوه سرت ز آسمان بگذرد در شکوه زبان درکش ای مرد بسیار دان که فردا قلم نیست بر بی زبان صدف وار گوهرشناسان راز دهان جز به لؤلؤ نکردند باز فراوان سخن باشد آکنده گوش نصیحت نگیرد مگر در خموش چو خواهی که گویی نفس بر نفس حلاوت نیابی ز گفتار کس نباید سخن گفت ناساخته نشاید بریدن نینداخته تأمل کنان در خطا و صواب به از ژاژخایان حاضر جواب کمال است در نفس انسان سخن تو خود را به گفتار ناقص مکن کم آواز هرگز نبینی خجل جوی مشک بهتر که یک توده گل حذر کن ز نادان ده مرده گوی چو دانا یکی گوی و پرورده گوی صد انداختی تیر و هر صد خطاست اگر هوشمندی یک انداز و راست چرا گوید آن چیز در خفیه مرد که گر فاش گردد شود روی زرد مکن پیش دیوار غیبت بسی بود کز پسش گوش دارد کسی درون دلت شهربند است راز نگر تا نبیند در شهر باز از آن مرد دانا دهان دوخته است که بیند که شمع از زبان سوخته است # سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۳ - حکایت سلطان تَکِش و حفظ اسرار تکش با غلامان یکی راز گفت که این را نباید به کس باز گفت به یک سالش آمد ز دل بر دهان به یک روز شد منتشر در جهان بفرمود جلاد را بی دریغ که بردار سرهای اینان به تیغ یکی زآن میان گفت و زنهار خواست مکش بندگان کاین گناه از تو خاست تو اول نبستی که سرچشمه بود چو سیلاب شد پیش بستن چه سود تو پیدا مکن راز دل بر کسی که او خود نگوید بر هر کسی جواهر به گنجینه داران سپار ولی راز را خویشتن پاس دار سخن تا نگویی بر او دست هست چو گفته شود یابد او بر تو دست سخن دیو بندی است در چاه دل به بالای کام و زبانش مهل توان باز دادن ره نره دیو ولی باز نتوان گرفتن به ریو تو دانی که چون دیو رفت از قفس نیاید به لا حول کس باز پس یکی طفل بر گیرد از رخش بند نیاید به صد رستم اندر کمند مگوی آن که گر بر ملا اوفتد وجودی از آن در بلا اوفتد به دهقان نادان چه خوش گفت زن به دانش سخن گوی یا دم مزن مگوی آنچه طاقت نداری شنود که جو کشته گندم نخواهی درود چه نیکو زده ست این مثل برهمن بود حرمت هر کس از خویشتن چو دشنام گویی دعا نشنوی به جز کشته خویشتن ندروی مگوی و منه تا توانی قدم از اندازه بیرون وز اندازه کم نباید که بسیار بازی کنی که مر قیمت خویش را بشکنی وگر تند باشی به یک بار و تیز جهان از تو گیرند راه گریز نه کوتاه دستی و بیچارگی نه زجر و تطاول به یک بارگی # سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۴ - حکایت در معنی سلامت جاهل در خاموشی یکی خوب خلق خلق پوش بود که در مصر یک چند خاموش بود خردمند مردم ز نزدیک و دور به گردش چو پروانه جویان نور تفکر شبی با دل خویش کرد که پوشیده زیر زبان است مرد اگر همچنین سر به خود در برم چه دانند مردم که دانشورم سخن گفت و دشمن بدانست و دوست که در مصر نادان تر از وی هم اوست حضورش پریشان شد و کار زشت سفر کرد و بر طاق مسجد نبشت در آیینه گر خویشتن دیدمی به بی دانشی پرده ندریدمی چنین زشت از آن پرده برداشتم که خود را نکو روی پنداشتم کم آواز را باشد آوازه تیز چو گفتی و رونق نماندت گریز تو را خامشی ای خداوند هوش وقار است و نا اهل را پرده پوش اگر عالمی هیبت خود مبر وگر جاهلی پرده خود مدر ضمیر دل خویش منمای زود که هر گه که خواهی توانی نمود ولیکن چو پیدا شود راز مرد به کوشش نشاید نهان باز کرد قلم سر سلطان چه نیکو نهفت که تا کارد بر سر نبودش نگفت بهایم خموشند و گویا بشر زبان بسته بهتر که گویا به شر چو مردم سخن گفت باید به هوش و گر نه شدن چون بهایم خموش به نطق است و عقل آدمی زاده فاش چو طوطی سخنگوی نادان مباش به نطق آدمی بهتر است از دواب دواب از تو به گر نگویی صواب # سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۵ - حکایت یکی ناسزا گفت در وقت جنگ گریبان دریدند وی را به چنگ قفا خورده عریان و گریان نشست جهاندیده ای گفتش ای خودپرست چو غنچه گرت بسته بودی دهن دریده ندیدی چو گل پیرهن سراسیمه گوید سخن بر گزاف چو طنبور بی مغز بسیار لاف نبینی که آتش زبان است و بس به آبی توان کشتنش در نفس اگر هست مرد از هنر بهره ور هنر خود بگوید نه صاحب هنر اگر مشک خالص نداری مگوی ورت هست خود فاش گردد به بوی به سوگند گفتن که زر مغربی است چه حاجت محک خود بگوید که چیست بگویند از این حرف گیران هزار که سعدی نه اهل است و آمیزگار روا باشد ار پوستینم درند که طاقت ندارم که مغزم برند # سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۶ - حکایت عَضُد و مرغانِ خوش‌آواز عضد را پسر سخت رنجور بود شکیب از نهاد پدر دور بود یکی پارسا گفتش از روی پند که بگذار مرغان وحشی ز بند قفس های مرغ سحر خوان شکست که در بند ماند چو زندان شکست نگه داشت بر طاق بستان سرای یکی نامور بلبل خوش سرای پسر صبحدم سوی بستان شتافت جز آن مرغ بر طاق ایوان نیافت بخندید کای بلبل خوش نفس تو از گفت خود مانده ای در قفس ندارد کسی با تو ناگفته کار ولیکن چو گفتی دلیلش بیار چو سعدی که چندی زبان بسته بود ز طعن زبان آوران رسته بود کسی گیرد آرام دل در کنار که از صحبت خلق گیرد کنار مکن عیب خلق ای خردمند فاش به عیب خود از خلق مشغول باش چو باطل سرایند مگمار گوش چو بی ستر بینی بصیرت بپوش # سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۷ - حکایت شنیدم که در بزم ترکان مست مریدی دف و چنگ مطرب شکست چو چنگش کشیدند حالی به موی غلامان و چون دف زدندش به روی شب از درد چوگان و سیلی نخفت دگر روز پیرش به تعلیم گفت نخواهی که باشی چو دف روی ریش چو چنگ ای برادر سر انداز پیش # سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۸ - حکایت دو کس گرد دیدند و آشوب و جنگ پراکنده نعلین و پرنده سنگ یکی فتنه دید از طرف بر شکست یکی در میان آمد و سر شکست کسی خوشتر از خویشتن دار نیست که با خوب و زشت کسش کار نیست تو را دیده در سر نهادند و گوش دهان جای گفتار و دل جای هوش مگر باز دانی نشیب از فراز نگویی که این کوته است آن دراز # سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۹ - حکایت در فضیلت خاموشی و آفت بسیار سخنی چنین گفت پیری پسندیده هوش خوش آید سخنهای پیران به گوش که در هند رفتم به کنجی فراز چه دیدم چو یلدا سیاهی دراز تو گفتی که عفریت بلقیس بود به زشتی نمودار ابلیس بود در آغوش وی دختری چون قمر فرو برده دندان به لبهاش در چنان تنگش آورده اندر کنار که پنداری اللیل یغشی النهار مرا امر معروف دامن گرفت فضول آتشی گشت و در من گرفت طلب کردم از پیش و پس چوب و سنگ که ای نا خدا ترس بی نام و ننگ به تشنیع و دشنام و آشوب و زجر سپید از سیه فرق کردم چو فجر شد آن ابر ناخوش ز بالای باغ پدید آمد آن بیضه از زیر زاغ ز لا حولم آن دیو هیکل بجست پری پیکر اندر من آویخت دست که ای زرق سجاده دلق پوش سیه کار دنیاخر دین فروش مرا عمرها دل ز کف رفته بود بر این شخص و جان بر وی آشفته بود کنون پخته شد لقمه خام من که گرمش به در کردی از کام من تظلم برآورد و فریاد خواند که شفقت بر افتاد و رحمت نماند نماند از جوانان کسی دستگیر که بستاندم داد از این مرد پیر که شرمش نیاید ز پیری همی زدن دست در ستر نامحرمی همی کرد فریاد و دامن به چنگ مرا مانده سر در گریبان ز ننگ فرو گفت عقلم به گوش ضمیر که از جامه بیرون روم همچو سیر نه خصمی که با او برآیی به داو بگرداندت گرد گیتی به گاو برهنه دوان رفتم از پیش زن که در دست او جامه بهتر که من پس از مدتی کرد بر من گذار که می دانیم گفتمش زینهار که من توبه کردم به دست تو بر که گرد فضولی نگردم دگر کسی را نیاید چنین کار پیش که عاقل نشیند پس کار خویش از آن شنعت این پند برداشتم دگر دیده نادیده انگاشتم زبان در کش ار عقل داری و هوش چو سعدی سخن گوی ور نه خموش # سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۱۰ - حکایت در خاصیت پرده پوشی و سلامت خاموشی یکی پیش داود طایی نشست که دیدم فلان صوفی افتاده مست قی آلوده دستار و پیراهنش گروهی سگان حلقه پیرامنش چو پیر از جوان این حکایت شنید به آزار از او روی در هم کشید زمانی بر آشفت و گفت ای رفیق به کار آید امروز یار شفیق برو زآن مقام شنیعش بیار که در شرع نهی است و در خرقه عار به پشتش در آور چو مردان که مست عنان سلامت ندارد به دست نیوشنده شد زین سخن تنگدل به فکرت فرو رفت چون خر به گل نه زهره که فرمان نگیرد به گوش نه یارا که مست اندر آرد به دوش زمانی بپیچید و درمان ندید ره سر کشیدن ز فرمان ندید میان بست و بی اختیارش به دوش در آورد و شهری بر او عام جوش یکی طعنه می زد که درویش بین زهی پارسایان پاکیزه دین یکی صوفیان بین که می خورده اند مرقع به سیکی گرو کرده اند اشارت کنان این و آن را به دست که آن سر گران است و این نیم مست به گردن بر از جور دشمن حسام به از شنعت شهر و جوش عوام بلا دید و روزی به محنت گذاشت به ناکام بردش به جایی که داشت شب از فکرت و نامرادی نخفت دگر روز پیرش به تعلیم گفت مریز آبروی برادر به کوی که دهرت نریزد به شهر آبروی # سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۱۱ - گفتار اندر غیبت و خلل‌هایی که از وی صادر شود بد اندر حق مردم نیک و بد مگوی ای جوانمرد صاحب خرد که بد مرد را خصم خود می کنی وگر نیک مردست بد می کنی تو را هر که گوید فلان کس بد است چنان دان که در پوستین خود است که فعل فلان را بباید بیان وز این فعل بد می برآید عیان به بد گفتن خلق چون دم زدی اگر راست گویی سخن هم بدی زبان کرد شخصی به غیبت دراز بدو گفت داننده ای سرفراز که یاد کسان پیش من بد مکن مرا بدگمان در حق خود مکن گرفتم ز تمکین او کم ببود نخواهد به جاه تو اندر فزود کسی گفت و پنداشتم طیبت است که دزدی بسامان تر از غیبت است بدو گفتم ای یار آشفته هوش شگفت آمد این داستانم به گوش به ناراستی در چه بینی بهی که بر غیبتش مرتبت می نهی بلی گفت دزدان تهور کنند به بازوی مردی شکم پر کنند ز غیبت چه می خواهد آن ساده مرد که دیوان سیه کرد و چیزی نخورد # سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۱۲ - حکایت مرا در نظامیه ادرار بود شب و روز تلقین و تکرار بود مر استاد را گفتم ای