# سعدی » گلستان » دیباچه بسم الله الرحمن الرحیم منت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است و چون بر می آید مفرح ذات پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب از دست و زبان که برآید کز عهده شکرش به در آید اعملوا آل داود شکرا و قلیل من عبادی الشکور بنده همان به که ز تقصیر خویش عذر به درگاه خدای آورد ور نه سزاوار خداوندی اش کس نتواند که به جای آورد باران رحمت بی حسابش همه را رسیده و خوان نعمت بی دریغش همه جا کشیده پرده ناموس بندگان به گناه فاحش ندرد و وظیفه روزی به خطای منکر نبرد ای کریمی که از خزانه غیب گبر و ترسا وظیفه خور داری دوستان را کجا کنی محروم تو که با دشمن این نظر داری فراش باد صبا را گفته تا فرش زمردی بگسترد و دایه ابر بهاری را فرموده تا بنات نبات در مهد زمین بپرورد درختان را به خلعت نوروزی قبای سبز ورق در بر گرفته و اطفال شاخ را به قدوم موسم ربیع کلاه شکوفه بر سر نهاده عصاره نالی به قدرت او شهد فایق شده و تخم خرمایی به تربیتش نخل باسق گشته ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری همه از بهر تو سرگشته و فرمانبردار شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری در خبر است از سرور کاینات و مفخر موجودات و رحمت عالمیان و صفوت آدمیان و تتمه دور زمان محمد مصطفی صلی الله علیه و سلم شفیع مطاع نبی کریم قسیم جسیم نسیم وسیم چه غم دیوار امت را که دارد چون تو پشتیبان چه باک از موج بحر آن را که باشد نوح کشتی بان بلغ العلیٰ بکماله کشف الدجیٰ بجماله حسنت جمیع خصاله صلوا علیه و آله هر گاه که یکی از بندگان گنهکار پریشان روزگار دست انابت به امید اجابت به درگاه حق جل و علا بردارد ایزد تعالی در وی نظر نکند بازش بخواند باز اعراض کند بازش به تضرع و زاری بخواند حق سبحانه و تعالی فرماید یا ملایکتی قد استحییت من عبدی و لیس له غیری فقد غفرت له دعوتش را اجابت کردم و حاجتش برآوردم که از بسیاری دعا و زاری بنده همی شرم دارم کرم بین و لطف خداوندگار گنه بنده کرده ست و او شرمسار عاکفان کعبه جلالش به تقصیر عبادت معترف که ما عبدناک حق عبادتک و واصفان حلیه جمالش به تحیر منسوب که ما عرفناک حق معرفتک گر کسی وصف او ز من پرسد بی دل از بی نشان چه گوید باز عاشقان کشتگان معشوقند بر نیاید ز کشتگان آواز یکی از صاحبدلان سر به جیب مراقبت فرو برده بود و در بحر مکاشفت مستغرق شده حالی که از این معامله باز آمد یکی از دوستان گفت از این بستان که بودی ما را چه تحفه کرامت کردی گفت به خاطر داشتم که چون به درخت گل رسم دامنی پر کنم هدیه اصحاب را چون برسیدم بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز کآن سوخته را جان شد و آواز نیامد این مدعیان در طلبش بی خبرانند کآن را که خبر شد خبری باز نیامد ای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم وز هر چه گفته اند و شنیدیم و خوانده ایم مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمر ما همچنان در اول وصف تو مانده ایم ذکر جمیل سعدی که در افواه عوام افتاده است و صیت سخنش که در بسیط زمین رفته و قصب الجیب حدیثش که همچون شکر می خورند و رقعه منشیاتش که چون کاغذ زر می برند بر کمال فضل و بلاغت او حمل نتوان کرد بلکه خداوند جهان و قطب دایره زمان و قایم مقام سلیمان و ناصر اهل ایمان اتابک اعظم مظفر الدنیا و الدین ابوبکر بن سعد بن زنگی ظل الله تعالیٰ في أرضه رب ارض عنه و أرضه به عین عنایت نظر کرده است و تحسین بلیغ فرموده و ارادت صادق نموده لاجرم کافه انام از خواص و عوام به محبت او گراییده اند که الناس علیٰ دین ملوکهم زآن گه که تو را بر من مسکین نظر است آثارم از آفتاب مشهورتر است گر خود همه عیب ها بدین بنده در است هر عیب که سلطان بپسندد هنر است گلی خوش بوی در حمام روزی رسید از دست محبوبی به دستم بدو گفتم که مشکی یا عبیری که از بوی دلاویز تو مستم بگفتا من گلی ناچیز بودم و لیکن مدتی با گل نشستم کمال همنشین در من اثر کرد وگرنه من همان خاکم که هستم اللهم متع المسلمین بطول حیاته و ضاعف جمیل حسناته و ارفع درجة أودایه و ولاته و دمر علیٰ أعدایه و شناته بما تلي في القرآن من آیاته اللهم آمن بلده و احفظ ولده لقد سعد الدنیا به دام سعده و أیده المولیٰ بألویة النصر کذلک ینشأ لینة هو عرقها و حسن نبات الأرض من کرم البذر ایزد تعالی و تقدس خطه پاک شیراز را به هیبت حاکمان عادل و همت عالمان عامل تا زمان قیامت در امان سلامت نگه داراد اقلیم پارس را غم از آسیب دهر نیست تا بر سرش بود چو تویی سایه خدا امروز کس نشان ندهد در بسیط خاک مانند آستان درت مأمن رضا بر توست پاس خاطر بیچارگان و شکر بر ما و بر خدای جهان آفرین جزا یا رب ز باد فتنه نگهدار خاک پارس چندان که خاک را بود و باد را بقا یک شب تأمل ایام گذشته می کردم و بر عمر تلف کرده تأسف می خوردم و سنگ سراچه دل به الماس آب دیده می سفتم و این بیت ها مناسب حال خود می گفتم هر دم از عمر می رود نفسی چون نگه می کنم نمانده بسی ای که پنجاه رفت و در خوابی مگر این پنج روز دریابی خجل آن کس که رفت و کار نساخت کوس رحلت زدند و بار نساخت خواب نوشین بامداد رحیل باز دارد پیاده را ز سبیل هر که آمد عمارتی نو ساخت رفت و منزل به دیگری پرداخت وآن دگر پخت همچنین هوسی وین عمارت به سر نبرد کسی یار ناپایدار دوست مدار دوستی را نشاید این غدار نیک و بد چون همی بباید مرد خنک آن کس که گوی نیکی برد برگ عیشی به گور خویش فرست کس نیارد ز پس ز پیش فرست عمر برف است و آفتاب تموز اندکی ماند و خواجه غره هنوز ای تهی دست رفته در بازار ترسمت پر نیاوری دستار هر که مزروع خود بخورد به خوید وقت خرمنش خوشه باید چید بعد از تأمل این معنی مصلحت چنان دیدم که در نشیمن عزلت نشینم و دامن صحبت فراهم چینم و دفتر از گفت های پریشان بشویم و من بعد پریشان نگویم زبان بریده به کنجی نشسته صم بکم به از کسی که نباشد زبانش اندر حکم تا یکی از دوستان که در کجاوه انیس من بود و در حجره جلیس به رسم قدیم از در در آمد چندان که نشاط ملاعبت کرد و بساط مداعبت گسترد جوابش نگفتم و سر از زانوی تعبد بر نگرفتم رنجیده نگه کرد و گفت کنونت که امکان گفتار هست بگو ای برادر به لطف و خوشی که فردا چو پیک اجل در رسید به حکم ضرورت زبان در کشی کسی از متعلقان منش بر حسب واقعه مطلع گردانید که فلان عزم کرده است و نیت جزم که بقیت عمر معتکف نشیند و خاموشی گزیند تو نیز اگر توانی سر خویش گیر و راه مجانبت پیش گفتا به عزت عظیم و صحبت قدیم که دم بر نیارم و قدم بر ندارم مگر آن گه که سخن گفته شود به عادت مألوف و طریق معروف که آزردن دوستان جهل است و کفارت یمین سهل و خلاف راه صواب است و نقص رای اولوالالباب ذوالفقار علی در نیام و زبان سعدی در کام زبان در دهان ای خردمند چیست کلید در گنج صاحب هنر چو در بسته باشد چه داند کسی که جوهرفروش است یا پیله ور اگر چه پیش خردمند خامشی ادب است به وقت مصلحت آن به که در سخن کوشی دو چیز طیره عقل است دم فرو بستن به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشی فی الجمله زبان از مکالمه او در کشیدن قوت نداشتم و روی از محاوره او گردانیدن مروت ندانستم که یار موافق بود و ارادت صادق چو جنگ آوری با کسی بر ستیز که از وی گزیرت بود یا گریز به حکم ضرورت سخن گفتم و تفرج کنان بیرون رفتیم در فصل ربیع که صولت برد آرمیده بود و ایام دولت ورد رسیده پیراهن برگ بر درختان چون جامه عید نیک بختان اول اردیبهشت ماه جلالی بلبل گوینده بر منابر قضبان بر گل سرخ از نم اوفتاده لآلی همچو عرق بر عذار شاهد غضبان شب را به بوستان با یکی از دوستان اتفاق مبیت افتاد موضعی خوش و خرم و درختان درهم گفتی که خرده مینا بر خاکش ریخته و عقد ثریا از تارکش آویخته روضة ماء نهرها سلسال دوحة سجع طیرها موزون آن پر از لاله های رنگارنگ وین پر از میوه های گوناگون باد در سایه درختانش گسترانیده فرش بوقلمون بامدادان که خاطر باز آمدن بر رای نشستن غالب آمد دیدمش دامنی گل و ریحان و سنبل و ضیمران فراهم آورده و رغبت شهر کرده گفتم گل بستان را چنان که دانی بقایی و عهد گلستان را وفایی نباشد و حکما گفته اند هر چه نپاید دلبستگی را نشاید گفتا طریق چیست گفتم برای نزهت ناظران و فسحت حاضران کتاب گلستان توانم تصنیف کردن که باد خزان را بر ورق او دست تطاول نباشد و گردش زمان عیش ربیعش را به طیش خریف مبدل نکند به چه کار آیدت ز گل طبقی از گلستان من ببر ورقی گل همین پنج روز و شش باشد وین گلستان همیشه خوش باشد حالی که من این بگفتم دامن گل بریخت و در دامنم آویخت که الکریم إذا وعد وفا فصلی در همان روز اتفاق بیاض افتاد در حسن معاشرت و آداب محاورت در لباسی که متکلمان را به کار آید و مترسلان را بلاغت بیفزاید فی الجمله هنوز از گل بستان بقیتی موجود بود که کتاب گلستان تمام شد و تمام آن گه شود به حقیقت که پسندیده آید در بارگاه شاه جهان پناه سایه کردگار و پرتو لطف پروردگار ذخر زمان و کهف امان المؤید من السماء المنصور علی الأعداء عضد الدولة القاهرة سراج الملة الباهرة جمال الأنام مفخر الإسلام سعد بن الاتابک الاعظم شاهنشاه المعظم مولیٰ ملوک العرب و العجم سلطان البر و البحر وارث ملک سلیمان مظفرالدین أبی بکر بن سعد بن زنگی أدام الله إقبالهما و ضاعف جلالهما و جعل إلیٰ کل خیر مآلهما و به کرشمه لطف خداوندی مطالعه فرماید گر التفات خداوندی اش بیاراید نگارخانه چینی و نقش ارتنگی ست امید هست که روی ملال در نکشد از این سخن که گلستان نه جای دلتنگی ست علی الخصوص که دیباچه همایونش به نام سعد ابوبکر سعد بن زنگی ست دیگر عروس فکر من از بی جمالی سر بر نیارد و دیده یأس از پشت پای خجالت بر ندارد و در زمره صاحب دلان متجلی نشود مگر آن گه که متحلي گردد به زیور قبول امیر کبیر عالم عادل مؤید مظفر منصور ظهیر سریر سلطنت و مشیر تدبیر مملکت کهف الفقرا ملاذ الغربا مربی الفضلا محب الأتقیا افتخار آل فارس یمین الملک ملک الخواص فخر الدولة و الدین غیاث الإسلام و المسلمین عمدة الملوک و السلاطین ابوبکر بن أبي نصر أطال الله عمره و أجل قدره و شرح صدره و ضاعف أجره که ممدوح اکابر آفاق است و مجموع مکارم اخلاق هر که در سایه عنایت اوست گنهش طاعت است و دشمن دوست به هر یک از سایر بندگان حواشی خدمتی متعین است که اگر در ادای برخی از آن تهاون و تکاسل روا دارند در معرض خطاب آیند و در محل عتاب مگر بر این طایفه درویشان که شکر نعمت بزرگان واجب است و ذکر جمیل و دعای خیر و اداء چنین خدمتی در غیبت اولی ٰتر است که در حضور که آن به تصنع نزدیک است و این از تکلف دور پشت دوتای فلک راست شد از خرمی تا چو تو فرزند زاد مادر ایام را حکمت محض است اگر لطف جهان آفرین خاص کند بنده ای مصلحت عام را دولت جاوید یافت هر که نکونام زیست کز عقبش ذکر خیر زنده کند نام را وصف تو را گر کنند ور نکنند اهل فضل حاجت مشاطه نیست روی دلارام را تقصیر و تقاعدی که در مواظبت خدمت بارگاه خداوندی می رود بنا بر آن است که طایفه ای از حکماء هندوستان در فضایل بزرجمهر سخن می گفتند به آخر جز این عیبش ندانستند که در سخن گفتن بطی است یعنی درنگ بسیار می کند و مستمع را بسی منتظر باید بودن تا تقریر سخنی کند بزرجمهر بشنید و گفت اندیشه کردن که چه گویم به از پشیمانی خوردن که چرا گفتم سخندان پرورده پیر کهن بیندیشد آن گه بگوید سخن مزن تا توانی به گفتار دم نکو گوی گر دیر گویی چه غم بیندیش وآن گه بر آور نفس وز آن پیش بس کن که گویند بس به نطق آدمی بهتر است از دواب دواب از تو به گر نگویی صواب فکیف در نظر اعیان حضرت خداوندی عز نصره که مجمع اهل دل است و مرکز علمای متبحر اگر در سیاقت سخن دلیری کنم شوخی کرده باشم و بضاعت مزجاة به حضرت عزیز آورده و شبه در جوهریان جویٖ نیارد و چراغ پیش آفتاب پرتوی ندارد و مناره بلند بر دامن کوه الوند پست نماید هر که گردن به دعوی افرازد خویشتن را به گردن اندازد سعدی افتاده ای ست آزاده کس نیاید به جنگ افتاده اول اندیشه وآن گهی گفتار پای بست آمده ست و پس دیوار نخل بندی دانم ولی نه در بستان و شاهدی فروشم ولیکن نه در کنعان لقمان را گفتند حکمت از که آموختی گفت از نابینایان که تا جای نبینند پای ننهند قدم الخروج قبل الولوج مردیت بیازمای وآن گه زن کن گر چه شاطر بود خروس به جنگ چه زند پیش باز رویین چنگ گربه شیر است در گرفتن موش لیک موش است در مصاف پلنگ اما به اعتماد سعت اخلاق بزرگان که چشم از عوایب زیردستان بپوشند و در افشای جرایم کهتران نکوشند کلمه ای چند به طریق اختصار از نوادر و امثال و شعر و حکایات و سیر ملوک ماضی رحمهم الله در این کتاب درج کردیم و برخی از عمر گرانمایه بر او خرج موجب تصنیف کتاب این بود و بالله التوفیق بماند سال ها این نظم و ترتیب ز ما هر ذره خاک افتاده جایی غرض نقشی ست کز ما باز ماند که هستی را نمی بینم بقایی مگر صاحب دلی روزی به رحمت کند در کار درویشان دعایی امعان نظر در ترتیب کتاب و تهذیب ابواب ایجاز سخن مصلحت دید تا بر این روضه غنا و حدیقه غلبا چون بهشت هشت باب اتفاق افتاد از آن مختصر آمد تا به ملال نینجامد باب اول در سیرت پادشاهان باب دوم در اخلاق درویشان باب سوم در فضیلت قناعت باب چهارم در فواید خاموشی باب پنجم در عشق و جوانی باب ششم در ضعف و پیری باب هفتم در تأثیر تربیت باب هشتم در آداب صحبت در این مدت که ما را وقت خوش بود ز هجرت شش صد و پنجاه و شش بود مراد ما نصیحت بود و گفتیم حوالت با خدا کردیم و رفتیم # سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۱ پادشاهی را شنیدم به کشتن اسیری اشارت کرد بیچاره در آن حالت نومیدی ملک را دشنام دادن گرفت و سقط گفتن که گفته اند هر که دست از جان بشوید هر چه در دل دارد بگوید وقت ضرورت چو نماند گریز دست بگیرد سر شمشیر تیز إذا ییس الإنسان طال لسانه کسنور مغلوب یصول علی الکلب ملک پرسید چه می گوید یکی از وزرای نیک محضر گفت ای خداوند همی گوید و الکاظمین الغیظ و العافین عن الناس ملک را رحمت آمد و از سر خون او درگذشت وزیر دیگر که ضد او بود گفت ابنای جنس ما را نشاید در حضرت پادشاهان جز به راستی سخن گفتن این ملک را دشنام داد و ناسزا گفت ملک روی از این سخن در هم آورد و گفت آن دروغ وی پسندیده تر آمد مرا زین راست که تو گفتی که روی آن در مصلحتی بود و بنای این بر خبثی و خردمندان گفته اند دروغی مصلحت آمیز به که راستی فتنه انگیز هر که شاه آن کند که او گوید حیف باشد که جز نکو گوید بر طاق ایوان فریدون نبشته بود جهان ای برادر نماند به کس دل اندر جهان آفرین بند و بس مکن تکیه بر ملک دنیا و پشت که بسیار کس چون تو پرورد و کشت چو آهنگ رفتن کند جان پاک چه بر تخت مردن چه بر روی خاک # سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۲ یکی از ملوک خراسان محمود سبکتگین را به خواب چنان دید که جمله وجود او ریخته بود و خاک شده مگر چشمان او که همچنان در چشم خانه همی گردید و نظر می کرد سایر حکما از تأویل این فروماندند مگر درویشی که به جای آورد و گفت هنوز نگران است که ملکش با دگران است بس نامور به زیر زمین دفن کرده اند کز هستی اش به روی زمین بر نشان نماند وآن پیر لاشه را که سپردند زیر گل خاکش چنان بخورد کزو استخوان نماند زنده ست نام فرخ نوشین روان به خیر گرچه بسی گذشت که نوشین روان نماند خیری کن ای فلان و غنیمت شمار عمر زآن پیشتر که بانگ بر آید فلان نماند # سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۳ ملک زاده ای را شنیدم که کوتاه بود و حقیر و دیگر برادران بلند و خوب روی باری پدر به کراهت و استحقار درو نظر می کرد پسر به فراست و استبصار به جای آورد و گفت ای پدر کوتاه خردمند به که نادان بلند نه هر چه به قامت مهتر به قیمت بهتر الشاة نظیفة و الفیل جیفة اقل جبال الارض طور و انه لاعظم عندالله قدرا و منزلا آن شنیدی که لاغری دانا گفت باری به ابلهی فربه اسب تازی وگر ضعیف بود همچنان از طویله ای خر به پدر بخندید و ارکان دولت پسندیدند و برادران به جان برنجیدند تا مرد سخن نگفته باشد عیب و هنرش نهفته باشد هر پیسه گمان مبر نهالی باشد که پلنگ خفته باشد شنیدم که ملک را در آن قرب دشمنی صعب روی نمود چون لشکر از هر دو طرف روی در هم آوردند اول کسی که به میدان در آمد این پسر بود گفت آن نه من باشم که روز جنگ بینی پشت من آن منم گر در میان خاک و خون بینی سری کانکه جنگ آرد به خون خویش بازی می کند روز میدان و آن که بگریزد به خون لشکری این بگفت و بر سپاه دشمن زد و تنی چند مردان کاری بینداخت چون پیش پدر آمد زمین خدمت ببوسید و گفت ای که شخص منت حقیر نمود تا درشتی هنر نپنداری اسب لاغرمیان به کار آید روز میدان نه گاو پرواری آورده اند که سپاه دشمن بسیار بود و اینان اندک جماعتی آهنگ گریز کردند پسر نعره زد و گفت ای مردان بکوشید یا جامه زنان بپوشید سواران را به گفتن او تهور زیادت گشت و به یک بار حمله آوردند شنیدم که هم در آن روز بر دشمن ظفر یافتند ملک سر و چشمش ببوسید و در کنار گرفت و هر روز نظر بیش کرد تا ولیعهد خویش کرد برادران حسد بردند و زهر در طعامش کردند خواهر از غرفه بدید دریچه بر هم زد پسر دریافت و دست از طعام کشید و گفت محالست که هنرمندان بمیرند و بی هنران جای ایشان بگیرند کس نیاید به زیر سایه بوم ور همای از جهان شود معدوم پدر را از این حال آگهی دادند برادرانش را بخواند و گوشمالی به واجب بداد پس هر یکی را از اطراف بلاد حصه معین کرد تا فتنه بنشست و نزاع برخاست که ده درویش در گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند نیم نانی گر خورد مرد خدا بذل درویشان کند نیمی دگر ملک اقلیمی بگیرد پادشاه همچنان در بند اقلیمی دگر # سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۴ طایفه دزدان عرب بر سر کوهی نشسته بودند و منفذ کاروان بسته و رعیت بلدان از مکاید ایشان مرعوب و لشکر سلطان مغلوب به حکم آنکه ملاذی منیع از قله کوهی گرفته بودند و ملجأ و مأوای خود ساخته مدبران ممالک آن طرف در دفع مضرت ایشان مشاورت همی کردند که اگر این طایفه هم برین نسق روزگاری مداومت نمایند مقاومت ممتنع گردد درختی که اکنون گرفته ست پای به نیروی شخصی برآید ز جای و گر همچنان روزگاری هلی به گردونش از بیخ بر نگسلی سر چشمه شاید گرفتن به بیل چو پر شد نشاید گذشتن به پیل سخن بر این مقرر شد که یکی به تجسس ایشان برگماشتند و فرصت نگاه می داشتند تا وقتی که بر سر قومی رانده بودند و مقام خالی مانده تنی چند مردان واقعه دیده جنگ آزموده را بفرستادند تا در شعب جبل پنهان شدند شبانگاهی که دزدان باز آمدند سفرکرده و غارت آورده سلاح از تن بگشادند و رخت و غنیمت بنهادند نخستین دشمنی که بر سر ایشان تاختن آورد خواب بود چندان که پاسی از شب در گذشت قرص خورشید در سیاهی شد یونس اندر دهان ماهی شد مردان دلاور از کمین به در جستند و دست یکان یکان بر کتف بستند و بامدادان به درگاه ملک حاضر آوردند همه را به کشتن اشارت فرمود اتفاقا در آن میان جوانی بود میوه عنفوان شبابش نورسیده و سبزه گلستان عذارش نودمیده یکی از وزرا پای تخت ملک را بوسه داد و روی شفاعت بر زمین نهاد و گفت این پسر هنوز از باغ زندگانی بر نخورده و از ریعان جوانی تمتع نیافته توقع به کرم و اخلاق خداوندی ست که به بخشیدن خون او بر بنده منت نهد ملک روی از این سخن در هم کشید و موافق رای بلندش نیامد و گفت پرتو نیکان نگیرد هر که بنیادش بد است تربیت نااهل را چون گردکان بر گنبد است نسل فساد اینان منقطع کردن اولی تر است و بیخ تبار ایشان بر آوردن که آتش نشاندن و اخگر گذاشتن و افعی کشتن و بچه نگه داشتن کار خردمندان نیست ابر اگر آب زندگی بارد هرگز از شاخ بید بر نخوری با فرومایه روزگار مبر کز نی بوریا شکر نخوری وزیر این سخن بشنید طوعا و کرها بپسندید و بر حسن رای ملک آفرین خواند و گفت آنچه خداوند دام ملکه فرمود عین حقیقت است که اگر در صحبت آن بدان تربیت یافتی طبیعت ایشان گرفتی و یکی از ایشان شدی اما بنده امیدوار است که در صحبت صالحان تربیت پذیرد و خوی خردمندان گیرد که هنوز طفل است و سیرت بغی و عناد در نهاد او متمکن نشده و در خبر است کل مولود یولد علی الفطرة فأبواه یهودانه و ینصرانه و یمجسانه با بدان یار گشت همسر لوط خاندان نبوتش گم شد سگ اصحاب کهف روزی چند پی نیکان گرفت و مردم شد این بگفت و طایفه ای از ندمای ملک با وی به شفاعت یار شدند تا ملک از سر خون او درگذشت و گفت بخشیدم اگرچه مصلحت ندیدم دانی که چه گفت زال با رستم گرد دشمن نتوان حقیر و بیچاره شمرد دیدیم بسی که آب سرچشمه خرد چون بیشتر آمد شتر و بار ببرد فی الجمله پسر را به ناز و نعمت بر آوردند و استادان به تربیت او نصب کردند تا حسن خطاب و رد جواب و آداب خدمت ملوکش در آموختند و در نظر همگنان پسندیده آمد باری وزیر از شمایل او در حضرت ملک شمه ای می گفت که تربیت عاقلان در او اثر کرده است و جهل قدیم از جبلت او به در برده ملک را تبسم آمد و گفت عاقبت گرگ زاده گرگ شود گرچه با آدمی بزرگ شود سالی دو بر این بر آمد طایفه اوباش محلت بدو پیوستند و عقد موافقت بستند تا به وقت فرصت وزیر و هر دو پسرش را بکشت و نعمت بی قیاس برداشت و در مغاره دزدان به جای پدر بنشست و عاصی شد ملک دست تحیر به دندان گزیدن گرفت و گفت شمشیر نیک از آهن بد چون کند کسی ناکس به تربیت نشود ای حکیم کس باران که در لطافت طبعش خلاف نیست در باغ لاله روید و در شوره بوم خس زمین شوره سنبل بر نیارد در او تخم و عمل ضایع مگردان نکویی با بدان کردن چنان است که بد کردن به جای نیک مردان # سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۵ سرهنگ زاده ای را بر در سرای اغلمش دیدم که عقل و کیاستی و فهم و فراستی زاید الوصف داشت هم از عهد خردی آثار بزرگی در ناصیه او پیدا بالای سرش ز هوشمندی می تافت ستاره بلندی فی الجمله مقبول نظر سلطان آمد که جمال صورت و معنی داشت و خردمندان گفته اند توانگری به هنر است نه به مال و بزرگی به عقل نه به سال ابنای جنس او بر منصب او حسد بردند و به خیانتی متهم کردند و در کشتن او سعی بی فایده نمودند دشمن چه زند چو مهربان باشد دوست ملک پرسید که موجب خصمی اینان در حق تو چیست گفت در سایه دولت خداوندی دام ملکه همگنان را راضی کردم مگر حسود را که راضی نمی شود الا به زوال نعمت من و اقبال و دولت خداوند باد توانم آنکه نیازارم اندرون کسی حسود را چه کنم کو ز خود به رنج در است بمیر تا برهی ای حسود کاین رنجی ست که از مشقت آن جز به مرگ نتوان رست شوربختان به آرزو خواهند مقبلان را زوال نعمت و جاه گر نبیند به روز شپره چشم چشمه آفتاب را چه گناه راست خواهی هزار چشم چنان کور بهتر که آفتاب سیاه # سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۶ یکی را از ملوک عجم حکایت کنند که دست تطاول به مال رعیت دراز کرده بود و جور و اذیت آغاز کرده تا به جایی که خلق از مکاید فعلش به جهان برفتند و از کربت جورش راه غربت گرفتند چون رعیت کم شد ارتفاع ولایت نقصان پذیرفت و خزانه تهی ماند و دشمنان زور آوردند هر که فریاد رس روز مصیبت خواهد گو در ایام سلامت به جوانمردی کوش بنده حلقه به گوش ار ننوازی برود لطف کن لطف که بیگانه شود حلقه به گوش باری به مجلس او در کتاب شاهنامه همی خواندند در زوال مملکت ضحاک و عهد فریدون وزیر ملک را پرسید هیچ توان دانستن که فریدون که گنج و ملک و حشم نداشت چگونه بر او مملکت مقرر شد گفت آن چنان که شنیدی خلقی بر او به تعصب گرد آمدند و تقویت کردند و پادشاهی یافت گفت ای ملک چو گرد آمدن خلقی موجب پادشاهیست تو مر خلق را پریشان برای چه می کنی مگر سر پادشاهی کردن نداری همان به که لشکر به جان پروری که سلطان به لشکر کند سروری ملک گفت موجب گرد آمدن سپاه و رعیت چه باشد گفت پادشه را کرم باید تا بر او گرد آیند و رحمت تا در پناه دولتش ایمن نشینند و ترا این هر دو نیست نکند جورپیشه سلطانی که نیاید ز گرگ چوپانی پادشاهی که طرح ظلم افکند پای دیوار ملک خویش بکند ملک را پند وزیر ناصح موافق طبع مخالف نیامد روی از این سخن در هم کشید و به زندانش فرستاد بسی بر نیامد که بنی عم سلطان به منازعت خاستند و ملک پدر خواستند قومی که از دست تطاول او به جان آمده بودند و پریشان شده بر ایشان گرد آمدند و تقویت کردند تا ملک از تصرف این به در رفت و بر آنان مقرر شد پادشاهی کاو روا دارد ستم بر زیردست دوستدارش روز سختی دشمن زورآورست با رعیت صلح کن وز جنگ خصم ایمن نشین زان که شاهنشاه عادل را رعیت لشکرست # سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۷ پادشاهی با غلامی عجمی در کشتی نشست و غلام دیگر دریا را ندیده بود و محنت کشتی نیازموده گریه و زاری درنهاد و لرزه بر اندامش اوفتاد چندان که ملاطفت کردند آرام نمی گرفت و عیش ملک از او منغص بود چاره ندانستند حکیمی در آن کشتی بود ملک را گفت اگر فرمان دهی من او را به طریقی خامش گردانم گفت غایت لطف و کرم باشد بفرمود تا غلام به دریا انداختند باری چند غوطه خورد مویش گرفتند و پیش کشتی آوردند به دو دست در سکان کشتی آویخت چون برآمد به گوشه ای بنشست و قرار یافت ملک را عجب آمد پرسید در این چه حکمت بود گفت از اول محنت غرقه شدن ناچشیده بود و قدر سلامت کشتی نمی دانست همچنین قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید ای سیر تو را نان جوین خوش ننماید معشوق من است آن که به نزدیک تو زشت است حوران بهشتی را دوزخ بود اعراف از دوزخیان پرس که اعراف بهشت است فرق است میان آن که یارش در بر تا آن که دو چشم انتظارش بر در # سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۸ هرمز را گفتند وزیران پدر را چه خطا دیدی که بند فرمودی گفت خطایی معلوم نکردم ولیکن دیدم که مهابت من در دل ایشان بی کران است و بر عهد من اعتماد کلی ندارند ترسیدم از بیم گزند خویش آهنگ هلاک من کنند پس قول حکما را کار بستم که گفته اند از آن کز تو ترسد بترس ای حکیم وگر با چون او صد برآیی به جنگ از آن مار بر پای راعی زند که ترسد سرش را بکوبد به سنگ نبینی که چون گربه عاجز شود برآرد به چنگال چشم پلنگ # سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۹ یکی از ملوک عرب رنجور بود در حالت پیری و امید زندگانی قطع کرده که سواری از در درآمد و بشارت داد که فلان قلعه را به دولت خداوند گشادیم و دشمنان اسیر آمدند و سپاه و رعیت آن طرف به جملگی مطیع فرمان گشتند ملک نفسی سرد بر آورد و گفت این مژده مرا نیست دشمنانم راست یعنی وارثان مملکت بدین امید به سر شد دریغ عمر عزیز که آنچه در دلم است از درم فراز آید امید بسته بر آمد ولی چه فایده زانک امید نیست که عمر گذشته باز آید کوس رحلت بکوفت دست اجل ای دو چشمم وداع سر بکنید ای کف دست و ساعد و بازو همه تودیع یکدگر بکنید بر من اوفتاده دشمن کام آخر ای دوستان گذر بکنید روزگارم بشد به نادانی من نکردم شما حذر بکنید # سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۱۰ بر بالین تربت یحیی پیغامبر -علیه السلام- معتکف بودم در جامع دمشق که یکی از ملوک عرب که به بی انصافی منسوب بود اتفاقا به زیارت آمد و نماز و دعا کرد و حاجت خواست درویش و غنی بنده این خاک درند و آنان که غنی ترند محتاج ترند آن گه مرا گفت از آن جا که همت درویشان است و صدق معاملت ایشان خاطری همراه من کنید که از دشمنی صعب اندیشناکم گفتمش بر رعیت ضعیف رحمت کن تا از دشمن قوی زحمت نبینی به بازوان توانا و قوت سر دست خطاست پنجه مسکین ناتوان بشکست نترسد آن که بر افتادگان نبخشاید که گر ز پای در آید کسش نگیرد دست هر آن که تخم بدی کشت و چشم نیکی داشت دماغ بیهده پخت و خیال باطل بست ز گوش پنبه برون آر و داد خلق بده وگر تو می ندهی داد روز دادی هست بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهند آدمی # سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۱۱ درویشی مستجاب الدعوة در بغداد پدید آمد حجاج یوسف را خبر کردند بخواندش و گفت دعای خیری بر من بکن گفت خدایا جانش بستان گفت از بهر خدای این چه دعاست گفت این دعای خیر است تو را و جمله مسلمانان را ای زبردست زیردست آزار گرم تا کی بماند