پر خرد فلان یار بر من حسد می برد چو من داد معنی دهم در حدیث بر آید به هم اندرون خبیث شنید این سخن پیشوای ادب به تندی برآشفت و گفت ای عجب حسودی پسندت نیامد ز دوست که معلوم کردت که غیبت نکوست گر او راه دوزخ گرفت از خسی از این راه دیگر تو در وی رسی # سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۱۳ - حکایت کسی گفت حجاج خون خواره ای است دلش همچو سنگ سیه پاره ای است نترسد همی ز آه و فریاد خلق خدایا تو بستان از او داد خلق جهاندیده ای پیر دیرینه زاد جوان را یکی پند پیرانه داد کز او داد مظلوم مسکین او بخواهند و از دیگران کین او تو دست از وی و روزگارش بدار که خود زیر دستش کند روزگار نه بیداد از او بهره مند آیدم نه نیز از تو غیبت پسند آیدم به دوزخ برد مدبری را گناه که پیمانه پر کرد و دیوان سیاه دگر کس به غیبت پیش می دود مبادا که تنها به دوزخ رود # سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۱۴ - حکایت شنیدم که از پارسایان یکی به طیبت بخندید با کودکی دگر پارسایان خلوت نشین به عیبش فتادند در پوستین به آخر نماند این حکایت نهفت به صاحب نظر باز گفتند و گفت مدر پرده بر یار شوریده حال نه طیبت حرام است و غیبت حلال # سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۱۵ - حکایت روزه در حال طفولیت به طفلی درم رغبت روزه خاست ندانستمی چپ کدام است و راست یکی عابد از پارسایان کوی همی شستن آموختم دست و روی که بسم الله اول به سنت بگوی دوم نیت آور سوم کف بشوی پس آن گه دهن شوی و بینی سه بار مناخر به انگشت کوچک بخار به سبابه دندان پیشین بمال که نهی است در روزه بعد از زوال وز آن پس سه مشت آب بر روی زن ز رستنگه موی سر تا ذقن دگر دستها تا به مرفق بشوی ز تسبیح و ذکر آنچه دانی بگوی دگر مسح سر بعد از آن غسل پای همین است و ختمش به نام خدای کس از من نداند در این شیوه به نبینی که فرتوت شد پیر ده بگفتند با دهخدای آنچه گفت فرستاد پیغامش اندر نهفت که ای زشت کردار زیبا سخن نخست آنچه گویی به مردم بکن نه مسواک در روزه گفتی خطاست بنی آدم مرده خوردن رواست دهن گو ز ناگفتنیها نخست بشوی آن که از خوردنیها بشست کسی را که نام آمد اندر میان به نیکوترین نام و نعتش بخوان چو همواره گویی که مردم خرند مبر ظن که نامت چو مردم برند چنان گوی سیرت به کوی اندرم که گفتن توانی به روی اندرم وگر شرمت از دیده ناظر است نه ای بی بصر غیب دان حاضر است نیاید همی شرمت از خویشتن کز او فارغ و شرم داری ز من # سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۱۶ - حکایت طریقت شناسان ثابت قدم به خلوت نشستند چندی به هم یکی زان میان غیبت آغاز کرد در ذکر بیچاره ای باز کرد کسی گفتش ای یار شوریده رنگ تو هرگز غزا کرده ای در فرنگ بگفت از پس چار دیوار خویش همه عمر ننهاده ام پای پیش چنین گفت درویش صادق نفس ندیدم چنین بخت برگشته کس که کافر ز پیکارش ایمن نشست مسلمان ز جور زبانش نرست چه خوش گفت دیوانه مرغزی حدیثی کز او لب به دندان گزی من ار نام مردم بزشتی برم نگویم به جز غیبت مادرم که دانند پروردگان خرد که طاعت همان به که مادر برد رفیقی که غایب شد ای نیک نام دو چیزست از او بر رفیقان حرام یکی آن که مالش به باطل خورند دوم آن که نامش به غیبت برند هر آن کو برد نام مردم به عار تو خیر خود از وی توقع مدار که اندر قفای تو گوید همان که پیش تو گفت از پس مردمان کسی پیش من در جهان عاقل است که مشغول خود وز جهان غافل است # سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۱۷ - گفتار اندر کسانی که غیبت ایشان روا باشد سه کس را شنیدم که غیبت رواست وز این درگذشتی چهارم خطاست یکی پادشاهی ملامت پسند کز او بر دل خلق بینی گزند حلال است از او نقل کردن خبر مگر خلق باشند از او بر حذر دوم پرده بر بی حیایی متن که خود می درد پرده بر خویشتن ز حوضش مدار ای برادر نگاه که او می درافتد به گردن به چاه سوم کژ ترازوی ناراست خوی ز فعل بدش هرچه دانی بگوی # سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۱۸ - حکایت دزد و سیستانی شنیدم که دزدی درآمد ز دشت به دروازه سیستان برگذشت بدزدید بقال از او نیم دانگ برآورد دزد سیه کار بانگ خدایا تو شب رو به آتش مسوز که ره می زند سیستانی به روز # سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۱۹ - حکایت اندر نکوهش غمازی و مذلت غمازان یکی گفت با صوفی یی در صفا ندانی فلانت چه گفت از قفا بگفتا خموش ای برادر بخفت ندانسته بهتر که دشمن چه گفت کسانی که پیغام دشمن برند ز دشمن همانا که دشمن تر ند کسی قول دشمن نیارد به دوست جز آن کس که در دشمنی یار اوست نیارست دشمن جفا گفتنم چنان کز شنیدن بلرزد تنم تو دشمن تری کآوری بر دهان که دشمن چنین گفت اندر نهان سخن چین کند تازه جنگ قدیم به خشم آورد نیک مرد سلیم از آن همنشین تا توانی گریز که مر فتنه خفته را گفت خیز سیه چال و مرد اندر او بسته پای به از فتنه از جای بردن به جای میان دو تن جنگ چون آتش است سخن چین بدبخت هیزم کش است # سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۲۰ - حکایت فریدون و وزیر و غماز فریدون وزیری پسندیده داشت که روشن دل و دوربین دیده داشت رضای حق اول نگه داشتی دگر پاس فرمان شه داشتی نهد عامل سفله بر خلق رنج که تدبیر ملک است و توفیر گنج اگر جانب حق نداری نگاه گزندت رساند هم از پادشاه یکی رفت پیش ملک بامداد که هر روزت آسایش و کام باد غرض مشنو از من نصیحت پذیر تو را در نهان دشمن است این وزیر کس از خاص لشکر نمانده ست و عام که سیم و زر از وی ندارد به وام به شرطی که چون شاه گردن فراز بمیرد دهند آن زر و سیم باز نخواهد تو را زنده این خودپرست مبادا که نقدش نیاید به دست یکی سوی دستور دولت پناه به چشم سیاست نگه کرد شاه که در صورت دوستان پیش من به خاطر چرایی بد اندیش من زمین پیش تختش ببوسید و گفت نشاید چو پرسیدی اکنون نهفت چنین خواهم ای نامور پادشاه که باشند خلقت همه نیک خواه چو مرگت بود وعده سیم من بقا بیش خواهندت از بیم من نخواهی که مردم به صدق و نیاز سرت سبز خواهند و عمرت دراز غنیمت شمارند مردان دعا که جوشن بود پیش تیر بلا پسندید از او شهریار آنچه گفت گل رویش از تازگی برشکفت ز قدر و مکانی که دستور داشت مکانش بیفزود و قدرش فراشت بد اندیش را زجر و تأدیب کرد پشیمانی از گفته خویش خورد ندیدم ز غماز سرگشته تر نگون طالع و بخت برگشته تر ز نادانی و تیره رایی که اوست خلاف افکند در میان دو دوست کنند این و آن خوش دگر باره دل وی اندر میان کور بخت و خجل میان دو کس آتش افروختن نه عقل است و خود در میان سوختن چو سعدی کسی ذوق خلوت چشید که از هر که عالم زبان درکشید بگوی آنچه دانی سخن سودمند وگر هیچ کس را نیاید پسند که فردا پشیمان برآرد خروش که آوخ چرا حق نکردم به گوش # سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۲۱ - گفتار اندر پرورش زنان و ذکر صلاح و فساد ایشان زن خوب فرمانبر پارسا کند مرد درویش را پادشا برو پنج نوبت بزن بر درت چو یاری موافق بود در برت همه روز اگر غم خوری غم مدار چو شب غمگسارت بود در کنار کرا خانه آباد و همخوابه دوست خدا را به رحمت نظر سوی اوست چو مستور باشد زن و خوبروی به دیدار او در بهشت است شوی کسی برگرفت از جهان کام دل که یکدل بود با وی آرام دل اگر پارسا باشد و خوش سخن نگه در نکویی و زشتی مکن زن خوش منش دل نشان تر که خوب که آمیزگاری بپوشد عیوب ببرد از پری چهره زشت خوی زن دیوسیمای خوش طبع گوی چو حلوا خورد سرکه از دست شوی نه حلوا خورد سرکه اندوده روی دلارام باشد زن نیک خواه ولیکن زن بد خدایا پناه چو طوطی کلاغش بود هم نفس غنیمت شمارد خلاص از قفس سر اندر جهان نه به آوارگی وگرنه بنه دل به بیچارگی تهی پای رفتن به از کفش تنگ بلای سفر به که در خانه جنگ به زندان قاضی گرفتار به که در خانه دیدن بر ابرو گره سفر عید باشد بر آن کدخدای که بانوی زشتش بود در سرای در خرمی بر سرایی ببند که بانگ زن از وی برآید بلند چو زن راه بازار گیرد بزن وگرنه تو در خانه بنشین چو زن اگر زن ندارد سوی مرد گوش سراویل کحلیش در مرد پوش زنی را که جهل است و ناراستی بلا بر سر خود نه زن خواستی چو در کیله یک جو امانت شکست از انبار گندم فرو شوی دست بر آن بنده حق نیکویی خواسته است که با او دل و دست زن راست است چو در روی بیگانه خندید زن دگر مرد گو لاف مردی مزن زن شوخ چون دست در قلیه کرد برو گو بنه پنجه بر روی مرد ز بیگانگان چشم زن کور باد چو بیرون شد از خانه در گور باد چو بینی که زن پای برجای نیست ثبات از خردمندی و رای نیست گریز از کفش در دهان نهنگ که مردن به از زندگانی به ننگ بپوشانش از چشم بیگانه روی وگر نشنود چه زن آنگه چه شوی زن خوب خوش طبع رنج است و بار رها کن زن زشت ناسازگار چه نغز آمد این یک سخن زآن دو تن که بودند سرگشته از دست زن یکی گفت کس را زن بد مباد دگر گفت زن در جهان خود مباد زن نو کن ای دوست هر نوبهار که تقویم پاری نیاید به کار کسی را که بینی گرفتار زن مکن سعدیا طعنه بر وی مزن تو هم جور بینی و بارش کشی اگر یک سحر در کنارش کشی # سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۲۲ - حکایت جوانی ز ناسازگاری جفت بر پیرمردی بنالید و گفت گران باری از دست این خصم چیر چنان می برم کآسیاسنگ زیر به سختی بنه گفتش ای خواجه دل کس از صبر کردن نگردد خجل به شب سنگ بالایی ای خانه سوز چرا سنگ زیرین نباشی به روز چو از گلبنی دیده باشی خوشی روا باشد ار بار خارش کشی درختی که پیوسته بارش خوری تحمل کن آنگه که خارش خوری # سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۲۳ - گفتار اندر پروردن فرزندان پسر چون ز ده بر گذشتش سنین ز نامحرمان گو فراتر نشین بر پنبه آتش نشاید فروخت که تا چشم بر هم زنی خانه سوخت چو خواهی که نامت بماند به جای پسر را خردمندی آموز و رای که گر عقل و طبعش نباشد بسی بمیری و از تو نماند کسی بسا روزگارا که سختی برد پسر چون پدر نازکش پرورد خردمند و پرهیزگارش بر آر گرش دوست داری به نازش مدار به خردی درش زجر و تعلیم کن به نیک و بدش