این بازار به چه کار آیدت جهانداری مردنت به که مردم آزاری # سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۱۲ یکی از ملوک بی انصاف پارسایی را پرسید از عبادت ها کدام فاضل تر است گفت تو را خواب نیمروز تا در آن یک نفس خلق را نیازاری ظالمی را خفته دیدم نیمروز گفتم این فتنه است خوابش برده به وآنکه خوابش بهتر از بیداری است آن چنان بد زندگانی مرده به # سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۱۳ یکی از ملوک را شنیدم که شبی در عشرت روز کرده بود و در پایان مستی همی گفت ما را به جهان خوش تر از این یک دم نیست کز نیک و بد اندیشه و از کس غم نیست درویشی به سرما برون خفته بود و گفت ای آن که به اقبال تو در عالم نیست گیرم که غمت نیست غم ما هم نیست ملک را خوش آمد صره ای هزار دینار از روزن برون داشت که دامن بدار ای درویش گفت دامن از کجا آرم که جامه ندارم ملک را بر حال ضعیف او رقت زیادت شد و خلعتی بر آن مزید کرد و پیشش فرستاد درویش مر آن نقد و جنس را به اندک زمان بخورد و پریشان کرد و باز آمد قرار بر کف آزادگان نگیرد مال نه صبر در دل عاشق نه آب در غربال در حالتی که ملک را پروای او نبود حال بگفتند به هم بر آمد و روی ازو در هم کشید و زین جا گفته اند اصحاب فطنت و خبرت که از حدت و سورت پادشاهان بر حذر باید بودن که غالب همت ایشان به معظمات امور مملکت متعلق باشد و تحمل ازدحام عوام نکند حرامش بود نعمت پادشاه که هنگام فرصت ندارد نگاه مجال سخن تا نبینی ز پیش به بیهوده گفتن مبر قدر خویش گفت این گدای شوخ مبذر را که چندان نعمت به چندین مدت برانداخت برانید که خزانه بیت المال لقمه مساکین است نه طعمه اخوان الشیاطین ابلهی کو روز روشن شمع کافوری نهد زود بینی کش به شب روغن نباشد در چراغ یکی از وزرای ناصح گفت ای خداوند مصلحت آن بینم که چنین کسان را وجه کفاف به تفاریق مجرا دارند تا در نفقه اسراف نکنند اما آنچه فرمودی از زجر و منع مناسب حال ارباب همت نیست یکی را به لطف اومیدوار گردانیدن و باز به نومیدی خسته کردن به روی خود در طماع باز نتوان کرد چو باز شد به درشتی فراز نتوان کرد کس نبیند که تشنگان حجاز به سر آب شور گرد آیند هر کجا چشمه ای بود شیرین مردم و مرغ و مور گرد آیند # سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۱۴ یکی از پادشاهان پیشین در رعایت مملکت سستی کردی و لشکر به سختی داشتی لاجرم دشمنی صعب روی نهاد همه پشت بدادند چو دارند گنج از سپاهی دریغ دریغ آیدش دست بردن به تیغ یکی را از آنان که غدر کردند با من دم دوستی بود ملامت کردم و گفتم دون است و بی سپاس و سفله و ناحق شناس که به اندک تغیر حال از مخدوم قدیم برگردد و حقوق نعمت سال ها در نوردد گفت ار به کرم معذور داری شاید که اسبم در این واقعه بی جو بود و نمدزین به گرو و سلطان که به زر بر سپاهی بخیلی کند با او به جان جوانمردی نتوان کرد زر بده مرد سپاهی را تا سر بنهد و گرش زر ندهی سر بنهد در عالم اذا شبع الکمی یصول بطشا و خاوی البطن یبطش بالفرار # سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۱۵ یکی از وزرا معزول شد و به حلقه درویشان درآمد اثر برکت صحبت ایشان در او سرایت کرد و جمعیت خاطرش دست داد ملک بار دیگر بر او دل خوش کرد و عمل فرمود قبولش نیامد و گفت معزولی به نزد خردمندان بهتر که مشغولی آنان که به کنج عافیت بنشستند دندان سگ و دهان مردم بستند کاغذ بدریدند و قلم بشکستند وز دست زبان حرف گیران رستند ملک گفتا هر آینه ما را خردمندی کافی باید که تدبیر مملکت را بشاید گفت ای ملک نشان خردمند کافی جز آن نیست که به چنین کارها تن ندهد همای بر همه مرغان از آن شرف دارد که استخوان خورد و جانور نیازارد سیه گوش را گفتند تو را ملازمت صحبت شیر به چه وجه اختیار افتاد گفت تا فضله صیدش می خورم و ز شر دشمنان در پناه صولت او زندگانی می کنم گفتندش اکنون که به ظل حمایتش در آمدی و به شکر نعمتش اعتراف کردی چرا نزدیک تر نیایی تا به حلقه خاصانت در آرد و از بندگان مخلصت شمارد گفت همچنان از بطش او ایمن نیستم اگر صد سال گبر آتش فروزد اگر یک دم در او افتد بسوزد افتد که ندیم حضرت سلطان را زر بیاید و باشد که سر برود و حکما گفته اند از تلون طبع پادشاهان بر حذر باید بودن که وقتی به سلامی برنجند و دیگر وقت به دشنامی خلعت دهند و آورده اند که ظرافت بسیار کردن هنر ندیمان است و عیب حکیمان تو بر سر قدر خویشتن باش و وقار بازی و ظرافت به ندیمان بگذار # سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۱۶ یکی از رفیقان شکایت روزگار نامساعد به نزد من آورد که کفاف اندک دارم و عیال بسیار و طاقت بار فاقه نمی آرم و بارها در دلم آمد که به اقلیمی دیگر نقل کنم تا در هر آن صورت که زندگانی کرده شود کسی را بر نیک و بد من اطلاع نباشد بس گرسنه خفت و کس ندانست که کیست بس جان به لب آمد که بر او کس نگریست باز از شماتت اعدا بر اندیشم که به طعنه در قفای من بخندند و سعی مرا در حق عیال بر عدم مروت حمل کنند و گویند مبین آن بی حمیت را که هرگز نخواهد دید روی نیکبختی که آسانی گزیند خویشتن را زن و فرزند بگذارد به سختی و در علم محاسبت چنان که معلوم است چیزی دانم و گر به جاه شما جهتی معین شود که موجب جمعیت خاطر باشد بقیت عمر از عهده شکر آن نعمت برون آمدن نتوانم گفتم عمل پادشاه ای برادر دو طرف دارد امید و بیم یعنی امید نان و بیم جان و خلاف رای خردمندان باشد بدان امید متعرض این بیم شدن کس نیاید به خانه درویش که خراج زمین و باغ بده یا به تشویش و غصه راضی باش یا جگربند پیش زاغ بنه گفت این مناسب حال من نگفتی و جواب سؤال من نیاوردی نشنیده ای که هر که خیانت ورزد پشتش از حساب بلرزد راستی موجب رضای خداست کس ندیدم که گم شد از ره راست و حکما گویند چهار کس از چهار کس به جان برنجند حرامی از سلطان و دزد از پاسبان و فاسق از غماز و روسبی از محتسب و آن را که حساب پاک است از محاسب چه باک است مکن فراخ روی در عمل اگر خواهی که وقت رفع تو باشد مجال دشمن تنگ تو پاک باش و مدار از کس ای برادر باک زنند جامه ناپاک گازران بر سنگ گفتم حکایت آن روباه مناسب حال توست که دیدندش گریزان و بی خویشتن افتان و خیزان کسی گفتش چه آفت است که موجب مخافت است گفتا شنیده ام که شتر را به سخره می گیرند گفت ای سفیه شتر را با تو چه مناسبت است و تو را بدو چه مشابهت گفت خاموش که اگر حسودان به غرض گویند شتر است و گرفتار آیم که را غم تخلیص من دارد تا تفتیش حال من کند و تا تریاق از عراق آورده شود مارگزیده مرده بود تو را هم چنین فضل است و دیانت و تقوی و امانت اما متعنتان در کمین اند و مدعیان گوشه نشین اگر آنچه حسن سیرت توست به خلاف آن تقریر کنند و در معرض خطاب پادشاه افتی در آن حالت مجال مقالت باشد پس مصلحت آن بینم که ملک قناعت را حراست کنی و ترک ریاست گویی به دریا در منافع بی شمار است و گر خواهی سلامت بر کنار است رفیق این سخن بشنید و به هم بر آمد و روی از حکایت من در هم کشید و سخن های رنجش آمیز گفتن گرفت کاین چه عقل و کفایت است و فهم و درایت قول حکما درست آمد که گفته اند دوستان به زندان به کار آیند که بر سفره همه دشمنان دوست نمایند دوست مشمار آن که در نعمت زند لاف یاری و برادرخواندگی دوست آن دانم که گیرد دست دوست در پریشان حالی و درماندگی دیدم که متغیر می شود و نصیحت به غرض می شنود به نزدیک صاحب دیوان رفتم به سابقه معرفتی که در میان ما بود و صورت حالش بیان کردم و اهلیت و استحقاقش بگفتم تا به کاری مختصرش نصب کردند چندی بر این بر آمد لطف طبعش را بدیدند و حسن تدبیرش را بپسندیدند و کارش از آن درگذشت و به مرتبتی والاتر از آن متمکن شد هم چنین نجم سعادتش در ترقی بود تا به اوج ارادت برسید و مقرب حضرت و مشارالیه و معتمد علیه گشت بر سلامت حالش شادمانی کردم و گفتم ز کار بسته میندیش و دل شکسته مدار که آب چشمه حیوان درون تاریکی است الا لایجأرن اخو البلیة فللرحمٰن الطاف خفیة منشین ترش از گردش ایام که صبر تلخ است ولیکن بر شیرین دارد در آن قربت مرا با طایفه ای یاران اتفاق سفر افتاد چون از زیارت مکه باز آمدم دو منزلم استقبال کرد ظاهر حالش را دیدم پریشان و در هیأت درویشان گفتم چه حالت است گفت آن چنان که تو گفتی طایفه ای حسد بردند و به خیانتم منسوب کردند و ملک دام ملکه در کشف حقیقت آن استقصا نفرمود و یاران قدیم و دوستان حمیم از کلمه حق خاموش شدند و صحبت دیرین فراموش کردند نه بینی که پیش خداوند جاه نیایش کنان دست بر بر نهند اگر روزگارش در آرد ز پای همه عالمش پای بر سر نهند فی الجمله به انواع عقوبت گرفتار بودم تا در این هفته که مژده سلامت حجاج برسید از بند گرانم خلاص کرد و ملک موروثم خاص گفتم آن نوبت اشارت من قبولت نیامد که گفتم عمل پادشاهان چون سفر دریاست خطرناک و سودمند یا گنج برگیری یا در طلسم بمیری یا زر به هر دو دست کند خواجه در کنار یا موج روزی افکندش مرده بر کنار مصلحت ندیدم از این بیش ریش درونش به ملامت خراشیدن و نمک پاشیدن بدین کلمه اختصار کردیم ندانستی که بینی بند بر پای چو در گوشت نیامد پند مردم دگر ره چون نداری طاقت نیش مکن انگشت در سوراخ گژدم # سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۱۷ تنی چند از روندگان در صحبت من بودند ظاهر ایشان به صلاح آراسته و یکی را از بزرگان در حق این طایفه حسن ظنی بلیغ و ادراری معین کرده تا یکی از اینان حرکتی کرد نه مناسب حال درویشان ظن آن شخص فاسد شد و بازار اینان کاسد خواستم تا به طریقی کفاف یاران مستخلص کنم آهنگ خدمتش کردم دربانم رها نکرد و جفا کرد و معذورش داشتم که لطیفان گفته اند در میر و وزیر و سلطان را بی وسیلت مگرد پیرامن سگ و دربان چو یافتند غریب این گریبانش گیرد آن دامن چندان که مقربان حضرت آن بزرگ بر حال وقوف من وقوف یافتند و به اکرام درآوردند و برتر مقامی معین کردند اما به تواضع فروتر نشستم و گفتم بگذار که بنده کمینم تا در صف بندگان نشینم گفت الله الله چه جای این سخن است گر بر سر و چشم ما نشینی بارت بکشم که نازنینی فی الجمله بنشستم و از هر دری سخن پیوستم تا حدیث زلت یاران در میان آمد و گفتم چه جرم دید خداوند سابق الانعام که بنده در نظر خویش خوار می دارد خدای راست مسلم بزرگواری و حکم که جرم بیند و نان برقرار می دارد حاکم این سخن را عظیم بپسندید و اسباب معاش یاران فرمود تا بر قاعده ماضی مهیا دارند و مؤونت ایام تعطیل وفا کنند شکر نعمت بگفتم و زمین خدمت ببوسیدم و عذر جسارت بخواستم و در وقت برون آمدن گفتم چو کعبه قبله حاجت شد از دیار بعید روند خلق به دیدارش از بسی فرسنگ تو را تحمل امثال ما بباید کرد که هیچ کس نزند بر درخت بی بر سنگ # سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۱۸ ملک زاده ای گنج فراوان از پدر میراث یافت دست کرم برگشاد و داد سخاوت بداد و نعمت بی دریغ بر سپاه و رعیت بریخت نیاساید مشام از طبله عود بر آتش نه که چون عنبر ببوید بزرگی بایدت بخشندگی کن که دانه تا نیفشانی نروید یکی از جلسای بی تدبیر نصیحتش آغاز کرد که ملوک پیشین مر این نعمت را به سعی اندوخته اند و برای مصلحتی نهاده دست از این حرکت کوتاه کن که واقعه ها در پیش است و دشمنان از پس نباید که وقت حاجت فرو مانی اگر گنجی کنی بر عامیان بخش رسد هر کدخدایی را برنجی چرا نستانی از هر یک جوی سیم که گرد آید تو را هر وقت گنجی ملک روی از این سخن به هم آورد و مر او را زجر فرمود و گفت مرا خداوند تعالیٰ مالک این مملکت گردانیده است تا بخورم و ببخشم نه پاسبان که نگاه دارم قارون هلاک شد که چهل خانه گنج داشت نوشین روان نمرد که نام نکو گذاشت # سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۱۹ آورده اند که نوشین روان عادل را در شکارگاهی صید کباب کردند و نمک نبود غلامی به روستا رفت تا نمک آرد نوشیروان گفت نمک به قیمت بستان تا رسمی نشود و ده خراب نگردد گفتند از این قدر چه خلل آید گفت بنیاد ظلم در جهان اول اندکی بوده است هر که آمد بر او مزیدی کرده تا بدین غایت رسیده اگر ز باغ رعیت ملک خورد سیبی بر آورند غلامان او درخت از بیخ به پنج بیضه که سلطان ستم روا دارد زنند لشکریانش هزار مرغ به سیخ # سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۲۰ غافلی را شنیدم که خانه رعیت خراب کردی تا خزانه سلطان آباد کند بی خبر از قول حکیمان که گفته اند هرکه خدای را -عزوجل- بیازارد تا دل خلقی به دست آرد خداوند تعالیٰ همان خلق را بر او گمارد تا دمار از روزگارش برآرد آتش سوزان نکند با سپند آنچه کند دود دل دردمند سرجمله حیوانات گویند که شیر است و اذل جانوران خر و به اتفاق خر باربر به که شیر مردم در مسکین خر اگر چه بی تمیز است چون بار همی برد عزیز است گاوان و خران باربردار به ز آدمیان مردم آزار باز آمدیم به حکایت وزیر غافل ملک را ذمایم اخلاق او به قراین معلوم شد در شکنجه کشید و به انواع عقوبت بکشت حاصل نشود رضای سلطان تا خاطر بندگان نجویی خواهی که خدای بر تو بخشد با خلق خدای کن نکویی آورده اند که یکی از ستم دیدگان بر سر او بگذشت و در حال تباه او تأمل کرد و گفت نه هرکه قوت بازوی منصبی دارد به سلطنت بخورد مال مردمان به گزاف توان به حلق فرو بردن استخوان درشت ولی شکم بدرد چون بگیرد اندر ناف نماند ستم کار بدروزگار بماند بر او لعنت پایدار # سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۲۱ مردم آزاری را حکایت کنند که سنگی بر سر صالحی زد درویش را مجال انتقام نبود سنگ را نگاه همی داشت تا زمانی که ملک را بر آن لشکری خشم آمد و در چاه کرد درویش اندر آمد و سنگ در سرش کوفت گفتا تو کیستی و مرا این سنگ چرا زدی گفت من فلانم و این همان سنگ است که در فلان تاریخ بر سر من زدی گفت چندین روزگار کجا بودی گفت از جاهت اندیشه همی کردم اکنون که در چاهت دیدم فرصت غنیمت دانستم ناسزایی را که بینی بخت یار عاقلان تسلیم کردند اختیار چون نداری ناخن درنده تیز با ددان آن به که کم گیری ستیز هر که با پولاد بازو پنجه کرد ساعد مسکین خود را رنجه کرد باش تا دستش ببندد روزگار پس به کام دوستان مغزش بر آر # سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۲۲ یکی را از ملوک مرضی هایل بود که اعادت ذکر آن ناکردن اولیٰ طایفه حکمای یونان متفق شدند که مر این درد را دوایی نیست مگر زهره آدمی به چندین صفت موصوف بفرمود طلب کردن دهقان پسری یافتند بر آن صورت که حکیمان گفته بودند پدرش را و مادرش را بخواند و به نعمت بیکران خشنود گردانیدند و قاضی فتویٰ داد که خون یکی از رعیت ریختن سلامت پادشه را روا باشد جلاد قصد کرد پسر سر سوی آسمان بر آورد و تبسم کرد ملک پرسیدش که در این حالت چه جای خندیدن است گفت ناز فرزندان بر پدران و مادران باشد و دعوی پیش قاضی برند و داد از پادشه خواهند اکنون پدر و مادر به علت حطام دنیا مرا به خون درسپردند و قاضی به کشتن فتویٰ داد و سلطان مصالح خویش اندر هلاک من همی بیند به جز خدای عزوجل پناهی نمی بینم پیش که بر آورم ز دستت فریاد هم پیش تو از دست تو گر خواهم داد سلطان را دل از این سخن به هم بر آمد و آب در دیده بگردانید و گفت هلاک من اولیٰ تر است از خون بی گناهی ریختن سر و چشمش ببوسید و در کنار گرفت و نعمت بی اندازه بخشید و آزاد کرد و گویند هم در آن هفته شفا یافت هم چنان در فکر آن بیتم که گفت پیل بانی بر لب دریای نیل زیر پایت گر بدانی حال مور هم چو حال توست زیر پای پیل # سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۲۳ یکی از بندگان عمرو لیث گریخته بود کسان در عقبش برفتند و باز آوردند وزیر را با وی غرضی بود و اشارت به کشتن فرمود تا دگر بندگان چنین فعل روا ندارند بنده پیش عمرو سر بر زمین نهاد و گفت هر چه رود بر سرم چون تو پسندی رواست بنده چه دعوی کند حکم خداوند راست اما به موجب آن که پرورده نعمت این خاندانم نخواهم که در قیامت به خون من گرفتار آیی اجازت فرمای تا وزیر را بکشم آن گه به قصاص او بفرمای خون مرا ریختن تا به حق کشته باشی ملک را خنده گرفت وزیر را گفت چه مصلحت می بینی گفت ای خداوند جهان از بهر خدای این شوخ دیده را به صدقات گور پدر آزاد کن تا مرا در بلایی نیفکند گناه از من است و قول حکما معتبر که گفته اند چو کردی با کلوخ انداز پیکار سر خود را به نادانی شکستی چو تیر انداختی بر روی دشمن چنین دان کاندر آماجش نشستی # سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۲۴ ملک زوزن را خواجه ای بود کریم النفس نیک محضر که همگنان را در مواجهه خدمت کردی و در غیبت نکویی گفتی اتفاقا از او حرکتی در نظر سلطان ناپسند آمد مصادره فرمود و عقوبت کرد و سرهنگان ملک به سوابق نعمت او معترف بودند و به شکر آن مرتهن در مدت توکیل او رفق و ملاطفت کردندی و زجر و معاقبت روا نداشتندی صلح با دشمن اگر خواهی هر گه که تو را در قفا عیب کند در نظرش تحسین کن سخن آخر به دهان می گذرد موذی را سخنش تلخ نخواهی دهنش شیرین کن آنچه مضمون خطاب ملک بود از عهده بعضی به در آمد و به بقیتی در زندان بماند آورده اند که یکی از ملوک نواحی در خفیه پیامش فرستاد که ملوک آن طرف قدر چنان بزرگوار ندانستند و بی عزتی کردند اگر رای عزیز فلان احسن الله خلاصه به جانب ما التفاتی کند در رعایت خاطرش هر چه تمام تر سعی کرده شود و اعیان این مملکت به دیدار او مفتقرند و جواب این حرف را منتظر خواجه بر این وقوف یافت و از خطر اندیشید و در حال جوابی مختصر چنان که مصلحت دید بر قفای ورق نبشت و روان کرد یکی از متعلقان واقف شد و ملک را اعلام کرد که فلان را که حبس فرمودی با ملوک نواحی مراسله دارد ملک به هم برآمد و کشف این خبر فرمود قاصد را بگرفتند و رسالت بخواندند نبشته بود که حسن ظن بزرگان بیش از فضیلت ماست و تشریف قبولی که فرمودند بنده را امکان اجابت نیست به حکم آن که پرورده نعمت این خاندان است و به اندک مایه تغیر با ولی نعمت بی وفایی نتوان کرد چنان که گفته اند آن را که به جای توست هر دم کرمی عذرش بنه ار کند به عمری ستمی ملک را سیرت حق شناسی از او پسند آمد و خلعت و نعمت بخشید و عذر خواست که خطا کردم تو را بی جرم و خطا آزردن گفت ای خداوند بنده در این حالت مر خداوند را خطا نمی بیند تقدیر خداوند تعالیٰ بود که مر این بنده را مکروهی برسد پس به دست تو اولی ٰتر که سوابق نعمت بر این بنده داری و ایادی منت و حکما گفته اند گر گزندت رسد ز خلق مرنج که نه راحت رسد ز خلق نه رنج از خدا دان خلاف دشمن و دوست کاین دل هر دو در تصرف اوست گرچه تیر از کمان همی گذرد از کمان دار بیند اهل خرد # سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۲۵ یکی از ملوک عرب شنیدم که متعلقان را همی گفت مرسوم فلان را چندان که هست مضاعف کنید که ملازم درگاه است و مترصد فرمان و دیگر خدمتکاران به لهو و لعب مشغول اند و در ادای خدمت متهاون صاحب دلی بشنید و فریاد و خروش از نهادش بر آمد پرسیدندش چه دیدی گفت مراتب بندگان به درگاه خداوند تعالیٰ همین مثال دارد دو بامداد اگر آید کسی به خدمت شاه سیم هرآینه در وی کند به لطف نگاه مهتری در قبول فرمان است ترک فرمان دلیل حرمان است هر که سیمای راستان دارد سر خدمت بر آستان دارد # سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۲۶ ظالمی را حکایت کنند که هیزم درویشان خریدی به حیف و توانگران را دادی به طرح صاحبدلی بر او گذر کرد و گفت ماری تو که هر که را ببینی بزنی یا بوم که هر کجا نشینی بکنی زورت ار پیش می رود با ما با خداوند غیب دان نرود زورمندی مکن بر اهل زمین تا دعایی بر آسمان نرود حاکم از گفتن او برنجید و روی از نصیحت او در هم کشید و بر او التفات نکرد تا شبی که آتش مطبخ در انبار هیزمش افتاد و سایر املاکش بسوخت وز بستر نرمش به خاکستر گرم نشاند اتفاقا همان شخص بر او بگذشت و دیدش که با یاران همی گفت ندانم این آتش از کجا در سرای من افتاد گفت از دل درویشان حذر کن ز درد درون های ریش که ریش درون عاقبت سر کند به هم بر مکن تا توانی دلی که آهی جهانی به هم بر کند بر تاج کیخسرو نبشته بود چه سال های فراوان و عمر های دراز که خلق بر سر ما بر زمین بخواهد رفت چنان که دست به دست آمده ست ملک به ما به دست های دگر هم چنین بخواهد رفت # سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایتِ شمارهٔ ۲۷ یکی در صنعت کشتی گرفتن سرآمده بود سی صد و شصت بند فاخر بدانستی و هر روز به نوعی از آن کشتی گرفتی مگر گوشه خاطرش با جمال یکی از شاگردان میلی داشت سی صد و پنجاه و نه بندش در آموخت مگر یک بند که در تعلیم آن دفع انداختی و تأخیر کردی فی الجمله پسر در قوت و صنعت سر آمد و کسی را در زمان او با او امکان مقاومت نبود تا به حدی که پیش ملک آن روزگار گفته بود استاد را فضیلتی که بر من است از روی بزرگیست و حق تربیت وگرنه به قوت از او کمتر نیستم و به صنعت با او برابرم ملک را این سخن دشخوار آمد فرمود تا مصارعت کنند مقامی متسع ترتیب کردند و ارکان دولت و اعیان حضرت و زورآوران روی زمین حاضر شدند پسر چون پیل مست اندر آمد به صدمتی که اگر کوه رویین بودی از جای بر کندی استاد دانست که جوان به قوت از او برتر است بدان بند غریب که از وی نهان داشته بود با او در آویخت پسر دفع آن ندانست به هم بر آمد استاد به دو دست از زمینش بالای سر برد و فرو کوفت غریو از خلق برخاست ملک فرمود استاد را خلعت و نعمت دادن و پسر را زجر و ملامت کرد که با پرورنده خویش دعوی مقاومت کردی و به سر نبردی گفت ای پادشاه روی زمین به زورآوری بر من دست نیافت بلکه مرا از علم کشتی دقیقه ای مانده بود و همه عمر از من دریغ همی داشت امروز بدان دقیقه بر من غالب آمد گفت از بهر چنین روزی که زیرکان گفته اند دوست را چندان قوت مده که دشمنی کند تواند نشنیده ای که چه گفت آن که از پرورده خویش جفا دید یا وفا خود نبود در عالم یا مگر کس در این زمانه نکرد کس نیاموخت علم تیر از من که مرا عاقبت نشانه نکرد # سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۲۸ درویشی مجرد به گوشه ای نشسته بود پادشاهی بر او بگذشت درویش از آنجا که فراغ ملک قناعت است سر بر نیاورد و التفات نکرد سلطان از آنجا که سطوت سلطنت است برنجید و گفت این طایفه خرقه پوشان امثال حیوان اند و اهلیت و آدمیت ندارند وزیر نزدیکش آمد و گفت ای جوانمرد سلطان روی زمین بر تو گذر کرد چرا خدمتی نکردی و شرط ادب به جای نیاوردی گفت سلطان را بگوی توقع خدمت از کسی دار که توقع نعمت از تو دارد و دیگر بدان که ملوک از بهر پاس رعیت اند نه رعیت از بهر طاعت ملوک پادشه پاسبان درویش است گرچه رامش به فر دولت اوست گوسپند از برای چوپان نیست بلکه چوپان برای خدمت اوست یکی امروز کامران بینی دیگری را دل از مجاهده ریش روزکی چند باش تا بخورد خاک مغز سر خیال اندیش فرق شاهی و بندگی برخاست چون قضای نبشته آمد پیش گر کسی خاک مرده باز کند ننماید توانگر و درویش ملک را گفت درویش استوار آمد گفت از من تمنا بکن گفت آن همی خواهم که دگرباره زحمت من ندهی گفت مرا پندی بده گفت دریاب کنون که نعمتت هست به دست کاین دولت و ملک می رود دست به دست # سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۲۹ یکی از وزرا پیش ذوالنون مصری رفت و همت خواست که روز و شب به خدمت سلطان مشغولم و به خیرش امیدوار و از عقوبتش ترسان ذوالنون بگریست و گفت اگر من خدای را عز و جل چنین پرستیدمی که تو سلطان را از جمله صدیقان بودمی گر نه اومید و بیم راحت و رنج پای درویش بر فلک بودی ور وزیر از خدا بترسیدی هم چنان کز ملک ملک بودی # سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۳۰ پادشاهی به کشتن بی گناهی فرمان داد گفت ای ملک به موجب خشمی که تو را بر من است آزار خود مجوی که این عقوبت بر من به یک نفس به سر آید و بزه آن بر تو جاوید بماند دوران بقا چو باد صحرا بگذشت تلخی و خوشی و زشت و زیبا بگذشت پنداشت ستمگر که جفا بر ما کرد در گردن او بماند و بر ما بگذشت ملک را نصیحت او سودمند آمد و از سر خون او در گذشت # سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۳۱ وزرای نوشیروان در مهمی از مصالح مملکت اندیشه همی کردند و هر یکی از ایشان دگرگونه رای همی زدند و ملک هم چنین تدبیری اندیشه کرد بزرجمهر را رای ملک اختیار آمد وزیران در نهانش گفتند رای ملک را چه مزیت دیدی بر فکر چندین حکیم گفت به موجب آن که انجام کارها معلوم نیست و رای همگان در مشیت است که صواب آید یا خطا پس موافقت رای ملک اولی ٰتر است تا اگر خلاف صواب آید به علت متابعت از معاتبت ایمن باشم خلاف رای سلطان رای جستن به خون خویش باشد دست شستن اگر خود روز را گوید شب است این بباید گفتن آنک ماه و پروین # سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۳۲ شیادی گیسوان بافت که من علویم و با قافله حجاز به شهری در آمد که از حج همی آیم و قصیده ای پیش ملک برد که من گفته ام نعمت بسیارش فرمود و اکرام کرد تا یکی از ندمای حضرت پادشاه که در آن سال از سفر دریا آمده بود گفت من او را عید اضحیٰ در بصره دیدم معلوم شد که حاجی نیست دیگری گفتا پدرش نصرانی بود در ملطیه پس او شریف چگونه صورت بندد و شعرش را به دیوان انوری دریافتند ملک فرمود تا بزنندش و نفی کنند تا چندین دروغ درهم چرا گفت گفت ای خداوند روی زمین یک سخنت دیگر در خدمت بگویم اگر راست نباشد به هر عقوبت که فرمایی سزاوارم گفت بگو تا آن چیست گفت غریبی گرت ماست پیش آورد دو پیمانه آب است و یک چمچه دوغ اگر راست می خواهی از من شنو جهان دیده بسیار گوید دروغ ملک را خنده گرفت و گفت از این راست تر سخن تا عمر او بوده باشد نگفته است فرمود تا آنچه مأمول اوست مهیا دارند و به خوشی برود # سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۳۳ یکی از وزرا به زیردستان رحم کردی و صلاح ایشان را به خیر توسط نمودی اتفاقا به خطاب ملک گرفتار آمد همگنان در مواجب استخلاص او سعی کردند و موکلان در معاقبتش ملاطفت نمودند و بزرگان شکر سیرت خوبش به افواه بگفتند تا ملک از سر عتاب او درگذشت صاحبدلی بر این اطلاع یافت و گفت ﺗﺎ دل دوﺳﺘﺎن ﺑﻪ دﺳﺖ ﺁری ﺑﻮﺳﺘﺎن ﭘﺪر ﻓﺮوﺧﺘﻪ ﺑﻪ پختن دیگ نیکخواهان را هر چه رخت سراست سوخته به ﺑﺎ ﺑﺪاﻧﺪﻳﺶ هم ﻧﻜﻮﻳﻰ کن دهن ﺳﮓ ﺑﻪ ﻟﻘﻤﻪ دوﺧﺘﻪ ﺑﻪ # سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۳۴ یکی از پسران هارون الرشید پیش پدر آمد خشم آلود که فلان سرهنگ زاده مرا دشنام مادر داد هارون ارکان دولت را گفت جزای چنین کس چه باشد یکی اشاره به کشتن کرد و دیگری به زبان بریدن و دیگری به مصادره و نفی هارون گفت ای پسر کرم آن است که عفو کنی و گر نتوانی تو نیزش دشنام مادر ده نه چندان که انتقام از حد درگذرد آن گاه ظلم از طرف ما باشد و دعوی از قبل خصم نه مرد است آن به نزدیک خردمند که با پیل دمان پیکار جوید بلی مرد آن کس است از روی تحقیق که چون خشم آیدش باطل نگوید # سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۳۵ با طایفه بزرگان به کشتی در نشسته بودم زورقی در پی ما غرق شد دو برادر به گردابی در افتادند یکی از بزرگان گفت ملاح را که بگیر این هر دو را که به هر یکی پنجاه دینارت دهم ملاح در آب افتاد و تا یکی را برهانید آن دیگر هلاک شد گفتم بقیت عمرش نمانده بود از این سبب در گرفتن او تأخیر کرد و در آن دگر تعجیل ملاح بخندید و گفت آنچه تو گفتی یقین است و دگر میل خاطر من به رهانیدن این بیشتر بود که وقتی در بیابانی مانده بودم و مرا بر شتری نشاند و از دست آن دگر تازیانه ای خورده ام در طفلی گفتم صدق الله من عمل صالحا فلنفسه و من أساء فعلیهٰا تا توانی درون کس مخراش کاندر این راه خارها باشد کار درویش مستمند بر آر که تو را نیز کارها باشد # سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۳۶ دو برادر یکی خدمت سلطان کردی و دیگر به زور بازو نان خوردی باری این توانگر گفت درویش را که چرا خدمت نکنی تا از مشقت کار کردن برهی گفت تو چرا کار نکنی تا از مذلت خدمت رهایی یابی که خردمندان گفته اند نان خود خوردن و نشستن به که کمرشمشیر زرین به خدمت بستن به دست آهک تفته کردن خمیر به از دست بر سینه پیش امیر عمر گرانمایه در این صرف