وعده و بیم کن نوآموز را ذکر و تحسین و زه ز توبیخ و تهدید استاد به بیاموز پرورده را دسترنج وگر دست داری چو قارون به گنج مکن تکیه بر دستگاهی که هست که باشد که نعمت نماند به دست به پایان رسد کیسه سیم و زر نگردد تهی کیسه پیشه ور چه دانی که گردیدن روزگار به غربت بگرداندش در دیار چو بر پیشه ای باشدش دسترس کجا دست حاجت برد پیش کس ندانی که سعدی مراد از چه یافت نه هامون نوشت و نه دریا شکافت به خردی بخورد از بزرگان قفا خدا دادش اندر بزرگی صفا هر آن کس که گردن به فرمان نهد بسی بر نیاید که فرمان دهد هر آن طفل کاو جور آموزگار نبیند جفا بیند از روزگار پسر را نکو دار و راحت رسان که چشمش نماند به دست کسان هر آن کس که فرزند را غم نخورد دگر کس غمش خورد و بدنام کرد نگه دار از آمیزگار بدش که بدبخت و بی ره کند چون خودش # سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۲۴ - حکایت شبی دعوتی بود در کوی من ز هر جنس مردم در او انجمن چو آواز مطرب در آمد ز کوی به گردون شد از عاشقان های و هوی پریچهره ای بود محبوب من بدو گفتم ای لعبت خوب من چرا با رفیقان نیایی به جمع که روشن کنی بزم ما را چو شمع شنیدم سهی قامت سیم تن که می رفت و می گفت با خویشتن محاسن چو مردان ندارم به دست نه مردی بود پیش مردان نشست سیه نامه تر زآن مخنث مخواه که پیش از خطش روی گردد سیاه از آن بی حمیت بباید گریخت که نامردیش آب مردان بریخت پسر کاو میان قلندر نشست پدر گو ز خیرش فرو شوی دست دریغش مخور بر هلاک و تلف که پیش از پدر مرده به ناخلف # سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۲۵ - گفتار اندر پرهیز کردن از صحبت احداث خرابت کند شاهد خانه کن برو خانه آباد گردان به زن نشاید هوس باختن با گلی که هر بامدادش بود بلبلی چو خود را به هر مجلسی شمع کرد تو دیگر چو پروانه گردش مگرد زن خوب خوش خوی آراسته چه ماند به نادان نو خاسته در او دم چو غنچه دمی از وفا که از خنده افتد چو گل در قفا نه چون کودک پیچ بر پیچ شنگ که چون مقل نتوان شکستن به سنگ مبین دلفریبش چو حور بهشت کز آن روی دیگر چو غول است زشت گرش پای بوسی نداردت پاس ورش خاک باشی نداند سپاس سر از مغز و دست از درم کن تهی چو خاطر به فرزند مردم نهی مکن بد به فرزند مردم نگاه که فرزند خویشت برآید تباه # سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۲۶ - حکایت در این شهر باری به سمعم رسید که بازارگانی غلامی خرید شبانگه مگر دست بردش به سیب که سیمین زنخ بود و خاطر فریب پریچهره هرچ اوفتادش به دست یکی در سر و مغز خواجه شکست نه هر جا که بینی خطی دل فریب توانی طمع کردنش در کتیب گوا کرد بر خود خدای و رسول که دیگر نگردم به گرد فضول رحیل آمدش هم در آن هفته پیش دل افگار و سر بسته و روی ریش چو بیرون شد از کازرون یک دو میل به پیش آمدش سنگلاخی مهیل بپرسید کاین قله را نام چیست که بسیار بیند عجب هر که زیست چنین گفتش از کاروان همدمی مگر تنگ ترکان ندانی همی برنجید چون تنگ ترکان شنید تو گفتی که دیدار دشمن بدید سیه را یکی بانگ برداشت سخت که دیگر مران خر بینداز رخت نه عقل است و نه معرفت یک جوم اگر من دگر تنگ ترکان روم در شهوت نفس کافر ببند وگر عاشقی لت خور و سر ببند چو مر بنده ای را همی پروری به هیبت بر آرش کز او برخوری وگر سیدش لب به دندان گزد دماغ خداوندگاری پزد غلام آبکش باید و خشت زن بود بنده نازنین مشت زن گروهی نشینند با خوش پسر که ما پاکبازیم و صاحب نظر ز من پرس فرسوده روزگار که بر سفره حسرت خورد روزه دار از آن تخم خرما خورد گوسپند که قفل است بر تنگ خرما و بند سر گاو عصار از آن در که است که از کنجدش ریسمان کوته است # سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۲۷ - حکایت درویش صاحب‌نظر و بقراط حکیم یکی صورتی دید صاحب جمال بگردیدش از شورش عشق حال بر انداخت بیچاره چندان عرق که شبنم بر اردیبهشتی ورق گذر کرد بقراط بر وی سوار بپرسید کاین را چه افتاده کار کسی گفتش این عابد ی پارسا ست که هرگز خطایی ز دستش نخاست رود روز و شب در بیابان و کوه ز صحبت گریزان ز مردم ستوه ربوده ست خاطر فریبی دلش فرو رفته پای نظر در گلش چو آید ز خلقش ملامت به گوش بگرید که چند از ملامت خموش مگوی ار بنالم که معذور نیست که فریاد م از علتی دور نیست نه این نقش دل می رباید ز دست دل آن می رباید که این نقش بست شنید این سخن مرد کار آزمای کهنسال پرورده پخته رای بگفت ار چه صیت نکویی رود نه با هر کسی هر چه گویی رود نگارنده را خود همین نقش بود که شوریده را دل به یغما ربود چرا طفل یک روزه هوشش نبرد که در صنع دیدن چه بالغ چه خرد محقق همان بیند اندر ابل که در خوبرویان چین و چگل نقابی است هر سطر من زین کتیب فرو هشته بر عارضی دل فریب معانی است در زیر حرف سیاه چو در پرده معشوق و در میغ ماه در اوراق سعدی نگنجد ملال که دارد پس پرده چندین جمال مرا کاین سخن هاست مجلس فروز چو آتش در او روشنایی و سوز نرنجم ز خصمان اگر بر تپند کز این آتش پارسی در تبند # سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۲۸ - گفتار اندر سلامت گوشه‌نشینی و صبر بر ایذاء خلق اگر در جهان از جهان رسته ای است در از خلق بر خویشتن بسته ای است کس از دست جور زبانها نرست اگر خودنمای است و گر حق پرست اگر بر پری چون ملک به آسمان ز دامن در آویزدت بدگمان به کوشش توان دجله را پیش بست نشاید زبان بداندیش بست فراهم نشینند تردامنان که این زهد خشک است و آن دام نان تو روی از پرستیدن حق مپیچ بهل تا نگیرند خلقت به هیچ چو راضی شد از بنده یزدان پاک گر اینها نگردند راضی چه باک بد اندیش خلق از حق آگاه نیست ز غوغای خلقش به حق راه نیست از آن ره به جایی نیاورده اند که اول قدم پی غلط کرده اند دو کس بر حدیثی گمارند گوش از این تا بدان ز اهرمن تا سروش یکی پند گیرد دگر ناپسند نپردازد از حرفگیری به پند فرو مانده در کنج تاریک جای چه دریابد از جام گیتی نمای مپندار اگر شیر و گر روبهی کز اینان به مردی و حیلت رهی اگر کنج خلوت گزیند کسی که پروای صحبت ندارد بسی مذمت کنندش که زرق است و ریو ز مردم چنان می گریزد که دیو وگر خنده روی است و آمیزگار عفیفش ندانند و پرهیزگار غنی را به غیبت بکاوند پوست که فرعون اگر هست در عالم اوست وگر بینوایی بگرید به سوز نگون بخت خوانندش و تیره روز وگر کامرانی در آید ز پای غنیمت شمارند و فضل خدای که تا چند از این جاه و گردن کشی خوشی را بود در قفا ناخوشی و گر تنگدستی تنک مایه ای سعادت بلندش کند پایه ای بخایندش از کینه دندان به زهر که دون پرور است این فرومایه دهر چو بینند کاری به دستت در است حریصت شمارند و دنیاپرست وگر دست همت بداری ز کار گدا پیشه خوانندت و پخته خوار اگر ناطقی طبل پر یاوه ای وگر خامشی نقش گرماوه ای تحمل کنان را نخوانند مرد که بیچاره از بیم سر برنکرد وگر در سرش هول و مردانگی است گریزند از او کاین چه دیوانگی است تعنت کنندش گر اندک خوری است که مالش مگر روزی دیگری است وگر نغز و پاکیزه باشد خورش شکم بنده خوانند و تن پرورش وگر بی تکلف زید مالدار که زینت بر اهل تمیز است عار زبان در نهندش به ایذا چو تیغ که بدبخت زر دارد از خود دریغ و گر کاخ و ایوان منقش کند تن خویش را کسوتی خوش کند به جان آید از طعنه بر وی زنان که خود را بیاراست همچون زنان اگر پارسایی سیاحت نکرد سفر کردگانش نخوانند مرد که نارفته بیرون ز آغوش زن کدامش هنر باشد و رای و فن جهاندیده را هم بدرند پوست که سرگشته بخت برگشته اوست گرش حظ از اقبال بودی و بهر زمانه نراندی ز شهرش به شهر عزب را نکوهش کند خرده بین که می رنجد از خفت و خیزش زمین وگر زن کند گوید از دست دل به گردن در افتاد چون خر به گل نه از جور مردم رهد زشت روی نه شاهد ز نامردم زشت گوی غلامی به مصر اندرم بنده بود که چشم از حیا در بر افکنده بود کسی گفت هیچ این پسر عقل و هوش ندارد بمالش به تعلیم گوش شبی بر زدم بانگ بر وی درشت هم او گفت مسکین به جورش بکشت گرت برکند خشم روزی ز جای سراسیمه خوانندت و تیره رای وگر بردباری کنی از کسی بگویند غیرت ندارد بسی سخی را به اندرز گویند بس که فردا دو دستت بود پیش و پس وگر قانع و خویشتن دار گشت به تشنیع خلقی گرفتار گشت که همچون پدر خواهد این سفله مرد که نعمت رها کرد و حسرت ببرد که یارد به کنج سلامت نشست که پیغمبر از خبث ایشان نرست خدا را که مانند و انباز و جفت ندارد شنیدی که ترسا چه گفت رهایی نیابد کس از دست کس گرفتار را چاره صبر است و بس # سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۲۹ - حکایت جوانی هنرمند فرزانه بود که در وعظ چالاک و مردانه بود نکونام و صاحبدل و حق پرست خط عارضش خوشتر از خط دست قوی در بلاغات و در نحو چست ولی حرف ابجد نگفتی درست یکی را بگفتم ز صاحبدلان که دندان پیشین ندارد فلان برآمد ز سودای من سرخ روی کز این جنس بیهوده دیگر مگوی تو در وی همان عیب دیدی که هست ز چندان هنر چشم عقلت ببست یقین بشنو از من که روز یقین نبینند بد مردم نیک بین یکی را که فضل است و فرهنگ و رای گرش پای عصمت بخیزد ز جای به یک خرده مپسند بر وی جفا بزرگان چه گفتند خذ ما صفا بود خار و گل با هم ای هوشمند چه در بند خاری تو گل دسته بند که را زشت خویی بود در سرشت نبیند ز طاووس جز پای زشت صفایی به دست آور ای خیره روی که ننماید آیینه تیره روی طریقی طلب کز عقوبت رهی نه حرفی که انگشت بر وی نهی منه عیب خلق ای خردمند پیش که چشمت فرو دوزد از عیب خویش چرا دامن آلوده را حد زنم چو در خود شناسم که تر دامنم نشاید که بر کس درشتی کنی چو خود را به تأویل پشتی کنی چو بد ناپسند آیدت خود مکن پس آنگه به همسایه گو بد مکن من ار حق شناسم وگر خود نمای برون با تو دارم درون با خدای چو ظاهر به عفت بیاراستم تصرف مکن در کژ و راستم اگر سیرتم خوب و گر منکر است خدایم به سر از تو داناتر است تو خاموش اگر من بهم یا بدم که حمال سود و زیان خودم کسی را به کردار بد کن عذاب که چشم از تو دارد به نیکی ثواب نکو کاری از مردم نیک رای یکی را به ده می نویسد خدای تو نیز ای عجب هر که را یک هنر ببینی ز ده