شد تا چه خورم صیف و چه پوشم شتا ای شکم خیره به تایی بساز تا نکنی پشت به خدمت دو تا # سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۳۷ کسی مژده پیش انوشیروان عادل آورد گفت شنیدم که فلان دشمن تو را خدای عز و جل برداشت گفت هیچ شنیدی که مرا بگذاشت اگر بمرد عدو جای شادمانی نیست که زندگانی ما نیز جاودانی نیست # سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۳۸ گروهی حکما به حضرت کسریٰ در به مصلحتی سخن همی گفتند و بزرگمهر که مهتر ایشان بود خاموش گفتندش چرا با ما در این بحث سخن نگویی گفت وزیران بر مثال اطبااند و طبیب دارو ندهد جز سقیم را پس چو بینم که رای شما بر صواب است مرا بر سر آن سخن گفتن حکمت نباشد چو کاری بی فضول من بر آید مرا در وی سخن گفتن نشاید و گر بینم که نابینا و چاه است اگر خاموش بنشینم گناه است # سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۳۹ هارون الرشید را چون ملک دیار مصر مسلم شد گفت به خلاف آن طاغی که به غرور ملک مصر دعوی خدایی کرد نبخشم این مملکت را مگر به خسیس ترین بندگان سیاهی داشت نام او خصیب در غایت جهل ملک مصر به وی ارزانی داشت و گویند عقل و درایت او تا به جایی بود که طایفه ای حراث مصر شکایت آوردندش که پنبه کاشته بودیم باران بی وقت آمد و تلف شد گفت پشم بایستی کاشتن اگر دانش به روزی در فزودی ز نادان تنگ روزی تر نبودی به نادانان چنان روزی رساند که دانا اندر آن عاجز بماند بخت و دولت به کاردانی نیست جز به تأیید آسمانی نیست اوفتاده ست در جهان بسیار بی تمیز ارجمند و عاقل خوار کیمیاگر به غصه مرده و رنج ابله اندر خرابه یافته گنج # سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۴۰ یکی را از ملوک کنیزکی چینی آوردند خواست تا در حالت مستی با وی جمع آید کنیزک ممانعت کرد ملک در خشم رفت و مر او را به سیاهی بخشید که لب زبرینش از پره بینی درگذشته بود و زیرینش به گریبان فرو هشته هیکلی که صخرالجن از طلعتش برمیدی و عین القطر از بغلش بگندیدی تو گویی تا قیامت زشت رویی بر او ختم است و بر یوسف نکویی چنان که ظریفان گفته اند شخصی نه چنان کریه منظر کز زشتی او خبر توان داد آن گه بغلی نعوذ باللٰه مردار به آفتاب مرداد آورده اند که سیه را در آن مدت نفس طالب بود و شهوت غالب مهرش بجنبید و مهرش برداشت بامدادان که ملک کنیزک را جست و نیافت حکایت بگفتند خشم گرفت و فرمود تا سیاه را با کنیزک استوار ببندند و از بام جوسق به قعر خندق در اندازند یکی از وزرای نیک محضر روی شفاعت بر زمین نهاد و گفت سیاه بیچاره را در این خطایی نیست که سایر بندگان و خدمتکاران به نوازش خداوندی متعودند گفت اگر در مفاوضه او شبی تأخیر کردی چه شدی که من او را افزون از قیمت کنیزک دلداری کردمی گفت ای خداوند روی زمین نشنیده ای تشنه سوخته در چشمه روشن چو رسید تو مپندار که از پیل دمان اندیشد ملحد گرسنه در خانه خالی بر خوان عقل باور نکند کز رمضان اندیشد ملک را این لطیفه پسند آمد و گفت اکنون سیاه تو را بخشیدم کنیزک را چه کنم گفت کنیزک سیاه را بخش که نیم خورده او هم او را شاید هرگز آن را به دوستی مپسند که رود جای ناپسندیده تشنه را دل نخواهد آب زلال نیم خورد دهان گندیده # سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۴۱ اسکندر رومی را پرسیدند دیار مشرق و مغرب به چه گرفتی که ملوک پیشین را خزاین و عمر و ملک و لشکر بیش از این بوده است ایشان را چنین فتحی میسر نشده گفتا به عون خدای عزوجل هر مملکتی را که گرفتم رعیتش نیآزردم و نام پادشاهان جز به نکویی نبردم بزرگش نخوانند اهل خرد که نام بزرگان به زشتی برد # سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۱ یکی از بزرگان گفت پارسایی را چه گویی در حق فلان عابد که دیگران در حق وی به طعنه سخن ها گفته اند گفت بر ظاهرش عیب نمی بینم و در باطنش غیب نمی دانم هر که را جامه پارسا بینی پارسا دان و نیک مرد انگار ور ندانی که در نهانش چیست محتسب را درون خانه چه کار # سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۲ درویشی را دیدم سر بر آستان کعبه همی مالید و می گفت یا غفور یا رحیم تو دانی که از ظلوم جهول چه آید عذر تقصیر خدمت آوردم که ندارم به طاعت استظهار عاصیان از گناه توبه کنند عارفان از عبادت استغفار عابدان جزای طاعت خواهند و بازرگانان بهای بضاعت من بنده امید آورده ام نه طاعت و به دریوزه آمده ام نه به تجارت اصنع بی ما انت اهله بر در کعبه سایلی دیدم که همی گفت و می گرستی خوش می نگویم که طاعتم بپذیر قلم عفو بر گناهم کش # سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۳ عبدالقادر گیلانی را رحمة الله علیه دیدند در حرم کعبه روی بر حصبا نهاده همی گفت ای خداوند ببخشای وگر هرآینه مستوجب عقوبتم در روز قیامتم نابینا برانگیز تا در روی نیکان شرمسار نشوم روی بر خاک عجز می گویم هر سحرگه که باد می آید ای که هرگز فرامشت نکنم هیچت از بنده یاد می آید # سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۴ دزدی به خانه پارسایی در آمد چندان که جست چیزی نیافت دلتنگ شد پارسا خبر شد گلیمی که بر آن خفته بود در راه دزد انداخت تا محروم نشود شنیدم که مردان راه خدای دل دشمنان را نکردند تنگ تو را کی میسر شود این مقام که با دوستانت خلاف است و جنگ مودت اهل صفا چه در روی و چه در قفا نه چنان کز پست عیب گیرند و پیشت بیش میرند در برابر چو گوسپند سلیم در قفا همچو گرگ مردم خوار هر که عیب دگران پیش تو آورد و شمرد بی گمان عیب تو پیش دگران خواهد برد # سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۵ تنی چند از روندگان متفق سیاحت بودند و شریک رنج و راحت خواستم تا مرافقت کنم موافقت نکردند گفتم این از کرم اخلاق بزرگان بدیع است روی از مصاحبت مسکینان تافتن و فایده و برکت دریغ داشتن که من در نفس خویش این قدرت و سرعت می شناسم که در خدمت مردان یار شاطر باشم نه بار خاطر ان لم اکن راکب المواشی اسعیٰ لکم حامل الغواشی یکی زآن میان گفت از این سخن که شنیدی دل تنگ مدار که در این روزها دزدی به صورت درویشان برآمده خود را در سلک صحبت ما منتظم کرد چه دانند مردم که در خانه کیست نویسنده داند که در نامه چیست و از آنجا که سلامت حال درویشان است گمان فضولش نبردند و به یاری قبولش کردند صورت حال عارفان دلق است این قدر بس چو روی در خلق است در عمل کوش و هرچه خواهی پوش تاج بر سر نه و علم بر دوش ترک دنیا و شهوت است و هوس پارسایی نه ترک جامه و بس در قژاکند مرد باید بود بر مخنث سلاح جنگ چه سود روزی تا به شب رفته بودیم و شبانگه به پای حصار خفته که دزد بی توفیق ابریق رفیق برداشت که به طهارت می رود و به غارت می رفت پارسا بین که خرقه در بر کرد جامه کعبه را جل خر کرد چندان که از نظر درویشان غایب شد به برجی بر رفت و درجی بدزدید تا روز روشن شد آن تاریک مبلغی راه رفته بود و رفیقان بی گناه خفته بامدادان همه را به قلعه درآوردند و بزدند و به زندان کردند از آن تاریخ ترک صحبت گفتیم و طریق عزلت گرفتیم والسلامة فی الوحدة چو از قومی یکی بی دانشی کرد نه که را منزلت ماند نه مه را شنیدستی که گاوی در علف خوار بیالاید همه گاوان ده را گفتم سپاس و منت خدای را عزوجل که از برکت درویشان محروم نماندم گرچه به صورت از صحبت وحید افتادم بدین حکایت که گفتی مستفید گشتم و امثال مرا همه عمر این نصیحت به کار آید به یک ناتراشیده در مجلسی برنجد دل هوشمندان بسی اگر برکه ای پر کنند از گلاب سگی در وی افتد کند منجلاب # سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۶ زاهدی مهمان پادشاهی بود چون به طعام بنشستند کمتر از آن خورد که ارادت او بود و چون به نماز برخاستند بیش از آن کرد که عادت او تا ظن صلاحیت در حق او زیادت کنند ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی کاین ره که تو می روی به ترکستان است چون به مقام خویش آمد سفره خواست تا تناولی کند پسری صاحب فراست داشت گفت ای پدر باری به مجلس سلطان در طعام نخوردی گفت در نظر ایشان چیزی نخوردم که به کار آید گفت نماز را هم قضا کن که چیزی نکردی که به کار آید ای هنرها گرفته بر کف دست عیبها بر گرفته زیر بغل تا چه خواهی خریدن ای مغرور روز درماندگی به سیم دغل # سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۷ یاد دارم که در ایام طفولیت متعبد بودمی و شب خیز و مولع زهد و پرهیز شبی در خدمت پدر رحمة الله علیه نشسته بودم و همه شب دیده بر هم نبسته و مصحف عزیز بر کنار گرفته و طایفه ای گرد ما خفته پدر را گفتم از اینان یکی سر بر نمی دارد که دوگانه ای بگزارد چنان خواب غفلت برده اند که گویی نخفته اند که مرده اند گفت جان پدر تو نیز اگر بخفتی به از آن که در پوستین خلق افتی نبیند مدعی جز خویشتن را که دارد پرده پندار در پیش گرت چشم خدا بینی ببخشند نبینی هیچ کس عاجزتر از خویش # سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۸ یکی را از بزرگان به محفلی اندر همی ستودند و در اوصاف جمیلش مبالغه می کردند سر بر آورد و گفت من آنم که من دانم کفیت اذی یا من یعد محاسنی علانیتی هذٰاٰ ولم تدر ما بطن شخصم به چشم عالمیان خوب منظر است وز خبث باطنم سر خجلت فتاده پیش طاووس را به نقش و نگاری که هست خلق تحسین کنند و او خجل از پای زشت خویش # سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۹ یکی از صلحای لبنان که مقامات او در دیار عرب مذکور بود و کرامات مشهور به جامع دمشق در آمد و بر کنار برکه کلاسه طهارت همی ساخت پایش بلغزید و به حوض در افتاد و به مشقت از آن جایگه خلاص یافت چون از نماز بپرداختند یکی از اصحاب گفت مرا مشکلی هست اگر اجازت پرسیدن است گفت آن چیست گفت یاد دارم که شیخ به روی دریای مغرب برفت و قدمش تر نشد امروز چه حالت بود که در این قامتی آب از هلاک چیزی نماند شیخ اندر این فکرت فرو رفت و پس از تأمل بسیار سر بر آورد و گفت نشنیده ای که خواجه عالم علیه السلام گفت لی مع الله وقت لا یسعنی فیه ملک مقرب و لا نبی مرسل و نگفت علی الدوام وقتی چنین که فرمود به جبرییل و میکاییل نپرداختی و دیگر وقت با حفصه و زینب در ساختی مشاهدة الابرار بین التجلی و الاستتار می نمایند و می ربایند دیدار می نمایی و پرهیز می کنی بازار خویش و آتش ما تیز می کنی اشاهد من اهویٰ بغیر وسیلة فیلحقنی شأن اضل طریقا # سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۱۰ یکی پرسید از آن گم کرده فرزند که ای روشن گهر پیر خردمند ز مصرش بوی پیراهن شنیدی چرا در چاه کنعانش ندیدی بگفت احوال ما برق جهان است دمی پیدا و دیگر دم نهان است گهی بر طارم اعلیٰ نشینیم گهی بر پشت پای خود نبینیم اگر درویش در حالی بماندی سر دست از دو عالم برفشاندی # سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۱۱ در جامع بعلبک وقتی کلمه ای همی گفتم به طریق وعظ با جماعتی افسرده دل مرده ره از عالم صورت به عالم معنی نبرده دیدم که نفسم در نمی گیرد و آتشم در هیزم تر اثر نمی کند دریغ آمدم تربیت ستوران و آینه داری در محلت کوران ولیکن در معنی باز بود و سلسله سخن دراز در معانی این آیت که و نحن اقرب الیه من حبل الورید سخن به جایی رسانیده که گفتم دوست نزدیکتر از من به من است وینت مشکل که من از وی دورم چه کنم با که توان گفت که او در کنار من و من مهجورم من از شراب این سخن مست و فضاله قدح در دست که رونده ای بر کنار مجلس گذر کرد و دور آخر در او اثر کرد و نعره ای زد که دیگران به موافقت او در خروش آمدند و خامان مجلس به جوش گفتم ای سبحان الله دوران باخبر در حضور و نزدیکان بی بصر دور فهم سخن چون نکند مستمع قوت طبع از متکلم مجوی فسحت میدان ارادت بیار تا بزند مرد سخنگوی گوی # سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۱۲ شبی در بیابان مکه از بی خوابی پای رفتنم نماند سر بنهادم و شتربان را گفتم دست از من بدار پای مسکین پیاده چند رود کز تحمل ستوه شد بختی تا شود جسم فربهی لاغر لاغری مرده باشد از سختی گفت ای برادر حرم در پیش است و حرامی در پس اگر رفتی بردی وگر خفتی مردی خوش است زیر مغیلان به راه بادیه خفت شب رحیل ولی ترک جان بباید گفت # سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۱۳ پارسایی را دیدم بر کنار دریا که زخم پلنگ داشت و به هیچ دارو به نمی شد مدتها در آن رنجور بود و شکر خدای عزوجل علی الدوام گفتی پرسیدندش که شکر چه می گویی گفت شکر آن که به مصیبتی گرفتارم نه به معصیتی گر مرا زار به کشتن دهد آن یار عزیز تا نگویی که در آن دم غم جانم باشد گویم از بنده مسکین چه گنه صادر شد کاو دل آزرده شد از من غم آنم باشد # سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۱۴ درویشی را ضرورتی پیش آمد گلیمی از خانه یاری بدزدید حاکم فرمود که دستش بدر کنند صاحب گلیم شفاعت کرد که من او را بحل کردم گفتا به شفاعت تو حد شرع فرو نگذارم گفت آنچه فرمودی راست گفتی ولیکن هر که از مال وقف چیزی بدزدد قطعش لازم نیاید و الفقیر لایملک هر چه درویشان راست وقف محتاجان است حاکم دست از او بداشت و ملامت کردن گرفت که جهان بر تو تنگ آمده بود که دزدی نکردی الا از خانه چنین یاری گفت ای خداوند نشنیده ای که گویند خانه دوستان بروب و در دشمنان مکوب چون به سختی در بمانی تن به عجز اندر مده دشمنان را پوست بر کن دوستان را پوستین # سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۱۵ پادشاهی پارسایی را دید گفت هیچت از ما یاد آید گفت بلی وقتی که خدا را فراموش می کنم هر سو دود آن کش ز بر خویش براند وآن را که بخواند به در کس ندواند # سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۱۶ یکی از جمله صالحان به خواب دید پادشاهی را در بهشت و پارسایی در دوزخ پرسید که موجب درجات این چیست و سبب درکات آن که مردم به خلاف این معتقد بودند ندا آمد که این پادشه به ارادت درویشان به بهشت اندر است و این پارسا به تقرب پادشاهان در دوزخ دلقت به چه کار آید و مسحی و مرقع خود را ز عمل های نکوهیده بری دار حاجت به کلاه برکی داشتنت نیست درویش صفت باش و کلاه تتری دار # سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۱۷ پیاده ای سر و پا برهنه با کاروان حجاز از کوفه به در آمد و همراه ما شد و معلومی نداشت خرامان همی رفت و می گفت نه به استر بر سوارم نه چو اشتر زیر بارم نه خداوند رعیت نه غلام شهریارم غم موجود و پریشانی معدوم ندارم نفسی می زنم آسوده و عمری می گذارم اشتر سواری گفتش ای درویش کجا می روی برگرد که به سختی بمیری نشنید و قدم در بیابان نهاد و برفت چون به نخله محمود در رسیدیم توانگر را اجل فرا رسید درویش به بالینش فراز آمد و گفت ما به سختی بنمردیم و تو بر بختی بمردی شخصی همه شب بر سر بیمار گریست چون روز بشد بمرد و بیمار بزیست ای بسا اسب تیزرو که بماند که خر لنگ جان به منزل برد بس که در خاک تندرستان را دفن کردیم و زخم خورده نمرد # سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۱۸ عابدی را پادشاهی طلب کرد اندیشید که دارویی بخورم تا ضعیف شوم مگر اعتقادی که دارد در حق من زیادت کند آورده اند که داروی قاتل بخورد و بمرد آن که چون پسته دیدمش همه مغز پوست بر پوست بود همچو پیاز پارسایان روی در مخلوق پشت بر قبله می کنند نماز چون بنده خدای خویش خواند باید که به جز خدا نداند # سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۱۹ کاروانی در زمین یونان بزدند و نعمت بی قیاس ببردند بازرگانان گریه و زاری کردند و خدا و پیمبر شفیع آوردند و فایده نبود چو پیروز شد دزد تیره روان چه غم دارد از گریه کاروان لقمان حکیم اندر آن کاروان بود یکی گفتش از کاروانیان مگر اینان را نصیحتی کنی و موعظه ای گویی تا طرفی از مال ما دست بدارند که دریغ باشد چندین نعمت که ضایع شود گفت دریغ کلمه حکمت با ایشان گفتن آهنی را که موریانه بخورد نتوان برد از او به صیقل زنگ با سیه دل چه سود گفتن وعظ نرود میخ آهنی در سنگ همانا که جرم از طرف ماست به روزگار سلامت شکستگان دریاب که جبر خاطر مسکین بلا بگرداند چو سایل از تو به زاری طلب کند چیزی بده وگرنه ستمگر به زور بستاند # سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۲۰ چندان که مرا شیخ اجل ابوالفرج بن جوزی رحمة الله علیه ترک سماع فرمودی و به خلوت و عزلت اشارت کردی عنفوان شبابم غالب آمدی و هوا و هوس طالب ناچار به خلاف رای مربی قدمی برفتمی و از سماع و مجالست حظی برگرفتمی و چون نصیحت شیخم یاد آمدی گفتمی قاضی ار با ما نشیند برفشاند دست را محتسب گر می خورد معذور دارد مست را تا شبی به مجمع قومی برسیدم که در میان مطربی دیدم گویی رگ جان می گسلد زخمه ناسازش ناخوش تر از آوازه مرگ پدر آوازش گاهی انگشت حریفان از او در گوش و گهی بر لب که خاموش نهاج الیٰ صوت الاغانی لطیبها و انت مغن ان سکت نطیب نبیند کسی در سماعت خوشی مگر وقت رفتن که دم درکشی چون در آواز آمد آن بربط سرای کدخدا را گفتم از بهر خدای زیبقم در گوش کن تا نشنوم یا درم بگشای تا بیرون روم فی الجمله پاس خاطر یاران را موافقت کردم و شبی به چند مجاهده به روز آوردم مؤذن بانگ بی هنگام برداشت نمی داند که چند از شب گذشته است درازی شب از مژگان من پرس که یک دم خواب در چشمم نگشته است بامدادان به حکم تبرک دستاری از سر و دیناری از کمر بگشادم و پیش مغنی نهادم و در کنارش گرفتم و بسی شکر گفتم یاران ارادت من در حق او خلاف عادت دیدند و بر خفت عقلم حمل کردند یکی زآن میان زبان تعرض دراز کرد و ملامت کردن آغاز که این حرکت مناسب رای خردمندان نکردی خرقه مشایخ به چنین مطربی دادن که در همه عمرش درمی بر کف نبوده است و قراضه ای در دف مطربی دور از این خجسته سرای کس دو بارش ندیده در یک جای راست چون بانگش از دهن برخاست خلق را موی بر بدن برخاست مرغ ایوان ز هول او بپرید مغز ما برد و حلق خود بدرید گفتم زبان تعرض مصلحت آن است که کوتاه کنی که مرا کرامت این شخص ظاهر شد گفت مرا بر کیفیت آن واقف نگردانی تا منش هم تقرب کنم و بر مطایبتی که کردم استغفار گویم گفتم بلی به علت آن که شیخ اجلم بارها به ترک سماع فرموده است و موعظه بلیغ گفته و در سمع قبول من نیامده امشبم طالع میمون و بخت همایون بدین بقعه رهبری کرد تا به دست این توبه کردم که بقیت زندگانی گرد سماع و مخالطت نگردم آواز خوش از کام و دهان و لب شیرین گر نغمه کند ور نکند دل بفریبد ور پرده عشاق و خراسان و حجاز است از حنجره مطرب مکروه نزیبد # سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۲۱ لقمان را گفتند ادب از که آموختی گفت از بی ادبان هر چه از ایشان در نظرم ناپسند آمد از فعل آن پرهیز کردم نگویند از سر بازیچه حرفی کز آن پندی نگیرد صاحب هوش و گر صد باب حکمت پیش نادان بخوانند آیدش بازیچه در گوش # سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۲۲ عابدی را حکایت کنند که شبی ده من طعام بخوردی و تا سحر ختمی در نماز بکردی صاحبدلی شنید و گفت اگر نیم نانی بخوردی و بخفتی بسیار از این فاضل تر بودی اندرون از طعام خالی دار تا در او نور معرفت بینی تهی از حکمتی به علت آن که پری از طعام تا بینی # سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۲۳ بخشایش الهی گم شده ای را در مناهی چراغ توفیق فرا راه داشت تا به حلقه اهل تحقیق در آمد به یمن قدم درویشان و صدق نفس ایشان ذمایم اخلاقش به حماید مبدل گشت دست از هوا و هوس کوتاه کرده و زبان طاعنان در حق او همچنان دراز که بر قاعده اول است و زهد و طاعتش نامعول به عذر و توبه توان رستن از عذاب خدای ولیک می نتوان از زبان مردم رست طاقت جور زبان ها نیاورد و شکایت پیش پیر طریقت برد جوابش داد که شکر این نعمت چگونه گزاری که بهتر از آنی که پندارندت چند گویی که بد اندیش و حسود عیب جویان من مسکینند گه به خون ریختنم برخیزند گه به بد خواستنم بنشینند نیک باشی و بدت گوید خلق به که بد باشی و نیکت بینند لیکن مرا -که حسن ظن همگنان در حق من به کمال است و من در عین نقصان روا باشد اندیشه بردن و تیمار خوردن انی لمستتر من عین جیرانی و الله یعلم أسراري و أعلاني در بسته به روی خود ز مردم تا عیب نگسترند ما را در بسته چه سود و عالم الغیب دانای نهان و آشکارا # سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۲۴ پیش یکی از مشایخ گله کردم که فلان به فساد من گواهی داده است گفتا به صلاحش خجل کن تو نیکو روش باش تا بدسگال به نقص تو گفتن نیابد مجال چو آهنگ بربط بود مستقیم کی از دست مطرب خورد گوشمال # سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۲۵ یکی را از مشایخ شام پرسیدند از حقیقت تصوف گفت پیش از این طایفه ای در جهان بودند به صورت پریشان و به معنی جمع اکنون جماعتی هستند به صورت جمع و به معنی پریشان چو هر ساعت از تو به جایی رود دل به تنهایی اندر صفایی نبینی ورت جاه و مال است و زرع و تجارت چو دل با خدای است خلوت نشینی # سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۲۶ یاد دارم که شبی در کاروانی همه شب رفته بودم و سحر در کنار بیشه ای خفته شوریده ای که در آن سفر همراه ما بود نعره ای برآورد و راه بیابان گرفت و یک نفس آرام نیافت چون روز شد گفتمش آن چه حالت بود گفت بلبلان را دیدم که به نالش در آمده بودند از درخت و کبکان از کوه و غوکان در آب و بهایم از بیشه اندیشه کردم که مروت نباشد همه در تسبیح و من به غفلت خفته دوش مرغی به صبح می نالید عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش یکی از دوستان مخلص را مگر آواز من رسید به گوش گفت باور نداشتم که تو را بانگ مرغی چنین کند مدهوش گفتم این شرط آدمیت نیست مرغ تسبیح گوی و من خاموش # سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۲۷ وقتی در سفر حجاز طایفه ای جوانان صاحبدل هم دم من بودند و هم قدم وقت ها زمزمه ای بکردندی و بیتی محققانه بگفتندی و عابدی در سبیل منکر حال درویشان بود و بی خبر از درد ایشان تا برسیدیم به خیل بنی هلال کودکی سیاه از حی عرب به در آمد و آوازی بر آورد که مرغ از هوا در آورد اشتر عابد را دیدم که به رقص اندر آمد و عابد را بینداخت و برفت گفتم ای شیخ در حیوانی اثر کرد و تو را همچنان تفاوت نمی کند دانی چه گفت مرا آن بلبل سحری تو خود چه آدمیی کز عشق بی خبری اشتر به شعر عرب در حالت است و طرب گر ذوق نیست تو را کژطبع جانوری و عند هبوب الناشرات علی الحمیٰ تمیل غصون البان لا الحجر الصلد به ذکرش هر چه بینی در خروش است دلی داند در این معنی که گوش است نه بلبل بر گلش تسبیح خوانی است که هر خاری به تسبیحش زبانی است # سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۲۸ یکی را از ملوک مدت عمر سپری شد قایم مقامی نداشت وصیت کرد که بامدادان نخستین کسی که از در شهر اندر آید تاج شاهی بر سر وی نهند و تفویض مملکت بدو کنند اتفاقا اول کسی که در آمد گدایی بود همه عمر لقمه اندوخته و رقعه دوخته ارکان دولت و اعیان حضرت وصیت ملک به جای آوردند و تسلیم مفاتیح قلاع و خزاین بدو کردند و مدتی ملک راند تا بعضی امرای دولت گردن از طاعت او بپیچانیدند و ملوک از هر طرف به منازعت خاستن گرفتند و به مقاومت لشکر آراستن فی الجمله سپاه و رعیت به هم بر آمدند و برخی طرف بلاد از قبض تصرف او به در رفت درویش از این واقعه خسته خاطر همی بود تا یکی از دوستان قدیمش که در حالت درویشی قرین بود از سفری باز آمد و در چنان مرتبه دیدش گفت منت خدای را عز و جل که گلت از خار بر آمد و خار از پای به در آمد و بخت بلندت رهبری کرد و اقبال و سعادت یاوری تا بدین پایه رسیدی ان مع العسر یسرا شکوفه گاه شکفته است و گاه خوشیده درخت وقت برهنه است و وقت پوشیده گفت ای یار عزیز تعزیتم کن که جای تهنیت نیست آنگه که تو دیدی غم نانی داشتم و امروز تشویش جهانی اگر دنیا نباشد دردمندیم وگر باشد به مهرش پای بندیم حجابی زین درون آشوب تر نیست که رنج خاطر است ار هست و گر نیست مطلب گر توانگری خواهی جز قناعت که دولتیست هنی گر غنی زر به دامن افشاند تا نظر در ثواب او نکنی کز بزرگان شنیده ام بسیار صبر درویش به که بذل غنی اگر بریان کند بهرام گوری نه چون پای ملخ باشد ز موری # سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۲۹ ابوهریره رضی الله عنه هر روز به خدمت مصطفی صلی الله علیه آمدی گفت یا اباهریرة زرنی غبا تزدد حبا هر روز میا تا محبت زیادت شود صاحبدلی را گفتند بدین خوبی که آفتاب است نشنیده ایم که کس او را دوست گرفته است و عشق آورده گفت برای آنکه هر روز می توان دید مگر در زمستان که محجوب است و محبوب به دیدار مردم شدن عیب نیست ولیکن نه چندان که گویند بس اگر خویشتن را ملامت کنی ملامت نباید شنیدت ز کس # سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۳۰ یکی را از بزرگان بادی مخالف در شکم پیچیدن گرفت و طاقت ضبط آن نداشت و بی اختیار از او صادر شد گفت ای دوستان مرا در آنچه کردم اختیاری نبود و بزهی بر من ننوشتند و راحتی به وجود من رسید شما هم به کرم معذور دارید شکم زندان باد است ای خردمند ندارد هیچ عاقل باد در بند چو باد اندر شکم پیچد فرو هل که باد اندر شکم بار است بر دل حریف ترشروی ناسازگار چو خواهد شدن دست پیشش مدار # سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۳۱ از صحبت یاران دمشقم ملالتی پدید آمده بود سر در بیابان قدس نهادم و با حیوانات انس گرفتم تا وقتی که اسیر فرنگ شدم در خندق طرابلس با جهودانم به کار گل بداشتند یکی از رؤسای حلب که سابقه ای میان ما بود گذر کرد و بشناخت و گفت ای فلان این چه حالت است گفتم چه گویم همی گریختم از مردمان به کوه و به دشت که از خدای نبودم به آدمی پرداخت قیاس کن که چه حالم بود در این ساعت که در طویله نامردمم بباید ساخت پای در زنجیر پیش دوستان به که با بیگانگان در بوستان بر حالت من رحمت آورد و به ده دینار از قیدم خلاص کرد و با خود به حلب برد و دختری که داشت به نکاح من در آورد به کابین صد دینار مدتی برآمد بدخوی ستیزه روی نافرمان بود زبان درازی کردن گرفت و عیش مرا منغص داشتن زن بد در سرای مرد نکو هم در این عالم است دوزخ او زینهار از قرین بد زنهار و قنا ربنا عذاب النار باری زبان تعنت دراز کرده همی گفت تو آن نیستی که پدر من تو را از فرنگ باز خرید گفتم بلی من آنم که به ده دینار از قید فرنگم بازخرید و به صد دینار به دست تو گرفتار کرد شنیدم گوسپندی را بزرگی رهانید از دهان و دست گرگی شبانگه کارد در حلقش بمالید روان گوسپند از وی بنالید که از چنگال گرگم در ربودی چو دیدم عاقبت خود گرگ بودی # سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۳۲ یکی از پادشاهان عابدی را پرسید که عیالان داشت اوقات عزیز چگونه می گذرد گفت همه شب در مناجات و سحر در دعای حاجات و همه روز در بند اخراجات ملک را مضمون اشارت عابد معلوم گشت فرمود تا وجه کفاف وی معین دارند و بار عیال از دل او برخیزد ای گرفتار پای بند عیال دیگر آسودگی مبند خیال غم فرزند و نان و جامه و قوت بازت آرد ز سیر در ملکوت همه روز اتفاق می سازم که به شب با خدای پردازم شب چو عقد نماز می بندم چه خورد بامداد فرزندم # سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۳۳ یکی از متعبدان در بیشه زندگانی کردی و برگ درختان خوردی پادشاهی به حکم زیارت به نزدیک وی رفت و گفت اگر مصلحت بینی به شهر اندر برای تو مقامی بسازم که فراغ عبادت از این به دست دهد و دیگران هم به برکت انفاس شما مستفید گردند و به صلاح اعمال شما اقتدا کنند زاهد را این سخن قبول نیامد و روی برتافت یکی از وزیران گفتش پاس خاطر ملک را روا باشد که چند روزی به شهر اندر آیی و کیفیت مکان معلوم کنی پس اگر صفای وقت عزیزان را از صحبت اغیار کدورتی باشد اختیار باقیست آورده اند که عابد به شهر اندر آمد و بستان سرای خاص ملک را بدو پرداختند مقامی دلگشای روان آسای گل سرخش چو عارض خوبان سنبلش همچو زلف محبوبان همچنان از نهیب برد عجوز شیر ناخورده طفل دایه هنوز و افانین علیها جلنار علقت بالشجر الاخضر نار ملک درحال کنیزکی خوبروی پیش فرستاد ازین مه پاره ای عابدفریبی ملایک صورتی طاووس زیبی که بعد از دیدنش صورت نبندد وجود پارسایان را شکیبی همچنین در عقبش غلامی بدیع الجمال لطیف الاعتدال هلک الناس حوله عطشا و هو ساق یریٰ و لاٰ یسقی دیده از دیدنش نگشتی سیر همچنان کز فرات مستسقی عابد طعام های لذیذ خوردن گرفت و کسوت های لطیف پوشیدن و از فواکه و مشموم و حلاوات تمتع یافتن و در جمال غلام و کنیزک نظر کردن و خردمندان گفته اند زلف خوبان زنجیر پای عقل است و دام مرغ زیرک در سر کار تو کردم دل و دین با همه دانش مرغ زیرک به حقیقت منم امروز و تو دامی فی الجمله دولت وقت مجموع به روز زوال آمد چنان که شاعر گوید هر که هست از فقیه و پیر و مرید وز زبان آوران پاک نفس چون به دنیای دون فرود آید به عسل در بماند پای مگس بار دیگر ملک به دیدن او رغبت کرد عابد را دید از هیأت نخستین بگردیده و سرخ و سپید بر آمده و فربه شده و بر بالش دیبا تکیه زده و غلام پری پیکر به مروحه طاووسی بالای سر ایستاده بر سلامت حالش شادمانی کرد و از هر دری سخن گفتند تا ملک به انجام سخن گفت چنین که من این هر دو طایفه را دوست دارم در جهان کس ندارد یکی علما و دیگر زهاد را وزیر فیلسوف جهاندیده حاذق که با او بود گفت ای خداوند شرط دوستی آن است که با هر دو طایفه نکویی کنی عالمان را زر بده تا دیگر بخوانند و زاهدان را چیزی مده تا زاهد بمانند خاتون خوب صورت پاکیزه روی را نقش و نگار و خاتم پیروزه گو مباش درویش نیک سیرت پاکیزه خوی را نان رباط و لقمه دریوزه گو مباش تا مرا هست و دیگرم باید گر نخوانند زاهدم شاید # سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۳۴ مطابق این سخن پادشاهی را مهمی پیش آمد گفت اگر این حالت به مراد من بر آید چندین درم دهم زاهدان را چون حاجتش برآمد و تشویش خاطرش برفت وفای نذرش به وجود شرط لازم آمد یکی را از بندگان خاص کیسه ای درم داد تا صرف کند بر زاهدان گویند غلامی عاقل هشیار بود همه روز بگردید و شبانگه باز آمد و درم ها بوسه داد و پیش ملک بنهاد و گفت زاهدان را چندان که گردیدم نیافتم گفت این چه حکایت است آنچه من دانم در این ملک چهارصد زاهد است گفت ای خداوند جهان آن که زاهد است نمی ستاند و آن که می ستاند زاهد نیست ملک بخندید و ندیمان را گفت چندان که مرا در حق خداپرستان ارادت است و اقرار مر این شوخ دیده را عداوت است و انکار و حق به جانب اوست زاهد که درم گرفت و دینار زاهدتر از او یکی به دست آر # سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۳۵ یکی را از علمای راسخ پرسیدند چه گویی در نان وقف گفت اگر نان از بهر جمعیت خاطر می ستاند حلال است و اگر جمع از بهر نان می نشیند حرام نان از برای کنج عبادت گرفته اند صاحبدلان نه کنج عبادت برای نان # سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۳۶ درویشی به مقامی در آمد که صاحب آن بقعه کریم النفس بود طایفه اهل فضل و بلاغت در صحبت او هر یکی بذله و لطیفه همی گفتند درویش راه بیابان کرده بود و مانده و چیزی نخورده یکی از آن میان به طریق ظرافت گفت تو را هم چیزی بباید گفت گفت مرا چون دیگران فضل و ادبی نیست و چیزی نخوانده ام به یک بیت از من قناعت کنید همگنان به رغبت گفتند بگوی گفت من گرسنه در برابرم سفره نان همچون عزبم بر در حمام زنان یاران نهایت عجز او بدانستند و سفره پیش آوردند صاحب دعوت گفت ای یار زمانی توقف کن که پرستارانم کوفته بریان می سازند درویش سر بر آورد و گفت کوفته بر سفره من گو مباش گرسنه را نان تهی کوفته است # سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۳۷ مریدی گفت پیر را چه کنم کز خلایق به رنج اندرم از بس که به زیارت من همی آیند و اوقات مرا از تردد ایشان تشویش می باشد گفت هر چه درویشانند مر ایشان را وامی بده و آنچه توانگرانند از ایشان چیزی بخواه که دیگر یکی گرد تو نگردند گر گدا پیشرو لشکر اسلام بود کافر از بیم توقع برود تا در چین # سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۳۸ فقیهی پدر را گفت هیچ از این سخنان رنگین دلاویز متکلمان در من اثر نمی کند به حکم آن که نمی بینم مر ایشان را فعلی موافق گفتار ترک دنیا به مردم آموزند خویشتن سیم و غله اندوزند عالمی را که گفت باشد و بس هر چه گوید نگیرد اندر کس عالم آن کس بود که بد نکند نه بگوید به خلق و خود نکند اتأمرون الناس بالبر و تنسون انفسکم عالم که کامرانی و تن پروری کند او خویشتن گم است که را رهبری کند پدر گفت ای پسر به مجرد خیال باطل نشاید روی از تربیت ناصحان بگردانیدن و علما را به ضلالت منسوب کردن و در طلب عالم معصوم از فواید علم محروم ماندن همچو نابینایی که شبی در وحل افتاده بود و می گفت آخر یکی از مسلمانان چراغی فرا راه من دارید زنی مازحه بشنید و گفت تو که چراغ نبینی به چراغ چه بینی همچنین مجلس وعظ چو کلبه بزاز است آنجا تا نقدی ندهی بضاعتی نستانی و اینجا تا ارادتی نیاری سعادتی نبری گفت عالم به گوش جان بشنو ور نماند به گفتنش کردار باطل است آنچه مدعی گوید خفته را خفته کی کند بیدار مرد باید که گیرد اندر گوش ور نوشته است پند بر دیوار صاحبدلی به مدرسه آمد ز خانقاه بشکست عهد صحبت اهل طریق را گفتم میان عالم و عابد چه فرق بود تا اختیار کردی از آن این فریق را گفت آن گلیم خویش به در می برد ز موج وین جهد می کند که بگیرد غریق را # سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۳۹ یکی بر سر راهی مست خفته بود و زمام اختیار از دست رفته عابدی بر وی گذر کرد و در آن حالت مستقبح او نظر کرد جوان از خواب مستی سر بر آورد و گفت اذاٰ مروا باللغو مروا کراما اذا رأیت اثیما کن سٰاترا و حلیما یا من تقبح امری لم لا تمر کریما متاب ای پارسا روی از گنهکار به بخشایندگی در وی نظر کن اگر من ناجوانمردم به کردار تو بر من چون جوانمردان گذر کن # سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۴۰ طایفه رندان به خلاف درویشی به در آمدند و سخنان ناسزا گفتند و بزدند و برنجانیدند شکایت از بی طاقتی پیش پیر طریقت برد که چنین حالی رفت گفت ای فرزند خرقه درویشان جامه رضاست هر که در این کسوت تحمل بی مرادی نکند مدعی است و خرقه بر او حرام دریای فراوان نشود تیره به سنگ عارف که برنجد تنک آب است هنوز گر گزندت رسد تحمل کن که به عفو از گناه پاک شوی ای برادر چو خاک خواهی شد خاک شو پیش از آن که خاک شوی # سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۴۱ این حکایت شنو که در بغداد رایت و پرده را خلاف افتاد رایت از گرد راه و رنج رکاب گفت با پرده از طریق عتاب من و تو هر دو خواجه تاشانیم بنده بارگاه سلطانیم من ز خدمت دمی نیاسودم گاه و بیگاه در سفر بودم تو نه رنج آزموده ای نه حصار نه بیابان و باد و گرد و غبار قدم من به سعی پیشتر است پس چرا عزت تو بیشتر است تو بر بندگان مه رویی با غلامان یاسمن بویی من فتاده به دست شاگردان به سفر پای بند و سرگردان گفت من سر بر آستان دارم نه چو تو سر بر آسمان دارم هر که بیهوده گردن افرازد خویشتن را به گردن اندازد # سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایتِ شمارهٔ ۴۲ یکی از صاحبدلان زورآزمایی را دید به هم برآمده و کف بر دماغ انداخته گفت این را چه حالت است گفتند فلان دشنام دادش گفت این فرومایه هزار من سنگ برمی دارد و طاقت سخنی نمی آرد لاف سرپنجگی و دعوی مردی بگذار عاجز نفس فرومایه چه مردی چه زنی گرت از دست برآید دهنی شیرین کن مردی آن نیست که مشتی بزنی بر دهنی اگر خود بر درد پیشانی پیل نه مرد است آن که در وی مردمی نیست بنی آدم سرشت از خاک دارد اگر خاکی نباشد آدمی نیست # سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۴۳ بزرگی را پرسیدم از سیرت اخوان صفا گفت کمینه آن که مراد خاطر یاران بر مصالح خویش مقدم دارد و حکما گفته اند برادر که در بند خویش است نه برادر و نه خویش است همراه اگر شتاب کند همره تو نیست دل در کسی مبند که دل بسته تو نیست چون نبود خویش را دیانت و تقوی قطع رحم بهتر از مودت قربی یاد دارم که مدعی در این بیت بر قول من اعتراض کرده بود و گفته حق تعالی در کتاب مجید از قطع رحم نهی کرده است و به مودت ذی القربی فرموده و اینچه تو گفتی مناقض آن است گفتم غلط کردی که موافق قرآن است و ان جاهداک علی ان تشرک بی ما لیس لک به علم فلا تطعهما هزار خویش که بیگانه از خدا باشد فدای یک تن بیگانه کآشنا باشد # سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۴۴ پیرمردی لطیف در بغداد دخترک را به کفشدوزی داد مردک سنگدل چنان بگزید لب دختر که خون از او بچکید بامدادان پدر چنان دیدش پیش داماد رفت و پرسیدش کای فرومایه این چه دندان است چند خایی لبش نه انبان است به مزاحت نگفتم این گفتار هزل بگذار و جد از او بردار خوی بد در طبیعتی که نشست ندهد جز به وقت مرگ از دست # سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۴۵ آورده اند که فقیهی دختری داشت به غایت زشت به جای زنان رسیده و با وجود جهاز و نعمت کسی در مناکحت او رغبت نمی نمود زشت باشد دبیقی و دیبا که بود بر عروس نازیبا فی الجمله به حکم ضرورت عقد نکاحش با ضریری ببستند آورده اند که حکیمی در آن تاریخ از سرندیب آمده بود که دیده نابینا روشن همی کرد فقیه را گفتند داماد را چرا علاج نکنی گفت ترسم که بینا شود و دخترم را طلاق دهد شوی زن زشت روی نابینا به # سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۴۶ پادشاهی به دیده استحقار در طایفه درویشان نظر کرد یکی زآن میان به فراست به جای آورد و گفت ای ملک ما در این دنیا به جیش از تو کمتریم و به عیش خوشتر و به مرگ برابر و به قیامت بهتر اگر کشورخدای کامران است وگر درویش حاجت مند نان است در آن ساعت که خواهند این و آن مرد نخواهند از جهان بیش از کفن برد چو رخت از مملکت بربست خواهی گدایی بهتر است از پادشاهی ظاهر درویشی جامه ژنده است و موی سترده و حقیقت آن دل زنده و نفس مرده نه آنکه بر در دعوی نشیند از خلقی وگر خلاف کنندش به جنگ برخیزد اگر ز کوه فرو غلتد آسیا سنگی نه عارف است که از راه سنگ برخیزد طریق درویشان ذکر است و شکر و خدمت و طاعت و ایثار و قناعت و توحید و توکل و تسلیم و تحمل هر که بدین صفت ها که گفتم موصوف است به حقیقت درویش است وگر در قباست اما هرزه گردی بی نماز هواپرست هوس باز که روزها به شب آرد در بند شهوت و شب ها روز کند در خواب غفلت و بخورد هر چه در میان آید و بگوید هر چه بر زبان آید رند است وگر در عباست ای درونت برهنه از تقوی کز برون جامه ریا داری پرده هفت رنگ در مگذار تو که در خانه بوریا داری # سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۴۷ دیدم گل تازه چند دسته بر گنبدی از گیاه رسته گفتم چه بود گیاه ناچیز تا در صف گل نشیند او نیز بگریست گیاه و گفت خاموش صحبت نکند کرم فراموش گر نیست جمال و رنگ و بویم آخر نه گیاه باغ اویم من بنده حضرت کریمم پرورده نعمت قدیمم گر بی هنرم وگر هنرمند لطف است امیدم از خداوند با آن که بضاعتی ندارم سرمایه طاعتی ندارم او چاره کار بنده داند چون هیچ وسیلتش نماند رسم است که مالکان تحریر آزاد کنند بنده پیر ای بارخدای عالم آرای بر بنده پیر خود ببخشای سعدی ره کعبه رضا گیر ای مرد خدا در خدا گیر بدبخت کسی که سر بتابد زین در که دری دگر بیابد # سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۴۸ حکیمی را پرسیدند از سخاوت و شجاعت کدام بهتر است گفت آن که را سخاوت است به شجاعت حاجت نیست نماند حاتم طایی ولیک تا به ابد بماند نام بلندش به نیکویی مشهور زکات مال به در کن که فضله رز را چو باغبان بزند بیشتر دهد انگور نبشته است بر گور بهرام گور که دست کرم به ز بازوی زور # سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۱ خواهنده مغربی در صف بزازان حلب می گفت ای خداوندان نعمت اگر شما را انصاف بودی و ما را قناعت رسم سؤال از جهان برخاستی ای قناعت توانگرم گردان که ورای تو هیچ نعمت نیست کنج صبر اختیار لقمان است هر که را صبر نیست حکمت نیست # سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۲ دو امیرزاده در مصر بودند یکی علم آموخت و دیگری مال اندوخت عاقبة الامر آن یکی علامه عصر گشت و این یکی عزیز مصر شد پس این توانگر به چشم حقارت در فقیه نظر کردی و گفتی من به سلطنت رسیدم و این همچنان در مسکنت بمانده است گفت ای برادر شکر نعمت باری عز اسمه همچنان افزون تر است بر من که میراث پیغمبران یافتم یعنی علم و تو را میراث فرعون و هامان رسید یعنی ملک مصر من آن مورم که در پایم بمالند نه زنبورم که از دستم بنالند کجا خود شکر این نعمت گزارم که زور مردم آزاری ندارم # سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۳ درویشی را شنیدم که در آتش فاقه می سوخت و رقعه بر خرقه همی دوخت و تسکین خاطر مسکین را همی گفت به نان خشک قناعت کنیم و جامه دلق که بار محنت خود به که بار منت خلق کسی گفتش چه نشینی که فلان در این شهر طبعی کریم دارد و کرمی عمیم میان به خدمت آزادگان بسته و بر در دل ها نشسته اگر بر صورت حال تو چنان که هست وقوف یابد پاس خاطر عزیزان داشتن منت دارد و غنیمت شمارد گفت خاموش که در پسی مردن به که حاجت پیش کسی بردن هم رقعه دوختن به و الزام کنج صبر کز بهر جامه رقعه بر خواجگان نبشت حقا که با عقوبت دوزخ برابر است رفتن به پایمردی همسایه در بهشت # سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۴ یکی از ملوک عجم طبیبی حاذق به خدمت مصطفی صلی الله علیه و سلم فرستاد سالی در دیار عرب بود و کسی تجربه پیش او نیاورد و معالجه از وی در نخواست پیش پیغمبر آمد و گله کرد که مر این بنده را برای معالجت اصحاب فرستاده اند و در این مدت کسی التفاتی نکرد تا خدمتی که بر بنده معین است به جای آورد رسول علیه السلام گفت این طایفه را طریقتی است که تا اشتها غالب نشود نخورند و هنوز اشتها باقی بود که دست از طعام بدارند حکیم گفت این است موجب تندرستی زمین ببوسید و برفت سخن آن گه کند حکیم آغاز یا سرانگشت سوی لقمه دراز که ز ناگفتنش خلل زاید یا ز ناخوردنش به جان آید لا جرم حکمتش بود گفتار خوردنش تندرستی آرد بار # سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۵ در سیرت اردشیر بابکان آمده است که حکیم عرب را پرسید که روزی چه مایه طعام باید خوردن گفت صد درم سنگ کفایت است گفت این قدر چه قوت دهد گفت هٰذا المقدار یحملک و مٰازاد علیٰ ذٰلک فانت حامله یعنی این قدر تو را بر پای همی دارد و هر چه بر این زیادت کنی تو حمال آنی خوردن برای زیستن و ذکر کردن است تو معتقد که زیستن از بهر خوردن است # سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۶ دو درویش خراسانی ملازم صحبت یکدیگر سفر کردندی یکی ضعیف بود که هر به دو شب افطار کردی و دیگر قوی که روزی سه بار خوردی اتفاقا بر در شهری به تهمت جاسوسی گرفتار آمدند هر دو را به خانه ای کردند و در به گل برآوردند بعد از دو هفته معلوم شد که بی ‎گناهند در را گشادند قوی را دیدند مرده و ضعیف جان به سلامت برده مردم در این عجب ماندند حکیمی گفت خلاف این عجب بودی آن یکی بسیارخوار بوده است طاقت بی ‎نوایی نیاورد به سختی هلاک شد وین دگر خویشتن ‎دار بوده است لاجرم بر عادت خویش صبر کرد و به سلامت بماند چو کم ‎خوردن طبیعت شد کسی را چو سختی پیشش آید سهل گیرد وگر تن ‎پرور است اندر فراخی چو تنگی بیند از سختی بمیرد # سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۷ یکی از حکما پسر را نهی همی کرد از بسیار خوردن که سیری مردم را رنجور کند گفت ای پدر گرسنگی خلق را بکشد نشنیده ای که ظریفان گفته اند به سیری مردن به که گرسنگی بردن گفت اندازه نگهدار کلوا و اشربوا و لٰا تسرفوا نه چندان بخور کز دهانت بر آید نه چندان که از ضعف جانت بر آید با آن که در وجود طعام است عیش نفس رنج آورد طعام که بیش از قدر بود گر گل شکر خوری به تکلف زیان کند ور نان خشک دیر خوری گل شکر بود رنجوری را گفتند دلت چه می خواهد گفت آن که دلم چیزی نخواهد معده چو کج گشت و شکم درد خاست سود ندارد همه اسباب راست # سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۸ بقالی را درمی چند بر صوفیان گرد آمده بود در واسط هر روز مطالبت کردی و سخنان با خشونت گفتی اصحاب از تعنت وی خسته خاطر همی بودند و از تحمل چاره نبود صاحبدلی در آن میان گفت نفس را وعده دادن به طعام آسان تر است که بقال را به درم ترک احسان خواجه اولی ٰتر کاحتمال جفای بوابان به تمنای گوشت مردن به که تقاضای زشت قصابان # سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایتِ شمارهٔ ۹ جوانمردی را در جنگ تاتار جراحتی هول رسید کسی گفت فلان بازرگان نوش دارو دارد اگر بخواهی باشد که دریغ ندارد گویند آن بازرگان به بخل معروف بود گر به جای نانش اندر سفره بودی آفتاب تا قیامت روز روشن کس ندیدی در جهان جوانمرد گفت اگر خواهم دارو دهد یا ندهد و گر دهد منفعت کند یا نکند باری خواستن از او زهر کشنده است هر چه از دونان به منت خواستی در تن افزودی و از جان کاستی و حکیمان گفته اند آب حیات اگر فروشند فی المثل به آب روی دانا نخرد که مردن به علت به از زندگانی به مذلت اگر حنظل خوری از دست خوش خوی به از شیرینی از دست ترش روی # سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایتِ شمارهٔ ۱۰ یکی از علما خورنده بسیار داشت و کفاف اندک یکی را از بزرگان که در او معتقد بود بگفت روی از توقع او در هم کشید و تعرض سؤال از اهل ادب در نظرش قبیح آمد ز بخت روی ترش کرده پیش یار عزیز مرو که عیش بر او نیز تلخ گردانی به حاجتی که روی تازه روی و خندان رو فرو نبندد کار گشاده پیشانی آورده اند که اندکی در وظیفه او زیادت کرد و بسیاری از ارادت کم دانشمند چون پس از چند روز مودت معهود بر قرار ندید گفت بیس المطاعم حین الذل یکسبها القدر منتصب و القدر مخفوض نانم افزود و آبرویم کاست بینوایی به از مذلت خواست # سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایتِ شمارهٔ ۱۱ درویشی را ضرورتی پیش آمد کسی گفت فلان نعمتی دارد بی قیاس اگر بر حاجت تو واقف گردد همانا که در قضای آن توقف روا ندارد گفت من او را ندانم گفت منت رهبری کنم دستش گرفت تا به منزل آن شخص در آورد یکی را دید لب فرو هشته و تند نشسته برگشت و سخن نگفت کسی گفتش چه کردی گفت عطای او را به لقای او بخشیدم مبر حاجت به نزدیک ترش روی که از خوی بدش فرسوده گردی اگر گویی غم دل با کسی گوی که از رویش به نقد آسوده گردی # سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایتِ شمارهٔ ۱۲ خشکسالی در اسکندریه عنان طاقت درویش از دست رفته بود درهای آسمان بر زمین بسته و فریاد اهل زمین به آسمان پیوسته نماند جانور از وحش و طیر و ماهی و مور که بر فلک نشد از بی مرادی افغانش عجب که دود دل خلق جمع می نشود که ابر گردد و سیلاب دیده بارانش در چنین سال مخنثی دور از دوستان که سخن در وصف او ترک ادب است خاصه در حضرت بزرگان و به طریق اهمال از آن در گذشتن هم نشاید که طایفه ای بر عجز گوینده حمل کنند بر این دو بیت اقتصار کنیم که اندک دلیل بسیاری باشد و مشتی نمودار خرواری گر تتر بکشد این مخنث را تتری را دگر نباید کشت چند باشد چو جسر بغدادش آب در زیر و آدمی در پشت چنین شخصی -که یک طرف از نعت او شنیدی- در این سال نعمتی بیکران داشت تنگدستان را سیم و زر دادی و مسافران را سفره نهادی گروهی درویشان از جور فاقه به طاقت رسیده بودند آهنگ دعوت او کردند و مشاورت به من آوردند سر از موافقت باز زدم و گفتم نخورد شیر نیم خورده سگ ور بمیرد به سختی اندر غار تن به بیچارگی و گرسنگی بنه و دست پیش سفله مدار گر فریدون شود به نعمت و ملک بی هنر را به هیچ کس مشمار پرنیان و نسیج بر نااهل لاجورد و طلاست بر دیوار # سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایتِ شمارهٔ ۱۳ حاتم طایی را گفتند از تو بزرگ همت تر در جهان دیده ای یا شنیده ای گفت بلی روزی چهل شتر قربان کرده بودم امرای عرب را پس به گوشه صحرایی به حاجتی برون رفته بودم خارکنی را دیدم پشته فراهم آورده گفتمش به مهمانی حاتم چرا نروی که خلقی بر سماط او گرد آمده اند گفت هر که نان از عمل خویش خورد منت حاتم طایی نبرد من او را به همت و جوانمردی از خود برتر دیدم # سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایتِ شمارهٔ ۱۴ موسی علیه السلام درویشی را دید از برهنگی به ریگ اندر شده گفت ای موسی دعا کن تا خدا عزوجل مرا کفافی دهد که از بی طاقتی به جان آمدم موسی دعا کرد و برفت پس از چند روز که باز آمد از مناجات مرد را دید گرفتار و خلقی انبوه بر او گرد آمده گفت این چه حالت است گفتند خمر خورده و عربده کرده و کسی را کشته اکنون به قصاص فرموده اند و لطیفان گفته اند گربه مسکین اگر پر داشتی تخم گنجشک از جهان برداشتی عاجز باشد که دست قوت یابد برخیزد و دست عاجزان برتابد و لو بسط الله الرزق لعبٰاده لبغوا فی الارض موسی علیه السلام به حکمت جهان آفرین اقرار کرد و از تجاسر خویش استغفار مٰاذا اخاضک یا مغرور فی الخطر حتیٰ هلکت فلیت النمل لم یطر بنده چو جاه آمد و سیم و زرش سیلی خواهد به ضرورت سرش آن نشنیدی که فلاطون چه گفت مور همان به که نباشد پرش پدر را عسل بسیار است ولی پسر گرمی دار است آن کس که توانگرت نمی گرداند او مصلحت تو از تو بهتر داند # سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایتِ شمارهٔ ۱۵ اعرابی را دیدم در حلقه جوهریان بصره که حکایت همی کرد که وقتی در بیابانی راه گم کرده بودم و از زاد معنیٰ چیزی با من نمانده بود و دل بر هلاک نهاده که همی ناگاه کیسه ای یافتم پر مروارید هرگز آن ذوق و شادی فراموش نکنم که پنداشتم گندم بریان است باز آن تلخی و نومیدی که معلوم کردم که مروارید است در بیابان خشک و ریگ روان تشنه را در دهان چه در چه صدف مرد بی توشه کاوفتاد از پای بر کمربند او چه زر چه خزف # سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۱۶ یکی از عرب در بیابانی از غایت تشنگی می گفت یا لیت قبل منیتي یوما أفوز بمنیتي نهرا تلاطم رکبتي و أظل أملأ قربتي # سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۱۷ هم چنین در قاع بسیط مسافری گم شده بود و قوت و قوتش به آخر آمده و درمی چند بر میان داشت بسیاری بگردید و ره به جایی نبرد پس به سختی هلاک شد طایفه ای برسیدند و درم ها دیدند پیش رویش نهاده و بر خاک نبشته گر همه زر جعفرى دارد مرد بى توشه برنگیرد گام در بیابان فقیر سوخته را شلغم پخته به که نقره خام # سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۱۸ هرگز از دور زمان ننالیده بودم و روی از گردش آسمان در هم نکشیده مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعت پای پوشی نداشتم به جامع کوفه در آمدم دلتنگ یکی را دیدم که پای نداشت سپاس نعمت حق به جای آوردم و بر بی کفشی صبر کردم مرغ بریان به چشم مردم سیر کمتر از برگ تره بر خوان است وآن که را دستگاه و قوت نیست شلغم پخته مرغ بریان است # سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۱۹ یکی از ملوک با تنی چند خاصان در شکارگاهی به زمستان از عمارت دور افتادند تا شب در آمد خانه دهقانی دیدند ملک گفت شب آنجا رویم تا زحمت سرما نباشد یکی از وزرا گفت لایق قدر پادشاه نیست به خانه دهقانی التجا کردن هم اینجا خیمه زنیم و آتش کنیم دهقان را خبر شد ما حضری ترتیب کرد و پیش آورد و زمین ببوسید و گفت قدر بلند سلطان نازل نشدی ولیکن نخواستند که قدر دهقان بلند گردد سلطان را سخن گفتن او مطبوع آمد شبانگاه به منزل او نقل کردند بامدادانش خلعت و نعمت فرمود شنیدندش که قدمی چند در رکاب سلطان همی رفت و می گفت ز قدر و شوکت سلطان نگشت چیزی کم از التفات به مهمان سرای دهقانی کلاه گوشه دهقان به آفتاب رسید که سایه بر سرش انداخت چون تو سلطانی # سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۲۰ گدایی هول را حکایت کنند که نعمتی وافر اندوخته بود یکی از پادشاهان گفتش همی نمایند که مال بی کران داری و ما را مهمی هست اگر به برخی از آن دست گیری کنی چون ارتفاع رسد وفا کرده شود و شکر گفته گفت ای خداوند روی زمین لایق قدر بزرگوار پادشاه نباشد دست همت به مال چون من گدایی آلوده کردن که جو جو به گدایی فراهم آورده ام گفت غم نیست که به کافر می دهم الخبیثات للخبیثین گر آب چاه نصرانی نه پاک است جهود مرده می شویی چه باک است قالوا عجین الکلس لیس بطاهر قلنٰا نسد به شقوق المبرز شنیدم که سر از فرمان ملک باز زد و حجت آوردن گرفت و شوخ چشمی کردن بفرمود تا مضمون خطاب از او به زجر و توبیخ مخلص کردند به لطافت چو بر نیاید کار سر به بی حرمتی کشد ناچار هر که بر خویشتن نبخشاید گر نبخشد کسی بر او شاید # سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۲۱ بازرگانی را شنیدم که صد و پنجاه شتر بار داشت و چهل بنده خدمتکار شبی در جزیره کیش مرا به حجره خویش در آورد همه شب نیارمید از سخن های پریشان گفتن که فلان انبازم به ترکستان و فلان بضاعت به هندوستان است و این قباله فلان زمین است و فلان چیز را فلان ضمین گاه گفتی خاطر اسکندریه دارم که هوایی خوش است باز گفتی نه که دریای مغرب مشوش است سعدیا سفری دیگرم در پیش است اگر آن کرده شود بقیت عمر خویش به گوشه بنشینم گفتم آن کدام سفر است گفت گوگرد پارسی خواهم بردن به چین که شنیدم قیمتی عظیم دارد و از آنجا کاسه چینی به روم آرم و دیبای رومی به هند و فولاد هندی به حلب و آبگینه حلبی به یمن و برد یمانی به پارس و زآن پس ترک تجارت کنم و به دکانی بنشینم انصاف از این ماخولیا چندان فرو گفت که بیش طاقت گفتنش نماند گفت ای سعدی تو هم سخنی بگوی از آن ها که دیده ای و شنیده گفتم آن شنیدستی که در اقصای غور بارسالاری بیفتاد از ستور گفت چشم تنگ دنیادوست را یا قناعت پر کند یا خاک گور # سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۲۲ مال داری را شنیدم که به بخل چنان معروف بود که حاتم طایی در کرم ظاهر حالش به نعمت دنیا آراسته و خست نفس جبلی در وی همچنان متمکن تا به جایی که نانی به جانی از دست ندادی و گربه بوهریره را به لقمه ای ننواختی و سگ اصحاب الکهف را استخوانی نینداختی فی الجمله خانه او را کس ندیدی در گشاده و سفره او را سر گشاده درویش به جز بوی طعامش نشنیدی مرغ از پس نان خوردن او ریزه نچیدی شنیدم که به دریای مغرب اندر راه مصر بر گرفته بود و خیال فرعونی در سر حتیٰ اذا ادرکه الغرق بادی مخالف کشتی برآمد با طبع ملولت چه کند هر که نسازد شرطه همه وقتی نبود لایق کشتی دست دعا برآورد و فریاد بی فایده خواندن گرفت و اذا رکبوا فی الفلک دعو الله مخلصین له الدین دست تضرع چه سود بنده محتاج را وقت دعا بر خدای وقت کرم در بغل از زر و سیم راحتی برسان خویشتن هم تمتعی بر گیر وآن گه این خانه کز تو خواهد ماند خشتی از سیم و خشتی از زر گیر آورده اند که در مصر اقارب درویش داشت به بقیت مال او توانگر شدند و جامه های کهن به مرگ او بدریدند و خز و دمیاطی بریدند هم در آن هفته یکی را دیدم از ایشان بر بادپایی روان غلامی در پی دوان وه که گر مرده باز گردیدی به میان قبیله و پیوند رد میراث سخت تر بودی وارثان را ز مرگ خویشاوند به سابقه معرفتی که میان ما بود آستینش گرفتم و گفتم بخور ای نیک سیرت سره مرد کان نگون بخت گرد کرد و نخورد # سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۲۳ صیادی ضعیف را ماهی قوی به دام اندر افتاد طاقت حفظ آن نداشت ماهی بر او غالب آمد و دام از دستش در ربود و برفت شد غلامی که آب جوی آرد جوی آب آمد و غلام ببرد دام هر بار ماهی آوردی ماهی این بار رفت و دام ببرد دیگر صیادان دریغ خوردند و ملامتش کردند که چنین صیدی در دامت افتاد و ندانستی نگاه داشتن گفت ای برادران چه توان کردن مرا روزی نبود و ماهی را همچنان روزی مانده بود صیاد بی روزی در دجله نگیرد و ماهی بی اجل بر خشک نمیرد # سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۲۴ دست و پا بریده ای هزارپایی بکشت صاحبدلی بر او گذر کرد و گفت سبحٰان الله با هزار پای