عیبش اندر گذر نه یک عیب او را بر انگشت پیچ جهانی فضیلت بر آور به هیچ چو دشمن که در شعر سعدی نگاه به نفرت کند ز اندرون تباه ندارد به صد نکته نغز گوش چو زحفی ببیند بر آرد خروش جز این علتش نیست کان بد پسند حسد دیده نیک بینش بکند نه مر خلق را صنع باری سرشت سیاه و سپید آمد و خوب و زشت نه هر چشم و ابرو که بینی نکوست بخور پسته مغز و بینداز پوست # سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۱ - سرآغاز نفس می نیارم زد از شکر دوست که شکری ندانم که در خورد اوست عطایی است هر موی از او بر تنم چگونه به هر موی شکری کنم ستایش خداوند بخشنده را که موجود کرد از عدم بنده را که را قوت وصف احسان اوست که اوصاف مستغرق شأن اوست بدیعی که شخص آفریند ز گل روان و خرد بخشد و هوش و دل ز پشت پدر تا به پایان شیب نگر تا چه تشریف دادت ز غیب چو پاک آفریدت بهش باش و پاک که ننگ است ناپاک رفتن به خاک پیاپی بیفشان از آیینه گرد که مصقل نگیرد چو زنگار خورد نه در ابتدا بودی آب منی اگر مردی از سر به در کن منی چو روزی به سعی آوری سوی خویش مکن تکیه بر زور بازوی خویش چرا حق نمی بینی ای خودپرست که بازو به گردش درآورد و دست چو آید به کوشیدنت خیر پیش به توفیق حق دان نه از سعی خویش به سرپنجگی کس نبرده ست گوی سپاس خداوند توفیق گوی تو قایم به خود نیستی یک قدم ز غیبت مدد می رسد دم به دم نه طفل زبان بسته بودی ز لاف همی روزی آمد به جوفش ز ناف چو نافش بریدند و روزی گسست به پستان مادر در آویخت دست غریبی که رنج آردش دهر پیش به دارو دهند آبش از شهر خویش پس او در شکم پرورش یافته ست ز انبوب معده خورش یافته ست دو پستان که امروز دلخواه اوست دو چشمه هم از پرورشگاه اوست کنار و بر مادر دلپذیر بهشت است و پستان در او جوی شیر درختی است بالای جان پرورش ولد میوه نازنین بر برش نه رگ های پستان درون دل است پس ار بنگری شیر خون دل است به خونش فرو برده دندان چو نیش سرشته در او مهر خون خوار خویش چو بازو قوی کرد و دندان ستبر براندایدش دایه پستان به صبر چنان صبرش از شیر خامش کند که پستان شیرین فرامش کند تو نیز ای که در توبه ای طفل راه به صبرت فراموش گردد گناه # سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۲ - حکایت جوانی سر از رای مادر بتافت دل دردمندش به آذر بتافت چو بیچاره شد پیشش آورد مهد که ای سست مهر فراموش عهد نه گریان و درمانده بودی و خرد که شبها ز دست تو خوابم نبرد نه در مهد نیروی حالت نبود مگس راندن از خود مجالت نبود تو آنی کز آن یک مگس رنجه ای که امروز سالار و سرپنجه ای به حالی شوی باز در قعر گور که نتوانی از خویشتن دفع مور دگر دیده چون برفروزد چراغ چو کرم لحد خورد پیه دماغ چو پوشیده چشمی ببینی که راه نداند همی وقت رفتن ز چاه تو گر شکر کردی که با دیده ای وگر نه تو هم چشم پوشیده ای معلم نیاموختت فهم و رای سرشت این صفت در نهادت خدای گرت منع کردی دل حق نیوش حقت عین باطل نبودی به گوش # سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۳ - گفتار اندر صنع باری عز اسمه در ترکیب خلقت انسان ببین تا یک انگشت از چند بند به صنع الهی به هم در فگند پس آشفتگی باشد و ابلهی که انگشت بر حرف صنعش نهی تأمل کن از بهر رفتار مرد که چند استخوان پی زد و وصل کرد که بی گردش کعب و زانو و پای نشاید قدم بر گرفتن ز جای از آن سجده بر آدمی سخت نیست که در صلب او مهره یک لخت نیست دو صد مهره بر یکدگر ساخته ست که گل مهره ای چون تو پرداخته ست رگت بر تن است ای پسندیده خوی زمینی در او سیصد و شصت جوی بصر در سر و فکر و رای و تمیز جوارح به دل دل به دانش عزیز بهایم به روی اندر افتاده خوار تو همچون الف بر قدمها سوار نگون کرده ایشان سر از بهر خور تو آری به عزت خورش پیش سر نزیبد تو را با چنین سروری که سر جز به طاعت فرود آوری به انعام خود دانه دادت نه کاه نکردت چو انعام سر در گیاه ولیکن بدین صورت دلپذیر فرفته مشو سیرت خوب گیر ره راست باید نه بالای راست که کافر هم از روی صورت چو ماست تو را آن که چشم و دهان داد و گوش اگر عاقلی در خلافش مکوش گرفتم که دشمن بکوبی به سنگ مکن باری از جهل با دوست جنگ خردمند طبعان منت شناس بدوزند نعمت به میخ سپاس # سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۴ - حکایت اندر معنی شکر منعم ملک زاده ای ز اسب ادهم فتاد به گردن درش مهره بر هم فتاد چو پیلش فرو رفت گردن به تن نگشتی سرش تا نگشتی بدن پزشکان بماندند حیران در این مگر فیلسوفی ز یونان زمین سرش باز پیچید و رگ راست شد وگر وی نبودی زمن خواست شد دگر نوبت آمد به نزدیک شاه به عین عنایت نکردش نگاه خردمند را سر فرو شد به شرم شنیدم که می رفت و می گفت نرم اگر دی نپیچیدمی گردنش نپیچیدی امروز روی از منش فرستاد تخمی به دست رهی که باید که بر عودسوزش نهی ملک را یکی عطسه آمد ز دود سر و گردنش همچنان شد که بود به عذر از پی مرد بشتافتند بجستند بسیار و کم یافتند مکن گردن از شکر منعم مپیچ که روز پسین سر بر آری به هیچ شنیدم که پیری پسر را به خشم ملامت همی کرد کای شوخ چشم تو را تیشه دادم که هیزم شکن نگفتم که دیوار مسجد بکن زبان آمد از بهر شکر و سپاس به غیبت نگرداندش حق شناس گذرگاه قرآن و پند است گوش به بهتان و باطل شنیدن مکوش دو چشم از پی صنع باری نکوست ز عیب برادر فرو گیر و دوست # سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۵ - گفتار اندر گزاردن شکر نعمت‌ها شب از بهر آسایش توست و روز مه روشن و مهر گیتی فروز سپهر از برای تو فراش وار همی گستراند بساط بهار اگر باد و برف است و باران و میغ وگر رعد چوگان زند برق تیغ همه کارداران فرمانبر ند که تخم تو در خاک می پرورند اگر تشنه مانی ز سختی مجوش که سقای ابر آبت آرد به دوش ز خاک آورد رنگ و بوی و طعام تماشاگه دیده و مغز و کام عسل دادت از نحل و من از هوا رطب دادت از نخل و نخل از نوی همه نخل بندان بخایند دست ز حیرت که نخلی چنین کس نبست خور و ماه و پروین برای تواند قنادیل سقف سرای تواند ز خارت گل آورد و از نافه مشک زر از کان و برگ تر از چوب خشک به دست خودت چشم و ابرو نگاشت که محرم به اغیار نتوان گذاشت توانا که او نازنین پرورد به الوان نعمت چنین پرورد به جان گفت باید نفس بر نفس که شکرش نه کار زبان است و بس خدایا دلم خون شد و دیده ریش که می بینم انعامت از گفت بیش نگویم دد و دام و مور و سمک که فوج ملایک بر اوج فلک هنوزت سپاس اندکی گفته اند ز بیور هزاران یکی گفته اند برو سعدیا دست و دفتر بشوی به راهی که پایان ندارد مپوی # سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۶ - گفتار اندر بخشایش بر ناتوانان و شکر نعمت حق در توانایی نداند کسی قدر روز خوشی مگر روزی افتد به سختی کشی زمستان درویش در تنگ سال چه سهل است پیش خداوند مال سلیمی که یک چند نالان نخفت خداوند را شکر صحت نگفت چو مردانه رو باشی و تیز پای به شکرانه با کندپایان بپای به پیر کهن بر ببخشد جوان توانا کند رحم بر ناتوان چه دانند جیحونیان قدر آب ز واماندگان پرس در آفتاب عرب را که در دجله باشد قعود چه غم دارد از تشنگان زرود کسی قیمت تندرستی شناخت که یک چند بیچاره در تب گداخت تو را تیره شب کی نماید دراز که غلطی ز پهلو به پهلوی ناز براندیش از افتان و خیزان تب که رنجور داند درازای شب به بانگ دهل خواجه بیدار گشت چه داند شب پاسبان چون گذشت # سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۷ - حکایت سلطان طغرل و هندوی پاسبان شنیدم که طغرل شبی در خزان گذر کرد بر هندوی پاسبان ز باریدن برف و باران و سیل به لرزش در افتاده همچون سهیل دلش بر وی از رحمت آورد جوش که اینک قبا پوستینم بپوش دمی منتظر باش بر طرف بام که بیرون فرستم به دست غلام در این بود و باد صبا بروزید شهنشه در ایوان شاهی خزید وشاقی پری چهره در خیل داشت که طبعش بدو اندکی میل داشت تماشای ترکش چنان خوش فتاد که هندوی مسکین برفتش ز یاد قبا پوستینی گذشتش به گوش ز بدبختیش در نیامد به دوش مگر رنج سرما بر او بس نبود که جور سپهر انتظارش فزود نگه کن چو سلطان به غفلت بخفت که چوبک زنش بامدادان چه گفت مگر نیکبختت فراموش شد چو دستت در آغوش آغوش شد تو را شب به عیش و طرب می رود چه دانی که بر ما چه شب می رود فرو برده سر کاروانی به دیگ چه از پا فرو رفتگانش به ریگ بدار ای خداوند زورق بر آب که بیچارگان را گذشت از سر آب توقف کنید ای جوانان چست که در کاروانند پیران سست تو خوش خفته در هودج کاروان مهار شتر در کف ساروان چه هامون و کوهت چه سنگ و رمال ز ره باز پس ماندگان پرس حال تو را کوه پیکر هیون می برد پیاده چه دانی که خون می خورد به آرام دل خفتگان در بنه چه دانند حال کم گرسنه # سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۸ - حکایت یکی را عسس دست بر بسته بود همه شب پریشان و دلخسته بود به گوش آمدش در شب تیره رنگ که شخصی همی نالد از دست تنگ شنید این سخن دزد مغلول و گفت ز بیچارگی چند نالی بخفت برو شکر یزدان کن ای تنگدست که دستت عسس تنگ بر هم نبست مکن ناله از بینوایی بسی چو بینی ز خود بینواتر کسی # سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۹ - حکایت برهنه تنی یک درم وام کرد تن خویش را کسوتی خام کرد بنالید کای طالع بدلگام به گرما بپختم در این زیر خام چو ناپخته آمد ز سختی به جوش یکی گفتش از چاه زندان خموش به جای آور ای خام شکر خدای که چون ما نه ای خام بر دست و پای # سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۱۰ - حکایت یکی کرد بر پارسایی گذر به صورت جهود آمدش در نظر قفایی فرو کوفت بر گردنش ببخشید درویش پیراهنش خجل گفت کانچ از من آمد خطاست ببخشای بر من چه جای عطاست به شکرانه گفتا به سر بیستم که آنم که پنداشتی نیستم نکو سیرت بی تکلف برون به از نیکنام خراب اندرون به نزدیک من شبرو راهزن به از فاسق پارسا پیرهن # سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۱۱ - حکایت ز ره باز پس مانده ای می گریست که مسکین تر از من در این دشت کیست جهاندیده ای گفتش ای هوشیار اگر مردی این یک سخن