که داشت چون اجلش فرا رسید از بی دست و پایی گریختن نتوانست چو آید ز پی دشمن جان ستان ببندد اجل پای اسب دوان در آن دم که دشمن پیاپی رسید کمان کیانی نشاید کشید # سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۲۵ ابلهی را دیدم سمین خلعتی ثمین در بر و مرکبی تازی در زیر و قصبی مصری بر سر کسی گفت سعدی چگونه همی بینی این دیبای معلم بر این حیوان لا یعلم گفتم قد شٰابه بالوریٰ حمار عجلا جسدا له خوار یک خلقت زیبا به از هزار خلعت دیبا به آدمی نتوان گفت ماند این حیوان مگر دراعه و دستار و نقش بیرونش بگرد در همه اسباب ملک و هستی او که هیچ چیز نبینی حلال جز خونش # سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۲۶ دزدی گدایی را گفت شرم نداری که دست از برای جوی سیم پیش هر لییم دراز می کنی گفت دست دراز از پی یک حبه سیم به که ببرند به دانگی و نیم # سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۲۷ مشت زنی را حکایت کنند که از دهر مخالف به فغان آمده و حلق فراخ از دست تنگ به جان رسیده شکایت پیش پدر برد و اجازت خواست که عزم سفر دارم مگر به قوت بازو دامن کامی فرا چنگ آرم فضل و هنر ضایع است تا ننمایند عود بر آتش نهند و مشک بسایند پدر گفت ای پسر خیال محال از سر به در کن و پای قناعت در دامن سلامت کش که بزرگان گفته اند دولت نه به کوشیدن است چاره کم جوشیدن است کس نتواند گرفت دامن دولت به زور کوشش بی فایده ست وسمه بر ابروی کور اگر به هر سر موییت صد خرد باشد خرد به کار نیاید چو بخت بد باشد پسر گفت ای پدر فواید سفر بسیار است از نزهت خاطر و جر منافع و دیدن عجایب و شنیدن غرایب و تفرج بلدان و مجاورت خلان و تحصیل جاه و ادب و مزید مال و مکتسب و معرفت یاران و تجربت روزگاران چنانکه سالکان طریقت گفته اند تا به دکان و خانه درگروی هرگز ای خام آدمی نشوی برو اندر جهان تفرج کن پیش از آن روز کز جهان بروی پدر گفت ای پسر منافع سفر چنین که گفتی بی شمار است ولیکن مسلم پنج طایفه راست نخستین بازرگانی که با وجود نعمت و مکنت غلامان و کنیزان دارد دلاویز و شاگردان چابک هر روز به شهری و هر شب به مقامی و هر دم به تفرجگاهی از نعیم دنیا متمتع منعم به کوه و دشت و بیابان غریب نیست هر جا که رفت خیمه زد و خوابگاه ساخت و آن را که بر مراد جهان نیست دسترس در زاد و بوم خویش غریب است و ناشناخت دوم عالمی که به منطق شیرین و قوت فصاحت و مایه بلاغت هر جا که رود به خدمت او اقدام نمایند و اکرام کنند وجود مردم دانا مثال زر طلی ست که هر کجا برود قدر و قیمتش دانند بزرگ زاده نادان به شهروا ماند که در دیار غریبش به هیچ نستانند سیم خوبرویی که درون صاحب دلان به مخالطت او میل کند که بزرگان گفته اند اندکی جمال به از بسیاری مال و گویند روی زیبا مرهم دل های خسته است و کلید درهای بسته لاجرم صحبت او را همه جای غنیمت شناسند و خدمتش را منت دانند شاهد آنجا که رود حرمت و عزت بیند ور برانند به قهرش پدر و مادر و خویش پر طاووس در اوراق مصاحف دیدم گفتم این منزلت از قدر تو می بینم بیش گفت خاموش که هر کس که جمالی دارد هر کجا پای نهد دست ندارندش پیش چون در پسر موافقی و دلبری بود اندیشه نیست گر پدر از وی بری بود او گوهر است گو صدفش در جهان مباش در یتیم را همه کس مشتری بود چهارم خوش آوازی که به حنجره داوودی آب از جریان و مرغ از طیران باز دارد پس به وسیلت این فضیلت دل مشتاقان صید کند و ارباب معنی به منادمت او رغبت نمایند و به انواع خدمت کنند سمعی الیٰ حسن الاغانی من ذا الذی جس المثانی چه خوش باشد آهنگ نرم حزین به گوش حریفان مست صبوح به از روی زیباست آواز خوش که آن حظ نفس است و این قوت روح یا کمینه پیشه وری که به سعی بازو کفافی حاصل کند تا آبروی از بهر نان ریخته نگردد چنان که خردمندان گفته اند گر به غریبی رود از شهر خویش سختی و محنت نبرد پینه دوز ور به خرابی فتد از مملکت گرسنه خفتد ملک نیمروز چنین صفت ها که بیان کردم ای فرزند در سفر موجب جمعیت خاطر است و داعیه طیب عیش و آن که از این جمله بی بهره است به خیال باطل در جهان برود و دیگر کسش نام و نشان نشنود هر آن که گردش گیتی به کین او برخاست به غیر مصلحتش رهبری کند ایام کبوتری که دگر آشیان نخواهد دید قضا همی بردش تا به سوی دانه دام پسر گفت ای پدر قول حکما را چگونه مخالفت کنیم که گفته اند رزق اگرچه مقسوم است به اسباب حصول تعلق شرط است و بلا اگرچه مقدور از ابواب دخول آن احتراز واجب رزق اگر چند بی گمان برسد شرط عقل است جستن از درها ورچه کس بی اجل نخواهد مرد تو مرو در دهان اژدرها در این صورت که منم با پیل دمان بزنم و با شیر ژیان پنجه در افکنم پس مصلحت آن است ای پدر که سفر کنم کز این بیش طاقت بینوایی نمی آرم چون مرد درفتاد ز جای و مقام خویش دیگر چه غم خورد همه آفاق جای اوست شب هر توانگری به سرایی همی روند درویش هرکجا که شب آمد سرای اوست این بگفت و پدر را وداع کرد و همت خواست و روان شد و با خود همی گفت هنرور چو بختش نباشد به کام به جایی رود کش ندانند نام همچنین تا برسید به کنار آبی که سنگ از صلابت او بر سنگ همی آمد و خروش به فرسنگ می رفت سهمگن آبی که مرغابی در او ایمن نبودی کمترین موج آسیا سنگ از کنارش در ربودی گروهی مردمان را دید هر یک به قراضه ای در معبر نشسته و رخت سفر بسته جوان را دست عطا بسته بود زبان ثنا برگشود چندان که زاری کرد یاری نکردند ملاح بی مروت به خنده برگردید و گفت زر نداری نتوان رفت به زور از دریار زور ده مرده چه باشد زر یک مرده بیار جوان را دل از طعنه ملاح به هم برآمد خواست که از او انتقام کشد کشتی رفته بود آواز داد و گفت اگر بدین جامه که پوشیده دارم قناعت کنی دریغ نیست ملاح طمع کرد و کشتی بازگردانید بدوزد شره دیده هوشمند در آرد طمع مرغ و ماهی به بند چندان که ریش و گریبان به دست جوان افتاد به خود درکشید و بی محابا کوفتن گرفت یارش از کشتی به در آمد تا پشتی کند همچنین درشتی دید و پشت بداد جز این چاره نداشتند که با او به مصالحت گرایند و به اجرت مسامحت نمایند کل مدٰاراة صدقة چو پرخاش بینی تحمل بیار که سهلی ببندد در کارزار به شیرین زبانی و لطف و خوشی توانی که پیلی به مویی کشی به عذر ماضی در قدمش فتادند و بوسه چندی به نفاق بر سر و چشمش دادند پس به کشتی درآوردند و روان شدند تا برسیدند به ستونی از عمارت یونان در آب ایستاده ملاح گفت کشتی را خلل هست یکی از شما که دلاور تر است باید که بدین ستون برود و خطام کشتی بگیرد تا عمارت کنیم جوان به غرور دلاوری که در سر داشت از خصم دل آزرده نیندیشید و قول حکما که گفته اند هر که را رنجی به دل رسانیدی اگر در عقب آن صد راحت برسانی از پاداش آن یک رنجش ایمن مباش که پیکان از جراحت به درآید و آزار در دل بماند چه خوش گفت بکتاش با خیلتاش چو دشمن خراشیدی ایمن مباش مشو ایمن که تنگ دل گردی چون ز دستت دلی به تنگ آید سنگ بر باره حصار مزن که بود کز حصار سنگ آید چندان که مقود کشتی به ساعد برپیچید و بالای ستون رفت ملاح زمام از کفش درگسلانید و کشتی براند بیچاره متحیر بماند روزی دو بلا و محنت کشید و سختی دید سیم خوابش گریبان گرفت و به آب انداخت بعد شبانروزی دگر بر کنار افتاد از حیاتش رمقی مانده برگ درختان خوردن گرفت و بیخ گیاهان برآوردن تا اندکی قوت یافت سر در بیابان نهاد و همی رفت تا تشنه و بی طاقت به سر چاهی رسید قومی بر او گرد آمده و شربتی آب به پشیزی همی آشامیدند جوان را پشیزی نبود طلب کرد و بیچارگی نمود رحمت نیاوردند دست تعدی دراز کرد میسر نشد به ضرورت تنی چند را فروکوفت مردان غلبه کردند و بی محابا بزدند و مجروح شد پشه چو پر شد بزند پیل را با همه تندی و صلابت که اوست مورچگان را چو بود اتفاق شیر ژیان را بدرانند پوست به حکم ضرورت در پی کاروانی افتاد و برفت شبانگه برسیدند به مقامی که از دزدان پرخطر بود کاروانیان را دید لرزه بر اندام اوفتاده و دل بر هلاک نهاده گفت اندیشه مدارید که یکی منم در این میان که به تنها پنجاه مرد را جواب دهم و دیگر جوانان هم یاری کنند این بگفت و مردم کاروان را به لاف او دل قوی گشت و به صحبتش شادمانی کردند و به زاد و آبش دستگیری واجب دانستند جوان را آتش معده بالا گرفته بود و عنان طاقت از دست رفته لقمه ای چند از سر اشتها تناول کرد و دمی چند آب در سرش آشامید تا دیو درونش بیارمید و بخفت پیرمردی جهان دیده در آن میان بود گفت ای یاران من از این بدرقه شما اندیشناکم نه چندان که از دزدان چنان که حکایت کنند که عربی را درمی چند گرد آمده بود و به شب از تشویش لوریان در خانه تنها خوابش نمی برد یکی را از دوستان پیش خود آورد تا وحشت تنهایی به دیدار او منصرف کند و شبی چند در صحبت او بود چندان که بر درم هاش اطلاع یافت ببرد و بخورد و سفر کرد بامدادان دیدند عرب را گریان و عریان گفتند حال چیست مگر آن درم های تو را دزد برد گفت لٰا ولله بدرقه برد هرگز ایمن ز مار ننشستم که بدانستم آنچه خصلت اوست زخم دندان دشمنی بتر است که نماید به چشم مردم دوست چه دانید اگر این هم از جمله دزدان باشد که به عیاری در میان ما تعبیه شده است تا به وقت فرصت یاران را خبر کند مصلحت آن بینم که مر او را خفته بمانیم و برانیم جوانان را تدبیر پیر استوار آمد و مهابتی از مشت زن در دل گرفتند و رخت برداشتند و جوان را خفته بگذاشتند آن گه خبر یافت که آفتابش در کتف تافت سر برآورد و کاروان رفته دید بیچاره بسی بگردید و ره به جایی نبرد تشنه و بی نوا روی بر خاک و دل بر هلاک نهاده همی گفت من ذٰا یحدثنی و زم العیس مٰا للغریب سوی الغریب انیس درشتی کند با غریبان کسی که نابوده باشد به غربت بسی مسکین در این سخن بود که پادشه پسری به صید از لشکریان دورافتاده بود بالای سرش ایستاده همی شنید و در هیأتش نگه می کرد صورت ظاهرش پاکیزه و صورت حالش پریشان پرسید از کجایی و بدین جایگه چون افتادی برخی از آنچه بر سر او رفته بود اعادت کرد ملک زاده را بر حال تباه او رحمت آمد خلعت و نعمت داد و معتمدی با وی فرستاد تا به شهر خویش آمد پدر به دیدار او شادمانی کرد و بر سلامت حالش شکر گفت شبانگه ز آنچه بر سر او گذشته بود از حالت کشتی و جور ملاح و روستایان بر سر چاه و غدر کاروانیان با پدر می گفت پدر گفت ای پسر نگفتمت هنگام رفتن که تهیدستان را دست دلیری بسته است و پنجه شیری شکسته چه خوش گفت آن تهی دست سلحشور جوی زر بهتر از پنجاه من زور پسر گفت ای پدر هر آینه تا رنج نبری گنج برنداری و تا جان در خطر ننهی بر دشمن ظفر نیابی و تا دانه پریشان نکنی خرمن برنگیری نه بینی به اندک مایه رنجی که بردم چه تحصیل راحت کردم و به نیشی که خوردم چه مایه عسل آوردم گرچه بیرون ز رزق نتوان خورد در طلب کاهلی نشاید کرد غواص اگر اندیشه کند کام نهنگ هرگز نکند در گرانمایه به چنگ آسیا سنگ زیرین متحرک نیست لاجرم تحمل بار گران همی کند چه خورد شیر شرزه در بن غار باز افتاده را چه قوت بود تا تو در خانه صید خواهی کرد دست و پایت چو عنکبوت بود پدر گفت ای پسر تو را در این نوبت فلک یاوری کرد و اقبال رهبری که صاحب دولتی در تو رسید و بر تو ببخشایید و کسر حالت را به تفقدی جبر کرد و چنین اتفاق نادر افتد و بر نادر حکم نتوان کرد زنهار تا بدین طمع دگرباره گرد ولع نگردی صیاد نه هر بار شگالی ببرد افتد که یکی روز پلنگش بخورد چنان که یکی را از ملوک پارس نگینی گرانمایه بر انگشتری بود باری به حکم تفرج با تنی چند خاصان به مصلای شیراز برون رفت فرمود تا انگشتری را بر گنبد عضد نصب کردند تا هر که تیر از حلقه انگشتری بگذراند خاتم او را باشد اتفاقا چهارصد حکم انداز که در خدمت او بودند جمله خطا کردند مگر کودکی بر بام رباطی که به بازیچه تیر از هر طرفی می انداخت باد صبا تیر او را به حلقه انگشتری دربگذرانید و خلعت و نعمت یافت و خاتم به وی ارزانی داشتند پسر تیر و کمان را بسوخت گفتند چرا کردی گفت تا رونق نخستین بر جای ماند گه بود کز حکیم روشن رای برنیاید درست تدبیری گاه باشد که کودکی نادان به غلط بر هدف زند تیری # سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۲۸ درویشی را شنیدم که به غاری در نشسته بود و در به روی از جهانیان بسته و ملوک و اغنیا را در چشم همت او شوکت و هیبت نمانده هر که بر خود در سؤال گشاد تا بمیرد نیازمند بود آز بگذار و پادشاهی کن گردن بی طمع بلند بود یکی از ملوک آن طرف اشارت کرد که توقع به کرم اخلاق مردان چنین است که به نمک با ما موافقت کنند شیخ رضا داد به حکم آن که اجابت دعوت سنت است دیگر روز ملک به عذر قدومش رفت عابد از جای برجست و در کنارش گرفت و تلطف کرد و ثنا گفت چو غایب شد یکی از اصحاب پرسید شیخ را که چندین ملاطفت امروز با پادشه که تو کردی خلاف عادت بود و دیگر ندیدیم گفت نشنیده ای که گفته اند هر که را بر سماط بنشستی واجب آمد به خدمتش برخاست گوش تواند که همه عمر وی نشنود آواز دف و چنگ و نی دیده شکیبد ز تماشای باغ بی گل و نسرین به سر آرد دماغ ور نبود بالش آکنده پر خواب توان کرد خزف زیر سر ور نبود دلبر همخوابه پیش دست توان کرد در آغوش خویش وین شکم بی هنر پیچ پیچ صبر ندارد که بسازد به هیچ # سعدی » گلستان » باب چهارم در فواید خاموشی » حکایت شمارهٔ ۱ یکی را از دوستان گفتم امتناع سخن گفتنم به علت آن اختیار آمده است در غالب اوقات که در سخن نیک و بد اتفاق افتد و دیده دشمنان جز بر بدی نمی آید گفت دشمن آن به که نیکی نبیند و اخو العداوة لا یمر بصالح الا و یلمزه بکذاب اشر هنر به چشم عداوت بزرگتر عیب است گل است سعدی و در چشم دشمنان خار است نور گیتی فروز چشمه هور زشت باشد به چشم موشک کور # سعدی » گلستان » باب چهارم در فواید خاموشی » حکایت شمارهٔ ۲ بازرگانی را هزار دینار خسارت افتاد پسر را گفت نباید که این سخن با کسی در میان نهی گفت ای پدر فرمان تو راست نگویم ولکن خواهم مرا بر فایده این مطلع گردانی که مصلحت در نهان داشتن چیست گفت تا مصیبت دو نشود یکی نقصان مایه و دیگر شماتت همسایه مگوی انده خویش با دشمنان که لاحول گویند شادی کنان # سعدی » گلستان » باب چهارم در فواید خاموشی » حکایت شمارهٔ ۳ جوانی خردمند از فنون فضایل حظی وافر داشت و طبعی نافر چندان که در محافل دانشمندان نشستی زبان سخن ببستی باری پدرش گفت ای پسر تو نیز آنچه دانی بگوی گفت ترسم که بپرسند از آنچه ندانم و شرمساری برم نشنیدی که صوفی یی می کوفت زیر نعلین خویش میخی چند آستینش گرفت سرهنگی که بیا نعل بر ستورم بند # سعدی » گلستان » باب چهارم در فواید خاموشی » حکایت شمارهٔ ۴ عالمی معتبر را مناظره افتاد با یکی از ملاحده لعنهم الله علیٰ حدة و به حجت با او بس نیامد سپر بینداخت و برگشت کسی گفتش تو را با چندین فضل و ادب که داری با بی دینی حجت نماند گفت علم من قرآن است و حدیث و گفتار مشایخ و او بدین ها معتقد نیست و نمی شنود مرا شنیدن کفر او به چه کار می آید آن کس که به قرآن و خبر زو نرهی آن است جوابش که جوابش ندهی # سعدی » گلستان » باب چهارم در فواید خاموشی » حکایت شمارهٔ ۵ جالینوس ابلهی را دید دست در گریبان دانشمندی زده و بی حرمتی همی کرد گفت اگر این نادان نبودی کار وی با نادانان بدین جا نرسیدی دو عاقل را نباشد کین و پیکار نه دانایی ستیزد با سبکسار اگر نادان به وحشت سخت گوید خردمندش به نرمی دل بجوید دو صاحبدل نگه دارند مویی همیدون سرکشی و آزرم جویی و گر بر هر دو جانب جاهلانند اگر زنجیر باشد بگسلانند یکی را زشت خویی داد دشنام تحمل کرد و گفت ای خوب فرجام بتر زآنم که خواهی گفتن آنی که دانم عیب من چون من ندانی # سعدی » گلستان » باب چهارم در فواید خاموشی » حکایت شمارهٔ ۶ سحبان وایل را در فصاحت بی نظیر نهاده اند به حکم آن که بر سر جمع سالی سخن گفتی لفظی مکرر نکردی وگر همان اتفاق افتادی به عبارتی دیگر بگفتی وز جمله آداب ندماء ملوک یکی این است سخن گرچه دلبند و شیرین بود سزاوار تصدیق و تحسین بود چو یک بار گفتی مگو باز پس که حلوا چو یک بار خوردند بس # سعدی » گلستان » باب چهارم در فواید خاموشی » حکایت شمارهٔ ۷ یکی را از حکما شنیدم که می گفت هرگز کسی به جهل خویش اقرار نکرده است مگر آن کس که چون دیگری در سخن باشد هم چنان ناتمام گفته سخن آغاز کند سخن را سر است اى خردمند و بن میاور سخن در میان سخن خداوند تدبیر و فرهنگ و هوش نگوید سخن تا نبیند خموش # سعدی » گلستان » باب چهارم در فواید خاموشی » حکایت شمارهٔ ۸ تنی چند از بندگان محمود گفتند حسن میمندی را که سلطان امروز تو را چه گفت در فلان مصلحت گفت بر شما هم پوشیده نباشد گفتند آنچه با تو گوید به امثال ما گفتن روا ندارد گفت به اعتماد آن که داند که نگویم پس چرا همی پرسید نه هر سخن که برآید بگوید اهل شناخت به سر شاه سر خویشتن نشاید باخت # سعدی » گلستان » باب چهارم در فواید خاموشی » حکایت شمارهٔ ۹ در عقد بیع سرایی متردد بودم جهودی گفت آخر من از کدخدایان این محلتم وصف این خانه چنان که هست از من پرس بخر که هیچ عیبی ندارد گفتم به جز آن که تو همسایه منی خانه ای را که چون تو همسایه است ده درم سیم بد عیار ارزد لکن امیدوار باید بود که پس از مرگ تو هزار ارزد # سعدی » گلستان » باب چهارم در فواید خاموشی » حکایت شمارهٔ ۱۰ یکی از شعرا پیش امیر دزدان رفت و ثنایی بر او بگفت فرمود تا جامه از او برکنند و از ده به در کنند مسکین برهنه به سرما همی رفت سگان در قفای وی افتادند خواست تا سنگی بردارد و سگان را دفع کند در زمین یخ گرفته بود عاجز شد گفت این چه حرامزاده مردمانند سگ را گشاده اند و سنگ را بسته امیر از غرفه بدید و بشنید و بخندید گفت ای حکیم از من چیزی بخواه گفت جامه خود می خواهم اگر انعام فرمایی رضینٰا من نوالک بالرحیل امیدوار بود آدمى به خیر کسان مرا به خیر تو امید نیست شر مرسان سالار دزدان را بر او رحمت آمد و جامه باز فرمود و قبا پوستینی بر او مزید کرد و درمی چند # سعدی » گلستان » باب چهارم در فواید خاموشی » حکایت شمارهٔ ۱۱ منجمی به خانه در آمد یکی مرد بیگانه را دید با زن او به هم نشسته دشنام و سقط گفت و فتنه و آشوب خاست صاحبدلی که بر این واقف بود گفت تو بر اوج فلک چه دانى چیست که ندانى که در سرایت کیست # سعدی » گلستان » باب چهارم در فواید خاموشی » حکایت شمارهٔ ۱۲ خطیبی کریه الصوت خود را خوش آواز پنداشتی و فریاد بیهده برداشتی گفتی نعیب غراب البین در پرده الحان اوست یا آیت ان انکر الاصوات در شأن او اذا نهق الخطیب ابوالفوارس له شغب یهد اصطخر فٰارس مردم قریه به علت جاهی که داشت بلیتش می کشیدند و اذیتش را مصلحت نمی دیدند تا یکی از خطبای آن اقلیم که با او عداوتی نهانی داشت باری به پرسش آمده بودش گفت تو را خوابی دیده ام خیر باد گفتا چه دیدی گفت چنان دیدمی که تو را آواز خوش بود و مردمان از انفاس تو در راحت خطیب اندر این لختی بیندیشید و گفت این مبارک خواب است که دیدی که مرا بر عیب خود واقف گردانیدی معلوم شد که آواز ناخوش دارم و خلق از بلند خواندن من در رنج توبه کردم کز این پس خطبه نگویم مگر به آهستگی از صحبت دوستی برنجم کاخلاق بدم حسن نماید عیبم هنر و کمال بیند خارم گل و یاسمن نماید کو دشمن شوخ چشم ناپاک تا عیب مرا به من نماید # سعدی » گلستان » باب چهارم در فواید خاموشی » حکایت شمارهٔ ۱۳ یکی در مسجد سنجار به تطوع بانگ گفتی به ادایی که مستمعان را از او نفرت بودی و صاحب مسجد امیری بود عادل نیک سیرت نمی خواستش که دل آزرده گردد گفت ای جوانمرد این مسجد را مؤذنانند قدیم هر یکی را پنج دینار مرتب داشته ام تو را ده دینار می دهم تا جایی دیگر روی بر این قول اتفاق کردند و برفت پس از مدتی در گذری پیش امیر باز آمد گفت ای خداوند بر من حیف کردی که به ده دینار از آن بقعه به در کردی که این جا که رفته ام بیست دینارم همی دهند تا جای دیگر روم و قبول نمی کنم امیر از خنده بی خود گشت و گفت زنهار تا نستانی که به پنجاه راضی گردند به تیشه کس نخراشد ز روی خارا گل چنان که بانگ درشت تو می خراشد دل # سعدی » گلستان » باب چهارم در فواید خاموشی » حکایت شمارهٔ ۱۴ ناخوش آوازی به بانگ بلند قرآن همی خواند صاحبدلی بر او بگذشت گفت تو را مشاهره چند است گفت هیچ گفت پس این زحمت خود چندین چرا همی دهی گفت از بهر خدا می خوانم گفت از بهر خدا مخوان گر تو قرآن بر این نمط خوانی ببری رونق مسلمانی # سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱ حسن میمندی را گفتند سلطان محمود چندین بنده صاحب جمال دارد که هر یکی بدیع جهانی اند چگونه افتاده است که با هیچ یک از ایشان میل و محبتی ندارد چنان که با ایاز که حسنی زیادتی ندارد گفت هر چه به دل فرو آید در دیده نکو نماید هر که سلطان مرید او باشد گر همه بد کند نکو باشد و آن که را پادشه بیندازد کسش از خیل خانه ننوازد کسی به دیده انکار اگر نگاه کند نشان صورت یوسف دهد به ناخوبی و گر به چشم ارادت نگه کنی در دیو فرشته ایت نماید به چشم کروبی # سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۲ گویند خواجه ای را بنده ای نادر الحسن بود و با وی به سبیل مودت و دیانت نظری داشت با یکی از دوستان گفت دریغ این بنده با حسن و شمایلی که دارد اگر زبان درازی و بی ادبی نکردی گفت ای برادر چو اقرار دوستی کردی توقع خدمت مدار که چون عاشق و معشوقی در میان آمد مالک و مملوک برخاست خواجه با بنده پری رخسار چون در آمد به بازی و خنده نه عجب کاو چو خواجه حکم کند واین کشد بار ناز چون بنده # سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۳ پارسایی را دیدم به محبت شخصی گرفتار نه طاقت صبر و نه یارای گفتار چندان که ملامت دیدی و غرامت کشیدی ترک تصابی نگفتی و گفتی کوته نکنم ز دامنت دست ور خود بزنی به تیغ تیزم بعد از تو ملاذ و ملجایی نیست هم در تو گریزم ار گریزم باری ملامتش کردم و گفتم عقل نفیست را چه شد تا نفس خسیس غالب آمد زمانی به فکرت فرو رفت و گفت هر کجا سلطان عشق آمد نماند قوت بازوی تقویٰ را محل پاکدامن چون زید بیچاره ای اوفتاده تا گریبان در وحل # سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۴ یکی را دل از دست رفته بود و ترک جان کرده و مطمح نظرش جایی خطرناک و مظنه هلاک نه لقمه ای که مصور شدی که به کام آید یا مرغی که به دام افتد چو در چشم شاهد نیاید زرت زر و خاک یکسان نماید برت باری به نصیحتش گفتند از این خیال محال تجنب کن که خلقی هم بدین هوس که تو داری اسیرند و پای در زنجیر بنالید و گفت دوستان گو نصیحتم مکنید که مرا دیده بر ارادت اوست جنگجویان به زور پنجه و کتف دشمنان را کشند و خوبان دوست شرط مودت نباشد به اندیشه جان دل از مهر جانان برگرفتن تو که در بند خویشتن باشی عشق باز دروغ زن باشی گر نشاید به دوست ره بردن شرط یاری است در طلب مردن گر دست رسد که آستینش گیرم ور نه بروم بر آستانش میرم متعلقان را که نظر در کار او بود و شفقت به روزگار او پندش دادند و بندش نهادند و سودی نکرد دردا که طبیب صبر می فرماید وین نفس حریص را شکر می باید آن شنیدی که شاهدی به نهفت با دل از دست رفته ای می گفت تا تو را قدر خویشتن باشد پیش چشمت چه قدر من باشد آورده اند که مر آن پادشه زاده که مملوح نظر او بود خبر کردند که جوانی بر سر این میدان مداومت می نماید خوش طبع و شیرین زبان و سخن های لطیف می گوید و نکته های بدیع از او می شنوند و چنین معلوم همی شود که دل آشفته است و شوری در سر دارد پسر دانست که دل آویخته اوست و این گرد بلا انگیخته او مرکب به جانب او راند چون دید که نزدیک او عزم دارد بگریست و گفت آن کس که مرا بکشت باز آمد پیش مانا که دلش بسوخت بر کشته خویش چندان که ملاطفت کرد و پرسیدش از کجایی و چه نامی و چه صنعت دانی در قعر بحر مودت چنان غریق بود که مجال نفس نداشت اگر خود هفت سبع از بر بخوانی چو آشفتی الف ب ت ندانی گفتا سخنی با من چرا نگویی که هم از حلقه درویشانم بلکه حلقه به گوش ایشانم آن گه به قوت استیناس محبوب از میان تلاطم امواج محبت سر برآورد و گفت عجب است با وجودت که وجود من بماند تو به گفتن اندر آیی و مرا سخن بماند این بگفت و نعره ای زد و جان به حق تسلیم کرد عجب از کشته نباشد به در خیمه دوست عجب از زنده که چون جان به در آورد سلیم # سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۵ یکی را از متعلمان کمال بهجتی بود و معلم از آن جا که حس بشریت است با حسن بشره او معاملتی داشت و وقتی که به خلوتش دریافتی گفتی نه آن چنان به تو مشغولم ای بهشتی روی که یاد خویشتنم در ضمیر می آید ز دیدنت نتوانم که دیده دربندم و گر مقابله بینم که تیر می آید باری پسر گفت آن چنان که در آداب درس من نظری می فرمایی در آداب نفسم نیز تأمل فرمای تا اگر در اخلاق من ناپسندی بینی که مرا آن پسند همی نماید بر آنم اطلاع فرمایی تا به تبدیل آن سعی کنم گفت ای پسر این سخن از دیگری پرس که آن نظر که مرا با توست جز هنر نمی بینم چشم بداندیش که برکنده باد عیب نماید هنرش در نظر ور هنری داری و هفتاد عیب دوست نبیند به جز آن یک هنر # سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۶ شبی یاد دارم که یاری عزیز از در در آمد چنان بیخود از جای برجستم که چراغم به آستین کشته شد سریٰ طیف من یجلو بطلعته الدجیٰ شگفت آمد از بختم که این دولت از کجا بنشست و عتاب آغاز کرد که مرا در حال بدیدی چراغ بکشتی به چه معنی گفتم به دو معنی یکی آن که گمان بردم که آفتاب برآمد و دیگر آن که این بیتم به خاطر بود چون گرانی به پیش شمع آید خیزش اندر میان جمع بکش ور شکرخنده ایست شیرین لب آستینش بگیر و شمع بکش # سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۷ یکی دوستی را که زمان ها ندیده بود گفت کجایی که مشتاق بوده ام گفت مشتاقی به که ملولی دیر آمدى اى نگار سرمست زودت ندهیم دامن از دست معشوقه که دیر دیر بینند آخر کم از آن که سیر بینند شاهد که با رفیقان آید به جفا کردن آمده است به حکم آن که از غیرت و مضادت خالی نباشد اذٰا جیتنی فی رفقة لتزورنی و ان جیت فی صلح فأنت محارب به یک نفس که برآمیخت یار با اغیار بسی نماند که غیرت وجود من بکشد به خنده گفت که من شمع جمعم ای سعدی مرا از آن چه که پروانه خویشتن بکشد # سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۸ یاد دارم در ایام پیشین که من و دوستی چون دو بادام مغز در پوستی صحبت داشتیم ناگاه اتفاق مغیب افتاد پس از مدتی که باز آمد عتاب آغاز کرد که در این مدت قاصدی نفرستادی گفتم دریغ آمدم که دیده قاصد به جمال تو روشن گردد و من محروم یار دیرینه مرا گو به زبان توبه مده که مرا توبه به شمشیر نخواهد بودن رشکم آید که کسی سیر نگه در تو کند باز گویم نه که کس سیر نخواهد بودن # سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۹ دانشمندی را دیدم به کسی مبتلا شده و رازش بر ملا افتاده جور فراوان بردی و تحمل بی کران کردی باری به لطافتش گفتم دانم که تو را در مودت این منظور علتی و بنای محبت بر زلتی نیست با وجود چنین معنی لایق قدر علما نباشد خود را متهم گردانیدن و جور بی ادبان بردن گفت ای یار دست عتاب از دامن روزگارم بدار بارها در این مصلحت که تو بینی اندیشه کردم و صبر بر جفای او سهل تر آید همی که صبر از دیدن او و حکما گویند دل بر مجاهده نهادن آسان تر است که چشم از مشاهده بر گرفتن هر که بی او به سر نشاید برد گر جفایی کند بباید برد روزی از دست گفتمش زنهار چند از آن روز گفتم استغفار نکند دوست زینهار از دوست دل نهادم بر آنچه خاطر اوست گر به لطفم به نزد خود خواند ور به قهرم براند او داند # سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱۰ در عنفوان جوانی چنان که افتد و دانی با شاهدی سری و سری داشتم به حکم آن که حلقی داشت طیب الادا و خلقی کالبدر إذٰا بدٰا آن که نبات عارضش آب حیات می خورد در شکرش نگه کند هر که نبات می خورد اتفاقا به خلاف طبع از وی حرکتی بدیدم که نپسندیدم دامن از او در کشیدم و مهره برچیدم و گفتم برو هر چه می بایدت پیش گیر سر ما نداری سر خویش گیر شنیدمش که همی رفت و می گفت شپره گر وصل آفتاب نخواهد رونق بازار آفتاب نکاهد این بگفت و سفر کرد و پریشانی او در من اثر فقدت زمان الوصل و المرء جاهل بقدر لذیذ العیش قبل المصٰایب