گوش دار برو شکر کن چون به خر بر نه ای که آخر بنی آدمی خر نه ای # سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۱۲ - حکایت فقیهی بر افتاده مستی گذشت به مستوری خویش مغرور گشت ز نخوت بر او التفاتی نکرد جوان سر برآورد کای پیرمرد برو شکر کن چون به نعمت دری که محرومی آید ز مستکبری یکی را که در بند بینی مخند مبادا که ناگه درافتی به بند نه آخر در امکان تقدیر هست که فردا چو من باشی افتاده مست تو را آسمان خط به مسجد نوشت مزن طعنه بر دیگری در کنشت ببند ای مسلمان به شکرانه دست که زنار مغ بر میانت نبست نه خود می رود هر که جویان اوست به عنفش کشان می برد لطف دوست نگر تا قضا از کجا سیر کرد که کوری بود تکیه بر غیر کرد # سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۱۳ - نظر در اسباب وجود عالم سرشته ست باری شفا در عسل نه چندان که زور آورد با اجل عسل خوش کند زندگان را مزاج ولی درد مردن ندارد علاج رمق مانده ای را که جان از بدن برآمد چه سود انگبین در دهن یکی گرز پولاد بر مغز خورد کسی گفت صندل بمالش به درد ز پیش خطر تا توانی گریز ولیکن مکن با قضا پنجه تیز درون تا بود قابل شرب و اکل بدن تازه روی است و پاکیزه شکل خراب آنگه این خانه گردد تمام که با هم نسازند طبع و طعام طبایع تر و خشک و گرم است و سرد مرکب از این چار طبع است مرد یکی زین چو بر دیگری یافت دست ترازوی عدل طبیعت شکست اگر باد سرد نفس نگذرد تف معده جان در خروش آورد وگر دیگ معده نجوشد طعام تن نازنین را شود کار خام در اینان نبندد دل اهل شناخت که پیوسته با هم نخواهند ساخت توانایی تن مدان از خورش که لطف حقت می دهد پرورش به حقش که گر دیده بر تیغ و کارد نهی حق شکرش نخواهی گزارد چو رویی به طاعت نهی بر زمین خدا را ثناگوی و خود را مبین گدایی است تسبیح و ذکر و حضور گدا را نباید که باشد غرور گرفتم که خود خدمتی کرده ای نه پیوسته اقطاع او خورده ای # سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۱۴ - در سابقهٔ حکم ازل و توفیق خیر نخست او ارادت به دل در نهاد پس این بنده بر آستان سر نهاد گر از حق نه توفیق خیری رسد کی از بنده چیزی به غیری رسد زبان را چه بینی که اقرار داد ببین تا زبان را که گفتار داد در معرفت دیده آدمی است که بگشوده بر آسمان و زمی است کیت فهم بودی نشیب و فراز گر این در نکردی به روی تو باز سر آورد و دست از عدم در وجود در این جود بنهاد و در آن سجود وگرنه کی از دست جود آمدی محال است کز سر سجود آمدی به حکمت زبان داد و گوش آفرید که باشند صندوق دل را کلید اگر نه زبان قصه برداشتی کس از سر دل کی خبر داشتی وگر نیستی سعی جاسوس گوش خبر کی رسیدی به سلطان هوش مرا لفظ شیرین خواننده داد تو را سمع و ادراک داننده داد مدام این دو چون حاجبان بر درند ز سلطان به سلطان خبر می برند چه اندیشی از خود که فعلم نکوست از آن در نگه کن که توفیق اوست برد بوستانبان به ایوان شاه به نوباوه گل هم ز بستان شاه # سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۱۵ - حکایت سفر هندوستان و ضلالت بت پرستان بتی دیدم از عاج در سومنات مرصع چو در جاهلیت منات چنان صورتش بسته تمثالگر که صورت نبندد از آن خوبتر ز هر ناحیت کاروانها روان به دیدار آن صورت بی روان طمع کرده رایان چین و چگل چو سعدی وفا ز آن بت سخت دل زبان آوران رفته از هر مکان تضرع کنان پیش آن بی زبان فرو ماندم از کشف آن ماجرا که حیی جمادی پرستد چرا مغی را که با من سر و کار بود نکوگوی و هم حجره و یار بود به نرمی بپرسیدم ای برهمن عجب دارم از کار این بقعه من که مدهوش این ناتوان پیکرند مقید به چاه ضلال اندرند نه نیروی دستش نه رفتار پای ورش بفکنی بر نخیزد ز جای نبینی که چشمانش از کهرباست وفا جستن از سنگ چشمان خطاست بر این گفتم آن دوست دشمن گرفت چو آتش شد از خشم و در من گرفت مغان را خبر کرد و پیران دیر ندیدم در آن انجمن روی خیر فتادند گبران پازند خوان چو سگ در من از بهر آن استخوان چو آن راه کژ پیششان راست بود ره راست در چشمشان کژ نمود که مرد ار چه دانا و صاحبدل است به نزدیک بی دانشان جاهل است فرو ماندم از چاره همچون غریق برون از مدارا ندیدم طریق چو بینی که جاهل به کین اندر است سلامت به تسلیم و لین اندر است مهین برهمن را ستودم بلند که ای پیر تفسیر استا و زند مرا نیز با نقش این بت خوش است که شکلی خوش و قامتی دلکش است بدیع آیدم صورتش در نظر ولیکن ز معنی ندارم خبر که سالوک این منزلم عن قریب بد از نیک کمتر شناسد غریب تو دانی که فرزین این رقعه ای نصیحتگر شاه این بقعه ای چه معنی است در صورت این صنم که اول پرستندگانش منم عبادت به تقلید گمراهی است خنک رهروی را که آگاهی است برهمن ز شادی بر افروخت روی پسندید و گفت ای پسندیده گوی سؤالت صواب است و فعلت جمیل به منزل رسد هر که جوید دلیل بسی چون تو گردیدم اندر سفر بتان دیدم از خویشتن بی خبر جز این بت که هر صبح از اینجا که هست برآرد به یزدان دادار دست وگر خواهی امشب همینجا بباش که فردا شود سر این بر تو فاش شب آنجا ببودم به فرمان پیر چو بیژن به چاه بلا در اسیر شبی همچو روز قیامت دراز مغان گرد من بی وضو در نماز کشیشان هرگز نیازرده آب بغلها چو مردار در آفتاب مگر کرده بودم گناهی عظیم که بردم در آن شب عذابی الیم همه شب در این قید غم مبتلا یکم دست بر دل یکی بر دعا که ناگه دهل زن فرو کوفت کوس بخواند از فضای برهمن خروس خطیب سیه پوش شب بی خلاف بر آهخت شمشیر روز از غلاف فتاد آتش صبح در سوخته به یک دم جهانی شد افروخته تو گفتی که در خطه زنگبار ز یک گوشه ناگه در آمد تتار مغان تبه رای ناشسته روی به دیر آمدند از در و دشت و کوی کس از مرد در شهر و از زن نماند در آن بتکده جای درزن نماند من از غصه رنجور و از خواب مست که ناگاه تمثال برداشت دست به یک بار از ایشان برآمد خروش تو گفتی که دریا بر آمد به جوش چو بتخانه خالی شد از انجمن برهمن نگه کرد خندان به من که دانم تو را بیش مشکل نماند حقیقت عیان گشت و باطل نماند چو دیدم که جهل اندر او محکم است خیال محال اندر او مدغم است نیارستم از حق دگر هیچ گفت که حق ز اهل باطل بباید نهفت چو بینی زبر دست را زور دست نه مردی بود پنجه خود شکست زمانی به سالوس گریان شدم که من زآنچه گفتم پشیمان شدم به گریه دل کافران کرد میل عجب نیست سنگ ار بگردد به سیل دویدند خدمت کنان سوی من به عزت گرفتند بازوی من شدم عذرگویان بر شخص عاج به کرسی زر کوفت بر تخت ساج بتک را یکی بوسه دادم به دست که لعنت بر او باد و بر بت پرست به تقلید کافر شدم روز چند برهمن شدم در مقالات زند چو دیدم که در دیر گشتم امین نگنجیدم از خرمی در زمین در دیر محکم ببستم شبی دویدم چپ و راست چون عقربی نگه کردم از زیر تخت و زبر یکی پرده دیدم مکلل به زر پس پرده مطرانی آذرپرست مجاور سر ریسمانی به دست به فورم در آن حال معلوم شد چو داود کآهن بر او موم شد که ناچار چون در کشد ریسمان بر آرد صنم دست فریادخوان برهمن شد از روی من شرمسار که شنعت بود بخیه بر روی کار بتازید و من در پیش تاختم نگونش به چاهی در انداختم که دانستم ار زنده آن برهمن بماند کند سعی در خون من پسندد که از من بر آید دمار مبادا که سرش کنم آشکار چو از کار مفسد خبر یافتی ز دستش برآور چو دریافتی که گر زنده اش مانی آن بی هنر نخواهد تو را زندگانی دگر وگر سر به خدمت نهد بر درت اگر دست یابد ببرد سرت فریبنده را پای در پی منه چو رفتی و دیدی امانش مده تمامش بکشتم به سنگ آن خبیث که از مرده دیگر نیاید حدیث چو دیدم که غوغایی انگیختم رها کردم آن بوم و بگریختم چو اندر نیستانی آتش زدی ز شیران بپرهیز اگر بخردی مکش بچه مار مردم گزای چو کشتی در آن خانه دیگر مپای چو زنبور خانه بیاشوفتی گریز از محلت که گرم اوفتی به چابک تر از خود مینداز تیر چو افتاد دامن به دندان بگیر در اوراق سعدی چنین پند نیست که چون پای دیوار کندی مایست به هند آمدم بعد از آن رستخیز وز آنجا به راه یمن تا حجیز از آن جمله سختی که بر من گذشت دهانم جز امروز شیرین نگشت در اقبال و تأیید بوبکر سعد که مادر نزاید چنو قبل و بعد ز جور فلک دادخواه آمدم در این سایه گستر پناه آمدم دعاگوی این دولتم بنده وار خدایا تو این سایه پاینده دار که مرهم نهادم نه در خورد ریش که در خورد انعام و اکرام خویش کی این شکر نعمت به جای آورم و گر پای گردد به خدمت سرم فرج یافتم بعد از آن بندها هنوزم به گوش است از آن پندها یکی آن که هر گه که دست نیاز برآرم به درگاه دانای راز به یاد آید آن لعبت چینیم کند خاک در چشم خودبینیم بدانم که دستی که برداشتم به نیروی خود بر نیفراشتم نه صاحبدلان دست بر می کشند که سررشته از غیب در می کشند در خیر باز است و طاعت ولیک نه هر کس تواناست بر فعل نیک همین است مانع که در بارگاه نشاید شدن جز به فرمان شاه کلید قدر نیست در دست کس توانای مطلق خدای است و بس پس ای مرد پوینده بر راه راست تو را نیست منت خداوند راست چو در غیب نیکو نهادت سرشت نیاید ز خوی تو کردار زشت ز زنبور کرد این حلاوت پدید همان کس که در مار زهر آفرید چو خواهد که ملک تو ویران کند نخست از تو خلقی پریشان کند وگر باشدش بر تو بخشایشی رساند به خلق از تو آسایشی تکبر مکن بر ره راستی که دستت گرفتند و برخاستی سخن سودمند است اگر بشنوی به مردان رسی گر طریقت روی مقامی بیابی گرت ره دهند که بر خوان عزت سماطت نهند ولیکن نباید که تنها خوری ز درویش درمنده یاد آوری فرستی مگر رحمتی در پیم که بر کرده خویش واثق نیم # سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۱ - سر آغاز بیا ای که عمرت به هفتاد رفت مگر خفته بودی که بر باد رفت همه برگ بودن همی ساختی به تدبیر رفتن نپرداختی قیامت که بازار مینو نهند منازل به اعمال نیکو دهند بضاعت به چندان که آری بری وگر مفلسی شرمساری بری که بازار چندان که آکنده تر تهیدست را دل پراکنده تر ز پنجه درم پنج اگر کم شود دلت ریش سرپنجه غم شود چو پنجاه سالت برون شد ز دست غنیمت شمر پنج روزی که هست اگر مرده مسکین زبان داشتی به فریاد و زاری فغان داشتی که ای زنده چون هست امکان گفت لب از ذکر چون مرده بر هم مخفت چو ما را به غفلت بشد روزگار تو باری دمی چند فرصت شمار # سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۲ - حکایت پیرمرد و تحسر او بر روزگار جوانی شبی در جوانی و طیب نعم جوانان نشستیم چندی بهم چو بلبل سرایان چو گل تازه روی ز شوخی در افکنده غلغل به کوی جهاندیده پیری ز ما بر کنار ز دور فلک لیل مویش نهار چو فندق دهان از سخن بسته بود نه چون ما لب از خنده چون پسته بود جوانی فرا رفت کای پیرمرد چه در کنج حسرت نشینی به درد یکی سر برآر از گریبان غم به آرام دل با جوانان بچم برآورد سر سالخورد از نهفت جوابش نگر تا چه پیرانه گفت چو باد صبا بر گلستان وزد چمیدن درخت جوان را سزد چمد تا جوان است و سرسبز خوید شکسته شود چون به زردی رسید بهاران که بید آورد بید مشک بریزد درخت گشن برگ خشک نزیبد مرا با جوانان چمید که بر عارضم صبح پیری دمید به قید اندرم جره بازی که بود دمادم سر رشته خواهد ربود شما راست نوبت بر این خوان نشست که ما از تنعم بشستیم دست چو بر سر نشست از بزرگی غبار دگر چشم عیش جوانی مدار مرا برف باریده بر پر زاغ نشاید چو بلبل تماشای باغ کند جلوه طاووس صاحب جمال چه می خواهی از باز برکنده بال مرا غله تنگ اندر آمد درو شما را کنون می دمد سبزه نو گلستان ما را طراوت گذشت که گل دسته بندد چو پژمرده گشت مرا تکیه جان پدر بر عصاست دگر تکیه بر زندگانی خطاست مسلم جوان راست بر پای جست که پیران برند استعانت به دست گل سرخ رویم نگر زر ناب فرو رفت چون زرد شد آفتاب هوس پختن از کودک ناتمام چنان زشت نبود که از پیر خام مرا می بباید چو طفلان گریست ز شرم گناهان نه طفلانه زیست نکو گفت لقمان که نازیستن به از سالها بر خطا زیستن هم از بامدادان در کلبه بست به از سود و سرمایه دادن ز دست جوان تا رساند سیاهی به نور برد پیر مسکین سپیدی به گور # سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۳ - حکایت کهنسالی آمد به نزد طبیب ز نالیدنش تا به مردن قریب که دستم به رگ بر نه ای نیک رای که پایم همی بر نیاید ز جای بدین ماند این قامت خفته ام که گویی به گل در فرو رفته ام برو گفت دست از جهان در گسل که پایت قیامت برآید ز گل نشاط جوانی ز پیران مجوی که آب روان باز ناید به جوی اگر در جوانی زدی دست و پای در ایام پیری بهش باش و رای چو دوران عمر از چهل درگذشت مزن دست و پا کآبت از سر گذشت نشاط از من آن گه رمیدن گرفت که شامم سپیده دمیدن گرفت بباید هوس کردن از سر به در که دور هوسبازی آمد به سر به سبزه کجا تازه گردد دلم که سبزه بخواهد دمید از گلم تفرج ‎کنان در هوا و هوس گذشتیم بر خاک بسیار کس کسانی که دیگر به غیب اندرند بیایند و بر خاک ما بگذرند دریغا که فصل جوانی برفت به لهو و لعب زندگانی برفت دریغا چنان روح ‎پرور زمان که بگذشت بر ما چو برق یمان ز سودای آن پوشم و این خورم نپرداختم تا غم دین خورم دریغا که مشغول باطل شدیم ز حق دور ماندیم و غافل شدیم چه خوش گفت با کودک آموزگار که کاری نکردیم و شد روزگار # سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۴ - گفتار اندر غنیمت شمردن جوانی پیش از پیری جوانا ره طاعت امروز گیر که فردا جوانی نیاید ز پیر فراغ دلت هست و نیروی تن چو میدان فراخ است گویی بزن قضا روزگاری ز من در ربود که هر روزی از وی شبی قدر بود من آن روز را قدر نشناختم بدانستم اکنون که در باختم چه کوشش کند پیر خر زیر بار تو می رو که بر بادپایی سوار شکسته قدح ور ببندند چست نیاورد خواهد بهای درست کنون کاوفتادت به غفلت ز دست طریقی ندارد مگر باز بست که گفتت به جیحون در انداز تن چو افتاد هم دست و پایی بزن به غفلت بدادی ز دست آب پاک چه چاره کنون جز تیمم به خاک چو از چابکان در دویدن گرو نبردی هم افتان و خیزان برو گر آن بادپایان برفتند تیز تو بی دست و پای از نشستن بخیز # سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۵ - حکایت در معنی ادراک پیش از فوت شبی خوابم اندر بیابان فید فرو بست پای دویدن به قید شتربانی آمد به هول و ستیز زمام شتر بر سرم زد که خیز مگر دل نهادی به مردن ز پس که بر می نخیزی به بانگ جرس مرا همچو تو خواب خوش در سر است ولیکن بیابان به پیش اندر است تو کز خواب نوشین به بانگ رحیل نخیزی دگر کی رسی در سبیل فرو کوفت طبل شتر ساروان به منزل رسید اول کاروان خنک هوشیاران فرخنده بخت که پیش از دهلزن بسازند رخت به ره خفتگان تا بر آرند سر نبینند ره رفتگان را اثر سبق برد رهرو که برخاست زود پس از نقل بیدار بودن چه سود یکی در بهاران بیفشانده جو چه گندم ستاند به وقت درو کنون باید ای خفته بیدار بود چو مرگ اندر آرد ز خوابت چه سود چو شیبت در آمد به روی شباب شبت روز شد دیده بر کن ز خواب من آن روز بر کندم از عمر امید که افتادم اندر سیاهی سپید دریغا که بگذشت عمر عزیز بخواهد گذشت این دمی چند نیز گذشت آنچه در ناصوابی گذشت ور این نیز هم در نیابی گذشت کنون وقت تخم است اگر پروری گر امید داری که خرمن بری به شهر قیامت مرو تنگدست که وجهی ندارد به حسرت نشست گرت چشم عقل است تدبیر گور کنون کن که چشمت نخورده ست مور به مایه توان ای پسر سود کرد چه سود افتد آن را که سرمایه خورد کنون کوش کآب از کمر در گذشت نه وقتی که سیلابت از سر گذشت کنونت که چشم است اشکی ببار زبان در دهان است عذری بیار نه پیوسته باشد روان در بدن نه همواره گردد زبان در دهن کنون بایدت عذر تقصیر گفت نه چون نفس ناطق ز گفتن بخفت ز دانندگان بشنو امروز قول که فردا نکیرت بپرسد به هول غنیمت شمار این گرامی نفس که بی مرغ قیمت ندارد قفس مکن عمر ضایع به افسوس و حیف که فرصت عزیز است و الوقت سیف # سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۶ - حکایت قضا زنده ای را رگ جان برید دگر کس به مرگش گریبان درید چنین گفت بیننده ای تیز هوش چو فریاد و زاری رسیدش به گوش ز دست شما مرده بر خویشتن گرش دست بودی دریدی کفن که چندین ز تیمار و دردم مپیچ که روزی دو پیش از تو کردم بسیچ فراموش کردی مگر مرگ خویش که مرگ منت ناتوان کرد و ریش محقق که بر مرده ریزد گلش نه بر وی که بر خود بسوزد دلش ز هجران طفلی که در خاک رفت چه نالی که پاک آمد و پاک رفت تو پاک آمدی بر حذر باش و پاک که ننگ است ناپاک رفتن به خاک کنون باید این مرغ را پای بست نه آنگه که سررشته بردت ز دست نشستی به جای دگر کس بسی نشیند به جای تو دیگر کسی اگر پهلوانی و گر تیغزن نخواهی به در بردن الا کفن خر وحش اگر بگسلاند کمند چو در ریگ ماند شود پای بند تو را نیز چندان بود دست زور که پایت نرفته ست در ریگ گور منه دل بر این سالخورده مکان که گنبد نپاید بر او گردکان چو دی رفت و فردا نیامد به دست حساب از همین یک نفس کن که هست # سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۷ - حکایت در معنی بیداری از خواب غفلت فرو رفت جم را یکی نازنین کفن کرد چون کرمش ابریشمین به دخمه برآمد پس از چند روز که بر وی بگرید به زاری و سوز چو پوسیده دیدش حریرین کفن به فکرت چنین گفت با خویشتن من از کرم برکنده بودم به زور بکندند از او باز کرمان گور در این باغ سروی نیامد بلند که باد اجل بیخش از بن نکند قضا نقش یوسف جمالی نکرد که ماهی گورش چو یونس نخورد دو بیتم جگر کرد روزی کباب که می گفت گوینده ای با رباب دریغا که بی ما بسی روزگار بروید گل و بشکفد نوبهار بسی تیر و دی ماه و اردیبهشت برآید که ما خاک باشیم و خشت # سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۸ - حکایت یکی پارسا سیرت حق پرست فتادش یکی خشت زرین به دست سر هوشمندش چنان خیره کرد که سودا دل روشنش تیره کرد همه شب در اندیشه کاین گنج و مال در او تا زیم ره نیابد زوال دگر قامت عجزم از بهر خواست نباید بر کس دوتا کرد و راست سرایی کنم پای بستش رخام درختان سقفش همه عود خام یکی حجره خاص از پی دوستان در حجره اندر سرا بوستان بفرسودم از رقعه بر رقعه دوخت تف دیگدان چشم و مغزم بسوخت دگر زیردستان پزندم خورش به راحت دهم روح را پرورش به سختی بکشت این نمد بسترم روم زین سپس عبقری گسترم خیالش خرف کرد و کالیوه رنگ به مغزش فرو برده خرچنگ چنگ فراغ مناجات و رازش نماند خور و خواب و ذکر و نمازش نماند به صحرا برآمد سر از عشوه مست که جایی نبودش قرار نشست یکی بر سر گور گل می سرشت که حاصل کند زآن گل گور خشت به اندیشه لختی فرو رفت پیر که ای نفس کوته نظر پند گیر چه بندی در این خشت زرین دلت که یک روز خشتی کنند از گلت طمع را نه چندان دهان است باز که بازش نشیند به یک لقمه آز بدار ای فرومایه زین خشت دست که جیحون نشاید به یک خشت بست تو غافل در اندیشه سود و مال که سرمایه عمر شد پایمال غبار هوا چشم عقلت بدوخت سموم هوس کشت عمرت بسوخت بکن سرمه غفلت از چشم پاک که فردا شوی سرمه در چشم خاک # سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۹ - حکایت عداوت در میان دو شخص میان دو تن دشمنی بود و جنگ سر از کبر بر یکدگر چون پلنگ ز دیدار هم تا به حدی رمان که بر هر دو تنگ آمدی آسمان یکی را اجل در سر آورد جیش سرآمد بر او روزگاران عیش بداندیش او را درون شاد گشت به گورش پس از مدتی برگذشت شبستان گورش در اندوده دید که وقتی سرایش زر اندوده دید خرامان به بالینش آمد فراز همی گفت با خود لب از خنده باز خوشا وقت مجموع آن کس که اوست پس از مرگ دشمن در آغوش دوست پس از مرگ آن کس نباید گریست که روزی پس از مرگ دشمن بزیست ز روی عداوت به بازوی زور یکی تخته برکندش از روی گور سر تاجور دیدش اندر مغاک دو چشم جهان بینش آکنده خاک وجودش گرفتار زندان گور تنش طعمه کرم و تاراج مور چنان تنگش آکنده خاک استخوان که از عاج پر توتیا سرمه دان ز دور فلک بدر رویش هلال ز جور زمان سرو قدش خلال کف دست و سرپنجه زورمند جدا کرده ایام بندش ز بند چنانش بر او رحمت آمد ز دل که بسرشت بر خاکش از گریه گل پشیمان شد از کرده و خوی زشت بفرمود بر سنگ گورش نبشت مکن شادمانی به مرگ کسی که دهرت نماند پس از وی بسی شنید این سخن عارفی هوشیار بنالید کای قادر کردگار عجب گر تو رحمت نیاری بر او که بگریست دشمن به زاری بر او تن ما