باز آی و مرا بکش که پیشت مردن خوشتر که پس از تو زندگانی کردن اما به شکر و منت باری پس از مدتی باز آمد آن حلق داوودی متغیر شده و جمال یوسفی به زیان آمده و بر سیب زنخدانش چون به گردی نشسته و رونق بازار حسنش شکسته متوقع که در کنارش گیرم کناره گرفتم و گفتم آن روز که خط شاهدت بود صاحب نظر از نظر براندی امروز بیامدی به صلحش کش فتحه و ضمه بر نشاندی تازه بهارا ورقت زرد شد دیگ منه کآتش ما سرد شد چند خرامی و تکبر کنی دولت پارینه تصور کنی پیش کسی رو که طلبکار توست ناز بر آن کن که خریدار توست سبزه در باغ گفته اند خوش است داند آن کس که این سخن گوید یعنی از روی نیکوان خط سبز دل عشاق بیشتر جوید بوستان تو گندنازاری ست بس که بر می کنی و می روید گر صبر کنی ور نکنی موی بناگوش این دولت ایام نکویی به سر آید گر دست به جان داشتمی همچو تو بر ریش نگذاشتمی تا به قیامت که بر آید سؤال کردم و گفتم جمال روی تو را چه شد که مورچه بر گرد ماه جوشیده ست جواب داد ندانم چه بود رویم را مگر به ماتم حسنم سیاه پوشیده ست # سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱۱ یکی را پرسیدند از مستعربان بغداد مٰا تقول فی المرد گفت لا خیر فیهم مادام احدهم لطیفا یتخاشن فاذا خشن یتلاطف یعنی چندان که خوب و لطیف و نازک اندام است درشتی کند و سختی چون سخت و درشت شد چنان که به کاری نیاید تلطف کند و درشتی نماند امرد آن گه که خوب و شیرین است تلخ گفتار و تندخوی بود چون به ریش آمد و به لعنت شد مردم آمیز و مهرجوی بود # سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱۲ یکی را از علما پرسیدند که یکی با ماهروییست در خلوت نشسته و درها بسته و رقیبان خفته و نفس طالب و شهوت غالب چنان که عرب گوید التمر یانع و النٰاطور غیر مانع هیچ باشد که به قوت پرهیزگاری از او به سلامت بماند گفت اگر از مهرویان به سلامت بماند از بدگویان نماند و ان سلم الإنسان من سوء نفسه فمن سوء ظن المدعی لیس یسلم شاید پس کار خویشتن بنشستن لیکن نتوان زبان مردم بستن # سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱۳ طوطیی با زاغ در قفس کردند و از قبح مشاهده او مجاهده می برد و می گفت این چه طلعت مکروه است و هیأت ممقوت و منظر ملعون و شمایل ناموزون یا غراب البین یا لیت بینی و بینک بعد المشرقین علی الصباح به روی تو هر که برخیزد صباح روز سلامت بر او مسا باشد بد اختری چو تو در صحبت تو بایستی ولی چنین که تویی در جهان کجا باشد عجب آن که غراب از مجاورت طوطی هم به جان آمده بود و ملول شده لاحول کنان از گردش گیتی همی نالید و دستهای تغابن بر یکدگر همی مالید که این چه بخت نگون است و طالع دون و ایام بوقلمون لایق قدر من آنستی که با زاغی به دیوار باغی بر خرامان همی رفتمی پارسا را بس این قدر زندان که بود هم طویله رندان بلی تا چه کردم که روزگارم به عقوبت آن در سلک صحبت چنین ابلهی خودرای ناجنس خیره درای به چنین بند بلا مبتلا گردانیده است کس نیاید به پای دیواری که بر آن صورتت نگار کنند گر تو را در بهشت باشد جای دیگران دوزخ اختیار کنند این ضرب المثل بدان آوردم تا بدانی که صدچندان که دانا را از نادان نفرت است نادان را از دانا وحشت است زاهدی در سماع رندان بود زآن میان گفت شاهدی بلخی گر ملولی ز ما ترش منشین که تو هم در میان ما تلخی جمعی چو گل و لاله به هم پیوسته تو هیزم خشک در میانی رسته چون باد مخالف و چو سرما ناخوش چون برف نشسته ای و چون یخ بسته # سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱۴ رفیقی داشتم که سالها با هم سفر کرده بودیم و نمک خورده و بی کران حقوق صحبت ثابت شده آخر به سبب نفعی اندک آزار خاطر من روا داشت و دوستی سپری شد و با این همه از هر دو طرف دلبستگی بود که شنیدم روزی دو بیت از سخنان من در مجمعی همی گفتند نگار من چو در آید به خنده نمکین نمک زیاده کند بر جراحت ریشان چه بودی ار سر زلفش به دستم افتادی چو آستین کریمان به دست درویشان طایفه درویشان بر لطف این سخن نه که بر حسن سیرت خویش آفرین بردند و او هم در این جمله مبالغه کرده بود و بر فوت صحبت قدیم تأسف خورده و به خطای خویش اعتراف نموده معلوم کردم که از طرف او هم رغبتی هست این بیتها فرستادم و صلح کردیم نه ما را در میان عهد و وفا بود جفا کردی و بدعهدی نمودی به یک بار از جهان دل در تو بستم ندانستم که برگردی به زودی هنوزت گر سر صلح است باز آی کز آن مقبول تر باشی که بودی # سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱۵ یکی را زنی صاحب جمال جوان درگذشت و مادرزن فرتوت به علت کابین در خانه متمکن بماند و مرد از محاورت او به جان رنجیدی و از مجاورت او چاره ندیدی تا گروهی آشنایان به پرسیدن آمدندش یکی گفتا چگونه ای در مفارقت یار عزیز گفت نادیدن زن بر من چنان دشخوار نیست که دیدن مادرزن گل به تاراج رفت و خار بماند گنج برداشتند و مار بماند دیده بر تارک سنان دیدن خوشتر از روی دشمنان دیدن واجب است از هزار دوست برید تا یکی دشمنت نباید دید # سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱۶ یاد دارم که در ایام جوانی گذر داشتم به کویی و نظر با رویی در تموزی که حرورش دهان بخوشانیدی و سمومش مغز استخوان بجوشانیدی از ضعف بشریت تاب آفتاب هجیر نیاوردم و التجا به سایه دیواری کردم مترقب که کسی حر تموز از من به برد آبی فرو نشاند که همی ناگاه از ظلمت دهلیز خانه ای روشنی بتافت یعنی جمالی که زبان فصاحت از بیان صباحت او عاجز آید چنان که در شب تاری صبح بر آید یا آب حیات از ظلمات به در آید قدحی برفاب بر دست و شکر در آن ریخته و به عرق برآمیخته ندانم به گلابش مطیب کرده بود یا قطره ای چند از گل رویش در آن چکیده فی الجمله شراب از دست نگارینش برگرفتم و بخوردم و عمر از سر گرفتم ظمأ بقلبی لا یکاد یسیغه رشف الزلال ولو شربت بحورا خرم آن فرخنده طالع را که چشم بر چنین روی اوفتد هر بامداد مست می بیدار گردد نیم شب مست ساقی روز محشر بامداد # سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱۷ سالی محمد خوارزمشاه رحمة الله علیه با ختا برای مصلحتی صلح اختیار کرد به جامع کاشغر در آمدم پسری دیدم نحوی به غایت اعتدال و نهایت جمال چنان که در امثال او گویند معلمت همه شوخی و دلبری آموخت جفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخت من آدمی به چنین شکل و خوی و قد و روش ندیده ام مگر این شیوه از پری آموخت مقدمه ی نحو زمخشری در دست داشت و همی خواند ضرب زید عمروا و کان المتعدي عمروا گفتم ای پسر خوارزم و ختا صلح کردند و زید و عمرو را همچنان خصومت باقیست بخندید و مولدم پرسید گفتم خاک شیراز گفت از سخنان سعدی چه داری گفتم بلیت بنحوي یصول مغاضبا علي کزید فیٖ مقابلة العمرو علیٰ جر ذیل لیس یرفع رأسه و هل یستقیم الرفع من عامل الجر لختی به اندیشه فرو رفت و گفت غالب اشعار او در این زمین به زبان پارسیست اگر بگویی به فهم نزدیک تر باشد کلم الناس علی قدر عقولهم گفتم طبع تو را تا هوس نحو کرد صورت صبر از دل ما محو کرد ای دل عشاق به دام تو صید ما به تو مشغول و تو با عمرو و زید بامدادان که عزم سفر مصمم شد گفته بودندش که فلان سعدیست دوان آمد و تلطف کرد و تأسف خورد که چندین مدت چرا نگفتی منم تا شکر قدوم بزرگان را میان به خدمت ببستمی گفتم با وجودت ز من آواز نیاید که منم گفتا چه شود گر در این خطه چندی برآسایی تا به خدمت مستفید گردیم گفتم نتوانم به حکم این حکایت بزرگی دیدم اندر کوهساری قناعت کرده از دنیا به غاری چرا گفتم به شهر اندر نیایی که باری بندی از دل برگشایی بگفت آنجا پریرویان نغزند چو گل بسیار شد پیلان بلغزند این بگفتم و بوسه بر سر و روی یکدیگر دادیم و وداع کردیم بوسه دادن به روی دوست چه سود هم در این لحظه کردنش بدرود سیب گویی وداع بستان کرد روی از این نیمه سرخ و زآن سو زرد إن لم أمت یوم الوداع تأسفا لا تحسبوني في المودة منصفا # سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱۸ خرقه پوشی در کاروان حجاز همراه ما بود یکی از امرای عرب مر او را صد دینار بخشیده تا قربان کند دزدان خفاجه ناگاه بر کاروان زدند و پاک ببردند بازرگانان گریه و زاری کردن گرفتند و فریاد بی فایده خواندن گر تضرع کنی و گر فریاد دزد زر باز پس نخواهد داد مگر آن درویش صالح که بر قرار خویش مانده بود و تغیر در او نیامده گفتم مگر معلوم تو را دزد نبرد گفت بلی بردند ولیکن مرا با آن الفتی چنان نبود که به وقت مفارقت خسته دلی باشد نباید بستن اندر چیز و کس دل که دل برداشتن کاری ست مشکل گفتم مناسب حال من است این چه گفتی که مرا در عهد جوانی با جوانی اتفاق مخالطت بود و صدق مودت تا به جایی که قبله چشمم جمال او بودی و سود سرمایه عمرم وصال او مگر ملایکه بر آسمان وگر نه بشر به حسن صورت او در زمی نخواهد بود به دوستی که حرام است بعد از او صحبت که هیچ نطفه چنو آدمی نخواهد بود ناگهی پای وجودش به گل اجل فرو رفت و دود فراق از دودمانش برآمد روزها بر سر خاکش مجاورت کردم وز جمله که بر فراق او گفتم کاش کآن روز که در پای تو شد خار اجل دست گیتی بزدی تیغ هلاکم بر سر تا در این روز جهان بی تو ندیدی چشمم این منم بر سر خاک تو که خاکم بر سر آن که قرارش نگرفتی و خواب تا گل و نسرین نفشاندی نخست گردش گیتی گل رویش بریخت خاربنان بر سر خاکش برست بعد از مفارقت او عزم کردم و نیت جزم که بقیت زندگانی فرش هوس درنوردم و گرد مجالست نگردم سود دریا نیک بودی گر نبودی بیم موج صحبت گل خوش بدی گر نیستی تشویش خار دوش چون طاووس می نازیدم اندر باغ وصل دیگر امروز از فراق یار می پیچم چو مار # سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱۹ یکی را از ملوک عرب حدیث مجنون لیلی و شورش حال او بگفتند که با کمال فضل و بلاغت سر در بیابان نهاده است و زمام عقل از دست داده بفرمودش تا حاضر آوردند و ملامت کردن گرفت که در شرف نفس انسان چه خلل دیدی که خوی بهایم گرفتی و ترک عشرت مردم گفتی گفت و رب صدیق لامنی فی ودادها الم یرها یوما فیوضح لی عذری کاش کآنان که عیب من جستند رویت ای دلستان بدیدندی تا به جای ترنج در نظرت بی خبر دست ها بریدندی تا حقیقت معنی بر صورت دعوی گواه آمدی فذٰلک الذی لمتننی فیه ملک را در دل آمد جمال لیلی مطالعه کردن تا چه صورت است موجب چندین فتنه بفرمودش طلب کردن در احیاء عرب بگردیدند و به دست آوردند و پیش ملک در صحن سراچه بداشتند ملک در هیأت او نظر کرد شخصی دید سیه فام باریک اندام در نظرش حقیر آمد به حکم آن که کمترین خدام حرم او به جمال از او در پیش بودند و به زینت بیش مجنون به فراست دریافت گفت از دریچه چشم مجنون باید در جمال لیلی نظر کردن تا سر مشاهده او بر تو تجلی کند ما مر من ذکر الحمیٰ بمسمعی لو سمعت ورق الحمی صاحت معی یا معشر الخلان قولوا للمعا فیٰ لست تدری ما بقلب الموجع تندرستان را نباشد درد ریش جز به هم دردی نگویم درد خویش گفتن از زنبور بی حاصل بود با یکی در عمر خود ناخورده نیش تا تو را حالی نباشد همچو ما حال ما باشد تو را افسانه پیش سوز من با دیگری نسبت مکن او نمک بر دست و من بر عضو ریش # سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۲۰ قاضی همدان را حکایت کنند که با نعلبند پسری سر خوش بود و نعل دلش در آتش روزگاری در طلبش متلهف بود و پویان و مترصد و جویان و بر حسب واقعه گویان در چشم من آمد آن سهی سرو بلند بربود دلم ز دست و در پای فکند این دیده شوخ می کشد دل به کمند خواهی که به کس دل ندهی دیده ببند شنیدم که در گذری پیش قاضی آمد برخی از این معامله به سمعش رسیده و زایدالوصف رنجیده دشنام بی تحاشی داد و سقط گفت و سنگ برداشت و هیچ از بی حرمتی نگذاشت قاضی یکی را گفت از علمای معتبر که هم عنان او بود آن شاهدی و خشم گرفتن بینش و آن عقده بر ابروی ترش شیرینش در بلاد عرب گویند ضرب الحبیب زبیب از دست تو مشت بر دهان خوردن خوش تر که به دست خویش نان خوردن همانا کز وقاحت او بوی سماحت همی آید انگور نوآورده ترش طعم بود روزی دو سه صبر کن که شیرین گردد این بگفت و به مسند قضا باز آمد تنی چند از بزرگان عدول در مجلس حکم او بودندی زمین خدمت ببوسیدند که به اجازت سخنی بگوییم اگر چه ترک ادب است و بزرگان گفته اند نه در هر سخن بحث کردن رواست خطا بر بزرگان گرفتن خطاست الا به حکم آن که سوابق انعام خداوندی ملازم روزگار بندگان است مصلحتی که بینند و اعلام نکنند نوعی از خیانت باشد طریق صواب آن است که با این پسر گرد طمع نگردی و فرش ولع در نوردی که منصب قضا پایگاهی منیع است تا به گناهی شنیع ملوث نگردانی و حریف این است که دیدی و حدیث این که شنیدی یکی کرده بی آبرویی بسی چه غم دارد از آبروی کسی بسا نام نیکوی پنجاه سال که یک نام زشتش کند پایمال قاضی را نصیحت یاران یکدل پسند آمد و بر حسن رای قوم آفرین خواند و گفت نظر عزیزان در مصلحت حال من عین صواب است و مسیله بی جواب ولیکن ملامت کن مرا چندان که خواهی که نتوان شستن از زنگی سیاهی از یاد تو غافل نتوان کرد به هیچم سر کوفته مارم نتوانم که نپیچم این بگفت و کسان را به تفحص حال وی برانگیخت و نعمت بیکران بریخت و گفته اند هر که را زر در ترازوست زور در بازوست و آن که بر دینار دسترس ندارد در همه دنیا کس ندارد هر که زر دید سر فرو آورد ور ترازوی آهنین دوش است فی الجمله شبی خلوتی میسر شد و هم در آن شب شحنه را خبر شد قاضی همه شب شراب در سر و شباب در بر از تنعم نخفتی و به ترنم گفتی امشب مگر به وقت نمی خواند این خروس عشاق بس نکرده هنوز از کنار و بوس یک دم که دوست فتنه خفته است زینهار بیدار باش تا نرود عمر بر فسوس تا نشنوی ز مسجد آدینه بانگ صبح یا از در سرای اتابک غریو کوس لب بر لبی چو چشم خروس ابلهی بود برداشتن به گفتن بیهوده خروس قاضی در این حالت که یکی از متعلقان در آمد و گفت چه نشستی خیز و تا پای داری گریز که حسودان بر تو دقی گرفته اند بلکه حقی گفته تا مگر آتش فتنه که هنوز اندک است به آب تدبیری فرو نشانیم مبادا که فردا چو بالا گیرد عالمی فرا گیرد قاضی متبسم در او نظر کرد و گفت پنجه در صید برده ضیغم را چه تفاوت کند که سگ لاید روی در روی دوست کن بگذار تا عدو پشت دست می خاید ملک را هم در آن شب آگهی دادند که در ملک تو چنین منکری حادث شده است چه فرمایی ملک گفتا من او را از فضلای عصر می دانم و یگانه روزگار باشد که معاندان در حق وی خوضی کرده اند این سخن در سمع قبول من نیاید مگر آنگه که معاینه گردد که حکما گفته اند به تندی سبک دست بردن به تیغ به دندان برد پشت دست دریغ شنیدم که سحرگاهی با تنی چند خاصان به بالین قاضی فراز آمد شمع را دید ایستاده و شاهد نشسته و می ریخته و قدح شکسته و قاضی در خواب مستی بی خبر از ملک هستی به لطف اندک اندک بیدار کردش که خیز آفتاب برآمد قاضی دریافت که حال چیست گفتا از کدام جانب برآمد گفت از قبل مشرق گفت الحمد لله که در توبه همچنان باز است به حکم حدیث که لایغلق علی العباد حتی تطلع الشمس من مغربها استغفرک اللهم و اتوب الیک این دو چیزم بر گناه انگیختند بخت نافرجام و عقل ناتمام گر گرفتارم کنی مستوجبم ور ببخشی عفو بهتر کانتقام ملک گفتا توبه در این حالت که بر هلاک اطلاع یافتی سودی نکند فلم یک ینفعهم ایمانهم لما رأوا بأسنا چه سود از دزدی آنگه توبه کردن که نتوانی کمند انداخت بر کاخ بلند از میوه گو کوتاه کن دست که کوته خود ندارد دست بر شاخ تو را با وجود چنین منکری که ظاهر شد سبیل خلاص صورت نبندد این بگفت و موکلان در وی آویختند گفتا که مرا در خدمت سلطان یکی سخن باقی ست ملک بشنید و گفت این چیست گفت به آستین ملالی که بر من افشانی طمع مدار که از دامنت بدارم دست اگر خلاص محال است از این گنه که مراست بدان کرم که تو داری امیدواری هست ملک گفت این لطیفه بدیع آوردی و این نکته غریب گفتی ولیکن محال عقل است و خلاف شرع که تو را فضل و بلاغت امروز از چنگ عقوبت من رهایی دهد مصلحت آن بینم که تو را از قلعه به زیر اندازم تا دیگران نصیحت پذیرند و عبرت گیرند گفت ای خداوند جهان پرورده نعمت این خاندانم و این گناه نه تنها من کرده ام دیگری را بینداز تا من عبرت گیرم ملک را خنده گرفت و به عفو از خطای او در گذشت و متعندان را که اشارت به کشتن او همی کردند گفت هر که حمال عیب خویشتنید طعنه بر عیب دیگران مزنید # سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۲۱ جوانی پاکباز و پاکرو بود که با پاکیزه رویی در گرو بود چنین خواندم که در دریای اعظم به گردابی درافتادند با هم چو ملاح آمدش تا دست گیرد مبادا کاندر آن حالت بمیرد همی گفت از میان موج و تشویر مرا بگذار و دست یار من گیر در این گفتن جهان بر وی برآشفت شنیدندش که جان می داد و می گفت حدیث عشق از آن بطال منیوش که در سختی کند یاری فراموش چنین کردند یاران زندگانی ز کار افتاده بشنو تا بدانی که سعدی راه و رسم عشقبازی چنان داند که در بغداد تازی دلارامی که داری دل در او بند دگر چشم از همه عالم فرو بند اگر مجنون لیلی زنده گشتی حدیث عشق از این دفتر نبشتی # سعدی » گلستان » باب ششم در ضعف و پیری » حکایت شمارهٔ ۱ با طایفه دانشمندان در جامع دمشق بحثی همی کردم که جوانی در آمد و گفت در این میان کسی هست که زبان پارسی بداند غالب اشارت به من کردند گفتمش خیر است گفت پیری صد و پنجاه ساله در حالت نزع است و به زبان عجم چیزی همی گوید و مفهوم ما نمی گردد گر به کرم رنجه شوی مزد یابی باشد که وصیتی همی کند چون به بالینش فراز شدم این می گفت دمی چند گفتم بر آرم به کام دریغا که بگرفت راه نفس دریغا که بر خوان الوان عمر دمی خورده بودیم و گفتند بس معانی این سخن را به عربی با شامیان همی گفتم و تعجب همی کردند از عمر دراز و تأسف او همچنان بر حیات دنیا گفتم چگونه ای در این حالت گفت چه گویم ندیده ای که چه سختی همی رسد به کسی که از دهانش به در می کنند دندانی قیاس کن که چه حالت بود در آن ساعت که از وجود عزیزش به در رود جانی گفتم تصور مرگ از خیال خود به در کن و وهم را بر طبیعت مستولی مگردان که فیلسوفان یونان گفته اند مزاج ار چه مستقیم بود اعتماد بقا را نشاید و مرض گرچه هایل دلالت کلی بر هلاک نکند اگر فرمایی طبیبی را بخوانم تا معالجت کند دیده بر کرد و بخندید و گفت دست بر هم زند طبیب ظریف چون خرف بیند اوفتاده حریف خواجه در بند نقش ایوان است خانه از پایبند ویران است پیرمردی ز نزع می نالید پیرزن صندلش همی مالید چون مخبط شد اعتدال مزاج نه عزیمت اثر کند نه علاج # سعدی » گلستان » باب ششم در ضعف و پیری » حکایت شمارهٔ ۲ پیرمردی حکایت کند که دختری خواسته بود و حجره به گل آراسته و به خلوت با او نشسته و دیده و دل در او بسته و شبهای دراز نخفتی و بذله ها و لطیفه ها گفتی باشد که مؤانست پذیرد و وحشت نگیرد از جمله می گفتم بخت بلندت یار بود و چشم بختت بیدار که به صحبت پیری افتادی پخته پرورده جهاندیده آرمیده گرم و سرد چشیده نیک و بد آزموده که حق صحبت بداند و شرط مودت به جای آورد مشفق و مهربان خوش طبع و شیرین زبان تا توانم دلت به دست آرم ور بیازاری ام نیازارم ور چو طوطی شکر بود خورشت جان شیرین فدای پرورشت نه گرفتار آمدی به دست جوانی معجب خیره رای سر تیز سبک پای که هر دم هوسی پزد و هر لحظه رایی زند و هر شب جایی خسبد و هر روز یاری گیرد وفاداری مدار از بلبلان چشم که هر دم بر گلی دیگر سرایند خلاف پیران که به عقل و ادب زندگانی کنند نه به مقتضای جهل جوانی ز خود بهتری جوی و فرصت شمار که با چون خودی گم کنی روزگار گفت چندین بر این نمط بگفتم که گمان بردم که دلش بر قید من آمد و صید من شد ناگه نفسی سرد از سر درد بر آورد و گفت چندین سخن که بگفتی در ترازوی عقل من وزن آن سخن ندارد که وقتی شنیدم از قابله خویش که گفت زن جوان را اگر تیری در پهلو نشیند به که پیری لما رأت بین یدی بعلها شییا کأرخیٰ شفة الصایم تقول هذا معه میت و انما الرقیة للنایم زن کز بر مرد بی رضا برخیزد بس فتنه و جنگ از آن سرا برخیزد پیری که ز جای خویش نتواند خاست الا به عصا کی اش عصا برخیزد فی الجمله امکان موافقت نبود و به مفارقت انجامید چون مدت عدت بر آمد عقد نکاحش بستند با جوانی تند و ترشروی تهیدست بدخوی جور و جفا می دید و رنج و عنا می کشید و شکر نعمت حق همچنان می گفت که الحمدلله که از آن عذاب الیم برهیدم و بدین نعیم مقیم برسیدم با این همه جور و تندخویی بارت بکشم که خوبرویی با تو مرا سوختن اندر عذاب به که شدن با دگری در بهشت بوی پیاز از دهن خوبروی نغزتر آید که گل از دست زشت # سعدی » گلستان » باب ششم در ضعف و پیری » حکایت شمارهٔ ۳ مهمان پیری شدم در دیاربکر که مال فراوان داشت و فرزندی خوبروی شبی حکایت کرد مرا به عمر خویش به جز این فرزند نبوده است درختی در این وادی زیارتگاه است که مردمان به حاجت خواستن آنجا روند شب های دراز در آن پای درخت بر حق بنالیده ام تا مرا این فرزند بخشیده است شنیدم که پسر با رفیقان آهسته همی گفت چه بودی گر من آن درخت بدانستمی کجاست تا دعا کردمی و پدر بمردی خواجه شادی کنان که پسرم عاقل است و پسر طعنه زنان که پدرم فرتوت سالها بر تو بگذرد که گذار نکنی سوی تربت پدرت تو به جای پدر چه کردی خیر تا همان چشم داری از پسرت # سعدی » گلستان » باب ششم در ضعف و پیری » حکایت شمارهٔ ۴ روزی به غرور جوانی سخت رانده بودم و شبانگاه به پای گریوه ای سست مانده پیرمردی ضعیف از پس کاروان همی آمد و گفت چه نشینی که نه جای خفتن است گفتم چون روم که نه پای رفتن است گفت این نشنیدی که صاحبدلان گفته اند رفتن و نشستن به که دویدن و گسستن ای که مشتاق منزلی مشتاب پند من کار بند و صبر آموز اسب تازی دو تگ رود به شتاب و اشتر آهسته می رود شب و روز # سعدی » گلستان » باب ششم در ضعف و پیری » حکایت شمارهٔ ۵ جوانی چست لطیف خندان شیرین زبان در حلقه عشرت ما بود که در دلش از هیچ نوعی غم نیامدی و لب از خنده فرا هم روزگاری برآمد که اتفاق ملاقات نیوفتاد بعد از آن دیدمش زن خواسته و فرزندان خاسته و بیخ نشاطش بریده و گل هوس پژمریده پرسیدمش چگونه ای و چه حالت است گفت تا کودکان بیاوردم دگر کودکی نکردم ما ذا الصبیٰ و الشیب غیر لمتی و کفیٰ بتغییر الزمان نذیرا چون پیر شدی ز کودکی دست بدار بازی و ظرافت به جوانان بگذار طرب نوجوان ز پیر مجوی که دگر ناید آب رفته به جوی زرع را چون رسید وقت درو نخرامد چنان که سبزه نو دور جوانی بشد از دست من آه و دریغ آن زمن دل فروز قوت سرپنجه شیری گذشت راضی ام اکنون به پنیری چو یوز پیرزنی موی سیه کرده بود گفتم ای مامک دیرینه روز موی به تلبیس سیه کرده گیر راست نخواهد شدن این پشت کوز # سعدی » گلستان » باب ششم در ضعف و پیری » حکایت شمارهٔ ۶ وقتی به جهل جوانی بانگ بر مادر زدم دل آزرده به کنجی نشست و گریان همی گفت مگر خردی فراموش کردی که درشتی می کنی چه خوش گفت زالی به فرزند خویش چو دیدش پلنگ افکن و پیل تن گر از عهد خردیت یاد آمدی که بیچاره بودی در آغوش من نکردی در این روز بر من جفا که تو شیرمردی و من پیرزن # سعدی » گلستان » باب ششم در ضعف و پیری » حکایت شمارهٔ ۷ توانگری بخیل را پسری رنجور بود نیکخواهان گفتندش مصلحت آن است که ختم قرآنی کنی از بهر وی یا بذل قربانی لختی به اندیشه فرورفت و گفت مصحف مهجور اولیتر است که گله دور صاحبدلی بشنید و گفت ختمش به علت آن اختیار آمد که قرآن بر سر زبان است و زر در میان جان دریغا گردن طاعت نهادن گرش همراه بودی دست دادن به دیناری چو خر در گل بمانند ور الحمدی بخواهی صد بخوانند # سعدی » گلستان » باب ششم در ضعف و پیری » حکایت شمارهٔ ۸ پیرمرد ی را گفتند چرا زن نکنی گفت با پیرزنانم عیشی نباشد گفتند جوانی بخواه چو مکنت داری گفت مرا که پیرم با پیرزنان الفت نیست پس او را که جوان باشد با من که پیرم چه دوستی صورت بندد پر هفتا ثله جونی می کند عشغ مقری و خی بنی چش روشت زور باید نه زر که بانو را گزر ی دوست تر که ده من گوشت # سعدی » گلستان » باب ششم در ضعف و پیری » حکایت شمارهٔ ۹ شنیده ام که در این روزها کهن پیری خیال بست به پیرانه سر که گیرد جفت بخواست دخترکی خوبروی گوهرنام چو درج گوهرش از چشم مردمان بنهفت چنان که رسم عروسی بود تماشا بود ولی به حمله اول عصای شیخ بخفت کمان کشید و نزد بر هدف که نتوان دوخت مگر به خامه فولاد جامه هنگفت به دوستان گله آغاز کرد و حجت ساخت که خان ومان من این شوخ دیده پاک برفت میان شوهر و زن جنگ و فتنه خاست چنان که سر به شحنه و قاضی کشید و سعدی گفت پس از خلافت و شنعت گناه دختر نیست تو را که دست بلرزد گهر چه دانی سفت سود دریا نیک بودی گر نبودی بیم موج صحبت گل خوش بدی گر نیستی تشویش خار دوش چون طاووس می نازیدم اندر باغ وصل دیگر امروز از فراق یار می پیچم چو مار # سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۱ یکی را از وزرا پسری کودن بود پیش یکی از دانشمندان فرستاد که مر این را تربیتی می کن مگر که عاقل شود روزگاری تعلیم کردش و مؤثر نبود پیش پدرش کس فرستاد که این عاقل نمی باشد و مرا دیوانه کرد چون بود اصل گوهری قابل تربیت را در او اثر باشد هیچ صیقل نکو نداند کرد آهنی را که بدگهر باشد سگ به دریای هفتگانه بشوی که چو تر شد پلیدتر باشد خر عیسی گرش به مکه برند چون بیاید هنوز خر باشد # سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۲ حکیمی پسران را پند همی داد که جانان پدر هنر آموزید که ملک و دولت دنیا اعتماد را نشاید و سیم و زر در سفر بر محل خطر است یا دزد به یک بار ببرد یا خواجه به تفاریق بخورد اما هنر چشمه زاینده است و دولت پاینده وگر هنرمند از دولت بیفتد غم نباشد که هنر در نفس خود دولت است هر جا که رود قدر بیند و در صدر نشیند و بی هنر لقمه چیند و سختی بیند سخت است پس از جاه تحکم بردن خو کرده به ناز جور مردم بردن وقتی افتاد فتنه ای در شام هر کس از گوشه ای فرا رفتند روستازادگان دانشمند به وزیری پادشا رفتند پسران وزیر ناقص عقل به گدایی به روستا رفتند # سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۳ یکی از فضلا تعلیم ملک زاده ای همی داد و ضرب بی محابا زدی و زجر بی قیاس کردی باری پسر از بی طاقتی شکایت پیش پدر برد و جامه از تن دردمند برداشت پدر را دل به هم بر آمد استاد را گفت که پسران آحاد رعیت را چندین جفا و توبیخ روا نمی داری که فرزند مرا سبب چیست گفت سبب آن که سخن اندیشیده باید گفت و حرکت پسندیده کردن همه خلق را علی العموم و پادشاهان را علی الخصوص به موجب آنکه بر دست و زبان ایشان هر چه رفته شود هر آینه به افواه بگویند و قول و فعل عوام الناس را چندان اعتباری نباشد اگر صد ناپسند آید ز درویش رفیقانش یکی از صد ندانند وگر یک بذله گوید پادشاهی از اقلیمی به اقلیمی رسانند پس واجب آمد معلم پادشه زاده را در تهذیب اخلاق خداوندزادگان أنبتهم الله نباتا حسنا اجتهاد از آن بیش کردن که در حق عوام هر که در خردیش ادب نکنند در بزرگی فلاح از او برخاست چوب تر را چنان که خواهی پیچ نشود خشک جز به آتش راست ملک را حسن تدبیر فقیه و تقریر جواب او موافق رای آمد خلعت و نعمت بخشید و پایه منصب بلند گردانید # سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۴ معلم کتابی دیدم در دیار مغرب ترشروی تلخ گفتار بدخوی مردم آزار گداطبع ناپرهیزگار که عیش مسلمانان به دیدن او تبه گشتی و خواندن قرآنش دل مردم سیه کردی جمعی پسران پاکیزه و دختران دوشیزه به دست جفای او گرفتار نه زهره خنده و نه یارای گفتار گه عارض سیمین یکی را طپنچه زدی و گه ساق بلورین دیگری شکنجه کردی القصه شنیدم که طرفی از خباثت نفس او معلوم کردند و بزدند و براندند و مکتب او را به مصلحی دادند پارسای سلیم نیک مرد حلیم که سخن جز به حکم ضرورت نگفتی و موجب آزار کس بر زبانش نرفتی کودکان را هیبت استاد نخستین از سر برفت و معلم دومین را اخلاق ملکی دیدند و یک یک دیو شدند به اعتماد حلم او ترک علم دادند اغلب اوقات به بازیچه فرا هم نشستندی و لوح درست ناکرده در سر هم شکستندی استاد معلم چو بود بی آزار خرسک بازند کودکان در بازار بعد از دو هفته بر آن مسجد گذر کردم معلم اولین را دیدم که دل خوش کرده بودند و به جای خویش آورده انصاف برنجیدم و لاحول