شود نیز روزی چنان که بر وی بسوزد دل دشمنان مگر در دل دوست رحم آیدم چو بیند که دشمن ببخشایدم به جایی رسد کار سر دیر و زود که گویی در او دیده هرگز نبود زدم تیشه یک روز بر تل خاک به گوش آمدم ناله ای دردناک که زنهار اگر مردی آهسته تر که چشم و بناگوش و روی است و سر # سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۱۰ - حکایت شبی خفته بودم به عزم سفر پی کاروانی گرفتم سحر که آمد یکی سهمگین باد و گرد که بر چشم مردم جهان تیره کرد به ره در یکی دختر خانه بود به معجر غبار از پدر می زدود پدر گفتش ای نازنین چهر من که داری دل آشفته مهر من نه چندان نشیند در این دیده خاک که بازش به معجر توان کرد پاک بر این خاک چندان صبا بگذرد که هر ذره از ما به جایی برد تو را نفس رعنا چو سرکش ستور دوان می برد تا سر شیب گور اجل ناگهت بگسلاند رکیب عنان باز نتوان گرفت از نشیب # سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۱۱ - موعظه و تنبیه خبر داری ای استخوانی قفس که جان تو مرغی است نامش نفس چو مرغ از قفس رفت و بگسست قید دگر ره نگردد به سعی تو صید نگه دار فرصت که عالم دمی است دمی پیش دانا به از عالمی است سکندر که بر عالمی حکم داشت در آن دم که بگذشت و عالم گذاشت میسر نبودش کز او عالمی ستانند و مهلت دهندش دمی برفتند و هر کس درود آنچه کشت نماند به جز نام نیکو و زشت چرا دل بر این کاروانگه نهیم که یاران برفتند و ما بر رهیم پس از ما همین گل دمد بوستان نشینند با یکدگر دوستان دل اندر دلارام دنیا مبند که ننشست با کس که دل بر نکند چو در خاکدان لحد خفت مرد قیامت بیفشاند از موی گرد سر از جیب غفلت برآور کنون که فردا نماند به حسرت نگون نه چون خواهی آمد به شیراز در سر و تن بشویی ز گرد سفر پس ای خاکسار گنه عن قریب سفر کرد خواهی به شهری غریب بران از دو سرچشمه دیده جوی ور آلایشی داری از خود بشوی # سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۱۲ - حکایت در عالم طفولیت ز عهد پدر یادم آید همی که باران رحمت بر او هر دمی که در طفلیم لوح و دفتر خرید ز بهرم یکی خاتم زر خرید به در کرد ناگه یکی مشتری به خرمایی از دستم انگشتری چو نشناسد انگشتری طفل خرد به شیرینی از وی توانند برد تو هم قیمت عمر نشناختی که در عیش شیرین برانداختی قیامت که نیکان بر اعلا رسند ز قعر ثری بر ثریا رسند تو را خود بماند سر از ننگ پیش که گردت برآید عملهای خویش برادر ز کار بدان شرم دار که در روی نیکان شوی شرمسار در آن روز کز فعل پرسند و قول اولوالعزم را تن بلرزد ز هول به جایی که دهشت خورند انبیا تو عذر گنه را چه داری بیا زنانی که طاعت به رغبت برند ز مردان ناپارسا بگذرند تو را شرم ناید ز مردی خویش که باشد زنان را قبول از تو بیش زنان را به عذری معین که هست ز طاعت بدارند گه گاه دست تو بی عذر یک سو نشینی چو زن رو ای کم ز زن لاف مردی مزن مرا خود چه باشد زبان آوری چنین گفت شاه سخن عنصری چو از راستی بگذری خم بود چه مردی بود کز زنی کم بود به ناز و طرب نفس پرورده گیر به ایام دشمن قوی کرده گیر یکی بچه گرگ می پرورید چو پرورده شد خواجه بر هم درید چو بر پهلوی جان سپردن بخفت زبان آوری در سرش رفت و گفت تو دشمن چنین نازنین پروری ندانی که ناچار زخمش خوری نه ابلیس در حق ما طعنه زد کز اینان نیاید به جز کار بد فغان از بدیها که در نفس ماست که ترسم شود ظن ابلیس راست چو ملعون پسند آمدش قهر ما خدایش بینداخت از بهر ما کجا سر برآریم از این عار و ننگ که با او به صلحیم و با حق به جنگ نظر دوست نادر کند سوی تو چو در روی دشمن بود روی تو گرت دوست باید کز او بر خوری نباید که فرمان دشمن بری روا دارد از دوست بیگانگی که دشمن گزیند به همخانگی ندانی که کمتر نهد دوست پای چو بیند که دشمن بود در سرای به سیم سیه تا چه خواهی خرید که خواهی دل از مهر یوسف برید تو از دوست گر عاقلی بر مگرد که دشمن نیارد نگه در تو کرد # سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۱۳ - حکایت یکی برد با پادشاهی ستیز به دشمن سپردش که خونش بریز گرفتار در دست آن کینه توز همی گفت هر دم به زاری و سوز اگر دوست بر خود نیازردمی کی از دست دشمن جفا بردمی بتا جور دشمن بدردش پوست رفیقی که بر خود بیازرد دوست تو از دوست گر عاقلی بر مگرد که دشمن نیارد نگه در تو کرد تو با دوست یکدل شو و یک سخن که خود بیخ دشمن برآید ز بن نپندارم این زشت نامی نکوست به خشنودی دشمن آزار دوست # سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۱۴ - حکایت یکی مال مردم به تلبیس خورد چو برخاست لعنت بر ابلیس کرد چنین گفتش ابلیس اندر رهی که هرگز ندیدم چنین ابلهی تو را با من است ای فلان آشتی به جنگم چرا گردن افراشتی دریغ است فرموده دیو زشت که دست ملک بر تو خواهد نبشت روا داری از جهل و ناباکیت که پاکان نویسند ناپاکیت طریقی به دست آر و صلحی بجوی شفیعی برانگیز و عذری بگوی که یک لحظه صورت نبندد امان چو پیمانه پر شد به دور زمان وگر دست قدرت نداری به کار چو بیچارگان دست زاری بر آر گرت رفت از اندازه بیرون بدی چو گفتی که بد رفت نیک آمدی فرا شو چو بینی ره صلح باز که ناگه در توبه گردد فراز مرو زیر بار گنه ای پسر که حمال عاجز بود در سفر پی نیک مردان بباید شتافت که هر کاین سعادت طلب کرد یافت ولیکن تو دنبال دیو خسی ندانم که در صالحان چون رسی پیمبر کسی را شفاعتگر است که بر جاده شرع پیغمبر است ره راست رو تا به منزل رسی تو بر ره نه ای زین قبل واپسی چو گاوی که عصار چشمش ببست دوان تا به شب شب همانجا که هست گل آلوده ای راه مسجد گرفت ز بخت نگون بود اندر شگفت یکی زجر کردش که تبت یداک مرو دامن آلوده بر جای پاک مرا رقتی در دل آمد بر این که پاک است و خرم بهشت برین در آن جای پاکان امیدوار گل آلوده معصیت را چه کار بهشت آن ستاند که طاعت برد کرا نقد باید بضاعت برد مکن دامن از گرد زلت بشوی که ناگه ز بالا ببندند جوی مگو مرغ دولت ز قیدم بجست هنوزش سر رشته داری به دست وگر دیر شد گرم رو باش و چست ز دیر آمدن غم ندارد درست هنوزت اجل دست خواهش نبست بر آور به درگاه دادار دست مخسب ای گنه کار خوش خفته خیز به عذر گناه آب چشمی بریز چو حکم ضرورت بود کآبروی بریزند باری بر این خاک کوی ور آبت نماند شفیع آر پیش کسی را که هست آبروی از تو بیش به قهر ار براند خدای از درم روان بزرگان شفیع آورم # سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۱۵ - حکایت همی یادم آید ز عهد صغر که عیدی برون آمدم با پدر به بازیچه مشغول مردم شدم در آشوب خلق از پدر گم شدم برآوردم از هول و دهشت خروش پدر ناگهانم بمالید گوش که ای شوخ چشم آخرت چند بار بگفتم که دستم ز دامن مدار به تنها نداند شدن طفل خرد که مشکل توان راه نادیده برد تو هم طفل راهی به سعی ای فقیر برو دامن راه دانان بگیر مکن با فرومایه مردم نشست چو کردی ز هیبت فرو شوی دست به فتراک پاکان درآویز چنگ که عارف ندارد ز دریوزه ننگ مریدان به قوت ز طفلان کمند مشایخ چو دیوار مستحکمند بیاموز رفتار از آن طفل خرد که چون استعانت به دیوار برد ز زنجیر ناپارسایان برست که در حلقه پارسایان نشست اگر حاجتی داری این حلقه گیر که سلطان ندارد از این در گزیر برو خوشه چین باش سعدی صفت که گرد آوری خرمن معرفت الا ای مقیمان محراب انس که فردا نشینید بر خوان قدس متابید روی از گدایان خیل که صاحب مروت نراند طفیل کنون با خرد باید انباز گشت که فردا نماند ره بازگشت # سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۱۶ - حکایت مست خرمن سوز یکی غله مرداد مه توده کرد ز تیمار دی خاطر آسوده کرد شبی مست شد و آتشی برفروخت نگون بخت کالیوه خرمن بسوخت دگر روز در خوشه چینی نشست که یک جو ز خرمن نماندش به دست چو سرگشته دیدند درویش را یکی گفت پرورده خویش را نخواهی که باشی چنین تیره روز به دیوانگی خرمن خود مسوز گر از دست شد عمرت اندر بدی تو آنی که در خرمن آتش زدی فضیحت بود خوشه اندوختن پس از خرمن خویشتن سوختن مکن جان من تخم دین ورز و داد مده خرمن نیکنامی به باد چو برگشته بختی در افتد به بند از او نیک بختان بگیرند پند تو پیش از عقوبت در عفو کوب که سودی ندارد فغان زیر چوب بر آر از گریبان غفلت سرت که فردا نماند خجل در برت # سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۱۷ - حکایت یکی متفق بود بر منکری گذر کرد بر وی نکو محضری نشست از خجالت عرق کرده روی که آیا خجل گشتم از شیخ کوی شنید این سخن پیر روشن روان بر او بر بشورید و گفت ای جوان نیاید همی شرمت از خویشتن که حق حاضر و شرم داری ز من نیاسایی از جانب هیچ کس برو جانب حق نگه دار و بس چنان شرم دار از خداوند خویش که شرمت ز بیگانگان است و خویش # سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۱۸ - حکایت زلیخا با یوسف (ع) زلیخا چو گشت از می عشق مست به دامان یوسف در آویخت دست چنان دیو شهوت رضا داده بود که چون گرگ در یوسف افتاده بود بتی داشت بانوی مصر از رخام بر او معتکف بامدادان و شام در آن لحظه رویش بپوشید و سر مبادا که زشت آیدش در نظر غم آلوده یوسف به کنجی نشست به سر بر ز نفس ستمکاره دست زلیخا دو دستش ببوسید و پای که ای سست پیمان سرکش درآی به سندان دلی روی در هم مکش به تندی پریشان مکن وقت خوش روان گشتش از دیده بر چهره جوی که برگرد و ناپاکی از من مجوی تو در روی سنگی شدی شرمناک مرا شرم باد از خداوند پاک چه سود از پشیمانی آید به کف چو سرمایه عمر کردی تلف شراب از پی سرخ رویی خورند وز او عاقبت زردرویی برند به عذرآوری خواهش امروز کن که فردا نماند مجال سخن # سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۱۹ - مثل پلیدی کند گربه بر جای پاک چو زشتش نماید بپوشد به خاک تو آزادی از ناپسندیده ها نترسی که بر وی فتد دیده ها براندیش از آن بنده پرگناه که از خواجه مخفی شود چند گاه اگر برنگردد به صدق و نیاز به زنجیر و بندش بیارند باز به کین آوری با کسی برستیز که از وی گزیرت بود یا گریز کنون کرد باید عمل را حساب نه وقتی که منشور گردد کتاب کسی گرچه بد کرد هم بد نکرد که پیش از قیامت غم خود بخورد گر آیینه از آه گردد سیاه شود روشن آیینه دل به آه بترس از گناهان خویش این نفس که روز قیامت نترسی ز کس # سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۲۰ - حکایت سفر حبشه غریب آمدم در سواد حبش دل از دهر فارغ سر از عیش خوش به ره بر یکی دکه دیدم بلند تنی چند مسکین بر او پای بند بسیج سفر کردم اندر نفس بیابان گرفتم چو مرغ از قفس یکی گفت کاین بندیان شبروند نصیحت نگیرند و حق نشنوند چو بر کس نیامد ز دستت ستم تو را گر جهان شحنه گیرد چه غم نیاورده عامل غش اندر میان نیندیشد از رفع دیوانیان وگر عفتت را فریب است زیر زبان حسابت نگردد دلیر نکونام را کس نگیرد اسیر بترس از خدای و مترس از امیر چو خدمت پسندیده آرم به جای نیندیشم از دشمن تیره رای اگر بنده کوشش کند بنده وار عزیزش بدارد خداوندگار وگر کند رای است در بندگی ز جانداری افتد به خربندگی قدم پیش نه کز ملک بگذری که گر باز مانی ز دد کمتری # سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۲۱ - حکایت یکی را به چوگان مه دامغان بزد تا چو طبلش بر آمد فغان شب از بی قراری نیارست خفت بر او پارسایی گذر کرد و گفت به شب گر ببردی بر شحنه سوز گناه آبرویش نبردی به روز کسی روز محشر نگردد خجل که شبها به درگه برد سوز دل هنوز ار سر صلح داری چه بیم در عذرخواهان نبندد کریم ز یزدان دادار داور بخواه شب توبه تقصیر روز گناه کریمی که آوردت از نیست هست عجب گر بیفتی نگیردت دست اگر بنده ای دست حاجت بر آر و گر شرمسار آب حسرت ببار نیامد بر این در کسی عذر خواه که سیل ندامت نشستش گناه نریزد خدای آبروی کسی که ریزد گناه آب چشمش بسی # سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۲۲ - حکایت به صنعا درم طفلی اندر گذشت چه گویم کز آنم چه بر سر گذشت قضا نقش یوسف جمالی نکرد که ماهی گورش چو یونس نخورد در این باغ سروی نیامد بلند که باد اجل بیخش از بن نکند نهالی به سی سال گردد درخت ز بیخش بر آرد یکی باد سخت عجب نیست بر خاک اگر گل شکفت که چندین گل اندام در خاک خفت به دل گفتم ای ننگ مردان بمیر که کودک رود پاک و آلوده پیر ز سودا و آشفتگی بر قدش برانداختم سنگی از مرقدش ز هولم در آن جای تاریک و تنگ بشورید حال و بگردید رنگ چو باز آمدم زآن تغیر به هوش ز فرزند دلبندم آمد به گوش گرت وحشت آمد ز تاریک جای به هش باش و با روشنایی در آی شب گور خواهی منور چو روز از اینجا چراغ عمل برفروز تن کارکن می بلرزد ز تب مبادا که نخلش نیارد رطب گروهی فراوان طمع ظن برند که گندم نیفشانده خرمن برند بر آن خورد سعدی که بیخی نشاند کسی برد خرمن که تخمی فشاند # سعدی » بوستان » باب دهم در مناجات و ختم کتاب » بخش ۱ - سرآغاز بیا تا برآریم دستی ز دل که نتوان برآورد فردا ز گل به فصل خزان در نبینی درخت که بی برگ ماند ز سرمای سخت برآرد تهی دست های نیاز ز رحمت نگردد تهی دست باز مپندار از آن در که هرگز نبست که نومید گردد بر آورده دست قضا خلعتی نامدارش دهد قدر میوه در آستینش نهد همه طاعت آرند و مسکین نیاز بیا تا به درگاه مسکین نواز چو شاخ برهنه برآریم دست که بی برگ از این بیش نتوان نشست خداوندگارا نظر کن به جود که جرم آمد از بندگان در وجود گناه آید از بنده خاکسار به امید عفو خداوندگار کریما به رزق تو پرورده ایم به انعام و لطف تو خو کرده ایم گدا چون کرم بیند و لطف و ناز نگردد ز دنبال بخشنده باز چو ما را به دنیا تو کردی عزیز به عقبی همین چشم داریم نیز عزیزی و خواری تو بخشی و بس عزیز تو خواری نبیند ز کس خدایا به عزت که خوارم مکن به ذل گنه شرمسارم مکن مسلط مکن چون منی بر سرم ز دست تو به گر عقوبت برم به گیتی بتر زین نباشد بدی جفا بردن از دست همچون خودی مرا شرمساری ز روی تو بس دگر شرمسارم مکن پیش کس گرم بر سر افتد ز تو سایه ای سپهرم بود کهترین پایه ای اگر تاج بخشی سر افرازدم تو بردار تا کس نیندازدم تنم می بلرزد چو یاد آورم مناجات شوریده ای در حرم که می گفت شوریده دل فگار الها ببخش و به ذلم مدار همی گفت با حق به زاری بسی میفکن که دستم نگیرد کسی به لطفم بخوان و مران از درم ندارد به جز آستانت سرم تو دانی که مسکین و بیچاره ایم فرومانده نفس اماره ایم نمی تازد این نفس سرکش چنان که عقلش تواند گرفتن عنان که با نفس و شیطان برآید به زور مصاف پلنگان نیاید ز مور به مردان راهت که راهی بده وز این دشمنانم پناهی بده خدایا به ذات خداوندیت به اوصاف بی مثل و مانندیت به لبیک حجاج بیت الحرام به مدفون یثرب علیه السلام به تکبیر مردان شمشیر زن که مرد وغا را شمارند زن به طاعات پیران آراسته به صدق جوانان نوخاسته که ما را در آن ورطه یک نفس ز ننگ دو گفتن به فریاد رس امید است از آنان که طاعت کنند که بی طاعتان را شفاعت کنند به پاکان کز آلایشم دور دار وگر زلتی رفت معذور دار به پیران پشت از عبادت دوتا ز شرم گنه دیده بر پشت پا که چشمم ز روی سعادت مبند زبانم به وقت شهادت مبند چراغ یقینم فرا راه دار ز بد کردنم دست کوتاه دار بگردان ز نادیدنی دیده ام مده دست بر ناپسندیده ام من آن ذره ام در هوای تو نیست وجود و عدم ز احتقارم یکی است ز خورشید لطفت شعاعی بسم که جز در شعاعت نبیند کسم بدی را نگه کن که بهتر کس است گدا را ز شاه التفاتی بس است مرا گر بگیری به انصاف و داد بنالم که عفوم نه این وعده داد خدایا به ذلت مران از درم که صورت نبندد دری دیگرم ور از جهل غایب شدم روز چند کنون کآمدم در به رویم مبند چه عذر آرم از ننگ تردامنی مگر عجز پیش آورم کای غنی فقیرم به جرم و گناهم مگیر غنی را ترحم بود بر فقیر چرا باید از ضعف حالم گریست اگر من ضعیفم پناهم قویست خدایا به غفلت شکستیم عهد چه زور آورد با قضا دست جهد چه برخیزد از دست تدبیر ما همین نکته بس عذر تقصیر ما همه هر چه کردم تو بر هم زدی چه قوت کند با خدایی خودی نه من سر ز حکمت به در می برم که حکمت چنین می رود بر سرم # سعدی » بوستان » باب دهم در مناجات و ختم کتاب » بخش ۲ - حکایت سیه چرده ای را کسی زشت خواند جوابی بگفتش که حیران بماند نه من صورت خویش خود کرده ام که عیبم شماری که بد کرده ام تو را با من ار زشت رویم چه کار نه آخر منم زشت و زیبانگار از آنم که بر سر نبشتی ز پیش نه کم کردم ای بنده پرور نه بیش تو دانایی آخر که قادر نیم توانای مطلق تویی من کیم گرم ره نمایی رسیدم به خیر وگر گم کنی باز ماندم ز سیر جهان آفرین گر نه یاری کند کجا بنده پرهیزکاری کند چه خوش گفت درویش کوتاه دست که شب توبه کرد و سحرگه شکست گر او توبه بخشد بماند درست که پیمان ما بی ثبات است و سست به حقت که چشمم ز باطل بدوز به نورت که فردا به نارم مسوز ز مسکینیم روی در خاک رفت غبار گناهم بر افلاک رفت تو یک نوبت ای ابر رحمت ببار که در پیش باران نپاید غبار ز جرمم در این مملکت جاه نیست ولیکن به ملکی دگر راه نیست تو دانی ضمیر زبان بستگان تو مرهم نهی بر دل خستگان # سعدی » بوستان » باب دهم در مناجات و ختم کتاب » بخش ۳ - حکایت بت پرست نیازمند مغی در به روی از جهان بسته بود بتی را به خدمت میان بسته بود پس از چندسال آن نکوهیده کیش قضا حالتی صعبش آورد پیش به پای بت اندر به امید خیر بغلتید بیچاره بر خاک دیر که درمانده ام دست گیر ای صنم به جان آمدم رحم کن بر تنم بزارید در خدمتش بارها که هیچش به سامان نشد کارها بتی چون برآرد مهمات کس که نتواند از خود براندن مگس برآشفت کای پای بند ضلال به باطل پرستیدمت چندسال مهمی که درپیش دارم برآر و گر نه بخواهم ز پروردگار هنوز از بت آلوده رویش به خاک که کامش برآورد یزدان پاک حقایق شناسی در این خیره شد سر وقت صافی بر او تیره شد که سرگشته ای دون یزدان پرست هنوزش سر از خمر بتخانه مست دل از کفر و دست از خیانت نشست خدایش برآورد کامی که جست فرو رفت خاطر در این مشکلش که پیغامی آمد به گوش دلش که پیش صنم پیر ناقص عقول بسی گفت و قولش نیامد قبول گر از درگه ما شود نیز رد پس آنگه چه فرق از صنم تا صمد دل اندر صمد باید ای دوست بست که عاجزتر اند از صنم هر که هست محال است اگر سر بر این در نهی که باز آیدت دست حاجت تهی خدایا مقصر به کار آمدیم تهی دست و امیدوار آمدیم # سعدی » بوستان » باب دهم در مناجات و ختم کتاب » بخش ۴ - حکایت شنیدم که مستی ز تاب نبید به مقصوره مسجدی در دوید بنالید بر آستان کرم که یارب به فردوس اعلی برم مؤذن گریبان گرفتش که هین سگ و مسجد ای فارغ از عقل و دین چه شایسته کردی که خواهی بهشت نمی زیبدت ناز با روی زشت بگفت این سخن پیر و بگریست مست که مستم بدار از من ای خواجه دست عجب داری از لطف پروردگار که باشد گنهکاری امیدوار تو را می نگویم که عذرم پذیر در توبه باز است و حق دستگیر همی شرم دارم ز لطف کریم که خوانم گنه پیش عفوش عظیم کسی را که پیری در آرد ز پای چو دستش نگیری نخیزد ز جای من آنم ز پای اندر افتاده پیر خدایا به فضل خودم دست گیر نگویم بزرگی و جاهم ببخش فروماندگی و گناهم ببخش اگر یاری اندک زلل داندم به نابخردی شهره گرداندم تو بینا و ما خایف از یکدگر که تو پرده پوشی و ما پرده در برآورده مردم ز بیرون خروش تو با بنده در پرده و پرده پوش به نادانی ار بندگان سرکشند خداوندگاران قلم در کشند اگر جرم بخشی به مقدار جود نماند گنهکاری اندر وجود وگر خشم گیری به قدر گناه به دوزخ فرست و ترازو مخواه گرم دست گیری به جایی رسم وگر بفکنی بر نگیرد کسم که زور آورد گر تو یاری دهی که گیرد چو تو رستگاری دهی دو خواهند بودن به محشر فریق ندانم کدامین دهندم طریق عجب گر بود راهم از دست راست که از دست من جز کجی برنخاست دلم می دهد وقت وقت این امید که حق شرم دارد ز موی سپید عجب دارم ار شرم دارد ز من که شرمم نمی آید از خویشتن نه یوسف که چندان بلا دید و بند چو حکمش روان گشت و قدرش بلند گنه عفو کرد آل یعقوب را که معنی بود صورت خوب را به کردار بدشان مقید نکرد بضاعات مزجاتشان رد نکرد ز لطفت همین چشم داریم نیز بر این بی بضاعت ببخش ای عزیز کس از من سیه نامه تر دیده نیست که هیچم فعال پسندیده نیست جز این کاعتمادم به یاری تست امیدم به آمرزگاری تست بضاعت نیاوردم الا امید خدایا ز عفوم مکن ناامید