گفتم که ابلیس را معلم ملایکه دیگر چرا کردند پیرمردی ظریف جهاندیده گفت پادشاهی پسر به مکتب داد لوح سیمینش بر کنار نهاد بر سر لوح او نبشته به زر جور استاد به ز مهر پدر # سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۵ پارسازاده ای را نعمت بیکران از ترکه عمان به دست افتاد فسق و فجور آغاز کرد و مبذری پیشه گرفت فی الجمله نماند از سایر معاصی منکری که نکرد و مسکری که نخورد باری به نصیحتش گفتم ای فرزند دخل آب روان است و عیش آسیای گردان یعنی خرج فراوان کردن مسلم کسی را باشد که دخل معین دارد چو دخلت نیست خرج آهسته تر کن که می گویند ملاحان سرودی اگر باران به کوهستان نبارد به سالی دجله گردد خشک رودی عقل و ادب پیش گیر و لهو و لعب بگذار که چون نعمت سپری شود سختی بری و پشیمانی خوری پسر از لذت نای و نوش این سخن در گوش نیاورد و بر قول من اعتراض کرد و گفت راحت عاجل به تشویش محنت آجل منغص کردن خلاف رای خردمند است خداوندان کام و نیکبختی چرا سختی خورند از بیم سختی برو شادی کن ای یار دل افروز غم فردا نشاید خورد امروز فکیف مرا که در صدر مروت نشسته باشم و عقد فتوت بسته و ذکر انعام در افواه عوام افتاده هر که علم شد به سخا و کرم بند نشاید که نهد بر درم نام نکویی چو برون شد به کوی در نتوانی که ببندی به روی دیدم که نصیحت نمی پذیرد و دم گرم من در آهن سرد او اثر نمی کند ترک مناصحت گرفتم و روی از مصاحبت بگردانیدم و قول حکما کار بستم که گفته اند بلغ ما علیک فان لم یقبلوا ما علیک گرچه دانی که نشنوند بگوی هر چه دانی ز نیکخواهی و پند زود باشد که خیره سر بینی به دو پای اوفتاده اندر بند دست بر دست می زند که دریغ نشنیدم حدیث دانشمند تا پس از مدتی آنچه اندیشه من بود از نکبت حالش به صورت بدیدم که پاره پاره به هم بر می دوخت و لقمه لقمه همی اندوخت دلم از ضعف حالش به هم بر آمد و مروت ندیدم در چنان حالی ریش درویش به ملامت خراشیدن و نمک پاشیدن پس با دل خود گفتم حریف سفله در پایان مستی نیندیشد ز روز تنگدستی درخت اندر بهاران بر فشاند زمستان لاجرم بی برگ ماند # سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۶ پادشاهی پسری را به ادیبی داد و گفت این فرزند توست تربیتش همچنان کن که یکی از فرزندان خویش ادیب خدمت کرد و متقبل شد و سالی چند بر او سعی کرد و به جایی نرسید و پسران ادیب در فضل و بلاغت منتهی شدند ملک دانشمند را مؤاخذت کرد و معاتبت فرمود که وعده خلاف کردی و وفا به جا نیاوردی گفت بر رای خداوند روی زمین پوشیده نماند که تربیت یکسان است و طباع مختلف گرچه سیم و زر ز سنگ آید همی در همه سنگی نباشد زر و سیم بر همه عالم همی تابد سهیل جایی انبان میکند جایی ادیم # سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۷ یکی را شنیدم از پیران مربی که مریدی را همی گفت ای پسر چندان که تعلق خاطر آدمی زاد به روزی ست اگر به روزی ده بودی به مقام از ملایکه در گذشتی فراموشت نکرد ایزد در آن حال که بودی نطفه مدفون و مدهوش روانت داد و طبع و عقل و ادراک جمال و نطق و رای و فکرت و هوش ده انگشتت مرتب کرد بر کف دو بازویت مرکب ساخت بر دوش کنون پنداری ای ناچیز همت که خواهد کردنت روزی فراموش # سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۸ اعرابیی را دیدم که پسر را همی گفت یا بنی انک مسیول یوم القیامة ماذا اکتسبت و لا یقال بمن انتسبت یعنی تو را خواهند پرسید که عملت چیست نگویند پدرت کیست جامه کعبه را که می بوسند او نه از کرم پیله نامی شد با عزیزی نشست روزی چند لاجرم همچنو گرامی شد # سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۹ در تصانیف حکما آورده اند که کژدم را ولادت معهود نیست چنانکه دیگر حیوانات را بل احشای مادر را بخورند و شکمش را بدرند و راه صحرا گیرند و آن پوست ها که در خانه کژدم بینند اثر آن است باری این نکته پیش بزرگی همی گفتم گفت دل من بر صدق این سخن گواهی می دهد و جز چنین نتوان بودن در حالت خردی با مادر و پدر چنین معاملت کرده اند لاجرم در بزرگی چنین مقبلند و محبوب پسری را پدر وصیت کرد کای جوانبخت یاد گیر این پند هر که با اهل خود وفا نکند نشود دوست روی و دولتمند کژدم را گفتند چرا به زمستان به در نمی آیی گفت به تابستانم چه حرمت است که به زمستان نیز بیایم # سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۱۰ فقیره درویشی حامله بود مدت حمل بسر آورده و مر این درویش را همه عمر فرزند نیامده بود گفت اگر خدای عز و جل مرا پسری دهد جز این خرقه که پوشیده دارم هر چه در ملک من است ایثار درویشان کنم اتفاقا پسر آورد و سفره درویشان به موجب شرط بنهاد پس از چند سالی که از سفر شام باز آمدم به محلت آن دوست برگذشتم و از چگونگی حالش خبر پرسیدم گفتند به زندان شحنه در است سبب پرسیدم کسی گفت پسرش خمر خورده است و عربده کرده است و خون کسی ریخته و خود از میان گریخته پدر را به علت او سلسله در نای است و بند گران بر پای گفتم این بلا را به حاجت از خدای عز و جل خواسته است زنان باردار ای مرد هشیار اگر وقت ولادت مار زایند از آن بهتر به نزدیک خردمند که فرزندان ناهموار زایند # سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۱۱ طفل بودم که بزرگی را پرسیدم از بلوغ گفت در مسطور آمده است که سه نشان دارد یکی پانزده سالگی و دیگر احتلام و سیم بر آمدن موی پیش اما در حقیقت یک نشان دارد و بس آن که در بند رضای حق جل و علا بیش از آن باشی که در بند حظ نفس خویش و هر آن که در او این صفت موجود نیست به نزد محققان بالغ نشمارندش به صورت آدمی شد قطره آب که چل روزش قرار اندر رحم ماند و گر چل ساله را عقل و ادب نیست به تحقیقش نشاید آدمی خواند جوانمردی و لطف است آدمیت همین نقش هیولانی مپندار هنر باید که صورت می توان کرد به ایوان ها در از شنگرف و زنگار چو انسان را نباشد فضل و احسان چه فرق از آدمی تا نقش دیوار به دست آوردن دنیا هنر نیست یکی را گر توانی دل به دست آر # سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۱۲ سالی نزاعی در پیادگان حجیج افتاده بود و داعی در آن سفر هم پیاده انصاف در سر و روی هم فتادیم و داد فسوق و جدال بدادیم کجاوه نشینی را شنیدم که با عدیل خود می گفت یاللعجب پیاده عاج چو عرصه شطرنج به سر می برد فرزین می شود یعنی به از آن می گردد که بود و پیادگان حاج بادیه به سر بردند و بتر شدند از من بگوی حاجی مردم گزای را کاو پوستین خلق به آزار می درد حاجی تو نیستی شتر است از برای آنک بیچاره خار می خورد و بار می برد # سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۱۳ هندویی نفط اندازی همی آموخت حکیمی گفت تو را که خانه نیین است بازی نه این است تا ندانی که سخن عین صواب است مگوی وآنچه دانی که نه نیکوش جواب است مگوی # سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۱۴ مردکی را چشم درد خاست پیش بیطار رفت که دوا کن بیطار از آنچه در چشم چارپای می کند در دیده او کشید و کور شد حکومت به داور بردند گفت بر او هیچ تاوان نیست اگر این خر نبودی پیش بیطار نرفتی مقصود از این سخن آن است تا بدانی که هر آن که ناآزموده را کار بزرگ فرماید با آن که ندامت برد به نزدیک خردمندان به خفت رای منسوب گردد ندهد هوشمند روشن رای به فرومایه کارهای خطیر بوریاباف اگر چه بافنده ست نبرندش به کارگاه حریر # سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۱۵ یکی را از بزرگان ایمه پسری وفات یافت پرسیدند که بر صندوق گورش چه نویسیم گفت آیات کتاب مجید را عزت و شرف بیش از آن است که روا باشد بر چنین جایها نوشتن که به روزگار سوده گردد و خلایق بر او گذرند و سگان بر او شاشند اگر به ضرورت چیزی همی نویسند این بیت کفایت است وه که هر گه که سبزه در بستان بدمیدی چه خوش شدی دل من بگذر ای دوست تا به وقت بهار سبزه بینی دمیده بر گل من # سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۱۶ پارسایی بر یکی از خداوندان نعمت گذر کرد که بنده ای را دست و پای استوار بسته عقوبت همی کرد گفت ای پسر همچو تو مخلوقی را خدای عز و جل اسیر حکم تو گردانیده است و تو را بر وی فضیلت داده شکر نعمت باری تعالی به جای آر و چندین جفا بر وی مپسند نباید که فردای قیامت به از تو باشد و شرمساری بری بر بنده مگیر خشم بسیار جورش مکن و دلش میازار او را تو به ده درم خریدی آخر نه به قدرت آفریدی این حکم و غرور و خشم تا چند هست از تو بزرگتر خداوند ای خواجه ارسلان و آغوش فرمانده خود مکن فراموش در خبر است از خواجه عالم صلی الله علیه و سلم که گفت بزرگترین حسرتی روز قیامت آن بود که یکی بنده صالح را به بهشت برند و خواجه فاسق را به دوزخ بر غلامی که طوع خدمت توست خشم بی حد مران و طیره مگیر که فضیحت بود به روز شمار بنده آزاد و خواجه در زنجیر # سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۱۷ سالی از بلخ بامیانم سفر بود و راه از حرامیان پر خطر جوانی به بدرقه همراه من شد سپرباز چرخ انداز سلحشور بیش زور که به ده مرد توانا کمان او زه کردندی و زورآوران روی زمین پشت او بر زمین نیاوردندی ولیکن چنان که دانی متنعم بود و سایه پرورده نه جهاندیده و سفر کرده رعد کوس دلاوران به گوشش نرسیده و برق شمشیر سواران ندیده نیفتاده بر دست دشمن اسیر به گردش نباریده باران تیر اتفاقا من و این جوان هر دو در پی هم دوان هر آن دیوار قدیمش که پیش آمدی به قوت بازو بیفکندی و هر درخت عظیم که دیدی به زور سرپنجه بر کندی و تفاخرکنان گفتی پیل کو تا کتف و بازوی گردان بیند شیر کو تا کف و سر پنجه مردان بیند ما در این حالت که دو هندو از پس سنگی سر بر آوردند و قصد قتال ما کردند به دست یکی چوبی و در بغل آن دیگر کلوخ کوبی جوان را گفتم چه پایی بیار آنچه داری ز مردی و زور که دشمن به پای خود آمد به گور تیر و کمان را دیدم از دست جوان افتاده و لرزه بر استخوان نه هر که موی شکافد به تیر جوشن خای به روز حمله جنگاوران بدارد پای چاره جز آن ندیدیم که رخت و سلاح و جامه ها رها کردیم و جان به سلامت بیاوردیم به کارهای گران مرد کاردیده فرست که شیر شرزه در آرد به زیر خم کمند جوان اگر چه قوی یال و پیلتن باشد به جنگ دشمنش از هول بگسلد پیوند نبرد پیش مصاف آزموده معلوم است چنان که مسأله شرع پیش دانشمند # سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۱۸ توانگرزاده ای را دیدم بر سر گور پدر نشسته و با درویش بچه ای مناظره در پیوسته که صندوق تربت ما سنگین است و کتابه رنگین و فرش رخام انداخته و خشت پیروزه در او به کار برده به گور پدرت چه ماند خشتی دو فراهم آورده و مشتی دو خاک بر آن پاشیده درویش پسر این بشنید و گفت تا پدرت زیر آن سنگ های گران بر خود بجنبیده باشد پدر من به بهشت رسیده بود خر که کمتر نهند بر وی بار بی شک آسوده تر کند رفتار مرد درویش که بار ستم فاقه کشید به در مرگ همانا که سبکبار آید وآن که در نعمت و آسایش و آسانی زیست مردنش زین همه شک نیست که دشخوار آید به همه حال اسیری که ز بندی برهد بهتر از حال امیری که گرفتار آید # سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۱۹ بزرگی را پرسیدم در معنی این حدیث که اعدی عدوک نفسک التی بین جنبیک گفت به حکم آن که هر آن دشمنی را که با وی احسان کنی دوست گردد مگر نفس را که چندان که مدارا بیش کنی مخالفت زیادت کند فرشته خوی شود آدمی به کم خوردن وگر خورد چو بهایم بیوفتد چو جماد مراد هر که برآری مطیع امر تو گشت خلاف نفس که فرمان دهد چو یافت مراد # سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » جدال سعدی با مدعی در بیان توانگری و درویشی یکی در صورت درویشان نه بر صفت ایشان در محفلی دیدم نشسته و شنعتی در پیوسته و دفتر شکایتی باز کرده و ذم توانگران آغاز کرده سخن بدین جا رسانیده که درویش را دست قدرت بسته است و توانگر را پای ارادت شکسته کریمان را به دست اندر درم نیست خداوندان نعمت را کرم نیست مرا که پرورده نعمت بزرگانم این سخن سخت آمد گفتم ای یار توانگران دخل مسکینان اند و ذخیره گوشه نشینان و مقصد زایران و کهف مسافران و محتمل بار گران بهر راحت دگران دست تناول آنگه به طعام برند که متعلقان و زیردستان بخورند و فضله مکارم ایشان به ارامل و پیران و اقارب و جیران رسیده توانگران را وقف است و نذر و مهمانی زکات و فطره و اعتاق و هدی و قربانی تو کی به دولت ایشان رسی که نتوانی جز این دو رکعت و آن هم به صد پریشانی اگر قدرت جود است و گر قوت سجود توانگران را به میسر شود که مال مزکا دارند و جامه پاک و عرض مصون و دل فارغ و قوت طاعت در لقمه لطیف است و صحت عبادت در کسوت نظیف پیداست که از معده خالی چه قوت آید وز دست تهی چه مروت وز پای تشنه چه سیر آید و از دست گرسنه چه خیر شب پراکنده خسبد آن که پدید نبود وجه بامدادانش مور گرد آورد به تابستان تا فراغت بود زمستانش فراغت با فاقه نپیوندد و جمعیت در تنگ دستی صورت نبندد یکی تحرمه عشا بسته و یکی منتظر عشا نشسته هرگز این بدان کی ماند خداوند مکنت به حق مشتغل پراکنده روزی پراکنده دل پس عبادت اینان به قبول اولی تر است که جمع اند و حاضر نه پریشان و پراکنده خاطر اسباب معیشت ساخته و به اوراد عبادت پرداخته عرب گوید أعوذ بالله من الفقر المکب و جوار من لا احب و در خبر است الفقر سواد الوجه فی الدارین گفتا نشنیدی که پیغمبر علیه السلام گفت الفقر فخری گفتم خاموش که اشارت خواجه علیه السلام به فقر طایفه ای ست که مرد میدان رضای اند و تسلیم تیر قضا نه اینان که خرقه ی ابرار پوشند و لقمه ی ادرار فروشند ای طبل بلندبانگ در باطن هیچ بی توشه چه تدبیر کنی وقت بسیچ روی طمع از خلق بپیچ ار مردی تسبیح هزار دانه بر دست مپیچ درویش بی معرفت نیارامد تا فقرش به کفر انجامد کاد الفقر أن یکون کفرا که نشاید جز به وجود نعمت برهنه ای پوشیدن یا در استخلاص گرفتاری کوشیدن و ابنای جنس ما را به مرتبه ایشان که رساند و ید علیا به ید سفلی چه ماند نبینی که حق جل و علا در محکم تنزیل از نعیم اهل بهشت خبر می دهد که اولیک لهم رزق معلوم تا بدانی که مشغول کفاف از دولت عفاف محروم است و ملک فراغت زیر نگین رزق معلوم تشنگان را نماید اندر خواب همه عالم به چشم چشمه آب حالی که من این سخن بگفتم عنان طاقت درویش از دست تحمل برفت تیغ زبان برکشید و اسب فصاحت در میدان وقاحت جهانید و بر من دوانید و گفت چندان مبالغه در وصف ایشان بکردی و سخن های پریشان بگفتی که وهم تصور کند که تریاق اند یا کلید خزانه ارزاق مشتی متکبر مغرور معجب نفور مشتغل مال و نعمت مفتتن جاه و ثروت که سخن نگویند إلا به سفاهت و نظر نکنند إلا به کراهت علما را به گدایی منسوب کنند و فقرا را به بی سر و پایی معیوب گردانند و به عزت مالی که دارند و عزت جاهی که پندارند برتر از همه نشینند و خود را به از همه بینند و نه آن در سر دارند که سر به کسی بر دارند بی خبر از قول حکما که گفته اند هر که به طاعت از دیگران کم است و به نعمت بیش به صورت توانگر است و به معنی درویش گر بی هنر به مال کند کبر بر حکیم کون خرش شمار وگر گاو عنبر است گفتم مذمت اینان روا مدار که خداوند کرم اند گفت غلط گفتی که بنده درم اند چه فایده چون ابر آذارند و نمی بارند و چشمه آفتاب اند و بر کس نمی تابند بر مرکب استطاعت سواران اند و نمی رانند قدمی بهر خدا ننهند و درمی بی من و أذی ندهند مالی به مشقت فراهم آرند و به خست نگه دارند و به حسرت بگذارند چنان که حکیمان گویند سیم بخیل از خاک وقتی برآید که وی در خاک رود به رنج و سعی کسی نعمتی به چنگ آرد دگر کس آید و بی سعی و رنج بردارد گفتمش بر بخل خداوندان نعمت وقوف نیافته ای إلا به علت گدایی وگرنه هرکه طمع یک سو نهد کریم و بخیلش یکی نماید محک داند که زر چیست و گدا داند که ممسک کیست گفتا به تجربت آن همی گویم که متعلقان بر در بدارند و غلیظان شدید برگمارند تا بار عزیزان ندهند و دست بر سینه صاحب تمیزان نهند و گویند کس اینجا در نیست و راست گفته باشند آن را که عقل و همت و تدبیر و رای نیست خوش گفت پرده دار که کس در سرای نیست گفتم به عذر آن که از دست متوقعان به جان آمده اند و از رقعه گدایان به فغان و محال عقل است اگر ریگ بیابان در شود که چشم گدایان پر شود دیده اهل طمع به نعمت دنیا پر نشود همچنان که چاه به شبنم هر کجا سختی کشیده ای تلخی دیده ای را بینی خود را به شره در کارهای مخوف اندازد و از توابع آن نپرهیزد و از عقوبت ایزد نهراسد و حلال از حرام نشناسد سگی را گر کلوخی بر سر آید ز شادی برجهد کاین استخوانی ست وگر نعشی دو کس بر دوش گیرند لییم الطبع پندارد که خوانی ست اما صاحب دنیا به عین عنایت حق ملحوظ است و به حلال از حرام محفوظ من همانا که تقریر این سخن نکردم و برهان بیان نیاوردم انصاف از تو توقع دارم هرگز دیده ای دست دعایی بر کتف بسته یا بی نوایی به زندان در نشسته یا پرده معصومی دریده یا کفی از معصم بریده إلا به علت درویشی شیرمردان را به حکم ضرورت در نقب ها گرفته اند و کعب ها سفته و محتمل است آن که یکی را از درویشان نفس اماره طلب کند چو قوت احصانش نباشد به عصیان مبتلا گردد که بطن و فرج توأمند یعنی فرزند یک شکم اند مادام که این یکی برجای است آن دگر بر پای است شنیدم که درویشی را با حدثی بر خبثی گرفتند با آن که شرمساری برد بیم سنگساری بود گفت ای مسلمانان قوت ندارم که زن کنم و طاقت نه که صبر کنم چه کنم لا رهبانیة فی الاسلام وز جمله مواجب سکون و جمعیت درون که مر توانگر را میسر می شود یکی آن که هر شب صنمی در بر گیرد که هر روز بدو جوانی از سر گیرد صبح تابان را دست از صباحت او بر دل و سرو خرامان را پای از خجالت او در گل به خون عزیزان فرو برده چنگ سر انگشت ها کرده عناب رنگ محال است که با حسن طلعت او گرد مناهی گردد یا قصد تباهی کند دلی که حور بهشتی ربود و یغما کرد کی التفات کند بر بتان یغمایی من کان بین یدیه ما اشتهیٰ رطب یغنیه ذٰلک عن رجم العناقید اغلب تهی دستان دامن عصمت به معصیت آلایند و گرسنگان نان ربایند چون سگ درنده گوشت یافت نپرسد کاین شتر صالح است یا خر دجال چه مایه مستوران به علت درویشی در عین فساد افتاده اند و عرض گرامی به باد زشت نامی بر داده با گرسنگی قوت پرهیز نماند افلاس عنان از کف تقوی بستاند حاتم طایی که بیابان نشین بود اگر شهری بودی از جوش گدایان بیچاره شدی و جامه بر او پاره کردندی گفتا نه که من بر حال ایشان رحمت می برم گفتم نه که بر مال ایشان حسرت می خوری ما در این گفتار و هر دو به هم گرفتار هر بیدقی که براندی به دفع آن بکوشیدمی و هر شاهی که بخواندی به فرزین بپوشیدمی تا نقد کیسه همت درباخت و تیر جعبه حجت همه بینداخت هان تا سپر نیفکنی از حمله فصیح کاو را جز آن مبالغه مستعار نیست دین ورز و معرفت که سخندان سجع گوی بر در سلاح دارد و کس در حصار نیست تا عاقبت الامر دلیلش نماند ذلیلش کردم دست تعدی دراز کرد و بیهده گفتن آغاز و سنت جاهلان است که چون به دلیل از خصم فرو مانند سلسله خصومت بجنبانند چون آزر بت تراش که به حجت با پسر برنیامد به جنگش برخاست که لین لم تنته لارجمنک دشنامم داد سقطش گفتم گریبانم درید زنخدانش گرفتم او در من و من در او فتاده خلق از پی ما دوان و خندان انگشت تعجب جهانی از گفت و شنید ما به دندان القصه مرافعه این سخن پیش قاضی بردیم و به حکومت عدل راضی شدیم تا حاکم مسلمانان مصلحتی بجوید و میان توانگران و درویشان فرقی بگوید قاضی چو حیلت ما بدید و منطق ما بشنید سر به جیب تفکر فرو برد و پس از تأمل بسیار برآورد و گفت ای آن که توانگران را ثنا گفتی و بر درویشان جفا روا داشتی بدان که هر جا که گل است خار است و با خمر خمار است و بر سر گنج مار است و آنجا که در شاهوار است نهنگ مردم خوار است لذت عیش دنیا را لدغه اجل در پس است و نعیم بهشت را دیوار مکاره در پیش جور دشمن چه کند گر نکشد طالب دوست گنج و مار و گل و خار و غم و شادی به هم اند نظر نکنی در بوستان که بیدمشک است و چوب خشک همچنین در زمره توانگران شاکرند و کفور و در حلقه درویشان صابرند و ضجور اگر ژاله هر قطره ای در شدی چو خرمهره بازار از او پر شدی مقربان حق جل و علا توانگران اند درویش سیرت و درویشان اند توانگرهمت و مهین توانگران آن است که غم درویش خورد و بهین درویشان آن است که کم توانگر گیرد و من یتوکل علی الله فهو حسبه پس روی عتاب از من به جانب درویش آورد و گفت ای که گفتی توانگران مشتغل اند و ساهی و مست ملاهی نعم طایفه ای هستند بر این صفت که بیان کردی قاصرهمت کافرنعمت که ببرند و بنهند و نخورند و ندهند وگر به مثل باران نبارد یا طوفان جهان بردارد به اعتماد مکنت خویش از محنت درویش نپرسند و از خدای عزوجل نترسند و گویند گر از نیستی دیگری شد هلاک مرا هست بط را ز طوفان چه باک و راکبات نیاق فی هوادجها لم یلتفتن الی من غاص فی الکثب دونان چو گلیم خویش بیرون بردند گویند چه غم گر همه عالم مردند قومی بر این نمط که شنیدی و طایفه ای خوان نعمت نهاده و دست کرم گشاده طالب نام اند و معرفت و صاحب دنیا و آخرت چون بندگان حضرت پادشاه عالم عادل مؤید مظفر منصور مالک ازمه انام حامی ثغور اسلام وارث ملک سلیمان اعدل ملوک زمان مظفر الدنیا و الدین اتابک ابی بکر سعد ادام الله ایامه و نصر اعلامه پدر به جای پسر هرگز این کرم نکند که دست جود تو با خاندان آدم کرد خدای خواست که بر عالمی ببخشاید تو را به رحمت خود پادشاه عالم کرد قاضی چو سخن بدین غایت رسانید وز حد قیاس ما اسب مبالغه درگذرانید به مقتضای حکم قضا رضا دادیم و از مامضی درگذشتیم و بعد از مجارا طریق مدارا گرفتیم و سر به تدارک بر قدم یکدگر نهادیم و بوسه بر سر و روی هم دادیم و ختم سخن بر این بود مکن ز گردش گیتی شکایت ای درویش که تیره بختی اگر هم بر این نسق مردی توانگرا چو دل و دست کامرانت هست بخور ببخش که دنیا و آخرت بردی # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۱ مال از بهر آسایش عمر است نه عمر از بهر گرد کردن مال عاقلی را پرسیدند نیک بخت کیست و بدبختی چیست گفت نیک بخت آن که خورد و کشت و بدبخت آن که مرد و هشت مکن نماز بر آن هیچ کس که هیچ نکرد که عمر در سر تحصیل مال کرد و نخورد # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۲ موسی علیه السلام قارون را نصیحت کرد که احسن کما احسن الله الیک نشنید و عاقبتش شنیدی آن کس که به دینار و درم خیر نیندوخت سر عاقبت اندر سر دینار و درم کرد خواهی که ممتع شوی از دنیا و عقبا با خلق کرم کن چو خدا با تو کرم کرد عرب گوید جد و لاتمنن فان الفایدة الیک عایدة یعنی ببخش و منت منه که نفع آن به تو باز می گردد درخت کرم هر کجا بیخ کرد گذشت از فلک شاخ و بالای او گر امیدواری کز او بر خوری به منت منه اره بر پای او شکر خدای کن که موفق شدی به خیر ز انعام و فضل او نه معطل گذاشتت منت منه که خدمت سلطان کنی همی منت شناس از او که به خدمت بداشتت # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۳ دو کس رنج بیهوده بردند و سعی بی فایده کردند یکی آن که اندوخت و نخورد و دیگر آن که آموخت و نکرد علم چندان که بیشتر خوانی چون عمل در تو نیست نادانی نه محقق بود نه دانشمند چارپایی بر او کتابی چند آن تهی مغز را چه علم و خبر که بر او هیزم است یا دفتر # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۴ علم از بهر دین پروردن است نه از بهر دنیا خوردن هر که پرهیز و علم و زهد فروخت خرمنی گرد کرد و پاک بسوخت # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۵ عالم ناپرهیزگار کور مشعله دار است بی فایده هر که عمر در باخت چیزی نخرید و زر بینداخت # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۶ ملک از خردمندان جمال گیرد و دین از پرهیزگاران کمال یابد پادشاهان به صحبت خردمندان از آن محتاج ترند که خردمندان به قربت پادشاهان پندی اگر بشنوی ای پادشاه در همه عالم به از این پند نیست جز به خردمند مفرما عمل گرچه عمل کار خردمند نیست # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۷ سه چیز پایدار نماند مال بی تجارت و علم بی بحث و ملک بی سیاست # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۸ رحم آوردن بر بدان ستم است بر نیکان عفو کردن از ظالمان جور است بر درویشان خبیث را چو تعهد کنی و بنوازی به دولت تو گنه می کند به انبازی # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۹ به دوستی پادشاهان اعتماد نتوان کرد و بر آواز خوش کودکان که آن به خیالی مبدل شود و این به خوابی متغیر گردد معشوق هزار دوست را دل ندهی ور می دهی آن دل به جدایی بنهی # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۱۰ هر آن سری که در سر داری با دوست در میان منه چه دانی که وقتی دشمن گردد و هر گزندی که توانی به دشمن مرسان که باشد که وقتی دوست شود رازی که نهان خواهی با کس در میان منه وگرچه دوست مخلص باشد که مر آن دوست را نیز دوستان مخلص باشد همچنین مسلسل خامشی به که ضمیر دل خویش با کسی گفتن و گفتن که مگوی ای سلیم آب ز سرچشمه ببند که چو پر شد نتوان بستن جوی سخنی در نهان نباید گفت که بر انجمن نشاید گفت # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۱۱ دشمنی ضعیف که در طاعت آید و دوستی نماید مقصود وی جز آن نیست که دشمنی قوی گردد و گفته اند بر دوستی دوستان اعتماد نیست تا به تملق دشمنان چه رسد و هر که دشمن کوچک را حقیر می دارد بدان ماند که آتش اندک را مهمل می گذارد امروز بکش چو می توان کشت کآتش چو بلند شد جهان سوخت مگذار که زه کند کمان را دشمن که به تیر می توان دوخت # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۱۲ سخن میان دو دشمن چنان گوی که گر دوست گردند شرم زده نشوی میان دو کس جنگ چون آتش است سخن چین بدبخت هیزم کش است کنند این و آن خوش دگرباره دل وی اندر میان کوربخت و خجل میان دو تن آتش افروختن نه عقل است و خود در میان سوختن در سخن با دوستان آهسته باش تا ندارد دشمن خونخوار گوش پیش دیوار آنچه گویی هوش دار تا نباشد در پس دیوار گوش # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۱۳ هر که با دشمنان صلح می کند سر آزار دوستان دارد بشوی ای خردمند از آن دوست دست که با دشمنانت بود هم نشست # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۱۴ چون در امضای کاری متردد باشی آن طرف اختیار کن که بی آزارتر بر آید با مردم سهل خوی دشخوار مگوی با آن که در صلح زند جنگ مجوی تا کار به زر برمی آید جان در خطر افکندن نشاید عرب گوید آخر الحیل السیف چو دست از همه حیلتی در گسست حلال است بردن به شمشیر دست # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۱۵ بر عجز دشمن رحمت مکن که اگر قادر شود بر تو نبخشاید دشمن چو بینی ناتوان لاف از بروت خود مزن مغزیست در هر استخوان مردیست در هر پیرهن # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۱۶ هر که بدی را بکشد خلق را از بلای او برهاند و او را از عذاب خدای عز و جل پسندیده ست بخشایش ولیکن منه بر ریش خلق آزار مرهم ندانست آن که رحمت کرد بر مار که آن ظلم است بر فرزند آدم # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۱۷ نصیحت از دشمن پذیرفتن خطاست ولیکن شنیدن رواست تا به خلاف آن کار کنی که آن عین صواب است حذر کن زآنچه دشمن گوید آن کن که بر زانو زنی دست تغابن گرت راهی نماید راست چون تیر از او برگرد و راه دست چپ گیر # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۱۸ خشم بیش از حد گرفتن وحشت آرد و لطف بی وقت هیبت ببرد نه چندان درشتی کن که از تو سیر گردند و نه چندان نرمی که بر تو دلیر شوند درشتی و نرمی به هم در به است چو فاصد که جراح و مرهم نه است درشتی نگیرد خردمند پیش نه سستی که ناقص کند قدر خویش نه مر خویشتن را فزونی نهد نه یکباره تن در مذلت دهد شبانی با پدر گفت ای خردمند مرا تعلیم ده پیرانه یک پند بگفتا نیکمردی کن نه چندان که گردد خیره گرگ تیز دندان # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۱۹ دو کس دشمن ملک و دینند پادشاه بی حلم و زاهد بی علم بر سر ملک مباد آن ملک فرمانده که خدا را نبود بنده فرمانبردار # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۲۰ پادشه باید که تا به حدی خشم بر دشمنان نراند که دوستان را اعتماد نماند آتش خشم اول در خداوند خشم اوفتد پس آنگه زبانه به خصم رسد یا نرسد نشاید بنی آدم خاکزاد که در سر کند کبر و تندی و باد تو را با چنین گرمی و سرکشی نپندارم از خاکی از آتشی در خاک بیلقان برسیدم به عابدی گفتم مرا به تربیت از جهل پاک کن گفتا برو چو خاک تحمل کن ای فقیه یا هر چه خوانده ای همه در زیر خاک کن # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۲۱ بدخوی در دست دشمنی گرفتار است که هر کجا رود از چنگ عقوبت او خلاص نیابد اگر ز دست بلا بر فلک رود بدخوی ز دست خوی بد خویش در بلا باشد # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۲۲ چو بینی که در سپاه دشمن تفرقه افتاده است تو جمع باش و گر جمع شوند از پریشانی اندیشه کن برو با دوستان آسوده بنشین چو بینی در میان دشمنان جنگ وگر بینی که با هم یکزبانند کمان را زه کن و بر باره بر سنگ # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۲۳ دشمن چو از همه حیلتی فرو ماند سلسله دوستی بجنباند پس آنگه به دوستی کارهایی کند که هیچ دشمن نتواند # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۲۴ سر مار به دست دشمن بکوب که از احدی الحسنیین خالی نباشد اگر این غالب آمد مار کشتی و گر آن از دشمن رستی به روز معرکه ایمن مشو ز خصم ضعیف که مغز شیر برآرد چو دل ز جان برداشت # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۲۵ خبری که دانی که دلی بیازارد تو خاموش تا دیگری بیارد بلبلا مژده بهار بیار خبر بد به بوم باز گذار # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۲۶ پادشه را بر خیانت کسی واقف مگردان مگر آنگه که بر قبول کلی واثق باشی و گر نه در هلاک خویش سعی می کنی بسیج سخن گفتن آنگاه کن که دانی که در کار گیرد سخن # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۲۷ هر که نصیحت خودرای می کند او خود به نصیحتگری محتاج است # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۲۸ فریب دشمن مخور و غرور مداح مخر که این دام زرق نهاده است و آن دامن طمع گشاده احمق را ستایش خوش آید چون لاشه که در کعبش دمی فربه نماید الا تا نشنوی مدح سخنگوی که اندک مایه نفعی از تو دارد که گر روزی مرادش بر نیاری دو صد چندان عیوبت بر شمارد # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۲۹ متکلم را تا کسی عیب نگیرد سخنش صلاح نپذیرد مشو غره بر حسن گفتار خویش به تحسین نادان و پندار خویش # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۳۰ همه کس را عقل خود به کمال نماید و فرزند خود به جمال یکی یهود و مسلمان نزاع می کردند چنان که خنده گرفت از حدیث ایشانم به طیره گفت مسلمان گر این قباله من درست نیست خدایا یهود میرانم یهود گفت به تورات می خورم سوگند وگر خلاف کنم همچو تو مسلمانم گر از بسیط زمین عقل منعدم گردد به خود گمان نبرد هیچ کس که نادانم # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۳۱ ده آدمی بر سفره ای بخورند و دو سگ بر مرداری با هم به سر نبرند حریص با جهانی گرسنه است و قانع به نانی سیر حکما گفته اند توانگری به قناعت به از توانگری به بضاعت روده تنگ به یک نان تهی پر گردد نعمت روی زمین پر نکند دیده تنگ پدر چون دور عمرش منقضی گشت مرا این یک نصیحت کرد و بگذشت که شهوت آتش است از وی بپرهیز به خود بر آتش دوزخ مکن تیز در آن آتش نداری طاقت سوز به صبر آبی بر این آتش زن امروز # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۳۲ هر که در حال توانایی نکویی نکند در وقت ناتوانی سختی بیند بد اختر تر از مردم آزار نیست که روز مصیبت کسش یار نیست # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۳۳ هر چه زود بر آید دیر نپاید خاک مشرق شنیده ام که کنند به چهل سال کاسه ای چینی صد به روزی کنند در مردشت لاجرم قیمتش همی بینی مرغک از بیضه برون آید و روزی طلبد و آدمی بچه ندارد خبر و عقل و تمیز آن که ناگاه کسی گشت به چیزی نرسید وین به تمکین و فضیلت بگذشت از همه چیز آبگینه همه جا یابی از آن قدرش نیست لعل دشخوار به دست آید از آن است عزیز # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۳۴ کارها به صبر بر آید و مستعجل به سر در آید به چشم خویش دیدم در بیابان که آهسته سبق برد از شتابان سمند بادپای از تک فرو ماند شتربان هم چنان آهسته می راند # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۳۵ نادان را به از خاموشی نیست وگر این مصلحت بدانستی نادان نبودی چون نداری کمال فضل آن به که زبان در دهان نگه داری آدمی را زبان فضیحه کند جوز بی مغز را سبکساری خری را ابلهی تعلیم می داد بر او بر صرف کرده سعی دایم حکیمی گفتش ای نادان چه کوشی در این سودا بترس از لوم لایم نیاموزد بهایم از تو گفتار تو خاموشی بیاموز از بهایم هر که تأمل نکند در جواب بیشتر آید سخنش ناصواب یا سخن آرای چو مردم به هوش یا بنشین چون حیوانان خموش # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۳۶ هر که با داناتر از خود بحث کند تا بدانند که داناست بدانند که نادان است چون در آید مه از تویی به سخن گرچه به دانی اعتراض مکن # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۳۷ هر که با بدان نشیند نیکی نبیند گر نشیند فرشته ای با دیو وحشت آموزد و خیانت و ریو از بدان نیکویی نیاموزی نکند گرگ پوستین دوزی # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۳۸ مردمان را عیب نهانی پیدا مکن که مر ایشان را رسوا کنی و خود را بی اعتماد هر که علم خواند و عمل نکرد بدان ماند که گاو راند و تخم نیفشاند # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۳۹ از تن بی دل طاعت نیاید و پوست بی مغز را بضاعت نشاید # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۴۰ نه هر که در مجادله چست در معامله درست بس قامت خوش که زیر چادر باشد چون باز کنی مادر مادر باشد # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۴۱ اگر شبها همه قدر بودی شب قدر بی قدر بودی گر سنگ همه لعل بدخشان بودی پس قیمت لعل و سنگ یکسان بودی # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۴۲ نه هر که به صورت نکوست سیرت زیبا در اوست کار اندرون دارد نه پوست توان شناخت به یک روز در شمایل مرد که تا کجاش رسیده ست پایگاه علوم ولی ز باطنش ایمن مباش و غره مشو که خبث نفس نگردد به سالها معلوم # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۴۳ هرکه با بزرگان ستیزد خون خود ریزد خویشتن را بزرگ پنداری راست گفتند یک دو بیند لوچ زود بینی شکسته پیشانی تو که بازی کنی به سر با قوچ # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۴۴ پنجه با شیر زدن و مشت با شمشیر کار خردمندان نیست جنگ و زورآوری مکن با مست پیش سرپنجه در بغل نه دست # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۴۵ ضعیفی که با قوی دلاوری کند یار دشمن است در هلاک خویش سایه پرورده را چه طاقت آن که رود با مبارزان به قتال سست بازو به جهل می فکند پنجه با مرد آهنین چنگال # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۴۶ بی هنران هنرمند را نتوانند که بینند همچنان که سگان بازاری سگ صید را مشغله برآرند و پیش آمدن نیارند یعنی سفله چون به هنر با کسی برنیاید به خبثش در پوستین افتد کند هر آینه غیبت حسود کوته دست که در مقابله گنگش بود زبان مقال # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۴۷ گر جور شکم نیستی هیچ مرغ در دام صیاد نیوفتادی بلکه صیاد خود دام ننهادی حکیمان دیر دیر خورند و عابدان نیم سیر و زاهدان سد رمق و جوانان تا طبق برگیرند و پیران تا عرق بکنند اما قلندران چندان که در معده جای نفس نماند و بر سفره روزی کس اسیر بند شکم را دو شب نگیرد خواب شبی ز معده سنگی شبی ز دلتنگی # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۴۸ مشورت با زنان تباه است و سخاوت با مفسدان گناه خبیث را چو تعهد کنی و بنوازی به دولت تو گنه می کند به انبازی ترحم بر پلنگ تیز دندان ستمکاری بود بر گوسپندان # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۴۹ هر که را دشمن پیش است اگر نکشد دشمن خویش است سنگ بر دست و مار سر بر سنگ خیره رایی بود قیاس و درنگ # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۵۰ کشتن بندیان تأمل اولی تر است به حکم آن که اختیار باقیست توان کشت و توان بخشید و گر بی تأمل کشته شود محتمل است که مصلحتی فوت شود که تدارک مثل آن ممتنع باشد نیک سهل است زنده بی جان کرد کشته را باز زنده نتوان کرد شرط عقل است صبر تیرانداز که چو رفت از کمان نیاید باز # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۵۱ حکیمی که با جهال درافتد توقع عزت ندارد وگر جاهلی به زبان آوری بر حکیمی غالب آید عجب نیست که سنگی ست که گوهر همی شکند نه عجب گر فرو رود نفسش عندلیبی غراب هم قفسش گر هنرمند از اوباش جفایی بیند تا دل خویش نیازارد و در هم نشود سنگ بد گوهر اگر کاسه زرین بشکست قیمت سنگ نیفزاید و زر کم نشود # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۵۲ خردمندی را که در زمره اجلاف سخن ببندد شگفت مدار که آواز بربط با غلبه دهل بر نیاید و بوی عنبر از گند سیر فرو ماند بلند آواز نادان گردن افراخت که دانا را به بی شرمی بینداخت نمی داند که آهنگ حجازی فرو ماند ز بانگ طبل غازی # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۵۳ جوهر اگر در خلاب افتد همچنان نفیس است و غبار اگر به فلک رسد همان خسیس استعداد بی تربیت دریغ است و تربیت نامستعد ضایع خاکستر نسبی عالی دارد که آتش جوهر علویست ولیکن چون به نفس خود هنری ندارد با خاک برابر است و قیمت شکر نه از نی است که آن خود خاصیت وی است چو کنعان را طبیعت بی هنر بود پیمبرزادگی قدرش نیفزود هنر بنمای اگر داری نه گوهر گل از خار است و ابراهیم از آزر # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۵۴ مشک آن است که ببوید نه آن که عطار بگوید دانا چو طبله عطار است خاموش و هنرنمای و نادان خود طبل غازی بلندآواز و میان تهی عالم اندر میان جاهل را مثلی گفته اند صدیقان شاهدی در میان کوران است مصحفی در سرای زندیقان # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۵۵ دوستی را که به عمری فرا چنگ آرند نشاید که به یک دم بیازارند سنگی به چند سال شود لعل پاره ای زنهار تا به یک نفسش نشکنی به سنگ # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۵۶ عقل در دست نفس چنان گرفتار است که مرد عاجز با زن گربز رای بی قوت مکر و فسون است و قوت بی رای جهل و جنون تمیز باید و تدبیر و عقل و آن گه ملک که ملک و دولت نادان سلاح جنگ خداست # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۵۷ جوانمرد که بخورد و بدهد به از عابدی که روزه دارد و بنهد هر که ترک شهوات از بهر قبول خلق داده است از شهوتی حلال در شهوتی حرام افتاده است عابد که نه از بهر خدا گوشه نشیند بیچاره در آیینه تاریک چه بیند # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۵۸ اندک اندک خیلی شود و قطره قطره سیلی گردد یعنی آنان که دست قوت ندارند سنگ خرده نگه دارند تا به وقت فرصت دمار از دماغ ظالم برآرند و قطر علیٰ قطر اذا اتفقت نهر و نهر علیٰ نهر اذا اجتمعت بحر اندک اندک به هم شود بسیار دانه دانه است غله در انبار # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۵۹ عالم را نشاید که سفاهت از عامی به حلم درگذراند که هر دو طرف را زیان دارد هیبت این کم شود و جهل آن مستحکم چو با سفله گویی به لطف و خوشی فزون گرددش کبر و گردنکشی # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۶۰ معصیت از هر که صادر شود ناپسندیده است و از علما ناخوبتر که علم سلاح جنگ شیطان است و خداوند سلاح را چون به اسیری برند شرمساری بیش برد عام نادان پریشان روزگار به ز دانشمند ناپرهیزگار کآن به نابینایی از راه اوفتاد وین دو چشمش بود و در چاه اوفتاد # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۶۱ جان در حمایت یک دم است و دنیا وجودی میان دو عدم دین به دنیا فروشان خرند یوسف بفروشند تا چه خرند الم اعهد الیکم یا بنی آدم ان لاتعبدوا الشیطان به قول دشمن پیمان دوست بشکستی ببین که از که بریدی و با که پیوستی # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۶۲ شیطان با مخلصان برنمی آید و سلطان با مفلسان وامش مده آن که بی نماز است گرچه دهنش ز فاقه باز است کاو فرض خدا نمی گزارد از قرض تو نیز غم ندارد امروز دو مرده بیش گیرد مرکن فردا گوید تربی از اینجا بر کن # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۶۳ هر که در زندگانی نانش نخورند چون بمیرد نامش نبرند لذت انگور بیوه داند نه خداوند میوه یوسف صدیق علیه السلام در خشکسال مصر سیر نخوردی تا گرسنگان فراموش نکند آن که در راحت و تنعم زیست او چه داند که حال گرسنه چیست حال درماندگان کسی داند که به احوال خویش در ماند ای که بر مرکب تازنده سواری هش دار که خر خارکش مسکین در آب و گل است آتش از خانه همسایه درویش مخواه کآنچه بر روزن او می گذرد دود دل است # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۶۴ درویش ضعیف حال را در خشکی تنگ سال مپرس که چونی الا به شرط آن که مرهم ریشش بنهی و معلومی پیشش خری که بینی و باری به گل درافتاده به دل بر او شفقت کن ولی مرو به سرش کنون که رفتی و پرسیدیش که چون افتاد میان ببند و چو مردان بگیر دمب خرش # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۶۵ دو چیز محال عقل است خوردن بیش از رزق مقسوم و مردن پیش از وقت معلوم قضا دگر نشود ور هزار ناله و آه به کفر یا به شکایت برآید از دهنی فرشته ای که وکیل است بر خزاین باد چه غم خورد که بمیرد چراغ پیرزنی # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۶۶ ای طالب روزی بنشین که بخوری و ای مطلوب اجل مرو که جان نبری جهد رزق ار کنی و گر نکنی برساند خدای عز و جل ور روی در دهان شیر و پلنگ نخورندت مگر به روز اجل # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۶۷ به نانهاده دست نرسد و نهاده هر کجا هست برسد شنیده ای که سکندر برفت تا ظلمات به چند محنت و خورد آن که خورد آب حیات # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۶۸ صیاد بی روزی ماهی در دجله نگیرد و ماهی بی اجل در خشک نمیرد مسکین حریص در همه عالم همی رود او در قفای رزق و اجل در قفای او # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۶۹ توانگر فاسق کلوخ زراندود است و درویش صالح شاهد خاک آلود این دلق موسی است مرقع و آن ریش فرعون مرصع # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۷۰ شدت نیکان روی در فرج دارد و دولت بدان سر در نشیب هر که را جاه و دولت است و بدان خاطری خسته در نخواهد یافت خبرش ده که هیچ دولت و جاه به سرای دگر نخواهد یافت # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۷۱ حسود از نعمت حق بخیل است و بنده بی گناه را دشمن می دارد مردکی خشک مغز را دیدم رفته در پوستین صاحب جاه گفتم ای خواجه گر تو بدبختی مردم نیکبخت را چه گناه الا تا نخواهی بلا بر حسود که آن بخت برگشته خود در بلاست چه حاجت که با او کنی دشمنی که او را چنین دشمنی در قفاست # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۷۲ تلمیذ بی ارادت عاشق بی زر است و رونده بی معرفت مرغ بی پر و عالم بی عمل درخت بی بر و زاهد بی علم خانه بی در # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۷۳ مراد از نزول قرآن تحصیل سیرت خوب است نه ترتیل سورت مکتوب عامی متعبد پیاده رفته است و عالم متهاون سوار خفته عاصی که دست بر دارد به از عابد که در سر دارد سرهنگ لطیف خوی دل دار بهتر ز فقیه مردم آزار # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۷۴ یکی را گفتند عالم بی عمل به چه ماند گفت به زنبور بی عسل زنبور درشت بی مروت را گوی باری چو عسل نمی دهی نیش مزن # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۷۵ مرد بی مروت زن است و عابد با طمع رهزن ای به ناموس کرده جامه سپید بهر پندار خلق و نامه سیاه دست کوتاه باید از دنیا آستین خوه دراز و خوه کوتاه # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۷۶ دو کس را حسرت از دل نرود و پای تغابن از گل بر نیاید تاجر کشتی شکسته و وارث با قلندران نشسته پیش درویشان بود خونت مباح گر نباشد در میان مالت سبیل یا مرو با یار ازرق پیرهن یا بکش بر خان و مان انگشت نیل دوستی با پیلبانان یا مکن یا طلب کن خانه ای در خورد پیل # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۷۷ خلعت سلطان اگر چه عزیز است جامه خلقان خود به عزت تر و خوان بزرگان اگر چه لذیذ است خرده انبان خود به لذت تر سرکه از دسترنج خویش و تره بهتر از نان دهخدا و بره # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۷۸ خلاف راه صواب است و عکس رای اولوالالباب دارو به گمان خوردن و راه نادیده بی کاروان رفتن امام مرشد محمد غزالی را رحمة الله علیه پرسیدند چگونه رسیدی بدین منزلت در علوم گفت بدان که هر چه ندانستم از پرسیدن آن ننگ نداشتم امید عافیت آن گه بود موافق عقل که نبض را به طبیعت شناس بنمایی بپرس هر چه ندانی که ذل پرسیدن دلیل راه تو باشد به عز دانایی # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۷۹ هر آنچه دانی که هر آینه معلوم تو گردد به پرسیدن آن تعجیل مکن که هیبت سلطنت را زیان دارد چو لقمان دید کاندر دست داوود همی آهن به معجز موم گردد نپرسیدش چه می سازی که دانست که بی پرسیدنش معلوم گردد # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۸۰ یکی از لوازم صحبت آن است که خانه بپردازی یا با خانه خدای در سازی حکایت بر مزاج مستمع گوی اگر خواهی که دارد با تو میلی هر آن عاقل که با مجنون نشیند نباید کردنش جز ذکر لیلی # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۸۱ هر که با بدان نشیند اگر نیز طبیعت ایشان در او اثر نکند به طریقت ایشان متهم گردد و گر به خراباتی رود به نماز کردن منسوب شود به خمر خوردن رقم بر خود به نادانی کشیدی که نادان را به صحبت برگزیدی طلب کردم ز دانایی یکی پند مرا فرمود با نادان مپیوند که گر دانای دهری خر بباشی وگر نادانی ابله تر بباشی # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۸۲ حلم شتر چنان که معلوم است اگر طفلی مهارش گیرد و صد فرسنگ برد گردن از متابعتش نپیچد اما اگر دره ای هولناک پیش آید که موجب هلاک باشد و طفل آنجا به نادانی خواهد شدن زمام از کفش در گسلاند و بیش مطاوعت نکند که هنگام درشتی ملاطفت مذموم است و گویند دشمن به ملاطفت دوست نگردد بلکه طمع زیادت کند کسی که لطف کند با تو خاک پایش باش وگر ستیزه برد در دو چشمش آکن خاک سخن به لطف و کرم با درشتخوی مگوی که زنگ خورده نگردد به نرم سوهان پاک # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۸۳ هر که در پیش سخن دیگران افتد تا مایه فضلش بدانند پایه جهلش معلوم کند ندهد مرد هوشمند جواب مگر آن گه کز او سؤال کنند گرچه بر حق بود مزاج سخن حمل دعویش بر محال کنند # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۸۴ ریشی درون جامه داشتم و شیخ از آن هر روز بپرسیدی که چون است و نپرسیدی کجاست دانستم از آن احتراز می کند که ذکر همه عضوی روا نباشد و خردمندان گفته اند هر که سخن نسنجد از جوابش برنجد تا نیک ندانی که سخن عین صواب است باید که به گفتن دهن از هم نگشایی گر راست سخن گویی و در بند بمانی به زآن که دروغت دهد از بند رهایی # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۸۵ دروغ گفتن به ضربت لازم ماند که اگر نیز جراحت درست شود نشان بماند چون برادران یوسف که به دروغی موسوم شدند نیز به راست گفتن ایشان اعتماد نماند قال بل سولت لکم انفسکم امرا یکی را که عادت بود راستی خطایی رود در گذارند از او و گر نامور شد به قول دروغ دگر راست باور ندارند از او # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۸۶ اجل کاینات از روی ظاهر آدمیست و اذل موجودات سگ و به اتفاق خردمندان سگ حق شناس به از آدمی ناسپاس سگی را لقمه ای هرگز فراموش نگردد ور زنی صد نوبتش سنگ و گر عمری نوازی سفله ای را به کمتر تندی آید با تو در جنگ # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۸۷ از نفس پرور هنروری نیاید و بی هنر سروری را نشاید مکن رحم بر گاو بسیاربار که بسیارخسب است و بسیارخوار چو گاو ار همی بایدت فربهی چو خر تن به جور کسان در دهی # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۸۸ در انجیل آمده است که ای فرزند آدم گر توانگری دهمت مشتغل شوی به مال از من و گر درویش کنمت تنگدل نشینی پس حلاوت ذکر من کجا دریابی و به عبادت من کی شتابی گه اندر نعمتی مغرور و غافل گه اندر تنگدستی خسته و ریش چو در سرا و ضرا حالت این است ندانم کی به حق پردازی از خویش # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۸۹ ارادت بی چون یکی را از تخت شاهی فرو آرد و دیگری را در شکم ماهی نکو دارد وقتیست خوش آن را که بود ذکر تو مونس ور خود بود اندر شکم حوت چو یونس # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۹۰ گر تیغ قهر بر کشد نبی و ولی سر در کشد وگر غمزه لطف بجنباند بدان به نیکان در رساند گر به محشر خطاب قهر کند انبیا را چه جای معذرت است پرده از روی لطف گو بردار کاشقیا را امید مغفرت است # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۹۱ هر که به تأدیب دنیا راه صواب نگیرد به تعذیب عقبی گرفتار آید ولنذیقنهم من العذاب الأدنی دون العذاب الأکبر پند است خطاب مهتران آن گه بند چون پند دهند و نشنوی بند نهند # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۹۲ نیکبختان به حکایت و امثال پیشینیان پند گیرند زآن پیشتر که پسینیان به واقعه او مثل زنند دزدان دست کوته نکنند تا دستشان کوته کنند نرود مرغ سوی دانه فراز چون دگر مرغ بیند اندر بند پند گیر از مصایب دگران تا نگیرند دیگران به تو پند # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۹۳ آن را که گوش ارادت گران آفریده اند چون کند که بشنود و آن را که کمند سعادت کشان می برد چه کند که نرود شب تاریک دوستان خدای می بتابد چو روز رخشنده وین سعادت به زور بازو نیست تا نبخشد خدای بخشنده از تو به که نالم که دگر داور نیست وز دست تو هیچ دست بالاتر نیست آن را که تو رهبری کسی گم نکند وآن را که تو گم کنی کسی رهبر نیست # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۹۴ گدای نیک انجام به از پادشای بد فرجام غمی کز پیش شادمانی بری به از شادیی کز پسش غم خوری # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۹۵ زمین را ز آسمان نثار است و آسمان را از زمین غبار کل اناء یترشح بما فیه گرت خوی من آمد ناسزاوار تو خوی نیک خویش از دست مگذار # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۹۶ حق جل و علا می بیند و می پوشد و همسایه نمی بیند و می خروشد نعوذبالله اگر خلق غیب دان بودی کسی به حال خود از دست کس نیاسودی # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۹۷ زر از معدن به کان کندن به در آید وز دست بخیل به جان کندن دونان نخورند و گوش دارند گویند امید به که خورده روزی بینی به کام دشمن زر مانده و خاکسار مرده # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۹۸ هر که بر زیردستان نبخشاید به جور زبردستان گرفتار آید نه هر بازو که در وی قوتی هست به مردی عاجزان را بشکند دست ضعیفان را مکن بر دل گزندی که در مانی به جور زورمندی # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۹۹ عاقل چون خلاف اندر میان آمد بجهد و چو صلح بیند لنگر بنهد که آنجا سلامت بر کران است و اینجا حلاوت در میان مقامر را سه شش می باید ولیکن سه یک می آید هزار باره چراگاه خوشتر از میدان ولیکن اسب ندارد به دست خویش عنان # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۱۰۰ درویشی به مناجات در می گفت یا رب بر بدان رحمت كن كه بر نیكان خود رحمت كرده ای كه مر ایشان را نیک آفریده ای # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۱۰۱ اول كسی كه علم بر جامه كرد و انگشتری در دست جمشید بود گفتندش چرا به چپ دادی و فضیلت راست راست گفت راست را زینت راستی تمام است فریدون گفت نقاشان چین را كه پیرامون خرگاهش بدوزند بدان را نیک دار ای مرد هشیار كه نیكان خود بزرگ و نیک روزند # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۱۰۲ بزرگی را پرسیدند با چندین فضیلت که دست راست را هست خاتم در انگشت چپ چرا می کنند گفت ندانی که اهل فضیلت همیشه محروم باشند آن که حظ آفرید و روزی داد یا فضیلت همی دهد یا بخت # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۱۰۳ نصیحت پادشاهان کردن کسی را مسلم بود که بیم سر ندارد یا امید زر موحد چه در پای ریزی زرش چه شمشیر هندی نهی بر سرش امید و هراسش نباشد ز کس بر این است بنیاد توحید و بس # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۱۰۴ شاه از بهر دفع ستمکاران است و شحنه برای خونخواران و قاضی مصلحت جوی طراران هرگز دو خصم به حق راضی پیش قاضی نروند چو حق معاینه دانی که می بباید داد به لطف به که به جنگاوری به دلتنگی خراج اگر نگزارد کسی به طیبت نفس به قهر از او بستانند و مزد سرهنگی # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۱۰۵ همه کس را دندان به ترشی کند شود مگر قاضیان را که به شیرینی قاضی چو به رشوت بخورد پنج خیار ثابت کند از بهر تو ده خربزه زار # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۱۰۶ قحبه پیر از نابکاری چه کند که توبه نکند و شحنه معزول از مردم آزاری جوان گوشه نشین شیرمرد راه خداست که پیر خود نتواند ز گوشه ای برخاست جوان سخت می باید که از شهوت بپرهیزد که پیر سست رغبت را خود آلت بر نمی خیزد # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۱۰۷ حکیمی را پرسیدند چندین درخت نامور که خدای عز و جل آفریده است و برومند هیچ یک را آزاد نخوانده اند مگر سرو را که ثمره ای ندارد در این چه حکمت است گفت هر درختی را ثمره ای معین است که به وقتی معلوم به وجود آن تازه آید و گاهی به عدم آن پژمرده شود و سرو را هیچ از این نیست و همه وقتی خوش است و این است صفت آزادگان بر آنچه می گذرد دل منه که دجله بسی پس از خلیفه بخواهد گذشت در بغداد گرت ز دست برآید چو نخل باش کریم ورت ز دست نیاید چو سرو باش آزاد # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۱۰۸ دو کس مردند و حسرت بردند یکی آن که داشت و نخورد و دیگر آن که دانست و نکرد کس نبیند بخیل فاضل را که نه در عیب گفتنش کوشد ور کریمی دو صد گنه دارد کرمش عیبها فرو پوشد # سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » خاتمهٔ گلستان تمام شد کتاب گلستان والله المستعان به توفیق باری عز اسمه در این جمله چنان که رسم مؤلفان است از شعر متقدمان به طریق استعارت تلفیقی نرفت کهن خرقه خویش پیراستن به از جامه عاریت خواستن غالب گفتار سعدی طرب انگیز است و طیبت آمیز و کوته نظران را بدین علت زبان طعن دراز گردد که مغز دماغ بیهوده بردن و دود چراغ بی فایده خوردن کار خردمندان نیست ولیکن بر رای روشن صاحبدلان که روی سخن در ایشان است پوشیده نماند که در موعظه های شافی را در سلک عبارت کشیده است و داروی تلخ نصیحت به شهد ظرافت بر آمیخته تا طبع ملول ایشان از دولت قبول محروم نماند الحمدلله رب العالمین ما نصیحت به جای خود کردیم روزگاری در این به سر بردیم گر نیاید به گوش رغبت کس بر رسولان پیام باشد و بس یا ناظرا فیه سل بالله مرحمة علی المصنف و استغفر لصاحبه و اطلب لنفسک من خیر ترید بها من بعد ذلک غفرانا لکاتبه